تور و لوکی در قلعه ی غولان (یهودیان، دوزخ و اساطیر نورس)

نویسنده: پویا جفاکش

قرن ها پیش، جادوگری آفریقایی، پسری از آسیای مرکزی به نام علاءالدین را به خدمت گرفت تا به غول چراغ جادو، و ثروت و قدرت فراوانی که او به ارمغان می‌آورد دست یابد. جادوگر، آدم بدجنسی بود و به سزای اعمالش رسید. ولی این بدجنسی او باعث رسیدن علاالدین زرنگ به ثروت و قدرت از طریق جادوی غول چراغ شد. این داستان در هزار و یک شب آمده و مثل بیشتر قصه های هزار و یک شب آنتوان گالان، معلوم نیست اصل شرقی دارد یا زاده ی تفکر اروپایی است. ولی استقبال فراوان ادبی و هنری از این قصه در فضای جادو پرست اروپای قرن ۱۹، نشان می‌دهد که اروپاییان خیلی دوست داشتند به جای علاءالدین باشند. در قرن ۱۹ در نتیجه ی استعمار و برده‌داری، آفریقا در حال از دست دادن حیثیت خود در بین قاره ها بود. حکمت ها و سنت های جادوگری آفریقایی در حال منتقل شدن به خاستگاه فرضی نژاد سفید پوست و موبور اروپایی غربی در اسکاندیناوی بودند و اکنون نوعی اقبال به خدای جادوگری نورس یعنی لوکی پدید آمده بود که با خود شیطان تطبیق می شد. لوکی، تنها شخصیت دانا و زیرک در بین خدایان تهی مغز اسکاندیناوی بود و به مانند کافری بود در بین مومنانی که از به کار انداختن عقل خود، وحشت داشتند و از این جهت، لوکی یادآور جریانهای کافرکیش در بین انبوه مسیحیان جاهلی بود که جز به کشیش، به کسی گوششان بدهکار نبود. از این جهت، لوکی با هرمس یا مرکوری خدای دانش یونانی- رومی تطبیق می‌شد که دانش خود را از دزدیدن گله ی گوسفندان آپولو خدای خورشید به دست آورده بود. این خود، افسانه ی پشم زرین گوسفندی را نمایندگی می‌کرد که سبب برکت سرزمین کولخیس شده بود ولی یاسون یونانی، با دزدیدن پوستین از کولخیس، این برکت را از آن خود کرد، کاری که استعمار با آفریقا و آسیا و آمریکا نموده بود. البته یاسون و همراهانش یعنی آرگونات‌ها یا ملوانان کشتی آرگو، که به مانند استعمارگران، دریا ها را در راه کشف سرزمین های اسرار آمیز شرق پشت سر می گذاشتند، حق خود را پس گرفته بودند. این پشم به گوسفند طلایی ای تعلق داشت که فریکسوس یونانی و خواهرش هله را از دریا گذراند که به قفقاز بیاورد. هله در دریا سقوط کرد و غرق شد و دریا به نامش هلسپونت نامیده شد ولی فریکسوس به مقصد رسید و نخستین شاه کولخیس گردید و گوسفند را در راه خدایان یونان قربانی کرد.

اروپاییان هم داشتند حق خودشان را پس می گرفتند چون اخیراً به این نتیجه رسیده بودند که تمام دانش دنیا از اجداد خودشان موسوم به آریایی‌ها ریشه گرفته که از اسکاندیناوی برخاسته اند و یونانی‌ها هم از نسل آنها بوده‌اند. هله در افسانه ی پشم زرین، همنام دختر لوکی و الهه ی دوزخ است که به نامش "هل" نامیده می شود. پس چه بسا فریکسوس برادر هله نیز کسی جز مار " جورمونگاندر " پسر لوکی نباشد: المثنای مار تورات که میوه ی دانش را به آدم و حوا داد. دانش، همان پشم زرین است و مایه ی سعادت، که مسیحیت نادان پرور کلیسای رم، آن را از اروپاییان دریغ داشته است و ترس به پا شدن هل (جهنم) از دست یافتن به این دانش هم از القائات همان کلیسا است. نازی ها آمدند و به نام خدایان نورس، جهنم به پا کردند ولی این هم برای فراموش شدن جادوی آریایی کافی نبود و تنها ۴ سال بعد از پایان جنگ دوم جهانی، لوکی به عنوان یکی از قهرمانان کمیک های مارول به شهرت رسید. در این زمان هنوز ۲۰ سالی تا آغاز فروکش تدریجی تب نژادپرستی زمان لازم بود و کسی وامداری ادبیات غرب به افریقا را به یاد نمی‌آورد. مردم هنوز به پیروی از قرن ۱۹، بچه هایشان را با قصه‌های ازوپ تربیت می کردند با این خیال که ازوپ یک یونانی بوده بی توجه به اینکه لغت ازوپ در یونانی، تلفظ دیگر لغت اتیوپ به معنی صورت سوخته است و این کلمه در تشبیه به مردم اتیوپیا یا افریقای سیاه استفاده می‌شود. عرب ها سرزمین قرطاجه (کارتاژ) را افریقیه ] یعنی سرزمین اقوام و مذاهب گوناگون [ می نامیدند و بخش سیاهپوست نشین آن را «بلدالسودان» یعنی سرزمین سیاهان، و «الکبودان» به همان معنا می نامیدند که کلمه ی اتیوپیا در ارتباط معنایی با این لغات قرار دارد:

"retake your fame" : v1: ch3: Almr von Fleischer

نکته ای که کمتر مورد توجه قرار گرفته، این است که داستان ازوپ همان داستان های حکیمانه ی آرامی- سریانی منتسب به احیقار وزیر سناخریب امپراطور آشورند و وی در شرق، بیشتر به «لقمان» یا «لخمان» شناخته می شده چون رواج حکمتش در بین اعراب، توسط اعراب آرامی مذهب لخمی در عراق انجام گرفته است. لخم در زبان عربی به معنی شیر است که تجسم حیوانی خدای خورشید در زمین محسوب می‌شود و آپولو که مورد سرقت هرمس قرار گرفته بود هم خدای خورشید بود. جالب اینکه از آغاز قرن ۱۹، ارتباط هایی بین لغت لخم و نام‌های لوکی و مدل جنوبی ترش لوگ برقرار شده بود. در این زمان، گادفری هگنیز، لغات لوکی، لوگ و لوگوس را به « یا «لخم» عربی به معنی حکمت مرتبط و عنوان می‌کند که لخمان یا لقمان به معنی حکیم، منشا دانش ها و اخلاقیات مشابه هم در بین عرب‌ها، آفریقاییان، فارسیان، یونانیان و هندیان بوده است؛ وی منشا قبیله ی بنی لخم بوده و نام دیگرش لخم ابن عمرو ابن سبا، اکثر اسطوره های زیر نام های لخم، سبا و "عمر (و)" را با هم متحد می کند. هگینز می‌گوید که داستان‌های ازوپ در اروپا منشأ گرفته از داستان های لقمانند و بودای هندی و مرکوری رومی نیز ابتدائا در نسخه برداری از او شکل گرفته‌اند. کوهی به نام « صوفید» در جنوب افغانستان موجود بوده که مکانی به نام « لقمان » در آن قرار داشته است و  هگینز تمامی جریان صوفی یا تصوف موجود در خاورمیانه و هند را منبعث از آن ارزیابی و شخصیت اولیه ی مطرح در عرفانسازی آن را به نام «محمد مولانا» (مولانا یعنی سرور ما) باز می شناسد. هگینز عنوان "صوفی" را مرتبط با لغت یونانی سوفیا یعنی حکمت (فیلسوف یعنی دوستدار سوفیا) و آن را ریشه ی «آزوپوس» و نیز ریشه ی نام دریای آزوف دانسته است ضمن اینکه لوگوس را نیز با سوفیا معادل دانسته و سوفیای مونث را با «مایا» نام مادر بودای هندی و مادر مرکوری رومی برابر کرده و لغت مایا را هم شکل معوج شده ی "ماریا" (مریم) به معنی الهه دانسته است. دکتر استنلی منشا صوفی را به «اسافیم» [شاید منشا نام ازوپ] یعنی انسانهای خردمند برمی‌گرداند و ریشه نام آنها را « سافون » به معنی آسمان می خواند. این کلمه همچنین ریشه ی "سپیتمان" نام خاندان زرتشت است. قاضیان را در کلدانی «سوپتیم» و در کارتاژی «صوفیت» می‌خواندند. لغت فارسی دیگر سپنتا یا سپند به معنی مقدس [و احتما "سپید" که مقابل تاریکی و نامبردار به رنگ سفید است] نیز باز از این کلمات است. معادل «سوفیا» در فارسی، لغت «دانش» است و این لغت مرتبط با "آدون" یا آدونیس به معنی ارباب و لقب تموز در شامات بود. این لغت منشأ اطلاق لغت «دون» به سرکردگان در اسپانیا و پرتغال و ایرلند است. آدونیس پس از مرگ به گل رز تبدیل شد و «روس» یا «رز» نیز منشاگرفته از «رأس» به معنی رئیس در زبان عربی است و «رست» و «رستم» تلفظ های دیگر آن هستند. «رأس» اصطلاحی است که در قدیم، فارسیان و حبشیان به رهبران خود اطلاق می کردند. در افسانه های یهودی، شخصی به نام «راس» بر دو سوی دریای سرخ در عربستان و افریقا حکومت می کرده و هگینز، روایات حکومت قبیله ی صوف و اصحاب صفه بر مکه ی حجاز را بازمانده ی نسبت داده شدن دانش راس یا صوف (آدونیس) به این نواحی مجاور دریای سرخ دانسته است. به نظر او دریای آزوف اصلی که آرگونات ها برای رسیدن به کولخیس از آن گذشته اند، دریای سرخ بوده است و علت اینکه به دریای آزوف فعلی رودی به نام تانائیس یا دون می ریزد، انتقال ذهنی آزوف از خاورمیانه به شمال است. هگینز همچنین فرقه ی رزیکروسیان یا رز-صلیبی را که ریشه ی فراماسونری و ایلومیناتی هستند، به افسانه ی مرگ آدونیس بر صلیب و رشد کردن گل رز از خون او نسبت می دهد. به نظر او، اصطلاح «ریشی» در هند که برای بزرگان مذهبی استفاده می شود، با همخانوادگی لغات «ریش» و «راس» در فارسی نسبت دارد. هگینز، یوگی های هندی را منشا گرفته از «فقیر» ها و «درویش» های فارسی که همان صوفیان شمالند می‌داند و اضافه می‌کند این صوفی ها با «راس» های یهودی نسبت دارند و مرکز اولیه شان «معبد سلیمان» در کشمیر بوده که رهبران آن را در «راشی» می خواندند. یک قبر موسی نیز در این معبد قرار داشته است. رودخانه ای به نام «لاشمه کول» در کشمیر جریان دارد که به الهه لاکشمی برمی گردد و این الهه که نامش شکل مونث شده ی لخم است، باید با سوفیا و مایا مترادف شود. « لاش » که ریشه ی لاکشمی است، باید شکل بینابین "راس / راش"، و "لوگ / لوکی/ لخ (م)" باشد. «علی شاه» که الگوی بزرگ صوفیان امروزی است، نیز در اصل همان «ایلیا» یا «الیاس» است که نام و افسانه اش با یونس از شخصیت های مورد علاقه ی دیگر صوفیان نیز منشا لغتی و اسطوره ای یکسان دارد. صوفیان به رهبران خود «شاه» می گفتند و از سال 1736 که نادرشاه جنگجوی ترک صوفی، در پرشیا (ایران) به قدرت رسید و به همه سو لشکرکشی کرد، «شاه» عنوان رهبران ایران شد. سربازان صوفی مسلک ایرانی برای کشتن دشمنان شاه آسمانی، جان خود را به خطر می اندازند و الگوی داستانیشان در این مورد، یک پیرو سرسخت علی به نام «حسن صباح» است که از بالای کوهی، فداییان خود را برای ترور انتحاری دشمنان خویش، فرو می فرستاد. با این حال، در زمان نوشته شدن این سطور در قرن 19، دیگر علی و جانشینان او یعنی 12 امام، هیچگونه جایگاه غنوصی در ایدئولوژی مذهبی شاهان نداشتند و 12 امام، بیش از "فیلسوفان رمز گرای عرب"، به کریست کاتولیک ها و سزارهای رومی شبیه بودند. با این حال، لغت فارسی «راز» ، یادگار رمزگرایی «شاه» یا قطب فرقه ی صوفی است و لغت «راز» را باید تلفظ دیگر «راس» خواند. به نظر هگنیز، همین عرفان زدایی از حکومت، در «راجا» ی هندی و «رکس» ژرمن که هردو تلفظ های دیگر «راس» هستند نیز رخ داده است:

"anacalupsis" v1/; GODFREY Higgins: London: 1838: P715-734

داستان حکومت راس بر دو سوی دریای سرخ، خط ارتباطی قصه ی دزدی یاسون در ساحل راست دریای آزوف است و مکه که قبله ی افغان های مسلمان است، می تواند شرق اسلامی را به لوکی متصل کند. ولی به نظر هگینز، کولخیس قبل از آن، " کالخوس " در بین النهرین بوده که قلمرو قبیله ی مازن خوانده شده است. تاتارها مجموع سوریه و عراق عرب را «کرخم» می نامیدند و پیامبر خود مانی را اهل آنجا می خواندند و کالخوس باید همین کرخم ] (کرخه؟) [ باشد. در افسانه های مانی، او در میان منداییان ظهور کرده است. این قوم، «نصیری» هم نامیده می شوند و نامشان به نظر هگینز، منشا نصرانی نامیده شدن مسیحیان و منسوب کردن عیسی مسیح به شهری به نام ناصره است. هگینز، کلمه ی نصیری را به لغت «نذیر» که مسلمانان زمان او برای پیامبران به کار می بردند، مرتبط می داند. به نظر او کلمه ی «مازن» در سوری هم باید با کلمه ی یهودی «ماسون» - ریشه ی فراماسون- مرتبط باشد. چرچ یا کلیسا را نیز به معبد کرخم معنی می کند و الگویش را معبد سلیمان می خواند که پیشوایان ماسون ها آن را ساختند. وی در نقل قولی از جوزفوس، اداره ی معبد سلیمان را در اختیار یک فرقه ی کورینتی دریافته است. هگینز از ارتباط این مسائل با ریشه گرفتن فراماسونری از تمپلارهای اروپایی هجوم برنده به اورشلیم، به برجستگی نقش فرقه ی «سنت جان اورشلیم» در تمپلاریسم می رسد و عنوان می کند که سنت جان اورشلیم، کسی جز یوحنای تعمید دهنده یا یحیی پیامبر منداییان نیست و فرهنگ حول و حوش او نتیجه ی تاثیرات و تاثرات پیرامون افسانه ی تموز یا آدونیس است که یک خدای قربانی شونده است و ارتباطش با کورینتیان، نتیجه ی برهم کنش کیش تموز با آیین قربانی گوسفند در کیش کورناتوس خدای گاول های اروپا بوده است. این برهم کنش در مرز اروپا و آسیا و در قستنطنیه مقر حکومت سلیمان با شکوه رخ داده است که مسجد- کلیسای مقدس آن "ایاصوفیه" (حاجیه صوفیه) نام از سوفیا دارد. قستنطنیه مرکز بیتینیا یا بیزانس بوده که توسط قوم باطنیه یا بودان (بودایی)  بنیان گذاشته شده است. افسانه های یهودی، اینان را «اسماعیلی» یا اعقاب اسماعیلی ابن ابراهیم خوانده اند. اسماعیلی ها به مانند یهودیان که پیرو اسحاق ابن ابراهیم بودند، تصور می کردند که جد بزرگشان (اسماعیل برای اسماعیلی ها و اسحاق برای یهودی ها) قرار بوده توسط پدرش به عنوان قربانی ذبح شود ولی در نهایت، گوسفندی جانشین او شده است. عیسی مسیح خدای قستنطنیه و کیش آن مسیحیت نیقیه ای- نیز به مانند گوسفندی توسط پدرش خدا قربانی شد و به «بره ی خدا» نامبردار گردید. هگینز، حدس می زند که باطنی های بیتینیا با صوفی های مسلمان ریشه گرفته در افغانستان ارتباط داشته باشند و رد بیتینی ها را در بهات های ساکن بین دهلی و پنجاب می جوید که توصیفشان را از کلنل ویلفورد دریافت کرده بود. اینان خود را اعقاب بهات می خواندند که در کنار «تاماز» و «موی» یا «مها» سه پسر شخصی به نام سیلواهان بودند. ویلفورد احتمال می دهد که نام سیلواهان مرتبط با قبیله ای مانوی به نام سولون یا سولیوان در شمال غربی دهلی باشد. اینان، «مانس» (مانی) یا قانونگزار نخستین را یک سولیوان می دانستند. معروف است که مانس 12 شاگرد داشته که ارشدهای آنها بوداس، هرماس و توماس بودند. ویلفورد این سه را به ترتیب همان بهات، مها و تماز پسران سیلواهان دانسته است. هگینز در تکمیل این نظریه عنوان می کند که بانیان مانویت، عرب های باطنی برسازنده ی معبد سوریه بوده اند و بیتینی های ترکیه و بهات های هند را نتیجه ی گروش خاص گروهی از یهودیان به این فرقه می خواند. این گروه شامل 72 یهودی موسوم به « ساگان » بوده است ک نماینده ای از خود به نام «اداس» را به میان اسکیت ها فرستاده اند و این سفر، همتای سفر توماس قدیس برای نشر مسیحیت در شرق بوده است. رهبر این یهودیان، «مناخیم» نام داشت و هگینز حدس می زند که نام او مرتبط با لغت «مانیخ» یعنی مانوی است و همین مانیخ است که در کتاب جعلی «اعمال ارکلائوس» به «مانس» تبدیل شده است. روایات دیگر، بنیانگذار مانویت را مردی به نام «اسکیتیان» در کشور ساراسن ها به نام «عربیا» خوانده اند و روایتی هم هست که اسکیتیانوس را اهل قلعه ای به نام «عربیون» در جوار رودخانه ای استرانگا ] یعنی ارنزو یا ارنگ (رنگها) که نام دیگر دجله است [ در بین النهرین خوانده اند. اسکیتیان ، اطلاق نسبت به اسکیت ها یا تاتارها است که شاگرد اداس یهودیند و هگینز، اداس را تلفظ دیگر ودا و بودا می داند (همان: ص 722-713).

 به نظرم، در فهم این مسئله مشکلی وجود ندارد که سولون یا سولیوان یا سیلوهان، تلفظ های دیگر سلیمان هستند و این سلیمان، صاحب معبدی کورینتی است که مورد توجه فراماسونری است. ارتباط فراماسونری اسکاتلندی با کورینت، بخش قابل توجه این اتصالات است که از طریق افسانه ی یونانی گراز کالیدونیایی توضیح داده می شود: « خوک کرومیونی » خوکی وحشی خو بود که در کرومیونیا یا منطقه ی بین کورنیت و مگارا، ایجاد نا امنی می کرد و به دست تزئوس کشته شد. برخی وی را یک گراز دانسته اند و برخی گفته اند وی زنی راهزن به نام « فایا » بود که به سبب زشتخویی، به «خوک» متصف شده بود. خوک کرومیونی را مادر «گراز کالیدونیایی» خوانده اند که آفت خطرناک کالیدونیای یونان بود و در یک شکار دسته جمعی هلاک شد. کالیدونیا در اینجا با کالدونیای اسکاتلند ارتباط نشان می دهد که محل فعالیت های دروئیدهای موسوم به کولدی بود. اینها پیرو یک مکتب رمزی بودند که توسط اشرافیت بریتانیایی اسکاتلند هدایت می شد. این اشرافیت، نسب خود را به ازدواج خاندان «پولاک» با پیکت های بومی می رساند. نشان خاندان پولاک، یک گراز بود. این گراز، مسلماً همان گراز کالیدونیایی است. کلمه ی «بور» (گراز) به صورت «ور» بر روی یکی از قدرتمندترین خاندان های فراماسون اسکاتلند (خاندانی که "نیکولاس د . ور" از آن برخاست) باقی مانده است. «برت» و «استوارت» دیگر خاندان های حامل اسمی این ارتباطند. نام خاندان «پولاک» مرتبط با پولوکس دیوسکور است که به همراه برادر دوقلویش کاستور، در کشتی آرگو حضور داشت و این زوج، کشتی را از طوفانی سهمگین نجات دادند. دیوسکورها جزو شرکت کنندگان در شکار گراز کالیدونیایی بودند ولی قسمت این بود که گراز به دست دختری مرد صفت به نام آتلانتا کشته شود. البته پولوکس نام رومی این قهرمان است و و نام یونانیش "پولی دکس" است. پس شاید ورود او به این داستان ها نتیجه ی مخلوط شدنش با موضوعی دیگر باشد. در واقع می دانیم که در ایتالیا و در کنار رودخانه ی پو، یک سری قبایل لیگوری می زیستند که به آنها پولوگی یا بولوگی (یعنی لیگوری های پو) می گفتند و پولوکس و پولاک در اینجا باید به اینها مرتبط باشند. هم در فرانسه و هم در ایتالیا ناحیه ای به نام «بولوگنه» موجود است که هر دو، عرصه ی فعالیت «ور» ها هستند. لوگی، اصل لیگوری است و با نام های خدایان لوگ و لوکی مرتبط است. به روایت بطلمیوس، یکی از قبایل لوگی، بوری ها بودند که در ویستولا در لهستان (پولاند) ساکن بودند. « پو » یا « پول » در پولاند باید با نام رودخانه ی پو مرتبط باشد. گروهی از لوگی ها در گاول و در منطقه ی لوگدوننسیس ( لوکسانبورگ ) ساکن شدند. آنها گراز را تجسم الهه ی ماه و شکار به نام آردیونا می دانستند که رومیان، او را دایانا می خواندند. دایانا همان ارتمیس الهه ی دوشیزه ماه و شکار در یونان است. ] به شباهت لغات آریودنا و آرتمیس دقت کنید. [ این می تواند نشان دهد که اطلاق کلمه ی بور به گراز، به قبایل لوگی «بوری» بر می گردد درحالیکه خود کلمه ی بوری، وابسته به لغت ترکی با همین آوا به معنی گرگ است. کلمه ی بور یا باوئر یا وار، بی کلگی و خشونت گراز را برازنده ی جنگجویان کرده است و بدین ترتیب است که در اروپا لغت "وار" به معنی جنگ، برساخته ی مذهب لوگیان یا پیروان لوکی است. انگلستان نیز در افسانه ی آرتوری، "لوگرس" نامیده شده تا وابستگی خود به لوگی های قاره را نشان دهد. خاندان پولاک انگلیسی هم اعقاب یک رسته ی سطلنتی فرانسوی خوانده شده اند که به کلوویس بنیانگذار امپراطوری افسانه ای مروونژین (ریشه ی تمام خاندان های سلطنتی اروپا) برمی گردد. لونگوباردها جنگجویان ژرمن این دولت فرانک بودند. عنوان لونگوبارد را می توان به معنی برت های لوگی یا به اصطلاح گرازهای لوکی دانست. کاهنان دولت مروونژین، "تلخین" ها بودند که نام خاندان تالکین به آنها برمی گردد. تلخین ها اعقاب کوریت ها یا کاهنان کرتی الاصل آپولو خدای خورشید بودند که پوزیدون خدای دریا را زمانی که هنوز کودک بود در جزیره ی رودس پرورش دادند. رودس محل پرستش آپولو-هلیوس و همسرش رودا بود که نام جزیره ی رودس وابسته به او است. تلخین ها شاخه ای از آرگیو ها بودند و از این طریق، شاید نقش مهمی در انتقال افسانه ی کشتی آرگو به اروپای غربی داشته اند. تریوپاس پسر آپولو و رودا بود و نامش به معنی "سه حفره" است چون وی در صورت خود، سه حفره داشت که دوتایشان جای چشم ها و سومی وسط پیشانیش قرار داشتند. این تصویر، نشان می دهد او باید با برخی روایات درباره ی سه چشم بودن زئوس مرتبط باشد. لغت کوریت احتمالا منشا لغت کورینت است. کوریت ها از اعقاب فورونیوس جد آرگیوها بودند. لغت فورونیوس ارتباط با فرعون لقب شاهان مصر را نشان می دهد. اما علاوه بر آن، انتساب به "فری" خدای نظم اسکاندیناوی را هم می رساند که نامش تلفظ دیگر «بوری» است. «فری» یا «فریگ» منشا لغت انگلیسی «فروگ» به معنی قورباغه است و ارتباطش با مصر، از آنجا روشن می شود که «نون» یا خدای دریا در مصر، به شکل قورباغه ای عظیم، کشتی ها را از دریا عبور می دهد و آرگو یا کشتی افسانه ای، پیشنمونه ی موفقیت در دشوارترین سفرها در این راه است. در زبان آلمانی، اونکه به معنی قورباغه است و این عنوان از لغت "انکی" می آید که لقب ائا فرمانروای آب ها در شرق است و در یونانی پوزیدون نامیده می شود. لغت «فری» (در ژرمن به معنی ارباب) هم لقب ایزد «ینگوی» خوانده شده که ینگو تلفظ دیگر انکی است. سفر دریایی یونانی به موافقت پوزیدون بستگی دارد که به جای نون نشسته است. آرگوس نیز جارچی افسانه ی آرگو است و نخستین حاکم آن، آپیس پسر فرونیوس است. آپیس همنام گاو مقدس مصری (تجسم ازیریس) است و باید به جای «هاپی» خدای رود نیل نشسته باشد که یکی از تجسم هایش گاوی سرخرنگ است. این باید همان گاوی باشد که از دریا بیرون آمد و به همسر کلوویس تجاوز کرد و از این عمل، مرووه سرسلسله ی شاهان مروونژین را پدید آورد. لغت لاتین «رانا» به معنی قورباغه، از ریشه ی «رین» به معنی پادشاهی می آید. وقتی خدای دریا با خدای جنگ برابر می شود و این عمل توسط کاهنان آپولو صورت می گیرد، قطعاً جمع آمدن اینها باهم را باید در افسانه ی سفر دریایی هرکول برای دزدیدن گله های گوریون یافت، جایی که آپولو برای گذر هرکول از دریا، قایق جام مانند نظر کرده ای در اختیار او می گذارد. در واقع فری اسکاندیناوی، همان هرکول یونانی- رومی است. اتفاقاً هرکول، یکی از سواران کشتی آرگو نیز توصیف شده و ممکن است کل افسانه ی آرگونات ها در ابتدا حول شخصیت او شکل گرفته باشد. در افسانه، هرکول از کشتی باز می ماند چون شخص دیگری به نام یاسون باید محور هدایت سفر خطرناک باشد. مدئای جادوگر، عاشق یاسون می شود و به کمک او، یاسون پشم زرین را صاحب می شود. یاسون با مدئا ازدواج می کند اما در کورینت، یاسون به ازدواج با دختر کرئون شاه کورنیت اقدام می کند و مدئای خشمگین پس از کشتن هوویش و دو پسر خود از یاسون برای انتقام، سوار بر ارابه ی پدربزرگش هلیوس (آپولو) که اژدهایان آن را می کشند، کورینت را ترک می کند و به آتن نزدشاه اژه می رود و در آنجا به توطئه ی ناموفق علیه تزئوس پسر شاه دست می زند. پس از شکست در این توطئه، به درون آسیا می گریزد و در آنجا قوم ماد به نام او به وجود می آیند. وی مسلماً همان ماده خوک کورینتی است که از تزئوس شکست خورد ضمن اینکه یکی از ساکنان کشتی آرگو نیز هست. در انگلستان، نام آرگو به صورت آرگیل، بر روی منطقه ای در جوار «بیوت» قرار گرفته است. بیوت معادل بیوتس لاتین است که انتساب به بوتن ها یعنی قبایل متحد لوگی ها را عنوان می کند. دروئیدها که دنباله ی کهانت مکتب لوگی در بریتانیا هستند، به خود گراز می گفتند. آنها ادعا می کردند «منانان» جاودانگی خدایان را به وسیله ی خوک خود به جنگاوران منتقل می کند و باعث می شود آنها پس از مقتول شدن، مجدداً به زندگی خود بازگردند. به باور آنها کسانی که گوشت خوک می خورند، هرگز نمی میرند:

"veres the ham?” , "from the Dragons throot" : tribwatch. Com , "Medea" : Britanica. Com

با توجه به اینکه پادشاهی بریتانیا را جنگجویانی مهاجم از سمت دریا پدید آوردند، گاو پوزیدون و گراز فری، فرصت خوبی برای اتحاد باهم در آنجا داشتند. کافی بود گوسفند اسحاق هم وارد این مشارکت شود. آن وقت، خدای مملکت، مارس کمپیوس مارتیوس در رم می شد که به مانند زئوس سه چشم، سه شخصیت داشت و برای هر کدام از شخصیت هایش، یکی از سه حیوان فوق را قربانی می کردند: قوچ برای ژوپیتر ، ورزاو برای مارس، و خوک برای تلوس (زمین) . فرم زنانه ای از این ایزد ، محور کیش دیگری پیرو پرستش « جونو کوریتیس » یا «کوئیرتیس» در ایتالیا بود که الهه جونو در فرم های خوک، بره و گاو را نشان می داد. نوشته اند که در یونان، تقدیم همزمان سه قربانی قوچ، ورزاو و گراز، برای هر ایزدی می توانست ممکن باشد:

" comparative mythpology" : Jaan puhvel: John Hopkins university press: 1989: p161-2

درحالیکه گاو و خوک (گراز) این تبانی، وقف لوگی یای لوکی هستند، گوسفند باید از آن بودان های شریک لوگی ها باشد که همان بیتینی ها یا باطنی های قستنطنیه اند و هگینز بین آنها و افغانستان، ارتباط قوی ای قائل است. هگینز، در فصل هفت سکشن اول کتاب آناکالیپسیس (پیشین) ، می گوید با وجود این که افغان ها- به روایت دکتر دورن- خود را از نسل یهودا و بدین سبب «داود زی» می خوانند، ولی تفاوت هایی با یهودیان غرب دارند. دکتر دورن نوشته است که افغان ها، یهودا را که جد داود و سلیمان بود، پسر بزرگ و جانشین طبیعی یعقوب می دانستند. به نظر هگینز، آنها قطعا باید تاثیر عمیقی بر اسلام فعلی گذاشته باشند چون در سرتاسر منطقه ی بین هند تا ترکیه، اکثر خرابه ها منسوب به سلیمان و گاها دارای عنوان «تخت سلیمان» بوده اند درحالیکه کهانت یهودی و توراتش، در شخصیتپردازی خود، در مقابل سلسله ی داودی ها قرار دارد و این بیش از آن که کنش باشد، واکنش محسوب می شود یعنی یهودیت اسکولاستیک و کهانتی باید متاخر بر یهودیت داودی پسند افغان ها باشد؛ ابراهیم و ساره پدر و مادر اسحاق (پدر بزرگ بنی اسرائیل) همان برهما و سرسواتی هندی هستند و قونیه ی مولانا نیز ابتدائا باید کانیا در شمال هند بوده باشد. این، باعث می شود که هگینز، با تکیه بر این روایت که سوری ها و کلدانی ها کهن ترین مذهب دنیا را داشتند، افغانستان را «سوریه ی شرقی» و آن را برادر دوقلوی سوریه ی غربی  بخواند که دو روایت متفاوت از تموز یا آدونیس را پیش برده اند که «التام» یا کامل کننده ی یکدیگرند. دوگانگی این دو روایت، دوگانگی دو زبان مقدس عربی رسمی و عبری علیرغم منشا مشترک آنها را تضمین کرده است. هگینز از طریق تحقیق کالمر متوجه شده بود که اکثر افسانه های سموئیل، شائول، داود و سلیمان توسط افغان ها شکل گرفته اند و این شخصیت ها برعکس یهودیت توراتی، در اسلام، شخصیت های بسیار محبوبی هستند. هگینز از جمله به این داستان توجه می کند که در زمان محمود غزنوی، اکثر افغان ها یهودی بودند و خاندان طالوت (شائول) سرشناس های آنها دربر می گرفتند؛ محمود، هشت تن از سر کودکان این خاندان را به خدمت گرفت. هگینز، می پرسد چطور ممکن است خاندان شائول در افغانستان در قدرت باشند وقتی تورات می گوید شائول و تمام اولادش به دست گیبئونی ها به قتل رسیده و نسلش منقطع شده است؟ در فصل نهم کتاب سموئیل، شائول مردی بسیار بلند قد توصیف شده و تمام مسلمانان، شائول را با نام طالوت می شناسند که در عبری به معنی بلند قد و منشا کلمه «تال» به همان معنا در انگلیسی است. همچنین به نوشته ی دکتر درون، افغان ها «عربستان» را سرزمین خودشان می دانستند و معتقد بودند زندگی و جنگ های محمد پیامبر در جغرافیای افغانستان رخ داده است. هگینز در اینباره احتمال می دهد که افغان ها و دیگر یهودی های هندی، نقش مهمی در شکل دادن به سیره نویسی پیامبر داشته اند و محل داستان های آنها بعداً به سرزمین های عربی غرب انتقال یافته است. هگینز می نویسد منطقه ی بین کشمیر تا قندهار در زمان او «سلیمانیه» نام داشته است و در نزدیکی مکه ی عربستان هم منطقه ای به همین نام وجود داشته که احتمالاً محل بومی شدن افسانه های محمد جنایتپیشه ی افغان ها توسط یهودی ها در شبه جزیره ی عربستان و تطبیق جغرافیای شبه جزیره با نامجاهای این افسانه ها بوده است. به نظر هگینز، الگوی افغان ها در تصویر کردن محمد به صورت یک بتشکن متعصب، قدیس های مسحیت رومی، و در تصویر کردن او به صورت یک فاتح ایزدی، اسکندر کبیر و سزار در تواریخ رومی هستند. بر اساس این کشف، هگینز در ادامه ی فصل مزبور، عنوان می کند که نخستین حاملان ایدئولوژی یهودی افغان ها، از اروپا آمده و مرتبط با تطبیق تموز با سنت توماس رسول کریستیانیسم در اقلیم هستند. هگینز می گوید که پیش از آمدن مسحیت غربی توسط پرتغالی ها، مذهبی به نام کرشتوم در هند و عمدتاً در بین قبایل موسوم به « بهویی » رواج داشت که نامش بیش از کریست، وابسته به منبعش یعنی کروتونای ایتالیا بود. مذهب کروتونا، ترکیبی از مانوی و فیثاغورسی و از مبناهای مکتب ژزوئیت ولی رهبران آن "کولدی"ها یا یهودیان دلمشغول به علوم کلدانی و پیرو آیین کابالا بودند. آنها نخستین برهمن های هند بوده اند. اجداد سولیوان های یاد شده، از شهری به نام «بهایا راجپور» آمده اند که نامش از قوم بهویی می آید و این شهر، پایتخت منطقه ای به نام "آیودها" یا "اود" بوده که به نظر هگینز، این نامجا ارتباط با یهودیان را نشان می دهد. هگینز، عنوان بهویی در ارتباط با ایودها را به نام بیوکس مانوی مرتبط می کند که در گاول تبلیغ دینی می کرد. هگینز حتی تطبیق هند با شبه قاره را کار اینان می داند و می نویسد سرزمینی که سنت توماس بدانجا سفر کرد، به تصریح ولنتیونس، هولشتینیتس و دیگران، در افریقا واقع بود. البته از سفر سنت توماس به شرق هم سخن رفته ولی منظور از آن را عربستان دانسته اند. هگینز در اینباره به شناخته بودن تموز در مقام یک بنیانگذار مذهبی در هر دو منطقه ی افریقا و عربستان ابرام می ورزد و نام ثمودی ها در عربستان را منشا گرفته از تموز می خواند. درباره ی افریقا نیز به روایتی از کونئوردیا از قول افلاطون توجه می کند که می گوید تحوت خدای دانش و نویسندگی در مصر، جانشین شاهی به نام تموز بوده و دانش خود را از او گرفته است. هگینز در روایت اخیر، دوقلو بودن تموز بر اساس ارتباط آن با لغت توأم یا قرین را نیز مهم می داند و تموز را با زوج صورت فلکی جمینی (جوزا) و بخصوص دیوسکوری یا کاستور و پولوکس مرتبط می کند. وی معتقد است دوگانگی تموز و تحوت در افریقا به صورت دوگانگی توماس و بودا در هند تکرار شده است و از قول هربلوت می نویسد که ودای هندی اگرچه تلفظ دیگر بودا است، ولی اول با "ود" سامی مرتبط است که به «وعظ» عربی تبدیل شده است و مسلمان ها واعظان را جانشینان پیامبران میدانند. البته هگینز در گفتگو با مسیحیان مالابار متوجه شده بود که آنها سنت توماس و بودا را از هم تشخیص نمی دهند، ولی به روایتی چینی اشاره می کند که بر اساس آن، بودا از خاندان شخصی به نام توما (تموز) برآمده است. هگینز این مسئله را که بودا و تحوت هر دو از تموز منتج شده ولی از او مهمتر شده اند را در بازشناسی مسیحیت غربی که براساس آن توماس و کریست یاران بسیار نزدیکند ولی کریست مهم تر است قابل توجه می خواند. این دوقلویی که در ظهور سوریه های شرقی و غربی، خود را نشان داده، از صافی مذهب کروتونا می گذرد که به نظر هگینز، از عنوان کوریت ها می آید. هگینز، معتقد است کورینت یونان و کارناتی فرانسه هم از لغت کوریت مشتق شده اند و توجه می کند که منطقه ای به نام کارناتی در هند هم هست. عنوان کوریت، نام از کوریوس لقب آپولو دارد. به نظر هگینز، نام های کوریوس، کریشنا و کریست، همگی از کورش به معنی ارباب می آیند که همچون آدونیس، از القاب تموز است. سرزمین مقدس کوریت ها جزیره ای است که به نامشان کرت نامیده می شود و کوه دانش در آن قرار دارد. این کوه، "مندا" یا "موندو" و نام دارد: عنوانی که هگینز آن را مرتبط با منداییان می خواند. کورش در کرت، تغییر جنسیت می دهد و به صورت «کرس» یا «سرس» الهه ی زمین در می آید. سرس در کرت ، «تامیوس» -تفظ دیگر تموز- نامیده می شد و دشتی در آنجا به نامش تامیوس خوانده می شد. این به دوگانگی هرمس یا مرکوری مربوط است که فرم کیمیاگرانه ی دوگانگی تموز است و دو مار پیچیده به دور عصای او این دوگانگی را نمایندگی می کنند. اگر این دوگانه به صورت یک جفت مذکر- مونث درآیند، زایش و خلقت بروز می کند. در این حالت، دوگانگی از دوستی به تضاد و مخالفت تغییر حالت می دهد. هگینز در اینباره توجه دارد که دیوسکوری در ایتالیا قبل از کاستور و پولوکس با پسران دوقلوی شاهی به نام کامیسس یا کامیسنوس تطبیق می شدند که نامش به معنی ماهی است و فرزندان ماهی گونش قبل از برج جوزا، با دو ماهی برج حوت (ماهی) قابل تطبیقند. دوماهی برج، هم به دوبرادر تشبیه می شوند و هم به یک الهه و پسرش، که تولد عیسی از مریم باکره در ابتدای عصر حوت، مصداق مورد دوم است. پس جالب است که عرصه ی فعالیت عیسی، بیت اللحم بوده که هم محل پرستش آدونیس خوانده شده و هم محل پرستش سرس. در این تضاد یهودی، وقتی خدای حسود مسیحیت، یک مار عصای هرمس است، مار دیگر می شود پاگانیسم افراطی و بی سر و ته. درحالیکه مسیحی تلقی شدن توماس، تاثیر را در نام گرفتن بره در هند به «کریش» - به سبب عنوان "بره ی خدا" برای کریست- نشان داده و تداوم قصه پردازی حول این تمثیل، به پروبال گرفتن افسانه های کریشنا خدای چوپان انجامیده است، از سوی دیگر، کریش نام قبیله ای خوانده شده که بتپرستی و پرستیدن ارباب انواع گوناگون را در شبه قاره عادی کردند. هگینز، این دوگانگی پرستش از منبع یکسان را در افسانه ی یهودیان کوثا در عراق می جوید که به پرستیدن بت های چوبی و سنگی گوناگون روی آوردند و به سزای این انحراف، یهوه آنها را به حملات شیران درنده دچار کرد. کریشنای ایزد نیز از قبیله ای به نام یودی (یهودی ؟) ظهور کرده بود. با این حال، هگینز این ارتباط را به هیچ وجه قبلیه ای و نژادی نمی داند. وی که تمام مسیحیان مالابار و اکثریت قریب به اتفاق مردم هند را سیاهپوست دریافته بود، معتقد است که حاملان این ایدئولوژی که از ایتالیا آمده و احتمالاً باید سفید پوست بوده باشند، افراد معدودی بودند و بستری که در هند ایجاد کردند، عقیدتی بود نه نژادی.

در تکمیل این نظر هگینز باید اضافه کرد که چند اروپایی به تنهایی نمیتوانستند تغییری در مذهب یک شبه قاره ایجاد کنند مگر این که زمینه ی قبلی در این تغییر به لحاظ سیاسی وجود داشته باشد. تا قبل از دوره ی استعمار، فرمانروایی شبه قاره با اسکیت هایی بود که از افغانستان شمالی به شبه قاره آمده بودند و اگرچه خود را مغول مینامیدند، به زبان ترکی صحبت میکردند. هزاره های های زردپوست شمال افغانستان اعقاب آنها بودند که بعدا با همکاری انگلیسی ها به بندگی پشتوها یا افغان های اصلی از جنوب درآمدند. نوعی کهانت یهودی در روسیه و از طریق دولت خزر بر ترک ها اثر نهاده بود که ردش تا این ناحیه قابل ردیابی است. یک نظریه جایگاه اولیه این نفوذ را "گوزان" در آذربایجان ایران تعیین میکند. گوزان احتمالا "غزان" یا سرزمین غزها را معنی میدهد و محل ورود گوتی ها یا کاهنان یهودی وابسته به مذهب کوثا به خزرستان بوده است. اگر نام گوزان در ارتباط با کوثا باشد، در این صورت، این کاهنان سبب نام گرفتن ترکمن ها به غوز یا اوغوز خواهند بود. رهبری کاهنان مزبور با خاندان "تارزیگ بود که اصالتا از "ماریگ در سوریه بوده و اخوتی از جنگجویان موسوم به غازیان را در "غزه" در شمال غربی سوریه در خدکت خود پدید آورده بودند. تارزی ها، نرگال خدای دوزخ را که ایزد اصلی کوثا بود، "نوسکو" (مشعل) مینامیدند که نام دیگر "گیبیل" خدای آتش است و آن را با "پتاح" خدای غزه تطبیق کرده بودند که خدای صنعتگران و کار با فلز و آتش بود. مجموعه ی این اتحاد، "بوت" یا "بودیگ یا "بوزی" نامیده میشد که در ارتباط با بیتینیا و بیزانس قرار گرفته است. چون همانطورکه نام خود خاندان تارزی نشان میدهد،  آنها در کوه های "تائوروس" (طوروس) و طرسوس ساکن شده بودند. آن شعبه ی آنها که در گوزان بود، به منطقه ای با نام مشابه "کوزانگ در ادنا در کیلیکیه بازمیگشت که به گفته ی تاسیتوس، صحنه ی فعالیت "مردمان جزایر" موسوم به "آیون" واقع گردید و اگر این آیون را با لغات ایونی و یونانی تطبیق دهیم، میتوانیم یونانی زبان شدن بیزانس را نیز تبیین کنیم. مرکز ادنا، "سیس" بوده که نامش قابل مقایسه با "سوسا" یا شوش در عیلام (خوزستان) است. جوزفوس، عیلامیان را جداد پارسیان خوانده است و احتمالا بومی سازی سیس و پرشیا در ایران (شامل آذربایجان) نیز کار کاسیان یا شعبه ی ایرانی گوتیان ترکیه بوده است. به هر حال کیلیکیه قبل از پذیرش مهاجرین یونانی، محل زیست یهودیانی خوانده شده که سارگون امپراطور آکدی ها در آنجا ساکن کرده بود و این یهودیان را دیگران به اعتبار آکدیان، جایگاه قائل شده بودند. یونانیان، لغت آکدی را "آرکادی" تلفظ میکردند و بعدا جایگاهی به نامش در یونان تعیین کردند. هرمس خدای دانش را اهل آرکادیا خوانده اند و این به سبب آکدی الاصل بودن دانش در بین یونانی زبانان است. ساخت تروآ نیز به آرکادی ها نسبت داده شده است. آکدی ها به شکل تمدن افسانه ای آتلانتیس هم در ادبیات یونانی شناخته شده بودند. نام آکدی منسوب به قلمروی به نام "آگاده" در بین النهرین مرکزی دانسته میشد ولی رهبرانش را به نژادی موسوم به "قادوشگ میشناختند که تصور میشد پلنگ ها و شیر هایی بوده اند که به شکل انسان درآمده اند و پرستش این جانوران را در جهان رواج داده اند. خدای آکدیان "گاداریوس" (قادر) نامیده و با "اثیر" تطبیق شده است. وی احتمالا همان "تیگلات آدار" خدای رود دجله است. لغت تیگلات تلفظ آشوری نام دجله است ولی اصل نخستین آن

"ایدیگنا" در انتساب به "دگن" یا "داگون" بوده که همان ائا است و احتمالا خود گاداریوس. کلمه ی تیگلات در یونانی، تیگریس نامیده میشده و این سبب شده تا غزها خود را توگری یا توری (تورانی) بنامند. این اصطلاح بخصوص به صورت طخاری بر روی ترک های افغانستان شمالی و ازآنجا تمام نواحی در امتداد رود جیحون تا پایان آن –سابقا در دریای خزر- در ازبکستان و ترکمنستان بوده است تا جایی که شهری به نام "ماری" بر اساس ماری سوریه در ترکمنستان ساخته شده بود که احتمالا شامل خرابه های مرو کنونی است. طخاری ها باید همان غزهایی باشند که سرزمین جنوبی خود را "هندگ میخواندند چون در جوار "گوزان" آذربایجان نیز قومی به نام "آندی" (هندی) میزیستند.:

“cohanim cats in the buzum of nahor”: tribwatch: june2006

همانطور که میبینیم، یهودیان به هر سو گسترش می یافتند، این هند اسرارآمیز را با خود جابجا میکردند تا نزدیک آن باشند. به نظر جرالدمسی، اهمیت هند برای یهودیان از اینجا نشئت می گیرد چون موسی و یارانش، در هند به قلمروی رسیدند که خورشید در تاریکی شب می درخشید. مسی می نویسد هند، جهان زیرین، پیوندگاه خورشید روز و تاریک شب است وقتی که برای همه ی مردم به جز یهودیان آن پایین، شب تاریک فرا می رسد. مسی، هند را در اصل و لغت معادل « خنتو » یا ناکجا آباد دین مصری در اعماق افریقا می داند ] که تلفظ قبطی "جنت" عربی به معنی بهشت است و نام خود را بر کشور اوگاندا باقی گذاشته است [:

 "ancient Egypt": Gerold Massey: cosimoclassics: 2007:p516

ارتباط هند با یهودیان، در این گزارش جوزفوس دیده میشود که یهودیان را از قول دیگران، شاگردان «فیلسوفان هندی» میخواند و میگوید که آنها نزد «هندیان» به «کالانی» معروف بودند. این کلمه در هندوستان، به «جاگودا» یا یهودیانی برمیگردد که پیروان "کائول دوا" و مرکز فرقه شان بلخ در افغانستان [یعنی زادگاه مولانا] بود و تردیدی وجود ندارد که کائول و کالان در ارتباط با "کالی" [به معنی سیاه مونث] هستند: الهه ای وحشتناک و خوناشام که در هندوستان، نیمه ی مونث شیوا خدای تخریبگر را نشان میدهد. کالی، مدل بومی «فاحشه ی بابل» به عنوان تجسمی از امپراطوری روم است. او الهه "روما" است که معابدش در شهرهای ازمیر، پرگامون، سارد و افسوس در ترکیه (بیزانس یا روم شرقی) قرار داشتند و به مانند الهگان دیگر، تجسم مکانی بود که ساکنانش بچه های او محسوب میشوند. روما فاحشه بود چون نمادی از یک قدرت بدکار به نام روم بود که عیسی یا پسر خدا در آن ظهور کرده بود.:

“that old whore”: jehovahs-witness.com

اولین ناحیه ی نفوذ فرهنگ افغان در هند باید یک منطقه ی پرجمعیت و نزدیک به نواحی پشتو نشین باشد. در سمت جنوب، این ناحیه ی پرجمعیت، منطقه ی اطراف رود سند است که خود متقابلا بر افغان ها تاثیر نهاده و قدرت این تاثیر در بازگشت به جنوب افغانستان، آنجا را پایگاه تصوف کرده است. در قرن19، ناحیه ی اطراف رود سند، "اوریده" نامیده و منشا زبان اردو عنوان میشد. اوریده انتقال ذهنی مردمی به همین نام است که در نوشته های بروسوس از اینها تعبیر به نژادی بیگانه در کلده از سرزمین "کمروتی" شده و این "کمروتی" همان سرزمین "کفروتی" یا افریقای سیاه در نزد مصریان است. کفروتی مردم سیاهپوست کاف یا کام یا گام یا قم بودند که امروزه "کومه" در جنوب مصر است که از مکان های مقدس فرعون توتموس کبیر تلقی شده است و سیاهان به نام آن، کافی یا کفن یا خفش یا کبش یا حبش خوانده میشدند و آنها همان ملت اتیوپیا به پادشاهی "کفئوس" بودند. برخی منشا این لغات را نسبت داده شدن سیاهان به "حام" پسر نوح در روایات یهودی دانسته اند چون نام حام را "کام" نیز تلفظ و سیاهان را به نامش "کامیر" یا "کافیر" یا "کامری" مینامیدند. اورتی که به "کم" یا "کف" چسبیده، به معنی الهه و لقب بومی الهه ی دب اکبر است. کمروتی یا الهه ی حبشه را "کفت" یعنی "سیاه مونث" [به همان معنی کالی در هند] لقب داده بودند. الهه ی دب اکبر بر قلمرو تاریک شمال حکومت میکند و سیاهان به سبب رنگشان باید ستایشگر قلمرو تاریکی به نظر برسند. ازاینرو کف، ریشه ی "کیو" به معنی غار هم هست چون غارها راه هایی به قلمرو تاریکی یا جهان مردگان محسوب میشوند. ولی این دلیل نمیشود که مصریان، به الهه نگاه مطلقا منفی داشته باشند. نام کفت در مصر به صورت های "کمت" و "قبط" برای نامیدن نواحی حاصلخیز اطراف رود نیل که خاک سیاه داشته به کار میرفت چون زمین را به عنوان مادر انسانها با الهه ی سیاه تطبیق میکردند و با توجه به وابستگی تمدن حاشیه ی رود نیل به این خاک سیاه و آب نیل که آن را می آورد، جهان مردگان، حیاتبخش نیز بود. ازاینرو کافا که تلفظ دیگر کفت است، به لغت "حوا" تبدیل شده که منشا حیات است و در نزد یهودیان، مادر انسانها است:

“a book of the beginnings”: v2: Gerald massey: cosimoclassics: 2007: p519-520

جهان مردگان دو بخش بود: بهشت خوبان و دوزخ بدان. ولی صاحب هر دو یک تن بود که با بدان و خوبان دو رفتار متفاوت داشت. در آسیا، فرق بین این دو در "اسیزس" یا خانه ی عدالت اوآنس (حئا) تعیین میشد که تجسم زمینیش معبد "بیت آنا" در کوهی در نزدیکی "بیت زیبا" است. مدل مصری اسیزس، "آنو" نامیده میشود که آنو تلفظ دیگر آنا است. آنو، جایی است که در آن، آنوبیس عدالت را درباره ی سرنوشت مردگان مشخص میکند. آنوبیس یک "ساب" یا گرگ است. گرگ در آشوری "زیبو" [برابر با "ذئب" عربی] نامیده میشود و نام "زیبا" از همین کلمه می آید و باید به معنی خانه ی گرگ تلقی شود. خدای گرگ در مصر، دو چهره ی متضاد داشت که یکی منفی و شرور و دیگری مثبت و مفید بود.(همان: ص512) چهره ی مفید و مثبت آن، مسلما سوتیس یا شعرای یمانی معروف به کلب سماوی (سگ آسمانی) بود که همزمان با طلوعش در برج سرطان (خرچنگ) یا تیرماه، آب رود نیل بالا می آمد و مزارع مصریان را آبیاری مینمود. رود نیل از جنوب می آمد. نتیجه این که هند گرم جنوب یا افریقا، مظهر خوبی بود و هند سرد شمال یا محل زمستان نابودگر گیاهان، مظهر بدی. این دو، در مصر، "هار" و "خفت" هستند و پسرشان هورس خمت یا ایزد بلوغ است که موکل جهان ما است. (همان: ص508) در کلده موکل حیات، تموز است که درخت زندگی یا درخت کیهانی را محافظت میکند. حئا –از همان ریشه ی "حی" و "حوا"- به معنی زندگی، و "یحیی" به معنی زندگی کننده، صفات ین ایزدند و به همین دلیل، ائا (حئا) که از فرم های توسعه یافته ی تموز است نیز گاها صاحب درخت حیات خوانده میشود. این درخت، متصل کننده ی آسمان و زمین است. سرخپوستان امریکا نیز درخت کیهانی را دارند و در امریکای شمالی، سنجاب یا گربه ی وحشی، و در امریکای جنوبی، میمون موکل آن محسوب میشوند. اما این درخت جز در هند شمال یا سرزمین اسکاندیناوی سیاسی نشده است. چون حتی در اسکاندیناوی هم که خانه ی خدایان است، سرمای قطب شر است ولی به همین دلیل، خدایان که در آسمانند باید راهی به زمین داشته باشند که با غول های یخی در زمین بجنگند. پس درخت کیهانی که در اساطیر نورس یگدراسیل نامیده میشود، باید در اسکاندیناوی قرار داشته باشد؛ همچنین فرم شرور ایزد گرگ که در اساطیر نورس، گرگ فنریر خوانده میشود و قاتل ادین پدر خدایان در راگناروک است. بنابراین خدائیت از سرزمین شر و به بهانه ی وجود شر به زمین نفوذ میکند. اگر جهان در شر به سر ببرد، خدائیت نیز فرا میرسد و این خدائیت میتواند ظاهر انسانی داشته باشد. کلدانیان از دو گونه انسان سخن گفته اند: انسان های نورانی یا "سارکو" و انسان های معمولی یا "آدمی". در کوثا این دو نوع انسان به ترتیب به انسان هایی با سر مرغان مزرعه و انسان هایی با سر کلاغ تشبیه میشدند. کلاغ که پرنده ی تاریکی بود، در کردستان در مقابل خروس که پرنده ی صبحگاهی بود، قرار میگرفت. کلمه ی آدم در ارتباط با "آتوم" یا ایزد غروب در مصر قرار میگیرد که خورشید را به مانند تومو یا تموز (آدونیس) می انگارد که در غروب به قتل میرسد و پس از آن، تاریکی همه جا را فرا میگیرد. "تم" در آشوری به معنی روز است و نام از تموز دارد که میمیرد و بازمیگردد. کلمات "کو" و "کیم" در آشوری به معنی روح و جن ولی در ارتباط با کلمه ی "خو" به معانی بازگشت و پرستو بودند. پرستو به مانند تموز، در بهار از سفر زمستانیش بازمیگردد ولی عجیب این که منظور از "نم خو" به معنی پرنده ی پیامبر، کلاغ بود که لزوما پرنده ی مهاجری نیست. (همان: ص1-470) مواعظ پیامبران، حقیقت همیشگی را بیان میکرد و پیروان آن، "بنی آدم" یا انسان های کلاغ گون معمولیند. پس خدائیت هندی، شر را با همان معنای توصیف شده توسط پیامبران، بر این انسان های معمولی و همانطورکه انتظار میرود، از سمت اروپا میگسترد تا سارکو یا انسان های خدایی که پیروان ایزدان نورسند، از اروپا برای نجات مردم بیایند. اینطوری میتوان شر را خدایی خواند و شاید معنی این جمله از مسیح که: «من دیدم شیطان به مانند آذرخش، از آسمان به زمین سقوط کرد» همین باشد. جرالد مسی این جمله ی مسیح را برای توصیف سقوط سوت یا شیطان مصری از جایگاه خدایان مناسب میبیند و سوت موصوف به سابو یا گرگ است. مسی مینویسد که همترازکردن شیطان با بعل زبوب و متصف کردن بعل زبوب به "شاهزاده ی شیاطین" بیش از این که از بابت "ارباب مگس ها" (معنی غلطی که برای بعل زبوب تصور کرده اند) بودن بعل زبوب باشد، به شباهت زبوب با سابو برمیگردد.:

“ancient Egypt”: Gerald massey: 12volumes in one:  cosimoclassics: p591

با در نظر گرفتن این دوگانگی هند اولیه بین افریقا و شمال دور ، این فکر به ذهن متبادر میشود که افریقا ممکن است هویت اولیه ی موسپلهایم سرزمین سورتر در افسانه های اسکاندیناوی باشد که نسبت به دنیای خدایان نورس، در جنوب واقع است. سورتر، شمشیری آتشین دارد که با آن و طی راگناروک یا نبرد آخرالزمان، فری را می کشد. «اندی اورچارد» معتقد است سورتر، همان فرشته با شمشیر آتشین در روایات مسیحی است که آدم و حوا را از بهشت اخراج می کند. در ایسلند، سورتر، غولی است که فعالیت های آتشفشانی آن جزیره را باعث می شود و ازاینرو هویتی دوزخی و صنعتی شبیه به وولکان یونانی- رومی دارد. دوزخ، پایان بهشت است و فری هم پایانی شبیه به اخراج آدم از بهشت عدن در اثر گناه جنسی دارد: فری به یک غول ماده عشق می ورزد و به عنوان هدیه ی ازدواج، شمشیر جادویی خود را به او می بخشد و این، علت اصلی ضعف فری در مقابل سورتر محسوب می شود. در راگناروک، شمشیر آتشین سورتر، جهان را به آتش می کشد و نابود می کند و این مطلب، این همانی احتمالی سورتر با "لوگی" غول آتش در اساطیر نورس را به ذهن می آورد. کلمه ی لوگی که بی شباهت به لوکی نیست- در زبان های نورس، به معانی آتش و شمشیر به کار می رود. لوگی برادر «هلر» و «کاری» به ترتیب غول های دریا و هوا است. در پروس ادا، لوگی و لوکی بر سر غذا خوردن با هم رقابت می کنند و لوگی برنده می شود. اتفاقاً لوکی هم با آتش مرتبط است. اسطوره شناسان، اشتهای زیاد این دو را به اشتهای آتش در خوردن (سوزاندن) همه چیز تعبیر می کنند. لوگی همچنین همان «هالوگی» از غول های «ریسی» است که نخستین پادشاه نروژ شمالی و جد شاهان آنجا به شمار می رفته و آن سرزمین، به نامش هالوگاند نامیده می شود:

Logi : Wikipedia

مطابق ادای جدید، یک مرد به نام لیف و یک زن به نام لیفتراسر، در یک هولت (جنگل؟، غار؟) از آتش سورتر نجات می یابند و آغازگر نسل جدید بشر می شوند. ایگناتیوس دونلی در 1883، کتابی به نام «راگناروک» نوشت و در آن، این نظریه را مطرح کرد که راگناروک، نه اتفاقی در آینده، بلکه تاریخ گذشته است و آنچه پیشگویی راگناروک نامیده می شود، در واقع شرح در هم کوبی زمین توسط شهابسنگ ها در پایان عصر یخبندان و بالا رفتن دمای هوا در سال های متعاقب این اتفاق است که به از بین رفتن پوشش گیاهی زمین در اثر خشکسالی می انجامید و این، همان پایان باغ عدن است که آدم و حوای متواری از آن، لیف و لیفتراسر هستند. نظریه ی دونلی، مبنای کاتاستروفسیم ولیکوفسکی در اواسط قرن بیستم شد و توجه بیش از اندازه به تطبیق کاتاستروفسیم با وقایع دوران موسی و یوشع توسط ولیکوفسکی، سبب مغفول ماندن فایده مندی این نظریه در تطبیق راگناروک با افسانه ی باغ عدن گردید بخصوص در این موضوع که لوکی، صحنه گردان اصلی رویداد راگناروک بوده است. لوکی همان لوگی غول آتش، و لوگی همان سورتر از جنوب است چون در جنوب دور که برای اروپاییان صحرای افریقا بوده، گرمای شدیدی وجود دارد و آنجا را باید خانه ی شیاطین نابود کننده ی بهشت دانست. لوکی همان ازوپ دانشمند است و دانش، طغیان می آورد و گناه را شدت می بخشد. مظهر گناه هم سیب های باغ عدن است که آدم می خورد ولی باز هم این همان دانش یا لوکی است که انسان را در دوزخ خالی از امکانات طبیعی زمین، به اختراع برای ایجاد امکانات فرا می خواند. از اینرو بازگشت به لوکی لازم است همانطور که برای یونانیان، بازگشت به پشم طلایی لازم بوده است. جمع پشم طلایی و سیب باغ عدن، سیب های طلایی ایدون در اساطیر نورسند که لوکی، صحنه گردان مهم ترین قصه ی آنها است. مطابق این قصه، روزی تیازی غول، لوکی را اسیر خود کرد و مجبور نمود که الهه ایدون و سیب های طلاییش را به نزد او بیاورد. لوکی با فریفتن ایدون، او را از آزگارد خارج کرد و تیازی در هیبت عقابی عظیم، الهه را دزدید و به جوتونهایم (سرزمین غول ها) برد. با این اتفاق، خدایان، پیر و ناتوان شدند و گفتند که لوکی را خواهند کشت مگر این که ایدون را برگرداند. لوکی، شاهین الهه فریا را قرض گرفت و الهه ایدون را به ذره ای تبدیل کرد و شاهین آن را به چنگال گرفته از قلعه ی تیازی خارج نمود. تیازی عقاب، شاهین را تعقیب نمود اما خدایان، بال های عقاب را سوزاند، عقاب سقوط کرد و خدایان او را کشتند:

" Her sacred name: writings on the divine feminine" : Frances Billing Hurst" : TDM pub: 2019:p79-80

این داستان، همتای روایت دیگری است که در آن، لوکی با بریدن موهای طلایی "سیف" همسر تور، سبب برانگیخته شدن شهوت غولان به سیف شد. "هرونگریر" قوی ترین غول ها قصد کشتن تمامی خدایان به جز الهگان سیف و فریا، و دزدیدن این دو را نمود ولی در دوئل با تور کشته شد. در واقع داستان سیب های طلایی ایدون، روایت دست اول تری است چون از شاهین ماده ی فریا سخن می گوید که احتمالاً در ابتدا خود فریا بوده است و لغت فریا، شکل مونث شده ی لغت فری است؛ شاید حتی بتوان فریا را فری مونث شده (مثل کورش تبدیل شده به سرس) دانست و فری شاهین را معادل هورس شاهین در مصر خواند. چنین نظریه ای با مرور داستان مشهور دزدیده شدن چکش تور توسط غول ها مستحکم تر می شود: شاه غول ها در ازای پس دادن چکش، خواهان ازدواج با الهه فریا است. به نقشه ی لوکی، تور، لباس عروس می پوشد و وانمود می کند فریا است و لوکی، به عنوان ساقدوش، او را تا قلعه ی غول ها همراهی می کند. تور، پس از به دست آوردن چکش، هویت خود را آشکار، و غول ها را با چکش تارو مار می کند و به همراه لوکی و چکش خود باز می گردد. در این داستان، چکش آسمانی، کنایه از قدرت های ماوراء الطبیعی روح بشر است که در لحظه ی ورود به جهان مادی، از او گرفته می شوند. سفر تور به قلعه ی غولان به همراه لوکی، همان سفر روح با سلاح عقل به زمین است. این سفر، برای به دست آوردن مجدد چکش (قدرت آسمانی روح) صورت می گیرد و تا لحظه ای که این قدرت به دست نیامده، روح یا تموز، یک کورش زمینی شده یعنی سرس است و از اینرو تور، لباس زنانه پوشیده است چون فریا یعنی فری مونث شده است. اما این ایزد زن شده، به زحمت از یک مرد قابل تشخیص است چون او همان آرتمیس (دایانا) زن جنگجو است که به گونه ی گرازی رزمجو و شهوتپرست مجسد شده و الگوی جنگجویان گردیده است. آرتمیس خواهر دوقلوی آپولو است همانطور که کاستور، برادر دوقلوی پولوکس است. مادر آپولو و آرتمیس، لتو است و مادر کاستور و پولوکس لدا. هم لدا و هم لتو نام از اللات الهه ی عرب دارند. کاستور که برادر میرای پولوکس نامیرا است، فرم زمینی آرتمیس است و این دوگانه ی میرا- نامیرا (ماده روح) همان دوگانگی تموز است. شاید سفر تور و لوکی به قلعه ی غول ها هم سفر همین دوگانه به زمین باشد. گر نیک بنگریم، این الگو، عقل و خرد را زمینی، و اخلاقیات را محدود به قلمرو زمینی می کند. سوفیا، فردی است که در زمین به درد بخورد و با غرایز زمینی بشر، سازگار باشد. به همین خاطر نیز هست که آن، مونث است. مونث شدن سیروس به صورت سرس، باز همتای انحطاط روح در زمین است که کامجویی های آیین دیونیسوس باخوس را در بر میگیرد و آیین هایی را شامل میشود که مشترکا به افتخار باخوس و سرس برگزار میشوند. لافونتن در قرن 18، بازنویسی افسانه های ازوپ را با الهام از یک الهه انجام داد و بعضی نگاره های قرن 19، صحنه ی برخورد او با الهه را ثبت کرده اند.

نسبت الگو های زمینی و آسمانی در این برخورد، نسبت دوماهی به صورت الهه و پسرش است که رومیان، آنها را به «کاما مارینا» و «دیپوئه» و سپس ونوس و کوپید می شناختند. کاما یعنی ماهی و مارینا یعنی دریایی ولی ابتدائا مرتبط با ماری و مریم به معنی الهه بوده است. «اوپولموس» گفته است که کاهنان کلدانیان، «کمریم» نامیده می شدند و هگینز، این اصطلاح را به ماهیان معنی و کاهنان کلدانی به عنوان دانش دوستان را در نسبت با الهه ] همچون لافونتن [ قرار می دهد. الهه، همان خدای مونث شده و از اینرو در نسبت با "کور (ش)"، توسط کولدی ها ، شناخته شده به کوره ، کوری، کولی، کالی و کاندی بود و نام خود را به الهه ی هندی «کالی» ، و به «کاندیا» پایتخت جزیره ی کرت داده است. به نظر هگینز، خداوند خورشید که به «آپولو کونیوس» شناخته شده، به صورت مونث شده، نام به «کونیا» مادربزرگ کنستانتین کبیر داده که واضع مسیحیت نیقیه ای است و قونیه ی ترکیه و کانیای هند، با این وجه تسمیه موافقند: « کانیا » یکی از عنوان های ونوس در هند است. شکل زمینی و معادل او برای کوپید هم «گونا پاندیا» است. پاندیا پادشاهانی از ایودها قلمرو کریشنا و شامل 72 پادشاه بودند. هگینز، آنها را با 72 یهودی مانوی شده تطبیق می کند و عنوان پاندیا را هم وابسته به پاندیوم آتن و پاندیوم دلفی می خواند و از این طریق، اصل تمام پاندیا ها را گونا پاندیا و خود او را همچون کریشنا برابر با آپولو کونیوس می گیرد. وی در این تطبیق، اصطلاح پانیا را مانند اصطلاح «اداد» می داند که خدایی واحد بوده ولی عنوان پادشاهان هم بوده است و اضافه می کند که کریشنا را با نام «کان یی» نیز می شناختند و این، باز شبیه نام خدای دیگری به نام « بال یی » است. اهمیت این موضوع ، در این است که « یی » عنوان آپولو در دلفی بوده است. از طرفی ،اکثر اوقات نام گرفتن اماکن و معابد به الهگان ، برای آن است که آنها حکم مادر و زاینده ی خدای پسر را در محل داشته باشند و نسبت کانیا/ قونیه با آپولوکونیوس هم همین است:

Anacalypsis: p 760-4

با توجه به این که تبدیل « ر » به  « ن » در زبان های قدیم ، امری عادی بوده ، می توان به ضرس قاطع گفت که کونیوس، از کونیا یا قونیه ، همان ظهور شمس تبریزی در قونیه و متحول شدن محمد مولانا توسط او در آنجا است. شمس همان خورشید و نیز خدای خورشید و «تبریز» دگرگون شده ی «تائوروس» و «طوروس» کوهستان سرزمین قونیه در ترکیه است. «شمس» یا «شمش» را به «بعل» می شناختند که این ، در فنیقی «هبل»  و در عبری «هابل» تلفظ می شده که لغت اخیر، در یونانی به آپولو تبدیل شده است. لغت کور یا کورش یا کوریوس نیز با «خور» و «خاور» ارتباط دارد که در ترکیب با لغت « شید » به معنی درخشنده ، کلمه ی خورشید فارسی را ساخته است. از دید یهودیان ، کورش « مسیح شرق » است چون خورشید از شرق طلوع می کند. شمس نیز از شرق به قونیه می آید و محمد با او ارتباط برقرار می کند چون خودش هم از شرق و از افغانستان آمده و از جنس نور خورشید است. ولی خورشید همانطور که نورانی است، داغ هم هست. اگر قونیه خانه ی آپولو را به تور ملبس به پوشش زنانه تشبیه کنیم ، آن وقت آورده شدن آن توسط لوکی ویرانگر به قلعه ی غولان معنا می یابد. تور نیامده بود به غولان بیامیزد. امده بود آنها را بکشد و حقش را پس بگیرد. حق او ، چکش او و مظهر تمام قدرتش بود که از الهی بودنش برمی خاست. اهمیت هند، در ابتدا مربوط به داغی آن بوده است و به همین دلیل، آن در افریقا واقع بوده است. انتقال هند به شرق ، جهنمی بودن آن را تحت الشعاع قرار داده است و این فرصت را پدید آورده تا قهرمان مقدس، دوگانگی خود را آشکارتر بروز دهد و جدا شدن پاندیا از افغانستان کافرکش شمال نیز در این راستا صورت گرفته است.

هیگینز معتقد است که امپراطوری پاندیا، تبیین فرهنگ یهودیان کاشمر است که به مذاق تاتارهای فاتح کاشمر خوش آمده و به همراه آنها در سرتاسر آسیای مرکزی و بخشی از چین منتشر شده و آن نواحی را تحت تاثیر خود قرار داده است و محمدی ها (مسلمانان) در آن تعمیراتی به عمل آورده اند. یهودیان کاشمر معتقد بودند موسی در منطقه ی آنها میزیسته و یک معبد سلیمان نیز داشتند. مذهب آنها ترکیبی از یهودیت و پاگانیسم بود. (همان: ص5-774) هگینز، کیش جنگ یهودی را وصل میکند به گفتاری از نمرود با این مضمون که "گئورگوس" خدای جنگ، آخرین پادشاه از 70پادشاه امپراطوری جهانی "کوش" بود که در کوه "دیوس پولیس" در «ایران» درگذشت. به تعداد این پادشاهان، ملت ها یعنی مذاهب جهان شکل گرفتند. (همان: ص781) کاشمر هم در دامنه ی کوهی واقع است. نام دیگر کاشمر، طرشیس است که ارتباط لغوی با طوروس و طرسوس در جنوب ترکیه و حضور قونیه ی مولانا در آن نواحی را نشان میدهد. وابستگی کاشمر به جغرافیای نیشابور –یعنی خاستگاه فرضی حماسه ی جنگستا و سلحشورانه ی فارسی و تصوف افغانستان- خیلی چیزها را روشن میکند. جاعل "پیشگویی" نمرود، جنگسالاری را آخرین مذهب جهان شناخته بود و کیش محمد هم آخرین کیش جهان قدیم بود. پس محمد عربستان هند (افغانستان) نیز جنگسالار و بیرحم شمرده میشد درحالیکه یک محمد همنام هم معروف به مولانا و مولوی وجود داشت که مستقیما تحت تاثیر خدای آفتاب ماقبل و مغضوب او (شمس) در ترکیه قرار گرفته و ناچارا عارف و محبت پرست بود، هرچند جنگسالاران، دومی را به خدمت اولی درآوردند و این، خود باعث باقی ماندن کیش محبت در شرق شد. به هر حال، برای ریشه داشتن این کیش خشن در تصوف "رأس" ها، یهودیان، آن را به قلمرو "راس" خودشان در دو سوی دریای سرخ منتقل کردند، همان مناطقی که صحنه های نخستین زندگی موسی –بنیانگذار یهودیت- در آن میگذشت. به مانند یاسون که با گذر از دریا و در شرق به پشم زرین دست یافت، موسی نیز با گذر از دریا در فرار از مصر،  در مدین با رسالت الهی خود و قدرت جادویی حاصل از آن، آشنا می شود. مدین که ریشه ی مدینه و مدنیت است ، در یونان، تجسم الهه مدئا شده که جادوگری خطرناک است و همانطور که دیدیم ، جانشین دیانای گراز ، الگوی جنگجویان بیرحم است. موسی شاهزاده ی مصر، قدرت خود را پس از گوسفند چرانی در آن سوی دریای سرخ یافت. گوسفندچرانی، شغل تموز بود که منشا حکمت نخستین به شمار میرفت. پشم زرین یاسون نیز همین مفهوم را داشت. ولی هم یاسون سبب بدبختی سرزمین پشم زرین شد و هم موسی بعدا با بنی اسرائیل بازگشت و مدینی ها را نابود کرد. موسی شاه یهودیان شد و یاسون شاه یونانیان. هر دو آنها قهرمانان ادبیاتی هستند که شاهان، حکمرانان و جنگجویان، آن را پدید آورده اند.

خداوند جنون: سنت ایرانی و تاریخ ناسیونالیستی پهلوی

نویسنده: پویا جفاکش

شنبه ی فته ی پیش، مهمان یکی از فامیل بودم. آقای خانه، مشغول به گوش دادن به مجری یکی از شبکه های ماهواره ای بود که تا جای ممکن، فضای زیست در جمهوری اسلامی ایران را سیاه نشان میداد. پسر آقای خانه که از سر کار برگشته و مشغول صرف شام بود، با کمی گوش دادن به حرف های او به من گفت: «اینها چرا از حرف زدن علیه ایران خسته نمیشوند؟ اگر قرار است مردم ایران حکومت را سرنگون کنند، خب مردم که نمیتوانند. پس چرا اینها اینقدر خودشان و مردم را خسته و اذیت میکنند؟» دو سه روز بعد، باز یکی دیگر از فامیل به خانه ی ما آمد و گفت: «باورتان میشود؟ بی بی سی هنوز دارد درباره ی ندا آقاسلطان حرف میزند. 12 سال گذشته. چرا اینها اخبار جدیدتر را نمیگویند؟» و بلاخره آخر هفته به خانه ی یکی دیگر از فامیل رفتم. آقای فامیل داشت "ایران اینترناشنال" نگاه میکرد و ایران اینترناشنال اینقدر برای آدم هایی که به خاطر قدغن شدن ورود واکسن –فقط هم از امریکا و انگلیس- فوت شده اند، عزا گرفت و طعنه انداخت که آقای خانه حوصله اش سر رفت و تلویزیون را خاموش کرد. پسرش از من پرسید: «الآن که دیگر واکسیناسیون شتاب گرفته است. اینها چرا گذشته را ول نمیکنند؟» تنها پاسخی که من ناچیز برای هر سه ی این سوال ها داشتم، این بود که این رسانه ها وظیفه دارند مدام این مکررات را تکرار کنند چون اگر تکرار نکنند، مردم فراموششان میشود. مردم حافظه ی کوتاهی دارند و بدون تکرار مکررات، اتفاقات چند ماه پیش یادشان نمیماند چه رسد به چند سال پیش. حال این اتفاقات میخواهند خوب باشند یا بد. مردم یادشان نمی آید که در سال 1384 وقتی فیلم "قاتل آنلاین" برای هشدار دادن درباره ی خطر فضای مجازی ساخته شد، بیشتر مردم نه اینترنت داشتند و نه موبایل، و اصلا یادشان نمی آید زندگی کردن قبل از اینترنت چه شکل و شمایلی داشت. مردم یادشان نمی آید که کنفرانس برلین چه بود و واکنش خودشان به آن چه بود. مردم به یاد نمی آورند که زمانی در تلویزیون، متداوما با افتخار، از ورود بمبگذاران انتحاری فلسطینی به محافل اسرائیلی ها و "شهادت" قهرمان و "هلاکت صهیونیست ها" حماسه گفته میشد و در اخبار، به تصویر تلاوت آیات قرآن از زبان خانم های محجبه ی آذزین شده با جلیقه ی انتحاری قبل از عملیات، چه فضای عرفانی و ملکوتی ای داده میشد، همانطورکه نه وهابی های ابله کپی-پیست کار و نه شیعه های چاه کن ته چاه یادشان نمی آید اولین انفجار انتحاری در خاورمیانه را شبه نظامیان شیعه ی وابسته به ایران در لبنان جهت منفجر کردن سربازان امریکایی و فرانسوی در لبنان مرتکب شدند. مردم یادشان نمی آید که قبل از انقلاب "ربنا" در تلویزیون نداشتیم و جمهوری اسلامی، استاد شجریان را استخدام کرد تا با کنار هم قرار دادن چند آیه ی قرآن در یک آواز ملکوتی، یک اثر هنری در وصف رسالت جمهوری اسلامی را در ماه مبارک رمضان، آویزه ی گوش مردم بکند بخصوص در آن جمله ی آخر که در آیه ای از سوره ی بقره میخواند: «ما را بر قوم الکافرین پیروز گردان.» مردم حتی یادشان نمی آید که آهنگ این سرود ملکوتی "ربنا"، کپی آهنگ معروفی از "ام کلثوم" خواننده ی مشهور مصری است که قبل از انقلاب و در نبود رسانه، در بین مخاطبان رادیو در ایران، محبوبیت فراوانی داشت. یکچنین مردم فراموشکاری را شما به هر سویی میتوانید سوق بدهید. قبل از انقلاب، پهلوی ها همین کار را با مردم کردند و شما هرچقدر که امروز از خشونت انقلابی که علیه پهلوی ها برانگیخته شد، متعجب باشید، نمیتوانید انکار کنید که این پهلوی ها بودنند که یک ناسیونالیسم خشن را در توجیه خشونت خودشان برساختند. چند روز پیش مجری برنامه ی "سفیدخوانی" در شبکه ی مستند میگفت ناصرالدین شاه در طول حکومتش تنها فرمان قتل چند نفر را صادر کرد؛ مظفرالدین شاه جز میرزارضای کرمانی –قاتل پدرش- که او را هم درباریان به زور امضای اعدامش را از او گرفتند، دستور قتل هیچکس را نداد؛ محمدعلی شاه در ابتدای حکومتش با مخالفان خود میساخت ولی بعد از ترور نافرجامش در باغ شاه، بر مشروطه خواهان خشم گرفت و باز بر سر این که آیا او فرمان قتل مخالفان را صادر کرد یا قتل ها سرخود بودند، اختلاف وجود دارد؛ شاهزادگان، اربابان و حکام ولایات ظالمزیاد بودند و مردم نمیتوانستند صدای فریادشان را به گوش حکومت برسانند؛ ولی قانونمند شدن خشونت در "دیکتاتوری"، اختراع حکومت مدرن پهلوی بود. تازه دوزاریم افتاد که چرا سال 1384 در دوره ی دانشجویی، استاد ادبیاتمان میگفت در زمان شاه توصیه میشد هر ایرانی ای باید کتاب دو جلدی مملو از وصف کشتار و خونریزی "خواجه ی تاجدار" در توضیح حماسی زندگی قهرمانانه ی آغامحمدخان قاجار را در خانه داشته باشد. جالب است چون خواجه ی تاجدار را همان نویسنده ی "خداوند قلعه ی الموت" (زندگینامه ی حسن صباح تروریست) یعنی ذبیح الله منصوری و مانند آن البته از قول خارجی ها نوشته و اصلا در دوره ی پهلوی، ما از قول این خارجی ها داشتیم کشف میکردیم که اجدادمان نه کشاورزانی بیخبر از همه جا بلکه آدمکشانی ماجراجو و فاتح بودند که دنیا از آنها وحشت داشت. خارجی ها هم البته با همان تاریخ انگلیسی دید مشابهی را پیدا کرده بودند ولی نه در ستایش بلکه در نفرت از ایرانی (بروید برای یک هندی با افتخار بگویید از ملت نادرشاهید و برای یک گرجی با افتخار بگویید از ملت شاه عباس کبیرید ببینید چه واکنشی نشان میدهند). انقلاب ما هشل الهفت شد چون ناسیونالیسم پهلوی هشل الهفت بود به حدی که این ناسیونالیسم، آغاز ایران را صفویه تعیین کرده بود ولی به خود صفویه حمله میکرد و کسی هم نمیدانست چرا؟ چون فکر وجود چنین تاریخی از خارج از ایران و با این تصور غلط که روند مشابه تاریخی، ایرانیان را به  سمت غربی شدن تمام و کمال (به قول تقی زاده: از نوک پا تا فرق سر) میراند، تشویق خواهد کرد.

امپراطوری صفوی به عنوان آغاز ایران جدید، در قالب تغییرات مذهبی –از مذهب سنی به مذهب شیعه- ظهور میکند و از این جهت، درست به مانند آغاز اروپای جدید، در بستر خونریزی وسیع ناشی از جنگ های مذهبی ظهور میکند. در اروپا درست به مانند ایران، این جنگها در قرن 16 و به دنبال نهضت پروتستان (معترض) مارتین لوتر علیه رنسانس رومی مآب و مشرکانه ی دربار پاپ وقوع می یابند و به همین خاطر هم ظهور صفویه را در آغاز قرن 16 تعیین کرده اند. نیچه در کتاب "آنتی کریست (دجال)" به شدت به پروتستانتیسم آلمان حمله میکند و میگوید آن باعث شد مسیحیت که دین ضعفا و انسان های حقیر است باقی بماند و زیر آوار رنسانس واتیکان که بازگشت به قدرتپرستی و اشرافیت پرستی یونان و روم باستان بود خرد نشود. در مقیاسی وسیعتر، پروتستانتیسم هم صرفا از این جهت مهم تلقی میشود که با اختلاف انداختن بین آلمانی ها و ایتالیایی ها باعث فروپاشی امپراطوری روم مقدس و پیدایش ملت های اروپایی و توجیه آنها با ایدئولوژی ناسیونالیستی شد همانطورکه صفویه هم برای ناسیونالیسم پهلوی ها نه به لحاظ مذهبی بلکه صرفا به لحاظ جدا کردن ایران –با حربه ی تشیع- از بقیه ی مسمانان در شرق و غرب که همگی سنی بودند، اهمیت داشت و پهلوی ها خواهان بازگشت به رنسانس ایرانی بودند که در قرن11میلادی در دوران حکومت سنی ها وقوع یافته بود همانطورکه دربارهای پروتستان اطریش و آلمان هم با معماری پدیدآمده در رنسانس ایتالیا خود را باشکوه نمایاندند. در تاریخ رسمی ساخت پهلوی، بازگشت به رنسانس ایرانی، با "بازگشت" به آثار ادبی کهن ایران ممکن بود که همگی در قرن19 و در هند بریتانیا "کشف شده بودند.": سعدی، مولانا، فردوسی، حافظ، ناصرخسرو، ابوریحان بیرونی،... گفته میشد پس از سرکوب "مرکب المبین" و فرقه ی نقطویه در عهد شاه عباس کبیر، این صوفیان در فرار به هند و انتقال رنسانس ایرانی به دربار اکبر مغول در آنجا، این آثار را که رهبران شیعه ی ایران به آنها عنایتی نداشتند، با خود به هند برده اند. اکثر این آثار به زبان فارسی، و اتفاقا دقیقا به فارسی نوشتار قرن 19 بوده اند. دلیلش هم مشخص است: تا اواسط قرن 19 زبان رسمی هند، فارسی بود تا این که بنجامین دیزرائیلی نخست وزیر انگلستان، دستور به تغییر زبان رسمی هند از فارسی به انگلیسی داد و پس از آن جایگاه قدرتمند زبان فارسی در هند به فراموشی رفت. با توجه به این که نخستین مامورین اینتلیجنت سرویس بریتانیا در ایران، مانکجی هاتریا و اردشیر جی، هر دو پارسی (زرتشتی هندی) بودند و اشرافیت زرتشتی هند به دلیل ثروتمند شدن با کشت تریاک، در همکاری با تجار بزرگ تریاک یعنی خاندان یهودی ساسون (معروف به رتچیلدهای شرق) بودند که هنوز هم از مقر خود در انگلستان درصدد ایجاد یک امپراطوری به مرکزیت ایران برای خود هستند، تعجبی ندارد که رنسانس ایرانی، مبنایش در تاریخ انگلیسی باشد. این تاریخ، با انتقال قدرت رتچیلدها از آلمان به انگلستان، ایدئولوژی تاریخ ژرمن را در انگلستان که به اشغال خاندان آلمانی ساکس کوبورگ (ویندزور فعلی) درآمده بود، بومی کردند. این ایدئولوژی با تاریخنویسی توجیه میشد که یک اختراع ژزوئیت بود و قدرت یافتنش نتیجه ی تشکیل ایلومیناتی باواریایی توسط رتچیلدها ولی با مدیریت یک ژزوئیت به نام "آدام وایسهاپ" بود. جریان ایلومیناتی با تصرف فراماسونری انگلیسی از درون –با سرمایه گذاری رتچیلدها- عملا بر سرتاسر دنیا و ازجمله از طریق رجال قاجاری انگلیس دوست و فراماسون واردشده به دربار رضاشاه، بر ایران نیز تاثیر نهاد. مشکل این است که ژزوئیت ها تاریخ ممالک دیگر را در زمانبندی با تاریخ تدوین شده برای اروپا هماهنگ میکردند و این ناچارا تاریخ ایران را هم بدون این که تحولات اروپا را طی کرده باشد، در ارتباط با تاریخ اروپا قرار میدهد درحالیکه خود تاریخ اروپا هم بیش از آنکه تاریخ باشد، داستان های رمزآمیز است بدین معنی که رنسانس اروپایی نه این که واقعا در قرن 16 رخ داده باشد، بلکه طی یک سری داستان های رمزنگاری شده گنجانده شده که داستان های قبلی را تکمیل کند. در این مورد، انتقال قدرت به آلمان، باید هماهنگ با انتقال قدرت خاندان های بیزانسی (یونانی) حاکم بر ایتالیا به آلمان باشد تا پروتستانتیسم آلمان تحت هدایت خون خدایان قرار داشته باشد. بیزانس نام از بیتانیا در ترکیه دارد و در این مورد هم نامهایی شبیه باید بر آلمان حاکم شوند تا زمینه برای حمایت از مارتین لوتر فراهم شود. نتیجه این که میبینیم، در اوایل قرن 15 و در بحبوحه ی رنسانس، خاندان "ویتن" بقیه ی شعبه های حکومت اسکانیا را مغلوب خود میکنند. ویتن را از "ویت" به معنی سفید گرفته و به نماد خاندان که اژدهایی سفید است مرتبط کرده ااند ولی شباهت آن با بیتینیا چشمگیر است. اسکانیا نام خود را از لقب "آلبرت خرس" نخستین پادشاه این سلسله گرفته و ویتن ها خود را وارثان برحق آلبرت خرس میخواندند. این قصه ی تاریخی شده، به غلبه ی هون ها بر فرانکونیا بازمیگردد. این هون ها، آوارهایی از بهاریا در رومانی بودند. بهاریا یا بهارات به معنی معبد بودایی است چون اسکیت های آمده از شرق، به نوعی مانویت متوجه به بودا تمایل داشته اند. ویتن ها نیز لغتا به بودا و ودا مرتبطند و به همین دلیل است که اعقاب آنها نام های فامیلی چون بادن، بوتس و مانند آن دارند. درواقع "بیر" به معنی خرس در عنوان آلبرت خرس نیز یکی از تلقی ها از بهاریا بوده و با توجه به این که در مکاشفه ی دانیال، خرس نماد امپراطوری ماد-پارس تلقی شده، مشابه همین وجه آغاز را برای حکومت کشور مدیا یا پرشیا تعیین کردند که آغازش با ورود مدئای جادوگر از یونان بدانجا بود. مدئا که پس از کشته شدن گاو کرتی به دست تزئوس در آتن، شاه اژه پدر تزئوس را به محبوبیت پسرش بدبین کرده بود، پس از شکست خوردن در توطئه اش، از یونان به "جبال" یا کوه های عراق عجم (رشته کوه زاگرس در ایران حالیه) گریخته و نام خود را بدان سرزمین (ماد) داده بود.

روایتی وجود دارد که هون های غرب و ایرانی ها را در تمثیل زن جادوگر متحد میکند و به ترک بودن سالارهای هر دو ملت برمیگردد. اتحاد هون ها با وارانگی ها (فرانک ها) قاعدتا باید در جایی با چنین وجه تسمیه ای رقم بخورد و روایات تاریخی، از وجود شهری به نام ورنگیر از حدود سال 1320 میلادی سخن رانده اند که نشانش یک شیر و یک گوزن بود. به نظر میرسد این نشان، با یک افسانه ی آذربایجانی مرز مشترک داشته باشد که با توجه به ترک نشین بودن آذربایجان و قرار داشتن آن در معرض هون ها چنین مرز مشترکی کاملا طبیعی است. مطابق این افسانه، شیر نری به یک مارال (گوزن یا آهو) عاشق شد و به شدت از او در مقابل حمله ی درندگان دیگر دفاع کرد ولی یک بار، شیر ماده ای جلو آمد و شیر نر چنان دلباخته ی شیر ماده شد که در مقابل خورده شدن مارال توسط شیر ماده هیچ واکنشی نشان نداد. این افسانه، نشان میدهد که انسان ها (به نمایندگی شیر) به طور طبیعی، به فرهنگ و سنت ها و ارزش های انسانی پایبند و علاقه مندند اما ازدواج و تشکیل زندگی –و امروزه فقط حماقت هرزگی و نه حتی احساس مسئولیت در زندگی مشترک- خودبخود آنها را به خیانت کردن به معتقداتشان وا میدارد. عشق شیر و گوزن فیزیکی نیست ولی رابطه ی شیرهای نر و ماده فیزیکی است و شیر ماده شیر نر را همانطور جادو میکند که یک زن یک مرد را. مدئا تجسم زن جادوگر شرارت افکن است. از طرفی، حفاظت گوزن توسط شیر، به صورت حفاظت جسد امام حسین توسط یک شیر نر، در سنت تعزیه وارد شده که در آن، جسد امام حسین نماینده ی بازمانده ی یک فرهنگ مرده است و تعلق امام حسین به تشیع، شاه ایرانی را به جای نمادش شیر، وابسته به تشیع میکند. اما آنچه که میتواند سبب خیانت شاه به این ارزش باشد یعنی مدئای جادوگر، از تاریخ ایرانی حذف میشود چون آن وقت خود پهلوی خائن به سنت ها، قربانی جادوگران به نظر میرسد. درعوض در اروپا نام مدئا –و تلفظ دیگرش مدوسا در یک افسانه ی دیگر- به صورت خاندان مدیچی در ایتالیا بازتولید میشود. این خاندان یهودی الاصل، از نخستین بانکداران اروپا، حامیان اصلی رنسانس، و میدان دهندگان به نوعی ایدئولوژی شاهی مروونژین در نقاشی های به ظاهر مذهبی منتسب به لئوناردو داوینچی و میکلانژ شناخته میشود و کانون اصلی فعالیت هایشان بندر ونیز در شرق ایتالیا رو به آستانه ی امپراطوری بیزانس یا روم اول است. ونیزی ها به آوارهای پیشین منسوبند که گفته شده 6قبیله بوده اند و نامهای این 6قبیله همگی تلفظ های مختلف "چین/چینگ/گونگ/کانگ/ کینگ" به معنی شاه است. این 6قبیله عبارتند از: کین لایی، کندی، کوئیند، هه ونتی، ویندان، پنی. لغت "هه ونتی" هم منشا "ونتی" و هم "هنتی" تلقی میشود که هر دو انتساب به ونیز را نشان میدهند. اما از طرف دیگر، لغت "ونیسی" (ونیزی) دگرگون شده ی لغت "فنیقی" هم به نظر میرسد که با توجه به یهودی بودن مدیچی ها، و منشا گرفتن زبان عبری از فنیقی در کنار دریانورد بودن ونیزی ها (به مانند فنیقی ها)، اصل آنها را به نوعی به شامات خاستگاه فنیقی ها هم میکشاند و نتیجه این که در روایتی دیگر، بهارات هون ها به "بریتوس" یعنی بیروت لبنان متصل شده است و شاید کلمه ی "البرت" هم به خاطر شباهت به صفت عربی "البیروتی"، نام بنیانگذار اسکانیا شده است. یک دلیل این هم که تشیع ایرانی از لبنان به دربار صفویه آورده میشود همین است. این تشیع باید با بنیان مدئا یا سیستم جادویی قبلی رو در رو شود و مابه ازای اروپایی سیستم قبلی، بنیان اروپا است که افسانه های اروپایی، آن را به جزیره ی کرت متصل میکنند. این همان گاو نری است که از کرت آمده و مقابله ی خشن تزئوس با او، برای رسیدن به آزادی نهایی اروپا از مذهب برده کننده ی مسیح لازم است. شاید عجیب به نظر برسد. ولی بلند شدن فریاد آزادی از حلقوم این جنگسالاران، دقیقا در ارتباط آن با الهه ای که لیدی لیبرتی نامیده میشود و ایجاد دریای خون در انقلاب فرانسه به نام آزادی را باعث شد قرار دارد چون مدئای جادوگر کسی جز لیدی لیبرتی قصاب نیست که با انسان ها به مانند گاو های قربانی شونده برخورد میکند.

اصل کلمه ی "لیبر" منشا "لیبرتی" (آزادی)، به لغت "لابریس" یا تبر بازمیگردد. کلمه ی لابریس، از ریشه ی عبری "لاوار" به معنی تطهیر است و علت، نقش تبر در خونریزی برای تطهیر است. پس جالب است که قبل از لغت لیبرتی، لغت لیبریت را داشتیم که به معنی جدا کردن بود چون تبر هم اجسام را از میان میشکافد. جدا کردن، سبب دوگانگی میشود و سکا ها یا اسکیت های ثنوی مذهب (مانوی) فاتح اروپا برای نشان دادن عمد خود در ایجاد کیش های متضاد جهت سهل کردن کشتن، ازتبرهای دوطرفه در جنگ و نمادسازی حکومتی استفاده میکردند. ساکسون ها که –مطابق اسمشان- فرزندان سکاها به حساب می آمدند، تبرهای دوطرفه استفاده میکردند. مطابق افسانه های یونانی، اولین کسی که تبر دوسویه استفاده کرد، هفستوس (وولکان) خدای صنعت و آتشفشان ها بود. هفستوس صنعتگر، تجسمی از خالق است و خلقت را تضاد نیروها پیش میبرد. سیاست انسان هم که جانشین خدا است، بر تضاد استوار است. هفستوس با همین تبر، به سر زئوس ضربه میزند و آتنا الهه ی عقل را از درون سر زئوس آزاد میکند. آتنا الهه ای رزمجو و مردصفت است و ازاینرو تمثالی از آمازون ها یا زنان جنگجوی مردپوش افسانه ای است. هرکول، هیپولیت را که ملکه ی آمازون ها است، شکست میدهد و تبر دوسویه ی او را تصرف میکند و از آن زمان، این تبر، به نشان خانوادگی اولاد هرکول در میسیا تبدیل میشود. این افسانه، بدون شک به وجود معبد "زئوس لابراندوئا" (زئوس تبردار) در "کاریا" ی میسیا مربوط است که برایش با تبر، گاو قربانی میکردند. شگفت این که تزئوس، در یک روایت، همسری به نام هیپولیتا داشته و در روایتی دیگر، پسری به نام هیپولیتوس، که هر دو روایت، اتحاد جنگسالاری هرکولی با تخیلات پیرامون آزادی نخستین زنان در جهان –به نمایندگی هیپولیت- را نشان میدهند. جالب است که تزئوس قاتل مینوتائور یا هیولای گاوشکل و آدمخوار –مدل یونانی "ملوخ" قربانی طلب یهودی ها- نیز هست. چون مینوتائور در هزارتویی به نام لابیرنت در جزیره ی کرت زندانی بود که نام لابیرنت باید تلفظ دیگر لابراندوئا باشد. این هزارتو را ددالوس از اولین صنعتگران و معماران و مخترعان جهان، برای شاه مینوس ساخت ولی به دستور مینوس، خودش زندانی آن گردید تا این که با ساختن بال هایی مصنوعی، قادر به پرواز شد و از لابیرنت گریخت و به ایتالیا پرواز کرد. تجسم ددالوس پرنده، صورت فلکی ماکیان یا سیگنوس است که به شکل قو یا غازی سفید و در حال پرواز مجسم میشود و باعث شده کلمه ی سوآن به معنی قو، از عنوان سیگنوس منتج شود.:

“Minoan origins of Bretons”: tribwatch: October 2006

با این که تشبیه صورت فلکی سیگنوس به "پرنده" به تئوکروس بابلی منسوب است، ولی تشبیه او به "قوی آوازخوان" –و نه فقط قو- به هیپولیتوس نامی منسوب است. چون صورت فلکی مزبور بین صور فلکی "تیر" (پیکان) و "لیرا" (چنگ رومی) قرار دارد که هر دو، آلات آپولو هستند و در روایتی از پوزانیاس، لیگوری های ایتالیا، پیرو شاهی به نام سیکنوس بوده اند که با میوزها یا کارکنان مونث آپولو در صحبت بود و پس از مرگ، توسط میوزها به یک قو تبدیل شد. نام سیگنوس برای صورت فلکی ماکیان (پرنده) از نام این پادشاه می آید. این صورت فلکی نسبت به یونان، در موضع شمال غرب قرار دارد و درخشان ترین ستاره اش "ذنب" یعنی دم، شمالی ترین ستاره ی آن است یعنی از شمال که اسکاندیناوی باشد، به سمت جنوب پرواز میکند. ازاینرو منظور از قوی آوازخوان، آواز غمگنانه ی قوها در رثای "بالدر" ایزد جوانمرگ نورس است که به دست برادرش هوتر و با توطئه ی لوکی کشته میشود. وسیله ی قتل، گیاه طلایی رنگ دارواش است که باید به جای تیر طلایی رنگ آپولو در صورت فلکی تیر نشسته باشد. این تز، باید با یک روایت لاتین به شمال رسیده باشد:

“Apollo in the sky”: l.w.crensted: in “the john rylands library”

اگرچه هوتر به سزای مرگ بالدر به قتل میرسد، ولی پس از نابودی تمام خدایان و شیاطین اصلی در راگناروک یا نبرد آخرالزمان، بالدر و هوتر مجددا از نو زنده میشوند و به همراه پسران تور، نظم دنیای جدید را به وجود می آورند. قتل اتفاقی بالدر به دست هوتر و با توطئه ی لوکی، کپی قتل اتفاقی هیاسینت (معشوق آپولو) به دست آپولو و با توطئه ی زفیروس در افسانه های یونانی است. مرگ و رستاخیز بالدر و هوتر به جای آپولو و هیاسینت، همتای مرگ و رستاخیز تموز است که به دیوسکوری قسمت شده و به همین خاطر هم کاستور و پولوکس، فرزندان لدا از زئوس در قالب یک قوی سفید هستند. این قو که سیگنوس است بین دو ابزار آپولو یعنی چنگ و تیر قرار گرفته که اولی هنر و لطافت دارد و دومی جنگ و خونریزی. این، همان تضاد تبر دولبه است. برای این که گاو نباشید و در خونریزی تبر، نابود نشوید، باید پرنده شوید و از آن بگریزید. نتیجه این که اول باید سربازان قاتل و فرمانروای خودخواهشان وجود داشته باشند تا بعد عارفان و –از عارفان مهمتر- مخترعان و هنرمندان و علمسالاران در مقابل جنگسالاران مذهبی به وجود بیایند. بهانه ی خوبی برای توجیه وجود جنگ به نظر میرسد.

کیش تموز، با رفتن قهرمان (تموز جوان) به جهان مردگان در آغاز خزان طبیعت در سال، و بازگشت از آن در اعتدال بهاری شناخته میشود. شمال نیز برای سرزمین گرم مدیترانه ای جنوب اروپا با بی باری طبیعت و زمستان شناخته میشود و به همین دلیل، محل زیست خدایان ژرمن است. اما دقیقا همین معنا است که نشان میدهد آپولو/تموز/بالدر که تمثال حقیقت و مذهب منجی است، باید از شمال بیاید و رسالت و حقانیت ژرمن ها نیز اینچنین توجیه میشود. اگر این رسالت در نسبت با یونان تعیین شود، قهرمان باید از تراس در شمال یونان بیاید و اتفاقا آنجا دقیقا زیستگاه یک قهرمان است که در قالب گاوی قربانی شده و سپس به زندگی بازگشته است: "دیونیسوس زاگرئوس" که بعدا به صورت باخوس ایزد شراب بازگشته است. در تراس، رودی به نام "سیندو" جریان دارد چون روایت مشهور بر آن است که دیونیسوس در ایندوس یا هند یا سند متولد شده است و بنابراین بازگشت از جایی به نام هند انجام میشود. در ناسیونالیسم ایرانی نیز فرار و بازگشت رسالت فارسیان، به و از جایی به نام ایندیا (هند) انجام شده است. این توجیه گر خوبی برای کپی کردن رسالت ژرمن است چون پرسئوس جد پارسیان نیز به خدمت دربار کفئوس در حبشه (افریقای سیاه) درآمده و جانشین او شده است و همانطورکه جرالد مسی توضیح داده است، "هندگ اولیه همان "خنتو" ("جنت" قبطی و "اوگاندا" ی افریقایی) به معنی ناکجاآباد جنوب و قلمرو مردگان است که نیروهای تاریکی که انسان هایی به رنگ تاریکی یعنی سیاهان افریقا هستند، از آن می آیند. مسی مینویسد که در "مورالیا مراجنس" باخوس خدای یهودیان خوانده شده و گفته شده که یهودیان به رهبری "باکانت" ها یا کاهنان باخوس، در روز "سابی" (سبت) برای باخوس، آیین باکانالیا را برگزار میکنند بدین ترتیب که با مصرف شراب و مخدرات، به انجام اعمال جنون آمیز و شهوانی برای باخوس مبادرت میورزند. در این منبع، دیونیسوس باخوس با آدونیس ایزد سوری برابر گرفته شده است. مسی ادامه میدهد که که علیرغم برابری نخستین "یهوه آدونای" با آدونیس یا تموز، باخوس یهودی دقیقا آدونیس نخستین نیست بلکه فرم خاصی از یهوه ی انسان شده است که به مانند باخوس، از دوزخ بازگشته است و ازاینرو "ماشو" یعنی بازگشته نامیده و به "موسس" (موسی) پیامبر یهود تبدیل شده است. چون موسی نیز در مقام شاهزاده ی مصر، برای جنگ با حبشیان یا همان هندیان در جنوب اعزام شده بود. او در راه سفر، مورد هجوم لشکری از مارهای پرنده قرار گرفت اما در جواب، انبوهی ابومنجل را به مصاف مارها فرستاد و پرندگان، مارها را تار و مار کردند. در مقصد و در محاصره ی "سبا" پایتخت حبشیان، "تائوریس" دختر شاه حبشه عاشق موسی شد و به پدر خود خیانت کرد و دروازه های سبا را به روی موسی گشود و در جواب این خدمت، به ازدواج موسی درآمد. این ازدواج، مورد نارضایتی هارون و مریم برادر و خواهر موسی و اسباب مخالفت آنها با موسی شد. مسی، صورت دیگر این داستان را در سفر جنگی هورس برای جنگ با تایفون میبیند. تئوریس که در جناح تایفون است، طرف هورس را میگیرد و به این سبب زندانی میشود و ماری بزرگ نگهبان او میگردد ولی قوای هورس با کشتن مار، تئوریس را آزاد میکنند درحالیکه تمام مدت، تحوت خدای ماه به هورس خدمت میکند و ازآنجا که تحوت را به سبب شباهت منقار ابومنجل با هلال ماه به شکل یک ابومنجل نشان میدهند و ابومنجل واقعا قاتل مار است، این مسائل، مبنای داستان سفر جنگی موسی به حبشه را توضیح میدهند. دراین مورد قابل توجه است که تئوریس همان "تااورت" (الهه ی کبیر) است: یک شیر ماده که بعدا ظاهرش ترکیبی از اسب آبی و تمساح پیدا کرده و با صورت فلکی دب اکبر در شمال زمین تطبیق و موکل تاریکی قطب شمال تلقی گردیده است.:

“”a book of the beginnings”: v2: Gerald massey: cosimoclassics: 2007: p270-2

به نظر میرسد در این بازگشت، الهه ی دوزخ بخشی از وجود قهرمان میشد و درواقع رویه ی دیگر او بود که باعث جذب شدن شیر نر به شیر ماده میشد یعنی همان نیروی درونی که مرد را به بخشی از وجود خود که در بیرون در زنان تشخیص میدهد جلب میکند.

در اواخر قرن 18، کلنل تود از "کان یی" خدای آبی رنگ کبود هندوستان ملقب به خدای آبی و خدای سیاه سخن گفت و آن را با تشبیه رامسس (رع موسه یا پسر خدا) فرعون مصر به یک آپولو آبی رنگ مصری موسوم به "کان" یا "کانیا" که از افریقای سیاه به مصر آمده است تطبیق نمود. گادفری هگینز در اوایل قرن 19، کانیا را آپولو کونیوس خدای دلفی خواند و 9میوز همراه آپولو را به 9رادا یا الهه ی مونث همراه کریشنا که همان کان یی هندوستان بود، مرتبط دانست. وی یک دیونیسوس دوجنسه ی ایرانی موسوم به "کرج" را واسط بین یونان و هند، و نام کرج را تلفظی از "کورش" (به معنی والامرتبه) لقب آدونیس یا تموز سوری خواند. هگینز، این کورش را همان سیروس شاه پارس در روایات یونانی و یهودی دانست، وجود تاریخی این حکمران را رد نمود و بیان کرد که کورش فقط به این خاطر یک پادشاه تلقی شده که در قالب یک مسیح، یهودی ها را از دست یک ابرقدرت (بابل) نجات دهد. هگینز، "کریکس" را فرم انتقالی کرج به یونان خواند و آن را ریشه ی "سرس" الهه ی زمین در اروپا و ارتباطش با کورش پارسی یهودیان را عامل نامیده شدن او به پرسفونه به معنی "پان مونث پارسی" خواند و "کور" که نام دیگر پرسفون (پروسرپینای رومی) است را بازمانده ی اتصال او با آدونیس دانست. درآمدن پرسفونه به همسری هادس، نتیجه ی دوجنسه بودن کرج است و دوگانگی او بین زندگی و مرگ یا عروج و سقوط. اینها دو مار پیچیده به دور کریکیون عصای هرمس یونانیند که در لاتین، کادوسئوس خوانده میشود. ریشه ی کریکیون از کریکس و کرس است و همین کلمه به کراس یا صلیب مسیح تبدیل شده است. چون دو تخته چوب روی هم قرار گرفته ی صلیب، حکم دو مار هرمس را دارند. نام پرسفون باید منشا نامجای پلوپونزوس یا شبه جزیره ی یونان باشد که فرهنگ آن را مسافری از راه دریا به نام "کیریس" آورده است. همانطورکه اسم وی نشان میدهد، این شخص باید به مانند کورش پارسی، کریشنای هندی و کریست بیزانسی، یکی از جلوه های تموز باشد. کرئوزر، سفر او به یونان را همتای خروج اوآنس از دریا برای آموختن تمدن به کلدانیان خوانده و نام اوآنس را منشا "اومانوس" به معنی بشر ارزیابی کرده است. کرئوزر، اوآنس را همان ائون یا خداوند اثیری میداند که به صورت روح، در جسم انسان ها هبوط میکند. برخی نوشته های یونانی، جامعه ی کلدانیان را شکل گرفته توسط زاراتس یا زرتشت و در حوالی بابل در بین النهرین میدانند. در قرن 19، کسانی که خود را پیروان زرتشت میخواندند، اکثرا در هند میزیستند و "دوآب" یا مدل بومی بین النهرین در هند نیز بین دو رود سند و گنگ (به جای دجله و فرات) تعیین و "کولیدا" (یا همان کلده) نامیده میشد. مذاهب این مملکت توسط یهودیان به وجود آمده بودند و این یهودیان باید همان کلدانیان شرق آشور در گزارش منسوب به آمیانوس مارسلینوس باشند  که مرکزشان در حدود باکتریا (بلخ) در افغانستان بود. با توجه به فارسی زبان بودن افغان های فاتح بلخ و ادعای خود افغان ها مبنی بر ریشه گرفتن از بنی اسرائیل، معلوم میشود چرا زبان رسمی هند، فارسی شده بود:

“anacalypsis”: godfrey Higgins: greatspace pub: 1965: p179-182

 

رمز اشتراک هند و ایران در زبان فارسی، در اتصال یهودیت ایران به کلده و انتقال آن به افغانستان و هند نهفته است. با توجه به این که ابراهیم پدر یهودیان، کلدانی زبان بود، یهودیان معتقد بودند که اجدادشان به زبان کلدانی صحبت میکردند و اولین بار، موسی بود که سعی کرد زبان آنها را به عبری برگرداند؛ موسی توفیقی حاصل نکرد و تنها در زمان عزرا و در دوران حکومت پارسیان بود که زبان عبری جانشین زبان کلدانی شد؛ ولی ازآنجا که کمی پیش از آن، دانیال نبی در شوش، تعالیم خود را به زبان کلدانی به پارسیان املا کرده بود، یهودیان ایرانی همچنان به کلدانی شناخته میشدند. این یهودیان، فریسی یا پاروشیم بودند (هنوز هم بسیاریشان پرسئوس جد پارسیان را نسخه ی یونانی موسی میدانند) و با توجه به این که زبان ییدیش یهودی ها در ایران و ترکیه فارسی است، احتمال ارتباط نام آنها با زبان فارسی وجود دارد. مرکز بزرگ آنها در ایران، در "گی" یا "گبی" ساخته و به نامشان "یهودیه" یا "دارالیهود" خوانده شد که امروزه آن را به نام اصفهان میشناسیم. این همان پایتخت مشهور صفویه در نخستین امپراطوری ایرانی است که در ابتدای دوره ی پهلوی، آن را هر جور که پسندیده بود، تعمیر و بناهای رنگ و رو رفته ی آن را طوری که مربوط به دوره ی شاه عباس تلقی شود، بازسازی و رنگ آمیزی کردند (به همان مهارتی که انگلیسی ها، تاج محل را بعد از آتش سوزی بزرگ آگرا "تعمیر" کردند). آنچه در غرب به "دانش کلدانی" شناخته میشود را در ایران، "حکمت خالده" (خالده=کلده) خوانده اند که در انحصار صوفیان بوده و مغضوب شدن متمسکان به آن توسط شاه صفوی –درحالیکه صفوی خود تلفظ دیگر صوفی است- نتیجه ی خلط شدن موضوع با روایت دیگری است: به باور "گیل کریست" نخستین متون کلدانی واردشده به غرب، نه مباحث باستانی بلکه روایات اسلامی نخستین بودند که پس از دگم شدن اسلام رسمی، اعراب برای این که به کفرگویی متهم نشوند، عقاید پیشین را به زبان کمتر شناخته شده ی کلدانی یا آشوری مینوشتند تا احتمال بروز دردسر کمتر شود. بنابراین سرکوب کلدانیان، دراصل همین واقعه است و نه سرکوب تصوف یهودی محور نقطویه و  متواری کردن آن به هند توسط شیعیان اثنی عشری. ولی این فرض، برای "بازگرداندن" خداوند پهلوی از هند بهانه ی خوبی فراهم میکرده است. مردم هیچوقت حتی تا هنوز نتوانستند با سنت ایرانی ای که پهلوی سخنگوی ایدئولوژی مدرن خود کرده بود هماهنگ شوند همانطورکه هیچوقت نتوانستند تضاد اعتراض مذهبی صفوی و رنسانس ایرانی –به تقلید از مدل ژرمن- را آنطور که رجال انگلیس دوست انتظار داشتند، بنیان یک جامعه ی ایدئال غربی کنند. چون "سنت پهلوی" جای دلنشینی در این مرز و بوم نداشت. آنچه بازگشته بود، دیونیسوس زاگرئوس معصوم شهید نبود؛ باخوس خداوند خشونت و جنون بود.

بدبختی شادی آور دموکراسی: چرا ماکیاولی، کورش و موسی را علیه خدا متحد کرد؟

نویسنده: پویا جفاکش

ایام بگیر و ببند انقلاب های پشت سر هم فرانسه بود. مردم، عصبانی، ناراضی و ناامید بودند و مدام غر میزدند که "انقلاب کبیر" به آنها وعده های آنچنانی داده و حالا وضعشان از دوره ی سلطنتی که ساقطش کردند، بدتر شده است (اصولا در همه ی انقلاب ها، انقلابیون پس از گذشت زمانی از انقلاب، فکر میکنند –و اغلب اوقات فقط فکر میکنند- که وضعشان از قبل از انقلاب بدتر شده است و این فکر بد، برایشان واقعا بدحالی می آورد). در همین ایام، یک مرد عامی که از بدفکری، جانش به لبش رسیده بود، عطای عاقبت اندیشی را به لقایش بخشید و صاحب منصبی را در خیابان به باد ناسزا گرفت و در آخر به او گفت: «آیا دموکراسی ای که وعده اش را میدادید فقط همین بود؟» معمولا در این جور مواقع، صاحب منصب ها بلافاصله یک پرونده ی ضد انقلابی بودن علیه طرف مقابل درست میکردند و عامی زبان نفهم را فی الفور تحویل گیوتین میدادند. اما این بار، از بدشانسی جناب عامی، صاحب منصب مزبور، یکی از تحصیلکردگان واقعی روشنگری و درواقع یکی از "علی شریعتی" های انقلاب کبیر از آب درآمد. پس ایستاد و با لحن تهدیدآمیز ملایم و حق به جانبی به مرد عامی گفت: «مردک. تو حتی نمیفهمی دموکراسی چیست. امثال تو از دموکراسی امریکایی، فقط "آزادی" آن را شنیدید و نخواستید ببینید آن ور آب، سیاه و سفید و هندی (سرخپوست) چطور به نام آزادی همدیگر را میکشند. دموکراسی یعنی حکومت مردم؛ ولی مردمی ابله و بیسواد و فرصت طلب و نمکنشناس مثل شما که فکر میکنید حکومت چیز خوبی است و حکومتگر سعادتمند است و اصلا برای همین از حاکمان متنفرید. حکومت اگر چیز خوبی بود، به جای شما بی سر و پا ها به لویی بیچاره وفا میکرد و سرش را زیر تیغ گیوتین نمیبرد. حکومت ها راشیطان حمایت میکند و شیطان شر است و شر میرساند. هر کس که در حکومت سهیم شود، چه لویی باشد و چه شما لاشخورها، این شر نصیبش میشود. شماها میخواستید آزاد باشید که همه ی آن کثافتکاری ها و اعمال پلیدی که شاهان و دربارشان پشت دیوارهای قصرشان انجام میدادند انجام بدهید. خب؛ الان دارید انجام میدهید. پس به آزادیتان رسیده اید. چیز دیگری که از آزادی نمیفهمیدید. پس آبرومند باشید و با افتخار بگویید "من شرورم و به خاطر شرارتم عذاب میکشم." نگویید بیگناه و قربانی اید. الان شرور بودن باعث افتخار است و قربانی بودن برعکس گذشته نه فقط افتخار ندارد بلکه نشانه ی ضعف و حقارت است. قربانی بیگناه مقدس، عیسی مسیح بود و جانشینانش هم لویی و همان کشیش هایی که شما حشرات بی ارزش، سرهایشان را قطع کردید. قبلا خدا با شیطان در اداره ی کشور شریک بود. ولی از این به بعد دیگر نه خدا بلکه مطلقا شیطان حکومت میکند. عربده های مستانه و خنده های تهوع آور شما بدبخت ها برای همین است که فضا را پر کرده است. "شاد باش و دیگران را هم شاد کن." قانون یازدهم موسی است که فقط با زیر پا گذاشتن آن ده فرمان دیگر حاصل میشود و شما هم عملا همین کار را کرده اید. همین که با دموکراسی در حکومت شریک شده اید و از حکومت هم فقط بی بندوباری شراب آلود درباریان را دانسته اید، یعنی در شر و درنتیجه ی طبیعی آن در بدبختی درباریان شریک شده اید و شادی کردنتان هم عرض بدبختی تمام نشدنیتان است. چون شیطان با شادی آدم ها را فریفته ی خود میکند که بدبختشان کند. او که دوست آدم ها نیست. گلایه را کوتاه کن و به خاطر این بدبختی شادی آور، از ما سپاسگزار باش.» صاحب منصب ساکت شد و به راه خود رفت. عامی بدبخت ماند که با ذهنش کلنجار برود بلکه چیزی از این خطبه های انقلابی بفهمد و دوای دردش کند. آخر دید که جز لغت «شیطان» چیز دیگری از این خطابه با مغز او بازی نمیکند. پیش خود گفت در این سفسطه گر، حتما شیطان حلول کرده است. از ترس رو به آسمان کرد و به دنبال خدا گشت.

این نقطه نظر را هنوز بیشتر اروپایی ها قبول نکرده اند که اگر قبول کرده بودند، پدیده ی جلیقه زردها اینقدر طولانی نمیشد. ولی این هم درست است که آنها دیگر، مثل سابق از خدا طلبکار نیستند. یک جوک اروپایی هست بدین مضمون که: «میدانید چرا خدا فقط بین یهودی ها از آسمان هبوط کرد و تبدیل به عیسی مسیح شد؟ برای این که به خواست خودش توسط یک مشت اراذل و اوباش تا حد مرگ شکنجه شود بلکه این یهودی ها بفهمند حرف های توراتشان درباره ی خدا راست نیست  یعنی او وجودی ابرقدرت نیست. نه میتواند لشکری را نابود کند و نه کشوری را. پس هیچکس را هم نمیتواند نجات دهد چه رسد به یک قوم بیوفا مثل یهود. خدا حتی نمیتواند خودش را از دست یک مشت جاهل مافنگی نجات دهد. پس چرا باید به خاطر بوالهوسی های بندگانش، در امور دنیا دخالت کند؟» اما برعکس این لطیفه، استدلال روشنگرانه ی جناب صاحب منصب نمیگوید خدا بی تفاوت است؛ میگوید خدا و جایگاه جانشین او در زمین (حاکم) شر است. این به همان ضرب المثل فرانسوی برمیگردد که میگوید: «قدرت تا زمانی استبدادی است که نیازمند توجیه خود نباشد.» یعنی اگر مردم حکومت را قبول داشته باشند، با کمال میل به حکومت اجازه میدهند که به آنها ظلم کند. وقتی که حکومت سعی میکند درباره ی درستی قوانین خود استدلال کند، یعنی این که الوهیت حاکمان مورد شک و تردید واقع شده است. ژان بودریار که از طرفداران این ضرب المثل است، معتقد است حکومت ناچار شد با اعطای دموکراسی، مردم را در خود با حاکم شریک کند چون حکومت های جدید، آنقدر بزرگ شده اند که حاکم به تنهایی نمیتواند آن را اداره کند وگرنه حکومتمداران نسبت به شر بودن ذات خود در مقام جانشین خدا تردید ندارند. ریشه ی این اطمینان، دستکم به دوره ی رنسانس برمیگردد که "عاثیرات یمی" (ملکه ی دریا) -همسر یهوه(خدای یهودی-مسیحی)- که توسط دوتورونومیست ها از زندگینامه ی یهوه حذف شده بود، احیا شد و با عناوین عاشره، شخینه (سکینه) و لیلیت، به عنوان همسر لیلیت سعی کرد جای مریم مادر عیسی را بگیرد. بودریار دراینباره به افسانه ای کابالایی اشاره میکند که براساس آن، آدم ابوالبشر که نخستین خلیفه ی خدا بود، به لیلیت جن ماده عاشق شد و با او همدم گردید. ولی لیلیت پس از مدتی او را رها کرد و چون آدم از تنهایی غصه دار شد، یهوه برای او زن دیگری از جنس خود آدم آفرید و حوا نامیدش. در این لحظه ناگهان خدا فهمید که خودش هم تنها است و [نعوذ بالله] نیاز به همسر دارد. پس الهه ای به نام شخینه برای خود آفرید که تجسم زمین بود. پس از این که یهوه لشکر روم را بر یهودیان مستولی کرد و معبد اورشلیم تخریب شد، شخینه با خدا قهر کرد و او را ترک نمود [جل الخالق!] و یهوه که دید مجددا تنها است، با همان لیلیت شرور ازدواج کرد [استغفرالله!] و از آن زمان یهوه تحت تاثیر این جن ماده شرور و شیطانصفت شده، جهان را با شرارت اداره میکند. ("هوش شر یا معاهده ی شفافیت": ژان بودریار: ترجمه ی حسین محمدی: نشر مانیا هنر:1397:ص5-224) این، توضیح خوبی برای وجود شر در جهان است ولی فقط به شرطی که به رسالت یهودیان در جهان باور داشته باشید. به همین دلیل است که کابالا که ادعای احیای دوران طلایی کهن (ماقبل شر) را دارد، قهر کردن شخینه را نه در سیل نوح و نه حتی در برده شدن بنی اسرائیل توسط فرعون، بلکه در دورانی پس از موسی و رسالت الهیش قرار داده است تا رسالت موسی قله ی تکامل دوره ی طلایی باشد چون موسی، کهن الگوی هر نوع رسالت الهی ای است و حتی سریال سازان  کره ای هم موقع دروغبافی های ناسیونالیستیشان، شخصیت جومونگ و قوم برگزیده ی ستمدیده اش را از روی موسی و بنی اسرائیل تورات کپی میکنند.

موسی از این جهت بهترین نقطه ی بازگشت است که مهمترین بخش زندگینامه اش مبنای تمام فرض های ممکن درباره ی شخصیت خداوند است.: خدای موسی قابل مشاهده برای کسی جز خودش نیست. هر کس غیر از خود او به یهوه بنگرد، کور میشود یا میمیرد. به همین دلیل، همه خدا را از دریچه ی موسی و جانشینانش یعنی کاهنان میبینند. کاهنان امروز، به دلایلی که روشن خواهد شد، چهره ی خدا را ثابت کرده اند و خود را سخنگوی انبیا یا خبررسانان شامل خود موسی میخوانند. ولی "نبی" انسانی فرضی، خود عنوان و اختیارات ایزد "نبیوم" یا "نبو" به همان معنی خبرسان را که واسطه ی قبلی جهان انسان ها و خدایان بود و در یونانی هرمس و در رومی مرکوری نامیده میشود تصاحب کرده است. شجره ی موسی از طریق نبی های پیشین چون یعقوب و ابراهیم، به بابل مرکز جهان سومری-اکدی یعنی قلمرو نوح پدر همه ی انسان ها میرسد و در بابل، نبو پسر مردوخ خالق جهان است. درواقع نبو، صورت مادی مردوخ یعنی دریچه ی جهان مشهود مادی به قلمرو ماورائی خدایان و نشاندهنده ی تمامی برداشت های ماورائی –و نه لزوما معنوی- ای است که انسان ها از معنای اتفاقات مادی جهان پیدا میکنند و از آنها قوانین خداوند را استخراج میکنند. زندگی جهادی موسی در تورات، یکی از جنبه های مختلف برداشت شده است ولی این جهادگرایی بالقوه در زندگینامه ی  یوشع جانشین موسی بالفعل میشود و به شکل قصابی کنعانیان و آرامیان و عمالقه و دیگران به جرم پرستش خدایان دیگر، خود را نشان میدهد. ربی "یهزقل کاوفمان" در کتاب "مذهب اسرائیل" تاکید میکند که در تورات، "خدایان دیگر" به همان اندازه ی یهوه واقعیند ولی هنوز یهوه تنها خدا محسوب میشود. علت، زمین مرکزی یهودیت است. یهوه خدای زمین است و برای همین، جانشین خود انسان را در زمین مستقر کرده است. درمقابل، بنا بر جزوه ی کابالایی کوتاه "آنتی کوخابیم"، خدایان دیگر، از جای دیگری به نام "نیبیرو" آمده اند. رهبرانشان آنو و دو پسر او انلیل و ائا هستند که این دو هم صاحب فرزندان دیگری چون مردوخ و شمش و عیشتار و تموز و غیره هستند. در کنعان که محل تاخت و تاز یوشع بود، خدایان فرمانروا "ال"، همسرش "عاشره" و پسرشان "بعل حداد" بودند که به ترتیب با ائا، دامکینا و مردوخ تطبیق میشدند. مصر هم که موسی بنی اسرائیل را علیه آن شورانده بود، در پرستش رع خدای خورشید متحد شده بود که رع نیز همان مردوخ بود و ایزد خالق جهان در باور مصریان یعنی پتاح نیز کسی جز ائا پدر مردوخ نبود. با این حال، جهاد یوشع علیه این خدایان هنوز هیچ دلیل موجهی نداشت. ازاینرو است که بن گوریون نخست وزیر اسرائیل و از بنیانگذاران آن کشور، معنا دهنده ی واقعی به سرشت یهودیت را "سرود دبورا" میخواند چون دبورا که یک زن نبی است، بنی اسرائیل را به جهاد علیه همسایگان شمالی اسرائیل میخواند زمانی که این همسایگان به رهبری پلستینیان، صندوق عهد و دیگر مقدسات شریعت موسی را تسخیر کرده و در معبد خدایشان داگون (از نام های دیگر حئا یا همان ائا) قرار داده بودند و بدین ترتیب جنایتکاری غیریهودیان و پیروان ائا اثبات شده و یهودیت برای اولین بار در جدال خود موجه شده بود. در جریان همین جهاد اخیر، نبی ای به نام سموئیل، شخصیتی غیرمذهبی و به لحاظ صفات اخلاقی مشکوک به نام داود را تجسد روح یهوه خواند و شاه بنی اسرائیل کرد تا سلسله ی رش گلوتا (راس الجالوت یا شاه داودی ها) را به وجود بیاورد که فرقه ی تاجرپیشه و دین به دنیا فروش فریسی پیرو آن باشند. این سلسله با فساد و ریاکاری زایدالوصف خود، سبب جدا شدن اکثریت بنی اسرائیل از خود و مجتمع شدنشان در "سومر جدید" یا "سامره" شدند که طغیان علیه یهوه ی داود را به معنی بازگشت به خدایان کهن گرفتند و بعل کنعانی را به فرمانروایی گرفتند. ایلیای نبی به این واکنش اعتراض کرد ولی نتیجه ای نگرفت و سرانجام سوار گردونه ای آتشین شد و به آسمان رفت. کمی بعد، اسرائیل کشور گردنکشان به سبب خشم یهوه مقهور آشوریان شد و از بنی اسرائیل فقط یهودا (قبیله ی داود) و متحدان اندکش ماندند که عیسی مسیح از همان قبیله ی یهودا و از نسلب داود ظهور کرد. اما مسیح اخیر که عیسویون به آن تمسک جستند، شکل دستکاری شده ی مسیح پیشین یعنی ایلیا بود که قوم هنوز منتظر بازگشتش بودند. این به شکل تلفظی که یهودیان برای ایلیا به کار میبردند برمیگردد: "الیاهو" یعنی «ال (خدا) یهوه است.»: عنوانی که برای متناظر کردن یهوه با "ال علیون" (ال که بالاتر از همه است) خدای ابراهیم ناچارا به کار گرفته شده تا برای نبی کردن انسان های مادی به عنوان جانشین نبوی پاگانیسم، امکان مردمپسندی تهیه شود. عنوان الیاهو روشن میکرد که یهوه تنها برداشت ممکن از ال یا خدا است. آنتی کوخابیم، عدم تفاوت ملموس بین یهوه و خدایان اقوام رقیب در متون یهودی را از این طریق توجیه میکند و متذکر میشود «آشور» آشوریان، «مردوخ» بابل، «نرگال» کوثا، «بعل حداد» کنعان، «آمور» عمالقه، «بعل زبوب» ادوم، و «یهوه» ی بنی اسرائیل، همگی به صورت «شیران وحشی» آدمیخوار، تجسم میشوند طوری که انگار تمام «خدایان محلی» انعکاس یهوه اند و ایلیا را به دیگر «مسیح» یهودیان یعنی کورش متصل میکند که مردوخ را میپرستد ولی فقط یهودیان را گرامی میدارد و به آنها فرمان به بازسازی اورشلیم جهت پرستش یهوه میدهد چون تنها جلوه ی جایز از مردوخ برای او یهوه است.

این یگانه راه متصل کردن مذهب ابراهیم بابلی با شاه داودی های فریسی رباخوار بانک ساز است و همان راهی است که به مسیحیت کاتولیک ختم میشود. پس عجیب نیست که کلیسای کاتولیک، «زمین محور» توصیف شود و سخن از وحشت او از خورشیدمرکزی گالیله شود. اگر ایلیا با چیزی شبیه سفینه های فضایی یوفوها به آسمان رفته باشد، پس آنجا محیط بزرگتر و نیرومندتری نسبت به زمین است و یهوه خدای زمین فقط یکی از جلوه های آن است یعنی این که خدا واقعا از جایی در آسمان –مثلا نیبیرو- می آید. به عبارت دیگر، در پرستش، جا برای تمام خدایان بابلی که جلوه های مختلف خدای موسی (نبوی انسان شده) و هویت یافته توسط ستارگان آسمانند باز است. پس هر گونه طغیان علیه کلیسا، بازگشت از راه یوشع و رجوع به یک موسای گوناگون تر است. درست به همین خاطر، زمان ظهور ایدئولوگ دولت مدرن یعنی ماکیاولی را در قرون 15 و 16 تعیین کرده اند یعنی همان زمانی که رنسانس ایتالیا یا به اصطلاح احیای روم باستان، و زیر سوال رفتن زمین مرکزی با کیهانشناسی کپلری-کوپرنیکی را هم بدان منسوب کرده اند. البته این مسئله به معنی احیای ادیان پیشین نیست بلکه بیشتر به معنی یهودی کردن ادیان دیگر جهان برای تحت کنترل درآوردن آنها است. یادمان نرود دنباله ی جهاد یهودیان علیه پلستینیان، جهاد آنها علیه کلدانیان بابل است و در این صحنه نیز درست مثل جهاد قبلی که قهرمانش یک زن (دبورا) بود باز قهرمان اصلی، زنی به نام "یودیت" است: یودیت از هولوفرنس فرمانده ی بابلی ها دلبری میکند و به خلوت او راه می یابد و او را در خواب میکشد؛ در همین هنگام، یهودیان به لشکر سراسیمه ی دشمن یورش برده و آنها را از دم تیغ میگذرانند. در دروغین بودن این داستان همین بس که هولوفرنس یک اسم یونانی است نه کلدانی. ولی از آن جالب تر نام یودیت است. یودیت یعنی یهودی مونث. یودیت مادر یهودیت است و از این جهت مانند دبورا است چون دین یهودی از مادر به فرزند منتقل میشود و نه لزوما از پدر. یهودیان باید مثل خود یودیت که کتابی به نامش (یودیت) در تورات ثبت است، خود را در اردوگاه دشمن وارد کنند و آن را از درون متلاشی کنند و این مبنای سنت دونمه است که یهودی ادعا میکند مسیحی یا مسلمان و دشمن یهود است ولی در خفا به مرادهای یهوی خود خدمت میکند و در داخل این مذاهب، جنگ های فرقه ای ایجاد میکند. اینان حتی دشمنی با یهود را تشدید میکنند (یا به وجود می آورند) تا رهبران واقعی (یهودی) شان به پیروی از دبورا و یودیت، بهانه ی خونریزی داشته باشند (به همین دلیل، اینان همواره به وجود جمعیت کثیری از یهودیان درستکار و بیگناه جهت قربانی کردن در راه خود نیازمند). در مکتب یوشع، تمام ادیان دیگر دشمنند و طبیعتا این مکتب است که باید به طور ضمنی محکوم شود و درخفا آن را به عمل برسانند. طبیعتا تنها تیپی که میتواند از پنهان کردن مقصود یوشعی خود در یک سیستم یودیتی، نهایت سود را ببرد، سیاستمدار و حکمران توسعه طلب است که در هر شکل خود، شاگرد ماکیاولی است.

از میان سه چهره ای که ماکیاولی به عنوان الگوی شهریاری مطرح میکند یعنی تزئوس، رومولوس و موسی، «وزن موسی از همه بیشتر است» و این درحالیست که اگر تزئوس و رومولوس کافرکیش برای مقابله با تعالیم مسیح و بازگشت به دوران باستان (رنسانس) استفاده شده اند، موسی هیچ وظیفه ی حکمت آموزی نزد او ندارد. موسی نه از بعد وحیانی بلکه از بعد کشورگشایانه اش واجد اهمیت است: «ماکیاولی در فصل هشتم از کتاب دوم گفتارها بر این نکته تصریح میکند که ضرورتی که برخی از مردم را به خروج از یک سرزمین و یافتن "سرزمین های جدید" وامیدارد، "یا از قحطی ناشی میگردد یا از یک جنگ و سرکوبی که در کشورهایشان بر آنها تحمیل میشود." این مردم "اگر عددشان زیاد باشد، با خشونت وارد کشورهای دیگر شده، ساکنان آنجا را به قتل رسانده، مال و منال آنها را صاحب شده، یک سلطنت جدید بنیان نهاده و نام آن ناحیه را تغییر میدهند." اولین مثالی که ماکیاولی برای این امر ذکر میکند کاری است که موسی در امر خروج از مصر و یافتن یک سرزمین تازه و تاسیس یک سلطنت انجام داد. اگر دقیق شویم میبینیم که دراینجا از دو عامل قحطی و استفاده از خشونت سخن رفته است. ماکیاولی در فصل سی ام از کتاب سوم نیز بار دیگر به طرح مثال موسی مبادرت میورزد و این بار نیز بحث در زمینه ای مطرح میگردد که در آن برای غلبه بر حسادت معارضان بنیانگذار، به دو عامل طبیعی یعنی مرگ حاسدان بنیانگذار به صورت طبیعی و عامل انسانی یعنی کشتن آنها به دست بنیانگذار اشاره میشود. دراینجا ماکیاولی تصریح میکند که حتی اگر بخت با بنیانگذار یار نباشد و حاسدان به مرگ طبیعی از سر راه کنار نروند باید آنها را کشت: "و هر کس کتاب مقدس را به نحوی مدبرانه بخواند خواهد دید ازآنجاکه موسی خواهان پیش بردن قوانین و نظم های خویش بود، مجبور شد انسان های بیشماری را به قتل برساند، انسان هایی که هیچ چیز جز حسادت آنها را به حرکت وانمیداشت و سد راه طرح های او بودند."... آیا ماکیاولی برای دست زدن به خطرناکترین کاری که در فصل ششم از آن سخن میگوید یعنی "قرار دادن خویش در راس ارائه ی نظم های جدید"، نباید موسی را در مقام پیامبر مسلح، سرمشق قرار دهد؟» ("ایدئالیسم ماکیاولی": شروین مقیمی: سیاستنامه:شماره ی 18: شهریور 1400: ص177) شگفت این که ماکیاولی در این مورد، موسی را بیش از تزئوس و رومولوس با سیروس (کورش) در سیروپدی گزنفون مقایسه میکند و اصلا ماکیاولی که علاقه ای به حکمرانی فضیلتمند افلاطون و ارسطو ندارد، زیاد از گزنفون نقل قول میکند چون کورش سیروپدی درحالیکه با همان معیارهای افلاطونی فضیلتمند به نظر میرسد، با خدعه و نیرنگ، ممالک را تصرف میکند و آنچه در این مورد برای ماکیاولی مهم است، این است که کورش تبار آسمانی دارد و پدر او کامبیز از نسل پرسئوس پسر زئوس است. موسی برعکس کورش تبار آسمانی ندارد و نکته همینجاست. زئوس را گزنفون اغلب به نام "زئوس شاه" میخواند چون شاهی، خدایی ایجاد میکند اگرچه به شیوه ای مخالف قوانین الهی قوام میگیرد. رومولوس بانی رم، از تجاوز به شاهزاده خانمی که کاهنه ی معبد شده بود متولد شد و سپس به دست ماده گرگی بزرگ شد ولی به پادشاهی رسید و پس از مرگ، به خدایی رسیده به نام کوئیرینوس پرستیده شد. «به نظر میرسد رومولوس را حقیقتا نتوان از تبار خدایان دانست؛ هم به خاطر عمل شنیع تجاوز و هم به خاطر سرشت او که به خوی گرگ آغشته است. اما از سوی دیگر به نظر میرسد لیوی محبوب ماکیاولی کفرگو، درصدد بیان یک تعلیم بنیادین در سیاست است: بحث از برخورداری از تبار خدایی اصولا بلاموضوع است و آنچه باید در مورد آن سخن گفت، یافتن تبار خدایی از رهگذر فضیلت یا ویرتوی شخصی است.» اهمیت تزئوس هم به سبب این است که او الگوی رومولوس شمرده شده است. این شاهزاده ی آتنی، مینوتائور قاتل جوانان آتنی را کشته بود. به سبب قتل خائنانه ی پسر مینوس شاه کرت به دست آتنی ها، به دستور مینوس، آنها باید هر 9سال یک بار، تعدادی دختر و پسر را قربانی این هیولا میکردند. این موضوع در ارتباط با این مطلب به نظر میرسد که مینوس که پسر زئوس بود، هر 9سال یک بار با زئوس ملاقات میکرد. او مظهر سنت وحیانی بود نه تزئوس که از خدایی دستور نمیگرفت و نسب پدریش هم مشکوک بود. اگر موسی با تزئوس متناظر باشد، حقه بازی مردمپسندانه ی سیروسیش او را جانشین یک خدا وانمود میکند. ولی واقعیت این است که هیچ کدام از دستورات اخلاقی مثبتی که کاهنان یهود ادعا میکردند موسی از خدایش گرفته است، در امت های پیشین ناشناخته نبوده اند. پس کوچ موسی و پیروانش از سرزمین قانونمند مصر برای کشف سرزمین های جدید، درواقع انعکاسی از کوچ پادشاه و امتش از قلمرو اخلاقیات پذیرفته شده است و تنها چیزی که پادشاه را به سنت های کهن وصل میکند، نمایندگی او از سوی خدا است. (همان: ص9-177) مردم باید آماده باشند تا به مانند قوم موسی که 40سال در بیابان آواره شدند و رنج دیدند، در اطاعت از فرمانروایشان رنج بکشند و آسیب ببینند و جان دهند چون بلاخره روزی به سرمنزل مقصود در سرزمین موعود وارد خواهند شد. مرحله ی بینابینی در این مسیر، مرگ موسی و جانشینی یوشع است و این مرحله از آن جهت مهم است که با مرگ موسای احیا شده در مقام یک قانونگزار –با نام های مستعاری مثل ماکیاولی- ، تمام بهانه ها برای ضدیت با دین به طور کلی (که هدفی جز نابود کردن ارزش های اخلاقی ندارد) محو شود و جای دین بومی را صورتی یوشعی شده –یا بهتر است بگوییم فریسی شده- از آن بگیرد.

مرگ موسای قانونگزار در کوه نبو در محل قبیله ی گاد اتفاق افتاده و پس از آن، قدرت به یوشع انتقال یافته است. در این مورد، باید توجه داشت که صورت فلکی قانونگزاران نزد یهود، صورت فلکی کفئوس است که در برج جدی یعنی برج قبیله ی گاد ناپدید میشود. همزمان با این رویداد، صورت فلکی سفینه (آرگو) در آسمان برج جدی ظاهر میشود و آن خورشید را نمایندگی میکند که سوار بر قایقی در جهان زیرین با اژدهای دوزخ میجنگد. این قهرمان خورشیدی، خود کفئوس است که نقش شبانه روزی خورشید را در طول سال به عهده گرفته است. کفئوس دردر برج دلو، دوباره در آسمان ظاهر میشود و در این هنگام، خورشید به یک گربه تشبیه میشود. این با هویت قبلی کفئوس یا خپش یعنی شیر در تناظر و مقابله است. به جای او پلنگ هم میتواند قرار بگیرد چون هم گربه و هم پلنگ، شبیه یک بچه شیر یا قهرمان خورشیدی نوظهور به نظر میرسند. بنا بر کابالا دوانتا، او "گربه ی بزرگ" است که در "تاتو" در قطب "پرسیا" در آنو ظهور میکند و هویت موجودی بازیگوش و مکار ولی بسیار ضعیف و آسیب پذیر را دارد که در مقابل شیر یا حقیقت کهن توانایی ابراز وجود را ندارد ازاینرو شیر را هم بخشی از خود میکند و در این حالت، "ماشو" نام میگیرد که تلفظ اصلی نام موسی است و درعینحال به یک عنوان یهودی دیگر یعنی "مسیح" هم تبدیل شده است. ماشو خورشید دو چهره با نور و سایه بوده که جنبه ی مثبت و نورانیش مرکوری خدای دانش (عطارد)، و جنبه ی منفیش مارس خدای جنگ (مریخ) محسوب میشده اند. موسی در کوه طور، دستورات الهی را میگیرد و وقتی پایین می آید، چهره اش سرخ دیده میشده است؛ کاهنان یهودی سرخچهرگی را از بابت خشم او نسبت به قومش میخوانند ولی شاهان پارس نیز از کوهی به نام اوشیدرنه پایین می آمدند و در وقت نزول، چهره شان به سبب تماس با وجود الهی در آن بالا نورانی مشاهده میشده است. موسی از کوه بالا رفته و بازگشته بود. در قبطی، "مشو" به معنی بازگشت است. یوشع، بازگشت موسی بوده است همانطور که یشوع (عیسی) که مسیح تلقی میشود، بازگرداندن دستورات موسی را پیشه ی خود کرده بود. "مسو" یک شاهزاده ی حبشی بود که با کفئوس مشابه و مقایسه میشد. چون مسو هم باید به معنی "شخص بازگشته" یعنی بازگشت کفئوس معنی شود.:

“a book of the beginnings”: Gerald massey: v2: cosimoclassics: 2007: p249-255

 

در قدیم، بابلی ها به دو دسته ی کفئی و آکدی تقسیم میشدند. دیکارخوس، کلدانی های اولیه را کفنی ها میخواند که از نسل شاه کفئوس بودند. هلانیخوس، آنها را گروهی از کلدانیان در کوخه در انتهای بابل دانسته است. دیودوروس سیکولوس کلدانی ها را قدیمی ترین بابلی ها دانسته است. کفئوس با کوش شاه اتیوپیا تطبیق و نمرود از نسل او دانسته میشد. نمرود، پرستش ایزدان مذکر سه گانه ی آنو، بعل و حئا را جانشین پرستش الهه های دوگانه ی عیشتار و نین کی گال در بابل کرد. خود نمرود، نسخه ی زمینی مردوخ یا آشور پسر حئا بود و حئا ایزدی است که گفته میشود نام گرفتن پسر به نام پدر را جانشین نام گرفتن پسر به مادر کرده بود. این نکته از این جهت حائز اهمیت است که پرسئوس داماد کفئوس، پسرخوانده ی کاسیوپیا همسر کفئوس خوانده شده بی آن که چنین نسبتی بین او و خود کفئوس برقرار کرده باشند انگار که پرسئوس پسر کاسیوپیا باشد و پسر کفئوس یا شاه پیشین نباشد. به همین دلیل، پرسئوس پسر آسمان (زئوس) است همانطورکه نمرود، مردوخ یا فرمانروای آسمان است که از زنی زمینی متولد شده ولی پدرش حئای آسمانی است. این، طغیان فرهنگ جاودانگی علیه زمینی بودن و مرگ زمینی است چون الهه جانشین زمین است که مردگان در آن دفن میشوند تا اجزای بدنشان وسیله ی تغذیه ی زندگان بعدی ای باشند که از مام زمین متولد میشوند. به عبارت دیگر، زمین هم بلعنده است و هم زاینده، و خورشید هم در غروب هنگام توسط مادرش زمین بلعیده میشود تا فردا صبح مجددا از واژن او متولد شود درست مثل اجزای بدن مردگان. نمرود (نمرو) یعنی نورانی که لقب خورشید است و در افسانه ی ایزدوبار، الهه عیشتار متهم میشود به این که به چوپانی (به کنایه از پادشاهان که چوپان مردمند] عاشق شده ولی سپس او را به پلنگ تبدیل کرده و سگ های خود چوپان، او را به خیال این که پلنگ است تکه تکه کرده اند [ و توجه داریم که در این روایت، عیشتار همچنین متهم میشود به این که عاشق شیری شده ولی سپس عامل به دام افتادن او گردیده است.] (همان: ص7-503) ارتباط موسی با کوه نبو نیز به سبب آسمانی شدن مفاهیم مرگ و تولد به واسطه ی خدای کلدانیان به نام نبو است. نبو به معنی پیامبر که منشا عنوان نبی برای پیامبران یهود است، دروازه های ورود و خروج ارواح به دنیای ما را در صبحگاه و غروبدم کنترل میکرد و فرهنگ خویش را با آموزش نوشتن به مردمان حفظ نمود. در قبطی، ساخ به معنی نوشتن است و این قابل مقایسه با "ساک" نام دیگر نبو است. این کلمه او را به خدای محلی "زاک" در کرانه ی دجله مرتبط میکند که واسطه ی مردم و خدایان آسمانی بود. زاک بسیار ریشو و پرمو تصویر میشد چون فرم انسانی شده ی ترکیب جانوران پشمالو چون سگ، گرگ، شغال، خر و میمون بود. فرم قبطی نبو یعنی آنوپ یا آنوبیس نیز با سر یک گرگ یا شغال نشان داده میشد. ارتباط زاک با سگسانان و نبو سبب شده تا کلمه ی "نبوک" در عربی، به معنی سگ ها و شغال هایی که شب ها زوزه میکشند باشند و "نباخ" در عبری معنی پارس کردن سگ بدهد. [درواقع کلمه ی فارسی "سگ" نیز باید مرتبط با "ساک" عنوان نبو باشد.] همسر نبو "نین موک" به معنی موکل ساخت و ساز بود که محل ساخت آبادی و شهر به نامش "موقع" یا "مکه" نامیده شده است. لغت موک منشا "میک" در انگلیسی به معنی ساختن است. نین موک جانشین الهه ی مادر پیشین بین النهرین موسوم به زیکوم است که نامش مرتبط با "زاک" یا "ساک" به نظر میرسد. [شاید زیکو(م) یعنی زاینده و زاک یعنی زاییده شده.] (همان: ص500-498)

در تاریخ یهودی-مسیحی، این رفت و بازگشت نجومی و طبیعتپرستانه، در تلاقی با افسانه ی قتل مسیح، سازنده ی سیاست نوین میشود. دراینجا نام کفئوس به صورت کایافاس ظاهر میشود که کاهن اعظم صادوقیان و از دشمنان فریسیان است. صادوقیان که کاهنان قبیله ی لاوی بودند و از دستورات مذهبی تورات اطاعت میکردند، از فریسیان که پیروان اولاد یهودا بودند، شکایت میکردند که دستورات خدا را در راه پول و تجارت و غرایزشان زیر پا میگذارند. ولی کایفاس بر سر مقابله با عیسی مسیح با رهبران فریسیان متحد شد و طراح اصلی قتل عیسی مسیح گردید. این متناظر با اتحاد نمادهای شیر لاوی با شیر یهودا است که در آن، اولی شیر کفئوس و دومی گربه ی بزرگ قطب پرسیا هستند (پرسیا=فریسی). تکمله ی این روند هم جالب است: کایفاس داماد "انان" یا "انانوس" (حنان) کاهن اعظم منسوب روم بود و حنان به همراه پنج پسرش و کایفاس ملقب به حنانی ها و نامبردار به وابستگی به روم بودند.

در این مورد این نظریه وجود دارد که اصل حنان، "انان" به معنی منسوب به "انئاس" بانی افسانه ای رم است. انئاس روایت دیگر بنیانگذاری رم به موازات افسانه ی رومولوس است. داستان انئاس به با لیگورهای سالویا به غرب رسیده است. اینان گروهی از مائزی های اطراف رودخانه ی سالوس در میسن یونان بودند و نام دیگر این رودخانه یعنی اوئنیوس مرتبط با انئاس به نظر میرسد. مردمان سالوس، "سالی" یا "سالیان" نامیده میشدند لیگورهای سالی، سرزمینی به نام "سالاسی" را برساختند و مردمان یکی از اماکن این سرزمین به نام "آستوا" در مهاجرت به آلمان، قلمرو "استه" را به وجود آوردند که کانون فرانک های سالیان شد. این ژرمن ها در اشتراک با اشرافیت گاول های "آنان" در آنانیا، سلسله ی افسانه ای مروونژی را پدید آوردند که اولین قدم ها در تاسیس امپراطوری مقدس روم و مرکزیت شهر رم و دربار پاپ در اروپا گذاشتند و ازاینرو به آنان ها مرتبطند. خاستگاه مروونژین ها باتاویا بود که محل زندگی قوم "بار" و خاستگاه خاندان "برونی" است که شاخه های دیگر آن، بارون و براون و برنیچی نیز نامیده میشوند. نام باتاویا مرتبط با "بدوه" نام دیگر شهر مروئه پایتخت حبشیان و کفئوس به نظر میرسد ضمن این که مروپس اولین پادشاه مروونژی هم گاها نامبردار از مروئه در نظر گرفته میشود. این ممکن است به ارتباط انئاس با دیدو ملکه ی کارتاژها و ماجراجویی انئاس در شمال افریقا برگردد و ممکن است نام قوم مئازی و مملکت میسن هم مرتبط با "مازی" یا "مش وش" از بربرهای شمال افریقا بازگردد.:

Tribwatch; middle east updates: November 19-25, 2013

پیروان شیر کایافاس قاعدتا باید مجموعه ای از "لئوناردو"ها –یعنی "شیر دل" ها- در دوره ی رنسانس باشند چون کسی که مانند مسیح، از نسل یهوه با تجسم شیر باشد، دل شیر هم دارد. در راسشان میتوانم از "لئوناردو برونی" اولین مروخ مدرن یاد کنم که نام فامیل "برونی" بر او همه چیز را درباره ی وجود رومی (مروونژی) اش آشکار میکند. بعد از آن باید از "لئوناردو فی بوناچی" ریاضیدان یاد کرد که به "بجایه" پایتخت حمادیون سفر کرد و اعداد عربی را از آنجا به اروپا آورد تا جانشین اعداد لاتین شوند. بوناچی درواقع ارتباط مستقیم با شمال افریقا نشان میدهد و ازاینرو استعاره ی خوبی از فرهنگ کایافاس است. بوناچی یعنی مانند بونه، و و منظور از بونه، "هومو بونه" (انسان خوب) قدیس صدر مسیحیت است. بوناچی یعنی خوب، و بونه یا "بنه" هم یعنی خوب. چون بونه یا بنه، درواقع از "بن" به معنی پسر می آید که لقب مسیح پسر خدا است. پس لئوناردو بوناچی یعنی شیر دل مسیحی یا مسیحی شیرتبار (راستین). نام "لئوناردو (فی) بوناچی" را میتوان تلفظ دیگر "لئوناردو (دا) وینچی" مخترع و هنرمند مشهور تلقی کرد تا فرهنگ رنسانس کاملا در وجود این لئوناردوهای کایافاسی یعنی پیروان کفئوس بازگشته یا "مسو" (مسیح) خلاصه شود. پاپ ها آنقدرها هم که لوتری های متعصب فکر میکنند، از مسیر مسیح خارج نشده بودند. چون بزرگترین تاثیر مسیح فرضی بر تاریخ، متحد کردن مذهب و سوء استفاده گران از مذهب (فریسی ها و صادوقی ها) زیر عنوان کایافاس (کفئوس) بود. اگر نقشی در این زمینه برای ایتالیا قائل باشیم، باید به زمینه ی میسنی آن توجه کنیم و این خیلی جالب است که کشور میسنی ها یا موکنایی ها توسط پرسئوس جد شاهان پرسپولیس به سرسلسلگی کورش بنا نهاده شده است. پرسئوس با اندرومدا دختر کفئوس ازدواج کرده و جانشین کفئوس نیز هست. اینجا است که شباهت زندگی پرسئوس با رومولوس دیگر کاندیدای بنیانگذار رم جلب توجه میکند. پرسئوس و رومولوس هر دو بدون پدر مشخص و از مادر مشخص متولد شده اند و تجاوز به مادر پرسئوس به زئوس نسبت داده شده است. عمل غیر اخلاقی خدا سبب نزول او به صورت پرسئوس شده و روم و اروپا از این سقوط اخلاقی هویت میگیرند.

اسکیپویت، در داستان تولد پرسئوس از دانائه ی دوشیزه، دوشیزه را تجسم مادر زمین و قهرمان باکره زاده ی او را که تجسد خدا در زمین است، هبوط از بهشت و مابه ازای سقوط عزازیل از آسمان ارزیابی میکند. این سقوط معادل سقوط برج بابل است. برج بابل،  قصری است که زمین و آسمان را به هم متصل میکند. این قصر متعلق به انلیل یا بعل نیپور فرمانروای هوا است که محیط بین اقیانوس آسمانی به رهبری آنو و اقیانوس زمینی به رهبری ائا است و همان مرز بین دو دریا در بعضی متون رمزآمیز محسوب میشود. انلیل، موسی است که دریا را شکاف میدهد و شکافتن دریا به شمش ایزد خورشید هم منسوب است. چون دریاها کنایه از شبند و خورشید بین آنها در روز سفر میکند و این سفر، انحطاط از دریای بالا به دریای پایین هم هست. بنابراین باغ بهشت برج بابل، درست مثل باغ معلق بابل که از آسمان میرویید وارونه است. باغ معلق بابل، خود، درخت کیهانی به جای برج بابل است که توسط تموز اداره میشود و ماری در انتهای آن به دورش پیچیده است. این مار که همان فریب دهنده ی آدم و حوا و عامل هبوط آنها است، همان اژدهایی است که بعل با آن میجنگد. این اژدها که در تورات لویاتان نام دارد، همان تیامات مظهر دریا است که مردوخ یا آشور –یک شکاف دهنده ی دیگر دریا- آن را دو تکه کرده و یک تکه را به آسمان و یک تکه را به زمین تبدیل کرده است. آسمان و زمین در تاریکی مجددا متحد میشوند و شکاف دهنده ی آنها به جای تاریکی، این بار ماه است که خدایش "سین" نام خود را به کوه سینا محل ملاقات موسی با خدا داده است. ماه حد میانه ی خورشید و ستاره است و این دومی معنی نام عیشتار یعنی همان الهه ای است که سبب سقوط تموز به جهنم میشود. تموز در این حالت به خدای مرگ موسوم به "موت"، "پلوتو" و "(ها)دس" تبدیل میشود که مدل کلدانیش نرگال به دلیل ارتباط با مرگ، خدای جنگ نیز هست و با سیاره ی مریخ تطبیق میشود. در مدل رومی او، این آخری، تمام جنبه های دیگر بعل را تحت الشعاع خود قرار داده است. مستر ای.بی.کوک در رساله ی "خدای اروپایی" (1904) مارس، کوئیرینوس (رومولوس) و ژوپیتر (زئوس) را دارای کیفیت یکسانی توصیف میکند و معتقد است که آنها همه در "ویدیویوس" خدای آسمان بربرهای اروپا جمعند. وارده فاولر که برای رم یک آغاز سامی قائل است، ایزد پذیرفته ی اروپایی را یک هرکول ایتالیایی تلقی میکند که در ابتدا بنیاد فنیقی خالص داشته ولی بعد تحت تاثیر "ماکسیما" ی یونانی، هرچه بیشتر و بیشتر، در قلمرو مردگان برجسته گردیده است:

“the origins of the religion of Israel”: grey Hubert skipwith: the jewish quarterly revew (university of Pennsylvania press): v20, no4 (july 1908)

مروری کوتاه بر میتولوژی نشان میدهد که این برجسته شدن ایزد مرگ در فرهنگ رومی، ما به ازای تخریب معبد اورشلیم خانه ی خدای پولپرستان و زندگی پرستان است و با این تخریب است که شخینه یهوه را ترک میکند و لیلیت جای او را میگیرد و یهوه شرور میشود، یعنی به امیدواران به سعادت این دنیایی سخت میگیرد. پس یادآوری میکنیم که لیلیت و شخینه، هر دو همان عاثیرات یمی یا ملکه ی دریا هستند ولی دو فرم متفاوت آن را نشان میدهند که از تعریف دو فرم متفاوت حئا یا ائا  ناشی شده اند چون ائا یا آئوس، نامش تلفظ دیگر "یائو" یا "یاو" منشا نام "یاهو" یا یهوه است. ائا را به نام "گال خان آبزو" یعنی فرمانروای بزرگ آبزو (پهنه ی آبی) میشناسند. این عنوان نشان میدهد او میتواند خود آبزو باشد که همسرش تیامات را میتوان همان عاثیرات یمی یا ملکه ی دریا دانست. ائا –یعنی ائایی که میشناسیم و محدود به جهان زیرین و قلمرو مرگ است- ائای قبلی که اکنون ابزو نامیده میشود و ائا با ریشه گرفتن از تعریف اولیه ی او، حکم فرزند یا نوه ی او را یافته، را میکشد (یعنی از صحنه بیرون میکند) و جایش را میگیرد که این سبب طغیان تیامات میشود. با این طغیان، ملکه ی دریا از شخینه تبدیل به لیلیت میشود و این به معنی عقبگرد ائا/یهوه/خدا به جهان مردگان است. همانطورکه دیدیم، طغیان تیامات دریایی مابه ازای سیل نوح است و به نظر میرسد تخریب معبد اورشلیم جانشین نوین سیل نوح و عوض شدن جهان باشد. پس تعجبی ندارد که مسیح یا خدای رومیان به عنوان تجدید نظری در یهوه ی یهودی (بخوانید ائای کلدانی) تنها اندکی قبل از تخریب معبد اورشلیم به صلیب کشیده و راهی جهان مردگان شده باشد. این را با نظریه ی مندائیان مقایسه کنید که مدعیند اورشلیم همان بابل در عراق بوده و با قتل یحیی (حئا) به دست یهودیان درآنجا، "هیبیل زیوا" (هبل زیبا یا جبرئیل) به شکل عقابی، با بال زدن، سیلی از آب بر شهر جاری کرده و آن را غرق کرده است (احتمالا عقاب زئوس و مجسمه ی عقاب لشکریان رومی تخریبگر اورشلیم، همین عقاب هیبیل زیوایند). قاعدتا عیسی همان ائا است که آبزو را از بین میبرد. تولد عیسی در انقلاب زمستانی روی میدهد که به طور سنتی، منسوب به برج جدی است یعنی همان موقع که صورت فلکی کفئوس تمثال قانونگزاران، در آسمان ناپدید میشود و سفینه که مابه ازای کشتی نوح است طلوع میکند.

جرالد مسی مینویسد که در افسانه های اکدی، "اوبارتوتو" «نجات دهنده ی ایزدان» و هدایت کننده ی کشتی توصیف شده است. ازاینرو به نظر میرسد اوبارتوتو مرتبط با سیل عظیمی باشد که ایزدان را تهدید میکرد و او در این داستان، حکم نوح خدایان را دارد که قاعدتا مرتبط با صورت فلکی کشتی است. اوبارتوتو همچنین در یک روایت، پدر تموز نامیده شده است. اوبارتوتو را فقط میتوان "توتو" نامید و با "توت" یا "تحوت" خدای دانش و نوشتار مصریان تطبیق کرد. پس جالب است که "هرمانوبیس" یا "آنوپ هرمس" همان نبوی سگسان خدای دانش است که هویت دیگرش در مصر یا آنوبیس متعارف، در قالب مردی با سر شغال یا گرگ، هدایت کننده ی مردگان در جهان زیرین است. نام "نبو" تلفظ دیگر "ناوو"، "نوحوم"، "نومو" یا "نم" (رطوبت) عنوان حئا فرمانروای اقیانوس زیرزمینی است و ازاینرو او در قالب آنوبیس با جهان زیرزمینی مردگان مرتبط شده است. به خاطر ارتباط آنوبیس با تاریکی، نام او دیگر او یعنی "ست" ("شیث" عربی) در روایتی دیگر، برای دشمن گرگ مانند هورس خدای خورشید و روز استفاده میشود. ست/سوت و هورس، طرفین جانشین جنگ آپپ و رع خدایان تاریکی و روشنایی در مصرند. رع خدای خورشید در قایقی که باز به صورت فلکی سفینه منسوب است، در رودخانه ی جهان زیرین پیش میرود و با آپوفیس یا آپپ مار کشنده میجنگد. زمانی که "آپپ" (هیولای تاریکی) حالت جسور و پیش رونده دارد، به کروکدیلی به نام "امام" تشبیه میشود و وقتی نبرد برایش سخت شود، به ورزاویی تبدیل میشود که هم بتواند بجنگد و هم در صورت لزوم به سرعت بگریزد. دیونیسوس هم در قالب ورزاویی به دست تیتان ها تکه تکه شده بود. این تشبیه، رهنمون به داستان قتل ورزاو آسمانی به دست ایزدوبار و حئابانی در زمین است. معتقدان به "خان مامیت"، ورزاوی را نگهبان دروازه ی "بیت ممات" (قلمرو مردگان) میدانستند. به نظر مسی، چنین اعتقادی باید بازمانده ی این فکر بوده باشد که ورزاو آسمانی با مقتول و وارد شدن به جهان مردگان، هویت خود را به زمین یا قلمرو مردگان داده است. حئابانی هم به جهان مردگان تبعید میشود ولی به سلامت از آن بازمیگردد و شاید به همین خاطر، یک انسان گاوسان توصیف شده است. حئا بانی را شاید بتوان حئای پان معنی کرد در تشبیه به "پان" یا "فاون" یا "فان" خدای بزمانند که اکنون شیطان را به شکل او میکشند و مرتبط است با برج جدی به شکل یک بز یعنی همان برجی که مظهر انقلاب زمستانی و تولد مسیح است. بز شیطان و گوسفند مسیح (بره ی خدا) هر دو گاو کوچک را منظور دارند. انقلاب زمستانی قبل از این که توسط رومیان به کریسمس تبدیل شود،  زمان تولد "آن" یا "بعل یان" [مقایسه کنید با یان یا جان یا یوحنا که همان یحیی است] خدای خورشید سوری بود که او هم پسر حئا محسوب میشد. ازاینرو فان قبل از بز، با سگسانان مرتبط بود و به همین دلیل است که در عربی، "فنک" به معنی روباه است (اروپاییان این کلمه را در تلفظی تحریف شده برای روباه صحرایی شمال افریقا استفاده میکنند). لغت انگلیسی "فاکس" یعنی روباه از همین ریشه است و لغت ایرلندی "فاینچه" به همان معنای روباه، بازمانده ی این ارتباط است. تشبیه به گاوسان، تداوم تصور این ایزد به گونه ی شروری مرگ پرست از جهان تاریکی است. حئابانی گاوسان در ابتدای ظهور ایزدوبار (نمرود) به عنوان نخستین جبار و انسان گردنکش در جهان و در تتراپولیس (بین النهرین) از راه میرسد و عضو جدایی ناپذیر افسانه ی ایزدوبار است. اسمیت، نام ایزدوبار را تغییریافته ی "سیستوبار" میداند و آن را به "سیسیتوس" وصل میکند. سیسیتوس نامی است که لوسیوس برای خیسوتروس (نوح در روایت بروسوس) به کار برده است. سیستو در قبطی به معنی آتش بود و بار هم در سامی به معنی برق نور. ایزدوبار برق آتش خیسوتروس بود و نماینده ی جریانی که با سیل نوح شروع شده بود.:

“a book of the beginnings” (ibid): p493-8

خیسوتروس با ارتباطش با رهبری کشتی نوح، طبیعتا مترادف با همان توتو یا تحوت پدر تموز است و تموز مزبور نیز به قبطی معادل "توتموس" به معنی "پسر تحوت" میشود. به روایتی توتموس نام فرعونی است که مجسمه ی غولپیکر شیر موسوم به ابوالهول را حامی خود دانست و دستور داد سر مجسمه ی شیر را قطع کنند و سر انسانی او را روی بدن مجسمه بگذارند و این الگوی مجسمه های دیگر "علی العظیم" (اسفنکس) با بدن شیر و سر انسان در مصر شد:

“the sphinx and the secret atlantis hall of records”: eric surcouf: strategic book pub: 2016: p19

بدین ترتیب، توتموس تصوری از انسانی کردن خدای بزرگ یا شیر لاوی بود مترادف با این که شیر یهودا به عیسی مسیح تجسد یابد. ازاینرو است که یکی از آبای کلیسا که اتفاقا مصری و اهل اسکندریه است، "دیدیموس" نابینا (قدیس حامی نابینایان) است. نام او هم میتواند تلفظ دیگر توتموس و هم تلفظ یونانی شده ی "توتیم" (تحوت) باشد و دقیقا مرحله ی بینابینی ائای قدیم و جدید (تحوت و پسرش) را نشان میدهد. کلیسای اسکندریه که دیدیموس هم عضو آن بود، نقش اصلی در قالب کردن خدای یهود به صورت یک تثلیث در کلیسای قستنطنیه را ایفا کرد. ولی دیدیموس که جامع یهودیت، مانویت و پاگانیسم توصیف شده، هدفی متفاوت با کلیسای قستنطنیه از تثلیث داشت. وی معتقد بود که تجسد خدا در مسیح، تمثیلی و تجسدی از هبوط روح خدایی از آسمان به جسم شیطانی و غریزی بشر حیوانصفت را دارد. ازاینرو خدا و شیطان همزمان در وجود بشر حضور دارند و بین آنها نزاع در جریان است. این دیدگاه توسط کلیسا بعدا سرکوب شد ولی حتی این هم با منویات دیدیموس مخالف نبود. چون دیدیموس همچون استادش اوریجن معتقد بود که غنوصی حکیم، در نزاع مذهبی باید داوطلبانه از بدمذهبان شکست بخورد و درون بدنه ی مذهب بد نفوذ کند و از این طریق، این امکان را ایجاد کند که ذهن مذهبیون خام بتواند در مواقع بنبست، به جستجوی راه صواب بگردد:

Didymus the blind: wikipedia

دیدیموس، حد میانه ای است که به خاطر ظاهر مذهبیش میتواند مادیگرایی را توجیه کند. به گفته ی جرالد مسی، تمثیل ظهور معنویت از مادیگرایی، پدید آمدن پرنده ای اساطیری از پر شترمرغ بود و این پرنده ی اساطیری، در مصر تحوت خداوند خرد و نوشتار بود که فرم مذکر الهه ی ماه به شمار می آمد. پس تشبیه مزبور، به استعاره ی تولد نوزاد پسر از زن هم می انجامید. مسی در قرن 19، بازمانده ی این اعتقاد در شرق را در این گزارش مسافران غربی میدید که مشاهده کرده بودند بسیاری از ترک ها، مردها را دارای روح ولی زن ها را فاقد روح میدانند. مسی در ادامه مینویسد که نام "آنو" یا "آن" خداوند آکدی، دراصل تلفظ دیگر "ایلو" یا "علو(م)" به معنی خدا است. "ائون" تلفظ یونانی این کلمه و منشا نام قوم "ایونی" [که نامجای "یونان" در فارسی و عربی بدان برمیگردد] است؛ همچنین نام اوآنس که تجسم حئا به صورت ایزدی ماهی گون است نیز وابسته به آن میباشد. در زبان فنیقی، آنو به صورت "حانو" به معنی فرد جوان دیده میشود. به همین ترتیب، "انون" که انتساب به آنو را نشان میدهد، هم به "نونو" و "نی نی" به معنی کودک، هم به "نینوس" امپراطور افسانه ای آشور و شهرش نینوا، و هم به "نون" به معنی ماهی که حیوان حئا است تبدیل شده است، و هم به صورت "نن" معنی ایزد و رب النوع (مونث آن: "ننه" یعنی الهه) میدهد. چون خدائیت در جسم فیزیکی، مانند کودکی است که از مادر خود استقلال نیافته است و از این جهت همچون خورشید بین روز و شب در رفت و آمد است. میترا خدای خورشید، صورتی کودکانه دارد؛ همچنین "سیلیک مولوخی" فرمی از مردوخ که با آب های آشوبگر جهان زیرین میجنگد تا کشتی حئا که حامل خورشید و ارواح مردگان است به سلامت از این آب ها عبور کند. ("کتاب آغازها": ص8-484) میتوانیم بگوییم که "آن (و)" در این معنا دقیقا همان "آن" یا "بعل یان" متولد انقلاب زمستانی است که رومیان او را تبدیل به عیسی مسیح کرده اند. پس "آنان" یا حنان هم قبل از این که افسانه ی "انئاس" (با همان زمینه ی لغت) برای بنای رم ساخته شود، وابسته به چنین رفت و آمد خورشیدی کودکواری بین تاریکی و روشنایی یعنی عوالم روح و ماده بوده است که قدما از آن، رفت و آمد بین مختاری مردانه و انفعال زنانه را هم برداشت میکردند. حکومت، به انفعال زنانه و کودکانه ی اتباعش بسیار نیاز دارد تا به آنها اعمال قدرت کند و هر از گاهی شرایطی ایجاد میکند که آنها فکر کنند اختیارات جسورانه ی مردوار دارند ولی حتی در این حالت، هنوز تحت اختیار پدرسالارانه ی حاکم هستند. ولی آیا این بدان معنا نیز میتواند باشد که میتوان اختیار حکومت را از این مسائل بایسته ی مادی به حوزه ی معنویت غنوصی دیدیموس هم فرافکنی کرد و نتیجه گرفت که ما امروزه توان نجات روحمان را از خیرخواهی شیطانی مذاهب دروغین نیز نخواهیم داشت؟

پاسخ به این سوال، هم بله و هم خیر است. چون پاسخی کاملا فردی میطلبد و به دریچه ی نگاه فرد به جهان بستگی دارد. اگر بخواهیم با آن دیدگاه مادی راهبر انقلاب فرانسه به مسئله نگاه کنیم، میشویم مثل بودریار پوچگرا، این وارث راستین روشنگری فرانسوی، که قول سابق قصه ی شیطان شدن خدا به روایت کابالا را بدین منظور آورد که تبار جهانبینی های بازنگرانه ی امروزین در تغییر تعریف شرورانه ی دنیا در قبل از مسیح و مسیحی زدگی را روشن کند چون از چند صفحه قبل از آن، علیه بازنگری در تاریخ غر میزد و میگفت این کار را ساده لوحانی میکنند که نمیخواهند باور کنند ذات بشر شر است و یا نگرانند مردم با خواندن این تاریخ پر از جنگ و کشتار و شرارت و حیله گری و خیانت، به استمرار این شر ایمان بیاورند و از تاریخ در جهت پلیدی های مشابه سرمشق بگیرند و به این نتیجه برسند که جنایت، برای پیشرفت بشر لازم است (که به نظر بودریار هست). بودریار در ابتدای این بحث میگوید که «خیر» فقط وقتی واقعی است که حقیقت را بگوید یعنی شفاف باشد و پشت شفافیت خیر، فقط شر دیده میشود چون خیر در معنای سنتیش اصلا وجود ندارد. من به همه ی شما توصیه میکنم قبل از این که تسلیم این بدبینی روشنگرانه شوید، به این بیندیشید که چرا کسانی که مورد انتقاد بودریار قرار گرفته اند، نمیتوانند باور کنند که واقعا بشر، آنطورکه تاریخ های آکسفوردی و کمبریجی ادعا میکنند، به راحتی دست به جنگ و کشتار و قربانی کردن خود و دیگران در راه برساخته شدن این تاریخ ها بزند. برای این که شکاکان، خیر غلیظی در وجودشان دارند که علیه این شر قیام میکند، نه خیر منفعلی که فقط «شفاف» باشد و شر را تصدیق کند. خیر شفاف بودریار، خیر حکومت مادیگرا است که منفعل است؛ همان حکومتی که تعریفش از خیر، سلاح حکومت علیه مردمی است که ذاتا شرور و تربیت ناپذیرند و باید با زور حکومت پلیسی، اخلاقیات را رعایت کنند. این خیر تسلیم صفتانه، همان خدایی است که تحت نام مسیح انسان شد و توسط جاهلین شرور به حد مرگ شکنجه شد و هیچ واکنشی نسبت به قاتلینش نشان نداد (نسخه ی اخیر او یعنی "جان کافی" –در "مسیر سبز"- هم به جای نجات دادن مردم، ترجیح داد بیگناه اعدام شود بدون این که کسی بفهمد چرا؟ و اصلا حواریونش که حقیقت را میدانند جلو این حماقت این مثلا مسیح بازگشته را بگیرند). دیدیموس میگفت این خیر یعنی عیسی مسیح، به نمایندگی از همه ی انسان ها، در وجود خود هم شیطان را داشت و هم خدا را. ولی کلیسای قستنطنیه او را خدای محض خواند. قستنطنیه مرکز امپراطوری رومی مسیحی بود: یک امپراطوری یونانی زبان. به همین دلیل است که آنان های رومی هم چنانکه دیدیم، یونانی توصیف شده اند. خدای آنها عیسی که احیاگر دین موسی بود، قربانی کردن خود را به عنوان بزرگ ترین نشان انسان قدیم معرفی کرد و پیروانش مجسمه ی لحظه ی تصلیب عیسی را مرکز تمام کلیساها کردند. پس مردم باید باور کنند که گذشتگان همه آماده ی قربانی شدن در راه هدف والا بودند. چیستی "هدف والا" را هم همیشه حکومت ها تعیین میکنند. ازآنجاکه اکثر مردم فقط از همدیگر و از حکومت ها (خودی یا معاند) کورکورانه تقلید میکنند، با تقلید منفعلانه ی خود، زمینه ای مادی برای جامعه ی متعارف ایجاد میکنند که رهایی مطلق از آن برای افراد ممکن نیست. ولی همیشه لحظاتی هست که فارغ از تاریکی جامعه، فرد در تنهایی خود به نور حقیقت می اندیشد. فقط باید یک "سیلیک مولوخی" ای پیدا شود که خورشید درونش را از میان امواج طوفانی آشوب وجود بگذراند تا فرد حداقل بخشی از شبانه روز حیات زمینیش را در روشنایی آرامش روحی بگذراند. سیلیک مولوخی یک خدای خورشیدی است که طلوع و غروب میکند و در دوران امپراطوری های مدرن رسانه ای، روح بشر به طلوع و غروب و جابجایی همیشگی بین خدا و مادیات بیش از خیر ثابت ترساننده ای که افراد را از درست زیستن ناامید میکند نیاز دارد.

داستان عشقی عجیب آقای اسب و خانم اسکناس (به بهانه ی سریال بازی ماهی مرکب)

 

نویسنده: پویا جفاکش

در شهریور 1398، در جاده هراز، جسد متلاشی شده ای یافت شد و معلوم گردید که با خفگی به قتل رسیده است. بررسی پرونده ی افراد مفقود شده روشن کرد که مقتول، پسر یک خانواده ی ثروتمند بوده است. طی تحقیقات پلیس، رد یک مادر و دختر به دست آمد و آنها دستگیر شدند. دختر جوان خیلی زود لب به اعتراف گشود. او در « دور دورهای شبانه » با مقتول آشنا و دوست شده بود. مادر و دختر وقتی از ثروت فراوان خانواده ی جوان مطلع شدند، نقشه ی گروگانگیری او را کشیدند. دختر، جوان را به خانه ی خود دعوت کرد. در آنجا با ریختن قرص در قهوه، جوان را بیهوش کردند. بعد به خانواده ی جوان زنگ زدند و خواهان 500 میلیون تومان پول در ازای آزادی وی شدند. کارت عابر بانک جوان مقتول را هم گرفتند تا خالیش کنند. اما او رمز را اشتباهی گفت. مادر و دختر، با اتوی داغ، جوان را شکنجه کردند تا رمز را بگیرند. ولی نتیجه ای نگرفتند. از طرفی سه روز از تماس با خانواده ی مقتول گذشته بود و از تعلل آنها معلوم بود که نمی خواهند پول را بدهند. سرانجام مادر با کشیدن کیسه ی پلاستیکی روی سر جوان، او را خفه کرد. جسدش را قطعه قطعه و بسته بندی کردند و در ساک گذاشتند و در جاده هراز رها کردند. پس از اعتراف متهمان، درحالیکه مادر و دختر در انتظار محاکمه بودند، مادر جان باخت و دختر هنوز در زندان است.

این روزها اینقدر این گونه خبرها زیاد شده که به نظر می رسد بالاخره مردم دارند به گذشتگان ایمان می آورند آنجا که می گفتند پول، عشق و دوستی نمی آورد و از قول دوستی که به پول کسی جذب شده باشد، می خواندند: « تا پول داری، رفیقتم. نوکر بند کیفتم. » همانطور که می شد حدس زد، اقلیت ثروتمند جوامع که تاکنون برتری خود بر دیگران را در پول و مقام خلاصه می کردند، از این موضوع خوشحال نیستند و راه های جدیدی برای اثبات « از ما بهتران » بودن خود پدیدار می کنند. سریال کره ای « بازی ماهی مرکب » یکی از آخرین ترفندهای آقایان در این راه بود و تبلیغات زیادی روی آن به راه انداختند تا مردم جهان با دیدن فیلم، ایمان بیاورند از قدرتمداران پست ترند چون مطابق این فیلم، قدرتمداران در بازی های کودکانه ای که به راه می اندازند، مردم معمولی را به صدمه زدن به هم فقط به خاطر پول وا می دارند و خود از این بازی لذت می برند. وا داشتن مردم معمولی به کیفور شدن از انعکاس حماقت خودشان در سریالی که « از ما بهتران » برای تحقیر آنها ساخته اند، کاری ندارد. مشکل اصلی این است: « من اشرافی » خودش می داند که پول برایش خوشبختی نیاورده است. پس ادبیات تراژیک به راه می اندازد و دستور می دهد در ستایش احساس بدبختی، آثار هنری تولید کنند. الحق هم که بخش اعظم ادبیات ملل را متولدین خانواده های اشرافی پدید آورده اند. چقدر این ادبیات، در سقوط کاخ ها و تمدن های بزرگ، نینوا، بابل، فراعنه، رم، آتلانتیس، مرثیه ها و حماسه ها سروده اند. دلیلی ندارد جز حس شوم هنرمند موفق در هم انجامی با سلسله های سقوط کرده. آخرین برگ برنده ی سرمایه داران امروز، عنوان کردن همنسب بودن با فرمانراویان دوران کهن بوده که به دست بادیه نشینان بی فرهنگ یا اجداد بازیگران بدبخت بازی ماهی مرکب سرنگون شده اند. وقتی مردم امروز، امریکا را جانشین بابل و رم می کنند، رهبران وال استریت خوشحال می شدند چون خودشان را مثل بابلی ها و رمی ها در هجوم بربرها می بینند. سر سلسله ی تراژدی سقوط فرمانروایان به دست بربرها در تاریخ مکتوب اشراف مدرن، فتح مجموعه پولیس های سومر در ملک بابل ( بین النهرین ) و جایگزین شدن تمدن آنها با کشور آگاده یا آکد در حدود 2200 سال قبل از میلاد است که بعداً با 2900 سال فاصله ی زمانی مجدداً و به صورت هجوم اعراب بدوی به امپراطوری ایران به مرکزیت بین النهرین تکرارش کرده‌اند. این روایت، اما شکل نمایشنامه پسندتر جایگزین فاجعه بارتر فرمانروایان با بندگان به دنبال خشم الهی است. سومر یا بابلستان به این دلیل مبدا است که در روایات یهودی، قلمرو نفیلیم یا نژادهای دورگه ی بنی الوهیم (پسران خدا) با دختران  زمینی بوده است و یهوه برای از بین بردن نفیلیم بوده که سیل نوح را بر زمین جاری کرده است. همین داستان را امروزه فرقه ی فراماسون دراگون کورت به رهبری « نیکولاس د ور » در جهت تبار تراشی برای اشرافیت اروپا و اثبات برتری فیزیکی و روانی خاندان های حکمران سیاسی- اقتصادی، نسبت به انسان های بنده، مرتبا نبش قبر میکنند.

افسانه ی غرق شدن سومر با سیل نوح، روایت دیگر داستان جاری شدن خشم تیامات (تهاموت یا تهامه)- مادر خدایان و الهه ی دریا- به سمت فرزندانش خانواده ی آنو است. رهبران این خانواده، آنو و دو پسرش ائا (حئا) و انلیل بودند که به ترتیب سه فرقه ی اژدها، بز و سگ را به ترتیب بر اساس مجموعه ستارگان تنین، جدی و شعرای یمانی پدید آورده بودند. از آنجا که ائا و انلیل نیز پسر آنو بودند، همه ی این خانواده به نام اژدهای تنین، خزنده سانان و پیروان طبیعت غریزی سوسماری محسوب شده‌اند. ائا با کشف آبزو شوهر تیامات، هجوم تیامات و لشکر هیولا هایش را برانگیخت. پس ناچار شد با خلق مردوخ و بخشیدن نیروهای جادویی و اختیارات خود به او، بی نظمی به وجود آمده را مهار کند. نتیجه این که ائا  در کوتو (کوثا) یا قلمرو آبی باقی ماند و قلمرو زمینی باقی مانده را به پسرش مردوخ بخشید. اما از آنجا که به باور قدما اقیانوس در اعماق تو خالی زمین تداوم داشت، ائا و پیروانش از زیر زمین همچنان بر روی آن و مردمش اعمال نفوذ می کردند و می کنند. این کشور زیرزمینی، همان آگاده است که بعدها بیشتر به صورت آگارتا تلفظ شد. در افسانه های یونانی- رومی، زئوس (ژوپیتر) و پدرش کرونوس (ساتورن)، به ترتیب با سیاره های مشتری و زحل تطبیق شده اند که سیارات به ترتیب مردوخ و ائا در کلده هستند. کرونوس پس از شکست خوردن از زئوس و به قدرت رسیدن دربار زئوس یا المپی ها، در حفره های آتشفشانی محبوس و بنابراین به زیرزمین تبعید شده است. این، روایت دیگر تحویل قدرت توسط ائا به مردوخ و محدود شدن او به حکومت بر جهان زیرین است. در روایت یونانی، کرونوس رهبر تیتان ها بود و تیتان تلفظ یونانی « تیطان »  کلدانی و « شیطان » عربی است. بدین ترتیب قوم خدایان نخستین، شیاطین بوده‌اند که بانیان نخستین تمدن موسوم به سومر بوده‌اند و به واسطه ی غرق شدن سومر با سیل، تمدنشان قابل تطبیق با آتلانتیس افسانه های یونانی- رومی است. شیاطین مزبور، قطعاً همان نفیلیم تورات هستند که ظاهر انسان دارند اما خون فرشتگان هبوط کرده و نیروهای الهی در شریان هایشان در جریان است. یهودیان، نژاد مقابل اینان هستند. در تورات، یهودیان به پیروی از یهوه به نبرد علیه پلستینی  ها برخاسته اند که پیروان داگون هستند و داگون همان ائا و فرمانروای آب ها است. این موضوع، با توجه به اینکه قلمرو خشکی برای مردم بر قدیم، در غرب با دریا (اقیانوس اطلس) پایان می گرفت، حائز اهمیت است. زمانی که خورشید در افق غرب فرو می‌رفت و شب آغاز می‌شد، سیاره ی مریخ از غرب طلوع می‌کرد. از اینرو مریخ فرمانروای جهان زیرین بود که امپراطوری خود را شب هنگام به زمین تحمیل می کرد. مریخ را در بین النهرین، با نرگال فرمانروای دوزخ تطبیق می‌کردند و مرکز پرستش او در شهری به نام کوثا در عراق عرب واقع بود. مریخ خدای جنگ و نابودی است. در افسانه‌های لاوکرافتی ، کتولهو  یا موکل نابودی و اعمال وحشیانه، از درون دریا بر می خیزد و این معادل تولد نسل خدایان سوسماری از تیامات الهه ی دریا است. تیامات و نسخه ی یهودیش لویاتان اژدهای دریایی هستند. از طرفی مردوخ انسان نوین را از گوشت تیامات (زمین) و خون شوهر دوم او کینگوی هیولا خلق کرده و از اینرو است که بقول ال.کی.بارنز، بنا بر یوگا تانترا، انسان یک مار درونی به نام کوندالینی به صورت کپی تیامات و لویاتان در خود دارد. پس انسان نوین به راحتی فریب شیاطین را می خورد چون از نسل همانان است و به مانند آنان از مهبل تیامات در قلمرو تاریکی و جهان زیرین متولد شده است. این قلمرو تاریک را خورشید سیاه نامیده اند چون خورشید هر روز در آن می میرد و تاریکی از جسد خورشید تغذیه می کند. در افسانه سومری ها، این قلمرو، « مجان » یا همسایه ی غربی سومر است که به « قلمرو مرگ » شناخته می‌شود. هیولای میراننده به نام « کور » از آنجا می‌آید. اما لغت « کور » به معنی کوهستان نیز می باشد جایی که بازماندگان نیک سیرت قوم نوح بر آن فرود آمدند. دلیل این امر، روشن است: تمام مقدسین، همچون خورشید، از جهان زیرین برآمده اند و به همان بازگشته اند. انسان از خاک آفریده شده و از تکه تکه شدن گوشت تیامات حاصل آمده است. 7جن دوزخی، الهه عیشتار را از ۷ جهت گاز گرفته اند و تکه تکه کرده اند شاید چون برای آفرینش انسان، 7تکه ی الهه ی تیامات جدا شده اند تا ۷ چاکرای کوندالینی در انسان از آنها ساخته شود. آدم در بهشت آسمانی می زیست ولی بدنش را از خاک زمین ساخته بودند. عاقبت نیز از بهشت آسمانی به همان زمین سقوط کرد. مردوخ- همانطور که نسخه ی یهودیش یهوه- فرمانروای آسمان است ولی افسانه ی آفرینش همانطور که برآمدن مردوخ به این جایگاه را شرح داده، عنوان کرده که نسل خدایان قدیم، « سقوط او به زمین » را نیز پیشگویی کرده اند. لوسیفر (شیطان) نیز چنانکه از اسمش برمی آید درخشان ترین در آسمان بود ولی به زمین سقوط کرد. ائا وظیفه دارد تا بین دوگانه ی اوج و افول در همه ی پدیده ها حد میانه ای تعیین کند بلکه تنش ها در جهان کمتر شود:

"the great old ones of Love craftion Legend" : Tracyt R. TWyman: Dragonkey Press: October 20 , 2004

سوسماری بودن نفیلیم تماما وابسته به ارتباط الهه با اژدها و این اژدها نیز همان صورت فلکی تنین است که جایگاه نخست ستاره ی قطبی و مظهر قطب شمال به عنوان عمود آسمان زمین بوده است. این اژدها در سرزمین های سردسیر نزدیک به قطب در اسکاندیناوی حکومت می کند و در اوج زمستان در کریسمس (درازترین شب سال) تمام اروپای مسیحی را درمی نوردد و بازی "اسنپ دراگون" در کریسمس به مناسبت او به وجود آمده است. [در ایالات متحده ی امریکا زمان این بازی به موسوم هالووین تغییر کرده است. ] ارتباط اژدها با بز نیز نتیجه ی زمستانی شدن او و وصل شدنش به برج جدی (به شکل بز) است چون در دورانی که ستاره ی قطبی در تنین بود و دایره البروج پیرو آن شکل گرفت، اعتدال بهاری در عصر حمل و انقلاب زمستانی (معادل کریسمس) در برج جدی رخ می‌داد. ارتباط قطب شمال با انقلاب زمستانی است که سبب شده صورت فلکی اولیه ی خانه ی ستاره قطبی، شکل اژدها یعنی حیوان الهه ی دریایی را به خود بگیرد چرا که در برج جدی که برج کرونوس یا ائا (سیاره ی زحل) است، آب در تمام سواحل دریای مدیترانه به بالاترین حد خود می رسیده است. این الهه صورت فلکی سنبله (دوشیزه) است زمانی که سابقاً خورشید، آخرین ماه تابستان را در آن طی می کرد. با آغاز پاییز، تاریکی بر خورشید پیروز می شد و سال بی بار میگردید. دوشیزه یا الهه عیشتار، به صورت سیاره ی ماه، به تاریکی سفر می‌کرد تا آب حیات را در اعماق تاریکی پیدا کند. در این راه از ۷ دروازه ی اجنه که ۷ مرحله یعنی ۷ چرخه ی ماه بودند و در هر کدام ماه رشد می‌کرد و تا پنهان شدن در محاق تکه تکه می شد، می‌گذشت. تا سرانجام در تاریک ترین موعد سال یعنی دراز ترین شب در کریسمس به جای تاریک ترین عمق جهنم، آب حیات را می یافت و از آن برای رشد دادن خورشید استفاده می‌کرد. در اولین ماه کامل برج دلو (بهمن ماه)، عیشتار و یا در روایت متواتر تر تموز یا خورشید جدید، با فرو ریختن آب حیات بر زمین، عصاره ی رشد گیاهان و سرسبز شدن طبیعت در زمستان آینده را در زمین فرو می نشاند:

"ancient Egypt": v1:Gerald Massey: cosimoclassics : 2007: P234

۷ جن دوزخ دقیقا ۶ ماه پاییز و زمستان را بین خود تقسیم کرده اند. جوانترین اعضای این خانواده، بعل پور و بعل زیبول ، دو ماهی صورت فلکی حوت هستند که عصر حوت با اعتدال بهاری در آغاز آنها همزمان با تولد مسیح آغاز می شود. برادر بزرگتر یعنی بعل زیبول (تغییر شکل یافته ی نام " بعل سافون " ) همان زئوس یا ژوپیتر است که به یهوه شناخته می‌شود و به صورت انسانی عیسی مسیح مجسد شده است. این 7جن، در واقع 7ستاره صورت فلکی دب اصغر هستند که در مصر به صوت تایفون شناخته می‌شود و به گرگ و دیگر سگسانان تشبیه می شود. این به گرگ‌های پنهان شده در تاریکی در اطراف آغل های گوسفندان در زمستان های نواحی کوهستانی خاورمیانه بازمی‌گردد و نیز به سگ هایی که در تاریکی به آنها پارس می کنند. در چین نیز 7جن خزان را می‌شناختند و به اقلیم غرب مرتبط می کردند که روح ببر داشت و این هم باز جانشینی برای طبیعت درنده ی خدای جدید بود. ارتباط سگ با اژدها و بز در خانواده ی آنو و از طریق ستاره شعرای یمانی نیز این چنین معنا پیدا می‌کند. چون شعرای یمانی عامل بالا آمدن آب رود نیل در انقلاب تابستانی بود. در این ایام، البته هیولای زمستان در خواب بود. ولی جرالد مسی می نویسد او همچون سگی است که در موقع خواب هم یک چشمش را گاهی باز می کند و اطراف را می پاید و این چشم، شعرای یمانی است. برای همین است که این ستاره را کلب سماوی نامیده اند:

"the natural genesis": two volumes in one: Gerald messey: cosimoclassics: 2011:P486

مشخص است که عیشتار یا الهه ی سنبله، همان تیامات است که پس از قتل و تبعید خورشید قبلی (آبزو) به جهان زیرین، خود نیز به قلمرو تاریکی پای نهاده و اهریمنی میشود و توسط اجنه ی تاریکی به رهبری ائا قطعه قطعه می گردد و این اتفاق، زمینه ی طلوع خورشید تمدن جدید یعنی آدمیان متعارف است. آنچه این داستان را به ثروت و پول مرتبط می‌کند، این است که سنبله، برج پول است شاید از آنرو که برج سنبله یا شهریور ماه، موعد درو خرمن غلات و به دست آوردن پول از فروش آنها است. برخی سنبله را برج «مامون » جن پول دانسته اند. بدین ترتیب، سنبله هم مثل انسان های پولدار، باید مثل ماه مدام گنج طلای نورانیش را با زجر، نقصان دهد و جبران کند. شاید به همین دلیل است که پول را « مونی» -از "مون" به معنی ماه- می خوانند. پول- به نمایندگی از طمع- مادر گناهان است و گناه را « سین » می نامند که نام خدای ماه در حران است. « سین » در زبان لاتین، به معنی اشتباه انداختن در هدف گیری موقع تیراندازی است.

در افسانه ی مشهوری از هزیود، گناهان درون جعبه ای قرار داشتند که نخستین زن به نام پاندورا از زئوس تحویل گرفت و آن را به زمین حمل کرد. زمانی که پاندورا در جعبه را باز کرد، گناهان به صورت حشرات موذی از آن بیرون آمدند و در جهان پخش شدند و با نیش زدن انسانهای قبلی که همه‌شان مرد بودند، آنها را با هم دشمن کردند و به جان هم انداختند تا نتوانند علیه زئوس و دربار آسمانی او با هم متحد شوند. نقش پاندورا به عنوان نخستین زن در این افسانه، با نقش حوا در هبوط انسان از مقام والایش در آسمان به موقعیت پست کنونیش مقایسه شده ضمن اینکه جعبه یا خمره ای که حشرات از آن بیرون آمده‌اند، با جن های افسانه های اسلامی که از درون شیشه ی سربسته یا جعبه یا چراغ علاء الدین بیرون می آیند، قابل مقایسه است. معنی این مقایسه روشن است: حوا یا پاندورا یا تیامات یا عیشتار، خودش مادر ۷ جن است و این ۷ جن، ۷ ستاره ی دب اکبر مادر دب اصغر هستند.

جرالد مسی، دبوره را تکرار حوا در تاریخ یهود خوانده و نام او را به معنی " الهه ی دب " دانسته است. دبورا مادر ۷ دلاور یهودی بوده که علیه پلستینیان می جنگیدند. دبورا بر خری سفید سفر می کرده است و خر که تجسم سوت خدای مصریان است، نماد یهودیان بوده است. این به افسانه ای مربوط می شود که بر اساس آن، زمانی بنی اسرائیل در صحرا از تشنگی در شرف هلاکت بودند اما با دنبال کردن خری، به آب رسیدند. مسی، داستان های خر و نبرد با پلستینیان را در شخصیت سمسون پهلوان یهودی متحد می کند که با آرواره ی خری، جنگجویان پلستینی را می کشت. سمسون المثنای هرکول بود و مانند او شهرت خود را با کشتن شیر مهیبی به دست آورده بود. شیر، حیوان تابستان و مظهر خورشید هلاک کننده در بیابان های خاورمیانه بوده است. کشتن شیر، به معنی آزاد شدن آب ها و تداوم حیات بشر است. اگر سمسون همان سوت مصریان باشد، تجسمش علاوه بر خر، سگ و سگسانان نیز هستند و بنابراین او همان کلب سماوی یا ستاره ی شعرای یمانی است که هم ستاره ی تابستان است و هم طلوعش عامل بالا آمدن آب نیل تلقی می شده و از اینرو شهرت آب آوری پیدا نموده بوده است. در برخی روایات، شعرای یمانی، پاشنه ی پای صورت فلکی اوریون ( جبار ) بوده که ظاهرا هویت سوت یا سمسون را تشکیل می داده است. پس 7 پسر دبورا، 7 ستاره ی صورت فلکی دب اصغر هستند. که دب اصغر همان سوت است که در فرم انسانی یک پادشاه جنگجو نیز ظاهر می شود و یهودیان را به نمایندگی از جامعه ی انسانی به پیش می برد. اوریون با غول ها نیز تطبیق شده است. پس جالب است که در ترقوم، سمسون را پدر جالوت غول پلستینی دانسته اند. جالوت به دست داود کشته شد که نامش تلفظ دیگر نام تحوت خدای ماه و مروج دانش است. در مصر، خونسو ایزدی غول کش توصیف شده و خونسو خدای ماه بوده است:

" a bok of the beginnings": V2: Gerald massey : cosimoclassics:2007: P145-6

غول یا انسان عظیم، تمثال انسان خودخواه است که خود را بزرگ می بیند. او مانند شکارچی ای است که شیری را می کشد و خود را از شیر قوی تر حس می کند؛ ما به ازای انسانی که به خدای خودش پشت می کند چون خود را خدا می بیند. عنصر خدای شیرگون، خورشید است و تجسد نور خورشید، طلا که در جهالت انسان خودخواه، حکم نور ماه را به عنوان جایگزین خورشید در شب تاریک دارد. زمانی که ماه به محاق برود، تاریکی زندگی انسان خودخواه، او را می ترساند. همانطور که دیدیم ائا وظیفه دارد بین اوج و افول، حد میانه ای برقرار کند. باید ببینیم ما به ازای آسمانی این عدل زمینی چیست تا قاضی زمینی آن افشای هویت کند.

در یهودیت، حد تعادل را برقرار کردن، کار "گاد" یکی از 12 پسر اسرائیل (یعقوب) بود. گاد در این زمینه به شیری تشبیه می شد که تاج پادشاهی برسر دارد. در اعتقادات صابئین، تعادل آسمانی هم به ستاره ی قلب الاسد (رگولوس) در صورت فلکی اسد (شیر) و هم به صورت فلکی "قیفاووس" یا "شیخ" که یونانیان "کفئوس" خوانده و با پادشاهی در حبشه تطبیق کرده اند، منسوب بود. قلب الاسد، عامل عدل کیهانی بود و کلدانیان معتقد بودند زمانی که آن تیره شود، شادی به قلوب مردم راه نخواهد یافت. از طرفی، دوران خودنمایی کفئوس، بین بروج اسد تا عقرب ( مرداد تا آبان ) بود و چون اغلب در آسمان شمالی و در پایین ترین حد آن در نزدیکی زمین ظاهر می شد، به نظر می رسید راهنمای قلب الاسد در جهان زیرین باشد. زمانی که برج سنبله ( شهریور ماه ) فرا می رسید و موعد درو محصولات کشاورزی می شد، شیر با درختان، بوته ها و خوشه ها ارتباط می یافت. شیلو (شیر یا اسد) در این ایام، از زیادی مصرف شراب، ضعیف و بیمار می شد و چشمانش سرخ می گردید. او احتمالاً در این حالت، به دیونیسیوس باخوس خدای شراب رومیان تبدیل شده است. پس از این، قلب الاسد ماموریت خود را به کفئوس تفویض می کرد و خدای قلب الاسد که کلدانیان ، او را " سبزی- آنا" یعنی چوپان آسمانی می نامیدند، راهی جهان زیرین می شد موقعیتی که به عقیده ی مستر اوپرت، او را با دوزی، تموز و آدونیس ( نام های مختلف خدای سبزیجات و فصول ) برابر می کند. در این حالت، قلب الاسد تغییر جنسیت می داد و درحالیکه پیشتر یک شیر نر بود، از این پس به یک شیر ماده تبدیل می شد. این به کشف کلدانیان باز می گشت مبنی بر این که قلب الاسد در برج اسد، دوبرابر بزرگ تر و در برج دلو، دو برابر کوچک تر از حد معمول خود است. موقعیت ضعیف شیر آسمانی در این موعد از سال در میانه ی زمستان، به سراسر زمستان و هرسه برج آن (جدی، دلو، حوت) فرافنکی می شد. کلمه ی جدی را کلدانیان "گادیه" ، سوریان "گادی" ] (اصل "قاضی"؟)[ و برخی دیگر از اعراب "گیدی" تلفظ می کردند که این لغات، احتمالاً با "گاد" بنی اسرائیل مرتبط است. گفته می شود موسی جنی به نام "کارون" را در سرزمین قبیله ی گاد، در گودالی زندانی کرده بوده است. این جن باید همان "کور" هیولای جهان زیرین باشد که نامش منشا کلمه ی "اکار" به معنی مار شده است. ربی سولومان و برخی دیگر از کاهنان مطرح یهود، برج گاد را جدی دانسته اند. از طرفی برخی روایات یهودی، تولد موسی را مصادف با طلوع ستاره ی «دندان شیر» (فم الاسد) و مستقر شدن ماه در "الاظفار" ( چنگال های شیر) در اسد عنوان کرده اند. برخی روایات دیگر، موسی را مستقیما با قلب الاسد تطبیق کرده اند. بدین ترتیب جانشینان موسی در وقت نابسامان شدن شریعت او، پادشاهان و حکمرانان به نمایندگی کفئوس هستند. در یک روایت ایرانی، قیفاووس (کفئوس ] یا کاووس یا کامبیز ؟[) پای یک شیر ماده است که به شکل پادشاهی تاجدار و عصا به دست در آمده است. این شیر ماده، مسلما همان زمستان یا ایام تضعیف قلب الاسد به نشانه ی تضعیف عدالت است . (همان: ص 7-243 )

حالا می توانیم این عناصر را کنار هم بگذاریم: نفیلیم یا غول ها، انسان های مجهز به صنایع دستی خود هستند شامل سلاح هایی که با آنها شیر و دیگر دشمنان طبیعی خود را از بین می برند و طرح هایی برای تمدن و کشاورزی که کمک می کند انسان ها جانشین دشمنان سابق خود شوند. شیر بیمار انتهای تابستان و ایام وفور سعادت انسان، خدایی است که انسان از سر ترس و بی چیزی می پرستید تا هوایش را داشته باشد. حالا که انسان به او نیازمند نیست، شیر به شکل الهه ای درمی آید که نعمت های مادی بشر را افزایش می دهد تا آنها را به دردهای روحی- روانی ناشی از بیخدایی دچار کند. این الهه یا شیر ماده را پاهایش راه می برند و این پاها، شاهان و حکمرانان هستند که بقای خود را در گرو بدبختی مردم و نیازمندی آنان به حکومت خواهند بود. حکومت ها به تداوم احساس بدبختی و حقارت در بندگان خود مبادرت می کنند و بدین ترتیب شیر ضعیف یا خدای بی اعتبار شده، همچنان انسان ها را در موقعیتی ذلیل در مقابل خود خواهد داشت. حالا به جای یک شیر نر آدمخوار، به تعداد حکومت های روی زمین، تصاویر شیران نر غران و زیرک و ترساننده در مقابل بشر قرار دارد و او را از دلهره و هراس خلاصی نیست.

جایگزین شدن شیر (خدا) با زن (پاندورا / حوا / تیامات / وفور نعمت مادی ) با هم در صحنه ی زندگی سامسون، یهودی می شود. سمسون در تمنه، شیری را می کشد تا کندوی عسلی را از دهان او بیرون بیاورد و در همان تمنه، با عروس خود ازدواج می کند. تمنه که سامینا یا سمنان هم نامیده می شود، مصدر قوم سامنی است که از اقوام مهاجر و ساکن در ایتالیا بوده اند. نام تمنه از تافنه یا تفنوت یعنی تایفون مونث می آید که همان اژدها است و ارتباطش با عسل از آنجا معلوم می شود که در بوئتیای یونان، رودخانه ای به نام «ملیا» (عسل) جریان داشته که قبلاً لادون (اژدها) نامیده می شده است. سامنی های ایتالیا نیز ناحیه ای به نام لازیو داشتند که نامش از لادون می آید. نام تمنه یا تافنه، مرتبط با دافنه ی افسانه های یونانی نیز هست که آپولو خدای خورشید بر او عاشق شد و او برای فرار از آپولو، به یک درخت زبان گنجشک تبدیل شد. فرار این دختر از آپولو، او را فرم دیگر پایتون یا اژدهایی نشان می دهد که به دست آپولو به قتل رسید. در افسانه های ایرلندی، اژدها با درخت راش مرتبط است و هردو مورد، دستیابی سمسون به سلاح های کشنده و روی آوردنش به جنگاوری را گواهی می دهند چون در یونانی، کلمه ی « اوخوآ » هم به معنی درخت راش و هم به معنی نیزه است درحالیکه لغات " ملیا " و "آسکر " هم به معنی درخت زبان گنجشکند و و هم به معنی نیزه. کاملاً ممکن است که دافنه فرم رمانتیک تر شده ی آرتمیس خواهر دوقلوی جنگجوی آپولو (هر دو متولد از لتو معشوقه ی زمینی زئوس) را داشته باشد که زنان جنگجوی افسانه ای موسوم به آمازون، در افسوس، مجسمه ی چوبی او را در کنار یک درخت راش می پرستیدند. در توسکولوم ایتالیا، یک بیشه ی درخت راش، وقف دایانا ( نام رومی آرتمیس ) شده بود. نام دایانا از « تانیت » الهه ی کارتاژی می آید که تلفظ دیگرش آتنا است که آن هم خواهر آپولو است و همانند آرتمیس دوشیزه و جنگاور. در لیبی، آتنا در قالب درخت راش پرستیده می شد. دشمنی یا رقابت این خواهر و برادر در قالب نبرد قهرمان و اژدها، در نبرد تروآ رو می شود جایی که آپولو و آتنا به شکل دو کرکس بر روی یک درخت راش می نشینند و سپاه های درحال جنگ یونانی ها و تروآیی ها را نیرو می دهند. آپولو طرفدار تروآیی ها است و آتنا طرفدار یونانی ها. نام « تانیت » مرتبط با « تنین » یا اژدها است. همچنین تلفظ عربی نامش « التانیه » تبدیل به لوتان و لادون به معنی اژدها و نیز منشاء نام قوم « لیتانی » شده است. تانیت کارتاژی، به ناحیه ی « آیتانیت » در لبنان در نزدیکی بعلبک منسوب بود یعنی همان منطقه ای که معبد دیونیسوس در آن قرار داشت و شراب پرستی با خوسی رومی، هویت خود را از دیونیسوس گرفته است. نکته ی جالب این است که گفته می شود که بنابر بعضی تفسیرها از سفر قاضیان (13:25) ، روح یهوه در محلی به نام « دانیه » در وجود سامسون حلول کرده است:

"Was the Zionist lion in ancient Ireland?" Tribwatch: December 2008

حدسش زیاد سخت نیست که تانیت یا دانیه، و نیز آتنا و دیانا، همگی فرم های مونث شده ی نام دون یا آدون ( آدونیس ) یا خداوند باشند که لقب تموز است. آتنا، آدونیس یا قلب الاسد است که تغییر جنسیت داده است. میتوانیم بگوییم او مردوخ پیشین است که پس از هبوط ( یا سقوط از آسمان ) به تیامات تبدیل شده است. چون اگر روح یهوه ( مردوخ ) در قهمرمان انسانی حلول کرده باشد، دشمن انسان- به نمایندگی شیر- اکنون دیگر نظم نیست بلکه خود بی نظمی است همانطور که مذهب و خدایش، در نظم حکمرانان ابر قدرت ها مزاحم جنگ و چپاول آنها هستند. پیامبران چون ابراهیم و موسی، مقبل چنین فرمانروایانی اعتراض کرده بودند.

" اران آلماگور " به صحنه آرایی های شکار شاه پارس در تواریخ توجه کرده و به این که در تمام این روایات، شاه درون ارابه ای سلطنتی ای نشسته که اسب هایی شاهوار آن را می رانند. آلماگور می نویسد که در خاورمیانه، اسب و شیر، مقدس ترین جانوران در بین تمام بدویان بودند چرا که اولی سهل کننده ی حمل و نقل و شکار در زندگی کوچنشینی بوده و دومی خطرناک ترین و حیله گر ترین دشمن بشر که از سر ترس باید پرستیده می شد. قرمانان انسانی روایات یونانی و آثار هنری شرق، سوار بر اسب به جنگ شیر می روند و این اصلا ربطی به هویت حیوانی این سوژه ها ندارد. قهرمان، حکمران یا ایدئولوژی او است. اسب، به عنوان یک وحشی اهلی شده، انسانی است که به خدمت شاه و مکتب او درآمده است و شیر که همیشه درحال کشته شدن است، نماد انسانی است که سروری شاه را نپذیرفته و گردنکشی می کند. در این دو آلیسم، مردمان به اسب ها و شیرها تقسیم می شوند. گردونه ی سلطنتی، تمدن است که توسط انسان های اسب صفت جابجا می شود. آلماگور معتقد است که در تمام نگاره های شکار شیر در شرق نزدیک، شیر جانشین لشکرشیرهای تیامات و تهدید کننده ی نظم است و قهرمان ( شاه یا شاهزاده ) تجسد " آشور " ( مردوخ) :

" the horse and the lion in Achaemenld Persia: representations of Duality": Eran Almagor: Independent researcher: Arts 2021: 10(3) , 41

این فکر، آنقدر قانع کننده هست که یونانیان در تداومش، اسکندر کبیر را هم به جای شاه پارس، درحال قلع و قمع شیرها بنشانند؛ اما قانع کننده فقط برای عوام. یادمان نرود که در متون یونانی ، پارسیان هم دشمن یونانیانند و هم به لحاظ فکری بسیار عقب افتاده تر از آنها. یونانی به ورای این صحنه می اندیشد: به دو کرکس که روی درخت تیامات نشسته اند و آدمیان تهی مغز را به جان هم می اندازند. این دوکرکس، آپولو و آتنا ( آرتمیس ) اند. آتنا که جانشین تیامات (بینظمی ) است، طرفدار یونانیان است و آپولو که جانشین مردوخ ( نظم و خدا ) است، طرفدار دشمنان آسیایی یونانی ها. آپولو و آتنای یونانی، هردو فرزندان زئوس ( یهوه ) اند و هرکدام، رنگی از او دارند و درواقع مکمل همند. تقسیم شدن زئوس به صورت دوآلیسم آپولو- آتنا ( نظم بینظمی ) می تواند بسیار متنوع باشد البته فقط تا وقتی که کشورها به لحاظ سنت های مملکت داری با هم تفاوت بارز داشته باشند نه تا زمانی که اسب های کالسکه ی زئوس، به همه جا پای نهاده باشند و تمام شیران شکار شده باشند. از این به بعد، تنها دو آلیسم باقی مانده ، دو آلیسم شاه و اسب است که ما به ازای اجتماعیش دو آلیسم نفیلیم ( انسان اشرافی ) و عامی ( انسان اسب صفت ) است. تشبیه به اسب هم در رقابت های تربیت کنندگان اسب در چین معنا می یابد که دو اسب نر را در میدان کنار هم قرار می دهند و بعد مادیانی را به میانشان می فرستند و اسب های نر بر سر تصرف مادیان همدیگر را لت و پار می کنند. البته جایزه را صاحب اسب برنده می برد. به بازی ماهی مرکب فکر کنید: به کره ای های بی ارزش که بر سر پول همدیگر را می کشند و به اروپایی های اشرافزاده ی نقاب زده ای که در لذت بردن از این صحنه، با هم متحدند.  

 

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷