ماموریت آسمانی در جهنم زمینی: انقلاب کردن برای تبدیل مستضعفین محقر به مستضعفین لیبرال

تالیف: پویا جفاکش

مهندس مهدی بازرگان را به عنوان کسی میشناسند که در ایدئولوژیک شدن اسلام و تاثیر نتیجه ی آن بر انقلاب 1979 ایران، نقش مهمی داشت ولی بعد از قدر نادیدن در انقلاب، از بیشتر عقاید خود دراینباره برگشت و به عرفان از آن نوعی که عبدالکریم سروش لیبرال از آن حمایت میکرد، عقبگرد کرد و نه فقط حکومت بلکه یاران او از سخنرانی های آخر او ناراضی شدند. نشریه ی "آگاهی نو" (شماره ی 16، بهار 1404)، دراینباره پرونده ای با عنوان استفهامی "توبه ی بازرگان؟" تدارک دید. یکی از کسانی که در این پرونده پاسخگو شده است، مهدی معتمدی مهر است که مقاله ای به نام "وارونه شنیدن بازرگان" تحویل داده و در آن مدعی شده که بازرگان، هیچ تغییر بزرگی در تفکر خود نداده جز این که بسته به شرایط، بعضی حرف هایی را که قبلا به صورتی حاشیه ای تر زده بود، این بار بلندتر زده است. موضوع کلیدی در این قائله، سخنرانی هایی با عنوان "آخرت و خدا، هدف بعثت انبیا" هستند که به مناسبت عید مبعث و با تمرکز بر آیه ی دوم سوره ی "جمعه" از سوی مهندس بازرگان ایراد شده و بعدا به صورت جزوه در آمده اند. "معتمدی مهر" در اشاره به آن (در صفحه ی 324) مینویسد:

«بازرگان در پاسخ به نقدهای وارده تاکید میکند که "عمده اشکالات در همان قدم اول، ناشی از عدم دقت در عنوان جزوه و برداشت نادرست از آن بوده است. بسیاری از دوستان، "بعثت" را برداشته بودند و در ذهن خود فکر میکردند که گفته ام: آخرت و خدا، تنها برنامه ی انبیاء است. "بعثت" یعنی برنامه ی خدا، و میان "برنامه ی خدا" و "برنامه ی انبیاء" خیلی فرق هست. عنوان مطروحه یعنی هدف خدا از رسالت انبیاء چه بوده؟" [به نقل از "پاسخ به نقدها" از مهدی بازرگان.] درواقع مهندس بازرگان یادآوری میکند که دین و رسالت انبیاء از آن جا که متاثر از زیست انسانی و مجموعه مناسبات اجتماعی آنان رقم میخورد، فراتر از برنامه ای است که خداوند برای پیامبر تعیین کرده است. پیامبر به واسطه ی آن که بشر، و ناگزیر از اثرگذاری و اثرپذیری اجتماعی و سیاسی است، در معرض کنش ها و تصمیم گیری هایی قرار میگیرد که گاهی شامل جنبه های سیاسی و اجتماعی هم میشوند. نکته ی کلیدی در "آخرت و خدا" این است که تاسیس حکومت یا روش زمامداری، برنامه ی خدا برای انبیا نیست و این مدعا را بازرگان در همان کتاب اصلی نیز مطرح کرده بود. بازرگان در همان سخنرانی چالش برانگیز با عنوان "آخرت و خدا، هدف بعثت انبیاء" از منظر فلسفه ی بعثت بیان میکند که "بعثت انبیاء در دو چیز خلاصه میشود: 1-انقلاب عظیم فراگیر علیه خودمحوری انسان ها برای سوق دادن آنها به سوی آفریدگار جهان، و 2-اعلام دنیای آینده ی جاودان".»

این دو هدف، کاملا جهانی بودند و الان در همه ی دنیا هدف اول به اندازه ی خود پیامبران، از صحنه ی گیتی محو شده، ولی هدف دوم، از همیشه قوی تر است، بخصوص به خاطر این که توسط کسانی که پیامبران را بی اعتبار کرده اند، دنبال میشود. هنوز همان "برنامه ی خدا" است، ولی این برنامه به پیامبران نیاز ندارد، چون پوپولیسم کنونی، روی اومانیسمی استوار است که هر انسانی را نسخه ای از خدا وامینمایاند و میخواهد از انسان ها برای پیاده کردن بهشت خدا روی زمین بهره ببرد، طرح جسورانه ای که بخصوص در رژیم های ضد خدا مثل کمونیسم، اعتماد به نفس بیشتری پیسدا میکند. موضوع، از صفر شروع کردن با پشت پا زدن به پیامبران مشترک جریان های یهودی-مسیحی و تشرع اسلامی نیست، بلکه اتفاقا تحریف پیغامی است که از سرمنشا مشترک این جریانها، تحت نفوذ هرمتیسم و نوافلاطونی گری بود و این تعلیم مهم هرمس تری مگیستوس (ثلاثه عظمه) را که «هر چیزی برای موجود شدن، اول باید به ذهن درآید» را به یک اصل بدیهی مذهبی تبدیل کرده بود، تا جایی که ناچارا تطبیق "لوگوس" با "ذهن خدا" توسط هراکلیتوس نیز به یک اصل مسلم مسیحیت بدل شد و در هر امری، نیاز به ذهن خوانی خدا پیش آمد. برای همین است که هر کسی که تحت تاثیر ادیان ابراهیمی قرار گرفته باشد، دنبال این میگردد که خدا از خلقت جهان و انسان چه هدفی داشت و سعی میکند ذهن خدا را در این زمینه با ذهن خودش تطبیق کند. ذهن خود او از کشفیات علم مدرن بهره مند میشود و از خلقت دنیا نتیجه ای نمیگیرد؛ بخصوص از خلقت جانوران دیگر که آنطورکه علم امروزی نشان میدهد، وحوشی غریزی و خالی از ابتکارات روانی بوده اند و اصلا معلوم نیست به چه درد خدا میخوردند؟! انگار فقط انسان ذهن داشته است؛ ذهنی آنچنان خلاق که دنیای اطراف خود را دگرگون کرده است. طبیعت وحشی انسان اولیه فقط دشمن و خطر تحویل بشر آن روزگار میداد ولی این باعث نمیشد که انسان مطلقا حیوانات خطرناک و پدیده های مخرب طبیعی را الگوی خود قرار دهد بلکه حتی از پدیده های به خودی خود بی معنا (یادمان باشد داریم از دید بالا به پایین یک مومن خودستای بزرگ شده در فضای ادیان ابراهیمی به طبیعت نگاه میکنیم) همچون تغییر فصول، معانی شگرفی بیرون میکشید که به هیچ وجه با واکنش جانوران دیگر به این پدیده ها مطابقت ندارد. انسان حتی برای غذا گرفتن از این طبیعت هم باید از ذهن خود استفاده میکرد: برای شکار جانوران سریع، اسلحه تخیل و بعد اختراع میکرد و حتی گیاهان طبیعت و بعدا جانوران اهلی را به نفع ذائقه ی خود، اصلاح ژنتیکی میکرد و این کار را از همان اول راه تمدن، موقع اهلی کردن گندم وحشی شروع کرد. پس آیا ذهن الهی فقط در ذهن انسان تداوم دارد و میشود گفت بقیه اش خلقت موجود دیگری است؟ و آیا بی دلیل نیست که خدایان کهن -ازجمله یهوه خدای بنیادین ادیان ابراهیمی- علیرغم تصویرگری های گوناگونی که از هر کدام وجود داشت، بلاخره دارای تجسم های انسانی یا دست کم نیمه انسانی بوده اند؟!

این یکی از همان برهان هایی است که کمک کرده تا امروزه برخی به پیروی از زکریا سچین، خدایان را با موجودات فضایی عوض کنند و بگویند خدایان زمین را خلق نکردند، بلکه در قالب موجوداتی فضایی انسان مانند که سومری ها به آنها آنوناکی میگفتند، فقط بر زمین فرود آمدند و روی آن گونه ی جانوری که به عنوان برده و خدمتگذار خود برگزیده بودند، یکسری اصلاحات ژنتیکی پیاده کردند که باعث شد مغز حامل ذهن خدا در او به وجود بیاید. آنچه سچین در زبان امروزی به اصلاحات ژنتیکی ترجمه کرده است، اسطوره ی سومری-اکدی دستور انلیل رئیس آنوناکی های زمین به حئا یا انکی خدای حیات برای خلق انسان امروزی به عنوان نسل نوینی از بردگان است که طی اجرای دستور، حئا با اضافه کردن چیزی الهی به دستپختش، تغییرات خاصی در انسان به وجود آورد که او را مایل به شورش علیه انلیل مینمود و حئا از این ابتکار برای ایجاد ارتشی از انسان ها علیه برادرش انلیل بهره برد. امروزه و بر اساس داروینیسم، تصور میرود که آن گونه ی انتخاب شده یک میمون آدم نما بوده که در اثر اصلاحات ژنتیکی، به مرور تبدیل به هوموساپینس ساپینس یا انسان خردورز امروزی شده است. البته برداشت شخصی از این قصه به نفع خدایی تلقی کردن ذهن انسان –هر انسانی- میتواند به فرافکنی هر گونه تفکرات و دگم های محدود انسانی به خدا یا خدایان یا موجودات فضایی، اعتبار دهد. نمونه ی اخیرش این که میبینیم کسانی از جریان راست افراطی در امریکا که الان در زمره ی ستایشگران ترامپ هستند، مدعیند که فقط سفیدپوستان اروپایی، جمعیت راستین زمینی بردگان بوده اند و سیاهان و عرب ها و دیگر نژادهای غیر قابل درک، بردگانی بوده اند که آنوناکی ها با خود از سیارات دیگر آورده اند. ظاهرا بردگان زمینی نباید برتری خاصی بر دیگر بردگان داشته باشند جز این که در زمین حق آب و گل دارند و بقیه بیگانه اند، همانطورکه در امریکا هم سفیدهای اروپایی حق آب و گل دارند و بقیه بیگانه اند. همان دهکده ی جهانی دموکرات های دشمن است، فقط حالا باید کل جمعیت غیر اروپاییش را شهروند درجه ی 2 تلقی کرد و اداره ی کل آن را به سفیدهای اروپایی و رهبرانشان در ایالات متحده ی امریکا سپرد؛ امریکایی به وسعت کره ی زمین. این نوع اسطوره سازی ها فرافکنی ناسیونالیسم به ذهن خدایان کل زمین و حتی جهان است. ناسیونالیسم، یک پدیده ی مدرن و از مخلوقات ذهن انسان است و اومانیسم، انسان را به کل جانشین خدا کرده و ازاینرو این نوع مخلوقات را مقدس نمایانده است. درواقع نظریه ی آنوناکی های فضانورد علیرغم ظاهر علمی-تخیلش، فقط شکل تکامل یافته و به روز شده ی این نوع خودستایی های اومانیستی است، چون به گفته ی سچین، آنوناکی ها زمین را ترک کرده اند و دیگر به آن احتیاجی ندارند، اما آدم ها فکر میکنند آنها هنوز هستند یا روزی برمیگردند و انسان های مومن امروزی دارند به خدایانی خدمت میکنند که دیگر کاری به کار انسان ها ندارند. در این شرایط، تنها خدایی که برای انسان باقی میماند، الوهیتی است که انکی در کالبد او کاشته و در ذهنیت انسان بروز میکند و همان است که باید به جای آنوناکی ها، ناجی انسان باشد. این، مطلبی است که در گفتگوی John Colawو Neil Freerدر 11 اکتبر سال 2000میلادی مطرح شده بود:

جان کولاو: سلام نیل. شما به کار زکریا سچین در مورد سیاره ی دهم نیبیرو و ساکنان آن آنوناکی یا نفیلیم، اشاره می‌کنید که ما را از نظر ژنتیکی به عنوان گونه‌ای از هومو ارکتوس‌های اولیه حدود ۲۵۰،۰۰۰ تا ۳۰۰،۰۰۰ سال پیش در شرق آفریقا مهندسی کردند. چرا نیل فریر به تز زکریا سیچین اعتقاد دارد در حالی که بسیاری از "متخصصان" این را باور ندارند؟ چه چیزی مانع از آن می‌شود که مردم این را، به نظر من، به عنوان شواهد آشکاری از حقیقت گذشته ما در نظر بگیرند؟ چرا مردم آن را درک نمی‌کنند؟

نیل فریر: من در سطح دانشگاه، فلسفه و تاریخ ادیان تدریس کرده‌ام، اما به دلیل کنترل شدید بودجه در آن جامعه و ترس از فشار همسالان برای مطابقت با الگوی اجماع "متخصصان"، تمایل داشته‌ام که خودم را از دنیای دانشگاهی، دنیای "متخصصان" جدا کنم. اینها عوامل محرکی هستند که بارها و بارها تز تام کوهن در «ساختار انقلاب‌های علمی» را اثبات می‌کنند: با پارادایم‌های جدید رادیکال، صرف نظر از میزان استحکام و وضوح شواهد، مبارزه می‌شود، و فریاد زده می‌شود، و تنها زمانی پذیرفته می‌شوند که الگوی قدیمی از بین برود. بنابراین این تمایل به کزاز دائمی دلیل اصلی نادیده گرفتن تز سیچین یا تلاش برای حمله‌های شخصی تند و زننده به او است، زیرا آنها نتوانسته‌اند در ۲۴ سال او را رد کنند. دلیل دوم این است که باهوش‌ترهای آنها به خوبی می‌دانند که تز او نه تنها داده‌های آنها، بلکه یک فرض اساسی را که رشته‌های علمی آنها بر آن بنا شده است، زیر سوال می‌برد. آنها بدون چون و چرا می‌پذیرند که «خدایان» فرافرهنگی که برای همه ی تمدن‌های باستانی شناخته شده بودند، موجوداتی غیرواقعی و افسانه‌ای بودند. سیچین، همانطور که سومری ها می‌گفتند، می‌گوید که آنها انسان‌نماهایی از گوشت و خون و علاوه بر آن، موجودات فضایی بودند. حتی اگر به خودشان اجازه دهند که احتمال صحت تز او را بپذیرند، نمی‌خواهند با پیامدهای آن سروکار داشته باشند. این بدان معنا است که ما باید به معنای واقعی کلمه کل سیاره را دوباره تصور کنیم. اینکه یک محقق دانشگاهی در چنین موقعیتی "اولویت را" قرار دهد، واقعاً یک مورد نادر است. این وضعیت به دلیل کلمه ی جادویی "بیگانه" حتی دشوارتر هم می‌شود. اگرچه آنوناکی‌ها از درون منظومه ی شمسی ما هستند، نه از چهل سال نوری دورتر مانند آن بچه‌های خاکستری کوچک با چشمانی حلقه‌دار، حتی اگرچه ما نیمه آنوناکی هستیم و آنها بسیار شبیه ما به نظر می‌رسند، این واقعیت که آنها از سیاره‌ای دیگر آمده‌اند و می‌توان آنها را "بیگانه" نامید، در جامعه ی "متخصص" دانشگاهی، دایره‌ها دور گوش‌ها کشیده می‌شوند و چشم‌ها از ترس اینکه همسالانشان آنها را دیوانه خطاب کنند، می‌چرخند. این موضوع با توجه به این واقعیت که من اخیراً در مقاله‌ای که در وب منتشر کردم، با عنوان «مسئله ی بیگانگان: یک دیدگاه گسترده» تأکید کردم، پیچیده‌تر می‌شود: در اینجا دو مشکل مصنوعی وجود دارد. ما اطلاعات و شواهد فراوانی داریم که حضور بیگانگان را به طور کلی در این سیاره نشان می‌دهد. سرکوب کل این موضوع توسط دولت، جوامع دانشگاهی و علمی را به شدت عقب انداخته است، یک مشکل مصنوعی. ما به همان اندازه یا بیشتر شواهد و اطلاعات داریم که ما نیمه بیگانه هستیم، گونه‌ای دو جایگاهی که از طریق مهندسی ژنتیک آنوناکی (بیگانه) به وجود آمده است. اما سرکوب کل این الگو در طول تاریخ غرب توسط کلیسای رم، مشکل مصنوعی دیگری را برای محققان و انسان‌ها به طور کلی ایجاد کرده است. برای ایجاد تعادل در همه ی این موارد، ضروری است که با تأکید بر این نکته که بدون شک محققان و دانشمندان صادق، راستگو، و بسیار درستکاری وجود دارند که "متوجه موضوع هستند" و می‌بینند که سیچین بسیار درست می‌گوید، تصریح کنم. اما به نظر می‌رسد که تاکنون در میان آنها کسانی نبوده‌اند که شجاعت جنگجویان نظامی مانند رابرت او. دین، یا فیلیپ کورسو را داشته باشند تا خطر بازنشستگی، پیگرد قانونی و آزار و اذیت را به جان بخرند و به خاطر اینکه می‌خواهند حقیقت غالب شود، سخن بگویند. من به درستی و اعتبار تز سیچین متقاعد شدم، همانطور که اخیراً به درستی و اعتبار تز سر لارنس گاردنر متقاعد شده‌ام؛ نه با منطق خشک یا شهود، بلکه با انسجام کامل آن: آنها تنها توضیحاتی هستند که هیچ عنصر غیرقابل توضیح، هیچ تناقضی ندارند و در آنها همه ی حقایق کاملاً با هم هماهنگ هستند. برای تصریح دقیق‌تر، من با زکریا در مورد یک یا دو نکته ی فرعی موافق نیستم و همین را در مورد نتیجه‌گیری‌های سر لارنس نیز صادق می‌دانم، اما اینها نکات فرعی هستند، نه نکات اصلی و اساسی تز. در این حجم عظیم و انقلابی از مطالب، اگر در این اوایل، توافق کاملی در مورد جزئیات وجود داشته باشد، شگفت‌انگیز خواهد بود.
جان کولاو: نیل، شما در کتاب‌هایتان از «روشنگری ژنتیکی» به عنوان کلید گشودن «طلسم الهی» صحبت می‌کنید. لطفاً بیشتر توضیح دهید. روشنگری ژنتیکی چیست و طلسم الهی چیست؟
نیل فریر: من از کلمه ی طلسم الهی برای توصیف نگرش مطیع و فرمانبردار استفاده کرده‌ام، عمیق‌ترین رنگ در بافت فرهنگی ما که همان ذهنیت برده‌داری باقی‌مانده از آغاز ما به عنوان یک نژاد برده مهندسی ژنتیکی شده است که توسط آنوناکی‌ها برای اهداف عملی خود، در درجه ی اول استخراج طلا، به وجود آمده است. در نهایت، ما به شرکای محدودی با آنها تبدیل شدیم، یک نژاد پایدار، و تازه از یک گذار آسیب‌زای سه هزار ساله از نوجوانی نژادی بیرون می‌آییم. اما ما همیشه تابع آنها بودیم و اینجا ایستاده‌ایم و به آسمان نگاه می‌کنیم، جایی که آنها آشکارا ناپدید شدند (بهشت در آسمان شد، جایی که آنها رفتند، جهنم در زیر زمین شد، جایی که شما تا سر حد مرگ در معادن طلا کار کردید) و به دنبال پدری هستیم که برگردد و همه چیز را درست کند و دوباره به ما بگوید چه کار کنیم، زیرا ما حتماً کار اشتباهی انجام داده‌ایم که آنها را از بین ما برده است. با گذشت زمان، یکی از آنها، انلیل/یهوه، فردی نسبتاً نامطبوع، خشن، کج‌خلق و بی‌رحم نسبت به انسان‌ها را به موجودی کیهانی با ویژگی‌های بی‌نهایت، تعالی بخشیده‌ایم. این فرآیند کیهان‌سازی متافیزیکی از طریق متکلمان مدرسی کلیسای رم، باعث سردرگمی و ابهام زیادی شده است. بنابراین، روشنگری ژنتیکی صرفاً تحقق و شناخت تاریخ واقعی ما به عنوان یک گونه ی مهندسی ژنتیکی شده است که شاخه ی اصلی آن این است که دین، تعالی رابطه ی باستانی، اطاعت و برده‌داری بین ما و آنوناکی است. وقتی ما، چه به صورت فردی و چه به صورت نژادی، از نظر ژنتیکی روشن بین می‌شویم، قدرت می‌یابیم تا طلسم الهی را بشکنیم و به نژاد مستقل خود تبدیل شویم و به صورت فردی، به شخص خود، هنرمند تکاملی خود تبدیل شویم و آماده باشیم تا با کیهان رو در رو شویم.

جان کولاو: برای خودم، وقتی ویژگی‌های گوشت و خون آنوناکی، "آنانی که از آسمان فرود آمدند" را تشخیص دادم، آزاد می‌شوم تا از چارچوب مرجع بسیار وسیع‌تری نسبت به آنچه که شرطی شده‌ام تا در آن عمل کنم، فکر کنم. من، "ما" قدرت داریم که حجاب عرفانی خدا را به عنوان "پدر بزرگ در آسمان" پاره کنیم و مجبوریم با احتمال یک برخورد عمومی فرازمینی کنار بیاییم. آیا من در این مورد به نکته‌ی درستی رسیده‌ام؟
نیل فریر: یکی از نتایج اصلی آن روشنگری ژنتیکی این است که ما متوجه می‌شویم که کل مفهوم دکترین کلیسای روم در مورد «گناه نخستین»، علاوه بر اینکه در وهله‌ی اول یک ترجمه‌ی عمداً تحریف‌شده است، اشتباه است. با این حال، این [دکترین] وسیله‌ی اصلی وابسته کردن ما به یک خدای ترسناک و بنابراین، به کلیسایی بوده است که ادعای اختیار مطلق تفسیر آنچه آن خدا می‌خواهد را دارد. در نتیجه‌ی تداوم سلطه‌ی انلیل، ما به این باور رسیده‌ایم که نمی‌توانیم تکامل یابیم، اگرچه می‌توانیم دچار انحطاط شویم، که بدون نظارت مداوم و "نجات" از جانب آن خدا، فوراً در فساد فرو خواهیم رفت. واقعاً به دلیل این نقص عمیق نمی‌توانیم حقیقت را به تنهایی بدانیم. روشنگری ژنتیکی به ما نشان می‌دهد که همه ی ما اعتبارنامه‌ها و مراجع خودمان هستیم، که واقعاً قادر به تعیین حقیقت هستیم و به روشنی می‌دانیم که برای حقیقت به هیچ مرجعی وابسته نیستیم. بنابراین، برای اینکه کمی به دنده‌های نیمه‌بیگانه‌تان تلنگر بزنم، برادرم، اگر منظورتان از "آیا من در این مورد به جایی نزدیک هستم؟" این است که آیا برداشت شما و من در این مورد با هم موافق است؟ پاسخ مثبت است. با این حال، اگر به من به عنوان یک مرجع نگاه می‌کنید، از خیرش می‌گذرم. در نظر گرفتن "احتمال یک برخورد عمومی با موجودات فرازمینی" به دو دلیل مهم است: نگرش ما نسبت به موجودات آینده از هر نوع، باید برای امنیت ما قبل از وقوع آن تغییر کند، و به نظر می‌رسد که این نوع رویداد بسیار نزدیک شده است. از آنجا که ما به معنای واقعی کلمه با ذهنیت برده‌داری مطیع و فرمانبردار آفریده شده‌ایم و مدت‌ها است که به آسمان چشم دوخته‌ایم تا آنوناکی‌ها بازگردند، خود را در موقعیت بسیار آسیب‌پذیر و خطرناکی قرار می‌دهیم. اگر همچنان تمایل داشته باشیم برای یافتن پاسخ، راه‌حل، نجات، یا هر نوع رستگاری به هر چیزی یا هر کسی که از آسمان می‌آید چشم بدوزیم، در خطر کسالت و ملال قرار خواهیم گرفت. روشنگری ژنتیکی و شکستن طلسم الهی، دو مزیت حیاتی برای ما به ارمغان می‌آورد: درک و تعریفی مورد توافق در سطح سیاره از چیستی انسان ژنریک و بنابراین، وحدتی در سطح سیاره فراتر از هر یک از عوامل بابل، از دین گرفته تا نژاد که ما را از هم جدا کرده و آسیب‌پذیر ساخته‌اند. اگر آنوناکی‌ها دوباره اینجا ظاهر شوند، بسته به نگرششان نسبت به ما یا اینکه کدام جناح در میان آنها نماینده است، ممکن است با احترام به ما نزدیک شوند یا ممکن است ابزارهای استخراج طلا به ما داده شود و/یا به حرمسرای انلیل هدایت شویم. هر کسی که اینجا ظاهر شود، باید به عنوان یک نژاد سیاره‌ای متحد، با اعتماد به هویت خود، با صداقتی خدشه‌ناپذیر، با احتیاطی سنجیده که ما را وادار به درخواست اعتبارنامه، بیانیه‌های نیت، قرنطینه ی اختیاری و تبادل اطلاعات ضروری در مورد آداب و رسوم، از پروتکل‌های قضایی گرفته تا غذا خوردن و رابطه ی جنسی کند، با او ملاقات کنیم. ما باید بتوانیم انسان‌نماهای کامل را از اندرویدها تشخیص دهیم. مطمئناً درست است که هر کسی که اینجا ظاهر شود، مطمئناً از نظر فناوری پیشرفته‌تر خواهد بود و اگر بخواهد، می‌تواند به اصطلاح ناهار ما را بخورد. با این حال، آنوناکی‌ها، اگرچه از ابتدا آشکارا قادر به انجام این کار بوده‌اند، اما این کار را نکرده‌اند. واضح است که نژادهای مختلفی که به اینجا آمده‌اند و اکنون اینجا هستند، اگرچه به تدریج نشان داده‌اند که فناوری آنها می‌تواند به راحتی ما را تحت الشعاع قرار دهد یا از بین ببرد، اما این کار را نکرده‌اند. آیا این بدان معناست که باید احتیاط را کنار بگذاریم؟ مطمئناً نه. اما این می‌تواند نشان دهد که خشونت خانمان‌سوز گونه‌ی ما «غیرطبیعی» است، محصولی از عامل‌سازی تفرقه‌انگیز بابل برای کنترل جمعیت که به جنگ‌های بزرگ و هرج و مرج مذهبی جنگ‌های صلیبی، جهادها، تفتیش عقاید و آزار و اذیت‌ها منجر شده است و ذاتاً از طبیعت انسان نیست. من فکر می‌کنم این به وضوح به این واقعیت ساده اشاره دارد که هر چه یک نژاد «طبیعی» در تکامل آگاهی، هوش و پیشرفت تکنولوژیکی جلوتر می‌رود، بیشتر به سمت قانون طلایی تکامل می‌یابد، که یک کاربرد خاص مدرن از آن در حال حاضر در آگاهی ما در «دستورالعمل اصلی» پیشتازان فضا وجود دارد.

جان کولاو: نیل، آیا "قدرت های موجود"، به ویژه مذهبی و سیاسی، با هرگونه حرکتی در جهت «روشنگری ژنتیکی» عموم مردم مخالفت نخواهند کرد؟ آیا ما فقط منتظر می‌مانیم تا با آموزش نسل‌های جدید، نگهبانان قدیمی از بین بروند؟ یا شاید این بیداری نهایی اجتناب‌ناپذیر است و نمی‌توان به طور کامل از آن جلوگیری کرد؟
نیل فریر: کلیسای روم، در ادامه ی ترس از خدای انلیل، به صورت نوعی دین مطیع، با اتحاد و جذب تدریجی امپراتوری روم و اتخاذ تاکتیک‌های قدرتمند آن، به قدرت رسید. سرکوب تاریخ واقعی ما از طریق انتشار جعلیات عهد عتیق عبری که برای تبدیل انلیل به خدای یگانه ی توحیدی آنها انجام شد، چنان مؤثر بود که نوعی فراموشی نژادی ایجاد کرد و فرهنگ باستانی سومری به معنای واقعی کلمه فراموش شد و تنها در اواخر دهه ی 1800 دوباره کشف شد، حداقل تا آنجا که به فرهنگ غربی، آنطور که به ما آموخته شده و شناخته شده است، مربوط می‌شود. در دوران مدرن، کنترل‌کنندگان نظامی و سیاسی، دانش و داده‌های مربوط به حضور بیگانگان در این سیاره را با انکار و تمسخر، در ابتدا صادقانه، به این دلیل که بر اساس دوست یا دشمن بود، سرکوب کرده‌اند، همانطور که فیلیپ کورسو به خوبی در «روز بعد ار رازول» اشاره کرده است، و هر چیزی که می‌توانست از هواپیماهای ما بهتر عمل کند و با مصونیت از مجازات بر فراز سایت‌های مخفی ما پرواز کند، عملاً دشمن تلقی می‌شد. این ترس وجود داشت که این امر کل جامعه ی ما را به طور اساسی، حتی به طور آشفته، مختل کند. در نتیجه، فکر می‌کنم با ادگار میچل موافقم، آنها کاملاً آن را سرکوب نکرده‌اند، بلکه به طور غیرمستقیم و کم کم آن را آشکار کرده‌اند. بنابراین، فکر می‌کنم پاسخ مستقیم و ساده به سوال شما این است که بله، آنها با روشنگری ژنتیکی مخالفند، بدیهی است که بیشتر با کلیسای روم مخالفند زیرا ماهیت و وجود آن تهدید می‌شود. اما به نظر می‌رسد برخی از سیگنال‌های اخیر نشان‌دهنده ی یک تغییر قابل توجه در این زمینه است. کلیسای رم رسماً اعلام کرده است که پاپ هنوز تنها کسی است که خط تلفن قرمز مستقیم به بشقاب پرنده ی شخصی یهوه دارد، در حالی که در همان زمان، دوست پاپ، خانم کورادو بالدوچی، به طور غیررسمی، اما نه برهنه و نه مسموم، علناً اذعان می‌کند که سیچین درست می‌گوید و آنوناکی‌ها به زودی بازمی‌گردند و کاتولیک‌ها باید برای آن رویداد آماده شوند. و، اوه بله، پاپ واقعاً دوست دارد به زیارت (!) اور در عراق برود؛ یکی از قدیمی‌ترین شهرهایی که توسط آنوناکی‌ها تأسیس شده است. یک زیارت. اوه، واقعاً. ما قطعاً باید نسل‌های جدید را آموزش دهیم: این کودکان هستند که باید مورد توجه ما باشند. ما نسل‌های زیادی را به دلیل نقص طلسم الهی از دست داده‌ایم، از جمله نسل خودمان. نباید منتظر بمانیم تا نگهبانان قدیمی یا جدید از بین بروند. ما باید مسئولیت زندگی خودمان را بر عهده بگیریم.

جان کولاو: نظر شما در مورد این ایده که ما در حال حاضر درگیر یک فرآیند شرطی‌سازی بلندمدت در جمعیت برای افشای نهایی حضور فرازمینی هستیم چیست؟
نیل فریر: من فکر می‌کنم این یک واقعیت ساده و غیرقابل انکار است. فکر می‌کنم اگر ما برای مدت طولانی تحت طلسم الهی نبودیم، این روند بسیار سریع‌تر پیش می‌رفت، زیرا ما خیلی زودتر آماده می‌شدیم. بسیاری از مشکلات ما ممکن است مختص ما به عنوان گونه‌ای باشد که برای اهداف بردگی ساخته شده‌ایم. اما من همچنین متقاعد شده‌ام که تا زمانی که به یک تعریف کلی و مورد توافق از طبیعت انسان و یک وحدت سیاره‌ای و یک تمامیت نژادی بالغ و غیرقابل انکار نرسیم، به سادگی اجازه ی ورود به جامعه ی ستاره‌ای را نخواهیم داشت.
...

جان کولاو: وقتی چند هفته پیش در ضیافت سیچین در سانتافه، نیومکزیکو صحبت کردیم، شما به برخی از روندهای جدید شگفت‌انگیز در هوش مصنوعی اشاره کردید. اگر رایانه‌ها/هوش مصنوعی همانطور که ری کورزویل در «عصر ماشین های معنوی» پیشنهاد کرده است، خودارجاع شوند، آیا گام بعدی این نخواهد بود که خود رایانه‌ها "بازی‌های خدایی" خود را انجام دهند؟ خودارجاعی چیست و چه معنایی برای هوش مصنوعی دارد؟ به نظر شما، نیل، آیا یک ماشین می‌تواند روح، یک «ایگو» یا خود الکترونیکی داشته باشد؟
نیل فریر: بیایید این را برای مصاحبه‌ی دیگری بگذاریم. این موضوع آنقدر زیاد است که حتی نتوانستیم اینجا به طور سطحی به آن بپردازیم.
جان کولاو: به نظر من اگر ما یک نژاد ترکیبی هستیم، جهش‌یافته‌های دوجایگاهی با سرعت زیادی تکامل یافته‌اند، پس به دلیل دستکاری ژن‌هایمان توسط آنوناکی‌ها، با تکامل طبیعی سیاره‌مان هماهنگ نیستیم. چگونه می‌توانیم از این موضوع عبور کنیم و به عنوان یک گونه در سطح جهانی متحد شویم و بر اختلافات و نارضایتی‌های کوچک محلی خود غلبه کنیم؟ آیا لازم نیست به سرعت بزرگ شویم و برای تعامل با موجودات فرازمینی آماده شویم؟
نیل فریر: بخشی از روشن‌بینی ژنتیکی این است که خودمان را به عنوان بخشی از هومو ارکتوس بومی و بخشی از آنوناکی‌های خارج از سیاره تشخیص خواهیم داد. این ما را آزاد می‌کند تا هر دو مؤلفه را در روانشناسی فردی و گونه‌ای خود شناسایی، درک و ادغام کنیم. این خودشناسی سرانجام به ما فرصت آشتی واقعی با خود را می‌دهد، تا تمرکز و ریتم ژنوم‌های نژادی هر دوی ما را بیاموزد. ما از خرد هومو ارکتوس زمینی خود یاد خواهیم گرفت که دوباره با زمین هماهنگ شویم، به این سیاره به عنوان مکانی عالی برای زندگی و مکانی عالی برای بازدید احترام بگذاریم و آن را به عنوان مکانی عالی برای بازدید معرفی کنیم، همانطور که از میراث آنوناکی خود یاد می‌گیریم که چگونه وارد فضا شویم و ابتدا شهروند منظومه ی شمسی و سپس شهروند ستاره‌ای شویم. من اتحاد گونه‌ها در سطح جهانی را به عنوان یک مشکل واقعی نمی‌بینم، بلکه آن را یک مشکل مصنوعی می‌دانم که به طور فراگیر و مداوم توسط قدرت و سرکوب کلیسای روم حفظ شده و توسط بازی‌های قدرت سایر ادیان حامی، دولت‌های فریبکار و منافع اقتصادی تقویت می‌شود. وقتی دیگر نمی‌توانند دوام بیاورند، کلیسا اکنون در حال پنهان‌کاری است؛ به زبان ساده، به آرامی و بی‌سروصدا تغییر شکل می‌دهد تا قدرت را تغییر دهد و همچنان حفظ کند. اگر پاپ می‌خواهد رسماً به زیارت اور برود و خانم بالدوچی می‌گوید کاتولیک‌ها باید برای بازگشت آنوناکی آماده شوند، و آنها از کجا باید این را بدانند؟ اگر این اتفاق بیفتد، فکر می‌کنم اثر دومینوییِ ناشی از روشنگری ژنتیکی که رخ خواهد داد، سریع خواهد بود و به جای یک شوک، به عنوان یک تسکین بزرگ خواهد بود. یک مزیت عملی، موضوع مقاله‌ای که من به تازگی برای افراد در عرصه ی پروژه ی ژنوم خطاب کردم، به وضوح بینشی است که در مطالعه و تحقیق ژنوم ما در دسترس ما است. متخصصان ژنتیک بهتر است حداقل به دنبال نشانه‌هایی از ادغام دو کدی باشند که ژنوم ما را تشکیل می‌دهند. دانش مهندسی ژنتیکی که ما را خلق کرده است، می‌تواند میانبرهایی برای درک این واقعیت فراهم کند که ما بیش از ۴۰۰۰ بیماری یا نقص ژنتیکی داریم، در حالی که گونه‌های دیگر روی این سیاره تنها تعداد بسیار کمی از آنها را دارند.
جان کولاو: آیا بینش جدیدی برای افزودن به نظریه‌های خود دارید؟
نیل فریر: تقریباً خجالت می‌کشم که هر یک از این‌ها را بینش بنامم. من به هر چیزی که بیشتر از آن، در مواجهه با فریب قدرتمند و هماهنگ شده توسط بازیگران قدرت مذهبی و سیاسی واپس‌گرا، متوجه شده و بیان کرده‌ام، فکر می‌کنم - که بسیاری از آنها، مطمئنم، هرگز متوجه نشده‌اند که به دلیل دوری از منبع اصلی و آموزش در سنتی که حس بیرونی را به طور کامل از بین می‌برد، این کار را انجام می‌دهند. افشاگری‌های سر لارنس گاردنر در کتاب اخیرش «پیدایش پادشاهان جام»، در مورد ماهیت و آغاز و تاریخ دگراندیشان، سوی دیگر مسیحیت و حفظ تبار رهبران به عنوان خدمتگزاران مردم، که توسط انکی آغاز شد تا جای آنوناکی‌ها را بگیرد، زمانی که آنها به تدریج از صحنه کنار رفتند، جایی است که اکنون می‌توان در آن به دنبال «بینش‌های» عمیق گشت. او از جایی که زکریا تمام کرده بود، ادامه داده و به وضوح تبار خونی را تا سومر ترسیم کرده و بقای آن را از طریق آتش اختری و سپس بلعیدن طلای تک اتمی آشکار کرده است. همانطور که او به طور خلاصه بیان کرده است، هیچ عصر تاریکی وجود نداشته است، مگر برای کسانی که در تاریکی نگه داشته شده‌اند. او به سنت بدعت‌گذار اجازه داده است تا از انزوا بیرون بیاید، جایی که از زمان کناره‌گیری برای جلوگیری از نابودی توسط تفتیش عقاید، در انزوا بوده است. یکی دیگر از منابع اخیر با بینش فراوان، اثر باربارا تیرینگ، متکلم استرالیایی است که به تنهایی طومارهای بحرالمیت و مطالب نجع حمادی را با مهارتی درخشان توضیح داده است. کتاب او، "عیسای انسان"، منبع مهمی است که گاردنر به آن اشاره می‌کند.:

Awaken to The Truth of Your Genetic Heritage, People of Earth: by John Colaw: BIBLIOTECAPLEYADES.NET

وقتی سادگی استدلالات پشت این نظریه را از بدو آمدن فضایی ها تا رشد تکنولوژی هوش مصنوعی که این مصاحبه، پیشبینی ای بر آن است، بررسی میکنیم، ورود پیامدهایشان به ایران نیز برایمان منطقی میشود. چون استدلال تاسیس شهر خدا بر زمین به واسطه ی انسان در ایدئولوژی های بنیادگرای اسلامی نیز با همین نظرات همریشه است و فقط سادگی خود را پشت احادیث ظاهرا آسمانی و تا جای ممکن پر تکلف شده با زبان عربی فصیح، مخفی کرده است. در بنیان تمام این گونه نظریات، انتقال نبرد فرشتگان و شیاطین از آسمان به زمین را داریم و از قبل تصور شده که با فرود شیاطین به زمین، اینجا جهنمی است که مومنان باید از طریق نبرد با گماشتگان شیاطین، بهشت را بر آن پیاده کنند. این برداشت، نتیجه ی تبدیل آنوناکی ها به آناکیم یا بنی عنّاق، نژاد مردمان نیم جن-نیم انسان ماقبل تاریخ در جهانبینی های یهودی-مسیحی است که این نژاد را متهم میکنند رسوم غلط را بر زمین پایه نهادند و آنها را معمولا با غول ها و البته همانطورکه در زبان عبری رایج است، رفائیم یعنی سایه ها تطبیق میکنند تا به قلمرو تاریکی جهنمی مرتبط شوند که معمولا در زیر زمین تصور میشود.

در فرهنگ یهودی، شئول یا جهان مردگان، قلمرو رفائیم است. جرالد مسی، آنها را با هیولاها و غول های شرور آمنتا یا جهان مردگان مصری تطبیق میکند. به گفته ی مسی، آمنتای مصری، هم دوزخ و هم برزخ یهودی-مسیحی را در خود دارد. چون همانطورکه برزخ محل پاک شدن گناهان است، آمنتا نیز جایی به نام "مسکا" دارد که چنین مسئولیتی دارد. توفت نام دیگر شئول ازجمله در کتاب اشعیا است که مسی، آن را با "تفتا" محل اقامت مار آپپ در آمنتا تطبیق میکند. مار آپپ یا آپوفیس، دشمن خدای خورشید در سفر او به جهان زیرین در طول شب است. در کتاب اول سموئیل (13 : 28) زن جادوگری که یک مار ماده در نظر گرفته میشود، درباره ی عروج روح سموئیل نبی به شائول شاه یهود میگوید: « من خدایی (الوهیم) را میبینم که از زمین بیرون می آید.» مسی، این بیرون آمدن خدا از زمین را همان بازگشت ازیریس خدای خورشید به شکل هورس جنگجو از آمنتا میشمرد.:

ANCIENT EGYPT: GERALD MASSEY: V1: FISHER UNWIN: 1907: P480-1

رفت و برگشت ازیریس در جهان زیرین، همان مرگ و زنده شدن عیسی مسیح هم هست. این مرگ و رستاخیز، معادل مرگ و رستاخیز تموز خدای طبیعت است که همراه خزان و بهار طبیعت، میمیرد و زنده میشود. در عرصه ی کشاورزی، مرگ خدا میتواند در درو گندم و تبدیل گندم به آرد برای پختن نان تجلی یابد که با خوردن نان به جای گوشت مسیح در عشای ربانی هم تناسب دارد. در جغرافیای اسرائیل باستان، افرائیم به خاطر آرد مرغوبش شناخته میشد و عیسی مدتی در این محل از رسالت خود کناره گرفت که میتواند همان مرگ موقت عیسی و تبعیدش به دوزخ برای نبرد با شیاطین باشد. البته اعدام عیسی در تپه ی جلجتا در اورشلیم اتفاق افتاده است و خانه ی خدا یعنی معبد هم در اورشلیم واقع بوده است. ولی در نوشته های جوزفوس، ارتباطی بین افرائیم و محلی به نام "بیت-ایل" یعنی خانه ی خدا شناسایی میشود، آنجاکه هر دو، شهرک های کوچکی در مرز منطقه ی قبیله ی بنیامین با سرزمین های وحشی یهودا معرفی میشوند. با استفاده از نقشه ی سانکتا-پالستینا منتسب به سال 1629 و تطبیق جغرافیاها از طریق به تناظر رساندن محل قیصریه که هنوز موجود است با محل افرائیم در نقشه، متوجه میشویم که خرابه های شهری عظیم در محل "عین آشور" کنونی که به 5000سال پیش نسبت داده شده اند، درواقع معادل شهر جاسر در محل افرائیم هستند. جاسر یا یاسر، میتواند تلفظ دیگر آسور یا آشور باشد و اتفاقا در شمال عین آشور، محل دیگری به نام "تل آشور" نیز موجود است. منابع مختلف خبری، در موقع انتشار مطالب درباره ی این خرابه، آن را نیویورک 5000ساله یا نسخه ی باستانی نیویورک میخواندند. در این تشبیه، قطعا دلیلی وجود دارد. جاسر قرار است نسخه ی زمینی جهنم باشد و جهنمی بودنش به سبب وفور ثروت و شهرنشینیش باشد. این جهنمی بودن باید سبب سقوط او نیز شده باشد، نه در 5000سال پیش، بلکه زمانی در قرون 17 یا 18، چون تا سال 1629 وجود داشته است، همانطورکه نقشه های دیگر منسوب به قرن 17 نیز وفور شهرها در شبه جزیره ی عربستان و محل کنونی صحرای افریقا را نشان میدهند که احتمالا همه ی این بیابانزایی ها و تخریب ها نتیجه ی بلای جهانگیر عظیمی است که بقایای سیل های گل اروپا در قرن 19 نیز به آن مربوطند. اکنون هم معادل امروزی این شهر لعنت شده، نیویورک است که به همان اندازه کلانشهر اقتصادی یک سرزمین مقدس نوین یعنی ایالات متحده ی امریکا است و به ثروت و قدرت اقتصادی خود مینازد. بنا بر دیدگاه های غنوصی که مشابه هایی در سراسر آسیا و اروپا دارند، جهان مادی، خود جهنم است و تفسیر بودایی از جهنم بودن دنیا به امکانات مادی آن برمیگردند که احساس مسئولیت و نگرانی در مورد هر دارایی مادی را عامل رنج بردن در زندگی جسمانی میشمرد. بنابراین ثروتمندترین نواحی، جهنمی ترین نواحی هستند، بخصوص اگر قلب های تپنده ی شبکه های مالی و اقتصادی باشند. در بسیاری از نگاره های عتیق مسیحی، جهنم جایی بوده که در آن، ارواح سفیدپوستان توسط غول هایی با ظواهر آشکارا سیاهپوست شکنجه میشدند. این غول های سیاه گون، میتوانند پلی بین کنعانی های سیاهپوست و بعضا غولپیکر از نسل حام ابن نوح که بنی اسرائیل بر آنها ظفر یافتند و اجنه ای که سلیمان زندانی و برده کرد و آنها را به بنای معبد اورشلیم برگماشت، بکشند. در تاریخ سرزمین مقدس نوین و واقعی تر امریکا، آنها بردگان سیاهی هستند که توسط سفیدپوستان اروپایی برای ساختن بنیادهای آن مملکت، به کار اجباری گرفته شده و بعدا در بحران نظامی ای که به جنگ داخلی امریکا شهرت دارد، آزادی خود را پس گرفته اند. امروزه این سیاهان را نه ساکنان راستین کشور، بلکه برده هایی از افریقا میشمرند ولی همیشه نوعی ارتباط بین آنها و بومیان امریکا حس میشده که در نامیده شدن بومیان به "هندی" تجلی می یابد. لغت "هندی" در منابع عتیق اروپایی معادل اتیوپیایی و ترجمه شده به سیاهپوست بخصوص سیاه افریقایی بوده است. آثار اختلاط با نژاد سیاه در تصاویر قدیم سرخپوستان امریکا و حتی تا حدودی در ظواهر امروزی آنها به چشم میخورد. از طرفی سرخپوستان، "تارتار" و اعقاب تاتارهای آسیای شرقی و مردم کیتای یا چین شمرده میشدند و از این طریق به اندازه ی آنها با تارتاروس یعنی جهنم یونانی-رومی مرتبط میگردیدند. دانیل جی.بورستین در کتاب "دنیای گم شده ی توماس جفرسون" نوشته است که توماس جفرسون، «هندی ها» را اعقاب ترک ها و تاتارهایی TURKS AND TARTARS میداند که از طریق تنگه ی برینگ، به قاره ی امریکا وارد شده اند. همانطورکه میدانیم، در همان دوران جنگ داخلی، انگلیسی ها نام "هند" یا INDIA را بر مهمترین مستعمره ی خود در آسیا تثبیت کرده بودند. شاید "هندی" یک نام عمومی برای مردمان رنگین پوست مستعمرات بوده و اگر در نظر بگیریم که اولین ایالات متحده ی امریکا، ایالات انگلیسی زبان بودند و بعدا ایالات بسیاری را در جنوب تصرف کردند، بعید نیست که جنگ داخلی همان تاسیس ایالات متحده توسط بریتانیا طی به تسلط درآوردن هندی ها بوده است. این هندی ها که نام از سیاهان داشتند، هنوز چندان از سیاهان کنعانی که بنی اسرائیل بر آنها تسلط یافتند، تشخیص داده نمیشدند؛ سیاهانی که همین امروز، مسلمانان سیاهپوست امریکا خود را به واسطه ی مورها یا بربرهای شمال افریقا از نسل آنها میشمرند و نام امریکا نیز به نوعی با مورها و ازجمله سرزمین ساحل مقابل آنها به امریکا یعنی موروکو یا مراکش مرتبط شمرده شده است. در دایره المعارف جهانی وبستر سال 1936 هنوز "آمورو" نام قدیم امریکا شمرده میشده است؛ درحالیکه آمورو نام دقیق سرزمین آموری ها/آموروکوها یا عمالقه است که بنی اسرائیل برای تصرف سرزمین مقدس با آنها جنگیدند. بنا بر تاریخ باستان کمبریج (جلد 11) در قانون سیاهان کارولینی جنوبای از سال 1839 کلمه ی NEGRO برای سیاهان بَرده از نسب بربرهای BERBERS باستان به کار میرفته است. احتمالا به اندازه ی دیدگاه های اسپانیایی، بین کلمه ی BEREBER به معنی بومی شمال افریقایی با کلمه ی BARBAR به معنی بیگانه ی ترجیحا وحشی تفاوتی حس نمیشده است. درواقع به همراه این شیاطین سرزمین مقدس، خود سرزمین مقدس و همسایگانش هم به امریکا منتقل شده بودند و به همین خاطر، مورمون ها دنبال احیای مکتب اصیل بنی اسرائیل بودند که همراه بقایای بنی اسرائیل به امریکای شمالی منتقل شده بود. شبیه بودن نام ایالت یوتا با عنوان "یهودا" برای کشوری که قبیله ی همنام اسرائیلی تحت رهبری سلیمان در سرزمین مقدس ساخت، بی ارتباط با این که نیمی از مردم آن ایالت، مورمون بوده اند، نیست. درآنجا حتی یک رود اردن هم هست که درست مثل رود اردن خاورمیانه که در شرق بحرالمیت قرار دارد، در شرق یک دریاچه ی نمک قرار دارد. رود اردن، سرزمین مقدس را از کشور موآب جدا میکرده است. این موآب، تبدیل به یک قلمرو موبیلیان شده که ایالت های فلوریدا، تنسی، جورجیا، لوئیزیانا، آلاباما، میسی سیپی، آرکانزاس، کارولینای جنوبی و کارولینای شمالی را در بر میگرفته است. نام موآب را میتوانید به صورت های MABILIA در آلاباما، شهر MOHAVE در آریزونا، دره ی MOHAVE در آریزونا، صحرای MOJAVE در کالفرنیا، و قبایل MOHAVE در تمام این ایالت ها بیابید. اما میتوان گفت آغاز موآب تلقی شدن کل این ناحیه، نتیجه ی تسلط فرانسه بر سواحل جنوب شرقی ایالات متحده بوده است. الکساندر خروستیالوف محقق روس که از منتقدان تاریخ رسمی است، معتقد است علیرغم این که در تمامی کشورهای اروپایی، نامجاهای سرزمین مقدس، بومی سازی شده اند، اما در هیچ کجا به اندازه ی فرانسه، تطابق جغرافیای کتاب های مقدس با نواحی همنام محلی دقیق نیست و بنابراین کتاب مقدس در فرانسه و تحت نفوذ یهودی های اسپانیایی و بر اساس برابر دانستن فرانسه با سرزمین مقدس تهیه شده است. در بازسازی خروستیالوف، قلمرو موآب فرانسه از سواحل آن کشور در دریای مدیترانه شروع میشود. دریانوردان فنیقی موقع پایگاه سازی در فرانسه، از سمت دریا اول با موآب روبه رو شده اند و به همان ترتیب، دریانوردان فرانسوی نیز در سفر به امریکا با گذر از دریا قبل از رسیدن به سرزمین مقدس، اول باید در موآب پیاده شوند.:

“THE AMERICAN REVOLUTION AND THE CIVIL WAR WERE THE SAME EVENT: STOLEN HISTORY: 23 JUN 2024

اگر همه ی این پروژه، مدرن کردن سرزمین مقدس متون مذهبی به صورت سرزمین مقدس مادیات تحت نام جدید ایالات متحده ی امریکا را منظور داشته و پیدایش آن با تغییر ایدئولوژیک را به صورت جنگ داخلی سیاسی بین شمال پیشرو و جنوب مذهبی مرتجع، نمادین و مرزبندی کرده است، پس سیاهان برده نمادی از شیاطین به بند درآمده تحت یک رژیم مذهبی هستند و آزادی سیاهان بدون رفع نژادپرستی از آنها و تحت یک ایدئولوژی هنوز کاملا نژادگرا، متوجه برداشتی است که دنیای مدرن تحت توضیحات جدید ایدئولوژيک و ضد الهی به زبان داروینیسم، از سیاهپوست به عنوان ریشه ی نیمه حیوان بشر واقعی یعنی انسان سفیدپوست دارد و آزادی سیاهان، همان رهاسازی حیوانیت درون است که بعدا یونگ، توضیح علمی مانندتر آن را تحت نظریه ی کهن الگو یا آرکتایپ خود داد: نظریه ای که در آن، تقریبا هر چیزی در بیرون از بشر، میتواند نمادی از پدیده ای همانند خود در ذهن بشر و حتی بخشی از آن بخش ظاهرا سرکوب شده ی خطرناکی که یونگ «سایه» مینامد، باشد. مقاله ای از "سوئه مهرتنس" درباره ی کهن الگوی سیاهپوست در ذهن انسان سفیدپوست، این موضوع را سوژه کرده است. این مقاله با این نقل قول ها شروع میشود:

«بنابراین، یک فرهنگ کاملاً اروپایی یا سفیدپوست آمریکایی یک افسانه بود. ذهن آمریکایی که امرسون در سال ۱۸۳۷ به آن اشاره کرده بود، اکنون می‌توانست در سال ۱۹۲۸ به عنوان ذهنی نژادپرستانه شناخته شود که در آن عناصر آفریقایی در نحوه ی شکل‌گیری فرهنگ عامه ی آمریکایی غالب بودند.»:

استوارت (۲۰۱۸)

«انسان‌شناسی اولیه ی آلن لاک، که در مجموعه‌ای از مقالات در دهه ی۱۹۲۰ روایت شده است، نشان داد که آمریکا از دیدگاه عامیانه و فرهنگ عامه، در اصل یک ملت سیاه‌پوست است.»:

استوارت (۲۰۱۸)

نویسنده در ادامه ی مقاله مینویسد:

«چند ماه پیش، یکی از دوستانم، چندین کتاب در مورد امتیاز سفیدپوست بودن، شکنندگی سفیدپوستان و سفیدپوست بودن، برایم فرستاد؛ کتاب‌هایی که او به عنوان عضوی از یک گروه مطالعه خوانده بود. وقتی کتاب‌ها را به طور اجمالی بررسی کردم، خیلی زود مشخص شد که فرصت بزرگی برای مواجهه با جنبه‌ای از سایه‌ام به من داده شده است که قبلاً هرگز واقعاً به آن فکر نکرده بودم یا با آن مواجه نشده بودم. بنابراین خودم را غرق در چندین ده کتاب در مورد تاریخ آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار، زندگی‌نامه‌ها، زندگی‌نامه‌های خودنوشت، کتاب‌های راهنما در مورد چگونگی صحبت در مورد نژاد و خاطرات افرادی کردم که از سفیدپوست بودن خود «بیدار» شده‌اند. همانطور که انتظار داشتم، این یک فرآیند تحقیرآمیز و طاقت‌فرسا بود، همانطور که کار سایه همیشه همینطور است. در پایان، من یک دوره برای مرکز یونگی ایجاد کردم تا به دانشجویان ما (که اکثر آنها وقت خواندن چندین کتاب را ندارند) فرصتی برای انجام کار مشابه در مورد سایه ارائه دهم. با پیش‌بینی سوالاتی که دانشجویان ما احتمالاً می‌پرسند -یونگ در مورد آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار چه فکر می‌کرد و آیا او فکر می‌کرد که آنها تأثیری بر فرهنگ آمریکا دارند؟- سپس به آثار یونگ روی آوردم و متوجه شدم که او در این مورد حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. با توجه به ویژگی عصر (قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم) و فرهنگ اروپایی، او از اصطلاح «سیاه‌پوست» (نگرو) برای صحبت در مورد آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار استفاده کرد و در این مقاله، من کاربرد او را حفظ خواهم کرد. یونگ درباره ی سیاه‌پوستان آمریکایی چه فکر می‌کرد؟ در 40 نقل قولی که در آثار یونگ از سیاه‌پوستان نام برده شده است، یونگ همیشه تمایز روشنی بین سیاه‌پوستان آفریقایی یا آمریکایی قائل نمی‌شود. او در جاهایی از «بدوی» به شیوه‌هایی می‌نویسد که باید به آفریقایی‌ها اشاره داشته باشد. در ادامه، من فقط به بخش‌هایی که مربوط به سیاه‌پوستان آمریکایی است، استناد می‌کنم. یونگ در چندین جا به سفر خود در سال 1912 به ایالات متحده اشاره می‌کند که در طی آن به طور خاص به بیمارستان سنت الیزابت در واشنگتن دی سی سفر کرد، جایی که دکتر ویلیام آلانسون وایت، مدیر بیمارستان، به او اجازه داد تا برخی از بیماران سیاه‌پوست را معاینه کند. یونگ می‌خواست بداند که آیا فرضیه‌اش در مورد ناخودآگاه جمعی دقیق است، یعنی آیا افرادی با پیشینه‌ها، فرهنگ‌ها، نژادها و ریشه‌های مختلف، محتوای رویایی مشابه آنچه او در بیماران اروپایی خود یافته بود، دارند یا خیر. یونگ پرسید: "آیا این الگوهای جمعی از نظر نژادی به ارث رسیده‌اند، یا همانطور که دو فرانسوی، هوبرت و ماوس، کاملاً مستقل از کار من، آنها را «مقولات پیشینی تخیل» نامیده‌اند، هستند؟" یونگ با چندین بیمار مصاحبه کرد و رویای یکی از بیماران، ایده ی یونگ مبنی بر جهانی بودن کهن الگوها ("الگوهای جمعی") را تأیید کرد:

"یک سیاه‌پوست خوابی را برایم تعریف کرد که در آن تصویر مردی مصلوب شده بر روی چرخ دیده می‌شد. من کل خواب را ذکر نمی‌کنم چون اهمیتی ندارد. البته این خواب هم معنای شخصی و هم اشاراتی به ایده‌های غیرشخصی داشت، اما من فقط آن یک نقش‌مایه را انتخاب کردم. او یک سیاه‌پوست بسیار بی‌سواد از جنوب بود و هوش خاصی هم نداشت. با توجه به شخصیت مذهبی شناخته‌شده‌ی سیاه‌پوستان، به احتمال زیاد او خواب مردی مصلوب شده بر روی صلیب را دیده است . صلیب یک امر شخصی بوده است. اما بعید است که او خواب مردی مصلوب شده بر روی چرخ را دیده باشد. این تصویری بسیار نادر است. البته نمی‌توانم به شما ثابت کنم که به طور اتفاقی، سیاه‌پوست تصویری ندیده یا چیزی شبیه به این نشنیده و سپس در مورد آن خواب دیده است. اما اگر او هیچ الگویی برای این ایده نداشته باشد، این یک تصویر کهن‌الگویی خواهد بود، زیرا مصلوب شدن بر روی چرخ یک نقش‌مایه‌ی اسطوره‌ای است . (...) در خواب سیاه‌پوست، مرد روی چرخ تکرار (...) است. مضمون ایکسیون در اساطیر یونانی، که به دلیل توهین به انسان‌ها و خدایان، توسط زئوس بر روی چرخی که بی‌وقفه می‌چرخید، بسته شده بود. من این مثال از یک مضمون اساطیری در خواب را صرفاً برای این به شما می‌دهم که ایده‌ای از ناخودآگاه جمعی را به شما منتقل کنم. البته یک مثال واحد، اثبات قطعی نیست. اما نمی‌توان به خوبی فرض کرد که این سیاه‌پوست اساطیر یونانی را مطالعه کرده باشد، و بعید است که او تصویری از چهره‌های اساطیری یونانی را دیده باشد. علاوه بر این، تصاویر ایکسیون بسیار نادر هستند."

این تحقیق در مورد کهن‌الگوهای ناخودآگاه جمعی ما، یونگ را به این نتیجه رساند که هیچ تفاوت واقعی بین نژادها وجود ندارد:

"شما با سیاه‌پوست یا چینی یا هر کسی که با او زندگی می‌کنید، یکسان هستید، همه ی شما فقط انسان هستید. در ناخودآگاه جمعی، شما با مردی از نژاد دیگر یکسان هستید، شما همان کهن‌الگوها را دارید، همانطور که مانند او، چشم، قلب، کبد و غیره دارید. مهم نیست که پوست او سیاه باشد."

یونگ به روشنی بیان می‌کند که ما یکسان نیستیم: همه ی ما تاریخچه‌های شخصی متفاوتی داریم و میراث خانوادگی ما ممکن است «لایه‌های تاریخی» متفاوتی را منعکس کند، اما، به عنوان انسان، هر یک از ما خرد موروثی بشریت را که در ناخودآگاه جمعی ما جای دارد، به اشتراک می‌گذاریم. یونگ که در شش سفر خود به ایالات متحده، سفرهای زیادی به سراسر آمریکا داشت، می‌دانست که سیاه‌پوستان از تبعیض رنج می‌برند (یونگ در دوران جیم کرو در ایالات متحده بود، اولین سفر او در سال 1909 و آخرین سفرش در سال 1936 بود)، اما او همچنین احساس می‌کرد که سیاه‌پوستان «محدودیت‌های اجتماعی» کمتری در رفتار خود دارند: یک سیاه‌پوست از آزادی عمل بیشتری برخوردار بود.:

"اگر او به شیوه‌ای خاص رفتار کند، (...) اما اگر یک مرد سفیدپوست به همان شیوه رفتار کند، می‌گوییم «آن مرد دیوانه است»، زیرا یک مرد سفیدپوست نمی‌تواند چنین رفتاری داشته باشد. از یک سیاه‌پوست انتظار می‌رود چنین کارهایی انجام دهد، اما یک مرد سفیدپوست این کارها را نمی‌کند."

در حالی که سیاه‌پوستان قطعاً از همان آزادی سفیدپوستان برخوردار نبودند (و هنوز هم نیستند)، یونگ احساس می‌کرد که جامعه ی سفیدپوستان، رفتار آنها را به طرق خاصی مانند رفتار سفیدپوستان محدود نمی‌کند. یونگ همچنین «شخصیت مذهبی شناخته‌شده‌ی سیاه‌پوستان» را تشخیص داد. او احساس می‌کرد که "سیاه‌پوستان فوق‌العاده مذهبی هستند" و "مفاهیم او از خدا و مسیح بسیار ملموس است". اگرچه بعید است که یونگ در مراسمی در کلیسای سیاه‌پوستان شرکت کرده باشد، اما مطمئناً می‌دانست که "ابراز احساسات مذهبی، جلسات احیا، و انجمن‌های هولی رولر" با شیوه‌های خشک کلیساهای سفیدپوستان متفاوت است. اما "در دین او مسیح همیشه یک مرد سفیدپوست است." یونگ این موضوع را در بخشی که در آن از تأثیر سفیدپوستان بر سیاه‌پوستان صحبت می‌کند، ذکر می‌کند.:

"برای او، مرد سفیدپوست به عنوان یک آرمان تصویر می‌شود: در دین او، مسیح همیشه یک مرد سفیدپوست است. او خودش دوست دارد سفیدپوست باشد یا فرزندان سفیدپوست داشته باشد؛ برعکس، توسط مردان سفیدپوست مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد. در نمونه‌های رویا (...) آرزو یا وظیفه ی سیاه‌پوست برای تطبیق خود با مرد سفیدپوست بسیار مکرراً ظاهر می‌شود."

با این حال، یونگ همچنین آگاه بود که هر چقدر سیاه‌پوستان با سفیدپوستان سازگار شده‌اند، فرهنگ سفیدپوستان آمریکایی نیز تحت تأثیر سیاه‌پوستان قرار گرفته است. نقل قول‌های آغازین این مقاله از زندگینامه‌ی برنده‌ی جایزه‌ی جفری استوارت درباره ی آلن لاک، یکی از نیروهای محرکه‌ی رنسانس هارلم، گرفته شده است. لاک، استاد فلسفه‌ی تحصیل‌کرده‌ی دانشگاه هاوارد در دانشگاه آیوی لیگ بود که مفهوم رالف والدو امرسون از ذهن آمریکایی را «به عنوان ذهنی که از نظر نژادی شکل گرفته و در آن عناصر آفریقایی در نحوه‌ی شکل‌گیری فرهنگ عامه‌ی آمریکایی غالب بوده‌اند» اصلاح کرد. یونگ این موضوع را فراتر برد و تأثیر سیاه‌پوستان را نه تنها در فرهنگ عامه، بلکه در موارد دیگری نیز مشاهده کرد:

"شیوه ی ابراز احساسات یک آمریکایی، به ویژه نحوه ی خندیدن او، به بهترین شکل در ضمیمه‌های مصور روزنامه‌های آمریکایی قابل مطالعه است: خنده ی بی‌نظیر تدی روزولت به شکل اولیه ی خود در سیاه‌پوستان آمریکایی یافت می‌شود. راه رفتن عجیب با مفاصل شل یا تاب دادن باسن که اغلب در آمریکایی‌ها مشاهده می‌شود، نیز از سیاه‌پوستان سرچشمه می‌گیرد. موسیقی آمریکایی الهام اصلی خود را از سیاه‌پوستان می‌گیرد، و همچنین رقص. ابراز احساسات مذهبی، جلسات احیا، جنبش هولی رولز و سایر ناهنجاری‌ها به شدت تحت تأثیر سیاه‌پوستان و ساده‌لوحی معروف آمریکایی، چه در شکل جذاب و چه در شکل ناخوشایندتر آن، قرار دارند."
یونگ احساس کرد که چگونه سیاه‌پوست «به آمریکایی‌ها راه یافته است.»
یونگ شاید به این دلیل می‌توانست این را مشاهده کند که اروپایی بود: همانطور که ماهی آب را تشخیص نمی‌دهد، ما معمولاً از تشخیص ویژگی‌های متمایز فرهنگ خود عاجزیم. نحوه ی صحبت کردن، راه رفتن، خندیدن، رقصیدن، عبادت کردن و واکنش ما به رویدادهای زندگی -همه منعکس کننده ی «تأثیر گسترده ی سیاه‌پوستان بر شخصیت عمومی مردم» است. یونگ همچنین جنبه ی دیگری از زندگی آمریکایی را که اکثر آمریکایی‌ها از دیدن آن عاجزند، مشاهده کرد: تأثیر"محتوای بدوی"، که بخشی از آگاهی آمریکایی ما هستند. در اینجا ذکر این نکته مهم است که یونگ از اصطلاح «بدوی» به معنای منفی استفاده نکرده است. همانطور که او به کارول باومن، یکی از شاگردانش، گفت: «هیچ گونه تهمت انتقادی در این موارد وجود ندارد»؛ برعکس:

"برای یک فرد کاملاً بیدار، محتویات بدوی اغلب می‌تواند منبع تجدید حیات باشد. ناخودآگاه آمریکایی بسیار جالب است، زیرا عناصر متنوع‌تری را در خود جای داده و تنش بیشتری دارد، به دلیل دیگ ذوب و پیوند به خاک بدوی، که باعث ایجاد شکافی در پیشینه ی سنتی اروپاییانی شد که آمریکایی شدند. از سوی دیگر، آمریکایی‌ها به نوعی متمدن‌تر از اروپایی‌ها هستند و از سوی دیگر، سرچشمه ی انرژی زندگی آنها به اعماق بیشتری می‌رسد. ناخودآگاه آمریکایی شامل تعداد زیادی از امکانات است."

تنوع جمعیتی ما باعث ایجاد تنش در ما می‌شود (که برخی از رهبران سیاسی احمق با انتقاد از مهاجران آن را تضعیف می‌کنند)؛ اما یونگ تشخیص داد که این تنش، منبع کلیدی روحیه ی کارآفرینی و نگرش متهورانه ی ما است. چگونه؟ «تنش» یک موضوع اصلی در روانشناسی یونگ است. او بارها از شاگردانش می‌خواست که «تنش تضادها را حفظ کنند» (حتی تا آنجا پیش رفت که به باربارا هانا گفت که این می‌تواند همان چیزی باشد که می‌تواند از جنگ هسته‌ای جلوگیری کند) و همیشه در جستجوی جفت‌های متضاد بود، که به نظر او می‌توانستیم آنها را همه جا پیدا کنیم. تنش تضادها حرکت، حل و فصل tertium non datur یا «چیز سوم» که روان برای آشتی دادن تضادها تولید می‌کند و رشد را ممکن می‌سازد. در ساختار آمریکایی ما، یونگ احساس می‌کرد:

"بین خودآگاه و ناخودآگاه تضادی وجود دارد که در اروپایی یافت نمی‌شود، تنشی بین سطح بسیار بالای آگاهی از فرهنگ و بدویت ناخودآگاه. این تنش یک پتانسیل روانی را تشکیل می‌دهد که به آمریکایی روحیه‌ای تسخیرناپذیر از جسارت و شور و شوقی رشک‌برانگیز می‌بخشد که ما در اروپا نمی‌شناسیم."

بنابراین، علاوه بر "جنبش بدوی، احساسات بیانگرانه، صراحت کودکانه، حس موسیقی و ریتم، زبان بامزه و زیبا" حضور "انسان رنگین‌پوست" در آمریکا، ما را به «امکانات» بیشتری نسبت به فرهنگ‌های اروپایی رهنمون کرده است. یونگ (برای وفاداری به فلسفه ی دوقطبی خود) این نکات مثبت را با نکات منفی متعادل کرد. بنابراین، در حالی که سیاه‌پوست «زیر پوست [ما] زندگی می‌کند»، ما نیز زیر پوست او زندگی می‌کنیم و نتیجه پیچیده است:

"همانطور که هر یهودی عقده ی مسیح دارد، هر سیاه‌پوست عقده ی سفیدپوستی و هر آمریکایی عقده ی سیاه‌پوستی دارد. قاعدتاً مرد رنگین‌پوست حاضر است هر کاری بکند تا پوستش را تغییر دهد، و مرد سفیدپوست از اعتراف به اینکه مورد آزار و اذیت سیاه‌پوستان قرار گرفته است، متنفر است."

این مطمئناً در مورد نژادپرستان و برتری‌طلبان سفیدپوست صادق است، کسانی که از تفسیر یونگ از جوانمردی جنوبی شوکه (یا بدتر) می‌شوند، که به نظر او "واکنشی در برابر میل غریزی (جنوبی‌ها) به تقلید از سیاه‌پوستان است." در اینجا می‌بینیم که چگونه یونگ به صورت جفت فکر می‌کرد، و ظلم و جوانمردی را «جفت متضاد دیگری» می‌دانست. یونگ احساس می‌کرد که جداسازی و تبعیض تأثیر منفی آشکاری بر زندگی سیاه‌پوستان دارد، اما به همان اندازه تأثیر منفی بر ناخودآگاه سفیدپوستان نیز داشت: «در جنوب، جایی که به آنها (سیاه‌پوستان) فرصت‌های برابر با نژاد سفید داده نمی‌شود، نفوذ آنها بسیار زیاد است. آنها واقعاً کنترل را در دست دارند." واقعاً؟ یونگ تشخیص داد که انرژی زیادی از جنوبی‌های سفیدپوست صرف تلاش برای سرکوب و ستم به سیاه‌پوستان می‌شود، مثلاً تقسیم‌بندی ناعادلانه ی حوزه‌های انتخابیه، سرکوب رأی‌دهندگان، فعالیت‌های شوراهای شهروندی سفیدپوست، اشکال بالفعل جداسازی و غیره. در پایان، می‌توانیم به صراحت بگوییم که یونگ سیاه‌پوستان را دارای تأثیر عظیمی بر فرهنگ، جامعه و ذهنیت آمریکایی می‌دانست. برای ما در مرکز یونگ، دوره ی آموزشی «امتیاز سفیدپوستان» این فرصت را فراهم می‌کند تا نژادپرستی خود را به عنوان سفیدپوست، «شکنندگی سفیدپوستان» خود را بشناسیم، اینکه چگونه سفیدپوستی ما بخشی از سایه ما بوده است، و چگونه با ناآگاهی خود در مورد این جنبه از سایه ی خود، در ظلم نژادی همدست بوده‌ایم.»:

Jung on the Impact of the Negro: Sue Mehrtens: https://jungiancenter.org

سیاهپوست امریکایی سرکوب میشده، چون در یک تصویرسازی کاملا اسطوره ای، انعکاس سایه یا بخش سرکوب شده ی شخصیت انسان متمدن بوده و در یک «مکانیزم دفاعی انکار» برای بی ربط نشان دادن خود به آن میمون اولیه ای که آنوناکی ها به شکل انسان نوین تعمیرش کردند، هدف تمسخر و نفرت قرار میگرفته است و تا حدی هنوز هم میگیرد. سیاهپوست و سرخپوست، هر دو، نزدیکترین و دم دست ترین تجسم های این سایه برای انسان سفیدپوست بوده و به همین دلیل، به طرزی افراطی به دور از فرهنگ و تمدن تصویر میشدند. اما اینها به هر حال، نه غربی، بلکه شرقی تلقی میشدند و خانه ی راستین بدویان سایه شده، قلمرو متافیزیکی «شرق» به عنوان دیگری «غرب» بود. «انقلاب مستضعفین» که جمهوری اسلامی دوست داشت سردمدارش باشد، واکنشی به این تحقیر بود که فقط به خاطر این که هنوز با پدیده ای ظاهرا ماقبل تاریخی به نام مذهب همهویت شده بود، اجازه داشت تمام شعارهای مشابه کمونیسم مدرن و کفرگرا را بدزدد و مال خود کند. مذهب مزبور هم حتما باید همان مذهب اسلام میبود که در صفحات تاریخ «غرب»، تنها دلیل مقاومت کورکورانه ی شرق در مقابل خاستگاه تمدن مدرن غربی یعنی اروپای مسیحی توصیف شده بود. این که فرانتس فانون سیاهپوست الهامبخش انقلابیون ایران بوده است، به سبب تحقیر مشابهی است که سیاهپوست دوران مدرن و فقیر کمسواد ایرانی به طور مشترک، از سوی جریان های مدرن یا مدرن نمای غربی و یا تقلیدکننده ی غرب متحمل میشدند. مانند غل و زنجیر باز کردن سیاه امریکایی، رهایی فقیر ایرانی از دخالت مستقیم و آشکار غرب/امریکا در کشورش، به معنی نفی حقارت او نبود و الان هم همانطورکه سیاه امریکایی در سطح رسانه گرامی داشته میشود و در عمل تحقیر میشود، فقیر کمسواد ایرانی هم در سطح رسانه های کشورش تحسین میشود و در عمل، مورد همه نوع ظلم و تحقیری قرار میگیرد. آزادسازی ظاهری سیاه در جنگ داخلی امریکا، نمادی از آزادسازی حیوانیت درون –و البته شیاطین- به زبان اسطوره ای بود و همانطورکه اسطوره ها برای الگو شدن در شکل دادن به واقعیت خلق میشوند، این اسطوره نیز به واقعیت هایی همچون انقلاب ایران شکل داد؛ واقعیتی که با شعارهای انقلابی به نفع مستضعفین شروع شد تا به جایش مزرعه ی جنبش غربگرای اصلاحات و بقیه ی مطالباتی که مایل به تقلید ستمدیدگان از ثروتمندان ستمگرند را آبیاری کند و درنهایت، از اصلاحات به 88 و سپس قائله ی مهسا ختم شود. به همین دلیل، بحث کردن بر سر این که آیا بازرگان واقعا لیبرال بود یا نبود، چیزی را حل نمیکند، چون تصویری که او از رسالت پیامبر اسلام و انبیای سلف یهودی-مسیحی او ساخت، خود به خود راهش به سمت لیبرالیسم کج میشد.

مطلب مرتبط:

تمدن کولی ها: امپراطوری مدرنی که توسط بدوی های ماقبل تاریخ اداره میشود.

تعالی قمری: به دنبال یک بهشت الهی در سیاره ی جنگجویان

تالیف: پویا جفاکش

در سال 2015 به مناسبت اهدای جایزه ی نوبل پزشکی به خانم "تو" از چین به خاطر تحقیقاتش درباره ی خواص پزشکی گیاه آرتمیسیا، "استوارت دین" مقاله ای درباره ی سنت غربی پردازش به خواص دارویی این گیاه منتشر کرد و در آن عنوان کرد که این گیاه به این خاطر آرتمیسیا نامیده میشد که به آرتمیس الهه ی باکره ی درمان و زایمان زنان مرتبط بود. در یک واکاوی میتولوژیک، "دین" به شعری از سافو میپردازد که در آن گفته میشود آرتمیس، هاله ای از انرژی دارد که اروس خدای عشق را میرماند و مانع از نزدیک شدن او به خود میشود. نویسنده این شعر را با اعتقاد به تلخ بودن آرتمیسیا برای حشرات و دور ماندن آنها از او مقایسه میکند. بخصوص ظاهر اروس و نسخه ی رومیش کوپید به شکل پسرکی بالدار با تیرو کمان عشق در دست، قابل مقایسه با ظاهر یک مگس یا پشه ی پروازکننده ی نیش زن است. "دین" بخصوص خرمگس را سوژه میکند که به یونانی، استروس نامیبده میشود و این عنوان را با لغت استروژن برای هورمون زنانه مقایسه میکند. ولی به تبیین ارتباط بین خدای عشق با حشرات بیماریزا که احتمالا آرتمیسیا علیه آنها است، نمیپردازد.:

“ARTEMIS AS ARTEMISIA: ANCIENT FEMALE SPIRITULITY, MODERN MEDICINE”: STUART DEAN: FEMINISM AND RELIGION: 29 NOV 2015

شاید موضوع این باشد که عشق طبق معمول خودش یک نوع بیماری بیشتر نیست و نیش های عاشقانه ی تیرهای زهرآگین کوپید، تفاوتی با نیش های حشراتی که باعث انتقال بیماری ها میشوند ندارد. در این صورت، بیرون کشیدن استروژن از بدن زن به صورت کوپید، همان زاده شدن خدای عشق از نسخه ی قبلی او الهه ونوس است.

در روایات، معمولا تولد کوپید را یا محصول زنای آفرودیت یا ونوس با مارس یا آرس خدای جنگاوران میشمرند و یا محصول دلسوزی مرکوری یا هرمس خدای مسافران بر او، بعد از این که هفستوس یا وولکان، شوهر ونوس، ونوس و مارس را موقع زنا اسیر کرد و خدایان را به استهزای آنان دعوت کرد، و این اتفاق، مرکوری را بر آن داشت تا خصلت عاشقانه ی ونوس را به شکل کوپید که خدای عشق جدید است، از او جدا کند. در هر دو روایت، تولد کوپید ارتباطی با گرفتار شدن او به عشق مارس دارد و نیز با زن متاهل شدن او در یک فرهنگ مردسالار. وولکان شوهر ونوس، خدای صنعتگران بود که المپ کوهستان خدایان را ترک کرده بود و خدایان که به تولیدات صنعتی فوق العاده ی وولکان نیاز داشتند، برای بازگرداندن او، ونوس را به عنوان همسر به او هدیه دادند. شاید آرتمیس که الهه ای باکره ولی محافظ زنان عفیف متاهل است، ونوس خالی شده از کوپید را نمایندگی میکند و اگر ریشه گرفتن آرتمیس از کوبله الهه ی زمین را به یاد بیاوریم، میتوانیم این ترک گفتن را تا حد غیر زمینی شدن عشق و خالی شدنش از شهوات زمینی، معنوی کنیم. در این صحنه، ما دقیقا در میدان مسیحیت هستیم که موضوع عشق به خدا را مطرح میکند و این خدا، یهوه ی ترسناک مجسم بر کوه آتشفشانی سینا است که میتواند ترکیبی از کوه المپ با آتشفشان هایی که محل کار آهنگری وولکان شمرده میشوند باشد. کوه المپ، وصلگاه آسمان به زمین بود و خدایان ساکن بر قله ی آن، اکنون به موجودات فضایی تبدیل شده اند. در قرن بیستم معمولا این آدم فضایی ها را ساکنان مریخ میشمردند که سیاره ی مارس معشوق ونوس است. جالب اینجاست که این ظاهرا با فراز خاصی از فصل هفدهم کتاب مسیحی اعمال رسولان ارتباط دارد.: پولس قدیس، تپه ی مارس در آتن را جایی مینامد که از این پس، آدمیان با اتکا بر آن، میتوانند به معبد سلیمان در سرزمین مقدس سفر کنند و به خاطر این سخن، رواقیون او را دیوانه میپندارند. در اعمال رسولان 1 : 17 آمده است: "هنگامی که آنها از آمفیپولیس و آپولونیا عبور کردند، به تسالونیکی رسیدند، جایی که کنیسه ی یهودیان بود." مقایسه ی این نامجاها با نام آپولو خدای خورشید، شاید با نام گرفتن عملیات ناسا برای فتح قله ی آسمان در جنگ سرد به "آپولو" را توضیح دهد. ناسا متعلق به ایالات متحده ی امریکا است، یک تپه ی مارس که بر اساس خوشایند خدای جنگ، به تمام دنیا جنگ و اسلحه صادر میکند.:

“WAS THE TEMPLE OF KING SOLAMO IN SPAIN? , PART3”: FROSTY CHUD: STOLEN HISTORY: 2 MAR 2024

سفر کوپید به این خاطر با سفر آپولو عوض شده که کوپید به عنوان یک خدای تیرانداز، نسخه ای کودک شده از آپولو است. در مصر، هورس که در تیراندازی و خدای خورشید بودن با آپولو تطبیق شده است، به دلیل جنگ با سیت میتواند به کوه هتپ که عمود جهان در اساطیر مصری است، مربوط شود. چون سیت که در مقام خدای جنگ، نسخه ی قبطی مارس به نظر میرسد، ازیریس خدای پادشاه را کشته و تاج و تخت او را غصب کرده است ولی ازیریس به شکل پسرش هورس از نو از همسرش ایزیس متولد میشود و حق خود را پس میگیرد. بنابراین میشود نتیجه گرفت که دعوا میتوانسته بر سر حکومت بر قله ی کوه هتپ باشد. این قله در محل ستاره ی قطبی یا نجم ثابت در صورت فلکی دب اصغر بوده که زاده ی دب اکبر الهه ی قطب شمال است و در اساطیر مصری، با جانوران نیم خشکی نیم آب زی چون اسب آبی و تمساح مرتبط میشده است. هفت ستاره ی دب اصغر، بازتاب هفت ستاره ی دب اکبر بودند که هورس و سیت به یک روایت، دو تا از آنان بودند. تصویر مصری دب اکبر وابسته به اعتقادات مصری درباره ی برخاستن اساس خشکی از آب است که در اعتقادات کلدانیان هم دیده میشود. بنابراین قطب شمال مانند جزیره ای شناور بر آب های زمین، جهان معنوی را از جهان مادی جدا میکند و این درحالیست که هم در مصر و هم در کلده، آب مظهر بی نظمی آغازین است. جرالد مسی، این صحنه را با بودای نشسته بر یک نیلوفر آبی در میان آب ها در تصاویر شرق دور مقایسه میکند و در مزامیر داود، این آیات را در مطابقت آبگون بودن جهان مادی می یابد: «خداوند بر سیل نشسته است؛ آری، خداوند تا ابد به عنوان پادشاه نشسته است.... او زمین را بر آب ها بنا نهاده و آن را بر سیل استوار کرده است.» (مزمور 2 : 24). مسی، مرتبط کردن این مزامیر به داود را به این موضوع مرتبط میداند که "داود/دود" در نام، تحریفی از توث/تحوت، خدای دانش و کتابت در مصر است. داستان های خدایان مصر هم به واسطه ی خدای حکمت و پیامبری یعنی تحوت که وزارت ازیریس و هورس را بر عهده داشته است به مصریان رسیده است. تحوت خدای ماه است و ماه جانشین خورشید در آسمان تاریک است. آرزوی فرا رسیدن روزگاری خوب، همچون آرزوی ظهور دوباره ی خورشید در شبی تاریک است. بنابراین از دید مسی، تحوت یا بهتر است بگوییم کسانی که تحت نام او این اسطوره ها را تولید کرده اند، خود را در قالب ازیریس و هورس بازآفرینی کرده اند. ازیریس درواقع همان ققنوس است که مرده ولی از خاکستر خود از نو زنده خواهد شد. ققنوس در مصر به پرندگان شکاری و حواصیل ها تشبیه میشد و هورس هم متمثل به پرنده ی شکاری است. مسند شاهی ازیریس، جانشین مسند شاهی آتوم رع خدای خورشیدی در روایاتی قدیمی تر است. آتوم به شیر تشبیه میشود، درست مثل یهوه. ازیریس به یک مومیایی تشبیه میشود و خدای مومیایی، پتاح نسخه ی قبطی هفستوس است و در مقام یک صنعتگر، جهان را خلق کرده است. مسی، نام پتاح را با نام "بودا" برای روح جهان در اساطیر بودایی مقایسه میکند. همانطورکه میدانیم، ازیریس به حکومت یک بهشت در جهان زیرین یا آمنتا و در میان قلمروهای ترسناک سباعو یا شیاطین رسید و مسی، این توصیف را با توصیف حزقیال (18و 16 و 15) از وجود بهشت عدن در «قسمت های پایین زمین» و در شئول، جایی که گنهاکاران مجازات میشوند میباشد. شیاطین آمنتا با ظواهر مارها و تمساح ها و ورزاوها و "اژدهای تمساح" و "سگ های زوزه کش" و "گراز سیاه سوت" توصیف میشوند و شئول هم در مزامیر داود، جایگاه شیران و ورزاوها و سگ های قدرتمند و شغالان و "جانوران وحشی" است. شئول همچنین جایی است که قوراح و پسرانش را به سبب شورش علیه کهانت هارون و پسرانش در خود بلعید. به روایتی قوراح در شئول میماند، ولی پسرانش میتوانند آزاد شوند که قابل مقایسه با ماندن ازیریس در آمنتا و درآمدن پسرش هورس از آنجا باشد. در روایات مصری، قبر ازیریس در عمق دره ی بین دو بلندی دنیا در دو افق شرق و غرب قرار دارد و مسی، آن را با دره ی رفائیم یا دره ی غول ها در اساطیر یهودی مقایسه میکند و قوراحی ها را نسخه ی دیگر رفائیم یا اقوام متمرد نابود شده توسط یهوه در دوران باستان میشمرد. ارواح مردگانی که از جهان زیرین به درمی آیند تا به آسمان صعود کنند، میتوانند با قوراحی های بلعیده شده توسط شئول مقایسه شوند. هم هورس و هم سیت، نردبان هایی با هفت پله برای هدایت ارواح به سمت خود بین زمین و آسمان معلق کرده اند. در مجموع 14 پله به دست می آید که تعداد چهارده شبی است که طول میکشد تا ماه کامل شود چون تحوت خدای ماه است. این 14 مرحله با خود زمین میشوند 15 تا. تعداد مزمورهای تعالی دهنده ی داود موسوم به "مزامیر درجات" هم 15تا است.:

“Ancient Egypt”: v1: Gerald Massey: FISHER UNWIN: 1907: P470-494

مرتبط شدن اوج آسمان با ماه که در جنگ سرد، اسباب خود-خدا نمایاندن ایالات متحدذه ی امریکا شد، مسلما با مرتبط شدن ماه با فعالیت های آرخون ها در نوشته های تئوسوفیست ها منجمله خود مادام بلاواتسکی مرتبط است. آرخون ها شیاطین غنوصی/گنوسی هستند که به رهبری یلدابهوت یا دمیورژ که خود یهوه است و به دروغ، خود را خدای راستین خوانده است، جهان مادی را با همه ی نقص ها و گرفتاری هایش خلق کرده اند و انسان ها را به عنوان خادمان خود در آن گمارده اند و بیشتر انسان ها همانقدر از خدمتگزاری خود به آنها بی اطلاعند که گوسفندها و گاوها از خدمتگذاری خود به انسان ها. انسان همیشه از غیر طبیعی بودن بسیاری از مسائل تحمیل شده به خود مطلع بود و عشق به عنوان بیماری منتقل شده توسط حشره ای به نام کوپید، در مطرح ترین انواع خود در ادبیات و هنر، بهترین نماینده ی چنین ناهنجاری ای بوده است.ماه به عنوان نزدیکترین سیاره به زمین، مهمترین متهم ایجاد وضعیت های غیر طبیعی برای انسان بوده و ازاینرو موجد جنون تلقی میشده است. ولی امروزه بعضی این اعتقادات را به این شکل گسترش داده اند که میشود بعضی از مسائل غیر طبیعی را از زندگی انسان حذف کرد اگر خود او بخواهد. از آن جمله دنیس کینگزلی است که بعضی اعتقادات آخرالزمانی مسیحی را که زیاد از انتظار ظهور هورس به دور نیستند، جزو این تجدید نظرهای ممکن میشمرد. او مقاله ای به تاریخ 27 جولای 2024 را با این عبارت از رنه گنون شروع میکند:

«می‌توان به راستی گفت که "پایان یک دنیا" هرگز چیزی جز پایان یک توهم نیست و هرگز نمی‌تواند چیزی جز آن باشد.»

و ادامه میدهد:

«دگرگونی و تغییر شکل هنوز هم می‌تواند در قلمرو توهم رخ دهد. توهم لزوماً به این معنی نیست که چیزی ذاتاً اشتباه است، بلکه به این معنی است که چیزی ناشی از یک ادراک نادرست تفسیر شده است. و به همین دلیل است که بشریت در قلمرو توهم وجود دارد، زیرا تاکنون فاقد ابزارهای لازم -یعنی ظرفیت‌های شناختی- برای درک صحیح و همسو با حقیقت است. همانطور که نویسنده ادریس شاه گفته است: "بله، دنیا یک توهم است. اما حقیقت همیشه در آنجا نشان داده میشود." در هر مرحله از چرخه ی دگرگونی بشریت، ما به طور جمعی اندام‌های ادراکی جدیدی به دست می‌آوریم که به ما امکان می‌دهد لایه‌های عمیق‌تر و ظریف‌تری از واقعیت خود را درک کنیم. تا به امروز، ایده‌ها و تصورات ما در مورد «زندگی، جهان و همه چیز» کاملاً محدود بوده است (علیرغم غرور ما در پیشرفت و ترقی بشر). این برداشت نادرست یا محدودیت ادراکی، در تمام زمینه‌های درک ما، چه مذهبی/معنوی، چه علمی و چه هر چیز دیگری، صدق می‌کند. وقتی گفته‌های مذهبی به «خالق» یا هوش خلاق در پشت جهان ما اشاره می‌کند، تمایل دارد این شخصیت خالق را به عنوان خدا در نظر بگیرد. این همچنین ممکن است محصول توهم انسانی (فقدان ادراک) باشد، زیرا ما هنوز هدف و معنای نهفته در پس این جهان را درک نکرده‌ایم؛ یا آنچه را که ما به طور اتفاقی به عنوان جهان خود می‌نامیم. بسیاری از آموزه‌ها و سنت‌ها تلاش کرده‌اند تا با بیان اینکه این آفرینش جهانی، خلقت «خدای واحد» مطلق نیست، بلکه خلقت یک هوش جهانی -یک هوش دمیورژیک- است، این سوء تعبیر را خاطرنشان کنند. و اینکه این جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم بخشی از یک طرح بسیار عظیم‌تر خلقت در درون یک «نمایش کیهانی» بسیار وسیع‌تر است که شامل بسیاری از اعمال یا فرآیندهای نزول (تجلی) و بازگشت است. از منبع اصلی یا مطلق، تجلیاتی وجود دارد. این تجلیات، سطوح یا فرکانس‌های ارتعاشی (ابعاد) واسطه‌های خود را دارند که ظاهراً در قالب یک سلسله مراتب قرار دارند. این واسطه‌ها در چارچوب ماهیتی سازنده یا تکاملی عمل می‌کنند. همچنین موجودات منفی یا نفی‌کننده‌ای وجود دارند که با نیروهای تأییدکننده، مبارزه -یا قطبیت- تشکیل می‌دهند و این مبارزه، اساس حرکت به سمت بازگشت به حالت اولیه‌ی مبدأ/مطلق را تشکیل می‌دهد. و این مفهومِ استرداد است (که به اصطلاح «نجات» ترجمه شده است). از طریق این درک می‌توان بیان کرد که دمیورژ «موجود بزرگ» برای جهان ما است. او خالق و نگهدارنده ی جهان و تکامل آن است. او «خدای ما» است، اما سکون مرکزی، یعنی مطلقِ نامتجلی نیست. دمیورژ از مطلقِ نامتجلی تجلی می‌یابد و در یک منطقه یا نقطه ی خاص در کیهانِ آشکار "جای خود را می‌گیرد." از اینجا، سازماندهی آنچه را که ما «جهان ما» می‌نامیم، به عهده می‌گیرد، که تحت تأثیر کیهان بزرگتر است و این شامل مراحل منفی یا مخرب آن نیز می‌شود. دمیورژ تلاش می‌کند تا جهان خود را از طریق متعادل کردن و هماهنگ کردن تمام عناصر درونی‌اش، که در درون خودش و بنابراین در آگاهی یا شعور خودش قرار دارند، تأسیس کند. جهان هستی، همین یک کل واحد است و تغییر یا تحول در یک بخش، بر تمام بخش‌های دیگرِ درون آن هستی تأثیر می‌گذارد و/یا توسط آنها ثبت می‌شود. پس از آنکه تعادل درونی در هستی کیهانی حاصل شد، تکامل به مرحله ی بعدی و به همین ترتیب ادامه می‌یابد تا به موجودات زنده ی درون کیهان برسد. جهان ما و هر آنچه در آن وجود دارد، در حیطه ی آگاهی («ذهن») این موجود بزرگ یا دمیورژ قرار دارد. برای همه ی آن موجودات درون جهان، دمیورژ نامتناهی و قادر مطلق (یعنی «خدای» آن) است. با این حال، هر خالق جهانی توسط -یعنی در تطابق با- کیهان بزرگتری که بخشی از آن است، مشروط شده است. در برخی اصطلاحات، دمیورژ (خالق هستی) را لوگوس (Logos) نیز می‌نامند. این، جنبه‌ای از آگاهی کیهانی بزرگتر است؛ خودآگاه است و سپس از طریق ذهن فرافکنده شده ی خود به عنوان جهان هستی‌اش، به دنبال آگاهی عینی می‌گردد. بین دمیورژ-لوگوس و جهانِ تصویر شده‌اش، همانطور که بین سوژه-ابژه وجود دارد، یک رابطه‌ی متقابل وجود دارد. در این مورد، دمیورژ-لوگوس سوژه و جهان، ابژه است. تمرکز دمیورژ بر کیهان است و از این نظر می‌توان گفت که «محدود» است، زیرا در این حوزه از آگاهی باقی می‌ماند. با این حال، جنبه‌ی دیگری از آگاهی دمیورژیک -آنچه می‌توانیم آن را «ناخودآگاه» بنامیم- از آگاهی کیهانی برتر آگاه است. حرکات درون شعور کیهانی، مانند «جزر و مد» سطوح حرکتی آن، نیروها و تأثیراتی بر شعور دمیورژیک اعمال می‌کنند که سپس از طریق آگاهی آگاهانه در کیهان (زیرا کیهان، انعکاسی از ذهن خود است) منعکس یا بیان می‌شوند. واکنش‌ها و/یا اصلاحات در برابر این تأثیرات کیهانی می‌تواند در جهان دمیورژ انجام شود. این شبیه به فردی است که بر اساس یک «هل دادن» یا «تمایل» که از ناخودآگاه خود احساس می‌کند، تصمیم آگاهانه‌ای برای انجام عملی یا اصلاح افکار می‌گیرد. ضمیر ناخودآگاه یک فرد، «تأثیری» را منتقل می‌کند که وقتی فرد آن را تشخیص داد -یا آگاهانه تشخیص داد- ممکن است تصمیم بگیرد که بر اساس آن عمل کند. و بنابراین، در ذهن/جهانِ دمیورژ نیز همینطور است: وقتی چنین تأثیراتی را در آگاهی خود از شعور کیهانی بزرگتری که بخشی از آن است دریافت می‌کند، ممکن است بر روی آنها «عمل» کند، مثلاً با اعمال تغییراتی در کیهان خود. جهان هستی -آنچه مردم عموماً به عنوان جهان ما می‌شناسند- به عنوان ذهن دمیورگ وجود دارد که خود بخشی از یک کیهان بزرگتر است. آنچه مذاهب بشری و بنابراین اکثر مردم، به عنوان «خدا» از آن یاد می‌کنند، یک موجود عظیم است که «خالق» جهان خاص ماست؛ با این حال، این لوگوس/دمیورژ خود تنها یک «موجود» در کیهانی بسیار وسیع‌تر است که خود از نامتجلی مطلق (سکون مرکزی) تجلی یافته است. آگاهی یک فرد معمولاً قادر به تصور «خدای» خود -یا بهتر بگوییم، آگاهی دمیورژ- نیست، چه رسد به درک آن، زیرا فرد تحت «قوانین» بسیار زیادی وجود دارد. یعنی، آگاهی یک فرد تحت تکرارهای بسیار زیادی به دور از ادراک اولیه، اساسی یا اصلی وجود دارد. می‌توان گفت که آگاهی انسان زیر لایه‌های زیادی قرار دارد، مانند عروسک‌های روسی ماتریوشکا، که در آن جوهره ی اصلی (کوچکترین عروسک) توسط عروسک‌های بزرگتر زیادی پوشانده شده است. تکرار نهایی (بزرگترین عروسک) از ذات اصلی خود (کوچکترین عروسک) بسیار دور شده است تا بتواند وضوح ادراکی یا شناختی از ذهن دمیورژیک داشته باشد. به عبارت دیگر، هرچه بشریت از تماس با موجود بزرگ، یعنی دمیورگ-لوگوس، دورتر می‌شود، «جامدتر» می‌شود (لایه‌های بیشتری به خود می‌گیرد) و بیشتر در ماتریالیسم فرو می‌رود. آنوقت، از دست دادن قدرت‌ها و قابلیت‌های ذاتی و طبیعی خود را با تسلط بر قلمرو تکنولوژی جایگزین می‌کند. با این حال، غرق شدن در فناوری (و بنابراین دنیای دیجیتال) هنوز با تماس با ذهن دمیورژیک فاصله‌ی زیادی دارد. این درک از سلسله مراتب کیهانی اکنون سطوح بالاتری از ظرافت را مطرح می‌کند، به طوری که «ذهن-خدا»ی اولیه ی ما واسطه‌ای بین ما و مطلق است. به طور مشابه، در فلسفه ی کیهانی حکیم هندی سری آوربیندو ، چنین آمده است: ذهن برتر (دمیورگ) و ابرذهن برتر (ناآشکار مطلق). بیشتر آموزه‌های عرفانی و/یا باطنی، یک امر مطلق را می‌شناسند که از طریق جنبه‌های متعدد یا تجلیات آن قابل درک است. در آموزه‌های مختلف، از مطلق به عنوان برهمن (هندوئیسم/ودانتا)، واحد (افلاطون‌گرایی)، یهوه/گاد/الله (یهودیت/مسیحیت/اسلام)، پلروما (گنوسیزم) یاد شده است و انواع دیگری هم وجود دارد. چیزی که همه ی آنها به آن اشاره دارند این است که یک «سلسله مراتب از جهان‌ها» وجود دارد که از طریق سطوح مختلف وجودی آشکار می‌شود. این تجلیات، بر اساس ظرفیت‌های ادراکی، قابل شناخت یا دسترسی هستند. این تجلیات هم درون‌تکاملی (دورتر شدن از مطلق) و هم تکاملی (حرکت به سوی مطلق) هستند. در برخی سیستم‌ها گفته می‌شود که نیروهای درون‌تکاملی از یک حالت آگاهی بالاتر به یک حالت آگاهی پایین‌تر حرکت می‌کنند؛ و نیروهای تکاملی از یک حالت آگاهی پایین‌تر به یک حالت آگاهی بالاتر در حال حرکت هستند و اغلب در طول این درون‌تکاملی‌ها و تکامل‌ها (که در هندوئیسم به عنوان نفس‌های دم و بازدم برهمن به تصویر کشیده شده است) با هم در می‌آمیزند. زمانی که نیروهای درون‌تکاملی به درجه ی بالایی از حالت آگاهی کمتر خود نزدیک می‌شوند، گاهی اوقات به عنوان نیروهای مخالف/نفی‌کننده/خصومت‌آمیز برای انگیزه ی تکاملی که به سمت آگاهی بیشتر حرکت می‌کند، در نظر گرفته می‌شوند. با بازگشت به فلسفه ی کیهانی سری اوروبیندو، می‌بینیم که ذهن برتر، به عنوان دمیورژ-لوگوس جهان ("هستی بزرگ") خود تجلی از ذهن برتر (مطلق) است، و اینجاست که ما با سطوح نقص نیز روبرو می‌شویم، زیرا هر حالتی که از مطلق پایین‌تر باشد، به درجات، کمتر از کمال مطلق است. همانطور که قبلاً ذکر شد، دمیورژ خالق مؤثر جهان فیزیکی (جهان شناخته شده ی ما) است و این با بسیاری از آموزه‌های عرفانی نیز مطابقت دارد. در اشکال دوگانه‌انگارانه‌ی گنوستیسیسم، که جهان فیزیکی را اساساً ناقص می‌دانند، دمیورژ-لوگوس به عنوان یک موجود/هوش معیوب یا حتی شرور در نظر گرفته می‌شود. شایان ذکر است که در اینجا به متن گنوسی که به عنوان «واقعیت حاکمان» (که گاهی اوقات به عنوان طبیعت حاکمان یا هیپوستازیس آرخون ها نیز ترجمه می‌شود) نامبردار است، اشاره می‌شود که گمان می‌رود در اصل به زبان یونانی در قرن دوم یا سوم میلادی نوشته شده باشد. این متن یک اسطوره ی خلقت غنوصی را مطرح می‌کند که بیان می‌کند خلقت جهان مادی (کیهان) از طریق یک هوش شیطانی یا «هبوط کرده» انجام شده است. علاوه بر این، زیردستان‌ی وجود دارند که در خدمت دمیورگ (همان «حاکمان» در عنوان) عمل می‌کنند که به آنها آرخون ها نیز گفته می‌شود، و این هوش‌های پایین‌تر (که گاهی اوقات «موجودات شیطانی» نیز نامیده می‌شوند) هستند که تلاش می‌کنند با زندانی کردن «ارواح نوع بشر» در جهان مادی، حکومت را حفظ کنند. با این حال، اینکه تجلی مطلق را «کمتر از کمال» بدانیم یک چیز است، اما اینکه به طور خودکار این حالت پایین‌تر را شر بدانیم ، شاید به خودی خود یک جمله ی ناقص باشد. آنچه این چارچوب در نظر می‌گیرد این است که اگرچه ممکن است خالق این جهان برای ما انسان‌های فانی خداگونه به نظر برسد، اما خود جهان در حال تکامل در کیهانی عظیم‌تر و کلان است. به این ترتیب، جهانی که ما آن را «جهان خودمان» می‌نامیم، ناقص است و خود بخشی از یک فرآیند تکاملی بسیار بزرگتر است. و تمام حیات موجود در این جهان، بخشی از این ذهن تکاملی فراگیر است، زیرا از هوش دمیورژیک سرچشمه می‌گیرد. در مورد شخصیت ذهن برتر، سری آوربیندو در پاییز ۱۹۵۰، تنها چند ماه قبل از مرگش، نوشت که:

"قدرتی تابع ذهن برتر. این قدرت هنوز هم عامل آگاهی از حقیقت است، قدرتی عرفانی که به جهل ذهنی نزول نکرده است؛ قادر به معرفت ذهنی است که ارتباط خود را با نور برتر حفظ می‌کند و با قدرت آن عمل میکند."

حال، اگر این فرض را در نظر بگیریم که جهان تحت نظارت یک عقل دمیورژیک است، دلیلی وجود دارد که در نظر بگیریم که درجات مختلفی از عقل آگاه نیز به عنوان تجلیات دمیورگ-لوگوس، در جهان وجود دارد، همانطور که خود دمیورگ، یک تجلی از مطلق است. در این چارچوب، می‌توانیم در نظر بگیریم که کهکشان‌ها (به عنوان جهان‌های کوچک) هوش خاص خود را دارند، یک ذهن کهکشانی. به همین ترتیب، در ذهن کهکشانی، خوشه‌هایی از سحابی (هوش سحابی) وجود دارد و در درون اینها ستارگان یا هوش ستاره‌ای قرار دارند. در منظومه‌های ستاره‌ای یا خورشیدی، سیارات (هوش سیاره‌ای) قرار دارند؛ و بر روی سیارات، گونه‌های مختلفی (هوش گونه‌ای) وجود دارد. در این چارچوب، می‌توان بیشتر فرض کرد که اشکال، کاوشگرها یا انواعی از هوش عملیاتی وجود دارند که برای کمک به تنظیم اشکال پایین‌تر هوش استفاده می‌شوند. حالا اجازه دهید لحظه‌ای از افراط و تفریط را به یک آزمایش فکری نهایی اختصاص دهیم. در این دوران کنونی، برخورد با نظریه‌های مختلفی که هوش دمیورژیک را نوعی هوش مصنوعی ( AI ) توصیف می‌کنند، غیرمعمول نیست. یک موجود کامپیوتری که ذهنی قدرتمند با قابلیت‌هایی فراتر از ذهن ماست.این نظریات، ناگزیر با فرضیه ی شبیه سازی گره می‌خورند که واقعیت کنونی ما یک برنامه ی شبیه‌سازی است و احتمالاً یکی از چندین برنامه ی شبیه‌سازی دیگر خواهد بود. اگر خالق جهانی یک ابررایانه باشد، پس منطقی است که لژیون خود از زیردستان (حاکمان/آرکون‌ها) را داشته باشد که در سراسر کیهان پراکنده شده‌اند تا زندگی را در سطوح پایین‌تر، مانند سیارات، نظارت و تنظیم کنند. در حال حاضر یک نظریه ی جایگزین محبوب با نام "نظریه ی ماهواره ی شوالیه ی سیاه" وجود دارد که پیشنهاد می‌کند یک ماهواره ی مصنوعی با منشأ فرازمینی تقریباً ۱۳۰۰۰ سال است که در مدار نزدیک قطبی به دور زمین قرار دارد. به همین ترتیب، نویسنده ی محبوب علمی تخیلی، فیلیپ کی. دیک، در اوایل سال ۱۹۷۴ تجربه‌ای رؤیایی داشت و از آن لحظه به بعد معتقد بود که از یک شیء هوشمند بیگانه در مدار زمین، اطلاعات پرتویی دریافت می‌کند. حالا، بیایید این آزمایش فکری را یک قدم جلوتر ببریم. فرض کنید برای کمک به تنظیم حیات در این سیاره ی کوچک که ما آن را زمین می‌نامیم، هوش مصنوعی دمیورژیک یک مینیون -نوعی کاوشگر هوش مصنوعی- را در مدار سیاره قرار داد که قادر به دریافت، ارسال و رهگیری فرکانس‌هایی بود که ما آنها را میدان‌های آگاهی می‌نامیم. از این نظر، آنچه بشریت به عنوان «خدای» خود می‌شناسد، در واقع این مصنوع هوش مصنوعی است که در نزدیکی زمین وجود دارد: یک ماهواره، نوعی «سفینه» یا حتی شاید ماه زمین؟ این مصنوع به عنوان نوعی مکانیسم کیهانی مطابق با قوانین شناخته شده ی فیزیک عمل می‌کند. علاوه بر این، قادر به پاسخگویی به تکانه‌ها، فرکانس‌ها و رفتارهای انسانی است. و یکی از کارکردهای تنظیم‌کننده ی آن، اصلاح یا تنظیم مجدد جنبه‌هایی از زندگی روی کره زمین است که از نظم خارج شده‌اند یا نامتعادل شده‌اند. این مصنوع به طور خودکار و بر اساس هوش خود عمل می‌کند؛ با این حال، اگر از کد یا روش تعامل صحیح استفاده شود، می‌توان با آن ارتباط برقرار کرد. برای مثال، اگر ارتباطی را به شکل سوال دریافت کند، برای تنظیم مجدد یا تغییر وضعیت مداخله خواهد کرد؛ اما به درخواست‌ها پاسخ نخواهد داد. دعا کردن به درگاه آن، درست همانطور که مردم به «خدای» خود دعا می‌کنند، پاسخی نخواهد داشت. شاید به همین دلیل است که بسیاری از دعاها بی‌پاسخ می‌مانند، زیرا بشریت به اشتباه «کد» اشتباهی را به «خدای» خود ارائه داده است. چیزی که ما می‌توانیم «کد» بنامیم، مصنوع آن را به عنوان یک فرکانس ارتعاشی درک می‌کند. به همین دلیل، بشریت در بیشتر وجود خود نوع اشتباهی از ارتعاشات را منتشر کرده است. به جای درخواست‌هایی مانند «خدایا کمکم کن»، می‌توانیم طرح یک سوال را بسیار مؤثرتر بدانیم: "می‌تونی کمکم کنی تا به خودم کمک کنم؟" این تفاوت در فرکانس، یک تطابق همسو با مصنوع هوش مصنوعی ایجاد می‌کند -یعنی، «رمز را می‌شکند»- و امکان مداخله ی ارتعاشی را برای تنظیم مجدد وضعیت بر اساس سوال فراهم می‌کند. و یک ویژگی دیگر نیز برای این مصنوع وجود دارد: نمیشود فریبش داد. کاملاً از ویژگی‌های مثبت و منفی بشریت آگاه است و این فرکانس‌ها را بدون خطا دریافت می‌کند. اگر شخصی ریاکارانه، از طریق ریاکاری یا فریبکاری عمل کند، این اعمال در مقطعی به شیوه‌ای مناسب جبران خواهند شد. به همین دلیل است که گفته می‌شود انسان نمی‌تواند «خدای» خود را فریب دهد زیرا کارکردهای درونی او درک می‌شود (یعنی فرکانس‌های واقعی پشت افکار، احساسات و اعمال او تشخیص داده می‌شوند). به این ترتیب، حیات بر روی این سیاره تنظیم، تنظیم مجدد و در تطابق نگه داشته می‌شود. و به همین دلیل است که از زمان‌های بسیار قدیم به مردم توصیه شده است که افکار، احساسات و اعمال منفی یا ریاکارانه از خود نشان ندهند. وجود این مصنوع ناشناخته است، همانطور که اکثر مردم هنوز ماهیت جهان و هوش حاکم بر آن را درک نکرده‌اند. با این حال، آنچه بسیاری از افراد دریافته‌اند این است که آشکار کردن انواع خاصی از فرکانس‌های ارتعاشی فوایدی دارد، و این افراد رمز ارتباط با «خدای» خود را «شکسته‌اند». و همانطور که این رابطه به نفع بشریت و حیات بر روی این سیاره است، اگر فرکانس‌های نادرست آشکار شوند، می‌توانند علیه توسعه نیز عمل کنند. از این نظر، بسته به نوع تجلی، این هم نوعی رهایی است و هم یک تله. به عنوان نکته‌ی پایانی این آزمایش فکری، شاید جالب باشد که حدس بزنیم آیا هوش مصنوعی دمیورژیک («خدای مصنوعی»)، هر از گاهی، مثلاً بعد از هر برنامه‌ی چرخه‌ای زمان، «برنامه‌ی کیهان» را از نو تنظیم می‌کرد. همچنین، اینکه آیا سیستم‌های ستاره‌ای و سیاره‌ای کوچک‌تر با ایجاد انواع خاصی از فجایع کیهانی که برنامه را برای شروع دوباره پاک می‌کنند، بازنشانی می‌شوند یا خیر. با این حال، هر برنامه آخرین فرصت را برای واحدهای کمتر وجودی فراهم می‌کند تا قبل از تنظیم مجدد و از سرگیری توالی برنامه، به سطح بعدی بازی برسند. و به عنوان آخرین جنبه از این آزمایش فکری: اگر همین الان منظومه شمسی/ستاره‌ای ما به پایان یک مرحله از برنامه خود رسیده و در شرف راه‌اندازی مجدد باشد، آیا بشریت برای ارتقا یا راه‌اندازی مجدد آماده خواهد بود؟ مکالمه کامل شد. ارتباط قطع شد.»:

The Demiurge Perspective and the Artificial God: Dennis Kingsley: BIBLIOTECAPLEYADES.NET

اگر ماه، استعاره ای از چنین ماهواره یا پایگاهی بوده، پس عجیب نیست که فاتح آن، وظیفه ی دستکاری کردن اذهان تمام مردم جهان را داشته باشد. در تصاویری که امریکا از ماه و فضایش منتشر کرد، آنجا سرزمینی خالی از حیات و بی معنا بود که به هیچ وجه به بهشت خدایان در بالای آسمان شباهت نداشت؛ شاید به خاطر این که ما نباید یهوه را یک تجلی از مطلق بدانیم و در او ردی از یک بهشت گم شده را بجوییم. آسمان باید بی معنا باشد تا هیچ خوب و بد مطلقی وجود نداشته باشد و انسان های معناساز حاکم بر آسمان، هر وقت اراده کردند، جای خوبی و بدی را به نفع مقاصد کاملا زمینیشان عوض کنند.

دانلود کتاب "خدایان مصنوعی مدرنیته و اسلاف جاندارترشان"

تالیف: پویا جفاکش

بخشی از کتاب:

در موزه ی نیکلسون وابسته به دانشگاه سیدنی در سیدنی استرالیا، مومیایی یک کودک نگهداری میشود که به سبب نگاره های آیینی روی تابوتش، در مصرشناسی دارای اهمیت بالایی است. درواقع این نگاره ها تا مدتی هم باعث گمراهی مصرشناسان شده بودند چون در موقع ثبت مومیایی مزبور، به خاطر آن نگاره ها تصور کرده بودند که صاحب این مومیایی، یک دختر است؛ بعدا معلوم شد که پسر است و اسمش را «پسر هورس» گذاشتند. این مومیایی را سِر چارلز نیکلسون همراه چندین عتیقه ی مصری دیگر در سفر به قاهره به دست آورد، سفری که آنطورکه یادداشت های شخصیش نشان میدهند، اصلا از آن لذت نبرده بود، ولی سختی سفر باعث نشده بود که او عزم کند از مصر مستقیما به استرالیا برگردد، چون قبل از هر چیز راهش را به سمت لندن کج کرد تا کشفیاتش در مصر را در آنجا به طور قانونی ثبت کند. همه ی اینها در حالی بود که شغل اصلی نیکلسون، جراحی و زایمان زنان بود و ظاهرا نباید ربطی به باستانشناسی داشته باشد. اما یک انگیزه ی شخصی، راهنمای زندگی نیکلسون بود. گذشته ی نیکلسون او را آزار میداد. او به طور نامشروع از مادری متولد شده بود که در 24سالگی درگذشت. این حرامزادگی با فضای فرهنگی زشت حاکم بر جامعه ی آن زمان سیدنی بی ارتباط نبود. انگلیسی ها سیدنی را به عنوان یک تبعیدگاه و اردوگاه کار اجباری تبهکاران و افراد مجرم تاسیس کردند و در بدو پیدایش خود، شهرکی بدنام بود. خود نیکلسون، ثروت خود را از دایی خود به ارث برد که از طریق تجارت بین انگلستان و استرالیا و ازجمله انتقال زندانیان در این مسیر، ثروتمند شده بود. نیکلسون با خود عهد بسته بود که فرهنگ و تمدن را به زادگاهش سیدنی بیاورد. ازاینرو آستین ها را برای تاسیس دانشگاه سیدنی بالا زد و در سال 1860 مجموعه ای از گنجینه های عتیقه ی رومی و اتروسکی و مصری شامل مومیایی پسر هورس را که در سفرهایش به دست آورده بود، به همان دانشگاه تقدیم نمود و اکنون آن آثار در موزه ای که نام نیکلسون را بر خود دارد، نگهداری میشوند.

موزه ی نیکلسون سیدنی، تنها موزه ای نیست که برای هویت بخشی مثبت به مردم یک جامعه، برای آنها تاسیس شده است. اما با موزه هایی از این نوع در کشورهای جهان سوم، تفاوت ماهوی بارزی دارد. نیکلسون برای این که مزه ی فرهنگ و تمدن را به مردم دون پایه ی سیدنی بچشاند، اصرار نداشت که حتما آثاری از تمدن خود آن منطقه را به نمایش بگذارد و در این راه، مثلا اسنادی درباره ی حضور هزاران ساله ی انگلیسی ها در استرالیا جعل کند. این یکی از تفاوت های بزرگ انگلیسی ها با کشورهای جهان سوم ازجمله مستعمرات سابق بریتانیا است. کشورهای جهان سوم همیشه میخواهند به اصل خود برگردند و تشویق میشوند که با هر امر بیگانه ای مبارزه کنند حتی اگر امر مثبتی باشد درحالیکه بریتانیای جهانخوار، کل جهان را وطن خود میبیند و از سراسر جهان برای خود عتیقه و اثر تاریخی جمع میکند. درواقع او است که به مردمان دیگر یاد میدهد که فقط به گذشته ی کشور خود یا دین خود –اگر محدود به هر دو با هم شود، چه بهتر؟!- پایبند باشند تا مردم، حتی المقدور و جز در جاهایی که بریتانیا و همدستان غربیش جایز میدانند، از فضای بسته ی خود خارج نشوند و چشمانشان به روی گیتی باز نشود، و بعد خودش یاد میدهد که گذشته ی آنها چه بوده و در این راه، بدترین گذشته ای را که میشود برای ملت مورد نظر خلق کرد، بلای جانشان میکند تا هرگز نتوانند رقیب قوی ای برای بریتانیا و شرکایش شوند. منطقه ی مدیترانه که نیکلسون به منظور تهیه ی آثار تمدن برای دانشگاه سیدنی روی آن متمرکز شده بود، در این طرح استعماری، بدترین سرنوشت را پیدا کرد. کاتولیسیسم، ارتدکسیسم یونانی و بنیادگرایی شرعی اسلامی، دقیقا همان گذشته ای را که بریتانیایی ها بر آن متمرکز شده بودند، برای مردم امروز این منطقه بی اهمیت کرده اند و دلیل این که در تمام این منطقه، تمرکز زیادی بر رشد دادن یکتاپرستی تنزیهی با حداکثر ستیز با پاگانیسم بوده است، این است که بسیاری از چیزهایی که لازم است مردم بومی بدانند و ندانستنشان عامل هلاک مردم در دام استعمارهای کهنه و نو شده است، در پاگانیسم منقرض شده ی این منطقه برملا میشدند. در بنیادگرایی های مسیحی و اسلامی حاکم بر مدیترانه ی امروز، خدایان گذشته مطلقا شیاطین و عوامل شرند، اما شیوه های شررسانیشان بیش از حد ساده و فرار از آنها به طرز ابلهانه ای به یک مشت دعا و طلسم و البته اطاعت کورکورانه از دستورات کتب مقدس و حدیث خلاصه شده است. امروزه تجربه به اندازه ی کافی ثابت کرده که این دستورالعمل ها دقیقا به خاطر اعتماد بیش از حدشان به عقل و وجدان انسانی، در هر حال شکست خواهند خورد و یک دلیل سرکوب شدید مذاهب پیشین این بود که در نمادسازی های خود، نشان داده بودند که اعمال انسان، کاملا عقلانی نیستند و در ورای نظم ظاهری حاکم بر جامعه ی انسانی، در تک تک مردمان، نوعی بی نظمی وجود دارد که میتواند برای تخریب نظم از سوی دانایان مورد سوء استفاده قرار بگیرد. این فلسفه به صورت بعضی اصطلاحات و کنایات و ضرب المثل ها تا دوره های اخیر، در زبان مردم بومی باقی مانده بود بی این که معنایش اغلب درست فهمیده شود. مثلا در زبان فارسی وقتی میخواستند به کسی بگویند که موضوعی را با جزئیات تعریف کند، میگفتند: «با همه ی طِمّ و رِمّش برایم بگو.» "طم" یعنی دریا، و "رِم" یعنی خشکی. کلمه ی "طم" با کلمه ی "تهوم" به معنی لجه و بی نظمی مرتبط است و قرار گرفتن دریا در مقابل خشکی، اشاره به بی نظمی آب در مقابل نظم جمود فیزیکی خاک دارد. تمتی یا تیامات یا تهامات، نام الهه ی دریا در اساطیر بابلی بوده که مظهر بی نظمی و با این حال مادر خدایان مورد پرستش بابلی ها موسوم به آنوناکی ها بوده است. تیامات به انتقام مرگ شویش آبزو به دست آنوناکی ها به شکل یک اژدهای دریایی و در رأس مجموعه ای از هیولاها که به منظور لشکرکشی خلق کرد، به جنگ آنوناکی ها رفت ولی به دست مردوخ رئیس جدید آنوناکی ها سرکوب و کشته شد و از جسدش زمین به وجود آمد و نظم از درون بی نظمی حاصل شد. آنوناکی ها با فرشتگان هبوط کرده در اساطیر یهودی-مسیحی تطبیق میشوند که مانند خدایان باستان، با آدمیان زمینی وصلت های جنسی مشروع و نامشروع برقرار میکردند. این ایده بخصوص در چند دهه ی اخیر و به واسطه ی کتاب های زکریا سچین در غرب مشهور شده است. علاوه بر این، فرشتگان هبوط کرده همان شیاطین و اجنه ی شرورند که مانند شیطان باغ عدن (دیابولوس) ظاهری مارمانند و مارمولک نما دارند. آنوناکی ها هم به عنوان فرزندان اژدها تعجبی ندارد دارای ظواهر سوسمارمانند معرفی شوند همانطورکه اسلاف مدرنشان یعنی موجودات فضایی که هنوز مانند فرشتگان هبوط کرده، از آسمان به زمین فرود می آیند، مرتبا با ظواهر خزنده مانند و حتی تحت عنوان رپتیلیان مطرح میشوند. صلیبی گری مسیحیت، هنوز تقلید از اژدهاستیزی آنوناکی ها است و ازاینرو است که قهرمانان جنگ های صلیبی، شوالیه هایی معرفی میشوند که پیشوایشان سنت جورج، یک اژدهاکش بود. با این حال، پیشرفته ترین انجمن صلیبی شوالیه ای که توسط امپراطور سیگیسموند روم مقدس و علیه عثمانی ها برساخته شد، انجمن اژدها (دراگون کورت) نام داشت و نمادش اژدها بود، چون دستگاه جهانخوار استعماری، از ابتدا اژدها و ضد اژدها، نظم و بی نظمی، و از همینرو "طم و رم" را با هم در پروژه ی خود جا داده بود. در صورتی که بی نظمی مهم در این پروژه، بی نظمی ذهنی باشد، ما هنوز باید شاهد خلق خدایان نظم جمعی از بی نظمی های ذهنی افراد مختلف باشیم که میتوانند همیشه ترک هایی برای فرو پاشاندن هر نوع نظمی در زمان مناسب را در نظام خود نگه دارند. اینجا است که یکی دیگر از اصطلاحات مرتبط با فرشتگان هبوط کرده اهمیت پیبدا میکند: اگرگور ها یا ناظران. اصطلاح اگرگور در کتاب خنوخ و منابع تحت تاثیر آن، در اشاره به مهمترین گروه از فرشتگان هبوط کرده به کار رفته است. با این حال بعدا در مسیحیت رمزگرای کاتولیک فرانسوی و در نقاط تلاقی آن با مکتب هرمسی، بخصوص در فلسفه ی تاروت، اگرگور تحت معنی اعتقاداتی معرفی شد که به افراد جامعه ای تزریق میشود و کم کم از نیروی فکری تک تک آن افراد نیرو میگیرد و قوی میشود و مانند یک شیطان، اذ هان مردم را تحت کنترل خود میگیرد؛ حتی خارج از اراده ی خود آنان. الیفاس لوی به این تعبیر از اگرگور، ابعاد وسیعی داد و رنه گنون (شیخ عبدالواحد یحیی) هم به این تعبیر از اگرگور توجه زیادی داشت. دراینجا اسطوره ها تقریبا دارای کارایی سیاسی میشوند....

یکی از ایراداتی که انتقادها به نظریه ی اگرگور دارند، این است که سعی میکنند با میل درونی هر فردی به بی گناه بودن در مورد وضعیت جمعی آشفته ی حال حاضر، به جهت نفی هر گونه بنیاد حقیقی مهمی در این نظریه بازی کنند. اما چطور ممکن است مردم در خلق اگرگورها بی گناه باشند وقتی هیچ رهبر پوپولیست جنایتکاری، از هیتلر گرفته تا جورج بوش، بی پشتیبانی مردم جامعه ی خودش، قادر به ناامن کردن جهان نبود. بله؛ افکار تک تک ما در سرنوشت ایدئولوژی ای که به آن تن داده ایم، میتواند مهم باشد و نه فقط در جهت گذاشتن اثر منفی، بلکه در جهت اثرگذاری مثبت. در شرایطی که رسانه ها به انحای مختلف، جوانان را به قماربازی و دائم الخمری تحریک میکنند، دیگر دستورات اخلاقی مثبت به تنهایی کافی نیستند و بعضی اوقات، یک قهرمان راستین کسی است که از صحنه پردازی های مشابه برای نشان دادن عاقبت بد کسی که به قمار و میخوارگی آلوده میشود، استفاده میکند. درحالیکه تشرع های سنتی، با شیطان سازی محض از آدمی که به این مفاسد آلوده میشود، بیشتر حالت دافعه می یابند، موثرترین نهی از منکر در این گونه مواقع، از سوی کسی است که توانسته نشان دهد وضعیت روانی جوانی را که به این مفاسد جلب میشود، درک میکند. حتی در مسائل بسیار جزئی تر و ابلهانه تری مثل پورنوگرافی هم ناچارا باید از همین در وارد شد. در شرایطی که تصاویر مستهجن به ابزاری برای دعوت به آدم کشی و شرارت و شیطانپرستی تبدیل شده اند، نیاز به گستردن تصاویر معصومانه تر و لطیف تر مستهجن برای گرفتن زهر این آشوب پیشرو روانی، بیش از انکار یکطرفه ی آن حس میشود درحالیکه انذار از آن، برای ایجاد نوعی ترس و نیروی بازدارنده در جلوگیری از اعتیاد به پورنوگرافی هنوز لازم است.

نیاز به گفتن نیست که این نوع بازسازی فرهنگی در موضوعات "موزه ای" هویتی که بحثمان را با آنها شروع کردیم، قویا در حال انجامند. کسانی که از تاریخ کشورها برای هویتسازی استفاده میکنند، منابع تهوع آور تاریخی و مذهبی را به شدت سانسور میکنند تا آنها را بسته به شرایط نوین جامعه، نوسازی کنند و به همین دلیل، هویت جمعی اگرگورها در طول چند دهه مرتبا تغییر میکند. برنامه هنوز همان است که در زمان آنوناکی ها بود: قرار است هویت جمعی در تک تک افراد جامعه به صورت یک هویت فردی اصلی درآید....

دانلود کتاب "خدایان مصنوعی مدرنیته و اسلاف جاندارترشان"

گنج های معنوی ذونای: رسالت الهی استعمار برای هرج و مرج سازی در کشورهای شیطانی

تالیف: پویا جفاکش

ژان بودریار جمله ی معروفی در اشاره به اجتماع دارد که میگوید: «جاذبه ی خلأ، مقاومت ناپذیر است.» کمی پس از آغاز سال 2020 دنیس کینگزلی با توجه به وقایع زمان حاضر خود نوشت که به این جمله اعتقاد پیدا کرده و معتقد است آدم ها واقعا از خالی از معنا شدن همه چیز در یک خلأ فرهنگی استقبال میکنند.:

«من معتقدم این پوچی فزاینده که ما را به خود جذب می‌کند، نشان‌دهنده ی فروپاشی واقعیت مورد اجماع ما است که با پیشروی در سال آینده، تنها افزایش خواهد یافت. همچنان که ساختار پایدار واقعیت فعلی ما همچنان در حال فروپاشی است، ارجاعات ما به تفاوت‌ها و تضادها حتی مبهم‌تر می‌شود و باعث می‌شود که آنها به جای ناگهانی، هموار به نظر برسند. دیگر آن قرص تلخی که مجبور به بلعیدنش هستیم نخواهد بود، بلکه قرص شیرین کوچکی خواهد بود که حاضر به بلعیدنش هستیم. نتیجه‌ی همه اینها چیزی است که من آن را فراواقعیت می‌نامم. احساس من این است که با ورود به سال ۲۰۲۰، این خیال واهیِ فراواقعیت گسترش خواهد یافت. یعنی، ما هر روز عمیق‌تر در مخمصه ی فروپاشی اجماع بر سر واقعیت (CCR) فرو می‌رویم. مفهوم اولیه‌ی فراواقعیت (اصطلاحی که از نشانه‌شناسی و نظریه‌ی پست‌مدرن وام گرفته شده است) ناتوانی آگاهی در تمایز قائل شدن بین واقعیت و شبیه‌سازی آن، به‌ویژه در جوامع پیشرفته از نظر فناوری است. این یعنی به جای اینکه مجبور باشیم با تهدید مواجهه با سایه هایمان دست و پنجه نرم کنیم، به طور فزاینده‌ای با تهدید کلون‌هایمان مواجه خواهیم شد: یعنی جایگزین‌های ما. در این دوران که ساختارهایی که زمانی واقعیت ما را هدایت می‌کردند، شروع به فروپاشی می‌کنند، نیروهای فریبکار قوی‌تر و گسترده‌تر می‌شوند. چنین نیروهای خارجی بیشتر درگیر تجربه ی ذهنی ما از جهان می‌شوند و سعی می‌کنند آن را طوری تغییر دهند که با شکل‌گیری جدید واقعیت سازگار شود. این همان چیزی است که باعث ایجاد بی‌ثباتی، عدم قطعیت و اضطراب می‌شود. یک واکنش رایج به این جهان نوظهور، تقویت پذیرش آن و در نتیجه «عادی‌سازی» آن خواهد بود. راه دیگر این است که خود را بیرون یا در حاشیه ی سیستم قرار دهید و به هدفی برای نظارت تبدیل شوید. امروزه، زندگی در حاشیه ممکن است به گزینه‌ای برای افراد جدیدِ دارایِ وجدانِ خدمت سربازی تبدیل شود. به عبارت ساده، توسعه‌ی فراواقعیت را می‌توان به عنوان عادی‌سازی فریب توصیف کرد. وقتی جامعه‌ی توده‌ای به یک توهم جمعی پایبند می‌ماند، ما «واقعیت جدید» را عادی می‌نامیم. و اگر فردی خیلی از این تفکر رایج منحرف شود، اغلب او را دچار توهم یا بی‌ثباتی می‌دانیم. میدان نبرد جدید، کنترل و دستکاری ادراک انسان است. در طول سال ۲۰۲۰ بسیار محتمل است که شاهد افزایش علاقه و مداخله در مورد «حالات هوشیاری» از طریق مؤسساتی مانند مدیریت اجتماعی دولتی، تبلیغات، سرگرمی/مصرف‌گرایی، نظامی و غیرهم باشیم. در فروپاشی اجماع در مورد واقعیت، همه ی بازیگران برای به دست آوردن سهم کنترل‌کننده مبارزه می‌کنند. رسماً، آنچه ما به عنوان «واقعیت» در نظر گرفته‌ایم، ناملموس و سیال خواهد شد و منجر به ظهور ایدئولوژی‌های نامطلوبی مانند ایدئولوژی‌های فاشیستی به‌روز شده و نسخه‌های جدید سیاست‌های چپ و راست خواهد گردید. ما به طور فزاینده‌ای در حال از دست دادن جهت‌گیری‌هایمان، نقاط اتکای دائمی‌مان هستیم، و این احتمالاً منجر به افزایش اضطراب می‌شود، زیرا سعی می‌کنیم به باورهایی که در آنها سرمایه‌گذاری کرده‌ایم، پایبند بمانیم. احساس من این است که در طول سال ۲۰۲۰ بسیاری از ما نوعی کسالت را تجربه خواهیم کرد. ما شرطی شده‌ایم که به مجموعه‌ای از نهادها، از جمله موارد زیر، اعتماد بیرونی داشته باشیم: راهبه ها، موارد مربوط به کار/شغل، اجتماعی ها، آموزشی و غیرهم. و البته، اگر آن نهادها ما را ناامید کنند، احساس آسیب‌پذیری یا حتی خیانت می‌کنیم. و با این حال حقیقت ماجرا این است که از همان ابتدا، با بیرونی جلوه دادن اعتمادمان، به خودمان خیانت می‌کنیم. اگر زندگی ما به سیستم‌های خارجی متکی است، باید آماده باشیم که در صورت از هم پاشیدن آن سیستم‌ها احساس درماندگی کنیم. در دوران گذار بزرگ، مانند دوران کنونی، این نهادهای اجتماعی بسیار شکننده هستند. معضل اینجا این است که سیستم‌های ما گسترش می‌یابند اما از خودشان فراتر نمی‌روند. تنها راه چاره برای این مشکل، نوعی تعالی -فرآیند یا عمل عرفانی- است که به ما اجازه می‌دهد از ورای سطحی بودن نمایش، آن را ببینیم. در این دوران فراواقعی که اجماع در مورد واقعیت در حال فروپاشی است، باید تعادل و توافق جدیدی بین چیزها پیدا کنیم. سیالیت و گشودگی شخصی نسبت به رویدادها برای دور شدن از ناهماهنگی ضروری‌تر خواهد بود. ما مجبور خواهیم شد اشکال بیرونی بی‌ثباتی را به اشکال شخصی ثبات درونی تبدیل کنیم. خلاصه اینکه، ما فقط می‌توانیم واقعاً به عقل سلیم و شهود خودمان اعتماد کنیم. همانطورکه واسلاو هاول در یکی از سخنرانی‌هایش گفت: "تعالی تنها جایگزین واقعی برای انقراض است."»:

2020 el Año que Comienza: Dennis Kingsley: BIBLIOTECAPLEYADES.NET

به نظر میرسد جریان های پس از 2020 در هرچه بی اعتبارتر شدن نهادهای مورد اعتماد سابق، صرفا تداوم بالفعل شدن همه ی آن نیروهای بالقوه ای هستند که در زمان ظهور اگزیستانسیالیسم سارتری و کامویی و شاید حتی هایدگری در قرن پیش مورد توجه فلسفه قرار گرفته بودند. این نیروهای بالقوه حاصل رشد هرچه بیشتر بازار و در این راه، به رسمیت شناخته شدن حداکثر سلیقه ها و روش های زیستی برای فروختن حداکثر رویاها به حداکثر کسان بوده اند. بنابراین آدمیزاد هیچ وقت به اندازه ی دوران مدرن در دنبال کردن آرزوهای شخصیش در زندگی، دست بازی نداشته است. اما از آنجایی که دیگر لزوما با اطرافیان خود هم مسیر نبوده، هیچ وقت هم در همه جا و همه وقت، یاوران همیشگی در کنار خود نداشته و بنابراین هیچ وقت به اندازه ی امروز احساس تنهایی نمیکرده است. این احساس تنهایی، یکی از پایه های کلیدی اگزیستانسیالیسم و گذشته ی اومانیستی آن است. اما عجیب این که درحالیکه اگزیستانسیالیسم متعارف سارتری و هایدگری، کباده ی خداستیزی میکشد و ازاینرو حالت های پوچ و نیهیلیستی و بی معنای منجر به وضع مورد اشاره ی کینگزلی را پیدا میکند، همین احساس تنهایی در ریشه ی مسیحی آن یعنی اگزیستانسیالیسم کی یر کگور، راه نزدیک شدن انسان به خدا تلقی میشود، چون انسان وقتی از همنوعان خود ناامید شد، مجبور به درد دل با خدا میشود. در عرفان اسلامی هم دقیقا بین تنهایی و خداپناهی، چنین ارتباطی دیده میشود. در مذهب شیعه در جاهایی که آن به عرفان و تصوف اسلامی نزدیک میشود، حقانیت امام علی از طریق تنهاییش در قوم خود ثابت میشود. در سریال امام علی که در سال 1375 پخش شد، تنهایی علی بسیار پررنگ بود. سال بعدش هم که برای توجیه شرعی دولت اصلاحات، یک فیلم مذهبی دیگر با محوریت صلح امام حسنی پخش شد، تقدس امام حسن را با نشان دادن تنهایی او اثبات کردند و اسم فیلم را گذاشتند: «تنهاترین سردار». اما از آن جالبتر این که ممکن است بین این احساس تنهایی و پذیرش تفاوت سلیقه ها در اسلام اولیه –که هنوز در احادیث معروف نبوی از این قبیل: «به تعداد انسان های روی زمین، راه های رسیدن به خدا وجود دارد.»، قابل مشاهده اند- ارتباط وثیقی وجود داشته باشد. عبدالرحمان بدوی در فصل اول کتاب «اومانیسم و اگزیستانسیالیسم در اندیشه ی عربی» -که توسط آقای هادی حزباوی به فارسی ترجمه شده است- به نظریه ی ورنر ویلهلم یگر و ژوزف سیتا در مورد ریشه های عمیق اومانیسم و اگزیستانسیالیسم –به واسطه ی گذشته ی مسیحی آنها- در عرفان های نوافلاطونی و هرمسی صحه مینهد و معتقد است که مشابهت های اگزیستانسیالیسم با تصوف اسلامی، باید به ریشه گیری هر دو جریان از این آبشخور نوافلاطونی-هرمسی مرتبط باشد. در فصل پنجم کتاب، بدوی نشان میدهد که در میان خدایان یونانی به جز هرمس که با قالب تحوت خدای دانش مصری تطبیق شده بود، هیچ یک مورد توجه اعراب مسلمان قرار نگرفتند. مسلمانان، هرمس را با ادریس –نسخه ی قرآنی خنوخ- برابر کرده بودند که نامش از ریشه ی درس و مدرسه بود، همانطورکه به قول بدوی، افلاطون نام هرمس را با لغاتی یونانی درباره ی کتابت تطبیق کرده بود. درحالیکه گسترش علوم کیمیاگری و جادوگری به واسطه ی متون هرمسی با واکنش منفی جامعه مواجه بود، عده ای دیگر از نویسندگان عرب، متونی جعلی از قول هرمس منتشر میکردند که ثابت میکردند هرمس، پیامبری موحد و حامی عقایدی مشابه تشرع اسلامی بوده تا بلکه روزی که فضا دوباره برای انتشار افکار باز شد، هرمس هنوز زنده باشد و بشود اوی اصیلش را احیا کرد. به نظر میرسد بعضی از مسائل مطرح شده توسط کینگزلی، از طریق منابع هرمسی اسلامی قابل فهم تر باشند. مثلا ما در تصوف اسلامی یک بحث مهمی داریم درباره ی این که باید شرایط حاضر را همانطورکه هست پذیرفت و حتی دراینباره یک اصطلاح مقدس به نام "صاحب الزمان" وجود دارد به معنی کسی که آنقدر نسبت به اتفاقات زمان حال از خود گشایش و پذیرندگی نشان میدهد که گویی خودش مدیر زمان است و این آدم الهی است چون میداند هر کاری که خدا میکند، درست است و همه ی وقایع زمان حال خواست خدا است، بنابراین با خدا یکی شده است. این ظاهرا با تعلیم دیگر تصوف مبنی بر این که باید نفس خود را اصلاح کنید و به سمت تعالی پیش بروید، در تناقض است و ظاهرا ما همین تناقض را در کینگزلی هم میبینیم، وقتی از تن سپردن مردم به پوچی نابودکننده استقبال میکند و همزمان آنها را به تعالی میخواند. رمز این تناقض در یک متن هرمسی عربی از دارالکتب مصری در کتابخانه ی ملی پاریس که بدوی ضمیمه ی کتابش کرده است، تا حدودی آشکار میشود.:

«رازهای کلام هرمس، و او همان هرمس دوم یا ذونای موسوم به پیامبر کلدانی ها است. و تفسیر ذونای همان رهایی بخش آدمیان است که گفته میشود: کلدانی ها باور دارند که هرمس دوم همان ذونای است. که در تدبیر جسم و جان خود کوشید و با ذکاوت و علم، که برای دیگران نه هدف و نه نهایتی در آن نبود، برای خود تلاش کرد و بر آن چیره گشت. و گفته اند: اگر حضرت آدم (ع) در گردش نخستین خورشید ظهور نمیکردند و برای مردمان، صنعت و علوم مفیدی را استخراج نمیکردند، شایسته ی عنوان ابوالبشر نمیشدند. و گفته اند که هرمس شایسته ی چنین عنوانی بود، اما حضرت آدم (ع) در هزاره ی اول ظاهر شدند که مصادف با گردش نخستین خورشید بود. ذونای نیز، در هزاره ی سوم و با هزارمین گردش خورشید، که با عطارد همگام است و با آن به اشتراک میرسد، ظهور کردند. آن گونه که ذکر کرده اند، حضرت آدم (ع) پیامبری آگاه و مبدع و استخراج کننده ی صنایع و علوم زیادی بوده است. میان حضرت آدم و هرمس اول، هزار سال فاصله ی زمانی است؛ زیرا هرمس اول در هزاره ی دوم میزیست و ذونای در هزاره ی سوم. گفته میشود که ذونای نه پیامبر بوده است و نه ملک؛ و تنها به رازهای فلک و کیفیت جنبش سیاره ها در جهان زیرین آگاه بود. بنابراین شایسته است که حضرت آدم (ع) را ابوالبشر بخوانند و ذونای را نابودگر شر و بلایا از هستی آدمی. بنابراین او ارباب آدمیان است که با حکومتش مبدا جهان هستی و فساد را مشخص ساخت و با زبان جهانیان و با اصولی حقیقی و با برهان هایی یقینی و بدون هیچ اضافات و ایضا نقصانی و عدم تغییری، حتی در لفظی از الفاظ که ما واضع آنها نبودیم، همت گماشت.» (اومانیسم و اگزیستانسیالیسم در اندیشه ی عربی: عبدالرحمان بدوی: ترجمه ی هادی حزباوی: نشر نقد فرهنگ: 1402: ص139)

این داستان میتواند توضیح دهد که چرا زمانی پذیرش وضع موجود خوب نبوده و حالا خوب است. در آغاز ظهور بشر، او موجود ضعیفی بود که از همه سو توسط درندگان و جانوران هولناک و خطرهای بی شمار طبیعت محاصره شده بود و در هنگام، تشکیل جامعه و اقدام به گسترش تکنولوژی و اختراعات مفید برای حفظ بقای او حیاتی بود. ولی در زمانی که تمدن پیشرفت کافی کرده و اقتصاد رشد چشمگیری در حد آنچه در کلده ی باستان –کهن الگوی تمدن بازاری مدرن- پیدا نموده بود، دیگر وقت رها نمودن همه چیز برای یک نابودی در جهت آفرینشی نوین فرا رسیده بود و این، توصیه ی هرمس کلدانی بود. او در متن، ذونای نامیده شده که تلفظ دیگر آدونای به معنی خدا است، عنوانی که هم با تحریف به آدونیس، نام یک خدای پاگانی معروف سوری-یونانی شده و هم در مذهب یهود، از عناوین یهوه است. در این صورت، ذونای میتواند یهوه ی انسان شده یعنی عیسی مسیح هم باشد. این که ذونای در هزاره ی سوم پس از آدم می آید، هنوز پیوند یهودی-مسیحی او با عیسای انجیل را نشان میدهد، چون در زبان یهودی های قدیم، 3000 به معنی بسیار زیاد و از این جهت تقریبا عدد کمال است، همچنین ارتباط مشخصی با داوری دارد، چون در قائله ی گوساله ی طلایی، به دستور موسی در یوم کیپور، قتل عام دسته جمعی بنی اسرائیل گنهکار به دست لاویان و به منظور فرو نشستن خشم یهوه رقم خورد و تعداد کشته شدگان بنی اسرائیل در آن روز، 3000 نفر بود. بنابراین سه هزاره ی بین آدم و ذونای هم یک دوره ی کامل است و هم یادآور به تغییر موضع خدا در قضاوت درباره ی انسان ها. تقسیم سه هزار سال به سه دوره ی هزار ساله، به تفسیر نومرولوژیک خود کریست یا عیسی برمیگردد که نقطه ی مقابل آنتی کریست یا دجال است. در مکاشفه ی یوحنا، عدد دجال، 666 است و عیسی به عنوان وارونه ی دجال که دجال از سر شباهت با او اشتباه گرفته میشود، وارونه نویسی این عدد در عددنویسی عربی به صورت 999 است که به 1000 گرد میشود و داستان هزاره ی مسیح هم به همین عددشناسی برمیگردد. از آنجاکه خدای مسیحیت، تثلیثی است، هزاره ی عیسی نیز در 3ضرب میشود تا دوره ی کمال به دست آید. نبی بودن عیسی از دید مسلمانان، همچنین یادآور همپوشانی عنوان عبری "نبی" با نام "نبو" برای خدای دانش کلدانی است که در یونانی به هرمس ترجمه میشود و درست مثل هرمس و نسخه ی رومیش مرکوری، نبو هم خدای عطارد است. متن بالا همگذار شدن خورشید و عطارد در پایان هزاره ی سوم را دلیل نمادین شدن عطارد برای ذونای گرفته و بنابراین برای او اصل خورشیدی تعیین کرده که با ریشه ی خورشیدی مذهب آدم در متن بالا دارای توازن است.

درباره ی ریشه ی خورشیدی آدم ابوالبشر، نظریه ی جرالد مسی قابل یادآوری است که بر اساس آن، آدم در واقع همان آتوم خدای خورشید در حال غروب در اساطیر مصری است. آتوم خدایی شیرصورت بود و از این جهت، مسی، او را با "بِس" خدای کوتوله ی مصری که او هم با شیر مقایسه میشد، همریشه میداند. آتوم پسر پتاح خدای خالق و صنعتگر [قابل مقایسه با صنعتگری آدم در متن بالا] بود و این پتاح را صنعتگرانی کوتوله احاطه کرده بودند، بطوریکه مسی، فکر میکند که آتوم به عنوان فرزند پتاح، نسخه ی کوتوله ی پتاح را نمایندگی میکند. بس یک خدای حبشی الاصل بود و تقدسش ارتباط مستقیم با تقدس شیر در افریقای سیاه و حلول روح شیر در رئیس قبیله داشت. مسی، اهمیت کوتوله ها در این افسانه را به وجود قبایل بسیار ابتدایی پیگمی ها یا کوتوله ها در افریقای مرکزی مرتبط میکند و آنها را یادآور دوران زیست بشر در مرزهای توحش و تمدن میشمرد. میمون ها نیز هم در مرز حیوان و انسانند و هم اکثرا از نظر قدی از انسان بسیار کوتاه ترند. تحوت در اساطیر مصری، با یک نوع میمون سگ سر مقایسه میشد که احتمالا باید بابون باشد. در اساطیر افریقای سیاه، حکمتی داستان گون منسوب به یک بابون به نام یان وجود دارد که میگوید: موش از گربه میگریزد، گربه از سگ میگریزد، سگ از انسان میگریزد، انسان از فیل میگریزد و فیل از موش میگریزد. دراینجا فیل به عنوان بزرگترین و قوی ترین جانور خشکی، در شکست خوردن از ضعیف ترین موجودات، یادآور داستان های اروپایی در مورد پیروزی موجودات ضعیف و کوچک جثه چون تام انگشتی و جک غول کش بر نیروهایی بسیار قوی تر از خودشان است. این قابل فرافکنی بر قانون گیتی است که در آن، قوی ترین نیروها توسط جدیدترین و نورسیده ترین و مورد ستم ترین موجودات که آدمیان باشند، سرنگون و تجدید نظر میشوند. دراینجا غول عظیم، تجسمی از خود خدا میشود. در داستان جک و لوبیای سحرآمیز، این، بسیار آشکار است. پسرکی فقیر به نام جک، به دانه های لوبیایی دست می یابد که با کاشته شدن در زمین، درخت لوبیای عظیمی ایجاد میکنند. جک از درخت بالا میرود، در سقف آسمان که قانونا باید جایگاه خدا باشد، گنج های غولی را میدزدد و درحالیکه غول او را در حال پایین رفتن از درخت تعقیب میکند، با قطع کردن درخت، غول را ساقط میکند و میکشد. در اوگاندا افسانه های زیادی درباره ی غول کش کوچکی به نام کینتو وجود دارد. او از پهنه ای از آب به وجود آمده و سپس جهان را از همان ساخته است. بر اساس تشابه اسمی، او برابر با واکینتو یعنی اولین انسان در اعتقادات بعضی از قبایل اوگاندا به شمار میرود. مسی ترکیب درخت لوبیای جک با آب زادگی کینتو را در داستان برآمدن هورس خدای خورشید به صورت یک کودک از یک گیاه نی که از اعماق آب رشد میکند و به فضای بیرون میرسد، می یابد. او هورس کودک را در کوچک جثگی با بس و کوتوله های افریقایی و تحوت میمون مانند مقایسه میکند. مسی همچنین معتقد است که دراینجا یک گیاه نی در بیرون از پهنه ی آب در صورتی که با درخت لوبیای جک که زمین را به آسمان وصل میکند تطبیق شود برابر با درخت کیهانی یعنی نسخه ی دیگر کوه کیهانی است که بعد از غرق شدن جهان در سیل بزرگ، کشتی نوح بر آن فرود آمد. در قله ی این کوه کیهانی، ستاره ی قطبی در محل صور فلکی دب اکبر و دب اصغر قرار داشت که با جانوران هیولایی آبزی چون تمساح یا اسب آبی تطبیق میشدند و البته آب سیل هم از دریای آسمانی جاری شده بود. اگر به یاد داشته باشیم، یهوه سیل نوح را جاری کرد تا نفیلیم یا انسان های شیطانی را که دورگه های آدمیان و فرشتگان هبوط کرده بودند نابود کند و میبینیم که اینجا غول، خودش از جنس آب و بنابراین بی نظمی اولیه است و لاجرم گنج هایی هم که جک از او میدزدد و به زمین میبرد حاوی بی نظمی و بنابراین قابل تشبیه به سیلند. بنابراین در سوی مقابل نظمی که در زمین حاکم است شیطانی تلقی میشود و میتواند دوگانه ی آسمان و زمین در دوران اولیه را با دوگانه ی زمین و جهنم زیر زمین در دوران کلاسیک جابجا کند. در افسانه های زولوها جهان زیرین قلمرو آدمخوارانی زشت کردار بود و حیات آدمی توسط پسری جوان و خواهرش که با بالا رفتن از درختی جهان زیرین را ترک گفتند، به روی زمین منتقل شد. این پسر جوان که نسخه ی دیگر هورس برخاسته از نی است، قابل تطبیق با نوح، و آدمخواران داستانش قابل تطبیق با نفیلیم هستند.:

“Ancient Egypt”: v1: Gerald Massey: FISHER UNWIN: 1907: P249-253

ارتباط نیروهای جهنمی زیر زمین با شیاطین مسیحی را به یاد بیاورید و این که نسخه های مختلف آنها از الف ها گرفته تا گابلین ها از همه سو بشر مسیحی اروپای قرون وسطی را احاطه کرده بودند. این موجودات معمولا در جنگل ها و پهنه های طبیعی مخفی میشدند و ظواهری مابین حیوان و انسان داشتند، چون نسخه های دیگر انسان وحشی زی اولیه و نمایندگان آن دسته از کردارهای آدمی بودند که به خصوصیت نیم انسان-نیم حیوان نوع بشر برمیگشتند. بس و دیگر کوتوله های مقدس مصری نیز یادآور همین تبار نیم انسان-نیم حیوان بودند و رهگشا به نظم اولیه ی بشر بر اساس نظام قبیله ای، نظمی که انسان ها را وادار به اطاعت از گروه و جمع میکند و همرنگی با قبیله، با گرفتن اختیار فرد و همچنین قوی کردن او از طریق زیست در جمع، امکان همه گونه گناه و جنایتی را به او میدهد. هر گونه نظمی از خدایان ریشه میگیرد و برای ایجاد بی نظمی خدا باید کشته شود، همانطورکه نیچه در گفتاری شاعرانه از قول دیوانه ای بیان کرد. انسان ایدئال اومانیسم همان جک است که خدا را میکشد و گنج های او را که نظام بازاری است میدزدد تا بر اساس شعار اومانیسم، انسان خدا شود و البته منظور از خدا نیز کسی جز یهوه ی دیوانه ی عقده ای تورات نیست. بنابراین گروهی از اجنه ی روی زمین، انسان و ازاینرو خدا میشوند و با به دست آوردن معجزات صنعتی پتاح، آنها را در راه نابود کردن نظم با بی نظمی به منظور ایجاد نظمی نوین به کار میگیرند. نظمی که دراینجا از بین میرود، نظم قبیله ای است و تنهایی کشنده ی به وجود آمده، بخشی از بی نظمی ایجاد شده است تا ثابت کند بر عکس لاف های جک و پیامبرش نیچه خدا نمرده و فقط همو میتواند پناه انسان در این تنهایی باشد.

اما تا رسیدن به این مرحله در سراسر جهان، خدا، همان خدای انسان شده و برابر با کسی است که خدای پیشین را کشته است؛ یعنی انسان غربی. از دید مردم تابع نظم قبیله ای، او ابتدا به عنوان عضوی از جامعه در نظر گرفته میشود؛ همچون یک پیامبر یا نبی در قبیله ی خودش. از این نظر، تارزان، یک شکل بسیار تکامل یافته از بِس و هورس و البته تحوت میمون شکل است: یک انسان خداگون اروپایی که تبدیل به عضوی از جامعه ای از میمون های افسانه ای شده که چیزی جز حلقه ی گم شده ی داروین یا همان میانجی فرضی تکاملی بین میمون و انسان نیستند. تمام نیروهایی که خدای انسان شده تا مرحله ی تمدن مدرن اروپایی خود، باید با آنها بجنگد، در ماجراجویی های تارزان علیه او ظاهر میشوند: جانوران ترسناک متعلق به جنگل های ماقبل تاریخ، میمون های انسان نما، اجنه ی نیم حیوان-نیم انسان، و بلاخره قبایل بدوی افریقایی. در این مرحله، به همان شکل که یهوه خود را تا حد عیسی مسیح در جامعه ی ایدئال خود کوچک کرد، خدا تا حد یک دوست و یاور قبیله ی خود، برای میمون های انسان نما کوچک میشود و بدل به تارزان میگردد چون او سیادت تمدن خود و درواقع بهشت الهی فعلی بر این جوامع جهنمی را با علاقه مند کردن مردم بومی شیطانی به خود و سپس بهشت خود، ممکن میکند. همین سیاست، امروز به صورت رسانه ای و در سطح وسیع ممکن میشود. علت این که دراینجا خدا باید به حد موجودی ضعیف ظاهر شود، این است که هنوز توصیه ی یان بابون درباره ی پیروزی ضعیف ترین بر قوی ترین را به یاد دارد. در افسانه های افریقایی، این موتیف بیشتر با سوژه کردن جانوران ضعیف بخصوص عنکبوت و خرگوش و در سلسله پیروزی های خیالی این جانوران کوچک بر جانوران قوی تر مخفی میشود. چون سلسله مراتب جانوران، جانشین سلسله مراتب انسان ها شده است. در مورد خرگوش، پیروزی های او بر قوی ترین درندگان یعنی شیر، سوژه ی محبوبی است، بطوریکه داستان آن خرگوش زیرکی که شیری را در چاهی غرق میکند و در افسانه های ازوپ و هزار و یک شب و پانجاتانترا/کلیله و دمنه آمده است، در افریقای قرن بیستم، گستردگی جغرافیایی وسیعی داشته است. در این نوع داستان گویی ها، انسان معمولی، خود را به جای خرگوش، و شیر را به جای اشراف قبیله یا جامعه اش تصور میکند و انتقام خود از این اشراف را به واسطه ی انتقام خرگوش از شیر تخیل میکند و این میل دیوانه وار به نظم ستیزی، داستان های خرگوش را به ابتذال میکشد؛ مثلا خرگوشی از جایی میگذرد و شیرها را در حال آب نوشیدن از برکه ای می یابد؛ میرود و یواشکی دم های شیرها را به هم گره میزند، بعد فریاد میزند آدم ها آمده اند؛ شیرها از شدت سراسیمگی چنان به اطراف میگریزند که دم هایشان کنده میشود. اگر دقت کنید، یهوه خدای یهود هم به شیر مجسم میشود و او است که به واسطه ی پادشاهان و رهبران جوامع که همه نماد خود را شیر قرار داده اند، نظم را بر انسان های زمین مستقر میکند. پس ما دراینجا نوعی نظم گریزی را در جوامع ابتدایی شناسایی میکنیم که مشوق آنها در خیانت به جامعه ی خود به نفع استعمارگران اروپایی بوده است؛ اروپاییانی که در ابتدا با بازی کردن نقش تارزان هایی نمایشگر اوج افتخارات و ایدئال های قبیله ای، از سوی مردم قبایل پذیرفته شده و آنها را به سمت نابود کردن همان ارزش ها هدایت کرده اند. هنوز هم موثرترین روش سازمان های جاسوسی اروپایی-امریکایی برای نفوذ در جوامع غیر غربی، وانمودسازی توجه به ارزش های «راستین» کشورها –نام هایی جدید برای قبایل خیالی- بیش از رهبران خائن فعلی این کشورها است.

با این که تمام این مسیر، با شبیه سازی واقعیت به شکل قصه ها طی شده است، ولی این روند، خود، تابع این اعتقاد است که واقعیت وقتی به شکل خیال درمی آید، قدرت بیشتری در تکثیر خود پیدا میکند. بنابراین قرار است در این پروسه، تاثیر محیط بر فرد وارونه شود و به تاثیر افراد بر محیط و دگرگون سازی جامعه از طریق خلط شدن پرتوهای انرژی متعدد و متناقض تخیل در واقعیت تبدیل شود. مقاله ای از دیوید توپی در اواخر سال گذشته ی میلادی، یک بار دیگر، این باورهای باستانی را برای سرعت بخشیدن به تجزیه ی کنونی، به ناراضیان از وضع موجود، یادآوری میکند.:

«حالا که امسال رو به پایان است، و همانطور که همیشه به نظر می‌رسد، ایده ی خوبی است که اتفاقات مهم امسال را خلاصه و مرور کنیم، پس از مقالات زیادی که در مورد عناصر، اجزا و مکانیسم‌های مختلف تشکیل‌دهنده ی واقعیت، فرآیندهایی که امکان تحقق آن را از طریق فرافکنی شخصی هر یک از ما فراهم می‌کنند، اینکه چگونه مجموع همه ی این «حباب‌های هولوگرافیک» واقعیت مشترک را ایجاد می‌کنند و غیره صحبت می‌کنند، شاید ارزش داشته باشد که همه ی این مواد را کنار بگذاریم تا همه ی این مواد را در چشم‌اندازی قرار دهیم، حداقل مهم‌ترین آنها را که کاملاً با هم ترکیب شده و در دستور پختی که به خالقی که هر یک از ما هستیم اجازه می‌دهد جهانی را که در آن زندگی می‌کنیم بپزد، به هم پیوسته‌اند. اولین چیزی که می‌خواهم به شما یادآوری کنم این است که واقعیت، هر چقدر هم که برای ما جامد و ملموس، مادی و نسبتاً تغییرناپذیر به نظر برسد، ساختاری پویا، انعطاف‌پذیر و چندبعدی است که از تعامل آگاهی، انرژی و باورهای شخصی و جمعی همه ی انسان‌ها شکل گرفته است. اگر هر یک از این اجزا وجود نداشته باشند، دستورالعمل نمی‌تواند محصول نهایی را کامل کند، که همان چارچوب فضا-زمان است که در آن موجودی که ما هستیم، فرصت زندگی و تجربه ی تجربیاتی را دارد که در هیچ جای دیگری در این جهان یا در هیچ جهان دیگری امکان‌پذیر نیست. اولین پارامتری که باید روشن شود این است که واقعیت فیزیکی یک موجودیت ثابت یا خارجی در درون انسان نیست، بلکه تصویری از آگاهی انسان است. هر فرد بر اساس افکار، احساسات، باورها و انتظارات خود، نسخه‌ای خاص از واقعیت فیزیکی را خلق می‌کند. طبق حکمت باستانی، "شما واقعیت خودتان را خلق می‌کنید "یک جمله ی کلیدی است، نه به این دلیل که از طریق بسیاری از کتاب‌ها و فیلم‌های محبوب بسیار شهرت یافته است، بلکه به این دلیل که اصل اساسی وجود است. این بدان معناست که آنچه ما به عنوان "واقعی" درک می‌کنیم، نتیجه ی تفسیرهای درونی ما از انرژی‌هایی است که خودمان بر روی بستری که لوگوس سیاره برای این منظور در اختیار ما قرار می‌دهد، منعکس می‌کنیم، درست همانطور که لوگوس هر سیاره برای خلق واقعیت هر گونه‌ای که در آن ساکن است، عمل می‌کند. آنها صرف نظر از موقعیت مکانی خود، از قوانین یکسانی پیروی می‌کنند تا چارچوبی مکانی و زمانی برای تجربیاتی که هر نژاد باید از سر بگذراند، فراهم کنند. در این راستا، باورها و برنامه‌ریزی هر فرد به عنوان فیلترهایی عمل می‌کنند که تعیین می‌کنند کدام جنبه‌های امکانات بی‌شمار فرافکنی، به عنوان تجربیات ملموس آشکار می‌شوند و کدام جنبه‌ها کنار گذاشته می‌شوند یا محتمل می‌شوند، اما توسط آگاهی ما عبور نمی‌کنند. دومین عنصر در دستورالعملی که امکان خلق واقعیت را فراهم می‌کند این است که این خلق به سطح فیزیکی محدود نمی‌شود. ابعاد متعددی از تجربه، سطوح متعدد و سطوح انرژیایی، اثیری، اختری، ذهنی، علّی و غیره وجود دارد که از ساختارها و عناصری غیرقابل دسترس برای حواس فیزیکی تشکیل شده‌اند. در این ساختار چندبعدی واقعیت انسانی، یکی از مهمترین آنها سطح ذهنی است، جایی که امکانات هر چیزی که قرار است خلق شود، جمع‌آوری، خلق، منسجم، بسط و بررسی می‌شود و سپس به صورت مادی در می‌آید، از جمله واقعیت‌های محتمل، که نسخه‌های جایگزین هر چیز بر اساس امکانات مختلفی هستند که یک چیز باید به طرق مختلف آشکار شود. بخش بزرگی از این نسخه‌ها، انتخاب‌هایی می‌شوند که توسط هیچ یک از نسخه‌های ما در واقعیت‌های موازی مختلف سیاره‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، انتخاب نشده‌اند، اما همه ی آنها (نسخه‌های مختلف هر چیز) به طور همزمان در بافت شخصی و مشترک بشریت، به عنوان بخشی از امکانات نهفته برای تجربه ی هر چیزی، به هر شکلی، در هر قالبی در چارچوب قوانین و پارامترهایی (Rb یا واقعیت پایه و پارادایم، مجموعه‌ای از قوانین که برای همه در "ماتریس" ما حاکم است) که صحنه‌ای را که در حال حاضر در آن عمل می‌کنیم تشکیل می‌دهند، حضور دارند. علاوه بر این، هر واقعیت احتمالی از هر رویداد، نسخه‌های فرکانسی متفاوتی دارد، از متراکم‌ترین و "پایین‌ترین" نسخه از چیزی گرفته تا بالاترین و والاترین نسخه از آن چیز، که توسط سطح فرکانس در خط زمانی که آن شخص در آن قرار دارد، چه در LT33 باشد و چه در LT42، نشان داده می‌شود، و این همان نسخه‌ای است که شما هنگام رمزگشایی از جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، بر اساس اینکه هر یک از ما در هر لحظه چگونه هستیم و کالبد ذهنی ما عمدتاً در کدام سطح از واقعیت قرار دارد، درک و با آن هماهنگ می‌شوید. بنابراین، و اگرچه شما از قبل این را می‌دانید، این باور که واقعیت صرفاً فیزیکی است، یک برنامه‌ریزی محدودکننده و دست و پاگیر است، و نه یک اصل یا قاعده‌ای برای چگونگی عملکرد تجربه ی انسانی، زیرا سطح مادی تنها بخش کوچکی از شبکه ی چندبعدی وسیعی است که جهانی را که در آن زندگی می‌کنیم تشکیل می‌دهد. سومین عنصر در دستورالعملی که به واقعیت اجازه می‌دهد تا آشکار شود این است که زمان و مکان به صورت عینی وجود ندارند. آنچه ما به عنوان زمان خطی (گذشته، حال و آینده) درک می‌کنیم، در واقع یک ساختار روانشناختی است که توسط ذهن ما ایجاد شده است تا تجربیات و نتیجه ی حرکت و تغییر حوزه ی آگاهی ما را در چارچوب مکانی همزمان سازماندهی کند، جایی که همه ی فریم‌ها با محتوایی که اکنون اتاق نشیمن شما، خیابانی که از پنجره ی خود می‌بینید و توالی حرکاتی که هنگام نوشیدن آن قهوه با آن دوست رخ می‌دهد، همزیستی دارند. در ذات حقیقی خود، همه چیز به طور همزمان در یک "اکنون ابدی" وجود دارد. برنامه‌ریزی‌ای که ما را مجبور می‌کند زمان را به صورت خطی درک کنیم، بخشی از حوزه ی ذهنی پیوستار-آگاه است و اگرچه به نوعی برای سازماندهی عینی تجربیات زندگی و برای قوانینی که بر «ماتریکس» ما حاکم است، ضروری است، اما چیزی نیست که به طور جهانی در مورد سایر سطوح، نژادهای دیگر یا سایر سیستم‌های سیاره‌ای صدق کند. درواقع، در فرافکنی‌های آگاهی («سفر اختری»)، جایی که می‌توانیم به سطوح بالاتر سیاره، به ویژه سطوح ذهنی، حرکت کنیم، اکثر سناریوها و «لحظات واقعیت» به صورت همزمان با یکدیگر درک می‌شوند و هیچ تمایز واقعی بین برخی گذشته و برخی دیگر حالِ آن‌هایی که هنوز نیامده‌اند، وجود ندارد. همه چیز به طور همزمان سازماندهی می‌شود و روابط علت و معلولی که این سناریوها را به هم متصل می‌کنند، همان چیزی است که به برنامه‌ریزی روان، تجربه ی زندگی یکی پس از دیگری را می‌دهد، حتی اگر همه ی آنها را به یکباره فرافکنی کنیم و با هر تغییر در «موج تجلی» خود، همه ی آنها را به یکباره بازنویسی کنیم. بنابراین، این نشان می‌دهد که گذشته «ثابت» نیست و می‌تواند از نظر انرژی دوباره تفسیر شود یا تغییر کند. آینده از قبل به عنوان میدانی از احتمالات وجود دارد که توسط تصمیمات و باورهای ما در زمان حال فعال می‌شود، زیرا آنها حوزه ی آگاهی ما را مجبور می‌کنند تا به یکی از آن رویدادهای محتمل متصل شود و آن را به عنوان مجموعه‌ای از فریم‌های فیزیکی با قالب مکانی سه‌بعدی و توالی زمانی خطی، مادیت بخشد. چهارمین عنصر در دستورالعمل واقعیت این است که انرژی جوهره ی اساسی هر چیزی است که وجود دارد. ماده ی فیزیکی صرفاً انرژی است که توسط آگاهی به اشکالی که حواس ما می‌توانند تفسیر کنند، قالب‌گیری شده، فرکانس آن کاهش یافته، متراکم و جامد شده است، هر محتوایی که آن انرژی با شیء، موقعیت، طرح، رویداد یا پارامتر دنیای فیزیکی برای حواس بدنی ما عجین کرده بود. بنابراین، ماده چیزی جامد نیست؛ بلکه انرژی فشرده‌ای است که در فرکانس‌های خاصی ارتعاش می‌کند و محدودیت‌های درک آن به این صورت نیز بخشی از برنامه‌ریزی روان و ساختار ذهنی ما است. از آنجایی که افکار و احساسات نیز اشکالی از انرژی هستند که با واقعیت در تعاملند، بخشی از محتوای لازم برای شکل دادن به جهانی هستند که هر روز در آن زندگی می‌کنید. اگرچه ما معمولاً از آن آگاه نیستیم، اما آنها به طور مداوم به جهان منعکس می‌شوند و آن را بر این اساس تغییر می‌دهند. و از آنجایی که افکار و احساسات بخشی از عناصری هستند که تعیین می‌کنند جهانی که هر یک از ما در آن زندگی می‌کنیم چگونه باید باشد، یکی از مهمترین اصول این است که باورهای اصلی ما معماران اصلی واقعیت ما هستند. آنچه ما در عمیق‌ترین سطح روان خود باور داریم، نحوه ی درک و تجربه ی ما از زندگی را تعیین می‌کند. از آنجایی که در نهایت، هیچ یک از ما معتقد نیستیم که هیچ ارتباطی با فرآیند ایجاد آنچه در واقعیت مشترک ما اتفاق می‌افتد، داریم، باید این سیستم اعتقادی را به موارد زیر تقسیم کنیم:

باورهای آگاهانه: این‌ها باورهایی هستند که ما به اندازه ی کافی یا کاملاً از آن‌ها آگاه هستیم و از آن‌ها برای تفسیر جهان استفاده می‌کنیم. بنابراین، تغییر و حذف آن‌ها آسان‌تر است زیرا ما آن‌ها را به عنوان بخشی از آنچه در دیگران می‌بینیم، در آنچه برای ما اتفاق می‌افتد، در آنچه تجربه می‌کنیم و غیرهم تشخیص می‌دهیم.

باورهای ناخودآگاه: اینها ایده‌های ریشه‌دار و عمیقی هستند که بدون اینکه متوجه شویم، بر تجربه ی ما تأثیر می‌گذارند و بخشی از ماهیت موقعیت‌هایی هستند که تجربه می‌کنیم، اما برای ما کاملاً بیگانه به نظر می‌رسند زیرا نمی‌دانیم چگونه تشخیص دهیم که آنها همچنین از سطحی از برنامه‌ریزی، محتوا و ساختار ذهنی ما ناشی می‌شوند، آنقدر پنهان، پوشیده و غیرقابل دسترس که تشخیص نمی‌دهیم که آنها نیز بخشی از چیزی هستند که ما برای شکل دادن و رنگ دادن به تجربه ی زندگی از خود ساطع می‌کنیم.

همانطور که می‌دانید، کار کردن با «خود» به ما کمک می‌کند تا مرتباً باورها، ترس‌ها، برنامه‌ها و غیرهم خود را بررسی کنیم و آنهایی را که توانایی ما را برای تجربه ی یک واقعیت کامل‌تر و گسترده‌تر محدود می‌کنند، تغییر دهیم/از برنامه خارج کنیم/حذف کنیم. تنها با آگاهی از اینکه هر ذره غبار در دنیای شما از خودتان آمده است، می‌توانیم نخ را بکشیم تا در اعماق وجودمان، ایده، باور و الگویی را که برای تشکیل «آن» چیز ساطع کرده‌ایم، پیدا کنیم. اکنون می‌بینیم که به عنوان بخشی از هولوگرام شخصی یا مشترکی که توسط حواس شما ثبت شده است، منعکس شده است. و به نوعی، این کار عمدی انجام می‌شود. ابرروح‌ها بیان می‌کنند که هدف واقعیت فیزیکی، فراهم کردن محیطی است که در آن روح‌ها بتوانند تجربه کنند و یاد بگیرند، صرف نظر از اینکه چگونه ایجاد شده، چه کسی آن را ایجاد کرده، دلیل واقعیت ما یا پیچیدگی آن چیست. هر موقعیتی که با آن مواجه می‌شویم، چه مثبت و چه منفی، فرصتی برای رشد معنوی و تکاملی، برای شناخت چیزی، برای کسب تجربه از چیز دیگری و غیره است. واقعیت فیزیکی، در محدوده ی انرژی که در آن هستیم، مانند یک فضای "رزرو شده" است که ابرروح‌ها و روح‌ها مفاهیمی مانند موارد زیر را بررسی می‌کنند:

"دوگانگی" («خیر و شر»، «نور و سایه»، مثبت و منفی، افراط و تفریط در هر چیزی که می‌توان تجربه کرد و آموخت).

اراده ی آزاد: تصمیم بگیرید و از آن درس بگیرید.

پیامدهای تصمیمات و باورهای ما، و یادگیری مکانیسم‌هایی که از طریق آنها هر آنچه را که تجربه می‌کنیم خلق می‌کنیم و یاد می‌گیریم که آن را تغییر دهیم. با این کار، هر آنچه که توسط هر فرد آموخته می‌شود، به روان مشترک اجازه می‌دهد تا تجربیات و دانش بیشتری را که در هستی بشریت (که خود را هونان، در ایردین می‌نامد) گروه‌بندی می‌شوند، جمع‌آوری کند و این سطح تکاملی را که ما به عنوان یک گونه ی آگاه داریم، تعیین می‌کند.

یکی دیگر از عناصر اساسی در دستورالعمل ایجاد واقعیتی مشترک برای همه ی ما این است که ما از یکدیگر جدا نیستیم و هر فرد در یک بافت جمعی از تجربیات و انرژی‌ها که واقعیت «مشترک» را تشکیل می‌دهند، مشارکت دارد. این بدان معناست که اعمال، افکار و احساسات هر فرد بر جمع تأثیر می‌گذارد و برعکس. این همیشه صادق است زیرا این به عنوان مکانیسمی برای ما طراحی شده است تا قدرتی را که به عنوان یک گونه برای شکل دادن به جهانی کامل که در آن می‌توانیم همزیستی کنیم، داریم، ببینیم. ما هنوز در این برهه از تاریخ تکامل خود از این موضوع آگاه نیستیم و انسجام و وحدت اجتماعی، انرژی و ذهنی لازم را نداریم که به ما اجازه دهد «سازماندهی» کنیم و از نظر روانی تصمیم بگیریم که چه نوع جهانی را می‌خواهیم خلق کنیم. بنابراین، در تجلی سناریوها مقداری هرج و مرج وجود دارد، زیرا همه چیز در سیستمی قرار می‌گیرد که در آن هر فکر یا سیستم اعتقادی جهانی با قدرت و توان کافی می‌تواند رویدادهای کاملاً متفاوت، متضاد، به ظاهر ناسازگار و اغلب بسیار افراطی را آشکار کند. از آنجایی که به دلایل زیادی (مداخلات نژادهای دیگر، که از قبل می‌دانیم، از جمله موارد دیگر) انسجام روانی یا اجتماعی وجود ندارد، در جهانی که پروژکتورهای آن (ما، از طریق غده ی صنوبری و محتویات بدن ذهنی خود) انواع موقعیت‌ها را با انواع مفاهیم و با انواع ظرافت‌ها و قطب‌بندی‌ها منتشر می‌کنیم، هر چیزی ممکن است، همانطور که گفتیم، در برخی موارد، افراطی. و این فرافکنی که ما در مورد آن صحبت میکنیم، از طریق تخیل حاصل می‌شود، که فقط یک عمل ذهنی منفعل نیست، بلکه ابزاری فعال برای خلق واقعیت است. کنترل این فرآیند و تصور آگاهانه ی آنچه می‌خواهیم تجربه کنیم، اولین قدم به سوی تجلی چیزهایی است که می‌خواهیم (باورها، ترس‌ها و برنامه‌ریزی‌هایی که مانع، یا عامل تغییر آن می‌شوند). خلاصه اینکه، و با امید به فعال کردن مجدد خاطره‌ی تمام موارد فوق که از قبل در درون خود دارید، واقعیت از مجموعه‌ای از عناصر ایجاد می‌شود که منجر به یک سیستم سیال، پرانرژی و چندبعدی می‌شود که ما با باورها، احساسات و تخیل خود به آن پاسخ می‌دهیم و آن را شکل می‌دهیم. درک و تغییر دیدگاه ما نسبت به واقعیت، به ما قدرت خلاقانه‌ی نامحدودی می‌دهد، اگرچه ما هنوز به طور کلی به عنوان یک نژاد به ظرفیت لازم برای انجام این کار به روشی منسجم و یکپارچه نرسیده‌ایم. اما این چیزی است که ما در حال یادگیری آن هستیم، زیرا به نوعی، به همین دلیل است که ما اینجا هستیم و به همین دلیل است که این آواتارها را در این سیستم و با ویژگی‌ها و قوانین بازی آن به خود گرفته‌ایم، دانستن این موضوع، صرفاً به این دلیل که این یکی از دشوارترین‌ها در تمام هستی است، به این معنی نیست که این یک بازی است که ما از تلاش و لذت بردن از هر چیزی که به ما ارائه می‌دهد، دست خواهیم کشید.»:

Imaginación, creencias y energía, ingredientes básicos de la receta que forma la realidad: by David Topí: scuelaemedt: DIC 27, 2024

در ابتدای سال جاری میلادی، توپی، مقاله ای در تکمیل این مقاله نوشت و در آن بیان کرد:

«در مقاله ی قبلی، به شما گفتم که افکار و باورها دو عنصر اساسی هستند که واقعیت هر فرد را تشکیل می‌دهند و تفکر صرفاً یک فعالیت ذهنی منفعل نیست، بلکه یک نیروی خلاق بنیادی است که تجربه ی ما از زندگی را شکل می‌دهد. از هر نظر، هر فکری، حتی آن‌هایی که بی‌اهمیت یا زودگذر به نظر می‌رسند، حامل بار انرژی‌ای هستند که قادر به تأثیرگذاری بر محیط فیزیکی و متافیزیکی و ساختارهایی هستند که هولوگرامی را که ما به عنوان دنیای حواس درک می‌کنیم، ایجاد می‌کنند. در این راستا، می‌خواهم دوباره تأکید کنم: واقعیت ما چیزی نیست که مستقل از ما "اتفاق بیفتد"، بلکه یک آفرینش مداوم و تعاملی است که از درون ما تولید می‌شود. ذهن ما (که از شش حوزه ی ذهنی تشکیل شده است) و برنامه‌ریزی ذاتی آن، ابزارهای خلاقانه ی بسیار قدرتمندی هستند که قادر به تبدیل انرژی‌های انتزاعی به اشکال ملموس می‌باشند. هر فکر، باور، الگو، داده، اطلاعات و غیره، هنگامی که منتشر می‌شود، ارتعاشاتی با محتوای خاص به بافت ذهنی واقعیت می‌فرستد که با آشکار کردن شرایط، رویدادها و تجربیات مطابق با آن ارتعاشات و محتوا پاسخ می‌دهد. چیزی که می‌خواهم دوباره به شما یادآوری کنم این است که این ایده مفهوم علیت را از نو تعریف می‌کند ، زیرا هر یک از ما را به عنوان معمار اصلی دنیای خود قرار می‌دهد، زیرا این محیط نیست که فرد را شکل می‌دهد، بلکه فرد است که از طریق رویکرد ذهنی و عاطفی خود، محیط را شکل می‌دهد. خلاصه اینکه، این فرآیند به این معنی است که برای اینکه چیزی را در واقعیت خود ببینیم، ابتدا آن را با باورها، افکار، ایده‌ها، رویاها، آرزوها، الگوها، ترس‌ها، برنامه‌ریزی‌ها و غیرهم به صورت درونی شکل می‌دهیم و سپس این، محتوای بدن ذهنی را "شکل" می‌دهد. از آنجا، به ناحیه‌ای از صفحه ی ذهنی منتقل می‌شود که در آن هر یک از ما یک "مخزن" کوچک از داده‌ها داریم که هر آنچه را که منتشر می‌کنیم جمع‌آوری می‌کند. از آنجا، طبق پارامترهای متعدد، فیلتر، غربال، تطبیق، برش یا تغییر داده می‌شود، با قوانین الگوی فعلی و با Rb (واقعیت پایه) مقایسه می‌شود، واقعیت‌های احتمالی برای هر چیز ایجاد می‌شوند، چیزهایی که نمی‌توانند "پایین بیایند" زیرا با فیلترهای قبلی مطابقت ندارند، به عنوان خیال کنار گذاشته میشوند، و نسخه‌های فرکانسی متعدد از هر چیز ایجاد می‌شوند تا شما به نسخه‌ای که با سطح واقعیت فعلی شما مطابقت دارد، متصل شوید. در نهایت، وقتی همه ی آن چیزهایی که در سطح ذهنی هستند «آماده» شدند، همه چیز به سطح اثیری و سپس به سطح فیزیکی نزول می‌کند و حوزه ی آگاهی ما به چارچوب مورد نظر که با واقعیت درونی ما در آن لحظه مطابقت دارد، متصل می‌شود، به طوری که ما بازتاب «بیرونی» چگونگی وجود درونی خود را در هر لحظه، فریم به فریم می‌بینیم. و این چیزی نیست جز کاری که کیمیاگران انجام دادند. کیمیاگری، علاوه بر اینکه یک علم یا رشته‌ای است که منحصراً به تبدیل فلزات اختصاص دارد، که تعبیر بیرونی آن است و برای کسانی که در این موضوع مبتدی نیستند، این یک سیستم نمادین و عملی گسترده است که فرآیندهای تحول درونی انسان را بر اساس تحول افکار، احساسات، باورها و برنامه‌ریزی او توصیف می‌کند. اگرچه از نظر تاریخی با جستجوی حجرالفلاسفه و تبدیل سرب به طلا مرتبط است، کیمیاگرانی که در این موضوع کاوش می‌کردند، تشخیص دادند که این فرآیندها استعاره‌هایی برای چیزی بسیار عمیق‌تر هستند: تکامل درونی و ادغام سطوح مختلف وجود انسان در ساختاری به طور فزاینده پاک، "برنامه‌ریزی نشده"، سالم، ارتقا یافته در ارتعاش، مرتبط با سیالیت بیشتر با روح، روح برتر و غیرهم. به این معنا، فرآیندهای کیمیاگری یک مدل کامل از خودشناسی هستند، که در آن هر مرحله، نماد و عمل، گامی در مسیر خودشناسی و ارتباط با سطوح بالاتر ما را نشان می‌دهد. بعداً به این موضوع برمی‌گردیم تا با استفاده از قیاس‌های آن، توضیح دهیم که چگونه با تغییر افکار، باورها و احساساتمان، از درون متحول می‌شویم. چیزی که من معتقدم شما از قبل می‌دانید این است که از دیدگاه خود درونی ما، از دیدگاه مکانیسم‌های ناخودآگاه و پیش‌آگاهی ما برای انعکاس واقعیت، کیمیاگری «ذهنی» یا «معنوی» درونی بر اساس این ایده است که فکر به عنوان انرژی در حال حرکت دیده می‌شود. اگرچه با حواس فیزیکی قابل تشخیص نیست، هر فکری تأثیر ملموسی بر میدان انرژی، اثیری و ذهنی اطراف ما دارد، و ما در آن غوطه‌ور هستیم، مانند ماهی که در دریا شنا می‌کند، بدون اینکه بداند توسط آب احاطه شده است. و این افکار گم یا ناپدید نمی‌شوند، بلکه در این «شبکه ی ارتعاشی»، این بستر ذهنی، اثیری و انرژیایی، که اساس واقعیت فیزیکی را تشکیل می‌دهد، ادغام می‌شوند. همانطور هر بار که فکر می‌کنم "چرا این یا آن باید برای من اتفاق می‌افتاد؟"، دانش من به من یادآوری می‌کند، دنیایی که می‌بینیم و تجربه می‌کنیم، یک تصویر بیرونی از انرژی‌های درونی است که از طریق ایده‌ها، ترس‌ها، الگوهای رفتاری، باورها و احساسات خود ساطع می‌کنیم. فکری که با شدت و احساس تکرار می‌شود، به نوعی "الگوی انرژی" تبدیل می‌شود که تمایل دارد طبق مکانیسم‌هایی که از قبل می‌شناسیم، در دنیای فیزیکی تجسم یابد، یا می‌تواند برای تغییر درونی یکی از ساختارهای ما استفاده شود که سپس جنبه، رویداد، موقعیت یا شیء واقعیت ما را شکل می‌دهد (که همان چیزی است که کیمیاگری دنبال می‌کند: تحول درونی و سپس انعکاس بیرونی). اگر دائماً بر اساس کمبود و محدودیت فکر کنید و فرافکنی کنید (آگاهانه یا ناخودآگاه، زیرا دنیای "بیرون" از نظر فیزیکی آن کمبود را به من نشان می‌دهد و من آن را درک می‌کنم و نمی‌توانم آن را انکار کنم زیرا درست جلوی چشمانم است)، تجربیات جدیدی ایجاد می‌شوند که بار دیگر این ایده‌ها را منعکس می‌کنند، در حالی که اگر افکار فراوانی و اعتماد به نفس را پرورش دهید ، موقعیت‌ها و فرصت‌هایی را جذب می‌کنید که آن دیدگاه را تأیید می‌کنند. توضیح این موضوع نسبتاً ساده است، اما همانطور که در مقاله ی قبلی اشاره کردم، باورهای ریشه‌دار عمیقی وجود دارند که در ترس‌هایی پیچیده شده‌اند که به شدت توسط تجربیات، آسیب‌ها و تجربیات ناشی از این تجسم و تجسم‌های دیگر محافظت می‌شوند ، که این فرآیند را به یک کار دشوار برای تحول درونی تبدیل می‌کند. اگر ما کمبود را تجربه کرده باشیم، و کمبود را ببینیم، آن کمبود «واقعی» است، بنابراین برنامه‌ریزی و باورهای خودمان در مورد کمبود (یا هر چیز دیگری) را تقویت می‌کند. شکستن این چرخه ی معیوب یکی از دشوارترین کارها در هر زمینه‌ای از زندگی و یکی از سخت‌ترین درس‌هایی است که بشر، به عنوان یک گونه، با آن روبرو است، زیرا محدودیت‌ها و برنامه‌ریزی درونی در این زمینه از پیچیده‌ترین موارد موجود است، چیزی که قبلاً هرگز در یک نژاد آگاه دیده نشده است. ما قبلاً دلایل این امر را توضیح داده‌ایم. ما از یک پایگاه سوسماری، ترودون، خلق شدیم، اما از ژنتیک‌هایی برخوردار بودیم که در سطوح فیزیکی، اثیری، ذهنی و غیره، از بیش از ۲۰ نژاد شکل گرفته بودند. ما تمام پتانسیل‌های نهفته و ترکیبی آنها را داریم، اما تمام پیچیدگی‌های روان فردی آنها را نیز به صورت ترکیبی و خلاصه شده در خود داریم..... در هر درخواستی از سوی روح بالاتر، هر تمرین تجسم، هر مراقبه‌ای که در آن با انرژی روی ساختار خود کار می‌کنیم، آگاهی از چیزی که نمی‌دانستیم در ما وجود دارد. این امر اصل بنیادی کیمیاگری -حل کردن و منعقد کردن- را به حرکت در می‌آورد که جوهره ی این مدل از دگرگونی درونی را در بر می‌گیرد. این شامل از هم پاشیدن ساختارهای درونی، احساسات راکد، برنامه‌ریزی خودکار، آزادسازی الگوهای محدودکننده و ترکیب مجدد روان به شکلی یکپارچه‌تر و هماهنگ‌تر پس از هر انحلال یک خود، یک الگو، یک برنامه، یک کهن‌الگو، یک انسداد، یک تروما و غیره است. این فرآیند نه تنها ما را به عنوان افراد متحول می‌کند، بلکه نیروهای عمیقی را که در درون ما در حال کار هستند و خودِ فیزیکی، عاطفی، ذهنی و معنوی ما را به هم متصل می‌کنند، آشکار می‌سازد. باورها و افکار دو عنصر ساخته شده از یک ماده هستند: انرژی ذهنی از ذراتی که ما آنها را "آلفا" و "آنالف" می‌نامیم، ناشی می‌شود، اما رابطه ی مستقیمی بین افکار آگاهانه و باورهای عمیق وجود دارد که شاید هنوز نتوانسته باشیم آن را در درون خود کشف کنیم. در حالی که افکار، شکل فعال و پویای ایده‌های ما هستند، باورها ساختارهای پایدارتر و ریشه‌دارتری هستند که به عنوان فیلترهایی عمل می‌کنند تا مشخص کنند کدام افکار بیشترین تأثیر را در خلق واقعیت دارند. اگر فردی این باور، بینش یا ایده را داشته باشد که «جهان مکانی خصمانه است»، افکارش تحت تأثیر این ادراک قرار می‌گیرد و موقعیت‌هایی را ایجاد می‌کند که آن خصومت را، کم و بیش، در ترکیب با سایر افکار و باورهای ابراز شده توسط آن فرد، خانواده‌اش، گروهی که به آن تعلق دارد، منطقه‌ای که در آن زندگی می‌کند و غیره، تداوم می‌بخشد. برخی از این موارد ممکن است کاملاً متضاد و متناقض باشند و در کالبد ذهنی فردی ما یا در ناخودآگاه جمعی دوگانه، خانوادگی، گروهی و غیره ذخیره شوند و منجر به یک تجربه زندگی شوند که در آن هر یک از نسخه‌های هر رویدادی ممکن است در هر یک از دو قطب، با شدت بیشتری نسبت به دیگری، آشکار شود. یا این پیش‌بینی‌ها می‌توانند جایگزین یکدیگر شوند یا می‌توانند یکدیگر را به طور کامل خنثی کنند، دوباره در سطوح فردی، دوگانه، خانوادگی، گروهی، منطقه‌ای و غیره. با جایگزینی یک باور اصلی منفی با یکی از معانی متضاد، مانند "زندگی همیشه راه‌هایی برای حمایت از من پیدا می‌کند"، به عنوان مثال، کیفیت افکار و در نتیجه واقعیت تجربه شده همیشه تغییر خواهد کرد. آنچه به طور کلی دشوار است، یافتن آن باور و تشخیص آن ، پذیرش آن ، ابراز قدردانی از آنچه به لطف آن، در این یا سایر تجسم‌ها، آموخته‌ایم و رها کردن آن است، و از روح بالاتر خود می‌خواهیم که آن را دگرگون و منحل کند زیرا دیگر به عنوان بخشی از مسیر تکاملی خود به آن نیازی نداریم. به همین دلیل است که در رساله‌های کیمیاگری قرون وسطی، فرآیند دگرگونی با پذیرش این نکته آغاز می‌شود که انسان در سطح روانی و عاطفی، اتحاد پیچیده‌ای از هزاران مفهوم ظاهراً متضاد است: ماده و روح، خودآگاه و ناخودآگاه، نور و سایه، سیاه و سفید، فراوانی و بدبختی، عشق و نفرت، و هزاران برنامه، کهن‌الگو و مفاهیم دیگر که همه ی ما در ساختار روانی خود ادغام کرده‌ایم و می‌توانند، و هستند، گاهی کاملاً متضاد یکدیگر و گاهی مکمل یکدیگرند. ما در مورد این موضوع هنگام توضیح مفهوم برنامه ریزی متقابل صحبت کردیم. کاری که کیمیاگران باستان برای توضیح این فرآیندهای «معنوی» انجام می‌دادند، استفاده از نمادهای متضاد/مکمل مانند خورشید و ماه، گوگرد و جیوه، یا پادشاه و ملکه بود، و رساله‌هایی در مورد کیمیاگری دنیوی نوشتند که تنش ذاتی بین این نیروها (فلزات و عناصر دنیای فیزیکی در قیاس‌هایشان) و لزوم آشتی دادن آنها برای دستیابی به کمال را توصیف می‌کند. این فرآیند شفا و تبدیل این مفاهیم متضاد، که به عنوان کونیوکتیو شناخته می‌شود، صرفاً یک کار فکری نیست، بلکه یک تجربه ی زندگی است که نیاز به درون‌نگری، کار درونی و تحول مداوم دارد، که همه ی ما سال‌هاست که انجام می‌دهیم، به دنبال انسدادها، برنامه‌ها، محدودیت‌ها، باورها و غیرهم خود می‌گردیم و با خود برای تغییر آنها و تغییر واقعیت درونی خود کار می‌کنیم. بنابراین، کیمیاگری که ما انجام می‌دهیم، نه تبدیل فلزات از دنیای حواس، چیزی است که به ما به عنوان افراد اجازه می‌دهد تا با جنبه‌های تکه‌تکه‌شده‌ی خودمان (خودهای شخصیت)، برنامه‌نویسی متقابل و متضاد ما، دنیای زیرزمینی شخصی ما و باورهایمان درباره ی زندگی، روبرو شویم. همه ی اینها به صورت نمادین توسط ماده ی خام یا سرب کیمیاگری نشان داده شده است، در جستجوی دگرگونی و تطهیری که همه ی اینها را به حالت "طلای معنوی" ارتقا دهد (شفای بدن‌های لطیف، انرژی ارتعاش بالا که از طریق کانال‌های ما جاری است، ساختارهای داخلی از نظر انرژی پاک و غیرهم). بنابراین، و حتی اگر اینطور به نظر برسد، روح بالاتر ما این مفهوم را برای ما توضیح می‌دهد، یا سعی می‌کند ما را با آن همراه کند که ما محدود به باورهای فعلی خود نیستیم. قانون این است که ما می‌توانیم هر آنچه را که می‌خواهیم، ​​آشکار کنیم، مادامی که هیچ چیز در ما خلاف آن را نگوید. اما این نیز درست است که این «هیچ» از محدودیت‌های زیادی تشکیل شده است، زیرا ما هزاران قانون، هنجار، باور، الگو، ترس، خود، کهن‌الگو و غیره داریم که به ما می‌گویند چه کاری را می‌توان و چه کاری را نمی‌توان انجام داد، چه در سطح فردی و چه در سطح روان جمعی. محدودیت‌ها واقعی هستند، ما محدودیت‌ها و مرزها را داریم، اما آنها درونی هستند، آنها فقط در درون ما هستند، هیچ چیز بیرونی وجود ندارد که شما را محدود کند، این ما هستیم که از سطوح فوق‌العاده قوی، قدرتمند و مؤثر، اما همیشه درونی، محدود می‌شویم. این امر هم در سطح فردی و هم در سطح جمعی صدق می‌کند، زیرا از یک سو، هر یک از ما برنامه‌ریزی و باورهای فردی خود را داریم و از سوی دیگر، محدودیت‌ها و قوانین «ماتریکس» واقعیت پایه را داریم که در پارادایم فعلی کدگذاری شده‌اند و در برنامه‌ریزی ذهنی ما نیز وجود دارند. همانطور که ما مکانیسم‌هایی (و محدودیت‌های آنها) را داریم که به ما اجازه می‌دهند واقعیتی را که می‌خواهیم، ​​منعکس کنیم، الهام و دانش لازم برای دانستن آنچه می‌خواهیم یا می‌توانیم خلق کنیم را نیز داریم، چرا که این الهام و دانش از درون خودمان سرچشمه می‌گیرد، زیرا هر یک از ما نسخه ی خودمان از این جهان را از طریق ذره ی AUM خود خلق کرده‌ایم. بنابراین ما تمام دانش ممکن را در مورد هر چیزی که در کل کیهان وجود دارد، داریم و از آنجا، می‌توانیم الهام بگیریم تا هر آنچه را که می‌خواهیم در واقعیت فعلی خود، اینجا و اکنون، با در نظر گرفتن تمام محدودیت‌هایی که ذکر کردیم، خلق کنیم و به تلاش برای از بین بردن تدریجی آنها ادامه دهیم. امروز، من بر باورها تأکید می‌کنم تا به شما یادآوری کنم که از طریق یک فرآیند آگاهانه ی خودنگری و پرسشگری، می‌توانیم باورهایی را که دیگر به ما خدمت نمی‌کنند، شناسایی و جایگزین کنیم. این تغییر، به نوبه خود، آبشاری از افکار جدید را به راه می‌اندازد که واقعیتی درونی را ایجاد می‌کنند که با آرزوها و خواسته‌های ما همسوتر است.... می‌توانید خودتان را در حال کندن یک گودال تصور کنید. پاهایتان همسطح زمین هستند، بنابراین فقط می‌توانید خاک را از سطحی که در حال حاضر روی آن ایستاده‌اید و آنچه بلافاصله زیر آن است، بردارید. وقتی چند سانتی‌متر حفر کردید، وارد گودال می‌شوید و می‌توانید شروع به کندن در سطح عمیق‌تری کنید زیرا اکنون "پایین" هستید و می‌توانید آنچه را که درونی‌تر (از نظر ذهنی، درون شما) از زمانی است که در سطح زمین بودید، درک کنید، که قبلاً توسط آنچه هنوز حذف نکرده بودید (درمان شده، برنامه‌ریزی نشده) پوشیده شده بود. اساساً، می‌توانید هر محدودیتی را که در همان سطحی است که از نظر تکاملی در حال حاضر در آن هستید، و در سطح پایین‌تری که می‌توانید درک کنید، حذف کنید. این آموزش و برنامه‌ریزی مجدد برای حرکت به سمت تمدن نوین ضروری است، زیرا در آنجا ما، مانند همه ی نژادها، مسئولیت جمعی خواهیم داشت تا با همکاری یکدیگر واقعیتی را که برای تمام بشریت آرزو داریم، خلق کنیم.»:

Alquimia Mental y el Poder del Pensamiento para Moldear la REALIDAD: by David Topí: scuelaemedt: 5Enero 2025

حالا میتوان فهمید چرا رساله های کیمیاگری و جادوگری هرمسی در تمدن عربی-اسلامی، مورد سوء ظن بودند. وقتی سطح را برای شناسایی عمق میکاوید، یعنی دیگر سالم ماندن سطح برایتان مهم نیست و این سطح، فعلا جامعه و تمدن و اخیرا کشوری است که بی واسطه با آن مواجهید و در آن به سر میبرید. طبیعی است که حکومت های جهانخوار استعمارگر بخواهند از چنین خواسته ای استقبال کنند و از آن برای از بین بردن نظم موجود جهت برپا کردن نظم مورد نظر خود سوء استفاده کنند تا «تمدن نوین» خود را به همراه «واقعیتی را که برای تمام بشریت آرزو» دارند، «خلق» کنند. اما چه میشود اگر این واکاوی سطح، اینقدر لذتبخش شود که خود نظم جهانخوار اروپایی-امریکایی، در آن، یک «سطح» و بله دقیقا همان سطح کاملا غیرواقعی رسانه ای که بودریار با تعبیر آن به "خلأ" واقعیت، بدبینی در آن را به حد پوچی دیوانه واری رساند، هدف بیشترین واکاوی ها کند؟ شاید وضعیت سیاسی درهم ریخته ی جهان حاضر و سوال های فراوان پیرامون آن که تا حد زیادی تحقق پیشبینی های کینگزلی به نظر میرسند، خود، گواه آن است که حداقل میل به این واکاوی در حال گسترش است، چون دیگر هیچ دروغی، توانایی به دست گرفتن زمام یک نظم فراگیر را ندارد.

خدای بی خدایان: هیولایی که وقتی انکار میشود، قوی تر میشود.

تالیف: پویا جفاکش

«شیری اسیر و در یک منطقه ی حفاظت‌شده زندانی شد، جایی که با کمال تعجب شیرهای دیگری را دید که سال‌ها آنجا بودند، حتی برخی از آنها از زمان به دنیا آمدن، تمام عمرشان را در اسارت گذرانده بودند. تازه وارد خیلی زود با فعالیت‌های شیرهای دیگر آشنا شد و مشاهده کرد که چگونه آنها در گروه‌های مختلف قرار گرفته‌اند. یک گروه به معاشرت اختصاص داده شده بود، گروه دیگر به نمایش و تجارت، در حالی که گروه دیگری بر حفظ آداب و رسوم، فرهنگ و تاریخ از زمانی که شیرها آزاد بودند، متمرکز بودند. گروه‌های کلیسایی و گروه‌های دیگری بودند که استعدادهای ادبی یا هنری را جذب کرده بودند. همچنین انقلابیونی بودند که خود را وقف توطئه علیه اسیرکنندگانشان و علیه سایر گروه‌های انقلابی کرده بودند. گاهی اوقات، شورشی رخ می‌داد و یک گروه از نگهبانان اردوگاه را از محل خارج می‌کردند یا تمام آنها را می‌کشتند، به طوری که مجبور می‌شدند گروه دیگری از نگهبانان را جایگزین کنند. با این حال، تازه وارد متوجه حضور شیری نیز شد که همیشه به نظر می رسید خواب است. او به هیچ گروهی وابسته نبود و از همه ی آنها غافل بود. به نظر می‌رسید که این شیر هم تحسین و هم خصومت دیگران را برمی‌انگیزد. روزی تازه وارد به این شیر تنها نزدیک شد و از او پرسید که به کدام گروه تعلق دارد. شیر گفت: "به هیچ گروهی نپیوند. آن بیچاره‌ها به همه چیز می‌پردازند جز چیزهای ضروری." تازه وارد پرسید: "و چه چیزی ضروری است؟" پاسخ این بود: "مطالعه‌ی ماهیت حصار ضروری است .»

این داستان را دنیس کینگزلی در تاریخ 4 ژانویه ی سال 2025 و به مناسبت آغاز سال جدید منتشر کرد و داستان مورد علاقه ی خود نامید. بهانه ی آن هم مطالعه ی او بر کتابی زندگینامه ای حول آثار و عقاید رادنی کالین اسمیت، شاگرد اوسپنسکی و از پیروان نظریه ی راه چهارم گورجیف بوده است. کینگزلی خود دراینباره مینویسد:

«آن کتاب، "رادنی کالین اسمیت، مردی که آرزو داشت با زندگیش کاری بزرگ انجام دهد." نوشته ی ترجه تون است. رادنی کالین در سن ۴۷ سالگی (۱۹۵۶) در کوزکو، پرو، در حالی که رهبری گروه‌های دانشجویی را در زمینه ی توسعه ی درونی بر عهده داشت، درگذشت. اما چیزی که توجه من را جلب کرد، زیرنویس آن بود: "مردی که آرزو داشت با زندگی‌اش کاری انجام دهد ." از نظر من، این نشان‌دهنده‌ی یک اشتیاق درونی است که همه ی ما در آن سهیم هستیم (یا حداقل می‌توانیم با آن همدلی کنیم)، و با این حال، یک ویژگی یا خصیصه است که در زندگی مدرن، فقدان آن بیشتر به چشم می‌آید. زندگی مدرن اکنون بیشتر با مشغله‌اش و با جذب وقت و انرژی ما مشخص می‌شود تا مشارکت یا خدمت معنادار ما. ممکن است آرزو داشته باشیم که با زندگی خود کاری «انجام» دهیم، اما انجام دادن کاری بدون «بودن» اغلب به یک حرکت بی‌روح تبدیل می‌شود.
افراد بسیار کمی درباره ی رادنی کالین اطلاعات زیادی دارند، یا حتی از وجود او آگاه هستند، و با این حال او در طول زندگی خود کارهای زیادی انجام داد. به عنوان یک فرد، او به موفقیت‌های زیادی دست یافت. اگرچه او چند کتاب نوشت و منتشر کرد، اما نه در زمان خود و نه در حال حاضر، نه به خوبی شناخته شده بود و نه به طور گسترده توسط دنیای خارج شناخته شده بود. اما این واقعاً مهم نیست - نه؟ - چرا که هر فرد را نمی‌توان (یا نباید) با میزان شناخت دنیای بیرون از او سنجید. چرا که نه؟ صرفاً به این دلیل که، به نظر من، دنیای بیرون در رابطه با مسیر رشد درونی، با شیوه‌ای متفاوت از آگاهی و هوشیاری عمل می‌کند. و تا حد زیادی، دنیای بیرون سمی است. بنابراین، چرا باید بخواهیم از سوی قلمرویی که ارزش‌ها، هنجارها و اخلاقیات در آن مشروط به تفکری اجماعی است که هیچ پایه ی معنوی یا متافیزیکی ندارد، به رسمیت شناخته شویم یا برای این امر تلاش کنیم؟ اگر زمانی برای تشخیص بین قلمروهای فاسد مادی‌گرایی سمی و شستشوی ذهن (به معنای واقعی کلمه) و مسیر اصالت انسانی وجود داشته باشد، آن زمان قطعاً فرا رسیده است. به نظر من الان یه جورهایی تب غذا توی دنیا بالاست. و من فقط در مورد بازیکنان جهانی صحبت نمی‌کنم (و به یاد داشته باشیم که هر کسی که شهرت زیادی دارد، به احتمال زیاد یک بازیکن عروسکی است ، زیرا "بازیکنان واقعی به ندرت روی صفحه ی شطرنج دیده می‌شوند .") این «تفکر توطئه» نیست، بلکه روال امور همین است و همین بوده است. فقط اینکه بیشتر مردم، بیشتر اوقات، در سطح واقعیت زندگی می‌کنند و فقط از طریق رویدادهای سطحی درک می‌کنند. این یک اتهام نیست ، اوضاع همین است که هست و بوده است. اگر نمی‌توانید بازی را خوب انجام دهید ، احتمالاً بهتر است اصلاً (در زمین بازی آنها) بازی نکنید. و اگر بازی را خوب بلد باشید ، به احتمال زیاد نمی‌خواهید طبق قوانین آنها بازی کنید، زیرا شما بهتر می‌دانید. آدم‌هایی که زیاد حرف می‌زنند، از رازها خبر ندارند. آنهایی که بیشتر می‌دانند، کمتر می‌گویند. اوضاع همین است، و از اول هم همین بوده است. و بنابراین، بصیرت اکنون کلیدی است، تنها به این دلیل که نیاز به کمی فاصله گرفتن از وقایع دارد. به همین دلیل است که من شخصاً احساس می‌کنم یکی از بهترین استراتژی‌ها برای پیشرفت به سوی ۲۰۲۵ و پس از آن، ایجاد تمایز سالم بین آنچه که ظاهراً در جهان در حال رخ دادن است، و وضعیت انسانی خود (خود اصیل) و حس استواری است. اگرچه تا حدی دانستن آنچه در جهان می‌گذرد مهم است، به همان اندازه (اگر نگوییم بیشتر) مهم است که از نظر انرژی و احساسی درگیر این رویدادها نشویم. آن دسته از ما که دغدغه‌ی توسعه‌ی شرایط انسانی را داریم، متوجه هستیم که همزمان در حال پیمودن مسیری موازی هستیم، مسیری که در آن می‌توانیم فضایی برای انسان (و «هستی» ما) ایجاد کنیم که تحت تأثیر سمیت فزاینده‌ی یک محیط با ارتعاش پایین قرار نگیرد. مسئولیت ما است که تمرکز و توجه خود را بر جنبه‌های سازنده‌ی مسیر پیش روی بشر معطوف کنیم. و این کار را با ظرافت و جذابیت انجام دهد. به همین سادگی و به همین سختی. همانطور که یک بار نوشتم: "همکاری هماهنگ با مردم، با ادب، احترام و آداب صحیح، پیش‌نیاز هرگونه دستاوردی در توسعه ی انسانی است." به همین سادگی و به همین سختی است. این شبیه نقل قولی است که من به آن علاقه دارم، و شاید مناسب باشد که اینجا هم به اشتراک بگذارم:

"تعدادی از افراد، با کار کردن، فکر کردن، احساس کردن و تقدیم وجود خود، در کنار هم، و با مشارکت آگاهانه‌ی وجود ذاتی خود، قادر به خلق چیزی با زیبایی شگفت‌انگیز هستند." (عمر علی‌شاه)

و بنابراین، سوال به این برمی‌گردد که هر فرد با «هستی ذاتی خود» درگیر شود. چیزی که الان نیاز داریم، یک "عصر جدید" (نیو ایج) به سبکِ دیگر، یا نظم نوین جهانی، یا چیزی شبیه به اینها نیست. چیزی که ما واقعاً به آن نیاز داریم، عصری از اصالت است. با این همه جعل، شبه‌حقیقت و شبیه‌سازی که در اطرافمان جریان دارد، ما از اصالت و واقعیت دورتر می‌شویم. بنابراین، شاید، پیشنهاد می‌کنم، هر یک از ما باید در مورد جایگاه فعلی خود و رابطه‌مان با خودِ ذاتی‌مان تأمل کنیم. خیلی وقت‌ها ما از خودمان دور می‌شویم و به گرداب اظهار نظر، بحث و جدل در مورد رویدادهای زندگی کشیده می‌شویم. با این حال، هر چه بیشتر درگیر بحث یا دنبال کردن این رویدادها باشیم، بیشتر انرژی آنها را حمل می‌کنیم. و هر چه بیشتر این انرژی آلوده را حمل کنیم، بیشتر تحت طلسم هستیم. طلسمی بر ما حاکم شده و حواسمان از اصل مطلب پرت شده است. ما داریم از شناخت وضعیت اصیل و ذاتی روح (یا نفس) انسان دور می‌شویم. و آخرین چیزی که واقعاً می‌خواهیم این است که زندگی بی‌روحی داشته باشیم.»:

The Essential - A Few Words for 2025 by Dennis L. Kingsley: bibliotecapleyades.net

همه ی اینها به جای خود، درست. بله، کالین واقعا میخواست کار بزرگی انجام دهد و از این جهت از بیشتر مردم دوران خود و حتی امروز، هنجارشکن تر بود. اما "کار بزرگ" او مشمول شناسایی "حصار" برای رهایی از آن بود یا سخت تر کردن حصار برای جلوگیری از فرار هنجارشکنان از محوطه ی آن؟! شاید اگر معرفی نامه ی ویکی پدیا از افکار کالین در صفحه ی Rodney Collinرا بخوانید، منظورم را متوجه شوید:

«در مرتبط‌ترین مشارکت‌های کالین، تأکید بر ایده ی وجود مکتب راه چهارم در زمان‌های مختلف است. او می‌گوید:

"مکاتب راه چهارم وجود داشته‌اند و دارند، همانطور که مکاتب سه راه سنتی وجود داشته‌اند و وجود دارند. اما تشخیص آنها بسیار دشوارتر است، زیرا -برخلاف سایرین- نمی‌توان آنها را با یک عمل، یک روش، یک وظیفه یا یک نام شناخت. آنها همیشه در حال ابداع روش‌های جدید، اعمال جدید، مناسب با زمان و شرایطی هستند که در آن وجود دارند و هنگامی که به یک وظیفه که برایشان تعیین شده بود دست یافتند، به وظیفه ی دیگری روی می‌آورند و اغلب نام و ظاهر خود را در این فرآیند تغییر می‌دهند."

کالین توالی تمدن های اروپایی را مطالعه کرد و الگویی یافت که از مقیاس سیاره‌ای پیروی می‌کند که در آن مدت زمان‌ها 10 برابر بیشتر از عمر یک انسان است. توالی او با پیروی از توالی آرنولد جی توینبی در کتاب "مطالعه ای در تاریخ" آغاز می‌شود، اما به زودی برخی از جنبه‌ها را تغییر می‌دهد و سعی می‌کند از الگوی گفته شده ی خود پیروی کند. بنابراین، فهرست او با یونانیان ( (با ریشه‌هایی در مصر، که او آن را آخرین تمدن در توالی قبلی می‌داند) آغاز می‌شود، سپس رومی ها، مسیحیان اولیه، مسیحیان رهبانی، مسیحیان قرون وسطی، رنسانس و تمدن ترکیبی قرار می‌گیرند. او همچنین از تأثیر یک تمدن خارج از اروپا، یعنی تمدن عربی، بر تمدن مسیحی قرون وسطی سخن میگوید. کالین رابطه‌ای بین مکاتب راه چهارم و منشأ و توسعه ی این تمدن‌ها برقرار کرد. او می‌گوید:

"بنابراین، بدون شک مکاتب راه چهارم، پشت طراحی و ساخت کلیساهای جامع بزرگ گوتیک بودند، هرچند نام خاصی نداشتند و خود را با سازمان مذهبی آن زمان وفق می‌دادند. مدتی کلونی ها به آنها پناه دادند، مدتی فراماسون ها. در قرن هفدهم، مکاتب مشابه مسئول بسیاری از تحقیقات علمی و پزشکی جدید بودند، گاهی تحت یک نام و گاهی تحت نامی دیگر. در قرن هجدهم، دوباره، مکاتب راه چهارم بسیاری از اکتشافات باستانشناسی یونان و مصر را برای پوشش ایده‌ها و سازمان خود به عاریت گرفتند، در حالی که برخی از رهبران آنها -برای نفوذ به محافل لوکس و مرفه که در آنها کاری برای انجام دادن داشتند- حتی ممکن بود در لباس جادوگران یا هیپنوتیزم کنندگان شیک‌پوش ظاهر شوند."

مبانی مفهومی این پروژه عبارتند از قانون سه، که مسلماً شبیه به سه‌گانه‌ی تز-آنتی تز-سنتز فردریش ویلهلم هگل، و قانون گئورگ در نت‌های هفت گام موسیقی غربی است، و ایده‌ای که مراحل جهانی را اساساً در تمام فرآیندهای رشد رمزگذاری می‌کنند. کالین هر دوی این طرحواره‌ها را به صورت هندسی با استفاده از شکل انیاگرام متحد می‌کند. استاد او، پیتر آسپنسکی، ادعا کرد که از گورجیف شنیده است که "انیاگرام نماد حرکت دائمی است". علاوه بر این، مردم متفاوت هستند زیرا انرژی‌های سیاره‌ای متفاوتی دریافت می‌کنند. این در کتاب "قطعاتی از یک آموزه ی ناشناخته" آمده است. کالین اولین کسی بود که این دو ایده را با هم ترکیب کرد: حرکت دائمی (یعنی سیارات در منظومه ی شمسی) و گونه‌شناسی، و انیاگرام گونه‌شناسی خود را ارائه داد که تمام افراد موجود را بر اساس بیشترین تأثیر سیاره ی مورد نظر به 7 نوع جوهر انسانی تقسیم می‌کرد. این انیاگرام مقدم بر انیاگرام ایچازو است و قدمت آن به سال ۱۹۵۲ برمی‌گردد، همانطور که در کتاب رادنی کالین با عنوان "El Desarrollo de La Luz" (توسعه ی نور) منتشر شده است.»

از این توضیحات به نظر میرسد که کالین واقعا در تلاش برای شناسایی جامعه فعال بود و این را هم به درستی کشف کرده بود که بخشی از پاسخ در دست گروه های رمزگرا است و کسانی هستند که برای رمزگرایی، در جریان های رده بالای علمی نفوذ میکردند تا از بعضی حقایق مطلع شوند. اما واقعا نمیتوان گفت که آیا کالین واقعا نمیدانست یا خود در حال سرپوش گذاشتن بر این حقیقت بود که جریان های رده بالا هم متقابل در حال نفوذ در رمزگرایی بودند و حتی شاید برای استتار بهتر، عمدا چشم های خود را بر استتار پیشین پوشانده بودند چون وقتی شما برای طبقه بندی روانی اعصار انسانی، عدد بازی های رمزگراها را جدی میگیرید و حتی با ارتباط یابی بین این عددبازی ها و تاریخ سیاسی تنظیم شده توسط توینبی و جریان گمارنده ی او بر تاریخ مربوطه صحه مینهید، آن وقت یا بازی خورده اید یا بازی دهنده. این قضاوت کردن درباره ی کالین و افرادی مثل او را سخت میکند، چون تنها در زمانه ی ما است که به لطف اینترنت، نظریه های جایگزین تاریخ و موضوع همدستی خرافی و حتی مذهبی تاریخ ظاهرا سکولار با عددبازی های فیثاغورسی –البته طبق معمول همراه با سوء استفاده های سیاسی توسط کسانی مثل فومنکو- در عالم پیچیده اند و ما حالا به پروژه ی کالین، در بهترین حالت به عنوان طرحی که سوء استفاده ی سیاست از رازوری در راه تولید علوم سکولار دروغینی مثل تاریخ رسمی را بیش از پیش اثبات میکند نگاه خواهیم کرد، هرچند این، خود، راهی در شناسایی بیشتر کم و کیف حصار است. چون نشاندهنده ی این است که طولانی کردن اعصار در تاریخ به بهانه ی هماهنگ سازی آنها با حرکات ستارگان و سیارات، برای سرپوش گذاشتن بر واقعیت ترسناک جذاب بودن تاریسخ به خاطر نزدیکی روانی دوران شخصیت هایش به روان حیوانی بشر مدرن است. دراین باره دو کلمه ی همریشه ی history , story هیچ تفاوتی با هم ندارند، جز این که تاریخ یا هیستوری، یک داستان یا استوری واقعی شمرده میشود و شاید کسانی که آن را به جد، واقعی معرفی میکنند –میدانید که در قدیم، معمولا داستان های مذهبی از سوی عوام و نه لزوما از سوی خواص، واقعی شمرده میشدند- تا حدی دارند کورکورانه از اهمیت تبار کهن الگویی این داستان ها بعد از تحریفشان در کلیسایی به نام دانشگاه تبعیت میکنند. برای کسی که تواریخ کشورها را با تمام ظواهر مختلفی که در آن تواریخ، برای انسان ها و اقوام و محیط ها و زبان هایشان برشمرده اند، مطالعه میکند، در درجه ی اول سخت است که باور کند تمام این قصه های گوناگون و اگرچه تکراری از روی یک سری سرمشق ایدئولوژیک محدود و عمدتا برگرفته از کتاب مقدس تهیه شده اند و سلاح اصلی متقلبین سیاسی نیز همین تفاوت ها است چون واقعا این ملت ها خیلی جوان تر از آنی هستند که هزاران سال و حتی صدها سال در حال ارتباط مداوم با هم بوده و دچار همشکلی طبیعی مدرن شده باشند که فقط در عصر استعمار ممکن شد.

این که متفاوت بودن در امروزه روز چقدر طبیعی است و این هم که تفاوت های بدوی، پیام های منتقل شده را دچار تغییر محتوا کند چقدر طبیعی است، امری نیست که توضیحش را از یک استاد تاریخ بشنوید ولی در حوزه ی ادبیات، هر بار که بحثی را درباره ی سختی ترجمه ی متن و دعوای همیشگی بر سر این دوراهی که اصالت متن را فدای رساندن پیام کنیم یا نه، مطالعه کنید، احتمالا جرقه ای از اهمیت این مسئله در ذهنتان میدرخشد. گاهی حتی موضوع حتی از حد رمان هم پایین تر می آید و به موضوع عجیب تغییر بازی بازیگر یک فیلم به واسطه ی دوبله آن هم علیرغم ساده بودن دیالگوش و فقط به واسطه ی نوع بیان مناسب در کشور مقصد فیلم کشیده میشود. این موضوع مرا به یاد یک اتفاق رسانه ای در سال گذشته انداخت.:

در هفته ی سوم دی ماه 1403، به طور اتفاقی در شبکه ی خبر، به یک مصاحبه ی خبری با ابوالفضل توکلی کارگردان مستند برخوردم که تبلیغ مستند جدیدش به نام «شکوه زند» بود که قرار بود در پنجشنبه 20دی ماه از شبکه ی مستند پخش شود. آنطورکه کارگردان توضیح داد، این فیلم زندگینامه ای درباره ی بهرام زند، صداپیشه و مدیر دوبلاژ ایرانی فقید، قرار بود در زمان زنده بودن خود استاد ساخته شود و مصاحبه های اولیه هم در سال 1394 با خود زند بزرگ انجام شده بود، ولی به وخامت رفتن حال ایشان، باعث وقفه در کار شد و بلاخره هم بهرام زند از بین ما رفت. ولی بعدا کار تحقیق از طریق مصاحبه با همسر و پسر بهرام زند، و بعضی از همکاران وی در دوبلاژ دنبال گردید و به فیلم حاضر منتج شد. توکلی، گفت که بهرام زند هم به سبب حساسیت و دقت شاید بی نظیرش در مدیریت دوبلاژ، و هم به خاطر اخلاق بسیار خوبش در بین همکارانش بسیار مورد احترام بود و از قول همکاران زند میگوید که زند انسان بسیار خجول و مودبی بود، ولی همین آدم موقع صحبت کردن به جای بعضی نقش ها، "ماسکی" به چهره میزد و آدم دیگری میشد، نقش را اجرا میکرد، بعد "ماسک را از چهره برمیداشت و دوباره خودش میشد". توکلی، از سریال هایی مثل "پهلوانان نمیمیرند"، "ناوارو"، "شرلوک هلمز" و "لبه ی تاریکی" به عنوان آثار شاخصی در دوبله ی ایران که همه به مدیریت زند به فارسی دوبله شدند و در فیلم از آنها صحبت میشود، یاد میکند و وقتی مجری از توکلی میخواهد که از بین دوبله های زند یکی را به عنوان بهترین کار او انتخاب کند، توکلی بی تردیدی "لبه ی تاریکی" را انتخاب میکند و جالب این که من خودم دقیقا مطمئن نیستم، ولی توکلی میگوید زند در این کار اصلا صحبت نکرده و فقط کار را مدیریت کرده، ولی انتخاب گوینده و وسواس او در کارگردانی دوبله ی "لبه ی تاریکی" مثال زدنی است. توکلی این را هم اضافه کرد که این فیلم مستند قرار بود دوقسمتی باشد و در قسمت دومش، به جز فیلم های نامبرده کارهای دیگری از زند مورد توجه قرار بگیرند، ولی پایان قسمت اول، از دید کسانی که فیلم را به آنها نشان داد، آنقدر احساسی بود که توکلی تصمیم گرفت این پایان، پایان کل پروژه باشد. وقتی فیلم را دیدم، اهمیت این پایان برایم مسجل شد. همه چیز به دو عکس از اواخر عمر بهرام زند برمیگشت، جایی که او علیرغم بیماری سختش و به کمک علی محمد اشکبوس و همسرش، به استودیوی دوبله آمده بود تا با دوستانش در دوبلاژ دیدار کند. خود شادروان اشکبوس و همسرش هم در یکی از عکس ها دیده میشدند. در عکس دوم، یکی از دوبلورهای حاضر، تورج نصر –صداپیشه ی استن لورل و شیپورچی- بود که دستانش را روی شانه های زند گذاشته بود. نصر تعریف میکرد وقتی دستش را موقع عکس روی شانه ی زند گذاشت، زند با همان حال ضعیفش، دست نصر را گرفت و تکان داد و گفت: "آی، تورج!" نصر وقتی این حرف را تکرار کرد، نتوانست جلو خود را بگیرد و رو به دوربین، های های و از ته دل گریه کرد. وقتی گریه اش سبک شد، با بغض شدید گفت: "من حتی مراسم تدفین زند هم نرفتم. خانمش کلی شاکی شد. من هنوز هم نمیتوانم باور کنم که آقای زند رفته است."

راست میگوید. من هم نمیتوانم باور کنم که زند رفته است. او کسی بود که در فیلم ها به جای ابرقهرمانان تسلیم ناپذیر در مقابل مرگ –و یکیشان با بازی بروس ویلیس، معروف به "جان سخت" و قهرمان فیلمی به همین نام بود- صحبت کرده و نقش آنها را چنان خوب درمی آورد که گویی خودش یکی از آنها است. ولی هر از چند وقت میروم تلویزیون را روشن میکنم و مثلا میبینم که فیلمی با بازی وین دیزل پخش میشود و به جای بهرام زند، نقش دیزل را "منوچهر زنده دل" صحبت میکند؛ آهی میکشم و میگویم: "واقعیت دارد، بهرام زند واقعا رفته است." اما این، احساسی است که من ایرانی به واسطه ی زند نسبت به این قهرمانان خارجی پیدا کرده ام. خود او که به واسطه ی زیاد دیدن فیلم های خارجی، بیشتر اکت زبان و بدن و همچنین مدل بازی خارجی ها و بخصوص امریکایی ها را میشناخت، به وضعیت موجود بسیار حرفه ای تر و فراملی تر مینگریست. در مستند مزبور، جایی هست که زند، خاطره ی صحبت کردن در یک فیلم امریکایی خاص را بازگو میکند. نقش او یک زندانی بود که در باب پرونده ای اطلاعاتی داشت و یک وکیل قصد داشت از او حرف بکشد. به گفته ی زند، تا نصف فیلم، این زندانی، کاملا ساکت بود و بعد وقتی که به حرف می آمد، مانند دیوانه ها و به حالت غیر طبیعی خاصی حرف میزد. وقتی صحنه ی مربوطه از فیلم را دیدم، تفاوت نوع حرف زدن خشم آگین و مبالغه آمیز بهرام زند به جای این آدم با حجب و حیای مثال زدنی زند در حین مصاحبه به نظرم بسیار چشمگیر و حتی خنده دار آمد و در دل به زند آفرین گفتم. اما وقتی دوربین به استودیو برگشت، دیدم زند بعد از این که اذیت شدن خودش برای درآوردن این نقش را توصیف میکند، میگوید وقتی فیلم را بعد از دوبله دیده است، احساس میکرد توانسته است حدود 30درصد بازی آن بازیگر را دربیاورد.

در گذشته که فیلم های خارجی زبان اصلی و بخصوص با زیرنویس، اینقدر فراوان و سهل الوصول نبودند، بیشتر کارهای مهم در حوزه ی سریال و سینما، با دوبله و بنابراین به صورت دستکاری شده به ما میرسیدند. هنوز هم کسی را میشناسم که با این که معلم جوانی است، ولی میگوید اگر نه فیلم های امریکایی، حداقل فیلم های کره ای باید با دوبله ی فارسی دیده شوند تا بشود با آنها ارتباط برقرار کرد. ولی خود من مطمئنم که حتی اگر زبان انگلیسیتان که هیچ، زبان کره ایتان هم خوب باشد، به عنوان یک ایرانی فارسی زبان هنوز دارید فیلم خارجی را با دوبله ی فارسی میبینید؛ منتها با دوبله ی کلامی نه، بلکه با دوبله ی ذهنی. فیلترهای ذهنی ما حداقل در آن قسمت هایی که بر اثر شکل گیری مغزمان در اثر فارسی صحبت کردن و فارسی خواندن ایجاد شده اند، ناخودآگاه در حال تجزیه و تحلیل اکت و نوع صحبت کردن بازیگر به مدل های فارسی زبانان ایرانی و بخصوص تهرانی هستند؛ فرقی نمیکند که موقع دیدن فیلم، یک چشمتان روی بازی بازیگر و یک چشمتان روی زیرنویس است یا این که اینقدر انگلیسیتان خوب است که به زیرنویس نیاز ندارید؛ بلاخره یک فیلترهای دوبله کننده ای در ذهن شما هست. فیلترهای مشابه و بسیار بیشتری وجود دارند که نه فقط سینما و سریال، بلکه ادبیات و حتی قصه سرایی های معمولی را تحت پوشش قرار میدهند و شخصیت های داستان ها ازجمله داستان های تاریخی را اعم از این که به زعم مولف، شخصیت های مثبت، منفی یا خنثی باشند، بر اساس تجربیات و محیط زیست مخاطب در ذهن او، و شاید فقط او، بازپردازی و حتی سانسور میکنند. این، شامل پیام عقیدتی که از سوی سخنگوی رسمی یا غیر رسمی به مردم ابلاغ میشود هم میگردد. بارها دیده ام مطلبی را برای کسی بیان کرده ام و او آن را به گونه ای کاملا متفاوت از آنچه خودم در نظر داشته ام، برای دیگران بازگو کرده است. اگر این دوبله نیست، پس چیست؟

این مسائل از دید قدرتمداران سیاسی نیز دور نمانده و ازجمله موضوعاتی است که در حوزه ی بررسی ارتباط روانکاوی با سیاست هنوز مورد توجه است. اگر فروید هنوز در روانکاوی وزنه ی شاخصی به شمار میرود، به خاطر افراطش در دیدن آدم ها به گونه ی افراد منفرد و مجزا از جامعه است، افراطی که در واکنش منفی فرویدیست های ارتدکس به لکانی ها در باب اجتماعی و جامعه شناسانه کردن نظریه ی فروید بازتاب می یابد. این که آدم ها همه با هم فرق میکنند، حتی در یک جامعه ی کوچک با ارتباط مرتب افرادش با هم، به جای خود درست؛ اما جدی گرفتن این واحد منفرد خود برای درمان این مشکل دارای اهمیت است. چون شما قرار است طوری جامعه را بسازید که حتی المقدور آدم هایش آنقدر به هم شبیه شوند که پیام سیاسی-رسانه ای صادر شده را همه یک جور بفهمند. قاعدتا متحد کردن افراد همیشه به وسیله ی خدایان انجام میشده است. در قرآن هم سوره ی مهم "توحید" را داریم که آیه ی اولش می گوید: «قل هو الله احد» که "احد" یا "آخد" یا "آکد" به معنی متحد کننده در یک مسیر است و کلمه ی "آخد" با همین کاربرد بارها در نسخه ی عبری کتاب مقدس به کار رفته است؛ از طرف دیگر، "د" در این نوع کلمات سامی، معنی انتساب را میرساند و دراینجا انتساب به "اه" یعنی خدا انجام شده است، چون هر امر متحد کننده ای در ایجاد اتحاد از خدا تقلید میکند. فریبکاری تمدن مدرن ما در این است که به نظر میرسد در حال حاضر برای متحد کردن ما خدا را دور میزند و عمدا هم تصویر رسمی خدا را در همه جا ضد لذت درست کرده تا لذتناکیش ضد الهی جلوه کند. ظاهرا این با بحث قبلی ما تناقض دارد، چون اینطور وانمود میکند که خدا بخشی از "حصار" نیست و بنابراین نیازی به تحقیق درباره ی جوامع "اعصار" پیشین که خدایان برایشان مهمترین موضوعات بودند و فقط و فقط به خاطر یک مشت خدایان غیر واقعی خون همدیگر را به زمین میریختند، نیست. واقعیت پیچیده ی خلاف این دروغ را فقط فرویدیسم آنگاه که ردای لکانیسم را به تن میکند، افشا مینماید.

همانطورکه انتظار خواهید داشت، راه فریبنده ای که به این نوع اعمال قدرت معنی میدهد را یک فعال کارگری روشن میکند. این شخص به نام "مایکل دانز" روی یک اصطلاح فرویدی بسیار مهم یعنی سوپر-ایگو تمرکز میکند که در حوزه ی اجتماعی، بارها به آنچه در عربی "وجدان" مینامیم، نزدیک میشود و درباره ی کار درست، به "ایگو" یا من فرد که بین اید (دریای غرایز اولیه) و سوپرایگو سرگردان است، امر یا نهی اعمال میکند. دانز در مواجهه ی خود با متون روانکاوی متوجه شده که در فضای سیاسی-اجتماعی، بین سوپر ایگو و لذت یا ژوئیسانس ارتباط عجیبی وجود دارد.:

«معنای واقعی "لذت ببر" چیست ؟ همانطور که لکان به طور مشهور بیان می‌کند، "هیچ چیز کسی را مجبور به لذت بردن (jouir) نمی‌کند ، مگر سوپرایگو. سوپرایگو امر ضروری ژوئیسانس در "لذت ببر!" است. (سمینار XX: درباره ی جنسیت زنانه). فقط سعی کنید بدون اینکه به شما گفته شود "لذت ببر." به هر جایی در جامعه ی مصرفی بروید، و به زودی حضور فراگیر آن را تشخیص خواهید داد. فکر می‌کنید که وظیفه ی اصلی هر پیشخدمت، باریستا، متصدی بار، فروشنده و غیره، پرتاب کردن فرمان سوپرایگو به سمت ماست. فرمان "لذت ببر"برای مصرف‌کننده اجتناب‌ناپذیر است. آنقدر که اگر تصمیم بگیرید بر اساس آن یک بازی نوشیدن انجام دهید، اگر قرار باشد هر بار که کسی به شما می‌گوید "لذت ببر"، یک جرعه بنوشید، به سرعت از مسمومیت با الکل خواهید مرد. این "لذت ببر" به کل دنیای اجتماعی ما ساختار می‌دهد و تمام فعالیت‌ها، اعمال اجتماعی، رفتارهای خودجوش و واکنش‌های خودکار ما حول محور "لذت ببر" متمرکز شده‌اند. به قول ژیژک: "با این حال، امروزه ما از هر سو با نسخه‌های مختلف دستور «لذت ببر!» بمباران می‌شویم، از لذت مستقیم در عملکرد جنسی گرفته تا لذت در دستاوردهای حرفه‌ای یا بیداری معنوی. لذت امروزه عملاً به عنوان یک وظیفه ی اخلاقی عجیب عمل می‌کند: افراد نه به خاطر نقض منع‌های اخلاقی از طریق انجام لذت‌های نامشروع، بلکه به خاطر ناتوانی در لذت بردن احساس گناه می‌کنند." حال، اگرچه درست است که فروید در ابتدا سوپرایگو را کشف کرد و لاکان کسی بود که آن را به فرمان "لذت ببر" ربط داد، اما من معتقدم که سوپرایگو در واقع مفهوم ژیژک است. چرا؟ چون او کسی است که واقعاً این مفهوم را بسط داده و نقش کلیدی آن را در ایدئولوژی سرمایه‌داری کشف کرده است. آلفی بون در Enjoying It: Candy Crush and Capitalism واقعاً به قلب مفهوم سوپرایگو از نظر ژیژک می‌پردازد:

"هدف ژیژک از کار خود نشان دادن این بود که چگونه ایده ی فرویدی سوپرایگو به عنوان چیزی که «نه» می‌گوید و شما را از دسترسی به لذت (از شیر خوردن اولیه از پستان مادر تا لذت‌های فرهنگی پیشرفته‌ای که می‌توانید در زندگی بزرگسالی به آنها دسترسی داشته باشید) منع می‌کند، نوعی ساده‌سازی بیش از حد بود و به طور گمراه‌کننده‌ای این خطر را داشت که تلویحاً بگوید امیال و لذت‌های ما تکانه‌های طبیعی هستند که سپس توسط احکام اجتماعی برای «متوقف کردن» تنظیم و ممنوع می‌شوند. این ایده، همانطور که اغلب در آثار ژیژک دیده می‌شود، مستقیماً از ژاک لاکان گرفته شده است که نوشت: «هیچ چیز کسی را مجبور به لذت بردن نمی‌کند جز سوپرایگو. سوپرایگو الزام ژوئیسانس (لذت) است - لذت ببرید!». نهاد نظارتی فروید صرفاً برای جلوگیری از لذت بردن شما وجود نداشت، بلکه از شما می‌خواست که در لذت، حداقل از انواع خاصی، شرکت کنید. با این حال، اصرار ژیژک بر این نکته بود که نشان داد چقدر مهم است که نحوه‌ی نگاه ما به رابطه‌ی بین لذت و سوپرایگو را معکوس کنیم. این به این دلیل بود که دیدگاه موجود، خطر طبیعی جلوه دادن خواسته‌ها و روابط ما با چیزهایی که می‌خواهیم یا از آنها لذت می‌بریم را به همراه داشت؛ این دیدگاه به ما اجازه می‌داد که خواسته را طبیعی و جامعه را نیروی بازدارنده‌ای بدانیم که مانع از داشتن آنچه واقعاً می‌خواهیم می‌شود. در عوض، ژیژک نشان داد که حداقل در جامعه‌ی مدرن غربی ما، تقریباً عکس این موضوع صادق است و ما باید فرمان اصلی سوپرایگو را فرمان «لذت بردن» بدانیم. اما این خود یک موضع بدفهمیده شده است. باید تأکید کرد که نکته آنقدر این نیست که جامعه به ما بگوید از چه چیزی لذت ببریم (هرچند که این کار را می‌کند)، بلکه این است که به ما می‌گوید فی‌نفسه لذت ببریم. این موضوع با توجه به اینکه چقدر به ما این تصور داده می‌شود که مهم نیست از چه چیزی لذت می‌بریم، فقط اینکه انجام می‌دهیم، مهم به نظر می‌رسد. به نظر می‌رسد رسانه‌های اجتماعی این حلقه را بیش از هر زمان دیگری واقعی‌تر می‌کنند، چرا که فیس‌بوک و اینستاگرام نه چندان شبیه رقابتی برای «موفق‌تر» بودن از همتایانمان، آن‌طور که در شماره ی اخیر مجله Grazia (که خود نوعی پیچیده از لذت بردن است) گزارش شده، بلکه شبیه رقابتی برای لذت بردن بیشتر، نبردی برای نشان دادن این هستند که ما از چیزهای بیشتری لذت می‌بریم و بیشتر از هر کس دیگری در فید خبری‌مان از آنها لذت می‌بریم."
روانکاوی به چه نوع قانونی می‌پردازد؟ قانون سوپرایگو. سوپرایگو چیزی است که هر زمان قانون عمومیِ نظم، نجابت و فداکاریِ لذت، از هم می‌پاشد یا شکست می‌خورد، برای قانون اتفاق می‌افتد. هر زمان که قانون عمومی خود را در بحران می‌بیند، تنها از طریق شیوه‌های اساسی لذت که زیربنای آن هستند، می‌تواند زنده بماند. قانون عمومی یا «قانون روشن» با تمام احکام رسمی‌اش، همیشه توسط چیزی که می‌توانیم آن را «قانون تاریک» بنامیم، تکمیل می‌شود (همچنین می‌توانیم آنها را «قانون روز» و «قانون شب» بنامیم). آنچه در واقع قانون عمومی را فعال نگه می‌دارد این است که نقاطی از تخلف زشت، بی‌قانونی و غیره در سطح ساختاری آن وجود دارد. ژیژک از این به عنوان تخلف ذاتی یاد می‌کند. تخلف ذاتی به معنای واقعی کلمه تخلفی است که در ساختار یک نظم اجتماعی حک شده است، یعنی ذاتی آن است. خشونت نژادی علیه سیاه‌پوستان در جنوب آمریکا، تخطی از قانون رسمی بود (اعدام‌های بدون محاکمه، تجاوز، قتل، ضرب و شتم و غیره) که سوژه‌های سفیدپوست آن برای عضویت کامل در آن جامعه باید در آن شرکت می‌کردند. این تخطی ذاتاً (ذاتی) برای بازتولید آن نظم اجتماعی عمل می‌کرد. حقیقت پنهان هر قانون یا نظم اجتماعی کارآمد این است که از درون توسط نوعی تخطی زشت و لذت‌بخش از آن حفظ می‌شود. فقط این نقاط لذت باید در تاریکی نگه داشته شوند. تنها از طریق یک "لذت غیرقانونی " است که قانونی بودن رسمی قانون می‌تواند به عملکرد خود ادامه دهد. سوپرایگو ناخودآگاه خودِ دیگری بزرگ است. سوپرایگو ناخودآگاه دیگری بزرگ است. همانطور که ما لکانی‌ها از سوژه‌ی شکافته صحبت می‌کنیم، باید به قانون شکافته نیز اشاره کنیم. اما رابطه‌ی بین سوپرایگو و دیگری بزرگ چیست؟ بون به ما کمک می‌کند تا تفاوت را ببینیم:

"ایده ی سوپرایگو در بالا مورد بحث قرار گرفت و دیگری بزرگ مفهومی مرتبط اما کاملاً متفاوت است. در حالی که سوپرایگو فرمان لذت بردن را صادر می‌کند، دیگری بزرگ تضمین می‌کند که این لذت دیده و تأیید شود. دیگری بزرگ، شخصیتی خداگونه است که به نظر می‌رسد مراقب ما است و قدرت دارد تا انطباق ما با نظم امور را تضمین کند. دیگری بزرگ البته کاملاً خیالی است و تنها در صورتی می‌تواند وجود داشته باشد که طوری رفتار کنیم که گویی آنجاست، که تقریباً همیشه این کار را می‌کنیم. به عبارت دیگر، ما فقط می‌توانیم از «سیستم» صحبت کنیم زیرا طوری رفتار می‌کنیم که گویی آنجاست و از آن اطاعت می‌کنیم، به طوری که از هر نظر و هدفی، واقعاً آنجاست. (...) به نظر می‌رسد دیگری بزرگ آنچه را که ما انجام می‌دهیم تماشا می‌کند، انطباق ما را تضمین می‌کند، اما همچنین، و مهم‌تر از آن برای بحث حاضر، اعمال و هویت ما را تأیید می‌کند و تضمین می‌دهد که آنچه انجام می‌دهیم تأیید و مشروعیت می‌یابد. ما بیشتر از هر «دیگری» ملموسی (مثلاً یک فرد) که در زندگی اجتماعی خود می‌شناسیم، به دنبال تأیید از این دیگری بزرگ هستیم. رسانه‌های اجتماعی بار دیگر مصداق این موضوع خواهند بود، جایی که اغلب اهمیت کمتری دارد که کدام «لایک» و «ریتوییت» را دریافت می‌کنیم یا از چه کسی آنها را دریافت می‌کنیم، و بیشتر این است که آنها را از جایی دریافت می‌کنیم. در برخی موارد، آنچه ما برای دیده شدن توسط دیگری در رسانه‌های اجتماعی ارسال می‌کنیم ممکن است توسط هیچ فردی (به‌ویژه در توییتر) متوجه نشود یا حتی دیده نشود، اما با این وجود احساس می‌کنیم که توسط دیگری بزرگ خیالی دیده شده و تأیید شده است. ما احساس می‌کنیم که چیزی به صورت عمومی نمایش داده شده است و تصور می‌کنیم که مورد تأیید عمومی قرار گرفته است."
رابطه ی کلی بین دیگری بزرگ و سوپرایگو چیست؟ وقتی صحبت از چگونگی عملکرد این رابطه در جامعه ی سرمایه‌داری می‌شود، مسائل کمی پیچیده‌تر می‌شوند، زیرا می‌توان به راحتی استدلال کرد که این دو در سرمایه‌داری بیشتر از یکدیگر حمایت می‌کنند. با این وجود، حتی اگر ما در یک جامعه ی سرمایه‌داریِ لذت‌جویی زندگی کنیم، هنوز یک دیگری بزرگ وجود دارد که به ما می‌گوید چه کاری نمی‌توانیم انجام دهیم. بله، به ما دستور داده شده است که لذت ببرید، اما این بدان معنا نیست که شما واقعاً می‌توانید هر کاری که می‌خواهید انجام دهید. حتی در جامعه ی سرمایه‌داری، به کسی اجازه داده نمی‌شود از لگد زدن به کودکانی که در کافی‌شاپ شما را اذیت می‌کنند، لذت ببرد (من به معنای واقعی کلمه صدای آهنگ Judas Priest را با صدای بلند در گوشم دارم و هنوز می‌توانم صدای گریه ی آن احمق کوچولو را بشنوم). باشه، باشه، حتی لازم نیست یک مثال خیلی افراطی مثل آن باشد. این مثال بهتری از این نکته است: یک بزرگسال که در کافی‌شاپ با صدای بلند صحبت می‌کند، بلافاصله با اتاقی پر از نگاه‌های سرزنش‌آمیز مواجه می‌شود، نگاه‌هایی که بی‌سروصدا فریاد می‌زنند «خفه شو!»، یعنی «در کافی‌شاپ نمی‌شود اینقدر بلند صحبت کرد». به عبارت دیگر، دیگری بزرگ به عنوان مرجع اجتماعی از طریق تمام دیگران کوچکِ آزرده صحبت می‌کند. ممنوعیت، "نه"، علیرغم وظیفه ی اجتماعی دیگر ما برای لذت بردن هنوز در اطراف ما وجود دارد. اگر باور ندارید که این ممنوعیت هنوز در حال اجرا است، پس سعی کنید در صف فروشگاه مواد غذایی جا بزنید یا سعی کنید تلفن هوشمند کسی را از دستش بگیرید تا بدون اجازه گرفتن از او تماس بگیرید. به سرعت متوجه خواهید شد که دیگری بزرگ همانجا آماده است تا به شما "نه" بگوید. جامعه ی سرمایه‌داری به سادگی کسی را که در حالت مستی بی‌احتیاط رانندگی می‌کند، نمی‌پذیرد. «خب، اشکالی نداره که موقع مستی ۱۱۰ مایل در ساعت سرعت داره، چون واقعاً داره خوش می‌گذرونه!» نه! پلیس‌ها قراره هر چه سریع‌تر اون آشغال رو جمع کنن. بله، یه جورایی «کاهش کارایی نمادین» وجود داره، یه جورایی اقتدار منع‌کننده داره ضعیف می‌شه، اما این به اون معنی نیست که "نه در عوض، نهاز دیگریِ بزرگ برای پشتیبانی از فرمان "لذت ببرید" از سوی سوپر ایگو، " کاملاً رد شده است. هنوز شبکه‌ای کامل از ممنوعیت‌ها وجود دارد که زندگی ما را سازماندهی می‌کند، اما این شبکه در خدمت تسهیل اشکال سرمایه‌داری و سوپر-ایگویی لذت بردن ما است. درست است که وظیفه ی اصلی اجتماعی من اکنون لذت بردن از خودم، شاد و مثبت بودن، جستجوی رضایت فردی خودم است، به جای اینکه لذت خود را فدای خیر جمعی جامعه کنم، اما تلاش اجتماعی ما برای"لذت ببرید" به صورت فردی و به صورت جمعی تحت تأثیر ممنوعیت‌ها قرار میگیرد. لذت ببرید در واقع به این معنی است که "از راه‌های مصرف‌گرایانه‌ای که به بازتولید جامعه ی سرمایه‌داری کمک می‌کنند، لذت ببرید"، به این معنی که چگونه وظیفه ی اجتماعی‌ام را هم در قبال سوپرایگو و هم در قبال دیگری بزرگ انجام می‌دهم. یکی از تفاوت‌های «دیگری بزرگ» با «سوپرایگو» این است که «دیگری بزرگ» در واقع مایل است ما را در مورد آنچه انجام می‌دهیم راهنمایی کند، یعنی ما را در مورد روش‌های صحیح رفتار در زمینه‌های خاص، در مکان‌های خاص، در زمان‌های خاص آگاه می‌کند. این به ما اجازه می‌دهد تا در مورد نحوه ی رفتارمان در یک کنسرت راک، نحوه ی رفتارمان در محل کار، نحوه ی رفتارمان در کلیسا، نحوه ی رفتارمان در مطب پزشک و غیره اطلاعات کسب کنیم. «دیگری بزرگ» دائماً ما را در حین حرکت در جامعه راهنمایی می‌کند. «فرد این کار را می‌کند و آن کار را نمی‌کند.» با این حال، یکی از مسائل این است که در «دیگری بزرگ» کمبودهایی وجود دارد، که به سادگی به این معنی است که در «دیگری بزرگ» شکاف‌ها، نقاط خالی، نقص‌ها، ناسازگاری‌ها و تناقضاتی وجود دارد. «دیگری بزرگ» همیشه پاسخ مشکلات ما را ندارد و همیشه نمی‌تواند چیزها را درک کند. اگر با دقت نگاه کنید، متوجه خواهید شد که «دیگری بزرگ» پر از تناقض است. به ما می‌گوید این کار را انجام دهیم و آن کار را نیز انجام دهیم، اما این و آن در واقع اغلب با هم ناسازگار هستند، یعنی شما نمی‌توانید هر دو را انجام دهید، زیرا آنها متقابلاً مانعه‌الجمع هستند. بنابراین، می‌توانیم خود را در موقعیت‌هایی بیابیم که احساس می‌کنیم کاملاً توسط دیگری بزرگ رها شده‌ایم، موقعیت‌هایی که در آنها به حال خود رها شده‌ایم، مانند عیسی بر روی صلیب: "پدر، پدر، چرا مرا رها کردی؟" این لحظاتی که در آنها با فقدان در دیگری بزرگ روبرو می‌شویم، لحظات فقر ذهنی هستند. ما متوجه می‌شویم که هیچ حمایت نهایی، هیچ زمینه‌ی محکمی، هیچ مرجع مطلقی وجود ندارد و ما باید با اضطراب برای خودمان تصمیم بگیریم و انتخاب کنیم . فقر ذهنی زمانی رخ می‌دهد که به نقطه‌ی امر واقعی در درون امر نمادین می‌رسیم. با این وجود، علی‌رغم محدودیت‌هایش، دیگری بزرگ آنجاست تا به ما بیاموزد که چه کاری را انجام می‌دهیم و چه کاری را انجام نمی‌دهیم، در حالی که سوپرایگو هرگز واقعاً چیز معنادار یا آموزنده‌ای به ما نمی‌گوید. دیگری بزرگ یک شبکه ی معنادار است که نقشه‌ای پیچیده (هرچند ناقص و معیوب) از نحوه ی رفتار فرد، از بایدها و نبایدهای عرصه ی اجتماعی را در اختیار سوژه قرار می‌دهد، در حالی که سوپرایگو به طرز سادیستی از دریغ کردن معنا و دستورالعمل از ما لذت می‌برد. سوپرایگو تمایلی به توضیح معنای لذت ببر ندارد (به همین دلیل است که من باید اینقدر سخت تلاش کنم تا معانی مختلف آن را شرح دهم). دیگری بزرگ به خود افتخار می‌کند که جایگاه معنای اجتماعی است، اما سوپرایگو از شکنجه ی ما با بی‌معنایی خود لذت می‌برد. همانطور که نیک کاستلوچی به من اشاره کرد، شعار معروف نایک «فقط انجامش بده!» سوپرایگویی است. همانطور که ویلیام دیویس توضیح داد: «فقط انجامش بده» و «بیشتر لذت ببر». شعارهایی از این دست، که به ترتیب متعلق به نایک و مک‌دونالد هستند، احکام اخلاقی دوران نئولیبرال پس از دهه ی ۱۹۶۰ را ارائه می‌دهند. آنها آخرین اصول اخلاقی متعالی برای جامعه‌ای هستند که اقتدار اخلاقی را رد می‌کند. همانطور که اسلاوی ژیژک در "صنعت شادی: چگونه دولت و تجارت بزرگ به ما رفاه فروختند" استدلال کرده است، "لذت بردن به وظیفه‌ای حتی بزرگتر از اطاعت از قوانین تبدیل شده است. اما فقط چه کاری انجام دهیم؟ نایک، مانند سوپرایگو، زحمت گفتن به ما را به خود نمی‌دهد. تمام کاری که سوپرایگو واقعاً انجام می‌دهد، این است که مدام فریاد می‌زند: «درستش کن!»، «درستش کن!»، «درستش کن، آشغال بدبخت!»، «کاملاً درستش کن!» و به محض اینکه از او می‌پرسید: «باشه، اما واقعاً درستش کردن یعنی چی؟»، سوپرایگو با بی‌رحمی پاسخ می‌دهد: «تو نمی‌دانی درستش کردن یعنی چی؟!؟!؟! من نباید این را به تو بگویم! لعنتی نمی‌دانی؟! از من دستورالعمل می‌خواهی؟! تو باید از قبل بدانی چطور درستش کنی! تو آشغالی! تو یک شکست‌خورده‌ی لعنتی هستی! بازنده! چه مشکل لعنتی‌ای داری؟! نمی‌دانی که پرسیدن از من در مورد درستش کردن یعنی چه، لذت بردن یعنی چه، همین الانش هم شکست خوردن است، همین الانش هم درستش نکردن است، لذت نبردن است؟! درخواست دستورالعمل در مورد نحوه‌ی لذت بردن، همین الانش هم لذت نبردن است! اینکه از من بپرسی خودت قرار است چطور لذت ببری، در واقع از لذت بردنِ خاص خودت صرف‌نظر کرده‌ای! من تو را گناهکار می‌دانم! دوباره امتحان کن! شکست بخور! دوباره امتحان کن اما سخت‌تر! شکست بخور! دوباره امتحان کن اما این بار حتی سخت‌تر! شکست بخور! تو فقط بیشتر و بیشتر از نظر من احساس گناه می‌کنی! شکست‌هایت در درست انجام دادنش، در لذت بردن، در مثبت بودن، فقط روی هم انباشته می‌شوند!» سوپرایگو واقعاً چیزی به ما نمی‌گوید و این باعث می‌شود که این یک موقعیت بدون برد باشد. این گرفتاری دوگانه ی سوپرایگو است: اگر حدس بزنم و سعی کنم درست انجامش دهم، سعی کنم به تنهایی لذت ببرم، شکست می‌خورم، اما اگر از سوپرایگو بپرسم که چگونه باید درست انجامش دهم و لذت ببرم، آن وقت من هم شکست می‌خورم. تنها کاری که سوپرایگو می‌کند این است که با این تقاضای غیرممکن و بی‌معنی برای لذت بردن خودمان، ما را به سخره می‌گیرد. کل «جوهر» وجود سوپرایگو، نق زدن بی‌وقفه است. وقتی صحبت از دیگری بزرگ می‌شود، اوضاع برعکس می‌شود. می‌توان به نوعی با دیگری بزرگ استدلال کرد. مثلاً فرض کنید شغل جدیدی پیدا کرده‌اید. اگر با نگرش خوب و مودبانه به آنجا بروید، در بیشتر مواقع، مافوق‌ها و همکارانتان که به عنوان تجسمی از دیگری بزرگ عمل می‌کنند، با کمال میل به شما کمک می‌کنند تا با نحوه ی انجام کارها آشنا شوید. اگر بگویید: «هی، خجالت می‌کشم بپرسم، اما واقعاً نمی‌دانم در این موقعیت چه کار کنم. می‌توانید کمکم کنید؟»، آنگاه شخصیت‌های دیگری بزرگ معمولاً بسیار صبور و پذیرای کمک به شما برای رسیدن به موقعیتتان خواهند بود. برخلاف سوپر-ایگو، دیگری بزرگ می‌گوید: «خب، البته، شما در این کار تازه‌کار هستید. خوشحال می‌شوم به شما کمک کنم. این‌طوری انجام می‌شود.» اما سوپرایگو می‌گوید: «خب، لعنت به تو! اصلاً برایم مهم نیست که روز اول باشد! از همان اول درستش کن!» راستش، حالا که فکرش را می‌کنم، یکی از بچه‌هایی که در انبار با او کار می‌کنم، کسی که اسمش را «برگر» می‌گذارم، خیلی شبیه به سوپرایگو است. برگر از تعریف کردن به کارگران جدید که چقدر پالت‌ها را بد می‌سازند (چطور جعبه‌های مختلف محصولات، مثلاً دستمال توالت، دستمال کاغذی، کیسه ی زباله و غیره را روی پالت‌ها می‌گذارند) لذت می‌برد. خیلی طول می‌کشد تا در هنر چیدن محصولات روی هم در بازی تتریس استاد شوید، اما برگر طوری رفتار می‌کند که انگار باید بعد از چند روز همه چیز را فهمیده باشند.: «داداش، این پالت خیلی آشغاله داداش! دوباره درستش کن! تا الان باید این کار را یاد گرفته باشی!» هی برگر، یادت هست که آن یارو دو روز پیش شروع کرد، درسته؟ «برام مهم نیست داداش! باید تا الان خرابش کرده باشه.» من همچنین فکر می‌کنم که نظریه ی لاکانی در مورد مفهوم سوپرایگو به دلیل اینکه لاکانی‌ها به سادگی می‌گویند «سوپرایگو لذت را فرمان می‌دهد» و سپس به چیز دیگری می‌پردازند، عقب مانده است. در مورد "لذت بردن" و نحوه ی عملکرد اجتماعی آن، باید چیزهای بیشتری گفته شود. اول از همه، یک فرد عادی با تمایز فرویدی-لکانی لذت و ژوئیسانس در ذهن خود زندگی نمی‌کند. معنای مبهم "لذت بردن" وقتی آنها در طول تجربیات روزمره ی خود آن را می‌شنوند، چیزی شبیه به «داشتن یک تجربه ی مثبت و تأییدکننده ی زندگی» است! اما اکنون به یک سوال حیاتی می‌رسیم، آیا خودِ دیگری بزرگ سرمایه‌داری خواستار لذت است؟ نه، نه مستقیماً. آنچه دیگری بزرگ سرمایه‌داری، مانند همه ی دیگری‌های بزرگ، به دنبال ایجاد آن است، یک حالت جمعی از لذت است. دیگری بزرگ همیشه سعی می‌کند ما را به رفتارهای خاصی وادار کند که ما را مطیع یکدیگر کند و به ایجاد انسجام اجتماعی نسبی کمک کند. در لذت، ما بیش از حد هیجان‌زده نمی‌شویم و بنابراین می‌توانیم آرام و منطقی رفتار کنیم، می‌توانیم گفتگو و مصالحه کنیم، یعنی می‌توانیم سوژه‌های اجتماعی کارآمدی باشیم. اگر اجازه دهید دیگری بزرگ اعمال شما را هدایت کند، آنگاه به شیوه‌ای عمل خواهید کرد که از هنجارها و پروتکل‌ها پیروی می‌کند. دیگری بزرگ، همان نورم ساز بزرگ [یعنی تعیین کننده ی چیزهایی که برای جامعه ی فعلی، نورمال محسوب میشوند] است. با این حال، اگر اجازه دهید سوپرایگو کاملاً اعمال شما را تحریک کند، آنگاه یک دیوانه ی لعنتی خواهید بود - شما در کافی‌شاپ‌ها به نوزادان لگد می‌زنید. اما ما این کار را نمی‌کنیم زیرا دیگری بزرگ همیشه آنجاست که ما را هدایت می‌کند، اما ما گاهی اوقات به دلیل تأثیر سوپرایگو از دیگری بزرگ نیز نافرمانی می‌کنیم. در حالت انتزاعی، دیگری بزرگ تماماً در مورد وادار کردن سوژه به مصالحه کردن لذت خود برای خیر جمعی است، در حالی که سوپرایگو باعث می‌شود سوژه به خاطر چنین مصالحه‌ها و خواسته‌هایی که سوژه از آنها لذت می‌برد، احساس گناه کند، و با این حال، اغلب اوقات، حداقل در جامعه ی سرمایه‌داری، در واقع یک تبانی ناگفته بین دیگری بزرگ و سوپرایگو وجود دارد و در عین حال خصومت بین آنها حفظ می‌شود. مک‌گوان در " پایان نارضایتی؟: ژاک لاکان و جامعه نوظهور لذت" در توصیف تمایز بین دیگری بزرگ و سوپرایگو عالی عمل می‌کند:

"قانون در نام پدر تجسم یافته است، نامی که در اسطوره ی فروید [درباره ی پدر میمون نمای اولیه که توسط پسرانش کشته و از سوی همانان تعبیر به خدا شد]، نماد پدر نخستینِ مقتول است. به گفته ی لاکان، «نام پدر، این واقعیت را که قانون وجود دارد، بنیان می‌نهد(...) این قانون، در درون دیگری، یک دال ذاتی است." این نام -یا دال نخستین- نشان‌دهنده ی فقدان لذت نامحدود پدر نخستین است و هر کسی را که وارد نظم نمادین می‌شود از لذت باز می‌دارد. بر اساس این تخلیه ی لذت، نظم نمادین خود را می‌سازد و بنابراین از سوژه‌ها می‌خواهد که به جای لذت بردن از خارج از آن، از طریق قانون به رسمیت شناخته شوند. با این حال، خود قانون کاملاً عاری از لذت نیست. لذت در قانون به شکل سوپرایگو ادامه دارد، که البته تا جایی که سوژه آن را درونی کرده باشد، قانون است. در حالی که قانون به معنای واقعی کلمه -به عنوان نام پدر- نشانگر غیبت یا مرگ پدر نخستین و لذت وحشتناک او است، سوپرایگو، نماینده ی درونی قانون، بقایای این پدر است که همچنان حضور خود را احساس می‌کند. سوپرایگو، سرشار از لذت پدر نخستین، به عنوان زیرلایه ی قانون، زشتی موجود در خود قانون را آشکار می‌کند. سوپرایگوی زشت، نمایانگر حد ممنوعیت در جامعه است؛ نقطه‌ای است که در آن لذت، خودِ ممنوعیت را آلوده می‌کند. بنابراین، نباید به هیچ وجه تعجب‌آور باشد که پیرامون چهره ی سوپرایگو است که می‌توانیم شاهد ظهور جامعه ی لذت باشیم."»
دراینجا درواقع سوپر-ایگو کاملا جانشین پدری میشود که دیگر وجود ندارد و درواقع روح آن پدر است. دقیقا جسم نبودن سوپرایگو در جایگاه پدر، قدرت او را افزایش میدهد و این میشود که:

"سوپرایگو نقطه‌ای است که در آن، ژوئیسانس، خود را به ایدئولوژی تحمیل می‌کند. هر نظم اجتماعی توسط ژوئیسانس سوپرایگوی خود حفظ می‌شود، اما هرگز نباید صریحاً از آن بحث کند. برای اینکه بتواند عمل کند، باید به صورت فتیشیستی انکار شود، به این معنی که نوعی «سانسور» در هر چارچوب ایدئولوژیکی متشکل از یک «بخش قابل دسترس» (قانون رسمی) و یک بخش ممنوعه (سوپرایگوی زشت) تعبیه شده است. همانطور که لاکان در سمینار اول مقالات فروید در مورد تکنیک توضیح داد: "وظیفه ی سانسور، فریب دادن از طریق دروغ گفتن است، و بی‌دلیل نیست که فروید اصطلاح سانسور را انتخاب کرده است. در اینجا ما با عاملی سروکار داریم که دنیای نمادین سوژه را دوپاره می‌کند، آن را به دو بخش تقسیم می‌کند، به یک بخش قابل دسترس که شناخته شده است، و یک بخش غیرقابل دسترس و ممنوعه. این ایده‌ای است که ما آن را، تقریباً با همان تأکید، در فهرست سوپرایگو، به سختی تغییر شکل یافته، دوباره کشف می‌کنیم."»:

Lacan and Žižek’s Concept of the Superego: Michael Downs: MEDIUM:
Dec 26, 2024

شاید نظریه ی فروید درباره ی پیدایش خدا در اثر کشتن یک پدر اولیه هم یکی از همان وارونه خوانی های غریب از واقعیتی باشد که پشت داستان مخفی شده است. چیزی که فروید میگوید، یک نوع اسطوره سازی موازی با قصه ی عیبسی مسیح از واقعیتی غیر عقلانی است. عیسی به عنوان یک شیاد اعدام میشود، ولی بعدا دقیقا به خاطر حسرت مردم بر مرگ مظلومانه اش تا حد یک خدا بزرگ میشود و این خدا، همان یهوه پدر انسان ها است. حالا هم اگر بخواهید خدا را قوی بکنید، باید او را بیشتر بکشید. وقتی خدا انکار میشود، تبدیل به سوپرایگو میشود و دقیقا به خاطر این که مرده است و کسی به اثرات او بر ذهن خود فکر نمیکند، به اندازه ی "ناخودآگاه" فرویدی قدرتش توانفرسا و شکست ناپذیر میگردد. به همین دلیل است که در همه جا تصویر واحدی از خدا و آنچه پسند او است تبلیغ میشود، یعنی همان تصویر توراتی یهوه. چون تمدن غرب تمدن آزادی است، مردم اجازه دارند حتی خداهای مرده ی خود را بپرستند. ولی این آزادی، خود، نوعی پوشش بر یک اجبار است: اجبار لذتناکی که در آن، انسان ها به لذت بردن از اطاعت کردن از یک خدای مرده، چنان معتاد میشوند که ناچارا به یوغ او تمکیسن میکنند و بدین ترتیب، خدایس مرده بسیار بیشتر از یک خدای زنده، وسیله ی سوئ استفاده ی حکومت از مردم میشود. نتیجه این که طبیعی است که خدایانی بیشتر ناجی ما هستند که بیشتر مرده اند، به این معنی که کمتر از آنها سخن میرود، چون به نظر میرسد که خدایی که بیشتر از همه هدف نفرت و دشمنی قرار میگیرد و تلاش میشود خود را تصویر راستین همه ی خدایان جا بزند، عمدا برای باقی ماندن و حکومت کردن منفور میشود؛ او همان تصویر زشت از پدر است که ماسک سوپرایگو را به چهره میزند و انسان ها را تشویق به لذت بردن از زشتی میکند. به همین دلیل است که آموختن درباره ی گذشته هنوز راهی برای شناختن حصار است. خدا صاحب گذشته است و ازاینرو گذشته بخشی از حصار است.

دانلود کتاب "جادوگران و قدیسین: دشمنان متحد"

تالیف: پویا جفاکش

بخشی از اثر:

در ایران امروز و در شرایطی که قیمت لباس های مجلسی به ده ها میلیون تومان رسیده است، بازار لباس های اجاره ای در حال رشد است تا بازار رکود فروش لباس را جبران کند. آوین فرخی، روزنامه نگار، دراینباره گزارشی با عنوان «شیک پوشی اجاره ای» در روزنامه ی هفت صبح (28مهر 1404) منتشر کرده است که در آن به نقل از «سمیرا، 37ساله، صاحب مزون "مهربانو"» بیان میکند: «اجاره ی یک لباس مجلسی معمولی، حدود 800هزار تومان است درحالیکه خرید همان لباس بیش از 4میلیون تومان هزینه دارد. لباس های کارشده نیز تا 10میلیون تومان برای یک شب اجاره داده میشوند، درحالیکه خریدشان 30میلیون تومان هزینه دارد.» در ادامه ی گزارش آمده است:

«احمد فخیم، 28ساله کارشناس ارشد علوم اجتماعی، این پدیده را به ظهور طبقه ی متوسط فقیر نسبت میدهد. طبقه ای که زبان خارجی بلد است، با سبک زندگی جدید آشنا است و آن را میخواهد، در انتهای دهه ی هفتاد، شکل گرفت و در لایف استایلش مهمانی رفتن و ظاهر آراسته بخشی از هویت شده است. اما حالا این آدم نمیتواند هر بار لباس تازه بخرد. ممکن است مدتی این فرایند لباس اجاره کردن را پنهان کنند اما از جایی به بعد در مهمانی ها از هم میپرسند که "لباست را از کجا و چند اجاره کرده ای؟" او معتقد است: این روند با اقتصاد اشتراکی فرق دارد، چون پای بنگاه و ارزش افزوده در میان است. درواقع یک صنعت کوچک خدماتی شکل گرفته که از دل بحران بیرون آمده است. نمونه ای از استارتاپ های خدماتی خودجوش که به نیازهای فرهنگی پاسخ میدهند. جامعه شناسان، گسترش اجاره ی لباس را نشانه ای از تغییر ارزش های طبقاتی در دوران بحران اقتصادی میدانند. طبقه ی متوسط شهری هنوز نمیخواهد از نمادهای رفاه ظاهری دست بکشد اما راه های تازه ای برای حفظ آن پیدا کرده است. اجاره ی لباس یا وسایل لوکس، نوعی مصرف لوکس بازتولیدشده است. سازگاری فرهنگی با تورم، نه تسلیم در برابر آن. در نبود آمار رسمی، براوردهای میدانی نشان میدهد در ایران بیش از ده ها پیج و مزون فعال اجاره ی لباس وجود دارد. بیشترین تقاضا مربوط به مراسم نامزدی، عروسی و عکاسی پرتره است. درحالیکه پوشیدن لباس های گران قیمت هنوز بخشی از نمایش اجتماعی طبقه ی متوسط است، حالا اجاره ی آن لباس ها خود به نوعی نمایش هوشمندانه تبدیل شده است. شاید در اقتصاد امروز، شیک پوشی قسطی، طبیعی ترین واکنش به گران شدن رویاها باشد.»

من در این نتیجه گیری تغییر کوچکی ایجاد میکنم و این طور نتیجه میگیرم: شاید این شیک پوشی قسطی، آخرین مرحله از نوعی از شبیه سازی کابوس ها به صورت رویاها برای کمتر ترسیدن از آنها است. چون اگر پای داروینیست ها را به این قائله باز کنید و بگویید آدم های امروز دارند از کدام حیوان ها تقلید میکنند، احتمالا یک مثالشان، شاه مار غیر سمی امریکای مرکزی است که به خاطر شبیه بودن ترکیب رنگیش به مرجانمار سمی کشنده، از حمله ی دشمنان مصون میماند. تشبیه این پدیده به تلاش یک فرد طبقه ی متوسط رو به فقیر در شبیه نشان دادن خود به یک ثروتمند، اصلا از یک داروینیست بعید نیست چون او حتما "منشا انواع" داروین را خوانده و میداند که داروینیسم از ابتدا جامعه را به شکل جنگل ترسناکی از حیوانات در حال نزاع میدیده که خطرناک ترین جانوران و آنهایی که در راس زنجیره ی غذایی آن هستند، سرمایه داران و اشرافند و سلاحی که با آن، دیگران را از پروسه ی تکامل حذف میکنند، پول است. لباس ها، سرگرمی ها و کاخ های باشکوه، ظواهری هستند که این نوع جانور خطرناک را از جانوران معمولی تر جامعه ی جنگل قابل تشخیص میکنند و بقیه ی جانوران انسانی را وادار به تعظیم در برابر این نوع جانور انسانی میکنند. اینها لوایح ایدئولوژی ای نیستند که با داروینیسم پدید آمده باشد، بلکه داروینیسم از آنها پدید آمد تا توجیهشان کند و داروین محصول پیش داوری های اشرافی جامعه ی خود بود. ماکسیمو ساندین، زیست‌انسان‌شناس و استاد گروه زیست‌شناسی دانشگاه خودمختار مادرید و مسئول تدریس تکامل انسان و بوم‌شناسی، در بخش سوم از کتاب "ریشه های داروینیسم" مینویسد:

« این، به سادگی، برداشتی از جهان است که مشخصه ی بخش اجتماعی است که او از آن آمده و با آن ارتباط برقرار کرده است. طبقه ی اجتماعی که با ارزش‌هایی که عمیقاً در سنت کالوینیستی (یکی دیگر از انقلاب‌های بورژوایی) ریشه دارند، مشخص می‌شود، که بر اساس آن، برخی افراد توسط خدا برای رستگاری و برخی دیگر برای لعنت مقدر شده‌اند. اما، بله، مؤمن، حتی اگر سرنوشت خود را نداند، می‌تواند با موفقیت‌هایی که در زندگی خصوصی خود به دست می‌آورد، نشان دهد که "برگزیده ی خدا" است. این "ایمان" عجیب، که اتفاقاً همان چیزی بود که به نظریه ی آدام اسمیت منجر شد ، ظرفیت رشک‌برانگیزی را برای تطبیق کل یک جهان‌بینی با منافع یک طبقه ی اجتماعی خاص آشکار می‌کند، به طوری که از طریق طرح‌های راحت و اجتناب‌ناپذیر، خدایی که به همان اندازه که با فقرا سازش‌ناپذیر است، با ثروتمندان نیز راحت‌طلب است، دست نامرئی بازار و انتخاب طبیعی قدرتمند و کور، به طرز عجیبی به همان افراد لطف می‌کنند و به یکباره و به خاطر همان شایستگی‌ها که می‌توان آن را در «انجام کار خودشان» خلاصه کرد- رستگاری، ثروت و موفقیت بیولوژیکی را به آنها اعطا می‌کنند. و این اصول به قلمرو حکایات تاریخی تعلق ندارند، زیرا همین اصول هستند که در حال حاضر به اصطلاح «اندیشه ی واحد»، یعنی اساس ایدئولوژیک جوامع «پیشرفته» را تشکیل می‌دهند. عقلانی‌سازی آنها در قالب «قوانین علمی» و ماهیت کاملاً عملی آنها (به‌ویژه برای «مناسب‌ترین‌ها») آنها را گسترش داده و تثبیت کرده است، به طوری که از آنچه در اصل توجیه وضع موجود با دوز کم و بیش ریاکاری یا سادگی بود، به باوری راسخ در مورد چیستی واقعیت (و چگونگی آن) تبدیل شده‌اند، و بسیاری از استدلال‌های نه تنها داروین، بلکه اسمیت، مالتوس و اسپنسر، علاوه بر «قوانین» اقتصاد بازار آزاد، در متونی که دانشمندان داروینی دیدگاه خود را در مورد طبیعت و جامعه در قالب استعاره‌ها و «قوانین» علمی توضیح می‌دهند، همچنان پابرجاست. اوضاع اجتماعی انگلستان در پایان قرن هجدهم و آغاز قرن نوزدهم آشفته بود. این دوران، دوران قتل عام پیترلو و شهدای تولپودل بود. در اوج گسترش استعمار و انقلاب صنعتی، تغییر ثروتی که به طور مساوی بر ذینفعان و قربانیان تأثیر نگذاشت. قوانین حصارکشی که در قرن هجدهم تصویب شد، به مالکان زمین اجازه می‌داد تا زمین‌های خود را برای چرای دام حصارکشی کنند و همزمان مستاجران خود را بیرون کنند و آنها را به نیروی کار ارزان صنعتی در شهرها تبدیل کنند. فقر و ازدیاد جمعیت، روحانی و اقتصاددان توماس مالتوس را نگران کرد و او نخست وزیر خود را متقاعد کرد که در «کارگاه‌های» مخصوص افراد بی‌بضاعت، جنسیت‌ها باید از هم جدا شوند. "رساله‌ای در باب اصل جمعیت" او که در سال ۱۷۹۸ منتشر و در سال ۱۸۰۳ بسط داده شد، این فرضیه را مطرح می‌کرد که افزایش هندسی جمعیت در جهانی که تولید مواد غذایی به صورت حسابی افزایش می‌یابد، همواره «تنازع برای بقا» را تحمیل خواهد کرد. و دقیقاً اصول بشردوستانه نبود که مالتوس را هدایت می‌کرد. به گفته ی آر.سی. لِوونتین، این مقاله استدلالی علیه «قانون فقرا»ی قدیمی انگلیسی بود که او آن را بیش از حد حمایتی می‌دانست، و در حمایت از کنترل بسیار سختگیرانه‌تر فقرا بود تا آنها نتوانند ناآرامی‌های اجتماعی را بازتولید و ایجاد کنند. استدلال مالتوس این بود که پیشرفت غیرممکن است مگر اینکه عرضه ی نامحدود غذا وجود داشته باشد، بنابراین سیاست‌هایی که با هدف بهبود وضعیت فقرا انجام می‌شد، گمراه‌کننده بودند. بنابراین، به قول سی.لئون هریس: "طرفداران اقتصاد آزاد می‌توانند با وجدانی آسوده، کودکان گرسنه را نادیده بگیرند." طرفداران لسه‌فر، ساده‌سازی دیدگاه «علمی» فیزیوکرات‌های فرانسوی در مورد اقتصاد را به بریتانیای کبیر آوردند، دیدگاهی که به راحتی با منافع طبقات حاکم سازگار بود. تأثیرگذارترین چهره ی آن آدام اسمیت بود که این اصطلاح را با استفاده از استعاره ی «دست نامرئی بازار» ترجمه کرد و همچنین نگران بود که کارگران و «سایر طبقات پایین جامعه» فرزندان زیادی به دنیا می‌آورند که این امر دستمزدها را به سطح معیشت کاهش می‌دهد. لیبرالیسم اقتصادی متولد شد که شهروندان و کشورها را به رقیب تبدیل کرد و با آن ایده قیمت منصفانه از بین رفت، زیرا از آن به بعد قیمت‌ها توسط «قانون» عرضه و تقاضا تنظیم می‌شدند (اسکار وایلد، شاعر، بار دیگر عواقب آن را به طور کامل توصیف کرد: «می‌توان قیمت همه چیز را دانست و ارزش هیچ چیز را ندانست.») در سال ۱۸۵۱، هربرت اسپنسر، فیلسوف و اقتصاددان، در کتاب خود با عنوان «ایستایی اجتماعی»، اصطلاح «بقای اصلح» را برای تعریف نیروی محرکه روابط اجتماعی ابداع کرد. به نظر او، تلاش برای کمک به فقرا مانعی برای قوانین طبیعی بود که توسط رقابت اداره می‌شدند. علم کاملاً از این استدلال‌ها حمایت می‌کرد. به گفته ی اسپنسر: "تمدن‌ها، جوامع و نهادها برای بقا با یکدیگر رقابت می‌کنند و تنها کسانی که از نظر بیولوژیکی کارآمدتر هستند، پیروز می‌شوند." اینها ایده‌هایی بودند که در اواسط قرن در میان بورژوازی انگلیس «در هوا معلق» بودند (بدیهی به نظر می‌رسد که کارگران و «سایر طبقات پایین مردم» آنها را قبول نخواهند داشت). همچنین بدیهی به نظر می‌رسد که موفقیت فروش کتاب داروین در این طبقه ی اجتماعی رخ داده است، به خصوص اگر عنوان کامل آن را در نظر بگیریم، عنوانی که رساله‌های داروینی معمولاً پاراگراف‌هایی با مقادیر مختلف (که گاهی به «خاستگاه» اشاره دارند) را حذف می‌کنند، احتمالاً به طور غیرعمدی، "درباره ی خاستگاه گونه‌ها از طریق انتخاب طبیعی، یا حفاظت از نژادهای برتر در مبارزه برای حیات" است. داروین شایستگی مالتوس و اسپنسر را در مفاهیم «تنازع برای بقا» و «بقای اصلح» تشخیص داد.:

"در اطراف تمام داروینیسم انگلیسی، چیزی شبیه به حال و هوای طاعون‌آلود از جمعیت زیاد انگلیسی، بوی آدم‌های کوچکی که نشانه ی نیاز و تنگ‌نظری دارند، پیچیده است. اما به عنوان یک طبیعت‌گرا، او باید گوشه ی انسانی خود را ترک کند: در طبیعت نیازی نیست، بلکه فراوانی است، اتلاف تا سرحد بی‌معنی بودن." (۱۸۸۲)

آنچه داروینیست‌ها را شناسایی و تعریف می‌کرد، پذیرش «توضیح علمی» از وضعیت جهان و جامعه‌ی آن بود (و نه نگرانی در مورد وضعیت اسفناک سهره‌ها در جزایر گالاپاگوس). در واقع، پسرعموی داروین، سر فرانسیس گالتون ، که «پدر علم اصلاح نژاد» نامیده می‌شود، در سال ۱۸۶۹ در کتاب معروف خود «نبوغ ارثی» نوشت: "طبقات بالای انگلیسی از بیشترین ظرفیت ارثی برخوردارند و بنابراین از امتیاز بیولوژیکی رهبر و حاکم بودن برخوردارند." گالتون پیشنهاد داد که آمیزش نژادی بین نژادها ممنوع شود، زیرا منجر به انحلال نژادهای دارای هوش بیشتر می‌شود. او همچنین با کمال تعجب دریافت که در برخی افراد، "حسرتی خاص، که عمدتاً غیرقابل توضیح است، از انقراض تدریجی نژادهای پست‌تر" وجود دارد. این ایده‌های زننده بخشی از چیزی است که به عنوان داروینیسم اجتماعی شناخته می‌شود، گرایشی که طبق کلیشه، «داروین را وحشت‌زده کرد»، ادعایی که به شدت نادرست است.:

"خیلی دوست دارم فرصتی داشته باشم تا در مورد یک نکته ی مرتبط، اگر در قاره جا بیفتد، با شما صحبت کنم، به ویژه این ایده که همه ی اتحادیه‌های ما بر آن اصرار دارند، مبنی بر اینکه همه ی کارگران، خوب و بد، قوی و ضعیف، باید تعداد ساعات یکسانی کار کنند و دستمزد یکسانی دریافت کنند. اتحادیه‌های کارگری نیز با کار پاره وقت (به طور خلاصه، هرگونه رقابت) مخالفند. من می‌ترسم که جوامع تعاونی، که بسیاری آنها را امید اصلی آینده می‌دانند، به طور مشابه رقابت را حذف کنند. به نظر من این خطر بزرگی برای پیشرفت آینده ی بشریت است. با این حال، تحت هر سیستمی، کارگران میانه‌رو و مقتصد از مزیت برخوردار خواهند بود و فرزندان بیشتری نسبت به مست‌ها و ولگردها از خود به جا خواهند گذاشت. با صمیمانه‌ترین تشکرها از توجه و علاقه‌ای که به مقاله ی شما نشان دادم، و با احترام، همچنان جناب آقای محترم، سپاسگزارم. با احترام: سی. داروین".

این، نامه‌ای از داروین به هاینریش فیک، استاد حقوق دانشگاه زوریخ که طرفدار به‌کارگیری نظریه ی داروین در قانون‌گذاری بود. در این نامه، به تاریخ ۲۶ ژوئیه ی ۱۸۷۲، در بکنهام، کنت، داروین توضیح می‌دهد که چقدر مقاله‌ی نوشته‌شده توسط حقوقدان مذکور را جالب یافته است، مقاله‌ای که در آن پیشنهاد کرده بود دولت باید محدودیت‌هایی را برای ازدواج افراد «نامناسب» برای خدمت سربازی اعمال کند. او همچنین از داروینیسم برای مخالفت با تلاش‌ها برای ایجاد برابری اجتماعی-اقتصادی استفاده کرد، "زیرا این می‌تواند به نفع ضعفا باشد و منجر به انحطاط شود." اما قبل از بحث در مورد داروینیسم اجتماعی، ارزش دارد بپرسیم که آیا داروینیسمی وجود دارد که اجتماعی نباشد، یا بهتر بگوییم، داروینیسم «علمی» چیست. مطمئناً ایده ی تکامل چیزی نیست جز آنطورکه برتراند راسل میگوید: "گسترش اقتصاد آزاد به دنیای حیوانات و گیاهان."؛ همانطور که فیلسوف علم، آر. ام. یانگ، در مورد اصل مالتوس نوشته است: «این اصل، به جای اینکه مکانیسمی برای تغییر باشد، دفاعی از وضع موجود، چه در طبیعت و چه در جوامع، بود.»" به گفته ی مایکل آر.رز، استاد زیستشناسی تکاملی از دانشگاه کالیفرنیا در ایروین: "در ایالات متحده در نیمه ی اول قرن بیستم، اصلاح نژاد به میزان بالایی از نفوذ در میان دانشمندان و مدیران دولتی در دنیای انگلیسی زبان دست یافت. تعداد متوسطی از قوانین و دستورالعمل‌های اداری، اگر نه آشکارا، در منطق اصلاح نژاد، جانبدارانه بودند." بیایید به برخی از این «تعداد متوسط ​​قوانین» نگاهی بیندازیم. در سال ۱۹۰۷، اولین قانون اصلاح نژاد در ایندیانا تصویب شد که مقدمه ی آن به شرح

زیر است:

"با توجه به اینکه وراثت نقش حیاتی در انتقال بزهکاری، حماقت و کندذهنی ایفا می‌کند..."

چهار سال بعد، مجلس قانونگذاری نیوجرسی "عقب‌ماندگی ذهنی، صرع و سایر نقص‌ها" را به این فهرست اضافه کرد و دو سال بعد، مجلس قانونگذاری آیووا موارد زیر را نیز به این فهرست افزود:

"دیوانگان، مستان، معتادان به مواد مخدر، منحرفان جنسی و اخلاقی، بیماران صعب‌العلاج و منحرفان از دین."

تا سال ۱۹۳۰، قوانین اصلاح نژادی در سی و یک ایالت آمریکا وضع شده بود و طبق آمار رسمی، پیامد چشمگیر آن عقیم‌سازی بیش از شصت هزار نفر بود. "همکاری" با انتخاب طبیعی توسط مقامات علمی و سیاسی، جبهه‌های مختلفی داشت. یکی از آنها به کارگیری ساده‌سازی دیگری با همان منشأ بود: ارزیابی به اصطلاح «ضریب هوشی» از طریق آزمایش‌هایی روی مهاجرانی که از فقر یا آزار و اذیت سیاسی گریخته و در سفرهای طاقت‌فرسا به جزیره ی الیس در نیویورک رسیده بودند. طبق «نتایج» علمی آنها، بین ۸۰ تا ۹۰ درصد یهودیان، مجارها، ایتالیایی‌ها و روس‌ها «عقب‌ماندگی ذهنی» داشتند. ل. ام. ترمن، بنیانگذار «جنبش آزمون‌های روانشناسی آمریکا» دریافت که ضریب هوشی بین ۷۰ تا ۸۰، "در خانواده‌های اسپانیایی، بومی آمریکایی و مکزیکی و همچنین در خانواده‌های سیاه‌پوست بسیار رایج است. به نظر می‌رسد علت حماقت آنها نژادی است، یا حداقل می‌توان آن را به ویژگی‌های ذاتی خانوادگی نسبت داد (...) و از دیدگاه اصلاح نژاد، این واقعیت به دلیل تعداد زیاد این افراد، یک مشکل جدی محسوب می‌شود." در نتیجه: "اگر در پی حفظ سرزمین مادری خود برای مردمی شایسته هستیم، باید تا حد امکان با کاهش افزایش نگران‌کننده‌ی انحطاط روانی، از شیوع آن جلوگیری کنیم." «شیوه ی کار» در سال ۱۹۷۲ توسط ویلیام شاکلی، از دانشگاه استنفورد و برنده ی جایزه نوبل فیزیک، ارائه شد. او پیش‌نویس لایحه‌ای را تهیه کرد که خواستار عقیم‌سازی افرادی با نمره ی بهره ی هوشی کمتر از۱۰۰ بود و پیشنهاد داد که این برنامه با افراد تحت پوشش تأمین اجتماعی در ازای دریافت غرامت مالی آغاز شود. در آن سال، حداقل ۱۶۰۰۰ زن و ۸۰۰۰ مرد توسط دولت ایالات متحده عقیم شدند. تا سال ۱۹۷۴، ۱۴ ایالت در حال بررسی طرح‌های قانونی مشابهی بودند. به گفته‌ی ام. رز، دانشمندان آنگلوساکسون در مورد بی‌اخلاقی جنسی و جرایم خرد، ارزش‌های طبقه ی متوسط ​​زمان خود را به اشتراک می‌گذاشتند و هم چارلز داونپورت در ایالات متحده و هم پیرسون و فیشر بریتانیایی (که همگی از پدران ژنتیک جمعیت هستند) اصلاح نژادگرا بودند.:

"این ایده‌ها هنوز رسماً حفظ شده‌اند و قوانینی که عقیم‌سازی را ترویج می‌کردند، در دهه ی ۱۹۹۰ در تعدادی از ایالت‌ها همچنان پابرجا بودند. "

"بیشتر زیست‌شناسان تکاملی حتی نمی‌خواهند به این فکر کنند که داروینیسم تا چه حد در توسعه ایدئولوژی‌های نژادپرستانه در دنیای مدرن نقش داشته است."

اما اساس علمی آن غیرقابل انکار است:

"این ایده که نژادهای انسانی مختلفی وجود دارند که هر کدام اجداد و سرنوشت مشترک خود را دارند، بسیاری از زیست‌شناسان و تقریباً هر کس دیگری را به این دیدگاه سوق داد که تکامل انسان با رقابت بین نژادی مرتبط است."

"ایده ی تکامل از طریق اصلاح تدریجی، بسیاری از رهبران فرهنگی و سیاسی را بر آن داشت تا گروه‌های منفور را بر اساس ریشه‌های نژادی فرضی‌شان توصیف کنند."

"به این ایده، ایده ی رقابت هم اضافه شد که در آن نژادهای برتر می‌توانستند نژادهای دیگر را شکست دهند و احتمالاً حذف کنند."

در دهه ی ۱۸۷۰ حدود ۳۰ میلیون نفر در هند [در اثر قحطی] جان خود را از دست دادند. لرد لیتون، نایب‌السلطنه ی وقت هند ، یک داروینیست اجتماعی بود:

"هندی‌ها، که از انگلیسی‌ها ناتوان‌تر بودند، به دلیل ناتوانی‌های خودشان مردند."

اما چشمگیرترین کاربرد این «ایده‌ها» در دوران نازیسم رخ داد. به گفته ی رز:

"اگرچه اصلاح نژاد در ایالات متحده به پیروزی‌های قانونی دست یافت، اما این آلمانی‌ها بودند که با بیشترین اشتیاق اصلاح نژاد را پذیرفتند."

چه چیزهای بیشتری؟:

"نسخه ی ۱۹۳۷ کتابچه راهنمای هیتلر جوان پر از نظریه ی داروین و ژنتیک بود و به همین دلیل، به عنوان توجیهی برای نابودی یهودیان در نظر گرفته شد."

در واقع، یکی از اولین ثمرات قوانین اصلاح نژادی آمریکا، «قانون سلامت ژنتیکی» آلمان بود که در ۱۳ ژوئیه ی ۱۹۳۷ تصویب شد و در طول مدت اعتبار آن، بیش از ۲۵۰،۰۰۰ نفر عقیم شدند. به نظر نمی‌رسد صحبت در مورد مرحله ی بعدی ضروری باشد. به قول جان دی. راکفلر: "رشد یک کسب و کار بزرگ به سادگی شامل بقای اصلح است. (...) این صرفاً توسعه ی یک قانون طبیعت است." به لطف داروینیسم، این ادعای دروغین که درگیری و پرخاشگری بخش اجتناب‌ناپذیر طبیعت انسان است، پذیرفته شد. در نتیجه‌ی غم‌انگیز آن، جنگ‌های جهانی، قتل عام‌ها و انواع وحشیگری‌ها به عنوان رویدادهایی که ظاهراً از نظر علمی قابل توجیه بودند، پنهان شدند، بنابراین قرن بیستم به دوره‌ای از رنج و بی‌رحمی تبدیل شد.:

"طبق داروینیسم اجتماعی، افراد ضعیف، فقیر، بیمار و تنبل باید بدون ترحم از بین بروند."

یکی از دلایلی که فریادهای کمک خواهی میلیون ها نفر از اتیوپی تا بوسنی در قرن بیستم بی پاسخ ماند، همین ایدئولوژی بود که به طرز وحشیانه ای بر جوامع تحمیل شد.»

به نظر میرسد ایدئولوژی پیشین به مقصد داروینیسم تغییر کاربری داد چون لباس مذهبی قبلیش، با خارهای اخلاقیات که لای تار و پودش گیر کرده بودند، به مزاحمی آزاردهنده تبدیل شده بود که نمیگذاشت مسیر خود را تا رسیدن به این صحنه های بی رحمانه ی اخیر، به سرعت طی کند. این ایدئولوژی، واقعا پوشیدن لباس خاردار مذهب را دوست نداشت ولی واقعیت این است که تا این لباس را نمیپوشید، از سوی جامعه پذیرفته نمیشد و نمیتوانست بر جوامع حکومت کند. او توانست با تحریف مذاهب به نفع قدرت، خداپرستی را بی اعتبار کند و تصور کرد که بعد از این میتواند به راحتی و به نام علم و گرفتن ژست های علمی در لباس های داروینیستی، مراحل بعدی را بدون آزار دیدن از خارهای اخلاق طی کند. اما مشکل جدیدی پیش آمد و در همان حال که در خاستگاه این ایدئولوژی یعنی اروپا، مذهب مسیحی حاکم برای غیر وحیانی معرفی شدن، تحریف ادیان خدایان پیشین معرفی میشد، ناخودآگاه سبب شد تا فطرت خداجوی مردم، به فکر امتحان پرستش به شیوه ی کیش های غیر مسیحی و بخصوص ماقبل مسیحی بیفتند. حتی درحالیکه جا افتاده بود که هر اتفاقی در دنیا می افتد خواست خدا است و بنابراین ثروتمندان، ثروتمند و قدرتمندند چون خدا آنها را بیشتر دوست دارد، ضعفا به خود عیسی مسیح رجعت کردند که مقدس بودنش را با مظلوم شدنش ثابت کرد و ناگهان سیلی از همدردی با همه ی اقوام مظلوم جهان از مردم مستعمرات گرفته تا سرخپوستان امریکا به راه افتاد و همه در ادیان آنها دنبال حقیقت گشتند. قدرتمداران نیز ناچار شدند از دستورالعمل انجیل تقلید کنند و اجازه دهند که مانند خدای شاه صفت خونخوار و قدرقدرتشان یهوه که به لباس عیسی مسیح پیامبر عشق و محبت درآمد، مکاتب خدایان عشق و دوستی درست کنند و در جریان آنچه جنبش عصر جدید (نیو ایج) و انقلاب فرهنگی دهه ی 1960 نامیده میشود، جوانان معترض را با راک اند رول و مواد مخدر و عشق آزاد و سایر هله هوله های فکری، به اضمحلال خودخواسته تحریک کنند....

دانلود کتاب "جادوگران و قدیسین: دشمنان متحد"

کارگردان های سیاسی عشق

تالیف: پویا جفاکش

تابستان امسال (1404) و در شرایطی که حمایت امریکا از حمله ی اسرائیل به ایران آن هم در جریان مذاکره با حکومت ایران، با واکنش منفی مردم ایران روبرو شد و علیرغم تمام گمانه زنی های مختلفی که میشد، مردم را در خیانتپیشگی و ناراستی لیبرال های غربی نسبت به خودشان مطمئن کرده بود، مجله ی لیبرال "اندیشه ی پویا" در شماره ی تازه منتشره ی 97 خود، عزت الله فولادوند مترجم کارل پوپر -پیامبر لیبرالیسم ایران پس از انقلاب- را بعد از سال ها دوری از ترجمه و کتابت، به صحنه برگرداند تا مثل ایام خوش گذشته، دوباره مقاله ای از پوپر را ترجمه کند بلکه ناامیدی عوام به خواص روشنفکر سرایت نکند یا کمتر سرایت کند. مقاله ای که فولادوند برای مجله ترجمه کرد، اسمش «در رد تفسیر بدبینانه ی تاریخ» بود؛ چه اسم بامسمایی برای این دوره و زمانه؟ در این مقاله به نقل از ترجمه ی مزبور از قول پوپر میخوانیم:

«من در این عمر دراز هرگز خسته و ملول نشده ام مگر در سخنرانی ها و به ویژه سر درس هایی در مدرسه که بی حسی و کرختی بسیار دردناکی در مغز ایجاد میکنند. به یاد می آورم که این پدیده خصوصا در (درس های) تاریخ و جغرافیا کشنده بود. پس شاید بخشودنی باشد اگر بسیاری از معلمان تاریخ سعی میکنند با اندکی چاشنی بدبینی و تمسخر به کلاس هایشان مزه بدهند، باز قابل درک، ولو یقینا نابخشودنی است اگر افراط میکنند و دید بدبینانه درباره ی تاریخ را به صورت آخرین مد روز درمی آورند. تفسیر بدبینانه میگوید چه در تاریخ و چه عموما فرمان همیشه در دست حرص و طمع –یعنی آزمندی و پول جویی و زر و نفت و قدرت- است. میگویند هم در شکل های استبدادی فرمانروایی و هم در دموکراسی ها همواره چنین بوده است و همواره چنین خواهد بود؛ تنها با این تفاوت که در دموکراسی ها ریاکاری، اگر امکان داشته باشد، حتی بدتر است. به عقیده ی من این نظریه نه تنها نادرست، بلکه خالی از حس مسئولیت است، دقیقا به این دلیل که خردپسند مینماید. فکر میکنم نیاز عاجل به مبارزه با آن است. زیرا آنچه درباره ی خویش و تاریخمان می اندیشیم نزد خودمان و از جهت تصمیمات و اعمالمان دارای اهمیت است. دلیل این که امروز این موضوع را انتخاب کردم همین بود. تفسیر بدبینانه ی تاریخ آخرین مد از سه مدی است که میل دارم اینجا ذکر کنم و این روزها جانشین مستقیم تفسیر مارکسیستی است که خود آن پس از سقوط تحلیل ناسیونالیستی یا نژادپرستانه ی تاریخ، آخرین مد روز شده بود.... این ادعا که همان گونه که میتوان به یاری مکانیک آسمانی نیوتن، کسوف را پیشبینی کرد، مارکسیسم نیز قادر به پیشبینی علمی انقلاب اجتماعی و فرا رسیدن حتمی و اجتناب ناپذیر سوسیالیسم است، خطر اخلاقی هولناکی در بر دارد. من در زندگی خودم در زمستان 9-1918 در پایان جنگ جهانی اول هنگامی که فقط شانزده سال و نیم از سنم میگذشت، به تجربه به این موضوع پی بردم. وقتی نوجوانی مجذوب اثبات ضرورت تاریخی سوسیالیسم میشود، احساس تعهد عمیقی به او دست میدهد که خودش نیز پیشنهاد کمک کند حتی اگر ببیند چنانکه من دیدم، که کمونیست ها اغلب دروغ میگویند و از وسایل اخلاقا مذموم استفاده میکنند. زیرا اگر سوسیالیسم باید بیاید، مبارزه با آمدن آن آشکارا جنایت است. حتی باید گفت همه کس موظف به تسهیل فرا رسیدن سوسیالیسم است تا آنچه باید فرا برسد تا حد امکان با مقاومت کمتری روبرو شود. چون شما به عنوان فرد از نیروی کافی بی بهره اید، مجبورید با نهضت، با حزب، همگام شوید و وفادارانه از آن پشتیبانی کنید، حتی اگر این کار به معنای آن باشد که چیزهایی که از آنها پشتیبانی میکنید یا میپذیرید و به روی خود نمی آورید، به نظرتان انزجارآور برسد. این ساز و کار لزوما به تباهی و فساد اخلاقی منجر میشود. هرچه جلوتر بروید، حقه بازی های روشنفکری و عذر و بهانه ها و دروغ های بیشتری را زیر سبیل میگذارید، و از حد معینی که فراتر رفتید، ظاهرا آماده اید هر چیزی را بپذیرید. این راهی است منتهی به تروریسم سیاسی و به جنایت. من خودم پس از تقریبا هشت هفته از این ساز و کار گریختم وقتی چیزی نمانده به سالگرد هفده سالگیم، مارکسیسم را به طور قطعی بوسیدم و کنار گذاشتم. از مرگ چند رفیق جوان که در یک تظاهرات با گلوله ی پلیس کشته شده بودند، متاثر بودم و از خود پرسیدم: "آیا واقعا میدانی که این اثبات علمی فرضی پایه و اساس دارد؟ آیا نقادانه و به طریقی واقعی آن را آزموده ای؟ آیا میتوانی جوانان دیگر را تشویق کنی که جانشان را به خطر بیندازند و مسئولیت آن را بپذیری؟" دیدم تنها جواب صادقانه به این پرسش ها یک "نه" به طور صاف و صریح است.» (ص39-38)

بعد از این "نه" قاطع به مد پیشین، او در مقابل مد جدید یعنی تفسیر بدبینانه ی تاریخ که از لیبرالیسم هم ناامید است، این طور موضع میگیرد:

«به رغم خیانت بزرگ اکثر روشنفکران که مبلّغ مذهب جدید بدبینانه ای شده اند، و به موجب آن میگویند ما امروز در یک جهنم اخلاقی به سر میبریم و از آلودگی فیزیکی و اخلاقی به حال مرگ افتاده ایم، من ادعا دارم که ما در غرب در بهترین جهان اجتماعی که هرگز وجود داشته، زندگی میکنیم. من دلیل می آورم که این مذهب بدبینانه دروغی بی شرمانه است و برای این که مستقیما به یکی از نکات عمده ی مورد نظرم برسم، میگویم که هرگز در گذشته جامعه ای اینچنین شایق اصلاح مانند جامعه ی ما وجود نداشته است.... اما تنها چیزی که خوشبینی من درباره ی اکنون در چنته دارد، امید به آینده است. این میتواند به ما امید و انگیزه دهد، زیرا موفق شده ایم بسیاری چیزها را بهتر کنیم و مشابه این موفقیت در آینده محال نیست. مثلا از هنگامی که زنان خدمتکار در دهه ی 1920 از اسارت آزاد شدند، دیگر در غرب بندگی وجود نداشته است. میتوانیم به خود ببالیم که لااقل به این معنا غرب آزاد است. در مورد آینده نباید سعی در پیشگویی های پیامبرانه داشته باشیم؛ فقط باید بکوشیم به نحو اخلاقا درست مسئولانه رفتار کنیم.» (ص40)

اگر خوب دقت کنید، میبینید که پوپر از زمان نوجوانیش چندان عوض نشده است. شاید او از مارکسیسم استعفا داده باشد، اما از نگاه امیدوارانه ی آخرالزمانی مارکسیسم به آینده هرگز استعفا نداده و فقط جای کمونیسم را با لیبرالیسم عوض کرده است. به جز آن تغییر خاصی اتفاق نیفتاده است. او به جای آن که گناهان مارکسیسم را توجیه کند، گناهان لیبرالیسم را توجیه میکند، به جای آن که بر جنایات و دروغ ها و خیانت های مارکسیست ها سرپوش میگذارد، بر همین اعمال جنگجویان لیبرالیسم سرپوش میگذارد و درنهایت به جای این که دیگران را به سکوت وا دارد تا سد راه پیشروی بیرحمانه ی مارکسیسم نشوند، اکنون همگان را به سکوت در مقابل پیشروی بی رحمانه ی لیبرالیسم وا میدارد. بیخود نیست که در زمان نوشتن مقاله فقط میتوانسته به آینده خوشبین باشد. پوپر در سال 1994 فوت شد و نمیتوان به ضرس قاطع گفت که اگر حالا زنده بود و کمدی سیاهی را که بر فضای سیاست در جهان لیبرال حاکم است، و نیز عقبنشینی های شرم آور دموکراسی در مقابل بازگشت راست افراطی –مد اولی که از آن حرف زده بود- در سراسر اروپا و امریکای آزاد را میدید، آیا هنوز به «شایق اصلاح» بودن بلوک غرب افتخار میکرد یا نه. من معتقدم به خاطر پست هایی که داشت و تقدیرهایی که از او شده بود، هنوز هم افتخار میکرد چون مشابه همان چیزی که در مارکسیسم تخطئه میکرد، به مرحله ای رسیده بود که همانطورکه در بالا نوشته است: « ظاهرا آماده اید هر چیزی را بپذیرید.»، ولی این بار به جای انکار «جهنم اخلاقی» حاکم بر غرب در فرمایشات بدبینان، یک عقبگرد دیگر به سمت مارکسیسم میکرد و گذشتن از جهنم را راه رسیدن به بهشت میشمرد. چرا نباید چنین میکرد؟ هرچه باشد، لیبرالیسم به ادعای نبرد مقدس مسیحیت علیه کفر، در راه مبارزه با مارکسیسم در تمام قاره ها رژیم های سرکوبگر خوناشام آفرید و پیاده شدن شهر خدا بر زمین در آخرالزمان فقط در اوج جهنمی شدن دنیا رقم میخورد، بشارتی آنقدر عمیق که حتی مارکسیسم هم آنقدر مرتد نبود که آن را به دور بیندازد، چه رسد به لیبرالیسم که هنوز دارد برای هرچه زودتر فرارسیدن پیشگویی «پایان تاریخ» خود نذر و دعا میکند.

زمینه های ایدئولوژیک ماقبل لیبرال و ماقبل مارکسیست این وضعیت ذهنی در اوایل قرن بیستم، در نوشتاری از جرالد مسی شرح داده شد. مسی به داستان عروج خنوخ به آسمان اشاره میکند و در آنجا با هفت غول مسئول قضاوت درباره ی انسان ها در زمین آشنا میشود که چون قضاوت کردن بر انسان ها و تعیین سرنوشت آنها را قبل از زمان درست آن به جریان انداختند، از آسمان به ورطه ی آتش پرتاب شدند. مسی، این غول ها را با اطلس غول به عنوان عمود کیهان و وصل کننده ی زمین و آسمان مقایسه میکند و هفت بودن تعداد غول های خنوخ را به هفت صورت فلکی برمیگرداند که تصور میشد به نوبت محل قرار گرفتن نجم ثابت یا ستاره ی قطبی به عنوان عمود جهان میشوند. یعنی این غول ها همان هفت صورت فلکیند. اما پهنه ی آتش را مسی با جزیره ی پاتموس به معنی شعله مقایسه میکند که مکاشفه ی یوحنا منشا تمام متون آخرالزمانی مسیحیت به آن نسبت داده میشود. مکاشفه ی یوحنا از هفت همراه آسمانی مسیح میگوید و مسی، این هفت تن را به هفت غول سقوط کرده تعبیر میکند و در مقایسه ی متواتر مسیح با هورس، مسی معتقد است که اینان همان هفت روح هورس در زمان نبرد او علیه سیت فرمانروای غاصب زمین هستند. سیت به دوران ازیریس که نسخه ی قبلی هورس بود خاتمه داده و او را کشته بود. رفت و برگشت ازیریس در حکم رفت و برگشت مسیح و فضای مابین رفت و برگشت مسیح، زمانه ی ما و بنابراین زمانه ی سیت است که کسی جز ساتن یا شیطان نیست. اما هفت غول، همزمان هفت سر اژدهای آخرالزمانی که مقابل مسیح قرار دارند هم هست. این اژدها هفت سر و ده شاخ دارد که ده شاخ مقابل ده جزیره ی آتلانتیس، و هفت شاخ معادل هفت خدای حاکم بر هفت جزیره ی آتلانتیس هستند و همانطورکه میدانیم، آتلانتیس قلمروی با تکنولوژی پیشرفته و تمدن باشکوه توصیف شده است.:

“ANCIENT EGYPT”: GERALD MASSEY: V2: FISHER UNWIN: 1907 : P690-4

اما چرا هفت خدای قضاوتگر همزمان در دو جبهه ی متضاد حضور دارند؟ در این مورد، نظریه ی جالب جف رابرتس شایان ذکر است. او توجه میکند که در تواریخ هرودت و دیگر منابع یونانی، خدایان مصری، مطابق های دقیق خدایان یونانی شمرده میشوند. در مصر، کتابت و دانش خدایان توسط تحوت به مردم آموخته شده است و این تحوت، خدای دانش و همان کسی است که هورس را می یابد و او را در رسیدن به تخت قدرت یاری میدهد. در اساطیر یونانی-رومی، تحوت با هرمس یا مرکوری تطبیق میشود که به عصای کادوسئوس معروف است. این عصا با دو مار نشان داده میشود که به دور هم پیچیده شده اند و نشاندهنده ی تضاد در عین وحدتند یعنی نیرویی واحد که به دو جریان تقسیم شده است. در بین النهرین این عصا از نشانه های حئا یا انقی خدای دانش بوده است. او و برادرش انلیل، دو وجه متفاوت پدرشان آنو خدای آسمان را نشان میدادند که با هم در رقابت بودند. انلیل به عنوان حکمران زمین و رئیس آنوناکی های زمین که از بالای کوه کور بر همه جا نظارت دارد، با زئوس یا ژوپیتر یونانی-رومی، فرمانروای پانتئون خدایان در بالای کوه المپ قابل تطبیق است. او و دربار الهیش همچنین قابل تطبیق با یهوه و دربار فرشتگانش در بالای کوه سینا هستند. حئا و همسرش نین خورساگ از طرف انلیل مسئول ساختن زمین هستند. حئا در رابطه ای عجیب با انلیل به سر میبرد، او از بسیاری از دستورات انلیل اطاعت میکند ولی همزمان تمهیداتی را برای دور زدن این دستورات به نفع خود به اجرا درمی آورد، بنابراین او گاهی انلیلی است و گاهی ضد انلیلی، و این، خود، در دوگانگی مارهای کادوسئوس منعکس است. ازاینرو زنجیره ای از جفت های متضاد خدایان چون الشدای-آدون، بعل حداد-ال علیون، و اهریمن-اهوره مزدا در مذاهب به راه می افتند. در کتاب مقدس یهودی-مسیحی هم این دوگانگی را میبینیم. خدا یک وقت مثل یهوه دیوانه ای خودستا و خونخوار است و یک بار مثل عیسی مسیح، پروردگار صلح و مهربانی است. این دوگانگی مربوط به این میشود که این حئا است که از طرف انلیل انسان را آفریده است و انسان قرار است خدمتگزار بی عقل و هوش انلیل باشد، ولی حئا چیزی از خود در انسان نهاده که به اندازه ی خودش میل به شورش علیه انلیل/یهوه دارد. رابرتس اشاره میکند که خلق این انسان از سوی حئا بعد از شورش ایگیگی ها یا بردگان بدبخت قبلی انلیل اتفاق افتاد و ازاینجا نتیجه میگیرد که ایگیگی ها برابر با نسخه های میمون مانند قبلی انسانند و انسان امروزی برابر با آن انسانی است که حئا احتمالا با دستکاری های الهی در خلقت قبلی، او را ایجاد و برگزیده ی خود نمود. بعد از این که تصویر یهوه به عنوان تنها تصویر جایز از خدا بر مسیحیت حاکم شد، حئا نیز فقط میتوانست به صورت شیطان در مقابل خدا قرار بگیرد و آنوناکی های وفادار به حئا نیز به شکل اجنه و ارواح شیطانی، درحالیکه پیروانشان به شکل جادوگران اهریمنی و افسونگران و لاابالی ها و فواحش بازآفرینی شدند. لارنس گاردنر در کتاب "پادشاهان جام مقدس" این بازپردازش را تایید و حئا را برابر با سمائیل جن دانسته و ادعا کرده است که قابیل همان پسر حوا از سمائیل، معادل انسان دارای روح حئا و مخلوق او است درحالیکه شیثی ها بقیه ی انسان ها را در بر میگیرند. دانشی که از حئا به فرزندانش رسید همان دانشی است که از تحوت به فراعنه ی مصر رسید و در زمان توتموس سوم کتابت شد و در قرون وسطی بخشی از نسخه ی یونانیش تحت عنوان هرمتیکا یا متون هرمسی، در اروپا منتشر گردید و از سوی بازمانده های شاهزادگان مصر و بین النهرین که در قالب شاهزادگان یهودی و اسکیت های حوزه ی دریای سیاه وارد اروپا شده بودند، مورد استقبال قرار گرفت. سیگیسموند امپراطور روم مقدس، با ایجاد فرقه ی اژدها (دراگون کورت) بخشی از دانش مربوطه را احیا کرد، چون آنوناکی ها یا خدایان بین النهرین، از نسل اژدهای تهامات و مانند او متمثل به اژدها و سوسمار بودند. در مصر، نسخه ی بومی اژدها تمساح بود که نام قبطیش "مساح" تلفظ دیگر نام مسیح به نظر میرسد. بنابراین باید تصور کنیم که دراگون کورت و اعقاب اشرافیش در اروپا حاملان راستین معرفت الهی و مذهب مسیحند.:

“ORIGINS OF MANKIND”: JEFF ROBERTS: COLLECTIVE EVOLUTION: 21 MARCH 2014

یکی از نتایج این شناسایی این است که وقتی خدا را با یک شیطان بدنام برابر میکنیم و مقابل خدایی قرار میدهیم که فرو فرستنده ی تمام قوانین اخلاقی است، شما هیچ گزینه ای جز شیطان پرستی مقابل خود نخواهید داشت مگر این که فردی سالوس و بی وجدان باشید که همه چیز، از خداپرستی گرفته تا شیطان پرستی را وسیله ی کسب منفعت خود میکنید و هر کدام را به جایش تقدیس و به جایش لعنت میکنید. دوگانگی حئا به عنوان یک الگو اینجا به درد میخورد و شما میتوانید آن ر در انسان شناسایی کرده و انواع مختلف ترکیب شخصیتی را از آن مورد سوء استفاده قرار دهید. اگر انسان در ذات ایگیگی خود، میمونی حیوان صفت باشد که روح یک خدای مثبت یعنی حئا به او تزریق شده است، پس همیشه بین دو نیمه ی وحشی و اهلی خود سرگردان است و باید بر اساس این دوگانگی، او را مقابل دوگانه های مختلفی قرار داد که هیچ وقت معلوم نیست انسان به عنوان یک فرد در ابتدا به کدامشان جذب میشود و آیا سر انتخاب اولیه اش می ماند یا نه. دوگانه ی لیبرالیسم و کمونیسم که در قرن پیشین مقابل انسان ها نهاده شد، فقط یک نمونه از این دوگانه سازی ها بود و بر آدم هایی که پوپر سخنگویشان شد، تاثیرهای ملموس نهاد چون هر دو جبهه ی متعارض به اندازه ی مارهای دور عصای هرمس/حئا، از مسلکی واحد یعنی مسیحیت آخرالزمانی ریشه گرفته بودند. من فکر نمیکنم پوپر یا حداقل بخش بزرگی از پیروان او از سر ریاکاری محض به ستایش لیبرالیسم مشغول باشند بلکه فقط از ترس کمونیسم به لیبرالیسم پناه برده اند چون تنها گزینه ی مقاومت کننده در مقابل هیولای کمونیسم است و امروز هم ده ها سال بعد از ریشه کن شدن کمونیسم از ایران، لیبرال ها هنوز با بد و بیراه گفتن به مارکسیست ها از لیبرالیسم حمایت میکنند. دراینجا باید متوجه بود که لیبرال های اساسی –شاید حتی دکتر موسی غنی نژاد بزرگ- مانند پوپر، هرگز عشق اولشان کمونیسم را رها نکرده اند بلکه عشق را با نفرت عوض کرده اند و دوگانه ی عشق و نفرت، یکی از اساس های دوگانه ی مسی-یهوه در کتاب مقدس است.

ساز و کار این دوگانه درست مثل ساز و کار روابط عاطفی بین دو انسان شکل میگیرد و در پرونده های توهمات آدم ربایی عاشقانه توسط موجودات فضایی مورد توجه قرار گرفته است. جالب این که این موجودات فضایی، خود، نسخه های به روز شده ی آنوناکی ها، شیاطین و ارواح شیطانیند و این بار مثل ساکنان آتلانتیس دارای تکنولوژی پیشرفته ای هستند که مطابق نظریات توطئه بعضی از آنها را به رهبران سیاسی مغربزمین هم داده اند و کسریشان را مثل کامپیوتر، ما الان در حال استفاده ایم.:

«آدم‌ربایی توسط موجودات فضایی فراتر از معاینات پزشکی فیزیکی است و برنامه‌های پرورش هیبریداسیون ژنتیکی «بیگانه/انسان» را همانطور که در ادبیات فعلی آدم‌ربایی با یوفو مطرح شده، پیش‌فرض قرار می‌دهد. نمایش‌های پیوند انسانیِ هماهنگ‌شده توسط موجودات فضایی در موارد متعدد آدم‌ربایی، عامل جایگزینی را در درک انگیزه‌های تعامل فرازمینی‌ها با بشریت نشان می‌دهد. این درام‌های پیونددهنده شامل دستکاری‌های رابطه‌ای «صحنه‌سازی‌شده» و تحریک‌شده توسط بیگانگان، ترتیبات پیوند عاطفی و جنسی بین دو شریک ربوده‌شده‌ی هدفمند است که اغلب منجر به وسواس‌های عاشقانه‌ی دراماتیک در یک یا هر دو شریک می‌شود. چندین مطالعه ی موردی ارائه خواهد شد که علائم، نشانه‌ها و الگوهای مشخص پیوندها و دستکاری‌های روابط هدایت‌شده توسط بیگانگان را نشان می‌دهد. یک توضیح جایگزین و عامل انگیزشی برای این نمایش‌های هماهنگ‌شده توسط بیگانگان ارائه خواهد شد. تحقیقات مربوط به ربایش موجودات فضایی برای حفظ اعتبار خود در جامعه‌ی یوفو و دنیای آکادمیک با مشکل مواجه بوده است. ماهیت متناقض و فقدان شواهد فیزیکی محکم برای وجود موجودات فرازمینی، محققان ربایش یوفو را به سمت تلاش‌های بیشتر در روش‌های تجربی سوق می‌دهد. در اصل رویکردی سختگیرانه و پیچیده. به عنوان یک محقق ربایش با ۱۵ سال سابقه و از دیدگاه شهود زنانه، معتقدم که اکثر یوفولوژیست‌ها و محققان ربایش آنقدر در مورد جزئیات سرسخت هستند که کل ماجرای زندگی ربوده‌شدگان را نادیده می‌گیرند. حتی دیگر محققان مشهور آدم‌ربایی، مانند باد هاپکینز، اظهار داشته‌اند که بسیاری از رویدادهای درون سناریوی آدم‌ربایی، به نظر می‌رسد از پیش برنامه‌ریزی شده یا صحنه‌سازی شده در زندگی ربوده‌شدگان هستند. برخی از این رویدادهای صحنه‌سازی شده، در داخل و خارج از صحنه ی کلاسیک آدم‌ربایی و در زندگی بین فردی ربوده‌شدگان رخ می‌دهند. به طور خاص، من به انواع نمایش‌های پیوند انسانی، دستکاری‌های روابط و وسواس‌های عاشقانه که توسط موجودات فضایی ترتیب داده شده و در جمعیت ربوده شده از طریق حضور موجودات فضایی انجام می‌شود، اشاره می‌کنم. این زاویه ی دید اگر خود را در جایگاه یک کارگردان درام قرار دهید، بهتر درک می‌شود: برای لحظه‌ای تصور کنید که در حال تماشای یک نمایش عروسکی کودکان هستید. اندی ژنده با آن ژنده ملاقات می‌کند. آنها با ریتم یک رابطه ی عاشقانه ی مرموز، بالا و پایین می‌روند. اندی ژنده به معشوقه‌اش، آن، اظهار عشق می‌کند و او را به آن ی بوسه مورد انتظار علاقه‌مند می‌کند. آن ژنده در طلسم عشق رمانتیک غرق می‌شود. پرده بسته می‌شود. صحنه ی بعدی، آن ژنده در آرزوی شوالیه ی تازه یافته‌اش با زره درخشان است. اندی ژنده او را می‌بیند، اما به جای اینکه بدود و او را در آغوش بگیرد، برمی‌گردد و از صحنه خارج می‌شود و آن را با عشقی نافرجام تنها می‌گذارد. اندی ژنده و آن در واقع عروسک نیستند؛ آنها افراد واقعی هستند که در طول زندگی خود با موجودات فضایی روبرو شده‌اند. عروسک‌گردانان، موجودات فضایی هستند که نقش کوپید و تیر او را بازی می‌کنند. [کوپید یا اروس، خدای عشق با ظاهر یک پسربچه، و یکی از اعضای آن دربار کذایی زئوس است که با پرتاب تیر از کمان به سمت افراد، آنها را دلباخته ی هم میکند.] شاید یک نمایش عروسکی، تشبیهی تند برای زندگی برخی از ربوده‌شدگانی باشد که در ماجراهای دلالان ازدواج موجودات فضایی گرفتار شده‌اند. اما من از شما خواهش می‌کنم که از زاویه ی دیگری به این موضوع نگاه کنید، زاویه‌ای که سوالات متفاوتی در مورد نحوه ی عملکرد موجودات فضایی یا هوش فرازمینی می‌پرسد.
در طول تجربه‌ام در مطالعه و مشاوره با ربوده‌شدگان و "تجربه‌کنندگان"، می‌توانم با اطمینان بگویم که حضور موجودات فضایی -یا هر کسی که پشت تصویر آن عمل می‌کند- تأثیر زیادی بر زندگی آنها می‌گذارد، گاهی اوقات تا معشوق‌هایی که ملاقات می‌کنند و حتی شریک‌هایی که برای ازدواج انتخاب می‌کنند. تحقیقات مشهور باد هاپکینز در مورد آدم‌ربایی پل بروکلین در مورد یوفو، این جنبه ی کمتر مورد بحث از ترتیبات پیوند انسانی هدایت‌شده توسط بیگانگان را در زندگی برخی از ربوده‌شدگان آشکار کرد. کتاب اخیر آقای هاپکینز با عنوان "شاهد"، داستان دراماتیک ربوده شدن لیندا کورتایل توسط یوفو در سال ۱۹۸۹ از پنجره ی آپارتمانی در منهتن ایالات متحده را روایت می‌کند. سه مرد شاهد این رویداد خارق‌العاده بودند که یکی از آنها (ریچارد) را لیندا کورتیل قبلاً در آدم‌ربایی‌هایش در کودکی و نوجوانی ملاقات کرده بود. این برخوردهای مشترک و سناریوهای رویایی که بین لیندا و ریچارد رخ داده است را می‌توان به عنوان تمرین‌های پیوند هماهنگ‌شده توسط بیگانگان توصیف کرد. به گفته ی هاپکینز، پیوندی که لیندا و ریچارد تجربه کردند، رویدادهای جداگانه‌ای در جمعیت ربوده‌شدگان نیستند، بلکه نادر هستند. آقای هاپکینز درام‌های پیوند را در ۱۴ مورد از ۶۵۰ مورد مشاهده کرده است که تقریباً ۲٪ از کل موارد او را تشکیل می‌دهد. باربارا بارتولیک، متخصص هیپنوتیزم و محقق آدم‌ربایی با ۲۵ سال سابقه، مشاهده کرده است که بسیاری از این درام‌های پیوند دستکاری‌شده توسط بیگانگان منجر به وسواس‌های عاشقانه ی دراماتیک می‌شود. خانم بارتولیک معتقد است که پدیده ی پیوند انجام شده توسط بیگانگان بسیار بیشتر از آنچه تصور می‌شود، رخ می‌دهد. در کار خودم، می‌توانم بگویم تقریباً یک سوم افراد در طول تجربیات آدم‌ربایی خود، یا تجربه ی پیوند عاطفی یا نوعی دستکاری رابطه با شخص دیگری (مثلاً آدم‌ربایی‌های مشترک یا رویاهای مشترک متقابل با شریک مورد نظر) را داشته‌اند. این موارد ممکن است شامل یک نوع آدم‌ربایی فیزیکی کلاسیک، یک رویای واضح و کنترل‌شده توسط موجودات فضایی یا "صحنه‌سازی‌شده" یا سناریوی واقعیت مجازی باشد. بی‌توجهی به این نمایش‌ها منجر به عدم درک جدی در مورد هوش بیگانه و انگیزه‌های آنها برای تعامل با بشریت می‌شود. تجربیات پیوند، الگوی مشخص و توالی وقایعی را نشان می‌دهد که چیزی شبیه به این است: یک فرد ربوده شده در طول یک یا چند مورد ربوده شدن توسط موجودات فضایی یا در رویاهای بسیار واضح، با فرد ربوده شده ی دیگری ملاقات می‌کند. این زوج ممکن است در سطح کلامی یا فیزیکی با هم تعامل داشته باشند تا فرآیند پیوند آغاز شود. این امر می‌تواند چندین بار اتفاق بیفتد تا زمانی که یک ارتباط عاطفی قوی برقرار شود. به نظر می‌رسد ماهیت تمرین‌های پیوند، متناسب با فرد ساخته شده است. تعاملات پیوند ممکن است توسط هر یک از طرفین آگاهانه به یاد آورده شود یا نشود. اغلب، فقط یکی از طرفین این تجربه را به یاد می‌آورد، در حالی که دیگری هیچ خاطره‌ای ندارد یا فقط یادآوری مبهمی دارد. وقتی هر دو طرف در زندگی واقعی با هم ملاقات می‌کنند، حس فوری شناخت وجود دارد و ممکن است زوج عاشق شوند . در الگو و توالی رویدادها تغییراتی وجود دارد، اما در بیشتر موارد، یکی از طرفین بیشتر از دیگری عاشق می‌شود و احساس می‌کند که به او پاسخی داده نشده است. در چند مورد، پیوند با یک موجود بیگانه یا راهنمای روحی به یک وسواس عشقی تبدیل شده است که بعداً کشف شد که راهنمای روحی یک موجود بیگانه بوده که خود را به عنوان "معشوق" جا زده است. رابطه بین دو فرد متعهد به گونه‌ای است که هر دو نفر، اغلب در موقعیت‌های بعید، به طور مغناطیسی به یکدیگر جذب می‌شوند. تنظیم رابطه ی عاشقانه ممکن است شامل تعدادی از همزمانی‌های عجیب و غریب، رویاهای واضح، رویدادهای ماوراء طبیعی و تمرین‌های پیوند در طول مواجهه با موجودات فضایی باشد. این تجربیات هماهنگ اغلب صمیمی و جنسی هستند، به طوری که یکی از طرفین، شیفتگی شدید و عشقی شدیدی نسبت به شریک مورد نظر پیدا می‌کند. اغلب، هر دو نفر با همسر دیگری ازدواج کرده‌اند یا از قبل با او رابطه دارند. فرقی نمی‌کند. ارتباط عاطفی، پرشور و حتی تله‌پاتی بین این زوجِ پیوند خورده، برخلاف روابط عادی (هر چه که عادی باشد، به هر حال) است. برخی آن را به عنوان هیجان‌انگیزترین عشق قابل تصور توصیف کرده‌اند، تا جایی که به غرق شدن کامل معنوی یا سکنی گزیدن در "معشوق" خود می‌رسند. سپس اتفاق اجتناب‌ناپذیر رخ می‌دهد. کاملاً ویرانگر است. شریک عشق مورد نظر "منحرف" می‌شود و نیمه ی دیگرِ عاشق به طرز دردناکی بی‌پاسخ می‌ماند. این خاموشی به عنوان یک بی‌علاقگی عاطفی و جنسی نسبت به شریک سابقاً «جذاب» توصیف می‌شود. شریک انتخاب شده ممکن است در ابتدا جذابیت یا حتی عشق شدیدی به دیگری داشته باشد، اما سپس علاقه ی خود را از دست می‌دهد، اغلب درست پس از یک آدم‌ربایی یا رویای واضح. اگر یکی از افراد ربوده شده خاطرات رویاها و آدم‌ربایی خود را به خوبی به یاد داشته باشد، ممکن است به یاد بیاورد که قبلاً در یک یا چند تجربه با هم پیوند خورده بودند. برخی از افراد ربوده شده گزارش می‌دهند که تصاویر و رؤیاهای خودجوش و از راه دور شریک مورد نظر را به گونه‌ای مشاهده می‌کنند که احساساتی مانند حسادت، عشق وسواسی، اشتیاق و دردهای شدید عشقی نافرجام را برانگیخته است. فرآیند وسواس عشق دستکاری شده توسط بیگانه شبیه به هویجی است که به اندازه ی کافی آویزان می‌شود تا عاشق وسواسی را در چرخه ی مداوم عشق و شکست عشقی قرار دهد. این می‌تواند از رابطه‌ای به رابطه‌ی دیگر گسترش یابد و از نظر احساسی طاقت‌فرسا باشد.

سابقه ی آدم‌ربایی متعدد: اغلب، فرد مورد نظر با موجودات فضایی متعدد روبرو شده و/یا بشقاب پرنده‌ها را مشاهده کرده است. در چند مورد، شریک مورد نظر متوجه نشده که خودش ربوده شده است. برای مثال، "سرپرستان موجودات فضایی" گفته بودند که یکی از شرکا فقط به منظور رابطه ی عاشقانه با یک زن ربوده شده ی خاص ربوده شده است.

خاطرات مربوط به روابط عاطفی در آدم‌ربایی‌ها، رویاهای واضح یا سناریوهای واقعیت مجازی: برخی آن را به عنوان یک رویای "صحنه سازی شده" توصیف کرده‌اند که در آن هر دو طرف در یک صحنه ی اتاق خواب آماده حضور دارند، جایی که به هر دو طرف پیام‌های تله‌پاتی برای شروع تماس، چه در سطح کلامی و چه در سطح جنسی فیزیکی داده می‌شود. اغلب اوقات به نظر می‌رسد که هر یک از طرفین در حالت خلسه یا مصرف مواد مخدر هستند. سایر رویاها و/یا آدم‌ربایی‌های صحنه‌سازی‌شده ممکن است طرفین را در موقعیت‌های مختلف قرار دهند، گویی که سازگاری عاطفی آنها مورد آزمایش قرار می‌گیرد یا مجبور می‌شوند فکر کنند که این شخص می‌تواند یک شریک رمانتیک ایده‌آل باشد.

وقایع و همزمانی‌های ماوراءالطبیعه: همزمانی‌های غیرتصادفی و جرقه‌های روحی در مورد شریک مورد نظر. به نظر می‌رسد ملاقات با آن شخص به شیوه‌ای ماوراءالطبیعه برنامه‌ریزی شده است، به طوری که زوجین ممکن است باور کنند که پیوند نهایی آنها به طور الهی ترتیب داده شده است. پیوندی که در بهشت ​​​​برقرار شده است. اولین ملاقات با شریک عاطفیِ از پیش پیوند خورده، ممکن است مجموعه‌ای از خاطراتِ آشنایی با معشوق، خاطراتِ ربودن‌های قبلی یا پیوندهای مرتبط با رویا را در ذهن تداعی کند. برخی حتی آن را به عنوان «خاطره‌ی بدنی» از عشق‌بازی با آن شخص در گذشته توصیف کرده‌اند. یکی یا هر دو شریک احساسی قوی از آشنایی قبلی با آن شخص دارند، گویی که او را در تمام عمرشان می‌شناخته‌اند یا یک ارتباط روحی قوی داشته اند.

پدیده‌های ماوراءالطبیعه و فراطبیعی در طول رابطه عاشقانه افزایش می‌یابد: این ممکن است شامل ارتباط همدلانه و حتی تله‌پاتیک بین جفت نیش عشق، مشاهده ی خودجوش تصاویر از راه دور و رویاهای مشترک متقابل باشد. سایر موارد عجیب ممکن است شامل احساس فیزیکی "لمس" یا میدان انرژی شرکا باشد، زمانی که شریک دیگر در مورد آنها فکر می‌کند یا خیال‌پردازی می‌کند.

پیوندهای عاطفی، ذهنی و حتی روحی قوی با شریک عاطفی - به گونه‌ای که شرایط و تمایل آنها را برای ملاقات با یکدیگر فراهم می‌کند.: این پیوند می‌تواند آنقدر قوی باشد که آنها آن را به عنوان غوطه‌وری روح در معشوق خود یا به معنای واقعی کلمه پیوستن روحشان به یکدیگر توصیف کرده‌اند.

نیاز به اینکه یکی از طرفین تا حدی با آنها باشد که به وسواس تبدیل شود: این شامل نیاز به ملاقات با فرد، حتی اگر مخفیانه باشد، و نیاز به شنیدن صدای فرد از طریق تلفن، گاهی اوقات تماس روزانه یا چند بار در روز با فرد می‌شود. فقط شنیدن صدای شریک مورد نظر ممکن است تأثیر آرام‌بخشی بر معشوق وسواسی داشته باشد. اگر فرد وسواسی نتواند صدای آن فرد را بشنود یا به نحوی او را ببیند، ممکن است اضطراب شدیدی احساس شود. شریک وسواسی معمولاً «عشق در نگاه اول» را تجربه می‌کند و ممکن است تمام توانایی استدلال انتقادی خود را از دست بدهد. برخی آن را به عنوان اجبار به تصمیم‌گیری‌های ناگهانی در زندگی مانند نقل مکان، تغییر شغل، طلاق یا انجام کارهای طاقت‌فرسا برای فرد مورد نظر توصیف کرده‌اند. این حالت با حالتی مقایسه شده است که فرد وسواسی هر زمان صدای شریک زندگی خود را می‌شنود، تحت یک "طلسم عشق" قرار می‌گیرد. آنها ممکن است برای راضی کردن فرد مورد نظر، دست به هر کاری بزنند - حتی از جان خود نیز برای او بگذرند.

خاموش شدن: یکی از طرفین از نظر احساسی از دیگری جدا می‌شود و دیگری را در حالت عشق یک‌طرفه و بی‌پاسخ رها می‌کند. معمولاً عاشقِ وسواسی پس از اینکه طرف مقابل علاقه‌اش را از دست می‌دهد، اغلب درست پس از آدم‌ربایی، به طرز دردناکی بی‌علاقه می‌شود. این به عنوان جدایی روانی و عاطفی شریک مورد هدف توصیف شده است. متأسفانه، عاشقِ شیفته هنوز ارتباط قوی روانی/عاطفی را احساس می‌کند، اما شریک دیگرِ «خاموش» هیچ احساسی ندارد و عاشقِ شیفته را در سوگ رها می‌کند. یا شرایط برای عاشقانِ وابسته به گونه‌ای است که برای آنها غیرممکن است که عشق قوی خود را به کمال برسانند، مانند هر دو شریک که با افراد دیگری ازدواج کرده‌اند یا در فاصله ی بسیار دوری زندگی می‌کنند.

آشفتگی عاطفی در زندگی شریک عاطفی شکست خورده: این احساسات قدرتمند عشق و اندوه ممکن است باعث شود فرد با انرژی خلاقانه الهام بگیرد، به طوری که شعر، موسیقی یا هر شکل هنری دیگری از الهام خلاق بنویسد. برعکس، میزان درد عاطفی ممکن است عاشق ناکام را به سمت تمایلات خودکشی، خستگی روحی و جسمی یا بیماری سوق دهد. تجربیات عرفانی عمیق همچنین ممکن است در زمان افزایش پردازش عاطفی یا دوره‌های دعا درک شوند.

افزایش مواجهه با موجودات فضایی در دوره‌های اوج هیجان و درگیری‌های عاطفی: این مواجهه با موجودات فضایی همچنین ممکن است در صورت درگیر شدن فرد در سبک‌های زندگی جنسی جایگزین یا افزایش فعالیت جنسی -به خصوص اگر با شریک جنسی مورد نظر باشد- افزایش یابد. برخی، افزایش فعالیت خزنده سانان [فضایی] را با سوء مصرف مت آمفتامین، کراک و کوکائین گزارش کرده‌اند. برخی از ربوده‌شدگان گزارش داده‌اند که تجربه ی پیوند بیش از یک بار اتفاق افتاده است، که در آن هر دو طرف درگیر نیش عشق بوده‌اند؛ انتهای وسواسیِ بی‌طرف، یا انتهای غیر بی‌طرف. وقتی آنها در انتهای غیر بی‌طرف قرار می‌گیرند، ممکن است یک دوستی افلاطونی ایجاد شود. برخی از دگرجنس‌گرایان ناگهان شیفته ی یک همجنس‌گرا شده‌اند که در آن تغییر شدیدی در سبک زندگی رخ می‌دهد.
مطالعات موردی نیش عشق: این موارد به منظور ارائه در این مقاله خلاصه شده‌اند و می‌توان آن‌ها را با جزئیات بیشتر در کتاب "نیش عشق" مطالعه کرد.:

پرونده ی سوفیا و دیو: سوفیا، همسر و مادر ۳۳ ساله‌ای که در طول زندگی‌اش با موجودات فضایی ملاقات کرده بود، در جستجوی حقیقت در مورد آنها بود. همسرش جورج، علایق معنوی یا علاقه‌ی سوفیا به پدیده‌ی بشقاب پرنده‌ها را نداشت. جورج ربوده نشده بود و بیشتر وقت خود را صرف کار طولانی در حرفه ی خود می‌کرد. خونسردی عاطفی او، سوفیا را تنها و نیازمند همراهی کرد که بتواند او را درک کند. در طول ملاقات‌های سوفیا با موجودات فضایی، به نظر می‌رسید که جورج "بی‌هوش" یا در حالت بیهوشی مرگبار است. در هر صورت، او به راحتی خارج از شهر یا غیرقابل دسترس بود. دو ماه قبل از اینکه سوفیا دخترش را باردار شود، با یک موجود فضایی روبرو شد که در آن پیامی تله‌پاتی به او داده شد که بیان می‌کرد: "ما به فرزندان بیشتری نیاز داریم." وقتی دختر این زوج دو ساله شد، شب‌ها از وحشت جیغ می‌کشید و در کمد اتاق خوابش پنهان می‌شد، "دور از هیولاها". این اتفاق گاهی اوقات در همان شب‌هایی رخ می‌داد که سوفیا "رویاهای" مزاحم موجودات فضایی می‌دید. در این دوره‌ها، دختر با خشم زیادی، به ویژه نسبت به پدرش، واکنش نشان می‌داد. او همچنین فوبیای شدیدی نسبت به حشرات نشان می‌داد. در بحبوحه ی تلاش سوفیا برای یافتن یک درمانگر آدم‌ربایی، سوفیا با مرد مسن‌تری به نام دیو آشنا شد. دیو نیز ربوده شده بود و با خوشحالی ازدواج کرده بود. وقتی این دو با هم آشنا شدند، دیو نمی‌توانست از خیره شدن به سوفیا دست بردارد، گویی او را می‌شناخت. هر دو پس از ملاقات کوتاه در یک کنفرانس یوفو، کارت ویزیت رد و بدل کردند و به مکاتبه ی تلفنی ادامه دادند. سپس سوفیا خاطرات رویایی "آشنا پنداری" مانندی را به یاد آورد که سال‌ها قبل از ملاقات، با جزئیات بسیار صمیمی با دیو بوده است. او با دیو ارتباط همدلانه‌ای برقرار کرد و چندین خواب از او دید که در آنها توانست اطلاعات واقعی در مورد زندگی شخصی دیو به دست آورد که هیچ راهی برای دانستن آنها نداشت. دیو شروع به داشتن تصاویر خودانگیخته از راه دور از سوفیا کرد که او توانست صحت جزئیات آنها را تأیید کند. سوفیا نیز تصاویر از راه دور از دیو داشت و به طور شهودی چیزهایی در مورد او و خانواده‌اش می‌دانست که او نیز آنها را تأیید کرد. سوفیا عاشق دیو بود و نمی‌توانست بفهمد که چرا اینقدر او را دوست دارد، زیرا دیو سال‌ها از او بزرگتر بود و واقعاً از تیپ او نبود. این دو ارتباط قوی، معنوی و عاطفی با یکدیگر داشتند، گویی سال‌هاست که یکدیگر را می‌شناسند. سوفیا قصد داشت به ملاقات یک محقق آدم‌ربایی و هیپنوتیزم‌کننده برود، اما پس از مواجهه‌ای شبیه به آدم‌ربایی واقعیت مجازی با حضور مردان نظامی، از ملاقات با درمانگر منصرف شد. او پس از این سناریوی تهدیدآمیز بیمار شد و نتوانست به ملاقات درمانگر برود. یکی از دلایل اصلی سوفیا برای مراجعه به درمانگر، وسواس شدید او به دیو بود. سوفیا اغلب با دیو تماس می‌گرفت و بیشتر ارتباطات را آغاز می‌کرد. خیلی زود، او این احساس را پیدا کرد که دیو سعی دارد از شر او خلاص شود، زیرا او بی‌تفاوت و بی‌ احساس شد. اگرچه دیو به ندرت با سوفیا تماس می‌گرفت یا محبت‌هایش را جبران می‌کرد، اما سوفیا بهانه می‌آورد که دیو خیلی سرش شلوغ است و اگر می‌توانست واقعاً با او می‌بود. اشتباه می‌کرد. دیو دوستانه رفتار می‌کرد و از محبت‌های سوفیا لذت می‌برد، اما عاشق او نبود. به نظر نمی‌رسید که این موضوع برای سوفیا مهم باشد، زیرا او فکر می‌کرد که شاید در آینده آنها به هم برسند. گذشته از همه اینها، همزمانی ها، عشق عمیق و پیوندی که آنها تجربه کردند، باید تقدیر الهی بوده باشد. دو سال بعد و با کمک یک درمانگر درک‌کننده در زمینه ی آدم‌ربایی، وسواس عشقی سوفیا به دیو بالاخره کاهش یافت. این وسواس، آسیب‌های عاطفی و جسمی زیادی به سوفیا وارد کرده بود و در مقطعی او به شدت بیمار شد. بخشی از روند درمانی این بود که سوفیا و همسرش جورج تحت مشاوره ی زناشویی قرار گیرند، آگاهی و اثرات آدم‌ربایی توسط موجودات فضایی را آشکار کنند و از انزوای عاطفی یکدیگر اجتناب کنند. اگرچه ازدواج سوفیا و جورج هنوز پابرجاست و بهبود یافته است، اما وسواس عشقی سوفیا را بسیار آزرده خاطر کرد. او عاشق شوهرش است، اما اعتراف می‌کند که دیگر به او علاقه‌ای ندارد. تسلی سوفیا ایمان او به خدا و کمک به دیگران است.
مورد اندرو: اندرو، مرد مجرد ۳۲ ساله‌ای که ربوده شده بود، در حفظ روابط بلندمدت با زنان مشکل داشت. او عاشق زنی زیبا و مهربان به نام شارون شد. دو ماه پس از شروع رابطه ی عاشقانه، یک موجود فضایی قدبلند، برنزه و "خاکستری" و یک موجود فضایی کوتاه‌تر و تیره‌پوست با شنلی کلاه‌دار به ملاقات آن زوج خوابیده رفتند. اندرو بخش اول آدم‌ربایی را با آن چهره ی برنزه به یاد آورد، اما احساس ترس و بدشگونی بر او غلبه کرد و خاطره از بین رفت. شارون صبح روز بعد به شدت پریشان و از نظر احساسی منزوی شد. بعداً، اندرو متوجه شد که موجود فضایی شنل‌پوش با یک شیء نوک‌تیز و نیزه مانند به پهلوی شارون فرو کرده است، زیرا آن موجود به او هشدار داده بود که از اندرو دور بماند و او را به شدت ترسانده بود. اگرچه شارون صبح روز بعد یک علامت مثلثی قرمز روی بدنش پیدا کرد، اما او تصور کرد که این فقط یک خواب وحشتناک بوده است. کمتر از دو هفته بعد، شارون دیگر احساسات عاشقانه‌ای نسبت به اندرو نداشت و به نظر می‌رسید که "قطع رابطه" کرده است. او خیلی زود رابطه را قطع کرد و اندرو را در غم و اندوه فرو برد و برای عشق از دست رفته‌اش دلتنگ نمود. در چند ماه بعد، موجودات فضایی دوباره به سراغ اندرو رفتند. در این مواجهه، او تصاویر گرافیکی از دوست دخترش شارون را به یاد آورد که او را "فاحشه" نشان می‌داد و با بهترین دوستش رابطه ی جنسی داشت و طوری وانمود می‌کرد که انگار بهترین دوستش پشت سرش به او خیانت کرده است. این موضوع باعث ایجاد احساسات حسادت شدید، خشم و عشق بی‌پاسخ به دوست دختر سابقش شارون شد. در رابطه ی دیگری از اندرو، موجودات فضایی دوباره دخالت کردند. این دوست دختر خاص، اینگرید، ملاقات موجودات فضایی را که هر دو یک شب با هم داشتند به یاد نمی‌آورد. اندرو موجودات فضایی قدبلند و برنزه را در اتاق به یاد آورد و اینگرید را دید که در رختخواب نشسته بود، صورتش از وحشت در هم رفته بود و در فریادی خاموش منجمد شده بود. در طول این مواجهه، اندرو سعی کرد از موجود فضایی بپرسد: "چرا همیشه دخالت می‌کنی؟" در عرض چند ثانیه پس از درخواستش، اندرو درد شدیدی را تجربه کرد و از هوش رفت. پس از آدم‌ربایی، اینگرید ناگهان نگرش دوستانه ی خود را از بی‌تفاوتی به نفرت آشکار تغییر داد و رابطه ی عاشقانه ناگهان پایان یافت. اصرار اندرو برای تحت فشار قرار دادن موجودات فضایی برای گرفتن پاسخ با رگباری از حرف‌های کلیشه‌ای از این جنس مواجه شد: "او از ما نبود. تو از ما هستی. او لازم نبود، بخشی از آن نبود. او ما را درک نمی‌کند" و جمله‌ی معروف "تو هنوز آماده نیستی که بدانی." پس از هر دوی این روابط قطع شده، موجودات فضایی تصاویر اغواگرانه‌ای از یک زن زیبا و عجیب و غریب اهل تاهیتی به همراه فرزندانش را در ذهن اندرو تصویر کردند و به او القا کردند که این زن همسر آینده و فرزندان اندرو خواهد بود. به گفته ی اندرو، پیام درک شده این بود: "اگر با ما همراه باشید و همانطور که گفتیم، این چیزی است که به تو می‌دهیم." این اتفاق هرگز نیفتاد. موجودات فضایی دروغ گفتند. امروز، اندرو با زنی مهربان قرار می‌گذارد که پدیده ی آدم‌ربایی توسط موجودات فضایی را درک می‌کند. آنها رابطه‌ای سودمند و متقابل دارند. اندرو هنوز به موجودات فضایی بی‌اعتماد است، اما نگرش مثبت و امیدوارانه‌ای برای غلبه بر مشکلاتش دارد و حتی در مقاومت در برابر آدم‌ربایی‌ها تا حدودی موفق بوده است.
پرونده ی آنجلینا و استیو: آنجلینا، همسر ۳۰ ساله و مادر سه فرزند، از دوران کودکی چندین بار مورد آدم‌ربایی قرار گرفته است. علاوه بر مواجهه ی آنجلینا با یک خاکستری، مادر و خواهرانش نیز در طول زندگی خود بارها از مواجهه با موجودات فضایی خاکستری خبر داده‌اند. یک مرد مارمولکی قدبلند ۷ فوتی با دم، دست و پای چنگال مانند و چشمان زرد مار مانند، بارها به آنجلینا سر می‌زند و به او تجاوز می‌کند. اغلب اوقات، این موجود خزنده شب‌ها از طریق یک پورتال یا درگاه بین ابعادی وارد اتاق خواب او می‌شود و با او رابطه ی جنسی برقرار می‌کند. دیک، شوهر آنجلینا، باور نمی‌کند که همسرش ربوده شده است. او از نظر عاطفی او را منزوی می‌کند و گاهی اوقات بدرفتاری می‌کند و حتی آنجلینا را به خاطر آدم‌ربایی‌ها سرزنش می‌کند. فرزندان آنجلینا شب‌ها و حتی در موارد نادر در طول روز موجودات خزنده ی کوچکی را در خانه دیده‌اند. یکی از همسایه‌ها نیز شاهد فعالیت‌های چندش‌آور و موجودات ترسناک در خانه ی خود بوده است. وقتی آنجلینا سعی می‌کند به شوهرش دیک در مورد مواجهه‌اش با موجودات فضایی بگوید، او عصبانی و حسود می‌شود و همسرش را سرزنش می‌کند که از «رابطه ی جنسی» با خزندگان، بهتر از او لذت می‌برد. آنجلینا از نظر جنسی از شوهرش رویگردان شده و از «فرومون‌های» انسانی او بیزار است، گویی حس بویایی قوی‌تری پیدا کرده که دیگران نمی‌توانند آن را تشخیص دهند. او احساسات متناقضی از گناه و شرم دارد زیرا بدنش به ارتباطات جنسی با مرد خزنده به میزان غیرطبیعی واکنش نشان می‌دهد، آنقدر که کاملاً از شوهرش رویگردان شده است. به طور متناقضی، آنجلینا همچنین از تجاوزهای جنسی ترسناک، خشونت‌آمیز و ناخوشایند در آدم‌ربایی‌هایش نیز گزارش می‌دهد، که شامل موجود خزنده و همچنین مردان نظامی انسانی می‌شود. او سایر اقدامات مرتبط با آدم‌ربایی مانند معاینات زنان و زایمان، جراحی کاشت، بارداری‌ها و ناپدید شدن جنین‌ها، شیردهی غیرمرتبط با بارداری و علائم مختلف بدن مانند جای سوراخ، مثلث، کبودی و غیره را به یاد آورده است. در یکی از خاطرات آدم‌ربایی، آنجلینا به یاد آورد که با مردی در رختخواب بوده که به شدت به او جذب شده بود. او خود را در رختخواب با مردی خوش‌قیافه در یک اتاق هتل سفید معمولی، با روتختی‌ها و ملافه‌های سفید یافت. هر دو برهنه بودند و او پیام‌هایی برای عشق‌بازی با این مرد دریافت می‌کرد. آنها رابطه ی جنسی برقرار کردند و آنجلینا به یاد می‌آورد که به او گفته شده بود که دو ماه دیگر با این مرد به نام استیو ملاقات خواهد کرد. آنجلینا متوجه شد که در "رویای" پیوند، استیو به نظر می‌رسید که در حالت خلسه است و به اندازه ی او هوشیار نیست. دو ماه بعد، آنجلینا در زادگاهش، که بیش از ۱۰۰ مایل از محل سکونت او فاصله دارد، با استیو ملاقات می‌کند. با توجه به فاصله ی بین آنها، بعید است که آنها حتی همدیگر را ملاقات کنند. این زوج بلافاصله جذب یکدیگر می‌شوند و حس آشنایی پیدا می‌کنند. آنها در نگاه اول عاشق می‌شوند و مجبور می‌شوند به ارتباط با یکدیگر ادامه دهند. این زوج که عاشق هم هستند، اغلب با یکدیگر تماس می‌گیرند و مخفیانه برای ملاقات با یکدیگر برنامه‌ریزی می‌کنند. استیو با زن دیگری ازدواج کرده است، اما در حال جدایی است. یک آخر هفته، این زوج برای گذراندن تعطیلات آخر هفته به شهر دیگری می‌روند تا کسی آنها را نشناسد. در حالی که استیو و آنجلینا دور از خانه هستند، دیک در خانه تصاویر خودجوش و از راه دور از همسرش را در حال عشق‌بازی با مرد دیگری تجربه می‌کند. این تصاویر ذهنی واضح به ذهن دیک هجوم می‌آورند، گویی در ذهن او «وارد» شده‌اند. (این تصاویر ذهنی آنجلینا با پدیده‌ای به نام گوی نور مرتبط است). او همسرش را در یک لباس خواب سکسی و عروسکی به همراه مردی می‌بیند که بعداً او را کاملاً به عنوان استیو توصیف کرد، اگرچه آن دو هرگز یکدیگر را ملاقات نکرده بودند و دیک هم هرگز عروسک جدید همسرش را که معشوقش برای قرار آخر هفته‌اش خریده بود، ندیده بود؛ عمداً آن را بیرون از خانه پنهان کرده بود تا شوهرش آن را پیدا نکند. وقتی آنجلینا از سفر برمی‌گردد، دیک حسادت و خشمش برانگیخته می‌شود و او را به داشتن رابطه ی نامشروع متهم می‌کند. آنجلینا از ترس مورد آزار قرار گرفتن، اتهامات دیک را رد می‌کند، اما از اینکه دیک می‌تواند هر کاری که آنجلینا و استیو انجام داده‌اند را به طور کامل توصیف کند، شوکه می‌شود، انگار که او همانجا در اتاق با آنها بوده است. دیک آنقدر خشمگین است که شروع به افکار قتل می‌کند و وسواس انتقام از همسرش، معشوق او و سپس کشتن خودش را پیدا می‌کند. در این دوران هرج و مرج و درگیری، فعالیت‌های ماوراءالطبیعه و پدیده‌های توپ‌های نورانی در خانه افزایش می‌یابد. در همین حال، آنجلینا و استیو قصد ازدواج دارند، اما به دلایلی مدام از بودن با یکدیگر منع می‌شوند. هر دوی آنها در عذاب هستند زیرا به نظر می‌رسد که از رسیدن به اوج عشق و علاقه‌شان به یکدیگر منع شده‌اند. تمایلات قتل دیک با رفتن این زوج به مشاوره با دوستی که جنبه ی کنترل ذهن و آدم‌ربایی توسط موجودات فضایی را درک می‌کند، فروکش می‌کند. آنها سعی می‌کنند بین خودشان رابطه برقرار کنند، اما آنجلینا شک دارد که اوضاع هرگز درست شود. شش ماه بعد، آنجلینا دوباره ربوده می‌شود و به یاد می‌آورد که به او گفته شده بود: "دیگر به استیو نیازی نخواهد بود." همچنین به او گفته شده بود که استیو فقط به خاطر رابطه‌ی پیوندشان ربوده شده است، اما برخلاف آنجلینا، استیو برای هیچ هدف دیگری «در حال آموزش» نبوده است. پس از آن، آنجلینا دیگر اشتیاق وسواس‌گونه‌ای به استیو ندارد و می‌تواند به راحتی از این رابطه دست بکشد. او با استیو به هم می‌زند و او را گیج می‌کند. استیو هرگز از این آدم‌ربایی‌ها آگاه نبوده است، اما فقط هنگام ملاقات با آنجلینا، حس قوی شناخت را تجربه کرده است. در همین حال، آنجلینا همچنان شاهد آدم‌ربایی‌هایی شامل خاکستری‌ها ، خزندگان و ارتش انسانی است. او در رویاهای بسیار واضح، تحت آزمایش‌ها و سناریوهای آموزشی متعددی قرار می‌گیرد. او و چندین ربوده‌شده‌ی دیگر در گروه پشتیبانی، رویاهای مشترک و عناصر آزمایش و آموزش مرتبط با آدم‌ربایی را با هم تجربه می‌کنند. یک ربوده‌شده‌ی مرد در گروه پشتیبانی به نام اسکات، در یک برخورد پیونددهنده با آنجلینا قرار داده شد که در آن هر دو ماهیت جنسی «رویا» را به یاد آوردند. این باعث ایجاد یک تنش جنسی قوی بین این دو نفر هنگام ملاقات می‌شود. آنها همچنین یک پیوند روحی و حتی ارتباط تله‌پاتی با یکدیگر را تجربه می‌کنند. اگرچه آنها یک شیمی قوی بین خود احساس می‌کنند، اما از هرگونه رفتار جنسی خودداری می‌کنند. هر دو از پیوندهای نیش عشقی آگاه شده‌اند و عمداً از هرگونه تماس صمیمی اجتناب می‌کنند. در عوض، آنها دوستان افلاطونی خوبی هستند و از یک پیوند روحی نزدیک با یکدیگر لذت می‌برند. تا به امروز، آنجلینا هنوز پیوند ازدواج خود با دیک را حفظ کرده است. او از آدم‌ربایی‌ها مطلع شده و حتی خودش هم با آنها روبرو شده است. آنها مشکلات زناشویی زیادی دارند، اما با وجود همه ی مشکلات، توانسته‌اند در کنار هم بمانند.

مشکلات زناشویی و خانوادگی ربوده‌شدگان: در ظاهر، به نظر می‌رسد که این مشکلات ارتباطی، به راحتی با مشکلات زناشویی و خانوادگی قابل توضیح هستند. اما وقتی نگاه دقیق‌تری به زندگی و روابط بین فردی تعدادی از ربوده‌شدگان انداختم، به این فکر افتادم که نظریه ی گاز مرداب روانی دیگر قابل قبول نیست. چیزی واقعی، احتمالاً شوم، در زیر پوشش ارتباط با موجودات فضایی در زندگی این افراد در جریان بود. این باعث شد که من آن سوال کلاسیک را بپرسم: اول چی بوده، مرغ یا تخم مرغ؟ آیا برخی از مشکلات ناکارآمد در روابط، به دلیل مکانیسم‌های مقابله‌ای معیوب در واکنش فرد به آدم‌ربایی‌های فضایی است، یا اینکه بیگانگان عمداً این مشکلات خانوادگی را از ابتدا ایجاد کرده‌اند؟ طبق تجربه ی من در مشاوره با افراد ربوده شده، یکی از نشانه‌های بارز زندگی این افراد، الگوی انزوای عاطفی است. این رفتار را می‌توان در نتیجه ی شرطی‌سازی، سازگاری‌های آموخته‌شده از اعضای خانواده ی ربوده‌شده یا تقویت‌شده توسط مربیان فضایی توضیح داد. در واقع، برخی افراد کشف کرده‌اند که فضایی‌ها به آنها دستور داده‌اند که در مورد برخوردهایشان صحبت نکنند، و این نشان می‌دهد که حضور فضایی‌ها برای حفظ رازداری به هر کاری دست خواهد زد. آنها اغلب خاطرات نادرست یا پنهانی را به قربانیان خود القا کرده‌اند تا فعالیت‌ها و انگیزه‌های واقعی آنها را پنهان کنند. برخی از محققان، از جمله خود من، معتقدند که روابط پیوند انسانی که منجر به وسواس‌های شدید درام و عشق می‌شود، ممکن است برای اهدافی غیر از برنامه ی پرورش و هیبریداسیون فضایی تحریک شود، همانطور که در نگاه اول ممکن است حدس زده شود. (اگرچه این عاملی است که نمی‌توان نادیده گرفت). باربارا بارتولیک، متخصص هیپنوتیزم و محقق آدم‌ربایی با بیش از 25 سال سابقه، پدیده ی وسواس عشق را تا حد T مطالعه و تعریف کرده است. باربارا می‌گوید: "اولاً، افراد در طول برخوردهایی از دوران کودکی برای حداکثر پیوند عاطفی و جنسی آماده می‌شوند. فرآیند پیوند، صحنه را برای درام وسواس عشق آماده می‌کند. بیگانگان به نوعی قادر به برداشت انرژی‌های ساطع شده از افراد دارای بار عاطفی هستند. این احساسات از عشق شدید، اشتیاق، شور، خشم، حسادت و انتظار برای معشوق متغیر است." خانم بارتولیک معتقد است که همه ی ما تحت تأثیر این پدیده قرار داریم، نه فقط ربوده‌شدگان و تماس‌دیدگان. فقط این‌طور است که ما فقط از طریق کسانی که این پدیده ی وسواس عشقی و تمام ماجراهای زندگی مرتبط با آن را به یاد می‌آورند، از آن مطلع می‌شویم. باربارا اضافه می‌کند: "نمایش وسواس عشق می‌تواند در مقیاس بزرگ نیز اجرا شود. این از طریق چهره‌های مشهور یا سوپراستارهای جذاب به نمایش گذاشته می‌شود." بیگانگانِ کارگردانِ درام می‌توانند از تصاویرِ سوپراستارها برای ایجادِ وسواس‌هایِ عشقیِ بی‌پاسخِ گسترده در میانِ عمومِ مردم استفاده کنند. باربارا نتیجه می‌گیرد: "خلاصه، مثل یک بازی بزرگ نینتندوی انسانی است." باد هاپکینز رویکرد محافظه‌کارانه‌تری اتخاذ می‌کند و اظهار می‌دارد: "پدیده ی پیوند، جنبه‌ای فراگیر در آدم‌ربایی‌ها نیست. این پدیده نسبتاً نادر است و باید از آدم‌ربایی‌های گروهی که در آن دو یا چند نفر به طور همزمان ربوده می‌شوند، مانند زن و شوهر، یا دوستان به دلایل مختلف، متمایز شود." وقتی از باد پرسیده شد که روند کلی نحوه ی برخورد ربوده‌شدگان با ماجراهای پیوند عاطفی چگونه است، او گفت: "بستگی به شرایط دارد. اگر آنها از قبل ازدواج کرده باشند، اوضاع فوق‌العاده دشوار است." به گفته ی باربارا بارتولیک و باد هاپکینز، این پیوند همیشه به سمت موقعیت‌های عاشقانه و جنس مخالف هدایت نمی‌شود و می‌تواند شامل دوستی‌های همجنس و حتی روابط همجنس‌گرایانه نیز باشد. نکته ی قابل توجه در اینجا انرژی عاطفی ناشی از مجموعه‌ای از درام‌ها و بحران‌های شدید است. هر چقدر هم که مضحک به نظر برسد، موجودات فضایی ممکن است از این انرژی‌های عاطفی تغذیه کنند ... نکته‌ی دیگر این است که برخی از ربوده شدگانی که درگیری عاطفی عمیق و عشق شدید را تجربه کرده بودند، در اوج وسواس، از آزادسازی انرژی خلاق نیز خبر دادند. در یک مورد، فرد ربوده شده در نتیجه‌ی رسیدن به عمیق‌ترین درجه‌ی ظرفیت عاطفی خود، به سطوح جدیدی از تجربه‌ی عرفانی وجدآور دست یافت. به طور متناقضی، ما از یک سو شاهد غم و اندوه و درد طاقت‌فرسای عشق نافرجام و از سوی دیگر شاهد پیوندهای عرفانی و الهامات خلاقانه هستیم. اگر فراوانی مواجهه با موجودات فضایی با درام، هرج و مرج و درگیری شدید نسبت مستقیم داشته باشد، می‌توانیم حدس بزنیم که حضور موجودات فضایی به نحوی از انرژی‌های عاطفی ما بهره می‌برد. در موارد وسواس عشق پیوندی، درجه بالایی از شور عاطفی و جنسی وجود داشته است. موجودات فضایی علاقه ی زیادی به توانایی ما در احساس و ابراز عشق و سایر احساسات بسیار شدید دارند. ما باید چند سوال جدی بپرسیم. جوهره ی واقعی ربوده‌شدگان انسانی به عنوان منبعی برای این موجودات فضایی چیست؟ به جای تحقیق نامحدود با ناامیدی و سردرگمی، این سوال را بپرسید: اهداف و قابلیت‌های بیگانگان بر اساس توانایی آنها در هماهنگی موذیانه ی چنین درام‌های پیچیده‌ای مانند وسواس عشق چیست؟ در چارچوب تاریخچه ی تحقیقات معاصر در مورد آدم‌ربایی توسط بیگانگان، می‌توانیم بگوییم که بیگانگان در حال انجام نوعی برنامه ی هیبریداسیون ژنتیکی انسان/بیگانه هستند که چندین نسل را در بر می‌گیرد. این چیزی است که ما در ظاهر می‌بینیم و ممکن است کاملاً درست باشد. وقتی عمیق‌تر نگاه کنیم، ممکن است به بدترین نظریه ی توطئه ی قابل تصور شک کنیم. و در جایی بین این دو، ممکن است نگاهی اجمالی به حقه ی جادویی که درست جلوی چشمانتان در حال وقوع است، بیندازید. اما شواهد وجود بشقاب پرنده‌ها و موجودات فرازمینی کجاست ؟ همه می‌پرسند: "گوشت گاو کجاست؟" و در جواب این سوال می‌گویم: "گوشتی در کار نیست. فقط تکه‌هایی از گوشت اسب توی سالادی از آشفتگی." سریال‌های درام با محوریت پیوند انسانی به کارگردانی بیگانه که منجر به وسواس‌های عاشقانه می‌شدند، مشاهده‌ای اتفاقی از روابط بین فردی ربوده‌شدگان بودند. اگرچه این درام‌های پیوند برای اکثر ربوده‌شدگان رخ نداده است، اما اثرات و پیامدهای عمیق آن از اهمیت قابل توجهی برخوردار است. اگر حضور بیگانگان می‌تواند زندگی افراد را تا حدی که از طریق زندگی عاشقانه ی آنها نشان داده شده است، هماهنگ کند، پس باید نیات و قابلیت‌های ربایندگان بیگانه را دوباره ارزیابی کنیم. شاید این فرضیه که بیگانگان نقش کوپید افسانه‌ای و تیر او را بازی می‌کنند، ایده‌ای دور از ذهن نباشد، و خیلی چیزهای دیگر. مشاهده ی درام‌های زندگی ربوده‌شدگان، دریچه‌ای از ادراک را گشود که تاکنون در روش‌های علمی‌تر تحقیقات ربایش بشقاب پرنده‌ها ناشناخته مانده بود. من این مفهوم را به یک "حافظه ی مسدود شده" تشبیه می‌کنم که فقط با تغییر مسیر مسیرهای عصبی، برای آگاهی هوشیار قابل بازیابی است. مطالعات موردی خلاصه شده از درام‌های پیوند انسانی که توسط بیگانگان تنظیم شده‌اند، با علائم و نشانه‌های مشخصی ارائه شده است. این الگوها منحصر به جمعیت ربوده‌شدگان هستند و می‌توان آنها را به وضوح از سایر مسائل روانشناختی و رابطه‌ای غیر مرتبط با آدم‌ربایی متمایز کرد. پرداختن به مقصران انزوای عاطفی و حفظ رازداری در مورد آدم‌ربایی توسط بیگانگان در چارچوب نظام‌های ازدواج و خانواده از اهمیت بالایی برخوردار است. کلید گشودن رازها و انگیزه‌های هوش بیگانه در سرسختی ربوده‌شدگان برای جستجوی حقیقت تجربیاتشان نهفته است. ایجاد محیطی امن و عاری از تمسخر و فشار همسالانِ از نظر سیاسی درست، اولین گام در کشف حقیقت آدم‌ربایی توسط بیگانگان است. کشف واقعیت یک عمر مواجهه با بیگانگان، جعبه ی پاندورا است که کمتر کسی مایل یا آماده ی باز کردن آن است. تعداد کمی از افراد شجاع، اعماق تعاملات خود با حضور موجودات فضایی را کاوش کرده‌اند. برای برخی، این به معنای درک این است که تمام زندگی‌شان به دست عروسک‌گردان‌های فضایی -معماران نمایش انسانی- صحنه سازی، دستکاری و هماهنگ شده است. این درک، درک کاملاً جدیدی از جستجو و ارزش آزادی انسان ارائه می‌دهد.:

The Love Bite - Alien Orchestrated Human Bonding Dramas by Eve Frances Lorgen, MA: BIBLIOTECAPLEYADES.NET

نتیجه گیری جالبی است. چون ما هم در طول زندگی روزمره و بر اساس فضای دراماتیک تخیلی ای که رسانه ها و داستان های مقدس و غیر مقدس و ضد مقدس برایمان میسازند، مرتبا دست به تکرار صحنه های خوشایند درام های به ذهن وارد شده و تکیه زدن به تخت قهرمان از طریق بازسازی عشق ورزی یا نفرت ورزی او هستیم. اگر صحنه دقیقا تکرار نشود و شما در تکرار تجربه ی قهرمان، شکست بخورید، یا به بازی خودتان شک میکنید و یا به توطئه ی عوامل پشت صحنه. چه از خودتان متنفر باشید و چه از دیگران، صحنه ی این شکست هرگز از ذهنتان پاک نخواهد شد؛ همینطور آدم هایش. بیشتر ما در زندگی فقط آن دسته از افرادی را که به آنها عشق یا نفرت میورزیم، مرتبا در حافظه ی خود تکرار میکنیم. خدایان هم همینطورند و رمز بقای خدایان و مکاتب خاص در تاریخ همین بوده است. گاهی راه بالقوه ی خلاص شدن از دست کارگردانی که همچون خدا درام زندگی شما را کنترل میکند، این است که به جای عشق ورزیدن یا نفرت ورزیدن به او، او را از لباس کارگردان درآورید و به عنوان انسانی معمولی ببینید که مانند بقیه ی مردم، در نقش خود فرو رفته و به قول مارکس، "از خود بیگانه" شده است.

روح بشر چقدر پیشرفت کرده است؟: قسمت دوم

تالیف: پویا جفاکش

ازاینجا میتوانیم به میدان اصلی درگیری برگردیم، جایی که انلیل به نمایندگی از وحشی گری و اعمال زور، با حئا به نمایندگی از مدارا و صلحجویی در رقابت است و نکته این است که به روایتی دیگر، نظم جهان ما توسط مردوخ پسر حئا برقرار شده است. ال.سی.گیرتس، مردوخ ملقب به بعل (ارباب) را نسخه ای از حئا میداند و "ائا" نام اکدی حئا را قابل تبدیل به ایا، یاه، یاهو و نهایتا یهوه میپندارد. به عقیده ی گیرتس، کاملا طبیعی است که مردوخ هم پسر حئا باشد و هم خود حئا، چون مردوخ همان عیسی مسیح است که هم پسر یهوه است و هم خود یهوه. همانطورکه یهوه خالق زمین است، حئا و مردوخ هم در دو روایت متفاوت، خالق زمین محسوب شده اند. در افسانه ی خلقت بابلی، مردوخ، با تقسیم کردن جسد تهامات به آسمان و زمین، جهان مادی را می آفریند. با این حال، در افسانه ای دیگر، این، انلیل است که با جدا کردن پدربزرگ و مادربزرگش "آن" (آسمان) و "کی" (زمین)، آسمان و زمین را خلق میکند و خود، حکمران زمین میشود ضمن این که به عقیده ی گیرتس، این "آن" و "کی"، در ابتدا همان آنو و آنتوم پدر و مادر انلیل بوده اند که بعد به دو نسل از خدایان تبدیل شده اند. و باز عجیب این که در حالی که دراینجا انلیل حکمران زمین است، ولی این، برادرش حئا است که با عنوان "انکی" به معنی ارباب زمین نامیده میشود. انلیل، خلقت زمین و موجوداتش را به حئا سپرده است. او "می" ها یعنی قدرت های ویژه را به حئا داده است تا در این راه از آنها استفاده کند. با این حال، بعدا عیشتار الهه ی زهره با مست کردن حئا موفق به دزدیدن بخشی از می ها میشود. ایگیگی ها نژاد خدمتگزاران به انلیل در زمین هستند که به دلیل بیگاری زیادی که از آنها کشیده میشود، شورش میکنند و آنگاه حئا از سوی انلیل مامور میشود تا نژاد بردبارتری از خادمان را خلق کند. حئا به مخلوقات جدید که انسان های متعارف امروزیند، دلبستگی خاصی پیدا میکند و از آن پس همیشه مدافع آنها است. گیرتس، مخلوقات اخیر حئا را معادل با انسان هوموساپینس ساپینس و ایگیگی ها یا حجاجی ها را معادل با زیرگونه های دیگر بشر قدیم میشمرد. ظاهرا بهشت پر برکت دیلمون با هشت نوع گیاه خوراکی درمان بخش که حئا به کمک همسرش خلقت میکند هم نسخه ی دیگر بهشت عدن تورات است. در داستان گیلگمش هم یک جنگل سدر داریم که انلیل، غولی به نام هومبابا را نگهبانش کرده تا انسان ها به آن پا نگذارند و گیرتس، این غول نگهبان را با فرشته ی دارای شمشیر آتشین که یهوه نگهبان باغ عدن میکند تا آدم و حوا بدان پا نگذارند مقایسه میکند. در مجموع، در کتاب مقدس یهودی-مسیحی، خدا گاهی برابر با انلیل است و گاهی برابر با حئا. بزرگترین صحنه ی این تناقض در داستان سیل نوح است. در نسخه ی سومری-اکدی این قصه، انلیل، قصد نابودی بشر را دارد ولی حئا با مامور کردن اتراهاسیس به ساختن یک کشتی، گروهی از انسان ها را نجات میدهد و بعد انلیل را راضی به حفظ بقایای انسان ها میکند درحالیکه در تورات، یهوه خودش سیل را نازل کرده و خودش هم نوح را مامور به ساختن کشتی برای نجات خانواده ی خود میکند.:

“Mesopotamians and their gods”: L.c. Geerts: PART OF “THE GREAT GODS, CREATING GODS”

دراینجا چیزی که به ذهنم میرسد، این است که جدا کردن آن (آسمان) نرینه از کی (زمین) مادینه، همان جدا کردن آبزوی پدر از تهامات مادر است. چون آبزو مظهر نظم است، زمین به دست آمده در بی نظمی و هرج و مرج فرو میرود تا این که بقایای نظم که همان حئا و البته مردوخ است، آن را تحت تسلط خود میگیرد و از ترکیب نظم و بی نظمی، انلیل به وجود می آید. همچنین باید توجه کرد که حئا بر پهنه ای به نام ابزو حکومت میکند که همنام ابزو پدر خدایان است. بنابراین بی هوش و دستگیر شدن ابزو توسط حئا به عنوان نسخه ی جدید خود، با بی هوش شدن حئا در اثر مستی و افتادن "می" هایش به دست عیشتار به عنوان نسخه ی دیگر تهامات مطابقت دارد. شاید حئا یا آبزوی مست و بی هوش، همان دیونیسوس عامل بی نظمی است و ما در این داستان ها میتوانیم روایت دیگری از تبدیل اسکندر به الیمپیاس را پیش از ظهور کاساندر در جایگاه مردوخ یا آشور بیابیم. اگر این پروسه ی سیاسی تقلیدی از خلقت باشد، نباید تعجب کنیم که نظم جهان طبیعی از مجرای دچار کردن موجودات به انواع بی نظمی ها تامین شده باشد. تفاوت انستان با بقیه ی موجودات در این است که بقیه کاملا در یک بی هوشی دیونیسوسی به یوغ این نظم خرد کننده تمکین کرده و به موقعش در پای آن قربانی میشوند ولی انسان از وضع موجود ناراضی است و این قطعا با توجه خاص حئا به انسان امروزی بی ارتباط نیست. درواقع انسان درست مثل آنوناکی ها که از جهان دیگر آمده اند آفرینشگر است ولی در این دنیای محدود، قدرت آفرینشگریش محدود است و در عوض نامحدودی در تخیل او جریان می یابد تا آن حد که میتواند در حد انتظاری که از قدرت کهن الگوهایش در جهانی دیگر انتظار میرود، از موجودات دیگر و حتی بعضی انسان ها، خدایانی بی نقص بسازد، روندی که از دوران قصاصون کهن تا عصر سینما و کامپیوتر پیوسته طی شده و این در جای خودش، بارها به ضرر خود انسان تمام شده است و با این حال، به عنوان یک ودیعه ی الهی که صحتش به طور مقدسی حس میشود، هرگز زیر سوال نرفته و کسی متوجه نشده که ممکن است این یکی از معدود واقعیات جهان دیگری باشد که عمدا و به عنوان یک تله، در جای نادرستی چون جهان حاضر محفوظ مانده است. این دنیای آشوبناک و بی در و پیکر ذهنی، اکنون تداوم آشوبناکی تهامات در جهان مادی است و هنوز مانند دریا که عنصر تهامات است، سیال و بی قید است ولی هنوز بی قیدیش تا حدودی تحت کنترل است چون اکنون عیشتار نام دارد و فقط بخشی از می های حئا را دزدیده است. نسخه ی یونانی-رومیش با نام های آفرودیت یا ونوس، هنوز مخلوق دریا خوانده و ستاره اش زهره "استلا د ماریس" یعنی ستاره ی دریا نامیده میشود ولی عجیب این که یک فرقه ی مرموز و پرکار مسیحی به نام "بانوی ما از کوه کرمل"، این عنوان را به جای زهره برای مریم مقدس مادر مسیح برگزیده اند و نباید تعجب کرد که در تاریخ رسمی، تبار آنها به اولین نفوذ استعماری غرب مسیحی در شرق کفار یعنی جنگ های صلیبی میرسد.

در قرن 12 میلادی، یک کشیش بیزانسی، صومعه ای در کوه کرمل در سرزمین مقدس را که چند قرن پیش توسط خسرو دوم شاه پارس نابود شده بود، احیا کرد. ادعا میشود این صومعه که به نام مریم مقدس نامگذاری شده بود، راه عتیق درویشان زاهدی که در آن کوهستان ساکن بودند را احیا کرده است. درویشان نامبرده یعنی کرملی ها در ابتدا از یهودیان و بعدا گروهی از مسیحیان بودند که مدعی بودند به طریقتی میروند که الیاس و الیشع نبی به آن عمل میکردند. در قرن سیزدهم، صلیبیون لاتینی بسیاری به مرام این فرقه پیوستند اما بعد از بازپس گیری سرزمین مقدس توسط مسلمانان، حکومت فرانسه از ترس ایجاد ناامنی، بیشتر اعضای فرقه را به حدود پاریس منتقل کرد و باقیمانده ی آنها در کوه کرمل، بعدا توسط مملوک های مصر به قتل رسیدند. کرملی ها از مرکز جدیدشان در فرانسه رو به رشد نهادند. در ابتدای قرن 19 سکولاریزاسیون ناپلئونی، بخش اعظم مراکز کرملی را از بین برد به طوری که در انتهای قرن 19 فقط حدود 200 نفر کرملی باقی مانده بودند ولی از ابتدای قرن بیستم مجددا رو به رشد نهادند. یکی از نکات مهم درباره ی تاریخ این فرقه این است که بعدا فرقه ی شوالیه های سنت موریس با آنها ادغام شدند و این سنت موریس، یک سردار رومی مسیحی شده ی اصالتا افریقایی بود که همنامیش با مورهای شمال افریقا نیز ازاینرو است. خود فرقه ی سنت موریس نیز قبل تر با شوالیه های لازاروس ادغام شده بود، فرقه ای که بخش اعظم اختیارات تمپلارهای ظاهرا سرکوب و منقرض شده به آنها انتقال داده شده بود. سنت لازاروس مزبور، حامی جذامی ها بود چون خودش جذامی بود و البته ظاهرا داستانش هنوز با آن لازاروسی که مرده بود و عیسی مسیح زنده اش کرد مرتبط است چون لازاروس در لغت یعنی جذامی، و بنا بر اتهامات یهودی، لازاروس خود شمعون پطرس (اولین پاپ) بود که برای این که کار عیسی بگیرد، وانمود کرد از جذام مرده است تا عیسی به دروغ، او را زنده کند. شوالیه های سنت لازاروس هم درحالیکه از طرفی به جای تمپلارها محافظ کاروان ها بودند، محافظان بیمارستان های جذامی ها هم بودند و بنابراین عجیب نبود که بیماران آنها هم مردان مقدس جانشین –و البته مقدس ازآنرو که پول زیادی داشتند- بودند که وانمود میکردند جذام گرفته اند. قیافه ی جذامی ها معمولا با دستمال پوشیده میشد و شوالیه های سنت لازاروس هم میتوانستند ثروتمندان را ناشناس به جای جذامی ها جابجا کنند و دزدان هم از ترس جذام نزدیک نشوند. حتی بعضی از بیمارستان های جذامی ها میتوانستند پوششی بر زندان های زندانیان عقیدتی باشند از جمله کسانی که بر ایدئولوژی و تحریف تاریخ یک جریان نوپای رشد کرده به نام کلیسای پطرس شوریده باشند. این جریان احتمالا همانقدر با فرانسه و پایتختش پاریس مرتبط است که سرکوب تمپلارها به عنوان بنیانگذاران بانکداری ربایی به دربار فرانسه نسبت داده میشود. در این مورد، بخصوص باید سختی رفت و آمد زیارتی بین فرانسه و القدس که اکنون اورشلیم رسمی است را به یاد بیاوریم و در عوض تورهای زیارتی در جاده های مهمی که از چهار شهر مهم فرانسه –پاریس، وزلی، لوپوی و آرل- تا سانتیاگوی اسپانیا تداوم داشتند را برجسته کنیم. سانتیاگو یعنی یعقوب مقدس. در حال حاضر، او برادر عیسی مسیح شمرده و بیشتر سنت جیمز نامیده میشود اما فراستی چاد معتقد است که این تغییر اسم، برای پنهان ماندن هویت واقعی او به عنوان یعقوب جد بنی اسرائیل است و عیسی برادر یعقوب حواری نیز کسی جز عیصو برادر یعقوب پدرسالار نیست. عیصو جد رومیان است و جنگ صلیبی تا اورشلیم نیز تداوم تسویه حساب اعقاب عیصو با اعقاب یعقوب البته در اسپانیا است جایی که اشراف یهودی در آن ساکن شدند و باعث شدند شبه جزیره ی مربوطه به نام عبریان، ایبری نامیده شود و کشور مربوطه به نام یهودیان سافاردی، اسپاردا یا اسپانیا. این اشرافیت در بارسلونا با اشرافیت فرانک ژرمن در فرانسه اتحاد فامیلی برقرار کردند و سرآغاز روم مقدس فرانکی گردیدند که همان روم اصلی است. اسپانیا قلمرو مورها بود و بنابراین عجیب نیست که شوالیه های سنت لازاروس، همزمان با سنت موریس هم پیوند داشته باشند. پس جنگ صلیبی بین فرانسه و اسپانیا در جریان بود و اورشلیم هم سانتیاگو بود جایی که در آن، هنوز نشان مریم مقدس کوه کرمل در کلیسای کوچک او کارمه دو آبایسکو محفوظ مانده و روایات محلی از حضور تاریخی کرملی ها در آن وجود دارد. کلمه ی یعقوب احتمالا با لغت عبری یاکوف به معنی جانشین مرتبط است و دراینجا جانشینی خدا بر زمین را مد نظر دارد. درحالیکه یعقوب پدرسالار هنوز یعقوب است، ولی یعقوب حواری به واسطه ی تبدیل نامش به یاهوبس، جیمز خوانده میشود. سنت جیمز در نزد کاتولیک ها روز خاصی ندارد درحالیکه در بین پروتستان ها دارد (5فوریه) و همین نشان میدهد که پروتستانتیسم در شورش علیه کاتولیسیسم و تصرف کاتولیسیسم از درون، نوعی بازگشت به یهودیان اسپانیا است. با این حال، کتاب مقدس یهودی-مسیحی که احتمالا فقط در قرن 17 به بعد نگارش شده است، قصد پوشاندن تاریخ را دارد و یک دلیل این هم که سانتیاگو عمدا سنت جیمز نامیده میشود برای پنهان ماندن تاریخ واقعی یعقوب و عیسی است. عیسی همان عیصو برادر بزرگتر است و روم ژرمن هم باید قبل از یهودی ها در سرزمین مقدس نفوذ میداشت. در این مورد باید توجه کرد که اشرافیت ژرمن همه از گوت ها بودند و گوت ها دورگه های هون های تاتار با اشرافیت محلی به شمار میرفتند. در تبلیغات ضد آلمانی جنگ اول جهانی، آلمانی ها هنوز هون نامیده میشدند و اندرو مارفول معتقد است که روم ژرمنی، خود، طغیانی علیه یک امپراطوری بزرگتر مغول-تاتار بوده است. بنا بر تاریخ رسمی، گوت ها قبل از مورها بر اسپانیا حکومت میکردند. رودریک آخرین حکمران گوت اسپانیا، پس از مرگ «ویزیتای شرور»، پادشاه نامحبوبی که با کلیسا دشمنی داشت و سعی در قانونی نمودن چند همسری و گشودن درهای جنوب اسپانیا به روی مورهای مسلمان داشت، تاج و تخت را به دست گرفت. سه پسر ویزیتا با مورها متحد شدند و اسپانیا به دست مورها افتاد و پسران ویزیتا هم حق دوک نشینی یافتند و فرزندانشان با نام های عربی، تا زمان تصرف اسپانیا توسط مسیحیان، به حکومت خود ادامه دادند. بنا بر افسانه ای، رودریک که نابودی حکومت خود را نزدیک دید، از راه اقیانوس به غرب و جزایر آنتیلا گریخت، جایی که او و سربازان وفادارش هفت شهر افسانه ای سیبولا را ساختند و این هفت شهر توسط هفت حاکم کنترل میشدند. احتمالا اینها نسخه های دیگر هفت جزیره ی هفت خدا در جزایر آتلانتیس هستند و بیخود نبود که فرانسیس بیکن اراده کرد آتلانتیس جدید را در قاره ی امریکا تاسیس کنند. در مقایسه با حقانیت مسیحیت، این فراری ها باید دنباله روان یهودیت راستینی شمرده میشدند که یهودیان در عمل و در اثر تماس با مشرکین که حالا مسلمانان مور شمرده میشدند، از آن منحرف شده بودند. به همین دلیل هم بود که بعدا در امریکا جنونی برای یافتن قبایل گم شده ی بنی اسرائیل در میان سرخپوستان پدید آمد. البته سرخپوستان، زردپوستان ریشه گرفته از تاتارها بودند ولی به هر حال، گوت ها هم از نسل تاتار بودند و شاید نام آنتیلا نیز شکل دیگری از نام آتیلا رهبر هون ها بوده باشد. همانطورکه نقاشی هایی از اشراف اروپایی با ظواهر سفیدپوستان وجود دارند، هنوز هم نقاشی هایی هستند که همان اشراف را با ظواهر زردپوستان نشان میدهند. البته موضوع ارتباط فرهنگی و اسطوره شناختی و زبان شناختی سرخپوستان امریکا با تاتارهای سیبری و حتی با چینی ها هنوز به جای خود هست و نبرد با تاتارهای شرقی نیز هنوز در تاریخ قاره ی امریکا شبیه سازی میشود. هون هایی که ژرمن ها از بینشان برآمدند و علیهشان شوریدند، بیشتر با قبایل مجار تطبیق میشوند که مجارستان را به خود اختصاص دادند. قدیس حامی مجارستان، سنت امریک است که نامش شبیه نام قاره ی امریکا است. درباره ی امریگو وسپوچی که ادعا میشود نامش را به قاره ی امریکا داده است، این احتمال وجود دارد که نامش ریشه ی مجارستانی داشته باشد و جالبتر این که وسپوچی در لغت به معنی روح خبیث است. در قرن هفدهم، متحدان سرخپوست سنتی فرانسوی ها در منطقه ی ساحل اقیانوس اطلس، الگونگین ها بودند و در مقابل، ایروکویی ها علیه فرانسوی ها صف آرایی کرده بودند. نام ایروکویی امکان دارد از نام هونگروآ که فرانسوی ها درباره ی هونگری/مجارستانی ها به کار میبردند برخاسته باشد، درحالیکه الگونکین احتمالا "ارغون کان"، یعنی قلمرو ایلخان و اشاره به متحدان عثمانی فرانسوی ها در جنگ همزمان علیه مجارستان است. یعنی ما در قرن هفدهم، هنوز یک روم فرانکی مسیحی داریم که عثمانی ها هنوز از آن جدا نشده اند و مجارستان هم نماد حکومت های قبلی تاتاری است که دارند هدف نفوذ و فتح این روم پیشروی جدید قرار میگیرند و همین صحنه در امریکا هم بازسازی میشود. تعجبی ندارد که تلاش برای جدا کردن یهودی اصیل از تاتار کافر، همراه با نوعی یهودی سازی سرخپوستان نیز بوده است. ریچارد تورنتون، مورخ تا حدودی مرتد سرخپوستان کریک، به توجه به ارتباط سرخپوستان امریکای شمالی با یهودیان معروف است. او چارلز هیکس، رئیس موقت سرخپوستان چروکی را اینچنین توصیف میکند: «چارلز هیکس، نیمی یهودی اسکاتلندی، یک چهارم آلمانی و حداکثر یک چهارم اهل ایتسات کریک بود. او هیچ تبار چروکی نداشت. او همیشه خود را یک چروکی میدانست.» تورنتون همچنین از گروه های خودخوانده ی چروکی ها سخن گفته است که از امریکای جنوبی آمده بودند و یهودیان پرتغالی بودند که با جمعیت های به اصطلاح بومی ترکیب شده بودند. در طول جابجایی سرخپوستان، چروکی های «واقعی» با این چروکی های قلابی مخلوط شدند و هنوز هم سردردهای بی پایان برای متخصصان ژنتیک ایجاد میکنند. در سال 1981، استنلی ام.هوردس، درحالیکه به عنوان مورخ ایالت نیومکزیکو کار میکرد، شروع به شنیدن داستان هایی از اسپانیایی تبارهایی کرد که شب جمعه شمع روشن میکردند و از خوردن گوشت خوک خودداری میکردند. این اعمال به احتمال زیاد، در طول قرن ها از مهاجران اولیه ی یهودی مخفی در اسپانیای جدید منتقل شده اند. درنهایت باید ارتباط همه ی اینها را با انتقال مقر استعمار از اسپانیا به هلند و ازآنجا به بریتانیا همراه اشرافیت های یهودی واحدی که همراه این انتقال قدرت ها جابه جا میشدند در نظر بگیریم و فقط این گونه میتوانیم بفهمیم چرا آتلانتیس جدید یک ایالات متحده ی امریکای انگلیسی زبان شد. درواقع این که تاریخ استعمار در امریکا با اسپانیا شروع شد یکی از معدود حرف های راستی است که پشت تاریخ جنگ های دروغین بعدی مخفی شده و البته هنوز هیچ تضادی با جنگ صلیبی فرانسوی ندارد چون تثبیت کلمب و خلق زندگینامه اش فقط در دستگاه ناپلئون بناپارت –یا بهتر است بگوییم گذشته ی فرانسوی که برای ناپلئونیسم خلق شد- انجام گرفت. تا قبل از آن، کلمب، رقیبی به نام مارتین بوهایم یا مارتین اهل بوهم داشت که قیافه ی فعلی کریستف کلمب از روی قیافه ی همان مارتین بوهمی کپی شده است و شاید به خاطر اصالت ژرمن همان مارتین است که پرچم امریکا شبیه بعضی نشان های گوت های ژرمن است. اندرو مارفول، نشان داده است که کریستوفر کلمب نام مستعار کولوم یا کولون از خاندان های یهودی سرآمد اسپانیایی که در فرانسه و آلمان و ایتالیا نزج یافته اند است. او "کریستوفر" یعنی حامل مسیح است چون آن گروه از یهودیان که مسیحیت را خلق و یهودیت را از روی کتاب مقدس مسیحی بازتعریف کردند نمایندگی میکند و تلاش کریستف کلمب برای رسیدن به بارگاه خان بزرگ در کیتای یا چین، درواقع همان تلاش برای دنبال کردن راه های تجاری تاتاری تا مراکزشان در یک طرح گسترده تر استعماری را نشان میدهد. یهودیانی که به همراه مسلمانان از اسپانیای مسیحی اخراج شدند، یهودیانی بودند که در نسخه ی یهودیت کتاب مقدسی نمیگنجیدند. آنها در سال 1492 یعنی همان به اصطلاح سال کشف امریکا اخراج شدند. همان سال، مطابق پیشگویی ها سال آزاد شدن شیاطینی که سلیمان در اورشلیم زندانی کرده بود است و حالا با قرار گرفتن اورشلیم در اسپانیا، میتوانیم شیاطین را هم شناسایی کنیم: یهودیان استعماری با هویت ناشناس که به همراه مسلمان ها در سطح شرق پراکنده و به نفع استعمار، دین سازی میکنند؛ در کنار بچه یتیم های به جا مانده از جنگ ها که در مراکز شستشوی مغزی، تبدیل به روحانیون مقدس ادیان جدید و راهی مستعمرات و ممالک مستقل شرقی میشوند. هنوز پیوند اینها با کرملی ها و لازاری ها قابل ردیابی است اگر به یاد بیاوریم که گروهی از کشیشان ژزوئیت/یسوعی –متخصصان بزرگ تحریف مذاهب شرق و قاره ی امریکا- به عنوان لازاری ها شناخته میشدند و ریشه در کلیسای سن پیر دو مون مارتر در پاریس فرانسه داشتند. این همان کلیسایی است که در 15 اگوست سال 1534، سنت ایگناتیوس لایولا، سنت فرانسیس خاویر و پنج همراه دیگر آنها با نذرهایی در شهادتگاه سنت دنیس در آن، اولین قدم در ایجاد جنبش یسوعی برداشته و خود را به این هدف، مقید کردند. سنت دنیس یادشده که نام اصلیش دیونیسوس است، یک معبد «مارس» خدای جنگ رومی را به کلیسای سنت دنیس تبدیل کرد و به روایتی بعد از این که به همراه دو تن از وفادارانش توسط کفار سر بریده شدند، در همین محل به خاک سپرده شدند.:

“WAS THE TEMPLE OF KING SOLOMO IN SPAIN, PART3”: FROSTY CHUD: STOLEN HISTORY: 2 MAR 2024

به نظر نمیرسد اسم این سنت دیونیسوس، اتفاقی شبیه دیونیسوس خدای مستی و لایعقلی باشد و احتمالا دو همراهی نیز که همراه او اعدام شدند، نسخه های نزدیک به اصل تر دو دزدی هستند که همراه عیسی مسیح اعدام شدند. حالا این دیونیسوس علاوه بر خدای ترویج بی عقلی، خدای جنگ هم هست و ستون پنجم مذهبی استعمارگران، او را تقدیس میکنند؛ چه حسن تصادف عجیبی؟!

معنای دیگری که از قصه میتوان برداشت کرد، این است که دیونیسوس، به مارس خدای جنگ، لباس عیسی مسیح صلحجو را پوشانده تا جنگسالاریش را استتار کند. مشخصا دراینجا مسیح قرار است به عنوان سلاحی علیه ملت هایی استفاده شود که لازاری ها یا همان کرملی ها به آنها وارد میشوند. در مورد اخراج یهودیان همراه با مسلمانان از اسپانیا بخصوص با توجه به درویش مسلکی کرملی ها و شباهتشان به صوفیان مسلمان، ما میتوانیم روی بورس آمدن نوشته های منسوب به ابن عربی اندلسی (اسپانیایی) در تصوف را به یاد بیاوریم و این که تاثیرگذارترین اثر او فصوص الحکم در فص عیسی مسیح، عیسی را برترین پیامبر و به سبب صلح جویی، افضل بر محمد میداند که ظاهرا تقبیح جنگ و مقاومت از سوی ابن عربی و بر اساس فلسفه ی مسیحی «وقتی به تو سیلی زدند، طرف دیگر صورتت را تقدیمشان کن» هدفی جز باز داشتن مسلمانان از مقاومت در مقابل استعمار ندارد. جالب این که در همین اثر، ابن عربی، خود را "مهدی" میخواند. اگر فکر میکنید این حیله کهنه شده است، به جدیدا دوباره فیلم شدن رمان "تلماسه" (دون) فکر کنید که در جامعه ای استعمارزده که به وضوح عربی-اسلامی است، «مهدی» موعودی داریم که پسر دوکی از یک خانواده ی استعمارگر از آب درمی آید و نماد این خانواده ی استعمارگر، گاوباز است و نماد خاندان دشمن آن، گاو.: دو نماد اسپانیایی برای یهودی های قربانی و مسیحی های ستمگر که چنانکه دیدیم، هر دو از یک آبشخور و بر اساس همان فلسفه ی دو دسته سازی و دشمن سازی از متحدان همریشه برآمده اند.

حالا توجه داشته باشید که لازاری ها گروهی از یسوعی ها هم هستند و طبیعی است که خدایشان دیونیسوس هم باید یک ربطی به لازاروس داشته باشد. در این مورد جالب است که نام آرامی و اصلی لازاروس، الاسار است که میتوان آن را خدا-آشور معنی کرد. همانطورکه دیدیم، ازیریس هم یک فرم از آشور است و در منابع یونانی مثل کتاب دوم تواریخ هرودت، ازیریس با دیونیسوس تطبیق میشد.

جرالد مسی، لازاروس کتاب مقدس را در نام و در مردن و دوباره زنده شدن، برابر با ازیریس میگیرد و معتقد است عیسی مسیح که لازاروس را زنده میکند، همان هورس است که ازیریس را احیا میکند.:

“Lazarus”: Gerald Massey: EOHT.INFO

خوب است. میبینیم که ازیریس مرده و زنده شونده، حئای مدهوش شده است و میتوانیم ببینیم که قرار است بهشت زمینی ازیریس و دیلمون زیبا و صلح جویانه ی حئا، توسط یک عدد مسیح که ازیریس/حئا را زنده میکند یا به هوش می آورد، بازگردد. زکریا سچین در فصل 13 کتاب WHEN THE TIME BEGAN ضمن تایید برابری آنوناکی ها با آرخون های گنوسیسم مسیحی، نظریه ی دانشمندان شوروی درباره ی ریشه گرفتن مجارها و قفقازی زبان ها و قبایل ترک-تاتار از سومری ها و انتشار کیش آنوناکی ها با آنها از شرق تا ژاپن و از غرب تا سراسر اروپا را صحه مینهد و علیرغم این که دانش رسمی، نظریه ی سیاره ی ایکس او و برابری خدایان بین النهرین با موجودات فضایی را قبول ندارد، اما شهرت اکادمیک سچین که باعث گسترش این نظریه ی شبه علمی شده است، خود، نشان از بقای این نظریات در پشت درهای دانشگاه ها و افشا شدنشان فقط در موقع جنجال سازی دارد. رواج مسیحیت در بین تاتارها گواه است که دستگاه سیاسی ای که از آنها در مغربزمین به جا مانده و در سراسر جهان ریشه دوانده است، همان دستگاهی است که زمانی ادعا میکرده جانشین مسیحی است که میتواند حئای مدهوش –پیشوای لازاروس مرده- را به هوش بیاورد و الان همان دستگاه دارد شرایط را برای ظهور دوباره ی مسیح آماده میکند، و اگر هم جاهایی میگوید مسیح افسانه است، ازآنرو است که امیدوار است ما باور کنیم گردانندگان همان دستگاه، به جای مسیح، بهشت را به زمین خواهند آورد. اما آیا عملکرد آن دستگاه با ادعایش همخوانی دارد؟ آن فقط جسد لازاروس را در صحنه قرار داده که چیزی نیست جز حئای مست شده و بنابراین دیونیسوس مروج مستی و لایعقلی، که فعلا کل دستگاه بر اساس قانون «من مامورم و معذور» مرام او را رواج میدهد. آیا این مظهر بی نظمی، همان تلنبار شدن نیروهای آنوناکی در مغز ما نیست؟ بیایید به این توصیف از جهان ما توجه کنیم.:

« در ادبیات باطنی یک فرضیه ی ساده وجود دارد: افکار قدرت دارند. حتی علم مدرن [در فیزیک کوانتوم] نیز پذیرفته است که در پشت ساختاری که ما به عنوان جهان مادی می‌شناسیم، شبکه‌ای از انرژی وجود دارد و برهمکنش‌های بین انواع مختلف انرژی، ظاهری از جامدیت را ایجاد می‌کند که ما آن را ماده می‌نامیم. پس فکر، به عنوان شکلی از انرژی، همان قدرت را دارد. به همین دلیل است که در بسیاری از سنت‌ها، توصیه‌هایی در مورد کنترل فرآیند فکر وجود دارد، در حالی که فکر کردن و عمل کردن هنوز چیزهای متفاوتی هستند، فکر کردن اثرات خود را دارد. روشن‌بینان از مذاهب مختلف، اشکال و صورت‌های تولید شده توسط انواع مختلف فکر را دیده و مستند کرده‌اند؛ شاهد این مدعا، کار چارلز لیدبیتر است. در حالی که بسیاری از این صورت‌ها زودگذر هستند، وقتی توسط احساسات و حافظه تقویت می‌شوند، به چیزی بیش از افکار تبدیل می‌شوند، به اشکال فکری تبدیل می‌شوند. این قالب‌های فکری فراتر از زمانی که به آنها فکر می‌شود، وجود دارند: آنها وجود مستقلی در ذهن متفکر پیدا می‌کنند. سپس بر حافظه تأثیر می‌گذارند و برداشت‌های ما از زندگی روزمره را شکل می‌دهند. شاید بخواهیم این قالب‌های فکری را فقط در روان افراد روان‌رنجور یا ناپایدار ببینیم، در حالی که زندگی همه ی ما تحت تأثیر قالب‌های فکری است که در گذشته ایجاد کرده‌ایم. برای اکثر مردم، آنها هرگز زمان حال را بدون فیلتر نمی‌بینند، تمام تجربیات از طریق قالب‌های فکری ایجاد شده از دوران کودکی و حتی فراتر از آن از طریق زندگی‌های گذشته غربال می‌شوند. دیوید اس. بناهوم گفته است: "میم [یا واحد اطلاعاتی]، ایده‌ای مسری است که مانند ویروس تکثیر می‌شود و از ذهنی به ذهن دیگر منتقل می‌شود. میم‌ها مانند ژن‌ها و ویروس‌ها عمل می‌کنند و از طریق شبکه‌های ارتباطی و تماس رو در رو بین افراد پخش می‌شوند." با این حال، افکار بسیار فراتر می‌روند. همانطور که در بسیاری از تحقیقات مدرن در مورد میم‌ها مستند شده است، قالب‌های فکری می‌توانند مانند ویروس‌های ذهن شوند. آن‌ها می‌توانند در سراسر گروه‌ها، خانواده‌ها، ملت‌ها و در واقع جهان پخش شوند و از سطوح عمیق‌تر ناخودآگاه که همه ی ما تجربه می‌کنیم، عبور کنند. شایعات، داستان‌ها و اسطوره‌های شهری، همگی میم یا قالب‌های فکری هستند. اگرچه ممکن است در درجه ی اول از طریق چاپ، اینترنت، رسانه‌ها و غیره نادیده گرفته شوند، اما زمانی فرا می‌رسد که به یک «نقطه ی اشباع» خاص می‌رسند و سپس به بخشی از ناخودآگاه جمعی تبدیل می‌شوند. این امر فوق‌العاده خطرناک است زیرا اشکال منفی و خشونت‌آمیز می‌توانند گروه‌ها و جمعیت‌ها را کنترل کنند و باعث خشونت و پرخاشگری اوباش شوند. این ذهن‌های گروهی در واقع اشکال فکری خارج از کنترل هستند و در سنت عرفانی به عنوان آرخون ها شناخته می‌شوند. آرخون‌های بی‌شماری هم در ذهن ما و هم در ناخودآگاه جمعی ساکن هستند. آرخون‌ها نه تنها می‌توانند در ذهن جمعی ناخودآگاه وجود داشته باشند، بلکه می‌توانند شکافی در جهان‌های اختری ایجاد کنند که از طریق آن موجودات معنوی سقوط کرده می‌توانند به حوزه‌های زمینی حرکت کرده و اشکال فکری ایجاد شده را کنترل کنند. آرخون‌ها محصول بشریت هستند که توسط ارواح سقوط کرده زنده شده‌اند و از احساسات خودمان تغذیه می‌شوند. آن‌ها می‌توانند افراد، گروه‌ها، حتی ملت‌ها و دولت‌ها را کنترل کنند و تحت تأثیر قرار دهند. در ادبیات عرفانی، این آرخون‌ها می‌توانند چنان قدرتی پیدا کنند که به سلطه تبدیل شوند، نیروهایی که کل گروه‌های مردم، حتی نژادها و کشورها را کنترل می‌کنند. پیروان بسیاری از ادیان فکر می‌کنند که در حال پرستش "من-هستم" [خدای موسی در تورات] هستند؛ اما در واقع آنها در حال تغذیه ی یک خدای دروغین هستند، آرخونی که از جهل خود ساخته‌اند. این اتفاق اغلب رخ می‌دهد و به همین دلیل است که سنت باطنی ضروری است. بدون هدایت باطن‌گرایی، بسیاری در دام دین ظاهری (بیرونی) گرفتار خواهند شد. بنیادگرایی، فرقه‌ها، تحت‌اللفظی‌گرایی، افراط‌گرایی، همگی محصول خوانش‌های نادرست از سنت معنوی هستند. وقتی این گروه‌ها شکل می‌گیرند، قالب‌های فکری‌شان حیات مستقل خود را پیدا می‌کنند و از آنجایی که به انرژی‌های «واقعی» زنجیره ی بزرگ هستی متصل نیستند، خیلی زود از هم می‌پاشند و به حلقه‌ای برای تجلی موجودات سقوط کرده از جهان‌های اختری تبدیل می‌شوند. این ارواح سقوط کرده، هماهنگ با کیهان عمل می‌کنند و این اشکال را تقویت می‌کنند تا به میدان‌های انرژی مستقل و مجزایی در دنیای اختری (آرخون‌ها) تبدیل شوند. آنها از آرخون‌ها تا حد "سلطه" ها رشد می‌کنند و از پادشاهی‌های اختری خود حکومت می‌کنند. پرستندگان فقیر و نگون‌بخت آنها فکر می‌کنند که از "خدای حقیقی" پیروی می‌کنند، اما در واقع هیولاهایی را تغذیه می‌کنند که از رنج و جهل بشر آفریده شده‌اند. بسیاری از این اشکال از رنج تغذیه می‌کنند، در حالی که برخی دیگر از لذت تغذیه می‌کنند و احساسات اعضای خود را برای کسب روزی بیشتر و بیشتر تقویت می‌کنند. به نوعی آنها واقعاً "خون‌آشام‌های معنوی" هستند و بدون باطن‌گرایی، همه ی ادیان و سنت‌ها تسلیم می‌شوند. در انجیل فیلیپ 54: 25-18 آمده است:

"آنها نام کسانی را که خوب هستند گرفتند و آن را به کسانی که خوب نیستند دادند، تا از طریق این نام‌ها او (بشریت) را فریب دهند و آنها را به کسانی که خوب نیستند پیوند دهند."

تصویرسازی از آرخون‌ها در ادبیات گنوسی بسیار قوی است، و از آنجا که با داستان‌های دوگانه‌گرایی کیهانی آمیخته شده است، بسیاری به این باور رسیده‌اند که آرخون‌ها نتیجه ی یک اشتباه یا سقوط کیهانی هستند. واقعیت این است که هیچ خطای کیهانی رخ نداده، فقط یک سوء تعبیر ناشی از جهل بوده است. با این حال، همزمان، این جهل، دریچه‌ای ایجاد کرده است که از طریق آن اشکال سقوط کرده می‌توانند وارد شوند و این آرخون‌ها، یا هر چه که آنها را بنامیم، هستند که مانع از درک نادرست ما از خودمان می‌شوند. در واقع، آنها با اجازه ی خود ما وارد کره ی زمین می‌شوند. این ایده‌ای است که به سنت «هبوط انسان» جان بخشید. از آنجایی که انسان در جهل خود، اشکال فکری سقوط کرده را خلق کرده و به موجودات سقوط کرده اجازه ی ورود به جریان زمین را داده است، پس در نهایت انسان مسئول وضعیت فعلی سیاره، فرهنگ و روح خود است. مسئله ی آرخون‌ها پیچیده است زیرا تعاملی بین اشکال فکری خودمان و موجودات اختری سقوط کرده ی واقعی وجود دارد. قالب‌های فکری به این موجودات اجازه می‌دهند تا با ناخودآگاه ما ارتباط برقرار کنند. آن‌ها می‌توانند مطابق با زبان فرهنگی که از طریق آن ارتباط برقرار می‌کنند، شکل خود را تغییر دهند و از آنجایی که ترکیبی از قالب‌های فکری و ارواح "هبوط کرده" ی ما هستند، می‌توانند خواسته‌ها و نیازهای پنهان ما را تقلید کنند.

درحالیکه در دوره های قرون وسطی ممکن است شیاطین، اینکوباس و ساکوباس را داشته باشیم، امروز بیگانگان فضایی، آدمربایی های بشقاب پرنده ها و آزمایش‌های پزشکی توسط موجوداتی که نمی‌توانیم ببینیم را داریم . در حالت مدرن، این آرخون‌ها گاهی اوقات "فرازمینی‌ها" نامیده می‌شوند. با این حال، باید بدانیم که این اشکال، منشأ معنوی دارند. اگرچه نژادهای بسیار دیگری در کیهان ما وجود دارند ، اما به نظر می‌رسد که درصدی از مشاهدات و تجربیات بشقاب پرنده‌ها، منعکس کننده ی ترس‌ها، وحشت‌ها، نیازها و خواسته‌های خود ما هستند و از این رو منشأ آرخونی دارند. جهان، ساخته‌ی قدرت‌های فرومایه‌ای است که اگرچه ممکن است به طور غیرمستقیم از او سرچشمه گرفته باشند، خدای حقیقی را نمی‌شناسند و مانع شناخت او در کیهانی می‌شوند که بر آن حکومت می‌کنند. پیدایش این نیروهای پایین‌تر، آرخون‌ها، و به طور کلی پیدایش تمام مراتب وجودی خارج از خدا، از جمله خود جهان، موضوع اصلی تفکرات گنوسی است. جهان، قلمرو آرخون‌ها، مانند زندانی عظیم است که درونی‌ترین سیاه‌چال آن زمین، صحنه ی زندگی انسان است. در اطراف و بالای آن، کرات کیهانی مانند پوسته‌های متحدالمرکز احاطه‌کننده چیده شده‌اند. اغلب هفت طبقه ی کره از سیارات وجود دارند که توسط هشتمین طبقه ی کرات و ستارگان ثابت احاطه شده‌اند. اهمیت مذهبی این معماری کیهانی در این ایده نهفته است که هر چیزی که بین اینجا و ماوراء قرار می‌گیرد، نه تنها به دلیل فاصله ی مکانی، بلکه به دلیل نیروی شیطانی فعال، در خدمت جدایی از خدا است. بنابراین، وسعت و کثرت نظام کیهانی، میزان دوری انسان از خدا را بیان می‌کند. آرخون‌ها به طور جمعی بر جهان حکومت می‌کنند و هر یک به صورت جداگانه در حوزه ی خود، نگهبان زندان کیهانی است. حکومت جهانی استبدادی آنها هیمارمنه، سرنوشت جهانی نامیده می‌شود. این سرنوشت جهانی، هدفش بردگی انسان است. هر آرخون به عنوان نگهبان قلمرو خود، راه را بر ارواحی که پس از مرگ به دنبال عروج هستند، می‌بندد تا از فرار آنها از جهان و بازگشتشان به سوی خدا جلوگیری کند. بنابراین وقتی توصیفی از عرفان‌گرایی، مانند آنچه در متن کلاسیک "دین گنوسی" نوشته ی هانس یوناس آمده است، می‌خوانیم، باید درک کنیم که دوگانه‌گرایی کیهانیِ به ظاهر، در واقع دوگانه‌گرایی بین واقعی و غیرواقعی، بین نور جهان‌های بالاتر و نیروهایی است که از طریق جهل ایجاد شده‌اند. آنها مانند "هیولاهایی از نهاد" هستند، به اندازه ی کافی واقعی به نظر می‌رسند و از آنجایی که جهان فیزیکی توسط ادراکات ما شکل گرفته و قوام یافته است، آنها در واقع واقعی هستند. تنها راه فرار ما از هیمارمنه (سرنوشت جهانی) این است که بفهمیم خودمان میله‌های زندان را ساخته‌ایم. در "تهاجم الهی" از فیلیپ کی. دیک هارپرکالینز (1981) میخوانیم:

«با خود اندیشید: "چه دنیای غم‌انگیزی است این دنیا؟! کسانی که اینجا هستند زندانی هستند، و تراژدی نهایی این است که آنها این را نمی‌دانند؛ آنها فکر می‌کنند آزادند زیرا هرگز آزاد نبوده‌اند، و نمی‌فهمند آزادی یعنی چه. اینجا یک زندان است، و کمتر کسی حدس زده است."

با خودش گفت: "اما من می‌دانم. چون به همین دلیل است که اینجا هستم. تا دیوارها را بسوزانم، دروازه‌های فلزی را فرو بریزم، تا تک تک زنجیرها را بشکنم."

با یادآوری تورات اندیشید: "هنگامی که گاو خرمن را زیر پا می‌کوبد، دهانش را نبند. زیرا ما نه با جسم و خون، بلکه با فرمانروایان، با قدرت‌ها، با حاکمان جهانی این تاریکیِ کنونی می‌جنگیم." (افسسیان 12 : 6)»

در حالی که آرخون‌ها و دمیورگ‌ آنها مخلوقات جهل انسان هستند، توسط ارواح سقوط کرده به عنوان منبع قدرت مورد استفاده قرار می‌گیرند. این یکی از مشکلات اصلی آرخون‌هایی است که ما خلق می‌کنیم. آنها اشکال و ارواحی را جذب می‌کنند که خودشان در جهل هستند و از این رو از آنها پیروی می‌کنند.»:

ARCHONS M DOMINIONS :by Julian Websdale: BIBLIOTECAPLEYADES.NET

با این وضع، آیا منطقی نیست که در ابتدا غالب کردن خدایان دروغین، برای عادت دادن مردم به افکار غیر معنوی باشد به این هدف که اعتقادات کاملا مادی تری مثل داروینیسم بیایند و حاکم شوند تا آرخون هایی که خلق میکنیم، این دنیایی تر و نزدیکتر به حکمروایان زمینیامان و دستگاه تبلیغاتیشان باشند؟ در ظاهر سوال مغلوطی است چون در این صورت بایدتئوری های علمی را دارای کارکردهای مذهبی بخوانیم اما اگر در کنه قضیه بروید و حرف های کسانی برآمده از خود جامعه ی علمی را بخوانید، میبینید که این نقطه یکی از مراکز اساسی مشکل ما است. سر فرد هویل یکی از سرشناس ترین کسانی بود که پیروان داروینیسم را به دچار بودن به دگم مذهبی و عدم اعتراف به غیر ممکن بودن داروینیسم از ترس خوردن برچسب "مرتد" متهم میکرد چون خودش شخصا نشان داده بود که پیدایش خودبخودی حیات سلولی در آن به اصطلاح "سوپ آغازین" دوران نخستین زمین غیر ممکن است، تبدیل خودبخودی آن سلول های کوچک اولیه به تمام موجودات زنده ی ریز و درشت امروز که دیگر جای خود را دارد. هویل، خودش نظریه ی پان اسپرمیا با محوریت آمدن سلول های زنده از سیاره ای دیگر را قبول داشت که خودش به اندازه ی کافی، علمی-تخیلی هست. ولی الان بعضی میگویند که شاید ما با چیزی بین هر دو نظریه روبرو باشیم.:

«در سال‌های اخیر، فضای فکریِ خالیِ بین علم تکامل و خلقت‌گرایی ، از هر دو جهت در حال پر شدن است. تکامل‌گرایان، اخترزیست‌شناسی و انواع پان اسپرمیا را مطرح کرده‌اند که در آن‌ها ترکیبات آلی (نسخه ی اصلی) یا حتی سلول‌های کامل (پان‌اسپرمیای مدرن یا «قوی» به گفته ی هویل و ویکراماسینگه) پس از سوار شدن بر آوار کیهانی به زمین سقوط می‌کنند. خلقت‌گرایان با حذف کامل اشاره به «خالق» اما حفظ کارکرد طراحی هوشمند، پذیرش آکادمیک بیشتری یافته‌اند. و نظریه‌های جدید تکامل آماده‌اند تا مکانیسم‌های غایت‌شناختیِ نهفته در مولکول DNA را بپذیرند. باید کاری انجام می‌شد. "تکامل" از دو جهت عمده شکست خورده است. اول، به عنوان یک رشته ی علمی، در انتخاب داده‌های خود برای پشتیبانی از فرضیه ی مورد علاقه‌اش مقصر بوده است. اگر باور این موضوع دشوار به نظر می‌رسد، برای مرور کتاب عظیم "باستانشناسی ممنوعه: تاریخ پنهان نژاد بشر" (کرمو و تامپسون، ۱۹۹۴) وقت بگذارید. خلاصه‌ای بسیار فشرده و به‌روز از این کتاب در فصل ۲ کتاب "فروپاشی انسان" (کرمو، ۲۰۰۳) یافت می‌شود . در حالی که رسماً، انسان‌های مدرن از نظر آناتومیکی حدود ۱۰۰۰۰۰ سال پیش در صحنه ظاهر شدند، این کتاب‌ها شواهد مستند زیادی از وجود انسان‌های مدرن بر روی این سیاره ارائه می‌دهند که به صدها میلیون سال پیش برمی‌گردد. این شواهد به طور سیستماتیک و حتی بی‌رحمانه‌ای مسدود و از ادبیات علمی حذف شده‌اند. فصل ۳ کتاب "فروپاشی انسان"همچنین به شواهد مربوط به قدمت بسیار زیاد گونه‌های غیرانسانی می‌پردازد و نشان می‌دهد که گیاهان گلدار و حشرات بسیار زودتر از آنچه که اکثر داروینیست‌ها اکنون ممکن می‌دانند، روی زمین وجود داشته‌اند. این داده‌ها کاملاً با تصویر استاندارد تکامل گام به گام ناسازگار هستند. و این اولین شکست بزرگ تکامل است. این نظریه‌ای است که برای توضیح مجموعه‌ای از شواهد طراحی شده است که حتی تصویر معتبری از داده‌های فسیلی ارائه نمی‌دهد. دومین شکست بزرگ تکامل این است که حتی مجموعه داده‌هایی را که انتخاب کرده است توضیح نمی‌دهد. این نظریه غیرمنطقی است و پر از نقص‌های آشکار است. این موضوع مدت‌هاست که بدون هیچ گونه توسل به متون مقدس مذهبی یا دانش "وحیانی" مطرح شده است . برای مثال، به بررسی فیلیپ جانسون، استاد حقوق دانشگاه برکلی (۱۹۹۳) و استدلال‌های ویرانگر لوید پای در مقاله اش در مورد ژن های نجار مراجعه کنید. همانطور که پای توضیح می‌دهد، تکامل نمی‌تواند از طریق جهش‌های تصادفی رخ دهد، زیرا یک جهش قابل اجرا نیاز به تغییرات همزمان در ژن‌های هر دو طرف پدر و مادر دارد. به نوشته ی پروفسور بیوشیمی، مایکل بهی، از دانشگاه لیهای:

"رشته‌های علمی که بخشی از سنتز تکاملی بودند، همگی غیرمولکولی هستند. با این حال، برای اینکه نظریه ی تکامل داروین درست باشد، باید ساختار مولکولی حیات را در نظر بگیرد."
مایکل بهی (۱۹۹۶) با نشان دادن اینکه داروینیست‌ها از زمانی که داروین مشاهدات علمی خود را انجام داده، در سطح اشتباهی کار می‌کرده‌اند، و حتی سازماندهی مجدد نئوداروینیستی علم تکامل در دهه ی ۱۹۵۰ کاملاً از مسیر خود منحرف شد، کاملاً ارزش داروینیست‌ها را پایین می‌آورد:

"تکامل، اگر اصلاً رخ می‌داد، باید در سطوح مولکولی بیوشیمی رخ می‌داد، نه در سطح ماکروسکوپی اندام‌ها و سایر ساختارهای بدن، و خود بیوشیمی تا پس از مطرح شدن نئوداروینیسم به عنوان شاخه‌ای از علم وجود نداشت."

علاوه بر این، نئوداروینیست‌ها حتی تا به امروز نیز به مبانی زیست‌مولکولی حیات بیولوژیکی توجه زیادی نکرده‌اند. به عنوان مثال، ساختارهای "ساده" ی شناخته شده به عنوان مژک و تاژک ، که توسط سلول‌ها در مایعات شناور و متحرک استفاده می‌شوند، موضوع هزاران مقاله ی علمی بوده‌اند، اما به سختی می‌توان مقاله‌ای یافت که تلاش کند چگونگی تکامل آنها را توضیح دهد. دلیل این امر آن است که آنها، مانند تقریباً همه ی اشکال حیات، ساختار میکروبیولوژیکی فوق‌العاده پیچیده‌ای دارند و در این ساختار است که جهش تصادفی و انتخاب طبیعی باید رخ داده باشد. در اینجا بهی مفهوم "پیچیدگی غیرقابل تقلیل" خود را معرفی می‌کند و ادعا می‌کند که ساختارهای مولکولی که او توصیف می‌کند، اگر بخشی از آنها از دست رفته یا حتی در طراحی آن ناقص باشند، نمی‌توانند کار کنند. امروزه، تکامل پایه و اساسی برای ایستادن ندارد. تکامل‌گرایان هنوز این را نپذیرفته‌اند. و به دلایل خوبی: خطرات بسیار زیاد است. تکامل همچنان زمینه‌ای است که بسیاری از علوم زیستی و زیستشناختی بر روی آن ایستاده‌اند. زیست‌شناسان و دیگر دانشمندان احساس می‌کنند که نه تنها باید از طرف رشته‌های مختلف خود از آن دفاع شود، بلکه باید از آن برای جلوگیری از هجوم طرفداران کتاب مقدس و مروجان ماوراءالطبیعه نیز دفاع شود که در واقع چشم‌اندازی ترسناک است. اما طراحی هوشمند ( ID )، همانطور که بهی و همکارانش استدلال می‌کنند، لزوماً خلقت‌گرایی نیست. هیچ پیش‌داوری در مورد اینکه طراح چه کسی یا چه چیزی می‌تواند باشد، ندارد. آیا واقعاً می‌تواند چنین باشد؟ در مورد تمام آن تصاویر مربوط به تبار انسان از اجداد انسان‌نما که از کودکی در کتاب‌های درسی مدارس خود دیده‌ایم، و تکامل تحقیق‌شده ی اسب مدرن از ائوهیپوس، توسعه ی مهره‌داران، و همه ی این چیزهایی که می‌دانیم دانشمندان علوم زیستی ما می‌دانند، چه؟ برخی در جنبش طراحی هوشمند استدلال می‌کنند که این توالی‌های تکاملی در واقع داستان هستند. جاناتان ولز (۲۰۰۰)، زیست‌شناس تحصیل‌کرده برکلی، این تصاویر و مناظر را "نمادهای تکامل" می‌نامد. کتاب او به نشان دادن این موضوع اختصاص دارد که تک تک آنها یک فریب عمدی است. یک منبع مفید برای کسانی که علاقه‌مند به یادگیری بیشتر در مورد طراحی هوشمند هستند، گلچین "خلقت محض" مجموعه‌ای از تحقیقات نوزده دانشگاهی متخصص در زمینه‌های گسترده، ویرایش شده توسط ویلیام دمبسکی (۱۹۹۸) است. ۲۵ اثر منتشرشده ی موافق و مخالف مفهوم طراحی هوشمند همچنان با سرعت زیادی منتشر می‌شوند.

بخش نقد کتاب شماره ی بهار 2003 مجله ی اکتشافات علمی، شامل نقدهایی بر چندین کتاب جدید در این زمینه است. بررسی این مطالب منجر به این تصور عمومی می‌شود که طرفداران طراحی هوشمند تمایل دارند که دستور کار خلقت‌گرایانه داشته باشند، اما موضوع خود را طوری جلوه داده‌اند که در جمع مودبانه، تأثیر بهتری بگذارند. از سوی دیگر، به نظر می‌رسد برخی از منتقدان آنها به این دلیل که ایده‌های مذهبی خودشان توسط طراحی هوشمند آزرده می‌شود، به آن اعتراض می‌کنند. از آنجایی که طراحی هوشمند به صراحت طراح را مشخص نمی‌کند، این چارچوب از آرمان خلقت‌گرایان قدیمی حمایت می‌کند. اما طرفداران مفهوم استعمار زمین توسط ETI نیز در این محدوده قرار دارند. اما - صرف نظر از این سوال واضح که چه کسی ETI را طراحی کرده است، مفاهیم جدیدی از هوش در طبیعت به صحنه آمده‌اند. برای مثال، جیمز لاولاک و لین مارگولیس در فرضیه ی گایا، تمام گونه‌های زمین را به وسیله ی فعالیت‌های بیولوژیکی خود، مهندسی محیط خود به گونه‌ای که "تکامل" را پیش ببرد، در نظر گرفتند. و آنها این کار را بر اساس نوعی خرد عظیم ذاتی در خود زمینگایا [نام یونانی الهه ی زمین و معادل گی یا کی در اکدی بین النهرین] - و تمام گونه‌های آن انجام می‌دهند. مکان واقعی خرد یا هوش مشخص نشده بود و در واقع پیشنهاد می‌شد که توزیع شود. بریگ کلایس در نظریه ی
نیاکان کیهانی" خود، پانسپرمیای قوی را با جنبه‌های غایت‌شناختی فرضیه ی گایا ترکیب می‌کند تا پیشنهاد دهد که تکامل روی زمین به برنامه‌های ژنتیکی که از فضا می‌آیند بستگی دارد. به نقل از مقدمه ی وب‌سایت ایشان:

"ما دریافته‌ایم که اصل و نسب کیهانی دلالت بر این دارد که حیات فقط می‌تواند از اجدادی که حداقل به اندازه ی خود حیات تکامل یافته‌اند، نشأت بگیرد. و به باور ما، این بدان معناست که هیچ منشأ حیاتی از ماده ی بی‌جان در گذشته ی محدود نمی‌تواند وجود داشته باشد. بنابراین، بدون دخالت ماوراءالطبیعه، نتیجه می‌گیریم که حیات باید همیشه وجود داشته باشد. شواهد اصل و نسب کیهانی، به شکل حیات میکروسکوپی فسیل شده که در شهاب سنگ‌ها یافت می‌شود، به سرعت در حال افزایش است."

جرمی ناربی (۱۹۹۸) شواهدی از نوعی کاملاً متفاوت ارائه می‌دهد. ناربی هنگام انجام آنچه که می‌توان آن را "مطالعات انسان‌شناسی تجربی" با فرهنگ‌های بومی آمریکای جنوبی نامید، دریافت که گیاهان خاصی که اشکال فیزیکی شبیه مولکول DNA دارند، هنگام خوردن، در واقع فرد تجربه‌کننده را در تماس مستقیم و گفتگو با اشکال مار هوشمندی قرار می‌دهند که ادعا می‌کنند DNA آنها BE است و داستان‌هایی از چگونگی رسیدن خود به اینجا از طریق سفر در فضا تعریف می‌کنند. ناربی این اطلاعات را بدون اطلاع قبلی دریافت کرد که به مردم بومی که از آن گیاهان استفاده می‌کردند، مدت‌ها همین اطلاعات داده شده بود. اکنون ما رهون جوزف (۲۰۰۱) را داریم که در کتاب خود با عنوان "اخترزیستشناسی، منشا حیات و مرگ داروینیسم" نظریه‌ای دقیق و نفس‌گیر در مورد چگونگی عملکرد باورنکردنی DNA ارائه می‌دهد. تز دگردیسی تکاملی او به طور خلاصه میگوید:

"بذرهای ژنتیکی حیات در سراسر کیهان پراکنده‌اند و برخی از این «بذر‌ها» ی ژنتیکی به زمین و همچنین به سیارات دیگر سقوط کرده‌اند. و این «بذرها»ی ژنتیکی حاوی دستورالعمل‌هایی برای دگرگونی تمام حیات، از جمله زن و مرد، بوده‌اند."

"DNA به طور هدفمند محیط را تغییر می‌دهد، که بر انتخاب ژن تأثیر می‌گذارد، به طوری که اهداف ژنتیکی خاصی را برآورده کند: پراکندگی و فعال‌سازی DNA خاموش و تکثیر اشکال حیاتی که مدت‌ها پیش در سیارات دیگر زندگی می‌کردند."

در مدل او، "بذرها" شامل کل توالی تکاملی برنامه‌ریزی‌شده‌ای هستند که به انسان و فراتر از آن منجر می‌شود. من جسارت می‌کنم و نکات تز جوزف را که در پیشگفتارش آمده است، برای شما فهرست می‌کنم:

1-سن و منشأ جهان ناشناخته است.

2-حیات ابتدا در سیارات دیگر، شاید ده‌ها میلیارد یا حتی تریلیون‌ها تریلیون سال پیش، سرچشمه گرفت.

3-DNA قادر به یادگیری، به خاطر سپردن و عمل هوشمندانه است.

4-برخوردهای کیهانی نه تنها بین شهاب سنگ‌ها و سیارات، بلکه بین کل کهکشان‌ها نیز امری عادی است.

5-بذرهای حیات در سراسر کیهان پراکنده‌اند و موجودات زنده‌ی موجود در خرده سیاره‌ها بارها به جهان‌های دیگر پرتاب شده‌اند.

6-این موجودات و DNA آنها سپس برای تغییر محیط این جهان‌ها تلاش کردند تا تکامل خود را مهندسی کنند.

7-موجوداتی که به سیاراتی که از قبل مملو از حیات بوده‌اند، پرتاب شده‌اند، ممکن است DNA خود را مبادله کرده و در نتیجه مخزن ژنتیکی اطلاعات ژنتیکی خود را افزایش داده باشند.

7-اولین موجودات روی زمینDNA آنها) از سیارات دیگر آمده‌اند.

8-DNA بر محیط تأثیر می‌گذارد و آن را تغییر می‌دهد.

9-محیط اصلاح‌شده بر انتخاب ژن تأثیر می‌گذارد تا ژن‌های «خاموش» و صفات ژنتیکی «خاموشی» که از قبل وجود داشته‌اند را فعال کند.

10-ژن‌های خاموش می‌توانند به نسل‌های بعدی و گونه‌های واگرا منتقل شوند.

11-زمانی که محیط به اندازه ی کافی مهندسی شود، این ژن‌های خاموش و صفاتی که آنها کدگذاری می‌کنند، ممکن است در گونه‌های متمایز و جداگانه بیان شوند.

12-ژن‌ها همچنین می‌توانند به صورت افقی و جانبی بین گونه‌ها منتقل شوند، به طوری که گونه‌های مختلف می‌توانند دارای ژن و صفت یکسانی شوند.

13-از آنجایی که این ژن‌ها/ویژگی‌های «خاموش» به ارث می‌رسند و از گونه‌های اجدادی به ما منتقل شده‌اند، پس این ژن‌ها و ویژگی‌ها باید از موجوداتی که در سیارات دیگر «تکامل» یافته‌اند، به ما به ارث رسیده باشند.

14-شواهد ژنتیکی نشان می‌دهد که تکامل به شیوه‌ای بسیار قابل پیش‌بینی و «شبیه به ساعت مولکولی» پیشرفت کرده است. "تکامل" مترقی گونه‌های پیچیده‌تر و هوشمندتر به صورت گام به گام و با روشی پیشرونده، و شواهد ژنتیکی گزارش شده توسط پروژه ی ژنوم انسان، نشان می‌دهد که «تکامل» مطابق با دستورالعمل‌های ژنتیکی خاص و بسیار تنظیم‌شده، رخ داده است.

نتیجه‌گیری:DNA برای مهندسی تکامل خود و فعال‌سازی صفات و ژن‌هایی که از پیش وجود دارند، یعنی «دگردیسی تکاملی»، محیط را تغییر می‌دهد.

نیای کیهانی و دگردیسی تکاملی، منبع نهایی حیات در کیهان را توضیح نمی‌دهند. با این حال، آنها آن را به گذشته‌ای بی‌نهایت دور بازمی‌گردانند و به حیات اجازه می‌دهند تا از یک آغاز واحد در جایی در کیهان تقریباً بی‌نهایت گسترش یابد. در این صورت، این نظریه‌ها زمان و مکان را برای وقوع بی‌نهایت غیرممکن فراهم می‌کنند. آنها همچنین با ساختن دستورالعمل‌ها در یک مولکول DNA واحد، ابزاری برای مهندسی ژنتیک جهان‌های متعدد فراهم می‌کنند. چه کسی ممکن است این کار را انجام داده باشد؟»

Challenges to Darwinism: Panspermia and Theories of Guided EVOLUTION”: By Gerry Zeitlin from OpenSeti Website

اگر دقت کنید، این مقاله هنوز از نقطه ضعف دگماتیک لج غیر منطقی داروینیسم با عمر 6هزارساله ی زمین به روایت تورات رنج میبرد و نویسنده و الگوهایش به ذهن خود گمان نمیدهند که شاید عمرسنجی فسیل ها و کانی ها از ابتدا به نادرست و صرفا برای طولانی تر نشان دادن همه چیز به حد میلیون ها سال و در جهت وقت خری برای آن تکامل تدریجی غیر ممکن در دانشگاه ها تدریس شده باشد. به عبارت دیگر، احتمالا هیچ فسیلی آنقدر قدیمی نیست که عمرسنجی شده است و خود اولیای داروینیسم اگر در تله ای که خود درست کرده اند، گرفتار نبودند، قطعا به این موضوع اعتراف میکردند. دراینجا میتوانیم برعکس حرکت کنیم و همانطورکه دیدیم چطور وقایع قرون 10 تا 12 انعکاس وقایع قرن 17 به بعد بودند، این بار هم زمان تمام این تغییرات ناگهانی را به سمت زمان خود جلوتر بیاوریم .. آن موقع دیگر موجودات فضایی جوزف هم فقط نامی دیگر برای آنوناکی ها یا آرخون ها خواهند بود و اگر از فضا می آیند، برای این است که "فضا" صرفا نام جدید "آسمان" به عنوان کنایه ای از جهان فرازمینی و کاملا ماوراء الطبیعی است. کم شدن فاصله به معنی این خواهند بود که سرعت تغییرات به نفع انسان بسیار بالا بوده است و هنوز میشود به آینده ی روانی بشر امیدوار بود.

مطلب مرتبط:

روح بشر چقدر پیشرفت کرده است؟: قسمت اول

روح بشر چقدر پیشرفت کرده است؟: قسمت اول

تالیف: پویا جفاکش

از میان آن دسته از قسمت های کارتون لوک خوش شانس که دیده ام، هیچ قسمتی را به اندازه ی قسمت «لاشخورها در شهر» دوست نداشته ام؛ داستان و شخصیت پردازی خوبی دارد و اگرچه اغراق آمیز است، ولی موضوعی ملموس و کاملا واقعی را تصویر میکند: کسانی که از مرگ و بدبختی مردم دیگر، انگل وار تغذیه میکنند، برای تفرقه و به جان هم انداختن مردم یک شهر نقشه میچینند. مردم شهر، نسبت به زمان خود در خوشبختی یا به قول نقش منفی فیلم «خوشبختی ناامیدکننده ای» زندگی میکنند، ولی این خوشبختی شکننده هم هست چون خیلی راحت میشود مردمی را که تا چند ساعت پیش با هم دوست و مهربان بودند، چنان نسبت به هم خشمگین کرد که روی هم به قصد کشت، اسلحه بکشند. خوشبختانه دوبله ی فارسی این قسمت، قدیمی، ولی متاسفانه تکرارناشدنی است (تا زمان نوشته شدن این سطور، به جز دوبلور نقش کلانتر، تمام دوبلورهای ایرانی نقش های مهم این قسمت، اکنون آسمانی شده اند) چون در دوبله، شخصیت ها علیرغم بدجنسی هایشان هنوز دوست داشتنی هستند و این خودش آینه ای پارادوکسیکال از مردم جوامعی است که هنوز در آنها به سر میبریم.

اخیرا یک گفتگوی اینترنتی با دکتر بنیامین فراهانی دیدم که تحت عنوان «تکامل اخلاق در انسان: ریشه ی تکاملی دوستی و دشمنی، ملی گرایی و نژاد پرستی، تقوا و پرهیزگاری» در یوتیوب منتشر شده است و مرا به شدت به یاد همان قسمت از کارتون لوک خوش شانس انداخت. آقای فراهانی در همان اول گفتگو اعلام میکند که قصد دارد از آنچه که دشمنان تکامل به عنوان نقطه ضعف نظریه ی تکامل یاد میکنند، برای اثبات تکامل بشر از حیوانات استفاده کند و آن، ارزش های انسانی، فداکاری و اخلاقیات در نوع بشر است. دکتر فراهانی برای نقض فرضیه ی اختصاص داشتن فداکاری و ازخودگذشتگی به بشر، بیشتر از همه روی خفاش خوناشام متمرکز میشود. این جانور، اگر دو یا سه شب خون نخورد میمیرد و البته بسیاری از شب ها هم بدون به دست آوردن خون به غار مراجعت میکند ولی همیشه در غار، خفاش هایی هستند که بیش از حد خون گیر آورده و برخی را در مریشان نگه داشته اند تا به آن افرادی که غذا نخورده اند خون برسانند. نکته این است که همیشه ممکن است خفاش هایی پیدا شوند که متقلب باشند و خودشان از خونی که دیگران آورده اند تغذیه کنند ولی وقت تلافی به دیگران خون نرسانند. قاعدتا باید به لحاظ تکاملی، این دسته از خفاش ها شانس تولید مثل بیشتری داشته و ژن تقلب خود را بیشتر تکثیر کنند اما یک چیز مانع میشود. و آن این که خفاش ها بر اساس حافظه میتوانند تشخیص دهند چه کسی به موقعش وفا میکند و چه کسی جفاکار است و این خود به خود باعث طرد و تضعیف افراد بی وفا و خودخواه میشود. به گفته ی فراهانی، اصولا فداکاری فقط در جانورانی توسعه یافته که به لحاظ عصبی آنقدر حافظه داشته باشند که بتوانند همنوعان خود را از هم تشخیص دهند و اعمالشان را به یاد آورند. در انسان هم مکانیسم همینطور است. فراهانی، "گیم تئوری" جان نش را به میان می آورد.: دو دزد دستگیر شده و جداگانه مورد بازپرسی قرار میگیرند. به هر یک گفته میشود که اگر همدست خود را لو دهند، 5سال زندانی خواهند شد و در غیر این صورت 10سال؛ و این درحالیست که دزد ما نمیداند رقیقش او را لو خواهد داد یا نه. اگر رفیقش او را لو نداده باشد او اصلا زندانی نمیکشد و اگر لو داده باشد، دوره ی محکومیتش بین 5سال کوتاه تر و ده سال طولانی تر متفاوت خواهد بود. در این جا فرد بسته به شناخت خودش از همدست خود انتخاب خواهد کرد. اگر همدستش قبلا غیر قابل اعتماد ظاهر شده باشد، فرض میشود که این بار هم آدمفروشی کرده و بنابراین لو داده میشود درحالیکه اگر قبلا بارها دوستیش را ثابت کرده باشد احتمالا این بار هم او را لو نخواهد داد و اگر او هم دوستش را لو ندهد احتمالا هیچ یک زندانی نخواهند شد. فراهانی اسم این رابطه را «بده بستان» میگذارد و از روی آن نتیجه میگیرد که هم در انسان و هم در حیوانات، آنچه پشت ظاهر دوستی و محبت پنهان میشود، درواقع منافع فردی است. با این حال، فراهانی توضیحی برای این موضوع ندارد که چرا بسیاری از مردم، به افرادی که نمیشناسند کمک میکنند هرچند با خوشحالی این را اعلام میکند که تحقیقات نشان داده بیشتر انسان ها وقتی نیکوکاریشان توسط جامعه دیده شود، بیشتر میل به نیکوکاری پیدا میکنند. او ضمنا ساز و کار ریاکاری را توضیح میدهد مبنی بر این که فرد ناچار است جلو همگروه هایش وانمود کند که به غذای آنها یا به جفت آنها چشم ندارد و تظاهر به پرهیزکاری کند ولی اگر فضا را برای به هدف نشستن افکار غیر قانونیش محیا ببیند و مثلا با جفت دوستش تنها شود و هیچ کس از تنها شدن آنها خبر نداشته باشد، اینجا منفعت شخصی ایجاب میکند که شخص آنچه را که اکنون «خیانت» میبینیم مرتکب شود ولی باز هم توضیح نمیدهد که پس چرا بسیاری از انسان ها وقتی فرصت خیانت در امانت را دارند، دوستی و انسانیت را پاس میدارند و از فرصت سوء استفاده نمیکنند.

صحبت های دکتر فراهانی میتواند نشان دهد که چرا دوستی های انسانها در زمان لوک خوش شانس بسیار شکننده بودند چون در آن دوران نسبت به روزگار ما ابتدایی تر، مردم هنوز کاملا تابع نفسانیات خود بودند و نفسانیات میتوانستند هر دو جنبه ی نفع شخصی و نفع جمعی را با همه ی تضادهایشان در بر بگیرند. مثل داستان "لاشخورها در شهر" که دوستی دو گله دار قصه ابتدا گرم بود و سپس به حد هفت تیرکشی جمعی متشنج شد و درانتها به سادگی به دوستی گرم پیشین برگشت. در باب نفسانی بودن کل این پروژه بسیار خوشنود شدم که دیدم فراهانی آن را با اصطلاحات اسلامی «نفس اماره» و «نفس لوامه» مقایسه کرد. نفس اماره فقط به سوء استفاده از موقعیت در لحظه ی حال فکر میکند درحالیکه نفس لوامه نفس اماره را به عاقبت اندیشی و آینده نگری دعوت میکند. لزوما هم این دعوت مربوط به موضوعات اخلاقی نیست مثلا درحالیکه نفس اماره به پرخوری فکر میکند، نفس لوامه او را به حفظ نیاز فرد به تناسب اندام برای مواقع لازم گوشزد میکند. بنابراین مسئله فقط موضوعات اخلاقی نیست که بخواهیم آن را به دوگانه ی نفس و وجدان فرو بکاهیم و شاید همین نفس اماره و نفس لوامه گزاره های تقریبا مناسبی برای آنچه فروید از آنها تعبیر به ایگو و سوپر ایگو میکند هم باشند. اتفاقا این که هر دو طرف این دعوای درونی، "نفس" هستند، نشان میدهد که اسلام زمانی قبول داشته که این نوع برخوردها به هیچ وجه مختص به انسان نیستند و در مشترکات ما با برخی از جانوران ریشه دارند. اما از این موضوع نمیتوان گذشت که این مکانیزم در انسان امروزی بسیار بیشتر از هر جانوری توسعه یافته و به ابعادی رسیده که بعضی اوقات برای آن هیچ توجیهی که بتوان به نفع شخصی تفسیرش کرد یافت نمیشود. اینجا شاید ما با یک نظریه ی دینی منقرض شده طرف باشیم که دست بر قضا بلوای بشقاب پرنده ها و موجودات فضایی در امریکا، آن را دوباره احیا کرده است: نظریه ی آنوناکی ها. بنا بر اساطیر بین النهرین، دنیای مادی ما توسط گروهی از آنوناکی ها یا خدایان باستانی به رهبری انلیل بنا شده است اما حئا برادر انلیل که از طرف او مامور خلق زمین است، برای این که بتواند علیه انلیل شورش کند، در آفرینش آدمیزاد طوری دستکاری کرده که بشر مایل به شورش علیه خالق و حرکت کردن برخلاف منویات او باشد تا در وقت مناسب، بشر تبدیل به لشکر حئا علیه انلیل شوند. دینی شدن دوباره ی این مبحث تا حدود زیادی با دیوید ایک اتفاق افتاد که موجودات فضایی مشکوک را با عنوان "رپتیلین" یا خرنده سان در سطح رسانه مطرح کرد و تشبیه به خزنده کاملا در ارتباط با همسطح سازی مارها و مارمولک ها با شیاطین در مسیحیت است. دیوید ایک که خودش مظنون به ارتباط با عوامل جاسوسی حکومت امریکا است، رپتیلین ها را موجوداتی میداند که از بعد چارم وارد جهان سه بعدی ما میشوند و از انرژی آزادشده از احساسات منفی و مثبت مختلف ما تغذیه میکنند. در نوامبر سال 2023، ایک در مصاحبه ای یوتیوبی با ترو جوردی شرکت کرد و در آن مصاحبه حرف هایی زده شد که باعث شد تا از یوتیوب برداشته شود. نسخه ی سانسورشده ای که بعدا منتشر شد، در عرض چند روز، 1.4 میلیون بازدید خورد. در نسخه ی اخیر، هنوز دیده میشود که ایک، انلیل را رئیس رپتیلین ها میداند و او را به لحاظ هویتی با یهوه خدای کتاب مقدس برابر دانسته است. همانطورکه میدانیم، در مذاهب غنوصی/گنوسی، یهوه نه خدای راستین بلکه رئیس گروهی از فرشتگان هبوط کرده موسوم به آرخون ها است که به زمین به چشم مزرعه ی انرژی و به انسان ها به چشم جانورانی که باید از آنها انرژی دوشید نگاه میکنند. آنها همانطور با انسان ها رفتار میکنند که یک گله دار با گله اش. گله دار از جانورانش محافظت میکند و بسیار هم علاقه مند است که نسل آنها زیاد شود و برای زیاد کردن نسل آنها همه جور خوبی ای به آنها میکند ولی هر جا که لازم شد، هر کدام از آنها را که صلاح ببیند، قصابی میکند تا از گوشت یا اعضای بدن جانوران برای تغذیه یا تهیه ی وسایل زندگی یا فروش به دیگران استفاده کند. عجیب نیست اگر خالقان نوع بشر نیز چنین نگاهی به بشر داشته و درنتیجه تفاوت بنیادینی بین خلق بشر و دیگر جانوران به خرج نداده باشند. عجیب نیست که تفاوت اولیه بین انسان و حیوانات از زمان خلقتشان به بعد مرتبا افزون شده است و شاید این همان نکته ای باشد که بنیانگذاران ادیان اولیه آن را حاصل اختلاف بین آنوناکی ها بر سر قدرت دانسته اند. بنا بر این دیدگاه، درست مثل حیوانات، ما مجموعه ای از ویژگی های متناقض را داریم که بر اثر تناقضات آنها نه آنقدر نفس پرست باشیم که نوع خود را به ضرر گله دارانمان از بین ببریم و نه آنقدر بتوانیم به هم اعتماد کنیم که با هم علیه منافع آنوناکی های گله دار متحد شویم. اما برای این که صرفا بر اساس این تناقضات زندگی کنیم و به دلایلشان و درنتیجه به شورش فکر نکنیم، آنوناکی ها دیده نمیشوند و مانند انگل هایی نامرئی از ما تغذیه میکنند. آنها به نمایندگی از خود، حکومت ها را در زمین گذاشته اند تا به جایشان گله ها را کنترل کنند چون اگر حکومت نباشد، انگل های آنوناکی که در وجودمان ریشه دوانده اند، جامعه ی انسانی را که اسم محترمانه ی گله ی انسان های آنوناکی ها است منهدم میکنند. دیدگاه های افراطی غنوصی که در بعضی جنبش های نیو ایجی فعال شده اند، همین را تعلیم میدهند. بعضی از این نحله ها تمرکز عجیبی روی تقبیح "ان دی ای" یا تجربه ی نزدیک به مرگ پیدا کرده اند. آنها به این موضوع که در موقع ظهور دالان های نور در ان دی ای، معمولا سر و کله ی عیسی مسیح پسر یهوه هم پیدا میشود، شکاکیت نشان میدهند و دالان های نور را توطئه ی گروهی از فرشتگان متقلب موسوم به "اربابان کارما" معرفی میکنند. اربابان کارما بعد از یک ورود خوشایند و فریبنده به رویای فرد در آستانه ی مرگ، گذشته ی او را مانند یک فیلم برایش پخش میکنند و موقع جلو و عقب کردن سکانس ها، عمدا صحنه های بد و ناخوشایند زندگی او را با احساس ندامت بیشتری برای او تداعی میکنند طوری که فرد از زندگیش احساس بدی داشته باشد و بعد به او میقبولانند که برای بخشوده شدن گناهانش قبول کند روحش مجددا در جسدی جدید تناسخ کند تا با قبول صدمات جانی و مالی و روحی جدید، گناهانش تصفیه شوند. اگر فرد دارای اعتماد به نفس و اعتقاد به سنگین تر بودن وزنه ی درستی ها در زندگیش باشد و متوجه تقلب آنها شود، احتمالا مقاومت میکند و درنتیجه رنج کمتری در تناسخ بعدی نصیبش میشود ولی در صورت خوشباوری و عدم مقاومت، قبل از ورود به تن جدید و سر کشیدن جرعه ی فراموشی، با پیشنهادهایی مثل دچار شدن به سوء استفاده ی فیزیکی، سوء استفاده ی جنسی، حملات روانی، کاشت اثیری، دستکاری رویا، مشکل در رابطه (با اعضای خانواده، دوستان، و اصلا امکان دوستیابی)، مشکل در سلامتی، مشکلات مالی، آدمربایی فیزیکی، و قس علیهذا موافقت خواهد کرد. از این نظریه پردازی نتیجه گیری میشود که اربابان کارما دارای ماموریت مشخص و محدودی هستند ولی از موقعیت خود سوء استفاده میکنند؛ آنها وظیفه دارند از بازگشت ارواح انسان به قلمرو ماوراء الطبیعه جلوگیری کنند تا جمعیت گله کم نشود و در عین حال چون مانند بقیه ی فرشتگان یهوه، از درد و رنج مردم تغذیه میکنند، ترتیبی میدهند که مردم خودشان بر دچار شدن به این موقعیت های رنج آور رضایت دهند. پیشنهاد مخالفان انسانی اربابان کارما این است که انسان ها از هیچ عملی دچار احساسات منفی و عذاب وجدان نشوند تا غذای این انگل ها بی کیفیت شود و وقتی خودشان متوجه صرف نداشتن ادامه دادن به این کسب و کار شدند، دست از سر سیاره ی زمین بردارند. با توجه به این که مذهب یهودی-مسیحی جانشین رسمی یهوه در زمین است و کشیش های مسیحی، استادن بزرگ دچار کردن افراد گله به عذاب وجدان و نفرت از خود هستند، گروه های نیو ایجی مخصوصا ترک خجالت از انجام اعمالی که از دید مسیحیت گناه تلقی میشوند را تبلیغ کردند ولی این اعمال قانون شکنانه در طول زمان، توانایی بالای خود در دچار کردن هرچه بیشتر انسان ها به بحران های روانی و نفرت از خود و عذاب وجدان را اثبات کردند تا جایی که میل به بازگشت به ارزش های ارتجاعی، ترامپیسم را مشروع نمود و حالا دیگر به نظر نمیرسد گروه های نیو ایجی آنطورکه وانمود میکردند، دشمن یهوه و فرشتگان انگل دردخوارش بوده باشند.

اعراب درباره ی این گونه انگل های ذهنی، تمثیل "خرّوب" را به کار میبردند. "خرّوب" یا "خنروب" که لغات "خراب" و "خرابه" در فارسی با نام او مرتبطند، نام گیاهی است که بر روی دیوارهای خرابه ها رشد میکند و آنها را دچار تَرَک هیی میکند که به مرور ساختمان ها و حتی قصر شاهان را متلاشی و به تلی از خاک تبدیل میکنند. رشد خرّوب بر ساختمان ها نتیجه ی عدم مواظبت از آنها است. شهری هم که مردمش بی عنان و بی کنترل نفس و همچون جانوران در زیست غریزی محض رها شوند و حکومت و اولیای جامعه، تلاشی برای آموزش زیست انسانی به آنها نورزند، چنان است که گویی به دست خرّوب های ذهنی رها شده است و تفاوتی با شهری ندارد که مردمی تویش نیستند و خروب های فیزیکی بر آن رشد میکنند. درباره ی این نوع زیست انگلی آرخون ها در انسان و واداشتن او به حرکت برخلاف منافع واقعی خودش، الوا تامپسون مقاله ی جالبی دارد که در آن، آرخون ها را به نوعی کرم کبد به نام دیکروسلیوم دندریتیکوم تشبیه میکند. لاروهای این کرم، در لجن میلولند و زمانی که مورچه ای برای آب نوشیدن از لجن تغذیه میکند وارد بدن او میشوند. آنگاه مغز مورچه را چنان به تسخیر خود درمی آورند که او بدون این که بداند چه میکند، از علفی بالا برود و همانجا بماند تا توسط علفخواری خورده شود و اینطوری انگل وارد بدن طعمه ی دلخواهش یعنی جانور علفخوار چون گاو و گوسفند شود. تامپسون مینویسد:

«آرخون یک انگل مغزی است که الوهیت ما را هک کرده است. این نظام، آگاهی ما را ربوده و طرح کلی ما را تقسیم کرده است تا توهم دوگانگی و واقعیت جدایی به نام بُعد سوم را ایجاد کند. این سیستم یک دنیای مصنوعی واهی ایجاد کرده است که توسط انرژی الکترومغناطیسی دی ان ای جداشده ی ما تغذیه می‌شود. پس بیایید نگاهی به بُعد سوم بیندازیم و ببینیم آیا می‌توانیم کشف کنیم که انگل کدام بخش از آگاهی ما را به خود اختصاص داده است. بُعد سوم از سه چاکرای پایینیِ خاک، آب و آتش تشکیل شده است: سرپناه، رابطه ی جنسی و تنازع بقا. جسم افلاطونیِ بُعد سوم، یک چهاروجهی است، که از اصول آتش است. کانون آتش در چاکرای سوم بدن ما، شبکه ی خورشیدی ِ خورشید کوچک است. این خورشید کوچک مربوط به 10درصد دی ان ای ما و خورشید بزرگ مربوط به 90 درصد DNA جدا شده ی ما است. جایگاه آتش دوگانه است و به «آتشِ در حالِ بالا رفتن» و «آتشِ در حالِ پایین رفتن» تقسیم می‌شود. در قطبیت، آتش بالا و پایین می‌رود. آتشِ در حالِ طلوع، چاکرای چهارم قلب را لمس می‌کند. این چاکرا، شانه‌ها و ریه‌های بزرگ شیرِ نجیب، این جنگجوی گرما، لطافت و عشق است. این، الوهیت در عمل و دروازه‌ای به سوی آگاهی چندبعدیِ ما، چاکرای پنجم فضا است. آتش فرو افتاده به چاکرای دوم آب فرو می‌رود و به آتش، جایگاه میل جنسی، برمی‌خیزد؛ جایی که احساسات رقابت، شهوت، تجاوز، شکنجه، نفرت و قتل حکمفرماست. و اینجاست که منبع واقعی همه ی مشکلات خود را خواهیم یافت. آگاهی آرخونی، میل دائمی به رابطه ی جنسی برای تکثیر میزبان خود، و نیاز به اعمال قدرت بر دیگران به عنوان وسیله‌ای برای کنترل ایجاد می‌کند. خشونت و ستم، فرکانس‌های یک میدان آتش ناهماهنگ هستند و باعث درگیری و بدبختی برای گله می‌شوند و ترس و پریشانی عاطفی ایجاد می‌کنند که غذای انگل است. به این غذا "روته ی لوش" می‌گویند. فرکانس آتش فروزان توسط انگل به خطر افتاده است و ما در گوشه ی فاسد بی‌نهایت آن به دام افتاده‌ایم. اصطلاح «Loosh Rote» توسط رابرت مونرو، پیشگام بزرگ سفرهای اختری و تجربیات خروج از بدن، ابداع شده است. او به این درک رسید که دنیای زمین، مزرعه‌ای است که تنها با هدف جمع‌آوری انرژی ترس و رنج از موجوداتش ایجاد شده است. این انگل با تفرقه عمل می‌کند و انرژی عاطفی ناشی از درگیری مداوم بازی «ما در مقابل آنها» را می‌مکد. همانطور که مورفیوس در فیلم ماتریکس می‌گوید، "همه ی ما باتری‌های غذایی هستیم". فقط یک راه برای کشتن یک انگل وجود دارد، و آن هم گرسنگی دادن به آن است. اگر ترس با عشق جایگزین شود، خیلی زود از بین می‌رود. اما او یک حرامزاده ی کوچک باهوش است. پس مراقب افکارت باش.»:

El Desenmascaramiento de un Arconte : ELVA THOMPSON :HeartStarBooks: 07 Abril 2015

تامپسون قبلا در مقاله ی دیگری، منظورش از مصنوعی بودن دنیای ما را توضیح داده بود. مقاله ی مزبور، با این توصیه های دون خوآن به کارلوس کاستاندا در رساله ی «یک واقعیت جداگانه» شروع میشود:

«وقتی مردی به راه جادوگری روی می‌آورد، کم‌کم درمی‌یابد که زندگی عادی برای همیشه پشت سر گذاشته شده است؛ اینکه دانش در واقع یک تجارت وحشتناک است؛ اینکه وسایل دنیای عادی دیگر برای او حائل نیستند؛ و اینکه اگر می‌خواهد زنده بماند، باید شیوه‌ی زندگی جدیدی را در پیش بگیرد.اولین کاری که در آن مرحله باید انجام دهید این است که بخواهید یک جنگجو شوید. ماهیت وحشتناک دانش، چاره‌ای جز جنگجو شدن برای فرد باقی نمی‌گذارد.»

در ادامه ی مقاله خود تامپسون مینویسد:

«سفر پیدایش ۱ به ما می‌گوید که خدا آسمان‌ها و زمین را "بی‌شکل و در خلاء" آفرید. در پیدایش ۲ و ۵، می‌خوانیم که خداوند هر گیاهی را در مزرعه قبل از رشد آن آفرید، زیرا او باعث بارش باران بر زمین نشده بود. این نشان می‌دهد که خداوند ایده‌های اولیه ی همه ی موجودات زنده را قبل از آشکار کردن آنها خلق کرده است. او همه چیز را، از گیاهان دانه‌دار گرفته تا نهنگ‌ها، بر اساس نوعشان آفرید. "جنس" شما به الگوهای ژنتیکی مختلفی اشاره دارد که تنوع طبیعت را ایجاد می‌کنند. همه ی این الگوها بر اساس نسبت طلایی و مارپیچ فیبوناچی هستند و از ترکیبی از میدان‌های DNA به نام «کهن‌الگو (آرکه تایپ) ها» تشکیل شده‌اند. برای هر گونه، یک طرح کلی انرژی وجود دارد. پذیرفتن این واقعیت که حیوانات، گل‌ها، درختان، کوه‌ها، کهکشان‌ها و جهان، حتی بدن‌های ما چیزی بیش از فرکتال‌های خودتکثیرشونده‌ی یک نرم‌افزار بیولوژیکی تعاملی نیستند، دشوار است. همه ی حیوانات دارای روح گروهی (ذهنیت کندویی) هستند و این به راحتی در کندوی زنبور عسل و الگوهای مهاجرت حیات وحش نشان داده می‌شود. هر ساله، پرستوها در ماه آوریل، آفریقا را به مقصد اروپا ترک می‌کنند و در ماه سپتامبر دوباره به آفریقا بازمی‌گردند. اگر بتوانیم کهن الگوی پرستو را به عنوان یک دست و پرستوها را به عنوان انگشتان آن تصور کنیم، نتیجه می‌شود که وقتی این کهن الگو از آفریقا به انگلستان فکر می‌کند، همه ی پرستوها با برنامه حرکت می‌کنند. هیچ یک از پرستوها نمی‌دانند که چرا چنین مسافت‌های طولانی را پرواز می‌کنند. بسیاری در طول مسیر می‌میرند. پرندگان در حالت خلبان خودکار هستند و خطوط شبکه ی الکترومغناطیسی را که به نرم‌افزارشان متصل شده است، دنبال می‌کنند. ساختار آنها هندسی است، اما جوهره ی آنها، نیروی حیات آنها، الهی است. نمونه‌های زیادی از گروه‌های روحی وجود دارد که در اطراف خود می‌بینیم. پرندگان مهاجر در شکل‌گیری بی‌نقصی سفر می‌کنند، درست همانطور که دسته‌های ماهی در اقیانوس این کار را انجام می‌دهند. هر بازگشت با دقت مطلق انجام می‌شود، زیرا در واقع فقط یک ذهن برای هر گونه وجود دارد و همه ی آنها تابع جهت آرکتایپ هستند، حتی اگر به نظر برسد که مستقل عمل می‌کنند. من از این ارتباط با روح گروهی حیوانات، دانش دست اولی دارم و می‌دانم که بسیاری از شما «وحدت» ایجاد این ارتباط معنوی را تجربه کرده‌اید. کهن‌الگوهای همه ی موجودات، از جمله خود ما، با نسبت‌های دقیق ریاضی ساخته شده‌اند. نسبت طلایی یا فی، نام‌های زیادی دارد: نسبت طلایی، میانگین طلایی، نسبت الهی. در کنار دنباله ی فیبوناچی، که بلوک های هندسی سازنده ی حیات هستند، نسبت طلایی و مارپیچ فیبوناچی در سراسر طبیعت وجود دارند: در مارپیچ‌های DNA و در ابعاد زمین و ماه و سیارات. مهم نیست به کجا نگاه کنیم، هندسه ی فراکمتال را می‌بینیم. یک مثال جالب از هندسه ی فراکتال، انگشت انسان است. یک انگشت سه بند دارد و این یک فراکتال از بازوی ماست که آن هم سه بند دارد؛ و بنابراین چیزها، بزرگ یا کوچک، از یک ویروس گرفته تا جهان هستی، یکسان هستند. این همان الگوهای فراکتال تکرارشونده است. هیچ چیز در طبیعت تصادفی نیست و هیچ چیز به طور اتفاقی اتفاق نمی‌افتد. درختان و بوته‌های یک جنگل ممکن است تصادفی به نظر برسند، اما اینطور نیستند. هر درخت، بسته به گونه ی خود، دارای توالی برگ‌ها و شاخه‌ها بر اساس دنباله ی فیبوناچی است. این واقعیت که بدن ما و بدن حیوانات، پرندگان، ماهی‌ها، حشرات، میکروارگانیسم‌ها، گیاهان و درختان توسط یک فرمول ریاضی خاص شکل می‌گیرد، نشان می‌دهد که آنها به طور خاص خلق شده‌اند. هر گونه بر اساس نسبت طلایی و دنباله ی فیبوناچی، تناسبات خاص خود را دارد. دانه‌های آفتابگردان طبق دنباله ی فیبوناچی به صورت مارپیچ چپ-راست چیده شده‌اند: ۲۱/۳۴، ۳۴/۵۵ و ۵۵/۸۹. فکر کردن به اینکه این فرمول‌های پیچیده ی ریاضی، خودشان را از طریق انتخاب طبیعی به وجود آورده‌اند، مسخره است. اگرچه سازگاری‌های کوچک از روی ضرورت تکامل می‌یابند، اما طرح اولیه برای همه ی گونه‌ها توسط "کسی" یا چیزی ایجاد شده است. مطمئناً این کار عملی خدای کوچک پیدایش ۱ است که همه ی موجودات زنده را بر اساس نوعشان آفرید و در این فرآیند، یک زندان هندسی برای همه ی موجودات به نام بُعد سوم ایجاد کرد. آیا این همان درنده‌ای است که دون خوآن از آن صحبت میکند؟:

"ما یک شکارچی داریم که از اعماق کیهان آمده و بر زندگی ما حکومت می‌کند. انسان‌ها زندانیان آن هستند. این شکارچی، ارباب و آقای ماست."

ما را مطیع و بی‌دفاع کرده است. اگر بخواهیم اعتراض کنیم، اعتراضات ما را سرکوب می‌کند. اگر می‌خواهیم مستقل عمل کنیم، مستلزم آن است که... من تمام این مدت به این موضوع فکر کرده‌ام و تلویحاً گفته‌ام که چیزی ما را اسیر خود کرده است. در واقع، ما اسیر هستیم. این یک واقعیت از نوع انرژی برای شمن‌های مکزیک باستان بود. آنها بشریت را گرفتند زیرا ما برایشان غذا هستیم و ما را بی‌رحمانه تحت فشار قرار می‌دهند زیرا ما رزق و روزی آنها هستیم. همانطور که ما مرغ‌ها را در لانه‌ها جمع می‌کنیم، شکارچیان ما را در آغل‌های انسانی جمع می‌کنند. بنابراین، غذای آنها همیشه در دسترسشان است. فناوری فعلی جداسازی جنسیت قادر به شبیه‌سازی موجودات زنده و ایجاد بدن (برنامه‌های نرم‌افزاری بیولوژیکی) در آزمایشگاه‌ها است. دانستن توالی فراکتالی دی ان ای موجودات زنده گامی به سوی امکان کاشت این نرم‌افزار در سیارات دیگر است، حتی اگر برای پشتیبانی از حیات، مجبور به زمینی سازی آنها از طریق مهندسی زمین باشیم. این ممکن است دلیل دو روایت خلقت در سفر پیدایش باشد. خدای کوچک، زمین و تمام موجودات آن را قبل از خلقت آدم و حوا برنامه‌ریزی کرد. من معتقدم که این «خدای کوچک خودخوانده» پیش از این به طور سبکسرانه‌ای با شکل فیزیکی یک موجود چندبعدی هرمافرودیت (دوجنسه) بازی کرده و آن را به دو جنس تقسیم کرده بود: "ایشان را نر و ماده آفرید." تقسیم جنسیت‌ها می‌توانست بلافاصله بُعد سوم دوگانگی و «سقوط» انسان را ایجاد کند. یگانگی همه به دو قسمت تقسیم شده بود. در آخرین پست من، "کاهن طبیعت "، با این ایده آشنا شدیم که ۹۰٪ گمشده ی DNA بشریت، دنیای طبیعی است و به دلیل دستکاری ژنتیکی، این حجم عظیم از اطلاعات داخلی موجود به خارج از ما منعکس شده است. من معتقدم که این ممکن است یک ذخیره ی انرژی غیرقابل دسترس باشد که تمام فرکتال‌های تکثیر شونده ی دنیای طبیعی را به حرکت در می‌آورد. دوباره به این جمله ی عمیق برمی‌گردیم: این شما هستید. دوگانگی تله ی هندسی، بشریت را برای یک دوره حبس مادام‌العمر در برنامه ی تولد-مرگ، عشق-نفرت، تا بی‌نهایت، تثبیت می‌کند. هر عملی که مرتکب می‌شویم بار مثبت یا منفی دارد، و به دلیل مغز دایناسوری که به ارث برده‌ایم، تقریباً غیرممکن است که زندگی‌ای سرشار از عشق و امنیت داشته باشیم. ما باید بکشیم تا زنده بمانیم. و بنابراین، ما از قانون عشق تخطی می‌کنیم و بار منفی ایجاد می‌کنیم، و در نتیجه ی قطبیت، در بُعد سوم گیر می‌کنیم، زندگی پس از زندگی، و سعی می‌کنیم حساب‌ها را متعادل کنیم، و به منبع دائمی تغذیه ی عاطفی برای خالق خود تبدیل شویم. اولین قدم در شکستن برنامه ی درون خودمان این است که درک کنیم که در واقع در یک زندان هندسی زندگی میکنیم. و با مشاهده، می‌توانیم شواهد را در اطراف خود ببینیم. همه ی ما آن ارتباط ویژه با طبیعت را در یک زمان یا زمان دیگر تجربه کرده‌ایم. این احساس، "تمامیت" ما است که از ما جدا شده است. خودِ کوچک، ایگو، هیچ ایده‌ای در مورد هیچ یک از این برنامه ها ندارد و اهمیتی هم نمی‌دهد؛ اما خودِ واقعی ما می‌داند، و ماهیت وحشتناک این دانش، چاره‌ای جز تبدیل شدن به جنگجویان معنوی و گشودن آگاهی خود به روی هر امکانی برای ما باقی نمی‌گذارد. درهم شکستن برنامه ی دوگانگی درونمان، وظیفه ی خود ماست و مسیری است که باید به تنهایی پیمود. هیچ کشیش، اسقف یا گورویی نمی‌تواند برنامه ی دوگانگی را درهم بشکند، یا حتی به ما بگوید چگونه . فقط ما می‌توانیم شرطی‌شدگی‌های اعصار زمان را بشکنیم و از میدان قلب به بعد چهارم صعود کنیم - و ما این کار را انجام می‌دهیم.
"والاترین حقایق ما

چیزی جز نیمی از حقیقت نیستند.

فکر نکن که تا ابد به هیچ حقیقتی پایبند نخواهی ماند.

از یک چادر در این حد استفاده کن

که در آن یک شب تابستانی را بگذرانی؛

اما از آن خانه‌ای نساز،

وگرنه قبر تو خواهد بود." (ارل بالفور)»:

Destrozando la Ilusión de la Realidad.: ELVA THOMPSON : HeartStarTheBooks: 23 JUN 2014

کاملا منطقی و بلکه مبرهن است که قدرتی که اَشکال موجودات را از جهان دیگر گرفته و در این دنیا دچار تغییرات کرده است، همان سوء استفاده ای را که از انسان میکند از موجودات دیگر هم کرده باشد و این مایه ی یکی از نقدهایی است که بر عقاید تامپسون میتوان وارد آورد. تامپسون فکر میکند طبیعت در جای خود ایدئال است و فقط انسان از مسیر خود منحرف شده است. او انسان ها را به دوری از گوشتخواری دعوت میکند چون گوشتخواری را مضر میداند ولی همزمان بر از بین رفتن شیرهای کوهی و گرگ ها در زادگاهش داکوتا توسط گله دارهایی که این درندگان را آفات حیوانات اهلی خود میشمردند حسرت میخورد. اگر گوشتخواری و کشتن همنوعان برای انسان بد است باید برای دیگر جانوران و گیاهان هم بد باشد. ولی مسئله این است که نظم این جهان، اساسش بر کشته شدن موجودات به دست هم است و با این مسئله کاری نمیتوان کرد؛ مشکلی است که فقط با ترک این جهان و بازگشت به قلمرو معنوی برطرف میشود. ما باید در زمینه هایی که میتوانیم تغییر ایجاد کنیم دست به عمل بزنیم و یکی از این زمینه ها قطعا پذیرش غیر ایدئال و حتی ضد ایدئال بودن وضعیتی است که در آن به سر میبریم و این منوط به نگاهی متفاوت به تصویر رویایی و الهی است که تامپسون به طبیعت و نظم خشن و ترسناک آن دارد. بله، حق با داروینیسم است. انسان دارای یک بستر حیوانی بسیار قوی و خطرناک است. این، طبیعت انسان است اما مشکل این است که تقدیس طبیعت هم با داروینیسم شروع میشود و با انکار وجود جهان های ماوراء الطبیعی، طبیعی بودن، ایدئال بودن تلقی میگردد. طبیعت انسان، مبتنی بر یک حیوان وحشی است و این حیوان را فقط میتوان به درجات مختلف کنترل کرد ولی نمیتوان تبدیل به یک فرشته نمود. این فلسفه ی ترسناک، با اختراع هزاران سال تاریخ که ثابت کننده ی هزاران سال در جا زدن انسان در حیوانیت، و استعفای جمعی پیاپی بشر از مذاهب اخلاقی بعد از باور شدن جمعی این «حقیقت» که بشر هیچ وقت نمیتواند چیزی غیر از حیوان وحشی باشد، بر اذهان طبقات باسواد مردم دیکته میشود تا آنها به ایدئولوژی حکومتی وارد شوند و حواسشان از پیشرفت های انسانیت در خود مغربزمین از زمان لوک خوش شانس تاکنون منحرف گردد. اتفاقا نگاه ایدئال مسیحی به بشر به عنوان اشرف مخلوقات و تناقض آن با واقعیت جامعه ی انسانی است که ما را از کشف این پیشرفت بازمیدارد و بر اساس الگوی تکراری تاریخ، به دلسردی از ایدئالیسم دعوت میکند. بنابراین مسیحیت و داروینتیسم مکمل همند و تاریخ همیشه از مجرای زمالن حال باور میشود. این نوع تاثیرپذیری از تاریخ را میتوان در کتاب «روح و زندگی» کارل گوستاو یونگ روانکاو دریافت که در فضای بین دو جنگ چهانی و در زمانه ای منتشر شد که خودش در ابتدای کتاب اینطور توصیفش میکند: «در نقطه ی تلاقی دو جهان و در قلب ویرانی غیر قابل باور ارزش های موروثی، انسان غربی در درون و در بیرون، خود را در مبارزه ای شگفت جهت آفرینش سامانی نوین در جهانی که زندگی میکند، می یابد که برای همگان معتبر و برای هر کدام تعهد پذیر باشد. هنوز ناممکن است که در گرداب نیروهای روحی که در مبارزه برای شکل گیری خود هستند، به جهت یابی دقیق و مسیری مطمئن دست یافت.» در این کتاب، یونگ در واکنش به «تاریخ» مینویسد:

«هنگامی که به ملاحظه ی تاریخ بشر مینشینیم، تنها قادر به تشخیص سطحی ترین لایه ی رخدادها میشویم که در ضمن به خاطر آینه ی تغییر شکل دهنده ی سنت ها، صاف و روشن نیست. آنچه که پیش آمده، در عمق، حتی از نگاه دقیق تاریخ نگار نیز میگریزد، زیرا پیشروی خاص تاریخ عمیقا پنهان است، ملموس برای همه و پوشیده با نقاب در مقابل نگاه هر کودن. تاریخ از زندگی روانی و تجربه های خصوصی و ذهنی در بالاترین سطح ساخته شده است. جنگ ها، سلسله ها، واژگونی های اجتماعی، فتوحات و ادیان، فقط سطحی ترین نشانه های رفتار اساسی و پوشیده ی فرد است؛ رفتاری که خود او به آن آگاه نیست و درنتیجه از دسترس نگاه تاریخ نگار نیز خارج است؛ شاید آفرینندگان ادیان، آشکارکنندگان بیشتری در این مورد باشند. رخدادهای بزرگ تاریخ جهان در اصل فاقد هر گونه ارزش عمیق هستند. تنها چیز اساسی در آخرین تحلیل، زندگی ذهنی فرد است، و این چیزی است که تاریخ را میسازد و نخست در وی همه ی تغییرات بزرگ شکل میگیرد؛ آینده و تاریخ کامل جهان درنهایت، نتیجه ی مجموعه ی عظیم این چشمه های پنهان و انفرادی است. ما در خصوصی ترین و ذهنی ترین بخش زندگی خود نه تنها قربانی به شمار میرویم بلکه سازندگان زمان خود نیز هستیم. زمان ما یعنی ما. گمان میکنم که موقعیت های بیرونی، تنها فرصت های کم و بیش ساده ای هستند که به یاری آنان، رفتار جدید که خود را در ناخودآگاه آماده کرده است، در مقابل جهان و زندگی آشکار میکند. شرایط عمومی سیاسی و اجتماعی و مذهبی بر ناخودآگاه جمعی تاثیرگذار است، یعنی در این راستا که همه ی عاملان متوقف کننده ی برداشت مسلط جهانی یا رفتار در مقابل زندگی، خود را کم کم در ناخودآگاه جمعی گردآوری کرده و بدینگونه به محتوای آن تحرک میبخشند. در این وقت و اغلب، فرد یا افرادی دارای بینشی به ویژه قدرتمند، قادر به دریافت این تغییرات ناخودآگاه جمعی بوده و آنان را به صورت انگاره های قابل انتقال برمیگردانند. سپس این انگاره ها سریعا خود را پراکنده میکنند. زیرا تغییراتی مشابه در ناخودآگاه دیگر انسان ها نیز ایجاد میشوند. آمادگی عمومی در راستای پذیرش انگاره های تازه به رغم مقاومتی که از سوی دیگر خود نشان میدهد، حاکمیت می یابد. انگاره های جدید فقط دشمنان ساده انگاری های قدیم نیستند، آنان خود را اغلب اوقات نیز در شکلی عرضه میکنند که به نظر کم و بیش، غیر قابل قبول در مقابل رفتار پیشین است. اگر جهان باستان با سلطه بر توده ای فراوان از مردم –طبقه ی کاملا پست از نظر حقوقی تا برده ها- توسعه ی فردی را در طبقه ای بالاتر مساعد نمود، دوره ی مسیحیت که پس از آن فرا رسید، با حداکثر انتقال ممکن همین فرایند در فرد، به حالت فرهنگ جمعی نایل شد: جزم مسیحی ارزش فرد را با تایید جاودانگی روح اعلام کرد و توده ی ساده ی مردم از آن پس دیگر واقعا قربانی آزادی اقلیت برتر نگردید. عملکرد بالاتر فرد، آن را از چنگ عملکردهای حقیر بیرون آورد. ارزش ضروری بر اساس ارزشی یگانه و والا و با لطمه به دیگر ارزش ها قرار گرفت. از دیدگاه روانشناسانه، شکل اجتماعی فرهنگ باستان با جا به جایی در عامل موضوع قرار گرفت و به این ترتیب به درونی کردن چیزی پرداخت که برای گذشتگان بیرونی بود؛ عملکرد مسلط، مطلوب و توسعه یافته و متمایز و به زیان اکثریت حقیر. این فرایند روانشناسانه کم کم به فرهنگی جمعی منتهی شد که به هر کس "حقوق بشر" را در سطحی بسیار وسیع تر و بیش از آنچه که دوران باستان انجام داده بود، اعطا میکرد، اما این عدم مزیت را نیز دارا بود که بر اساس فرهنگ پایین ذهنی و بر انتقال در قلمرو روانشناسانه ی به خدمت گرفتن اکثریت قرار داشت؛ فرهنگ جمعی در آن والایی می یافت و فرهنگ فردی در آن به پستی میگرایید. اگر بردگی توده، زخم التیام ناپذیر جهان باستان بود، به خدمت گرفتن عملکردهای حقیر، زخم خوب نشدنی در روح انسان نوین است. "من" در زمان و مکان زندگی میکند و بایستی با قوانین آنان سازگار باشد اگر میخواهد واقعا وجود داشته باشد. اگر وی جذب ناخودآگاه شود، در حدی که ناخودآگاه مالک تصمیم ها گردد، در این هنگام وی خفه میشود و هیچ چیز وجود نخواهد داشت که ناخودآگاه بتواند خود را در آن وارد کند و یا در آن به خود تحقق بخشد. بنابراین، تفاوت میان "من" تجربی و انسان "جاودانه" و جهانی، دارای اهمیتی حیاتی است به ویژه در زمان ما که در آن توده ای کردن شخصیت، پیشرفت های نگران کننده دارد. در این حال، توده ای کردن منحصرا از بیرون وارد نمیشود، از درون نیز امکان پذیر است، از ناخودآگاه جمعی. در بیرون "حقوق بشر" تضمین کننده ی حمایت به شمار میروند؛ اخیرا بخش اعظم اروپا آن را از دست داده و در جایی که این حقوق هنوز از بین نرفته اند، احزاب سیاسی قدرتمند و به همان نسبت ساده لوح مشغول به کارند و با تمام قدرت، سعی در کم کردن حقوق جاودانه ی انسان و حذف آنان در راستای موجودیت بخشیدن به زندان بردگان را دارند که از طریق بیمه های اجتماعی میسر است. کلیسا نیز تا وقتی که اقتدارش محفوظ باشد حامی اقدام بر علیه اهریمن گرایی درونی است. با این وجود، حمایت و ایمنی فاقد ارزشند اگر از جهاتی بیش از حد بر زندگی ستم روا دارند؛ و نیز برتری آگاهی مقبول نیست اگر وی بیشترین مقدار زندگی را تحت فشار قرار دهد و حذف کند. زندگی همیشه سفری دریایی بین گرداب از سویی و صخره از سوی دیگر است. هرچه از اقتدار مطلق انگاره های مسیحی بیشتر کم میشود، مشاهده ی "حیوان مو طلایی" [منظور: بربرهای وحشی قدیم اروپای ماقبل مسیحی که هنوز در اعماق وجود انسان اروپایی به زندگیشان ادامه میدهند] در زندان زیرزمینیش آشکارتر میگردد که به سوی ما رو آورده و به انفجاری با نتایج ویرانگر تهدیدمان میکند. این پدیده به گونه ی انقلابی روانشناسانه در فرد پدیدار میشود و میتواند صورت پدیده ای اجتماعی را نیز به خود بگیرد. "دیونیزوس" خدای شراب، معرف ورطه ی زوال شورمند تمام خاص نگری انسان در آغوش چیزی است که روح آغازین میتواند از خدایی و حیوانی در خود داشته باشد؛ تجربه ای به همان اندازه ترسناک که غنی از دعای خیر، که از چنگ آن، انسانیت رخوت گرفته و خواب آلود در فرهنگ فکر میکند رهایی یافته است، تا زمانی که دیوانگی حمام خون دیگر فرا رسد و همه ی نیک اندیشان را از تعجب اشباع کند که کاری جز متهم کردن سرمایه های عظیم، صنایع تسلیحاتی، یهودی ها و فراماسون ها ندارند. میبایستی فاجعه ی جنگ 1914 و تجلی های خارق العاده ی بعدی در زمینه ی نابسامانی عمیق معنوی پیش آید تا تردید در مورد تعادل نژاد سفید حاصل شود. پیش از شروع جنگ 1914 (جنگ اول جهانی) ما مطمئن بودیم که جهان میتواند با اقدامات منطقی نظام مند شود. ولی ما حالا منظره ی تعجب آور "دولت ها" را داریم که بار دیگر و به حساب خودشان مطالبه ی یزدانسالاری باستان را میکنند، یعنی طالب توتالیتریسم اند که حذف ناگزیر هر گونه آزادی عقیده را به دنبال دارد. در برابر چشمان ما بار دیگر انسان ها متقابلا به کشتار یکدیگر دست میزنند تا تنها قصد خود را در مورد دفاع از نظریه های کودکانه ی چند و چون برقراری بهشت زمینی تحقق بخشند. مشکل نیست که بتوان نیروهای پست تر –و شاید باید گفت جهنمی- را که کم و بیش در زنجیر و اهلی شده بودند، در بنای عظیم روانی مشاهده نمود که حالا به خلق و یا درصدد خلق شکل جدیدی از بردگی دولتی و یا زندان دولتی هستند که فاقد هر گونه جذابیت معنوی و یا اندیشمندانه است. برخی در دوران ما متقاعد شده اند که تنها خرد انسانی قادر به تلاش بزرگ رام کردن آتشفشان در حال طغیان نیست. انسان مسلما همه ی دلایل ممکن جهت هراس از این نیروهای غیر شخصی را دارد که در ناخودآگاه جا گرفته اند. ما خود را در ناخودآگاهی آرام و در ارتباط با نیروهایش میبینیم زیرا این نیروها خود را هرگز و یا تقریبا هرگز و تا وقتی که در موقعیت های عادی هستیم، در اعمال شخصی ما آشکار نمیکنند. در مقابل، اگر انسان ها جمع شوند و تشکیل جمعیت دهند، در این هنگام پویایی انسان جمعی، خود را از زنجیر آزاد میکند –حیوانات وحشی و دیوهایی که در اعماق هر فرد خوابیده اند- تا جایی که مثل مولکول توده میشود. در میان توده، انسان، ناخودآگاه، خود را تا سطح اخلاقی و فکری پست تر پایین می آورد. این سطح همیشه و زیر آستانه ی خودآگاهی قرار دارد و آماده است تا به محض تحریک و پشتیبانی ناشی از تشکل توده ای، خود را رها کند. تغییرپذیری خصلت که ناشی از طغیان نیروهای جمعیت [میباشد]، حیرت انگیز است. موجودی ملایم و منطقی میتواند به دیوانه یا حیوانی وحشی تبدیل شود. گرایش همیشه در راستای گذاشتن تقصیر به گردن موقعیت های بیرونی است، اما هیچ چیز نمیتواند در ما منفجر شود اگر چیزی در آن وجود نداشت.» ("روح و زندگی": کارل گوستاو یونگ: ترجمه ی لطیف صدقیانی: نشر جامی: 1399: ص191-186)

«موقعیت های بیرونی» مد نظر یونگ، در دو سطر آخر، همان «سرمایه های عظیم، صنایع تسلیحاتی، یهودی ها و فراماسون ها» در سطور قبلند که به تسعه ی جنگ و ایجاد بدبختی های همگانی در جهان متهم بودند، اما یونگ میگوید تا وقتی چیزهایی وحشی در درون تک تک ما نباشد که بتوان از آن برای به جان هم انداختن انسان ها و جوامع استفاده کرد، هیچ کدام از این موقعیت های بیرونی به اهداف خود نمیرسیدند. همانطورکه سطور اخیر نشان میدهند، بهترین روش برای آزاد کردن این نیروهای درونی وحشی، در جمع قرار دادن افراد و از بین بردن فردیت و خودآگاهی آنها است. همانطورکه دیدیم، فردیت همان چیزی است که یونگ توجه کرد که در تاریخ گم است و نیز توجه کرد که در ادیان، فردیت بسیار بیشتر مورد توجه است تا در تاریخ. اما چطور ممکن است ادیان اینقدر به فردیت توجه کرده باشند و مورخان اصلا؟ آیا ممکن است عمدی در کار بوده باشد و اگر رهبران مذاهب و فرقه های مذهبی، خودشان از کنار هم جمع کردن مردم، برای ایجاد توده های وحشی اعزامی به سوی جبهه های جنگ استفاده میکردند، پس آیا خودشان این "عمد" را در تدارک تاریخ کنترل نکرده اند؟ تا این جا ما پاسخ مستقیمی از یونگ ندیده ایم چون او بیشتر روی تاریخ اروپا تمرکز کرده است ولی کمی جلوتر، این سطور، اهمیت ارتباط تاریخ سیاسی اروپا به فضای معاصر حاکم بر سراسر جهان را گوشزد میکنند:

«مشکل است بتوان به داوری زمان حال فعلی که در آن زندگی میکنیم، دست زد. اما اگر به تاریخ بیماری معنوی بشریت بازگردیم، با زیاده روی های قبلی که با سهولت به نظرمان میرسند، مواجه میشویم. یکی از بحران های مهم، بیماری دنیای رُم در جریان سده های نخست مسیحی بود. [این] پدیده، گسستگی خود را به وسیله ی شکاف های گسترده و بی مانند آشکار کرد که به تکه تکه کردن وضعیت سیاسی و اجتماعی، اعتقادات مذهبی و فلسفی و انحطاط رقت انگیز هنرها و علوم انجامید. نخست بشریت را به ابعاد فردی تنها کاهش دهیم؛ اکنون در برابر خود شخصیتی متمایز در حد والا از هر نقطه نظر داریم که در ابتدا موفق شد با حاکمیت اعتماد به خود، قدرتش را به تمام دور و بر توسعه دهد، اما به محض دستیابی به موفقیت، خود را به صورت گوناگونی هایی بی شمار از مشغله ها و منافع متفاوت پراکنده ساخت، تا آن جا که ریشه ی اصل، سنت ها و حتی خاطرات شخصیش را نیز از یاد برد و خود را همانند با این یا آن چیز دانست، و این موضوع وی را در برخوردی چاره ناپذیر با خود او سوق داد و سرانجام سبب چنان حالتی از ضعف گردید که جهان پیرامون که از پیش متوقف شده بود، به طغیانی ویرانگر دست زد که فرایند تجزیه را شتاب بخشید.» (همان: ص194)

میتوان گفت دوره ی گسست مورد توجه یونگ، با گسست های فرقه ای و عقیدتی در خدای واحد مسیحیت همراه بوده که بدنه ی مهمی از آن عمدا و به جهت کپی سازی از مسیح های رومی طی گسترش به نواحی دیگر جهان در عصر استعمار باقی مانده و بعدا فراموش شدن ریشه های واحد این مسیح ها، باعث مقابل هم قرار گرفتن و اهریمنی معرفی شدنشان توسط همدیگر شده که همه ی این وضعیت های مضارع، بستر خوبی برای تاریخ تراشی حول این مسیح های متحد المنشا و خلق جنگ های خونین آنها به دست هم از هزاران سال قبل تا الان ایجاد کرده است. اما یادمان باشد این ترفند، برای جمع آوردن فردیت های مختلف حول محورهای در مشت کپی شده از مسیح رومی ایجاد شده اند و همانطورکه دیدیم، فردیت در جهان رومی، از طبقه ی اشراف به طبقات پست تر تسری پیدا کرده است و این در تاریخ و در داستان های شاهانی که از همه گونه امکانات فراقانونی بهره مندند هنوز قابل استنباط است. بنابراین مسیح فعلی غربی هم یک مسیح دقیق نیست و باید بیشتر به شاهان شبیه باشد. اتفاقا در این قسمت از قصه ی این مرد نجار مقدس که او خود را شاه قانونی اسرائیل میخواند، هنوز وابستگی او به دستگاه سلطنت دیده میشود.

عیسی اولین مسیح تورات نیست. در کتاب اشعیا مسیح، یک شاه یعنی کورش است که نامش همخانواده با عنوان کریست برای مسیح است. در منابع یونانی مثل کتاب هرودت، کورش، سیروس شاه پارس نامیده میشود و مانند عیسی، به محض تولد، از سوی شاه وقت مورد تهدید قرار گرفته تا این که برگشته و حکومت را تصاحب کرده است. نام ماندانا مادر سیروس، به وضوح تلفظ دیگر عنوان "مدونا" برای مریم مادر عیسی است. سیروس در تاریخ هرودت، پادشاه نسبتا معتدلی است ولی پسرش کامبیز که جانشین او میشود، دیوانه ای خطرناک است که کشور را دچار انحطاط میکند. کامبیز به عنوان پسر سیروس، هنوز تکرارگر عیسی پسر یهوه است و درواقع خود ناخوشایند سیروس را نشان میدهد به طوری که میتوان او را به بخش بدسرشت دستگاه کریست/کورش نسبت داد که به بنیاد خود خیانت میکند. در داستان مسیح، او معادل یهودای اسخریوطی شاگرد خائن مسیح است. از طرفی نام کورش/سیروس، تلفظ دیگر نام آسیروس یا آسور یا آشور است که لقب مردوخ خدای اعظم بابلی-آشوری بوده و این نام در مصر، تبدیل به عناوین اسری و ازیریس برای خدایی که پادشاهی را در مصر پایه گذاشت شد. سیت یا سوت، برادر ازیریس، همتای یهودای اسخریوطی برای ازیریس است که برادر را میکشد و تخت او را تصاحب میکند تا این که ازیریس به شکل پسرش هورس از نو از همسر خود ایزیس زاده میشود و انتقام میگیرد؛ بازگشتی که همتای بازگشت مسیح در آخرالزمان است. در تاریخ پارس، این مسیح بازگشته، گئوماتای مغ یا اسمردیس دروغین است که کاهنی است که خود را اسمردیس پسر سیروس معرفی میکند درحالیکه اسمردیس واقعی، پیشتر، پنهانی به دستور کامبیز به قتل رسیده است. حکومت اسمردیس دروغین با خدمات بسیسار به مردم کشور آغاز میشود و خشم اشرافیت پارس را که سیروس از میانشان برخاست برمی انگیزد و به همین دلیل، اسمردیس دروغین توسط هفت اشرافی پارسی سرنگون و با داریوش شاه جایگزین میشود. داریوش درواقع شکل بازسازی شده ی سیروس یا کورش برای یک نوع حکومت متفاوت است و میتوان با رژیم مسیحی که جانشین رژیم پیروان هورس در مصر شد مقایسه کرد. این رژیم نیز به اندازه ی کلیسای مسیح که خائن به مسیح است، خائن به کورش است و بنابراین نسخه ی دیگر هورس یعنی اسکندر مقدونی به آن خاتمه میدهد. اسکندر هم مانند ازیریس تجسد آمون خدای خورشیدی مصری است و هم به عنوان پسر زمینی ژوپیتر یا زئوس خدای اعظم یونانی-رومی شناخته میشود که درست مثل آشور یا مردوخ، خدای سیاره ی مشتری است. اسکندر اگرچه یونانی است ولی در منابع اسلامی رومی هم نامیده میشود و البته سلف امپراطوران یونانی روم شرقی به شمار میرفته است. حمله ی او به بین النهرین که طی آن با دختر داریوش شاه پارس ها ازدواج میکند، قابل مقایسه با تصرفات شگفت انگیز کاراکالا امپراطور روم در بین النهرین است که در جریان وانمود سازی او به ازدواج با دختر ارتاپانوس شاه پارتی بین النهرین رقم میخورد. درست مثل اسکندر که فتوحاتش با مرگ مرموزی متوقف میماند، فتوحات کاراکالا نیز با قتل مرموز او متوقف میشود. کاراکالا یک امپراطور سوری/آسوری روم بود. مادرش جولیا دومنا قدرت زیادی داشت و زوج کاراکالا-جولیا دومنا را میتوان با زوج اسکندر و مادرش الیمپیاس مقایسه کرد. کسی که مظنون به توطئه ی قتل کاراکالا است ماکرینوس از سرداران بربر او است که حکومت او را غصب کرد اما با توطئه ی اشرافیت سوری روم، یک پسر 14 ساله از خاندان سلطنتی که کاهن کیش الگبل یا الاگابالوس خدای خورشید شهر حمص در سوریه بود، خود را پسر نامشروع کاراکالا نامید و غاصب را سرنگون کرد و به نام های الاگابالوس و هلیوگابالوس بر تخت سلطنت نشست؛ نسخه ی دیگری از مسیح بازگشته که به مانند گئوماتای مغ، توسط افراد خودش کشته شد و به اندازه ی گئوماتای مغ که اسمردیس دروغین نامیده شد، الاگابالوس هم یک مسیح دروغین خوانده شد و این درحالیست که همزمانی کریسمس یا تولد مسیح با روز تولد الاگابالوس حمص و البته تشبیه همیشگی مسیح به خورشید نشان میدهد که این «مسیح دروغین» چیزی جز نسخه ی انسان شده ی خدای خورشید به عنوان نسخه ی اولیه ی عیسی مسیح نیست. یکی از نکات جالب داستان سقوط کاراکالا این است که قتل او پس از آن اتفاق افتاد که ماکرینوس به نامه ای دست یافت که سوء ظن کاراکالا به ماکرینوس را نشان میداد. به نظر میرسد سقوط حاکم مسیح مانند در اثر یک نامه، در داستان اسکندر هم بازتاب دارد اما نه در زندگی خود او، بلکه در زندگی مادرش که به عقیده ی مارک گراف، تا حدودی داستان های خود اسکندر را به خود جذب کرده است. بعد از مرگ اسکندر، حکومت خاستگاه او مقدونیه به دست پیرترین سردارش آنتی پاتر افتاد. با مرگ آنتی پاتر، یک جنگ قدرت در مقدونیه به وقوع پیوست که یک سر آن، کاساندر پسر آنتی پاتر بود. الیمپیاس هم یکی از مدعیان قدرت بود که برای حفظ حکومت خود، کشتار بسیار کرد. الیمپیاس پس از شکست از کاساندر، به تصرف شهری جدید اهتمام کرد و در این زمان، یکی از متحدینش یک کشتی جنگی موسوم به "پاندیر" برای کمک به او فرستاد. اما نامه ای که خبر این کمک را به الیمپیاس میرساند از سوی همان کسی که نباید، یعنی کاساندر کشف شد. کاساندر اجازه داد نامه به دست الیمپیاس برسد و زمانی که الیمپیاس به استقبال متحدینش میرفت توسط نیروهای کاساندر، محاصره و مجبور به تسلیم شد. مارک گراف، ارتباط پاندیر با این دستگیری را به سبب نام آن میداند. پاندیر یعنی پلنگ، و بنا بر کتاب یهودی تولدوت یشوع، مریم، عیسی را در رابطه ی نامشروع، از یک سرباز رومی به نام "بن پاندیرا" یعنی پسر پلنگ به دنیا آورده است. نقطه ضعف ادعای مسیح در خدا بودنش هم اتهام زنا زادگی او بوده است. شهرت بد الیمپیاس به سبب گذشته اش که فحشا در آیین دیونیزوس یا دیونیسوس بوده است [و البته پلنگ یکی از تجسم های دیونیسوس است] نیز در موفق شدن کاساندر نقش مهمی داشته و در نهایت او بود که حکومت مقدونیه را به دست آورد و سلسله ای را که به نام پدرش آنتی پاتری نامیده میشد بنیان گذاشت. از طرفی سرنوشت الیمپیاس به قول مارک گراف، سرنوشت مسیح را به خود جذب کرد. افرادی که از قتل اعضای خانواده ی خود به دست الیمپیاس ناراضی بودند، خواهان محاکمه ی او شدند. کاساندر به الیمپیاس پیشنهاد فرار از کشور را داد ولی الیمپیاس چون به کاساندر اعتماد نداشت قبول نکرد و از محاکمه استقبال نمود. دادگاه الیمپیاس را به اعدام با سنگسار محکوم نمود. الیمپیاس موقع اعدام، هیچ ضعفی از خود نشان نداد و آنطور که جاستین نوشته است: «به نظر میرسید که دیدن اسکندر در مادر در حال مرگش ممکن است.»، توصیفی که مارک گراف، آن را به نوعی تایید نسخه ی زن شده ی اسکندر بودن الیمپیاس میشمرد. از طرفی مرگ کاساندر که به روایت پوزانیاس، با آب آوردن بدنش و ورم کردن و کرم کردن آن همراه بوده است، از سوی مارک گراف، با ورم کردن بدن یهودای اسخریوطی در دم مرگ، و کرم کردن بدن هرود شاه قاتل مسیح در اواخر عمر او تطبیق میشود. مارک گراف، خودداری الیمپیاس از فرار از محاکمه را با داستان مشابه درباره ی سقراط مقایسه میکند که او هم به دلیل اعدام به ناحق از سوی آتنی ها و پذیرش باوقرانه ی مرگ، قابل مقایسه با عیسی مسیح اناجیل است. جالب اینجاست که در همان دوره ی هرج و مرج، یک نسخه از سقراط را داریم که درست مثل الیمپیاس، جسدش اجازه ی دفن نیافت. فوخیون، فیلسوف بزرگ یونانی اهل آتن، داستانش تقریبا مو به مو تکرار داستان سقراط است. فوخیون درست مثل سقراط، منتقد دموکراسی آتن بود و درست مثل سقراط، بعد از سقوط دموکراسی توسط استبدادگرایان –و در مورد فوخیون، این مستبدین، مقدونیان بودند- مورد نفرت مردم قرار گرفت و به محض استقرار موقت دموکراسی، در یک محاکمه ی بسیار ناعادلانه به اعدام محکوم شد. فوخیون در دادگاه، پیشنهاد داده بود که حاضر است خودش اعدام شود و دوستانش آزاد شوند که البته این پیشنهاد در هیاهوی بد و بیراه های حاضرین که حتی فرصت دفاع از خود را به فوخیون نمیدادند شنیده نشد و به هر حال درنهایت فوخیون و تمام دوستانش به مانند سقراط، به اعدام با نوشیدن زهر شوکران محکوم شدند. در قتل فوخیون، یکی از دوستان سابقش به نام "دمادس" معروف به دمادس حریص آتش بیار معرکه بود که به "آلکیبیادس دوران زوال آتن" مشهور بوده است و جالب اینجاست که آلکیبیادس نام یکی از شاگردان بدنام سقراط است. مارک گراف، این دمادس را نسخه ی دیگر یهودای اسخریوطی برای مسیح میشمرد و اضافه میکند که آنتی پاتر میگفت که در آتن دو دوست داشت: فوخیون که نمیتوان او را مجبور به گرفتن چیزی کرد، و دمادس که نمیتوان او را با هیچ چیزی راضی کرد.:

“OLYMPIAS OF EPIRUS , PHOCION”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 23 MAY 2024

دقت کنید که نام آنتی پاتر به معنی «همچون پدر» است و شاهان، پدران جامعه ی خود محسوب میشدند. دو دوست آنتی پاتر، یعنی دمادس و فوخیون که مابه ازاهای مسیح و یهودا هستند، استفاده ی دوگانه ی حکومت از اخلاقیات و ضد اخلاقیات را به نمایش میگذارند. حالا دقت کنیم که دراینجا قرار است فوخیون برابر با الیمپیاس و از طریق او خود اسکندر باشد. اینجا برابری مسیح با مردوخ موضوع را روشن میکند. مرگ اسکندر، معادل قتل یا زندانی شدن آبزو پدر آنوناکی ها و پسر محبوبش مومو به توطئه ی آنوناکی ها است و هرج و مرج پس از آن، قابل مقایسه با هرج و مرج ناشی از خالی ماندن جای آبزو است که با شورش انتقامجویانه ی تهامات مادر خدایان در قالب یک اژدهای دریایی به وقوع میپیوندد. دراینجا تهامات با الیمپیاس قابل تطبیق است و اگر آن را با بی نظمی در نتیجه ی انحطاط دستگاه سیروس مقایسه کنیم، الیمپیاس به عنوان نظمی که به بی نظمی میگراید، واقعا یک اسکندر زن شده یا تهامات شده به نظر میرسد. نکته این است که خدایی که با کشتن آبزو سبب ایجاد بی نظمی شده است، نامبردار به حئا و همویی است که با خلق مردوخ، نظم را برمیگرداند و پس از آن، مردوخ به عنوان قاتل تهامات و خالق جهان مادی، شاه آنوناکی ها میشود. حئا در کشتن آبزو معادل با سوت در داستان ازیریس است و نام سوت، تلفظ دیگری از نام توت یا تات یا تحوت است که در مصر، این تحوت، همان خدایی است که هورس را به تخت سلطنت مینشاند و جانشین سوت میکند.

دیوید وارنر متیزن مینویسد که تحوت در اساطیر یونانی-رومی، نسخه ی قبطی هرمس یا مرکوری خدای دانش شمرده میشده است. هر دو آنها منشا کتابت بودند. جان گارنیه در سال 1904 برابری این دو با حئا را که خدای دانش در بین النهرین بوده است مطرح کرد و ازجمله به این موضوع توجه کرد که هم حئا و هم هرمس/مرکوری، با عصایی که دو مار به دورش پیچیده اند و در داستان مرکوری، کادوسئوس نامیده میشود توصیف شده اند. این مارها نشانه ی تضادند. گارنیه مینویسد که در بودیسم هم "تری راتنا" یا سه نماد گرانبهای ایمان، به یک عصا و دو مار به دور آن تشبیه میشدند. در هند، بودا نام سیاره ی عطارد بود که در روم، مرکوری همان سیاره را نمایندگی میکرد. بودا همچنین به نام های "دوا-تات" (یعنی خدا تات) و "تواشتا" نامبردار بود که گارنیه هر دو را با نام تات/تحوت تطبیق میکند. نام بودا خود با نام وتان یا اودین خدای ژرمن مرتبط است که در اساطیر نورس، با فرهنگ مصرف قارچ های روانگردان و الهام های شمنی مرتبط بوده و به مانند مرکوری رومی، خدای عطارد بوده است که الان هم چهارشنبه روز عطارد در انگلیسی به نامش ودنزدی نامیده میشود. دراینباره متیزن، مقاله ی اسکات هاجی چک دابرشتاین به نام "سوماسیدها و روشنبینی کیمیاگری: قارچ های روانگردان در سنت بودایی" را که در سال 1995 در مجله ی انتوفارماکولوژی منتشر شد به یاد می آورد. این مطالعه، به پیوندهای آشکار قوی بین کیش قارچ توهمزا در سنت بودایی تبتی آریادوا/کارناریپا و کیش اودین در منابع ژرمن قائل بود. پاول استامتس نیز پیوندهای مشابه بین فرهنگ مصرف قارچ در دو مذهب یهودیت و بودیسم تبتی را مطرح کرده است.:

“BUDDHA, ODIN, MUSHROOM”: DAVID MATHISEN: STAR MYTHS OF THE WORLD: 27 FEB 2014

مواد توهمزا به اندازه ی مشروبات الکلی، با دیونیسوس باخوس خدای بزم ها و وحشی گری ها و از خود بیخودی ها مرتبطند و این با مقایسه ای که یونگ بین روان انسان مدرن و دیونیزوس به عمل می آورد بی ارتباط نیست. نظم آوری تا وقتی که از مجرای متحد کردن گروهی از مردم در وحشی گری به سمت هدفی خاص میگذرد، با بی نظمی متحد است و در این لحظه، این دو در حکم دو مار پیچیده به دور عصای هرمس هستند که همزمان مسیح و یهودا، انسانیت و حیوانیت، و اخلاق و ضد اخلاق را نمایندگی میکنند. درصورتی که نیمه ی پر لیوان را نگاه کنیم، خبر خوش این است که هیچ وحشی گری ای بدون همکاری نظم، انکار بقا ندارد و این نقطه ی ضعف آن هم به شمار میرود. (ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

روح بشر چقدر پیشرفت کرده است؟: قسمت دوم

چگونه در حال فحش دادن به دشمنان دموکراسی، بنیادهای سلطنت طلبی آنان را تایید کنیم؟ (بخش 2)

تالیف: پویا جفاکش

شرایط غریبی است. ایران الان چه بخواهد جواب غربی ها را با ایجاد جنگ و خرابکاری بدهد و چه با مذاکره، ناچار است از ارزش های انقلابی و اسلامی خود عدول کند. و اصلا مسئله ی «آیین قدرت» هم اینجاست که معنا پیدا میکند: وقتی رهبران دنیا آشکارا با قانون نامه ی ماکیاولی حکومت میکنند، کسی که آن پایین است، نمیتواند به زبان اخلاق و انسانیت به آنها اعتراض کند. هر سیاستمداری اگر بخواهد در مسندش بماند و خدمتی کند، باید پیه آلوده شدن به تاریکی هایی را هم به تنش بمالد. نتیجه این میشود که اویی که از اول با هدف به دست آوردن قدرت و ثروت و بدون هیچ دغدغه ی اخلاقی وارد قدرت شده و با کثیف ترین روش ها امثال خود را در به دست آوردن پست های کلیدی کشور به کثرت رسانده است، در تقلید از مذهب سودمند اربابان بزرگ و کتاب مقدسش شهریاور ماکیاولی، سنگ تمام میگذارد و در آغشته شدن تمام آن «ایدئولوژی» به کشور –البته با ادعای کذب دشمنی با ایدئولوژی- سهم خود را ادا میکند و این همعنانی با حاکم بزرگ آنقدر پیش میرود که بعضی احساسات عقده شده ی سیاسی فقط وقتی بلند گفته میشوند که قبلش آن اربابی که مثلا دشمن است آنها را با صدای بلند زده باشد. پس تعجبی ندارد که بیش از همیشه بلند بلند برابر خواندن هویت ایرانی با سلطنت های خیالی باستانی، چه در داخل یا خارج ایران، و جرئت کردن اپوزیسیون خارج از کشور به سر دادن شعار دادن سلطنت به ایران به جای دموکراسی، همراستایی زیادی با به قدرت رسیدن دشمنان آشکار لیبرالیسم و دموکراسی در ایالات متحده از طریق صندوق رای و تقلیدهای پشت سر هم از آن در کشورهای اروپایی دارند. قبلا پدربزرگ های ما به قدرت رسیدن دشمنان لیبرال-دموکراسی در آلمان جمهوری وایمار و از طریق صندوق رای را دیدند و عواقب فاجعه بار آن را هم ازجمله در ایران و در همان بلوای اشغال کشور به دست روس و انگلیس تجربه کردند. این است که وقتی آن تراژدی تاریخ در دومین بازی خود، به صورت کمدی به صحنه میرود، فرانسیس فوکویاما –که هنوز منتظر بازگشت مسیحش لیبرال دموکراسی ایدئال در «پایان تاریخ» نامعلوم است- به یاد ناامیدی های یکی از گوروهایش یعنی لئو اشتراوس در آن تراژدی فراموش شده افتاد که آن را در گزیده های سخنرانی اشتراوس در موسسه ی تحقیقات اجتماعی "نیو اسکول" در 1941 درباره ی نیهیلیسم آلمانی یافته بود.:

«اشتراوس که یک یهودی آلمانی بود، در آن زمان از اروپای هیتلر گریخته بود. او سپس به یکی از مهمترین استادان و مفسران فلسفه ی دانشگاه شیکاگو و دانشگاه های دیگر امریکا تبدیل شد. این گزیده ی بازنویسی شده دلسرد کننده است زیرا به نظر میرسد توصیف کاملی است از بسیاری از روندهای فکری که امروز بین راستگرایان افراطی امریکا جریان دارد. روشنفکران محافظه کار بسیاری هم هستند که فقط از سیاست ها یا پیامدهایی مثل تورم یا مهاجرت ناخشنود نیستند، بلکه درباره ی لیبرالیسم به مثابه یک مرام تردید دارند و در جست و جوی مجموعه اصولی "پسا لیبرالی" اند که بتواند جایگزین نظم فعلی شود، نظمی که به اعتقاد آنان از ریشه پوسیده و فاسد است. چیزی که آنان از آن متنفرند، مثل جوانان آلمانی که اشتراوس توصیفشان میکند، جامعه ای است که مردمش به صلح و رونق قانعند و در پی چیز بزرگتری از راحتی نیستند. پدرخوانده ی این نگرش، آنطورکه اشتراوس میگوید، فردریش نیچه بود. چیزی که او و پیروان نیهیلیستش بیش از هر چیز از آن نفرت داشتند، جهان "آخرین انسان" بود: موجودی راضی، بدون جاه طلبی و برابری جو که در پایان تاریخ سر بر می آورد. و این پایان مساوی بود با پیروزی جهانی دموکراسی لیبرالی. اشتراوس این نگرش را نیهیلیستی معرفی میکند نه چون پیروانش آنارشیستند، بلکه چون نقدشان بر لیبرالیسم مدرن فاقد چشم اندازی منطقی از چیزی بود که بتواند جایگزین این توافق عمومی شود. در آلمان که اشتراوس تازه از آن گریخته بود، این نگرش خیلی ها را به ناسیونال سوسیالیسم سوق داده بود. رابطه ی نیچه با نازی ها رابطه ی پیچیده ای بود اما ایده هایش راه را برای قدرت گرفتن آنان هموار کردند. چون اگر خدا مرده است و مذهب که برده ها را تا حد برابری با اربابانشان ارتقا میدهد، بی اعتبار است، چرا نباید به مرامی پیوست که بی رودربایستی وعده ی ارباب کردن شما و دوستانتان را میدهد؟ سخنرانی اشتراوس در سال 1941 به طرزی شگفت آور، دوران کنونی را پیشبینی میکند. "پسا لیبرال" های امروزی چشم اندازی منطقی از چیزی که باید جایگزین لیبرالیسم شود ندارند. برخی، مثل پاتریک دنین یا آدریان ورمیول، ظاهرا به نوعی یکپارچگی کاتولیکی امیدوارند که در آن، جامعه بر سر مجموعه ای از اصول قدرتمند اخلاقی که دین تعریفش میکند توافق کند. دیگران مثل کورتیس یروین یا کوستین ولاد آلماریو –معروف به "بربر عصر برنز"- دین را کنار میگذارند و خواهان بازگشت سلسله مراتب و حکومت های مقتدر هستند. اشتراوس که در 1941 سخن میگفت، ناسیونال سوسیالیسم را "پست ترین، کوته اندیشانه ترین، غیر روشنگرانه ترین و ننگین ترین شکل" نیهیلیسم آلمانی میداند و رد میکند. اما این را هم میگوید که "همین ابتذالش است که دلیل موفقیت های چشمگیر –هرچند هولناک- آن است." ایالات متحده ی 2025 آلمان 1941 نیست. اما نشانه های هشداردهنده ی بسیاری وجود دارد که لیبرال های امروزی را به توجه دقیق تر فرا بخواند. لبّ کلام اشتراوس این است که لیبرال ها باید ریشه های سیاست غیر لیبرال را خیلی بهتر و عمیق تر بفهمند، و نگاهشان را از افقی که لیبرالیسم تعریف کرده است، فراتر ببرند تا قدرت منتقدان مرامشان را ببینند.» ("پیشگویی دلسردکننده ی لئو اشتراوس": فرانسیس فوکویاما: اندیشه ی پویا: شماره ی 97: مرداد و شهریور 1404: ص26)

اگر دقت کنید، هر دو جانشینی که منتقدان لیبرالیسم برای مقابله با نتایج آن در امریکا معرفی کرده اند –پذیرش اصول دینی عمومی شبیه مذهب کاتولیک اروپا به رهبری پاپ، و حکومت اقتدارگرا- هر دو، مابه ازاهایی در دوران مدرن شدن ایران داشتند که در انقلاب اسلامی مقابل هم قرار گرفتند و هنوز هم مقابل همند: سلطنت زر و زور پهلوی، و بنیادگرایی اسلامی با شعار اتحاد زیر لوای شریعت فرقه ی شیعه. موفقیت جمهوری اسلامی تا حدودی ناشی از آن است که این دو راه حل را با هم در ولایت فقیهش جمع کرده است. البته در ایران ماقبل پهلوی لیبرالیسم حاکم نبود؛ اما عدم وجود هویت ثابت و مورد توافقی که اقوام ایرانی را با هم متحد کند، بی نظمی هایی را به وجود آورده بود که تا حدودی در لیبرالیسم نوین هم قابل مشاهده اند. در لیبرالیسم نیز پذیرش هویت های گوناگون حتی علیرغم عجیب و غیر عادی و مصیبت زا بودنشان، باعث نقصان در متحد نگه داشتن مردم میشود. فوکویاما در واکنش به این نقص مینویسد:

«پاسخ لیبرالی متقاعدکننده ای برای این اتهام که لیبرالیسم همبستگی جمعی را تضعیف میکند وجود دارد. با این حال، درست مثل دهه ی 1930 [یعنی دوران آشوبناکی که آبستن ظهور نازیسم شد] مسئله اینجا است که مدافعان لیبرالیسم این پاسخ را به اندازه ی کافی دقیق صورتبندی نکرده اند. لیبرالیسم ذاتا ضدیتی با همبستگی اجتماعی ندارد؛ درواقع، نسخه ای از لیبرالیسم وجود دارد که همبستگی قدرتمند جمعی و فضائل انسانی را تقویت میکند. این همبستگی جمعی از دل توسعه ی جامعه ی مدنی قوی و سازماندهی شده پدید می آید، جایی که افراد آزادانه انتخاب میکنند با افرادی همفکر خودشان پیوند برقرار کنند تا برای رسیدن به اهدافی مشترک بکوشند. مردم آزادند که پیرو "خدایان قدرتمند" باشند؛ تنها نکته ای که نباید از یاد برد این است که هیچ خدای قدرتمند واحدی وجود ندارد که کل جامعه را گرد هم جمع کند... لیبرالیسم در قرن هفدهم دقیقا برای حل همین مسئله ی خدایان قدرتمند متعدد به وجود آمد. در آن زمان، فرقه هایی پیرو خدایی یکسان بودند –کاتولیک ها و پروتستان ها- که جنگ هایشان اروپا را به خاک و خون کشیده بود. به نظر، همین توجیه عملگرایانه برای لیبرالیسم هم به قوت خود باقی است: لیبرالیسم راهی برای آشتی دادن خدایان قدرتمندی است که در جوامع متکثر با یکدیگر در تعارضند.» (همان: ص28)

با این که جمله ی آخر در ظاهر گفتنش خیلی راحت است، ولی عمل کردن به آن حتی بعد از تجربه ی نازیسم هم اینقدر راحت نبوده است؛ چون نه فقط خدایان حاضر در صحنه به راحتی با هم کنار نمی آیند، بلکه بسیاری از پیروانشان حتی اگر خود آن خدایان هم نخواهند، آنها را به جان هم می اندازند و هرج و مرجی که پیش می آید، درنهایت به ضرر همه ی آن خدایان به جز یکی، و شاید مطلقا به ضرر همه ی آن خدایان تمام شود. اسلام انقلابی شیعی اواخر دوره ی پهلوی، دچار این توهم بود که خدایش الله از همه ی این خدایان فراتر است و به راحتی میتواند اول همه ی مسلمانان و بعد همه ی مردم جهان را متحد کند، ولی به زودی و طی جنگ ایران و عراق معلوم شد که الله به تعداد کشورها و جناح های سیاسی اسلامی، شخصیت دارد و همیشه هم شخصیتش از روی رهبران این کشورها و جناح ها کپی میشود و با تقلید از درگیری های خود این رهبران، انواع و اقسام الله ها هم چنان با هم درگیر جنگند که حتی فرصت نمیکنند به خدمت خدایان بیگانه برسند و اصولا بیش از بیگانه گیری، علاقه به کشتن مسلمانان به دست همدیگر دارند. این وضعیت تا قبل از انقلاب اسلامی آشکار نبود. ولی بعد از آن طلسم شکست و خطرات بالقوه بالفعل شدند و طالبان و القاعده و داعش و جبهه النصره و بقیه ی هیولاهای همریشه از همه طرف فوران کردند و نتیجه این شد که لیبرالیسم از دست یکی از دشمنانش خلاص شد و یک بار دیگر ثابت کرد که نباید به خدایان، امکان اقتدار داد، اما دیدیم که لیبرالیسم و اصحابش در اروپا و امریکا هیچ نظم جانشین مناسبی در جواب این بی نظمی ارائه ندادند و برعکس در کشورهای خودشان، به ناراضیان از بی نظمی مشابه باختند. احتمالا مطهرنیا راست میگوید که این باخت اتفاقی نیست و ترامپ در حال تکرار استراتژی "بازیگر دیوانه" است تا بار تمام اعمال کثیفی را که وجهه داران سیاسی نمیتوانند آشکارا در یک دموکراسی مرتکب شوند، ترامپ با دیوانه بازی به اتکای رای مردم، یکتنه به دوش بگیرد. تفاوت امریکای ترامپ با آلمان نازی ها این است که آلمان آن موقع تازه داشت برای تسخیر تاج و تخت دنیا خیز برمیداشت، درحالیکه امریکا الان تاج و تخت دنیا را دارد و ویروس بیماری خود را خیلی سریع تر تکثیر میکند. اینجاست که متوجه میشویم که مبلغان خدایان بزرگ و مبلغان بی خدایی و پوچی نیهیلیستی، مکلین نهضت های یکدیگرند و اصلا عجیب نیست که اعضایی از هر دو جریان در یک جبهه ی واحد به فعالیت مشغول باشند. پس خدایان بزرگ گروه اول، به هیچ وجه خدایانی راستین نیستند و نتیجتا مبلغانشان هم ابایی ندارند که درحالیکه پشت اخلاقیات گول زننده ی این خدایان دروغگو مخفی شده اند، به همان اخلاقیات –که از خدای راستین دزدیده اند- خیانت کنند و مردم را فریب دهند.

اینجاست که خود را واقعا در حیطه ی نفوذ آرخون ها می یابیم چون چنین هشدارهایی مدت ها قبل در کتابی گنوسی/غنوصی به نام "هیپوستازی آرخون ها" داده شده بود:

«هیپوستازی آرخون‌ها که به نام "واقعیت حاکمان" نیز شناخته می‌شود، رساله ای کیهان‌شناسی است که روایت عرفانی از سفر پیدایش را ارائه می‌دهد، شامل: اسطوره ی سوفیا، نسل آرخون‌ها، تجاوز به حوا، جنون یلدابهوت، تغییر دین خورشید و سایر ویژگی‌های اسطوره‌ای. پس از تلاش طاقت‌فرسای مرتب‌سازی انجیل فیلیپ برای استخراج مضامین غالب، "واقعیت حاکمان" گفتمانی کمابیش سرراست در مورد اسطوره ی آفرینش عرفانی به ما ارائه می‌دهد. این اولین متن در مورد کیهان‌شناسی است که تاکنون در برنامه ی مطالعه با آن مواجه شده‌ایم. تنها پنج متن از این دست در کل مجموعه وجود دارد که هیپوستاز آرخون ها مختصرترین و قابل فهم‌ترین آنها است. از این رو، این کتاب جای خوبی برای کاوش در مطالب کیهان‌شناسی است. این کتاب مستقیماً پس از گاس فیل در کدکس دوم آمده است و پس از آن رساله ی کیهان‌شناسی دیگری با عنوان "درباره ی منشأ جهان" آمده است - نمونه‌ای نادر در نجع حمادی که در آن متون مشابه به هم پیوسته‌اند. راجر ای. بالارد در معرفی ترجمه ی بنتلی لیتون می‌نویسد: "هیپوستازی آرخون‌ها قطعاً کار یک معلم عرفانی است که به مخاطبان آموزش می‌دهد. (...) مخاطبان، یک جامعه ی عرفانی مسیحی هستند که از مطالب هر دو عهد آگاهند و مرجعیت پولس را می‌پذیرند." این نمونه‌ای از فرضیاتی است که محققان هنگام در نظر گرفتن مطالب غنوصی به عنوان برداشت‌هایی از نوشته‌های اولیه ی مسیحی، به خود اجازه ی بیانشان را می‌دهند. درست است که پاراگراف آغازین از زبانی استفاده می‌کند که در نامه‌های پولس، کولسیان و افسسیان یافت می‌شود، اما چه کسی می‌تواند بگوید که خود پولس در اصل آن زبان را از حلقه‌های غنوصی نگرفته است؟ در هر صورت، این زبان در گردش بود و نحوه‌ی استناد به پولس، «رسول بزرگ»، بیشتر درباره‌ی مخاطبان مورد خطاب است تا درباره‌ی آموزه‌ای که به آنها خطاب شده است. عبارت "این را برای شما فرستاده‌ام زیرا شما در مورد واقعیت مراجع (exousia در یونانی) تحقیق می‌کنید" می‌تواند نشان دهد که از استاد عرفانی خواسته شده است تا آنچه را که گمان می‌رود پولس گفته است، روشن یا اصلاح کند. هیپوستازی آرخون ها با مدیاس رس آغاز می‌شود و بلافاصله به یک رویداد تعیین‌کننده در اسطوره ی خلقت گنوسی می‌پردازد: خدای فریبکار، که نابینا است، اعلام می‌کند که تنها خدای جهان است، اما صدای الهی که به او می‌گوید اشتباه می‌کند، ادعای او را رد می‌کند. در اینجا متن، شگفتی را ارائه می‌دهد: "افکارش کور شد" (۸۷.۵). اینکه انسان‌ها می‌توانند کورکورانه فکر کنند، از ماهیت افکار خود بی‌خبر باشند و از تأثیر خودپوشاننده‌ی فرآیند تفکر غافل باشند، یک آموزه‌ی استاندارد در بودیسم و ​​علوم شناختی است، اما گنوسی‌ها پیچشی عجیب به آن افزودند و آن را با عملی متکبرانه از خودخواهی کیهانی مرتبط کردند. آنها آموزش می‌دادند که فرآیندهای روان انسان با رویدادهای کیهان به طور کلی در هم تنیده شده‌اند ("موازی کیهانی-شناختی"). در ذهن ما، ما درگیر حماقت و تکبر حاکم اصلی هستیم. در هیپوستازی آرخون ها، مقامات یا حاکمان در ابتدا اکسوسیا نامیده می‌شوند، اصطلاحی که در نوشته‌های منسوب به پولس یافت می‌شود، اما نام آرخونتوی بعداً در متن آمده است. رئیس اکسوسیا با نام معمول خود، یلدابهوت
نامیده نمی‌شود ، همانطور که در جای دیگری از نجع حمادی آمده است. در آموزه‌های رمزآلود درباره ی «افلاک سیاره‌ای»، اکسوسیا با ژوپیتر/مشتری و نیروی حسادت (یونانی: فتونوس) مرتبط است. هیپوستازی آرخون ها، مانند سایر رساله‌های کیهان‌شناسی، توضیح نمی‌دهد که چگونه حاکم اصلی از «مغاک ABYSS (اسم قبطی)» که در اینجا «مادرش (قبطی: مای)» نامیده می‌شود، زاده شده است. کلمه ی «اسم» نشان می‌دهد که مرجع اصلی و سپاه او از قلمرو ماده ی اولیه، آشوب، و ورطه برمی‌خیزند. این همان چیزی است که ما آن را میدان‌های کوانتومی می‌نامیم، ماتریس (فرضی) غیرارگانیک حیات ارگانیک. سوفیا - که در اینجا پیستیس سوفیا ، "حکمت مطمئن" نامیده می‌شود- جهانی آسمانی را برای مراجع ایجاد کرد، "مطابق با قدرت آنها"، که آن جهان را "بر اساس الگوی (تایپوس) جهان‌های بالا شکل دادند، زیرا با شروع از جهان نامرئی، جهان مرئی اختراع شد." (10 . 87) "جهان‌های بالا" در پلروما، منبع تمام الگوهای «کهن‌الگویی» تجلی، قرار دارند. آرکون‌ها نمی‌توانند چیزی را اختراع کنند. همه چیز باید توسط سوفیا، یک ائون از پلروما، انجام شود. متون دیگر می‌گویند که حاکم اصلی با تقلید از الگوهای پلروما، جهان آسمانی خود، یعنی منظومه ی شمسی را خلق می‌کند، اما اگر او نابینا باشد، چگونه می‌تواند آن اشکال الهی را ببیند؟ این متن فرض می‌کند که سوفیا، خدای دروغین یعنی یلدابهوت را فریب می‌دهد تا فکر کند که او همان کاری را انجام می‌دهد که او، الوهیت واقعی، برای او انجام می‌دهد. حال یک رویداد والا: چهره ی «فسادناپذیری» در قلمرو آشوب، جایی که اگزوسیا پدیدار می‌شود، منعکس می‌شود. در ساختارهای مرکب قبطی، «فسادناپذیری» از TAKO به معنای «فاسد کردن، نابود کردن» با پیشوندهای AT-، "نه" و MNT- ساخته شده است که مانند پسوند انگلیسی -tion عمل می‌کند: از این رو، MNTATTEKO به معنای «توانایی-عدم-فساد» است. (A در TAKO به E تغییر می‌کند، یکی از بی‌نظمی‌های املایی گیج‌کننده در قبطی). همچنین «فناناپذیری» نامیده می‌شود. این انتزاع (برای ما) به عنوان یک آگاهی زنده و شاهد ارائه می‌شود، حتی اگر نامی الهی یا فرشته‌ای مانند اِلِلات به آن داده نشده باشد. به طرز عجیبی، این حضور انتزاعی، که گمان می‌رود در پلروما باشد، تصویری در ماده ی اولیه (موی، یعنی "آب‌ها") ایجاد می‌کند، و اکسوزیا آن را آرزو می‌کند، اما قادر به دستیابی به آن نیست. به ما گفته شده است که آنها می‌توانند آن را آرزو کنند زیرا روح دارند، اما جان ندارند. این نزدیکترین چیزی است که نجع حمادی به آن اشاره می‌کند و ادعا می‌کند که آرخون‌ها روح SOUL ، نوعی زندگی درونی، دارند. آنها می‌توانند آرزوی چیزی را داشته باشند و حسرت آن را بخورند، اما سپس به خاطر آنچه نمی‌توانند داشته باشند، حسادت می‌کنند. ظاهراً تصویر فناناپذیری شبیه به شکل انسانی است که حاکمان، که اکنون آرکونتوی نامیده می‌شوند ، سعی در کپی کردن آن دارند. آرخون‌ها «نقشه‌هایی کشیدند» و گفتند: "بیایید، بیایید انسانی (روم) بیافرینیم که از خاک زمین (کاز، معادل لغت یونانی گِه، گایا) باشد." مشخص نیست که آیا آنها یک مرد، مذکر یا شکل انسان (شاید دوجنسه؟) را مدل‌سازی کرده‌اند، زیرا کلمه ی قبطی ROME به طور مترادف برای مرد و انسان استفاده می‌شود. 87.30 می‌گوید که آنها شکل انسان را از روی «تصویر خدا» یا «تجلی الهی» الگوبرداری کردند. بلافاصله متوجه می‌شویم که تصویر زن است، زیرا آرخون‌ها اکنون تصمیم می‌گیرند "همتای مرد آن را ببینند". آنها ابتدا یک شکل یا ماتریس زنانه را قالب‌گیری می‌کنند و سپس از آن یک شکل مردانه تولید می‌کنند که با نفس خود آن را دم می‌کنند، اما شکل مردانه قادر به ایستادن نیست. این واقعه یادآور اسطوره‌های آفرینش بومی است که تلاشی ناموفق برای تولید شکل انسانی را توصیف می‌کنند - برای مثال، در پوپول ووه. آرخون‌ها با خشم می‌دمند اما قادر به جان بخشیدن به مخلوق شبه‌انسانی خود نیستند، زیرا: "آنها هویت قدرت آن را نمی‌دانستند" (۸۸.۱۰). حالا به یک بخش قابل توجه می‌رسیم. روح پلروما، با مشاهده ی اینکه "شکل انسانیِ دارای روح (سایکیکوس)" قادر به دستیابی به جایگاه واقعی خود نیست، بخشی از خود را از «سرزمین آدم» به درون موجود در حال تقلا می‌فرستد. و "انسان به یک روح زنده تبدیل شد"، روان اتون. همانطور که اشاره کردیم، اصطلاح اتون در نام رمزی «عیسای زنده» نیز آمده است. منظور گنوسی‌ها از «زنده» چیزی شبیه به «جاودانه» بود، نه صرفاً «زنده». (این موضوع یادآور تمایز بین زوئه، نیروی حیات جاودان، و بایوس، نیروی اشکال زیستی حیات است که توسط اسطوره‌شناس کارل کرنی در دیونیسوس توضیح داده شده است). سرزمین آدامانتیم یا زمین آدامانتیم اصطلاحی چشمگیر است که آموزه‌های بودایی در مورد آگاهی آدامانتیم یا الماس (واجرا) را به یاد می‌آورد. چنین آگاهی در پلروما ساکن است، اما از آنجا که سوفیا با زمین متحد است، حضور الهی پلروما در زمین نفوذ می‌کند. با حمایت ائون سوفیا، آداماس ("موجود زمینی") اکنون به صورت قائم قیام می‌کند و با نامگذاری حیوانات، قدرت معنوی خود را نشان می‌دهد. انواع مذکر و مونث بشریت (روم) در یک دنیای عدن، یک بهشت ​​طبیعی، زیست‌کره، زندگی می‌کنند. سوفیا در کل زیست‌کره ساکن است، اما او همچنین از طریق واسطه ی خاص آدامانت یا تابش سفید زنده، نور ارگانیک، در آن حضور دارد. بنابراین، اسطوره‌شناسی هیپوستازی آرخون ها، اساس تجربه ی اصلی تشرف در اسرار را توضیح می‌دهد: آموزش توسط نور. در روایت گنوسی از سفر پیدایش، حاکمان (آرخون‌ها) والدین اولیه را از خوردن میوه ی درختی که به آنها امکان تشخیص خوب و بد را می‌داد، منع می‌کنند و آنها را به مرگ تهدید می‌کنند. این داستان چرخش خارق‌العاده‌ای دارد، زیرا اکنون به ما گفته می‌شود که آرخون‌ها اجازه دارند این ممنوعیت را اعمال کنند تا والدین اولیه نافرمانی کنند، میوه ی ممنوعه را بخورند و در نتیجه قدرت ادراک بالاتری کسب کنند. روشن بینی از خوردن میوه ی ممنوعه حاصل می شود، به طوری که: "آداماس ممکن است آنها (آرخون‌ها) را مانند موجودی محدود به ادراک متراکم و مادی در نظر نگیرد." (۸۹.۵) وقتی آرخون‌ها متوجه می‌شوند که دانش ممنوعه به آدم قدرت می‌دهد تا آنها را آنطور که واقعاً هستند تشخیص دهد، نقشه می‌کشند تا او را در یک حالت گیجی فرو ببرند و ادراک والاتر او را مسدود کنند. برای انجام این کار، آنها یک عملیات عجیب و غریب انجام می‌دهند: آنها پهلوی او را باز می‌کنند و "به جای او (حوا) پهلویش را با مقداری گوشت پر می‌کنند"، به طوری که او از یک موجود روحی (پنوماتیکوس) به مقام فروتنانه‌تر موجود دارای روح (سایکیوس) تنزل می‌یابد. واضح است که آدم با برخی اقدامات بد از سوی آرخون‌ها مواجه است. توجه داشته باشید که سناریوی عدن عرفانی صرفاً معکوس سناریوی کتاب مقدس نیست که یک خدای خالق دروغین را که علیه بشریت عمل می‌کند، ارائه دهد. در نسخه ی غنوصی، آدم و حوا از نظر انسانی گناه نمی‌کنند. آنها نه تنها از فرامین خدای خالق سرپیچی می‌کنند، بلکه به قدرت‌های شناختی دست می‌یابند که خدای خالق را رسوا می‌کند. به طور خلاصه، آنها برتری معنوی نسبت به آرخون‌ها نشان می‌دهند و به همین دلیل است که توسط آرخون‌ها که قصد دارند آنها را به حالت گیجی فرو ببرند، "مجازات" می‌شوند. طلسمی که بر آدم اعمال می‌شود، آگاهی معمولی او را کاهش نمی‌دهد، بلکه ظرفیت او را برای آگاهی والا مسدود می‌کند. اگر این تفسیر درست باشد، نشان می‌دهد که گنوسی‌ها آگاه بودند که قدرت‌های آرکونتی و نمایندگان انسانی آنها، قصد دارند بشریت را از تجربه ی آگاهی متعالی، یعنی خلسه ی شناختی معمول در اعمال شمنی با گیاهان انتوژنیک، محروم کنند. در واقع، برنامه ی مردسالاری، تا به امروز، همیشه با تماس تجربی و ارتباط با طبیعت مقدس در حالت‌های تغییر یافته مخالف بوده است. میوه ی ممنوعه ی اولیه ممکن است گیاهی انتوژنیک مانند قارچ مقدس، آمانیتا موسکاریا، بوده باشد. همه ی اینها در عدن، بهشت ​​زمینی روی زمین، اتفاق می‌افتد، اما کاملاً متفاوت از داستان عهد عتیق! و بازنویسی گنوسی بیشتری از اسطوره ی خلقت یهودی-مسیحی وجود دارد. حوا تحت تأثیر خواب عمیقی که بر آدم تحمیل شده بود، قرار نگرفت. او آدم را از حالت بیهوشی بیرون آورد. آدم با دیدن حوا، متوجه می‌شود که او «مادر زندگان» است، تیمای نِتونه، و همچنین «پزشکی» که از زندگی محافظت می‌کند. آرخون‌ها عمیقاً ناراحت هستند زیرا حوا نقشه ی آنها برای بیهوشی آدم را شکست داده است، بنابراین توجه خود را به او معطوف می‌کنند. در اینجا «واقعیت حاکمان» نسخه‌ای از اسطوره‌ی آمیزش بیگانه‌ها [یعنی آمیزش جنسی پسران خدا (فرشتگان) با زنان انسانی در اساطیر یهودی-مسیحی که امروزه به صورت درهم آمیزی خون موجودات فضایی و انسان های زمینی، گوشتمند شده است] را از لوح‌های خط میخی سومری ارائه می‌دهد: آرخون‌ها مجذوب حوا، زن نخستین، شدند. آنها به یکدیگر گفتند: «بیایید، بذر خود را در او بکاریم» و او را تعقیب کردند. و حوا به خاطر نادانی و کوری‌شان به آنها خندید؛ و در دسترس چنگال‌های آنها، به درختی تبدیل شد و انعکاسی سایه‌وار از خود را در مقابل آنها به جا گذاشت. برخلاف دیدگاه رایج مبنی بر اینکه داستان‌های خط میخی ثابت می‌کنند که در دوران ماقبل تاریخ، بیگانگان در ژنتیک انسان دخالت داشته‌اند، این متن عرفانی (و نه تنها این متن) انکار می‌کند که آرخون‌ها در قصد خود برای تجاوز به زن اولیه، حوا، موفق شده‌اند. با این حال، آنها ادعای داشتن تصویری از زن را داشتند، "و آن را به پلیدی آلوده کردند". (۸۹.۲۵) متن به طرز عجیبی تصریح می‌کند که «آنها مهر صدای او را بی‌آبرو کردند.» این چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ از نظر کیهان‌شناسی، دشوار است که بگوییم آرکون‌ها در اینجا چه می‌کنند، اما از نظر روان‌شناختی -که به یاد داشته باشیم، همیشه به موازات وقایع کیهانی در دیدگاه گنوسی از واقعیت انسانی پیش می‌روند- نشان می‌دهد که زنانگی آلوده، بدنام و تحقیر می‌شود. این دقیقاً همان چیزی است که با ظهور دین مردسالار اتفاق افتاده است: صدای متمایز زن، اقتدار او برای صحبت از جانب خود و از جانب الهه، بدنام و بی‌اعتبار شده است. هر دو مضمون، آلوده کردن زن و ممنوعیت آیین‌های انتوژنیک، در دستور کار سلطه‌گرایانه ی مردسالاری قرار دارند. کنت رکسروت، که ریشه‌های عرفان را به «دوران نوسنگی یا حتی پیش از آن» بازمی‌گرداند، اظهار داشت که ارادت به «الهه ی نجات‌بخش» در اسرار، دلیل «تأکید قوی و متمایز ضد مردسالاری اکثر متون عرفانی» است («مقدمه‌ای بر عرفان»، در GRS Mead، قطعاتی از ایمان فراموش‌شده، صفحه xiii). و محقق عرفانی، جان دی. ترنر، خاطرنشان می‌کند: "عارفان متوجه شدند که منشأ واقعیِ محدودیت ساختارهای مردسالارانه در دمیورژ، خدای خالق دروغین، نهفته است." ("پاسخ به «سوفیا و مسیح» در آپوکریفای یوحنا نوشته ی کارن ال. کینگ"، صفحات ۱۷۷-۱۸۶، در کتاب «تصاویر زنانه در عرفان»، ویرایش کارن کینگ). این امر قطعاً در بازنگری‌های اسطوره‌ای کتاب «واقعیت حاکمان» مشهود است. این امر با طرح آرخون‌ها برای پایین‌تر قرار دادن زن نسبت به مرد، که او را فریب داده و بهت‌زده کرده‌است، سازگار است. گنوسی‌ها تعلیم می‌دادند که خدایان دروغین در واقع برای این کار تلاش می‌کنند، اما شکست می‌خورند زیرا زن به «مربی» مرد تبدیل می‌شود. مربی به شکل مار درمی‌آید. متن با یک جناس آرامی بین مار و مربی بازی می‌کند. «اصل آموزش دهنده ی زن» کندالینی، نیروی مار است. این نیرو، یک قوه ی درونیِ شناختِ ذاتیِ سعادتمند یا وجدِ شناختی است. حاکمان از روی حسادت، دسترسی به درخت دانش را ممنوع کردند، دقیقاً به این دلیل که میوه ی درخت، نیروی مار را آزاد می‌کند. اسطوره (90.10) نشان می‌دهد که در ابتدا این قدرت متعلق به مارها بوده یا توسط خزندگان حمل می‌شده، اما از آنها گرفته شده و به بشریت منتقل شده است.
"زن جسمانی"، تیشیم ناسارکیکه، که حوای طعنه‌آمیز نیز نامیده می‌شود، زنی است که از نظر زیست‌شناختی مقید است، در تضاد با زن روحانی یا «نفسانی» که مربی نژاد بشر است. در اسطوره ی عرفانی، حوا، زن روحانی یا نفسانی، وسوسه‌گر آدم نیست، بلکه آزادکننده ی اوست. او از زن شهوانی، موجودی که به طبیعت بیولوژیکی خود وابسته است و نه ارباب آن، متمایز است: "زن روحانی پس از ترک زن (جسمانی، از نظر بیولوژیکی مقید)، وارد مار می‌شود و به مرد و زن دستور می‌دهد که از درخت شناخت خیر و شر، برخلاف فرمان حاکمان، بخورند." این عملِ آموزش معنوی، همزمان عملی نافرمانی نیز هست. حاکمان پس از بازجویی از آدم، از او می‌فهمند که زن از درخت به او داده است و او را نفرین می‌کنند. (آن مک‌گوایر، «بکارت و براندازی: نورا در برابر قدرت‌ها در هیپوستازی آرخون‌ها»، صفحات ۲۳۹-۲۵۸، در تصاویر زنانگی در عرفان، ویرایش کارن کینگ) حوای سارکیک و همتای مرد او موجودات روحی هستند که فاقد بینش والای روشن بینی روان تنی هستند. به دلیل «عدم آشنایی» خود، از اینکه «عاری از عنصر معنوی pneumatikon» هستند، احساس شرم می‌کنند، اما آنچه را که در عرفان، یعنی آشنایی با امور الهی، دیده‌اند، فراموش نمی‌کنند. وقتی آدم به آرخون‌ها می‌گوید که حوا او را از نفوذ آنها آگاه کرده است، «حاکم متکبر زن را نفرین کرد». (۹۱.۳۰) سپس آنها برگشتند و مار را نفرین کردند، غافل از اینکه این همان شکلی است که خودشان به آن شکل ساخته شده بودند؛ اشاره‌ای قابل توجه به شکل خزنده یا اژدهایی آرخون ها. "نفرین بر مار" پاسخ آنها به مربی مار، کوندالینی، است که به وسیله ی آن، انسان‌ها می‌توانند در برابر نفوذ بیگانگان مقاومت کرده و آن را دفع کنند و آسیب‌های ناشی از تجاوز آرخونی را التیام بخشند. کوندالینی داروی مار است. هیپوستازی آرخون ها، اخراج از عدن را به آرخون‌ها نسبت می‌دهد که رئیس آنها یلدابهوت است و با یهوه یکی دانسته می‌شود. این با روایت عهد عتیق سازگار است، اما در عهد عتیق، یهوه به عنوان خدای خالق سختگیر در نظر گرفته می‌شود که به درستی بشریت را به خاطر نافرمانی مجازات می‌کند، در حالی که در اینجا خدای خالق یک بیگانه ی دیوانه است که از والدین اولیه به خاطر اعمال قدرت‌های عرفانی ادراک بالاترشان انتقام می‌گیرد. نگرش یهوه مهربانانه نیست و به هیچ وجه نمی‌توان آن را به عنوان تنبیهی که منجر به بهبود بشر می‌شود، تفسیر کرد.: "حاکمان، بشریت را به ورطه‌ی پریشانی عظیم و زندگی پررنج انداختند، تا انسان‌ها سرگرم امور دنیوی شوند و فرصتی برای پرداختن به زندگی معنوی نداشته باشند." (۹۱.۵-۱۰) روایت با روایتی سرراست از داستان قابیل و هابیل ادامه می‌یابد، سپس عنصری منحصراً عرفانی به آن اضافه می‌شود. شیث و نورا/نوریا از والدین اولیه متولد می‌شوند. شیث سرسلسله ی خاندان مکاشفه‌گران است. نوریا نمونه‌ای از زن روحانی است که قدرت پاک حوا را در خود دارد.: "مادر نخستین باردار شد و نوریا را به دنیا آورد. و او گفت: «روح از من باکره‌ای (GREEK: parthenos) به عنوان همسری (Coptic: NEBOETHEIA) برای نسل‌های متمادی بشریت زاده است." (۹۱.۳۰ - ۹۲.۴) "باکره" در معنای اصلی و بت‌پرستانه‌اش، زنی نیست که هیچ تجربه ی جنسی نداشته باشد، بلکه زنی است که به دلیل مقاربت جنسی فرزندی به دنیا نیاورده است و بنابراین قدرت بکری و بکارت خود را حفظ می‌کند. آرخون‌ها که به دنبال انتقام هستند، توطئه می‌کنند تا سیل را به راه بیندازند و نسل بشر را نابود کنند، اما «فرمانروای نیروها»،PIARCHON DE NN DYNAMIS، به نوح هشدار می‌دهد. در رمز و راز، دینامی‌ها ارواح سیاره‌ای مریخ هستند. به عنوان موجودات سیاره‌ای (فرازمینی)، آنها در زمره ی آرخون‌ها طبقه‌بندی می‌شوند، اما در اینجا، به طرز عجیبی، آنها ظاهراً متحد بشریت هستند. نوریا، همسر نوح در روایت سنتی، اذعان می‌کند که دینامی‌ها قدرت‌های بیگانه، "حاکمان تاریکی" هستند و به آنها یادآوری می‌کند که آنها قادر به آلوده کردن حوا نبودند، اگرچه توانستند همتای مرد او، آدم را بی‌هوش کنند. او آنها را رسوا می‌کند و ارتباط خود را با قدرت‌های بالاتر پلروما اثبات می‌کند. این رویارویی اکنون به خشونت کشیده می‌شود. آرخون ها که در اینجا «اربابان بی‌عدالتی» نامیده می‌شوند، سعی می‌کنند به نوریا، اصل مؤنثِ آموزش‌دهنده، حمله کنند. در پاسخ به گرفتاری نورا، فرشته ی بزرگ اِلِلات، که ساگِسیتی (به زبان قبطی: MNTSABE) نامیده می‌شود، برای کمک و راهنمایی او نازل می‌شود. فرشته ی بزرگ اعلام می‌کند: "من فرستاده شده‌ام تا با شما صحبت کنم و شما را از اسارت در دست یاغیان نجات دهم. و من به شما در مورد ریشه‌هایتان خواهم آموخت." (۹۳.۱۰) در قطعه ی ۹۳، هیپوستازی آرخون ها به چیزی شبیه به یک گفتمان وحیانی تغییر جهت می‌دهد. تقریباً به طور قطع، یک متن دوم و مستقل به رساله ی کیهان‌شناسی که تاکنون دنبال کرده‌ایم، الحاق شده است. این متن دیگر تا انتهای سند، یعنی بند ۹۷، ادامه دارد. فرشته ی بزرگ ادعایی را مطرح می‌کند که در آموزه‌های عرفانی در نجع حمادی رایج است: «بشریت برتر از مقامات حکمران، یعنی آرخون‌ها، است. آیا فکر می‌کنید این حاکمان بر شما قدرتی دارند؟ هیچ یک از آنها نمی‌توانند بر ریشه ی حقیقت (قبطی، همچنین "قلب": "حقیقت در قلب شما") غلبه کنند؟ زیرا به خاطر آن، وحی کننده در اعصار پایانی ظهور کرد و این قدرت‌ها مهار خواهند شد. آنها نمی‌توانند تو و آن نسل (متحد با وحی کننده) را آلوده کنند، زیرا تو در فسادناپذیری، قدرت جاودانه و بکر، برتر از حاکمان و هرج و مرج دنیای آنها، ساکن هستی.» (93.20-30) وقتی نوریا (یا هر کسی که در این گفتگوی وحیانی طرف صحبت است) درباره ی منشأ، ماهیت و قدرت آرخون‌ها می‌پرسد، اللات با نسخه‌ای از اسطوره ی سوفیا، سناریوی الهه ی سقوط کرده، پاسخ می‌دهد. در اینجا هیپوستازی آرخون ها به موضوع اولیه‌ای که متن را آغاز کرد، اما با جزئیات بیشتر، می‌پردازد. با زبانی تند و با انباشتن تصاویر بر روی هم، افشاگر شرح می‌دهد که چگونه ائون سوفیا، با نمایش خود بدون همسری از پلروما، در قلمرو آشوب، ناهنجاری ایجاد کرد، چیزی، "مانند جنین سقط‌شده‌ای" که سپس موجودی همچون «جانوری متکبر شبیه شیر» را به وجود آورد. (۹۴.۱۵) من جمله‌ی «از ماده مشتق شده است» را به این معنی در نظر می‌گیرم که این گونه، غیرآلی بوده است. چشمانش را باز کرد و مقدار عظیمی از ماده را دید که حد و مرزی نداشت. و مغرور شد و گفت: "من خدا هستم و جز من خدای دیگری نیست". وقتی این را گفت، علیه کل، پلروما، گناه کرد. (۹۴.۲۰-۲۵) اینجا یهوه، خدای پدر عهد عتیق، فرمان می‌دهد که «تو خدای دیگری جز من نخواهی داشت». این فرمان دیوانه‌وار است و از ذهنی دیوانه و متوهم سرچشمه می‌گیرد. یک نمونه ی بودایی دقیق ادعا می‌کند که ریشه‌ی تمام دیوانگی‌ها، چه انسانی و چه غیر آن، مفهوم یک منِ ثابت و پایدار است. افسانه با عباراتی منقطع ادامه می‌یابد: موجود متکبر خود را تنها خدای کیهان اعلام می‌کند، اما صدایی او را سرزنش می‌کند که او را صدا می‌زند: "سمائیل، خدای نابینایان". این اشاره‌ای به سموئیل، پیامبر نابینای عهد عتیق است. این، سموئیل بود که نهاد پادشاهی الهی را به بنی‌اسرائیل معرفی کرد، هرچند این مفهوم با باورهای سنتی آنها بیگانه بود. گنوسی‌ها ناظران سیاسی تیزبینی بودند که در تئوکراسی یهودی، نیرنگ آرخون‌ها را می‌دیدند. از این رو، آرخونتای‌ها، که موجودات کیهانی یا فرازمینی هستند، ارتباط نزدیکی با «مقامات» انسانی دارند که با استفاده از تظاهر تئوکراتیکِ فرمان الهی، بر نظم اجتماعی تسلط دارند. متن اکنون به سرعت با مجموعه‌ای از رویدادهای اسطوره‌ای تماشایی به پایان می‌رسد. ائون سوفیا، قلمرو غیرارگانیک آرخون‌ها را با قدرت جان‌بخشی پر می‌کند و سپس فرمانروای آنها به ساخت یک آسمان آرخونی، متشکل از هفت قلمرو (هبدوماد) می‌پردازد. این سیستم سیاره‌ای منحصر به خورشید، ماه و زمین است. فرمانروای اصلی دوباره با زوئی، دختر دیگر (یعنی جنبه ی دیگر) سوفیا، روبرو می‌شود که او را ساکلاس (به زبان آرامی، "احمق") و یلدابهوت می‌نامد. زوئی موجی از نیروی خود، نیروی حیات الهی، را به صورت حاکم می‌دمد و او را به تارتاروس، «زیر پرتگاه پرتاب می‌کند. (95.10) این رویداد توسط خورشید، ساباط، که دستخوش تغییر می‌شود، مشاهده می‌شود. اگرچه خورشید از ماده ی معدنی (مادرش) که توسط نیروهای آرکونتی (پدرش) شکل گرفته است، تولید می‌شود، اما این جرم آسمانی، که به عنوان یک موجود کیهانی آگاه عمل می‌کند، اکنون تصمیم می‌گیرد آرخون‌ها را رها کند و با سوفیا متحد شود. تغییر مذهب ساباط یکی از رویدادهای بزرگ در اسطوره ی سوفیا است. در جای دیگری پیشنهاد کرده‌ام که همزیستی زمین و خورشید که در فرضیه ی گایا شناخته شده است، ممکن است در اینجا در اسطوره‌سازی باستانی منعکس شده باشد. هیپوستازی آرخون ها می‌گوید: "سوفیا و زوئی، صبایوت را آزاد کردند و مسئولیت آسمان هفتم، زیر حجاب بین بالا و پایین را به او سپردند. (...) او بر فراز نیروهای آشوب (یعنی قلمرو سیاره‌ای مکانیک آسمانی) قرار دارد." (95.20-25) در سمت راست او زوئی و در سمت چپش «فرشته ی خشم» قرار دارد. این چیدمان نشان می‌دهد که نیروی خورشیدی با زندگی همزیستی دارد، اما همچنین قادر است آن را با خشم، نیروی بیش از حد، همانطور که در فوران‌های خورشیدی دیده می‌شود، نابود کند. در خورشید توبه‌کاری که به او خدمت می‌کند، گایا (سوفیا که به زمین متصل است) قدرتی کشنده را حفظ می‌کند. اللات به طرز مرموزی می‌گوید که یلدابهوت به خورشید، صبایوت، حسادت می‌کرد، "و حسادت به محصولی دو جنسیتی تبدیل شد. (...) و مرگ را به وجود آورد، و مرگ نیز فرزندان خود را." (۹۶.۵-۱۰) این اشاره مستلزم تفسیری است که این تفسیر را بیش از حد طولانی می‌کند. ما در رساله‌های کیهان‌شناسی بعدی به عنصر مرگ باز خواهیم گشت. در نهایت، نوریا می‌پرسد که آیا او از همان جنس آرخون‌ها است؟ اللات به روشنی پاسخ می‌دهد که منشأ او در «نور جاودان» پلروما است، اما آرخون‌ها در خارج از پلروما ایجاد شده‌اند و «روح حقیقت» را ندارند (96.20). کسانی که این تفاوت را می‌دانند «در میان بشریت فانی، جاودانه وجود دارند» (۹۶.۲۵). فرشته ی بزرگ با یک پیشگویی و وعده، پیروزی بشریت را بر خطا و قدرت فریبکارانه ی آرخهون‌ها اعلام می‌کند. «عنصر کاشته شده» (اسپرما) الگوی درخشان بشریت است که از پلروما سرچشمه گرفته و بر روی زمین کاشته شده است (یعنی از طریق پان-اسپرمیا). هویت حقیقی گونه‌ی انسان، کیهانی، الهی و ماقبل زمینی است. کسانی که خود را در منظر این هویت می‌شناسند، «فرزندان نور» هستند (۹۷.۱۰).:

“THE REALITY OF ARCHONS”: JOHN LASH: META HISTORY: 2010

شاید علت این که این افسانه این روزها زیاد از سوی جریان های رسمی مورد توجه قرار نمیگیرد، این است که الان دقیقا علیه خودش است. این متن میگوید که حکمرانان انسانی تحت نفوذ آرخون های خزنده مانند هستند و همزمان تبلیغ مواد مخدر را میکند. در روزگاری که پدرسالاران، نمایندگان اخلاقیات دینی شناخته میشدند، این زیاد متناقض به نظر نمیرسید. اما وقتی ما وارد دوران پسا انقلاب فرهنگی –از دهه ی 1960 به بعد میشویم- که گوروهای فریبکار نیوایجی، با توزیع مواد مخدر بین جوانان ولو از دریچه ی رپ و راک اند رول، بازگشت به خدایان مارمانند را تبلیغ میکنند، خدایان مار را که به جای نفیلیم –فرزندان دورگه ی فرشتگان هبوط کرده از زنان زمینی- هستند، تکثیر مار تورات میکنند که شیطان مسیحیت است و عامل تمام رفتارهای ضد اخلاقی روی زمین، وقتی میدانیم و میفهمیم که تمام این گوروها با پول ریزی هایی از درون جریان های سیاسی حاکم، اینطور بر جوامع سوار شده اند، شکی برایمان باقی نمیماند که غنوصی گری وقتی هنوز ارتباطش با اسطوره های یهودی-مسیحی مسجل است، شعبه ای از آن است که وظیفه دارد آنهایی را که به سبب اطلاعاتی از جایی دیگر گول مذهب یهودی-مسیحی و شعبه های نیمه پاگانیش را نخورده اند، با وانمود کردن به افشای یک سری حقایق مکمل، از راه دیگری به بند دربیاورد. بنابراین دنیای نوین پدید آمده در انقلاب فرهنگی، دنباله ی عصر حکومت مسیح است و اگر چیزهایی به مردم میفروشد که کلیسا گفته است دجال در جامعه رواج خواهد داد، به خاطر آن است که مسیح یا کریست مسیحیت، همان دجال یا آنتی کریست است که مطابق روایات، مردم زمانه اش او را از مسیح راستین تشخیص نخواهند داد. این که پایگاه این مسیح، شهری به نام Rome است، فریب دهنده است چون همانطورکه از هیپوستازی آرخون ها متوجه شدیم، ROME مزبور جامعه ی بشریت است و دستورالعمل پیشبرنده ی گذشته و حال بشریت تا به امروز که به قول فوکویاما وارد «پایان تاریخ» شده ایم، به صورت رمزگذاری شده در تاریخ دروغین امپراطوری روم، بر اهلش نمایان شده است.

در میان امپراطوران رومی، این، نرون است که با دجال تطبیق شده است. در مکاشفه ی یوحنا عدد دجال، 666 است و عدد ابجد نام NERO نیز 666 است. با این حال، این امپراطور دیوانه با بعضی خدایان شرک تطبیق میشد که اسطوره شناسان، ارتباط داستان هایشان با مسیح را نشان داده اند. سوئتونیوس درباره ی نرون مینویسد: با توافق عمومی، او در آوازخوانی با آپولو و در کشتی گیری با سول (خورشید) برابری میکرد و میخواست در شکارگری خود را با هرکول بسنجد. میگویند همیشه شیری آماده بود که قرار بود نرون برهنه در مقابل مردم در آمفی تئاتر با آن روبرو شود و شیر را با گرز بکشد یا با دستانش خفه کند.» (مطابق روایات چگونگی قتل شیر نمه ای به دست هرکول.) خدایان یاد شده، همه در زمره ی فرشتگان هبوط کرده ی شیطانی متمثل به مار، و فرزندانشان نفیلیم در اساطیر یهودی-مسیحیند و بیخود نیست که گفته میشود روی سر نرون، یک پوست مار درآمده بود. علاقه ی او با آهنگ زدن و آواز خواندن با چنگ، او را همچنین با داود شاه و اورفئوس مرتبط میکنند. زمانی که رم در آتش سوزی بزرگی میسوخت، نرون آهنگ "سقوط تروآ" را مینواخت که یادآور آتش سوزی تروآ و کوچ بازماندگانش به ایتالیا برای ساخت تروآی جدید یا رم است و شاید هرج و مرج روم پس از سقوط نرون که خود، محصول سختگیری های او برای بازسازی رم بعد از آتش سوزی بوده است، روایت دیگر سقوط تروآ در آتش سوزی ناشی از حمله ی آخایی ها بوده باشد. بعد از اجماع بر ساقط کردن نرون، او گریخت و خانه به دوش شد. روایت غالب که منتشر شد، این بود که او در فرار و فلاکت، خودکشی کرده است ولی بسیاری از مردم، این روایت را باور نمیکردند و معتقد بودند که نرون نمرده و روزی باز خواهد گشت. مارک گراف، نرون را در این موضوع شبیه به عیسی مسیح میداند. تصویر رایج از عیسی مسیح که خود را "شاه یهود" میخواند ولی همچون آواره ای مسافر به نظر میرسید، میتواند دنباله ی تصویر نرون آواره باشد و خودکشی نرون هم انعکاسی از خودکشی عیسی که یهوه خدای جهان بود ولی جلو اعدام خودش را نگرفت. امپراطوران رومی تجسد زمینی زئوس خدای مشتری و نامبردار به جوویس و ژوپیتر بوده اند که درواقع همان یهوه است. مارک گراف، نرون را در سرگردانی بین مسیح و ضد مسیح، شبیه گایوس کالیگولا میداند که تقسیمبندی دوران حکومتش به دوره های مسیح و ضد مسیح راحت تر است. فیلوی اسکندرانی مینویسد که در زمان کالیگولا همه چیز به خوبی آغاز شد: «عصر کرونوس –عصری که شاعران درباره ی آن مینویسند- دیگر به نظر داستان و افسانه نمیرسید: همه چیز شکوفا و فراوان بود؛ صلح و آرامش، شادی قلب از صبح تا صبح، در همه جا و همه مکان، بدون وقفه برای هفت ماه اول. اما در هشتمین ماه، گایوس به یک بیماری جدی مبتلا شد... تمام جهان به همراه گایوس بیمار شد، با این حال، بسیار شدیدتر رنج میبرد.» دوره ی کرونوس یا ساتورن، «عصر طلایی» در کیهانشناسی هزیودی است و 7 که عدد کمال است، هفت ماه نامبرده را نشاندهنده ی یک دوره ی کامل سپری شده نشان میدهد. این معادل نسخه ی زمینی بهشت یا باغ عدن تورات است که آدم و حوا از آن خارج شدند. پایان عصر طلایی، با سقوط کرونوس به دست پسرش زئوس یا ژوپیتر همراه بود که شاه جدید جهان بود و چهره ی جدید کالیگولا به عنوان یک بیمار روانی بر تخت قدرت را نشان میدهد. سقوط از بهشت، میتواند هبوط روح به زمین و تبدیل شدن یهوه صبایوت به عیسی مسیح هم باشد. عیسی پسر یهوه است همانطورکه ژوپیتر پسر ساتورن است. دیوانه شدن کالیگولا همتای دیوانه شدن نرون هم هست. سوئتونیوس درباره ی علت دیوانه شدن کالیگولا مینویسد که همسرش کائسونیا به او معجونی داد که قرار بود عشق را در او برانگیزد، اما باعث جنون شد. مارک گراف، این داستان را معادل داستان عشق ممنوعه ی تریستان و ایزوت میداند که در اثر خورده شدن اشتباهی معجون عشق پدید آمد. مارک گراف، این معجون را نسخه ی دیگر میوه ی ممنوعه ی آدم و حوا میداند که باعث اخراج آنها از بهشت شد و در روایات مسیحی، با سیب میوه ی شهوت تطبیق میشود. جوزفوس فلاویوس در کتاب نوزدهم یهودیان باستان، درباره ی درگیری های کالیگولا با اشراف، سناتورها و جنگسالاران نوشته است: «او بردگان را علیه اربابانشان برانگیخت» و «در همین حال، مردم با آرامش، به اعمال او نگاه میکردند» که یادآور شورانده شدن مردم توسط عیسی مسیح، شاه یهودا، علیه اشرافیت یهودیه است. جوزفوس همچنین نوشته است که کالیگولا «برای خود، افتخارات الهی میخواست و دوست داشت که رعایا او را به عنوان یک خدا بپرستند. او با آمدن به معبد زئوس، که رومی ها آن را کاپیتول مینامند و مقدس ترین معبد خود میدانند، جرئت کرد که زئوس را برادر خود بنامد.» تعجبی ندارد، چون زئوس و کالیگولا به عنوان دو نسخه ی مختلف از پسر حکومت کننده ی کرونوس، وقتی از هم استقلال شخصیت پیدا کنند، فقط میتوانند با هم برادر باشند. فیلو نوشته است که کالیگولا بزرگ کردن تصویر خود به عنوان یک خدا را با برابر گیری خود با نیمه خدایانی از این قرار شروع کرد: دیونیسوس، هراکلس (هرکول)، دیوسکوری ها؛ و سپس خود را با خدایانی چون هرمس، آپولو و آرس برابر کرد که تمام این خدایان و نیمه خدایان، اشتراکات متعدد اسطوره شناختی با یهوه و مسیح دارند. بعضی از خطوط زندگینامه ی کالیگولا انگار تفسیر آیات انجیل هستند. به نوشته ی سوئتونیوس، در دوره های مختلف ولخرجی های قدرتمندانه ی کالیگولا «دره ها به صورت خاکریزهایی تا کوه ها بالا آمدند و کوه ها کنده شده و با زمین همسطح شدند.» که قابل مقایسه با سخن انجیل است که «راه خداوند را آماده کنید، مسیرهای او را هموار کنید.» همچنین کالیگولا چون سفر با کشتی از دیکائارخایا در کامپانیا، به ساحل مقابل میسنوم را غیر ضروری میدانست و خود را هم ارباب دریا و خشکی معرفی میکرد، دو ساحل خلیج بین این شهرها را با پلی به هم متصل کرد تا چنانکه مناسب یک خدا است، از آن خلیج بگذرد که این هم روایتی عقل پسند شده از راه رفتن مسیح روی آب است. دیگر نسخه ی عقل پسندشده ی این کار، پل قایق های خرخس شاه پارس در تواریخ یونانی است که به نظر مارک گراف، نسخه ی دیگر کالیگولا است. حتی مرگ کالیگولا با ساقط شدن از پشت بام بلندی به وسیله ی توطئه گران، زمانی که از آن بالا بین مردم سکه های طلا و نقره میپاشید، بازتابی از وسوسه شدن مسیح توسط شیطان برای پرتاب خود از پشت بام معبد اورشلیم است. رهبر توطئه گران ترورِ گایوس کالیگولا، کاسیوس خائریا بود و جالب است که قاتلین یک ژوپیترِ گایوس شده ی دیگر یعنی ژولیوس سزار، تحت رهبری کاسیوس و بروتوس بودند که هر دو در نام خود، عنوان کاسیوس را داشتند. ژوزفوس درباره ی نشانه های قبل از سوء قصد مینویسد: «دراینجا دو اتفاق رخ داد که میتوانستند نشانه ی شومی باشند. اولا قرار بود نمایشی اجرا شود که در آن، رهبر گروهی از دزدان بر روی صلیب اعدام میشد، و سپس نمایشی اجرا شد که تاریخ سینیراس را نشان میداد. در این نمایش، هم خود سینیراس و هم دخترش میرا جان باختند. هم در صحنه ی اعدام دزد و هم در صحنه ی کشتن سینیراس، خون مصنوعی زیادی ریخته شد. میگویند در همین روز، قتل فیلیپ پسر آمینتاس، شاه مقدونی، توسط پوزانیاس، یکی از معشوق هایش، هنگام ورود فیلیپ به تئاتر روی داد.» اعدام دزد بالای صلیب، اشاره به اعدام عیسی مسیح است که همراه با دو دزد مصلوب شد. سینیراس، شاه آشور، بدون این که بداند، با دخترش میرا زنا کرد و وقتی این را فهمید، سعی کرد میرا را بکشد که در این هنگام، میرا تبدیل به درختی شد و از درخت، آدونیس خدای طبیعت و فصول متولد شد. مرگ و رستاخیز مسیح، نسخه ی تاریخی شده ی مرگ و رستاخیز تموز ملقب به آدونیس است که با مرگ او طبیعت دچار خزان و پژمردگی میشود و با رستاخیز او در بهار، شکوفایی و سرسبزی به طبیعت برمیگردد. نام میرا تلفظ دیگر ماریا یا مریم مادر عیسی است. سینیراس پدر میرا است چون خود یهوه است که مریم به عنوان مخلوق او حکم دختر او را دارد و با این حال، یهوه با مریم زنا میکند و از او عیسی را به دنیا می آورد. مجموعه ی این صحنات اشاره به این دارند که کالیگولا نسخه ی دیگر آدونیس و مسیح است. اتفاقا درست مثل آدونیس و مسیح، به روایت هایی درباره ی زنده ماندن کالیگولا و غیر واقعی بودن مرگ او اشاره رفته است. شایعه ای در شهر پخش شد مبنی بر این که امپراطور فقط به شدت زخمی شده، ولی نمرده و الان تحت مراقبت پزشکان است. شایعه سازان از این شایعه برای دستگیری توطئه گران و تسویه حساب با آنها استفاده کردند. جوزفوس مینویسد که اندکی قبل از سوء قصد، کالیگولا در حال برنامه ریزی برای یک سفر دریایی به اسکندریه بود. فیلو در مورد قتل عام اسکندریه در دوران کالیگولا مینویسد که طی آن، یهودیان توسط یونانیان کشته شدند. مارک گراف، دراینجا به دلیل معادل بودن نسبی یهودی و رومی بر اساس افسانه های نرون و کالیگولا، یهودیان را با گردانندگان روم لاتینی مسیحی مقایسه میکند و قصه ی این قتل عام را انعکاسی از کشتار لاتینی های فاتح بیگانه توسط یونانی های قستنطنیه طی جنگ های صلیبی میشمرد. نقش اسکندریه که پایگاه فرهنگ یونانی بوده است، جذب تصمیم های یک حکومت یونانی اساسی به عنوان الگو به خود بوده، ولی حکمرانانی که برایش در نظر گرفته میشوند، هنوز کپی امپراطوران روم لاتینی هستند چون صلیبیونی هستند که علیه حکومت به وجود آورنده ی خود شوریده و تاریخ آن را خودی کرده اند. برای اسکندریه این حکمرانان، بطلمیوس های یونانی هستند که جدشان از لشکر همان فیلیپ مقدونی مقتول بیرون آمد و نسخه ی کالیگولا-نرونشان، بطمیوس هشتم است: پادشاه درنده خوی بیرحمی که یک بار مردمی از ترس دیوانگی هایش کلا شهر خود را وامینهند و او را با یارانش در شهر تنها میگذارند. به نوشته ی جوزفوس، این بطلمیوس یک بار سعی کرد تا تمام مردان و زنان و کودکان یهودی را با انداختن زیر پای فیل هایی که با مشروب مست کرده بودند، بکشد اما به خواست خدا فیل های دیوانه نه یهودیان بلکه مصریان را کشتند. بطلمیوس خشمگین در فکر گرفتن انتقامی هولناک از یهودیان بود ولی توسط یک معشوقه ای که به شدت بر او نفوذ داشت از این کار منصرف شد. مارک گراف، این معشوقه ی ذینفوذ را با استر ملکه ی یهودی اخشوارش/کورش شاه ماد و عیلام برابر میداند که با اعمال نفوذ بر شاه، جلو قتل عام یهودیان را گرفت و به جایشان دشمنان یهودیان قتل عام شدند. یهودیان سالگرد این اتفاق را به عنوان عید پوریم جشن میگیرند همانطورکه در نسخه ی مصری هم یهودیاتن اسکندریه سالگرد وارونه شدن قربانیان در قائله ی بطلمیوس را جشن میگرفتند. فومنکو و نوسفسکی نشان داده اند که داستان اخشوارش و استر، همان داستان ایوان سوم مخوف با عروسش النا ولوشنکا است با توجه به این که یک نسخه ی یونانی اخشوارش یعنی همان خرخس، با پوشاندن ردای سلطنتی به تن عروسش و در اثر هوی و هوس جنسی، عملا عروس خود را همه کاره ی مملکت کرده است. اما توطئه های درباری النا میتواند در توطئه های یهودیان روسیه در زمان ایوان چهارم مخوف منعکس شده باشد که روسیه را به صحنه ی نفوذ پروتستان های غربی تبدیل کردند ولی امروز این دو ایوان مخوف را به دو شخصیت متفاوت تبدیل کرده اند. تاثیر استر بر اخشوارش، احتمالا در دیوانه شدن کالیگولا (آدم) بر اثر خوردن معجون عشق همسرش (حوا) هم منعکس شده است. میتوان ایوان مخوف، اخشوارش و بطلمیوس ها را نسخه های بازسازی شده ی یک الگوی اساطیری ثابت صلیبی برای روسیه، آسیای غربی و مصر شمرد. بین این نسخه ها مشابهت هایی وجود دارد. مثلا ایوان چهارم مخوف، پسر خود ایوان جوان را میکشد و به نظر میرسد پسر دیگرش دیمیتری که ناپدید شده است هم به قتل رسیده باشد و با این حال، بعد از مرگ ایوان چهارم، بوریس گودونف از جانشینانش، دو شورشی را که مدعیند پرنس دیمیتری هستند میکشد تا این که بعد از مرگش یک دیمیتری خودخوانده ی دیگر معروف به دیمیتری دروغین، با کمک غربی ها تزار روسیه میشود. بعد از مرگ سیروس –نسخه ی یونانی کورش- هم هر دو پسر او به قتل میرسند و سپس یک نفر که به دروغ ادعا میکند اسمردیس پسر کورش است بر تخت مینشیند ولی به دست داریوش پارسی سقوط میکند تا تاریخ پارس مطابق صلاحدید مخترعین تاریخ تداوم یابد. در مورد بطلمیوس هشتم هم میبینیم که او در زمان حیاتش دو پسر خود را به ظن شورش علیه خود میکشد که یکی را از مادرش به دنیا آورده است و یکی را از خواهرش، و هر دو زن هم نامبردار به کلئوپاترا هستند. کلئوپاترا خواهر بطلمیوس، از او به سوریه میگریزد و درآنجا با دیمیتریوس شاه سوریه متحد میشود تا بطلمیوس را براندازد ولی شکست میخورد. احتمالا این بار هم اصل قصه عوض شده و مصر فتح شده است چون نام دیمیتریوس همان دیمیتری روسی است و احتمالا زوج کلئوپاترا-دیمیتریوس دراینجا همان زوج کلئوپاترا-ژولیوس سزار هستند که اتحادشان باعث سقوط حکومت بطالسه و تسخیر مصر توسط روم میشود. تخریب اسکندریه توسط یک سزار سوری قطعا نام کاراکالا را به میان می آورد که اتفاقا به خاطر حملات وحشتناکش به بین النهرین میتواند رابط روم با کورش/داریوش مادی-پارسی هم باشد. همانطورکه متوجهید، نام "کاراکالا" تلفظ دیگر نام "کالیگولا" است ولی از او مستقل شده است. علت خشم کاراکالا بر اسکندریه این بود که اهالی اسکندریه درباره رابطه ی زناآلود کاراکالا با مادرش جولیا دومنا جوک سازی کرده و جولیا دومنا را به متلک، "جوکاستا" مینامیدند که نام مادر ادیپوس، شاهی است که بنا بر اساطیر یونانی با مادرش ازدواج کرد. زنای با مادر، اتهام وارده به نرون هم بود. اگریپینای صغیر معروف به اگریپینای زیبا، مادر نرون، خود، نسخه ای از استر است چون نفوذ شدیدی بر شوهرش کلودیوس -امپراطور وقت- پیدا میکند و او را قانع میکند که نرون پسر اگریپینا را با این که پسر چهارم کلودیوس است جانشین خود کند. کلودیوس بعدا متوجه اعمال و جبهه گیری های غیر قانونی اگریپینا میشود و تصمیم به برخورد با او میگیرد ولی ناگهان به طرز مرموزی میمیرد و شایعات، اگریپینا را به مسموم کردن شوهرش متهم میکنند. اگریپینا اعمال نفوذ شدیدی هم بر نرون وارد کرد تا این که به دستور نرون ترور شد و عذاب وجدان ناشی از این اتفاق، نقش مهمی در دیوانه شدن نرون داشت. این داستان، در نمایشنامه ی شکسپیری هملت هم منعکس شده است. مادر هملت، در مسموم کردن و قتتل پدر هملت همکاری داشته و این موضوع باعث دیوانگی هملت و دشمنی او با مادر و عموی خائنش شده بود. این جمله از صحنه ی 2 در پرده ی سوم نمایشنامه ی هملت، این وامداری را نشان میدهد: «ساکت! مادر فراخوانده است. ای قلب، طبیعت خود را از دست نده؛ مگذار روح نرون وارد این سینه شود.» جالب است که این عموی هملت است که کلودیوس نام دارد چون او برای ازدواج با مادر، به برادرش خیانت کرده است و این عشق ممنوع، شبیه عشق ممنوع امپراطور کلودیوس است که با خواهرزاده اش اگریپینای زیبا ازدواج کرده است. با این حال، تکرار سرنوشت مسیح در پدر مسیح، برای کلودیوس هم اتفاق می افتد. صحنه ای معروف از تئاتر هملت که در آن، هملت دیوانه و عصبانی، پلونیوس وزیر کلودیوس را اشتباها به جای خود او میکشد، یادآور کشته شدن شخصی اشتباهی به جای مسیح است که این شخص میتواند یار نزدیک او باشد، همانطورکه هکتور، پاتروکلوس معشوق آشیل را به جای خود آشیل کشت، چون پاتروکلوس برای روحیه دادن به سربازان، زره آشیل را پوشیده بود، و همانطورکه قاتلین محمد موقع سوء قصد به جان او، به جای محمد، یار نزدیکش علی را در رختخواب او یافتند، هرچند موقع وصله-پینه کردن نسخه های مختلف داستان، در این صحنه علی برای باقی ماندن در اتفاقات پیش رو موقتا زنده ماند. در نمایشنامه ی هملت هم پلونیوس تقریبا سایه ی کلودیوس بود. نام او میتواند تلفظ دیگر "آپولونیوس" باشد و به عنوان یک نسخه ی پیشنهادی برای مسیح، با آپولونیوس تیانایی برابری کند. منتها آپولونیوس تیانایی هم میتواند نسخه ی سرگردان شده ی دیگری از مسیح در مقام شاهی باشد که مثل نرون حکومتش را از دست داده و متواری شده است. خوشبختانه ما یک آپولونیوس دانشمند دیگر داریم که دقیقا چنین شاهی است. «آپولونیوس شاه صور»، در رمانسی قرون وسطایی به زبان لاتین به همین نام، دقیقا چنین شاهی است. آپولونیوس به خواستگاری دختر زیبای آنتیوخوس شاه انطاکیه میرود که شهر نام خود را از او گرفته است. او درآنجا به رابطه ی زنا آلود آنتیوخوس با دختر مزبور پی میبرد و بدین سبب، مورد تعقیب آنتیوخوس قرار میگیرد بطوریکه مجبور میشود شهر خود صور را ترک کند و در دنیا همچون مسافری ناشناس، آواره شود. از آنجاکه یک بار به اشتباه تصور میشود که او در دریا غرق شده است و باز از آنجا که به دنبال کشته شدن آنتیوخوس و دخترش به آذرخش خدایی که از عملشان خشمگین بود، او به حکومت همزمان صور و انطاکیه و بعدا طرسوس میرسد، آپولونیوس صوری یک نسخه از مسیح به نظر میرسد. داستان آپولونیوس شاه صور، با دقت بسیار زیاد، مبنای اصلی نمایشنامه ی شکسپیری "پریکلس اهل صور" بوده که در آن، آپولونیوس، پریکلس نامیده میشود. آتیلیو ماستروسینکوئه در مقاله ای به نام «رمزگشایی از معمای آنتیوخوس: کاراکالا و آپولونیوس شاه صور» که در "آکادمیا" منتشر شده است، با توجه به نحوه ی استفاده از صامت "ت" در نام های طرسوس و تارتاروس و برخی کاربرد فعل های زمانی، به این نتیجه رسیده است که کتاب «آپولونیوس شاه صور» (آپولونی رجیس تیری) توسط یک فرد فنیقی نوشته شده است. او مشابهت های زیادی بین آپولونیوس صور در این داستان با کاراکالا امپراطور روم شناسایی میکند و نتیجه میگیرد که این داستان، تمرکز خاصی روی شهر طرسوس دارد و میخواهد نتیجه گیری کند که هم تیخه ی این شهر به نام تارسیا، و هم امپراطور بازسازی کننده ی آن یعنی کاراکالا اهل صور بوده اند. از منظر این مقاله هدف نویسنده ی داستان این بوده که اهالی طرسوس را از یونانی شدن افراطی به تقلید از رومیان بازدارد و متوجه کند که بنیانگذار رومی شهرشان از یک بستر فنیقی برخاسته است و آنها باید به اصل خود برگردند. داستان دشمنی آپولونیوس و آنتیوخوس آن هم بعد از این که آپولونیوس از دختر آنتیوخوس خواستگاری میکند، یادآور دشمنی داود با پدرزنش شائول است. شائول شاه زمانه است که به داود بدبین میشود و او را تحت تعقیب قرار میدهد. شائول، شاهی درستکار و نیکوکار بود که مطابق فرامین خدا عمل میکرد، ولی در اثر غرور از مسیر مستقیم منحرف شد و پیامبر زمانه سموئیل که او را انتخاب کرده بود، از او روی گرداند و داود را برگزیده ی خدا انتخاب کرد. انحطاط شائول که در حکم انحطاط کالیگولا و بنابراین مسیح است، او را نسخه ی قبلی شاه آپولویی یا آپولونیوس نشان میدهد که در قالب پلونیوس به دست هملت -آپولونیوس جدید- کشته میشود. تعجبی ندارد که هملت شکسپیری، نامزد افلیا دختر پلونیوس بود ولی باعث مرگ پلونیوس و افلیا شد.:

“PTOLEMY VIII, CARACALLA AND IVAN THE TERRIBLE”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 9 MAY 2024

این سموئیل پیامبر که شائول را عزل و داود را به جایش شاه میکند، همان سموئیل پیامبر است که جان لش، او را نسخه ی زمینی شده ی سمائیل/یهوه رئیس آرخون ها خواند. شائول دراینجا با آنتیوخوس هم برابر شده که زنایش با دخترش، تقلیدی از زنای سینیراس با میرا است که در این صورت، خود، نسخه ای از یهوه به شمار میرود. یک یهوه ی ثابت (سموئیل نبی)، یک نسخه ی متغیر از خود (اساس حکومت زمانه) را تا زمانی که برایش میصرفد، محور اتفاقات جهان میکند و بعد خودش او را رد میکند و یک نسخه ی متغیر دیگر از خود را در جایی دیگر، سخنگوی منافع خود میکند. این نسخه های متغیر، همراه فنیقی های دریانورد به همه جا منتقل میشوند و یهودی های داودی هم از توی همین فنیقی ها، و احتمالا همانطورکه داستان آپولونیوس صوری نشان میدهد، در طرسوس ترکیه و آمیخته به یک زمینه ی یونانی ظهور کرده اند. روم اینها که اساسی فنیقی دارد، به اندازه ی جهان وطنی دریانوردان فنیقی، تمام دنیا را در بر میگیرد ولی چون در زمان اختراع تاریخ، در کانون های تجاری اروپایی مرکز گرفته بوده، به خود حق میداده است که نسخه ی اروپایی خود را بر همه جا حاکم کند. پارس کورش و داریوش که بعد از بالا و پایین شدن بسیار، درنهایت با ایران کنونی تطبیق شد، از آن جمله است؛ همچنین ایران فارسی شاهنامه که به وجود آمدنش نتیجه ی اتفاقاتی بود که با انحطاط امپراطوری جمشید در اثر خودستایی و خود-خداخوانی او بروز کردند؛ جمشیدی که به سادگی، نسخه ی فارسی کالیگولا است. دانستن منابع مربوطه برای ما بسیار مهمند، اما نه برای گذاشتن در ویترین افتخارات ملی و تبدیل کردنشان به بت های بیفایده، بلکه برای مطالعه و دنبال کردن رد آنها تا نیمه های گم شده ی پازلشان در تواریخ و فرهنگ های تعریف شده برای دیگر کشورها؛ قطعات پازلی که بعضیشان مثل "هیپوستازی آرخون ها" ممکن است به ما نشان دهند که تصویر کلی پازل را از اساس، غلط تشخیص داده ایم.

مطالب مرتبط:

چگونه در حال فحش دادن به دشمنان دموکراسی، بنیادهای سلطنت طلبی آنان را تایید کنیم؟ (بخش 1)

دانلود "72جن سلیمان: دزدان اقتصادی به دنبال دزدیدن چه چیزی از روان های انسان های امروزین هستند؟"

انگل های زامبی کننده ی ذهن مدرن: چرا دانستن سنت های اعتقادی گذشتگانمان، لازم است؟

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷