ماموریت آسمانی در جهنم زمینی: انقلاب کردن برای تبدیل مستضعفین محقر به مستضعفین لیبرال
تالیف: پویا جفاکش










مهندس مهدی بازرگان را به عنوان کسی میشناسند که در ایدئولوژیک شدن اسلام و تاثیر نتیجه ی آن بر انقلاب 1979 ایران، نقش مهمی داشت ولی بعد از قدر نادیدن در انقلاب، از بیشتر عقاید خود دراینباره برگشت و به عرفان از آن نوعی که عبدالکریم سروش لیبرال از آن حمایت میکرد، عقبگرد کرد و نه فقط حکومت بلکه یاران او از سخنرانی های آخر او ناراضی شدند. نشریه ی "آگاهی نو" (شماره ی 16، بهار 1404)، دراینباره پرونده ای با عنوان استفهامی "توبه ی بازرگان؟" تدارک دید. یکی از کسانی که در این پرونده پاسخگو شده است، مهدی معتمدی مهر است که مقاله ای به نام "وارونه شنیدن بازرگان" تحویل داده و در آن مدعی شده که بازرگان، هیچ تغییر بزرگی در تفکر خود نداده جز این که بسته به شرایط، بعضی حرف هایی را که قبلا به صورتی حاشیه ای تر زده بود، این بار بلندتر زده است. موضوع کلیدی در این قائله، سخنرانی هایی با عنوان "آخرت و خدا، هدف بعثت انبیا" هستند که به مناسبت عید مبعث و با تمرکز بر آیه ی دوم سوره ی "جمعه" از سوی مهندس بازرگان ایراد شده و بعدا به صورت جزوه در آمده اند. "معتمدی مهر" در اشاره به آن (در صفحه ی 324) مینویسد:
«بازرگان در پاسخ به نقدهای وارده تاکید میکند که "عمده اشکالات در همان قدم اول، ناشی از عدم دقت در عنوان جزوه و برداشت نادرست از آن بوده است. بسیاری از دوستان، "بعثت" را برداشته بودند و در ذهن خود فکر میکردند که گفته ام: آخرت و خدا، تنها برنامه ی انبیاء است. "بعثت" یعنی برنامه ی خدا، و میان "برنامه ی خدا" و "برنامه ی انبیاء" خیلی فرق هست. عنوان مطروحه یعنی هدف خدا از رسالت انبیاء چه بوده؟" [به نقل از "پاسخ به نقدها" از مهدی بازرگان.] درواقع مهندس بازرگان یادآوری میکند که دین و رسالت انبیاء از آن جا که متاثر از زیست انسانی و مجموعه مناسبات اجتماعی آنان رقم میخورد، فراتر از برنامه ای است که خداوند برای پیامبر تعیین کرده است. پیامبر به واسطه ی آن که بشر، و ناگزیر از اثرگذاری و اثرپذیری اجتماعی و سیاسی است، در معرض کنش ها و تصمیم گیری هایی قرار میگیرد که گاهی شامل جنبه های سیاسی و اجتماعی هم میشوند. نکته ی کلیدی در "آخرت و خدا" این است که تاسیس حکومت یا روش زمامداری، برنامه ی خدا برای انبیا نیست و این مدعا را بازرگان در همان کتاب اصلی نیز مطرح کرده بود. بازرگان در همان سخنرانی چالش برانگیز با عنوان "آخرت و خدا، هدف بعثت انبیاء" از منظر فلسفه ی بعثت بیان میکند که "بعثت انبیاء در دو چیز خلاصه میشود: 1-انقلاب عظیم فراگیر علیه خودمحوری انسان ها برای سوق دادن آنها به سوی آفریدگار جهان، و 2-اعلام دنیای آینده ی جاودان".»
این دو هدف، کاملا جهانی بودند و الان در همه ی دنیا هدف اول به اندازه ی خود پیامبران، از صحنه ی گیتی محو شده، ولی هدف دوم، از همیشه قوی تر است، بخصوص به خاطر این که توسط کسانی که پیامبران را بی اعتبار کرده اند، دنبال میشود. هنوز همان "برنامه ی خدا" است، ولی این برنامه به پیامبران نیاز ندارد، چون پوپولیسم کنونی، روی اومانیسمی استوار است که هر انسانی را نسخه ای از خدا وامینمایاند و میخواهد از انسان ها برای پیاده کردن بهشت خدا روی زمین بهره ببرد، طرح جسورانه ای که بخصوص در رژیم های ضد خدا مثل کمونیسم، اعتماد به نفس بیشتری پیسدا میکند. موضوع، از صفر شروع کردن با پشت پا زدن به پیامبران مشترک جریان های یهودی-مسیحی و تشرع اسلامی نیست، بلکه اتفاقا تحریف پیغامی است که از سرمنشا مشترک این جریانها، تحت نفوذ هرمتیسم و نوافلاطونی گری بود و این تعلیم مهم هرمس تری مگیستوس (ثلاثه عظمه) را که «هر چیزی برای موجود شدن، اول باید به ذهن درآید» را به یک اصل بدیهی مذهبی تبدیل کرده بود، تا جایی که ناچارا تطبیق "لوگوس" با "ذهن خدا" توسط هراکلیتوس نیز به یک اصل مسلم مسیحیت بدل شد و در هر امری، نیاز به ذهن خوانی خدا پیش آمد. برای همین است که هر کسی که تحت تاثیر ادیان ابراهیمی قرار گرفته باشد، دنبال این میگردد که خدا از خلقت جهان و انسان چه هدفی داشت و سعی میکند ذهن خدا را در این زمینه با ذهن خودش تطبیق کند. ذهن خود او از کشفیات علم مدرن بهره مند میشود و از خلقت دنیا نتیجه ای نمیگیرد؛ بخصوص از خلقت جانوران دیگر که آنطورکه علم امروزی نشان میدهد، وحوشی غریزی و خالی از ابتکارات روانی بوده اند و اصلا معلوم نیست به چه درد خدا میخوردند؟! انگار فقط انسان ذهن داشته است؛ ذهنی آنچنان خلاق که دنیای اطراف خود را دگرگون کرده است. طبیعت وحشی انسان اولیه فقط دشمن و خطر تحویل بشر آن روزگار میداد ولی این باعث نمیشد که انسان مطلقا حیوانات خطرناک و پدیده های مخرب طبیعی را الگوی خود قرار دهد بلکه حتی از پدیده های به خودی خود بی معنا (یادمان باشد داریم از دید بالا به پایین یک مومن خودستای بزرگ شده در فضای ادیان ابراهیمی به طبیعت نگاه میکنیم) همچون تغییر فصول، معانی شگرفی بیرون میکشید که به هیچ وجه با واکنش جانوران دیگر به این پدیده ها مطابقت ندارد. انسان حتی برای غذا گرفتن از این طبیعت هم باید از ذهن خود استفاده میکرد: برای شکار جانوران سریع، اسلحه تخیل و بعد اختراع میکرد و حتی گیاهان طبیعت و بعدا جانوران اهلی را به نفع ذائقه ی خود، اصلاح ژنتیکی میکرد و این کار را از همان اول راه تمدن، موقع اهلی کردن گندم وحشی شروع کرد. پس آیا ذهن الهی فقط در ذهن انسان تداوم دارد و میشود گفت بقیه اش خلقت موجود دیگری است؟ و آیا بی دلیل نیست که خدایان کهن -ازجمله یهوه خدای بنیادین ادیان ابراهیمی- علیرغم تصویرگری های گوناگونی که از هر کدام وجود داشت، بلاخره دارای تجسم های انسانی یا دست کم نیمه انسانی بوده اند؟!
این یکی از همان برهان هایی است که کمک کرده تا امروزه برخی به پیروی از زکریا سچین، خدایان را با موجودات فضایی عوض کنند و بگویند خدایان زمین را خلق نکردند، بلکه در قالب موجوداتی فضایی انسان مانند که سومری ها به آنها آنوناکی میگفتند، فقط بر زمین فرود آمدند و روی آن گونه ی جانوری که به عنوان برده و خدمتگذار خود برگزیده بودند، یکسری اصلاحات ژنتیکی پیاده کردند که باعث شد مغز حامل ذهن خدا در او به وجود بیاید. آنچه سچین در زبان امروزی به اصلاحات ژنتیکی ترجمه کرده است، اسطوره ی سومری-اکدی دستور انلیل رئیس آنوناکی های زمین به حئا یا انکی خدای حیات برای خلق انسان امروزی به عنوان نسل نوینی از بردگان است که طی اجرای دستور، حئا با اضافه کردن چیزی الهی به دستپختش، تغییرات خاصی در انسان به وجود آورد که او را مایل به شورش علیه انلیل مینمود و حئا از این ابتکار برای ایجاد ارتشی از انسان ها علیه برادرش انلیل بهره برد. امروزه و بر اساس داروینیسم، تصور میرود که آن گونه ی انتخاب شده یک میمون آدم نما بوده که در اثر اصلاحات ژنتیکی، به مرور تبدیل به هوموساپینس ساپینس یا انسان خردورز امروزی شده است. البته برداشت شخصی از این قصه به نفع خدایی تلقی کردن ذهن انسان –هر انسانی- میتواند به فرافکنی هر گونه تفکرات و دگم های محدود انسانی به خدا یا خدایان یا موجودات فضایی، اعتبار دهد. نمونه ی اخیرش این که میبینیم کسانی از جریان راست افراطی در امریکا که الان در زمره ی ستایشگران ترامپ هستند، مدعیند که فقط سفیدپوستان اروپایی، جمعیت راستین زمینی بردگان بوده اند و سیاهان و عرب ها و دیگر نژادهای غیر قابل درک، بردگانی بوده اند که آنوناکی ها با خود از سیارات دیگر آورده اند. ظاهرا بردگان زمینی نباید برتری خاصی بر دیگر بردگان داشته باشند جز این که در زمین حق آب و گل دارند و بقیه بیگانه اند، همانطورکه در امریکا هم سفیدهای اروپایی حق آب و گل دارند و بقیه بیگانه اند. همان دهکده ی جهانی دموکرات های دشمن است، فقط حالا باید کل جمعیت غیر اروپاییش را شهروند درجه ی 2 تلقی کرد و اداره ی کل آن را به سفیدهای اروپایی و رهبرانشان در ایالات متحده ی امریکا سپرد؛ امریکایی به وسعت کره ی زمین. این نوع اسطوره سازی ها فرافکنی ناسیونالیسم به ذهن خدایان کل زمین و حتی جهان است. ناسیونالیسم، یک پدیده ی مدرن و از مخلوقات ذهن انسان است و اومانیسم، انسان را به کل جانشین خدا کرده و ازاینرو این نوع مخلوقات را مقدس نمایانده است. درواقع نظریه ی آنوناکی های فضانورد علیرغم ظاهر علمی-تخیلش، فقط شکل تکامل یافته و به روز شده ی این نوع خودستایی های اومانیستی است، چون به گفته ی سچین، آنوناکی ها زمین را ترک کرده اند و دیگر به آن احتیاجی ندارند، اما آدم ها فکر میکنند آنها هنوز هستند یا روزی برمیگردند و انسان های مومن امروزی دارند به خدایانی خدمت میکنند که دیگر کاری به کار انسان ها ندارند. در این شرایط، تنها خدایی که برای انسان باقی میماند، الوهیتی است که انکی در کالبد او کاشته و در ذهنیت انسان بروز میکند و همان است که باید به جای آنوناکی ها، ناجی انسان باشد. این، مطلبی است که در گفتگوی John Colawو Neil Freerدر 11 اکتبر سال 2000میلادی مطرح شده بود:
جان کولاو: سلام نیل. شما به کار زکریا سچین در مورد سیاره ی دهم نیبیرو و ساکنان آن آنوناکی یا نفیلیم، اشاره میکنید که ما را از نظر ژنتیکی به عنوان گونهای از هومو ارکتوسهای اولیه حدود ۲۵۰،۰۰۰ تا ۳۰۰،۰۰۰ سال پیش در شرق آفریقا مهندسی کردند. چرا نیل فریر به تز زکریا سیچین اعتقاد دارد در حالی که بسیاری از "متخصصان" این را باور ندارند؟ چه چیزی مانع از آن میشود که مردم این را، به نظر من، به عنوان شواهد آشکاری از حقیقت گذشته ما در نظر بگیرند؟ چرا مردم آن را درک نمیکنند؟
نیل فریر: من در سطح دانشگاه، فلسفه و تاریخ ادیان تدریس کردهام، اما به دلیل کنترل شدید بودجه در آن جامعه و ترس از فشار همسالان برای مطابقت با الگوی اجماع "متخصصان"، تمایل داشتهام که خودم را از دنیای دانشگاهی، دنیای "متخصصان" جدا کنم. اینها عوامل محرکی هستند که بارها و بارها تز تام کوهن در «ساختار انقلابهای علمی» را اثبات میکنند: با پارادایمهای جدید رادیکال، صرف نظر از میزان استحکام و وضوح شواهد، مبارزه میشود، و فریاد زده میشود، و تنها زمانی پذیرفته میشوند که الگوی قدیمی از بین برود. بنابراین این تمایل به کزاز دائمی دلیل اصلی نادیده گرفتن تز سیچین یا تلاش برای حملههای شخصی تند و زننده به او است، زیرا آنها نتوانستهاند در ۲۴ سال او را رد کنند. دلیل دوم این است که باهوشترهای آنها به خوبی میدانند که تز او نه تنها دادههای آنها، بلکه یک فرض اساسی را که رشتههای علمی آنها بر آن بنا شده است، زیر سوال میبرد. آنها بدون چون و چرا میپذیرند که «خدایان» فرافرهنگی که برای همه ی تمدنهای باستانی شناخته شده بودند، موجوداتی غیرواقعی و افسانهای بودند. سیچین، همانطور که سومری ها میگفتند، میگوید که آنها انساننماهایی از گوشت و خون و علاوه بر آن، موجودات فضایی بودند. حتی اگر به خودشان اجازه دهند که احتمال صحت تز او را بپذیرند، نمیخواهند با پیامدهای آن سروکار داشته باشند. این بدان معنا است که ما باید به معنای واقعی کلمه کل سیاره را دوباره تصور کنیم. اینکه یک محقق دانشگاهی در چنین موقعیتی "اولویت را" قرار دهد، واقعاً یک مورد نادر است. این وضعیت به دلیل کلمه ی جادویی "بیگانه" حتی دشوارتر هم میشود. اگرچه آنوناکیها از درون منظومه ی شمسی ما هستند، نه از چهل سال نوری دورتر مانند آن بچههای خاکستری کوچک با چشمانی حلقهدار، حتی اگرچه ما نیمه آنوناکی هستیم و آنها بسیار شبیه ما به نظر میرسند، این واقعیت که آنها از سیارهای دیگر آمدهاند و میتوان آنها را "بیگانه" نامید، در جامعه ی "متخصص" دانشگاهی، دایرهها دور گوشها کشیده میشوند و چشمها از ترس اینکه همسالانشان آنها را دیوانه خطاب کنند، میچرخند. این موضوع با توجه به این واقعیت که من اخیراً در مقالهای که در وب منتشر کردم، با عنوان «مسئله ی بیگانگان: یک دیدگاه گسترده» تأکید کردم، پیچیدهتر میشود: در اینجا دو مشکل مصنوعی وجود دارد. ما اطلاعات و شواهد فراوانی داریم که حضور بیگانگان را به طور کلی در این سیاره نشان میدهد. سرکوب کل این موضوع توسط دولت، جوامع دانشگاهی و علمی را به شدت عقب انداخته است، یک مشکل مصنوعی. ما به همان اندازه یا بیشتر شواهد و اطلاعات داریم که ما نیمه بیگانه هستیم، گونهای دو جایگاهی که از طریق مهندسی ژنتیک آنوناکی (بیگانه) به وجود آمده است. اما سرکوب کل این الگو در طول تاریخ غرب توسط کلیسای رم، مشکل مصنوعی دیگری را برای محققان و انسانها به طور کلی ایجاد کرده است. برای ایجاد تعادل در همه ی این موارد، ضروری است که با تأکید بر این نکته که بدون شک محققان و دانشمندان صادق، راستگو، و بسیار درستکاری وجود دارند که "متوجه موضوع هستند" و میبینند که سیچین بسیار درست میگوید، تصریح کنم. اما به نظر میرسد که تاکنون در میان آنها کسانی نبودهاند که شجاعت جنگجویان نظامی مانند رابرت او. دین، یا فیلیپ کورسو را داشته باشند تا خطر بازنشستگی، پیگرد قانونی و آزار و اذیت را به جان بخرند و به خاطر اینکه میخواهند حقیقت غالب شود، سخن بگویند. من به درستی و اعتبار تز سیچین متقاعد شدم، همانطور که اخیراً به درستی و اعتبار تز سر لارنس گاردنر متقاعد شدهام؛ نه با منطق خشک یا شهود، بلکه با انسجام کامل آن: آنها تنها توضیحاتی هستند که هیچ عنصر غیرقابل توضیح، هیچ تناقضی ندارند و در آنها همه ی حقایق کاملاً با هم هماهنگ هستند. برای تصریح دقیقتر، من با زکریا در مورد یک یا دو نکته ی فرعی موافق نیستم و همین را در مورد نتیجهگیریهای سر لارنس نیز صادق میدانم، اما اینها نکات فرعی هستند، نه نکات اصلی و اساسی تز. در این حجم عظیم و انقلابی از مطالب، اگر در این اوایل، توافق کاملی در مورد جزئیات وجود داشته باشد، شگفتانگیز خواهد بود.
جان کولاو: نیل، شما در کتابهایتان از «روشنگری ژنتیکی» به عنوان کلید گشودن «طلسم الهی» صحبت میکنید. لطفاً بیشتر توضیح دهید. روشنگری ژنتیکی چیست و طلسم الهی چیست؟
نیل فریر: من از کلمه ی طلسم الهی برای توصیف نگرش مطیع و فرمانبردار استفاده کردهام، عمیقترین رنگ در بافت فرهنگی ما که همان ذهنیت بردهداری باقیمانده از آغاز ما به عنوان یک نژاد برده مهندسی ژنتیکی شده است که توسط آنوناکیها برای اهداف عملی خود، در درجه ی اول استخراج طلا، به وجود آمده است. در نهایت، ما به شرکای محدودی با آنها تبدیل شدیم، یک نژاد پایدار، و تازه از یک گذار آسیبزای سه هزار ساله از نوجوانی نژادی بیرون میآییم. اما ما همیشه تابع آنها بودیم و اینجا ایستادهایم و به آسمان نگاه میکنیم، جایی که آنها آشکارا ناپدید شدند (بهشت در آسمان شد، جایی که آنها رفتند، جهنم در زیر زمین شد، جایی که شما تا سر حد مرگ در معادن طلا کار کردید) و به دنبال پدری هستیم که برگردد و همه چیز را درست کند و دوباره به ما بگوید چه کار کنیم، زیرا ما حتماً کار اشتباهی انجام دادهایم که آنها را از بین ما برده است. با گذشت زمان، یکی از آنها، انلیل/یهوه، فردی نسبتاً نامطبوع، خشن، کجخلق و بیرحم نسبت به انسانها را به موجودی کیهانی با ویژگیهای بینهایت، تعالی بخشیدهایم. این فرآیند کیهانسازی متافیزیکی از طریق متکلمان مدرسی کلیسای رم، باعث سردرگمی و ابهام زیادی شده است. بنابراین، روشنگری ژنتیکی صرفاً تحقق و شناخت تاریخ واقعی ما به عنوان یک گونه ی مهندسی ژنتیکی شده است که شاخه ی اصلی آن این است که دین، تعالی رابطه ی باستانی، اطاعت و بردهداری بین ما و آنوناکی است. وقتی ما، چه به صورت فردی و چه به صورت نژادی، از نظر ژنتیکی روشن بین میشویم، قدرت مییابیم تا طلسم الهی را بشکنیم و به نژاد مستقل خود تبدیل شویم و به صورت فردی، به شخص خود، هنرمند تکاملی خود تبدیل شویم و آماده باشیم تا با کیهان رو در رو شویم.
جان کولاو: برای خودم، وقتی ویژگیهای گوشت و خون آنوناکی، "آنانی که از آسمان فرود آمدند" را تشخیص دادم، آزاد میشوم تا از چارچوب مرجع بسیار وسیعتری نسبت به آنچه که شرطی شدهام تا در آن عمل کنم، فکر کنم. من، "ما" قدرت داریم که حجاب عرفانی خدا را به عنوان "پدر بزرگ در آسمان" پاره کنیم و مجبوریم با احتمال یک برخورد عمومی فرازمینی کنار بیاییم. آیا من در این مورد به نکتهی درستی رسیدهام؟
نیل فریر: یکی از نتایج اصلی آن روشنگری ژنتیکی این است که ما متوجه میشویم که کل مفهوم دکترین کلیسای روم در مورد «گناه نخستین»، علاوه بر اینکه در وهلهی اول یک ترجمهی عمداً تحریفشده است، اشتباه است. با این حال، این [دکترین] وسیلهی اصلی وابسته کردن ما به یک خدای ترسناک و بنابراین، به کلیسایی بوده است که ادعای اختیار مطلق تفسیر آنچه آن خدا میخواهد را دارد. در نتیجهی تداوم سلطهی انلیل، ما به این باور رسیدهایم که نمیتوانیم تکامل یابیم، اگرچه میتوانیم دچار انحطاط شویم، که بدون نظارت مداوم و "نجات" از جانب آن خدا، فوراً در فساد فرو خواهیم رفت. واقعاً به دلیل این نقص عمیق نمیتوانیم حقیقت را به تنهایی بدانیم. روشنگری ژنتیکی به ما نشان میدهد که همه ی ما اعتبارنامهها و مراجع خودمان هستیم، که واقعاً قادر به تعیین حقیقت هستیم و به روشنی میدانیم که برای حقیقت به هیچ مرجعی وابسته نیستیم. بنابراین، برای اینکه کمی به دندههای نیمهبیگانهتان تلنگر بزنم، برادرم، اگر منظورتان از "آیا من در این مورد به جایی نزدیک هستم؟" این است که آیا برداشت شما و من در این مورد با هم موافق است؟ پاسخ مثبت است. با این حال، اگر به من به عنوان یک مرجع نگاه میکنید، از خیرش میگذرم. در نظر گرفتن "احتمال یک برخورد عمومی با موجودات فرازمینی" به دو دلیل مهم است: نگرش ما نسبت به موجودات آینده از هر نوع، باید برای امنیت ما قبل از وقوع آن تغییر کند، و به نظر میرسد که این نوع رویداد بسیار نزدیک شده است. از آنجا که ما به معنای واقعی کلمه با ذهنیت بردهداری مطیع و فرمانبردار آفریده شدهایم و مدتها است که به آسمان چشم دوختهایم تا آنوناکیها بازگردند، خود را در موقعیت بسیار آسیبپذیر و خطرناکی قرار میدهیم. اگر همچنان تمایل داشته باشیم برای یافتن پاسخ، راهحل، نجات، یا هر نوع رستگاری به هر چیزی یا هر کسی که از آسمان میآید چشم بدوزیم، در خطر کسالت و ملال قرار خواهیم گرفت. روشنگری ژنتیکی و شکستن طلسم الهی، دو مزیت حیاتی برای ما به ارمغان میآورد: درک و تعریفی مورد توافق در سطح سیاره از چیستی انسان ژنریک و بنابراین، وحدتی در سطح سیاره فراتر از هر یک از عوامل بابل، از دین گرفته تا نژاد که ما را از هم جدا کرده و آسیبپذیر ساختهاند. اگر آنوناکیها دوباره اینجا ظاهر شوند، بسته به نگرششان نسبت به ما یا اینکه کدام جناح در میان آنها نماینده است، ممکن است با احترام به ما نزدیک شوند یا ممکن است ابزارهای استخراج طلا به ما داده شود و/یا به حرمسرای انلیل هدایت شویم. هر کسی که اینجا ظاهر شود، باید به عنوان یک نژاد سیارهای متحد، با اعتماد به هویت خود، با صداقتی خدشهناپذیر، با احتیاطی سنجیده که ما را وادار به درخواست اعتبارنامه، بیانیههای نیت، قرنطینه ی اختیاری و تبادل اطلاعات ضروری در مورد آداب و رسوم، از پروتکلهای قضایی گرفته تا غذا خوردن و رابطه ی جنسی کند، با او ملاقات کنیم. ما باید بتوانیم انساننماهای کامل را از اندرویدها تشخیص دهیم. مطمئناً درست است که هر کسی که اینجا ظاهر شود، مطمئناً از نظر فناوری پیشرفتهتر خواهد بود و اگر بخواهد، میتواند به اصطلاح ناهار ما را بخورد. با این حال، آنوناکیها، اگرچه از ابتدا آشکارا قادر به انجام این کار بودهاند، اما این کار را نکردهاند. واضح است که نژادهای مختلفی که به اینجا آمدهاند و اکنون اینجا هستند، اگرچه به تدریج نشان دادهاند که فناوری آنها میتواند به راحتی ما را تحت الشعاع قرار دهد یا از بین ببرد، اما این کار را نکردهاند. آیا این بدان معناست که باید احتیاط را کنار بگذاریم؟ مطمئناً نه. اما این میتواند نشان دهد که خشونت خانمانسوز گونهی ما «غیرطبیعی» است، محصولی از عاملسازی تفرقهانگیز بابل برای کنترل جمعیت که به جنگهای بزرگ و هرج و مرج مذهبی جنگهای صلیبی، جهادها، تفتیش عقاید و آزار و اذیتها منجر شده است و ذاتاً از طبیعت انسان نیست. من فکر میکنم این به وضوح به این واقعیت ساده اشاره دارد که هر چه یک نژاد «طبیعی» در تکامل آگاهی، هوش و پیشرفت تکنولوژیکی جلوتر میرود، بیشتر به سمت قانون طلایی تکامل مییابد، که یک کاربرد خاص مدرن از آن در حال حاضر در آگاهی ما در «دستورالعمل اصلی» پیشتازان فضا وجود دارد.
جان کولاو: نیل، آیا "قدرت های موجود"، به ویژه مذهبی و سیاسی، با هرگونه حرکتی در جهت «روشنگری ژنتیکی» عموم مردم مخالفت نخواهند کرد؟ آیا ما فقط منتظر میمانیم تا با آموزش نسلهای جدید، نگهبانان قدیمی از بین بروند؟ یا شاید این بیداری نهایی اجتنابناپذیر است و نمیتوان به طور کامل از آن جلوگیری کرد؟
نیل فریر: کلیسای روم، در ادامه ی ترس از خدای انلیل، به صورت نوعی دین مطیع، با اتحاد و جذب تدریجی امپراتوری روم و اتخاذ تاکتیکهای قدرتمند آن، به قدرت رسید. سرکوب تاریخ واقعی ما از طریق انتشار جعلیات عهد عتیق عبری که برای تبدیل انلیل به خدای یگانه ی توحیدی آنها انجام شد، چنان مؤثر بود که نوعی فراموشی نژادی ایجاد کرد و فرهنگ باستانی سومری به معنای واقعی کلمه فراموش شد و تنها در اواخر دهه ی 1800 دوباره کشف شد، حداقل تا آنجا که به فرهنگ غربی، آنطور که به ما آموخته شده و شناخته شده است، مربوط میشود. در دوران مدرن، کنترلکنندگان نظامی و سیاسی، دانش و دادههای مربوط به حضور بیگانگان در این سیاره را با انکار و تمسخر، در ابتدا صادقانه، به این دلیل که بر اساس دوست یا دشمن بود، سرکوب کردهاند، همانطور که فیلیپ کورسو به خوبی در «روز بعد ار رازول» اشاره کرده است، و هر چیزی که میتوانست از هواپیماهای ما بهتر عمل کند و با مصونیت از مجازات بر فراز سایتهای مخفی ما پرواز کند، عملاً دشمن تلقی میشد. این ترس وجود داشت که این امر کل جامعه ی ما را به طور اساسی، حتی به طور آشفته، مختل کند. در نتیجه، فکر میکنم با ادگار میچل موافقم، آنها کاملاً آن را سرکوب نکردهاند، بلکه به طور غیرمستقیم و کم کم آن را آشکار کردهاند. بنابراین، فکر میکنم پاسخ مستقیم و ساده به سوال شما این است که بله، آنها با روشنگری ژنتیکی مخالفند، بدیهی است که بیشتر با کلیسای روم مخالفند زیرا ماهیت و وجود آن تهدید میشود. اما به نظر میرسد برخی از سیگنالهای اخیر نشاندهنده ی یک تغییر قابل توجه در این زمینه است. کلیسای رم رسماً اعلام کرده است که پاپ هنوز تنها کسی است که خط تلفن قرمز مستقیم به بشقاب پرنده ی شخصی یهوه دارد، در حالی که در همان زمان، دوست پاپ، خانم کورادو بالدوچی، به طور غیررسمی، اما نه برهنه و نه مسموم، علناً اذعان میکند که سیچین درست میگوید و آنوناکیها به زودی بازمیگردند و کاتولیکها باید برای آن رویداد آماده شوند. و، اوه بله، پاپ واقعاً دوست دارد به زیارت (!) اور در عراق برود؛ یکی از قدیمیترین شهرهایی که توسط آنوناکیها تأسیس شده است. یک زیارت. اوه، واقعاً. ما قطعاً باید نسلهای جدید را آموزش دهیم: این کودکان هستند که باید مورد توجه ما باشند. ما نسلهای زیادی را به دلیل نقص طلسم الهی از دست دادهایم، از جمله نسل خودمان. نباید منتظر بمانیم تا نگهبانان قدیمی یا جدید از بین بروند. ما باید مسئولیت زندگی خودمان را بر عهده بگیریم.
جان کولاو: نظر شما در مورد این ایده که ما در حال حاضر درگیر یک فرآیند شرطیسازی بلندمدت در جمعیت برای افشای نهایی حضور فرازمینی هستیم چیست؟
نیل فریر: من فکر میکنم این یک واقعیت ساده و غیرقابل انکار است. فکر میکنم اگر ما برای مدت طولانی تحت طلسم الهی نبودیم، این روند بسیار سریعتر پیش میرفت، زیرا ما خیلی زودتر آماده میشدیم. بسیاری از مشکلات ما ممکن است مختص ما به عنوان گونهای باشد که برای اهداف بردگی ساخته شدهایم. اما من همچنین متقاعد شدهام که تا زمانی که به یک تعریف کلی و مورد توافق از طبیعت انسان و یک وحدت سیارهای و یک تمامیت نژادی بالغ و غیرقابل انکار نرسیم، به سادگی اجازه ی ورود به جامعه ی ستارهای را نخواهیم داشت.
...
جان کولاو: وقتی چند هفته پیش در ضیافت سیچین در سانتافه، نیومکزیکو صحبت کردیم، شما به برخی از روندهای جدید شگفتانگیز در هوش مصنوعی اشاره کردید. اگر رایانهها/هوش مصنوعی همانطور که ری کورزویل در «عصر ماشین های معنوی» پیشنهاد کرده است، خودارجاع شوند، آیا گام بعدی این نخواهد بود که خود رایانهها "بازیهای خدایی" خود را انجام دهند؟ خودارجاعی چیست و چه معنایی برای هوش مصنوعی دارد؟ به نظر شما، نیل، آیا یک ماشین میتواند روح، یک «ایگو» یا خود الکترونیکی داشته باشد؟
نیل فریر: بیایید این را برای مصاحبهی دیگری بگذاریم. این موضوع آنقدر زیاد است که حتی نتوانستیم اینجا به طور سطحی به آن بپردازیم.
جان کولاو: به نظر من اگر ما یک نژاد ترکیبی هستیم، جهشیافتههای دوجایگاهی با سرعت زیادی تکامل یافتهاند، پس به دلیل دستکاری ژنهایمان توسط آنوناکیها، با تکامل طبیعی سیارهمان هماهنگ نیستیم. چگونه میتوانیم از این موضوع عبور کنیم و به عنوان یک گونه در سطح جهانی متحد شویم و بر اختلافات و نارضایتیهای کوچک محلی خود غلبه کنیم؟ آیا لازم نیست به سرعت بزرگ شویم و برای تعامل با موجودات فرازمینی آماده شویم؟
نیل فریر: بخشی از روشنبینی ژنتیکی این است که خودمان را به عنوان بخشی از هومو ارکتوس بومی و بخشی از آنوناکیهای خارج از سیاره تشخیص خواهیم داد. این ما را آزاد میکند تا هر دو مؤلفه را در روانشناسی فردی و گونهای خود شناسایی، درک و ادغام کنیم. این خودشناسی سرانجام به ما فرصت آشتی واقعی با خود را میدهد، تا تمرکز و ریتم ژنومهای نژادی هر دوی ما را بیاموزد. ما از خرد هومو ارکتوس زمینی خود یاد خواهیم گرفت که دوباره با زمین هماهنگ شویم، به این سیاره به عنوان مکانی عالی برای زندگی و مکانی عالی برای بازدید احترام بگذاریم و آن را به عنوان مکانی عالی برای بازدید معرفی کنیم، همانطور که از میراث آنوناکی خود یاد میگیریم که چگونه وارد فضا شویم و ابتدا شهروند منظومه ی شمسی و سپس شهروند ستارهای شویم. من اتحاد گونهها در سطح جهانی را به عنوان یک مشکل واقعی نمیبینم، بلکه آن را یک مشکل مصنوعی میدانم که به طور فراگیر و مداوم توسط قدرت و سرکوب کلیسای روم حفظ شده و توسط بازیهای قدرت سایر ادیان حامی، دولتهای فریبکار و منافع اقتصادی تقویت میشود. وقتی دیگر نمیتوانند دوام بیاورند، کلیسا اکنون در حال پنهانکاری است؛ به زبان ساده، به آرامی و بیسروصدا تغییر شکل میدهد تا قدرت را تغییر دهد و همچنان حفظ کند. اگر پاپ میخواهد رسماً به زیارت اور برود و خانم بالدوچی میگوید کاتولیکها باید برای بازگشت آنوناکی آماده شوند، و آنها از کجا باید این را بدانند؟ اگر این اتفاق بیفتد، فکر میکنم اثر دومینوییِ ناشی از روشنگری ژنتیکی که رخ خواهد داد، سریع خواهد بود و به جای یک شوک، به عنوان یک تسکین بزرگ خواهد بود. یک مزیت عملی، موضوع مقالهای که من به تازگی برای افراد در عرصه ی پروژه ی ژنوم خطاب کردم، به وضوح بینشی است که در مطالعه و تحقیق ژنوم ما در دسترس ما است. متخصصان ژنتیک بهتر است حداقل به دنبال نشانههایی از ادغام دو کدی باشند که ژنوم ما را تشکیل میدهند. دانش مهندسی ژنتیکی که ما را خلق کرده است، میتواند میانبرهایی برای درک این واقعیت فراهم کند که ما بیش از ۴۰۰۰ بیماری یا نقص ژنتیکی داریم، در حالی که گونههای دیگر روی این سیاره تنها تعداد بسیار کمی از آنها را دارند.
جان کولاو: آیا بینش جدیدی برای افزودن به نظریههای خود دارید؟
نیل فریر: تقریباً خجالت میکشم که هر یک از اینها را بینش بنامم. من به هر چیزی که بیشتر از آن، در مواجهه با فریب قدرتمند و هماهنگ شده توسط بازیگران قدرت مذهبی و سیاسی واپسگرا، متوجه شده و بیان کردهام، فکر میکنم - که بسیاری از آنها، مطمئنم، هرگز متوجه نشدهاند که به دلیل دوری از منبع اصلی و آموزش در سنتی که حس بیرونی را به طور کامل از بین میبرد، این کار را انجام میدهند. افشاگریهای سر لارنس گاردنر در کتاب اخیرش «پیدایش پادشاهان جام»، در مورد ماهیت و آغاز و تاریخ دگراندیشان، سوی دیگر مسیحیت و حفظ تبار رهبران به عنوان خدمتگزاران مردم، که توسط انکی آغاز شد تا جای آنوناکیها را بگیرد، زمانی که آنها به تدریج از صحنه کنار رفتند، جایی است که اکنون میتوان در آن به دنبال «بینشهای» عمیق گشت. او از جایی که زکریا تمام کرده بود، ادامه داده و به وضوح تبار خونی را تا سومر ترسیم کرده و بقای آن را از طریق آتش اختری و سپس بلعیدن طلای تک اتمی آشکار کرده است. همانطور که او به طور خلاصه بیان کرده است، هیچ عصر تاریکی وجود نداشته است، مگر برای کسانی که در تاریکی نگه داشته شدهاند. او به سنت بدعتگذار اجازه داده است تا از انزوا بیرون بیاید، جایی که از زمان کنارهگیری برای جلوگیری از نابودی توسط تفتیش عقاید، در انزوا بوده است. یکی دیگر از منابع اخیر با بینش فراوان، اثر باربارا تیرینگ، متکلم استرالیایی است که به تنهایی طومارهای بحرالمیت و مطالب نجع حمادی را با مهارتی درخشان توضیح داده است. کتاب او، "عیسای انسان"، منبع مهمی است که گاردنر به آن اشاره میکند.:
Awaken to The Truth of Your Genetic Heritage, People of Earth: by John Colaw: BIBLIOTECAPLEYADES.NET





































وقتی سادگی استدلالات پشت این نظریه را از بدو آمدن فضایی ها تا رشد تکنولوژی هوش مصنوعی که این مصاحبه، پیشبینی ای بر آن است، بررسی میکنیم، ورود پیامدهایشان به ایران نیز برایمان منطقی میشود. چون استدلال تاسیس شهر خدا بر زمین به واسطه ی انسان در ایدئولوژی های بنیادگرای اسلامی نیز با همین نظرات همریشه است و فقط سادگی خود را پشت احادیث ظاهرا آسمانی و تا جای ممکن پر تکلف شده با زبان عربی فصیح، مخفی کرده است. در بنیان تمام این گونه نظریات، انتقال نبرد فرشتگان و شیاطین از آسمان به زمین را داریم و از قبل تصور شده که با فرود شیاطین به زمین، اینجا جهنمی است که مومنان باید از طریق نبرد با گماشتگان شیاطین، بهشت را بر آن پیاده کنند. این برداشت، نتیجه ی تبدیل آنوناکی ها به آناکیم یا بنی عنّاق، نژاد مردمان نیم جن-نیم انسان ماقبل تاریخ در جهانبینی های یهودی-مسیحی است که این نژاد را متهم میکنند رسوم غلط را بر زمین پایه نهادند و آنها را معمولا با غول ها و البته همانطورکه در زبان عبری رایج است، رفائیم یعنی سایه ها تطبیق میکنند تا به قلمرو تاریکی جهنمی مرتبط شوند که معمولا در زیر زمین تصور میشود.
در فرهنگ یهودی، شئول یا جهان مردگان، قلمرو رفائیم است. جرالد مسی، آنها را با هیولاها و غول های شرور آمنتا یا جهان مردگان مصری تطبیق میکند. به گفته ی مسی، آمنتای مصری، هم دوزخ و هم برزخ یهودی-مسیحی را در خود دارد. چون همانطورکه برزخ محل پاک شدن گناهان است، آمنتا نیز جایی به نام "مسکا" دارد که چنین مسئولیتی دارد. توفت نام دیگر شئول ازجمله در کتاب اشعیا است که مسی، آن را با "تفتا" محل اقامت مار آپپ در آمنتا تطبیق میکند. مار آپپ یا آپوفیس، دشمن خدای خورشید در سفر او به جهان زیرین در طول شب است. در کتاب اول سموئیل (13 : 28) زن جادوگری که یک مار ماده در نظر گرفته میشود، درباره ی عروج روح سموئیل نبی به شائول شاه یهود میگوید: « من خدایی (الوهیم) را میبینم که از زمین بیرون می آید.» مسی، این بیرون آمدن خدا از زمین را همان بازگشت ازیریس خدای خورشید به شکل هورس جنگجو از آمنتا میشمرد.:
ANCIENT EGYPT: GERALD MASSEY: V1: FISHER UNWIN: 1907: P480-1
رفت و برگشت ازیریس در جهان زیرین، همان مرگ و زنده شدن عیسی مسیح هم هست. این مرگ و رستاخیز، معادل مرگ و رستاخیز تموز خدای طبیعت است که همراه خزان و بهار طبیعت، میمیرد و زنده میشود. در عرصه ی کشاورزی، مرگ خدا میتواند در درو گندم و تبدیل گندم به آرد برای پختن نان تجلی یابد که با خوردن نان به جای گوشت مسیح در عشای ربانی هم تناسب دارد. در جغرافیای اسرائیل باستان، افرائیم به خاطر آرد مرغوبش شناخته میشد و عیسی مدتی در این محل از رسالت خود کناره گرفت که میتواند همان مرگ موقت عیسی و تبعیدش به دوزخ برای نبرد با شیاطین باشد. البته اعدام عیسی در تپه ی جلجتا در اورشلیم اتفاق افتاده است و خانه ی خدا یعنی معبد هم در اورشلیم واقع بوده است. ولی در نوشته های جوزفوس، ارتباطی بین افرائیم و محلی به نام "بیت-ایل" یعنی خانه ی خدا شناسایی میشود، آنجاکه هر دو، شهرک های کوچکی در مرز منطقه ی قبیله ی بنیامین با سرزمین های وحشی یهودا معرفی میشوند. با استفاده از نقشه ی سانکتا-پالستینا منتسب به سال 1629 و تطبیق جغرافیاها از طریق به تناظر رساندن محل قیصریه که هنوز موجود است با محل افرائیم در نقشه، متوجه میشویم که خرابه های شهری عظیم در محل "عین آشور" کنونی که به 5000سال پیش نسبت داده شده اند، درواقع معادل شهر جاسر در محل افرائیم هستند. جاسر یا یاسر، میتواند تلفظ دیگر آسور یا آشور باشد و اتفاقا در شمال عین آشور، محل دیگری به نام "تل آشور" نیز موجود است. منابع مختلف خبری، در موقع انتشار مطالب درباره ی این خرابه، آن را نیویورک 5000ساله یا نسخه ی باستانی نیویورک میخواندند. در این تشبیه، قطعا دلیلی وجود دارد. جاسر قرار است نسخه ی زمینی جهنم باشد و جهنمی بودنش به سبب وفور ثروت و شهرنشینیش باشد. این جهنمی بودن باید سبب سقوط او نیز شده باشد، نه در 5000سال پیش، بلکه زمانی در قرون 17 یا 18، چون تا سال 1629 وجود داشته است، همانطورکه نقشه های دیگر منسوب به قرن 17 نیز وفور شهرها در شبه جزیره ی عربستان و محل کنونی صحرای افریقا را نشان میدهند که احتمالا همه ی این بیابانزایی ها و تخریب ها نتیجه ی بلای جهانگیر عظیمی است که بقایای سیل های گل اروپا در قرن 19 نیز به آن مربوطند. اکنون هم معادل امروزی این شهر لعنت شده، نیویورک است که به همان اندازه کلانشهر اقتصادی یک سرزمین مقدس نوین یعنی ایالات متحده ی امریکا است و به ثروت و قدرت اقتصادی خود مینازد. بنا بر دیدگاه های غنوصی که مشابه هایی در سراسر آسیا و اروپا دارند، جهان مادی، خود جهنم است و تفسیر بودایی از جهنم بودن دنیا به امکانات مادی آن برمیگردند که احساس مسئولیت و نگرانی در مورد هر دارایی مادی را عامل رنج بردن در زندگی جسمانی میشمرد. بنابراین ثروتمندترین نواحی، جهنمی ترین نواحی هستند، بخصوص اگر قلب های تپنده ی شبکه های مالی و اقتصادی باشند. در بسیاری از نگاره های عتیق مسیحی، جهنم جایی بوده که در آن، ارواح سفیدپوستان توسط غول هایی با ظواهر آشکارا سیاهپوست شکنجه میشدند. این غول های سیاه گون، میتوانند پلی بین کنعانی های سیاهپوست و بعضا غولپیکر از نسل حام ابن نوح که بنی اسرائیل بر آنها ظفر یافتند و اجنه ای که سلیمان زندانی و برده کرد و آنها را به بنای معبد اورشلیم برگماشت، بکشند. در تاریخ سرزمین مقدس نوین و واقعی تر امریکا، آنها بردگان سیاهی هستند که توسط سفیدپوستان اروپایی برای ساختن بنیادهای آن مملکت، به کار اجباری گرفته شده و بعدا در بحران نظامی ای که به جنگ داخلی امریکا شهرت دارد، آزادی خود را پس گرفته اند. امروزه این سیاهان را نه ساکنان راستین کشور، بلکه برده هایی از افریقا میشمرند ولی همیشه نوعی ارتباط بین آنها و بومیان امریکا حس میشده که در نامیده شدن بومیان به "هندی" تجلی می یابد. لغت "هندی" در منابع عتیق اروپایی معادل اتیوپیایی و ترجمه شده به سیاهپوست بخصوص سیاه افریقایی بوده است. آثار اختلاط با نژاد سیاه در تصاویر قدیم سرخپوستان امریکا و حتی تا حدودی در ظواهر امروزی آنها به چشم میخورد. از طرفی سرخپوستان، "تارتار" و اعقاب تاتارهای آسیای شرقی و مردم کیتای یا چین شمرده میشدند و از این طریق به اندازه ی آنها با تارتاروس یعنی جهنم یونانی-رومی مرتبط میگردیدند. دانیل جی.بورستین در کتاب "دنیای گم شده ی توماس جفرسون" نوشته است که توماس جفرسون، «هندی ها» را اعقاب ترک ها و تاتارهایی TURKS AND TARTARS میداند که از طریق تنگه ی برینگ، به قاره ی امریکا وارد شده اند. همانطورکه میدانیم، در همان دوران جنگ داخلی، انگلیسی ها نام "هند" یا INDIA را بر مهمترین مستعمره ی خود در آسیا تثبیت کرده بودند. شاید "هندی" یک نام عمومی برای مردمان رنگین پوست مستعمرات بوده و اگر در نظر بگیریم که اولین ایالات متحده ی امریکا، ایالات انگلیسی زبان بودند و بعدا ایالات بسیاری را در جنوب تصرف کردند، بعید نیست که جنگ داخلی همان تاسیس ایالات متحده توسط بریتانیا طی به تسلط درآوردن هندی ها بوده است. این هندی ها که نام از سیاهان داشتند، هنوز چندان از سیاهان کنعانی که بنی اسرائیل بر آنها تسلط یافتند، تشخیص داده نمیشدند؛ سیاهانی که همین امروز، مسلمانان سیاهپوست امریکا خود را به واسطه ی مورها یا بربرهای شمال افریقا از نسل آنها میشمرند و نام امریکا نیز به نوعی با مورها و ازجمله سرزمین ساحل مقابل آنها به امریکا یعنی موروکو یا مراکش مرتبط شمرده شده است. در دایره المعارف جهانی وبستر سال 1936 هنوز "آمورو" نام قدیم امریکا شمرده میشده است؛ درحالیکه آمورو نام دقیق سرزمین آموری ها/آموروکوها یا عمالقه است که بنی اسرائیل برای تصرف سرزمین مقدس با آنها جنگیدند. بنا بر تاریخ باستان کمبریج (جلد 11) در قانون سیاهان کارولینی جنوبای از سال 1839 کلمه ی NEGRO برای سیاهان بَرده از نسب بربرهای BERBERS باستان به کار میرفته است. احتمالا به اندازه ی دیدگاه های اسپانیایی، بین کلمه ی BEREBER به معنی بومی شمال افریقایی با کلمه ی BARBAR به معنی بیگانه ی ترجیحا وحشی تفاوتی حس نمیشده است. درواقع به همراه این شیاطین سرزمین مقدس، خود سرزمین مقدس و همسایگانش هم به امریکا منتقل شده بودند و به همین خاطر، مورمون ها دنبال احیای مکتب اصیل بنی اسرائیل بودند که همراه بقایای بنی اسرائیل به امریکای شمالی منتقل شده بود. شبیه بودن نام ایالت یوتا با عنوان "یهودا" برای کشوری که قبیله ی همنام اسرائیلی تحت رهبری سلیمان در سرزمین مقدس ساخت، بی ارتباط با این که نیمی از مردم آن ایالت، مورمون بوده اند، نیست. درآنجا حتی یک رود اردن هم هست که درست مثل رود اردن خاورمیانه که در شرق بحرالمیت قرار دارد، در شرق یک دریاچه ی نمک قرار دارد. رود اردن، سرزمین مقدس را از کشور موآب جدا میکرده است. این موآب، تبدیل به یک قلمرو موبیلیان شده که ایالت های فلوریدا، تنسی، جورجیا، لوئیزیانا، آلاباما، میسی سیپی، آرکانزاس، کارولینای جنوبی و کارولینای شمالی را در بر میگرفته است. نام موآب را میتوانید به صورت های MABILIA در آلاباما، شهر MOHAVE در آریزونا، دره ی MOHAVE در آریزونا، صحرای MOJAVE در کالفرنیا، و قبایل MOHAVE در تمام این ایالت ها بیابید. اما میتوان گفت آغاز موآب تلقی شدن کل این ناحیه، نتیجه ی تسلط فرانسه بر سواحل جنوب شرقی ایالات متحده بوده است. الکساندر خروستیالوف محقق روس که از منتقدان تاریخ رسمی است، معتقد است علیرغم این که در تمامی کشورهای اروپایی، نامجاهای سرزمین مقدس، بومی سازی شده اند، اما در هیچ کجا به اندازه ی فرانسه، تطابق جغرافیای کتاب های مقدس با نواحی همنام محلی دقیق نیست و بنابراین کتاب مقدس در فرانسه و تحت نفوذ یهودی های اسپانیایی و بر اساس برابر دانستن فرانسه با سرزمین مقدس تهیه شده است. در بازسازی خروستیالوف، قلمرو موآب فرانسه از سواحل آن کشور در دریای مدیترانه شروع میشود. دریانوردان فنیقی موقع پایگاه سازی در فرانسه، از سمت دریا اول با موآب روبه رو شده اند و به همان ترتیب، دریانوردان فرانسوی نیز در سفر به امریکا با گذر از دریا قبل از رسیدن به سرزمین مقدس، اول باید در موآب پیاده شوند.:
“THE AMERICAN REVOLUTION AND THE CIVIL WAR WERE THE SAME EVENT: STOLEN HISTORY: 23 JUN 2024
اگر همه ی این پروژه، مدرن کردن سرزمین مقدس متون مذهبی به صورت سرزمین مقدس مادیات تحت نام جدید ایالات متحده ی امریکا را منظور داشته و پیدایش آن با تغییر ایدئولوژیک را به صورت جنگ داخلی سیاسی بین شمال پیشرو و جنوب مذهبی مرتجع، نمادین و مرزبندی کرده است، پس سیاهان برده نمادی از شیاطین به بند درآمده تحت یک رژیم مذهبی هستند و آزادی سیاهان بدون رفع نژادپرستی از آنها و تحت یک ایدئولوژی هنوز کاملا نژادگرا، متوجه برداشتی است که دنیای مدرن تحت توضیحات جدید ایدئولوژيک و ضد الهی به زبان داروینیسم، از سیاهپوست به عنوان ریشه ی نیمه حیوان بشر واقعی یعنی انسان سفیدپوست دارد و آزادی سیاهان، همان رهاسازی حیوانیت درون است که بعدا یونگ، توضیح علمی مانندتر آن را تحت نظریه ی کهن الگو یا آرکتایپ خود داد: نظریه ای که در آن، تقریبا هر چیزی در بیرون از بشر، میتواند نمادی از پدیده ای همانند خود در ذهن بشر و حتی بخشی از آن بخش ظاهرا سرکوب شده ی خطرناکی که یونگ «سایه» مینامد، باشد. مقاله ای از "سوئه مهرتنس" درباره ی کهن الگوی سیاهپوست در ذهن انسان سفیدپوست، این موضوع را سوژه کرده است. این مقاله با این نقل قول ها شروع میشود:
«بنابراین، یک فرهنگ کاملاً اروپایی یا سفیدپوست آمریکایی یک افسانه بود. ذهن آمریکایی که امرسون در سال ۱۸۳۷ به آن اشاره کرده بود، اکنون میتوانست در سال ۱۹۲۸ به عنوان ذهنی نژادپرستانه شناخته شود که در آن عناصر آفریقایی در نحوه ی شکلگیری فرهنگ عامه ی آمریکایی غالب بودند.»:
استوارت (۲۰۱۸)
«انسانشناسی اولیه ی آلن لاک، که در مجموعهای از مقالات در دهه ی۱۹۲۰ روایت شده است، نشان داد که آمریکا از دیدگاه عامیانه و فرهنگ عامه، در اصل یک ملت سیاهپوست است.»:
استوارت (۲۰۱۸)
نویسنده در ادامه ی مقاله مینویسد:
«چند ماه پیش، یکی از دوستانم، چندین کتاب در مورد امتیاز سفیدپوست بودن، شکنندگی سفیدپوستان و سفیدپوست بودن، برایم فرستاد؛ کتابهایی که او به عنوان عضوی از یک گروه مطالعه خوانده بود. وقتی کتابها را به طور اجمالی بررسی کردم، خیلی زود مشخص شد که فرصت بزرگی برای مواجهه با جنبهای از سایهام به من داده شده است که قبلاً هرگز واقعاً به آن فکر نکرده بودم یا با آن مواجه نشده بودم. بنابراین خودم را غرق در چندین ده کتاب در مورد تاریخ آمریکاییهای آفریقاییتبار، زندگینامهها، زندگینامههای خودنوشت، کتابهای راهنما در مورد چگونگی صحبت در مورد نژاد و خاطرات افرادی کردم که از سفیدپوست بودن خود «بیدار» شدهاند. همانطور که انتظار داشتم، این یک فرآیند تحقیرآمیز و طاقتفرسا بود، همانطور که کار سایه همیشه همینطور است. در پایان، من یک دوره برای مرکز یونگی ایجاد کردم تا به دانشجویان ما (که اکثر آنها وقت خواندن چندین کتاب را ندارند) فرصتی برای انجام کار مشابه در مورد سایه ارائه دهم. با پیشبینی سوالاتی که دانشجویان ما احتمالاً میپرسند -یونگ در مورد آمریکاییهای آفریقاییتبار چه فکر میکرد و آیا او فکر میکرد که آنها تأثیری بر فرهنگ آمریکا دارند؟- سپس به آثار یونگ روی آوردم و متوجه شدم که او در این مورد حرفهای زیادی برای گفتن دارد. با توجه به ویژگی عصر (قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم) و فرهنگ اروپایی، او از اصطلاح «سیاهپوست» (نگرو) برای صحبت در مورد آمریکاییهای آفریقاییتبار استفاده کرد و در این مقاله، من کاربرد او را حفظ خواهم کرد. یونگ درباره ی سیاهپوستان آمریکایی چه فکر میکرد؟ در 40 نقل قولی که در آثار یونگ از سیاهپوستان نام برده شده است، یونگ همیشه تمایز روشنی بین سیاهپوستان آفریقایی یا آمریکایی قائل نمیشود. او در جاهایی از «بدوی» به شیوههایی مینویسد که باید به آفریقاییها اشاره داشته باشد. در ادامه، من فقط به بخشهایی که مربوط به سیاهپوستان آمریکایی است، استناد میکنم. یونگ در چندین جا به سفر خود در سال 1912 به ایالات متحده اشاره میکند که در طی آن به طور خاص به بیمارستان سنت الیزابت در واشنگتن دی سی سفر کرد، جایی که دکتر ویلیام آلانسون وایت، مدیر بیمارستان، به او اجازه داد تا برخی از بیماران سیاهپوست را معاینه کند. یونگ میخواست بداند که آیا فرضیهاش در مورد ناخودآگاه جمعی دقیق است، یعنی آیا افرادی با پیشینهها، فرهنگها، نژادها و ریشههای مختلف، محتوای رویایی مشابه آنچه او در بیماران اروپایی خود یافته بود، دارند یا خیر. یونگ پرسید: "آیا این الگوهای جمعی از نظر نژادی به ارث رسیدهاند، یا همانطور که دو فرانسوی، هوبرت و ماوس، کاملاً مستقل از کار من، آنها را «مقولات پیشینی تخیل» نامیدهاند، هستند؟" یونگ با چندین بیمار مصاحبه کرد و رویای یکی از بیماران، ایده ی یونگ مبنی بر جهانی بودن کهن الگوها ("الگوهای جمعی") را تأیید کرد:
"یک سیاهپوست خوابی را برایم تعریف کرد که در آن تصویر مردی مصلوب شده بر روی چرخ دیده میشد. من کل خواب را ذکر نمیکنم چون اهمیتی ندارد. البته این خواب هم معنای شخصی و هم اشاراتی به ایدههای غیرشخصی داشت، اما من فقط آن یک نقشمایه را انتخاب کردم. او یک سیاهپوست بسیار بیسواد از جنوب بود و هوش خاصی هم نداشت. با توجه به شخصیت مذهبی شناختهشدهی سیاهپوستان، به احتمال زیاد او خواب مردی مصلوب شده بر روی صلیب را دیده است . صلیب یک امر شخصی بوده است. اما بعید است که او خواب مردی مصلوب شده بر روی چرخ را دیده باشد. این تصویری بسیار نادر است. البته نمیتوانم به شما ثابت کنم که به طور اتفاقی، سیاهپوست تصویری ندیده یا چیزی شبیه به این نشنیده و سپس در مورد آن خواب دیده است. اما اگر او هیچ الگویی برای این ایده نداشته باشد، این یک تصویر کهنالگویی خواهد بود، زیرا مصلوب شدن بر روی چرخ یک نقشمایهی اسطورهای است . (...) در خواب سیاهپوست، مرد روی چرخ تکرار (...) است. مضمون ایکسیون در اساطیر یونانی، که به دلیل توهین به انسانها و خدایان، توسط زئوس بر روی چرخی که بیوقفه میچرخید، بسته شده بود. من این مثال از یک مضمون اساطیری در خواب را صرفاً برای این به شما میدهم که ایدهای از ناخودآگاه جمعی را به شما منتقل کنم. البته یک مثال واحد، اثبات قطعی نیست. اما نمیتوان به خوبی فرض کرد که این سیاهپوست اساطیر یونانی را مطالعه کرده باشد، و بعید است که او تصویری از چهرههای اساطیری یونانی را دیده باشد. علاوه بر این، تصاویر ایکسیون بسیار نادر هستند."
این تحقیق در مورد کهنالگوهای ناخودآگاه جمعی ما، یونگ را به این نتیجه رساند که هیچ تفاوت واقعی بین نژادها وجود ندارد:
"شما با سیاهپوست یا چینی یا هر کسی که با او زندگی میکنید، یکسان هستید، همه ی شما فقط انسان هستید. در ناخودآگاه جمعی، شما با مردی از نژاد دیگر یکسان هستید، شما همان کهنالگوها را دارید، همانطور که مانند او، چشم، قلب، کبد و غیره دارید. مهم نیست که پوست او سیاه باشد."
یونگ به روشنی بیان میکند که ما یکسان نیستیم: همه ی ما تاریخچههای شخصی متفاوتی داریم و میراث خانوادگی ما ممکن است «لایههای تاریخی» متفاوتی را منعکس کند، اما، به عنوان انسان، هر یک از ما خرد موروثی بشریت را که در ناخودآگاه جمعی ما جای دارد، به اشتراک میگذاریم. یونگ که در شش سفر خود به ایالات متحده، سفرهای زیادی به سراسر آمریکا داشت، میدانست که سیاهپوستان از تبعیض رنج میبرند (یونگ در دوران جیم کرو در ایالات متحده بود، اولین سفر او در سال 1909 و آخرین سفرش در سال 1936 بود)، اما او همچنین احساس میکرد که سیاهپوستان «محدودیتهای اجتماعی» کمتری در رفتار خود دارند: یک سیاهپوست از آزادی عمل بیشتری برخوردار بود.:
"اگر او به شیوهای خاص رفتار کند، (...) اما اگر یک مرد سفیدپوست به همان شیوه رفتار کند، میگوییم «آن مرد دیوانه است»، زیرا یک مرد سفیدپوست نمیتواند چنین رفتاری داشته باشد. از یک سیاهپوست انتظار میرود چنین کارهایی انجام دهد، اما یک مرد سفیدپوست این کارها را نمیکند."
در حالی که سیاهپوستان قطعاً از همان آزادی سفیدپوستان برخوردار نبودند (و هنوز هم نیستند)، یونگ احساس میکرد که جامعه ی سفیدپوستان، رفتار آنها را به طرق خاصی مانند رفتار سفیدپوستان محدود نمیکند. یونگ همچنین «شخصیت مذهبی شناختهشدهی سیاهپوستان» را تشخیص داد. او احساس میکرد که "سیاهپوستان فوقالعاده مذهبی هستند" و "مفاهیم او از خدا و مسیح بسیار ملموس است". اگرچه بعید است که یونگ در مراسمی در کلیسای سیاهپوستان شرکت کرده باشد، اما مطمئناً میدانست که "ابراز احساسات مذهبی، جلسات احیا، و انجمنهای هولی رولر" با شیوههای خشک کلیساهای سفیدپوستان متفاوت است. اما "در دین او مسیح همیشه یک مرد سفیدپوست است." یونگ این موضوع را در بخشی که در آن از تأثیر سفیدپوستان بر سیاهپوستان صحبت میکند، ذکر میکند.:
"برای او، مرد سفیدپوست به عنوان یک آرمان تصویر میشود: در دین او، مسیح همیشه یک مرد سفیدپوست است. او خودش دوست دارد سفیدپوست باشد یا فرزندان سفیدپوست داشته باشد؛ برعکس، توسط مردان سفیدپوست مورد آزار و اذیت قرار میگیرد. در نمونههای رویا (...) آرزو یا وظیفه ی سیاهپوست برای تطبیق خود با مرد سفیدپوست بسیار مکرراً ظاهر میشود."
با این حال، یونگ همچنین آگاه بود که هر چقدر سیاهپوستان با سفیدپوستان سازگار شدهاند، فرهنگ سفیدپوستان آمریکایی نیز تحت تأثیر سیاهپوستان قرار گرفته است. نقل قولهای آغازین این مقاله از زندگینامهی برندهی جایزهی جفری استوارت درباره ی آلن لاک، یکی از نیروهای محرکهی رنسانس هارلم، گرفته شده است. لاک، استاد فلسفهی تحصیلکردهی دانشگاه هاوارد در دانشگاه آیوی لیگ بود که مفهوم رالف والدو امرسون از ذهن آمریکایی را «به عنوان ذهنی که از نظر نژادی شکل گرفته و در آن عناصر آفریقایی در نحوهی شکلگیری فرهنگ عامهی آمریکایی غالب بودهاند» اصلاح کرد. یونگ این موضوع را فراتر برد و تأثیر سیاهپوستان را نه تنها در فرهنگ عامه، بلکه در موارد دیگری نیز مشاهده کرد:
"شیوه ی ابراز احساسات یک آمریکایی، به ویژه نحوه ی خندیدن او، به بهترین شکل در ضمیمههای مصور روزنامههای آمریکایی قابل مطالعه است: خنده ی بینظیر تدی روزولت به شکل اولیه ی خود در سیاهپوستان آمریکایی یافت میشود. راه رفتن عجیب با مفاصل شل یا تاب دادن باسن که اغلب در آمریکاییها مشاهده میشود، نیز از سیاهپوستان سرچشمه میگیرد. موسیقی آمریکایی الهام اصلی خود را از سیاهپوستان میگیرد، و همچنین رقص. ابراز احساسات مذهبی، جلسات احیا، جنبش هولی رولز و سایر ناهنجاریها به شدت تحت تأثیر سیاهپوستان و سادهلوحی معروف آمریکایی، چه در شکل جذاب و چه در شکل ناخوشایندتر آن، قرار دارند."
یونگ احساس کرد که چگونه سیاهپوست «به آمریکاییها راه یافته است.» یونگ شاید به این دلیل میتوانست این را مشاهده کند که اروپایی بود: همانطور که ماهی آب را تشخیص نمیدهد، ما معمولاً از تشخیص ویژگیهای متمایز فرهنگ خود عاجزیم. نحوه ی صحبت کردن، راه رفتن، خندیدن، رقصیدن، عبادت کردن و واکنش ما به رویدادهای زندگی -همه منعکس کننده ی «تأثیر گسترده ی سیاهپوستان بر شخصیت عمومی مردم» است. یونگ همچنین جنبه ی دیگری از زندگی آمریکایی را که اکثر آمریکاییها از دیدن آن عاجزند، مشاهده کرد: تأثیر"محتوای بدوی"، که بخشی از آگاهی آمریکایی ما هستند. در اینجا ذکر این نکته مهم است که یونگ از اصطلاح «بدوی» به معنای منفی استفاده نکرده است. همانطور که او به کارول باومن، یکی از شاگردانش، گفت: «هیچ گونه تهمت انتقادی در این موارد وجود ندارد»؛ برعکس:
"برای یک فرد کاملاً بیدار، محتویات بدوی اغلب میتواند منبع تجدید حیات باشد. ناخودآگاه آمریکایی بسیار جالب است، زیرا عناصر متنوعتری را در خود جای داده و تنش بیشتری دارد، به دلیل دیگ ذوب و پیوند به خاک بدوی، که باعث ایجاد شکافی در پیشینه ی سنتی اروپاییانی شد که آمریکایی شدند. از سوی دیگر، آمریکاییها به نوعی متمدنتر از اروپاییها هستند و از سوی دیگر، سرچشمه ی انرژی زندگی آنها به اعماق بیشتری میرسد. ناخودآگاه آمریکایی شامل تعداد زیادی از امکانات است."
تنوع جمعیتی ما باعث ایجاد تنش در ما میشود (که برخی از رهبران سیاسی احمق با انتقاد از مهاجران آن را تضعیف میکنند)؛ اما یونگ تشخیص داد که این تنش، منبع کلیدی روحیه ی کارآفرینی و نگرش متهورانه ی ما است. چگونه؟ «تنش» یک موضوع اصلی در روانشناسی یونگ است. او بارها از شاگردانش میخواست که «تنش تضادها را حفظ کنند» (حتی تا آنجا پیش رفت که به باربارا هانا گفت که این میتواند همان چیزی باشد که میتواند از جنگ هستهای جلوگیری کند) و همیشه در جستجوی جفتهای متضاد بود، که به نظر او میتوانستیم آنها را همه جا پیدا کنیم. تنش تضادها حرکت، حل و فصل tertium non datur یا «چیز سوم» که روان برای آشتی دادن تضادها تولید میکند و رشد را ممکن میسازد. در ساختار آمریکایی ما، یونگ احساس میکرد:
"بین خودآگاه و ناخودآگاه تضادی وجود دارد که در اروپایی یافت نمیشود، تنشی بین سطح بسیار بالای آگاهی از فرهنگ و بدویت ناخودآگاه. این تنش یک پتانسیل روانی را تشکیل میدهد که به آمریکایی روحیهای تسخیرناپذیر از جسارت و شور و شوقی رشکبرانگیز میبخشد که ما در اروپا نمیشناسیم."
بنابراین، علاوه بر "جنبش بدوی، احساسات بیانگرانه، صراحت کودکانه، حس موسیقی و ریتم، زبان بامزه و زیبا" حضور "انسان رنگینپوست" در آمریکا، ما را به «امکانات» بیشتری نسبت به فرهنگهای اروپایی رهنمون کرده است. یونگ (برای وفاداری به فلسفه ی دوقطبی خود) این نکات مثبت را با نکات منفی متعادل کرد. بنابراین، در حالی که سیاهپوست «زیر پوست [ما] زندگی میکند»، ما نیز زیر پوست او زندگی میکنیم و نتیجه پیچیده است:
"همانطور که هر یهودی عقده ی مسیح دارد، هر سیاهپوست عقده ی سفیدپوستی و هر آمریکایی عقده ی سیاهپوستی دارد. قاعدتاً مرد رنگینپوست حاضر است هر کاری بکند تا پوستش را تغییر دهد، و مرد سفیدپوست از اعتراف به اینکه مورد آزار و اذیت سیاهپوستان قرار گرفته است، متنفر است."
این مطمئناً در مورد نژادپرستان و برتریطلبان سفیدپوست صادق است، کسانی که از تفسیر یونگ از جوانمردی جنوبی شوکه (یا بدتر) میشوند، که به نظر او "واکنشی در برابر میل غریزی (جنوبیها) به تقلید از سیاهپوستان است." در اینجا میبینیم که چگونه یونگ به صورت جفت فکر میکرد، و ظلم و جوانمردی را «جفت متضاد دیگری» میدانست. یونگ احساس میکرد که جداسازی و تبعیض تأثیر منفی آشکاری بر زندگی سیاهپوستان دارد، اما به همان اندازه تأثیر منفی بر ناخودآگاه سفیدپوستان نیز داشت: «در جنوب، جایی که به آنها (سیاهپوستان) فرصتهای برابر با نژاد سفید داده نمیشود، نفوذ آنها بسیار زیاد است. آنها واقعاً کنترل را در دست دارند." واقعاً؟ یونگ تشخیص داد که انرژی زیادی از جنوبیهای سفیدپوست صرف تلاش برای سرکوب و ستم به سیاهپوستان میشود، مثلاً تقسیمبندی ناعادلانه ی حوزههای انتخابیه، سرکوب رأیدهندگان، فعالیتهای شوراهای شهروندی سفیدپوست، اشکال بالفعل جداسازی و غیره. در پایان، میتوانیم به صراحت بگوییم که یونگ سیاهپوستان را دارای تأثیر عظیمی بر فرهنگ، جامعه و ذهنیت آمریکایی میدانست. برای ما در مرکز یونگ، دوره ی آموزشی «امتیاز سفیدپوستان» این فرصت را فراهم میکند تا نژادپرستی خود را به عنوان سفیدپوست، «شکنندگی سفیدپوستان» خود را بشناسیم، اینکه چگونه سفیدپوستی ما بخشی از سایه ما بوده است، و چگونه با ناآگاهی خود در مورد این جنبه از سایه ی خود، در ظلم نژادی همدست بودهایم.»:
Jung on the Impact of the Negro: Sue Mehrtens: https://jungiancenter.org
سیاهپوست امریکایی سرکوب میشده، چون در یک تصویرسازی کاملا اسطوره ای، انعکاس سایه یا بخش سرکوب شده ی شخصیت انسان متمدن بوده و در یک «مکانیزم دفاعی انکار» برای بی ربط نشان دادن خود به آن میمون اولیه ای که آنوناکی ها به شکل انسان نوین تعمیرش کردند، هدف تمسخر و نفرت قرار میگرفته است و تا حدی هنوز هم میگیرد. سیاهپوست و سرخپوست، هر دو، نزدیکترین و دم دست ترین تجسم های این سایه برای انسان سفیدپوست بوده و به همین دلیل، به طرزی افراطی به دور از فرهنگ و تمدن تصویر میشدند. اما اینها به هر حال، نه غربی، بلکه شرقی تلقی میشدند و خانه ی راستین بدویان سایه شده، قلمرو متافیزیکی «شرق» به عنوان دیگری «غرب» بود. «انقلاب مستضعفین» که جمهوری اسلامی دوست داشت سردمدارش باشد، واکنشی به این تحقیر بود که فقط به خاطر این که هنوز با پدیده ای ظاهرا ماقبل تاریخی به نام مذهب همهویت شده بود، اجازه داشت تمام شعارهای مشابه کمونیسم مدرن و کفرگرا را بدزدد و مال خود کند. مذهب مزبور هم حتما باید همان مذهب اسلام میبود که در صفحات تاریخ «غرب»، تنها دلیل مقاومت کورکورانه ی شرق در مقابل خاستگاه تمدن مدرن غربی یعنی اروپای مسیحی توصیف شده بود. این که فرانتس فانون سیاهپوست الهامبخش انقلابیون ایران بوده است، به سبب تحقیر مشابهی است که سیاهپوست دوران مدرن و فقیر کمسواد ایرانی به طور مشترک، از سوی جریان های مدرن یا مدرن نمای غربی و یا تقلیدکننده ی غرب متحمل میشدند. مانند غل و زنجیر باز کردن سیاه امریکایی، رهایی فقیر ایرانی از دخالت مستقیم و آشکار غرب/امریکا در کشورش، به معنی نفی حقارت او نبود و الان هم همانطورکه سیاه امریکایی در سطح رسانه گرامی داشته میشود و در عمل تحقیر میشود، فقیر کمسواد ایرانی هم در سطح رسانه های کشورش تحسین میشود و در عمل، مورد همه نوع ظلم و تحقیری قرار میگیرد. آزادسازی ظاهری سیاه در جنگ داخلی امریکا، نمادی از آزادسازی حیوانیت درون –و البته شیاطین- به زبان اسطوره ای بود و همانطورکه اسطوره ها برای الگو شدن در شکل دادن به واقعیت خلق میشوند، این اسطوره نیز به واقعیت هایی همچون انقلاب ایران شکل داد؛ واقعیتی که با شعارهای انقلابی به نفع مستضعفین شروع شد تا به جایش مزرعه ی جنبش غربگرای اصلاحات و بقیه ی مطالباتی که مایل به تقلید ستمدیدگان از ثروتمندان ستمگرند را آبیاری کند و درنهایت، از اصلاحات به 88 و سپس قائله ی مهسا ختم شود. به همین دلیل، بحث کردن بر سر این که آیا بازرگان واقعا لیبرال بود یا نبود، چیزی را حل نمیکند، چون تصویری که او از رسالت پیامبر اسلام و انبیای سلف یهودی-مسیحی او ساخت، خود به خود راهش به سمت لیبرالیسم کج میشد.
مطلب مرتبط:
تمدن کولی ها: امپراطوری مدرنی که توسط بدوی های ماقبل تاریخ اداره میشود.

























































































































































































































































































































































































































































































































































































































































