مارپیچ زن عاشق خوار: مرد گاوی و دشمنان زنان فاسد

نویسنده: پویا جفاکش

این روزها هر وقت تلویزیون را روشن میکنید احتمالا به تصاویر احساسات برانگیز با موسیقی های نوحه مانند در پراکنش شوق به امام رضا برخواهید خورد. چند روز پیش و وسط سروصدای شدید به شدت ضد حکومتی از دزدی بانک ملی، اخبار ساعت 14 شبکه ی خبر، خبر دستگیری دزدان و مصاحبه با رئیس پلیس پایتخت را خبر سوم خود کرد و خبر اول را به این که امشب بارگاه امام رضا میزبان 2میلیون زائر است اختصاص داد. همه ی اینها هم به خاطر برداشت های یکجانبه از جایزه ی ضد ایرانی جشنواره ی کن به فیلم "عنکبوت مقدس" است. نمیدانم چرا دشمنی قدیم ایرانی ها با چیزی که در همه جای دنیا فساد اخلاق تلقی میشده، الآن اینقدر شرم آور است که باید به نظر برسد ریشه ی چنین شرمی امام رضا بوده است؟ داستان عنکبوت در مشهد و قتل های زنجیره ای مشابه آن در تهران در آن سال ها، نتیجه ی طبیعی تعجب مردم از انفعال حکومت نسبت به رشد ناگهانی و آشکار جمعیت زنان تن فروش در سال های نخستین دولت اصلاحات و در شهرهای بزرگ بوده است. آقای رزمنده ی دفاع مقدس در مشهد دیده که هیچکس کاری نمیکند و بر اساس غربزدگی هالیوودی-اسلامی تبلیغ شده در جمهوری اسلامی، خواسته یک رابین هود و سوپرمن و زوروی فراقانون دیگر باشد و هر وقت هم که زن خرابی را میکشته و میشنیده مردم میگویند «دم این آقای عنکبوت گرم»، بیشتر تشویق میشده که این کار را بکند. لابد وقتی هم که حکم اعدامش را صادر کرده اند خود را به مظلومیت مسیح و علی و عیسی حس میکرده است. اگر چنین اتفاقی در زمینه ی چنان شوک سیاسی ای روی نمیداد عجیب بود، چه الآن دوستش داشته باشیم یا برعکس. مسئله ی عجیب اتفاقا دقیقا برعکس رویکرد کنونی جمهوری اسلامی است و هرکسی که آن سال ها را درک کرده و در بی حافظگی عجیب ایرانی ها شریک نباشد این را میداند. در آستانه ی اشرفیه شهر من یارو با تعجب اعلام میکرد شهرهایی که کمترین مقاومت را در مقابل رشد فساد کرده اند شهرهای مذهبی و بارگاه دار بوده اند و آنهایی که به چشم خودش از این بی بصیرتیشان متحیر شده بود مشهد و قم و البته خود آستانه ی اشرفیه بوده اند. جوابش را نیز البته فقط گیلانی های آشنا با زمینه ی فرهنگی آستانه ی اشرفیه به او دادند و در آن دوران بی موبایلی گفتند: «وقتی میخواهی آدرس برای محل ملاقات ممنوعه بدهی، اگر بگویی بغل فلان مغازه، احتمالا طرف نمیداند کجاست. ولی بگویی بغل حرم، طرف درجا تکلیفش روشن میشود. چشمگیری حرم به عنوان یک محل شناخته شده، کار فاسدان را آسان میکند.» و یارو هم خندیده بود و این را بهترین جواب ممکن دریافته بود. بله دوستان. حرم داشتن و برگزاری مراسم مذهبی به هیچ وجه با خود اعتقاد دینی نمی آورد و تجربه ی اروپا این را بعینه ثابت میکند.

کارل گوستاو یونگ در مصاحبه ای با جرج گرستر اندکی قبل از کریسمس 1957 که در کریسمس همان سال در مجله ی دی ولت ووش زوریخ منتشر شد، گفته بود اروپایی های زمانه اش مدام اعتقادات مذهبی را تحقیر میکنند ولی کریسمس را که روز تولد مسیح است با جدیت جشن میگیرند و خودشان هم نمیدانند چرا. او این وضعیت را با آنچه در افریقا دیده بود مقایسه میکرد: مردان قبیله در موقع طلوع خورشید، انگشت شست خود را با آب دهان تر میکردند و به طرف خورشید بالا میگرفتند. وقتی یونگ از آنها سوال کرده بودند چرا این کار را میکنند میگفتند نمیدانند و فقط چون پدرانشان چنین میکردند آنها هم چنین میکنند. به نظر یونگ، درخت روز کریسمس هم که به درخت پرستی پاگانی مربوط است به راحتی در مسیحیت جا باز کرده، چون هیچکس نپرسیده است چرا. این حرف برای مصاحبه کننده عجیب بوده چون رسم درخت کاج کریسمس منسوب به قرن17 بوده است. اما راستش را بخواهید بالواقع اصلا عجیب نیسست. پاگان ها درست مثل مسیحیان به دلایل فلسفی رسومشان توجه نمیکردند و درحالیکه اصل فلسفه های پاگانی بر تمثیل های معنوی استوار بوده، مسیحیت با فروکاستن پاگانیسم به آنچه بتپرستی مینامیم کار خودش را در سرکوب و بهره کشی از این بتپرستی بسیار آسان کرده است. تقریبا الآن مطمئنیم که اگر اتحاد جماهیر شوروی چندین دهه برای غرب شاخ و شانه نمیکشید این نقص اینقدر راحت جا نمی افتاد (دول کاپیتالیست غربی، استاد پروراندن دشمن به نفع سیاست های خودشان هستند). فرضش را بکنید! در سال 1984 درست وقتی که همه منتظر بودند به خاطر رمان 1984 جورج اورول یک اتفاق بزرگ بیفتد، یک افسر سابق کا گ ب به نام "یوری بزمنوف" از داخل جعبده ی شعبده بازان بیرون آمد که ظاهرا در دهه ی 1970 با سیستم شوروی دچار اختلاف شده و به کانادا پناه آورده بوده است. آقا ادعا میکرد شوروی در تمام سطوح رسانه ای غرب از نشریات گرفته تا هالیوود نفوذ کرده و با تبلیغ مواد مخدر و تولید مجله های پورنوگرافی مثل پلی بوی دارد امریکایی ها را «به وسیله ی امریکایی ها» از بین میبرد. این حرف های افشاگرانه، امریکایی ها را قانع کرد که اساس سیستمشان مشکل ندارد و اگر واضح است که رسانه فساد پیدا کرده، تقصیر "نفوذ" است و نباید رهبران آسمانی غرب را زیر سوال برد. تنها 30 سال پس از سقوط شوروی و در شرایطی که پورنوگرافی از همیشه وسیعتر و مواد مخدر از همیشه مهلک تر شده بودند بی این که اثری از قدرت سابق کمونیست های دشمن خدا برجا باشد، در 2021 نجواهایی عامیانه از تایید اشرافیت انگلوساکسون نسل شاه "بده" ی فرانسه بر تز گادفری هگینز شنیده شد که بر اساس آن، طغیان علیه خدای کهن با خود مسیحیت متعارف و بخصوص مرکزیت یافتن آن در کلیسای کاتولیک رم شروع شده است. هگینز در اوایل قرن 19 به این نتیجه رسیده بود که مسیحیت حاکم شده بر سراسر اروپا از تبار مسیحیت ایونی الاصل کولدی های ایرلند موسوم به کورب ها برآمده است. کورب ها اعقاب کاهنان فنیقی مذهب کابیری بودند که در کرت، ایدا و جزایر یونیه، به کوریبانت شناخته شده و پیرو رئا الهه ی زمین بودند. استرابون نوشته است کوریبانت ها شاخه ای از کوریت ها بودند که به دو شعبه ی فریجی و کرتی تقسیم میشدند. رئای آنها همان کوبله الهه ی آناطولی است که در رم، به ماگنا ماتریا یا مادر کبیر شناخته میشد. آنها مسیح را فرزند دوشیزه ی آسمانی یا صورت فلکی ویرگو (سنبله) میدانستند که کلمه ی ویرژین به معنی دوشیزه از آن می آید. آنها این دوشیزه ی آسمانی را "کوره" یا "کور" میخواندند. دیودوروس، مادر کور را دمتر الهه ی طبیعت یونانی و او را در اساس، همان ایزیس مصری خوانده است. معمولا کور دختر دمتر را همان پرسفونه ملکه ی دوزخ و همسر هادس میدانستند. با این حال، کرتی ها کور را خود دمتر و دختر رئا میخواندند. مادر پرسفونه "دمتر ارینیس" نام داشت و در یکی از اشعار یونانی، از «ارینیس الهه ی مار» سخن رفته است. کورب های ایرلند همین لغت ارینیس را برداشته و تحت عناوین ارین، اری، ار، ایر، ایرن و ایران iran برای نامیدن دوشیزه ی مادر مسیح به کار میبردند. نام ایرن کاربرد بیشتری یافت و در بعضی نقاط، لقب او بریجیت (به معنی زن والامقام) جای این نام را گرفت. بعدا شخصیت بریجیت به حد یک قدیسه ی مسیحی ایرلندی موسوم به سنت بریجید کیلداره تحول یافت و درنهایت به بریجانتیا الهه ی بریتانیا تبدیل شد که امروزه بیشتر به "کوئین بریتین" نامبردار است. برنت ایرلند و ولز و انگلستان، نامش مخفف بریجانتیا است. همینطور کلمه ی bride به معنی عروس نیز تلفظ دیگر لغت بریجیت است. معبد اولیه ی کور ایرلندی، کوریون در اسکندریه بود و در آن، بت چوبی برهنه ی کور درحالیکه نشان های صلیب با خود داشت، سالانه در شب پنجم یا ششم ژانویه [مقارن با دی ماه شمسی] بار عام برگزار میکرد. عقیده بر این بود که در چنین شبی، کور دوشیزه، آیون را متولد کرده که یو، یون و یونا نیز نامیده میشده است. اپیفانیوس، این رویداد را ولادت اثیری خوانده است. کورب های ایرلندی لغت یو را معادل یهوه به کار میبردند. اسکندریه متعلق به مصر است که مدل بومی الهه ی زمین درآنجا، متولدکننده ی هورس خدای خورشید و دشمن نیروهای تاریکی است. هگینز، این را با یک افسانه ی کرتی مقایسه میکند که بر اساس آن، اژدهایی به نام پیتون، با لتوی دوشیزه درآمیخت و یک پیشگویی مطرح شد که بر اساس آن، این رویداد به تولد پسری خواهد انجامید که پیتون را خواهد کشت. آن فرزند، آپولو خدای خورشید بود که بعدها پیشگویی را محقق کرد. این، به نظر میرسد مبنای تئوری ای باشد که پس از تبدیل کور به مریم مقدس و یونا به کریست یا مسیح، انتظار میرفته پیروان آنها دنبال کنند. اساس چنین باوری، تطبیق مسیح با زئوس توسط تلخین های رودسی بود و زئوس در مذهب کوریت ها و کابیری ها ازجمله تلخین ها، همان دیونیسوس بود که قاتلینش تیتان ها به شمار میرفتند. در مذهب تلخین، زئوس کودک که خطری تهدیدکننده برای پدرش کرونوس تیتان به شمار میرفت، به همراه مادرش رئا در غاری در جزیره ی کرت پنهان و توسط کوریت ها محافظت میشود و در آینده با سرنگون کردن کرونوس به حکومت تیتان ها پایان میدهد. این کوریت ها اجداد کوریبانت ها به حساب آمده اند و این، کوریبانت ها بوده اند که مذهب و کهانت زئوس را تحت عنوان ژوپیتر (پدر-یو) گسترده اند. تلخین ها را کوریت هایی به شمار آورده اند که به همراه کادموس، از فنیقیه به مقصد جزایر یونان حرکت کردند. زئوس یا ژوپیتر آنان نیز کسی جز یهوه ی فنیقی ها نیست که تجسم انسانیش عیسی مسیح است و بر اساس تطبیق مسیح با یونا، فرهنگ حامل کیش او نیز به یونی یا یونانی نامبردار بوده است. پس از ساکن شدن کوریبانت های کرتی در آئتولیا و آکارنانیا در شبه جزیره ی یونان، آن سرزمین، خود را مرکز فرهنگ یونانی وانمود و به نام هلیوس (خورشید) که پدر کوریبانت های اولیه دانسته میشد، به هلاس نامبردار گشت. با این حال، منشا اصلی نژاد کوریبنت ها، کوهانیم لاوی یهودی ساکن در جزایر کوس و کرت بوده اند و همانانند که بعدا به کورب های ایرلندی تبدیل شده اند. مسیحیت کل اروپا فقط به این خاطر، یهودی تبار و موید یهودیت است که چیزی جز وسیله ی یهودیت اولیه برای توجیه و تحمیل خود به زبان پاگان ها در بین مردم غیر یهودی نبوده است. مسیحیت این یهودی های فنیقی الاصل، به صورت موفق ترین سلاح در نابودی تمام سنت های دیگر فنیقی و کوریت ظاهر شد:

“the druid and Phoenician coarbs of Ireland”: moe bedard: gnosticwarrior.com

در انگلیسی، لغت "میدن" به معنی دوشیزه استفاده میشود و معنی آن را میتوان "میدی" یعنی کسی که لازم است به سیب دچار شود دانست. مید به معنی شراب سیب بود و به استخدام بشر درآمدن سیب را نشان میداد که خورده شدنش توسط آدم و حوا سبب از بین رفتن دوشیزگی حوا شد. روح دوشیزه به "مرمید" نامبردار بود و به شکل جانوری آبزی با بالاتنه ی زن و پایین تنه ی ماهی نشان داده میشد. "مر" که با لغت مری به معنی دریایی و البته نام ماری یا مریم مقدس مرتبط است یک آوانگار مصری به شکل m انگلیسی یا همان "میم" فنیقی به معنی آب داشته است. شکار مرمید کنایه از از بین بردن دوشیزگی و متشبه به اخراج آدم و حوا از بهشت جاودانگی به سمت زمین میرندگی بوده است. اتحاد زمین و مرگ در اتحاد دو شکل پرسفونه در قالب ماه به نمایندگی دایانا و ستاره ی زهره به نمایندگی ونوس بود. ثلث سوم یعنی کور که نادیدنی است از این اتحاد غایب است. این اتحاد دوگانه به الهه ای ژرمن موسوم به "آردوین" شناخته شده بود که بیشتر تحت عنوان نورس خود یعنی "فرجا" یا "فریا" شناخته میشود. در انگلستان او موسوم به ملوسین بود و درون یک maze یا مارپیچ زندانی بود و درآنجا همچون مدل آشوری خود "عیشتار ارخ" عاشقین خود را از بین میبرد. این مارپیچ با مارپیچ مینوتائور در کرت قابل تطبیق است که در آن، پسران و دختران جوان خوراک هیولایی نیمه گاو-نیمه انسان میشوند. تزئوس قهرمان این هیولا را میکشد و آن همتای کشته شدن ورزاو به دست میترا و گیلگمش است. سر جدا شده ی گاو، نمادی از فرج زن بوده است. کلمه ی maze مرتبط با amaze به معنی جذابیت است. از طرف دیگر، گاو نماد انسان گناهکار و البته تجسمی از زئوس هنگام دزدیدن شاهزاده خانم اروپا از فنیقیه و جماع کردن با او در کرت است و زئوس همان یهوه است. اساس این اعتقاد، کاتار و بوگومیل است چون این فرقه های مانوی، یهوه را هر چند در مقام خالق دنیا یک خودشیفته ی شرور و درواقع خود شیطان میدانستند و از شر او به خدای راستین که از ستایش مادیات منزه است پناه میبردند. مارپیچ تا حدود زیادی ارتباط مید سیب با "مدو" یا عسل را مشخص میکند که در کندوی آن، زنبورها در مسیری مارپیچ به ملکه ی خود میرسند. ملکه ی زنبورها معادل ملکه ی اژدها و انعکاسی از زن اشرافی است که خون اژدها را برای تولید نژاد الف یا جن های انسان نما به خود پذیرفته است. در داستان مارپیچ کرتی، او همان آریادنه ی ناگائیل (ناگا نژاد یا مارتبار به سبب مادر اسکیتی خود) و خواهر مینوتائور است که با تزئوس فرار میکند اما درنهایت همسر دیونیسوس باخوس که یک خدای گاو شکل دیگر است میشود. ایزد اخیر فرم دیگری از بعل ملوخ قاتل کودکان است و به اثر هورمون های رشد بر بلوغ انسان مرتبط میباشد که جماع جنسی را ممکن میکنند و به زودی جوانان معترض علیه نسل قبل را به مسیری مشابه پدران خود میکشانند. در بیان تاریخی، این مطلب معرف قتل رفائیم یا فرزندان فرشتگان مارسان (سرافیم) از زنان زمینی توسط اصحاب یهوه است که به به قدرت رسیدن گروهی دیگر از رفائیم در خاندان داود و سلیمان می انجامد. ترک شدن تزئوس توسط آریادنه برای ازدواج با دیونیسوس، رونوشتی از ترک شدن آدم توسط لیلیت جن ماده برای ازدواج لیلیت با سمائیل دیو است. در حماسه ی آرتوری که اصالتا ایتالیایی ولی به توفیق رسیده در بریتانیا است مشاهده میکنیم که همه ی قهرمانی ها را آرتور میکند ولی همسرش که جایگزین الهه است با لانسلوت شوالیه ی آرتور فرار میکند و کشف گرال که هدف بزرگ آرتور است در مسیر آینده ی اعمال لانسلوت محقق میشود. مثلث عشقی فراگیر این داستان، تکرار تثلیث آدم-لیلیت-سمائیل و تزئوس-آریادنه-دیونیسوس است. ارتباط آریادنه با ملوسین در الگوی مصری هاثور الهه ی زمین هویدا میشود که عشاق خود یعنی خورشیدها را در غرب جهان میخورد. نماد هاثور، آنخ است و خاندان مبلغش در اروپا به نام آن، آنخو یا آنجو نامیده شده اند:

“from Transylvania to tunbridge wells: nicholas de vere : chap6

ارتباط آنجو با مصر و کرت و ایرلند تا اتحاد صلیبی شاه سیگیسموند وون لوکسمبورگ شاه مجارستان در قرن 15 علیسه مسلمانان موسوم به جامعه ی "دراکونیس" (اژدها) تداوم می یابد. بیشک مشهورترین عضو این اتحاد، کنت ولاد تپس ترانسیلوانیا ملقب به دراکولا (اژدها) است. در نوشتاری منسوب به میشل پسر دراکولا، وی از نسل کاهنان فرقه ی اژدهای سوبک نفرو ملکه ی مصر خوانده شده و ادعا شده که سلف آن ملکه موسوم به شاه «آمن حمید»، لابیرنتی در فیَوم برای سوبک اژدها –خدای تمساح شکل- ساخته بوده که بعدا کپی آن را در کرت برای مینوتائور بنا کردند. دراکولا فامیل امپراطور سیگیسموند بود که خاستگاه او در خانه ی لوکسمبورگ، آنجوین و متعلق به آنجو های پیش کاتولیک در ایتالیا است. اینان، اشرافیت خود را از یک جهت به اسکیت ها و از یک جهت به خون اژدهای فرقه ی سوبک مصر میرسانند که یک رگشان، شاه داوودی های رش گلوتای یهودی شمرده شده اند. ملوسین ها یا اشرافیت بریتانیایی مفتخر به الف زاده (از نسل جن) بودن که از ایرلند به اسکاتلند و سپس انگلستان چنگ انداختند از تبار اژدهایان آنجو بوده اند. معبد درونی تمپلارهایی که به خدمت سیگیسموند درآمده بودند تحت کهانت خاندان "ور" اداره میشد و نمادهایش یک صلیب آنخ مانند و اوروبوروس یا مار زمان بودند. این فرقه به تقدس الهه ی زمین اعتقاد داشته و همواره ملکه ی شاه مخدوم خود را تجسد این الهه میشمردند. اعتقادات این فرقه هرمسی بود و اساسشان تعالیمی شمرده میشد که تحوت به "رانب" نوه ی نمرود داده بود زمانی که رانب به حکومت مصر رسید. در آن زمان، هنوز ساخت و سازهای سنگی در مصر شروع نشده بود و معابد، اقامتگاه هایی موقت و ازاینرو معروف به "الخیمه" یعنی چادر بودند. ایزد الگوی شاهی برای آنها "موشحوش" بین النهرینی یا "مسح" پسر اژدها بود که تجسم حیوانیش در مصر، تمساح بود. بسیاری از یهودیان، مسح یا اژدها بودن مسیح خود را پذیرفته بودند. تطبیق این اژدها با مار فریب دهنده ی آدم و حوا، شاخه های خونی حام، یافث و توبال قاین را که شخصیت های توراتی پیرو مار شیطانی هستند، از یهودیان اژدهایی خاندان داوود-سلیمان بیرون کشید که اینها در اسکیتیه و آناطولی مستقر شدند. شاخه ی بریتانیایی اینان، خود را به شاه کیمبلاین از خاندان "کامو" (حام) میرساندند و مکتب دروئید را اداره میکردند. این خاندان پس از فتح بریتانیا به دست ژرمن ها و پیدایش فرهنگ آنگلوساکسون، بر رهبران ژرمن و از طریق آنان بر فامیل های ژرمن دیگر آنان در سراسر اروپا تاثیر نهادند. با سقوط حکومت روم شرقی به دست عثمانی ها و مطرح شدن اسلام خلافتی در اروپا و شرق، فرقه که در این زمان به "پن دراگون" معروف شده بود دست به ایجاد حلقه های فرقه ای مشترک در اروپا و خاورمیانه زد تا کم کم دشمن را خودی کند و در این راه، هرآنچه را که قبلا به داود و سلیمان منتسب بود به یک میراث کهن تر و عمومی تر به نام ابراهیم پیامبر منتسب و سنت های فرعونی مصر را نیز نتیجه ی همان منبع معرفی نمود. البته واقعا پای یک ابراهیم وسط بود اما نه ابراهیم خلیل در قرن ها پیش از حکومت سلیمان، بلکه ابراهیم الازار یهودی استاد باربارا سیل همسر جادوگر سیگیسموند. این جناب ابراهیم الازار، از نسل ومپایرهای موسوم به "آبراملین مجی" (جادوگران ابراهیمی) شمرده میشد. اینان در روز جمعه که روز سیاره ی زهره بود، سیاه میپوشیدند. این که روی چه موضوعاتی تمرکز شود کار زیاد سختی نبود چون طرف های مسلمان اروپاییان، تحت اداره ی رهبرانی تاتار از نسل همان اسکیت های شکل دهنده ی اشرافیت اروپا، و البته بدین سبب به همان شدت یهودی زده بودند.:

“the imperial and royal dragon court of the dragon sovereigncy: sarkany kend 1408”: Nicholas de vere: bibliotecapleyades.net

طبیعتا انتظار داریم که چرخه ای مسیحی برای اسلام تکرار شود. پس بیایید یک بار دیگر، موتیف ها را مرور و به هم مرتبط کنیم ببینیم به کجا میرسیم. ما دیدیم که قهرمان خدایی در ریشه ی ادبیات شبه پاگان فوق، اژدهایی را که حکم پدر او را داشته و درواقع خودش از آن پدید آمده را مطابق یک پیشبینی نابود میکند و جایگاه اژدها را تصاحب مینماید. این موتیف، بر عنصر پاگانی غلبه ی قهرمان خورشیدی بر اژدهای تاریکی قرار دارد که تمثیلی از پیروزی نظم بر بینظمی است. حالا قرار است نظم جدید، نظم یهودی باشد و نظم یهودی که خود از نظم پاگانی تغذیه کرده و ریشه گرفته، باید پاگانیسم را بینظمی و خود اژدها جای بزند تا جواز نابودیش را بیابد. در نسخه ی یونانی خدای نظم جدید یعنی یهوه، او زئوس نام دارد و پدر تیتانش نظم پیشین یعنی پاگانیسم دشمن او است. او از خشم پدر، موقتا در یک غار پنهان میشود و به اصطلاح به جهان زیرین که جهان مردگان است میرود. همانطورکه مشاهده کردیم زئوس مزبور همان دیونیسوس است که توسط تیتان ها کشته شد. میدانیم که دیونیسوس اولیه یا زاگرئوس پس از کشته شدن به دست تیتان ها زمانی که به یک گاو مسخ شده بود، بعدا به صورت باخوس مجددا به زمین پای نهاد و این، معادل بیرون آمدن پیروزمندانه ی زئوس از غار است. مرگ دیونیسوس زاگرئوس گاوشکل، معادل مرگ مینوتائور توسط تزئوس پس از دل باختن آریادنه به تزئوس است و بازگشت دیونیسوس به صورت باخوس، مزدوج شدن آریادنه با دیونیسوس باخوس به کنایه از افتادن اداره ی زمین به دست زئوس دیونیسوس یا یهوه است. دیونیسوس باخوس خدای جنون و سرمستی و اعمال وحشیانه ای است که در آیین سبت سیاه و مدل های افراطی ترش مثل "وایلد هانت" انجام میگرفتند. دیونیسوس در حالت تامین کننده ی این مراسم سابازیوس نام داشت که لغتا همان صبایوت لقب یهوه و در ارتباط لغوی با "سبت" سامی است که در فارسی به لغت شنبه تبدیل شده است. این توحش را میتوانیم جانشین توحش فرو افتاده بر سر قربانیان بدبخت مینوتائور یعنی جوانان بدانیم و البته فراموش نمیکنیم که مینوتائور یا گاو انسان نما تجسمی از انسان غریزه محور و وحشی درون است که با بلوغ در جوانان، ابتکار عمل را به دست میگیرد و جوانان ناآگاه را قربانی خود میکند و پارتی های دیونیسوسی یکی از جلوه های مشهود بازگشت یهوه یا همان مینوتائور در زندگی افراد بالغ هستند. بدین ترتیب، اصحاب یهوه وظیفه دارند تا عامل قبلی سرکوب توحش را از بین ببرند تا اجازه ی استفاده از توحش را در ید خود بگیرند و این، در تمام اعمال استعمار در سیصد سال گذشته در جهان مشهود بوده است. این الگو آنچنان موفق بوده که دشمنان مسلمان اولیه ی استعمار و البته سپس تمام مللی که علیه استعمار شوریدند جز کپی برداری از آن، چاره ی دیگری نداشته اند. اهداف مقدسی که تمام این سرگشتگان برای جنگ های خود تعیین کرده اند همگی به همان موهومی گرالی است که شوالیه های آرتور دنبالش میگشتند و البته درست مثل فسق و فجور لانسلوت با همسر آرتور، از مجرای خیانت به اخلاقیات و قوانین بدیهی انسانی میگذشتند و میگذرند.

خیلی جالب است، ولی یکی از افشاگرانه ترین اسطوره ها در عریان کردن جنبه های پنهان دیگر این روند تقریبا بریتانیایی، در دورترین تمدن ممکن از بریتانیا یعنی ژاپن ثبت شده است. قهرمان این اسطوره، شاهزاده "یاماتو تاکرو" (به معنی قوی ترین مرد از مردم یاماتو) معاصر عیسی مسیح است که سرزمین های زیادی را در ژاپن فتح و به قلمرو پدرش از اولین امپراطورهای یاماتو اضافه کرد. این شخصیت یکی از خدایان مذهب شینتو و از الگوهای سامورایی ها بوده است. او درست مثل آرتور شمشیری جادویی داشت و زمانی که این شمشیر را به زنی بخشید، در مقابل آسیب دشمن ضعیف و کشته شد. اسکات لیتلتون، داستان یاماتو تاکرو را به سبب شباهت با داستان آرتور در زمینه ی شوالیه گری خود، دارای ریشه ی مشترک با آن میداند و معتقد است این ریشه از اوکراین و روسیه ی جنوبی به آلتایی و سپس ژاپن رسیده است. قتل اوسو برادر بزرگ یاماتو تاکرو به دست او همپایه با قتل رموس به دست رومولوس بنیانگذار رم است. اما از سوی دیگر، از ورود یاماتو تاکرو به معبد خدایی به نام ایسه نیز سخن رفته است. ممکن است اوسو و ایسه هر دو تلفظ های دیگر عیسی باشند و برادرکشی مزبور، روایت دیگری از قتل عیسی مسیح با توطئه ی یهودای اسخریوطی باشد. در این مورد میتوان به توطئه کردن خدایی علیه یاماتو تاکرو سخن گفت که در یک روایت، این خدا به شکل ماری سفید، و در روایتی دیگر به شکل گرازی سفید به بزرگی گاو بر قهرمان ظاهر میشود. گراز یادآور قتل بسیاری از قهرمانان افسانه های سرزمین های غربی توسط گراز و اکثرا پس از دل باختن به یک زن است. اما مار باز یادآور این نکته است که شمشیر جادویی یاماتو تاکرو درواقع همان شمشیر جادویی سوسانو خدای طوفان بوده که سوسانو پس از کشتن اژدهایی آن را در دم اژدها یافته است. احتمالا یاماتو تاکرو و سوسانو باید شخصیتی واحد باشند. شمشیر جادویی مزبور، قابلیت کنترل بر باد و آتش را داشته و یاماتو تاکرو وقتی در نبردی توسط آتش دشمن غافلگیر میشود (و احتمالا نجات او از آتش، وامداری او به افسانه ی نجات سزوستریس فرعون کشورگشای مصر از آتش دشمن را نشان میدهد)، با شمشیر جادویی خود، مسیر باد و آتش را به سمت دشمن عوض میکند و دشمنان را میسوزاند. ترکیب آتش افروزی با سلاح با شکست دشمن در اثر ناسازگاری آب و هوا، در داستان نبرد مشهور کولیکوف بین اسلاوها به رهبری دیمیتری دونسکوی و مغول ها به رهبری خان مامای دیده میشود. در این نبرد، سلاح گرم و بروز طوفان، عامل پیروزی اسلاوها بر مغول ها خوانده شده اند و در مجموع این پیروزی یک تاییدیه ی ایزدی بر حقانیت اسلاوها و معجزه ی عیسی مسیح به نفع آنها شمرده شده است. بنابراین ریشه ی تلقی هایی که کم کم به قداست داشتن سلاح های جنگی کشنده و وحشتناک انجامیده اند را باید در قداست همان قهرمانان شوالیه مسلک و جادویی مذاهب کپی شده از کافرکشی صلیبی مسیحی دانست حتی اگر برخی از حاملان این مذاهب همچون ژاپنی های جنگ جهانی دوم، این توحش را به سمت خود غربی های اسلحه ساز خود برگردانده باشند:

“yamato takeru”: mark graf: chronologia: 05/07/2015

آیا این رشد مقدس تسلیحاتی، خود نشانه ای از جنون دیونیسوسی عصر ما نیست؟ اگر دقت کنید، انتقام مسیح از یهودا به صورت جنونی که بر او حادث شد و جانش را گرفت خود را نشان داد و ما الآن در عصر کسانی زندگی میکنیم که اعقاب قاتلین مسیحند و مسیحشان همان اژدهایی است که سلاح های جادویی خود را از او به جای تمدن های پیشین اخذ کرده اند. پس کل تمدن امروزی یهودا است و تمام باشندگانش از جنون رنج میبرند. بهتر است خودمان را گول نزنیم. بقاع متبرکه ی ایران، هیچگاه تضمین موفقی بر دفاع از اخلاق نبوده اند و هیچکدام از آیین های عزادارانه و ضد شادی آنها نمیتوانسته اند به اندازه ی جشن شاد کریسمس برای اروپایی ها موفق باشند وقتی کریسمس نیز که جشن تولد مسیح است، چیزی بیش از یک کارناوال دیونیسوسی در یک جهان اروپایی سکولار به نظر نمیرسد.

مطالب مرتبط:

چرا نظامی بودن، به امروزی ها حس برگزیده ی خدا بودن میدهد؟

دوزخ نیچه و پرستندگان مدرن ارواح شاهان در ایران

نویسنده: پویا جفاکش

در مقاله ی پیش، نقل قول هایی از کتابی به نام "چهار مقاله ی یونگی" داشتم و ازاینرو تصمیم گرفتم تا خاطره اش هنوز در ذهن بعضی هست یکی از مفاد اطلاعاتی این کتاب به قلم ادوارد جنر، از اعضای بنیانگذار بنیاد یونگ در نیویورک در مقاله ی "رویارویی با شخصیت مهتر" را برجسته کنم. چون راز بعضی از ویژگی های مردم در جمهوری اسلامی را در خود دارد. توجهم بیشتر روی این دو پاراگراف در نقل قول از نیچه است وقتی که عفونت سیفلیس به مغزش زده و روانپریشش کرده بود:

«افسانه پردازان، امپدوکل را میدیدند که به درون لهیب آتش آتنا فرو میرود، ولی این سرنوشت نه برای این شخصیت بزرگ پیش از سقراط بلکه فقط برای من در نظر گرفته شده بود. وقتی از عشق زندگیم [لو سالومه]، از عشقی که از من انسان ساخت، جدا شدم، نومیدانه در آتش جنون فرو رفتم به این امید که مانند زرتشت با ترک عقل و ورود به قلمرو بالاتر سلامت عقل، در وجود خود به ایمان چنگ اندازم: سلامت عقل یک دیوانه ی هذیان گو، دیوانگی معمول لعنت شدگان.»

«آیا شرافت من ازاینرو از دست رفته است که زنی به سبب ضعفم به من خیانت کرد و یا این که چون به جستجوی آن دانش حقیقی که تنها نجات دهنده ی ما از روز قیامت است، برآمدم، به قدرت خود خیانت کردم؟ آیا چون در زیر انبوه اجساد کشتگان آتنی در دشت ماراتون خرد شده ام، به لعنت شدگی کامل گرفتار آمدم؟ باشد که دموستن، این مدافع سخنور شرف یونان، خطابه ی تدفین مرا بخواند: "نه، تو شکست نخورده ای ای فردریک نیچه. شکست هایی افتخارآمیز وجود دارند و تو با افتخار مرده ای. نه، تو شکست نخورده ای! سوگند به کشتگان دشت ماراتون.» ("چهار مقاله ی یونگی": ترجمه ی مهدی سررشته داری: نشر مهراندیش: 1399: ص170-169)

جنر، نسبت نیچه با زرتشت را همان نسبت یعقوب با عیصو، موسی با خضر، پاول قدیس با عیسی مسیح، فاوست با مفیستوفلس، و ناخدا اهاب با موبی دیک نهنگ می بیند. در تمام این داستان ها، قهرمان، دشمنی را که با او مجادله کرده بود به حد خدا در ذهن خود بزرگ کرده و عزیز داشته بود. سرسلسله ی اینان نیز پدر بنی اسرائیل و محل همه ی ارجاع ها در یهودیت یعنی یعقوب است که وقتی با یهوه کشتی گرفت و او را به زور مجبور کرد پدر قوم برگزیده اش کند که تازه از درگیری با عیصو فرار کرده بود و ظاهرا کشتی گرفتنش با خدا، شکل اسطوره ای درگیریش با عیصو بود چون بعدها نیز وقتی عیصو را دوباره دید، گفت وقتی صورت عیصو را میبیند انگار صورت خدا را میبیند. (همان: ص3-151) برای من مهم نیست که آیا نیچه واقعا آن جملات را نوشته یا این که باید جزو جعلیات رایج کشف شده از مشاهیر پس از مرگشان (منجمله زندگینامه ی خودنوشت سلف جنر یعنی کارل گوستاو یونگ که پس از مرگ یونگ و با همدستی خانواده ی یونگ تنظیم شد) به حساب بیاید. اتفاقا اگر این جملات برای فروش رفتن به نیچه منسوب شده باشند همدلی مدرن امروزیان با این موقعیت اسطوره ای را بهتر اثبات میکنند و در این صورت، زیاد از داستان های اشک آور و احساسات برانگیز فضای مجازی درباره ی خدمات رضا شاه و محمدرضا شاه پهلوی در فوران قدرناشناسی ایرانی هایی در مایه های یهودی های عیسی و کوفی های علی، فاصله ندارد. مهم نیست که این داستان ها را فیک های سی آی ای و موساد و خاندان پهلوی در فضای مجازی میپراکنند، مهم این است که مردم، در تکثیرشان از این فیک ها پیشی میگیرند چون با آنها ارتباط برقرار میکنند ازآنرو که هم پهلوی ها و هم اربابان اروپایی-امریکاییشان را در یک مجادله ی انقلابی بی حیثیت کرده اند و حالا دشمنان مزبور در ناخودآگاه اینان تبدیل به خدایانی انسانی شده اند درست مثل عیسی مسیح برای یهودی متعصبی به نام پاول که در سنگسار حواری مسیح شرکت کرده ولی بعد خودش به دنبال یک مالیخولیای صرع گونه بزرگترین مبلغ عیسی شده بود. مالیخولیای نیچه هم چنین وضعی داشت. او زرتشت را نبش قبر کرده بود تا حرف هایش در باب نبرد خیر و شر را پس بگیرد و کاملا در جبهه ی آتنی های ماراتون قرار داشت که پارسی های پیرو زرتشت را بنا بر لاف های اروپا مرکزبینان، از تسخیر اروپا بازداشتند. حالا احساس میکرد به همراه تمدن اروپاییش در زیر بار سنگین کشته های آتنی ماراتون در حال خرد شدن است و این بخشی از لعنت شدگی او است ولی هنوز این لعنت شدگی را بخشی از یک رسالت الهی و شبیه فدا شدن امپدوکلس در آتشفشان به جای آتش دوزخ در زیر زمین تلقی میکند.

به نظر میرسد ما شرقی ها به طور ناخودآگاه همه از این ساز و کار نامرئی مطلعیم، ولی اگرچه نیچه را که دستش به جایی بند نبود میبخشیم و بابت دیوانگیش مقدس میداریم، ولی از منصبداران استعماری طلبکاریم که بابت استثمار کشورهایمان عذاب وجدان بگیرند و ما را خدایان بخوانند و دانش کهنمان را پاس بدارند. صاحب منصبان مزبور هم برای این که هنوز دوستمان –و البته خدایمان- به نظر برسند مجبورند نظر به وسعت قلمرو متاثر از استعمار غربی، یک چیز کلی در این زمینه در بیاورند و یک دانش مقدس شرقی یگانه ولی وسیع کشف کنند که مذهب غرب هم باشد. البته راه دانش تجربی دیگر مسیر بازگشتی ندارد و هر چیزی باید از مجرای آن جهانی شود. ولی مستخدمان شرقی دانش غربی، به خوبی میدانند که کدام وامگیری های استعماری در برسازی دانش غربی را برجسته کنند. طبیعتا در این مسیر، همانطورکه رضاشاه و محمدرضاشاه مسیح شده در ایران جمهوری اسلامی، فقط رگه ای از واقعیت سلسله ی پهلوی را در خود دارند، دانش شرقی مزبور هم بخشی منتخب از پیکره ی شرق است که به دانش غربی متصل باشد و مسلما آن نیز درست مانند دانش غربی، مورد پسند اخلاقگرایان شرق و غرب نیست. زرتشت نیچه که زرتشت برگزیده ی قرن19 آلمان بود، زرتشت اخلاقگرای پارسی ها بود نه زرتشت فیزیکدان و منجم بابلی ها. فیزیک و نجوم بابل و مصر و فنیقیه و یونیه و احتمالا بقیه ی ممالک خاورمیانه از سیطره ی این پارسی ها به غرب گریخته و در آتن بالیده بودند و اصلا علت تقدس جنگ ماراتون همین است. پس هر نظریه ی جهانشمولی ولو اخلاقی از مجرای تحولات علم آسیایی الاصل یونیه در جهان یونانی-رومی و همدلی آن با افلاطون و ارسطوی مکتب آتن میگذرد. فریتیوف کاپرا به عنوان یکی از مستخدمین نیمه شرقی فیزیک غربی رسمی، در این راه، به راحتی زرتشت اخلاقی را بی این که نیازی به اسم بردن از او داشته باشد حذف میکند و اخلاقیات یهودی-مسیحی-اسلامی شرق را نتیجه ی تحول یک دانش بدوی شرقی در فلسفه ی یونانی میخواند که با یونانی مآبی به شرق بازگشته است.

در داستانی که کاپرا تعریف میکند، بنیان علم فیزیک در یونان، بر همان بنیان عرفانی فلسفه های کهنی استوار است که مشابهشان در شرق دور زنده مانده است.:

«ریشه های فیزیک همچون دیگر علوم غربی، به دوره ی نخست فلسفه ی یونان در قرن ششم پیش از میلاد بازمیگردد؛ به فرهنگی که در آن، علم، فلسفه و دین از هم جدا نبودند. حکیمان مکتب ملطی در یونیه دلمشغول چنین جداسازی هایی نبودند. هدف آنها کشف جوهر بنیادی، یا سرشت واقعی چیزها بود که آن را "فیزیس" مینامیدند. اصطلاح "فیزیک"، از همین واژه ی یونانی مشتق شده و بنابراین هدف آن، در اصل، کوشش در مشاهده ی جوهر بنیادین تمام چیزها است. البته این هدف اصلی تمام عارفان هم هست و فلسفه ی مکتب ملطی درواقع رنگ و بوی عرفانی قدرتمندی داشت. ملطی ها را یونانیان بعد از آنها "ماده زنده انگاران" یا کسانی که فکر میکنند ماده زنده است نامیدند زیرا تمایزی میان جاندار و بی جان و روح و ماده نمیدیدند. درحقیقت، حتی واژه ای برای ماده نداشتند چرا که تمام اشکال وجود را جلوه ای از فیزیس میدیدند که زندگی و معنویت به آن اعطا شده است. ازاینرو طالس اظهار داشت که همه چیز سرشار از خدایان است و آناکسیماندر، جهان را نوعی ارگانیسم میدید که توسط "نئوما" یا دم کیهانی محافظت میشود درست همانگونه که بدن انسان توسط هوا محافظت میشود. دیدگاه وحدتگرا و طبیعت گرای ملطی ها به فلسفه ی هند و چین باستان بسیار نزدیک بود و همانندی ها با تفکر شرقی در فلسفه ی هراکلیتوس حتی بیشتر هم به چشم میخورد. هراکلیتوس به جهان هماره دگرگون شونده باور داشت و "شدن" ابدی. برای او ایستایی و ثبات چیزها حیله و فریب بود و اصل جهانشمول او آتش بود، نمادی برای جریان و تغییر مداوم و تمام چیزها. به باور هراکلیتوس تمام تغییرات در جهان ناشی از کنش و واکنش دائمی و پویای تضادها است و ازاینرو هر جفت متضاد را یک واحد یکپارچه در نظر میگرفت. او این وحدت و یکپارچگی را که دربرگیرنده ی تمام نیروهای مخالف است و از آنها فراتر میرود، لوگوس مینامید. جداسازی این یکپارچگی با مکتب ایلیایی آغاز شد که "اصل الهی" را را فراتر از تمام خدایان و بشر در نظر گرفت. این اصل ابتدا با یکپارچگی جهان شناخته شد، اما بعدها به شکل خدایی شخص وار و باهوش دیده شد که بالای جهان ایستاده است و آن را هدایت میکند. بدین ترتیب گرایشی فکری آغاز شد و درنهایت به جدایی روح و ماده و دوگانگی ای انجامید که ویژگی فلسفه ی غرب است... "اتم باورها" ی یونان با این تصور که ماده از چندین عنصر سازنده ی بنیادی ساخته شده است خط واضحی بین روح و ماده کشیدند.اتم ها ذراتی به کلی منفعل و ذاتا مرده بودند که در خلا حرکت میکردند. علت حرکتشان توضیح داده نمیشد اما اغلب به نیروهایی بیرونی مرتبط میشد که فرض بر این بود خاستگاهی روحانی دارند و اساسا متفاوت با ماده هستند. در قرون بعدی، این تصویر به عنصر اساسی تفکر غربی، یعنی دوگانگی میان ذهن و ماده و میان بدن و روح تبدیل شد. با شکل گیری ایده ی جدایی روح و ماده، توجه فلاسفه به جای جهان مادی به جهان معنوی، روح انسان و مسائل اخلاقی جلب شد.» ("تائوی فیزیک": فریتیوف کاپرا: ترجمه ی شکوفه غفاری: نشر هرمس: 1399: ص25-23)

سیر مطالب، اینقدر منظم و رمان گونه پیش میرود که انگار یک نفر از اول اراده کرده بوده مسیر فیزیک به فلسفه و اخلاق منجر شود و درنهایت با بازگشت مطالعه ی طبیعت از دوره ی رنسانس، این مسیر در یک گردش دایره ای از نوع چرخه های فلسفه ی هندو-بودایی، به نزدیکترین جا شبیه اصل خود یعنی فلسفه ی شرق دور برسد. کاپرا فیزیک کوانتوم را که مطلبق آن، تمام ذرات عالم، درواقع مقطع های ریزی از موج های نورند، قله ی تکامل دانش تجربی غرب و آن را در مسیر بازگشت به شرق و البته فیزیس ملطی ارزیابی میکند. در صفحات 20 و 21 منبع فوق میبینید که وی در اثبات خود، عبارات زیر را از قول بنیانگذاران کوانتوم نقل میکند:

«بدیهی است که تصورات کلی درباره ی ادراک انسان که با اکتشافات فیزیک مدرن نشان داده میشوند کاملا ناآشنا یا بی سابقه یا جدید نیستند. حتی در فرهنگ خودمان نیز پیشینه دارند اما در اندیشه های بودایی و هندو از جایگاهی قابل ملاحظه تر و مهمتر برخوردارند. بافته های آینده ی ما صرفا نمونه، مایه ی تقویت، و صورت اصلاح شده ی حکمت کهن است.» (جولیوس رابرت اپنهایمر)

«برای یافتن همتایی برای درس نظریه ی اتمی، باید برویم سراغ آن نوع مسائل معرفت شناختی که اندیشمندانی چون بودا و لائوتسه، در تلاش برای هماهنگ ساختن جایگاه ما، هم به عنوان تماشاگر و هم بازیگر نمایش بزرگ هستی، با آنها مواجه بودند.» (نیلز بور)

«تلاش های عظیم علمی ژاپن در فیزیک نظری از زمان جنگ جهانی دوم، شاید نشانی از رابطه ی مسلم بین نظریات فلسفی سنت شرق دور و جوهره ی فلسفی نظریه ی کوانتوم باشد.» (ورنر هایزنبرگ)

با این حال، کاپرا به نکته ای اعتراف میکند و این اعتراف، خیلی مهم است. ذهنیت عمل محور و تجربه گرای مکاتب شرق دور بخصوص تائوئیسم و بودیسم ذن، ضد لفاظی های منطقی از نوع فلسفه ی یونانی الاصل است و به نظر آنان، چنانکه کاپرا از قول یک کوآن بودایی ذن می آورد: «همان دم که گفتن را آغاز میکنی، هدف را گم میکنی.» البته کاپرا در ادامه همسخن با جوزف نیدهام، اساس اختراعات و رشد تمدن در چین قدیم را همین تجربه گرایی میخواند. (همان: ص44) به هر حال، این اعتراف مهم، مانعی در سر راه دور هندو-بودایی کاپرا از تخول علم خواهد بود. چون حتی اگر علم واقعا به نفع جهانبینی شرقی تحول یابد، در جای اول خود نخواهد ایستاد بلکه درست مطابق همان قانون تائویی-بودایی اصلاح شخصیت بر اساس تجربه، به تقویت جامعه بر اساس تجربه ی انسان های مختلفیس خواهد انجامید که در مطالعات علمی جمع آمده اند. اگر این مطالعات نباشند، ما ایرانی ها باید بدون این که تغییری در وضعیتمان ایجاد کنیم، به مدل پدران و مادرانمان که برای مظلوم واقع شدن حسین 1400سال پیش گریه میکردند و زنجیرزنی خونین و مجنونانه ی مسیحی ها در غزای مسیح را به شکل خیلی نرم برای عزای حسینی کپی کردند، باید بار ظلمی را که به مسیح های پهلوی شده، به دوش بکشیم و صبر کنیم جمهوری اسلامی هم ساقط شود تا بعد مسئولین آن را مسیح های مظلوم واقع شده در راه مبارزه با استعمار قلمداد کنیم (لابد اروپایی ها هم از ترس همین مطلب است که اینقدر غمر جمهوری اسلامی را طولانی کرده اند) و الخ. این که چه سابقه ای در پشت این مسئله ی مبرهن روانی، قرار گرفته، نیازمند مطالعات تفسیری علمی است. ولی از سوی دیگر، تکرار بی وقفه ی چرخه و وارد شدن به مرحله ی بالاتری از انسانیت نیز نیازمند مطالعه ی علمی و پی بردن به روان خود است و در این راه، دانش اندوزی و تجربه هر دو مهمند. این دقیقا همان مطلبی است که ما را متوجه میکند موقع برخورد با سخنان دانشمندان، سعی کنیم حد و مرز شواهد تجربی با فلسفه ی دیکته شده به بالا از آنها را درک کنیم.


لوسیفر زنانه ی تمپلارها: اسلام، روانشناسی و آزادی جنسی

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا دوستم مهیار، چاپ پنجاه و نهم کتاب "انسان در جستجوی معنا" ی ویکتور فرانکل از طرف نشر لیوسا و به ترجمه ی نهضت صالحیان و مهین میلانی را به من قرض داده بود که با توجه به انتشارش در سال 1399 آنچه در ادامه تعریف میکنم قطعا دارای تازگی است. در صفحه ی 182 عبارتی بدین شرح بود:

«آزادی واپسین کلام نیست، بلکه تنها بخشی از داستان و نیمی از واقعیت است. آزادی تنها جنبه ی منفی کل این پدیده است که جنبه ی مثبت آن عبارتست از مسئولیت. و درواقع اگر آزادی در چهارچوب مسئولیت قرار نگیرد، درمعرض انحطاط به حد دلخواه خواهد بود. به همین دلیل توصیه میکنم که در برابر مجسمه ی آزادی در سواحل شرقی امریکا، مجسمه ی مسئولیت نیز در سواحل غربی آن کشور نصب شود.»

درست قبل از "و درواقع" با مداد یک گیومه باز شده و بعد از "به حد دلخواه خواهد بود" گیومه بسته شده و کل جمله ی داخل گیومه زیرش با مداد خط کشیده و برجسته شده بود تا دغدغه ی خواننده را نشان دهد. این عبارت، در ادامه ی شرح دکتر فرانکل از شخصی موسوم به دکتر جی آمده بود:

«او تنها آدمی بود که من در تمام عمرم توانسته ام لقب شیطان مجسم را به وی بدهم. موجودی ابلیسی. زمانی که من او را میشناختم به "جلاد توده های اشتاینهوف" معروف بود. اشتاینهوف بیمارستان بزرگ روانی وین است که در زمان تصرف وین، به دست نازی ها افتاد. وقتی نازی ها برنامه ی "کشتار بی درد" را آغاز کردند، این ابلیس رشته ی زندگی بیماران روانی این بیمارستان را در دست گرفت و در کار خود آنچنان ماهر و متعصب بود که نگذاشت حتی یک بیمار روانی از کوره ی گاز جان سالم به در ببرد. پس از پایان جنگ، وقتی به وین برگشتم و پرسیدم بر سر دکتر ج چه آمده است، به من گفتند که روس ها او را در یکی از اتاق های همان بیمارستان زندانی کردند اما روز بعد، در زندان باز بود و دیگر کسی او را ندیده است. پنداشتم که او هم مانند بسیاری از همردیفانش آزاد شده و به امریکای لاتین گریخته است. تا این که همین اواخر، یکی از سیاستمداران پیشین اطریش که مدتی پشت پرده ی آهنین زندانی بود، به من مراجعه کرد. در حین معاینات عصبی و روانی به من گفت که مدتی در سیبری و سپس در زندان معروف "لوبی یانکا" در مسکو زندانی بوده و ناگهان پرسید که آیا دکتر جی را میشناسم؟ جواب مثبت دادم و او ادامه داد: "من با او در زندان لوبی یانکا آشنا شدم. او همانجا بر اثر بیماری سرطان مثانه در چهل سالگی مرد. اما پیش از مرگش یکی از بهترین رفقایی بود که انسان میتوانست داشته باشد. او به همه ی زندانیان دلداری میداد. او مظهر عالی ترین معیارهای اخلاقی و بهترین دوست من در دوره ی طولانی زندان بود."»

فرانکل، سرگذشت عجیب دکتر جی را که سبب تغییر چهره ی او در تغییر موقعیتش بین دو محیط شده بود، مثال بارزی در تایید این شعار خود که جمله اش در صفحه ی 181 در متن تایپی برجسته شده است میخواند: «انسان چیزی است بیشتر از روان». این جمله ی معترضه، علیه جبرانگاری روانی صادر شده که مدعی است انسان نمیتواند علیه آنچه هست شورش کند. فرانکل معتقد بود زندگی انسان امروزی عاری از معنا است و او باید به زندگی خود معنا بدهد. این بزرگترین فرق مکتب فرانکل با دو مکتب روانکاوی رقیب مکتب او در اطریش یعنی مکاتب فروید و آدلر است. فروید -که آدلر هم به عنوان شاگرد فروید در این زمینه تفاوتی با او ندارد- ذهن انسان را تا حد جانوری معمولی ساده کرده بود. پیروان او در مکتب فرانکفورت به ادعای این که باید از حکومت های دموکرات فعلی اروپا در مقابل خطر دائم الوقوع ظهور فاشیسم در جهان سرمایه داری و تکرار پیدایش دکتر جی ها محافظت کرد دقیقا دستوری برخلاف پیشنهاد دکتر فرانکل درباره ی مجسمه ی مسئولیت صادر کردند و نه فقط در پیشگاه مجسمه ی آزادی امریکا، دعای آزادی بی مسئولیتانه را کردند بلکه بر ریشه ی آنچه از مسئولیت اجتماعی در جهان غرب موجود بود تیشه کشیدند. به روایت اوداینیک، روانشناسان فرویدی چون تئودور آدورنو، اریک فروم، ماکس هورکهایمر، هربرت مارکوزه و فرانتس نویمان در در هسته ی اصلی خود در موسسه ی پژوهش های اجتماعی در فرانکفورت آلمان و سپس در دانشگاه کلمبیای امریکا، بر تز خاصی از ویلهلم رایش مهر تایید زدند که محافظه کارانه و اصیل ترین نتیجه ی اجتماعی نظریه ی فروید تلقی میشد. این که حاکم و یا رهبر شورش تصویری از پدر دارد و پدر، به این خاطر برجسته میشود که مهمترین عامل ممنوعیت جنسی در خانواده ی خود به نفع جامعه است. اگر ممنوعیت جنسی در جامعه از بین برود پدر، کیفیت مقدس خود را از دست میدهد و در سطح جامعه نیز کسی نمیتواند الگوی پدر را برای مردم پیدا کند و مزاحمتی برای حکومت های مسلح دموکرات غربی ایجاد کند. ("یونگ و سیاست": ترجمه ی علیرضا طیب: نشر نی: 1397: ص7-206) اما فراخوان فرانکل به دعوت به مسئولیت اجتماعی زنده مانده بوده و هست به همان دلیلی که فروید را از واکنش منفی مردم علیه نظریه ی آزادی جنسی عصبانی کرده بود. فروید این را به "فرا-من" مربوط میدانست و فرا-من را نتیجه ی انباشت آنچه خودش "میراث باستانی" مینامید و ثمره ی رسوب اکتسابات پیشین در مولود جدید بر اساس نظریه ی لامارک محسوب میشد تلقی میکرد. فروید در فرامن هم به مانند بقیه ی بحث هایش همه چیز را به تخاصم دو غریزه ی اروس و تاناتوس (میل جنسی و ترس از مرگ) تقسیم میکند که مطابق آن، ذهن، لذت جنسی را به هر چیز رضایتبخشی می افکند و از هر چیز ضرردهی، شیطانی مرگزا میسازد. پس اگر شهوترانی جنسی، سبب اذیت شدن بعضی از اجداد ما شده، به صورت یک خاطره ی نفرت انگیز در ذهن بعضی از ما باقی مانده است. یونگ با نظریه ی فروید به شدت مخالف بود و میگفت تضادهای رسوب ذهنی آنقدر گوناگونند که نمیتوان آنها را به ثنویت اروس و تاناتوس فروکاست. به همین ترتیب، ترجیح میداد عناصر رسوب ذهنی را به جای میراث باستانی، «کهن الگو ها» بخواند و آنها را همان برداشت های اسطوره ای اجداد ما از تمثیل تجارب روزمره به موجودات طبیعی در آنیمیسم (جاندارپنداری) تلقی کند. در مورد فرامن به طور کلی تر یونگ نوشته است: «مفهوم فرامن فروید از دید من، تلاشی نهانی و دزدانه است برای جا زدن تصویر کهن و محترم یهوه در لباس یک نظریه ی روانشناختی. من به سهم خود ترجیح میدهم چیزها را با همان نامی که همیشه بدان شناخته شده اند بنامم» و نام قدیمی فرا-من نیز برای او "وجدان" است.» (همان: ص211، 215 و 216) فروید و یونگ بر سر این قضیه خیلی مجادله داشتند و دلیل اصلیش هم این بود که فروید احساس میکرد کهن الگو های یونگ، دارند به مقوله ی مثل افلاطونی و به واسطه ی آن، جهان معنوی نزدیک میشوند و "وجدان" او نیز سبب تایید دیر یا زود سنت های اخلاقی خواهد گردید. جالب این که درست در همین زمان، فرانکل، جهان کهن الگو های یونگ را هنوز در قلمرو غرایز میبیند و او را به سبب گیر کردن در حیوان انگاری محض فرویدیست ها از انسان، مورد انتقاد قرار میدهد.

این که آیا قلمرو کهن الگوها را میتوان غریزی خواند یا نه، شاید در بحث های داروینیستی دانشمندان غربی مهم باشد. اما در دیدگاه های اسلامی، به سبب بحث از وجود فطرت خداجویی و بنابراین غریزی خواندن جستجوی خدا از سوی انسان، هیچ ان قلت ضد دینی ای برای گفتن ندارد. این موضوع، ما را کنجکاو میکند تا دنباله ی عملی نظریه ی یونگ را در عصر پسا فرانکفورتی کنونی بسنجیم و در این زمینه، خانم "ماری لوئیز فن فرانتس" (1995-1915) که شاگرد مستقیم یونگ بوده گواه خوبی است. وی به پیروی از یونگ، راه یکسانی پیش پای آدم ها نمیبیند و از بروز تفرد در عصر کنونی استقبال میکند منتها راه فقط به شرطی خود را نشان میدهد که منفعت جویی آدم ها خود را کنار بکشد:

«آنان که کمتر از ما از ریشه های خود جدا افتاده اند بهتر از ما متوجه این نکته هستند که میبایست از تمام افکار منفعت طلبانه صرف نظر کرد تا فضایی برای به جریان افتادن رشد روانی باز شود. زمانی با خانم پیری ملاقات کردم که از عدم موفقیت در زندگی بیرونیش شکایت داشت ولی در یک زندگی زناشویی سخت و ناسازگار باقی مانده بود و از این طریق به آدم بالغی تبدیل شده بود. من داستان حکیم چینی، "چوانگ تسه" را برایش تعریف کردم و او تسلی پیدا کرد:

یک نجار دوره گرد به نام "سانگ" در یکی از سفرهایش به درخت بلوط غول آسایی برخورد که مجاور معبد خدای زمین روییده بود. نجار به شاگردش که مشغول تحسین درخت بود، گفت: "درخت به درد نخوری است. اگر از آن کشتی بسازی به زودی خواهد پوسید. اگر از آن ابزار درست کنی به زودی میشکند. از این درخت هیچ چیز نمیتوان ساخت. به درد هیچ کاری نمیخورد. به همین دلیل هم هست که توانسته این همه عمر کند و تنومند شود." اما همان شب، وقتی نجار به خواب رفت، درخت به خوابش آمد و گفت: "مرا با درخت های پرورش یافته ی میوه داری مثل گلابی و پرتقال و سیب مقایسه میکنی؟ آن درخت ها به سختی میتوانند میوه هایشان را برسانند از بس که مردم به آنها آسیب میزنند و به آنها نمیرسند. شاخه هاشان را میشکنند و جوانه هاشان را میبرند. ثمردهیشان باعث میشود که زندگیشان به خطر بیفتد و نتوانند عمرشان را به آخر ببرند. همه جا هم همینطور است. به همین خاطر هم مدتها است که همه جور سعی کرده ام تا کاملا بی استفاده باشم. ای آدم فانی بیچاره! فرض کن من به دردی میخورم؛ آیا به چنین قد و قواره ای میرسیدم؟ گذشته از این، ما هر دو مخلوقات خداییم. چطور است که مخلوقی میتواند در مقامی باشد که در مورد یک مخلوق دیگر قضاوت کند؟ ای آدم فانی بی مصرف، تو چطور میتوانی درمورد درختان بی مصرف صحبت کنی؟" نجار از خواب برخاست و به رویایی که دیده بود فکر کرد. وقتی شاگردش از او پرسید که چطور بین این همه درخت، این یکی خادم معبد خدای زمین شده، نجار پاسخ داد: "فضولی موقوف. حتی یک کلمه ی دیگر هم نباید راجع به این درخت حرف بزنی. به خاطر هدف و منظوری است که این درخت اینجا روییده چون در غیر این صورت، آنها که این درخت را نمیشناسند ممکن بود به آن آسیب بزنند. اگر این درخت در خدمت معبد خدای زمین نبود، بدون تردید در معرض خطر بریده شدن قرار میگرفت."

مرد نجار به خوبی متوجه شد که معنای رویایی که دیده بود چه بود. آن درختی که کاری جز پی بردن به سرنوشت خداداده اش نکرده بود، مظهر اصل برینی است که تفکر هدفمند انسان میبایست در مقابل آن آرام بگیرد. به زبان روانشناسی، این درخت نمایاننده ی جریان تفرد است که در مقابل آن آرام بگیرد. به زبان روانشناسی، این درخت نمایاننده ی جریان تفرد است که به ایگوی کوته بین درس میدهد. در داستان چوانگ تسه، در زیر این تک درخت، معبد خدای زمین قرار دارد که تخته سنگی است که هدایای تقدیمی به خدای مالک و حافظ قطعات زمین را طبق رسوم بر روی آن قرار میدادند. این نماد معبد خدای زمین، این معنا را به ذهن متبادر میکند که تحقق فرایند فردیت مستلزم سرسپردگی به قدرت های ماوراء شخصی ضمیر ناخودآگاه است. یعنی من (ایگو) نباید راجع به آنچه من میبایست انجام بدهم و یا در مورد آنچه عموما کار درست تلقی میشود و یا راجع به آنچه کلیت درونی من، یعنی خویش، در این وضعیت از من طلب میکند و یا آنچه را میخواهد از طریق من به عالم بیاورد توجه کنم. در چهارچوب همین صورت خیالی درخت میتوان گفت که گویی این درخت، در جریان رشد خود به سنگی برخورده و به جای آن که عصبی شود و برای غلبه بر این مانع نقشه بکشد، فقط سعی کرده است که احساس کند اکنون باید کمی بیشتر به سمت چپ حرکت کند و یا آن که به سمت راست بپیچد گویی که درخت در مقابل کوچک ترین و در عین حال قوی ترین علامت، یعنی در مقابل کشش به سوی یک یکتایی خلاق، از خود واکنش نشان داده است؛ یکتایی خلاقی که انسان احساس مهارنشدنی درک آنچه تاکنون ناشناخته بود را در قالب آن تجربه میکند. این محرک های راهنما از سوی ایگو نمی آید، بلکه از سوی کلیت روان، از سوی خویش صادر میشود. پس دراینجا تقلید از سایرین کمکی به ما نمیکند زیرا هر شخصی وظیفه ی خاصی را بر عهده دارد. ممکن است مشکلات انسان همیشه باقی نماند ولی این مشکلات، یکسان نیستند. کاج ها شبیه یکدیگرند وگرنه قادر به شناسایی درخت کاج نبودیم و معهذا هیچ کدام دقیقا همانند آن آن دیگری نیست و به علت وجود این تفاوت های فردی، به سختی میتوان امکانات تفرد را که تعدادشان بینهایت است وصف کرد. ازاینرو است که یونگ را اغلب متهم کرده اند که نظرات روشنی ندارد. ولی باید دانست که دراینجا ما از چیزهایی صحبت میکنیم که تنها به صورت احساسی و از طریق تجربه و زندگی کردن آنها قابل فهم و دریافتند و تفکر انتزاعی قادر به درک آنها نیست. دراینجا روانشناسی ضمیر ناخودآگاه به همان مرزهایی میرسد که فیزیک اتمی مدرن با آنها روبرو است. تا آنجا که با امور واقع روزمره ای که به زبان آمار قابل بیانند سر و کار داریم میتوان چیزها را دقیقا وصف کرد؛ ولی یک واقعه ی انفرادی هرگز به طور دقیق قابل درک نیست و تنها میتوان سعی کرد که آن را تا حد امکان به دقت یا صداقت وصف نمود. همانطورکه فیزیک قادر نیست ماهیت فی نفسه ی نور را توضیح دهد و تنها بر اساس دو آزمایش، آن را به عنوان ذره و یا موج وصف میکند، در روانشناسی هم نمیتوان گفت که ضمیر ناخودآگاه و فرایند تفرد، به خودی خود چیستند، ولی میتوان برای توصیف بعضی تجلیاتی که نمونه ی آنها هستند کوشش کرد.» (مقاله ی "فرایند تفرد" از فن فرانتس در "چهار مقاله ی یونگی": ترجمه ی مهدی سررشته داری: نشر مهراندیش: 1399: ص49-47)

اگرچه دراینجا قرار گرفتن موضوع روان در حد و مرز چوانگ تزو و فیزیک اتمی، ممکن است در ظاهر امر آن را کاملا مخالف قانونمندی اسلامی نشان دهد ولی در ادامه میبینیم که مطلب پیچیده تر جلوه میکند. فون فرانتس، بدیهی انگاری را اتفاقا با توهم زدایی از روابط عاطفی بین زن و مرد به طور جدی زیر سوال میبرد و به پیروی از یکی از مشهورترین دستورات یونگ، انذار میدهد که اکثر دل باختگی های بین زنان و مردان، نتیجه ی فرافکنی آنیما یا جنبه ی زنانه ی مرد به روی زنان واقعی، و انیموس یا جنبه ی مردانه ی زن به روی مردان واقعی است که در هر دو مورد، مرد و زن، درونیت خودشان را از انسانی منفرد و متفاوت طلب میکنند که طلبی باطل است و عامل بسیاری از طلاق ها و جدایی ها است. جامعه ی مدرنی که داخلش منحنی های بدن زنان برجسته و آشکار و به رخ مردان کشیده شده باشد [یعنی جامعه ی مد نظر حلقه ی فرانکفورت] به نظر فون فرانتس، جامعه ای است که در آن مردها به شدت با انیمای خود زندگی میکنند و با زنانگی خود همهویت شده اند و بی آن که خود بدانند این انیما را در بخش عظیمی از زنان زمینی جستجو میکنند و تقریبا همیشه هم در جواب، تجربه های تلخ روی هم می انبارند. (همان: ص66) افرادی که مبتلا به چنین انیمای غلیظی هستند همواره «در حال و هوای افسردگی، تحریک پذیری، کسالت دائمی و حساسیت زیاده از حد» به سر میبرند. (همان: ص63) به گفته ی نویسنده، سیرن های یونانی و لوره لای آلمانی نمونه هایی از توصیفات اسطوره ای این انیمای خطرناک در اعتقادات قدما هستند؛ به عنوان مثال در یکی از افسانه های سیبریایی، شکارچی ای به جستجوی زنی زیبا برمی آید که او را به سوی خود میخواند، شکارچی برای گرفتن زن درون آب یخ زده شنا میکند، در این هنگام زن به جغدی تبدیل میشود و قهقهه زنان میگریزد و شکارچی در آب غرق میشود. (همان: ص64-63) اما جالب اینجاست که این درحالی با منع دوستی دختر-پسری در فرهنگ های با پایه یهودی-مسیحی چون اسلام همقدم است که روندش نشان میدهد یک فرهنگ سلحشور یهودی-مسیحی اگر خودش را فریب ندهد خودبخود به شوالیه گری زن ستا می انجامد و انیما را به حد خدا در کالبد طبیعت بزرگ میکند و الهه میسازد و این الهه به زبان اروپای قرون وسطی خود را چنین توصیف میکند:

«من گل بستان ها و سوسن دره ها هستم. من مادر عشق بی ریا و دانش و امید مقدس هستم. من زیبا و بی شائبه ام. من پیونددهنده ی عناصرم که یکی را با دیگری آشتی میدهد. اگر گرم باشد من خنک میکنم. اگر خشک باشد من مرطوب میکنم. اگر سخت باشد من نرم میکنم و برعکس. من شریعت کشیشان و کلام پیامبران و خرد حکما هستم. میتوانم بمیرانم و به زندگی بازآورم و کسی نیست که بتواند چیزی را از دست من برهاند.» (همان: ص71-70)

تمایز این کالبد مادینه از خدا او را به زنان تاریخی تبدیل میکند. فون فرانتس، کوان یین در چین، مریم مقدس در مسیحیت، و فاطمه ی زهرا در اسلام شیعی را در این ردیف میشمارد و اضافه میکند: «وقتی انیما به صورت یک چهره ی دینی رسمی درمی آید، این نقص را دارد که جنبه های فردیش از دست میرود. اما از سوی دیگر، اگر فقط در سطح فردی تجربه شود، این خطر وجود دارد که کاملا به صورت فرافکنده شده به روابط عشقی بیرونی باقی بماند. در این سطح، تنها راه اجتناب از درجا زدن بالندگی درونی مرد این است که راه حل دردناک، اما بینهایت ساده ی جدی گرفتن فانتزی ها و حالات عاطفی را انتخاب کند. زیرا تنها از این طریق است که مرد میتواند متوجه شود که تصور ذهنیش از زن به عنوان یک واقعیت درونی، چه معنایی دارد. در این صورت است که انیما مجددا به آنچه زمانی آن بود تبدیل میشود: به زنی درونی که پیام های خویش را که اهمیتی حیاتی دارند به ایگو میرساند.» (همان: ص72)

اینجا درباره ی چاره ناپذیری صحبت شده است البته به عنوان تجربه و نه به عنوان چرخه ی ابدی سیاسی. این با مشی خود یونگ هم بیگانه نیست. فردریک سندز خبرنگار خارجی نشریه ی دیلی میل لندن، مصاحبه ای با یونگ کرده بود که بین 25تا 29 آوریل 1955 پیاپی در دیلی میل منتشر شد. در این مصاحبه، یونگ رمز فروپاشی های خانوادگی زندگانی مردان مشهور و موفق را بیان میکند: «بهترین شکار برای یک زن، مردی است که زن دیگری نتوانسته او را به چنگ بیاورد. به چنگ آوردن مردی که هر زنی میتوانست او را از آن خود کند باعث میشود که جایزه ی نسبتا بی ارزشی شود.» ("انسان دو روح دارد": مجموعه مصاحبه ها و مقالات یونگ: ترجمه ی رویا روحانیان: نشر مصدق: 1400: ص108) به نظر یونگ، جذابیت مردانه و عقل به ندرت با هم یکجا جمع میشوند: «مغز یک مرد جذاب و خوش قیافه تنها جزئی از نیمتنه ی او است» یعنی چنین مردی، عقل را فقط برای جذاب به نظر رسیدن به کار میگیرد و به آن عمل نمیکند. (همان: ص110) یونگ همچنین به هیچ مردی و نیز هیچ زنی، همسر همیشه موافقی که فقط او را تایید کند توصیه نمینماید. به نظر یونگ، توافق کامل، شکست را تسریع میکند و اختلاف سلیقه سطح تصمیمگیری را وسیع میکند. اختلاف سلیقه، هر دو طرف را به محک میگذارد و هر بار که حق با یکی از دو طرف باشد طرف مقابل میفهمد که دیگری در جاهایی از او برتر است و ارزش طرف بالا میرود ضمن این که کشاکش طی تجربه ی مشترک در آزمون و خطا، آنها را به هم نزدیکتر میکند. (همان: ص109) بنابراین یونگ درعین حال که آرکه تایپ های زنان را بسیار گوناگون میدید آنها را در زمینه ی زندگی زناشویی و در ارتباط با مردان، بیشتر سرگردان بین دو آرکتایپ آفرودیت و هرا میدید. هرا عنوان همسر زئوس است. هرا ها –یعنی زن هایی که با ارکتایپ هرا بیشتر زندگی میکنند- بر سر حفظ زندگی زناشویی خود، بسیار حساس و جدی هستند و تحت هر شرایطی پای شوهر خود میمانند. آنها همان زن های سنتی ای هستند که همه اش اصرار دارند بچه ها زودتر ازدواج کنند. اما آفرودیت، زن خودنما و اهل مدی است که به زحمت دیگران را درک میکند و اغلب هم مردی با استانداردهای مرد جنگجو و نیرومند قدیمی را میپسندد اگرچه به همان راحتی که دل میدهد دل میستاند. آفرودیت یا کوپرا (کبری) که از جزیره ی کرت برخاسته و در اروپا بیشتر به نام ونوس شهرت داشته است الهه ی شهوت و دقیقا زنی علاقه مند به مردان جنگجو بود. به نظر خانم "دیانیرا موریس" انتروپولوژیست از دانشگاه آریزونا، این به کیفیت مدل کنعانی-فنیقی او یعنی استارته و البته مدل اولیه اش یعنی عیشتار عراقی وابسته بوده است: کاهنان عیشتار، مردانی با ظاهر بی جنسیت و زن پوش و البته آشکارا همجنسگرا موسوم به گالا بودند؛ اما از سوی دیگر، عیشتار، عامل ظهور و سقوط تمدن ها تلقی میشد و این تمدن ها را اشراف و جنگاوران اداره میکردند؛ بنابراین ارتشیان و شاهان نیازمند جلب توجه عیشتار بودند و نیز نیازمند باوراندن این فکر به مردم که عیشتار آنها را دوست دارد.:

“goddess Ishtar”: deianira morris: the collecter: jan1,2022

نام عیشتار مرتبط با لغت عربی "اشتار" مترادف با نجم است که لغات انگلیسی "استار" و فارسی "اختر" و "ستاره" تلفظ های دیگر آن هستند. ارتباط با ستاره، درست مثل عنوان "سب" در مصر که آن هم معنی ستاره میدهد، بر اساس رابطه ی عیشتار با شب و بزرگترین چراغ آن یعنی ماه تعیین میشود و اینجاست که ارتباط یونگی الهه با خدای بزرگ، اسلامی تر میشود. مساجد تمام کشورهای حوزه ی عثمانی، اغلب با نمادهای ماه و ستاره مزین میشوند و حتی در ایران نیز برخی مساجد با معماری قدیمی این نماد را دارند ازجمله مسجدی در لاهیجان و در جاده ی سوخته کوه که عکسش را در پایین گذاشته ام. ماه و ستاره، نمادهای اجداد عثمانی ها یعنی قزاق ها در روسیه بوده اند البته در کنار صلیب که عثمانی ها آن را از لیست خود خط زده اند. دکتر لیزا استرفیلد، ارتباط ستاره با ماه در روسیه را در نسبت آن با سیاره ی زهره تعیین میکند چون موکل هر دو عیشتار است. در عرض یک هفته که طول میکشد هلال ماه کامل شود، هفت سیاره ی کلدانی هر کدام در یکی از قمر ها حلول میکند و ازاینجا هفت تاثیر زهره برجسته میشود. استرفلد همین مطلب را در حلقه ی میانه ی ترک های عثمانی و یونانی ها یعنی قبرس خاستگاه آفرودیت یونانی می یابد. درآنجا تمپلارها که کیپریس یا همان کوپرا یا کبری را با مریم مقدس تطبیق کرده بودند از روی همین هفته ی قمری، هفت شخصیت برای کیپریس برساخته بودند که هفت مرحله را در زنان نشان میدادند بدین ترتیب: 1-آرتمیس (دوشیزه ی مغرور) 2-هرا (غریزه ی همسری و مادری) 3-آتنا: دختر همفکر با پدر و تابع خانواده 4-دمتر (شیر زن کشاورز که هم در بین یونانی ها و هم در بین ترک ها زیاد دیده میشود.) 5-آفرودیت (عاشق شیردل) 6-وستا (به دست گرفتن ابتکار عمل در زندگی) 7-پرسفون (هبوط به دوزخ). استرفیلد، قبرس را به عنوان نخستین واسطه ی عمده ی تجاری-فرهنگی بین شامات و اروپا و دریچه ی شرق به غرب و شمال، پیشگام میخواند و عنوان میکند که اکثر لایه های فرهنگی تمدن های سوری، آناطولی، یونانی، ایرانی، رم، ونیز و مسیحی، بنیادهای عراقی دارند و قبرس نیز از این قاعده مستثنی نیست. در مورد مراحل فوق، نسبت عیشتار با آنها در مکتب اسد ثلاثه تبیین میشود که عیشتار را در قبرس به سه شخصیت آفرودیت، کیثرا و کیپروجنس تقسیم میکند. این مکتب بر اساس دایره البروج بابلی کار میکند که خود را در قبرس به صورت اسطوره ی آریادنه-آفرودیت هویدا میکند. بر اساس این قصه، تزئوس در جزیره ی کرت، مینوتائور که هیولایی گاوشکل بود را میکشد و با آریادنه خواهر مینوتائور میگریزد. اما آریادنه در ماه آگوست و در جزیره ی قبرس میمیرد و با پولی که تزئوس خرج میکند، بومیان او را با عنوان آفرودیت و در قالب دو مجسمه ی برنزی و نقره ای میپرستند. مرگ آریادنه در تابستان، در دنباله ی مرگ هیولای گاوشکل تعیین میشود که درواقع همان برج ثور (ورزاو) نماد فصل بهار است. در برج ثور در اردیبهشت ماه، کشاورزی صورت میگیرد که طی آن برای شخم زدن زمین از ورزاو استفاده میشود. موکل برج ثور، سیاره ی زهره یعنی همان آریادنه-آفرودیت است. سرسبزی بهار با افزایش قدرت خورشید در تابستان که نمادش شیر برج اسد است از بین میرود و بنابراین مرگ تابستانی مینوتائور و آریادنه حکم قتل نمادین گاو به دست شیر در تصاویر قدیمی را دارد. اما برج زهره قبل از غلبه ی تابستان بر بهار، با برج جوزا یا توأمین تمام شده که یک صورت فلکی دوگانه است همچون دوگانگی بت های آفرودیت آریادنه. اینها درواقع دو سمت برج ثور را نشان میدهند: زمستان به نمایندگی برج دلو یا آکوآریوس، و تابستان به نمایندگی برج اسد یا شیر.ازآنجایی که هر سه ی این مفاهیم، با قتل تابستانی آریادنه مطرح شده اند در بنیان، همان شیرکشنده ی خدای مجازات کننده هستند و موقعیت هایشان اسد ثلاثه یا سه گانه را معرف است. این سه موقعیت با هم در قبرس و نظر به دوگانگی سیاره ی زهره با آن تعریف میشوند. توضیح این که زهره فقط ستاره ی غروب نیست بلکه ستاره ی طلوع نیز هست یعنی هم در موقع طلوع و هم در موقع غروب خورشید در آسمان میدرخشد و در موقعیت اول به جای قمری بودن، شمسی و عامل خورشیدی و به جای تاریکی موکل نور تعیین میشود. در حالت طالع، شرقی است و در حالت غارب، غربی، درست مثل قبرس که هر دو این موقعیت ها را با هم تبیین میکند. در مشاهدات دکتر استرفیلد از قبرس معلوم شد که درآنجا ترک های «شرقی»، زهره را به ستاره ی غروب میشناسند و یونانی های «غربی» به ستاره ی صبح. برای دسته ی دوم، آفرودیت به مریم مقدس تبدیل شده و روشناییش با ترک شرق به مقصد غرب، شرق را تاریک کرده است و برای دسته ی اول، آفرودیت مصدر تاریکی است که از غرب هجوم می آورد و ترک ها وظیفه ی جنگیدن با این تاریکی برای حفظ روشنایی خود را دارند. کیپریس در حالت طلوع آفرودیت است و در حالت غروب کیثرا که این دومی همان ونوس رومی است. اما برای خود قبرس، کیپروجنس یعنی از نسل قبرس است و معرف صلح و دوستی یونانی ها و ترک ها در دوره ی عثمانی و حتی در دوره ی استعمار انگلیس، چیزی که به نظر میرسد عمدا و با تحویل حکومت قبرس به یونان توسط انگلستان، به نتیجه ای فاجعه آمیز انجامید. درواقع این اتفاق با بنیاد تمپلار و از این طریق تا حدودی قبرسی سیاست انگلستان در تضاد نبود. آفرودیت تمپلارها همانطورکه در گزارش هزیود آمده است متعلق به مردان و خدایان بود نه زنان. امروزه میدانیم که تمام خدایان سیاره ای مذکر بوده اند و زهره نیز در موقع طلوع مذکر و در موقع غروب مونث میشده و بیشتر معرف تغییر جنسیت در مردان و یا دچاری آنها به همجنسگرایی لطیفانه بوده تا یک الگوی زنانه. عنوانی که متون هومری و هزیودی به او داده اند قضیه را روشن تر میکند: فیلومدس یعنی دوستدار آلات جنسی مردانه. ناشیانه ترین برداشت متاخر از این کلمه، آفرودیت را خلق شده از آلات جنسی بریده شده ی اورانوس توسط کرونوس تعریف کرده است. اما درست ترین معنا آن است که آفرودیت را معرف بالغ شدن مرد و جریان رفتن منی در آلاتش بدانیم. وقتی مرد به این درجه میرسد آفرودیت معرف جنبه های مشترک او با زنان و درواقع انسان بودنش میشود درحالیکه آلات جنسیش تحت عنوان پسرش اروس یا کوپید، از او جدا میشود و هویتی متفاوت به خود میگیرد. بلاهایی که آفرودیت بر سر عروسش پسوخه (همسر کوپید) می آورد، معرف سازگاری سخت پسوخه به جای زنان با جنبه های غیر جنسی شوهرانشان (آفرودیت برای کوپید) است. این لازمه ی خانواده ای است که تمدن ایجاد میکند. ازاینرو آفرودیت روح زنانه ی تمدنسازان در قالب یک صنعتگر به نام هفستوس است و به صورت همسر هفستوس آشکار میشود. با جدا شدن آفرودیت زنانه از پیکره ی هفستوس، هفستوس به شکل مردی زشت و لنگ درمی آید. هفستوس آهنگر، شمشیرها و سلاح های جنگاوران را میسازد و بدین ترتیب معشوق بعدی آفرودیت، آرس خدای جنگ میشود. آفرودیت معبود جنگسالاران است چنانکه شاهزاده خانم ها معبود شوالیه ها و ازآنجمله تمپلارها. به نظر استرفیلد، دراینجا هفستوس که یک بار زئوس یا همان یهوه، او را از آسمان به زمین پرت کرده، همان لوسیفر یا شیطان است که زنانگیش به صورت آفرودیت از او جدا شده و او را آماده ی شیطانپرستی تمپلار نموده است. ازاینرو عشق پرستی اسمی تمپلارها هیچگاه به نفع زنان نبوده و زنان اکنون خیلی دیر و از طریق جنبش "می تو" (من هم) تازه دارند اعلام میکنند که از وسیله ی جنسی مردان بودن خسته شده اند. درواقع جای زنان در این داستان نه متعلق به آفرودیت بلکه متعلق به پسوخه است. بردگی او برای آفرودیت، جهنمی است که میتوان آن را با سقوط پرسفونه به دوزخ و ازدواج اجباریش با هادس خدای مردگان مقایسه کرد. عیشتار هم به دوزخ سقوط کرد و با قربانی کردن معشوقش تموز به جای خود، ازآنجا بیرون آمد. در اساطیر یونانی نیز آدونیس که همان تموز است درنتیجه ی دلدادگی آفرودیت به او با توطئه ی آرس کشته شد. آفرودیت سعی در نجات آدونیس از دوزخ کرد ولی بدبختانه پرسفونه همسر هادس، دلباخته ی آدونیس شده بود و درنهایت قرار شد آدونیس نصف سال را پیش آفرودیت و نصف دیگر را پیش پرسفونه بگذراند. آدونیس کهن الگوی مردان در یک جامعه ی ونوسی است.:

“the Aphrodite cover up”: lisa paul streitfeld: heiros gamos journal: December 16, 2019

فون فرانتس نیز در مقاله ی یونگی مذکور، داستانی از کولی ها نقل میکند که آن را قابل مقایسه با ازدواج پرسفونه با هادس میخواند. این داستان «درباره ی زنی است که تنها زندگی میکند و آواره ی خوش قیافه ی ناشناسی را به خود پذیرفته و علیرغم این واقعیت که رویای ترسناکی به او هشدار داده که این ناشناس پادشاه مردگان است، با او زندگی میکند. زن کولی بارها از این مرد میخواهد که بگوید کیست. مرد جوان ابتدا امتناع میکند چون میداند که اگر زن کولی واقعیت را بداند خواهد مرد ولی کولی باز اصرار میکند. بعد مرد جوان ناگهان به کولی میگوید که او مرگ است و زن جوان از ترس میمیرد.» (چهار مقاله ی یونگی:ص73) اگر ارتباطی را که استرفیلد بین پسوخه و پرسفونه ایجاد کرده، در این داستان دنبال میکنیم، به مرز مشترک دیگری بین هادس و آفرودیت میرسیم. پسوخه مجاز نبود شوهرش اروس را ببیند و فقط در تاریکی با او در تماس بود. وقتی اروس را در خواب با چراغی غافلگیر کرد اروس او را ترک گفت و پسوخه نیز به برده ی آفرودیت تبدیل شد. شرط اروس برای پسوحه، درست همان سعی شاه مردگان از تلاش برای ناشناخته ماندن توسط زن کولی است. وقتی اروس به جای جنبه ی شهوانی مرد، زن را ترک میکند زن میماند و واقعیت وجودی مرد یعنی آفرودیت و البته یک زندگی سرد به همان سردی رابطه ی جنسی خالی از اروسشان. جهنم، جامعه ای است که در آن، رابطه ی مردان و زنان بدون اروس معنا ندارد و زنان برای نجات از این جهنم، دلباختگان فریب خورده ی خود را همچون آدونیس تسلیم دوزخ میکنند.

پنکزاک، به یک متن جادویی یونانی زبان اشاره میکند که در آن، آدونیس فراخوانی برای لزبیانیسم یا همجنسبازی زنانه داشته است. آدونیس که خود در زندگی زمینیش یک مرد همجنسگرا بوده و دیونیسوس شریک جنسی او معرفی شده است، تجسم جوان زیبارو بوده است. اما هبوط او به دوزخ و معشوقه ی آفرودیت و پرسفونه شدن برایش هویتی زنانه ایجاد کرده است. پنکزاک، این مسئله را متاخر بر هویت اولیه ی آفرودیت تعیین میکند که درابتدا نه یک زن متمایز، بلکه بخشی از پیکره ی هرمافرودیت یا انسان دوجنسه بوده که در او، جنبه ی مردانه اش هرمس و جنبه ی زنانه اش آفرودیت خوانده میشده است و باید همان بافومت خدای جادوگر تمپلارها بوده باشد. به نظر پنکزاک، جدایی آفرودیت از عیشتار به صورت یک زن، ابتدا در خاستگاهش فنیقیه صورت گرفته که درآنجا عیشتار یا زهره نامبردار به عشتاروت یعنی عیشتار مونث شده درحالیکه در نواحی دور از ساحل، هنوز عیشتار تحت عنوان عاثتر به صورت یک خدای مرد یا دوجنسه پرستیده میشده است و ظاهر بی جنسیت گالاها یا کاهنان عیشتار در بین النهرین و نیز گالی ها یا کاهنان الهه کوبله در آسیای صغیر بدین مطلب نزدیک است. جالب این که عیشتاروت کنعانی-فنیقی هنوز زنی مردآسا و حتی ریش و سبیل دار بود و کاهنانش نیز زنان مردمانند موسوم به کلابیم بودند. به نظر پنکزاک، همین زنان به صورت آمازون ها (زنان جنگاور مردآسا) و الهه شان به صورت آرتمیس (الهه ی مردآسا و دوشیزه ی شکار) در فرهنگ یونانی بازتولید شده اند. تصویر آدونیس که پنکزاک بر مطابقت او با تموز و نیز شخصیت اسطوره ای موسوم به "اساشو نمر" (به معنی دارای چهره ی نورانی) صحه مینهد، این است که این موجودات الوهی، انعکاسی از ارواح انسان ها پیش از خلقت بشر هستند. ارواح پیش از تجسد در بدن های زمینی، به شکل مردانی با ظاهر بی جنسیت و همجنسگرا موسوم به "فی" تصور میشدند. همینان که در فرهنگ های مسیحی با نخستین باشندگان زمین تطبیق شده بودند، در ابتدای فرهنگ اروپایی تحت عنوان "فیری" ها یا پریان برای نامیدن ارواح باستانیان در فولکلورهای بومی شناسایی میشدند. بعدها کلیسا همجنسباز و بی جنسیت بودن فیری ها را سرکوب کرد ولی مردم بومی، آنها را در قالب کوتوله ها تجسم میکردند که حکم آدم های بچه مانده را دارند و این به خاطر تاثیر ناخودآگاه تجسم بچه به یک انسان بی جنسیت بر بازتعریف پریان یا ارواح اجدادی بوده است.:

“gay witchcraft: empowering the tribe”: Christopher penczak : red wheel weiser : 2003: chap3

مقایسه ی این نظر با مطالب پیشین، زمین را آزمون دوزخ نشان میدهد. پس دوزخ جهان مادی است که انسان در آن با موجوداتی غریزی که زیست مادی دارند مشترک است. زن شدن مرد در این مسیر، به معنی تطبیق مرد با انیموس بی منطق زن است که به انواع حیوانات هیولایی یا خرفت، و نیز غول هایی به مراتب نچسب تر از هفستوس صنعتگر متشبه میشوند. سرنوشت اکتئون شکارچی که با دید زدن آرتمیس و زنان همراهش، به گوزنی مسخ و طلسم و توسط سگ های خود تکه تکه شد مشهورترین نماد مرد مدرن در جامعه ی پسا فرانکفورتی است. فون فرانتس درخصوص انذار اسطوره ای نخستین نسبت به این تصویر مینویسد: «بسیاری از اسطوره ها و یا قصه های پریان، داستان شاهزاده ای را نقل میکنند که جادوگری او را به جانور و یا دیوی تبدیل کرده است و زنی او را نجات میدهد و این چیزی جز نمایش نمادین تحول و بالندگی انیموس در جهت آگاهی نیست. اغلب چنین است که قهرمان زن داستان اجازه ندارد که از معشوق اسرارآمیز خود سوالی بپرسد و یا فقط مجاز است که او را در تاریکی ملاقات کند. میبایست او را به وسیله ی عشق و ایمان کورکورانه اش نجات دهد ولی این کار هرگز عملی نیست. او همیشه زیر قولش میزند و تنها پس از طلب و جستجویی طولانی میتواند معشوق خود را بازیابد. همانطورکه آنیما در مردان حالت جن زدگی و تسخیرشدگی ایجاد میکند انیموس هم با زنان چنین میکند. در اسطوره ها و قصه های پریان چنین حالتی اغلب در قالب شیطان و یا پیرمرد کوه نشین یا یک غول آدمخوار و یا یک کوتوله ی غارنشین به نمایش درمی آید که زن قهرمان داستان را زندانی کرده و او را مجبور میکند تا تمام مردانی را که به او نزدیک میشوند بکشد و به آن غول آدمخوار تحویل دهد.» مرد منجی قهرمان، درنهایت دختر را نجات میدهد و به قول فون فرانتس، در این قصه ها هیولا و منجی، دو سویه ی یک پدیده ی واحد یعنی انیموسند. (چهار مقاله ی یونگی: ص76) اگر قرار است مردان به جای منجی قهرمان، با جنبه ی حیوانی انیموس تطبیق شوند، در این صورت فقط میتوانند حکم قربانیان زنی که دوست دارند را ایفا کنند و توسط زن عذاب روانی شوند چنانکه انیموس آن زن، به جای هیولای قصه، از قربانیان مرد او که با انیموس مزبور همهویت شده اند تغذیه میکند. درواقع انیموس زن یک دام است که انیمای مرد برای صاحب خود پهن میکند. اگر از دیدگاه جهان اسلام به قضیه نگاه کنیم و نوع مقاومت ابلهانه و خشنی را که در مقابل لوسیفر غربی میکند از نظر بگذرانیم، متوجه میشویم که مسلمانان برای مقابله با هیولای غرب که انیموس حیوانی یک زن شیطانی به نام ونوس است، خودشان را از جنس حیواناتی مشابه آن انیموس کرده اند بی آن که حتی از ابزارهای جنگی جانوران غربی برخوردار باشند. نتیجه این که هرچقدر بیشتر با لوسیفر فرانکفورتی میجنگند به لحاظ محتوایی بیشتر فرانکفورتی میشوند و جمهوری اسلامی و عربستان سعودی به عنوان سردمداران نبرد با صلیبیون مدرن، نمونه ی خوبی از این روند را به نمایش میگذارند.

مطلب مرتبط:

آبروریزی توئیتری در امریکا و تداوم خوشبینی های نجومی درباره ی عاقبت دنیا

چه کسی به ما گفت خیام کفرگو و هوسباز است؟

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا خبرگزاری تسنیم، یادداشتی از دکتر ولایتی با عنوان "بازخوانی نگاهی انتقادی به رباعیات خیام ترجمه ی فیتزجرالد" به مورخه ی 4خرداد 1401 منتشر کرده که در آن، عنوان شده بیش از این که خیام، فیتزجرالد را مشهور کرده باشد فیتزجرالد خیام را مشهور کرده است. چون ترجمه ی او از اشعار خیام به انگلیسی که ادعا شده از روی نسخه ای از ادوارد بایلز کاول (1903-1826) در هندوستان انجام گرفته، برای اولین بار معلوم کرد که خیام منجم، شعر هم میگفته است و به دنبالش چندین منبع دیگر شعر خیام کشف شد و در عرض مدت کوتاهی، 156 رباعی فیتزجرالد شد 800تا. خیام لولی مسلک و کفرگو را فیتزجرالدی ساخته بود که به گفته ی خودش ادبای فارسی گو را فاقد دانش و تشخیص میدانسته و افتخار میکرده به این که به راحتی میتوانسته در اشعار دست ببرد و به خورد همان ادبا بدهد. اعتراض ولایتی به این به قول خودش «نواده ی کرامول جلاد» خیلی دیر انجام شده، ولی شگفت این که هنوز مترصد راه نجاتی برای خیامی که با انگلیسی ها او را شناخته ایم شده و میگوید دو خیام داشتیم که یکیشان منجم و فیلسوف بود و یکیشان شاعر. غصه ی ما وقتی زیاد میشود که آقای ولایتی، تمسخر ایرانی ها توسط فیتزجرالد را به تبختر اعقاب یونانیان و رومیان تعبیر میکند و اصلا متوجه نیست که تصویر خودش از یونانیان و رومیانی که مقابل ایرانیان باستان ایستاده اند محصول همان انگلیسی ها است و آنها بوده اند که به ایرانی ای که یونان و روم را کشوری واحد و معادل ترکیه ی امروزی میدانسته یاد داده اند که یونان آن کشوری است که تا قرن 19 مردمش اسلاو بودند و آب اهالی ترکیه با آنها توی یک جوب نمیرود و رم هم عموریه و استانبول نیست و یک سرزمین لاتین بوده در یک خراب آباد قرن نوزدهمی به نام ایتالیا. اصلا همان ایران باستان عتیقه ای که اینها به ما معرفی کرده اند است که ایران خیامی یعنی ایرانی که داخلش لولی بودن همچون خیام رباعی را نشانه ی دانشمند بودن مثل خیام منجم میشمارند شده است، همان ایرانی که آرتور کریستنسن در کتاب «زن در حقوق ساسانی» خودش نوشته مردانش مطابق قانون در ازای پول، همسر خودشان را به دیگری قرض میدادند و تازه مدرک داده که بعضی اوقات متقاضی خانم، حاضر به برگرداندن زن به شوهرش نبود. دکتر شریعتی که درس آموخته ی فرانسه بود در نامه به پدرش بود اعتراض میکند چطور ممکن است در مملکتی، عشق این معنی بدهد که شاعری در وصف ارادتش به زنی بخواند:

من خاک کف پای سگ کوی همانم

کاو خاک کف پای سگ کوی تو باشد

و در ادامه ی شعر متوجه شویم که خانم مورد بحث با تمام مردان شهر ول میچرخد الا با این عاشق حقیر بی ارزش بی شخصیت؟! ولی راستش چنین خیامیسمی نافش با فرهنگ ایران باستان دوخته شده است و در فرهنگی اتفاق می افتد که اشرافیت محدود به رعایت اخلاق باشد و اشرافیت هم وا داده باشد. در این شرایط بنا به تعریف علمای انگلیسی و مانند آنها از تاریخ، مردان به عقب برگشته و آلت دست زنان میشوند.

به بالا بودن زن در رابطه با مرد، "آدونیسم" گفته میشود. این اصطلاح به رابطه ی الهه ونوس با آدونیس چوپان جوان برمیگردد. در نسل پس از این جفت بسیار اولیه هنوز سیرت مزبور به کمرنگی پذیرفته شده است. فرزندان آدونیس و ونوس، هیستاسپس پادشاه ماد و زاریادرس شاهزاده ی قفقازند. زاریادرس به اداتیس شهبانوی سرزمین تانائیس (در اطراف رود دن) دل میبندد و به خواستگاری او میرود. اما ماراتس پدر اداتیس، امر میکند که دخترش باید با دادن جامی از شراب از میان خواستگاران اشرافی بومی، شوهرش را انتخاب کند. زاریادرس در لباس سکایی در بیرون تالار ظاهر میشود. اداتیس جام را به او میدهد و همراهش میگریزد و خدمتکاران که دلشان با شاهزاده خانم است شاه را از موضوع بی اطلاع میگذارند. به نظر میرسد این صحنه، روایت دیگری از فرار هلن یونانی با پاریس شاهزاده ی تروآیی پس از انتخاب شوهرش منلائوس در تالار خواستگاران است: داستانی که دست زن در انتخاب مرد را بسیار بازمیگذارد. در ادبیات فارسی، ازدواج زاریادرس با اداتیس را در داستانی بسیار شبیه از زندگینامه ی گشتاسب در شاهنامه می یابیم آنگاه که گشتاسب فراری به روم و عاشق کتایون (کاترین) دختر شاه روم، با کشتن یک گرگ و یک اژدها، شاه را به درستی تشخیص دخترش در انتخاب شوهر آینده مقر میکند و به دامادی شاه روم درمی آید. گشتاسب و هیستاسپس هر دو تلفظ های نام ویشتاسب اولین شاه زرتشتی هستند. زاریادرس نیز به صورت زریر هنوز در شاهنامه برادر گشتاسب است. به نظر میرسد گشتاسب و زاریادرس شخصیتی واحد بوده اند که به دلیل یافت شدن به دو نام مختلف، برادر هم شده اند. با این حال، همانطورکه در داستان تروآ، منلائوس برای پس گرفتن همسرش به تروا لشکر میکشد گشتاسب نیز در خود شاهنامه غیرتمند و متمرکز روی خانواده ی خود میشود. این تغییر در داستان آدونیس هم بروز میکند وقتی به حیله ی مارس خدای جنگ که عاشق قبلی ونوس است کشته میشود و درواقع مارس به صورت روحیه ی جنگی و تصاحبگرانه جای آدونیس را در شخصیت گشتاسب میگیرد. بنابراین وقتی زن دزدی زاریادرس، جای به دزدیده شدن دختران گشتاسب به دست تورانی ها میدهد گشتاسب پسرش اسفندیار را به جنگ تورانی ها میفرستد. اسفندیار با حیله ای بسیار نزدیک به داستان اسب تروا خواهرانش را که مابه ازای هلنند آزاد میکند. او و افرادش در لباس بازرگانان با انبان های کالاها که درواقع سلاح های جنگیشانند وارد شهر تورانی ها میشوند و درست مثل یونانی های مهاجم به تروا با شبیخون دشمن را تار و مار میکنند. اسفندیار در این داستان جانشین ادیسه است. در داستانی دیگر، اسفندیار جانشین آشیل است. اسفندیار از سوی پدرش به ماموریت به زور زرتشتی کردن و در غیر این صورت دستگیر کردن رستم شاه سکستان گسیل میشود و علیرغم رویین تن بودن همچون آشیل، با تیر خوردن به چشمانش که تنها نقاط ضعف اویند به قتل میرسد. سکاها و تورانی ها قوم واحدی هستند و اختلاف گشتاسب با هر دو آنها بر سر نا زرتشتی بودنشان بوده است. با توجه به این نکته تعجبی ندارد که شخصیت گشتاسب در هر دو داستان یکسان است. او همتای آگاممنون رهبر جنگ با تروآ است. کشاکش ها و اختلافات گشتاسب و اسفندیار، یادآور رابطه ی آشیل با آگاممنون است. گشتاسب پدر اسفندیار است همانطورکه آگاممنون به سبب فرماندهی جنگ، حکم پدر آشیل و ادیسه و تمام جنگجویان دیگر یونانی را دارد.:

“isfandiyar”: mark graf: chronologia: 14/08/2017

زرتشتی گری هنوز هم تجسمی از مذهبی حکومتی است که خود را بر دیگران تحمیل میکند. حتی در تاریخ رسمی، زرتشتی گری، اولین مذهب رسمی حکومتی از این دست است. ساسانیان آن را بر ملت خود تحمیل میکنند و رومیان مسیحی و اعراب مسلمان بعدا این کار را از ساسانی ها کپی میکنند. ساسانیان از نسل یک کاهن معبد آناهیتا در فارس هستند. این خیلی مهم است. به عقیده ی دکتر کروشر، آناهیتا که نامش از عنوان سامی عنات به معنی الهه می آید، الهه ی زمین در شوش است که با عیشتار که مدل بابلی ونوس است تطبیق شده است و همو است که ارمنیان به نام آنائیتیس میپرستیدند. او هم مادر خدا بود هم خواهرش و همسرش. در یک نوشته ی ارمنی آمده شیطان به خدا آموخت که اگر با مادرش آمیزش کند خورشید به وجود می آید و اگر با خواهرش، ماه. بدین ترتیب آنائیتیس یا آناهیتا آغازگر سنت زنای با محارم تلقی میشد که فارسیان زرتشتی را به آن متهم کرده و نوشته اند که در دوره ی ساسانیس، خسروان از طریق ادعای اصالت این سنت، خون ایزدی را در خاندان و سلطنت خود حفظ میکردند. خداوند بزرگ اورمزد، آب ها را از سرچشمه ی آناهیتا جاری میکرد و ازاینرو او "آبان" یعنی آب ها نامیده میشد. فقط خانواده ی الهه یعنی خاندان شاهی و وفاداران به آنها امکان آبرسانی و تامین زندگی مردم در فلات خشک ایران را فراهم میکردند و سیطره ی آنها بر زن، بهانه ی نوع حکومتشان که به استبداد شرقی نامبردار است بوده است. بنابراین کارکرد نجومی عیشتار که او را هم در مقام ماه (قمر) آشکار میکرد و هم سیاره ی زهره، در آناهیتا او را در حالت مادر و همسر خدا، با ماه، و در حالت عمومی تر مروج عشق در موجودات زمین، با زهره تطبیق نمود که حالت اخیر در غرب، ونوس نامیده میشود:

“Anahita: the immaculate one”: mirwais crusher: live journal: feb25, 2007

وقتی کار به اینجا بکشد آقایان اشراف برای رعایت قانون فقط کافی است ولیعهدشان را از میان محارمشان و یا حداقل از میان اشراف برگزینند و درحالیکه همسر اصلیشان معروف به "پادشا زن" (در مقابل "چاکر زن" یا زنان رده پایین تر) اصیل و پاک باشد؛ در ادامه به راحتی میتوانند جهت خوشگذرانی خود، آنقدر از سطح زمین زن جمع کنند که مردان معمولی نیازمند قرض گرفتن زنان این و آن شوند. مطمئنم قبول دارید چنین چیزی خیلی مسخره است. ولی جامعه ی ایران حالیه تقریبا کپی چنین جامعه ای است. جامعه ای که در آن فقط اشراف باید اخلاق را رعایت کنند و مردم جایزند همه جور خطایی بکنند. چون اشراف مردم برترند و افراد جامعه موجوداتی حقیر و پست که برای فرو رفتن در لهو و لعب، با کمال میل، حقارت و پستی خود را پذیرفته اند و صبح تا شب مثل خیام و شاگردش حافظ، غیبت طبقات بالادست ریاکار را میکنند. ولی شرافت آریایی در همین است. ما افتخار به آریایی بودن را همعنان با نازی هایی پیش بردیم که بعضیشان تحت جنبش وریل، ارتباط با خدایان مدرن موسوم به یوفو را منوط به فعالیت های کاهنه های جنسی جانشین خدمتگزاران جنسی آنائیتیس میدانستند. در ایران امروزی، کاهنه بودن خیلی راحت است.

توحش مردانه در محضر زلیخا

نویسنده: پویا جفاکش

چند سال قبل، پسر 16ساله ی یک کشیش امریکایی، او را زیر فشار قرار داده بود که اجازه ی رانندگی با اتومبیلش را به او بدهد. کشیش هم فقط جواب "نه" میداد. یک روز، پسر، بی اجازه ی پدرش، اتومبیل را سوار شد و به خیابان زد. پدر آمد و دید اتومبیل نیست. به پلیس اطلاع داد که شماره ای با این پلاک را دزدیده اند. پلیس اتومبیل را با راننده یافت. پسر کشیش پس از برخورد با پلیس، اسلحه کشید و یک افسر پلیس را کشت. پدر و پسر هر دو بدبخت شدند اما نه بر سر هیچ و پوچ، بلکه بر سر یکی از بزرگترین معضلات عصر ما: یک شکارچی وحشی خودرای و ماجراجو در درون هر مرد که خیلی وقت است دورانش تمام شده است ولی حاضر به قبول بازنشستگی خود نیست. رابرت بلای درباره ی این تراژدی مینویسد:

«مردان به علت اعمال شجاعانه و دشواری که باید انجام میدادند طی صدها هزار سال، یکدیگر را  میستودند و از عشق و احترام زنان برخوردار بودند. مرد و زن از آنها میخواستند دریچه ای از امید در خطرناک ترین اوقات ایجاد کنند و فقط با سلاح شجاعت به جنگ رودخانه های وحشی و آبشارهای مهیب بروند، دم شیر را گردگیری کنند و از مرگ نهراسند؛ و همه میدانستند که اگر این یلان از این آوردگاه سربلند بیرون آیند، زنان و کودکان در آسایش خواهند آرمید. اما امروزه، شیرهای وحشی به گربه های ملوسی در فیلم های تلویزیونی و رودخانه های غران به آبنماهایی در موزه های هنرهای معاصر تبدیل شده اند و سلحشوری هایی که عشق و تحسین دیگران را نسبت به مردان برمی انگیخت، دیگر موردی ندارد. در گذشته، مردان شجاعت ورود به عرصه ی حیوانات را به خود دادند، با آنها درگیر شدند و جنگیدند و با روحشان درآمیختند و رقص های آنان را یاد گرفتند، از حجاب حیوانات گذشتند و به درونشان گام نهادند. وارد حریم ارواح شدند و شمن یا "پرخان" نام گرفتند. با ارواح دست و پنجه نرم کردند و ترفند زدن به آنان را آموختند و انسان هایی را که در زیر سلطه ی شیطنت های ارواح بیمار میشدند نجات دادند. وارد پهنه ی اقیانوس ها شدند. زمین های سنگلاخی را با دست خالی به بار نشاندند. شرکت های تجاری کاملا جدیدی بنیان نهادند و آنها را با مهارت اداره کردند، از هیچ شروع میکردند و کارهایی انجام دادند که هرگز انجام نشده بود و چنین بود که به آنها عشق میورزیدند. اما دیگر نه. برعکس، زنان  تا همین اواخر برای کارهایشان تحسین نمیشدند. در گذر قرن ها زنان به فرمان کشیشان، پزشکان، فیلسوفان، اخلاقیون، خشکه مقدس ها و قضات، محکوم به ادامه ی زندگی در زیر سلطه ی مردان بودند. امروزه زنان، خود را وارد مرحله ی "عمل" کرده اند و این درحالیست که مردها در جهت عکس آنها در حال حرکت و سبقت معکوس گرفتن هستند و وارد مرحله ی "بی عملی" شده اند. در 30سال اخیر، از مردان خواسته شده است که یاد بگیرند که چگونه فرزند باد و پیرو دیگران باشند نه جلودار، بی جایگاهی را بیاموزند، پذیرای شکست باشند، نه تکاور و با اتفاق نظر عمل کنند. امروزه بعضی از زن ها مرد مطیع میخواهند البته به شرط آن که اصلا مردی بخواهند. کلیسا ها مردانی رام میخواهند که به آنها کشیش میگویند. دانشگاه ها کارمندان یا مردان خانگی و دست آموز میخواهند که به آنها استادان قابل ارتقا میگویند. شرکت های بزرگ، بازیکن هایی سر به راه و همراه تیم میخواهند و الی آخر. بی عملی در "محصولات" نظام آموزشی امروز، در مقایسه با درجه ی تحصیلات، نسبت هندسی دارد یعنی با هر درجه ارتقای تحصیلی، درجه ی بی عملی به توان دو میرسد. یک کودک امریکایی تا به 18سالگی برسد، 4000ساعت  پیام بازرگانی از تلویزیون دیده است. ولی تا به حال، شمار اندکی از تلویزیون ها با تبر خرد شده است و تعداد بسیار ناچیزی از مناظره های ریاست جمهوری  به وسیله ی فعالان قطع شده است. تنها معدودی از مردم به افزایش بودجه ی ارتش امریکا اعتراض کرده اند. بلیک، ریشه ی این انفعال را در سرآغاز دوران کودکی میداند: " در دستان پدرم مبارزه کردم. در قنداق فولادیم [یک نوع وسیله ی شکنجه و درمان بیماران روانی در اروپای قرون وسطی] به خود پیچیدم. دربند و بی رمق، بهتر آن دیدم سینه ی مادر را مک بزنم." کودک علیه دستان پدر مبارزه میکند. علیه اشتیاق پدر خودشیفته ی خود برای کشتن و دربند کردن او در قنداق فولادیش به خود میپیچد و علیه اشتیاق مادر خودشیفته اش میجنگد که میخواهد او را به آینه ای از آرزوهایش بدل کند. وقتی پسر نمیتواند خود را آزاد کند، بلیک میگوید: آنگاه یاد میگیرد که به سینه ی مادر خود مک بزند.» ("مرد مرد": رابرت بلای: ترجمه ی فریدون معتمدی: نشر مروارید: 1400: ص 8-106)

"بلای" این وضعیت را به تحلیل جوزف کمپل از تصویر مرد بابلی ایستاده در مقابل الهه ی بر تخت نشسته قرار میدهد. مادر و همسر مرد بابلی، تجسم های زمینی این الهه هستند. (همان: ص147) تمدن بابل نیز مانند امپراطوری امریکا توسط جنگاوران جرار و شکارچی منشی پدید آمد که نمیتوانستند محبت کردن را به پسرانشان بیاموزند. فاصله ی پسر و پدر در خاورمیانه ی بابلی، هرگز اجازه ی آموختن مرد بودن متمدنانه از پدران را به پسران نداد و مرد وحشی خرافی ابتدایی هنوز در لحظات سیطره ی غریزه و احساسات بر مردان آن تمدن به خاکستر نشسته، بدترین فجایع را در آنجا رقم میزند. تکرار چرخه در امریکای مسلح به صنعت فریب و جعل، سخت تر است و به جای مرد ناگهانی تمدن بابلی، تمدن جهانی امریکا را به زجرکش شدن پرومته ای مداوم دچار کرده است و آنها که از جواب دادن راه حل های مدرن قطع امید کرده اند به سنت های باستانی بابلی متوسل شده اند که به صورت کپی های یونانی زبانشان در جهان اروپایی-امریکایی مشهور شده اند و سعی میکنند مرد بودن را در غیاب پدران، به شیوه ی امثال و حکم و با تشویق به تجربه، در پسران بارز کنند. در این روش، تغییر شخصیت کودکان، سبب تشبیه موقعیت جدیدشان به تیتان ها میشود. بچه هایی که در کوچکی، از اذیت شدن دیگران ناراحت میشوند، ناگهان به کشتن حشرات و حتی حیوانات بزرگتر میپردازند. در اساطیر یونانی، این، معادل جانشین شدن تیتان ها به رهبری کرونوس با اورانوس پدر کرونوس است. زئوس پسر کرونوس، نظم اجباری اجتماع است که تیتان ها را سرکوب میکند. به نظر بلای، شکل اصیل تر این قصه، کشته و خورده شدن دیونیسوس کودک توسط تیتان ها و قتل و خاکستر شدن تیتان ها با آذرخش زئوس پدر دیونیسوس است. در این داستان، قلب دیونیسوس تنها چیزی است که خاکستر نمیشود و زئوس با بلعیدن آن و ازدواج با سمله، دیونیسوس را دوباره متولد میکند. یعنی این که عشق و محبت یک کودک حتی پس از تغییر شخصیتش توسط شخصیت تیتان خودش و نظم خشن اجتماعی، هنوز قابل تولد دوباره است. اما دیونیسوس نوزاده به شیوه ی عجیبی، خود را زنده نگه میدارد. او وحشی گری را در راه ایجاد اشمئزاز برمی انگیزد تا مردان را با اشمئزاز، از مرد بد بودن باز دارد. به نظر بلای، فیلم "قربانیان جنگ" که بر اساس داستانی واقعی ساخته شده، این مطلب را به خوبی نشان میدهد. در این داستان، چهار مرد از یک گروه 5نفره از سربازان امریکایی، طی جنگ ویتنام، به زنی ویتنامی دست می یابند و پس از تجاوز دسته جمعی، او را میکشند. نفر پنجم که حاضر به شرکت در این توحش مردانه ی واقعی نشده، میخواهد این موضوع را اطلاع دهد. ولی از سوی چهار تن دیگر، تهدید میشود که با تجاوز به او، از نعمت مرد بودن، ساقطش خواهند کرد. تجسمی واقعی از دوراهی سخت در انتخاب مرد مسئول بودن پس از احساس اشمئزاز در یک جامعه ی به شدت تیتانی. (همان: ص140-139) این که مسئول بودن حتما حامل نوعی مردانگی باشد اهمیت این صحنه را دوچندان میکند. مردهای وحشی دور و بر ما به این خاطر در تیتان وارگی کودکانه باقی نمانده اند که مورد محبت قرار نگرفته اند. مشکلشان این است که فقط زنان به آنها محبت کرده اند: نخست مادر و بعد معشوقگان جانشین مادر. آنها محبت و به دنبالش انسانیت را اموری زنانه یافته و درنتیجه از اصول زیست مردانه ی خود خط زده اند. (همان: ص117)

به همین دلیل هم هست که بزرگ شدن دنیای زنانه در وجود یک مرد، امر خطرناکی است. در نسخه ی اصلی و بابلی سلسله ی نسل های خدایان، پس از کشته شدن آبزو (اورانوس) به دست حئا (کرونوس)، تهاموت که همسر آبزو و مادر خدایان است شورش مهیبی علیه فرزندانش به راه می اندازد و عصر حئا را هرج و مرج فرا میگیرد طوری که حئا مجبور میشود مردوخ (زئوس) را بیافریند و حکومت را به او واگذار کند تا تهاموت و هیولاهایش را سرکوب کند و نظم را مجددا برقرار نماید. تهاموت، نمادی از تصویر مادر است که با بزرگ شدن در دنیای مرد و حاکم شدن بر ذهنیت انسانی او، زندگی مرد را دچار اغتشاش و ناامنی میکند. بنابراین میتوان گفت بزرگ شدن تصویر زن –که بیش از زن بیرونی اتفاقا متوجه زن درون یا آنیما است- مانع جلوه گری راستین مردانگی تاریخ مصرف گذشته و تمامیت خواه و درنتیجه خاکستر شدن آن میشود. زمانی خاکسترنشینی، یکی از آیین های گذار به مرد شدن در اروپای شمالی و در حکم خاکستر شدن تیتان ها بود. اسکلادن قهرمان افسانه های اروپایی که همیشه در کارها از دو برادر خود بهتر عمل میکند، نامش از "اش" به معنی خاکستر می آید و نامهای دیگرش چون سیندرلاد و سیندرسون گواهند که سیندرلا باید صورت مونث شده ی نام او و دو ناخواهری سیندرلا نیز فرم های مونث دو برادر اسکلادن باشند. ازآنجاکه در نروژ، جوک های زیادی وجود دارند که در آن، نروژی ها جای اسکلادن و سوئدی ها و دانمارکی ها جای دو برادر بزرگتر او را گرفته اند فرض کرده اند که اصل افسانه نروژی باشد. اما به هر حال قصه های او در سراسر اروپای شمالی محبوب و ظاهرا نامش مرتبط با آیین گذار با خاکستر بوده است. اسوه ی خاکسترنشینی البته نه دیونیسوس بلکه ایوب بوده است که وقتی پس از سپرده شدن سرنوشتش توسط خدا به شیطان، از اوج به حضیض سقوط کرد و احساس کرد دارد از خدا روی برمیگرداند خود را به خاکستر اندود تا مثل عنقا و البته دیونیسوس از نو متولد شود و مجددا به خدا ایمان آورد. اوج ایوب، همان غرور و اعتباری بود که با ثروت، شیر کشی و تمام چیزهایی که به یک مرد قدیمی عظمت میدهد به او دست داده بود. این جایگاه قبل از ایوب به تموز، لوگال باندا و ایزدوبار تعلق داشت که همگی قهرمانانی پاگانی هستند که پس از رسیدن به اعتبار مردانه مورد توجه الهه ی مادر قرار گرفتند و این الهه ی مادر که مدل دیگر همان تهاموت است باعث افتادن موقت آنها به دوزخ شد. دوزخ چیزی جز ورطه ی بدبختی برای ایوب و افتادن به شکم تیتان ها برای دیونیسوس نیست.

الهه ی مزبور را امروزه و بر اساس لجن مالی های مذهب یهودی-مسیحی به ادیان غیر، بیشتر موجودی شهوتران و ضد اخلاق میشناسیم و یکی از مهمترین دلایل دیر فهمیده شدن گره کور مطلب، همین سیاهنمایی ها درباره ی بنیان زیست اجتماعی بشر یعنی الهه و پیروانش یعنی زنان است. به نوشته ی فرایمر-کنسکی، در حدی که باستانشناسی از فرهنگ های کهن و بدون پیشداوری های قبلی، چیزهایی را ثابت کرده، مشخص است که در آن جوامع، الهه همیشه یک شخصیت خانوادگی بوده است: مادر، خواهر، دختر یا همسر. "مادر" که گسترده ترین کهن الگوی او است، خالی از هر سویه ی تاریک بوده است. در فرهنگ کلدانی، "مادر شوهر" نیز سویه ای از مادر بوده و راهنما و خیرخواه عروسش در زندگی مشترک در یک خانه تلقی میشده است. تمام وسایل دست ساخت بشر که به هنرهای زنانه مربوط باشند، نتیجه ی درس آموزی زنان با هدایت الهه در مقام حامی همسران و نمونه ی همسر ایدئال بوده است. حتی تمثیل زنانه بودن دانش که در واژه ی مونث "حکمت" یا "خوخمه" نیمه ی مونث یهوه دیده میشود، نتیجه ی فرافکنی علم آموزی فرزندان از مادرانشان به رابطه ی انسان و الهه به جای جهان مادی است. به نظر فرایمر-کنسکی، تنها داستانی که بهانه ی فاسد تلقی کردن الهه میشود، افسانه ی سقوط تموز به دوزخ در اثر دلدادگی الهه عیشتار به او است.:

“goddess: biblical echoes”: tikva frymer-kensky: in “studies in bible and feminist criticism”: eurospan (London): 2006: p69-82

فوکس ووگ معتقد است که تفکر غلط وجود کاهنان جنسی زن برای عیشتار در بابل و از آن غلط تر، تصور زنا کار بودن تمام زنان بابلی از روی الگوی الهه شان، با گالی بودن کاهنان عیشتار در تناقض است. عیشتار، مجذوب مردان جنگسالار و با هیبت مردانه بوده و حئا عمدا اطرافیان او را گالا (گالی) ها یا مردان با ظاهر بی جنسیت یا زن مانند قرار داده بود تا او از راه به در نرود. عقیده بر این بوده که وقتی حئا مجسمه های گلی انسان ها را میساخت، نژاد گالا ها از تکاندن گل دستش بر زمین پدید آمدند و چون برخلاف مجسمه های مردان و زنان شکل نگرفته بودند، نه در ظاهر و نه در سیرت، محدودیت های عمومی را بر خود تحمیل نمیکردند. چون آنها قبل از انسان های معمولی جان گرفته بودند، دیگر انسان ها آنها را کاهنان خود کردند. در قدیم هم اصناف گالا ها وجود داشت هم خانواده های گالا ها و هم حتی زنان گالا. گالا ها درست مثل مردم دیگر اطراف خود، دارای نظامی مردسالار بودند. به هر حال، آنها فقط خادم عیشتار بودند و تمام معشوق های منسوب شده به عیشتار، جلوه های مختلف تنها معشوق او یعنی دوموزی یا تموز بوده اند. در تعیین اوقات قدیم کلدانی که از معادل کردن ماه های قمری و شمسی در طول سال [مطابق همان تثبیت اوقات تقویم عربی در فصل ها پیش از حذف شدن ماه سیزدهم و کبیسه ی قمری] به دست می آمد، تموز، هلال نو هر ماه قمری در برج شمسی بود و در هر برج شمسی، شکل مرتبط با صورت فلکی آن برج را –گوسفند، گاو، توأمان، آب (به جای خرچنگ برج سرطان)، شیر، غله و ...- را به خود میگرفت. بنابراین تموز درست مثل انسان معمولی، دارای ابعاد شخصیتی گوناگون بود و بر هم اثر نهی این ابعاد، میتوانست او را دچار تغییر در ثبات شخصیت کند. در لحظه ای که عیشتار دلباخته ی تموز شد، تموز دقیقا  به حد یک شخصیت نظامی و مریخی رشد کرده بود. وقتی عیشتار در جهان زیرین زندانی شد، حئا دو گالا به نام های کورگالو و کالاتوره (یعنی گالای جوان) را برای بازگرداندن او به جهان زیرین فرستاد و آنها اگرچه با دست خالی ولی برعکس عیشتار به سادگی بازگشتند. به نظر میرسد دلیل این که تموز برعکس دیگر اطرافیان عیشتار، بدون هیچ درد سری، به قتل رسید و جانشین عیشتار در دوزخ شد، این است که گالا نبود و دچار تغییراتی کاملا انسانی شده بود.:

“astral dumuzi”: Daniel foxvog: in “the tablet and the scroll: near eastern studies in honor of William w.hollo”: cdi press: 1993

ظاهرا در بین افراد نظام حئا در خارج از دوزخ، از عیشتار گرفته تا گالاها، فقط تموز است که به خاطر تغییرات اعمال شده بر وجود او دیگر چندان خواستنی نیست. میتوان این ابراز طرد را با یک افسانه ی ژاپنی مقایسه کرد که در آن، شاه یک برکه گم میشود و جانوران برکه، ژنرال معزولی را که از آن حوالی رد میشد، به این علت که او را جنگجویی دلاور و مشهور میدانستند شاه خود میکنند و نتیجه این که ژنرال، تمام اهالی برکه را خورد. این را ما ایرانی هایی که در دانشگاه، در کتاب "وصیتنامه ی امام" خوانده ایم امام خمینی به نظامیان اکیدا توصیه میکند وارد گود سیاست نشوند، الآن دقیقا درک میکنیم. اما همین حس همیشگی میتواند به گیر کردن مرد جنگاور همهویت شده با شکارچی وحشی درونش در جهنمی شخصی هم بینجامد کمااینکه این اتفاق برای تموز افتاد. یکی از رونوشت های یونانی تموز به نام آدونیس بیبلوسی، چوپانی است که به خاطر عشق ورزی با آفرودیت (عیشتار) توسط گرازی که عاشق قبلی آفرودیت یعنی آرس که خدای جنگ است فرستاده است، کشته میشود. آرس معشوق قبلی است چون همان ایدئال جنگاوری است که آدونیس با رسوخ در آن مورد علاقه ی آفرودیت شده و درواقع آرس بخشی از وجود تموز و کلا جنس مرد است که او را سرنگون جهنم میکند. اما باید یادمان باشد این جهنم مرگ جسمانی نیست بلکه امتحان های سخت الهی از جنس امتحان ایوب است. ارتباط آن با محبوب زنان واقع شدن را در تحول داستان یهودی یوسف میتوانیم ببینیم. این جهنم برای یوسف دو حالت دارد: 1-اخراج از کنعان و بردگی در مصر 2-افتادن به زندان در اثر دلدادگی همسر پدرخوانده اش پوتیفار به او. در تورات، همسر پوتیفار، اسم ندارد ولی بعضی روایات یهودی و به دنبالش در اسلام، اسم این زن را زلیخا گذاشته اند. زلیخا شکل مونث شده ی کلمه ی "شالاخ" به معنی اخراج شدن و بیرون رفتن است. در تورات و در سفر پیدایش (8-4 : 45) این کلمه در وصف دور شدن یوسف از خانواده اش در بردگی به مصر به کار رفته است. در سفر خروج (15-10 : 3) نیز یهوه به موسی دستور میدهد که به سمت فرعون "شالاخ" کند یعنی بیرون برود که به نظر میرسد تکرار تجربه ی یوسف در ورود به دستگاه مصر و فراعنه ی جنگجو و ابرمرد آن در مقام دوزخ است. این که پس از از دست دادن دستگاه فرعون به عنوان مظهر پیروزی های مردانه جهنم فرم میگیرد، در سفر خروج (1 : 5) دیده میشود که از جشن گرفتن در قلمرو وحش پس از "شالاخ" شدن یعنی بیرون رفتن از مصر فرعون سخن میرود. البته میدانیم که چنین خروجی به 40سال آوارگی در صحرا می انجامد. در سفر لاویان 16 (22-20 و 10-7) برای رها کردن بز عزازیل که حامل بار گناهان قوم است در صحرا، از واژه ی شالاخ استفاده شده است. بز عزازیل در دره ای به نام "گهنوم" رها میشد که همانطورکه نامش نشان میدهد فرض میشود همان جهنم است. در این مورد باید توجه داشت که لغات جهنم و گهنوم دراصل، همان لغات "جهان" و "گیهان" (کیهان) به کنایه از جهان مادی هستند که ما از ملکوت خدا به سمت آن بیرون شده ایم. جالب اینجاست که اصطلاح شالاخ در تورات اولین بار در باب اخراج آدم و حوا از بهشت استفاده شده است. عامل تحریک به لغزش برای آدم نیز جفتش حوا بود. در عربی، کلمه ی زلیخا به معنی محل لغزیدن پا است. بنابراین زلیخا جایی از زندگی شما است که شما دچار لغزش و سقوط میشوید. از طرف دیگر، شالاخا که فرم اصیل تر لغت زلیخا است در هندوستان برای نامیدن "پرواتی" الهه ی زمین به کار میرود و این لغزش، خودبخود در زمینی بودن و جسم مادی داشتن مستتر و لاعلاج است. پس سقوط به جهنم و خاکستر شدن در آتش آن حتمی است. مهم این است که بتوانیم مثل تموز و یوسف از آن بیرون بیاییم. توانایی بیرون آمدن از جهنم، فقط با به خاطر سپردن زخم ها در مقام تجربه ممکن است و در مورد آدونیس، این، به برجاماندن زخم گراز تشبیه میشود. رابرت بلای، میگوید افسانه های مختلفی در مورد کشته شدن مرد به دست گراز، و یا زخمی شدن ولی زنده ماندن او به دست آن حیوان وجود دارند که همه مربوط به آدونیس میشوند. شاخص ترین مورد از نوع دوم، اودیسه است که باتجربه ترین جنگجوی یونانی در حماسه ی هومر است. در نوجوانی، گراز با کندن بخشی از ران او با عاج خود، زخمی همیشگی بر او وارد کرده است. شکل لاتینی نام او "اولیکسس" به معنی شکاف در ران است که اهمیت این زخم را نشان میدهد. ("مرد مرد": ص2-321) شکاف در ران برای مرد، حکم ایجاد شدن واژن برای او و جا باز کردن او برای زنانگی در خود است.:

«شکسپیر با نبوغ فراگیرش مسئله ی بین این دو مسئله ی موازی را درک میکند. او در اولین شعر بلندش "ونوس و آدونیس" مستقیما با مسئله ی قربانی کردن در مدیترانه برخورد میکند. شکسپیر در این شعر، ونوس [عنوان رومی آفرودیت] را به صورت زنی میانسال و شهوانی، و آدونیس را به صورت پسر جوان بی تجربه ای مجسم کرده است که با تحریک ونوس، با او کامورزی میکند. کسانی که با اسطوره های یونانی آشنایی دارند میدانند که شکار گراز در پی آن خواهد آمد. گراز به آدونیس حمله میکند و به گونه ای ران او را تبدیل به میانه ی بدن زنان میکند. شکسپیر دراینباره چنین میگوید:

این حقیقت است، عین حقیقت: آدونیس

این گونه مثله شد

 بر سر گراز پرید با نیزه ی تیزش آدونیس.

نشان نداد دندان هایش را گراز

اما اندیشید که با بوسه ای او را قانع کند.

گراز عاشق، غران در عقبه ی پسر

با دخول عاج در شرمگاه، آن بی خبر را نیام دار کرد.

شکسپیر، توجه ما را به چیز عجیبی معطوف میدارد: نسبت گراز با مرد جوان، مثل نسبت مرد است با زن. گراز درحقیقت، دالان هماغوشی را باز میکند؛ یک نیام خلق میکند، مرد جوان دالان مونث دریافت میدارد.» (همان: ص325)

چنین زخمی، همچنین مرد را لنگ میکند و لنگی نماد تجربه ی جادویی است. هفستوس خدای صنعت و آهنگران، لنگ است چون در مشاجره ی بین زئوس و هرا، طرف مادرش هرا را گرفت و زئوس، او را از آسمان به زمین پرت کرد [مثل آدم و حوا]. او نمادی از شمن ها و پرخان های جادوگر و فوق طبیعی است که همگی آهنگر و صنعتگر بودند و میدانیم که صنعت است که تمدن را به پیش میبرد. (همان: ص 314) [دراینجا میتوانیم بفهمیم که "تیمور لنگ" نیز پیش از فراموش شدن معنای لنگی و باقی ماندنش تا ابد به صورت فقط یک فاتح، جلوه ای از این شمن های آهنگر را داشته است.] افراد لنگ طبیعتا قادر به رقابت با افراد بی نقص فیزیکی ندارند و به همین ترتیب، افراد لنگ روحانی نیز به راحتی هم مسیر با جمعیت گله وار نمیشوند و اگرچه شاید از این جهت مورد تمسخر جمع باشند ولی کمتر از آنها ضرر میکنند. بلای در اینباره به شعری از دفتر سوم مثنوی مولانا توجه میکند:

حیرتی باید  که روبد فکر را

خورده حیرت، فکر را و ذکر را

هرکه کامل تر بود او در هنر

او به معنی پس، به صورت پیش تر

راجعون گفت و رجوع این سان بود

که گله واگردد و خانه رود

چون که واگردید گله از ورود

پس فتد آن بز که پیشاهنگ بود

پیش افتاد آن بز لنگین پسین

اضحک الرجعی وجوه العابسین

از گزافه کی شدند این قوم لنگ

فخر را دادند و بخریدند ننگ

پاشکسته میروند این قوم، حج

از حرج راهی است پنهان تا فرج

دل ز دانش ها بشستند این فریق

زانکه ین دانش نداند این طریق

دانشی باید که اصلش ز آن سرَ است

زآنکه هر فرعی به اصلش رهبر است

هر پری بر عرض دریا کی پرد

تا لدن علم لدنی میبرد

پس چرا علمی بیاموزی به مرد

کش بباید سینه را زآن پاک کرد

پس مجو پیشی از این سرَ، لنگ باش

وقت واگشتن تو پیشاهنگ باش. (همان: ص315)

این عقیده، متوجه فردیت است و انسان ها را از در جمع بودن برحذر میدارد منتها در جامعه ای که به سرعت به لحاظ مادی پیشرفت میکند و مردم به لحاظ تامین زندگی مادیشان در یک حکومت مرفه، از پیشرفت معنوی عاجز مانده و از همنوعان خود کورکورانه تبعیت میکنند، روندی که به عقیده ی یونگ، در بهترین حالت با دچار کردن جامعه به انحطاط مادی در اثر انحطاط فرهنگی، مردم آن جامعه را به بازگشت به فردیت و همکاری با یکدیگر منهای توجه به حکومت –که عامل اصلی یکسان سازی افراد جامعه است- وا میدارد. در زمانی که حکومت های بزرگ و جوامع مداخله گر شهری کمتر بودند همکاری با هم در عین احترام به فردیت جامعه بیشتر بوده و روند ذکر شده روندی معمول و طبیعی بوده است. آدم پیشرو که انتظار میرفت مرد باشد از قبل تکلیفش روشن بود: سرش به سنگ میخورد و همردیف بقیه میشد ولی در این مدت، تاثیراتی بر جامعه اش مینهاد که مثبت یا منفی، تجربه بودند و محترم. اگر دقت کنید شورش علیه جهان اولیه یک پدیده ی مردانه تلقی میشد به همان دلیلی که مرد شدن تموز، او را نا خودی تر از عیشتار مونث و گالاهای مونث نمای حئا میکرد. دلیل این است که مرد، امر پیشرفته تری از زن و کودک است همانطورکه نرینه و بیضه های او شکل تکامل یافته تر کلیتوریس زن و فضای اطرافش در رحم مادر بوده اند. مردم قدیم از این جهت، سنگ ها را از روی انسان ها جنسیت بندی میکردند. سنگی که به مادر زمین چسبیده باشد، مادینه است و سنگ جدا و مستقل، نرینه. برای مصرف کردن سنگ و از آن جمله در صنعت ذوب و استخراج فلز در آهنگری، باید سنگ جدا شود. پس مردی که در مردانگی زیاده روی میکند قهرمانی است که در هر صورت قرار است قربانی جامعه اش شود حال به دست گراز مردانگی، کشته شود و یا به زور، به فضای دوجنسی کودکانه و اولیه ی فردیت بازگردد.

ظاهرا تصویر خدا از روی بنیان مادینه نمای فرض شده برای جهان ساخته شده است. ازجمله در عرفان یهودی. درآنجا تصویری از یهوه ی بی کران داریم که نر است و نیز یک یهوه ی مادینه ی ثانویه که جهان مادی را برمیسازد و در مادر جهان بودن، به آتش کوره های کیمیاگری و آهنگری تشبیه میشود. اولین شکلی که این آتش به خود میگیرد خورشید است که تاریکی را زائل میکند و در حکم مولود مادر و قهرمان ایزدی است که تاریکی را نابود و جهان را روشن میکند. خورشید دو جنسی است چون هم فرزند ذکر الهه یا آتش اولیه است و هم پدید آورنده و مادر موجودات دیگر. ماه غلبه ی او بر تاریکی را هر شب تکرار میکند و ازاینرو مادرانگی آتش و تجسد الهه را تداعی میکند. ولی خورشید همچنان اصل است و فرزندانش سیارات شامل زمین با همه ی موجودات روی آن، رقص وار به دورش میچرخند. گادفری هگینز، یهوه ی دوجنسی را همان ژوپیتر جنیتریکس لاتین میداند که به یک فرم مذکر و یک فرم مونث از زئوس تقسیم میشود اما در بازتکرارش در خورشید، ایزد فنیقی-افریقایی به نام "علیم" را صورت اصیل او و فرم مادینه اش را عشتاروت و فرم نرینه اش را بعل زبوب میخواند. ترکیب این دو تصویر، الهه ای با شاخ های قوچ یا ورزاو است که جنبه ی مادینه اش، زن انسانی و جنبه ی نرینه اش حیوان شاخدار قربانی شونده است. فرم انسانی تر او بعل با ظاهر دوجنسه است که در غرب به نام میترا شناخته میشود. اما نام یهودی این خورشید، "اوم" است که گفته شده کاهنان قبطی و هندو نامش را زیر لب زمزمه میکردند و آن را صدای انفجار بزرگ در آغاز خلقت میشناخته اند. هگینز، به پیروی از دروموند، نام اوم را مرتبط با "ام" در عربی و "آما" در لاتین به معنی مادر میداند و اضافه میکند که بار معنایی مادینه ی این کلمات، متاخر بر معنی اولیه ی آن یعنی قدرت بوده است. بریانت، تقدس اوم را به شناسایی او در مقام "حام" ابن نوح در مقام تجسد زمینی علیم مرتبط کرده است که با نظریه ی هگینز درباره ی علیم همجهت است. به نظر میرسد تصویر علیم با تصویر باستانی "تینهو" خدای کهتر چینی در هیبت ملکه ای با نوزاد پسر تطبیق میکند که خود واسط پیدایش جهان از خدایی بوده که هیچگاه تصویر نمیشده و شکلی نداشته است. خدای بی چهره و تصویرنشدنی در کلده و مصر نیز شناخته شده بوده است. حالت عوامانه ی آن، به آسمان فرافکنی میشده است. اما پروفسور روبرتسون اسمیت، متوجه شده بود که جلوه های آن در مذاهب نبطی-سوری و آیین های جنوبی تر ازجمله در حجاز، همواره بر گرامیداشت پدر-آسمان و مادر-زمین در کنار هم استوار بوده اند. این به زبان اجتماعی و با تذکر نسبت به اهمیت، قدرت و احترام زنان سالخورده و بخصوص مادران در بین اعراب توضیح داده شده است.:

“the god idea of the ancients”: eliza burt gamble: chap3

مصریان قدیم، قربانی شدن مرد را با قربانی شدن خدایان مقایسه و آن را به گام نهادن در مسیر الهه تشبیه میکردند. مرگ گربه ها به قربانی شدن آنها برای هورس خدای طلوع خورشید و قهرمان مبارزه علیه تاریکی تلقی میشد چون گربه، فرم نیمه مونث شیر -مظهر خورشید- به حساب می آمد که ابراز قدرت و درندگیش از او کنده شده است. بنابراین گربه همزمان جانور باستت الهه ی بی عاطفه و شهوتناک نیز به شمار می آمد. در اروپای قدیم، او الگوی جادوگران بود و در کنار مار و جغد، گربه را نیز جزو همراهان خود داشت و البته هنوز مرتبط با جهنم یا دوزخ بود و نام ژرمنش "هل" یا "هولدا" هنوز روی جهنم پس از مرگ مسیحی خودنمایی میکند. با نام یونانی خود هکاته که اتفاقا الهه ی ماه است نیز سروران دیوان و شیاطین و هادی آنها به جهان انسان ها است. مومیایی شدن گربه ها توسط جادوگران در لیورپول انگلستان، احتمالا گواه مصری بودن این اعتقادات است. یهودیان اسپانیایی احتمالا یک واسطه ی مهمند چون معتقد بوده اند لیلیت جن که همسر اول آدم بوده، به شکل گربه ی سیاه بزرگی به نام "البروشا" تناسخ یافته است. تناسخ دقیقا عقیده ای مرتبط با تطبیق دوزخ با سرزمین مردگان است که مصری ها آن را به نام الهه اش آمنتی نامگذاری و مقرش را در غرب یا سرزمین غروب و تاریکی تعیین کرده بودند. چون مرگ با خواب مرتبط شده بود. تصور بر این بود که وقتی شخص میخوابد، "کا" یعنی روح او موقتا از تنش جدا میشود و در این مدت حتی ممکن است در قلمرو ارواح پرسه بزند ولی موقع بیداری به تن برمیگردد. اگر روح میتواند موقع خواب چنین کند قاعدتا پس از مرگ نیز میتواند به تن دیگری رسوخ کند. روح حتی میتواند در این جدا شدن های خود با ارواح وحوش زد و بند کند؛ عقیده ای سابقا گسترده که در ژاپن هنوز آنقدر قدرت دارد که مردم را به قربانی دادن برای وحوش به سبب ترس از ارواحشان وا دارد. عرب ها معتقد بودند در زمان تولد هر انسانی، با او یک "جن" متولد میشود که در تصمیمگیری های خوب و بد او در زندگی نقش آفرینی میکند و اعتقادات مرتبط با اجنه به شدت مخلوط با آنیمیسم حیوانی کهن است. رومی ها نیز معتقد بودند با هر انسانی یک روح راهنما متولد میشود که در صورت مذکر بودن، "جنوس" و در صورت مونث بودن، "جونو" خوانده میشود. نام دوم، عمدا همنام همسر رومی زئوس یا ژوپیتر و جانشین هرا است. [این روح راهنما احتمالا همان ذخیره ی خونی اجدادی است که امروزه واحد آن را "ژن" مینامیم.] بنابراین انسان یک موجود دو پاره است که در این مورد، الگویش "جانوس" خدای دوچهره ی رومیان است. ارتباط روح راهنما با اجداد، هورس را نیز تناسخ یافته ی خدای خورشید مرده میکند. در "ایزیس و ازیریس" پلوتارخ، هورس، روح ازیریس است که در تن همسرش ایزیس رسوخ کرده و از او به صورت خدای قهرمان مردانه متولد شده است. ازاینرو گربه عامل تناسخ نیز بوده است. ارتباط جادوگری با گربه سبب توفیق اعتقاد به تناسخ در هندوستان و سیام احتمالا درست به اندازه ی گربه پرستی مالایی شده است. این اتفاق با مرگ "سر رابرت گرانت" حکمران بمبئی در سال 1838 رقم خورد. در روز مرگ حکمران، گربه ای در حال خروج از خانه ی او دیده شد. در حیاط خانه، گربه به غروب خورشید خیره شد. این یکی از عادات حکمران متوفی بود. درنتیجه تصور شد که روح حکمران به گربه تناسخ یافته است و این فکر درباره ی حاکم، نقش بسیار مهمی در باور شدن تناسخ در بین توده ی انبوه هندی های بیسواد و بی اطلاع از متون مذهبی ایفا کرد.:
“the cat in the mysteries of religion and magic”:  part2: m.oldfield howey: live journal: feb4, 2020

به نظر میرسد روح انسان ها اعم از مرد یا زن برای این که به قهرمان ایزدی حامله شود اول باید جونو داشته باشد یعنی یک زخم شکافته ی دردناک به جای واژن در روحش پیدا شود که ژوپیتر با آن به جای ژونو جفتگیری کند و نیروهای خدائیت را به انسان وحی کند. این الهه ی درون، مظهر یک جهنم آتشین است و مادر خاکستری که دیونیسوس را میزاید و میتواند جهنمی بودن را آنقدر عادی و طبیعی جلوه دهد که دیونیسوس را به باخوس خدای شراب و جنون و مواد مخدر و سکس تبدیل کند. دیونیسوس ولی کارایی اصلی خود یعنی اشمئزاز را دارد و مرد ها همچنین زن های سرسپرده ی آن مردها را از همه ی این ها مشمئز میکند تا بلاخره زنانه بودن این جهنم سرشار از نفرت مردانه آشکار شود و مرد در جستجوی راهی برای شنیدن وحی الهی شود.

امروزه تمام اشمئزازات دیونیسوسی، جهان ما را انباشته بی این که نعره های دیوان دوزخی، امکان شنیدن نجوای الهی را برای ما فراهم کند. اشمئزاز دیونیسوسی، یک بهانه ی عرفانی برای سیاست های ضد انسانی شده است. این مسئله آنقدر به نفع سیستم و علیه بشر بوده که حتی سعی نشده جنبه های زنانه تر آن در جامعه ی به شدت مردسالار علمی مورد بحث قرار گیرند چون این دیگر مورد توافق است که زن ها به راه مردها میروند اگرچه اکثر اوقات بر ضد خودشان باشد و وحشی گری مشمئز کننده وقتی به حد کافی مردانه باشد، مرد و زن را آنقدر درگیر ماجراجویی میکند که توحششان را در تنهاییشان تخلیه کند. مهم نه بهتر شدن وضع روانی مرد و زن بلکه فقط همین تخلیه ی انرژی در تنهایی بدون نیاز به دیگران در تامین مالی حکومت است، چیزی که انسان ها را به تخلیه ی انرژی در جمع شدن کنار هم علیه حکومت و به صورت یک بمب مخرب باز دارد. این، کشف یونگ بود. به عقیده ی او «انسانی که از جنبه ی منفی یا شیطانی خویش بی خبر است به کودکی خوش رفتار میماند که خودآگاه و اخلاقش رشد کامل نیافته است.» جامعه ی سنتی با مجبور کردن آدم ها به رعایت قوانین اجتماعی و خوب بودن زورکی، این لایه ی توحش اولیه را که بدبیاری های روزگار، به آن خوراک میدهند، سرکوب میکند و آن فقط وقتی خود را خوب نشان میدهد که جمعیت کنار هم جمع شده باشند و همه توحش خود را آزاد کنند. جنگ های داخلی و خارجی و انقلاب ها در این مواقع بروز میکنند. ("یونگ و سیاست": ولادیمیر والتر اوداینیک: ترجمه ی علیرضا طیب: نشر نی: 1397) بنابراین بهترین کار برای در مشت داشتن مردم این است که متداوما توحش درونشان را در تنهاییشان تخلیه کنید تا هیچوقت به انفجار جمعیشان نینجامد و البته وقتی روی تک تک مردم تمرکز ندارید مجبورید آنها را همیشه در معرض جهنم بگذارید که البته در چنین شرایطی و وقتی همه داخل جهنمند، جهنمی بودن آنقدر عادی به نظر میرسد که اشمئزازی پدید نمی آید و درنتیجه انسان های کمی قدم سعی در الهی بودن و وارسته بودن و البته الگوی درستکاری بودن برمیدارند.

 

 

چرا ایران یک بمب روانی به نظر میرسد؟: گربه ی سیندرلا و شیر سخمت

نویسنده: پویا جفاکش

معمولا اگر یک روز ببینید در اخبار شبکه های معاند نظام ایران، خبری از ایران پخش نشده و فقط اخبار بد از کشورهای دیگر پخش میشوند میفهمید که در آن روز در ایران هیچ خبر بد کلی ای مخابره نشده و شاید خبر خوب هم تولید شده باشد که این یکی معمولا اصلا خبر نمیشود و هیچکس هم متوجهش نمیشود و ما باید به جایش بدبختی های کشورهای دیگر را توی کله مان کنیم مبادا یک روز حس خوبی از زندگی پیدا کنیم و به این نتیجه برسیم که خدای نکرده زندگی میتواند خوب هم باشد. برای همین هم بود که از همان زمان که همه جا خبر تولد سه بچه یوزپلنگ ایرانی مخابره شد، دلشوره مرا برداشت که چرا وقتی مردم حتی نمیدانند یوزپلنگ استعداد بچه بزرگ کردن ندارد این خبر باید همه جا پخش شود. حسابش را بکنید؛ یک روز اخبار ساعت 17 بی بی سی فارسی که همیشه چهار سرفصل میدهد سرفصل هایش شدند: 1-حماسه ی بودریاری تکراری جنگ اوکراین 2-برگزاری جلسه ی نمیدانم چندم یکی از عوامل کمونیست کشی دهه ی شصت ایران در سوئد 3-هر سه بچه های ماده یوزپلنگ، ماده هستند. 4-افزایش علاقه ی انگلیسی ها به یک نژاد خاص از گوسفند. هر کسی باشد تعجب میکند چطور شده برای اولین بار، بی بی سی از اروپا خبر بد گزارش کرده و از ایران خبر خوب؟ نگو قرار است این خبرهای خوب ضعیف اولیه، پتک شوند روی سرمان که به این نتیجه برسیم مسئولینمان لیاقت بزرگ کردن بچه یوزپلنگ را هم ندارند! اول خبر اشتباه در تشخیص جنسیت بچه ها درآمد و این که هر سه تا نر بوده اند، بعد خبر مرگ یکی از بچه یوزپلنگ ها آمد، بعد خبر مرگ دومی، بعد خبر احتمال مرگ آنها در اثر رسیدگی نامناسب، بعد فوران نگرانی از بابت سلامت توله ی سوم، و هیچکس هم یادش نیامد که قبل از این، کسی اصلا از نجات موفق مادر آن یوزپلنگ ها و موفقیت در جفت کردن او با یوزی وحشی خبری نداشت. بدترین قسمت قضیه این است که اسم ماده یوز مزبور را گذاشته اند "ایران" تا شکنجه اش یادآور شکنجه ی روانی ایرانی ها از حس بد باشد. اما آیا واقعا این همه احساس بدبختی طبیعی است؟

مسلما یک بعد گرفتاری ما به بده بستان روانی حاکمان و زیردستان در جامعه ی به شدت بوروکراتیک ایران برمیگردد. امروزه مردم یادشان رفته که در اواخر دوره ی خاتمی که وضعشان خیلی بهتر بود، بیشتر شکایت هایشان از وضعیت اداری دولت و قوه ی قضائیه بود. یادم است وقتی سریال سوری "مدیر کل" که طنز ظریفی در طعنه به بوروکراسی عربی بود، در سال 1382 از تلویزیون پخش میشد، پدرهایمان هر وقت به هم میرسیدند یادی از این فیلم میکردند و بعد تاکید میکردند که «ایران هم همینطوری است.» الآن بوروکراسی اینقدر برای مردم عادی شده که مردم نمیدانند فرهنگ نق زدن از حکومت، نتیجه ی افزایش ابعاد سلسله مراتب اداره در حد حکومت یک کشور است. کارل گوستاو یونگ یکی از کسانی بود که بر اساس مشاهده ی وضعیت اروپای قرن بیستم، به ارتباط فرهنگ شغلی با فرهنگ حکومتی پی برد. وی متوجه شد که وقتی کسی چه در اداره و چه در مملکت، منصب مهمی به دست می آورد، ازآنجاکه شغلش بیشتر از ابعاد دیگرش دیده میشود، تمام شخصیت خود را روی جایگاه اجتماعی و شغل خود سرمایه گزاری میکند و این میشود که شخصیتش کلا به جایگاه اجتماعیش منتقل و خودش از شخصیت خالی میشود و چون میفهمد که حالا بدون منصبش موجود حقیری است، مدام نگران از دست دادن آن و دلمشغول بدبینی به همه ی خدمتگزاران خود میشود. پس برای جلوگیری از تصاحب جایگاه خود، دستگاه خود را آنقدر بزرگ میکند که چه در اداره، چه در شرکت، چه در اجتماع و چه در سراسر کشور، همه چیز را در دست بگیرد. یونگ به این پدیده، "تورم روانی" میگوید و آن را در مقابل "فرونهشت روانی" در زیردستان قرار میدهد. زیردستان در بزرگ شدن منصب رئیس یا حاکم نقش مهمی دارند. ابتدا مسئله فقط یک ناخودآگاهی ساده است که به فرافکنی کهن الگوی پدر بر رئیس و زبردست مربوط میشود. اما کم کم به آب زیر کاهی زیردستان می انجامد. چون هرچقدر همه چیز به نام دستگاه و رئیس/حاکم نوشته شود، مراتب پایینی نیز میتوانند از زیر کار دربروند و هر نابسامانی ای را تقصیر رئیس بگذارند و خودشان «مامور و معذور» به نظر برسند ولی از طرف دیگر، به طور ناخودآگاه به سبب خلاصه کردن همه چیز در رئیس و دستگاه، آنها نیز مثل رئیسشان دچار احساس حقارت و بی شخصیتی شدید میشوند و به دنبال شکست های پی در پی دستگاه که نتیجه ی طبیعی معامله ی ناخودآگاه مخرب حاکم و زیردستان است همه چیز به هم میریزد. دراینجا عذاب روانی اینان افزایش می یابد و ممکن است سر به شورش بردارند که البته چنین شورشی حتی اگر به توفیق هم بینجامد چون توسط افرادی به لحاظ شخصیتی حقیر و توخالی انجام گرفته، همه چیز را فقط بدتر میکند. (درباره ی نظریه ی تورم و فرونهشت روانی از یونگ: ر.ک. «یونگ و سیاست»: ولادیمیر والتر اوداینیک: ترجمه ی علیرضا طیب: نشر نی: فصل دوم)

اگرچه این، بخش اصلی و مهم تزلزل روانی جامعه ی ایران در مقابل به اصطلاح "فتنه" های زمانه است، اما هنوز نشان نمیدهد که چرا مردم باید از چنین عذاب روانی و خود حقیر پنداری جمعی ای لذت ببرند و هر خبر بدی درباره ی مملکت ولو اخبار زایمان یک یوزپلنگ را در شبکه های اجتماعی تکثیر کنند و جز ابراز حقارت از ایرانی بودن، هیچ وجه اشتراک دیگری با هموطنان خود حس نکنند. عجیب این که پاسخ این سوال نیز باز نزد یونگ است آنگاه که مشخص میکند علاقه به زار زدن و ابراز بدبختی کردن مربوط به انیما یا جنبه ی زنانه ی وجود بشر (نقطه ی مقابل انیموس یا بخش مردانه ی او) است:

«آنیما یک مفهوم نیست بلکه یک واقعیت زنده ی تجربی است. اگر بخواهیم آنیما را بشناسیم باید با دید روانشناسانه به اعماق روان نگاه کرد. اولین تجلی اصلی آنیما تقریبا همیشه از طریق فرافکنی صورت میگیرد. مردی، زنی را میبیند، قلبش به تپش می افتد و عاشق آن زن میشود. این پدیده فرافکنی انیما است. فرافکنی یعنی این که قدرت این کشش از درون می آید نه از بیرون. درست مثل یک پروژکتور سینما که از درون خود تصویری را به بیرون، بر روی پرده می اندازد و شبهی از واقعیت ایجاد میکند. عشق های انیمایی هم همین گونه هستند. ما تصویر آنیمای خود را از درون خویش بر روی زنی پروژکت (فرافکن) میکنیم. [یعنی مرد، جنبه ای از وجود خودش را به اشتباه در یک زن بیرونی، مشاهده کرده و در قالب آن زن، عاشق نیمه ی زنانه ی روان خودش شده است.]... گاهی این فرافکنی به صورت آنی اتفاق می افتد که به عشق در نگاه اول معروف است. اما در عین حال میتواند به صورت آنی هم از بین برود. با دیدن یک لغزش یا یک کوتاهی از طرف آن زن، دیگر آن زن مطابق تصویر فرافکن شده آنیما نخواهد بود و از چشم خواهد افتاد. عشق های زودگذر به معنای آن هستند که عنصر سرنوشت ساز فرافکنی به فعالیت نیفتاده است. وقتی عنصر سرنوشت ساز فعال میشود و در زن خاصی ماندگار میگردد، آن زمانی است که زن، در خوشی و ناخوشی، به سرنوشت مرد تبدیل میشود. هرچه مرد سعی میکند از دام آن زن یا تصویر فرافکن شده ی خود، خود را خلاص کند نمیتواند. دراینجا باید تاکید شود که این زن نیست که مرد را در دام می اندازد، این انیمای مرد است که دام گستری میکند. شیوه ی دیگری که انیما میتواند خود را به نمایش بگذارد تسخیر ایگو [یا بخش خودآگاه انسان] و یا بهتر بگویم اغوای ایگو از طریق فرافکنی بیرونی است چیزی که در اسطوره ها به صورت طلسم شدن بیان میشود. اگر ایگو خود را با انیما یکسان پندارد، آن وقت مرد به موجود زن آسای زخم خورده ای تبدیل میشود که مدام مشغول نک و نال است. میدانیم که این امر اصلا غیر معمول نیست. در این حالت است که کیفیت های منفی انیما برتری پیدا میکند و ایگو دچار نوعی رفتار قهقرایی و کودکانه میشود. جنبه ی کودکانه در درون مرد به فعالیت می افتد و ایگو توقع پیدا میکند که همه در حق او مادری کنند حتی جهان هستی.» ("مرد مرد": رابرت بلای: ترجمه ی فریدون معتمدی: نشر مروارید: 1400: ص13-12)

نکته ی جالب این است که «آنیموس بیشتر در مردها و انیما بیشتر در زن ها فعال است» (همان: ص14) پس این سوال ایجاد میشود که چه شده که انیما حتی اگر برای نق زدن هم که شده، وجود قریب به اتفاق مردان و زنان ایران و اگر دقیق تر نگاه کنیم جهان را تسخیر کرده است؟ این را باید شاهدی بر افول مردانگی در نظر گرفت. اما دلیل این افول چیست؟

اگر مثل من یک ایرانی متولد دهه ی شصت باشید، احتمالا کارتون ژاپنی ای کیو سان را آنقدر دیده اید که مادر ای کیو سان را به خاطر داشته باشید. من از این زن هیچ خاطره ی خوبی به یاد ندارم. همیشه سرد و بی احساس در مقابل پسرش ظاهر میشد و او را شکنجه میکرد. نکته ی دلخراش این است که ای کیو تنها قهرمان «بی پدر» کارتون های دوره ی کودکی ما نیست. ولی اگر همتاهای بی پدر دیگرش مثل چوبین و سباستین و هاج باید کلی بدبختی میکشیدند تا مادرشان را پیدا کنند ای کیو همیشه راه خانه اش را بلد بود و میدانست کجا باید برود. اما مادرش قدغن کرده بود که ای کیو پیشش نیاید. در یک قسمت ای کیو در وسط سرمای شدید زمستان به بهانه ی تعطیلات با بدبختی خود را به خانه ی مادرش در حومه ی شهر (مادرش حتی محل زندگیش هم شکل آدمیزاد نبود) میرود و مادر پس از پرخاش شدید، ای کیو را وادار میکند در آب زیر صفر درجه برایش رخت بشوید. دست های ای کیو به شدت آسیب میبینند و در این هنگام ندیمه با تعجب میبیند که مادر دور از چشم پسرش اشک میریزد. هدف مادر این بود که ای کیو از او متنفر شود و دیگر نیاید و در معبد بوداییش بتمرکد و درسش را بخواند. اگر محیط مردانه ی معبد را با زندگی مادر با یک ندیمه مقایسه کنیم به شدت متوجه شباهت نکته ی این داستان، با بحث نیاز مادران به بودن مردان بالای سر پسرانشان در غیاب پدر میشویم.

اتفاقا "بلای" هم این موضوع را در کتابش سوژه کرده و درباره ی آن نوشته است:

«کیت تامپسون در یکی از مقالاتش خود را چنین توصیف میکند: کیت در 20سالگی از آن دسته از جوان هایی بود که به وسیله ی زنان راهبری شده بودند. پدر و مادرش هنگامی که او 13 سال بیشتر نداشت از هم جدا شده بودند و او با مادرش زندگی میکرد. کیت در دوران دبیرستان بیشتر با دختران نزدیک بود تا پسران، این وضعیت تا پایان دوره ی دانشگاه نیز ادامه پیدا کرد. بیشتر دوستان نزدیک او زنان فمنیستی بودند که او آنها را خارق العاده، فرهیخته و با گذشته توصیف میکرد. کیت باور داشت که چیزهای بسیاری از این زنان یاد گرفته است و بعدها در دانشگاه اوهایو شغلی پیدا کرد که بیشتر با زنان سر و کار داشت. او همیشه با خواسته ها و علایق زنان همبسته و همسو بود. در همین ایام، کیت خوابی میبیند که در آن با گله ای از گرگ های ماده در جنگلی در حال دویدن است. تصویر رویا برای او تداعی عدم وابستگی و تحرک را داشت. گله گرگ در جنگل با سرعت و نظمی خاص حرکت میکردند تا این که به کنار رودخانه ای رسیدند. هر کدام از گرگ ها در آب به انعکاس صورت خود خیره شد، اما وقتی کیت به آب نگاه کرد، هیچ صورتی نداشت، بدون انعکاس بود.رویاها پیچیده و بسیار ظریف هستند و این بی احتیاطی است که نتیجه ای شتابزده از آنها گرفته شود. تصویر آخر این رویا، در هر صورت موضوع ناراحت کننده ای را مطرح میکند. وقتی که زنان با همه ی خیرخواهی که دارند پسری را بزرگ میکنند احتمالا او بدون شخصیت (صورت) مردانه بزرگ میشود و ممکن است هیچ صورتی نداشته باشد. از سوی دیگر، [در جوامع اولیه] پیران راهبر، به پسران اطمینانی نامریی و ناگفته القا میکردند که به پسران کمک میکرد تا صورت اصلی و سرشت واقعی خود را ببینند و درک کنند. خب، حالا چه باید کرد؟ هزاران هزار زن بدون همسر هستند که باید پسران خود را بدون حضور مرد در منزل بزرگ کنند. مشکلات این قضیه روزی ظاهر شد که من در اونستون در همایشی که مدعوین آن اکثرا زن بودند شرکت کردم. زنانی که به تنهایی پسران خود را بزرگ میکنند دقیقا به خاطر نبود نقش و الگوی مرد در خانه آگاهند. زنی بیان میکرد که وقتی پسرش به سن دبیرستان رسید احساس کرد به سختگیری بیشتری نسبت به پسرش نیاز است که مایه ی آن را در خود نمیدید. آن زن افزود که اگر میخواست خودش را سخت تر کند تا بتواند از عهده ی پسرش برآید، پیوند خود را با زنانگیش از دست میداد. من به او پیشنهاد کردم که مثل جوامع شرقی، آنها باید پسرانشان را در 12سالگی نزد پدرانشان بفرستند. چندین زن آشکارا گفتند: "نه، مردها پرورنده نیستند و نمیتوانند از بچه ها نگهداری کنند."» (همان: ص45-44)

بلای در جواب این نگرانی، چاره ای ندارد جز این که از انقلاب صنعتی شکایت کند که سبب گسیختن رابطه ی نزدیک پدر و پسر شده است. البته او در توضیح وجود چنین رابطه ای فقط به کارآموزی پسر نزد پدر در جهت وراثت شغل بسنده میکند (همان: ص47) اما من فکر میکنم مسئله عمیق تر از اینها باشد. حتی در جوامع در حال توسعه مثل ایران نیز اگرچه پدر در زندگی فرزندان حضور داشته و دارد، ولی رابطه ی آنها اغلب عمیق نیست چیزی که متاسفانه سبب همدردی ما با قهرمانان انیمیشن های ژاپنی میشود که دنبال مادرشان میگشتند نه پدرشان. در این مورد باید به خود ای کیو هم توجه کنیم که هیچ وقت احوال پدرش را نمیگیرد. یادمان باشد انیمیشن بی دلیل تمام لطیفه های زیرکی ستای جهان –حتی داستان های جوحی و بهلول و آن دانشمند مسلمانی که ای کیو، داستان "لباس نو، بخور پلو" ی او را کش رفت- را به ای کیوی کودک نسبت داده اند. اگرچه پدر ای کیو معلوم نیست ولی پدرش را امپراطور وقت خوانده اند و ای کیوی بدبخت وظیفه داشته بار تمام امپراطوران ببوگلابی ژاپن طی 2000سال را یک تنه به دوش بکشد و بدون امپراطور بودن و فقط با هوشمندی نشان دادن، ثابت کند خون امپراطوران، خدایی است. اتفاقا نکته ی قصه در همینجا است. ای کیو انتظاری از پدرش ندارد چون او امپراطور است و سرش شلوغ است. در ژاپن، امپراطور، خدا است و همانطورکه ما در خاورمیانه انتظار نداریم بتوانیم خدا را ببینیم، ای کیو هم نمیتواند انتظار داشته باشد پدرش را ببیند. پدر، مایه ی مردانگی است و مردانگیش بارقه ی خدائیت است. به خاطر همین هم سخت است مرد باشیم چون مرد ایدئال فقط خدا است. حکومت که به قول یونگ، کهن الگوی پدر را از پایینی ها جذب کرده و درست مثل نسبت امپراطور با ای کیو، جای پدر را در زندگیمان گرفته، ناچارا به سبب ایفای نقش مردانگی، خدایی است و گرفتاری این است که تعریفش از خدا خیلی شبیه تعریف یک پدر سنتی است: کسی که برای ترس از عقوبت شدن، باید پرستیدش، و همانطورکه رابطه ی دوستانه بین پدر و پسر کمیاب است، رابطه ی دوستانه بین حکومت و مردم از آن هم نایاب تر است چون حکومت، خداتر از پدر بیولوژیک است. مثل این که مشکل از خدا است و مسلما به تعریف خدا در همان منطقه ای برمیگردد که بنیانگذار حکومت های تمدنساز است یعنی خاورمیانه، جایی که ما الآن در آن هستیم. خدای حاکم بر این سرزمین اکنون خدای یهودیان است که از کتاب مقدس مغربزمین برآمده است و سمبل جایزترش یعنی شیر، ترکیب جنگاوری و بیرحمی و قدرت را در درجه ی اول به ذهن متبادر میکند. مسیحیت و اسلام ابتدا او را پذیرفته و چهره اش را آنقدر گریم کرده اند که الان دقیقا معلوم نیست چیست. ولی سراغ وفادار به اصلش را در کشوری مثل رومانی میتوانید پیدا کنید که مردمش زیاد علاقه ای به تغییر شخصیت ندارند و تنها قهرمان مسیحی پرستیدنیشان کنت "ولاد تپس" خوناشام و ستمگر معروف به دراکولا است. اگر خدایی که میگویند تمام تغییرات از او است به چنین چهره ای نزدیک باشد عجیب نیست که در خانه ی او خاورمیانه، تمام تغییرات، عصبی و خونین باشند.

این خدا حتی اگر در خارج از خاورمیانه و در اروپا شکل نهایی خود را یافته باشد اساسش بر تجربیات خام اسطوره ای مردم خاورنزدیک استوار است. چنین تجربیاتی، بی واسطه ملموس با زیست انسان نخستین در کنار عناصر طبیعت در سراسر زمین بوده و آیین های پاگشایی موفقیت در آن، دور از ذهن ورود به موفقیت در تصور یک انسان مدرن شهری و زیستمند با دولت مدرن است. "بلای" در این مورد مینویسد: «گاهی تصور میکنیم "آیین ورود" در دنیای امروز آن است که پذیرفته شویم و یا به مراسم بارمیتزواه [معادل جشن تکلیف] برویم یا تصدیق رانندگی بگیریم. اما آیین ورود، در اصل یعنی به طور عرضی رشد کردن و داخل شکوه درخت بلوط شدن و عظمت کوهستان ها، یخچال ها، اسب ها، شیرها، سبزه زارها، آبشارها و آهوان را به جان درک کردن. آنچه انسان را از آبشار و ببر باز دارد او را خواهد کشت.» (همان: ص98) با توجه به تصویر زیستی انسان ها تا همین چند دهه پیش، هشداری است کاملا منطقی که فقط یک ذهن به شدت مدرن و شهری مثل ایدئولوژی جمهوری اسلامی میتواند مسخره اش کند. یادم است وقتی در کتاب "بینش اسلامی" دوره ی دبیرستان، میخواستند فروید را تخریب کنند نوشته بودند این یهودی، اینقدر روابط خانوادگی را پلشت جلوه داده بود که میگفت بچه ی آدم از سگ و جانوران درشت و غران دیگر میترسد چون او را به یاد پدرش می اندازند. الآن دارم فکر میکنم فروید آنقدر یهودی عمیقی بود که به تمام لایه های سرکوب شده ی روابط خانوادگی ما اشراف پیدا کرده بود، روابط خانوادگی ای که متاسفانه معمولا از توتمیسم اولیه ی جذب شده توسط یهودیت تفکیک نمیشوند.

استراون در فصل اول کتاب «چه کسی از شیر قوی تر است؟» به بحث ارسطویی متافور در باب کتاب مقدس پرداخته و این که تمثیل های خداوند در تشبیه خود به درخت و انواع جانوران چون خر و گاو و گوسفند و عقاب و مانند آنها جنجال های مربوط به «زبان خدا» و حتی «جنسیت خدا» را برانگیخته است چنانکه تشبیه عیسی مسیح در مادر ملت بودن به «مرغ مادر» و یا گزاره ی هوشع در تشبیه یهوه به خرس ماده ای که از بچه های خود دفاع میکند و مانند آنها، فمنیست ها را به ادعای زن بودن یهوه در ابتدا و برخی را نیز به بی جنسیت بودنش قبل از جنگسالار شدنش جسور کرده است. روی این اصل، استراون روی پرکاربردترین جانور برای تشبیه خدا به او متمرکز شده است: شیر. وی معتقد است تصویر پاستوریزه و جذابی که ما امروزه از خدا داریم نتیجه ی تجسم آلمانی و انگلیسی شیر در مقام حیوانی اشرافی، شجاع و قدرتمند بوده که در امریکا و در قالب بازسازی های خدایی او مثل اصلان در نارنیا رسانه ای، مشهور و جهانی شده است اما بعید است مردم اولیه ستایش قلبی از این جانور داشته بوده باشند وقتی قهرمانانشان از ایوب گرفته تا سمسون، و از یهودا تا داوود، مفید بودن خود را با کشتن شیر ثابت میکنند و «شیر دل» بودن در درجه ی اول به درد آن میخورده که دل مبارزه با شیر را داشته باشید. در فصل دوم همان کتاب، ما با کمال تعجب میبینیم که چطور خاخام ها و کشیش ها در قرن بیستم به جانورشناسی دستاویز میشدند تا بتوانند ثابت کنند که خدای تورات، شیرمسلک نیست و شیرهای تورات نیز تمثیلیند و شباهتی به شیر واقعی ندارند. مستمسکشان هم تصویر آشنای شیر نژاد دیرآمده ی شرق و جنوب افریقا یا پانترا لئو ملانوچائیتا است که معمولا وقتی صحبت از شیر میشود همه به یاد او می افتیم چون الان فقط همو است که نسبتا پرتعداد است و توسط دوربین ها ثبت میشود. این نژاد، سبک های زندگی مختلفی دارد ولی بیشتر به صورت گله ای زندگی میکند درحالیکه شیرهای نوشتارهای یهودی تقریبا همیشه تنها هستند. شیرهای امروز افریقا را بیشتر در علفزارها میبینیم اما شیرهای یهودی بیشتر در جنگل و کوهستان ظاهر میشوند. از همه عجیب تر این که شیر های امروز افریقا لانه ندارند درحالیکه تورات از لانه های شیران صحبت میکند و ادبیات یهودی، از زندگی شیرها در غارها صحبت میکند. وان در تورن حتی معتقد است انگاره ی یهودی پرکاربرد لانه کردن شیر در غار، نتیجه ی خیالپردازی از چند داستان احیقار درباره ی بودن شیر در غار بوده است. از همه مهمتر این که کلمه ای که تورات برای نامیدن شیر جوان و دشمنان انسانی یهودیان استفاده میکند کلمه ی واحدی است: کفیر [که ممکن است تصویرپردازی کافرون یا دشمنان پیامبر اسلام در تاریخ کنونی، نتیجه ی همهویت کردن لغات شبیه کفیر و کافر باشد]. بنابراین ممکن است شیرهای تورات، استعاره از دشمنان انسانی باشند. در مقابل این افراد، بسیاری از قدیم، شیرهای تورات را معرف شیرهای واقعی خاورمیانه خوانده اند و امروزه نیز به نظر میرسد حق با اینان باشد. قبلا اروپاییان شیرهای کم تعداد و مشابه همی که در اوایل قرن بیستم با فاصله از هم در هندوستان و خاورمیانه باقی بوده و در حال سرکشیدن آخرین نفس های نسل خود بودند، زیرگونه ی واحدی موسوم به پانترا لئو پرشیا میدانستند ولی اکنون روشن شده که آن شیرها همه از جنس پانترا لئولئو یا شیر دنیای قدیم بوده اند که در افریقا هم وجود دارد و اندازه های گوناگون از کمی کوچک تا بسیار بزرگ داشته اند و نرهایشان میتوانستند از بی یال تا پر یال، ظاهر داشته باشند. سبک های زندگی آنان نیز بسیار گوناگون تر بوده است و محدود شدن ژنتیک آنان به جمعیتی محدود در هند، عادت های آنان را نیز محدود کرده است. استراون مینویسد که انقراض شیرها در آسیا از قرن 12 شروع شده و تا قرن 19 روندی تدریجی و اغلب محلی را طی کرده است. ازآنجاکه ادبیات اسلامی، ادبیاتی شهری است و به مسئله ی حیات وحش که فقط میتوانسته دلمشغولی روستاییان و عشایر بیسواد باشد نپرداخته، این مسئله روشن نشده و حتی هنوز هم محدوده ی زیست شیرها در آسیا روشن نیست. در مورد اسرائیل که محل تولد ادبیات یهود تلقی شده نیز بین علما بر سر این که شیر در قرن13 درآنجا منقرض شده یا در قرن 19، اختلاف است ولی فعلا اغلب انقراض او را به قرن 19 نسبت میدهند. اما در این حدی که منابع داریم مشخص است که هیچکس از محو تدریجی شیرها متاسف نشده است حتی و بخصوص به سبب ارتباط آنها با خدا.

به گفته ی استراون، خدا از دید قدما همچون شیری است که موجودات دیگر را «تصرف میکند، زجر میدهد و میکشد.» در کتاب اشعیا (13 : 38) حزقیاه شاه گناهکار یهود شکوه میکند که «یهوه تمام استخوان هایش را شکسته است، فقط به مانند یک شیر.»:

“what is stronger than lion?: leonine image and methaphor in the Hebrew bible and the ancient near east”: brent a.strawn: university of Zurich: academic press: 2005: pp58-59

در ادبیات یهودی، اسرائیل و یهودا به بره هایی تشبیه شده اند که توسط شیرهای آشوری و بابلی خورده شده اند (همان: ص53). یهوه وقتی خشمگین میشود، مثل شیر میغرد و غرش او همیشه «علیه ملت ها» است (همان: ص61). در فرهنگ های دیگر خاور نزدیک نیز «خدایان اغلب، شریک شیرها و گاه با آنها فامیل بودند.» شب هنگام و موقع استیلای ترس از شیرها، از شر آنها به درگاه سین خدای ماه راز و نیاز میشد. موقع نفرین، از خدایان میخواستند که طرف را به شیرهای آدمخوار واگذار کند. (همان: ص 143) از جبل الاراک، چاقویی به دست آمده است که بر دسته اش تصویر یک شاه-کاهن در حال کنترل دو شیر دیده میشود. (ص153) لابو نام یکی از دشمنان خدایان است که سین، خدایان مختلف را برای سرکوب او فرستاد ولی همه شکست خوردند تا درنهایت، تیشپاک، لابو را با تیراندازی کشت. لابو چناکه نامش چنین معنی میدهد شیر بود ولی بعدا به شکل اژدهایی ترکیبی از شیر و مار تصویر شد، چنانکه این جمله ی اصالتا آرامی به احیقار منسوب شد که «هیچ شیری در دریا زندگی نمیکند، بلکه درآنجا یک مار دریایی وجود دارد که لابو خوانده میشود.» این لابوی دریایی را به نام «لوویوم» نیز خوانده اند و قطعا همو است که نامش به صورت لویاتان دشمن دریایی یهوه گسترش یافته است.(همان: ص147) جنی نیمه شیر-نیمه انسان که به نام های اورمه لولو، اوریدیمو و اورگالو شناخته میشد، مورد دعای مردم قرار میگرفت تا شر اجنه ی دیگر را دور کند. اورگالو یکی از لشکریان تهاموت در نبرد با مردوخ خدای کلده نیز بوده است. اورگالو را گاها با شمش خدای خورشید برابر میدانستند و جالب این که ظاهرا همین اورگالو است که به نرگال خدای دوزخ و فرستنده ی بیماری ها تبدیل شده است. (همان: ص148) نرگال، "شیر مامت" خوانده میشد که معنی مامت مشخص نیست. (همان: ص185) از دید عراقی ها، ایرانی ها و مصری ها، اجنه خود را به شکل حیوانات وحشی و ازجمله شیر درمی آوردند و برای دفع شرشان، تصاویر و مجسمه های شیران ساخته میشدند و کاربرد محافظ می یافتند. (همان: ص148) آموری ها در سر دادن شعارهای جادویی برای دور کردن اجنه، کلمات "سدوم لابوآ" یا "سومو لابا" را که به معنای شیرند مورد خطاب قرار میدادند و قبطیان "ربی" را که در زبانشان همان معنی را میدهد. (همان: ص184) از دید چوپانان، شیر، قاتل تموز خدای طبیعت و از این جهت جانوری ناسپاس به شمار میرفت. (همان: ص141) در عراق، ظالمان را به "گیرو" یعنی شیر متصف میکردند. (همان: ص151) یک ضرب المثل کلدانی در باب نسبت حاکم ظالم با مردم عادی میگوید: «شیر، دشمن گاو است.» (همان: ص139) در همین رابطه، جمله ای آرامی منسوب به احیقار، شیری را مثال میزند که وقتی گوزنی را در لانه ی خود یافت، خونش را آشامید و گوشتش را خورد. (همان: ص140) به سبب خورشیدپرستی شاه بخصوص در مصر، با تشبیه به شیر، مقدس میشد. مصری ها خورشید را «شیر کوهستان شرق» و یا «شیر شب» مینامیدند. شب و روز که با حرکت خورشید پدید می آمدند به دو شیر متخاصم در دو افق موسوم به "روتی" (دو شیر) تشبیه میشدند. خدای دیروز، شیری به نام "سیف" و خدای امروز شیری به نام "توعا" بودند. (همان: ص201) "آخر" یا اسفنکس مصری که شیری با سر انسان بود، انعکاسی از فرعون و خدا بودن شیروار او محسوب میشد. (همان: ص174) شاهان یهود نیز خود را به شیر تشبیه میکردند و از این طریق جلوه ی خدا و وسیله ی مجازات مردم تلقی میشدند. اما پارسی ها تصویر نبرد شاه با شیر به معنی غلبه ی نظم بر بینظمی را در خاورمیانه گستردند و ازجمله تصویر هرکول را درحالیکه پوست شیر پوشیده بود، به عنوان "ارباب حیوانات" به یهودیان و دیگر اقوام پیشنهاد دادند و این هرکول، در سامریه بخصوص در وادی دالیه به خوبی پذیرفته شد و حتی "لیث" او را نسخه ی بومی یهوه در وادی دالیه شمرده است (همان: ص110-109). در سامریه، شاه پارس را "ارباب شیرها" به شمار می آوردند (همان: ص115). شیرکشی شاهان پارس ها که با ایرانیان تطبیق شده اند تقلید شیرکشی شاه آشوری شمرده است. کورنلیوس نوشته است که «قدرت خطرناک شیرها پایان ناپذیر است. آنها با وحشت انگیزی حمله میکنند.» و اضافه میکند که شاه آشور با کشتن شیرها، قهرمانی و ایزدی وارگی خود را اثبات میکند. احتمالا موتیف پرکاربرد صحنه ی شکار شیر سوار بر اسب یا ارابه در ایران، تقلید صحنه ی تیراندازی شاه ارابه سوار آشور به سمت شیرها است. (همان: ص3-171) کورنلیوس، یهوه را در مقام شیری که از کوه صهیون میغرد معادل "بلال" یا "بعل شیث" خدای شیرسوار کنعانی میخواند که از بالای کوهستان، طوفان ها را هدایت میکند و بخصوص وقتی با "ست" خدای جانورمانند و شررسان قبطی تطبیق شود، یهوه ی یهودی را شروری مهیب نشان میدهد. این با گزاره ی تشبیه یهوه به "بس" که یک کوتوله ی جانورمانند و غیر قابل پیشبینی است نیز بی ارتباط نیست. (همان: ص257) روی این اصل، جاکوبسون، منظور از غرش شیر را رعد و برق طوفان دانسته است. (همان: ص266) اسمیت، این حالت را زنانه تر و توحش یهوه را به سخمت الهه ی مصری مربوط کرده که در قالب شیری، جهان را به خاک و خون میکشد. ترکیب الهه و شیر، در تصاویر عیشتار به شکل زنی سوار بر شیر مشاهده میشود و ترکیب ظواهر این دو موجود، همان ماده خرسی را میسازد که هوشع، یهوه را به آن تشبیه کرده بود. (همان: ص267)

در ادامه ی این بحث، میتوان افزود که "باست" یا "باستت" الهه ی مصری را به "شسمت" نیز نامیده اند که میتواند تلفظ دیگر سخمت باشد. باست هم به یک ماده شیر متجسم میشود هم به زنی با سر شیر و هم اغلب به گربه. اگر باست را فرم مونث "بس" کوتوله بگیریم، میتوانیم شیر را جنبه ی درونی و عظیم تر خدایی در نظر بگیریم که درست مثل گربه که فرم کوچکتر شیر است، او نیز کودک درون یا بزرگسال کودک مانده ی درون مرد را نشان میدهد و از این جهت شبیه به وضعیت انسان های کوتوله ای است که قدشان افزایش نمی یابد. کارکرد بس این بوده که بچه های مریض را خوب کند چون خودش در حکم بچه ای ابدی است. اگر مرد همیشه در کنترل زن ها بوده و هرگز با مردانگی درونش رابطه برقرار نکرده باشد در این صورت این زنانگی او است که به شکل شیری مخرب درمی آید و کنترل این موجود غریزی یا روحیه ی "بس" مانده ی او را به دست میگیرد. شاید بتوان این را با به دنیا آمدن اروس (کوپید) خدای دلدادگی از رابطه ی نامشروع آرس (مارس) خدای جنگ با آفرودیت (ونوس) الهه ی شهوت نسبت داد. اروس همیشه در کنار و در خدمت آفرودیت است انگار آرس اصلا وجود ندارد.

این، من را به یاد دو گزاره می اندازد. نخست این که به عقیده ی بارتون، عیشتار قبل از این که یک الهه باشد، یک ایزد دو جنسی عرب به نام عاثتر بوده است و خدایان انلیل و نین لیل نیز از همین ایزد پدید آمده اند. در فنیقیه "اشتارت" از «نام» های بعل، و تانیت، «صورت بعل» خوانده شده اند درحالیکه اشتارت و تانیت را معمولا الهه میپنداریم و بعل را ایزد مذکر.:

“an androgynous Babylonian divinity”: George a.barton: journal of the American oriental society 21: 1900: p185-7

دوم این که در کلده ی قدیم، زمانی که حداد وارد میانه ی صورت فلکی دب اکبر میشد اگر زنان در خانه گیاه هل میریختند، تبدیل به مردان میشدند و کورگارو ایزد مذکر به خانه پای مینهاد و تبدیل به زن میشد و از زنان مرد شده، به موفقیت های آنها حامله میشد:

“female and male – the cultic personnel: the bible and the rest of the ancient near east: Allison park: pickwick pub: 1994: appendix3 on “the assinu, kurgarru and similar functionaries”

به نظر میرسد زن شدن کورگارو با جادو، مرتبط با تبدیل شدن عاثتر به عیشتار باشد. نکته ی مهم این که عاثتر و عیشتار هر دو موکل سیاره ی زهره اند که در غرب، ونوس نامیده میشود. این سیاره در هنگام طلوع و غروب خورشید، با درخشندگی در آسمان ظاهر میشده و به نظر میرسیده که با خورشید نسبت قوی ای دارد. یادمان باشد که انوار خورشید را به یال شیر تشبیه میکردند و شیر عیشتار میتوانست همان خورشید باشد. بنابراین سخمت نابودگر، از تناسخ زهره به خورشید پدید می آمد و این در حکم تولد کوپید از ونوس بود. "اروس" که نام یونانی کوپید است در فارسی، "آرزو" تلفظ و عنوان دیو شهوت دانسته میشد. ولی شاید معنای فعلی و بسیار کلی تر آرزو در زبان فارسی، نشان دهد که مردم در طول زمان متوجه میشدند کارکرد شهوت، در راستای کارکرد همه ی اقسام هوس ها و آزها است و فقط چون دردسرها و ممنوعیت ها حول شهوت بیشتر بوده اند آن در ابتدا بیشتر به چشم می آمده است. نکته اینجاست که ما درحالی برای فرار از مصیبت حرص و هوس به خدا پناه میبردیم که خودمان آنها را به خدای بوالهوس بیرحم نسبت میدادیم و ناچار بودیم به خود خدا متوسل شویم تا درد خودش را درمان کند. به همین دلیل هم مقدسین خدای مزبور هیچگاه خودشان دستورات خدا را اطاعت نمیکردند چون به خاطر داشتن قدرت خدایی، ورای قانون بودند ازجمله قهرمانان ادبیات فارسی که در وصف خدا قلمفرسایی میکردند اما با دهان آلوده به مشروب و چشمان آلوده به نظربازی. همین دردسر را بودایی ها نیز دارند. در مذهب بودا شرابنوشی گناه است ولی بزرگان بودیسم ذن تمام اشعار خود را در وقت مستی شراب سروده اند و یکی از خدایان موسوم به "بودای" و ملقب به "می لو فو" (یعنی بودای خندان) هرجا میرود یک کوله ی پر از شراب با خود دارد. در سال 2015، یک نفر در "بودیسم استاک اکس چنج"، درباره ی این دوگانگی پرسیده بود و این که نمیداند با دو دلیش نسبت به شراب چه کند وقتی نمیداند نوشیدنش گناه هست یا نیست. در بین پاسخ دهندگان، یکی به او گفته بود که این دوگانگی، نتیجه ی توفیق بودیسم تبتی در چین است که سبب گسترش آیین بودا شد؛ تبتی ها قبل از بودایی شدن، جشن های شراب نوشی موسوم به "تسوگ" داشتند و این مغایر با بودیسم است. یکی دیگر هم به سوال کننده توصیه کرده بود بهتر است به جای ممنوع بودن یا نبودن شراب در بودیسم، به این فکر کند که امروزه هیچکس در مضر بودن شراب نوشی تفریحی برای سلامت بدن تردید ندارد و قرار نیست مضرات را فقط مذهب ممنوع کند. من فکر میکنم هر دو این پاسخ ها تحریک کننده ی خوبی در افشای بخشی از ذهنیت انسان بدوی است که فکر میکند گناه کردن موفق، نشانه ی خدایی بودن است، همان چیزی که باعث میشود در مقابل گناهان کبیره ی قهرمانان فیلم ها خنثی باشیم و گاهی در کمال حماقت، با تکرار آنها زندگی خود را نابود کنیم. این ریسک ها شجاعت میخواهد که امری مردانه محسوب میشود. بنابراین هوس های زنانه در این موقع، لباس مردانه میپوشند. شاید زار زدن انیمایی جامعه ی ایرانی نیز نتیجه ی بیش از حد وحشتناک تصور کردن عمومی جمهوری اسلامی باشد که در آن حتی ناله کردن هم شجاعانه به نظر میرسد.

"بولونا" الهه ی جنگ که در خدمت آفرودیت و احتمالا مدل دیگری از او است، این موقعیت را نشان میدهد. او معرف صفر کردن زمان و همان اوروبوروس یا زمان در هیبت ماری است که از گاز زدن دم خود تغذیه میکند. حرکت دوری خورشید در آسمان و بازگشت تاریکی پس از هبوط خورشید به زیر زمین، صفر شدن زمان را نشان میدهد. در این لحظه، مار آغازین به دست گربه ی فلسفی شب کشته میشود و توحش نخستین حکمفرما میشود. این توحش در آیین های سابازی یا ارجی سبت تکرار میشود. حتی در ژاپن نیز آن را به نام "سامیزن" می یابیم که گیشاهای اجراگرش در خدمت خدای گربه بوده اند. این خدای گربه همان "باست" است که هم به شیر ماده تشبیه میشود و هم به گربه. او و سخمت هر دو چشم رع هستند. منتها باست نماد ماه و سخمت نماد خورشید است. در منف، این دو با رع در هیبت پتاح یا خدای خالق، یک تثلیث میساختند که شبیه دو پاره بودن یهوه به شیطان و کریست در مسیحیت، و دو پاره بودن زروان به اورمزد و اهریمن در آیین مجوس است. عقیده بر این است که باست و سخمت، هر دو، در اساس، همان هاثور الهه ی زهره و معرف مادر زمین هستند. خورشید در هیبت هورس، هر غروب در افق زمین به قتل میرسد و فردا مجددا از رحم او متولد میشود. این داستان، در مسیحیت به صورت هبوط یهوه در مریم و تولدش به صورت مسیح است، اتفاقی که با آن، یهودیت مهر باطل میخورد و مسیحیت، خورشید روز جدید میشود. در آلمان، این کیفیت را الهه ای به نام "فریا" داشت که تخریب معابد و پایان کیشش به شارلمانی منسوب است هرچند به عنوان یک جادوگر یا یک جن، همچنان در فرهنگ مسیحی بومی باقی ماند. او به خاطر ارتباط با تاریکی، الهه ی ماه بود و عقیده ی مسیحی بر این بوده که جادوگران را ماه کنترل میکند و این خود خرافات آیینی خاصی را حول بزرگداشت ماه پدید آورده بود. فریا را در جنوب آلمان، به سبب ارتباط با جهان زیرین، "هل" یا "هولدا" مینامیدند و چون این لغت به معنی دوزخ است روشن میکند که در جادوگری، حالت آغازین، حالتی دوزخی و دربردارنده ی نیروهای تاریکی بوده است. رقص های سابازی هم از همین پرستش تاریکی شروع میشوند. در جنوب مصر و شمال حبشه، بدویان، تاریکی را به سبب آشکار کردن سیارات و ستارگان تاثیرگذار، مهم میدانستند و رقص هایی به تقلید از گردش سیارات به دور خورشید ترتیب میدادند و همین رقص ها در میترائیسم باز به صورت گردش سیارات به دور خورشید، بازآفرینی شد. زمانی که یهودیان مورد حمله ی شیشنق فرعون مصر قرار گرفتند و ثروت معبد خود را چپاول شده ی او دریافتند او را برحق دانسته، خدای شیشنق را به خدای خودشان مرتبط کردند. شیشنق، پیرو باست بود و او را به شکل زنی با سر گربه و یا شاهینی با سر گربه تصویر میکرد. کاهنان باست، زنانی با ماسک گربه و تکرارگر رقص مزبور برای باست که ربه النوع شهوت تلقی میشد بودند. با این حال، باست شیشنق نه یک گربه ی بی آزار بلکه «شیری در قالب گربه» و درواقع همان سخمت بود. او همان الهه ای بود که به شیر نر تبدیل شد و در نگاره ها سوار بر یک شیر نر تصویر میشد. به راحتی میشد گفت شیر یهوه همان سخمت سابازی است. پس سخمت به شیر قبیله ی یهودا جان داد و مسیح نیز از قبیله ی شیرنشان یهودا متولد شد تا خورشیدی باشد که از زهره ی سخمت پدید آمده است. یهودی ها در متون خود، همواره خدای خود را با جانوران مختلف شریک کنند و این در درجه ی اول به سبب تحمیل ایدئولوژی خود بر مردمان دچار به توتم های گوناگون بود. اما عامدانه ارتباط یهوه با گربه را زیاد بزرگ نکرده اند تا به سبب رابطه ای که هنوز بین گربه و جادوگری وجود دارد یهودیت حداقل بتواند بعضی را در اتهامات علیه خود دودل نگه دارد. ولی تاثیر فرهنگ مزبور از طریق یهودیان بر غرب، حداقل در زبان خیلی واضح است. چون در زبان انگلیسی، لغت "پوسی" هم به معنی آلت جنسی زن است و هم به معنی گربه. این لغت، از "پاشت" تلفظ دیگر نام باست مشتق شده است. ارتباط گربه با سخمت، ویژگی خورشیدی و آتشین شیر را به این جانور قمری منتقل و او را در فرهنگ های ژرمن، مرتبط با شمع و خاکستر نموده است. سیندرلا که نامش مونث شده ی اشنگرودل -یعنی پسر خاکستر- است و در اوایل قرن 19 توسط برادران گریم مطرح شده است به عنوان جانشین انسانی گربه، هویت الهه ی خود را فاش میکند: دختری که میتواند با جاذبه ی جنسی، افراد پولدار و قدرتمند را به دام خود بیندازد و به مظهر اعلای خوشبختی در فرهنگ خود یعنی غوطه زدن در پول و تجمل دست یابد. پراکنش این نشانه ها و ازجمله برجسته کردن گربه در جادوگری، به مانوی ها و بوگومیل ها و کاتارها نسبت داده میشود که شیطان را در قالب گربه ای سیاه میپرستیدند. آنها که پیروان اسکیتیانوس شاگرد عرب امپدوکلس در بابل خوانده شده اند، یهوه را شیطان و او را عامل خلق جهان میدانستند و از خدای راستین، منزه میکردند. مسیح که به عقیده ی آنها همان میترا است، خورشید را با قدرت و ماه را با دانش خود هدایت میکند و ترکیب شمسی-قمری این تئوری، آنها را متوجه جادوی گربه و سبت نموده بوده است. تمپلارها یا شوالیه های معبد که پایه گذاران بانکداری و استعمار بودند فلسفه ی آنها را در جهان گستردند و همین فلسفه است که به فراماسونری، ایلومیناتی و ساتانیسم جان داده است:

“the cat in the mysteries of religion and magic”: part1: m.oldfield howey: live journal: feb4, 2020

به نظر میرسد ما در ایران شیطانپرستی را خیلی ساده و یک نوع شرنگاری مسخره فرض کرده ایم. چون فلسفه ای که از آن صحبت میکنیم همه ی ما را در تمدنی به لحاظ روحیه ای به شدت بدوی اسیر خود کرده و اگر غیر از این بود الآن ایران یک بمب روانی نبود.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷