روح بشر چقدر پیشرفت کرده است؟: قسمت دوم

تالیف: پویا جفاکش

ازاینجا میتوانیم به میدان اصلی درگیری برگردیم، جایی که انلیل به نمایندگی از وحشی گری و اعمال زور، با حئا به نمایندگی از مدارا و صلحجویی در رقابت است و نکته این است که به روایتی دیگر، نظم جهان ما توسط مردوخ پسر حئا برقرار شده است. ال.سی.گیرتس، مردوخ ملقب به بعل (ارباب) را نسخه ای از حئا میداند و "ائا" نام اکدی حئا را قابل تبدیل به ایا، یاه، یاهو و نهایتا یهوه میپندارد. به عقیده ی گیرتس، کاملا طبیعی است که مردوخ هم پسر حئا باشد و هم خود حئا، چون مردوخ همان عیسی مسیح است که هم پسر یهوه است و هم خود یهوه. همانطورکه یهوه خالق زمین است، حئا و مردوخ هم در دو روایت متفاوت، خالق زمین محسوب شده اند. در افسانه ی خلقت بابلی، مردوخ، با تقسیم کردن جسد تهامات به آسمان و زمین، جهان مادی را می آفریند. با این حال، در افسانه ای دیگر، این، انلیل است که با جدا کردن پدربزرگ و مادربزرگش "آن" (آسمان) و "کی" (زمین)، آسمان و زمین را خلق میکند و خود، حکمران زمین میشود ضمن این که به عقیده ی گیرتس، این "آن" و "کی"، در ابتدا همان آنو و آنتوم پدر و مادر انلیل بوده اند که بعد به دو نسل از خدایان تبدیل شده اند. و باز عجیب این که در حالی که دراینجا انلیل حکمران زمین است، ولی این، برادرش حئا است که با عنوان "انکی" به معنی ارباب زمین نامیده میشود. انلیل، خلقت زمین و موجوداتش را به حئا سپرده است. او "می" ها یعنی قدرت های ویژه را به حئا داده است تا در این راه از آنها استفاده کند. با این حال، بعدا عیشتار الهه ی زهره با مست کردن حئا موفق به دزدیدن بخشی از می ها میشود. ایگیگی ها نژاد خدمتگزاران به انلیل در زمین هستند که به دلیل بیگاری زیادی که از آنها کشیده میشود، شورش میکنند و آنگاه حئا از سوی انلیل مامور میشود تا نژاد بردبارتری از خادمان را خلق کند. حئا به مخلوقات جدید که انسان های متعارف امروزیند، دلبستگی خاصی پیدا میکند و از آن پس همیشه مدافع آنها است. گیرتس، مخلوقات اخیر حئا را معادل با انسان هوموساپینس ساپینس و ایگیگی ها یا حجاجی ها را معادل با زیرگونه های دیگر بشر قدیم میشمرد. ظاهرا بهشت پر برکت دیلمون با هشت نوع گیاه خوراکی درمان بخش که حئا به کمک همسرش خلقت میکند هم نسخه ی دیگر بهشت عدن تورات است. در داستان گیلگمش هم یک جنگل سدر داریم که انلیل، غولی به نام هومبابا را نگهبانش کرده تا انسان ها به آن پا نگذارند و گیرتس، این غول نگهبان را با فرشته ی دارای شمشیر آتشین که یهوه نگهبان باغ عدن میکند تا آدم و حوا بدان پا نگذارند مقایسه میکند. در مجموع، در کتاب مقدس یهودی-مسیحی، خدا گاهی برابر با انلیل است و گاهی برابر با حئا. بزرگترین صحنه ی این تناقض در داستان سیل نوح است. در نسخه ی سومری-اکدی این قصه، انلیل، قصد نابودی بشر را دارد ولی حئا با مامور کردن اتراهاسیس به ساختن یک کشتی، گروهی از انسان ها را نجات میدهد و بعد انلیل را راضی به حفظ بقایای انسان ها میکند درحالیکه در تورات، یهوه خودش سیل را نازل کرده و خودش هم نوح را مامور به ساختن کشتی برای نجات خانواده ی خود میکند.:

“Mesopotamians and their gods”: L.c. Geerts: PART OF “THE GREAT GODS, CREATING GODS”

دراینجا چیزی که به ذهنم میرسد، این است که جدا کردن آن (آسمان) نرینه از کی (زمین) مادینه، همان جدا کردن آبزوی پدر از تهامات مادر است. چون آبزو مظهر نظم است، زمین به دست آمده در بی نظمی و هرج و مرج فرو میرود تا این که بقایای نظم که همان حئا و البته مردوخ است، آن را تحت تسلط خود میگیرد و از ترکیب نظم و بی نظمی، انلیل به وجود می آید. همچنین باید توجه کرد که حئا بر پهنه ای به نام ابزو حکومت میکند که همنام ابزو پدر خدایان است. بنابراین بی هوش و دستگیر شدن ابزو توسط حئا به عنوان نسخه ی جدید خود، با بی هوش شدن حئا در اثر مستی و افتادن "می" هایش به دست عیشتار به عنوان نسخه ی دیگر تهامات مطابقت دارد. شاید حئا یا آبزوی مست و بی هوش، همان دیونیسوس عامل بی نظمی است و ما در این داستان ها میتوانیم روایت دیگری از تبدیل اسکندر به الیمپیاس را پیش از ظهور کاساندر در جایگاه مردوخ یا آشور بیابیم. اگر این پروسه ی سیاسی تقلیدی از خلقت باشد، نباید تعجب کنیم که نظم جهان طبیعی از مجرای دچار کردن موجودات به انواع بی نظمی ها تامین شده باشد. تفاوت انستان با بقیه ی موجودات در این است که بقیه کاملا در یک بی هوشی دیونیسوسی به یوغ این نظم خرد کننده تمکین کرده و به موقعش در پای آن قربانی میشوند ولی انسان از وضع موجود ناراضی است و این قطعا با توجه خاص حئا به انسان امروزی بی ارتباط نیست. درواقع انسان درست مثل آنوناکی ها که از جهان دیگر آمده اند آفرینشگر است ولی در این دنیای محدود، قدرت آفرینشگریش محدود است و در عوض نامحدودی در تخیل او جریان می یابد تا آن حد که میتواند در حد انتظاری که از قدرت کهن الگوهایش در جهانی دیگر انتظار میرود، از موجودات دیگر و حتی بعضی انسان ها، خدایانی بی نقص بسازد، روندی که از دوران قصاصون کهن تا عصر سینما و کامپیوتر پیوسته طی شده و این در جای خودش، بارها به ضرر خود انسان تمام شده است و با این حال، به عنوان یک ودیعه ی الهی که صحتش به طور مقدسی حس میشود، هرگز زیر سوال نرفته و کسی متوجه نشده که ممکن است این یکی از معدود واقعیات جهان دیگری باشد که عمدا و به عنوان یک تله، در جای نادرستی چون جهان حاضر محفوظ مانده است. این دنیای آشوبناک و بی در و پیکر ذهنی، اکنون تداوم آشوبناکی تهامات در جهان مادی است و هنوز مانند دریا که عنصر تهامات است، سیال و بی قید است ولی هنوز بی قیدیش تا حدودی تحت کنترل است چون اکنون عیشتار نام دارد و فقط بخشی از می های حئا را دزدیده است. نسخه ی یونانی-رومیش با نام های آفرودیت یا ونوس، هنوز مخلوق دریا خوانده و ستاره اش زهره "استلا د ماریس" یعنی ستاره ی دریا نامیده میشود ولی عجیب این که یک فرقه ی مرموز و پرکار مسیحی به نام "بانوی ما از کوه کرمل"، این عنوان را به جای زهره برای مریم مقدس مادر مسیح برگزیده اند و نباید تعجب کرد که در تاریخ رسمی، تبار آنها به اولین نفوذ استعماری غرب مسیحی در شرق کفار یعنی جنگ های صلیبی میرسد.

در قرن 12 میلادی، یک کشیش بیزانسی، صومعه ای در کوه کرمل در سرزمین مقدس را که چند قرن پیش توسط خسرو دوم شاه پارس نابود شده بود، احیا کرد. ادعا میشود این صومعه که به نام مریم مقدس نامگذاری شده بود، راه عتیق درویشان زاهدی که در آن کوهستان ساکن بودند را احیا کرده است. درویشان نامبرده یعنی کرملی ها در ابتدا از یهودیان و بعدا گروهی از مسیحیان بودند که مدعی بودند به طریقتی میروند که الیاس و الیشع نبی به آن عمل میکردند. در قرن سیزدهم، صلیبیون لاتینی بسیاری به مرام این فرقه پیوستند اما بعد از بازپس گیری سرزمین مقدس توسط مسلمانان، حکومت فرانسه از ترس ایجاد ناامنی، بیشتر اعضای فرقه را به حدود پاریس منتقل کرد و باقیمانده ی آنها در کوه کرمل، بعدا توسط مملوک های مصر به قتل رسیدند. کرملی ها از مرکز جدیدشان در فرانسه رو به رشد نهادند. در ابتدای قرن 19 سکولاریزاسیون ناپلئونی، بخش اعظم مراکز کرملی را از بین برد به طوری که در انتهای قرن 19 فقط حدود 200 نفر کرملی باقی مانده بودند ولی از ابتدای قرن بیستم مجددا رو به رشد نهادند. یکی از نکات مهم درباره ی تاریخ این فرقه این است که بعدا فرقه ی شوالیه های سنت موریس با آنها ادغام شدند و این سنت موریس، یک سردار رومی مسیحی شده ی اصالتا افریقایی بود که همنامیش با مورهای شمال افریقا نیز ازاینرو است. خود فرقه ی سنت موریس نیز قبل تر با شوالیه های لازاروس ادغام شده بود، فرقه ای که بخش اعظم اختیارات تمپلارهای ظاهرا سرکوب و منقرض شده به آنها انتقال داده شده بود. سنت لازاروس مزبور، حامی جذامی ها بود چون خودش جذامی بود و البته ظاهرا داستانش هنوز با آن لازاروسی که مرده بود و عیسی مسیح زنده اش کرد مرتبط است چون لازاروس در لغت یعنی جذامی، و بنا بر اتهامات یهودی، لازاروس خود شمعون پطرس (اولین پاپ) بود که برای این که کار عیسی بگیرد، وانمود کرد از جذام مرده است تا عیسی به دروغ، او را زنده کند. شوالیه های سنت لازاروس هم درحالیکه از طرفی به جای تمپلارها محافظ کاروان ها بودند، محافظان بیمارستان های جذامی ها هم بودند و بنابراین عجیب نبود که بیماران آنها هم مردان مقدس جانشین –و البته مقدس ازآنرو که پول زیادی داشتند- بودند که وانمود میکردند جذام گرفته اند. قیافه ی جذامی ها معمولا با دستمال پوشیده میشد و شوالیه های سنت لازاروس هم میتوانستند ثروتمندان را ناشناس به جای جذامی ها جابجا کنند و دزدان هم از ترس جذام نزدیک نشوند. حتی بعضی از بیمارستان های جذامی ها میتوانستند پوششی بر زندان های زندانیان عقیدتی باشند از جمله کسانی که بر ایدئولوژی و تحریف تاریخ یک جریان نوپای رشد کرده به نام کلیسای پطرس شوریده باشند. این جریان احتمالا همانقدر با فرانسه و پایتختش پاریس مرتبط است که سرکوب تمپلارها به عنوان بنیانگذاران بانکداری ربایی به دربار فرانسه نسبت داده میشود. در این مورد، بخصوص باید سختی رفت و آمد زیارتی بین فرانسه و القدس که اکنون اورشلیم رسمی است را به یاد بیاوریم و در عوض تورهای زیارتی در جاده های مهمی که از چهار شهر مهم فرانسه –پاریس، وزلی، لوپوی و آرل- تا سانتیاگوی اسپانیا تداوم داشتند را برجسته کنیم. سانتیاگو یعنی یعقوب مقدس. در حال حاضر، او برادر عیسی مسیح شمرده و بیشتر سنت جیمز نامیده میشود اما فراستی چاد معتقد است که این تغییر اسم، برای پنهان ماندن هویت واقعی او به عنوان یعقوب جد بنی اسرائیل است و عیسی برادر یعقوب حواری نیز کسی جز عیصو برادر یعقوب پدرسالار نیست. عیصو جد رومیان است و جنگ صلیبی تا اورشلیم نیز تداوم تسویه حساب اعقاب عیصو با اعقاب یعقوب البته در اسپانیا است جایی که اشراف یهودی در آن ساکن شدند و باعث شدند شبه جزیره ی مربوطه به نام عبریان، ایبری نامیده شود و کشور مربوطه به نام یهودیان سافاردی، اسپاردا یا اسپانیا. این اشرافیت در بارسلونا با اشرافیت فرانک ژرمن در فرانسه اتحاد فامیلی برقرار کردند و سرآغاز روم مقدس فرانکی گردیدند که همان روم اصلی است. اسپانیا قلمرو مورها بود و بنابراین عجیب نیست که شوالیه های سنت لازاروس، همزمان با سنت موریس هم پیوند داشته باشند. پس جنگ صلیبی بین فرانسه و اسپانیا در جریان بود و اورشلیم هم سانتیاگو بود جایی که در آن، هنوز نشان مریم مقدس کوه کرمل در کلیسای کوچک او کارمه دو آبایسکو محفوظ مانده و روایات محلی از حضور تاریخی کرملی ها در آن وجود دارد. کلمه ی یعقوب احتمالا با لغت عبری یاکوف به معنی جانشین مرتبط است و دراینجا جانشینی خدا بر زمین را مد نظر دارد. درحالیکه یعقوب پدرسالار هنوز یعقوب است، ولی یعقوب حواری به واسطه ی تبدیل نامش به یاهوبس، جیمز خوانده میشود. سنت جیمز در نزد کاتولیک ها روز خاصی ندارد درحالیکه در بین پروتستان ها دارد (5فوریه) و همین نشان میدهد که پروتستانتیسم در شورش علیه کاتولیسیسم و تصرف کاتولیسیسم از درون، نوعی بازگشت به یهودیان اسپانیا است. با این حال، کتاب مقدس یهودی-مسیحی که احتمالا فقط در قرن 17 به بعد نگارش شده است، قصد پوشاندن تاریخ را دارد و یک دلیل این هم که سانتیاگو عمدا سنت جیمز نامیده میشود برای پنهان ماندن تاریخ واقعی یعقوب و عیسی است. عیسی همان عیصو برادر بزرگتر است و روم ژرمن هم باید قبل از یهودی ها در سرزمین مقدس نفوذ میداشت. در این مورد باید توجه کرد که اشرافیت ژرمن همه از گوت ها بودند و گوت ها دورگه های هون های تاتار با اشرافیت محلی به شمار میرفتند. در تبلیغات ضد آلمانی جنگ اول جهانی، آلمانی ها هنوز هون نامیده میشدند و اندرو مارفول معتقد است که روم ژرمنی، خود، طغیانی علیه یک امپراطوری بزرگتر مغول-تاتار بوده است. بنا بر تاریخ رسمی، گوت ها قبل از مورها بر اسپانیا حکومت میکردند. رودریک آخرین حکمران گوت اسپانیا، پس از مرگ «ویزیتای شرور»، پادشاه نامحبوبی که با کلیسا دشمنی داشت و سعی در قانونی نمودن چند همسری و گشودن درهای جنوب اسپانیا به روی مورهای مسلمان داشت، تاج و تخت را به دست گرفت. سه پسر ویزیتا با مورها متحد شدند و اسپانیا به دست مورها افتاد و پسران ویزیتا هم حق دوک نشینی یافتند و فرزندانشان با نام های عربی، تا زمان تصرف اسپانیا توسط مسیحیان، به حکومت خود ادامه دادند. بنا بر افسانه ای، رودریک که نابودی حکومت خود را نزدیک دید، از راه اقیانوس به غرب و جزایر آنتیلا گریخت، جایی که او و سربازان وفادارش هفت شهر افسانه ای سیبولا را ساختند و این هفت شهر توسط هفت حاکم کنترل میشدند. احتمالا اینها نسخه های دیگر هفت جزیره ی هفت خدا در جزایر آتلانتیس هستند و بیخود نبود که فرانسیس بیکن اراده کرد آتلانتیس جدید را در قاره ی امریکا تاسیس کنند. در مقایسه با حقانیت مسیحیت، این فراری ها باید دنباله روان یهودیت راستینی شمرده میشدند که یهودیان در عمل و در اثر تماس با مشرکین که حالا مسلمانان مور شمرده میشدند، از آن منحرف شده بودند. به همین دلیل هم بود که بعدا در امریکا جنونی برای یافتن قبایل گم شده ی بنی اسرائیل در میان سرخپوستان پدید آمد. البته سرخپوستان، زردپوستان ریشه گرفته از تاتارها بودند ولی به هر حال، گوت ها هم از نسل تاتار بودند و شاید نام آنتیلا نیز شکل دیگری از نام آتیلا رهبر هون ها بوده باشد. همانطورکه نقاشی هایی از اشراف اروپایی با ظواهر سفیدپوستان وجود دارند، هنوز هم نقاشی هایی هستند که همان اشراف را با ظواهر زردپوستان نشان میدهند. البته موضوع ارتباط فرهنگی و اسطوره شناختی و زبان شناختی سرخپوستان امریکا با تاتارهای سیبری و حتی با چینی ها هنوز به جای خود هست و نبرد با تاتارهای شرقی نیز هنوز در تاریخ قاره ی امریکا شبیه سازی میشود. هون هایی که ژرمن ها از بینشان برآمدند و علیهشان شوریدند، بیشتر با قبایل مجار تطبیق میشوند که مجارستان را به خود اختصاص دادند. قدیس حامی مجارستان، سنت امریک است که نامش شبیه نام قاره ی امریکا است. درباره ی امریگو وسپوچی که ادعا میشود نامش را به قاره ی امریکا داده است، این احتمال وجود دارد که نامش ریشه ی مجارستانی داشته باشد و جالبتر این که وسپوچی در لغت به معنی روح خبیث است. در قرن هفدهم، متحدان سرخپوست سنتی فرانسوی ها در منطقه ی ساحل اقیانوس اطلس، الگونگین ها بودند و در مقابل، ایروکویی ها علیه فرانسوی ها صف آرایی کرده بودند. نام ایروکویی امکان دارد از نام هونگروآ که فرانسوی ها درباره ی هونگری/مجارستانی ها به کار میبردند برخاسته باشد، درحالیکه الگونکین احتمالا "ارغون کان"، یعنی قلمرو ایلخان و اشاره به متحدان عثمانی فرانسوی ها در جنگ همزمان علیه مجارستان است. یعنی ما در قرن هفدهم، هنوز یک روم فرانکی مسیحی داریم که عثمانی ها هنوز از آن جدا نشده اند و مجارستان هم نماد حکومت های قبلی تاتاری است که دارند هدف نفوذ و فتح این روم پیشروی جدید قرار میگیرند و همین صحنه در امریکا هم بازسازی میشود. تعجبی ندارد که تلاش برای جدا کردن یهودی اصیل از تاتار کافر، همراه با نوعی یهودی سازی سرخپوستان نیز بوده است. ریچارد تورنتون، مورخ تا حدودی مرتد سرخپوستان کریک، به توجه به ارتباط سرخپوستان امریکای شمالی با یهودیان معروف است. او چارلز هیکس، رئیس موقت سرخپوستان چروکی را اینچنین توصیف میکند: «چارلز هیکس، نیمی یهودی اسکاتلندی، یک چهارم آلمانی و حداکثر یک چهارم اهل ایتسات کریک بود. او هیچ تبار چروکی نداشت. او همیشه خود را یک چروکی میدانست.» تورنتون همچنین از گروه های خودخوانده ی چروکی ها سخن گفته است که از امریکای جنوبی آمده بودند و یهودیان پرتغالی بودند که با جمعیت های به اصطلاح بومی ترکیب شده بودند. در طول جابجایی سرخپوستان، چروکی های «واقعی» با این چروکی های قلابی مخلوط شدند و هنوز هم سردردهای بی پایان برای متخصصان ژنتیک ایجاد میکنند. در سال 1981، استنلی ام.هوردس، درحالیکه به عنوان مورخ ایالت نیومکزیکو کار میکرد، شروع به شنیدن داستان هایی از اسپانیایی تبارهایی کرد که شب جمعه شمع روشن میکردند و از خوردن گوشت خوک خودداری میکردند. این اعمال به احتمال زیاد، در طول قرن ها از مهاجران اولیه ی یهودی مخفی در اسپانیای جدید منتقل شده اند. درنهایت باید ارتباط همه ی اینها را با انتقال مقر استعمار از اسپانیا به هلند و ازآنجا به بریتانیا همراه اشرافیت های یهودی واحدی که همراه این انتقال قدرت ها جابه جا میشدند در نظر بگیریم و فقط این گونه میتوانیم بفهمیم چرا آتلانتیس جدید یک ایالات متحده ی امریکای انگلیسی زبان شد. درواقع این که تاریخ استعمار در امریکا با اسپانیا شروع شد یکی از معدود حرف های راستی است که پشت تاریخ جنگ های دروغین بعدی مخفی شده و البته هنوز هیچ تضادی با جنگ صلیبی فرانسوی ندارد چون تثبیت کلمب و خلق زندگینامه اش فقط در دستگاه ناپلئون بناپارت –یا بهتر است بگوییم گذشته ی فرانسوی که برای ناپلئونیسم خلق شد- انجام گرفت. تا قبل از آن، کلمب، رقیبی به نام مارتین بوهایم یا مارتین اهل بوهم داشت که قیافه ی فعلی کریستف کلمب از روی قیافه ی همان مارتین بوهمی کپی شده است و شاید به خاطر اصالت ژرمن همان مارتین است که پرچم امریکا شبیه بعضی نشان های گوت های ژرمن است. اندرو مارفول، نشان داده است که کریستوفر کلمب نام مستعار کولوم یا کولون از خاندان های یهودی سرآمد اسپانیایی که در فرانسه و آلمان و ایتالیا نزج یافته اند است. او "کریستوفر" یعنی حامل مسیح است چون آن گروه از یهودیان که مسیحیت را خلق و یهودیت را از روی کتاب مقدس مسیحی بازتعریف کردند نمایندگی میکند و تلاش کریستف کلمب برای رسیدن به بارگاه خان بزرگ در کیتای یا چین، درواقع همان تلاش برای دنبال کردن راه های تجاری تاتاری تا مراکزشان در یک طرح گسترده تر استعماری را نشان میدهد. یهودیانی که به همراه مسلمانان از اسپانیای مسیحی اخراج شدند، یهودیانی بودند که در نسخه ی یهودیت کتاب مقدسی نمیگنجیدند. آنها در سال 1492 یعنی همان به اصطلاح سال کشف امریکا اخراج شدند. همان سال، مطابق پیشگویی ها سال آزاد شدن شیاطینی که سلیمان در اورشلیم زندانی کرده بود است و حالا با قرار گرفتن اورشلیم در اسپانیا، میتوانیم شیاطین را هم شناسایی کنیم: یهودیان استعماری با هویت ناشناس که به همراه مسلمان ها در سطح شرق پراکنده و به نفع استعمار، دین سازی میکنند؛ در کنار بچه یتیم های به جا مانده از جنگ ها که در مراکز شستشوی مغزی، تبدیل به روحانیون مقدس ادیان جدید و راهی مستعمرات و ممالک مستقل شرقی میشوند. هنوز پیوند اینها با کرملی ها و لازاری ها قابل ردیابی است اگر به یاد بیاوریم که گروهی از کشیشان ژزوئیت/یسوعی –متخصصان بزرگ تحریف مذاهب شرق و قاره ی امریکا- به عنوان لازاری ها شناخته میشدند و ریشه در کلیسای سن پیر دو مون مارتر در پاریس فرانسه داشتند. این همان کلیسایی است که در 15 اگوست سال 1534، سنت ایگناتیوس لایولا، سنت فرانسیس خاویر و پنج همراه دیگر آنها با نذرهایی در شهادتگاه سنت دنیس در آن، اولین قدم در ایجاد جنبش یسوعی برداشته و خود را به این هدف، مقید کردند. سنت دنیس یادشده که نام اصلیش دیونیسوس است، یک معبد «مارس» خدای جنگ رومی را به کلیسای سنت دنیس تبدیل کرد و به روایتی بعد از این که به همراه دو تن از وفادارانش توسط کفار سر بریده شدند، در همین محل به خاک سپرده شدند.:

“WAS THE TEMPLE OF KING SOLOMO IN SPAIN, PART3”: FROSTY CHUD: STOLEN HISTORY: 2 MAR 2024

به نظر نمیرسد اسم این سنت دیونیسوس، اتفاقی شبیه دیونیسوس خدای مستی و لایعقلی باشد و احتمالا دو همراهی نیز که همراه او اعدام شدند، نسخه های نزدیک به اصل تر دو دزدی هستند که همراه عیسی مسیح اعدام شدند. حالا این دیونیسوس علاوه بر خدای ترویج بی عقلی، خدای جنگ هم هست و ستون پنجم مذهبی استعمارگران، او را تقدیس میکنند؛ چه حسن تصادف عجیبی؟!

معنای دیگری که از قصه میتوان برداشت کرد، این است که دیونیسوس، به مارس خدای جنگ، لباس عیسی مسیح صلحجو را پوشانده تا جنگسالاریش را استتار کند. مشخصا دراینجا مسیح قرار است به عنوان سلاحی علیه ملت هایی استفاده شود که لازاری ها یا همان کرملی ها به آنها وارد میشوند. در مورد اخراج یهودیان همراه با مسلمانان از اسپانیا بخصوص با توجه به درویش مسلکی کرملی ها و شباهتشان به صوفیان مسلمان، ما میتوانیم روی بورس آمدن نوشته های منسوب به ابن عربی اندلسی (اسپانیایی) در تصوف را به یاد بیاوریم و این که تاثیرگذارترین اثر او فصوص الحکم در فص عیسی مسیح، عیسی را برترین پیامبر و به سبب صلح جویی، افضل بر محمد میداند که ظاهرا تقبیح جنگ و مقاومت از سوی ابن عربی و بر اساس فلسفه ی مسیحی «وقتی به تو سیلی زدند، طرف دیگر صورتت را تقدیمشان کن» هدفی جز باز داشتن مسلمانان از مقاومت در مقابل استعمار ندارد. جالب این که در همین اثر، ابن عربی، خود را "مهدی" میخواند. اگر فکر میکنید این حیله کهنه شده است، به جدیدا دوباره فیلم شدن رمان "تلماسه" (دون) فکر کنید که در جامعه ای استعمارزده که به وضوح عربی-اسلامی است، «مهدی» موعودی داریم که پسر دوکی از یک خانواده ی استعمارگر از آب درمی آید و نماد این خانواده ی استعمارگر، گاوباز است و نماد خاندان دشمن آن، گاو.: دو نماد اسپانیایی برای یهودی های قربانی و مسیحی های ستمگر که چنانکه دیدیم، هر دو از یک آبشخور و بر اساس همان فلسفه ی دو دسته سازی و دشمن سازی از متحدان همریشه برآمده اند.

حالا توجه داشته باشید که لازاری ها گروهی از یسوعی ها هم هستند و طبیعی است که خدایشان دیونیسوس هم باید یک ربطی به لازاروس داشته باشد. در این مورد جالب است که نام آرامی و اصلی لازاروس، الاسار است که میتوان آن را خدا-آشور معنی کرد. همانطورکه دیدیم، ازیریس هم یک فرم از آشور است و در منابع یونانی مثل کتاب دوم تواریخ هرودت، ازیریس با دیونیسوس تطبیق میشد.

جرالد مسی، لازاروس کتاب مقدس را در نام و در مردن و دوباره زنده شدن، برابر با ازیریس میگیرد و معتقد است عیسی مسیح که لازاروس را زنده میکند، همان هورس است که ازیریس را احیا میکند.:

“Lazarus”: Gerald Massey: EOHT.INFO

خوب است. میبینیم که ازیریس مرده و زنده شونده، حئای مدهوش شده است و میتوانیم ببینیم که قرار است بهشت زمینی ازیریس و دیلمون زیبا و صلح جویانه ی حئا، توسط یک عدد مسیح که ازیریس/حئا را زنده میکند یا به هوش می آورد، بازگردد. زکریا سچین در فصل 13 کتاب WHEN THE TIME BEGAN ضمن تایید برابری آنوناکی ها با آرخون های گنوسیسم مسیحی، نظریه ی دانشمندان شوروی درباره ی ریشه گرفتن مجارها و قفقازی زبان ها و قبایل ترک-تاتار از سومری ها و انتشار کیش آنوناکی ها با آنها از شرق تا ژاپن و از غرب تا سراسر اروپا را صحه مینهد و علیرغم این که دانش رسمی، نظریه ی سیاره ی ایکس او و برابری خدایان بین النهرین با موجودات فضایی را قبول ندارد، اما شهرت اکادمیک سچین که باعث گسترش این نظریه ی شبه علمی شده است، خود، نشان از بقای این نظریات در پشت درهای دانشگاه ها و افشا شدنشان فقط در موقع جنجال سازی دارد. رواج مسیحیت در بین تاتارها گواه است که دستگاه سیاسی ای که از آنها در مغربزمین به جا مانده و در سراسر جهان ریشه دوانده است، همان دستگاهی است که زمانی ادعا میکرده جانشین مسیحی است که میتواند حئای مدهوش –پیشوای لازاروس مرده- را به هوش بیاورد و الان همان دستگاه دارد شرایط را برای ظهور دوباره ی مسیح آماده میکند، و اگر هم جاهایی میگوید مسیح افسانه است، ازآنرو است که امیدوار است ما باور کنیم گردانندگان همان دستگاه، به جای مسیح، بهشت را به زمین خواهند آورد. اما آیا عملکرد آن دستگاه با ادعایش همخوانی دارد؟ آن فقط جسد لازاروس را در صحنه قرار داده که چیزی نیست جز حئای مست شده و بنابراین دیونیسوس مروج مستی و لایعقلی، که فعلا کل دستگاه بر اساس قانون «من مامورم و معذور» مرام او را رواج میدهد. آیا این مظهر بی نظمی، همان تلنبار شدن نیروهای آنوناکی در مغز ما نیست؟ بیایید به این توصیف از جهان ما توجه کنیم.:

« در ادبیات باطنی یک فرضیه ی ساده وجود دارد: افکار قدرت دارند. حتی علم مدرن [در فیزیک کوانتوم] نیز پذیرفته است که در پشت ساختاری که ما به عنوان جهان مادی می‌شناسیم، شبکه‌ای از انرژی وجود دارد و برهمکنش‌های بین انواع مختلف انرژی، ظاهری از جامدیت را ایجاد می‌کند که ما آن را ماده می‌نامیم. پس فکر، به عنوان شکلی از انرژی، همان قدرت را دارد. به همین دلیل است که در بسیاری از سنت‌ها، توصیه‌هایی در مورد کنترل فرآیند فکر وجود دارد، در حالی که فکر کردن و عمل کردن هنوز چیزهای متفاوتی هستند، فکر کردن اثرات خود را دارد. روشن‌بینان از مذاهب مختلف، اشکال و صورت‌های تولید شده توسط انواع مختلف فکر را دیده و مستند کرده‌اند؛ شاهد این مدعا، کار چارلز لیدبیتر است. در حالی که بسیاری از این صورت‌ها زودگذر هستند، وقتی توسط احساسات و حافظه تقویت می‌شوند، به چیزی بیش از افکار تبدیل می‌شوند، به اشکال فکری تبدیل می‌شوند. این قالب‌های فکری فراتر از زمانی که به آنها فکر می‌شود، وجود دارند: آنها وجود مستقلی در ذهن متفکر پیدا می‌کنند. سپس بر حافظه تأثیر می‌گذارند و برداشت‌های ما از زندگی روزمره را شکل می‌دهند. شاید بخواهیم این قالب‌های فکری را فقط در روان افراد روان‌رنجور یا ناپایدار ببینیم، در حالی که زندگی همه ی ما تحت تأثیر قالب‌های فکری است که در گذشته ایجاد کرده‌ایم. برای اکثر مردم، آنها هرگز زمان حال را بدون فیلتر نمی‌بینند، تمام تجربیات از طریق قالب‌های فکری ایجاد شده از دوران کودکی و حتی فراتر از آن از طریق زندگی‌های گذشته غربال می‌شوند. دیوید اس. بناهوم گفته است: "میم [یا واحد اطلاعاتی]، ایده‌ای مسری است که مانند ویروس تکثیر می‌شود و از ذهنی به ذهن دیگر منتقل می‌شود. میم‌ها مانند ژن‌ها و ویروس‌ها عمل می‌کنند و از طریق شبکه‌های ارتباطی و تماس رو در رو بین افراد پخش می‌شوند." با این حال، افکار بسیار فراتر می‌روند. همانطور که در بسیاری از تحقیقات مدرن در مورد میم‌ها مستند شده است، قالب‌های فکری می‌توانند مانند ویروس‌های ذهن شوند. آن‌ها می‌توانند در سراسر گروه‌ها، خانواده‌ها، ملت‌ها و در واقع جهان پخش شوند و از سطوح عمیق‌تر ناخودآگاه که همه ی ما تجربه می‌کنیم، عبور کنند. شایعات، داستان‌ها و اسطوره‌های شهری، همگی میم یا قالب‌های فکری هستند. اگرچه ممکن است در درجه ی اول از طریق چاپ، اینترنت، رسانه‌ها و غیره نادیده گرفته شوند، اما زمانی فرا می‌رسد که به یک «نقطه ی اشباع» خاص می‌رسند و سپس به بخشی از ناخودآگاه جمعی تبدیل می‌شوند. این امر فوق‌العاده خطرناک است زیرا اشکال منفی و خشونت‌آمیز می‌توانند گروه‌ها و جمعیت‌ها را کنترل کنند و باعث خشونت و پرخاشگری اوباش شوند. این ذهن‌های گروهی در واقع اشکال فکری خارج از کنترل هستند و در سنت عرفانی به عنوان آرخون ها شناخته می‌شوند. آرخون‌های بی‌شماری هم در ذهن ما و هم در ناخودآگاه جمعی ساکن هستند. آرخون‌ها نه تنها می‌توانند در ذهن جمعی ناخودآگاه وجود داشته باشند، بلکه می‌توانند شکافی در جهان‌های اختری ایجاد کنند که از طریق آن موجودات معنوی سقوط کرده می‌توانند به حوزه‌های زمینی حرکت کرده و اشکال فکری ایجاد شده را کنترل کنند. آرخون‌ها محصول بشریت هستند که توسط ارواح سقوط کرده زنده شده‌اند و از احساسات خودمان تغذیه می‌شوند. آن‌ها می‌توانند افراد، گروه‌ها، حتی ملت‌ها و دولت‌ها را کنترل کنند و تحت تأثیر قرار دهند. در ادبیات عرفانی، این آرخون‌ها می‌توانند چنان قدرتی پیدا کنند که به سلطه تبدیل شوند، نیروهایی که کل گروه‌های مردم، حتی نژادها و کشورها را کنترل می‌کنند. پیروان بسیاری از ادیان فکر می‌کنند که در حال پرستش "من-هستم" [خدای موسی در تورات] هستند؛ اما در واقع آنها در حال تغذیه ی یک خدای دروغین هستند، آرخونی که از جهل خود ساخته‌اند. این اتفاق اغلب رخ می‌دهد و به همین دلیل است که سنت باطنی ضروری است. بدون هدایت باطن‌گرایی، بسیاری در دام دین ظاهری (بیرونی) گرفتار خواهند شد. بنیادگرایی، فرقه‌ها، تحت‌اللفظی‌گرایی، افراط‌گرایی، همگی محصول خوانش‌های نادرست از سنت معنوی هستند. وقتی این گروه‌ها شکل می‌گیرند، قالب‌های فکری‌شان حیات مستقل خود را پیدا می‌کنند و از آنجایی که به انرژی‌های «واقعی» زنجیره ی بزرگ هستی متصل نیستند، خیلی زود از هم می‌پاشند و به حلقه‌ای برای تجلی موجودات سقوط کرده از جهان‌های اختری تبدیل می‌شوند. این ارواح سقوط کرده، هماهنگ با کیهان عمل می‌کنند و این اشکال را تقویت می‌کنند تا به میدان‌های انرژی مستقل و مجزایی در دنیای اختری (آرخون‌ها) تبدیل شوند. آنها از آرخون‌ها تا حد "سلطه" ها رشد می‌کنند و از پادشاهی‌های اختری خود حکومت می‌کنند. پرستندگان فقیر و نگون‌بخت آنها فکر می‌کنند که از "خدای حقیقی" پیروی می‌کنند، اما در واقع هیولاهایی را تغذیه می‌کنند که از رنج و جهل بشر آفریده شده‌اند. بسیاری از این اشکال از رنج تغذیه می‌کنند، در حالی که برخی دیگر از لذت تغذیه می‌کنند و احساسات اعضای خود را برای کسب روزی بیشتر و بیشتر تقویت می‌کنند. به نوعی آنها واقعاً "خون‌آشام‌های معنوی" هستند و بدون باطن‌گرایی، همه ی ادیان و سنت‌ها تسلیم می‌شوند. در انجیل فیلیپ 54: 25-18 آمده است:

"آنها نام کسانی را که خوب هستند گرفتند و آن را به کسانی که خوب نیستند دادند، تا از طریق این نام‌ها او (بشریت) را فریب دهند و آنها را به کسانی که خوب نیستند پیوند دهند."

تصویرسازی از آرخون‌ها در ادبیات گنوسی بسیار قوی است، و از آنجا که با داستان‌های دوگانه‌گرایی کیهانی آمیخته شده است، بسیاری به این باور رسیده‌اند که آرخون‌ها نتیجه ی یک اشتباه یا سقوط کیهانی هستند. واقعیت این است که هیچ خطای کیهانی رخ نداده، فقط یک سوء تعبیر ناشی از جهل بوده است. با این حال، همزمان، این جهل، دریچه‌ای ایجاد کرده است که از طریق آن اشکال سقوط کرده می‌توانند وارد شوند و این آرخون‌ها، یا هر چه که آنها را بنامیم، هستند که مانع از درک نادرست ما از خودمان می‌شوند. در واقع، آنها با اجازه ی خود ما وارد کره ی زمین می‌شوند. این ایده‌ای است که به سنت «هبوط انسان» جان بخشید. از آنجایی که انسان در جهل خود، اشکال فکری سقوط کرده را خلق کرده و به موجودات سقوط کرده اجازه ی ورود به جریان زمین را داده است، پس در نهایت انسان مسئول وضعیت فعلی سیاره، فرهنگ و روح خود است. مسئله ی آرخون‌ها پیچیده است زیرا تعاملی بین اشکال فکری خودمان و موجودات اختری سقوط کرده ی واقعی وجود دارد. قالب‌های فکری به این موجودات اجازه می‌دهند تا با ناخودآگاه ما ارتباط برقرار کنند. آن‌ها می‌توانند مطابق با زبان فرهنگی که از طریق آن ارتباط برقرار می‌کنند، شکل خود را تغییر دهند و از آنجایی که ترکیبی از قالب‌های فکری و ارواح "هبوط کرده" ی ما هستند، می‌توانند خواسته‌ها و نیازهای پنهان ما را تقلید کنند.

درحالیکه در دوره های قرون وسطی ممکن است شیاطین، اینکوباس و ساکوباس را داشته باشیم، امروز بیگانگان فضایی، آدمربایی های بشقاب پرنده ها و آزمایش‌های پزشکی توسط موجوداتی که نمی‌توانیم ببینیم را داریم . در حالت مدرن، این آرخون‌ها گاهی اوقات "فرازمینی‌ها" نامیده می‌شوند. با این حال، باید بدانیم که این اشکال، منشأ معنوی دارند. اگرچه نژادهای بسیار دیگری در کیهان ما وجود دارند ، اما به نظر می‌رسد که درصدی از مشاهدات و تجربیات بشقاب پرنده‌ها، منعکس کننده ی ترس‌ها، وحشت‌ها، نیازها و خواسته‌های خود ما هستند و از این رو منشأ آرخونی دارند. جهان، ساخته‌ی قدرت‌های فرومایه‌ای است که اگرچه ممکن است به طور غیرمستقیم از او سرچشمه گرفته باشند، خدای حقیقی را نمی‌شناسند و مانع شناخت او در کیهانی می‌شوند که بر آن حکومت می‌کنند. پیدایش این نیروهای پایین‌تر، آرخون‌ها، و به طور کلی پیدایش تمام مراتب وجودی خارج از خدا، از جمله خود جهان، موضوع اصلی تفکرات گنوسی است. جهان، قلمرو آرخون‌ها، مانند زندانی عظیم است که درونی‌ترین سیاه‌چال آن زمین، صحنه ی زندگی انسان است. در اطراف و بالای آن، کرات کیهانی مانند پوسته‌های متحدالمرکز احاطه‌کننده چیده شده‌اند. اغلب هفت طبقه ی کره از سیارات وجود دارند که توسط هشتمین طبقه ی کرات و ستارگان ثابت احاطه شده‌اند. اهمیت مذهبی این معماری کیهانی در این ایده نهفته است که هر چیزی که بین اینجا و ماوراء قرار می‌گیرد، نه تنها به دلیل فاصله ی مکانی، بلکه به دلیل نیروی شیطانی فعال، در خدمت جدایی از خدا است. بنابراین، وسعت و کثرت نظام کیهانی، میزان دوری انسان از خدا را بیان می‌کند. آرخون‌ها به طور جمعی بر جهان حکومت می‌کنند و هر یک به صورت جداگانه در حوزه ی خود، نگهبان زندان کیهانی است. حکومت جهانی استبدادی آنها هیمارمنه، سرنوشت جهانی نامیده می‌شود. این سرنوشت جهانی، هدفش بردگی انسان است. هر آرخون به عنوان نگهبان قلمرو خود، راه را بر ارواحی که پس از مرگ به دنبال عروج هستند، می‌بندد تا از فرار آنها از جهان و بازگشتشان به سوی خدا جلوگیری کند. بنابراین وقتی توصیفی از عرفان‌گرایی، مانند آنچه در متن کلاسیک "دین گنوسی" نوشته ی هانس یوناس آمده است، می‌خوانیم، باید درک کنیم که دوگانه‌گرایی کیهانیِ به ظاهر، در واقع دوگانه‌گرایی بین واقعی و غیرواقعی، بین نور جهان‌های بالاتر و نیروهایی است که از طریق جهل ایجاد شده‌اند. آنها مانند "هیولاهایی از نهاد" هستند، به اندازه ی کافی واقعی به نظر می‌رسند و از آنجایی که جهان فیزیکی توسط ادراکات ما شکل گرفته و قوام یافته است، آنها در واقع واقعی هستند. تنها راه فرار ما از هیمارمنه (سرنوشت جهانی) این است که بفهمیم خودمان میله‌های زندان را ساخته‌ایم. در "تهاجم الهی" از فیلیپ کی. دیک هارپرکالینز (1981) میخوانیم:

«با خود اندیشید: "چه دنیای غم‌انگیزی است این دنیا؟! کسانی که اینجا هستند زندانی هستند، و تراژدی نهایی این است که آنها این را نمی‌دانند؛ آنها فکر می‌کنند آزادند زیرا هرگز آزاد نبوده‌اند، و نمی‌فهمند آزادی یعنی چه. اینجا یک زندان است، و کمتر کسی حدس زده است."

با خودش گفت: "اما من می‌دانم. چون به همین دلیل است که اینجا هستم. تا دیوارها را بسوزانم، دروازه‌های فلزی را فرو بریزم، تا تک تک زنجیرها را بشکنم."

با یادآوری تورات اندیشید: "هنگامی که گاو خرمن را زیر پا می‌کوبد، دهانش را نبند. زیرا ما نه با جسم و خون، بلکه با فرمانروایان، با قدرت‌ها، با حاکمان جهانی این تاریکیِ کنونی می‌جنگیم." (افسسیان 12 : 6)»

در حالی که آرخون‌ها و دمیورگ‌ آنها مخلوقات جهل انسان هستند، توسط ارواح سقوط کرده به عنوان منبع قدرت مورد استفاده قرار می‌گیرند. این یکی از مشکلات اصلی آرخون‌هایی است که ما خلق می‌کنیم. آنها اشکال و ارواحی را جذب می‌کنند که خودشان در جهل هستند و از این رو از آنها پیروی می‌کنند.»:

ARCHONS M DOMINIONS :by Julian Websdale: BIBLIOTECAPLEYADES.NET

با این وضع، آیا منطقی نیست که در ابتدا غالب کردن خدایان دروغین، برای عادت دادن مردم به افکار غیر معنوی باشد به این هدف که اعتقادات کاملا مادی تری مثل داروینیسم بیایند و حاکم شوند تا آرخون هایی که خلق میکنیم، این دنیایی تر و نزدیکتر به حکمروایان زمینیامان و دستگاه تبلیغاتیشان باشند؟ در ظاهر سوال مغلوطی است چون در این صورت بایدتئوری های علمی را دارای کارکردهای مذهبی بخوانیم اما اگر در کنه قضیه بروید و حرف های کسانی برآمده از خود جامعه ی علمی را بخوانید، میبینید که این نقطه یکی از مراکز اساسی مشکل ما است. سر فرد هویل یکی از سرشناس ترین کسانی بود که پیروان داروینیسم را به دچار بودن به دگم مذهبی و عدم اعتراف به غیر ممکن بودن داروینیسم از ترس خوردن برچسب "مرتد" متهم میکرد چون خودش شخصا نشان داده بود که پیدایش خودبخودی حیات سلولی در آن به اصطلاح "سوپ آغازین" دوران نخستین زمین غیر ممکن است، تبدیل خودبخودی آن سلول های کوچک اولیه به تمام موجودات زنده ی ریز و درشت امروز که دیگر جای خود را دارد. هویل، خودش نظریه ی پان اسپرمیا با محوریت آمدن سلول های زنده از سیاره ای دیگر را قبول داشت که خودش به اندازه ی کافی، علمی-تخیلی هست. ولی الان بعضی میگویند که شاید ما با چیزی بین هر دو نظریه روبرو باشیم.:

«در سال‌های اخیر، فضای فکریِ خالیِ بین علم تکامل و خلقت‌گرایی ، از هر دو جهت در حال پر شدن است. تکامل‌گرایان، اخترزیست‌شناسی و انواع پان اسپرمیا را مطرح کرده‌اند که در آن‌ها ترکیبات آلی (نسخه ی اصلی) یا حتی سلول‌های کامل (پان‌اسپرمیای مدرن یا «قوی» به گفته ی هویل و ویکراماسینگه) پس از سوار شدن بر آوار کیهانی به زمین سقوط می‌کنند. خلقت‌گرایان با حذف کامل اشاره به «خالق» اما حفظ کارکرد طراحی هوشمند، پذیرش آکادمیک بیشتری یافته‌اند. و نظریه‌های جدید تکامل آماده‌اند تا مکانیسم‌های غایت‌شناختیِ نهفته در مولکول DNA را بپذیرند. باید کاری انجام می‌شد. "تکامل" از دو جهت عمده شکست خورده است. اول، به عنوان یک رشته ی علمی، در انتخاب داده‌های خود برای پشتیبانی از فرضیه ی مورد علاقه‌اش مقصر بوده است. اگر باور این موضوع دشوار به نظر می‌رسد، برای مرور کتاب عظیم "باستانشناسی ممنوعه: تاریخ پنهان نژاد بشر" (کرمو و تامپسون، ۱۹۹۴) وقت بگذارید. خلاصه‌ای بسیار فشرده و به‌روز از این کتاب در فصل ۲ کتاب "فروپاشی انسان" (کرمو، ۲۰۰۳) یافت می‌شود . در حالی که رسماً، انسان‌های مدرن از نظر آناتومیکی حدود ۱۰۰۰۰۰ سال پیش در صحنه ظاهر شدند، این کتاب‌ها شواهد مستند زیادی از وجود انسان‌های مدرن بر روی این سیاره ارائه می‌دهند که به صدها میلیون سال پیش برمی‌گردد. این شواهد به طور سیستماتیک و حتی بی‌رحمانه‌ای مسدود و از ادبیات علمی حذف شده‌اند. فصل ۳ کتاب "فروپاشی انسان"همچنین به شواهد مربوط به قدمت بسیار زیاد گونه‌های غیرانسانی می‌پردازد و نشان می‌دهد که گیاهان گلدار و حشرات بسیار زودتر از آنچه که اکثر داروینیست‌ها اکنون ممکن می‌دانند، روی زمین وجود داشته‌اند. این داده‌ها کاملاً با تصویر استاندارد تکامل گام به گام ناسازگار هستند. و این اولین شکست بزرگ تکامل است. این نظریه‌ای است که برای توضیح مجموعه‌ای از شواهد طراحی شده است که حتی تصویر معتبری از داده‌های فسیلی ارائه نمی‌دهد. دومین شکست بزرگ تکامل این است که حتی مجموعه داده‌هایی را که انتخاب کرده است توضیح نمی‌دهد. این نظریه غیرمنطقی است و پر از نقص‌های آشکار است. این موضوع مدت‌هاست که بدون هیچ گونه توسل به متون مقدس مذهبی یا دانش "وحیانی" مطرح شده است . برای مثال، به بررسی فیلیپ جانسون، استاد حقوق دانشگاه برکلی (۱۹۹۳) و استدلال‌های ویرانگر لوید پای در مقاله اش در مورد ژن های نجار مراجعه کنید. همانطور که پای توضیح می‌دهد، تکامل نمی‌تواند از طریق جهش‌های تصادفی رخ دهد، زیرا یک جهش قابل اجرا نیاز به تغییرات همزمان در ژن‌های هر دو طرف پدر و مادر دارد. به نوشته ی پروفسور بیوشیمی، مایکل بهی، از دانشگاه لیهای:

"رشته‌های علمی که بخشی از سنتز تکاملی بودند، همگی غیرمولکولی هستند. با این حال، برای اینکه نظریه ی تکامل داروین درست باشد، باید ساختار مولکولی حیات را در نظر بگیرد."
مایکل بهی (۱۹۹۶) با نشان دادن اینکه داروینیست‌ها از زمانی که داروین مشاهدات علمی خود را انجام داده، در سطح اشتباهی کار می‌کرده‌اند، و حتی سازماندهی مجدد نئوداروینیستی علم تکامل در دهه ی ۱۹۵۰ کاملاً از مسیر خود منحرف شد، کاملاً ارزش داروینیست‌ها را پایین می‌آورد:

"تکامل، اگر اصلاً رخ می‌داد، باید در سطوح مولکولی بیوشیمی رخ می‌داد، نه در سطح ماکروسکوپی اندام‌ها و سایر ساختارهای بدن، و خود بیوشیمی تا پس از مطرح شدن نئوداروینیسم به عنوان شاخه‌ای از علم وجود نداشت."

علاوه بر این، نئوداروینیست‌ها حتی تا به امروز نیز به مبانی زیست‌مولکولی حیات بیولوژیکی توجه زیادی نکرده‌اند. به عنوان مثال، ساختارهای "ساده" ی شناخته شده به عنوان مژک و تاژک ، که توسط سلول‌ها در مایعات شناور و متحرک استفاده می‌شوند، موضوع هزاران مقاله ی علمی بوده‌اند، اما به سختی می‌توان مقاله‌ای یافت که تلاش کند چگونگی تکامل آنها را توضیح دهد. دلیل این امر آن است که آنها، مانند تقریباً همه ی اشکال حیات، ساختار میکروبیولوژیکی فوق‌العاده پیچیده‌ای دارند و در این ساختار است که جهش تصادفی و انتخاب طبیعی باید رخ داده باشد. در اینجا بهی مفهوم "پیچیدگی غیرقابل تقلیل" خود را معرفی می‌کند و ادعا می‌کند که ساختارهای مولکولی که او توصیف می‌کند، اگر بخشی از آنها از دست رفته یا حتی در طراحی آن ناقص باشند، نمی‌توانند کار کنند. امروزه، تکامل پایه و اساسی برای ایستادن ندارد. تکامل‌گرایان هنوز این را نپذیرفته‌اند. و به دلایل خوبی: خطرات بسیار زیاد است. تکامل همچنان زمینه‌ای است که بسیاری از علوم زیستی و زیستشناختی بر روی آن ایستاده‌اند. زیست‌شناسان و دیگر دانشمندان احساس می‌کنند که نه تنها باید از طرف رشته‌های مختلف خود از آن دفاع شود، بلکه باید از آن برای جلوگیری از هجوم طرفداران کتاب مقدس و مروجان ماوراءالطبیعه نیز دفاع شود که در واقع چشم‌اندازی ترسناک است. اما طراحی هوشمند ( ID )، همانطور که بهی و همکارانش استدلال می‌کنند، لزوماً خلقت‌گرایی نیست. هیچ پیش‌داوری در مورد اینکه طراح چه کسی یا چه چیزی می‌تواند باشد، ندارد. آیا واقعاً می‌تواند چنین باشد؟ در مورد تمام آن تصاویر مربوط به تبار انسان از اجداد انسان‌نما که از کودکی در کتاب‌های درسی مدارس خود دیده‌ایم، و تکامل تحقیق‌شده ی اسب مدرن از ائوهیپوس، توسعه ی مهره‌داران، و همه ی این چیزهایی که می‌دانیم دانشمندان علوم زیستی ما می‌دانند، چه؟ برخی در جنبش طراحی هوشمند استدلال می‌کنند که این توالی‌های تکاملی در واقع داستان هستند. جاناتان ولز (۲۰۰۰)، زیست‌شناس تحصیل‌کرده برکلی، این تصاویر و مناظر را "نمادهای تکامل" می‌نامد. کتاب او به نشان دادن این موضوع اختصاص دارد که تک تک آنها یک فریب عمدی است. یک منبع مفید برای کسانی که علاقه‌مند به یادگیری بیشتر در مورد طراحی هوشمند هستند، گلچین "خلقت محض" مجموعه‌ای از تحقیقات نوزده دانشگاهی متخصص در زمینه‌های گسترده، ویرایش شده توسط ویلیام دمبسکی (۱۹۹۸) است. ۲۵ اثر منتشرشده ی موافق و مخالف مفهوم طراحی هوشمند همچنان با سرعت زیادی منتشر می‌شوند.

بخش نقد کتاب شماره ی بهار 2003 مجله ی اکتشافات علمی، شامل نقدهایی بر چندین کتاب جدید در این زمینه است. بررسی این مطالب منجر به این تصور عمومی می‌شود که طرفداران طراحی هوشمند تمایل دارند که دستور کار خلقت‌گرایانه داشته باشند، اما موضوع خود را طوری جلوه داده‌اند که در جمع مودبانه، تأثیر بهتری بگذارند. از سوی دیگر، به نظر می‌رسد برخی از منتقدان آنها به این دلیل که ایده‌های مذهبی خودشان توسط طراحی هوشمند آزرده می‌شود، به آن اعتراض می‌کنند. از آنجایی که طراحی هوشمند به صراحت طراح را مشخص نمی‌کند، این چارچوب از آرمان خلقت‌گرایان قدیمی حمایت می‌کند. اما طرفداران مفهوم استعمار زمین توسط ETI نیز در این محدوده قرار دارند. اما - صرف نظر از این سوال واضح که چه کسی ETI را طراحی کرده است، مفاهیم جدیدی از هوش در طبیعت به صحنه آمده‌اند. برای مثال، جیمز لاولاک و لین مارگولیس در فرضیه ی گایا، تمام گونه‌های زمین را به وسیله ی فعالیت‌های بیولوژیکی خود، مهندسی محیط خود به گونه‌ای که "تکامل" را پیش ببرد، در نظر گرفتند. و آنها این کار را بر اساس نوعی خرد عظیم ذاتی در خود زمینگایا [نام یونانی الهه ی زمین و معادل گی یا کی در اکدی بین النهرین] - و تمام گونه‌های آن انجام می‌دهند. مکان واقعی خرد یا هوش مشخص نشده بود و در واقع پیشنهاد می‌شد که توزیع شود. بریگ کلایس در نظریه ی
نیاکان کیهانی" خود، پانسپرمیای قوی را با جنبه‌های غایت‌شناختی فرضیه ی گایا ترکیب می‌کند تا پیشنهاد دهد که تکامل روی زمین به برنامه‌های ژنتیکی که از فضا می‌آیند بستگی دارد. به نقل از مقدمه ی وب‌سایت ایشان:

"ما دریافته‌ایم که اصل و نسب کیهانی دلالت بر این دارد که حیات فقط می‌تواند از اجدادی که حداقل به اندازه ی خود حیات تکامل یافته‌اند، نشأت بگیرد. و به باور ما، این بدان معناست که هیچ منشأ حیاتی از ماده ی بی‌جان در گذشته ی محدود نمی‌تواند وجود داشته باشد. بنابراین، بدون دخالت ماوراءالطبیعه، نتیجه می‌گیریم که حیات باید همیشه وجود داشته باشد. شواهد اصل و نسب کیهانی، به شکل حیات میکروسکوپی فسیل شده که در شهاب سنگ‌ها یافت می‌شود، به سرعت در حال افزایش است."

جرمی ناربی (۱۹۹۸) شواهدی از نوعی کاملاً متفاوت ارائه می‌دهد. ناربی هنگام انجام آنچه که می‌توان آن را "مطالعات انسان‌شناسی تجربی" با فرهنگ‌های بومی آمریکای جنوبی نامید، دریافت که گیاهان خاصی که اشکال فیزیکی شبیه مولکول DNA دارند، هنگام خوردن، در واقع فرد تجربه‌کننده را در تماس مستقیم و گفتگو با اشکال مار هوشمندی قرار می‌دهند که ادعا می‌کنند DNA آنها BE است و داستان‌هایی از چگونگی رسیدن خود به اینجا از طریق سفر در فضا تعریف می‌کنند. ناربی این اطلاعات را بدون اطلاع قبلی دریافت کرد که به مردم بومی که از آن گیاهان استفاده می‌کردند، مدت‌ها همین اطلاعات داده شده بود. اکنون ما رهون جوزف (۲۰۰۱) را داریم که در کتاب خود با عنوان "اخترزیستشناسی، منشا حیات و مرگ داروینیسم" نظریه‌ای دقیق و نفس‌گیر در مورد چگونگی عملکرد باورنکردنی DNA ارائه می‌دهد. تز دگردیسی تکاملی او به طور خلاصه میگوید:

"بذرهای ژنتیکی حیات در سراسر کیهان پراکنده‌اند و برخی از این «بذر‌ها» ی ژنتیکی به زمین و همچنین به سیارات دیگر سقوط کرده‌اند. و این «بذرها»ی ژنتیکی حاوی دستورالعمل‌هایی برای دگرگونی تمام حیات، از جمله زن و مرد، بوده‌اند."

"DNA به طور هدفمند محیط را تغییر می‌دهد، که بر انتخاب ژن تأثیر می‌گذارد، به طوری که اهداف ژنتیکی خاصی را برآورده کند: پراکندگی و فعال‌سازی DNA خاموش و تکثیر اشکال حیاتی که مدت‌ها پیش در سیارات دیگر زندگی می‌کردند."

در مدل او، "بذرها" شامل کل توالی تکاملی برنامه‌ریزی‌شده‌ای هستند که به انسان و فراتر از آن منجر می‌شود. من جسارت می‌کنم و نکات تز جوزف را که در پیشگفتارش آمده است، برای شما فهرست می‌کنم:

1-سن و منشأ جهان ناشناخته است.

2-حیات ابتدا در سیارات دیگر، شاید ده‌ها میلیارد یا حتی تریلیون‌ها تریلیون سال پیش، سرچشمه گرفت.

3-DNA قادر به یادگیری، به خاطر سپردن و عمل هوشمندانه است.

4-برخوردهای کیهانی نه تنها بین شهاب سنگ‌ها و سیارات، بلکه بین کل کهکشان‌ها نیز امری عادی است.

5-بذرهای حیات در سراسر کیهان پراکنده‌اند و موجودات زنده‌ی موجود در خرده سیاره‌ها بارها به جهان‌های دیگر پرتاب شده‌اند.

6-این موجودات و DNA آنها سپس برای تغییر محیط این جهان‌ها تلاش کردند تا تکامل خود را مهندسی کنند.

7-موجوداتی که به سیاراتی که از قبل مملو از حیات بوده‌اند، پرتاب شده‌اند، ممکن است DNA خود را مبادله کرده و در نتیجه مخزن ژنتیکی اطلاعات ژنتیکی خود را افزایش داده باشند.

7-اولین موجودات روی زمینDNA آنها) از سیارات دیگر آمده‌اند.

8-DNA بر محیط تأثیر می‌گذارد و آن را تغییر می‌دهد.

9-محیط اصلاح‌شده بر انتخاب ژن تأثیر می‌گذارد تا ژن‌های «خاموش» و صفات ژنتیکی «خاموشی» که از قبل وجود داشته‌اند را فعال کند.

10-ژن‌های خاموش می‌توانند به نسل‌های بعدی و گونه‌های واگرا منتقل شوند.

11-زمانی که محیط به اندازه ی کافی مهندسی شود، این ژن‌های خاموش و صفاتی که آنها کدگذاری می‌کنند، ممکن است در گونه‌های متمایز و جداگانه بیان شوند.

12-ژن‌ها همچنین می‌توانند به صورت افقی و جانبی بین گونه‌ها منتقل شوند، به طوری که گونه‌های مختلف می‌توانند دارای ژن و صفت یکسانی شوند.

13-از آنجایی که این ژن‌ها/ویژگی‌های «خاموش» به ارث می‌رسند و از گونه‌های اجدادی به ما منتقل شده‌اند، پس این ژن‌ها و ویژگی‌ها باید از موجوداتی که در سیارات دیگر «تکامل» یافته‌اند، به ما به ارث رسیده باشند.

14-شواهد ژنتیکی نشان می‌دهد که تکامل به شیوه‌ای بسیار قابل پیش‌بینی و «شبیه به ساعت مولکولی» پیشرفت کرده است. "تکامل" مترقی گونه‌های پیچیده‌تر و هوشمندتر به صورت گام به گام و با روشی پیشرونده، و شواهد ژنتیکی گزارش شده توسط پروژه ی ژنوم انسان، نشان می‌دهد که «تکامل» مطابق با دستورالعمل‌های ژنتیکی خاص و بسیار تنظیم‌شده، رخ داده است.

نتیجه‌گیری:DNA برای مهندسی تکامل خود و فعال‌سازی صفات و ژن‌هایی که از پیش وجود دارند، یعنی «دگردیسی تکاملی»، محیط را تغییر می‌دهد.

نیای کیهانی و دگردیسی تکاملی، منبع نهایی حیات در کیهان را توضیح نمی‌دهند. با این حال، آنها آن را به گذشته‌ای بی‌نهایت دور بازمی‌گردانند و به حیات اجازه می‌دهند تا از یک آغاز واحد در جایی در کیهان تقریباً بی‌نهایت گسترش یابد. در این صورت، این نظریه‌ها زمان و مکان را برای وقوع بی‌نهایت غیرممکن فراهم می‌کنند. آنها همچنین با ساختن دستورالعمل‌ها در یک مولکول DNA واحد، ابزاری برای مهندسی ژنتیک جهان‌های متعدد فراهم می‌کنند. چه کسی ممکن است این کار را انجام داده باشد؟»

Challenges to Darwinism: Panspermia and Theories of Guided EVOLUTION”: By Gerry Zeitlin from OpenSeti Website

اگر دقت کنید، این مقاله هنوز از نقطه ضعف دگماتیک لج غیر منطقی داروینیسم با عمر 6هزارساله ی زمین به روایت تورات رنج میبرد و نویسنده و الگوهایش به ذهن خود گمان نمیدهند که شاید عمرسنجی فسیل ها و کانی ها از ابتدا به نادرست و صرفا برای طولانی تر نشان دادن همه چیز به حد میلیون ها سال و در جهت وقت خری برای آن تکامل تدریجی غیر ممکن در دانشگاه ها تدریس شده باشد. به عبارت دیگر، احتمالا هیچ فسیلی آنقدر قدیمی نیست که عمرسنجی شده است و خود اولیای داروینیسم اگر در تله ای که خود درست کرده اند، گرفتار نبودند، قطعا به این موضوع اعتراف میکردند. دراینجا میتوانیم برعکس حرکت کنیم و همانطورکه دیدیم چطور وقایع قرون 10 تا 12 انعکاس وقایع قرن 17 به بعد بودند، این بار هم زمان تمام این تغییرات ناگهانی را به سمت زمان خود جلوتر بیاوریم .. آن موقع دیگر موجودات فضایی جوزف هم فقط نامی دیگر برای آنوناکی ها یا آرخون ها خواهند بود و اگر از فضا می آیند، برای این است که "فضا" صرفا نام جدید "آسمان" به عنوان کنایه ای از جهان فرازمینی و کاملا ماوراء الطبیعی است. کم شدن فاصله به معنی این خواهند بود که سرعت تغییرات به نفع انسان بسیار بالا بوده است و هنوز میشود به آینده ی روانی بشر امیدوار بود.

مطلب مرتبط:

روح بشر چقدر پیشرفت کرده است؟: قسمت اول

روح بشر چقدر پیشرفت کرده است؟: قسمت اول

تالیف: پویا جفاکش

از میان آن دسته از قسمت های کارتون لوک خوش شانس که دیده ام، هیچ قسمتی را به اندازه ی قسمت «لاشخورها در شهر» دوست نداشته ام؛ داستان و شخصیت پردازی خوبی دارد و اگرچه اغراق آمیز است، ولی موضوعی ملموس و کاملا واقعی را تصویر میکند: کسانی که از مرگ و بدبختی مردم دیگر، انگل وار تغذیه میکنند، برای تفرقه و به جان هم انداختن مردم یک شهر نقشه میچینند. مردم شهر، نسبت به زمان خود در خوشبختی یا به قول نقش منفی فیلم «خوشبختی ناامیدکننده ای» زندگی میکنند، ولی این خوشبختی شکننده هم هست چون خیلی راحت میشود مردمی را که تا چند ساعت پیش با هم دوست و مهربان بودند، چنان نسبت به هم خشمگین کرد که روی هم به قصد کشت، اسلحه بکشند. خوشبختانه دوبله ی فارسی این قسمت، قدیمی، ولی متاسفانه تکرارناشدنی است (تا زمان نوشته شدن این سطور، به جز دوبلور نقش کلانتر، تمام دوبلورهای ایرانی نقش های مهم این قسمت، اکنون آسمانی شده اند) چون در دوبله، شخصیت ها علیرغم بدجنسی هایشان هنوز دوست داشتنی هستند و این خودش آینه ای پارادوکسیکال از مردم جوامعی است که هنوز در آنها به سر میبریم.

اخیرا یک گفتگوی اینترنتی با دکتر بنیامین فراهانی دیدم که تحت عنوان «تکامل اخلاق در انسان: ریشه ی تکاملی دوستی و دشمنی، ملی گرایی و نژاد پرستی، تقوا و پرهیزگاری» در یوتیوب منتشر شده است و مرا به شدت به یاد همان قسمت از کارتون لوک خوش شانس انداخت. آقای فراهانی در همان اول گفتگو اعلام میکند که قصد دارد از آنچه که دشمنان تکامل به عنوان نقطه ضعف نظریه ی تکامل یاد میکنند، برای اثبات تکامل بشر از حیوانات استفاده کند و آن، ارزش های انسانی، فداکاری و اخلاقیات در نوع بشر است. دکتر فراهانی برای نقض فرضیه ی اختصاص داشتن فداکاری و ازخودگذشتگی به بشر، بیشتر از همه روی خفاش خوناشام متمرکز میشود. این جانور، اگر دو یا سه شب خون نخورد میمیرد و البته بسیاری از شب ها هم بدون به دست آوردن خون به غار مراجعت میکند ولی همیشه در غار، خفاش هایی هستند که بیش از حد خون گیر آورده و برخی را در مریشان نگه داشته اند تا به آن افرادی که غذا نخورده اند خون برسانند. نکته این است که همیشه ممکن است خفاش هایی پیدا شوند که متقلب باشند و خودشان از خونی که دیگران آورده اند تغذیه کنند ولی وقت تلافی به دیگران خون نرسانند. قاعدتا باید به لحاظ تکاملی، این دسته از خفاش ها شانس تولید مثل بیشتری داشته و ژن تقلب خود را بیشتر تکثیر کنند اما یک چیز مانع میشود. و آن این که خفاش ها بر اساس حافظه میتوانند تشخیص دهند چه کسی به موقعش وفا میکند و چه کسی جفاکار است و این خود به خود باعث طرد و تضعیف افراد بی وفا و خودخواه میشود. به گفته ی فراهانی، اصولا فداکاری فقط در جانورانی توسعه یافته که به لحاظ عصبی آنقدر حافظه داشته باشند که بتوانند همنوعان خود را از هم تشخیص دهند و اعمالشان را به یاد آورند. در انسان هم مکانیسم همینطور است. فراهانی، "گیم تئوری" جان نش را به میان می آورد.: دو دزد دستگیر شده و جداگانه مورد بازپرسی قرار میگیرند. به هر یک گفته میشود که اگر همدست خود را لو دهند، 5سال زندانی خواهند شد و در غیر این صورت 10سال؛ و این درحالیست که دزد ما نمیداند رقیقش او را لو خواهد داد یا نه. اگر رفیقش او را لو نداده باشد او اصلا زندانی نمیکشد و اگر لو داده باشد، دوره ی محکومیتش بین 5سال کوتاه تر و ده سال طولانی تر متفاوت خواهد بود. در این جا فرد بسته به شناخت خودش از همدست خود انتخاب خواهد کرد. اگر همدستش قبلا غیر قابل اعتماد ظاهر شده باشد، فرض میشود که این بار هم آدمفروشی کرده و بنابراین لو داده میشود درحالیکه اگر قبلا بارها دوستیش را ثابت کرده باشد احتمالا این بار هم او را لو نخواهد داد و اگر او هم دوستش را لو ندهد احتمالا هیچ یک زندانی نخواهند شد. فراهانی اسم این رابطه را «بده بستان» میگذارد و از روی آن نتیجه میگیرد که هم در انسان و هم در حیوانات، آنچه پشت ظاهر دوستی و محبت پنهان میشود، درواقع منافع فردی است. با این حال، فراهانی توضیحی برای این موضوع ندارد که چرا بسیاری از مردم، به افرادی که نمیشناسند کمک میکنند هرچند با خوشحالی این را اعلام میکند که تحقیقات نشان داده بیشتر انسان ها وقتی نیکوکاریشان توسط جامعه دیده شود، بیشتر میل به نیکوکاری پیدا میکنند. او ضمنا ساز و کار ریاکاری را توضیح میدهد مبنی بر این که فرد ناچار است جلو همگروه هایش وانمود کند که به غذای آنها یا به جفت آنها چشم ندارد و تظاهر به پرهیزکاری کند ولی اگر فضا را برای به هدف نشستن افکار غیر قانونیش محیا ببیند و مثلا با جفت دوستش تنها شود و هیچ کس از تنها شدن آنها خبر نداشته باشد، اینجا منفعت شخصی ایجاب میکند که شخص آنچه را که اکنون «خیانت» میبینیم مرتکب شود ولی باز هم توضیح نمیدهد که پس چرا بسیاری از انسان ها وقتی فرصت خیانت در امانت را دارند، دوستی و انسانیت را پاس میدارند و از فرصت سوء استفاده نمیکنند.

صحبت های دکتر فراهانی میتواند نشان دهد که چرا دوستی های انسانها در زمان لوک خوش شانس بسیار شکننده بودند چون در آن دوران نسبت به روزگار ما ابتدایی تر، مردم هنوز کاملا تابع نفسانیات خود بودند و نفسانیات میتوانستند هر دو جنبه ی نفع شخصی و نفع جمعی را با همه ی تضادهایشان در بر بگیرند. مثل داستان "لاشخورها در شهر" که دوستی دو گله دار قصه ابتدا گرم بود و سپس به حد هفت تیرکشی جمعی متشنج شد و درانتها به سادگی به دوستی گرم پیشین برگشت. در باب نفسانی بودن کل این پروژه بسیار خوشنود شدم که دیدم فراهانی آن را با اصطلاحات اسلامی «نفس اماره» و «نفس لوامه» مقایسه کرد. نفس اماره فقط به سوء استفاده از موقعیت در لحظه ی حال فکر میکند درحالیکه نفس لوامه نفس اماره را به عاقبت اندیشی و آینده نگری دعوت میکند. لزوما هم این دعوت مربوط به موضوعات اخلاقی نیست مثلا درحالیکه نفس اماره به پرخوری فکر میکند، نفس لوامه او را به حفظ نیاز فرد به تناسب اندام برای مواقع لازم گوشزد میکند. بنابراین مسئله فقط موضوعات اخلاقی نیست که بخواهیم آن را به دوگانه ی نفس و وجدان فرو بکاهیم و شاید همین نفس اماره و نفس لوامه گزاره های تقریبا مناسبی برای آنچه فروید از آنها تعبیر به ایگو و سوپر ایگو میکند هم باشند. اتفاقا این که هر دو طرف این دعوای درونی، "نفس" هستند، نشان میدهد که اسلام زمانی قبول داشته که این نوع برخوردها به هیچ وجه مختص به انسان نیستند و در مشترکات ما با برخی از جانوران ریشه دارند. اما از این موضوع نمیتوان گذشت که این مکانیزم در انسان امروزی بسیار بیشتر از هر جانوری توسعه یافته و به ابعادی رسیده که بعضی اوقات برای آن هیچ توجیهی که بتوان به نفع شخصی تفسیرش کرد یافت نمیشود. اینجا شاید ما با یک نظریه ی دینی منقرض شده طرف باشیم که دست بر قضا بلوای بشقاب پرنده ها و موجودات فضایی در امریکا، آن را دوباره احیا کرده است: نظریه ی آنوناکی ها. بنا بر اساطیر بین النهرین، دنیای مادی ما توسط گروهی از آنوناکی ها یا خدایان باستانی به رهبری انلیل بنا شده است اما حئا برادر انلیل که از طرف او مامور خلق زمین است، برای این که بتواند علیه انلیل شورش کند، در آفرینش آدمیزاد طوری دستکاری کرده که بشر مایل به شورش علیه خالق و حرکت کردن برخلاف منویات او باشد تا در وقت مناسب، بشر تبدیل به لشکر حئا علیه انلیل شوند. دینی شدن دوباره ی این مبحث تا حدود زیادی با دیوید ایک اتفاق افتاد که موجودات فضایی مشکوک را با عنوان "رپتیلین" یا خرنده سان در سطح رسانه مطرح کرد و تشبیه به خزنده کاملا در ارتباط با همسطح سازی مارها و مارمولک ها با شیاطین در مسیحیت است. دیوید ایک که خودش مظنون به ارتباط با عوامل جاسوسی حکومت امریکا است، رپتیلین ها را موجوداتی میداند که از بعد چارم وارد جهان سه بعدی ما میشوند و از انرژی آزادشده از احساسات منفی و مثبت مختلف ما تغذیه میکنند. در نوامبر سال 2023، ایک در مصاحبه ای یوتیوبی با ترو جوردی شرکت کرد و در آن مصاحبه حرف هایی زده شد که باعث شد تا از یوتیوب برداشته شود. نسخه ی سانسورشده ای که بعدا منتشر شد، در عرض چند روز، 1.4 میلیون بازدید خورد. در نسخه ی اخیر، هنوز دیده میشود که ایک، انلیل را رئیس رپتیلین ها میداند و او را به لحاظ هویتی با یهوه خدای کتاب مقدس برابر دانسته است. همانطورکه میدانیم، در مذاهب غنوصی/گنوسی، یهوه نه خدای راستین بلکه رئیس گروهی از فرشتگان هبوط کرده موسوم به آرخون ها است که به زمین به چشم مزرعه ی انرژی و به انسان ها به چشم جانورانی که باید از آنها انرژی دوشید نگاه میکنند. آنها همانطور با انسان ها رفتار میکنند که یک گله دار با گله اش. گله دار از جانورانش محافظت میکند و بسیار هم علاقه مند است که نسل آنها زیاد شود و برای زیاد کردن نسل آنها همه جور خوبی ای به آنها میکند ولی هر جا که لازم شد، هر کدام از آنها را که صلاح ببیند، قصابی میکند تا از گوشت یا اعضای بدن جانوران برای تغذیه یا تهیه ی وسایل زندگی یا فروش به دیگران استفاده کند. عجیب نیست اگر خالقان نوع بشر نیز چنین نگاهی به بشر داشته و درنتیجه تفاوت بنیادینی بین خلق بشر و دیگر جانوران به خرج نداده باشند. عجیب نیست که تفاوت اولیه بین انسان و حیوانات از زمان خلقتشان به بعد مرتبا افزون شده است و شاید این همان نکته ای باشد که بنیانگذاران ادیان اولیه آن را حاصل اختلاف بین آنوناکی ها بر سر قدرت دانسته اند. بنا بر این دیدگاه، درست مثل حیوانات، ما مجموعه ای از ویژگی های متناقض را داریم که بر اثر تناقضات آنها نه آنقدر نفس پرست باشیم که نوع خود را به ضرر گله دارانمان از بین ببریم و نه آنقدر بتوانیم به هم اعتماد کنیم که با هم علیه منافع آنوناکی های گله دار متحد شویم. اما برای این که صرفا بر اساس این تناقضات زندگی کنیم و به دلایلشان و درنتیجه به شورش فکر نکنیم، آنوناکی ها دیده نمیشوند و مانند انگل هایی نامرئی از ما تغذیه میکنند. آنها به نمایندگی از خود، حکومت ها را در زمین گذاشته اند تا به جایشان گله ها را کنترل کنند چون اگر حکومت نباشد، انگل های آنوناکی که در وجودمان ریشه دوانده اند، جامعه ی انسانی را که اسم محترمانه ی گله ی انسان های آنوناکی ها است منهدم میکنند. دیدگاه های افراطی غنوصی که در بعضی جنبش های نیو ایجی فعال شده اند، همین را تعلیم میدهند. بعضی از این نحله ها تمرکز عجیبی روی تقبیح "ان دی ای" یا تجربه ی نزدیک به مرگ پیدا کرده اند. آنها به این موضوع که در موقع ظهور دالان های نور در ان دی ای، معمولا سر و کله ی عیسی مسیح پسر یهوه هم پیدا میشود، شکاکیت نشان میدهند و دالان های نور را توطئه ی گروهی از فرشتگان متقلب موسوم به "اربابان کارما" معرفی میکنند. اربابان کارما بعد از یک ورود خوشایند و فریبنده به رویای فرد در آستانه ی مرگ، گذشته ی او را مانند یک فیلم برایش پخش میکنند و موقع جلو و عقب کردن سکانس ها، عمدا صحنه های بد و ناخوشایند زندگی او را با احساس ندامت بیشتری برای او تداعی میکنند طوری که فرد از زندگیش احساس بدی داشته باشد و بعد به او میقبولانند که برای بخشوده شدن گناهانش قبول کند روحش مجددا در جسدی جدید تناسخ کند تا با قبول صدمات جانی و مالی و روحی جدید، گناهانش تصفیه شوند. اگر فرد دارای اعتماد به نفس و اعتقاد به سنگین تر بودن وزنه ی درستی ها در زندگیش باشد و متوجه تقلب آنها شود، احتمالا مقاومت میکند و درنتیجه رنج کمتری در تناسخ بعدی نصیبش میشود ولی در صورت خوشباوری و عدم مقاومت، قبل از ورود به تن جدید و سر کشیدن جرعه ی فراموشی، با پیشنهادهایی مثل دچار شدن به سوء استفاده ی فیزیکی، سوء استفاده ی جنسی، حملات روانی، کاشت اثیری، دستکاری رویا، مشکل در رابطه (با اعضای خانواده، دوستان، و اصلا امکان دوستیابی)، مشکل در سلامتی، مشکلات مالی، آدمربایی فیزیکی، و قس علیهذا موافقت خواهد کرد. از این نظریه پردازی نتیجه گیری میشود که اربابان کارما دارای ماموریت مشخص و محدودی هستند ولی از موقعیت خود سوء استفاده میکنند؛ آنها وظیفه دارند از بازگشت ارواح انسان به قلمرو ماوراء الطبیعه جلوگیری کنند تا جمعیت گله کم نشود و در عین حال چون مانند بقیه ی فرشتگان یهوه، از درد و رنج مردم تغذیه میکنند، ترتیبی میدهند که مردم خودشان بر دچار شدن به این موقعیت های رنج آور رضایت دهند. پیشنهاد مخالفان انسانی اربابان کارما این است که انسان ها از هیچ عملی دچار احساسات منفی و عذاب وجدان نشوند تا غذای این انگل ها بی کیفیت شود و وقتی خودشان متوجه صرف نداشتن ادامه دادن به این کسب و کار شدند، دست از سر سیاره ی زمین بردارند. با توجه به این که مذهب یهودی-مسیحی جانشین رسمی یهوه در زمین است و کشیش های مسیحی، استادن بزرگ دچار کردن افراد گله به عذاب وجدان و نفرت از خود هستند، گروه های نیو ایجی مخصوصا ترک خجالت از انجام اعمالی که از دید مسیحیت گناه تلقی میشوند را تبلیغ کردند ولی این اعمال قانون شکنانه در طول زمان، توانایی بالای خود در دچار کردن هرچه بیشتر انسان ها به بحران های روانی و نفرت از خود و عذاب وجدان را اثبات کردند تا جایی که میل به بازگشت به ارزش های ارتجاعی، ترامپیسم را مشروع نمود و حالا دیگر به نظر نمیرسد گروه های نیو ایجی آنطورکه وانمود میکردند، دشمن یهوه و فرشتگان انگل دردخوارش بوده باشند.

اعراب درباره ی این گونه انگل های ذهنی، تمثیل "خرّوب" را به کار میبردند. "خرّوب" یا "خنروب" که لغات "خراب" و "خرابه" در فارسی با نام او مرتبطند، نام گیاهی است که بر روی دیوارهای خرابه ها رشد میکند و آنها را دچار تَرَک هیی میکند که به مرور ساختمان ها و حتی قصر شاهان را متلاشی و به تلی از خاک تبدیل میکنند. رشد خرّوب بر ساختمان ها نتیجه ی عدم مواظبت از آنها است. شهری هم که مردمش بی عنان و بی کنترل نفس و همچون جانوران در زیست غریزی محض رها شوند و حکومت و اولیای جامعه، تلاشی برای آموزش زیست انسانی به آنها نورزند، چنان است که گویی به دست خرّوب های ذهنی رها شده است و تفاوتی با شهری ندارد که مردمی تویش نیستند و خروب های فیزیکی بر آن رشد میکنند. درباره ی این نوع زیست انگلی آرخون ها در انسان و واداشتن او به حرکت برخلاف منافع واقعی خودش، الوا تامپسون مقاله ی جالبی دارد که در آن، آرخون ها را به نوعی کرم کبد به نام دیکروسلیوم دندریتیکوم تشبیه میکند. لاروهای این کرم، در لجن میلولند و زمانی که مورچه ای برای آب نوشیدن از لجن تغذیه میکند وارد بدن او میشوند. آنگاه مغز مورچه را چنان به تسخیر خود درمی آورند که او بدون این که بداند چه میکند، از علفی بالا برود و همانجا بماند تا توسط علفخواری خورده شود و اینطوری انگل وارد بدن طعمه ی دلخواهش یعنی جانور علفخوار چون گاو و گوسفند شود. تامپسون مینویسد:

«آرخون یک انگل مغزی است که الوهیت ما را هک کرده است. این نظام، آگاهی ما را ربوده و طرح کلی ما را تقسیم کرده است تا توهم دوگانگی و واقعیت جدایی به نام بُعد سوم را ایجاد کند. این سیستم یک دنیای مصنوعی واهی ایجاد کرده است که توسط انرژی الکترومغناطیسی دی ان ای جداشده ی ما تغذیه می‌شود. پس بیایید نگاهی به بُعد سوم بیندازیم و ببینیم آیا می‌توانیم کشف کنیم که انگل کدام بخش از آگاهی ما را به خود اختصاص داده است. بُعد سوم از سه چاکرای پایینیِ خاک، آب و آتش تشکیل شده است: سرپناه، رابطه ی جنسی و تنازع بقا. جسم افلاطونیِ بُعد سوم، یک چهاروجهی است، که از اصول آتش است. کانون آتش در چاکرای سوم بدن ما، شبکه ی خورشیدی ِ خورشید کوچک است. این خورشید کوچک مربوط به 10درصد دی ان ای ما و خورشید بزرگ مربوط به 90 درصد DNA جدا شده ی ما است. جایگاه آتش دوگانه است و به «آتشِ در حالِ بالا رفتن» و «آتشِ در حالِ پایین رفتن» تقسیم می‌شود. در قطبیت، آتش بالا و پایین می‌رود. آتشِ در حالِ طلوع، چاکرای چهارم قلب را لمس می‌کند. این چاکرا، شانه‌ها و ریه‌های بزرگ شیرِ نجیب، این جنگجوی گرما، لطافت و عشق است. این، الوهیت در عمل و دروازه‌ای به سوی آگاهی چندبعدیِ ما، چاکرای پنجم فضا است. آتش فرو افتاده به چاکرای دوم آب فرو می‌رود و به آتش، جایگاه میل جنسی، برمی‌خیزد؛ جایی که احساسات رقابت، شهوت، تجاوز، شکنجه، نفرت و قتل حکمفرماست. و اینجاست که منبع واقعی همه ی مشکلات خود را خواهیم یافت. آگاهی آرخونی، میل دائمی به رابطه ی جنسی برای تکثیر میزبان خود، و نیاز به اعمال قدرت بر دیگران به عنوان وسیله‌ای برای کنترل ایجاد می‌کند. خشونت و ستم، فرکانس‌های یک میدان آتش ناهماهنگ هستند و باعث درگیری و بدبختی برای گله می‌شوند و ترس و پریشانی عاطفی ایجاد می‌کنند که غذای انگل است. به این غذا "روته ی لوش" می‌گویند. فرکانس آتش فروزان توسط انگل به خطر افتاده است و ما در گوشه ی فاسد بی‌نهایت آن به دام افتاده‌ایم. اصطلاح «Loosh Rote» توسط رابرت مونرو، پیشگام بزرگ سفرهای اختری و تجربیات خروج از بدن، ابداع شده است. او به این درک رسید که دنیای زمین، مزرعه‌ای است که تنها با هدف جمع‌آوری انرژی ترس و رنج از موجوداتش ایجاد شده است. این انگل با تفرقه عمل می‌کند و انرژی عاطفی ناشی از درگیری مداوم بازی «ما در مقابل آنها» را می‌مکد. همانطور که مورفیوس در فیلم ماتریکس می‌گوید، "همه ی ما باتری‌های غذایی هستیم". فقط یک راه برای کشتن یک انگل وجود دارد، و آن هم گرسنگی دادن به آن است. اگر ترس با عشق جایگزین شود، خیلی زود از بین می‌رود. اما او یک حرامزاده ی کوچک باهوش است. پس مراقب افکارت باش.»:

El Desenmascaramiento de un Arconte : ELVA THOMPSON :HeartStarBooks: 07 Abril 2015

تامپسون قبلا در مقاله ی دیگری، منظورش از مصنوعی بودن دنیای ما را توضیح داده بود. مقاله ی مزبور، با این توصیه های دون خوآن به کارلوس کاستاندا در رساله ی «یک واقعیت جداگانه» شروع میشود:

«وقتی مردی به راه جادوگری روی می‌آورد، کم‌کم درمی‌یابد که زندگی عادی برای همیشه پشت سر گذاشته شده است؛ اینکه دانش در واقع یک تجارت وحشتناک است؛ اینکه وسایل دنیای عادی دیگر برای او حائل نیستند؛ و اینکه اگر می‌خواهد زنده بماند، باید شیوه‌ی زندگی جدیدی را در پیش بگیرد.اولین کاری که در آن مرحله باید انجام دهید این است که بخواهید یک جنگجو شوید. ماهیت وحشتناک دانش، چاره‌ای جز جنگجو شدن برای فرد باقی نمی‌گذارد.»

در ادامه ی مقاله خود تامپسون مینویسد:

«سفر پیدایش ۱ به ما می‌گوید که خدا آسمان‌ها و زمین را "بی‌شکل و در خلاء" آفرید. در پیدایش ۲ و ۵، می‌خوانیم که خداوند هر گیاهی را در مزرعه قبل از رشد آن آفرید، زیرا او باعث بارش باران بر زمین نشده بود. این نشان می‌دهد که خداوند ایده‌های اولیه ی همه ی موجودات زنده را قبل از آشکار کردن آنها خلق کرده است. او همه چیز را، از گیاهان دانه‌دار گرفته تا نهنگ‌ها، بر اساس نوعشان آفرید. "جنس" شما به الگوهای ژنتیکی مختلفی اشاره دارد که تنوع طبیعت را ایجاد می‌کنند. همه ی این الگوها بر اساس نسبت طلایی و مارپیچ فیبوناچی هستند و از ترکیبی از میدان‌های DNA به نام «کهن‌الگو (آرکه تایپ) ها» تشکیل شده‌اند. برای هر گونه، یک طرح کلی انرژی وجود دارد. پذیرفتن این واقعیت که حیوانات، گل‌ها، درختان، کوه‌ها، کهکشان‌ها و جهان، حتی بدن‌های ما چیزی بیش از فرکتال‌های خودتکثیرشونده‌ی یک نرم‌افزار بیولوژیکی تعاملی نیستند، دشوار است. همه ی حیوانات دارای روح گروهی (ذهنیت کندویی) هستند و این به راحتی در کندوی زنبور عسل و الگوهای مهاجرت حیات وحش نشان داده می‌شود. هر ساله، پرستوها در ماه آوریل، آفریقا را به مقصد اروپا ترک می‌کنند و در ماه سپتامبر دوباره به آفریقا بازمی‌گردند. اگر بتوانیم کهن الگوی پرستو را به عنوان یک دست و پرستوها را به عنوان انگشتان آن تصور کنیم، نتیجه می‌شود که وقتی این کهن الگو از آفریقا به انگلستان فکر می‌کند، همه ی پرستوها با برنامه حرکت می‌کنند. هیچ یک از پرستوها نمی‌دانند که چرا چنین مسافت‌های طولانی را پرواز می‌کنند. بسیاری در طول مسیر می‌میرند. پرندگان در حالت خلبان خودکار هستند و خطوط شبکه ی الکترومغناطیسی را که به نرم‌افزارشان متصل شده است، دنبال می‌کنند. ساختار آنها هندسی است، اما جوهره ی آنها، نیروی حیات آنها، الهی است. نمونه‌های زیادی از گروه‌های روحی وجود دارد که در اطراف خود می‌بینیم. پرندگان مهاجر در شکل‌گیری بی‌نقصی سفر می‌کنند، درست همانطور که دسته‌های ماهی در اقیانوس این کار را انجام می‌دهند. هر بازگشت با دقت مطلق انجام می‌شود، زیرا در واقع فقط یک ذهن برای هر گونه وجود دارد و همه ی آنها تابع جهت آرکتایپ هستند، حتی اگر به نظر برسد که مستقل عمل می‌کنند. من از این ارتباط با روح گروهی حیوانات، دانش دست اولی دارم و می‌دانم که بسیاری از شما «وحدت» ایجاد این ارتباط معنوی را تجربه کرده‌اید. کهن‌الگوهای همه ی موجودات، از جمله خود ما، با نسبت‌های دقیق ریاضی ساخته شده‌اند. نسبت طلایی یا فی، نام‌های زیادی دارد: نسبت طلایی، میانگین طلایی، نسبت الهی. در کنار دنباله ی فیبوناچی، که بلوک های هندسی سازنده ی حیات هستند، نسبت طلایی و مارپیچ فیبوناچی در سراسر طبیعت وجود دارند: در مارپیچ‌های DNA و در ابعاد زمین و ماه و سیارات. مهم نیست به کجا نگاه کنیم، هندسه ی فراکمتال را می‌بینیم. یک مثال جالب از هندسه ی فراکتال، انگشت انسان است. یک انگشت سه بند دارد و این یک فراکتال از بازوی ماست که آن هم سه بند دارد؛ و بنابراین چیزها، بزرگ یا کوچک، از یک ویروس گرفته تا جهان هستی، یکسان هستند. این همان الگوهای فراکتال تکرارشونده است. هیچ چیز در طبیعت تصادفی نیست و هیچ چیز به طور اتفاقی اتفاق نمی‌افتد. درختان و بوته‌های یک جنگل ممکن است تصادفی به نظر برسند، اما اینطور نیستند. هر درخت، بسته به گونه ی خود، دارای توالی برگ‌ها و شاخه‌ها بر اساس دنباله ی فیبوناچی است. این واقعیت که بدن ما و بدن حیوانات، پرندگان، ماهی‌ها، حشرات، میکروارگانیسم‌ها، گیاهان و درختان توسط یک فرمول ریاضی خاص شکل می‌گیرد، نشان می‌دهد که آنها به طور خاص خلق شده‌اند. هر گونه بر اساس نسبت طلایی و دنباله ی فیبوناچی، تناسبات خاص خود را دارد. دانه‌های آفتابگردان طبق دنباله ی فیبوناچی به صورت مارپیچ چپ-راست چیده شده‌اند: ۲۱/۳۴، ۳۴/۵۵ و ۵۵/۸۹. فکر کردن به اینکه این فرمول‌های پیچیده ی ریاضی، خودشان را از طریق انتخاب طبیعی به وجود آورده‌اند، مسخره است. اگرچه سازگاری‌های کوچک از روی ضرورت تکامل می‌یابند، اما طرح اولیه برای همه ی گونه‌ها توسط "کسی" یا چیزی ایجاد شده است. مطمئناً این کار عملی خدای کوچک پیدایش ۱ است که همه ی موجودات زنده را بر اساس نوعشان آفرید و در این فرآیند، یک زندان هندسی برای همه ی موجودات به نام بُعد سوم ایجاد کرد. آیا این همان درنده‌ای است که دون خوآن از آن صحبت میکند؟:

"ما یک شکارچی داریم که از اعماق کیهان آمده و بر زندگی ما حکومت می‌کند. انسان‌ها زندانیان آن هستند. این شکارچی، ارباب و آقای ماست."

ما را مطیع و بی‌دفاع کرده است. اگر بخواهیم اعتراض کنیم، اعتراضات ما را سرکوب می‌کند. اگر می‌خواهیم مستقل عمل کنیم، مستلزم آن است که... من تمام این مدت به این موضوع فکر کرده‌ام و تلویحاً گفته‌ام که چیزی ما را اسیر خود کرده است. در واقع، ما اسیر هستیم. این یک واقعیت از نوع انرژی برای شمن‌های مکزیک باستان بود. آنها بشریت را گرفتند زیرا ما برایشان غذا هستیم و ما را بی‌رحمانه تحت فشار قرار می‌دهند زیرا ما رزق و روزی آنها هستیم. همانطور که ما مرغ‌ها را در لانه‌ها جمع می‌کنیم، شکارچیان ما را در آغل‌های انسانی جمع می‌کنند. بنابراین، غذای آنها همیشه در دسترسشان است. فناوری فعلی جداسازی جنسیت قادر به شبیه‌سازی موجودات زنده و ایجاد بدن (برنامه‌های نرم‌افزاری بیولوژیکی) در آزمایشگاه‌ها است. دانستن توالی فراکتالی دی ان ای موجودات زنده گامی به سوی امکان کاشت این نرم‌افزار در سیارات دیگر است، حتی اگر برای پشتیبانی از حیات، مجبور به زمینی سازی آنها از طریق مهندسی زمین باشیم. این ممکن است دلیل دو روایت خلقت در سفر پیدایش باشد. خدای کوچک، زمین و تمام موجودات آن را قبل از خلقت آدم و حوا برنامه‌ریزی کرد. من معتقدم که این «خدای کوچک خودخوانده» پیش از این به طور سبکسرانه‌ای با شکل فیزیکی یک موجود چندبعدی هرمافرودیت (دوجنسه) بازی کرده و آن را به دو جنس تقسیم کرده بود: "ایشان را نر و ماده آفرید." تقسیم جنسیت‌ها می‌توانست بلافاصله بُعد سوم دوگانگی و «سقوط» انسان را ایجاد کند. یگانگی همه به دو قسمت تقسیم شده بود. در آخرین پست من، "کاهن طبیعت "، با این ایده آشنا شدیم که ۹۰٪ گمشده ی DNA بشریت، دنیای طبیعی است و به دلیل دستکاری ژنتیکی، این حجم عظیم از اطلاعات داخلی موجود به خارج از ما منعکس شده است. من معتقدم که این ممکن است یک ذخیره ی انرژی غیرقابل دسترس باشد که تمام فرکتال‌های تکثیر شونده ی دنیای طبیعی را به حرکت در می‌آورد. دوباره به این جمله ی عمیق برمی‌گردیم: این شما هستید. دوگانگی تله ی هندسی، بشریت را برای یک دوره حبس مادام‌العمر در برنامه ی تولد-مرگ، عشق-نفرت، تا بی‌نهایت، تثبیت می‌کند. هر عملی که مرتکب می‌شویم بار مثبت یا منفی دارد، و به دلیل مغز دایناسوری که به ارث برده‌ایم، تقریباً غیرممکن است که زندگی‌ای سرشار از عشق و امنیت داشته باشیم. ما باید بکشیم تا زنده بمانیم. و بنابراین، ما از قانون عشق تخطی می‌کنیم و بار منفی ایجاد می‌کنیم، و در نتیجه ی قطبیت، در بُعد سوم گیر می‌کنیم، زندگی پس از زندگی، و سعی می‌کنیم حساب‌ها را متعادل کنیم، و به منبع دائمی تغذیه ی عاطفی برای خالق خود تبدیل شویم. اولین قدم در شکستن برنامه ی درون خودمان این است که درک کنیم که در واقع در یک زندان هندسی زندگی میکنیم. و با مشاهده، می‌توانیم شواهد را در اطراف خود ببینیم. همه ی ما آن ارتباط ویژه با طبیعت را در یک زمان یا زمان دیگر تجربه کرده‌ایم. این احساس، "تمامیت" ما است که از ما جدا شده است. خودِ کوچک، ایگو، هیچ ایده‌ای در مورد هیچ یک از این برنامه ها ندارد و اهمیتی هم نمی‌دهد؛ اما خودِ واقعی ما می‌داند، و ماهیت وحشتناک این دانش، چاره‌ای جز تبدیل شدن به جنگجویان معنوی و گشودن آگاهی خود به روی هر امکانی برای ما باقی نمی‌گذارد. درهم شکستن برنامه ی دوگانگی درونمان، وظیفه ی خود ماست و مسیری است که باید به تنهایی پیمود. هیچ کشیش، اسقف یا گورویی نمی‌تواند برنامه ی دوگانگی را درهم بشکند، یا حتی به ما بگوید چگونه . فقط ما می‌توانیم شرطی‌شدگی‌های اعصار زمان را بشکنیم و از میدان قلب به بعد چهارم صعود کنیم - و ما این کار را انجام می‌دهیم.
"والاترین حقایق ما

چیزی جز نیمی از حقیقت نیستند.

فکر نکن که تا ابد به هیچ حقیقتی پایبند نخواهی ماند.

از یک چادر در این حد استفاده کن

که در آن یک شب تابستانی را بگذرانی؛

اما از آن خانه‌ای نساز،

وگرنه قبر تو خواهد بود." (ارل بالفور)»:

Destrozando la Ilusión de la Realidad.: ELVA THOMPSON : HeartStarTheBooks: 23 JUN 2014

کاملا منطقی و بلکه مبرهن است که قدرتی که اَشکال موجودات را از جهان دیگر گرفته و در این دنیا دچار تغییرات کرده است، همان سوء استفاده ای را که از انسان میکند از موجودات دیگر هم کرده باشد و این مایه ی یکی از نقدهایی است که بر عقاید تامپسون میتوان وارد آورد. تامپسون فکر میکند طبیعت در جای خود ایدئال است و فقط انسان از مسیر خود منحرف شده است. او انسان ها را به دوری از گوشتخواری دعوت میکند چون گوشتخواری را مضر میداند ولی همزمان بر از بین رفتن شیرهای کوهی و گرگ ها در زادگاهش داکوتا توسط گله دارهایی که این درندگان را آفات حیوانات اهلی خود میشمردند حسرت میخورد. اگر گوشتخواری و کشتن همنوعان برای انسان بد است باید برای دیگر جانوران و گیاهان هم بد باشد. ولی مسئله این است که نظم این جهان، اساسش بر کشته شدن موجودات به دست هم است و با این مسئله کاری نمیتوان کرد؛ مشکلی است که فقط با ترک این جهان و بازگشت به قلمرو معنوی برطرف میشود. ما باید در زمینه هایی که میتوانیم تغییر ایجاد کنیم دست به عمل بزنیم و یکی از این زمینه ها قطعا پذیرش غیر ایدئال و حتی ضد ایدئال بودن وضعیتی است که در آن به سر میبریم و این منوط به نگاهی متفاوت به تصویر رویایی و الهی است که تامپسون به طبیعت و نظم خشن و ترسناک آن دارد. بله، حق با داروینیسم است. انسان دارای یک بستر حیوانی بسیار قوی و خطرناک است. این، طبیعت انسان است اما مشکل این است که تقدیس طبیعت هم با داروینیسم شروع میشود و با انکار وجود جهان های ماوراء الطبیعی، طبیعی بودن، ایدئال بودن تلقی میگردد. طبیعت انسان، مبتنی بر یک حیوان وحشی است و این حیوان را فقط میتوان به درجات مختلف کنترل کرد ولی نمیتوان تبدیل به یک فرشته نمود. این فلسفه ی ترسناک، با اختراع هزاران سال تاریخ که ثابت کننده ی هزاران سال در جا زدن انسان در حیوانیت، و استعفای جمعی پیاپی بشر از مذاهب اخلاقی بعد از باور شدن جمعی این «حقیقت» که بشر هیچ وقت نمیتواند چیزی غیر از حیوان وحشی باشد، بر اذهان طبقات باسواد مردم دیکته میشود تا آنها به ایدئولوژی حکومتی وارد شوند و حواسشان از پیشرفت های انسانیت در خود مغربزمین از زمان لوک خوش شانس تاکنون منحرف گردد. اتفاقا نگاه ایدئال مسیحی به بشر به عنوان اشرف مخلوقات و تناقض آن با واقعیت جامعه ی انسانی است که ما را از کشف این پیشرفت بازمیدارد و بر اساس الگوی تکراری تاریخ، به دلسردی از ایدئالیسم دعوت میکند. بنابراین مسیحیت و داروینتیسم مکمل همند و تاریخ همیشه از مجرای زمالن حال باور میشود. این نوع تاثیرپذیری از تاریخ را میتوان در کتاب «روح و زندگی» کارل گوستاو یونگ روانکاو دریافت که در فضای بین دو جنگ چهانی و در زمانه ای منتشر شد که خودش در ابتدای کتاب اینطور توصیفش میکند: «در نقطه ی تلاقی دو جهان و در قلب ویرانی غیر قابل باور ارزش های موروثی، انسان غربی در درون و در بیرون، خود را در مبارزه ای شگفت جهت آفرینش سامانی نوین در جهانی که زندگی میکند، می یابد که برای همگان معتبر و برای هر کدام تعهد پذیر باشد. هنوز ناممکن است که در گرداب نیروهای روحی که در مبارزه برای شکل گیری خود هستند، به جهت یابی دقیق و مسیری مطمئن دست یافت.» در این کتاب، یونگ در واکنش به «تاریخ» مینویسد:

«هنگامی که به ملاحظه ی تاریخ بشر مینشینیم، تنها قادر به تشخیص سطحی ترین لایه ی رخدادها میشویم که در ضمن به خاطر آینه ی تغییر شکل دهنده ی سنت ها، صاف و روشن نیست. آنچه که پیش آمده، در عمق، حتی از نگاه دقیق تاریخ نگار نیز میگریزد، زیرا پیشروی خاص تاریخ عمیقا پنهان است، ملموس برای همه و پوشیده با نقاب در مقابل نگاه هر کودن. تاریخ از زندگی روانی و تجربه های خصوصی و ذهنی در بالاترین سطح ساخته شده است. جنگ ها، سلسله ها، واژگونی های اجتماعی، فتوحات و ادیان، فقط سطحی ترین نشانه های رفتار اساسی و پوشیده ی فرد است؛ رفتاری که خود او به آن آگاه نیست و درنتیجه از دسترس نگاه تاریخ نگار نیز خارج است؛ شاید آفرینندگان ادیان، آشکارکنندگان بیشتری در این مورد باشند. رخدادهای بزرگ تاریخ جهان در اصل فاقد هر گونه ارزش عمیق هستند. تنها چیز اساسی در آخرین تحلیل، زندگی ذهنی فرد است، و این چیزی است که تاریخ را میسازد و نخست در وی همه ی تغییرات بزرگ شکل میگیرد؛ آینده و تاریخ کامل جهان درنهایت، نتیجه ی مجموعه ی عظیم این چشمه های پنهان و انفرادی است. ما در خصوصی ترین و ذهنی ترین بخش زندگی خود نه تنها قربانی به شمار میرویم بلکه سازندگان زمان خود نیز هستیم. زمان ما یعنی ما. گمان میکنم که موقعیت های بیرونی، تنها فرصت های کم و بیش ساده ای هستند که به یاری آنان، رفتار جدید که خود را در ناخودآگاه آماده کرده است، در مقابل جهان و زندگی آشکار میکند. شرایط عمومی سیاسی و اجتماعی و مذهبی بر ناخودآگاه جمعی تاثیرگذار است، یعنی در این راستا که همه ی عاملان متوقف کننده ی برداشت مسلط جهانی یا رفتار در مقابل زندگی، خود را کم کم در ناخودآگاه جمعی گردآوری کرده و بدینگونه به محتوای آن تحرک میبخشند. در این وقت و اغلب، فرد یا افرادی دارای بینشی به ویژه قدرتمند، قادر به دریافت این تغییرات ناخودآگاه جمعی بوده و آنان را به صورت انگاره های قابل انتقال برمیگردانند. سپس این انگاره ها سریعا خود را پراکنده میکنند. زیرا تغییراتی مشابه در ناخودآگاه دیگر انسان ها نیز ایجاد میشوند. آمادگی عمومی در راستای پذیرش انگاره های تازه به رغم مقاومتی که از سوی دیگر خود نشان میدهد، حاکمیت می یابد. انگاره های جدید فقط دشمنان ساده انگاری های قدیم نیستند، آنان خود را اغلب اوقات نیز در شکلی عرضه میکنند که به نظر کم و بیش، غیر قابل قبول در مقابل رفتار پیشین است. اگر جهان باستان با سلطه بر توده ای فراوان از مردم –طبقه ی کاملا پست از نظر حقوقی تا برده ها- توسعه ی فردی را در طبقه ای بالاتر مساعد نمود، دوره ی مسیحیت که پس از آن فرا رسید، با حداکثر انتقال ممکن همین فرایند در فرد، به حالت فرهنگ جمعی نایل شد: جزم مسیحی ارزش فرد را با تایید جاودانگی روح اعلام کرد و توده ی ساده ی مردم از آن پس دیگر واقعا قربانی آزادی اقلیت برتر نگردید. عملکرد بالاتر فرد، آن را از چنگ عملکردهای حقیر بیرون آورد. ارزش ضروری بر اساس ارزشی یگانه و والا و با لطمه به دیگر ارزش ها قرار گرفت. از دیدگاه روانشناسانه، شکل اجتماعی فرهنگ باستان با جا به جایی در عامل موضوع قرار گرفت و به این ترتیب به درونی کردن چیزی پرداخت که برای گذشتگان بیرونی بود؛ عملکرد مسلط، مطلوب و توسعه یافته و متمایز و به زیان اکثریت حقیر. این فرایند روانشناسانه کم کم به فرهنگی جمعی منتهی شد که به هر کس "حقوق بشر" را در سطحی بسیار وسیع تر و بیش از آنچه که دوران باستان انجام داده بود، اعطا میکرد، اما این عدم مزیت را نیز دارا بود که بر اساس فرهنگ پایین ذهنی و بر انتقال در قلمرو روانشناسانه ی به خدمت گرفتن اکثریت قرار داشت؛ فرهنگ جمعی در آن والایی می یافت و فرهنگ فردی در آن به پستی میگرایید. اگر بردگی توده، زخم التیام ناپذیر جهان باستان بود، به خدمت گرفتن عملکردهای حقیر، زخم خوب نشدنی در روح انسان نوین است. "من" در زمان و مکان زندگی میکند و بایستی با قوانین آنان سازگار باشد اگر میخواهد واقعا وجود داشته باشد. اگر وی جذب ناخودآگاه شود، در حدی که ناخودآگاه مالک تصمیم ها گردد، در این هنگام وی خفه میشود و هیچ چیز وجود نخواهد داشت که ناخودآگاه بتواند خود را در آن وارد کند و یا در آن به خود تحقق بخشد. بنابراین، تفاوت میان "من" تجربی و انسان "جاودانه" و جهانی، دارای اهمیتی حیاتی است به ویژه در زمان ما که در آن توده ای کردن شخصیت، پیشرفت های نگران کننده دارد. در این حال، توده ای کردن منحصرا از بیرون وارد نمیشود، از درون نیز امکان پذیر است، از ناخودآگاه جمعی. در بیرون "حقوق بشر" تضمین کننده ی حمایت به شمار میروند؛ اخیرا بخش اعظم اروپا آن را از دست داده و در جایی که این حقوق هنوز از بین نرفته اند، احزاب سیاسی قدرتمند و به همان نسبت ساده لوح مشغول به کارند و با تمام قدرت، سعی در کم کردن حقوق جاودانه ی انسان و حذف آنان در راستای موجودیت بخشیدن به زندان بردگان را دارند که از طریق بیمه های اجتماعی میسر است. کلیسا نیز تا وقتی که اقتدارش محفوظ باشد حامی اقدام بر علیه اهریمن گرایی درونی است. با این وجود، حمایت و ایمنی فاقد ارزشند اگر از جهاتی بیش از حد بر زندگی ستم روا دارند؛ و نیز برتری آگاهی مقبول نیست اگر وی بیشترین مقدار زندگی را تحت فشار قرار دهد و حذف کند. زندگی همیشه سفری دریایی بین گرداب از سویی و صخره از سوی دیگر است. هرچه از اقتدار مطلق انگاره های مسیحی بیشتر کم میشود، مشاهده ی "حیوان مو طلایی" [منظور: بربرهای وحشی قدیم اروپای ماقبل مسیحی که هنوز در اعماق وجود انسان اروپایی به زندگیشان ادامه میدهند] در زندان زیرزمینیش آشکارتر میگردد که به سوی ما رو آورده و به انفجاری با نتایج ویرانگر تهدیدمان میکند. این پدیده به گونه ی انقلابی روانشناسانه در فرد پدیدار میشود و میتواند صورت پدیده ای اجتماعی را نیز به خود بگیرد. "دیونیزوس" خدای شراب، معرف ورطه ی زوال شورمند تمام خاص نگری انسان در آغوش چیزی است که روح آغازین میتواند از خدایی و حیوانی در خود داشته باشد؛ تجربه ای به همان اندازه ترسناک که غنی از دعای خیر، که از چنگ آن، انسانیت رخوت گرفته و خواب آلود در فرهنگ فکر میکند رهایی یافته است، تا زمانی که دیوانگی حمام خون دیگر فرا رسد و همه ی نیک اندیشان را از تعجب اشباع کند که کاری جز متهم کردن سرمایه های عظیم، صنایع تسلیحاتی، یهودی ها و فراماسون ها ندارند. میبایستی فاجعه ی جنگ 1914 و تجلی های خارق العاده ی بعدی در زمینه ی نابسامانی عمیق معنوی پیش آید تا تردید در مورد تعادل نژاد سفید حاصل شود. پیش از شروع جنگ 1914 (جنگ اول جهانی) ما مطمئن بودیم که جهان میتواند با اقدامات منطقی نظام مند شود. ولی ما حالا منظره ی تعجب آور "دولت ها" را داریم که بار دیگر و به حساب خودشان مطالبه ی یزدانسالاری باستان را میکنند، یعنی طالب توتالیتریسم اند که حذف ناگزیر هر گونه آزادی عقیده را به دنبال دارد. در برابر چشمان ما بار دیگر انسان ها متقابلا به کشتار یکدیگر دست میزنند تا تنها قصد خود را در مورد دفاع از نظریه های کودکانه ی چند و چون برقراری بهشت زمینی تحقق بخشند. مشکل نیست که بتوان نیروهای پست تر –و شاید باید گفت جهنمی- را که کم و بیش در زنجیر و اهلی شده بودند، در بنای عظیم روانی مشاهده نمود که حالا به خلق و یا درصدد خلق شکل جدیدی از بردگی دولتی و یا زندان دولتی هستند که فاقد هر گونه جذابیت معنوی و یا اندیشمندانه است. برخی در دوران ما متقاعد شده اند که تنها خرد انسانی قادر به تلاش بزرگ رام کردن آتشفشان در حال طغیان نیست. انسان مسلما همه ی دلایل ممکن جهت هراس از این نیروهای غیر شخصی را دارد که در ناخودآگاه جا گرفته اند. ما خود را در ناخودآگاهی آرام و در ارتباط با نیروهایش میبینیم زیرا این نیروها خود را هرگز و یا تقریبا هرگز و تا وقتی که در موقعیت های عادی هستیم، در اعمال شخصی ما آشکار نمیکنند. در مقابل، اگر انسان ها جمع شوند و تشکیل جمعیت دهند، در این هنگام پویایی انسان جمعی، خود را از زنجیر آزاد میکند –حیوانات وحشی و دیوهایی که در اعماق هر فرد خوابیده اند- تا جایی که مثل مولکول توده میشود. در میان توده، انسان، ناخودآگاه، خود را تا سطح اخلاقی و فکری پست تر پایین می آورد. این سطح همیشه و زیر آستانه ی خودآگاهی قرار دارد و آماده است تا به محض تحریک و پشتیبانی ناشی از تشکل توده ای، خود را رها کند. تغییرپذیری خصلت که ناشی از طغیان نیروهای جمعیت [میباشد]، حیرت انگیز است. موجودی ملایم و منطقی میتواند به دیوانه یا حیوانی وحشی تبدیل شود. گرایش همیشه در راستای گذاشتن تقصیر به گردن موقعیت های بیرونی است، اما هیچ چیز نمیتواند در ما منفجر شود اگر چیزی در آن وجود نداشت.» ("روح و زندگی": کارل گوستاو یونگ: ترجمه ی لطیف صدقیانی: نشر جامی: 1399: ص191-186)

«موقعیت های بیرونی» مد نظر یونگ، در دو سطر آخر، همان «سرمایه های عظیم، صنایع تسلیحاتی، یهودی ها و فراماسون ها» در سطور قبلند که به تسعه ی جنگ و ایجاد بدبختی های همگانی در جهان متهم بودند، اما یونگ میگوید تا وقتی چیزهایی وحشی در درون تک تک ما نباشد که بتوان از آن برای به جان هم انداختن انسان ها و جوامع استفاده کرد، هیچ کدام از این موقعیت های بیرونی به اهداف خود نمیرسیدند. همانطورکه سطور اخیر نشان میدهند، بهترین روش برای آزاد کردن این نیروهای درونی وحشی، در جمع قرار دادن افراد و از بین بردن فردیت و خودآگاهی آنها است. همانطورکه دیدیم، فردیت همان چیزی است که یونگ توجه کرد که در تاریخ گم است و نیز توجه کرد که در ادیان، فردیت بسیار بیشتر مورد توجه است تا در تاریخ. اما چطور ممکن است ادیان اینقدر به فردیت توجه کرده باشند و مورخان اصلا؟ آیا ممکن است عمدی در کار بوده باشد و اگر رهبران مذاهب و فرقه های مذهبی، خودشان از کنار هم جمع کردن مردم، برای ایجاد توده های وحشی اعزامی به سوی جبهه های جنگ استفاده میکردند، پس آیا خودشان این "عمد" را در تدارک تاریخ کنترل نکرده اند؟ تا این جا ما پاسخ مستقیمی از یونگ ندیده ایم چون او بیشتر روی تاریخ اروپا تمرکز کرده است ولی کمی جلوتر، این سطور، اهمیت ارتباط تاریخ سیاسی اروپا به فضای معاصر حاکم بر سراسر جهان را گوشزد میکنند:

«مشکل است بتوان به داوری زمان حال فعلی که در آن زندگی میکنیم، دست زد. اما اگر به تاریخ بیماری معنوی بشریت بازگردیم، با زیاده روی های قبلی که با سهولت به نظرمان میرسند، مواجه میشویم. یکی از بحران های مهم، بیماری دنیای رُم در جریان سده های نخست مسیحی بود. [این] پدیده، گسستگی خود را به وسیله ی شکاف های گسترده و بی مانند آشکار کرد که به تکه تکه کردن وضعیت سیاسی و اجتماعی، اعتقادات مذهبی و فلسفی و انحطاط رقت انگیز هنرها و علوم انجامید. نخست بشریت را به ابعاد فردی تنها کاهش دهیم؛ اکنون در برابر خود شخصیتی متمایز در حد والا از هر نقطه نظر داریم که در ابتدا موفق شد با حاکمیت اعتماد به خود، قدرتش را به تمام دور و بر توسعه دهد، اما به محض دستیابی به موفقیت، خود را به صورت گوناگونی هایی بی شمار از مشغله ها و منافع متفاوت پراکنده ساخت، تا آن جا که ریشه ی اصل، سنت ها و حتی خاطرات شخصیش را نیز از یاد برد و خود را همانند با این یا آن چیز دانست، و این موضوع وی را در برخوردی چاره ناپذیر با خود او سوق داد و سرانجام سبب چنان حالتی از ضعف گردید که جهان پیرامون که از پیش متوقف شده بود، به طغیانی ویرانگر دست زد که فرایند تجزیه را شتاب بخشید.» (همان: ص194)

میتوان گفت دوره ی گسست مورد توجه یونگ، با گسست های فرقه ای و عقیدتی در خدای واحد مسیحیت همراه بوده که بدنه ی مهمی از آن عمدا و به جهت کپی سازی از مسیح های رومی طی گسترش به نواحی دیگر جهان در عصر استعمار باقی مانده و بعدا فراموش شدن ریشه های واحد این مسیح ها، باعث مقابل هم قرار گرفتن و اهریمنی معرفی شدنشان توسط همدیگر شده که همه ی این وضعیت های مضارع، بستر خوبی برای تاریخ تراشی حول این مسیح های متحد المنشا و خلق جنگ های خونین آنها به دست هم از هزاران سال قبل تا الان ایجاد کرده است. اما یادمان باشد این ترفند، برای جمع آوردن فردیت های مختلف حول محورهای در مشت کپی شده از مسیح رومی ایجاد شده اند و همانطورکه دیدیم، فردیت در جهان رومی، از طبقه ی اشراف به طبقات پست تر تسری پیدا کرده است و این در تاریخ و در داستان های شاهانی که از همه گونه امکانات فراقانونی بهره مندند هنوز قابل استنباط است. بنابراین مسیح فعلی غربی هم یک مسیح دقیق نیست و باید بیشتر به شاهان شبیه باشد. اتفاقا در این قسمت از قصه ی این مرد نجار مقدس که او خود را شاه قانونی اسرائیل میخواند، هنوز وابستگی او به دستگاه سلطنت دیده میشود.

عیسی اولین مسیح تورات نیست. در کتاب اشعیا مسیح، یک شاه یعنی کورش است که نامش همخانواده با عنوان کریست برای مسیح است. در منابع یونانی مثل کتاب هرودت، کورش، سیروس شاه پارس نامیده میشود و مانند عیسی، به محض تولد، از سوی شاه وقت مورد تهدید قرار گرفته تا این که برگشته و حکومت را تصاحب کرده است. نام ماندانا مادر سیروس، به وضوح تلفظ دیگر عنوان "مدونا" برای مریم مادر عیسی است. سیروس در تاریخ هرودت، پادشاه نسبتا معتدلی است ولی پسرش کامبیز که جانشین او میشود، دیوانه ای خطرناک است که کشور را دچار انحطاط میکند. کامبیز به عنوان پسر سیروس، هنوز تکرارگر عیسی پسر یهوه است و درواقع خود ناخوشایند سیروس را نشان میدهد به طوری که میتوان او را به بخش بدسرشت دستگاه کریست/کورش نسبت داد که به بنیاد خود خیانت میکند. در داستان مسیح، او معادل یهودای اسخریوطی شاگرد خائن مسیح است. از طرفی نام کورش/سیروس، تلفظ دیگر نام آسیروس یا آسور یا آشور است که لقب مردوخ خدای اعظم بابلی-آشوری بوده و این نام در مصر، تبدیل به عناوین اسری و ازیریس برای خدایی که پادشاهی را در مصر پایه گذاشت شد. سیت یا سوت، برادر ازیریس، همتای یهودای اسخریوطی برای ازیریس است که برادر را میکشد و تخت او را تصاحب میکند تا این که ازیریس به شکل پسرش هورس از نو از همسر خود ایزیس زاده میشود و انتقام میگیرد؛ بازگشتی که همتای بازگشت مسیح در آخرالزمان است. در تاریخ پارس، این مسیح بازگشته، گئوماتای مغ یا اسمردیس دروغین است که کاهنی است که خود را اسمردیس پسر سیروس معرفی میکند درحالیکه اسمردیس واقعی، پیشتر، پنهانی به دستور کامبیز به قتل رسیده است. حکومت اسمردیس دروغین با خدمات بسیسار به مردم کشور آغاز میشود و خشم اشرافیت پارس را که سیروس از میانشان برخاست برمی انگیزد و به همین دلیل، اسمردیس دروغین توسط هفت اشرافی پارسی سرنگون و با داریوش شاه جایگزین میشود. داریوش درواقع شکل بازسازی شده ی سیروس یا کورش برای یک نوع حکومت متفاوت است و میتوان با رژیم مسیحی که جانشین رژیم پیروان هورس در مصر شد مقایسه کرد. این رژیم نیز به اندازه ی کلیسای مسیح که خائن به مسیح است، خائن به کورش است و بنابراین نسخه ی دیگر هورس یعنی اسکندر مقدونی به آن خاتمه میدهد. اسکندر هم مانند ازیریس تجسد آمون خدای خورشیدی مصری است و هم به عنوان پسر زمینی ژوپیتر یا زئوس خدای اعظم یونانی-رومی شناخته میشود که درست مثل آشور یا مردوخ، خدای سیاره ی مشتری است. اسکندر اگرچه یونانی است ولی در منابع اسلامی رومی هم نامیده میشود و البته سلف امپراطوران یونانی روم شرقی به شمار میرفته است. حمله ی او به بین النهرین که طی آن با دختر داریوش شاه پارس ها ازدواج میکند، قابل مقایسه با تصرفات شگفت انگیز کاراکالا امپراطور روم در بین النهرین است که در جریان وانمود سازی او به ازدواج با دختر ارتاپانوس شاه پارتی بین النهرین رقم میخورد. درست مثل اسکندر که فتوحاتش با مرگ مرموزی متوقف میماند، فتوحات کاراکالا نیز با قتل مرموز او متوقف میشود. کاراکالا یک امپراطور سوری/آسوری روم بود. مادرش جولیا دومنا قدرت زیادی داشت و زوج کاراکالا-جولیا دومنا را میتوان با زوج اسکندر و مادرش الیمپیاس مقایسه کرد. کسی که مظنون به توطئه ی قتل کاراکالا است ماکرینوس از سرداران بربر او است که حکومت او را غصب کرد اما با توطئه ی اشرافیت سوری روم، یک پسر 14 ساله از خاندان سلطنتی که کاهن کیش الگبل یا الاگابالوس خدای خورشید شهر حمص در سوریه بود، خود را پسر نامشروع کاراکالا نامید و غاصب را سرنگون کرد و به نام های الاگابالوس و هلیوگابالوس بر تخت سلطنت نشست؛ نسخه ی دیگری از مسیح بازگشته که به مانند گئوماتای مغ، توسط افراد خودش کشته شد و به اندازه ی گئوماتای مغ که اسمردیس دروغین نامیده شد، الاگابالوس هم یک مسیح دروغین خوانده شد و این درحالیست که همزمانی کریسمس یا تولد مسیح با روز تولد الاگابالوس حمص و البته تشبیه همیشگی مسیح به خورشید نشان میدهد که این «مسیح دروغین» چیزی جز نسخه ی انسان شده ی خدای خورشید به عنوان نسخه ی اولیه ی عیسی مسیح نیست. یکی از نکات جالب داستان سقوط کاراکالا این است که قتل او پس از آن اتفاق افتاد که ماکرینوس به نامه ای دست یافت که سوء ظن کاراکالا به ماکرینوس را نشان میداد. به نظر میرسد سقوط حاکم مسیح مانند در اثر یک نامه، در داستان اسکندر هم بازتاب دارد اما نه در زندگی خود او، بلکه در زندگی مادرش که به عقیده ی مارک گراف، تا حدودی داستان های خود اسکندر را به خود جذب کرده است. بعد از مرگ اسکندر، حکومت خاستگاه او مقدونیه به دست پیرترین سردارش آنتی پاتر افتاد. با مرگ آنتی پاتر، یک جنگ قدرت در مقدونیه به وقوع پیوست که یک سر آن، کاساندر پسر آنتی پاتر بود. الیمپیاس هم یکی از مدعیان قدرت بود که برای حفظ حکومت خود، کشتار بسیار کرد. الیمپیاس پس از شکست از کاساندر، به تصرف شهری جدید اهتمام کرد و در این زمان، یکی از متحدینش یک کشتی جنگی موسوم به "پاندیر" برای کمک به او فرستاد. اما نامه ای که خبر این کمک را به الیمپیاس میرساند از سوی همان کسی که نباید، یعنی کاساندر کشف شد. کاساندر اجازه داد نامه به دست الیمپیاس برسد و زمانی که الیمپیاس به استقبال متحدینش میرفت توسط نیروهای کاساندر، محاصره و مجبور به تسلیم شد. مارک گراف، ارتباط پاندیر با این دستگیری را به سبب نام آن میداند. پاندیر یعنی پلنگ، و بنا بر کتاب یهودی تولدوت یشوع، مریم، عیسی را در رابطه ی نامشروع، از یک سرباز رومی به نام "بن پاندیرا" یعنی پسر پلنگ به دنیا آورده است. نقطه ضعف ادعای مسیح در خدا بودنش هم اتهام زنا زادگی او بوده است. شهرت بد الیمپیاس به سبب گذشته اش که فحشا در آیین دیونیزوس یا دیونیسوس بوده است [و البته پلنگ یکی از تجسم های دیونیسوس است] نیز در موفق شدن کاساندر نقش مهمی داشته و در نهایت او بود که حکومت مقدونیه را به دست آورد و سلسله ای را که به نام پدرش آنتی پاتری نامیده میشد بنیان گذاشت. از طرفی سرنوشت الیمپیاس به قول مارک گراف، سرنوشت مسیح را به خود جذب کرد. افرادی که از قتل اعضای خانواده ی خود به دست الیمپیاس ناراضی بودند، خواهان محاکمه ی او شدند. کاساندر به الیمپیاس پیشنهاد فرار از کشور را داد ولی الیمپیاس چون به کاساندر اعتماد نداشت قبول نکرد و از محاکمه استقبال نمود. دادگاه الیمپیاس را به اعدام با سنگسار محکوم نمود. الیمپیاس موقع اعدام، هیچ ضعفی از خود نشان نداد و آنطور که جاستین نوشته است: «به نظر میرسید که دیدن اسکندر در مادر در حال مرگش ممکن است.»، توصیفی که مارک گراف، آن را به نوعی تایید نسخه ی زن شده ی اسکندر بودن الیمپیاس میشمرد. از طرفی مرگ کاساندر که به روایت پوزانیاس، با آب آوردن بدنش و ورم کردن و کرم کردن آن همراه بوده است، از سوی مارک گراف، با ورم کردن بدن یهودای اسخریوطی در دم مرگ، و کرم کردن بدن هرود شاه قاتل مسیح در اواخر عمر او تطبیق میشود. مارک گراف، خودداری الیمپیاس از فرار از محاکمه را با داستان مشابه درباره ی سقراط مقایسه میکند که او هم به دلیل اعدام به ناحق از سوی آتنی ها و پذیرش باوقرانه ی مرگ، قابل مقایسه با عیسی مسیح اناجیل است. جالب اینجاست که در همان دوره ی هرج و مرج، یک نسخه از سقراط را داریم که درست مثل الیمپیاس، جسدش اجازه ی دفن نیافت. فوخیون، فیلسوف بزرگ یونانی اهل آتن، داستانش تقریبا مو به مو تکرار داستان سقراط است. فوخیون درست مثل سقراط، منتقد دموکراسی آتن بود و درست مثل سقراط، بعد از سقوط دموکراسی توسط استبدادگرایان –و در مورد فوخیون، این مستبدین، مقدونیان بودند- مورد نفرت مردم قرار گرفت و به محض استقرار موقت دموکراسی، در یک محاکمه ی بسیار ناعادلانه به اعدام محکوم شد. فوخیون در دادگاه، پیشنهاد داده بود که حاضر است خودش اعدام شود و دوستانش آزاد شوند که البته این پیشنهاد در هیاهوی بد و بیراه های حاضرین که حتی فرصت دفاع از خود را به فوخیون نمیدادند شنیده نشد و به هر حال درنهایت فوخیون و تمام دوستانش به مانند سقراط، به اعدام با نوشیدن زهر شوکران محکوم شدند. در قتل فوخیون، یکی از دوستان سابقش به نام "دمادس" معروف به دمادس حریص آتش بیار معرکه بود که به "آلکیبیادس دوران زوال آتن" مشهور بوده است و جالب اینجاست که آلکیبیادس نام یکی از شاگردان بدنام سقراط است. مارک گراف، این دمادس را نسخه ی دیگر یهودای اسخریوطی برای مسیح میشمرد و اضافه میکند که آنتی پاتر میگفت که در آتن دو دوست داشت: فوخیون که نمیتوان او را مجبور به گرفتن چیزی کرد، و دمادس که نمیتوان او را با هیچ چیزی راضی کرد.:

“OLYMPIAS OF EPIRUS , PHOCION”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 23 MAY 2024

دقت کنید که نام آنتی پاتر به معنی «همچون پدر» است و شاهان، پدران جامعه ی خود محسوب میشدند. دو دوست آنتی پاتر، یعنی دمادس و فوخیون که مابه ازاهای مسیح و یهودا هستند، استفاده ی دوگانه ی حکومت از اخلاقیات و ضد اخلاقیات را به نمایش میگذارند. حالا دقت کنیم که دراینجا قرار است فوخیون برابر با الیمپیاس و از طریق او خود اسکندر باشد. اینجا برابری مسیح با مردوخ موضوع را روشن میکند. مرگ اسکندر، معادل قتل یا زندانی شدن آبزو پدر آنوناکی ها و پسر محبوبش مومو به توطئه ی آنوناکی ها است و هرج و مرج پس از آن، قابل مقایسه با هرج و مرج ناشی از خالی ماندن جای آبزو است که با شورش انتقامجویانه ی تهامات مادر خدایان در قالب یک اژدهای دریایی به وقوع میپیوندد. دراینجا تهامات با الیمپیاس قابل تطبیق است و اگر آن را با بی نظمی در نتیجه ی انحطاط دستگاه سیروس مقایسه کنیم، الیمپیاس به عنوان نظمی که به بی نظمی میگراید، واقعا یک اسکندر زن شده یا تهامات شده به نظر میرسد. نکته این است که خدایی که با کشتن آبزو سبب ایجاد بی نظمی شده است، نامبردار به حئا و همویی است که با خلق مردوخ، نظم را برمیگرداند و پس از آن، مردوخ به عنوان قاتل تهامات و خالق جهان مادی، شاه آنوناکی ها میشود. حئا در کشتن آبزو معادل با سوت در داستان ازیریس است و نام سوت، تلفظ دیگری از نام توت یا تات یا تحوت است که در مصر، این تحوت، همان خدایی است که هورس را به تخت سلطنت مینشاند و جانشین سوت میکند.

دیوید وارنر متیزن مینویسد که تحوت در اساطیر یونانی-رومی، نسخه ی قبطی هرمس یا مرکوری خدای دانش شمرده میشده است. هر دو آنها منشا کتابت بودند. جان گارنیه در سال 1904 برابری این دو با حئا را که خدای دانش در بین النهرین بوده است مطرح کرد و ازجمله به این موضوع توجه کرد که هم حئا و هم هرمس/مرکوری، با عصایی که دو مار به دورش پیچیده اند و در داستان مرکوری، کادوسئوس نامیده میشود توصیف شده اند. این مارها نشانه ی تضادند. گارنیه مینویسد که در بودیسم هم "تری راتنا" یا سه نماد گرانبهای ایمان، به یک عصا و دو مار به دور آن تشبیه میشدند. در هند، بودا نام سیاره ی عطارد بود که در روم، مرکوری همان سیاره را نمایندگی میکرد. بودا همچنین به نام های "دوا-تات" (یعنی خدا تات) و "تواشتا" نامبردار بود که گارنیه هر دو را با نام تات/تحوت تطبیق میکند. نام بودا خود با نام وتان یا اودین خدای ژرمن مرتبط است که در اساطیر نورس، با فرهنگ مصرف قارچ های روانگردان و الهام های شمنی مرتبط بوده و به مانند مرکوری رومی، خدای عطارد بوده است که الان هم چهارشنبه روز عطارد در انگلیسی به نامش ودنزدی نامیده میشود. دراینباره متیزن، مقاله ی اسکات هاجی چک دابرشتاین به نام "سوماسیدها و روشنبینی کیمیاگری: قارچ های روانگردان در سنت بودایی" را که در سال 1995 در مجله ی انتوفارماکولوژی منتشر شد به یاد می آورد. این مطالعه، به پیوندهای آشکار قوی بین کیش قارچ توهمزا در سنت بودایی تبتی آریادوا/کارناریپا و کیش اودین در منابع ژرمن قائل بود. پاول استامتس نیز پیوندهای مشابه بین فرهنگ مصرف قارچ در دو مذهب یهودیت و بودیسم تبتی را مطرح کرده است.:

“BUDDHA, ODIN, MUSHROOM”: DAVID MATHISEN: STAR MYTHS OF THE WORLD: 27 FEB 2014

مواد توهمزا به اندازه ی مشروبات الکلی، با دیونیسوس باخوس خدای بزم ها و وحشی گری ها و از خود بیخودی ها مرتبطند و این با مقایسه ای که یونگ بین روان انسان مدرن و دیونیزوس به عمل می آورد بی ارتباط نیست. نظم آوری تا وقتی که از مجرای متحد کردن گروهی از مردم در وحشی گری به سمت هدفی خاص میگذرد، با بی نظمی متحد است و در این لحظه، این دو در حکم دو مار پیچیده به دور عصای هرمس هستند که همزمان مسیح و یهودا، انسانیت و حیوانیت، و اخلاق و ضد اخلاق را نمایندگی میکنند. درصورتی که نیمه ی پر لیوان را نگاه کنیم، خبر خوش این است که هیچ وحشی گری ای بدون همکاری نظم، انکار بقا ندارد و این نقطه ی ضعف آن هم به شمار میرود. (ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

روح بشر چقدر پیشرفت کرده است؟: قسمت دوم

چگونه در حال فحش دادن به دشمنان دموکراسی، بنیادهای سلطنت طلبی آنان را تایید کنیم؟ (بخش 2)

تالیف: پویا جفاکش

شرایط غریبی است. ایران الان چه بخواهد جواب غربی ها را با ایجاد جنگ و خرابکاری بدهد و چه با مذاکره، ناچار است از ارزش های انقلابی و اسلامی خود عدول کند. و اصلا مسئله ی «آیین قدرت» هم اینجاست که معنا پیدا میکند: وقتی رهبران دنیا آشکارا با قانون نامه ی ماکیاولی حکومت میکنند، کسی که آن پایین است، نمیتواند به زبان اخلاق و انسانیت به آنها اعتراض کند. هر سیاستمداری اگر بخواهد در مسندش بماند و خدمتی کند، باید پیه آلوده شدن به تاریکی هایی را هم به تنش بمالد. نتیجه این میشود که اویی که از اول با هدف به دست آوردن قدرت و ثروت و بدون هیچ دغدغه ی اخلاقی وارد قدرت شده و با کثیف ترین روش ها امثال خود را در به دست آوردن پست های کلیدی کشور به کثرت رسانده است، در تقلید از مذهب سودمند اربابان بزرگ و کتاب مقدسش شهریاور ماکیاولی، سنگ تمام میگذارد و در آغشته شدن تمام آن «ایدئولوژی» به کشور –البته با ادعای کذب دشمنی با ایدئولوژی- سهم خود را ادا میکند و این همعنانی با حاکم بزرگ آنقدر پیش میرود که بعضی احساسات عقده شده ی سیاسی فقط وقتی بلند گفته میشوند که قبلش آن اربابی که مثلا دشمن است آنها را با صدای بلند زده باشد. پس تعجبی ندارد که بیش از همیشه بلند بلند برابر خواندن هویت ایرانی با سلطنت های خیالی باستانی، چه در داخل یا خارج ایران، و جرئت کردن اپوزیسیون خارج از کشور به سر دادن شعار دادن سلطنت به ایران به جای دموکراسی، همراستایی زیادی با به قدرت رسیدن دشمنان آشکار لیبرالیسم و دموکراسی در ایالات متحده از طریق صندوق رای و تقلیدهای پشت سر هم از آن در کشورهای اروپایی دارند. قبلا پدربزرگ های ما به قدرت رسیدن دشمنان لیبرال-دموکراسی در آلمان جمهوری وایمار و از طریق صندوق رای را دیدند و عواقب فاجعه بار آن را هم ازجمله در ایران و در همان بلوای اشغال کشور به دست روس و انگلیس تجربه کردند. این است که وقتی آن تراژدی تاریخ در دومین بازی خود، به صورت کمدی به صحنه میرود، فرانسیس فوکویاما –که هنوز منتظر بازگشت مسیحش لیبرال دموکراسی ایدئال در «پایان تاریخ» نامعلوم است- به یاد ناامیدی های یکی از گوروهایش یعنی لئو اشتراوس در آن تراژدی فراموش شده افتاد که آن را در گزیده های سخنرانی اشتراوس در موسسه ی تحقیقات اجتماعی "نیو اسکول" در 1941 درباره ی نیهیلیسم آلمانی یافته بود.:

«اشتراوس که یک یهودی آلمانی بود، در آن زمان از اروپای هیتلر گریخته بود. او سپس به یکی از مهمترین استادان و مفسران فلسفه ی دانشگاه شیکاگو و دانشگاه های دیگر امریکا تبدیل شد. این گزیده ی بازنویسی شده دلسرد کننده است زیرا به نظر میرسد توصیف کاملی است از بسیاری از روندهای فکری که امروز بین راستگرایان افراطی امریکا جریان دارد. روشنفکران محافظه کار بسیاری هم هستند که فقط از سیاست ها یا پیامدهایی مثل تورم یا مهاجرت ناخشنود نیستند، بلکه درباره ی لیبرالیسم به مثابه یک مرام تردید دارند و در جست و جوی مجموعه اصولی "پسا لیبرالی" اند که بتواند جایگزین نظم فعلی شود، نظمی که به اعتقاد آنان از ریشه پوسیده و فاسد است. چیزی که آنان از آن متنفرند، مثل جوانان آلمانی که اشتراوس توصیفشان میکند، جامعه ای است که مردمش به صلح و رونق قانعند و در پی چیز بزرگتری از راحتی نیستند. پدرخوانده ی این نگرش، آنطورکه اشتراوس میگوید، فردریش نیچه بود. چیزی که او و پیروان نیهیلیستش بیش از هر چیز از آن نفرت داشتند، جهان "آخرین انسان" بود: موجودی راضی، بدون جاه طلبی و برابری جو که در پایان تاریخ سر بر می آورد. و این پایان مساوی بود با پیروزی جهانی دموکراسی لیبرالی. اشتراوس این نگرش را نیهیلیستی معرفی میکند نه چون پیروانش آنارشیستند، بلکه چون نقدشان بر لیبرالیسم مدرن فاقد چشم اندازی منطقی از چیزی بود که بتواند جایگزین این توافق عمومی شود. در آلمان که اشتراوس تازه از آن گریخته بود، این نگرش خیلی ها را به ناسیونال سوسیالیسم سوق داده بود. رابطه ی نیچه با نازی ها رابطه ی پیچیده ای بود اما ایده هایش راه را برای قدرت گرفتن آنان هموار کردند. چون اگر خدا مرده است و مذهب که برده ها را تا حد برابری با اربابانشان ارتقا میدهد، بی اعتبار است، چرا نباید به مرامی پیوست که بی رودربایستی وعده ی ارباب کردن شما و دوستانتان را میدهد؟ سخنرانی اشتراوس در سال 1941 به طرزی شگفت آور، دوران کنونی را پیشبینی میکند. "پسا لیبرال" های امروزی چشم اندازی منطقی از چیزی که باید جایگزین لیبرالیسم شود ندارند. برخی، مثل پاتریک دنین یا آدریان ورمیول، ظاهرا به نوعی یکپارچگی کاتولیکی امیدوارند که در آن، جامعه بر سر مجموعه ای از اصول قدرتمند اخلاقی که دین تعریفش میکند توافق کند. دیگران مثل کورتیس یروین یا کوستین ولاد آلماریو –معروف به "بربر عصر برنز"- دین را کنار میگذارند و خواهان بازگشت سلسله مراتب و حکومت های مقتدر هستند. اشتراوس که در 1941 سخن میگفت، ناسیونال سوسیالیسم را "پست ترین، کوته اندیشانه ترین، غیر روشنگرانه ترین و ننگین ترین شکل" نیهیلیسم آلمانی میداند و رد میکند. اما این را هم میگوید که "همین ابتذالش است که دلیل موفقیت های چشمگیر –هرچند هولناک- آن است." ایالات متحده ی 2025 آلمان 1941 نیست. اما نشانه های هشداردهنده ی بسیاری وجود دارد که لیبرال های امروزی را به توجه دقیق تر فرا بخواند. لبّ کلام اشتراوس این است که لیبرال ها باید ریشه های سیاست غیر لیبرال را خیلی بهتر و عمیق تر بفهمند، و نگاهشان را از افقی که لیبرالیسم تعریف کرده است، فراتر ببرند تا قدرت منتقدان مرامشان را ببینند.» ("پیشگویی دلسردکننده ی لئو اشتراوس": فرانسیس فوکویاما: اندیشه ی پویا: شماره ی 97: مرداد و شهریور 1404: ص26)

اگر دقت کنید، هر دو جانشینی که منتقدان لیبرالیسم برای مقابله با نتایج آن در امریکا معرفی کرده اند –پذیرش اصول دینی عمومی شبیه مذهب کاتولیک اروپا به رهبری پاپ، و حکومت اقتدارگرا- هر دو، مابه ازاهایی در دوران مدرن شدن ایران داشتند که در انقلاب اسلامی مقابل هم قرار گرفتند و هنوز هم مقابل همند: سلطنت زر و زور پهلوی، و بنیادگرایی اسلامی با شعار اتحاد زیر لوای شریعت فرقه ی شیعه. موفقیت جمهوری اسلامی تا حدودی ناشی از آن است که این دو راه حل را با هم در ولایت فقیهش جمع کرده است. البته در ایران ماقبل پهلوی لیبرالیسم حاکم نبود؛ اما عدم وجود هویت ثابت و مورد توافقی که اقوام ایرانی را با هم متحد کند، بی نظمی هایی را به وجود آورده بود که تا حدودی در لیبرالیسم نوین هم قابل مشاهده اند. در لیبرالیسم نیز پذیرش هویت های گوناگون حتی علیرغم عجیب و غیر عادی و مصیبت زا بودنشان، باعث نقصان در متحد نگه داشتن مردم میشود. فوکویاما در واکنش به این نقص مینویسد:

«پاسخ لیبرالی متقاعدکننده ای برای این اتهام که لیبرالیسم همبستگی جمعی را تضعیف میکند وجود دارد. با این حال، درست مثل دهه ی 1930 [یعنی دوران آشوبناکی که آبستن ظهور نازیسم شد] مسئله اینجا است که مدافعان لیبرالیسم این پاسخ را به اندازه ی کافی دقیق صورتبندی نکرده اند. لیبرالیسم ذاتا ضدیتی با همبستگی اجتماعی ندارد؛ درواقع، نسخه ای از لیبرالیسم وجود دارد که همبستگی قدرتمند جمعی و فضائل انسانی را تقویت میکند. این همبستگی جمعی از دل توسعه ی جامعه ی مدنی قوی و سازماندهی شده پدید می آید، جایی که افراد آزادانه انتخاب میکنند با افرادی همفکر خودشان پیوند برقرار کنند تا برای رسیدن به اهدافی مشترک بکوشند. مردم آزادند که پیرو "خدایان قدرتمند" باشند؛ تنها نکته ای که نباید از یاد برد این است که هیچ خدای قدرتمند واحدی وجود ندارد که کل جامعه را گرد هم جمع کند... لیبرالیسم در قرن هفدهم دقیقا برای حل همین مسئله ی خدایان قدرتمند متعدد به وجود آمد. در آن زمان، فرقه هایی پیرو خدایی یکسان بودند –کاتولیک ها و پروتستان ها- که جنگ هایشان اروپا را به خاک و خون کشیده بود. به نظر، همین توجیه عملگرایانه برای لیبرالیسم هم به قوت خود باقی است: لیبرالیسم راهی برای آشتی دادن خدایان قدرتمندی است که در جوامع متکثر با یکدیگر در تعارضند.» (همان: ص28)

با این که جمله ی آخر در ظاهر گفتنش خیلی راحت است، ولی عمل کردن به آن حتی بعد از تجربه ی نازیسم هم اینقدر راحت نبوده است؛ چون نه فقط خدایان حاضر در صحنه به راحتی با هم کنار نمی آیند، بلکه بسیاری از پیروانشان حتی اگر خود آن خدایان هم نخواهند، آنها را به جان هم می اندازند و هرج و مرجی که پیش می آید، درنهایت به ضرر همه ی آن خدایان به جز یکی، و شاید مطلقا به ضرر همه ی آن خدایان تمام شود. اسلام انقلابی شیعی اواخر دوره ی پهلوی، دچار این توهم بود که خدایش الله از همه ی این خدایان فراتر است و به راحتی میتواند اول همه ی مسلمانان و بعد همه ی مردم جهان را متحد کند، ولی به زودی و طی جنگ ایران و عراق معلوم شد که الله به تعداد کشورها و جناح های سیاسی اسلامی، شخصیت دارد و همیشه هم شخصیتش از روی رهبران این کشورها و جناح ها کپی میشود و با تقلید از درگیری های خود این رهبران، انواع و اقسام الله ها هم چنان با هم درگیر جنگند که حتی فرصت نمیکنند به خدمت خدایان بیگانه برسند و اصولا بیش از بیگانه گیری، علاقه به کشتن مسلمانان به دست همدیگر دارند. این وضعیت تا قبل از انقلاب اسلامی آشکار نبود. ولی بعد از آن طلسم شکست و خطرات بالقوه بالفعل شدند و طالبان و القاعده و داعش و جبهه النصره و بقیه ی هیولاهای همریشه از همه طرف فوران کردند و نتیجه این شد که لیبرالیسم از دست یکی از دشمنانش خلاص شد و یک بار دیگر ثابت کرد که نباید به خدایان، امکان اقتدار داد، اما دیدیم که لیبرالیسم و اصحابش در اروپا و امریکا هیچ نظم جانشین مناسبی در جواب این بی نظمی ارائه ندادند و برعکس در کشورهای خودشان، به ناراضیان از بی نظمی مشابه باختند. احتمالا مطهرنیا راست میگوید که این باخت اتفاقی نیست و ترامپ در حال تکرار استراتژی "بازیگر دیوانه" است تا بار تمام اعمال کثیفی را که وجهه داران سیاسی نمیتوانند آشکارا در یک دموکراسی مرتکب شوند، ترامپ با دیوانه بازی به اتکای رای مردم، یکتنه به دوش بگیرد. تفاوت امریکای ترامپ با آلمان نازی ها این است که آلمان آن موقع تازه داشت برای تسخیر تاج و تخت دنیا خیز برمیداشت، درحالیکه امریکا الان تاج و تخت دنیا را دارد و ویروس بیماری خود را خیلی سریع تر تکثیر میکند. اینجاست که متوجه میشویم که مبلغان خدایان بزرگ و مبلغان بی خدایی و پوچی نیهیلیستی، مکلین نهضت های یکدیگرند و اصلا عجیب نیست که اعضایی از هر دو جریان در یک جبهه ی واحد به فعالیت مشغول باشند. پس خدایان بزرگ گروه اول، به هیچ وجه خدایانی راستین نیستند و نتیجتا مبلغانشان هم ابایی ندارند که درحالیکه پشت اخلاقیات گول زننده ی این خدایان دروغگو مخفی شده اند، به همان اخلاقیات –که از خدای راستین دزدیده اند- خیانت کنند و مردم را فریب دهند.

اینجاست که خود را واقعا در حیطه ی نفوذ آرخون ها می یابیم چون چنین هشدارهایی مدت ها قبل در کتابی گنوسی/غنوصی به نام "هیپوستازی آرخون ها" داده شده بود:

«هیپوستازی آرخون‌ها که به نام "واقعیت حاکمان" نیز شناخته می‌شود، رساله ای کیهان‌شناسی است که روایت عرفانی از سفر پیدایش را ارائه می‌دهد، شامل: اسطوره ی سوفیا، نسل آرخون‌ها، تجاوز به حوا، جنون یلدابهوت، تغییر دین خورشید و سایر ویژگی‌های اسطوره‌ای. پس از تلاش طاقت‌فرسای مرتب‌سازی انجیل فیلیپ برای استخراج مضامین غالب، "واقعیت حاکمان" گفتمانی کمابیش سرراست در مورد اسطوره ی آفرینش عرفانی به ما ارائه می‌دهد. این اولین متن در مورد کیهان‌شناسی است که تاکنون در برنامه ی مطالعه با آن مواجه شده‌ایم. تنها پنج متن از این دست در کل مجموعه وجود دارد که هیپوستاز آرخون ها مختصرترین و قابل فهم‌ترین آنها است. از این رو، این کتاب جای خوبی برای کاوش در مطالب کیهان‌شناسی است. این کتاب مستقیماً پس از گاس فیل در کدکس دوم آمده است و پس از آن رساله ی کیهان‌شناسی دیگری با عنوان "درباره ی منشأ جهان" آمده است - نمونه‌ای نادر در نجع حمادی که در آن متون مشابه به هم پیوسته‌اند. راجر ای. بالارد در معرفی ترجمه ی بنتلی لیتون می‌نویسد: "هیپوستازی آرخون‌ها قطعاً کار یک معلم عرفانی است که به مخاطبان آموزش می‌دهد. (...) مخاطبان، یک جامعه ی عرفانی مسیحی هستند که از مطالب هر دو عهد آگاهند و مرجعیت پولس را می‌پذیرند." این نمونه‌ای از فرضیاتی است که محققان هنگام در نظر گرفتن مطالب غنوصی به عنوان برداشت‌هایی از نوشته‌های اولیه ی مسیحی، به خود اجازه ی بیانشان را می‌دهند. درست است که پاراگراف آغازین از زبانی استفاده می‌کند که در نامه‌های پولس، کولسیان و افسسیان یافت می‌شود، اما چه کسی می‌تواند بگوید که خود پولس در اصل آن زبان را از حلقه‌های غنوصی نگرفته است؟ در هر صورت، این زبان در گردش بود و نحوه‌ی استناد به پولس، «رسول بزرگ»، بیشتر درباره‌ی مخاطبان مورد خطاب است تا درباره‌ی آموزه‌ای که به آنها خطاب شده است. عبارت "این را برای شما فرستاده‌ام زیرا شما در مورد واقعیت مراجع (exousia در یونانی) تحقیق می‌کنید" می‌تواند نشان دهد که از استاد عرفانی خواسته شده است تا آنچه را که گمان می‌رود پولس گفته است، روشن یا اصلاح کند. هیپوستازی آرخون ها با مدیاس رس آغاز می‌شود و بلافاصله به یک رویداد تعیین‌کننده در اسطوره ی خلقت گنوسی می‌پردازد: خدای فریبکار، که نابینا است، اعلام می‌کند که تنها خدای جهان است، اما صدای الهی که به او می‌گوید اشتباه می‌کند، ادعای او را رد می‌کند. در اینجا متن، شگفتی را ارائه می‌دهد: "افکارش کور شد" (۸۷.۵). اینکه انسان‌ها می‌توانند کورکورانه فکر کنند، از ماهیت افکار خود بی‌خبر باشند و از تأثیر خودپوشاننده‌ی فرآیند تفکر غافل باشند، یک آموزه‌ی استاندارد در بودیسم و ​​علوم شناختی است، اما گنوسی‌ها پیچشی عجیب به آن افزودند و آن را با عملی متکبرانه از خودخواهی کیهانی مرتبط کردند. آنها آموزش می‌دادند که فرآیندهای روان انسان با رویدادهای کیهان به طور کلی در هم تنیده شده‌اند ("موازی کیهانی-شناختی"). در ذهن ما، ما درگیر حماقت و تکبر حاکم اصلی هستیم. در هیپوستازی آرخون ها، مقامات یا حاکمان در ابتدا اکسوسیا نامیده می‌شوند، اصطلاحی که در نوشته‌های منسوب به پولس یافت می‌شود، اما نام آرخونتوی بعداً در متن آمده است. رئیس اکسوسیا با نام معمول خود، یلدابهوت
نامیده نمی‌شود ، همانطور که در جای دیگری از نجع حمادی آمده است. در آموزه‌های رمزآلود درباره ی «افلاک سیاره‌ای»، اکسوسیا با ژوپیتر/مشتری و نیروی حسادت (یونانی: فتونوس) مرتبط است. هیپوستازی آرخون ها، مانند سایر رساله‌های کیهان‌شناسی، توضیح نمی‌دهد که چگونه حاکم اصلی از «مغاک ABYSS (اسم قبطی)» که در اینجا «مادرش (قبطی: مای)» نامیده می‌شود، زاده شده است. کلمه ی «اسم» نشان می‌دهد که مرجع اصلی و سپاه او از قلمرو ماده ی اولیه، آشوب، و ورطه برمی‌خیزند. این همان چیزی است که ما آن را میدان‌های کوانتومی می‌نامیم، ماتریس (فرضی) غیرارگانیک حیات ارگانیک. سوفیا - که در اینجا پیستیس سوفیا ، "حکمت مطمئن" نامیده می‌شود- جهانی آسمانی را برای مراجع ایجاد کرد، "مطابق با قدرت آنها"، که آن جهان را "بر اساس الگوی (تایپوس) جهان‌های بالا شکل دادند، زیرا با شروع از جهان نامرئی، جهان مرئی اختراع شد." (10 . 87) "جهان‌های بالا" در پلروما، منبع تمام الگوهای «کهن‌الگویی» تجلی، قرار دارند. آرکون‌ها نمی‌توانند چیزی را اختراع کنند. همه چیز باید توسط سوفیا، یک ائون از پلروما، انجام شود. متون دیگر می‌گویند که حاکم اصلی با تقلید از الگوهای پلروما، جهان آسمانی خود، یعنی منظومه ی شمسی را خلق می‌کند، اما اگر او نابینا باشد، چگونه می‌تواند آن اشکال الهی را ببیند؟ این متن فرض می‌کند که سوفیا، خدای دروغین یعنی یلدابهوت را فریب می‌دهد تا فکر کند که او همان کاری را انجام می‌دهد که او، الوهیت واقعی، برای او انجام می‌دهد. حال یک رویداد والا: چهره ی «فسادناپذیری» در قلمرو آشوب، جایی که اگزوسیا پدیدار می‌شود، منعکس می‌شود. در ساختارهای مرکب قبطی، «فسادناپذیری» از TAKO به معنای «فاسد کردن، نابود کردن» با پیشوندهای AT-، "نه" و MNT- ساخته شده است که مانند پسوند انگلیسی -tion عمل می‌کند: از این رو، MNTATTEKO به معنای «توانایی-عدم-فساد» است. (A در TAKO به E تغییر می‌کند، یکی از بی‌نظمی‌های املایی گیج‌کننده در قبطی). همچنین «فناناپذیری» نامیده می‌شود. این انتزاع (برای ما) به عنوان یک آگاهی زنده و شاهد ارائه می‌شود، حتی اگر نامی الهی یا فرشته‌ای مانند اِلِلات به آن داده نشده باشد. به طرز عجیبی، این حضور انتزاعی، که گمان می‌رود در پلروما باشد، تصویری در ماده ی اولیه (موی، یعنی "آب‌ها") ایجاد می‌کند، و اکسوزیا آن را آرزو می‌کند، اما قادر به دستیابی به آن نیست. به ما گفته شده است که آنها می‌توانند آن را آرزو کنند زیرا روح دارند، اما جان ندارند. این نزدیکترین چیزی است که نجع حمادی به آن اشاره می‌کند و ادعا می‌کند که آرخون‌ها روح SOUL ، نوعی زندگی درونی، دارند. آنها می‌توانند آرزوی چیزی را داشته باشند و حسرت آن را بخورند، اما سپس به خاطر آنچه نمی‌توانند داشته باشند، حسادت می‌کنند. ظاهراً تصویر فناناپذیری شبیه به شکل انسانی است که حاکمان، که اکنون آرکونتوی نامیده می‌شوند ، سعی در کپی کردن آن دارند. آرخون‌ها «نقشه‌هایی کشیدند» و گفتند: "بیایید، بیایید انسانی (روم) بیافرینیم که از خاک زمین (کاز، معادل لغت یونانی گِه، گایا) باشد." مشخص نیست که آیا آنها یک مرد، مذکر یا شکل انسان (شاید دوجنسه؟) را مدل‌سازی کرده‌اند، زیرا کلمه ی قبطی ROME به طور مترادف برای مرد و انسان استفاده می‌شود. 87.30 می‌گوید که آنها شکل انسان را از روی «تصویر خدا» یا «تجلی الهی» الگوبرداری کردند. بلافاصله متوجه می‌شویم که تصویر زن است، زیرا آرخون‌ها اکنون تصمیم می‌گیرند "همتای مرد آن را ببینند". آنها ابتدا یک شکل یا ماتریس زنانه را قالب‌گیری می‌کنند و سپس از آن یک شکل مردانه تولید می‌کنند که با نفس خود آن را دم می‌کنند، اما شکل مردانه قادر به ایستادن نیست. این واقعه یادآور اسطوره‌های آفرینش بومی است که تلاشی ناموفق برای تولید شکل انسانی را توصیف می‌کنند - برای مثال، در پوپول ووه. آرخون‌ها با خشم می‌دمند اما قادر به جان بخشیدن به مخلوق شبه‌انسانی خود نیستند، زیرا: "آنها هویت قدرت آن را نمی‌دانستند" (۸۸.۱۰). حالا به یک بخش قابل توجه می‌رسیم. روح پلروما، با مشاهده ی اینکه "شکل انسانیِ دارای روح (سایکیکوس)" قادر به دستیابی به جایگاه واقعی خود نیست، بخشی از خود را از «سرزمین آدم» به درون موجود در حال تقلا می‌فرستد. و "انسان به یک روح زنده تبدیل شد"، روان اتون. همانطور که اشاره کردیم، اصطلاح اتون در نام رمزی «عیسای زنده» نیز آمده است. منظور گنوسی‌ها از «زنده» چیزی شبیه به «جاودانه» بود، نه صرفاً «زنده». (این موضوع یادآور تمایز بین زوئه، نیروی حیات جاودان، و بایوس، نیروی اشکال زیستی حیات است که توسط اسطوره‌شناس کارل کرنی در دیونیسوس توضیح داده شده است). سرزمین آدامانتیم یا زمین آدامانتیم اصطلاحی چشمگیر است که آموزه‌های بودایی در مورد آگاهی آدامانتیم یا الماس (واجرا) را به یاد می‌آورد. چنین آگاهی در پلروما ساکن است، اما از آنجا که سوفیا با زمین متحد است، حضور الهی پلروما در زمین نفوذ می‌کند. با حمایت ائون سوفیا، آداماس ("موجود زمینی") اکنون به صورت قائم قیام می‌کند و با نامگذاری حیوانات، قدرت معنوی خود را نشان می‌دهد. انواع مذکر و مونث بشریت (روم) در یک دنیای عدن، یک بهشت ​​طبیعی، زیست‌کره، زندگی می‌کنند. سوفیا در کل زیست‌کره ساکن است، اما او همچنین از طریق واسطه ی خاص آدامانت یا تابش سفید زنده، نور ارگانیک، در آن حضور دارد. بنابراین، اسطوره‌شناسی هیپوستازی آرخون ها، اساس تجربه ی اصلی تشرف در اسرار را توضیح می‌دهد: آموزش توسط نور. در روایت گنوسی از سفر پیدایش، حاکمان (آرخون‌ها) والدین اولیه را از خوردن میوه ی درختی که به آنها امکان تشخیص خوب و بد را می‌داد، منع می‌کنند و آنها را به مرگ تهدید می‌کنند. این داستان چرخش خارق‌العاده‌ای دارد، زیرا اکنون به ما گفته می‌شود که آرخون‌ها اجازه دارند این ممنوعیت را اعمال کنند تا والدین اولیه نافرمانی کنند، میوه ی ممنوعه را بخورند و در نتیجه قدرت ادراک بالاتری کسب کنند. روشن بینی از خوردن میوه ی ممنوعه حاصل می شود، به طوری که: "آداماس ممکن است آنها (آرخون‌ها) را مانند موجودی محدود به ادراک متراکم و مادی در نظر نگیرد." (۸۹.۵) وقتی آرخون‌ها متوجه می‌شوند که دانش ممنوعه به آدم قدرت می‌دهد تا آنها را آنطور که واقعاً هستند تشخیص دهد، نقشه می‌کشند تا او را در یک حالت گیجی فرو ببرند و ادراک والاتر او را مسدود کنند. برای انجام این کار، آنها یک عملیات عجیب و غریب انجام می‌دهند: آنها پهلوی او را باز می‌کنند و "به جای او (حوا) پهلویش را با مقداری گوشت پر می‌کنند"، به طوری که او از یک موجود روحی (پنوماتیکوس) به مقام فروتنانه‌تر موجود دارای روح (سایکیوس) تنزل می‌یابد. واضح است که آدم با برخی اقدامات بد از سوی آرخون‌ها مواجه است. توجه داشته باشید که سناریوی عدن عرفانی صرفاً معکوس سناریوی کتاب مقدس نیست که یک خدای خالق دروغین را که علیه بشریت عمل می‌کند، ارائه دهد. در نسخه ی غنوصی، آدم و حوا از نظر انسانی گناه نمی‌کنند. آنها نه تنها از فرامین خدای خالق سرپیچی می‌کنند، بلکه به قدرت‌های شناختی دست می‌یابند که خدای خالق را رسوا می‌کند. به طور خلاصه، آنها برتری معنوی نسبت به آرخون‌ها نشان می‌دهند و به همین دلیل است که توسط آرخون‌ها که قصد دارند آنها را به حالت گیجی فرو ببرند، "مجازات" می‌شوند. طلسمی که بر آدم اعمال می‌شود، آگاهی معمولی او را کاهش نمی‌دهد، بلکه ظرفیت او را برای آگاهی والا مسدود می‌کند. اگر این تفسیر درست باشد، نشان می‌دهد که گنوسی‌ها آگاه بودند که قدرت‌های آرکونتی و نمایندگان انسانی آنها، قصد دارند بشریت را از تجربه ی آگاهی متعالی، یعنی خلسه ی شناختی معمول در اعمال شمنی با گیاهان انتوژنیک، محروم کنند. در واقع، برنامه ی مردسالاری، تا به امروز، همیشه با تماس تجربی و ارتباط با طبیعت مقدس در حالت‌های تغییر یافته مخالف بوده است. میوه ی ممنوعه ی اولیه ممکن است گیاهی انتوژنیک مانند قارچ مقدس، آمانیتا موسکاریا، بوده باشد. همه ی اینها در عدن، بهشت ​​زمینی روی زمین، اتفاق می‌افتد، اما کاملاً متفاوت از داستان عهد عتیق! و بازنویسی گنوسی بیشتری از اسطوره ی خلقت یهودی-مسیحی وجود دارد. حوا تحت تأثیر خواب عمیقی که بر آدم تحمیل شده بود، قرار نگرفت. او آدم را از حالت بیهوشی بیرون آورد. آدم با دیدن حوا، متوجه می‌شود که او «مادر زندگان» است، تیمای نِتونه، و همچنین «پزشکی» که از زندگی محافظت می‌کند. آرخون‌ها عمیقاً ناراحت هستند زیرا حوا نقشه ی آنها برای بیهوشی آدم را شکست داده است، بنابراین توجه خود را به او معطوف می‌کنند. در اینجا «واقعیت حاکمان» نسخه‌ای از اسطوره‌ی آمیزش بیگانه‌ها [یعنی آمیزش جنسی پسران خدا (فرشتگان) با زنان انسانی در اساطیر یهودی-مسیحی که امروزه به صورت درهم آمیزی خون موجودات فضایی و انسان های زمینی، گوشتمند شده است] را از لوح‌های خط میخی سومری ارائه می‌دهد: آرخون‌ها مجذوب حوا، زن نخستین، شدند. آنها به یکدیگر گفتند: «بیایید، بذر خود را در او بکاریم» و او را تعقیب کردند. و حوا به خاطر نادانی و کوری‌شان به آنها خندید؛ و در دسترس چنگال‌های آنها، به درختی تبدیل شد و انعکاسی سایه‌وار از خود را در مقابل آنها به جا گذاشت. برخلاف دیدگاه رایج مبنی بر اینکه داستان‌های خط میخی ثابت می‌کنند که در دوران ماقبل تاریخ، بیگانگان در ژنتیک انسان دخالت داشته‌اند، این متن عرفانی (و نه تنها این متن) انکار می‌کند که آرخون‌ها در قصد خود برای تجاوز به زن اولیه، حوا، موفق شده‌اند. با این حال، آنها ادعای داشتن تصویری از زن را داشتند، "و آن را به پلیدی آلوده کردند". (۸۹.۲۵) متن به طرز عجیبی تصریح می‌کند که «آنها مهر صدای او را بی‌آبرو کردند.» این چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ از نظر کیهان‌شناسی، دشوار است که بگوییم آرکون‌ها در اینجا چه می‌کنند، اما از نظر روان‌شناختی -که به یاد داشته باشیم، همیشه به موازات وقایع کیهانی در دیدگاه گنوسی از واقعیت انسانی پیش می‌روند- نشان می‌دهد که زنانگی آلوده، بدنام و تحقیر می‌شود. این دقیقاً همان چیزی است که با ظهور دین مردسالار اتفاق افتاده است: صدای متمایز زن، اقتدار او برای صحبت از جانب خود و از جانب الهه، بدنام و بی‌اعتبار شده است. هر دو مضمون، آلوده کردن زن و ممنوعیت آیین‌های انتوژنیک، در دستور کار سلطه‌گرایانه ی مردسالاری قرار دارند. کنت رکسروت، که ریشه‌های عرفان را به «دوران نوسنگی یا حتی پیش از آن» بازمی‌گرداند، اظهار داشت که ارادت به «الهه ی نجات‌بخش» در اسرار، دلیل «تأکید قوی و متمایز ضد مردسالاری اکثر متون عرفانی» است («مقدمه‌ای بر عرفان»، در GRS Mead، قطعاتی از ایمان فراموش‌شده، صفحه xiii). و محقق عرفانی، جان دی. ترنر، خاطرنشان می‌کند: "عارفان متوجه شدند که منشأ واقعیِ محدودیت ساختارهای مردسالارانه در دمیورژ، خدای خالق دروغین، نهفته است." ("پاسخ به «سوفیا و مسیح» در آپوکریفای یوحنا نوشته ی کارن ال. کینگ"، صفحات ۱۷۷-۱۸۶، در کتاب «تصاویر زنانه در عرفان»، ویرایش کارن کینگ). این امر قطعاً در بازنگری‌های اسطوره‌ای کتاب «واقعیت حاکمان» مشهود است. این امر با طرح آرخون‌ها برای پایین‌تر قرار دادن زن نسبت به مرد، که او را فریب داده و بهت‌زده کرده‌است، سازگار است. گنوسی‌ها تعلیم می‌دادند که خدایان دروغین در واقع برای این کار تلاش می‌کنند، اما شکست می‌خورند زیرا زن به «مربی» مرد تبدیل می‌شود. مربی به شکل مار درمی‌آید. متن با یک جناس آرامی بین مار و مربی بازی می‌کند. «اصل آموزش دهنده ی زن» کندالینی، نیروی مار است. این نیرو، یک قوه ی درونیِ شناختِ ذاتیِ سعادتمند یا وجدِ شناختی است. حاکمان از روی حسادت، دسترسی به درخت دانش را ممنوع کردند، دقیقاً به این دلیل که میوه ی درخت، نیروی مار را آزاد می‌کند. اسطوره (90.10) نشان می‌دهد که در ابتدا این قدرت متعلق به مارها بوده یا توسط خزندگان حمل می‌شده، اما از آنها گرفته شده و به بشریت منتقل شده است.
"زن جسمانی"، تیشیم ناسارکیکه، که حوای طعنه‌آمیز نیز نامیده می‌شود، زنی است که از نظر زیست‌شناختی مقید است، در تضاد با زن روحانی یا «نفسانی» که مربی نژاد بشر است. در اسطوره ی عرفانی، حوا، زن روحانی یا نفسانی، وسوسه‌گر آدم نیست، بلکه آزادکننده ی اوست. او از زن شهوانی، موجودی که به طبیعت بیولوژیکی خود وابسته است و نه ارباب آن، متمایز است: "زن روحانی پس از ترک زن (جسمانی، از نظر بیولوژیکی مقید)، وارد مار می‌شود و به مرد و زن دستور می‌دهد که از درخت شناخت خیر و شر، برخلاف فرمان حاکمان، بخورند." این عملِ آموزش معنوی، همزمان عملی نافرمانی نیز هست. حاکمان پس از بازجویی از آدم، از او می‌فهمند که زن از درخت به او داده است و او را نفرین می‌کنند. (آن مک‌گوایر، «بکارت و براندازی: نورا در برابر قدرت‌ها در هیپوستازی آرخون‌ها»، صفحات ۲۳۹-۲۵۸، در تصاویر زنانگی در عرفان، ویرایش کارن کینگ) حوای سارکیک و همتای مرد او موجودات روحی هستند که فاقد بینش والای روشن بینی روان تنی هستند. به دلیل «عدم آشنایی» خود، از اینکه «عاری از عنصر معنوی pneumatikon» هستند، احساس شرم می‌کنند، اما آنچه را که در عرفان، یعنی آشنایی با امور الهی، دیده‌اند، فراموش نمی‌کنند. وقتی آدم به آرخون‌ها می‌گوید که حوا او را از نفوذ آنها آگاه کرده است، «حاکم متکبر زن را نفرین کرد». (۹۱.۳۰) سپس آنها برگشتند و مار را نفرین کردند، غافل از اینکه این همان شکلی است که خودشان به آن شکل ساخته شده بودند؛ اشاره‌ای قابل توجه به شکل خزنده یا اژدهایی آرخون ها. "نفرین بر مار" پاسخ آنها به مربی مار، کوندالینی، است که به وسیله ی آن، انسان‌ها می‌توانند در برابر نفوذ بیگانگان مقاومت کرده و آن را دفع کنند و آسیب‌های ناشی از تجاوز آرخونی را التیام بخشند. کوندالینی داروی مار است. هیپوستازی آرخون ها، اخراج از عدن را به آرخون‌ها نسبت می‌دهد که رئیس آنها یلدابهوت است و با یهوه یکی دانسته می‌شود. این با روایت عهد عتیق سازگار است، اما در عهد عتیق، یهوه به عنوان خدای خالق سختگیر در نظر گرفته می‌شود که به درستی بشریت را به خاطر نافرمانی مجازات می‌کند، در حالی که در اینجا خدای خالق یک بیگانه ی دیوانه است که از والدین اولیه به خاطر اعمال قدرت‌های عرفانی ادراک بالاترشان انتقام می‌گیرد. نگرش یهوه مهربانانه نیست و به هیچ وجه نمی‌توان آن را به عنوان تنبیهی که منجر به بهبود بشر می‌شود، تفسیر کرد.: "حاکمان، بشریت را به ورطه‌ی پریشانی عظیم و زندگی پررنج انداختند، تا انسان‌ها سرگرم امور دنیوی شوند و فرصتی برای پرداختن به زندگی معنوی نداشته باشند." (۹۱.۵-۱۰) روایت با روایتی سرراست از داستان قابیل و هابیل ادامه می‌یابد، سپس عنصری منحصراً عرفانی به آن اضافه می‌شود. شیث و نورا/نوریا از والدین اولیه متولد می‌شوند. شیث سرسلسله ی خاندان مکاشفه‌گران است. نوریا نمونه‌ای از زن روحانی است که قدرت پاک حوا را در خود دارد.: "مادر نخستین باردار شد و نوریا را به دنیا آورد. و او گفت: «روح از من باکره‌ای (GREEK: parthenos) به عنوان همسری (Coptic: NEBOETHEIA) برای نسل‌های متمادی بشریت زاده است." (۹۱.۳۰ - ۹۲.۴) "باکره" در معنای اصلی و بت‌پرستانه‌اش، زنی نیست که هیچ تجربه ی جنسی نداشته باشد، بلکه زنی است که به دلیل مقاربت جنسی فرزندی به دنیا نیاورده است و بنابراین قدرت بکری و بکارت خود را حفظ می‌کند. آرخون‌ها که به دنبال انتقام هستند، توطئه می‌کنند تا سیل را به راه بیندازند و نسل بشر را نابود کنند، اما «فرمانروای نیروها»،PIARCHON DE NN DYNAMIS، به نوح هشدار می‌دهد. در رمز و راز، دینامی‌ها ارواح سیاره‌ای مریخ هستند. به عنوان موجودات سیاره‌ای (فرازمینی)، آنها در زمره ی آرخون‌ها طبقه‌بندی می‌شوند، اما در اینجا، به طرز عجیبی، آنها ظاهراً متحد بشریت هستند. نوریا، همسر نوح در روایت سنتی، اذعان می‌کند که دینامی‌ها قدرت‌های بیگانه، "حاکمان تاریکی" هستند و به آنها یادآوری می‌کند که آنها قادر به آلوده کردن حوا نبودند، اگرچه توانستند همتای مرد او، آدم را بی‌هوش کنند. او آنها را رسوا می‌کند و ارتباط خود را با قدرت‌های بالاتر پلروما اثبات می‌کند. این رویارویی اکنون به خشونت کشیده می‌شود. آرخون ها که در اینجا «اربابان بی‌عدالتی» نامیده می‌شوند، سعی می‌کنند به نوریا، اصل مؤنثِ آموزش‌دهنده، حمله کنند. در پاسخ به گرفتاری نورا، فرشته ی بزرگ اِلِلات، که ساگِسیتی (به زبان قبطی: MNTSABE) نامیده می‌شود، برای کمک و راهنمایی او نازل می‌شود. فرشته ی بزرگ اعلام می‌کند: "من فرستاده شده‌ام تا با شما صحبت کنم و شما را از اسارت در دست یاغیان نجات دهم. و من به شما در مورد ریشه‌هایتان خواهم آموخت." (۹۳.۱۰) در قطعه ی ۹۳، هیپوستازی آرخون ها به چیزی شبیه به یک گفتمان وحیانی تغییر جهت می‌دهد. تقریباً به طور قطع، یک متن دوم و مستقل به رساله ی کیهان‌شناسی که تاکنون دنبال کرده‌ایم، الحاق شده است. این متن دیگر تا انتهای سند، یعنی بند ۹۷، ادامه دارد. فرشته ی بزرگ ادعایی را مطرح می‌کند که در آموزه‌های عرفانی در نجع حمادی رایج است: «بشریت برتر از مقامات حکمران، یعنی آرخون‌ها، است. آیا فکر می‌کنید این حاکمان بر شما قدرتی دارند؟ هیچ یک از آنها نمی‌توانند بر ریشه ی حقیقت (قبطی، همچنین "قلب": "حقیقت در قلب شما") غلبه کنند؟ زیرا به خاطر آن، وحی کننده در اعصار پایانی ظهور کرد و این قدرت‌ها مهار خواهند شد. آنها نمی‌توانند تو و آن نسل (متحد با وحی کننده) را آلوده کنند، زیرا تو در فسادناپذیری، قدرت جاودانه و بکر، برتر از حاکمان و هرج و مرج دنیای آنها، ساکن هستی.» (93.20-30) وقتی نوریا (یا هر کسی که در این گفتگوی وحیانی طرف صحبت است) درباره ی منشأ، ماهیت و قدرت آرخون‌ها می‌پرسد، اللات با نسخه‌ای از اسطوره ی سوفیا، سناریوی الهه ی سقوط کرده، پاسخ می‌دهد. در اینجا هیپوستازی آرخون ها به موضوع اولیه‌ای که متن را آغاز کرد، اما با جزئیات بیشتر، می‌پردازد. با زبانی تند و با انباشتن تصاویر بر روی هم، افشاگر شرح می‌دهد که چگونه ائون سوفیا، با نمایش خود بدون همسری از پلروما، در قلمرو آشوب، ناهنجاری ایجاد کرد، چیزی، "مانند جنین سقط‌شده‌ای" که سپس موجودی همچون «جانوری متکبر شبیه شیر» را به وجود آورد. (۹۴.۱۵) من جمله‌ی «از ماده مشتق شده است» را به این معنی در نظر می‌گیرم که این گونه، غیرآلی بوده است. چشمانش را باز کرد و مقدار عظیمی از ماده را دید که حد و مرزی نداشت. و مغرور شد و گفت: "من خدا هستم و جز من خدای دیگری نیست". وقتی این را گفت، علیه کل، پلروما، گناه کرد. (۹۴.۲۰-۲۵) اینجا یهوه، خدای پدر عهد عتیق، فرمان می‌دهد که «تو خدای دیگری جز من نخواهی داشت». این فرمان دیوانه‌وار است و از ذهنی دیوانه و متوهم سرچشمه می‌گیرد. یک نمونه ی بودایی دقیق ادعا می‌کند که ریشه‌ی تمام دیوانگی‌ها، چه انسانی و چه غیر آن، مفهوم یک منِ ثابت و پایدار است. افسانه با عباراتی منقطع ادامه می‌یابد: موجود متکبر خود را تنها خدای کیهان اعلام می‌کند، اما صدایی او را سرزنش می‌کند که او را صدا می‌زند: "سمائیل، خدای نابینایان". این اشاره‌ای به سموئیل، پیامبر نابینای عهد عتیق است. این، سموئیل بود که نهاد پادشاهی الهی را به بنی‌اسرائیل معرفی کرد، هرچند این مفهوم با باورهای سنتی آنها بیگانه بود. گنوسی‌ها ناظران سیاسی تیزبینی بودند که در تئوکراسی یهودی، نیرنگ آرخون‌ها را می‌دیدند. از این رو، آرخونتای‌ها، که موجودات کیهانی یا فرازمینی هستند، ارتباط نزدیکی با «مقامات» انسانی دارند که با استفاده از تظاهر تئوکراتیکِ فرمان الهی، بر نظم اجتماعی تسلط دارند. متن اکنون به سرعت با مجموعه‌ای از رویدادهای اسطوره‌ای تماشایی به پایان می‌رسد. ائون سوفیا، قلمرو غیرارگانیک آرخون‌ها را با قدرت جان‌بخشی پر می‌کند و سپس فرمانروای آنها به ساخت یک آسمان آرخونی، متشکل از هفت قلمرو (هبدوماد) می‌پردازد. این سیستم سیاره‌ای منحصر به خورشید، ماه و زمین است. فرمانروای اصلی دوباره با زوئی، دختر دیگر (یعنی جنبه ی دیگر) سوفیا، روبرو می‌شود که او را ساکلاس (به زبان آرامی، "احمق") و یلدابهوت می‌نامد. زوئی موجی از نیروی خود، نیروی حیات الهی، را به صورت حاکم می‌دمد و او را به تارتاروس، «زیر پرتگاه پرتاب می‌کند. (95.10) این رویداد توسط خورشید، ساباط، که دستخوش تغییر می‌شود، مشاهده می‌شود. اگرچه خورشید از ماده ی معدنی (مادرش) که توسط نیروهای آرکونتی (پدرش) شکل گرفته است، تولید می‌شود، اما این جرم آسمانی، که به عنوان یک موجود کیهانی آگاه عمل می‌کند، اکنون تصمیم می‌گیرد آرخون‌ها را رها کند و با سوفیا متحد شود. تغییر مذهب ساباط یکی از رویدادهای بزرگ در اسطوره ی سوفیا است. در جای دیگری پیشنهاد کرده‌ام که همزیستی زمین و خورشید که در فرضیه ی گایا شناخته شده است، ممکن است در اینجا در اسطوره‌سازی باستانی منعکس شده باشد. هیپوستازی آرخون ها می‌گوید: "سوفیا و زوئی، صبایوت را آزاد کردند و مسئولیت آسمان هفتم، زیر حجاب بین بالا و پایین را به او سپردند. (...) او بر فراز نیروهای آشوب (یعنی قلمرو سیاره‌ای مکانیک آسمانی) قرار دارد." (95.20-25) در سمت راست او زوئی و در سمت چپش «فرشته ی خشم» قرار دارد. این چیدمان نشان می‌دهد که نیروی خورشیدی با زندگی همزیستی دارد، اما همچنین قادر است آن را با خشم، نیروی بیش از حد، همانطور که در فوران‌های خورشیدی دیده می‌شود، نابود کند. در خورشید توبه‌کاری که به او خدمت می‌کند، گایا (سوفیا که به زمین متصل است) قدرتی کشنده را حفظ می‌کند. اللات به طرز مرموزی می‌گوید که یلدابهوت به خورشید، صبایوت، حسادت می‌کرد، "و حسادت به محصولی دو جنسیتی تبدیل شد. (...) و مرگ را به وجود آورد، و مرگ نیز فرزندان خود را." (۹۶.۵-۱۰) این اشاره مستلزم تفسیری است که این تفسیر را بیش از حد طولانی می‌کند. ما در رساله‌های کیهان‌شناسی بعدی به عنصر مرگ باز خواهیم گشت. در نهایت، نوریا می‌پرسد که آیا او از همان جنس آرخون‌ها است؟ اللات به روشنی پاسخ می‌دهد که منشأ او در «نور جاودان» پلروما است، اما آرخون‌ها در خارج از پلروما ایجاد شده‌اند و «روح حقیقت» را ندارند (96.20). کسانی که این تفاوت را می‌دانند «در میان بشریت فانی، جاودانه وجود دارند» (۹۶.۲۵). فرشته ی بزرگ با یک پیشگویی و وعده، پیروزی بشریت را بر خطا و قدرت فریبکارانه ی آرخهون‌ها اعلام می‌کند. «عنصر کاشته شده» (اسپرما) الگوی درخشان بشریت است که از پلروما سرچشمه گرفته و بر روی زمین کاشته شده است (یعنی از طریق پان-اسپرمیا). هویت حقیقی گونه‌ی انسان، کیهانی، الهی و ماقبل زمینی است. کسانی که خود را در منظر این هویت می‌شناسند، «فرزندان نور» هستند (۹۷.۱۰).:

“THE REALITY OF ARCHONS”: JOHN LASH: META HISTORY: 2010

شاید علت این که این افسانه این روزها زیاد از سوی جریان های رسمی مورد توجه قرار نمیگیرد، این است که الان دقیقا علیه خودش است. این متن میگوید که حکمرانان انسانی تحت نفوذ آرخون های خزنده مانند هستند و همزمان تبلیغ مواد مخدر را میکند. در روزگاری که پدرسالاران، نمایندگان اخلاقیات دینی شناخته میشدند، این زیاد متناقض به نظر نمیرسید. اما وقتی ما وارد دوران پسا انقلاب فرهنگی –از دهه ی 1960 به بعد میشویم- که گوروهای فریبکار نیوایجی، با توزیع مواد مخدر بین جوانان ولو از دریچه ی رپ و راک اند رول، بازگشت به خدایان مارمانند را تبلیغ میکنند، خدایان مار را که به جای نفیلیم –فرزندان دورگه ی فرشتگان هبوط کرده از زنان زمینی- هستند، تکثیر مار تورات میکنند که شیطان مسیحیت است و عامل تمام رفتارهای ضد اخلاقی روی زمین، وقتی میدانیم و میفهمیم که تمام این گوروها با پول ریزی هایی از درون جریان های سیاسی حاکم، اینطور بر جوامع سوار شده اند، شکی برایمان باقی نمیماند که غنوصی گری وقتی هنوز ارتباطش با اسطوره های یهودی-مسیحی مسجل است، شعبه ای از آن است که وظیفه دارد آنهایی را که به سبب اطلاعاتی از جایی دیگر گول مذهب یهودی-مسیحی و شعبه های نیمه پاگانیش را نخورده اند، با وانمود کردن به افشای یک سری حقایق مکمل، از راه دیگری به بند دربیاورد. بنابراین دنیای نوین پدید آمده در انقلاب فرهنگی، دنباله ی عصر حکومت مسیح است و اگر چیزهایی به مردم میفروشد که کلیسا گفته است دجال در جامعه رواج خواهد داد، به خاطر آن است که مسیح یا کریست مسیحیت، همان دجال یا آنتی کریست است که مطابق روایات، مردم زمانه اش او را از مسیح راستین تشخیص نخواهند داد. این که پایگاه این مسیح، شهری به نام Rome است، فریب دهنده است چون همانطورکه از هیپوستازی آرخون ها متوجه شدیم، ROME مزبور جامعه ی بشریت است و دستورالعمل پیشبرنده ی گذشته و حال بشریت تا به امروز که به قول فوکویاما وارد «پایان تاریخ» شده ایم، به صورت رمزگذاری شده در تاریخ دروغین امپراطوری روم، بر اهلش نمایان شده است.

در میان امپراطوران رومی، این، نرون است که با دجال تطبیق شده است. در مکاشفه ی یوحنا عدد دجال، 666 است و عدد ابجد نام NERO نیز 666 است. با این حال، این امپراطور دیوانه با بعضی خدایان شرک تطبیق میشد که اسطوره شناسان، ارتباط داستان هایشان با مسیح را نشان داده اند. سوئتونیوس درباره ی نرون مینویسد: با توافق عمومی، او در آوازخوانی با آپولو و در کشتی گیری با سول (خورشید) برابری میکرد و میخواست در شکارگری خود را با هرکول بسنجد. میگویند همیشه شیری آماده بود که قرار بود نرون برهنه در مقابل مردم در آمفی تئاتر با آن روبرو شود و شیر را با گرز بکشد یا با دستانش خفه کند.» (مطابق روایات چگونگی قتل شیر نمه ای به دست هرکول.) خدایان یاد شده، همه در زمره ی فرشتگان هبوط کرده ی شیطانی متمثل به مار، و فرزندانشان نفیلیم در اساطیر یهودی-مسیحیند و بیخود نیست که گفته میشود روی سر نرون، یک پوست مار درآمده بود. علاقه ی او با آهنگ زدن و آواز خواندن با چنگ، او را همچنین با داود شاه و اورفئوس مرتبط میکنند. زمانی که رم در آتش سوزی بزرگی میسوخت، نرون آهنگ "سقوط تروآ" را مینواخت که یادآور آتش سوزی تروآ و کوچ بازماندگانش به ایتالیا برای ساخت تروآی جدید یا رم است و شاید هرج و مرج روم پس از سقوط نرون که خود، محصول سختگیری های او برای بازسازی رم بعد از آتش سوزی بوده است، روایت دیگر سقوط تروآ در آتش سوزی ناشی از حمله ی آخایی ها بوده باشد. بعد از اجماع بر ساقط کردن نرون، او گریخت و خانه به دوش شد. روایت غالب که منتشر شد، این بود که او در فرار و فلاکت، خودکشی کرده است ولی بسیاری از مردم، این روایت را باور نمیکردند و معتقد بودند که نرون نمرده و روزی باز خواهد گشت. مارک گراف، نرون را در این موضوع شبیه به عیسی مسیح میداند. تصویر رایج از عیسی مسیح که خود را "شاه یهود" میخواند ولی همچون آواره ای مسافر به نظر میرسید، میتواند دنباله ی تصویر نرون آواره باشد و خودکشی نرون هم انعکاسی از خودکشی عیسی که یهوه خدای جهان بود ولی جلو اعدام خودش را نگرفت. امپراطوران رومی تجسد زمینی زئوس خدای مشتری و نامبردار به جوویس و ژوپیتر بوده اند که درواقع همان یهوه است. مارک گراف، نرون را در سرگردانی بین مسیح و ضد مسیح، شبیه گایوس کالیگولا میداند که تقسیمبندی دوران حکومتش به دوره های مسیح و ضد مسیح راحت تر است. فیلوی اسکندرانی مینویسد که در زمان کالیگولا همه چیز به خوبی آغاز شد: «عصر کرونوس –عصری که شاعران درباره ی آن مینویسند- دیگر به نظر داستان و افسانه نمیرسید: همه چیز شکوفا و فراوان بود؛ صلح و آرامش، شادی قلب از صبح تا صبح، در همه جا و همه مکان، بدون وقفه برای هفت ماه اول. اما در هشتمین ماه، گایوس به یک بیماری جدی مبتلا شد... تمام جهان به همراه گایوس بیمار شد، با این حال، بسیار شدیدتر رنج میبرد.» دوره ی کرونوس یا ساتورن، «عصر طلایی» در کیهانشناسی هزیودی است و 7 که عدد کمال است، هفت ماه نامبرده را نشاندهنده ی یک دوره ی کامل سپری شده نشان میدهد. این معادل نسخه ی زمینی بهشت یا باغ عدن تورات است که آدم و حوا از آن خارج شدند. پایان عصر طلایی، با سقوط کرونوس به دست پسرش زئوس یا ژوپیتر همراه بود که شاه جدید جهان بود و چهره ی جدید کالیگولا به عنوان یک بیمار روانی بر تخت قدرت را نشان میدهد. سقوط از بهشت، میتواند هبوط روح به زمین و تبدیل شدن یهوه صبایوت به عیسی مسیح هم باشد. عیسی پسر یهوه است همانطورکه ژوپیتر پسر ساتورن است. دیوانه شدن کالیگولا همتای دیوانه شدن نرون هم هست. سوئتونیوس درباره ی علت دیوانه شدن کالیگولا مینویسد که همسرش کائسونیا به او معجونی داد که قرار بود عشق را در او برانگیزد، اما باعث جنون شد. مارک گراف، این داستان را معادل داستان عشق ممنوعه ی تریستان و ایزوت میداند که در اثر خورده شدن اشتباهی معجون عشق پدید آمد. مارک گراف، این معجون را نسخه ی دیگر میوه ی ممنوعه ی آدم و حوا میداند که باعث اخراج آنها از بهشت شد و در روایات مسیحی، با سیب میوه ی شهوت تطبیق میشود. جوزفوس فلاویوس در کتاب نوزدهم یهودیان باستان، درباره ی درگیری های کالیگولا با اشراف، سناتورها و جنگسالاران نوشته است: «او بردگان را علیه اربابانشان برانگیخت» و «در همین حال، مردم با آرامش، به اعمال او نگاه میکردند» که یادآور شورانده شدن مردم توسط عیسی مسیح، شاه یهودا، علیه اشرافیت یهودیه است. جوزفوس همچنین نوشته است که کالیگولا «برای خود، افتخارات الهی میخواست و دوست داشت که رعایا او را به عنوان یک خدا بپرستند. او با آمدن به معبد زئوس، که رومی ها آن را کاپیتول مینامند و مقدس ترین معبد خود میدانند، جرئت کرد که زئوس را برادر خود بنامد.» تعجبی ندارد، چون زئوس و کالیگولا به عنوان دو نسخه ی مختلف از پسر حکومت کننده ی کرونوس، وقتی از هم استقلال شخصیت پیدا کنند، فقط میتوانند با هم برادر باشند. فیلو نوشته است که کالیگولا بزرگ کردن تصویر خود به عنوان یک خدا را با برابر گیری خود با نیمه خدایانی از این قرار شروع کرد: دیونیسوس، هراکلس (هرکول)، دیوسکوری ها؛ و سپس خود را با خدایانی چون هرمس، آپولو و آرس برابر کرد که تمام این خدایان و نیمه خدایان، اشتراکات متعدد اسطوره شناختی با یهوه و مسیح دارند. بعضی از خطوط زندگینامه ی کالیگولا انگار تفسیر آیات انجیل هستند. به نوشته ی سوئتونیوس، در دوره های مختلف ولخرجی های قدرتمندانه ی کالیگولا «دره ها به صورت خاکریزهایی تا کوه ها بالا آمدند و کوه ها کنده شده و با زمین همسطح شدند.» که قابل مقایسه با سخن انجیل است که «راه خداوند را آماده کنید، مسیرهای او را هموار کنید.» همچنین کالیگولا چون سفر با کشتی از دیکائارخایا در کامپانیا، به ساحل مقابل میسنوم را غیر ضروری میدانست و خود را هم ارباب دریا و خشکی معرفی میکرد، دو ساحل خلیج بین این شهرها را با پلی به هم متصل کرد تا چنانکه مناسب یک خدا است، از آن خلیج بگذرد که این هم روایتی عقل پسند شده از راه رفتن مسیح روی آب است. دیگر نسخه ی عقل پسندشده ی این کار، پل قایق های خرخس شاه پارس در تواریخ یونانی است که به نظر مارک گراف، نسخه ی دیگر کالیگولا است. حتی مرگ کالیگولا با ساقط شدن از پشت بام بلندی به وسیله ی توطئه گران، زمانی که از آن بالا بین مردم سکه های طلا و نقره میپاشید، بازتابی از وسوسه شدن مسیح توسط شیطان برای پرتاب خود از پشت بام معبد اورشلیم است. رهبر توطئه گران ترورِ گایوس کالیگولا، کاسیوس خائریا بود و جالب است که قاتلین یک ژوپیترِ گایوس شده ی دیگر یعنی ژولیوس سزار، تحت رهبری کاسیوس و بروتوس بودند که هر دو در نام خود، عنوان کاسیوس را داشتند. ژوزفوس درباره ی نشانه های قبل از سوء قصد مینویسد: «دراینجا دو اتفاق رخ داد که میتوانستند نشانه ی شومی باشند. اولا قرار بود نمایشی اجرا شود که در آن، رهبر گروهی از دزدان بر روی صلیب اعدام میشد، و سپس نمایشی اجرا شد که تاریخ سینیراس را نشان میداد. در این نمایش، هم خود سینیراس و هم دخترش میرا جان باختند. هم در صحنه ی اعدام دزد و هم در صحنه ی کشتن سینیراس، خون مصنوعی زیادی ریخته شد. میگویند در همین روز، قتل فیلیپ پسر آمینتاس، شاه مقدونی، توسط پوزانیاس، یکی از معشوق هایش، هنگام ورود فیلیپ به تئاتر روی داد.» اعدام دزد بالای صلیب، اشاره به اعدام عیسی مسیح است که همراه با دو دزد مصلوب شد. سینیراس، شاه آشور، بدون این که بداند، با دخترش میرا زنا کرد و وقتی این را فهمید، سعی کرد میرا را بکشد که در این هنگام، میرا تبدیل به درختی شد و از درخت، آدونیس خدای طبیعت و فصول متولد شد. مرگ و رستاخیز مسیح، نسخه ی تاریخی شده ی مرگ و رستاخیز تموز ملقب به آدونیس است که با مرگ او طبیعت دچار خزان و پژمردگی میشود و با رستاخیز او در بهار، شکوفایی و سرسبزی به طبیعت برمیگردد. نام میرا تلفظ دیگر ماریا یا مریم مادر عیسی است. سینیراس پدر میرا است چون خود یهوه است که مریم به عنوان مخلوق او حکم دختر او را دارد و با این حال، یهوه با مریم زنا میکند و از او عیسی را به دنیا می آورد. مجموعه ی این صحنات اشاره به این دارند که کالیگولا نسخه ی دیگر آدونیس و مسیح است. اتفاقا درست مثل آدونیس و مسیح، به روایت هایی درباره ی زنده ماندن کالیگولا و غیر واقعی بودن مرگ او اشاره رفته است. شایعه ای در شهر پخش شد مبنی بر این که امپراطور فقط به شدت زخمی شده، ولی نمرده و الان تحت مراقبت پزشکان است. شایعه سازان از این شایعه برای دستگیری توطئه گران و تسویه حساب با آنها استفاده کردند. جوزفوس مینویسد که اندکی قبل از سوء قصد، کالیگولا در حال برنامه ریزی برای یک سفر دریایی به اسکندریه بود. فیلو در مورد قتل عام اسکندریه در دوران کالیگولا مینویسد که طی آن، یهودیان توسط یونانیان کشته شدند. مارک گراف، دراینجا به دلیل معادل بودن نسبی یهودی و رومی بر اساس افسانه های نرون و کالیگولا، یهودیان را با گردانندگان روم لاتینی مسیحی مقایسه میکند و قصه ی این قتل عام را انعکاسی از کشتار لاتینی های فاتح بیگانه توسط یونانی های قستنطنیه طی جنگ های صلیبی میشمرد. نقش اسکندریه که پایگاه فرهنگ یونانی بوده است، جذب تصمیم های یک حکومت یونانی اساسی به عنوان الگو به خود بوده، ولی حکمرانانی که برایش در نظر گرفته میشوند، هنوز کپی امپراطوران روم لاتینی هستند چون صلیبیونی هستند که علیه حکومت به وجود آورنده ی خود شوریده و تاریخ آن را خودی کرده اند. برای اسکندریه این حکمرانان، بطلمیوس های یونانی هستند که جدشان از لشکر همان فیلیپ مقدونی مقتول بیرون آمد و نسخه ی کالیگولا-نرونشان، بطمیوس هشتم است: پادشاه درنده خوی بیرحمی که یک بار مردمی از ترس دیوانگی هایش کلا شهر خود را وامینهند و او را با یارانش در شهر تنها میگذارند. به نوشته ی جوزفوس، این بطلمیوس یک بار سعی کرد تا تمام مردان و زنان و کودکان یهودی را با انداختن زیر پای فیل هایی که با مشروب مست کرده بودند، بکشد اما به خواست خدا فیل های دیوانه نه یهودیان بلکه مصریان را کشتند. بطلمیوس خشمگین در فکر گرفتن انتقامی هولناک از یهودیان بود ولی توسط یک معشوقه ای که به شدت بر او نفوذ داشت از این کار منصرف شد. مارک گراف، این معشوقه ی ذینفوذ را با استر ملکه ی یهودی اخشوارش/کورش شاه ماد و عیلام برابر میداند که با اعمال نفوذ بر شاه، جلو قتل عام یهودیان را گرفت و به جایشان دشمنان یهودیان قتل عام شدند. یهودیان سالگرد این اتفاق را به عنوان عید پوریم جشن میگیرند همانطورکه در نسخه ی مصری هم یهودیاتن اسکندریه سالگرد وارونه شدن قربانیان در قائله ی بطلمیوس را جشن میگرفتند. فومنکو و نوسفسکی نشان داده اند که داستان اخشوارش و استر، همان داستان ایوان سوم مخوف با عروسش النا ولوشنکا است با توجه به این که یک نسخه ی یونانی اخشوارش یعنی همان خرخس، با پوشاندن ردای سلطنتی به تن عروسش و در اثر هوی و هوس جنسی، عملا عروس خود را همه کاره ی مملکت کرده است. اما توطئه های درباری النا میتواند در توطئه های یهودیان روسیه در زمان ایوان چهارم مخوف منعکس شده باشد که روسیه را به صحنه ی نفوذ پروتستان های غربی تبدیل کردند ولی امروز این دو ایوان مخوف را به دو شخصیت متفاوت تبدیل کرده اند. تاثیر استر بر اخشوارش، احتمالا در دیوانه شدن کالیگولا (آدم) بر اثر خوردن معجون عشق همسرش (حوا) هم منعکس شده است. میتوان ایوان مخوف، اخشوارش و بطلمیوس ها را نسخه های بازسازی شده ی یک الگوی اساطیری ثابت صلیبی برای روسیه، آسیای غربی و مصر شمرد. بین این نسخه ها مشابهت هایی وجود دارد. مثلا ایوان چهارم مخوف، پسر خود ایوان جوان را میکشد و به نظر میرسد پسر دیگرش دیمیتری که ناپدید شده است هم به قتل رسیده باشد و با این حال، بعد از مرگ ایوان چهارم، بوریس گودونف از جانشینانش، دو شورشی را که مدعیند پرنس دیمیتری هستند میکشد تا این که بعد از مرگش یک دیمیتری خودخوانده ی دیگر معروف به دیمیتری دروغین، با کمک غربی ها تزار روسیه میشود. بعد از مرگ سیروس –نسخه ی یونانی کورش- هم هر دو پسر او به قتل میرسند و سپس یک نفر که به دروغ ادعا میکند اسمردیس پسر کورش است بر تخت مینشیند ولی به دست داریوش پارسی سقوط میکند تا تاریخ پارس مطابق صلاحدید مخترعین تاریخ تداوم یابد. در مورد بطلمیوس هشتم هم میبینیم که او در زمان حیاتش دو پسر خود را به ظن شورش علیه خود میکشد که یکی را از مادرش به دنیا آورده است و یکی را از خواهرش، و هر دو زن هم نامبردار به کلئوپاترا هستند. کلئوپاترا خواهر بطلمیوس، از او به سوریه میگریزد و درآنجا با دیمیتریوس شاه سوریه متحد میشود تا بطلمیوس را براندازد ولی شکست میخورد. احتمالا این بار هم اصل قصه عوض شده و مصر فتح شده است چون نام دیمیتریوس همان دیمیتری روسی است و احتمالا زوج کلئوپاترا-دیمیتریوس دراینجا همان زوج کلئوپاترا-ژولیوس سزار هستند که اتحادشان باعث سقوط حکومت بطالسه و تسخیر مصر توسط روم میشود. تخریب اسکندریه توسط یک سزار سوری قطعا نام کاراکالا را به میان می آورد که اتفاقا به خاطر حملات وحشتناکش به بین النهرین میتواند رابط روم با کورش/داریوش مادی-پارسی هم باشد. همانطورکه متوجهید، نام "کاراکالا" تلفظ دیگر نام "کالیگولا" است ولی از او مستقل شده است. علت خشم کاراکالا بر اسکندریه این بود که اهالی اسکندریه درباره رابطه ی زناآلود کاراکالا با مادرش جولیا دومنا جوک سازی کرده و جولیا دومنا را به متلک، "جوکاستا" مینامیدند که نام مادر ادیپوس، شاهی است که بنا بر اساطیر یونانی با مادرش ازدواج کرد. زنای با مادر، اتهام وارده به نرون هم بود. اگریپینای صغیر معروف به اگریپینای زیبا، مادر نرون، خود، نسخه ای از استر است چون نفوذ شدیدی بر شوهرش کلودیوس -امپراطور وقت- پیدا میکند و او را قانع میکند که نرون پسر اگریپینا را با این که پسر چهارم کلودیوس است جانشین خود کند. کلودیوس بعدا متوجه اعمال و جبهه گیری های غیر قانونی اگریپینا میشود و تصمیم به برخورد با او میگیرد ولی ناگهان به طرز مرموزی میمیرد و شایعات، اگریپینا را به مسموم کردن شوهرش متهم میکنند. اگریپینا اعمال نفوذ شدیدی هم بر نرون وارد کرد تا این که به دستور نرون ترور شد و عذاب وجدان ناشی از این اتفاق، نقش مهمی در دیوانه شدن نرون داشت. این داستان، در نمایشنامه ی شکسپیری هملت هم منعکس شده است. مادر هملت، در مسموم کردن و قتتل پدر هملت همکاری داشته و این موضوع باعث دیوانگی هملت و دشمنی او با مادر و عموی خائنش شده بود. این جمله از صحنه ی 2 در پرده ی سوم نمایشنامه ی هملت، این وامداری را نشان میدهد: «ساکت! مادر فراخوانده است. ای قلب، طبیعت خود را از دست نده؛ مگذار روح نرون وارد این سینه شود.» جالب است که این عموی هملت است که کلودیوس نام دارد چون او برای ازدواج با مادر، به برادرش خیانت کرده است و این عشق ممنوع، شبیه عشق ممنوع امپراطور کلودیوس است که با خواهرزاده اش اگریپینای زیبا ازدواج کرده است. با این حال، تکرار سرنوشت مسیح در پدر مسیح، برای کلودیوس هم اتفاق می افتد. صحنه ای معروف از تئاتر هملت که در آن، هملت دیوانه و عصبانی، پلونیوس وزیر کلودیوس را اشتباها به جای خود او میکشد، یادآور کشته شدن شخصی اشتباهی به جای مسیح است که این شخص میتواند یار نزدیک او باشد، همانطورکه هکتور، پاتروکلوس معشوق آشیل را به جای خود آشیل کشت، چون پاتروکلوس برای روحیه دادن به سربازان، زره آشیل را پوشیده بود، و همانطورکه قاتلین محمد موقع سوء قصد به جان او، به جای محمد، یار نزدیکش علی را در رختخواب او یافتند، هرچند موقع وصله-پینه کردن نسخه های مختلف داستان، در این صحنه علی برای باقی ماندن در اتفاقات پیش رو موقتا زنده ماند. در نمایشنامه ی هملت هم پلونیوس تقریبا سایه ی کلودیوس بود. نام او میتواند تلفظ دیگر "آپولونیوس" باشد و به عنوان یک نسخه ی پیشنهادی برای مسیح، با آپولونیوس تیانایی برابری کند. منتها آپولونیوس تیانایی هم میتواند نسخه ی سرگردان شده ی دیگری از مسیح در مقام شاهی باشد که مثل نرون حکومتش را از دست داده و متواری شده است. خوشبختانه ما یک آپولونیوس دانشمند دیگر داریم که دقیقا چنین شاهی است. «آپولونیوس شاه صور»، در رمانسی قرون وسطایی به زبان لاتین به همین نام، دقیقا چنین شاهی است. آپولونیوس به خواستگاری دختر زیبای آنتیوخوس شاه انطاکیه میرود که شهر نام خود را از او گرفته است. او درآنجا به رابطه ی زنا آلود آنتیوخوس با دختر مزبور پی میبرد و بدین سبب، مورد تعقیب آنتیوخوس قرار میگیرد بطوریکه مجبور میشود شهر خود صور را ترک کند و در دنیا همچون مسافری ناشناس، آواره شود. از آنجاکه یک بار به اشتباه تصور میشود که او در دریا غرق شده است و باز از آنجا که به دنبال کشته شدن آنتیوخوس و دخترش به آذرخش خدایی که از عملشان خشمگین بود، او به حکومت همزمان صور و انطاکیه و بعدا طرسوس میرسد، آپولونیوس صوری یک نسخه از مسیح به نظر میرسد. داستان آپولونیوس شاه صور، با دقت بسیار زیاد، مبنای اصلی نمایشنامه ی شکسپیری "پریکلس اهل صور" بوده که در آن، آپولونیوس، پریکلس نامیده میشود. آتیلیو ماستروسینکوئه در مقاله ای به نام «رمزگشایی از معمای آنتیوخوس: کاراکالا و آپولونیوس شاه صور» که در "آکادمیا" منتشر شده است، با توجه به نحوه ی استفاده از صامت "ت" در نام های طرسوس و تارتاروس و برخی کاربرد فعل های زمانی، به این نتیجه رسیده است که کتاب «آپولونیوس شاه صور» (آپولونی رجیس تیری) توسط یک فرد فنیقی نوشته شده است. او مشابهت های زیادی بین آپولونیوس صور در این داستان با کاراکالا امپراطور روم شناسایی میکند و نتیجه میگیرد که این داستان، تمرکز خاصی روی شهر طرسوس دارد و میخواهد نتیجه گیری کند که هم تیخه ی این شهر به نام تارسیا، و هم امپراطور بازسازی کننده ی آن یعنی کاراکالا اهل صور بوده اند. از منظر این مقاله هدف نویسنده ی داستان این بوده که اهالی طرسوس را از یونانی شدن افراطی به تقلید از رومیان بازدارد و متوجه کند که بنیانگذار رومی شهرشان از یک بستر فنیقی برخاسته است و آنها باید به اصل خود برگردند. داستان دشمنی آپولونیوس و آنتیوخوس آن هم بعد از این که آپولونیوس از دختر آنتیوخوس خواستگاری میکند، یادآور دشمنی داود با پدرزنش شائول است. شائول شاه زمانه است که به داود بدبین میشود و او را تحت تعقیب قرار میدهد. شائول، شاهی درستکار و نیکوکار بود که مطابق فرامین خدا عمل میکرد، ولی در اثر غرور از مسیر مستقیم منحرف شد و پیامبر زمانه سموئیل که او را انتخاب کرده بود، از او روی گرداند و داود را برگزیده ی خدا انتخاب کرد. انحطاط شائول که در حکم انحطاط کالیگولا و بنابراین مسیح است، او را نسخه ی قبلی شاه آپولویی یا آپولونیوس نشان میدهد که در قالب پلونیوس به دست هملت -آپولونیوس جدید- کشته میشود. تعجبی ندارد که هملت شکسپیری، نامزد افلیا دختر پلونیوس بود ولی باعث مرگ پلونیوس و افلیا شد.:

“PTOLEMY VIII, CARACALLA AND IVAN THE TERRIBLE”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 9 MAY 2024

این سموئیل پیامبر که شائول را عزل و داود را به جایش شاه میکند، همان سموئیل پیامبر است که جان لش، او را نسخه ی زمینی شده ی سمائیل/یهوه رئیس آرخون ها خواند. شائول دراینجا با آنتیوخوس هم برابر شده که زنایش با دخترش، تقلیدی از زنای سینیراس با میرا است که در این صورت، خود، نسخه ای از یهوه به شمار میرود. یک یهوه ی ثابت (سموئیل نبی)، یک نسخه ی متغیر از خود (اساس حکومت زمانه) را تا زمانی که برایش میصرفد، محور اتفاقات جهان میکند و بعد خودش او را رد میکند و یک نسخه ی متغیر دیگر از خود را در جایی دیگر، سخنگوی منافع خود میکند. این نسخه های متغیر، همراه فنیقی های دریانورد به همه جا منتقل میشوند و یهودی های داودی هم از توی همین فنیقی ها، و احتمالا همانطورکه داستان آپولونیوس صوری نشان میدهد، در طرسوس ترکیه و آمیخته به یک زمینه ی یونانی ظهور کرده اند. روم اینها که اساسی فنیقی دارد، به اندازه ی جهان وطنی دریانوردان فنیقی، تمام دنیا را در بر میگیرد ولی چون در زمان اختراع تاریخ، در کانون های تجاری اروپایی مرکز گرفته بوده، به خود حق میداده است که نسخه ی اروپایی خود را بر همه جا حاکم کند. پارس کورش و داریوش که بعد از بالا و پایین شدن بسیار، درنهایت با ایران کنونی تطبیق شد، از آن جمله است؛ همچنین ایران فارسی شاهنامه که به وجود آمدنش نتیجه ی اتفاقاتی بود که با انحطاط امپراطوری جمشید در اثر خودستایی و خود-خداخوانی او بروز کردند؛ جمشیدی که به سادگی، نسخه ی فارسی کالیگولا است. دانستن منابع مربوطه برای ما بسیار مهمند، اما نه برای گذاشتن در ویترین افتخارات ملی و تبدیل کردنشان به بت های بیفایده، بلکه برای مطالعه و دنبال کردن رد آنها تا نیمه های گم شده ی پازلشان در تواریخ و فرهنگ های تعریف شده برای دیگر کشورها؛ قطعات پازلی که بعضیشان مثل "هیپوستازی آرخون ها" ممکن است به ما نشان دهند که تصویر کلی پازل را از اساس، غلط تشخیص داده ایم.

مطالب مرتبط:

چگونه در حال فحش دادن به دشمنان دموکراسی، بنیادهای سلطنت طلبی آنان را تایید کنیم؟ (بخش 1)

دانلود "72جن سلیمان: دزدان اقتصادی به دنبال دزدیدن چه چیزی از روان های انسان های امروزین هستند؟"

انگل های زامبی کننده ی ذهن مدرن: چرا دانستن سنت های اعتقادی گذشتگانمان، لازم است؟

چگونه در حال فحش دادن به دشمنان دموکراسی، بنیادهای سلطنت طلبی آنان را تایید کنیم؟ (بخش 1)

تالیف: پویا جفاکش

اواسط تابستان امسال، در یک چای فروشی در لاهیجان، در حال نوشیدن چای بودم درحالیکه این مجله با من بود و چند پیرمرد باسواد در حال صحبت با هم بودند. یکیشان با دیدن طرح روی جلد مجله، به من یادآوری کرد که در زمان او این شعار قشنگ همه جا شنیده میشد که «ایران را سراسر سیاهکل میکنیم» و الان با خودش میگوید که چقدر این حرف پوچ بود. من هم در دلم گفتم حتما شعار پوچی بوده، چون سیاهکل شدن به معنی مردن در راه هدف بزرگ است و نسل سیاهکل، حتی به سختی ها و دردهای کمتر از مردن، از هدف خود منصرف شده است ولی به رسم احترام، چیزی نگفتم. در همین زمان، پیرمرد دیگری از همان جمع پرسید آیا این مجله جایز است یا غیر قانونی است؟ برایش توضیح دادم که این مجله را از فلان روزنامه فروشی در همان نزدیکی خریده ام و میتواند برود ببیند که روزنامه فروش آن را آشکارا پشت ویترین مغازه اش گذاشته است. بنده ی خداها نمیدانستند این مجله مشی لیبرال و به شدت ضد چپ دارد و پیامش کوبیدن چپ است. منتها موضوع این است که چپ مارکسیستی چنان از سطح جامعه زدوده شده که آن بازماندگان نسل قدیم که هنوز یادشان هست در سیاهکل چه اتفاقاتی افتاد، همین که تصویر امثال ارانی را در کنار جملات مارکسیستی و بخصوص در زمینه ی رنگ سرخ میبینند، فکر میکنند با تبلیغات کمونیستی طرفند. نسل های جدیدتر، انقلاب را فقط با اسلام ایدئولوژیک شیعی آن هم عینا در محدوده ی نظریه ی ولایت مطلقه ی فقیه میشناسند و آنقدر با خودستایی های رجال پهلوی دوم و جمهوری اسلامی و حرف زدن این دو دسته به نام مردم، بزرگ شده اند که برعکس پیرمردهای بالا اصلا نمیدانند اشتباه عمومی چیست و طبیعی است که مردم بخصوص وقتی تابع شعارهای عمومی هستند، دسته جمعی اشتباه کنند. همین سال پیش، یک مغازه داری که مرا میشناخت، موقع تحویل کالا به من گفت: «آقای جفاکش. شما رفتید انقلاب کردید و این نا به سامانی اقتصادی را پیش پای ما گذاشتید.» گفتم من حدود 8سال بعد از انقلاب به دنیا آمده ام و نبودم که بروم انقلاب کنم. انگار که منتظر بود همین را بگویم، گفت: «آخر من جز شما که را دارم، یقه اش را بگیرم؟ هر که را از جوانان آن موقع که میپرسم چرا رفتید انقلاب کردید، میگوید من نبودم و نرفتم. آخر من نفهمیدم؟ اگر هیچ کدام از اینها در خیابان نبودند، پس این همه مردمی که در خیابان شعار میدادند و خیابان را از جمعیت سیاه کرده بودند، اینها که بودند؟ از سیاره ی دیگری آمده بودند؟» حرفش تعجبی هم ندارد. چون هنوز هم آدم هایی را میبینم که بی اطلاعی خودشان از "جمهوری اسلامی" را وقتی در 12 فروردین 1358 به آن رای میدادند، پشت شایعه ی تقلب در رای گیری آن روز مخفی میکنند. این بی اعتنایی به اشتباهات عمومی مردم، تا اندازه ی زیادی ناشی از دموکراسی خواهی سیاسی در غرب است که آنقدر کلمه ی «مردم» را در راه فریب محض بزرگ کرده که ما همین حالا در رسانه های جمهوری اسلامی میبینیم که طرفداران نظام، «مردم» و ناراضیان از آن، «فریب خوردگان» و «سست عنصران» خوانده میشوند و در مقابل، در رسانه های اجیر بیگانگان چون بی بی سی فارسی، ناراضیان از حکومت، «مردم»، و در مقابل، وفاداران به نظام، فقط «طرفداران حکومت» نامیده میشوند حتی اگر در یک تظاهرات میلیونی مثل روز 9 دی به خیابان آمده باشند. اگر ایرانی ها در زندگی تحت یک رژیم اقتدارگرای مذهبی به چنین روزی افتاده باشند، تعجبی ندارد که اپوزیسیون خارج نشین که همه ساکن کشورهای غربیند و اینجور شعارهای پوپولیستی، روز و شب از رسانه ها بر سرشان میبارد، آنقدر خودشان را «مردم» حساب کنند که از شدت خود-دانا-پنداری، به حدی به هم بپرند که تا حالا نتوانسته باشند با هم به اتحاد برسند. یک دلیل عمده اش همین است که درست مثل مردم ایران، این اپوزیسیون مثلا ممردمی هم تا حالا اشتباهاتشان را نپذیرفته اند تا بلکه از آنها درس بگیرند. آنها یادشان رفته که بدگمانی ایرانی های داخل به همتاهای خارجیشان دقیقا در یکی از بزرگترین این اشتباهات شعله کشید و ازقضا درست از همان زمانی که دولت اصلاحات در ایران –و در این زمان هنوز بسیاری از مردم ایران، با شنیدن کلمه ی "اصلاحات" به یاد اصلاح مو در آرایشگاه می افتادند- در کنفرانس معروف برلین، برای اولین بار سعی کرد دست دوستی به سمت ایرانیان خارج نشین دراز کند و مزد خود را با فحاشی و ناسزا شنیدن در جلو چشمان بیگانگان آلمانی دریافت کرد. دو بار پخش فیلم آن کنفرانس توسط تلویزیون علی لاریجانی، طوری بازپردازی شد که دقیقا نقاط مشترک روحیات ایرانی های اصلاح طلب داخل و ایرانیان برانداز خارج در آن دوره و بلاخص در آن سال -1379 شمسی- دچار سانسور ذهنی شود. خرمگس های معرکه هم اصلاح طلب هایی بودند که در جواب تخریب گری لاریجانی، به تخریب خود او پرداختند و او را در نشان دادن مرد برهنه و زن رقصنده ی آبروبر داخل کنفرانس، متهم به خیانت به ارزش های خودش معرفی و آنقدر این دو صحنه را بزرگ کردند که کم کم در تخیل جمعی ایرانی ها، این دو صحنه، تمام ایرادات دیگر آن کنفرانس را به خود جذب کردند، مرد برهنه تبدیل به «مردان برهنه» و زن رقاص تبدیل به «رقاصه ها» شد. چندی بعد دیدم یکی از فامیل در صحبت با پدرم میگوید شنیده است مردان در آن کنفرانس برای این لخت شدند که جای شلاق هایی را که در ایران دریافت کرده بودند به سخنرانان نشان دهند. در اوایل دهه ی هشتاد شمسی، یک ویدئو از حمید ماهی صفت (معروف به مستر سین) لطیفه گویی که به گفتن لطیفه های گوارشی و جنسی و تقلید از ترانه خوانی بانوان خواننده شهرت داشت، درآمد که در آن او در واکنش به شور و شوق حضار سالن به شیرین گویی هایش، میگفت: «پس بفرمایید اینجا کنفرانس اجناس آقای ملکوتی نیست، اینجا کنفرانس برلینه.» در آن زمان شاید اصلاح طلبان فکر نمیکردند که ممکن است حربه شان چنان بگیرد که روزی علیه خودشان به کار افتد. چون اپوزیسیون خارج نشین با استفاده از تغییر موقعیت واقعی جلسه تحت تغییر حافظه ی جمعی ایرانی ها، کنفرانس برلین را به کلی، توطئه ی دولت های آلمان و ایران، برای وارد کردن یک مشت زوپیر هرودتی به از طرف داریوش زمانه به درون جبهه ی بابل اپوزیسون تلقی کردند. این گروه از اپوزیسیون اشاره میکنند که در قائله ی پر سر و صدای کیفرخواست علیه شرکت کنندگان از ایران آمده ی آن کنفرانس، فقط بعضی چهره های شرکت کننده محاکمه و زندانی شدند و همان ها بعد از خارج نشینی و در حالی که به عنوان اپوزیسیون بازار گرمی پیدا کرده بودند، به نام «ایران» و «استقلال ایران»، مرتبا اقدام به تخریب هر کسی کردند که برای مبارزه با جمهوری اسلامی، با دول بیگانه متحد میشد و نقش پررنگی در جلوگیری از اتحاد اپوزیسیون به نفع جمهوری اسلامی ایفا کردند. نظریه ی جالبی است، ولی آیا این افراد اخیرا وقت کرده اند فیلم کنفرانس برلین یا حتی فقط قسمت آغازین آن را دوباره ببینند، جایی که صحبت های سخنران آلمانی آغازگر مراسم، مرتبا با سروصداهای کرکننده، فحاشی ها و مرگ بر این و آن گویی های حضار قطع و وقت زیادی بر سر این نشانه های آشکار بیگانگی با فرهنگ دموکراسی به زیان اپوزیسیون و به نفع جمهوری اسلامی هدر میرود؟ آیا باور کردنی است که تمام آن دریای انسانی، اجیر شده های جمهوری اسلامی باشند؟ آیا بیشتر با عقل جور درنمی آید که در این صحنه، لشکری از «دوستان نادان» عقل خود را کف دست قلیلی از «دشمنان دانا» ی ناپیدای خود در آن کنفرانس گذاشته باشند؟ دشمنان دانایی که تاکنون بهلول وار، دانایی خود را پشت تظاهر به یک سری خرافات مضحک، از مردم داخل و خارج پنهان کرده اند؟! اگر این مسئله مورد توافق قرار بگیرد، آن وقت میتوانم بگویم بله؛ واقعا در آن صحنه آلمان و جمهوری اسلامی با هم توافق کرده بودند، بخصوص که من نمیتوانم باور کنم که سرویس مخفی آلمان از برنامه های اپوزیسیون برای به هم زدن جلسه بی اطلاع بوده و تلاشی برای خنثی کردن این نقشه ها به خرج نداده باشد، اما "بله" ی من تحت شرایط یاد شده کل نتیجه گیری به عمل آمده از اتفاقات را وارونه خواهد کرد و به ضرر اپوزیسیونی خواهد بود که از زمان کنفرانس برلین تاکنون هیچ عوض نشده اند و وای به حال مردم ایران اگر این افراد ساده اندیش و خودبین، زمام امور کشورشان را به دست بگیرند. اینها که در خارج از کشور و زمانی که قدرتی ندارند، حرف دموکراسی را میزنند و در عمل خلاف آن عمل میکنند، اگر زور اسلحه به چنگشان بیفتد، برای تسویه حساب با هم، در کشور حمام خون به راه می اندازند و شاید آرزوی دیرینه ی برنارد لوئیس و اربابان یهودی امریکایی-بریتانیایی-اسرائیلیش در باب تجزیه ی کشورهای اسلامی خاورمیانه را حداقل درباره ی ایران محقق کنند.

در این شرایط، من به جد نگران تمامیت ارضی ایران هستم و بخصوص تصاویر ناواقعی که رسانه های موفق بیگانه چون بی بی سی فارسی و ایران اینترنشنال از دانایی اپوزیسیون خارج نشین ارائه میدهند مرا بیشتر نگران میکند. پدرم در اواخر عمرش که زمینگیر بود، در یوتیوب مرتبا میزگردهایی که این اپوزیسیون با هم برگزار میکردند را گوش میداد و من با گوش خودم میشنیدم که سلطنت طلبانی که تحت حمایت لابی های راستگرایان امریکا و اسرائیل قرار دارند، وقتی که سانسورچی های بیگانه، زبان های آنها را تحت کنترل خود نداشتند، چه حرف های بی سر و تهی میزدند و چقدر از واقعیت جامعه های ایرانی بی اطلاع بودند. حتی در یک مورد، یکیشان بعد از جنگ 12روزه در واکنش به ناراحتی از این که چرا اسرائیل، کار ایران را تمام نکرد، گفته بود که اسرائیل میخواست تمام کند، اما منتظر بود مردم ایران به خیابان بریزند و با او متحد شوند که نشدند. بعد هم از مردم ایران خواست برای این که به امریکا و اسرائیل نشان دهند که واقعا خواستار برچیده شدن رژیم جمهوری اسلامی هستند، «امشب» ساعت فلان، همه در خیابان بریزند و بر ضد نظام شعار دهند و مطمئن باشند که این دفعه امریکا و اسرائیل واقعا حمله خواهند کرد. یعنی این آقا فکر میکرد کل مردم ایران بی کارند و به طور زنده صحبت های او را از یوتیوب دنبال میکنند.

بعضی از خطراتی که متوجه اتحاد مردم ایران هستند و کاملا با خودبینی سابق در ارتباطند، در لا به لای همین حرف ها آشکار میشدند. در یکی از گفتگوهایی که پدرم گوش میداد، یکی از اپوزیسیون، طرف مقابلش را که سلطنت طلب و از طرفداران مداخله ی امریکا و اسرائیل در سقوط نظام اسلامی بود، به علاقه ی آشکار کسانی در اسرائیل به تجزیه ی ایران متوجه کرد. ولی طرف در جواب گفت آنهایی که مردم ایران را از تجزیه میترسانند، از روح ایرانی بی خبرند چون ایران به خاطر مردمش هرگز تجزیه نخواهد شد؛ بعد از حمله ی اعراب، دو قرن سکوت بر ایرانیان تحمیل شد؛ ولی بعدش ایرانی ها همه خواستار احیای ایران شدند و بعد از جنگ های بسیار، مجددا ایران را متحد کردند. چیزی که این آقا نگفت، این است که حتی اگر این خیالبافی های به جا مانده از تاریخ نویسی بریتانیایی و دنباله های مبتذلش در رژیم پهلوی را باور کنیم، ناچاریم این را هم قبول کنیم که ایران از بین رفته ی ساسانی فقط بعد از هزار سال خونریزی بی وقفه و احمقانه، توسط یک سری ترکمن فراری از آناطولی که در بدترین خونریزی در میان موارد قبلی سلسله ی صفوی را ایجاد کردند، احیا شد و این سلسله هم آخوندهای شیعی را در ایران به قدرت رساند و برای ما به یادگارز گذاشت که همین آقای سلطنت طلب آشنا با روح ایران، در تمام طول نطقش در حال بد و بیراه گویی به آنها بود. من نمیدانم چطور ممکن است مردم ایران صفوی بعد از هزار سال، به ایران ساسانی احساس تعلق کنند وقتی بیشتر مردم ایران امروزی در قرن 21 نمیدانند سلسله ی قبلی یعنی پهلوی چند شاه داشت؟! ولی به آنهایی که عقل دارند پیشنهاد میکنم: آیا حاضرید امتحان کنید همچنین تجزیه ای پیش بیاید تا ببینید روح ایران به کمکتان می آید یا نه، و آیا حاضرید هزار سال عمر کنید و این هزار سال را هم در میان جنگ و برادرکشی و بحران های مالی و روانی ناشی از آن بگذرانید تا ببینید آیا ایران تجزیه شده بلاخره توسط روح ایران متحد خواهد شد یا نه؟! باید واقع بین باشیم؛ چنان تاریخی و چنان تعلق خاطری در هیچ کشوری ممکن نیست مگر آن که آن کشور در سیاره ای در کهکشانی دیگر قرار داشته باشد؛ تازه آن هم شاید، ممکن است، احتمالا. با این حال، میبینیم که هنوز هم وقتی سرنوشت دیگر جنگ های «آزادیخواهانه» ی امریکا و اسرائیل در منطقه، از عراق و سوریه گرفته تا لیبی و سودان، به ایرانی های منجی ساز از این دو کشور یادآوری میشود، آنها میگویند ایران با این کشورها فرق میکند و کشوری استثنایی است و مردمش هم استثناییند.

من از سلطنت طلبانی که با این دروغ ها بزرگ شده اند و به دروغ گویی هم عادت دارند، تعجب نمیکنم که چنین ادبیاتی به کار ببرند. از اصلاح طلبان داخلی متعجبم که بعد از چند دهه فریبکاری پوپولیستی و آشنایی عمیق با ترفندهای هندوانه زیر بغل مردم گذاشتن، هنوز متوجه خطرات تکرار این نوع ادبیات پوپولیستی در کشور نیستند و الان با همین ادبیات استثناگرایانه، ایرانی ها را به انزوا جویی از محیط اطراف و اطمینان محض به شخصیت ایران و ایرانی فرا میخوانند. دانه درشتشان هم این روزها محمد قوچانی است که مرتبا جار میزند که دارد راه سید جواد طباطبایی و ایرانشهر او را ادامه میدهد و کمی قبل از جنگ 12روزه ذیل عنوان "بازگشت ایران به ایرانشهر" در سرمقاله ی مجله ی آگاهی نو (شماره ی 16: بهار 1404: ص12) ضمن ابراز علاقه ی آشکار به دخالت های جمهوری اسلامی ایران در فلسطین و سوریه و لبنان نوشت:

«از هیچ دولتی نمیتوان خواست به سود ملت دیگر وارد جنگ شود مگر آن که درنهایت بخواهد آن ملت را تسخیر کند. این نه توصیه ای اخلاقی که درکی سیاسی از نظام بین الملل پس از عهدنامه ی وستفالی در سال 1648 در اروپا است که دولت ها باید کارگزار ملت ها باشند نه مانند حاکمیت ایران که خود را در برابر امت مسئول میداند و نه ملت، و ملت را فدای امت میکند و نه امت را فدیه ی ملت. اختلاف ما با حاکمیت جمهوری اسلامی دقیقا در همین جا است که خود را نه یک ملت-دولت که نظام امت-امامت میداند و با تبدیل این اصل اعتقادی به مفهومی سیاسی، آن را از معنای الهی و دینی خود تهی میکند. امت در قرآن همان امت ابراهیم است که پدر توحید بود و شرک را برانداخت و ابراهیم پدر اسحاق و اسماعیل است که پدران یهودیان و اعراب بودند و این نزاعی میان پسرعموها است. امت ابراهیم شامل هر دو ملت یهود و عرب میشود و در مراتب امت، آیین توحید یکی است. در ایران اما توحید ریشه ای تاریخی دارد و به اسحاق و اسماعیل بازنمیگردد و حتی اگر ابراهیم را همان زرتشت ندانیم که از همین آذربایجان –آذرآبادگان- برخاست، اما از عهد کورش کبیر –که حتی اگر او را ذوالقرنین ندانیم، در توحیدش شکی نیست- ایران بری از شرک بوده است. بر اساس چنین روایتی اگر دونالد ترامپ از پیمان ابراهیم میگوید، درواقع فرزندان اسحاق و اسماعیل را به امت میخواند و مفهوم امت را در درون سنت کتاب مقدس یهودی-مسیحی میجوید که ربطی به ما ندارد. و حتی ترکان چون از این پیمان بیرون میمانند، در پی نظریه ی اتحاد اسلام میگردند تا از اتحاد اعراب و یهودیان جلوگیری کنند. در سپهر گسترده ای محو میسازد که روشن نیست با نظریه هایی چون اتحاد اسلام –درواقع اتحاد اعراب- بتوان به حد نهایی دست یافت. چراکه امت درواقع اتحاد عرب با یهود هم هست و این اتحاد علیه ایران است. هر امر سیاسی، ریشه ی الهیاتی دارد و صهیونیسم مسیحی به اسرائیل به چشم پایان تاریخ مینگرد. بازی کردن در زمینه ی نظریه ی سیاسی امت-امامت به حذف ملیت و مذهب ایران –که در جهان اسلام در اقلیت است- می انجامد و این با منطق حتی روحانیت شیعه در تضاد است. وقتی پس از نیم قرن سرمایه گذاری ایران در سوریه برای حفظ حقوق اقلیت علوی در نهایت تحت نفوذ جنبش نو عثمانی، جریانی اموی به پیروزی میرسد و علوی کشی میکند، وقتی که محصول زحمات امام موسی صدر به صورت جنبش شیعیان لبنان و در این زمان حزب الله به رهبری سید حسن نصر الله فدیه ی حماس میشود (همان حرکتی که شعبه ای از اخوان المسلمین بود که در پی حکومت جهانی اسلام یعنی خلافت است که شیعه در سقیفه برای همیشه از آن جدا شد)، باید متوجه نقشه ی نهایی این نظریه (امت گرایی) باشیم. از یاد نبرده ایم که محمد مرسی رئیس جمهور اخوانی مصر در سفر نیم روزی به تهران به نام خلفای راشدین ازجمله عمر ابن خطاب خطابه خواند تا هزیمت ایران از اعراب را به یاد آورد. مصریان عرب زبان، تبار خود را از یاد برده اند و از خود بیگانه شده اند اما ایرانیان که همواره موحد بوده اند هرگز نه عرب تبار بوده اند و نه عرب زبان شدند.»

باورتان میشود که این مطالب، در یک مجله ی لیبرال مطرح شده باشند؟ اینجا اینقدر از ایرانی بودن بد دفاع شده که مثل این میماند که یک اسرائیلی به یک سری نفوذی ایرانی دستور داده باشد این نوشته ها را در مجله ی ظاهرا سکولارشان درج کنند و یک سری نفوذی عرب زبان و ترک زبان را هم استخدام کرده باشد که این نوشته ها را از فارسی به عربی و ترکی استانبولی ترجمه کنند تا عرب زبان ها و مردم ترکیه بفهمند ایرانی ها از چه تفکرات امپریالیستی خطرناکی تبعیت میکنند و اینطوری جلو اتحاد ایران با همسایگانش گرفته شده و برعکس، جریان های جدایی طلبانه هرچه بیشتر به سمت ایران هجوم آورند و آسیب پذیری ایران در مقابل اسرائیل بیشتر شود. درواقع اگر اینطور نباشد و هیچ اسرائیلی ای پشت این نوشته ی شوم نباشد، باید نتیجه بگیریم که به اصطلاح روشنفکران ایرانی، مجانی و در اثر الهامات غیبی خدای یهود، منافع اسرائیل را تامین میکنند. بخصوص جمله ی آخر من را خیلی نگران میکند: « ایرانیان که همواره موحد بوده اند هرگز نه عرب تبار بوده اند و نه عرب زبان شدند.» من نفهمیدم ایرانی در نظر این بابا دقیقا چیست؟ ایرانی ها عرب تبار نبوده اند یعنی چه؟ یعنی ایران برای خودش یک دستگاه سفت و سخت جلوگیری از اختلاط نژاد تشکیل داده که حتی هیتلر هم باید به خاطرش به ایرانی ها غبطه بخورد؟ بعد این ایرانی ها خودشان تحت تسلط حکومت های عرب اجازه داشتند از این دستگاه ها برای خودشان داشته باشند؟ بعد آن وقت آن سربازان عربی که اینجا بودند چه شدند؟ آهان؛ خانواده شان را با خودشان آورده بودند؛ خیلی خب؛ لابد اینها همه برای خودشان یک دفعه تصمیم گرفتند به عربستان برگردند و هیچ احدی از عرب را توی ایران –و این ایران هم مطابق فرمایش آقایان از ازبکستان تا کردستان وسعت دارد- باقی نگذارند؛ بعد آن وقت عرب های خوزستان چطور؟ اینها ایرانی نیستند، مگر نه؟ بعد نفتشان که توسط حکومت ایران استخراج و فروخته میشود و منبع درآمد کشور میشود، آیا آن ایرانی است؟ با شما هستم آن آقایی که باور نمیکنم نمیدانی چه مینویسی؟ حالا اینها همه هیچ. یک صفحه بیایید عقب و این عبارت درخشان را از قلم آقای قوچانی بخوانید جایی که به نفع جمهوری اسلامی، استمداد طلبی از بیگانگان را نمیپذیرد و به زور میخواهد ثابت کند که این خیانت کثیف، در همان تاریخ گهربار ایران سابقه ندارد.:

«تکوین آگاهی ملی در عصر جدید، مانع از آن میشود که هنوز بتوان به قواعدی فقهی مانند "دفع افسد به فاسد" به عنوان تنها گزینه ی رهایی و آزادی ملی تن داد چرا که همواره راه سومی هست؛ گذشته از آن که وقتی خواجه نصیرالدین طوسی، این حکیم شیعه ی ایرانی سر عربان را به تیغ مغولان سپرد، بیگانه ای را به بیگانه ای وانهاد و هرگز هموطن را به بی وطن نفروخت و از دل این "اشغل الظالمین بالظالمین" وطن را نجات داد.»

آقای قوچانی، گویی که مطمئن است مخاطبینش چیزی از تاریخ ایران و اسلام نمیدانند و فقط چیزهایی از دور شنیده اند، عمدا نمیگوید خواجه نصیر کدام «عربان» را به تیغ مغولان سپرد؛ چون عربانی که میگوید، مردم بغداد در عراق هستند که خود این عراق در همان تاریخ کذایی ایران ساسانی، «دل ایران» خوانده میشد و بغدادش در نزدیکی تیسفون پایتخت ساسانیان به وجود آمد و مردم تیسفون به اینجا نقل مکان کردند. مردم عراق مانند مردم ایران، ثمره ی ترکیب مردم و نژادهای گوناگون از کشورهای گوناگونند و اصلا هر جایی که در مسیر جاده های تجاری رشد میکند، سرنوشتش همین است. ایرانی های خیالی دوره ی ساسانی اگر در عراق پایگاه محکمی داشتند همگی با هم از روی زمین آن محو نمیشدند و یا دسته جمعی به جاهایی کوچ نمیکردند که از آن دستگاه های تصفیه ی خون ایرانی که فقط آقای قوچانی و معلمانش میدانند چیست، داشته باشند. ضمنا عراقی که مطابق همان تاریخ کمدی سیاه درست شده برای خاورمیانه مغول ها به کمک قهرمانانی از جنس خواجه نصیر –و عمدا هم این خواجه نصیر را شیعه معرفی کردند- واردش شدند و مطابق همان تاریخ، بخش اعظم جمعیت آن را کشتند، ساکنانش فقط "ظالمین" نبودند مگر این که نابغه ای مثل آقای قوچانی فتوا بدهد که هر که از «عربان» باشد، در زمره ی «ظالمین» است حتی اگر پدرانش ایرانیان ساسانی باشند که از قانون دستگاه تصفیه ی خون اختراع آقای قوچانی تمرد کرده و عربیزه شده باشند. البته همین آقایان –که معمولا عادت دارند ایرانی را با فارس برابر بدانند- هر وقت میخواهند از اندیشمندان قرون وسطای عراق یاد کنند، آنها را «دانشمند ایرانی» میخوانند، حتی اگر اندیشمند مزبور، ابن هیثم کلدانی، یا حسن بصری نیمه کلدانی-نیمه عرب، باشد.

از قلم آقای قوچانی تعجب نکنید. هرچه باشد زمانی که ایشان دانش آموز بودند، عادی بود که معلمان بگویند آریایی ها موقع ورود به ایران، کل جمعیت بومی را سلاخی کردند تا این کشور فقط ایران یعنی سرزمین آریاییان باشد و هیچ کس هم نمیدانست که چنین افتخار به نسل کشی ای جز در شوونیسم ایرانی، فقط در همان سیستم امت سازی یهودی سابقه داشت موقعی که به دستور خدایشان، سرزمین مقدس را از وجود نسل های نااسرائیلی پاک میکردند که آنجا فقط سرزمین اسرائیل باشد و الان نیز با همین سرمشق، آنجا «امت» میسازند. پس اصلا معلوم نیست مشکل آقای قوچانی با چیست؟ آیا مشکل سر این است که چرا به جای اسرائیل، ما ملت های منطقه را نسل کشی نمیکنیم یا این که ملت سازی نوعی امت سازی است که تویش نسل کشی و ادبیات نژادپرستانه است؟! پاسخ راستین به نظر من هیچ کدام از اینها نیست. مسئله فقط این است که آقای قوچانی مثل استادش سید جواد طباطبایی، طوطی وار یک سری خرافات اروپایی درباره ی استبداد سلطنتی در تاریخ ایران ساسانی را تکرار میکند که با روحیات واقعی بیشتر مردم ایران بیگانه اند و به همین خاطر هم هست که برخلاف سلطنت طولانی و پرتجمل و افاده ای شاهان بریتانیا، فرمانرویان خود-خدا خوانده ی هر دو سلسله ی پهلوی و جمهوری اسلامی، با روحیات مردم ایران به مشکل برخورده اند. مشکل، از همان ایده ی ساده انگارانه ی «استبداد شرقی» برمیخیزد که بعضی اروپایی ها –منجمله مارکس در یک دوره ی محدود از تحقیقاتش- آن را مطرح کرده و به تمام سیستم های حکومتی شرق فرافکنی کرده اند. قاعدتا باید انتظار داشته باشیم که مطابق آن باید ایرانی ها در مقابل حکومت هایشان کرنش پذیر باشند و البته در دوره ی ساسانی برای نزدیک به 400سال کرنش پذیر بودند (البته فقط روی کاغذ). ولی بعد از آن، تاریخ ایران تاریخ بسیار متلاطم و پر از ناآرامی است بطوریکه اگر کسی با سری پر از داستان های تخیلی درباره ی پرستش شاهان شرق در حد خدا به این تاریخ نزدیک شود و نه آن تاریخ را و نه حال و وضع انسان های واقعی ایران در قرن های بیستم و بیست و یکم را نتواند درک کند، مطابق همان تاریخ ها و سرگذشت های شاهان –مثلا سرنوشت جمشید شاه در کتابی فارسی با نام بامسمای "شاه نامه"- نتیجه خواهد گرفت که این مملکت حتما نفرین شده است.

اتفاقا اخیرا ویدئویی در یوتیوب دیدم که چنین نتیجه ای گرفته بود. جوانی که خودش را مسعود معرفی میکند، در ویدئویی به نام «پیشگویی مانی پیامبر: نفرین وحشتناک بر ایران» عنوان میکند که مانی پیامبر، در زمان سقوط خود، ایران ساسانی را نفرین کرده و پیشبینی کرده که این کشور برای مدتی طولانی اسیر نیروهای تاریکی فلاکتبار خواهد شد و هر سلسله ای که در آن به قدرت برسد، در اثر این تاریکی سقوط خواهد کرد تا زمانی که نوری از شرق طلوع کند و به تاریکی پایان دهد. آقای مسعود نتیجه میگیرد که بدبختی ای که ایران امروزی را فرا گرفته است نیز بخشی از آن پیشگویی خواهد بود. البته او دراینجا دچار همان اشتباهی شده که اکثر ما با شنیدن اصطلاح "ایران" میشویم و امثال قوچانی از آن بهره برداری میکنند و آن این که ایران ساسانی حتی در بازسازی مدرنش، دقیقا ایران حالیه نبوده و مرکز اصلیش در عراق بوده است و خود مانی هم از روستای بابِل در نزدیکی تیسفون مرکز عراق برخاست. البته زیاد در نتیجه تاثیری نخواهد داشت چون عراق مدرن هم اوضاع زیاد خوبی ندارد و اتفاقا جنگ ویرانگری که بین دو کشور ایران و عراق درگرفت و پس لرزه هایش به گرفتار شدن هر دو کشور در فلاکت فعلی انجامید، خود با تاریکی به معنایی که از مانویان انتظارش را داریم، همخوانی دارد. مانویان در زمره ی جریان های غنوصی هستند و غنوصی/گنوسی ها نیروهای تاریکی را موجوداتی ماوراء الطبیعی موسوم به آرخون میشناسند که با پنهان ماندن از انسان ها، ذهن و رفتار آنها را تا جایی که بتوانند تحت کنترل خود میگیرند و انسان ها را به کارهایی وا میدارند که اغلب کاملا برخلاف منافع افراد انسانی است. هم مسیری این ایده با آنچه در دوره ی مدرن توسط روانکاوی و بخصوص فروید و یونگ درباره ی سیطره ی شدید نیروهای ناخودآگاه بر اذهان انسانها گفته شده است، به نوعی باعث بازگشت اعتقاد به آرخون ها شده است تا جایی که در نوامبر 2011 در مطلبی به نام“archons the secret pact” در وبلاگGnosisyAnomaliesپیمان نامه ی خیالی آرخون ها حول عملیاتشان در زمین و بر اساس مشاهداتی که از جامعه ی مدرن غربی و سیطره اش بر دیگر اقلیم ها مشاهده میشد، با این دستورالعمل ها درباره ی انسان ها منتشر شد.:

«ما توجه آنها را به پول و مادیات جلب خواهیم کرد، بنابراین آنها هرگز به هم و با خودِ درونی‌شان متصل نخواهند شد. حواسشان را با زنا، لذت‌های ظاهری و بازی‌ها پرت خواهیم کرد تا هرگز نتوانند با هم متحد شوند و وحدت یابند. ذهن آنها به ما تعلق خواهد داشت و هر چه ما بگوییم انجام خواهند داد. اگر آنها امتناع کنند، ما راه‌هایی پیدا خواهیم کرد تا از تکنیک‌های تغییر ذهن در زندگی خود استفاده کنند. ما از ترس به عنوان سلاح خود استفاده خواهیم کرد. ما دولت‌های آنها را تأسیس خواهیم کرد و مخالفان دولت هایشان را هم برقرار خواهیم کرد. ما هر دو طرف را خواهیم داشت. ما همیشه اهداف خود را پنهان خواهیم کرد، اما ما نقشه ی خود را اجرا خواهیم کرد. آنها کار را برای ما انجام خواهند داد و ما از کار آنها سود خواهیم برد. خانواده‌های ما هرگز با خانواده‌های آنها قاطی نخواهند شد. خون ما باید همیشه پاک باشد، این دستورالعمل است. ما کاری می‌کنیم که آنها وقتی به نفع ما است، همدیگر را بکشند. ما بوسیله ی اصول و مذهب، از وحدت یابی آنها جلوگیری خواهیم کرد. ما تمام جنبه‌های زندگی آنها را کنترل خواهیم کرد، ما به آنها خواهیم گفت که چگونه و به چه چیزی فکر کنند. ما آنها را به آرامی و مهربانی راهنمایی خواهیم کرد، به آنها اجازه ی فکر کردن میدهیم تا که آنها خودشان را هدایت ‌کنند. ما از طریق حقایقی که به آنها می آموزیم، ئبین آنها دشمنی خواهیم انداخت. وقتی نوری در میان آنها می‌تابد، ما آن را با تمسخر یا مرگ خاموش خواهیم کرد، هر کدام که ما را بیشتر راضی کند.
کاری می‌کنیم که دل امثال خودشان را به درد آورند و فرزندان خود را بکشند.
ما به این هدف خواهیم رسید، از نفرت به عنوان متحد و از خشم به عنوان دوست استفاده می‌کنیم. نفرت آنها را کاملاً کور خواهد کرد. و آنها هرگز این را از اختلافاتشان نخواهند دید، ما به عنوان حاکمان آنها ظهور خواهیم کرد و آنها در مشغله ی کشتن همدیگر و غسل کردن در خون خود خواهند بود. آنها سرگرم کشتن همسایگان خود خواهند بود تا زمانی که ما برای حمله مناسب بشناسیم. ما از این امر سود زیادی خواهیم برد، چون ما را نخواهند دید، چون آنها نمی‌توانند ما را ببینند. ما همچنان به پیشرفت خود بوسیله ی جنگ‌ها و مرگ‌هایشان ادامه می‌دهیم. ما این را بارها و بارها تکرار خواهیم کرد تا زمانی که به هدف نهایی خود برسیم. ما به ساختن آنها با زندگی در میان ترس و خشم از طریق تصاویر و صداها ادامه خواهیم داد. ما از تمام ابزارها استفاده خواهیم کرد. ما باید این کار را انجام دهیم. ابزارها با اعمال خودشان فراهم خواهند شد. ما آنها را طوری خواهیم ساخت که از خود و همسایگانشان متنفر باشند. ما همیشه حقیقت الهی حول این که همه ی ما مانند همیم را از آنها پنهان خواهیم کرد، این چیزی است که آنها هرگز نباید بدانند. آنها هرگز نباید بدانند که رنگ [پوست، کنایه از نژاد انسانی] یک توهم است، آنها همیشه باید فکر کنند که آنها با هم برابر نیستند. قطره قطره، قطره قطره ما به سمت هدفمان پیش خواهیم رفت. ما برای اعمال کنترل کامل بر آنها سرزمین ها، منابع و ثروت های آنها را تصاحب خواهیم کرد. ما آنها را فریب خواهیم داد تا قوانین را بپذیرند. این آزادی اندک آنها را خواهد دزدید. ما یک سیستم پولی ایجاد خواهیم کرد که برای همیشه آنها را تحت تأثیر قرار خواهد داد، آنها و فرزندانشان را بدهکار نگه می‌داریم. وقتی موفق شوند متحد شوند، آنها را به جرم متهم خواهیم کرد، و داستانی متفاوت به جهان ارائه خواهیم داد زیرا ما مالک تمام رسانه‌ها خواهیم بود. ما از رسانه های خود برای کنترل جریان اطلاعات و احساسات آن به نفع خودمان استفاده خواهیم کرد.
وقتی آنها علیه ما می‌جنگند ما آنها را مانند حشرات له خواهیم کرد، چون سطح آنها پایین تر از این حرف ها است. آنها از انجام هر کاری درمانده خواهند بود. زیرا آنها هیچ سلاحی نخواهند داشت. ما تعدادی از افراد آنها را برای اجرای نقشه‌هایمان، استخدام خواهیم کرد. ما به آنها وعده ی حیات جاودان خواهیم داد، زندگی ابدی که هرگز نخواهند داشت، زیرا آنها از ما نیستند. به افراد تازه استخدام شده، مامورین تازه وارد، گفته خواهد شد و به آنها تلقین خواهد شد که باور کنند در آیین‌های دروغینِ گذار به والاترین پادشاهی‌ها راه یافته اند. اعضای این گروه‌ها فکر خواهند کرد که آنها با ما یکی هستند، اما آنها هرگز حقیقت را نخواهند دانست. آنها هرگز نباید این حقیقت را بیاموزند، در غیر این صورت آنها علیه ما خواهند شد. آنها بابت خدمتشان به ما، با چیزهای دنیوی و عناوین بزرگ، پاداش خواهند گرفت، اما آنها هرگز جاودانه نخواهند شد و هرگز به ما نخواهند پیوست، هرگز نور را دریافت نخواهند کرد و به ستارگان سفر نخواهند کرد. آنها هرگز به والاترین قلمروها نخواهند رسید، چون جنایات آنها علیه همنوعان خود، مانع عبور آنها به قلمرو روشنایی خواهد شد. آنها هرگز این را نخواهند فهمید. حقیقت بسیار نزدیک، از چهره‌هایشان پنهان خواهد ماند، طوری که تا وقتی که خیلی دیر شده است، نتوانند روی آن تمرکز کنند. اوه بله، توهم آزادی چقدر بزرگ خواهد بود، که آنها هرگز نخواهند فهمید که برده ی ما هستند. وقتی همه چیز سر جای خودش باشد، واقعیتی که ما برای آنها خلق خواهیم کرد آنها را در اختیار خواهد گرفت. این واقعیت، زندان آنها خواهد بود. آنها در خودفریبی زندگی خواهند کرد. وقتی هدف ما محقق شود، دوران جدیدی از سلطه آغاز خواهد شد. ذهن آنها توسط باورهایشان محدود خواهد شد، باورهایی که ما از زمان‌های بسیار قدیم بنا نهاده‌ایم. اما اگر آنها تا به حال فهمیده باشند که آنها هم مثل ما هستند، آنگاه هلاک خواهیم شد. آنها هرگز نباید این را بدانند. اگر روزی بفهمند که آنها با هم می‌توانند ما را شکست دهند، آنها اقدام خواهند کرد. آنها هرگز نباید در زندگی خود، بفهمند چه کرده‌ایم، زیرا اگر این کار را بکنند، جایی برای فرار نخواهیم داشت. به محض اینکه حجاب از روی چشمان آنها برداشته شود، برای آنها آسان خواهد بود که ببینند ما که هستیم، اعمال ما آشکار میشود، آنها خواهند دانست که ما که هستیم، آنها ما را شکار خواهند کرد و هیچ کس به ما پناه نخواهد داد. این پیمان پنهانی است که در بقیه ی زندگی حال و آینده ی ما، با آن به سر خواهیم برد. زیرا این واقعیت از نسل‌های بسیار و امیدهای زندگی فراتر خواهد رفت. این پیمان با خون، خون ما، مهر و موم شده است. ما، تنها کسانی هستیم که از آسمان به زمین آمدند. وجود این پیمان هرگز، هرگز نباید آشکار شود. هرگز، هرگز، نباید نوشته یا گفته شود، بدون در نظر گرفتن این که آگاهی‌ای که ایجاد خواهد کرد خشم خالق را بر ما نازل خواهد کرد و ما به اعماق لجه پرتاب خواهیم شد، از جایی که آمده‌ایم و همانجا خواهیم ماند، تا پایان زمان یا خودِ بی‌نهایت.»

در 14 نوامبر همان سال (2011) نویسنده رابرت ام. استنلی و مدافع زمین/کیمیاگر جهانی، لورا مگدالین آیزنهاور، در مصاحبه‌ای با آلفرد لامبرمونت وبره ExopoliticsTV توضیحاتی را درباره ی آرخون ها داده بودند که او در 15 نوامبر 2011 آنها را به صورت مقاله ی Archons - Exorcising Hidden ControllersدرSeattle Exopolitics Examiner به شرح زیر منتشر کرد:

«لورا آیزنهاور و رابرت استنلی در مصاحبه‌هایشان با ExopoliticsTV درباره ی متون عرفانی باستانی از جایی در مصر بحث می‌کنند "به نام نجع حمادی، که دو نوع موجود بیگانه ی شیطانی را توصیف می‌کند که مدت‌ها پیش به زمین حمله کردند و آنها را آرخون‌ها می‌نامند. نوع اول آرخون‌ها شبیه خزنده است. نوع دیگر شبیه جنین انسان است (...) که همان شکل و ظاهر عکس‌های «ماهی آسمانی» را دارد." رابرت استنلی، نویسنده ی کتاب "برخوردهای پنهان بر فراز واشنگتن دی سی"، بیانیه‌ای عمومی در مورد آرخون‌ها منتشر کرده است که در آن آمده است: "وقت آن رسیده که کنترل‌کنندگان پنهان بشر را افشا کنیم. به شما اطمینان می‌دهم که این حدس و گمان، فریب یا ساخته و پرداخته ی تخیل مردم نیست. این موجودات انگلی واقعی هستند و باید فوراً با آنها برخورد شود تا بشر بتواند به سطح بعدی وجود تکامل یابد." "اگرچه این انگل‌ها انسان نیستند، اما از انرژی/احساسات منفی انسان‌ها تغذیه می‌کنند. مشخص نیست که این موجودات کیهانی آمیب‌مانند چه زمانی برای اولین بار به زمین آمدند، اما می‌دانیم که آنها مدت‌ها پیش توسط شمن‌ها در حالت‌های تغییر یافته ی هوشیاری کشف شده و اخیراً از آنها عکس گرفته شده است." دلیل اینکه همگان آنها را روزانه نمی‌بینند این است که امضای انرژی این موجود فراتر از محدوده ی دید عادی و باریک ما در طیف الکترومغناطیسی است که دانشمندان آن را "نور مرئی" می‌نامند. آقای استنلی معتقد است که بشریت اکنون باید رویکردی علمی برای شناسایی آرخون‌ها و نابودی آنها در بوم‌شناسی ابعاد انسانی اتخاذ کند. آقای استنلی مجموعه‌ای از عکس‌های آرخون‌ها را منتشر کرده است که می‌توانید در اسلایدشو این مقاله مشاهده کنید. آرکون‌ها انگل‌های ذهنی درون روانی هستند. جان لش، نویسنده، در بحث دربارهٔ برتری نسبی مینویسد: "اگرچه آرخون‌ها از نظر فیزیکی وجود دارند، اما خطر واقعی که آنها برای بشریت ایجاد می‌کنند، تهاجم به سیاره ی زمین نیست، بلکه تهاجم به ذهن است." "آرخون‌ها انگل‌های ذهنی درون روانی هستند که از طریق تله‌پاتی و شبیه‌سازی به آگاهی انسان دسترسی پیدا می‌کنند. آنها تخیل ما را آلوده می‌کنند و از قدرت وانمودسازی برای فریب و سردرگمی استفاده می‌کنند." لذت آنها در فریب به خاطر خود فریب است، بدون هدف یا مقصد خاصی. آنها ذاتاً رباتیک هستند، قادر به تفکر یا انتخاب مستقل نیستند و هیچ برنامه ی خاصی ندارند، جز اینکه به طور نیابتی از طریق انسان‌ها زندگی کنند. آنها به طرز عجیبی قادرند وانمود کنند که بر انسان‌ها تأثیر می‌گذارند، در حالی که واقعاً ندارند. "به عنوان مثال، آنها نمی‌توانند به ژنتیک انسان دسترسی پیدا کنند، اما می‌توانند وانمود کنند که این کار را انجام می‌دهند، به گونه‌ای که انسان‌ها فریب این عمل وانمود شده را می‌خورند، گویی رویدادهای صحنه‌سازی شده واقعی تلقی می‌شوند. از این نظر، آرخون‌ها فریبکاران نهایی هستند. این جوهره ی "نفوذ آرخونی" است، همانطور که من آن را می‌نامم. ترفند این است که اگر بشریت تحت توهم قدرت فوق بشری قرار گیرد، یک توهم خودکامبخش به همان اندازه واقعی می‌شود." از دیدگاه کیهانی، آرخون‌ها جنبه‌ای پویا از سناریوی تکاملی بشر را ارائه می‌دهند که از طریق آن پتانسیل انسان آزمایش می‌شود. دیدگاه گنوسی در مورد نقش آنها با «پروازگران» در کتاب "جنبه ی فعال بی‌نهایت"، آخرین کتاب کارلوس کاستاندا بسیار مطابقت دارد که می‌گوید پروازگران "وسیله‌هایی هستند که جهان هستی از طریق آنها ما را آزمایش می‌کند". شباهت‌های زیادی بین آموزه‌های کاستاندا و عرفان وجود دارد. "این شرح حال آرخون‌ها حدس و گمان نیست. این شرح حال از آنچه می‌توان از نوشته‌های گنوسی برداشت کرد، پیروی می‌کند. به عنوان مثال، متون نجع حمادی شرح می‌دهند که چگونه آرخون‌ها سعی در تجاوز به حوا داشتند، که به وضوح تفسیری اسطوره‌ای از مداخله ی ژنتیکی است. چنین عباراتی به نظر می‌رسد ادعاهای آمیزش بیگانه‌ها [=موجودات فضایی] را که امروزه به طور گسترده مورد بحث قرار می‌گیرد، تأیید می‌کند. اما در روایت گنوسی، مهاجمان بیگانه در این عمل مداخله ی بین گونه‌ای موفق نشدند: آنها تلاش کردند اما شکست خوردند." "این تصور که آرخون‌ها آزمایشی برای بشریت هستند -که کاستاندا به صراحت بیان کرده است اگر کسی همبستگی آرخون/پروازگران را بپذیرد- را می‌توان در برخی از نوشته های نجع حمادی، به ویژه آپوکریفای یوحنا، نیز ردیابی کرد. این متن نشان می‌دهد که ائون سوفیا، هوش کیهانی زمین، گونه‌های آرخون را درگیر می‌کند و از نفوذ انحرافی و فریبنده ی آنها برای چنین هدفی استفاده می‌کند." روایت اینکه چگونه اربابِ قدرت "مرتکب زنا با خرد (سوفیا) شد" و بشریت را به "زنجیری از اجبار کورکورانه (هیرمارمنه)" بست، دست‌کم می‌توان گفت گیج‌کننده است (NHC II, 1:28.16). "دسته‌بندی و روشن کردن آنچه روایت سفیانی (سوفیایی) ممکن است در مورد آزمون آرخون‌ها بگوید، چالش بزرگی برای درک ما از پیام عرفانی و چگونگی سودمندی آن برای بشریت امروز است." نویسنده جی وایدنر میگوید: "بله، طبق متون، (آرخون‌ها) می‌توانند به درون مردم نفوذ کنند و آنها را طوری دستکاری کنند که خیلی ناگهانی کارهایی انجام دهند که خیلی عجیب هستند." اما آنها در واقع مسئول زوال فرهنگ نیز هستند، بنابراین برخلاف فرهنگ یونانیان باستان یا چینی‌ها، ظاهری بی‌ارزش از یک فرهنگ هستند. با گسترش حضور آرخون‌ها در سراسر زمین و تشدید آن در قرن بیستم، می‌توانید ببینید که آنها مسئول گسترش و زشتی توده‌ای هستند که در همه جا وجود دارد.: "تلویزیون نمونه‌ای از تقلید آرکون‌ها است." آقای وایدنر نتیجه می‌گیرد: "انسان‌ها در تلویزیون تقلید می‌شوند، اما این تقلید تغییر یافته و تقریباً همیشه زننده و کفرآمیز است، زیرا آرخون‌ها نه تنها امر مقدس را درک نمی‌کنند، بلکه از آن متنفرند. آنها به جهان طبیعی و به انسان‌ها در مورد جهان طبیعی حسادت می‌کنند." همچنین در مورد روابط جنسی: زوج‌های عاشق آنها را عصبانی می‌کنند و آنها عاشق خشونت هستند و با خشم و جنگ و مرگ از نظر جنسی تحریک می‌شوند. آنها جنگ ایجاد می‌کنند تا انرژی را از مرگ مصرف کنند.

روانشناس، پاول لوی، در کتاب جدید خود با عنوان "وِتیکو - بزرگترین بیماری همه‌گیر شناخته شده برای بشریت» به بررسی آرخون‌ها میپردازد. فوربز می‌نویسد: "وقتی افراد به ویروس وتیکو [نام نوعی جن مسخ کننده در اساطیر سرخپوستی] آلوده می‌شوند، «میزبان انگل‌های وتیکو» می‌شوند." میکروب وتیکو یک کرم نواری روانی، انگل ذهن است. درست همانطور که برخی ویروس‌های کامپیوتری یا بدافزارها، کامپیوتر را آلوده کرده و آن را برای خودویرانگری برنامه‌ریزی می‌کنند، ویروس‌های ذهنی مانند وتیکو می‌توانند زیست‌کامپیوتر انسان را طوری برنامه‌ریزی کنند که به شیوه‌هایی فکر کند، باور داشته باشد و رفتار کند که منجر به خودویرانگری ما شود. وتیکو یک پاتوژن روانی بدخیم است که قالب‌های فکری را در ذهن ما القا می‌کند که وقتی ناخودآگاه به اجرا در می‌آیند، آن را تغذیه کرده و در نهایت میزبان خود (ما) را می‌کشند. با این حال، نمی‌خواهد ما را خیلی سریع بکشد، زیرا برای اجرای موفقیت‌آمیز دستور کار خود مبنی بر تولید مثل و تکثیر خود در سراسر مزرعه، باید اجازه بدهد میزبان به اندازه کافی زنده بماند تا ویروس را پخش کند. اگر میزبان خیلی زود بمیرد، حشره زودتر از موعد بیرون رانده می‌شود و دردسر پیدا کردن محل سکونت جدید را متحمل می‌شود. آقای لوی ادامه می‌دهد: "مانند سرطان ذهن که در بیماری وتیکو متاستاز می‌دهد، یک بخش آسیب‌دیده از روان، تمام بخش‌های سالم روان را به خدمت خود درمی‌آورد و در خود ادغام می‌کند تا به آسیب‌شناسی خود خدمت کند." به نقل از یونگ، "یک «چیز» ناشناخته بخش کوچک‌تر یا بزرگ‌تری از روان را تصرف کرده و وجود نفرت‌انگیز و مضر خود را بدون هیچ گونه بینش، عقل و انرژی ما اعلام می‌کند و بدین ترتیب قدرت ناخودآگاه بر ذهن آگاه، قدرت مطلق تصرف را اعلام می‌کند." سپس شخصیت، خود را به صورت یک نمایش بیرونی از انسجام پیرامون این هسته ی بیماری‌زا سازماندهی می‌کند، که اختلال عملکرد درونی را «میپوشاند» و تشخیص آن را دشوار می‌سازد. در یک کودتای روانی، میکروب وتیکو می‌تواند فرد را غصب و جایگزین کند، و آن فرد به عروسک خیمه‌شب‌بازی او تبدیل شود. ویروس وتیکو مانند یک انگل می‌تواند اراده‌ی حیوانی تکامل‌یافته‌تر از خودش را تسخیر کند و آن موجود را در خدمت اهداف شوم خود قرار دهد. وقتی انگل به اندازه ی کافی در روان ریشه دواند، دستورالعمل اصلی هماهنگ‌کننده ی رفتار فرد از خود بیماری می‌آید، زیرا اکنون این بیماری است که تصمیم‌گیرنده ی نهایی است. همانطور که کسی که به ویروس هاری آلوده شده است در برابر نوشیدن آب که عفونت را از بین می‌برد مقاومت می‌کند، کسی که توسط انگل وتیکو تسخیر شده است، هیچ کاری با چیزی که به او کمک کند تا از شر بیماری خلاص شود، نخواهد داشت. وتیکوها از نور حقیقت هراس دارند و مانند طاعون از آن اجتناب می‌کنند. در مراحل پیشرفته، این فرآیند چنان فرد را کاملاً در بر می‌گیرد که به درستی می‌توان گفت که فرد دیگر وجود ندارد؛ آنها فقط یک پوسته ی خالی هستند که بیماری را حمل می‌کنند. به یک معنا، فقط بیماری وجود دارد که از طریق چیزی که به نظر یک انسان است، عمل می‌کند. فرد کاملاً با نقابش، با شخصیتش، یکی می‌شود، اما انگار پشت نقاب کسی نیست."
نویسنده جان لش تعریفی سه سطحی از آرکون‌ها ارائه می‌دهد:
"سطح اول - کیهان‌شناسی": در کیهان‌شناسی عرفانی، آرخون‌ها گونه‌ای از موجودات غیرارگانیک هستند که پیش از تشکیل زمین در منظومه ی شمسی پدیدار شدند. آنها سایبورگ‌هایی هستند که در منظومه ی شمسی (به جز زمین، خورشید و ماه) ساکن هستند، که به عنوان یک دنیای مجازی (استریوما) توصیف می‌شود که آنها با تقلید از اشکال هندسی ساطع شده از پلروما، قلمرو "ژنراتور"ها، خدایان کیهانی، می‌سازند. "آرخون‌ها گونه‌ای واقعی با زیستگاه مناسب خود هستند و حتی ممکن است خداگونه در نظر گرفته شوند، اما فاقد قصد و نیت (انوئیا: ظرفیت خودگردانی) هستند و تمایل ناخوشایندی به انحراف از مرزهای خود و تجاوز به قلمرو انسانی دارند. گفته می‌شود آرخون‌ها حسادت شدیدی نسبت به بشریت دارند زیرا ما دارای قصد و نیتی هستیم که آنها فاقد آن هستند." اسطوره ی گایا شرح می‌دهد که چگونه آرخون‌ها توسط تأثیر فراکتالی در آرایه‌های میدانی ابتدایی متراکم (دما) در اندام‌های کهکشانی تولید شدند، زمانی که ائون سوفیا به طور یکجانبه از هسته ی کهکشانی فرو ریخت.
"سطح دوم - نوئتیک-روانشناختی": در روانشناسی عرفانی، علم نوئتیک مکاتب رمزی، آرخون‌ها نیرویی بیگانه هستند که به طور ناخودآگاه بر ذهن انسان نفوذ می‌کنند و هوش ما را از کاربردهای صحیح و عاقلانه‌اش منحرف می‌کنند. آنها چیزی نیستند که ما را وادار به رفتار غیرانسانی می‌کنند، زیرا همه ی ما پتانسیل این را داریم که برخلاف انسانیت ذاتی خود عمل کنیم و حقیقت درون قلبمان را نقض کنیم، اما آنها ما را وادار می‌کنند که رفتارهای غیرانسانی را تا حد افراطی عجیب و خشونت‌آمیزی انجام دهیم. "اگر به حال خود رها شویم، گاهی اوقات غیرانسانی رفتار می‌کنیم و سپس آن را اصلاح می‌کنیم و انحراف را مهار می‌کنیم. بدیهی است که ما همیشه این کار را نمی‌کنیم. در اغراق تمایلات دیوانه‌وار و غیرانسانی خود، و در انحراف شدید و اصلاح نشده از هوش ذاتی خود، گنوسی‌ها ردپای یک گونه ی بیگانه را می‌دیدند که بدترین کاستی‌های انسانی را به دوش میکشد. از این رو، آرخون‌ها انگل‌های روانی-معنوی هستند. با این حال، آرخون‌ها به عنوان فرزندان عصر سوفیا، خویشاوندان کیهانی ما نیز هستند. آئون (A-ON تلفظ می‌شود) «تجلی، قدرت الهی، چرخه ی زمان کیهانی» است. صفت آن آئونی است؛ مثلاً «صخره‌های رؤیای آئونی» در اسطوره ی گایا. "این اصطلاح اساسی در کیهان‌شناسی گنوسی می‌تواند برای رهایی از اصطلاحات ناخوشایند خدا و خدایان مفید باشد. آئون، خدایی است که نه در اصطلاحات کلامی، بلکه در اصطلاحات فیزیک آگاهی درک می‌شود." "آئون‌ها موجودیت نیستند، بلکه فرآیندهایی هستند که می‌توان آنها را به بهترین شکل به عنوان جریان‌های عظیم مفهوم‌سازی کرد، اما جریان‌هایی که زنده، خودآگاه و حسی هستند. الهه سوفیا که به صورت گایا تجسم می‌یابد، یک آئون است، از این رو آئون سوفیا نامیده می‌شود." "آئون‌ها جنسیت دارند. در برخی از سناریوهای گنوسی، همتای مذکر آئون سوفیای مونث، آئون کریستوس است."

"آرخون‌ها به عنوان موجودات غیرارگانیک از دو نوع، جنینی و خزنده، می‌توانند در لحظاتی به جو زمین نفوذ کرده و انسان‌ها را وحشت‌زده کنند، اگرچه هیچ دلیل یا نظمی برای این تهاجمات وجود ندارد، زیرا بیگانگان نمی‌توانند برای مدت طولانی در زیست‌کره باقی بمانند و به هر حال، هیچ برنامه ی جامعی برای انجام دادن در اینجا ندارند." "وضعیت هستی‌شناختی آرخون‌ها دوگانه است: آنها به عنوان یک گونه ی بیگانه ی مستقل از بشر وجود دارند. آنها به عنوان حضوری در ذهن ما وجود دارند، بلکه مانند مجموعه‌ای از برنامه‌هایی که در محیط ذهنی ما کار می‌کنند. خطری که آنها با حمله به نرم‌افزار ذهنی ما ایجاد می‌کنند، بسیار بیشتر از هرگونه خطر فیزیکی است که ممکن است با نقض نامنظم زیست‌کره ایجاد کنند." "آرخون‌ها با کار از طریق تله‌پاتی و تلقین، تلاش می‌کنند ما را از مسیر صحیح تکاملمان منحرف کنند. موفق‌ترین تکنیک آنها استفاده از ایدئولوژی مذهبی برای القای طرز تفکر خود و در واقع، جایگزینی طرز فکر خود با طرز فکر ما است." "به گفته ی گنوسی‌ها، رستگاری‌گرایی یهودی-مسیحی، ترفند اصلی آرخون‌ها، یک ایمپلنت بیگانه است." "توانایی ما در تشخیص نیروهای بیگانه‌ای که در ذهن ما کار می‌کنند، برای بقا و تکامل مشترک با گایا که به عنوان سوفیا، به طور تصادفی آرخون‌ها را در وهله ی اول تولید کرد، بسیار مهم است. این نظر متعلق به سطح اول، تعریف کیهانی است، اما همانطور که اغلب با آموزه‌های عرفانی اتفاق می‌افتد، عناصر معرفتی و کیهانی تمایل به ادغام دارند." با تشخیص و دفع آرکون‌ها، ما قدرت خود را مطالبه می‌کنیم، مرزهای خود را در چارچوب کیهانی تعریف می‌کنیم و هدف خود را نسبت به گایا، هوش ساکن سیاره، تعیین می‌کنیم.
"سطح سه - جامعه‌شناختی": در دیدگاه گنوسی از جامعه ی بشری، آرخون‌ها نیروهای بیگانه‌ای هستند که از طریق سیستم‌های اقتدارگرا، از جمله سیستم‌های اعتقادی، به گونه‌ای عمل می‌کنند که باعث می‌شوند انسان‌ها علیه پتانسیل ذاتی خود قیام کنند و همزیستی طبیعت را نقض کنند. "LIVE (زندگی) اگر برعکس نوشته شود، به معنای EVIL (شیطان/شر) است، اما آرخون‌ها به این معنا که دارای قدرت‌های خودمختار تخریب هستند که می‌توانند مستقیماً بر بشریت اعمال شوند، شرور نیستند." آنها عامل خطا هستند نه شر؛ اما خطای انسانی، وقتی اصلاح نشود و از حد اصلاح فراتر رود، به شر تبدیل می‌شود و علیه طرح جهانی زندگی عمل می‌کند. گنوسی‌ها آموختند که آرخون‌ها از تمایل ما به رها کردن اشتباهاتمان بدون اصلاح سوءاستفاده می‌کنند. "از آنجا که آرخون‌ها برای کسب قدرت بر بشریت به همدستی انسان نیاز دارند، هر کسی که به آنها کمک کند، می‌تواند نوعی آرخون، یک وسیله ی کمکی، در نظر گرفته شود. انسان‌ها چگونه به آرخون‌ها کمک می‌کنند؟ یک راه (که در تعریف سطح دو پیشنهاد شده است) پذیرش برنامه‌های ذهنی آرخون‌ها است -یعنی پذیرش هوش بیگانه به گونه‌ای که گویی مبتنی بر انسان است- و اجرای آن برنامه‌ها با اجرای واقعی آنها در جامعه. راه دیگر، انطباق فعال یا منفعلانه با برنامه‌هایی است که به این ترتیب پیشنهاد و تحمیل می‌شوند. " ژاک لاکاریر اظهار می‌کند که گنوسی‌ها چهره ی انسانی آرخون‌ها را در تمام ساختارها و سیستم‌های اقتدارگرایی که اصالت و خودمختاری را برای فرد انکار می‌کنند، تشخیص داده‌اند. او استدلال می‌کند که گنوسی‌ها «ماهیت اساساً فاسد همه ی نهادها و موسسات انسانی: زمان، تاریخ، قدرت‌ها، دولت‌ها، ادیان، نژادها، ملت‌ها...» را تشخیص داده‌اند. فساد رخ می‌دهد، نه به این دلیل که ما اشتباه می‌کنیم، بلکه به این دلیل که اشتباهاتی که مرتکب می‌شویم اصلاح نمی‌شوند و فراتر از مقیاس اصلاح، تعمیم می‌یابند. لاکاریر می‌گوید که گنوسی‌ها «از مشاهده ی عقلانی جهان طبیعی و رفتار انسان» به این نتیجه رسیدند. در نهایت، آنها این ادعا را مطرح کردند که "تمام قدرت –از هر نوع که باشد- منبع از خود بیگانگی است. (...) همه ی نهادها، قوانین، ادیان، کلیساها و قدرت‌ها چیزی جز یک فریب و دام، تداوم یک فریب قدیمی نیستند." این ممکن است مانند یک دیدگاه تاریک از امور انسانی به نظر برسد، اما با توجه به شواهد تاریخی (و البته رویدادهای کنونی)، نمی‌توان آن را ناعادلانه یا اغراق‌آمیز دانست."»

خطوط آخر متن، میتوانند یک بار دیگر به ما یادآوری کنند که چرا تمام جریان های سیاسی موازی و یا متضاد به وجود آمده از انقلاب ایران سر در آخور هم دارند. مانند همه جای دنیا، همه ی آنها ریشه های مشترکی در قدرت های مشترکی دارند. البته از متن بالا بوی نوعی آنارشیسم افراطی به مشام میرسد بخصوص که نام خانم آیزنهاور از نمایندگان نئو شمنیسم هم در آن رفته است؛ ولی باید توجه کنیم که برای آن گروه از مردم ایالات متحده و کشورهای اسپانیولی زبان که به این نوع دیدگاه ها جلب میشدند، در درجه ی اول، ناامیدی و بدبینی نسبت به تمام جریان های رسمی و در قدرت در اثر دهه ها زندگی زیر سایه ی این جریان ها و تجربه ی ده ها بار گزیده شدن از سوی آنها محرکی قوی بوده است و نظریه هایی مثل نظریه ی بالا که حتی المقدور همه ی جریان های غیر رسمی دانش –از غنوصی گری گرفته تا گزارشات مشاهده ی بشقاب پرنده، و از نظریه ی گایا گرفته تا روانکاوی فرویدی/یونگی و هشدارهای مارکس درباره ی «ازخودبیگانگی»- را در خود داشته باشند، بخت جلب توجه دارند. در ایران دوران پهلوی هم چنین وضعی به وجود آمده بود، اما نه به دلیل خستگی از قدرت های رسمی، بلکه به دلیل احساس شدن غیر طبیعی بودن قدرت های نوظهور رسمی در اثر توسعه نیافتگی هنوزین مملکت. این احساس آنجا به خطا رفت که وقتی شریعت اسلامی را دشمن هر دو جریان غیر طبیعی و همریشه ی در صحنه –کمونیسم بلوک شرق و کاپیتالیسم امپریالیستی بلوک غرب- شناسایی کرد، تصور کرد واقعا متفاوت از آنها است و دنبال امت سازی آن راه افتاد. اما اگر من و شما ندانیم، آقای قوچانی خوب میداند که دوگانه ی امت و ملت در ایران، یک جا و با هم از غرب آمده است چون در همان سرمقاله ی پیش گفته ی مجله ی آگاهی نو (صفحه ی 14) بعد از یاد کردن از انتشار مجله های ملی گرا به دنبال آشتی مجدد جمهوری اسلامی با "ملت"، مینویسد: «یکی از نویسندگان مشترک این گروه مجلات با خاستگاه گوناگون اما مقصد یگانه (کلک، بخارا، کیان، ایران فردا و گفتگو) چنگیز پهلوان بود؛ روشنفکری ملی که باید او را پیشتاز و پیشگام طرح راهبرد حوزه ی تمدنی ایران دانست. چنگیز پهلوان در آلمان علم سیاست آموخته بود و میدانست سیاست هم علم ملیت است چون علم سیاست جدید از عهد ماکیاولی بر مقوله ی ملت و ملیت استوار است و ملت-دولت های جدید اروپایی در برابر امت مسیحی پاپ قرار میگرفتند که با پیمان وستفالی در سال 1684 به ساختار سیاسی قاره ی اروپا بدل شد؛ ساختاری که از فئودالیسم و از پاپیسم هر دو عبور میکرد و ناسیونالیسم را پدیدار میساخت.» انگار که در ایران، بعد از شکست پروژه ی ملت سازی، ناچار شده باشند پاپیسم نصفه-نیمه ای مشابه پاپیسم غربی را که ما در ایران هرگز نداشته ایم، کپی و درست کند تا با تکرار الگوی غرب از دل امتش بلاخره یک ملتی دربیاید و اینجا هم منظور از "ملت" –که جز در نام هیچ ربطی با ریشه ی عربی خود به معنی شریعت و اصحاب شریعت ندارد- یک ماسک قدیمی نمای بومی بر چهره ی "ناسیون" مدرن اروپایی است. صحبت رفتن از چنگیز پهلوان که قوچانی در همانجا او را «نظریه پرداز تمدن ایرانی» میخواند جالب است. چنگیز پهلوان که دارای نسبت خانوادگی با خاندان سلطنتی پهلوی بود، بعد از فروپاشی اتحاد جمهوری شوروی و از سال 1373 خواهان برقراری ارتباط ایران با جمهوری های تازه به وجود آمده در آسیای مرکزی و قفقاز و کشور درگیر جنگ داخلی افغانستان شد تا با آنها یک «تمدن ایرانی» را احیا کند. اخیرا حرف های مشابهی را دکتر مهدی مطهرنیا میزند و خواهان فاصله گرفتن از اعراب و نزدیک شدن به کشورهای حوزه ی تمدن ایرانی (با همان جغرافیایی که چنگیز پهلوان در نظر داشته است) از طریق برجسته کردن نزدیکی ها است؛ آن هم درست موقعی که اخراج بحق افغان های فاقد شهروندی ایران از کشور، با یک موج ناحق افغان ستیزی افراطی همراه بود درحالیکه در مقابل آن، هیچ اثری از احساس نزدیکی حداقل بخشی از جامعه ی ایران با مردم افغانستان مشاهده نمیشد. میدانید که این آقای مطهرنیا، همیشه حرف هایش را از قول «آیین قدرت» میزند، اصطلاحی که واقعا خیلی سخت است که یک شخص آشنا با سیاست، با شنیدن آن به یاد ماکیاولی نیفتد. اخیرا محمدعلی جنت خواه، شیفتگی شدید مطهرنیا به ولایت فقیه در گذشته ی نزدیک و تضادش با انتقادهای ظاهری فعلی او را به یاد آورده و اضافه کرده که تغییر رویه در اندیشه طبیعی است، اما نه وقتی که این تغییر رویه از سمت کسی مثل مطهرنیا انجام شود که دارد تمام تاریخ و گذشته ی پشت سر خود را حذف میکند و بیشتر به نظر میرسد او سخنگوی یک پروژه ی جدید از داخل حکومت باشد. جرئت ندارم مطهرنیا را به دورویی متهم کنم، اما به نظرم همزمانی رشد ویدئوهای او با ستایش چنگیز پهلوان از سوی مجله ی آگاهی نو اتفاقی نیست و حداقل نیفتادن اصطلاح «آیین قدرت» از زبان او تازه آغازی بر رک گویی است؛ ظاهرا بلاخره بخشی از حکومت جرئت کرده است در این فضای بری از اخلاقی که ایجاد کرده است، به صراحت بیشتری، دور زدن اخلاق به مدل ماکیاولی را توصیه کند. در شرایطی که تنها آلترناتیو قوی باقی مانده برای جمهوری اسلامی، سلطنت طلب های مزوّر تحت حمایت جریان های راست امریکا و اسرائیل باشند، تعجبی ندارد که قوچانی هم با نگرانی کمتری، این جمله از چنگیز پهلوان را دو بار در سرمقاله اش (صفحات 19 و 30) تکرار کند: «من بدترین نوع نظام سیاسی را زمانی که در حوزه ی تمدن ایرانی است و میخواهد این حوزه را حفظ کند، به بهترین نظام سیاسی که در حوزه ی تمدن ایرانی قرار ندارد و حتی میخواهد در جهان عدالت برقرار کند، ترجیح میدهم.»

در پایان بهاری که قوچانی این سرمقاله را برایش تدارک دید، حمله ی اسرائیل به ایران اتفاق افتاد و به دنبالش سیرک مکانیسم ماشه شروع شد. پیرو این اتفاقات، مجله ی اندیشه ی پویا در شماره ی 97 خود (مرداد و شهریور 1404)، پرونده ای درباره ی عملکرد یکی از خدایان انسان شده ی همیشه مورد پرستش این مجله یعنی محمدعلی فروغی گنجاند که به نجات یک سلطنت در یک حمله ی خارجی از طرف روسیه و بریتانیا در پایان حکومت رضاشاه پهلوی پرداخت. رضا خجسته رحیمی که سردبیر مجله است، خود در ابتدای پرونده، مقاله ای با عنوان "نگاهبان ایران" درباره ی فروغی گذاشته و در آن (صفحه ی 56 مجله) با اتکا به خاطرات قلابی فروغی، نتیجه میگیرد که فروغی به این خاطر و علیرغم ستمی که رضاشاه به خانواده ی او روا داشته بود، دست به تلاش برای تداوم بقای سلطنت پهلوی و رد پیشنهاد تشکیل جمهوری در ایران از سوی بریتانیا زد که ایجاد جمهوری هایی مثل جمهوری رشت در دوران زوال سلطنت قاجار و حمله ی بیگانه –باز هم روس و انگلیس- در جنگ جهانی اول را دیده بود؛ دوره ای که در آن ایران تقریبا متلاشی شده بود. احتمالا اینجا نویسنده دارد ضرورت حفظ «سلطنت» جمهوری اسلامی را در شرایطی به یاد می آورد که خیلی با عقل جور در می آید آنهایی که شعار آزادی و دموکراسی به مردم ایران میدهند و میخواهند این آزادی و دموکراسی را تحت اشغالی از جانب اجانب مشابه به مردم ایران بدهند، عملا باعث تجزیه ی ایران شوند. در صفحه ی قبل (55) از قول محسن پسر فروغی نقل شده که پدرش در واکنش به وضعیت رقت بار ارتش رضاشاه در موقع حمله ی اجانب گفته بود: «حیف از بودجه ی کلانی که شاه صرف ارتش کرد و اگر نیمی از آن صرف عمران و آبادی شهرها میشد، ایران امروز گلستان بود» که احتمالا طعنه ای است به انتقادات مشابه اصلاح طلبان امروز به هزینه های هنگفت بودجه ی کشور در سپاه و نهادهای نظامی. آرزوی دیرین اصلاح طلبان در باب دوستی ایران با غرب علیرغم حقه بازی ها و جنایاتشان در کشور، باز هم با تکیه بر فروغی، «این سیاستمدار ایران دوست، دیپلماتی واقع بین» و در صفحه ی 56 از زبان فروغی چنین بازگو میشود: «من میگویم ایرانی ها با انگلیس نباید عداوت بورزند، عقیده ی من این است که نهایت جد را باید داشته باشیم که با انگلیس دوست باشیم و در عالم دوستی از او استفاده هم بکنیم. انگلیس هم در ایران منافعی دارد، نمیتوان آن را منکر شد و صمیمانه باید آن را رعایت کرد. اما این همه مستلزم آن نیست که ایران در مقابل انگلیس "کَالمیّت بین یَدِی الغسّال" [یعنی: "مانند مرده ای در دست غسال"] باشد.» نویسنده ی مقاله اینجا دارد جواب آنهایی را میدهد که شکایت دارند چرا با وجود خیانت غربی ها به ایران و دادن جواز حمله ی اسرائیل درحالیکه تظاهر به مذاکره میکردند، دولت ایران هنوز دارد با غربی ها مذاکره میکند؟ پاسخ فقط همین است: ما این کار را میکنیم، چون پیامبر بزرگ، حضرت فروغی علیه السلام هم در شرایط مشابه همین کار را میکرد. (ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

چگونه در حال فحش دادن به دشمنان دموکراسی، بنیادهای سلطنت طلبی آنان را تایید کنیم؟ (بخش 2)

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷