تور و لوکی در قلعه ی غولان (یهودیان، دوزخ و اساطیر نورس)
نویسنده: پویا جفاکش

قرن ها پیش، جادوگری آفریقایی، پسری از آسیای مرکزی به نام علاءالدین را به خدمت گرفت تا به غول چراغ جادو، و ثروت و قدرت فراوانی که او به ارمغان میآورد دست یابد. جادوگر، آدم بدجنسی بود و به سزای اعمالش رسید. ولی این بدجنسی او باعث رسیدن علاالدین زرنگ به ثروت و قدرت از طریق جادوی غول چراغ شد. این داستان در هزار و یک شب آمده و مثل بیشتر قصه های هزار و یک شب آنتوان گالان، معلوم نیست اصل شرقی دارد یا زاده ی تفکر اروپایی است. ولی استقبال فراوان ادبی و هنری از این قصه در فضای جادو پرست اروپای قرن ۱۹، نشان میدهد که اروپاییان خیلی دوست داشتند به جای علاءالدین باشند. در قرن ۱۹ در نتیجه ی استعمار و بردهداری، آفریقا در حال از دست دادن حیثیت خود در بین قاره ها بود. حکمت ها و سنت های جادوگری آفریقایی در حال منتقل شدن به خاستگاه فرضی نژاد سفید پوست و موبور اروپایی غربی در اسکاندیناوی بودند و اکنون نوعی اقبال به خدای جادوگری نورس یعنی لوکی پدید آمده بود که با خود شیطان تطبیق می شد. لوکی، تنها شخصیت دانا و زیرک در بین خدایان تهی مغز اسکاندیناوی بود و به مانند کافری بود در بین مومنانی که از به کار انداختن عقل خود، وحشت داشتند و از این جهت، لوکی یادآور جریانهای کافرکیش در بین انبوه مسیحیان جاهلی بود که جز به کشیش، به کسی گوششان بدهکار نبود. از این جهت، لوکی با هرمس یا مرکوری خدای دانش یونانی- رومی تطبیق میشد که دانش خود را از دزدیدن گله ی گوسفندان آپولو خدای خورشید به دست آورده بود. این خود، افسانه ی پشم زرین گوسفندی را نمایندگی میکرد که سبب برکت سرزمین کولخیس شده بود ولی یاسون یونانی، با دزدیدن پوستین از کولخیس، این برکت را از آن خود کرد، کاری که استعمار با آفریقا و آسیا و آمریکا نموده بود. البته یاسون و همراهانش یعنی آرگوناتها یا ملوانان کشتی آرگو، که به مانند استعمارگران، دریا ها را در راه کشف سرزمین های اسرار آمیز شرق پشت سر می گذاشتند، حق خود را پس گرفته بودند. این پشم به گوسفند طلایی ای تعلق داشت که فریکسوس یونانی و خواهرش هله را از دریا گذراند که به قفقاز بیاورد. هله در دریا سقوط کرد و غرق شد و دریا به نامش هلسپونت نامیده شد ولی فریکسوس به مقصد رسید و نخستین شاه کولخیس گردید و گوسفند را در راه خدایان یونان قربانی کرد.








اروپاییان هم داشتند حق خودشان را پس می گرفتند چون اخیراً به این نتیجه رسیده بودند که تمام دانش دنیا از اجداد خودشان موسوم به آریاییها ریشه گرفته که از اسکاندیناوی برخاسته اند و یونانیها هم از نسل آنها بودهاند. هله در افسانه ی پشم زرین، همنام دختر لوکی و الهه ی دوزخ است که به نامش "هل" نامیده می شود. پس چه بسا فریکسوس برادر هله نیز کسی جز مار " جورمونگاندر " پسر لوکی نباشد: المثنای مار تورات که میوه ی دانش را به آدم و حوا داد. دانش، همان پشم زرین است و مایه ی سعادت، که مسیحیت نادان پرور کلیسای رم، آن را از اروپاییان دریغ داشته است و ترس به پا شدن هل (جهنم) از دست یافتن به این دانش هم از القائات همان کلیسا است. نازی ها آمدند و به نام خدایان نورس، جهنم به پا کردند ولی این هم برای فراموش شدن جادوی آریایی کافی نبود و تنها ۴ سال بعد از پایان جنگ دوم جهانی، لوکی به عنوان یکی از قهرمانان کمیک های مارول به شهرت رسید. در این زمان هنوز ۲۰ سالی تا آغاز فروکش تدریجی تب نژادپرستی زمان لازم بود و کسی وامداری ادبیات غرب به افریقا را به یاد نمیآورد. مردم هنوز به پیروی از قرن ۱۹، بچه هایشان را با قصههای ازوپ تربیت می کردند با این خیال که ازوپ یک یونانی بوده بی توجه به اینکه لغت ازوپ در یونانی، تلفظ دیگر لغت اتیوپ به معنی صورت سوخته است و این کلمه در تشبیه به مردم اتیوپیا یا افریقای سیاه استفاده میشود. عرب ها سرزمین قرطاجه (کارتاژ) را افریقیه ] یعنی سرزمین اقوام و مذاهب گوناگون [ می نامیدند و بخش سیاهپوست نشین آن را «بلدالسودان» یعنی سرزمین سیاهان، و «الکبودان» به همان معنا می نامیدند که کلمه ی اتیوپیا در ارتباط معنایی با این لغات قرار دارد:
"retake your fame" : v1: ch3: Almr von Fleischer












نکته ای که کمتر مورد توجه قرار گرفته، این است که داستان ازوپ همان داستان های حکیمانه ی آرامی- سریانی منتسب به احیقار وزیر سناخریب امپراطور آشورند و وی در شرق، بیشتر به «لقمان» یا «لخمان» شناخته می شده چون رواج حکمتش در بین اعراب، توسط اعراب آرامی مذهب لخمی در عراق انجام گرفته است. لخم در زبان عربی به معنی شیر است که تجسم حیوانی خدای خورشید در زمین محسوب میشود و آپولو که مورد سرقت هرمس قرار گرفته بود هم خدای خورشید بود. جالب اینکه از آغاز قرن ۱۹، ارتباط هایی بین لغت لخم و نامهای لوکی و مدل جنوبی ترش لوگ برقرار شده بود. در این زمان، گادفری هگنیز، لغات لوکی، لوگ و لوگوس را به « یا «لخم» عربی به معنی حکمت مرتبط و عنوان میکند که لخمان یا لقمان به معنی حکیم، منشا دانش ها و اخلاقیات مشابه هم در بین عربها، آفریقاییان، فارسیان، یونانیان و هندیان بوده است؛ وی منشا قبیله ی بنی لخم بوده و نام دیگرش لخم ابن عمرو ابن سبا، اکثر اسطوره های زیر نام های لخم، سبا و "عمر (و)" را با هم متحد می کند. هگینز میگوید که داستانهای ازوپ در اروپا منشأ گرفته از داستان های لقمانند و بودای هندی و مرکوری رومی نیز ابتدائا در نسخه برداری از او شکل گرفتهاند. کوهی به نام « صوفید» در جنوب افغانستان موجود بوده که مکانی به نام « لقمان » در آن قرار داشته است و هگینز تمامی جریان صوفی یا تصوف موجود در خاورمیانه و هند را منبعث از آن ارزیابی و شخصیت اولیه ی مطرح در عرفانسازی آن را به نام «محمد مولانا» (مولانا یعنی سرور ما) باز می شناسد. هگینز عنوان "صوفی" را مرتبط با لغت یونانی سوفیا یعنی حکمت (فیلسوف یعنی دوستدار سوفیا) و آن را ریشه ی «آزوپوس» و نیز ریشه ی نام دریای آزوف دانسته است ضمن اینکه لوگوس را نیز با سوفیا معادل دانسته و سوفیای مونث را با «مایا» نام مادر بودای هندی و مادر مرکوری رومی برابر کرده و لغت مایا را هم شکل معوج شده ی "ماریا" (مریم) به معنی الهه دانسته است. دکتر استنلی منشا صوفی را به «اسافیم» [شاید منشا نام ازوپ] یعنی انسانهای خردمند برمیگرداند و ریشه نام آنها را « سافون » به معنی آسمان می خواند. این کلمه همچنین ریشه ی "سپیتمان" نام خاندان زرتشت است. قاضیان را در کلدانی «سوپتیم» و در کارتاژی «صوفیت» میخواندند. لغت فارسی دیگر سپنتا یا سپند به معنی مقدس [و احتما "سپید" که مقابل تاریکی و نامبردار به رنگ سفید است] نیز باز از این کلمات است. معادل «سوفیا» در فارسی، لغت «دانش» است و این لغت مرتبط با "آدون" یا آدونیس به معنی ارباب و لقب تموز در شامات بود. این لغت منشأ اطلاق لغت «دون» به سرکردگان در اسپانیا و پرتغال و ایرلند است. آدونیس پس از مرگ به گل رز تبدیل شد و «روس» یا «رز» نیز منشاگرفته از «رأس» به معنی رئیس در زبان عربی است و «رست» و «رستم» تلفظ های دیگر آن هستند. «رأس» اصطلاحی است که در قدیم، فارسیان و حبشیان به رهبران خود اطلاق می کردند. در افسانه های یهودی، شخصی به نام «راس» بر دو سوی دریای سرخ در عربستان و افریقا حکومت می کرده و هگینز، روایات حکومت قبیله ی صوف و اصحاب صفه بر مکه ی حجاز را بازمانده ی نسبت داده شدن دانش راس یا صوف (آدونیس) به این نواحی مجاور دریای سرخ دانسته است. به نظر او دریای آزوف اصلی که آرگونات ها برای رسیدن به کولخیس از آن گذشته اند، دریای سرخ بوده است و علت اینکه به دریای آزوف فعلی رودی به نام تانائیس یا دون می ریزد، انتقال ذهنی آزوف از خاورمیانه به شمال است. هگینز همچنین فرقه ی رزیکروسیان یا رز-صلیبی را که ریشه ی فراماسونری و ایلومیناتی هستند، به افسانه ی مرگ آدونیس بر صلیب و رشد کردن گل رز از خون او نسبت می دهد. به نظر او، اصطلاح «ریشی» در هند که برای بزرگان مذهبی استفاده می شود، با همخانوادگی لغات «ریش» و «راس» در فارسی نسبت دارد. هگینز، یوگی های هندی را منشا گرفته از «فقیر» ها و «درویش» های فارسی که همان صوفیان شمالند میداند و اضافه میکند این صوفی ها با «راس» های یهودی نسبت دارند و مرکز اولیه شان «معبد سلیمان» در کشمیر بوده که رهبران آن را در «راشی» می خواندند. یک قبر موسی نیز در این معبد قرار داشته است. رودخانه ای به نام «لاشمه کول» در کشمیر جریان دارد که به الهه لاکشمی برمی گردد و این الهه که نامش شکل مونث شده ی لخم است، باید با سوفیا و مایا مترادف شود. « لاش » که ریشه ی لاکشمی است، باید شکل بینابین "راس / راش"، و "لوگ / لوکی/ لخ (م)" باشد. «علی شاه» که الگوی بزرگ صوفیان امروزی است، نیز در اصل همان «ایلیا» یا «الیاس» است که نام و افسانه اش با یونس از شخصیت های مورد علاقه ی دیگر صوفیان نیز منشا لغتی و اسطوره ای یکسان دارد. صوفیان به رهبران خود «شاه» می گفتند و از سال 1736 که نادرشاه جنگجوی ترک صوفی، در پرشیا (ایران) به قدرت رسید و به همه سو لشکرکشی کرد، «شاه» عنوان رهبران ایران شد. سربازان صوفی مسلک ایرانی برای کشتن دشمنان شاه آسمانی، جان خود را به خطر می اندازند و الگوی داستانیشان در این مورد، یک پیرو سرسخت علی به نام «حسن صباح» است که از بالای کوهی، فداییان خود را برای ترور انتحاری دشمنان خویش، فرو می فرستاد. با این حال، در زمان نوشته شدن این سطور در قرن 19، دیگر علی و جانشینان او یعنی 12 امام، هیچگونه جایگاه غنوصی در ایدئولوژی مذهبی شاهان نداشتند و 12 امام، بیش از "فیلسوفان رمز گرای عرب"، به کریست کاتولیک ها و سزارهای رومی شبیه بودند. با این حال، لغت فارسی «راز» ، یادگار رمزگرایی «شاه» یا قطب فرقه ی صوفی است و لغت «راز» را باید تلفظ دیگر «راس» خواند. به نظر هگنیز، همین عرفان زدایی از حکومت، در «راجا» ی هندی و «رکس» ژرمن که هردو تلفظ های دیگر «راس» هستند نیز رخ داده است:
"anacalupsis" v1/; GODFREY Higgins: London: 1838: P715-734










داستان حکومت راس بر دو سوی دریای سرخ، خط ارتباطی قصه ی دزدی یاسون در ساحل راست دریای آزوف است و مکه که قبله ی افغان های مسلمان است، می تواند شرق اسلامی را به لوکی متصل کند. ولی به نظر هگینز، کولخیس قبل از آن، " کالخوس " در بین النهرین بوده که قلمرو قبیله ی مازن خوانده شده است. تاتارها مجموع سوریه و عراق عرب را «کرخم» می نامیدند و پیامبر خود مانی را اهل آنجا می خواندند و کالخوس باید همین کرخم ] (کرخه؟) [ باشد. در افسانه های مانی، او در میان منداییان ظهور کرده است. این قوم، «نصیری» هم نامیده می شوند و نامشان به نظر هگینز، منشا نصرانی نامیده شدن مسیحیان و منسوب کردن عیسی مسیح به شهری به نام ناصره است. هگینز، کلمه ی نصیری را به لغت «نذیر» که مسلمانان زمان او برای پیامبران به کار می بردند، مرتبط می داند. به نظر او کلمه ی «مازن» در سوری هم باید با کلمه ی یهودی «ماسون» - ریشه ی فراماسون- مرتبط باشد. چرچ یا کلیسا را نیز به معبد کرخم معنی می کند و الگویش را معبد سلیمان می خواند که پیشوایان ماسون ها آن را ساختند. وی در نقل قولی از جوزفوس، اداره ی معبد سلیمان را در اختیار یک فرقه ی کورینتی دریافته است. هگینز از ارتباط این مسائل با ریشه گرفتن فراماسونری از تمپلارهای اروپایی هجوم برنده به اورشلیم، به برجستگی نقش فرقه ی «سنت جان اورشلیم» در تمپلاریسم می رسد و عنوان می کند که سنت جان اورشلیم، کسی جز یوحنای تعمید دهنده یا یحیی پیامبر منداییان نیست و فرهنگ حول و حوش او نتیجه ی تاثیرات و تاثرات پیرامون افسانه ی تموز یا آدونیس است که یک خدای قربانی شونده است و ارتباطش با کورینتیان، نتیجه ی برهم کنش کیش تموز با آیین قربانی گوسفند در کیش کورناتوس خدای گاول های اروپا بوده است. این برهم کنش در مرز اروپا و آسیا و در قستنطنیه مقر حکومت سلیمان با شکوه رخ داده است که مسجد- کلیسای مقدس آن "ایاصوفیه" (حاجیه صوفیه) نام از سوفیا دارد. قستنطنیه مرکز بیتینیا یا بیزانس بوده که توسط قوم باطنیه یا بودان (بودایی) بنیان گذاشته شده است. افسانه های یهودی، اینان را «اسماعیلی» یا اعقاب اسماعیلی ابن ابراهیم خوانده اند. اسماعیلی ها به مانند یهودیان که پیرو اسحاق ابن ابراهیم بودند، تصور می کردند که جد بزرگشان (اسماعیل برای اسماعیلی ها و اسحاق برای یهودی ها) قرار بوده توسط پدرش به عنوان قربانی ذبح شود ولی در نهایت، گوسفندی جانشین او شده است. عیسی مسیح خدای قستنطنیه و کیش آن –مسیحیت نیقیه ای- نیز به مانند گوسفندی توسط پدرش خدا قربانی شد و به «بره ی خدا» نامبردار گردید. هگینز، حدس می زند که باطنی های بیتینیا با صوفی های مسلمان ریشه گرفته در افغانستان ارتباط داشته باشند و رد بیتینی ها را در بهات های ساکن بین دهلی و پنجاب می جوید که توصیفشان را از کلنل ویلفورد دریافت کرده بود. اینان خود را اعقاب بهات می خواندند که در کنار «تاماز» و «موی» یا «مها» سه پسر شخصی به نام سیلواهان بودند. ویلفورد احتمال می دهد که نام سیلواهان مرتبط با قبیله ای مانوی به نام سولون یا سولیوان در شمال غربی دهلی باشد. اینان، «مانس» (مانی) یا قانونگزار نخستین را یک سولیوان می دانستند. معروف است که مانس 12 شاگرد داشته که ارشدهای آنها بوداس، هرماس و توماس بودند. ویلفورد این سه را به ترتیب همان بهات، مها و تماز پسران سیلواهان دانسته است. هگینز در تکمیل این نظریه عنوان می کند که بانیان مانویت، عرب های باطنی برسازنده ی معبد سوریه بوده اند و بیتینی های ترکیه و بهات های هند را نتیجه ی گروش خاص گروهی از یهودیان به این فرقه می خواند. این گروه شامل 72 یهودی موسوم به « ساگان » بوده است ک نماینده ای از خود به نام «اداس» را به میان اسکیت ها فرستاده اند و این سفر، همتای سفر توماس قدیس برای نشر مسیحیت در شرق بوده است. رهبر این یهودیان، «مناخیم» نام داشت و هگینز حدس می زند که نام او مرتبط با لغت «مانیخ» یعنی مانوی است و همین مانیخ است که در کتاب جعلی «اعمال ارکلائوس» به «مانس» تبدیل شده است. روایات دیگر، بنیانگذار مانویت را مردی به نام «اسکیتیان» در کشور ساراسن ها به نام «عربیا» خوانده اند و روایتی هم هست که اسکیتیانوس را اهل قلعه ای به نام «عربیون» در جوار رودخانه ای استرانگا ] یعنی ارنزو یا ارنگ (رنگها) که نام دیگر دجله است [ در بین النهرین خوانده اند. اسکیتیان ، اطلاق نسبت به اسکیت ها یا تاتارها است که شاگرد اداس یهودیند و هگینز، اداس را تلفظ دیگر ودا و بودا می داند (همان: ص 722-713).





به نظرم، در فهم این مسئله مشکلی وجود ندارد که سولون یا سولیوان یا سیلوهان، تلفظ های دیگر سلیمان هستند و این سلیمان، صاحب معبدی کورینتی است که مورد توجه فراماسونری است. ارتباط فراماسونری اسکاتلندی با کورینت، بخش قابل توجه این اتصالات است که از طریق افسانه ی یونانی گراز کالیدونیایی توضیح داده می شود: « خوک کرومیونی » خوکی وحشی خو بود که در کرومیونیا یا منطقه ی بین کورنیت و مگارا، ایجاد نا امنی می کرد و به دست تزئوس کشته شد. برخی وی را یک گراز دانسته اند و برخی گفته اند وی زنی راهزن به نام « فایا » بود که به سبب زشتخویی، به «خوک» متصف شده بود. خوک کرومیونی را مادر «گراز کالیدونیایی» خوانده اند که آفت خطرناک کالیدونیای یونان بود و در یک شکار دسته جمعی هلاک شد. کالیدونیا در اینجا با کالدونیای اسکاتلند ارتباط نشان می دهد که محل فعالیت های دروئیدهای موسوم به کولدی بود. اینها پیرو یک مکتب رمزی بودند که توسط اشرافیت بریتانیایی اسکاتلند هدایت می شد. این اشرافیت، نسب خود را به ازدواج خاندان «پولاک» با پیکت های بومی می رساند. نشان خاندان پولاک، یک گراز بود. این گراز، مسلماً همان گراز کالیدونیایی است. کلمه ی «بور» (گراز) به صورت «ور» بر روی یکی از قدرتمندترین خاندان های فراماسون اسکاتلند (خاندانی که "نیکولاس د . ور" از آن برخاست) باقی مانده است. «برت» و «استوارت» دیگر خاندان های حامل اسمی این ارتباطند. نام خاندان «پولاک» مرتبط با پولوکس دیوسکور است که به همراه برادر دوقلویش کاستور، در کشتی آرگو حضور داشت و این زوج، کشتی را از طوفانی سهمگین نجات دادند. دیوسکورها جزو شرکت کنندگان در شکار گراز کالیدونیایی بودند ولی قسمت این بود که گراز به دست دختری مرد صفت به نام آتلانتا کشته شود. البته پولوکس نام رومی این قهرمان است و و نام یونانیش "پولی دکس" است. پس شاید ورود او به این داستان ها نتیجه ی مخلوط شدنش با موضوعی دیگر باشد. در واقع می دانیم که در ایتالیا و در کنار رودخانه ی پو، یک سری قبایل لیگوری می زیستند که به آنها پولوگی یا بولوگی (یعنی لیگوری های پو) می گفتند و پولوکس و پولاک در اینجا باید به اینها مرتبط باشند. هم در فرانسه و هم در ایتالیا ناحیه ای به نام «بولوگنه» موجود است که هر دو، عرصه ی فعالیت «ور» ها هستند. لوگی، اصل لیگوری است و با نام های خدایان لوگ و لوکی مرتبط است. به روایت بطلمیوس، یکی از قبایل لوگی، بوری ها بودند که در ویستولا در لهستان (پولاند) ساکن بودند. « پو » یا « پول » در پولاند باید با نام رودخانه ی پو مرتبط باشد. گروهی از لوگی ها در گاول و در منطقه ی لوگدوننسیس ( لوکسانبورگ ) ساکن شدند. آنها گراز را تجسم الهه ی ماه و شکار به نام آردیونا می دانستند که رومیان، او را دایانا می خواندند. دایانا همان ارتمیس الهه ی دوشیزه ماه و شکار در یونان است. ] به شباهت لغات آریودنا و آرتمیس دقت کنید. [ این می تواند نشان دهد که اطلاق کلمه ی بور به گراز، به قبایل لوگی «بوری» بر می گردد درحالیکه خود کلمه ی بوری، وابسته به لغت ترکی با همین آوا به معنی گرگ است. کلمه ی بور یا باوئر یا وار، بی کلگی و خشونت گراز را برازنده ی جنگجویان کرده است و بدین ترتیب است که در اروپا لغت "وار" به معنی جنگ، برساخته ی مذهب لوگیان یا پیروان لوکی است. انگلستان نیز در افسانه ی آرتوری، "لوگرس" نامیده شده تا وابستگی خود به لوگی های قاره را نشان دهد. خاندان پولاک انگلیسی هم اعقاب یک رسته ی سطلنتی فرانسوی خوانده شده اند که به کلوویس بنیانگذار امپراطوری افسانه ای مروونژین (ریشه ی تمام خاندان های سلطنتی اروپا) برمی گردد. لونگوباردها جنگجویان ژرمن این دولت فرانک بودند. عنوان لونگوبارد را می توان به معنی برت های لوگی یا به اصطلاح گرازهای لوکی دانست. کاهنان دولت مروونژین، "تلخین" ها بودند که نام خاندان تالکین به آنها برمی گردد. تلخین ها اعقاب کوریت ها یا کاهنان کرتی الاصل آپولو خدای خورشید بودند که پوزیدون خدای دریا را زمانی که هنوز کودک بود در جزیره ی رودس پرورش دادند. رودس محل پرستش آپولو-هلیوس و همسرش رودا بود که نام جزیره ی رودس وابسته به او است. تلخین ها شاخه ای از آرگیو ها بودند و از این طریق، شاید نقش مهمی در انتقال افسانه ی کشتی آرگو به اروپای غربی داشته اند. تریوپاس پسر آپولو و رودا بود و نامش به معنی "سه حفره" است چون وی در صورت خود، سه حفره داشت که دوتایشان جای چشم ها و سومی وسط پیشانیش قرار داشتند. این تصویر، نشان می دهد او باید با برخی روایات درباره ی سه چشم بودن زئوس مرتبط باشد. لغت کوریت احتمالا منشا لغت کورینت است. کوریت ها از اعقاب فورونیوس جد آرگیوها بودند. لغت فورونیوس ارتباط با فرعون لقب شاهان مصر را نشان می دهد. اما علاوه بر آن، انتساب به "فری" خدای نظم اسکاندیناوی را هم می رساند که نامش تلفظ دیگر «بوری» است. «فری» یا «فریگ» منشا لغت انگلیسی «فروگ» به معنی قورباغه است و ارتباطش با مصر، از آنجا روشن می شود که «نون» یا خدای دریا در مصر، به شکل قورباغه ای عظیم، کشتی ها را از دریا عبور می دهد و آرگو یا کشتی افسانه ای، پیشنمونه ی موفقیت در دشوارترین سفرها در این راه است. در زبان آلمانی، اونکه به معنی قورباغه است و این عنوان از لغت "انکی" می آید که لقب ائا فرمانروای آب ها در شرق است و در یونانی پوزیدون نامیده می شود. لغت «فری» (در ژرمن به معنی ارباب) هم لقب ایزد «ینگوی» خوانده شده که ینگو تلفظ دیگر انکی است. سفر دریایی یونانی به موافقت پوزیدون بستگی دارد که به جای نون نشسته است. آرگوس نیز جارچی افسانه ی آرگو است و نخستین حاکم آن، آپیس پسر فرونیوس است. آپیس همنام گاو مقدس مصری (تجسم ازیریس) است و باید به جای «هاپی» خدای رود نیل نشسته باشد که یکی از تجسم هایش گاوی سرخرنگ است. این باید همان گاوی باشد که از دریا بیرون آمد و به همسر کلوویس تجاوز کرد و از این عمل، مرووه سرسلسله ی شاهان مروونژین را پدید آورد. لغت لاتین «رانا» به معنی قورباغه، از ریشه ی «رین» به معنی پادشاهی می آید. وقتی خدای دریا با خدای جنگ برابر می شود و این عمل توسط کاهنان آپولو صورت می گیرد، قطعاً جمع آمدن اینها باهم را باید در افسانه ی سفر دریایی هرکول برای دزدیدن گله های گوریون یافت، جایی که آپولو برای گذر هرکول از دریا، قایق جام مانند نظر کرده ای در اختیار او می گذارد. در واقع فری اسکاندیناوی، همان هرکول یونانی- رومی است. اتفاقاً هرکول، یکی از سواران کشتی آرگو نیز توصیف شده و ممکن است کل افسانه ی آرگونات ها در ابتدا حول شخصیت او شکل گرفته باشد. در افسانه، هرکول از کشتی باز می ماند چون شخص دیگری به نام یاسون باید محور هدایت سفر خطرناک باشد. مدئای جادوگر، عاشق یاسون می شود و به کمک او، یاسون پشم زرین را صاحب می شود. یاسون با مدئا ازدواج می کند اما در کورینت، یاسون به ازدواج با دختر کرئون شاه کورنیت اقدام می کند و مدئای خشمگین پس از کشتن هوویش و دو پسر خود از یاسون برای انتقام، سوار بر ارابه ی پدربزرگش هلیوس (آپولو) که اژدهایان آن را می کشند، کورینت را ترک می کند و به آتن نزدشاه اژه می رود و در آنجا به توطئه ی ناموفق علیه تزئوس پسر شاه دست می زند. پس از شکست در این توطئه، به درون آسیا می گریزد و در آنجا قوم ماد به نام او به وجود می آیند. وی مسلماً همان ماده خوک کورینتی است که از تزئوس شکست خورد ضمن اینکه یکی از ساکنان کشتی آرگو نیز هست. در انگلستان، نام آرگو به صورت آرگیل، بر روی منطقه ای در جوار «بیوت» قرار گرفته است. بیوت معادل بیوتس لاتین است که انتساب به بوتن ها یعنی قبایل متحد لوگی ها را عنوان می کند. دروئیدها که دنباله ی کهانت مکتب لوگی در بریتانیا هستند، به خود گراز می گفتند. آنها ادعا می کردند «منانان» جاودانگی خدایان را به وسیله ی خوک خود به جنگاوران منتقل می کند و باعث می شود آنها پس از مقتول شدن، مجدداً به زندگی خود بازگردند. به باور آنها کسانی که گوشت خوک می خورند، هرگز نمی میرند:
"veres the ham?” , "from the Dragons throot" : tribwatch. Com , "Medea" : Britanica. Com











با توجه به اینکه پادشاهی بریتانیا را جنگجویانی مهاجم از سمت دریا پدید آوردند، گاو پوزیدون و گراز فری، فرصت خوبی برای اتحاد باهم در آنجا داشتند. کافی بود گوسفند اسحاق هم وارد این مشارکت شود. آن وقت، خدای مملکت، مارس کمپیوس مارتیوس در رم می شد که به مانند زئوس سه چشم، سه شخصیت داشت و برای هر کدام از شخصیت هایش، یکی از سه حیوان فوق را قربانی می کردند: قوچ برای ژوپیتر ، ورزاو برای مارس، و خوک برای تلوس (زمین) . فرم زنانه ای از این ایزد ، محور کیش دیگری پیرو پرستش « جونو کوریتیس » یا «کوئیرتیس» در ایتالیا بود که الهه جونو در فرم های خوک، بره و گاو را نشان می داد. نوشته اند که در یونان، تقدیم همزمان سه قربانی قوچ، ورزاو و گراز، برای هر ایزدی می توانست ممکن باشد:
" comparative mythpology" : Jaan puhvel: John Hopkins university press: 1989: p161-2

درحالیکه گاو و خوک (گراز) این تبانی، وقف لوگی یای لوکی هستند، گوسفند باید از آن بودان های شریک لوگی ها باشد که همان بیتینی ها یا باطنی های قستنطنیه اند و هگینز بین آنها و افغانستان، ارتباط قوی ای قائل است. هگینز، در فصل هفت سکشن اول کتاب آناکالیپسیس (پیشین) ، می گوید با وجود این که افغان ها- به روایت دکتر دورن- خود را از نسل یهودا و بدین سبب «داود زی» می خوانند، ولی تفاوت هایی با یهودیان غرب دارند. دکتر دورن نوشته است که افغان ها، یهودا را که جد داود و سلیمان بود، پسر بزرگ و جانشین طبیعی یعقوب می دانستند. به نظر هگینز، آنها قطعا باید تاثیر عمیقی بر اسلام فعلی گذاشته باشند چون در سرتاسر منطقه ی بین هند تا ترکیه، اکثر خرابه ها منسوب به سلیمان و گاها دارای عنوان «تخت سلیمان» بوده اند درحالیکه کهانت یهودی و توراتش، در شخصیتپردازی خود، در مقابل سلسله ی داودی ها قرار دارد و این بیش از آن که کنش باشد، واکنش محسوب می شود یعنی یهودیت اسکولاستیک و کهانتی باید متاخر بر یهودیت داودی پسند افغان ها باشد؛ ابراهیم و ساره پدر و مادر اسحاق (پدر بزرگ بنی اسرائیل) همان برهما و سرسواتی هندی هستند و قونیه ی مولانا نیز ابتدائا باید کانیا در شمال هند بوده باشد. این، باعث می شود که هگینز، با تکیه بر این روایت که سوری ها و کلدانی ها کهن ترین مذهب دنیا را داشتند، افغانستان را «سوریه ی شرقی» و آن را برادر دوقلوی سوریه ی غربی بخواند که دو روایت متفاوت از تموز یا آدونیس را پیش برده اند که «التام» یا کامل کننده ی یکدیگرند. دوگانگی این دو روایت، دوگانگی دو زبان مقدس عربی رسمی و عبری علیرغم منشا مشترک آنها را تضمین کرده است. هگینز از طریق تحقیق کالمر متوجه شده بود که اکثر افسانه های سموئیل، شائول، داود و سلیمان توسط افغان ها شکل گرفته اند و این شخصیت ها برعکس یهودیت توراتی، در اسلام، شخصیت های بسیار محبوبی هستند. هگینز از جمله به این داستان توجه می کند که در زمان محمود غزنوی، اکثر افغان ها یهودی بودند و خاندان طالوت (شائول) سرشناس های آنها دربر می گرفتند؛ محمود، هشت تن از سر کودکان این خاندان را به خدمت گرفت. هگینز، می پرسد چطور ممکن است خاندان شائول در افغانستان در قدرت باشند وقتی تورات می گوید شائول و تمام اولادش به دست گیبئونی ها به قتل رسیده و نسلش منقطع شده است؟ در فصل نهم کتاب سموئیل، شائول مردی بسیار بلند قد توصیف شده و تمام مسلمانان، شائول را با نام طالوت می شناسند که در عبری به معنی بلند قد و منشا کلمه «تال» به همان معنا در انگلیسی است. همچنین به نوشته ی دکتر درون، افغان ها «عربستان» را سرزمین خودشان می دانستند و معتقد بودند زندگی و جنگ های محمد پیامبر در جغرافیای افغانستان رخ داده است. هگینز در اینباره احتمال می دهد که افغان ها و دیگر یهودی های هندی، نقش مهمی در شکل دادن به سیره نویسی پیامبر داشته اند و محل داستان های آنها بعداً به سرزمین های عربی غرب انتقال یافته است. هگینز می نویسد منطقه ی بین کشمیر تا قندهار در زمان او «سلیمانیه» نام داشته است و در نزدیکی مکه ی عربستان هم منطقه ای به همین نام وجود داشته که احتمالاً محل بومی شدن افسانه های محمد جنایتپیشه ی افغان ها توسط یهودی ها در شبه جزیره ی عربستان و تطبیق جغرافیای شبه جزیره با نامجاهای این افسانه ها بوده است. به نظر هگینز، الگوی افغان ها در تصویر کردن محمد به صورت یک بتشکن متعصب، قدیس های مسحیت رومی، و در تصویر کردن او به صورت یک فاتح ایزدی، اسکندر کبیر و سزار در تواریخ رومی هستند. بر اساس این کشف، هگینز در ادامه ی فصل مزبور، عنوان می کند که نخستین حاملان ایدئولوژی یهودی افغان ها، از اروپا آمده و مرتبط با تطبیق تموز با سنت توماس رسول کریستیانیسم در اقلیم هستند. هگینز می گوید که پیش از آمدن مسحیت غربی توسط پرتغالی ها، مذهبی به نام کرشتوم در هند و عمدتاً در بین قبایل موسوم به « بهویی » رواج داشت که نامش بیش از کریست، وابسته به منبعش یعنی کروتونای ایتالیا بود. مذهب کروتونا، ترکیبی از مانوی و فیثاغورسی و از مبناهای مکتب ژزوئیت ولی رهبران آن "کولدی"ها یا یهودیان دلمشغول به علوم کلدانی و پیرو آیین کابالا بودند. آنها نخستین برهمن های هند بوده اند. اجداد سولیوان های یاد شده، از شهری به نام «بهایا راجپور» آمده اند که نامش از قوم بهویی می آید و این شهر، پایتخت منطقه ای به نام "آیودها" یا "اود" بوده که به نظر هگینز، این نامجا ارتباط با یهودیان را نشان می دهد. هگینز، عنوان بهویی در ارتباط با ایودها را به نام بیوکس مانوی مرتبط می کند که در گاول تبلیغ دینی می کرد. هگینز حتی تطبیق هند با شبه قاره را کار اینان می داند و می نویسد سرزمینی که سنت توماس بدانجا سفر کرد، به تصریح ولنتیونس، هولشتینیتس و دیگران، در افریقا واقع بود. البته از سفر سنت توماس به شرق هم سخن رفته ولی منظور از آن را عربستان دانسته اند. هگینز در اینباره به شناخته بودن تموز در مقام یک بنیانگذار مذهبی در هر دو منطقه ی افریقا و عربستان ابرام می ورزد و نام ثمودی ها در عربستان را منشا گرفته از تموز می خواند. درباره ی افریقا نیز به روایتی از کونئوردیا از قول افلاطون توجه می کند که می گوید تحوت خدای دانش و نویسندگی در مصر، جانشین شاهی به نام تموز بوده و دانش خود را از او گرفته است. هگینز در روایت اخیر، دوقلو بودن تموز بر اساس ارتباط آن با لغت توأم یا قرین را نیز مهم می داند و تموز را با زوج صورت فلکی جمینی (جوزا) و بخصوص دیوسکوری یا کاستور و پولوکس مرتبط می کند. وی معتقد است دوگانگی تموز و تحوت در افریقا به صورت دوگانگی توماس و بودا در هند تکرار شده است و از قول هربلوت می نویسد که ودای هندی اگرچه تلفظ دیگر بودا است، ولی اول با "ود" سامی مرتبط است که به «وعظ» عربی تبدیل شده است و مسلمان ها واعظان را جانشینان پیامبران میدانند. البته هگینز در گفتگو با مسیحیان مالابار متوجه شده بود که آنها سنت توماس و بودا را از هم تشخیص نمی دهند، ولی به روایتی چینی اشاره می کند که بر اساس آن، بودا از خاندان شخصی به نام توما (تموز) برآمده است. هگینز این مسئله را که بودا و تحوت هر دو از تموز منتج شده ولی از او مهمتر شده اند را در بازشناسی مسیحیت غربی که براساس آن توماس و کریست یاران بسیار نزدیکند ولی کریست مهم تر است قابل توجه می خواند. این دوقلویی که در ظهور سوریه های شرقی و غربی، خود را نشان داده، از صافی مذهب کروتونا می گذرد که به نظر هگینز، از عنوان کوریت ها می آید. هگینز، معتقد است کورینت یونان و کارناتی فرانسه هم از لغت کوریت مشتق شده اند و توجه می کند که منطقه ای به نام کارناتی در هند هم هست. عنوان کوریت، نام از کوریوس لقب آپولو دارد. به نظر هگینز، نام های کوریوس، کریشنا و کریست، همگی از کورش به معنی ارباب می آیند که همچون آدونیس، از القاب تموز است. سرزمین مقدس کوریت ها جزیره ای است که به نامشان کرت نامیده می شود و کوه دانش در آن قرار دارد. این کوه، "مندا" یا "موندو" و نام دارد: عنوانی که هگینز آن را مرتبط با منداییان می خواند. کورش در کرت، تغییر جنسیت می دهد و به صورت «کرس» یا «سرس» الهه ی زمین در می آید. سرس در کرت ، «تامیوس» -تفظ دیگر تموز- نامیده می شد و دشتی در آنجا به نامش تامیوس خوانده می شد. این به دوگانگی هرمس یا مرکوری مربوط است که فرم کیمیاگرانه ی دوگانگی تموز است و دو مار پیچیده به دور عصای او این دوگانگی را نمایندگی می کنند. اگر این دوگانه به صورت یک جفت مذکر- مونث درآیند، زایش و خلقت بروز می کند. در این حالت، دوگانگی از دوستی به تضاد و مخالفت تغییر حالت می دهد. هگینز در اینباره توجه دارد که دیوسکوری در ایتالیا قبل از کاستور و پولوکس با پسران دوقلوی شاهی به نام کامیسس یا کامیسنوس تطبیق می شدند که نامش به معنی ماهی است و فرزندان ماهی گونش قبل از برج جوزا، با دو ماهی برج حوت (ماهی) قابل تطبیقند. دوماهی برج، هم به دوبرادر تشبیه می شوند و هم به یک الهه و پسرش، که تولد عیسی از مریم باکره در ابتدای عصر حوت، مصداق مورد دوم است. پس جالب است که عرصه ی فعالیت عیسی، بیت اللحم بوده که هم محل پرستش آدونیس خوانده شده و هم محل پرستش سرس. در این تضاد یهودی، وقتی خدای حسود مسیحیت، یک مار عصای هرمس است، مار دیگر می شود پاگانیسم افراطی و بی سر و ته. درحالیکه مسیحی تلقی شدن توماس، تاثیر را در نام گرفتن بره در هند به «کریش» - به سبب عنوان "بره ی خدا" برای کریست- نشان داده و تداوم قصه پردازی حول این تمثیل، به پروبال گرفتن افسانه های کریشنا خدای چوپان انجامیده است، از سوی دیگر، کریش نام قبیله ای خوانده شده که بتپرستی و پرستیدن ارباب انواع گوناگون را در شبه قاره عادی کردند. هگینز، این دوگانگی پرستش از منبع یکسان را در افسانه ی یهودیان کوثا در عراق می جوید که به پرستیدن بت های چوبی و سنگی گوناگون روی آوردند و به سزای این انحراف، یهوه آنها را به حملات شیران درنده دچار کرد. کریشنای ایزد نیز از قبیله ای به نام یودی (یهودی ؟) ظهور کرده بود. با این حال، هگینز این ارتباط را به هیچ وجه قبلیه ای و نژادی نمی داند. وی که تمام مسیحیان مالابار و اکثریت قریب به اتفاق مردم هند را سیاهپوست دریافته بود، معتقد است که حاملان این ایدئولوژی که از ایتالیا آمده و احتمالاً باید سفید پوست بوده باشند، افراد معدودی بودند و بستری که در هند ایجاد کردند، عقیدتی بود نه نژادی.











در تکمیل این نظر هگینز باید اضافه کرد که چند اروپایی به تنهایی نمیتوانستند تغییری در مذهب یک شبه قاره ایجاد کنند مگر این که زمینه ی قبلی در این تغییر به لحاظ سیاسی وجود داشته باشد. تا قبل از دوره ی استعمار، فرمانروایی شبه قاره با اسکیت هایی بود که از افغانستان شمالی به شبه قاره آمده بودند و اگرچه خود را مغول مینامیدند، به زبان ترکی صحبت میکردند. هزاره های های زردپوست شمال افغانستان اعقاب آنها بودند که بعدا با همکاری انگلیسی ها به بندگی پشتوها یا افغان های اصلی از جنوب درآمدند. نوعی کهانت یهودی در روسیه و از طریق دولت خزر بر ترک ها اثر نهاده بود که ردش تا این ناحیه قابل ردیابی است. یک نظریه جایگاه اولیه این نفوذ را "گوزان" در آذربایجان ایران تعیین میکند. گوزان احتمالا "غزان" یا سرزمین غزها را معنی میدهد و محل ورود گوتی ها یا کاهنان یهودی وابسته به مذهب کوثا به خزرستان بوده است. اگر نام گوزان در ارتباط با کوثا باشد، در این صورت، این کاهنان سبب نام گرفتن ترکمن ها به غوز یا اوغوز خواهند بود. رهبری کاهنان مزبور با خاندان "تارزیگ بود که اصالتا از "ماریگ در سوریه بوده و اخوتی از جنگجویان موسوم به غازیان را در "غزه" در شمال غربی سوریه در خدکت خود پدید آورده بودند. تارزی ها، نرگال خدای دوزخ را که ایزد اصلی کوثا بود، "نوسکو" (مشعل) مینامیدند که نام دیگر "گیبیل" خدای آتش است و آن را با "پتاح" خدای غزه تطبیق کرده بودند که خدای صنعتگران و کار با فلز و آتش بود. مجموعه ی این اتحاد، "بوت" یا "بودیگ یا "بوزی" نامیده میشد که در ارتباط با بیتینیا و بیزانس قرار گرفته است. چون همانطورکه نام خود خاندان تارزی نشان میدهد، آنها در کوه های "تائوروس" (طوروس) و طرسوس ساکن شده بودند. آن شعبه ی آنها که در گوزان بود، به منطقه ای با نام مشابه "کوزانگ در ادنا در کیلیکیه بازمیگشت که به گفته ی تاسیتوس، صحنه ی فعالیت "مردمان جزایر" موسوم به "آیون" واقع گردید و اگر این آیون را با لغات ایونی و یونانی تطبیق دهیم، میتوانیم یونانی زبان شدن بیزانس را نیز تبیین کنیم. مرکز ادنا، "سیس" بوده که نامش قابل مقایسه با "سوسا" یا شوش در عیلام (خوزستان) است. جوزفوس، عیلامیان را جداد پارسیان خوانده است و احتمالا بومی سازی سیس و پرشیا در ایران (شامل آذربایجان) نیز کار کاسیان یا شعبه ی ایرانی گوتیان ترکیه بوده است. به هر حال کیلیکیه قبل از پذیرش مهاجرین یونانی، محل زیست یهودیانی خوانده شده که سارگون امپراطور آکدی ها در آنجا ساکن کرده بود و این یهودیان را دیگران به اعتبار آکدیان، جایگاه قائل شده بودند. یونانیان، لغت آکدی را "آرکادی" تلفظ میکردند و بعدا جایگاهی به نامش در یونان تعیین کردند. هرمس خدای دانش را اهل آرکادیا خوانده اند و این به سبب آکدی الاصل بودن دانش در بین یونانی زبانان است. ساخت تروآ نیز به آرکادی ها نسبت داده شده است. آکدی ها به شکل تمدن افسانه ای آتلانتیس هم در ادبیات یونانی شناخته شده بودند. نام آکدی منسوب به قلمروی به نام "آگاده" در بین النهرین مرکزی دانسته میشد ولی رهبرانش را به نژادی موسوم به "قادوشگ میشناختند که تصور میشد پلنگ ها و شیر هایی بوده اند که به شکل انسان درآمده اند و پرستش این جانوران را در جهان رواج داده اند. خدای آکدیان "گاداریوس" (قادر) نامیده و با "اثیر" تطبیق شده است. وی احتمالا همان "تیگلات آدار" خدای رود دجله است. لغت تیگلات تلفظ آشوری نام دجله است ولی اصل نخستین آن
"ایدیگنا" در انتساب به "دگن" یا "داگون" بوده که همان ائا است و احتمالا خود گاداریوس. کلمه ی تیگلات در یونانی، تیگریس نامیده میشده و این سبب شده تا غزها خود را توگری یا توری (تورانی) بنامند. این اصطلاح بخصوص به صورت طخاری بر روی ترک های افغانستان شمالی و ازآنجا تمام نواحی در امتداد رود جیحون تا پایان آن –سابقا در دریای خزر- در ازبکستان و ترکمنستان بوده است تا جایی که شهری به نام "ماری" بر اساس ماری سوریه در ترکمنستان ساخته شده بود که احتمالا شامل خرابه های مرو کنونی است. طخاری ها باید همان غزهایی باشند که سرزمین جنوبی خود را "هندگ میخواندند چون در جوار "گوزان" آذربایجان نیز قومی به نام "آندی" (هندی) میزیستند.:
“cohanim cats in the buzum of nahor”: tribwatch: june2006













همانطور که میبینیم، یهودیان به هر سو گسترش می یافتند، این هند اسرارآمیز را با خود جابجا میکردند تا نزدیک آن باشند. به نظر جرالدمسی، اهمیت هند برای یهودیان از اینجا نشئت می گیرد چون موسی و یارانش، در هند به قلمروی رسیدند که خورشید در تاریکی شب می درخشید. مسی می نویسد هند، جهان زیرین، پیوندگاه خورشید روز و تاریک شب است وقتی که برای همه ی مردم به جز یهودیان آن پایین، شب تاریک فرا می رسد. مسی، هند را در اصل و لغت معادل « خنتو » یا ناکجا آباد دین مصری در اعماق افریقا می داند ] که تلفظ قبطی "جنت" عربی به معنی بهشت است و نام خود را بر کشور اوگاندا باقی گذاشته است [:
"ancient Egypt": Gerold Massey: cosimoclassics: 2007:p516




ارتباط هند با یهودیان، در این گزارش جوزفوس دیده میشود که یهودیان را از قول دیگران، شاگردان «فیلسوفان هندی» میخواند و میگوید که آنها نزد «هندیان» به «کالانی» معروف بودند. این کلمه در هندوستان، به «جاگودا» یا یهودیانی برمیگردد که پیروان "کائول دوا" و مرکز فرقه شان بلخ در افغانستان [یعنی زادگاه مولانا] بود و تردیدی وجود ندارد که کائول و کالان در ارتباط با "کالی" [به معنی سیاه مونث] هستند: الهه ای وحشتناک و خوناشام که در هندوستان، نیمه ی مونث شیوا خدای تخریبگر را نشان میدهد. کالی، مدل بومی «فاحشه ی بابل» به عنوان تجسمی از امپراطوری روم است. او الهه "روما" است که معابدش در شهرهای ازمیر، پرگامون، سارد و افسوس در ترکیه (بیزانس یا روم شرقی) قرار داشتند و به مانند الهگان دیگر، تجسم مکانی بود که ساکنانش بچه های او محسوب میشوند. روما فاحشه بود چون نمادی از یک قدرت بدکار به نام روم بود که عیسی یا پسر خدا در آن ظهور کرده بود.:
“that old whore”: jehovahs-witness.com







اولین ناحیه ی نفوذ فرهنگ افغان در هند باید یک منطقه ی پرجمعیت و نزدیک به نواحی پشتو نشین باشد. در سمت جنوب، این ناحیه ی پرجمعیت، منطقه ی اطراف رود سند است که خود متقابلا بر افغان ها تاثیر نهاده و قدرت این تاثیر در بازگشت به جنوب افغانستان، آنجا را پایگاه تصوف کرده است. در قرن19، ناحیه ی اطراف رود سند، "اوریده" نامیده و منشا زبان اردو عنوان میشد. اوریده انتقال ذهنی مردمی به همین نام است که در نوشته های بروسوس از اینها تعبیر به نژادی بیگانه در کلده از سرزمین "کمروتی" شده و این "کمروتی" همان سرزمین "کفروتی" یا افریقای سیاه در نزد مصریان است. کفروتی مردم سیاهپوست کاف یا کام یا گام یا قم بودند که امروزه "کومه" در جنوب مصر است که از مکان های مقدس فرعون توتموس کبیر تلقی شده است و سیاهان به نام آن، کافی یا کفن یا خفش یا کبش یا حبش خوانده میشدند و آنها همان ملت اتیوپیا به پادشاهی "کفئوس" بودند. برخی منشا این لغات را نسبت داده شدن سیاهان به "حام" پسر نوح در روایات یهودی دانسته اند چون نام حام را "کام" نیز تلفظ و سیاهان را به نامش "کامیر" یا "کافیر" یا "کامری" مینامیدند. اورتی که به "کم" یا "کف" چسبیده، به معنی الهه و لقب بومی الهه ی دب اکبر است. کمروتی یا الهه ی حبشه را "کفت" یعنی "سیاه مونث" [به همان معنی کالی در هند] لقب داده بودند. الهه ی دب اکبر بر قلمرو تاریک شمال حکومت میکند و سیاهان به سبب رنگشان باید ستایشگر قلمرو تاریکی به نظر برسند. ازاینرو کف، ریشه ی "کیو" به معنی غار هم هست چون غارها راه هایی به قلمرو تاریکی یا جهان مردگان محسوب میشوند. ولی این دلیل نمیشود که مصریان، به الهه نگاه مطلقا منفی داشته باشند. نام کفت در مصر به صورت های "کمت" و "قبط" برای نامیدن نواحی حاصلخیز اطراف رود نیل که خاک سیاه داشته به کار میرفت چون زمین را به عنوان مادر انسانها با الهه ی سیاه تطبیق میکردند و با توجه به وابستگی تمدن حاشیه ی رود نیل به این خاک سیاه و آب نیل که آن را می آورد، جهان مردگان، حیاتبخش نیز بود. ازاینرو کافا که تلفظ دیگر کفت است، به لغت "حوا" تبدیل شده که منشا حیات است و در نزد یهودیان، مادر انسانها است:
“a book of the beginnings”: v2: Gerald massey: cosimoclassics: 2007: p519-520

جهان مردگان دو بخش بود: بهشت خوبان و دوزخ بدان. ولی صاحب هر دو یک تن بود که با بدان و خوبان دو رفتار متفاوت داشت. در آسیا، فرق بین این دو در "اسیزس" یا خانه ی عدالت اوآنس (حئا) تعیین میشد که تجسم زمینیش معبد "بیت آنا" در کوهی در نزدیکی "بیت زیبا" است. مدل مصری اسیزس، "آنو" نامیده میشود که آنو تلفظ دیگر آنا است. آنو، جایی است که در آن، آنوبیس عدالت را درباره ی سرنوشت مردگان مشخص میکند. آنوبیس یک "ساب" یا گرگ است. گرگ در آشوری "زیبو" [برابر با "ذئب" عربی] نامیده میشود و نام "زیبا" از همین کلمه می آید و باید به معنی خانه ی گرگ تلقی شود. خدای گرگ در مصر، دو چهره ی متضاد داشت که یکی منفی و شرور و دیگری مثبت و مفید بود.(همان: ص512) چهره ی مفید و مثبت آن، مسلما سوتیس یا شعرای یمانی معروف به کلب سماوی (سگ آسمانی) بود که همزمان با طلوعش در برج سرطان (خرچنگ) یا تیرماه، آب رود نیل بالا می آمد و مزارع مصریان را آبیاری مینمود. رود نیل از جنوب می آمد. نتیجه این که هند گرم جنوب یا افریقا، مظهر خوبی بود و هند سرد شمال یا محل زمستان نابودگر گیاهان، مظهر بدی. این دو، در مصر، "هار" و "خفت" هستند و پسرشان هورس خمت یا ایزد بلوغ است که موکل جهان ما است. (همان: ص508) در کلده موکل حیات، تموز است که درخت زندگی یا درخت کیهانی را محافظت میکند. حئا –از همان ریشه ی "حی" و "حوا"- به معنی زندگی، و "یحیی" به معنی زندگی کننده، صفات ین ایزدند و به همین دلیل، ائا (حئا) که از فرم های توسعه یافته ی تموز است نیز گاها صاحب درخت حیات خوانده میشود. این درخت، متصل کننده ی آسمان و زمین است. سرخپوستان امریکا نیز درخت کیهانی را دارند و در امریکای شمالی، سنجاب یا گربه ی وحشی، و در امریکای جنوبی، میمون موکل آن محسوب میشوند. اما این درخت جز در هند شمال یا سرزمین اسکاندیناوی سیاسی نشده است. چون حتی در اسکاندیناوی هم که خانه ی خدایان است، سرمای قطب شر است ولی به همین دلیل، خدایان که در آسمانند باید راهی به زمین داشته باشند که با غول های یخی در زمین بجنگند. پس درخت کیهانی که در اساطیر نورس یگدراسیل نامیده میشود، باید در اسکاندیناوی قرار داشته باشد؛ همچنین فرم شرور ایزد گرگ که در اساطیر نورس، گرگ فنریر خوانده میشود و قاتل ادین پدر خدایان در راگناروک است. بنابراین خدائیت از سرزمین شر و به بهانه ی وجود شر به زمین نفوذ میکند. اگر جهان در شر به سر ببرد، خدائیت نیز فرا میرسد و این خدائیت میتواند ظاهر انسانی داشته باشد. کلدانیان از دو گونه انسان سخن گفته اند: انسان های نورانی یا "سارکو" و انسان های معمولی یا "آدمی". در کوثا این دو نوع انسان به ترتیب به انسان هایی با سر مرغان مزرعه و انسان هایی با سر کلاغ تشبیه میشدند. کلاغ که پرنده ی تاریکی بود، در کردستان در مقابل خروس که پرنده ی صبحگاهی بود، قرار میگرفت. کلمه ی آدم در ارتباط با "آتوم" یا ایزد غروب در مصر قرار میگیرد که خورشید را به مانند تومو یا تموز (آدونیس) می انگارد که در غروب به قتل میرسد و پس از آن، تاریکی همه جا را فرا میگیرد. "تم" در آشوری به معنی روز است و نام از تموز دارد که میمیرد و بازمیگردد. کلمات "کو" و "کیم" در آشوری به معنی روح و جن ولی در ارتباط با کلمه ی "خو" به معانی بازگشت و پرستو بودند. پرستو به مانند تموز، در بهار از سفر زمستانیش بازمیگردد ولی عجیب این که منظور از "نم خو" به معنی پرنده ی پیامبر، کلاغ بود که لزوما پرنده ی مهاجری نیست. (همان: ص1-470) مواعظ پیامبران، حقیقت همیشگی را بیان میکرد و پیروان آن، "بنی آدم" یا انسان های کلاغ گون معمولیند. پس خدائیت هندی، شر را با همان معنای توصیف شده توسط پیامبران، بر این انسان های معمولی و همانطورکه انتظار میرود، از سمت اروپا میگسترد تا سارکو یا انسان های خدایی که پیروان ایزدان نورسند، از اروپا برای نجات مردم بیایند. اینطوری میتوان شر را خدایی خواند و شاید معنی این جمله از مسیح که: «من دیدم شیطان به مانند آذرخش، از آسمان به زمین سقوط کرد» همین باشد. جرالد مسی این جمله ی مسیح را برای توصیف سقوط سوت یا شیطان مصری از جایگاه خدایان مناسب میبیند و سوت موصوف به سابو یا گرگ است. مسی مینویسد که همترازکردن شیطان با بعل زبوب و متصف کردن بعل زبوب به "شاهزاده ی شیاطین" بیش از این که از بابت "ارباب مگس ها" (معنی غلطی که برای بعل زبوب تصور کرده اند) بودن بعل زبوب باشد، به شباهت زبوب با سابو برمیگردد.:
“ancient Egypt”: Gerald massey: 12volumes in one: cosimoclassics: p591














با در نظر گرفتن این دوگانگی هند اولیه بین افریقا و شمال دور ، این فکر به ذهن متبادر میشود که افریقا ممکن است هویت اولیه ی موسپلهایم سرزمین سورتر در افسانه های اسکاندیناوی باشد که نسبت به دنیای خدایان نورس، در جنوب واقع است. سورتر، شمشیری آتشین دارد که با آن و طی راگناروک یا نبرد آخرالزمان، فری را می کشد. «اندی اورچارد» معتقد است سورتر، همان فرشته با شمشیر آتشین در روایات مسیحی است که آدم و حوا را از بهشت اخراج می کند. در ایسلند، سورتر، غولی است که فعالیت های آتشفشانی آن جزیره را باعث می شود و ازاینرو هویتی دوزخی و صنعتی شبیه به وولکان یونانی- رومی دارد. دوزخ، پایان بهشت است و فری هم پایانی شبیه به اخراج آدم از بهشت عدن در اثر گناه جنسی دارد: فری به یک غول ماده عشق می ورزد و به عنوان هدیه ی ازدواج، شمشیر جادویی خود را به او می بخشد و این، علت اصلی ضعف فری در مقابل سورتر محسوب می شود. در راگناروک، شمشیر آتشین سورتر، جهان را به آتش می کشد و نابود می کند و این مطلب، این همانی احتمالی سورتر با "لوگی" غول آتش در اساطیر نورس را به ذهن می آورد. کلمه ی لوگی – که بی شباهت به لوکی نیست- در زبان های نورس، به معانی آتش و شمشیر به کار می رود. لوگی برادر «هلر» و «کاری» به ترتیب غول های دریا و هوا است. در پروس ادا، لوگی و لوکی بر سر غذا خوردن با هم رقابت می کنند و لوگی برنده می شود. اتفاقاً لوکی هم با آتش مرتبط است. اسطوره شناسان، اشتهای زیاد این دو را به اشتهای آتش در خوردن (سوزاندن) همه چیز تعبیر می کنند. لوگی همچنین همان «هالوگی» از غول های «ریسی» است که نخستین پادشاه نروژ شمالی و جد شاهان آنجا به شمار می رفته و آن سرزمین، به نامش هالوگاند نامیده می شود:
Logi : Wikipedia





مطابق ادای جدید، یک مرد به نام لیف و یک زن به نام لیفتراسر، در یک هولت (جنگل؟، غار؟) از آتش سورتر نجات می یابند و آغازگر نسل جدید بشر می شوند. ایگناتیوس دونلی در 1883، کتابی به نام «راگناروک» نوشت و در آن، این نظریه را مطرح کرد که راگناروک، نه اتفاقی در آینده، بلکه تاریخ گذشته است و آنچه پیشگویی راگناروک نامیده می شود، در واقع شرح در هم کوبی زمین توسط شهابسنگ ها در پایان عصر یخبندان و بالا رفتن دمای هوا در سال های متعاقب این اتفاق است که به از بین رفتن پوشش گیاهی زمین در اثر خشکسالی می انجامید و این، همان پایان باغ عدن است که آدم و حوای متواری از آن، لیف و لیفتراسر هستند. نظریه ی دونلی، مبنای کاتاستروفسیم ولیکوفسکی در اواسط قرن بیستم شد و توجه بیش از اندازه به تطبیق کاتاستروفسیم با وقایع دوران موسی و یوشع توسط ولیکوفسکی، سبب مغفول ماندن فایده مندی این نظریه در تطبیق راگناروک با افسانه ی باغ عدن گردید بخصوص در این موضوع که لوکی، صحنه گردان اصلی رویداد راگناروک بوده است. لوکی همان لوگی غول آتش، و لوگی همان سورتر از جنوب است چون در جنوب دور که برای اروپاییان صحرای افریقا بوده، گرمای شدیدی وجود دارد و آنجا را باید خانه ی شیاطین نابود کننده ی بهشت دانست. لوکی همان ازوپ دانشمند است و دانش، طغیان می آورد و گناه را شدت می بخشد. مظهر گناه هم سیب های باغ عدن است که آدم می خورد ولی باز هم این همان دانش یا لوکی است که انسان را در دوزخ خالی از امکانات طبیعی زمین، به اختراع برای ایجاد امکانات فرا می خواند. از اینرو بازگشت به لوکی لازم است همانطور که برای یونانیان، بازگشت به پشم طلایی لازم بوده است. جمع پشم طلایی و سیب باغ عدن، سیب های طلایی ایدون در اساطیر نورسند که لوکی، صحنه گردان مهم ترین قصه ی آنها است. مطابق این قصه، روزی تیازی غول، لوکی را اسیر خود کرد و مجبور نمود که الهه ایدون و سیب های طلاییش را به نزد او بیاورد. لوکی با فریفتن ایدون، او را از آزگارد خارج کرد و تیازی در هیبت عقابی عظیم، الهه را دزدید و به جوتونهایم (سرزمین غول ها) برد. با این اتفاق، خدایان، پیر و ناتوان شدند و گفتند که لوکی را خواهند کشت مگر این که ایدون را برگرداند. لوکی، شاهین الهه فریا را قرض گرفت و الهه ایدون را به ذره ای تبدیل کرد و شاهین آن را به چنگال گرفته از قلعه ی تیازی خارج نمود. تیازی عقاب، شاهین را تعقیب نمود اما خدایان، بال های عقاب را سوزاند، عقاب سقوط کرد و خدایان او را کشتند:
" Her sacred name: writings on the divine feminine" : Frances Billing Hurst" : TDM pub: 2019:p79-80




این داستان، همتای روایت دیگری است که در آن، لوکی با بریدن موهای طلایی "سیف" همسر تور، سبب برانگیخته شدن شهوت غولان به سیف شد. "هرونگریر" قوی ترین غول ها قصد کشتن تمامی خدایان به جز الهگان سیف و فریا، و دزدیدن این دو را نمود ولی در دوئل با تور کشته شد. در واقع داستان سیب های طلایی ایدون، روایت دست اول تری است چون از شاهین ماده ی فریا سخن می گوید که احتمالاً در ابتدا خود فریا بوده است و لغت فریا، شکل مونث شده ی لغت فری است؛ شاید حتی بتوان فریا را فری مونث شده (مثل کورش تبدیل شده به سرس) دانست و فری شاهین را معادل هورس شاهین در مصر خواند. چنین نظریه ای با مرور داستان مشهور دزدیده شدن چکش تور توسط غول ها مستحکم تر می شود: شاه غول ها در ازای پس دادن چکش، خواهان ازدواج با الهه فریا است. به نقشه ی لوکی، تور، لباس عروس می پوشد و وانمود می کند فریا است و لوکی، به عنوان ساقدوش، او را تا قلعه ی غول ها همراهی می کند. تور، پس از به دست آوردن چکش، هویت خود را آشکار، و غول ها را با چکش تارو مار می کند و به همراه لوکی و چکش خود باز می گردد. در این داستان، چکش آسمانی، کنایه از قدرت های ماوراء الطبیعی روح بشر است که در لحظه ی ورود به جهان مادی، از او گرفته می شوند. سفر تور به قلعه ی غولان به همراه لوکی، همان سفر روح با سلاح عقل به زمین است. این سفر، برای به دست آوردن مجدد چکش (قدرت آسمانی روح) صورت می گیرد و تا لحظه ای که این قدرت به دست نیامده، روح یا تموز، یک کورش زمینی شده یعنی سرس است و از اینرو تور، لباس زنانه پوشیده است چون فریا یعنی فری مونث شده است. اما این ایزد زن شده، به زحمت از یک مرد قابل تشخیص است چون او همان آرتمیس (دایانا) زن جنگجو است که به گونه ی گرازی رزمجو و شهوتپرست مجسد شده و الگوی جنگجویان گردیده است. آرتمیس خواهر دوقلوی آپولو است همانطور که کاستور، برادر دوقلوی پولوکس است. مادر آپولو و آرتمیس، لتو است و مادر کاستور و پولوکس لدا. هم لدا و هم لتو نام از اللات الهه ی عرب دارند. کاستور که برادر میرای پولوکس نامیرا است، فرم زمینی آرتمیس است و این دوگانه ی میرا- نامیرا (ماده – روح) همان دوگانگی تموز است. شاید سفر تور و لوکی به قلعه ی غول ها هم سفر همین دوگانه به زمین باشد. گر نیک بنگریم، این الگو، عقل و خرد را زمینی، و اخلاقیات را محدود به قلمرو زمینی می کند. سوفیا، فردی است که در زمین به درد بخورد و با غرایز زمینی بشر، سازگار باشد. به همین خاطر نیز هست که آن، مونث است. مونث شدن سیروس به صورت سرس، باز همتای انحطاط روح در زمین است که کامجویی های آیین دیونیسوس باخوس را در بر میگیرد و آیین هایی را شامل میشود که مشترکا به افتخار باخوس و سرس برگزار میشوند. لافونتن در قرن 18، بازنویسی افسانه های ازوپ را با الهام از یک الهه انجام داد و بعضی نگاره های قرن 19، صحنه ی برخورد او با الهه را ثبت کرده اند.









نسبت الگو های زمینی و آسمانی در این برخورد، نسبت دوماهی به صورت الهه و پسرش است که رومیان، آنها را به «کاما مارینا» و «دیپوئه» و سپس ونوس و کوپید می شناختند. کاما یعنی ماهی و مارینا یعنی دریایی ولی ابتدائا مرتبط با ماری و مریم به معنی الهه بوده است. «اوپولموس» گفته است که کاهنان کلدانیان، «کمریم» نامیده می شدند و هگینز، این اصطلاح را به ماهیان معنی و کاهنان کلدانی به عنوان دانش دوستان را در نسبت با الهه ] همچون لافونتن [ قرار می دهد. الهه، همان خدای مونث شده و از اینرو در نسبت با "کور (ش)"، توسط کولدی ها ، شناخته شده به کوره ، کوری، کولی، کالی و کاندی بود و نام خود را به الهه ی هندی «کالی» ، و به «کاندیا» پایتخت جزیره ی کرت داده است. به نظر هگینز، خداوند خورشید که به «آپولو کونیوس» شناخته شده، به صورت مونث شده، نام به «کونیا» مادربزرگ کنستانتین کبیر داده که واضع مسیحیت نیقیه ای است و قونیه ی ترکیه و کانیای هند، با این وجه تسمیه موافقند: « کانیا » یکی از عنوان های ونوس در هند است. شکل زمینی و معادل او برای کوپید هم «گونا پاندیا» است. پاندیا پادشاهانی از ایودها قلمرو کریشنا و شامل 72 پادشاه بودند. هگینز، آنها را با 72 یهودی مانوی شده تطبیق می کند و عنوان پاندیا را هم وابسته به پاندیوم آتن و پاندیوم دلفی می خواند و از این طریق، اصل تمام پاندیا ها را گونا پاندیا و خود او را همچون کریشنا برابر با آپولو کونیوس می گیرد. وی در این تطبیق، اصطلاح پانیا را مانند اصطلاح «اداد» می داند که خدایی واحد بوده ولی عنوان پادشاهان هم بوده است و اضافه می کند که کریشنا را با نام «کان یی» نیز می شناختند و این، باز شبیه نام خدای دیگری به نام « بال یی » است. اهمیت این موضوع ، در این است که « یی » عنوان آپولو در دلفی بوده است. از طرفی ،اکثر اوقات نام گرفتن اماکن و معابد به الهگان ، برای آن است که آنها حکم مادر و زاینده ی خدای پسر را در محل داشته باشند و نسبت کانیا/ قونیه با آپولوکونیوس هم همین است:
Anacalypsis: p 760-4





با توجه به این که تبدیل « ر » به « ن » در زبان های قدیم ، امری عادی بوده ، می توان به ضرس قاطع گفت که کونیوس، از کونیا یا قونیه ، همان ظهور شمس تبریزی در قونیه و متحول شدن محمد مولانا توسط او در آنجا است. شمس همان خورشید و نیز خدای خورشید و «تبریز» دگرگون شده ی «تائوروس» و «طوروس» کوهستان سرزمین قونیه در ترکیه است. «شمس» یا «شمش» را به «بعل» می شناختند که این ، در فنیقی «هبل» و در عبری «هابل» تلفظ می شده که لغت اخیر، در یونانی به آپولو تبدیل شده است. لغت کور یا کورش یا کوریوس نیز با «خور» و «خاور» ارتباط دارد که در ترکیب با لغت « شید » به معنی درخشنده ، کلمه ی خورشید فارسی را ساخته است. از دید یهودیان ، کورش « مسیح شرق » است چون خورشید از شرق طلوع می کند. شمس نیز از شرق به قونیه می آید و محمد با او ارتباط برقرار می کند چون خودش هم از شرق و از افغانستان آمده و از جنس نور خورشید است. ولی خورشید همانطور که نورانی است، داغ هم هست. اگر قونیه خانه ی آپولو را به تور ملبس به پوشش زنانه تشبیه کنیم ، آن وقت آورده شدن آن توسط لوکی ویرانگر به قلعه ی غولان معنا می یابد. تور نیامده بود به غولان بیامیزد. امده بود آنها را بکشد و حقش را پس بگیرد. حق او ، چکش او و مظهر تمام قدرتش بود که از الهی بودنش برمی خاست. اهمیت هند، در ابتدا مربوط به داغی آن بوده است و به همین دلیل، آن در افریقا واقع بوده است. انتقال هند به شرق ، جهنمی بودن آن را تحت الشعاع قرار داده است و این فرصت را پدید آورده تا قهرمان مقدس، دوگانگی خود را آشکارتر بروز دهد و جدا شدن پاندیا از افغانستان کافرکش شمال نیز در این راستا صورت گرفته است.







هیگینز معتقد است که امپراطوری پاندیا، تبیین فرهنگ یهودیان کاشمر است که به مذاق تاتارهای فاتح کاشمر خوش آمده و به همراه آنها در سرتاسر آسیای مرکزی و بخشی از چین منتشر شده و آن نواحی را تحت تاثیر خود قرار داده است و محمدی ها (مسلمانان) در آن تعمیراتی به عمل آورده اند. یهودیان کاشمر معتقد بودند موسی در منطقه ی آنها میزیسته و یک معبد سلیمان نیز داشتند. مذهب آنها ترکیبی از یهودیت و پاگانیسم بود. (همان: ص5-774) هگینز، کیش جنگ یهودی را وصل میکند به گفتاری از نمرود با این مضمون که "گئورگوس" خدای جنگ، آخرین پادشاه از 70پادشاه امپراطوری جهانی "کوش" بود که در کوه "دیوس پولیس" در «ایران» درگذشت. به تعداد این پادشاهان، ملت ها یعنی مذاهب جهان شکل گرفتند. (همان: ص781) کاشمر هم در دامنه ی کوهی واقع است. نام دیگر کاشمر، طرشیس است که ارتباط لغوی با طوروس و طرسوس در جنوب ترکیه و حضور قونیه ی مولانا در آن نواحی را نشان میدهد. وابستگی کاشمر به جغرافیای نیشابور –یعنی خاستگاه فرضی حماسه ی جنگستا و سلحشورانه ی فارسی و تصوف افغانستان- خیلی چیزها را روشن میکند. جاعل "پیشگویی" نمرود، جنگسالاری را آخرین مذهب جهان شناخته بود و کیش محمد هم آخرین کیش جهان قدیم بود. پس محمد عربستان هند (افغانستان) نیز جنگسالار و بیرحم شمرده میشد درحالیکه یک محمد همنام هم معروف به مولانا و مولوی وجود داشت که مستقیما تحت تاثیر خدای آفتاب ماقبل و مغضوب او (شمس) در ترکیه قرار گرفته و ناچارا عارف و محبت پرست بود، هرچند جنگسالاران، دومی را به خدمت اولی درآوردند و این، خود باعث باقی ماندن کیش محبت در شرق شد. به هر حال، برای ریشه داشتن این کیش خشن در تصوف "رأس" ها، یهودیان، آن را به قلمرو "راس" خودشان در دو سوی دریای سرخ منتقل کردند، همان مناطقی که صحنه های نخستین زندگی موسی –بنیانگذار یهودیت- در آن میگذشت. به مانند یاسون که با گذر از دریا و در شرق به پشم زرین دست یافت، موسی نیز با گذر از دریا در فرار از مصر، در مدین با رسالت الهی خود و قدرت جادویی حاصل از آن، آشنا می شود. مدین که ریشه ی مدینه و مدنیت است ، در یونان، تجسم الهه مدئا شده که جادوگری خطرناک است و همانطور که دیدیم ، جانشین دیانای گراز ، الگوی جنگجویان بیرحم است. موسی شاهزاده ی مصر، قدرت خود را پس از گوسفند چرانی در آن سوی دریای سرخ یافت. گوسفندچرانی، شغل تموز بود که منشا حکمت نخستین به شمار میرفت. پشم زرین یاسون نیز همین مفهوم را داشت. ولی هم یاسون سبب بدبختی سرزمین پشم زرین شد و هم موسی بعدا با بنی اسرائیل بازگشت و مدینی ها را نابود کرد. موسی شاه یهودیان شد و یاسون شاه یونانیان. هر دو آنها قهرمانان ادبیاتی هستند که شاهان، حکمرانان و جنگجویان، آن را پدید آورده اند.





















































































































































































































































































