استعمار و عشق: فرمولبندی عشق زن و مرد برای الگوسازی عشق بین استعمارگر و استعمارزده
تالیف: پویا جفاکش











در قدیم، ماهنامه ی گل آقا، یک ستونی داشت به نام "با خبرنگار ویژه گلنا" با امضای مستعار «خرمگس». در شماره ی یکی مانده به آخر (بهمن ماه 1386) این ستون با این داستانک شروع شده است.:
«چند روزی بود که خبرنگار ما از سایر همکاران خبرگزاری میپرسید که چرا جوانان نسل سومی مدام از واژه ی "ترکاندن" استفاده میکنند و مثلا میگویند: "از بس فلان سی دی موسیقی را گوش دادیم، آن را ترکاندیم" یا "یه سیستم بستیم محل را میترکاند" یا "موهامو همچین خفن مدل دادم که تو مهمونی تولد، همه را ترکاند!" ولی خب، یک جورهایی دست پیدا نمیکرد. تا این که به گفته ی خودش با مطالعه ی این اظهار نظر رئیس سازمان ملی جوانان متوجه دلیل استفاده از این فعل معلوم الحال شد: "خطر ابتذال جوانان از بمب اتم بیشتر است."»
الان معلوم شده که اظهار نظر مزبور، چندان هم بی راه نبوده و واقعا داریم اثرات مخرب مسیری که در آن سال ها در حال رشد بود را بر وضعیت سلامت خانواده و جامعه در امروزه روز مشاهده میکنیم. اما خب؛ مردم خودشان را آماده کرده بودند که به هر چیزی که یک مسئول میگوید بخندند یا با آن مخالفت کنند و دلیلش هم هم ترازی لغات "مسئول" و "ریاکاری" و "بی منطقی" بود. درست است که ابتذال جوانان نتیجه ی تقلید غیر منطقی از غرب است ولی این تقلید غیر منطقی فقط جوانان را در بر نمیگیرد و خود مسئولین ایرادگیر هم در بسیاری از سیاست هایشان همینطورند. مثلا در همان مجله (شماره ی تیرماه 1385) در ستون «از آب گذشته» به قلم دکتر محمدرضا پویان از سوئد میخوانیم:
«دایی منوچهر به سوئد آمده بود تا آب و هوای این طرف آب ها را هم تجربه کرده باشد. هنگام مراجعت به ایران، دوست داشت چند رقم سوغاتی برای دوستان خود در ایران تهیه کند. به همین دلیل از من خواست که او را در خریدن سوغاتی کمک کنم. بنده هم به حرمت فامیلی، خودم را به بیماری زدم و از صاحب کار مرخصی گرفتم و همراه او روانه ی بازار شدم. اجناسی که بیشتر توجه او را در بازار سوئد به خود جلب میکرد، محصولات ایران بود. به او گفتم: این محصولات را که در ایران هم دارید، چیزهایی را ببرید که برای دوستان تازگی داشته باشد. تازه، آدم عاقل زیره به کرمان نمیبرد. گفت: محصولاتی که من از ایران در خارج دیدم، در وطن به این مرغوبی و ارزانی پیدا نمیشود؛ ایران بهترین محصولات کشور را با نازل ترین قیمت به این طرف آب ها صادر میکند.
شما که غریبه نیستید، راستش ادعاهایش را باور نکردم تا این که در روزنامه ی صبح امروز استکهلم جریانی را در همین راستا خواندم. این روزنامه نوشته بود: داروی ضد فشار خون selekon توسط شرکت استرا در سوئد ساخته و به یونان و اسپانیا هم صادر میشود. اگر داروخانه ها همان دارو را در سوئد تهیه کنند، هزینه ی آن برایشان گران تر از وارد کردن این دارو از کشورهای یونان و سوئد تمام میشود. به سخن دیگر، داروی فوق را در سوئد میسازند، سپس آن را خیلی ارزان به اروپا صادر میکنند و اروپا هم همان دارو را را با همان نام، ولی با قیمت بسیار ارزان به سوئد صادر میکند! نتیجه ی اخلاقی: چراغی که به خانه روا است، به مسجد حرام است.»
چه میشود کرد که «الناس علی دین ملوکهم» و مردم ایران هم بعد از پشت سر هم تقلیدهای بی دلیل حکومت از غرب، اینقدر تقلید بی دلیل کردن برایشان عادی شده که حتی وقتی حکومت درباره اش هشدار میدهد، مردم کوتاه بیا نیستند. الان درباره ی شبکه های اجتماعی، ما همین مشکل را داریم. ولی توجه نداریم که درآنجا هم عقلا درباره ی این مسئله هشدار میدهند و مردم گوششان بدهکار نیست چون نمیفهمند این از اول اشکال داشت پس برای چه در اختیار همه قرار گرفت. مثلا خانم آدرین لافرانس در 30 ژانویه ی 2020 در آتلانتیک و در مقاله ی «ظهور تکنو-اقتدارگرایی» (به نقل از ترجمه ی فارسی عرفان قادری در "ترجمان": شماره 33: زمستان 1403) مینویسد:
«اگر بخواهیم ایدئولوژی غالب سیلیکونولی را در یک اتفاق خلاصه کنیم، باید به حدود بیست سال پیش بازگردیم که مارک زاکربرگ زیر نور آبیرنگ کامپیوتر خودش نشسته بود و با یکی از دوستانش دربارۀ وبسایت جدید فیسبوک، و دسترسیاش به خرواری از اطلاعات شخصی همکلاسیهایشان چت میکرد:
زاکربرگ: حتماً، هر چیزی دربارۀ هر کسی در هاروارد خواستی.
زاکربرگ: فقط لب تر کن.
زاکربرگ: حدود ۴۰۰۰ ایمیل، عکس، آدرس و اساناس دارم.
دوست زاکربرگ: چی؟ چطوری اینها را جمع کردی؟
زاکربرگ: خودشان دادند.
زاکربرگ: نمیدانم چرا.
زاکربرگ: به من "اعتماد کردند".
زاکربرگ: احمقهای دیوانه.
کمی پس از این گفتوگو -که بعدها در لابهلای چتهای لورفتۀ زاکربرگ برملا شد- گفتوگوی دیگری شکل گرفت که، گرچه مؤدبانهتر بود، مثل همین جملات حکایت از طرز فکر زاکربرگ داشت. زاکربرگ در مهمانی معروف کریسمس سال ۲۰۰۷ برای نخستین بار شریل سندبرگ را دید. سندبرگ دستآخر مدیر ارشد عملیات در فیسبوک شد و بههمراه زاکربرگ فیسبوک را به ابرقدرت امپریالیسم دیجیتال تبدیل کرد. زاکربرگ، که در آغاز فعالیت فیسبوک شعار «اولویت شرکت بر کشور» را سرلوحۀ عمل خود قرار داده بود، در آن مهمانی به سندبرگ گفت که دلش میخواهد همۀ آمریکاییهای متصل به اینترنت یک حساب فیسبوک داشته باشند. برای سندبرگ، که روزگاری به یکی از همکارانش گفته بود «هدفش در زندگی رشددادن شرکتهاست»، این مأموریتی ایدئال بود. فیسبوک (متای امروزی) به مظهر همۀ جنبههای منفی سیلیکونولی تبدیل شده است. نقش منفعتطلبانۀ آن در گسترش اطلاعات غلط بحرانی دائمی است. به خاطر دارید که این شرکت در سال ۲۰۱۲"آزمایش ذائقه سنجی" مخفیانهای راه انداخت و تعمدا محتوای موجود در نیوزفیدبک کاربران را تغییر داد تا بدون اطلاع آنها تاثیر فیسبوک بر وضعیت هیجانیشان را اندازهگیری کند، یا دخالت آن در وقوع نسل کشی میانمار در سال ۲۰۱۷، یا استفاده از آن بهعنوان مرکز برنامهریزی و اجرای شورش ۶ ژانویۀ ۲۰۲۱ (در روزهای آغاز فعالیت فیسبوک، «انقلابها» ازجمله علاقهمندیهای زاکربرگ بود. تقریباً در همین زمان بود که داده بود روی کارت ویزیتش نوشته بودند «من مدیرعاملم، حرومزادهها»). بههرحال، بااینکه رسانههای اجتماعی و پیشرفتهای فناورانۀ دیگر (مثل تیکتاک و هوش مصنوعی) از نظر فرهنگی گوی سبقت را از فیسبوک ربودهاند، روش کسبوکار فیسبوک، تا حد زیادی، به روش معمول صنعت فناوری تبدیل شده است. ستایش رشد بیحدوحصر و باور به اینکه اخذ تصمیمات جهانی-تاریخی را به نمایندگی از مردم جهان بر عهده گرفتهاید، مردمی که شما را انتخاب نکردهاند و چهبسا ارزشهایشان با شما متفاوت است، مستلزم نادیدهگرفتن مزاحمتهای متعدد، ازجمله اتخاذ نگرشی متواضعانه و پذیرش تفاوتهای جزئی است. بسیاری از غولهای سیلیکونولی مکرراً مرتکب چنین بدهبستانی شدهاند. یوتیوب (با مالکیت گوگل)، اینستاگرام (با مالکیت متا) و توئیتر (که ایلان ماسک اصرار دارد نامش را ایکس بگذارد) بهاندازۀ فیسبوک برای حقوق فردی، جامعۀ مدنی و دمکراسی جهانی مضر بودهاند. با توجه به گسترش کنونی هوش مصنوعی مولد در سیلیکونولی، باید آمادگی داشته باشیم که در چند سال آینده این مضرات چندبرابر شوند. رفتار این شرکتها و گردانندگانشان غالباً ریاکارانه و آزمندانه است و نشان میدهد که آنها بیش از هرچیز به موقعیت خودشان فکر میکنند. اما در زیر این رفتارهای غیراخلاقی چیزی خطرناکتر نهفته است، ایدئولوژیای روشن و منسجم که ماهیت حقیقی آن ندرتاً شناخته میشود: تکنو-اقتدارگرایی. این ایدئولوژی، همزمان با بلوغ شرکتهای قدرتمند سیلیکونولی، نیرومندتر، خودبینتر، فریبآمیزتر و، از انتقادات روزافزون، عصبانیتر شده است. تکنوکراتهای جدید در ظاهر از ارزشهای روشنگری -خرد، پیشرفت و آزادی- صحبت میکنند، ولی در واقع پیشگام جنبشی متحجرانه و ضددمکراسی هستند. بسیاری از آنها مدعی حمایت بیقیدوشرط از آزادی بیان هستند، ولی از کسانی که تملقشان را نمیگویند کینه به دل میگیرند. آنها عموماً اعتقادات عجیبوغریب دارند، مثلاً اینکه هر نوع پیشرفت فناورانه کاملاً و ماهیتاً خوب است، اینکه تا هر وقت بشود باید چیزهای جدید ساخت، اینکه جریان روان اطلاعات، بدون توجه به کیفیت آن، بالاترین ارزش است، اینکه حریم شخصی توهمی تاریخمصرفگذشته است و اینکه ما باید از آن روزی که هوش ماشین از هوش بشر بیشتر میشود استقبال کنیم. و مهمتر از همه اینکه قدرتشان باید بدون محدودیت باشد. سامانههایی که ساختهاند یا دارند میسازند -تا سیمکشی ارتباطات را عوض کنند، شبکههای ارتباطات اجتماعی انسان را بازسازی کنند، جای هوش مصنوعی را در زندگی روزمره باز کنند و غیره- چنین اعتقاداتی را به مردم تحمیل میکنند، مردمی که نه نظرشان خواسته میشود نه معمولاً آنطور که باید از چیزی مطلع میشوند. با همۀ این احوال، آنها همچنان تلاش میکنند بهدروغ نشان دهند ستمدیدگانی ماجراجو هستند. عموماً سیلیکونولی را با والاستریت یا واشینگتن دی سی مقایسه میکنند و درست هم هست؛ همۀ اینها مراکز قدرت هستند و برای کسانی که غالباً بلندپروازیهایشان از انسانیتشان پیش میافتد جذابیت دارند. اما تأثیر سیلیکونولی بسیار بیش از تأثیر والاستریت و واشینگتن است. سیلیکونولی، شاید از روزگار نیو دیل به اینسو، بیشاز هر مرکز قدرت دیگری در کار مهندسی مجدد جامعه بوده است. بسیاری از شهروندان آمریکا، بهحق، نگران اقتدارگرایی فزاینده در میان جمهوریخواهان طرفدار ترامپ هستند، ولی احتمالاً عامل قدرتمند دیگری را که مخالف آزادی است نادیده میگیرند: سلاطین خشمگین و بسیار قدرتمند دنیای فناوری. ماجرای شکسپیری سال گذشته در شرکت اپنایآی نشان میدهد که جنبههای منفی ذهنیت «بکوب و جلو برو»ی فیسبوک تا چه حد در سیلیکونولی پذیرفته شده و مورد اقبال است. اپنایآی در سال ۲۰۱۵ و در قالبی غیرانتفاعی تأسیس شد و هدفش عرضۀ هوش مصنوعی عمومی به جهان بود، به طریقی که منجر به خیر عمومی شود. فلسفۀ شکلگیری آن اعتقادی بود که میگفت فناوری بسیار قدرتمندتر و خطرناکتر از آن است که تنها با انگیزههای تجاری توسعه یابد... سیلیکونولی همچنان بسیاری از افراد فوقالعاده مستعد را که برای انجام کارهای سودمند تلاش میکنند و میخواهند جامعۀ جهانیِ دادهای و آنلاین را به بهترین شکل محقق سازند جذب خود میکند. حتی زیانبخشترین شرکتها نیز ابزارهایی فوقالعاده ساختهاند. اما این ابزارها، در مقیاس وسیع، سیستمهای دستکاری و کنترل نیز هستند. وعدۀ یگانگی میدهند و تخم نفاق میکارند؛ دعوی دفاع از حقیقت دارند و دروغ میپراکنند؛ خود را در لفاف مفاهیمی چون توانمندسازی و آزادی میپیچند، ولی بیامان مراقب ما هستند. ارزشهایی که دستآخر غلبه مییابند غالباً ارزشهایی هستند که حس عاملیتمان را تقلیل میدهند و ما را همچنان معتاد فیدهای فضای مجازی نگه میدارند. وعدۀ نظری هوش مصنوعی، مثل وعدهای که روزگاری رسانههای اجتماعی میدادند، امیدوارکننده و مطابق اهداف پرشورترین طراحانش خیرهکننده است. هوش مصنوعی واقعاً میتواند بیماریهای گوناگون را درمان کند، واقعاً میتواند دانشپژوهی را متحول و علوم فراموششده را مجدداً احیا کند. اما سیلیکونولی، زیر نفوذ مسئلهسازترین گرایشات تکنوکراتیک، همان استراتژیهای مورد استفاده در گسترش و انحصاریکردن رسانههای اجتماعی را تکرار میکنند. دغدغۀ اپنایآی، مایکروسافت، گوگل و دیگر شرکتهای طلایهدارِ هوش مصنوعی احتیاجات عمومی یا شناختی مردم نیست و پرواضح است که در فرایندهایشان شفافیت یا احتیاط جایی ندارد. برعکس، همۀ آنها درگیر رقابت برای گسترش سریعتر و سود بیشتر هستند. هیچیک از این اقدامات بدون منطقِ اجتنابناپذیریِ موجود در تکنوکراسی امکانپذیر نیست -منطقی که میگوید اگر میتوانی چیز جدیدی بسازی، باید بسازی. سال گذشته آلتمن، ضمن اشاره به تلاشهای اپنایآی در توسعۀ هوش مصنوعی عمومی، به همکارم راس اندرسن گفت «تصور میکنم در یک جهان ایدئال چنین کارهایی وظیفۀ دولتهاست». ولی آلتمن همچنان خودش مشغول ساختن آن بود. یا آنطور که زاکربرگ سالها پیش به نیویورکر گفت "آیا بالاخره یک شبکۀ اجتماعی بسیار گسترده ساخته نمیشد؟ {...} اگر ما نمیساختیم، کس دیگری میساخت." شکوفایی فناوری، در آغاز، محصول ایدئولوژی سیاسیِ پس از جنگ جهانی اول بود که جمع کوچکی از دانشمندان و مهندسانِ مستقر در شهر نیویورک میخواستند ساختار اجتماعی تازهای را جایگزین دمکراسی نیابتی کنند و مسئولیت را به خواص دنیای فناوری بسپارند. بااینکه جنبش آنها از نظر سیاسی دچار مشکل شد -و مردم درنهایت به طرح نیو دیلِ رئیسجمهور روزولت اقبال بیشتری نشان دادند- بهلحاظ فکری موفقیت بیشتری کسب کرد و در کنار مدرنیسم در هنر و ادبیات، که با این جنبش ارزشهای مشترکی داشتند، وارد روح زمانه شد. «چیزی نو بساز»، شعار مدرنیستی شاعر آمریکایی، ازرا پاوند، بهخوبی میتوانست اصل راهنمای تکنوکراتها قرار بگیرد. جنبش مشابه دیگرْ فوتوریسم ایتالیا به سرکردگی چهرههایی چون مارینتیِ شاعر بود که از شعارهایی مثل «راکد نمانید، حرکت کنید» و «آفرینش نه تفکر» استفاده میکرد. کنش بهخاطرِ نفس کنش سرشت تکنوکراتها و فوتوریستها بود. مارینتی در سخنرانی سال ۱۹۲۹ خود گفت «ما به گشتوگذار در باغی محصور میان درختان اسرارآمیزِ سرو که بر ویرانهها و عتیقههای پوشیده از خزه سایه افکندهاند قانع نیستیم». «ما معتقدیم که تنها سنت ارزشمند ایتالیا عدم تقید به سنت است». اشتیاق فوتوریستهای برجسته به فناوری، کنش و سرعت دستآخر آنها را بهسوی فاشیسم سوق داد. مارینتی پس از انتشار مانیفست فوتوریسم (1909) مانیفست فاشیسم (1919) را منتشر کرد. دوست او، ازرا پاوند، شیفتۀ موسیلینی شد و با همکاری رژیم برنامهای رادیویی تهیه کرد که به تبلیغ فاشیسم میپرداخت، با آبوتاب از کتاب نبرد من تعریف میکرد و موسیلینی و هیتلر را میستود. گذار از فوتوریسم به فاشیسم ناگزیر نبود -بسیاری از دوستان پاوند کم کم از او میترسیدند یا تصور میکردند دیوانه شده- ولی این اتفاق نشان میدهد در دورههای ناآرامی اجتماعی جنبشهای فرهنگیِ مبتنیبر انکار افراطی تاریخ و سنت، با تهرنگی از عصبانیت، ممکن است به ایدئولوژیای سیاسی تبدیل شوند. در ماه اکتبر، مارک آندریسن، تکنوکرات و سرمایهگذار کسبوکارهای نوپا، مقالهای به سبک سیلان ذهن و با عنوان «مانیفست تکنو-آپتیمیست» در وبسایت شرکت خود منتشر کرد، معجون ایدئولوژیک ۵۰۰۰کلمهای که بهطرزی هراسانگیز فوتوریستهای ایتالیایی، چون مارینتی، را تداعی و آشکارا تأیید میکرد. آندریسن، علاوهبر آنکه یکی از بانفوذترین سرمایهگذاران میلیاردر سیلیکونولی است، به زودرنجی و سرکشی مشهور است و به نظر میرسد که این مانیفست را، بهرغم القای خوشبینی در عنوان آن، تا اندازهای تحتتأثیر خشم خود نوشته است، خشم از اینکه چرا فناوریهایی که او و اسلافش توسعه بخشیدهاند دیگر «آنطور که باید تحسین نمیشوند». این مانیفست متنی روشنگر است و حکایت از نگرشی دارد که مورد حمایت او و تکنوکراتهای دیگر است. آندریسن مینویسد «هیچ مشکلی نیست که با پیشرفت فناوری حل نشود» -ازجمله مشکلات ناشی از خودِ فناوری. او مینویسد که فناوری نهتنها باید همیشه در حال پیشرفت باشد، بلکه همواره بر سرعت پیشرفت خود بیفزاید «تا حرکت روبهبالای سرمایۀ فناوری تا ابد ادامه یابد». و از آنچه فعالیتهایی علیه فناوری میخواند -تحت عناوینی چون «اخلاق فناوری» و «خطر وجودی»- بهشدت انتقاد میکند. یا آنچه را که چهبسا بتوان اعتقادنامۀ رسولانِ جنبش سیاسی نوپدید او دانست در نظر بگیرید:
ما معتقدیم که باید هوش و توان را در حلقۀ بازخورد مثبت قرار دهیم و هر دو را به بینهایت برسانیم.
ما معتقد به خطرپذیری هستیم؛ سفر قهرمان را در پیش گرفتن؛ شوریدن علیه وضع موجود؛ کاوش در سرزمینهای ناشناخته؛ شکستدادن اژدهاها و غنایم را به خانه آوردن.
ما معتقد به طبیعت هستیم، ولی به غلبه بر طبیعت نیز اعتقاد داریم. ما انسانهای بدوی نیستیم که از صاعقه بر خود بلرزیم. ما شکارچی رأس هرم غذایی هستیم و آذرخش در خدمت ماست.
آندریسن از چند «قدیس پشتیبانِ» جنبش خود نام میبرد که مارینتی یکی از آنهاست. او از مانیفست فوتوریسم نقلقول میکند و هرکجا مارینتی نوشته «شعر»، او گذاشته «فناوری»:
زیبایی تنها در مبارزه یافت میشود. هیچ شاهکاری نیست که سرشتی پرخاشگرانه نداشته باشد. فناوری باید حملهای تند به ناشناختهها باشد، تا آنها را به تعظیم در برابر انسان وادار کند.
درحقیقت مانیفست آندریسن فاشیستی نیست، ولی بیتردید افراطی است. او از موضعی منطقی آغاز میکند -که بهطور کلی فناوری زندگی بشر را به میزان فوقالعادهای ارتقا بخشیده است- ولی بعد آن را میپیچاند تا به چنین نتیجۀ نامعقولی برسد که هر تلاشی در جهت مهار پیشرفت فناوری، تحت هر شرایطی، مذموم است. این دیدگاه، اگر فرض کنیم در صداقت کامل بیان شده، تنها در اعتقادات مذهبی قابل توجیه است و درعمل فقط به درد معافکردن او و غولهای دیگر سیلیکونولی از مسئولیتهای اخلاقی یا مدنی میخورد تا هرچه میتوانند چیزهای جدید بسازند و، بدون درنظرگرفتن تاریخ یا زیانهای اجتماعی، کسب ثروت کنند. آندریسن از فهرست «ایدههای ترسناک» و دشمنان خود هم یاد میکند و از طرفدارانش میخواهد منکوبشان کنند. «نهادها» و «سنت» ازجملۀ این دشمنان هستند. آندریسن مینویسد «دشمن ما نگرشهای عقلکلمآبانه، موثق و کارشناسانهایاند که درگیر نظریات انتزاعی، عقاید تجملی و مهندسی اجتماعی هستند و از دنیای واقعی بریدهاند و فریبآمیز، غیرمنتخب و خودسرند -اختیار زندگی مردم را به دست میگیرند، درحالیکه از عواقب آن کاملاً در امان هستند». جالب اینجاست که این توصیف خیلی بیشتر با رفتار آندریسن و دیگر نخبگان سیلیکونولی سازگار است. دنیایی که آنها طی دو دهۀ گذشته به وجود آوردهاند یقیناً دنیای مهندسی اجتماعی بیمحابا، بدون تبعات برای مهندسانش، است که نظریات انتزاعی و عقاید تجملی خودشان را به ما قالب میکنند. برخی اصول فردی که آندریسن در مانیفست خود مطرح میکند خنثی و بیدردسر هستند. اما، با توجه به موقعیت و قدرت او، افراطگرایی گستردۀ این مانیفست باید حواستان را جمع کند....»






























پیوند تکنولوژی و فاشیسم، ارتباط مشخصی با پنهان ماندن خطر تکنولوژی ارتباطی نوین دارد که میتوان آن را با اعتماد به نفس کافی، در مقوله ی به خدمت درآمدن تکنولوژی نازی به همراه دانش روانسنجی آن در پروژه های امریکایی سازمان سیا مثل ام کی اولترا ردیابی کرد. نازی ها علایق عرفانی خاصی به افسانه ی "خورشید سیاه" داشتند: یک منبع مرموز انرژی که مثل نور خورشید انرژیزا است ولی همانطورکه اسمش انعکاس میدهد نامرئی تشریف دارد. در عملیات روانی، خورشید سیاه استعاره ای از اتفاقات نامرئی ذهن در آنچه فروید و یونگ "ناخودآگاه" میخوانند است که اطلاعات آشکار و خودآگاه –که خورشید روشن آنها را نمایندگی میکند- مانع از توجه به آنها میشوند و درنتیجه آنها راحت تر و بدون مقاومت خاصی از سوی فرد او را تحت شرایط مغزشویی قرار میدهند. در مورد خود نازی ها آنچه خیلی در بوق و کرنا میشود، جنگ طلبی و استبداد آشکار آنها است و این مانع از توجه به ایدئولوژی های پنهان آنها میشود که اکنون به خدمت حکومت های دموکراتیک غرب مدرن درآمده است. به پیروی از آنها امروزه هم اخبار پرسروصدای جنگ ها و حکومت های استبدادی تبدیل به اطلاعات خودآگاه میشوند تا حواس ها را از آنچه از طریق تکنولوژی به ناخودآگاه القا میشود پرت کنند. ظاهر قضیه این است که همه از جنگطلبی و تهدید آشکار متنفرند و در حال دفاع از خود هستند و نفرت خود را با سرنگون کردن نازیسم آلمان و فاشیسم ایتالیا آشکار کرده اند. اما ایدئولوژی های مربوطه درواقع هنوز زنده اند و در به اصطلاح فاتحان به حیات خود ادامه میدهند. نازیسم و فاشیسم، چهره هایی جهنمی دارند و از جنس تارتاروسند. ددخویی آشکار نسبت داده شده به آنها در حد ددخویی نسبت داده شده به تاتارها یا مغول ها افراطی و مبالغه آمیز است و ربطشان هم در "تارتار" خوانده شدن تاتارها در منابع قدیم آشکار میشود. تارتار نام از تارتاروس یا جهنم دارد که زئوس یا ژوپیتر، خدای اعظم روم، پس از سرنگون کردن تیتان ها که خدایان پیشین باشند، آنها را بدانجا تبعید کرده بود. با این حال، نازی ها به لحاظ ایدئولوژیک، آنقدر از غرب مدرن فاصله ندارند که بخواهیم آنها را در تارتار یا تاتار بودن، از غرب لیبرال منفک کنیم. آمیزه ی تکنولوژی و جنگسالاری در آنها هم آمیزه ای آشنا در تاریخ نویسی سنتی است. در ادبیات مسیحی، کرونوس یا ساتورن، رهبر تیتان ها و پدر زئوس، که گاهی خدای خورشید سیاه و خورشید روشن با هم است، بارها با بنیانگذار تمدن پیشرفته یعنی نمرود شاه بابل تطبیق میشد. تمدن بابلی همواره در مقابل بدویت سکاها یا اسکیت ها که تاتارهای باستانیند قرار داشت و خصلت آشکار اسکیت ها، جنگ طلبی و میل به غلبه با زور عنوان شده است. در کتاب مقدس، پیشگویی شده است که بابل، به سزای تخریب معبد یهوه –نسخه ی عبری ژوپیتر- در اورشلیم، توسط مهاجمان شمالی یاجوج و ماجوج یا همان سکاها نابود خواهد شد. البته نابودی بابل، رد گم کنی است چون اصل آن، این است که توان تمدن سازی باقی میماند ولی به خدمت جنگسالاران سکایی درمی آید و مطامع آنها را تامین میکند که این مطامع گاهی به نفع مردم و گاهی به ضرر آنها تمام میشود. اتفاقی که در این بده بستان رخ میدهد، این است که خدایان انسان نمایی در زمین، جای خدایان آسمانی را میگیرند و رهبران و جنگسالاران، رنگ این خدایان زمینی را به خود میگیرند. عیسی مسیح به عنوان یک انسان، یک شاه، و همزمان نسخه ی زمینی الله یا الوهیم، نماینده ی این تغییر رویه ی مذهبی است. یسوع یا عیسی، در لغت همان یوشع –هر دو لغت به معنی منجی- است که جانشین جنگسالار موسی است و دچار تغییر محتوا شده تا آشکاری تغییرات با جنگ و زور را تخفیف دهد. او را میتوان در جایگاه آن زئوسی که به دوران تیتان ها خاتمه میدهد، با نابودی تمدن های آناکیم یا انسان های هیولایی در بلایای نازله از سوی یهوه نیز مرتبط دید. مسیح قابلیت تطبیق یابی با افسانه های مربوطه را دارد. او به خاطر داشتن لقب ایکتیس یا ماهی، میتواند با پوزیدون یا نپتون خدای آب ها تطبیق شود که گاهی یک انسان-ماهی است و به خاطر هدایت آب ها میتواند با سیل نوح ارتباط یابد که مهمترین تمهید یهوه برای نابود کردن آناکیم بوده است. امروزه زمان این سیل را هزاران سال پیش میدانند ولی تصاویر قدیم از بنای شهرهای قرن 19 اروپا و امریکای شمالی بر بسترهای فربه از گِل، نشان میدهد که ظاهرا در ابتدا زمان این سیل، چندان دور از قرن های 18 و 19 تلقی نمیشده است. بنابراین تمدن نوین میتوانسته احیای یک تمدن ضربه دیده ی سکایی باشد که از این فرصت، برای برسازی یک اصل ماقبل سکایی به نفع خود استفاده کرده است و تحقیقات ویلهلم کامیر مورخ آلمانی قرن بیستم حول جعلی بودن تمام منابع کلاسیک منسوب به یونان و روم باستان، این گمانه را تایید میکند. اتفاقا کمی قبل از کامیر، امکان این نظریه پردازی بوده که به اصطلاح روم باستان، مرحله ای از رشد جنگسالاری در یک تمدن بالقوه ی سکایی بوده است. همانطورکه میدانیم روم باستان در زمانی که با کمبود سرباز روبرو شد از میان بربرهای تابع امپراطوری شامل قبایل گاول و ژرمن عضوگیری کرد و اینها از این فرصت برای نابود کردن و غارت روم توسط همقبیله ای های خود سود بردند. اشرافیت های این قبایل، عمدتا نیمه هون بودند که هون ها همان سکاها هستند. چالز لاسال در کتاب "خاستگاه ملل و زبان های غربی" (1883) نابودی و غارت روم توسط گوت ها و واندال ها و هون ها را با نابودی و غارت آشور توسط مادها مقایسه میکند. در هر دو روایت، اقوام بربر خودی باعث ساقط شدن کشور شدند و در هر دو روایت، علت پر تحرک شدن این قبایل، تاثیر قوی سکاها بر نواحیشان بود. لاسال، اشاره میکند که تا قبل از آشوری ها میل به نابودگری در تمدن سامیان پایین، و داستان تخریب یک شهر توسط شهری دیگر نادر بود. صور و صیدا علیرغم رقابتشان هیچ وقت برای نابودی هم توطئه نچیدند. دمشق علیرغم میل به گرفتن جای آنها همیشه بر سلطه ورزیدن بر آنها تمایل داشت و نه تخریب آنها به نفع خود. بابل و دمشق همدیگر را تحمل میکردند ولی همواره تعامل با هم را بر حذف همدیگر ترجیح میدادند. اینها با بربریتی که در تخریب آشور و نینوا توسط مادها و سکاها بروز کرد تضاد آشکاری دارد. ازاینرو لاسال معتقد است که نابودگری و شرارت خود آشور، نتیجه ی تاثیرپذیریش از سکاها است. سکاها به خدمت یک تمدن رو به رشد درآمدند و سپس با حذف دولت متبوع خود، بر همه چیز سیطره یافتند. آنها اختیار سیستم تجارتی فنیقی را به دست گرفتند و در شرق، آن را از شوش تا دهلی و قراقوروم گسترش دادند. در غرب هم در سکایی کردن دستگاه فنیقی کارتاژها همت گماشتند و با آن تا اروپا، اعماق افریقا و با رفتن به آن سوی اطلس در قاره ی نوین امریکا ریشه دواندند. اگرچه لاسال به صراحت این را نمیگوید، ولی از فحوای کلامش این فکر به ذهن میرسد که نابودی روم باستان توسط هون ها و نیمه هون ها، همان نابودی آشور توسط سکاها و نیمه سکاها است و روم مقدس که درواقع همان روم غربی واقعی است، اولین استقلال اروپا از آسیا است و نکته ی جالب این است که جدا شدن روم غربی از روم شرقی به طور قطعی در سال 395 و با مرگ امپراطور تئودوسیوس رقم خورد. این اتفاق دقیقا هزار سال بعد از نابودی آشور در یورش مادها در سال 605 میلادی افتاده است. شاید این به نوعی آغاز قبلی تاریخ و زمان ظهور مسیح هم بوده است. چون یک نظریه ی رایج در غرب این است که هزار سال از تاریخ کنونی اضافی است و علت اختراع این هزار سال این بوده که قبل از عدد سال، حرف I به نشانه ی IESUS یا عیسی قرار میگرفت و این I با عدد 1 اشتباه شده است و گاهی هم به جای I، J به نشانه ی JESUS قرار میگرفته است. بر اساس این نظریه، سال 1 میلادی بعدا با سال 1001 میلادی جانشین شده است و ما حالا باید در نظر بگیریم که قبلا سال 1001/1 همان سالی بوده که الان سال 395/1395 میلادی است. همچنین باید توجه داشت که تنها منطقه از روم که توسط رومی ها فتح نشد و اشرافیتش به جا ماندند و رومی شدند، اردن بود و درصورتیکه نابودی روم همان نابودی آشور باشد، اعراب تاجرپیشه ی این منطقه بیشترین بخت بقا و توسعه ی خود را داشتند و این میتواند عربی مآب شدن خاورمیانه و جدا شدن فرهنگیش از روم لاتینی شده ی غرب را توضیح دهد. این عربی شدن میتوانسته بدون افسانه ی فتوحات اعراب و در بستر حکومت های مغولی/سکایی قرون 14 و 15 خاورمیانه رقم بخورد. مغول ها به عنوان تارتار یا نیروهای جهنمی، میتوانند منعکس کننده ی فرم انسانی شده ی نیروهای جهنمی باشند که با نازل شدن بر زمین، باعث تغییرات آب و هوایی ناخوشایند شده اند. پروفسور مایک کاپلان از لامونت، بر اساس بررسی اسناد تاریخی، سال های بین 1400 تا 1900 را دوران اصلی وقایع آب و هوایی مخرب موسوم به عصر یخبندان کوچک میداند هرچند مقدمه ی این دوران، از اوایل قرن 14 شروع شده بود که از این جهت، سال 1395 باز یک سال آستانه ای مناسب به نظر میرسد. اما حتی انتهای قرن 14 هم بیش از حد زود است. میتوان روی نقشه های اروپایی منسوب به قرن 17 تمرکز کرد که شمال افریقا و شبه جزیره ی عربستان را پر از شهر نشان میدهند و در اواسط قرن 18، جای آنها را نقشه هایی میگیرند که در آنها این دو منطقه با صحاری کم جمعیت عوض شده اند. گل و لای محل برسازی شهرهای اروپایی-امریکایی قرن 19 که روایت سیل نوح را برجسته میکرد، میتوانست بهانه ی خوبی برای تحت الشعاع قرار دادن فجایع آب و هوایی مختلف با بلای سیل باشد؛ اما دلیل اصلی این کار، احتمالا در سه بلای متواتر فنگ شویی چینی هنوز محفوظ مانده است: بعد از بلای آب، بلای آتش و بلای فلز رخ میدهند. پس انتظار داریم بعد از پایان دوران قبلی، آتش برای تکثیر فلز و برسازی تمدن نوینی بر فلزات یعنی تمدن مدرن غربی به کار افتد و این تمدن جدید، بتواند به طور قانونی دنباله ی کار نابودگری بقایای مظاهر تمدن پیشین را بگیرد.:
“our timeline could be much shorter than we think”: KORBIN DALLAS: STOLEN HISTORY: 19 JUN 2021
دلیل این که سال 395 جای سال 1 را گرفت، میتواند نومرولوژی آن باشد که میتواند جمع ارقام ابجد حروف یونانی صداهای زیر باشد:
300 : ت
90 : ق
5 : ِ
معادل عبری جمع این حروف، لغت "تقه" taqa شکل دیگر tauqeh است در عبری به معانی دست زدن و بخصوص شیپور زدن برای اعلام زمان وقوع یک عمل یا واقعه ی جدید بخصوص شیپور جنگ. میتوانید از ترکیب صحنه های بالا به شیپورهای سپاه یوشع برسید که چون به صدا درآمدند، دیوارهای اریحا فرو ریخت؛ مظهری از سقوط شهرهای باستانی. این که نماد اریحا در یک جنگ از بین رفت، نابودگری با فلز را یادآور به تکثیر سلاح های فلزی و تا اندازه ای خاک برداری آوار با ماشین آلات فلزی میکند. ولی میدانیم که فرهنگ ها بیشتر از این که بر بدنه ی مادی خود متکی باشند، در روح های مردم ریشه دارند و بنابراین سلاح های فلزی و ماشین آلات فلزی، ابزار استتار وسایل فلزی مهمتری هستند که ارواح را دگرگون میکنند و همانطورکه اسمشان مدیوم یا رسانه نشان میدهد، واسطه های القای اطلاعاتند. هدف، تسخیر مردم است ولی نه فقط با جنگ سخت، بلکه بیشتر با جنگ نرم و از طریق وا داشتن مردم نواحی مختلف جهان –چه در به اصطلاح «غرب» با به اصطلاح «شرق»- به تمکین از حکومت های قدرتمند غربی. برای این کار، آنچه درواقع جنگ و غلبه گری است، ظاهر خود را به مقوله ی ظاهرا متضاد «عشق» تغییر میدهد.
این تغییر اخیر، مورد توجه موج سوم فمنیسم بخصوص فمنیسم پسااستعماری بوده که از تلاش فمنیسم غربی برای یکسان کردن زنان تمام نقاط دنیا با تصویر ایدئال زن غربی انتقاد میکنند و البته خود با اتهام تفرقه انداختن در جریان واحد فمنیستی در دنیا مواجه میشوند. فمنیسم پسااستعماری در دهه ی 1980 با مقاله ی ادری لرد به نام «ابزار ارباب، خانه ی ارباب را خراب نمیکند» شروع شد. منظور از ابزار ارباب، فمنیسم غربی و منظور از خود ارباب، اشرافیت سیاسی-اقتصادی غرب است. این اشرافیت سیاسی-اقتصادی در طول دوره ی استعمار، مسئول بدتر شدن اوضاع زنان در مستعمرات بودند و بعید است که وقتی دم از دفاع از حقوق زنان میزنند و انواع خاصی از فمنیسم را در جوامع تبلیغ میکنند، واقعا دلشان برای زنان یا کلیت مردم آن جوامع سوخته باشد و مطمئنند که این «ابزار» ها هنوز بیشتر به نفع خودشان است تا این که به ضررشان تمام شود. فمنیسم پسا استعماری بیشتر در هند هواخواه داشته است چون درآنجا خاطره ی زنده ای از سلب حقوق زنان بومی در دوره ی استعمار بریتانیا، سختگیرانه کردن مردسالاری در آن دوره و سوء استفاده های مکرر مردان هندی از این فرصت وجود دارد و یأس ناشی از عدم موفقیت در حذف این بدعت پس از انقلاب، حس تلخی در اذهان فعالان حقوق زنان ایجاد کرده که مانع از فراموشی این خاطره شده است.:
“gender and imoerialism in british india”: joanna liddle , rama joshi (1985): economic and political weekly: 20 (43)
فمنیسم پسااستعماری، تا حد زیادی پیرو نظریه ی جیمز بالدوین درباره ی ارتباط مستحکم استعمار با بازآفرینی جنسیت های زن و مرد و رابطه ی جنسی توسط مدرنیته در سطح جهان است. پیرو این نظریه، استعمار از عدم توجه جوامع بومی به آموزش زنان سود برده و از زنان، لوح های خالی ای ساخته که برای پیشبرد جوامع به سمت مطامع غرب بسیار مفیدند و حتی خود زن ها هم این را نمیفهمند. برای این منظور، شکلی بیش از حد مطیع و مظلوم از زن ظاهرا سنتی تولید میشود که مردان را به محدود کردن عشق به زنان متمایل کند. تا قبل از این و در شرایط وفور همجنسگرایی، مردان در بده بستان به همجنسان خود مشتاق و گاهی مجبور به رعایت حقوق متقابل بودند. اما زن مطیع استعماری، میتوانست آنها را به لذت زرنگبازی دچار کند و کم کم و در شرایطی که تصویر زن مطیع ظاهرا میتوانست سببساز حفظ حیا شود، علاقه ی افراطی مردان به جذب کردن همه ی زنان به خود، تدریجا سد عفاف و حیا را برداشت و جوامع مردانه و مردسالار را به سمت استقبال از تصویر رسانه ای زن بی عفت غربی هدایت کرد، امری که درنهایت به ضرر خود مردان تمام شد. در این دیدگاه، آنچه عشق نامیده میشود، درواقع یک برسازه ی توجیه چپاول و سوء استفاده است. عشق به زن محدود میشود تا رفتار سوء استفاده گرانه عاشقانه تلقی میشود و مرد با پذیرفتن این مطلب، سوء استفاده ی استثمارگران غربی از خودش را هم "عشق" بپندارد و به اندازه ی زن مظلومی که مطیع همسر یا معشوق خیانتکار خود است، در مقابل عشق چپاولگر غربی، سر تسلیم فرود آورد. ("مشکل عشق: تاملی درباره ی نسبت عشق و مردسالاری": رها نبوتی: زنان امروز: شماره ی 52: زمستان 1403)
houria bouteldja در یک مقاله تحت عنوان feminist or not?: thinking about the possibility of a decolonical feminism with james baldwin and audre lorde برای دپارتمان مطالعات قومیتی و مرکز علوم انسانی تاونسند در 15 آوریل 2014 (به نقل از patri des indigenes de la republique: 5 dec 2014) با بهره گیری از جیمز بالدوین و ادری لرد، تاکید میکند که این وضعیت، به این خاطر بر ضد زن بومی تمام میشود که بر ضد مرد بومی است و مرد بومی را دچار وضعیت روانی ناجوری کرده است و تا وقتی به مرد بومی کمک نشود، زن بومی هم نجات نخواهد یافت. به گفته ی بوتلجا، مرد استعمار زده به سبب قرار داشتن تحت «اثرات یک مردسالاری نژادپرستانه ی سفیدپوستان که روابط جنسیتی را در جوامع بومی تشدید میکند» دچار احساس «اختگی فرهنگی» شده و این وضعیت روحی او را دچار انحطاطی کرده که آتشش دامن زنان را هم میگیرد. بوتلجا این وضعیت را مشابه توصیف جیمز بالدوین از مردان سیاهپوست امریکایی میخواند آنجاکه بالدوین میگوید: «مطمئنا هیچ معیاری از مردانگی در این کشور وجود ندارد که کسی بتواند به آن احترام بگذارد. بخشی از وحشت سیاهپوست بودن در امریکا قرار داشتن در دام تقلید کردن از یک تقلید است.» بوتلجا، مطلق و یکدست بودن فمنیسم غربی را که میخواهد همه ی زنان جهان را بدون توجه به ظرف فرهنگی و مختصات سیاسی-جغرافیایی-اقتصادیشان و اصلا تفاوت مشکلاتشان با هم، یکجا شبیه تصویر تبلیغ شده از زن موفق غربی کند، نسخه ی زنانه ی همین «تقلید» میشمرد. او ضمنا انتقاد نرمی هم به فمنیست های اسلامی میکند آنجاکه آنها اسلام را به سبب دادن حقوق زیاد به زنان، پیشگام فمنیسم و فمنیسمی قبل از فمنیسم غربی میشمرند. بوتلجا میگوید وقتی میگوییم فمنیسم، همه به یاد فمنیسم غربی می افتند درحالیکه زمینه هایی که اسلام در آنها با زنان جوامع تحت تبلیغ مواجه میشد، به کل متفاوت از زمینه ی مدرن ظهور فمنیسم غربی است، پس وقتی ما میگوییم اسلام فمنیسم ماقبل غربی است و درباره ی احیای حقوق زنان، یک کلمه ی مطلق غربی درباره ی یک وضع خاص را به کار میبریم، زمینه ی غربی را در نزد بخشی از علاقه مندان به اسلام جذاب تایید نموده ایم و شرایط را برای تکرار زمانبر و پرتلفات این چرخه ی معیوب فراهم میکنیم.
بعضی حتی از «فمنیسم امپریالیستی» سخن رانده اند و گفته اند که دلسوزی فمنیسم رایج برای زنان جهان سوم در بسیاری از موارد، آنقدر غیرواقعی است که در جهانبینی اکثریت زنان آن جوامع درک نمیشود مثلا stephanie cawley در مقاله ی «حجاب و فمنیسم پسااستعماری» (2019) مینویسد بخش بزرگی از زنان مسلمان محجبه در خاورمیانه میپرسند چطور ممکن است فمنیسم به ادعای آزاد کردن زنان، حجاب اسلامی را با پوششی «بیش از حد جنسی» جایگزین کند و زنان از چنین پوششی احساس آزادی کنند؟! ویلیام پارسونز، دراینباره خاطره ی کشف حجاب اجباری در ایران زمان رضاشاه را نبش قبر میکند و یادآوری میکند که در آن موقع، این، نه خواست اکثر زنان جامعه، که صرفا خواست اشرافیت حاکمی بود که رژیم سلطنتیشان به شدت استوار بر پدرسالاری و مردسالاری افراطی بود، چنانکه امروزه هم در فرانسه مهمترین کسانی که علم مبارزه با حجاب اسلامی در کشور را بالا میبرند، مردان خودمحوری هستند که آخرین چیز مهم برایشان ممکن است استقلال زنان باشد. به نظر پارسونز، همه جا همینطور است و سیاست های افراطی طالبانی برای استقرار حجاب شرعی و سیاست های سکولار حول تحقیر یا تقبیح حجاب، به یک اندازه خواست هایی مردانه و در جهت منافع اشرافیت های مردسالار هستند.:
“are forced veiling and forced unveiling similar or contradictoty policies?”: william parsons: academia.edu
همانطورکه میدانیم هم در مورد متشرعان حامی حجاب اجباری و هم در مورد سکولارهای مایل به حذف حجاب اسلامی از جامعه، با مردانی طرفیم که معتقدند صلاح زنان را از خودشان بهتر میدانند؛ نسخه های تکثیر شده ی شوهر عاشقی که به خاطر عشق، از همسرش انتظار اطاعت بی چون و چرا دارد. همانطورکه متوجه شدیم، همین رابطه به رابطه ی غرب با شرق یا حاکم غربگرا با ملت هنوز غربی نشده برقرار میشود و به همان اندازه ای که عشق رمانتیک بین زن و مرد، در ادبیات و سینمای تحت کنترل استعمار غرب بی منطق است، حالت بی منطق پیدا میکند و به همان اندازه ی داستان های مهیج رمان ها و فیلم ها، به معشوق ها صدمه میزند. نمونه اش را داریم الان در اوکراین میبینیم. نگاه کنید ببینید چطور «عشق» سیاستمداران به مردم اوکراین، برای غربی کردن آنها کشورشان را ویران کرد و به آنها صدمات جانی و مالی وارد نمود؟! عشقی که میتواند چنین مردمش را فدای بلندپروازی های سیاستمداران غربی کند، خیلی کارهای دیگر هم میتواند بکند؛ مثلا میتواند کل فرهنگ یک مملکت را برای نزدیک شدن به عاشق پرجذبه و مستبدی مثل روح سیاست در غرب، بازتعریف کند.
اوکراین زمانی یک سرزمین کاملا روسی بود و امروزه بر هویت "اوکراینی" در حال تاکید میشود که اصطلاح "اوکراین" را نه بومیان بلکه لهستانی و اهالی اطریش-مجارستان درباره ی این سرزمین به کار میبردند و خودشان تا زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، خودشان را روس میدانستند. درحالیکه به اصطلاح زبان اوکراینی درواقع فقط یک گویش از زبان روسی جنوبی است، ولی حالا در اوکراین مسابقه ای برای «کشف» منابع زبان بومی به جریان افتاده و ادیبان و استادان ادبیات، درصدد احیای زبان "ملی" اوکراین هستند. صداها برای جانشین کردن الفبای کشور که الفبای سیریلیک روسی است با الفبای لاتین غربی هم بسیار بالا است. همه ی اینها دارد در قرن بیست و یکم و در مقابل چشمان جهانیان اتفاق می افتد. حسابش را بکنید که چنین فرهنگ کشی ای در قرن 19 و در نیمه ی اول قرن بیستم، زمانی که بیشتر مردم دنیا بی سواد بودند و تعلیم و تربیت مدرن اجباری تازه پا بود، چقدر راحت تر بود. حالا در عصر ارتباطات، دیگر حتی مدارس اجباری هم برای بازتعریف انسان ها آنقدر مهم نیستند که شبکه های اجتماعی؛ سیستم های شلیک گلوله های نادیدنی اطلاعاتی که از داخل یک سری سلاح های فلزی به نام کامپیوتر و موبایل، اذهان جوانان ممالک را به رگبار میبندند.








































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































