رسالت الهی صاحبان قصرهای بهشتی برای تهیه ی جهنم در روی زمین
نویسنده: پویا جفاکش










بنا بر کشفیات باستانشناسی، یکی از نمونه های فرهنگ های اولیه ی موسوم به نوسنگی، در تل ابوسوان در "جرش" اردن قرار داشته است. جرش که در دوران کهن به "گراسا" نامبردار بوده است، بعد از گذر جاده ی تجاری مواصلاتی بین پطرا و دمشق، به سرعت رشد کرد و به یکی از پایگاه های نبطیان تبدیل شد. آنتیوخوس پادشاه یونانیان، آن را به یک شهر یونانی تبدیل و به انطاکیه ی گراسان ها نامبردار کرد. با تسلط رومیان، گراسا مرکز ده شهر مجموعا موسوم به دکاپولیس در این منطقه شد. مطابق تاریخ رسمی، زلزله ی سال 749 جلیل، این شهر را ویران کرد و زلزله های بعدی هم به ویرانی بیشترش کمک کردند. در سال 1120، ظهیر الدین طغتکین، اتابک دمشق، در خرابه های شهر، قلعه ای ساخت که این قلعه در سال 1121 به دست نیروهای صلیبی تحت فرمان بالدوین دوم، پادشاه فرانسوی اورشلیم –که اتفاقا اول پادشاه انطاکیه بود- ویران شد. شهر کنونی جرش، از روی یک روستای مملوک در دوره ی عثمانی گسترش یافته است. شاید مشخصات تاریخ جرش، با هویت مملوک آن ارتباطی داشته باشد. همانطورکه میدانیم، پایتخت ممالیک یعنی قاهره ی مصر، به "بابل" معروف بوده و این به سبب حضور اشرافیت یهودی بابلی در آن بوده است. این اشرافیت از قبیله ی یهودا هستند که دولتشان فقط از طریق اتحاد با ده قبیله ی گم شده ی اسرائیل و احیای اسرائیل باستان، توانایی ادعای رسیدن به کمال را خواهد داشت. شاید ده قبیله ی گم شده با ده شهر دکاپولیس قابل مقایسه باشند. این ده قبیله بعد از درآمدن به اشغال آشوری ها، با گوییم درآمیختند و از آنها ملت سامری درآمدند. پایتخت مذهبی سامری ها گریزیم، محل معبد مقدس موسی بود و داود شاه یهودایی به سبب انتقال محل معبد مقدس از گریزیم به اورشلیم، مرتد شمرده میشد. درواقع نام گراسا نیز میتواند با نام گریزیم مرتبط باشد. گراسا و گریزیم همچنین اسما با خوارزم و خراسان مرتبطند که در ادبیات قدیم، نقش مهمی ایفا میکنند. سمرقند پایتخت امیر تیمور که مرکز خراسان شد، میتواند در نام به معنی قلمرو سامری ها باشد. احتمالا به حکومت رسیدن مغول های تیموری در هند باعث شد تا قلمرو خراسان در سرزمین های پشت سر مسیر آنان در آسیای مرکزی، بومی سازی شوند. گراسا همچنین با گریس به معنی سرزمین یونان مرتبط است و به همین دلیل همنام آنتیوخیا یا انطاکیه پایتخت شاه یونانیان است. عنوان گریس را رومی ها برای هلنی ها یا همان یونانیان به کار میبردند. در ادبیات یهودی اشکنازی، رومی ها ادومی نامیده میشوند و ادوم نام قدیم اردن هم هست. رم پایتخت روم، توسط مهاجرین تروایی ها ساخته و نئاپولیس یعنی شهر جدید نامیده میشد. ناپل هم ظاهرا همین ادعا را داشت و اسمش این را نشان میدهد. مقر سامری های امروزی در اسرائیل هم "نابلس" نام دارد که تلفظ بومی نئاپولیس است. در منابع قرون وسطایی، معمولا لغات «یونانی» و «رومی» به جای هم به کار میروند و آنتیوخوس هم در منابع مذهبی یهودی-مسیحی، متواترا رومی نامیده میشود. آنتیوخوس مذهب سامری ها را به عنوان نسخه ی قانونی یهودیت پذیرفته بود ضمن این که بت زئوس خدای یونانیان را در معبد اورشلیم نصب کرده بود. احتمالا اینها به معنی همریشه بودن مذاهب سامری و یونانی-رومی به عنوان اصل مذهب یهود است ولی اوضاع با شورش حشمونیان تغییر میکند و یوحنای هیرکانی فاتح حشمونی اورشلیم، معبد گریزیم را نابود میکند. حشمونی ها قابل مقایسه با عثمانی هایند. هم ممالیک و هم عثمانی ها از نسل قزاق های آمده از روسیه اند و ارتباطاتی با قازان دارند که احتمالا اسمش بی دلیل شبیه به عنوان "غسانیان" برای مخترعین خط عربی نیست و غسانیان در اردن هم حضور داشته اند. در وقایعنامه ی بلغاری که یک متن از بلغارهای ولگا در روسیه به خط «عربی بلغاری» و منسوب به سال 1680 میلادی است، از فتوحات بلغارهای برخاسته از قازان از چین تا اروپا آمده است. از نکات جالب آن این که در این کتاب، بعد از این که شهر بلغاری آتراش مورد حمله ی دوری ها قرار میگیرد و بعد از مقاومتی ده ساله شکست میخورد، اهالی آن به شبه جزیره ی آپنین میروند و همسایه ی اتروسک ها میشوند. بلغارها در آنجا ایالت ایدل را تاسیس میکنند که بعدا شبه جزیره ی مربوطه به نامش ایتالیا نام میگیرد. آتراش ها در ایتالیا شهرهای کایر، ونیز، راونا، بولونیا و رم را ساختند. این قاعدتا باید همان مهاجرت تروایی ها به ایتالیا و تاسیس رم به دست آنها در آنجا باشد ولی امروزه مهاجمین به تروا را آخایی ها میدانند و بین زمان آن جنگ و تسخیر یونان توسط دوری ها فاصله ی چند صد ساله میگذارند. در وقایعنامه ی بلغاری، از یک بلغار به نام "سامره" نام برده شده که به حکومت قلمروی میرسد که از مصر تا قفقاز تداوم دارد و در شرق ایران را هم در بر میگیرد و تمام این قلمرو، سامره نامیده میشود. دیدیه لاکاپله، سومر منابع باستانشناسی را که فرمانروایان بین النهرین به نامش شاهان سومر و اکد نامیده میشوند، همین سامره میداند ولی قدمت هزاران ساله ی آن آثار باستانی را باور ندارد و معتقد است که آثار باستانی بین النهرین مال قرون اخیرند و به سبب عدم اقتصادی بودن استفاده از کاغذ، نوشته های خود را بر گِل ثبت میکردند. در وقایعنامه ی بلغاری، آقای سامره، به یک گاو به نام "تورک" تبدیل میشود که لاکاپله، آن را با شاخدار بودن کلاهخودهای فرمانروایان بین النهرین چون نارامسین، و ذوالقرنین (صاحب دو شاخ) نامیده شدن اسکندر کبیر مرتبط میکند. در مورد ارتباط سامره با اسرائیل اصلی، لاکاپله معتقد است که صدقیاه کاهن سامری ها میتواند با شاه صدقیای یهودا که در حمله ی بابلی ها به اورشلیم اسیر شد، برابر باشد. لاکاپله اشاره میکند که کتاب مقدس مورمون تا پادشاهی صدقیا با کتاب مقدس رسمی فعلی همگام است و به نظریه ی فومنکو صحه مینهد که احتمالا کتاب مقدس مورمون و کتاب مقدس رسمی، دو تحریف مختلف از یک کتاب مقدس قدیمی ترند. بنا بر کتاب مقدس مورمون، در زمان پادشاهی صدقیا، کاهنی به نام لیحی، از طریق رویایی از حمله ی بابلی ها مطلع میشود و به همراه گروهی از مردم، اورشلیم را ترک میکند و به سفری دست میزند که به کشف امریکا و استقرار اسرائیلی ها در آن می انجامد. لاکاپله، این مهاجرت را ادغام دو مهاجرت مختلف میبیند که بر اساس وقایع مشابهی رقم خورده اند. مهاجرت اول، مهاجرت اشرافیت یهود از مصر به اروپا است که همان مهاجرت موسی و بنی اسرائیل از مصر است. مهاجرت دوم، مهاجرت از اروپا به امریکا بعد از مسیحی سازی اروپا و تغییر معنای یهودیت است و به همین دلیل، کشف دروغین امریکا توسط کلمب، چیزی جز انتقال مقر یهودیت متعارف از اروپا به امریکا نیست. ازآنجاکه مورمون ها در میان قبایل سرخپوست به دنبال بقایای قبایل گم شده ی بنی اسرائیل میگشتند، نباید تعجب کرد که افسانه های خروج موسی مشابه هایی در تاریخ سرخپوستان داشته باشند. مثلا تولتک ها بعد از چهل سال آوارگی به چیچن ایتزا (مکزیکوسیتی کنونی) وارد میشوند؛ درست مثل چهل سال آوارگی بنی اسرائیل در صحرا قبل از ورود به سرزمین مقدس. همچنین تولتک ها با پریدن از سنگ هایی، از دریایی عبور کردند که یادآور گذر غیر ممکن موسی و بنی اسرائیل از دریا از طریق باریکه ای از خشکی است. نخبگان تولتک ها "کاچیکو" نام داشتند که تلفظ دیگری از کلمه ی "قزاق" هم هست. شعار جنگی مایاها "آلالا" –به عنوان مابه ازای "هورا" بود- که یادآور صدا شدن الله توسط قزاق ها در موقع جنگ است. نقاشی هایی که ژان فرانسوا والدک در سال 1805 از نقاشی های دیواری و گلیف های مایایی پالنکه کشید، برخلاف آثار فردریک کاتروود در دهه ی 1830، خیالی تلقی میشدند. نقاشی های والدک، مجسمه هایی از اسطوره های یونانی، مانند اطلس نگهدارنده ی طاق آسمان، و گلیف هایی که نمایانگر فیل ها هستند را به تصویر میکشند (امروزه ادعا میشود که 12 هزار سال از انقراض فیل ها در قاره ی امریکا گذشته است). والدک، منشا کلدانی را به مایا نسبت داد، درحالیکه کابررا در سال 1822 در کتاب خود با عنوان "تئاترو کریتیکو امریکانو"، منشا مصری را برای آنها قائل شد. هم کلده و هم مصر، مدعی داشتن بابل هستند. بلایای نازل شده بر مصر که طی آنها بنی اسرائیل از مصر مهاجرت کردند هم میتوانند مرتبط با بلایای حول سقوط برج بابل مرتبط باشند که باعث مهاجرت مردم از بابل و پراکندگیشان در جهان شد. موضوع این است که بابل، درواقع مقر اشرافیت اسرائیل بوده و تنها بعد از اختراع مسیحیت و تغییر معنای یهودیت توسط آن بوده که اورشلیم از بابل جدا شده است. به نظر لاکاپله این اتفاق فقط بعد از تالیف کتاب مقدس بنیادین مسیحی و آن هم در خود اروپای غربی افتاده است. بنابراین لاکاپله با فومنکو در تعیین قستنطنیه و قازان به عنوان اورشلیم هایی قبل از رم اروپا، و انتقال اورشلیم و مسیحیت متعارف به همراه رم، از قستنطنیه به اروپا مخالفت میکند. فومنکو مدعی است که اورشلیم اصلی، قستنطنیه یا استانبول کنونی است و قبر یوشع در کوه بیکوز در ساحلی در نزدیکی قستنطنیه گواه است که این محل با سرزمین مقدس تطبیق میشده است. قستنطنیه با دیوارهای تسخیرناپذیرش همان اریحا در داستان یوشع است و شیپورهای ارتش یوشع که دیوارهای اریحا را میریزند، همان توپ های سلطان محمد فاتحند و بنابراین فتح اریحا توسط اسرائیل، همان فتح قستنطنیه توسط عثمانی ها است. در مقابل، لاکاپله گوشزد میکند که حتی در خود تاریخ رسمی میبینیم که بین سال های 1656 تا 1666 بطریق نیکون، دستور ساخت اورشلیمی در قلب روسیه در شهر ایسترا را داد. تمام نام های محلی تغییر یافتند و رودخانه ی ایسترا به رود اردن، تغییر نام داد. این مکان از نقشه ای از سرزمین مقدس که در سال 1626 در فلورانس کشیده شده بود، پیروی میکند. لاکاپله معتقد است که همین کار را ممکن است عثمانی ها برای بومی سازی اورشلیم و البته رم در پایتخت خود کرده باشند. بنابراین اورشلیم کتاب مقدس، در رونوشت رسمی اولیه ی خود، برابر با رم ایتالیا بوده است. رم هیچ واحد حکومتی نداشته، همانطورکه اورشلیم دوران صلیبیون توسط فرمانروایان ناپل کنترل میشده است. نتیجه گیری لاکاپله این است که اورشلیم صلیبی، فقط رم ایتالیا است که توسط بانکداران ناپل کنترل میشود. اما با هرچه بیشتر تغییر کردن ایدئولوژی مسیحیت، بین مفاهیم رومی و یونانی و یهودی تفاوت ایجاد میشود و بر اساس این مبناسازی جدید، منابع کلاسیک جعل میشوند. هنوز در همین بازسازی های تقلبی، رد این همانی اولیه ی قهرمانانِ بعدا از هم تفکیک شده مشاهده میشود. مثلا کوه بیکوز که محل قبر یوشع است، محل قتل غولی نیرومند به نام آمیکوس به دست پولوکس قهرمان یونانی است و این آمیکوس که به خاطر پوشیدن پوست شیر، قابل تطبیق با هرکول پهلوان است، در حالتی بسته شده به یک درخت میمیرد که یادآور مصلوب شدن یسوع یا عیسی مسیح است؛ یسوعی که نامش تلفظ دیگری از نام یوشع است و مجموعه ی شواهد نشان میدهد که عیسی مسیح و یوشع و آمیکوس و هرکول، همه در ابتدا شخصیت هایی واحد بودند.:
“conquote de l,AMERIQUE”: D. LACAPELLE: THEOGNOSIS: 24 DEC 2025
اندرو مارفول، مهاجرت موسی و بنی اسرائیل به ارض موعود را همان فتح اسپانیا توسط مورها به رهبری موسی ابن نصیر، و کشف امریکا توسط کریستف کلمب را استعاره ای از انتقال اشرافیت یهود تحت رهبری خاندان کولون/کولوم/کالونیموس از اسپانیا به امریکا میداند. مارفول معتقد است که این اشرافیت، عاملین اصلی پیدایش کلیسای رم و مقام پاپی بودند ولی مذهبشان بعد از تغییر ایدئولوژی کلیسا به طور رسمی دچار تغییر محتوا شد. مارفول، این رسمی شدن را متاثر از کتاب هابریوماستیکس منسوب به هیرونیموس، یک یهودی مسیحی شده ی اهل سانتافه میداند که در این کتاب، به یهودیان آمدن مسیح را اعلام و آنها را به پذیرش مسیحیت دعوت میکند. این کتاب به طور رسمی بین سال های 1408 تا 1410 نوشته شده، ولی مارفول، تاریخ واقعی انتشار آن را نیمه ی دوم قرن 17 میشمرد ضمن این که او و فرقه اش به نام هیرونیمیت را چهره ی واقعی پشت نوشته های هیرونیموس ها و سنت جروم منسوب به قرن چهارم میلادی میشمرد. نام واقعی هیرونیموس سانتافه، "یهوشوع بن یوسف بن ویوس ها لورکی" بوده و خیلی جالب است که نام خودش و پدرش با یسوع/عیسی مسیح و پدرش برابر است، چون وی کتاب مقدس را به لاتین نوشت و اسفار کتاب مقدس را تاریخ گذاری کرد. هیرونیموس، تصویر مسیح یهودی با ظاهر مردی صلح طلب و مهربان و زاهد را جانشین تصویر رمون لول از مسیح به شکل شوالیه ای سوار بر اسب و خواهان جنگ صلیبی، که با سنت جورج تفاوت زیادی ندارد، نمود. مسیح او البته هنوز در سطحی نزدیک به بودای مالوف دوران ما قرار دارد. مارفول، بین هیرونیمیت ها و یسوعی ها یا ژزوئیت ها ارتباط تنگاتنگی تشخیص میدهد و استقبال خوب از ژزوئیت ها در چین و ژاپن و هند را فرصت مناسب آنها جهت تحکیم چنین تصویری از بودا در آسیا به عنوان زمینه ای برای شبیه کردن جوامع شرقی به جوامع اروپایی میشمرد. نو کردن یهودیت و مسیحیت، با ادعای احیای بنیاد تحریف نشده ی آنها، فقط از رهگذر ادعای فاسد بودن نسخه ی قبلی آنها و قطعا از معبر آمیزش بنی اسرائیل با کفار ممکن بود. بابلی بودن یهودا بدین سبب مورد حمله قرار گرفت. درواقع همین ادعا در زمان جدا شدن یهودا از اسرائیل درباره ی اسرائیل مطرح شده بود، یعنی زمانی که اشرافیت یهودا در مصر مستقر شد و مصر ممالیک در مقابل جریان آسیایی مغول ها ایستاده بود. مارفول به چنگیزخانی بودن این مغول ها و مطالب مارکوپولو در مورد شورش چنگیزخان علیه وانگ خان (در چینی: وانگ هان) –مارکوپولو، او را اوند خان و اونگ خان مینامد- توجه نشان میدهد و معتقد است که داستان اختلاف افتادن بین وانگ خان و چنگیزخان، الگوی اصلی داستان اختلاف افتادن بین شائول شاه عبری و دامادش داود بود که با پیروزی داود و رسیدن او به پادشاهی اسرائیل به پایان رسید. به ادعای مارکوپولو، وانگ خان، خود پرستر جان یا کشیش یوحنا، پادشاه مسیحی افسانه ای شرق در ادبیات اروپایی بود. پرستر جان هم هندی تلقی شده و هم تاتار، چون یک زمانی زیاد بین این اصطلاحات فرقی نبود. مارکوپولو او را رهبر کرائیت ها میخواند. به نظر مارفول، قرائی ها که شاخه ای از یهودند، در نام با کرائیت ها مرتبطند و واسطه شان، یهودی های قرائی ترک زبان منطقه ی روسیه ی جنوبیند که مارفول، آنها را با آثار باستانی اردن مرتبط میشمرد.:
“1633-1725: DE LAS DISPUTAS INTERRELIGIOSAS AL CRISTO MESIANICO”: ANDREU MARFULL: ANDREUMARFULL.COM
اگر یهودا موقتا از انحطاط اسرائیل سالم مانده و خلوص خود را حفظ کرده، پس باید انحطاط عبری های یهودی در اثر آمیختن با هندی های آسیا، یک بار دیگر در مصر و در اثر آمیختن به هندی های افریقا تکرار شود. گزارش جوزفوس از ازدواج موسی با شاهزاده خانمی از افریقای سیاه در زمان جنگ موسی با اتیوپیایی های جنوب مصر، میتوانسته نمونه ای از این انحطاط را به دست بدهد. اما درنهایت، هدف، بازگشت به موسی عنوان شد و ریشه ی انحطاط به ازدواج سلیمان با زنان غیر عبری حواله داده شد. جالب اینجا است که اینجا هم باز دست از سر اتیوپیایی های سیاهپوست بر نداشتند و از ازدواج سلیمان با ملکه ی سبا در افریقای سیاه سخن گفتند و روایات تاییدنشده ای هم درباره ی انتقال صندوق عهد با این ازدواج به کشور کنونی اتیوپی فراهم آمد. درواقع فرزند دورگه ی حاصله، همان یهودیت تحریف شده ای بود که باید به اصل خود برمیگشت، همانطورکه مسیحیت لاتین نوپا هم مسیحیت یونانی قبلی را یک نسخه ی تحریف شده میشمرد و نسخه ی قبلی خود را درجه ی دوم میخواند. نسخه ی قبلی، سنت جورج جنگجو بود که ابتدائا با امپراطور رومی زمان خود که به یونانی مآبی روی آورده بود، مو نمیزد ولی صلاح در این بود که از هم منفک شوند. امپراطور کنستانتین کبیر، کسی بود که پایتخت را به قستنطنیه انتقال داد و تحت تاثیر مادر یونانیش که هلنا –یعنی زن یونانی- نام گرفت، فرهنگ کتاب مقدس را یونانی تعیین کرد. این مادر و پسر، نسخه های قبلی مریم مقدس و مسیح بودند و کنستانتین کلروس شوهر هلنا نیز کسی جز نسخه ی قبلی یهوه خدای یهود نیست. او با پسرش هم اسم است همانطورکه مسیح نیز همزمان پسر یهوه و خود یهوه است. به عنوان نسخه های ابتدائا برابر با مسیح یهودی، آنها با سلیمان و داود، تطبیق میشوند و این دو را به شکل سلاطین عثمانی قستنطنیه درمی آورند که باز هم تقریبا هم اسمند: سلطان سلیم و سلطان سلیمان (قانونی) که میشود اسمش را به از جنس سلیم معنی کرد. به همین ترتیب با انتقال اشرافیت بابلی عبرانیان به افریقا، پرتغالی ها نیز در قرن 15 در آنجا با نسخه های به روز تر خانواده ی مسیح/کنستانتین برخورد میکنند.: یک شاه اتیوپیایی به نام داود که با نام امپراطور کنستانتین تاج گذاری کرد، با زنی به نام النی ازدواج کرد (به نظر مارفول، این زن و شوهر، نسخه های بومی شده ی کنستانتین کلروس و هلنا هستند) و حاصل ازدواج آنها امپراطور زارع یعقوب (1486-1399) بود. در بایگانی سلطنتی اسپانیا یک نسخه ی خطی خطاب به این امپراطور وجود دارد که نشان میدهد در سال 1450، شاه آلفونسوی آراگون، آماده ی اعزام کارگران ماهر به اتیوپی بوده و 13 نفر از رعایای پادشاه قبلا به آنجا رفته اند. تبادل اسناد دیگری از سال 1428 نشان میدهد که امپراطور قبلی اتیوپی به نام "یشاق اول" که نامش تلفظ دیگر نام "یوشع" است، در ازای اعزام گروهی از سربازان، پیشنهاد ازدواج بین "پدرو" پسر پادشاه آلفونسو، و دختر خودش را داده است. این به یک ازدواج مرموز اشاره دارد که رسما هرگز اتفاق نیفتاد و یک اتحاد نظامی که رسما هرگز تحقق نیافت. ولی مارفول معتقد است در زمان جعل این سند، آن تحقق یافته عنوان میشده، چون درواقع نسخه ی دیگری از اتحاد عبری ها با هندی ها در راه ایجاد نهضت اسرائیل بوده است. یشاق/یوشع و زارع یعقوب هم در ابتدا یک نفر بوده اند، چون کار فتح سرزمین مقدس توسط یوشع را در اسپانیای مورها، یعقوب حواری (سنت جیمز) میکند که قدیس حامی جنگ های صلیبی مسیحیان در آنجا در راه پیروزی بر مورها بوده است. به نظر مارفول، این یعقوب حواری، یک نسخه ی تحریف شده از همان یعقوب اسرائیل است که بعدا در مقام پدر بنی اسرائیل در تورات تثبیت و مدت ها قبل از یوشع و حواریون عیسی زمان پردازی شد. در مورد این که چرا باید دراینجا پیروزی های بنی اسرائیل با شاه آلفونسو مرتبط شود، مارفول، ادعاهای آلفونسو بر حکومت ناپل را مطرح میکند که درنهایت به صورت تاج گذاری نوه اش فردیناند به عنوان پادشاه اورشلیم در سال 1505 به کرسی نشستند. پادشاه ناپل حکومت اورشلیم را داشت و ادعای تصرف ناپل، در حکم سر دادن شعار جنگ برای تصرف اورشلیم در نزد بنی اسرائیل است. دراینجا مارفول توجه میکند که قبلا و در سال 1204 میلادی هم یک شاه آلفونسو وجود داشته و او هم پسری به نام پدرو داشته و باز هم قرار بوده پسر شاه با یک شاهزاده خانم شرقی ازدواج کند. این شاهزاده خانم، اودوکسیا خواهرزاده ی مانوئل اول، امپراطور بیزانس عنوان شده است. ولی مارفول توجه کرده که محرفان، یادشان رفته که نامیده شدن ماریا مادر اودوکسیا با عنوان "امپراطوریس" خط بزنند و حدس میزند که اودوکسیا در ابتدا دختر امپراطور بیزانس بوده است، بخصوص بدین خاطر که در سرودهای منسوب به دو تروبادور، فولکه مارسی (1231-1155) و گیروت بورنل (1215-1138)، از اودوکسیا با عنوان "دختر امپراطور شرقی" یاد شده است. این دفعه ازدواج واقعا رخ میدهد و حاصل آن اتفاقا شاه جیمز اول آرگون است. نتیجه گیری مارفول این است که دراینجا اودوکسیا برابر با هلنا مادر کنستانتین، النی مادر زارع یعقوب، و البته مریم مقدس مادر مسیح، و مریم مجدلیه همسر مسیح –یهوه در قالب آدمیزاد- است. شاه جیمز (یعقوب) هم همتای زارع یعقوب و البته یعقوب اسرائیل است، درحالیکه پدرو (پطرس) همان پطرس قدیس، اولین پاپ رم به نمایندگی از دستگاه پاپی است که این قصه ها را ایجاد یا رسمی میکند. شاه جیمز آراگون، کلاهخودی با نقش مقابله ی سنت جورج با اژدها داشت؛ زیرا خودش سنت جورج بود؛ سنت جورجی که موقعیت اصلیش معادل مسیح آخرالزمان است و اژدهای مقابلش وحش آخرالزمانی مکاشفه ی یوحنا، یعنی "بابل" است و این بابل هم یهودیت در تعریف اشرافیت بابلی یهودا است که حالا باید دگرگون شود. بنابراین وقایع بعدی، تسویه حساب آراگونی ها با نسخه های قبلی یهودیت در حکومت بر اورشلیم از طریق ناپل هستند که با جنگ های صلیبی در پرووانس و حذف کاتارها از آنجا همریشه اند. در مورد ناپل، تصرف آنجا توسط شارل آنژو کنت پرووانس در سال 1277، پای شهر را به این معرکه میکشد. شارل آنژو که نامش به معنی پادشاه فرشته زاد است، بعد از تصرف ناپل، رسما حاکم اورشلیم شد و این عنوان را برای اخلاف خود به جا گذاشت. او با جیمز آراگون درگیر جنگ بود. شارل آنژو همچنین یادگارهای مریم مجدلیه در پرووانس را در سال 1279 کشف کرد که از آن زمان تاکنون در سن ماکسیمینوس باومای مقدس مورد احترام قرار میگیرند. مارفول، این افسانه را نشاندهنده ی ارتباطی که بین آنژوهای پرووانس و کیش مریم مجدلیه حس میشد، میداند. مارفول، معتقد است که کل فاصله ی بین این شارل و رنه ی آنژو که در قرن 15 پادشاه ناپل و حاکم اورشلیم بود، جعلی است و این دو در ابتدا یک نفر بودند. رنه ی آنژو کسی بود که "قلعه ی سنت ژان" را در مارسی ساخت، قلعه ای که نامش هم یادآور پرستر جان و شکل دیگرش یوحنای تعمیددهنده (یحیی) است و هم یادآور عنوان خان برای رهبران تاتار. این قلعه در سال 1453 تکمیل شد، دقیقا در همان سالی که عثمانی ها قستنطنیه را رسما تصرف کردند. در هر دو مورد، شاهد تغییر محتوای مفاهیم روم و اورشلیم هستیم. به نظر مارفول، قضیه درآوردن اختیارات یک عده و انتقال یک کیش و کل افسانه های آن به همراه آن اختیارات به یک مکتب جدید است. مارفول توجه میکند که در نسخه ی خطی البسرو، آراگونی ها از نسل گتاهای رومانی هستند و به همراه گوت ها به غرب آمده اند، گوت هایی که گسترششان زیرمجموعه ی گسترش هون ها و درواقع همان تاتارها یا اسکیت ها است. در مقابل، حکومت کاستیل، کاتالان ها و نواحی مجاور با آنها در فرانسه منجمله پرووانس، مناطق اصلی تحت نفوذ اشرافیت عبری هستند که از مصر به اسپانیا و پرتغال آمده و شبه جزیره ی اینها به نامشان "ایبری" نامیده شده است. پیروزی آرگون بر کاتالان ها و پرووانسی ها بخشی از یک تغییر قدرت بزرگتر است که سرکوب شوالیه های تمپلار به عنوان فرقه ی بانکداران زمان خود که معماران یک معبد سلیمان معنوی هم شمرده میشدند، بازتاب افسانه ای دیگری از این تغییر قدرت بوده و در آن، دستگاه دینی عبرانیان از یهودی به مسیحی تغییر محتوا میدهد همانطورکه خود یهودیت هم حداقل به صورت رسمی دچار تغییر محتوا میشود. در این تغییر قدرت، محل بارگاه پاپ هم از آوینیون فرانسه به رم ایتالیا انتقال داده میشود. در طی این تغییر محتوا، بخشی از اعتبارات اشرافیت سابق، به اشرافیت جدید داده شد. مثلا در قرن 16، پاپ الساندرو فارنیز (پل سوم)، برادر جولیا فارنیز –معشوقه ی پاپ رودریک بورجیا (الکساندر ششم) که پاپی است که انجمن ژزوئیت را تاسیس کرد- از طرف شاهزاده فیلیپ (فیلیپ دوم آینده ی اسپانیا) یک شجره نامه به امپراطور شارل پنجم اهدا کرد و او را از نوادگان مستقیم ازیریس (در مقام نوه ی نوح) پدر هرکول مصری (هورس) عنوان کرد. ازیریس، از نسخه های دیگر مسیح و کهن الگوی فرمانروایان مصر ظاهرا کافرکیش است. لیست اسم ها در این تبارنامه، از شاخه های خاندان های فرانسوی و هابسبورگ میگذرد، نه از پادشاهان کاستیل. به همین ترتیب، مارفول، علاقه ی ژزوئیت ها به دین سازی در چین و ژاپن و تاتارستان روسیه را تا حدی زیادی به جهت گم کردن رد پا در خاستگاه ها میشمرد. مارفول، جنگ های انگلستان با فرانسه و اسپانیا بنا بر تاریخ رسمی را، در ارتباط تنگاتنگ با ادعاهای آن حول به قدرت رسیدن آنژوها در بریتانیا از طریق تاسیس سلسله ی پلانتاژنه و بر تخت نشستن ارل آنژو با نام هنری دوم انگلستان میبیند. نتیجه گیری مارفول جالب است: نام گرفتن انگلستان و کلا دستگاه پیروزمند "انگلوساکسون" از "انگل/انجل" یا فرشته، به خاطر آن است که "انجل"، هم معنی و همخانواده با کلمه ی "انژو" است.:
EL ORIGEN INEDITO DEL CRISTIANISMO OFICIAL, UN MATRIONIO Y/O UN PROYECTO INDIO: ANDREUMARFULL.COM



































Will Scarlet & Felix Noilleدر قسمت 2.5 از مقاله ی THE DARK EARTH CHRONICLESدر https://conjuringthepast.comنوشته اند که انگلوساکسون ها در تاریخ رسمی متهم به عقب انداختن روند مسیحی شدن بریتانیا در دوره ی رومی شده اند، اما این دو نویسنده یادآوری میکنند که هیچ سند باستالنی درباره ی حمله ی انگل ها و ساکسون ها به بریتانیا وجود ندارد و در ازای این فقدان، به این گزارش که انگلوساکسون ها از ابتدا به عنوان سربازانی که از طرف روم بر بریتانیا نظارت میکردند توصیف شده اند، اتکا میکنند و از این جا انگلوساکسون را به عنوان مابه ازای روم بر بریتانیا میشمردند؛ با یک تغییر بزرگ در داستان.: این روم، روم باستان برآمده از رم ایتالیا نیست، چون این روم باستان از دید پیروان نظریات منتقد تاریخ رسمی، اصلا وجود نداشته است.: انگلوساکسون ها خود رومی ها حداقل برای مردمان دور و بر خود در بریتانیا هستند. اما این چه رومی است و اصلا چرا روم است؟ نویسندگان دراینجا به دو نظریه ی غیر رسمی برمیگردند؛ نظریه ی فلیس وینچی درباره ی این که محل یونان و تروآی حماسه ی هومری، در اسکاندیناوی قرار داشته و هنوز اسامی جغرافیایی مربوطه در فنلاند و سواحل مقابل آن، قابل شناسایی است، و نظریه ی "ایمان ویلکینز" درباره ی تعیین محل تروآ در انگلستان. با توجه به این که رم، توسط بازماندگان تروایی فراری از سقوط تروآ ساخته شده است، اسکارلت و نوئل نتیجه میگیرند که روم اصلی میتوانسته یک روم بریتانیایی باشد درحالیکه تمام منابع غیر تخصصی –خارج از حیطه ی تعیین تاریخ رسمی روم باستان در اروپا- بین مفاهیم "رومی" و "یونانی" فرقی نمینهند و مسلما روم تروایی با روم یونانی یکی نیست وقتی تروایی و یونانی مقابل هم توصیف میشوند. اسکارلت و نوئل، نزدیکی روم اصلی سابق به شمال دور را دلیلی بر این میبینند که چرا در گزارش های قدیم رومی، از مشاهده ی شفق های قطبی در روم سخن رفته است. این شفق ها زیر مجموعه ی یک زنجیره حوادث آسمانی غیر طبیعی هستند که از زمان ترور ژولیوس سزار آغاز شدند و نویسندگان فوق، آنها را در قسمت اول مقاله ی خود بدین شرح آورده اند:
«44 پیش از میلاد: پس از ترور ژولیوس سزار، پلوتارخ، کمنور شدن خورشید را توصیف میکند، که گوی آن به مدت یک سال تمام کمرنگ و مات ماند، به طوری که قرص آن بدون خیرگی با چشم غیرمسلح دیده میشد. میوهها به درستی نمیرسیدند. ستارهشناسان اظهار میکنند که کسوف در این مکان و زمان «غیرممکن» بود.
9میلادی: روم با ژرمانهای شورشی مشکل داشت، اگر منظورم را متوجه شده باشید. اولین تلاش برای خاموش کردن آن برای رومیها فاجعهبار بود. آنها در جنگل توتوبورگان از بین رفتند، نه فقط توسط ژرمانها، بلکه توسط طوفانی فوقالعاده شدید که نوک درختان را در میان آنها انداخت و همچنین باران سیلآسا، که به نظر نمیرسید هیچ یک از آنها بر ژرمانها تأثیری داشته باشد.
پس از پیروزی ژرمانها، امپراتور آگوستوس از این فاجعه وحشتزده شد، فاجعهای به این بزرگی و ناگهانی، نمیتوانست ناشی از چیزی جز خشم نوعی الوهیت باشد. این امر با نشانههایی که قبل و بعد از شکست رخ داد، تأیید شد و او به شدت تمایل داشت که به نوعی عامل فرابشری مشکوک شود. معبد مارس مورد اصابت رعد و برق قرار گرفته بود؛ ملخهای زیادی به شهر رم پرواز کردند و توسط پرستوها بلعیده شدند. آسمان شمال، بالای خانه ی دشمن پیروز، آشفته بود. نورهای عجیبی در آسمان شمالی دیده میشد. سه ستون آتش از پشت قلههای آلپ برخاست؛ در بسیاری از نقاط، آسمان شعلهور شد و پر از شعلههای دنبالهدار مانند شد، در حالی که به نظر میرسید نیزهها از شمال پرواز میکنند و به سمت اردوگاههای رومی میافتند. همه ی اینها یادآور اپرای واگنری با والکیریهایی است که در آسمان میتازند.
15میلادی: تلاش دیگری برای سرکوب ژرمانهای شورشی صورت گرفت. دوباره، شفقهای شمالی به شکل ستونهای آتش که از آسمان میباریدند، دیده شدند. پس از نبردی بینتیجه با ژرمان ها در همان جنگل، رومیها عزیمت کردند، دو لژیون با کشتی و دو لژیون دیگر در امتداد سواحل اقیانوس شمالی بازگشتند. طوفانی از شمال وزید و دریا را مجبور به بالا آمدن و غرق کردن زمینهای مجاور دریا کرد. سپس تمام زمین به سیل تبدیل شد: دریا، ساحل و دشت یک جنبه ی واحد داشتند؛ و تشخیص جامد از مایع، عمیق از کمعمق غیرممکن بود. کسانی که توانستند زنده بمانند، توانستند شب را در زمینهای مرتفعتر بگذرانند. تا صبح، جزر و مد طوفان عقبنشینی کرده بود.
16میلادی: رومیها دوباره حمله ی دیگری به ژرمانها انجام دادند، اما این بار از طریق دریا. برای این منظور، ناوگانی متشکل از هزار کشتی به دهانه ی رودخانه ی راین رسیدند. پس از موفقیتهای اولیه در ماه ژوئیه، رومیها تصمیم گرفتند به «اقامتگاههای زمستانی» عقبنشینی کنند، که فکر کردن به آن کمی عجیب به نظر میرسد، اما با این وجود، همینطور باشد. پیش از آنکه بتوانند حرکت کنند، طوفانی از جنوب وزیدن گرفت و ناوگان رومی را پراکنده کرد. جزر و مد تغییر کرد و به تندباد کمک کرد.:
"لنگرها دوام نمیآوردند؛ حیوانات، جعبه های بار، و سلاحها بیهوده به دریا پرتاب میشدند. کشتیها غرق میشدند یا در جزایر خالی از سکنه به گل مینشستند. برخی دیگر به زبالههای خالی اقیانوس جهانی رانده میشدند، «منطقهای چنان وسیع و عمیق که گمان میرود آخرین و بیزمینترین ژرفا باشد». بسیاری از سربازانی که در جزایر دورافتاده گیر افتاده بودند از گرسنگی جان باختند. برخی دیگر با خوردن اجساد غرق شده ی اسبهایی که به ساحل آمده بودند، زنده ماندند. وقتی طوفان فروکش کرد، کشتیهای آسیبدیده شروع به ورود کردند. این کشتیها تعمیر شدند و برای جستجوی جزایر فرستاده شدند، جایی که تعداد زیادی از بازماندگان را نجات دادند. برخی از کشتیها به بریتانیا برده شده بودند و توسط پادشاهان کوچک آن سرزمین بازگردانده شدند." [به نقل از http://www.phenomena.org.uk/]
در این مرحله ارزش دارد که مکث کوتاهی داشته باشیم تا پیامدهای آن جمله ی آخر در مورد «پادشاهان کوچک آن سرزمین» را تشخیص دهیم.: قرار بود رومیها بریتانیا را در ۵۴ سال قبل از میلاد فتح کرده باشند، اما «پادشاهان کوچک آن سرزمین» در اطراف بودند که مایل به کمک به رومیها بودند. وقایع آلمان که در بالا شرح داده شد، باید پس از زمان اولین فتح بریتانیا توسط رومیان رخ داده باشد؛ نه ۵۴ سال قبل از میلاد، بلکه ظاهراً در اوایل دهه ی ۷۰۰ میلادی، طبق لایهنگاری هاینسون. بنابراین، این گفته در مورد «پادشاهان کوچک آن سرزمین» تأیید میکند که رومیان در آن زمان بریتانیا را اشغال نکرده بودند. در همین حال، در اقیانوس جهانی: "خدمه ی کشتیهایی که به اقیانوس کشیده شدند با داستانهای وحشتناکی از تجربیات خود بازگشتند: گردبادهای خشمگین، پرندگان بیسابقه، اشکال مرموز نیمهانسانی و نیمهحیوانی؛ چیزهایی که در یک لحظه وحشت دیده یا باور شدهاند." (همانجا) اپرای واگنری دیگری با خشم وتان و والکیریهای بیشتر.»
نویسنده بر اساس این نظر هاینسون که قرن های بین اول تا هشتم میلادی وجود نداشته اند، تمام فجایع مشابه و مسائل غیر طبیعی دیگر در این بازه ی زمانی را زیرمجموعه ی یک فاجعه ی کیهانی راستین در قرن 10 یا 11میلادی میشمرد و آن را همان عامل پایان دهنده به حیات وحش عصر یخبندان در انتهای دوران موسوم به پلئیستوسن میشمرد. شفق های قطبی در عرض های جغرافیایی پایین، باز ازجمله وقایع غیر عادی برهه ی مد نظرند.:
۴۵۱: در ۳ آوریل، پس از غروب آفتاب در فرانسه، شفق قطبی مشاهده شد که نوارهای قرمز آن «مانند آتش یا خون» بودند.
۴۵۴: شفقهای قطبی به صورت آتش بازمیگشتند، زمانی که «نیزههای سوزان» در آسمان اروپای مرکزی ظاهر میشدند.
سفر شاه آرتور به جزایر هفتگانه ی قطب شمال برای این که خورشید را از زنجیر بگسلد و زندگی را به کنترل خود درآورد هم به طور رسمی در همین برهه و در سال 530 میلادی قرار گرفته است. کمی قبل از آن، بریتانیا هم شاهد صحنه های آسمانی هولناک شده بود.:
«523:وحشت آسمانی به بریتانیا بازگشت.: "منظرههای عجیبی از اژدها، شیرها و دیگر جانوران خشمگین که در هوا میجنگیدند، دیده شد. در غرب کِنت، گندم بارید و کمی بعد قطرات بزرگ خون."»
قطب شمالی که آرتور به آن سفر کرد، باید همان قطب شمال نقشه ی مرکاتور سال 1606 باشد که قطب شمال را به شکل جزیره ای تقسیم شده توسط 4 رودخانه نشان میدهد. این رودخانه ها همتای 4 رودخانه ی دجله، فرات، جیهان و پیسون در بهشت بنا بر کتاب مقدسند و نظریه ی قرار داشتن بهشت برین در قطب شمال را یادآورند که با تغییرات آب و هوایی و حمله ی یخبندان به آن منطقه نابود گردید و برخی، آن را دلیلی بر مهاجرت گونه ها منجمله انسان ها به نواحی جنوبی تر زمین شمرده اند. فلیکس و نوئل، کشف بقایالی پستانداران غولپیکر دوره ی یخبندان و فسیل های گیاهان نواحی معتدله در اراضی قطبی کنونی را دلیلی بر واقعیت از بین رفتن یک قلمرو سرسبز در منطقه ی یخ زده ی کنونی اطراف قطب شمال میشمرند.
نظریه ی مهاجرت مردمان از قطب شمال در اثر وقوع یخبندان درآنجا، مبنای کار فینچی در بومی سازی نامجاهای منطقه ی مدیترانه در اسکاندیناوی نیز هست. به عقیده ی او با مهاجرت مردمان آریایی از اسکاندیناوی به جنوب بعد از وقوع یخبندان، این نامجاها نیز به منطقه ی مدیترانه انتقال داده شده اند، ادعایی نزدیک به ادعای نازی ها حول ریشه گرفتن ملت ژرمن از اسکاندیناوی. ازجمله ی نواحی منتقل شده محل قبط است که با آن مصری که یهودیان از آن آمده اند مقایسه میشود. جالب اینجا است که نوئل و اسکارلت هم در قسمت 2.5 از مقاله ی خود، درباره ی ارتباطی بین زبان های ژرمن و یهودیت بحثی دارند که به انگلوساکسون های بریتانیایی هم مربوط میشود. این بحث از آنجا شروع میشود که «دو روزنامهنگار بریتانیایی که در لیبی بازداشت شده بودند، فاش کردند که به این دلیل بازداشت شدهاند که ربایندگانشان بخشی از نوشتههای ولزی روی لوازم پزشکی آنها را با عبری اشتباه گرفته بودند و این امر منجر به گمانهزنیها مبنی بر جاسوسی آنها برای اسرائیل شد.» ویل اسکارلت مینویسند:
«این ایده که زبان ولزی حداقل تا حدی از زبان عبری گرفته شده است، بیش از ۴۰۰ سال است که رواج دارد و هنوز هم به لطف امثال ویلسون و بلکت، این ایده پابرجاست. صدها، و احتمالاً هزاران کتاب و کتابچه در این مورد نوشته و منتشر شده است. البته، این مفهوم مورد علاقهی قطعی بریگاد «قبایل گمشده» و جنبش قدیمی بنیاسرائیل بریتانیا است، و البته آمریکاییها را هم نباید فراموش کرد. من تصمیم گرفتم این نظریه را با استفاده از متن اصلی شعر «Preiddeu Annwfn» به زبان ولزی میانه، خودم آزمایش کنم. من از گوگل برای ترجمه از ولزی میانه به عبری و سپس از متن حاصل به انگلیسی استفاده کردم. سپس این نتیجه را با ترجمههای علمی از ولزی میانه به انگلیسی مقایسه کردم. بخش عمدهای از ولزی میانه به عبری قابل ترجمه نبود، اما تطابقهایی وجود داشت، هرچند بسیار کم. سپس همین رویه را با زبان ییدیش نیز به کار بردم. این بار کل متن ولزی میانه به جای ترجمه، به حروف عبری تبدیل شد و سپس به حروف عبری و لاتین نمایش داده شد. سپس حروف عبری را به انگلیسی ترجمه کردم. این بار در مقایسه با تفاسیر علمی مدرن، تعداد قابل توجهی تطابق وجود داشت. گوگل ترنسلیت، ولزی میانه ی خام اصلی «Preiddeu Annwfn» را به عنوان ولزی مدرن تشخیص داد که من آن را به انگلیسی ترجمه کردم. بدیهی است که تقریباً هزار سال بین این دو تحول وجود داشته است، اما من نتیجه را با تفاسیر مدرن و علمی از شعر، بدون اینکه خیلی دقیق باشم، مقایسه کردم و دریافتم که از مجموع ۴۲۶ کلمه، ۸۰ کلمه به اندازه ی کافی مطابقت دارند. این حدود ۱۸.۸٪ است. ترجمه از ییدیش به انگلیسی از نظر محتوا بسیار شبیه به ترجمه ی مستقیم از ولزی مدرن بود و ۱۰۱ مورد تطابق نزدیک با تفاسیر علمی مدرن داشت که ۲۳.۷٪ میشود. برخی از ترجمههای ارائه شده توسط ولزی و ییدیش حتی جایگزینهای جالبی برای تفاسیر محققان مدرن ارائه دادند. این موارد در بخش سوم مورد بحث قرار خواهد گرفت. ییدیش، یک زبان ژرمنی غربی است که از نظر تاریخی توسط یهودیان اشکنازی صحبت میشد. این زبان در قرن نهم در اروپای مرکزی سرچشمه گرفت و به جامعه ی نوپای اشکنازی زبانی بومی مبتنی بر آلمانی علیا را ارائه داد که با عناصر بسیاری از عبری (به ویژه میشنایی) و تا حدی آرامی ترکیب شده است. اکثر گونههای ییدیش شامل عناصری از زبانهای اسلاوی هستند و واژگان آن حاوی ردپایی از زبانهای رومی است. ییدیش در درجه ی اول با الفبای عبری نوشته میشود. قدیمیترین منابع باقیمانده مربوط به قرن دوازدهم است و این زبان را «زبان اشکناز» یا تایتش، گونهای از تیوتش، نام معاصر آلمانی علیای میانه، مینامند. ظاهراً گویشهای مختلفی وجود دارد، یکی اروپای شرقی و یکی اروپای غربی، اما گویش غربی «عمدتاً در قرن نوزدهم به دلیل جذب زبان یهودی در فرهنگ رایج از بین رفت.» (Yiddish dialects: WIKIPEDIA
) ها؟ ادعاهای دیگر در مورد زبان ییدیش شامل استفاده از آن به عنوان توصیف ملیت توسط "خزرهای پراکنده" است که 1000 سال قبل از ورود به آلمان، به زبان ییدیش به عنوان زبان مادری خود صحبت میکردند. ادعا میشود که خزرها کلمات مورد نیاز خود را از زبانهای آلمانی، اسلاوی و بالتیک اقتباس کردهاند و برخلاف تصور رایج، زبان ییدیش یک گویش آلمانی نیست و نباید با عبری نیز اشتباه گرفته شود، فقط به این دلیل که هر دو از حروف یکسانی برای الفبای خود استفاده میکنند. هیچ کلمه ی ییدیش در عبری باستان وجود ندارد و هیچ کلمه ی عبری باستان در ییدیش وجود ندارد. شاید کاملاً منطقی و معقول باشد که فرض کنیم هر یهودی ساکن شمال اروپا، در هر زمانی، مجبور به استفاده از همان زبان مردم محلی برای برقراری ارتباط با آنها باشد. از آنجایی که یهودی بودند و بنابراین میخواستند هویت خود را بر همه چیز حک کنند (و احتمالاً میخواستند ارتباطات کتبی خود را از غیریهودیان مخفی نگه دارند)، زبان محلی را با الفبای عبری مینوشتند و آن را ییدیش مینامیدند، زیرا به عنوان «ییدیش» (از jüdisch آلمانی میانه ی علیا) شناخته میشدند. یک نکته ی برجسته در مورد تمام این بحثهای ولزی=عبری این است که اکثریت قریب به اتفاق کسانی که از آن حمایت میکنند، واقعاً میخواهند که به هر دلیلی این موضوع درست باشد. هرگز به ذهنشان خطور نمیکند که در واقع ممکن است کاملاً برعکس باشد، اینکه عبری از ولزی آمده است. علاوه بر این، این واقعیت که عبری قبل از قرن دهم هیچ کاراکتری برای نمایش صداهای مصوت نداشت و از راست به چپ نوشته میشد، عمدتاً نادیده گرفته میشود یا شامل برخی از شاهکارهای شگفتانگیز ژیمناستیک زبانی است. پس مردمی که در ولز زندگی میکردند و احتمالاً به زبانی مانند ییدیش صحبت میکردند و مینوشتند، اما با خط رومیشده، و همزمان با آنگلوساکسونها و سپس دوباره با نورمنها بودند، چه کسانی بودند؟ قرار است باور کنیم که آنها سلتها یا بریتانیاییهای بومی بودند که از هجوم قبایل ژرمنی که از جنوب شرقی و شرق میآمدند، جیغ زنان به سمت غرب فرار کردند. آیا آنها یهودی بودند؟ درک وضعیت زبان رسمی در شمال اروپا در طول قرن نهم تا دوازدهم، خود یک درس دانشگاهی است. زبانهای آلمانی باستان، ساکسون سفلی، هلندی میانه ی رو به بالا و غیره وجود دارد. این کاملاً بیمعنی است.:
"در تمام این موارد (مسیحی شدن اقوام ژرمنی)، فاتحان ژرمنی زبانهای بومی خود را از دست دادند. در بخشهای باقیمانده از جهان ژرمنی، یعنی شمال و شرق فرانسه، زبانهای ژرمنی حفظ شدند، اما نحو، چارچوب مفهومی زیربنای واژگان و بیشتر اشکال ادبی کاملاً لاتین شدند." (منبع: "روم و آلمانیهای اولیه: برخی مشاهدات جامعهشناختی زبان" نوشته اچ. رو).
عامل اصلی در این از دست رفتن آشکار زبانها و قبایلی که به آنها صحبت میکردند و به طور کلی سردرگمی، باید فاجعه باشد. احتمالاً گویندگان این زبانها از بین رفتند یا آنقدر کم شدند که بازماندگان مجبور شدند با زبانهای رایج یا زبانهای جدید سازگار شوند.»
اسکارلت در ادامه درباره ی زبان عبری، یادآوری میکند که احیای عبری اصلی به فاصله ی کمی از کشف سانسکریت در هند بریتانیا اتفاق افتاد و این دو اتفاق را به این گزاره از دانیل فلدمن در کتاب " قبالا: میراث عرفانی فرزندان ابراهیم، 2001)مرتبط میداند: "ظهور ناگهانی عبری اصلی چند صد سال بعد با ظهور ناگهانی سانسکریت برهمی در دره سند همزمان شد. (...) سیناتیک و برهمی حروف مشابه الشکل زیادی دارند و هر دو با الفباهای بعدی جایگزین شدند که در دوران کنونی ادعا میشود اصل هستند (یعنی سیناتیک جای خود را به عزرا و برهمی جای خود را به دوا نگاری DEVA NEGARI داده است. (...) برخی از قبالیستها و تانتریکاها معتقدند که یک الفبای اصلی به نام «الفبای گان آدن» (باغ عدن) وجود دارد که هم عبری و هم سانسکریت از آن گرفته شدهاند." اسکارلت در تفسیر این نقل قول ها مینویسد:
«این موضوع، نقل قول مورد علاقهی فونکانلی در مورد کابالای واقعی را به ذهن متبادر میکند که ادعا میکند کابالا صدای غریزه است و در اصل «زبان پرندگان» یا «زبان خدایان» بوده و کابالای عبری، فریب و فساد است. این جنبه در بخش سوم به طور کاملتر مورد بحث قرار خواهد گرفت، اما فعلاً کافی است بدانیم که عبری مدرن از چیزی بسیار قدیمیتر گرفته شده است و از ۲۶ حرف اصلی خط میخی «سومری» که کلمات قرضی زیادی از آن گرفته شده است، به تنها ۲۲ حرف صامت تنزل یافته است. جالب اینجاست که «عزرا» که در نقل قول بالا ذکر شده، نام یک کاتب/کاهن اعظم یهودی از دوره ی تبعید پس از بابل نیز هست که ارتباط نزدیکی با امپراتوری هخامنشیِ ابرستاره و گریزان دارد (که بعداً مورد بحث قرار خواهد گرفت). منابع دیگر این شکل تنزلیافته را به عنوان فنیقی، عبری دیرینه، سامری، موآبی، عمونی، ادومی و همچنین آرامی قدیم؛ در واقع هر زبان قدیمی عصر آهن که بخواهند اختراع کنند، ذکر میکنند. ("هر آهن قدیمی، هر آهن قدیمی، هر هر آهن قدیمی!". عذرخواهی میکنم، همه ی اینها یک آهنگ قدیمی کاکنی را به ذهن متبادر کرد.) اگر این الفبای گان آدن یا زبان خدایان، آنطور که منطقی به نظر میرسد، جهانی بود، پس هر الفبایی که از آن مشتق شده باشد، میتواند به همان اندازه جهانی باشد و در هر کجای جهان ظاهر شود. پس چقدر گمراهکننده خواهد بود که با اضافه کردن مصوتها، لهجهها و علائم نگارشی، زبانی جدید از آن الفبای اصلی اختراع کنیم و سپس آن را «عبری» بنامیم. این بدان معناست که هرگونه ظهور الفبای اصلی «گان آدن» در هر کجای جهان به عبری و در نتیجه به عبرانیان نسبت داده میشود. علاوه بر این، هر کتاب مقدسی که به زبان عبری تازه اختراع شده نوشته شده باشد، میتواند به واسطه ی همین فریب، ادعای قدمت و اصالت داشته باشد؛ ادبیات سومری/آشوری/فارسی. همچنین منبع بسیاری از داستانهای عهد عتیق، به همان اندازه ی داستانهای گیلگمش، بوده است.»
اسکارلت نتیجه میگیرد که احتمالا همانطورکه تمام این زبان های همانند، کاملا متعلق به یهودیان نیستند، لادینوها را که به یهودیان سفاردیم معروف شده اند نیز نمیتوان در دوره ی حضورشان در اسپانیای موری واقعا یهودی تلقی کرد؛ چون آن زمان، یهودی به معنی امروزیش هنوز وجود نداشت. ولی اسکارلت هنوز روی شباهت های لغات "لادینو" و "لاتینگ حساب میکند و از قول Ladin language: WILIPEDIAمینویسد:
«لادین (...نام مستقل: ladin؛ ایتالیاییladino؛ آلمانیLadinisch) یک زبان رومی از زیرگروه Rhaeto-Romance است که عمدتاً در کوههای دولومیت در شمال ایتالیا در استانهای تیرول جنوبی، ترنتینو و بلونو، توسط مردم لادین صحبت میشود. این زبان شباهتهایی با رومانش، که در سوئیس صحبت میشود، و همچنین فریولی، که در شمال شرقی ایتالیا صحبت میشود، دارد. (...) این نام از لاتین گرفته شده است، زیرا لادین در اصل یک زبان لاتین عامیانه است که از آلپیهای رومیشده باقی مانده است. لادین اغلب به عنوان یادگاری از گویشهای لاتین عامیانه مرتبط با زبانهای Rhaeto-Romance تلقی میشود.»
ویکی پدیا هیچ اشاره ای به ارتباط این لادین ها با لادینوهای یهودی نکرده است و خودش هم مطمئن به چنین ارتباطی نیست، چون طبیعی است که یهودی ها هم مانند مردم دیگر، از زبانی که در بین همسایگانش ولو از مذاهب دیگر مستعمل بود، استفاده میکردند؛ این عجیب است که لاتین رسمی که همخانواده ی آن لادین شمال ایتالیا است، زبانی مخصوص کشیش ها برای جلوگیری از رسوخ دانش در بین بی سوادان زیردست بوده و ما همین را در مورد رابطه ی خاخام ها با عبری هم میبینیم، چون در خارج از اسرائیل، بیشتر یهودی های معمولی (غیر خاخام)، هیچ چیز از عبری نمیفهمند. نویسندگان به این مسئله ها که زبان های فرانسوی به شدت شبیه به زبان یونانیند، در فرانسه یک شهر به نام تروآ وجود دارد، و در جغرافیای کتاب مقدس مسیحی، اماکن انجیل بیش از آن که با اسرذائیل کنونی مطابقت کنند، بات همنام های خود در فرانسه مطابقند هم پرداخته اند و حالا این هم به داستان اضافه میشود که جنبش راشی توسط یک خاخام اهل تروآ به نام شولومو بن اسحاق ملقب به راشی به راه می افتد تا یهودیت سافاردی های اسلام زده ی اسپانیا را از جنس یهودیت شمالی و اشکنازی کند. کار او که اولین منبع عبری تاریخ دار است، در سال 1342 انجام شده، ولی تا 1475 منتشر نشده و بعد از آن هم تا قرن 18 با مخالفان عدیده مواجه بوده است. به نظر نویسندگان، کار جنبش راشی که بنیانگذارش فقط یک شخصیت افسانه ای است، چیزی به جز یهودی کردن مردمان قبلی اسپانیا که اصلا یهودی نبوده اند نیست. ولی هنوز میتوان موفقیت آن را نتیجه ی یک اتحاد سافاردی-اشکنازی شمرد. از طرفی ما یک نوع دو سیستمی کهانت در افسانه ی روم باستان هم می یابیم که بر اساس آن، معلوم است عیسی مسیح، نسخه ی تحریف شده ای از میترا یا سول اینویکتوس خدای خورشید است. اما درحالیکه میترائیسم یک مذهب کاملا پنهانی، وسیله ی اخوت خواص در یک فرقه، و از ریشه های فراماسونری است، مسیحیت مذهب عوام است. زبان های سخت کاهنان هم برای دور نگه داشتن مردم از افکار آنها استفاده میشدند. قابل توجه این که میترا خدای دین زرتشت است که در شاهنامه مذهب ایرانیان –و اینجا ایران مترادف ملت فارس است- عنوان میشود، و هسته ی اصلی گسترش زبان فارسی در ایران کنونی، قرار داده شده است؛ مهمترین مبدا مهاجرت یهودیان به دشت های روسیه، جایی که از طریق آمیزش با ترک ها و اسلاوها، یهودیان خزری ای را به وجود آوردند که اشکنازیان در اروپا از اعقاب آنها پدید آمدند. کلمه ی اشکنازی از ریشه ی آشوری ایسگوز است که در اروپا بیشتر تحت عنوان اسکیت ها شناخته میشوند. اسکارلت، به نقل از هاینسون، اسکیت، سکا، سرمت، هون و خزر را نام های مختلف یک اتحادیه ی قبیله ای همریشه با شیونگنوهای منابع چینی میشمرد. تابع شدن اتحادیه ی اصلی نسبت به یهودی های ایرانی، همان چیزی است که اسکارلت از آن تعبیر به شکست توران از ایران میکند. ولی اسکارلت اضافه میکند که این شکست فقط در زمان گشتاسپ روی داد که داماد شاه روم شده و حکومت ایران را به واسطه ی همیاری شاه روم به دست آورده بود. دین زرتشت را نیز همین گشتاسب بر ایران و توران حاکم کرد. اسکارلت دراینجا پای مسیحیت را در نقش روم وسط میبیند و معتقد است که دین زرتشت مد نظر، در ابتدا ترکیبی از یک بنیاد کلدانی اولیه با مذهب رومی بوده است ولی این مذهب رومی، هنوز مسیحیت کنونی نبود. ایران مورد بحث زیاد از تسخیر توسط اسکندر رومی فاصله ندارد، زیرا تحت الحمایه ی روم شدن، آغاز حکومت واقعی روم است. اسکندر که همزمان یونانی و رومی است و یک رگش به شاه ایران میرسد، حکومت خود را بین اشکانیان تقسیم میکند زیرا این اسک/اشک های حاکم، چیزی به جز یهودیان اشکنازی نیستند. در شاهنامه و در هیچ کدام از متون زرتشتی رسمی، اسمی از هخامنشیان یا اکامنیدهای متون یونانی نیست، چون به نظر اسکارلت، اکامنیدها چیزی به جز یک اتحادیه ی فنیقی تجاری نیستند و به همین دلیل هم هست که زرتشتیان نامی از فنیقی ها نیز نمیبرند. چون ایران فقط یک زیرمجموعه از جریان های سیاسی-اقتصادی ملوک الطوایفی فنیقی الاصل ولی چندفرهنگی حول جاده ی ابریشم است. در جغرافیای شاهنامه، ایران به لحاظ جغرافیایی یک وسط بین توران و روم است ولی ایران همه ی این وسط را در بر نمیگیرد. بخش هایی از شبه جزیره ی عربستان که مطابق تاریخ رسمی، خاستگاه حملات اعراب به ایران است، رها شده اند همانطورکه در تواریخ یونانی هم جزو قلمرو اکامنید نیستند. دراینجا اسکارلت به تصرف شدن تاریخ فنیقی ها توسط یهودی هایی که ادعا میکنند از نسل اسحاق ابن ابراهیمند توجه میکند و آن را در مقابل خانه ی خدا که ابراهیم به همراه پسر دیگرش اسماعیل، آن را در مکه ساخته است قرار میدهد. بله، قرار است با اتحاد پسران اسحاق و اسماعیل، کیش ابراهیم کامل شود، و این کار را در شاهنامه اولین بار اسکندر میکند. او بقیه ی سرزمین عربی را تا یمن فتح میکند، در حجاز، اولاد اسماعیل را از تسلط قبیله ی قحطانی جزع نجات میدهد و درست مثل نسل کشی های موسی و یوشع در سرزمین مقدس، تمام افراد قبیله ی جزع ولو طفل شیرخوار را تا آخرین نفر میکشد و تازه به زیارت خانه ی خدا در مکه هم میرود. اسکندر، نماینده ی جنگ صلیبی، نماینده ی استعمار، نماینده ی یهودیت اشکنازی ایجادشده در اروپا، و همزمان نماینده ی سیاسی یک جبهه ی غربی ایجادکننده ی واحدهای سیاسی-نظامی ظاهرا مستقل از غرب، ولی در باطن مکمل مذهب غرب است.
مهاجرت گسترده ی زبان های لادینو از اسپانیا به جنوب و شرق تا خاورمیانه به دنبال به اصطلاح اخراج یهودیان از اسپانیا، به ما کمک میکند تا بفهمیم که این طرح اروپایی چطور در سرزمین های جنوبی تر جا افتاده است. با در نظر گرفتن برتری غرب، برای یک لحظه ممکن است نظریه ی برخاستن یهودیان از شمال دور اروپایی واقعی به نظر برسد، اما وقتی به بن بست میخورد که میبینیم تمام منابع اروپایی کلاسیک علیرغم تفاوت سلیقه ی سیاسی، بر بنیاد گرفتن اشرافیت اروپایی یهود از مصری که در افریقا قرار دارد متفقند. چرا مصری که یهودیان از آن آمده اند، هم در شمال اروپا است و هم در جنوب آن؟ درواقع همه چیز به زبان ریشه ای گان عدن برمیگردد که عبری از آن استقلال یافته است، همانطورکه یهودیت از بنیاد سامی بی در و پیکر اولیه ی خود، استقلال یافته است. همانطورکه دیدیم، محل باغ عدن در قطب شمال تخیل میشد. اما چرا؟
قطب شمال، محل تنها ستاره ی ثابت آسمان یعنی ستاره ی قطبی بود. ازاینرو تصور میشد که عمود آسمان یعنی کوه کیهانی در محل آن قرار دارد و در آن، سرزمین خدا به زمین متصل میشود. ارواح از تونل خالی داخل این کوه به جهان زیرین منتقل میشدند و این ارواح از جنس نور بودند که وارد قلمرو تاریکی جهنمی میشدند. جرالد مسی در ابتدای کتاب دهم از ANCIENT EGYPT: THE LIGHT OF THE WORLD (1907) مینویسد که کتاب مردگان مصری، این ارواح را بر حسب نورشان از سه نوع میداند: ارواح ستاره ای که از چشم سیت پدید آمدند، ارواح قمری که از چشم هورس پدید آمدند، و ارواح خورشیدی که از چشم رع پدید آمدند. این دسته ی سوم، برترین ارواح و تکرار کننده ی سرگذشت خورشیدند. خورشید به شکل آتوم خدای غروب از آسمان وارد قلمرو تاریک دوزخ در زیر زمین میشود و همو است که به شکل آدم، پدر انسان ها در تورات بازآفرینی میشود. همانطورکه خورشید بعد از سرکوب شیاطین در طلوعی مجدد، نور را به جهان می آورد، فرزندان آدم نیز بعد از فرود آمدن از کوه هتپ در قطب شمال که بر اثر آن، به آمنتا یا دوزخ مصری وارد میشوند، با گذر از مراحلی، آمنتا را ترک میکنند تا نور را به جهان روی زمین هدیه کنند. نامجاهای آمنتا همان نامجاهای قبط باستانند که با مصر تطبیق شده است و خروج بنی اسرائیل از مصر و تحت رهبری موسی برای رسیدن به سرزمین موعود نیز چیزی به جز آمدن ارواح از آمنتا به روی زمین نیست.
ازاینجا میتوان فهمید که مصر به این خاطر با قبط تطبیق شده است که آنجا کنایه ای از آمنتا یا جهنم است و چون فلسفه ی مزبور به نفع هیچ ملتی جز کسانی که خود را بنی اسرائیل میفهمند نیست و این بنی اسرائیل قلابی را هم اشرافیت یهود اختراع کرده اند، پس مصر کنونی هم فقط به خاطر مرکز گرفتن اسبق اشرافیت یهود در آن، قبط یا همان آمنتا است و هیچ کدام از آثار منتسب به مصر باستان هم –برخلاف هزاران ساله تصور شدن مصر توسط خود جرالد مسی- مربوط به قبل از حضور اشرافیت یهود در آن در دوره ی ممالیک نیستند. همه ی اینها یک معنی دارد: جهنم از مصر و هر جایی که جانشین مصر شود، به تمام دنیا سرایت میکند چون اشرافیت یهود، ارواح خورشیدی هستند که به جهنم سقوط میکنند تا بعدا از جهنم خارج شوند. اما دقیقا به خاطر همین خورشیدی بودن، این سقوط طی نظمی به جلو میرود. چون نور خورشید موقع غلبه بر تاریکی با آشکار کردن اشیا، بی نظمی را به نظم بدل میکند.
در آمنتای قبطی هم میبینیم که رع به شکل پتاح صنعتگر درمی آید و در قالب یک جُعَل یا سوسک سرگین غلتان زیرزمینی، در زیر زمین تونل میکند و امکانات درست میکند. پتاح حتی یک مابه ازای بهشت را برای ازیریس (خدای مردگان) و قصرش در آمنتا فراهم می آورد. جعل، نماد خورشید هم هست چون رع در قالب خپری، به شکل یک جعل، گوی خورشید را به جای سرگین یک علفخوار، از شرق تا غرب زمین، قل میدهد. این بن مایه ی مشترک، نظر بر این حقیقت است که شمال تاریک و سرد آغاز زمین، با جنوب گرم و نورانی زمین توسعه یافته یک دو قطبی تشکیل میدهند که به ترتیب به سیت (تایفون) و دشمنش هرو (هورس) تعلق میگیرند. این دو قطبی توسط فرعونی به نام رپا، که در ابتدا احتمالا فقط یک نسخه از هورس بوده است، با دوگانه ی جایگاه های شرقی و غربی خورشید که به دو شیر معارض موسوم به خروفو تشبیه میشدند، برابر میشوند و به دو ظاهر متفاوت هورس، یکی پسری 12 ساله و دیگری جوانی سی ساله قسمتبندی میگردند. بنابراین در جهان زمینی هم پادشاه به تاسی از خورشید آسمان، مرتبا به سمت تاریکی سفر میکند تا از روشنایی سر دربیاورد. این درواقع بر اساس همان تشبیه فرود روح به افق زمین به تاسی از آتوم یا خورشید غروب است و مسی معتقد است که این فلسفه به همان اندازه ی مصر در انگلستان هم بوده و در ادبیات عامیانه باقی مانده است؛ ازجمله در داستان سفر تام انگشتی سوار بر یک گاو در یک کوهستان. "تام" در اسم، همان "آتوم"، گاو روح زمین، و سفر در کوهستان، گذر از همان تونل میانی کوه کیهانی برای رسیدن به دوزخ است.:
“ANCIENT EGYPT”: GERALD MASSEY: V1: FISHER-UNWIN: 1907: P332-5
اصطلاح معروف «غروب امپراطوری ها» به ذهنم میرسد. اما برای کسی که به جای شاه مردگان در قصر بهشت خود در وسط این زمین جهنم شده نشسته است، این غروب، معنایی ندارد. جانشینان ازیریس، حتی در درون جهنم هم خوشبخت به نظر میرسند چون قصر دارند، چون پول دارند، و چون از انواع لذت های مادی برخوردارند، ولی اخلاق در این خوشبختی بحثی ندارد، چون کسانی که «وظیفه دارند» دیگران را به بدبختی برسانند، نمیتوانند شمی از اخلاق برده باشند. ولی چیزی که همه ی ما به طور ناخودآگاه از تمام تبلیغات رسانه ای این دستگاه ازیریسی میفهمیم، این است که آنها هنوز خدایانند و میشود با تقلید از آنها تا حدی خدایی شد: با غرق شدن در لذت های دنیوی و مادی؛ و حتی اگر پول کافی برای لذت بردن و فخرفروشی کافی به دست نیاوردید، میتوانید وانمود کنید که در لذت غوطه ورید بلکه شاید خدا و خلق خدا را گول بزنید و آنها فکر کنند که شما واقعا الوهیت دارید. حال و هوای مدرن، روی مذهب پرستش جهنم استوار است.






























































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































