آنوناکی ها و خوک خورها:  تقلید عموم از پول پرستان خوک صفت  در اثر کنترل انگل های ذهنی بر افراد

تالیف: پویا جفاکش

در پرورش روباه های قطبی برای پوستشان، طی چند نسل به سلاخی فرستادن روباه های پرخاشگر و نگه داشتن روباه های مطیع برای نسل کِشی، ظاهر روباه های اهلی شده تغییر کرد و همچون سگ، گوش هایشان افتاده و دمشان به سمت بالا کمانه شد. میدانیم که روباه از سگسانان و فامیل دور سگ است و این را هم میدانیم که سگ و گرگ جد مشترک دارند و بنابراین سگ اولیه به احتمال زیاد مانند گرگ، گوش های تیز و دم افتاده داشته است. بنابراین احتمال زیادی وجود دارد که مانند روباه ها تغییرات رخ داده در ظاهر سگ ها هم نتیجه ی هیبرید شدن سگ های مطیع تر با هم تحت نظارت انسان بوده باشد. دانشمندان امیدوار بوده اند که بتوانند با نظریه کردن هیبریداسیون، تغییر ظاهر انسان از میمون به انسان کنونی را هم توضیح دهند اما به موانع بزرگی برخورده اند و مهمترینشان این که چطور ممکن است بشری که بنا بر داروینیسم در ابتدا حیوان محض بود، بدون این که مثل روباه های قطبی و سگ های اولیه، مربیان دانشمند داشته بوده باشد، تشخیص داده باشد چه کسی با چه کسی بیامیزد تا فرزندشان چه شود. برای حل این مشکل، دانشمندان تکاملی سعی کردند تا حدس بزنند که جبر محیطی چطور ظاهر میمون هایی در یک موقعیت جغرافیایی خاص را تغییر و آنها را در آمیزش با همنوعان معمولی تر خود، تکثیر کرده است اما فرضیه های ایجاد شده برای تبدیل شدن به نظریه آزمایشاتی را از سر گذراندند که مشکلات جدیدی را پیش روی داروینیسم نهادند. یک مثال بسیار مهم از این نوع، فرضیه ی میمون آبزی "آلیستر هاردی" است که پیشنهاد داد شاخه ای از میمون ها به دلیل رقابت بر سر زیستگاه های زمینی، مجبور به شکار غذاهای دریایی مانند صدف از بستر دریا شدند و سازگاری هایی در آنها به وجود آمد که به ایجاد برخی خصوصیات بشر مانند بی مو بودن و دوپا شدن منجر شد. اما امتحان کردن این فرضیه از طریق انجام آزمایش هایی روی پوست و موی شمپانزه، باعث توجه جدی به تفاوت جنس این اجزا در میمون و انسان شد و سردرگمی ها را بیشتر کرد. این اتفاق باعث شد تا دکتر یوجین مک کارتی، متخصص ژنتیک امریکایی و یکی از برجسته ترین مقامات هیبریداسیون حیوانات در جهان جرئت کند و نظریه ی عجیبی را مطرح نماید و آن این که شمپانزه یا یک خویش منقرض شده ی او تنها جانوری نیست که خونش منشا ژنتیک انسان است و انسان نتیجه ی هیبریداسیون او با یک حیوان غیر قابل انتظار است: خوک. دکتر مک کارتی معتقد است که انسان از تجاوز یک خوک نر به یک شمپانزه ی ماده و تداوم هیبریداسیون جانور دورگه ی به وجود آمده با شمپانزه ها پدید آمده است. وی ناباروری نسبی انسان را محصول به وجود آمدنش از هیبریدی کم زاد و ولد –در مقایسه با هیبرید های بی زاد و ولد مثل قاطر- میخواند اما این که یک رگ این هیبرید، جانوری با فقدان خویشی تکاملی نسبت به شمپانزه یعنی خوک انتخاب شده است، به وجود ویژگی های بدنی زیر در بشر ربط میدهد که در شمپانزه نیستند و جز انسان، مجموعشان فقط در خوک یافت میشود.:

ویژگی های صورت:

چشم های کمرنگ رایج، بینی برآمده و غضروفی، دهانه ی تنگ چشم، لب بالایی کوتاه و ضخیم، شکاف لب، ابروها و مژه های پرپشت، لاله ی گوش.

ویژگی های پوستی:

امکان برهنه و بی مو شدن پوست، لایه ای از چربی زیر جلدی، محتوای زیاد فیبر الاستیک در پوست، تعریق تنظیم کننده ی دما، لیبیدهای اپیدرمی حاوی تریگلیسیرید و اسیدهای چرب آزاد.

ویژگی های جمجمه:

لوب های مغز، پیشانی ها و گیجگاه برجسته، شبکه های وریدی تنظیم کننده ی دما، سیستم وریدهای خروجی به خوبی توسعه یافته، استخوان های بینی بزرگ شده، چشم های واگرا (داخل حدقه از پهلو قابل مشاهده است)، دندان های آسیاب بزرگ و نوک تیز.

اندام ها:

دیورتیکول در انتهای قلبی معده، دریچه های کرک رینگ، قوس های شریانی مزانتریک، کلیه های چند هرمی مسطح، نوک سینه های روی پایین قفسه ی سینه.

ویژگی های مرتبط با دوپا بودن:

خارهای کوتاه پشتی روی شش مهره ی اول گردنی، دنده های شناور کمتر و دنده های غیر شناور بیشتر، مهره های کمری خارجی متمرکز ستون فقرات، عضلات سرینی حجیم (برعکس ماتحت تخت چهارپایان دیگر و میمون ها)، اندام های عقبی بلندتر از اندام های جلویی، استخوان تالوس مختص باز و بسته کردن پا، خروجی لگن باریک.

سایر ویژگی ها:

فعالیت شبانه به ویژه در ارتباط با دفع مدفوع، چرخه ی قاعدگی کوتاه، اشک های ریز، اعتیاد به الکل، همه چیزخوار بودن و توانایی بهره برداری از طیف وسیعی از محیط ها و غذاها، حمله ی قلبی، تصلب شرائین، سرطان.

خوک ها حیوانات باهوشیند، مانند انسان و برعکس شمپانزه جانورانی زمینی و نا درخت زی هستند، و درحالیکه شمپانزه به خاطر کمی چربی در بدنش توانایی شنا ندارد، در مکان هایی مانند ناسائو و اگزوما در باهاما، خوک های شناگر، جاذبه های گردشگری محبوبی هستند. خوک ها مانند انسان ها در محیط طبیعی جانوران تمیزی هستند که از فضله انداختن در لانه ی خود خودداری میکنند و شهرت کثیف بودنشان از شرایط محیط پرورش آنها به وجود آمده است. خوک های مادر نه فقط از بچه هایشان تا لحظه ی بالغ شدن مراقبت میکنند، بلکه مانند انسان پیوند خود با فرزندانشان را پس از آن نیز حفظ میکنند. خوک مانند انسان مژه های بلندی دارد و عنبیه ی چشمانش میتواند آبی رنگ یا قهوه ای کم رنگ باشد که این موضوع در کنار کم رنگ بودن پوست نسخه ی بی مویش و درازی بینیش باعث میشود تا احساس کنیم نزدیک ترین نژاد بشر به خوک، سفیدپوست ها باشند. شباهت های فیزیولوژیکی خوک و انسان در پزشکی مورد توجهند. بافت های پوست خوک و دریچه ی قلب او به دلیل شباهت و سازگاری با بدن انسان در پزشکی استفاده میشوند. از خوک ها به عنوان انکوباتور برای رشد اندام های انسان جهت پیوند استفاده میشود. به گزارش بی بی سی، محققان دانشگاه دیویس کالیفرنیا، با موفقیت، سلول های بنیادی انسان را به جنین های خوک تزریق کردند تا بتوانند جنین های انسان مانند تولید کنند. اما همه ی این اتفاقات به هر حال، زیر دست انسان و تحت نظارت هوش انسانی اتفاق می افتاد و این است که این سوال پیش می آید که چطور ممکن است وقتی که آمیزش جنسی دو حیوان از دو راسته ی متفاوت در طبیعت و دور از محیط های مصنوعی انسانی، بسیار نادر است، در در ماقبل تاریخی که حتی هنوز انسانی به وجود نیامده، چنین اتفاق نادری رخ داده باشد و باز از سر اتفاق و در شرایطی که حتی آمیزش گونه های همخانواده اغلب به تولیدات فرزندان ابتر می انجامد، به خلق یک گونه ختم شده باشد؟ از طرفی نمیتوانیم پیوندی را که روشنفکران و سرمایه داران بین خوک و خودشان حس میکنند نادیده بگیریم. خوک های هوشمند رمان "مزرعه ی حیوانات" اورول را در نظر آورید که حیوانات دیگر را به بردگی گرفتند و کم کم روی دو پا بلند شدند و درنهایت انسان شدند؛ همچنین این جمله ی چرچیل را که: «گربه به انسان از پایین به بالا نگاه میکند، سگ به انسان از پایین به بالا نگاه میکند، اما خوک مستقیما در چشمان انسان نگاه میکند و او را برابر خود میبیند.» آیا ممکن است این هر دو نوع ارتباط مشکوک، با آن خاستگاه یابی آسمانی و ابر انسانی که اشرافیت سیاسی-اقتصادی و متفکرین مذهب ساز و مکتب ساز توجیه گر آنها (به قول مارکس: روشنفکر مدافع منافع طبقه ی خودش است) برای خود تدارک دیده اند، نسبتی داشته باشد؟ دیدیم که این اواخر، زکریا سچین، ادعا کرد که آن خدایانی که اشراف، تبار خود را به آنها میرسانند، آنوناکی های متون بین النهرینند و آنها آدم های فضایی هستند که به زمین آمدند و با انجام آزمایش های ژنتیکی روی میمون های انسان نما و هیبریداسیون آنها نژاد جدیدی از بردگان برای خدمت کردن به خویش ایجاد کردند و روزی ناگهان سوار سفینه های فضایی خود شدند و رفتند و انسان را با سرنوشتش تنها گذاشتند. آنوناکی ها خدایان خاورمیانه اند و یهودی ها که خوردن گوشت خوک را ممنوع کردند، از این منطقه برخاستند. هنوز هم و درحالیکه گوشت خوک در آسیای جنوب شرقی و اروپا غذای بسیار لذیذی محسوب میشود، پرهیز از پرورش و خوردن گوشت خوک، بیشتر در همین منطقه رعایت میشود. بعضی مانند اوسلو اما فکر میکنند که آنوناکی ها صرفا همان اجداد زمینی اشرافند که اشراف، آنها را خدایان و آسمانیان معرفی کرده اند. ظاهر مجسمه های انسان های مارنمای العبید که سچین آنها را نمادی از آنوناکی ها و از طریق آنها شیاطین به زمین آمده ی متشبه به مار در اساطیر یهودی-مسیحی میشناسد، هنوز در گوشه و کنار در بعضی آدمیان امروزی ظاهر میشود که نه تبار اشرافی دارند و نه هیچ موقعیت اجتماعی خاصی و فقط به نظر میرسد پدرانشان کمتر از مردم دیگر، با نژادهای نو شده ی انسان آمیخته اند؛ نژادهای نو شده ای که آغازشان با خود اشراف بود. بنابراین فارغ از این که اولین انسان ها چطور به وجود آمدند و شباهت هایشان با خوک به چه دلایلی است، اشراف، اولین انسان هایی بودند که در اثر هیبریدهای اتفاقی، هوشمندتر از بقیه ی مردم شدند و وقتی لذت سیطره بر انسان های معمولی را یافتند، به هیبرید عمدی خود با انسان های برگزیده همت گماردند و کم کم در اثر افزایش هوش، دارای تکنولوژي و امکانات پیشرفته ای شدند که به تمدن های باستانی نسبت داده میشود و تاریخ ادبیات دروغین کنونی که در قرون 18 و 19 برای مردم جعل شده و پر از تصاویر انسان هایی با ابزارهای ابتدایی و شرایط بد زیستی است، مانع از وامداری تکنولوژی کنونی به آن میشود. این امکانات باعث موفقیت های بعدی آنها در نوسازی خود شد ولی رقابت بین آنها باعث شد تا گروهی از آنها به هیبریداسیون انسان های معمولی در جهت هوشمند کردن آنها برای ساختن ارتشی از عوام علیه اشرافیت حاکم دست بزنند. اوسلو داستان شورش انکی یا ائا/حئا علیه انلیل رئیس آنوناکی های زمین را در این راستا میبیند. چون انکی که خالق بشر است، چیزی از خود در وجود بشر جاسازی کرده و باعث شورش بشر علیه آنوناکی ها به رهبری انلیل شده که به نظر سچین، همان شورش جهان غرب علیه خدای یهودیت و مسیحیت است. همچنین این کار با ایجاد هیبریداسیون هایی برای ایجاد اشرافیت های نوین در نقاط دیگر جهان همراه بوده است. در این مورد، اوسلو بخصوص به نوشته های سایت ihasfemr.net توجه نشان میدهد که علاقه ی زیادی به مناطق معروف به "تپه ی مار" در بریتانیا دارد که در قرون 18 و 19 همزمان با یادداشت برداری از فولکلور بریتانیا –یا بهتر است بگوییم اختراع و نوسازی این فولکلور- در سراسر جزایر ریشه کن شدند. سایت بالا این تپه ها را جایگاه کشتار انسان برای استفاده از گوشت و پوست انسان میشمارد و اگرچه نتیجه گیری هایش افراطی و حتی مورد سوء ظن هستند، اما درباره ی ارتباط آنها با افسانه های قتل اژدها توسط شوالیه های مسیحی اشتباه نمیکند. پس شاید یکی از همین داستان های پریان بازنویسی شده حقیقت بیشتری در خود داشته باشد: قصه ی "اژدهای لیدی اسپیدلستون هیو". این داستان درباره ی شاهزاده خانم مارگارت است که در زمان سفر برادرش چایلدویند به آن سوی دریا، توسط نامادری جادوگری که به او حسادت میکرد، طلسم شد و به اژدهایی وحشتناک بدل گردید. چایلدویند برگشت و شاهزاده خانم را با سه بار بوسیدن دوباره به دختر انسانی بدل کرد، نامادری جادوگر را به وزغی تبدیل و از شهر اخراج کرد و خود بر تخت سلطنت نشست. این داستان میگوید که چطور برادری که نماد یک خاندان فامیلی گم شده است برمیگردد و خواهری که نماد انسان های مارسان است را با هیبریداسیون به تصویر اصلیشان که تصویر انسان خانواده ی برادر است تبدیل میکند و همانطورکه میتوانید حدس بزنید پیوند اشرافیت دو خانواده واقعی نیست و این پیوند را جعل کرده اند تا تغییرات ایجاد شده در جامعه را قانونی کنند. سوال این است که آیا تغییرات سیاسی پیش آمده در هر حال به نفع مردم است؟ اوسلو نیروهای پیرو انکی را خیرخواه و نیروهای پیرو انلیل را بدخواه بشر میشناسد. اما آیا واقعا میتوان گفت که چنین نیروهایی واقعا صلاح همه ی افراد تابع سیاست خود را در نظر میگیرند؟ دیدیم که در قرن گذشته آنهایی که صحبت از ستاندن حق توده های مردم از اشراف بدسیرت میکردند، به کمونیست هایی تبدیل شدند که با ارتکاب جنایات وحشیانه علیه مردم خود، برای اشراف، حیثیت خریدند و دیدیم که چطور سرمایه داری و کمونیسم، خود با هم هیبریداسیون کردند و انواع رژیم های بینابینی متخاصم ایجاد نمودند که تنها چیزی که میتوانست آنها را با هم متحد کند، دشمنی مردمانشان علیه آنها بود، و باز دیدیم که هر کدام از این گروه ها رسانه به راه انداختند و مطابق ایدئولوژی ها و منافع خودشان، دروغ ها و فریب ها و روش های بد زندگی را در میان مردم گستردند که اگر قصابی های قبلی، تن مردم را شکنجه کرد، این فریبکاری ها ارواح مردم را شکنجه و فرسوده کردند و باعث سطح بالای عدم رضایت از زندگی و احساس حقارت آحاد مردم در اثر تجارب شکست خورده در سطح جهان شدند. آیا انکی یا هر گروهی که پشت نام او شورش اولیه را ایجاد کرده است، اکنون نیست و نمیداند اختلافش با خویشانش کار مردم را به کجا کشانده یا این که از اول هم آدم ها برایش ابزار بودند و هیچ وقت صلاح آدم ها برایش مهم نبود؟:

“EVIDENCE HUMANS WERE CREATED AND TRADED AS SLAVES, FOOD, ENTERTAINMENT AND MATERIAL RESOURCES (IHASFEMR)”: DANIEL HALEVI: STOLEN HISTORY: 29 MAY 2021

دقت در این سوال آخر باعث میشود که فکر کنیم اگر رشد بعضی خصوصیات روانی با ایجاد تغییرات همزمان ظاهری در افراد مرتبط است (چنانکه در روباه های قطبی و سگ ها رخ داده است) شاید شباهت های ظاهری مشترک خوک و آدمیزاد هم با رشد بعضی خصوصیات روانی در هر دو گونه مرتبط بوده و با توجه به آن جمله ی معروف قدیمی که «شما همان چیزی هستید که میخورید»، ممنوعیت خوردن خوک در بعضی مذاهب، جهت جلوگیری از رشد بعضی خصوصیات شخصیتی خاص خوک در انسان نیست، خصوصیاتی که تصور شده در ذهن بسته ی خوک راهشان مسدود است، ولی هوشیاری انسانی امکان بالفعل شدنشان را میسر میکند. اورول این خصوصیات را خیلی اشرافی و همزمان فریبکارانه میشناسد. خوک های مزرعه ی حیوانات اورول میل زیادی به تغییر داشتند همانطورکه از تغییر کردن بقیه ی جانوران جلوگیری میکردند، درست مثل اشراف انسانی در مقایسه با انسان های معمولی. پس هر گونه میل انسان دونپایه ی امروزی به تغییر ولو بر ضد منافع اطرافیان و همطبقگانش باید نتیجه ی رسوخ خون اشراف متلون خوک صفت در او باشد و علت خودخواهی بی حد و حصر او نیز همین است. این باید یکی از نتایج همان مواد مشترک بین خوک و آدمیزاد باشد که عده ای از آدم های مارمانند اولیه را مایل به تغییر چه در ظاهر و چه در روش زندگی کرد. در این صورت، این مواد ناشناخته دارای نیرویی هستند که میتوان آن را همان روح خدا دانست که در کالبد خاکی آدم دمیده شد و آدم را مانند خدا خودبزرگ بین و جهانخوار کرد. پس مجموعه ی این نیرو در حالت تجزیه شده اش در حکم بنی الوهیم یا پسران خدا در منابع یهودی خواهد بود که با آنوناکی ها قابل تطبیقند و نسل های نژادهای طاغی متمدن را در زمین ایجاد کردند که باعث خشم یهوه/خدا گردیدند. آنها را به غول های رواج دهنده ی اعمال شنیع و وحشیانه در زمین تشبیه کرده اند که دور از توصیفات IHASFEMRاز دوران عتیق نیستند. سرخپوستان امریکای شمالی، از آنها تعبیر مشابهی دارند: وتیکو، جن انسانخوار. اما این بار، این موجود، وضعیت استعاری مشخص تری دارد و بیشتر به یک انگل شبیه است: انگلی که اذهان انسانها را به تسخیر خود درمی آورد و علیه منافع خودشان و همنوعانشان به کار میگیرد. پاول لوی، وتیکوها را دارای قابلیت تطبیقی با ارکتایپ ها یا کهن الگوهای یونگ میشناسد و معتقد است آنها باعث نوعی بیماری در بشر شده اند که او آن را «اگوفرنی بدخیم» یا «خودشیفتگی بدخیم» میخواند. لوی مینویسد:

«میکروب وتیکو یک کرم نواری روانی و انگل ذهن است. درست همانطور که برخی ویروس‌های کامپیوتری یا بدافزارها، کامپیوتر را آلوده کرده و آن را طوری برنامه‌ریزی می‌کنند که خودش را نابود کند، ویروس‌های ذهنی مانند وتیکو می‌توانند کامپیوتر زیستی انسان را طوری برنامه‌ریزی کنند که به شیوه‌هایی فکر کند، باور داشته باشد و رفتار کند که منجر به خودویرانگری ما شود. وتیکو یک پاتوژن روانی بدخیم است که افکاری را در ذهن ما القا می‌کند که وقتی ناخودآگاه به اجرا در می‌آیند، آن را تغذیه می‌کنند و در نهایت میزبان خود (ما) را می‌کشند. با این حال، نمی‌خواهد ما را خیلی سریع بکشد، زیرا برای اجرای موفقیت‌آمیز دستور کار خود در تولید مثل و تکثیر خود در سراسر میدان، باید به میزبان اجازه دهد تا به اندازه کافی زنده بماند تا ویروس را پخش کند. اگر میزبان خیلی زود بمیرد، حشره قبل از موعد مقرر از خانه بیرون رانده می‌شود و دردسر یافتن محل سکونت جدید را متحمل می‌شود. مانند سرطان ذهن که متاستاز می‌دهد، در بیماری وتیکو ، یک بخش آسیب‌شناختی از روان، تمام بخش‌های سالم روان را به خود جذب و در خود جای می‌دهد تا به آسیب‌شناسی خود خدمت کند. به نقل از یونگ: "یک «چیز» ناشناخته بخش کوچک‌تر یا بزرگ‌تری از روان را تصرف کرده و وجود نفرت‌انگیز و مضر خود را بدون هیچ گونه بینش، عقل و انرژی ما اعلام می‌کند و بدین ترتیب قدرت ناخودآگاه بر ذهن آگاه، قدرت مطلق تصرف را اعلام می‌کند." سپس شخصیت، خود را به صورت یک نمایش بیرونی از انسجام پیرامون این هسته ی بیماری‌زا سازماندهی می‌کند، که اختلال عملکرد درونی را «میپوشاند» و تشخیص آن را دشوار می‌سازد. در یک کودتای روانی، میکروب وتیکو می‌تواند فرد را غصب و جایگزین کند، و آن فرد به عروسک خیمه‌شب‌بازی او تبدیل شود. ویروس وتیکو مانند یک انگل می‌تواند اراده‌ی حیوانی تکامل‌یافته‌تر از خودش را تسخیر کند و آن موجود را در خدمت اهداف شوم خود قرار دهد. وقتی انگل به اندازه ی کافی در روان ریشه دواند، دستورالعمل اصلی هماهنگ‌کننده ی رفتار فرد از خود بیماری می‌آید، زیرا اکنون این بیماری است که تصمیم‌گیرنده ی نهایی است. همانطور که کسی که به ویروس هاری آلوده شده است در برابر نوشیدن آب که عفونت را از بین می‌برد مقاومت می‌کند، کسی که توسط انگل وتیکو تسخیر شده است ، هیچ کاری با چیزی که به او کمک کند تا از شر بیماری خلاص شود، نخواهد داشت. وتیکوها از نور حقیقت هراس دارند و مانند طاعون از آن اجتناب می‌کنند. در مراحل پیشرفته، این فرآیند چنان فرد را کاملاً در بر می‌گیرد که به درستی می‌توانیم بگوییم که دیگر وجود ندارد؛ آنها فقط یک پوسته ی خالی هستند که بیماری را حمل می‌کنند. به یک معنا، فقط بیماری وجود دارد که از طریق چیزی که به نظر یک انسان است، عمل می‌کند. فرد کاملاً با نقاب خود، با شخصیتش، یکی می‌شود، اما گویی هیچ کس دیگری پشت نقاب نیست. اگرچه کلمه ی «آرکتایپ» کلمه‌ای بزرگ و پر زرق و برق به نظر می‌رسد، اما «آرکتایپ» چیزی است که همه ی ما آن را تجربه می‌کنیم و از درون به طور عمیق می‌شناسیم. کهن الگوها موجودات زنده، غرایز روانشناختی یا میدان‌های نفوذ اطلاعاتی هستند که ادراک و تجربه ی انسان را الگو قرار می‌دهند. کهن‌الگوها، به عنوان اندام‌های روانیِ روانِ پیشامنطقی، «طرحِ زمینه‌ایِ» نامرئی و بی‌شکلی هستند که به رفتار فردی و جمعیِ انسان شکل می‌دهند و آن را منظم میکنند. کهن‌الگو که یونگ آن را «شیوه‌های معمول ادراک» می‌نامد، مانند خط شطرنجی یا طرح اولیه‌ای است که نحوه ی درک، تفسیر و پاسخ ما به تجربیاتمان را شکل می‌دهد و به آن ساختار می‌بخشد. کهن‌الگوهای ناخودآگاه جمعی، نیروی تعیین‌کننده‌ی زیربنای روانشناسی فردی و جمعی، الگوهای سازنده‌ای هستند که به رویدادها در جهان درونی و بیرونی، روح (الهام) و عمق (مادیت) می‌بخشند. کهن‌الگوها، که تعریف‌ناپذیرند، امکانات جاودانه‌ی به ارث رسیده از ایده‌هایی هستند که در ابتدا هیچ محتوای خاصی ندارند. آنها اسکلت روانی هستند که سیاست فردی و جمعی بر روی آن شکل می‌گیرد. آرکی‌تایپ‌ها اشکال ساختاری هستند که زیربنای آگاهی هستند، همانطور که شبکه ی کریستالی، زیربنای فرآیند تبلور است. آرکی‌تایپ‌ها، مانند شبکه ی کریستالی، خالی از وجود مادی و ملموس هستند، با این حال آنها آگاهی و رویدادهای جهان را شکل می‌دهند، درست مانند شبکه ی کریستالی که شکل کریستال فردی را الگو می‌دهد. درست مانند کوچکترین ذرات در فیزیک، کهن‌الگوها خود غیرقابل ادراک و غیرقابل بازنمایی هستند، اما از طریق تأثیراتشان در جهان تجربه می‌شوند. کهن‌الگوها مقدم بر هرگونه بازنمایی هستند، در عین حال که همزمان خود را از طریق شکل‌دهی به جهان محسوس، بازنمایی می‌کنند. یونگ می‌نویسد: "بنابراین، کهن‌الگوها چیزهای بسیار مهمی با تأثیری قدرتمند هستند که شایسته ی توجه دقیق می‌باشند." عقده‌ها، ابزارهای درونی و روان‌شناختی هستند که مخزن غنی محتویات کهن‌الگوهای زیربنایی را تکمیل می‌کنند و به کهن‌الگوهای بی‌شکل، چهره‌ای کاملاً انسانی می‌بخشند." کهن‌الگوها ماهیتی «متعالی» دارند، به این معنی که در قلمرویی خارج از فضا و زمان وجود دارند . کهن‌الگوها به صورت غیر مکانی، تأثیر درونی خود را از طریق واسطه‌ی بی‌اصطکاک و فوق‌العاده سیال ناخودآگاه جمعی اعمال می‌کنند. آن‌ها فوران می‌کنند، آشکار می‌شوند و در طول زمان خطی نفوذ می‌کنند تا تجسم یابند و خود را آشکار سازند. آرکتایپ‌ها با چیدن و جذب مغناطیسی رویدادها در میدان نیروی خود، به گونه‌ای که به خودشان شکل دهند، قابل مشاهده می‌شوند. کهن‌الگوها، زمینه‌های خودسازمانده و فرازمانی هستند، به عبارت دیگر، آنها ابعاد بیرونی و درونی، جهان و تجربه ی ما را سازماندهی میکنند و شکل و فرم می‌دهند. کهن الگوها به صورت غیرموضعی وقایع دنیای بیرون را طوری پیکربندی می‌کنند که به طور همزمان آنچه را که در درون ما می‌گذرد بیان کنند، و همچنین برعکس. هنگامی که بُعد کهن الگوها در حال ظهور است، مرز بین درون و بیرون شروع به از بین رفتن می‌کند، زیرا تجربه ی درونی کهن الگوها به طور همزمان در دنیای بیرون به اجرا در می‌آید. رویدادهای مخرب جهانی که از زمان‌های بسیار قدیم وجود داشته‌اند، اثرات شکل‌گیری یک کهن الگو و به نمایش درآمدن ناخودآگاه آن به عنوان تاریخ بشر هستند. آرکی‌تایپ پیوسته در حال خلق تکرارهای بدیع از همان فرآیند تغییرناپذیرِ زیربنایی است، که به عبارت دیگر خودش است، مانند یک فراکتالِ خودزایِ ابدی که در طول زمان خطی و تاریخی آشکار می‌شود. بُعد آرکی‌تایپ پیوسته در حال آشکار شدن و نمایان شدن بر ماست، همچنان که خود را در صحنه ی تاریخ متحقق و مادی می‌سازد. با این حال، تا زمانی که این کهن الگو به طور آگاهانه شناخته نشود و به جای اینکه به طور ناخودآگاه به آن واکنش نشان داده شود، با آن ارتباط برقرار نشود، ما محکوم به بازآفرینی بی‌پایان و اجباری جنبهی منفی و مخرب آن هستیم ، گویی کابوسی تکرارشونده می‌بینیم. وقتی گفته می‌شود چیزی غیرموضعی (غیر محلی) است، به یک مکان یا زمان خاص محدود یا بومی‌سازی نشده است، بلکه برعکس، از قوانین متعارف و سه‌بعدی فضا و زمان فراتر می‌رود. تعامل غیرموضعی با تبادل اطلاعات فوری مشخص می‌شود ، جایی که به نظر می‌رسد یک بخش از جهان، در هیچ زمانی (یعنی خارج از زمان)، به طور فوری و بدون واسطه با بخش دیگری از جهان تعامل، تأثیر و ارتباط برقرار می‌کند. تصور کنید، در اصطلاحات بیسبال، پرتابی از مرکز زمین به سمت زمین اصلی، فقط بازیکن خط حمله در نیمه راه کره ی زمین است و رسیدن پرتاب صفر ثانیه طول می‌کشد. برهمکنش موجود در یک جهان غیرموضعی، هیچ شکل شناخته‌شده‌ای از برهمکنش نیست که ما با آن آشنا باشیم، زیرا بی‌نهایت سریع‌تر از سرعت نور که می‌تواند در فضا حرکت کند، رخ می‌دهد، در حالی که در عین حال هیچ هزینه ی انرژی را شامل نمی‌شود. کنش از راه دورِ غیرموضعی، بیانگر یک میدان اطلاعاتیِ زیربنایی و رو به بیرون است که هر بخش از جهان را در کمترین زمان به بخش‌های دیگر متصل و به طور جدایی‌ناپذیری به هم پیوند می‌دهد. در یک جهان غیرموضعی مانند جهان ما، هیچ بخشی از جهان اساساً از هیچ بخش دیگری جدا نیست یا نمی‌تواند باشد، به عبارت دیگر، غیرموضعی بودن، بیانگر تمامیتِ تقسیم‌ناپذیر جهان است. به گفته ی هنری استاپ، نظریه‌پرداز کوانتومی ، این ارتباط می‌تواند «عمیق‌ترین کشف در تمام علوم» باشد. این عقده‌ها که از نظر موضوعی سازماندهی شده‌اند (مانند عقده ی قدرت، عقده ی ناجی، عقده ی مادر، عقده ی حقارت و غیره)، حامل‌هایی هستند که مخزن غنی محتویات کهن‌الگوهای زیربنایی را تکمیل می‌کنند و به کهن‌الگوهای بی‌شکل، چهره‌ای کاملاً انسانی می‌بخشند. داشتن عقده‌ها آسیب‌شناختی نیست، زیرا همه آنها را دارند. با این حال، آنچه آسیب‌شناختی است، این است که فکر کنیم عقده نداریم . یونگ توضیح می‌دهد: "امروزه همه می‌دانند که مردم «عقده» دارند. چیزی که خیلی شناخته‌شده نیست، هرچند از نظر تئوری خیلی مهم‌تر است، این است که عقده‌ها می‌توانند ما را داشته باشند." لازم نیست از شر عقده‌هایمان خلاص شویم، بلکه باید آگاهانه از آنها آگاه شویم. مهم این است که با عقده‌هایمان چه می‌کنیم. عقده‌ها، عوامل روانی هستند که دیدگاه روانشناختی ما از جهان را شکل می‌دهند و تعیین می‌کنند. به نقل از یونگ: "با این حال ، راه سلطنتی به ناخودآگاه، رویا نیست بلکه عقده است که خالق رویاها و علائم است." عقده‌ها واحدهای عنصری زنده ی روان هستند که مانند نقاط کانونی یا گره‌ های حیات روانی عمل می‌کنند، که در آنها بار انرژی کهن‌الگوهای مختلف ناخودآگاه جمعی متمرکز شده است. یک عقده ی عاطفی مانند مرکز یک میدان مغناطیسی عمل می‌کند و هر چیزی را که طنین، ارتباط یا به هر نحوی با خودش مرتبط باشد، جذب و به طور بالقوه در خود جذب می‌کند. این فرآیند درونی را می‌توان به گونه‌ای دید که در دنیای بیرونی خود را نشان می‌دهد، زمانی که با کسی که عقده ی فعالی دارد تماس می‌گیریم و خود را در فرآیند او می‌یابیم و نقشی در روان او به عهده می‌گیریم. این بازتاب بیرونی این است که چگونه یک مجموعه می‌تواند سایر بخش‌های محیط، چه درونی و چه بیرونی، را جذب کند و در خود جای دهد. عقده‌ها، هنگامی که از آگاهی جدا می‌شوند، اراده و شبه‌زندگی مستقل و خودمختاری از خود ایجاد می‌کنند (که عقده‌های خودمختار نامیده می‌شوند) که می‌توانند به طور بالقوه کل شخصیت را در خود فرو برده و تصاحب کنند. "عقده‌های خودمختار" بخش‌هایی از روان هستند که به دلیل شوک، تروما یا نقض مرزهای ما از هم جدا شده‌اند و زندگی ظاهراً خودمختار و اراده‌ای ظاهراً مستقل از خود را ایجاد کرده‌اند. اگرچه ما به طور ناخودآگاه با آنها یکی می‌شویم، اما عقده‌های خودمختار به طور ذهنی به عنوان چیزی غیر از خودمان تجربه می‌شوند. گذشته از ابهام و عجیب بودن ذاتی آنها، یکی شدن ناخودآگاه ما با عقده‌های خودمختار دلیل اصلی دشواری درک آنهاست. عقده‌های خودمختار بر ما تأثیر می‌گذارند، مانند صمیمی‌ترین خود ما احساس می‌شوند، در نهایت نیاز به تملک دارند، اما به طور متناقضی، به ما تعلق ندارند. خودمختاری ظاهری کهن الگوها و عقده‌ها همان چیزی است که ایده ی موجودات ماوراء طبیعی را به وجود می‌آورد. عقده‌های خودمختار که از انرژی قدسی برخوردارند، همان چیزی هستند که اجداد ما آن را "دیو" مینامیدند. عقده‌های خودمختار نامی روانشناختی برای شیاطین در فرآیند کهن الگوی اعتیاد هستند که ما را به انجام اجباری رفتارهای اعتیادآورمان تحریک می‌کنند. به نقل از یونگ، یک دیو یا عقده ی خودمختاری، "مانند یک جسم خارجی متحرک در حوزه ی آگاهی رفتار می‌کند. این عقده معمولاً می‌تواند با تلاش اراده سرکوب شود، اما نمی‌توان آن را از بین برد و در اولین فرصت مناسب با تمام قدرت اولیه ی خود دوباره ظاهر می‌شود." به دلیل عدم ارتباط با خودِ آگاه، عقده‌های خودمختار به طور کهن الگویی پذیرای تأثیرپذیری، آموزش یا اصلاح توسط «واقعیت» نیستند. یونگ خاطرنشان می‌کند که یک عقده ی خودمختار، مزاحمی از ناخودآگاه و برهم زننده ی آرامش است.: "دقیقاً مثل یک جن رفتار می‌کند که همیشه از دست ما فرار می‌کند." اگر به این شیاطین یا عقده‌های خودمختار بی‌توجهی شود، برای همه ی کسانی که در حوزه ی نفوذشان هستند، ویرانی به بار می‌آورد. یونگ می‌نویسد: "هر مجموعه ی خودمختاری که تابع اراده ی آگاهانه نباشد، متناسب با قدرت آگاهی، تأثیری سلطه‌جویانه بر آن اعمال می‌کند و آزادی آن را محدود می‌سازد." همانطور که یک عقده بر فرد غلبه می‌کند و مسئول او می‌شود، یک رژیم به ظاهر خودمختار را در درون پیکره ی سیاسی بزرگتر روان جای می‌دهد. یونگ در مورد عقده‌های خودمختار می‌نویسد: "این عقده چیزی شبیه به یک دولت سایه برای ایگو تشکیل می‌دهد"، به این معنی که عقده خودمختار به ایگو دستور می‌دهد. وقتی ما تحت سلطه و در تضاد درونی با و به دلیل یک عقده ی خودمختار قرار می‌گیریم، گویی ما، به عنوان حاکمان طبیعی چشم‌انداز روانی خود، عزل شده‌ایم و در یک کشور اشغال شده زندگی می‌کنیم. ما تا زمانی که آزادی ظاهری خود را تهدید نکند، حق داریم حاکمیت و سلطه ی قدرت حاکم را داشته باشیم. نظرات یونگ: "انسان وقتی تحت سلطه‌ی یک دیو است، متوجه آن نمی‌شود؛ او تمام مهارت و حیله‌گری خود را در خدمت ارباب ناخودآگاه خود قرار می‌دهد و بدین ترتیب قدرت آن را هزار برابر افزایش می‌دهد." از آنجایی که این وضعیت درونی و روانشناختی، غیر موضعی است ، می‌تواند همزمان هم در روان ما و هم در جهان بیرونی آشکار شود. شیاطین یا عقده‌های خودمختار را می‌توان به ویروس هاری تشبیه کرد که به بخشی از مغز فرد که کل فرد را کنترل می‌کند، سفر می‌کند. برای مثال، باعث می‌شود که آنها آب را پس بزنند، به طوری که ویروس نتواند از دهانشان بیرون بریزد. ویروس هاری در نهایت قربانیان خود را کنترل و به بردگی می‌کشد و خلاقیت، خودانگیختگی و آزادی ذهنی آنها را از بین می‌برد، زیرا آنها را مانند یک خون‌آشام مجبور می‌کند تا به طور اجباری به تکثیر ویروس ادامه دهند. یک عقده ی جدا شده و خودمختار، با تسلط و استعمار روان ما، به طور بالقوه مانند یک "ویروس خون‌آشام" است، زیرا اساساً ماده‌ای "مرده" است. فقط در یک موجود زنده است که شبه‌حیات پیدا می‌کند. درست مانند یک خون‌آشام که با مکیدن نیروی حیات ما خود را احیا می‌کند، وقتی ما ناخودآگاه با یک عقده ی خودمختار فعال شده هویت می‌یابیم، به معنای واقعی کلمه به مردگان متحرک جان می‌بخشیم. ما در قربانی شدن خود شریک جرم هستیم و ناخواسته آزادی، قدرت و نیروی حیات خود را در این فرآیند از دست می‌دهیم. مانند سلول‌های سرطانی که بدن را ویران می‌کنند، یک عقده ی خودمختار خود را در روان تکثیر می‌کند و جنبه‌های سالم روان را می‌بلعد و از بین می‌برد. عقده‌های خودمختار با یک‌جانبه‌گراییِ اجباری، تمام بخش‌های سالم روان را به خود جذب می‌کنند و روان فرد (یا ملت) مبتلا را منحرف و نابود می‌کنند و در این فرآیند، محیط اطراف را نیز آلوده می‌کنند. با این حال، یک عقده ی خودمختار نمی‌تواند دیده شود، تقریباً به همان روشی که یک خون‌آشام از نور بیزار است. یک دیو یا عقده ی خودمختار تغییر شکل می‌دهد و تمام تلاش خود را می‌کند تا در برابر روشن شدن مقاومت کند، زیرا به محض اینکه دیده شود، خودمختاری و قدرت مطلق آن از بین می‌رود. دیو یا عقده ی خودمختار ، که به آگاهی متصل شده است، دیگر نمی‌تواند دوباره به ناخودآگاه تبخیر شود، به عبارت دیگر، دیگر قادر نیست ما را از پشت و زیر آگاهی مطمئنمان تسخیر کند تا ما را مجبور کند ناخواسته آن را به نمایش بگذاریم و دستوراتش را اجرا کنیم. تورم زمانی است که خود (ایگو) به طور ناخودآگاه با کهن الگوی خودSELF (تمامیت و کلیت وجود ما) یکی می‌شود. تورم زمانی است که چیزی کوچک (ایگو)، به جای اینکه در رابطه ی آگاهانه با چیزی بزرگتر از خود (SELF) باشد، ویژگی‌های SELF را به خودش اختصاص داده است. در نتیجه، ایگو فراتر از محدودیت‌های انسانی مناسب خود منفجر می‌شود. ایگو با همانندسازی ناخودآگاه با کهن الگو، قدرت آن را تصاحب می‌کند، در حالی که همزمان انسانیت خود را از دست می‌دهد، که در واقع به معنای "خطا کردن" است. شخصیت‌های مغرور پر از غرور می‌شوند، «از خودشان لبریز» می‌شوند، در ذهن خود افسانه‌ای می‌شوند و احساس می‌کنند که به قوانین جهان سه‌بعدی پایبند نیستند. گرفتار شدن در یک تورم مانند این است که توسط یک گردباد مکیده شوید، زیرا به معنای واقعی کلمه هیچ راهی برای رسیدن به فردی که مغرور شده است، وجود ندارد، کسی که توسط یک انرژی قدرتمندتر از زمین بلند شده و به اوج رسیده است. یونگ خاطرنشان کرد که: "تورم، نقطه ی کور چشم را بزرگ می‌کند. {...} یکی از نشانه‌های بارز این امر، بی‌میلی روزافزون ما به توجه به واکنش‌های محیط و توجه به آنهاست." وقتی ما دچار خودبزرگ‌بینی می‌شویم، هیچ بازتاب، بازخورد یا تأثیر درونی از جهان بیرونی را که با تصویر خودبزرگ‌بینانه ی ما از خودمان در تضاد باشد، نمی‌پذیریم. وقتی دچار خودبزرگ‌بینی می‌شویم، به جای اینکه در ارتباط با دنیای بیرون پذیرا باشیم و از آن بیاموزیم، پیوسته همه چیز را طوری تفسیر می‌کنیم که از تصویر خیالی و خودبزرگ‌بینانه‌مان پشتیبانی کند. ما جهان را از طریق فیلتر تصویر خودشیفته‌وار و خودخواهانه ی خودمان می‌بینیم که نوعی کوری روانی است. یونگ در مورد آگاهی خودبزرگ‌بینانه می‌گوید که "قادر به درس گرفتن از گذشته نیست، قادر به درک رویدادهای معاصر نیست، و قادر به نتیجه‌گیری درست در مورد آینده نیست. در خودش هیپنوتیزم شده و بنابراین نمی‌توان با آن بحث کرد. ناگزیر خود را محکوم به فجایعی می‌کند که باید او {و دیگران را در حوزه ی نفوذش} به کام مرگ بکشاند." همانطور که ناخودآگاه همیشه یک‌جانبه‌گرایی را جبران می‌کند، تورم نیز ناگزیر منجر به خارج شدن تمام هوا (زندگی، نفس، روح) از فرد متورم می‌شود. تورم در نهایت خودویرانگر است و اگر آگاهانه در مورد آن تأمل نشود، همیشه منجر به فاجعه می‌شود. یونگ در مورد تورم گفت که "تنها با وحشتناک‌ترین فاجعه برای تمدن، یعنی سیل دیگری که خدایان بر سر بشریت نامهربان جاری کنند، می‌توان آن را فرونشاند."»:

“A PARASITE OF AN DIFFERENT ORDER: A PSYCHIC TAPEWORM”: PAUL LEVI: 2011: AWAKENINTHEDREAM.COM

لوی به نقل از یونگ، راه حل غلبه ی تقریبی بر این محتویات ناخودآگاه ذهن را "تخیل فعال" معرفی میکند و میگوید شخصیت بخشیدن و هویت دادن به این موجودات از طریق خلق داستان، تا حدودی امکان افشای آنها برای ما و دیگران را فراهم میکند.:

«فرآیند روانشناختی تخیل فعال معادل عملیات نمادین کیمیاگری است. در تخیل فعال، به جای تماشای منفعلانه‌ی تجلیات ناخودآگاه، ما کاملاً با ناخودآگاه خود درگیر می‌شویم و به طور فعال در یک رابطه‌ی آگاهانه با آن شرکت می‌کنیم. در تخیل فعال، از خود می‌پرسیم که چگونه خلاقانه به صدای «دیگری» درون خود پاسخ دهیم و با آن کنار بیاییم. وقتی یک محتوای ناخودآگاه در شرف تبدیل شدن به آگاهی است، ابتدا تا حدی آگاه می‌شود، مانند چیزی که شفاف است - همزمان قابل مشاهده و نامرئی. در تخیل فعال، ما وارد گفتگوی خلاقانه با این محتویات ناخودآگاه می‌شویم و گذار آنها را از حالت ناخودآگاه و بالقوه به حالت آگاهانه و بالفعل تسهیل می‌کنیم. تخیل فعال قدرتمندترین تکنیکی است که یونگ تاکنون برای پر کردن این شکاف و متابولیزه کردن، هضم و جذب محتویات ناخودآگاه و در نتیجه، تبدیل آن به خودآگاه، با آن مواجه شده است. وقتی ما به طور ناخودآگاه با محتویات ناخودآگاه خود یکی می‌شویم، نمی‌توانیم این محتویات را با آنها یکسان ببینیم، ما خود را از این محتویات جدا نکرده‌ایم تا بتوانیم آنها را به عنوان اشیاء ببینیم. این محتویات ناخودآگاه هنوز بیش از حد بخشی از چارچوب مرجع ما هستند که از طریق آن تجربیات خود را تفسیر می‌کنیم تا بتوانیم آنها را با هر گونه عینیت بررسی کنیم. پیش از آنکه بتوانیم محتوای ناخودآگاه را در خود ادغام کنیم، باید خود را از آن متمایز کنیم. در تخیل فعال، ما با شکل و فرم دادن خلاقانه به محتویات ناخودآگاه خود، آنها را «عینی‌سازی» می‌کنیم و بدین ترتیب آنها را به ابژه‌ای تبدیل می‌کنیم که ما، به عنوان سوژه، از آن جدا هستیم و با آن رابطه‌ای تعاملی و گفتگو داریم. نظرات یونگ: "نکته ی اساسی این است که با شخصیت بخشیدن به این محتویات ناخودآگاه، خود را از آنها متمایز کنیم و همزمان آنها را با آگاهی مرتبط سازیم. این تکنیکی برای سلب قدرت آنهاست."»

تخیل فعال، باعث آشکار شدن منبع ایجاد ناراحتی و امکان اجرای آموزه ی مطرح شده در تمثیلی بودایی موسوم به «نگاه شیر» میشود:

«وقتی چوبی را دور سگی پرتاب می‌کنیم، سگ به دنبال چوب می‌دود، اما وقتی چوبی را به طرف شیری پرتاب می‌کنیم، شیر به دنبال ما می‌دود.»

سگ فقط دنبال محرکی میدود که میبیند درحالیکه شیر به منبع تحریک واکنش نشان میدهد. لوی درباره ی این تمثیل مینویسد:

«پرتاب چوب در این مثال نشان دهنده ی زمانی است که یک احساس ناراحت کننده و رنج آور در درون ما تحریک می شود. وقتی این تحریک رخ می دهد، گویی دکمه ای در درون ما فشار داده شده است که یک واکنش ناخودآگاه و اجباری مانند تکان دادن زانو را فعال می کند. مثل سگ دنبال چوب دویدن، که به معنای لذت بردن و «برون‌ریزی» است، به معنای معطوف کردن توجه‌مان به بیرون از خودمان است. این برای مرتبط کردن چیزی است که ما را در دنیای بیرون به عنوان «مشکل» تحریک می‌کند. از این دیدگاه، اگر آنچه در دنیای بیرون ما را تحریک می‌کرد متوقف می‌شد، احساس بهتری داشتیم و مشکل حل می‌شد. با این حال، اگر با چیزی تحریک شویم، مانند شیر نگاه می‌کنیم، نگاهمان را به درون خود معطوف می‌کنیم و در خود تأمل می‌کنیم و به هر آنچه در درونمان فعال شده است نگاه می‌کنیم. شیر از رفتن مستقیم به سراغ منبع محرک نمی‌ترسد، منبعی که هرگز بیرون از ما نیست، بلکه همیشه در درون ماست. با فرض نگاه بی‌باک شیر، ما با موقعیتی که ما را به عنوان یک موهبت برانگیخته است، ارتباط برقرار می‌کنیم، زیرا به ما کمک کرده است تا به بخشی از خودمان که تاکنون ناخودآگاه و در نتیجه پنهان بوده است، دسترسی پیدا کنیم.»

عدم تخیل فعال و عدم بها دادن به آن، باعث اطاعت افراطی از هرآنچه وقوع می یابد، میشود و این، شاید نقطه ضعف بزرگ ساکنان مزرعه ی حیوانات اورول بود. آنها صرفا از قوانین خوک ها اطاعت میکردند و حتی متوجه تغییر قوانین کتاب مقدس آنها نمیشدند. خوک ها همزمان هم رهبران جامعه بودند و هم وتیکوهایی که چنان این رهبران را به تسخیر خود درآورده بودند که با کالبد آنان جامعه را اداره میکردند. آینده ی چنین جامعه ای روشن است: اطاعت از قوانین وتیکوها درنهایت مردم بیشتری را مبتلا به وتیکوها میکند و مردم به جای این که از خود وتیکوها متنفر شوند، از اشراف و سیاستمدارانی که خود به آنها آلوده اند متنفر میشوند، همچون مردم خرافاتی ای که فکر میکنند اگر بیمارترین بیماران را بکشند، بیماری از بین میرود.

وتیکو: جنی که کنترل ذهن انسان را به دست میگیرد و او را به مسیری برخلاف منافعش هدایت میکند.

تالیف: پویا جفاکش

مارشال مک لوهان در مصاحبه با پلی بوی در سال 1969 از نوعی از «خود-هیپنوتیزم گری» صحبت کرده بود که آن را «نارسیس نارکوزیس» مینامید:

«سندرمی که در آن انسان بی‌خبر می‌ماند از اثرات روانی و اجتماعی فناوری جدیدش، همچون ماهی از آبی که در آن شنا می‌کند. در نتیجه، دقیقاً در نقطه‌ای که یک محیط جدید ناشی از رسانه فراگیر و دگرگون می‌شود، تعادل حسی ما، آن نیز نامرئی می‌شود. این مشکل امروزه دو چندان حاد است، زیرا انسان باید، به عنوان یک استراتژی ساده برای بقا، از آنچه بر او می‌گذرد آگاه شود، علیرغم درد همراه از چنین درکی.»

استیو کلی، توصیف فوق را با آنچه سرخپوستان امریکای شمالی تحت عنوان وتیکو میشناختند، قابل تطبیق میداند.:

«وتیکو نه تنها بسیار مسری است، بلکه خود تکثیر شونده نیز می‌باشد؛ همچنان ادامه دارد، مخفیانه در روان ما. عموماً، میزبانان انسانی، وقتی با پرسش‌هایی در مورد علائمی که به صورت ناهنجاری‌های رفتاری ابراز می‌شوند مواجه می‌شوند، به شدت انکار می‌کنند که آلوده/جن‌زده شده‌اند. برخی از کسانی که این بیماری همه‌گیر روانی را مطالعه کرده‌اند، وتیکو را نوعی آدم‌خواری توصیف می‌کنند ، اما نه به شکل رایج گوشت‌خواری؛ این شکل فراگیر، انرژی معنوی دیگران را به عنوان وسیله‌ای برای تضمین جایگاه شخصی بالا، ثروت و برتری مصرف می‌کند. در اصل، وتیکو بیماری "من" است. فکر «من» مقدمه‌ای بر وتیکوی «کامل» است. بدون «من فکر می‌کردم» - که «من» را به یکی شدن با فکر و جهان ظواهر نسبت می‌دهد - وتیکو ممکن نمی‌بود. ببین "من کی هستم؟". رامانا ماهارشی آموزش می‌دهد که به ریشه برسیم: " به عبارت دیگر، فقدان خوداندیشی منجر به حس متظاهرانه‌ی "من" (me, my, mine) می‌شود که توهم مالکیت را به تفکر نسبت می‌دهد، بنابراین، میزبان همه چیز را به عنوان «یک چیز»، شیئی که باید تصاحب شود، درک می‌کند." وتیکو یک کلمه ی آلگونکین "کری" به معنای روحیه‌ای آدم‌خوار/انگلی است که با حرص و طمع، زیاده‌روی و مصرف‌گرایی خودخواهانه هدایت می‌شود. در زبان اوجیبوا windigo و در زبان پوهاتان wintiko نامیده می‌شود. کری یکی از قبایل اصلی آلگونکین زبان است که در منطقه ای از خلیج‌های هادسون و جیمز تا غرب و دریاچه ی گریت اسلیو در جایی که اکنون کانادا نامیده می‌شود، ساکن بوده‌اند. وتیکو میزبان خود را فریب می‌دهد تا باور کند که خوردن نیروی حیات دیگران، میزبان را وادار می‌کند که در یک خودبزرگ‌بینی کورکورانه و مرگبار، بسیار بیشتر از نیازش مصرف کند. انرژی روح توسط انگل ربوده و مصرف می‌شود و این می‌تواند وسواس اخیر در تحقیقات میدان الکترومغناطیسی EMF را توضیح دهد: دستکاری فرکانس، دستکاری رفتاری، و سایر اشکال تأثیرات محیطی. طیف کاملی از تابش الکترومغناطیسی در طیف رو به گسترش فناوری نانو گنجانده شده است تا سرعت حرکت از طبیعت به سمت وابستگی بیشتر به ماشین را افزایش دهد. ذهن، بدن، روح؛ به نظر می‌رسد نوعی نیروی بیگانه و کشنده ی نامرئی (برای ما) مصمم است از رویکردی همه‌جانبه، از جمله جدیدترین کاربردهای نانوذرات، برای به بردگی کشیدن و کنترل انسان استفاده کند، مانند کودکی که هواپیمای بدون سرنشین یا ماشین اسباب‌بازی کنترل از راه دور یا سایر اسباب‌بازی‌های رباتیک را هدایت می‌کند. سوال امروز من: آیا هوش مصنوعی، اپراتور انسان، ، ترکیبی یا چیزی کاملاً برای ما ناشناخته است؟ وتیکو باعث نابینایی می‌شود که توانایی فرد را برای دیدن خود به عنوان عنصری یکپارچه/وابسته از جهانی با تعادل ظریف از بین می‌برد. این ایده ی جدایی ، خودخواهی را به ارتفاعات بزرگ و جدیدی ارتقا می‌دهد، که توهم کاذب اما قانع‌کننده‌ای از جدایی خود از طبیعت ایجاد می‌کند، که به صورت حرص و طمع، زیاده‌روی و مصرف خودخواهانه بیان می‌شود. PAR'ASITEاسم (پارازیت لاتین; یعنی مسئول غله) [امروزه معنیش انگل است] در یونان باستان، به کاهن یا وزیر خدایان گفته می‌شد که وظیفه‌اش جمع‌آوری غله ی اختصاص داده شده برای قربانی‌های عمومی از کشاورز بود. پارازیت ها همچنین بر قربانی‌ها نظارت داشتند. در کاربرد امروزی، دوستِ خائن؛ کسی که مرتباً سرِ سفره ی ثروتمندان می‌رود و با چاپلوسی، نظر آنها را جلب می‌کند؛ وابسته؛ چاپلوسِ متملق. در گیاه‌شناسی، گیاهی که روی ساقه یا شاخه ی گیاه دیگری رشد می‌کند و از آن تغذیه می‌کند، مانند دارواش. بسیاری از سنت‌های معنوی، از جمله بودیسم، تصوف (شاخه ی عرفانی اسلام)، تائوئیسم، غنوصی گری و همچنین بسیاری از فرهنگ‌های بومی، مدت‌هاست که ماهیت ذهن‌محور خلقت را درک کرده‌اند. این جهان‌بینی‌ها در هسته ی خود، به رسمیت شناختن قدرت اشکال فکری برای تعیین مسیر رویدادهای فیزیکی را دارند. سنت‌های مختلف ملل اولیه ی آمریکای شمالی، افسانه‌های خاص و دیرینه‌ای در رابطه با آدم‌خواری و اصطلاحی برای شکل فکری که باعث آن می‌شود، دارند: وتیکو. ما معتقدیم که درک این ایده، راهی قدرتمند برای درک عمیق‌ترین ریشه‌های بحران چندگانه ی جهانی فعلی ما ارائه می‌دهد. وتیکو می‌تواند هم عفونت و هم بدن آلوده را توصیف کند. یک فرد می‌تواند به وتیکو آلوده شود یا در مواردی که عفونت بسیار پیشرفته است، می‌تواند خود را به شکل بیماری پیوند شونده نشان دهد. این موضوع در مورد فرهنگ‌ها و سیستم‌ها صادق است؛ اگر همه ی آنها به طور معمول این ویژگی‌ها را از خود نشان دهند، می‌توان آنها را وتیکو نامید:
در کلاس فعلی‌شون

ذهنشون با اسکناس‌های میلیون دلاری خش‌خش می‌کنه.
می‌گی نقره یه سوراخ تو جیبت می‌سوزه
و طلا، یه سوراخ تو روحت.
خب، اورانیوم یه سوراخ برای همیشه می‌سوزونه،
. فقط از کنترل خارج می‌شه.

بافی سنت ماری ("کاهنان گاو طلایی")
چیزی که می‌توانیم بگوییم این است که ردپای باورهای وتیکوگونه را می‌توان حداقل تا انقلاب نوسنگی ردیابی کرد، زمانی که انسان‌ها در هلال خصیب برای اولین بار یاد گرفتند که بر محیط خود تسلط داشته باشند، چیزی که نویسنده "دنیل کوئین" آن را «کشاورزی تمامیت‌خواه» می‌نامد: "یعنی، شیوه‌های کشاورزی تثبیت‌شده‌ای که غذای بیشتری از آنچه که دقیقاً برای جمعیت مورد نیاز است تولید می‌کنند، و نابودی هر موجود زنده‌ای را که سر راه آن (تولید بیش از حد) قرار می‌گیرد - چه انسان‌های دیگر، «آفات» یا محیط طبیعی - نه تنها مشروع، بلکه اخلاقی می‌دانند." نکته این است که اپیدمیولوژی وتیکو شاخص‌های روشنی از تبار آن به جا گذاشته است و اگرچه نمی‌توان آن را بر اساس مرزهای جغرافیایی یا نژادی آسیب‌شناسی کرد، اما سویه ی فرهنگی که امروزه می‌شناسیم، قطعاً ریشه‌های عمیق بسیاری در اروپا دارد. بالاخره، این پروژه‌های اروپایی بودند، "از عصر روشنگری تا انقلاب صنعتی ، تا استعمار ، امپریالیسم و ​​برده‌داری" که فناوری‌ای را توسعه داد، که کانال‌هایی را گشود که گسترش فرهنگ وتیکو را در سراسر جهان تسهیل کرد. به این ترتیب، همه ما وارث و میراث‌دار وتیکو هستیم. حالا همه ی ما میزبان وتیکو هستیم. جدایی ما از طبیعت و خود واقعی‌مان تقریباً کامل شده است.»:

“MIND PARASITE-WETICO”: by Steve Kelly: PieceOfMindful : August 09, 2021

موضوع پنهان بودن وتیکوها در ترکیب با پارازیت یا انگل بودنشان آنها را شبیه انگل های میکروسکوپی نشان میدهد. شاید آمیخته بودنشان با کالبد انسان نشان دهد که چرا مادام بلاواتسکی و جریان تئوسوفی او، از هفت نژاد بشر صحبت کردند و دو تای اولشان را با توصیفات فیزیکی نامعقول و حتی به نظر میعان گونه ای توصیف کردند که برای تولید مثل تقسیم سلولی میشوند یا تخم میگذارند، انگار خصوصیات یک نوع میکروب را دارند به انسان منتقل میدهند. نژاد سوم در دور اول ظهور خود، به لحاظ فیزیکی به تصوری که از بشر داریم نزدیکتر است ولی دوجنسه است و مانند خود را با عرق کردن تولید میکند. منتها در دور دوم نژاد سوم، کم کم تفاوت بین انسان نر و ماده به وجود می آید و تولید مثل جنسی شکل میگیرد تا میرسیم به انسان نژاد چهارم که همان انسان آتلانتیسی صاحب تمدن نابودشده ی باستانی است. اختلافی که بین بعضی نخبگان این نژاد و روسای تمدنشان به وجود می آید باعث میشود تا گروه اول با میمون های انسان نمای پیشرفته بیامیزند و یک نژاد دورگه ی حیوان-خدا ایجاد کنند که بعد از نابودی آتلانتیس، منشا نژاد پنجم میشود. به نظر مادام بلاواتسکی، چینی ها نزدیکترین ملت به نژاد چهارم و در تداوم آنند ولی به لحاظ تکاملی هنوز نژاد پنجم محسوب میشوند، سامی ها یا اعراب اولیه اولین ملت نژاد پنجم با استقلال نسبی هستند و به هر حال، تمام مردم امروز کره ی زمین یا از نژاد پنجمند یا از بقایای نژاد چهارم با ترکیب های نسبی با دور دوم نژاد سوم. بلاواتسکی در قرن 19 پیشبینی میکند که امریکا محل پیدایش نژاد ششم خواهد شد و با کم سکنه شدن تمدن های دیگر، کم کم نژاد ششم در بقیه ی جهان توسعه می یابد و بقیه ی نژادها را در خود مضمحل میکند. با نژاد ششم، تفاوت های ظاهری بین دو جنس دوباره کم رنگ میشود و مرد و زن مرتبا به هم شبیه تر میشوند و همزمان بخش اثیری وجود انسان توسعه می یابد و مادی گرایی در او تضعیف میشود تا این که نژاد هفتمی به وجود می آید که دوباره به دوران تک جنسیتی برگشته و آنقدر اثیری است که با نیروی ذهن خود تولید مثل میکند. موضوع هفت نژاد تئوسوفی که مادام بلاواتسکی مدعی است آن را از استادن غیبی خود از جمله "ارباب تبتی" گرفته است، در نوشته های آلیس بیلی و بنیاد "لوسیفر" او که بعدا به "لوسیس" تغییر نام داد، تکرار شده است. بیلی که از شاگردان مادام بلاواتسکی بوده ، با این که مدعی است بعضی اطلاعات خود را از همان واسطه های روحانی مادام بلاواتسکی منجمله ارباب تبتی گرفته است، از سوی جریان ارتدکس تئوسوفی رانده شده است و حتی بعضی معتقدند که او مطالب بعضی منابع سری تئوسوفی را که از مردم معمولی پنهان نگه داشته میشوند افشا کرده است؛ همچنین انکار قوم برگزیده بودن یهود از سوی بیلی، باعث نارضایتی یهودیان ارتدکس از او شده و او حتی متهم است که بر اساس تقسیمبندی های نژادی زمان خود، یهود را به نامعنوی بودن متهم و در سطح معمولی ترین انسان ها رتبه بندی کند. با این حال، فعالیت مستمر و آشکار شاگردان و اطرافیان بیلی در سازمان ملل متحد از زمان تاسیس آن، باعث شده اثرگذاری فکری او بر دنیای نوین بسیار بیشتر از اسلاف خود در نظر گرفته شود. بیلی در «رساله ای در باب آتش کیهانی»، پیتری های خورشیدی و قمری را که سازندگان جهانند، فرشتگان هبوط کرده ی اساطیر یهودی-مسیحی معروف به بنی الوهیم یا پسران خدا میخواند که به زمین آمدند تا از طریق آمیزش با انسان ها خصوصیات الهی را به این حیوانات سابق انتقال دهند و بشر را به سمت تکامل دادن زمین در جهت منافع خداوند پیش برانند. در این رساله همچنین فرشتگان هبوط کرده اجزای روح القدس تلقی شده اند. ظاهرا آنچه بیلی در اینجا بیان کرده است، روایت دیگر آمیزش نژاد چهارم انسان با میمون های انسان نما است. نکته ی جالب این است که نژاد اول که بعدا به نژاد چهارم تبدیل شد، از قطب شمال آمده است. در اساطیر تئوسوفی که تکیه ی زیادی بر معرفت منسوب به بودیسم تبتی دارد، شمبهلا یا بهشت زمینی گم شده ی بودیسم تبتی در محل قطب شمال قرار دارد و کوهستانی است که آسمان و بهشتش را به زمین و سپس جهنم در زیر زمین میدوزد. این مسلما نسخه ی دیگر کور یا کوه خدایان سومری است که زیگورات های بین النهرینی نسخه های بازسازی شده ی آنند. این زیگورات ها هفت طبقه اند به تعداد هفت طبقه ی آسمان و ایزدان سیاره ای حاکم بر آنها. شاید 7نژاد انسان هم از روی همین هفت طبقه تهیه شده اند. روریچ از اعضای تئوسوفی و همینطور از شخصیت های تاثیرگذار بر سازمان ملل، مدعی است که در سفرهای خود از سمت چین و مغولستان به تبت، با لامایی برخورد کرده که به او گفته شمبهلا جهانی بزرگتر از کل زمین و موازی با آن است ولی انعکاس آن از منطقه ی قطب شمال بیشتر وارد زمین میشود. این روریچ، به متحد کردن رشته های علمی و خلاقانه در جهت پیشبرد فرهنگ و صلح بین الملل شناخته میشود و به افتخار تلاش هایش در سال 1935 پیمان صلح روریچ تاسیس شد که ملت ها را موظف میکرد به موزه ها، کلیساهای جامع، دانشگاه ها و کتابخانه ها مانند بیمارستان ها احترام بگذارند و این پیمان، بخشی از منشور سازمانی سازمان ملل متحد شد. روریچ مدعی بود که یک جامعه ی عظیم اگارتایی را کشف کرده که در سطح وسیعی از تونل های زیرزمینی از مرکز شمبهلا در سراسر آسیای مرکزی و غرب چین و مغولستان گسترش دارند. در افسانه های عبری هم از یک تمدن زیرزمینی افسانه ای به نام لوز صحبت شده است. اندرو توماس در کتاب «شمبهلا، واحه ی نور» جامعه ی شمبهلا را شامل وسایل مکانیکی نقلیه مثل اتومبیل و موتور سیکلت توصیف میکند که تا تونل هایی در عمق زمین گسترده است و در زیر زمین، با وسایل مکانیکی نورپردازی، به شیوه ی گلخانه ای، گیاهانی برای تغذیه پرورش داده میشوند. انگار که با نظریات توطئه درباره ی افسانه ی همان آتلانتیسی طرف باشیم که تکنولوژی باستانیش مرتبا به نام اختراعات مدرن در حال بازتولید در دوران جدید هستند. مطابق یک افسانه ی ادعا شده ی بودایی، شمبهلا 32 پادشاه داشته که هر کدام صد سال بر زمین حکومت کرده اند. در زمان آخرین پادشاه، شورش بربرها و بحران تمدن، سبب خشم شاه و سقوط یک چرخ گردنده از سوی او به زمین شده که جهان زمینی را ویران کرده است و این چرخ گردنده را عده ای با بشقاب پرنده تطبیق میکنند. درواقع نظریه ی تئوسوفی درباره ی ابرانسان های آتلانتیسی در شمبهلا و مشابه های ارتدکسشان فرشتگان هبوط کرده، امکان تبدیل به نظریه ی بنیادگذاری تمدن توسط انسان های فضایی را می یابد، انسان های فضایی که حالا به جای نژاد چهارم و فرشتگان هبوط کرده بر نیمه میمون ها تاثیرات ژنتیکی میگذارند. اینجاست که زکریا سچین وارد میشود و افسانه ی بابلی درباره ی کارگذاری چیزی از حئای آنوناکی در وجود انسان موقع خلقت او را به انجام آزمایشات ژنتیکی برای ایجاد بهترین انسان و در ترکیب با خون آنوناکی ها یا خدایان بین النهرین در زمان فرود آنوناکی ها با بشقاب پرنده هایشان به زمین تعبیر میکند. جان لش معتقد است که آنوناکی ها نه دقیقا موجودات فضایی بلکه شکل تجسم یافته و زنده پنداشته شده ی نیروهای الکتریکی نیمه زنده ی کهکشانیند که بدل به پارازیت ها یا انگل های ذهنی شده و کالبد انسان زمینی را به تسخیر خود درآورده اند. به نظر لش، این نیروها همان آرخون ها یا نیروهای اهریمنی مولد جهان مادی در منابع غنوصی مثل متون نجع حمادی هستند.:

“ARCHONS”: JOHN LAMB LASH: WHALE: JUNE2005

لش، آرخون ها را که نامشان قابل معنی به "آغازین" است، نه موجودات فضایی، بلکه نیروهای اولیه ی شکل دهنده به منظومه ی شمسی قبل از تشکیل زمین و از جنس سیارات مرده ی اطراف زمین چون مریخ و زهره میشناسد و انگل بودنشان را به این تعبیر میکند که آنها با روح زندگی و عشق در انسان زمینی بیگانه اند. بنابراین او سوفیا الهه ی محبوب غنوصی ها را همان گایا الهه ی زمین میشناسد و معتقد است گایا بعد از تبدیل به زمین، آنها را به خود جذب کرده است. لش، با فرو کاستن غنوصی گری به نوعی مسیحیت اولیه مخالف است و میگوید مسیحیت یهودی تبار دشمن غنوصی گری است چون خدای بزرگ مسیحیت، همان یهوه ی تورات است که در نزد غنوصی ها یک جن و درواقع رئیس آرخون ها است و نه خدای دوستدار بشر؛ بنابراین هر رنگی که کلیسای مسیحیت از غنوصی گری به خود زده، در راه جذب کم دردسرتر علاقه مندان به غنوصی گری به خود در عین عزم جدی بر سرکوب غنوصیان راستین بوده است.:

“AT THE END OF DECEPTION”: JOHN LAMB LASH: NEWDAWN MAGAZINE: SPECIAL ISSUE17: 3 SEP 2011

بنابراین لش، به عنوان یک پیرو نظریه ی گایا و دنباله دهنده ی راه جنبش عصر جدید، ما را به آمیختن شهوانی با سوفیا و در پیش گرفتن تانتریسم به عنوان آیینی برای بازتقلید آمیختن با زمین و نیروهای زمینی دعوت میکند و از داکینی ها یا نسخه های زمینی کوچکتر گایا سخن میراند. لش هیچ دینی را قبول ندارد اما چون در هندوئیسم، هنوز الهگان بسیار پرنفوذند، اصطلاحات هندو را وارد میکند و سوفیا را شاکتی که عنوان نیمه ی زنانه ی خدایان هندو است مینامد و درنهایت تایید میکند که الان شاکتی خدا در زمین «کالی» الهه ی ویرانگر و وحشی و خوناشام و جنگ دوست و بی ملاحظه ی مذهب هندو است و باید چنین باشد، چون خشم و خودخواهی آدمیان نسبت به هم در شاکتی یا زمین منعکس میشود و وقتی همه یک جا جمع شود، باید همه چیز را درو کند و آدم ها هم باید این را بپذیرند و خم به ابرو نیاورند تا وقتی که این بی ملاحظگی جمعی تلطیف شود و فروکش کند.:

‘INTRODUCING PLANETARY TANTRA”: JOHN L.LASH: METAHISTORY: APR 2025

اما اشکالی در این فکر وجود دارد. اگر ما آب را مینوشیم و کربن را میخوریم، به سبب آن است که عناصر مزبور جزو اجزای تشکیل دهنده ی بدن ما هستند و باز اگر خدا را میپرستیم یا از او انتظاراتی داریم، برای آن است که یک اشتراکات ذهنی ای با تصویری که از خدا در جامعه مان وجود دارد داریم و امیدواریم این تصویر، در زمان های سختی، به ما آرامش دهد و کمکمان باشد. پس چطور ممکن است ما به کل با آرخون ها بیگانه باشیم وقتی راحت آنها را به خود جذب میکنیم؟ قطعا وقتی انرژی ما غذای آنها است و این انرژی، به رفتارهای آنها فعلیت میبخشد، چیزی از ما و بدن حیوانیمان با آنها مشترک است و قطعا این هدف آنقدر نیرومند است که از بین تمام جانوران، انسان اولیه انتخاب شده است. دقیقا به همین خاطر است که آرخون ها تحت عنوان وتیکو به "انسان خوار" تعبیر شده اند چون آنها در وضعیتی نزدیک به جانوران زمینی و در ارتباط مستقیم با پرستش جانوران درنده ی نیرومند توسط انسان اولیه قرار دارند؛ پرستشی که نشانه هایش در مجسم کردن خدای یهود به شیر (اسد) هنوز باقی مانده است. وتیکوها مثل یک شیر یا خرس کشنده ولی همزمان به اندازه ی یک انگل کوچک در حد حشره یا میکروب نامرئیند.

در مقاله ی دیگری از پاول لوی که باز به بررسی ارتباط وتیکو با انگل میپردازد، به کنه جزئیات صحنه نزدیکتر میشویم و متوجه میشویم که در هم تنیدگی خواست های وتیکو و انسان آنقدر زیادند که اجتماع انسانی، خود توسط وتیکوها از خود بیگانه شده است:

«روح وتیکو که در طول تاریخ با نام‌های مختلفی شناخته شده است، هر مسئله‌ی دیگری را در درجه‌ی دوم اهمیت قرار می‌دهد، زیرا وتیکو چتر فراگیری است که هر شکلی از تخریب خود و دیگری را که گونه‌ی ما در جهان خود به نمایش می‌گذارد، در بر می‌گیرد، شکل می‌دهد و زیربنای آن میشود. اگر با آنچه وتیکو - که می‌توان آن را به عنوان یک ویروس ذهنی تصور کرد - برای ما آشکار می‌کند، کنار نیاییم، هیچ چیز دیگری مهم نخواهد بود، زیرا دیگر گونه‌ی انسانی وجود نخواهد داشت. وتیکو تاریک‌ترین شر قابل تصور را القا می‌کند، در عین حال، به طور بالقوه به ما کمک می‌کند تا به ماهیت واقعی خود به عنوان موجوداتی خلاق بیدار شویم. اینکه وتیکو چگونه در نهایت خود را نشان می‌دهد، به این بستگی دارد که آیا ما آن را به عنوان یک مکاشفه ی مداوم تشخیص می‌دهیم یا خیر - این پدیده چیزی را در مورد خودمان به ما نشان می‌دهد که دانستن آن برای ما از اهمیت بالایی برخوردار است. آنچه یک «سنت خرد» را شایسته ی این نام می‌کند این است که آیا عملیات پنهان حشره ی وتیکو را روشن می‌کند یا خیر. من در نوشته‌هایم، همزمان با گسترش دانشم، پیوسته در حال گسترش بیان خود از وتیکو هستم - وقتی سنت دیگری را می‌بینم که سرشار از خرد است و به شیوه منحصر به فرد و خلاقانه خود به وتیکو اشاره می‌کند، هرگز از شگفتی دست نمی‌کشم. وتیکو را می‌توان انگل ذهن دانست که از طریق نقاط کور ناخودآگاه عمل می‌کند، به گونه‌ای که خود را از دیده شدن پنهان می‌کند، زیرا ما را فریب می‌دهد تا به شیوه‌هایی خلاف منافع خود فکر و عمل کنیم. علاوه بر محققان مستقلی مانند من، بسیاری از هنرمندان نیز به طور خلاقانه، کارکردهای موذیانه ی روان‌پریشی وتیکو را در طیف گسترده‌ای از رسانه‌ها بیان کرده‌اند. به عنوان مثال، کالین ویلسون در «داستان مهیج فرقه‌ای ماوراءالطبیعه» با عنوان "انگل های ذهن" که اولین بار در سال ۱۹۶۷ منتشر شد، از قدرت جادویی تخیل ادبی برای زنده کردن این ویروس ذهن استفاده می‌کند. هر چه بیشتر کتاب ویلسون را مطالعه می‌کردم، بیشتر به این باور می‌رسیدم که او واقعاً به نکته‌ای پی برده است - یعنی اینکه ردپای گریزان وتیکو را ردیابی می‌کند - و اینکه قالب یک روایت داستانی را برای توصیف، محدود کردن و روشن کردن ماهیت این ویروس ذهنی کشنده که همه ما را تهدید می‌کند، انتخاب کرده است. گویی ویلسون داشت از انگل‌های روانی که نه تنها در درون خودش، بلکه در درون تمام بشریت وجود داشت، آگاه می‌شد و ناخودآگاه فعال‌شده‌اش از ابزار تخیل ادبی برای بیان این درک استفاده می‌کرد. اغلب اوقات هنرمندان خلاق، قناری‌هایی در معدن زغال سنگ روان بشریت هستند که با پیشگویی، به آنچه در ناخودآگاه جمعی گونه ما در حال ظهور است، شکلی قابل انتقال می‌بخشند. گاهی اوقات اثر هنری چنان تحت تأثیر ناخودآگاه هنرمند قرار می‌گیرد که خود هنرمند آگاهانه از آنچه آشکار می‌کند، آگاه نیست. وقتی یک هنرمند چیز جدیدی را ارائه می‌دهد، معمولاً درجات مختلفی از آگاهی در مورد آنچه از طریق آنها می‌آید وجود دارد، زیرا اثر آنها نتیجه ی تعامل خلاقانه بین ذهن خودآگاه و ناخودآگاه آنهاست. من آنقدر به نوشتن درباره ی وتیکو «به صورت غیرداستانی» عادت کرده‌ام که ایده پرداختن به آن از طریق رسانه ی ساختگی داستان، یعنی از طریق هنر خلاقانه‌ای که تا اندازه ی غیرداستانی «جدی» نباشد، درهای جدیدی از آزادی را در روحم می‌گشاید. وتیکو را می‌توان به یک «حشره» تشبیه کرد که مانع تخیل خلاق می‌شود - و حتی اگر اصلاً بتوان با چنین عبارات جبرگرایانه‌ای در مورد تخیل صحبت کرد، می‌تواند آن را «بکشد» - به عبارت دیگر، استفاده از تخیل خلاق به عنوان راهی برای مقابله با اثرات نابودکننده ی تخیل آن منطقی است. شخصیت اصلی ویلسون در کتابش، باستان‌شناسی به نام دکتر آستین ، از خودکشی دوست و همکارش، روانشناسی به نام کارل وایزمن، شگفت‌زده میشود. حیرت آستین به دلیل این احساس اوست که وایزمن، "حتی یک ذره هم خودویرانگری در وجودش نبود. از هر نظر، او یکی از کم‌عصبی ‌ترین و منسجم‌ترین مردانی بود که تا به حال شناخته‌ام." به قول آستین، "این غیرممکن بود. چنین مردی هرگز نمی‌توانست خودکشی کند." وایزمن در یادداشت خودکشی لرزان خود، آرزو کرد که آستین مسئولیت مقالات علمی او را بر عهده بگیرد. آستین کنجکاو است که وایزمن می‌خواست بلافاصله پس از مرگش با آستین تماس گرفته شود، و از خود می‌پرسد که دلیل این فوریت چیست و آیا مدارک وایزمن حاوی سرنخی در مورد خودکشی دوستش بوده است یا خیر. و داستان اینگونه آغاز می‌شود. وقتی دکتر آستین شروع به جستجو در مقالات علمی دوست مرحومش کرد، این جمله توجهش را جلب کرد: "چندین ماه است که به این باور رسیده‌ام که نوع بشر مورد حمله‌ی نوعی سرطان ذهن قرار گرفته است." این به طرز چشمگیری شبیه ویروس وتیکو است که می‌توان آن را سرطان روان دانست که به آرامی متاستاز می‌دهد و به تدریج تمام بخش‌های سالم روان را در خود فرو می‌برد تا به اهداف شوم خود خدمت کند. وتیکو یک سیستم عامل خودخوار است که هیچ چیز را دست نخورده باقی نمی‌گذارد و در نهایت اگر متوقف نشود، میزبان و همچنین خودش را نیز از بین می‌برد. در ابتدا آستین ایده ی وایزمن را به معنای واقعی کلمه نمی‌فهمید، اما با ادامه ی خواندن، متوجه شد که دوستش به صورت استعاری صحبت نمی‌کند، بلکه کاملاً جدی است. با مطالعه‌ی «تاریخ فرهنگی» مفصل وایزمن در چند صد سال اخیر، برای آستین روشن شد که وایزمن بر این عقیده بوده است که: "گونه ی ما به عصری از تاریکی سقوط کرده بود و احساس می‌کرد که نوعی نیروی تاریک‌تر خود را در ذهن بشریت رسوخ داده است." آستین در ابتدا با مواجهه با طرز فکر ظاهراً پارانوئید و توطئه‌گرایانه ی وایزمن، واکنش آنی و ناخودآگاه خود را اینگونه فرض کرد که دوست باهوشش واقعاً دیوانه شده است. با این حال، آستین پس از خواندن تحلیل دقیق و مستدل وایزمن، به این فکر افتاد که شاید دوستش دیوانه نبوده، بلکه در واقع به طور اتفاقی به چیزی واقعاً عمیق برخورده است. به قول آستین، احساس می‌کرد که این روز را تا آخر عمر به یاد خواهد داشت: "اگر کارل وایزمن دیوانه نبود، نژاد بشر با بزرگترین خطر در تاریخ خود روبرو می‌شد." با ادامه‌ی خواندن مقالات دوستش، مشخص شد که وایزمن در حال کاوش در ذهن خودش بوده است و کم‌کم متوجه شده که چیزی «بیگانه» - یک «دیگری خودمختار» - در درون او زندگی می‌کند که به نظر می‌رسد اراده‌ی مستقل خود را دارد و در برابر کاوش‌های درونی او مقاومت می‌کند. به نقل از وایزمن: " متوجه شدم که نیروهای درونی خاصی در برابر تحقیقات من مقاومت می‌کنند". انگار این نیروهای درونی نمی‌خواستند آشکار شوند. این یک شکل منفعل از مقاومت نبود؛ این نیروهای درونی هر چه که بودند، درگیر مقاومتی فعال بودند، گویی کشف شدن بدترین کابوس آنها بود. این نیروهای منفی با تکیه بر «جهل برای در زنجیر نگه داشتن نسل بشر»، نه تنها از جهل ما تغذیه می‌کنند، بلکه به طور فعال آن را ترویج می‌دهند . وایزمن کم‌کم داشت متوجه می‌شد که این نیروهای درونی همزمان از ناآگاهی او تغذیه، تقویت و پنهان می‌شوند، گویی نقاط کور روانی او دریچه‌ای گشوده بودند که از طریق آن این نیروها خود را به روان او وارد می‌کردند. وایزمن نوشت: "می‌دانستم چرا برایشان اینقدر مهم است که کسی به وجودشان شک نکند. انسان آنقدر قدرت دارد که می‌تواند همه ی آنها را نابود کند." اما تا زمانی که او از آنها بی‌خبر باشد، می‌توانند مانند خون‌آشام‌ها از او تغذیه کنند و انرژی‌اش را بمکند. هر چه خیال‌پردازی خلاقانه‌ی ویلسون بیشتر در صفحات رمانش آشکار می‌شد، گوش‌های من تیزتر می‌شد - کم‌کم به این فکر افتادم که "اینجا مردی مطابق میل من است"، چون متوجه شدم که او به وتیکو اشاره می‌کند، که یک حشره ی خون‌آشام است که به طور مخفیانه در روان ما فعالیت می‌کند و در این فرآیند نیروی زندگی ما را تحلیل می‌برد. در رمان ویلسون، وایزمن، گویی هدیه‌ای گرانبها را به دوستش می‌دهد، آنچه را که به‌طور اتفاقی یافته بود به آستین منتقل می‌کرد، آستین نیز به محض اینکه متوجه کشف وایزمن شد، با دنبال کردن ردپای او، تحقیقات دوست مرحومش را ادامه داد. آستین با فرو رفتن در اعماق ذهن خود، با تجربه ی مستقیم خود از نیروهای به ظاهر «بیگانه» که اکنون در ذهنش جای گرفته بودند، در نهایت آنچه را که وایزمن مصرانه به آن اشاره می‌کرد، تأیید کرد. با خواندن مقالات وایزمن، آستین - و خواننده - متوجه می‌شوند که وایزمن در حال انجام یک کشف تاریخی بود. آستین در مورد انگل‌های ذهنی می‌نویسد که: "آنها همچنین خود را در سطح عمیقی از روان انسان مستقر کرده بودند، جایی که می‌توانستند انرژی‌هایی را که انسان‌ها از سرچشمه‌ی سرزندگی خود می‌گیرند، بنوشند". کانال اصلی که این خون‌آشام‌ها که از طریق آن فعالیت می‌کنند، آگاهی است ، یا به طور خاص‌تر، فقدان آن در ما: "برای این موجودات خون‌آشام‌مانند حیاتی بود که ما را از وجودشان بی‌خبر نگه دارند، زیرا به محض اینکه از عملیات پنهانی آنها در ذهن خود آگاه شویم، کارشان تمام است، زیرا در آن صورت دیگر هیچ قدرتی بر ما نخواهند داشت". وایزمن نوشت: "به محض اینکه نژادی از وجود این خون‌آشام‌ها آگاه شود، نیمی از نبرد را برده است." این نیروهای تاریک‌تر تمام تلاش خود را می‌کنند تا از «آشکار شدن» جلوگیری کنند، از جمله تلاش برای الهام بخشیدن به فردی که به آنها وابسته است تا به طور خودویرانگر به خودکشی روی آورد. وقتی کسی به روشن کردن این نیروهای تاریک نزدیک می‌شود، می‌تواند ارتباط فرد را با خلاقیت ذاتی و تأییدکننده ی زندگی‌اش مبهم کند، به طوری که نیروی حیات خلاق او علیه خودش عمل می‌کند و به صورت خودویرانگر عمل می‌کند، که حتی در موارد شدید، می‌تواند منجر به خودکشی شود. این موضوع خودکشی وایزمن را در بستر عمیق‌تری قرار می‌دهد، زیرا وقتی می‌بینیم او در حال افشای چه چیزی بوده، عمل خودویرانگری او قابل درک‌تر می‌شود. نزدیک شدن به نور درون خودمان، همزمان این نیروهای خون‌آشامی را روشن می‌کند و آنها را کاتالیز می‌کند، زیرا آشکار شدن بدترین کابوس آنهاست، به این معنی که هرچه به نور نزدیک‌تر شویم، نیروهای تاریکی می‌توانند ترسناک‌تر ظاهر شوند. این می‌تواند به ما کمک کند تا این واقعیت روانشناختی شناخته شده را درک کنیم که بزرگترین خطر افتادن در دام خودکشی، درست قبل از رسیدن به موفقیت است. شیاطین معمولاً بدترین بوی خود را درست قبل از شکست خود ایجاد می‌کنند. این درک همچنین می‌تواند به ما کمک کند تا وقتی نیروهای به ظاهر تاریک‌تر در جریان‌های ذهنی‌مان برانگیخته می‌شوند، دوباره در موقعیت مناسب قرار بگیریم. برای مثال، وقتی احساس می‌کنیم که توسط نیروهای تاریک‌تر روان «مورد حمله» قرار گرفته‌ایم، به جای اینکه این را به عنوان مدرکی دال بر اینکه چقدر آشفته‌ایم تفسیر کنیم، می‌توانیم درک کنیم که این بیانگر این است که ما به نور درون خود نزدیک‌تر می‌شویم؛ سایه‌ها صرفاً فقدان نور نیستند، بلکه بیانگر حضور آن نیز هستند. به عبارت دیگر، هر چه نور بیشتر باشد، تاریکی بیشتر فعال و قابل مشاهده می‌شود. از آنجایی که نیروهای تاریک می‌خواهند ما را از مسیرمان منحرف کنند، می‌توانیم یاد بگیریم که بفهمیم تجلی آنها بازتابی دقیقاً برعکس است - اینکه ما در مسیر درست خود هستیم. ما معمولاً روشنایی را به عنوان «دیدن نور» در نظر می‌گیریم، اما «دیدن تاریکی» نیز نوعی روشنایی است. وایزمن می‌نویسد: "آنچه کشف کرده بودم، البته، آنقدر خارق‌العاده بود که ذهن ناآماده نمی‌توانست آن را درک کند." چیزی که وایزمن به آن برخورده بود - اینکه نیروهای منفی در حال شکل‌دهی و ایجاد ذهنیت بشر هستند تا ما را مجبور کنند ناخودآگاه برنامه‌ی آنها را اجرا کنیم، در حالی که خود را از دیده شدن پنهان می‌کنند - برای افرادی که به واقعیت مورد توافق و اجماع پایبند هستند - که متأسفانه بخش عمده‌ی بشریت همین است - دیوانه‌وار، کاملاً دیوانه‌وار به نظر می‌رسید. درک وایزمن برای «ذهن ناآماده» بیش از حد دشوار بود؛ آنچه او به آن اشاره می‌کرد، برای اکثر مردم شوک زیادی ایجاد می‌کند - بیش از حد آسیب‌زا است. وایزمن متوجه شد که اگر گونه‌ی ما همچنان در خواب بماند و متوجه اتفاقات واقعی نشود، این نیروهای منفی می‌توانند به طور بالقوه گونه‌ی ما را نابود کنند. او نوشت: "به نحوی، نژاد بشر باید از خطری که او را تهدید می‌کند، آگاه شود." وایزمن با تأمل در موقعیتی که هنگام تلاش برای انتقال کشف خود به دیگران در آن قرار گرفت، می‌نویسد: "احتمال بیشتری وجود دارد که مردم مرا به عنوان دیوانه نادیده بگیرند." زیرا وقتی کسی این انگل‌های ذهنی را دیده باشد، که به معنای ارتباط با سطح عمیق‌تری از سلامت عقل اولیه ی ما است، برای کسانی که هنوز به این موجودات مبتلا هستند و از آنها بی‌خبرند - یعنی اکثریت گونه ی ما - کسی که به آنچه واقعاً اتفاق می‌افتد اشاره می‌کند، معمولاً دیوانه تلقی می‌شود. من کاملاً می‌توانم با وضعیت وایزمن همذات‌پنداری کنم؛ انگار او دارد وضعیتی را توصیف می‌کند که من بیشتر عمرم در آن بوده‌ام. وایزمن در دفتر خاطراتش می‌نویسد: "ذهن انسان پیوسته طعمه‌ی این خون‌آشام‌های انرژی بوده است. در چند مورد، خون‌آشام‌ها توانسته‌اند ذهن انسان را به طور کامل تسخیر کنند و از آن برای اهداف خود استفاده کنند." این خون‌آشام‌ها می‌توانند کسی را تسخیر کنند که ناخواسته به مامور مخفی آنها تبدیل می‌شود - راز آنها حتی برای خودشان هم مخفی است - زیرا سپس آنها به کانالی تبدیل می‌شوند که از طریق آن این نیروهای ابعاد بالاتر واقعاً وارد واقعیت بُعد سوم ما می‌شوند و دستور کار به ظاهر ضد تکاملی خود را اجرا می‌کنند. فردی که چنین تسخیر شده است - بدون اینکه کوچکترین اطلاعی از شرایط فاسد خود داشته باشد - به عروسک خیمه شب بازی تبدیل می‌شود، ابزاری انسانی برای این نیروهای تاریک و غیرانسانی فریب تا خود را در دنیای ما به نمایش بگذارند. این "فریبکاران" - اعضای "نامیراها" - با تصرف ذهن کسی، آن را با یک شبیه‌سازی جعلی از روان مرده و خودکار خود، روانی عاری از خلاقیت، جایگزین می‌کنند. فردی که اینگونه تسخیر شده است، با این نسخه ی جعلی از خود همانندسازی می‌کند و فرض می‌کند ذهنی که تجربه می‌کند، ذهن خودش است - در حالی که حقیقت این است که آنچه او به عنوان خود تجربه می‌کند، چیزی جز خود واقعی‌اش نیست. به جای اینکه خودشان باشند، تبدیل به یک کپی از خودشان می‌شوند، یک کپی اصلی. خود کتاب مقدس به این موضوع اشاره می‌کند - از انگل‌های ذهن به عنوان antimimon pneumaیا «روح جعل‌کننده» یاد می‌کند، به این معنی که آنها خود را به جای ما جا می‌زنند، به این امید که ما با نسخه ی جعلی آنها از خودمان هویت یابی کنیم. جالب اینجاست که متن عرفانی مورد احترام "پیستیس سوفیا" ادعا می‌کند که ذات‌الریه ی آنتی‌میمون مانند یک بیماری خود را به بشریت پیوند زده است. اینکه ذهن ما توسط این «خون‌آشام‌های انرژی» جذب و تسخیر شود، می‌تواند (به طرق کوچک یا بزرگ) برای هر یک از ما در هر لحظه از زمان اتفاق بیفتد - مثلاً وقتی هر یک از ما ناخودآگاه سوءاستفاده ی درمان‌نشده ی خود را انجام می‌دهیم، در رفتارهای اعتیادآور خود افراط می‌کنیم، دروغ می‌گوییم یا تسلیم «تفکر گروهی» می‌شویم، که تنها چند نمونه از این موارد هستند. این چیزی است که من در "رفع وتیکو" نوشتم:

"تا جایی که ما ناخودآگاه توسط روح وتیکو تسخیر شده‌ایم، گویی یک انگل روانی مغز ما را تسخیر کرده و مای میزبان، خود را فریب داده تا فکر کنیم در حال تغذیه و توانمندسازی خود هستیم، در حالی که در واقع در حال غذا دادن به انگل هستیم."

این انگل‌های ذهنی نه تنها قادر به تسخیر ذهن یک فرد هستند، بلکه می‌توانند از طریق یک گروه، یک ملت یا حتی - به طور بالقوه - به درجات مختلف، کل گونه ی ما را تحت کنترل خود درآورند. وتیکو، در نهایت، یک روانپریشی جمعی است. بیشتر بشریت تحت تأثیر نیروهای «پنهان» (که یکی از معانی کلمه ی "اکالت" یا «غیبی» است) قرار دارد که در اعماق ذهن ناخودآگاه ما فعالیت می‌کنند و کیفیت آگاهی ما را به شدت تضعیف می‌کنند، در حالی که کوچکترین اطلاعی از وقوع این زوال ندارند. این نیروهای بدخواه ما را به گونه‌ای مسدود می‌کنند که این انسداد خود به خود تداوم می‌یابد، و در نتیجه حتی نمی‌توانیم تشخیص دهیم که مسدود شده‌ایم. وقتی ذهن ما توسط انگل‌های ذهنی «برنامه‌ریزی» می‌شود - به شکلی که باید درآید - ما بیشتر شبیه روبات ها و زامبی‌ها می‌شویم تا انسان‌های خلاق و زنده. آستین در مورد افرادی که تحت سلطه ی این نیروهای شوم قرار گرفته‌اند، اظهار می‌کند که آنها، "به صورت مکانیکی حرکت می‌کردند؛ صرفاً شطرنج‌بازانی در دستان انگل‌های ذهنی." اگر از افرادی که در چنگال انگل‌های ذهنی گرفتارند بپرسیم که چرا به شیوه‌ی عادت‌وار و ناخودآگاه خود عمل می‌کنند، اغلب یک توجیه و دلیل‌تراشی حاضر و آماده ارائه می‌دهند. "داستان پوششی" آنها ناخودآگاه در خدمت دستور کار انگل‌های ذهنی است، زیرا عملیات این موجودات شوم را در ذهن خودشان پنهان می‌کند تا آنها همچنان از منبع انگیزه‌ها، افکار، باورها و اعمال خود بی‌اطلاع بمانند. آستین می‌نویسد: "وقتی انسانی توسط انگل‌های ذهنی «شرطی» شد، مانند ساعتی است که کوک شده است؛ او فقط سالی یک بار یا بیشتر به توجه [یعنی کوک شدن مجدد] نیاز دارد." علاوه بر این، وایزمن کشف کرد که انسان‌ها یکدیگر را «شرطی» می‌کنند و دیگر نیاز نیست انکل ها دست به کار شوند. این شبیه زمانی است که یک عامل خشونت‌گر در سیستم خانواده وجود دارد، آنها معمولاً فقط یک بار مجبورند خشونت خود را بروز دهند - صرف احتمال اینکه آنها دوباره این کار را انجام دهند، پیام آنها را بلند و واضح منتقل می‌کند و خانواده را "در مسیر درست" نگه می‌دارد. ما فقط گاهی اوقات به توجه آنها نیاز داریم تا تهدیدی را که در آن زندگی می‌کنیم به ما یادآوری کنند، تهدیدی که در ذهن خودمان درونی می‌شود. گروه‌هایی از افراد که چنین شرطی شده‌اند، می‌توانند به راحتی حالت درونی ترس و محدودیت خود را به گونه‌ای اعمال کنند که خود را کنترل کنند و به عنوان سیستم کنترل خود عمل کنند - سپس در خواب نگه داشتن یکدیگر همدست می‌شوند. هر کسی که از این برنامه خارج شود، توسط کسانی که هنوز تحت طلسم آن هستند، به عنوان یک تهدید دیده می‌شود. بیشتر مردم آنقدر به محدودیت خود عادت میکنند که به نظر میرسد به اندازه ی همه چیز عادی است و بدون اینکه چیز متفاوتی بدانند، به راحتی از وضعیت فعلی محدودیت خود راضی، خشنود و در واقع "خوشحال" می‌شوند، آن را با آزادی اشتباه می‌گیرند و فکر می‌کنند که صرفاً با "دنیای واقعی" در ارتباط هستند که به قول آستین، بشریت در حال مبارزه "انگار در چنگال یک اختاپوس نامرئی" بود. آستین با توصیف ویژگی چند سرِ هیدرا بودن این نیروهای تاریک، درباره ی آنها اظهار می‌کند:...

"چیزی که فقط می‌توانم با یک اختاپوس عظیم و ژله‌ای مقایسه کنم که شاخک‌هایش از بدنش جدا هستند و می‌توانند مانند افراد مختلف حرکت کنند."

آستین در حال توصیف جنبه‌ی غیرموضعی شاخک‌ها – بازوهای وتیکو- بود، که از طریق افراد یا جنبه‌های مختلف محیط، به نظر جدا از هم می‌آیند اما در واقع بخش‌های هماهنگ و متصل یک «بدنه» ی بزرگتر هستند که همه ی آنها در آن جای دارند و همگی تجلی آن هستند. به نقل از آستین، «اشتباه می‌کردم که انگل‌ها را موجودات جداگانه‌ای می‌دانستم.» یک انرژی عمیق‌تر وجود داشت - که ظاهراً از بُعدی بالاتر از بُعد صرفاً فیزیکی سرچشمه می‌گرفت - و تمام تجلیات متنوع انگل‌های ذهنی را به حرکت در می‌آورد. به عبارت دیگر، چیزی که ظاهراً متکثر به نظر می‌رسید، در واقع ماهیتی مفرد داشت که به طور قابل توجهی، در اعماق درونی ما یافت می‌شود. وایزمن می‌نویسد::

"برای خون‌آشام‌های ذهن بسیار مهم است که حضور خود را ناشناخته نگه دارند، و خون حیات انسان را بدون اینکه او از آن آگاه باشد، تخلیه کنند. مردی که خون‌آشام‌های ذهن را شکست می‌دهد، برای آنها دو برابر خطرناک می‌شود، زیرا نیروهای خودنوسازی او غلبه کرده‌اند."

"در چنین مواردی، خون‌آشام‌ها احتمالاً سعی می‌کنند او را به روش دیگری نابود کنند - با تلاش برای تأثیرگذاری بر دیگران علیه او ."

اگرچه به نظر می‌رسید که او دچار توهمات پارانوئیدی است، اما این گفته‌ی وایزمن نشان می‌دهد که او از ماهیت غیرموضعی انگل‌های ذهنی آگاه شده بود، به عبارت دیگر - که کاملاً "علمی تخیلی" یا دیوانه‌وار به نظر می‌رسد - این موجودات خون‌آشام محدود به قوانین مرسوم فضا و زمان سه‌بعدی نیستند. از لحن نوشته‌های او، وایزمن کم‌کم متوجه می‌شد که این انگل‌های ذهنی، نه یک پدیده‌ی موضعی که بتوان آن را مشخص کرد، بلکه یک پدیده‌ی میدانی هستند و تنها زمانی می‌توان آنها را دید - و با آنها برخورد کرد - که به این صورت شناخته شوند. انگل‌های ذهنی، به عنوان یک پدیده ی میدانی، در قلمرویی وجود داشتند که با جهان خارج و ذهن ما در ارتباط و پیوند بود. این موجودات همزمان از طریق آگاهی ما عمل می‌کنند و همچنین می‌توانند به نحوی محیط ظاهراً بیرونی را طوری پیکربندی کنند که خود را به شکل تجسم‌یافته به عنوان راهی برای انجام دستور کار خود به نمایش بگذارند. آنها خود را سازماندهی می‌کنند - چه از طریق ایجاد موانع درونی و چه بیرونی - تا با هرگونه تلاشی (از جمله همین مقاله) که توجه محافل بزرگتری از مردم را به عملیات مخفیانه آنها جلب می‌کند، مقابله کنند. مهم است بدانیم که با چه چیزی روبرو هستیم؛ همانطور که ضرب‌المثل می‌گوید، «دشمن خود را بشناسید». اگر بتوانیم با نور درون خود ارتباط برقرار کنیم و سعی کنیم نور خود را با دیگران به اشتراک بگذاریم، این موجودات خون‌آشام غیرمحلی (آنچه در نوشته‌های قبلی‌ام «شیاطین غیرمحلی» یا به اختصار NLD نامیده‌ام)، از طریق «ارتباطات» خود با میدان غیرمحلی، سعی خواهند کرد با تأثیرگذاری بر دیگران برای روی آوردن به ما، ما را متوقف کنند. آستین می‌نویسد،

"آنها {انگل‌های ذهنی} می‌دانستند چگونه از مردم دیگر علیه ما استفاده کنند، و این خطر واقعی بود."

وقتی کسی شروع به بیدار شدن می‌کند ، گویی نیروهای تاریکی، از طریق «سیستم کنترل» تعبیه‌شده در جامعه و ساختارهای نهادینه‌شده‌ی آن - که در ذهن مردم درونی شده‌اند - هوشیار و بسیج می‌شوند، به گونه‌ای که مطمئن شوند فردی که از عملیات این دشمنان درونی آگاه می‌شود و شروع به یادآوری هویت خود می‌کند، دوباره به خواب فرو می‌رود، ساکت می‌شود و دوباره به خواب می‌رود. انگل‌های ذهنی قادرند دیگرانِ بی‌خبر را «به درون خود» بکشانند تا به دروازه‌هایی تبدیل شوند که از طریق آنها این نیروها می‌توانند نفوذ خود را در دنیای ما اعمال کنند تا ما را اغوا کنند، منحرف سازند یا مانع از مسیرمان شوند. افرادی که در خواب این نیروهای شرور هستند، ناخودآگاه به عنوان سربازان پیاده‌ی زامبی‌مانند انگل‌های ذهنی به خدمت گرفته می‌شوند و ناخواسته در خدمت دستور کار آنها برای اطمینان از اینکه هیچ‌کس از خط خارج نشود، عمل می‌کنند. من تعجب می‌کنم که چه تعداد از افرادی که به بیماری‌های روانی مبتلا شده‌اند -که اغلب از احساس انرژی‌های بیگانه‌ی عجیب و غریبی که در ذهن خودشان زندگی می‌کنند و سعی در کنترل آنها دارند، شکایت دارند - در واقع تجربیات اولیه‌ای از انگل‌های ذهنی دارند، اما به اندازه‌ی کافی تسلط یا آگاهی پیدا نکرده‌اند تا بتوانند با موقعیت خود کنار بیایند. روانپزشکانِ خیرخواه، آنها را آسیب‌شناسی و درمان می‌کنند – همه ی اینها به نفع خودشان است - اما، آیا ممکن است این روانپزشکان ابزارهای ناخواسته‌ای باشند که انگل‌های ذهنی از طریق آنها می‌توانند کارهای کثیف خود را انجام دهند؟ همچنان که این درام پیش می‌رود، در یک کنفرانس مطبوعاتی که در آن دکتر آستین سعی داشت جهان را از خطری که با آن مواجه است آگاه کند، گفت: " هدف ما امروز هشدار دادن به مردم زمین در مورد تهدیدی بزرگتر از آنچه تاکنون با آن روبرو بوده‌اند، است." این نیروها از هر نیرویی که تاکنون برای بشر شناخته شده خطرناک‌ترند، زیرا نامرئی هستند و می‌توانند مستقیماً به ذهن انسان حمله کنند. آنها قادرند سلامت عقل هر فردی را که مورد حمله قرار می‌دهند از بین ببرند و باعث خودکشی او شوند. آنها همچنین قادرند افراد خاصی را به بردگی بگیرند و از آنها برای اهداف خود استفاده کنند. توجه من را به این نکته جلب می‌کند که دقیقاً همان وضعیتی که ویلسون از طریق روایت تخیلی خود توصیف می‌کند، در واقع توسط فرآیند عمیق‌تری که در حال حاضر در جهان ما در حال وقوع است، منعکس می‌شود: نیروهای تاریک‌تر، مخفیانه در سایه‌ها فعالیت می‌کنند و سعی در به بردگی کشیدن بشریت دارند. این یک تئوری توطئه‌ی پارانوئیدی نیست، بلکه از دید پنهان است، برای همه ی کسانی که چشمان (درونی) برای دیدن را توسعه داده‌اند، قابل مشاهده است. وایزمن ادامه می‌دهد: "نقش آنها {انگل‌های ذهنی} این است که ذهن انسان را تسخیر کنند و او را به دشمن زندگی و نسل بشر تبدیل کنند." وایزمن نوشت: "حالا من گمان می‌کنم که این خون‌آشام‌های ذهن در یافتن نژادهایی که تقریباً به این نقطه از تکامل رسیده‌اند، کسانی که در آستانه ی دستیابی به قدرتی جدید هستند، و سپس تغذیه از آنها تا زمانی که آنها را نابود کنند، تخصص دارند." این خون‌آشام‌های روانی، علاوه بر افراد ضعیف و بی‌دفاع، به دنبال افرادی هستند که در آستانه‌ی یک جهش کوانتومی و تکاملی در آگاهی هستند، اما هنوز به طور کامل به ادراکات خود دست نیافته‌اند و خود را در سطح بالاتر و منسجم‌تری از آگاهی که در حال دسترسی به آن هستند، تثبیت نکرده‌اند. این افراد در شرایط حساس به انرژی و "شارژ شده" قرار دارند و گشودگی و آسیب‌پذیری آنها، این موجودات خون‌آشام را دعوت می‌کند تا از نور آگاهی رو به گسترش طعمه ی خود لذت ببرند و در نتیجه مانع از داشتن انرژی کافی برای تکامل به سطح بالاتری از آگاهی می‌شوند. مانند پروانه‌هایی که جذب نور شعله می‌شوند ، این نیروهای تاریک‌تر نیز به طور خاص جذب افرادی می‌شوند که به طور فعال در فعالیت‌های ارتقای آگاهی، جستجوی حقیقت و صحبت در مورد آن با هدف کمک به بیدار کردن دیگران مشارکت دارند. وایزمن در ادامه‌ی شرح خود از این انگل‌های ذهنی، می‌گوید:

"قصد واقعی آنها نابودی نیست - زیرا وقتی این کار را انجام دادند، مجبور می‌شوند به دنبال میزبان دیگری باشند. قصد آنها این است که تا حد امکان از انرژی‌های عظیم تولید شده توسط مبارزه ی تکاملی تغذیه کنند."

این خیلی شبیه چیزی است که من در Dispelling Wetiko نوشتم :

"با این حال، [وِتیکو، یعنی انگل‌های ذهنی] نمی‌خواهد ما را خیلی سریع بکشد، زیرا برای اجرای موفقیت‌آمیز برنامه‌اش مبنی بر تولید مثل و تکثیر خود در سراسر مزرعه، باید اجازه دهد میزبان به اندازه ی کافی زنده بماند تا ویروس را پخش کند."

اگر میزبان خیلی زود بمیرد، انگل زودتر از موعد بیرون رانده می‌شود و دردسر پیدا کردن محل سکونت جدید را متحمل می‌شود. وایزمن همچنان که کم‌کم به نیت این انگل‌های ذهنی پی می‌برد، ادامه می‌دهد:

"بنابراین، هدف آنها این است که مانع از کشف جهان‌های درون انسان شوند و توجه او را به بیرون معطوف کنند."

استراتژی این شکارچیان این است که حواس ما را پرت کنند تا توجه ما به خارج از خودمان معطوف شود و در نتیجه ما را از یافتن و استفاده از نور عظیم آگاهی ذاتی درون خود باز دارند، که با ناتوان کردن خون‌آشام‌ها، آنها را "می‌کشد." وتیکو تنها زمانی قادر به شکوفایی است که ما در حالت «ارجاع به شیء» باشیم، یعنی توجه خود را به دنیای بیرون معطوف کنیم - فکر کنیم مشکل بیرون از خودمان است - در مقایسه با زمانی که در حالت «ارجاع به خود» (یعنی خوداندیشی) باشیم، و با قدرت خلاق عظیم خود به عنوان ناظر/مشارکت‌کننده در ارتباط باشیم تا تجربه ی خود را از جهان و خودمان شکل دهیم. آستین می‌نویسد: "به نظر می‌رسد قدرت اصلی آنها در توانایی‌شان در برهم زدن تعادل ذهن نهفته است." انگل‌های ذهنی، چه با ایجاد یا تغذیه از پتانسیل طبیعی روان برای گسستگی، گویی ذهن را تجزیه می‌کنند و یک‌جانبه‌گرایی را تحمیل می‌کنند که در آن ما ارتباط خود را با تمامیت ذاتی خود و طیف کامل امکاناتی که همیشه در دسترس ما هستند، از دست می‌دهیم. انگل‌های ذهنی با الهام بخشیدن و سپس تغذیه از قطبی شدن حاصل، از تمایل ناخودآگاه افراد برای فرافکنی سایه‌شان به بیرون از خودشان سوءاستفاده می‌کنند، به آن وابسته می‌شوند و آن را تشویق می‌کنند. به قول آستین، انگل‌های ذهن، "انسان را وادار میکنند دشمنانش را بیرون از خودش جستجو کند." تا زمانی که دشمن را در بیرون از خود جستجو کنیم، دشمن واقعی ما ، که در قلب ما زندگی می‌کند و حامی اصلی فرافکنی ماست، بی‌مجازات رها می‌شود. آستین ادامه می‌دهد: "سلاح اصلی انگل‌ها نوعی «دستگاه مختل‌کننده ی ذهن» بود که می‌توان آن را با دستگاه مختل‌کننده ی رادار مقایسه کرد." زمانی که انگل‌های ذهنی متوجه می‌شدند شخصی «روی آنها» قرار دارد، از هر وسیله‌ای که در اختیار داشتند برای پنهان نگه داشتن خود استفاده می‌کردند تا عملیات مخفیانه‌شان را پنهان نگه دارند. آستین می‌نویسد: "انگل‌ها همیشه از این روش «مانع‌تراشی» علیه نژاد بشر استفاده کرده‌اند - منحرف کردن عمدی ذهن وقتی که شروع به دست و پنجه نرم کردن با اسرار خودش می‌کند." جالب اینجاست که در والاترین آموزه‌های معنوی، تنها و تنها دستورالعمل این است که از شناخت و پایبندی به ماهیت حقیقی و بی‌کران آگاهی خود منحرف نشویم. هرگاه کسی بیش از حد به کشف نقشه ی خود نزدیک می‌شد، این موجودات انگلی از طریق ارتباط خود با ذهن ناخودآگاه فرد، سعی می‌کردند او را گمراه و از مسیر خود منحرف کنند. برای مثال، همانطور که در آستانه‌ی داشتن یک بینش دگرگون‌کننده و دست‌نیافتنی هستیم، ممکن است حواسمان پرت شود و آن را ننویسیم، در نتیجه آن را در آگاهی خود تثبیت نکنیم و سپس آنچه را که فهمیده بودیم فراموش کنیم و از دست بدهیم. یا ممکن است با نزدیک شدن به مشاهده ی عملیات روانی پنهان انگل‌های ذهنی، خود را در حال تجربه ی دوباره برانگیخته شدن آسیب‌های التیام نیافته‌مان بیابیم که باعث اضطراب یا ترس ما می‌شود. یا، همانطور که شروع به دیدن پشت پرده ی این انگل‌های ذهنی می‌کنیم، ممکن است درد زیادی را احساس کنیم، که می‌تواند به راحتی باعث شود ما از هم جدا شویم (یعنی از هم بپاشیم)، و در نتیجه از کشف انگل‌های ذهنی خود فاصله بگیریم. یا ممکن است ناگهان میل شدیدی به خوردن، آشامیدن یا پیاده‌روی داشته باشیم - هر چیزی که ما را از حضور در لحظه ی حال دور کند. یا، همانطور که شروع به کشف نور درون خود می‌کنیم، به جای اینکه رابطه‌ای عمیق‌تر با درخششی که در درون خود می‌یابیم برقرار کنیم، ممکن است فریب انگل‌های ذهن را بخوریم و در عوض این که با نور یکی شویم، مغرور و خودبزرگ‌بین شویم و فکر کنیم شخص خاصی هستیم. انگل‌های ذهن ، استادان فریب و حقه‌بازان تمام‌عیار هستند. اگرچه این می‌تواند مانند یاوه‌گویی‌های یک دیوانه‌ی پارانوئید به نظر برسد، اما در واقع برعکس، بیانی روشن‌بینانه از آنچه که ما با آن روبرو هستیم میباشد. در نوشته‌های وایزمن، برای او روشن می‌شد که این انگل‌های ذهنی نه تنها ذهن افراد را به هم می‌ریزند، بلکه از طریق ناخودآگاه جمعی گونه‌ی ما، فرآیندی را که به طور گسترده در تئاتر جهانی در حال اجرا بود، ویران می‌کنند. او نوشت: "به گمان من، هیچ شکی نیست که جنگ‌های قرن بیستم، تدبیر عمدی این خون‌آشام‌ها بوده است." گویی «هیولای» جنگ، تجسم جمعیِ کینه‌توزانه‌ای - در گوشت و خونِ زنده (و در حال مرگ) - از این انگل‌های ذهنی است که در صحنه‌ی جهانی حضوری پررنگ دارند. اگر به وضعیت جهان امروز نگاه کنیم، وقتی چشمانمان را برای دیدن این خون‌آشام‌های روانی پرورش دهیم، متوجه نفوذ آنها در همه جای "فرهنگ" -یا فقدان فرهنگ- سیاره‌مان می‌شویم. وایزمن از طریق بینش عمیق‌تر خود نسبت به عمق تاریکی که این انگل‌های ذهنی را به حرکت در می‌آورد، شروع به درک این موضوع کرد، همانطور که با مطالعه ی نوشته‌هایش مشخص می‌شود، که یک موهبت پنهان در این موجودات شرور وجود دارد. او می‌نویسد که، "خون‌آشام‌های ذهن، بدون اینکه خودشان بخواهند، ابزار نیرویی برتر هستند. البته آنها ممکن است در نابودی هر نژادی که میزبانشان شود، موفق شوند". اما اگر، به هر نحوی، نژاد از خطر آگاه شود، نتیجه قطعاً دقیقاً عکس آن چیزی خواهد بود که مد نظر بوده است. این موضوع، شاهکار گوته ، فاوست ، را به یاد می‌آورد که در آن فاوست از مفیستوفلس (که نماینده ی شیطان است) می‌پرسد که او کیست و مفیستوفلس پاسخ می‌دهد که او "بخشی از آن نیرویی که شر می‌کند، اما تا ابد نیکی می‌کند" است. ایده این است که نیرویی که در تاریکی رمزگذاری شده است، در واقع نیرویی است که به طور بالقوه در خدمت نور خواهد بود، تنها اگر به این صورت شناخته شود. وایزمن می‌نویسد، "بنابراین، خون‌آشام‌ها می‌توانند انسان را در برابر بی‌تفاوتی و تنبلی خودش واکسینه کنند ". انگل‌های ذهنی/وتِیکو به معنای واقعی کلمه از ما می‌خواهند که به قدرت خود تکیه کنیم و در برابر فریب، نیرنگ و ظلم آنها مقاوم و ایمن شویم، به طوری که کشف کنیم چگونه از بندگی خارج شویم و آزاد شویم – و اینچنین آزاد خواهیم شد. انگل‌های ذهنی موجوداتی "کوانتومی" هستند، به عبارت دیگر، آنها در برهم‌نهی از حالاتی قرار دارند که شامل عمیق‌ترین شر و/یا والاترین خیر هستند. از یک طرف، انگار این انگل‌های ذهنی مانع از تجربه ی ماهیت واقعی ما می‌شوند و با این حال، اگر این انگل‌های ذهنی به عنوان موجوداتی چنین شناخته شوند، می‌توانند به طور بالقوه به ما کمک کنند تا همان نوری را که پنهان می‌کنند، کشف کنیم. آنها نگهبانان واقعی آستانه ی تکامل ما هستند. چگونگی تجلی آنها در واقع بستگی به این دارد که آیا ما آنچه را که برای ما آشکار می‌کنند تشخیص می‌دهیم و چگونه تفسیر می‌کنیم. ظهور انگل‌های ذهنی/وتیکو در صحنه به نحوی مرموز با بیدار شدن بشریت به ماهیت واقعی خود به عنوان موجودات خلاق الهام گرفته از خدا مرتبط است. این نیروهای به ظاهر تاریک‌تر، این طبیعت را پنهان می‌کنند، در حالی که در عین حال، چالش مرگبار آنها دقیقاً همان چیزی است که به طور متناقضی، به ما کمک می‌کند تا ماهیت واقعی خود را کشف کنیم، از خواب بیدار شویم و با آن ارتباط برقرار کنیم. زیرا اگر بشریت می‌توانست از قید و بند ظواهر بیرونی رها شود و به قول وایزمن با جهان درون خود ارتباط برقرار کند، او ناگهان متوجه می‌شود که دارای قدرت‌های درونی است که باعث می‌شود بمب هیدروژنی صرفاً یک شمع به نظر برسد. به معنای واقعی کلمه، این انگل‌های ذهنی، نگرش نادرست ما را نسبت به جهان و همچنین خودمان درمان می‌کنند. به جای اینکه یک ویروس معمولی جهش یابد تا در برابر تلاش‌های ما برای درمانش مقاوم شود، ویروس وتیکو ما را مجبور می‌کند که نسبت به آن جهش کنیم. گویی شر وتیکو خود ابزاری برای یک هوش برتر است. این قدرت برتر، از طریق آشکارسازی و درک وتیکو، ما را به منبعی مقدس و خلاق در درون خودمان متصل می‌کند که "بمب هیدروژنی فقط یک شمع به نظر می‌رسد". در کتاب "تسکین وتیکو" می‌نویسم، "حشره وِتیکو بزرگترین نیروی کاتالیزوری تکامل است که تاکنون برای بشریت شناخته شده - و البته ناشناخته – است." گاهی اوقات برای دسترسی به واقعیت، باید با خلق یک دنیای خیالی ساختگی، سعی کنیم تصور کنیم چه اتفاقی دارد می افتد. گویی ویلسون، مانند شخصیت معروف «احمق» (دلقک) در دربار پادشاه، به عنوان راهی برای رساندن پیام و بیان حقیقت، آنچه را که در واقع در حال رخ دادن است، "کم‌اهمیت جلوه می‌دهد." روایت داستانش به گونه‌ای که انگار یک داستان تخیلی است - یعنی واقعی نیست - ویلسون را قادر می‌سازد تا تابوی گفتن حقیقت را در جهانی که گفتن حقیقت در آن مملو از خطر و حتی جرم است، بشکند. به اشتراک گذاشتن داستانش به گونه‌ای که گویی صرفاً محصول جادویی تخیل خلاق اوست، به طرز ماهرانه‌ای به او اجازه می‌دهد تا با دانشی رهایی‌بخش، شمشیرهای تحریریه ی شعله‌ور دروازه‌بانان واقعیت اجماعی را دور بزند؛ دانشی که معمولاً - اگر به عنوان هشداری واقعی به بشریت منتشر می‌شد - از دیدگاه صاحبان قدرت، مخرب و تابو تلقی می‌شد. از قضا، اگر آنچه ویلسون می‌گوید درست باشد - یعنی اینکه نیروهای بدخواه هم به جهان و هم به ذهن ما نفوذ کرده‌اند - با ارائه ی این اطلاعات به گونه‌ای که گویی صرفاً تخیلی است، خود را از حمله ی تلافی‌جویانه ی همان انگل‌های ذهنی که وانمود می‌کند فقط در رمان فانتزی‌اش وجود دارند، محافظت می‌کند. ویلسون، گویی عضوی از یک جنبش مقاومت زیرزمینیِ جاودانه باشد، موفق شده است «اطلاعات زنده» را مخفیانه وارد جهانی کند که ناآگاهانه زندانی است و به شدت به چنین دانشی نیاز دارد.:

“THE MIND PARASITES OF COLIN WILSON: FICTION OR REALITY?”: by Paul Levy: AWAKENIN THE DREAM : June 20, 2016
اگر ما آنقدر توسط وتیکوها از خود بیگانه شده ایم که صلاح آنها را صلاح خود پنداشته ایم، بخ خاطر آن است که استانداردهای ما به استانداردهای آنها نزدیک است. وتیکوها یا آرخون ها انسان اولیه را که جانوری بیش نبود، به عنوان میزبان پذیرفتند چون فکر میکردند در هیچ جانداری به اندازه ی انسان، قائر به ارضای خودخواهی های خود نیستند. آنها ارواح طاغی علیه خدا هستند و با زندانی شدن در جسم زمینی دو راه پیش روی خود دارند: یا با دچار شدن به جنگ و نفاق ابدی بین خود، دردسر های خدا را کم کنند و یا در اثر پذیرش شدائد، تلطیف و تسلیم گردند و با خدا آشتی کنند. امر دوم برای آنها و ما بهترین راه خواهد بود ولی فقط ما هستیم که میتوانیم با به افسار درآوردن آنها قدرت آنها را به مسیر درست منتقل و صلاح خودمان و آنها را تامین کنیم.

دموکراسی: کریسمسی که جاده اش را فاشیسم هالووینی صاف میکند.

تالیف: پویا جفاکش

«اگر الکساندر زن بود، او را بانوی خودم میکردم.»

شاید باورتان نشود؛ ولی این جمله را در نامه ای که ظاهرا ناپلئون بناپارت به همسرش نوشته است، ناپلئون دارد درباره ی تزار الکساندر اول میگوید. حتی در فصل پنجم "جنگ و صلح" تولستوی هم هنوز میشود رد پای نوعی اتحاد قبلی بین ناپلئون و الکساندر را دید وقتی که گفته میشود الکساندر در مقابل ناپلئون بدون کرنش و از موضع برابر ظاهر میشد و با این حال، ناپلئون در مقابل او کاملا راحت بود. مدال هایی که در روسیه به افتخار ناپلئون و با تصویر او ضرب شده اند را فراموش نکنید. پس چه شده که هرچه زمان جلو رفته، بیشتر سعی شده وانمود شود ناپلئون و الکساندر مقابل هم بوده اند؟ آیا جنگ روم فرانسوی با رومانوف روسی کمی مشکوک نیست وقتی همین تاریخی که قصه اش را درست کرده، میگوید اشراف روسی تا نیمه ی دوم قرن 19 کاملا به زبان فرانسه تسلط داشتند؟ کوربن دالاس دراینباره معتقد است که با توجه به جانشین شدن الکساندر به جای ناپلئون در روسیه، میتوانیم بگوییم آنها در قصه ی اولیه در یک جبهه ی واحد علیه تاتارها میجنگیدند که تا قرن 19 هنوز جمعیت قالب روسیه را تشکیل میدادند. این جنگ در حد نهایی خود و در قرن بیستم، به منچوری رسید جایی که منچوها یا حکمرانان تاتار سابق چین در آن، آخرین سنگر خود را حفظ کرده بودند. روس ها مجبور شدند بر سر این ناحیه با استعمار نوظهور ژاپن شاخ به شاخ شوند چون صاحب منچوری میتوانست ادعای مالکیت چین را کند، و این، خود نشان میدهد که در این زمان، اصطلاحات چینی و تاتار هنوز چندان مقابل هم نبودند. خود ژاپن به هر حال یک دنباله ی حاشیه ای بر فرهنگ نیمه چینی-نیمه تاتار کره است و جالب است که اروپاییان اینجا را برای ایجاد اولین حکومت اروپایی آسیای شرقی انتخاب کرده اند. در کتاب "سیستمی از جغرافیا" منسوب به 1701 میلادی، از محدوده ی شرقی "تارتاری (تاتارستان) بزرگ" شامل منطقه ی ژاپن، با عنوان «دریای کایماتیت ها» یاد شده که کایماتیت، تحریفی از لغت کلموک است یعنی همان مردم نایمان در مغولستان و سین کیانگ که ظاهرا مرتبا به سمت شرق گسترش یافته اند. این که هم امریکای شمالی و هم سرزمین های مجاورش در روسیه "تارتاری" نامیده شده اند، تا اندازه ی زیادی اهمیت سوق الجیشی ژاپن را توضیح میدهد. ژاپن در میان اینها قرار داشت و اگر فرهنگ تاتاری را در آنجا ریشه کن میکردید، میتوانست دنباله ی حضور تاتارها در امریمای شمالی پیش از غربی شدن آنجا را هم راحت تر انکار کنید. اما جالبترین قسمت این تخریبگری این است که این اشرافیت اروپایی سانسورچی، خود، دنباله ی دورگه های اسکیت های تاتار در اروپای شرقی و مرکزی هستند و دارند در همه جا سنت های اجدادشان را ریشه کن میکنند. آنها امروزه بیشتر اوقات، شباهت های ظاهری کمی با تاتارها که معمولا آنها را مغول میدانیم نشان میدهند. ولی این، استثنایی بر قاعده نیست. تاتارها تعصب نژادی نداشتند و در همه جا با مردمان بومی می آمیختند. بارزترین نمونه اش ترکیه است که زبان ترکی آن میراث حکام ترک تاتار است بی این که نژاد مغولی در مردمش کثرت داشته باشد. بنابراین تاتار بیشتر از این که یک نژاد باشد، یک فرهنگ است و اسلاف مورخان اروپایی، وقتی تاتارها را "تارتار" مینامیدند، تا حدی سرنخ کار را به آیندگان میدادند. تارتاری اشاره به تارتاروس یا دوزخ دارد، جایی که زئوس یا ژوپیتر موکل سیاره ی مشتری، بعد از تکیه دادن به تخت حکومت خدایان رم، خانواده ی قبلی خدایان یعنی تیتان ها به رهبری پدرش کرونوس یا ساتورن موکل سیاره ی زحل را به آنجا تبعید کرد. این داستان باعث شد تا ساتورن خدای کشاورزی، همزمان خدای مرگ و نابودی هم بشود و داس درو محصولش تبدیل به داس فرشته ی مرگ گردد. خمیدگی این داس موقع نابودگری، با مسیر قوسی شکل به سمت پایین ستاره ی زهره در آسمان تطبیق میگردد و در همین حالت، با قسمت پیدای حلقه ی زحل موقع نگاه کردن به نمادش –یک گوی حلقه دار- بر روی بسیاری از برندهای مدرن قرار گرفته است. زهره بخصوص در فرم زنانه اش موکل لذت های دنیوی و الهه ی جادوگری است و قوس آشکار حلقه سیر دنیوی خدا را نشان میدهد درحالیکه قسمت پنهان حلقه جنبه ی روحانی و ناپیدای خدا را نشان میدهد. زحل مجسم به مکعب بخصوص مکعب سیاه است و گردش زوار مسلمان در مکه به دور خانه ی کعبه، حلقه ی زحل به طور کامل و شامل هر دو جنبه های مادی و معنوی زندگی با تمام خوبی ها و بدی ها و سختی ها و آسانی هایش را به نمایش میگذارد. درواقع ساتورن هرگز انکار نشده بلکه فقط درونی شده است. درحالیکه پسرش ژوپیتر به عنوان حاکم فعلی جهان، مظهر قانون است، زحل مظهر آنچه ضد قانون است میباشد و اقتدا بر او بر مردم عامی حرام ولی بر قدرتمداران سیاسی-اقتصادی و شرکای مذهبیشان جایز است، یعنی دقیقا همان واقعیتی که از رهبران هر سه مذهب جهانگیر یهودیت، مسیحیت و اسلام میبینیم. با این همه سالروز مقدسش ساتورنالیا اکنون به صورت کریسمس، مبنای جهانگیری هر سه دین در آغاز زمستان شده است. برج این سالروز به طور سنتی، جدی یا بز-ماهی است که به قول منلی پی.هال، بهانه ی ربط دادن ساتورن دوزخی با پان خدای بزآسا و از طریق او شیطان بزمانند وسوسه گر همه شده است همانطورکه عادت است نام ساتورن را به ساتن یا شیطان مرتبط کنند. جی اس. وارد در «فراماسونری و خدایان باستان» مینویسد: «ساتورن نسخه ی مقابل ژوپیتر است. نماد او صلیب بالای علامت لونا [یا ماه] است. او شیطان وسوسه گر، یا بهتر بگوییم آزمایشگر است. وظیفه ی او تنبیه و رام کردن احساسات سرکش در انسان اولیه است.»:

”TARTARY AKA TARTARIA- AN EMPIRE HIDDEN IN HISTORY.”: KORBIN DALLAS: STOLEN HISTORY: 29 OCT 2020

آلوین بوید کوهن مینویسد که مکعب به خاطر شش وجهی بودنش، قابل تعویض با ستاره ی شش پر هکاته الهه ی جادوگری و اعمال شیطانی است، الهه ای که نامش با هگز به معنی عدد 6 و همچنین به معنی جادوگری مرتبط است. از طرفی مکعب را اگر از هم باز کنیم، شکل یک صلیب ایجاد میشود و میتوانید با آن مستقیما به مسیحیت برسید. خط ارتباطشان، مضمون زمستان است. ساتورنالیا که اکنون تبدیل به کریسمس شده است، جشن آغاز زمستان است. با این حال، در اروپا آن را نه آغاز زمستان بلکه میانه ی زمستان میخوانند چون سال قدیم اروپایی فقط دو فصل تابستان و زمستان را داشت و آغاز زمستان تقریبا همان آغاز پاییز بود. با این همه آغاز زمستان دقیقا تولد زمستان نبود بلکه زمانی بود که خورشید در انتهای تابستان و درحالیکه به باکره ی صورت فلکی سنبله تبدیل شده بود، در اثر برابری تاریکی و روشنایی، از باکرگی درمی آمد و بدل به زن جادوگر میشد. در جوار صورت فلکی باکره صورت های فلکی غراب (کلاغ) و جام قرار دارند که به صورت نمادهای متواتر کلاغ سیاه و دیگ جوشان پر از مواد متعفن در کنار زن جادوگر بازتولید میشوند. این دیگ، مظهر شکم حامله ی باکره است که اکنون پر از نیروها و مواد غریزی است چون برهه ی پیش رو نماد هبوط روح به جای نور به دنیای مادی به جای قلمرو تاریکی است که با ورود خورشید به ایام تاریک سال نشان داده میشود. معمولا حاملگی زن انسانی، 40هفته طول میکشد و این 40 هفته ی انسانی با 40روز از چرخه ی سال جابجا میشوند که از اول پاییز (21سپتامبر) تا دهم آبان ماه (اول نوامبر) طول میکشند. بنابراین شب اول نوامبر که محل جشن سامهاین بود، به عنوان زمان تولد زمستان و نمادی از روح متولد شده ی کاملا مادی یک انسان تعیین و زمان حمله ی شیاطین و ارواح شیطانی و جادوگران به زمین تصور میشد و همان است که اکنون بیشتر به هالووین مشهور است. به محض این که این شب تمام میشد، AL-HALLOW یا روز گرامیداشت تمام قدیسین جشن گرفته میشد که در آن، قدیسین مسیحی به عنوان معلمین صدر مسیحیت، جانشین معلمین انسانی میشوند که سعی میکنند با تربیت، جانور نو متولد شده را انسان کنند و غلبه بر غرایزش را بر او بیاموزند. زمانی که این انسان به مرحله ی ساتورنالیا میرسد، به یک حد تعادلی رسیده که در آن، نه کاملا از معلمینش حرف شنوی دارد و نه کاملا تسلیم غرایز است. حرف شنوی از معلم، به سبب مذهب سازی حکومت ها با اشراف نمادین میشود و سرکشی غریزی به سبب غیر اجتماعی بودنش با عوام و عامی گری نمادین میشود و ساتورنالیا هم زمانی بوده که در آن، قدرتمدار و عامی با هم همپایه میشدند. مسیح چندان از ساتورنالیا عدول نکرد چون هم میخواست شریعت را مستقر کند و هم به جای کاهنان و اشراف، طرف مردم فقیر و عامی را میگرفت. همنشینی شاه و عامی در ساتورنالیا را در داستان های مختلفی از شاهان همنشین با دیوانگان یا دلقک ها دراماتیک کرده اند. در اروپا چنین دلقک هایی لباسی دو رنگ میپوشیدند که کنایه ای به دوگانه ی روح و ماده است. دلقکی یک حرفه ی آیینی بود و دلقک تنها کسی بود که میتوانست به زبان دیوانگان، انتقاداتی از شاه بکند که هیچ کس نمیتوانست، کنایه ای از خود مذهب که در آن، تمام حقایق روحانی پیچیده در تمثیل هایی از جنس مادیات ارائه میشوند و مثل حرف های دلقک دوپهلویند و باید معنایشان را کشف کنید.:

“GET READY FOR HALLOWEEN AND FOR ALL-HALLOWS DAY WITH THE TEACHINGS OF ALVIN BOYD KUHN”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 28 OCT 2014

دوگانه ی اخیر، دوگانه ی شکاکیت علمی مادیگرا در مقابل القائات ایمان خواهانه ی مذهب حکومتی هم هست. در داستان مسیحیت، این به دوگانه ی مسیح و توماس شکاک تشبیه میشود. توماس حواری باور نمیکند که مسیح زنده شده و از نظرها ناپدید شده باشد و بنابراین برعکس حواریون دیگر به عیسی شک دارد. توماس نام برادر عیسی هم هست و البته این کلمه به معنی دوقلو یا همزاد است. اصطلاح توماس همخانواده با نام تموز خدای گیاهان است که در فصل خزان طبیعت میمیرد و در بهار همزمان با شکوفایی دوباره ی گل ها و گیاهان از نو زنده میشود. دوگانگی او دوگانگی مرگ و زندگی و جاودانگی و میرایی است. در اساطیر یونانی، این دوگانگی در یک جفت دوقلو به نام دیوسکوری نشان داده میشود که در آنها کاستور میرا و پولی دئوس یا پولوکس نامیرا هستند. مویه ی پولوکس بر مرگ کاستور پس از قتل او به دست پسرعموهایشان، با مویه ی گیلگمش ایزدی بر انکیدوی حیوانی قابل تطبیق است و این دو، اشکال پهلوان شده ی دیوسکوری جوانند. چیزی بین این دو را میتوان در صحنه ی مویه ی آشیل ایزدی بر محبوبش پاتروکلوس معمولی در افسانه ی جنگ تروآ بازیافت. نام پولوکس/پولی دئوس (پولی خدا) قابل تطبیق با نام پولوس حواری است. رابرت تیلور در قرن 19 نام پولوس را برگرفته از نام آپولو خدای خورشید دانست و اضافه کرد که نام عبری او شائول هم از روی لغت "سول" به معنی خورشید برگرفته شده است. خورشید هم روزانه با غروب و طلوع، میمیرد و از نو زنده میشود و چون چرخه ی فصل ها نتیجه ی سفر خورشید در دایره البروج است، تموز هم یک خدای خورشیدی است.:

“DIOSCURI”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 28 NOV 2016

ظاهرا دوگانه ی روح و ماده از طریق دوگانه ی شاه و دلقک، دوگانه ی ژوپیتر و ساتورن به جای اشرافی گری و عوام گرایی را به جایگاه دوگانه ی حکومت استبدادی و دموکراسی نشانده و با یکدیگر چنان همراه کرده که بتوان همزمان به نام استبداد، دین گستری کرد و به نام دموکراسی، کفر و اعمال شیطانی را تبلیغ نمود. ناپلئون دقیقا این دوگانه را در خود دارد. او یک فرمانروای مستبد و همانطورکه خود مدعی است امپراطور روم است ولی کشورگشایی هایش باعث گسترش آرمان ها و شعارهای دموکراتیک انقلاب فرانسه میشود. هم مسیری او با معانی افسانه های باستانی اتفاقی نیست؛ چون او یک عدد ناپلئون تاریخی نیست که یک بار در تاریخ آمده و رفته و تمام شده باشد. او به اندازه ی خدایان باستانی، الگوی وقایع سیاسی-اجتماعی در جریان است.

کوربن دالاس توجه میکند که در بعضی کاریکاتورهای قدیمی از ناپلئون بناپارت، او نه ناپلئون بلکه نیکولاس نام دارد. جستجوهای بعدی او منابع عتیقی را می یابد که نام کوچک امپراطور را نیکولاس ذکر کرده و گفته اند که او نام خود را به نام دوپهلویی چون ناپلئون که هم شیر جنگل معنی میدهد و هم فاتح مردم و هم شیر ناپل (اشاره به شهری در ایتالیا که ریشه ی ناپلئون از آن برخاست)، عوض کرده است. حتی یکی از منابع (بخش اول از جلد اول "امپراطور ناپلئون" از ویلیام گراتون منسوب به 1823) درباره ی نام فامیل نامعمول ناپلئون هم متعجب است و تصور میکند که ممکن است "بناپارت" شکل وارونه و تحریف شده ی لغت "بوربون" باشد که نام فامیل پادشاهان فرانسه پیش از انقلاب کبیر بوده است. مطابق همان منبع، ناپلئون زمان هایی هم خود را «بروتوس بناپارت» معرفی میکرد. عوض کردن نام و نام فامیل برای این آدم مجهول الهویه به همین جا ختم نمیشود و او در مصر، به نام فامیل و دوست مورد احترام پیامبر اسلام، خود را «علی بناپارت» معرفی میکند. در این زمان، نگاره ای از ناپلئون در لباس پاشایی مصری ایجاد میشود که دقیقا معادل یکی از تصاویر علی صدر اسلام در کنار پیامبر اسلام است. در مقاله-کتابی به نام «تردیدهایی تاریخی نسبت به ناپلئون بناپارت» به قلم ریچارد واتلی انگلیسی و منسوب به 1852، نویسنده اصلا درباره ی ایجاد چنین امپراطوری ای درباره ی چنین آدم مجهول الهویه ای تردید میکند و فکر میکند ناپلئون اسم مستعار چند فاتح مختلف در یک دوره ی زمانی بوده باشد. اما کوربن دالاس، اصلا ناپلئون را تاریخی نمیداند. او معتقد است که ناپلئون خدای انسان شده ای بوده که مشابهش را برای دوره های مختلف زمانی بازتولید کردند. قبل از هر چیز، او به عنوان یک فاتح موفق روم، نسخه ی قرن نوزدهمی ژولیوس سزار است که به همان ترتیب، زیاده خواهی هایش با مقاومت اشراف دیگر مواجه میشود. صحنه ی حمله ی سناتورها با شعار "مرگ بر دیکاتور" در مجلس به او، با صحنه ی ترور ژولیوس سزار توسط سناتورها در مجلس بنا بر نمایشنامه ی شکسپیری ژولیوس سزار قابل تطبیق است اگرچه اینجا ناپلئون کشته نمیشود. سزار را ایتالیایی میدانند. ناپلئون هم اصالت ایتالیایی داشت ولی متولد جزیره ی کورس بود و از طریق رگ ایتالیاییش خود را اشرافزاده معرفی میکرد. اشرافیت ایتالیایی کورس به کنستانتین کومننوس از قرن 17 نسبت داده میشوند و البته کومننوس ها یک اشرافیت بیزانسی ساکن شده در ایتالیا در نظر گرفته میشوند. جالب این است که در سال 1782 یک افسر برجسته به نام دمتریو استفانوپولی از همان جزیره، از لویی شانزدهم حق رسمی به عنوان وارث قانونی داود کومننوس آخرین امپراطور طربزون در ترکیه را دریافت نمود که این میتواند یک نفر دیگر از همان دوره را صاحب حق قانونی امپراطوری بشناسد. جالب اینجاست که دمتریو استفانوپولی به همراه خویشاوند ناشناخته اش نیکولو استفانوپولی، یک بار از طرف دولت فرانسه و یک بار از طرف ژنرال بوناپارت به یک سفر ماموریتی به یونان اعزام میشوند. آیا این نیکولو استفانوپولی چیزی بین دمتریو استفانوپولی و نیکولاس بوناپارت نیست که موازی با آنها در یک دوره ی تاریخی بازآفرینی شده است؟ سزار هم یک مرد بلندپرواز با ادعای تبار ایزدی بود که مجبور بود مدتی استیلای جباران قوی تری چون سولا را تحمل کند. سزار به عنوان تجسد زمینی جوویس یا ژوپیتر خدای اعظم رم، نسخه ی دیگری از تجسد یهوه در عیسی شاه یهودا به نظر میرسد. عیسی هم مثل سزار چون برای رسیدن به شاهی تلاش کرد اعدام شد. نکته ی جالب این است که نام نیکولاس را هم برخی ریشه گرفته از ناک لاس به معنی سنگ یا صخره میشمرند که لقب مسیح است. مسیح متولد کریسمس است و قدیس کریسمس، سنت نیکولاس است که ظاهرا در ابتدا نسخه ی دیگری از خود مسیح بوده است. سنت نیکولاس، یک بار چند کودک را که قصابی در شرایط عسرت کشته و تکه تکه کرده بود تا به جای گوشت خورشتی به مردم بفروشد به معجزه زنده کرد و ازاینرو قدیس حامی کودکان شد. این یادآور معجزه ی مرده زنده کردن مسیح است. سنت نیکولاس اهل شهر میرا در ترکیه بود. این شهر قبل از این که به تصرف رومیان درآید، قلمرو شاهان پونتوس بود که کاهنان کیش میترا خدای خورشید و تجسد زمینی او بودند. آخرین شاه پونتوس قبل از تسلط رومیان، میتریداتس ششم بود که نام کاملش میترادیس اوپاتر دیونیسوس بود. بنابراین او همزمان هم میترا بود و هم دیونیسوس که هر دو، خدایانی هستند که کیش مسیح با کیش آنها همریشه است. دو فرمانده ی رومی که پونتوس را فتح کردند، بروتوس و کاسیوس نام داشتند. به طرز عجیبی آنها همنام تنها دو قاتل برجسته شده ی سزار در نمایشنامه ی ژولیوس سزار هستند. بروتوس نقش مهمتری دارد و نقش کاسیوس این است که بروتوس را به خیانت به سزار ترغیب کند. بروتوس مطابق این نمایشنامه برای دفاع از شورایی بودن روم با سزار و آنها که قصد گرفتن انتقام خونش را میکنند رودررو میشود. در تاریخ رم یک بروتوس دیگر هم داریم که فعلا از این یکی قدیمی تر است و در انقلاب رم علیه شاه تارکین مغرور که به پایان دوره ی شاهی و آغاز دوره ی جمهوری انجامید نقش مهمی دارد. به جز اینها یک بروتوس دیگر هم داریم که به اندازه ی بنیانگذاران روم، تروایی و درواقع نسخه ی دیگری از انه بنیانگذار تروایی رم است. بعد از سقوط تروا در اثر حمله ی یونانی ها، او در جایی از یونان، تروایی هایی را می یابد که اسیر ظلم یک شاه یونانیند. با نقشه ای شاه را دستگیر میکند و یونانی ها را مجبور مینماید که تروایی ها را آزاد کنند. مانند انه همراه تروایی ها سفری را در شمال افریقا در پی میگیرد. در انتهای این سفر، به گاول میرسد و بعد از ناتوانی در فتح آنجا راه دریا را پیش میگیرد و به جزایر بریتانیا میرسد. بروتوس درآنجا با غول های البان برخورد میکند. او و یارانش همه ی آنها را میکشند ولی کشتن قوی ترینشان به نام گوگ-ماگوگ بسیار گرفتاری ایجاد میکند. بعد از تصرف البا آنجا به نام بروتوس بریتانیا نام میگیرد و بروتوس درآنجا شهر نیو تروی یا تروآی جدید را میسازد که بعدا لندن نام میگیرد. ازقضا نام قدیم واشنگتن دی سی پیش از تبدیل شدن به پایتخت امریکا هم نیو تروی بوده و در صورتی که بروتوس و ناپلئون را یک نفر در نظر بگیریم، با او یک دفعه از روم اروپایی به روم امریکایی مهاجرت میکنیم. گوگ-ماگوگ رئیس غول های مقابل او، همنام با یاجوج و ماجوج است که از اصطلاحات به کار رفته برای تاتارها است و میتواند مبارزه ی احتمالی ناپلئون با تاتارها طی یورش به شرق و بخصوص در روسیه ی کنونی را به یاد بیاورد. یادمان باشد آخرین تزار رومانف (رومی) روسیه نیکولای نام داشت که شکل رومی نیکولاس است و سقوط و اعدام او توسط کمونیست های مردم گرا میتواند شکل دیگری از سقوط و اعدام سزار توسط جمهوری خواهان و سقوط ناپلئون توسط قدرت هایی باشد که او را به استبداد متهم میکردند و خود را دموکرات میخواندند. ولی این داستان، بیش از هر چیز، این نکته را تقویت میکند که بروتوس و نیکولاس، دو جنبه ی مختلف یک شخصیت واحدند که اولی، دومی را حذف میکند بعد از این که نفع خود را از آن چهره برد. این موضوع در یکی از نمادهای کشور ناپلئون (فرانسه) یعنی تبر دو سویه انعکاس می یابد. این تبر، دوگانه است چون یک سویه اش نماد تخریب و سویه ی دیگر نماد سازندگی است ازآنروکه صاحبش با یک چهره ی خود تخریب میکند و با چهره ی دیگر بازسازی میکند. این تبر را فاشس مینامند که اصطلاحی بسیار شبیه اصطلاح فاشیسم است و اتفاقا در فرانسه در دوران حکومت فاشیسم آلمانی بر آن، برجسته شده بود. فاشیسم هم دنیا را تخریب کرد تا آنها که آن را از بین میبرند، بتوانند دنیای جدیدی از آن خود بسازند. تمام حکومت های ناسیونالیستی مدرن سراسر جهان، در کشورهایی که به تازگی برای خود تعریف کرده بودند، هر ردی از تاریخ و فرهنگ گذشته ی ملت ها را تا حد ممکن تعقیب و نابود نمودند تا حکومت هایی که بعد از آنها می آیند و ادای مخالفت با آنها را درمی آورند، تاریخ جدیدی به آن کشورها دیکته کنند و فرهنگ جدیدی ایجاد کنند که مخالفت زیادی با فرهنگ مدرن غربی نداشته باشد.:

“NAPOLEON, AKA NICHOLAS, BRUTUS, AND ALI BONAPARTE: WHAT DO WE KNOW?”: KORBIN DALLAS: STOLEN HISTORY: 1 JUL 2021

این فلسفه بافی از ابتدا بر پایه ی خوب بودن روحانیت و بد بودن مادی گرایی بوده، چون قرار بوده روحانیت با حکومت اشرافی و مادیگرایی با دموکراسی منطبق شوند. به همین دلیل هم بعید است فاشیسم واقعا دور انداخته شده باشد، چون آن مسیحی است که هر موقع شرایط را مناسب ببیند برمیگردد. دموکراسی ادعای پیروزیش بر فاسیسم را جشن میگرفت چون به جای توماس شکاکی نشسته است که زنده شدن دوباره ی مسیح را باور نداشت، اما الان مدتی است که در رسانه هایش ابراز نگرانی میکند که فاشیسم نمرده و همین دور و برها میپلکد.

دموکراسی و قربانی دادن برای شیاطین (قسمت دوم)

تالیف: پویا جفاکش

آتاماس دیوانه در جایی از سرگردانی خود با گروهی از گرگ ها در حال خوردن شکاری برخورد میکند و گرگ ها از او میگریزند. آتاماس از مقایسه ی این اتفاق با این گفته ی پیشگویان که نجات او پس از همترازیش با جانوران ممکن خواهد شد، به این نتیجه میرسد که راه را درست آمده است. دراینجا آتاماس با سرنمونه ی آدم-گرگ ها یعنی یک مجنون دیگر به نام لیکائون همتراز میشود. لیکائون در کوهستان لیکایوس در آرکادیا، از زئوس با غذایی پخته شده از گوشت پسر خودش پذیرایی میکند و زئوس به سبب این اهانت، لیکایون را به گرگ تبدیل میکند. این، روایت دیگری از اهانت ایکسیون به زئوس به نظر میرسد.

این کوهستان محل تولد پان خدای بز مانند تلقی میشد و جشنواره ای به نام لیکایا در آن برای پان برگزار میشد. به نظر دیوید ماتیزن، با توجه به برگزاری این جشن در قلمرو یک گرگ-انسان ایزدی، آن باید همان جشن لوپرکالیا برای پان در رم باشد چون در جشن اخیر نیز هم پان را داریم و هم ارتباطی با گرگ را. لوپرکالیا بین سیزدهم و پانزدهم فوریه برگزار و همانطورکه از اسمش پیدا است از محل لوپرکال یا غار گرگ آغاز میشد ارتباطش با گرگ به سبب قربانی بز بود چون گرگ دشمن اصلی بز اهلی به شمار میرفت. بز برای پان خدای بزمانند قربانی میشد تا او در بدن زن ها حلول کند و برای آنها بچه به دنیا برود. برای این کار، پسران جوانی که تن پوش خفیفی از پوست بز پوشیده بودند با تسمه هایی از پوست بز، زنان را در خیابان شلاق میزدند. ارتباط این جشن با باروری، در این که جانشین مسیحیش یعنی روز ولنتاین امروزه روز عشاق است تاثیر دارد. جورج سانتیلانا و هرتا دچند، پان را به عنوان خدای چوپانان، شکلی از تموز خدای چوپانان میشمرند که به خاطر ارتباطش با بزچرانان، یک ظاهر نیم بز-نیم انسان به خود گرفته بود. دیونیسوس که او هم با ساتیرها یا موجودات بزآسا همراه بود، شکل دیگری از آدونیس یا تموز است. تموز خدای طبیعت و عامل رشد گیاهان بود و طبیعی بود که باروری زمین توسط او به باروری زنان تشبیه شود. در آستانه ی تولد مسیح، صدایی مرموز به دریانوردی به نام تاموس –شکل دیگر نام تموز- اعلام کرد که "پان بزرگ مرده است" و با اعلام این خبر به ساحل نزدیک، فریاد و گریه و شیون عمومی درآنجا به پا شد. به نظر سانتیلانا و دچند، دراینجا مرگ مطلق پان، شکل تاریخی شده ی مرگ ادواری تموز است. تموز همراه گیاهان در فصل خزان طبیعت موقتا میمیرد و در بهار از نو از جهان زیرین به درمی آید و باعث سرسبزی طبیعت و شکوفایی گل ها میشود و این شکوفایی تا خزان بعد و مرگ موقت بعدی ادامه می یابد. موسم مرگ تموز، با عزاداری و گریه و شیون فراوان همراه بوده است و علت گریه و زاری مردم در این داستان نیز همین است، منتها این بار، مرگ تموز که خدای رقیب یهوه در تورات است، مصادف با میلاد مسیح است و این مسیح است که به عنوان روح خزان، موقتا جای او را در عالم میگیرد. درواقع مرگ تموز دراینجا اعلام پایان یک عصر است. این عصر میتواند پایان عصر خرد هم باشد. سانتیلانا و دچند و نیز متیزن که با آنها موافق است، نبو/انبی/ینبو خدای دانش را هم فرمی از تموز میشناسند و یادآوری میکنند که روایت نبطی ها درباره ی قتل ینبوشاد (ینبو شاه) پیامبر دانشمند بابل توسط پیروان آدم –که بعدا آدم ابوالبشر شد- خود شکلی اجتماعی از مرگ تموز در قالب پایان یک عصر شکوفایی دانش و معنویت است. به نظر سانتیلانا و دچند، نام ینبوشاد در زبان فارسی، به صورت های یمبو شاد، یمه شاد (ییمه خشائته) و درنهایت جمشاد و جمشید درآمده است که بنیانگذار تمدن بود ولی سقوط کرد و نیروهای تاریکی جایش را گرفتند. متیزن میگوید میتوان آن را با نابودی عصر دانش باستان بعد از ظهور مسیحیت مقایسه کرد و فهمید چرا مرگ پان بزرگ معاصر تولد مسیح است. او دراینجا ستاره ی بیت اللحم را مطرح میکند و میگوید که این ستاره میتواند با افسانه های قدیم درباره ی زیرورو شدن زمانه در اثر برخورد یک شیء آتشین عظیم به زمین ارتباط داشته باشند. داستان فائتون چنین فجایعی را از سراسر زمین گزارش میدهد و علت فجایع هم این است که اسب های ارابه ی هلیوس یا آپولو خدای خورشید به دست پسرش فائتون افتاده و او از کنترل آنها عاجز است. عاقبت زئوس، فائتون را با آذرخش میزند و اوئ به زمین سقوط میکند و این سقوط میتواند سقوط شیء آسمانی باشد. دراینجا فائتون مانند یک خورشید دوم که خورشید اول را تحت الشعاع قرار میدهد ظاهر میشود. سانتیلانا و دچند، بی نظمی ایجاد شده را با زیرورو شدن میز غذای لیکائون توسط زئوس در کوهستان لیکایوس مقایسه میکند. لیکایوس در جایگاه نوع آدم قرار میگیرد که تبدیلش به آدم-گرگ بعد از این فاجعه همزمان نشانی از وحشی خو شدن و عقبگرد تمدنی در نوع بشر است.:

“VALENTINE DAY AND PAN PRECESSI”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 13 FEB 2012

اسب سواری خدای خورشید و نسخه ی مقابلش، یادآوری اسب سواری جنگجویان و شاهان است که همانطورکه دیدیم، کنتاورها الگوی آنها هستند و این کنتاورها از گناه ایکسیون نسبت به زئوس به وجود آمده اند و همانطورکه متوجه شده اید، ایکسیون نسخه ی دیگر لیکایون است. پس تاخت و تاز جنگجویان و مقابل هم قرار گرفتن ارتش ها هم یکی از نتایج هرج و مرج پیش آمده است. در داستان فریدون هم لشکری اسبسوار را داشتیم که در نبرد خود، راه ستاره ای را که در روز به مانند خورشید دومی میدرخشد پی میگرفتند و لابد به دنبال او به سرمنزل هرج و مرج در زمین میرفتند. استعاره ی دو خورشید، میتواند مقابله ی دو خدای خورشیدی را هم برساند. اتفاقا هرکول که جنونش و میلش به هرج و مرج، او را نسخه ی دیگر آتاماس، ایکسیون و لیکایون معرفی میکند، یک خدای خورشیدی است و داستان مشهوری حول درگیری او با آپولو برای تسلط بر سه پایه ی مقدس آپولو که حکم تخت شاهی او را دارد وجود دارد.

داستان از این قرار است که هرکول در اثر جنون یا فریبکاری –دلیلش مورد اختلاف است- شاهزاده ای را به ناحق میکشد و به سزای این جنایت، به بیماری سختی دچار می آید. او برای درمان بیماریش به نزد کاهنه ی معبد آپولو در دلفی میرود ولی کاهنه از پاسخ به پرسش او امتناع میکند. هرکول خشمگین میشود و معبد را به هم میریزد و اراده میکند که سه پایه را با خود ببرد و با آن، کیشی برای خودش درست کند. ناگهان خود آپولو ظاهر میشود و با هرکول درگیر منازعه میشود تا این که زئوس –مظهر قدرت- ظاهر میشود و دستور میدهد که سه پایه باید سر جایش بماند. در این داستان، سه پایه جلوه ی دیگری از صورت فلکی افیوخوس یا مارافسا است که پاهای آدم و دم مارش به سه پایه ی یک صندلی تشبیه شده اند. صورت فلکی هرکول بالای افیوخوس قرار دارد درحالیکه صورت فلکی قوس یا کمان که دراینجا اشاره به کمانداری آپولو است در گوشه ی پایین افیوخوس است و به نظر میرسد افیوخوس یک صندلی است که دارد بین هرکول و آپولو طنابکشی میشود. مقابل قوس و دقیقا زیر افیوخوس، صورت فلکی عقرب قرار دارد که موکل پاییز است و کوتاه تر شدن شب ها و افول قدرت خورشید را نشان میدهد. از این جهت عقرب به عنوان دشمن خورشید و مظهر تاریکی، نسخه ی دیگر پیتون یعنی اژدهایی است که با پرتاب تیرهای آپولو کشته میشود. جسد پیتون دقیقا زیر سه پایه ی مقدس دفن شد همانطورکه عقرب زیر افیوخوس قرار دارد. کاهنه ی آپولو که روی سه پایه مینشست، در اثر بخارات جسد پیتون، دچار حالت خلسه میشد و میتوانست پیشگویی کند و ازاینرو پیتیا یعنی پیتون ماده نامیده میشد. آپولو که در این زمان در وجود کاهنه حلول کرده بود با استفاده از امکانات جادویی پیتون از قول او پیشگویی میکرد. ازاینرو پیتون بخشی از آپولو شده بود و همانطورکه پیتر کینگزلی در 1999 نوشت، آپولو با غلبه بر پیتون، قدرتمندتر گردید چون امکانات او را تصرف کرد. علت برابری مارافسا با سه پایه نیز همین است، چون مارافسا خود آپولو است که هم با پیتون دشمن است و هم میخواهد او را تحت کنترل دربیاورد. آپولو دراینجا نسخه ی دیگری از یک انسان است که تحت تاثیر نیروهای تاریک و غریزی اعماق وجودش قرار دارد و اگر بر این مار ذاتی درونش غلبه نکند توسط او هلاک خواهد شد ولی اگر غلبه کند، میتواند امکانات این نیروها را به سمت مقاصدی والاتر هدایت کند و درجایگاه خدایی خورشیدی قرار بگیرد. نکته ی جالب این است که کهکشان راه شیری در محل عقرب و مارافسا، در مسیر رو به بالا حالتی دود مانند پیدا میکند و شاید، این هاله ی دود مانند، اشاره به بخارات پیشگویی دهنده ی جسد پیتون باشد.:

“HERACLES AND APOLLO AND THE TRIPOD OF THE DELPHIC ORACLE”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 6JULY 2020

دقت کنیم که صورت فلکی قوس یا کمان، گاهی به شکل یک کنتاور یا اسب-انسان تیرانداز تصویر میشود که میتواند ترکیب آپولو و اسبش را نشان دهد. از طرفی این صورت فلکی با عقرب در جوار خود یک در هم پیچیدگی یافته که پروفسور فرانتس باول (1924-1867) آن را به افسانه های مغاک های بخارناک ره یافته به عالم اموات میشمرد که توسط اسب-انسان ها یا عقرب-انسان ها نمایندگی میشوند. یعنی اگر قنطورس های محافظ عالم دیگر در افسانه ی گیلگمش، عقرب-انسانند به خاطر این است که کنتاور و عقرب با هم مخلوط شده اند و باول از پیشگویی مسیحی درباره ی بیرون آمدن یک هیولا با بالاتنه ی انسان و پایین تنه ی اسب با کناره ها و دم عقرب در آخرالزمان نیز صحبت میکند. صورت فلکی تاج جنوبی بین دو صورت فلکی واقع شده و منطقه ی مزبور در زیر افیوخوس را یک منبع قدرت نشان میدهد که احتمالا عامل بخار مزبور در راه شیری است. از طرفی میدانیم که مطابق یک افسانه راه شیری از شیر پستان هرا مادر هرکول (در این روایت) موقع تغذیه ی هرکول در نوزادی پدید آمد و بنابراین راه شیری انعکاسی از منبع تغذیه ی هرکول است و چون بالای افیوخوس قرار دارد پس دود مزبور منبع تغذیه ی او و به دلیل ارتباط با تاج، منبع قدرت او است. ظاهرا این قدرت، با مسیری که هرکول دارد طی میکند و برخلاف مسیر سالانه ی خورشید است نسبت دارد. صورت فلکی بوتس یا گاری درست در اولین منزل سر راه تا حدودی موضوع را روشن میکند. این گاری را معمولا گاری یک گله دار میدانند و در داستان های هرکول، این گله دار گاری ران، همان گله داری است که هرکول را به خاطر کشتن یکی از گاوهایش نفرین میکند. این اتفاق در آستانه ی سفر هرکول برای آوردن سیب های طلایی باغ هیسپریدها می افتد. هیسپریدها دختران اطلس غول هستند که وظیفه ی نگه داشتن آسمان بر دوش های خود را دارد. درخت سیب افسانه ای توسط یک مار محافظت میشود که همتای مار محافظ درخت میوه ی ممنوعه –متشبه به سیب- در تورات است. آپولودوروس میگوید به یک روایت، هرکول، این مار را کشت تا سیب ها را به دست بیاورد و به روایت دیگر، دست به دامان اطلس شد و تا اطلس سیب ها را بیاورد مدتی به جای او آسمان را نگه داشت. بر اساس روایت دوم، اطلس موقع آوردن سیب ها و دیدن سالم بودن شرایط، به این فکر افتاد که آسمان را دوباره قبول نکند و همراه هرکول رها کند. اما هرکول وانمود کرد که در اثر خستگی دارد تعادل را از دست میدهد و دستش را کمی پایین آورد. اطلس از ترس دوباره آسمان را گرفت و هرکول گریخت. بعضی روایات یونانی، از برابری اطلس و هرکول در نزد مصریان سخن رانده اند و همانطورکه میدانیم، اطلس مصریان شو است. شو خدایی شیرچهره و از این جهت یادآور هرکول فرو رفته در پوست شیر است. شیرگونگی شو به ارتباطش با خورشید که شیر حیوان او است برمیگردد. درواقع شو/اطلس به عنوان نمادی از کوه کیهانی، نسخه ی دیگر عمود جهان در محل قوس آسمان است که آسمان را به دو قسمت بالا و پایین تقسیم میکند. قسمت بالا که مسئول بهار و تابستان و دوران اوج خورشید است، با بهشت مقایسه میشود و قسمت پایین آسمان که دوران اوج گیری تاریکی است با جهنم تطبیق میشود. باغ هیسپریدها به خاطر همنشینی با اطلس در محل آسمان بالا است و درخت سیب هم درصورتیکه نسخه ی دیگر درخت کیهانی باشد باز نسخه ی دیگر اطلس است همانطورکه نسخه ی دیگر کوه المپ (محل حکومت زئوس) و کوه های موریاه و سینا (محل حکومت یهوه) هم هست. معمولا عمود جهان را در قطب شمال و محل ستاره ی قطبی تعیین میکردند. آپولودوروس محل باغ سیب هیسپریدها را در شمال دور در هایپربوریا معرفی میکند که سرزمین مقدس آپولو خدای خورشید بوده است. با این حال، ارتباطاتی بین این باغ و سرزمین های دور غربی –ابتدا بریتانیا و سپس آتلانتیس و حتی امریکا- به وجود آمده است. یک دلیلش هم وجود لغت هیسپریدس است که عنوان «ستاره ی غروب» یا زهره در وقت غروب خورشید است که نماد غرب است. ظاهرا اینجا هیسپریدها ارتباط با تاریکی را میرسانند و این باید با مطرح شدنشان در قصه ی هرکول و در رابطه با صورت فلکی هرکول مربوط باشد. در این مورد، میدانیم که این صورت فلکی اولین بار توسط بطلمیوس در بعد از میلاد مسیح با نام هرکول مطرح شده و ظاهرا فقط در حول و حوش میلاد مسیح هرکول شده است چون قبل از آن، با عنوان Hind به معنی گوزن شناخته میشده است. میلاد مسیح در آغاز عصر فلکی حوت و در زمانی روی داد که در زمان انقلاب زمستانی، خورشید در صورت فلکی قوس یا کمان قرار میگرفت. از طرفی از دید کلت های اروپایی، زمان آغاز زمستان در آبان ماه که برج عقرب است قرار میگرفته و موسم مربوطه اکنون به نام هالووین آیین سازی میشود. بنابراین منطقه ی قوس تا عقرب که محل تاج جنوبی است میانگینی از آغاز زمستان و اوج ضعف خورشید را نشان میدهد که محل تغذیه ی قدرت هرکول به عنوان یک نسخه از مرکز جهان است. در مقابل، اطلس، آغاز تابستان را نشان میدهد که به طور سنتی با برج سرطان یا خرچنگ نشان داده میشود و در عصر حوت، موقع قرارگیری خورشید در صورت فلکی جوزا یا دو پیکر رقم میخورد. هر دو صورت فلکی در گذشته جزوی از صورت فلکی اسد یا شیر بودند که خانه ی خورشید است و شیرگونگی شو را نشان میدهد. به نظر میرسد عوض شدن جای هرکول و اطلس، عوض شدن شخصیت محور جهان به نفع بهشت و جهنم یا اوج و زوال را نشان میدهد و این میتواند به انحطاط محور گیتی هم تشبیه شود، اتفاقی که نشان میدهد احتمالا توصیف آپولودوروس از نزدیک بودن افتادن آسمان در دست هرکول، نه آنطورکه آپولودوروس میگوید یک حقه بلکه بخش کوچکی از تکرار یک واقعه ی آسیبزای قدیمی –احتمالا فاجعه ی برخورد شهابسنگ – در اکنون، ولی در مقیاس کوچکی به نام زمستان بوده است. استعاره ی DJED یا ستون آسمان در مصر هنوز این برداشت را انعکاس میدهد چون بر اساس آن، وقوع خزان طبیعت و ضعف خورشید، نتیجه ی افتادن ستون آسمانی است. در بعضی نگاره های مصری، این ستون، دو دست دارد که آسمان را نگه میدارند درحالیکه دو شخصیت زن مانند، او را مراقبت میکنند. این دو انسان، صورت فلکی جوزا یا دو پیکر را نشان میدهند و داستان رو به بالا شو را. این دست ها در جوار جوزا، به چنگال های سرطان یا خرچنگ تشبیه میشوند و همانطور که رابرت تیلور در سال 1857 توضیح داد، چنگال های خرچنگ این صورت فلکی مثل دو دست شو رو به بالا هستند. آلوین بوید کوهن در کتاب "نور گم شده" (1940) دستان رو به بالای شو در ترکیب با ستون بالا و پایین آینده ی آسمان مصری را همان دستان رو به آسمان موسی در قصه ی جنگ عمالیق در تورات خواند. بر اساس سفر خروج (8 : 17-12) موقع این جنگ، موسی از بالای کوهی برای بنی اسرائیل دعا خواند و دستان خود را رو به آسمان برد. اما هر از چند وقت دستانش خسته میشد و پایین می آمد. هروقت دستانش بالا بود، بنی اسرائیل در حالت پیروزی قرار میگرفتند و هر وقت دستانش پایین می آمد، عمالقه بر بنی اسرائیل ظفر می یافتند. پس هارون و هور که همراه موسی بودند او را بر تخته سنگی نشاندند و دستانش را رو به بالا نگه داشتند تا زمانی که اسرائیل پیروز شد. کوهن، بالا و پایین رفتن دستان موسی را نشانه ی وقوع پیروزی یا ضعف خورشید میشناسد، کوه مربوطه را همان کوه کیهانی و محل اقامت خدا و همتای سینا و المپ میشناسد و خود موسی را برابر با شو، و هارون و هور را هم نسخه هایی از دو انسان صورت فلکی جوزا یا جمینی معرفی میکند. قاعدتا موسی از طریق ارتباطش با آسمان های بالا و پایین، واسطه ای بین بروز بهشت و جهنم یا خوشی و بدبختی به صورت ادوار زمانی در رویدادنامه های جوامع انسانی است. دراینجا ادوار تاریخی در جایگاه فضای پسا آخرالزمانی و فضای پساآخرالزمانی جانشین فصول سرما میشود. همانطورکه میدانیم، فصول سرد سال زمان مرگ جانوران ضعیف و بخصوص موجودات خونسرد در کنار کاهش علفخواران در اثر کمبود مواد گیاهی است و ازاینرو برای گوشتخواران هم دوران خوشی نیست. نام نمایشنامه ی «شیر در زمستان» شکسپیر، وضعیت بد هنری دوم شاه انگلستان در اواخر عمر او را به وضعیت بد سلطان گوشتخواران در آخرین فصل سال تشبیه میکند. توجه کنیم که در گفتمان علمی، مدام از نابودی جمعیت های عظیم جانوری پس از بروز فجایع کیهانی مثلا در اثر برخورد شهابسنگ صحبت میشود و اولین نظریه های پیش داروینی در این باره در قرون 18 و 19 میتوانند روی مشاهدات واقعی مردم در زمان های نزدیک به آن نظریه پردازی ها استوار بوده باشند. از طرفی رشدذ جمعیت انسانی نیز از همان قرون شروع شده است. در گفتمان نو-بودایی، افزایش جمعیت انسان ها در قرون جدید، با کاهش جمعیت جانوران وحشی بخصوص نیرومندترین و خطرناک ترین گونه های آنها ارتباط مستقیم دارد. بودیسم میگوید که ارواح انسانها میتوانند در جانوران حلول کنند و برعکس، و البته در این باره با فیثاغورسیم در مغربزمین و یکی از مهمترین مجراهای تاثیر آن یعنی کابالای یهودی متفق و احتمالا مرتبط است. این ارواح درگیر چرخه ی کارما هستند و هرچقدر به مقام انسانیت نزدیکتر باشند احتمال آزادیشان از این چرخه بیشتر است. چون آگاهی انسانی، معبر اصلی غلبه بر قوانین جهان فیزیکی و خلاصی نهایی از آن با سفر به مقصد بهشت خواهد بود. حتی رنجی که انسان از معبر غم و اندوه میکشد و جانوران از آن بهره ی کمی دارند یا اصلا بهره ای ندارند، خود نوعی سوزاندن کارما است. بنابراین نابودی انبوه جانوران همزمان با افزایش ناگهانی جمعیت انسان ها در قرن های 19 و 20 شرایطی جادویی را به ذهن می آورد که گویی امکان بزرگی برای رهایی موجودات از زندگی سخت و فلاکتبار وحشی و ورودشان به زندگی راحت تر انسانی فراهم شده و سیر وفور یافتن امکانات زندگی و افزایش سطح رفاه انسان از آن دوران، نشاندهنده ی یک تجلی گاه بزرگ برای رهایی موجودات توسط خدا و از معبر انسان است. حتی جاهایی هم که خصوصیات بشری ارتقا می یافتند به تاثیر ارواح جانوران نسبت داده میشد. مثلا گرازها هم خیلی جان سختند و هم خیلی علاقه مند به محصولات کشاورزی. پس عجیب نیست اگر یک کشاورز سختکوش، نتیجه ی تناسخ روح یک گراز در کالبد انسانی باشد. اینطوری این فکر به ذهن رسوخ میکند که شاید جنون شکار جانوران وحشی و بخصوص قدرتمندترین هایشان که توسط انسان غربی و دستگاه مستعمراتیشان در جهان به رفاه افتاد، برای شکار نیرومندترین ارواح به جهت به خدمت گرفتنشان در کالبدهای انسانی به مسیر تمدنسازی در مغربزمین و مجموعه های مستعمراتیشان بوده باشد. اگر نگاهی به سیر کاهش جمعیت حیوانات وحشی بیندازیم، میبینیم که در ابتدا اغلب، گوشتخواران بزرگ ناپدید شده اند و در پایان هم بیشتر، پرندگان وحشی همجوار با سکونتگاه های انسانی. به طرز عجیبی، سیر نابودی درندگان هم با تفاوت نظرات انسانها در سرزمین های متمدن درباره ی انواع آنها هماهنگ است. شیر و سپس ببر که بسیار بیشتر از بقیه با کاهش جمعیت موجه شدند اشرافی ترین گونه ها به شمار آمدند. درباره ی عظمت نسخه های شکار شده شان افسانه زیاد گفته شده است. وزن شیر بربری و ببرهای سیبری معدوم شده را تا 300کیلوگرم براورد میکردند. زیرگونه های امروزی شیر و ببر حتی به نزدیک این وزن هم نمیرسند و بعضی محققان معتقدند پشمالو بودن زیرگونه های منقرض شده باعث اغراق گویی درباره ی اندازه ی آنها شده است. با این حال، طرفداران انسانی این گونه ها مدعیند که آنها به دلیل کاهش خوراک هایشان، کاهش اندازه یافته اند. البته این طرفداری، خود، نشان از نوعی ارتباط روحی بین انسان های امروزین و این حیوانات است که در گذشته و در زمانی که آنها تهدیدکننده ی بزرگ انسان بودند، کمتر وجود داشت. این خودش یک پوآن مثبت به نفع بودا گراهایی است که میگویند حیوانات به انسان تبدیل شده اند و شاید علت این که چندین پرچم جهان تصویر شیر را بر خود دارند، حامل ادعای تشکیل سلسله توسط ارواح انسان شده ی شیرها باشد. هرکول شیرکش شیر شده که از زمستان به سمت انقلاب تابستانی میشتابد، نتماینده ی حکومت های مدرن است. پلنگ ها و خرس ها که هرگز کاهش جمعیت شیر و ببر را تجربه نکردند، هنوز فاخرند ولی نه به اندازه ی شیر و ببر. اما گرگ دقیقا چون خیلی دیر جمعیتش منهدم شد، آنقدر فرصت ایجاد کرد که ما شاهد تغییر نظر انسان ها درباره ی او شویم. گرگ ها هرچقدر در بین برخی قبایل منزوی مقدس بودند، در نزد انسان متمدن مظهر کامل انسان های رذل و پست بودند. ترکیب آنها با آدم ها در افسانه ی عمومی گرگ-انسانها یا وروولف ها بسیار مشهور شد. گرگ-انسانهای اروپای شرقی تنها نبودند و در هند، ببر-انسانها و در افریقا، پلنگ-انسان ها را داشتیم ولی فقط گرگ-انسان بود که خرافه اش جهان را فتح کرد. اینجا هم به نظر میرسد که گرگ ها به خاطر مقاومتشان در مردن برای انسان شدن، پست تلقی شده باشند. همین حس نسبت به گربه و بخصوص با در نظر گرفتن رابطه ی فامیلیش با شیر هم ایجاد شد و ارتباط گربه با جادوگری شیطانی را تقویت کرد. برعکس گربه ها گرگ ها بلاخره در ارواح آدمیان پخش شدند و همزمان درنده خویی نوع بشر را افزایش دادند ولی به مرور که خوی بشری در آنها تثبیت شد و صفات خوبشان جذب آدمیزاد شد، آدمیان متمدن با آنها ارتباط بهتر و حتی گاهی ارتباطی به مراتب قوی تر از ارتباط با شیر حس کردند و گرگ ها حداقل در بین مردم شهرنشین، افتخار بالایی برای خود کسب نمودند. درواقع یکی از ویژگی های چرخه ی کارمایی این است که وقتی روح از یک گونه به درون گونه ی دیگری میرود، درحالیکه صفات بدن قبلی را با خود به بدن جدید برده است، اثیرش هنوز امکان تاثیرپذیری از اثیر فیزیک و خون بدن جدید را دارد و میتواند تا حدود متفاوتی تغییر محتوا بدهد. وحدت وجود بودیسم ذن که مشابه وحدت وجود کابالا است، توضیح این تغییر را به وحدت اولیه ی همه ی ارواح مثالی منوط میکند. ریشه ی واحد ارواح و قالب های فیزیکیشان باعث میشود تا آنها همیشه امکان تبدیل به هم یا حد تعادل پیدا کردن نسبت به هم را داشته باشند و این میتواند در طول عمر یک موجود زنده ی فیزیکی هم مرتبا در او رخ دهد. بر اساس نظریه ی سنتی «انسان، کیهان کوچک» از تمام موجودات جهان چیزی در انسان هست و داستان های سنتی پیرامون جانورانی با شخصیت های انسانی با صفات به دقت تقسیمبندی شده هم ناشی از فضایی باشند که در آن، انسان ها هنوز مرز روح خود با جانوران را انکار نکرده و بده بستان جانوران در داستان، به قصد تصفیه ی روحی از طریق انذار دادن با سرانجام داستان انجام شده باشد. ارتباط وحوش با نفیلیم یا انسان های باستانی هم دراینجا آشکار میشود. نفیلیم از فرشتگان هبوط کرده ای به وجود آمدند که «پسران خدا» (بنی الوهیم) و درواقع همان ارواح تجزیه شده ی خدا بودند و اگر مانند پدرانشان جاویدان میبودند، خطر بزرگی برای خدا میشدند. برای همین هم یهوه عمر آنها را در حد 120سال محدود کرد. درحالیکه در قدیم به ندرت پیش می آمد انسانی بیش از 50سال عمر کند، کسانی که دیر پیر میشدند و امکان نزدیک شدن به سن 120سال را پیدا میکردند، تقریبا در حد خدایان محترم شمرده میشدند. البته شاید اهمیت 120سالگی در یهودیت و مسیحیت ثانویه بوده باشد و علت اصلی این بوده که هرچقدر عمر کسی بیشتر باشد، بیشتر وقت دارد که روح خود را تبدیل و تصفیه کند و به همین دلیل، در سراسر جهان، به طور سنتی، سالخوردگان محترم شمرده میشدند.:

“WOSHEEPS IN SOCIAL MEDIA”: PART1: JOHN FRANK: HXMOKHA: 3/2/2012

انسان ها تنها موجوداتی نبودند که همزمان با کاهش جمعیت حیوانات وحشی کاهش یافتند. بسیاری از ارواح، به جانوران اهلی یا آفت های بی خطر کشاورزی تبدیل شدند و برای ارواحی که در کالبد انسانیشان هنوز با ارواح جانوری ارتباط خوبی برقرار میکردند، بخصوص ارواح کودکان، الگوی رام بودن و کرنش پذیری حتی موقع قربانی شدن در راه «صاحب» میگردیدند. کافی است صاحب مزرعه را با صاحب جامعه عوض کنید تا ببینید این چقدر به نفع حکام است. اینگونه بود که آن دسته از نمادپردازی های حیوانی در دین برجسته شدند که انسان معمولی را به چنین جانورانی نزدیک کنند: عیسی بره ی خدا، خرگوش لیستر و تخم مرغ های رنگی عید پاک، برخی از این نمادها هستند. چهارپایان و پرندگان دوست داشتنی که بچه ها با آنها دوستی میکنند، ارواح را از جنگندگی باز میدارند و انسان ها را در مقابل «صاحب» خود رام میکنند. نه فقط این، بلکه ارواح وحشی سابق برای انسان شدن، به دورترین حد فاصله ی خود از جایگاه درندگیشان یعنی زنانگی منتقل میشوند که در اثر دل رحمی غیر طبیعی ای، از جنگاوری خشونتبار و خونین مردانه پالوده میشود. بدین ترتیب، زن نماد انفعال و مرد نماد کنش میشود همانطورکه در کابالای یهودی و همچنین یکی از مهمترین آبشخورهای بودیسم ذن یعنی نظریه ی چینی یین و یانگ اتفاق می افتد. پس زن ضعیفی که فرمانبردار مردان جامعه اش هست، از جانور اهلی الگو گرفته میشود و از او جلو میزند و در نهایت، تبلیغ مرد زن مانند در سطح رسانه، تصویر مرد جنگجو و پهلوان و رئیس را تحت الشعاع قرار میدهد. این، ظاهرا باید خط پایانی بر سفر ارواح وحشی جانوران باشد و افسانه ی عیسی مسیح فقط در این مرحله به واقعیت میپیوندد: یهوه ی شیر که به شکل بره ای درآمده است، توسط پیروان خودش (یهودیان) قربانی میشود. یهوه ی شیر، ایدئال قبلی روح را نشان میدهد و بره ی خدا ایدئال جدید را. اما این قربانی، پایان مسیر انسان نیست، بلکه آغاز آن است. مرگ مسیح، او را مقدس میکند و این مسیح، چون بره ی خدا است، مثل عمومی همه ی مردم زیردست است و برای همین هم در داستان خود، حامی مردم است و مقابل کنیسه و قدرتمداران ایستاده است. افراد جامعه هم دقیقا وقتی قربانی میشوند و به لحاظ هویتی میمیرند، بیشترین تاثیر را بر جامعه ی خود میگذارند. این، ابدا اختلافی با گناهکار بودن جامعه ندارد و ازقضا این گناهکاری عمومی بخشی از تشکیل جامعه ی مذهبی است. آلن بوید کوهن در 1940 در کتاب "نور گم شده" حتی معتقد است که مسیحیت خود بر آن معترف است و این اعتراف در فصل هفتم نامه ی پولس به رومیان دیده میشود آنجا که پولس میپرسد «آیا شریعت معادل گناه است» وقتی که گناه در ما «تحت شریعت» رشد کرده است؟ پولس در جریان کلنجار رفتن بر سر این سوال، به این نتیجه میرسد که «هنگامی که فرمان به من رسید، گناه زنده شد و من مردم.» میل به گناه در جامعه ی تحت تاثیر شریعت، فرد را به جهتی در خلاف منفعت خود سوق میدهد و باعث رانده شدنش از سوی افرادی میشود اما این افراد پیام او را گرفته و در ته ذهن خود نگه داشته اند و این پیام بلاخره روزی از حالت خفتگی درمی آید مانند گیاهی که تخمش در خاک کاشته شده و در صورتی که رطوبت و نور و شرایط محیط به میزان مناسب برسد رشد خواهد کرد و به گیاهی جدید بدل خواهد شدو این رشد اخیر، نیازمند آن مرگ قبلی است و فکر و هویت فرد، مانند دانه ای است که درست به مانند جسد یک مرده باید خاک شود و پنهان گردد. آن وقت، این پنهان بودگی، حالتی خدایی به فرد مجهول خواهد داد و این درحالیست که حتی وقتی پیامش در ذهن مخاطب سابق جوانه زده است، مخاطب حالا حتی یادش نیاید این پیام از کجا آمده و این وضعیت، پیام مزبور را بیشتر شبیه یک الهام الهی خواهد کرد. این، شبیه مرگ مسیح و البته مرگ پولس است که با قربانی شدن هر دو –که احتمالا در ابتدا یک نفر بودند- همراه بود. دوست یا آشنای سابق ممکن است طرد شده و در وضعیت ضعف پیام خود را رسانده باشد. اما به قول کوهن: «آنچه کاشته میشود فانی است؛ آنچه برمیخیزد، جاودانه است. آنچه ننگین کاشته میشود، در جلال برمیخیزد. آنچه در ضعف کاشته میشود، در قدرت برمیخیزد. در بدن حیوانی کاشته میشود، در بدن روحانی برمیخیزد. » بنابراین در جامعه ای که مردم تحت تاثیر القائات جو حاکم، به هم جفا میکنند و مدام رابطه شان قطع میشود، امکان تاثیرپذیریشان از هم از همیشه بیشتر است و این، کاملا برخلاف منویات شریعت یا قانون مستقیم حکومت است. ظاهرا امروزه حکومت ها به درستی نظر کوهن پی برده اند و خود نیز سعی میکنند مانند پیام ده مخفی عمل کنند. یعنی برای این که پیام های خود را به ذهن مردم وارد کنند، خود مانند مولف مرده عمل میکنند و در یک فضای علمی، هنری و اخیرا اینترنتی، به نام مردم معمولی، پیام های خود را میپراکنند تا پیام، درست مثل پیام یک دوست گم شده و یک قلب دور شده، در ذهن افرادی در جامعه، حالت پیام الهی را بیابد. تا اندازه ی زیادی هم تاثیر داشته است. مردم، تصاویر انسان های پولدار موفق و قدرتمند را که دیگران را به کرنش و التماس در مقابل خود وامیدارند در سطح رسانه و از دریچه ی مزدوران بی نام و نشان قدرت های سیاسی-اقتصادی دریافت میکنند و وقتی به قهرمانان حسد میخورند و با تقلید کردن از آنها باعث ناراحتی دیگران میشوند، متوجه نیستند که ایدئولوژی وارد شده به ذهنشان به دستور مشتی پولدار وارد شده است. این برای ثروتمنداران و قدرتمداران تعیین کننده ی سیاست ها نشانه ی قدرت است ولی به طرزی پارادوکسیکال، همزمان نشانه ی ضعف هم هست چون پولداران ناچار شده اند برای قبولاندن مردم به این که پولدارها واقعا ابرانسانند با این نوع تصویرسازی رسانه ای، تمام آن بافته های قبلی درباره ی ارزش زهد و بی ارزشی پول را که در قالب مذهب به مردم خورانده اند تخریب کنند و پیه نفرت مردم از خودشان را به تن بمالند. خیلی قبل تر از این که شبکه های اجتماعی، اثبات کننده ی خشم مردم در سر این دوراهی شوند، پیتر کینگزلی در 1999 و در کتاب «در مکان های تاریک خرد» به عادت غرب در ایجاد راه های نیمه کاره اشاره کرده بود وقتی در صفحات 35 و 36 کتابش نوشت:

«فرهنگ غرب، استاد هنر جایگزینی است. چیزی را ارائه میدهد و هرگز به سرانجام نمیرساند زیرا نمیتواند. حتی قدرت تشخیص آنچه باید ارائه شود را از دست داده است، بنابراین به جای آن، جایگزین ارائه میدهد... حتی دین و معنویت و آرمان های والای بشریت به جایگزین های شگفت انگیزی تبدیل میشوند. و این اتفاقی است که برای فلسفه افتاده است. آنچه که قبلا راه هایی برای آزادی اجداد ما بود، برای ما به زندان و قفس تبدیل شده است.»

کینگزلی در این کتاب، برای راه حل، حرکات به عقب و رد کردن تمام جایگزین ها تا رسیدن به پارمنیدس را پیشنهاد میکند. پارمنیدس بنیانگذار علم منطق در یونان باستان تلقی میشود، ولی منطق او دقیقا منطق سکولار امروزی نیست چون پارمنیدس خود یک کاهن آپولو خدای خورشید بود و در حالت های خلسه و از خودبیخودی با این خدای خورشیدی ارتباط برقرار میکرد. این حالت بیخودی، تقریبا مرگ موقت یا مرگ در عین زنده بودن هم بود و با آنچه درباره ی سفر پارمنیدس به هادس یا جهان مردگان نوشته اند قابل تطبیق است، سفری که کینگزلی ما را به آن میخواند. همانطورکه الکس پریو در بررسی اشاراتی از کتاب سوفسطایی افلاطون نتیجه گیری میکند، هادس برای پارمنیدس همزمان کوهستان المپ بود. همانطورکه دیدیم، المپ جانشینی برای جایگاه اطلس است و هرکول توانایی قرار گرفتن در این جایگاه را می یابد چون از دوزخ یا هادس به عنوان جایگاه زمستانی خورشید تغذیه میکند. پس سفر پارمنیدس به هادس، معادلی با سفر ناچیکتا به جهان مردگان برای ملاقات با یاما در کاتااوپانیشاد –از منابع هندوئیسم- به نظر میرسد. این سفر برای ناچیکتا اصلا دلپذیر نبوده و دردسرهای زیادی برایش درست کرده است. به همین خاطر، یاما برای دلجویی، به ناچیکتا اجازه میدهد سه موهبت از یاما درخواست کند. ناچیکتا ابتدا با فروتنی از یاما میخواهد با بازگشت ناچیکتا از جهان مردگان، خشم پدرش فروکش کند چون پدر ناچیکتا از سفر او به شدت ناراضی بود و نفرین پدر و مادر، نگرانی بزرگی به شمار میرفت. دومین درخواست ناچیکتا از یاما این است که اجرای صحیح آیین آتش را به او بیاموزد. سومین درخواستف پاسخ به این سوال است که آیا فرد پس از مرگ فیزیکی، به حیات خود ادامه میدهد یا خیر. یاما از این درخواست سوم طفره میرود و به جایش میگوید:

«از من پسران و نوه هایی طلب کن که صد سال زنده بمانند. گله های گاو، فیل ها و اسب ها، طلا و سرزمین های پهناور بخواه. و بخواه که تا هر زمان که اراده میکنی، زنده باشی. یا اگر چیزی بیشتر به ذهنت میرسد. مطلوب است که ثروت و مانند آن درخواست کنی. عمرت دراز باد ناچیکتا؛ فرمانروا شدن بر یک پادشاهی بزرگ ، نهایت ظرفیت برای لذت بردن از نعمت های زندگی، و زیبایی را بخواه؛ زنان زیبا را که به ندرت روی زمین دیده میشوند، ارابه رانان و هنرمندان ماهر برای شرکت در مراسم خود را بخواه؛ ولی ناچیکتا، از من درباره ی مرگ نپرس.»

بعدا میفهمیم که یاما تمام این پیشنهادها را برای امتحان ناچیکتا کرده است. پاسخ ناچیکتا این است:

«این لذت ها فقط تا فردا دوام می آورند و نیروهای حیاتی زندگی را تحلیل میبرند. چقدر زندگی روی زمین زودگذر است؟! بنابراین اسب ها و ارابه هایتان را، رقص و موسیقی را برای خودتان نگه دارید. انسان فانی هرگز نمیتواند با ثروت خوشبخت شود.»

و در انتها اضافه میکند:

«ناچیکتا جز این راز بزرگ، هیچ نعمت دیگری نمیخواهد.»

و یاما جواب سوال ناچیکتا را اینطور میدهد:

«خردمند، از طریق مراقبه به درک میرسد. خود بی زمان فراتر از هر گونه ادراک، پنهان در غار دل، از درد و لذت فاصله ی زیادی میگیرد. کسانی که میدانند نه بدن هستند و نه ذهن، بلکه خود ازلی، آن ذات الهی، اصل وجود، منبع را پیدا میکنند، از همه ی شادی ها لذت میبرند و در شادی جاودانه زندگی میکنند. میبینم که دروازه های شادی، برای تو ناچیکتا، گشوده میشوند.»

این خود حقیقی یا خود بی زمان، اصل الهی انسان است که به گفته ی یاما خطاب به ناچیکتا « خود دانای کل [است که] هرگز زاده نشده است و نخواهد مرد. این خود، فراتر از علت و معلول،ابدی و تغییرناپذیر است. وقتی بدن میمیرد، خود حقیقی نمیمیرد.» جالب است که این درس را ارباب مرگ یعنی یاما به او میدهد چون پیشنهادهای او به ناچیکتا برای منصرف کردن او از راهش، همتای پیشنهادهای شیطان به مسیح در 13 آیه ی اول فصل 4 انجیل لوقا است که به «وسوسه ی مسیح» شهرت دارد. شیطان وعده ی لذت های گوناگون و سروری جهان را به عیسی میدهد بلکه عیسی را از مسیرش منصرف کند ولی موفق نمیشود. البته در انجیل، شیطان به عیسی پاداشی نمیدهد ولی به هر حال، او یک جن است و از این جهت، میتواند با سه خواسته ای که میشود از یاما کرد، در داستان های معروف عربی حول جن چراغ جادو جمع آید. در این داستان ها کسی که جن را از چراغ آزاد کند، میتواند سه خواسته از اوطلب کند و جن آنها را براورده نماید. در بسیاری از افسانه های قدیم، از دیوها و جن های وارونه کار سخن رفته است یعنی چنان دروغگویند که هرچه میگویند، وارونش عمل میکنند و وقتی به نظر میرسد دارند خیر میرسانند، شر میرسانند و وقتی به نظر میرسد میخواهند شر برسانند، خیر میرسانند.:

“SHEEPS IN SOCIAL MEDIA”: PART2: JOHN FRANK: HXMOKHA: 10/2/2012

موضوع درآمدن خیر از شر و وارونه اش، از افسانه ی تایفون یا سیت هم قابل استنباط است. او خدای خشکسالی و قحطی است ولی همزمان به خاطر ارتباط با آب، با تاریکی هم مرتبط است و از طرفی برای ایجاد پهنه های مورد علاقه اش یعنی بیابان ها اول نیازمند ایجاد خورشید توسط دشمنش روشنایی است. جرالد مسی جمیع این تضادها را در توصیفی از "کتاب پادشاه" از یک گوهر عرفانی غنوصی می یابد که مزین است به تصویر مردی با سر گرگ که دو عقرب غولپیکر را در دست گرفته است؛ نوعی تصویرسازی از هورس، خدای خورشید. خورشید و یک سوسک بالدار –از نمادهای خدای خورشید- هم در صحنه هستند، اما علاوه بر آنها، ماه و یک ستاره ی هشت پر هم درج شده اند. ستاره ی هشت پر نشان میدهد که این ایزد، آنوبیس خدای شغال سر است. آنوبیس خودش یک فرم خیر از سیت یا تایفون است و گرگ نشان دادن سیت در مصر معمول بوده است. دراینجا آنوبیس خدای قطب شمال است که در این مقام، هشتمین ایزد بعد از هفت ایزد موکل ستاره ی دب اکبر است که تبدیل به ستاره ی قطبی شده است. آنوبیس در این مقام، «پسر گاو» نامیده میشود که گاو، "نات" الهه ی آسمان است که فرم توسعه یافته ی دب اکبر به شمار میرود. هفت ستاره ی دب اکبر از روی هفت گانگی یاران "شو" خدایی که زمین را از آسمان جدا کرده است، برآمده اند. در پاپیروس جادویی، شو غول هفت ذراعی نامیده میشود که یک معبد هشت ذراعی میسازد که خودش به آن نمیرسد تا تویش برود چون این ذراع هشتم، خود آنوبیس به عنوان هشتم خارج از هفتگانه ی او است و هفتگانه با هفت طبقه ی آسمان برای هفت خدای سیاره ای بابلی قابل تطبیقند. مطابق نظر مندایی ها، هیول زیوا پس از به دست گرفتن حکومت جهان هایی که خلق کرده بود، در ورای هفت ماتاراتو در انتهای جهان ما در ستاره ی قطبی پنهان شد. مسی به یک سری سنگ های گنوسی اشاره میکند که در آنها شیخ الجبل یا پیرمرد کوهستان اسماعیلی ها سر هفت ستاره است. بنابراین به نظر مسی، «پیرمرد کوهستان اصلی» افسانه های فراماسونی که تمپلارها یا شوالیه های صلیبی شاگردی او را کردند، درواقع خدای قطب شمال در مرکز جهان است. احتمالا منشا نسخه ی مقبطی افسانه، هرموپولیس بوده و آن، درآنجا در ارتباط با کیش پرستش تحوت خدای ماه پدید آمده است. با این خدای هشتم، قوس آسمان ساخته شد و یک آسمان سوم بین دو آسمان قبلی شمالی و جنوبی که محل نزاع هورس و سیت بود ایجاد گردید که محل عبور خورشید شد. درواقع دراینجا آنوبیس نتیجه ی نزاع دو جنبه ی مخالف سلف خود سیت است. سیت خدای تاریکی که در شب منزل دارد، به خاطر خاصیت های اختری و قمریش عامل جزر و مد آب ها است و دشمنش هورس مطابق روایتی مشهور، سوار بر نیلوفرهای آبی، از اعماق آب ها بیرون آمده است. یعنی نور سیت که تنها دلیل برتری او بر بقیه ی تاریکی است، طوری عمل کرده که ضد خود را ایجاد کرده است. این ضد، در مقابل افراط سیت، تفریط پیشه میکند. دلیل این برداشت را از جغرافیای مصر می یابید. تماما صحرا است جز قسمت هایی که در اثر رسوخ رود نیل و آبرفت هایی که با خود می آورد سرسبز و قابل کشاورزی شده اند. صحرا نتیجه ی تابش خورشید است و آب نتیجه ی جزر و مد نیروهای آشکار در غیاب خورشید چون قمر و شعری. پس نیروهای مخالف با هم متحد میشوند و این اتحاد در صورت فلکی جوزا یا دوپیکر، تبلور می یابد. افسانه ی مصری بر نبرد دائمی هورس و سیت متمرکز است و آنها در این نبرد، آسمان های شمالی و جنوبی را در قالب دو شیر رهبری میکنند اما برایندشان در آسمان وسطی تحت رهبری شو ایجاد میشود. شیرگونگی شو در دو دست باز شده اش قسمت میشود و دو شیر افق های طلوع و غروب خورشید موسوم به روتی را میسازد که بازتکرار شیرهای هورس و سیت میباشند. تعادل شو مقابل تضاد هورس و سیت قرار میگیرد و ازآنجاکه هورس و سیت در جوزا قرار دارند، شو در خانه ی مقابل آنها در دایره البروج یعنی در صورت فلکی قوس مستقر میشود. تعادل شو به عنوان برابر و متعادل کردن نیروهای متخاصم، بعدا به لحاظ اجتماعی بازخورد تطبقاتی و سلسله مراتبی می یابد و به صورت عصر طلایی ساتورن در رم بازآفرینی میشود. همانطورکه به تعادل رسیدن تضاد سیت و هورس در شو باعث ممکن شدن کشاورزی و ایجاد تمدن در مصر میشود، رم هم شهری است که از تضاد دو برادر دوقلوی متخاصم –رومولوس و رموس- بنا میشود و خدای کشاورزیش ساتورن مروج صلح و تعادل است و ایام خاصش موسوم به ساتورنالیا زمان برابری ارباب و برده، والد و کودک، و مرد و زن است تا جایی که بردگان با اربابانشان روی یک میز غذا میخورند و مردان و زنان، لباس هایشان را با هم عوض میکنند. به نظر مسی، در شرایطی که تاریکی بار اخلاقی یافته و شر میگردد و هیچ کس مایل نیست خود را جناح شر و در میدان تایفون یا سیت بخواند، شو در مقابل هورس که در مقام خدای روشنایی میخواهد تاریکی را به کل برکند تعریف میشود چون هورس در مقام ستیزنده مظهر اشرافیت های جنگجو میشود و در تصویر شیر تثبیت میگردد، درحالیکه شو در برج قوس تبدیل یک کماندار میشود و دوگانه ی شکارچی انسانی و شیر، بدل به دوگانه ی مساوات گرایی در مقابل اشرافی گری میگردد.:

“ANCIENT EFYPT”: GERALD MASSEY (1907): V1: PART2: BOOK4

جرالد مسی مصر را تمدنی هزاران ساله و خدایان آن را متعلق به روزگاران پیش از مسیح و قبل از عصر حوت میداند ولی متوجه نیست که درحالی دارد ساتورن را به واسطه ی شو به برج قوس مرتبط میکند که ساتورنالیا جشنی که اکنون تبدیل به کریسمس شده است، در انقلاب زمستانی برگزار میشده و انقلاب زمستانی فقط در عصر حوت، در برج قوس رقم میخورد. ضمنا شوی برج قوس هم میشود همان هرکولی که اطلس میشود. چون همانطورکه دیدیم، هرکول از صورت فلکی مارافسا نیرو میگیرد و مارافسا همان سه پایه ی آپولو در مقام خدای برج قوس است. همین طور دیدیم که عقرب و قوس با هم مارافسا را میسازند چون عقرب همان اژدهای پیتون است که به تسخیر آپولو درآمده است. آیا نگاره ی هورسی که دو عقرب در دست دارد و به راحتی میتواند با سیت گرگ سر همهویت شود، دقیقا همین ترکیب آپولوی خورشیدی با دشمن تاریکی پسندش را نشان نمیدهد؟

اینجا همینطور قلمرو تاریکی و عمق جهنم است. کاهن آپولو –مثلا پارمنیدس- در فرود آمدن به دوزخ، به خود آپولو اقتدا میکند و هادس فرمانروای دوزخ در نسخه ی هندی قصه، یاما است؛ کسی که دیدیم همان ینبوشاد، ییمه خشائته یا جمشید است که با جنبه ی تاریک خود یعنی اژدها –بخوانید پیتون؛ بخوانید تایفون- درگیر است و فریدون که مابه ازایی برای مسیح است، ساحت او را از اسارت اژدها/ضحاک آزاد میکند. درواقع مسیح با این کار، به شیوه ی خودش به جهان زیرین فرود می آید و همانطورکه داستان «وسوسه ی شیطان» نشان میدهد، در بیابان –قلمرو سیت یا تایفون- شیطان را شکست میدهد. طبیعتا و همانطورکه داستان های شکست پیتون از آپولو و مواجهه ی ناچیکتا با یاما نشان میدهند، انتظار داریم درنتیجه ی این پیروزی، مسیح، چیزهایی از شیطان گرفته باشد. اما شرط این موفقیت، این است که بر شیطان ظفر یابد وگرنه خودش طعمه ی او خواهد شد. یادمان باشد این سفر، همتای سفر ازیریس به جهان زیرین و جهنم است جایی که به تایفون تعلق دارد و قهرمان ممکن است هرگز از آن برنگردد.

یکی از نکات جالب در این مداقه آن است که تایفون در کتاب ایزیس و ازیریس پلوتارخ به شکل گراز ظاهر میشود و گراز قاتل آدونیس شکارچی، نسخه ی لبنانی تموز هم هست. در اساطیر یونانی، گاهی آرس خدای جنگ به شکل گراز آدونیس را میکشد چون آدونیس رقیب عشقی آرس در تصاحب آفرودیت یا ونوس الهه ی عشق است و میدانیم که هراکلس یا هرکول هم مثل آرس در جایگاه خدای جنگ پرستیده میشده است. با این حال، در داستان اصلی خدا الهه عیشتار همتای بابلی ونوس، خود باعث مرگ تموز و افتادنش به دوزخ میشود. ممکن است گراز، آفرودیت و تایفون، همه نسخه های مختلفی از یک موجودیت باشند. یادمان باشد که تایفون یک تیتان است و مثل دیگر تیتان ها گاهی صاحب پاهایی به شکل مار تجسم میشده است. همین پاهای مارمانند را برای سیرن ها یا عفریته های اغواگر در نظر میگرفتند. مشهورترین سیرن ها سیرن های دریایی در داستان ادیسه هستند که دو پای مارمانندشان به دم های ماهی با سر دو طرفه تبدیل شده است، دقیقل نسخه ی مونث همان تریتونی که هرکول با او کشتی گرفت. گاهی هم پاهای مار و دم ماهی با هم تلاقی میکنند و سیرن با دو پا به شکل دم ماهی تصویر میشود. سیرن های دریایی در ظاهر زنانی نیمه ماهی اکنون تبدیل به پری های دریایی دوست داشتنی کارتون ها شده اند. اما آنها در داستان های اصلی، چنین مهربان نیستند. در داستان ادیسه آنها با آواز خواندن برای ملوانان آنها را به داخل دریا میکشانند و باعث غرق شدنشان میشوند. ادیسه با تمهیدی موفق میشود کشتی خود را از آسیب آنان دور نگه دارد. اما یکی از ملوانان به دنبال آواز، توی دریا میپرد و در آستانه ی غرق شدن قرار میگیرد. شانس می آورد و آفرودیت عاشقش میشود و او را نجات میدهد و به نزد خود میبرد. این ملوان، بوتس نام دارد یعنی همنام همان صورت فلکی گله دار صاحب گاری است و میشود گفت این گله دار، همان تموز یا آدونیس است در ماجرای عشقیش با آفرودیت به یک روایت دیگر. ظاهرا افتادن او در دام آفرودیت یک نسخه ی دیگر غرق شدن او است. اما چرا غرق شدن؟ قرارگیری بوتس در جوار صورت فلکی مارافسا را به یاد بیاورید. بدن مار که دو طرف آدم این صورت فلکی قرار دارد، در صورت حذف کردن پاهای آدم، تبدیل به دو پا به شکل دم ماهی میشود که در دو دست صاحبشان قرار گرفته اند، دقیقا همان تصویر متداول سیرن ها. همانطورکه بیان شد، صورت فلکی راه شیری از روی مارافسا میگذرد و این صورت فلکی، متداولا به رودخانه یا جریان آب تشبیه شده است. بنابراین کسی که فریب مارافسا را بخورد و در تملک او درآید در آب آن غرق شده است، همانطورکه امروزه هم اصطلاح غرق شدن در باب فرو رفتن در مشکلات زندگی مادی زیاد استفاده میشود. ادیسه موفق میشود از این بلا نجات یابد چون تحت حمایت آتنا الهه ی عقل است. اتفاقا آتنا در جایی از داستان ادیسه به شکل پسری چوپان بر او ظاهر میشود و این میتواند نشان دهد که آتنا یک فرم زنانه از تموز است همانطورکه آفرودیت و سیرن فرم های زنانه ی تایفون هستند. آتنا تیرانداز ماهری است و میتواند صورت فلکی قوس یا کمان در جوار مارافسا را نمایندگی کند. همانطورکه میدانیم، آدونیس هم یک فرم شکارچی و کماندار از تموز بود. کریستف نولز معتقد است داستان هایی مانند قصه ی آدونیس و ونوس یا ادیسه و سیرن ها الگوهایی برای قربانی جوانان در دنیای متمدن امروزین هستند. جوانان در پرتگاه هایی که همتایان سیرن ها یعنی چاله های خطرناک مسیر زندگی مادی و تلون و بوقلمون صفتی لذت های مادی سر راهشان قرار میدهند، در رنج و غم می افتند و بسیاریشان خودکشی میکنند و بنابراین به عنوان قربانیانی تقدیم جهان ارواح شریری میشوند که در ازای تمدنی که به انسان ها آموخته اند، انتظار تقدیم قربانی انسانی را دارند. کسانی که قربانی میشوند، حقشان است. به آنها اجازه ی انتخاب داده شده و آنها میتوانند مثل ادیسه با توسل به عقل نجات یابند ولی مثل بوتس تسلیم احساسات و غرایز خود شده اند.:

“the vitally importan work of christoph Knowles and the power and wisdom of the stars”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 31 July2020

این حق انتخاب، همان حق تعادل شوی کماندار در مقابل زورگویی خیرخواهانه ی شیر خورشیدی است. میتوان نزاع دموکراسی لائیسیته و اقتدار مذهب در امروزه روز را نسخه ی مدرن آن در نظر گرفت. دموکراسی راه را هم برای مذهب خدایی و هم برای آزادی شیطانی باز میگذارد و به انسان ها اختیار میدهد تا از بینشان یکی را انتخاب کنند. در مقابل، مذهب خواهان بستن هر گونه راهی بر شیطان با کمتر کردن هرچه ممکن راه انتخاب است و چون با اختیار میانه ای ندارد، از سر مصلحت، اینقدر در محدود کردن همه کار و ممنوع کردن همه چیز افراط میکند که عملا باعث گردنفرازی سکولاریسم میشود. آنها هر دو یک قسمت مفقوده دارند و آن آماده کردن مردم برای درآوردن سعادت از مغاک شیطان و با غلبه بر شیطانند و شاید لازم باشد که ما فکر کنیم تعلل در آموختن این مهم به مردم برای آن باشد که جامعه به دادن قربانی به شیاطین نیاز دارد. پس خوب است موقع فکر کردن به این مسئله این را هم گوشه ی ذهنمان داشته باشیم که بر اساس تفسیری که از افسانه ها به دست دادیم، سیاست و جریان اقتصادی مهم حمایتگر آن، خودشان جلوه هایی از مارافسا یا تریتون تحت حکومت هرکول است و ممکن است شیاطینی که داریم از آنها صحبت کنیم، نیروهای غریزی کور و خودخواه حاکم بر سیاستمداران و مقتصدین باشند.

مطلب مرتبط:

دموکراسی و قربانی دادن برای شیاطین (قسمت اول)

دموکراسی و قربانی دادن برای شیاطین (قسمت اول)

تالیف: پویا جفاکش


به لحاظ سطح ابتکارات تکنولوژیک، هیچ مرکزی در جهان به پای آکرون در ایالت اوهایوی امریکا نمیرسد. این شهر پیشتر و در سال های بین 1900 و 1990 مرکز لاستیکسازی جهان بود و زوال صنعت لاستیکسازی در آن، با پیشرفت در تولیدات الکترونیکی جبران شد. از این جهت، آکرون به نوعی همیشه مایل به پیشتازی در خلقت های انسانی بوده است. این با اسمش هم جور درمی آید: یک کلمه ی یونانی به معنی بلندی در اشاره به بلندتر بودن آکرون از مناطق اطرافش. حتی نام شهرستان سامیت که آکرون مرکز آن است نیز به همین معنا است. اما چرا یک اسم یونانی؟ دقت کنید که این اسم آدم را به یاد آکروپولیس (معنی: شهری در بلندی) تپه ی بناگاه آتن مرکز فلسفه و اندیشه در یونان می اندازد و آتنی ها از این جهت، جانشینان انسانی خدایان کوه المپ در اساطیر یونانیند. المپی ها به رهبری زئوس/ژوپیتر، به دوران تیتان ها به رهبری کرونوس/ساتورن خاتمه دادند و تیتان ها به تارتاروس تبعید شدند، داستانی که میتواند آنها را به تارتارها یا نیروهای دوزخی تبدیل کند و با تاتارها و ازاینرو در قاره ی امریکا با سرخپوستان تطبیق میشدند. تارتارها در بسیاری از روایات، محمدی یعنی مسلمان بودند. شاید این موضوع توضیح دهد که چرا گفته میشود بخشی از زمین های سامیت، از "مدینه"MEDINA گرفته شده اند. شهرستان "مدینه" نام از روستایی به همین نام دارد که در محل سکونت سرخپوستان بنا شد و جالب این که نام این روستا قبلا "مکه" بوده است. ویکی پدیا در صفحه ی "مدینه، اوهایو" در توضیح نام های مزبور، گفته است که آنها از شهرهای مکه و مدینه در عربستان سعودی گرفته شده اند، اما دلیلش را و این را که چرا دقیقا نامجاهایی انتخاب شده اند که در تاریخ اسلام محل زندگی و حکومت محمد پیامبر اسلام بوده اند، بیان نکرده است. درباره ی تاریخ مدینه ی اوهایو چنین آورده که آن توسط فرانسوی ها به ایالت نیوفرانسه ی کانادا ضمیمه شده بود تا این که به تصرف بریتانیا درآمد و بعد شرکت زمین کنتاکی آن را خرید که درنتیجه ی آن به ایالات متحده ضمیمه شد. این شرکت، یکی از نتایج پایان یافتن «جنگ بزرگ هندی در شمال» بین اروپایی ها و یک کنفدراسیون کم شناخته شده ی هندی/سرخپوست بوده که مرز ایالات متحده در شمال را تعیین کرده است. آیا با یکی از آخرین حدود پسروی تاتارهای مسلمان روسیه در شرق و جنوب مواجهیم؟ ظاهرهای سکونتگاه های اوهایو که چنین چیزی را نشان نمیدهد: شهرهایی هستند کاملا مدرن و امروزی. اما شاید همیشه اینطور نبوده است. بیایید روی مدینه تمرکز کنیم که اسمش آن را یک مرکز عمده ی احتمالی نشان میدهد. مدینه در سال 1870 در یک آتش سوزی ویران و سپس از نو ساخته شد. آیا این برای تغییر محتوا فرصت خوبی نبوده است؟ جالب است که مدینه تنها مورد در نوع خود نیست. تا سال 1923 هر سال، تعدادی از شهرهای امریکا در حال تخریب در اثر زلزله یا طوفان یا آتش سوزی تا حد نیاز افتادنشان به ساخته شدن از نو بودند. واقعا چرا؟ کوربن دالاس که به تاریخ ایالات متحده اعتقاد ندارد، معتقد است این سال ها تکثیر سه فاجعه ی احتمالا مرتبط در قرن 19 هستند که میتوانستند خرابی بزرگی را در سراسر کشور ایجاد کنند و قطعه قطعه کردنشان به وقایع منفرد طی بیش از یک قرن، برای پرهیز از وقفه افتادن در تاریخ جهان به واسطه ی یک فاجعه ی بزرگ است که البته چون بیشتر مردم نواحی از هم خبر نداشته اند و به توالی سال ها هم دقت نمیکرده اند، راحت میشده مردم را قبولاند که فقط یک فاجعه ی محلی را از سر گذرانده اند. سه فاجعه ای که دالاس روی آنها تاکید میکند، عبارتند از: 1-زلزله های نیومادرید بین 1811 و 1812 که باعث تغییر چشم اندازهای وسیع در سراسر شمال شرقی آرکانزاس و جنوب شرقی میسوری و درنتیجه ی آن، وقوع سیل های عظیم گردیدند. 2-بارش شهابی لئونید در سال 1833. 3-شدیدترین طوفان ژئومغناطیسی ثبت شده در تاریخ موسوم به رویداد کارینگتون در یکم و دوم سپتامبر 1859. اگر این رویدادها با هم مرتبط باشند، چه چیزی جز همدستی گروهی از انسان ها با این وقایع در نتایج انسانی-اجتماعی کنونیشان میتواند سبب تلاش این عده در جدایی انداختن بین ارکان فاجعه باشد؟ درست در همان زمانی که دوران آتش سوزی های شهرهای امریکا در حال پایان بود، در هندوستان، بعضی از مردم از پدرانشان شنیده بودند که انگلیسی ها حکومت مغول های مسلمان را در هند از بین بردند تا منابع هند را غارت کنند، اما هیچ کس نمیدانست انگلیسی ها امکانات لازم برای این کار را از کجا آورده اند. برای بیشتر مردم، انگلیسی ها جادوگر بودند و در این شرایط، انگلیسی ها میتوانستند درباره ی ریشه ی تمدن خود هر دروغی به این مردم تحویل دهند. تکلیف آنهایی که مستعمره نبودند که دیگر روشن است. باز احتمالا در همان سال ها است که بقایای شهرهای مخروبه ی مغولستان که مسافران اروپایی توصیف کرده بودند، توسط اروپایی ها ازآنجا جارو شد تا تصویر مغول ها در حد تارتارهای وحشی توصیف شده در تاریخ غربی تثبیت شود. برخی معتقدند تمدن مغولستان در اثر برخورد یک شیء آسمانی به تاکلاماکان که سبب تغییرات جغرافیایی و تغییر مسیر منابع آبی شد از بین رفت. این شیء آسمانی میتواند بخشی از یک رویداد فضایی جهانگیر بزرگتر و نسبت داده شده به شیاطین جهنمی باشد که باعث تغییر آب و هوای زمین و بیابان شدن سرزمین های عربی خاورمیانه و شمال افریقا گردید. این رویداد باید آنقدر جدید باشد که صاحبان تمدن های پیشین این دو منطقه را در نزد بدویان باقی مانده تا حد خدایان رسانده و باعث شده باشد که زمانی که اروپاییان در خاک آنها فرود آمدند، در چشم بومیان یا خدایان باشند یا چنانکه یهودیان از خدایان باستانی تعبیر کرده اند، دیوهای شریر. در خود اروپا نیز چنین تعابیری را درباره ی رومیان باستان میبینیم. در سقوط رم، تارتارها یا نیروهای جهنمی به شکل تاتارهای هون درمی آیند که با وارد کردن ضربات سخت به رم، او را در مقابل ارتش های زیردستان ژرمن هون ها تضعیف میکنند. با این حال، همانطورکه در موقع جعل تاریخ برای خاورمیانه تکرار میشود، تاریخ این دیو/خدایان رومی، اصلا جدید نیست و یک دوره ی طولانی هزارساله بین آنها و دوران جدید فاصله انداخته که به آن، قرون وسطی میگویند. قرون وسطی مشتمل است بر جهالت گستری تاریک کلیسای مسیح از رم که نه بر اساس یک واقعیت بلکه بر اساس حدیث سلطنت هزارساله ی مسیح جعل شده است. دوره ی تعیین شده سال های بین 500 تا 1500 میلادی را در بر میگیرد. اما حتی این هم بدان معنی نیست که هزار سال قلابی در وسط سال 1500 میلادی تعبیه شده اند. توضیح این که سلطنت هزارساله ی مسیح بر اساس الگویش که مسیر یک ساله ی چرخه ی خورشیدی است، به یک سال با چهار فصل تقسیم میشود که هر فصل 250 سال طول میکشد. برای همین انتظار میرود در پایان هر 250 سال، زمان یک تغییر بزرگ به خود ببیند. پس اگر قرار است فاجعه ی جهنمی در 1500 میلادی باعث سقوط روم باستان و جانشینیش با حکومت مسیح باشد، باید بعد از 250سال و در حدود 1750 میلادی وارد دوران چرخش به سمت سکولاریسم شویم که ثمره اش انقلاب های سکولاریسم گستر امریکا و فرانسه بود. موفقیت این دو انقلاب، نتیجه ی اتحاد نیروهای فرانسوی با امریکایی ها در جدا کردن امریکا از بریتانیا در سال 1780 بود و در همان سال بود که در لندن، جرمی بنتام کتاب "مقدمه ای بر اصول اخلاق و قانونگذاری" را در فرمول بندی "اخلاق فایده گرایانه" منتشر کرد. اگر از آن 250سال جلوتر بیاییم، میرسیم به سال 2030 یعنی همان سالی که UCS مدام ما را به سبب خطر بازگشت ناپذیری بحران های آب و هوایی و تغییرات اقلیمی میترساند. آیا واقعا زمین آنقدر کوچک است که دانشمندان میتوانند پیشبینی کنند همه جایش در سال 2030 در بحران قرار میگیرد یا این که قضیه فقط تکرار یک زمانبندی خرافی درباره ی بازگشت بحران های جهانی در بازه ی 250ساله است؟ درواقع هر دویشان یک جا جمع خواهند آمد اگر باز هم به اتحاد انسان با بحران های همه گیر اعتقاد پیدا کنیم چون به نظر میرسد که سیاستمداران واقعا جاهایی از بحران سازی بهره میبرند و گناهان خود را به گردن طبیعت می اندازند. مثلا اگر میبینید در امریکا گاهی آتش سوزی های بزرگ را تصمیمات عمدی سیاستمداران میخوانند باید بدانید که سوء ظن هایی از قبل و از دوران آتش سوزی های اوایل قرن 20 وجود دارد. کافی است دقت کنیم که به فاصله ی کمی بعد از پایان دوران آتش سوزی های سالانه ی شهرهای امریکا، آتش سوزی بزرگ چانگشا در سال 1938 رخ داد که با توجه به این که چین هم مثل امریکا صاحب تمدن دارای تداوم است جلب توجه میکند. این آتش سوزی که باعث نابودی 90درصد چانگشا شد کاملا عمدی بود و به بهانه ی ایجاد زمین سوخته به منظور نیفتادن امکانات شهر به دست مهاجمین ژاپنی رقم خورد درحالیکه ژاپنی ها اصلا نزدیک شهر نبودند و تازه چون به سکنه اطلاع قبلی داده نشد، خسارات جانی و مالی فراوانی ایجاد گردید. درابتدا سوزاندن شهر به چیان کای چک رهبر ملی گراها نسبت داده شد ولی بعد فرماندار عذرخواهی کرد و گفت که دستور از رهبر نبوده و در عوض 3نفر به جرم ایجاد این فاجعه اعدام شدند. برخی این اعدام را حذف شاهدان میخوانند. چانگشا شهری معمولی نبود و یکی از دستنخورده ترین شهرها به لحاظ حفظ اصالت تمدن چینی به حساب می آمد. در چین، یک بدبینی عمده به وجود تلاش هایی عمدی برای تحریف محتوای تمدن و فرهنگ چینی وجود دارد که برایش اسم خاصی دارند: سیکو-کوآنشو. این اسم، از عملیاتی می آید که امپراطور چیانلونگ از سلسله ی چینگ برای حفظ و جمع آوری کتب چینی در پیش گرفت. او صاحبان کتاب ها را امر کرد که کتاب هایشان را برای بازنویسی و ثبت به دربار چین بفرستند تا بعدا کتاب ها را به صاحبانشان برمیگرداند ولی هرگز کتاب ها را برنگرداند. بسیاری از آن کتاب ها در یک سانسور عمدی برای از بین بردن بقایای میراث مینگ، برای همیشه نابود شدند و صداقت نسخه های فعلی در حفظ اصالت متون موقع بازنویسی هم مورد تردید است. اما درحالیکه آتش سوزی چانگشا در یک کشور مبتلا به سیکو-کوآنشو، فقط در نابودی شهر با آتش، به شهرسازی های امریکایی شبیه است، در همسایه ی شمالی چین یعنی اتحاد جماهیر شوروی، مردمی زندگی میکردند که تا دهه ی 1980 خاطرات زنده ای از اتحاد تخریب محیطی و بازنویسی انسانی در نابودی تمدن خود در ذهن داشتند. این مردم، کورشاک ها بودند. بر اساس تاریخچه ی قومی خود، آنها نخست در جایی ناشناخته در اروپای کنونی میزیستند تا این که مهاجمانی از سمت دریا سرزمین هایشان را تصرف کردند و آنها را مرتب به سمت شرق هل دادند و آنها طی این فرار، از پروس، لهستان و بلاخره روسیه گذشتند و در روسیه نخست به بلاپولیش (لهستانی های سفید) و بعدتر به بلاروس (روس های سفید) معروف شدند. آنها بر خاطره ی جمعی روس ها هم اثر گذاشتند. شهر مدرن ریازان در روسیه که گفته میشود در محل ریازان دیگری که در حمله ی باتو خان مغول نابود شد بنا شده است احتمالا در اصل در روسیه واقع نبود بلکه درواقع ریازان یا سرزمین اولیه ی کورشاک ها در یک جای ناشناخته از اروپا بوده است. از نکات عجیب درباره ی فرهنگ کورشاک های اواخر دوره ی شوروی، دوام نوعی اعتقادات مذهبی در قالب مصنوعات در سکونتگاه هایشان علیرغم مذهب کشی گسترده در شوروی بوده است. این اعتقادات در سازه هایی موسوم به VIERA تجلی پیدا میکردند. ویرا نام از عبادتگاه های قدیم کورشاک ها داشت اما حالا هر چیزی که به کورشاک ها احساس خوش بدهد ویرا نامیده میشد حتی اگر یک چرخ و فلک یا یک قفس پرنده باشد. این کمک میکرد تا کورشاک ها بتوانند اماکنی ظاهرا تزئینی و بی فایده درست کنند که اگرچه کاربرد مذهبی نداشتند ولی درواقع مذهبی باشند. دولت شوروی نخست در ازای دریافت مالیات اضافه از کورشاک ها اجازه ی وجود این سازه ها را داد ولی بعد با آنها برخورد کرد. به نظر میرسد ویراها کمک کردند که کورشاک ها گذشته ای ماقبل مسیحی را در ذهن داشته باشند که روس ها نتوانند آن را از مسیر تغییرات در امان نگه دارند. کورشاک ها دورانی را به یاد می آوردند که در محل دریاچه ای به نام «پلشیوو» فرود آمدند. قبل از آنها ملت های دیگری در آنجا بودند که سکونتگاه هایشان در یک تهاجم از بین رفته و از آنها فقط قبیله ای به نام قاسمف باقی مانده بودند که نام از رئیسی به همین نام داشتند. کورشاک ها با قاسمف ها صلح کردند و دو ملت در هم ادغام شدند. در جامعه ی نوین، مردم بر اساس نوعی طبیعت پرستی در هماهنگی با طبیعت زندگی میکردند. آنها نه مشروب الکلی مینوشیدند و نه مواد مخدر مصرف میکردند و نه برده داری پیشه میکردند. آنها حتی تا اوایل قرن بیستم از پول هم بی اطلاع بودند و بر اساس مبادله ی کالا به کالا زندگی میگذراندند. ویراها منبع و عامل زندگی موفق آنها تلقی میشدند. اما یک فاجعه ی آب و هوایی وحشتناک و سیل متعاقب آن، تمام سکونتگاه های کورشاک ها را نابود کرد و آنها را آواره نمود. شکارچیان انسان از راه رسیدند و کورشاک های آواره را شکار کردند تا از آنها بهره کشی کنند و هر کورشاکی که مقاومت مینمود کشته شد. شرایط بد زندگی بعد از نابودی زمین های کشاورزی، کورشاک ها را به خیانت به هم وا داشت و ترس آنها از هم و از شکارچیان انسان، بنیاد اعتقادات آنها را از هم گسست. کورشاک ها مقابل طبیعت قرار گرفتند و رفع گرسنگی و گذران زندگی از طریق فروش اعضای بدن حیوانات، باعث شد تا آنها بیشتر انواع جانوران وحشی از جمله گرگ ها را تا آخرین عددشان شکار کنند. درنهایت وقتی دیگر چیزی برای کسب روزی باقی نماند، به اطراف متواری و جذب جوامع دیگر شدند. بعضی از کورشاک ها همدیگر را دوباره یافتند و به دلیل عدم رضایت از زندگی در شهرهای نوین، تصمیم به احیای سرزمین اجدادی گرفتند. اما وقتی به زادگاه برگشتند، دیدند همه چیز عوض شده است. نام های همه ی مناطق عوض شده و میشد فهمید درحالیکه بعضی سکونتگاه ها کلا محو شده اند، در فواصل آنها سکونتگاه های جدید درآمده اند. حتی نوع نامگذاری ها هم تغییر کرده بود و درحالیکه در قدیم معمول بود برای نامجاسازی، آخر کلمات، یک "ستان" stan اضافه کنند، حالا به جایش spas پسوند نامجاسازی بود. درحالیکه پدران آنها لب به الکل نمیزدند، اکنون تنها محل جایز برای گردهمایی، میخانه بود و اشتیاق برای دیدن دیگران، خودبخود مردم را الکلی میکرد. روزی گروهی از کورشاک ها با نگرانی، با ورود یک دختر 14ساله ی ژولیده و هراسیده ی کورشاک به جمع خود مواجه شدند که مطالب وحشتناکی میگفت. اعضای خانواده و جامعه ی او سعی کرده بودند جامعه ی سنتی کورشاک با فرهنگ خاص خود را احیا کنند و به این جرم، مورد حمله ی سربازان شوروی قرار گرفته و اکثرا کشته شده بودند. آن دختر، بقیه ی عمرش را در سکونتگاه جدید گذراند ولی آنقدر از اتفاقی که افتاده بود ترسیده بود که وقتی بازماندگان خانواده اش از او خواستند به نزد آنها بیاید امتناع کرد. بعد از آن، اخبار بیشتری درباره ی جستجوی سربازان شوروی در جنگل ها برای یافتن بقایای کورشاک های سنتگرا شنیده شد و در خاطره ها ماند. یادمان باشد که کورشاک ها روس های سفید نامیده میشدند و ممکن است داستان های مربوطه بخشی از بدنه ی داستان های نبردهای روس های سرخ و روس های سفید در دوران جنگ داخلی و تا میانه های دوران حکومت استالین بوده باشند. یعنی دورانی که داریم توصیف میکنیم، مرز عصر استالین و یک دوران ناشناخته بوده باشد. خاطرات افسانه ای کورشاک ها نشان میدهد که این دوران ناشناخته میتواند همان عصر طلایی ساتورن باشد؛ عصری که بنا بر اساطیر رومی، در آن، نه تضاد طبقاتی بود نه برده داری و نه فقر و گرسنگی، و این عصر با به قدرت رسیدن ژوپیتر به پایان رسید. کورشاک ها هم فکر میکردند که ویراهای منقرض شده شان به صورت جادویی برای آنها غذا تولید میکردند و برای همین، آنها نیازی به کار و کوشش نداشتند و دوران خودکفایی خود را بسیار رویایی میدیدند. از این جهت، اخراج آنها از زادگاهشان به دنبال نابودی چنین بهشتی، میتواند روایت دیگری از اخراج آدم ابوالبشر از باغ عدن در تورات هم باشد.:

“THE MILLENIAL REIGN OF CHRIST AND THE LAST RESET”: PUSHA MAKU: STOLEN HISTORY: 6 NOV 2020

ساتورن یا کرونوس در اساطیر یونانی-رومی، خدای زحل است که احتمالا همان ستاره ی "قیون" در کتاب مقدس است چون با لغات "کیون" و "کیوان" که عرب ها و فارس ها برای زحل به کار میبردند قابل تطبیق است. کتاب مقدس، قیون را به سبب پرستش شدن و برپاشدن "سکوت های ملکوم" هایش محکوم میکند. به نظر میرسد ملکوم اشاره به بت ها و "سکوت" اشاره به جایگاه بت ها داشته باشد چون سکوت لغتی مونث است و معابد خدایان معمولا حالت مادینه دارند. به احتمال زیاد، لغت "سکوت" همان لغت "شاکتی" به مفهوم نیمه ی مادینه ی خدایان مذکر در هندوئیسم است. کلمه ی "ملکوم" جالبتر است. این لغت، از "ملک" به معنی شاه به اضافه ی "م" تعریف سامی به دست می آید. نام ملوخ از دیگر دشمنان یهوه در کتاب مقدس هم تلفظ دیگر "ملک" است و ملوخ معمولا با زحل تطبیق میشود. ازاینرو قیون و ملوخ با هم تطبیق میگردند. نام "قیون" از ریشه ی ko به معنی سوختن می آید و ملوخ هم متهم است که کودکان را با سوزاندن در آتش برایش قربانی میکردند. آتش، نسخه ی زمینی خورشید است و زحل هم بارها اداره کننده ی خورشید تلقی شده است؛ از طرفی زحل مظهر تاریکی هم هست و آتش جانشین خورشید در تاریکی است.ko احتمالا ریشه ی "کوث" و "کوثا" هم به شمار می آمده که قوم پرستنده ی جهنم تلقی میشدند و سیاهان که نژاد اولین بشرند به نامشان کوثی خوانده میشدند. بنی اسرائیل نیز در کنعان با سیاهان میجنگیدند و هدفشان آزادی اورشلیم از ضرررسانی آنها بود. این اورشلیم، میراث شاهی بود که ابراهیم جد اسرائیل را در آنجا پذیرا شده بود و ملکی صدق نام داشت، کلمه ای که باز نام ملک یا ملوخ در آن خودنمایی میکند. لغت "ملک" به معنی فرشته هم هست و تا حدودی با "بعل" به معنی رئیس برابری میکند که درباره ی ارباب انواع به کار میرفت. به مانند ملک، بعل هم معنی پادشاه یافته و به صورت بلوس، شاه افسانه ای بابل شده بود که همه ی مردم زمین از او اطاعت کردند و کیش او منشا کیش های زمین شد. سینکلوس به نقل از بروسوس، زروآستر یا زرتشتر را اولین شاه بابل خوانده است که بر اساس آن، زرتشتر و بلوس را با هم تطبیق کرده اند. فارسیان، نام زرتوشتر را موقع مال خود کردنش، «زر-تشت» خواندند تا به «دایره ی طلایی» معنی و از این طریق با یک خدای انسان شده ی وارداتی دیگر تطبیق گردد: رتل یا اورتال، خدای خورشید عربی، به گوی طلایی تشبیه میشد و همسرش «چند» chand که الهه ی ماه بود، به گوی نقره ای تجسم می یافت. هرودت، اورتال را نسخه ی عربی دیونیسوس خوانده و همسرش را آفرودیتا اورانیا معرفی کرده است. از دید هرودت، اورتال تنها خدای عرب ها بود. میدانیم که خدای یگانه ی عرب ها ال، اله، الوه یا الوهیم بود که تمام بعل ها جلوه های مختلف او بودند و یهوه نیز در تورات با الوهیم تطبیق شده است. اله نمادپردازی خورشیدی قوی ای داشت و ازاینرو نامش در زبان یونانی تبدیل به هلیوس به معنی خورشید شده است. به طور سنتی اله از آسمان ها بر زمین تجلی می یافت. در سورذیه ی قدیم، او را به بعل سامین یا بعل شمائین به معنی پرودگار آسمان ها ملقب کرده بودند. رومیان، بعل سامین را هم با ساتورن و هم با ژوپیتر تطبیق میکردند. این در هم رفتگی یادگار دورانی است که تعریف خدا تغییر نکرده و یک تعریف به صورت ژوپیتر علیه تعریف قبلی به صورت ساتورن نشوریده بود. پورفیری، ساتورن را با ملوخ تطبیق میکند و مینویسد که او را فنیقی ها «اسرائیل» مینامیدند و ضمنا پسری به نام یهود داشت که اگر این یهود را یهوه بگیریم، میتواند همان ژوپیتر پسر ساتورن منتها در یک برداشت یهودی باشد و عیسی پسر خدا و از قبیله ی اسرائیل در یک برداشت مسیحی. بعضی از اعتقادات یهودیان کابالیست اسکندریه نشان میدهد که سعی شده کدام هویت فنیقی-عبری خدا از او زدوده شود. بر اساس تاثیرگیری از فضای اسکندریه، والنتینوس غنوصی که خالق جهان را شیطانی به نام یلدابهوت و اصل یهوه ی یهودی میشناسد، میگوید که یلدابهوت مجسم به زحل است. نشانه هایی از ارتباط قیون یا زحل با تجارت دریایی فنیقی ها وجود دارد. چون یک روایت متواتر یهودی میگوید قومی به نام kion/kuin با سفرهای دریایی، تمدن را در جهان گستردند و نام این قوم میتواند از همان کیون یا کیوان بیاید. سکوت/شاکتی یعنی تجسم زنانه ی خدا هم میتواند آفرودیت یا ونوس الهه ی زهره باشد که استلا دماریس یعنی ستاره ی دریا است. در بنارس هند، یک الهه ی زهره به عنوان تجسم دریا پرستش میشد که "بوانی" همسر "بوانا" نامیده میشد. او میتواند همان "بمانی" همسر "پارساوانات" خدای جینیست ها باشد. درواقع کیون هم در اسم، یک صورت مادینه دارد که KEN یا ونوس برهنه است. او همان KEM الهه ی قبطی است و احتمالا توسط بردگان آزادشده ی ادومی در مصر بومی شده است. نام خود مصری ها برای زحل اما رمفان یا رفان است. این نام، محتملا مرتبط با لغت "رفائیم" به معنی مردگان مرتبط است که یهود آن را برای غول ها به کار میبرند و بازماندگان این غولان بعد از نابودیشان در سیل نوح، در میان کنعانی های دشمن اسرائیل در ارض مقدس به سر میبردند. آنها به عنوان نیروهای از بین رفته توسط یهوه، با تیتان های سرکوب شده توسط جووه یا همان ژوپیتر قابل تطبیق بودند. یهودی های یونانی مآب اسکندریه ی مصر، تیتان ها را «زمین زادگان» میخواندند و این نام، یادآور به خلقت آدم ابوالبشر از زمین و روایت نام گرفتنش از "ادمه" به معنی خاک است. اینجا هم مضمون مردگان برای رفائیم دوباره تداعی میشود. چون "آدم" میتواند با "عدم" به معنی نابودی و در صورت اضافه شدن "ها" ی اول عبری، با "هادم" یا "هدم" به معنی شکست و تخریب تطبیق شود. "نفیلیم" نام دیگر رفائیم هم به معنی سقوط کردگان و نفله شدگان است. این نام را میتوان با NEPHELE از اعقاب "هلن" که با "آتاماس" همتای آدم به عنوان شاه تسالی ازدواج کرد مقایسه کرد و اینچنین متوجه شد که چطور هم هلنی ها یا یونانیان باستان و هم فریجی های ترکیه که اعقاب فریکسوس پسر آتاماسند، در جایگاه آدمیان عتیق و تیتان ها قرار گرفته اند. NEPHELE به شکل دیگری هم با تسالی ارتباط می یابد. ایکسیون شاه تسالی مهمان زئوس در کوه المپ میشود ولی قذرنشناسانه سعی میکند به هرا همسر زئوس تجاوز کند. زئوس با زیرکی، ابری را به شکل هرا درمی آورد و ایکسیون با آن ابر می آمیزد. این ابر، نفله نامیده میشود. نژاد کنتاورها یا موجودات نیم اسب-نیم انسان از رابطه ی ایکسیون با ابر به وجود می آیند. جالب این که این ایکسیون، نوه ی شاهی به نام کرونوس است و از آن جالبتر این که حکیم عالم کنتاورها شخصی به نام چیرون –نامی شبیه به کرونوس- است. نام های چیرون و کرونوس میتوانند با "کیرون" اصطلاحی که در تسالی برای ستون های نور یا همان ابلیسک های مصری به کار میرفت، همتراز باشند و خود تسالی، یک کیرون به نام "کیرون تائور" یا برج کیرون داشت. دراینجا کیرون اسم خاص به نظر میرسد و ظاهرا منظور، زحل است. تجسد خدا در ستون هایی موسوم به "تارا" (برج مونث) در اساطیر کلتی دارای سابقه است. حالا اگر کیرون را زحل بگیریم و با لغات "کیون" یا "کن" جایگزین کنیم، به لغت هایی نزدیک به کنتاور میرسیم و میفهمیم که منظور از کنتاورها قوم زحل است. از طرفی کن/کیون، با کلمه ی "خان" در ترکی به معنی شاه مرتبط است و تائور و تور به معنی برج، یادآور "تائور" و "ثور" به معنی گاو نرند. در این حالت، کنتاور میتواند به «گاو شاه» معنی شود که با توجه به سواری کردن شاه و مردانش بر اسب، «گاو شاه» میتواند اسب باشد. در این صورت، برجی که خدا در آن حلول میکند، با اسبی که شاه بر آن مینشیند جا به جا میشود و ترکیب اسب و سوار، کنتاور با ظاهر اسبی با بالاتنه ی انسان را میسازد. اسب-آدم به عنوان یک نسخه ی خاص شده ی گاو-آدم، یادآور به تصویر شدن ملوخ در توصیفات یهودی-مسیحی به صورت مردی با سر گاو است که میتواند مینوتائور (به معنی آدم-گاو) هیولای آدمخوار اساطیر یونانی با همین توصیف باشد. در مصر، ازیریس کهن الگوی فراعنه، هم به شکل آدم تصویر میشود و هم در گاوی به نام آپیس تجلی می یابد. در یک متن قبطی، عبارت ازیریس-الوه به چشم میخورد که نشان میدهد ازیریس با الوه/اله تطبیق شده است. با توجه به شباهت داستان ازیریس با مسیح، ازیریس میتواند نسخه ی قبلی یهوه باشد و نامیده شدن یهوه به الوهیم روی همین اصل سوار باشد. ازیریس یک خدای خورشیدی است و به خاطر حکومت بر یک عصر طلایی با ساتورن قابل تطبیق است. ازیریس به دست برادرش سیت یا تایفون که درواقع نسخه ی تاریک خود او است کشته میشود و عصر طلایی به پایان میرسد. بخشی از ازیریس به شکل پسرش هورس –همتای ژوپیتر- بازآفرینی میشود و به جنگ علیه سیت برمیخیزد ولی ازیریس قبلی به جهان مردگان وارد میشود و فرمانروای مردگان میشود همانطورکه ساتورن همراه بیشتر تاتارها در تارتاروس زندانی شد.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P518-530

حلول ازیریس در ایزیس برای تبدیل شدن به هورس، قابل مقایسه با حلول او به بطن زمین است که هم شکم الهه ی زمین تلقی میشود و هم سرزمین مردگان. این حلول قابل تطبیق با هبوط خورشید به جهان زیرین در موقع غروب و طلوع دوباره اش در صبحدم است و هورس هم خدای خورشید طالع است. با این حال، هورس وقتی برای انتقامجویی از سیت قیام میکند، دقیقا خود ازیریس نیست و این به استعاره ی دو مادر او برمیگردد. نه فقط ایزیس، بلکه خواهر او نفتیس –که اتفاقا همسر سیت است که راه خود را از سیت جدا کرده است- هم از هورس کوچک مراقبت میکند و نقش دومی حتی از اولی بیشتر است: «ایزیس هورس را به دنیا می آورد؛ نفتیس او را شیر میدهد.» و این قابل مقایسه با اصطلاح غامض "دو مادر مسیح" در مسیحیت است. منظور از دو مادر چیست؟ هورس تمثیلی از روح آسمانی انسان است که به جهان مادی زمین هبوط کرده و در اثر قوانین فیزیکی متولد شده است. با این حال، آدمیزاد همان چیزی که به دنیا آمده است نمیشود بلکه تحت تعلیم و تربیت قرار میگیرد و اولین معلم فرد، مادر زمینی او است که او را برای مبارزه با شرایط ناخوشایند و سخت جهان آماده میکند. به این ترتیب، ما مثل هورس، دو مادر داریم: مادر زمین و مادر تربیت کننده.:

“SEPTEMBER EQUINOX 2020: THE TWO MOTHERS IN ANCIENT MYTH”: DAVID WARNER MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 22 SEP 2020

قاعدتا برای مسیح، مریم مقدس در حکم مادر دوم است و باید نقش مهمی در تربیت مسیح داشته باشد. با این حال، کلیسای رم، هیچ وقت اهمیت درخوری به مقام مریم نداده است. کلیسای سانتا ماریا ماجوره (مریم مقدس کبیر) یکی از هفت کلیسای مقدس در رم است که هر مسیحی مومنی وظیفه دارد هر 25سال یک بار آنها را زیارت کند تا گناهانش پاک شود. گفته میشود این کلیسا در حدود 400سال بعد از میلاد مسیح، در پاسخ به معجزه ی بارش برف در وسط تابستان ساخته شد. با این حال، کلیسای سانتاماریا ماجوره در مقایسه با کلیساهای دیگری مثل کلیساهای سنت پیترو (پطرس) و سنت جیووانی (یوحنا) بسیار محقر به نظر میرسد. یکی از نکات عجیب زندگی پاپ فرانسیس، توجهش به این کلیسا و سرزدن مرتب او به آن بود تا جایی که وصیت کرد بر خلاف پاپ های قبلی در کلیسای سانتا ماریا ماجوره دفن شود. دلیلش هم احترام خاص پاپ به مریم مقدس بود و فقط او بود که آنقدر به مریم مقدس اعتبار داد که روز یادبود مریم مقدس در 22 جولای را به حد یک جشن بزرگ در حد جشن های انجیل نویسان و حواریون ارتقا بخشید.

کم اهمیتی مریم در دوره های قبلی واتیکان با بزرگی نام مریم و ترسیم شمایلش در همه جا تناقض دارد. ولی این تناقض قابل حل است اگر در نظر آوریم که مریم، حامی کلیسا است چون نقش تربیتی خودش را به معلمان کلیسا واگذار کرده است و اکنون کلیسا و در آموزش نوین به جایش مدرسه و درنهایت صنعت رسانه جای مادر را گرفته اند. این اهمیت آموزشی مریم کاملا برخلاف آموزه ی رسمی کلیسا است که دو مادر مریم را روح القدس و مریم مقدس میخواند و عیسی را به سبب تولد از روح القدس بی نیاز از تربیت میشناسد. برعکس، کلیسا در عمل بیشتر به نظریات غنوصی نزدیک میشود که مادر اول را باربلو میخوانند و این باربلو همان بابیلون یا بابل فاحشه به صورت یک شیطان ماده و روح جهان مادی است. بابل (در لغت یعنی دروازه ی ال یا خدا)، به عنوان جایگاه بعل یا بلوس –خدای شاه شده- با زمینی عوض میشود که خدا در آن تجلی کرده است و برای کابالیست های یهودی، این خدا آدم کدمون است که در تمام موجودات جهان و بیش از همه انسان –که به نامش آدم نامیده میشود- زیست میکند. آدم از بهشت اخراج شده همان آدم کدمون متجلی در زمین تا لحظه ی تولد انسان جدید از مادر-زمین است، چون هر روحی یک بعل یا ملک (فرشته) است که به عنوان بخشی از خدا از نو از جهنم زمین برمی آید و قصد تکامل و تربیت کردن خود برای خروج از جهنم را پیدا میکند هرچند لزوما راه درست را نمیرود. درست مثل هورس که بخشی از ازیریس است، انسان تازه متولد شده هم از بخشی از زمین متولد شده که مواد بیجان میلیون ها موجود زنده ی مرده ی قبلی که همه بخشی از آدم کدمونند را در خود جا داده، بوده است. این مردگان، همان رفائیم و نفیلیمی هستند که با عدم/آدم تطبیق شده اند. آدم/آتاماس را در تسالیایی بودن و آمیختن با نفله میتوان همان ایکسیون دانست که به سبب تلاش برای تجاوز به هرا همسر خدا –همان الهه ی زمین- به تارتاروس یا دوزخ تبعید شد و آنچه که او به آن تجاوز کرد مشتی وهم بود یادآور به نامیده شدن یک الهه ی معروف هندو به «مایا» یعنی حجاب (پرده) و تسلطش بر توهم در انسان ها. آتاماس تسالیایی دچار جنون شد و حکومت خود را از دست داد که میتواند شکل دیگری از جهنمی شدن ایکسیون بعد از دچار آمدن به وهم باشد. درنهایت آتاماس آواره وقتی بهبود یافت، در اپیروس قدرتی به هم زد و دولت بربری تشکیل داد که به آتامانی ها ATHAMANIANS شهرت داشته اند و بعد از تاسیس شهر تئودوریا توسط تئودوروس آتامانی میل به تمدن پیدا میکنند.

شباهت اصطلاحات ATHAMANIAN و OTTOMANIAN و "عثمانی" خیلی جالب است. چون آتامانی/آثامانی، ظاهرا چیزی بین اتومانی و عثمانی است که هر دو معرف یک سلسله ی قدرتمند حاکم بر بیزانس یا روم شرقیند. عثمانی ها در دوره ی معاصر از بین رفتند و تلاش برای ربط دادن اسمشان به آدم ابوالبشر جالب است. آمدن آنها از ترکیه و از درون نظام سلجوقی، ممکن است آنها را به یک تئودوروس بیزانسی ربط دهد که شاید زمانی با تئودوروس آتامانی برابر بوده است. این تئودوروس بیزانسی که به نام تئودوروس اول لاسکاریس شناخته میشود، از جهت مادر نسب به خاندان قدرتمند کومننوس میبرد و شوهر دختر الکسیوس سوم انجلوس امپراطور بیزانس شده بود. بعد از سقوط بیزانس در حمله ی صلیبی های اروپایی و زندانی شدن الکسیوس، وی در نیقیه یک دولت بیزانسی جدید تشکیل داد و با سلجوقی ها متحد شد و به مقاومت علیه صلیبیون پرداخت و شکست های سنگینی به صلیبیون وارد کرد. او بعدا دشمن پدرزنش هم شد چون خودش را امپراطور خواند و سلسله ای ساخت که بعدا بیزانس را احیا کردند. این سلسله همان لاسکاریس ها هستند که بعد از شکست بیزانس از عثمانی، داعیه دار احیای روم در غرب و مبدل به هابسبورگ های ایجاد کننده ی امپراطوری اطریش-مجارستان میشوند و خود را میراث دار امپراطوری روم مقدس در دوران اوج خود تحت هدایت شارل پنجم میخوانند، دورانی که در آن، ارتش عظیم سلیمان عثمانی مجبور به عقبنشینی از پشت دیوارهای وین شد و شاید آغازی برای درآمدن روم مقدس از یک لایه ی قبلی سلجوقی –با فرض جانشینی بحق عثمانی بر سلجوقی ها- بوده باشد.

فومنکو سلجوقی ها را همان سلوکی های یونانی میشناسد که بیزانسی ها هم به سبب یونانی بودن، خود را جانشینان آن میخوانند. شاید یونانیان و ترکان قزاق در ابتدا در لشکر صلیبی غرب با هم متحد بودند ولی با افزایش قدرت ترکان و غلبه ی آنان بر صلیبیان، راه یونانیان از آنها جدا شده است. تمثال این عده، اسکندربیگ آلبانیایی اصالتا مسیحی است که نخست به سلطان محمد فاتح (از نسخه های عثمانی محمد پیامبر اسلام) خدمت میکند و بعد علیه او میشورد و پس از شکست، به ایتالیا میگریزد. آلبانی جانشینی برای البان ایتالیا است و ایتالیا یک ماگناگریسیا یا یونان بزرگ داشته که برای یونانی مآبی آن کافی بوده است. ایتالیا منبع روم تلقی میشود و این یادآوری میکند که اسکندر کبیر در نوشته های اسلامی، هم یونانی است و هم رومی. اسکندر اسلامی، معروف به ذوالقرنین یا صاحب دو شاخ است و اسکندربیگ کلاهخودی به شکل سر بز با دو شاخ دارد. پس اسکندر بیگ، نسخه ای دیگر از اسکندر کبیر است که پارس را در شرق فتح میکند ولی فتوحاتش درنهایت به دست پارت های یونانی مآب دشمن یونان و روم می افتد که میتوانند یک نسخه از عثمانی ها باشند. اسکندر کبیر منابع اسلامی، درست مثل اسکندربیگ مسیحی است و همه جا نشان صلیب را با خود حمل میکند. بنابراین او یک کهن الگوی صلیبی هم هست. صلیبیون میخواستند بیت المقدس را که زادگاه مسیح است از دست کفار مسلمان آزاد کنند و در قائل شدن رسالت این آزادسازی برای خود و از طریق جنگ و کشتار، از مهاجرت موسی و بنی اسرائیل از مصر به سرزمین مقدس الگو میگرفتند. این مهاجرت، یک نسخه ی همزمان یونانی و رومی دارد که میتواند دورادور با افسانه ی اسکندر همریشه باشد و آن، داستان فتح رم (مرکز مقدس بعدی مسیحیت و همتای اورشلیم برای مسیحیان) توسط کنستانتین کبیر است. همانطورکه میدانیم، موسی و بنی اسرائیل برای ورود به ارض موعود، از دریا یا رودخانه ای عظیم گذشتند و وقتی دشمنانشان مصریان در تعقیب آنها وارد آب شدند، غرق گردیدند. داستانی مشابه در نبرد پل ها بین کنستانتین و ماکسنتیوس رخ میدهد. ماکسنتیوس امپراطور رم، نقشه ای کشیده که مطابق آن، کنستانتین و ارتشش در رود تیبر غرق خواهند شد ولی در اثر جوردرنیامدن نقشه که کنستانتین از آن تعبیر به معجزه میکند، ماکسنتیوس و بسیاری از افرادش خود در رود تیبر غرق میشوند و کنستانتین موفق به فتح رم میشود. کنستانتین این اتفاق را نتیجه ی توجه به هشدار خداوند میکند که با آشکار شدن صلیبی آتشین در آسمان، او را دعوت به دین مسیح و گسترش مسیحیت میکند. بنابراین کنستانتین پایه گذار روم مسیحی میشود و پایتخت خود را به قستنطنیه منتقل میکند که پایگاه یونانی مآبی و مسیحیت با هم میگردد. این پیروزی مسیح بر کفر، یک نسخه ی ظاهرا جدیدتر هم دارد که در آن، ارتش مسیح، اسلاوها و ارتش کفر، ترکان و تاتارها هستند و آن، پیروزی دیمیتری دونسکوی بر خان مامای است. ارتش تاتار، بسیار بزرگتر و قوی تر از ارتش اسلاو است ولی در اثر معجزه ی الهی، طوفانی به نفع دیمیتری درمیگیرد که بر اثر آن، بسیاری از ارتش تاتار در رودخانه غرق میگردند. دیمیتری دونسکوی قبل از نبرد توسط یک قدیس مسیحی به نام سرجیو رادونیژ برکت داده شده همانطورکه کنستانتین مرتبا از سوی یک کشیش به پذیرش مسیح دعوت میشود. در یک وقایعنامه ی روسی به نام «داستان نبرد مامای»، ارتباط واضحی بین کنستانتین و دیمیتری کشیده شده است:

«شاهزاده ی اعظم... صلیب حیاتبخش را از سینه ی خود بیرون آورد... که در آن، تکه ای از درخت حیاتبخش بود، به شدت گریست و گفت: "پس ما به تو امیدواریم ای صلیب حیاتبخش خداوند، به همان شکلی که بر امپراطور یونان، کنستانتین، هنگامی که به نبرد با شریران بیرون رفت، ظاهر شدی و او به معجزه، دشمنانش را شکست داد."»

درخت حیاتبخش، همان درخت دانش در باغ عدن است که آدم و حوا با خوردنش بهشت را از دست دادند و صلیب مسیح، از درختی از بذر همان ساخته شده بود. امروزه معمولا میوه ی ممنوعه ی آن را سیب نشان میدهند ولی آن قابلیت تعبیر به درخت کیهانی را دارد که صلیب هم درنتیسجه ی آن، جانشینی برای درخت کیهانی است. درخت کیهانی بعضی اوقات همانطورکه در یگدراسیل یا درخت کیهانی ژرمن میبینیم، متصل کننده ی زمین و آسمان، و در این موقعیت، جانشین کوه کیهانی به عنوان محور جهان است که در یهودیت و مسیحسیت عتیق، کوه موریاه در بیت المقدس یا اورشلیم افسانه ای چنین محوری بود. بنابراین تلاش صلیبی برای گرفتن محل صلیب مسیح، تلاش برای رسیدن به مرکز جهان و از طریق آن، رسیدن به آسمان و خود خدا هم بود. یک نسخه ی دیگر فتح بیت المقدس داریم که در شاهنامه ی فردوسی آمده و فومنکو آن را مکمل داستان های دیمیتری دونسکوی و کنستانتین کبیر و موسی میداند. در این داستان، پادشاه بیت المقدس، ضحاک شاه شریر است و دشمنش فریدون. فریدون به مانند موسی موقع لشکرکشی به بیت المقدس باید از یک جریان آبی سخت بگذرد که این بار رود دجله است. نگهبان عرب رودخانه مانع از گذر آنها با قایق میشود ولی فریدون با هدایت اسبش به داخل جریان تند آب، ترس لشکر را زایل میکند و لشکر به طوری معجزه آسا از رودخانه میگذرد. فریدون از پیروزی خود مطمئن است چون تایید ایزدی دارد. ستاره ای که در روز به اندازه ی خورشید میدرخشد مسیر او را روشن کرده و روح این ستاره که ایزد سروش است بر او ظاهر شده و با او صحبت کرده است: ترکیبی از ستون نوری که موسی و لشکرش را به سمت ارض مقدس راهنمایی میکرد با صلیب درخشانی که کنستانتین قبل از نبرد دید؛ اما این بار صحبت از ستاره ی تحت تعقیب است که میتواند همان ستاره ی بیت اللحم باشد که سه پادشاه مجوس با دنبال کردنش به محل تولد مسیح در بیت اللحم رسیدند. گویی مسیح بیش از این که انسانی متولد شده باشد شکل انسانی شده ی فکری در سر یک پادشاه بوده است. در داستان فریدون هم یاران سه گانه داریم که سه برادرند، ولی دو برادر بزرگتر از سر حسادت قصد کشتن برادر کوچکتر که فریدون است را میکنند. آنها تخته سنگ بزرگی را به سمت فریدون به خواب رفته میغلتانند ولی فریدون به موقع بیدار میشود و سنگ را به دو نیم میکند. فومنکو این خطر حتمی برای فریدون در آستانه ی جنگ را با مجروح شدن دیمیتری دونسکوی در گرماگرم یک نبرد خطرناک با چهار تاتار مقایسه میکند که همه فکر کرده اند مرده است ولی او را زنده درحالیکه به درخت نصف شده ای تکیه داده است می یابند. موقع یافتنش دو نفر همراه اویند. مارک گراف تز فومنکو را به قصه ی دیگری ربط میدهد که در آن، اتفاق مشابهی هم برای اسکندر می افتد. همه فکر میکنند اسکندر در گرماگرم نبرد با هندیان کشته شده است ولی به طرز معجزه آسایی اسکندر مجروح برمیخیزد و به سربازانش روحیه میدهد. موقع این اتفاق باز در صحنه ی نبرد، دو نفر کنار اسکندرند و از او حمایت میکنند. این مردن و زنده شدن اسکندر با توجه به این که او پسر ژوپیتر و درواقع نسخه ی دیگر مسیح پسر یهوه است، قابل تطبیق با مرگ و رستاخیز مسیح است. این که نبرد در هند رخ میدهد، یادآور فرار ضحاک پس از شکستش در بیت المقدس به هند است. پس از آن، ضحاک و فریدون یک بار دیگر با هم روبرو میشوند که در آن، فریدون با گرز گاوسرش به سر ضحاک ضربه میزند و او را اسیر میکند و به دستور سروش در کوه دماوند به زنجیر میکشد، رویدادی که فومنکو آن را نسخه ی دیگر دربند شدن پرومته تیتان خالق انسانها در کوه قفقاز و به دستور ژوپیتر/زئوس میخواند. گناه پرومته این بود که با دادن آتش به مخلوقاتش انسانها باعث رشد تمدن در انسان ها و احتمال قرار گرفتنشان در مقابل خدایان شده بود. نقش معجزات الهی در پیروزی فریدون بر ضحاک، میتواند به معجزات ایزدی یاری گر لشکر موسی در غلبه بر غول های توانای ارض موعود ربط داشته باشند. موسی موقع ورود به ارض موعود با یکی از این غول ها یعنی عوج ابن عنق رودررو شده بود با این حال، در کتاب مقدس، نه موسی بلکه داود فاتح بیت المقدس است ولی موسی در نجات معجزه آسا در نوزادی از دشمن و در داشتن رسالت الهی، و داود در انتخاب شدن غیر قابل توضیح از سوی خدا و علیرغم مشکوک بودن به زنازادگی، قابل تطبیق با مسیحند و البته اصرار زیادی بر نسب داشتن عیسی مسیح در خاندان داود وجود دارد. داود هم برگزیدگی خود را با کشتن یک غول یعنی جالوت نشان میدهد. او جالوت را با پرتاب سنگی به سرش میکشد ولی همزمان یک فرشته ی نامرئی با شمشیر ایستاده که شمشیر او قدرت سنگ را افزایش میدهد و باعث مرگ جالوت میشود. به نظر میرسد گرز فریدون که بر سر ضحاک کوبیده میشود، ترکیب شمشیر و سنگ باشد.:

“ALEXANDERS WOUNDING AND DIMITRY DONSKOYS WOUNDING”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 3/2/2015

قرار گرفتن ضحاک خونخوار در جایگاه پرومته ی تمدن آموز و عقل دهنده کمی عجیب به نظر میرسد چون این جایگاه بیشتر برازنده ی جمشید یعنی همان پادشاهی است که ضحاک او را سرنگون کرد و کشت و تاج و تختش را تصاحب نمود. جمشید، به مردمان، تمدن داد و نیکویی های فروان نمود ولی در ازای ستایش مردم از خود، دچار غرور شد و خود را خدا خواند درنتیجه مورد خشم خدا قرار گرفت و سرزمینش ضعیف و ویران شد و درنهایت به تسخیر ضحاک اژدهاوش درآمد. با این حال، هنوز میتوان ارتباطاتی بین جمشید و ضحاک یافت. این ارتباطات میتوانند همان ارتباطات سیت و ازیریس باشند. نکته ی مهم، دو خواهر جمشید هستند که ضحاک پس از شکست جمشید، آنها را معشوقه های خود میکند و بعدا فریدون آنها را نجات میدهد. ظاهرا این دو خواهر جمشید، همان ایزیس و نفتیس دو خواهر ازیریس هستند که بدل به دو مادر هورس میگردند و ناجی بودن فریدون در مقایسه با ناجی بودن هورس، نشان میدهد که او در ابتدا با هورس برابر بوده و در این صورت، بازگشت فریدون همان بازگشت جمشید است. اگر سیت به عنوان نیمه ی مخالف ازیریس، ضحاک را به عنوان بخشی از وجود جمشید نمایندگی کند، پس میتوان گفت ضحاک آشوبگر، همان غرور جمشید است که از کنترل خارج میشود و او را به اعمال زشت وا میدارد و خون مردمانی را که به او اعتراض میکنند میریزد. نام جمشاد یا جمشید، مخفف ییمه خشائته یا ییمه شاه است و عقیده بر این است که این ییمه، نسخه ی زرتشتی یمه شاه جهان مردگان در اساطیر هندو است. ازیریس هم شاه جهان مردگان است.

مطابق عقاید هندوها یمه طناب کمان شده ی بلندی دارد که با آن، افراد را روی زمین میگیرد و روح آنها را به زیر زمین و قلمرو مردگان میکشاند. تصویر یمه درحالی که این طناب را در دست دارد، با صورت فلکی افیوخوس یا مارافسا تطبیق میشود که در اساطیر غربی، مردی را در حال گلاویز شدن با یک مار نشان میدهد. این صورت فلکی در پایین صورت فلکی هرکول قرار دارد و هرکول متمایل به آن و درحالیکه چماقش را بلند کرده است تصویر شده است طوری که انگار به جنگ افیوخوس میرود. به نظر میرسد نگاره ای روی یک کوزه ی سفالی از نبرد هرکول با تریتون خدای آب ها که در موزه ی بوستون نگهداری میشود، دقیقا از روی تصویر گلاویز شدن این دو صورت فلکی ساخته شده است. در این نگاره، هرکول دقیقا در حالت خود در صورت فلکی هرکول دیده میشود با این تفاوت که به جای چماق، یک دست تریتون در دست او است. انگار قدرت جنگی هرکول از تسلطش بر تریتون به دست می آید. همانطورکه میدانیم تریتون در این نبرد برای غلبه بر هرکول به شکل ماری درآمد ولی شکست خورد، ظاهرا این همان مار افیوخوس است. تصویر تریتون بر روی کوزه به شکل یک نیمه ماهی-نیمه انسان عظیم و در هم لولنده جزئیات بیشتری از قصه به دست میدهد. دم تریتون در پشت سر هرکول طوری پیچیده که سر دم ماهی مانند آن، به شکل صورت فلکی ماکیان یا سیگنوس (قو) در پشت سر صورت فلکی هرکول درآمده است که نشان میدهد صورت های فلکی مارافسا و ماکیان در ابتدا دو جلوه ی مختلف خدایی واحد بوده اند. همچنین روی سر تریتون یک تاج قرار دارد که میتواند صورت فلکی کرون یا تاج شمالی در جوار صورت فلکی افیوخوس باشد و شاید علت اصلی حمله ی هرکول به تریتون هم در ابتدا به خاطر همین تاج بوده است.:

“THE PREDICTV POWER OF THE STAR MYTH SYSTEM”: DVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 18 JULY 2016

همانطورکه میدانیم صورت فلکی ماکیان یا سیگنوس، زئوس شاه خدایان را در هیبت یک قو نشان میدهد و مربوط به افسانه ی تجاوز زئوس به یک زن زمینی در قالب یک قو است. زئوس ارباب مشتری سیاره ی موکل حکام و پادشاهان است و همانطورکه میدانیم این وکالت را از شاه سابق یعنی ساتورن یا زحل دزدیده است. قاعدتا ازاینرو است که نیمه ی دیگر او یعنی افیوخوس و البته تریتون تاجدار است. ماری که افیوخوس با آن درگیر است، همان اختیارات بیش از حد کنترل حاکم است که میتواند عقل او را زایل کند. تسلط هرکول بر تریتون باعث ایجاد یک قدرت جنگی شدید در او میشود که به گرز همه کس حریف هرکول تشبیه میشود و احتمالا گرز فریدون هم هست. به همین دلیل هم هست که ضحاک اژدهاوش خوانده میشود و در شاهنامه مدام لغت اژدها به جای نام ضحاک می آید چون ضحاک همان ماری است که از کنترل مارافسا یا همان جمشید خارج شده و زندانی شدن ضحاک یا مار توسط فریدون، او را در جایگاه جمشید خواهد نشاند. اما اگر بخواهیم این مقابله را به زبان سیاسی بیان کنیم، غلبه ی هرکول (جنگجویی) بر زئوس (قدرت) را نشان میدهد و آن، هنگامی است که جنگسالاران در اثر رشد موقعیت طی جنگ های زیاد، قدرتشان از حاکم سیاسی بیشتر میشود و میتوانند او را بازیچه ی خود و حتی سرنگون کنند.

این، اتفاقی است که ظاهرا برای کلیسای کاتولیک افتاده است. شوالیه های تمپلار که برای او جنگ صلیبی میکردند، در اثر کسب موقعیت و شرکت در بانکداری، آنقدر نیرو گرفتند که امپراطوری روم مقدس را تغییر محتوا دادند و با یک روم امریکایی جانشین کردند و قدرت کلیسا را کاهش دادند. جنگسالاران از این وضعیت آنقدر خوششان آمد که شرایط ذهنی عمومی را برای بازتکرار این وضعیت تربیت کردند؛ از طریق همان مدارسی که جانشین تربیت کلیسایی نموده بودند. همانطورکه کلیسا شوالیه ها را تربیت میکرد و همزمان فضا برای تمرین جنگ به آنها میداد، مدرسه هم یک زنگ ورزش دارد که از کل کلاس ها خوشمزه تر است و بچه ها را به سمت علاقه ی افراطی به ورزش های تیمی رسانه ای هل میدهد. ورزش برعکس بقیه ی زنگ ها محل تقویت نزاع است و کسی که در نزاع طلبی پیشرفت کند، به ارتش و نیروی پلیس راه می یابد. آن وقت، عقل که محل پرورشش مدرسه بوده و هیچ وقت هم پرورده نشده، از حالت نیمه تعطیل به حالت تمام تعطیل عقبگرد میکند و اطاعت بی چون و چرا حاکم میشود. این، شاید برای افسران مافوق در ارتش ایدئال باشد اما در حالت افراطیش از دید کسانی که این افسانه ها را درست کرده اند، فقط میدان دادن به جنون است: یک جنون ضحاکی. فریدون ظاهرا چنین جنونی ندارد، اما دلیلش این است که او تقسیم میشود. یادمان باشد او یک شخصیت سه گانه است. نام اصلیش ثراتئونه به معنی سوم و در اشاره به سومین برادر بودن او است. نام ثراتئونه احتمالا تلفظ دیگر نام تریتون است. دعوای فریدون با برادرانش به دعوای سه پسر فریدون منتقل میشود و همین ثابت میکند که سه برادر روی هم فریدون بوده اند. بین پسران فریدون نزاع درمیگیرد و کشته شدن هر سه شان در این نزاع ها سبب جنگ سه ملتی که از آنها به وجود می آیند –ایران، روم، و توران- میگردد. هرکول هم مجنون و مدام در حال کشتن دیگران در اثر جنون است و احتمالا جنون او نسخه ی دیگر جنون آتاماس است که باعث تبعید شدن آتاماس به میان جانوران وحشی و درنهایت بربرها گردید. یادمان باشد آتاماس به عنوان یونانی، در جایگاه نفیلیم و از طریق آنها تیتان ها یا خدایان سابق قرار دارد و به حکومت رسیدنش در میان بربرها، در حکم تاسیس تمدن انسان توسط خدایان است؛ خدایانی که بعضی هایشان تیتان های سرنگون شده از قبیل پرومته اند....

(ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

دموکراسی و قربانی دادن برای شیاطین (قسمت دوم)

عثمانی های پارسی: دین، سکولاریسم و مواد مخدر

تالیف: پویا جفاکش

اواخر اسفندماه 1402 درحالیکه پاپ فرانسیس به دلیل عفونت پیچیده ی ریوی در بیمارستان رم تحت درمان بود، «هشتمین پادشاه رم» که خود را «اینفلوئنسر زباله» میخواند، ماموریتی مخفیانه را آغاز کرد. او کلاهگیس پوشید، ریش صورتی و آبی رنگ شده ی خود را پشت ماسک جراحی پنهان کرد و سپس به داخل بیمارستان رفت. او همه جا را دنبال پاپ گشت و بلاخره به این نتیجه رسید: پاپ آن تو نبود؛ به عقیده ی او پاپ دیگر در دنیای ما نبود. این اطلاعاتی بود که هشتمین پادشاه رم، کارگر سابق تشییع جنازه که نام اصلیش سیمون باسیل است، در رسانه های اجتماعی، کانال های تگرامی و چت های واتس اپ پخش کرد. به فاصله ی کمی پس از گسترش این اخبار، نیویورک تایمز در تاریخ 19 مارس 2025 در مقاله ای تحت عنوان “as pope francis ails, outlandish rumors run wild”به قلم EMMA BUBOLA به انتشار مصاحبه های نویسنده ی مقاله با مقامات واتیکان پرداخت که این اطلاعات را اخبار جعلی و نظریه های توطئه کار جریان های «ضد فرانسیس» میخواندند. از زمان سمپاشی های هشتمین پادشاه رم تا تاریخ رسمی مرگ پاپ، چند بار، واتیکان سرنخ هایی از زنده بودن پاپ داد که بدبینان همه را جعلی خواندند، ازجمله یک نوار صوتی که بدبینان آن را هم ساخته شده با هوش مصنوعی شمردند. بلاخره در روز مهم عید پاک، پاپ در انظار ظاهر شد و پیام خود را داد و فقط یک روز بعد مرد. آیا واقعا این معجزه ی الهی رخ داده و خداوند اراده کرده بود که پاپ هر طور شده، تا اعلام پیام عید پاک زنده باشد و بعد او را با عجله به نزد خود در بهشت بخواند؟

حقیقت این است که اوضاع داخلی واتیکان خیلی به هم ریخته تر از آنی است که دیر اعلام شدن خبر مرگ پاپ –اگر نظریات توطئه درست باشند- فقط برای معجزه سازی رخ داده باشد. واتیکان در شرایط ناخوشایندی است و کشیش های آن در دو جبهه ی پیروان صدیق فرانسیس و راستگراهای افراطی تقسیم شده است. زمانی که فرانسیس پاپ شد، از پایتخت دنیا یعنی ایالات متحده یک عدد باراک اوباما به استقبال او آمد که همه او را نشاندهنده ی تغییر جهان به سمت رنگین تر شدن و متنوع تر شدن و تمایل سیاست به فرودستان میدانستند. ولی حالا در مراسم درگذشتش از همان جا دونالد ترامپی به استقبالش می آید که پیامبر راست های افراطی و سمبل تقدس پولداران و قدرت های سنتی سفید است و پاپ فرانسیس زمانی در مسیحی بودنش ابراز تردید کرده بود. از آن زمان تا حالا تغییرات زیادی در دنیا اتفاق افتاده بود ولی فرانسیس تغییری نکرده بود و از این جهت مورد انتقاد کشیش های قدرت طلبی قرار گرفته بود که هیچ ایدئولوژی خاصی نداشتند و فقط میخواستند برای بقا همرهنگ قدرت های سیاسی موجود شوند. خط و مشی ای که فرانسیس را به واتیکان آورد کاملا متفاوت با این همرنگی بود. فرانسیس در شرایطی آمده بود که مردم هرچه بیشتر از اطراف کلیسای رم متواری میشدند و فرانسیس آمده بود تا به واتیکان رنگ مردمگرایانه بزند. برای مردم کاملا قابل باور بود که فرانسیس به عنوان آدم فقیری که قبل از کشیش شدن مدتی نگهبان کلوب های شبانه بوده است، هنوز هم مردم را با سلیقه های گوناگونشان بپذیرد و حامی فقرا و خانه به دوشان و خلافکارانی که زندگی خود را تباه کرده اند باشد و از همجنسگرایی گناه زدایی کند. ولی میدان دادن به فرانسیس به هیچ وجه به این معنی نبود که واتیکان همراه با فرانسیس عوض شده است. این بود که همان نیویرک تایمز در تاریخ 22 آوریل 2025 و به مناسبت انتشار خبر مرگ پاپ، مقاله ی دیگری با عنوان FRANCIS DEATH SILENCES A VOICE FOR THE VOICELESS(مرگ فرانسیس، صدایی را برای بی صدایان خاموش میکند) به قلم JASON HOROWITZ منتشر میکند که در آن، فضای عمومی پیش روی پیروان پاپ را از قول خود آنها بسیار تیره تصویر میکند. در این گزارش، کاردینال مایکل چرنی، یکی از دستیاران نزدیک پاپ فرانسیس میگوید که فرانسیس خیلی کمتر از آن حدی که در سطح عمومی مورد ستایش قرار میگرفت، دنباله روان سیاسی داشت. کاردینال چرنی میگوید «فرانسیس هرگز انگیزه ی ایجاد اتحاد بین رهبران نبود بلکه فقط به خاطر توجه به فرودستان جهان و سخن گفتن با آنها تحمل میشد.» به گفته ی چرنی، «موهبت خارق العاده ی ارتباط پاپ با مردم عادی و همدلی ای که آنها بین او و خود احساس میکردند» چیزی است که «بعید است جانشین او داشته باشد.» کاردینال آندرس آربولیوس از سوئد نیز میگوید: «امیدوار است فرانسیس به کلیسا کمک کرده باشد تا ضرورت ادامه دادن صدا بودن برای کسانی که صدایی ندارند را متوجه شده باشد» ولی «حتی با این که وظیفه ی کلیسا است که نماینده ی مردم ضعیف باشد، ممکن است در آینده انجام این کار، دشوارتر باشد.» هوروویتس در ادامه مینویسد:

«ساعاتی پس از این که واتیکان روز دوشنبه مرگ پاپ را اعلام کرد، این احساس خلأ در کسانی که نگرانی های پاپ را با هم داشتند، پدیدار شد. پینو کاپوراله 64ساله، که یک آشپزخانه ی سوپ خوری در رم را مدیریت میکند، گفت: "دونپایه ترین افراد در میان ما صدای خود را از دست داده اند." او پس از اعلام مرگ فرانسیس در صبح روز دوشنبه، همراه با مهاجری که در آشپزخانه ملاقات کرد، به میدان سنت پیتر آمده بود. او گفت: "پاپ فرانسیس، پاپ فقرا، مهاجران و زندانیان بود" و افزود که مرگ او "خلأ بزرگی را بر جای میگذارد". او افزود که با وجود رهبران جهانی که بین مردم "نفاق میپاشند"، "فرانسیس در برابر همه تنها بود"... اما اسقف اعظم "گالاگر" گفت که او سکوت پاپ را پس از ارائه ی آنچه که او "خبر بد" میخواند، اشتباه نمیفهمد. فرانسیس و کلیسا، به گفته ی او، این شکست ها را به عنوان یادآوری "کوچک بودن، و محدودیت های ما" میپذیرفتند. او گفت که فرانسیس خوشبینانه به شکست ها نگاه میکرد همانطورکه همه چیز را به عنوان لحظاتی از تاریخ انجام میداد. اسقف اعظم گالاگر گفت: "خب، در حال حاضر اوضاع به همین شکل است. ما فقط باید به کار خود ادامه دهیم و از ویرانه های آنچه در حال وقوع است، چیزی را بازسازی کنیم."»

واتیکان فقط میخواهد بماند و هیچ ایدئولوژی ثابتی ندارد که بخواهد از آن دفاع یا بر آن پافشاری کند چون از اول که به وجود آمده است تابع سیاست بوده و سیاست هم مدام بسته به شرایط جهانی، محتویات خود را عوض میکند. این کاملا مخالف با تاریخی است که برای واتیکان نوشته اند و آن را دستگاهی که یکتنه هزار سال اروپا را فقط به خاطر تاکید بر ایمان کور و خرافات ابلهانه به تاریکی فرو برد و عقب نگه داشت معرفی میکند. به همین دلیل، بعضی صحبت های فومنکو پیرامون نقد تاریخ رسمی، جالب به نظر میرسند. فومنکو تاریخ کلیسا قبل از رنسانس را قبول نداشت و معتقد بود پیدایش کلیسای واتیکان در رم، واکنشی به تصرف قستنطنیه یا رم قبلی توسط عثمانی ها در سال 1453 بوده است. فومنکو معتقد بود واقعیات این دوره ی تاریخی را به جای تاریخ قرون وسطی باید از آنچه تاریخ باستان خوانده میشود، برداشت کرد. از دید او جنگ های صلیبی، همان گسترش یونانیان باستان در شرق تحت رهبری اسکندر کبیر هستند و عثمانی ها همان حشمونیان یعنی یهودیانی هستند که علیه سلطه ی یونانی ها میشورند. دوران هر دو دسته با رم سزارها پایان می یابد که جانشین کلیسای رم شده است. روایت مشهور این است که جنگ های اسکندر علیه دولت پارس و در جواب حملات پارس به یونان درگرفته اند ولی فومنکو دوران جنگ های قبلی پارس و یونان را افسانه میخواند و توحش نسبت داده شده به پارس ها را دلیل تراشی برای موجه نشان دادن رسوخ روم یونانی به درون آسیا میشمرد. این موضوع از آن جهت جالب است که در تاریخ رسمی، اسکندر نه وسیله ی گسترش مسیحیت بلکه وسیله ی گسترش فلسفه های دنیوی است که در آکادمی آتن پرورش داده شده اند و اصلا یک دلیل طولانی کردن تاریخ کلیسا خارج کردن این مفاهیم از مسیحیت و درآوردن سکولاریسم و مدرنیته از آنها است. مازیار مهاجر معتقد است که نظریه ی فومنکو احتمالا میتواند موضوعات مطرح شده در شعری یونانی از شاعری بی نام و نشان که احتمالا یک کشیش بوده است را توضیح دهد. این شعر، سقوط آتن در حمله ی ترکان عثمانی را وصف میکند ولی مهاجمین نه ترک، بلکه "پارس ها" و "فرزندان محمد" نامیده میشوند. آنها کلیساها را تخریب میکنند، کشیش ها را میکشند و به زنان جوان و پسران تجاوز میکنند. روح آتن به شکلی زنی به نام آتینا –که درواقع همان آتنا الهه ی باستانی آتن است- بر سقوط شهر مویه میکند و آن را نتیجه ی خشم خدا از گناهکاری های شهروندان میشمرد. گوندا ون آستین، در "گناه و شهر: مرثیه ای در اواسط قرن پانزدهم برای سقوط آتن به دست پارسیان" معتقد است که ترک ها به خاطر این، "پارس" نامیده شده اند که خاطره ی حملات پارس ها به آتن در قرن پنجم قبل از میلاد و نبردهای پارس ها و روم یونانی حاکم بر قستنطنیه در اواسط هزاره ی اول میلادی را زنده کنند. ولی این هنوز توضیح داده نشده که چرا این شعر، نه یادی از شکوه آتن کافرکیش دوره ی فلاسفه میکند و نه چیزی درباره ی عظمت فکری و مذهبی آتن در قرون 15 یا لااقل 14 میلادی میکند که بفهمیم بر چه مویه میکند؟! به جای آن، وقتی میخواهد مشاهیر آتن را نام ببرد که دورانشان تمام شده است، گریگوری نازیانزوس، سنت باسیل و جان کریزوستوم را یاد میکند که همه امروزه کشیش هایی از قرن چهارم میلادی شناخته میشوند. یک نظریه ی مهم که فومنکو باعث شهرت آن شده است، میتواند توضیح دهنده ی این فاصله ی زمانی باشد. برای مدت ها در اول اعداد سالشمار، حرف های I,J به نشانه ی نام ISUS,JESUS یعنی عیسی مسیح قرار داده میشد که در تاریخ رسمی، آن را 1 خواندند تا بتوانند هزار سال به تاریخ رسمی بیفزایند و دوران هزار ساله ی تاریک قرون وسطی را اختراع کنند. بدین ترتیب، 1453 -سال سقوط قستنطنیه به دست عثمانی ها- درواقع سال 453 و اینچنین قرن های 14 و 15 همان قرن های 4 و 5 میلادی هستند. عثمانی ها با از بین بردن روم یونانی، راه تجارت اروپا با شرق را میبندند و اروپا برای به دست آوردن راه های جدید به غرب متمایل میشود و امریکا را کشف میکند. این اتفاق در 1492 میلادی می افتد که این هم سال 492 میلادی است. با این حال، تا اینجا فقط نظر فومنکو را داریم. بعضی از دنباله روان او حتی این سال ها را هم غیرواقعی و بیشتر نتیجه ی عدد بازی های نومرولوژیست های ژزوئیت میدانند که تاریخ را نوشته اند. ازجمله توران سیلوانوس معتقد است که کشف امریکا که دنیا را تحت تسلط اروپا به واسطه ی امریکا درمی آورد، باید به عنوان جوابی به ظهور عثمانی تحت یک عدد، با آن جمع آید. اگر 453/1453 را با 492 جمع آوریم، به سال 945/1945 میرسیم که همان سال پایان جنگ جهانی دوم و آغاز دوران سیطره ی ایالات متحده ی امریکا بر جهان است.:

“THE LAMENT OF ATHENS: CHRONOLOGICAL CONSIDERATIONS”: MAZIAR MOHAJER: STOLEN HISTORY: 19/4/2025

یک نکته ی جالب در این نقشه این است که به سروری رسیدن امریکا همزمان با فراهم شدن زمینه ی تشکیل دولت اسرائیل در پایان جنگ جهانی دوم ممکن میشود. این دو کشور، شباهت خاصی به هم دارند و آن این که هر دویشان وانمود میکنند که اساسشان بر نسل کشی استوار است. شاید امریکا که تاریخش در مه غلیظی از دروغ و معجزه و فریب پنهان است، مطالب راست زیادی درباره ی آغاز خود برای ما نداشته باشد اما وقایع اسرائیل هنوز زنده اند. انگلیسی ها موقعی که یهودی ها را به این منطقه ی اکنون بی صاحب از عثمانی سابق منتقل میکردند، اینجا فقط اسرائیل را اختراع نکردند، بلکه فلسطین را هم با آن اختراع کردند. فلسطین یا پالستین، نام دشمنان قسم خورده ی یهود در تورات است که نه مردمان بومی اسرائیل کنونی بلکه قفطوری های مهاجم از سمت دریای اژه هستند و در تاریخ امروزین در میان دزدان دریایی موسوم به "مردمان دریا" قرار دارند. پایتخت آنها در کتاب مقدس، غزه –یعنی بز- نام دارد. باید باور کنیم که به طور تصادفی، جایی در "فلسطین" کنونی که "غزه" نام دارد، محل پرورش دشمنان قسم خورده ی کنونی اسرائیل در دولت حماس شده است. منتها مشکل این است که این منطقه حتی مطابق نظر متخصصان کتاب مقدس هم غزه ی اصلی نیست. درواقع اینجا اصلا سرزمین مقدس نیست. تکه ای از دست رفته از مصر است و مردمش هم اغلب مصریند و به همین خاطر، آثار نژاد افریقایی در آنها بارز است. تکه ی مقابل این به اصطلاح فلسطین که با کل قلمرو اسرائیل از غزه جدا شده و کرانه ی غربی رود اردن را تشکیل میدهد هم قبلا متعلق به ماوراء اردن (اردن کنونی) بوده و هنوز مسجد مقدس قبه الصخره در آن، به طور سنتی توسط شاه اردن تولیت می یابد. در میانه ی این دو قطعه، مردمی را داریم که از نسل کشی های اسرائیل گریخته و به این دو منطقه بخصوص غزه پناه برده و نفرت خود از یهودیان را هم در آنجاها بومی کرده اند ولی آنها با پذیرفتن نامیدن خود به "فلسطینی"، خودبخود یهودی ها را دچار نگرانی از جانب خود و افزایش دشمنی نموده اند و این، همان چیزی بوده که از ابتدا مطمح نظر سیاستمداران انگلیسی و جانشینان امریکاییشان بوده است. قرار بوده داستان پیروزی قوم خدا بر کفار با استفاده از سلاح های گرم و روش های پیشرفته ی جنگی به همان گونه که درباره ی سرخپوستان امریکا رقم خورده است، برای بربرهای ترسناک «فلسطینی» تکرار شود. دانیل هالوی، نویسنده ی یهودی، که هیچ اعتقادی به درستی کامل تاریخ دوران های قدیم ندارد و آن را اختراع یهودیان و یهودی زادگان میشناسد، نسل کشی های سرخپوستان در امریکا و فلسطینیان در دوران جدید را روایت هایی مشابه و الگوگرفته از قصه های تورات و تلمود میداند که حاوی فلسفه ای هستند که به طور ناخودآگاه به ذهن ها تزریق میکنند؛ این که مهم نیست طرفی که شما نابودش میکنید چقدر حق دارد و چقدر درستکار یا مظلوم است؛ مهم این است که شما فقط با نابود کردن او به روش های ناخوشایند و حتی اغراق در جنایتکار و شریر و خائن توصیف کردن خود در این راه و زیر نام مدرنیته ی سنت کش، کل اخلاقیات و سنت های او و افراد هر جامعه ی دیگری در روی زمین را بی ارزش و ناتوان نشان میدهید.:

« به هر طریقی که لازم باشد، تلمود و تورات ما برای حفظ فرهنگ نژادپرستانه و انتقاد نکردن از یهودیان مهمند. زیرا تا زمانی که ما آنها [گوییم یا نایهودیان] را به بردگی نگیریم، آنها ما را به بردگی خواهند گرفت. بنابراین حقیقت درباره ی این که آیا اجداد ما در گذشته در سرزمین سامی زندگی میکردند یا نه، اهمیتی ندارد. ما آن را گرفتیم، همانطورکه سفیدپوستان امریکا را گرفتند و حالا باید به زور آن را برای همیشه نگه داریم. راه دیگری برای زندگی وجود ندارد. ما حتی نمیتوانیم به این فکر کنیم که سبک زندگی مجلل خود را که به خاطر بدبختی به دست آورده ایم، کنار بگذاریم و در یک سبک زندگی درستکارانه و فقیرانه فقط توت بخوریم. لعنت به حق. خانواده ی من در طول 200سال گذشته با قتل عده ای از مالباختگان، سرمایه ای به دست آوردند و ما اجازه نمیدهیم کسی این سرمایه را از ما بگیرد. لعنت به بازنده ها. نباید اینقدر ضعیف و ساده لوح میبودند. ما باهوش تر و قوی تر هستیم، پس سزاوار این هستیم که سرمایه ی آنها را دزدیده باشیم. سرمایه باید توسط باهوش ترین و قوی ترین اداره شود. "عادلانه ترین راه برای همه" مهم نیست. شایسته سالاری واقعی مهم نیست. لعنت به همه ی اخلاقیات. اخلاقیات فقط الگوهای رفتاری "احساس گناه" هستند که ما میسازیم و روی گوییم فشار می آوریم. فلسفه برای ما این است که "تا میتوانید چنگ بزنید." "با فریب، جنگ خواهی کرد." BETAHBOULOT TAASEH MILHAMA».

دانیل هالوی این نوع نگاه به مسئله را بیش از هر چیز مدیون پدرش الیزر بود که یک جاسوس موساد بود و اعمال زشت خود را اینطور توجیه میکرد که چون در اثر اروپاستیزی خانواده به این نقطه از زمین پرتاب شده اند، پس حالا ناچارند به هر طریق ممکن در این منطقه به حیات خود ادامه بدهند. پس شرایط اضطراری میتوانسته کمک کند که فقط یکی دو نسل پیش، مردم برای بقای خود، هر دروغی را باور کنند و به فرزندانشان بباورانند.:

«آیا فکر میکنید شلومو ساعد، در اثبات این که داستان "خروج از یهودیه" با تاخیر در اواخر دهه ی 1800 ظاهر شد، اشتباه کرد یعنی در این که ما یهودیان اشکنازیم صرفا نوادگان سفیدپوستانی هستیم که به یهودیت گرویدند؟ یعنی شما فکر میکنید لاویان اصلی –که آن دروغ های دیوانه وار: "یهودیان بالاتر از انسان ها هستند و لاوی ها بالاتر از یهودیان معمولی" را نوشتند- سفید بودند؟ به طور جدی، این سوال اصلی است که میخواهم از شما بپرسم. آیا فکر میکنید سفیدپوستان 4000 سال پیش در یهودیه بودند؟ شما جزئیات زیادی در مورد تاریخ اخیر -200سال گذشته- و جنگ بر سر آن سرزمین دارید، اما اجازه دهید ابتدا آن را ساده کنیم و از ابتدا شروع کنیم: آیا پسران اصلی یعقوب سفید بودند؟ اگر نه، پس آیا عادلانه است که اجداد سفیدپوست ما قرن ها بعد با استفاده از دروغ اواخر قرن بیستم که "به میهن خود باز میگردیم" به یهودیه حمله کرده باشند؟»

«حدس میزنم فقط مو قرمزها آنقدر صادق هستند که به حقیقت مضر برای جامعه ی ما اعتراف کنند. شاید پدرم یک لاوی جعلی باشد، به این معنی که یک لاوی از تبار خزرهای سیاهپوستی باشد که به سادگی نام خانوادگی لاوی را انتخاب کرده بود، یا شاید این نام سال ها قبل و در جایی پیدا شده باشد که خزرها سال ها قبل همه به مذهب یهودی گرویدند. مو قرمزها در سراسر جهان همان لاوی های واقعی هستند. شاید فرهنگ واقعی درویید/یهودی در ایرلند سرزمین آریایی ها آغاز شد، سپس ازآنجا به شرق و جنوب شرقی گسترش یافت و درنهایت برای جلوگیری از آمدن مردم به ایرلند، اسناد را جعل کردیم تا بدین ترتیب، سرزمین مقدس را در بیابان لم یزرع اسرائیل قرار دهیم. شاید دلیل این که مردم ساکن در اسرائیل نمیتوانند حقیقت این احتمال را بپذیرند این باشد که اشکنازی های سفیدپوست و پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ آنها بسیاری از عمر خود را با قتل عام در یک مکان غیر مقدس تلف کردند. یک کتاب کامل مملو از شواهدی وجود دارد که نشان میدهد تورات اصلی در مورد شیوع تپه های سرسبز و معادن قلع و دریاچه ها و چیزهای دیگری که به سادگی در آن صحرای بایر وجود ندارند صحبت میکند. اما باز هم، حتی اگر وطن واقعی یهودیان در ایرلند باشد، حتی اگر دی ان ای واقعی درویید-یهودی در ایرلند شروع شده باشد، حتی اگر مو قرمزهای فوق العاده سفید پوست –آنقدر سفید که میشود رگ های آبی خود را در آن دید- نوادگان واقعی لاوی هستند، که پدرش "نسل بیست و سوم از آدم بود"، حتی اگر همه ی این حقایق وقتی که به حق تبدیل میشوند، مثل حق یهوه به آنها برای فریب دادن و به بردگی کشاندن و قتل 97درصد انسانها –مادون انسان ها- شیطانی هستند، پس چرا به فرود آمدن از چنین قلب ها و ذهن های پیچیده ای افتخار کنم؟!»

هالوی به دنبال راه معقول تری برای ارتباط دادن جهانبینی عجیب و غریب توراتی با حقیقت تاریخ اروپای مسیحی میگردد و روی این موضوع تمرکز میکند که انبیای تورات، برای مسیحیان، پیامبران الهیند چون خدا با آنها صحبت کرده است. به نظر هالوی، صحبت کردن خدای یهود با انبیایش تفاوتی با برقراری تماس بین دیگر انسان ها با اجنه و خدایان ندارد. هر دو ارتباط زیر تاثیر دی ام تی رخ میدهند. دی ام تی یک ماده ی ترشح شده در مغز است که باعث ایجاد حالات شهودی توام با احساسات و ارتباطات ماورائی در فرد میشود ولی معمولا مقدارش در بدن زیاد نیست. بیشترین ترشح دی ام تی در لحظه های تولد و مرگ اتفاق می افتند و برخی، تجربه های نزدیک به مرگ موسوم به NDE که در آن، فرد در لحظه ی نزدیک به مرگ، خویشان یا قدیسان یا موجودات الهی را میبیند به آن نسبت میدهند. به جز آن، دی ام تی بیشتر در موقع خواب ترشح میشود و اعتقاد به رویاهای صادقه یا رویاهی انذار دهنده ناشی از مشاهده ی رویاهای تاثیرگذار در این هنگام است. در گذشته بشر بیشتر از امروز در معرض تاثیرگیری از جانب دی ام تی بیرونی بوده است. منابع گیاهی دی ام تی مانند شاهدانه و بعضی ادویه جات در بیشتر نقاط زمین به صورت خودرو میروییدند و توسط جانوران اهلی خورده شده و از طریق شیر و گوشت آنها وارد بدن انسان و بر مغز او تاثیرگذار میشدند ولی از بین رفتن شدید پوشش گیاهی طبیعی در اثر رشد کشاورزی و دستور دولت ها به کشاورزان برای پاکسازی شاهدانه از مزارع و باغ ها باعث کاهش این منابع شد که این خود احتمالا در کاهش مشاهده ی جن و شبح اثرگذار بوده است. هالوی معتقد است که اولین یهودی ها معتادان شاهدانه ی خشک یا حشیش بودند و از آن برای توهم دیدن سود میبردند. سکاها یا اسکیت ها نیز که در سراسر آسیا و اروپا و منطقه ی مدیترانه منتشر شدند، حشیش را در چادرهایشان مصرف میکردند تا دودش در چادر بماند و تجربه ی لذتبخش توهم را طولانی تر کند. سکاها در خاورمیانه حضوری طولانی داشتند و در این مدت با یهودیان دمخور بودند. کلمه ی ایسگوز یا ایشغوز که به صورت اسکوت و نهایتا اسکیت وارد اروپا شد، منشا لغت عبری اشکناز برای سکاها هم هست و یهودیان اشکنازی نتیجه ی به هم آمیختن اسکیت ها با یهودیانند. در سیره نویسی یهودی، اسکیت ها فرزندان اشکناز بن گومر بن یافث بن نوح هستند. هم اروپایی ها و هم زردپوستان را از نسل یافث خوانده اند و دلیلش هم این است که اکثر اروپاییان، رگ اسکیت در خود دارند. سولا بنت ریشه شناس لهستانی از موسسه ی علوم انسانشناسی در ورشو در سال 1936، اولین کسی بود که کیش های اسکیتی و یهودی را در سنت مصرف حشیش با هم متحد کرد. وی کلمه ی KANH Bosm در نسخه ی عبری تورات را معادل حشیش تشخیص داد. "کانه" به معنی نی یا کنف است و بوسم به معنی معطر. بنت توجه کرد که لغت کانه بوسم در عهد عتیق هم به معنی کنف استفاده میشود، هم به عنوان بخور که بخشی جدایی ناپذیر از جشن های مذهبی بود و هم به عنوان مسکر. به جز این، سفر خروج 22 : 33-30 این امکان را ایجاد میکند که با آن به روغن مسح مقدس هم برسیم که ازآنجا تا مسیح منجی راهی نیست. متن این آیات، مواد لازم برای تهیه ی روغن مسح را مر، دارچین معطر، شاهدانه (کانه بوسم) و روغن زیتون تعیین میکند که مقدار لازم شاهدانه 250 مثقال (حدود 3کیلو) عنوان شده است. در متن یهوه خطاب به موسی میگوید: «هارون و پسرانش را مسح کن و تقدیسشان کن تا مرا به عنوان کاهن خدمت کنند به اسرائیلی ها بگویید: "این روغن مسح مقدس من برای نسل های آینده است. آن را روی بدن انسانها نریزید و با همان فرمول، روغنی درست نکنید. مقدس است و حرمت دارد.» هر کس آن را روی «دیگرانی غیر از یک کاهن بگذارد، باید از قوم جدا شود.» یعنی به تبعید برود. هالوی از این دستور به رمز تفاوت انبیای یهود با بقیه میرسد. انبیای یهود میتوانستند با خدا صحبت کنند لابد چون فقط خودشان حق داشتند حشیش مصرف کنند و به دی ام تی برسند همانطورکه گروهی از اعقابشان یعنی روحانیون زرتشتی، در دوره ی مدرن به سفر به عالم بالا در اثر مصرف بنگ (عصاره ی شاهدانه) شهرت داشتند. هالوی با توجه به سابقه ی فنیقی عبری -زبان یهودی ها- این آیات را به نظریه ی سر لورنس گاردنر مرتبط میکند که مطابق آن، فنیقی ها به یک نوع پودر کیمیاگری دست یافته بودند که مصرف آن، باعث جریان یافتن حد نورمالی از دی ام تی در مغز میشد و از طریق آن با دنیاهای دیگر و موجودات برتر آنها تماس میگرفتند و از این تماس ها اطلاعات لازم برای ایجاد بناها و اختراعات لازم و پیشبرد تمدن را دریافت میکردند. هالوی امکان جمع آمدن این نظریه با نظریه ی مغز دو مجلسی اندرو جینز را ممکن میداند. مطابق نظریه ی جینز، در گذشته دو نیمکره ی مغز با هم هماهنگ نبودند و زمانی که یک نیمکره ی مغز به صورت خودآگاه روی مسئله ای متمرکز میشد، افکار مخالف در نیمکره ی دیگر مغز به صورت ناخودآگاه حالت نجواهای شخص نادیدنی ثانی را پیدا میکردند و شخص تصور میکرد که خدایان یا اجنه در حال القای الهاماتی به اویند. بنابراین تنظیم دی ام تی ممکن است با ایجاد موازنه بین دو نیمکره ی مغز باعث شده باشد که رهبران جامعه ی فنیقی اولین مردمانی بوده باشند که به حالت خودآگاه رسیده اند. به نظر هالوی بعضی از این فنیقی ها بعدا به تجار فریسی و عاقبت اشرافیت یهود تبدیل شدند و کاهنان لاوی را در جهت منافع خود به خدمت گرفتند. آنها هنوز هم از این فرمول، برای اکتشافات و اختراعات جدید سود میبرند و آن را از مردم پنهان میدارند و برای رد گم کنی، حشیش بی کیفیت و ماری جوآنا و منابع شیمیایی تر دی ام تی مثل ال اس دی را به مردم میدهند که بیشتر، مغز را پنچر میکنند تا این که بخواهند ارتقایش بدهند. هالوی به نکته ی دیگری هم توجه میکند: در عهد عتیق، مصرف کانه بوسم توسط یهودی های بددین، در کیش عاشره یا عشتاروت استفاده میشود که الهه ی زمین است. معمولا گفته میشد که نور خورشید باعث باروری زمین میشود. از طرفی الهه ی زمین به سبب تشبیه به هرج و مرج و بی فرمی، الهه ی آب هم هست و ستاره اش زهره عاشره ی دریا و استلا د ماریس (ستاره ی دریایی) هم نامیده شده است که این بی فرمی، خود در ارتباط با وهم معنی می یابد. کشتی فنیقی که از میان دریا ساحلی را تا ساحلی طی میکند، شبیه جزیره ای متحرک از نظم در دریای بی نظمی است. این با سفر خورشید در اعماق رحم زمین بین غروب و طلوع آفتاب هم شبیه است که به مرگ و رستاخیز خورشید معنی میشود. مصریان میگفتند هورس (خورشید) هر غروب توسط مادرش هاثور (زمین) بلعیده میشود و در بامداد مجددا از رحم او متولد میگردد. این برابر با حلول ازیریس در بطن همسرش ایزیس برای تولد دوباره به صورت هورس نیز هست. مرگ و رستاخیز خورشید با مرگ و رستاخیز ققنوس هم مقایسه میشد. فنیقس یا فونیکس که اصل نام ققنوس است، یکی از مبانی پیشنهادی برای عنوان فنیقی نیز هست. در مصر، ققنوس، "بنو" نامیده و "با" یا روح رع (خدای زحل و خورشید) تلقی میشد و البته "با" همیشه روحی به شکل یک پرنده بود. مصریان، بنو را با ازیریس برابر میدانستند و معتقد بودند از نون یا مظهر آب های بی نظمی اولیه برخاسته است. ارتباط ققنوس با پرندگان شکاری در سرزمین های سامی، نگاره های بابلی از مردانی نیمه عقاب (مابه ازاهای دیگر "با" های مصری) را معنی دار میکند. در بعضی از این نگاره ها قطعه مخروط کاجی در دست مرد نیمه عقاب وجود دارد و این، یادآور تمثیل غده ی صنوبری انسان به مخروط کاج و این نظریه است که غده ی صنوبری در جریان دی ام تی در مغز نقش مهمی دارد. بعضی از خاخام ها معتقد بودند که نمرود با دستیابی به "نام خدا" در زمین بابل، موفق به ایجاد تمدنی بزرگ و کسب غرور تا حد تلاش برای ساختن برج بابل شد ولی زلزله ای عظیم که باعث سقوط برج بابل و ایجاد بلبله ی بابلی و اختلاف زبان ها بین مردم شد، مانع از رسیدن او به اهدافش به طور کامل گردید. زلزله ی مزبور میتواند انعکاسی از فجایع زمین بعد از برخورد یک شهابسنگ و تغییر محور زمین باشد که باعث بروز سیل ها و زلزله ها و آتشفشان ها و تغییرات آب و هوایی شدید و گسترده در زمین و تخریب و متروک شدن تمدن های قدیم گردید و در اثر آن، با فاصله افتادن بین سکونتگاه های انسانی، روند تغییر زبان ها شدت گرفت. یک دلیلش هم این بوده که دقیقا به خاطر وضعیت قبلی مغز انسان، کلام مهمترین راه ارتباط نبوده و جملات اولیه آنقدر کم و ناکافی بودند که بعد از توسعه ی ذهن، زبان ها باید از نو توسعه می یافتند و شکل میگرفتند. این تا حدی نتیجه ی نیاز برای بازتفسیر وقایع در یک کنش جمعی بعد از به هم خوردن نظم سیاره هم بود. بعد از فاجعه وضعیت ستارگان در آسمان جابه جا شده و مردمان، دور و نزدیک شدن ستارگان را در اتفاقات افتاده بر زمین موثر میدانستند. درنتیجه درباره ی آنها قصه بافی میکردند. مهمترین ستارگان در این میان، زحل، مشتری، مریخ و زهره بودند. همانطورکه بقایای افسانه های باستانی نشان میدهد، بیشتر این قصه ها در جهت ضعف یافتن زحل تنظیم شده بودند. خورشید تا حد زیادی جای زحل را گرفته و به مهمترین خدا تبدیل شده بود. افرادی که نتوانسته بودند با اکثر مردم جامعه ی خود همگام شوند درحالیکه ادعای وابستگی به زحل میکردند و او را به عنوان نماد تاریکی مقابل نور خورشید قرار میدادند، به عمل کردن در جهت تمام قوانین حاکم بر اکثر جوامع پرداختند و درحالیکه حول ارباب نوین تاریکی یعنی ماه کیش سازی میکردند، هر قانون مهمی را برایش زیر پا مینهادند و فحشای آیینی و قربانی خونین و دزدی و فریبکاری را صحه مینهادند که همه ی اینها در جادوگری سبت سیاه یهودی لحاظ میشوند و میتوانند با برداشت ها از یهوه به عنوان یک خدای قمری در ارتباط باشند و شاید به همین خاطر باید بین اصطلاح مسیحی SIN به معنی گناه و نام خدای سامی ماه یعنی "سین" ارتباطی جست. ارتباط ماه با قاعدگی زنان که سبب کیش های فحشای آیینی شد، تصویر زن فتانه را به اندازه ی تصویر قاتل جانی روز سبت، ترسناک کرد طوری که جواز فتانگی در بسیاری از جوامع، از زنان به پسران زن مانند منتقل شد و همجنسگرایی و شاهدبازی زمین را فرا گرفت. اینچنین شد که خدایان خورشیدی و به دنبالش ارواح طبیعت و گیاهان، ظاهر پسرهای دوجنسه را یافتند. هرمس یا مرکوری پیامبر خدایان که واسطه ی انتقال پیام ها از آسمان خدایان به زمین انسانها بود دقیقا به خاطر آسمانی بودنش، شکل پسری با ظاهر دوجنسه را پیدا کرد تا در مقابل زمین زنانه قرار بگیرد. او خدای کیش سابقی تلقی میشد که یهود آن را به خنوخ پدربزرگ نوح نسبت میدادند ولی هیچ حدود مشخص و قوانین ثابتی برای این کیش مورد توافق نبود. تجار و کاسبان، از اختلاف نظر و سردرگمی مردم درباره ی حقیقت دین استفاده کردند و با پوشیدن لباس کاهنان، به تجارت های مافیایی با اعتقادات مذهبی و حول خدایان مختلف پرداختند و ثروتمند شدند اما وقتی که نمیتوانستند در حل مشکلات جامعه ی خاصی موفق عمل کنند، اولین قربانیان انتقامجویی مردم میگردیدند. سرانجام افرادی از اشرافیت های مذهبی مافیایی مختلف که متوجه شدند اتحاد مردم علیه اشراف، همه ی اشراف را به خطر خواهد انداخت، به اتحاد با هم پرداختند و اینچنین به کیش سازی جدیدی هم علیه مافیاهای خودخواه تر و هم علیه مردم معمولی اقدام نمودند. آنها تصمیم به انکار همه ی خدایان و روی کار آوردن یک خدای خاص علیه مافیاهای قبلی گرفتند. این خدا درواقع همان یهوه ی یهود و پدر عیسای مسیحیان بود و گردانندگانش تمپلارها یا شوالیه های معبد بودند که به گفته ی شان هورس از گرد هم آمدن برادران کوچکتر خانواده های اشرافی و در اخوت هایی هنوز همجنسگرایانه پدید آمدند. مطابق تاریخ رسمی، تمپلارها اصول اخوت خود را در شام از شرقیان گرفتند. این کنایه به آن است که تمپلارها در همان حال که اصول دریانوردی فنیقی را برای ایجاد تجارت دریایی و تصرف همه ی جهان به کار میگرفتند، نمادپردازی های رمزی فنیقی را که به جای مانده از جامعه ی پیشین بود نیز به استخدام و انحصار خود درآوردند تا بتوانند کیشی برای بلعیدن تمام جوامع به جا مانده از خدای پیشین ولی علیه همان خدا ایجاد کنند و این، اسباب ایجاد یهودیت روی یک پایه ی فنیقی گردید. به نظر فراستی چاد، این اتحاد تمپلارها در داستان یهودی اتحاد فرشتگان هبوط کرده بر زمین علیه پدرشان خدا انعکاس می یابد. فراستی چاد همچنین معتقد است آنچه فروید روانکاو یهودی به عنوان آغاز مذهب بیان میکند هم شکل تاریخی شده ی دیگر همین اتحاد است. فروید میگوید دین آنجا به وجود آمد که پسران یک رئیس قبیله ی اولیه پدر خود را کشتند و خوردند و چون عذاب وجدان گرفتند، او را به شکل خدا پرستیدند. درواقع این پدر وحشی نیمه میمون اولیه، شکل داروینی شده ی خدای اولیه است که توسط تمپلارها کشته میشود تا به شکل از نو سرهم شده و غیر واقعیش پرستش شود. فروید میگوید قتل این خدای میمون شکل اولیه به شکل قتل های موسی در یهودیت و عیسی مسیح در مسیحیت تکرار شده است. پس تعجبی ندارد که سررشته ی هر دو مذهب به تمپلارها و دنباله هایشان یعنی بانکداران بزرگ برسد. موضوع به این حد متوقف نمیماند و بازسازی تمام مذاهب جهان از روی مسیحیت یهودی تبار را در بر میگیرد امری که فراستی چاد به پیروی از فلیکس نوئیل و ویل اسکارلت، از داستان سفرهای اسکندر ذوالقرنین در شاهنامه ی فردوسی نتیجه میگیرد: یک نسخه ی رومی، مسیحی و کاملا صلیبی از اسکندر کبیر یونانی به عنوان پیشگام استعمار غرب در تاریخ نوین. منتها اسکندر را روح استعمار میشناسد که همراه دریانوردان استعمارگر تمام جهان را طی کرده و در هر جا که مناسب دیده، یک پایگاه برای فرهنگسازی در کل منطقه ایجاد کرده است. نمونه ی مورد علاقه ی چاد دراینجا ژاپن است که به عقیده ی چاد، اگر پیشگام غربی سازی در کل آسیای شرقی شد، نتیجه ی مذهب سازی های شرکت هند شرقی هلند در آنجا طی جدا شدنش از بقیه ی جهان به جز هلند در قرن 17 بود. هالوی ضمن تایید نظر فراستی چاد، زمان وقایع را باز جلوتر می آورد و یادآوری میکند که مذهب شینتو که مثلا مذهب ماقبل بودایی ژاپن است فقط توسط "موری آرینوری" بنیانگذار سیستم آموزشی نوین ژاپن در قرن 19 به ژاپنی ها شناسانده شد. دریا برای قدرت های استعماری یک نیروی مسح کننده و تطهیرکننده بود همانطورکه عیسای ناصری توسط یوحنای تعمیددهنده در آب مسح و مسیح شد. اما هالوی میگوید ظهور ناگهانی کبوتر پرنده ی الهه/عیشتار –صاحب کیش شاهدانه- و نشستنش روی سر عیسی نشان میدهد که این مسح دو پهلو است: عیسی از نسل داود است و مسح او با آب توسط یوحنا، شکل دگرگون مسح منجی های قبلی یعنی شائول و داود با روغن مسح آغشته به شاهدانه توسط سموئیل است.:

“THE DEEP MEDITATION THERAPY MOLECULE PRODUCED ENDOGENOUSLY REALITY FREQUENCY ENTHEOGEN COMMUNICATION TUNER”: DANIEL HALEVI: STOLEN HISTORY: 4 MAR 2023

قاعدتا دستیابی به اطلاعات مخصوص فنیقی های دریانورد با فرار تمپلارها از سرکوب (ادعایی) شان توسط واتیکان در قرون وسطای جعلی، همراه آنها به بریتانیا گریخته و در دوران ملکه الیزابت که رشد و قدرتگیری ناوگان دریایی بریتانیا به آن نسبت داده میشود بومی سازی شده است. نیکولاس دو ور اطلاعاتی دراینباره میدهد. او از ایجاد کتابخانه ای مرموز و پر از اطلاعات مهم درخصوص جادوگری و کیمیاگری در آن دوران و در قلعه ی ماتریس یا ماتریکس در ساحل رودخانه ی دیل در شهرستان لیمریک سخن میگوید که نام از الهه ای سه گانه به نام ماترس داشته است. اشراف بریتانیایی، علاقه ی زیادی به نشان دادن تبار خود به صورت اعقاب وایکینگ ها داشتند اگرچه تاریخ خود را مملو از مقاومت در برابر خرابی ها و جنایات وایکینگ ها در خاک خود نشان داده اند. این وایکینگ ها معمولا از دانمارک یا سرزمین دان ها هستند که به خاطر اسمشان با توهاته دانان یا فاتحان خداگون ایرلند در افسانه های ایرلندی تطبیق میشوند. اشرافیت اسکاتلندی که بلاخره در تلاش خود برای سیطره بر بریتانیا موفق شد و همواره به اشرافیت های دیگر آلمانی با تحقیر نگاه میکرد، خود را از طریق شاخه ی ایرلندی خود به توهاته دانان میرساند. همانطورکه میدانیم وایکینگ ها نیز دریانوردانی قهار معرفی شده اند. نام آنها را به ویکا کینگ تقسیم و به شاه خلیج معنی میکنند. اما ویکا میتواند همان جادو هم باشد و آنها را شاهان جادوگری یعنی کسانی که در جادوگری از همه خبره ترند معنی کند. از طرفی ویکا مرتبط با لغت ویخر به معنی گردباد است. این برای وایکینگ ها که در کشتی هایی شبیه به اژدها در دریا طی طریق میکردند معنای مشخصی دارد. در اساطیر بین النهرین، تهامات مادر خدایان ملقب به "زمی" یعنی گردباد بود و فرزندانش آنوناکی ها یا خدایان بین النهرین هم به نامش زومیر یا امت گردباد نامیده میشدند که ممکن است در نامیده شدن بین النهرین جنوبی به "سومر" نقش داشته باشد. بنابراین وایکینگ های پیاده شده از کشتی اژدها جانشینان آنوناکی های متولد شده از تهاماتند. در نگاره های مردم عبیدی در بین النهرین که دورادور با اسکیت های به وجود آورنده ی اشرافیت اسکاتلند (و دیگر نواحی اروپا) فامیلند، یک چکش سنگی در حال چرخش، نشاندهنده ی ایجاد طوفان است. این میتواند با توانایی تور -خدای آذرخش و طوفان در اساطیر وایکینگ- بر ایجاد گردباد با چرخاندن چکشش مرتبط باشد. در نگاره های وایکینگی، این چنین طوفانی با نشان سواستیکا یا صلیب شکسته نشان داده میشود که بعدا نشان نازی ها شد. در کابالای یهودی، سواستیکا نماد لیلیت جن ماده است. در نمادشناسی هندو هم سواستیکا باز نماد یک جن ماده است: کالی همسر شیوا خدای نابودی، الهه ای که هرج و مرج می آفریند. در بین النهرین نیز تهامات به دلیل ایجاد هرج و مرج توسط فرزندانش به رهبری مردوخ کشته شد همانطورکه در بریتانیا نیز فرزندان مسیحی شده ی وایکینگ ها به هرج و مرج ناشی از حضور آنها پایان بخشیدند.:

“FROM TRANSYLVANIA TO TURNBRIDGE WELLS’: NICHOLAS DE VERE: CHAP5

اژدهاکشی مردوخ در بابل، به صورت قتل پیتون اژدها به دست آپولو خدای خورشید، در اساطیر یونانی-رومی تکرار میشود. ولی با این که آپولو دشمن پیتون است، کاهنه ی مقدس او پیتیا یعنی پیتون ماده نام دارد و ظرفی است که آپولو در او فرود می آید و از قول او پیشگویی میکند. مارگونگی آپولو یادآور به پوست ماهی پوشیدن اوآنس پیغمبر تمدن آموز کلدانی ها است چون ماهی به خاطر آبزی بودنش نماد الهه ی دریایی هرج و مرج و همزمان تمثیلی از باروری است. آپولو هم جانوران مقدس آبزی منجمله ماهیانی دارد که به نام پرستشگاه مقدسش (دلفی) دلفین نام داشته اند. جمع این دو نماد الهه ی دشمن در خدای آفتاب را میتوانید در یک نوع بت بودایی عجیب از سریلانکای قرن 19 بیابید. این بت، یک انسان دوجنسه با سر و گردن شتر (یک جانور آفتابی) که در یک دستش یک ماهی و در دست دیگر، یک مار دارد را نشان میدهد. این ایزد که پایین تنه اش زیر لباس مخفی است، در یک سمت بدنش یک پستان زنانه دارد. در سمت دیگر سینه که مردانه است، با دستش مار را قرار داده طوری که این حس ایجاد میشود که میخواهد با مار، پستان دوم را هم ایجاد کند و کاملا زن شود. نگاره ی انسان دوجنسه با یک پستان، در هندوئیسم، عمومی تر است و معمولا درباره ی شیوا معروف به مهادوا خدای نابودی استفاده میشود. این موجود دو جنسه، شیوا و همسرش پرواتی را که دراصل شاکتی یا نیمه ی زنانه ی او است، در یک کالبد نشان میدهد. شیوا که معروف به "کالا" یعنی سیاه است، وقتی زن میشود که به خواب رفته و همسرش به شکل کالی (کالای ماده) تبدیل به زنی هیولایی و مظهر هرج و مرج میشود و طغیان میکند. نام های کالا و کالی با لغات "کلیسا" و "کریسا" به معنی اماکن جغرافیایی مرکز پرستش خدا در هند مرتبطند و مادینگیشان با مادینگی زمین معنی دار میشود. این عناوین، شکل های مونث لغات "کریس" و "کریه" به معنی خورشیدند که دورادور با عنوان "کورس" به معنی ارباب، برای خدای خورشید در اساطیر یونانی-رومی مرتبطند. نام کریشا یا کریشنا خدای مشهور هندو که مثل آپولو معمولا در حال آهنگ نوازی ترسیم میشود نیز از همین ریشه می آید. اصطلاح "کریسا" قاعدتا با "کیرسوس" محل غار نیمف های کوریسایی در دلفی پرستشگاه آپولو مرتبط است و این نیمف ها فرمی از میوزها یا همراها مونث آپولو منتها به شکل زنبورهای عسلی با سر زن بودند. نامجای دلفی –برگرفته از دلفوس به معنی ناف و مرکز- با لغت "دلهی" (دهلی) برای پایتخت هند مرتبط به نظر میرسد. دلفی در کوهستان مقدس آپولو به نام پارناسوس واقع بود. بعدا بخشی از دلفی، زیر سکونتگاهی به نام "کاستالی" رفت که حول صومعه ی مسیحی سنت جان (یوحنا) شکل گرفت. نام این قدیس، خود، یادآور لغت "یون" مبنای نام "یونان" است: اصطلاحی که نخست معادل هلاس یا کل سرزمین های هلنی میشد ولی بعد از داده شدن هویت قطعی اروپایی به هلنی ها محدود به گروهی از مهاجران هلنی به ترکیه موسوم به یونی شد و اتفاقا شهری به نام پارناسوس در آناطولی ترکیه وجود داشت. کاستالی نام خود را از چشمه ای به نام کاستالیا داشت که در محیط متعلق به پیتون در کوهستان واقع بود و آب آن را الهه ی زمین موسوم به "گی" و "ترا" تامین میکرد. در تصویرسازی کلی تر، جونو دو براس، الهه ی زمین مرتبط با چشمه ها و فرمی از سرس الهه ی طبیعت بود که با توجه به بلعیده شدن و باز زاده شدن روزانه ی خورشید در غروب و طلوع، مادر آپولو خدای خورشید تلقی میشد. دراینجا آپولو زاییده ی دشمنش پیتون تلقی میگردد و غلبه بر او درواقع غلبه بر غرایز و عواطف زاینده ی موجود زنده است. توجه کنیم به گفته ی لوکان، پارناسوس، مرکز کیش های دیونیسوس باخوس خدای احساسات و غرایز تند و در ناعقلانی بودن متشبه به مشروبات الکلی نیز بود. نام "پارناسوس" را میتوان به "پارا ناسوس" یعنی جایگاه مکتب نیسایی ترجمه کرد که ناشی از یک ترجمه ی نام دیونیسوس به خدای کوه نیسا است. آپولو نیز در مقام خدای هنرها با همین غرایز و احساسات طرف بود ولی با خویشتنداری آنها را به سمت ایجاد اثر هنری هدایت میکرد و اینچنین پیتون را میکشت و به پیتیا تبدیل مینمود که جانشین زمینی میوزها بود. ازاینرو باخوس و آپولو، دوگانه ی هوای نفس و عشق را نمایش میدادند. همین دوگانه باز در دلفی و در رابطه ی آپولو با یک خدای خورشیدی دیگر یعنی هرکول یا هراکلس بازآفرینی میشود. داستان این است که هرکول، به دلایلی واهی و ابلهانه، به شاهزاده ای که به او کمک کرده است بدبین میشود و در اثر جنون آنی، شاهزاده را میکشد. به سزای این عمل زشت، هرکول به بیماری سختی دچار میشود و برای پیدا کردن راه درمان، به معبد دلفی میرود. کاهنه ی معبد نمیتواند کمکی به هرکول بکند. هرکول دوباره دچار جنون میشود و معبد را تخریب میکند و عزم میکند که به عنوان غرامت، سه پایه ی مقدس آپولو را بردارد و با خود ببرد. در این هنگام، آپولو آشکار میشود و نزاعی سخت بین دو خدا درمیگیرد. آرتمیس خواهر دوقلوی آپولو به کمک بردارش میشتابد و آتنا حامی هرکول هم به کمک هرکول میشتابد. سرانجام زئوس رئیس خدایان آشکار میشود و دعوا را خاتمه میدهد و مقرر میدارد که هرکول به عنوان برده در بازار فروخته شود تا در اثر یک سال بردگی، گناه کشتن شاهزاده از او پاک شود. دراینجا باز عدم خویشتنداری هرکول، مقابل خویشتنداری آپولو قرار میگیرد و احساس میشود که هر دو آنها میتوانند صاحب سه پایه ای که جانشین تخت سلطنتی است باشند. چرا تخت، سه پایه است و این چه ارتباطی با دعوای هرکول و آپولو، یا باخوس و آپولو دارد؟ میتوان سه گانگی تخت را با سه گانگی یک نشان مقدس دیگر در معبد دلفی منطبق کرد: یک مار سه سر که پایه های سه پایه را در درازی، جانشین مار نشان میدهد. این مار سه سر درواقع جانشینی برای کادوسئوس یا عصای هرمس است: دو مار که با هم متضادند به شکلی پارادوکسیکال در یک عصا متحد میشوند و او را به یک مار سوم یا ایزد سوم که خود هرمس است تبدیل میکنند و عصای هرمس دراینجا معادلی با عصای اسکلپیوس خدای درمان که ماری به دورش پیچیده و نیز عصای مار شونده ی موسی است. این مار سه سر بعدا از دلفی به منطقه ی «میدان» در قستنطنیه یا کنستانتینوپول یعنی استانبول کنونی منتقل میشود و در کنار یک ابلیسک در زمین نصب میگردد که هنوز همانجا است و اتفاقا الان به خاطر شکسته شدن یک سرش خیلی بیشتر یادآور کادوسئوس هرمس است. سابقا در جوار این مجسمه و ابلیسکش کلیسای سنت جروم واقع بود. برعکس دیگر کلیساهای قدیمی که یک گنبد و چهار گلدسته داشتند –همانطورکه کلیساهایی در لندن و ونیز هنوز همین شکلند- کلیسای سنت جروم، یک گنبد با دو گلدسته داشت و به نظر میرسد دوگانگی گلدسته ها، با توجه به قرار گرفتنشان در جوار بتی از هرمس، جذب دوگانگی نیروهای متضاد از مارهای هرمس به کلیسا را نشان میدهد. درحالی که مسلما شق (مار) خویشتندار و آپولویی عصا، جذب اخلاقیات مکتب کلیسا و به مردم عادی دیکته میشود، شق مخالف آن شامل تمام چیزهای ممنوعه در مسیحیت، ازجمله تمام شرارت ها و فریب ها، در کنترل کلیسا و روحانیون باقی میماند و حکومت بوسیله ی آنان، دست به ارتکاب شر مصلحتی به بهانه ی منفعت جامعه میزند. عثمانی ها طی مکتبسازی خود در اسلام، این ایده را اخذ کردند بطوریکه در تمام مسجدسازی های خود در درون و بیرون امپراطوری عثمانی، مساجد را مانند کلیسای سنت جروم، با یک گنبد و دو گلدسته ساختند.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P255-268

ابلیسک کنار مجسمه ی مار سه گانه در «میدان» –معروف به ابلیسک تئودوسیوس- ابلیسکی از توتموس سوم است که توسط تئودوسیوس اول به قستنطنیه منتقل شده و جملاتی به یونانی به آن اضافه شده است. احتمالا نام های توتموس و تئودوسیوس، یک اسم در دو فرم یونانی و قبطی و هر دو به معنی فرزند تحوت هستند که تحوت، فرم مصری هرمس یا مرکوری است. تئودوسیوس اول، آخرین امپراطور روم است که بر هر دو پهنه ی روم شرقی و روم غربی حکومت کرده است. او فرمانروای قستنطنیه مرکز روم شرقی یونانی موسوم به بوزنطیه یا بیزانس بوده است. اما در منابع اسلامی، این روم یونانی دنباله ی فتوحات اسکندر و بنابراین معادل با دولت یونانی سلوکی در خاورمیانه است. اگر حق با فومنکو باشد و سلوکیان همان سلجوقیان ترک باشند، این نکته که عثمانی ها هم از دل سلجوقیان درآمده اند و هم به حکومت بیزانس خاتمه داده اند، جلب توجه میکند چون اینطوری سلجوقی و بیزانس هر دو در خاتمه یافتن به دست عثمانی ها نسخه هایی از یک دولت ترک یونانی مآب قبلی به نظر میرسند. این دولت ترک میتواند نتیجه ی همدستی قزاق های اروپای شرقی با قدرت های اروپایی برای جنگ صلیبی در شرق باشد. نظریه ی برابری عثمانی با حشمونی هم ناظر بر برابری شورش حشمونی علیه سلوکی با شورش عثمانی علیه سلجوقی است و اسم های طرفین هم با یکدیگر قابل تطبیقند. علت شورش حشمونی ها علیه سلوکی ها، به رسمیت شناخته شدن سامری ها به عنوان مکتب رسمی یهودی است که خشم کهانت یهودی را برانگیخت. توجه کنیم که نام سمرقند پایتخت تیمور لنگ هم قابل معنی شدن به سرزمین سامری ها است و حکومت یونانی ها و سامری ها در دولت سلوکی بر یهود، علاوه بر حکومت سلجوقی ها بر عثمانی ها میتواند به تصرف عثمانی توسط تیمور لنگ هم تعبیر شود. پس از فروپاشی امپراطوری تیمور، بین چهار مدعی بر سر سلطنت عثمانی جنگ درمیگیرد که درنهایت قسمت آسیایی به دست محمد بیگ و قسمت اروپایی به دست موسی بیگ می افتد. این میتواند همان تقسیم امپراطوری تئودوسیوس بین پیروان موسی (یهود) در غرب و پیروان محمد (اسلام) در شرق باشد. پایتخت قبلی عثمانی آنکارا در شرق بوده و جهت گسترش از شرق به غرب در نظر گرفته میشود که میتواند همان مهاجرت یهود به اروپا را نشان دهد. در این مورد از مهاجرت ده قبیله ی گم شده ی اسرائیل به غرب سخن میگویند که اشراف بریتانیایی علاقه داشتند خود را از نسل آنها بخوانند. با این حال، ده قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل که توسط سارگون آشوری به شمال دور تبعید شدند، نه توسط یک قدرت بیگانه بلکه به واسطه ی لشکرکشی و بنابراین لا به لای سکاها و در قالب یهودیان اشکنازی به اروپا وارد گردیدند. نبردهای الکسیس اول تزار روسیه در لهستان برای پیشروی در غرب، ممکن است شکل اسلاوی شده ی این تهاجم را نشان دهد. درواقع روایتی درباره ی نسب بردن پادشاهان اسلاو به شاهی به نام کوبلا وجود دارد که به راحتی میتواند مدل اسلاو قوبیلای خان فرمانرای مغول ها در خان بالیغ باشد. هلاکو خان (به معنی خان بزرگ) برادر قوبیلای خان و در خدمت او بود و ممکن است همین نام هلاکو به صورت الکسیس درآمده باشد. هلاکو اسماعیلی ها را در الموت شکست داد. اسماعیلی میتوانسته در ابتدا به معنی پیرو اسماعیل عموی بزرگ یهودی ها باشد و نبرد دو شق عثمانی هم به اندازه ی نبرد موسی و محمد، نبرد اسحاق و اسماعیل بود. این اسماعیل میتواند به صورت شیخ شامیل در تاریخ تزارها تکرار شده باشد: رهبر صوفی یک جماعت مسلمان شورشی که درنهایت از اسلاوها شکست خورد. او همچنین معادل شاه اسماعیل یکم بنیانگذار سلسله ی صفوی در ایران است که به جنگ با عثمانی ها پرداخت ولی در نبرد چالدران شکست سختی از آنها خورد. این سلسله توسط شاه عباس یکم به اوج خود رسید که بر اساس اسمش درواقع نسخه ی ایرانی خلفای عباسی در بغداد است. همانطورکه میدانیم حکومت عباسیان هم توسط هلاکوخان از بین رفت. تضعیف آنها توسط سلجوقیان در تاریخ خودنمایی میکند و ممکن است حذفشان با به قدرت رسیدن عثمانی ها تحقق یافته باشد. عیصو جد ادومی ها هم با اولاد اسماعیل فامیل شده بود و میدانیم که یوحنای هیرکانی، شاه حشمونی علاوه بر تخریب معبد سامره، بسیاری از ادومی ها را نیز به زور یهودی کرد که باز این میتواند نسخه ی دیگر شکست اسماعیلی ها از عثمانی ها باشد. همه ی اینها حکایت از سرکوب یک مشرب واحد دارند که بعدا مدعیان مختلف، هر کدام، خود را نماینده ی برحق آن خوانده اند. ولی قدر مسلم این که مشرب حاکم، قبل از این که در شرق به توفیق هایی دست یابد همدست هایی غربی داشته که او را در ایجاد یک نسخه ی بومی از خود راهنمایی کرده اند و برادری محمد بیگ و موسی بیگ همین را نشان میدهد. به همین دلیل هم هست که میتوان گفت سرکوب حشاشین اسماعیلی در قلعه ی الموت، نسخه ی شرقی شده ی سرکوب کاتارها در قلعه های کوهستانی خود در فرانسه است و وقتی میگوییم تمپلارها در جنگ صلیبی در شرق شاگردی حشاشین را کرده اند، درواقع داریم ادعای آنها درباره ی وامداریشان به غنوصی گری کاتارهای اروپایی طی جنگ صلیبی داخلی در اروپا را تکرار میکنیم. به جز این، آنچه قرار است اصل به نظر برسد هم از تاریخ غرب کپی میشود. حشمونیان بدعتگزارانی هستند که میخواهند همزمان پادشاه و کاهن اعظم باشند و تصویر پاپ قرون وسطایی که همزمان شاه و کاهن اعظم است نیز همین را نشان میدهد. کنش حشمونی ها با واکنش فریسیان یا پیروان اشرافیت داودی مواجه میشود که مدعی عنوان شاهیند و کهانت را از حکومت جدا میکنند. حقانیت آنها با جعل یک گذشته ی یهودی ماقبل سامری اثبات میشود: کلمه ی عثمانی که تا حالا به صورت حشمونی برای شورشیان یهود به کار رفته بود، به صورت اکامنید –امروزه هخامنشی- بازنویسی و در قبل از حکومت سلوکیان قرار میگیرد و آن، این بار، پارسی یعنی پاروشی یا فریسی است و تورات را هم عزرا زیر نظر همین حکومت پارسی مینویسد. با جدا شدن ظاهری پارس از یهود، حکومت پارسی هم بر اساس همین دوگانگی عثمانی جعلی و واقعی، دو برهه پیدا میکند: پارس های هخامنشی که نسبتا سکولارند و در دین ملت های تابع دخالت نمیکنند و پارس های ساسانی که ادیان قبلی را به نفع مذهب زرتشتی که شاه رئیس و کاهن آن است نابود میکنند. عرفان و ولایت نسبت داده شده به آنها در آثار منسوب به سهروردی منعکس میشود که به اتهام شیعه ی رافضی دچار آمده بود. جالب است که نام سهرورد یا سهروردی را میتوان به "فرزند زهره" معنی کرد که دقیقا یکی از معانی پیشنهاد شده برای نام زرتشت یا زرواستر (فرزند عیشتار الهه ی زهره) هم هست و بنابراین ولایت شیعی جانشین امام که سهروردی با شاه-خدایی حکمران پارسی برابر مینهاد، بهانه ای برای همزمان شیعی و پارسی تلقی کردن شاه اسماعیل و اسماعیلی ها میشود درحالیکه فقط یک برداشت ثانوی از خود عثمانی ها و اتحاد حکومت و مذهب توسط آنها است که از تاریخ غیر واقعی و به واسطه ی منویات و آرزوهای گروه های مخالف عثمانی، خودبخود به واقعیت های تاریخی موازی جدیدی بدل میگردد.:

“TARTARIAN DYNASTY 1613-1775”: D. LACAPELLE: THEOGNOSIS: 8 DEC 2019

به نظر میرسد دعوای فریسی و حشمونی، درواقع همان دعوای استبداد خدایی و سکولاریسم خواهان جدایی دین از سیاست در دوران مدرن است که مانند دوران سابق، دو طرف دعوای آن، عمدتا هنوز در دو جبهه ی «غرب» سکولار آزاد و «شرق» مستبد مداخله جو طبقه بندی میشوند. دعوای این دو جبهه در حکم منازعه ی مارهای متضاد عصای هرمسند که در یک موجودیت واحد جمع آمده اند و حالا دعوایشان تعبیر به دعوای معنویت و مادیگرایی میشود. اصحاب مذهب در کلیسا و مسجد با انحصار مارها به خود و جمع آوردن دنیاپرستی و معنویت در سبد خود بر ضد زندگی دنیایی مردم معمولی، بازی را شروع نکرده محکوم به شکست و باعث بدبینی مردمان به هر چیزی که اسم معنوی داشته باشد خواهند بود ولی وظیفه دارند به این بازی رسوایی آور ادامه دهند.

یادمان باشد بازی از کجا شروع شد: از محل نمادین کلیسای سنت جروم در قستنطنیه ی رومی افتاده به دست عثمانی ها. شاید حالا بتوانیم بفهمیم که چرا غرب از پیروزی عثمانی در روم به امریکا پناه برد و با این عقبنشینی ما ناگهان از قرن 15 وارد سال 1945 شدیم. دوره ی قبلی همان دوره ی مرثیه ی آتن و له شدن رویای یونانی زیر لگد پارس ها/عثمانی ها بود و دوره ی جدید، با فتح تمام دنیا توسط اسکندر اروپایی—امریکایی به آن سیاهی پایان داد. بنابراین ما از این به بعد وظیفه داریم فقط دعوای فریسی و حشمونی را در درون این امپراطوری سلوکی واقعی بازآفرینی کنیم و مطمئن باشید توی این دعوا همه توی مشتند. کافی است به پیشکسوت بزرگ منازعه یعنی دربار واتیکان توجه کنید که پذیرفت در تاریخ نداشته اش بدترین جنایت ها را مرتکب شود و آبرویش به باد برود فقط برای این که درس عبرتی برای دیگر خواهندگان حکومت اخلاقی و دینی باشد. پذیرفت، چون هیچ چاره ی دیگری نداشت؛ آخر هانطور که از اول گفتیم، از ابتدا در چنگ قدرت های غربی بود. فکر میکنید چند تا دیگر از این نوع واتیکان ها در دنیا وجود دارند که وظیفه دارند خود را ابله و قسی القلب نشان دهند تا برای سکولاریسم مخرب غربی آبرو بخرند؟!

چرا بعضی از ما فکر میکنیم اگر اسلام را کنار بگذاریم، «ایرانی» خواهیم بود؟

تالیف: پویا جفاکش

در زمستان 1374 مستند بی کلام زیبایی از شبکه ی اول سیما پخش شد که به دلیل قرار گرفتن در زمان پخش سریال شبکه در ساعت 10 شب بسیار دیده شد و بعدا قسمت دومش هم در عید 1375 در همان ساعت پخش غوغا کرد. این مستند، "شکارچیان رودخانه ی کیه ویرا" نام داشت و قهرمان بی مانندش تمساح نیل بود که با صحنه های مهیج شکار چهارپایان بزرگ، بخصوص ویلدبیست (گنو)، بینندگان را تقریبا دچار وحشت کرد. البته به جز تمساح، جانوران افریقایی بسیاری در فیلم حضور داشتند که بیشترشان به جانوران ایرانی نزدیک بودند. همان اواخر قسمت اول، صحنه ای پیش آمد که طی فصل خشک، رودخانه خشکیده و از زمین اطرافش قابل تشخیص نیست. دوربین روی محلی که ظاهرا فقط زمین است حرکت میکند و کم کم لاشه های ماهی هایی با فاصله از دوربین ظاهر میشود و بلاخره دوربین روی یک لاشه ی ماهی نزدیک تمرکز میکند. بعد دوربین یک ماهی در حال جان دادن در زمین را نشان میدهد که موقع تکان تکان خوردن توی شکاف عمیق زمین ترک خورده می افتد. بلاخره باران می آید و زمین پرآب میشود و گیاهان سبز رشد میکنند و درحالیکه موسیقی زیبایی صحنه های احیای حیات را همراهی میکند، نوشته های تیتراژ پایان از روی صحنه های جریان آب در میان گیاهان رد میشوند.

این صحنه ی پایانی اینقدر قشنگ بود که صحنه های غم افزای قبلش هم همراه آنها در ذهن من حک شد. به همین دلیل تعجب کردم وقتی چند سال بعد و در یک پنجشنبه شب سال 1378 بعد از اخبار ساعت 9شب شبکه ی 1 دیدم که دارند همان صحنه های مرگ ماهی ها در بالا و به همان ترتیبی که گفته شد را نشان میدهند. اولش جا خوردم و با خودم گفتم که چه شده که دارند این فیلم را از نصفه نشان میدهند. ناگهان دیدم صحنه ی بعد، کلنگ زدن طرح های افتتاح سد و آبرسانی توسط مسئولین ایرانی را نشان میدهد و باز یک جریان آب در بیابان را میبینیم و بعدش سرزمین های سرسبزی که رودخانه های پرآبی را احاطه کرده اند و لابد باید باور کنیم که فقط در اثر سدسازی مدیران ایرانی به وجود آمده اند. همزمان جملات پرطمطراق تبلیغاتی حول خدمترسانی مسئولین همراه با یک موسیقی حماسی در زمینه ی تصاویر منتشر میشوند. البته بعد از متوجه شدن به این که صحنه های نمایش داده شده از مرگ ماهی ها نه در ایران معاصر بلکه در افریقای چندین سال پیش رقم خورده اند آدم از خودش میپرسد آیا این سرسبزی های اخیر هم از فیلم های مستند خاصی برداشته شده اند و آیا اصلا متعلق به ایران هستند یا نه؟! البته این برای مسئولین صدا و سیما مهم نیست. بیابان، ماهی، آب و گیاه، همه در ایران هستند پس میشود تخیل کرد که درست بر اساس همین تصاویر در اثر آبرسانی مسئولین، به همان ترتیب بیابان هایی در ایران تبدیل به سبزه زارهای پرآب شده باشند.

تا این جای قضیه را هنوز میشد جوری هضم کرد. اما بعد از گذشت زمان اندکی دیدم همین شبکه ی 1 دارد باز دارد آن تصاویر مرگ ماهی ها را لای یک ترانه ی معروف حول حفظ محیط زیست پخش میکند. شعر اینطور شروع میشد:

آی آدمای مهربون، واجبه که کمک کنین

فکری برای بستن زخمای شاپرک کنین

واجبه که جلا بدین آبی آسمونی رو

وقف پرنده ها کنین دونه ی مهربونی رو

پیکر پاک نسترن، بستر سبزه و چمن

حیفه که فرسوده بشه، حیفه که فرسوده بشه

آب زلال چشمه ها، بارون رحمت خدا

حیفه گل آلوده بشه، حیفه گل آلوده بشه

پاکی های دنیا رو آلودین، اینجور اگه بگذره، نابودین

آی آدما با ندونم کاریتون، زندگی رو کشتین و خشنودین

همانطورکه متوجه شدید، شعر درباره ی تخریب محیط زیست به دست انسان هشدار میدهد. بعد ناگهان میبینید این مطلع ظاهر میشود:

کو کجا رفت آسمون آبیمون؟ کو کجا رفت برکه ی مرغابیمون؟

چرا باید بمیرن از تشنگی، ماهی های کوچیک سرخابیمون؟

و درحالیکه این مصراع آخر دو دفعه و عبارت "ماهی های کوچیک سرخابیمون" چهار دفعه تکرار میشود، همان صحنه های مرگ ماهی ها در مستندی درباره ی طبیعت افریقا تکرار میشوند. اینجا دیگر قضیه چیست؟ این ماهی ها که توسط آدمیزاد وسط صحرا نیفتاده اند و خشکسالی طبیعی بلای جانشان شده است! اما تا آدم به این فکر کنم، اتفاق عجیب تری افتاد و این بیت ظاهر شد:

دشت اگه صحرا بشه، قاصدکی نمیمونه

قصه ی زندگی رو باز چکاوکی نمیخونه

همانطورکه انتظار داریم، اینجا صحنه های صحرا از راه میرسند اما این صحنه ها هم آشنا هستند. من آنها را در قسمت "آفت ها" از سریال مستند خارجی «سفرهای حیوانات» دیده ام؛ درخت های تخریب شده در منظره ی باد صحرا و بعدش زمین بایر. اما اینها کار آدمیزاد نبودند بلکه کار یکی از آفت های مطرح شده در سریال یعنی فیل غولپیکر بودند که با تخریب درختان سبب بیابانزایی در بعضی نواحی افریقا شده بود. باز هم باید فرض میکردیم که ماهی هایی که در اثر بیابانزایی مرده اند نتیجه ی تغییرات اقلیمی هستند و خرابی های فیل ها هم میتوانند کار آدمیزاد باشند؛ مگر نه؟

آن موقع زیاد اهمیت ندادم. اما الان احساس میکنم نوع برخورد ما با بسیاری از مسائل در ایران همینطور بوده است. جدا کردن ماهی ها از بستر افریقایی با حذف کردن جانوران امروزه کاملا افریقایی مثل تمساح نیل، ویلدبیست، گوراسب، و میمون بابون (بعضی از قهرمانان مستند "شکارچیان رودخانه ی کیه ویرا") کمک میکند تا داستانشان در ایران بومی شود چون ظاهرشان تفاوتی با ظاهر ماهی های ایران ندارد. به همین ترتیب حذف یک گله فیل بسیار عظیم از صحنه و باقی نگه داشتن خرابی هایشان، کمک میکند تا به نظر برسد ما با بقایای یک درخت زدایی انسانی مواجهیم که در ایران هم زیاد رخ میدهد. ظاهرا جا افتاده که جایز باشد هر پدیده ی کلی ای را به خاطر این که بعضی مفادش مشابه های عینی در ایران دارند کلا به داخل ایران انتقال داد و با آن، گذشته را به نفع حال یا آینده تحریف کرد. ظاهرا اولین بارهایی که این کار انجام شد به اندازه ی موارد بالا بی خطر به نظر میرسید. ولی از قدیم گفته اند «تخم مرغ دزد آخرش شتردزد میشود.» این بود که یک دفعه ای دیدیم از تویش ماجراهایی مثل «سینما-رکس آبادان» درآمد. وقتی جنایت را به پای افراد رژیم شاه نوشتند، به نظرشان جواز اخلاقی لازم را داشتند؛ ساواک و عوامل شاه آنقدر خونخوار و بدنام بودند که این یکی هم به لیستشان اضافه میشد ظاهرا برای مردم زیاد فرقی نمیکرد. اما مسئله زمان این اضافه شدن بود. درست موقعی که موج تظاهرات ضد رژیم داشت فروکش میکرد، یک دفعه آتش سوزی سینما رکس، مثل یک انبار باروت آتش گرفته عمل کرد و آتش انقلاب هم شعله ور شد. بعدها و در عصر انبوهی رسانه های الکترونیک و شبکه های اجتماعی هم مرتبا انبارهای باروت مشابه با جرقه هایی حتی کوچکتر مثل ماجرای مشکوک مهسا امینی شعله ور شدند. در اینجا جمهوری اسلامی هم درست به اندازه ی رژیم شاه روی الگوهای از پیش تعیین شده قرار گرفته است. مردم میتوانند هر جرم و جنایت وحشتناکی از سوی عمال حکومت فعلی را باور کنند چون جا افتاده است که مومنان مسلمان، انیرانی یعنی غیر ایرانی هستند همانطورکه دینشان اسلام غیر ایرانی است. این الگو به هیچ وجه متعلق به ایران نیست و نتیجه ی دین سازی بر اساس تمایلات شخصی رهبران است که یقه ی خودشان را میگیرد و این، به ریشه ی یهودی-مسیحی قهرمان و تعالیم تشرع اسلامی برمیگردد.

یهودیت و مسیحیت نوین، بر لفظ گرایی و نگاه تاریخی استوارند اما مبدأ سفر تاریخی خود را از جایی آغاز کرده اند که بتوانند بقیه را در خود جذب کنند. اتفاقات ظاهرا تاریخی تورات و انجیل، بر افسانه های نجومی و طبیعت گرایانه ی خدایان قدیم استوارند که نظایرشان تقریبا در تمام جهان یافت میشود. این حرکت، هیچ ریشه ای در معنویت نداشته و نتیجه ی اتحاد یهودیت و مسیحیت با بنیاد قدرت روم در جهت گسترش قلمرو نفوذ قدرتمداران پول پرست رومی بود. کشیش ها ابتدا از مشابهت های افسانه ای با قصه های انجیل برای نزدیک کردن مردم نواحی مختلف به خود استفاده میکردند و بعد از به دست آوردن نفوذ و پایگاه، با لفظ گرایی و معنی کشی، فرهنگ بومی را به نفع مذهب یهودی-مسیحی وارداتی از بین میبردند. این یک دفعه ای پیش نیامد. مثلا در امریکای شمالی، تا دوره های تاریخی اخیر، ایجاد کلنی های سفیدپوستان و سرخپوستان در کنار هم و در کمال صلح و دوستی طبیعی بود ولی هرچه جلوتر آمدیم، مسیر به گونه ای تغییر کرد که روایات حول جنگ همیشگی سفیدها و سرخ ها تقویت شد و مسلما این مسیر به همان اندازه که ضد سرخپوستان بود، ضد سفیدپوستانی که انسانیت خود را فدای تعصب جاهلانه نکردند هم بود. در مرحله ی بینابینی مسیر خود، کشیش ها و خاخام ها مجموعه ی عظیمی از نوشته ها درباره ی بازسازی مبانی شرک از روی مذهب یهودی-مسیحی تولید کردند که بعد از گذشتن تاریخ مصرفشان، بیشترشان را نابود کردند تا تاریخی که برای امروز باقی میماند حتی المقدور منجمد کردن گذشته در وضع موجود باشد.:

“Piercing the fog of deceptic that hides the contours of History” : DAVID WARNER MATHISEN: STARMYTH WORLD: 6MAY 2014

این که شما اساس فرهنگسازیتان را بر شباهت های دو فرهنگ یا سیستم بگذارید و سعی کنید شباهت ها را بهانه ی جایگزینی کل فرهنگ بومی با کل سیستم وارداتی کنید، همیشه نقطه ضعف های خودش را داشته است. چون این که بشود چنین جایگزینی عظیمی را انجام داد، بیشتر بر فانتزی های شخصی مبلغین استوار است. فانتزی هیچوقت با رئالیتی یا واقعیت هماهنگ نیست و بزرگترین نقطه ضعف مبلغان در طول تاریخ این بود که بعد از یک موفقیت بزرگ، به اشتباه تصور کرده اند که فانتزی هایشان با فانتزی های مردم بومی همسو است درحالیکه مردم بومی معمولا بسته به منافع شخصی و معمولا منافعی که از فرط ریشه داشتن در فرهنگ بومی مورد توجه ویژه ی مبلغین قرار نگرفته اند تا جایی با مبلغین راه آمده اند. امروزه چون فردگرایی افزایش یدا کرده و هماهنگ کردن فانتزی های فردی با یک گروه بزرگ سخت تر شده، بحران هایی که این نقطه ضعف بزرگ در جوامع جمع گرای قدیم ایجاد میکرده، کمتر در معرض دید قرار میگیرد و همین باعث میشود تا عوارضش نیز بر ما پنهان بماند ازجمله این که آنچه ما امروز در ناسیونالیسم ایرانی با آن مواجهیم، تقریبا تکرار مو به موی وقایع آلمانی است که امروزه به دلیل فردگرایی افسارگسیخته اش متوجه شباهت تاریخمان با تاریخ آن نمیشویم. در آلمان هم پروتستانتیسم از ابتدای شورش خود علیه کاتولیسیسم رم، توام با نوعی قبیله گرایی آلمانی بود که میخواست به زبان مذهب، با ایتالیا تسویه حساب کند. در ایران هم مذهب شیعه خود از ابتدا با نوعی تمایلات نژادی همراه بود که سیادت ترک و عرب را به مذهب سنی پیوند میزد همانطورکه مذهب سنت هم خود بر تمایلات مشابهی برای جدا کردن را خود از جریان یهودی-مسیحی رایج به وجود آمد. کلمه ی "پروتستان" معمولا به معترض معنی میشود. قیام پروتستان ها نتیجه ی اعتراض آنها به دنیوی شدن کلیسای رم در رنسانس و در تلاش برای احیای مسیحیت ناب بود بطوریکه بعدا نیچه آلمانی ها را به خاطر این قیام لعنت کرد و آنها را باعث بقای مسیحیت شناخت. در ایران هم روحیه ی شیعی انقلاب اسلامی، اعتراضی به دنیوی شدن فضای حکومت های سنی بود و باعث کپی شدن نهضت های مشابه سنی شد. در آلمان، درنهایت این زمینه ی ناسیونالیستی پروتستانتیسم از دست کشیش ها در رفت و نازی گری و خدایان آریایی را جانشین مسیحیت یهودی تبار نمود، پس طبیعی است که در ایران هم آریایی گری نازی در زمینه ی مشابهی فرصت جولان بیابد و در قالب فانتزی های نوین توده ای علیه فانتزی های روحانیون شیعی بشورد. جمهوری اسلامی علیرغم تمام شعارهای ناسیونالیستیش و فقط بر اساس همین الگوهای کاملا وارداتی، ظاهری انیرانی یعنی غیر ایرانی پیدا کرده که حکم میکند باید بر اساس مقاومت نکرده ی ایرانیان در مقابل فاتحان بیگانه بنا بر تاریخ ایران، در مقابل جمهوری اسلامی هم مقاومت کرد غافل از این که هرچقدر ایرانی ها بیشتر به نام ایرانی بودن مقاومت میکنند، بیشتر غیر ایرانی میشوند و بهتر است بگوییم بیشتر غربی میشوند. علت این است که عناصر وارداتی بومی شده از غرب وام گرفته شده و در حکم بذرهای رشد تمدن و سیاست اروپایی در درون ایرانند. این مسئله ابدا مختص ایران نیست و بلای جان کشورهای اطراف ما بخصوص و قبل از همه ترکیه هم شده است. دلیلش هم این است که بذرهای مزبور، چنان ژنتیک گوناگونی دارند که از طریق تفسیرهای مختلف یک روایت بنیادین، امکان تبدیل شدن به محصولاتی جدید در زمین های دارای کیفیت های گوناگون را دارند. محصولات کمی در ظاهر متفاوتند ولی گونه ی واحدی هستند و تاثیرات واحدی بر بدن و مغز ملت ها میگذارند.

بذری که تحویل ایرانی ها داده شده است این است که ایرانی ها اعقاب آریایی های اروپایی هستند که به خاورمیانه آمدند و تمدنسازی کردند و اعراب پست و ترک های حقیر بعد از ساقط کردن حکومت آنان، تمدن را از آنان آموختند. بذری که تحویل ترکیه داده شده، این است که اولین تمدن خاورمیانه یعنی سومر –که به دقت، وجودش از اکثر ایرانی ها پنهان شده است- به لحاظ زبانی فامیل زبان ترکی است و ترک ها بنیانگذاران تمدن در خاورمیانه اند ولی عرب ها و فارس ها حقشان را خورده اند. چیزی که به کشورهای عربی گفته میشود این است که آنها صاحبان تمدنی کهن بودند که به عرب های باستان یا سامیان اختصاص داشت ولی فارس ها نابودش کردند بعد اسلام شوری جدید به آن دمید که این دفعه ترک ها نابودش کردند؛ برای کشف بقایای آن فرهنگ درخشان باید به تنها قوم زنده ی آن دوران یعنی یهود مراجعه کرد. این سه روایت، علیرغم تفاوت ظاهریشان همه از بنیادی واحد می آیند، بنیادی واحد که به تمام این ملت ها حس "خون برتر" داشتن و خود به خود والا مقام تر بودن از دیگران را میدهد چون مستقیما از بستر خون برتر و قوم برگزیده ی بنی اسرائیل برمی آید. ترک هایی که این اواخر بر خاورمیانه حکومت میکردند، از دید اروپاییان، اعقاب ده قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل بودند. مطابق کتاب عزرا، ده قبیله ی گم شده توسط آشوری ها به سرزمینی در آن سوی فرات به نام اساف یا ارساف یا ارضراث انتقال داده شدند. آخرین لغت ARZERATH، عنوان دورترین منطقه ی آسیا در سیبری و در جوار تنگه ی برینگ و ساحل مقابل قاره ی امریکا بوده است. بسیاری از منابع قدیم چون "امریکا، توصیف دقیق جهان جدید" از جان اوگیلبی منسوب به 1670، «روابط مشهورترین پادشاهی ها» اثر جیووانی بوترو منسوب به 1611، ISRAEL REDUX اثر گیلز فلچر بزرگتر منسوب به 1584 این حرف را تکرار میکنند که شلمنصر امپراطور آشور، قبایل گم شده ی اسرائیل را به سرزمین های ماورای کاسپین یا دریای خزر تبعید نمود و آنها درآنجا تبدیل به تارتاری یا تاتار شدند، کلمه ای که اوگیلبی، آن را در عبری به معنی بازماندگان میداند و معلوم است که لغت "تاتار" را با لغت "یاتار" عبری به معنی باقیمانده مرتبط کرده است. "کتابخانه ی ادبیات کتاب مقدس" منسوب به لندن 1850 ضمن تکرار نقش شلمنصر در این تبعید، تارتاری مزبور را با خزرها برابر میداند که بسیاریشان ترک های یهودی بودند و ریشه ی اشرافیت یهودی اشکنازی در اروپا به شمار می آیند. اسکیت ها یا تاتارها بر اشرافیت اروپا هم تاثیرات زیادی نهادند و بعضی اقوام اروپایی از طریق آنها به یهودیان ربط داده میشدند چنانکه ربی الداد، دان های دانمارک را دنباله ی قبیله ی یهودی گم شده ی دان میدانست. جی.کراست، کشیش موراویایی فعال در آسیا، تاتارها را اجداد سرخپوستان امریکا و از طریق این انتساب، سرخپوستان را اصالتا یهودی میشمرد. جوزف ادکینز در «تکامل زبان عبری» حتی زبان های سامی و تاتاری را با هم مقایسه میکرد تا به وجودن زبان های اورال-آلتایی از زبان های عبری و آرامی را که مورد استعمال یهود هستند نتیجه بگیرد. درابتدا حدود تارتاریا یا تاتارستان شمال قفقاز و شامل روسیه ی جنوبی و اوکراین در نظر گرفته میشد ولی هرچه جهان اروپایی در آسیا بیشتر پیشروی کرد، میل بیشتری به انتقال هسته ی مرکزی آن تا دورترین نقاط آسیا پیدا نمود. علت انتقال ارضراث به تندوق در منطقه ی آسیایی تنگه ی برینگ نیز همین است. در سفرنامه ی مارکوپولو، تندوق نام محل حکومت پرستر جان یا شاه یوحنای مسیحی افسانه ای است که چنگیزخان علیه او طغیان کرد و امپراطوری جهانی مغول را بنا نمود. تاکید بر مسیحی بودن تاتارها در منابع اروپایی عتیق زیاد است. هوکلوتیوس پوستوموس در سال 1625 چنگیزخان را که شمشیر به دست و سوار بر اسبی سفید جهان را درنوردید، نسخه ی بازگشته ی مسیح در مکاشفه ی یوحنا شمرد. در کیهان نگاری پیتر هیلین منسوب به قرن 17، چنگیزخان در سرزمین خیتای ظهور نمود که شامل شرق آسیا و دنباله ی آن در قاره ی امریکا میشد چنانکه هیلین امریکا را خیتای شرقی و از مجموع امریکا و آسیا تعبیر به «دو آسیا» میکند. چنگیزخان، تارتارها را با محمدی ها، عرب ها، ژرمن ها، فرانک ها و قبایل سرزمین آلمان متحد نمود و امپراطوری عظیمی در جهان ایجاد کرد. مرکز خیتای، "کامبالا" نامیده و این نام به «شهر خان» ترجمه میشود. روشن است که این کامبالا همان "خان بالیغ" –به همان معنی شهر خان- پایتخت قوبیلای خان است که معمولا با پکن پایتخت چین تطبیق میشود. عنوان کامبالا همچنین نزدیک به "شمبهلا" محل بهشت زمینی افسانه های تبتی است. هیلین از تعیین مرز قطعی بین چین و خیتای ابا دارد ولی میگوید «دیوار بزرگ»، چین را از اسکیت ها در شمال آن جدا میکند. اسکیت ها مردم بسیار وحشی و ترسناکی تصویر میشوند که خون دشمنانشان را می آشامند. آنها اعقاب "ماگوگ" (مأجوج) پسر یافث ابن نوح تعیین میشوند. نویسنده به روایتی اشاره میکند که کشتی نوح در کوه های قفقاز فرود آمد و اولین ملت پس از سیل، اسکیت ها بودند که درآنجا از جامعه ی فرود آمده از کشتی ایجاد شدند و ازاینرو بین اسکیت ها و قبطی ها بر سر این که کدامشان قدیمی ترین قوم زمینند اختلاف بوده است. علیرغم این مطالب، هیلین هنوز تاریخ اسکیت ها را متاخر بر تاریخ یونان و روم و پارس و در حاشیه ی تواریخ آن سرزمین ها تبیین میکند و این به خاطر آن است که در این زمان، در اروپا تواریخ این ممالک برای تعیین یک تاریخ ماقبل تارتاری در حال جعل و تنظیم بودند و این کار، در درجه ی اول برای تصویر کردن وضعیت فعلی روم اروپایی تحت تاثیر تاتارها به عنوان یک تحریف غلط و تعیین اصل بهتری برای اروپا انجام شد. اولاد اسکیت یافث باید تحریفی بر نوح به نظر میرسیدند و این مستلزم آن بود که نوح آنها یک نوح تقلبی باشد. میدانیم که در نوشته های کلاسیک مانند "کمان نوح" از جورجی هورنی منسوب به 1666، یانوس خدای مهم رم، بارها با نوح تطبیق شده است. یانوس یک خدای دو چهره به نشانه ی اصل دوگانه ی گیتی و سیستم وحدت در عین تضاد بود که به غنوصی گری گرایش یافت. بنابراین سرکوبی غنوصی ها توسط ایادی کلیسای کاتولیک رم، تصویری از سرکوب مذهب قبلی تاتاری به دست میدهد. درست به مانند غنوصی های منقرض شده این اصل قبلی هنوز مسیحی است و تطبیق چنگیزخان با مسیح هم به این مسئله اشاره دارد، ولی توجه داریم که مسیح هنوز هم با نقطه ی مقابلش یهودا کامل میشود. بر همین اساس، اصل واحد به دو اصل متضاد تقسیم میشد: مسیحیت عرفانی و یهودیت این دنیایی که در اسلام که مذهب اکثر تاتارها بود به تعادل میرسید. ولی اکنون مسیحیت توسط یهودیت از نو نوشته میشود و تعادل قبلی را انکار میکند. نتیجه این که اسلام یک انحراف در تاریخ تمام ملل تحت سلطه ی تاتارها معرفی میشود و تمام این ملل، تواریخی بر اساس اصل اروپایی نو تعریف یونانی-رومی در قبل از آن برای خود میسازند. حتی اصل تاتاری هم بر همین اساس، اروپایی میشود. تاتارهای بنیادین که برای محوری بودن در محل عمود زمین در قطب شمال تعریف شده بودند جای به آریایی های اروپایی میدهند. نازی ها که مدعی تداوم راه آریایی های بنیادین بودند خود را پیرو مکتب سرزمین افسانه ای تول در شمال دور معرفی میکردند که با هایپربوریای افسانه های یونانی تطبیق میشد. اما تول در منابع قدیم بارها با گرینلند تطبیق شده و گرینلند یک سرزمین اسکیمویی و محل سکونت اینوئیت های زردپوست بوده است. عقیده بر این است که اینوئیت ها از قسمت آسیایی تنگه ی برینگ تا خود گرینلند پیوسته به سمت شرق مهاجرت کرده اند. لویی ژاک دورایس، در کتاب "زبان اینوئیت ها"، از قول کراوس به شباهت های زبان اینوئیت با زبان های مجاری، فین، ساموئید، و تاتار، اشاره میکند. بنابراین عوض شدن نژاد تول از تاتاری به اروپایی، بیانگر مقدم قرار دادن محصول (نژاد اروپایی) بر اصل (اختلاط تاتارها با نژادهای بیگانه طی گسترش قومی خود) است. همین مطلب درباره ی نسبت دادن تمدن خاورمیانه به آریایی های مهاجر از روسیه ی جنوبی هم صدق میکند. اروپاییان، خلف ترین اعقاب این آریاییان را فارسی زبانان معرفی میکنند. در این مورد، باید توجه کرد که افغان ها فارسی زبان بودند و آنها در گذشته یهودی بودند به طوری که نام بعضی از قبایلشان به صراحت همان نام های قبایل یهود بود. بنابراین آنها به اندازه ی تاتارها میتوانستند اعقاب ده قبیله ی گم شده ی یهود تلقی شوند و چون بعضی از ارزش هایشان چون جنگاوری و غارتگری همان خصوصیات نسبت داده شده به تارتاری است، در بعضی نظریات، به جای تاتارهای اصلی ظاهر شده اند. برآمدن آریایی ها از روسیه ی جنوبی هم هنوز نسبت تارتاری با آن منطقه در منابع مسیحی را مد نظر دارد. نهضت تجدید نظر در تاریخ در روسیه که با فومنکو شروع شد، تغییر خاصی در این نظریه نداده و فقط مهاجرت آریایی ها از روسیه را از ماقبل تاریخ به قرون وسطی انتقال داده تا تغییرات به نام ملت روسیه نوشته شوند و طی این جابجایی، نژاد مغول ها نیز مجددا از زردپوست به سفیدپوست اسلاو تغییر کرده است. با این حال، روسیه ی فومنکو در گذر از تناقضات بی جواب فراوانش گاهی دنباله ی یونان قستنطنیه به نظر میرسد که کهن الگوی امپراطورانش اسکندر کبیر است. داستان انتقال یهودی ها از اسرائیل به ماورای کاسپین توسط شلمنصر آشوری و تبدیلشان درآنجا به تاتارها، شباهت واضحی با داستان جدا شدن یاجوج و ماجوج توسط دیواری که اسکندر در شمال میسازد دارد و ظاهرا اسکندر خود نسخه ی یونانی شده ی شلمنصر است. این، خود، باز به یک اصل سامی ماقبل یهودی راهگشا میشود که در حکم دلیلی برای تفاوت تاتارهای یهودی مآب با بقیه ی مردم دنیا و درآمدن مسیحیت یهودی تبار از دنباله ی اروپایی آنها است. این میتواند مسیر مهاجرت تعیین شده را وارونه کند بخصوص که امروزه ثابت شده منطقه ی خاورمیانه در گذشته بسیار سرسبزتر از امروز بوده و دلیل قرار گرفتن خرابه های باستانی در بیابانهای آن، تغییرات آب و هوایی احتمالا بعد از برخورد یک شهابسنگ به زمین بوده که تمام زمین را تحت تاثیر خود قرار داده است. گسترش بیابانزایی و از بین رفتن منابع تمدنی، میتوانسته باعث مهاجرت سامی ها و دیگر نژادهای خاورنزدیک به شمال و گسترششان از طریق روسیه در شرق و غرب باشد. نکاتی که فومنکو درباره ی قابلیت مسکو روسیه در باب اسطوره شناسی تطبیقی با تاریخ و افسانه های ملل متعدد میگوید کاملا درست و قابل توجهند اما برخلاف نظر فومنکو این بدان معنا نیست که مسکو لزوما منشا تاریخ تمام این ملل از شرق تا غرب است چون ممکن است خودش محل انتقال افسانه ها از جایی دیگر باشد. مطابق روایت رسمی، نام شهر مسکو از لغت "مسکوآ" به معنی باطلاق می آید و ممکن است مسکوی کنونی ( که در گذشته ی نزدیک تحت الشعاع سنت پطرزبورگ پایتخت قبلی روسیه قرار داشت) به خاطر نامش، صحنه ی انتقال وقایع یک قلمرو باطلاقی در خاورمیانه شده باشد. در مناطق مرزی عراق با ایران در حوالی خلیج فارس، این نوع اراضی فراوانند و معروفترینشان مرداب حویزه است.:

“HIDDEN HISTORY: RUSSIAN PAST IN THE MIDDLE EAST”: JANUS STARK: STOLEN HISTORY: 29 NOV 2024

سرهنگ فورلانگ انگلیسی، در نیمه ی دوم قرن 19، آبشخور مذهب دوگانه ی اولیه را کوثا در بین النهرین میشمرد که بنیادین بودن مذهبش، باعث شد تا نامش به صورت "کوشی" برای سیاهان که نژاد بنیادین بشرند به جا بماند. به نظر او عقاید مربوطه با مهاجرت به شمال و سپس غرب در سرزمین های کلتی اروپای غربی بومی شده اند ولی حلقه های مکملشان هنوز در نجوم و خورشیدپرستی شرقی قابل بازآفرینی است. در این مورد، او به وابستگی خورشید با خدای زحل میپردازد که با توجه به ارتباط همزمان زحل با تاریکی، جمع ضدین به نظر میرسد. علت این است که خورشید در سیر خود در آسمان مدام میل به تاریکی پیدا میکند و با فرو رفتن در عمق زمین در هنگام غروب، سبب استیلای تاریکی میشود. خدایان خورشیدی بر همین مبنا خدایان فصول هم هستند و در طول سال، با افزایش روزانه ی زمان شب، باعث زمستان و مرگ موقت طبیعت میشوند. هر دو رویداد، تعبیر به سفر خدای خورشیدی به دوزخ یا قلمرو مردگان میشوند. این درست به مانند مرگ گیاهان و جانوران در زمستان که اجسادشان در زمین وسیله ی تغذیه ی گیاهان جدید میشوند، به غذا خوردن مادر برای تغذیه ی نوزاد در رحمش تشبیه میشود. پس زمین، مادری حامله است و حکم خانه ی خدای در حال تحول را دارد. به همین ترتیب، تاریکی زحل نیز مادینه است و این مادینگی میتواند به سبب قرار گیری در مقابل قانونگذاری خدای خورشید، یک مادینگی طاغی و شیطانی باشد. به همین دلیل، عناوین "قیون" یا "کیوان" برای زحل، با عنوان KEN برای ونوس برهنه همخانواده اند. هر دو اصطلاح با لغات "خان" و "کاهن" برای جانشینان زمینی خدا در ارتباطند. چون مقام ریاست، خود یک جایگاه زمینی هبوط کرده برای خدای خورشیدی است. تابوت عهد و معبد یهود هر دو جایگاه هایی زنانه اند و تخت پادشاه خود نسخه ی انسانی تابوت عهد است. یهود دراینجا پیرو تعبیر زنانگی برای بت خدا از سوی فنیقی ها هستند. اصطلاح فنیقی "تانیت پن بعل" به معنی تانیت صورت بعل، نشان میدهد که چگونه بعل یا خدای مذکر وقتی در قالب یک بت یا تصویر، شکل پیدا میکند، مونث و تبدیل به الهه (تانیت) میشود. در مصر، لغات رفان و رمفان، برای زحل به کار میرفت که به نظر فورلانگ، میتوانند با لغات رفائین و رفائیم برای غول ها در بین یهود مرتبط باشند. ده قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل و اعقابشان سامری ها از سوی یهودیان متشرع متهم بودند که به رفائیم قربانی تقدیم میکردند. لغت رفائیم به معنی مردگان هم هست و این، موضوع بقای غول های نابودشده در سیل نوح تا دوره های بعد را توضیح میدهد. جسد مردگان وقتی بخشی از خاک میشود از طریق گیاهان درآمده از خاک جذب بدن انسان های کنونی میگردد و از این طریق مواد شیطانی بدن غول های منقرض شده میتواند به انسان امروزی منتقل شود. این با افسانه های یونانی-رومی درباره ی ایجاد حاصلخیزی زمین در اثر خون تیتان های مقتول به دست ژوپیتر مطابقت دارد چون این تیتان ها مشابه دقیق غول های نابود شده به دست یهوه خدای یهودند. پطرس قدیس از زندانی شدن ارواح طاغی توسط سیل نوح سخن گفته که میتواند با گفتار کتاب ایوب درباره ی اقامت رفائیم در آب های زیرزمینی نسبتی داشته باشد. میدانیم که تهامات الهه ی آبی اولیه و مادر خدایان هم با آب های زیرزمینی نسبت می یافت و بنابراین رفائیم از طریق آب ها با خدایان بین النهرین باستان تطبیق میشوند. لنورمنت به افسانه ی بابلی هفت جن شرور دوزخ توجه نشان میدهد و معتقد است آنها نسخه های زیرزمینی و بنابراین مرده و جهنمی هفت خدای سیاره ای بابل در هفت طبقه ی آسمان به روایت عرب ها و سنت پاول هستند. یکی از القاب تیتان ها «خاک زادگان» بود شاید چون آنها میتوانستند از طریق مواد موجود در خاک دوباره زنده شوند. رفائیم را با نفیلیم تطبیق میکردند که نامشان از "نا" ی تعریف آرامی به اضافه ی "افل" یا "فال" به معنی افول می آید و بنابراین نفیلیم یعنی سقوط کردگان یا نفله شدگان. یکی از نظریات درباره ی نامیده شیطان به EVIL/DEVIL هم این است که این لغت، تلفظ دیگر لفت "افل" است. "افل/فال" را باز به از تبار "پو/پوه" یا "اپوه" یا "افوه" یا "اپوش" یعنی شیطانی معنی میکنند که با تایفون هیولا تطبیق میشده است: تیتان شروری که در اساطیر یونانی-رومی علیه زئوس/ژوپیتر شورید. در مصر، تایفون با سیت خدای جنگجو تطبیق میشد و جانورش گراز بود. در سوریه گراز قاتل آدونیس خدای طبیعت و فصل ها و عامل وقوع زمستان است. در اساطیر اسکاندیناوی، نفلهایم محل حکومت اشرافیت غول ها در جوتونهایم یا سرزمین غول ها در شمال دور است. دراینجا "نفل" مشخصا مرتبط با نفیلیم است. شمال دور، سرزمینی سترون و محل زمستان های طولانی و بنابراین جای خوبی برای حکومت تایفون است. در صورت برابر بودن تایفون با پو(ه)/فوه، میتوان لغت اخیر را به "نا" ی تعریف آرامی افزود و به لغت "نفو" رسید که نام نفتیس، همسر سیت یا تایفون مصری، صورت مونث آن است. همین لغت به صورت "نف" NEPH در بریتانیا برای زادگاه و سرزمین مادری به کار میرفته است. از نظر کلیسا سرزمین مادری شیطانی است چون میتواند مواد بدن اجداد مشرک را از طریق خاک به بدن مومنان انتقال دهد و به سبب آمادگی قبلی، باعث شورش مردم علیه مواعظ کلیسای مسیح و درنتیجه علیه خداوند گردد.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P520-7

اسکاتلندی های قدیم اعتقاد شدیدی به تقدس خاک سرزمین مادری خود داشتند و حتی وقتی به ایالات متحده مهاجرت میکردند، خاک اسکاتلند را با خود میبردند و به ته کفش خود میمالیدند تا هنوز روی خاک سرزمین مادری در حال قدم زدن باشند. این اعتقاد به خاک، نتیجه ی اعتقاد به اجداد است چون اسکات ها معتقد بودند که صفات با خون و اجزای بدن منتقل میشوند و جسد اجداد منجمله خون آنها که پس از مرگشان تبدیل به خاک اسکاتلند شده است نیروهای فوق طبیعی خود را از طریق خاک به گیاهان و از گیاهان به جانوران و از هر دو به مردمان در حال حیات اسکاتلند انتقال میدهد. در بین جنگجویان اسکات، خوردن خون دوست و دشمن امر طبیعی ای بود و عامل انتقال صفات فرد صاحب خون به فرد نوشنده تصور میشد. استروژن یا انرژی مادینه ی روح که در خون جریان دارد، به انواعی از اجنه نسبت داده میشد که نرینه اش stregoi و مادینه اش stregoica نامیده میشدند. این موجودات، خود را به شکل های گرگ و کلاغ درمی آوردند و از این جهت، دورادور با گرگینه ها یا آدم-گرگ های خوناشام افسانه ای در ارتباط بودند. ارواح گرگ در اساطیر اسکاتلندی به ریشه های اسکیتی/سکایی اسکات ها برمیگردند. در سلسله مراتب توتمی اسکیت ها گرگ دومین جانور مهم بعد از اژدها بود. در مناطقی که گرگ از بین رفته بود، این توتم با جانوران دیگری که یادآور او باشند بخصوص خرس و روباه جانشین میشد. گرگ ارتباط روشنی با ماه داشت چون تصور میشد گرگ ها در اثر بزرگ شدن ماه دچار حالت جنون آمیزی میشوند که آنها را وادار به زوزه کشیدن میکند همانطورکه تبدیل انسان به آدم-گرگ هم نتیجه ی تغییرات فاز ماه بوده است. ارتباط مشابهی هم در بعضی نواحی بین ماه و پلنگ برقرار میشده است. پلنگ جانور دایانا الهه ی ماه بود که موضوع برجستگی نسبت ماه با زنانگی را برجسته میکند، موضوعی که به نسبت عادت ماهانه ی زنان توام با غلیان خون در اثر چرخه ی ماه برمیگردد. پلنگ همچنین جانور دیونیسوس باخوس خدای شراب انگور بود و این موضوع هم به جانشینی خون با شراب به سبب میعان و سرخی آنها برمیگردد. پلنگ از طریق دیونیسوس توتم عیسی مسیح هم بوده و ادعای یهودی ها درباره ی تولد عیسی از شخصی به نام بن پانیرا (پسر پلنگ) این را نشان میدهد. در مصر، جانوری بومی که به اژدها نزدیکتر باشد، جایگزین پلنگ میشود: تمساح نیل. سوبک، فرم تمساح گون هورس خدای خورشید است که از اسلاف مسیح به شمار میرود. تمساح را در قبطی، "مساح" میخواندند مرتبط با لغت "مسح" به معنی تر شدن که با عنوان مسیح در ارتباط است. کاهنان عبیدی در بین النهرین موقع اجرای مراسم مذهبی، پوست پلنگ میپوشیدند و به طور صوری پلنگ میشدند. عبیدی ها که زبان منقرض شده شان از ریشه های زبان های سکایی و سومری است، از بنیانگذاران تمدن بین النهرین بودند و ازآنجاکه اولین حکومت های اسکیتی در ترکیه، دارای اختلاط خونی با اشراف بین النهرین بودند، احتمال ورود رسوم عبیدی به اسکیت ها از این طریق بسیار بالا است. نوشته اند که اسکیت ها از جمجمه ی دشمنانشان کاسه میساختند و در آن شراب مینوشیدند. علت این است که اسکیت ها سر را جایگاه روح میدانستند و رسم خوناشامی برای کسب روح را با نوشیدن مایعی خون مانند در جایگاه روح عوض کرده بودند. رسم سر بریدن، ارتباط مستقیمی با این اعتقاد دارد. اشرافیت یهودا که خود را اولاد سلیمان شاه یهود میخواندند هم همین ایده را داشته و با آن، رسم شکار سر را به راه انداخته بودند و تمپلارها که نسب فرقه ی خود را به سلیمان میرساندند، حامیان انواعی از ادبیات حماسی بودند که در آنها، مرتبا سرها از بدن جدا میشدند. درواقع سنت یهودی-تمپلار و سنت اسکیتی جایی در ریشه به هم میرسند. ظاهرا برام استوکر به این موضوع اعتقاد داشت چون در رمان دراکولای خود، بعضی عناصر شیطان باور مربوط به زندگینامه ی کنت دراکولا را از باورهای سکایی گرفته است. این در حالیست که استوکر دوست آرتور ماخن، جادوگر ولزی، و با آلیستر کراولی و مک گرگور ماترز –هر دو از فرقه ی کابالایی "طلوع طلایی"- در ارتباط بود. این افراد علاقه ی ویژه ای به افسانه های چرخه ی جام داشتند که در آن، جام شراب شام آخر مسیح با جام خون مسیح به عنوان نمادی از خط خونی جابجا میشد که این راه به واسطه ی شاه یهودا (عیسی) به اشرافیت سلیمانی می انجامید. از طرفی کنت دراکولا از طریق رومانی به ولاد تپس معروف به دراکولا (یعنی اژدها) شاه والاخیا میرسد که خود در «مدرسه ی سلیمان» در هرمانشتات، آموزش های کابالایی حول جادوگری سلیمانی را دیده بود. دو مدرسه ی دیگر از این شاخه در اروپا وجود داشت: یکی در ترانسیلوانیای رومانی و دیگری در تولدوی اسپانیا. استوکر هم کنت دراکولا را به جای ولاخیا با ترانسیلوانیا مرتبط کرده است که این دلیل دیگری هم دارد. "تارتاریا" در ترانسیلوانیا خاستگاه "پیش سکاها" ی ایجاد کننده ی اشرافیت سکایی شمرده میشد. این منطقه ارتباطات ویژه ای با ترکیه داشت که جادوگران در آن "اوبر" نامیده میشوند و همین لغت است که به صورت امپر، ومپیر و درنهایت وامپایر به معنی خوناشام درآمده است. ومپایرها –که اخیرا در سینما به صورت زامبی هم درآمده اند- کاملا نسخه های دیگر آدم-گرگ ها و مرتبط با توتم گرگند و خوناشامی آنها نشاندهنده ی آشامیدن خط خونی برای قوی تر شدن و بالاتر آمدن تا رسیدن به مرتبه ی اژدها است. اعقاب اسکاتلندی اسکیت ها هنوز شمه ای از این تمثیل را با خود دارند. در سلسله مراتب توتمی اتحادیه های اسکات ها گراز نماد بالارتبه ترین قبایل و جوجه تیغی نماد دونپایه ترین قبایل است. خون دوستی گرگ دراینجا با تلاش گراز برای رسیدن به سیب سرخ عوض میشود چون عقیده بر این بوده که گراز سیب دوست دارد ولی چون نمیتواند بالای درخت برود به زحمت سیب تازه گیر می آورد. آنچه که گراز به عنوان رتبه و مقام آن را نمایندگی میکند، اژدها به صورت خط خونی نمایش میدهد. این اژدها شکل ماورائی شده ی مار است و دراینجا مار، روح گراز است که توانسته با خزیدن از درخت بالا برود و سیب سرخ را بخورد. بدین ترتیب این باورهای ظاهرا سکایی کاملا با اسطوره ی یهودی-مسیحی درخت سب باغ عدن و مار محافظ آن در تورات گره میخورند و همانطورکه میدانیم از دید مسیحیان، این مار، همان شیطان است. این تماثیل حتی میتوانند مجموعه ی آنچه کهانت دروئیدی بریتانیا نامیده میشود را در بر بگیرد. چون لغت دراکو به معنی اژدها در کلتی بریتانیایی گاهی DRAOI نامیده میشود که امکان برداشت لغت دروئید از آن هست. دروئید را معمولا درخت پرست معنی میکنند ولی این هم هست که شیاطین معمولا ارواح جنگل و درختان بودند و تشبیه شیاطین به مارها میتواند امکان تکثیر مار روی درخت در آنها و رساندنشان به جایگاه مهمی در درخت پرستی دروئیدی را تسهیل کند.:

“FROM TRANSYLVANIA TO TURNBRIDGE WELLS’: NICHOLAS DE VERE: CHAP2

گرازی که به مار باغ عدن تبدیل میشود، قطعا همان گراز تایفون است که آدونیس را میکشد و آدونیس خدایی است که جسدش جذب زمین میشود تا با تبدیل شدن به کالبد گیاهان، در بدن انسان ها سیلان پیدا کند. بنابراین گراز در جایگاه مسیحیت اولیه –در مرز پاگانیسم و مسیحیت یهودی تبار- قرار میگیرد که تیتانی در خدمت ژوپیتر مظهر قدرت است و وقتی که با او دچار اختلاف میشود، به دست ژوپیتر سرکوب میگرد که داستان اختلافات تمپلارها با کلیسای رم و فرارشان به اسکاتلند میتواند به این تکه مربوط شود. نتیجه این که کلیسای رم و بسترش در معبد سنت پیتر، در جایگاه ژوپیتر خدای سیاره ی مشتری قرار میگیرند همانطورکه ظاهر مجسمه ی سنت پیتر درآنجا هنوز شکاکان را به یاد بت ژوپیتر می اندازد. در عین حال، کلیسا وانمود میکند که این جایگاه فقط به کشیش ها و پادشاهان تعلق ندارد و همه ی مسیحیان را باید در بر بگیرد یعنی توفیق پادشاه و کشیش های همدستش در جهانخواری، همان پادشاه شدن تک تک مردم مسیحی است اگرچه سهمی در خوان چپاول جماعت قدرتمدار نداشته باشند. بگذارید استدلال های ارائه شده را از تریبون یک مسیحی معتقد بشنویم:

«قدیس پطرس در رساله ی خود، مسیحیان را هم به عنوان پادشاه و هم به عنوان کاهن معرفی می کند (اول پطرس 2: 9). من به این فکر کرده‌ام که چگونه این هویت باید نحوه ی زندگی ما را شکل دهد، و پس از انجام برخی تحقیقات، ویژگی غیرمنتظره‌ای پدیدار شد: شوخ بودن. پاپ قدیس لئوی کبیر در تفسیر اول پطرس 2:9 نوشت:

"زیرا همگانی که در مسیح بازآفرینی شده‌اند، با علامت صلیب پادشاه می‌شوند. آنها با روغن روح‌القدس کاهنان تقدیس می‌شوند تا فراتر از خدمات ویژه ی خدمت ما به عنوان کاهن، همه ی مسیحیان روحانی و بالغ بدانند که نژادی سلطنتی هستند و در منصب کشیشی شریک هستند."

ارتباط بین کهانت و سلطنت به ملکیصدق، کاهن-شاه مرموز سلیم که نقش مسیح به عنوان کشیش و پادشاه را پیش‌نمایش می‌کرد، بازمی‌گردد (پیدایش 14، عبری 7). به طرز شگفت انگیزی، "ملکیصدق گاهی اوقات "پادشاه من سیاره ی مشتری است" ترجمه می شود. نام دیگر مشتری "Jove" است، جایی که ما کلمه ی "Jovial" را دریافت می کنیم. و اینجاست که هیجان انگیز می شود. در کیهان‌شناسی قرون وسطی، هر سیاره با ویژگی‌های رفتاری خاصی مرتبط یا بر آن موثر بود. "شخصیت Jovial شاد، جشن دوست و در عین حال معتدل، آرام، بزرگوار است." ارتباط مشتری با پادشاهی به اسطوره‌های یونانی-رومی که در آن مشتری (جوو/زئوس) پادشاه خدایان است و کمدی الهی، جایی که دانته حاکمان را در حوزه ی فلک ​​مشتری قرار می‌دهد، بازمی‌گردد. چه چیزی شادی را به فضیلت پادشاهان و کاهنان تبدیل می کند؟ و چه ربطی به حرفه ی ما دارد؟ اول، این راهی برای مقابله با شر است. هم کشیشان و هم پادشاهان به طرق مختلف برای دفاع از مردم خود فراخوانده می شوند. پادشاه مسئول محافظت از سرزمین خود در برابر مهاجمان است و کشیش برای گناهکار شفاعت می کند، به این معنی که او برای تطهیر باید با شیطان روبرو شود. اگر در مواجهه با خطر می خندید یا در میان رنج ها حس شوخ طبعی را حفظ می کنید، به این معنی است که تحت قدرت آن نیستید. در "بازگشت پادشاه"، گندالف و پیپین گفتگوی پرتنشی با دنتور درباره ی تهاجم قریب الوقوع موردور دارند. پیپین با احساس ناامیدی جلسه را ترک می کند تا اینکه صدای خنده ی گندالف را می شنود. پیپین با تعجب به چهره‌ای که اکنون در مقبلاش بود نگاه کرد، زیرا صدای آن خنده خوشحال و شاد بود. با این حال در چهره ی جادوگر در ابتدا فقط خطوطی از مراقبت و غم را می‌دید؛ اگرچه وقتی با دقت بیشتری نگاه می‌کرد، دریافت که در زیر همه چیز شادی بزرگی نهفته است: چشمه‌ای از شادی و نشاط که برای خندیدن کافی است. گندالف نه تنها شهامت مقابله با دنتور را دارد، بلکه به اندازه ی کافی قوی است که طنز را در احساس کوچکی میزبان ببیند. با وجود اینکه موقعیت بزرگتر در حال خطرناک شدن است، شادی گندالف او را از ناامیدی دور نگه می دارد، که به نوبه ی خود پیپین را تشویق می کند. شوخ بودن نشانه ی شجاعت است. یک نکته ساده را در نظر بگیریم: پادشاهان مرد هستند و توصیفات شادمانی معمولاً با عبارات مردانه‌تر توصیف می‌شوند. اما این یک فضیلت منحصراً مردانه نیست. «شاه» در اینجا می‌تواند نماینده ی همه ی افراد سلطنتی اعم از مرد و زن باشد. در ضرب المثل‌های 31، زن ایده‌آل و با فضیلت به‌عنوان کسی توصیف می‌شود که به لباس قدرت و وقار در آن زمان درمی‌آید. دوم، شادی و نشاط نشانه ی اعتدال قوی است. لوئیس این شخص شوخ طبع را چنین توصیف می کند: "عشرتجو و اما معتدل". شادی مانند شادی مستانه یا کمدی مداوم نیست. این رایگان و غیرمفید است، اما کنترل نشده نیست. همانطور که پاپ لئو کبیر اظهار داشت، "زیرا چه چیزی پادشاه مانندتر از این است که پس از تسلیم روح خود به خدا، خود را بر بدن خود حاکم بیابی؟" یک فرد پادشاه می داند چگونه بدون افراط و تفریط از زندگی جشن بگیرد و از زندگی لذت ببرد. او به اندازه‌ای قوی است که هم قدرتمند و هم صلح‌آمیز باشد - بدون اینکه مست شود، بنوشد، بدون بدخواهی بجنگد، یا بدون اینکه احمق یا تحقیر شود، شوخی کند. به روشی مشابه، یک کشیش باید شر را درک کند تا با آن مبارزه کند. اما این درک باید تعدیل شود تا از ساده لوحی یا کنجکاوی خطرناک در مورد تاریکی جلوگیری شود. در شوخی، مانند مبارزه، باید به اندازه ی کافی به حریف خود (یا موضوع شوخی) نزدیک باشید تا ببینید واقعاً چیست و با آن درگیر شوید، اما به اندازه ی کافی دور باشید تا از چنگال آن در امان باشید و در شکست یا ناامیدی نیفتید. سوم، شوخ بودن نشانه ی امید است. شخص شوخ در خط منگنه ی کیهانی "دانسته است" مهم نیست که چقدر چیزها بد به نظر می رسند، روزهای شیطان به شماره افتاده است و شر هرگز دوام نخواهد داشت. پادشاهی بر تاج و تخت است که از طریق خون خود پیروز شده است. او قبلاً با تاریکی روبرو شده و بر آن غلبه کرده است. امید به دلیل احتمال ناامیدی وجود دارد. ما می توانیم بخندیم زیرا می دانیم که نور بر تاریکی غلبه خواهد کرد، اگرچه تاریکی آن را درک نمی کند. به همین دلیل است که من استدلال می کنم در زمینه ی مناسب جایی برای طنز تاریک وجود دارد. ما نباید اجازه دهیم چیزی فراتر از دسترسی نور شاد باقی بماند. این خنده ی یک پادشاه در جنگ است که می داند پیروزی نزدیک است، و خنده ی یک کشیش است که می داند فداکاری او چیزهای شکسته شده را باز می گرداند. در نهایت، شادی نشان دهنده ی بزرگواری است. این سرریز و سخاوت روحیه است. یک پادشاه خوب از قدرت و منابع خود برای تأمین مخارج پادشاهی خود استفاده می کند. یک کشیش، همانطور که الکساندر اشممان می نویسد، " در مرکز می ایستد و آن را در عمل خود برای برکت دادن به خدا، هم در دریافت جهان از خدا و هم تقدیم آن به خدا، متحد می کند." با انجام این کار، یک کشیش در آشتی گناهکاران با خدا و شفای جهان شرکت می کند. شخص بزرگوار آنچه را که به او داده شده می پذیرد و سپس به دیگران می دهد. آدم شوخ دنیا را می گیرد، طنز موجود در آن را می شناسد و آن شادی را به دیگران عرضه می کند. سخاوتمندی در تمایل به خندیدن وجود دارد - این نشان دهنده ی تسلیم در برابر لذت است و مردم را دور هم جمع می کند. فرد شوخ طبع شجاعت و شوخ طبعی خود را برای خود نگه نمی دارد. او آن را به اشتراک می گذارد تا دیگران را تشویق کند. گاهی اوقات افراد در جستجوی تقدس، غمگین و مالیخولیا می شوند. آنها دلتنگ چیزی هستند که واقعاً کشیشان، راهبان و راهبه های خوب را جذاب می کند: شادی آنها. بهترین مذهبی ها روحیه ی اشراف دارند - قدرت، خوبی، شرافت، عدالت، شادی و شوخ طبعی. آنها شوخ طبع هستند. علیرغم جان فداکارانه و منضبط آنها، کیفیت اساسی آنها نه سختگیری، بلکه سرزندگی است. شوخ بودن ویژگی انحصاری پادشاهان تاجدار و کشیشان منصوب نیست. آنها ویژگی هایی هستند که مسیح به همه ی ایمانداران عرضه کرده است (اول پطرس 2: 9). شوخ بودن به معنای داشتن حس شوخ طبعی و بزرگواری است. این یک طنز بی خودانه است که دیگران را به درون خود می کشاند و به جای خندیدن به هزینه ی آنها یا ربودن شادی آنها با تدبیر، انرژی و زندگی می بخشد. برای انجام وظیفه ی خود به عنوان کاهن-پادشاه، باید با خنده های او که در آسمان ها می نشیند، شادمان باشیم (مزمور 2:4).:

Jupiter, Melchizedek, and the Christian Virtue of Being Jovial: Hannah M Langdon: MEDIUM: Feb 17, 2025

اینقدر تعلیم شیرینی است که تا حالا باعث شده تا حکومت های ممالک مسیحی علیرغم تمام خیانت هایشان به مسیح، سعی کنند به زور هم که شده، ملت های افسرده شان را شاد نشان دهند. شادی نشانه ی شاه بودن "ملت" (ناسیون) است و آن حکومتی که مثل دربار واتیکان نماینده ی خدا بر زمین باشدف بر امتی که همه شاهند و شاه صفت و برتر از همه ی ملت های دیگر دنیا، حکومت میکند. طبیعتا مذهبی مثل اسلام که از مسیحیت اروپایی و زمینه ی یهودی قبلیش تقلید میکند و برای خودش واتیکان های اسلامی میسازد هم به همین وضع دچار خواهد شد. اما چه خواهد شد اگر مردم مملکت از این که تظاهر به شادی کنند خسته شود. اینجا است که آن زمینه ی قبلی برای تبلور روحی که به واسطه ی خوراک های اطلاعاتی، از اجداد به درون بدن ملت حلول کرده است، فراهم میشود. این چیزی است که ملت در اثر ده ها سال شستشوی فرهنگی به طور ناخودآگاه حس میکند. ولی این عملکرد ذهنی ناخودآگاه و ناعقلانی است و به همین دلیل هم نتیجه آن چیزی نیست که ملت انتظار دارند. چون خوراک های اطلاعاتی آنها از گیاهان بومی خاک ملت نیستند بلکه از گیاه های گلخانه ای ای هستند که از اروپای غربی و امریکای شمالی و آن هم بر اساس صلاحدید شرکت های تولیدیشان به داخل کشور صادر شده اند و بذرهایشان نه حتی در خاک اروپا و امریکای شمالی بلکه در خاک فانتزی های اشرافیت های سلطه گر آن نواحی پرورش داده شده اند.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷