روح بشر چقدر پیشرفت کرده است؟: قسمت دوم
تالیف: پویا جفاکش










ازاینجا میتوانیم به میدان اصلی درگیری برگردیم، جایی که انلیل به نمایندگی از وحشی گری و اعمال زور، با حئا به نمایندگی از مدارا و صلحجویی در رقابت است و نکته این است که به روایتی دیگر، نظم جهان ما توسط مردوخ پسر حئا برقرار شده است. ال.سی.گیرتس، مردوخ ملقب به بعل (ارباب) را نسخه ای از حئا میداند و "ائا" نام اکدی حئا را قابل تبدیل به ایا، یاه، یاهو و نهایتا یهوه میپندارد. به عقیده ی گیرتس، کاملا طبیعی است که مردوخ هم پسر حئا باشد و هم خود حئا، چون مردوخ همان عیسی مسیح است که هم پسر یهوه است و هم خود یهوه. همانطورکه یهوه خالق زمین است، حئا و مردوخ هم در دو روایت متفاوت، خالق زمین محسوب شده اند. در افسانه ی خلقت بابلی، مردوخ، با تقسیم کردن جسد تهامات به آسمان و زمین، جهان مادی را می آفریند. با این حال، در افسانه ای دیگر، این، انلیل است که با جدا کردن پدربزرگ و مادربزرگش "آن" (آسمان) و "کی" (زمین)، آسمان و زمین را خلق میکند و خود، حکمران زمین میشود ضمن این که به عقیده ی گیرتس، این "آن" و "کی"، در ابتدا همان آنو و آنتوم پدر و مادر انلیل بوده اند که بعد به دو نسل از خدایان تبدیل شده اند. و باز عجیب این که در حالی که دراینجا انلیل حکمران زمین است، ولی این، برادرش حئا است که با عنوان "انکی" به معنی ارباب زمین نامیده میشود. انلیل، خلقت زمین و موجوداتش را به حئا سپرده است. او "می" ها یعنی قدرت های ویژه را به حئا داده است تا در این راه از آنها استفاده کند. با این حال، بعدا عیشتار الهه ی زهره با مست کردن حئا موفق به دزدیدن بخشی از می ها میشود. ایگیگی ها نژاد خدمتگزاران به انلیل در زمین هستند که به دلیل بیگاری زیادی که از آنها کشیده میشود، شورش میکنند و آنگاه حئا از سوی انلیل مامور میشود تا نژاد بردبارتری از خادمان را خلق کند. حئا به مخلوقات جدید که انسان های متعارف امروزیند، دلبستگی خاصی پیدا میکند و از آن پس همیشه مدافع آنها است. گیرتس، مخلوقات اخیر حئا را معادل با انسان هوموساپینس ساپینس و ایگیگی ها یا حجاجی ها را معادل با زیرگونه های دیگر بشر قدیم میشمرد. ظاهرا بهشت پر برکت دیلمون با هشت نوع گیاه خوراکی درمان بخش که حئا به کمک همسرش خلقت میکند هم نسخه ی دیگر بهشت عدن تورات است. در داستان گیلگمش هم یک جنگل سدر داریم که انلیل، غولی به نام هومبابا را نگهبانش کرده تا انسان ها به آن پا نگذارند و گیرتس، این غول نگهبان را با فرشته ی دارای شمشیر آتشین که یهوه نگهبان باغ عدن میکند تا آدم و حوا بدان پا نگذارند مقایسه میکند. در مجموع، در کتاب مقدس یهودی-مسیحی، خدا گاهی برابر با انلیل است و گاهی برابر با حئا. بزرگترین صحنه ی این تناقض در داستان سیل نوح است. در نسخه ی سومری-اکدی این قصه، انلیل، قصد نابودی بشر را دارد ولی حئا با مامور کردن اتراهاسیس به ساختن یک کشتی، گروهی از انسان ها را نجات میدهد و بعد انلیل را راضی به حفظ بقایای انسان ها میکند درحالیکه در تورات، یهوه خودش سیل را نازل کرده و خودش هم نوح را مامور به ساختن کشتی برای نجات خانواده ی خود میکند.:
“Mesopotamians and their gods”: L.c. Geerts: PART OF “THE GREAT GODS, CREATING GODS”
دراینجا چیزی که به ذهنم میرسد، این است که جدا کردن آن (آسمان) نرینه از کی (زمین) مادینه، همان جدا کردن آبزوی پدر از تهامات مادر است. چون آبزو مظهر نظم است، زمین به دست آمده در بی نظمی و هرج و مرج فرو میرود تا این که بقایای نظم که همان حئا و البته مردوخ است، آن را تحت تسلط خود میگیرد و از ترکیب نظم و بی نظمی، انلیل به وجود می آید. همچنین باید توجه کرد که حئا بر پهنه ای به نام ابزو حکومت میکند که همنام ابزو پدر خدایان است. بنابراین بی هوش و دستگیر شدن ابزو توسط حئا به عنوان نسخه ی جدید خود، با بی هوش شدن حئا در اثر مستی و افتادن "می" هایش به دست عیشتار به عنوان نسخه ی دیگر تهامات مطابقت دارد. شاید حئا یا آبزوی مست و بی هوش، همان دیونیسوس عامل بی نظمی است و ما در این داستان ها میتوانیم روایت دیگری از تبدیل اسکندر به الیمپیاس را پیش از ظهور کاساندر در جایگاه مردوخ یا آشور بیابیم. اگر این پروسه ی سیاسی تقلیدی از خلقت باشد، نباید تعجب کنیم که نظم جهان طبیعی از مجرای دچار کردن موجودات به انواع بی نظمی ها تامین شده باشد. تفاوت انستان با بقیه ی موجودات در این است که بقیه کاملا در یک بی هوشی دیونیسوسی به یوغ این نظم خرد کننده تمکین کرده و به موقعش در پای آن قربانی میشوند ولی انسان از وضع موجود ناراضی است و این قطعا با توجه خاص حئا به انسان امروزی بی ارتباط نیست. درواقع انسان درست مثل آنوناکی ها که از جهان دیگر آمده اند آفرینشگر است ولی در این دنیای محدود، قدرت آفرینشگریش محدود است و در عوض نامحدودی در تخیل او جریان می یابد تا آن حد که میتواند در حد انتظاری که از قدرت کهن الگوهایش در جهانی دیگر انتظار میرود، از موجودات دیگر و حتی بعضی انسان ها، خدایانی بی نقص بسازد، روندی که از دوران قصاصون کهن تا عصر سینما و کامپیوتر پیوسته طی شده و این در جای خودش، بارها به ضرر خود انسان تمام شده است و با این حال، به عنوان یک ودیعه ی الهی که صحتش به طور مقدسی حس میشود، هرگز زیر سوال نرفته و کسی متوجه نشده که ممکن است این یکی از معدود واقعیات جهان دیگری باشد که عمدا و به عنوان یک تله، در جای نادرستی چون جهان حاضر محفوظ مانده است. این دنیای آشوبناک و بی در و پیکر ذهنی، اکنون تداوم آشوبناکی تهامات در جهان مادی است و هنوز مانند دریا که عنصر تهامات است، سیال و بی قید است ولی هنوز بی قیدیش تا حدودی تحت کنترل است چون اکنون عیشتار نام دارد و فقط بخشی از می های حئا را دزدیده است. نسخه ی یونانی-رومیش با نام های آفرودیت یا ونوس، هنوز مخلوق دریا خوانده و ستاره اش زهره "استلا د ماریس" یعنی ستاره ی دریا نامیده میشود ولی عجیب این که یک فرقه ی مرموز و پرکار مسیحی به نام "بانوی ما از کوه کرمل"، این عنوان را به جای زهره برای مریم مقدس مادر مسیح برگزیده اند و نباید تعجب کرد که در تاریخ رسمی، تبار آنها به اولین نفوذ استعماری غرب مسیحی در شرق کفار یعنی جنگ های صلیبی میرسد.
در قرن 12 میلادی، یک کشیش بیزانسی، صومعه ای در کوه کرمل در سرزمین مقدس را که چند قرن پیش توسط خسرو دوم شاه پارس نابود شده بود، احیا کرد. ادعا میشود این صومعه که به نام مریم مقدس نامگذاری شده بود، راه عتیق درویشان زاهدی که در آن کوهستان ساکن بودند را احیا کرده است. درویشان نامبرده یعنی کرملی ها در ابتدا از یهودیان و بعدا گروهی از مسیحیان بودند که مدعی بودند به طریقتی میروند که الیاس و الیشع نبی به آن عمل میکردند. در قرن سیزدهم، صلیبیون لاتینی بسیاری به مرام این فرقه پیوستند اما بعد از بازپس گیری سرزمین مقدس توسط مسلمانان، حکومت فرانسه از ترس ایجاد ناامنی، بیشتر اعضای فرقه را به حدود پاریس منتقل کرد و باقیمانده ی آنها در کوه کرمل، بعدا توسط مملوک های مصر به قتل رسیدند. کرملی ها از مرکز جدیدشان در فرانسه رو به رشد نهادند. در ابتدای قرن 19 سکولاریزاسیون ناپلئونی، بخش اعظم مراکز کرملی را از بین برد به طوری که در انتهای قرن 19 فقط حدود 200 نفر کرملی باقی مانده بودند ولی از ابتدای قرن بیستم مجددا رو به رشد نهادند. یکی از نکات مهم درباره ی تاریخ این فرقه این است که بعدا فرقه ی شوالیه های سنت موریس با آنها ادغام شدند و این سنت موریس، یک سردار رومی مسیحی شده ی اصالتا افریقایی بود که همنامیش با مورهای شمال افریقا نیز ازاینرو است. خود فرقه ی سنت موریس نیز قبل تر با شوالیه های لازاروس ادغام شده بود، فرقه ای که بخش اعظم اختیارات تمپلارهای ظاهرا سرکوب و منقرض شده به آنها انتقال داده شده بود. سنت لازاروس مزبور، حامی جذامی ها بود چون خودش جذامی بود و البته ظاهرا داستانش هنوز با آن لازاروسی که مرده بود و عیسی مسیح زنده اش کرد مرتبط است چون لازاروس در لغت یعنی جذامی، و بنا بر اتهامات یهودی، لازاروس خود شمعون پطرس (اولین پاپ) بود که برای این که کار عیسی بگیرد، وانمود کرد از جذام مرده است تا عیسی به دروغ، او را زنده کند. شوالیه های سنت لازاروس هم درحالیکه از طرفی به جای تمپلارها محافظ کاروان ها بودند، محافظان بیمارستان های جذامی ها هم بودند و بنابراین عجیب نبود که بیماران آنها هم مردان مقدس جانشین –و البته مقدس ازآنرو که پول زیادی داشتند- بودند که وانمود میکردند جذام گرفته اند. قیافه ی جذامی ها معمولا با دستمال پوشیده میشد و شوالیه های سنت لازاروس هم میتوانستند ثروتمندان را ناشناس به جای جذامی ها جابجا کنند و دزدان هم از ترس جذام نزدیک نشوند. حتی بعضی از بیمارستان های جذامی ها میتوانستند پوششی بر زندان های زندانیان عقیدتی باشند از جمله کسانی که بر ایدئولوژی و تحریف تاریخ یک جریان نوپای رشد کرده به نام کلیسای پطرس شوریده باشند. این جریان احتمالا همانقدر با فرانسه و پایتختش پاریس مرتبط است که سرکوب تمپلارها به عنوان بنیانگذاران بانکداری ربایی به دربار فرانسه نسبت داده میشود. در این مورد، بخصوص باید سختی رفت و آمد زیارتی بین فرانسه و القدس که اکنون اورشلیم رسمی است را به یاد بیاوریم و در عوض تورهای زیارتی در جاده های مهمی که از چهار شهر مهم فرانسه –پاریس، وزلی، لوپوی و آرل- تا سانتیاگوی اسپانیا تداوم داشتند را برجسته کنیم. سانتیاگو یعنی یعقوب مقدس. در حال حاضر، او برادر عیسی مسیح شمرده و بیشتر سنت جیمز نامیده میشود اما فراستی چاد معتقد است که این تغییر اسم، برای پنهان ماندن هویت واقعی او به عنوان یعقوب جد بنی اسرائیل است و عیسی برادر یعقوب حواری نیز کسی جز عیصو برادر یعقوب پدرسالار نیست. عیصو جد رومیان است و جنگ صلیبی تا اورشلیم نیز تداوم تسویه حساب اعقاب عیصو با اعقاب یعقوب البته در اسپانیا است جایی که اشراف یهودی در آن ساکن شدند و باعث شدند شبه جزیره ی مربوطه به نام عبریان، ایبری نامیده شود و کشور مربوطه به نام یهودیان سافاردی، اسپاردا یا اسپانیا. این اشرافیت در بارسلونا با اشرافیت فرانک ژرمن در فرانسه اتحاد فامیلی برقرار کردند و سرآغاز روم مقدس فرانکی گردیدند که همان روم اصلی است. اسپانیا قلمرو مورها بود و بنابراین عجیب نیست که شوالیه های سنت لازاروس، همزمان با سنت موریس هم پیوند داشته باشند. پس جنگ صلیبی بین فرانسه و اسپانیا در جریان بود و اورشلیم هم سانتیاگو بود جایی که در آن، هنوز نشان مریم مقدس کوه کرمل در کلیسای کوچک او کارمه دو آبایسکو محفوظ مانده و روایات محلی از حضور تاریخی کرملی ها در آن وجود دارد. کلمه ی یعقوب احتمالا با لغت عبری یاکوف به معنی جانشین مرتبط است و دراینجا جانشینی خدا بر زمین را مد نظر دارد. درحالیکه یعقوب پدرسالار هنوز یعقوب است، ولی یعقوب حواری به واسطه ی تبدیل نامش به یاهوبس، جیمز خوانده میشود. سنت جیمز در نزد کاتولیک ها روز خاصی ندارد درحالیکه در بین پروتستان ها دارد (5فوریه) و همین نشان میدهد که پروتستانتیسم در شورش علیه کاتولیسیسم و تصرف کاتولیسیسم از درون، نوعی بازگشت به یهودیان اسپانیا است. با این حال، کتاب مقدس یهودی-مسیحی که احتمالا فقط در قرن 17 به بعد نگارش شده است، قصد پوشاندن تاریخ را دارد و یک دلیل این هم که سانتیاگو عمدا سنت جیمز نامیده میشود برای پنهان ماندن تاریخ واقعی یعقوب و عیسی است. عیسی همان عیصو برادر بزرگتر است و روم ژرمن هم باید قبل از یهودی ها در سرزمین مقدس نفوذ میداشت. در این مورد باید توجه کرد که اشرافیت ژرمن همه از گوت ها بودند و گوت ها دورگه های هون های تاتار با اشرافیت محلی به شمار میرفتند. در تبلیغات ضد آلمانی جنگ اول جهانی، آلمانی ها هنوز هون نامیده میشدند و اندرو مارفول معتقد است که روم ژرمنی، خود، طغیانی علیه یک امپراطوری بزرگتر مغول-تاتار بوده است. بنا بر تاریخ رسمی، گوت ها قبل از مورها بر اسپانیا حکومت میکردند. رودریک آخرین حکمران گوت اسپانیا، پس از مرگ «ویزیتای شرور»، پادشاه نامحبوبی که با کلیسا دشمنی داشت و سعی در قانونی نمودن چند همسری و گشودن درهای جنوب اسپانیا به روی مورهای مسلمان داشت، تاج و تخت را به دست گرفت. سه پسر ویزیتا با مورها متحد شدند و اسپانیا به دست مورها افتاد و پسران ویزیتا هم حق دوک نشینی یافتند و فرزندانشان با نام های عربی، تا زمان تصرف اسپانیا توسط مسیحیان، به حکومت خود ادامه دادند. بنا بر افسانه ای، رودریک که نابودی حکومت خود را نزدیک دید، از راه اقیانوس به غرب و جزایر آنتیلا گریخت، جایی که او و سربازان وفادارش هفت شهر افسانه ای سیبولا را ساختند و این هفت شهر توسط هفت حاکم کنترل میشدند. احتمالا اینها نسخه های دیگر هفت جزیره ی هفت خدا در جزایر آتلانتیس هستند و بیخود نبود که فرانسیس بیکن اراده کرد آتلانتیس جدید را در قاره ی امریکا تاسیس کنند. در مقایسه با حقانیت مسیحیت، این فراری ها باید دنباله روان یهودیت راستینی شمرده میشدند که یهودیان در عمل و در اثر تماس با مشرکین که حالا مسلمانان مور شمرده میشدند، از آن منحرف شده بودند. به همین دلیل هم بود که بعدا در امریکا جنونی برای یافتن قبایل گم شده ی بنی اسرائیل در میان سرخپوستان پدید آمد. البته سرخپوستان، زردپوستان ریشه گرفته از تاتارها بودند ولی به هر حال، گوت ها هم از نسل تاتار بودند و شاید نام آنتیلا نیز شکل دیگری از نام آتیلا رهبر هون ها بوده باشد. همانطورکه نقاشی هایی از اشراف اروپایی با ظواهر سفیدپوستان وجود دارند، هنوز هم نقاشی هایی هستند که همان اشراف را با ظواهر زردپوستان نشان میدهند. البته موضوع ارتباط فرهنگی و اسطوره شناختی و زبان شناختی سرخپوستان امریکا با تاتارهای سیبری و حتی با چینی ها هنوز به جای خود هست و نبرد با تاتارهای شرقی نیز هنوز در تاریخ قاره ی امریکا شبیه سازی میشود. هون هایی که ژرمن ها از بینشان برآمدند و علیهشان شوریدند، بیشتر با قبایل مجار تطبیق میشوند که مجارستان را به خود اختصاص دادند. قدیس حامی مجارستان، سنت امریک است که نامش شبیه نام قاره ی امریکا است. درباره ی امریگو وسپوچی که ادعا میشود نامش را به قاره ی امریکا داده است، این احتمال وجود دارد که نامش ریشه ی مجارستانی داشته باشد و جالبتر این که وسپوچی در لغت به معنی روح خبیث است. در قرن هفدهم، متحدان سرخپوست سنتی فرانسوی ها در منطقه ی ساحل اقیانوس اطلس، الگونگین ها بودند و در مقابل، ایروکویی ها علیه فرانسوی ها صف آرایی کرده بودند. نام ایروکویی امکان دارد از نام هونگروآ که فرانسوی ها درباره ی هونگری/مجارستانی ها به کار میبردند برخاسته باشد، درحالیکه الگونکین احتمالا "ارغون کان"، یعنی قلمرو ایلخان و اشاره به متحدان عثمانی فرانسوی ها در جنگ همزمان علیه مجارستان است. یعنی ما در قرن هفدهم، هنوز یک روم فرانکی مسیحی داریم که عثمانی ها هنوز از آن جدا نشده اند و مجارستان هم نماد حکومت های قبلی تاتاری است که دارند هدف نفوذ و فتح این روم پیشروی جدید قرار میگیرند و همین صحنه در امریکا هم بازسازی میشود. تعجبی ندارد که تلاش برای جدا کردن یهودی اصیل از تاتار کافر، همراه با نوعی یهودی سازی سرخپوستان نیز بوده است. ریچارد تورنتون، مورخ تا حدودی مرتد سرخپوستان کریک، به توجه به ارتباط سرخپوستان امریکای شمالی با یهودیان معروف است. او چارلز هیکس، رئیس موقت سرخپوستان چروکی را اینچنین توصیف میکند: «چارلز هیکس، نیمی یهودی اسکاتلندی، یک چهارم آلمانی و حداکثر یک چهارم اهل ایتسات کریک بود. او هیچ تبار چروکی نداشت. او همیشه خود را یک چروکی میدانست.» تورنتون همچنین از گروه های خودخوانده ی چروکی ها سخن گفته است که از امریکای جنوبی آمده بودند و یهودیان پرتغالی بودند که با جمعیت های به اصطلاح بومی ترکیب شده بودند. در طول جابجایی سرخپوستان، چروکی های «واقعی» با این چروکی های قلابی مخلوط شدند و هنوز هم سردردهای بی پایان برای متخصصان ژنتیک ایجاد میکنند. در سال 1981، استنلی ام.هوردس، درحالیکه به عنوان مورخ ایالت نیومکزیکو کار میکرد، شروع به شنیدن داستان هایی از اسپانیایی تبارهایی کرد که شب جمعه شمع روشن میکردند و از خوردن گوشت خوک خودداری میکردند. این اعمال به احتمال زیاد، در طول قرن ها از مهاجران اولیه ی یهودی مخفی در اسپانیای جدید منتقل شده اند. درنهایت باید ارتباط همه ی اینها را با انتقال مقر استعمار از اسپانیا به هلند و ازآنجا به بریتانیا همراه اشرافیت های یهودی واحدی که همراه این انتقال قدرت ها جابه جا میشدند در نظر بگیریم و فقط این گونه میتوانیم بفهمیم چرا آتلانتیس جدید یک ایالات متحده ی امریکای انگلیسی زبان شد. درواقع این که تاریخ استعمار در امریکا با اسپانیا شروع شد یکی از معدود حرف های راستی است که پشت تاریخ جنگ های دروغین بعدی مخفی شده و البته هنوز هیچ تضادی با جنگ صلیبی فرانسوی ندارد چون تثبیت کلمب و خلق زندگینامه اش فقط در دستگاه ناپلئون بناپارت –یا بهتر است بگوییم گذشته ی فرانسوی که برای ناپلئونیسم خلق شد- انجام گرفت. تا قبل از آن، کلمب، رقیبی به نام مارتین بوهایم یا مارتین اهل بوهم داشت که قیافه ی فعلی کریستف کلمب از روی قیافه ی همان مارتین بوهمی کپی شده است و شاید به خاطر اصالت ژرمن همان مارتین است که پرچم امریکا شبیه بعضی نشان های گوت های ژرمن است. اندرو مارفول، نشان داده است که کریستوفر کلمب نام مستعار کولوم یا کولون از خاندان های یهودی سرآمد اسپانیایی که در فرانسه و آلمان و ایتالیا نزج یافته اند است. او "کریستوفر" یعنی حامل مسیح است چون آن گروه از یهودیان که مسیحیت را خلق و یهودیت را از روی کتاب مقدس مسیحی بازتعریف کردند نمایندگی میکند و تلاش کریستف کلمب برای رسیدن به بارگاه خان بزرگ در کیتای یا چین، درواقع همان تلاش برای دنبال کردن راه های تجاری تاتاری تا مراکزشان در یک طرح گسترده تر استعماری را نشان میدهد. یهودیانی که به همراه مسلمانان از اسپانیای مسیحی اخراج شدند، یهودیانی بودند که در نسخه ی یهودیت کتاب مقدسی نمیگنجیدند. آنها در سال 1492 یعنی همان به اصطلاح سال کشف امریکا اخراج شدند. همان سال، مطابق پیشگویی ها سال آزاد شدن شیاطینی که سلیمان در اورشلیم زندانی کرده بود است و حالا با قرار گرفتن اورشلیم در اسپانیا، میتوانیم شیاطین را هم شناسایی کنیم: یهودیان استعماری با هویت ناشناس که به همراه مسلمان ها در سطح شرق پراکنده و به نفع استعمار، دین سازی میکنند؛ در کنار بچه یتیم های به جا مانده از جنگ ها که در مراکز شستشوی مغزی، تبدیل به روحانیون مقدس ادیان جدید و راهی مستعمرات و ممالک مستقل شرقی میشوند. هنوز پیوند اینها با کرملی ها و لازاری ها قابل ردیابی است اگر به یاد بیاوریم که گروهی از کشیشان ژزوئیت/یسوعی –متخصصان بزرگ تحریف مذاهب شرق و قاره ی امریکا- به عنوان لازاری ها شناخته میشدند و ریشه در کلیسای سن پیر دو مون مارتر در پاریس فرانسه داشتند. این همان کلیسایی است که در 15 اگوست سال 1534، سنت ایگناتیوس لایولا، سنت فرانسیس خاویر و پنج همراه دیگر آنها با نذرهایی در شهادتگاه سنت دنیس در آن، اولین قدم در ایجاد جنبش یسوعی برداشته و خود را به این هدف، مقید کردند. سنت دنیس یادشده که نام اصلیش دیونیسوس است، یک معبد «مارس» خدای جنگ رومی را به کلیسای سنت دنیس تبدیل کرد و به روایتی بعد از این که به همراه دو تن از وفادارانش توسط کفار سر بریده شدند، در همین محل به خاک سپرده شدند.:
“WAS THE TEMPLE OF KING SOLOMO IN SPAIN, PART3”: FROSTY CHUD: STOLEN HISTORY: 2 MAR 2024
به نظر نمیرسد اسم این سنت دیونیسوس، اتفاقی شبیه دیونیسوس خدای مستی و لایعقلی باشد و احتمالا دو همراهی نیز که همراه او اعدام شدند، نسخه های نزدیک به اصل تر دو دزدی هستند که همراه عیسی مسیح اعدام شدند. حالا این دیونیسوس علاوه بر خدای ترویج بی عقلی، خدای جنگ هم هست و ستون پنجم مذهبی استعمارگران، او را تقدیس میکنند؛ چه حسن تصادف عجیبی؟!
معنای دیگری که از قصه میتوان برداشت کرد، این است که دیونیسوس، به مارس خدای جنگ، لباس عیسی مسیح صلحجو را پوشانده تا جنگسالاریش را استتار کند. مشخصا دراینجا مسیح قرار است به عنوان سلاحی علیه ملت هایی استفاده شود که لازاری ها یا همان کرملی ها به آنها وارد میشوند. در مورد اخراج یهودیان همراه با مسلمانان از اسپانیا بخصوص با توجه به درویش مسلکی کرملی ها و شباهتشان به صوفیان مسلمان، ما میتوانیم روی بورس آمدن نوشته های منسوب به ابن عربی اندلسی (اسپانیایی) در تصوف را به یاد بیاوریم و این که تاثیرگذارترین اثر او فصوص الحکم در فص عیسی مسیح، عیسی را برترین پیامبر و به سبب صلح جویی، افضل بر محمد میداند که ظاهرا تقبیح جنگ و مقاومت از سوی ابن عربی و بر اساس فلسفه ی مسیحی «وقتی به تو سیلی زدند، طرف دیگر صورتت را تقدیمشان کن» هدفی جز باز داشتن مسلمانان از مقاومت در مقابل استعمار ندارد. جالب این که در همین اثر، ابن عربی، خود را "مهدی" میخواند. اگر فکر میکنید این حیله کهنه شده است، به جدیدا دوباره فیلم شدن رمان "تلماسه" (دون) فکر کنید که در جامعه ای استعمارزده که به وضوح عربی-اسلامی است، «مهدی» موعودی داریم که پسر دوکی از یک خانواده ی استعمارگر از آب درمی آید و نماد این خانواده ی استعمارگر، گاوباز است و نماد خاندان دشمن آن، گاو.: دو نماد اسپانیایی برای یهودی های قربانی و مسیحی های ستمگر که چنانکه دیدیم، هر دو از یک آبشخور و بر اساس همان فلسفه ی دو دسته سازی و دشمن سازی از متحدان همریشه برآمده اند.



































حالا توجه داشته باشید که لازاری ها گروهی از یسوعی ها هم هستند و طبیعی است که خدایشان دیونیسوس هم باید یک ربطی به لازاروس داشته باشد. در این مورد جالب است که نام آرامی و اصلی لازاروس، الاسار است که میتوان آن را خدا-آشور معنی کرد. همانطورکه دیدیم، ازیریس هم یک فرم از آشور است و در منابع یونانی مثل کتاب دوم تواریخ هرودت، ازیریس با دیونیسوس تطبیق میشد.
جرالد مسی، لازاروس کتاب مقدس را در نام و در مردن و دوباره زنده شدن، برابر با ازیریس میگیرد و معتقد است عیسی مسیح که لازاروس را زنده میکند، همان هورس است که ازیریس را احیا میکند.:
“Lazarus”: Gerald Massey: EOHT.INFO
خوب است. میبینیم که ازیریس مرده و زنده شونده، حئای مدهوش شده است و میتوانیم ببینیم که قرار است بهشت زمینی ازیریس و دیلمون زیبا و صلح جویانه ی حئا، توسط یک عدد مسیح که ازیریس/حئا را زنده میکند یا به هوش می آورد، بازگردد. زکریا سچین در فصل 13 کتاب WHEN THE TIME BEGAN ضمن تایید برابری آنوناکی ها با آرخون های گنوسیسم مسیحی، نظریه ی دانشمندان شوروی درباره ی ریشه گرفتن مجارها و قفقازی زبان ها و قبایل ترک-تاتار از سومری ها و انتشار کیش آنوناکی ها با آنها از شرق تا ژاپن و از غرب تا سراسر اروپا را صحه مینهد و علیرغم این که دانش رسمی، نظریه ی سیاره ی ایکس او و برابری خدایان بین النهرین با موجودات فضایی را قبول ندارد، اما شهرت اکادمیک سچین که باعث گسترش این نظریه ی شبه علمی شده است، خود، نشان از بقای این نظریات در پشت درهای دانشگاه ها و افشا شدنشان فقط در موقع جنجال سازی دارد. رواج مسیحیت در بین تاتارها گواه است که دستگاه سیاسی ای که از آنها در مغربزمین به جا مانده و در سراسر جهان ریشه دوانده است، همان دستگاهی است که زمانی ادعا میکرده جانشین مسیحی است که میتواند حئای مدهوش –پیشوای لازاروس مرده- را به هوش بیاورد و الان همان دستگاه دارد شرایط را برای ظهور دوباره ی مسیح آماده میکند، و اگر هم جاهایی میگوید مسیح افسانه است، ازآنرو است که امیدوار است ما باور کنیم گردانندگان همان دستگاه، به جای مسیح، بهشت را به زمین خواهند آورد. اما آیا عملکرد آن دستگاه با ادعایش همخوانی دارد؟ آن فقط جسد لازاروس را در صحنه قرار داده که چیزی نیست جز حئای مست شده و بنابراین دیونیسوس مروج مستی و لایعقلی، که فعلا کل دستگاه بر اساس قانون «من مامورم و معذور» مرام او را رواج میدهد. آیا این مظهر بی نظمی، همان تلنبار شدن نیروهای آنوناکی در مغز ما نیست؟ بیایید به این توصیف از جهان ما توجه کنیم.:
« در ادبیات باطنی یک فرضیه ی ساده وجود دارد: افکار قدرت دارند. حتی علم مدرن [در فیزیک کوانتوم] نیز پذیرفته است که در پشت ساختاری که ما به عنوان جهان مادی میشناسیم، شبکهای از انرژی وجود دارد و برهمکنشهای بین انواع مختلف انرژی، ظاهری از جامدیت را ایجاد میکند که ما آن را ماده مینامیم. پس فکر، به عنوان شکلی از انرژی، همان قدرت را دارد. به همین دلیل است که در بسیاری از سنتها، توصیههایی در مورد کنترل فرآیند فکر وجود دارد، در حالی که فکر کردن و عمل کردن هنوز چیزهای متفاوتی هستند، فکر کردن اثرات خود را دارد. روشنبینان از مذاهب مختلف، اشکال و صورتهای تولید شده توسط انواع مختلف فکر را دیده و مستند کردهاند؛ شاهد این مدعا، کار چارلز لیدبیتر است. در حالی که بسیاری از این صورتها زودگذر هستند، وقتی توسط احساسات و حافظه تقویت میشوند، به چیزی بیش از افکار تبدیل میشوند، به اشکال فکری تبدیل میشوند. این قالبهای فکری فراتر از زمانی که به آنها فکر میشود، وجود دارند: آنها وجود مستقلی در ذهن متفکر پیدا میکنند. سپس بر حافظه تأثیر میگذارند و برداشتهای ما از زندگی روزمره را شکل میدهند. شاید بخواهیم این قالبهای فکری را فقط در روان افراد روانرنجور یا ناپایدار ببینیم، در حالی که زندگی همه ی ما تحت تأثیر قالبهای فکری است که در گذشته ایجاد کردهایم. برای اکثر مردم، آنها هرگز زمان حال را بدون فیلتر نمیبینند، تمام تجربیات از طریق قالبهای فکری ایجاد شده از دوران کودکی و حتی فراتر از آن از طریق زندگیهای گذشته غربال میشوند. دیوید اس. بناهوم گفته است: "میم [یا واحد اطلاعاتی]، ایدهای مسری است که مانند ویروس تکثیر میشود و از ذهنی به ذهن دیگر منتقل میشود. میمها مانند ژنها و ویروسها عمل میکنند و از طریق شبکههای ارتباطی و تماس رو در رو بین افراد پخش میشوند." با این حال، افکار بسیار فراتر میروند. همانطور که در بسیاری از تحقیقات مدرن در مورد میمها مستند شده است، قالبهای فکری میتوانند مانند ویروسهای ذهن شوند. آنها میتوانند در سراسر گروهها، خانوادهها، ملتها و در واقع جهان پخش شوند و از سطوح عمیقتر ناخودآگاه که همه ی ما تجربه میکنیم، عبور کنند. شایعات، داستانها و اسطورههای شهری، همگی میم یا قالبهای فکری هستند. اگرچه ممکن است در درجه ی اول از طریق چاپ، اینترنت، رسانهها و غیره نادیده گرفته شوند، اما زمانی فرا میرسد که به یک «نقطه ی اشباع» خاص میرسند و سپس به بخشی از ناخودآگاه جمعی تبدیل میشوند. این امر فوقالعاده خطرناک است زیرا اشکال منفی و خشونتآمیز میتوانند گروهها و جمعیتها را کنترل کنند و باعث خشونت و پرخاشگری اوباش شوند. این ذهنهای گروهی در واقع اشکال فکری خارج از کنترل هستند و در سنت عرفانی به عنوان آرخون ها شناخته میشوند. آرخونهای بیشماری هم در ذهن ما و هم در ناخودآگاه جمعی ساکن هستند. آرخونها نه تنها میتوانند در ذهن جمعی ناخودآگاه وجود داشته باشند، بلکه میتوانند شکافی در جهانهای اختری ایجاد کنند که از طریق آن موجودات معنوی سقوط کرده میتوانند به حوزههای زمینی حرکت کرده و اشکال فکری ایجاد شده را کنترل کنند. آرخونها محصول بشریت هستند که توسط ارواح سقوط کرده زنده شدهاند و از احساسات خودمان تغذیه میشوند. آنها میتوانند افراد، گروهها، حتی ملتها و دولتها را کنترل کنند و تحت تأثیر قرار دهند. در ادبیات عرفانی، این آرخونها میتوانند چنان قدرتی پیدا کنند که به سلطه تبدیل شوند، نیروهایی که کل گروههای مردم، حتی نژادها و کشورها را کنترل میکنند. پیروان بسیاری از ادیان فکر میکنند که در حال پرستش "من-هستم" [خدای موسی در تورات] هستند؛ اما در واقع آنها در حال تغذیه ی یک خدای دروغین هستند، آرخونی که از جهل خود ساختهاند. این اتفاق اغلب رخ میدهد و به همین دلیل است که سنت باطنی ضروری است. بدون هدایت باطنگرایی، بسیاری در دام دین ظاهری (بیرونی) گرفتار خواهند شد. بنیادگرایی، فرقهها، تحتاللفظیگرایی، افراطگرایی، همگی محصول خوانشهای نادرست از سنت معنوی هستند. وقتی این گروهها شکل میگیرند، قالبهای فکریشان حیات مستقل خود را پیدا میکنند و از آنجایی که به انرژیهای «واقعی» زنجیره ی بزرگ هستی متصل نیستند، خیلی زود از هم میپاشند و به حلقهای برای تجلی موجودات سقوط کرده از جهانهای اختری تبدیل میشوند. این ارواح سقوط کرده، هماهنگ با کیهان عمل میکنند و این اشکال را تقویت میکنند تا به میدانهای انرژی مستقل و مجزایی در دنیای اختری (آرخونها) تبدیل شوند. آنها از آرخونها تا حد "سلطه" ها رشد میکنند و از پادشاهیهای اختری خود حکومت میکنند. پرستندگان فقیر و نگونبخت آنها فکر میکنند که از "خدای حقیقی" پیروی میکنند، اما در واقع هیولاهایی را تغذیه میکنند که از رنج و جهل بشر آفریده شدهاند. بسیاری از این اشکال از رنج تغذیه میکنند، در حالی که برخی دیگر از لذت تغذیه میکنند و احساسات اعضای خود را برای کسب روزی بیشتر و بیشتر تقویت میکنند. به نوعی آنها واقعاً "خونآشامهای معنوی" هستند و بدون باطنگرایی، همه ی ادیان و سنتها تسلیم میشوند. در انجیل فیلیپ 54: 25-18 آمده است:
"آنها نام کسانی را که خوب هستند گرفتند و آن را به کسانی که خوب نیستند دادند، تا از طریق این نامها او (بشریت) را فریب دهند و آنها را به کسانی که خوب نیستند پیوند دهند."
تصویرسازی از آرخونها در ادبیات گنوسی بسیار قوی است، و از آنجا که با داستانهای دوگانهگرایی کیهانی آمیخته شده است، بسیاری به این باور رسیدهاند که آرخونها نتیجه ی یک اشتباه یا سقوط کیهانی هستند. واقعیت این است که هیچ خطای کیهانی رخ نداده، فقط یک سوء تعبیر ناشی از جهل بوده است. با این حال، همزمان، این جهل، دریچهای ایجاد کرده است که از طریق آن اشکال سقوط کرده میتوانند وارد شوند و این آرخونها، یا هر چه که آنها را بنامیم، هستند که مانع از درک نادرست ما از خودمان میشوند. در واقع، آنها با اجازه ی خود ما وارد کره ی زمین میشوند. این ایدهای است که به سنت «هبوط انسان» جان بخشید. از آنجایی که انسان در جهل خود، اشکال فکری سقوط کرده را خلق کرده و به موجودات سقوط کرده اجازه ی ورود به جریان زمین را داده است، پس در نهایت انسان مسئول وضعیت فعلی سیاره، فرهنگ و روح خود است. مسئله ی آرخونها پیچیده است زیرا تعاملی بین اشکال فکری خودمان و موجودات اختری سقوط کرده ی واقعی وجود دارد. قالبهای فکری به این موجودات اجازه میدهند تا با ناخودآگاه ما ارتباط برقرار کنند. آنها میتوانند مطابق با زبان فرهنگی که از طریق آن ارتباط برقرار میکنند، شکل خود را تغییر دهند و از آنجایی که ترکیبی از قالبهای فکری و ارواح "هبوط کرده" ی ما هستند، میتوانند خواستهها و نیازهای پنهان ما را تقلید کنند.
درحالیکه در دوره های قرون وسطی ممکن است شیاطین، اینکوباس و ساکوباس را داشته باشیم، امروز بیگانگان فضایی، آدمربایی های بشقاب پرنده ها و آزمایشهای پزشکی توسط موجوداتی که نمیتوانیم ببینیم را داریم . در حالت مدرن، این آرخونها گاهی اوقات "فرازمینیها" نامیده میشوند. با این حال، باید بدانیم که این اشکال، منشأ معنوی دارند. اگرچه نژادهای بسیار دیگری در کیهان ما وجود دارند ، اما به نظر میرسد که درصدی از مشاهدات و تجربیات بشقاب پرندهها، منعکس کننده ی ترسها، وحشتها، نیازها و خواستههای خود ما هستند و از این رو منشأ آرخونی دارند. جهان، ساختهی قدرتهای فرومایهای است که اگرچه ممکن است به طور غیرمستقیم از او سرچشمه گرفته باشند، خدای حقیقی را نمیشناسند و مانع شناخت او در کیهانی میشوند که بر آن حکومت میکنند. پیدایش این نیروهای پایینتر، آرخونها، و به طور کلی پیدایش تمام مراتب وجودی خارج از خدا، از جمله خود جهان، موضوع اصلی تفکرات گنوسی است. جهان، قلمرو آرخونها، مانند زندانی عظیم است که درونیترین سیاهچال آن زمین، صحنه ی زندگی انسان است. در اطراف و بالای آن، کرات کیهانی مانند پوستههای متحدالمرکز احاطهکننده چیده شدهاند. اغلب هفت طبقه ی کره از سیارات وجود دارند که توسط هشتمین طبقه ی کرات و ستارگان ثابت احاطه شدهاند. اهمیت مذهبی این معماری کیهانی در این ایده نهفته است که هر چیزی که بین اینجا و ماوراء قرار میگیرد، نه تنها به دلیل فاصله ی مکانی، بلکه به دلیل نیروی شیطانی فعال، در خدمت جدایی از خدا است. بنابراین، وسعت و کثرت نظام کیهانی، میزان دوری انسان از خدا را بیان میکند. آرخونها به طور جمعی بر جهان حکومت میکنند و هر یک به صورت جداگانه در حوزه ی خود، نگهبان زندان کیهانی است. حکومت جهانی استبدادی آنها هیمارمنه، سرنوشت جهانی نامیده میشود. این سرنوشت جهانی، هدفش بردگی انسان است. هر آرخون به عنوان نگهبان قلمرو خود، راه را بر ارواحی که پس از مرگ به دنبال عروج هستند، میبندد تا از فرار آنها از جهان و بازگشتشان به سوی خدا جلوگیری کند. بنابراین وقتی توصیفی از عرفانگرایی، مانند آنچه در متن کلاسیک "دین گنوسی" نوشته ی هانس یوناس آمده است، میخوانیم، باید درک کنیم که دوگانهگرایی کیهانیِ به ظاهر، در واقع دوگانهگرایی بین واقعی و غیرواقعی، بین نور جهانهای بالاتر و نیروهایی است که از طریق جهل ایجاد شدهاند. آنها مانند "هیولاهایی از نهاد" هستند، به اندازه ی کافی واقعی به نظر میرسند و از آنجایی که جهان فیزیکی توسط ادراکات ما شکل گرفته و قوام یافته است، آنها در واقع واقعی هستند. تنها راه فرار ما از هیمارمنه (سرنوشت جهانی) این است که بفهمیم خودمان میلههای زندان را ساختهایم. در "تهاجم الهی" از فیلیپ کی. دیک هارپرکالینز (1981) میخوانیم:
«با خود اندیشید: "چه دنیای غمانگیزی است این دنیا؟! کسانی که اینجا هستند زندانی هستند، و تراژدی نهایی این است که آنها این را نمیدانند؛ آنها فکر میکنند آزادند زیرا هرگز آزاد نبودهاند، و نمیفهمند آزادی یعنی چه. اینجا یک زندان است، و کمتر کسی حدس زده است."
با خودش گفت: "اما من میدانم. چون به همین دلیل است که اینجا هستم. تا دیوارها را بسوزانم، دروازههای فلزی را فرو بریزم، تا تک تک زنجیرها را بشکنم."
با یادآوری تورات اندیشید: "هنگامی که گاو خرمن را زیر پا میکوبد، دهانش را نبند. زیرا ما نه با جسم و خون، بلکه با فرمانروایان، با قدرتها، با حاکمان جهانی این تاریکیِ کنونی میجنگیم." (افسسیان 12 : 6)»
در حالی که آرخونها و دمیورگ آنها مخلوقات جهل انسان هستند، توسط ارواح سقوط کرده به عنوان منبع قدرت مورد استفاده قرار میگیرند. این یکی از مشکلات اصلی آرخونهایی است که ما خلق میکنیم. آنها اشکال و ارواحی را جذب میکنند که خودشان در جهل هستند و از این رو از آنها پیروی میکنند.»:
ARCHONS M DOMINIONS :by Julian Websdale: BIBLIOTECAPLEYADES.NET
با این وضع، آیا منطقی نیست که در ابتدا غالب کردن خدایان دروغین، برای عادت دادن مردم به افکار غیر معنوی باشد به این هدف که اعتقادات کاملا مادی تری مثل داروینیسم بیایند و حاکم شوند تا آرخون هایی که خلق میکنیم، این دنیایی تر و نزدیکتر به حکمروایان زمینیامان و دستگاه تبلیغاتیشان باشند؟ در ظاهر سوال مغلوطی است چون در این صورت بایدتئوری های علمی را دارای کارکردهای مذهبی بخوانیم اما اگر در کنه قضیه بروید و حرف های کسانی برآمده از خود جامعه ی علمی را بخوانید، میبینید که این نقطه یکی از مراکز اساسی مشکل ما است. سر فرد هویل یکی از سرشناس ترین کسانی بود که پیروان داروینیسم را به دچار بودن به دگم مذهبی و عدم اعتراف به غیر ممکن بودن داروینیسم از ترس خوردن برچسب "مرتد" متهم میکرد چون خودش شخصا نشان داده بود که پیدایش خودبخودی حیات سلولی در آن به اصطلاح "سوپ آغازین" دوران نخستین زمین غیر ممکن است، تبدیل خودبخودی آن سلول های کوچک اولیه به تمام موجودات زنده ی ریز و درشت امروز که دیگر جای خود را دارد. هویل، خودش نظریه ی پان اسپرمیا با محوریت آمدن سلول های زنده از سیاره ای دیگر را قبول داشت که خودش به اندازه ی کافی، علمی-تخیلی هست. ولی الان بعضی میگویند که شاید ما با چیزی بین هر دو نظریه روبرو باشیم.:
«در سالهای اخیر، فضای فکریِ خالیِ بین علم تکامل و خلقتگرایی ، از هر دو جهت در حال پر شدن است. تکاملگرایان، اخترزیستشناسی و انواع پان اسپرمیا را مطرح کردهاند که در آنها ترکیبات آلی (نسخه ی اصلی) یا حتی سلولهای کامل (پاناسپرمیای مدرن یا «قوی» به گفته ی هویل و ویکراماسینگه) پس از سوار شدن بر آوار کیهانی به زمین سقوط میکنند. خلقتگرایان با حذف کامل اشاره به «خالق» اما حفظ کارکرد طراحی هوشمند، پذیرش آکادمیک بیشتری یافتهاند. و نظریههای جدید تکامل آمادهاند تا مکانیسمهای غایتشناختیِ نهفته در مولکول DNA را بپذیرند. باید کاری انجام میشد. "تکامل" از دو جهت عمده شکست خورده است. اول، به عنوان یک رشته ی علمی، در انتخاب دادههای خود برای پشتیبانی از فرضیه ی مورد علاقهاش مقصر بوده است. اگر باور این موضوع دشوار به نظر میرسد، برای مرور کتاب عظیم "باستانشناسی ممنوعه: تاریخ پنهان نژاد بشر" (کرمو و تامپسون، ۱۹۹۴) وقت بگذارید. خلاصهای بسیار فشرده و بهروز از این کتاب در فصل ۲ کتاب "فروپاشی انسان" (کرمو، ۲۰۰۳) یافت میشود . در حالی که رسماً، انسانهای مدرن از نظر آناتومیکی حدود ۱۰۰۰۰۰ سال پیش در صحنه ظاهر شدند، این کتابها شواهد مستند زیادی از وجود انسانهای مدرن بر روی این سیاره ارائه میدهند که به صدها میلیون سال پیش برمیگردد. این شواهد به طور سیستماتیک و حتی بیرحمانهای مسدود و از ادبیات علمی حذف شدهاند. فصل ۳ کتاب "فروپاشی انسان"همچنین به شواهد مربوط به قدمت بسیار زیاد گونههای غیرانسانی میپردازد و نشان میدهد که گیاهان گلدار و حشرات بسیار زودتر از آنچه که اکثر داروینیستها اکنون ممکن میدانند، روی زمین وجود داشتهاند. این دادهها کاملاً با تصویر استاندارد تکامل گام به گام ناسازگار هستند. و این اولین شکست بزرگ تکامل است. این نظریهای است که برای توضیح مجموعهای از شواهد طراحی شده است که حتی تصویر معتبری از دادههای فسیلی ارائه نمیدهد. دومین شکست بزرگ تکامل این است که حتی مجموعه دادههایی را که انتخاب کرده است توضیح نمیدهد. این نظریه غیرمنطقی است و پر از نقصهای آشکار است. این موضوع مدتهاست که بدون هیچ گونه توسل به متون مقدس مذهبی یا دانش "وحیانی" مطرح شده است . برای مثال، به بررسی فیلیپ جانسون، استاد حقوق دانشگاه برکلی (۱۹۹۳) و استدلالهای ویرانگر لوید پای در مقاله اش در مورد ژن های نجار مراجعه کنید. همانطور که پای توضیح میدهد، تکامل نمیتواند از طریق جهشهای تصادفی رخ دهد، زیرا یک جهش قابل اجرا نیاز به تغییرات همزمان در ژنهای هر دو طرف پدر و مادر دارد. به نوشته ی پروفسور بیوشیمی، مایکل بهی، از دانشگاه لیهای:
"رشتههای علمی که بخشی از سنتز تکاملی بودند، همگی غیرمولکولی هستند. با این حال، برای اینکه نظریه ی تکامل داروین درست باشد، باید ساختار مولکولی حیات را در نظر بگیرد."
مایکل بهی (۱۹۹۶) با نشان دادن اینکه داروینیستها از زمانی که داروین مشاهدات علمی خود را انجام داده، در سطح اشتباهی کار میکردهاند، و حتی سازماندهی مجدد نئوداروینیستی علم تکامل در دهه ی ۱۹۵۰ کاملاً از مسیر خود منحرف شد، کاملاً ارزش داروینیستها را پایین میآورد:
"تکامل، اگر اصلاً رخ میداد، باید در سطوح مولکولی بیوشیمی رخ میداد، نه در سطح ماکروسکوپی اندامها و سایر ساختارهای بدن، و خود بیوشیمی تا پس از مطرح شدن نئوداروینیسم به عنوان شاخهای از علم وجود نداشت."
علاوه بر این، نئوداروینیستها حتی تا به امروز نیز به مبانی زیستمولکولی حیات بیولوژیکی توجه زیادی نکردهاند. به عنوان مثال، ساختارهای "ساده" ی شناخته شده به عنوان مژک و تاژک ، که توسط سلولها در مایعات شناور و متحرک استفاده میشوند، موضوع هزاران مقاله ی علمی بودهاند، اما به سختی میتوان مقالهای یافت که تلاش کند چگونگی تکامل آنها را توضیح دهد. دلیل این امر آن است که آنها، مانند تقریباً همه ی اشکال حیات، ساختار میکروبیولوژیکی فوقالعاده پیچیدهای دارند و در این ساختار است که جهش تصادفی و انتخاب طبیعی باید رخ داده باشد. در اینجا بهی مفهوم "پیچیدگی غیرقابل تقلیل" خود را معرفی میکند و ادعا میکند که ساختارهای مولکولی که او توصیف میکند، اگر بخشی از آنها از دست رفته یا حتی در طراحی آن ناقص باشند، نمیتوانند کار کنند. امروزه، تکامل پایه و اساسی برای ایستادن ندارد. تکاملگرایان هنوز این را نپذیرفتهاند. و به دلایل خوبی: خطرات بسیار زیاد است. تکامل همچنان زمینهای است که بسیاری از علوم زیستی و زیستشناختی بر روی آن ایستادهاند. زیستشناسان و دیگر دانشمندان احساس میکنند که نه تنها باید از طرف رشتههای مختلف خود از آن دفاع شود، بلکه باید از آن برای جلوگیری از هجوم طرفداران کتاب مقدس و مروجان ماوراءالطبیعه نیز دفاع شود که در واقع چشماندازی ترسناک است. اما طراحی هوشمند ( ID )، همانطور که بهی و همکارانش استدلال میکنند، لزوماً خلقتگرایی نیست. هیچ پیشداوری در مورد اینکه طراح چه کسی یا چه چیزی میتواند باشد، ندارد. آیا واقعاً میتواند چنین باشد؟ در مورد تمام آن تصاویر مربوط به تبار انسان از اجداد انساننما که از کودکی در کتابهای درسی مدارس خود دیدهایم، و تکامل تحقیقشده ی اسب مدرن از ائوهیپوس، توسعه ی مهرهداران، و همه ی این چیزهایی که میدانیم دانشمندان علوم زیستی ما میدانند، چه؟ برخی در جنبش طراحی هوشمند استدلال میکنند که این توالیهای تکاملی در واقع داستان هستند. جاناتان ولز (۲۰۰۰)، زیستشناس تحصیلکرده برکلی، این تصاویر و مناظر را "نمادهای تکامل" مینامد. کتاب او به نشان دادن این موضوع اختصاص دارد که تک تک آنها یک فریب عمدی است. یک منبع مفید برای کسانی که علاقهمند به یادگیری بیشتر در مورد طراحی هوشمند هستند، گلچین "خلقت محض" مجموعهای از تحقیقات نوزده دانشگاهی متخصص در زمینههای گسترده، ویرایش شده توسط ویلیام دمبسکی (۱۹۹۸) است. ۲۵ اثر منتشرشده ی موافق و مخالف مفهوم طراحی هوشمند همچنان با سرعت زیادی منتشر میشوند.
بخش نقد کتاب شماره ی بهار 2003 مجله ی اکتشافات علمی، شامل نقدهایی بر چندین کتاب جدید در این زمینه است. بررسی این مطالب منجر به این تصور عمومی میشود که طرفداران طراحی هوشمند تمایل دارند که دستور کار خلقتگرایانه داشته باشند، اما موضوع خود را طوری جلوه دادهاند که در جمع مودبانه، تأثیر بهتری بگذارند. از سوی دیگر، به نظر میرسد برخی از منتقدان آنها به این دلیل که ایدههای مذهبی خودشان توسط طراحی هوشمند آزرده میشود، به آن اعتراض میکنند. از آنجایی که طراحی هوشمند به صراحت طراح را مشخص نمیکند، این چارچوب از آرمان خلقتگرایان قدیمی حمایت میکند. اما طرفداران مفهوم استعمار زمین توسط ETI نیز در این محدوده قرار دارند. اما - صرف نظر از این سوال واضح که چه کسی ETI را طراحی کرده است، مفاهیم جدیدی از هوش در طبیعت به صحنه آمدهاند. برای مثال، جیمز لاولاک و لین مارگولیس در فرضیه ی گایا، تمام گونههای زمین را به وسیله ی فعالیتهای بیولوژیکی خود، مهندسی محیط خود به گونهای که "تکامل" را پیش ببرد، در نظر گرفتند. و آنها این کار را بر اساس نوعی خرد عظیم ذاتی در خود زمین –گایا [نام یونانی الهه ی زمین و معادل گی یا کی در اکدی بین النهرین] - و تمام گونههای آن انجام میدهند. مکان واقعی خرد یا هوش مشخص نشده بود و در واقع پیشنهاد میشد که توزیع شود. بریگ کلایس در نظریه ی
نیاکان کیهانی" خود، پانسپرمیای قوی را با جنبههای غایتشناختی فرضیه ی گایا ترکیب میکند تا پیشنهاد دهد که تکامل روی زمین به برنامههای ژنتیکی که از فضا میآیند بستگی دارد. به نقل از مقدمه ی وبسایت ایشان:
"ما دریافتهایم که اصل و نسب کیهانی دلالت بر این دارد که حیات فقط میتواند از اجدادی که حداقل به اندازه ی خود حیات تکامل یافتهاند، نشأت بگیرد. و به باور ما، این بدان معناست که هیچ منشأ حیاتی از ماده ی بیجان در گذشته ی محدود نمیتواند وجود داشته باشد. بنابراین، بدون دخالت ماوراءالطبیعه، نتیجه میگیریم که حیات باید همیشه وجود داشته باشد. شواهد اصل و نسب کیهانی، به شکل حیات میکروسکوپی فسیل شده که در شهاب سنگها یافت میشود، به سرعت در حال افزایش است."
جرمی ناربی (۱۹۹۸) شواهدی از نوعی کاملاً متفاوت ارائه میدهد. ناربی هنگام انجام آنچه که میتوان آن را "مطالعات انسانشناسی تجربی" با فرهنگهای بومی آمریکای جنوبی نامید، دریافت که گیاهان خاصی که اشکال فیزیکی شبیه مولکول DNA دارند، هنگام خوردن، در واقع فرد تجربهکننده را در تماس مستقیم و گفتگو با اشکال مار هوشمندی قرار میدهند که ادعا میکنند DNA آنها BE است و داستانهایی از چگونگی رسیدن خود به اینجا از طریق سفر در فضا تعریف میکنند. ناربی این اطلاعات را بدون اطلاع قبلی دریافت کرد که به مردم بومی که از آن گیاهان استفاده میکردند، مدتها همین اطلاعات داده شده بود. اکنون ما رهون جوزف (۲۰۰۱) را داریم که در کتاب خود با عنوان "اخترزیستشناسی، منشا حیات و مرگ داروینیسم" نظریهای دقیق و نفسگیر در مورد چگونگی عملکرد باورنکردنی DNA ارائه میدهد. تز دگردیسی تکاملی او به طور خلاصه میگوید:
"بذرهای ژنتیکی حیات در سراسر کیهان پراکندهاند و برخی از این «بذرها» ی ژنتیکی به زمین و همچنین به سیارات دیگر سقوط کردهاند. و این «بذرها»ی ژنتیکی حاوی دستورالعملهایی برای دگرگونی تمام حیات، از جمله زن و مرد، بودهاند."
"DNA به طور هدفمند محیط را تغییر میدهد، که بر انتخاب ژن تأثیر میگذارد، به طوری که اهداف ژنتیکی خاصی را برآورده کند: پراکندگی و فعالسازی DNA خاموش و تکثیر اشکال حیاتی که مدتها پیش در سیارات دیگر زندگی میکردند."
در مدل او، "بذرها" شامل کل توالی تکاملی برنامهریزیشدهای هستند که به انسان و فراتر از آن منجر میشود. من جسارت میکنم و نکات تز جوزف را که در پیشگفتارش آمده است، برای شما فهرست میکنم:
1-سن و منشأ جهان ناشناخته است.
2-حیات ابتدا در سیارات دیگر، شاید دهها میلیارد یا حتی تریلیونها تریلیون سال پیش، سرچشمه گرفت.
3-DNA قادر به یادگیری، به خاطر سپردن و عمل هوشمندانه است.
4-برخوردهای کیهانی نه تنها بین شهاب سنگها و سیارات، بلکه بین کل کهکشانها نیز امری عادی است.
5-بذرهای حیات در سراسر کیهان پراکندهاند و موجودات زندهی موجود در خرده سیارهها بارها به جهانهای دیگر پرتاب شدهاند.
6-این موجودات و DNA آنها سپس برای تغییر محیط این جهانها تلاش کردند تا تکامل خود را مهندسی کنند.
7-موجوداتی که به سیاراتی که از قبل مملو از حیات بودهاند، پرتاب شدهاند، ممکن است DNA خود را مبادله کرده و در نتیجه مخزن ژنتیکی اطلاعات ژنتیکی خود را افزایش داده باشند.
7-اولین موجودات روی زمین (و DNA آنها) از سیارات دیگر آمدهاند.
8-DNA بر محیط تأثیر میگذارد و آن را تغییر میدهد.
9-محیط اصلاحشده بر انتخاب ژن تأثیر میگذارد تا ژنهای «خاموش» و صفات ژنتیکی «خاموشی» که از قبل وجود داشتهاند را فعال کند.
10-ژنهای خاموش میتوانند به نسلهای بعدی و گونههای واگرا منتقل شوند.
11-زمانی که محیط به اندازه ی کافی مهندسی شود، این ژنهای خاموش و صفاتی که آنها کدگذاری میکنند، ممکن است در گونههای متمایز و جداگانه بیان شوند.
12-ژنها همچنین میتوانند به صورت افقی و جانبی بین گونهها منتقل شوند، به طوری که گونههای مختلف میتوانند دارای ژن و صفت یکسانی شوند.
13-از آنجایی که این ژنها/ویژگیهای «خاموش» به ارث میرسند و از گونههای اجدادی به ما منتقل شدهاند، پس این ژنها و ویژگیها باید از موجوداتی که در سیارات دیگر «تکامل» یافتهاند، به ما به ارث رسیده باشند.
14-شواهد ژنتیکی نشان میدهد که تکامل به شیوهای بسیار قابل پیشبینی و «شبیه به ساعت مولکولی» پیشرفت کرده است. "تکامل" مترقی گونههای پیچیدهتر و هوشمندتر به صورت گام به گام و با روشی پیشرونده، و شواهد ژنتیکی گزارش شده توسط پروژه ی ژنوم انسان، نشان میدهد که «تکامل» مطابق با دستورالعملهای ژنتیکی خاص و بسیار تنظیمشده، رخ داده است.
نتیجهگیری:DNA برای مهندسی تکامل خود و فعالسازی صفات و ژنهایی که از پیش وجود دارند، یعنی «دگردیسی تکاملی»، محیط را تغییر میدهد.
نیای کیهانی و دگردیسی تکاملی، منبع نهایی حیات در کیهان را توضیح نمیدهند. با این حال، آنها آن را به گذشتهای بینهایت دور بازمیگردانند و به حیات اجازه میدهند تا از یک آغاز واحد در جایی در کیهان تقریباً بینهایت گسترش یابد. در این صورت، این نظریهها زمان و مکان را برای وقوع بینهایت غیرممکن فراهم میکنند. آنها همچنین با ساختن دستورالعملها در یک مولکول DNA واحد، ابزاری برای مهندسی ژنتیک جهانهای متعدد فراهم میکنند. چه کسی ممکن است این کار را انجام داده باشد؟»
“Challenges to Darwinism: Panspermia and Theories of Guided EVOLUTION”: By Gerry Zeitlin from OpenSeti Website
اگر دقت کنید، این مقاله هنوز از نقطه ضعف دگماتیک لج غیر منطقی داروینیسم با عمر 6هزارساله ی زمین به روایت تورات رنج میبرد و نویسنده و الگوهایش به ذهن خود گمان نمیدهند که شاید عمرسنجی فسیل ها و کانی ها از ابتدا به نادرست و صرفا برای طولانی تر نشان دادن همه چیز به حد میلیون ها سال و در جهت وقت خری برای آن تکامل تدریجی غیر ممکن در دانشگاه ها تدریس شده باشد. به عبارت دیگر، احتمالا هیچ فسیلی آنقدر قدیمی نیست که عمرسنجی شده است و خود اولیای داروینیسم اگر در تله ای که خود درست کرده اند، گرفتار نبودند، قطعا به این موضوع اعتراف میکردند. دراینجا میتوانیم برعکس حرکت کنیم و همانطورکه دیدیم چطور وقایع قرون 10 تا 12 انعکاس وقایع قرن 17 به بعد بودند، این بار هم زمان تمام این تغییرات ناگهانی را به سمت زمان خود جلوتر بیاوریم .. آن موقع دیگر موجودات فضایی جوزف هم فقط نامی دیگر برای آنوناکی ها یا آرخون ها خواهند بود و اگر از فضا می آیند، برای این است که "فضا" صرفا نام جدید "آسمان" به عنوان کنایه ای از جهان فرازمینی و کاملا ماوراء الطبیعی است. کم شدن فاصله به معنی این خواهند بود که سرعت تغییرات به نفع انسان بسیار بالا بوده است و هنوز میشود به آینده ی روانی بشر امیدوار بود.
مطلب مرتبط:
روح بشر چقدر پیشرفت کرده است؟: قسمت اول





















































































































































































































































































































































