دموکراسی: کریسمسی که جاده اش را فاشیسم هالووینی صاف میکند.

تالیف: پویا جفاکش

«اگر الکساندر زن بود، او را بانوی خودم میکردم.»

شاید باورتان نشود؛ ولی این جمله را در نامه ای که ظاهرا ناپلئون بناپارت به همسرش نوشته است، ناپلئون دارد درباره ی تزار الکساندر اول میگوید. حتی در فصل پنجم "جنگ و صلح" تولستوی هم هنوز میشود رد پای نوعی اتحاد قبلی بین ناپلئون و الکساندر را دید وقتی که گفته میشود الکساندر در مقابل ناپلئون بدون کرنش و از موضع برابر ظاهر میشد و با این حال، ناپلئون در مقابل او کاملا راحت بود. مدال هایی که در روسیه به افتخار ناپلئون و با تصویر او ضرب شده اند را فراموش نکنید. پس چه شده که هرچه زمان جلو رفته، بیشتر سعی شده وانمود شود ناپلئون و الکساندر مقابل هم بوده اند؟ آیا جنگ روم فرانسوی با رومانوف روسی کمی مشکوک نیست وقتی همین تاریخی که قصه اش را درست کرده، میگوید اشراف روسی تا نیمه ی دوم قرن 19 کاملا به زبان فرانسه تسلط داشتند؟ کوربن دالاس دراینباره معتقد است که با توجه به جانشین شدن الکساندر به جای ناپلئون در روسیه، میتوانیم بگوییم آنها در قصه ی اولیه در یک جبهه ی واحد علیه تاتارها میجنگیدند که تا قرن 19 هنوز جمعیت قالب روسیه را تشکیل میدادند. این جنگ در حد نهایی خود و در قرن بیستم، به منچوری رسید جایی که منچوها یا حکمرانان تاتار سابق چین در آن، آخرین سنگر خود را حفظ کرده بودند. روس ها مجبور شدند بر سر این ناحیه با استعمار نوظهور ژاپن شاخ به شاخ شوند چون صاحب منچوری میتوانست ادعای مالکیت چین را کند، و این، خود نشان میدهد که در این زمان، اصطلاحات چینی و تاتار هنوز چندان مقابل هم نبودند. خود ژاپن به هر حال یک دنباله ی حاشیه ای بر فرهنگ نیمه چینی-نیمه تاتار کره است و جالب است که اروپاییان اینجا را برای ایجاد اولین حکومت اروپایی آسیای شرقی انتخاب کرده اند. در کتاب "سیستمی از جغرافیا" منسوب به 1701 میلادی، از محدوده ی شرقی "تارتاری (تاتارستان) بزرگ" شامل منطقه ی ژاپن، با عنوان «دریای کایماتیت ها» یاد شده که کایماتیت، تحریفی از لغت کلموک است یعنی همان مردم نایمان در مغولستان و سین کیانگ که ظاهرا مرتبا به سمت شرق گسترش یافته اند. این که هم امریکای شمالی و هم سرزمین های مجاورش در روسیه "تارتاری" نامیده شده اند، تا اندازه ی زیادی اهمیت سوق الجیشی ژاپن را توضیح میدهد. ژاپن در میان اینها قرار داشت و اگر فرهنگ تاتاری را در آنجا ریشه کن میکردید، میتوانست دنباله ی حضور تاتارها در امریمای شمالی پیش از غربی شدن آنجا را هم راحت تر انکار کنید. اما جالبترین قسمت این تخریبگری این است که این اشرافیت اروپایی سانسورچی، خود، دنباله ی دورگه های اسکیت های تاتار در اروپای شرقی و مرکزی هستند و دارند در همه جا سنت های اجدادشان را ریشه کن میکنند. آنها امروزه بیشتر اوقات، شباهت های ظاهری کمی با تاتارها که معمولا آنها را مغول میدانیم نشان میدهند. ولی این، استثنایی بر قاعده نیست. تاتارها تعصب نژادی نداشتند و در همه جا با مردمان بومی می آمیختند. بارزترین نمونه اش ترکیه است که زبان ترکی آن میراث حکام ترک تاتار است بی این که نژاد مغولی در مردمش کثرت داشته باشد. بنابراین تاتار بیشتر از این که یک نژاد باشد، یک فرهنگ است و اسلاف مورخان اروپایی، وقتی تاتارها را "تارتار" مینامیدند، تا حدی سرنخ کار را به آیندگان میدادند. تارتاری اشاره به تارتاروس یا دوزخ دارد، جایی که زئوس یا ژوپیتر موکل سیاره ی مشتری، بعد از تکیه دادن به تخت حکومت خدایان رم، خانواده ی قبلی خدایان یعنی تیتان ها به رهبری پدرش کرونوس یا ساتورن موکل سیاره ی زحل را به آنجا تبعید کرد. این داستان باعث شد تا ساتورن خدای کشاورزی، همزمان خدای مرگ و نابودی هم بشود و داس درو محصولش تبدیل به داس فرشته ی مرگ گردد. خمیدگی این داس موقع نابودگری، با مسیر قوسی شکل به سمت پایین ستاره ی زهره در آسمان تطبیق میگردد و در همین حالت، با قسمت پیدای حلقه ی زحل موقع نگاه کردن به نمادش –یک گوی حلقه دار- بر روی بسیاری از برندهای مدرن قرار گرفته است. زهره بخصوص در فرم زنانه اش موکل لذت های دنیوی و الهه ی جادوگری است و قوس آشکار حلقه سیر دنیوی خدا را نشان میدهد درحالیکه قسمت پنهان حلقه جنبه ی روحانی و ناپیدای خدا را نشان میدهد. زحل مجسم به مکعب بخصوص مکعب سیاه است و گردش زوار مسلمان در مکه به دور خانه ی کعبه، حلقه ی زحل به طور کامل و شامل هر دو جنبه های مادی و معنوی زندگی با تمام خوبی ها و بدی ها و سختی ها و آسانی هایش را به نمایش میگذارد. درواقع ساتورن هرگز انکار نشده بلکه فقط درونی شده است. درحالیکه پسرش ژوپیتر به عنوان حاکم فعلی جهان، مظهر قانون است، زحل مظهر آنچه ضد قانون است میباشد و اقتدا بر او بر مردم عامی حرام ولی بر قدرتمداران سیاسی-اقتصادی و شرکای مذهبیشان جایز است، یعنی دقیقا همان واقعیتی که از رهبران هر سه مذهب جهانگیر یهودیت، مسیحیت و اسلام میبینیم. با این همه سالروز مقدسش ساتورنالیا اکنون به صورت کریسمس، مبنای جهانگیری هر سه دین در آغاز زمستان شده است. برج این سالروز به طور سنتی، جدی یا بز-ماهی است که به قول منلی پی.هال، بهانه ی ربط دادن ساتورن دوزخی با پان خدای بزآسا و از طریق او شیطان بزمانند وسوسه گر همه شده است همانطورکه عادت است نام ساتورن را به ساتن یا شیطان مرتبط کنند. جی اس. وارد در «فراماسونری و خدایان باستان» مینویسد: «ساتورن نسخه ی مقابل ژوپیتر است. نماد او صلیب بالای علامت لونا [یا ماه] است. او شیطان وسوسه گر، یا بهتر بگوییم آزمایشگر است. وظیفه ی او تنبیه و رام کردن احساسات سرکش در انسان اولیه است.»:

”TARTARY AKA TARTARIA- AN EMPIRE HIDDEN IN HISTORY.”: KORBIN DALLAS: STOLEN HISTORY: 29 OCT 2020

آلوین بوید کوهن مینویسد که مکعب به خاطر شش وجهی بودنش، قابل تعویض با ستاره ی شش پر هکاته الهه ی جادوگری و اعمال شیطانی است، الهه ای که نامش با هگز به معنی عدد 6 و همچنین به معنی جادوگری مرتبط است. از طرفی مکعب را اگر از هم باز کنیم، شکل یک صلیب ایجاد میشود و میتوانید با آن مستقیما به مسیحیت برسید. خط ارتباطشان، مضمون زمستان است. ساتورنالیا که اکنون تبدیل به کریسمس شده است، جشن آغاز زمستان است. با این حال، در اروپا آن را نه آغاز زمستان بلکه میانه ی زمستان میخوانند چون سال قدیم اروپایی فقط دو فصل تابستان و زمستان را داشت و آغاز زمستان تقریبا همان آغاز پاییز بود. با این همه آغاز زمستان دقیقا تولد زمستان نبود بلکه زمانی بود که خورشید در انتهای تابستان و درحالیکه به باکره ی صورت فلکی سنبله تبدیل شده بود، در اثر برابری تاریکی و روشنایی، از باکرگی درمی آمد و بدل به زن جادوگر میشد. در جوار صورت فلکی باکره صورت های فلکی غراب (کلاغ) و جام قرار دارند که به صورت نمادهای متواتر کلاغ سیاه و دیگ جوشان پر از مواد متعفن در کنار زن جادوگر بازتولید میشوند. این دیگ، مظهر شکم حامله ی باکره است که اکنون پر از نیروها و مواد غریزی است چون برهه ی پیش رو نماد هبوط روح به جای نور به دنیای مادی به جای قلمرو تاریکی است که با ورود خورشید به ایام تاریک سال نشان داده میشود. معمولا حاملگی زن انسانی، 40هفته طول میکشد و این 40 هفته ی انسانی با 40روز از چرخه ی سال جابجا میشوند که از اول پاییز (21سپتامبر) تا دهم آبان ماه (اول نوامبر) طول میکشند. بنابراین شب اول نوامبر که محل جشن سامهاین بود، به عنوان زمان تولد زمستان و نمادی از روح متولد شده ی کاملا مادی یک انسان تعیین و زمان حمله ی شیاطین و ارواح شیطانی و جادوگران به زمین تصور میشد و همان است که اکنون بیشتر به هالووین مشهور است. به محض این که این شب تمام میشد، AL-HALLOW یا روز گرامیداشت تمام قدیسین جشن گرفته میشد که در آن، قدیسین مسیحی به عنوان معلمین صدر مسیحیت، جانشین معلمین انسانی میشوند که سعی میکنند با تربیت، جانور نو متولد شده را انسان کنند و غلبه بر غرایزش را بر او بیاموزند. زمانی که این انسان به مرحله ی ساتورنالیا میرسد، به یک حد تعادلی رسیده که در آن، نه کاملا از معلمینش حرف شنوی دارد و نه کاملا تسلیم غرایز است. حرف شنوی از معلم، به سبب مذهب سازی حکومت ها با اشراف نمادین میشود و سرکشی غریزی به سبب غیر اجتماعی بودنش با عوام و عامی گری نمادین میشود و ساتورنالیا هم زمانی بوده که در آن، قدرتمدار و عامی با هم همپایه میشدند. مسیح چندان از ساتورنالیا عدول نکرد چون هم میخواست شریعت را مستقر کند و هم به جای کاهنان و اشراف، طرف مردم فقیر و عامی را میگرفت. همنشینی شاه و عامی در ساتورنالیا را در داستان های مختلفی از شاهان همنشین با دیوانگان یا دلقک ها دراماتیک کرده اند. در اروپا چنین دلقک هایی لباسی دو رنگ میپوشیدند که کنایه ای به دوگانه ی روح و ماده است. دلقکی یک حرفه ی آیینی بود و دلقک تنها کسی بود که میتوانست به زبان دیوانگان، انتقاداتی از شاه بکند که هیچ کس نمیتوانست، کنایه ای از خود مذهب که در آن، تمام حقایق روحانی پیچیده در تمثیل هایی از جنس مادیات ارائه میشوند و مثل حرف های دلقک دوپهلویند و باید معنایشان را کشف کنید.:

“GET READY FOR HALLOWEEN AND FOR ALL-HALLOWS DAY WITH THE TEACHINGS OF ALVIN BOYD KUHN”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 28 OCT 2014

دوگانه ی اخیر، دوگانه ی شکاکیت علمی مادیگرا در مقابل القائات ایمان خواهانه ی مذهب حکومتی هم هست. در داستان مسیحیت، این به دوگانه ی مسیح و توماس شکاک تشبیه میشود. توماس حواری باور نمیکند که مسیح زنده شده و از نظرها ناپدید شده باشد و بنابراین برعکس حواریون دیگر به عیسی شک دارد. توماس نام برادر عیسی هم هست و البته این کلمه به معنی دوقلو یا همزاد است. اصطلاح توماس همخانواده با نام تموز خدای گیاهان است که در فصل خزان طبیعت میمیرد و در بهار همزمان با شکوفایی دوباره ی گل ها و گیاهان از نو زنده میشود. دوگانگی او دوگانگی مرگ و زندگی و جاودانگی و میرایی است. در اساطیر یونانی، این دوگانگی در یک جفت دوقلو به نام دیوسکوری نشان داده میشود که در آنها کاستور میرا و پولی دئوس یا پولوکس نامیرا هستند. مویه ی پولوکس بر مرگ کاستور پس از قتل او به دست پسرعموهایشان، با مویه ی گیلگمش ایزدی بر انکیدوی حیوانی قابل تطبیق است و این دو، اشکال پهلوان شده ی دیوسکوری جوانند. چیزی بین این دو را میتوان در صحنه ی مویه ی آشیل ایزدی بر محبوبش پاتروکلوس معمولی در افسانه ی جنگ تروآ بازیافت. نام پولوکس/پولی دئوس (پولی خدا) قابل تطبیق با نام پولوس حواری است. رابرت تیلور در قرن 19 نام پولوس را برگرفته از نام آپولو خدای خورشید دانست و اضافه کرد که نام عبری او شائول هم از روی لغت "سول" به معنی خورشید برگرفته شده است. خورشید هم روزانه با غروب و طلوع، میمیرد و از نو زنده میشود و چون چرخه ی فصل ها نتیجه ی سفر خورشید در دایره البروج است، تموز هم یک خدای خورشیدی است.:

“DIOSCURI”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 28 NOV 2016

ظاهرا دوگانه ی روح و ماده از طریق دوگانه ی شاه و دلقک، دوگانه ی ژوپیتر و ساتورن به جای اشرافی گری و عوام گرایی را به جایگاه دوگانه ی حکومت استبدادی و دموکراسی نشانده و با یکدیگر چنان همراه کرده که بتوان همزمان به نام استبداد، دین گستری کرد و به نام دموکراسی، کفر و اعمال شیطانی را تبلیغ نمود. ناپلئون دقیقا این دوگانه را در خود دارد. او یک فرمانروای مستبد و همانطورکه خود مدعی است امپراطور روم است ولی کشورگشایی هایش باعث گسترش آرمان ها و شعارهای دموکراتیک انقلاب فرانسه میشود. هم مسیری او با معانی افسانه های باستانی اتفاقی نیست؛ چون او یک عدد ناپلئون تاریخی نیست که یک بار در تاریخ آمده و رفته و تمام شده باشد. او به اندازه ی خدایان باستانی، الگوی وقایع سیاسی-اجتماعی در جریان است.

کوربن دالاس توجه میکند که در بعضی کاریکاتورهای قدیمی از ناپلئون بناپارت، او نه ناپلئون بلکه نیکولاس نام دارد. جستجوهای بعدی او منابع عتیقی را می یابد که نام کوچک امپراطور را نیکولاس ذکر کرده و گفته اند که او نام خود را به نام دوپهلویی چون ناپلئون که هم شیر جنگل معنی میدهد و هم فاتح مردم و هم شیر ناپل (اشاره به شهری در ایتالیا که ریشه ی ناپلئون از آن برخاست)، عوض کرده است. حتی یکی از منابع (بخش اول از جلد اول "امپراطور ناپلئون" از ویلیام گراتون منسوب به 1823) درباره ی نام فامیل نامعمول ناپلئون هم متعجب است و تصور میکند که ممکن است "بناپارت" شکل وارونه و تحریف شده ی لغت "بوربون" باشد که نام فامیل پادشاهان فرانسه پیش از انقلاب کبیر بوده است. مطابق همان منبع، ناپلئون زمان هایی هم خود را «بروتوس بناپارت» معرفی میکرد. عوض کردن نام و نام فامیل برای این آدم مجهول الهویه به همین جا ختم نمیشود و او در مصر، به نام فامیل و دوست مورد احترام پیامبر اسلام، خود را «علی بناپارت» معرفی میکند. در این زمان، نگاره ای از ناپلئون در لباس پاشایی مصری ایجاد میشود که دقیقا معادل یکی از تصاویر علی صدر اسلام در کنار پیامبر اسلام است. در مقاله-کتابی به نام «تردیدهایی تاریخی نسبت به ناپلئون بناپارت» به قلم ریچارد واتلی انگلیسی و منسوب به 1852، نویسنده اصلا درباره ی ایجاد چنین امپراطوری ای درباره ی چنین آدم مجهول الهویه ای تردید میکند و فکر میکند ناپلئون اسم مستعار چند فاتح مختلف در یک دوره ی زمانی بوده باشد. اما کوربن دالاس، اصلا ناپلئون را تاریخی نمیداند. او معتقد است که ناپلئون خدای انسان شده ای بوده که مشابهش را برای دوره های مختلف زمانی بازتولید کردند. قبل از هر چیز، او به عنوان یک فاتح موفق روم، نسخه ی قرن نوزدهمی ژولیوس سزار است که به همان ترتیب، زیاده خواهی هایش با مقاومت اشراف دیگر مواجه میشود. صحنه ی حمله ی سناتورها با شعار "مرگ بر دیکاتور" در مجلس به او، با صحنه ی ترور ژولیوس سزار توسط سناتورها در مجلس بنا بر نمایشنامه ی شکسپیری ژولیوس سزار قابل تطبیق است اگرچه اینجا ناپلئون کشته نمیشود. سزار را ایتالیایی میدانند. ناپلئون هم اصالت ایتالیایی داشت ولی متولد جزیره ی کورس بود و از طریق رگ ایتالیاییش خود را اشرافزاده معرفی میکرد. اشرافیت ایتالیایی کورس به کنستانتین کومننوس از قرن 17 نسبت داده میشوند و البته کومننوس ها یک اشرافیت بیزانسی ساکن شده در ایتالیا در نظر گرفته میشوند. جالب این است که در سال 1782 یک افسر برجسته به نام دمتریو استفانوپولی از همان جزیره، از لویی شانزدهم حق رسمی به عنوان وارث قانونی داود کومننوس آخرین امپراطور طربزون در ترکیه را دریافت نمود که این میتواند یک نفر دیگر از همان دوره را صاحب حق قانونی امپراطوری بشناسد. جالب اینجاست که دمتریو استفانوپولی به همراه خویشاوند ناشناخته اش نیکولو استفانوپولی، یک بار از طرف دولت فرانسه و یک بار از طرف ژنرال بوناپارت به یک سفر ماموریتی به یونان اعزام میشوند. آیا این نیکولو استفانوپولی چیزی بین دمتریو استفانوپولی و نیکولاس بوناپارت نیست که موازی با آنها در یک دوره ی تاریخی بازآفرینی شده است؟ سزار هم یک مرد بلندپرواز با ادعای تبار ایزدی بود که مجبور بود مدتی استیلای جباران قوی تری چون سولا را تحمل کند. سزار به عنوان تجسد زمینی جوویس یا ژوپیتر خدای اعظم رم، نسخه ی دیگری از تجسد یهوه در عیسی شاه یهودا به نظر میرسد. عیسی هم مثل سزار چون برای رسیدن به شاهی تلاش کرد اعدام شد. نکته ی جالب این است که نام نیکولاس را هم برخی ریشه گرفته از ناک لاس به معنی سنگ یا صخره میشمرند که لقب مسیح است. مسیح متولد کریسمس است و قدیس کریسمس، سنت نیکولاس است که ظاهرا در ابتدا نسخه ی دیگری از خود مسیح بوده است. سنت نیکولاس، یک بار چند کودک را که قصابی در شرایط عسرت کشته و تکه تکه کرده بود تا به جای گوشت خورشتی به مردم بفروشد به معجزه زنده کرد و ازاینرو قدیس حامی کودکان شد. این یادآور معجزه ی مرده زنده کردن مسیح است. سنت نیکولاس اهل شهر میرا در ترکیه بود. این شهر قبل از این که به تصرف رومیان درآید، قلمرو شاهان پونتوس بود که کاهنان کیش میترا خدای خورشید و تجسد زمینی او بودند. آخرین شاه پونتوس قبل از تسلط رومیان، میتریداتس ششم بود که نام کاملش میترادیس اوپاتر دیونیسوس بود. بنابراین او همزمان هم میترا بود و هم دیونیسوس که هر دو، خدایانی هستند که کیش مسیح با کیش آنها همریشه است. دو فرمانده ی رومی که پونتوس را فتح کردند، بروتوس و کاسیوس نام داشتند. به طرز عجیبی آنها همنام تنها دو قاتل برجسته شده ی سزار در نمایشنامه ی ژولیوس سزار هستند. بروتوس نقش مهمتری دارد و نقش کاسیوس این است که بروتوس را به خیانت به سزار ترغیب کند. بروتوس مطابق این نمایشنامه برای دفاع از شورایی بودن روم با سزار و آنها که قصد گرفتن انتقام خونش را میکنند رودررو میشود. در تاریخ رم یک بروتوس دیگر هم داریم که فعلا از این یکی قدیمی تر است و در انقلاب رم علیه شاه تارکین مغرور که به پایان دوره ی شاهی و آغاز دوره ی جمهوری انجامید نقش مهمی دارد. به جز اینها یک بروتوس دیگر هم داریم که به اندازه ی بنیانگذاران روم، تروایی و درواقع نسخه ی دیگری از انه بنیانگذار تروایی رم است. بعد از سقوط تروا در اثر حمله ی یونانی ها، او در جایی از یونان، تروایی هایی را می یابد که اسیر ظلم یک شاه یونانیند. با نقشه ای شاه را دستگیر میکند و یونانی ها را مجبور مینماید که تروایی ها را آزاد کنند. مانند انه همراه تروایی ها سفری را در شمال افریقا در پی میگیرد. در انتهای این سفر، به گاول میرسد و بعد از ناتوانی در فتح آنجا راه دریا را پیش میگیرد و به جزایر بریتانیا میرسد. بروتوس درآنجا با غول های البان برخورد میکند. او و یارانش همه ی آنها را میکشند ولی کشتن قوی ترینشان به نام گوگ-ماگوگ بسیار گرفتاری ایجاد میکند. بعد از تصرف البا آنجا به نام بروتوس بریتانیا نام میگیرد و بروتوس درآنجا شهر نیو تروی یا تروآی جدید را میسازد که بعدا لندن نام میگیرد. ازقضا نام قدیم واشنگتن دی سی پیش از تبدیل شدن به پایتخت امریکا هم نیو تروی بوده و در صورتی که بروتوس و ناپلئون را یک نفر در نظر بگیریم، با او یک دفعه از روم اروپایی به روم امریکایی مهاجرت میکنیم. گوگ-ماگوگ رئیس غول های مقابل او، همنام با یاجوج و ماجوج است که از اصطلاحات به کار رفته برای تاتارها است و میتواند مبارزه ی احتمالی ناپلئون با تاتارها طی یورش به شرق و بخصوص در روسیه ی کنونی را به یاد بیاورد. یادمان باشد آخرین تزار رومانف (رومی) روسیه نیکولای نام داشت که شکل رومی نیکولاس است و سقوط و اعدام او توسط کمونیست های مردم گرا میتواند شکل دیگری از سقوط و اعدام سزار توسط جمهوری خواهان و سقوط ناپلئون توسط قدرت هایی باشد که او را به استبداد متهم میکردند و خود را دموکرات میخواندند. ولی این داستان، بیش از هر چیز، این نکته را تقویت میکند که بروتوس و نیکولاس، دو جنبه ی مختلف یک شخصیت واحدند که اولی، دومی را حذف میکند بعد از این که نفع خود را از آن چهره برد. این موضوع در یکی از نمادهای کشور ناپلئون (فرانسه) یعنی تبر دو سویه انعکاس می یابد. این تبر، دوگانه است چون یک سویه اش نماد تخریب و سویه ی دیگر نماد سازندگی است ازآنروکه صاحبش با یک چهره ی خود تخریب میکند و با چهره ی دیگر بازسازی میکند. این تبر را فاشس مینامند که اصطلاحی بسیار شبیه اصطلاح فاشیسم است و اتفاقا در فرانسه در دوران حکومت فاشیسم آلمانی بر آن، برجسته شده بود. فاشیسم هم دنیا را تخریب کرد تا آنها که آن را از بین میبرند، بتوانند دنیای جدیدی از آن خود بسازند. تمام حکومت های ناسیونالیستی مدرن سراسر جهان، در کشورهایی که به تازگی برای خود تعریف کرده بودند، هر ردی از تاریخ و فرهنگ گذشته ی ملت ها را تا حد ممکن تعقیب و نابود نمودند تا حکومت هایی که بعد از آنها می آیند و ادای مخالفت با آنها را درمی آورند، تاریخ جدیدی به آن کشورها دیکته کنند و فرهنگ جدیدی ایجاد کنند که مخالفت زیادی با فرهنگ مدرن غربی نداشته باشد.:

“NAPOLEON, AKA NICHOLAS, BRUTUS, AND ALI BONAPARTE: WHAT DO WE KNOW?”: KORBIN DALLAS: STOLEN HISTORY: 1 JUL 2021

این فلسفه بافی از ابتدا بر پایه ی خوب بودن روحانیت و بد بودن مادی گرایی بوده، چون قرار بوده روحانیت با حکومت اشرافی و مادیگرایی با دموکراسی منطبق شوند. به همین دلیل هم بعید است فاشیسم واقعا دور انداخته شده باشد، چون آن مسیحی است که هر موقع شرایط را مناسب ببیند برمیگردد. دموکراسی ادعای پیروزیش بر فاسیسم را جشن میگرفت چون به جای توماس شکاکی نشسته است که زنده شدن دوباره ی مسیح را باور نداشت، اما الان مدتی است که در رسانه هایش ابراز نگرانی میکند که فاشیسم نمرده و همین دور و برها میپلکد.

دموکراسی و قربانی دادن برای شیاطین (قسمت دوم)

تالیف: پویا جفاکش

آتاماس دیوانه در جایی از سرگردانی خود با گروهی از گرگ ها در حال خوردن شکاری برخورد میکند و گرگ ها از او میگریزند. آتاماس از مقایسه ی این اتفاق با این گفته ی پیشگویان که نجات او پس از همترازیش با جانوران ممکن خواهد شد، به این نتیجه میرسد که راه را درست آمده است. دراینجا آتاماس با سرنمونه ی آدم-گرگ ها یعنی یک مجنون دیگر به نام لیکائون همتراز میشود. لیکائون در کوهستان لیکایوس در آرکادیا، از زئوس با غذایی پخته شده از گوشت پسر خودش پذیرایی میکند و زئوس به سبب این اهانت، لیکایون را به گرگ تبدیل میکند. این، روایت دیگری از اهانت ایکسیون به زئوس به نظر میرسد.

این کوهستان محل تولد پان خدای بز مانند تلقی میشد و جشنواره ای به نام لیکایا در آن برای پان برگزار میشد. به نظر دیوید ماتیزن، با توجه به برگزاری این جشن در قلمرو یک گرگ-انسان ایزدی، آن باید همان جشن لوپرکالیا برای پان در رم باشد چون در جشن اخیر نیز هم پان را داریم و هم ارتباطی با گرگ را. لوپرکالیا بین سیزدهم و پانزدهم فوریه برگزار و همانطورکه از اسمش پیدا است از محل لوپرکال یا غار گرگ آغاز میشد ارتباطش با گرگ به سبب قربانی بز بود چون گرگ دشمن اصلی بز اهلی به شمار میرفت. بز برای پان خدای بزمانند قربانی میشد تا او در بدن زن ها حلول کند و برای آنها بچه به دنیا برود. برای این کار، پسران جوانی که تن پوش خفیفی از پوست بز پوشیده بودند با تسمه هایی از پوست بز، زنان را در خیابان شلاق میزدند. ارتباط این جشن با باروری، در این که جانشین مسیحیش یعنی روز ولنتاین امروزه روز عشاق است تاثیر دارد. جورج سانتیلانا و هرتا دچند، پان را به عنوان خدای چوپانان، شکلی از تموز خدای چوپانان میشمرند که به خاطر ارتباطش با بزچرانان، یک ظاهر نیم بز-نیم انسان به خود گرفته بود. دیونیسوس که او هم با ساتیرها یا موجودات بزآسا همراه بود، شکل دیگری از آدونیس یا تموز است. تموز خدای طبیعت و عامل رشد گیاهان بود و طبیعی بود که باروری زمین توسط او به باروری زنان تشبیه شود. در آستانه ی تولد مسیح، صدایی مرموز به دریانوردی به نام تاموس –شکل دیگر نام تموز- اعلام کرد که "پان بزرگ مرده است" و با اعلام این خبر به ساحل نزدیک، فریاد و گریه و شیون عمومی درآنجا به پا شد. به نظر سانتیلانا و دچند، دراینجا مرگ مطلق پان، شکل تاریخی شده ی مرگ ادواری تموز است. تموز همراه گیاهان در فصل خزان طبیعت موقتا میمیرد و در بهار از نو از جهان زیرین به درمی آید و باعث سرسبزی طبیعت و شکوفایی گل ها میشود و این شکوفایی تا خزان بعد و مرگ موقت بعدی ادامه می یابد. موسم مرگ تموز، با عزاداری و گریه و شیون فراوان همراه بوده است و علت گریه و زاری مردم در این داستان نیز همین است، منتها این بار، مرگ تموز که خدای رقیب یهوه در تورات است، مصادف با میلاد مسیح است و این مسیح است که به عنوان روح خزان، موقتا جای او را در عالم میگیرد. درواقع مرگ تموز دراینجا اعلام پایان یک عصر است. این عصر میتواند پایان عصر خرد هم باشد. سانتیلانا و دچند و نیز متیزن که با آنها موافق است، نبو/انبی/ینبو خدای دانش را هم فرمی از تموز میشناسند و یادآوری میکنند که روایت نبطی ها درباره ی قتل ینبوشاد (ینبو شاه) پیامبر دانشمند بابل توسط پیروان آدم –که بعدا آدم ابوالبشر شد- خود شکلی اجتماعی از مرگ تموز در قالب پایان یک عصر شکوفایی دانش و معنویت است. به نظر سانتیلانا و دچند، نام ینبوشاد در زبان فارسی، به صورت های یمبو شاد، یمه شاد (ییمه خشائته) و درنهایت جمشاد و جمشید درآمده است که بنیانگذار تمدن بود ولی سقوط کرد و نیروهای تاریکی جایش را گرفتند. متیزن میگوید میتوان آن را با نابودی عصر دانش باستان بعد از ظهور مسیحیت مقایسه کرد و فهمید چرا مرگ پان بزرگ معاصر تولد مسیح است. او دراینجا ستاره ی بیت اللحم را مطرح میکند و میگوید که این ستاره میتواند با افسانه های قدیم درباره ی زیرورو شدن زمانه در اثر برخورد یک شیء آتشین عظیم به زمین ارتباط داشته باشند. داستان فائتون چنین فجایعی را از سراسر زمین گزارش میدهد و علت فجایع هم این است که اسب های ارابه ی هلیوس یا آپولو خدای خورشید به دست پسرش فائتون افتاده و او از کنترل آنها عاجز است. عاقبت زئوس، فائتون را با آذرخش میزند و اوئ به زمین سقوط میکند و این سقوط میتواند سقوط شیء آسمانی باشد. دراینجا فائتون مانند یک خورشید دوم که خورشید اول را تحت الشعاع قرار میدهد ظاهر میشود. سانتیلانا و دچند، بی نظمی ایجاد شده را با زیرورو شدن میز غذای لیکائون توسط زئوس در کوهستان لیکایوس مقایسه میکند. لیکایوس در جایگاه نوع آدم قرار میگیرد که تبدیلش به آدم-گرگ بعد از این فاجعه همزمان نشانی از وحشی خو شدن و عقبگرد تمدنی در نوع بشر است.:

“VALENTINE DAY AND PAN PRECESSI”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 13 FEB 2012

اسب سواری خدای خورشید و نسخه ی مقابلش، یادآوری اسب سواری جنگجویان و شاهان است که همانطورکه دیدیم، کنتاورها الگوی آنها هستند و این کنتاورها از گناه ایکسیون نسبت به زئوس به وجود آمده اند و همانطورکه متوجه شده اید، ایکسیون نسخه ی دیگر لیکایون است. پس تاخت و تاز جنگجویان و مقابل هم قرار گرفتن ارتش ها هم یکی از نتایج هرج و مرج پیش آمده است. در داستان فریدون هم لشکری اسبسوار را داشتیم که در نبرد خود، راه ستاره ای را که در روز به مانند خورشید دومی میدرخشد پی میگرفتند و لابد به دنبال او به سرمنزل هرج و مرج در زمین میرفتند. استعاره ی دو خورشید، میتواند مقابله ی دو خدای خورشیدی را هم برساند. اتفاقا هرکول که جنونش و میلش به هرج و مرج، او را نسخه ی دیگر آتاماس، ایکسیون و لیکایون معرفی میکند، یک خدای خورشیدی است و داستان مشهوری حول درگیری او با آپولو برای تسلط بر سه پایه ی مقدس آپولو که حکم تخت شاهی او را دارد وجود دارد.

داستان از این قرار است که هرکول در اثر جنون یا فریبکاری –دلیلش مورد اختلاف است- شاهزاده ای را به ناحق میکشد و به سزای این جنایت، به بیماری سختی دچار می آید. او برای درمان بیماریش به نزد کاهنه ی معبد آپولو در دلفی میرود ولی کاهنه از پاسخ به پرسش او امتناع میکند. هرکول خشمگین میشود و معبد را به هم میریزد و اراده میکند که سه پایه را با خود ببرد و با آن، کیشی برای خودش درست کند. ناگهان خود آپولو ظاهر میشود و با هرکول درگیر منازعه میشود تا این که زئوس –مظهر قدرت- ظاهر میشود و دستور میدهد که سه پایه باید سر جایش بماند. در این داستان، سه پایه جلوه ی دیگری از صورت فلکی افیوخوس یا مارافسا است که پاهای آدم و دم مارش به سه پایه ی یک صندلی تشبیه شده اند. صورت فلکی هرکول بالای افیوخوس قرار دارد درحالیکه صورت فلکی قوس یا کمان که دراینجا اشاره به کمانداری آپولو است در گوشه ی پایین افیوخوس است و به نظر میرسد افیوخوس یک صندلی است که دارد بین هرکول و آپولو طنابکشی میشود. مقابل قوس و دقیقا زیر افیوخوس، صورت فلکی عقرب قرار دارد که موکل پاییز است و کوتاه تر شدن شب ها و افول قدرت خورشید را نشان میدهد. از این جهت عقرب به عنوان دشمن خورشید و مظهر تاریکی، نسخه ی دیگر پیتون یعنی اژدهایی است که با پرتاب تیرهای آپولو کشته میشود. جسد پیتون دقیقا زیر سه پایه ی مقدس دفن شد همانطورکه عقرب زیر افیوخوس قرار دارد. کاهنه ی آپولو که روی سه پایه مینشست، در اثر بخارات جسد پیتون، دچار حالت خلسه میشد و میتوانست پیشگویی کند و ازاینرو پیتیا یعنی پیتون ماده نامیده میشد. آپولو که در این زمان در وجود کاهنه حلول کرده بود با استفاده از امکانات جادویی پیتون از قول او پیشگویی میکرد. ازاینرو پیتون بخشی از آپولو شده بود و همانطورکه پیتر کینگزلی در 1999 نوشت، آپولو با غلبه بر پیتون، قدرتمندتر گردید چون امکانات او را تصرف کرد. علت برابری مارافسا با سه پایه نیز همین است، چون مارافسا خود آپولو است که هم با پیتون دشمن است و هم میخواهد او را تحت کنترل دربیاورد. آپولو دراینجا نسخه ی دیگری از یک انسان است که تحت تاثیر نیروهای تاریک و غریزی اعماق وجودش قرار دارد و اگر بر این مار ذاتی درونش غلبه نکند توسط او هلاک خواهد شد ولی اگر غلبه کند، میتواند امکانات این نیروها را به سمت مقاصدی والاتر هدایت کند و درجایگاه خدایی خورشیدی قرار بگیرد. نکته ی جالب این است که کهکشان راه شیری در محل عقرب و مارافسا، در مسیر رو به بالا حالتی دود مانند پیدا میکند و شاید، این هاله ی دود مانند، اشاره به بخارات پیشگویی دهنده ی جسد پیتون باشد.:

“HERACLES AND APOLLO AND THE TRIPOD OF THE DELPHIC ORACLE”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 6JULY 2020

دقت کنیم که صورت فلکی قوس یا کمان، گاهی به شکل یک کنتاور یا اسب-انسان تیرانداز تصویر میشود که میتواند ترکیب آپولو و اسبش را نشان دهد. از طرفی این صورت فلکی با عقرب در جوار خود یک در هم پیچیدگی یافته که پروفسور فرانتس باول (1924-1867) آن را به افسانه های مغاک های بخارناک ره یافته به عالم اموات میشمرد که توسط اسب-انسان ها یا عقرب-انسان ها نمایندگی میشوند. یعنی اگر قنطورس های محافظ عالم دیگر در افسانه ی گیلگمش، عقرب-انسانند به خاطر این است که کنتاور و عقرب با هم مخلوط شده اند و باول از پیشگویی مسیحی درباره ی بیرون آمدن یک هیولا با بالاتنه ی انسان و پایین تنه ی اسب با کناره ها و دم عقرب در آخرالزمان نیز صحبت میکند. صورت فلکی تاج جنوبی بین دو صورت فلکی واقع شده و منطقه ی مزبور در زیر افیوخوس را یک منبع قدرت نشان میدهد که احتمالا عامل بخار مزبور در راه شیری است. از طرفی میدانیم که مطابق یک افسانه راه شیری از شیر پستان هرا مادر هرکول (در این روایت) موقع تغذیه ی هرکول در نوزادی پدید آمد و بنابراین راه شیری انعکاسی از منبع تغذیه ی هرکول است و چون بالای افیوخوس قرار دارد پس دود مزبور منبع تغذیه ی او و به دلیل ارتباط با تاج، منبع قدرت او است. ظاهرا این قدرت، با مسیری که هرکول دارد طی میکند و برخلاف مسیر سالانه ی خورشید است نسبت دارد. صورت فلکی بوتس یا گاری درست در اولین منزل سر راه تا حدودی موضوع را روشن میکند. این گاری را معمولا گاری یک گله دار میدانند و در داستان های هرکول، این گله دار گاری ران، همان گله داری است که هرکول را به خاطر کشتن یکی از گاوهایش نفرین میکند. این اتفاق در آستانه ی سفر هرکول برای آوردن سیب های طلایی باغ هیسپریدها می افتد. هیسپریدها دختران اطلس غول هستند که وظیفه ی نگه داشتن آسمان بر دوش های خود را دارد. درخت سیب افسانه ای توسط یک مار محافظت میشود که همتای مار محافظ درخت میوه ی ممنوعه –متشبه به سیب- در تورات است. آپولودوروس میگوید به یک روایت، هرکول، این مار را کشت تا سیب ها را به دست بیاورد و به روایت دیگر، دست به دامان اطلس شد و تا اطلس سیب ها را بیاورد مدتی به جای او آسمان را نگه داشت. بر اساس روایت دوم، اطلس موقع آوردن سیب ها و دیدن سالم بودن شرایط، به این فکر افتاد که آسمان را دوباره قبول نکند و همراه هرکول رها کند. اما هرکول وانمود کرد که در اثر خستگی دارد تعادل را از دست میدهد و دستش را کمی پایین آورد. اطلس از ترس دوباره آسمان را گرفت و هرکول گریخت. بعضی روایات یونانی، از برابری اطلس و هرکول در نزد مصریان سخن رانده اند و همانطورکه میدانیم، اطلس مصریان شو است. شو خدایی شیرچهره و از این جهت یادآور هرکول فرو رفته در پوست شیر است. شیرگونگی شو به ارتباطش با خورشید که شیر حیوان او است برمیگردد. درواقع شو/اطلس به عنوان نمادی از کوه کیهانی، نسخه ی دیگر عمود جهان در محل قوس آسمان است که آسمان را به دو قسمت بالا و پایین تقسیم میکند. قسمت بالا که مسئول بهار و تابستان و دوران اوج خورشید است، با بهشت مقایسه میشود و قسمت پایین آسمان که دوران اوج گیری تاریکی است با جهنم تطبیق میشود. باغ هیسپریدها به خاطر همنشینی با اطلس در محل آسمان بالا است و درخت سیب هم درصورتیکه نسخه ی دیگر درخت کیهانی باشد باز نسخه ی دیگر اطلس است همانطورکه نسخه ی دیگر کوه المپ (محل حکومت زئوس) و کوه های موریاه و سینا (محل حکومت یهوه) هم هست. معمولا عمود جهان را در قطب شمال و محل ستاره ی قطبی تعیین میکردند. آپولودوروس محل باغ سیب هیسپریدها را در شمال دور در هایپربوریا معرفی میکند که سرزمین مقدس آپولو خدای خورشید بوده است. با این حال، ارتباطاتی بین این باغ و سرزمین های دور غربی –ابتدا بریتانیا و سپس آتلانتیس و حتی امریکا- به وجود آمده است. یک دلیلش هم وجود لغت هیسپریدس است که عنوان «ستاره ی غروب» یا زهره در وقت غروب خورشید است که نماد غرب است. ظاهرا اینجا هیسپریدها ارتباط با تاریکی را میرسانند و این باید با مطرح شدنشان در قصه ی هرکول و در رابطه با صورت فلکی هرکول مربوط باشد. در این مورد، میدانیم که این صورت فلکی اولین بار توسط بطلمیوس در بعد از میلاد مسیح با نام هرکول مطرح شده و ظاهرا فقط در حول و حوش میلاد مسیح هرکول شده است چون قبل از آن، با عنوان Hind به معنی گوزن شناخته میشده است. میلاد مسیح در آغاز عصر فلکی حوت و در زمانی روی داد که در زمان انقلاب زمستانی، خورشید در صورت فلکی قوس یا کمان قرار میگرفت. از طرفی از دید کلت های اروپایی، زمان آغاز زمستان در آبان ماه که برج عقرب است قرار میگرفته و موسم مربوطه اکنون به نام هالووین آیین سازی میشود. بنابراین منطقه ی قوس تا عقرب که محل تاج جنوبی است میانگینی از آغاز زمستان و اوج ضعف خورشید را نشان میدهد که محل تغذیه ی قدرت هرکول به عنوان یک نسخه از مرکز جهان است. در مقابل، اطلس، آغاز تابستان را نشان میدهد که به طور سنتی با برج سرطان یا خرچنگ نشان داده میشود و در عصر حوت، موقع قرارگیری خورشید در صورت فلکی جوزا یا دو پیکر رقم میخورد. هر دو صورت فلکی در گذشته جزوی از صورت فلکی اسد یا شیر بودند که خانه ی خورشید است و شیرگونگی شو را نشان میدهد. به نظر میرسد عوض شدن جای هرکول و اطلس، عوض شدن شخصیت محور جهان به نفع بهشت و جهنم یا اوج و زوال را نشان میدهد و این میتواند به انحطاط محور گیتی هم تشبیه شود، اتفاقی که نشان میدهد احتمالا توصیف آپولودوروس از نزدیک بودن افتادن آسمان در دست هرکول، نه آنطورکه آپولودوروس میگوید یک حقه بلکه بخش کوچکی از تکرار یک واقعه ی آسیبزای قدیمی –احتمالا فاجعه ی برخورد شهابسنگ – در اکنون، ولی در مقیاس کوچکی به نام زمستان بوده است. استعاره ی DJED یا ستون آسمان در مصر هنوز این برداشت را انعکاس میدهد چون بر اساس آن، وقوع خزان طبیعت و ضعف خورشید، نتیجه ی افتادن ستون آسمانی است. در بعضی نگاره های مصری، این ستون، دو دست دارد که آسمان را نگه میدارند درحالیکه دو شخصیت زن مانند، او را مراقبت میکنند. این دو انسان، صورت فلکی جوزا یا دو پیکر را نشان میدهند و داستان رو به بالا شو را. این دست ها در جوار جوزا، به چنگال های سرطان یا خرچنگ تشبیه میشوند و همانطور که رابرت تیلور در سال 1857 توضیح داد، چنگال های خرچنگ این صورت فلکی مثل دو دست شو رو به بالا هستند. آلوین بوید کوهن در کتاب "نور گم شده" (1940) دستان رو به بالای شو در ترکیب با ستون بالا و پایین آینده ی آسمان مصری را همان دستان رو به آسمان موسی در قصه ی جنگ عمالیق در تورات خواند. بر اساس سفر خروج (8 : 17-12) موقع این جنگ، موسی از بالای کوهی برای بنی اسرائیل دعا خواند و دستان خود را رو به آسمان برد. اما هر از چند وقت دستانش خسته میشد و پایین می آمد. هروقت دستانش بالا بود، بنی اسرائیل در حالت پیروزی قرار میگرفتند و هر وقت دستانش پایین می آمد، عمالقه بر بنی اسرائیل ظفر می یافتند. پس هارون و هور که همراه موسی بودند او را بر تخته سنگی نشاندند و دستانش را رو به بالا نگه داشتند تا زمانی که اسرائیل پیروز شد. کوهن، بالا و پایین رفتن دستان موسی را نشانه ی وقوع پیروزی یا ضعف خورشید میشناسد، کوه مربوطه را همان کوه کیهانی و محل اقامت خدا و همتای سینا و المپ میشناسد و خود موسی را برابر با شو، و هارون و هور را هم نسخه هایی از دو انسان صورت فلکی جوزا یا جمینی معرفی میکند. قاعدتا موسی از طریق ارتباطش با آسمان های بالا و پایین، واسطه ای بین بروز بهشت و جهنم یا خوشی و بدبختی به صورت ادوار زمانی در رویدادنامه های جوامع انسانی است. دراینجا ادوار تاریخی در جایگاه فضای پسا آخرالزمانی و فضای پساآخرالزمانی جانشین فصول سرما میشود. همانطورکه میدانیم، فصول سرد سال زمان مرگ جانوران ضعیف و بخصوص موجودات خونسرد در کنار کاهش علفخواران در اثر کمبود مواد گیاهی است و ازاینرو برای گوشتخواران هم دوران خوشی نیست. نام نمایشنامه ی «شیر در زمستان» شکسپیر، وضعیت بد هنری دوم شاه انگلستان در اواخر عمر او را به وضعیت بد سلطان گوشتخواران در آخرین فصل سال تشبیه میکند. توجه کنیم که در گفتمان علمی، مدام از نابودی جمعیت های عظیم جانوری پس از بروز فجایع کیهانی مثلا در اثر برخورد شهابسنگ صحبت میشود و اولین نظریه های پیش داروینی در این باره در قرون 18 و 19 میتوانند روی مشاهدات واقعی مردم در زمان های نزدیک به آن نظریه پردازی ها استوار بوده باشند. از طرفی رشدذ جمعیت انسانی نیز از همان قرون شروع شده است. در گفتمان نو-بودایی، افزایش جمعیت انسان ها در قرون جدید، با کاهش جمعیت جانوران وحشی بخصوص نیرومندترین و خطرناک ترین گونه های آنها ارتباط مستقیم دارد. بودیسم میگوید که ارواح انسانها میتوانند در جانوران حلول کنند و برعکس، و البته در این باره با فیثاغورسیم در مغربزمین و یکی از مهمترین مجراهای تاثیر آن یعنی کابالای یهودی متفق و احتمالا مرتبط است. این ارواح درگیر چرخه ی کارما هستند و هرچقدر به مقام انسانیت نزدیکتر باشند احتمال آزادیشان از این چرخه بیشتر است. چون آگاهی انسانی، معبر اصلی غلبه بر قوانین جهان فیزیکی و خلاصی نهایی از آن با سفر به مقصد بهشت خواهد بود. حتی رنجی که انسان از معبر غم و اندوه میکشد و جانوران از آن بهره ی کمی دارند یا اصلا بهره ای ندارند، خود نوعی سوزاندن کارما است. بنابراین نابودی انبوه جانوران همزمان با افزایش ناگهانی جمعیت انسان ها در قرن های 19 و 20 شرایطی جادویی را به ذهن می آورد که گویی امکان بزرگی برای رهایی موجودات از زندگی سخت و فلاکتبار وحشی و ورودشان به زندگی راحت تر انسانی فراهم شده و سیر وفور یافتن امکانات زندگی و افزایش سطح رفاه انسان از آن دوران، نشاندهنده ی یک تجلی گاه بزرگ برای رهایی موجودات توسط خدا و از معبر انسان است. حتی جاهایی هم که خصوصیات بشری ارتقا می یافتند به تاثیر ارواح جانوران نسبت داده میشد. مثلا گرازها هم خیلی جان سختند و هم خیلی علاقه مند به محصولات کشاورزی. پس عجیب نیست اگر یک کشاورز سختکوش، نتیجه ی تناسخ روح یک گراز در کالبد انسانی باشد. اینطوری این فکر به ذهن رسوخ میکند که شاید جنون شکار جانوران وحشی و بخصوص قدرتمندترین هایشان که توسط انسان غربی و دستگاه مستعمراتیشان در جهان به رفاه افتاد، برای شکار نیرومندترین ارواح به جهت به خدمت گرفتنشان در کالبدهای انسانی به مسیر تمدنسازی در مغربزمین و مجموعه های مستعمراتیشان بوده باشد. اگر نگاهی به سیر کاهش جمعیت حیوانات وحشی بیندازیم، میبینیم که در ابتدا اغلب، گوشتخواران بزرگ ناپدید شده اند و در پایان هم بیشتر، پرندگان وحشی همجوار با سکونتگاه های انسانی. به طرز عجیبی، سیر نابودی درندگان هم با تفاوت نظرات انسانها در سرزمین های متمدن درباره ی انواع آنها هماهنگ است. شیر و سپس ببر که بسیار بیشتر از بقیه با کاهش جمعیت موجه شدند اشرافی ترین گونه ها به شمار آمدند. درباره ی عظمت نسخه های شکار شده شان افسانه زیاد گفته شده است. وزن شیر بربری و ببرهای سیبری معدوم شده را تا 300کیلوگرم براورد میکردند. زیرگونه های امروزی شیر و ببر حتی به نزدیک این وزن هم نمیرسند و بعضی محققان معتقدند پشمالو بودن زیرگونه های منقرض شده باعث اغراق گویی درباره ی اندازه ی آنها شده است. با این حال، طرفداران انسانی این گونه ها مدعیند که آنها به دلیل کاهش خوراک هایشان، کاهش اندازه یافته اند. البته این طرفداری، خود، نشان از نوعی ارتباط روحی بین انسان های امروزین و این حیوانات است که در گذشته و در زمانی که آنها تهدیدکننده ی بزرگ انسان بودند، کمتر وجود داشت. این خودش یک پوآن مثبت به نفع بودا گراهایی است که میگویند حیوانات به انسان تبدیل شده اند و شاید علت این که چندین پرچم جهان تصویر شیر را بر خود دارند، حامل ادعای تشکیل سلسله توسط ارواح انسان شده ی شیرها باشد. هرکول شیرکش شیر شده که از زمستان به سمت انقلاب تابستانی میشتابد، نتماینده ی حکومت های مدرن است. پلنگ ها و خرس ها که هرگز کاهش جمعیت شیر و ببر را تجربه نکردند، هنوز فاخرند ولی نه به اندازه ی شیر و ببر. اما گرگ دقیقا چون خیلی دیر جمعیتش منهدم شد، آنقدر فرصت ایجاد کرد که ما شاهد تغییر نظر انسان ها درباره ی او شویم. گرگ ها هرچقدر در بین برخی قبایل منزوی مقدس بودند، در نزد انسان متمدن مظهر کامل انسان های رذل و پست بودند. ترکیب آنها با آدم ها در افسانه ی عمومی گرگ-انسانها یا وروولف ها بسیار مشهور شد. گرگ-انسانهای اروپای شرقی تنها نبودند و در هند، ببر-انسانها و در افریقا، پلنگ-انسان ها را داشتیم ولی فقط گرگ-انسان بود که خرافه اش جهان را فتح کرد. اینجا هم به نظر میرسد که گرگ ها به خاطر مقاومتشان در مردن برای انسان شدن، پست تلقی شده باشند. همین حس نسبت به گربه و بخصوص با در نظر گرفتن رابطه ی فامیلیش با شیر هم ایجاد شد و ارتباط گربه با جادوگری شیطانی را تقویت کرد. برعکس گربه ها گرگ ها بلاخره در ارواح آدمیان پخش شدند و همزمان درنده خویی نوع بشر را افزایش دادند ولی به مرور که خوی بشری در آنها تثبیت شد و صفات خوبشان جذب آدمیزاد شد، آدمیان متمدن با آنها ارتباط بهتر و حتی گاهی ارتباطی به مراتب قوی تر از ارتباط با شیر حس کردند و گرگ ها حداقل در بین مردم شهرنشین، افتخار بالایی برای خود کسب نمودند. درواقع یکی از ویژگی های چرخه ی کارمایی این است که وقتی روح از یک گونه به درون گونه ی دیگری میرود، درحالیکه صفات بدن قبلی را با خود به بدن جدید برده است، اثیرش هنوز امکان تاثیرپذیری از اثیر فیزیک و خون بدن جدید را دارد و میتواند تا حدود متفاوتی تغییر محتوا بدهد. وحدت وجود بودیسم ذن که مشابه وحدت وجود کابالا است، توضیح این تغییر را به وحدت اولیه ی همه ی ارواح مثالی منوط میکند. ریشه ی واحد ارواح و قالب های فیزیکیشان باعث میشود تا آنها همیشه امکان تبدیل به هم یا حد تعادل پیدا کردن نسبت به هم را داشته باشند و این میتواند در طول عمر یک موجود زنده ی فیزیکی هم مرتبا در او رخ دهد. بر اساس نظریه ی سنتی «انسان، کیهان کوچک» از تمام موجودات جهان چیزی در انسان هست و داستان های سنتی پیرامون جانورانی با شخصیت های انسانی با صفات به دقت تقسیمبندی شده هم ناشی از فضایی باشند که در آن، انسان ها هنوز مرز روح خود با جانوران را انکار نکرده و بده بستان جانوران در داستان، به قصد تصفیه ی روحی از طریق انذار دادن با سرانجام داستان انجام شده باشد. ارتباط وحوش با نفیلیم یا انسان های باستانی هم دراینجا آشکار میشود. نفیلیم از فرشتگان هبوط کرده ای به وجود آمدند که «پسران خدا» (بنی الوهیم) و درواقع همان ارواح تجزیه شده ی خدا بودند و اگر مانند پدرانشان جاویدان میبودند، خطر بزرگی برای خدا میشدند. برای همین هم یهوه عمر آنها را در حد 120سال محدود کرد. درحالیکه در قدیم به ندرت پیش می آمد انسانی بیش از 50سال عمر کند، کسانی که دیر پیر میشدند و امکان نزدیک شدن به سن 120سال را پیدا میکردند، تقریبا در حد خدایان محترم شمرده میشدند. البته شاید اهمیت 120سالگی در یهودیت و مسیحیت ثانویه بوده باشد و علت اصلی این بوده که هرچقدر عمر کسی بیشتر باشد، بیشتر وقت دارد که روح خود را تبدیل و تصفیه کند و به همین دلیل، در سراسر جهان، به طور سنتی، سالخوردگان محترم شمرده میشدند.:

“WOSHEEPS IN SOCIAL MEDIA”: PART1: JOHN FRANK: HXMOKHA: 3/2/2012

انسان ها تنها موجوداتی نبودند که همزمان با کاهش جمعیت حیوانات وحشی کاهش یافتند. بسیاری از ارواح، به جانوران اهلی یا آفت های بی خطر کشاورزی تبدیل شدند و برای ارواحی که در کالبد انسانیشان هنوز با ارواح جانوری ارتباط خوبی برقرار میکردند، بخصوص ارواح کودکان، الگوی رام بودن و کرنش پذیری حتی موقع قربانی شدن در راه «صاحب» میگردیدند. کافی است صاحب مزرعه را با صاحب جامعه عوض کنید تا ببینید این چقدر به نفع حکام است. اینگونه بود که آن دسته از نمادپردازی های حیوانی در دین برجسته شدند که انسان معمولی را به چنین جانورانی نزدیک کنند: عیسی بره ی خدا، خرگوش لیستر و تخم مرغ های رنگی عید پاک، برخی از این نمادها هستند. چهارپایان و پرندگان دوست داشتنی که بچه ها با آنها دوستی میکنند، ارواح را از جنگندگی باز میدارند و انسان ها را در مقابل «صاحب» خود رام میکنند. نه فقط این، بلکه ارواح وحشی سابق برای انسان شدن، به دورترین حد فاصله ی خود از جایگاه درندگیشان یعنی زنانگی منتقل میشوند که در اثر دل رحمی غیر طبیعی ای، از جنگاوری خشونتبار و خونین مردانه پالوده میشود. بدین ترتیب، زن نماد انفعال و مرد نماد کنش میشود همانطورکه در کابالای یهودی و همچنین یکی از مهمترین آبشخورهای بودیسم ذن یعنی نظریه ی چینی یین و یانگ اتفاق می افتد. پس زن ضعیفی که فرمانبردار مردان جامعه اش هست، از جانور اهلی الگو گرفته میشود و از او جلو میزند و در نهایت، تبلیغ مرد زن مانند در سطح رسانه، تصویر مرد جنگجو و پهلوان و رئیس را تحت الشعاع قرار میدهد. این، ظاهرا باید خط پایانی بر سفر ارواح وحشی جانوران باشد و افسانه ی عیسی مسیح فقط در این مرحله به واقعیت میپیوندد: یهوه ی شیر که به شکل بره ای درآمده است، توسط پیروان خودش (یهودیان) قربانی میشود. یهوه ی شیر، ایدئال قبلی روح را نشان میدهد و بره ی خدا ایدئال جدید را. اما این قربانی، پایان مسیر انسان نیست، بلکه آغاز آن است. مرگ مسیح، او را مقدس میکند و این مسیح، چون بره ی خدا است، مثل عمومی همه ی مردم زیردست است و برای همین هم در داستان خود، حامی مردم است و مقابل کنیسه و قدرتمداران ایستاده است. افراد جامعه هم دقیقا وقتی قربانی میشوند و به لحاظ هویتی میمیرند، بیشترین تاثیر را بر جامعه ی خود میگذارند. این، ابدا اختلافی با گناهکار بودن جامعه ندارد و ازقضا این گناهکاری عمومی بخشی از تشکیل جامعه ی مذهبی است. آلن بوید کوهن در 1940 در کتاب "نور گم شده" حتی معتقد است که مسیحیت خود بر آن معترف است و این اعتراف در فصل هفتم نامه ی پولس به رومیان دیده میشود آنجا که پولس میپرسد «آیا شریعت معادل گناه است» وقتی که گناه در ما «تحت شریعت» رشد کرده است؟ پولس در جریان کلنجار رفتن بر سر این سوال، به این نتیجه میرسد که «هنگامی که فرمان به من رسید، گناه زنده شد و من مردم.» میل به گناه در جامعه ی تحت تاثیر شریعت، فرد را به جهتی در خلاف منفعت خود سوق میدهد و باعث رانده شدنش از سوی افرادی میشود اما این افراد پیام او را گرفته و در ته ذهن خود نگه داشته اند و این پیام بلاخره روزی از حالت خفتگی درمی آید مانند گیاهی که تخمش در خاک کاشته شده و در صورتی که رطوبت و نور و شرایط محیط به میزان مناسب برسد رشد خواهد کرد و به گیاهی جدید بدل خواهد شدو این رشد اخیر، نیازمند آن مرگ قبلی است و فکر و هویت فرد، مانند دانه ای است که درست به مانند جسد یک مرده باید خاک شود و پنهان گردد. آن وقت، این پنهان بودگی، حالتی خدایی به فرد مجهول خواهد داد و این درحالیست که حتی وقتی پیامش در ذهن مخاطب سابق جوانه زده است، مخاطب حالا حتی یادش نیاید این پیام از کجا آمده و این وضعیت، پیام مزبور را بیشتر شبیه یک الهام الهی خواهد کرد. این، شبیه مرگ مسیح و البته مرگ پولس است که با قربانی شدن هر دو –که احتمالا در ابتدا یک نفر بودند- همراه بود. دوست یا آشنای سابق ممکن است طرد شده و در وضعیت ضعف پیام خود را رسانده باشد. اما به قول کوهن: «آنچه کاشته میشود فانی است؛ آنچه برمیخیزد، جاودانه است. آنچه ننگین کاشته میشود، در جلال برمیخیزد. آنچه در ضعف کاشته میشود، در قدرت برمیخیزد. در بدن حیوانی کاشته میشود، در بدن روحانی برمیخیزد. » بنابراین در جامعه ای که مردم تحت تاثیر القائات جو حاکم، به هم جفا میکنند و مدام رابطه شان قطع میشود، امکان تاثیرپذیریشان از هم از همیشه بیشتر است و این، کاملا برخلاف منویات شریعت یا قانون مستقیم حکومت است. ظاهرا امروزه حکومت ها به درستی نظر کوهن پی برده اند و خود نیز سعی میکنند مانند پیام ده مخفی عمل کنند. یعنی برای این که پیام های خود را به ذهن مردم وارد کنند، خود مانند مولف مرده عمل میکنند و در یک فضای علمی، هنری و اخیرا اینترنتی، به نام مردم معمولی، پیام های خود را میپراکنند تا پیام، درست مثل پیام یک دوست گم شده و یک قلب دور شده، در ذهن افرادی در جامعه، حالت پیام الهی را بیابد. تا اندازه ی زیادی هم تاثیر داشته است. مردم، تصاویر انسان های پولدار موفق و قدرتمند را که دیگران را به کرنش و التماس در مقابل خود وامیدارند در سطح رسانه و از دریچه ی مزدوران بی نام و نشان قدرت های سیاسی-اقتصادی دریافت میکنند و وقتی به قهرمانان حسد میخورند و با تقلید کردن از آنها باعث ناراحتی دیگران میشوند، متوجه نیستند که ایدئولوژی وارد شده به ذهنشان به دستور مشتی پولدار وارد شده است. این برای ثروتمنداران و قدرتمداران تعیین کننده ی سیاست ها نشانه ی قدرت است ولی به طرزی پارادوکسیکال، همزمان نشانه ی ضعف هم هست چون پولداران ناچار شده اند برای قبولاندن مردم به این که پولدارها واقعا ابرانسانند با این نوع تصویرسازی رسانه ای، تمام آن بافته های قبلی درباره ی ارزش زهد و بی ارزشی پول را که در قالب مذهب به مردم خورانده اند تخریب کنند و پیه نفرت مردم از خودشان را به تن بمالند. خیلی قبل تر از این که شبکه های اجتماعی، اثبات کننده ی خشم مردم در سر این دوراهی شوند، پیتر کینگزلی در 1999 و در کتاب «در مکان های تاریک خرد» به عادت غرب در ایجاد راه های نیمه کاره اشاره کرده بود وقتی در صفحات 35 و 36 کتابش نوشت:

«فرهنگ غرب، استاد هنر جایگزینی است. چیزی را ارائه میدهد و هرگز به سرانجام نمیرساند زیرا نمیتواند. حتی قدرت تشخیص آنچه باید ارائه شود را از دست داده است، بنابراین به جای آن، جایگزین ارائه میدهد... حتی دین و معنویت و آرمان های والای بشریت به جایگزین های شگفت انگیزی تبدیل میشوند. و این اتفاقی است که برای فلسفه افتاده است. آنچه که قبلا راه هایی برای آزادی اجداد ما بود، برای ما به زندان و قفس تبدیل شده است.»

کینگزلی در این کتاب، برای راه حل، حرکات به عقب و رد کردن تمام جایگزین ها تا رسیدن به پارمنیدس را پیشنهاد میکند. پارمنیدس بنیانگذار علم منطق در یونان باستان تلقی میشود، ولی منطق او دقیقا منطق سکولار امروزی نیست چون پارمنیدس خود یک کاهن آپولو خدای خورشید بود و در حالت های خلسه و از خودبیخودی با این خدای خورشیدی ارتباط برقرار میکرد. این حالت بیخودی، تقریبا مرگ موقت یا مرگ در عین زنده بودن هم بود و با آنچه درباره ی سفر پارمنیدس به هادس یا جهان مردگان نوشته اند قابل تطبیق است، سفری که کینگزلی ما را به آن میخواند. همانطورکه الکس پریو در بررسی اشاراتی از کتاب سوفسطایی افلاطون نتیجه گیری میکند، هادس برای پارمنیدس همزمان کوهستان المپ بود. همانطورکه دیدیم، المپ جانشینی برای جایگاه اطلس است و هرکول توانایی قرار گرفتن در این جایگاه را می یابد چون از دوزخ یا هادس به عنوان جایگاه زمستانی خورشید تغذیه میکند. پس سفر پارمنیدس به هادس، معادلی با سفر ناچیکتا به جهان مردگان برای ملاقات با یاما در کاتااوپانیشاد –از منابع هندوئیسم- به نظر میرسد. این سفر برای ناچیکتا اصلا دلپذیر نبوده و دردسرهای زیادی برایش درست کرده است. به همین خاطر، یاما برای دلجویی، به ناچیکتا اجازه میدهد سه موهبت از یاما درخواست کند. ناچیکتا ابتدا با فروتنی از یاما میخواهد با بازگشت ناچیکتا از جهان مردگان، خشم پدرش فروکش کند چون پدر ناچیکتا از سفر او به شدت ناراضی بود و نفرین پدر و مادر، نگرانی بزرگی به شمار میرفت. دومین درخواست ناچیکتا از یاما این است که اجرای صحیح آیین آتش را به او بیاموزد. سومین درخواستف پاسخ به این سوال است که آیا فرد پس از مرگ فیزیکی، به حیات خود ادامه میدهد یا خیر. یاما از این درخواست سوم طفره میرود و به جایش میگوید:

«از من پسران و نوه هایی طلب کن که صد سال زنده بمانند. گله های گاو، فیل ها و اسب ها، طلا و سرزمین های پهناور بخواه. و بخواه که تا هر زمان که اراده میکنی، زنده باشی. یا اگر چیزی بیشتر به ذهنت میرسد. مطلوب است که ثروت و مانند آن درخواست کنی. عمرت دراز باد ناچیکتا؛ فرمانروا شدن بر یک پادشاهی بزرگ ، نهایت ظرفیت برای لذت بردن از نعمت های زندگی، و زیبایی را بخواه؛ زنان زیبا را که به ندرت روی زمین دیده میشوند، ارابه رانان و هنرمندان ماهر برای شرکت در مراسم خود را بخواه؛ ولی ناچیکتا، از من درباره ی مرگ نپرس.»

بعدا میفهمیم که یاما تمام این پیشنهادها را برای امتحان ناچیکتا کرده است. پاسخ ناچیکتا این است:

«این لذت ها فقط تا فردا دوام می آورند و نیروهای حیاتی زندگی را تحلیل میبرند. چقدر زندگی روی زمین زودگذر است؟! بنابراین اسب ها و ارابه هایتان را، رقص و موسیقی را برای خودتان نگه دارید. انسان فانی هرگز نمیتواند با ثروت خوشبخت شود.»

و در انتها اضافه میکند:

«ناچیکتا جز این راز بزرگ، هیچ نعمت دیگری نمیخواهد.»

و یاما جواب سوال ناچیکتا را اینطور میدهد:

«خردمند، از طریق مراقبه به درک میرسد. خود بی زمان فراتر از هر گونه ادراک، پنهان در غار دل، از درد و لذت فاصله ی زیادی میگیرد. کسانی که میدانند نه بدن هستند و نه ذهن، بلکه خود ازلی، آن ذات الهی، اصل وجود، منبع را پیدا میکنند، از همه ی شادی ها لذت میبرند و در شادی جاودانه زندگی میکنند. میبینم که دروازه های شادی، برای تو ناچیکتا، گشوده میشوند.»

این خود حقیقی یا خود بی زمان، اصل الهی انسان است که به گفته ی یاما خطاب به ناچیکتا « خود دانای کل [است که] هرگز زاده نشده است و نخواهد مرد. این خود، فراتر از علت و معلول،ابدی و تغییرناپذیر است. وقتی بدن میمیرد، خود حقیقی نمیمیرد.» جالب است که این درس را ارباب مرگ یعنی یاما به او میدهد چون پیشنهادهای او به ناچیکتا برای منصرف کردن او از راهش، همتای پیشنهادهای شیطان به مسیح در 13 آیه ی اول فصل 4 انجیل لوقا است که به «وسوسه ی مسیح» شهرت دارد. شیطان وعده ی لذت های گوناگون و سروری جهان را به عیسی میدهد بلکه عیسی را از مسیرش منصرف کند ولی موفق نمیشود. البته در انجیل، شیطان به عیسی پاداشی نمیدهد ولی به هر حال، او یک جن است و از این جهت، میتواند با سه خواسته ای که میشود از یاما کرد، در داستان های معروف عربی حول جن چراغ جادو جمع آید. در این داستان ها کسی که جن را از چراغ آزاد کند، میتواند سه خواسته از اوطلب کند و جن آنها را براورده نماید. در بسیاری از افسانه های قدیم، از دیوها و جن های وارونه کار سخن رفته است یعنی چنان دروغگویند که هرچه میگویند، وارونش عمل میکنند و وقتی به نظر میرسد دارند خیر میرسانند، شر میرسانند و وقتی به نظر میرسد میخواهند شر برسانند، خیر میرسانند.:

“SHEEPS IN SOCIAL MEDIA”: PART2: JOHN FRANK: HXMOKHA: 10/2/2012

موضوع درآمدن خیر از شر و وارونه اش، از افسانه ی تایفون یا سیت هم قابل استنباط است. او خدای خشکسالی و قحطی است ولی همزمان به خاطر ارتباط با آب، با تاریکی هم مرتبط است و از طرفی برای ایجاد پهنه های مورد علاقه اش یعنی بیابان ها اول نیازمند ایجاد خورشید توسط دشمنش روشنایی است. جرالد مسی جمیع این تضادها را در توصیفی از "کتاب پادشاه" از یک گوهر عرفانی غنوصی می یابد که مزین است به تصویر مردی با سر گرگ که دو عقرب غولپیکر را در دست گرفته است؛ نوعی تصویرسازی از هورس، خدای خورشید. خورشید و یک سوسک بالدار –از نمادهای خدای خورشید- هم در صحنه هستند، اما علاوه بر آنها، ماه و یک ستاره ی هشت پر هم درج شده اند. ستاره ی هشت پر نشان میدهد که این ایزد، آنوبیس خدای شغال سر است. آنوبیس خودش یک فرم خیر از سیت یا تایفون است و گرگ نشان دادن سیت در مصر معمول بوده است. دراینجا آنوبیس خدای قطب شمال است که در این مقام، هشتمین ایزد بعد از هفت ایزد موکل ستاره ی دب اکبر است که تبدیل به ستاره ی قطبی شده است. آنوبیس در این مقام، «پسر گاو» نامیده میشود که گاو، "نات" الهه ی آسمان است که فرم توسعه یافته ی دب اکبر به شمار میرود. هفت ستاره ی دب اکبر از روی هفت گانگی یاران "شو" خدایی که زمین را از آسمان جدا کرده است، برآمده اند. در پاپیروس جادویی، شو غول هفت ذراعی نامیده میشود که یک معبد هشت ذراعی میسازد که خودش به آن نمیرسد تا تویش برود چون این ذراع هشتم، خود آنوبیس به عنوان هشتم خارج از هفتگانه ی او است و هفتگانه با هفت طبقه ی آسمان برای هفت خدای سیاره ای بابلی قابل تطبیقند. مطابق نظر مندایی ها، هیول زیوا پس از به دست گرفتن حکومت جهان هایی که خلق کرده بود، در ورای هفت ماتاراتو در انتهای جهان ما در ستاره ی قطبی پنهان شد. مسی به یک سری سنگ های گنوسی اشاره میکند که در آنها شیخ الجبل یا پیرمرد کوهستان اسماعیلی ها سر هفت ستاره است. بنابراین به نظر مسی، «پیرمرد کوهستان اصلی» افسانه های فراماسونی که تمپلارها یا شوالیه های صلیبی شاگردی او را کردند، درواقع خدای قطب شمال در مرکز جهان است. احتمالا منشا نسخه ی مقبطی افسانه، هرموپولیس بوده و آن، درآنجا در ارتباط با کیش پرستش تحوت خدای ماه پدید آمده است. با این خدای هشتم، قوس آسمان ساخته شد و یک آسمان سوم بین دو آسمان قبلی شمالی و جنوبی که محل نزاع هورس و سیت بود ایجاد گردید که محل عبور خورشید شد. درواقع دراینجا آنوبیس نتیجه ی نزاع دو جنبه ی مخالف سلف خود سیت است. سیت خدای تاریکی که در شب منزل دارد، به خاطر خاصیت های اختری و قمریش عامل جزر و مد آب ها است و دشمنش هورس مطابق روایتی مشهور، سوار بر نیلوفرهای آبی، از اعماق آب ها بیرون آمده است. یعنی نور سیت که تنها دلیل برتری او بر بقیه ی تاریکی است، طوری عمل کرده که ضد خود را ایجاد کرده است. این ضد، در مقابل افراط سیت، تفریط پیشه میکند. دلیل این برداشت را از جغرافیای مصر می یابید. تماما صحرا است جز قسمت هایی که در اثر رسوخ رود نیل و آبرفت هایی که با خود می آورد سرسبز و قابل کشاورزی شده اند. صحرا نتیجه ی تابش خورشید است و آب نتیجه ی جزر و مد نیروهای آشکار در غیاب خورشید چون قمر و شعری. پس نیروهای مخالف با هم متحد میشوند و این اتحاد در صورت فلکی جوزا یا دوپیکر، تبلور می یابد. افسانه ی مصری بر نبرد دائمی هورس و سیت متمرکز است و آنها در این نبرد، آسمان های شمالی و جنوبی را در قالب دو شیر رهبری میکنند اما برایندشان در آسمان وسطی تحت رهبری شو ایجاد میشود. شیرگونگی شو در دو دست باز شده اش قسمت میشود و دو شیر افق های طلوع و غروب خورشید موسوم به روتی را میسازد که بازتکرار شیرهای هورس و سیت میباشند. تعادل شو مقابل تضاد هورس و سیت قرار میگیرد و ازآنجاکه هورس و سیت در جوزا قرار دارند، شو در خانه ی مقابل آنها در دایره البروج یعنی در صورت فلکی قوس مستقر میشود. تعادل شو به عنوان برابر و متعادل کردن نیروهای متخاصم، بعدا به لحاظ اجتماعی بازخورد تطبقاتی و سلسله مراتبی می یابد و به صورت عصر طلایی ساتورن در رم بازآفرینی میشود. همانطورکه به تعادل رسیدن تضاد سیت و هورس در شو باعث ممکن شدن کشاورزی و ایجاد تمدن در مصر میشود، رم هم شهری است که از تضاد دو برادر دوقلوی متخاصم –رومولوس و رموس- بنا میشود و خدای کشاورزیش ساتورن مروج صلح و تعادل است و ایام خاصش موسوم به ساتورنالیا زمان برابری ارباب و برده، والد و کودک، و مرد و زن است تا جایی که بردگان با اربابانشان روی یک میز غذا میخورند و مردان و زنان، لباس هایشان را با هم عوض میکنند. به نظر مسی، در شرایطی که تاریکی بار اخلاقی یافته و شر میگردد و هیچ کس مایل نیست خود را جناح شر و در میدان تایفون یا سیت بخواند، شو در مقابل هورس که در مقام خدای روشنایی میخواهد تاریکی را به کل برکند تعریف میشود چون هورس در مقام ستیزنده مظهر اشرافیت های جنگجو میشود و در تصویر شیر تثبیت میگردد، درحالیکه شو در برج قوس تبدیل یک کماندار میشود و دوگانه ی شکارچی انسانی و شیر، بدل به دوگانه ی مساوات گرایی در مقابل اشرافی گری میگردد.:

“ANCIENT EFYPT”: GERALD MASSEY (1907): V1: PART2: BOOK4

جرالد مسی مصر را تمدنی هزاران ساله و خدایان آن را متعلق به روزگاران پیش از مسیح و قبل از عصر حوت میداند ولی متوجه نیست که درحالی دارد ساتورن را به واسطه ی شو به برج قوس مرتبط میکند که ساتورنالیا جشنی که اکنون تبدیل به کریسمس شده است، در انقلاب زمستانی برگزار میشده و انقلاب زمستانی فقط در عصر حوت، در برج قوس رقم میخورد. ضمنا شوی برج قوس هم میشود همان هرکولی که اطلس میشود. چون همانطورکه دیدیم، هرکول از صورت فلکی مارافسا نیرو میگیرد و مارافسا همان سه پایه ی آپولو در مقام خدای برج قوس است. همین طور دیدیم که عقرب و قوس با هم مارافسا را میسازند چون عقرب همان اژدهای پیتون است که به تسخیر آپولو درآمده است. آیا نگاره ی هورسی که دو عقرب در دست دارد و به راحتی میتواند با سیت گرگ سر همهویت شود، دقیقا همین ترکیب آپولوی خورشیدی با دشمن تاریکی پسندش را نشان نمیدهد؟

اینجا همینطور قلمرو تاریکی و عمق جهنم است. کاهن آپولو –مثلا پارمنیدس- در فرود آمدن به دوزخ، به خود آپولو اقتدا میکند و هادس فرمانروای دوزخ در نسخه ی هندی قصه، یاما است؛ کسی که دیدیم همان ینبوشاد، ییمه خشائته یا جمشید است که با جنبه ی تاریک خود یعنی اژدها –بخوانید پیتون؛ بخوانید تایفون- درگیر است و فریدون که مابه ازایی برای مسیح است، ساحت او را از اسارت اژدها/ضحاک آزاد میکند. درواقع مسیح با این کار، به شیوه ی خودش به جهان زیرین فرود می آید و همانطورکه داستان «وسوسه ی شیطان» نشان میدهد، در بیابان –قلمرو سیت یا تایفون- شیطان را شکست میدهد. طبیعتا و همانطورکه داستان های شکست پیتون از آپولو و مواجهه ی ناچیکتا با یاما نشان میدهند، انتظار داریم درنتیجه ی این پیروزی، مسیح، چیزهایی از شیطان گرفته باشد. اما شرط این موفقیت، این است که بر شیطان ظفر یابد وگرنه خودش طعمه ی او خواهد شد. یادمان باشد این سفر، همتای سفر ازیریس به جهان زیرین و جهنم است جایی که به تایفون تعلق دارد و قهرمان ممکن است هرگز از آن برنگردد.

یکی از نکات جالب در این مداقه آن است که تایفون در کتاب ایزیس و ازیریس پلوتارخ به شکل گراز ظاهر میشود و گراز قاتل آدونیس شکارچی، نسخه ی لبنانی تموز هم هست. در اساطیر یونانی، گاهی آرس خدای جنگ به شکل گراز آدونیس را میکشد چون آدونیس رقیب عشقی آرس در تصاحب آفرودیت یا ونوس الهه ی عشق است و میدانیم که هراکلس یا هرکول هم مثل آرس در جایگاه خدای جنگ پرستیده میشده است. با این حال، در داستان اصلی خدا الهه عیشتار همتای بابلی ونوس، خود باعث مرگ تموز و افتادنش به دوزخ میشود. ممکن است گراز، آفرودیت و تایفون، همه نسخه های مختلفی از یک موجودیت باشند. یادمان باشد که تایفون یک تیتان است و مثل دیگر تیتان ها گاهی صاحب پاهایی به شکل مار تجسم میشده است. همین پاهای مارمانند را برای سیرن ها یا عفریته های اغواگر در نظر میگرفتند. مشهورترین سیرن ها سیرن های دریایی در داستان ادیسه هستند که دو پای مارمانندشان به دم های ماهی با سر دو طرفه تبدیل شده است، دقیقل نسخه ی مونث همان تریتونی که هرکول با او کشتی گرفت. گاهی هم پاهای مار و دم ماهی با هم تلاقی میکنند و سیرن با دو پا به شکل دم ماهی تصویر میشود. سیرن های دریایی در ظاهر زنانی نیمه ماهی اکنون تبدیل به پری های دریایی دوست داشتنی کارتون ها شده اند. اما آنها در داستان های اصلی، چنین مهربان نیستند. در داستان ادیسه آنها با آواز خواندن برای ملوانان آنها را به داخل دریا میکشانند و باعث غرق شدنشان میشوند. ادیسه با تمهیدی موفق میشود کشتی خود را از آسیب آنان دور نگه دارد. اما یکی از ملوانان به دنبال آواز، توی دریا میپرد و در آستانه ی غرق شدن قرار میگیرد. شانس می آورد و آفرودیت عاشقش میشود و او را نجات میدهد و به نزد خود میبرد. این ملوان، بوتس نام دارد یعنی همنام همان صورت فلکی گله دار صاحب گاری است و میشود گفت این گله دار، همان تموز یا آدونیس است در ماجرای عشقیش با آفرودیت به یک روایت دیگر. ظاهرا افتادن او در دام آفرودیت یک نسخه ی دیگر غرق شدن او است. اما چرا غرق شدن؟ قرارگیری بوتس در جوار صورت فلکی مارافسا را به یاد بیاورید. بدن مار که دو طرف آدم این صورت فلکی قرار دارد، در صورت حذف کردن پاهای آدم، تبدیل به دو پا به شکل دم ماهی میشود که در دو دست صاحبشان قرار گرفته اند، دقیقا همان تصویر متداول سیرن ها. همانطورکه بیان شد، صورت فلکی راه شیری از روی مارافسا میگذرد و این صورت فلکی، متداولا به رودخانه یا جریان آب تشبیه شده است. بنابراین کسی که فریب مارافسا را بخورد و در تملک او درآید در آب آن غرق شده است، همانطورکه امروزه هم اصطلاح غرق شدن در باب فرو رفتن در مشکلات زندگی مادی زیاد استفاده میشود. ادیسه موفق میشود از این بلا نجات یابد چون تحت حمایت آتنا الهه ی عقل است. اتفاقا آتنا در جایی از داستان ادیسه به شکل پسری چوپان بر او ظاهر میشود و این میتواند نشان دهد که آتنا یک فرم زنانه از تموز است همانطورکه آفرودیت و سیرن فرم های زنانه ی تایفون هستند. آتنا تیرانداز ماهری است و میتواند صورت فلکی قوس یا کمان در جوار مارافسا را نمایندگی کند. همانطورکه میدانیم، آدونیس هم یک فرم شکارچی و کماندار از تموز بود. کریستف نولز معتقد است داستان هایی مانند قصه ی آدونیس و ونوس یا ادیسه و سیرن ها الگوهایی برای قربانی جوانان در دنیای متمدن امروزین هستند. جوانان در پرتگاه هایی که همتایان سیرن ها یعنی چاله های خطرناک مسیر زندگی مادی و تلون و بوقلمون صفتی لذت های مادی سر راهشان قرار میدهند، در رنج و غم می افتند و بسیاریشان خودکشی میکنند و بنابراین به عنوان قربانیانی تقدیم جهان ارواح شریری میشوند که در ازای تمدنی که به انسان ها آموخته اند، انتظار تقدیم قربانی انسانی را دارند. کسانی که قربانی میشوند، حقشان است. به آنها اجازه ی انتخاب داده شده و آنها میتوانند مثل ادیسه با توسل به عقل نجات یابند ولی مثل بوتس تسلیم احساسات و غرایز خود شده اند.:

“the vitally importan work of christoph Knowles and the power and wisdom of the stars”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 31 July2020

این حق انتخاب، همان حق تعادل شوی کماندار در مقابل زورگویی خیرخواهانه ی شیر خورشیدی است. میتوان نزاع دموکراسی لائیسیته و اقتدار مذهب در امروزه روز را نسخه ی مدرن آن در نظر گرفت. دموکراسی راه را هم برای مذهب خدایی و هم برای آزادی شیطانی باز میگذارد و به انسان ها اختیار میدهد تا از بینشان یکی را انتخاب کنند. در مقابل، مذهب خواهان بستن هر گونه راهی بر شیطان با کمتر کردن هرچه ممکن راه انتخاب است و چون با اختیار میانه ای ندارد، از سر مصلحت، اینقدر در محدود کردن همه کار و ممنوع کردن همه چیز افراط میکند که عملا باعث گردنفرازی سکولاریسم میشود. آنها هر دو یک قسمت مفقوده دارند و آن آماده کردن مردم برای درآوردن سعادت از مغاک شیطان و با غلبه بر شیطانند و شاید لازم باشد که ما فکر کنیم تعلل در آموختن این مهم به مردم برای آن باشد که جامعه به دادن قربانی به شیاطین نیاز دارد. پس خوب است موقع فکر کردن به این مسئله این را هم گوشه ی ذهنمان داشته باشیم که بر اساس تفسیری که از افسانه ها به دست دادیم، سیاست و جریان اقتصادی مهم حمایتگر آن، خودشان جلوه هایی از مارافسا یا تریتون تحت حکومت هرکول است و ممکن است شیاطینی که داریم از آنها صحبت کنیم، نیروهای غریزی کور و خودخواه حاکم بر سیاستمداران و مقتصدین باشند.

مطلب مرتبط:

دموکراسی و قربانی دادن برای شیاطین (قسمت اول)

دموکراسی و قربانی دادن برای شیاطین (قسمت اول)

تالیف: پویا جفاکش


به لحاظ سطح ابتکارات تکنولوژیک، هیچ مرکزی در جهان به پای آکرون در ایالت اوهایوی امریکا نمیرسد. این شهر پیشتر و در سال های بین 1900 و 1990 مرکز لاستیکسازی جهان بود و زوال صنعت لاستیکسازی در آن، با پیشرفت در تولیدات الکترونیکی جبران شد. از این جهت، آکرون به نوعی همیشه مایل به پیشتازی در خلقت های انسانی بوده است. این با اسمش هم جور درمی آید: یک کلمه ی یونانی به معنی بلندی در اشاره به بلندتر بودن آکرون از مناطق اطرافش. حتی نام شهرستان سامیت که آکرون مرکز آن است نیز به همین معنا است. اما چرا یک اسم یونانی؟ دقت کنید که این اسم آدم را به یاد آکروپولیس (معنی: شهری در بلندی) تپه ی بناگاه آتن مرکز فلسفه و اندیشه در یونان می اندازد و آتنی ها از این جهت، جانشینان انسانی خدایان کوه المپ در اساطیر یونانیند. المپی ها به رهبری زئوس/ژوپیتر، به دوران تیتان ها به رهبری کرونوس/ساتورن خاتمه دادند و تیتان ها به تارتاروس تبعید شدند، داستانی که میتواند آنها را به تارتارها یا نیروهای دوزخی تبدیل کند و با تاتارها و ازاینرو در قاره ی امریکا با سرخپوستان تطبیق میشدند. تارتارها در بسیاری از روایات، محمدی یعنی مسلمان بودند. شاید این موضوع توضیح دهد که چرا گفته میشود بخشی از زمین های سامیت، از "مدینه"MEDINA گرفته شده اند. شهرستان "مدینه" نام از روستایی به همین نام دارد که در محل سکونت سرخپوستان بنا شد و جالب این که نام این روستا قبلا "مکه" بوده است. ویکی پدیا در صفحه ی "مدینه، اوهایو" در توضیح نام های مزبور، گفته است که آنها از شهرهای مکه و مدینه در عربستان سعودی گرفته شده اند، اما دلیلش را و این را که چرا دقیقا نامجاهایی انتخاب شده اند که در تاریخ اسلام محل زندگی و حکومت محمد پیامبر اسلام بوده اند، بیان نکرده است. درباره ی تاریخ مدینه ی اوهایو چنین آورده که آن توسط فرانسوی ها به ایالت نیوفرانسه ی کانادا ضمیمه شده بود تا این که به تصرف بریتانیا درآمد و بعد شرکت زمین کنتاکی آن را خرید که درنتیجه ی آن به ایالات متحده ضمیمه شد. این شرکت، یکی از نتایج پایان یافتن «جنگ بزرگ هندی در شمال» بین اروپایی ها و یک کنفدراسیون کم شناخته شده ی هندی/سرخپوست بوده که مرز ایالات متحده در شمال را تعیین کرده است. آیا با یکی از آخرین حدود پسروی تاتارهای مسلمان روسیه در شرق و جنوب مواجهیم؟ ظاهرهای سکونتگاه های اوهایو که چنین چیزی را نشان نمیدهد: شهرهایی هستند کاملا مدرن و امروزی. اما شاید همیشه اینطور نبوده است. بیایید روی مدینه تمرکز کنیم که اسمش آن را یک مرکز عمده ی احتمالی نشان میدهد. مدینه در سال 1870 در یک آتش سوزی ویران و سپس از نو ساخته شد. آیا این برای تغییر محتوا فرصت خوبی نبوده است؟ جالب است که مدینه تنها مورد در نوع خود نیست. تا سال 1923 هر سال، تعدادی از شهرهای امریکا در حال تخریب در اثر زلزله یا طوفان یا آتش سوزی تا حد نیاز افتادنشان به ساخته شدن از نو بودند. واقعا چرا؟ کوربن دالاس که به تاریخ ایالات متحده اعتقاد ندارد، معتقد است این سال ها تکثیر سه فاجعه ی احتمالا مرتبط در قرن 19 هستند که میتوانستند خرابی بزرگی را در سراسر کشور ایجاد کنند و قطعه قطعه کردنشان به وقایع منفرد طی بیش از یک قرن، برای پرهیز از وقفه افتادن در تاریخ جهان به واسطه ی یک فاجعه ی بزرگ است که البته چون بیشتر مردم نواحی از هم خبر نداشته اند و به توالی سال ها هم دقت نمیکرده اند، راحت میشده مردم را قبولاند که فقط یک فاجعه ی محلی را از سر گذرانده اند. سه فاجعه ای که دالاس روی آنها تاکید میکند، عبارتند از: 1-زلزله های نیومادرید بین 1811 و 1812 که باعث تغییر چشم اندازهای وسیع در سراسر شمال شرقی آرکانزاس و جنوب شرقی میسوری و درنتیجه ی آن، وقوع سیل های عظیم گردیدند. 2-بارش شهابی لئونید در سال 1833. 3-شدیدترین طوفان ژئومغناطیسی ثبت شده در تاریخ موسوم به رویداد کارینگتون در یکم و دوم سپتامبر 1859. اگر این رویدادها با هم مرتبط باشند، چه چیزی جز همدستی گروهی از انسان ها با این وقایع در نتایج انسانی-اجتماعی کنونیشان میتواند سبب تلاش این عده در جدایی انداختن بین ارکان فاجعه باشد؟ درست در همان زمانی که دوران آتش سوزی های شهرهای امریکا در حال پایان بود، در هندوستان، بعضی از مردم از پدرانشان شنیده بودند که انگلیسی ها حکومت مغول های مسلمان را در هند از بین بردند تا منابع هند را غارت کنند، اما هیچ کس نمیدانست انگلیسی ها امکانات لازم برای این کار را از کجا آورده اند. برای بیشتر مردم، انگلیسی ها جادوگر بودند و در این شرایط، انگلیسی ها میتوانستند درباره ی ریشه ی تمدن خود هر دروغی به این مردم تحویل دهند. تکلیف آنهایی که مستعمره نبودند که دیگر روشن است. باز احتمالا در همان سال ها است که بقایای شهرهای مخروبه ی مغولستان که مسافران اروپایی توصیف کرده بودند، توسط اروپایی ها ازآنجا جارو شد تا تصویر مغول ها در حد تارتارهای وحشی توصیف شده در تاریخ غربی تثبیت شود. برخی معتقدند تمدن مغولستان در اثر برخورد یک شیء آسمانی به تاکلاماکان که سبب تغییرات جغرافیایی و تغییر مسیر منابع آبی شد از بین رفت. این شیء آسمانی میتواند بخشی از یک رویداد فضایی جهانگیر بزرگتر و نسبت داده شده به شیاطین جهنمی باشد که باعث تغییر آب و هوای زمین و بیابان شدن سرزمین های عربی خاورمیانه و شمال افریقا گردید. این رویداد باید آنقدر جدید باشد که صاحبان تمدن های پیشین این دو منطقه را در نزد بدویان باقی مانده تا حد خدایان رسانده و باعث شده باشد که زمانی که اروپاییان در خاک آنها فرود آمدند، در چشم بومیان یا خدایان باشند یا چنانکه یهودیان از خدایان باستانی تعبیر کرده اند، دیوهای شریر. در خود اروپا نیز چنین تعابیری را درباره ی رومیان باستان میبینیم. در سقوط رم، تارتارها یا نیروهای جهنمی به شکل تاتارهای هون درمی آیند که با وارد کردن ضربات سخت به رم، او را در مقابل ارتش های زیردستان ژرمن هون ها تضعیف میکنند. با این حال، همانطورکه در موقع جعل تاریخ برای خاورمیانه تکرار میشود، تاریخ این دیو/خدایان رومی، اصلا جدید نیست و یک دوره ی طولانی هزارساله بین آنها و دوران جدید فاصله انداخته که به آن، قرون وسطی میگویند. قرون وسطی مشتمل است بر جهالت گستری تاریک کلیسای مسیح از رم که نه بر اساس یک واقعیت بلکه بر اساس حدیث سلطنت هزارساله ی مسیح جعل شده است. دوره ی تعیین شده سال های بین 500 تا 1500 میلادی را در بر میگیرد. اما حتی این هم بدان معنی نیست که هزار سال قلابی در وسط سال 1500 میلادی تعبیه شده اند. توضیح این که سلطنت هزارساله ی مسیح بر اساس الگویش که مسیر یک ساله ی چرخه ی خورشیدی است، به یک سال با چهار فصل تقسیم میشود که هر فصل 250 سال طول میکشد. برای همین انتظار میرود در پایان هر 250 سال، زمان یک تغییر بزرگ به خود ببیند. پس اگر قرار است فاجعه ی جهنمی در 1500 میلادی باعث سقوط روم باستان و جانشینیش با حکومت مسیح باشد، باید بعد از 250سال و در حدود 1750 میلادی وارد دوران چرخش به سمت سکولاریسم شویم که ثمره اش انقلاب های سکولاریسم گستر امریکا و فرانسه بود. موفقیت این دو انقلاب، نتیجه ی اتحاد نیروهای فرانسوی با امریکایی ها در جدا کردن امریکا از بریتانیا در سال 1780 بود و در همان سال بود که در لندن، جرمی بنتام کتاب "مقدمه ای بر اصول اخلاق و قانونگذاری" را در فرمول بندی "اخلاق فایده گرایانه" منتشر کرد. اگر از آن 250سال جلوتر بیاییم، میرسیم به سال 2030 یعنی همان سالی که UCS مدام ما را به سبب خطر بازگشت ناپذیری بحران های آب و هوایی و تغییرات اقلیمی میترساند. آیا واقعا زمین آنقدر کوچک است که دانشمندان میتوانند پیشبینی کنند همه جایش در سال 2030 در بحران قرار میگیرد یا این که قضیه فقط تکرار یک زمانبندی خرافی درباره ی بازگشت بحران های جهانی در بازه ی 250ساله است؟ درواقع هر دویشان یک جا جمع خواهند آمد اگر باز هم به اتحاد انسان با بحران های همه گیر اعتقاد پیدا کنیم چون به نظر میرسد که سیاستمداران واقعا جاهایی از بحران سازی بهره میبرند و گناهان خود را به گردن طبیعت می اندازند. مثلا اگر میبینید در امریکا گاهی آتش سوزی های بزرگ را تصمیمات عمدی سیاستمداران میخوانند باید بدانید که سوء ظن هایی از قبل و از دوران آتش سوزی های اوایل قرن 20 وجود دارد. کافی است دقت کنیم که به فاصله ی کمی بعد از پایان دوران آتش سوزی های سالانه ی شهرهای امریکا، آتش سوزی بزرگ چانگشا در سال 1938 رخ داد که با توجه به این که چین هم مثل امریکا صاحب تمدن دارای تداوم است جلب توجه میکند. این آتش سوزی که باعث نابودی 90درصد چانگشا شد کاملا عمدی بود و به بهانه ی ایجاد زمین سوخته به منظور نیفتادن امکانات شهر به دست مهاجمین ژاپنی رقم خورد درحالیکه ژاپنی ها اصلا نزدیک شهر نبودند و تازه چون به سکنه اطلاع قبلی داده نشد، خسارات جانی و مالی فراوانی ایجاد گردید. درابتدا سوزاندن شهر به چیان کای چک رهبر ملی گراها نسبت داده شد ولی بعد فرماندار عذرخواهی کرد و گفت که دستور از رهبر نبوده و در عوض 3نفر به جرم ایجاد این فاجعه اعدام شدند. برخی این اعدام را حذف شاهدان میخوانند. چانگشا شهری معمولی نبود و یکی از دستنخورده ترین شهرها به لحاظ حفظ اصالت تمدن چینی به حساب می آمد. در چین، یک بدبینی عمده به وجود تلاش هایی عمدی برای تحریف محتوای تمدن و فرهنگ چینی وجود دارد که برایش اسم خاصی دارند: سیکو-کوآنشو. این اسم، از عملیاتی می آید که امپراطور چیانلونگ از سلسله ی چینگ برای حفظ و جمع آوری کتب چینی در پیش گرفت. او صاحبان کتاب ها را امر کرد که کتاب هایشان را برای بازنویسی و ثبت به دربار چین بفرستند تا بعدا کتاب ها را به صاحبانشان برمیگرداند ولی هرگز کتاب ها را برنگرداند. بسیاری از آن کتاب ها در یک سانسور عمدی برای از بین بردن بقایای میراث مینگ، برای همیشه نابود شدند و صداقت نسخه های فعلی در حفظ اصالت متون موقع بازنویسی هم مورد تردید است. اما درحالیکه آتش سوزی چانگشا در یک کشور مبتلا به سیکو-کوآنشو، فقط در نابودی شهر با آتش، به شهرسازی های امریکایی شبیه است، در همسایه ی شمالی چین یعنی اتحاد جماهیر شوروی، مردمی زندگی میکردند که تا دهه ی 1980 خاطرات زنده ای از اتحاد تخریب محیطی و بازنویسی انسانی در نابودی تمدن خود در ذهن داشتند. این مردم، کورشاک ها بودند. بر اساس تاریخچه ی قومی خود، آنها نخست در جایی ناشناخته در اروپای کنونی میزیستند تا این که مهاجمانی از سمت دریا سرزمین هایشان را تصرف کردند و آنها را مرتب به سمت شرق هل دادند و آنها طی این فرار، از پروس، لهستان و بلاخره روسیه گذشتند و در روسیه نخست به بلاپولیش (لهستانی های سفید) و بعدتر به بلاروس (روس های سفید) معروف شدند. آنها بر خاطره ی جمعی روس ها هم اثر گذاشتند. شهر مدرن ریازان در روسیه که گفته میشود در محل ریازان دیگری که در حمله ی باتو خان مغول نابود شد بنا شده است احتمالا در اصل در روسیه واقع نبود بلکه درواقع ریازان یا سرزمین اولیه ی کورشاک ها در یک جای ناشناخته از اروپا بوده است. از نکات عجیب درباره ی فرهنگ کورشاک های اواخر دوره ی شوروی، دوام نوعی اعتقادات مذهبی در قالب مصنوعات در سکونتگاه هایشان علیرغم مذهب کشی گسترده در شوروی بوده است. این اعتقادات در سازه هایی موسوم به VIERA تجلی پیدا میکردند. ویرا نام از عبادتگاه های قدیم کورشاک ها داشت اما حالا هر چیزی که به کورشاک ها احساس خوش بدهد ویرا نامیده میشد حتی اگر یک چرخ و فلک یا یک قفس پرنده باشد. این کمک میکرد تا کورشاک ها بتوانند اماکنی ظاهرا تزئینی و بی فایده درست کنند که اگرچه کاربرد مذهبی نداشتند ولی درواقع مذهبی باشند. دولت شوروی نخست در ازای دریافت مالیات اضافه از کورشاک ها اجازه ی وجود این سازه ها را داد ولی بعد با آنها برخورد کرد. به نظر میرسد ویراها کمک کردند که کورشاک ها گذشته ای ماقبل مسیحی را در ذهن داشته باشند که روس ها نتوانند آن را از مسیر تغییرات در امان نگه دارند. کورشاک ها دورانی را به یاد می آوردند که در محل دریاچه ای به نام «پلشیوو» فرود آمدند. قبل از آنها ملت های دیگری در آنجا بودند که سکونتگاه هایشان در یک تهاجم از بین رفته و از آنها فقط قبیله ای به نام قاسمف باقی مانده بودند که نام از رئیسی به همین نام داشتند. کورشاک ها با قاسمف ها صلح کردند و دو ملت در هم ادغام شدند. در جامعه ی نوین، مردم بر اساس نوعی طبیعت پرستی در هماهنگی با طبیعت زندگی میکردند. آنها نه مشروب الکلی مینوشیدند و نه مواد مخدر مصرف میکردند و نه برده داری پیشه میکردند. آنها حتی تا اوایل قرن بیستم از پول هم بی اطلاع بودند و بر اساس مبادله ی کالا به کالا زندگی میگذراندند. ویراها منبع و عامل زندگی موفق آنها تلقی میشدند. اما یک فاجعه ی آب و هوایی وحشتناک و سیل متعاقب آن، تمام سکونتگاه های کورشاک ها را نابود کرد و آنها را آواره نمود. شکارچیان انسان از راه رسیدند و کورشاک های آواره را شکار کردند تا از آنها بهره کشی کنند و هر کورشاکی که مقاومت مینمود کشته شد. شرایط بد زندگی بعد از نابودی زمین های کشاورزی، کورشاک ها را به خیانت به هم وا داشت و ترس آنها از هم و از شکارچیان انسان، بنیاد اعتقادات آنها را از هم گسست. کورشاک ها مقابل طبیعت قرار گرفتند و رفع گرسنگی و گذران زندگی از طریق فروش اعضای بدن حیوانات، باعث شد تا آنها بیشتر انواع جانوران وحشی از جمله گرگ ها را تا آخرین عددشان شکار کنند. درنهایت وقتی دیگر چیزی برای کسب روزی باقی نماند، به اطراف متواری و جذب جوامع دیگر شدند. بعضی از کورشاک ها همدیگر را دوباره یافتند و به دلیل عدم رضایت از زندگی در شهرهای نوین، تصمیم به احیای سرزمین اجدادی گرفتند. اما وقتی به زادگاه برگشتند، دیدند همه چیز عوض شده است. نام های همه ی مناطق عوض شده و میشد فهمید درحالیکه بعضی سکونتگاه ها کلا محو شده اند، در فواصل آنها سکونتگاه های جدید درآمده اند. حتی نوع نامگذاری ها هم تغییر کرده بود و درحالیکه در قدیم معمول بود برای نامجاسازی، آخر کلمات، یک "ستان" stan اضافه کنند، حالا به جایش spas پسوند نامجاسازی بود. درحالیکه پدران آنها لب به الکل نمیزدند، اکنون تنها محل جایز برای گردهمایی، میخانه بود و اشتیاق برای دیدن دیگران، خودبخود مردم را الکلی میکرد. روزی گروهی از کورشاک ها با نگرانی، با ورود یک دختر 14ساله ی ژولیده و هراسیده ی کورشاک به جمع خود مواجه شدند که مطالب وحشتناکی میگفت. اعضای خانواده و جامعه ی او سعی کرده بودند جامعه ی سنتی کورشاک با فرهنگ خاص خود را احیا کنند و به این جرم، مورد حمله ی سربازان شوروی قرار گرفته و اکثرا کشته شده بودند. آن دختر، بقیه ی عمرش را در سکونتگاه جدید گذراند ولی آنقدر از اتفاقی که افتاده بود ترسیده بود که وقتی بازماندگان خانواده اش از او خواستند به نزد آنها بیاید امتناع کرد. بعد از آن، اخبار بیشتری درباره ی جستجوی سربازان شوروی در جنگل ها برای یافتن بقایای کورشاک های سنتگرا شنیده شد و در خاطره ها ماند. یادمان باشد که کورشاک ها روس های سفید نامیده میشدند و ممکن است داستان های مربوطه بخشی از بدنه ی داستان های نبردهای روس های سرخ و روس های سفید در دوران جنگ داخلی و تا میانه های دوران حکومت استالین بوده باشند. یعنی دورانی که داریم توصیف میکنیم، مرز عصر استالین و یک دوران ناشناخته بوده باشد. خاطرات افسانه ای کورشاک ها نشان میدهد که این دوران ناشناخته میتواند همان عصر طلایی ساتورن باشد؛ عصری که بنا بر اساطیر رومی، در آن، نه تضاد طبقاتی بود نه برده داری و نه فقر و گرسنگی، و این عصر با به قدرت رسیدن ژوپیتر به پایان رسید. کورشاک ها هم فکر میکردند که ویراهای منقرض شده شان به صورت جادویی برای آنها غذا تولید میکردند و برای همین، آنها نیازی به کار و کوشش نداشتند و دوران خودکفایی خود را بسیار رویایی میدیدند. از این جهت، اخراج آنها از زادگاهشان به دنبال نابودی چنین بهشتی، میتواند روایت دیگری از اخراج آدم ابوالبشر از باغ عدن در تورات هم باشد.:

“THE MILLENIAL REIGN OF CHRIST AND THE LAST RESET”: PUSHA MAKU: STOLEN HISTORY: 6 NOV 2020

ساتورن یا کرونوس در اساطیر یونانی-رومی، خدای زحل است که احتمالا همان ستاره ی "قیون" در کتاب مقدس است چون با لغات "کیون" و "کیوان" که عرب ها و فارس ها برای زحل به کار میبردند قابل تطبیق است. کتاب مقدس، قیون را به سبب پرستش شدن و برپاشدن "سکوت های ملکوم" هایش محکوم میکند. به نظر میرسد ملکوم اشاره به بت ها و "سکوت" اشاره به جایگاه بت ها داشته باشد چون سکوت لغتی مونث است و معابد خدایان معمولا حالت مادینه دارند. به احتمال زیاد، لغت "سکوت" همان لغت "شاکتی" به مفهوم نیمه ی مادینه ی خدایان مذکر در هندوئیسم است. کلمه ی "ملکوم" جالبتر است. این لغت، از "ملک" به معنی شاه به اضافه ی "م" تعریف سامی به دست می آید. نام ملوخ از دیگر دشمنان یهوه در کتاب مقدس هم تلفظ دیگر "ملک" است و ملوخ معمولا با زحل تطبیق میشود. ازاینرو قیون و ملوخ با هم تطبیق میگردند. نام "قیون" از ریشه ی ko به معنی سوختن می آید و ملوخ هم متهم است که کودکان را با سوزاندن در آتش برایش قربانی میکردند. آتش، نسخه ی زمینی خورشید است و زحل هم بارها اداره کننده ی خورشید تلقی شده است؛ از طرفی زحل مظهر تاریکی هم هست و آتش جانشین خورشید در تاریکی است.ko احتمالا ریشه ی "کوث" و "کوثا" هم به شمار می آمده که قوم پرستنده ی جهنم تلقی میشدند و سیاهان که نژاد اولین بشرند به نامشان کوثی خوانده میشدند. بنی اسرائیل نیز در کنعان با سیاهان میجنگیدند و هدفشان آزادی اورشلیم از ضرررسانی آنها بود. این اورشلیم، میراث شاهی بود که ابراهیم جد اسرائیل را در آنجا پذیرا شده بود و ملکی صدق نام داشت، کلمه ای که باز نام ملک یا ملوخ در آن خودنمایی میکند. لغت "ملک" به معنی فرشته هم هست و تا حدودی با "بعل" به معنی رئیس برابری میکند که درباره ی ارباب انواع به کار میرفت. به مانند ملک، بعل هم معنی پادشاه یافته و به صورت بلوس، شاه افسانه ای بابل شده بود که همه ی مردم زمین از او اطاعت کردند و کیش او منشا کیش های زمین شد. سینکلوس به نقل از بروسوس، زروآستر یا زرتشتر را اولین شاه بابل خوانده است که بر اساس آن، زرتشتر و بلوس را با هم تطبیق کرده اند. فارسیان، نام زرتوشتر را موقع مال خود کردنش، «زر-تشت» خواندند تا به «دایره ی طلایی» معنی و از این طریق با یک خدای انسان شده ی وارداتی دیگر تطبیق گردد: رتل یا اورتال، خدای خورشید عربی، به گوی طلایی تشبیه میشد و همسرش «چند» chand که الهه ی ماه بود، به گوی نقره ای تجسم می یافت. هرودت، اورتال را نسخه ی عربی دیونیسوس خوانده و همسرش را آفرودیتا اورانیا معرفی کرده است. از دید هرودت، اورتال تنها خدای عرب ها بود. میدانیم که خدای یگانه ی عرب ها ال، اله، الوه یا الوهیم بود که تمام بعل ها جلوه های مختلف او بودند و یهوه نیز در تورات با الوهیم تطبیق شده است. اله نمادپردازی خورشیدی قوی ای داشت و ازاینرو نامش در زبان یونانی تبدیل به هلیوس به معنی خورشید شده است. به طور سنتی اله از آسمان ها بر زمین تجلی می یافت. در سورذیه ی قدیم، او را به بعل سامین یا بعل شمائین به معنی پرودگار آسمان ها ملقب کرده بودند. رومیان، بعل سامین را هم با ساتورن و هم با ژوپیتر تطبیق میکردند. این در هم رفتگی یادگار دورانی است که تعریف خدا تغییر نکرده و یک تعریف به صورت ژوپیتر علیه تعریف قبلی به صورت ساتورن نشوریده بود. پورفیری، ساتورن را با ملوخ تطبیق میکند و مینویسد که او را فنیقی ها «اسرائیل» مینامیدند و ضمنا پسری به نام یهود داشت که اگر این یهود را یهوه بگیریم، میتواند همان ژوپیتر پسر ساتورن منتها در یک برداشت یهودی باشد و عیسی پسر خدا و از قبیله ی اسرائیل در یک برداشت مسیحی. بعضی از اعتقادات یهودیان کابالیست اسکندریه نشان میدهد که سعی شده کدام هویت فنیقی-عبری خدا از او زدوده شود. بر اساس تاثیرگیری از فضای اسکندریه، والنتینوس غنوصی که خالق جهان را شیطانی به نام یلدابهوت و اصل یهوه ی یهودی میشناسد، میگوید که یلدابهوت مجسم به زحل است. نشانه هایی از ارتباط قیون یا زحل با تجارت دریایی فنیقی ها وجود دارد. چون یک روایت متواتر یهودی میگوید قومی به نام kion/kuin با سفرهای دریایی، تمدن را در جهان گستردند و نام این قوم میتواند از همان کیون یا کیوان بیاید. سکوت/شاکتی یعنی تجسم زنانه ی خدا هم میتواند آفرودیت یا ونوس الهه ی زهره باشد که استلا دماریس یعنی ستاره ی دریا است. در بنارس هند، یک الهه ی زهره به عنوان تجسم دریا پرستش میشد که "بوانی" همسر "بوانا" نامیده میشد. او میتواند همان "بمانی" همسر "پارساوانات" خدای جینیست ها باشد. درواقع کیون هم در اسم، یک صورت مادینه دارد که KEN یا ونوس برهنه است. او همان KEM الهه ی قبطی است و احتمالا توسط بردگان آزادشده ی ادومی در مصر بومی شده است. نام خود مصری ها برای زحل اما رمفان یا رفان است. این نام، محتملا مرتبط با لغت "رفائیم" به معنی مردگان مرتبط است که یهود آن را برای غول ها به کار میبرند و بازماندگان این غولان بعد از نابودیشان در سیل نوح، در میان کنعانی های دشمن اسرائیل در ارض مقدس به سر میبردند. آنها به عنوان نیروهای از بین رفته توسط یهوه، با تیتان های سرکوب شده توسط جووه یا همان ژوپیتر قابل تطبیق بودند. یهودی های یونانی مآب اسکندریه ی مصر، تیتان ها را «زمین زادگان» میخواندند و این نام، یادآور به خلقت آدم ابوالبشر از زمین و روایت نام گرفتنش از "ادمه" به معنی خاک است. اینجا هم مضمون مردگان برای رفائیم دوباره تداعی میشود. چون "آدم" میتواند با "عدم" به معنی نابودی و در صورت اضافه شدن "ها" ی اول عبری، با "هادم" یا "هدم" به معنی شکست و تخریب تطبیق شود. "نفیلیم" نام دیگر رفائیم هم به معنی سقوط کردگان و نفله شدگان است. این نام را میتوان با NEPHELE از اعقاب "هلن" که با "آتاماس" همتای آدم به عنوان شاه تسالی ازدواج کرد مقایسه کرد و اینچنین متوجه شد که چطور هم هلنی ها یا یونانیان باستان و هم فریجی های ترکیه که اعقاب فریکسوس پسر آتاماسند، در جایگاه آدمیان عتیق و تیتان ها قرار گرفته اند. NEPHELE به شکل دیگری هم با تسالی ارتباط می یابد. ایکسیون شاه تسالی مهمان زئوس در کوه المپ میشود ولی قذرنشناسانه سعی میکند به هرا همسر زئوس تجاوز کند. زئوس با زیرکی، ابری را به شکل هرا درمی آورد و ایکسیون با آن ابر می آمیزد. این ابر، نفله نامیده میشود. نژاد کنتاورها یا موجودات نیم اسب-نیم انسان از رابطه ی ایکسیون با ابر به وجود می آیند. جالب این که این ایکسیون، نوه ی شاهی به نام کرونوس است و از آن جالبتر این که حکیم عالم کنتاورها شخصی به نام چیرون –نامی شبیه به کرونوس- است. نام های چیرون و کرونوس میتوانند با "کیرون" اصطلاحی که در تسالی برای ستون های نور یا همان ابلیسک های مصری به کار میرفت، همتراز باشند و خود تسالی، یک کیرون به نام "کیرون تائور" یا برج کیرون داشت. دراینجا کیرون اسم خاص به نظر میرسد و ظاهرا منظور، زحل است. تجسد خدا در ستون هایی موسوم به "تارا" (برج مونث) در اساطیر کلتی دارای سابقه است. حالا اگر کیرون را زحل بگیریم و با لغات "کیون" یا "کن" جایگزین کنیم، به لغت هایی نزدیک به کنتاور میرسیم و میفهمیم که منظور از کنتاورها قوم زحل است. از طرفی کن/کیون، با کلمه ی "خان" در ترکی به معنی شاه مرتبط است و تائور و تور به معنی برج، یادآور "تائور" و "ثور" به معنی گاو نرند. در این حالت، کنتاور میتواند به «گاو شاه» معنی شود که با توجه به سواری کردن شاه و مردانش بر اسب، «گاو شاه» میتواند اسب باشد. در این صورت، برجی که خدا در آن حلول میکند، با اسبی که شاه بر آن مینشیند جا به جا میشود و ترکیب اسب و سوار، کنتاور با ظاهر اسبی با بالاتنه ی انسان را میسازد. اسب-آدم به عنوان یک نسخه ی خاص شده ی گاو-آدم، یادآور به تصویر شدن ملوخ در توصیفات یهودی-مسیحی به صورت مردی با سر گاو است که میتواند مینوتائور (به معنی آدم-گاو) هیولای آدمخوار اساطیر یونانی با همین توصیف باشد. در مصر، ازیریس کهن الگوی فراعنه، هم به شکل آدم تصویر میشود و هم در گاوی به نام آپیس تجلی می یابد. در یک متن قبطی، عبارت ازیریس-الوه به چشم میخورد که نشان میدهد ازیریس با الوه/اله تطبیق شده است. با توجه به شباهت داستان ازیریس با مسیح، ازیریس میتواند نسخه ی قبلی یهوه باشد و نامیده شدن یهوه به الوهیم روی همین اصل سوار باشد. ازیریس یک خدای خورشیدی است و به خاطر حکومت بر یک عصر طلایی با ساتورن قابل تطبیق است. ازیریس به دست برادرش سیت یا تایفون که درواقع نسخه ی تاریک خود او است کشته میشود و عصر طلایی به پایان میرسد. بخشی از ازیریس به شکل پسرش هورس –همتای ژوپیتر- بازآفرینی میشود و به جنگ علیه سیت برمیخیزد ولی ازیریس قبلی به جهان مردگان وارد میشود و فرمانروای مردگان میشود همانطورکه ساتورن همراه بیشتر تاتارها در تارتاروس زندانی شد.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P518-530

حلول ازیریس در ایزیس برای تبدیل شدن به هورس، قابل مقایسه با حلول او به بطن زمین است که هم شکم الهه ی زمین تلقی میشود و هم سرزمین مردگان. این حلول قابل تطبیق با هبوط خورشید به جهان زیرین در موقع غروب و طلوع دوباره اش در صبحدم است و هورس هم خدای خورشید طالع است. با این حال، هورس وقتی برای انتقامجویی از سیت قیام میکند، دقیقا خود ازیریس نیست و این به استعاره ی دو مادر او برمیگردد. نه فقط ایزیس، بلکه خواهر او نفتیس –که اتفاقا همسر سیت است که راه خود را از سیت جدا کرده است- هم از هورس کوچک مراقبت میکند و نقش دومی حتی از اولی بیشتر است: «ایزیس هورس را به دنیا می آورد؛ نفتیس او را شیر میدهد.» و این قابل مقایسه با اصطلاح غامض "دو مادر مسیح" در مسیحیت است. منظور از دو مادر چیست؟ هورس تمثیلی از روح آسمانی انسان است که به جهان مادی زمین هبوط کرده و در اثر قوانین فیزیکی متولد شده است. با این حال، آدمیزاد همان چیزی که به دنیا آمده است نمیشود بلکه تحت تعلیم و تربیت قرار میگیرد و اولین معلم فرد، مادر زمینی او است که او را برای مبارزه با شرایط ناخوشایند و سخت جهان آماده میکند. به این ترتیب، ما مثل هورس، دو مادر داریم: مادر زمین و مادر تربیت کننده.:

“SEPTEMBER EQUINOX 2020: THE TWO MOTHERS IN ANCIENT MYTH”: DAVID WARNER MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 22 SEP 2020

قاعدتا برای مسیح، مریم مقدس در حکم مادر دوم است و باید نقش مهمی در تربیت مسیح داشته باشد. با این حال، کلیسای رم، هیچ وقت اهمیت درخوری به مقام مریم نداده است. کلیسای سانتا ماریا ماجوره (مریم مقدس کبیر) یکی از هفت کلیسای مقدس در رم است که هر مسیحی مومنی وظیفه دارد هر 25سال یک بار آنها را زیارت کند تا گناهانش پاک شود. گفته میشود این کلیسا در حدود 400سال بعد از میلاد مسیح، در پاسخ به معجزه ی بارش برف در وسط تابستان ساخته شد. با این حال، کلیسای سانتاماریا ماجوره در مقایسه با کلیساهای دیگری مثل کلیساهای سنت پیترو (پطرس) و سنت جیووانی (یوحنا) بسیار محقر به نظر میرسد. یکی از نکات عجیب زندگی پاپ فرانسیس، توجهش به این کلیسا و سرزدن مرتب او به آن بود تا جایی که وصیت کرد بر خلاف پاپ های قبلی در کلیسای سانتا ماریا ماجوره دفن شود. دلیلش هم احترام خاص پاپ به مریم مقدس بود و فقط او بود که آنقدر به مریم مقدس اعتبار داد که روز یادبود مریم مقدس در 22 جولای را به حد یک جشن بزرگ در حد جشن های انجیل نویسان و حواریون ارتقا بخشید.

کم اهمیتی مریم در دوره های قبلی واتیکان با بزرگی نام مریم و ترسیم شمایلش در همه جا تناقض دارد. ولی این تناقض قابل حل است اگر در نظر آوریم که مریم، حامی کلیسا است چون نقش تربیتی خودش را به معلمان کلیسا واگذار کرده است و اکنون کلیسا و در آموزش نوین به جایش مدرسه و درنهایت صنعت رسانه جای مادر را گرفته اند. این اهمیت آموزشی مریم کاملا برخلاف آموزه ی رسمی کلیسا است که دو مادر مریم را روح القدس و مریم مقدس میخواند و عیسی را به سبب تولد از روح القدس بی نیاز از تربیت میشناسد. برعکس، کلیسا در عمل بیشتر به نظریات غنوصی نزدیک میشود که مادر اول را باربلو میخوانند و این باربلو همان بابیلون یا بابل فاحشه به صورت یک شیطان ماده و روح جهان مادی است. بابل (در لغت یعنی دروازه ی ال یا خدا)، به عنوان جایگاه بعل یا بلوس –خدای شاه شده- با زمینی عوض میشود که خدا در آن تجلی کرده است و برای کابالیست های یهودی، این خدا آدم کدمون است که در تمام موجودات جهان و بیش از همه انسان –که به نامش آدم نامیده میشود- زیست میکند. آدم از بهشت اخراج شده همان آدم کدمون متجلی در زمین تا لحظه ی تولد انسان جدید از مادر-زمین است، چون هر روحی یک بعل یا ملک (فرشته) است که به عنوان بخشی از خدا از نو از جهنم زمین برمی آید و قصد تکامل و تربیت کردن خود برای خروج از جهنم را پیدا میکند هرچند لزوما راه درست را نمیرود. درست مثل هورس که بخشی از ازیریس است، انسان تازه متولد شده هم از بخشی از زمین متولد شده که مواد بیجان میلیون ها موجود زنده ی مرده ی قبلی که همه بخشی از آدم کدمونند را در خود جا داده، بوده است. این مردگان، همان رفائیم و نفیلیمی هستند که با عدم/آدم تطبیق شده اند. آدم/آتاماس را در تسالیایی بودن و آمیختن با نفله میتوان همان ایکسیون دانست که به سبب تلاش برای تجاوز به هرا همسر خدا –همان الهه ی زمین- به تارتاروس یا دوزخ تبعید شد و آنچه که او به آن تجاوز کرد مشتی وهم بود یادآور به نامیده شدن یک الهه ی معروف هندو به «مایا» یعنی حجاب (پرده) و تسلطش بر توهم در انسان ها. آتاماس تسالیایی دچار جنون شد و حکومت خود را از دست داد که میتواند شکل دیگری از جهنمی شدن ایکسیون بعد از دچار آمدن به وهم باشد. درنهایت آتاماس آواره وقتی بهبود یافت، در اپیروس قدرتی به هم زد و دولت بربری تشکیل داد که به آتامانی ها ATHAMANIANS شهرت داشته اند و بعد از تاسیس شهر تئودوریا توسط تئودوروس آتامانی میل به تمدن پیدا میکنند.

شباهت اصطلاحات ATHAMANIAN و OTTOMANIAN و "عثمانی" خیلی جالب است. چون آتامانی/آثامانی، ظاهرا چیزی بین اتومانی و عثمانی است که هر دو معرف یک سلسله ی قدرتمند حاکم بر بیزانس یا روم شرقیند. عثمانی ها در دوره ی معاصر از بین رفتند و تلاش برای ربط دادن اسمشان به آدم ابوالبشر جالب است. آمدن آنها از ترکیه و از درون نظام سلجوقی، ممکن است آنها را به یک تئودوروس بیزانسی ربط دهد که شاید زمانی با تئودوروس آتامانی برابر بوده است. این تئودوروس بیزانسی که به نام تئودوروس اول لاسکاریس شناخته میشود، از جهت مادر نسب به خاندان قدرتمند کومننوس میبرد و شوهر دختر الکسیوس سوم انجلوس امپراطور بیزانس شده بود. بعد از سقوط بیزانس در حمله ی صلیبی های اروپایی و زندانی شدن الکسیوس، وی در نیقیه یک دولت بیزانسی جدید تشکیل داد و با سلجوقی ها متحد شد و به مقاومت علیه صلیبیون پرداخت و شکست های سنگینی به صلیبیون وارد کرد. او بعدا دشمن پدرزنش هم شد چون خودش را امپراطور خواند و سلسله ای ساخت که بعدا بیزانس را احیا کردند. این سلسله همان لاسکاریس ها هستند که بعد از شکست بیزانس از عثمانی، داعیه دار احیای روم در غرب و مبدل به هابسبورگ های ایجاد کننده ی امپراطوری اطریش-مجارستان میشوند و خود را میراث دار امپراطوری روم مقدس در دوران اوج خود تحت هدایت شارل پنجم میخوانند، دورانی که در آن، ارتش عظیم سلیمان عثمانی مجبور به عقبنشینی از پشت دیوارهای وین شد و شاید آغازی برای درآمدن روم مقدس از یک لایه ی قبلی سلجوقی –با فرض جانشینی بحق عثمانی بر سلجوقی ها- بوده باشد.

فومنکو سلجوقی ها را همان سلوکی های یونانی میشناسد که بیزانسی ها هم به سبب یونانی بودن، خود را جانشینان آن میخوانند. شاید یونانیان و ترکان قزاق در ابتدا در لشکر صلیبی غرب با هم متحد بودند ولی با افزایش قدرت ترکان و غلبه ی آنان بر صلیبیان، راه یونانیان از آنها جدا شده است. تمثال این عده، اسکندربیگ آلبانیایی اصالتا مسیحی است که نخست به سلطان محمد فاتح (از نسخه های عثمانی محمد پیامبر اسلام) خدمت میکند و بعد علیه او میشورد و پس از شکست، به ایتالیا میگریزد. آلبانی جانشینی برای البان ایتالیا است و ایتالیا یک ماگناگریسیا یا یونان بزرگ داشته که برای یونانی مآبی آن کافی بوده است. ایتالیا منبع روم تلقی میشود و این یادآوری میکند که اسکندر کبیر در نوشته های اسلامی، هم یونانی است و هم رومی. اسکندر اسلامی، معروف به ذوالقرنین یا صاحب دو شاخ است و اسکندربیگ کلاهخودی به شکل سر بز با دو شاخ دارد. پس اسکندر بیگ، نسخه ای دیگر از اسکندر کبیر است که پارس را در شرق فتح میکند ولی فتوحاتش درنهایت به دست پارت های یونانی مآب دشمن یونان و روم می افتد که میتوانند یک نسخه از عثمانی ها باشند. اسکندر کبیر منابع اسلامی، درست مثل اسکندربیگ مسیحی است و همه جا نشان صلیب را با خود حمل میکند. بنابراین او یک کهن الگوی صلیبی هم هست. صلیبیون میخواستند بیت المقدس را که زادگاه مسیح است از دست کفار مسلمان آزاد کنند و در قائل شدن رسالت این آزادسازی برای خود و از طریق جنگ و کشتار، از مهاجرت موسی و بنی اسرائیل از مصر به سرزمین مقدس الگو میگرفتند. این مهاجرت، یک نسخه ی همزمان یونانی و رومی دارد که میتواند دورادور با افسانه ی اسکندر همریشه باشد و آن، داستان فتح رم (مرکز مقدس بعدی مسیحیت و همتای اورشلیم برای مسیحیان) توسط کنستانتین کبیر است. همانطورکه میدانیم، موسی و بنی اسرائیل برای ورود به ارض موعود، از دریا یا رودخانه ای عظیم گذشتند و وقتی دشمنانشان مصریان در تعقیب آنها وارد آب شدند، غرق گردیدند. داستانی مشابه در نبرد پل ها بین کنستانتین و ماکسنتیوس رخ میدهد. ماکسنتیوس امپراطور رم، نقشه ای کشیده که مطابق آن، کنستانتین و ارتشش در رود تیبر غرق خواهند شد ولی در اثر جوردرنیامدن نقشه که کنستانتین از آن تعبیر به معجزه میکند، ماکسنتیوس و بسیاری از افرادش خود در رود تیبر غرق میشوند و کنستانتین موفق به فتح رم میشود. کنستانتین این اتفاق را نتیجه ی توجه به هشدار خداوند میکند که با آشکار شدن صلیبی آتشین در آسمان، او را دعوت به دین مسیح و گسترش مسیحیت میکند. بنابراین کنستانتین پایه گذار روم مسیحی میشود و پایتخت خود را به قستنطنیه منتقل میکند که پایگاه یونانی مآبی و مسیحیت با هم میگردد. این پیروزی مسیح بر کفر، یک نسخه ی ظاهرا جدیدتر هم دارد که در آن، ارتش مسیح، اسلاوها و ارتش کفر، ترکان و تاتارها هستند و آن، پیروزی دیمیتری دونسکوی بر خان مامای است. ارتش تاتار، بسیار بزرگتر و قوی تر از ارتش اسلاو است ولی در اثر معجزه ی الهی، طوفانی به نفع دیمیتری درمیگیرد که بر اثر آن، بسیاری از ارتش تاتار در رودخانه غرق میگردند. دیمیتری دونسکوی قبل از نبرد توسط یک قدیس مسیحی به نام سرجیو رادونیژ برکت داده شده همانطورکه کنستانتین مرتبا از سوی یک کشیش به پذیرش مسیح دعوت میشود. در یک وقایعنامه ی روسی به نام «داستان نبرد مامای»، ارتباط واضحی بین کنستانتین و دیمیتری کشیده شده است:

«شاهزاده ی اعظم... صلیب حیاتبخش را از سینه ی خود بیرون آورد... که در آن، تکه ای از درخت حیاتبخش بود، به شدت گریست و گفت: "پس ما به تو امیدواریم ای صلیب حیاتبخش خداوند، به همان شکلی که بر امپراطور یونان، کنستانتین، هنگامی که به نبرد با شریران بیرون رفت، ظاهر شدی و او به معجزه، دشمنانش را شکست داد."»

درخت حیاتبخش، همان درخت دانش در باغ عدن است که آدم و حوا با خوردنش بهشت را از دست دادند و صلیب مسیح، از درختی از بذر همان ساخته شده بود. امروزه معمولا میوه ی ممنوعه ی آن را سیب نشان میدهند ولی آن قابلیت تعبیر به درخت کیهانی را دارد که صلیب هم درنتیسجه ی آن، جانشینی برای درخت کیهانی است. درخت کیهانی بعضی اوقات همانطورکه در یگدراسیل یا درخت کیهانی ژرمن میبینیم، متصل کننده ی زمین و آسمان، و در این موقعیت، جانشین کوه کیهانی به عنوان محور جهان است که در یهودیت و مسیحسیت عتیق، کوه موریاه در بیت المقدس یا اورشلیم افسانه ای چنین محوری بود. بنابراین تلاش صلیبی برای گرفتن محل صلیب مسیح، تلاش برای رسیدن به مرکز جهان و از طریق آن، رسیدن به آسمان و خود خدا هم بود. یک نسخه ی دیگر فتح بیت المقدس داریم که در شاهنامه ی فردوسی آمده و فومنکو آن را مکمل داستان های دیمیتری دونسکوی و کنستانتین کبیر و موسی میداند. در این داستان، پادشاه بیت المقدس، ضحاک شاه شریر است و دشمنش فریدون. فریدون به مانند موسی موقع لشکرکشی به بیت المقدس باید از یک جریان آبی سخت بگذرد که این بار رود دجله است. نگهبان عرب رودخانه مانع از گذر آنها با قایق میشود ولی فریدون با هدایت اسبش به داخل جریان تند آب، ترس لشکر را زایل میکند و لشکر به طوری معجزه آسا از رودخانه میگذرد. فریدون از پیروزی خود مطمئن است چون تایید ایزدی دارد. ستاره ای که در روز به اندازه ی خورشید میدرخشد مسیر او را روشن کرده و روح این ستاره که ایزد سروش است بر او ظاهر شده و با او صحبت کرده است: ترکیبی از ستون نوری که موسی و لشکرش را به سمت ارض مقدس راهنمایی میکرد با صلیب درخشانی که کنستانتین قبل از نبرد دید؛ اما این بار صحبت از ستاره ی تحت تعقیب است که میتواند همان ستاره ی بیت اللحم باشد که سه پادشاه مجوس با دنبال کردنش به محل تولد مسیح در بیت اللحم رسیدند. گویی مسیح بیش از این که انسانی متولد شده باشد شکل انسانی شده ی فکری در سر یک پادشاه بوده است. در داستان فریدون هم یاران سه گانه داریم که سه برادرند، ولی دو برادر بزرگتر از سر حسادت قصد کشتن برادر کوچکتر که فریدون است را میکنند. آنها تخته سنگ بزرگی را به سمت فریدون به خواب رفته میغلتانند ولی فریدون به موقع بیدار میشود و سنگ را به دو نیم میکند. فومنکو این خطر حتمی برای فریدون در آستانه ی جنگ را با مجروح شدن دیمیتری دونسکوی در گرماگرم یک نبرد خطرناک با چهار تاتار مقایسه میکند که همه فکر کرده اند مرده است ولی او را زنده درحالیکه به درخت نصف شده ای تکیه داده است می یابند. موقع یافتنش دو نفر همراه اویند. مارک گراف تز فومنکو را به قصه ی دیگری ربط میدهد که در آن، اتفاق مشابهی هم برای اسکندر می افتد. همه فکر میکنند اسکندر در گرماگرم نبرد با هندیان کشته شده است ولی به طرز معجزه آسایی اسکندر مجروح برمیخیزد و به سربازانش روحیه میدهد. موقع این اتفاق باز در صحنه ی نبرد، دو نفر کنار اسکندرند و از او حمایت میکنند. این مردن و زنده شدن اسکندر با توجه به این که او پسر ژوپیتر و درواقع نسخه ی دیگر مسیح پسر یهوه است، قابل تطبیق با مرگ و رستاخیز مسیح است. این که نبرد در هند رخ میدهد، یادآور فرار ضحاک پس از شکستش در بیت المقدس به هند است. پس از آن، ضحاک و فریدون یک بار دیگر با هم روبرو میشوند که در آن، فریدون با گرز گاوسرش به سر ضحاک ضربه میزند و او را اسیر میکند و به دستور سروش در کوه دماوند به زنجیر میکشد، رویدادی که فومنکو آن را نسخه ی دیگر دربند شدن پرومته تیتان خالق انسانها در کوه قفقاز و به دستور ژوپیتر/زئوس میخواند. گناه پرومته این بود که با دادن آتش به مخلوقاتش انسانها باعث رشد تمدن در انسان ها و احتمال قرار گرفتنشان در مقابل خدایان شده بود. نقش معجزات الهی در پیروزی فریدون بر ضحاک، میتواند به معجزات ایزدی یاری گر لشکر موسی در غلبه بر غول های توانای ارض موعود ربط داشته باشند. موسی موقع ورود به ارض موعود با یکی از این غول ها یعنی عوج ابن عنق رودررو شده بود با این حال، در کتاب مقدس، نه موسی بلکه داود فاتح بیت المقدس است ولی موسی در نجات معجزه آسا در نوزادی از دشمن و در داشتن رسالت الهی، و داود در انتخاب شدن غیر قابل توضیح از سوی خدا و علیرغم مشکوک بودن به زنازادگی، قابل تطبیق با مسیحند و البته اصرار زیادی بر نسب داشتن عیسی مسیح در خاندان داود وجود دارد. داود هم برگزیدگی خود را با کشتن یک غول یعنی جالوت نشان میدهد. او جالوت را با پرتاب سنگی به سرش میکشد ولی همزمان یک فرشته ی نامرئی با شمشیر ایستاده که شمشیر او قدرت سنگ را افزایش میدهد و باعث مرگ جالوت میشود. به نظر میرسد گرز فریدون که بر سر ضحاک کوبیده میشود، ترکیب شمشیر و سنگ باشد.:

“ALEXANDERS WOUNDING AND DIMITRY DONSKOYS WOUNDING”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 3/2/2015

قرار گرفتن ضحاک خونخوار در جایگاه پرومته ی تمدن آموز و عقل دهنده کمی عجیب به نظر میرسد چون این جایگاه بیشتر برازنده ی جمشید یعنی همان پادشاهی است که ضحاک او را سرنگون کرد و کشت و تاج و تختش را تصاحب نمود. جمشید، به مردمان، تمدن داد و نیکویی های فروان نمود ولی در ازای ستایش مردم از خود، دچار غرور شد و خود را خدا خواند درنتیجه مورد خشم خدا قرار گرفت و سرزمینش ضعیف و ویران شد و درنهایت به تسخیر ضحاک اژدهاوش درآمد. با این حال، هنوز میتوان ارتباطاتی بین جمشید و ضحاک یافت. این ارتباطات میتوانند همان ارتباطات سیت و ازیریس باشند. نکته ی مهم، دو خواهر جمشید هستند که ضحاک پس از شکست جمشید، آنها را معشوقه های خود میکند و بعدا فریدون آنها را نجات میدهد. ظاهرا این دو خواهر جمشید، همان ایزیس و نفتیس دو خواهر ازیریس هستند که بدل به دو مادر هورس میگردند و ناجی بودن فریدون در مقایسه با ناجی بودن هورس، نشان میدهد که او در ابتدا با هورس برابر بوده و در این صورت، بازگشت فریدون همان بازگشت جمشید است. اگر سیت به عنوان نیمه ی مخالف ازیریس، ضحاک را به عنوان بخشی از وجود جمشید نمایندگی کند، پس میتوان گفت ضحاک آشوبگر، همان غرور جمشید است که از کنترل خارج میشود و او را به اعمال زشت وا میدارد و خون مردمانی را که به او اعتراض میکنند میریزد. نام جمشاد یا جمشید، مخفف ییمه خشائته یا ییمه شاه است و عقیده بر این است که این ییمه، نسخه ی زرتشتی یمه شاه جهان مردگان در اساطیر هندو است. ازیریس هم شاه جهان مردگان است.

مطابق عقاید هندوها یمه طناب کمان شده ی بلندی دارد که با آن، افراد را روی زمین میگیرد و روح آنها را به زیر زمین و قلمرو مردگان میکشاند. تصویر یمه درحالی که این طناب را در دست دارد، با صورت فلکی افیوخوس یا مارافسا تطبیق میشود که در اساطیر غربی، مردی را در حال گلاویز شدن با یک مار نشان میدهد. این صورت فلکی در پایین صورت فلکی هرکول قرار دارد و هرکول متمایل به آن و درحالیکه چماقش را بلند کرده است تصویر شده است طوری که انگار به جنگ افیوخوس میرود. به نظر میرسد نگاره ای روی یک کوزه ی سفالی از نبرد هرکول با تریتون خدای آب ها که در موزه ی بوستون نگهداری میشود، دقیقا از روی تصویر گلاویز شدن این دو صورت فلکی ساخته شده است. در این نگاره، هرکول دقیقا در حالت خود در صورت فلکی هرکول دیده میشود با این تفاوت که به جای چماق، یک دست تریتون در دست او است. انگار قدرت جنگی هرکول از تسلطش بر تریتون به دست می آید. همانطورکه میدانیم تریتون در این نبرد برای غلبه بر هرکول به شکل ماری درآمد ولی شکست خورد، ظاهرا این همان مار افیوخوس است. تصویر تریتون بر روی کوزه به شکل یک نیمه ماهی-نیمه انسان عظیم و در هم لولنده جزئیات بیشتری از قصه به دست میدهد. دم تریتون در پشت سر هرکول طوری پیچیده که سر دم ماهی مانند آن، به شکل صورت فلکی ماکیان یا سیگنوس (قو) در پشت سر صورت فلکی هرکول درآمده است که نشان میدهد صورت های فلکی مارافسا و ماکیان در ابتدا دو جلوه ی مختلف خدایی واحد بوده اند. همچنین روی سر تریتون یک تاج قرار دارد که میتواند صورت فلکی کرون یا تاج شمالی در جوار صورت فلکی افیوخوس باشد و شاید علت اصلی حمله ی هرکول به تریتون هم در ابتدا به خاطر همین تاج بوده است.:

“THE PREDICTV POWER OF THE STAR MYTH SYSTEM”: DVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 18 JULY 2016

همانطورکه میدانیم صورت فلکی ماکیان یا سیگنوس، زئوس شاه خدایان را در هیبت یک قو نشان میدهد و مربوط به افسانه ی تجاوز زئوس به یک زن زمینی در قالب یک قو است. زئوس ارباب مشتری سیاره ی موکل حکام و پادشاهان است و همانطورکه میدانیم این وکالت را از شاه سابق یعنی ساتورن یا زحل دزدیده است. قاعدتا ازاینرو است که نیمه ی دیگر او یعنی افیوخوس و البته تریتون تاجدار است. ماری که افیوخوس با آن درگیر است، همان اختیارات بیش از حد کنترل حاکم است که میتواند عقل او را زایل کند. تسلط هرکول بر تریتون باعث ایجاد یک قدرت جنگی شدید در او میشود که به گرز همه کس حریف هرکول تشبیه میشود و احتمالا گرز فریدون هم هست. به همین دلیل هم هست که ضحاک اژدهاوش خوانده میشود و در شاهنامه مدام لغت اژدها به جای نام ضحاک می آید چون ضحاک همان ماری است که از کنترل مارافسا یا همان جمشید خارج شده و زندانی شدن ضحاک یا مار توسط فریدون، او را در جایگاه جمشید خواهد نشاند. اما اگر بخواهیم این مقابله را به زبان سیاسی بیان کنیم، غلبه ی هرکول (جنگجویی) بر زئوس (قدرت) را نشان میدهد و آن، هنگامی است که جنگسالاران در اثر رشد موقعیت طی جنگ های زیاد، قدرتشان از حاکم سیاسی بیشتر میشود و میتوانند او را بازیچه ی خود و حتی سرنگون کنند.

این، اتفاقی است که ظاهرا برای کلیسای کاتولیک افتاده است. شوالیه های تمپلار که برای او جنگ صلیبی میکردند، در اثر کسب موقعیت و شرکت در بانکداری، آنقدر نیرو گرفتند که امپراطوری روم مقدس را تغییر محتوا دادند و با یک روم امریکایی جانشین کردند و قدرت کلیسا را کاهش دادند. جنگسالاران از این وضعیت آنقدر خوششان آمد که شرایط ذهنی عمومی را برای بازتکرار این وضعیت تربیت کردند؛ از طریق همان مدارسی که جانشین تربیت کلیسایی نموده بودند. همانطورکه کلیسا شوالیه ها را تربیت میکرد و همزمان فضا برای تمرین جنگ به آنها میداد، مدرسه هم یک زنگ ورزش دارد که از کل کلاس ها خوشمزه تر است و بچه ها را به سمت علاقه ی افراطی به ورزش های تیمی رسانه ای هل میدهد. ورزش برعکس بقیه ی زنگ ها محل تقویت نزاع است و کسی که در نزاع طلبی پیشرفت کند، به ارتش و نیروی پلیس راه می یابد. آن وقت، عقل که محل پرورشش مدرسه بوده و هیچ وقت هم پرورده نشده، از حالت نیمه تعطیل به حالت تمام تعطیل عقبگرد میکند و اطاعت بی چون و چرا حاکم میشود. این، شاید برای افسران مافوق در ارتش ایدئال باشد اما در حالت افراطیش از دید کسانی که این افسانه ها را درست کرده اند، فقط میدان دادن به جنون است: یک جنون ضحاکی. فریدون ظاهرا چنین جنونی ندارد، اما دلیلش این است که او تقسیم میشود. یادمان باشد او یک شخصیت سه گانه است. نام اصلیش ثراتئونه به معنی سوم و در اشاره به سومین برادر بودن او است. نام ثراتئونه احتمالا تلفظ دیگر نام تریتون است. دعوای فریدون با برادرانش به دعوای سه پسر فریدون منتقل میشود و همین ثابت میکند که سه برادر روی هم فریدون بوده اند. بین پسران فریدون نزاع درمیگیرد و کشته شدن هر سه شان در این نزاع ها سبب جنگ سه ملتی که از آنها به وجود می آیند –ایران، روم، و توران- میگردد. هرکول هم مجنون و مدام در حال کشتن دیگران در اثر جنون است و احتمالا جنون او نسخه ی دیگر جنون آتاماس است که باعث تبعید شدن آتاماس به میان جانوران وحشی و درنهایت بربرها گردید. یادمان باشد آتاماس به عنوان یونانی، در جایگاه نفیلیم و از طریق آنها تیتان ها یا خدایان سابق قرار دارد و به حکومت رسیدنش در میان بربرها، در حکم تاسیس تمدن انسان توسط خدایان است؛ خدایانی که بعضی هایشان تیتان های سرنگون شده از قبیل پرومته اند....

(ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

دموکراسی و قربانی دادن برای شیاطین (قسمت دوم)

عثمانی های پارسی: دین، سکولاریسم و مواد مخدر

تالیف: پویا جفاکش

اواخر اسفندماه 1402 درحالیکه پاپ فرانسیس به دلیل عفونت پیچیده ی ریوی در بیمارستان رم تحت درمان بود، «هشتمین پادشاه رم» که خود را «اینفلوئنسر زباله» میخواند، ماموریتی مخفیانه را آغاز کرد. او کلاهگیس پوشید، ریش صورتی و آبی رنگ شده ی خود را پشت ماسک جراحی پنهان کرد و سپس به داخل بیمارستان رفت. او همه جا را دنبال پاپ گشت و بلاخره به این نتیجه رسید: پاپ آن تو نبود؛ به عقیده ی او پاپ دیگر در دنیای ما نبود. این اطلاعاتی بود که هشتمین پادشاه رم، کارگر سابق تشییع جنازه که نام اصلیش سیمون باسیل است، در رسانه های اجتماعی، کانال های تگرامی و چت های واتس اپ پخش کرد. به فاصله ی کمی پس از گسترش این اخبار، نیویورک تایمز در تاریخ 19 مارس 2025 در مقاله ای تحت عنوان “as pope francis ails, outlandish rumors run wild”به قلم EMMA BUBOLA به انتشار مصاحبه های نویسنده ی مقاله با مقامات واتیکان پرداخت که این اطلاعات را اخبار جعلی و نظریه های توطئه کار جریان های «ضد فرانسیس» میخواندند. از زمان سمپاشی های هشتمین پادشاه رم تا تاریخ رسمی مرگ پاپ، چند بار، واتیکان سرنخ هایی از زنده بودن پاپ داد که بدبینان همه را جعلی خواندند، ازجمله یک نوار صوتی که بدبینان آن را هم ساخته شده با هوش مصنوعی شمردند. بلاخره در روز مهم عید پاک، پاپ در انظار ظاهر شد و پیام خود را داد و فقط یک روز بعد مرد. آیا واقعا این معجزه ی الهی رخ داده و خداوند اراده کرده بود که پاپ هر طور شده، تا اعلام پیام عید پاک زنده باشد و بعد او را با عجله به نزد خود در بهشت بخواند؟

حقیقت این است که اوضاع داخلی واتیکان خیلی به هم ریخته تر از آنی است که دیر اعلام شدن خبر مرگ پاپ –اگر نظریات توطئه درست باشند- فقط برای معجزه سازی رخ داده باشد. واتیکان در شرایط ناخوشایندی است و کشیش های آن در دو جبهه ی پیروان صدیق فرانسیس و راستگراهای افراطی تقسیم شده است. زمانی که فرانسیس پاپ شد، از پایتخت دنیا یعنی ایالات متحده یک عدد باراک اوباما به استقبال او آمد که همه او را نشاندهنده ی تغییر جهان به سمت رنگین تر شدن و متنوع تر شدن و تمایل سیاست به فرودستان میدانستند. ولی حالا در مراسم درگذشتش از همان جا دونالد ترامپی به استقبالش می آید که پیامبر راست های افراطی و سمبل تقدس پولداران و قدرت های سنتی سفید است و پاپ فرانسیس زمانی در مسیحی بودنش ابراز تردید کرده بود. از آن زمان تا حالا تغییرات زیادی در دنیا اتفاق افتاده بود ولی فرانسیس تغییری نکرده بود و از این جهت مورد انتقاد کشیش های قدرت طلبی قرار گرفته بود که هیچ ایدئولوژی خاصی نداشتند و فقط میخواستند برای بقا همرهنگ قدرت های سیاسی موجود شوند. خط و مشی ای که فرانسیس را به واتیکان آورد کاملا متفاوت با این همرنگی بود. فرانسیس در شرایطی آمده بود که مردم هرچه بیشتر از اطراف کلیسای رم متواری میشدند و فرانسیس آمده بود تا به واتیکان رنگ مردمگرایانه بزند. برای مردم کاملا قابل باور بود که فرانسیس به عنوان آدم فقیری که قبل از کشیش شدن مدتی نگهبان کلوب های شبانه بوده است، هنوز هم مردم را با سلیقه های گوناگونشان بپذیرد و حامی فقرا و خانه به دوشان و خلافکارانی که زندگی خود را تباه کرده اند باشد و از همجنسگرایی گناه زدایی کند. ولی میدان دادن به فرانسیس به هیچ وجه به این معنی نبود که واتیکان همراه با فرانسیس عوض شده است. این بود که همان نیویرک تایمز در تاریخ 22 آوریل 2025 و به مناسبت انتشار خبر مرگ پاپ، مقاله ی دیگری با عنوان FRANCIS DEATH SILENCES A VOICE FOR THE VOICELESS(مرگ فرانسیس، صدایی را برای بی صدایان خاموش میکند) به قلم JASON HOROWITZ منتشر میکند که در آن، فضای عمومی پیش روی پیروان پاپ را از قول خود آنها بسیار تیره تصویر میکند. در این گزارش، کاردینال مایکل چرنی، یکی از دستیاران نزدیک پاپ فرانسیس میگوید که فرانسیس خیلی کمتر از آن حدی که در سطح عمومی مورد ستایش قرار میگرفت، دنباله روان سیاسی داشت. کاردینال چرنی میگوید «فرانسیس هرگز انگیزه ی ایجاد اتحاد بین رهبران نبود بلکه فقط به خاطر توجه به فرودستان جهان و سخن گفتن با آنها تحمل میشد.» به گفته ی چرنی، «موهبت خارق العاده ی ارتباط پاپ با مردم عادی و همدلی ای که آنها بین او و خود احساس میکردند» چیزی است که «بعید است جانشین او داشته باشد.» کاردینال آندرس آربولیوس از سوئد نیز میگوید: «امیدوار است فرانسیس به کلیسا کمک کرده باشد تا ضرورت ادامه دادن صدا بودن برای کسانی که صدایی ندارند را متوجه شده باشد» ولی «حتی با این که وظیفه ی کلیسا است که نماینده ی مردم ضعیف باشد، ممکن است در آینده انجام این کار، دشوارتر باشد.» هوروویتس در ادامه مینویسد:

«ساعاتی پس از این که واتیکان روز دوشنبه مرگ پاپ را اعلام کرد، این احساس خلأ در کسانی که نگرانی های پاپ را با هم داشتند، پدیدار شد. پینو کاپوراله 64ساله، که یک آشپزخانه ی سوپ خوری در رم را مدیریت میکند، گفت: "دونپایه ترین افراد در میان ما صدای خود را از دست داده اند." او پس از اعلام مرگ فرانسیس در صبح روز دوشنبه، همراه با مهاجری که در آشپزخانه ملاقات کرد، به میدان سنت پیتر آمده بود. او گفت: "پاپ فرانسیس، پاپ فقرا، مهاجران و زندانیان بود" و افزود که مرگ او "خلأ بزرگی را بر جای میگذارد". او افزود که با وجود رهبران جهانی که بین مردم "نفاق میپاشند"، "فرانسیس در برابر همه تنها بود"... اما اسقف اعظم "گالاگر" گفت که او سکوت پاپ را پس از ارائه ی آنچه که او "خبر بد" میخواند، اشتباه نمیفهمد. فرانسیس و کلیسا، به گفته ی او، این شکست ها را به عنوان یادآوری "کوچک بودن، و محدودیت های ما" میپذیرفتند. او گفت که فرانسیس خوشبینانه به شکست ها نگاه میکرد همانطورکه همه چیز را به عنوان لحظاتی از تاریخ انجام میداد. اسقف اعظم گالاگر گفت: "خب، در حال حاضر اوضاع به همین شکل است. ما فقط باید به کار خود ادامه دهیم و از ویرانه های آنچه در حال وقوع است، چیزی را بازسازی کنیم."»

واتیکان فقط میخواهد بماند و هیچ ایدئولوژی ثابتی ندارد که بخواهد از آن دفاع یا بر آن پافشاری کند چون از اول که به وجود آمده است تابع سیاست بوده و سیاست هم مدام بسته به شرایط جهانی، محتویات خود را عوض میکند. این کاملا مخالف با تاریخی است که برای واتیکان نوشته اند و آن را دستگاهی که یکتنه هزار سال اروپا را فقط به خاطر تاکید بر ایمان کور و خرافات ابلهانه به تاریکی فرو برد و عقب نگه داشت معرفی میکند. به همین دلیل، بعضی صحبت های فومنکو پیرامون نقد تاریخ رسمی، جالب به نظر میرسند. فومنکو تاریخ کلیسا قبل از رنسانس را قبول نداشت و معتقد بود پیدایش کلیسای واتیکان در رم، واکنشی به تصرف قستنطنیه یا رم قبلی توسط عثمانی ها در سال 1453 بوده است. فومنکو معتقد بود واقعیات این دوره ی تاریخی را به جای تاریخ قرون وسطی باید از آنچه تاریخ باستان خوانده میشود، برداشت کرد. از دید او جنگ های صلیبی، همان گسترش یونانیان باستان در شرق تحت رهبری اسکندر کبیر هستند و عثمانی ها همان حشمونیان یعنی یهودیانی هستند که علیه سلطه ی یونانی ها میشورند. دوران هر دو دسته با رم سزارها پایان می یابد که جانشین کلیسای رم شده است. روایت مشهور این است که جنگ های اسکندر علیه دولت پارس و در جواب حملات پارس به یونان درگرفته اند ولی فومنکو دوران جنگ های قبلی پارس و یونان را افسانه میخواند و توحش نسبت داده شده به پارس ها را دلیل تراشی برای موجه نشان دادن رسوخ روم یونانی به درون آسیا میشمرد. این موضوع از آن جهت جالب است که در تاریخ رسمی، اسکندر نه وسیله ی گسترش مسیحیت بلکه وسیله ی گسترش فلسفه های دنیوی است که در آکادمی آتن پرورش داده شده اند و اصلا یک دلیل طولانی کردن تاریخ کلیسا خارج کردن این مفاهیم از مسیحیت و درآوردن سکولاریسم و مدرنیته از آنها است. مازیار مهاجر معتقد است که نظریه ی فومنکو احتمالا میتواند موضوعات مطرح شده در شعری یونانی از شاعری بی نام و نشان که احتمالا یک کشیش بوده است را توضیح دهد. این شعر، سقوط آتن در حمله ی ترکان عثمانی را وصف میکند ولی مهاجمین نه ترک، بلکه "پارس ها" و "فرزندان محمد" نامیده میشوند. آنها کلیساها را تخریب میکنند، کشیش ها را میکشند و به زنان جوان و پسران تجاوز میکنند. روح آتن به شکلی زنی به نام آتینا –که درواقع همان آتنا الهه ی باستانی آتن است- بر سقوط شهر مویه میکند و آن را نتیجه ی خشم خدا از گناهکاری های شهروندان میشمرد. گوندا ون آستین، در "گناه و شهر: مرثیه ای در اواسط قرن پانزدهم برای سقوط آتن به دست پارسیان" معتقد است که ترک ها به خاطر این، "پارس" نامیده شده اند که خاطره ی حملات پارس ها به آتن در قرن پنجم قبل از میلاد و نبردهای پارس ها و روم یونانی حاکم بر قستنطنیه در اواسط هزاره ی اول میلادی را زنده کنند. ولی این هنوز توضیح داده نشده که چرا این شعر، نه یادی از شکوه آتن کافرکیش دوره ی فلاسفه میکند و نه چیزی درباره ی عظمت فکری و مذهبی آتن در قرون 15 یا لااقل 14 میلادی میکند که بفهمیم بر چه مویه میکند؟! به جای آن، وقتی میخواهد مشاهیر آتن را نام ببرد که دورانشان تمام شده است، گریگوری نازیانزوس، سنت باسیل و جان کریزوستوم را یاد میکند که همه امروزه کشیش هایی از قرن چهارم میلادی شناخته میشوند. یک نظریه ی مهم که فومنکو باعث شهرت آن شده است، میتواند توضیح دهنده ی این فاصله ی زمانی باشد. برای مدت ها در اول اعداد سالشمار، حرف های I,J به نشانه ی نام ISUS,JESUS یعنی عیسی مسیح قرار داده میشد که در تاریخ رسمی، آن را 1 خواندند تا بتوانند هزار سال به تاریخ رسمی بیفزایند و دوران هزار ساله ی تاریک قرون وسطی را اختراع کنند. بدین ترتیب، 1453 -سال سقوط قستنطنیه به دست عثمانی ها- درواقع سال 453 و اینچنین قرن های 14 و 15 همان قرن های 4 و 5 میلادی هستند. عثمانی ها با از بین بردن روم یونانی، راه تجارت اروپا با شرق را میبندند و اروپا برای به دست آوردن راه های جدید به غرب متمایل میشود و امریکا را کشف میکند. این اتفاق در 1492 میلادی می افتد که این هم سال 492 میلادی است. با این حال، تا اینجا فقط نظر فومنکو را داریم. بعضی از دنباله روان او حتی این سال ها را هم غیرواقعی و بیشتر نتیجه ی عدد بازی های نومرولوژیست های ژزوئیت میدانند که تاریخ را نوشته اند. ازجمله توران سیلوانوس معتقد است که کشف امریکا که دنیا را تحت تسلط اروپا به واسطه ی امریکا درمی آورد، باید به عنوان جوابی به ظهور عثمانی تحت یک عدد، با آن جمع آید. اگر 453/1453 را با 492 جمع آوریم، به سال 945/1945 میرسیم که همان سال پایان جنگ جهانی دوم و آغاز دوران سیطره ی ایالات متحده ی امریکا بر جهان است.:

“THE LAMENT OF ATHENS: CHRONOLOGICAL CONSIDERATIONS”: MAZIAR MOHAJER: STOLEN HISTORY: 19/4/2025

یک نکته ی جالب در این نقشه این است که به سروری رسیدن امریکا همزمان با فراهم شدن زمینه ی تشکیل دولت اسرائیل در پایان جنگ جهانی دوم ممکن میشود. این دو کشور، شباهت خاصی به هم دارند و آن این که هر دویشان وانمود میکنند که اساسشان بر نسل کشی استوار است. شاید امریکا که تاریخش در مه غلیظی از دروغ و معجزه و فریب پنهان است، مطالب راست زیادی درباره ی آغاز خود برای ما نداشته باشد اما وقایع اسرائیل هنوز زنده اند. انگلیسی ها موقعی که یهودی ها را به این منطقه ی اکنون بی صاحب از عثمانی سابق منتقل میکردند، اینجا فقط اسرائیل را اختراع نکردند، بلکه فلسطین را هم با آن اختراع کردند. فلسطین یا پالستین، نام دشمنان قسم خورده ی یهود در تورات است که نه مردمان بومی اسرائیل کنونی بلکه قفطوری های مهاجم از سمت دریای اژه هستند و در تاریخ امروزین در میان دزدان دریایی موسوم به "مردمان دریا" قرار دارند. پایتخت آنها در کتاب مقدس، غزه –یعنی بز- نام دارد. باید باور کنیم که به طور تصادفی، جایی در "فلسطین" کنونی که "غزه" نام دارد، محل پرورش دشمنان قسم خورده ی کنونی اسرائیل در دولت حماس شده است. منتها مشکل این است که این منطقه حتی مطابق نظر متخصصان کتاب مقدس هم غزه ی اصلی نیست. درواقع اینجا اصلا سرزمین مقدس نیست. تکه ای از دست رفته از مصر است و مردمش هم اغلب مصریند و به همین خاطر، آثار نژاد افریقایی در آنها بارز است. تکه ی مقابل این به اصطلاح فلسطین که با کل قلمرو اسرائیل از غزه جدا شده و کرانه ی غربی رود اردن را تشکیل میدهد هم قبلا متعلق به ماوراء اردن (اردن کنونی) بوده و هنوز مسجد مقدس قبه الصخره در آن، به طور سنتی توسط شاه اردن تولیت می یابد. در میانه ی این دو قطعه، مردمی را داریم که از نسل کشی های اسرائیل گریخته و به این دو منطقه بخصوص غزه پناه برده و نفرت خود از یهودیان را هم در آنجاها بومی کرده اند ولی آنها با پذیرفتن نامیدن خود به "فلسطینی"، خودبخود یهودی ها را دچار نگرانی از جانب خود و افزایش دشمنی نموده اند و این، همان چیزی بوده که از ابتدا مطمح نظر سیاستمداران انگلیسی و جانشینان امریکاییشان بوده است. قرار بوده داستان پیروزی قوم خدا بر کفار با استفاده از سلاح های گرم و روش های پیشرفته ی جنگی به همان گونه که درباره ی سرخپوستان امریکا رقم خورده است، برای بربرهای ترسناک «فلسطینی» تکرار شود. دانیل هالوی، نویسنده ی یهودی، که هیچ اعتقادی به درستی کامل تاریخ دوران های قدیم ندارد و آن را اختراع یهودیان و یهودی زادگان میشناسد، نسل کشی های سرخپوستان در امریکا و فلسطینیان در دوران جدید را روایت هایی مشابه و الگوگرفته از قصه های تورات و تلمود میداند که حاوی فلسفه ای هستند که به طور ناخودآگاه به ذهن ها تزریق میکنند؛ این که مهم نیست طرفی که شما نابودش میکنید چقدر حق دارد و چقدر درستکار یا مظلوم است؛ مهم این است که شما فقط با نابود کردن او به روش های ناخوشایند و حتی اغراق در جنایتکار و شریر و خائن توصیف کردن خود در این راه و زیر نام مدرنیته ی سنت کش، کل اخلاقیات و سنت های او و افراد هر جامعه ی دیگری در روی زمین را بی ارزش و ناتوان نشان میدهید.:

« به هر طریقی که لازم باشد، تلمود و تورات ما برای حفظ فرهنگ نژادپرستانه و انتقاد نکردن از یهودیان مهمند. زیرا تا زمانی که ما آنها [گوییم یا نایهودیان] را به بردگی نگیریم، آنها ما را به بردگی خواهند گرفت. بنابراین حقیقت درباره ی این که آیا اجداد ما در گذشته در سرزمین سامی زندگی میکردند یا نه، اهمیتی ندارد. ما آن را گرفتیم، همانطورکه سفیدپوستان امریکا را گرفتند و حالا باید به زور آن را برای همیشه نگه داریم. راه دیگری برای زندگی وجود ندارد. ما حتی نمیتوانیم به این فکر کنیم که سبک زندگی مجلل خود را که به خاطر بدبختی به دست آورده ایم، کنار بگذاریم و در یک سبک زندگی درستکارانه و فقیرانه فقط توت بخوریم. لعنت به حق. خانواده ی من در طول 200سال گذشته با قتل عده ای از مالباختگان، سرمایه ای به دست آوردند و ما اجازه نمیدهیم کسی این سرمایه را از ما بگیرد. لعنت به بازنده ها. نباید اینقدر ضعیف و ساده لوح میبودند. ما باهوش تر و قوی تر هستیم، پس سزاوار این هستیم که سرمایه ی آنها را دزدیده باشیم. سرمایه باید توسط باهوش ترین و قوی ترین اداره شود. "عادلانه ترین راه برای همه" مهم نیست. شایسته سالاری واقعی مهم نیست. لعنت به همه ی اخلاقیات. اخلاقیات فقط الگوهای رفتاری "احساس گناه" هستند که ما میسازیم و روی گوییم فشار می آوریم. فلسفه برای ما این است که "تا میتوانید چنگ بزنید." "با فریب، جنگ خواهی کرد." BETAHBOULOT TAASEH MILHAMA».

دانیل هالوی این نوع نگاه به مسئله را بیش از هر چیز مدیون پدرش الیزر بود که یک جاسوس موساد بود و اعمال زشت خود را اینطور توجیه میکرد که چون در اثر اروپاستیزی خانواده به این نقطه از زمین پرتاب شده اند، پس حالا ناچارند به هر طریق ممکن در این منطقه به حیات خود ادامه بدهند. پس شرایط اضطراری میتوانسته کمک کند که فقط یکی دو نسل پیش، مردم برای بقای خود، هر دروغی را باور کنند و به فرزندانشان بباورانند.:

«آیا فکر میکنید شلومو ساعد، در اثبات این که داستان "خروج از یهودیه" با تاخیر در اواخر دهه ی 1800 ظاهر شد، اشتباه کرد یعنی در این که ما یهودیان اشکنازیم صرفا نوادگان سفیدپوستانی هستیم که به یهودیت گرویدند؟ یعنی شما فکر میکنید لاویان اصلی –که آن دروغ های دیوانه وار: "یهودیان بالاتر از انسان ها هستند و لاوی ها بالاتر از یهودیان معمولی" را نوشتند- سفید بودند؟ به طور جدی، این سوال اصلی است که میخواهم از شما بپرسم. آیا فکر میکنید سفیدپوستان 4000 سال پیش در یهودیه بودند؟ شما جزئیات زیادی در مورد تاریخ اخیر -200سال گذشته- و جنگ بر سر آن سرزمین دارید، اما اجازه دهید ابتدا آن را ساده کنیم و از ابتدا شروع کنیم: آیا پسران اصلی یعقوب سفید بودند؟ اگر نه، پس آیا عادلانه است که اجداد سفیدپوست ما قرن ها بعد با استفاده از دروغ اواخر قرن بیستم که "به میهن خود باز میگردیم" به یهودیه حمله کرده باشند؟»

«حدس میزنم فقط مو قرمزها آنقدر صادق هستند که به حقیقت مضر برای جامعه ی ما اعتراف کنند. شاید پدرم یک لاوی جعلی باشد، به این معنی که یک لاوی از تبار خزرهای سیاهپوستی باشد که به سادگی نام خانوادگی لاوی را انتخاب کرده بود، یا شاید این نام سال ها قبل و در جایی پیدا شده باشد که خزرها سال ها قبل همه به مذهب یهودی گرویدند. مو قرمزها در سراسر جهان همان لاوی های واقعی هستند. شاید فرهنگ واقعی درویید/یهودی در ایرلند سرزمین آریایی ها آغاز شد، سپس ازآنجا به شرق و جنوب شرقی گسترش یافت و درنهایت برای جلوگیری از آمدن مردم به ایرلند، اسناد را جعل کردیم تا بدین ترتیب، سرزمین مقدس را در بیابان لم یزرع اسرائیل قرار دهیم. شاید دلیل این که مردم ساکن در اسرائیل نمیتوانند حقیقت این احتمال را بپذیرند این باشد که اشکنازی های سفیدپوست و پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ آنها بسیاری از عمر خود را با قتل عام در یک مکان غیر مقدس تلف کردند. یک کتاب کامل مملو از شواهدی وجود دارد که نشان میدهد تورات اصلی در مورد شیوع تپه های سرسبز و معادن قلع و دریاچه ها و چیزهای دیگری که به سادگی در آن صحرای بایر وجود ندارند صحبت میکند. اما باز هم، حتی اگر وطن واقعی یهودیان در ایرلند باشد، حتی اگر دی ان ای واقعی درویید-یهودی در ایرلند شروع شده باشد، حتی اگر مو قرمزهای فوق العاده سفید پوست –آنقدر سفید که میشود رگ های آبی خود را در آن دید- نوادگان واقعی لاوی هستند، که پدرش "نسل بیست و سوم از آدم بود"، حتی اگر همه ی این حقایق وقتی که به حق تبدیل میشوند، مثل حق یهوه به آنها برای فریب دادن و به بردگی کشاندن و قتل 97درصد انسانها –مادون انسان ها- شیطانی هستند، پس چرا به فرود آمدن از چنین قلب ها و ذهن های پیچیده ای افتخار کنم؟!»

هالوی به دنبال راه معقول تری برای ارتباط دادن جهانبینی عجیب و غریب توراتی با حقیقت تاریخ اروپای مسیحی میگردد و روی این موضوع تمرکز میکند که انبیای تورات، برای مسیحیان، پیامبران الهیند چون خدا با آنها صحبت کرده است. به نظر هالوی، صحبت کردن خدای یهود با انبیایش تفاوتی با برقراری تماس بین دیگر انسان ها با اجنه و خدایان ندارد. هر دو ارتباط زیر تاثیر دی ام تی رخ میدهند. دی ام تی یک ماده ی ترشح شده در مغز است که باعث ایجاد حالات شهودی توام با احساسات و ارتباطات ماورائی در فرد میشود ولی معمولا مقدارش در بدن زیاد نیست. بیشترین ترشح دی ام تی در لحظه های تولد و مرگ اتفاق می افتند و برخی، تجربه های نزدیک به مرگ موسوم به NDE که در آن، فرد در لحظه ی نزدیک به مرگ، خویشان یا قدیسان یا موجودات الهی را میبیند به آن نسبت میدهند. به جز آن، دی ام تی بیشتر در موقع خواب ترشح میشود و اعتقاد به رویاهای صادقه یا رویاهی انذار دهنده ناشی از مشاهده ی رویاهای تاثیرگذار در این هنگام است. در گذشته بشر بیشتر از امروز در معرض تاثیرگیری از جانب دی ام تی بیرونی بوده است. منابع گیاهی دی ام تی مانند شاهدانه و بعضی ادویه جات در بیشتر نقاط زمین به صورت خودرو میروییدند و توسط جانوران اهلی خورده شده و از طریق شیر و گوشت آنها وارد بدن انسان و بر مغز او تاثیرگذار میشدند ولی از بین رفتن شدید پوشش گیاهی طبیعی در اثر رشد کشاورزی و دستور دولت ها به کشاورزان برای پاکسازی شاهدانه از مزارع و باغ ها باعث کاهش این منابع شد که این خود احتمالا در کاهش مشاهده ی جن و شبح اثرگذار بوده است. هالوی معتقد است که اولین یهودی ها معتادان شاهدانه ی خشک یا حشیش بودند و از آن برای توهم دیدن سود میبردند. سکاها یا اسکیت ها نیز که در سراسر آسیا و اروپا و منطقه ی مدیترانه منتشر شدند، حشیش را در چادرهایشان مصرف میکردند تا دودش در چادر بماند و تجربه ی لذتبخش توهم را طولانی تر کند. سکاها در خاورمیانه حضوری طولانی داشتند و در این مدت با یهودیان دمخور بودند. کلمه ی ایسگوز یا ایشغوز که به صورت اسکوت و نهایتا اسکیت وارد اروپا شد، منشا لغت عبری اشکناز برای سکاها هم هست و یهودیان اشکنازی نتیجه ی به هم آمیختن اسکیت ها با یهودیانند. در سیره نویسی یهودی، اسکیت ها فرزندان اشکناز بن گومر بن یافث بن نوح هستند. هم اروپایی ها و هم زردپوستان را از نسل یافث خوانده اند و دلیلش هم این است که اکثر اروپاییان، رگ اسکیت در خود دارند. سولا بنت ریشه شناس لهستانی از موسسه ی علوم انسانشناسی در ورشو در سال 1936، اولین کسی بود که کیش های اسکیتی و یهودی را در سنت مصرف حشیش با هم متحد کرد. وی کلمه ی KANH Bosm در نسخه ی عبری تورات را معادل حشیش تشخیص داد. "کانه" به معنی نی یا کنف است و بوسم به معنی معطر. بنت توجه کرد که لغت کانه بوسم در عهد عتیق هم به معنی کنف استفاده میشود، هم به عنوان بخور که بخشی جدایی ناپذیر از جشن های مذهبی بود و هم به عنوان مسکر. به جز این، سفر خروج 22 : 33-30 این امکان را ایجاد میکند که با آن به روغن مسح مقدس هم برسیم که ازآنجا تا مسیح منجی راهی نیست. متن این آیات، مواد لازم برای تهیه ی روغن مسح را مر، دارچین معطر، شاهدانه (کانه بوسم) و روغن زیتون تعیین میکند که مقدار لازم شاهدانه 250 مثقال (حدود 3کیلو) عنوان شده است. در متن یهوه خطاب به موسی میگوید: «هارون و پسرانش را مسح کن و تقدیسشان کن تا مرا به عنوان کاهن خدمت کنند به اسرائیلی ها بگویید: "این روغن مسح مقدس من برای نسل های آینده است. آن را روی بدن انسانها نریزید و با همان فرمول، روغنی درست نکنید. مقدس است و حرمت دارد.» هر کس آن را روی «دیگرانی غیر از یک کاهن بگذارد، باید از قوم جدا شود.» یعنی به تبعید برود. هالوی از این دستور به رمز تفاوت انبیای یهود با بقیه میرسد. انبیای یهود میتوانستند با خدا صحبت کنند لابد چون فقط خودشان حق داشتند حشیش مصرف کنند و به دی ام تی برسند همانطورکه گروهی از اعقابشان یعنی روحانیون زرتشتی، در دوره ی مدرن به سفر به عالم بالا در اثر مصرف بنگ (عصاره ی شاهدانه) شهرت داشتند. هالوی با توجه به سابقه ی فنیقی عبری -زبان یهودی ها- این آیات را به نظریه ی سر لورنس گاردنر مرتبط میکند که مطابق آن، فنیقی ها به یک نوع پودر کیمیاگری دست یافته بودند که مصرف آن، باعث جریان یافتن حد نورمالی از دی ام تی در مغز میشد و از طریق آن با دنیاهای دیگر و موجودات برتر آنها تماس میگرفتند و از این تماس ها اطلاعات لازم برای ایجاد بناها و اختراعات لازم و پیشبرد تمدن را دریافت میکردند. هالوی امکان جمع آمدن این نظریه با نظریه ی مغز دو مجلسی اندرو جینز را ممکن میداند. مطابق نظریه ی جینز، در گذشته دو نیمکره ی مغز با هم هماهنگ نبودند و زمانی که یک نیمکره ی مغز به صورت خودآگاه روی مسئله ای متمرکز میشد، افکار مخالف در نیمکره ی دیگر مغز به صورت ناخودآگاه حالت نجواهای شخص نادیدنی ثانی را پیدا میکردند و شخص تصور میکرد که خدایان یا اجنه در حال القای الهاماتی به اویند. بنابراین تنظیم دی ام تی ممکن است با ایجاد موازنه بین دو نیمکره ی مغز باعث شده باشد که رهبران جامعه ی فنیقی اولین مردمانی بوده باشند که به حالت خودآگاه رسیده اند. به نظر هالوی بعضی از این فنیقی ها بعدا به تجار فریسی و عاقبت اشرافیت یهود تبدیل شدند و کاهنان لاوی را در جهت منافع خود به خدمت گرفتند. آنها هنوز هم از این فرمول، برای اکتشافات و اختراعات جدید سود میبرند و آن را از مردم پنهان میدارند و برای رد گم کنی، حشیش بی کیفیت و ماری جوآنا و منابع شیمیایی تر دی ام تی مثل ال اس دی را به مردم میدهند که بیشتر، مغز را پنچر میکنند تا این که بخواهند ارتقایش بدهند. هالوی به نکته ی دیگری هم توجه میکند: در عهد عتیق، مصرف کانه بوسم توسط یهودی های بددین، در کیش عاشره یا عشتاروت استفاده میشود که الهه ی زمین است. معمولا گفته میشد که نور خورشید باعث باروری زمین میشود. از طرفی الهه ی زمین به سبب تشبیه به هرج و مرج و بی فرمی، الهه ی آب هم هست و ستاره اش زهره عاشره ی دریا و استلا د ماریس (ستاره ی دریایی) هم نامیده شده است که این بی فرمی، خود در ارتباط با وهم معنی می یابد. کشتی فنیقی که از میان دریا ساحلی را تا ساحلی طی میکند، شبیه جزیره ای متحرک از نظم در دریای بی نظمی است. این با سفر خورشید در اعماق رحم زمین بین غروب و طلوع آفتاب هم شبیه است که به مرگ و رستاخیز خورشید معنی میشود. مصریان میگفتند هورس (خورشید) هر غروب توسط مادرش هاثور (زمین) بلعیده میشود و در بامداد مجددا از رحم او متولد میگردد. این برابر با حلول ازیریس در بطن همسرش ایزیس برای تولد دوباره به صورت هورس نیز هست. مرگ و رستاخیز خورشید با مرگ و رستاخیز ققنوس هم مقایسه میشد. فنیقس یا فونیکس که اصل نام ققنوس است، یکی از مبانی پیشنهادی برای عنوان فنیقی نیز هست. در مصر، ققنوس، "بنو" نامیده و "با" یا روح رع (خدای زحل و خورشید) تلقی میشد و البته "با" همیشه روحی به شکل یک پرنده بود. مصریان، بنو را با ازیریس برابر میدانستند و معتقد بودند از نون یا مظهر آب های بی نظمی اولیه برخاسته است. ارتباط ققنوس با پرندگان شکاری در سرزمین های سامی، نگاره های بابلی از مردانی نیمه عقاب (مابه ازاهای دیگر "با" های مصری) را معنی دار میکند. در بعضی از این نگاره ها قطعه مخروط کاجی در دست مرد نیمه عقاب وجود دارد و این، یادآور تمثیل غده ی صنوبری انسان به مخروط کاج و این نظریه است که غده ی صنوبری در جریان دی ام تی در مغز نقش مهمی دارد. بعضی از خاخام ها معتقد بودند که نمرود با دستیابی به "نام خدا" در زمین بابل، موفق به ایجاد تمدنی بزرگ و کسب غرور تا حد تلاش برای ساختن برج بابل شد ولی زلزله ای عظیم که باعث سقوط برج بابل و ایجاد بلبله ی بابلی و اختلاف زبان ها بین مردم شد، مانع از رسیدن او به اهدافش به طور کامل گردید. زلزله ی مزبور میتواند انعکاسی از فجایع زمین بعد از برخورد یک شهابسنگ و تغییر محور زمین باشد که باعث بروز سیل ها و زلزله ها و آتشفشان ها و تغییرات آب و هوایی شدید و گسترده در زمین و تخریب و متروک شدن تمدن های قدیم گردید و در اثر آن، با فاصله افتادن بین سکونتگاه های انسانی، روند تغییر زبان ها شدت گرفت. یک دلیلش هم این بوده که دقیقا به خاطر وضعیت قبلی مغز انسان، کلام مهمترین راه ارتباط نبوده و جملات اولیه آنقدر کم و ناکافی بودند که بعد از توسعه ی ذهن، زبان ها باید از نو توسعه می یافتند و شکل میگرفتند. این تا حدی نتیجه ی نیاز برای بازتفسیر وقایع در یک کنش جمعی بعد از به هم خوردن نظم سیاره هم بود. بعد از فاجعه وضعیت ستارگان در آسمان جابه جا شده و مردمان، دور و نزدیک شدن ستارگان را در اتفاقات افتاده بر زمین موثر میدانستند. درنتیجه درباره ی آنها قصه بافی میکردند. مهمترین ستارگان در این میان، زحل، مشتری، مریخ و زهره بودند. همانطورکه بقایای افسانه های باستانی نشان میدهد، بیشتر این قصه ها در جهت ضعف یافتن زحل تنظیم شده بودند. خورشید تا حد زیادی جای زحل را گرفته و به مهمترین خدا تبدیل شده بود. افرادی که نتوانسته بودند با اکثر مردم جامعه ی خود همگام شوند درحالیکه ادعای وابستگی به زحل میکردند و او را به عنوان نماد تاریکی مقابل نور خورشید قرار میدادند، به عمل کردن در جهت تمام قوانین حاکم بر اکثر جوامع پرداختند و درحالیکه حول ارباب نوین تاریکی یعنی ماه کیش سازی میکردند، هر قانون مهمی را برایش زیر پا مینهادند و فحشای آیینی و قربانی خونین و دزدی و فریبکاری را صحه مینهادند که همه ی اینها در جادوگری سبت سیاه یهودی لحاظ میشوند و میتوانند با برداشت ها از یهوه به عنوان یک خدای قمری در ارتباط باشند و شاید به همین خاطر باید بین اصطلاح مسیحی SIN به معنی گناه و نام خدای سامی ماه یعنی "سین" ارتباطی جست. ارتباط ماه با قاعدگی زنان که سبب کیش های فحشای آیینی شد، تصویر زن فتانه را به اندازه ی تصویر قاتل جانی روز سبت، ترسناک کرد طوری که جواز فتانگی در بسیاری از جوامع، از زنان به پسران زن مانند منتقل شد و همجنسگرایی و شاهدبازی زمین را فرا گرفت. اینچنین شد که خدایان خورشیدی و به دنبالش ارواح طبیعت و گیاهان، ظاهر پسرهای دوجنسه را یافتند. هرمس یا مرکوری پیامبر خدایان که واسطه ی انتقال پیام ها از آسمان خدایان به زمین انسانها بود دقیقا به خاطر آسمانی بودنش، شکل پسری با ظاهر دوجنسه را پیدا کرد تا در مقابل زمین زنانه قرار بگیرد. او خدای کیش سابقی تلقی میشد که یهود آن را به خنوخ پدربزرگ نوح نسبت میدادند ولی هیچ حدود مشخص و قوانین ثابتی برای این کیش مورد توافق نبود. تجار و کاسبان، از اختلاف نظر و سردرگمی مردم درباره ی حقیقت دین استفاده کردند و با پوشیدن لباس کاهنان، به تجارت های مافیایی با اعتقادات مذهبی و حول خدایان مختلف پرداختند و ثروتمند شدند اما وقتی که نمیتوانستند در حل مشکلات جامعه ی خاصی موفق عمل کنند، اولین قربانیان انتقامجویی مردم میگردیدند. سرانجام افرادی از اشرافیت های مذهبی مافیایی مختلف که متوجه شدند اتحاد مردم علیه اشراف، همه ی اشراف را به خطر خواهد انداخت، به اتحاد با هم پرداختند و اینچنین به کیش سازی جدیدی هم علیه مافیاهای خودخواه تر و هم علیه مردم معمولی اقدام نمودند. آنها تصمیم به انکار همه ی خدایان و روی کار آوردن یک خدای خاص علیه مافیاهای قبلی گرفتند. این خدا درواقع همان یهوه ی یهود و پدر عیسای مسیحیان بود و گردانندگانش تمپلارها یا شوالیه های معبد بودند که به گفته ی شان هورس از گرد هم آمدن برادران کوچکتر خانواده های اشرافی و در اخوت هایی هنوز همجنسگرایانه پدید آمدند. مطابق تاریخ رسمی، تمپلارها اصول اخوت خود را در شام از شرقیان گرفتند. این کنایه به آن است که تمپلارها در همان حال که اصول دریانوردی فنیقی را برای ایجاد تجارت دریایی و تصرف همه ی جهان به کار میگرفتند، نمادپردازی های رمزی فنیقی را که به جای مانده از جامعه ی پیشین بود نیز به استخدام و انحصار خود درآوردند تا بتوانند کیشی برای بلعیدن تمام جوامع به جا مانده از خدای پیشین ولی علیه همان خدا ایجاد کنند و این، اسباب ایجاد یهودیت روی یک پایه ی فنیقی گردید. به نظر فراستی چاد، این اتحاد تمپلارها در داستان یهودی اتحاد فرشتگان هبوط کرده بر زمین علیه پدرشان خدا انعکاس می یابد. فراستی چاد همچنین معتقد است آنچه فروید روانکاو یهودی به عنوان آغاز مذهب بیان میکند هم شکل تاریخی شده ی دیگر همین اتحاد است. فروید میگوید دین آنجا به وجود آمد که پسران یک رئیس قبیله ی اولیه پدر خود را کشتند و خوردند و چون عذاب وجدان گرفتند، او را به شکل خدا پرستیدند. درواقع این پدر وحشی نیمه میمون اولیه، شکل داروینی شده ی خدای اولیه است که توسط تمپلارها کشته میشود تا به شکل از نو سرهم شده و غیر واقعیش پرستش شود. فروید میگوید قتل این خدای میمون شکل اولیه به شکل قتل های موسی در یهودیت و عیسی مسیح در مسیحیت تکرار شده است. پس تعجبی ندارد که سررشته ی هر دو مذهب به تمپلارها و دنباله هایشان یعنی بانکداران بزرگ برسد. موضوع به این حد متوقف نمیماند و بازسازی تمام مذاهب جهان از روی مسیحیت یهودی تبار را در بر میگیرد امری که فراستی چاد به پیروی از فلیکس نوئیل و ویل اسکارلت، از داستان سفرهای اسکندر ذوالقرنین در شاهنامه ی فردوسی نتیجه میگیرد: یک نسخه ی رومی، مسیحی و کاملا صلیبی از اسکندر کبیر یونانی به عنوان پیشگام استعمار غرب در تاریخ نوین. منتها اسکندر را روح استعمار میشناسد که همراه دریانوردان استعمارگر تمام جهان را طی کرده و در هر جا که مناسب دیده، یک پایگاه برای فرهنگسازی در کل منطقه ایجاد کرده است. نمونه ی مورد علاقه ی چاد دراینجا ژاپن است که به عقیده ی چاد، اگر پیشگام غربی سازی در کل آسیای شرقی شد، نتیجه ی مذهب سازی های شرکت هند شرقی هلند در آنجا طی جدا شدنش از بقیه ی جهان به جز هلند در قرن 17 بود. هالوی ضمن تایید نظر فراستی چاد، زمان وقایع را باز جلوتر می آورد و یادآوری میکند که مذهب شینتو که مثلا مذهب ماقبل بودایی ژاپن است فقط توسط "موری آرینوری" بنیانگذار سیستم آموزشی نوین ژاپن در قرن 19 به ژاپنی ها شناسانده شد. دریا برای قدرت های استعماری یک نیروی مسح کننده و تطهیرکننده بود همانطورکه عیسای ناصری توسط یوحنای تعمیددهنده در آب مسح و مسیح شد. اما هالوی میگوید ظهور ناگهانی کبوتر پرنده ی الهه/عیشتار –صاحب کیش شاهدانه- و نشستنش روی سر عیسی نشان میدهد که این مسح دو پهلو است: عیسی از نسل داود است و مسح او با آب توسط یوحنا، شکل دگرگون مسح منجی های قبلی یعنی شائول و داود با روغن مسح آغشته به شاهدانه توسط سموئیل است.:

“THE DEEP MEDITATION THERAPY MOLECULE PRODUCED ENDOGENOUSLY REALITY FREQUENCY ENTHEOGEN COMMUNICATION TUNER”: DANIEL HALEVI: STOLEN HISTORY: 4 MAR 2023

قاعدتا دستیابی به اطلاعات مخصوص فنیقی های دریانورد با فرار تمپلارها از سرکوب (ادعایی) شان توسط واتیکان در قرون وسطای جعلی، همراه آنها به بریتانیا گریخته و در دوران ملکه الیزابت که رشد و قدرتگیری ناوگان دریایی بریتانیا به آن نسبت داده میشود بومی سازی شده است. نیکولاس دو ور اطلاعاتی دراینباره میدهد. او از ایجاد کتابخانه ای مرموز و پر از اطلاعات مهم درخصوص جادوگری و کیمیاگری در آن دوران و در قلعه ی ماتریس یا ماتریکس در ساحل رودخانه ی دیل در شهرستان لیمریک سخن میگوید که نام از الهه ای سه گانه به نام ماترس داشته است. اشراف بریتانیایی، علاقه ی زیادی به نشان دادن تبار خود به صورت اعقاب وایکینگ ها داشتند اگرچه تاریخ خود را مملو از مقاومت در برابر خرابی ها و جنایات وایکینگ ها در خاک خود نشان داده اند. این وایکینگ ها معمولا از دانمارک یا سرزمین دان ها هستند که به خاطر اسمشان با توهاته دانان یا فاتحان خداگون ایرلند در افسانه های ایرلندی تطبیق میشوند. اشرافیت اسکاتلندی که بلاخره در تلاش خود برای سیطره بر بریتانیا موفق شد و همواره به اشرافیت های دیگر آلمانی با تحقیر نگاه میکرد، خود را از طریق شاخه ی ایرلندی خود به توهاته دانان میرساند. همانطورکه میدانیم وایکینگ ها نیز دریانوردانی قهار معرفی شده اند. نام آنها را به ویکا کینگ تقسیم و به شاه خلیج معنی میکنند. اما ویکا میتواند همان جادو هم باشد و آنها را شاهان جادوگری یعنی کسانی که در جادوگری از همه خبره ترند معنی کند. از طرفی ویکا مرتبط با لغت ویخر به معنی گردباد است. این برای وایکینگ ها که در کشتی هایی شبیه به اژدها در دریا طی طریق میکردند معنای مشخصی دارد. در اساطیر بین النهرین، تهامات مادر خدایان ملقب به "زمی" یعنی گردباد بود و فرزندانش آنوناکی ها یا خدایان بین النهرین هم به نامش زومیر یا امت گردباد نامیده میشدند که ممکن است در نامیده شدن بین النهرین جنوبی به "سومر" نقش داشته باشد. بنابراین وایکینگ های پیاده شده از کشتی اژدها جانشینان آنوناکی های متولد شده از تهاماتند. در نگاره های مردم عبیدی در بین النهرین که دورادور با اسکیت های به وجود آورنده ی اشرافیت اسکاتلند (و دیگر نواحی اروپا) فامیلند، یک چکش سنگی در حال چرخش، نشاندهنده ی ایجاد طوفان است. این میتواند با توانایی تور -خدای آذرخش و طوفان در اساطیر وایکینگ- بر ایجاد گردباد با چرخاندن چکشش مرتبط باشد. در نگاره های وایکینگی، این چنین طوفانی با نشان سواستیکا یا صلیب شکسته نشان داده میشود که بعدا نشان نازی ها شد. در کابالای یهودی، سواستیکا نماد لیلیت جن ماده است. در نمادشناسی هندو هم سواستیکا باز نماد یک جن ماده است: کالی همسر شیوا خدای نابودی، الهه ای که هرج و مرج می آفریند. در بین النهرین نیز تهامات به دلیل ایجاد هرج و مرج توسط فرزندانش به رهبری مردوخ کشته شد همانطورکه در بریتانیا نیز فرزندان مسیحی شده ی وایکینگ ها به هرج و مرج ناشی از حضور آنها پایان بخشیدند.:

“FROM TRANSYLVANIA TO TURNBRIDGE WELLS’: NICHOLAS DE VERE: CHAP5

اژدهاکشی مردوخ در بابل، به صورت قتل پیتون اژدها به دست آپولو خدای خورشید، در اساطیر یونانی-رومی تکرار میشود. ولی با این که آپولو دشمن پیتون است، کاهنه ی مقدس او پیتیا یعنی پیتون ماده نام دارد و ظرفی است که آپولو در او فرود می آید و از قول او پیشگویی میکند. مارگونگی آپولو یادآور به پوست ماهی پوشیدن اوآنس پیغمبر تمدن آموز کلدانی ها است چون ماهی به خاطر آبزی بودنش نماد الهه ی دریایی هرج و مرج و همزمان تمثیلی از باروری است. آپولو هم جانوران مقدس آبزی منجمله ماهیانی دارد که به نام پرستشگاه مقدسش (دلفی) دلفین نام داشته اند. جمع این دو نماد الهه ی دشمن در خدای آفتاب را میتوانید در یک نوع بت بودایی عجیب از سریلانکای قرن 19 بیابید. این بت، یک انسان دوجنسه با سر و گردن شتر (یک جانور آفتابی) که در یک دستش یک ماهی و در دست دیگر، یک مار دارد را نشان میدهد. این ایزد که پایین تنه اش زیر لباس مخفی است، در یک سمت بدنش یک پستان زنانه دارد. در سمت دیگر سینه که مردانه است، با دستش مار را قرار داده طوری که این حس ایجاد میشود که میخواهد با مار، پستان دوم را هم ایجاد کند و کاملا زن شود. نگاره ی انسان دوجنسه با یک پستان، در هندوئیسم، عمومی تر است و معمولا درباره ی شیوا معروف به مهادوا خدای نابودی استفاده میشود. این موجود دو جنسه، شیوا و همسرش پرواتی را که دراصل شاکتی یا نیمه ی زنانه ی او است، در یک کالبد نشان میدهد. شیوا که معروف به "کالا" یعنی سیاه است، وقتی زن میشود که به خواب رفته و همسرش به شکل کالی (کالای ماده) تبدیل به زنی هیولایی و مظهر هرج و مرج میشود و طغیان میکند. نام های کالا و کالی با لغات "کلیسا" و "کریسا" به معنی اماکن جغرافیایی مرکز پرستش خدا در هند مرتبطند و مادینگیشان با مادینگی زمین معنی دار میشود. این عناوین، شکل های مونث لغات "کریس" و "کریه" به معنی خورشیدند که دورادور با عنوان "کورس" به معنی ارباب، برای خدای خورشید در اساطیر یونانی-رومی مرتبطند. نام کریشا یا کریشنا خدای مشهور هندو که مثل آپولو معمولا در حال آهنگ نوازی ترسیم میشود نیز از همین ریشه می آید. اصطلاح "کریسا" قاعدتا با "کیرسوس" محل غار نیمف های کوریسایی در دلفی پرستشگاه آپولو مرتبط است و این نیمف ها فرمی از میوزها یا همراها مونث آپولو منتها به شکل زنبورهای عسلی با سر زن بودند. نامجای دلفی –برگرفته از دلفوس به معنی ناف و مرکز- با لغت "دلهی" (دهلی) برای پایتخت هند مرتبط به نظر میرسد. دلفی در کوهستان مقدس آپولو به نام پارناسوس واقع بود. بعدا بخشی از دلفی، زیر سکونتگاهی به نام "کاستالی" رفت که حول صومعه ی مسیحی سنت جان (یوحنا) شکل گرفت. نام این قدیس، خود، یادآور لغت "یون" مبنای نام "یونان" است: اصطلاحی که نخست معادل هلاس یا کل سرزمین های هلنی میشد ولی بعد از داده شدن هویت قطعی اروپایی به هلنی ها محدود به گروهی از مهاجران هلنی به ترکیه موسوم به یونی شد و اتفاقا شهری به نام پارناسوس در آناطولی ترکیه وجود داشت. کاستالی نام خود را از چشمه ای به نام کاستالیا داشت که در محیط متعلق به پیتون در کوهستان واقع بود و آب آن را الهه ی زمین موسوم به "گی" و "ترا" تامین میکرد. در تصویرسازی کلی تر، جونو دو براس، الهه ی زمین مرتبط با چشمه ها و فرمی از سرس الهه ی طبیعت بود که با توجه به بلعیده شدن و باز زاده شدن روزانه ی خورشید در غروب و طلوع، مادر آپولو خدای خورشید تلقی میشد. دراینجا آپولو زاییده ی دشمنش پیتون تلقی میگردد و غلبه بر او درواقع غلبه بر غرایز و عواطف زاینده ی موجود زنده است. توجه کنیم به گفته ی لوکان، پارناسوس، مرکز کیش های دیونیسوس باخوس خدای احساسات و غرایز تند و در ناعقلانی بودن متشبه به مشروبات الکلی نیز بود. نام "پارناسوس" را میتوان به "پارا ناسوس" یعنی جایگاه مکتب نیسایی ترجمه کرد که ناشی از یک ترجمه ی نام دیونیسوس به خدای کوه نیسا است. آپولو نیز در مقام خدای هنرها با همین غرایز و احساسات طرف بود ولی با خویشتنداری آنها را به سمت ایجاد اثر هنری هدایت میکرد و اینچنین پیتون را میکشت و به پیتیا تبدیل مینمود که جانشین زمینی میوزها بود. ازاینرو باخوس و آپولو، دوگانه ی هوای نفس و عشق را نمایش میدادند. همین دوگانه باز در دلفی و در رابطه ی آپولو با یک خدای خورشیدی دیگر یعنی هرکول یا هراکلس بازآفرینی میشود. داستان این است که هرکول، به دلایلی واهی و ابلهانه، به شاهزاده ای که به او کمک کرده است بدبین میشود و در اثر جنون آنی، شاهزاده را میکشد. به سزای این عمل زشت، هرکول به بیماری سختی دچار میشود و برای پیدا کردن راه درمان، به معبد دلفی میرود. کاهنه ی معبد نمیتواند کمکی به هرکول بکند. هرکول دوباره دچار جنون میشود و معبد را تخریب میکند و عزم میکند که به عنوان غرامت، سه پایه ی مقدس آپولو را بردارد و با خود ببرد. در این هنگام، آپولو آشکار میشود و نزاعی سخت بین دو خدا درمیگیرد. آرتمیس خواهر دوقلوی آپولو به کمک بردارش میشتابد و آتنا حامی هرکول هم به کمک هرکول میشتابد. سرانجام زئوس رئیس خدایان آشکار میشود و دعوا را خاتمه میدهد و مقرر میدارد که هرکول به عنوان برده در بازار فروخته شود تا در اثر یک سال بردگی، گناه کشتن شاهزاده از او پاک شود. دراینجا باز عدم خویشتنداری هرکول، مقابل خویشتنداری آپولو قرار میگیرد و احساس میشود که هر دو آنها میتوانند صاحب سه پایه ای که جانشین تخت سلطنتی است باشند. چرا تخت، سه پایه است و این چه ارتباطی با دعوای هرکول و آپولو، یا باخوس و آپولو دارد؟ میتوان سه گانگی تخت را با سه گانگی یک نشان مقدس دیگر در معبد دلفی منطبق کرد: یک مار سه سر که پایه های سه پایه را در درازی، جانشین مار نشان میدهد. این مار سه سر درواقع جانشینی برای کادوسئوس یا عصای هرمس است: دو مار که با هم متضادند به شکلی پارادوکسیکال در یک عصا متحد میشوند و او را به یک مار سوم یا ایزد سوم که خود هرمس است تبدیل میکنند و عصای هرمس دراینجا معادلی با عصای اسکلپیوس خدای درمان که ماری به دورش پیچیده و نیز عصای مار شونده ی موسی است. این مار سه سر بعدا از دلفی به منطقه ی «میدان» در قستنطنیه یا کنستانتینوپول یعنی استانبول کنونی منتقل میشود و در کنار یک ابلیسک در زمین نصب میگردد که هنوز همانجا است و اتفاقا الان به خاطر شکسته شدن یک سرش خیلی بیشتر یادآور کادوسئوس هرمس است. سابقا در جوار این مجسمه و ابلیسکش کلیسای سنت جروم واقع بود. برعکس دیگر کلیساهای قدیمی که یک گنبد و چهار گلدسته داشتند –همانطورکه کلیساهایی در لندن و ونیز هنوز همین شکلند- کلیسای سنت جروم، یک گنبد با دو گلدسته داشت و به نظر میرسد دوگانگی گلدسته ها، با توجه به قرار گرفتنشان در جوار بتی از هرمس، جذب دوگانگی نیروهای متضاد از مارهای هرمس به کلیسا را نشان میدهد. درحالی که مسلما شق (مار) خویشتندار و آپولویی عصا، جذب اخلاقیات مکتب کلیسا و به مردم عادی دیکته میشود، شق مخالف آن شامل تمام چیزهای ممنوعه در مسیحیت، ازجمله تمام شرارت ها و فریب ها، در کنترل کلیسا و روحانیون باقی میماند و حکومت بوسیله ی آنان، دست به ارتکاب شر مصلحتی به بهانه ی منفعت جامعه میزند. عثمانی ها طی مکتبسازی خود در اسلام، این ایده را اخذ کردند بطوریکه در تمام مسجدسازی های خود در درون و بیرون امپراطوری عثمانی، مساجد را مانند کلیسای سنت جروم، با یک گنبد و دو گلدسته ساختند.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P255-268

ابلیسک کنار مجسمه ی مار سه گانه در «میدان» –معروف به ابلیسک تئودوسیوس- ابلیسکی از توتموس سوم است که توسط تئودوسیوس اول به قستنطنیه منتقل شده و جملاتی به یونانی به آن اضافه شده است. احتمالا نام های توتموس و تئودوسیوس، یک اسم در دو فرم یونانی و قبطی و هر دو به معنی فرزند تحوت هستند که تحوت، فرم مصری هرمس یا مرکوری است. تئودوسیوس اول، آخرین امپراطور روم است که بر هر دو پهنه ی روم شرقی و روم غربی حکومت کرده است. او فرمانروای قستنطنیه مرکز روم شرقی یونانی موسوم به بوزنطیه یا بیزانس بوده است. اما در منابع اسلامی، این روم یونانی دنباله ی فتوحات اسکندر و بنابراین معادل با دولت یونانی سلوکی در خاورمیانه است. اگر حق با فومنکو باشد و سلوکیان همان سلجوقیان ترک باشند، این نکته که عثمانی ها هم از دل سلجوقیان درآمده اند و هم به حکومت بیزانس خاتمه داده اند، جلب توجه میکند چون اینطوری سلجوقی و بیزانس هر دو در خاتمه یافتن به دست عثمانی ها نسخه هایی از یک دولت ترک یونانی مآب قبلی به نظر میرسند. این دولت ترک میتواند نتیجه ی همدستی قزاق های اروپای شرقی با قدرت های اروپایی برای جنگ صلیبی در شرق باشد. نظریه ی برابری عثمانی با حشمونی هم ناظر بر برابری شورش حشمونی علیه سلوکی با شورش عثمانی علیه سلجوقی است و اسم های طرفین هم با یکدیگر قابل تطبیقند. علت شورش حشمونی ها علیه سلوکی ها، به رسمیت شناخته شدن سامری ها به عنوان مکتب رسمی یهودی است که خشم کهانت یهودی را برانگیخت. توجه کنیم که نام سمرقند پایتخت تیمور لنگ هم قابل معنی شدن به سرزمین سامری ها است و حکومت یونانی ها و سامری ها در دولت سلوکی بر یهود، علاوه بر حکومت سلجوقی ها بر عثمانی ها میتواند به تصرف عثمانی توسط تیمور لنگ هم تعبیر شود. پس از فروپاشی امپراطوری تیمور، بین چهار مدعی بر سر سلطنت عثمانی جنگ درمیگیرد که درنهایت قسمت آسیایی به دست محمد بیگ و قسمت اروپایی به دست موسی بیگ می افتد. این میتواند همان تقسیم امپراطوری تئودوسیوس بین پیروان موسی (یهود) در غرب و پیروان محمد (اسلام) در شرق باشد. پایتخت قبلی عثمانی آنکارا در شرق بوده و جهت گسترش از شرق به غرب در نظر گرفته میشود که میتواند همان مهاجرت یهود به اروپا را نشان دهد. در این مورد از مهاجرت ده قبیله ی گم شده ی اسرائیل به غرب سخن میگویند که اشراف بریتانیایی علاقه داشتند خود را از نسل آنها بخوانند. با این حال، ده قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل که توسط سارگون آشوری به شمال دور تبعید شدند، نه توسط یک قدرت بیگانه بلکه به واسطه ی لشکرکشی و بنابراین لا به لای سکاها و در قالب یهودیان اشکنازی به اروپا وارد گردیدند. نبردهای الکسیس اول تزار روسیه در لهستان برای پیشروی در غرب، ممکن است شکل اسلاوی شده ی این تهاجم را نشان دهد. درواقع روایتی درباره ی نسب بردن پادشاهان اسلاو به شاهی به نام کوبلا وجود دارد که به راحتی میتواند مدل اسلاو قوبیلای خان فرمانرای مغول ها در خان بالیغ باشد. هلاکو خان (به معنی خان بزرگ) برادر قوبیلای خان و در خدمت او بود و ممکن است همین نام هلاکو به صورت الکسیس درآمده باشد. هلاکو اسماعیلی ها را در الموت شکست داد. اسماعیلی میتوانسته در ابتدا به معنی پیرو اسماعیل عموی بزرگ یهودی ها باشد و نبرد دو شق عثمانی هم به اندازه ی نبرد موسی و محمد، نبرد اسحاق و اسماعیل بود. این اسماعیل میتواند به صورت شیخ شامیل در تاریخ تزارها تکرار شده باشد: رهبر صوفی یک جماعت مسلمان شورشی که درنهایت از اسلاوها شکست خورد. او همچنین معادل شاه اسماعیل یکم بنیانگذار سلسله ی صفوی در ایران است که به جنگ با عثمانی ها پرداخت ولی در نبرد چالدران شکست سختی از آنها خورد. این سلسله توسط شاه عباس یکم به اوج خود رسید که بر اساس اسمش درواقع نسخه ی ایرانی خلفای عباسی در بغداد است. همانطورکه میدانیم حکومت عباسیان هم توسط هلاکوخان از بین رفت. تضعیف آنها توسط سلجوقیان در تاریخ خودنمایی میکند و ممکن است حذفشان با به قدرت رسیدن عثمانی ها تحقق یافته باشد. عیصو جد ادومی ها هم با اولاد اسماعیل فامیل شده بود و میدانیم که یوحنای هیرکانی، شاه حشمونی علاوه بر تخریب معبد سامره، بسیاری از ادومی ها را نیز به زور یهودی کرد که باز این میتواند نسخه ی دیگر شکست اسماعیلی ها از عثمانی ها باشد. همه ی اینها حکایت از سرکوب یک مشرب واحد دارند که بعدا مدعیان مختلف، هر کدام، خود را نماینده ی برحق آن خوانده اند. ولی قدر مسلم این که مشرب حاکم، قبل از این که در شرق به توفیق هایی دست یابد همدست هایی غربی داشته که او را در ایجاد یک نسخه ی بومی از خود راهنمایی کرده اند و برادری محمد بیگ و موسی بیگ همین را نشان میدهد. به همین دلیل هم هست که میتوان گفت سرکوب حشاشین اسماعیلی در قلعه ی الموت، نسخه ی شرقی شده ی سرکوب کاتارها در قلعه های کوهستانی خود در فرانسه است و وقتی میگوییم تمپلارها در جنگ صلیبی در شرق شاگردی حشاشین را کرده اند، درواقع داریم ادعای آنها درباره ی وامداریشان به غنوصی گری کاتارهای اروپایی طی جنگ صلیبی داخلی در اروپا را تکرار میکنیم. به جز این، آنچه قرار است اصل به نظر برسد هم از تاریخ غرب کپی میشود. حشمونیان بدعتگزارانی هستند که میخواهند همزمان پادشاه و کاهن اعظم باشند و تصویر پاپ قرون وسطایی که همزمان شاه و کاهن اعظم است نیز همین را نشان میدهد. کنش حشمونی ها با واکنش فریسیان یا پیروان اشرافیت داودی مواجه میشود که مدعی عنوان شاهیند و کهانت را از حکومت جدا میکنند. حقانیت آنها با جعل یک گذشته ی یهودی ماقبل سامری اثبات میشود: کلمه ی عثمانی که تا حالا به صورت حشمونی برای شورشیان یهود به کار رفته بود، به صورت اکامنید –امروزه هخامنشی- بازنویسی و در قبل از حکومت سلوکیان قرار میگیرد و آن، این بار، پارسی یعنی پاروشی یا فریسی است و تورات را هم عزرا زیر نظر همین حکومت پارسی مینویسد. با جدا شدن ظاهری پارس از یهود، حکومت پارسی هم بر اساس همین دوگانگی عثمانی جعلی و واقعی، دو برهه پیدا میکند: پارس های هخامنشی که نسبتا سکولارند و در دین ملت های تابع دخالت نمیکنند و پارس های ساسانی که ادیان قبلی را به نفع مذهب زرتشتی که شاه رئیس و کاهن آن است نابود میکنند. عرفان و ولایت نسبت داده شده به آنها در آثار منسوب به سهروردی منعکس میشود که به اتهام شیعه ی رافضی دچار آمده بود. جالب است که نام سهرورد یا سهروردی را میتوان به "فرزند زهره" معنی کرد که دقیقا یکی از معانی پیشنهاد شده برای نام زرتشت یا زرواستر (فرزند عیشتار الهه ی زهره) هم هست و بنابراین ولایت شیعی جانشین امام که سهروردی با شاه-خدایی حکمران پارسی برابر مینهاد، بهانه ای برای همزمان شیعی و پارسی تلقی کردن شاه اسماعیل و اسماعیلی ها میشود درحالیکه فقط یک برداشت ثانوی از خود عثمانی ها و اتحاد حکومت و مذهب توسط آنها است که از تاریخ غیر واقعی و به واسطه ی منویات و آرزوهای گروه های مخالف عثمانی، خودبخود به واقعیت های تاریخی موازی جدیدی بدل میگردد.:

“TARTARIAN DYNASTY 1613-1775”: D. LACAPELLE: THEOGNOSIS: 8 DEC 2019

به نظر میرسد دعوای فریسی و حشمونی، درواقع همان دعوای استبداد خدایی و سکولاریسم خواهان جدایی دین از سیاست در دوران مدرن است که مانند دوران سابق، دو طرف دعوای آن، عمدتا هنوز در دو جبهه ی «غرب» سکولار آزاد و «شرق» مستبد مداخله جو طبقه بندی میشوند. دعوای این دو جبهه در حکم منازعه ی مارهای متضاد عصای هرمسند که در یک موجودیت واحد جمع آمده اند و حالا دعوایشان تعبیر به دعوای معنویت و مادیگرایی میشود. اصحاب مذهب در کلیسا و مسجد با انحصار مارها به خود و جمع آوردن دنیاپرستی و معنویت در سبد خود بر ضد زندگی دنیایی مردم معمولی، بازی را شروع نکرده محکوم به شکست و باعث بدبینی مردمان به هر چیزی که اسم معنوی داشته باشد خواهند بود ولی وظیفه دارند به این بازی رسوایی آور ادامه دهند.

یادمان باشد بازی از کجا شروع شد: از محل نمادین کلیسای سنت جروم در قستنطنیه ی رومی افتاده به دست عثمانی ها. شاید حالا بتوانیم بفهمیم که چرا غرب از پیروزی عثمانی در روم به امریکا پناه برد و با این عقبنشینی ما ناگهان از قرن 15 وارد سال 1945 شدیم. دوره ی قبلی همان دوره ی مرثیه ی آتن و له شدن رویای یونانی زیر لگد پارس ها/عثمانی ها بود و دوره ی جدید، با فتح تمام دنیا توسط اسکندر اروپایی—امریکایی به آن سیاهی پایان داد. بنابراین ما از این به بعد وظیفه داریم فقط دعوای فریسی و حشمونی را در درون این امپراطوری سلوکی واقعی بازآفرینی کنیم و مطمئن باشید توی این دعوا همه توی مشتند. کافی است به پیشکسوت بزرگ منازعه یعنی دربار واتیکان توجه کنید که پذیرفت در تاریخ نداشته اش بدترین جنایت ها را مرتکب شود و آبرویش به باد برود فقط برای این که درس عبرتی برای دیگر خواهندگان حکومت اخلاقی و دینی باشد. پذیرفت، چون هیچ چاره ی دیگری نداشت؛ آخر هانطور که از اول گفتیم، از ابتدا در چنگ قدرت های غربی بود. فکر میکنید چند تا دیگر از این نوع واتیکان ها در دنیا وجود دارند که وظیفه دارند خود را ابله و قسی القلب نشان دهند تا برای سکولاریسم مخرب غربی آبرو بخرند؟!

چرا بعضی از ما فکر میکنیم اگر اسلام را کنار بگذاریم، «ایرانی» خواهیم بود؟

تالیف: پویا جفاکش

در زمستان 1374 مستند بی کلام زیبایی از شبکه ی اول سیما پخش شد که به دلیل قرار گرفتن در زمان پخش سریال شبکه در ساعت 10 شب بسیار دیده شد و بعدا قسمت دومش هم در عید 1375 در همان ساعت پخش غوغا کرد. این مستند، "شکارچیان رودخانه ی کیه ویرا" نام داشت و قهرمان بی مانندش تمساح نیل بود که با صحنه های مهیج شکار چهارپایان بزرگ، بخصوص ویلدبیست (گنو)، بینندگان را تقریبا دچار وحشت کرد. البته به جز تمساح، جانوران افریقایی بسیاری در فیلم حضور داشتند که بیشترشان به جانوران ایرانی نزدیک بودند. همان اواخر قسمت اول، صحنه ای پیش آمد که طی فصل خشک، رودخانه خشکیده و از زمین اطرافش قابل تشخیص نیست. دوربین روی محلی که ظاهرا فقط زمین است حرکت میکند و کم کم لاشه های ماهی هایی با فاصله از دوربین ظاهر میشود و بلاخره دوربین روی یک لاشه ی ماهی نزدیک تمرکز میکند. بعد دوربین یک ماهی در حال جان دادن در زمین را نشان میدهد که موقع تکان تکان خوردن توی شکاف عمیق زمین ترک خورده می افتد. بلاخره باران می آید و زمین پرآب میشود و گیاهان سبز رشد میکنند و درحالیکه موسیقی زیبایی صحنه های احیای حیات را همراهی میکند، نوشته های تیتراژ پایان از روی صحنه های جریان آب در میان گیاهان رد میشوند.

این صحنه ی پایانی اینقدر قشنگ بود که صحنه های غم افزای قبلش هم همراه آنها در ذهن من حک شد. به همین دلیل تعجب کردم وقتی چند سال بعد و در یک پنجشنبه شب سال 1378 بعد از اخبار ساعت 9شب شبکه ی 1 دیدم که دارند همان صحنه های مرگ ماهی ها در بالا و به همان ترتیبی که گفته شد را نشان میدهند. اولش جا خوردم و با خودم گفتم که چه شده که دارند این فیلم را از نصفه نشان میدهند. ناگهان دیدم صحنه ی بعد، کلنگ زدن طرح های افتتاح سد و آبرسانی توسط مسئولین ایرانی را نشان میدهد و باز یک جریان آب در بیابان را میبینیم و بعدش سرزمین های سرسبزی که رودخانه های پرآبی را احاطه کرده اند و لابد باید باور کنیم که فقط در اثر سدسازی مدیران ایرانی به وجود آمده اند. همزمان جملات پرطمطراق تبلیغاتی حول خدمترسانی مسئولین همراه با یک موسیقی حماسی در زمینه ی تصاویر منتشر میشوند. البته بعد از متوجه شدن به این که صحنه های نمایش داده شده از مرگ ماهی ها نه در ایران معاصر بلکه در افریقای چندین سال پیش رقم خورده اند آدم از خودش میپرسد آیا این سرسبزی های اخیر هم از فیلم های مستند خاصی برداشته شده اند و آیا اصلا متعلق به ایران هستند یا نه؟! البته این برای مسئولین صدا و سیما مهم نیست. بیابان، ماهی، آب و گیاه، همه در ایران هستند پس میشود تخیل کرد که درست بر اساس همین تصاویر در اثر آبرسانی مسئولین، به همان ترتیب بیابان هایی در ایران تبدیل به سبزه زارهای پرآب شده باشند.

تا این جای قضیه را هنوز میشد جوری هضم کرد. اما بعد از گذشت زمان اندکی دیدم همین شبکه ی 1 دارد باز دارد آن تصاویر مرگ ماهی ها را لای یک ترانه ی معروف حول حفظ محیط زیست پخش میکند. شعر اینطور شروع میشد:

آی آدمای مهربون، واجبه که کمک کنین

فکری برای بستن زخمای شاپرک کنین

واجبه که جلا بدین آبی آسمونی رو

وقف پرنده ها کنین دونه ی مهربونی رو

پیکر پاک نسترن، بستر سبزه و چمن

حیفه که فرسوده بشه، حیفه که فرسوده بشه

آب زلال چشمه ها، بارون رحمت خدا

حیفه گل آلوده بشه، حیفه گل آلوده بشه

پاکی های دنیا رو آلودین، اینجور اگه بگذره، نابودین

آی آدما با ندونم کاریتون، زندگی رو کشتین و خشنودین

همانطورکه متوجه شدید، شعر درباره ی تخریب محیط زیست به دست انسان هشدار میدهد. بعد ناگهان میبینید این مطلع ظاهر میشود:

کو کجا رفت آسمون آبیمون؟ کو کجا رفت برکه ی مرغابیمون؟

چرا باید بمیرن از تشنگی، ماهی های کوچیک سرخابیمون؟

و درحالیکه این مصراع آخر دو دفعه و عبارت "ماهی های کوچیک سرخابیمون" چهار دفعه تکرار میشود، همان صحنه های مرگ ماهی ها در مستندی درباره ی طبیعت افریقا تکرار میشوند. اینجا دیگر قضیه چیست؟ این ماهی ها که توسط آدمیزاد وسط صحرا نیفتاده اند و خشکسالی طبیعی بلای جانشان شده است! اما تا آدم به این فکر کنم، اتفاق عجیب تری افتاد و این بیت ظاهر شد:

دشت اگه صحرا بشه، قاصدکی نمیمونه

قصه ی زندگی رو باز چکاوکی نمیخونه

همانطورکه انتظار داریم، اینجا صحنه های صحرا از راه میرسند اما این صحنه ها هم آشنا هستند. من آنها را در قسمت "آفت ها" از سریال مستند خارجی «سفرهای حیوانات» دیده ام؛ درخت های تخریب شده در منظره ی باد صحرا و بعدش زمین بایر. اما اینها کار آدمیزاد نبودند بلکه کار یکی از آفت های مطرح شده در سریال یعنی فیل غولپیکر بودند که با تخریب درختان سبب بیابانزایی در بعضی نواحی افریقا شده بود. باز هم باید فرض میکردیم که ماهی هایی که در اثر بیابانزایی مرده اند نتیجه ی تغییرات اقلیمی هستند و خرابی های فیل ها هم میتوانند کار آدمیزاد باشند؛ مگر نه؟

آن موقع زیاد اهمیت ندادم. اما الان احساس میکنم نوع برخورد ما با بسیاری از مسائل در ایران همینطور بوده است. جدا کردن ماهی ها از بستر افریقایی با حذف کردن جانوران امروزه کاملا افریقایی مثل تمساح نیل، ویلدبیست، گوراسب، و میمون بابون (بعضی از قهرمانان مستند "شکارچیان رودخانه ی کیه ویرا") کمک میکند تا داستانشان در ایران بومی شود چون ظاهرشان تفاوتی با ظاهر ماهی های ایران ندارد. به همین ترتیب حذف یک گله فیل بسیار عظیم از صحنه و باقی نگه داشتن خرابی هایشان، کمک میکند تا به نظر برسد ما با بقایای یک درخت زدایی انسانی مواجهیم که در ایران هم زیاد رخ میدهد. ظاهرا جا افتاده که جایز باشد هر پدیده ی کلی ای را به خاطر این که بعضی مفادش مشابه های عینی در ایران دارند کلا به داخل ایران انتقال داد و با آن، گذشته را به نفع حال یا آینده تحریف کرد. ظاهرا اولین بارهایی که این کار انجام شد به اندازه ی موارد بالا بی خطر به نظر میرسید. ولی از قدیم گفته اند «تخم مرغ دزد آخرش شتردزد میشود.» این بود که یک دفعه ای دیدیم از تویش ماجراهایی مثل «سینما-رکس آبادان» درآمد. وقتی جنایت را به پای افراد رژیم شاه نوشتند، به نظرشان جواز اخلاقی لازم را داشتند؛ ساواک و عوامل شاه آنقدر خونخوار و بدنام بودند که این یکی هم به لیستشان اضافه میشد ظاهرا برای مردم زیاد فرقی نمیکرد. اما مسئله زمان این اضافه شدن بود. درست موقعی که موج تظاهرات ضد رژیم داشت فروکش میکرد، یک دفعه آتش سوزی سینما رکس، مثل یک انبار باروت آتش گرفته عمل کرد و آتش انقلاب هم شعله ور شد. بعدها و در عصر انبوهی رسانه های الکترونیک و شبکه های اجتماعی هم مرتبا انبارهای باروت مشابه با جرقه هایی حتی کوچکتر مثل ماجرای مشکوک مهسا امینی شعله ور شدند. در اینجا جمهوری اسلامی هم درست به اندازه ی رژیم شاه روی الگوهای از پیش تعیین شده قرار گرفته است. مردم میتوانند هر جرم و جنایت وحشتناکی از سوی عمال حکومت فعلی را باور کنند چون جا افتاده است که مومنان مسلمان، انیرانی یعنی غیر ایرانی هستند همانطورکه دینشان اسلام غیر ایرانی است. این الگو به هیچ وجه متعلق به ایران نیست و نتیجه ی دین سازی بر اساس تمایلات شخصی رهبران است که یقه ی خودشان را میگیرد و این، به ریشه ی یهودی-مسیحی قهرمان و تعالیم تشرع اسلامی برمیگردد.

یهودیت و مسیحیت نوین، بر لفظ گرایی و نگاه تاریخی استوارند اما مبدأ سفر تاریخی خود را از جایی آغاز کرده اند که بتوانند بقیه را در خود جذب کنند. اتفاقات ظاهرا تاریخی تورات و انجیل، بر افسانه های نجومی و طبیعت گرایانه ی خدایان قدیم استوارند که نظایرشان تقریبا در تمام جهان یافت میشود. این حرکت، هیچ ریشه ای در معنویت نداشته و نتیجه ی اتحاد یهودیت و مسیحیت با بنیاد قدرت روم در جهت گسترش قلمرو نفوذ قدرتمداران پول پرست رومی بود. کشیش ها ابتدا از مشابهت های افسانه ای با قصه های انجیل برای نزدیک کردن مردم نواحی مختلف به خود استفاده میکردند و بعد از به دست آوردن نفوذ و پایگاه، با لفظ گرایی و معنی کشی، فرهنگ بومی را به نفع مذهب یهودی-مسیحی وارداتی از بین میبردند. این یک دفعه ای پیش نیامد. مثلا در امریکای شمالی، تا دوره های تاریخی اخیر، ایجاد کلنی های سفیدپوستان و سرخپوستان در کنار هم و در کمال صلح و دوستی طبیعی بود ولی هرچه جلوتر آمدیم، مسیر به گونه ای تغییر کرد که روایات حول جنگ همیشگی سفیدها و سرخ ها تقویت شد و مسلما این مسیر به همان اندازه که ضد سرخپوستان بود، ضد سفیدپوستانی که انسانیت خود را فدای تعصب جاهلانه نکردند هم بود. در مرحله ی بینابینی مسیر خود، کشیش ها و خاخام ها مجموعه ی عظیمی از نوشته ها درباره ی بازسازی مبانی شرک از روی مذهب یهودی-مسیحی تولید کردند که بعد از گذشتن تاریخ مصرفشان، بیشترشان را نابود کردند تا تاریخی که برای امروز باقی میماند حتی المقدور منجمد کردن گذشته در وضع موجود باشد.:

“Piercing the fog of deceptic that hides the contours of History” : DAVID WARNER MATHISEN: STARMYTH WORLD: 6MAY 2014

این که شما اساس فرهنگسازیتان را بر شباهت های دو فرهنگ یا سیستم بگذارید و سعی کنید شباهت ها را بهانه ی جایگزینی کل فرهنگ بومی با کل سیستم وارداتی کنید، همیشه نقطه ضعف های خودش را داشته است. چون این که بشود چنین جایگزینی عظیمی را انجام داد، بیشتر بر فانتزی های شخصی مبلغین استوار است. فانتزی هیچوقت با رئالیتی یا واقعیت هماهنگ نیست و بزرگترین نقطه ضعف مبلغان در طول تاریخ این بود که بعد از یک موفقیت بزرگ، به اشتباه تصور کرده اند که فانتزی هایشان با فانتزی های مردم بومی همسو است درحالیکه مردم بومی معمولا بسته به منافع شخصی و معمولا منافعی که از فرط ریشه داشتن در فرهنگ بومی مورد توجه ویژه ی مبلغین قرار نگرفته اند تا جایی با مبلغین راه آمده اند. امروزه چون فردگرایی افزایش یدا کرده و هماهنگ کردن فانتزی های فردی با یک گروه بزرگ سخت تر شده، بحران هایی که این نقطه ضعف بزرگ در جوامع جمع گرای قدیم ایجاد میکرده، کمتر در معرض دید قرار میگیرد و همین باعث میشود تا عوارضش نیز بر ما پنهان بماند ازجمله این که آنچه ما امروز در ناسیونالیسم ایرانی با آن مواجهیم، تقریبا تکرار مو به موی وقایع آلمانی است که امروزه به دلیل فردگرایی افسارگسیخته اش متوجه شباهت تاریخمان با تاریخ آن نمیشویم. در آلمان هم پروتستانتیسم از ابتدای شورش خود علیه کاتولیسیسم رم، توام با نوعی قبیله گرایی آلمانی بود که میخواست به زبان مذهب، با ایتالیا تسویه حساب کند. در ایران هم مذهب شیعه خود از ابتدا با نوعی تمایلات نژادی همراه بود که سیادت ترک و عرب را به مذهب سنی پیوند میزد همانطورکه مذهب سنت هم خود بر تمایلات مشابهی برای جدا کردن را خود از جریان یهودی-مسیحی رایج به وجود آمد. کلمه ی "پروتستان" معمولا به معترض معنی میشود. قیام پروتستان ها نتیجه ی اعتراض آنها به دنیوی شدن کلیسای رم در رنسانس و در تلاش برای احیای مسیحیت ناب بود بطوریکه بعدا نیچه آلمانی ها را به خاطر این قیام لعنت کرد و آنها را باعث بقای مسیحیت شناخت. در ایران هم روحیه ی شیعی انقلاب اسلامی، اعتراضی به دنیوی شدن فضای حکومت های سنی بود و باعث کپی شدن نهضت های مشابه سنی شد. در آلمان، درنهایت این زمینه ی ناسیونالیستی پروتستانتیسم از دست کشیش ها در رفت و نازی گری و خدایان آریایی را جانشین مسیحیت یهودی تبار نمود، پس طبیعی است که در ایران هم آریایی گری نازی در زمینه ی مشابهی فرصت جولان بیابد و در قالب فانتزی های نوین توده ای علیه فانتزی های روحانیون شیعی بشورد. جمهوری اسلامی علیرغم تمام شعارهای ناسیونالیستیش و فقط بر اساس همین الگوهای کاملا وارداتی، ظاهری انیرانی یعنی غیر ایرانی پیدا کرده که حکم میکند باید بر اساس مقاومت نکرده ی ایرانیان در مقابل فاتحان بیگانه بنا بر تاریخ ایران، در مقابل جمهوری اسلامی هم مقاومت کرد غافل از این که هرچقدر ایرانی ها بیشتر به نام ایرانی بودن مقاومت میکنند، بیشتر غیر ایرانی میشوند و بهتر است بگوییم بیشتر غربی میشوند. علت این است که عناصر وارداتی بومی شده از غرب وام گرفته شده و در حکم بذرهای رشد تمدن و سیاست اروپایی در درون ایرانند. این مسئله ابدا مختص ایران نیست و بلای جان کشورهای اطراف ما بخصوص و قبل از همه ترکیه هم شده است. دلیلش هم این است که بذرهای مزبور، چنان ژنتیک گوناگونی دارند که از طریق تفسیرهای مختلف یک روایت بنیادین، امکان تبدیل شدن به محصولاتی جدید در زمین های دارای کیفیت های گوناگون را دارند. محصولات کمی در ظاهر متفاوتند ولی گونه ی واحدی هستند و تاثیرات واحدی بر بدن و مغز ملت ها میگذارند.

بذری که تحویل ایرانی ها داده شده است این است که ایرانی ها اعقاب آریایی های اروپایی هستند که به خاورمیانه آمدند و تمدنسازی کردند و اعراب پست و ترک های حقیر بعد از ساقط کردن حکومت آنان، تمدن را از آنان آموختند. بذری که تحویل ترکیه داده شده، این است که اولین تمدن خاورمیانه یعنی سومر –که به دقت، وجودش از اکثر ایرانی ها پنهان شده است- به لحاظ زبانی فامیل زبان ترکی است و ترک ها بنیانگذاران تمدن در خاورمیانه اند ولی عرب ها و فارس ها حقشان را خورده اند. چیزی که به کشورهای عربی گفته میشود این است که آنها صاحبان تمدنی کهن بودند که به عرب های باستان یا سامیان اختصاص داشت ولی فارس ها نابودش کردند بعد اسلام شوری جدید به آن دمید که این دفعه ترک ها نابودش کردند؛ برای کشف بقایای آن فرهنگ درخشان باید به تنها قوم زنده ی آن دوران یعنی یهود مراجعه کرد. این سه روایت، علیرغم تفاوت ظاهریشان همه از بنیادی واحد می آیند، بنیادی واحد که به تمام این ملت ها حس "خون برتر" داشتن و خود به خود والا مقام تر بودن از دیگران را میدهد چون مستقیما از بستر خون برتر و قوم برگزیده ی بنی اسرائیل برمی آید. ترک هایی که این اواخر بر خاورمیانه حکومت میکردند، از دید اروپاییان، اعقاب ده قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل بودند. مطابق کتاب عزرا، ده قبیله ی گم شده توسط آشوری ها به سرزمینی در آن سوی فرات به نام اساف یا ارساف یا ارضراث انتقال داده شدند. آخرین لغت ARZERATH، عنوان دورترین منطقه ی آسیا در سیبری و در جوار تنگه ی برینگ و ساحل مقابل قاره ی امریکا بوده است. بسیاری از منابع قدیم چون "امریکا، توصیف دقیق جهان جدید" از جان اوگیلبی منسوب به 1670، «روابط مشهورترین پادشاهی ها» اثر جیووانی بوترو منسوب به 1611، ISRAEL REDUX اثر گیلز فلچر بزرگتر منسوب به 1584 این حرف را تکرار میکنند که شلمنصر امپراطور آشور، قبایل گم شده ی اسرائیل را به سرزمین های ماورای کاسپین یا دریای خزر تبعید نمود و آنها درآنجا تبدیل به تارتاری یا تاتار شدند، کلمه ای که اوگیلبی، آن را در عبری به معنی بازماندگان میداند و معلوم است که لغت "تاتار" را با لغت "یاتار" عبری به معنی باقیمانده مرتبط کرده است. "کتابخانه ی ادبیات کتاب مقدس" منسوب به لندن 1850 ضمن تکرار نقش شلمنصر در این تبعید، تارتاری مزبور را با خزرها برابر میداند که بسیاریشان ترک های یهودی بودند و ریشه ی اشرافیت یهودی اشکنازی در اروپا به شمار می آیند. اسکیت ها یا تاتارها بر اشرافیت اروپا هم تاثیرات زیادی نهادند و بعضی اقوام اروپایی از طریق آنها به یهودیان ربط داده میشدند چنانکه ربی الداد، دان های دانمارک را دنباله ی قبیله ی یهودی گم شده ی دان میدانست. جی.کراست، کشیش موراویایی فعال در آسیا، تاتارها را اجداد سرخپوستان امریکا و از طریق این انتساب، سرخپوستان را اصالتا یهودی میشمرد. جوزف ادکینز در «تکامل زبان عبری» حتی زبان های سامی و تاتاری را با هم مقایسه میکرد تا به وجودن زبان های اورال-آلتایی از زبان های عبری و آرامی را که مورد استعمال یهود هستند نتیجه بگیرد. درابتدا حدود تارتاریا یا تاتارستان شمال قفقاز و شامل روسیه ی جنوبی و اوکراین در نظر گرفته میشد ولی هرچه جهان اروپایی در آسیا بیشتر پیشروی کرد، میل بیشتری به انتقال هسته ی مرکزی آن تا دورترین نقاط آسیا پیدا نمود. علت انتقال ارضراث به تندوق در منطقه ی آسیایی تنگه ی برینگ نیز همین است. در سفرنامه ی مارکوپولو، تندوق نام محل حکومت پرستر جان یا شاه یوحنای مسیحی افسانه ای است که چنگیزخان علیه او طغیان کرد و امپراطوری جهانی مغول را بنا نمود. تاکید بر مسیحی بودن تاتارها در منابع اروپایی عتیق زیاد است. هوکلوتیوس پوستوموس در سال 1625 چنگیزخان را که شمشیر به دست و سوار بر اسبی سفید جهان را درنوردید، نسخه ی بازگشته ی مسیح در مکاشفه ی یوحنا شمرد. در کیهان نگاری پیتر هیلین منسوب به قرن 17، چنگیزخان در سرزمین خیتای ظهور نمود که شامل شرق آسیا و دنباله ی آن در قاره ی امریکا میشد چنانکه هیلین امریکا را خیتای شرقی و از مجموع امریکا و آسیا تعبیر به «دو آسیا» میکند. چنگیزخان، تارتارها را با محمدی ها، عرب ها، ژرمن ها، فرانک ها و قبایل سرزمین آلمان متحد نمود و امپراطوری عظیمی در جهان ایجاد کرد. مرکز خیتای، "کامبالا" نامیده و این نام به «شهر خان» ترجمه میشود. روشن است که این کامبالا همان "خان بالیغ" –به همان معنی شهر خان- پایتخت قوبیلای خان است که معمولا با پکن پایتخت چین تطبیق میشود. عنوان کامبالا همچنین نزدیک به "شمبهلا" محل بهشت زمینی افسانه های تبتی است. هیلین از تعیین مرز قطعی بین چین و خیتای ابا دارد ولی میگوید «دیوار بزرگ»، چین را از اسکیت ها در شمال آن جدا میکند. اسکیت ها مردم بسیار وحشی و ترسناکی تصویر میشوند که خون دشمنانشان را می آشامند. آنها اعقاب "ماگوگ" (مأجوج) پسر یافث ابن نوح تعیین میشوند. نویسنده به روایتی اشاره میکند که کشتی نوح در کوه های قفقاز فرود آمد و اولین ملت پس از سیل، اسکیت ها بودند که درآنجا از جامعه ی فرود آمده از کشتی ایجاد شدند و ازاینرو بین اسکیت ها و قبطی ها بر سر این که کدامشان قدیمی ترین قوم زمینند اختلاف بوده است. علیرغم این مطالب، هیلین هنوز تاریخ اسکیت ها را متاخر بر تاریخ یونان و روم و پارس و در حاشیه ی تواریخ آن سرزمین ها تبیین میکند و این به خاطر آن است که در این زمان، در اروپا تواریخ این ممالک برای تعیین یک تاریخ ماقبل تارتاری در حال جعل و تنظیم بودند و این کار، در درجه ی اول برای تصویر کردن وضعیت فعلی روم اروپایی تحت تاثیر تاتارها به عنوان یک تحریف غلط و تعیین اصل بهتری برای اروپا انجام شد. اولاد اسکیت یافث باید تحریفی بر نوح به نظر میرسیدند و این مستلزم آن بود که نوح آنها یک نوح تقلبی باشد. میدانیم که در نوشته های کلاسیک مانند "کمان نوح" از جورجی هورنی منسوب به 1666، یانوس خدای مهم رم، بارها با نوح تطبیق شده است. یانوس یک خدای دو چهره به نشانه ی اصل دوگانه ی گیتی و سیستم وحدت در عین تضاد بود که به غنوصی گری گرایش یافت. بنابراین سرکوبی غنوصی ها توسط ایادی کلیسای کاتولیک رم، تصویری از سرکوب مذهب قبلی تاتاری به دست میدهد. درست به مانند غنوصی های منقرض شده این اصل قبلی هنوز مسیحی است و تطبیق چنگیزخان با مسیح هم به این مسئله اشاره دارد، ولی توجه داریم که مسیح هنوز هم با نقطه ی مقابلش یهودا کامل میشود. بر همین اساس، اصل واحد به دو اصل متضاد تقسیم میشد: مسیحیت عرفانی و یهودیت این دنیایی که در اسلام که مذهب اکثر تاتارها بود به تعادل میرسید. ولی اکنون مسیحیت توسط یهودیت از نو نوشته میشود و تعادل قبلی را انکار میکند. نتیجه این که اسلام یک انحراف در تاریخ تمام ملل تحت سلطه ی تاتارها معرفی میشود و تمام این ملل، تواریخی بر اساس اصل اروپایی نو تعریف یونانی-رومی در قبل از آن برای خود میسازند. حتی اصل تاتاری هم بر همین اساس، اروپایی میشود. تاتارهای بنیادین که برای محوری بودن در محل عمود زمین در قطب شمال تعریف شده بودند جای به آریایی های اروپایی میدهند. نازی ها که مدعی تداوم راه آریایی های بنیادین بودند خود را پیرو مکتب سرزمین افسانه ای تول در شمال دور معرفی میکردند که با هایپربوریای افسانه های یونانی تطبیق میشد. اما تول در منابع قدیم بارها با گرینلند تطبیق شده و گرینلند یک سرزمین اسکیمویی و محل سکونت اینوئیت های زردپوست بوده است. عقیده بر این است که اینوئیت ها از قسمت آسیایی تنگه ی برینگ تا خود گرینلند پیوسته به سمت شرق مهاجرت کرده اند. لویی ژاک دورایس، در کتاب "زبان اینوئیت ها"، از قول کراوس به شباهت های زبان اینوئیت با زبان های مجاری، فین، ساموئید، و تاتار، اشاره میکند. بنابراین عوض شدن نژاد تول از تاتاری به اروپایی، بیانگر مقدم قرار دادن محصول (نژاد اروپایی) بر اصل (اختلاط تاتارها با نژادهای بیگانه طی گسترش قومی خود) است. همین مطلب درباره ی نسبت دادن تمدن خاورمیانه به آریایی های مهاجر از روسیه ی جنوبی هم صدق میکند. اروپاییان، خلف ترین اعقاب این آریاییان را فارسی زبانان معرفی میکنند. در این مورد، باید توجه کرد که افغان ها فارسی زبان بودند و آنها در گذشته یهودی بودند به طوری که نام بعضی از قبایلشان به صراحت همان نام های قبایل یهود بود. بنابراین آنها به اندازه ی تاتارها میتوانستند اعقاب ده قبیله ی گم شده ی یهود تلقی شوند و چون بعضی از ارزش هایشان چون جنگاوری و غارتگری همان خصوصیات نسبت داده شده به تارتاری است، در بعضی نظریات، به جای تاتارهای اصلی ظاهر شده اند. برآمدن آریایی ها از روسیه ی جنوبی هم هنوز نسبت تارتاری با آن منطقه در منابع مسیحی را مد نظر دارد. نهضت تجدید نظر در تاریخ در روسیه که با فومنکو شروع شد، تغییر خاصی در این نظریه نداده و فقط مهاجرت آریایی ها از روسیه را از ماقبل تاریخ به قرون وسطی انتقال داده تا تغییرات به نام ملت روسیه نوشته شوند و طی این جابجایی، نژاد مغول ها نیز مجددا از زردپوست به سفیدپوست اسلاو تغییر کرده است. با این حال، روسیه ی فومنکو در گذر از تناقضات بی جواب فراوانش گاهی دنباله ی یونان قستنطنیه به نظر میرسد که کهن الگوی امپراطورانش اسکندر کبیر است. داستان انتقال یهودی ها از اسرائیل به ماورای کاسپین توسط شلمنصر آشوری و تبدیلشان درآنجا به تاتارها، شباهت واضحی با داستان جدا شدن یاجوج و ماجوج توسط دیواری که اسکندر در شمال میسازد دارد و ظاهرا اسکندر خود نسخه ی یونانی شده ی شلمنصر است. این، خود، باز به یک اصل سامی ماقبل یهودی راهگشا میشود که در حکم دلیلی برای تفاوت تاتارهای یهودی مآب با بقیه ی مردم دنیا و درآمدن مسیحیت یهودی تبار از دنباله ی اروپایی آنها است. این میتواند مسیر مهاجرت تعیین شده را وارونه کند بخصوص که امروزه ثابت شده منطقه ی خاورمیانه در گذشته بسیار سرسبزتر از امروز بوده و دلیل قرار گرفتن خرابه های باستانی در بیابانهای آن، تغییرات آب و هوایی احتمالا بعد از برخورد یک شهابسنگ به زمین بوده که تمام زمین را تحت تاثیر خود قرار داده است. گسترش بیابانزایی و از بین رفتن منابع تمدنی، میتوانسته باعث مهاجرت سامی ها و دیگر نژادهای خاورنزدیک به شمال و گسترششان از طریق روسیه در شرق و غرب باشد. نکاتی که فومنکو درباره ی قابلیت مسکو روسیه در باب اسطوره شناسی تطبیقی با تاریخ و افسانه های ملل متعدد میگوید کاملا درست و قابل توجهند اما برخلاف نظر فومنکو این بدان معنا نیست که مسکو لزوما منشا تاریخ تمام این ملل از شرق تا غرب است چون ممکن است خودش محل انتقال افسانه ها از جایی دیگر باشد. مطابق روایت رسمی، نام شهر مسکو از لغت "مسکوآ" به معنی باطلاق می آید و ممکن است مسکوی کنونی ( که در گذشته ی نزدیک تحت الشعاع سنت پطرزبورگ پایتخت قبلی روسیه قرار داشت) به خاطر نامش، صحنه ی انتقال وقایع یک قلمرو باطلاقی در خاورمیانه شده باشد. در مناطق مرزی عراق با ایران در حوالی خلیج فارس، این نوع اراضی فراوانند و معروفترینشان مرداب حویزه است.:

“HIDDEN HISTORY: RUSSIAN PAST IN THE MIDDLE EAST”: JANUS STARK: STOLEN HISTORY: 29 NOV 2024

سرهنگ فورلانگ انگلیسی، در نیمه ی دوم قرن 19، آبشخور مذهب دوگانه ی اولیه را کوثا در بین النهرین میشمرد که بنیادین بودن مذهبش، باعث شد تا نامش به صورت "کوشی" برای سیاهان که نژاد بنیادین بشرند به جا بماند. به نظر او عقاید مربوطه با مهاجرت به شمال و سپس غرب در سرزمین های کلتی اروپای غربی بومی شده اند ولی حلقه های مکملشان هنوز در نجوم و خورشیدپرستی شرقی قابل بازآفرینی است. در این مورد، او به وابستگی خورشید با خدای زحل میپردازد که با توجه به ارتباط همزمان زحل با تاریکی، جمع ضدین به نظر میرسد. علت این است که خورشید در سیر خود در آسمان مدام میل به تاریکی پیدا میکند و با فرو رفتن در عمق زمین در هنگام غروب، سبب استیلای تاریکی میشود. خدایان خورشیدی بر همین مبنا خدایان فصول هم هستند و در طول سال، با افزایش روزانه ی زمان شب، باعث زمستان و مرگ موقت طبیعت میشوند. هر دو رویداد، تعبیر به سفر خدای خورشیدی به دوزخ یا قلمرو مردگان میشوند. این درست به مانند مرگ گیاهان و جانوران در زمستان که اجسادشان در زمین وسیله ی تغذیه ی گیاهان جدید میشوند، به غذا خوردن مادر برای تغذیه ی نوزاد در رحمش تشبیه میشود. پس زمین، مادری حامله است و حکم خانه ی خدای در حال تحول را دارد. به همین ترتیب، تاریکی زحل نیز مادینه است و این مادینگی میتواند به سبب قرار گیری در مقابل قانونگذاری خدای خورشید، یک مادینگی طاغی و شیطانی باشد. به همین دلیل، عناوین "قیون" یا "کیوان" برای زحل، با عنوان KEN برای ونوس برهنه همخانواده اند. هر دو اصطلاح با لغات "خان" و "کاهن" برای جانشینان زمینی خدا در ارتباطند. چون مقام ریاست، خود یک جایگاه زمینی هبوط کرده برای خدای خورشیدی است. تابوت عهد و معبد یهود هر دو جایگاه هایی زنانه اند و تخت پادشاه خود نسخه ی انسانی تابوت عهد است. یهود دراینجا پیرو تعبیر زنانگی برای بت خدا از سوی فنیقی ها هستند. اصطلاح فنیقی "تانیت پن بعل" به معنی تانیت صورت بعل، نشان میدهد که چگونه بعل یا خدای مذکر وقتی در قالب یک بت یا تصویر، شکل پیدا میکند، مونث و تبدیل به الهه (تانیت) میشود. در مصر، لغات رفان و رمفان، برای زحل به کار میرفت که به نظر فورلانگ، میتوانند با لغات رفائین و رفائیم برای غول ها در بین یهود مرتبط باشند. ده قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل و اعقابشان سامری ها از سوی یهودیان متشرع متهم بودند که به رفائیم قربانی تقدیم میکردند. لغت رفائیم به معنی مردگان هم هست و این، موضوع بقای غول های نابودشده در سیل نوح تا دوره های بعد را توضیح میدهد. جسد مردگان وقتی بخشی از خاک میشود از طریق گیاهان درآمده از خاک جذب بدن انسان های کنونی میگردد و از این طریق مواد شیطانی بدن غول های منقرض شده میتواند به انسان امروزی منتقل شود. این با افسانه های یونانی-رومی درباره ی ایجاد حاصلخیزی زمین در اثر خون تیتان های مقتول به دست ژوپیتر مطابقت دارد چون این تیتان ها مشابه دقیق غول های نابود شده به دست یهوه خدای یهودند. پطرس قدیس از زندانی شدن ارواح طاغی توسط سیل نوح سخن گفته که میتواند با گفتار کتاب ایوب درباره ی اقامت رفائیم در آب های زیرزمینی نسبتی داشته باشد. میدانیم که تهامات الهه ی آبی اولیه و مادر خدایان هم با آب های زیرزمینی نسبت می یافت و بنابراین رفائیم از طریق آب ها با خدایان بین النهرین باستان تطبیق میشوند. لنورمنت به افسانه ی بابلی هفت جن شرور دوزخ توجه نشان میدهد و معتقد است آنها نسخه های زیرزمینی و بنابراین مرده و جهنمی هفت خدای سیاره ای بابل در هفت طبقه ی آسمان به روایت عرب ها و سنت پاول هستند. یکی از القاب تیتان ها «خاک زادگان» بود شاید چون آنها میتوانستند از طریق مواد موجود در خاک دوباره زنده شوند. رفائیم را با نفیلیم تطبیق میکردند که نامشان از "نا" ی تعریف آرامی به اضافه ی "افل" یا "فال" به معنی افول می آید و بنابراین نفیلیم یعنی سقوط کردگان یا نفله شدگان. یکی از نظریات درباره ی نامیده شیطان به EVIL/DEVIL هم این است که این لغت، تلفظ دیگر لفت "افل" است. "افل/فال" را باز به از تبار "پو/پوه" یا "اپوه" یا "افوه" یا "اپوش" یعنی شیطانی معنی میکنند که با تایفون هیولا تطبیق میشده است: تیتان شروری که در اساطیر یونانی-رومی علیه زئوس/ژوپیتر شورید. در مصر، تایفون با سیت خدای جنگجو تطبیق میشد و جانورش گراز بود. در سوریه گراز قاتل آدونیس خدای طبیعت و فصل ها و عامل وقوع زمستان است. در اساطیر اسکاندیناوی، نفلهایم محل حکومت اشرافیت غول ها در جوتونهایم یا سرزمین غول ها در شمال دور است. دراینجا "نفل" مشخصا مرتبط با نفیلیم است. شمال دور، سرزمینی سترون و محل زمستان های طولانی و بنابراین جای خوبی برای حکومت تایفون است. در صورت برابر بودن تایفون با پو(ه)/فوه، میتوان لغت اخیر را به "نا" ی تعریف آرامی افزود و به لغت "نفو" رسید که نام نفتیس، همسر سیت یا تایفون مصری، صورت مونث آن است. همین لغت به صورت "نف" NEPH در بریتانیا برای زادگاه و سرزمین مادری به کار میرفته است. از نظر کلیسا سرزمین مادری شیطانی است چون میتواند مواد بدن اجداد مشرک را از طریق خاک به بدن مومنان انتقال دهد و به سبب آمادگی قبلی، باعث شورش مردم علیه مواعظ کلیسای مسیح و درنتیجه علیه خداوند گردد.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P520-7

اسکاتلندی های قدیم اعتقاد شدیدی به تقدس خاک سرزمین مادری خود داشتند و حتی وقتی به ایالات متحده مهاجرت میکردند، خاک اسکاتلند را با خود میبردند و به ته کفش خود میمالیدند تا هنوز روی خاک سرزمین مادری در حال قدم زدن باشند. این اعتقاد به خاک، نتیجه ی اعتقاد به اجداد است چون اسکات ها معتقد بودند که صفات با خون و اجزای بدن منتقل میشوند و جسد اجداد منجمله خون آنها که پس از مرگشان تبدیل به خاک اسکاتلند شده است نیروهای فوق طبیعی خود را از طریق خاک به گیاهان و از گیاهان به جانوران و از هر دو به مردمان در حال حیات اسکاتلند انتقال میدهد. در بین جنگجویان اسکات، خوردن خون دوست و دشمن امر طبیعی ای بود و عامل انتقال صفات فرد صاحب خون به فرد نوشنده تصور میشد. استروژن یا انرژی مادینه ی روح که در خون جریان دارد، به انواعی از اجنه نسبت داده میشد که نرینه اش stregoi و مادینه اش stregoica نامیده میشدند. این موجودات، خود را به شکل های گرگ و کلاغ درمی آوردند و از این جهت، دورادور با گرگینه ها یا آدم-گرگ های خوناشام افسانه ای در ارتباط بودند. ارواح گرگ در اساطیر اسکاتلندی به ریشه های اسکیتی/سکایی اسکات ها برمیگردند. در سلسله مراتب توتمی اسکیت ها گرگ دومین جانور مهم بعد از اژدها بود. در مناطقی که گرگ از بین رفته بود، این توتم با جانوران دیگری که یادآور او باشند بخصوص خرس و روباه جانشین میشد. گرگ ارتباط روشنی با ماه داشت چون تصور میشد گرگ ها در اثر بزرگ شدن ماه دچار حالت جنون آمیزی میشوند که آنها را وادار به زوزه کشیدن میکند همانطورکه تبدیل انسان به آدم-گرگ هم نتیجه ی تغییرات فاز ماه بوده است. ارتباط مشابهی هم در بعضی نواحی بین ماه و پلنگ برقرار میشده است. پلنگ جانور دایانا الهه ی ماه بود که موضوع برجستگی نسبت ماه با زنانگی را برجسته میکند، موضوعی که به نسبت عادت ماهانه ی زنان توام با غلیان خون در اثر چرخه ی ماه برمیگردد. پلنگ همچنین جانور دیونیسوس باخوس خدای شراب انگور بود و این موضوع هم به جانشینی خون با شراب به سبب میعان و سرخی آنها برمیگردد. پلنگ از طریق دیونیسوس توتم عیسی مسیح هم بوده و ادعای یهودی ها درباره ی تولد عیسی از شخصی به نام بن پانیرا (پسر پلنگ) این را نشان میدهد. در مصر، جانوری بومی که به اژدها نزدیکتر باشد، جایگزین پلنگ میشود: تمساح نیل. سوبک، فرم تمساح گون هورس خدای خورشید است که از اسلاف مسیح به شمار میرود. تمساح را در قبطی، "مساح" میخواندند مرتبط با لغت "مسح" به معنی تر شدن که با عنوان مسیح در ارتباط است. کاهنان عبیدی در بین النهرین موقع اجرای مراسم مذهبی، پوست پلنگ میپوشیدند و به طور صوری پلنگ میشدند. عبیدی ها که زبان منقرض شده شان از ریشه های زبان های سکایی و سومری است، از بنیانگذاران تمدن بین النهرین بودند و ازآنجاکه اولین حکومت های اسکیتی در ترکیه، دارای اختلاط خونی با اشراف بین النهرین بودند، احتمال ورود رسوم عبیدی به اسکیت ها از این طریق بسیار بالا است. نوشته اند که اسکیت ها از جمجمه ی دشمنانشان کاسه میساختند و در آن شراب مینوشیدند. علت این است که اسکیت ها سر را جایگاه روح میدانستند و رسم خوناشامی برای کسب روح را با نوشیدن مایعی خون مانند در جایگاه روح عوض کرده بودند. رسم سر بریدن، ارتباط مستقیمی با این اعتقاد دارد. اشرافیت یهودا که خود را اولاد سلیمان شاه یهود میخواندند هم همین ایده را داشته و با آن، رسم شکار سر را به راه انداخته بودند و تمپلارها که نسب فرقه ی خود را به سلیمان میرساندند، حامیان انواعی از ادبیات حماسی بودند که در آنها، مرتبا سرها از بدن جدا میشدند. درواقع سنت یهودی-تمپلار و سنت اسکیتی جایی در ریشه به هم میرسند. ظاهرا برام استوکر به این موضوع اعتقاد داشت چون در رمان دراکولای خود، بعضی عناصر شیطان باور مربوط به زندگینامه ی کنت دراکولا را از باورهای سکایی گرفته است. این در حالیست که استوکر دوست آرتور ماخن، جادوگر ولزی، و با آلیستر کراولی و مک گرگور ماترز –هر دو از فرقه ی کابالایی "طلوع طلایی"- در ارتباط بود. این افراد علاقه ی ویژه ای به افسانه های چرخه ی جام داشتند که در آن، جام شراب شام آخر مسیح با جام خون مسیح به عنوان نمادی از خط خونی جابجا میشد که این راه به واسطه ی شاه یهودا (عیسی) به اشرافیت سلیمانی می انجامید. از طرفی کنت دراکولا از طریق رومانی به ولاد تپس معروف به دراکولا (یعنی اژدها) شاه والاخیا میرسد که خود در «مدرسه ی سلیمان» در هرمانشتات، آموزش های کابالایی حول جادوگری سلیمانی را دیده بود. دو مدرسه ی دیگر از این شاخه در اروپا وجود داشت: یکی در ترانسیلوانیای رومانی و دیگری در تولدوی اسپانیا. استوکر هم کنت دراکولا را به جای ولاخیا با ترانسیلوانیا مرتبط کرده است که این دلیل دیگری هم دارد. "تارتاریا" در ترانسیلوانیا خاستگاه "پیش سکاها" ی ایجاد کننده ی اشرافیت سکایی شمرده میشد. این منطقه ارتباطات ویژه ای با ترکیه داشت که جادوگران در آن "اوبر" نامیده میشوند و همین لغت است که به صورت امپر، ومپیر و درنهایت وامپایر به معنی خوناشام درآمده است. ومپایرها –که اخیرا در سینما به صورت زامبی هم درآمده اند- کاملا نسخه های دیگر آدم-گرگ ها و مرتبط با توتم گرگند و خوناشامی آنها نشاندهنده ی آشامیدن خط خونی برای قوی تر شدن و بالاتر آمدن تا رسیدن به مرتبه ی اژدها است. اعقاب اسکاتلندی اسکیت ها هنوز شمه ای از این تمثیل را با خود دارند. در سلسله مراتب توتمی اتحادیه های اسکات ها گراز نماد بالارتبه ترین قبایل و جوجه تیغی نماد دونپایه ترین قبایل است. خون دوستی گرگ دراینجا با تلاش گراز برای رسیدن به سیب سرخ عوض میشود چون عقیده بر این بوده که گراز سیب دوست دارد ولی چون نمیتواند بالای درخت برود به زحمت سیب تازه گیر می آورد. آنچه که گراز به عنوان رتبه و مقام آن را نمایندگی میکند، اژدها به صورت خط خونی نمایش میدهد. این اژدها شکل ماورائی شده ی مار است و دراینجا مار، روح گراز است که توانسته با خزیدن از درخت بالا برود و سیب سرخ را بخورد. بدین ترتیب این باورهای ظاهرا سکایی کاملا با اسطوره ی یهودی-مسیحی درخت سب باغ عدن و مار محافظ آن در تورات گره میخورند و همانطورکه میدانیم از دید مسیحیان، این مار، همان شیطان است. این تماثیل حتی میتوانند مجموعه ی آنچه کهانت دروئیدی بریتانیا نامیده میشود را در بر بگیرد. چون لغت دراکو به معنی اژدها در کلتی بریتانیایی گاهی DRAOI نامیده میشود که امکان برداشت لغت دروئید از آن هست. دروئید را معمولا درخت پرست معنی میکنند ولی این هم هست که شیاطین معمولا ارواح جنگل و درختان بودند و تشبیه شیاطین به مارها میتواند امکان تکثیر مار روی درخت در آنها و رساندنشان به جایگاه مهمی در درخت پرستی دروئیدی را تسهیل کند.:

“FROM TRANSYLVANIA TO TURNBRIDGE WELLS’: NICHOLAS DE VERE: CHAP2

گرازی که به مار باغ عدن تبدیل میشود، قطعا همان گراز تایفون است که آدونیس را میکشد و آدونیس خدایی است که جسدش جذب زمین میشود تا با تبدیل شدن به کالبد گیاهان، در بدن انسان ها سیلان پیدا کند. بنابراین گراز در جایگاه مسیحیت اولیه –در مرز پاگانیسم و مسیحیت یهودی تبار- قرار میگیرد که تیتانی در خدمت ژوپیتر مظهر قدرت است و وقتی که با او دچار اختلاف میشود، به دست ژوپیتر سرکوب میگرد که داستان اختلافات تمپلارها با کلیسای رم و فرارشان به اسکاتلند میتواند به این تکه مربوط شود. نتیجه این که کلیسای رم و بسترش در معبد سنت پیتر، در جایگاه ژوپیتر خدای سیاره ی مشتری قرار میگیرند همانطورکه ظاهر مجسمه ی سنت پیتر درآنجا هنوز شکاکان را به یاد بت ژوپیتر می اندازد. در عین حال، کلیسا وانمود میکند که این جایگاه فقط به کشیش ها و پادشاهان تعلق ندارد و همه ی مسیحیان را باید در بر بگیرد یعنی توفیق پادشاه و کشیش های همدستش در جهانخواری، همان پادشاه شدن تک تک مردم مسیحی است اگرچه سهمی در خوان چپاول جماعت قدرتمدار نداشته باشند. بگذارید استدلال های ارائه شده را از تریبون یک مسیحی معتقد بشنویم:

«قدیس پطرس در رساله ی خود، مسیحیان را هم به عنوان پادشاه و هم به عنوان کاهن معرفی می کند (اول پطرس 2: 9). من به این فکر کرده‌ام که چگونه این هویت باید نحوه ی زندگی ما را شکل دهد، و پس از انجام برخی تحقیقات، ویژگی غیرمنتظره‌ای پدیدار شد: شوخ بودن. پاپ قدیس لئوی کبیر در تفسیر اول پطرس 2:9 نوشت:

"زیرا همگانی که در مسیح بازآفرینی شده‌اند، با علامت صلیب پادشاه می‌شوند. آنها با روغن روح‌القدس کاهنان تقدیس می‌شوند تا فراتر از خدمات ویژه ی خدمت ما به عنوان کاهن، همه ی مسیحیان روحانی و بالغ بدانند که نژادی سلطنتی هستند و در منصب کشیشی شریک هستند."

ارتباط بین کهانت و سلطنت به ملکیصدق، کاهن-شاه مرموز سلیم که نقش مسیح به عنوان کشیش و پادشاه را پیش‌نمایش می‌کرد، بازمی‌گردد (پیدایش 14، عبری 7). به طرز شگفت انگیزی، "ملکیصدق گاهی اوقات "پادشاه من سیاره ی مشتری است" ترجمه می شود. نام دیگر مشتری "Jove" است، جایی که ما کلمه ی "Jovial" را دریافت می کنیم. و اینجاست که هیجان انگیز می شود. در کیهان‌شناسی قرون وسطی، هر سیاره با ویژگی‌های رفتاری خاصی مرتبط یا بر آن موثر بود. "شخصیت Jovial شاد، جشن دوست و در عین حال معتدل، آرام، بزرگوار است." ارتباط مشتری با پادشاهی به اسطوره‌های یونانی-رومی که در آن مشتری (جوو/زئوس) پادشاه خدایان است و کمدی الهی، جایی که دانته حاکمان را در حوزه ی فلک ​​مشتری قرار می‌دهد، بازمی‌گردد. چه چیزی شادی را به فضیلت پادشاهان و کاهنان تبدیل می کند؟ و چه ربطی به حرفه ی ما دارد؟ اول، این راهی برای مقابله با شر است. هم کشیشان و هم پادشاهان به طرق مختلف برای دفاع از مردم خود فراخوانده می شوند. پادشاه مسئول محافظت از سرزمین خود در برابر مهاجمان است و کشیش برای گناهکار شفاعت می کند، به این معنی که او برای تطهیر باید با شیطان روبرو شود. اگر در مواجهه با خطر می خندید یا در میان رنج ها حس شوخ طبعی را حفظ می کنید، به این معنی است که تحت قدرت آن نیستید. در "بازگشت پادشاه"، گندالف و پیپین گفتگوی پرتنشی با دنتور درباره ی تهاجم قریب الوقوع موردور دارند. پیپین با احساس ناامیدی جلسه را ترک می کند تا اینکه صدای خنده ی گندالف را می شنود. پیپین با تعجب به چهره‌ای که اکنون در مقبلاش بود نگاه کرد، زیرا صدای آن خنده خوشحال و شاد بود. با این حال در چهره ی جادوگر در ابتدا فقط خطوطی از مراقبت و غم را می‌دید؛ اگرچه وقتی با دقت بیشتری نگاه می‌کرد، دریافت که در زیر همه چیز شادی بزرگی نهفته است: چشمه‌ای از شادی و نشاط که برای خندیدن کافی است. گندالف نه تنها شهامت مقابله با دنتور را دارد، بلکه به اندازه ی کافی قوی است که طنز را در احساس کوچکی میزبان ببیند. با وجود اینکه موقعیت بزرگتر در حال خطرناک شدن است، شادی گندالف او را از ناامیدی دور نگه می دارد، که به نوبه ی خود پیپین را تشویق می کند. شوخ بودن نشانه ی شجاعت است. یک نکته ساده را در نظر بگیریم: پادشاهان مرد هستند و توصیفات شادمانی معمولاً با عبارات مردانه‌تر توصیف می‌شوند. اما این یک فضیلت منحصراً مردانه نیست. «شاه» در اینجا می‌تواند نماینده ی همه ی افراد سلطنتی اعم از مرد و زن باشد. در ضرب المثل‌های 31، زن ایده‌آل و با فضیلت به‌عنوان کسی توصیف می‌شود که به لباس قدرت و وقار در آن زمان درمی‌آید. دوم، شادی و نشاط نشانه ی اعتدال قوی است. لوئیس این شخص شوخ طبع را چنین توصیف می کند: "عشرتجو و اما معتدل". شادی مانند شادی مستانه یا کمدی مداوم نیست. این رایگان و غیرمفید است، اما کنترل نشده نیست. همانطور که پاپ لئو کبیر اظهار داشت، "زیرا چه چیزی پادشاه مانندتر از این است که پس از تسلیم روح خود به خدا، خود را بر بدن خود حاکم بیابی؟" یک فرد پادشاه می داند چگونه بدون افراط و تفریط از زندگی جشن بگیرد و از زندگی لذت ببرد. او به اندازه‌ای قوی است که هم قدرتمند و هم صلح‌آمیز باشد - بدون اینکه مست شود، بنوشد، بدون بدخواهی بجنگد، یا بدون اینکه احمق یا تحقیر شود، شوخی کند. به روشی مشابه، یک کشیش باید شر را درک کند تا با آن مبارزه کند. اما این درک باید تعدیل شود تا از ساده لوحی یا کنجکاوی خطرناک در مورد تاریکی جلوگیری شود. در شوخی، مانند مبارزه، باید به اندازه ی کافی به حریف خود (یا موضوع شوخی) نزدیک باشید تا ببینید واقعاً چیست و با آن درگیر شوید، اما به اندازه ی کافی دور باشید تا از چنگال آن در امان باشید و در شکست یا ناامیدی نیفتید. سوم، شوخ بودن نشانه ی امید است. شخص شوخ در خط منگنه ی کیهانی "دانسته است" مهم نیست که چقدر چیزها بد به نظر می رسند، روزهای شیطان به شماره افتاده است و شر هرگز دوام نخواهد داشت. پادشاهی بر تاج و تخت است که از طریق خون خود پیروز شده است. او قبلاً با تاریکی روبرو شده و بر آن غلبه کرده است. امید به دلیل احتمال ناامیدی وجود دارد. ما می توانیم بخندیم زیرا می دانیم که نور بر تاریکی غلبه خواهد کرد، اگرچه تاریکی آن را درک نمی کند. به همین دلیل است که من استدلال می کنم در زمینه ی مناسب جایی برای طنز تاریک وجود دارد. ما نباید اجازه دهیم چیزی فراتر از دسترسی نور شاد باقی بماند. این خنده ی یک پادشاه در جنگ است که می داند پیروزی نزدیک است، و خنده ی یک کشیش است که می داند فداکاری او چیزهای شکسته شده را باز می گرداند. در نهایت، شادی نشان دهنده ی بزرگواری است. این سرریز و سخاوت روحیه است. یک پادشاه خوب از قدرت و منابع خود برای تأمین مخارج پادشاهی خود استفاده می کند. یک کشیش، همانطور که الکساندر اشممان می نویسد، " در مرکز می ایستد و آن را در عمل خود برای برکت دادن به خدا، هم در دریافت جهان از خدا و هم تقدیم آن به خدا، متحد می کند." با انجام این کار، یک کشیش در آشتی گناهکاران با خدا و شفای جهان شرکت می کند. شخص بزرگوار آنچه را که به او داده شده می پذیرد و سپس به دیگران می دهد. آدم شوخ دنیا را می گیرد، طنز موجود در آن را می شناسد و آن شادی را به دیگران عرضه می کند. سخاوتمندی در تمایل به خندیدن وجود دارد - این نشان دهنده ی تسلیم در برابر لذت است و مردم را دور هم جمع می کند. فرد شوخ طبع شجاعت و شوخ طبعی خود را برای خود نگه نمی دارد. او آن را به اشتراک می گذارد تا دیگران را تشویق کند. گاهی اوقات افراد در جستجوی تقدس، غمگین و مالیخولیا می شوند. آنها دلتنگ چیزی هستند که واقعاً کشیشان، راهبان و راهبه های خوب را جذاب می کند: شادی آنها. بهترین مذهبی ها روحیه ی اشراف دارند - قدرت، خوبی، شرافت، عدالت، شادی و شوخ طبعی. آنها شوخ طبع هستند. علیرغم جان فداکارانه و منضبط آنها، کیفیت اساسی آنها نه سختگیری، بلکه سرزندگی است. شوخ بودن ویژگی انحصاری پادشاهان تاجدار و کشیشان منصوب نیست. آنها ویژگی هایی هستند که مسیح به همه ی ایمانداران عرضه کرده است (اول پطرس 2: 9). شوخ بودن به معنای داشتن حس شوخ طبعی و بزرگواری است. این یک طنز بی خودانه است که دیگران را به درون خود می کشاند و به جای خندیدن به هزینه ی آنها یا ربودن شادی آنها با تدبیر، انرژی و زندگی می بخشد. برای انجام وظیفه ی خود به عنوان کاهن-پادشاه، باید با خنده های او که در آسمان ها می نشیند، شادمان باشیم (مزمور 2:4).:

Jupiter, Melchizedek, and the Christian Virtue of Being Jovial: Hannah M Langdon: MEDIUM: Feb 17, 2025

اینقدر تعلیم شیرینی است که تا حالا باعث شده تا حکومت های ممالک مسیحی علیرغم تمام خیانت هایشان به مسیح، سعی کنند به زور هم که شده، ملت های افسرده شان را شاد نشان دهند. شادی نشانه ی شاه بودن "ملت" (ناسیون) است و آن حکومتی که مثل دربار واتیکان نماینده ی خدا بر زمین باشدف بر امتی که همه شاهند و شاه صفت و برتر از همه ی ملت های دیگر دنیا، حکومت میکند. طبیعتا مذهبی مثل اسلام که از مسیحیت اروپایی و زمینه ی یهودی قبلیش تقلید میکند و برای خودش واتیکان های اسلامی میسازد هم به همین وضع دچار خواهد شد. اما چه خواهد شد اگر مردم مملکت از این که تظاهر به شادی کنند خسته شود. اینجا است که آن زمینه ی قبلی برای تبلور روحی که به واسطه ی خوراک های اطلاعاتی، از اجداد به درون بدن ملت حلول کرده است، فراهم میشود. این چیزی است که ملت در اثر ده ها سال شستشوی فرهنگی به طور ناخودآگاه حس میکند. ولی این عملکرد ذهنی ناخودآگاه و ناعقلانی است و به همین دلیل هم نتیجه آن چیزی نیست که ملت انتظار دارند. چون خوراک های اطلاعاتی آنها از گیاهان بومی خاک ملت نیستند بلکه از گیاه های گلخانه ای ای هستند که از اروپای غربی و امریکای شمالی و آن هم بر اساس صلاحدید شرکت های تولیدیشان به داخل کشور صادر شده اند و بذرهایشان نه حتی در خاک اروپا و امریکای شمالی بلکه در خاک فانتزی های اشرافیت های سلطه گر آن نواحی پرورش داده شده اند.

خدا: سلاح اشراف بر ضد مردم که مدام به سمت مردم برگشت میکند.

تالیف: پویا جفاکش

در سال 1940 زمانی که گسترش ایدئولوژی های اتمیسم و مادیگرایی و تقلیل انسان به جسم با انکار روح، با افزایش جنگ های مخرب و قتل عام های ددمنشانه ی گسترده در اروپا ارتباط مستقیم یافت، سیمون ویل، مقاله ای به نام "ایلیاد یا شعر زور" منتشر کرد که در آن، سعی نمود پیوند زورگویی و خشونت با فقدان روح را در توصیفات صحنه های جنگ در ایلیاد هومر بیابد. نویسنده استدلال نمود که اجساد قربانیان در میدان جنگ، نه لزوما کشته های واقعی بلکه آدم هایی را نشان میدهند که از شدت غلبه ی غضب و خشونت و بی فکری بر آنها روحشان مرده و تفاوتی با ماده ی بیجان ندارند. ویل، به صحنه های توصیف عنان گسیختگی اسب ها بعد از مرگ سوارانشان در ایلیاد توجه ویژه نشان داده بود. مرکب های اعمال خشونت زنده مانده و از همیشه جاندارتر بودند و سوارانشان تبدیل به "شیء" شده بودند. صحنه ی قتل هکتور هم چنین تضادی دارد. پس از این که آشیل، برای گرفتن انتقام قتل معشوقش پاتروکلوس به دست هکتور تروآیی، هکتور را کشت، جسد هکتور را به ارابه بست و در میدان تاخت. ایلیاد میگوید چهره ی سابقا جذاب هکتور در آن زمان دیگر هیچ حسی در بیینده ایجاد نمیکرد. این هم میتواند کاملا نمادین باشد. افزایش خشونت و زورگویی، جذابیت یک فرد محبوب را در بین اطرافیانش از بین میبرد. او اکنون شیئی در تملک دشمن خود است و این دشمن، یک ارابه ران است؛ شاید ارابه ران ذهن. در کاتوپانیشاد آمده است که حواس انسان مانند اسب های قدرتمندی هستند که اگر به درستی توسط ذهن کنترل نشوند و به افسار آن درنیایند، میتوانند به دنبال خواسته های خود فرار کنند و کالسکه ی روان انسان را واژگون کنند. در داستان ارجونا شاهزاده ارجونا به خود برتر انسان تشبیه میشود و ذهن، کریشنا است که اسب های ارابه ی او را کنترل میکند. کریشنا ظاهرا یک ارابه ران معمولی است ولی ارجونا به زودی میفهمد او خداوند ویشنو است که به این شکل درآمده است. در نگاره ها کریشنا بین ارجونا و اسب ها حائل شده و حکم میانجی آنها را دارد. تصویر کریشنای ارابه ران در حال کشیدن اسب ها دنباله ی تصویر خدای خورشید در حال راندن ارابه ی اسب های خورشیدی است که در اساطیر یونانی به آپولو و هلیوس نسبت داده میشود. سقوط فائتون پسر هلیوس از اوج آسمان در اثر عدم توانایی کنترل اسب های خورشیدی داستان مشهوری است. پیرو ارتباط دادن این تماثیل، متوجه میشویم فائتون تمثیلی از یک الوهیت رشد نایافته است که در اثر عدم توانایی کنترل حواس مادی فرد، سقوط میکند و شک گرایی افراطی ای را بر او تحمیل میکند که سبب عدم تعادل روانی فرد میگردد. این که فرد باور داشته باشد میتواند تعادل خود را بازیابد در حکم رستاخیز خدای مرده پس از مرگ او است. در داستان مسیح، میبینیم که توماس شکاک، تنها حواری ای است که رستاخیز عیسی مسیح را باور ندارد. او نماد شک گرایی مادی است و چنین شکاکی ای خود ناشی از دور شدن از تمثیل و اشتباه گرفتن خدا با موجودی مادی است که جسمش پس از مرگ خاک میشود. در عین حال، این شک گرایی نیمه ی تکمیل کننده ی ایمان برای بهتر کردن آن هم هست چنانکه نام توماس از توم به معنی همزاد و مکمل می آید چون او نیمه ی تکمیلی مسیح به نشانه ی ایمان است و این دو نیمه های مقابل و پارادوکسیکال خدایی واحد یعنی تموز/تامس/توماس هستند که خدای فصل ها و گیاهان است و مانند مسیح همراه خزان و بهار طبیعت، مرگ و رستاخیز میکند. این بهار و خزان در طول روز هم با غروب و طلوع خورشید بازآفرینی میشود و میتوان آن را در اساطیر مصری به صورت رستاخیز ازیریس خدای خورشیدی پس از مقتول شدن و به شکل اوروس/هوروس بازیافت. نام اوروس به صورت اروس خدای عشق هم دیده میشود که امروزه بیشتر تحت نام لاتینش کوپید خوانده میشود. این خدای کودک سان بالدار به مانند خداوند یهودی-مسیحی، خود را از همسرش پسوخه (سایکه) که نامش به معنی روان فرد است پنهان میکند. روان به هویت شوهرش شک پیدا میکند و تحت بدگویی های خواهرانش مظنون میشود که او یک اژدها باشد. تلاش او برای دیدن اروس، باعث ناپدید شدن اروس (خدا) از زندگیش میشود و زندگی پسوخه بی معنا میگردد. او مجبور میشود بردگی آفرودیت/ونوس که الهه ی لذت های دنیوی و مادر اروس است را نماید که درنهایت باعث مرگ پسوخه یا روان میگردد تا این که اروس او را دوباره زنده میکند و به نزد خود میبرد. درواقع رفت و بازگشت اروس نسخه ی دیگر مرگ و رستاخیز عیسی مسیح است که دراینجا شک پایه ی این ناپدیدی موقت است و میتوان آن را با قتل مسیح در اثر شک قومش مقایسه کرد همانطورکه در دنیای امروز هم شکاکیت سبب مرگ الوهیت در فرد مادیگرا است درحالیکه میتوانست این الوهیت را ارتقا دهد ولی از استفاده از الوهیت ذهن برای کنترل کردن اسب های مادیگرایی درماند.:

“EROS AND PSYCHE”: DAVID WARNER MATHISEN: STARMYTHWORLD.COM

نتیجه ی جالبی که از به هم آمیختن این تماثیل به دست می آید، این است که به دست آوردن ایمان بعد از فقدان آن، امری طبیعی در زندگی بشر است و افسانه های پاگانی به طرق مختلف به این طبیعی بودن صحه نهاده اند. این درحالیست که افسانه های پاگانی مکمل داستان مرگ و رستاخیز مسیح به نظر میرسند و انتظار داریم که مشابهش در مسیحیت هم باشد و شاید نیاز قدرتمداران به ایمان بی چون و چرای مردم تابع، باعث شده تا این ادیان به شدت سانسور شده و به صورت مسیحیت یهودی تبار کنونی بازآفرینی شده باشند، امری که در ادیان تحت تاثیر مسیحیت یهودی تبار هم تکرار شده است.

مشهورترین مدرک بر اشتراک چنین ادیانی با نیمی از پاگانیسم و نابودی کل آنها به خاطر نیمه ی طرد شده، در داستانی اسلامی درباره ی فتح مصر توسط مسلمانان اولیه آشکار میشود. بر اساس این داستان، زمانی که عمروعاص اسکندریه را گرفت، از عمر ابن خطاب خلیفه ی دوم درباره ی الواح کتابخانه ی اسکندریه کسب تکلیف کرد. خلیفه گفت کتاب های این کتابخانه یا مخالف قرآن هستند که در این صورت باید از بین بروند یا مطابق قرآن هستند که در این صورت، قرآن را داریم و کفایت میکند، پس همه را بسوزانید. سرهنگ فورلانگ انگلیسی این داستان را اختراع مسلمانان تندرو و وسیله ای برای تایید سرکوب دگراندیشی و از بین بردن اطلاعات با ایجاد یک الگو از صدر اسلام میداند و یادآوری میکند که بیشتر اطلاعات غرب درباره ی مذاهب پاگانی شرق اسلامی از اسکندریه و به واسطه ی تجارت اعراب به ایتالیا و اسپانیا رسیده اند و بنابراین نوشته های عتیق آنجا از بین نرفته بودند و چه بسا به غرب منتقل میشدند چون در اثر رشد اسلام خشن، بودنشان در شرق خطرساز بود. بنابراین فورلانگ، روایت خود منابع مسیحی را میپذیرد که بر اساس آن، اکثر منابع اسکندریه توسط مسیحیان تندرو از بین رفته اند و اگر چنین حدیثی در اسلام داریم، به خاطر این است که روح تعصب مسیحی در اسلام نفوذ کرده و افتخار خود به تخریب و کتابسوزی را به اندازه ی مسیحیت در اسلام هم نهادینه کرده است. این باعث میشود تا فورلانگ، جمله ی منسوب به عمر را به دهان و قلم کشیش ها انتقال دهد و بپرسد چرا باید از دید مسیحیان، بخشی از دانش کتابخانه ی اسکندریه با مسیحیت هماهنگ و بخشی دیگر با آن متفاوت باشد و این استدلال نابودی آثار شود؟ فورلانگ دراینباره این موضوع را برجسته میکند که کتابخانه ی اسکندریه وابسته به سراپیوم یا معبد سراپیس بود و منابع گوناگون مسیحی، از فعالیت کشیش های مسیحی در سراپیوم نوشته اند. وی همچنین بخشی از متن موسوم به نامه ی هادریان امپراطور روم به دوستش سروانیوس را برجسته میکند که در آن آمده است کریستیان ها یا مسیحیان، یک شعبه از پیروان سراپیس هستند، برای برخیشان سراپیس همان کریست یا مسیح است و برای برخی دیگر، سراپیس خود خدای اعظم یهود و مسیح میباشد. سراپیس، مخفف آسور-آپیس، ترکیب نام اسری یا ازیریس خدای خورشیدی و کهن الگوی فراعنه با نام تجسم حیوانی او یعنی گاو آپیس است. او خدای جهان زیرین یا قلمرو مردگان بود. نخست به شکل انسانی با سر گاو و کلاه و عصای فرعونی نشان داده میشد ولی بعد یکی از حکام یونانی، تصویر او را با تصویر یک خدای جهنمی آسیایی با سه سر، سر شیر در وسط و سرهای گرگ و سگ در دو طرف عوض کرد. فورلانگ معتقد است این خدای آسیایی، یک فرم از میترای پونتوس است که در منابع یونانی-رومی، با فبوس، هایپریون، فاناکس، دیونیسوس و لیبر تطبیق شده است. میترا یک خدای خورشیدی با زمینه ی تاثیر گسترده است. فورلانگ معتقد است عوض شدن جای او با یهوه خدای یهودی-مسیحی، حداقل یک مشابه شرقی دارد و آن، انتقال بخش بزرگی از وظایف میثره/مهر یا میترای پهلوی به اهوره مزدا در زرتشتی گری است اگرچه مهر برای زرتشتیان همیشه خدای خورشید نیست. همانطورکه میدانیم، خورشید 12 خانه در 12 صورت فلکی دایره البروج دارد که توسط هفت سیاره کنترل میشوند. در یک روایت زرتشتی، هفت سیاره توسط 4جن کنترل میشوند: 1-آنائید یا آتش 2-مهر (میثره/میترا) یا خورشید 3-برسیوف یا مشتری 4-آناهید یا ستاره ی صبح که نسخه ی مونث مهر است. فورلانگ توجه میدهد که نام های آنائید و آناهید، صرفا دو تلفظ از یک اسمند و این اسم، آناهیتا یا ناهید، الهه ی زهره است که دو فرم ستاره ی صبح و ستاره ی غروب دارد و از این بابت با تاریکی مرتبط و واسطه ی خورشید و تاریکی است. نام آناهیتا بخصوص همانطورکه نامنوشت یونانیش آنائیتیس نشان میدهد، شکل دگرگون نام آنات یا عنات الهه ی سامی است که شکل مونث نام "آن" یا خدا است چنانکه نسخه ی دیگرش اللات یا الایلات هم نامش شکل مونث "ال" یا خدا و در هر دو حالت معادل الهه است و به عنوان خدای مونث شده با میترای مونث شده ای که آناهید باشد مطابقت دارد. این الهگان سامی هم موکل ماه تلقی شده اند و هم موکل زهره، و اگر دقت کنید، آتش، ماه و زهره، هر سه جانشینان خورشید در تاریکی هستند. بنابراین از چهار جن یادشده سه تایشان معادل مهر یا میترایند. میماند جن مشتری. اگرچه زرتشتی گری، ستاره پرستی را مذموم خوانده و ارتباط بنیاد خود با نجوم را انکار کرده است، ولی میدانیم که اهوره مزدا خدای اعظم زرتشتی همان آسورامستاس یا آشور خدای مشتری در بین النهرین است که نام اسری/ازیریس در مصر هم از او می آید. بنابراین میتوان به نوعی جانشینی خورشید با مشتری اطلاع حاصل کرد. در جهان یونانی-رومی، خدای مشتری، ژوپیتر یا زئوس است. قراینی هست که او هم جای یک خدای خورشیدی به نام فاناکس را اشغال کرده که با شیرها و مارها در ارتباط بوده و بعدا به دیونیسوس جوان و آپولو تقسیم شده است. درواقع این تعویض را میتوان در تعویض سول اینویکتوس یا خدای خورشید رومی با عیسی مسیح در 25 دسامبر یا کریسمس که سابقا سالگرد فستیوال خورشید بوده است هم شناسایی کرد. تلمودی ها مدعیند که مسیحیت، ترکیبی از مذهب ژوپیتر با مذاهب مرکوری و خورشید است. ژوپیتر یا پدر-ژو درابتدا بیشتر به نام جووه JOVE شناخته میشده است. حدیثی از اورفئوس میگوید جووه، فبوس (خورشید)، پلتو (ارباب جهان زیرین و مردگان) و دیونیسوس همه خدایی واحد هستند و جولیانوس موقع نقل این حدیث اضافه میکند که همه ی آنها همان سراپیس هستند. "جووه" نامی نزدیک به یهوه است و ظاهرا جانشینی مزبور، با عوض شدن الوهیم خدای کلی سامی با یهوه در تورات ارتباط مشخصی دارد. یهوه برای تبدیل شدن به جووه ابتدا باید به "یاوه" تبدیل شود که کلمه ای نزدیک به "یابه" از نام های خدا در بین سامری ها است. خود یهوه نخست "یاهو" بوده که نامی است نزدیک به "آه" خدای ماه و مطابقت هایی بین یهوه و جهوتی یا تحوت خدای ماه مصری نیز وجود دارد. نام یاهو همچنین به صورت "یائو" IAO هم تلفظ شده که عنوان آپولوی کریوس هم هست. در مصر، یائو درست مثل خدای مسیحیت، سه کالبد دارد که عبارتند از آمون، رع و فره PHRE. این یائو در بتی به نام "آسپ" ASP مجسم میشده که به شکل قلب بوده است. رع نیز در کیش ویژه ی خود، بیشتر در تمثال یک شاهین مقدس به نام "آیت" ظاهر و در بت ویژه اش به نام "بیت" BAIT مجسد میشده است. اصطلاح «یک بیت، یک آثور» بیت یا خانه ی زمینی خدای خورشید را با آثور یا هاثور که الهه ی زمین است منطبق میکند. این هاثور موکل زهره و نسخه ی قبطی ونوس یا آفرودیت الهه ی عشق یونانی-رومی بوده است. تجسد خدا در او همان تجسد یهوه در کالبد ماری یا مریم برای متولد شدن به شکل عیسی مسیح است. درواقع روح خدا در بت حلول میکند و از طریق آن بر نیایش کننده اثر میگذارد و این اثر، هم سرنوشت او را متحول میکند و هم بر اعتقادات او تاثیر میگذارد. در زبان انگلیسی FATE یا سرنوشت با FAITH یا اعتقاد، دارای ریشه ی لغوی واحد است. FATE در قدیم بیشتر نام اجنه ی سرنوشت بوده است ولی اکنون سرنوشت را خدای مسیحیت تعیین میکند که همزمان خالق هم هست. این باز به سراپیس برمیگردد که در تصویر جهان زیرینی ازیریس تثبیت شده بود. ازیریس در مقام خدای جهان زیرین با پتاح خدای خالق تطبیق میشد و عنوان FATE هم از همین نام پتاح می آید همانطورکه همین نام پتاح به "بودا" هم تبدیل شده، خدایی که به اندازه ی مسیحیت، روحانیونی زاهد پرورش میدهد و مانند FATE ها در بوداهای کوچکتری تقسیم میشود.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P505-512

به همان ترتیب که خدا در خانه اش یعنی بت حلول میکند تا به شکل باور در افراد متولد شود، قصر یا برج هم در که در حکم خانه ی جانشین زمینی خدا یعنی حاکم است، برای او حکم الهه ی مادر را دارد. این به توصیف بت الهه ای که از سرش برجی درآمده است در متن "دئا سیریا" منسوب به لوسیانوس راهگشا میشود. این نام را میتوان به الهه ی سوری معنی کرد ولی فورلانگ مینویسد میتوان آن را الهه سوریا به عنوان فرم مونث سور/آسور هم دید. معبد این الهه در جوار رود فرات را دیونیسوس باخوس برای مادرش جونو ساخته بود که جونو نام لاتین هرا همسر زئوس/ژوپیتر است. در درون معبد، بت های ژوپیتر و ژونو در کنار هم و نشسته بر تخت هایی تصویر شده بودند و تخت ژوپیتر را گاوها و تخت جونو را شیرها حمل میکردند که یادآور نگاره های مشهور هندو حول ارتباط شیوا با گاو، و همسرش پرواتی با شیر است. به جز اینها بت یک خدای فرزند درآنجا بود که کبوتری بر سرش نشسته بود و برخی او را باخوس و برخی دیگر سمیرامیس میدانستند. فورلانگ معتقد است این خدای سوم باید عیسی مسیح باشد اما این که از روی ظاهرش معلوم نیست مثل باخوس مذکر است یا مثل سمیرامیس مونث، مرحله ی بینابینی او بین خدای خورشیدی و عیسای مسیحی را نشان میدهد. کاهنان معبد الهه، گالی ها بودند که مردانی با ظاهر و لباس زنانه بودند. ولی لوسیان، موضوعاتی مثل خدمت کردن فواحش زن و مرد به معبد، قربانی کردن بعضی از جانوران اهلی و نوشتن گناهان قوم به پای بعضی دیگر و رها کردنشان، و قربانی کردن کودکان برای معبد را ذکر کرده که فورلانگ همه را یادآور ویژگی های انواع طردشده ی یهودیت در تورات میشمرد.:

Ibid: p515-7

ظاهرا خدای یهود با قصرها میانه ای ندارد و کاخ نشینان و ثروتمندان را جهنمی میداند. ولی این هم از صفات خاص خدای یهودی-مسیحی است که همیشه در هرآنچه شیطانی است حلول میکند. مثلا مار در کتاب مقدس مظهر شیطان و عامل اخراج انسانها از بهشت است ولی میبینیم که خدای موسی در صحرا در مار برنجین روی عصای موسی حلول میکند تا بیماران را شفا دهد و اینچنین با اشمون خدای درمان سوری ها یکی میشود و فرم اسکلپیوس خدای درمان مصری-یونانی را پیدا میکند که ماری به دور عصایش پیچیده است و اتفاقا این اسکلپیوس، یائو IAO نامیده میشود که تلفظی از یاهو یا یهوه است. این هم مشابهی در خورشیدپرستی دارد: آپولو اژدهای پیتون را میکشد ولی کاهنه هایش جانشین پیتون میشوند و پیتیا نام میگیرند. عنوان پیتون را میتوان ریشه گرفته از پتاح و مرتبط با بودا هم تلقی کرد. ای.پیکاک، به شباهت مذهب بودایی با مذهب فیثاغورسی توجه کرده و نام پیتاگوراس را به گورو-بودا یا معلم-بودا معنی کرده بود ولی بلاواتسکی فکر میکند دراینجا پیتا میتواند قبل از بودا، پتاح باشد. از طریق پیتون و پتاح، مار به بخش مخالف ازیریس-هورس خدای خورشیدی با وظایف شخصیش هم تبدیل میشود و البته سراپیس هم به مار متشبه است. دشمن بزرگ ازیریس و هورس در گزارش های یونانی از اساطیر مصر، تایفون است که معادل قبطیش سیت میباشد. تایفون به خر مجسم میشود که در قبطی یائو نامیده میشود و باز هم با یهوه مرتبط میگردد. در اساطیر یونانی، تایفون رهبر غول هایی است که میشورند و خدایان از وحشت آنها میگریزند و در اتیوپیا به شکل حیوانات درمی آیند تا این که برمیگردند و غول ها را شکست میدهند. در تواریخ رومی-مسیحی و معمولا پیرو مطالب نقل شده از قول مانه تو، این با بازگشت فراعنه –خدایانی در ظاهر انسان- و خانواده های سلطنتیشان و بیرون راندن امت تایفون یعنی هیکسوس ها از مصر همراه است. در گزارش مانه تو، موسی و قومش هم همزمان با اخراج هیکسوس ها از مصر بیرون شدند و بنابراین نسبتی بین هیکسوس ها و یهودیت وجود دارد. مصریان، ختی ها را هم امت سیت میخواندند. در الواح آشوری، گاهی از فلسطین به عنوان سرزمین ختیان یاد شده است. بعضی پاپیروس های مصری هم فلسطین را سرزمین هیکسوس ها و ختیان و قلمرو تحت اداره ی سیت خوانده اند. در رساله ی کاتولیک "یهودا" میخوانیم که «اما میکائیل، فرشته ای که باشیطان درگیر میشد و درباره ی جسد موسی بحث میکرد، جرئت نکرد حکمی توهین آمیز بر او وارد کند.» که منظور از جسد موسی را فلسطین میدانند. قرار است فلسطین در دستان سیت یا تایفون که همان شیطان است بماند اگرچه آنجا سرزمین خدا است. شاید هم اخراج خدا از تختگاهش به معنی پایان قدرت او در جهان باشد و ادعای شکست امت شیطان در مصر، فقط برای وانمود کردن خدایی بودن سیستم حکومتی آنجا بوده باشد. چون ظاهرا برخی معتقد بوده اند که پیروزی زئوس/ژوپیتر بر تایفون هنوز محقق نشده است. مثلا به این شعر ویرژیل توجه کنید: «سلام ای فرزند خدایان، پسر بزرگ جووه. افتخارات بزرگ را دریافت کن. زمان نزدیک است. مار خواهد مرد.» که قاعدتا مار باید تایفون یا شیطان باشد. مثل این میماند که بگوییم ظهور مسیح نزدیک است. البته به نظر میرسد جووه همزمان خود مار باشد و در قالب آن به مسیح تبدیل شده باشد چون به شکل ماری، به بستر پروسرپین خزیده و او را به زاگرئوس یا باخوس اول باردار کرده است و این باخوس به سبب مرگ و رستاخیزش سلف عیسی مسیح به شمار میرود بخصوص که فرمی از باخوس به نام زئوس سابازیوس، عملا همان یهوه صبایوت و خدای سبت سیاه جادوگری یهودی است. تلاش ها برای انکار ارتباط خدا با مار، بیشتر حلقه های مفقوده ی کشف این ارتباط را افشا کرده اند. مثلا میتوان به کتاب "پیشگویی های زکریا" مراجعه کرد. این کتاب، متعلق به حسیدی ها است. آنها شیطان را "آنرامانیا" مینامیدند که لغتا همان آریمانیوس یا اهریمن است. شیطان مرتبا بوسیله ی آنان با خدایان سوریه تطبیق شده است ازجمله با سیت، بعل زبوب و آپولو. به عقیده ی آنها زکریا در سال دوم حکومت داریوش هیستاسپ، در یهودیه آغاز به پیامبری کرده و برخورد خود با شیطان را چنین توصیف کرده است: «او یوشع، کاهن اعظم را نشان داد که در برابر فرشته ی خداوند ایستاده بود تا دشمن او باشد. و خداوند به شیطان گفت: "ای شیطان، خداوند تو را ملامت کند. حتی خدایی که اورشلیم را برگزیده است، تو را ملامت کند."» این از آن جهت جالب است که یوشع، جبعونیانی را به خدمت مقدس برگماشت که از قبایل HIVI بودند و HIVI یعنی مار. اینطوری واقعا مرز بین مار شیطانی و خدای مارآزار مخدوش میشود. رفع تناقضات ناشی از حواشی این اتفاق حتی موقع بازنویسی تورات، از دست کاتبان هم در رفته است و اینطوری است که میبینیم در کتاب اول تواریخ (21 : 1) آمده است: «و شیطان بر اسرائیل قیام کرد و داوود را برای شمردن اسرائیل برانگیخت» و همزمان در کتاب دوم سموئیل (24 : 1) میخوانیم: « و بار دیگر خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد و داود را بر ایشان برانگیخت و گفت: برو اسرائیل و یهودا را بشمار.» بلاخره معلوم نیست خدا دستور شمارش قوم را داده است یا شیطان. شاید چون هر دو یک نفرند. به هر حال باید توجه کنیم که کتاب مقدس، دستورنامه ی کاهنان است و کاهنان بیش از همه به شیطان و لشکر شرورش نیاز دارند. چون اگر شیاطین دشمن و مزاحم مردم نباشند، نیازی هم به فرشتگان و یاری گران انسانیشان یعنی کاهنان برای دفع شر آنها وجود ندارد. هرچقدر دامنه ی نفوذ شیاطین در جهان زیادتر باشد، کشیش های مسیحی هم بهانه ی بیشتری برای دخالت در همه جای جهان خواهند داشت و به همین دلیل هم علاقه ی زیادی به شیطانی تلقی کردن همه چیز در جهان از سوی دستگاه های غربی و بازگویی آنها بر اساس تصویر کشیش ها از مذاهب جادوگری وجود داشته است. مادام بلاواتسکی معتقد است کشیش های مسیحی، ویژگی های کلی مذاهب پاگانی را از روی جادوگری یهودی برداشته اند که همراه فریسی ها گسترش یافته و لزوما ویژگی تمام ادیان ابتدایی یا باستانی نبوده است ولی انگاره ی ارتباط یهودیان منحرف با شیطان بهانه ای شده تا تمام خدایان غیر مسیحی، شیاطین باشند و تمام ملت های غیر مسیحی شیطانپرست. در نیمه ی دوم قرن 19 و همزمان با اوج گیری اکتشافات و اختراعات، قدرت کشیش ها و پولی که برای دستگاه تبلیغات مذهبی آنها در مستعمرات تخصیص داده میشد برای غربی ها جلب توجه میکرد. مثلا در روز نهم آوریل سال 1877 روزنامه ی "سان" سخنرانی کشیش جان دبلیو. سارلز از بروکلین در گردهمایی واعظان باپتیست در کلیسای مارینرز نیویورک را سوژه کرد که گفت همه ی بتپرستان بالغ که بدون آگاهی از انجیل میمیرند، برای ابد ملعون هستند.:

«برادر استودارد، مبلغی از هند، نظرات کشیش بروکلین را تایید کرد. هندوها گناهکاران بزرگی بودند. یک روز پس از موعظه ی او در بازار، برهمنی از جا برخاست و گفت: "این مرد ما هندوها را متهم میکند که دنیا را به دروغ گذرانده ایم. چگونه میتواند بگوید که خداوند همه ی ما را دوست دارد؟ به مارهای زهرآگین، ببرها، شیرها، و همه ی انواع حیوانات خطرناک اطراف ما بنگرید. اگر خدا ما را دوست دارد، چرا آنها را نمیبرد؟" کشیش آقای پیکسلی از همیلتون نیویورک، از صمیم قلب با دکترین برادر سالرز موافقت و خطاب به وزارت، 5000 دلار برای تخصیص مردان جوان در راه آنها درخواست کرد.»

در ادامه ی این مقاله، از عملکرد وارونه ی اثر تبلیغات کشیش ها صحبت شده است؛ و نیز از این که در هند شیادی و خلافکاری دقیقا در جاهایی که مبلغین مسیحی مرکز دارند بیشتر است. مادام بلاواتسکی آن را با سقوط اخلاقی سرخپوستان امریکا در جاهایی که تحت نفوذ میسیونرهای مذهبی هستند مقایسه میکند و مینویسد اعتبار کشیش ها در همه جا رو به سقوط است و برخلاف پیشگویی مسیحیت که کلیسای مسیح جای کنیسه ی یهود را خواهد گرفت، تنها مکتب نزدیک به کلیسای مسیح که با موفقیت و سرعت در حال رشد در تمام نواحی کوچک و بزرگ اروپا و آسیا و امریکا است، کنیسه ی یهودی است. در این پس زدن مسیحیت، هیچ چیز به اندازه ی شیطانی خواندن همه چیز و همه کس از سوی کلیسا موثر نبوده است. شیطان کلیسا دیگر آن تایفون شرور مصریان و یهودیان و یونانیان نیست. سیت یا تایفون، بیش از هر چیز خدای قحطی و خشکسالی و دشمن سبزیجات و گیاهان کشاورزی بود و از این طریق و به سبب مشابهت به گراز که آفت محصولات کشاورزی است حتی ممکن بود در حد خوک اهلی ساده سازی شود. او به هیچ وجه یک قدرت شکست ناپذیر نبود و بلاخره دورانش با پیروزی نیروهای طبیعی مدافع آدمیزاد به پایان میرسید. اما در مسیحیت، ظاهرا همه ی نیروهای طبیعت و همه ی آدم های تحت تاثیر این نیروها شیطانیند و وقتی این را با ادعای دیگر کلیسا که همه چیز جهان دست خدا است جمع می آوریم، یقین میکنیم که خدای کلیسا باید خود شیطان باشد. اتفاقا ادعای اخیر، تاثیر کابالای یهودیان سبتی که کلیسا منفورشان میدارد را بر کلیسا نشان میدهد. چون این کابالا است که مروج وحدت وجود است و مدعی است یهوه به شکل آدم کدمون در تمام موجودات و نیروهای زمین تکثیر شده و همه چیز جهان خدایی است. روشن است که این هبوط خدای آسمان به زمین اگر در یک زمینه ی غنوصی نشانه ی انحطاط او باشد مبین تبدیل یک خدا در زمین به شیطان است.:

“ISIS UNVEILED”: H.P.BLAVATSKY: v2: CHAP10

کابالا مدعی است که یهوه تبدیل به زمین شده تا خود را تصفیه کند و به عنوان آدم کدمون یا آدم اولیه در قالب آدم ابوالبشر در برترین آفریده اش انسان تجسد پیدا کرده تا بهتر این وظیفه را انجام دهد. بنابراین انسان ها و ناچارا تکامل یافته ترین انواعشان وظیفه ی به حداکثر رسانی تصفیه ی مزبور را دارند. نازی ها که نژاد ژرمن را عالی ترین نوع انسان میخواندند به عنوان سروران نژاد ژرمن این وظیفه ی الهی را بر دوش گرفتند چون اگرچه واضعان این بشارت، همان یهودیان "کثیف" بودند که باید تصفیه میشدند، ولی به هر حال، قربانی شدن در راه خدای یهود هم یکی از آموزه های خود آن یهودیان بود و آنها باید برای آموزش این رسالت الهی به بقیه ی مردم زمین، پیشقدم میشدند. ازآنجاکه بعد از پایان یافتن ظاهری نازی ها یهودی ها از بین نرفته و اشرافیتشان که اتفاقا پیروان کابالایند از همیشه قدرتمندترند نظریه ی نازی ها هم از همیشه قوی تر است. فقط ترجیحا نازیسم و فاشیسم را در اروپا تعطیل کرده و محل جنگ و سختی کشی و عذاب روانی در اثر فقر و توهم را به بقیه ی نقاط دنیا منتقل کرده به این ادعا که اروپایی ها به اندازه ی کافی با سلاخی کردن حاملان ژن های معیوب به دست هم طی جنگ های چندصدسال اخیر آرام شده اند و حالا باید شرایط جنایت و فساد را در بقیه ی دنیا نیز گستراند تا بقیه ی ژن های عاصی و «شیطانی» هم در اثر آتش بلایا تطهیر شوند. پس دانش نازی تعطیل نشد بلکه دانشمندان نازی به خدمت امریکایی های پیروز درآمدند و با به راه انداختن عملیات کنترل ذهن عمومی درMK-ULTRA و مانند آن، به راه مبارک فاشیسم در غرب و شرق ادامه دادند. یک بخش مهم عملیات نازی ها به راه انداختن ناسا بود که از طریق آن، بخش مهمی از فلسفه ی آنها به زبان نجومی بیان شد. ظاهرا این نجوم یک علم است ولی درواقع همانقدر علم است که پایه ی اساسی آن یعنی نجوم بابلی. نجوم بابلی کاملا مذهب بود. برای رد گم کنی ادعا میشود که علم جدید، مذهبی نیست و پایه اش گالیله ای بوده که نزدیک بود توسط کلیسا اعدام شود. این شروع را عمدا انتخاب کرده اند تا نجوم جدید را با چرخش زمین به دور خورشید مشخص کنند و آن را مقابل کیهانشناسی کلیسا قرار دهند که در آن، خورشید به دور زمین میچرخید بدون این که به روی خود بیاورند که حامیان اصلی گالیله هم اکثرا کشیش بودند و در مقابل، کیهانشناسی قبلی یعنی کیهانشناسی بطلمیوسی، اساس کشیشی ندارد و همراه المجسط بطلمیوس از قلمرو عربی وارد شده است. درواقع کیهانشناسی گالیله موسوم به کیهانشناسی کوپرنیکی هم به اندازه ی کیهانشناسی بطلمیوسی، ریشه در مذهب دارد و این مذهب، خورشید مرکزی فیثاغورسی است که همانطورکه افسانه ی درس آموزی فیثاغورس در بابل نشان میدهد به اندازه ی کیهانشناسی بطلمیوسی ریشه در مذاهب بابلی دارد و اگر خورشید را به جای زمین مرکز قرار میدهد به خاطر آن است که ارادت بسیار بیشتری به خورشیدپرستی دارد همانطورکه چنین ارادتی قبل از گالیله از لابه لای نوشته های یک کوپرنیکی آشکارا فیثاغورسی یعنی کپلر بیرون میزند. میتوان رد این منشا بابلی را در ترتیب سیارات منظومه ی شمسی بنا بر مواعظ ناسا یافت. از خارج از منظومه که وارد آن میشویم، به ترتیب از کنار پلوتو، نپتون، اورانوس،زحل، مشتری، مریخ، زمین، زهره و عطارد میگذریم و به خورشید میرسیم. دراینجا زمین هفتمین سیاره است و این با نشان هفت نقطه یا ستاره ی هفت پر برای انلیل ارباب زمین در اساطیر اکدی هماهنگ است. نماد زهره در نگاره های اکدی، یک ستاره ی هشت پر است و همانطورکه میبینید او سیاره ی هشتم شده است. مریخ، سیاره ی ششم است و نماد نرگال ارباب مریخ یک ستاره ی شش پر است. این ستاره ی شش پر بعدا و به سبب جشن اکیتو نماد نبو خدای عطارد شده است. چون نبو برای نجات پدرش مردوخ از زندان تهامات الهه ی هرج و مرج، به جنگجوترین خدای زمانه تبدیل میشود و جای نرگال را میگیرد و همانطورکه ارتباطش با عدد 6 حکم میکند، نجات مردوخ توسط نبو در روز ششم عید اکیتو رخ میدهد. زحل سیاره ی چهارم است و این هم با نشستن نینورتا ارباب زحل بر تختی با نشان 4ستاره هماهنگی دارد. با این وضع اگرچه هیچ سند بابلی دراینباره نداریم، ولی از نظم دهنگان یهودی صحنه انتظار میرود مشتری که سیاره ی پنجم است را با ستاره ی پنج پر مشهور شیطانپرستان مرتبط کرده باشد که به شکل سر بز نماد حیوانی مشهور یهود ترسیم میشود. ارباب مشتری، مردوخ است که بعدا ارباب زمین میشود و با انلیل همهویت میگردد. در اساطیر یونانی-رومی، ارباب مشتری، ژوپیتر یا زئوس است که بر المپ حکومت میکند که با حکومت یهوه بر کوه موریاه و انلیل بر کوه کور مطابقت دارد. گودئا شاه لاگاش، آموخت که انلیل، «یک 7 است که 50 است». 50 دراینجا با 50 نام مردوخ در سرودی به همین نام مطابقت دارد. به نظر میرسد زکریا سچین موقع پرداختن به مردوخ، بدون این که خود بخواهد، به شکلی نقش اساطیر بین النهرین در شکل دهی به تصویر آسمان از سوی ایدئولوژی علمی کنونی را افشا کرده است. وی در فصل هشتم از کتاب «سیاره ی دوازدهم» میگوید که نیبیرو سیاره ی مردوخ با مشتری تطبیق شده است چون مردوخ معروف به «مرکز آسمان» بوده است. سچین خرده میگیرد که کسانی که این حرف را میزنند (و سچین از آنها نامی نمیبرد) مشتری را مرکز آسمان حساب میکنند چون به عنوان پنجمین سیاره وسط 9سیاره است و این درحالیست که همین ها میگویند بابلی ها دورتر از زحل را نمیشناختند و بنابراین اورانوس و نپتون و پلوتون نباید موقع حسابرسانی مرکز آسمان لحاظ شوند. سچین اضافه میکند که ماه همیشه در حسابرسی سیارات بابلی مهم بوده و اگر آن را اضافه کنیم، مرکز آسمان نه مشتری بلکه یک سیاره ی ناشناخته در بین مشتری و مریخ خواهد بود. از طرفی متون بابلی از سفر مردوخ از «پایگاه آسمان» (آن نور) به «مسکن ارباب» (ای نور) سخن میگویند و سچین از اینجا حدس میزند که سیاره ی مردوخ در یک چرخش بیضی شکل از آسمان ورای منظومه ی شمسی به محل مورد مناقشه بین مشتری و مریخ منتقل میشده و در این هنگام، نیروی وارده از او سبب تغییرات بزرگ در زمین میگردیده است. متون بابلی از بروز سیل ها توسط مردوخ سخن میگویند و ممکن است سیل بروسوس که همان سیل نوح است اشاره به این استقرار داشته باشند. سچین حتی از روی یک متن بین النهرینی، بخش مورد توجه سیر مردوخ از سوی بابلی ها را هم تعیین میکند: «به محض ظهور: عطارد. طلوع 30 درجه از قوس آسمانی: مشتری. هنگام ایستادن در محل نبرد آسمانی: نیبیرو». سچین برابر شدن مردوخ با عطارد و مشتری دراینجا را به همتراز شدن سیاره اش با آنها نسبت میدهد درحالیکه اینجا ممکن است سیر تغییر صفات یک خدا با تمثیل شدن خدایان سیاره ای صاحب صفات مطرح باشد. به هر حال، این قطعه برای فهم موضوع همهویتی مردوخ با نبو خدای عطارد موقع خلق زمین مهم است. اتفاقا سچین برای این موضوع هم برنامه ای دارد. وی در همان فصل، از نظریه ی کریگ و اورگل درباره ی خلق حیات در زمین سخن به میان می آورد که برای توضیح چگونگی پیدایش حیات در جو اولیه ی زمین بدون حضور بعضی عناصر لازم در زمین ارائه شده است. مطابق نظریه ی این دو، موجودات فضایی پیشرفته در یک فضاپیما سلول هایی را کاشته و در فضا رها کرده اند که به زمین رسیده و در اثر تکامل داروینی به تمام موجودات زنده ی جهان تبدیل شده اند. سچین این نظریه را بیش از حد تخیلی میداند ولی از آن الهام میگیرد برای این که بگوید سیاره ی نیبیرو یا همان سیاره ی دوازدهم ( با احتساب ماه و خورشید)، وقتی در مدار بین مشتری و مریخ قرار گرفته، موجودات هوشمندی از آن به زمین آمده و آب و خاک و عناصر لازم را آورده و در آن دست به آفرینش موجودات زنده زده اند و این موجودات فضایی همان آنوناکی ها یا خدایان بین النهرین و البته فرشتگان هبوط کرده بر زمین در اساطیر توراتیند. بنابراین سچین، مراحل سفر مردوخ در عید سال نو بابلی را که تکرار واقعه ی آفرینش است انعکاسی از مراحل سفر سیاره ی دوازدهم از آسمان بالا به منظومه ی شمسی و سپس سفر موجودات فضایی به زمین میخواند. مردوخ پس از سرکوبی تهامات و ارتشش، زمین را آفرید و ارباب زمین شد و سالگرد این اتفاق در آغاز بهار و در جشن موسوم به اکیتو جشن گرفته میشود. این جشن در 12 روز اتفاق می افتد که روزهای اولش شبیه گذر از مراحل سفر مردوخ قبل از جایگزینی در مشتری در روز پنجم هستند. در بازسازی های نوین این سفر بر اساس نظریه ی سچین که انوناکی ها یا خدایان بین النهرین را یک مشت آدم فضایی سوار بر سفینه ی فضایی میخواند، این مراحل به گذر از اولین سیارات در منظومه ی شمسی تشبیه میشوند. میتوان چنین برداشتی را از مرحله ی مشتری بعد از آشوب اولیه استنباط کرد. چون یکی از نام های سیاره ی مشتری یعنی باربارو را به روشنایی معنی کرده اند که میتواند مرحله ی طلوع جدیدی بعد از هرج و مرج قبلی را نشان دهد. هرج و مرج قبلی در مرحله ی چهارم یعنی سیاره ی زحل رخ داده است پس از آن که حئا خدای زحل، پدر خدایان یعنی آبزو را به اعماق تبعید کرده و تهامات مادر خدایان و همسر آبزو خشمگینانه لشکری از هیولاها آفریده و انتقامجوییش جهان را به هرج و مرج کشانده و اکنون حئا ناچار به تولید مردوخ با نیروی فکر خود و برای نجات جهان شده است. همانطورکه دیدیم مرحله ی ششم، با پیشرفت مردوخ به کمک نبو همراه است که به جای مریخ نشسته است. البته نبو در ابتدا به اندازه ی مردوخ یک فرم از حئا بوده و درواقع دراینجا جامع دانایی حئا –که در عطارد انعکاس می یابد- و غلبه گرایی مردوخ –که در مشتاری انعکاس می یابد- میباشد. به لطف نبو است که مردوخ میتواند مرحله ی هفتم یعنی زمین را تدارک ببیند. اگرچه آیین های این روز دقیقا شناخته شده نیستند ولی اچ.فرانکفورت معتقد است این آیین ها جانشین فعالیت های خدایان به نفع مردوخ و تحت رهبری نبو بوده اند. سپس در مرحله ی هشتم یعنی زهره که یک سیاره ی سعد و نماد بخشش موهبت های دنیوی است، مردوخ تمام امتیازات و قدرت های عالی خود را دریافت میکند تا در مرحله ی نهم یعنی عطارد وارد فاز اصلی خود که نبو است شود، جایی که جنگجویی و دانش با هم تلاقی میکنند و ایدئولوژی علمی نوین قدرت های جنگسالار فراهم میگردد. در این مرحله مردوخ به معبدی در خارج از شهر موسوم به بیت اکیتو منتقل میشود و تا روز یازدهم جشن آنجا میماند و در روز دوازدهم جشن، بت های تمام خدایان به شهرهای اصلیشان برمیگردد و بت مردوخ هم به معبدش برمیگردد. سفر مردوخ به بیت اکیتو یک سفر هفت مرحله ای بوده که با یک سفر آبی در یک قایق، از هفت محل میگذشته که تکرار مراحل سفر مردوخ به زمین بوده است. اینجا باز نشانه هایی بر تایید تز ما دیده میشود. ایستگاه اول به نام «خانه ی آب های روشن» یادآور ظهور آبزو و تهامات به عنوان ارواح آب ها است. ایستگاه دوم به معنی «جایی که میدان جدا میشود» مرحله ی اختلاف ابزو با فرزندانش یعنی آنوناکی ها است. نام ایستگاه سوم ناخوانا است ولی مردوخ در آن به «خداوند آتش ریخته شده» نامبردار است که ظاهرا مرحله ی ظهور خدا را نشان میدهد. ایستگاه چهارم، «مکان مقدس مقدرات» و مردوخ در آن نامبردار به «ارباب طوفان های آسمان و زمین (آن و کی)» است. ایستگاه پنجم، «جاده» نام دارد که همانطورکه متوجه شدیم مرحله ی سیاره ی مشتری و جایی است که مسیر آفرینش معلوم میشود. مردوخ در این ایستگاه عنوان «جایی که کلام چوپان ظاهر میشود» را دارد که کاملا اشاره به تعیین مسیر گله ی انسانی بر اساس تصمیمات مردوخ را میرساند. در ایستگاه ششم به نام «کشتی مسافر» مردوخ به خدای دروازه ی مشخص شده نامبردار میگردد که با آزادیش از زندان تهامات مطابقت دارد. و بلاخره در ایستگاه هفتم یعنی بیت اکیتو، مردوخ، خدای استراحت در خانه نام میگیرد که نشاندهنده ی هبوطش بر زمین است. به نظر میرسد هفتگانه بودن این مراحل، ارتباطی با نظریه ی هفت آسمان در کیهانشناسی بطلمیوسی داشته باشد. هفت سیاره ی بابلی که موکل صفات موجودات هستند، در هفت طبقه ی آسمان، حایل بین فلک ثابتات و زمین میشوند و روح برای ورود به زمین باید از این هفت طبقه بگذرد و در هر طبقه آلودگی های صفات آن سیاره را بگیرد و وقتی به زمین وارد میشود دیگر یک روح پاک نیست. این هفت طبقه ی آسمان جانشین هفت جن دوزخ در جهان زیرین و تحت رهبری ایرا هستند که به هفت گناه برجسته ی مسیحی تبدیل شده اند. آسمانی شدن جن ها میتواند به یک متن اختری برگردد که A.JERMIAS آن را در موضوع تاثیرپذیری کیهانشناسی کتاب مقدس یهود از اساطیر خاورنزدیک مورد بررسی قرار داده است. در این متن آمده که هفت تن «به نوار آسمانی هجوم می آورند» و در این شورش، با «شمش قهرمان و اداد دلیر» متحد میگردند. شمش خدای خورشید است و اداد یا حداد، خدای طوفان و معادل دیگر ژوپیتر که در نسخه ی زمینیش باید مثل مردوخ با نبو یا عطارد همهویت شده باشد. آن کس که هدف شورش واقع شده، ارباب وقت آسمان یعنی سین خدای ماه است و در این میان، عیشتار خدای زهره هم سعی میکند از هرج و مرج پیش آمده سود ببرد و خود را به مقام ملکه ی آسمان برساند.: «هفت نفری که از قانون نمیترسند، سین نوردهنده را به شدت محاصره کرده بودند.» روشن است که آسمانی که این اتفاقات در آن رقم میخورد، قسمتی از آسمان است که این 4سیاره –ماه، عطارد، زهره و خورشید- در آن حضور دارند که اتفاقا میشود فضای بین زمین تا خورشید در کیهانشناسی خورشید مرکزی کنونی. این ناحیه در اساطیر بابلی به نام های "گیر حئا"، "موهه"، و "اولهه" شناخته میشده است. جالب است که هنوز هم ناسا این منطقه را بی نظم میخواند و مدعی است ماهواره ها در منطقه ی بین ماه و خورشید در اثر بارش ذرات ناشی از شعله های خورشیدی یا تغییرات در بازتاب پرتوهای فروسرخ ماه «گیج» میشوند. هفت آسمان کیهانشناسی بطلمیوسی در اینجا و به صورت 7منطقه ی مرزبندی شده بین دیوهای شورشی در یک نوار آسمانی به نام UB بازآفرینی میشوند و UB برای اینها حکم "گیپارو" یعنی منطقه ی استراحت شبانه را دارد.UB معروف به "کیشاتو" یعنی کُل بود. این اصطلاح از ریشه ی SHU به معنی «مهمترین یا عالی ترین در مجموعه» می آید. ازاینرو هفت جن به SHU-NU یعنی ساکنان قسمت عالی نامبردار بودند. این مسئله از آن جهت اهمیت دارد که انلیل ملقب به SHU-PA یعنی ناظر شو بوده و بنابراین میتوانسته رئیس آنها باشد. متنی نجومی میگوید: «ارباب کوه ها، انلیل، با "شو-گی" یکسان است.» گی همان کی یا زمین است و شو-گی میشود زمین شو. شو-گی همچنین در اولین نگارش تصویری خود، با شیبو به معنی هفت برابر بوده است.: باز هم ارتباط زمین با 7 که میتواند به هفتمین بودنش تعبیر شود. حالا روح زمین یعنی انلیل به جای هفتمین، باید با مابه ازای مردوخ نبو شده یعنی اداد که عطارد یا مرکوری است برابر گردد. نبو یا مرکوری خدای دانش است و هدف از صعود به آسمان هم اثبات موفقیت در رسیدن به اوج دانش است. دانش قرار است به جای دین، بدی ها را از جامعه بزداید و زدودن بدی ها همان چیزی است که در بخش برزخ از کمدی الهی دانته باز باید از یک مسیر هفت مرحله ای بگذرد، هفت طبقه ای که بین دوزخ در پایین و بهشت در بالا حایل شده اند. دغدغه ی دانته درباره ی وفور بدی ها در جامعه اش یعنی ایتالیای قدیم از همان ابتدای فصل ششم برزخ موقع کشف بخش عظیمی از بدکاران مرده ی وقت توسط دانته و در هیبت عذاب شوندگان بدبخت جلب توجه میکند. افراد نام برده همه شخصیت های معروف ایتالیایی زمان دانته هستند که گناهانشان محل صحبت مردم بود. آنها پشت سر هم یقه ی دانته را میگرفتند و از او میخواستند تا برای نجات آنها دعا کند و یا در فرصت مناسب، شفاعت آنها را در نزد مقدسین بهشتی بکند. دانته رو به راهنمایش ویرژیل میکند و میگوید: «ای چراغ راه من. به نظرم تو در جایی گفته ای که دعاهای ما قوانین و مقررات آسمان را تغییر نخواهد داد.» که اشاره ای است به کتاب ششم انئید از ویرژیل که در آن، زنی غیبگو میگوید: «بیهوده امید نداشته باش که دعاهای تو سرنوشتی را که خدایان خواسته اند تغییر نخواهد داد.» دانته به این فکر میکند که آیا این شفاعت طلبکاران گناهکار، دل به امید واهی ای بسته اند؟! اما ویرژیل میگوید که این با نوشته ی او در تضاد نیست چون محبت الهی هم بخشی از ساختار حاکم بر جهان است و بر اساس قوانین در موقع خود به جنبش می افتد؛ منتها در آن جایی که ویرژیل آن جمله را بیان کرده بود، اتفاقات افتاده طوری بودند که هیچ دعایی نمیتوانست کارگر بیفتد، بخصوص به این خاطر که خدای واقعی که خدای مسیحیت باشد ناشناخته بود و قهرمانان داستان، نجات را از طریق خدایان دوره ی شرک طلب کرده بودند. ویرژیل دراینجا میگوید که این مسئله یقه ی خودش را هم گرفته و به خاطر این که در زندگی پیرو خدایان غیر بوده و به شیوه ی مسیحیان غسل تعمید داده نشده، باید در دوزخ بماند و راهی به بهشت ندارد؛ بنابراین در اواخر گذر از برزخ، دیگر ویرژیل، دانته را همراهی نخواهد کرد و بئاتریس، دانته را از ویرژیل تحویل خواهد گرفت و به بهشت خواهد برد. بئاتریس زنی از اشراف ایتالیا بوده که دانته او را از کودکی میشناخته و از دور او را دوست میداشته ولی هیچ وقت طلب عشق از او نداشته است. عشق دانته به بئاتریس به آن نوع عشق قرون وسطایی معروف بوده که به آن عشق شهسواری میگویند و بر اساس آن، عشق بین زن و مرد فقط تا زمانی واقعی است که به رابطه ی جنسی نینجامیده باشد. بئاتریس در کمی بیش از 20سالگی در اثر بیماری فوت شد. او دعا کرده بود که خداوند، گناهان دانته را ببخشد و به همین خاطر است که در برزخ او دانته را از ویرژیل تحویل میگیرد تا در بهشت تحویل سومین راهنما یعنی یک کشیش مقدس بدهد. چون برزخ به عنوان میانجی بین بهشت و دوزخ، یادآور میانجی گری بئاتریس برای نجات دانته از دوزخ است. اما این که ویرژیل به خاطر مسیحی نبودن به بهشت راه ندارد درحالیکه آدم درستکاری است موضوع غریب و مورد جدلی است. ظاهرا دراینجا پای تعصب مسیحی در میان است که فقط پیروان کلیسای رم را لایق بهشت میشناسد و این درحالیست که ساختار روایی سفر دانته به طور کلی برگرفته از منابع نامسیحی به نظر میرسد. همانطورکه میگوئل آسین پالاسیوس محقق اسپانیایی و کشیش مسیحی کاتولیک در 1919 نشان داد کمدی الهی دانته به شدت تحت تاثیر جهانبینی اسلامی اولیه است و حتی سفر دانته از هفت طبقه ی برزخ برای رسیدن از دوزخ به بهشت، شباهت هایی با معراج پیامبر اسلام از زمین به جایگاه خدا با گذر از هفت طبقه ی آسمان دارد. سیریل گلاسه هم در سال 2008 کمدی الهی را در موضوع سفر از دوزخ به برزخ، با رساله ی الغفران ابوالعلاء معری دارای ریشه ی مشترک ارزیابی کرد. علاقه به متون عربی-اسلامی در ایتالیای دوران دانته بسیار رایج بود ولی عجیب این است که دانته مسلمانان و پیامبرشان را به سبب مقاومت در مقابل گسترش دین مسیح، جزو بدعاقبت ترین اهالی جهنم توصیف کرده و ظاهرا علاقه ای به آنها نداشته است. بعضی معتقدند که دانته مستقیما تحت تاثیر اسلام قدیم یا معتقدات عربی قرار نداشته ولی به شدت متاثر از سنت توماس اکوئیناس است که یکی از مهمترین دروازه های ورود اعتقادات عربی-اسلامی و بخصوص فلسفه ی ابن رشد به اروپا و تاثیرگیری اروپا از اسلام بوده است و ممکن است جهانبینی های اسلامی از طریق اکوئیناس به طور غیر مستقیم بر دانته تاثیر گذاشته باشند. از طرفی نشانه های نوعی دوپهلویی در گفتار دانته وجود دارد که ممکن است داستان را مثل یک شیوه ی معمول داستانپردازی های شرقی و اسلامی، دارای معنی پنهان و غیر سرراست بیان کرده باشد. مثلا معلوم است که ویرژیل در کمدی الهی، نمادی از عقل است. این، با یکی از تفاسیر انجام شده بر معراج پیامبر اسلام مطابقت دارد. در معراج محمد، جبرئیل تا جایی با پیامبر همراه است و پس از آن بالاتر نمی آید با این اعتراض که نور الهی بال هایش را میسوزاند. بر اساس بعضی تفسیرهای اسلامی، جبرئیل نماد عقل است و منظور از قصه این است که عقل فقط تا جایی میتواند در شناخت خدا به انسان کمک کند و پس از آن، عشق است که باید انسان را نجات دهد. بنابراین در برزخ کمدی الهی هم از جایی بئاتریس که نماد عشق است جای دانته را که نماد عقل است میگیرد. این تفسیر اتفاقا با جهانبینی مسیحی حاکم بر کمدی الهی هم منطبق است چون دانته و ویرژیل قبل از رسیدن به بئاتریس باید از برج هفت طبقه ی برزخ بگذرند که در هر طبقه گناهکاران با تحمل عذاب هایی از یکی از گناهان هفتگانه ی متداول مسیحی پاک میشوند و این 7گناه همه مرتبط با شیوه های غلط عشق ورزی پدید آمده اند. از دید مسیحیان از بین این 7گناه، سه گناه شهوترانی، شکمپرستی و حرص، مرتبط با "عشق مفرط"، گناه تنبلی مرتبط با "عشق ناقص"، و سه گناه خشم، حسادت و غرور، مرتبط با "عشق بدخواهانه" اند و تعجبی ندارد که ویرژیل پس از گذر از مراحل این عشق های نادرست به عشق واقعی که نمادش بئاتریس است برسد. درواقع همانطورکه محمد پیامبر موقع گذر از هفت مرحله ی معراج، هنوز در قید حیات است، دانته هم در حال زنده بودن از دوزخ زمینی به بهشت آسمانی سفر میکند. این اشتراک معنی ناشی از جهانبینی متداول دوران ماقبل مدرن است که نگاه های اقوام مختلف به زندگی پس از مرگ را در روی یک پاره خط جمع میکند. در یک سر این پاره خط، مصریان قدیم و در سر دیگر، قبیله ی افریقایی ماسایی قرار دارند. مصری های مشرک، توصیفات فراوانی را برای جهان خدایان و زندگی پس از مرگ به کار بردند و از زندگی در جهان زمینی، چیزهای چندانی ننوشتند. درعوض، ماسایی ها درباره ی زندگی پس از مرگ در جهانی دیگر، هیچ ایده ای ندادند و بیشتر روی این موضوع تمرکز کردند که شخص پس از مرگش از طریق تاثیر اعمالش در این دنیا بر روی مردم بعدی به زندگی خود ادامه میدهد به طوری که همه ی ما وارث نتایج اعمال افرادی هستیم که ممکن است هیچ آنها را نشناسیم. بیشتر اقوام و مردم دنیا در بین این دو افراط زندگی میکردند و همین باعث شده تا در توصیفات به دست آمده از جهان پس از مرگ، مرز این دنیا و دنیای ماوراء الطبیعی نامشخص باشد. کمدی الهی هم از این موضوع برکنار نیست و این هم در انعکاس جهانبینی مسیحی آشکار است و هم در این که دانته موقع نام بردن از افراد، بیشتر روی ایتالیایی ها متمرکز است. به همین دلیل است که در ادامه ی بخش ششم برزخ، دانته شرح ملاقاتی را میدهد تا از آن به عنوان بهانه ای برای شکایت علیه وضع بد ایتالیای زمان خود و نقش شرورات انسانی در آن استفاده کند. دانته و ویرژیل دراینجا برای پرسیدن آدرس، به روحی نزدیک میشوند که در ابتدا با نگاهی مشکوک و بدمنظر که دانته آن را به نگاه شیر تشبیه میکند، آنها را ورانداز میکند. روح از آنها هویتشان را میپرسد و وقتی میفهمد پرسنده ویرژیل شاعر بزرگ است و اهل مانتوآ در ایالت لومباردی هم هست بسیار خوشحال میشود. معلوم میشود روح مزبور، سردلو شاعر معروف مانتوآیی است که دانته از او به عنوان «روح لومباردی» نام میبرد. سردلو شاعری بسیار بااستعداد ولی بسیار هوسباز بود که از شعر خود برای خام کردن دختران استفاده میکرد و با سرودن اشعار زیبا در وصف دختران، آنها را فریب میداد و شکار میکرد و پس از کامجویی رها مینمود تا این که بلاخره به دست برادر یکی از دخترهایی که بی عفت کرده بود کشته شد. سردلو و ویرژیل، یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و دانته از دیدن این صحنه افسوس میخورد که چرا باید ایتالیایی که چنین استعدادهایی را پرورانده است اکنون به حال زار افتاده باشد. دانته، آلبرت فون هابزبورگ امپراطور آلمانی روم را خطاب قرار میدهد که مانند سواری بی مسئولیت، ماده اسبش را که همان ایتالیا است رها کرده است. او اسب را ماده خوانده چون کلمه ی ایتالیا مونث یا زنانه است. با عدم توجه امپراطور به ایتالیا، گردنکشان و فرصت طلبان از تمام نواحی به طمع افزایش قدرت برخاسته اند و در اثر جنگ و خیانت در حق هم باعث انحطاط وضع معیشتی نواحی مختلف ایتالیای پاره پاره شده اند. دانته در ادامه از عیسی مسیح پیامبر مسیحیان اجازه ی اعتراض میخواهد و به عیسی میگوید که او دیگر چرا به ایتالیا توجهی نشان نمیدهد و به حال امت مسیحی ایتالیا دل نمیسوزاند؟ با این افسوس های دانته، بخش ششم برزخ به پایان میرسد. روشن است که برزخ دانته در جایی بین زمین و آسمان قرار ندارد بلکه بر زمین و فضایی داخل ایتالیای اطراف دانته است و دانته ابدا از محیط خود جدا نشده است. در مابه ازای مدرن این سفر یعنی اکتشافات فضایی نیز ما هنوز در حال صحبت از آسمان، درواقع داریم به زمین کنایه میزنیم و دانش را که اکنون به انلیل خدای اشراف تعلق دارد، مقابل جهل عوام قرار میدهیم که جایی خارج از شوی انلیل و درست نقطه ی مقابل مسیر منتهی به خورشید است. برای انلیل، این قسمت ماورائی، قلمرو برادرش حئا است که به جنگ با او برخاسته است. انلیل برای خلق زمین به کمک حئا نیاز داشت ازجمله برای خلق نژادی از بردگان یعنی انسان ها. اما حئا چیزی از خود در انسان نهاد که باعث شد تا او همواره علیه انلیل/یهوه شورش کند و به این ترتیب، حئا امیدوار باشد که بتواند لشکری از انسان ها برای مبارزه با انلیل ایجاد کند. حئا زحل را که خانه ی نینورتا پسر انلیل بود از چنگ او درآورده و این زحل به عنوان دورترین سیاره ی شناخته شده از خورشید برای باستانیان، مظهر تاریکی و نقطه ی مقابل خورشید بود. بابلی ها زحل را به عنوین "کاک سیدی" یعنی «سلاح عدالت»، و "سی موتو" یعنی «کسی که برای عدالت میکشد» میشناختند که او را در مقابل اشرافی منشی انلیل قرار میدهد. انلیل در منطقه ی خورشیدی قرار میگیرد که اشراف را در جایگاه نور دانش نشان میدهد و در مقابل، دشمنان اشراف، عوام جاهل میشوند که در جبهه ی تاریکی زحل قرار میگیرند. ازآنجا که فعلا خورشید در مرکز کهکشان است و عطارد و زهره هم جای تبلور حیات نیستند، موجودات فضایی بدسیرت باید از همان سمت جبهه ی تاریک بیایند و باعث هرج و مرج در زمین بشوند. نور نماد خدا و معنویت، ازجمله در انجیل محل تمثیل عیسی مسیح است و در مقابلش تاریکی قرار دارد که حول پردازش محض به مادیات و مادیگرایی میچرخد چنانکه در مارکسیسم که ایدئولوژی مدافع عوام است کاملا مادیگرا است مذهب را سلاح اشراف و قدرتمداران علیه مردم میخواند. این مادیگرایی خود کمک میکند تا اصحاب تاغریکی از شیاطین ماوراء الطبیعی به آدم های فضایی و یوفوها تغییر ماهیت دهند. همانطورکه میدانیم، قبلا موجودات فضایی همیشه از مریخ می آمدند و خیلی جالب است که سچین هم از آن به عنوان یک محل مرزبندی یاد میکند. او در فصل نهم «سیاره ی دوازدهم» مینویسد که «مریخ به درستی UTU.KA.GAB.A یعنی "نور مستقر در دروازه ی آب ها" نامیده شد که ما را به یاد توصیفات سومری و کتاب مقدس از کمربند سیارکی [بین مشتری و مریخ] به عنوان دستبند آسمانی جدا کننده ی "آب های بالا" از "آب های پایین" منظومه ی شمسی می اندازد.» شاید مریخ همان نیبیرویی باشد که دیدیم سچین در فصل قبلی و به نقل از بابلی ها، سومین پایگاه مردوخ در منظومه ی شمسی و «محل نبرد آسمانی» توصیف کرده است. رهبران جهان هم همیشه از سودای فتح مریخ و ایجاد تمدن در آن سخن میگویند همانطورکه ایلان ماسک مدتها است عوامفریبانه شعار ایجاد تور فضایی به مریخ را سر میدهد. میدانیم که مریخ خدای جنگ است و میتواند تمثیلی از مرزبندی های انسانی و مهمترین جبهه ی جنگی میانی در این مرزبندی باشد. مریخ در لاتین، مارس و مارکوس نامیده میشد. لغت مارکوس در ژرمن بدل به مارکس MARX شده است که اتفاقا جریان موسوم به مارکسیسم که کل تاریخ را عرصه ی نبرد طبقات پایین و بالا میخواند، از شخصی با این نام فامیل نام گرفته است. این شخص، "کارل مارکس" نام دارد، اصطلاحی که به سادگی میتواند به معنی شاه مریخ و بنابراین ماهیتا روح جنگ باشد.:

“THE DAILY FAKE”: PEN D.DRAIG: STOLEN HISTORY: 28 DEC 2023

قرار گرفتن مردوخ در جایگاه انلیل و درحالیکه مردوخ پسر حئا است، این امکان را ایجاد میکند که از داستان او برداشتی شبیه شورش خدای مشتری علیه پدرش خدای زحل کنیم که این اتفاق در اساطیر یونانی-رومی افتاده و درآنجا ژوپیتر/زئوس علیه پدرش کرونوس/ساتورن که خدای زحل است شورش میکند. بدین ترتیب بخشی از یک خدا از او جدا میشود و به یک نیمه ی مقابل تبدیل میشود و پس از آن، خدای والد دیگر خدای سابق نیست و میتوان گفت به دو خدا تقسیم شده که حکم دو پسر او را دارند بنابراین حئا بعد از جدا شدن مردوخ برابر با آنو پدر انلیل و حئا است. اگر ازاینجا به برابری اولیه ی نام های حئا، انلیل و آنو برسیم، میبینیم که همین اتفاق برای انلیل افتاده و نینورتا پسر انلیل که قبل از حئا صاحب زحل بوده، بخشی از خود انلیل است که با جدا شدن از بقیه ی او به صورت حئا مقابل او قرار گرفته است. این مقابله ی همزادهای متضاد ولی مکمل، میتواند همان مقابله ی عیسی و توماس باشد که در اصل باید مکمل هم باشند و در بازتاب این تقابل به جامعه ی امروزی، به مقابله ی مارکسیسم و کاپیتالیسم تبدیل شده که در عین مقابله با هم، مکمل یکدیگرند. اگر بخواهیم این تقابل را در بنیاد رومی ژوپیتر به صورت تقابل زورمندان اشرافی منش و فرودستان بربر بی فرهنگ بازیابی کنیم، به تقابل رومیان با بربرهای سلتیک میرسیم که به طور مرتب در سطح رسانه بازآفرینی میشود. شاید مشهورترین این بازسازی ها سری کمیک ها و انیمیشن های استریکس و ابلیکس در مورد جنگ های گاول ها با رومیان باشند. اما یکی از رمزگذاری شده ترین این بازسازی ها قطعا رمان "عقاب نهم" اثر زرماری ساتکلیف به سال 1954 است که در سال 2011 داستانش به صورت فیلم "عقاب لژیون گم شده" روی پرده رفت. این فیلم، روی سمبل امپراطوری روم یعنی مجسمه ی عقاب ژوپیتر تمرکز میکند که میتواند نمایش دیگری از "بیت" یا بت شاهین شکل رع باشد و به همان اندازه موضوع بازسازی ذهنی خدا در کسی که به بت میرسد را به همراه داشته باشد. مجسمه ی عقاب توسط بربرهای گالیک بریتانیایی دزدیده شده و قهرمانان داستان میخواهند آن را به رم برگردانند. زمانی که بت عقاب کشف میشود توسط یک قبیله ی وحشی جنگجو در مراسم جادوگری استفاده میشود؛ سمبلی از دزدیده شدن مذهب فرادستان توسط فرودستان دشمن آنها که قطعا با برداشت های مارکسیستی از مذهب، ارتباط موثقی دارد. درست به مانند مسیح که از خدای آسمان به قامت فرودستان انسانی درآمد تا علیه گذشته ی خود طغیان کند، شخصیت اصلی رومی داستان هم مقدر است در این جهنم وحشی، به بردگی وحشیان درآید تا در باورهای مذهبی قبلیش تجدید نظر کند و توجه کنیم که وضعیت اکنون نیمه رومی-نیمه بریتانیایی عقاب، قرار است او را به صورت دستپخت موفق یک روم بریتانیایی در قاره ی جدید یعنی عقاب نمادین ایالات متحده ی امریکا تبدیل کند که رهبرانش دنیای جدید را به وجود می آورند.

متیزن توجه میکند که در فیلم عقاب، قهرمان "آکیلا" نام دارد که خود به معنی عقاب است. او نماد یک اشرافی رومی است که به مانند بت عقاب و مذهب رومی باید درون خانه ی جدید عقاب حلول کند تا بازتعریف شود. همراه و مترجم آکیلا که به بزرگترین یار او تبدیل میشود، یک کلتی بومی به نام اسکا است. اسکا از آکلا میپرسد مگر یک تکه فلز چقدر اهمیت دارد که برای آن جانش را به خطر می اندازد؟ شاید این با شمایل گریزی بعدی پروتستانتیسم مسیحی بریتانیایی نسبتی داشته باشد. بعضی منابع مسیحی روی پیشگامی گالیک های گاول و بریتانیا در مسیحی شدن بر بقیه ی روم تاکید ویژه ای دارند. افسانه ها حتی مسیحی شدن بریتانیا را به زمان زندگی مسیح و تحت تاثیر سفر یوسف رامه ای به آنجا نسبت میدهند. بعضی مدعیند پولس خودش شخصا به بریتانیا رفته با این استدلال که اریستوبولوس در که در "رومیان 10 : 16" از او یاد میکند خود بریتانیایی بود. برخی دیگر چنین استدلال میکنند که پولوس در گالاتیا یا قلاطیه که منطقه ی گاول نشین ترکیه بود، فعالیت میکرد و فشار روم بر قلاطیه بسیاری از گاول های آنجا را به سمت اروپای غربی هدایت و در گاول و بریتانیا ساکن کرد و بنابراین بسیاری از مسیحی های گالاتی در این هنگام در بریتانیا ساکن شدند. قاعدتا بسیاری از این مسیحیان، در فرار از مسیحی ستیزی رومی در قسمت هایی از بریتانیا که تحت تسلط رومیان نبودند مثل جاهایی که آکیلا و اسکا به آنجاها میروند موضع میگیرند و بنابراین سفر آکیلا/عقاب به قلمروهای بسیار بربر برای بازیابی خود، تمثیلی از تبدیل ژوپیتر به خدای مسیح هم هست.:

“Toughts on the movie THE EAGLE (2011)”: DAVID WARNER MATHISEN: STARMYTHWORLD.COM

شاید آنچه کابالا از آن تعبیر به تصفیه ی خدا در طول زمان و در درون موجودات کرده است نیز درواقع تصفیه ی نوع باور به خدا در طی دست به دست شدن هایش باشد. این که خدای اشراف رومی در سفر به قلمرو بربرها در بسترهای طبیعی وحشی، اسباب تغییر و بهتر شدن باورهای نماد انسانی روح اشرافزادگان رومی (آکیلا یا عقاب) میشود –سفری که همراه با قربانی شدن رومی ها و بربرهای بسیار در راه این تغییر است- به این برمیگردد که از ابتدا هم قانون مرگ و رستاخیز خدا برای بهتر شدنش، توسط چوپانان و کشاورزان و انسان های عامی و بر اساس مشاهده ی قوانین طبیعت تهیه شده و به همین دلیل هم ریشه ی تضاد ضدین در خدایی واحد، به مرگ و رستاخیز خدای طبیعت طی گذر فصول برمیگشت. شاید امروز بزرگترین نقطه ضعف باورهای خداپرستانه این باشد که مردم عامی دیگر چنین نگاه های عمیقی به طبیعت و جهان اطراف خود را ندارند و شاید اصلا وقت این کار را ندارند. خدا کاملا به جبهه ی قدرتمداران انتقال داده شده و هنوز هم با بنیاد ریشه ای خود یعنی نبو یا دانش همهویت است و دانش را طبقاتی کرده و بوسیله ی آن و از طریق گسترش جهل در میان مردم معمولی، دوگانه ی رومی متمدن و بربر وحشی را طبقاتی میکند.

سیاهچاله ها و جنبش عصر جدید: چه کسی آنقدر با خدا در ارتباط است که میتواند بگوید کیهان چیست.

تالیف: پویا جفاکش

یکی از مسائل نوپدید عجیب درباره ی نظریه ی ظاهرا علمی سیاهچاله های فضایی این است که سطح تصویرپردازی از آنها در اینترنت دارد بسیار به یک نظریه ی اسطوره ای که از همان ابتدا یادآورش بود یعنی خورشید سیاه یا خورشید تاریک نزدیک میشود. این که یک ستاره در انتهای عمر خود تاریک خواهد شد با ستاره بودن خورشید برای بازآفرینی نظریه های آخرالزمانی زیاد تلاقی میکرد. البته خورشید در نظریه های علمی نوین خودش میسوزد درحالیکه خورشید سیاه اسطوره ای، ستاره ی سیاه بزرگی در آسمان زمین است که نور خود را از ستاره ی زحل میگیرد. همین موضوع را عجیب میکند. چون تصویرسازی های جدید، مدام سیاهچاله یا همان ستاره ی تاریک شده را با حلقه ای شبیه حلقه ی زحل بازآفرینی میکنند و علاوه بر آن، ظاهر چشم مانندی به آن میدهند که یادآور چشم همیشه بیدار فراماسونری است. علاقه ی مسیحیت ارتدکس به اتصال فراماسونری و چشمش به 666 عدد دجال و وحش آخرالزمانی را همه میشناسیم و این را هم میدانیم که مسیحیت ارتدکس، تمام ملت های باستانی را پرستنده های ساتورن یا کرونوس میخواند ازجمله یهودی های به اصطلاح منحرف را که جادوی سبت سیاه در شنبه ی زحل را بر خدایشان یهوه برگزیدند و با آمدن عیسی دیگر قوم خدا نیستند. نام ساتورن مرتبا با اصطلاح satan یا شیطان تطبیق شده که ظاهرا فقط یکی از مامورین لعنت شده ی یهوه یا خدا است ولی برداشت های امروزی از مذهب یهودی-مسیحی به عنوان یک فراورده ی مذهب شرک، کیش یهوه را فرزند کیش دشمنش بعل میکند و او به زئوس یا ژوپیتر نزدیک میشود که پدرش کرونوس یا ساتورن را سرنگون و به تارتاروس یا دوزخ تبعید میکند. بنابراین 666 قیام مذهب شرک علیه یهودیان و مسیحیان در مقرشان اروپا و امریکای شمالی، و به دنبالش قیام همه ی مردم جهان علیه بدعت مغربزمین و زیر پرچم زحل و خورشیدش است. خیزش جریان های برابری نژادی در کنار خیزش تمام آزادی های جنسی و مخدری منتسب به سبت سیاه در انقلاب فرهنگی دهه ی 1960 که به نام بازگشت ساتورن در عصر اکواریوس یا به الصطلاح "نیو ایج" رقم خورد، همه پیرو این انتظار قبلی است: شورش ضد مسیحی بر اساس پیشگویی های مسیحی که حوضه اش از حد غرب مسیحی فراتر میرود و طی جهانی سازی، تمام مردم جهان را در یک ایدئولوژی غربی، علیه غرب متحد میکند. به طرز شگفتی از منابع دین پژوهی قرن 19 پیوندی بین ساتورن آخرالزمانی و کلیت بشریت، مستفاد میشود.

به نوشته ی سرهنگ فورلانگ انگلیسی، در بریتانیای قدیم، tor یکی از کلمات به کار رفته برای انسان و معادل adam در عبری بود. جمع هر دوی این کلمات، عدد ابجد 666 را میساخت.:

T=400

O=6

R=200

S=60

جمع: 666

A=1

D=4

A=1

M=600

S=60

جمع: 666

خدای یهودیت که به عنوان "آدم کدمون" کابالا در آدم ابوالبشر و نوع انسان به کمال رسیده و روز مقدسش شنبه روز زحل بود، در زحل جایگاه داشت و کلمه ی storکه میتوانست به معنی استراحتگاه انسان باشد، به نام ساتورن نزدیک میشود. بنابراین ساتورن و آدم با هم متساوی بودند. در بازی با کلمات، نام آدم ADAM هم به دو جزو تقسیم میشد: AD (عاد) و AM (عم) و درمجموع به معنی پدر اجدادی. دراینجا او با خدای دیگری به نام "عم" همریشه میشود که نامش ریشه ی نام خدایان پیشرفته تری چون آمون و آمور/عمرو نیز هست. عم، معادل با "حام" ابن نوح نیز هست که بار تمام تمدن شیطانی ماقبل یهودیت بر دوش او بود. نام او CHAM یا خام هم تلفظ میشد و این لغت "خام" مرتبا جانشین "خان" عنوان رهبران تاتار ایران و آسیای مرکزی میشد. ژوپیتر یا زئوس اولیه –یهوه قبل از جدا شدن از بعل های قدیمی تر- هم در برابری با خام یا عم و بنابراین ساتورن، ZEUS CHAMUS نام میگرفت و این لغت، معادل با ZEUS CONORUS بود که انتساب به CO/CON/KO/KON/CHON ریشه ی لغات «خان» و «کوهن/کاهن» را نشان میدهد. CONOR که KANAR هم نامیده میشود ترکیب CO(N) با AR یا ORUS یعنی خورشید را یادآوری میکند. عوض کردن جای دو لغت، آرخون ORCHON به معنی حکمران را میسازد. تبدیل "ن" به "ر" رایج بوده و این میتوانسته KON را به KOR/COR دیگر عنوان به کار رفته برای حاکم نزدیک کند. کور معنی ارباب بیش از همه به صورت "کوروس" به صورت لقبی برای آپولو هلیوس خدای خورشید یونانی-رومی به کار میرفت. ولی در اصل تلفظ دیگری از سور یا سار یا آسور/آشور بود که به صورت SIR در انگلیسی برای ادای احترام به کار میرود. ازیریس فرم قبطی آسور بود که در آب رود نیل تجسم پیدا میکرد. طغیان رود نیل در انقلاب تابستانی به الهه ی ستاره ی شعری یا سیریوس نسبت داده میشد که همانطورکه اسمش نشان میدهد فرم مادینه ی ازیریس یا آشور است. KAUN که از عناوین قبطی شعری است، باز مرتبط با ریشه ی CON است. وقوع رخداد در اوج تابستان و حکومت خورشید، او را الهه ای خورشیدی میکند. پس روح آب نیل در خانه ی خورشید در دایره البروج که اتفاقا یک خانه ی تابستانی هم هست یعنی برج اسد یا لئو قرار میگیرد که به شکل کثیرترین نماد جانوری خورشید و البته ارباب حیوانات است. در خاورمیانه و هند او را به نام "شیر" مینامیدند که این نام، خود تلفظ دیگری از سور/آشور است. نام "سیروس" که در یونانی برای بنیانگذار پادشاهی پارس به کار رفته است نیز از همین ریشه است. نسخه ی عبری این نام، کوروش است که باز خود ریشه در کو/کور دارد. این یکی هم یک فرم مادینه دارد که همان کرس یا سرس الهه ی زمین و نسخه ی لاتین دمتر الهه ی کشاورزی است. دوری های کنیدوس در ترکیه، عنوان کورا KORA را که فرم مونث کوروس است برای سرس و پرسفونه الهگان زمین به کار میبردند. پیوند خورشید و زمین در موقع غروب خورشید به ازدواج آنها تشبیه میشد و در حکم وصل شدن دو نیمه ی مکمل به هم بود. پیرو این اسطوره سازی، لغت CO (N) JUNX به معنی همسر اعم از زن یا شوهر را داریم که به معنی اقتدا به CO است و دراینجا CO به معنی درآمدن خدای خورشید به شکل جانوران زمینی است. شکل زمینی CO/KO ناچارا او را مادینه و تبدیل به KOTI یعنی الهه کرده است. KOTUS عنوان الهه ای بود که فرم مادینه ی SABOS نسخه ای از دیونیسوس و درواقع معادلی برای زئوس سابازیوس به شمار میرفت. درواقع این تجسم زمینی خدا میتوانست یک ملت را برسازد. برای رومی ها KOTTIUS به منزله ی یک عنوان ملی برای یک شاه و KOTTIA به معنی سرزمین او در قبل از تاسیس امپراطوری روم بود. بریانت، آن را با عنوان CUTHITE برای ملت کوثایی تطبیق میکند.:


“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P496-8

نقش کوثا (تل ابراهیم کنونی در عراق) در گسترش نوع نگاه به خدایان را میتوان از یک اسطوره ی به دست آمده از آن کشف کرد. متن داستانی موسوم به «افسانه ی کوثا» شرح میدهد که چطور به سبب غرور و خود بزرگ بینی و خود خدا خوانی نارام سین فرمانروای آکد، خدایان، نژادی از ابر انسان ها یا موجودات انسان نمای ماوراء الطبیعی را خلق کردند که بر آکد حمله بردند و آن را برانداختند. نارام سین به جنگ با آنها پرداخت ولی شکست خورد و متحمل خسارات سنگینی شد؛ پس استغفار کرد و به اراده ی خدایان تسلیم شد. با این که نامی از این انسان نماهای فوق طبیعی ساخت خدایان برده نمیشود، ولی از فحوای کلام برمی آید که آنها همان گوتی ها هستند که معمولا کوهنشینان بربر یورشگر به بین النهرین از سمت شمال به حساب می آیند.:

“the legend of cutha”: JASHUA J.MARK: WORLDHISTPRY.ORG

نیکولاس دو ور، فراماسون بلندمرتبه ی اسکاتلندی، گوتی ها را نماینده ی طبقه ای از اشراف میشمرد که در اثر تماس اسکیت ها با اشرافیت یهودا در اسکیتوپولیس سوریه پدید آمدند. این شهر در منطقه ی جلیل یا گالیل در فلسطین امروزی قرار داشت و در دوران حکومت ختی ها به یک مرکز چند فرهنگی خالی از تعصب نژادی تبدیل شده بود. توجه داریم که گالیل همان محل ظهور عیسی مسیح است و ریشه داشتن نامش در گال آن را با قلمرو توراتی دیگر گیلعاد یا جلعاد مرتبط میکند. گیلعاد همان گالاتیا یا غلاطیه است که رشد و گسترش گالیک ها از سمت جنوب به شمال همراه اسکیت ها یا سکاها را مشخص میکند که پس از ریشه دواندن در ترکیه، همراه سکاها به سمت بلغارستان و درنهایت سرزمین های اروپای غربی که به نامشان گاول نامیده میشود گسترش می یابند. آنها همچنین همراه سکاها در شرق دور و سیبری گسترش می یابند. زبان های سکایی تا حدی مرتبط با زیرسازه ی اولیه ی مخفی شده در زیر لایه های زبان موسوم به سومری در بین النهرین پیش از ترکیب آن با زبان های دیگر است که به نوبه ی خود بر زبان قلاطی نیز تاثیر میگذارد. همراه گالاتی ها و گوت ها یک ایده ی غریب گسترش می یابد و آن این که دانش امری شیطانی است و توسط اجنه و موجودات شرور به انسان داده میشود. این را در کلمه ی ویکا (شکل مونث آن: ویکه) که برای جادوگران به کار میرود میبینید. این لغت معمولا با لغت ژرمن WIT (در انگلیسی : وایز) به معنی عاقل مرتبط میشود و جادوگری و در نتیجه شیطانصفت بودن را نتیجه ی طبیعی عاقل بودن و داشتن قدرت تعقل و تفکر میشمرد. اما این کلمه همزمان ارتباط مشخصی با لغت WIC به معنی گردباد دارد. "گردباد" که در اکدی "زمئی" نامیده میشود لقب تهامات الهه ی هرج و مرج و مادر انوناکی ها یا خدایان بین النهرین بوده است و آنوناکی ها به نامش زمی یا زومئی نامیده میشدند. ممکن است همین لغت در حالت برساختن قومیت، بدل به "سومر" شده و برای اشرافیت های مهاجر به شمال، مضمون جنوب یافته و روی بین النهرین جنوبی مانده باشد. این مهاجران شمالی، همچنان از نسل آنوناکی ها و بنابراین اجنه بوده و همان اسکیت ها هستند که نامشان در ژرمن به صورت سیت یا سیث هم تلفظ میشده است. بنابراین از لغات اخیر، کلمات "سیده"، "شیده"، شیث SHEETH، شیت SHIT ،"سیلی"، "شیلی" و "شیلا" به معنی اجنه پدید آمده اند. اصطلاح سیده بیشتر درباره ی نورن ها و موری ها و فیت ها به کار میرفت که از طریق اداره ی وب ویرد WYRD نیروهای فراطبیعی مختلف نهان شده در سرشت افراد را به جریان می انداختند تا بر تصمیمات آنها تاثیر بگذارند و اینچنین سرنوشت مردمان را تعیین کنند. ممکن است لغت FATE به معنی سرنوشت، خود تلفظی دیگر از ویرد باشد. بدین ترتیب، افرادی که مد نظر هستند کاملا انسان و دارای کالبد فیزیکی انسان هستند ولی انوناکی ها یا اجنه ی نیرومند در خون آنها مخفی شده اند و این همان تئوری رومی GENUS یا همزاد است که در اصل از GEN به معنی نیروی وراثتی از طریق تولید مثل برمیگردد. درواقع ژن یونانی-رومی، همان "جن" عنوان عربی شیاطین و دیوها است و در لغت به معنی پنهانی است و اشاره به نیروهای پنهانی تاثیرگذار بر سرنوشت انسان ها دارند که میتوانند در انسان ها مسخ و حلول کنند و این بخصوص از طریق جادوگری رقم میخورد. جادوگران مورد هراس بودند چون تصور میشد اجنه ای آنها را اداره میکنند که برای هیچ کس حتی خودشان، قابل اعتماد نیستند. درواقع این اجنه ممکن است اصلا از جای دیگری به جادوگر نرسیده باشند و ظهورشان نتیجه ی توانایی های او بر تصرف نیروهای به وراثت رسیده به اجدادش باشند یعنی همان نیروهایی که مذاهب هندو و بودایی، تشویق به تصرف آنها با ریاضت و تمرینات روحی میکنند و به عقیده ی دو-ور، شاخه ای از جریان اشرافی بالا با مهاجرت به شرق و از طریق ایران، آن را به هندوستان رسانده اند و همین شاخه بعضی مذاهب هندوان ازجمله کیش های خدایانی چون ویشنو و شیوا را در هند برساخته اند. کسی که بتواند این نیروها را کنترل کند، فردی قادر به کنترل خواست های فوری خود و از این طریق، رشددهنده ی تفکر و تعقل در خود است و میتواند از این نیروها که در حکم اجنه و شیاطینند بر ضد دیگران یا برای تاثیرگذاری بر تفکرات آنها به نفع خود استفاده کند. ازاین فلسفه دو برداشت مختلف برمی آید که مقابل همند و آینده ی تمدن نتیجه ی بر هم کنش های مداوم آنها بر یکدیگر است: 1-تفکر، یک نیروی شیطانی و دشمن ایمان و بنابراین دشمن سلامت جامعه است و متفکرین، حاملان خطری بزرگ برای انسانیت هستند و باید از روحانیونی که با متفکرین مخالفت میکنند تبعیت کرد. 2- تفکر و تعقل، باعث رشد جامعه میشود و البته امری شیطانی است؛ پس شیاطین نیروهای مثبت و دوستدار بشر هستند و برعکس، دینی که شیاطین را محکوم کند –مسیحیت و هر مذهبی که تنحت تاثیر مسیحیت باشد- خود و خدایش دشمن مردمند؛ پس باید خواست ها و انتظارات شیاطین درباره ی جامعه ی انسانی را برآورده کرد تا آنها حامی تمدن باشند که در این راه هم تنها کار لازم این است که هرچه مسیحیت و انجیلش میگویند، عکسش عمل کنید. :

“FROM TRANSYLVANIA TO TURNBRIDGE WELLS’: NICHOLAS DE VERE: CHAP1

اگر خدایان از طریق نفوذ در خون آدمیزاد به جاهای بالایی برسند، میتوانند تعریف خود را بسته به موقعیت جدید تغییر دهند. از این دیدگاه است که به عقیده ی پارکر میتوان تفاوت های داستان های جهانگیری مثل سیل بزرگ و کشتی نوح در نقاط مختلف زمین را توجیه کرد. همه ی این داستان ها علیرغم تفاوت هایشان درستند چون خدایان در قالب انسان ها با ورود به این سرزمین ها تجربه های متفاوتی را از سر گذرانده اند. هرکول قهرمان هیولاکش، به عنوان خدایی که در مرز خالق و انسان فانی قرار دارد، در رأس دربار الهی و الگوی تغییرات تمام خدایان و شیاطین در این راه است. او شیر را که جانور ایزدی و مظهر خورشید است کشته و با به تن کردن پوستش به عنوان یک انسان، جای خدای سابق را اشغال کرده است. جین هریسون نشان داده است که هراکلس یا هرکول یک زمانی به جای خدای زئوس در رأس بارگاه الهی بوده و شوهر هرا محسوب میشده است درحالیکه امروزه هرا به همسر زئوس شناخته میشود. به همین خاطر است که در قدیم معابد زئوس و هرا از هم جدا بوده اند. در این زمان، زئوس شوهر دیونه بوده که در نسخه ی نهایی داستان هرکول، یک زن زمینی و مادر هرکول است. اینجا دیونه معشوقه ی زئوس و نه همسر او است. درنهایت، چهره ی ایزدی خدا از چهره ی انسانیش جدا میشود و هرکول به عنوان یک پهلوان فانی که تجسم زمینی زئوس است فرزند او از یک زن زمینی میشود. این نشان میدهد که چرا در میان همتاهای شرقی هرکول، خدایان ابدی مثل نرگال و نینورتا در بین النهرین، ملقارت در فنیقیه، و ایندرا در هند قرار دارند. به عقیده ی "اما استافورد"، 12 خوان هرکول که از روی 12 ماه سال و سفر خورشید در 12 صورت فلکی دایره البروج درست شده اند در ابتدا فرم ثابتی نداشته و درنهایت در راه ایجاد یک اتحادیه ی قومی و بیشتر با انتخاب مهمترین داستان های هرکول در سرزمین های مختلف، تثبیت شده است. در میان آنها قتل اژدهای هیدرا که جانشین قتل الهه ی اژدهاوش هرج و مرج برای خلق جهان در بین النهرین است، کلیدی ترین اسطوره ای است که اتصال هرکول به مقام خدای خالق را اثبات میکند. افسانه های یونانی-رومی از ورود افسانه های هرکول همراه خود او در قالب انسان به سرزمین های گوناگون سخن میگویند و مثلا مگاستنس از بومی شدن هرکول و دیونیسوس در هند با حمله ی این دو به آنجا مینویسد. ولی با این حال، همیشه این فکر وجود داشته که هرکول در غرب تغییر کرده است و اصل او ملقارت خدای صور است. اسکندر موقع فتح صور در فنیقیه از کاهنان خواست تا وارد بارگاه معبد هرکول (ملقارت) شود چون هرکول جد او بوده است. ولی کاهنان مخالفت میکنند و اسکندر را یک بیگانه به شمار میروند چون هرکول یونانی دیگر هرکول صوری نبود و تغییر کرده بود.:

“Heracles and the ancient east”: ASTERIOS E.KECHAGIAS: 2025: ACADEMIA.EDU

خدا با تبدیل به هرکول و تجسد در انسان های گوناگون، در نقاط مختلف جهان تغییرات زیادی کرده است ولی در میان آنها فقط قلمرو ایدئولوژیک موسوم به "غرب" (به مرکزیت اروپا و امریکای شمالی) بوده که با افتخار، خود را در مقام جهنم یا تارتاروس تثبیت کرده است و میشود با اطمینان گفت مجموعه ی هرکول های انسانیش به جای زئوس اجدادی یا همان ساتورن خدای زحل نشسته و فقط همو است که حق دارد محل انقلاب فرهنگی و مرکز عصر اکواریوس در جهان باشد. روح غرب، خدا است؛ پس وقتی درباره ی کیفیت سیاهچاله ها و کل کیهانشناسی مرتبط با آنها سخن میگوید، حتما دارد راست میگوید! شما چه فکر میکنید؟

جهل گستری برای ایجاد جامعه: تاریکی به عنوان سوپاپ اطمینانی برای عوض کردن خدا

تالیف: پویا جفاکش

زمانی که اسکندر مقدونی سربازان خود را برای جنگ با داریوش محیا میکرد، برای آنها سخنرانی ای مهیج کرد که در آن، برای رفع نگرانی سربازان یونانی از کمی تعدادشان در مقابل عظمت سپاه داریوش، تمثیل خاصی را به کار برده بود: زمانی که گل ها میشکفند، مگس های بسیاری روی آنها مینشینند ولی وقتی زنبورهای نیش دار از راه میرسند مگس ها را به راحتی میتارانند اگرچه تعدادشان کمتر از مگس ها باشد. دراینجا سپاه داریوش معادل مگس ها و سپاه اسکندر معادل زنبورها هستند. اما مگر سپاه اسکندر، چه سلاح خاصی داشتند که آنها را در مقابل سپاه داریوش، همچون زنبورهای مسلح به نیش در مقابل مگس های بی دفاع میکرد؟ مارک گراف که به تاریخ باور ندارد، معتقد است گزارش های جنگ های به اصطلاح دوره ی باستان، درواقع قصه های توجیه کننده ی پیروزی با سلاح گرمند و برای این که فتوحات قدرت های اروپایی با سلاح گرم را برای سربازان خودشان قابل قبول کنند صحنه هایی شبیه به جنگ با سلاح گرم را برای دوره های تخیلی باستان و قرون وسطی شبیه سازی میکنند و موقع شبیه سازی، عمدا شخصیت هایی را به میان می آورند که نسخه های باطل شده ی عیسی مسیح ولی هنوز به او شبیهند تا پیروزی اروپایی یک پیروزی مقدس به نظر برسد. در مورد نیش های زنبورهای یونانی هم مارک گراف همین نظر را دارد. وی به شکست داریوش در نبرد دوم خود با اسکندر اشاره میکند که طی آن، وقتی داریوش و سپاهش برای فرار از روی رودخانه ی یخ زده ی استراگا عبور کردند از سنگینی لشکر، یخ شکست و افراد و محموله های بسیاری در رودخانه غرق شدند. این یک صحنه ی تکراری در افسانه های قدیمی است. نسخه ی مقدسش برای غربی ها غرق شدن فرعون و لشکرش در دریا موقع تعقیب موسی و بنی اسرائیل است. یک نسخه ی تقریبا مقدس دیگر، غرق شدن امپراطور روم ماکسنتیوس و بخش بزرگی از لشکرش در رود تیبر طی نبرد پل ها با کنستانتین کبیر در رم ایتالیا است که چون کنستانتین آن را معجزه ی خدای مسیح تلقی کرد به سبب آن مسیحی شد و پس از رسیدن به امپراطوری روم، در ترویج مسیحیت کوشید. کشیش ها پیروزی کنستانتین بر ماکسنتیوس را با پیروزی فرعون بر موسی مقایسه میکنند. پیروزی کنستانتین به سبب این که او وارد شونده به رم بود، به لشکرکشی اسکندر به پارس شبیه تر است. غرق شدن سپاه دشمن در اثر شکستن یخ ها نیز قابل مقایسه با پیروزی مشابه یک الکساندر دیگر یعنی الکساندر نوسکی بر شوالیه های غربی در حمله به روسیه است. در میان این مثال ها یکی هم نبرد کولیکوف است که در آن، لشکر تاتارهای خان مامای در اثر شرایط ناگوار آب و هوایی که باز به معجزه ی خدای مسیحیت نسبت داده شدند از اسلاوهای مسیحی شکست خوردند و بسیاریشان در اثر طغیان رودخانه غرق شدند. این نبرد اخیر، کهن الگوی پیروزی های روس های اسلاو زبان بر تاتارها در دوره ی مدرن بوده که این پیروزی ها همه ناشی از مجهز بودن روس ها به سلاح گرم رخ داده اند. در نبرد کولیکوف همانند نبردهای اسکندر، ارتش اروپایی بسیار کوچک تر از ارتش مقابل بود با این تفاوت که در داستان اسکندر یونانی نشانه های پیروزی قهرمانان کم تعداد با سلاح های آتشین آشکارتر است. اتفاقا یکی از این نشانه ها در کیلیکیه آشکار میشود، سرزمینی که نامجای کولیکوف تقریبا نسخه ی اسلاو نام آن است. در این صحنه اسکندر خواب میبیند که توسط لشکر عظیم دشمن محاصره شده است ولی با بستن چراغ هایی به شاخ های بزها در تاریکی، لشکر خود را بسیار بزرگتر از لشکر دشمن نشان میدهد و نجات می یابد. اسکندر این خواب را خوش یمن می یابد و دستور میدهد در محل آن رویا، شهری به نام شهر بز بسازند که بعدا بیشتر به اسکندریه ی ایسوس معروف شد. جالب این است که کلمه ی ایسوس خود مرتبط با "عز/اوز" در عبری به معنی بز است و همزمان شبیه نام های عیصو و عیسی است. عیصو اولین شاه یونانیان و جد رومیان در احادیث یهودی است و عیسی خدای یونانیان و رومیان که مثل اسکندر پسر یهوه/ژوپیتر است و بنابراین عجیب نیست که بشود نام ایسوس (عیسائیه) را به الکساندریا/اسکندریه ترجمه کرد. موقع فتح بابل، این رویا به واقعیت نزدیک میشود. در مرغزار سر راه، اسکندر و افرادش به لشکر عظیمی از آسیاییان نزدیک میشوند که شکست دادنشان غیر ممکن است. اسکندر دستور میدهد افراد چراغ های بسیار به دست بگیرند و به شاخ بزها نیز چراغ های بسیار ببندند و به شاخ های بزهای دیگری شاخه های گیاهان را ببندند بطوریکه وقتی بزها راه میروند شاخه ها زمین را جاروب کنند؛ آنگاه به فرمان اسکندر، افراد، بزها را تعقیب کردند و در اثر فرار بزها، گرد و خاک بسیاری به هوا رفت که تا قله ی المپ رسید و در میان گرد و خاک، هرج و مرج آتش چراغ ها رقص نور ایجاد میکرد. ارتش آسیایی که گمان کردند سپاهی بسیار عظیم به سویشان می آید عقبنشینی کردند و اسکندر به بابل رسید اگرچه آن موقع موفق به فتح آن نشد. به نظر مارک گراف، آتش ها در میان گرد و خاک، انعکاس صحنه ی آتشین بودن شلیک تفنگ های قدیم در میان دود و گرد و خاک ناشی از شلیک توپ جنگی در صحنه ی جنگ های مدرن است و بز شیطانی، استعاره ای از سلاح های گرم شیطانی است. کسی که این سلاح ها را به کار میبرد اما اهل است و خدایی است که میداند دارد چکار میکند و چون نمیخواهد مردم مستعمراتش از او تقلید کنند و تکنولوژی های او را بگیرند خدای محافظه کار و زورگوی آسیا را همچنان گرامی میدارد. این است که میبینیم همانطورکه خدای اروپا به صورت اسکندر در تاریخ بازآفرینی میشود خدای آسیا نیز به صورت شاه مقابل او یعنی داریوش درمی آید. این اسکندر است که به آخرین وصایای داریوش قبل از مرگ او گوش میسپرد گویی که جانشین قانونی او باشد. این اسکندر است که از خائنینی که داریوش را به قتل رساندند انتقام میگیرد. گویی اسکندر همان خدایی است که عیسی مسیح به مردم معرفی کرده و حالا این خدا وظیفه ی گرفتن انتقام خون مسیح از یهودا حواری خائن و البته امت خائن بنی اسرائیل را دارد، انتقامی که خدای مسیح با دست ارتش روم از اسرائیل میگیرد. از همه جالبتر این که داریوش دم مرگ وصیت میکند که از این پس مادرش سیسی گامبیس، مادر اسکندر هم هست چنانکه گویی او اسکندر را زاده است. این هم یادآور خطابی از عیسی مسیح به جانشین برحقش یوحنای حواری (از دید یوهانی ها) است که مریم مقدس را "اینک مادرت" مینامد.:

“ALEXANDER THE GREAT AND DIMITRY”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 2/9/2015

میدانیم که یوهانی ها جانشین برحق مسیح را نه پطرس قدیس بلکه جوانترین حواری یعنی یوحنا میدانند چون یوحنا پسرعمو و بنابراین خویشاوند عیسی بوده است. گفته میشود که بقایای یوهانی ها بعد از سرکوبی توسط کلیسای پطرس در رم، جذب تمپلاریسم شدند و با رشد دادن و گسترش پروتستانتیسم و سپس فراماسونری، از کلیسای رم انتقام گرفتند. پس درواقع آنها میتوانستند همان بدعتی باشند که چون برحق ترند اجازه ی بدعت را دارند. آنها اصلند و کلیسای رم فرع. روم باستان اصل آنها است و باید خشونت و جنایتپیشگیش جذب مسیحیت برحق آنها شود. درمقابل، کلیسای رم، برحق نیست چون اروپایی نیست و مسیحش مثل داریوش، یک خدای آسیایی است. مثلا پرون خدای آذرخش و نسخه ی اسلاو-ژرمن ژوپیتر خدای اروپایی تری است و اتفاقا ارابه هایش را بزها میکشند. مسیح همانطورکه تولدش کریسمس و روز مقدسش یکشنبه یا ساندی (روز خورشید) نشان میدهند، نسخه ی بازسازی شده ی سول اینویکتوس یا میترا خدای خورشید رومی است که در اصل، الگبل یا الاگابالوس یا هلیوگابالوس مقدس ترین خدای شهر حمص سوریه بوده و توسط امپراطور نوجوانی از این شهر که کاهن خدای مزبور بوده و خود را تجسد او میخوانده است به رم وارد شده و جای خدایان قبلی را گرفته است، بدعت ناخوشایندی که درنهایت به سرنگونی و قتل زودهنگام امپراطور جوان منجر شد. الاگابالوس یک امپراطور زن پوش و تقریبا دوجنسه توصیف شده که او را در مقابل جنگاوری مهلک و مردانه ی لژیون های رومی قرار میدهد و این یادآور مهربانی بیش از انتظار عیسی مسیح در مقام تجسد یهوه ی تشنه به خون است. ازاینرو به نظر میرسد رفت و برگشت امپراطور الاگابالوس و کیشش، نسخه ای دیگر از رفت و برگشت جنگپرستی رومی باشد، رفتی که زمانش و اصل وجودش مورد سوال است و بازگشتی که فقط در دوره ی مدرن رخ میدهد.

مرکز پرستش کیش خورشید در رم، جایی به نام تیتانیا بود که نام از تیتان ها دارد. این محل به نام های اولیمپوس و اومفالوس هم نامبردار بود که دو عنوان برای مرکز خدایان در اساطیر یونانی-رومی هستند. بنابراین خدای خورشید سوری و بارگاه خدایان آسیاییش، حق خدایان یونانی-رومی را غصب کرده و در حکم لشکر تیتان های تایفون هیولا در شورش علیه بارگاه زئوس/ژوپیتر بودند. آنها میتوانستند مثل الاگابالوس امپراطور آسیایی، زن صفت هم باشند چون گاهی لغت تیتان به اصطلاح "تیت" به معنی پستان زن وصل میشد و روایتی به وجود آمده بود که آنها از پستان یک الهه پدید آمده اند همانطورکه رود نیل از پستان ایزیس جاری میشود. بریانت معتقد بود که تضاد پیروان خدایان رومی با پیروان الاگابالوس در شکل دهی انواعی از داستان های نبردهای خدایان یونانی-رومی با تیتان ها ایفای نقش کردند که بعدا بیشتر به خدمت تطبیق های تاریخ افسانه ای روم با روایات تورات و احادیث یهودی-مسیحی درآمدند. مطابق منابع اخیر، غول هایی که بر بابل حکومت میکردند، اعقاب تیتان هایی بودند که تحت رهبری بلوس و استارته (خدایان اعظم بابل) با خدایان یونان به رهبری کرونوس و زئوس جنگیدند. دراینجا ما با دو خانواده ی خدایان اروپایی و آسیایی مواجهیم. بریانت، اصل قبلی دوگانگی آنها را با دوگانگی خدایان/دواها و ضد خدایان/اسوره ها در اساطیر هندوها همریشه میبیند که البته هندوئیسم چنانکه موضوع شاکتی ها یا نیمه های زنانه ی خدایان هندوها نشان میدهد هنوز تحت تاثیر شدید صابئی گری یا آیین عرفانی گسترده ی ماقبل یهودی-مسیحی خاورمیانه است. دواها مقدسند و اسوره ها اغلب شیطانی. در بین زرتشتیان هند، این نسبت وارونه است؛ اهوره ها که همان اسوره ها هستند مقدسند و دواها تبدیل به دیو یعنی شیطان شده اند. عنوان اسوره/اهوره به آشور یا آسور یا سور خدای بزرگ سامی برمیگردد که ملت سوریه هم نام از او دارند. جالب این که همین خدا به صورت سوریا در هند خدای خورشید است. محل معبد مرکزی سوریا در "استان ایشوار" STAN ISHVAR یعنی سرزمین ایشوار بوده که این ایشوار به معنی خدا خود تلفظ دیگر آسور یا آشور است. سوریا در غاری در روستای آمین درآنجا به دنیا آمد که یادآور پرستش میترا در غرب در غارها و جایگاه های زیرزمینی است. در هند عنوان ایشوار بیش از همه ی خدایان درباره ی مهادوا یا شیوا به کار میرود که چون خدای نابودی است گزینه ی مناسبی برای ریشه دادن اسوره های مخرب است. تا پیش از شکل گیری نهایی مذهب شیوا، پرنفوذترین خدایان هندی، نزدیکی واضحی به بودای آسیای مرکزی و دور نشان میدادند. بودا موقع مرگ به سمت خورشید دراز کشید. بیشتر قبله گاه ها و قبرستان های شرق هم به سمت طلوع خورشید بودند به جز آنهایی که متعلق به مسلمانان بودند. قبله گاه ها و قبرستان ها و ترجیحا سمت غنودن مسلمان ها به سمت معبد کعبه در حجاز است اما نکته آن است که معبد اخیر، خود یک مکعب سیاه است که تمثالی از خانه ی الاگابالوس به شمار میرود و بنابراین قبله گاه بودنش باز جانشین خورشیدی بودن قبله های پیشین شده است. هندوهای هند معمولا الله خدای مسلمان ها را یک نسخه از مهادوا یا شیوا میشمردند. حتی زهدگرایی هندو نیز اگرچه وابسته به زهدگرایی بودایی است، ولی از طریق آن با زهدگرایی نسبی اسلام فامیل است و به اندازه ی زهدگرایی مسیحی، ریشه در مذهب خورشید دارد. اصیل ترین ظاهر ویهارها یا معابد بودایی اولیه ی هند را در خرابه های ویهار جایندرا در مرتند شناسایی کرده بودند. دراینجا یک روستا حول یک معبد اولیه ی خورشید شکل گرفته بود. ژنرال کورینگهام معابدخورشیدی با این مشخصات را ریشه ی معابد شیوایی هم میشمرد و یادآوری میکرد که از القاب معابد قدیم شیوایی، رانیسا (ران-ایسا) بوده است. "ران" در هندی به معنی ارباب و مدیریت کننده است و خود یکی از القاب شیوا است. معنی "ران ایسا" ارباب خورشید است. امروزه تصاویر خشونتبار شیوا در مقابل آرامش بودا قرار دارند. این خشونت، وابسته به تصویر شیرگون خدای خورشید هستند و جالب این که در کیش ویشنو بودا در میان آواتارهای ویشنو کنار یک خدای شیرمانند وحشتناک به نام نریوسنگهه یا ناراسیمها قرار دارد. ناراسیمها از درون ستونی برمی آید و پادشاه اسوره ها را میکشد و پسرش را که به ویشنو وفادار است جانشین وی میکند. مرکز کیش ناراسیمها مولتان در پنجاب بود و کیش او درآنجا آمیخته به کیش کریشنا –دیگر آواتار ویشنو- و سامبا بود. سامبا پیامبر میترا یعنی خدایی است که نامش در غرب برای خدای خورشید به کار میرود. شهری به نام سامباپوترا مرکز مقدس کیش سامبا بوده است. اعراب، مولتان را بزرگترین شهر در مناطق شرقی قلمرو خود توصیف میکردند. تصور میشد مولتان زمانی مرکز یک امپراطوری بزرگ بوده است ولی بعد از این که جلندر، آخرین پادشاه آن حکومت، قوانین هندو را پشت سر هم زیر پا نهاد، شیوا حکومت او را از بین برد و دستور داد: «از کوه، پایین برو» و اینچنین جلندر و قبیله اش از کوهستان مقدس بیرون شدند. این، قابل مقایسه با سرنگونی حکومت سلسله ی آسور به دست کریشنا است که طی آن، پادشاه "بان آسور" و قبیله اش از سرزمین اخراج شدند. نام این قوم آسور قابل تطبیق با آسوره ها است. این نبرد در بحبوحه ی همکاری کریشنا با پاندوه ها برای شکست دادن کوروها خویشاوندان سلطنتی پاندوه ها رخ داد. نام کوروها نیز قابل مقایسه با کوروس است که هم لقب هلیوس خدای خورشید یونانی-رومی است و هم تلفظ دیگری از سوروس یا سور یا آسور. کوروها پیروان شیوا درحالیکه پاندوه ها پیروان ویشنو بودند و اگر همه ی این داستان ها را با هم جمع و در داستان ظهور ناراسیمها جمع کنیم میبینیم که مسئله فقط تغییر حکومت توام با تغییر تصویر خدا یا روح قوانین جامعه است.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P485-492

دیوید شرمن، نسبت بودا با آسور را باز از طریق کیش خورشید روشن میکند و مکتب ازیریس در منف یا ممفیس (قاهره ی کنونی) در مصر را نشانی از چنین ارتباطی میشناسد. درآنجا ازیریس که نسخه ی قبطی آسور است با پتاح خدای خالق قبطی که نامش در ارتباط با نام بودا است تطبیق میشده است. نه فقط ازیریس یکی از همتاهای پاگانی عیسی مسیح است، بلکه پتاح نیز فرمی قوچ مانند دارد که یادآور عنوان "بره ی خدا" برای عیسی و نیز تصویر متواتر عیسی در حال حمل یک بره است. سر ای.آرنولد، مجموعه ای از سرودهای مذهبی و داستان های قدیم بودایی شامل قطعاتی از زندگینامه ی بودا را در شبه قاره جمع آوری کرده بود که بسیاریشان امروزه جزو احادیث پذیرفته شده ی بودایی نیستند. شرمن که قبلا بحث هایی دراینباره را در دانشگاه جوشی ژاپن شنیده و با بعضی چینی ها هم دراینباره صحبت کرده بود، در سفر به سریلانکا متعجب شد وقتی بعضی از آنها را از زبان مردم معمولی بودایی شنید. او دراینباره با روحانیون بودایی سیلان صحبت کرد ولی آنها به صراحت صحت این داستان ها را رد کردند و آنها را خرافات عوام شمردند. یکی از داستان های نقل شده از آرنولد، تصویر عیسای در حال حمل بره را به یاد می آورد: مطابق آن، بودا بره ی لنگی را در میان گله ی گوسفندان میبیند که نمیتواند همپای مادرش راه برود؛ بودا او را به دوش میگیرد و همراه گله و گله دار تا شهر حمل میکند. در نزدیکی شهر، او با زنی برخورد میکند که برای فرزند مرده اش میگرید. بودا به او میگوید که باید شکرگزار باشد که همه ی مردم دنیا فرزندانش نیستند وگرنه برای از دست دادن همه ی آنها باید گریه میکرد؛ کنایه از این که هرچقدر دارایی های بیشتری در این دنیا داشته باشی، نگرانی بیشتری را تحمل میکنی و برای از دست دادن همه شان باید نگران باشی و وقت از دست دادنشان زجر بکشی.:

«اما خداوند در مراقبه ی از دست رفته قدم میزد و فکر میکرد: "افسوس برای همه ی گوسفندان من که شبان ندارند؛ سرگردان در شب بدون کسی که آنها را راهنمایی کند؛ کورکورانه به سوی چاقوی مرگ نفخ میزنند، مانند این جانوران گنگ [یعنی گوسفندان] که خویشاوندان آنها هستند.»

دراینجا بی راهنما بودن به سرگردانی در شب تشبیه میشود که یادآور لغت "آمیتابها" (نور بی پایان) برای بودا است. نور راهنمای انسان ها در تاریکی است درست به مانند شبان که راهنمای گوسفندان است و عیسی هم شبان مردمش است. عیسی ملقب به pho/phosیعنی نور است که لغت مزبور تلفظ دیگری از لغت "بها" به معنی نور است و از طریق آن، با عنوان Fo برای بودا در هندی مرتبط میشود.:

“THE LIGHT OF THE WORLD IS A HEALING SHEPHERD”: DAVID SHERMAN: GOLDSUNAURA: 21 OCT2021

قرار است در میان تاریکی، نور، نشاندهنده ی راه مقصد و گذرگاه خروج از تاریکی باشد اما با عوض شدن راهنمای حامل نور، مقصد هم عوض خواهد شد. به همین دلیل هم به نظر میرسد تاریکی بیشتر به نفع راهنماها تمام میشود تا این که آنها میل به از بین رفتن آن داشته باشند. تاریکی، همانطورکه قطعه ی بالا نشان میدهد، نمادی از جهل گوسفندوار است و از دید چوپانان، بودنش برای گله ماندن گوسفندان لازم است، گوسفندانی که از سر جهل به سوی چاقوی قصاب میشتابند.

انقلاب های سیاسی و فصلی: چطور میشود در طول انقلاب، از خداپرستی مفرط به کفر رسید؟

تالیف: پویا جفاکش

اخیرا بخشی از یک انتقادیه ی سایت آگاه نسبت به شبکه ی سریال های خانگی در ایران توجه هیئت تحریریه ی روزنامه ی هفت صبح را جلب کرد و این روزنامه تکه ی مزبور را به صورت بریده در شماره ی 26 اسفند 1403 درج کرد:

«باورتان میشود شخصیت اول سریال که انسانی باهوش و کارآفرین است به خاطر زمانبندی نامناسب کسب و کارش 15میلیارد بدهی بالا می آورد و سرمایه گذار تازه، شرطی برای ادامه ی همکاری میگذارد که او باید از همسرش جدا شود و درنهایت با دسیسه و زور و فشار، این امر اتفاق می افتد و در همان شب اول جدایی، زن به خانه ی سرمایه گذار تازه منتقل میشود؛ همزمان وکیل شرکت سرمایه گذار که همسرش در خارج از کشور به سر میبرد، خانه و زندگیش و همچنین منشی شرکت را که با او حشر و نشر دارد، در قمار میبازد و رئیس شرکت که ظاهرا قمارباز قهاری است به کمک او شتافته و در قماری دیگر همه ی چیزهای از دست رفته را بازمیگرداند؟! در فضایی که خانواده نقش اصلی و مهم و راهبردی در مصون ماندن اعضایش در ناملایمات زندگی دارد وقتی این گونه تحت آماج حمله قرار میگیرد چه باقی میماند؟ اصلا حواسمان به نقش خزنده ی محتواهای این سال های سینما و تلویزیون برای زیر سوال بردن نقش و مفهوم پدر در خانواده بوده است؟ پدری که در تمام دوران، ستون و محور خانواده بوده و حالا در محتوای تولیدی، نقش آدمی زبون، بی مسئولیت و باعث و بانی تمام عقب افتادگی خانواده است.»

نگرانی سایت آگاه به جا است ولی آیا این تصویر باورنکردنی است وقتی واقعا پدر علت بدبختی بسیاری از خانواده ها است؟ پدر، وظیفه ی اداره ی مدبرانه ی خانواده را دارد و این انتظاری است که از هر مردی میرود ولی چه میشود اگر نه پدر و نه آن پسری که پدرش را شماتت میکند، میلی به تدبیر و تدبر نداشته باشند و بخواهند مانند قهرمانان حیوان صفت سریال مورد اشاره، به صورت غریزه محور، الله بختکی و با تلاش برای شکار فرصت، از هیچ به همه جا برسند همانطورکه این نوع فیلم ها جا می اندازند؟ این فیلم ها یکدفعه ای و از هیچ کجا نزول نکرده و مورد استقبال مردم قرار نگرفته اند بلکه بر یک سیر غیر منطقی معجزه باور که از قبل وجود داشته است استوارند و قطعا انقلاب ایران با ساده سازی بیش از حد همه چیز و فقط تحت شعارهای احساسات برانگیز در جا انداختن آن نقش ویژه ای ایفا کرده است. انقلاب ایران محصول فرصتی بود که به دست عده ای از سیاسیون افتاد و آنها این فرصت را مانند یک شکارچی شکار کردند. مردم هم هماوا بودند چون فرهنگشان در حد جوامع شکارگر اولیه بود و شور و اشتیاقشان برای هموار کردن راه قدس از کربلا با جنگ، این روحیه ی شکارچی را اثبات کرد. ولی هرچقدر روحیه ی شکارچی نیاز به سریع العملی دارد تدبر نیاز به فرصت و توانایی اندیشیدن دارد و هرچقدر یقین باور و مطمئن بودن شکارچی به خود در موفقیت او در یک لحظه ی حساس حیاتی است، اداره کردن یک موقعیت مستدام با آن ضدیت دارد بطوریکه رشد باورهای یقینی و ایمانی، باعث تضعیف توانایی استدلال میشود و این علیرغم امکان گسترش زهد باوری و خویشتنداری مذهبی در کوتاه مدت، درنهایت و در دراز مدت سبب رشد غریزه محوری و تضعیف تفکر میشود و از این طریق، امکان به هم ریختن شالوده های حیاتی جامعه از خانواده گرفته تا حکومت و خود مذهب را فراهم میکند. جان ناتن استاد دانشگاه اُپِن بریتانیا در مقاله ای که در 22سپتامبر 2024 در وبسایت گاردین منتشر شده است، مینویسد:

«دنیل کانمن، روانشناس و برنده ی جایزه ی نوبل، در سال 2011 ما انسان ها را موجوداتی دوحالتی دانست که فقط به دو شیوه قادریم فکر کنیم: حالت اول که او نامش را سیستم 1 میگذارد، سریع، غریزی و هیجانی است و حالت دوم یا سیستم 2، آهسته تر، حساب شده تر و منطقی تر است. مسلما حالت اول، زمانی در ما پدید آمده که ما موجوداتی شکارچی گردآورنده بودیم و بسیار هم به کارمان می آمده است. درمقابل، دومی که متضمن تفکر آهسته، پرزحمت، نامتداول، منطقی، محاسبه گر و آگاهانه است، بعد از حالت اول به وجود آمده، یعنی زمانی که جوامع پیچیده تر شدند و عدم قطعیت به بخش لاینفکی از زندگی انسان تبدیل شد. دیوید اسپیگلهاتر میگوید عدم قطعیت "ما را فرا گرفته است، اما مثل هوایی که در آن نفس میکشیم، هیچ وقت به آن توجهی نداشته ایم." و به همین خاطر هم هست که او کتابی درباره ی نحوه ی زیستن با آن نوشت. طبق دیدگاه اسپیگلهاتر، عدم قطعیت رابطه ای است میان فرد و جهان خارج. برای همین، در مواجهه با این پدیده، قضاوت های شخصی ما نقش مهمی را ایفا میکنند، "چه آن وقت هایی که درباره ی زندگیمان فکر میکنیم، چه آن وقت هایی که حرف های مردم درباره ی خودمان را سبک و سنگین میکنیم، و چه آن وقت هایی که تحقیق علمی میکنیم." آدمها در برابر عدم قطعیت تاب آوری مختلفی دارند؛ بعضی ها از وجودش هیجان زده میشوند و بعضی ها هم از فرط اضطرابش زمینگیر و ناتوان. اسپیگلهاتر معتقد است که هنگام رویارویی با عدم قطعیت، سیستم 1 کانمن برایمان دردسرساز میشود. حاصلش "اعتماد به نفس بیش از حد، نادیده گرفتن اطلاعات زمینه ای مهم، بی توجهی به کمیت و کیفیت شواهد، توجه بیش از اندازه به نحوه ی مطرح شدن موضوعات، تمرکز بیش از حد روی رویدادهای نادر اما دراماتیک، و سرکوب کردن شک و تردید درباره ی مسائل" است و این دقیقا توصیف خوبی است از صفحه ی اصلی حساب توئیتر من که پر است از آدم هایی که سرشان درد میکند برای این که فورا و بدون رعایت مقدمات به مرحله ی نتیجه گیری شیرجه بزنند.» ("عدم قطعیت، هوایی است که در آن نفس میکشیم": جان ناتن: ترجمه ی محمد مهدی پور: ترجمان علوم انسانی: شماره ی 33: زمستان 1403: ص180-179)

اگر دقت کنید، الان توصیفات اخیر بیشتر شایسته ی مردم خسته از سیاست های جمهوری اسلامی است تا حکام جمهوری اسلامی. شاید این مردم، همه دلشان برای زمان شاه تنگ شده است و در اثر چهل و چند سال شنیدن شعارهای پراطمینان و یقین باور، یادشان رفته است در دوران شاه، در چه فضای سرشار از عدم قطعیتی زندگی میکردند ولی حکام فعلی که دقیقا در همان فضای سیاسی مجریان امر در رژیم سابق نفس میکشند بیشتر در این عدم قطعیت فرو رفته اند و خیلی کمتر از مردم عامی، به یک گزاره ی خاص ایمان دارند. اکنون این گزاره ی خاص، شعار حل شدن مشکلات کشور در اثر برقراری ارتباط با امریکا –به فرض عدم وجود چنین رابطه ای تاکنون- است. رسانه های ماهواره ای و اینترنتی وابسته به سیاستمداران غربی، پشت سر هم، رژيم ایران را مورد حمله قرار میدهند که چرا مذاکره نمیکند یا در مذاکره عجله نمیکند و مردم موعظه ها و آیات این پیامبران مدرن را فی الفور میپذیرند و توجه نمیکنند که در چانه زنی سیاسی –بخصوص وقتی یک طرف مذاکره دولت امریکا باشد- باید کلی زمان صرف کرد تا نتیجه ی معامله حتی المقدور برد-برد باشد و ایمان نیندیشیده ی ایرانی ها به شعارهای تبلیغاتی زمانه، اکنون دارد بر ضد خود آنها عمل میکند همانطورکه در صدر انقلاب چنین نمود. درواقع الان همان انقلابیون پر شر و شور اول انقلاب، بیشتر در لاک وضعیتی که سابقا با آن جنگیده اند فرو رفته اند تا مردمی که آن زمان حرف های آنها را باور کردند و حالا پشیمانند. اما در کشوری که همه عادت دارند حرف های خود را عقاید مردم بخوانند و مردم همیشه مقدسند، هیچ کس هیچ تلاشی برای روشن کردن مردم در این زمینه نمیکند و این اصلا موقعیت غیر عادی در تاریخ نیست. به فضای ذهنی عمومی اسپانیا در قبل از جنگ داخلی دهه ی 1930 فکر کنید و به این که مرتبا هشدار داده میشود که آن فضا به آن کشور برگشته است؛ آنگاه از خود بپرسید که چرا باید در شرایط مشابه ولی در دو برهه ی تاریخی به کل متفاوت، ذهنیت عمومی واکنش یکسانی نشان بدهد؟ آیا مردم در قالب های از قبل تعیین شده قرار میگیرند تا واکنش هایشان به شرایط ناخوشایند، هنوز تحت کنترل باشد؟ ظاهرا همینطور است.

در همه جای دنیا انقلابی گری همینطور و بر اساس قالب دهی به مردم عمل کرده و اصلا از بین انواع و اقسام سوسیالیست های قرن 19 فقط کارل مارکس برجسته شده چون سوسیالیسم علمی نسبت داده شده به او که مصلحت در این بود به کمونیسم تقلیل داده شود، بهترین قالب سازی ممکن را به عمل آورده و در چیزی به نام تاریخ گنجانده است. مارکس به این شهره است که هگل را که روی سرش ایستاده است دوباره روی پاهایش قرار داده است. در اوایل قرن 19 هگل از یک GEIST صحبت میکرد که قبلا روح ترجمه میشد و حالا بعضی میخواهند ترجمه اش به ذهن را جا بیندازند درحالیکه بزرگترین حمله ی ماتریالیسم به هگل، ناشی از همین صحبتش درباره ی روح تاریخ بود و مارکسیسم قصد کرده بود که روح را دوباره تبدیل به ماده کند. در سال 1806 هگل با دیدن ناپلئون سوار بر اسب، روح تاریخ را به صورت انسانی زنده دید و ستود. اما آیا او واقعا ناپلئون را دید یا ما باید اینطور فکر کنیم؟ هگل عاشق انقلاب فرانسه بود و ناپلئون در حال صدور آرمان های آن انقلاب به تمام دنیا بود. اما آیا انقلاب فرانسه واقعا میتوانست یک امپراطور تولید کند وقتی آن کشور در دهه ی 1870 هنوز در حال سر و کله زدن با هرج و مرج انقلابیون کومونار بود؟ آیا آثار هگل به خاطر این اهمیت دارند که یک چهارچوب برای تاریخ ایجاد میکنند؟ بعید نیست. به هر حال هرچه باشد هگل همان کسی است که دولت پروس را به خاطر ایجاد آموزش همگانی و افزایش بوروکراسی، مهمترین ابتکار بشر پس از بریدن نان خواند و طبیعتا آموزش همگانی او زیر پرچم یک حکومت مستبد اشرافیت پرست مثل پروس، جایز است هر دروغی را همگانی کند، مثلا تاریخ را، و معلوم است این به نفع چه کسانی است. دقت کنید که در آثار هگل از این برهه های تاریخی سخن رفته است: استبداد شرقی، دوره ی یونانی-رومی، مسیحیت، فئودالیسم، روشنگری، دولت جهانی. برای یک آلمانی کلاسیک پیشرفت شگفتی است و خیلی به تاریخ کنونی نزدیک است آن هم وقتی گواهی اوسلو را داریم که بزرگترین جاعلان منابع تاریخی، رمانتیک های انگلیسی قرن 19 بوده اند. فرالیمال میپرسید که آیا فارغ التحصیلان تاریخ میدانند که بر اساس فرمول مارکسیستی-هگلی تاریخ می آفرینند؟ شاید پاسخ این باشد که برای بیشترشان مهم نیست چون با تقلیل کل تاریخ به مبارزه ی طبقاتی، حرص به دست آوردن منافع مادی بوسیله ی تاریخ از سوی عموم مردم، چراغ بازارشان را همیشه روشن نگه میدارد و جالب اینجاست که فقط مطالعات پسااستعماری است که بحث هایی خارج از جنگ طبقاتی و در ارتباط با بسترهای فرهنگی و صداهای خاموش شده ی گروه هایی مثل زنان و همجنسگرایان را برجسته میکند یعنی گفتمان ظاهرا ضد استعماری مارکسیستی خود بخشی از گفتمان بزرگتر استعماری و سرمایه داری است و جالب اینجاست که امروزه وقتی با گفتمان هایی مثل رستاخیز جریان تراجنسیتی برخورد میکنیم، میبینیم هرجا به هگل نزدیک میشوند، بیشتر خودجوشند و هرجا که به مارکسیسم نزدیک میشوند، بیشتر در حال خودفروشی به گفتمان حاکم در غربند. به همین دلیل هم هست که ما الان در عصر ووکیسم به سر میبریم. چون دروغ های قبلی، مردم را راضی نکرده و بعضی از مردم متوجه شده اند که باید پاسخ ها را در جاهایی که سانسور شده اند بجویند و حالا باید همین سانسور شده ها را به نام نبش قبر، تحریف کرد و به دروغ هایی از جنس قالب های قبلی آمیخت.:

“SUBALTERN VOICES AND THE MARXIST REVISION OF HISTORY”: FROSTY CHUD: STOLEN HISTORY: 21 DEC 2023

ظاهرا هرجا گفتمان های مردمشناسی غربی قوی تر بوده است، نیاز به تعمیر قالب ها نیز جدی تر افتاده است. چون نگرانی اصلی، تلاش مردم برای یافتن هویت واقعی خود بوده و نه آن ظرفی که هویتشان در آن توسط بیگانه قالب بندی شده است. این، دقیقا یکی از بقایای فرهنگ های اسطوره ای پیشین است که درحالیکه مردم در حال فراموشی ریشه های آن هستند، برای شرقشناسی خادم سیاست های دول غربی بسیار مهم بوده که اثر آن بر انقلاب ها را همواره مقابل چشم خود داشته باشد.

معمولا انقلاب ها در همان حال که حکومت و فرهنگ پیش از خود را به شدت تخریب میکنند روح فرهنگ خود را با ماده ی محتوای جامعه و حکومت پیشین می آمیزند و از نو متولد میکنند. در اروپای قرون وسطی این در تصویر متواتر اژدها به عنوان نماد اشراف مسیحی صاحب قدرت انعکاس پیدا میکند. این تمثیل، نشاندهنده ی عمق نفوذ فرهنگ پاگانی بر مذهب حاکم اشراف مسیحی متعصبی است که خدایشان عیسی مسیح را از روی یکی از مهمترین خدایان پاگان یعنی خورشید برسازی کرده اند. اژدهای قرون وسطایی به طور سنتی شبیه یک نیم خزنده-نیم اسب ترسیم میشود که بال هایی دارد که با آنها پرواز میکند. این، برگرفته از فرمی از آپولو خدای خورشید یونانی-رومی است. ارابه ی خورشید را در آسمان، اسبها میکشیدند که یال هایشان به نور خورشید تشبیه میشد. ترکیب اسب و حرکت در آسمان باعث میشد تا پگاسوس یا اسب بالدار نمادی از آپولو باشد. اما خورشید همیشه در آسمان نبود و گاهی به جهان زیرین میل میکرد و درآنجا با تمثال معروف هاویه و بینظمی که دشمن خورشید هم بود یعنی مار همهویت میشد. ازاینجا آپولو تصویری نیم اسب-نیم مار با بال پیدا میکرد که به آن HIPAON میگفتند و کاهنانش هیپی HIPPIE نامیده میشدند. به نوشته ی فورلانگ، این نام از HIPA می آید که شکل مونث کلمه ی هیپوس به معنی اسب است و با این حال، خود، یکی از القاب آپولو است چون وقتی خورشید که از مظاهر نظم است به هاویه که به مادینگی تمثیل میشود متمایل میگردد خود از جنس آن میگردد. این همان گرایش به زمین هم هست که در آن، خورشید با جانشین زمینیش آتش تعویض میشود همانطورکه اسب خورشیدی با مابه ازای قمریش گاو که حیوان تاریکی است عوض میشود. HANWAY در شمال شرقی شرق باکو با آتش پرستانی موسوم به "گبر" ها برخورد کرده بود که مثل بعضی یهودی ها به آتش جاودان اعتقاد داشتند و مذهبشان نزدیک به سانیاسی های هندی بود. به مانند قبطی ها و یهودی ها، این گبرها یک گاو قرمزرنگ را به نشانه ی تجسد خدای خورشید/آتش، تقدیس میکردند. انگیزه یابی خدای خورشید در گرایش به هاویه ی زمینی یا جهنمی را فورلانگ به پیروی از HOLWELL در سرشت آپولو و خواهر دوقلویش آرتمیس یا دایانا که الهه ی ماه است ردیابی میکند. آنها از آمیزش زئوس یا ژوپیتر که مظهر نور آذرخش است با زنی زمینی به نام لاتونا یا لِتو به وجود آمده اند اما این لاتونا خود قبلا الهه بوده است. نام او با لغت LOT به معنی صمغ گیاهی مرتبط است. چون صمغ درختان هم مثل الهه ی هاویه از جنس آب است و هم به رنگ نور خورشید است. بنابراین میشود گفت آپولو و آرتمیس، در حکم آب نورانی ای بودند که چون از بدن مادرشان درآمدند همچون صمغ گیاهی سفت شدند و نظم پذیرفتند و این روایت دیگر فرود آمدن ژوپیتر بر هرا یا جونو زمانی که این الهه به شکل هوای سیاه است میباشد. به خاطر همین تعلق به هاویه است که خورشید و ماه مرتبا به اعماق تاریک هاویه ی جهنمی در زیر زمین هبوط میکنند. این هاویه ی زیرین خود را با جهنم همهویت کرده و طی هبوط پیش آمده، آپولو خود را در چهره ی هادس فرمانروای عالم اموات و دایانا خود را در چهره ی هکاته الهه ی جادوگری تثبیت کرده اند. این میل خدای برحق به هاویه در قامت های شمسی و قمری، احتمالا فلسفه ای جهانشمول داشته است. منابع کلاسیک ادعا میکنند که تنها خدایان یونانی که معابدشان از تخریب توسط لشکر پارس ها در امان میماندند آپولو و آرتمیس بودند و این شاید به خاطر این بوده که مولفین مشابهت هایی بین شکل یونانی-رومی مذهب این دو ایزد با بعضی مذاهب آسیایی-افریقایی یافته بودند. یکی از انعکاس های دوگانگی خورشید بین نظم و بی نظمی در کارکردهای او است. آپولو هم بیماری ایجاد میکند و هم بیماری را درمان میکند، هم تیراندازی جنگجو است و هم هنرمندی حامی صلح، هم نظم میبخشد و هم هرج و مرج میفرستد. جامع ضدین است چون پدر و مادرش نیروهای متضادند. فورلانگ آن را به حدیثی از اورفئوس مربوط میکند که میگوید جهانگیرترین تمثال حیوانی خورشید یعنی شیر، از همسری یک سگ و یک گاو به وجود آمده است. چیزی شبیه این در توصیف هزیود از خواهر دوقلویش آرتمیس هم دیده میشود: یک کالبد سه گانه که یک سمت آن یک اسب، یک سمتش یک سگ، و در وسط یک انسان مونث قرار دارند. این تصویر، روی فرم جهنمی و جادوانه ی دایانا یعنی هکاته باقی مانده است. سگ نماد پرخاشگری درحالیکه اسب نماد باروری است و تضاد اینها همان تضاد عشق و غلبه گری است. میدانیم که گاو هم سمبل باروری بوده است. دایانا/آرتمیس همچنین به شکل های گاو جوان، سگ و شیر درمی آید که همان جانوران تمثیل اورفئوس هستند.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P478-483

آمیختن خدای فاتحان با فرهنگ سیاسی-اجتماعی به تسلط درآمده در حکم مرگ خدای فاتحان در فرم قبلیش نیز هست و علت این است که این خدا از این پس بیشتر توانایی ها و آزادی های خود را از دست خواهد داد همانطورکه روح ایزدی بعد از فرود آمدن به کالبد زمینی، دچار محدودیت های فیزیکی محیط زمین خواهد شد. مناسبت های مسیحیان اروپایی برای استقبال از انقلاب تابستانی و انقلاب زمستانی، فلسفه ی مزبور را به صورت آیینی همچنان در خود انعکاس میداده اند.

جشن های میانه ی تابستان یا MID-SUMMER(آغاز تابستان کنونی) در نواحی مختلف اروپا و در طول ماه های ژوئن و جولای برگزار میشدند. در ارتفاعات بریتانیا این فستیوال، در 29 ژوئن برگزار میشده و BEOL FIR یعنی آتش بعل نام داشته که تلفظش تدریجا به BAN FIR تغییر کرده است. دکتر مورسین گزارش داده است که در این فستیوال، «پسرها لباس دختران را میپوشند» و همزیمان سمبل های منتسب به روسپی گری در اطراف افزایش می یابند؛ مسئله ای که ارتباط تنگاتنگ با نسبت جادوگری با فحشای سبت سیاه دارد. فورلانگ، این را با فستیوال سنت جیووانی لاتران در ایتالیا در 24 جولای مقایسه میکند که جشن تولد یوحنای تعمیددهنده در انقلاب تابستانی یا همان میانه ی تابستان اروپایی است. در شب 24 جولای، جادوگران زن در سکونتگاه های انسانی پرسه میزنند و مردم برای در امان ماندن از شر آنها با خود پیاز حمل میکنند. قدرت گیری اعمال غیر اخلاقی در انقلاب تابستانی مرتبط با باور پیشین درباره ی مسیح بودن یوحنای تعمیددهنده یا یحیی در قبل از قدرت گرفتن عیسی در مقام مسیح است. یحیی به این خاطر از زوجی پیر متولد میشود تا یادآوری کند که به صورتی معجزه آسا متولد شده و خدایی است که در قامت بشر فرود آمده است. بنابراین هبوط او به این دنیا انگاره ای از سقوط خدا همراه با سقوط روح به محیط جهنمی جهان مادی است. خدا در هنگام تولد در حد و اندازه ی یک نوزاد و در ضعیفترین حالت خود است و کلمه ی junior به معنی کوچک و فرزند، از روی June یا همان ماه ژوئن آمده است تا تکرار هبوط خدا در تولد هر فرزند را یادآوری کند. این است که جشن شبانه است چون خدا وقتی سقوط میکند تاریکی حکمفرما میشود. هم در جشن بریتانیایی میانه ی تابستان و هم در فستیوال سنت جیووانی لاتران این شب توام با زیادی شعله های آتش و چراغ ها است. در رم هم در شب انقلاب تابستانی چراغ ها و شمع های زیادی روشن میکردند اما آن را به سنت برنابای حواری تقدیم میکردند. از طرفی خدا این سقوط را تحمل میکند تا به زمین برکت ببخشد و این در حکم ازدواج زمین و آسمان است. لندن تایمز در جولای 1875 در گزارش فستیوال ایتالیایی سنت جیووانی لاتران نوشته است که کیک هایی که در دوره ی پاگانی، مخصوص الهه آتنا یا مینروا بودند در جشن مربوطه به مصرف میرسیدند. آتنا یک الهه ی دوشیزه بود و به مانند زمینی بود که تازه قرار بود با شوهر آسمانیش رودررو شود. این با آغاز شدن ماه تموز به عنوان آغاز تابستان یهودی در چند روز بعد مرتبط است. این ماه، نام از خدای گیاهان و فصول دارد که در تابستان میمیرد تا بدنش به زمین انرژی بدهد و باعث زیادی محصول در فصل درو شود که این باعث میشد بعضی جاها مرگش در قالب درو محصول بازآفرینی شود چنانکه در فستیوال آدونیس –از نسخه های سوری تموز- در جبیل لبنان، مردان به منظور نشان دادن سوگواری، با چاقو به بدن خود زخم میزدند چنانکه محصول برای درو شدن با سلاح سرد زخمی میشود. خاخام س. ایزاکی آدونیس را با ملوخ تطبیق نمود با این استدلال که زنان برای آدونیس به شدت اشک میریختند و گویی دلشان در درون وجودشان میسوزد و این به شکل استعاره ی کودکی درآمده از درون شکم زن که در آتش برای ملوخ قربانی میشود بازآفرینی میگردد. رابطه ی آدونیس با زنان، همان رابطه ی تموز با عیشتار الهه ی زمین و طبیعت در بین النهرین است که در اساطیر یونانی به شکل رابطه ی آدونیس با آفرودیت/ونوس، الهه ی شهوت و فواحش در اعتقادات قبرسی بازآفرینی شده است. در آپولوژی ملیتو آمده که تموز، با بعلتی ملکه ی قبرس که دختر کوثار شاه فنیقیان بود، ارتباط عشقی برقرار کرد و همین سبب مرگش شد. تموز یک شکارچی و درواقع نسخه ی اولیه ی نمرود شکارچی توانا بود و همین باعث شد تا داستانش به شکل رابطه ی نامشروع آفرودیت یا ونوس همسر هفستوس (نسخه ی یونانی کوثار) با آرس یا مارس خدای جنگ بازآفرینی شود. یهودی ها البته روزی برای عزاداری تموز/آدونیس ندارند ولی اول ماه اب، برابر با 15 جولای که سالگرد مرگ هارون است، میتواند یکی از سالمرگ های تموز باشد که از سوی یهودیان انتخاب شده و تغییر مضمون داده است.:


IBID: P452-5

همین رابطه در آستانه ی فستیوال مسیح دوم یعنی عیسی در انقلاب زمستانی –به نشانه ی نقطه ی مقابل تولد مسیح اول یا یحیی- تکرار میشود. باز هم فستیوال دوگانه است و این بار در دو نامزد مختلف زمان آغاز زمستان ضرب شده است؛ دومی همانطورکه میدانیم کریسمس است که در انقلاب زمستانی در 25 دسامبر قرار دارد. اولی در آغاز نوامبر (میانه ی پاییز) و در موسمی قرار دارد که در تقویم قدیم اروپایی که فقط دو فصل زمستان و تابستان را داشت، آغاز زمستان تلقی میشد و اگرچه در زمان فورلانگ بیشتر به Hollow نامبردار بود خود او از این که گاها هالووین نامیده میشود هم اطلاع داده است. این بار هم مجددا با هجوم شیاطین و ارواح شرور و البته زنان جادوگر مواجهیم و فورلانگ میگوید که این بار هم مسئله به مرگ خدا ربط دارد. او این بار صحبت از هجوم تایفون هیولا به نظم خدایان تحت رهبری زئوس و فرار زئوس به درون غاری دارد و داستان قتل ازیریس خدای قبطی کشاورزی به دست تایفون را که همان سیت خدای بیابان ها در مصر است نسخه ی کامل تر آن میشمرد. دراینجا تایفون درواقع چهره ی هاوئیه ای و متضاد خود خدای خورشیدی است. هم زئوس و هم ازیریس به شکل گاو درمی آمدند و به عقیده ی فورلانگ، میترای گاوکش همان تایفون در هیبت یک جوان فریجی است. زمانی که میترا ورزاو را میکشد علاوه بر جانور محبوب تایفون یعنی مار، سگ و کلاغ هم که در زمستان از زیادی اجساد جشن میگیرند، به طرف گاو مجروح هجوم می آورند. اما علاوه بر اینها یک عقرب هم در حال چنگ گرفتن آلت نرینه ی ورزاو که مظهر تولید مثل و تکثیر است میباشد. به نظر فورلانگ، این عقرب، همان کژدم برج عقرب یا مهرماه –معادل نوامبر اروپایی- است که هالووین در موسم او رقم میخورد. این بار هم باز با فرود آمدن ارواح به زمین همزمان با مرگ خدا مواجهیم. هالو ایام سر زدن ارواح مردگان به زمین بود و مردم، مراسم هایی برای خوشایند ارواح رفتگانشان برگزار میکردند:

Ibid: p461-2

ارواحی که در ایام انحطاط یک کشور به دنیا می آیند هم شبیه ارواحی هستند که در ایام ضعف خدا به دنیا می آیند و در دنیای مصیبتزده ی اطرافشان، خدا را پشتیبا خود نمی یابند. گوش دادن به این نسل جوان لازم است. ولی نباید فراموش کرد آنها هم مثل خدایان فصلی همانطورکه در لحظه ای از زمان به دنیا می آیند در طول زمان انحطاط خواهند یافت.

مدرنیته و بربریت: سازگار شدن توحش با زمان

تالیف: پویا جفاکش

در سال 2022 نتفلیکس، سریالی به نام "بربرها" و حول حماسه ی ژرمن شکست ارتش واروس سردار رومی از قبایل تحت هدایت آرمینیوس وامبری منتشر کرد که برخلاف اسم غلط اندازش، خود را طرفدار نماد تاریخی ناسیونالیسم آلمانی یعنی آرمینیوس بربر نشان میداد. در سال گذشته ی میلادی و به دنبال پیروزی بزرگ راست افراطی در انتخابات آلمان، تیزیبینی این شبکه ی مروج آرمان های جهان وطنی در انتخاب این موضوع ناسیونالیستی تا حد خوشایند نازی ها مورد توجه قرار گرفته است. اقبال به ناسیونالیسم آلمانی و بازگشت به آرمینیوس قصاب آدمیزاد، راه بازگشتی نداشت و جهان وطن ها فقط میتوانستند آن را خودی کنند به این شکل که فیلمی بسازند که داخلش بربرها آنقدرها بربر نباشند و به جای وحشی گری محض، به تکنولوژی های پیشرفته و حیله های پیشرفته ی نظامی مجهز باشند تا حالا که واپس گرایی پیش آمده، واپس گرایی محض نباشد. اما اگر قرار است بربرها را متمدن کنیم، چرا آنها را هنوز بربر میخوانیم وقتی که در افواه، این کلمه صرفا به معنی غیر رومی نیست و تحت معنی وحشی و بی تمدن جا افتاده است؟ شاید برای این که برخلاف آنچه به نظر میرسد، تمدن و بربریت واقعا با هم تضادی ندارند. شما در دوره ای زندگی میکنید که در آن، دیزنی، انیمیشنی مثل هرکول درباره ی نظم اساطیری یونان باستان میسازد و در آن تیتان ها یا خانواده ی خدایان قبل از زئوس پدر هرکول را یک مشت وحشی بی سر و ته میسازد شبیه به تصویری که بربرهای دشمن تمدن یونانی-رومی دارند. در این نوع آثار هنری، شورش تیتان ها تهدید کننده ی نظم کیهان است ولی همزمان همه ی آن آثار، محصول دوران انقلاب فرهنگی و تلاش برای بازگشت به دوران حکومت زحل یعنی کرونوس یا ساتورن پدر زئوس و رئیس تیتان ها هستند. از قبل از ورود به این ساحت، بین این دو موضوع، ارتباطی ایجاد شده بود، حداقل از دهه ی 1870 زمانی که سرهنگ فورلانگ انگلیسی، کتاب "رودخانه های حیات" خود را مینوشت. این کتاب، توجه زیادی به رسوخ ایدئولوژی جهنم پرستای کوثایی ها توسط اسکیت ها به درون اروپا داشت.

کوثایی ها زحل را "بر" bar [یعنی بالا و در ارتباط با "برتر" در فارسی] مینامیدند و فورلانگ، این لغت را مرتبط با لغت "بربر" میداند. ولی وی یادآوری میکند که آشوری ها زحل را "نین" مینامیدند و لغت "بر" را برای آتش به کار میبردند که بنابراین تلفظ دیگری از لغات عبری "پر" و "پئور" به معنی آتش هستند که fireدر انگلیسی از آنها می آید. بنابراین "بر" در مقام یک خدا میتواند همان "بعل پئور" یعنی ارباب آتش باشد که نام جن باعث 7گناه مسیحی است و چون تنها جن حامی تنبلی است، در آموزش تکنولوژی به انسان و آسان شدن کارها برای انسان میکوشد. اگر "بعل" را با "دا/ذا" به همان معنی صاحب و ارباب جابجا کنیم و قبل از "بر" به جای "پئور" قرار دهیم، لغت کلدانی dabarبه معنی زنبور عسل به دست می آید که هم حشره ای با نیش آتشین است و هم به مانند انسان، سکونتگاه هایی برای جمعیتی از عظیم از خود میسازد. البته "بر/بار" در سامی کهن، عبری و ایرلندی معنی "فرزند پسر" هم میدهد و عیسی مسیح را "بار ان دی" به معنی پسر خدا مینامیدند. تصادفا این عنوان در ایرلندی به صورت های dabar, diabar است و این، عیسی را هم در جایگاه خدای آتش قرار میدهد. شاید دلیل سنگ شدن ردپاهای عیسی در کوه موریاه هم آتشین بودن پاهایش باشد. گفته میشود قبه الصخره هم روی یکی از همین ردپاها قرار گرفته است. آتشین بودن مسیح میتواند با جانشین شدن میترا خدای خورشید با او مرتبط باشد. ردپاهای سنگ شده ی هراکلس یا هرکول که او هم یک خدای خورشیدی است در سرزمین های سکایی تیراس، پرستش میشدند. در روایت یونانیان، هراکلس جد سکاها بود و این وضعیت اجدادی در کنار خدا بودن هرکول در بین یونانیان، هرکول را نسخه ای از یک خدای سکایی نشان میدهد. روشن است که این خدا باید پوت یا بودا باشد که لغت foot/feet به معنی پا هم از او می آید. بین نواحی هند بر سر داشتن جای پاهای بودا برای پرستش رقابت بود. برای نامیدن این ردپاها از لغت "نشان" استفاده میشد که به طور کلی به معنی اثر و علامت است. لغات "نیش" و "نیشان" در اصل برای اشیا و پدیده هایی که موقع گذر از بیابان، برای شناسایی راه در نظر گرفته شده بودند به کار میرفت و ردپاها هم نشانه هایی هستند که گذر انسان ها یا جانوران خاصی از مسیری را آشکار میکنند. در صورتی که این بیابان را مسیر زندگی در نظر بگیرید، ردپاها استعاره ای از محل عبور پیامبر یا مریدی هستند که دنبال کردنشان میتواند شما را از شرایط بد خارج کند. این ردپاها کنایه ای به نوع زندگی و مواجهه ی پیامبر با شرایط هستند که مانند پاهای آتشین خورشید، سنگ های پیش روی خود را ذوب کرده و دچار تغییر نموده اند. این تغییر دهی میتواند با خمیری شدن جسم سخت برای ساختن چیزی جدید جایگزین شود. یادمان باشد مسیح به نان عشای ربانی تشبیه میشود و نان، غلات خمیر شده است که بعد از رفتن به کوره و درآمدن از آن، دوباره سفت شده است. این رفتن به درون آتش و درآمدن از آن، همان انداخته شدن دانیال به داخل آتش به دستور نبوکدنصر و زنده درآمدن دانیال از آن است. فورلانگ، آن را روایتی دیگر از انداخته شدن دانیال به گودال شیرها به دستور داریوش و زنده درآمدنش از آن میداند. شیرها هم جانورانی خورشیدی و بنابراین آتشینند و بنابراین گودال شیرها کنایه ای از گودال آتشین جهنم است که به زیر زمین راه دارد. طبیعتا چنین گودالی میتواند گودال آتشفشانی باشد که کارگاه آهنگری وولکان خدای آهنگری شمرده میشود. وولکان به عنوان حامی صنعت، یک نسخه ی دیگر از بعل پئور است و bryant و holwell نام او را معادل "بعل کاهن" میشمرند. هفستوس نام یونانی وولکان، برآمده از نام "پتاح" صورت مصری او است و این پتاح در نام با بودا همریشه است. آتشفشان ها به نام وولکان نامگذاری شده اند. همانطورکه میدانیم، یهوه هم در یک کوه آتشفشان زندگی میکرد. ظاهرا این آتشفشان با صندوق عهد که دیگر خانه ی یهوه است قابل تعویض بوده است. صندوق عهد مکعب شکل بود درست مثل دیگر خانه ی معروف خدا یعنی "کعبه" ی مسلمانان. لغت "کعبه" شکل مونث "کعب" است که با cup به معنی جام همریشه است. لغت ship به معنی کشتی هم به سبب داشتن قوس به درون از همین ریشه است. جالب است که برای نامیدن صندوق عهد، از لغت "آرک" استفاده میشود که همان لغتی است که همواره برای نامیدن کشتی نوح استفاده میشود. کشتی نوح هم در پایان سیل بزرگ، روی یک کوه به نام آرارات فرود آمد. امروزه این کوه را به طور سنتی در ارمنستان و در کنار دریاچه ی وان مشخص میکنند که درست نیست چون کشتی باید در کوهی باشد که وقتی مردم از کوه فرود می آیند وارد دشت شنعار یعنی بین النهرین شوند. ولی هنوز نامگذاریش نشانه های جالبی در خود دارد. ترک ها به کوه تعیین شده آغورداغ یعنی کوه بزرگ میگویند اما یک تلفظ کمتر استفاده شده از این نام، آغری داغ است که میتواند معنی کوه آتشین بدهد. لغت آغری/آگری، معادل ترکی نام "آگنی" خدای آتش در هند است. این آغور و آغری همچنین میتوانند با نامیده شدن آکروپولیس به عنوان تپه ی محل بنای آتن مهمترین شهر یونان باستان مرتبط باشند. نام آرارات همچنین رابطی با مونث بودن کعبه و صندوق عهد است. یکی از تلفظ های آن یعنی آلالات در ارتباط با نام اللات الهه ی ماه در بین اعراب است. سامری ها به اهالی فامیه در سوریه، آلالات میگفتند. آلالات در زبان ایرلندی به معنی ماه است. از این جهت میتواند ارتباطی با نام مونت لیبانوس یا جبل لبنان داشته باشد که کوهی است که از لبن یا لابان به معنی ماه نام دارد. جالبتر این که در ایرلند، لیبان نام یک الهه ی ماه است که مانند پریان دریایی در آب سکونت دارد. وولکان هم زمانی علیه زئوس یا ژوپیتر رئیس خدایان کوه المپ شورید و زئوس او را از بالای جهان به زیر و درون آب افکند. در روایتی دیگر، وولکان برای فرار از تایفون هیولا به اعماق آب ها رفت و بعد از آرام شدن اوضاع، با موفقیت به کوه المپ بازگشت. این انتقال موقت به پایین، مرکز جدید جهان را روشن میکند. از دید لاتینی ها این مرکز، رم ایتالیا و آب های مقدسش متعلق به رود تیبر بودند. کلمه ی کعبه یا کعبت، ریشه ی کاپوت به معنی سر شد و سر به عنوان رئیس بدن با تختگاه متعارف شد و اینچنین لغت کاپیتولین به دست آمد که نام یکی از تپه های رم است. تپه ی دیگری در رم که میتواند با آن متعارف باشد، پالاتین است که با لغت پالاس به معنی قصر مرتبط است. این تپه نام از پالاس یعنی الهه آتنا دارد. رومولوس پس از بنای رم، پالاتین را مرکز پرستش ساتورن به عنوان خدای زحل و خورشید نمود. از طرفی پالاس مسئول هدایت آب های زیرزمینی در منطقه بود و آب های شمال را به اتروسک ها و آب های جنوب را به سابین ها اختصاص داده بود. این آب ها از طریق چاه ها و چشمه ها به دست می آمدند و به اندازه ی جهنم، مرتبط با جهان تاریک زیر زمین بودند. پالادیوم که نام مجسمه ی مقدس پالاس آتنا در روم بود، با عنوان پالاتیوم همریشه است که برای معبد مقدس ملقارت یا هراکلس صور در لبنان به کار میرفت. در این معبد، دو ستون به نشانه های روشنایی و تاریکی پرستش میشدند. به همین ترتیب، پالاتین هم علاوه بر مرکز پرستش خورشید، جایی برای پرستش تاریکی در جوار معبد ونوس الهه ی عشق اختصاص داده بود. در این محل، نام وولکان در کنار الهه وستا به عنوان خدایان آتش گرامی داشته میشدند. معمولا ونوس یا آفرودیت، همسر وولکان دانسته میشد. شاید پیرو این ارتباط با الهه ی تاریکی است که وولکان معشوقه ای به نام karis دارد که نامش به سادگی به معنی آتشفشان است. این لغت همخانواده با karon به معنی معابد خورشید و آتش است. درواقع وولکان به عنوان یک خدای آتشین جهان زیرین، نسخه ای از خدای خورشید است که هر روز غروب در جهان زیرین زندانی میشود و رابطه اش با الهه همان رابطه ی خدای خورشید با الهه ی زمین است. پس وولکان هم به اندازه ی کرونوس/ساتورن در آتشفشان زندانی شده بود. در ایران، یک کوه آتشفشان خاموش به نام الوند وجود دارد که معنی نامش این زندانی شدن را انعکاس میدهد. نام این کوه به معنی محل بند شدن ال یا خدا است. شهر همدان در نزدیکی الوند را با اکباتان محل حکومت پارس ها تطبیق کرده و مقبره ی استر و مردخای –دو قهرمان یهودی تورات- را در آن قرار داده اند چون یک برداشت از نام اکباتان، "اک" (حق) + بات (بند) + ان (پسوند مکان) و در مجموع به معنی محل دربند شدن خدا بود که میتوانست ترجمه ای برای الوند هم باشد. لغت "ال" را میتوان با "دا/دیا/دئوس" به همان معنی خدا جانشین کرد. این لغت در هند، deva تلفظ میشود و بنابراین الوند alvand قابل تبدیل به devavand است. در هند، devavend یکی از نام های کوه افسانه ای meru است و هندوها و زرتشتی هایی که به ندرت از محل خود خارج شده و اطلاعات کمی درباره ی امور کشور و جهان داشته اند، بنا بر روایتی سنتی معتقد بودند که پایتخت در دامنه های کوه دواوند قرار دارد و "شاه" shah از آن بر کشور حکومت میکند. [روشن است که این دواوند اکنون با تلفظ دماوند در نزدیکی تهران قرار گرفته و همانطورکه میدانیم، فرمانروایانی به نام "شاه" ازآنجا بر ایران حکومت میکرده اند.] ساکنان هند مرکزی، دواوند را محل سکونت مهادیوا (به معنی بزرگترین خدا) یعنی شیوا میدانستند که این، کوه کایلاش در هیمالیا را که سکونتگاه شیوا است یک نسخه از دواوند نشان میدهد. شیوا خدای یوگای تانترا و عبادت جنسی است. وولکان هم رابطه ی جنسی را به وجود آورد چون به دستور زئوس و برای تفرقه انداختن بین مردان که مخلوقات پرومته بودند، وولکان اولین زن را خلق کرد. به همین ترتیب، رابطه ی جنسی مرد و زن در زمین، انعکاسی از رابطه ی آسمانی نسخه ی خورشیدی وولکان با عروسش بود. ورود خورشید به برج سنبله یا باکره، زمان فستیوال وولکان بود و بنابراین دراینجا عروسی وولکان به جای خورشید با باکره، نسخه ی دیگر اتحاد شیوا با شاکتی یا نیمه ی زنانه ی خود است. فنیقیان وولکان را krusurمینامیدند. این لغت احتمالا تلفظ دیگر لغت xrusos است که به گفته ی holwell در اشعار یونانی برای ستایش آپولو خدای خورشید به کار میرفت. آن را میتوان با krusei مقایسه کرد که در کنار kun عناوین یادشده توسط یونانیان برای کاهنان وولکان در بین کوسیان –همسایگان شرقی بابل در آن سوی شط العرب- هستند. این کوسیان که همان خوزیان امروزند دنباله های ایرانی کوثی ها یا سیاهان بین النهرین هستند که بابلی ها آنها را فرزندان "کوث" میشمردند و این کوث میتواند یک نسخه ی دیگر از وولکان باشد. هندیان نیز از سیاهان هستند و شباهت های شیوا و وولکان از این موضوع خارج نیست. شیوا خدای سگ ها بود و سگ در کنار شیر، گاو و گراز جانوران مقدس وولکان بودند (دو حیوان آخر برای شیوا قربانی میشدند). وولکان همچنین حامی کینوکفال ها یا مردم سگ سر بود که تا حدود زیادی از روی میمون های بابون جنوب مصر الگو برداری شده اند که سری شبیه سگ دارند و برای پتاح نسخه ی مصری وولکان مقدس بودند. این میمون ها برای تحوت خدای ماه قبطی هم مقدس بودند و قبطیان آنها را توتا مینامیدند. شیوا همچنین حامی ناگاها یا خدایا مارمانند بود. وولکان هم در آکروپولیس فوق الذکر و با تلاش ناموفق برای تجاوز به پالاس آتنا، فرزند نیم مار-نیم انسانی به نام ارکتیوس تولید کرد که شاه آتن شد و برای اوفیت ها یا مارپرستان اروپایی مقدس بود. ارکتیوس میتواند با ATHIS خدای مارمانند باکتریا در روایت یونانیان مرتبط باشد و این نام هم احتمالا تلفظ دیگری "آهی" در زبان هندیان به معنی اژدها یا مار است.

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P355-375

همانطورکه میبینیم امکان به هم آمیختن وولکان خدای تکنولوژی با کرونوس رئیس تیتان ها وجود داشت. همانطورکه میدانیم کرونوس خدای زمان بود و زمان، حلقه ی اتثال مهم تمدن و بربریت است.:

«قصیده ی معروف بنجامین فرانکلین، "زمان پول است" قاعده ی کلی در جوامع مدرن غربی است. اگرچه این اصطلاح ساده است، اما به دیدگاهی تقلیل گرایانه از زمان خیانت می کند، دیدگاهی که آن را منحصراً معیاری بیرونی از عملکرد و اندازه گیری سود می بیند. در جامعه ی مدرن بهره وری با اندازه گیری مقدار تولید در واحد زمان تعیین می شود. زمان استانداردی برای اندازه گیری است که چه کسی در کار تولید کالاهای مادی یا خدمات باشد، عملی است. برای تولید مازاد یا سود، کارگران باید در واحد زمان بیشتر تولید کنند. استدلال آدام اسمیت برای تقسیم کار به وظایف خاص و تکراری مبتنی بر مفهوم شتاب یا افزایش تولید با کاهش زمان است. ما نه تنها با تقسیم کار، بلکه با ساده‌سازی فرآیندها و ترکیب ابزارهای جدید، که همگی برای کاهش زمان تولید طراحی شده‌اند، تولید را تسریع می‌کنیم. گاهی اوقات هدف تولید مقدار زیاد در مدت زمان کوتاهتر است. در موارد دیگر، هدف دستیابی به همان میزان کیفیت در مدت زمان کوتاهتر است. با این وجود، زمانی که در واحد زمان بیشتر تولید کنیم، مازاد به دست می آوریم و مازاد برای کسب سود ضروری است. در جوامع صنعتی و فراصنعتی، زمان اساساً بر حسب «زمان ساعت» درک میشود. «زمان ساعت» بر اساس درک آیزاک نیوتن از زمان به عنوان یک زمان «مطلق، واقعی، و ریاضی، به خودی خود و طبیعت خود، (که) بدون اشاره به هیچ چیز خارجی، به طور یکنواخت جریان دارد» (به نقل از مامفورد) استوار است. بر اساس این تعریف، زمان یک معیار عینی برای اندازه گیری است تا آنجا که یک ویژگی مستقل از واقعیت است که به سادگی و بدون ارتباط با چیزی غیر از خودش، روی آن پا می گذارد. از آنجایی که "زمان ساعت" ماهیت آن همگن و قابل اندازه گیری است، به راحتی به صورت دقیقه، ساعت، روز و هفته سازماندهی می شود. این تقسیم‌بندی به ما امکان می‌دهد کارمان را بر اساس ساعت‌هایی که صرف کار می‌کنیم، کمیت کنیم یا با اشباع کردن آن‌ها از فعالیت‌ها و پروژه‌ها، از ساعات کاری خود نهایت استفاده را ببریم. به طور خلاصه، "زمان ساعت" یک واحد اندازه گیری است که بهره وری را تعیین می کند، که برای کسب سود ضروری است. همچنین ابزاری برای سازماندهی کارگران به منظور تداوم تولید و محاسبه ی دستمزدها است. به همین دلیل، لوئیس مامفورد اصرار دارد که ماشین کلیدی عصر مدرن ساعت است، نه موتور بخار. اگر رژیم صنعتی بدون زغال‌سنگ و آهن و بخار راحت‌تر از بدون ساعت کار میکرد، در این صورت، رژیم فراصنعتی می‌توانست بدون ارتباطات دیجیتال، محاسبات و بازاریابی آسان‌تر از آن چیزی که بدون ساعت انجام دهد، کار کند. طبق گفته ی مامفورد، تقسیم ریاضی پایه ی ساعت به شصت دقیقه، و دقیقه به شصت ثانیه، تنها از اواسط دهه ی 1300 وجود داشته است. تا قرن شانزدهم بود که ساعت داخلی در انگلستان و هلند معرفی شد. مامفورد می‌گوید: ثروتمندان اولین کسانی بودند که ساعت‌های جدید را در دست گرفتند و آن‌ها را محبوب کردند، نه تنها به این دلیل که آنها به تنهایی می‌توانستند آن‌ها را بخرند، بلکه به این دلیل که «منظم شدن مثل ساعت‌گردی ایده‌آل بورژوازی بود، و داشتن ساعت برای مدت طولانی نماد قطعی موفقیت بود». او ادامه می دهد: "سرعت فزاینده ی تمدن منجر به تقاضا برای قدرت بیشتر شد: و به نوبه ی خود قدرت سرعت را تسریع کرد. اکنون، زندگی منظم که برای اولین بار در صومعه ها شکل گرفت، بومی بشر نیست، اگرچه تا به حال مردم غربی به قدری با ساعت کنترل شده اند که "طبیعت دوم" است و آنها به عنوان واقعیتی از رعایت آن نگاه می کنند ." ساعت نوعی ماشینی است که دقیقه و ثانیه را تولید می کند، که "زمان را از رویدادهای انسانی جدا می کند و به ایجاد باور به دنیای مستقلی از توالی های قابل اندازه گیری ریاضی کمک می کند: دنیای خاص علم." زمان برنامه ریزی شده نه تنها تصوری عینی از زمان ایجاد می کند که بهره وری را می سنجد، بلکه جوامع صنعتی را همگام نگه می دارد و به شیوه ای سازمان یافته حرکت می کند. مدرن ها نه تنها زمان را عمدتاً بر حسب "زمان ساعت" درک می کنند، بلکه زندگی ما نیز به آن وابسته است. ادوارد کیسی می‌نویسد: «برنامه‌ریزی‌شده و بیش از حد برنامه‌ریزی‌شده، ما برای راهنمایی و آرامش، حتی قضاوت، به ساعت یا تقویم نگاه می‌کنیم! اما چنین زمان‌گویی راهنمایی کمی گران‌بها را ارائه می‌کند، هیچ آرامشی ندارد، و قضاوتی عمدتاً منفی است. {...} در مواجهه با زمان، در واقع ساعت، موضوعی مدرن و امروزی را می‌طلبد. شاعری که به ما بفهماند که "زمان جان ما را می‌خورد" و موذی‌ترین «دشمن» ماست. کیسی می‌گوید، اگرچه مدرنیته با کاهش زمان به یک متریک، دستاوردهای فن‌آوری عظیمی را به‌دست آورده است، «همچنین در حالت اسکیزوئیدی قرار گرفته است که عینی‌ترین و زودگذرترین، «مبهم‌ترین» را در تجربه ی بشری، به‌عنوان ساعت و زمان جهان، در واقع تبدیل کرده است... یک فرد «با ظرفیت بالا» کسی است که می‌تواند کارهای قابل توجهی را در مدت زمان کوتاهی انجام دهد، خواه مدیر شرکت باشد، کارگر کارخانه، صاحب کسب‌وکار، یا حتی یک والدین در خانه. حتی در آکادمی، یک محقق اغلب با توجه به میزان انتشارات، کلاس‌ها، کمیته‌ها و مشارکت جامعه در واحد زمان مورد احترام قرار می‌گیرد - یا موفق تلقی می‌شود. از دست دادن زمان نه تنها یک فاجعه ی اقتصادی است، بلکه یک فاجعه ی حرفه ای و شخصی است. ما مدرن‌ها که از تیک تاک ساعت رنج می‌بریم، چه ساعت بیولوژیکی و چه ساعت بهره‌وری، خود را با زمان می‌سنجیم و اغلب زمان را به‌عنوان تهدیدی برای از دست دادن، زوال و شکست تجربه می‌کنیم. تنها انتخابی که داریم این است که سعی کنیم از زمان خود عقب نمانیم، یا سعی کنیم قبل از اینکه زمان از ما پیشی بگیرد، سبقت بگیریم.

راه های مثبت تری برای اندیشیدن به زمان در مفهوم (پسا)صنعتی آن وجود دارد. به عنوان مثال، افزایش بهره وری (از لحاظ نظری) به این معنی است که افراد می توانند زودتر از محل کار به خانه بروند. ما می گوییم اوقات فراغت امتیازی است که با بهره وری میسر می شود و هر چه وقت مازاد بیشتر باشد، فرصت بیشتری در اختیار ماست. با این وجود، این ایده ی مثبت تر از زمان، متکی به چارچوبی است که زمان را به نوعی ارز کاهش می دهد. همانطور که می گوییم زمان پول است و هر چه بیشتر داشته باشیم، بیشتر می توانیم برای چیزهایی که می خواهیم خرج کنیم، از جمله اوقات فراغت. متأسفانه، اگر این تصور از چگونگی ارتباط زمان با کار تنها چیزی باشد که ما داریم، کار ما همیشه در رقابت برای حفظ آن مازاد خواهد بود. زمان همیشه پای ما خواهد بود. من اظهار می‌کنم که این تصور از زمان دارای ویژگی‌هایی است که پدیدارشناس فرانسوی، میشل هانری، «بربریت» می‌نامد، که بیش از یک چشم‌انداز محدود از زمان در رابطه با کار، اما نوعی فقر معنوی را نشان می‌دهد. به گفته ی هانری، بربریت زمانی اتفاق می افتد که علم گرایی، یا ایدئولوژی علمی-تکنیکی، در هر حوزه ای از زندگی نفوذ کند. چیزی که هانری دردسرساز می‌بیند، علم نیست، بلکه روشی است که شکل ایدئولوژیک آن عمیقاً در جامعه ی مدرن جا افتاده است. علم گرایی به دنبال دانشی است که عینی و عقلانی است و اعتبار جهانی دارد، برخلاف "تغییر نظرات افراد، دیدگاه های خاص، و هر چیزی که فقط «ذهنی» است." با این حال، هانری استدلال می‌کند که رد سوبژکتیویته به نفع عینیت «بسیار فراتر از رد تفاوت‌های فردی است، به ماهیت عمیق تجربه و شرایط انسانی بازمی‌گردد و تنها بر اساس آن قابل درک است». یک ایدئولوژی علمی-تکنیکی، که هانری به گالیله می رساند، جهان را به عنوان ظرفی از اشیاء قابل اندازه گیری می داند که می توانند از طریق ریاضیات شناخته شوند و دستکاری شوند. او توضیح می دهد: "با توجه به این علم گالیله ای در مورد طبیعت که آمد تا شیوه ی تفکر اروپایی را متحول کند و آن را به شکلی که هست شکل داد، ممکن است فراتر از نسبیت ظواهر ذهنی رفت و موجودی واقعی از جهان را به نمایش گذاشت، جهانی در خود. معرفت این جهان در صورتی امکان پذیر است که کیفیت های معقول و به طور کلی هر چیزی را که از ذهنیت ناشی می شود انتزاع کند و فقط صورت های انتزاعی جهان مکانی-زمانی را به عنوان موجود واقعی حفظ کند." علم گالیله جهان را به تعاریف هندسی تقلیل می دهد که برای همه یکسان درک می شود. بنابراین، «به‌جای برداشت‌های فردی و تغییر عقایدی که آنها به وجود می‌آورند، دانش یکسانی از جهان، از آنچه واقعاً وجود دارد، ارائه می‌شود.» علم گالیله معقول را از طریق انتزاع ریاضی توضیح می دهد. زندگی بیولوژیکی را به فرآیندهای مکانیکی کاهش می دهد. به این ترتیب، هر چیزی که در «حوزه ی ذهنیت» موجود است، مانند «احساسات، نظرات، افکار شخصی، و غیره»؛ به طور خلاصه، هر چیزی که می‌توان آن را جهان ذهن یا معنویت انسانی نامید – مبتنی بر این طبیعت است که وجود واقعی آن توسط علم اثبات و در نهایت توضیح داده میشود. به گفته ی هانری، «اساس پنهان» واقعی جهان ما نه انتزاعات ریاضی است و نه فرآیندهای مکانیکی، بلکه چیزی است که او «زندگی» می نامد. زندگی سرچشمه همه ی هستی و حتی تجربه است. ما تجربه می کنیم زیرا در حال «زندگی» هستیم، یا به این دلیل که گرفتار نیروی حیاتی زندگی هستیم که اساساً نیروی ذهنی، عاطفی و پویا است. زندگی یک افق ماقبل نظری است، یا آن چیزی که در اساس تجربه ما از جهان قرار دارد. ما به زندگی دسترسی معرفتی داریم، نه با از بین بردن هر گونه ردی از ذهنیت که ممکن است عینیت ما را آلوده کند، بلکه دقیقاً از طریق ذهنیت ما. زندگی همان چیزی است که برای ما بی‌واسطه است، به این معنی که «خود را به گونه‌ای احساس و تجربه می‌کند که چیزی در آن وجود ندارد که تجربه یا احساس شود. این به این دلیل است که حقیقت احساس خود چیزی است که انسان را زنده می‌کند». بلکه از طریق خودجوشی غیر انعکاسی یا خود عاطفه خودنمایی می کند. خاصیت تجربه کردن خود محل اصلی شناخت است، به این معنی که سوبژکتیویته هم شرط درونی و هم شرایط بیرونی دانش، از جمله دانش علمی است. بنابراین، زمانی که دانشمندان زندگی را به گونه‌ای مطالعه می‌کنند که آن را به تعیین‌های عینی تقلیل می‌دهد، ممکن است بتوانند فرآیند فن‌آوری را پیش ببرند، اما این کار را به گونه‌ای انجام می‌دهند که خود حیات را انکار میکنند. آنچه باقی می ماند دنیایی است که از پوسته های بیرونی یا «نمایشگرهای قابل مشاهده» تشکیل شده است، که در آن تفاوت کمی بین یک انسان زنده و یک ماشین تکنولوژیکی، یا جهان حیات و ظرفی از اشیاء جدا شده وجود دارد. یک ایدئولوژی فنی-علمی، ماهیت معنوی زندگی، سوبژکتیویته ی درونی را که ما را به جهان و به یکدیگر متصل می کند، با بیرونی «بی جان» مبادله می کند. بنابراین نوعی ضد معنویت یا نوعی سرکوب معنوی را ترویج می کند. از آنجایی که زندگی «پایه ب پنهان» واقعی هستی است، نمی توان آن را نابود کرد، بلکه فقط انکار یا سرکوب کرد. اکتشافات علمی، حتی آن‌هایی که با هدف نفی حیات انجام می‌شوند، از علاقه ی پرشور دانشمندان ناشی می‌شوند و با وجود ذهنی درگیر آن‌ها در جهان ممکن میشود. به عبارت دیگر، حتی پروژه‌هایی که می‌خواهند زندگی را «خارج از بازی» قرار دهند، فقط به خاطر زندگی ممکن هستند. از این رو، هنری می‌گوید که نفی زندگی «تنها این جوهر زندگی را اشتباه نمی‌فهمد، بلکه آن را انکار می‌کند. بنابراین شکلی از زندگی است که بر ضد زندگی است، از هر گونه ارزشی برای زندگی خودداری می‌کند و وجود خود را به چالش می‌کشد.» این بینش مهم است زیرا نشان می‌دهد که بربریت شکلی معنوی از فرهنگ نیست - فرهنگی که توانسته است وجود معنوی را به نفع مادی‌گرایی خالص واژگون کند. بلکه فرهنگ ضد معنوی است دقیقاً به این دلیل که زندگی ضد فرهنگی است. زندگی چیزی است که فرهنگ را تولید می کند، و بنابراین شکلی از فرهنگ که به زندگی حمله می کند فرهنگ تجلی زندگی است، وارونگی شیطانی بربریت، فرهنگ مرگ را تولید می کند. شکلی از معنویت را نشان می دهد که جهت دهی نادرست و در نتیجه سرکوبگر و متخاصم است. فرهنگ علمی مدرن در تلاش برای درک حقیقت جهان، «حقیقت اصیل‌تر» یعنی حقیقت زندگی را با دروغ بیرونی «بی‌جان» مبادله می‌کند. همانطور که هانری می گوید، این نوع فرهنگ محصول زندگی است که علیه خود می چرخد ​​و به دنبال حذف خود به عنوان زنده است. چنین تلاشی بیش از بی اعتنایی به امر معنوی است، بلکه شکل شیطانی معنویت است. این همان چیزی است که نویسنده ی کی یرکگاردی Anti-Climacus آن را به عنوان ناامیدی شدید، یا تلاشی سرکش برای محو کردن خود به منظور رهایی از «قدرت تأسیس کننده» توصیف می کند. برای Anti-Climacus، این نوع ناامیدی یک بیماری روحی است. هنری با طنین این متن کی یرکگاردی می نویسد: «روی کردن بر ضد زندگی - به عنوان یک شیوه خاص زندگی، شیوه زندگی گالیله ای - به معنای تجربه کردن خود به گونه ای است که از بودن چیزی که هست رنج می برد، یعنی کسی که خود را تجربه می کند.» هانری می‌گوید آرزوی این نوع خاص از رنج، «این است که دیگر خود نباشیم و به همین دلیل، دیگر زنده نباشیم». با این حال، هم برای Anti-Climacus و هم برای هانری، تلاش برای نفی خود، یا انکار زندگی، بیهوده است. همانطور که ادعای «قدرت برقرارکننده» در مورد خود همیشه در پاسخ خود آشکار است - حتی اگر این پاسخ ناامیدی باشد - زندگی نیز خود را به عنوان منبع پنهان و تغییرناپذیر وجود حتی از طریق تلاش برای انکار یا سرکوب آن آشکار می کند. از این رو، همانطور که Anti-Climacus می گوید، نامیدی "به راستی یک خود مصرف کننده است، اما یک خود مصرف کننده ی ناتوان است که نمی تواند آنچه را که می خواهد انجام دهد. آنچه می خواهد انجام دهد مصرف خود است، چیزی که نمی تواند انجام دهد، و این ناتوانی شکل جدیدی از خود مصرفی است، که در آن ناامیدی خود بار دیگر قادر به انجام دادن آن نیست." بربریت حقیقت نهایی زندگی را از بین نمی برد، اما نشان دهنده ی یک رابطه ی تحریف شده با آن است. بنابراین، بربریت، قبل از هر چیز، یک بیماری روحی است. همانطور که ممکن است ما از وضعیت ناامیدی خود بی خبر باشیم (کی یر کگارد)، فرهنگ مدرن و علمی نیز ممکن است از ضعف روحی خود بی خبر باشد. وظیفه ی هانری در بربریسم تشخیص «شرایط معنوی» فرهنگ‌های (پسا) صنعتی و تکنوکراتیک و تجزیه و تحلیل تأثیرات آن بیماری بر تجربیات اساسی انسانی، از جمله تجربه کار است. تحریف معنوی بربریت منجر به تجربه ی از خود بیگانگی، ملال و عدم همخوانی با خود، دیگران و جهان می شود. این تجربیات به ویژه وقتی صحبت از کار در یک فرهنگ بربر/وحشیانه می شود، تلخ است. همانطور که هانری مشاهده می کند: "وحشیانه ترین نشانه ی این جایگزینی مرگ به جای زندگی، ظهور یک فناوری ناشناخته است. این دیگر ریشه در ذهنیت بدن‌های زنده‌ای ندارد که «ابزار» آن‌ها تنها «گسترش» آنهاست، بلکه در دانش غیرشخصی این فرآیندهای مادی، همذات پنداری با آن‌ها و به بازی گرفتن بی‌قید و شرط آن‌ها توسط نوعی عهد شیطانی است: هر کاری که می‌توان در جهان کور اشیا انجام داد، باید انجام شود، بدون هیچ ملاحظه‌ای، مگر اینکه سودی از آن حاصل شود. گویی اقتصاد به تنهایی می‌تواند امروز ما را نجات دهد، هرچند که قبلاً انتزاع‌ها را جایگزین کار واقعی انسان‌ها کرده است. این فناوری جدید اساساً صرفاً مادی است و با هر نسخه ی اخلاقی بیگانه است. این چیزی است که اصولی را که در پس دنیای کنونی غیرانسانی ما قرار دارد هدایت می کند." یک بار دیگر، هانری ریشه ی معنوی شیطانی بربریت را تشخیص می دهد. «نذر شیطانی» که زندگی را با عینیت بخشیدن به آن و تسلیم کردن آن به اهداف خود بی‌اهمیت جلوه می‌دهد، فرهنگی می‌آفریند که اساساً غیرانسانی است. بربریت با تقلیل کار به انتزاعات اقتصادی، زندگی و کنش انسان را از اهمیت شخصی، عاملیت خلاق و هدف فراتر از سود خالص یا پوچ گرایی «پیشرفت» محروم می کند.»:

Working in Time: From Barbarism to Repetition: by Amber Bowen: Religions 2021, 12(8), 565

وقتی سود خالص از جنس پول به عنوان تنها معیار گسترش تکنولوژی مطرح میشود، با قرار گرفتن در معادله ی «زمان، پول است» خدا را با خود کوره ی ریخته گری و آتش دوزخ یکسان میکند. نتیجه ای که از کوره درمی آید فقط خود بیابان است. مسلما ردپاهای هدایت کننده ای روی این بیابان سنگ شده اند اما به ما آموخته شده فقط خود بیابان را بپرستیم و در آن دنبال آثار حیات نگردیم. حسابش را بکنید که چقدر اوضاع فرق میکرد اگر زمانی که بیابان قبلی یعنی اینترنت گسترش یافت، مردمی که بر سطح آن دنبال آثار حیات گشتند، اینقدر معدود نبودند؟!

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷