شراب و جنگ

نویسنده: پویا جفاکش

جورجی زیدان نویسنده ی مسیحی لبنانی، معتقد بود هیچکس در خاورمیانه وجود ندارد که رنگی از اسلام به خودش نگرفته باشد حتی اگر مثل بیشتر لبنانی ها مسیحی باشد. سرژ هوشار هم از این مقوله مستثنی نبود. او به عنوان صاحب یک شرکت شرابسازی جهانی، یک دیونیسوسی مسلک بود. اصلا لبنان با همین دیونیسوسی مسلکی است که توریست جذب میکند و سر پا میماند و البته آنطورکه بدبینان میگویند به سزای همین دیونیسوسی مسلکی است که همیشه به تیر غیب الهی دچار است و در آماده باش همیشگی تکرار یک جنگ داخلی. هوشار اما اینقدر بدبین نبوده است. او در یک مستند زندگینامه ای به کارگردانی مارک جانسون و مارک رایان از جنگ داخلی فجیع لبنان تشکر میکند چون تا قبل از آن جنگ، برند شراب خانواده ی او یک برند محلی بود و پس از آن یک برند جهانی. توضیح این که شرکت او در جنگ داخلی ورشکست شد و او و برادرش –به قول خود سرژ: به شیوه ی اجدادشان فنیقی ها- تجارت خود را در خارج از مرزها دنبال کردند و درحالیکه تا آن زمان، به سبب جنایات وحشتناک اسرائیلی ها و مسیحی ها در جنگ داخلی، در غرب کمتر کسی خبر داشت در لبنان چه خبر است، آنها انگور لبنان را به اعتبار جهانی رساندند. هوشار در این مستند، خاطره ای نقل میکند به این شکل که در زمان جنگ داخلی، بمباران شده بود و همه به پناهگاه رفته بودند. اما هوشار بی توجه توی اتاقش روی صندلی ای نسشست و یک شراب تولید سال 1972 را باز کرد. در ازای هر شلیک، یک جرعه از شراب را نوشید. وقتی بمباران و شراب تمام شدند از اتاق خارج شد و خرابی ها را نظاره کرد. یکی از خانم های همسایه اش با برخورد ترکشی به قلبش به قتل رسیده بود. هوشار دراینجا میگوید: «همان موقع فهمیدم برای شراب، نه جنگ معنی دارد نه صلح.» ممکن است بگویید این دیگر چه مکاشفه ی هذیان گویانه و -به معنای واقعی کلمه- شراب آلودی است؟ اما شراب برای هوشار مفتخر به فنیقی بودن، فقط خمیر انگور نیست بلکه خدایی است که از عصاره ی انگور بیرون میتراود و ذهن را درگیر میکند: دیونیسوس باخوس. خدایی که گفته میشود از بعلبک در لبنان به تمام دنیا سایه افکنده است. برای ملی گراهای لبنانی –هرچند به نظر من بیشتر هالیوودگرایند تا ملی گرا- مهم نیست که در صحن معبد دیونیسوس در بعلبک، هیچ خمره ی شراب و اصلا نشانی از عیاشی های دیونیسوسی نیافته اند که ثابت کند دیونیسوس بعلبک، همان باخوس عیاش اروپایی باشد؛ مهم برایشان فقط این است که امپراطور رومی جهانی کننده ی کیش شراب و کسی که تثلیث محلی خدایان اینجا را رومی کرد، بعل حدو را با ژوپیتر، اتارگاتیس را با ونوس و پسرشان آدون را با باخوس تطبیق نمود، یعنی جناب انتونیوس پیوس، اصالتا کارتاژی بوده و هنوز میتوان او را دنباله رو مکتب فنیقی های بنیانگذار کارتاژ در شمال افریقا و کیشش را یک کیش فنیقی و لبنانی تلقی کرد. فقط مسئله ای که میماند همان تاثیر اسلام است و همان اتهام همیشگی که خدایان شرک، مخلوق خود انسان هایند. این در تفکر سرژ هم هست. ولی او از خدایی اطاعت میکند که از انسان قدیمی تر است. مستند مزبور، با جملاتی از او شروع میشود که ادعا میکند شهد گیاهان قبل از انسان بیرون میتراویده و تخمیر میشده است؛ پس شراب از انسان قدیمی تر است و حتی به او شکل داده است؛ آدم هایی که از افریقا خارج میشدند به خاطر این در لبنان یکجانشین شدند که طعم شراب انگورهای وحشی را در آنجا برای اولین بار چشیدند و دلشان نیامد این انگورها را ترک کنند. پس شراب باعث متمدن شدن انسان برای اولین بار شد! البته حرفی که او میزند را مسیحی های تحت تاثیر رمانتیسم هم گفته اند منتها به ضرر فنیقی ها. در کتاب یوشع، بعلبک، "بعلگد" خوانده شده و این با ساکن شدن قبیله ی یهودی گاد در آنجا نسبت برقرار کرده است. ادعا بر این است که این یهودی های منحرف، اجداد یهودی های پولپرست کنونی هستند که شراب، فحشا، مخدرات و کشتار را به پیروی از دیونیسوسیسیم بعلبک در همه جای جهان گسترده و از آن منفعت مالی برده اند. بعلبک در قدیم، "منبع النهرین" یعنی سرچشمه ی دو رودخانه نیز خوانده شده و ظرفیت داشت تا تمام جنایات نوشته شده به نام ابوتمدن بین النهرین (میان دو رود) در ادبیات یهودی-مسیحی را یکجا در خود بومی کند. تا یک جایی از این تصور، نه مسیحی های معتقد و نه سرژ اشتباه نمیکنند. دیونیسوس هم لذت طلب است و هم مخرب و نابودگر. چون تکلیف کسی که شراب مینوشد هم پس از مستی و لایعقلی مشخص نیست و هر جنایتی میتواند مرتکب شود. به همین دلیل، دیونیسوس باخوس هم موجود دوپهلویی است. هم ناز و مهربان و لطیف است و هم عاشق کشتار و خونریزی، و کلا یک چیزی است در مایه های قهرمانان انیمه های ژاپنی. اما باید توجه کنیم که سرژ شراب پرست آنقدرها آدم ضد مسیحی ای نیست و اصلا اگر پدرش به زور او را در شغل خانوادگی نگه نداشته بود ممکن بود زاهد مسیحی شود. آخر، مسیح هم خودش مردم را به شراب نوشی در شام آخر برای نوشیدن خون خودش سفارش کرده بود. مسیح خودش به تبلیغ مجانی خوناشامی و بدمستی به نفع یهودی های شرابفروش پرداخته بود، لابد چون خودش خدای نکرده یهودی بود. در این مورد، باید به این توجه کنیم که بیشتر زندگینامه ی مسیح، شکل تاریخی شده ی اساطیر خورشیدپرستی است. پس یادمان باشد نام دیگر بعلبک، بلدالشمس و خدای اعظمش بعل حدو، خدای خورشید بوده است. در ادبیات رومی، او را یک زئوس بی ریش ارابه ران و معادل هلیوس و میترا خدایان خورشید در روم خوانده اند و جالب این که نام دیگر پسر این زئوس یعنی آدون نیز سیموس –یا همان شمش یا شمس به معنی خورشید- است.:

“Baalbek”: wikipedia

نسبت بعل حدو با آدون، قاعدتا نسبت یهوه -زئوس یا ژوپیتر- با پسرش عیسی مسیح است که یکی ماورائی و آسمانی است و دیگری به شکل انسانی زمینی. این نسبت، با مرگ خورشید دیروز در غرب آسمان و سیطره ی تاریکی، و به دنبالش تولد خورشید به شکل پسرش در امروز از شرق آسمان تعیین شده است. پس خدای آسمان، تجسمی است از حقیقتی مرده و وضع امروز و مجسم زمین، انعکاسی است از بازتولد دوران خدای مرده با یک تغییر رویه در عصر امروزین. مسیح توسط همعصرانش انکار و تحقیر شد درست مثل دوران فعلی که همه از آن شکایت دارند. مسیح اما هنوز مقدس است چون الآن خودش نیز به عصر سپری شده تعلق دارد و بهتر است بگوییم به لیبرالیسم مدرن تغییر لباس داده است. مقایسه ی تطبیقی زندگینامه ی او با بعضی افسانه های ابتدایی تر، نشان میدهد که حتی مذهبستیزی افسار گسیخته ی دوران مدرن، از قانون قدیمی تعریف شده برای خدای کهن تخطی نکرده است.

اولین رد را میتوان در نخستین کشوری که شراب و دستگاه ساخت آن را از لبنان اخذ کرد پیدا نمود: مصر. دراینجا با داستانی مشابه تداوم حیات مسیح در شراب روبروییم. "شسمو" خدای شیر چهره ی شراب است که سبب بقای فرعون پس از مرگ او در شراب میشود و آدمیان با نوشیدن شراب، قدرت خدایی فراعنه ی مرده را جذب میکنند. به سبب شباهت شراب به خون، شیرچهره بودن این خدا به سادگی نشانه ی ارتباط او با مرگ است.:

“shesmu the letopolite”: mark ciccarello: studies in honor of George haughes: oriental institute of Chicago: 1976

شیر در نشئگی مرگ مانند یا حتی مرگ زای ناشی از شراب، هنوز در حال بازسازی رفت و برگشت خورشید و بازسازی شب در شراب آلودگی بود. در اصل قضیه، معبد صولب قرار داشت و آن مرکز کیش "نب معتره" بود و وظیفه داشت فرعون را بر اساس خدای شیرگون ماه موسوم به خونسو، دارای روحیه ی یک شیر شجاع و قدرتمند و کشنده کند. این، با تجسم کره ی ماه به عنوان چشم رع در هیبت یک الهه ی گربه سان موسوم به تفنوت، هاثور، مهیت و... مرتبط است. شیر که یک حیوان خورشیدی است جانور مقدس صولب بوده است و همانطورکه شیران نر فرزندان شیر ماده اند، خورشید امروزی نیز فرزند ماه دیشب است. این، احتمالا مدلی قمری از افسانه ی شمسی سخمت یا الهه ی شیرگون است. : چشم رع که به شکل شیری، جهان را به خاک و خون کشید و رع برای متوقف کردنش، رود نیل را از شراب به رنگ خون درآورد و با مست کردن، متوقفش نمود.:

“egypts dazzling sun”: Arielle p.kozloff: Indiana university press: 1992: p219

ارتباط الهگان با شیر و گربه سانان دیگر در اوراسیا روایت متواتری است. مئنادها یا زنان افسونگر دیونیسوسی، در نقاشی ها اغلب همراه گربه سانان بزرگ و کوچک ترسیم میشدند. عیشتار و قدشو را در نگاره ها بارها بالای دو شیر ترسیم کرده اند. اتارگاتیس و اللات نیز با شیرها همدمند. حتی در هندوستان، دورگا و نانا سوار بر شیر یا ببر ترسیم میشوند. شیر، نماد خدایان مذکر نیز هست ازجمله در مصر که هورس ادفو را به شکل مردی شیر سر تصویر میکردند. ولی مصریان، شیرها را بیشتر با الهگان شناخته اند تا خدایان مذکر. مردان مصری، زنان را نسبت به شوهرانشان در وقت رضایت به گربه و در وقت عصبانیت به شیر ماده تشبیه میکردند.:

“the feline/female morph: myth, media, sex and the bestial”: terrie waddell: in “cultural expressions of evil  and wickedness”: rodopi: 2003: p74-96

اهمیت شیر در نزد مردم کهن، به آخرت باوری و مرگ اندیشی آنها مرتبط بوده است. گادبی دراینباره به اندیشه ی کهنی مراجعه میکند که از ترکستان تا کیپ تاون کنونی در همه جا رواج داشته و آن باور به تبدیل شدن ارواح مردگان به شیر بوده است. در باور افریقاییان، مردگان تبدیبل به شیر میشدند و بازمیگشتند تا بقیه را هم به دنیای خود ببرند. درعوض، ترک ها و لرها شیران را نماد ناباوران میدانستند و میگفتند آنها ارواحیند که دیگر نیازی به رعایت اخلاقیات و رفتار درست ندارند و شرفشان در این حد است که هیچ شیری به همقبیله ها و همدسته های خودش در زمان حیات آسیبی نمیزند و این مایه ی تقدس اجداد در قالب شیر شده است. لرها در دوره ی متاخر، "علی" را که شیر خدا خوانده میشود رئیس همه ی شیرها و شیر را «گربه ی علی» میخواندند و علی را در هیبت شیر به محافظت از قبیله و خانواده ی خود فرا میخواندند. علوی های سوریه که علی را خدا میدانند روایتی داشتند مبنی بر این که وقتی علی ابن ابیطالب به دنیا آمد مادرش اسم او را شیر گذاشت و «علی شیر، خدای حامی زنبورهای عسل» در او حلول کرد و او خداگون شد. عرب ها شیری به نام "یاقوت" را در این مقام قرار داده بودند و اعتقاد داشتند او روح یک رئیس قبیله ی جنگاور ادومی به نام "یئوش" بوده که به شیر تبدیل شده است. وی باید همان "اسدو للاهی" یا «شیر خدا» ی صابئی ها باشد. در اطراف فرات، ارواح محافظ، شیرچهره و موسوم به "شدیم" یا "سدیم" یا "صدیم" بودند و بسیاری نیز به یک خالق شیرچهره به نام "اوگ" اعتقاد داشتند. در کوثا "نرگال" خدای دوزخ متجسم به شیر و معنای نامش نیز "شیر بزرگ" یا "شیر شیران" بوده است و همسرش اللات یا ارشکیگال را نیز گاها شیر سر تصویر میکردند. خادمان نرگال نیز شیر چهره بودند. داگبی معتقد است که خدای عصر قدیم که یهودیان او را یهوه مینامیدند نیز همین موجودیت است. چون رشد گیاهان به تغذیه از جسد موجودات مرده بستگی دارد و زندگی از مرگ زاییده میشود.  تجسم یهوه نیز شیر و مرتبط با نماد یهودا قبیله ای است که اشرافیت یهودیان و البته بنیانگذارشان داود از آنها برخاست. اولین گام در پیشرفت داوود، کشتن جالوت غول بود. در یک روایت یهودی، قاتل جالوت، "الحنان" یعنی خدای مهربان خوانده شده است که نشان میدهد داود باید فرمی زمینی از یهوه باشد. پادشاهان حبشه که نسب خود را به بنی اسرائیل میرساندند خود را "نگوس" یا "نجاشی" مینامیدند که یکی از معانی آن، شیر است. عرب ها نیز به قدیسین خود "سید" [امروزه به معنی آقا] میگویند که معنی اولیه اش شیر بوده است. برخی، رسوخ این پاگانیسم بومی به درون یهودیت را به قبیله ی "گاد" نسبت میدهند که وقتی در "اتاروت" در موآب به حکومت رسیدند، رهبرشان "مشاح" پرستش فرم دیبونی "چموش" [یا همان شمش] خدای شیر چهره ی خورشید را پذیرفت و خود را "هل" و "بامه" خواند و به آریا به معنی شیر ملقب کرد. از آن پس یهودیان، شاهان گادی های موآب را "آریل داودا" میخواندند که در این عنوان، آریل به معنی شیر خدا و معرف روح شیرگون است و داودا، عنوانی است که دیبونی ها برای خداوند به کار میبرند و ظاهرا اصل نام داوود است. سربازان و اطرافیان شاه گادی نیز "صدیق" به معنی شیرگون خوانده و دارای روح شیر تصور میشدند. این قابل مقایسه با عنوان شدن سربازان داوود به "شیران جوان" است وقتی توتم خود او شیر است. رهبران اوتارت، اگرچه گادی بودند ولی نسب به یهودا نیز میرساندند و این میتوانست متحد کننده ی مفاهیم یهودایی، داوودی و گادی در عنوان یهودی باشد. در بین سوری ها لغت "داود" معادل "گبوره" به کار میرفت و گبوره به معنی روح مرده ای است که به شکل شیر درآمده است. "گبوریم" یا جباران، جادوگرانی بودند که میتوانستند شیرها را کنترل کنند و از خطر آنها برای پیروان خود بکاهند. ازآنجاکه شیر به عنوان سلطان وحوش سخت ترین در میان آنها است تعجبی ندارد که آنها بر ارواح دیگر جانوران نیز کنترل داشتند و با احاطه بر پیشگویی بر اساس نجوم کلدانی، میتوانستند اراده کنند کدام انسان، خصوصیات کدام جانور را به خود بگیرد. بعضی از گبوریم، در مقابل خدای مذکر شیرها به الهه متوسل میشدند. قدشو شکلی از عیشتار الهه ی طبیعت بود که به شکل زنی سوار بر شیر و با ماری در دست تصویر میشد و بر شیران و ماران حکومت میکرد و نمادش اژدها از ترکیب تصاویر این دو جانور پدید آمده بود. عیشتار میتوانست با جلوه گری و دلبری، شیران را جادو کند. او قاتل شیرها بود و پیامبرش "اوحات" با لباسی از پوست شیر بر تن تصویر میشد. در افسانه ی گیلگمش، میبینیم که عیشتار از گیلگمش دلبری میکند و شکست میخورد و به سبب توهین انکیدو دوست جانور مانند گیلگمش، انکیدو را به فاصله ی کمی به دوزخ واصل میکند. هیدن و کیزریتسکی، مدال های با تصویر سر شیر را که در بوراسان در ترکستان دیده شده اند نمادهای گیلگمش غول دانسته اند که بومیان، او را سرور شیرها میدانستند.:

“ariel or david cultus”: allan h.godbey: the American journal of semetic languages and literatures: v41,no4: jul1925: university of Chicago press: p253-266

باستانشناسان، گیلگمش را اصل شخصیتی معرفی کرده اند که پیشتر به ایزدوبار معروف بود به این ادعا که اصل نام گیلگمش، گیبیل گامش بوده که جزء اولش همان گیبیل رب النوع آتش است. چون "گیشبار" یا "گیشتوبار" لقب گیبیل بوده، گاهی گیلگمش را به جای "گیبیل گامیش"، گیشتوبار گامیش میخواندند و ایزدوبار، تلفظی از گیشتوبار است. در عراق شمالی، ایزدوبار حاکم ارخ در عراق جنوبی تصور میشده و باور بر این بوده که قهرمانی های خود و ازآن جمله فتح عیلام در شرق را به همراهی یک ساتیر یا موجود نیمه انسان-نیمه حیوان انجام داده که همان انکیدوی باستانشناسان است. ایزدوبار، این ساتیر را به کمک دو فاحشه رام و متمدن و دوست خود نموده و جالب این که یکی از مهمترین دلایل سرسپردگی یافتن ساتیر به فاحشه ها، نوشیدن شراب از دست آنها بوده است چون ساتیر قبل از آن جز آب و شیر آهوان نوشیدنی دیگری نداشته است. این ساتیر، قاتل شیرها و پلنگ ها بوده و در طلسم ها در حال نبرد با یک شیر تصویر میشده است. "وارد" با طلسمی روبرو شده بود که در آن، ساتیر بین ایزدوبار و عیشتار قرار گرفته و قهرمان را از خطر الهه برای او آگاه میکرده است. این فراز، مربوط به قسمت ابراز عشق عیشتار به گیلگمش است که با پس زده شدن، بلایا را از سمت عیشتار متوجه گیلگمش و انکیدو میکند. این را میتوان با به پادشاهی رسیدن گیلگمش پس از تموز مقایسه کرد. تموز، ایزد کشاورزی و رشد گیاهان بوده و خزان طبیعت ناشی از مرگ موقت او درحالیکه سرسبزی طبیعت به سبب بازتولد او  در بهار بوده است. تموزی که فرمانروای ارخ بوده، نتیجه ی تطبیق تموز با یک ایزد رویش دیگر به نام "ابو" بوده که گیلگمش نیز باید جلوه ای از او به خود گرفته باشد. تموز ارخ نیز به سبب دچار شدن به هوی و هوس عیشتار، مقتول و به جهان زیرین تبعید شد.:

“the epic of Gilgamesh”: Stephen Langdon: project Gutenberg: 2006: introduction

به نظر میرسد ساتیر نیمه حیوان-نیمه انسان که به خاطر شباهتش به چهارپایان خوردنی اهلی، تجسمی از تموز خدای چوپانان است دارد ایزدوبار را از بلایی که بر سر خودش آمده است بر حذر میدارد. اگر این بلا همان به جهنم افتادن تموز به خاطر عیشتار باشد باید آن را با جنتلمن شدن انکیدوی وحشی توسط فاحشه های تمدنساز و البته شراب نوشان مرتبط برداشت کرد. در خود داستان سقوط تموز به جهنم به خاطر عیشتار، اطلاعات بهتری از چگونگی این روند میتوان یافت که به خوبی ثابت میکنند چرا گیلگمش و انکیدوی ابرمرد، در برداشت های مدرن خود مثل انیمه ی "فیت"، به صورت مردانی که امروزه به غلط به آنها "زن مانند" میگوییم تصویر شده اند: تموز به خاطر این مقتول شد که جانشین عیشتار در جهان زیرین شود چون عیشتار به ملاقات خواهرش ارشکیگال به جهان زیرین رفت ولی اجازه ی خارج شدن از آنجا را پیدا نکرد مگر این که جانشینی برای خود درآنجا بگذارد. روایت به نظر کیلمر اصیل تر این بوده که عیشتار سعی کرده بود نرگال شوهر ارشکیگال را بفریبد و به این سزا در آنجا ماندگار شد.  جالب اینجا است که گالوها یا جن هایی که ارشکیگال برای کشتن تموز میفرستد کورگارا و کالاتورا بوده اند که خادمان بی جنسیت ارشکیگال شمرده میشدند. در مورد نجات تموز از دوزخ، کیلمر، او را به تنها نجات یافته از جهان مردگان به روایت کلدانی ها مرتبط کرده است: "عزازو نمر" که توسط ارشکیگال لعنت شد و صورتی بی ریش و دوجنسه پیدا نمود که ظاهرا با بی جنسیتی مربوط است. او را «بسیار زیبا صورت» توصیف کرده اند. کیلمر، نفرین ارشکیگال را دراینجا اصل نفرین عیشتار بر گیلگمش و انکیدو به شمار می آورد. به نظر وی، انسان های ساکن در جهان زیرین همه بی جنسیت هستند تا ملکه در میان آنها احساس امنیت کند یا میلی به اغوا شدن توسط آنها نداشته باشد. کیلمر، وضعیت حاکم بر جهنم را تکرار شده درباره ی تمدن های اولیه تعریف کرده است. مردم سدوم به خاطر نا مهمان نوازی در مقابل فرشتگان خدا بود که تمدنشان نابود شد. در اساطیر یونانی-رومی نیز زئوس و هرمس بر زمین آمدند و جز پیرمرد و پیرزنی به نام فیله مون و بائوکیس که بالای کوهی زندگی میکردند کسی از آنها پذیرایی نکرد. پس زئوس تمدن انسان ها را با سیل نابود کرد و فقط خانه ی فیله مون و بائوکیس در بالای کوه از سیل در امان ماند.:

“how was queen ereshkigal tricked?”: anne dorfkorn kilmer: Ugarit-forschungen3: 1971: p299-309

مثال های عنوان شده، پیروزی بر جهنم را در گرو نبرد با اژدها به عنوان مظهر آتش خورشیدی و دریا و بخصوص مجموع آنها یعنی نبرد با اژدهای دریایی قرار میدهند یعنی همان کار شاقی که مردوخ و نبو در نبرد با تهاموت مرتکب شدند. نسخه ی کنعانی این نبرد، نبرد بعل با یم خدای دریا بوده است که در کوه سافون یا جبل الاقرای کنونی انجام شده است. نبرد زئوس با تایفون نیز در همین کوهستان روی داده بود. به آب زدن اتارگاتیس یا درکتو به همراه پسرش و تبدیل هر دو به ماهی برای فرار از آزار مردم خشمگین از زنا کاری او، در افسانه های یونانی-رومی، تبدیل به فرار ونوس و پسرش کوپید به درون دریا برای نجات از چنگال تایفون شده است. با این حال، افسانه ی کنعانی، مدل زنانه تری هم دارد که طی آن، انتقام کشته شدن بعل به دست موت خدای مرگ را خواهرش عنات میگیرد و تبدیل به دردسترس ترین حامی مقدس شهرهای لبنان و ملقب به "بانوی جبیل" میشود. "عزه" یا "غزه" که مانند عنات به معنی خدای مونث است لقب دیگر او بوده که به عقیده ی ردفورد از شهری که به نامش غزه نامیده میشده به مصر وارد و به صورت "آست" تلفظ شده و همان الهه ی مشهور ایزیس در افسانه ی ایزیس و ازیریس پلوتارخ است. نبرد عنات و یم به عنوان شاخه ای از نبرد نیروهای نظم با دریا به صورت نشستن الهه آتنا به عنوان حامی شهری که به نامش آتن نامیده شد، در جانشینی پوزیدون خدای دریا به عنوان حامی سابق آن شهر، بازسازی شده است. داستان های قهرمانی، با مقدس کردن الهه، نظم جدید را در گرو نجات الهه از چنگال هیولای مرگ و بینظمی و دریا دانسته و به افسانه های نجات آندرومدا شاهزاده خانم حبشی از چنگ اژدها توسط پرسئوس پسر زئوس و همچنین جستجوی کادموس فنیقی برای خواهرش اروپا که توسط زئوس در هیبت یک گاو دزدیده و به دریا برده شده، منجر شده اند:

“the sea and the goddess”: Donald b.redford: in “studies in Egyptology”: sarah israelit-groll: magness press: 1990

شاید به نظر توهین آمیز برسد. ولی مفهوم خدای جدید در قالب مسیح دقیقا به مضمون موجودیت حقیر شده ی جهنمی پس از زنده شدن مجدد برمیگردد که انکیدو مدلی از آن است و چیزی نیست جز اژدهای مضاعف در حد زئوس گاو شده که همان یهوه ی انسان شده است. در این مورد، لازم است عنوان شود که نرگال و همسرش در شهر "مراد" در نزدیکی کوثا، موسوم به "نر" و "لاز" بودند که لاز ظاهرا تلفظ محلی "اللات" است. در اعتقادی از قول آن مردم، «گونه ی بشر، در حکم گله ی گاو حضرت "نر" بود.» گاو حیوان چوپانان بود و پایتخت گیشدوبار (ایزدوبار) را که قبلا دیدیم ارخ خوانده بودند، در روایتی دیگر "سوبارو" یعنی سرزمین سوبارها (شپردها یا چوپانان) نام نهاده اند؛ کلمه ای که ظاهرا با نامیده شدن بین النهرین جنوبی به سومر و بین النهرین شمالی به سوبارتو ارتباط دارد. ورزاو آسمانی که در هبوط به زمین به دست ایزدوبار (گیلگمش) و حئابانی (انکیدو) کشته میشود تصویر دیگری از انسان جهنمی و ضعیف شده است:

“lectures on the origin and growth of religion”: a.h.sayce: London: 1898: p196-8

بدین ترتیب، تنها کسانی میتوانند چوپانان گله ی انسان ها باشند که قادر به راضی کردن خدای شیر و دفع شر مامورین شیرگونش باشند. تورات مدعی است که این قهرمانان یهودیان بوده اند که رفائیم یعنی غول های اعقاب نفیلیم را نابود کرده اند. این جمله ی تورات که نفیلیم «غرور شیران را داشتند»، بهانه ی تصور کردن آنها به صورت انسان های شیرگون بوده است. برخی گفته اند درحالیکه سرافیم یا فرشتگان مارگون، انسان های سوسمارمانند را پدید آوردند، آریل فرشته ی شیرگون نیز انسان های شیرمانند موسوم به «درندگان مغرور» را خلق کرد. برخی نیز گفته اند که کروبیم یا فرشتگان خدا که مطابق کتاب حزقیال، یک سر شیر مانند، یک سر گاو مانند، یک سر عقاب مانند و یک سر انسان مانند دارند، وقتی با زنان زمینی آمیختند، جنبه ی شیرگون خود را به فرزندان زنان یعنی نفیلیم منتقل کردند و انسان های شیرگون را ساختند. به این دلایل است که در نظام خلقت اروپایی-آسیایی، تنها جانوران واقعی که مقام ایزدی و قهرمانی جانوران تخیلی را یافته اند، شیر و مار هستند که محبوب ترین موجود تخیلی یعنی اژدها، از ترکیب تصاویر آنان پدید آمده است. در مصر، نفیلیم شیرمانند را به صورت ارواح سایه ای یا اجداد رع موسوم به "اکرو" می یابیم. اکر یا آخر، در زبان مصری، هم به معنی شیر است و هم به معنی اسفنکس یا موجود با بدن شیر و سر انسان. اپادماک خدای شیر سر پادشاه حبشه، ازجمله ی این نفیلیم شمرده میشد؛ همچنین نرگال خدای کوثا، میترا خدای خورشید که تجسمش شیر بود، و حتی خدای انسان های غارنشین سازنده ی مجسمه ی مرد شیرگون یافت شده در آلمان. گذاشتن مجسمه ی شیر به عنوان حامی مقابر و معابد در سرتاسر اوراسیا نیز یادگار پرستش شیران توسط نفیلیم شمرده شده است. نفیلیم نسل شاهان خود خدا خوانده تصور میشدند چون شیر، سلطان حیوانات و ایزدی ترین آنان بود. ولی اکنون دانشمندان معتقدند اعتقاد به وجود انسان های شیرگون و نسل شاهان شیر تبار، بیش از هر چیز، نتیجه ی ظهور گهگاهی نوعی بیماری موسوم به "لئونتیاسیس اوسیا" بوده که جمجمه ی صاحب بدن را به شکلی یادآور صورت یک شیر درمی آورده است.:

“origins of the giant lion like men of moab”: gary wayne: megalithic marvels: may 22,2018

داود که در نوجوانی شیری را کشته بود، با کشتن جالوت غول از نسل رفائیم ارتقا یافت. نماد او شیر بود چون نابودی بقایای دوران خدایان شیر یعنی همان گالوها یا غول ها یا اجنه، فقط به سبب اطاعت داود و مردمش یهودیان از خدای بزرگ میسر شده بود. نتیجه این که یهودی گری و تقلید از یهودیت در مذهبسازی –به نمایندگی موفق مسیحیت و اسلام- اجازه ی تغییر زمانه را داده اند اگرچه ظاهرا تمام این تغییرات به ضرر نظم خدایی هستند و حتی درنهایت به انکار خود خدا می انجامند. ولی انکار خدا فقط به خاطر این است که خدای پیشین، خدای شاهان است و خدای یهود، خدای مردمی ابتدایی تر ولی چوپان برای راه بردن مردم گله مسلک همانطورکه از ملت های درجه ی دویی که شاه برایشان زیادی است انتظار داریم. پس باید به این مطلب توجه داشته باشیم که مشاح یا شاه قبیله ی گاد که هویت خدای شیر دیبونی ها را به خود گرفته بود، میتواند لغتا همان مسیح خدا باشد که حتی در قالب عیسی به شیر خدا نامبردار شده است منتها شیری که تغییر شخصیت میدهد. دایره المعارف "کریستین انسرز" در صفحه ی مرتبط با سمبل شیر در مسیحیت عنوان میکند که شیرهای بومی خاورمیانه موسوم به شیر پارسی را جانورانی بسیار وحشی و بی قانون توصیف کرده اند. منابع عتیق نوشته اند که این شیرها در جنگل ها، غارهای کوهستان و یا کرانه های رودخانه لانه میکردند ولی نه تنها برای دستبرد به گله های آدمیان به آنها نزدیک میشدند بلکه گاهی بدون هیچ واهمه ای به درون روستاها و یا حتی شهرها می آمدند هرچند این کار، اغلب به قیمت جانشان تمام میشد. بنابراین شیر به همان اندازه که نماد خدا است در منابع مسیحی نماد شیطان نیز خوانده شده و پطرس مقدس، شیطان را «شیری غرنده» خوانده است. منابع مسیحی برآنند که شیرها در بهشت گیاه میخوردند و حیوانات رامی بودند ولی پس از ورود به جهان حاضر، خداوند از آنها و درندگان مشابهی که از نسلشان پدید آمدند برای مجازات کردن آدمیان نافرمان استفاده کرد و آنها به بزرگترین کابوس انسان ها تبدیل شدند. شاه یهود، خود اجازه ی چنین تعدی ای نسبت به مردم برای مجازات را داشت و ازاینرو نمادش شیر بود. تخت سلیمان، شیرنشان بود. این تخت توسط نبوکدنصر به بابل برده شد و اخشوارش شاه مادها به طور اتفاقی روی آن نشست. شیرهای جوان، خطرناک ترین شیرها برای آدمی بودند. کلمه ی "کفیر" در زبان عبری به معنی شیر جوان است در مقابل "شاخال" یا "شاحال" (تحت اللفظی یعنی غرنده) به معنی شیر بزرگ، "لابی" به معنی شیر نر یا ماده ی بالغ و "آری" یا "آریه" به معنی شیر فارغ از هر جنسیت یا سنی. در تورات، لغت "کفیر" بارها به معنی «دشمن ظالم» به کار رفته است. یکی از معجزات مسیح این بود که با حضور فیزیکی خدا در قالب او بر زمین، انسان طی یک هزاره کم کم بر شیران و گرگ ها و ماران زهرآگین غلبه یافت و نسل این جانوران به شدت کاهش یافت و ضررشان بر آدمیزاد نقصان گرفت. با این حال، بنا بر مکاشفه ی یوحنا، در آخرالزمان، خداوند نسلی از شیاطین با سر شیر و بدن اسب و دم مار را بر آدمیان مستولی میکند که از دهان شیرمانندشان آتش و دود بیرون می آید. این شیاطین، یک سوم جمعیت زمین را از بین میبرند و دو سوم باقیمانده قانون انجیل را میپذیرند.:

“lions in the bible”: christiananswers.net

آیا خطرناک شدن شیرها در زمین درحالیکه آنها در بهشت موجوداتی بی آزار و آرمنده در کنار انسان بودند آنها را مابه ازای شیطان یا فرشتگان هبوط کرده نشان نمیدهد که پس از گم کردن راه بهشت، دشمن انسان شدند؟ آیا به خاطر از بین رفتن این درندگان و همتاهایشان مارها و همه ی دشمنان حیوانی نوع بشر نبوده که ما خیال کرده ایم کمتر از همیشه در معرض شیطان قرار داریم و همه چیز رو به بهتر شدن است؟ ظاهرا پاسخ این سوال ها درست است و به همین دلیل است که ما از بازتولید قوای درنده ی درون با مصرف شراب و مواد مخدر به دستور چوپانان مشکلی نداریم. اما فراموش نکنیم چوپانان مزبور، اعقاب سکاهای اسب سواری هستند که اروپا را تسخیر و از نسل خود اشرافیت کنونی آن قاره را تولید نموده اند. ظاهرا شیاطین آخرالزمانی به این خاطر در تمثال خود، اسب را با شیر و مار اژدها ترکیب کرده اند که چوپانان یهودی-مسیحی هنوز زیر پوستی، شیر خوی و مار خویند.

یک نمونه ی خیلی انسانی تر این تغییر فاز، افسانه ی متواتر اروپایی و اسلامی درباره ی پسرانی است که بر سر میراث پدر با هم اختلاف دارند و یا دو طرف دعوا، ادعای پسر فرد فوت شده بودن را دارند و قاضی، برای کشف حقیقت، دستور میدهد جسد پدر را به دار بیاویزند و به دست طرف های دعوی، تیر و کمان بدهند تا جنازه ی پدر را با تیر بزنند. قاضی حق را به کسی میدهد که از تیراندازی به جسد پدر، امتناع کند. در یکی از روایات این قصه، پدر، یک اشرافی اهل تراکیه به نام پریسادس خوانده شده و نام های پسران، ساتیر، اومولوس و پریتانوس ذکر شده است. به طرز شگفتی، دراینجا پسران، همنام سه پسر پریسادس اول شاه بوسفور در گزارشی از دیودوروس هستند و جالب این که این سه شاهزاده بر سر حق جانشینی پریسادس، با یکدیگر جنگیده اند، جنگی که منجر به پیروزی اومولوس شده است. دیودور نوشته است که اومولوس عمران و آبادانی های بسیاری در مملکت خود کرده و مردم از او بسیار راضی بوده اند. از این جهت، او وارث شایسته ی پدرش پریسادس بوده است  و دیودوروس نوشته است که برخی از مردم، پریسادس را به عنوان خدا پرستش میکرده اند. خدا بودن پریسادس را استرابون و دیگر مورخان نیز ذکر کرده اند ولی هیچ یک بیان ننموده اند که آیا او در زمان حیاتش خدا شد یا پس از مرگش. نکته ی جالب، صحبت رفتن از یک پریسادس دیگر به عنوان نوه ی او است. اومولوس پس از رسیدن به قدرت و برای تثبیت نظم، دستور به قتل تمام دوستان و همسران و فرزندان برادرانش را داد. پریسادس پسر ساتیر، تنها کسی بود که از این قتلعام جان سالم به در برد و به آگارا شاه سکاها پناه برد. این داستان، به نظر میرسد با داستان قتلعام نوزادان توسط هرود مرتبط باشد که اصل کاری یعنی مسیح، از آن جان سالم به در برد. به نظر میرسد تغییر مسیر پریسادس کوچک از سلسله ی پریسادس بزرگ، با تیرآجین شدن جسد پریسادس بزرگ به عنوان شخصیت مورد دعوای خاندان در افسانه ی قاضی مرتبط باشد. او درواقع روایت دیگری از سنت کریستوفر است: غولی ترسناک و وحشی از نژاد سینوسفال ها یا سگ سر ها که حقانیت مسیح را پذیرفت و در راه او جان داد. کریستوفر با تیراندازی دشمنان به زمین افتاد و سپس سرش را قطع کردند. مسیح خودش را به صورت کودکی کوچک به این غول نشان داده بود.اراسموس، وی را "پولیفموس کریستوفر" خوانده و بنابراین نژادش را با سیکلوپ ها یا غول های ساختمان ساز [ازجمله در بعلبک] تطبیق کرده است. کریستوفر در نیمه ی دوم حیاتش به عنوان یک مسیحی، بعضی معجزات مسیح همچون تکثیر نان، شفا دادن بیماری و درستکار کردن فاحشه ها را تکرار کرد که نشان میدهند باید صورت دیگری از خود کریست یا مسیح باشد. در بعضی منابع، استپ های روسیه و اروپای شرقی، جولانگاه سینوسفال ها خوانده شده ازآنروکه گرگ، توتم همان سکاهایی بوده که پریسادس کوچک به آنها پناه برده و با این کار، در زندگی خود تغییر مسیر ایجاد کرده بود.:

“legend of sons shooting at fathers dead body”: chronologia: 11/06/2017

با این که دراینجا انتظار میرود انتقال خدای جدید به قلمرو سکاها در روسیه و اروپای شرقی، تغییر مسیر تمدن را در آنجا رقم بزند ولی در عمل میبینیم که تغییرات از مقصد سکاها در غرب به سمت مبدا فرهنگ چوپانیشان حرکت میکند آن هم از منتها الیه مقصدشان در غرب یعنی شبه جزیره ی ایبری که آغاز استعمار بدان منسوب است. در این مورد، باید توجه داشت این پردازش اسطوره ای، به سبب تاثیر گیری منتسب به قبایل ژرمن با روسای سکایی در غرب از همان اقوام خاورمیانه ای و ازآنجمله فنیقی ولی در شبه جزیره ی ایبری است. مروونجی ها که بنیانگذار امپراطوری مقدس روم و از طریق آن تمام خاندان های سلطنتی فعلی اروپا شمرده شده اند نامشان را بارها به مروئه پایتخت حبشی ها در سودان نسبت داده اند. ولی در یک روایت، حبشی های افریقایی مزبور، همان کارتاژها یا پیروان تمدن تاسیس شده توسط فنیقی ها در افریقا هستند. طی این روند، اجداد سربازان حبشی در خدمت ممنون در جنگ تروا پس از سقوط تروآ، در منطقه ی مانی در اسپانیا شهری به نام "لاس" را در جهت بازتولید شهر فنیقی لائیش -از واسال های صیدون در لبنان- بنا مینهند. منطقه ی "متونی" در نزدیکی مانی، نام از کلنی "اماتیون" دارد که ماتیا برادر ممنون به نام خود ساخت. ارتباط همعنان بودن این حبشیان با تروایی ها در جنگ تروآ باعث شد تا حکومت اسپانیا و شاخه های فرانسوی و هلندی آن، با کشور کردن انگلستان، نقش مهمی در برسازی داستان بنای بریتانیا توسط بروتوس تروآیی و یا برابری شاه آرتوس یا آرتور با آرتوس پسر پریام شاه تروآ ایفا کنند. "متونی" به لحاظ اسم با میسنه یا موکنای محل حکومت پرسئوس تطبیق شد چون پرسئوس نیز آندرومدا شاهزاده خانم حبشی را از اژدهایی نجات داده و با او ازدواج کرده و جانشین شاه حبشی ها شده بود. از طرفی پرسئوس، پسر زنی بی شوهر به نام دانائه بود و این زن، با قبیله ی مادر تبار دیناه در بین یهودیان مرتبط شده بود که یک رگ به اولاد یوسف بخصوص مناشه میرساندند. مناشه با مانس یا مانی پیامبر تطبیق میشد که به نظر رسیده نام منطقه ی مانی اسپانیا از آن بیاید. تمام آنچه به شهرت قبیله ی دان افزود، از هم آوایی اسمش با دیناه است. دانائان ها در تاریخ یونان، و توهاته دانان در تاریخ ایرلند از روی قبایل دان و دیناه و در صدرشان دانائه مادر پرسئوس ساخته شدند. جانشین پرسئوس در موکنای ایبری، پسرش استنلائوس بود که معنی نامش به سیتون های لاس برمیگردد. عنوان سیتون مرتبط با سویت به معنی اتحاد قبیله ای است که منشا نام کشورهای سوئیس و سوئد به شمار میرود. عنوان سویت ها ظاهرا برای جور در آمدن با اصل صیدونی آنها "سیتون" تلفظ شده است. کلمه ی سویت که به صورت های سویونس، سوئبی، سوابیان و اوزیبی نیز تلفظ شده است، به معنی سبایی یا اهل سبا است چون سبا نیز به مانند کارتاژ، اتحاد افریقایی-سامی را میرساند و این عنوان برای تاکید بر متحد شدن ژرمن ها توسط مورهای اسپانیا برگزیده شده است. جالب این که نام گرفتن شوروی به سوویت نیز نیز مربوط به همین لغت سویت است. وفادارترین قلمرو شوروی به پاگانیسم سابق، اوستیا بود که نام آنجا و قومش –و شاید اجدادشان آسی ها- هم از سویت می آمد و نمادهای جانوریش پلنگ (جانور دیونیسوس) و اژدها بوده اند. سیتونی ها به سنتاورها و ساتیرهای نیم انسان-نیم حیوان  تشبیه میشدند که وردست های دیونیسوس و نماد انسان های بی عقل و غریزی به شمار میرفتند و ممکن است لغت سویت هم در معنا دوپهلو بوده، بیش از سبا  مرتبط با آیین سبت توام با مستی ها و هرزه دری های دیونیسوسی صاحبش سابازیوس [یا یهوه صبایوت] یعنی دیونیسوس-باخوس دائم الخمر یونانی-رومی باشد:

“blood, sveti, and tears”: tribwatch: march2007

این داستان ها فقط به درد اتهام سازی های دوران خداپرستی مسیحی میخوردند و وقتی که نیاز شد باخوسی گری بومی شود تصویر ایتالیایی های وحشی به وجود آمد که در سیرک ها از تکه پاره شدن انسان ها به دست همدیگر یا حیوانات وحشی به هیجان می آمدند و تمدن اخیر اروپایی نیز چیزی جز بازسازی همان روم اصیل اروپایی پس از تخریبش در میانپرده ی حکومت بربرهای اسکیت تبار نیست. اما افسانه های مزبور خوشبختانه باقیند و ما از مقایسه شان با متون یهودی، متوجه وفاداریشان به خاورمیانه میشویم. نشستن دان ها به جای اولاد مناشه، ما را متوجه همعنان بودن قبیله ی گاد با آنها در فتح ادوم میکند. ازآنجاکه کشورهای عمون و موآب در ادوم، اعقاب لوط و مردمش بودند، جدا شدن قبیله ی مناشه از موسی برای ساکن شدن در آنجا با جدا شدن لوط از قبیله ی ابراهیم برای ساکن شدن در آنجا مقایسه شده و به خاطر این که مناشه پسر یوسف رهبر برگزیده ی نخستین بنی اسرائیل بوده همعنان شدن قبایل گاد و روبن با قبیله ی مناشه در این راه، به آنها تقدس داده است. ساکن شدن مشاح در سرزمین دیبونی ها نیز در همین مهاجرت اتفاق افتاده است:

“half of menashe”: rabbi ari lahn: aish.com

کابالای یهودی ها جایگاه بالایی برای جادوگری نجومی ماه و خورشید بخصوص در اوج گیری خورشید در بلندترین روز سال و در ابتدای تنها برج ماه در زودیاک یعنی برج سرطان قائل است و این مسلما جای خوبی برای شیر شراب آشام فرعون ها در فلسفه ی روز باز میکند. خورشید و ماه به نمایندگی از روز و شب در اتحاد با هم، سمبلی از اتحاد تضادها هستند و این شاید تنها چیزی باشد که هوشار با آن میتوانسته توفیق خود از جنگ خانمان سوزی که معمولا بزرگ ترین برنده های امثال آن، لابی های اسلحه سازیند، مقدس و تائوئی جلوه دهد.

دستورالعمل اسطوره ای مشترک انحطاط دولت کورش و انحطاط اسلام

نویسنده: پویا جفاکش

در دهه ی 1930، یک روانشناس اطریشی به نام ارنست دیشتر، به امریکا رفت و به ارزیابی روانکاوانه ی مقوله ی خرید و مصرف در بازار آن اقتصاد آماده ی بلعیدن جهان پرداخت. او از رشته ی روانکاوی برنیامده بود اما در سال های بین دو جنگ جهانی، سازگاری روانشناسی و روانکاوی بخصوص در اروپا بسیار بیشتر از دوره های بعد بود و طبیعتا موانع کمی جلو آغاز سرمایه گزاری شرکت های بزرگ روی رهیافت های روانکاوانه وجود داشت. دیشتر معتقد بود مصرف، یک مقوله ی روانکاوانه است ازآنروکه شخص خودش را در کالای مصرفی فرافکنی میکند و در هر کالا یا مقوله ی مصرفی، یک یا چندتا از خصوصیات خودش را آینه وار میبیند و این را مبنای جان بخشی به اشیا میکند. بعدا کسانی چون فرانکو فورناری روانپزشک ایتالیایی، این را به حد تحقیق درباره ی ارزیابی میزان تاثیرگذاری اشعار تبلیغاتی در مانوردهی خیالات ناخودآگاهانه در تجربیات روزمره گسترش دادند. در 1987 دو سال پس از مرگ فورناری، کالین کمبل استاد جامعه شناسی دانشگاه یورک امریکا، از "خود بیانگری" در مصرف کالا نوشت و لذت های مصرف را اساسا "تخیلی" برداشت نمود. خود بیان گری است که باعث میشود وقتی مثلا روی اتومبیل مدل بالایتان خط می افتد احساس جریحه دار شدن بکنید. چون شما در اتومبیلتان فرافکنی شده اید و وقتی اتومبیلتان نو و به روز به نظر نرسد شما هم دیگر نو و به روز نیستید. "رابرت یانگ" انگلیسی نیز به نوبه ی خود به جنبه ی دیگری از موضوع پرداخت؛ این که چطور در کالاهایی که معمولا تولیداتشان در شرکت های مختلف مثل همند (مثلا شلوار لی)، ارتباط ذهنی خریدار با پوستر تبلیغاتی شرکت میتواند باعث شود در صورت موفقیت شرکت یاد شده، خریدار آن را مثل پدر شرکت ها ببیند و از روی او قهرمانی پدرسالارانه تخیل کند. دکتر "بری ریچاردز" از دانشگاه برنموت انگلستان در جمعبندی این نظریات مینویسد:

«مطابق با دیدگاه های یکی از گونه های نقد فرهنگی که از نظریه ی روانکاوی الهام گرفته است و هواداران کثیری دارد، تحریک دائمی اشتهای مصرف کنندگان با کالاهای جدید، تاثیری ویرانگر در روان انسان معاصر باقی میگذارد. الزام به روی آوری بی وقفه به تازه های بازار، باعث میشود که همچون بیماران روان گسیخته یا خودشیفته از برقراری روابط پایدار و مستحکم با دیگران خودداری ورزیم. توانایی ما برای دلبستگی پایدار به دیگران، که پیش از این به علت تاثیر روابط بازاری و سایر جنبه های جامعه ی مدرن از بیخ و بن آسیب دیده است، بدین ترتیب بیش از پیش تحلیل میرود و درنتیجه به اتخاذ نگرشی استثمارگرایانه یا دستکم غیر مسئولانه در قبال دنیای مادی ترغیب میشویم. با وجود این، حرص زدن برای خرید کالاهای جدید را نمیتوان صرفا ناشی از عوام فریبی دست اندرکاران بازار دانست. به ویژه علاقه مندان به اتومبیل های سواری خوب میدانند که هر مدل جدیدی چه جذابیت خاصی دارد، نیز این که این جذابیت، واجد کیفیت آنی و غالبا هوس انگیز است که مشکل بتوان آن را فقط نتیجه ی بازاریابی قلمداد کرد.» ("روانکاوی فرهنگ عامه": بری ریچاردز: ترجمه ی حسین پاینده: نشر مروارید: 1399: ص151)

بازار میتواند از این اشتیاق ناخودآگاه به نفع خود استفاده کند چون جانبخشی به اشیاء، قبل از سرمایه داری مدرن در حوزه ای ظاهرا متضاد با آن مطرح بوده است: در مذاهب. ریچاردز هم به مکانیسم مشابه مذهب و مصرف ازجمله در نظر فروید اشاراتی دارد ولی بیشتر ترجیح میدهد روی یکی از بزرگترین جنبه های مشهود این بنیان مذهبی تاکید کند که موی دماغ تولیدکنندگان است و دیشتر هم بخصوص در دوران گذار قرن بیستمیش خیلی خود را درگیر آن کرده بود یعنی عذاب وجدان مصرف کنندگان و آمادگی همیشگی آنها بر اثر عذاب شدن به سبب تجملگرایی شیطانی. در آلمانی ها گاهی این آمادگی، به داوری کردن بدبختی های خود به سبب آلمانی بودن و به انتقام کشتن قوم خدا یعنی یهودیان در جنگ جهانی دوم می انجامد. در سطح وسیعتر، عذاب وجدان میتواند به آمادگی در هر لحظه برای انتقام گیری "مام طبیعت" از چپاول بیش از حد محیط زیست بینجامد، و یا همچنین به کوفت شدن غذای خوشمزه وقتی سر میز غذا در روزنامه عکس کودک فقیری را میبینید و به خودتان ایراد میگیرید که در این بیعدالتی سهیم و یا در مقابل آن بی تفاوتید. ریچاردز مینویسد شرکت های تولیدی فقط به یک طریق توانسته اند این عذاب وجدان را دور بزنند و آن افشای خود مسئله ی عذاب دهنده و عادی کردن آن یا مبرا کردن خود از آن است: «برای مثال، آن آگهی فولوکس واگون را در نظر بگیرید که در متنش گفته شده است "ما انسان را مقدم بر ماشین میدانیم" و بچه ای را نشان میدهد که به طور نگران کننده ای جلو راه یک اتومبیل فولکس واگون قرار داده شده است. تمام آن احساس بیرحمی مرگباری که گهگاه به رانندگان دست میدهد یا آن هراسی که غالبا در خود حس میکنند، و همچنین به ویژه آن نگرش به اصطلاح مخالف پرورش کودکان که گفته میشود مشخصه ی رانندگان است: تصویر بصری بالا توجه آگاهانه ی ما را به نحو شگفت آوری به همه ی این موضوعات معطوف میسازد. ولی جمله ی مندرج در آن آگهی دوباره به ما اطمینان خاطر میدهد. به بیان دیگر، میدانیم که آن تصویر با کلمات بازی کرده و صرفا معنای تحت اللفظی "تقدم انسان بر ماشین" را نشان داده است و به مخاطبانش میگوید که اضطراب های معمول ما درباره ی کشنده بودن اتومبیل، در مورد فولوکس واگون مصداق ندارد. بدین ترتیب، این آگهی، ما را به برملا کردن عذاب وجدانمان سوق میدهد تا در گام بعدی، این احساس را در ما مهار کند.» (همان: ص160-158) به احتمال زیاد، بازار در افشای اضطراب، شاگردی مذهب را میکند و هر دو اینها با این اعتراف، قادر به متحد شدن با هم شده اند.

در مغربزمین که کانون اقتصاد بازار بوده، نزدیکی توهم، مذهب و مصرف در پر خرید و فروش ترین ایام سال یعنی دوره ی کریسمس دیده میشود که دور و برش شخصیت های توهمی بابا نوئل و پریان و گوزن های پرنده اش چشمک میزنند. دانا لارسن، لباس سرخ و سفید بابا نوئل را انعکاسی از رنگ های یک قارچ توهمزا به نام آمانیتا موسکاریا میداند. در یورت های اروپای شمالی، در شب کریسمس این قارچ ها را جمع آوری و دودی میکنند و روز بعد برای توهم دیدن مصرف میکنند. این قارچ، زیر درختان کاج بیشتر میروید و ظاهرا علت تقدس درختان کاج کریسمس نیز همین است. گوزن های شمالی به این قارچ ها علاقه ی خاصی دارند و چون این گوزن ها منابع تغذیه و امرار معاش این مردمان و ازاینرو برای آنها مقدسند این قارچ ها مقدس و قابل مصرفند. یورت نشینان به افسانه ی گوزن پرنده ای معتقدند که روح مردگان را به بالای درخت کیهانی میبرد و ظاهرا ریشه ی داستان گوزن های پرنده ی بابا نوئل نیز همین است. شبیه این قصه، قصه ی پرواز اودین با ارابه به آسمان و خون بالا آوردن اسب هایش در اثر طاقتفرسایی این عمل است که طی آن از محل چکیدن خون اسب ها بر زمین قارچ آمانیتا میروید. جیمز آرتور معتقد است که این افسانه ها مرتبط با بازآفرینی "ان دی ای" یا تجربه ی نزدیک به مرگ اما در زنده بودن و به کمک مواد توهمزا است. علت هم این است که هم در ان دی ای و هم در مصرف قارچ توهمزا مقدار زیادی دی ام تی در مغز ترشح میشود که ترشح این ماده سبب دیدن تصاویر منتسب به دنیای دیگر میشود. در هندوستان نیز قارچ توهمزای سیلوسیبین، منبع تولید ماده ی مخدر موسوم به سوما در هندوئیسم و هوما در زرتشتی گری بوده است. در هند فیل به این قارچ علاقه ی خاصی دارد و از این جهت وضعیتی شبیه به گوزن شمالی در باور مردم داشته است. همچنین یک علت این که خدایان هندو به رنگ آبی تصویر میشوند این است که قارچ سیلوسیبین پس از خشک شدن به رنگ آبی درمی آید. اگر به عقبتر بازگردیم، ریشه ی بسیاری از افسانه ها را در فرهنگ مصرف قارچ می یابیم. مسیح هم درست مثل گوزن شمالی به دلیل خورده شدن مقدس بود و نان مقدس شام آخر، حکم گوشت او را دارد. قارچ هم درست مثل او خورده میشود و این کار، ابتدا با جدا کردن مادگی او از نرینگی او یعنی دسته اش آغاز میشود. پرسئوس که تمدن موکنای به معنی شهر قارچ را بنا نهاد، اژدهایی را کشت تا شهبانویی را از چنگش نجات دهد و این حکم جدا کردن مادینگی از نرینگی مارمانند قارچ را دارد. همچنین جدا شدن سر مدوسا –زن هیولایی- از تنش و توسط پرسئوس و استفاده ی پرسئوس از آن به عنوان یک سلاح جادویی، حکم جدا شدن سر مادینه ی قارچ از بدنش را دارد. به همین ترتیب، شمشیر شاه آرتور که از سنگ درمی آید و در خدمت او قرار میگیرد دسته ی قارچ است که از کلاهش جدا میشود و حکم اژدها یا مار را دارد و سر مدوسا نیزموهایش مارند و درواقع قارچ واسطه ی اژدهاخویی انسانی است. پرسئوس کلاه فریجی بر سر دارد که شبیه سر قارچ است چون جانشین میترا خدای خورشید است که او نیز با همین کلاه تصویر میشود و نماد انقلاب های ماسونی قرن 18 و قهرمانان ادبیات فرهنگ دنباله رو همان انقلاب ها که اغلب به اطاعت عقاب زئوس در کسوت عقاب امریکا درآمدند همین کلاه فریجی است.:

“jesus , saNTA , MITHRA AND MAGIC MASHRUM”: ERIC DUBBAY: BIBLIOTECAPLEYADES.NET

اگر این نظرات درست باشند بنای آنها بر توهم بدون حضور آشکار ابزار توهم یعنی قارچ نشان میدهد که توهم قرار است معلم زندگی روزمره باشد و این چیزی است که اجازه نمیدهد گوزن و قارچ مصرفی به عنوان موجوداتی جادویی، به راحتی جای به مصرف جادویی مدرن دهند. توهمزایی با جدا کردن دسته ی قارچ از کلاهش برای مصرف شروع میشد و در این لحظه قارچ دیگر قارچ نبود. ازاینرو کشتن اژدها کشتن یک واقعیت برای خلق واقعیتی جدید پس از تجربه ی گذرای یک توهم بوده که میشده توهم قارچی را در آن به راحتی با تجربه ی گذرای شنیدن یک داستان خیالی اما معنی دار و عاقلانه جایگزین کرد. انسان از نتیجه گیری از داستان و گذاشتن خود به جای قهرمان آن، میتوانسته جنبه ای از موجود بهایم گون و وحشی درون خود را بکشد که یونگ آن را "سایه" مینامد و دیوها و اژدها ها و درندگان افسانه ها را انعکاسی از آن میخواند. در شاهنامه ی فردوسی، مشهورترین قهرمان اژدهاکش و تجربه گر بزرگترین قهرمانی های شاهنامه رستم است. سایه ای نیز که بر تمام شاهنامه خود را تحمیل کرده یک انسان اژدهاوش به نام ضحاک ماردوش است. رستم از نسل ضحاک ماردوش است. پدربزرگ مادری او مهراب شاه کابل از نسل ضحاک است و یک بار در عالم مستی اعتراف کرده است که آرزو دارد آیین ضحاک را احیا کند. رستم نیز به سبب ریشه گرفتن از این سایه ی مهیب، کم کم در اثر پیروزی های پیاپی در نبردها دچار غرور میشود و حتی به حرف های پدرش زال بی توجهی نشان میدهد. و نتیجه این که مانند بسیاری از قهرمانان دیگر در اثر بی احتیاطی شدید و مغرورانه نه در جنگ بلکه در یک چاه نیزه کاشته به قتل میرسد. کسی که چاه را کنده برادرش شغاد است که او نیز در ارتباط با شاه کابل از نسل ضحاک و داماد و مجری نقشه های او است. درحالیکه رستم پسر دختر شاه کابل است، شغاد پسر زال از کنیزکی آوازه خوان و مطرب است که در شاهنامه معمولا چنین زنانی با جادوگران تطبیق شده اند و رستم در هفت خوان یکی از آنها را کشته است. بدین ترتیب رستم و شغاد دو نیمه ی مخالف زال تعیین میشوند. ("شاهنامه از دیدگاه روانشناسی تحلیلی یونگ": اشرف خسروی: انتشارات علمی و فرهنگی: 1399: ص31-21) میتوان دوگانگی زال را با دوگانگی بابانوئل مقایسه کرد که قبل از این که ژاکت سرخ و سفید فعلی را به تن کند با لباس اسقف ها و نه همراه گوزن ها بلکه همراه کرامپوس جن بزمانند به دیدن بچه ها میرفت. بابانوئل به بچه ها هدیه میداد و کرامپوس با ترکه های چوبیش بچه ها را به خاطر کارهای بد قبلیشان میزد. سفید ریشی بابا نوئل قابل مقایسه با سفیدمویی همیشگی زال است چیزی که پدرش سام نریمان آن را بدیمن یافت و دستور داد نوزاد را در صحرا رها کنند که بمیرد. اما زال توسط سیمرغ پرورش یافت و به حکومت بازگشت. شاید بدیمنی زال واقعی و مربوط به وصلت او با خاندان ضحاک بود. این شبیه پیشبینی قتل اکریسیوس توسط نوه اش پرسئوس است که سبب رها شدن نوزاد و مادرش در صندوقی بر آب شد ولی به هر حال پیشبینی به تحقق پیوست. اکریسیوس و سام، هر دو متوجه خطری برای سلسله ی خود شده بودند و خودشان نماد این سلسله بودند. ازدواج زال با دختری از نسل ضحاک، سبب پیدایش قهرمانی نیرومند به نام رستم شد که اسفندیار پسر شاه ایران را کشت و با قربانی شدن توسط سایه ی خود (رژیم کابلشاهیان)، این بستر را فراهم کرد که خاندان سام به دست بهمن پسر اسفندیار سرنگون شوند. درحالیکه این اتفاقات در سیستان به عنوان یک کشور تحت الحمایه ی ایران روی میدهند ولی اهمیت رستم در فرهنگ ایران، آن را یک مقوله ی ایرانی نشان میدهند و جستجوی بیشتر نشان خواهد داد که چنین است.

رستم به عنوان پادشاه سکستان یا سیستان به معنی سرزمین سکاها یک سکایی یا سگزی -ایسگوزی یا ایشغوز، معادل اسکوت و اسکیت یونانی- محسوب میشد. جهانگیر کوورجی کویاجی، دانشمند زرتشتی هندی، در کتاب «آیین ها و افسانه های ایران و چین باستان» به وجه اشتراک افسانه های چینی با افسانه های شاهنامه و متون زرتشتی پرداخته و منشا همه ی آنها را در مردمان سکایی ساکن در بین سرزمین های چین و ایران دانسته بود. در بعضی از بازمانده های افسانه های سکایی، شما رد مضمون اضمحلال یک امپراطوری پس از بنیان نهاده شدن توسط مردی ایزدی را میبینید که ظاهرا بنیاد زندگینامه ی چنگیزخان و اسلافش در کتاب چینی "تاریخ سری مغول" بوده اند. سلف خود چنگیز خان بیشک "تانشی هوآی" است. وی در جریان وقوع یک طوفان آسمانی در سرزمین سیانبی ها (نام باستانی مردم مغولی زبان)، از دانه ی تگرگی که در دهان مادرش افتاد و مادر را به او حامله کرد، متولد شد و در جوانی آنقدر قدرت و بصیرت از خود نشان داد که تمام سیانبی ها رهبری مشترک او را پذیرفتند. وی وقتی که دید هان های چینی به فن ماهیگیری دست یافته اند، به اراضی آنها حمله برد و جمعیتی از آنها را به زور به قلمرو سیانبی ها کوچ داد تا برایشان ماهی بگیرند و ماهی گیری را به سیانبی ها نیز یاد دهند. با مرگ تانشی هوآی، پسرش هیلیان به قدرت رسید. وی که مردی فاسق و عاری از عدالت بود، با شورش های مردمی مواجه شد و در جریان یک نبرد کشته شد و با مرگش، جنگ های داخلی، قلمرو سیانبی ها را فرا گرفت. تولد ایزدی تانشی هوآی که مشابهش را به طور خفیف در افسانه ی چنگیزخان نیز می یابیم، او را همرده ی مغولی عیسی مسیح نشان میدهد. اگرچه کردار این شخصیت با صلح طلبی منسوب به عیسی مسیح فعلی جور نیست ولی به نظر میرسد شخصیت های فرمانروای سکایی همتراز با وی، زمینه ی ورود رهبانیت بودایی را که در ردیف رهبانیت مسیحی است به چین فراهم نموده اند. در این مورد بخصوص باید از سفرنامه ی شوآن زانگ یاد کرد که جریان سفر وی برای آوردن متون بودایی از هندوستان به چین است. سرزمین های مردم سر راه، عمدتا قلمروهایی با آب و هوای سرد و یخبندان یا مناطق معتدلی که ناگهان در آنها طوفان های سرد روی میدهد توصیف شده اند و مشخص است که باید قلمروهای دشتی و کوهستانی مابین سین کیانگ و هندوکش باشند. اینقدر داستان های عجیب و غریب درباره ی مردمان مزبور نقل شده که باور شود سرزمین های غربی که بودیسم مسیحی مانند را به چین میدهند واقعا سرزمین های خدایانند. جالب این که بعضی از این افسانه ها دقیقا کپی افسانه های غرب برّ قدیمند. مثلا از شهری یاد میشود که موش هایی به بزرگی خارپشت دارد و وقتی شیونگنوها که به گفته ی راوی زمانی در این دشت ها فراوان بودند به شهر حمله بردند شاه شهر از خدای موش ها یاری خواست. موش ها کمان های شیونگنو ها را در اردوگاه هایشان جویدند و شیونگنوها توسط ارتش محلی تار و مار شدند. این دقیقا کپی هجوم سناخریب شاه آشور به مصر در تواریخ هرودت است. در آنجا نیز پس از یاری طلبی ستوس شاه مصر از هفستوس (پتاح) خالق مصری، موش ها به کمک ستوس درآمدند و کمان های ارتش آشور را جویدند و ارتش آشور مجبور به عقبنشینی شد و پس از آن، مجسمه ای از ستوس که موشی در دست دارد ساختند. همین داستان به صورت نجات بنی اسرائیل از یورش سناخریب توسط موش های جونده ی کمان های آشوریان درآمده و باید توسط یهودیان به مرزهای چین رسیده باشد.

شوآن زانگ، داستانی درباره ی هان های ایزدی در جغرافیای غربی دارد که احتمالا نقش مهمی در مدل سازی از پاگانیسم آسیای مرکزی و پردازش افسانه های عجایب "کوهستان غرب" یا کون لون داشته است. مطابق این داستان، یکی از امپراطوران هان، دختری را برای ازدواج با پادشاه "پاراسا" (پارس؟) به غرب میفرستد. ولی دختر در راه، توسط سواری که از خورشید بر کالسکه اش فرود می آید حامله میشود و فرزندی میزاید. سربازان همراه که میدیدند که خود و بانویشان دیگر نه راه پیش دارند و نه راه پس، در محلی فرود می آیند و به کمک مردم محلی تمدنی بنا میکنند و قلعه ای را در آن به بانویشان اختصاص میدهند که بر آنها حکومت میکند. زمانی که پسر خورشید بزرگ میشود، رهبر این تمدن میشود و این اساس تمدن هان های خورشیدی میشود.

هان های ایزدی غرب را باید خود شوآن زانگ، الگوی تمدن هان شرق کند و اسمش نیز گواه این مطلب است. نام محلی شوآن زانگ در زادگاهش کایفنگ که احتمالا به دلیل پایتخت سلسله ی سونگ بودن، میلادگاه او خوانده شده است، هیوآن تسانگ بوده است. بعضی از تلفظ های دیگر نام او هوئن کوآن، هوآن چوآنگ، هوآن چانگ، یوآن چانگ، یوئن چوآنگ، هوآن هوآن، و فقط چوآنگ هستند. اما جالب ترین تلفظ، بیشک "تانگ سنگ" است که املای برابر شده با تلفظ آن، معنی "راهب تانگ" را میرساند:

Xuanzang: wikipedia

خیلی جالب است. شوآن زانگ گزارش خود را در دوران بنیانگذاری امپراطوری تانگ تقدیم دربار و کشور نمود. انگار که ابتدائا شوآن زانگ، راهب تانگ شده تا از روی عنوانش سلسله ای به نام تانگ را تخیل کنند. شاید باید تلفظ اولیه ی نامش را "هوآن هوآن" و آن را تکرار کلمه ی هوآن یا هان و به مفهوم هان هان ها یا خان خانان دانست. چون کاملا ممکن است کلماتی مثل هوآن و چوآنگ، تلفظ های دیگر "کاهان" به معنی پادشاه باشند درحالیکه اصل این کلمه، لغت فنیقی-عربی "کاهن" به معنی پریستار است. کلمه ی اخیر، درحالیکه از طریق "کاهان" به "خاقان" ترکی-مغولی تبدیل شده، قابلیت تبدیل شدن به "خان" و سپس "هان" به معنی پادشاه را در زبان ماندارین نیز داشته است. پس الگوبرداری قوم هان در بودیسم بر اساس اصل تلفظ شدن مدل های فرضی سکاییشان به رهبری خان ها معنی دار شده است. نکته ی جالب این است که اساس این مذاهب، به رهبران مسیح گونی برمیگردد که همچون پرسئوس تبار آسمانی دارند. البته پادشاهی هان های خورشیدی چون قرار است حقیقت ابدی بودیسم را نمایش دهند به انحطاطی دچار نشده است. اما انتظار داریم اعقاب پرسئوس غربی همانطورکه وضعیت بازار کریسمس گواهی میدهد همچون قوم تانشی هوآی به انحطاط فرهنگی دچار شوند.

مارک گراف، بر اساس این اسطوره ی یونانی که پرسئوس جد قوم پارس بوده است به دنبال مابه ازای منحط شونده ی او در افسانه های اسلامی درباره ی فارسیان یا پارسیان برآمده و به خسرو پرویز رسیده است که پیشگویان به او گفته بودند نوه اش سلطنت وی را به باد خواهد داد. خسرو پرویز جلو خوابیدن پسران خود با زنان را گرفت. اما یکی از پسرانش به نام شهریار با کنیزی خوابید و پسری به نام یزدگرد به دنیا آورد که از سوی خسرو طرد شد ولی بعدا به قدرت بازگشت و سبب نابودی حکومت فارسیان شد. این داستان، قابل مقایسه با پیشگویی درباره ی کشته شدن اکریسیوس به دست نوه اش است که سبب شد تا او دخترش را زندانی کند ولی به هر حال از دختر، پرسئوس به دنیا آمد و پیشگویی محقق شد. این تولد مصیبتبار در زمان خسرو دوم تکرار ظهور ستاره ای تهدیدکننده در زمان خسرو اول است که پیشگویان آن را به تولد محمد نسبت میدهند و این که این تولد به حکومت سلسله ی خسرو پایان خواهد داد. در اینجا ستاره ی محمد بیشک روایت دیگر ستاره ی بیت اللحم است و خسرو تکرار هرود. البته تبار خدایی یزدگرد به خود سلسله اش به عنوان مابه ازای اکریسیوس منتقل شده است و ازاینرو مشابهت هایی بین خود خسرو پرویز و عیسایی که با ستاره ی بیت اللحم به دنیا آمد وجود دارد. خسرو پرویز بر سر قدرت با شهریاری به نام "بهرام" جنگیده است. بهرام او را در کوهستانی یافته و او را به مصلوب شدن تهدید کرده است. بهرام همچنین در این صحنه خسرو را پسر زنی فاحشه که در خیمه های کردها بزرگ شده، توصیف کرده است. روشن است که مصلوب شدن و خدا بودن در عین زنازاده بودن، بازتاب قصه ی مسیح است و زندگی خسرو در بین مردم معمولی انعکاسی از زندگانی مسیح به عنوان شاه داوودی وقت در بین چنین مردمی است. البته خسرو به طرز معجزه آسایی از کوه بالا میرود و نجات می یابد. ولی این برای کش دادن داستان و ربط دادن مسیح بودن او با خاستگاه مسیحیت یهودی تبار یعنی روم بیزانسی است. خسرو داماد موریس امپراطور روم میشود و به کمک او قدرت را پس میگیرد. ازاینرو شعبه ی خاورمیانه ای روم محسوب میشود. موریس نیز اصل مسیح پادشاه برای او است. ازدواج خسرو با دختر مسیحی موریس، سبب گسترش مسیحیت در عهد او در مملکت پارس میشود. موریس به دست شورشیان کشته میشود و خسرو برای گرفتن انتقام خون او، روم را به خاک و خون میکشد. محل قتل موریس، جایی به نام اودوم بوده و این قابل مقایسه با روایت اپوکریفایی قتل عیسی مسیح در ادوم و برابرگیری ادوم با مصر است. جالب ترین بخش قضیه این که وقتی موریس کشته میشود، مجسمه های بازمانده از مشرکان در اسکندریه ی مصر، به سخن در می آیند و از قتل او میگویند. این مطلب حاکم اسکندریه را عجیب می آید. اما چند روز بعد خبر قتل امپراطور به مصر میرسد و حاکم دستور میدهد سخنان مجسمه ها را بنویسند. این داستان احتمالا تطهیر پاگانیسم توسط مسیحیت و الگو برداری از پاگانیسم به عنوان یک مسیر معجزه گر و خدایی را هدف گرفته است و شاید نوشتن سخنان خدایان مصر، کنایه ای به نوشتن تورات و انجیل از روی متون پاگان ها باشد. به هر حال، جواب حمله ی خسرو، ضد حمله ی هراکلیوس است: امپراطوری که مدتی بعد در صدر روم قرار میگیرد. خسرو برای مقابله با او، دو فرمانده به نام ساربانازاس و کاردیگان را در مصدر حمله قرار میدهد. ساربانازاس با کاردیگان که فرمانده ی اصلی بود درگیر اختلافاتی میشود. خسرو نامه ای به کاردیگان میفرستد و سر ساربانازاس را طلب میکند. اما مامور حمل نامه توسط رومیان دستگیر و نامه اش ضبط میشود. رومیان نامه را مطالعه میکنند و ساربانازاس را با دادن قول اطمینان جانی، احضار و نامه را بر او نمایان میکنند. ساربانازاس با دیدن نامه به اردوی روم ملحق میشود و متن نامه را تغییر میدهد و علاوه بر ساربانازاس نام های ده ها فرمانده ی پارسی را در لیست اعدامی ها درج میکند. رومیان نامه را به فرستاده برمیگردانند و او نامه را به کاردیگان میدهد. نامه ولوله ای در ارتش پارس ایجاد میکند و آنها برمیگردند و خسرو را سرنگون میکنند و میکشند. نام ساربانازاس را در منابع فارسی، "شهروراز" نوشته اند که به معنی "شاه گراز" است و با توجه به این که گراز تجسم حیوانی بهرام خدای جنگ است، به نظر میرسد او همان بهرام شاه [یعنی بهرام چوبین] است که در کوهستان به خسرو دست یافته بود. همچنین در منابع ارمنی، نام ساربانازاس به صورت های هورم، هوریام و هوریان دیده میشود که اصل آن باید تلفظی از وهرام یا بهرام باشد. عوض کردن پیام که به دشمنی با خودی ها بینجامد در داستان غضب گرفتن خسرو پرویز بر نعمان پادشاه لخمی حیره نیز تکرار شده است. این خشم، به دستگیری نعمان و مرگ او در اسارت و پایان حکومت لخمی ها می انجامد که نتیجه ی آن، هجوم اعراب مسلمان به قلمرو خسرو و پایان آن حکومت در دوران یزدگرد است. میتوان ازاینجا فهمید که حمله ی خسرو به حیره، شبیخئن رومی گری به عراق جنوبی است که مدائن پایتخت خسرو جزو آن است [و البته میدانیم که مدائن و حیره را در عصر اموی، وابستگان به حکومتیب واحد به نام کوفه عنوان کرده اند.] با توجه به این که حیره یک پادشاهی مسیبحی داشته، جنگ های روم و فارس در سایه ی روابط خسرو با آن معنی پیدا میکنند:

Chronologia.org: dcboard: p166

این فرازات، با نظریه ی دیگری قابل همپوشانیند که مطابق آن، همزمانی نسبت داده شده به شکل گیری ادبیات نبرد اسکندر مقدونی با توبرلق شاه پارس و متعاقب آن فتح پارس به دست اسکندر در ادبیات سریانی، با پیروزی هراکلیوس بر خسرو تصادفی نیست و پیروزی هراکلیوس شامل فتح پارس به واسطه ی خیانت سرداران خسرو میشده است. به همین دلیل هم در سوره ی روم در قرآن، پیروزی رومیان بر پارسیان گرامی دانسته شده است چون درواقع فرم دیگری از پیروزی اسلام بوده است. دراینجا باید در نظر آورد که معاویه که اولین حکمران اثبات شده ی دوره ی موسوم به اسلامی است، حاکم شام بوده که یک ایالت رومی محسوب میشده درحالیکه دشمنش علی، حکمران کوفه در نزدیکی حیره خوانده شده است. علی، تلفظ دیگر نام ایلیا یا الیاس است و این نام، یادآور الیاس ابن کبشه یا ایاس ابن قبیصه، حکمرانی است که خسرو به جای نعمان بر حکومت حیره نشانده است. ابن کبشه لقب محمد پیامبر اسلام نیز خوانده شده است. رومی گری خسرو در نسبت با مسیحیت حیره که به جانشینی نعمان با علی می انجامد در نسبت حمله ی او به جهان مسیحیت با یهودیان مشخص میشود. در گفتار سبئوس دروغین آمده که وقتی خسرو به دروازه های اورشلیم رسید یهودی ها از دیوار اورشلیم پایین میپریدند و به سپاه خسرو ملحق میشدند. هراکلیوس این خیانت را نبخشید و پس از پیروزی بر پارس، یهودیان اورشلیم را و سپس یهودیان کل روم را دستور به مسیحی شدن داد. بخشی از یهودیان اورشلیم مسیحی شدند و آنها که یهودی ماندند به ادسا کوچیدند و چون مسیحی سازی اجباری به ادسا نیز رسید راهی شرق و ایران شدند و به یهودی سازی ایران پرداختند. این داستان، درواقع رویه ی دیگر یهودی مآب شدن روم مسیحی با مسیحی شدن یهودیانش است که اموی ها قرار است شعبه ی اسلامی آن را رقم بزنند. این در بدو امر، کمی غیر عادی به نظر میرسد. چون اموی ها با کشتن اکثر اولاد ذکور خاندان پیامبر بخصوص در جنگ کربلا در دوران یزید پسر معاویه، باید بیشتر دشمن اسلام به نظر برسند تا شکل دهنده ی آن. علت این تناقض، غلبه ی تاریخ متاخر اسلام است که در آن، قدرتگیری اموی ها نتیجه ی ازدواج عثمان -فامیل معاویه و خلیفه ی سوم- با دو تا از دخترهای پیامبر و فاصله انداختن عمدی بین معاویه و پیامبر اسلام در آن است. در این تاریخ، پیامبر به روایتی 9 و به روایتی 11همسر عقدی بعلاوه ی بیشمار کنیز دارد و اصلا معلوم هم نیست محمدی که در زمان حیات همسر اولش خدیجه هیچ همسر دیگری نگرفت چرا باید در سن پیری ناگهان اینقدر هوسباز شود. اما در کنار این، روایت مغفول مانده ای هست که در آن، پیامبر فقط چهار همسر داشته است: خدیجه بعلاوه ی سه همسر که در دوران حکومت و پس از مرگ خدیجه بر اساس مراودات سیاسی گرفته است: عایشه دختر ابوبکر، حفصه دختر عمر ابن خطاب، و رمله دختر ابوسفیان و بنابراین خواهر معاویه. به اسامی پدران این سه زن توجه کنید: ابوبکر در بین اکثر اعراب محترم است و پس از مرگ پیامبر به جانشینی او میرسد؛ عمر نیز پس از او. ابوسفیان بزرگ مکه است و اتحاد خانوادگی پیامبر با او در جهت اعمال صلح در یک جامعه ی سنتی، لازم به نظر میرسیده است. با در نظر گرفتن این روابط، دعوای خانوادگی معاویه و علی، و پس از آنها اولادشان، به خودی خود، اذهان را متوجه حقانیت خانوادگی هیچکدام نمیکرده است و ازاینرو بوده که بدعت های مذهبی منسوب به امویان، تازه مسلمانان را نمی آزرده است.:

“yazid”: Islamicresearchgroup.com

از مجموع این اسطوره شناسی تطبیقی، نتیجه میگیریم که انحطاط نسل اکریسیوس، انحطاط نسل خسرو و انحطاط نسل رهبری اسلام توسط اعقاب نزدیکشان، همگی از قانون یکسان انحطاط فرهنگی توسط قهرمان مسیح گون تبعیت میکنند و در این راه، اگر انحطاط خسرو هم به ستاره ی محمد کپی مسیح مرتبط شده و هم به ارتباطش با روم یونانی، به خاطر این است که لنحطاط مکتب محمد و عراق محمدی نیز در گرو حمله ی شام رومی مسلک است و این ارتباط در نسل پرسئوس نیز دیده میشود که هم موکنایشان مصدر فرهنگ یونانی است و هم یکیشان (پرسس) اولین شاه پارس است. اگر انحطاط یک قانون است تبدیل شدن کریسمس به جشن فرهنگ بازاری امری طبیعی است.

حالا بیایید از یک بعد دیگر به این قصه ها نگاه کنیم. تا اینجا دیدیم که مفاهیم فارسی، یونانی، رومی و عرب، همپوشان سرنوشت جامعه ای واحدند. قاعدتا هم از روی همین بنیاد میتوانیم مطمئن باشیم لغات خسرو، قیصر و سزار، تلفظ های مختلف واژه ای یکسانند. در منابع یونانی، نام خسرو به صورت "خوسروئس" آمده و زیاد سخت نیست که متوجه شویم این کلمه، تلفظ دیگری از "اخشوارش" یا گداریوش اخشوارش" شاه بابل در کتاب استر است که استر یهودی به عنوان پرستوی یهودی ها در حرمسرایش ملکه ی او میشود و امپراطوریش را در جهت منافع یهودیان درمی آورد. اخشوارش تلفظ دیگر نام کورش است که همان سیروس شاه پارسیان در تواریخ هرودت است. آیا ممکن است استر درست مثل شیرین همسر خسرو که زمینه ی مجامعت پسرش شهریار با یک کنیز و تولد یزدگرد را فراهم کرد، در انحطاط دولت اخشوارش یا خسرو نقش داشته باشد؟ دراینباره باید به نظریه ای فراموش شده برگردیم که بر اساس آن، استر، همان ساتانه یا ساتنیک همسر ارتاشس در بنیاد تاریخ ارمنستان است و بخشی از ابعاد ناگفته ی داستان را در آنجا بیابیم. ساتنیک، دختر فرمانروای آلان ها بود که طی یورش آلان ها به ارمنستان، ارتاشس بنیانگذار سلسله ای به نام خودش در ارمنستان، عاشق او شد و با او ازدواج کرد. این داستان در کتاب موسی خورنی آمده و اشاره ی کوچکی شده به این که ساتنیک بعدا عاشق ارگاوان نامی که از نژاد اژدهایان (ویشاپ ها) بوده، شده است ولی متاسفانه داستان مربوطه را نمیدانیم. هالاتیانس معتقد بود داستان سلسله ی ارتاشسی، اساسش بر کتاب یهودی استر قرار دارد و این موضوع از این جهت قابل اثبات است که در ترجمه ی ارمنی کتاب استر، نام اخشوارش را به سبب لقبش ارتاخشتر یا اردشیر (به معنی شاه زمین)، ارتاشس نوشته اند و نام استر را نیز استین تلفظ کرده اند که به نام های ساتنه و ساتنیک نزدیک است. این نظریه، زیر انتقادات شدید ملی گرایان ارمنی به رهبری م.آبقیان دفن شد. اما ما چون ارمنی نیستیم و اعتقادی هم به تاریخ پرشکوه ارمنستان تخیلی ارمنی ها نداریم، میتوانیم استر را از قبر ساتنیک نبش کنیم و توجه کنیم که ارتاشس ارمنی ها در خدمت انتیوخوس شاه یونانی است و در مقابل، ارگاوان اژدها نشان است و از تبار تاتارها. اگر انحطاط دستگاه پرسئوس را به وارونه شدن نتیجه ی نبرد او با اژدهایان تعبیر کنیم، در این صورت انحطاط همان افتادن ملکه به دست اژدها است و درباره ی ارمنستان، این معادل افتادن ارمنی های مسیحی از دست یونانی های رومی به دست ترک های مسلمان در امپراطوری عثمانی است. احتمالا جانشین شدن یهودی ها با آلانی ها در این داستان نیز مرتبط با همین سازش ملکه ی آلانی با اژدهایان اسلام نشان در جهتی مخالف منافع مسیحی است. در این مورد باید به اهمیت آلانی ها در داستان جستجوی حاکمان مسیحی اسپانیای شمالی در راه همکاری با کلنی های یهودی خراسان برای ضربه زدن به مسلمانان به نفع فتح اسپانیای عربی توسط مسیحیان توجه کرد. این جستجو به طور اتفاقی به روبرویی فرستادگان با یوسف شاه یهودی خزرها انجامید که به ادبیات یهودی واقف بود و نسل قوم خود را به یافث ابن نوح میرساند. اما یوسف در آن زمان، در فشار هجوم آلان ها قرار داشت و این آلان ها ظاهرا جزو واسال های فرمانروای مسلمان بلغارها بودند.:

“the thirteenth tribe: the khazar empire and the heritage”: Arthur Koestler: chap2

پرسئوس مسیح است و حرامزاده با پدر نامعلوم. اگر شما همسر همتای او یعنی ارتاشس باشید و ادامه دهنده ی نسل مسیح، بچه ی دشمن مسیح را به دنیا می آورید و همه او را مسیح میپندارند. در این مورد، آلانی طرفدار فرهنگ یونانی هستید که به ترک-عرب شدن تمدن یونانی-یهودی منجر میشوید. در مورد هان های خورشیدی شوآن زانگ هم این مطلب را میبینیم. عروس اهدایی یک هان چینی است و داماد شاه پارس. پس اینجا هان دارد پارسی میشود. اما شمای بودایی میگویید پسر عروس، پسر شاه پارس نیست بلکه پسر آسمان است. پس شما پارسی نمایی یهودی-مسیحی را به خدمت چین درمی آورید و آن را به آسمان نسبت میدهید و اینطوری تمدنتان را چینی اصیل وامینمایید. در ایران که فرهنگش خیلی شبیه چین است مطلب دقیق تر میشود. پارس هنوز یک مقوله ی زمینی و در حال حاضر تطبیق شده با "ایران خانم" است و فرهنگ حاکم به اعراب منسوب است. اما شما باز بر اساس سنت مسیحی و مثل چینی های بودایی، دنبال پسر خدا میگردید و میگویید پدر فرهنگ ایرانی، شوهر ایران خانم یعنی دین اسلام نیست بلکه این فرهنگ از آسمان بر ایرانیان باستان نازل شده و گیرنده اش نیز شخصی به نام زرتشت بوده است. پس: «من پارسیم. من عرب نیستم.» حالا بیایید همین قانون را در برخورد با بازار اروپایی لحاظ ببینیم. مای به وجود آمده در سلسله های پهلوی و جمهوری اسلامی، بر اساس همان ضدیتمان با عرب به دستور این سلسله ها، تمدن اروپایی را شوهر ایران خانم میکنیم و بعد ادعا میکنیم او پدر فرهنگ درب و داغان فعلی ایران نیست و این هشل الهفت فعلی، همان مسیح آسمانی پیشین است و مشابهت هایش با اراجیف و زباله های شبه فرهنگ اروپایی به خاطر آن است که اروپایی ها، کریسمس و روز ولنتاین و روز زن و جشن تولد و خلاصه سرتاپای تمدنشان را از ما ایرانی ها دزدیده اند همانطورکه عرب ها قبلا دزدیده بودند. این حرف، تکرار همان قصه ای است که پرسئوس دیگر از سلسله ی اکریسیوس نیست چون پدرش آسمان است. اما این با کلیشه ی انحطاط تمدن اولیه تطبیق میکند و ازاینرو است که انحطاط پرشیا –که الان همیشه به ایران ترجمه میشود- چنانکه افلاطون و گزنفون یونانی ادعا کرده اند از زمان کورش (و نه حتی از زمان کپی ساسانیش خسرو) شروع میشود و ما میپذیریم که ملتی هستیم به ته خط رسیده و باید در مسیح یا پرسئوس کنونی یعنی تمدن اروپایی محو و ناپدید شویم. تخیلات ناخودآگاه ما دراینباره از درون فرهنگی بیرون آمده که آن را سنتی میپنداریم و از خود بیگانگی ما در واکنش به رهبران اموی مانند فعلی ایران همان واکنشی است که برای عثمانی ها و ایرانیان قدیم، در مقابل ادعای رسیدن اسلام به امروز به واسطه ی اموی های رومی مآب خائن رقم خورد.

جادوگر اخته: آقامحمدخان قاجار و نسخه های اروپاییش

نویسنده: پویا جفاکش

چند ماه پیش و کمی قبل از رخداد بحران اوکراین، در شرایطی که دیگر برای تمام ایرانی ها سرسپردگی تقریبا محض حکومت ایران به دولت روسیه مسجل شده بود، روزنامه ی کیهان تیتر زده بود که وقتی ما در اول انقلاب میگفتیم:«نه شرقی، نه غربی»، منظورمان از شرقی، روسیه ی شوروی بود اما الآن شوروی ای وجود ندارد. مسلما منظور آقای شریعتمداری این نبوده که روسیه ی مافیایی پوتین از شوروی بهتر است وقتی حتی بی بی سی هم اعتراف میکند اکثر مردم نسل قدیم روسیه دلشان برای دوره ی شوروی تنگ شده است؛ بلکه منظور ایشان این است که ما زیر حرفمان نزدیم و مشکلمان با شوروی بود. در این مورد البته حتی کسانی که هنوز روسیه را با شوروی همهویت میکنند به ایشان حق خواهند داد. چون همه میدانیم که اسلام بنیادگرا را غربی ها برای مبارزه با شوروی در خاورمیانه و آسیای مرکزی –گاو پیشانی سفیدشان طالبان افغانستان است- قدرتمند کردند و دیپا کومار هم تحقیق مفصلی در این خصوص دارد. اما این فقط یک راه دررو از مشکلی است که امپریالیسم روسیه هم درست مثل اروپای غربی با تفکر اسلامی آسیای سامی دارد چون این تفکر، جنگجویانه است و مقاومت کننده در مقابل هر نوع امپریالیسم خارجی ای. برای همین هم من به خوانندگانی که کمی زبان بلدند توصیه میکنم یک سری به فوروم های ناسیونالیسم روسی که شراره افکن آتش تند امپریالیسم این کشور در جوانان درس خوانده اند نظری بیفکنند تا ببینند که وقتی غربی ها در حال کشف "هیس استوری" اروپایی نیستند و "هیس استوری" روسی چقدر میتواند ضد اسلام تر و اصلا غرورخردکن تر از هیس استوری اروپایی درباره ی ایران باشد. نور علی نورشان هم کشف نظر "ولادیمیر میخائیلوویچ خووستوف" مورخ دوران شوروی درباره ی تاریخ خاورمیانه و ازجمله ایران آن هم 50سال بعد از مرگ خووستوف است، هرچند این هنوز به خنده داری انتشار اسناد سفر ناصرالدین شاه به زیارت کربلا در آرشیو وزارت امورخارجه ی انگلستان در سال قبل نیست چون هرچه باشد خووستوف در 1905 در خانواده ای تحصیلکرده به دنیا آمد و گوشه چشمی به گسترش جمع آوری اسناد تاریخی در قرن 19 داشت و با تنظیم تاریخ جهان توسط آرنولد توینبی انگلیسی معاصر بود و از طرف دیگر در 1972 مرد یعنی زمانی که تازه مردم ملت های شرق در حال باسواد شدن بودند و آماده میشدند تا تاریخی که دار و دسته ی توینبی برایشان تنظیم کرده بودند بخوانند. پس امروزیان، آدم مناسبی برای کشف منویات او پیدا کرده بوده اند. پس با توجه به این دقت، کنجکاو میشویم بقیه ی داستان چطوری مورد دقت گرفته است. برویم ببینیم از قول آقا چه نوشته اند:

روزی روزگاری یک حکومت مسیحی اسلاوی به جنگ یک حکومت مغولی در روسیه ی کنونی رفت و پس از موفقیت های فراوان داشت برای تسخیر مستعمرات جنوبی مغول های مزبور آماده میشد که به سد دولت عثمانی برخورد کرد. این عثمانی ها اصالتا قزاق های روسیه و از نسل همان مغول های شمالی بودند که حالا میراث بر او شده بودند. آنها در قرن 18 با ضعف حکومت مغول، استقلال یافته بودند ولی هنوز متکی به جنگجویان معمولی ینی چری بودند تا این که سلطان سلیم به اصطلاح سوم که معاصر ناپلئون بود روش های مدرن جنگی را وارد عثمانی کرد و امکان قدرتمند نمودن آن را فراهم نمود. او پسر پادشاهی به نام سلیمان بود. بعدا آن پادشاه را با سلیمان نبی در قرآن اشتباه گرفتند و از ترکیب آنها یک سلطان خیالی به نام سلیمان قانونی در قرن17 ساختند که او هم پسری به نام سلیم داشت. ازآنجاکه سلیم واقعی خائنانه سرنگون و کشته شده بود و دشمنانش کلی داستان علیهش ساخته بودند سلیم دوم که پسر سلیمان قانونی خوانده شده شخصی عیاش و بی مصرف تخیل شد. به هر حال، اصلاحات سلیم سوم، زمینه ی رشد اولین سلطان قدرتمند عثمانی به نام "محمد" یا "محمود" شد. وی جنگ های موفقی را علیه روس ها اداره کرد و به ادعای پیروزی بر کفار، به جنگ هایش تقدس بخشید. نام او از پیامبری به نام محمد یا احمد می آمد که احمدشاه ابدالی در افغانستان و یکی از آخرین فرمانروایان مغول روسیه نیز نام از او داشتند. اما محمد پیامبر، مدلی زاهد از یحیای تعمیددهنده بود و نه یک فاتح. خلط کردن او با سلطان اخیر، سبب جلوه یافتن او به پیغمبری جنگاور شد که از یک طرف، الگوی محمد دوم عثمانی، فاتح قستنطنیه شد و از طرف دیگر، در افغانستان از روی او سلطان محمود غزنوی را تخیل کردند. حتی در سرزمین های بربر و بی امکانات نجد در شرق عربستان، او به صورت یک جنگجوی وحشی مرتجع نادان به نام محمد ابن عبدالوهاب بازسازی شد که درواقع نتیجه ی بدفهمی طبیعی سلطان محمد عثمانی در چنان شرایطی بوده است و این الگو سبب جاری شدن سنت وهابی در شبه جزیره ی عربستان گردید و خود زمینه ی برساختن تصویر محمد پیامبر در مکه و مدینه را ممکن کرد. از همه مهمتر در رابطه با بحث ما این که سلطان محمد الگوی یک پادشاه ایرانی هم شد؛ کسی که اولین سلسله ی متحدکننده ی ایران یعنی قاجار را پدید آورد: آقا محمدخان. متن مزبور، به شدت منکر امکان وجود امپراطوری هایی چون هخامنشی و ساسانی در شرایط جغرافیایی سخت سرزمین خشک و کوهستانی ایران تا قبل از بروز امکانات مدرن است و پادشاهی های 2500سال تاریخ ایران را محصول دروغ تراشی های انگلیسی میخواند. متن میگوید اولین پادشاه بزرگ در ایران، کریم خان زند بوده و آن شخصی هم که به عنوان آخرین پادشاه صفوی در زمان کریم خان در اصفهان حکومت میکرده، نه یک شاه بلکه همانطورکه عنوانش (صفوی = صوفی) نشان میدهد یک مقام مذهبی بوده است متعلق به سلسله های صوفیان. این صوفیان در افغانستان نشو و نما کرده بودند و جنگجویان وحشی در خدمت آنها را احمد شاه ابدالی پس از ازدواج با دختر امپراطور مغول هند و کسب وجاهت در بین افغان ها، سرکوب و به سمت ایران متواری کرده بود. این که حکومت افغانستان احمد شاه بر پایه ی شورش افغان ها یعنی سلطان حسین صفوی پدید آمد، به سبب این است که تاتارهای افغانستان متعلق به حکومت کوشانی بودند و این کوشانی، بعدا حسینی تلفظ شده است. کوشانی ها از قبایل هزاره بوده اند که بابری ها ی متمدن کننده ی هند نیز از آنها بودند. لغت هزاره از ریشه ی خزر می آید و خزرها یعنی غزر (قوم غز) در روسیه ی غربی میزیستند و اجداد همان قزاق های عثمانیند. نام قجر یا قاجار نیز از غزر می آید. قاجارها که از ترکیه ی عثمانی متواری و نخست در قره باغ ساکن شده بودند بعدا در مناطق ترکمن صحرا و پس از فتح ایران در تمام کشور گسترش یافتند. وابستگی آنها به دولت مغول سابق روسیه سبب داشتن گوشه ی چشم به آن مملکت از سوی آنها بود. پس ازتوافق روسیه و انگلستان بر سر استقلال ایران در زمان ناصرالدین شاه، یک شاهزاده ی سابق به نام عباس میرزا که علم مقاومت در مقابل روس ها را برافراشته بود تبدیل به یک قهرمان شد و با این که ولیعهدی بود که قبل از شاه شدن درگذشت ولی خاطره اش او را به حد پادشاهی قدرقدرت به نام شاه عباس کبیر صفوی بزرگ کرد.

تعجب نکنید. فقط خارجی ها هستند که به اهمیت قاجار معترفند چون بسیاری از اسنادشان از قاجار، مربوط به دوره ی پهلوی است یعنی دوره ای که تمام مردم سنتی دلشان برای قاجارها تنگ شده بود و علی حاتمی، این دلتنگی را سوژه ی سریال «سلطان صاحبقران» خود نموده بود. الآن مردم دلشان برای پهلوی ها تنگ شده و از صمیم قلب، تمام لجنی را که پهلوی به کارنامه ی قاجار پاشید (کاری که الآن جمهوری اسلامی با پهلوی میکند) باور میکنند. ولی یک نگاه به آثار مدرن هنری از ایران سنتی نشان میدهد که هنرمندان عقب تر از دوره ی قاجار، چیزی برای تخیل کردن لباس ایرانیان در چنته ندارند و حتی در خود ایران کسی دقت نکرده که کمتر کسی توالی سلسله ها و شاهان از هجوم عرب تا ظهور زند و قاجار را به خاطر دارد ضمن این که به جز چند اثر ساختمانی قدیمی در شیراز، زندها فقط به خاطر تصادم خاطره ی آقا محمد خان با کریم خان و لطفعلی خان زند –بقیه ی داعیان حکومت زندیه هیچ یک در بین عموم شناخته شده نیستند- یادی از خود به جای گذاشته اند. این است که این متن بر اساس قانون «نبین کی گفته. ببین چی گفته؟» مهم است و این ما را متوجه این سوال میکند که چرا مدل ایرانی محمد فاتح به عنوان بنیانگذار ایران یک خواجه است؟ مسلما این که فتحعلیشاه پدر عباس میرزا پسر محمد نبوده یک پاسخ احتمالی است. اما آنچه که اول این پاسخ ظاهرا توهین آمیز را به ذهن متبادر کرده، این است که او با محمد پیامبر خلط شده و محمد همانطورکه متن میگوید مدلی زاهد از یحیای تعمیددهنده بوده است. کشیش های کاتولیک هم زاهدند و الگوی این زاهد مسلکی به کیش گالی ها یا کاهنان کیش کوبله برمیگردد که مردانی زن مانند و بی ریش بودند که به طور صوری، انوخ یعنی خواجه یا اخته نامیده میشدند. کوبله یک الهه ی کشاورزی و مدل زن شده –یا به اصطلاح اخته شده- ی آپولو خدای آسمان بوده است. نام کوبله در تلفظ "سیبیلا" به صورت نام خاص زنان در اروپای قرون وسطی به کار میرفته است. عقیده بر این بود که گالی ها یا کوریت ها کوریبانت ها که کاهنان کیش کوبله اند به سبب ممنوع کردن جماع با زن بر خود، دارای توانایی های ما فوق طبیعی میشوند و طبیعتا این عقیده ای بود که کشیش های کاتولیک و راهب های بودایی خیلی دوست داشتند روی آن سوار شوند. در ادبیات غرب، شکلی به اصل نزدیک تر از این کاهنان، به صورت جادوگری به نام "کلیشور" یا "کلینگزور" در رمان پارزیفال ولفرام فون اشنباخ ظاهر شد. این جادوگر موقع غافلگیر شدن هنگام زنا با "ابلیس" همسر "ایبرت" از شاهان سیسیل، با شمشیر ایبرت اخته و متواری شد. ولی اختگی به او کمک کرد تا در اثر غلبه بر نفسانیت، قدرت جادوگری را در خود توسعه دهد و به جادوگری نیرومند تبدیل شود. در اپرای پارزیفال واگنر، کلینگزور عمدا خودش را اخته میکند تا با دوری از زنان بتواند جادوگری قدرتمند شود. در هر دو اثر، کلینگزور، یک قصر بزرگ و سرسبز شبیه باغ بهشت دارد که زنان را در آن زندانی میکند. این بی شباهت به آقامحمد خان اخته نیست که 350 زن در حرمسرای خود دارد. آقامحمدخان نیز درست مثل کلینشور فون اشنباخ، به سبب گناه جنسی –زنا با دختر شیخ علی خان زند- اخته شد ولی این اختگی، او را به حد یک فاتح بیرحم قوی کرد درحالیکه هم پزشکی و هم تجربه میگویند که آدم اخته با از دست دادن مردانگی، خشونت و کینه را به حد زیادی از دست میدهد و اصلا با عقل هم جور درنمی آید که این همه سرباز چنین ریسک ابلهانه ای بکنند و علیرغم وجود مدعیان دیگر تاج و تخت، بروند به یک اخته ی نحیف و بی شوکت با صدایی شبیه پیرزنان خدمت کنند. شاید آقامحمدخان تخیلی بانی قاجار نیز یک جادوگر بوده که دیگران را مسحور خود میکرده است! جالب این که لغت "کلینشور" از "کلینز" به معنی آتش می آید و درست به مانند نام خاندان "کلینزمن" در آلمان به معنی برپادارنده ی آتش است. این عنوانی است که با آتش پرست تلقی شدن مجوسان یا مغان مربوط شده است و میدانیم که مجوس یعنی جادوگر. تعجب ندارد که آقا محمدخان به عنوان نسخه ی دیگری از کلینگزور باید در سرزمین منسوب به آتش پرستان یا گبرها یعنی ایران طلوع کند.

مارک گراف که نام ابلیس –زن سبب بدبختی کلینگزور- را شکلی تحریف شده از نام "سیبیلا" میداند کلینگزور را الگوی احتمالی شخصیت های فاوست و دون جوآن میخواند و اضافه میکند وی بارها با لندولف دوم، اسقف و سپس کنت کاپوآ در وقایعنگاری ارچمبرت تطبیق شده است. لندولف دوم، یک کشیش توانا در عرفان و جادوی سیاه و متحد ساراسن ها (اعراب) در نبرد علیه جهان مسیحیت بود. جورج لوکاس کارگردان امریکایی که حماسه ی جنگ ستارگان خود را تقریبا از روی پارزیفال فون اشنباخ برساخته بود، "دارث ویدر" شرور را از روی لندولف دوم کاپوآ کپی کرده بود. روایاتی وجود دارند که هیتلر، گاها تناسخ یافته ی کلینگزور و یا نمونه های اولیه ی او در ایتالیای جنوبی تلقی میشده است. فون اشنباخ، کلینگزور را از روی قسمت های اول پرسیوال کرتین دو تروی در نظر گرفته است که پدر پرسیوال را یک شعبده باز خوانده است. اولین ادامه ی شعبده باز کرتین در داستان مفصل کاردوئل پادشاه نانت و پسر مشهورش کارادوس ظاهر شده است. همسر شاه کاردوئل، مورد علاقه ی جادوگری به نام "گاراهیت" قرار داشته که درحقیقت پدر کارادوس است. این داستان ها در ریشه، به شایعه ی رسیدن تبار اسکندر مقدونی به زنای مادرش الیمپیاس با جادوگری به نام "نکتوناو" یا نختنبو بازمیگردند. اسکندر، باعث در جنگ فرو رفتن سرزمین های بسیار شده بود و همین مسئله سبب بازسازی کلینگزور به صورت مسبب جنگی خونین چون لندولف دوم کاپوآ شده است. ارچمبرت نوشته است که وقتی مادر لندولف دوم، این کوچکترین پسرش را حامله بود، خواب دید که شعله ای در دست دارد و این شعله به زمین می افتد و آنگاه مملکت آتش میگیرد. هنگامی که زن درباره ی این خواب برای شوهرش لندولف اول گفت، دید شوهرش این رویا را با رویای هشداردهنده ی هکوبا -همسر شاه پریام- درباره ی آینده ی تروآ زمانی که هکوبا به پاریس حامله بود مقایسه میکند. فتنه ی لندولف به این خاطر به لشکریان مسلمان شمال افریقا مربوط شده که اساس موفقیت قصه، هنوز پرسیوال پسر جادوگر در نزد کرتین تروایی است وقتی فون اشنباخ داستان را در دست میگیرد. پارزیفال یا پرسوال فون اشنباخ، پسر شوالیه ای به نام گاموره است که با بلکان (بلقیس) ملکه ی سیاهپوست هند (افریقا) ازدواج کرده و پسرش فیرفیتس که جانشین بلکان است، خود، پدر پرستر جان پادشاه مسیحی مشهور هند است.:

“klingsor parsifal”: mark graf: chronologia: 05/05/2017

تا این جا را متوجه شدیم که پارزیفال و اسکندر، یک موجودیت واحدند و جستجوی اسکندر برای آب حیات، همان جستجوی پارزیفال برای جام مقدس است. اسکندر، سمبلی از یونان است و از این جهت آینده ی خاندان آگاممنون یعنی متحد کننده ی یونانیان به بهانه ی جنگ برای تروآ را نشان میدهد که ظاهرا با مرگ اگاممنون به برادرش منلائوس رسیده است که همسرش توسط پاریس تروایی اغفال شده و ظاهرا حرامزاده بودن اسکندر به عنوان تجسم امپراطوری یونانی (بیزانس) ازاینجا است. همانطورکه دیدیم دون ژوانیسم جنگ افروزانه ی پاریس با آینده ی لندولف دوم یا همان کلینگزور مقایسه شده است و کلینگزور، یک کشیش –یا به اصطلاح اخته ی مقدس- در خدمت اعراب افریقایی بود. عجیب نیست. چون یک تروآ هم در مصر افریقا داشته ایم و البته نکتنبوی جادوگر پدر اسکندر که در منابع قرون وسطایی بیشتر به ناتانابو مشهور است مطابق روایت، همان نکتانبو آخرین فرعون مصر است که توسط مصریان از حکومت برکنار شد و به خدمت شاه فیلیپ شوهر الیمپیاس درآمد. علت این بود که رئیس کاهنان مصر، اسکندر را پسر آمون خوانده بود چون فراعنه از نسل آمونند. درواقع گاموره پدر پارزیفال فرانسوی و فرفیتس افریقایی همین نکتانبو است و البته میدانیم که نکتانبو در انتهای عمر، ساکن سرزمین نوبیایی های حبشه شده بود. البته تعریف حبشه سراسر افریقا ترجیحا منهای مصر را در بر میرفت و جا برای تعیین محل ساراسن های مسلمان ددخو زیاد بود. پس چون رقابت بر سر جانشینی امت ابراهیم به رقابت بین فرزندان ساره و هاجر –دو همسر ابراهیم- برمیگشت، منطقه ی اشرار به "اروابا" در کارتاژ محدود شد جایی که هاجر تحت عنوان "گدس" مقدس شده بود. جالب این که سکونتگاه برادران گدس به کوبیلیا در صربستان منسوب بود و صرب ها و کروات ها اعقاب آنها محسوب میشدند. این خیال، به ارتباط یابی بین عناوین کروات و صرب با "گارب" نام دیگر اروابا مربوط بود [و حال آن که گارب و اروابا هر دو تلفظ های مختلف لغت غروبند درحالیکه لغات صرب و کروات، دو تلفظ مختلف از لغت "اسلاو" محسوب میشوند.] اهمیت مسئله در این بود که ساکنان اروابا قوم گائتولی بودند که مطابق نامشان به اولاد قطوره کنیز ابراهیم شناخته میشدند و هرود اگریپا که ایدئولوژی کایافاس کاهن آمر به قتل مسیح را قدرتمند کرد از نسل قطوره تلقی میشد (یک رقیب دیگر برای برتری طلبی پیروان اولاد ساره یعنی یهودیان و مسیحیان پاولی). کلمات اگریپاس و گارب مرتبط با هم تصور میشدند. نام کایافاس نیز با کاپیس پدربزرگ انئاس بنیانگذار ملت روم مقایسه میشد و همانطورکه میدانیم دولت روم قاتل مسیح و مسیحیان بودند هرچند بعدا خود مسیحی شدند. کاپیس دیگری از نسل آنها برخاسته که خاندانش نام او را روی حکومتگاه خود گذاشته اند و این قلمرو همان کاپوآ است:

“cappeo lion found at the feet of quintus capeo: tribwatch: 10 december 20-13

بدین ترتیب، کایافاس به عنوان نماد دشمنان مسیحیت –از هرودها گرفته تا اعراب مسلمان- به کاپوآ نام داده است و این کاپوآ به درون خود اروپای مسیحی منتقل شده چون اروپا خود تلفظ دیگری از اروابا است و آنها که نام قلمرو رم را اروپا گذاشتند قطعا چندان به تقدس زندگی عیسی مسیح اعتقاد نداشته اند. آنها جانشینان اسکندر و پارزیفال و پیروان جام مقدسند و بنابراین فرزندان نکتانبو و برادران دشمنان مسیح. پارزیفالشان به عنوان برادر فورفیتس و پسر کلینگزور به راحتی میتواند رنگ درنده خویان مسلمان را به خود بگیرد. پس اصلا عجیب نیست که کلینگزور آنها یکی از مدل های حضرت محمد باشد و به صورت آقا محمدخان قاجار در سرزمینی برساخته شود که این سرزمین به عنوان فرزند آقا محمدخان روزی مجددا علیه جهان منتسب به مسیحیت یعنی اروپا بشورد. حکومت ایران، پسر نامشروع نکتانبوی مسلمان و ناموس مسیحیت یعنی استعمار صلیبی اروپایی است و از این جهت همیشه این بخت را دارد که به عنوان یک عضو سلطنتی قاره ی اروپا برای او دم از اسلام بزند. روی صفحه ی کاغذ و در عالم قصه گویی کار راحتی است. اما به نظرتان نمیرسد که این فیلم حماسی کم کم دارد به یک تراژدی روانکاوانه تبدیل میشود؟

فتوحات اسلامی بر اساس جنگ های ناموسی: از مسیح و زکریا تا دوک های اردک نشان انگلستان

نویسنده: پویا جفاکش

در فضای رسانه ای ایران، اتفاقات غیرمعقول زیاد می افتد. اما یکیشان که تا حال ندیده ام توضیح بدهندش، این که یک سردار ایرانی در خارج از کشور ترور شود و کسانی که تا دیروز به او فحش میدادند، یک دفعه از او عکس های آسمانی با جملات احساسات برانگیز بر پروفایل و صفحه ی شبکه ی اجتماعی خود بگذارند. یک دلیل این مقدس شدن ناگهانی این بود که به محض وقوع واقعه، حرفش بود که سردار توسط "خودی ها" به قتل رسیده و اخبار جسته و گریخته ای که بعدا از تحقیقات حول قتل او شنیده شد نیز این موضوع را تایید میکرد. اینجا قضیه فقط این نیست که مردم ساده لوح فکر میکنند هر کس جمهوری اسلامی به او نارو بزند حتما آدم خوبی است. سردار وقتی با نارو زدن خودی شهید میشود داستان فروخته شدن مسیح به دشمنانش توسط یهودای اسخریوطی را تکرار میکند که منجر به شهادت عیسی مسیح شد. بدبختی اینجاست که گرفتن انتقام خون سردار از امریکا نیز بر سر همین قضیه است که حالت مقدس و معجزه آمیز پیدا میکند. شاید مسیح اینقدر در کپی های رسانه ای متعدد خود گم شده باشد که مردم خودشان هم ندانند مسیح هم در برخی روایات همچون سردارهای سپاه ایران مدرن، ستون پیش رونده ی جناح حق در درون خطوط کافران بوده است.

مسیح را معمولا عیسی یا یسوع ابن مریم میدانند. ولی در انجیل، جلوه هایی از تصوری دیگر درباره ی مسیح بودن یوحنای تعمیددهنده یا یحیی که با مسیح در یک سال به دنیا آمد وجود دارد و این فکر که یحیی بازگشت ایلیا بوده که او نیز یکی از کاندیداهای مسیح یهودی است. نکته این است که عیسی و یحیی پسرخاله و و مادران هر دو، دختران عمران بودند. زکریا پدر یحیی و شوهرخاله ی عیسی، از مریم مادر عیسی مراقبت میکرد. به روایتی مشهور، وقتی مریم عیسی را حامله شد بی این که شوهر کرده باشد، یهودیان، زکریا را به عمل نامشروع با مریم متهم کردند و او را تعقیب نمودند. زکریا درون درختی مخفی شد. شیطان، به شکل مردی بر یهودیان ظاهر شد و درخت را به آنها نشان داد. آنها درخت را بریدند و با این کار، زکریا را به دو تکه کردند. تهمت وارد شده بهانه ای بود برای از بین بردن زکریا که افراد هرود، با جنجالی کردنش بتوانند مردم را علیه پیامبر بشورانند. چرا که هرود شاه یهودیان، خواب دیده بود که در آن سال، نوزادی متولد شده که سبب سقوط حکومت او خواهد شد و چون زکریا پیامبر وقت بود، هرود در درجه ی اول به خانواده ی زکریا مشکوک بود و دنبال بهانه ای میگشت تا از شر او خلاص شود. با این حال، شبا همسر زکریا به همراه پسرشان یحیی به مصر گریختند و از مقتول شدن نجات یافتند. سال ها بعد یحیی بازگشت و به ارشاد مردم پرداخت ولی هرود به بهانه های واهی، او را کشت و از شرش خلاص شد. در این هنگام، این ادعای هنوز زنده که عیسی پسر زکریا است، سبب شد تا کسانی که با دیدن یحیی به ظهور مسیح امیدوار شده بودند، دور عیسی حلقه بزنند و کار او بالا بگیرد و همین مطلب به قتل عیسی انجامید. برخی روایات اپوکریفایی برآنند که هرود و اطرافیانش، خود، یحیی را مسیح میدانستند و عیسی را فقط به خاطر این کشتند که پیروان یحیی حول او حلقه زده بودند. با این که یحیی پیامبر صابئین مندایی است ولی تبدیل شدن او به آخرین پیامبر یهود توسط برخی سنت های یهودی، حکم بر پذیرش میراث او از سوی مسیح باوران یهودی میکند. ازاینرو این روایت متواتر در صهیائین پدید آمد که قتل یحیی، به حمله ی پادشاهی بابلی به نام "کردوس" به یهودیه انجامید. نام این پادشاه را نبوزردان نیز نوشته اند که این عنوان، سبب تلفیق او با نبوکدنصر شد که در روایتی مشهور، یک بار یهودیه را ویران کرده بود. نام نبوکدنصر به گستردگی، روی انتقامگیر بابلی خون یحیی، تثبیت شد و قصه هایی درباره اش پدید آمد. ازجمله این که نبوکدنصر با تخریب معبد اورشلیم، خشم خدا را برانگیخت و خدا پشه ای را از راه بینی توی سر او فرستاد که 7سال توی سر او وزوز میکرد و سبب دیوانگی او شده بود. این روایت، مربوط به روایت دیوانه شدن موقت نبوکدنصر در کتاب دانیال بوده است. بعدا گفته شد که آنها که معبد یهودیه را به سزای کشتن مسیح تخریب کرده اند رومیان به فرمانروایی تیتوس بوده اند و رومیان قومی متفاوت با بابلیان بوده اند. اما جالب این که دوباره درباره ی تیتوس هم گفته شد که به سزای تخریب معبد اورشلیم، پشه ای از راه بینی در سر تیتوس نفوذ کرد و او را دیوانه نمود. در تاریخ طبری داستان حمله ی نبوکدنصر به انتقام مرگ یحیی منتشر ولی نادرست قلمداد شده و گفته شده که نبوکدنصر به سزای کشته شدن اشعیا توسط یهودیان به یهودیه حمله کرده و اشعیا معاصر ارمیای نبی درحالیکه یحیی معاصر عیسی مسیح بوده اند. ولی جالب اینجاست که روایت یهودی دیگری بر آن بوده که قتل اشعیا به دست یهودیان، سبب حمله ی کنستانتین امپراطور روم به یهودیان و تخریب معبد آنان شده است. این روایت میگوید سازنده ی قستنطنیه شخصی به نام یوریس بوده و بعدا کنستانتین با بازسازی آن و گذاشتن نام خود بر شهر، به خود اعتبار داده است. یوریس مرتبط با یوری تلفظ اسلاو نام جورج به نظر میرسد که قهرمانی اژدهاکش و تکرارگر مقام قهرمانان اژدهاکش پاگان و خورشیدی مثل پرسئوس است و مسیح نیز به همین روال، در ارتباط داستانی با قهرمانان پاگانی مختلف است و حتی مسیح بودن او را ظهور ستاره ای در آسمان و سه شاه ستاره پرست سوری که از شرق و به دنبال ستاره آمده بودند تایید کرده بودند. ازاینرو این که مسیح نه به طور اتفاقی بلکه به عنوان یک سرباز کیش صابئین بابلی به یهودیه آمد و انتقام مرگش از برای گرفتن انتقام یک مامور والارتبه بود به سرعت منطقی شده است. جالب اینجاست که حتی برجسته شدن ارتباط عیسی با مریم مجدلیه که یک روسپی بوده نیز در ارتباط با همین مامور بودن او کمی پیش از نابودی یهودیه مطرح بوده و مرتبط بوده با داستان "راحاب" روسپی ای از مردم اریحا که از همشهریان خود متنفر بود و با سربازان یوشع در ازای در امان ماندن خانواده ی خود از کشتار یهودیان همکاری کرد. یوشع تلفظ دیگر یسوع و معنی هر دو نام، منجی است. در تاریخ طبری، خود موسی به همکاری با روسپی برخاسته است و موشه (موسی) و مشیا (مسیح) نیز هر دو از ریشه ی "میشو" به معنی والامرتبه (معادل با "موسیو" به معنی آقا در اروپا) هستند. پیرو این ارتباط، داستانی مشابه راحاب در حمله ی نبوکدنصر به یهودیه نیز تکرار شده است. در این داستان، زنی از حضور گروهی از سربازان بابلی در یهودیه مطلع میشود و به آنها اطلاع میدهد که از برای گرفتن انتقام قتل یحیی ابن زکریا، حاضر است با بابلی ها در تسخیر این سرزمین همکاری کند به شرطی که هر که را او میگوید بکشند و هر کس را که او میگوید سالم باقی بگذارند و فرمانده ی بابلی با این اعلام موافقت میکند.:

“revenge of Nebuchadnezzar for the murder of john the Baptist”: mark graf: chronologia: 12/11/2016

یک سرباز پیشرو حقانیت در سرزمین مردم فرومایه با قربانی کردن خود، این امکان را به یارانش میدهد تا کل ارتش حق، از برای پیروزی بر جناح شر بسیج شوند. امروزه این جناح شر از دید یک مذهبی سنتی ایرانی، کل جریان فرهنگی و سیاسی حاکم بر جهان غرب است که هنوز توسط همان یهودیان هرودی دوران عتیق، کنترل میشود. این است که گرفتن انتقام حاج آقای سردار توسط مردان حق میتواند خاطره ی مبهم معجزه ای الهی را در ذهن افراد به طور نسبی سنتی زنده کند و فقط خدا را شکر چون الان عده ی کمی از چنین افرادی در ایران باقی مانده اند است که تا حالا یک شو رسانه ای حول چنین انتقامی به پا نشده است.

این جناح بزرگتر حقانیت در اسطوره همانطورکه برای یک ایرانی امروزی میتواند مهم باشد برای مارک گراف نیز مهم بوده و او را به جستجوی یک نسخه ی بزرگتر از مسیح در بابل در میان افسانه های اسلامی وا داشته است که جامع جورج و پرسئوس و موسی نیز باشد. نتیجه ی این جستجو، شخصیتی به نان "زاو" یا "زاب" یا "زو" بوده که نامش در زبان نبطی، به مانند موشه یا موسی در عبری (به سبب از آب گرفته شدن) معنی آب یا جوی آب میدهد. تولد زاب در دوران یورش ترک ها به بابل و به رهبری افراسیاب ابن فشنج ابن رستم ابن ترک اتفاق افتاده است. این حمله مصادف با بروز خشکسالی و کم آبی در بابل بوده است. پادشاه بابلی در این زمان، منوشهر نام داشته است که امروزه بیشتر به نام شاهنامه ایش "منوچهر" معروف است. اما مارک گراف منوشهر را درست دانسته و به شهر بهشتی معنی و او را هویت بابل در دوران سرسبزی و پرباریش میداند که همان باغ بهشت عدن تورات بوده است. در یکی از جنگ ها با ترکان، طهماسب پهلوان بابلی، به دختر یکی از حاکمان ترک دست می یابد که درون قلعه ای زندانی شده چون پدرش در خواب دیده بود که دخترش پسری به دنیا می آورد که در آینده او را میکشد. این دختر، مدول نام دارد و نامش تلفظ دیگر بطول لقب مریم مقدس است. بطول یا بطوله شکل دگرگون شده ی "بیت اله" یا بیت الله یعنی خانه ی خدا است و نشان از تولد خدا از کالبد او دارد. مارک گراف، مدول را فرمی از مریم مقدس میداند و زاب را که پسر او و طهماسب است با مسیح مقایسه میکند. زاب به جنگجویی دلاور تبدیل میشود و ترکان را شکست میدهد و ازجمله در یکی از جنگ ها پدربزرگ مادری خود را میکشد و پیشبینی تحقق می یابد. با مرگ منوشهر، زاب به حکومت بابل میرسد. با به قدرت رسیدن او باران و نعمت زیاد میشود و او دستور به کاشت گسترده ی گیاهان میدهد. ازجمله در سواد عراق، نهری به نام خود "زاو" یا "زاب" میکند و در کنار آن، شهری به نام "مدینه العتیق" میسازد و آن را مرکز ایالتی به نام "الزاویه" میکند. زاب، کرساسب (گرشاسپ) ابن عاثیرات ابن سهم ابن نریمان ابن توراک را به وزارت برمیگزیند ولی این شخص، در اداره ی مملکت نقش چندانی نداشته است. پس از زاب، "قباد" نامی با اصل و نسب نامعلوم که از صندوقی شناور بر سطح رودخانه گرفته شده، به حکومت میرسد ولی او به قلمرو شرقی توجه بیشتری نشان میدهد و پایتخت را به اصطخر در فارس منتقل و منشا حکومت کیانیان و فارسیان میشود. گرشاسب نیز در سکستان به قدرت میرسد و بر سیستان و زابل و کابل و هندوستان حکومت میکند. او در آیین زرتشت نقش مهمی دارد؛ به پهلوانی معروف است و میگویند در آخرالزمان ضحاک که در کوه دماوند زندانی است بند میگسلد و در دنیا از نو تباهی به پا میکند تا این که گرشاسب با گرز خود او را میکشد. کارهای مهم دیگر گرشاسب، فتح سرزمین "بیخو" ی هندی، و شکست دادن و اسیر کردن پادشاه ختن و بازگرداندن او به تخت حکومت است. گفته میشود زمانی که ضحاک، فره یا حمایت ایزدی خود را از دست داد، فره ی او به سه قسمت تقسیم شد و یک قسمت آن به فریدون ، یک قسمت به گرشاسب و یک قسمت به میثره (مهر یا میترا) رسید. با توجه به این که حکومت ضحاک توسط فریدون به پایان رسید و گرشاسب هم یک بار ضحاک را سرکوب میکند، به نظر میرسد گرشاسب و فریدون هر دو موجودی واحد و مترادف با میترا خدای خورشید بودند. نام کرساسب از دو جزء کورس یا کورش به معنی آقا، و "اسپه" به معنی اسب دار یا به اصطلاح از طبقات جنگجو و ثروتمند (اشرافی) است. پیروزی گرشاسب بر ضحاک همان پیروزی کریست (مسیح) بر دجال (آنتی کریست) است و ازآنجاکه فریدون پدر منوشهر است تمام داستان نبرد با افراسیاب و قحطی در بابل بین دو بروز ضحاک، تکرار یک داستان واحد یعنی رفت و برگشت بهشت در ابتدا و انتهای زندگی زمینی بشر است. بنابراین زاب و قباد و گرشاسب، شخصیت هایی واحدند. به نظر مارک گراف، زاب که مادرش توسط پدربزرگش و به دنبال پیشگویی ای موحش در قلعه ای زندانی شده، همان پرسئوس است که در افسانه های یونانی، از مادری شوی ناکرده که به دلیلی یکسان توسط پدربزرگش در قلعه ای زندانی شده بود به دنیا آمد. روایت یونانی میگوید پدر پرسئوس، زئوس پدر خدایان بوده که همان یهوه ی روایات یهد و پدر عیسی مسیح است. پرسئوس پس از تولد، به همراه مادرش، در صندوقی روی آب شناور ماندند و به نظر مارک گراف، اینجاست که زاب به صورت قباد درمی آید که مثل موسی در صندوقی بر سطح آب رها شده است. قباد حکومت پارسیان را میسازد و در افسانه های یونانی نیز پرسئوس پدر پرسس جد پارسیان است.:

“king zab , Christ”: mark graf: chronologia: 10/11/2016
موضوع جالب این است که در روایت اسلامی مسیح بابلی، الگوی عیسی مسیح، ممکن است حتی به اندازه ی خود او هم خون بومی نداشته باشد. اگر نسبت دان زاب به طهماسب جانشین خدا بودن پدر او شده باشد معنیش این است که مسیح نخستین کلا از نسل ترکان دژخیم شرقی بوده است و درصورتیکه جانشین خدای خورشید بوده باشد طبیعتا هم باید برای بابلی ها غیر بومی باشد و از شرق آمده باشد. یک روایت چینی از مسیح، او را جایی بین پدر بومی داشتن و نداشتن قرار داده است. این مسیح چینی، "یو فی" از قرن 12 میلادی و اهل استان یانگجو است. پدر او در چهل سالگی هنوز صاحب فرزند نمیشد و دعا میکرد که پسری نیکو صاحب شود. دعای او به طرزی عجیب مستجاب شد. شبی یک پنگ (تلفظ چینی نام فنیق/فنیکس) یا ققنوس، بر سقف خانه ی او آواز خواند. پدر بیرون دوید و ققنوس را در حال پرواز دید. همان شب، همسر یو به پسری حامله شد و یو نام او را "فی" یعنی پرواز گذاشت. مرد مقدسی به پدر فی گفت که به محض این که نوزاد گریه کرد او و مادرش را درون خمره ای بگذارد. یو چنین کرد و در این هنگام، سیلی عظیم، خانه ی یو را نابود کرد و او را کشت ولی همسر و پسر نوزادش در خمره شناور شدند و فرسنگ ها جلو تر توسط زن و مرد مهربانی که بچه نداشتند نجات یافتند و پرستاری شدند. عامل سیل، اژدهای رودخانه بود که با ققنوس دشمن بود و ققنوس یک چشم او را کور کرده بود. وقتی صدای گریه ی نوزاد را شنید فهمید ققنوس از نو متولد شده و سیلی را برای نابود کردنش فرستاد ولی ققنوس نو متولد یعنی فی به سبب سفارش مرد مقدس زنده ماند. فی در نوجوانی به جنگجویی دلاور تبدیل شد و بی مهابا به جنگ ماری عظیم رفت که از دهانش دود بیرون می آمد. یو فی، دم مار را گرفت و مار در این لحظه به دودی تبدیل شد و از آن فقط نیزه ای جادویی به جای ماند که یو فی را بسیار قدرتمند کرد. یو فی به خدمت حکومت سونگ درآمد که در آن زمان درگیر جنگ با بربرهای جورچن بودند. جورچن ها حکومت "چین" را در پکن تاسیس کرده بودند. یو فی به سبب پیروزی های پی در پیش بر جورچن ها به محبوبیت زیادی در قلمرو سونگ دست یافت. روزی اژدهایی مارمانند از رودخانه ای بیرون آمد و یو فی برای نبرد با اژدها با نیزه اش به او حمله برد. ولی اژدها فقط نیزه را بلعید و بی هیچ اثری از خود به درون رودخانه بازگشت. این نشانه ی قریب الوقوع بودن مرگ یو فی بود. حسودان در دربار علیه او توطئه چیده بودند و با فرمانده ی جورچن ها نیز همکاری میکردند. یو فی به خیانت متهم شد و به همراه پسرش پس از شکنجه ی فراوان با طناب خفه شد. آشکار شدن این خیانت، شورشی نظامی با حمایت وسیع مردمی را سبب گردید که در آن تمام توطئه گران به قتل رسیدند. یو فی که در تولد معجزه آسا و مرگ شکنجه وار، همتای مسیح است، در شناور شدن روی رودخانه به همراه مادر خود، همتای پرسئوس است و سلاح جادوییش که در لحظه ی تمام شدن ماموریتش به رودخانه برمیگردد قابل مقایسه با به آب انداخته شدن شمشیرهای جادویی شاه آرتور و علی ابن ابیطالب در لحظه ی مرگ آنها است.:

“yue fei”: chronologia.org: dc board

پنگ حلول کرده در یو فی را میتوان با عقاب که پرنده ی مقدس زئوس است تطبیق کرد. تمام دعوای قهرمان با اژدها، تداوم دعوای پنگ با اژدها بوده و اژدهاهای سه گانه ی یادشده در این داستان، به جای جورچن های چین شمالی نشسته اند. این تاتارها بنیانگذاران پادشاهی کره و نیز ژاپن هستند. نخستین مشاهده گران اروپایی ژاپن، مردم آنجا را منقسم به یک نژاد کم مو بر بدن و صلحجو در مقابل یک نژاد جنگجوی پر مو و ریش گذار از تبار منچو-کره ای که به سفیدپوستان شبیه ترند خوانده اند. نژاد اخیر، سروری ژاپن با سیادت خاندان توکوگاوا را بر عهده داشته اند. الگوی جنگجویی این نژاد، خدای طوفان بوده که سوسانو یا سوزانوئو خوانده شده است. وی با تخریب و ویرانی در سرزمین خدایان به زمین تبعید گردید و در آنجا با نجات دادن یک دختر از دست یک اژدها و ازدواج با او بر اساس الگوی پرسئوس، همانند یوفی، جنگجو بودن را از طریق دفاع کردن مقدس کرد و قتل و کشتار را واجب نمود و عجیب این که کمتر کسی به شباهت او با قهرمانی های شوالیه های اروپایی در راه شاهزاده خانم توجه کرده است. ازآنجاکه الگوی تمام این جنگاوران، یسوع جنگجو یا همان یوشع در مقام مسیح هستند، در سراسر جهان، همیشه دفاع بهانه ی جنگ تهاجمی باقی میماند مثلا در جنگ ایران و عراق که فقط دو سالش صدام در خاک ما بود و شش سال بعد را ما در خاک آنها بودیم ولی باز هم به این جنگ میگوییم: «دفاع مقدس». جنگ ایران و عراق، نقاب اسلامخواهی دو دشمن اسرائیل را که جنگشان فقط به نفع اسرائیل تمام شد را فرو انداخت وقتی هر دو از نجات ناموس وطن از دست درازی اجانب سخن گفتند و نشان دادند که حاضرند حتی وطن مرزبندی شده توسط مردان را به جای زن مورد دعوای خدای خورشید و اژدها قرار دهند تا سوژه برای مردم بی فکر آشنا بیاید اگرچه خودشان هم ندانند و نخواهند هم بدانند چرا آشنا است. این زن مقدس شبیه یک زن زمینی عمل میکند چون الگویش الهه ای پاگانی در قالب زنان زمینی است. لغت عذری که صفت دیگر مریم شده است اگرچه امروز به مانند بتول معنی دوشیزه و زن شوی نکرده میدهد، ولی قبل از اطلاق به مریم، تلفظی از "آسوره" یعنی ملکه یا الهه بوده است. صورت فلکی سنبله که متعلق به الهه ی طبیعت است را نیز عذری مینامند و به همین دلیل، عذری به معنی جنگل بکر نیز هست. جایز بودن جنگ برای حفظ بکارت الهه و فرهنگش باعث شده تا لغت "عذر" در عربی به معنی بهانه، از نام عذری استخراج شود همانطورکه امروز هم بهانه ی بسیاری از مردان برای خفیف شدن توسط زنان، قرار دادن زنان زمینی به جای الهه همچون شوالیه ها است. به گفته ی الیستر کراولی، اهمیت سنبله در مقام عذری، به ارتباط آن با صورت فلکی اسد (شیر) برمیگردد که خانه ی خورشید است و این دو، دو پاره ی یک موجود دوجنسی واحد بوده اند که مصریان، آن را به گربه که شیری زن مانند به نظر میرسد تشبیه میکردند. این موجودیت از کیش ستاره ی سیریوس یا شعری می آمد وقتی که در صورت فلکی فونیکس یا ققنوس تلالو میکرد و کراولی، این فرهنگ را تاثیرگذار بر آشوریان و فنیقیان خوانده است. عذری، مظهر زمین است و شیر، مرد جنگجو به عنوان بخشی از پاره ی خاک است که از زمینش همچون ناموسش دفاع میکند.:

“aliester Crowley and the sirians”: preston Nicholas, peter moon:

bibliotecapleyades.net

شاید مردم گوش به فرمان و معتمد به حکومت طبقات فرودست درخصوص این که چطور یک حکومت اسلامی، کشورگشایی به نام اسلام را به دفاع از ناموس وطن تبدیل کند نظر خاصی نداشته باشند. اما سر به راهی باسوادترها در این راه، به لطف نوع تاریخنویسی برای اسلام ممکن شده که در آن، بهانه ی جنگ های مسلمانان نخستین علیه کفار، تعرض های ناموسی بوده اند. مثلا تجاوز اوتیمیوس به دوشیزه ای اشرافی در صومعه ای در سیسیل، سبب پناه بردن او به "امرامنون" (امیرالمومنین) در افریقا برای در امان ماندن از مجازات حکومت بیزانس شد. ولی او در همان ابتدای هجوم مور های مسلمان به افریقا قدرت آنها را آنقدر زیاد یافت که به فکر خیانت به همانان افتاد و در این فکرها بود که در ماجرای مرموزی به دست اشراف سیسیلی ترور شد. حمله ی اعراب به اسپانیا نیز وقتی رخ داد که رودریگ حکمران گوت اسپانیا به دختر کنت جولیان طمع کرد و کنت جولیان از شدت خشم، اعراب را که حکمرانان بهتری میدانست به درون اسپانیا دعوت و راهنمایی کرد. این داستان ها را بعضی حتی به تجاوز به هلن و لوکرتیا در افسانه های یونانی-رومی تشبیه کرده اند که به ترتیب به نابودی تروآ و سفقوط پادشاهی نخستین در شهر رم منجر شدند. اما نقش اشراف اروپایی در این گونه تجاوزها نقش دوپهلویی است. اروپایی ها تجاوزگری اژدهاخویانه را به عهده گرفته اند تا به نظر برسد سیسیل و اسپانیا از قبل در دستان مسیحیان بوده اند و مسیحیان آنها را از مورها "پس گرفته اند". هنوز هم در اسپانیا هر گونه جعل آثار باستانشناسی، برای اثبات وجود یک حکومت مسیحی قبل از اعراب در اسپانیا است که البته تمام این گواه ها از سوی جریان رسمی باستانشناسی، جعلی خوانده و رد شده اند. اما چرا این مسیحیت خیالی کهن باید سردمدارانی اژدهاخو داشته باشد؟ در قرن 19، جان باتروست دین، به نقشی که اوفیولاتریا و کشیش های اژدهاپرست در تاریخ کلیسا به عهده گرفته اند توجه کرد و اضافه کرد مارپرستی اروپایی که بیشتر در اروپای شمالی و تا حد نگهداری مارهای اهلی در خانه رواج داشته، به میزان زیادی متوجه نشان اژدهای تاتارهای سکایی است که از شرق به قاره وارد شده اند. ولی اصرار بر مسیحی کردن این نقش، منجر به این شده که منابع قرن هجدهمی، تمدن اروپا را برساخته ی کنعانیان مارپرستی بدانند که از مقابل یوشع و لشکر یهودیش به اروپا گریخته و به فنیقی مشهور بوده اند. این مهاجرت، در داستان ورود کادموس از شامات به یونان به صورت نمادین مطرح شده است. کادموس به سبب اختراع الفبا، با تحوت خدای نوشتن در مصر تطبیق میشد. روایات منسوب به سانکونیاتون، توهاتس یا تحوت را از بنیانگذاران تمدن فنیقیه معرفی میکنند که بعدا در مصر هم پرستیده شد. تحوت به شکل ابومنجل مجسم میشد که پرنده ای است آبزی و دشمن ماران. کادموس نیز در شبه جزیره ی یونان، اژدهایی را کشته بود. بریانت، نام قوم فنیقی را با فنیق یا فونیقس مقایسه میکند که در اروپا فونیکس و در عربی متاخر، ققنوس تلفظ شده است [و همان پنگ چینی است]. با این حال، درحالیکه کادموس اولین شهر اروپایی موسوم به یوبیه را بنا نهاد، یکی از همکارانش موسوم به اوفیون، شهر طیوه را بنا نهاد. اوفیون از اوف یا اوپ در سامی به معنی مار می آید که تلفظ دیگر آن، اوب نیز احتمالا منشا نام یوبیه است. ازاینرو بریانت، نبرد کادموس و اژدها را مرتبط با قتل اژدهای پیتون به دست آپولو خدای خورشید میداند که به گرامیداشت روح شرور اژدها در آیین های پیتیایی منجر شد و نظر به کنایه بودن نبرد قهرمان خورشیدی با اژدها به جای نبرد نظم و بینظمی، به نظر میرسد افسانه ی این آیین ها با افسانه های پایه ی آیین های شیطانی سبت در بین یهودیان همریشه باشد و توضیح فلسفی آنها نیز اطاعت کردن از شیاطین برای در امان ماندن از شررسانی آنها بوده است. گیبون معتقد بود که مرکز مارپرستی از دلفی که قلمرو مقدس آپولو و محل قتل پیتون بوده، به قستنطنیه محل ظهور مسیحیت نیقیه ای منتقل شده و احتمالا همین اتفاق، فرهنگ یهودی-مسیحی متعارف را از پایه مقهور افیولاتریا نموده است. لئونکلاویوس نقل کرده است که وقتی سلطان محمد فاتح، قستنطنیه را فتح کرد و به حکومت بیزانسی ها خاتمه داد، در آت میدان، با بت آهنی یک مار سه سر برخورد کرد که گفته میشد مثل عصای مارشکل موسی، از مردم در مقابل مارهای سمی که گاهی وارد شهر میشوند محافظت میکند. در ایتالیا که فرهنگ مسیحی لاتین آن تمام اروپا را تسخیر کرد، کانون مارپرستی، کامپانیا بوده و حاملان فرهنگ آن، مردم موسوم به "پیتاناتس" بودند. این نام از پیتان به معنی مار می آید که منشا این کلمه، قطعا پیتون یا اژدهای مقتول آپولو است. نام پیتون از نام اوپیت ها یا اوفیت ها که جادوگران مارپرست یهودی مصری و پیرو عصای مار شکل موسی بودند استخراج شده است. جروم کلونا نوشته است که مردم کامپانیا را گاها اوپیچی مینامیدند که از تلفظ های ایتالیایی عنوان اوپیت است. عنوان شده که مارکوس اورلیوس امپراطور روم، مار مقدس کامپانیا را به حد یک اژدها ارتقا داد و آن را در کنار دشمنش عقاب که سمبل رومیان بود قرار داد و هر دو را مظاهر ژوپیتر یا زئوس خواند.:

“the worship of the serpent”: john bathrust deane: 1833: chap3

دشمنی عقاب و مار، در اساطیر مصر که محل ظهور اوفیت ها است تصویر آشنایی است اما ابومنجل نماد جالب تری است. اگر دقت کنید هم در افسانه ی پرسئوس هم در افسانه ی یو فی و همچنین در افسانه های بنیانی تر کلدانی و کنعانی حتی در تورات، دشمن خدای خورشیدی معمولا اژدها های آبی هستند چون دریا و سیل در فلسفه ی بابلی و سامی، نمادی از هرج و مرج و بینظمی است. ابومنجل یک پرنده ی مارخوار و البته آبزی است. یعنی برای غلبه بر هرج و مرج به درون آن میرود. با گذر زمان، پیروان شمالی تر فرهنگ لاتین حتی برای در بینظمی حکومت کردن نیاز به غلبه بر هیولا را مرتفع دانسته و جانور معمولی تر و بی آزارتری را نماد حکومت قهرمانان کرده اند. کلمه ی لاتین دوکس به معنی فرمانروا منشا عنوان اشرافی دوک شده که بیشتر در نورماندی فرانسه شهرت یافته و با فتح انگلستان توسط نورمان ها دوک هایی را در آنجا مستقر کرده که کلاهی شبیه کله ی اردک بر سر میکرده اند و حتی یک خاندان اشرافی نورمان با نام فامیل "دوک" را در انگلستان و ایرلند حاکم کرده که بعضی شعبه های آن، به جای "دوک"، "داک" با همان املای نام داک به معنی مرغابی نامیده میشوند. این کلمه اگرچه لاتینی است ولی اصل آن، از عربی "دوک" به معنی غوطه دادن در آب می آید و در انگلیسی نیز "داکن" به معنی فرو رفتن و غوطه زدن است. "دوک" در عربی، به معنی آمیزش جنسی مرد با زن هم هست یعنی عملی که موقع آن، انسان مخفی میشود درست مثل مرغابی ای که زیر آب رفته است. کلمه ی دوک در حالت داک به معنی مرغابی، احتمالا توسط تاتارها در اروپا منتشر شده است چراکه "اردک" یا "ارتک" نام ترکی پرنده ای است که در فارسی، "مرغابی" یعنی مرغ آبی نامیده میشود. در عنوان اردک، "ار" به معنی شخص یا فرد، و همچنین به معنی خاص و خواص است درحالیکه "دک" همان دوک عربی است. بنابراین اردک یعنی شخص غوطه زننده در آب یا کسی که در غوطه زدن در آب تخصص دارد. لغت ترکی ارتک، در روسی، "اوتکا" تلفظ شده و به صورت "خوتکا" به معنی مرغابی وحشی وارد زبان گیلکی شده است. ظاهرا بعضی از اشرافیت ها حتی در شرور به نظر رسیدن آشکار هم حکم اعمال پنهانی یک اردک در زیر آب را دارند و خیلی هم خوشحال میشوند که اعمال پنهانیشان در حد "حماسه ی اتاق خواب" مبتذل و مسخره تصور شود.

کارمای ایرانی: وقتی اسلام در آلمان جواب میدهد و در ایران نه.

نویسنده: پویا جفاکش

در نیمه ی دهه ی شصت شمسی، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، سریالی به نام "امیرکبیر" پخش کرده بود که به کارگردانی سعید نیکپور و بازی سعید نیکپور در نقش امیر کبیر، فخری خوروش در نقش مهدعلیا، زنده یاد محمد مطیع در نقش میرزا آقا خان نوری، ایرج راد در نقش ناصر الدین شاه، ژاله علو، زنده یاد پرویز پورحسینی، رضا فیاضی، زنده یاد غلامرضا طباطبایی، شمسی فضل اللهی و جمعی از دیگر اساتید به انجام رسیده بود. این سریال را بعدها در اوایل دهه ی هشتاد شمسی دیدم و یادم است روز پس از پخش قسمت آخرش، در کلاس مدرسه دوستان درباره ی مرگ امیرکبیر در آن قسمت صحبت میکردند. مادرم از پخش این سریال خاطره دارد. او میگوید وقتی پدر و مادرم برای سر زدن به پدربزرگ مرحومم –پدر مادرم- به نزد او میرفتند گاهی او را که از طرفداران این سریال بود در حال تعریف از امیرکبیر و فحش دادن به مهدعلیا می یافتند. یک روز وقتی مادرم به دیدن پدرش رفته بود، دید که پدربزرگم به شدت ناراحت است. پرسید: «پیر (پدر). چی شده؟» و پدربزرگم با ناراحتی گفت: «امروز امیرکبیر را نگاه کردم. امیرکبیر را کشتند. شاه را مست کردند و فرمان قتل امیر را از او گرفتند. امیرکبیر خیلی آدم خوبی بود. خیلی ناراحت شدم.» مادرم به او گفت: «آخر پیر. امیرکبیر را صد سال پیش کشتند. تو الان داری برای اتفاق صد سال پیش گریه میکنی؟» نکته ی جالب این است که پدربزرگم تا قبل از دیدن آن سریال، هیچ چیز درباره ی امیرکبیر نمیدانست. امیرکبیر درست مثل بسیاری از کشفیات دیگر سلسله ی پهلوی، توسط جمهوری اسلامی به شهرت رسیده بود. پهلوی ها امیر کبیر و استادش قائم مقام فراهانی را قربانیان قاجار میخواندند و جمهوری اسلامی قربانیان رژیم شاهی. اما هر دو شخصیت، به عنوان نخستین توصیه کنندگان به تحصیل در غرب یا به شیوه ی غربی، درواقع فقط به سبب همین غربگرایی بود که توسط قصاصون دربار پهلوی –و نه شخصیت هایی واقعی از عصر قاجار- به قتل رسیدند. درواقع تا قبل از انتشار خاطرات اعتمادالسلطنه توسط ایرج افشار، همه فکر میکردند امیرکبیر در اثر بیماری مرده است. این داستان رگ زدن امیر در حمام فقط و فقط از همین مشهورترین تولیدات دستگاه لجن پراکنی وابستگان به پهلوی علیه قاجار –یعنی خاطرات خنده دار اعتمادالسلطنه- بیرون تراویده است. حالا این خاطرات اعتمادالسلطنه کجا کشف شد؟ در موزه ی آستان قدس رضوی. به به. چه جای قابل اعتمادی؟ دیگر این را هر تاریخدان آماتوری میداند که اگر رضاشاه حوزه ی علمیه ی قم را مرکز مذهبی ایران کرد، مشهد فقط در زمان محمدرضا شاه عرض اندام کرد و سرکردگان انقلاب را –از دکتر شریعتی و فرقه ی حجتیه گرفته تا رهبر فعلی ایران- سر وقت تهران فرستاد. این ادعای بهت آور اعتمادالسلطنه که میرزای شیرازی با یک فتوا یک تنه ملت ایران را از بلعیده شدن توسط فرنگ نجات داد، آن قدر باب طبع قشر اخیر هست که آن را فقط بتوان با شعار ملکم خان فراماسون که میگفت میرزای شیرازی به جای ناصرالدین شاه باید رهبر ایران باشد تطبیق کرد. (ببخشید که دارم کم کم تند میشوم. تاریخ ایران را طوری نوشته اند که در آن، هر وقت با کلمه ی "شیرازی" برخورد میکنم، دچار آسم ذهنی میشوم.) امیرکبیر که قبلا آدم روس ها بود و امام جماعت مسجد تهران (!) به عنوان آدم انگلیسی ها او را خائن به ایران میخواند تا مردم از عزلش ناراحت شوند، حالا هدف توطئه ی تمام خارجی ها قرار گرفته بود فقط به خاطر این که دانشگاه خود خارجی ها را وارد ایران کرده بود. این مسئله در دهه ی چهل داشت مطرح میشد. در این دهه، شاه تصمیم به ورود تکنولوژی های غربی به ایران گرفته بود. چند شب پیش شبکه ی مستند داشت به عنوان میان برنامه، صدای یک مامور سابق سیا در ایران را پخش میکرد که میگفت شاه چون میدید امریکا و بلوک غرب به او پیشرفت تکنیکی نمیدهند دست به دامان شوروی شده بود و شوروی هم به او در دهه ی 1960 تکنولوژی دهه ی 1920 خود را میفروخت. امیرکبیر به عنوان سلف شاه و جمهوری اسلامی در این مسیر نومیدانه و صلیب وار، هنوز مقدس است چون شهید است ولی شهید به شیوه ی عیسی مسیح. عیسی توسط یهودیان و رومیان کشته میشود تا دینش که دین یهودیان و رومیان است جهانگیر شود همانطورکه امیرکبیر توسط غربی ها کشته میشود تا غربی شدن مقدس شود ازجمله برای جمهوری اسلامی ایران. اما موضوع عجیب این است که مردم عامی ایران درحالی به مرور تحت تاثیر این قصه قرار گرفتند که مسیح را نمیشناختند و نماد مظلومیتشان امام حسین بود؛ امام حسینی که قرار بود مثل عیسی مسیح در آخرالزمان زنده شود و دشمنانش هم یک بار دیگر در آخرالزمان زنده شوند و باز هم با او بجنگند و این بار در جنگ شکست بخورند و کشته شوند. برای ایرانی های سختی کش آن روزگار، این که خدا اول اراده کند جناح خیر را نابود کند عجیب نبود چون جلوه های خدا همانطورکه پرچمشان نشان میدهد شیر و خورشید بود و با توجه به این که نماد خورشید در خورشیدپرستی پاگانی، شیر نر است، ایرانی ها آنقدر تحت تاثیر خورشید مذاهب پاگان قرار داشتند که خدایشان را درست مثل شیر بیرحم و قاتل موجودات ضعیف تر مثل انسان های بدبخت بیابند. خورشید هم در غرب توسط اژدهای تاریکی بلعیده میشد ولی با خلاص شدن از اژدهای تاریکی، در سرزمین چین و ماچین از نو طلوع میکرد و این مثل پیروزی خیر بر شر پس از شکست اولیه بود. اژدهای چین و ماچین، توسعه یافته ی مار شیطان بود که بهشت را از آدم و حوا گرفت درست مثل تاریکی که خورشید را از انسان برمیگردد. پس بهشت نیز میتواند مثل خورشید برگردد. بازگشت مسیح هم حکم بازگشت بهشت زمینی تورات را دارد و روشنفکران غربگرا که از چین و ماچین فقط ترکان و مغول های ویرانگر ایران در تاریخ ثبت کرده اند نیز دوران ماقبل ترکان مسلمان عربزده را بهشتی خوانده اند که شاهنامه ی فردوسی توصیفش کرده اند و به عنوان اولین مخاطبان امیرکبیر اعتماد السلطنه، مسیح را در فضای شاهنامه جا دادند و این تصور اکنون دیگر کاملا در سطح جامعه پذیرفته شده است.

امیرکبیر اعتمادالسلطنه برای روشنفکران منتقد دهه ی 1340 دو قصه را یادآور بود: غربگراها او را مثل مسیح مذهب غربی میدیدند و ملی گراها مثل طهمورث دیوبند که دیوان شرور را دربند کرد ولی تمدن و دانش و نوشتار آنها را به خدمت ایرانیان درآورد. برای این ملی گراها متمدنین بین النهرین که در سامی بودن، با عرب های مسلمان فاتح سرزمین ایران برابر بودند مصداق این دیوهایند و طهمورث نماد آریایی هایی که با تسخیر تمدن آنان، خود متمدن میشوند. بین النهرین منشا تمدن زمانه ی خود بود همانطورکه امریکا و اروپا امروز چنینند و هر دو نیز در مقابل ایرانیان دیو خویند. اما مردم عامی نه مسیح را میشناختند و نه طهمورث دیوبند را. اما گویا چیزی این دو شخصیت را از انجیل و شاهنامه به هم دوخته بود که ایرانیان را آشنا می آمد. در این مورد شاید باید همتباری طهمورث و مسیح را در نمرود روایات مسیحی مد نظر قرار داد. نمرود بنیانگذار تمدن بابل در بین النهرین بود که قرار بود پارسی های اصطخر بعدا فتحش کنند و لابد نسخه ی خودشان را از نمرود از آن دربیاورند. نمرود از نسل حام ابن نوح و ازاینرو سیاهپوست بود. این سیاهپوستی به این خاطر بود که نوح که نه فرزند واقعی پدرش لمک بلکه نتیجه ی تجاوز سرافیم یا پسران خدا یعنی فرشتگان هبوط کرده به مادرش بود خون خدایی خود را به پسرش حام بهتر انتقال داده و سیاه شدن پسران حام، به این مطلب نسبت داده میشد. چون سیاه چردگی، نتیجه ی تابش آفتاب است، سیاهپوستی اعقاب حام نیز از سوی نمرود، به خون خورشید نسبت داده و مبنای خورشیدپرستی شد و نمرود، خورشیدپرستی را در زمان حیات خود توسط فرعونی که بر مصر گماشت در آن جاری کرد و داستان خانواده ی نمرود پس از مرگش از مصر تا هندوستان و چین به صورت داستان خانواده ی خورشیدی مطرح شد که تثلیث مسیحی از سوی پیروان نیو ایج و حتی دشمنان ظاهری آن مثل "دیوید ایک" کپی آن معرفی شده است. درباره ی نمرود نیز این روایت وجود دارد که چون کشتی نوح در کوه های ترکیه فرود آمد، انسان ها تا زمان نمرود در کوهستان ساکن بودند و او آنها را به دنبال فرونشست آب ها به پایین دست ها هدایت کرد و به روایت عرب ها در سر راه خود، بعلبک را در لبنان برپا ساخت. سلف طهمورث یعنی کیومرث نیز بنا بر شاهنامه در کوهستان سکنی داشت و به مانند نمرود در روایات یهودی، پوست پلنگ میپوشید. در صفحه ی کیومرث در ویکی پدیای فارسی چنین آمده است که بنا بر روایات زرتشتی، کیومرث غولی بود که با یک گاو میزیست و این دو به دست اهریمن کشته شدند و از تخمه ی جسد گاو، جانوران امروزی و از تخمه ی کیومرث، یک شاخه ی ریواس که میوه اش اولین مرد و زن به نام مشی و مشیانه بودند برآمدند. اما در روایات اسلامی، کیومرث نخستین شاه ایرانیان است که در دماوند سکونت میکرد و بعدا تختگاه خود را به اصطخر منتقل کرد. او را پلنگینه پوش و آموزنده ی تهیه ی لباس از پوست حیوانات و کشاورزی به انسان ها خوانده و گاهی نسخه ی فارسی حضرت آدم دانسته اند. حیوانات نیز در خدمت کیومرث بودند و گاهی او را به شکل مردی جانورمانند که بر تختی احاطه شده توسط وحوش نشسته، تصویر میکردند. پشرش سیامک نخستین کس از خاندانش بود که جنگ کرد و درحالیکه پوست پلنگ پوشیده بود به جنگ خزروان پسر اهریمن رفت ولی در این جنگ کشته شد. کیومرث درحالیکه به همراه لشکرش مدتی را در کوهستانشان در محاصره ی اقتصادی دیوان به سختی گذراندند سرانجام به دستور خداوند قیام کردند و لشکر دیوان را در هم کوبیدند. این بود مجموعه ای از روایات درباره ی کیومرث. او جانشین نمرود در نواحی اطراف تهران حالیه است و بخصوص باید مرتبط با نمرودان یا محل رودخانه ی نمرود کنونی در اطراف فیروزکوه باشد که افسانه ی طوفان نوح محلش را بعدا به بلندترین کوه لازم در منطقه برای نزول کشتی یعنی دماوند تغییر داده است. حالا فرض کنید دیوها تبدیل به غربی ها یا اعقاب تمدن روم شوند و تهران هنوز منطقه ی کیومرث باشد. آن وقت غربی ها به عنوان رومی های مسیحی، هم دیوهای تمدن آموزند و هم وامدار تمدن نمرود کیومرث شده که در قالب میترا تبدیل به مسیح رومی شده و هم جایز به محاصره ی اقتصادی جانشینان کیومرث در دماوند و تهران. پیامبر آسمانی موسوم به عیسی مسیح که در اسلام بسیار گرامی بوده، بهانه ای بوده برای بازگشت غربی به دوران فاحشه ی بابلی یعنی نامی که مسیحی ها از روی آن سیرت سابازیوسی تمدن بین النهرین را نتیجه گیری و نیو ایج را از روی آن تعیین میکنند، و همچنین بهانه ای برای راضی کردن ایرانی ها و دیگر مسلمانان به پای گذاشتن در این راه. ظاهرا از امیرکبیر کپی شده از روی مسیح تا چشم رع فراماسون ها راهی نیست. پس مقاومت در برابر ضد فرهنگ غربی در ایران اسلامی از برای چیست و چرا آن هنوز میخواهد مثل کیومرث، در محاصره ی اقتصادی دیوهای مدرن باشد و کباده میکشد که روزی این انتظار صبورانه جای به جنگ خواهد داد؟ شاید باید جلوه ی الهی نمرود یعنی آمورو یا آمون رع خدای خورشید بین النهرین و مصر را زیر ذره بین قرار دهیم تا ببینیم آیا شیر و خورشید پرچم ایران، میراثی از او برده اند یا نه؟

آمون رع در مقام خالق وضع اولیه به خنوم نامبردار و متصف به قوچی است که شاخ هایش نشانه ی تضاد اولیه ای است که برایند آنها به اتفاقات پیش رونده در زمان می انجامند و ازاینرو زمان همچون شیری قوچ گذشته را میدرد. هرو آسو آمون رع، موکل مصری خورشید در مقام خدای زمان است و مجسم به انسانی شیر سر –و گاهی بالدار- موسوم به الی، علی، هلی، هلیوس، هاری و هرو که در یک دست یک شاخه چوب اقاقیا به نشانه ی جاودانگی و ارتباط با جهان سرمدی، و در دست دیگر یک عصا به نشانه ی پدرسالاری جهان مادی و میرا حمل میکرده است. عصا سمبل چوپانان و گاوچرانان و وسیله ی تنبیه بود و ازاینرو به مار نیز تشبیه میشد که نماد شیطان رجیم و عامل اخراج آدمیان از بهشت بود و پسران خدا که همچون شیطان فرشتگان رانده شده بودند، سرافیم یعنی مارسان نامیده و به دلیل دست و پا داشتن، سوسمارمانند تصور میشدند و همان هایند که در افسانه های جدید تبدیل به یوفو ها شده اند. سمبل مار در شهر یهودی ایرناحاش (به معنی شهر مار) در بین النهرین یا عراق رشد کرده ولی کانون اصلی خود را در هندوستان یافته است جایی که در آن، اوروک یا عراق به صورت وارکا یا دوارکا شهر غرق شده ی جایگزین آمون یعنی کریشنای چوپان  که بعدا به حد خدا ویشنو توسعه یافت، بازسازی شد و ایرناحاش نیز به صورت ناگاپور (به همان معنی شهر مار) که کانون قدرتگیری ویشنوئیسم و همان شهری است که اکنون دهلی نامیده میشود و پایتخت هندوستان است. مار که در هند به "سشا ناندا" مار مرکب ویشنو بدل شده، گزنده و دردآور است و مرتبط است با نگرانی ها و رنج های بشر که در چرخه ی خورشید، با غروب و ظهور تاریکی –بزرگترین عامل وحشت انسان قدیم- نمایش داده میشود. هرو در این لحظه، در مصر "هروآسو آتوم"، در یهودیت "الی یاهو آدون"، و در هندوئیسم "هری واسو آتمن" نامیده میشود. صورت هندو به دلیل ارتباط با غروب به عنوان مرگ خورشید، به حد شیوا خدای نابودی نیز رشد یافته که موکل کالاه یا چرخ زمان است. چرخ زمان در غرب، متشبه به اوروبوروس یعنی ماری است که دم خود را گاز زده و درست مثل زمان از خودش تغذیه میکند. در مقابل مار، گارودا یا فرم عقاب مانند هرو قرار دارد که همان هورس مألوف مصری است و دشمن مارها و تمساح ها و سایر خزندگان مجاز از سرافیم و شیاطین. او نمودگار طلوع دوباره ی خورشید و برقراری دوباره ی نظم است که خلقت جدید و بازگشت خنوم را نماینده است و این موجودیت قوچ مانند اولیه در هندوستان، موسوم به پوروشه و در یونان موسوم به پولیوس [یا زئوس پولیوس] است. پوروشه فرمی آسمانی موسوم به کاتور ویاهو دارد که بهشتی به نام پرادش [همان پردیس یا فردوس یا پارادایز] میسازد و این بهشت، نسخه ی آسمانی بیشه ی وارکا است که زوج همزاد خدایی کریشنا و بالاراما به عنوان جنبه های متضاد ولی شریک خلقت یا همان شاخ های قوچ خنوم در آن چوپانی میکنند. کاتور ویاهو به سبب ارتباط با خنوم یا خالق گیتی، تصویر پروردگاری خالق در بهشتی آسمانی را به ذهن متبادر کرده که در هندوئیسم، ویشوا کارمان نامیده میشود. ویشوا همان واسو یا ویشنو مدل هندی آسو از القاب الی است و لغت کارمان منشا کارما یا قانون جهان را مشخص میکند که بر اساس آن، هر کاری انجام دهی، نتیجه اش در همین دنیا به خودت برمیگردد. کارما همان "کرم" سامی است و در یهودیت "کریمه" خوانده میشود. در نوشته های یونانی زبان یهودی-کاتولیک، لغات کریمه، کرینو، کریتس، کریسیس، کریتیکوس و مانند آنها به معنی قضاوت به کار رفته اند که لغات کریتیک و کریتیکال در وصف نقد و انتقاد از آنها برخاسته اند. لغت انگلیسی "کرایم" به معنی جرم یا جنایت، در اصل معنی موضوع مورد قضاوت از جمله در دادگاه را میرسانده است. قضاوت، کار خداوند است و به کار رفتن لغات کریت و کریتور در معانی خلقت و خالق نیز ناشی از ارتباط یافتن قضاوت با خالق بهشت نشین است که در هندوییسم، ویشواکارمان و منشا کارما یا قضاوت است. اما تمام لغات یونانی و سامی فوق الذکر در ارتباط با کارما، از توسعه ی دستورزبانی سامی بن "کر" ریشه ی "کوروس" یونانی پدید آمده اند خداوند خورشیدی و قاضی آسمانی است و کوروس تلفظ دیگر هوروس و هرو و هری یا هلی است. کلمات اخیر که معنی خدا میدهند،  همگی مرتبط با لغت سامی آری یا آریه به معنی شیر هستند و منعکس در لغات آریل، آریاهو، و آلو آه به معنی شیر خدا. کریشنا که نامش مرتبط با کوروس است نیز فرمی شیرمانند موسوم به ناراهاری داشته است. این، همان شیری است که سمبل مملکت پارسیان خوانده شده است.:

“OF KHNUM, KARMA, KRIMA, ZEUS CHRONUS, JUPITER SATURNUS AND GOD AS TIME”: COLLECTED WORKS OF SRI BHAKTI ANANDA GOSWAMI

بیایید به یاد بیاوریم که عیسی نیز بره ی خدا است چون جانشین قوچ برج حمل (فروردین) شده و در آغاز بهار به قتل رسیده چون فرم جوان تر شیر برج اسد (مرداد) که برج آفتاب است بوده است. آن وقت، پوروشه ی  قوچ را در مقام خنوم آغازین که در تقویم دایره البروجین، حکم آغاز سال در بهار را دارد، مرتبط با سیامک پلنگینه پوش قربانی شده توسط دیوها می یابیم که فرم جوان تر کیومرث است و مطمئن میشویم که قصه ی اولیه ی کیومرث به موازات دماوند و کوه های اطرافش در البرز ایران، در کوه های مرزی هندوستان و آسیای مرکزی نیز رواج داشته و مفاهیم پوروشه و پرشیا با هم مرتبطند. پرشیا قرار است مرکز بهشت آینده باشد چون همان پرادش یا بهشت پوروشه است که یک بار با قتل پوروشه به جای امام حسین، پیدایش آن به تاخیر افتاده است. پرادش همان پردیس است که نام از "پرتو" یا "پرسو" یعنی تلفظ های آشوری "مرز" دارد چون باغ مرزبندی شده است ولی مرز، بین کشورها نیز وجود دارد و توسط جنگجویان کنترل میشود که پرس یا فرس نامیده میشوند و پرسو و پرتو و پردیس و پوروشه –همچنین "برز" که ریشه ی "بارز" و "مبارز" و "البرز" است- نیز نامشان از همین ریشه می آید. لغت فرس یا فراس، قبل از جنگجویان انسانی، در وصف شیر درنده که همانطورکه لقبش "ابوالفرس" نشان میدهد الگوی جنگندگی است به کار میرفته است و شیر، الگوی خدای خورشید نیز شده است که در وقت طلوع و خلقت، کورو یا کوروس یا هورس است و همان کورش یا سیروس پارسی است که یونانیان، از علاقه اش به پردیس ها نوشته اند. هرو یا کورو همان هاری یا آری یعنی شیر است که الی و علی هم تلفظ میشود و علی نام اول امام اول شیعیان و پدر حسین است. علی ملقب است به اسدالله، حیدر و غضنفر، و معنی تمامی این کلمات، شیر است. شیر که مظهر خدای یهود نیز هست از مرگ قربانیان بیگناه تغذیه میکند و بدین دلیل، به کرم یا کارما نیاز دارد. یعنی مردم باید رنج ببینند تا خدای شیرچهره از رنج آنان تغذیه کند. مار که نماد شیطان است به سبب بیشتر دیده شدن توسط انسان در مقایسه با شیر، جایگزین شیر الهی برای دنیای انسانی است و نبرد شیر و مار یا شیر و اژدها به جای اشتراک مساعی دو شاخ قوچ خنوم، نشسته که هر کدام به جای یک شیر ایجاد کننده ی تضاد نشسته اند. این دو شیر که در آرم های ایرانی هم دیده میشوند، در همکاری با یکدیگر، جهان را به پیش میبرند و همچون کیومرث و اهریمن، دو جنبه ی مختلف یک خدای واحد شیرگونند. مار، بهای پرستش خدای شیرگون و به عبارت دیگر، بهای دینداری است و انعکاس یافته در نام "بهاء الدین" که بنیانگذار فرقه ی صوفی نقشبندیه یعنی همان فرقه ای تلقی شده که الآن، رهبری تشیع در ایران با او دست به گریبانند شاید به این خاطر که ریشه ی جریان اصلی تشیع در ایران یعنی اصولگرایی منتهی به ولایت فقیه است و به این دلیل است که استاد ملاصدرا پایه گذار جریان مولد ولایت فقیه، شیخ بهایی یعنی وابسته به بهاء الدین خوانده شده است. اما همانطورکه پادشاهی جریان حامی شیخ بهایی یعنی صفویه در افسانه های جنگ های ایران و عثمانی لوث شده است، نزدیک ترین موجودیت به اصل فکری بهایی را باید در دورترین منطقه ی عمده ی اسلام از مرزهای عثمانی جست یعنی در سین کیانگ، جایی که اتفاقا قدرتمندترین جولانگاه سنتی فرقه ی نقشبندیه در یک منطقه ی تماما اسلامی و یکی از موفق ترین تبلیغگاه های نخستین این مکتب از خاستگاه اولیه اش آسیای مرکزی  و منسوب به قرن 16 است. بهاء الدین دراینجا به لقب "ایشان" شهره است و پیروانش به "ایشانیه" معروفند، البته بعدا شیوخش نسب و بانی فرقه ی خود را به سبب تفاوت با هم مسلک های غربی تر و جنوبی ترشان به شخص دیگری موسوم به "ایشان کارنگ" رسانده اند. با این حال، در صفحه ی ایشانیه در دایره المعارف بایدو چنین آمده که ایشانیه در جریان تبلیغات بعدیشان در نواحی شرقی تر چین، به چینی، "یی چان" نامیده شده اند که هم در تلفظ و هم در املای نام چینی، عنوان فرقه ی بودیست مشهور ذن است و جالب این که ایشانیه به جز "ذکر"، به تمرینات مراقبه ای نیز میپردازند که همان مراقبه های ده گانه ی فرقه ی ذن بودایی است. این صفحه از دایره المعارف بایدو اضافه میکند که این فرقه، در صدور دستورات سخت مذهبی و همزمان امر به آسان گرفتن زندگی و جاری دیدن امر خدا در تمام امور عالم، همراستا با فرقه ی بودیسم ذن و نیز تائوئیسم چینی است. در متن مزبور، عنوان شده اصل ایشانیه از فرقه ی سنی حنفی برخاسته ولی رهبران فرقه که خود را "حوجو" (خواجه) یا "سید" و از نسل حسین ابن علی میخوانده اند، به امامان شیعه که اولاد علیند مقام بالایی داده و برای امام حسین، عزاداری موسوم به "الاضحی" را برگزار میکنند که همان عاشورای شیعیان است. تکیه ی این جماعت بر جنگسالاری علی و حسین برای گرفتن سهم خود از قدرت، آنقدر زیاد بود که اگرچه تبلیغات اولیه ی نقشبندیه در سین کیانگ مورد حمایت فرمانروایان چینی قرار داشت، ولی جنگ های اولاد "مهدی اعظم" (مبلغ اصلی نقشبندیه در سین کیانگ) بر سر سیادت بر سین کیانگ، امنیت و اقتصاد این منطقه را نابود و تاخت و تاز یونگارها در آن را سهل کرد و این بینظمی فقط با فتح سین کیانگ به دست فرمانروایان منچوی سلسله ی چینگ پایان یافت. جالب این که رهبران نقشبندیه خرق عادت میکرده اند که ما امروز در ایران به آن "معجزه" میگوییم. ولی در بین خودشان به "کرامت" مشهور شده که باید همان کریمه ی یهودی و کارمای هندو باشد. نکته ی دیگر این که دایره المعارف بایدو، در صفحه ی مزبور، اشاره ی کوچکی بر تاثیر قوی ایشانیه بر فرقه ی سهروردیه داشته است. سهروردیه که شاخه ی هندیشان باید جاعل اصلی نوشته های سهروردی یا همان شیخ اشراق باشند، با به هم دوختن استبداد خدایی ملوک فارس با جانشینی اقطاب صوفی به خلیفگی خدا در زمین از زبان سهروردی، نقش بسیار مهمی در مقدس شدن ایران باستان در بهره گیری جاعلین ملاصدرا از سهروردی و زدن رنگ شاه-خدایان پرشیا یا فارس به حکومت شیعه ی پهلوی و سپس ولی فقیه صدرایی ها داشته اند. دایره المعارف بایدو در صفحه ی "یی چان" نیز این کلمه را تلفظ چینی لغت ترکی "ایشان" به معنای راهنما و معلم دانسته و اضافه کرده تاجیک های شیعی اسماعیلی نیز به رهبر خود "یی چان" میگویند. این موضوع، نظر به کاربرد وسیع لغت ایشان در فارسی در جهت رعایت احترام شخص سوم، بسیار مهم است. ملوک فارس که فارسی بازمانده ی زبانشان ادعا شده است، همانطورکه شاهنامه در ابتدای داستان هفت خوان رستم بیان میکند، در اصطخر یعنی تختگاه دوم کیومرث دماوندی حکومت میکردند و به راحتی میتوانستند به نفع تهران استعفا دهند. پرشیا تهران بود و تهران قرار بود پایتخت پردیس یا فردوس یعنی بهشت زمینی باشد. ولی ساختن چنین بهشتی وقتی معنی داشت که وضع فعلی که جنگ سرمایه داری و کمونیسم با شعار "انسان، حیوان اقتصادی-غریزی" بوده، شب باشد و نیاز به طلوعی جدید الزامی تلقی شود که البته چنین چیزی در ایران فقط با سقوط دستگاه محمدرضاشاهی بی ریشه ی امریکا کاشته ممکن بود. این افکار، قطعا در "شهر هزار فیلسوف" یعنی تهران دوره ی قاجار مطرح بوده چون به خوبی میدانیم که مکتب تهران، نتیجه ی مهاجرت ملا علی نوری از اصفهان به تهران در ابتدای حکومت قاجار، و پس از آن، ادامه ی طبیعی مکتب اصفهان یعنی همان مکتبی بوده که ملاصدرا را مطرح کرده است. با این حال، ثمرات مدرن تر این افکار قاجاری، از شعارهای میهن پرستانه در وصف آریا خاستی رژیم پهلوی، چندان فاصله ای نداشت و کافی بود "آریا" ی مقدس شاهان پهلوی را به اصل آن که آریل یا شیر خدا است برگردانید و شیر خدا را همان اسدالله یعنی امام علی بخوانید. ازاینرو به نظر میرسد آریایی های کتاب های درسی محمدرضاشاه، بی دلیل آغاز کتاب های درسی تاریخ دانش آموزان دبستان و راهنمایی پس از انقلاب نشدند و این کتاب ها هم بی دلیل، ایران را به "سرزمین آریایی ها" معنی نکردند. آریایی های توصیف شده توسط استعمارگران، رسالت جهانی داشتند علیه وضعیتی که ملل دیگر به آن خو کرده بودند. در رونوشت مدرن  این تئوری، غربزدگی استعماری، وضع رایج است که مردمان عموما با آن مانند بخشی از جریان یافتن تائو و بودا در تائوئیسم و ذنیسم برخورد میکنند همانطورکه صوفیان وضع رایج را خواست خدا میخوانند و این جریان ها در این شب تاریک فلسفی با یکدیگر همریشه اند.

هر واکنشی علیه تائو یا مشیت پروردگار، فقط بخشی از قانون آن است. چینی ها که با دور بودن از جنجال های مذهبی اطراف مرزهای عثمانی و اروپای مسیحی، بهتر میتوانستند روی این مسئله تمرکز کنند، موضوع را به لحاظ ادبی توضیح دادند و ادبیات مربوطه در رمان "عاشقانه ی سه پادشاهی" –چارچوب انیمه های افسانه ی سه برادر- منسوب به قرن 14 با هم جمع آمدند و پس از آن نیز چند بار بسته به شرایط زمانه ویرایش شدند که آخرین ویرایش مربوط به دوران چینگ یعنی آخرین سلسله ی امپراطوری چین است که رهبرانش تاتارهای منچو شکل دهنده ی چین متعارف و البته بازنویسی کننده ی کل تاریخ آن در همکاری با ژزوئیت های فرستاده شده توسط استعمارگران بودند. بزرگ ترین گواهی های این مطلب هم در گزارش های خود ژزوئیت ها مشاهده میشود. مثلا در جغرافیای سیاسی "وینزهایم" (1745)، تاتارها حاکمان چین و چین هم مرز با تارتاریا (تاتارستان) که روسیه ی امروزی باشد، خوانده شده است. مطابق این کتاب، عقاید چینی ها را کنفسیوسیسم و بعضی مذاهب متنوع تر تشکیل میدهند ولی کوچکترین صحبتی از بودیسم نشده است. جالب این که رهبران تاتار چین، پیرو مذهب "محمدی" (اسلام) خوانده شده اند:

“winsheim brief political geography 1745”: paul ordinsky: chronologia: 28/2/2017

آیا اسلام تاتاری اولیه ی چینی در اوایل قرن 18، چیزی در حد همان یی چان نقشبندیه در قرن16 است که نخست به بودیسم ذن و تائوئیسم تبدیل و سپس در دوران چیان لونگ در قرن 18 با بودیسم تبتی معاوضه شده است و بودای این مذاهب نیز از همان داستان مسیحی بوداسف و بلوهر که رونوشت های عربی متعدد داشته است بیرون جسته است؟ این یک فرض بنیادین درست است که طبیعتا در کشوری بدون خشونت مذهبی چون چین، توصیفات گوناگونی می یابد. با این حال، نوشتاری مفصل در کرونولوژیا بیان میکند که این روایات گوناگون، در دوره ای بروز کرده اند که زیاد با عصر جنگ های استعماری فاصله ندارند و ازجمله سلاح های گرم در خود رمان عاشقانه ی سه پادشاهی، انعکاس یافته اند. این رمان، فصل پر اتفاقی در باب نبردهای ژوگه لیانگ –نخست وزیر دولت شوهان- با مان های جنوبی دارد. این مردم بدوی و جنگل نشین، تابع حکومت شوهان بوده اند. اما سائو پی حاکم دولت وی در شمال چین، برای ضربه زدن به شوهان، "منگ هو" از حاکمان مان را وادار به شورش علیه ژوگه لیانگ میکند. ژوگه لیانگ پس از بارها شکست دادن منگ هو، با او دوست میشود. در یکی از این جنگ ها منگ هو به سراغ رئیس قبیله ای به نام "مولو" میرود که لشکری از گرگ ها و شغال ها و ببر ها و پلنگ ها و مارهای سمی و عقرب ها دارد و مردان فیل سوارش این لشکر را به سمت سپاه دشمن هدایت میکنند. ژوگه لیانگ برای شکست دادن این لشکر، جنگ افزارهایی آهنین به شکل سرهای هیولاها میسازد که از دهانشان آتش بیرون می آید. وحوش با دیدن این هیولاهای آتشین وحشت میکنند و به عقب رم میکنند و لشکر دشمن زیر پاهای فیل های خودشان له میشوند. این هیولاهایی که از دهان آتش بیرون میدهند یادآور توپ های جنگی و یا اسلاف اولیه ی آنها هستند بخصوص وقتی از چشم قبایل بدوی دیده شوند. در حرکتی دیگر، منگ هو با اوتوگو رهبر قبیله ای دیگر متحد میشود. اوتوگو که به شکل مردی فیل سوار با ابروهای پرپشت که پوست گرگی بر سر انداخته است توصیف شده، بر مردانی وحشتناک حکومت میکند که زره هایشان را در روغنی خاص میخوابانند که در نتیجه ی آن، زره هایشان چنان محکم میشود که هیچ سلاحی بر آنها کارگر نیست. ژوگه لیانگ برای شکست دادن اینان مجبور میشود کاری را کند که هیچ دوست ندارد. او همه ی آنها را به درون دره ای میکشد و با مواد منفجره نابود میکند و حتی یک نفر از مردان آن قبیله از این اتفاق جان سالم به در نمیبرند و ژوگه لیانگ افسوس میخورد که قومی را ریشه کن کرده است. مواد منفجره را اختراع دوره ی سونگ میدانند نه دوره ی هان در 800سال قبل از آن. به هر حال نکته ی مهم این است که ژوگه لیانگ این سلاح های برسازنده ی دوره ی مدرن را علیه مردمی به کار میبرد که دورترین مردم از شناخت آنها هستند و این مردم خرافی، ابزار دست دولت وی هستند که رهبرش سائوپی پسر دشمن بزرگ مملکت یعنی سائو سائو است. سائو سائو نمادی از هرج و مرجی است که هویت یک مملکت را در خطر قرار داده است. این هرج و مرج وقتی شروع میشود که خشکسالی عظیمی امپراطوری هان را که برسازنده ی هویت قوم هان –اکثریت مردم چین- است در بر میگیرد و این خشکسالی، سبب شورش عمامه زردها به رهبری جادوگری تائوئیست به نام ژانگ ژیائو میشود. سرکوب این شورش به قدرتگیری ژنرال ها و جنگ داخلی آنها و افتادن نخست وزیری به دست ژنرالی ددخو به نام دونگ ژو می انجامد. وزیری به نام وانگ یون، با طعمه کردن دخترخوانده اش دیائوچان، دونگ ژو و پسرخوانده اش لوبو را برای تصاحب این دختر، به جان هم می اندازد. نوشتار ما، دونگ ژو و لوبو را انعکاسی از هویت های خارجی و معامله شان با دولت هان را تکرار حمله ی یونانی ها به تروآ میخواند. در جنگ تروآ، آگاممنون رهبر یونانی ها با آشیل که بزرگترین جنگاور خود است بر سر تصاحب یک دختر تروآیی دچار اختلاف میشوند و آشیل از کمک به آگاممنون انصراف میدهد. در داستان چینی که بیشتر به ترکیبی از داستان های توراتی آستر و یودیت نزدیک است دونگ ژو به دست لو بو کشته میشود و با این اتفاق، هرج و مرج پایتخت چین را فرا میگیرد و امپراطور هان از این وضعیت به نزد سائو سائو میگریزد. ولی سائو سائو مردی به مراتب خطرناک تر و پلیدتر از دونگ ژو است. سائو سائو با موفقیت، بخش اعظم کسانی را که به نام امپراطور مزاحم نقشه های جاه طلبانه ی او میشوند از بین میبرد. اما درنهایت ضربه ی اصلی را از موجودیتی فراانسانی دریافت میکند وقتی که اراده میکند درخت گلابی عظیم و کهنسالی را که نمادی از امپراطوری هان است قطع کند. کهنسالان به او میگویند این کار را نکند چون بالای این درخت، روحی است که از درخت محافظت میکند. سائو سائو به آنها میخندد و کار خودش را میکند. شب در خواب، روح درخت به شکل مرد کچل سیاهپوشی بر سائو سائو ظاهر میشود و با شمشیر به او ضربه میزند. سائو سائو از خواب بیدار میشود درحالیکه درد وحشتناکی در سرش احساس میکند. اطبا از درمان او عاجز میمانند و به دنبال هواتو بزرگترین جراح زمانه میفرستند. هواتو میگوید که مشکل سائو سائو از تومور است و او میتواند با جراحی، تومور را بردارد. اما سائو سائو که فکر میکند هواتو قصد جان او را کرده است، دستور زندانی کردن هواتو را میدهد. هواتو در زندان میمیرد و سائو سائو نیز چند روز بعد. این داستان، نشاندهنده ی این است که نیرویی ماورائی از هویتی که در چین جاری است و به سلسله ی فرضی هان منسوب است در مقابل دشمنان قدرتمند زمانه محافظت میکند. دولت ژوگه لیانگ "شو هان" یعنی هان جنوبی و درصدد احیای امپراطوری هان بود. هویت ژوگه لیانگ چیزی بین کنفسیوس و تائوئیسم بود. او هم مردی دانشمند و اخلاقگرا چون کنفسیوس بود و هم به جادوی تائویی در طبیعت میپرداخت و به نظر میرسد شکلی اصلاح شده از عمامه زردهای دشمن امپراطوری بوده باشد. ویژگی مهم او این است که هم باعث نجات دولت وو از نیات سائو سائو و رشد دولت وو میشود و هم در فتح سرزمین های حاصلخیز جنوب باعث دردسر وو میشود که در این زمان رهبر آن سان کوآن است. سان کوآن مردی با چانه ی پهن، چشمان آبی و ریش قرمز توصیف شده و این ویژگی ها به او جلوه ای از آسمان آبی و آتش سرخ که عنصر خورشید است میدهند. به قدرت رسیدن سان کوآن نیز نتیجه ی فعالیت های یک جادوگر تائویی در دوره ی برادرش سان سه است. نام این جادوگر را رمان هم گان جی نوشته است و هم یو جی. علت هم املای نزدیک به هم واژه نگارهای گان و جی است که هر دو شکلی شبیه صلیب دارند و به نظر میرسد مهم نگاره بوده است نه تلفظ آن. این جادوگر که پیرو همان جریان جادوگری ژانگ ژیائوی جنگسالار بوده است، وقتی مورد احترام سربازان سان سه در یک خشکسالی بد دیده شد، مورد شک و حسد سان سه واقع شد. سان سه به او دستور داد تا خشکسالی را برطرف کند وگرنه او را اعدام خواهد کرد. بعد دستور داد او را به سمت خورشید پرتاب کردند. یو جی به زمین افتاد و لحظاتی بعد باران درگرفت. ولی سان سه بیشتر ترسید و یو جی را کشت. جسد یو جی همانجا روی زمین افتاده بود اما فردا دیدند جسد ناپدید شده است. سان سه وحشت کرد و دچار حالت دیوانگی شد. با نگرانی خود را در آینه نگریست و در کمال تعجب، روح یو جی را در کنار خود دید. سر از آینه برداشت و به اطراف نگریست ولی یوجی را در اطراف خود نمیدید. دوباره در آینه نگریست و باز هم یو جی را در کنار خود دید. این رفت و برگشت ها چند بار تکرار شد. سان سه از وحشت، آینه را به زمین انداخت. آینه تکه تکه شد و همزمان بدن سان سه نیز شرحه شرحه شد. وی از این اتفاق جان داد و برادرش سان کوآن جانشین او شد. روایات دیگر، از کشته شدن سان سه توسط گروهی کوچک از دشمنان در هنگام شکار نوشته اند. البته این روایت هم شاید مرتبط با جنگ کوچک و پیروزمندانه ی سان سه با دشمنانی به رهبری "یو زی" مربوط باشد که یو زی در آن، باید تلفظ دیگری از یو جی باشد. به هر حال، متن کرونولوژیا، یو جی را همتای مسیح می یابد، پرتاب به سمت خورشید را همتای قربانی شدن با آتش در داستان سمسون پهلوان کافرکش که نماد جنگسالاری یهودی است عنوان میکند و بارش باران را همتای غسل تعمید مسیح توسط یحیای تعمیددهنده، و مرگ یو جی را معادل قربانی شدن مسیح در راه قومش. نویسنده –مارک گراف- همتای غربی این داستان را آتش زدن کرزوس شاه لیدی، به دستور کورش شاه پارس در تواریخ هرودت میخواند که در این داستان نیز بارش باران، آتش را خاموش کرد و کرزوس زنده ماند. در داستان یو جی، آتش و آب هر دو بر زمین وو فرود می آیند که هویتش را سان سه شکل میدهد و سان سه خود به مانند مسیح و یو جی باید قربانی شود تا عصر بهتری فرا برسد. دراینباره داستانی در رمان هست که بر اساس آن بانو وو، همسر سان جیان، شبی که سان سه را حامله شده بود خواب دیده بود که ماه وارد رحم او شده است و شبی هم که سان کوآن را حامله شده بود خواب دیده بود خورشید وارد رحم او شده است. وقتی مطلب را به شوهرش گفته بود، سان جیان ماه و خورشید –به عوض تاریکی و روشنایی- را نمادهای یین و یانگ یعنی نیروهای متضاد پیش برنده ی دنیا در کیهانشناسی چینی دانسته و این مطلب را خوش یمن دانسته بود. در طول شبانه روز، ماه اگرچه تاریکی شب را روشن میکند ولی باید قربانی شود تا خورشید روز را به ارمغان بیاورد و سان سه نیز چنین نقشی را برای سان کوآن ایفا میکرد و شاید حکایت آنها را باید مدل محلی شده ی حکایتی بزرگتر درباره ی کشور چین یافت.:

“gan ji, sun ce, sun quan and Christ”: mark graf: chronologia: 12/4/2016

اهمیت سان کوآن در این قهرمان شدن را میتوان از جهات مختلفی ارزیابی کرد اما فعلا روی بعدی که چین مدرن بر اساس آن به سان کوآن اهمیت میدهد توجه میکنم. در داستانی مهم که شینهوآنت به نقل از "گوآنگ مینگ دیلی" (17/5/2021) منتشرش نموده، سان کوآن به یکی از جنگاورانش به نام لو منگ، دستور به کتاب خواندن و یادگیری خرد میدهد. لو منگ متعجبانه میپرسد که اینها به چه کار یک ژنرال می آیند. سان کوآن در بخشی از پاسخش سه نفر را مثال میزند. نفر اول کنفسیوس است: مردی بسیار دانشمند و تشنه ی آموختن که خودش و دیگران را اصلاح میکرد و چون جنگاور نبود برای کسی خطری نداشت. دوم: امپراطور گوآنگ وو که ارتش و امکانات حکومتی بسیار داشت. ولی چون دانشی نداشت، تمام آن قدرت نظامی، فقط به کار حفظ موقعیتی آمد که به او رسیده بود. اما نفر سوم سائو سائو است که هم جنگاوری نیرومند است و هم تشنه ی آموختن. درنتیجه او یک فاتح است و دولت وو نمیتواند در مقابل او مقاومت کند مگر این که هم جنگاور باشد و هم رجالش مجهز به دانش و عقل باشند.

بک گراند این داستان به شدت "مدرن مانند" روشن است. دست غیب از آستین بیرون می آید تا ادعا کند هویت هان زنده است چون این هویت را جنگاوری به نام "چن یولیانگ" با نامیدن حکومت خود به "هان" (به معنی پادشاه؛ تلفظ دیگر خان و کاهان –تلفظ چینی "کاهن"- یا خاقان) در مقر خود در سیچوان –تختگاه فرضی شوهان یا دولت ژوگه لیانگ- ایجاد کرده است. او عضوی از شورش عمامه سرخ ها است که اشرافیت های چین جنوبی وابسته به سلسله ی منقرض شده ی سونگ علیه حکومت مغول ها به راه انداختند. نتیجه ی نهایی این قیام، فتح اکثر نقاط چین به دست یکی از رهبران این قیام به نام "جو یوآن چانگ" بود. وی که دهقانزاده ای بودایی و بی اطلاع از امور حکومت بود، دستورات دانشمندی کنفسیوسی به نام "لیو ژن" را در حکومتداری به کار بست و ظاهرا همین باعث شد تا نام فامیل دانشمند مزبور روی نام فامیل حکومتی که قرار بود لیو ژن اصول آن را زنده کند بماند آن هم درحالیکه قضیه از اول، احیای سلسله ی سونگ به رهبری خاندان ژائو بود و تازه این باید در زمینه ی دولت دیگری قرار میگرفت که به چین جنوب شرقی موسوم به وو محدود بود. نتیجه این که سلسله ای به نام لیو سونگ اختراع شد که بنیانگذارش لیو یو (نام کوچکش باید تلفظا مرتبط با عنوان یو جی باشد) از جهت پدر از خاندان لیو و از جهت مادر از خاندان ژائو بود. سونگ شناخته شده، احیای این سلسله به شمار میرفت. لیو یو ملقب بود به "وو دی" یعنی امپراطور جنگجو. وو با املای مختص به خود در اینجا یعنی جنگجو و جالب این که قلمرو ووی رمان سه پادشاهی، در جنوب شرقی چین یعنی در همان منطقه ای است که کانون حکومت لیو سونگ است. این سلسله ی خیالی، بسیاری از چیزهای رایج در دربار سلسله ی مینگ را که جو یوآن چانگ آن را برپا داشته است به طرزی اغراق شده در خود انعکاس داده است: مسائلی که از حد تصور چینی های معمولی خارج بوده اند. حاکمان سلسله ی لیوسونگ اکثرا روانپریش هایی خونریز، شهوتپرست و درگیر در آمیزش با محارم تصویر شده اند. یکی از مشهورترین روایت های موجود، درباره ی امپراطور مینگ از میانه ی سلسله ی لیو سونگ است که احتمالا به صورت اتفاقی همنام سلسله ی مینگ نیست. ملکه ی او دواگر وانگ که از خانواده ای فقیر بود حیرت کرد وقتی مجلس میگساری شوهرش با حضور زنان برهنه ی رقصنده را دید و با پارچه ای صورت خود را پوشاند که این صحنه را نبیند. امپراطور از این حرکت عصبانی شد و به ملکه پرخاش کرد که او آدمی عامی و خرافی است و بدین خاطر لذت را بر خود حرام کرده است. اما ملکه به او گفت: «این "شما"ها هستید که از این چیزها لذت میبرید ولی "ما" لذت نمیبریم.» و مجلس را ترک کرد. جالب این که نوشته اند امپراطور مینگ درحالی خود را خوش ذوق در شهوترانی معرفی میکرد که خود دارای میل جنسی ضعیفی بود و احتمالا تمام 12 پسرش فرزندان برادرانش بودند که او صیغه های آنها را تصاحب کرده بود. این داستان ها تصویری از حکومتی به لحاظ روانی بیمار را ارائه میدهند که در آن، دانش و حتی دانش کنفسیوس فقط ابزار قدرت است و کوچکترین سعی اخلاقی در ارتقای نوع بشر به عمل نمی آورد. از این جهت، دانش چینی سلسله های مینگ و چینگ، دارای کاربرد مدرنی است و هر نوع آن اغلب با در بوق و کرنا شدن بدون مشاهده ی تاثیر واقعیش بر جهان بی حیثیت، مبتذل و در بهترین حالت بخشی از روزمرگی میشود. اخلاقیات چه با عنوان اسلام یا کنفسیوس، در این زمینه فاصله ای از بودیسم ذن ندارند. در ایران نیز دانش اخلاقی به چنین بلایی دچار آمده است و هر چقدر بیشتر از آن صحبت شود، با توجه به غیر ممکن شدن همراستایی علم و عمل، فقط گامی به نفع اسلامستیزان و مشتاقان به غربزده کردن ایران خواهد بود. درواقع وقتی فکرش را میکنیم که تمام این رستاخیز بهشت زمینی، بر پایه ی افسانه های خورشیدپرستی قرار دارند، اصلا این که این رستاخیز اصرار داشت به خود رنگ اسلامی بزند مشکوک به نظر میرسد. درواقع اسلام در آرمانشهرسازی اصلا معطوف به درون ایران نبود بلکه معطوف به اروپا بود که مظهر حی و حاضر سرمایه داری با مراقبه ی بودیسم ذن محسوب میشود. درواقع اسلام ولایت فقیه فقط میتواند در فضایی که با موفقیت از مذهب خالی شده نفس بکشد. دلیل این مسئله نیز روشن است: بازگشت مسیح به سمت نمرود فقط با دروغین خواندن تاریخی بودن تورات و انجیل ممکن بود ولی این ادعا را سال ها پیش اسلام گفته و از آن به نفع خود طرفه بسته بود.

الکساندر گورلاخ از بابت مشاهدات خود در آلمان مینویسد هر کسی که هنوز امیدی به برحق بودن خدای تورات و انجیل داشته باشد، برای نجات از داستان های ننگین درباره ی پیامبران در کتاب مقدس، دروغ بودن داستان های کتاب مقدس به روایت سکولارها را پله میکند تا احقاق شخصیت آن پیامبران توسط اسلام را نزد حود برجسته کند. تابلوهای احادیث اسلامی در سراسر آلمان به چشم میخورند. این که چه گروهی آنها را تامین مالی میکنند برای عموم مردم فقط مایه ی گمانه زنی است. اما در فضای سکولاری که هیچ مذهبی بر بقیه سیطره ندارد این ممنوع نیست و به هر حال انتخاب پسندیدن یا نپسندیدن آنها با خودتان است. بیشتر مردم هم مسیحی هستند و از این جهت فقط همچون پدرانشان راه اشتباه رفته اند برعکس یهود که ملعونند چون آنها بوده اند که هم تورات و هم انجیل را تحریف کرده اند. پس مسیحی ها به سبب نیت خیرشان درباره ی مسیح گرانقدر مسلمان ها نزد مسلمانان محترمند و یک شریک احتمالی برای نبرد آخرالزمانی جهت نجات دادن دنیا از شر یهود.:

“die falscher”: alexander gorlach: “the European” : 14/4/2014

این تبلیغات فقط به درد اروپایی ها میخورد که با تورات و انجیل بزرگ شده اند نه مسلمان هایی که همیشه به دروغین بودن تورات و انجیل ایمان داشته و هیچوقت آنها را نخوانده و در باب افتضاحات زندگانی پیامبران دودل نشده اند. خود من کاملا به یاد دارم که در سال 1384 در دانشگاه آزاد اسلامی، وقتی دانشجویی از استاد درس "اندیشه ی اسلامی" پرسید که آیا شراب بعضی وقت ها جایز است و استاد در جواب، داستان مست شدن لوط نبی توسط دخترانش برای این که دخترانش با پدرشان همخوابگی کنند که نسلشان منقرض نشود را بیان کرد، چه حیرتی با چه بار منفی ای فضای کلاس را فرا گرفت. این جور مواقع، جعلی خواندن یک مطلب، برای خلاص کردن شما از شر مسئله ای آنقدر کافی است که شما دیگر دنبال جانشین برای آن نباشید. اما یادمان باشد مملکتی که میخواهد در مقابل وضع موجود مقاومت کند همان مملکتی است که مثل مملکت سان کوآن در مقابل سائوسائوی دانش پرور، مجبور به کسب دانش درباره ی امور مختلف عالم است و مسلما اسلام جز در حد مقدس نمایی حکومت آن در سایر ممالک به درد نمیخورد. ایران که دقیقا چنین کشوری بوده، چون نتوانسته با دانش راستین جلو بیاید معتقدان به اسلام در قلمرو خود را نیز به سرعت از دست میدهد تا دیگر مبنای تقدسی نداشته باشد. حالا ایران یک مملکت پر از کارما است که شیر خدا از رنج انبوه گناهکارانش به خوبی تغذیه میکند و فربه میشود.

مطلب مرتبط:

بیراهه ی دوراهی فقه و تاریخ

 

 

دستورالعمل آسیایی سگ باوفایی به نام شاه

نویسنده: پویا جفاکش

در افسانه ای از کشور لائوس آمده است که زمانی، یک سگ شکاری ضعیف الجثه که همواره مورد آزار و اذیت سگ های دیگر صاحبش قرار میگرفت در جریان یک شکار، در جنگل گم شد و وحشتزده و افسرده به خانه ی یک مرد زاهد در میانه ی جنگل پناه آورد. زاهد، سگ را پناه داد و چون نگرانی او از نامناسب بودن جثه اش برای محیط جنگل را متوجه شد، او را به یک آهو تبدیل کرد. آهو فردا را با خوشحالی در جنگل خرامید ولی ببری را دید و ترسان به مرد زاهد پناه برد. زاهد برای رفع نگرانی آهو، او را به یک ببر تبدیل کرد. اما این بار، او را شیری را دید و باز وحشتزده شد. زاهد، این دفعه جانور را به یک شیر تبدیل کرد تا مطمئن باشد دیگر از هیچ چیز نخواهد ترسید. واقعا هم چنین شد و سگ سابق که حالا یک شیر بود دیگر هیچ نگرانی ای نداشت. اما یک روز، شیر داستان ما دلباخته ی شیر ماده ای شد و برای خواستگاری از او به نزد پدر و مادر ماده شیر رفت. والدین ماده شیر گفتند که برای تحقیق درباره ی خواستگار، باید بیایند از دوست او که مرد زاهد است تحقیق کنند. شیر به آنها نگفته بود که قبلا سگ بوده اما ازآنجا که مرد زاهد را میشناخت و مطمئن بود او هیچوقت دروغ نمیگوید، رسیدن خود به ماده شیر را تنها به شرط کشته شدن مرد زاهد ممکن میدید. پس در کمال ناجوانمردی به کشتن مرد زاهد مبادرت کرد. اما پیش از موفقیت در هدفش، مرد زاهد او را به همان سگی که اول بود تبدیل و به سزای ناسپاسیش، از خانه ی خود اخراج کرد. سگ بدبخت در جنگل آواره و شباهنگام به وسیله ی یک دسته گرگ تکه پاره شد. این داستان، علیرغم ظاهر محلیش، وابسته به جهانبینی چینی است که تمام آسیا را تحت تاثیر خود قرار داده است. سگ شیر آسا کپی سگ تبتی یا شیر-سگ است که چون در طبیعت چین قرون اخیر، شیری زندگی نمیکرده، تصویر آن جانور را جانشین تصویر شیر اصلی در برسازی مجسمه ها و نقاشی های شیرهای نگهبان به کار میبردند. شیر، جانور سلطنتی بود اما در آسیایی که تمام فرمانروایانش تاتار تبار و از نسل گرگ بودند و سگ، شکل اهلی و بنابراین متمدن گرگ به جای تاتارهای شهرنشین شده بود. بنابراین عروج تدریجی سگ شکاری ضعیف به شیری قدرتمند توسط مرد زاهد، نماینده ی وابستگی رشد بربرها به حد امپراطوران بزرگ تنها در اتکای آنها به روحانیون معجزه گر بود. برای همین هم هست که روحانیون همیشه فرصت طلب کردن حق خود را از ایدئولوژی تاتاری داشتند. در خود چین، امپراطور "چیان لونگ" برای جذب کردن مغول های دشمن خو، مذهب آن مغول ها یعنی بودیسم تبتی را مذهب رسمی مملکت کرده و خود را تابع اراده ی لاماهای تبتی خوانده و با این کار، تقریبا دخل تمدن چینی را درآورده بود و حالا آن ریاکاری مذهبی، این حقیقت را که تبتی ها به دولت چین مالیات میدادند تحت الشعاع خود قرار داده و تبتی های جدایی طلب در کمال گستاخی ادعا میکنند امپراطوران منچو فقط مرید رهبران تبت بوده اند و نه ولینعمت آنها. مشابه این ادعا پیشتر در ایران هم به رویارویی شاه و روحانیون شیعه طی زمان انجامیده و درنهایت به برچیده شدن رژیم شاهی سابق توسط انقلاب اسلامی انجامیده بود. درواقع این دوگانگی ها نقشی بسیار پررنگ در پیدایش ناسیونالیسم ها داشتند چون درحالیکه رهبران سیاسی، ایدئولوژی خاصی در انداختن سایه ی خود بر سر مملکت میپروریدند همیشه گروه های وابسته به مذهب، این توانایی را داشتند که همان ایدئولوژی را کپی کرده و با اصلاحاتی منفعت طلبانه به ریش اجداد خودشان ببندند همانطور که در چین هم خان های اجداد امپراطوران منچو به صورت هان ها و امپراطوریشان تحت رهبری خاندان "لیو" کپی شده بودند. "لیو" در زبان چینی فعلی به معنی کشتن، ولی اصل آن وابسته به "لئو" یا شیر در زبان های غربی است و لئو همان لاوی یا شیر خاندان موسی است که کاهنان یهود از آن برمیخیزند و ظاهرا همین لئو است که به صورت "لی" تبدیل به نام یکی از قدرتمندترین و تاثیرگذار ترین خاندان های چینی بر مسیر سلطنت منچو وحتی بروز انقلاب کمونیستی در چین باقی مانده است. جالب این که در غرب این ارتباط بین ایدئولوژی های چینی و یهودی همیشه حس میشده است. این موضوع با پایه ی ناسیونالیسم روسی بازخوان تاریخ در یک ریشه ی واحد گره خورده است و آن ریشه، همان چیزی است که ادعای تعلق اولیه ی ممالک عثمانی و ایران و آسیای مرکزی و کره و ژاپن و حتی هندوستان به روسیه را موجه کرده است یعنی فرض وجود یک امپراطوری متحد تاتار از روسیه. سند این ادعا یک دایره المعارف انگلیسی است که چاپ اول خود را به سال 1773 خوانده و در آن، "تارتاریا" بزرگترین کشور دنیا و یک امپراطوری خوانده شده است. تارتاریا نام قدیم قاره ی آسیا بوده ولی حکومت مغولی روسیه نیز تارتاریا خوانده میشده است. این حکومت در سال 1775 به دست تزارهای آلمانی تبار و ارتدکس مذهب رومانف منقرض شد. ولی قبل از آن مدتی در حال متلاشی شدن و اضمحلال بوده است و بنابراین حتی در زمان نوشته شدن دایره المعارف مزبور نیز تارتاریا یک حکومت واحد نبوده و این دایره المعارف را باید نمونه ای از سطح پایین اطلاعات انگلیسی ها از شرق در قرن 18 دانست. ولی در عین حال نشان میدهد که چرا با سقوط تاتارهای روسیه به دست رومانف ها نظریه های توطئه درباره ی چینی ها بالا رفت. چون حتی در آن زمان نیز به واسطه ی فعالیت های ژزوئیت ها در چین دوران سلسله ی چینگ، دانسته بود که منچوها یا حاکمان چین، تاتارهایی از شمال بوده اند که در سلسله ی قبلی حاکم بر کشور یعنی مینگ بیگانه محسوب میشده اند و این منچو ها حامیان فرهنگ و اختراعات موجود چینی بودند که به قوم هان نسبت داده میشدند. پس تعجبی ندارد که در سفرنامه ی مارکوپولو اصل قصه، حضور پولوها در مرکز عالم تاب حکومت قوبیلای خان در پکن باشد. در تمام سرزمین های تاتاری حتی خود مغولستان، شهرها توسط هان ها ساخته شده بودند و این یادآور بنیان یهودی شهرهای آلمان بود در شرایطی که یهودیان آلمانی، اکثرا اشکنازی و بنابراین تاتارتبار تلقی میشدند. این بود که میشد همیشه محله های چینی در شهرهای غربی را مرکز توطئه های فراماسونی و یهودی تلقی کرد، فکری قدرتمند که در سلسله فیلم های "فو مانچو" (به معنی بودای منچو) به شهرت رسید. فومانچو که رئیس مافیای خبیث چینی بود با بازی "کریستوفر لی" درخشید که به سبب لی بودن خیلی برای نقش چینی مناسب بود. "لی" هم نام یک خاندان اشکنازی قدرتمند در اروپا است، هم نام یکی از قدرتمندترین خاندان های اشرافی گذشته و حال چین و کشورهای اطرافش، و هم یکی از متداول ترین نام های فامیل یهودیان چینی. اگرچه این فیلم ها در امریکا درخشیده اند ولی فکر اولیه شان از تصرفگاه رومانف ها یعنی روسیه آمده است که در آن، نام متداول برای کشور چین "کیتای" یا ختا یا ختن بوده و کیتای که همان کده ی فارسی و کنده ی عربی و کلده ی سریانی است، اساسا همان "سیتی" یعنی شهر در انگلیسی است ولی اصل افریقایی-سامی کلمات مزبور را چینی ها "شی تای" تلفظ کرده اند که دو بخش آن در مجموع "شهر مخفی" معنی میدهد و همین معنی در روسی تکرار شده است. روس ها مسکو را "کیتای گرود" یعنی سرزمین شهر مخفی میخواندند و این به بدبینی اکثریت دهقان روسیه به زد و بندهای مخفی یهودیان و اشرافیت اسلاو مسکو پشت دیوارهای بلند آن شهر برمیگردد. در زبان ترکی، "چین" به معنی مخفی است و جالب این که نام چین هم به اصطلاح "چون کو" یا "ژونگو" به معنی سرزمین میانی در وصف کشور چین بازمیگردد که احتمالا نام سلسله ی چینگ هم تلفظ دیگری از همان کلمه است و در آن، "گو" به معنی سرزمین همان "کو" در روسی به همان معنا است (مسکو= مسک +کو: یعنی سرزمین قوم مشخه) که این لغت "کو" با همین معنی در زبان کاتالانی معرف حضور ژزوئیت ها هم رایج بوده است. در کنار آن، اصل، چین است یعنی میانی یا مرکزی. برای نشان دادن این واژه، از نگاره ای استفاده میشود که برابر حرف "فی" یونانی است و در الفبای سیریلیک روسی، "فرت" خوانده میشود. جالب این که همین نگاره را در زبان چینی برای مشخص کردن عروس به عنوان شخصیت مرکزی جشن عروسی نیز استفاده میکنند و در انگلیسی، عروس، "براید" نامیده میشود که تلفظ دیگر "فرت" است. کلمه ی "شن" که در قبطی به معنی خدایان و فرد سلطنتی است نیز در هیروگلیف مصری با نگاره ی مزبور ترسیم میشود که خطی در یک دایره است و فرد مرکزی میدان را نشان میدهد. "شن" قطعا تلفظ دیگر "چین" و "چون" است و مقام بالایش سبب شده تا فرت به صورت "برد" به معنی پرنده یا موجود آسمانی در انگلیسی بازسازی شود. ازاینجا میتوان دانست که عنوان "خان" به معنی بالاترین عضو سلطنتی و فرد محوری کشور، باید تلفظ دیگر لغت "چین" باشد و همین لغت "خان" است که در زبان ماندارین به صورت "هان" تلفظ و عنوان یک امپراطوری و نیز مردمی که با آن امپراطوری همهویت شده اند گردیده باشد. ممکن است "فرت" اصل "فراتر" یا همان برادر باشد که منظور اخوت های مخفی را قبل از اخوت خانوادگی میرسانده است:

“Chinese Russian”: chronologia: 15/4/2013

متن بالا، لغت "سان" یا "سون" را نیز تلفظ دیگر خان و چین و چون میخواند. در این مورد مطمئنیم که نام های فامیل شون، شوآن و شین در زبان چینی، تلفظ های دیگر نام فامیل سان هستند. البته در زبان ماندارین، "سان" با املای ویژه ی خود به مانند "سون" در انگلیسی معنای فرزند و اعقاب میداده است. ولی جالب این که این کلمه با املای دیگرش در معنای نام فامیل، باز سلطنتی است وقتی نام یک خاندان اشرافی در چین جنوبی است که در رمان مشهور "سه پادشاهی" ادعای امپراطوری نموده و حکومتی به نام "وو" برای خود تشکیل داده بودند. ترکیب سان و وو، یکی از چند نظریه درباره ی پیدایش این خاندان را به یاد می آورد که بر اساس آن، "هویی سانگ پسر نوه ی "وئی وو گونگ هویی سان"، همان سان را نام فامیل خود برگزید. مثل این میماند که وئی وو گونگ را بکنیم سان وو گونگ. این طوری معنای پسر وو گونگ را هم میدهد. جالب این که سان وو کونگ که احتمالا تلفظ دیگر کلمه ی قبلی است، نام "میمون شاه" از شخصیت های مشهور اپرای چینی است. میمون شاه که کاسه و کوزه ی خدایان را به هم میریزد، توسط بودا دستگیر و مجبور میشود که همراه شوآن زانگ به هندوستان رفته و متون بودایی را از آنجا به چین بیاورد. جدا شدن "وو" از بقیه ی کلمه به صورت یک سلسله، به سبب ارتباط میمون شاه با بودا بوده است. چون وو یعنی بیدار شدن و آگاه شدن، و از این جهت تلفظ دیگر "فو" به معنی روشنبین است که لغتی است که معمولا برای نامیدن بودا به کار میرود. اما وو در ووکونگ اگرچه با همان املای وو به معنی بیدار شدن به کار رفته، ولی ابتدائا تلفظ دیگر "گو" است کمااینکه سان وو کونگ را در ژاپنی، "سون گوکو" تلفظ میکنند. درواقع دراینجا ووکونگ، تلفظ دیگر خود سون است چون "سون" را شکل ساده شده ی "شون" نیز در نظر گرفته و به اعقاب امپراطور هان به نام "لیو شان" منسوب کرده اند. لغت "شون" یا "شان"، "شوآن" نیز تلفظ شده و به "گوئون"، سپس "کان اون" و درنهایت "کان یوئون" تبدیل شده که ممکن است "کو یونگ" به عنوان یکی از تلفظ های بینابینی به "گو گونگ" و بلاخره وو گونگ/ووکونگ تبدیل شده باشد. این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که سان و شون را تلفظ های دیگر خان و هان نشان میدهد و هان را به عنوان مدل اسطوره ای امپراطوری تجزیه شده ی خان ها که حکم بارگاه خدایان در داستان میمون شاه را دارد. میمون شاه عضوی از خانواده ی خدایان –و بنابراین یک "شن" و البته "سون"- است که نظم این امپراطوری را به هم میریزد و نتیجه ی این کار، دچار شدن او به کارهای سخت است که همتای اخراج آدم از بهشت عدن محسوب میشود. این رویداد، حتی توضیح نجومی نیز دارد. در کتابی از سانتیلانا میخوانیم که در اساطیر چینی، "سان" جنگسالاری آسمانی بوده که ستارگان هیادس، تور او برای صید پرندگان بودند. هیادس، ستاره های آرواره ی صورت فلکی ثور (ورزاو) بودند که باعث بارش باران تلقی میشدند. هیادس همچنین سلاح بومرنگ مانندی بود که در اساطیر بابلی، مردوخ از آن برای نبرد با هیولاهای مخل نظم جهان استفاده میکرد و همین سلاح بود که به شکل استخوان آرواره ی خر (از نمادهای جانوری یهود) در دست سمسون پهلوان یهودی قرار گرفت و سمسون با این سلاح یک تنه هزار جنگجوی پلستینی را کشت و محل این واقعه را "رحمت لحی" (رحمت الله) نامید. بالا گرفتن دعوای سمسون با پلستینی ها در غزه باعث شد تا سمسون با آتش زدن دم سیصد روباه و رها کردن آنها به سوی زمین های پلستینی ها، محصولات آنها را در آتش نابود کند و خشم پلستینی ها از این اتفاق، قبیله ی یهودی دان را ناچار به ترک غزه کرد. سانتیلانا معتقد است این افسانه ی یهودی، در یک نسخه ی فراموش شده ی چینی، به ژاپن وارد شده و روایتی جدید از آن به سبب ارتباط با خاندان سلطنتی ژاپن درآنجا بسیار مشهور شده است.این خاندان از نسل آماتراسو الهه ی خورشید هستند و سوسانو برادر آماتراسو و خدای طوفان، که نسخه ی ژاپنی سامسون است، با تخریب خانه ی آماتراسو، جایگاهش را در بین "کامی ها" –موجودات آسمانی یا به اصطلاح خدایان- از دست میدهد و به زمین می آید و زن زمینی میگیرد. این از دست دادن موقعیت در تغییر جایگاه از مکانی بهتر به مکانی بدتر، در داستان ائابانی هم دیده میشود که پس از کشتن ورزاو آسمانی (همان صورت فلکی ثور) که عیشتار به سمت شهرش روان کرده پای ورزاو را به سمت عیشتار پرتاب میکند و به سبب این گستاخی، با بیماری میمیرد و در جهان زیرین، زندگی بسیار بی رمق و ناجوری را تجربه میکند. انگشت نما شدن عیشتار و ائابانی هر دوشان با این اتفاق، همتای انگشت نماشدن همزمان سوسانوی مرد و آماتراسوی زن در گستاخی سوسانو است و حلقه ی اتصالش با سمسون در صحنه ای از زندگی خود سمسون است که وقتی داشت در معبد پلستینی ها قربانی میشد، ستونی را که به آن بسته شده بود از جا کند و سقف معبد فروریخت و معبد آتش گرفت و سمسون و پلستینی ها با هم در آتش سوختند. بدین ترتیب، تبعید دان ها در اثر آتش سوزی همان تبعید سمسون به جهان زیرین در اثر آتش سوزی نیز هست و با این تبصره که در آتش سوختن سمسون و پلستینی ها نتیجه ی عمل جهنمی آنها نیز هست که سزاوار کیفر با آتش جهنم است و آن دستگیری سمسون توسط پلستینی ها در اثر فریب دادن او با یک فاحشه ی پلستینی به نام دلیله است. اگر دلیله را با عیشتار بی حرمت شده برابر کنیم، نسخه ی یونانی-رومی او را ونوس می یابیم که همسر وولکان خدای خالق بود ولی به زنای محصنه با مارس پرداخت و وولکان با انداختن توری روی مارس و ونوس موقع عمل خلاف و دعوت کردن خدایان به صحنه، آنها را بی آبرو کرد. مارس خدای جنگ و خونریزی، و حامی قتل نفس های بی مورد است که مخصوص انسانند و به دور از قانون خلقت، درست مثل تعرض مارس به ناموس خدای خلقت. سانتیلانا در داستان سمسون، این را در آتش زدن روباه های بی گناه در جهت مقصود سمسون می یابد و مقایسه اش میکند با آتش زدن سگ ها و گربه ها و پرندگان و دیگر جانوران بی گناه در جشن سده ی ایرانی ها در شاهنامه ی فردوسی که اثری است در ستایش جنگ و پهلوانی یعنی موضوع مورد حمایت مارس و جنگسالاران پرستشگرش.:

“ham;eths mill’: Giorgio de santillana, hertha von deehend: 1977: chap12

هیچ بعید نیست که "سوسانو" تلفظی از "گو گونگ" باشد که عمدا "گ" آن "س" تلفظ شده تا به اصل "سون/سان" آن راهنمایی دهد. آن وقت آن همان سان ووکونگ یا شاه میمون خواهد بود که درست مثل سمسون، به سبب خرابکاری هایش در مرحله ای سخت تر از روزگار نخست ولی همچنان قهرمان خواهد بود به شرطی که در خدمت خالصانه نسبت به بودا و نماینده اش شوان زانگ باشد. میمون شاه، کهن الگوی شاهان و جنگسالاران است و بودا و شوان زانگ کهن الگوی روحانیان یا به اصطلاح "عالمان ربانی". وقتی فرضش را میکنیم که این نظریه ی اسطوره ای، مبنای تفکری بوده که به انقلاب اسلامی انجامیده و دولت و مجلس را خادم روحانیت کرده، تازه میفهمیم که کاربرد اسلام شیعی در خیلی از مسائلی که این مملکت را به پیش برده اند، چیزی بیش از یک بهانه محسوب نمیشده است.

مغول ها و دیوهای دوزخ: نقطه ی مشترک انسان و ببری که از خرمالو میترسید

نویسنده: پویا جفاکش

یک افسانه ی محلی کره ای میگوید یک سال برف سنگینی باریده بود و ببری که در تمام این مدت در کنام خود پناه گرفته و چیزی نخورده بود، با پایان برف در جستجوی غذا همه جا را کاوید و سرانجام شباهنگام ناچارا وارد روستایی شد. وقتی در کنار خانه ای بود، شنید کودکی گریه میکند. به امید خوردن کودک به خانه نزدیک شد. این بار شنید پیرزنی کودک را میترساند که «اگر باز هم گریه کنی، میدهم روباه بخوردت.» اما صدای گریه ی کودک بلندتر شد و ببر کنجکاو شد که این چه بچه ای است که از روباه نمیترسد. پیرزن این بار گفت: «اگر باز هم گریه کنی، میدهم گراز بخوردت.» صدای گریه ی کودک باز هم بلندتر شد و ببر متحیر از این که «این بچه باید بسیار شجاع و قوی باشد که از گراز نمیترسد.» پیرزن صدایش را دوباره بلند کرد که «اگر باز هم گریه کنی، میدهم ببر بخوردت.» بچه باز هم گریه کرد و ببر این بار دیگر ترسید به خیال این که این بچه از او قوی تر است. بلاخره پیرزن ترکش آخر را زد و گفت: «گریه نکن عزیزم. نگاه کن اینجا یک خرمالوی خشکیده است.» گریه ی بچه قطع شد و ببر با خود گفت: «این خرمالوی خشکیده کیست که بچه از روباه و گراز و من نمیترسد ولی از خرمالوی خشکیده میترسد؟ هرکه هست، حتما از من قوی تر است. صبر کن ببینم. پیرزن گفت خرمالوی خشکیده همینجا است. نکند الان بیاید و مرا بخورد؟» در همین زمان، دزدی که مثل ببر در روستا در جستجو بود ببر را در تاریکی شب با گاوی اشتباه گرفت و کیسه اش را انداخت روی سر ببر. ببر وحشتزده پیش خود گفت: «ای وای. خرمالوی خشکیده مرا گرفت.» و شروع کرد به دویدن. در همین زمان ماه از پشت ابرها بیرون آمد و نورش به بدن ببر تابید. دزد در وحشت فراوان نوارهای روی بدن ببر را نگریست و فهمید که متاع اشتباهی را صید کرده است. در همین زمان، ببر از زیر شاخه ی درختی گذشت و دزد با گرفتن شاخه خود را نجات داد و ببر را که همچنان دوان بود در حال دور شدن نگریست. ببر بعد از آن، دیگر هرگز به آن روستا پای نگذاشت: یکی از ترس آن بچه، و یکی از ترس خرمالوی خشکیده.

این داستان، وصف حال انسان هایی است که به محیط ناآشنایی پای میگذارند و چون از هیچ چیزش سر در نمی آورند، حتی بی اهمیت ترین چیزهایش در نزدشان ترسناک به نظر میرسد. روستایی های کره ای که پای به شهر میگذاشتند خود را با جانوران وحشی مقایسه میکردند که پای به روستا میگذارند. در ایران هم وضعیت مشابهی برقرار بود و همیشه رمز موفقیت انسان نسبت به جانوران این دانسته میشد که انسان به سبب عقلش میتواند خود را با شرایط تطبیق کند. در گیلان، به انسان های پیر "کفتال" یعنی کفتار میگویند. "کفتال زنی" یعنی پیرزن و "کفتال مردی" یعنی پیرمرد. این فقط به خاطر زشت تلقی شدن همزمان کفتار و انسان پیر نیست. بلکه به خاطر این است که هر دو آنها استعداد زیادی در تطبیق خود با شرایط جدید ندارند. وقتی که کفتاری مزاحم انسان ها میشد انسانها در پیدا کردن جایگاه او مشکل زیادی نداشتند. فقط کافی بود اولین کوهستان صخره ای که حاوی غارهای تنگ و عمیق باشد را جستجو کنند. کفتار، به تمیز بودن غارش بسیار اهمیت میدهد و حتی ادرار و مدفوع خود را در بیرون از غار تخلیه و مدفوع خود را دفن میکند. تمام جانورانی را که میخورد استخوان هایش را به بیرون از غار میریزد و در نتیجه غاری که لانه ی کفتار باشد بیرونش پر از استخوان و لاک لاک پشت و مانند آن است. کفتارها امروزه در جاهایی دوام آورده اند که کوهستان صخره ای بزرگ موجود بوده و غارهای مناسب زیاد دارند و کفتار میتواند مدام محل خود را تغییر دهد. بطوریکه در فاصله ی دو بازدید کفتار، غار مزبور به طور موقت لانه ی پلنگ، گرگ یا تشی هم باشد. کفتار در اثر امتحان غارهای مختلف، در جایی بیشتر ساکن میشود که مطمئن باشد آنجا خطر کمتر است. ولی همه ی نواحی ایران چنین امکانات وسیعی نداشته اند و همین باعث شده تا اصطکاک کفتارها و انسان ها هرچه بیشتر کاهش یابد چون روش هایی که کفتار برای بقا در کنار درندگان قوی تر به کار میبرده با فرا رسیدن عصر انسانی دیگر کارایی ندارند. البته برخلاف این تصور اولیه، انسان تنها موجودی نیست که مسیر زندگی خود را عوض کرده است. حتی امکان دارد شکارگران باستانی دیگر هم در آخرین تنازع های خود برای بقا همچون انسان به این کار ناچار شده باشند. بررسی ها نشان میدهد یوزپلنگ ایرانی به دلیل شرایط بد فعلی زندگی در دشت مرکزی ایران، و تصرف پیاپی شکارگاه ها توسط دشمنانش گرگ، پلنگ و انسان، در طول مدتش در مسافت جغرافیایی خیلی زیادی جابجا میشود و این یکی از مسائلی است که حفاظت از این جانور را بسیار سخت کرده است. با توجه به این که ایرانی های متاخر اکثرا تا زمان ما و بعضی همین حالا فرق بین پلنگ و یوزپلنگ را نمیدانسته اند و نسل یوزپلنگ آسیایی در خارج از ایران مدت ها است که منقرض شده است، هیچکس نمیداند آیا این عادت همیشگی یوز آسیایی بوده یا محصول وضعیت نامساعد فعلی است. ولی در جانوران دیگر میبینیم که بقا درست به مانند انسان با ترکیبی از مهاجرت و تغییر اصول زندگی به پیش میرود. ناچاری گرگ ها و شغال ها به تغذیه از زباله برای بقا، چال زباله ها را به صحنه ی جفتگیری آنها با سگ های اهلی و از بین رفتن خلوص ژنتیکیشان تبدیل کرده است. این حداقل در مورد گرگ ها به انحطاط نوعشان با نژاد مهاجم و بدنسب گرگاس انجامیده است. آمیزش گربه های اهلی که یک گونه ی وارداتیند با همنوعان وحشیشان که در گیلان "پیچه شال" خوانده میشوند به ورود انواع دورگه ی آنها به میان انسان ها می انجامد بی این که مردم فرق آنها با گربه های شهری را بتوانند بفهمند. اینها موضوعاتی است که از قدیم بین انسان ها ملموس بوده و حالا هجوم میمون های بابون به کیپ تاون افریقای جنوبی، تمثیل های قدیمی حول این نظاره گری را زنده میکنند. این بابون ها که در محوطه ای بین شهر کیپ تاون و دریا گیر افتاده اند و از آخرین جلوه های بارز حیات وحش در کیپ تاون بعد از انقراض شیر و حیوانات وحشی دیگر در آن منطقه محسوب میشوند، بلاخره دل به دریا زده و وارد شهر شده اند و با دزدی ها و خرابی هایشان امان همه را بریده اند و این سبب تشبیه اراذل و اوباش شهر پر جرم و جنایت کیپ تاون به بابون توسط مردم محلی شده است. شباهت اراذل و اوباش با بابون ها در این است که هر دو مهاجرانی بدبختند که راه تطبیق بی دردسر خود با شرایط جدید را بلد نیستند. مهاجرت بدویان به شهرها قدمتی به پیدایش تمدن و غارت محصولات کشاورزی توسط میمون ها دارد و اولین الگوی متمدن شدن مسالمت آمیز نیز قدیسی میمون مانند موسوم به سنت کریستوفر بوده که در مسیحیت حامی مسافران محسوب میشود.

سنت کریستوفر یک غول کنعانی به طول حدود 2متر و 30سانت با قیافه ای وحشتناک بود که پس از سقوط شاه کنعان به دست رومی ها، شاه را بر دوش خود حمل میکرد و به این سوی و آن سوی میبرد. تا این که روزی ترس شاه کنعان را از فردی دید و دانست آن فرد، شیطان است. شاه را رها کرد و پیرو شیطان شد. یک روز از زبان شیطان شنید که او فقط از مسیح میترسد. کریستوفر، شیطان را رها کرد و به جستجوی مسیح پرداخت. روزی کودکی از او خواست که او را از رودی عبور دهد. کریستوفر، کودک را روی دوش خود گذاشت و وارد رودخانه شد. وقتی به وسط های رودخانه رسید، احساس کرد آنقدر بار روی دوشش سنگین است که انگار جهان را روی دوشش گذاشته اند. در این هنگام، کودک به او گفت که او نه فقط خود جهان بلکه خالق آن یعنی کریست یا مسیح است. به همین دلیل است که به قهرمان غول ما کریستوفر یعنی حمل کننده ی کریست گفته اند. کریستوفر شاگرد مسیح شد و به سلک او درآمد. سپس به شهر لیکیا رفت و به تبلیغ مسیحیت پرداخت. شاه لیکیا سعی کرد با عطای ثروت فراوان، او را از هدف و مسیرش منصرف کند ولی موفق نشد. شاه سپس دو فاحشه را به سراغ کریستوفر فرستاد تا او را از راه راست منحرف کند. کریستوفر، هر دو فاحشه را مسیحی کرد و این اتفاق، سبب ایمان آوردن جمعیت کثیری از شهر به حقانیت کریستوفر شد. پس شاه، دژخیمانش را به سراغ کریستوفر فرستاد و آنها با زحمت زیادی او را با مجروح کردن از پا انداختند و سر از تنش جدا کردند. لغت کنعان که نژاد کریستوفر را نشان میدهد، با لغت کانین به معنی سگسان مرتبط شده و ازاینرو کریستوفر را اغلب با سر سگ تصویر میکردند. یک روایت این بوده که لشکری از کینوکفالی یا انسان های سگ سر از افریقا به مصر یورش برده و آنجا را فتح کرده بودند و کریستوفر یکی از آنها بوده که پس از شکست لشکر قومش در مصر از رومی ها، به انطاکیه ی سوریه رفته بوده است. ازاینرو او را با آنوبیس خدای شغال سر مصریان نیز مقایسه کرده اند. "پلینی بزرگ" نویسنده ی رومی، از گونه ای میمون با سری سگ مانند در اراضی حبشی جنوب مصر [که احتمالا باید بابون زیتونی موسوم به بابون آنوبیس باشد] با عنوان "انسان هایی با سر سگ" یاد کرده است. نوشته های یونانی-رومی، محل زندگی کینوکفالی را اراضی غرب و جنوب مصر یعنی اراضی با جمعیت اکثریت سکنه ی سیاهپوست عنوان کرده اند که این، منظور از کینوکفالی را نژاد حبشیان نشان میدهد:

“saint Christopher”: wikipedia

میتوان کریستوفر را مدلی از خود مسیح، و رابطه ی او با فاحشه ها را تکرار رابطه ی مسیح با فاحشه هایی چون مریم مجدلیه در نظر گرفت. مسیح هویت خود را به قاتلان خود رومیان داده بود و کریستوفر نیز در لیکیا کشته شده بود که به معنی شهر لیکوس یا گرگ است یعنی پیروانش در آن سرزمین همچون خودش گرگ نشان بودند. مردم گرگ نشان را معمولا به تاتارها میشناسند و آنها را غول هایی وحشتناک در نظر میگیرند. حتی نگره های منفی نسبت به چینی ها تا حدود زیادی ناشی از استبداد تاتاری تصور شده درباره ی کشورشان است که اول برای مبارزه با شیونگنوها یا خود تاتارها شکل گرفت و دیوار چین را ساخت و وقتی دیوار چین نتوانست جلو یورش تاتارها را بگیرد و کشور توسط تاتارها فتح شد عملا در آن غوطه ور شد. با این حال نه چینی ها و نه هیچکدام از مردم دیگر زردپوست منجمله خود مغول ها قامت های ترسناک و مهیبی ندارند که بخواهند غول به نظر برسند و حتی به سبب کم مویی گاها زن صفت تصور میشدند. ناسیونالیست های روس نیز همین موضوع را برجسته میکنند وقتی ادعایشان میشود مغول های واقعی اسلاوها بوده اند. قبل از پیدایش چنین ناسیونالیسمی اما یادگارهای باستانی عظیم در شرق که مشهورترینشان اهرام مصر است و تقریبا همیشه مقبره ی فرمانروایان غول ها خوانده و "کورگان" (گور خان) نامیده میشدند، در مواجهه با حقیقت غول نبودن تاتارها یادگارهایی فرضی از تاثیر مسیحیت بر این مردمان تصور میشدند وقتی آنها فکر میکردند اجدادشان غول های تورات بوده اند. حتی در امریکا که سرخپوستانش از نسل تاتارها بودند نیز یادگارهای کورگانی و افسانه های مربوط به غول ها ناشی از ملاقات "سنت بارتولومه" با سرخپوستان دانسته میشد و این که ویراکوچا خدای سرخپوستی همان مسیح است. حتی مجسمه های سرهای اولمک، انعکاسی از سر قطع شده ی سنت کریستوفر تصور میشدند. درواقع تاتارها از نسل گوگ و مگوگ (یاجوج و ماجوج) بودند چون گوگ یا جوج همان غول معروف تورات است که به دست موسی و یارانش کشته شد و اولوس جوچی از آن مغول های روسیه نیز او را یادآور است. جوج مهم است چون صاحب یک دره ی آخرالزمانی است.

جرالد مسی از موقعیت آخرالزمانی دره ی جوج در یهودیت مینویسد که آن را دره ی الاه، دره ی غول ها، دره ی رفائیم، دره ی سدیم و دره ی آخر نیز نامیده اند. اسم آخر، بهتر این موقعیت را افشا میکند. دره ی آخر، جایی بود که آخان و پسرانش و گوسفندش سنگسار شدند. گناه آخان این بود که بخشی از ثروتی را که از اریحا غارت کرده بودند برای خود برداشته و همه ی آن به معبد یهوه وارد نشده و همین سبب شکست خوردن بنی اسرائیل از "آی" شده بود. اینجا بحث بر سر رقابت با خدا در پولپرستی و پیدایش جبروت تجملی است که آخان به عنوان اولین قربانی، حکم مسیح پولپرستان را در آن دارد. "دره ی آخر" همان سرزمین "آکار" است که دو دروازه از آن به آمنتا یا جهان مردگان مصری باز میشود و لغتا مرتبط است با "آخرتی" یا قضاوت مردگان در "ماآت" توسط آتوم رع در ظاهر یک شیر غران: تصویری که او را با یهوه ی صهیون مساوی میکند. یهودیان این را میدانند چون پیرو شیر یهودا هستند که سمبل خاندان داود است و سلیمان ابن داود کسی است که به جهنم یا شئول هبوط کرده و بازگشته است: روایتی دیگر از برکناری موقت سلیمان از حکومت به سبب گناهانش. در غزلی از سلیمان،او از موقعیتی بازگشته که پسران قوراح نتوانستند از آن خلاص شوند یعنی سقوط در شئول. این مقایسه نشان میدهد که خاندان داود، تا جایی از راهشان با قوراحی ها موافق بوده اند و بخشی از فراخوان مسیح که از نسل داود می آید، فراخوان قوراحی است. قوراح در مقابل مسیر هارون جانشین موسی مقاومت کرده بود و روش قوراحی، تجدید نظر در روش موسی است همان کاری که داود کرد. ولی تجدید نظر داود در حاشیه ی اعتباری قرار گرفت که وی از کشتن جالوت غول به دست آورده بود. چون این معجزه تکرار غول کشی موسی و نیز قتل شاه غول "بشن" به دست یوشع (قاتل آخان) بود. این غول ها همان رفائیم هستند که نامشان را به آکار داده اند و روایت دیگری از "سباعو" یا دیوهای برخاسته از "سائول" مدل آشوری شئولند و تصویر کننده ی ارواح درگذشتگان. در مصر، فرمانروای سرزمین مردگان، ازیریس میباشد که مومیایی جسد مقتول شده اش همهویت است با پتاح یا خدای خالق که به شکل یک مومیایی تصویر میشود و جرالد مسی، او را لغتا و ماهیتا همان بودا میداند. پتاح معرف خلقت درحالتیست که از اول بود و حالا آن خلقت تغییر کرده و گویی در آرامگاه های پادشاهان دفن شده است. هورس که زنده شدن ازیریس را نشان میدهد، کهن الگوی ارواح مردم کهن است که بازمیگردند و فکر زندگان را به سمت خود میگردانند. ازیریس پس از آن به هورس تبدیل میشود که به دست برادر خشن و گرگ سر خود "ست" به قتل میرسد. هورس برای مقابله با ست، همچون او خشن و گرگ خو میشود و در همین حالت، در قالب "هار-تما" با ارزش های ازیریس درباره ی زندگان قضاوت میکند. این نتیجه ی رسوخ دانش خدایی "تحوت" از جهان زیرین به درون ذهن این موجودیت گرگ خو است. روح شکل گرفته که درواقع همان "آتوم رع" شیرچهره است، "آتوم ایهوه" نام دارد و به دلیل سباعو بودن، "یهو سباعوت" نیز خوانده میشود که همان یهوه صبایوت خدای یهودیت است. به مانند این موجود، دیو های دوزخ نیز به شکل شیرها و سگ ها و مارها و تمساح ها و ورزاوها و وحوش ترکیبی هستند و معمولی ترین روح درآنجا، ترکیبی از لاکپشت و کبوتر دارد تا کبوتر سانیش الوهیتش را نشان دهد. مسی، کیونوکفالی را انعکاسی از این ارواح میداند: هم در غول بودن و هم در جانور انسان نما بودن به کنایه از انسان وحشی.:

“the Egyptian wisdom in other jewish writings”: book3: Gerald massey:fisher unvin pub: 1907: p470-487

اگر برآمدن غول ها از دوزخ، نشانی از تعلق انسان به اصل وحشی خود در کنار جانوران وحشی دیگر باشد، تغییر شخصیت یک کینوکفالی به نام سنت کریستوفر، قطعا در ارتباط با وظیفه ی او یعنی حمایت از مسافرت است. کریستوفر تغییر کرده چون بسیار مسافرت کرده و سفر به افزایش تجربه می انجامد. او چند بار در این که از چه کسی پیروی کند تجدید نظر کرده تا درنهایت در مسیحی بودن ثابت قدم شده و در این راه مقتول شده است. او وحشی ای بوده که به شهریان درس انسانیت داده چون تجربه ی انسان طی تغییر مسیر از وحشی بودن به متمدن شدن است که راهنمای او است. اما مردم در این که او فقط دنبال کسی که قوی تر باشد میرود متوقف ماندند و نفهمیدند قوی تر بودن یعنی چه. سنت کریستوفر همان اطلس یعنی غولی است که زمین را یا آسمان را –و در هر دو حالت قلمرو خدا را- بر دوش خود حمل میکند چون عیسی را به جای کل دنیا به زحمت بر پشت خود حمل کرد و ایمان آورد که او قوی ترین است. در زمان ما هم مردم هنوز کسی را که ثابت کند دربردارنده ی کل دنیا است قوی ترین میدانند که طبیعتا این قدرت در زمان ما به شبکه های اجتماعی تعلق گرفته که مردم فکر میکنند فقط آن، دنیا را ذخیره کرده و حتی دولت ها هم که قبلا قدرت رسانه را در انحصار خود داشتند الآن در مقابل آن احساس ضعف میکنند و متوجه میشوند که هرچقدر بیشتر با شبکه های اجتماعی دربیفتند بیشتر معایب جوامعشان در آنها منعکس میشود. کمتر کسی متوجه قدرت دانشی که استقبال مردم از شبکه های اجتماعی محصول آن است شده و آن را مسیح راستین زمانه ی ما در نظر گرفته است و پنهان بودن این نقطه ضعف، سبب کوتاه آمدن آنهایی که قبلا از قدرت جهانی شکایت میکردند در مقابل فواید تلقین خوب بودن به خود شده است.

در کمال ناباوری، آخرین جلوه ی این مسئله را در گزافه گو ترین و "هل من مبارز" خوان ترین –یا به قول مادربزرگم "حلیمه مبارک خوان" ترین- روزنامه ی ایران یعنی روزنامه ی جوان دیدم که در صفحه ی 6شماره ی یکشنبه 4 اردیبهشت 1401 عنوان گویای «سعدی در زمانه ی "مغول" به ما آموخت که زندگی زیبا است» (تاکید بر مغول، از روزنامه است) را درج کرد و زیر آن از قول احسان رضایی نوشت:

«روز اول اردیبهشت به نام شاعر شاعران سعدی است. معمولا وقتی اساتید فن از سعدی حرف میزنند از شعر و هنر او میگویند. فوقش گاهی در مورد اطلاعات زندگی او  و این که از فلان بیت میشود فهمید که سعدی چه کار کرده و چند سالش بوده یا نه. اما یک چیز مهم در مورد سعدی که معمولا یادمان میرود این است که سعدی این اشعار مثل قند خودش را در یکی از سخت ترین دوران های حیات ملت ایران سروده است. سعدی در عصر پر آشوب حمله ی مغول زندگی میکرد. عصری پر از خشونت. جایی در ابتدای باب پنجم از بوستان سعدی، درباره ی یک دوست اصفهانی اش میگوید که "جنگاور و شوخ و عیار" بوده و "نه در مردی او را نه در مردمی/ دوم در جهان کس شنید آدمی"، و خلاصه خیلی کارش درست بوده است. سعدی میگوید وقتی بعد از یک مدت بی خبری رفیقش را دوباره دیده، تمام موی سرش سفید شده: "چو کوه سفیدش سر از برف موی/ دوان آبش از برف پیری به روی". سعدی علت را میپرسد و جوان میگوید: "جنگ تتر" او را به این روز انداخته و بعد سعدی تصویری هولناک از ایلغار مغول ها (احتمالا جنگ رمضان 625 در حوالی اصفهان) به دست میدهد. منظور این که  سعدی با چنین  وحشت دایمی روزگار میگذرانده و احتمالا بسیاری از سفرهای متعددش  برای دور شدن از جنگ بوده، اما چیزی که سعدی در آن زمانه ی عسرت به دست داده، اصلا شباهتی به دورانش ندارد. سعدی کتاب گلستان را دقیقا در 656 نوشت، همان سالی که بغداد، شهر عاشقی و جوانی او به دست مغول سوخت و سعدی معتقد بود "آسمان را حق بود گر خون بریزد بر زمین." سعدی در چنین حالی، در ستایش عشق و زیبایی و خوبی نوشته است. همانطورکه دیگر شاعر بزرگ ما حافظ هم درست همزمان با وقتی تیمور داشت از سرهای کشتگان مناره میساخت، آن غزلیات  شاهکار را سرود. این روزها با همه گیری کرونا و مصایبش دست به گریبان هستیم. گاهی به سعدی و حافظ فکر میکنم. به آن ذهن های روشنی که در سخت ترین لحظات هم باور داشتند که "زندگی زیبا است."»

باور نکردنی است ولی سعدی و حافظی که جلال آل احمد -نویسنده ی مورد علاقه ی رهبر ایران- و سایر نویسندگان انقلابی زمان شاه، آنها را به بی توجهی به شرایط روزگار و سخن گفتن از روی و پیکر یار و وصف شراب به جای رسالت انقلابی علیه دشمن متجاوز متهم و شماتت میکردند، حالا در بی خیالی نسبت به زمانه قهرمان به نظر میرسند و این تنها بخش از این روزنامه است که به عسرت ایران پرداخته بی آن که حلیمه مبارک خوانی های ژاژخایانه و کاملا تهی و پوچ به خرج داده باشد. حرف نویسندگان انقلابی گذشته درباره ی سعدی و حافظ شنیده نشد و این یکی هم شنیده نمیشود. چون حتی در زمانه ی کرونا که در مقابل بلاهایی که تا حالا بر سر این کشور آمده عددی نیست هم مردم از مقایسه ی این کتاب ها با عصر کرونایی دلشان برای زمان های سعدی و حافظ ریسه میرود و اصلا نمیفهمند که اینها در زمانه ی ایلغار نوشته شده اند و درواقع هم حق با مردم است و امکان ندارد غول های جهنم که اسمشان را مغول و تاتار گذاشته اند و به جان ملت انداخته اند با آن وصفها جنایت کرده باشند و سعدی و حافظ –یا بهتر است بگویم جاعلان آثارشان- در آن شرایط، از جو زمانه تاثیر نگرفته باشند و هیچ بدبینی ای از خود نشان ندهند چون این جور مواقع شما حتی اگر از سرکرده های جمهوری اسلامی هم باشید ولو در جهت تخریب دشمن هم که شده، مجبورید کمی سیاهبینی از خود نشان دهید که خوانندگانتان باور کنند از جنس خودشانید و مثل خودشان غمگنید بلکه کتاب هایتان را بخرند. سنت کریستوفر شاید برنامه های زیادی برای تغییر شخصیت مردم داشت. ولی اولین آرمان او که جانش را گرفت، مبارزه با دروغ بود و کشف و زیر سوال بردن دروغ ها در جهت بازگشت آرامش خیال به مردم مستاصل، فعلا اولین کاری است که از دست هر آدم مطلعی برمی آید.

 

اتوپیای انجیلی در پرسپولیس: از تمساح مسیح تا تخم اسب مرد روستایی

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا (بهار 1401) در اینترنت با عنوان عجیبی برخوردم: «آمازون و کتاب ماد خاتون، ماندگاری سنت ها و آیین ها، چرایی تعلق خاطر به پوتین با نگاه ناصر شاهین پر.» این، سرتیتر گفتگوی سعید بهبهانی با دکتر ناصر شاهین پر بود که پادکست صوتی آن –به تاریخ 16 مارس 2022 در میهن تی وی1 قرار داده شده بود. پیش خودم گفتم: "ماه خاتون دیگر چه صیغه ای است؟" کمی از پادکست را گوش کردم، دیدم این اسم کتاب جدید دکتر شاهین پر است. درباره ی آن در اینترنت جستجویی کردم و چیزی گیرم نیامد. معلومم شد این باید از آن کتاب هایی باشد که سرشان به تنشان می ارزد چون هیچ جریانی پشتش نیست که برای آن تبلیغات وسیع به راه بیندازد و لاجرم از خامه ی ذهن خود نویسنده بیرون آمده است. عاقبت، گفتگوی فرامرز فروزنده با دکتر شاهین پر درباره ی این کتاب در شبکه ی "ایران فردا" را یافتم و کمی گوش کردم. اینجا هم داستان باز نشد ولی تا جایی که دریافتم، درباره ی زنی ایرانی به نام "ماد خاتون" است که صاحب فرزند نمیشود و اشکال هم از شوهرش است. ماد خاتون، برای رسیدن به بچه، سراغ جادوگران و رمالان میرود و کم کم دچار توهم این انتظار میشود که مردوک خدای جادوگران، او را حامله خواهد کرد و او از مردوک صاحب پسری خواهد شد که جهان را نجات خواهد داد. دکتر فروزنده گفت که به نظر میرسد این کتاب، شرح کاملی از روحیات بیشتر ایرانی ها تا انتهای حکومت پهلوی است و شاهین پر در تاییدذ این موضوع گفت که به خاطر همین است که اسم کتاب و قهرمانش را "ماد خاتون" گذاشته است. چون ماد در تاریخ ایران، عنوان قدیمی ترین حکومت ایرانی تلقی میشود درحالیکه خاتون یک لقب محترمانه ی ترکی برای زنان است که در دوره ی قاجار مد بود و هنوز هم کمابیش استفاده میشود. یعنی مادخاتون زنی است که در او قدیم و جدید به هم میپیوندند. چون به عقیده ی دکتر شاهین پر، ایرانی های زمان پهلوی، حتی اگر ماشین لباس شویی و جاروبرقی و دیگر وسایل مدرن اروپایی هم استفاده میکردند، ذهنشان با ذهن یک نفر که در بین النهرین 3000سال پیش به پرستش معبد و کاهنانش میپرداخت تفاوتی نداشت. شاهین پر نقل قولی از پلوتارخ آورد بدین مضمون که اگر از آسمان ایران باستان، یک سوزن به زمین بیفتد، به زمین نخواهد رسید.. چون ایرانی ها (پارسی ها) اینقدر خدا دارند که خدایانشان لابد در آسمان همه به هم چسبیده اند و شاهین پر معتقد است فرشتگان ذهن ایرانی دوره ی پهلوی نیز اگرچه همه در اطاعت یک خدای واحد بزرگتر بودند ولی باز چنین کیفیتی داشتند. فروزنده از شاهین پر خواست که اگرچه 5سال بعد از انقلاب از ایران خارج شده و  ایران بعد از انقلاب را آنقدرها ندیده است، ولی باز هم بر اساس خبرهایی که از آن ور میرسد، برای این کتاب یک جلد دومی بنویسد که تغییرات اجتماعی 43 سال اخیر را هم منعکس کند و شاهین پر گفت که اتفاقا به این موضوع فکر میکند و شاید این کار را بکند. این گفتگو کمی مرا به فکر فرو برد. آیا شاهین پر به عنوان یک ایرانی بزرگ شده در سلسله ی پهلوی در یکی از عمومی ترین عقاید ایرانی های سنتی با آنها مشترک نیست؟ ایرانی ها فکر میکنند فرهنگشان در طول 1400سال تغییری نکرده و درخت تناورش در تمام طوفان ها و تگرگ های تمام نشدنی حیاط خانه شان، پایا و راست قامت باقی مانده است و شاهین پر مانند بیشتر افراد تحصیلکرده ی همدوره اش این 1400 سال را کرده است نزدیک 3000سال. این یکی از عجیب ترین ویژگی های ایرانی ها است که فکر میکنند همه چیز حتی بعد از گذر نسل ها به همان شکلی که آخرین بار دیده شده، باقی است. همین تازگی عمه ام یک روز صبح بهاری خوابنما شد که مادرش –مادربزرگ فوت شده ام- او را صدا میکند که "دتر (دختر). بلند شو برو کشاورزی کن. همیشه بهار نیست.» مادربزرگم وقتی زنده بود، همیشه بهارها همین جوری خون دل میخورد و نگران به هم خوردن اوضاع مزرعه در اثر شرایط غیرقابل پیشبینی آب و هوای گیلان بر اساس خاطرات شخصیش از دوره ی پهلوی بود. عمه ام مطمئن است که مادربزرگم واقعا او را صدا کرده و روح مادربزرگم هنوز در همان حال و هوای دوران فوت او قرار دارد. یعنی این اعتقاد صابئین و حنفا که انسان بعد از مرگ، روحش از محدودیت های جسم فیزیکی خلاص میشود، ابدا در ذهنیت ایرانی جایی ندارد. این خود به سبب محدودیت در مشاهده و ابزار تجربه است وقتی که میبینیم دانش درگذشتگان، هنوز در همان حال و هوای دوران زندگیشان جواب میدهد. مثلا این ضرب المثل مادربزرگم که به مناسبت های مختلف میگفت «بدیده پشیمان، ندیده پشیمان» را جوانانی که آن را در عمرشان نشنیده بودند هم دوست داشته اند.  معنی این ضرب المثل این است که مسئله ی مورد بحث را اگر امتحان کنی، پشیمان میشوی که چرا امتحان کردی، و اگر امتحان نکنی، باز پشیمان میشوی که نکند اگر امتحان میکردی، بهتر میشد. همانطورکه میدانید، این ضرب المثل، بسیاری از اتفاقات و بینش های ورودیافته به ایران –از انقلاب اسلامی گرفته تا فرویدیسم و اینترنت- را در بر میگیرد. یا مثلا بعضی از فامیل گاهی این ضرب المثل مادربزرگم را که میگفت: «حصیر قالی میشود. کم کم خانه خالی میشود.» را که درباره ی سخت شدن زندگی بعد از افزایش تجملات در خانه است را به یاد می آورند و برایش خدابیامرزی میدهند. چیزی را که مادربزرگم بر اساس سنت میدانست، امروزی ها در مدرنیته عملا تجربه کرده اند. اگر بخواهیم این اشتباه خطرناک را مرتکب شویم و از صحیح بودن اعتقادات فردی درگذشتگان به درست بودن جهانبینی عمومی ای که همه شان را متحد میکند برسیم –اشتباهی که هم رژیم پهلوی مرتکب شد و هم جمهوری اسلامی- آن وقت است که این ثبات روانی نسبت داده شده به درگذشتگان، تبدیل به ایدئولوژی ملی ای میشود که ظواهر مدرنش مانع از پایه های پوسیده ی وارداتیش میشود.

این پایه های پوسیده ی وارداتی، به آخرت گرایی یهودی-مسیحی مربوطند که تحقق بهشت خدا و ملکوت آسمانی در زمین را وعده میدهند. افسانه ی بهشت زمینی یا به اصطلاح "عصر طلایی"، در نزد قبایل و اقوام متعددی دیده میشود و ظاهرا بازمانده ی واقعیت از بین رفتن یک بهشت سرسبز نخستین در اثر تغییرات آب و هوایی است. اما کفرگویی تحقق انسانی بهشت، یک فراورده ی اصالتا یهودی-مسیحی است. تمامی بهشت های اتئیستی –از کمونیسم تا لیبرالیسم- از این آموزه های کشیشی بیرون آمده اند که اگر نبودند، شاید هیچکس هم انتظار نداشت که زندگی امروزی بیش از حد ظالمانه یا غیر قابل تحمل است و شکوه نمیکرد که چرا هیچکس هیچ کاری برای بهتر شدن اوضاع نمیکند. انگار واقعا قرار است به بهشت برسیم آن هم وقتی به قول داروینیست ها تحت سیطره ی روح یک انسان غارنشین و حتی شاید یک میمون بی شخصیت درونی قرار داریم. در بسیاری از پیشگویی ها این بهشت را یک فرستاده ی خدا و حتی شاید پسر او برقرار میکنند. ما مسلمان ها معتقدیم که این فرستاده حضرت محمد بوده که آمدنش را یهودیان و مسیحیان وعده داده اند او آمده است و بنابراین ملکوت خدا را هم تاسیس کرده است. پس این وضع فعلی ما میشود ملکوت خدا. اگر محمد 10سال پیش آمده باشد، ملکوت همین است. اگر 3هزار سال قبل هم آمده باشد، ملکوت همین است. در آینده نیز همین خواهد ماند. اما چطور ممکن است مردمی که در بدترین شرایط بهداشتی و حمل و نقلی و عقلانی و مادی زندگی میکنند معتقد باشند ملکوت خدا همین است؟ کلید این معما را فقط کسانی گم میکنند که تورات و انجیل نخوانده باشند و ندانند بهشت مردم اولیه چه زهر ماری است و خدایشان نیز چقدر عادل و فوق العاده است. دراینجا نظرتان را جلب میکنم به تاملات یک نفر اسلاو برخاسته از سرزمین سابق کمونیسم یعنی کشور شوراها وقتی که خودش بعد از عمری بزرگ شدن به دور از بهره وری از تعلیمات مفیذ کشیش ها، رفت کتاب مقدس را برداشت و مطالعه کرد ببیند آن دقیقا منهای کشیش چگونه است. این شخص، آقایی به نام هما بروت است. بروت، به آیه ی 15 فصل دوم سفر پیدایش توجه کرده است که میگوید: «و یهوه، مرد را گرفت و در باغ عدن گذاشت تا از آن مراقبت کند.» بروت نتیجه میگیرد که انسان برای خوشگذرانی صرف در بهشت نبود و وظایفی داشت. بروت توجه میکند که یهوه ظاهرا عمدا میخواسته انسان را از آن جایگاه بردارد. چون از یک طرف میگوید که مرد نباید از میوه ی درخت بخورد و از طرف دیگر آن را پنهان نکرده بلکه وسط باغ و در سهل ترین دسترس ممکن مرد قرار داده و حتی آن را خاردار هم نکرده که طرف، انگیزه ای برای خوردن نداشته باشد. به نظر بروت، دلیل، این است که مرد، شخص با تدبیری نبوده است و این، جایی ثابت میشود که فصل سوم پیدایش –آیات 1تا7- را بخوانیم: «مار از همه ی جانوران صحرا که یهوه آفریده بود، حیله گر تر بود و مار به زن گفت: "آیا خدا به راستی فرمود: از هیچ درختی در بهشت نخورید؟" و زن به مار گفت: "ما میتوانیم از میوه های درختان بخوریم به جز میوه های درختی که در میان بهشت است. خدا فرمود: آنها را نخورید و به آنها دست نزنید مبادا بمیرید." و مار به زن گفت: "نه. تو نخواهی مرد. اما خدا میداند در روزی که آنها را بخوری، چشمانت باز خواهد شد و مانند خدایان خواهی بود و نیک و بد را میدانی. و زن دید که درخت برای غذا خوب است و برای چشم، خوشایند و  پسندیده است زیرا دانش میدهد. و میوه ی آن را گرفت و خورد و به شوهرش داد و او خورد. و چشمان هر دو باز شد و دانستند که برهنه هستند و برگ های انجیر را دوختند و برای خود پیشبند درست کردند.» نکته ی جالب این است که وقتی یهوه مرد را صدا میکند و میبیند نیست، میپرسد کجا بودی و مرد میگوید رفته بودم خود را بپوشانم چون لخت بودم. یهوه فهمید که او میوه را خورده است و وقتی از آدم پرسید که آیا چنین است، آدم حتی حاشا هم نکرد و جالب این که انداخت گردن حوا، درحالیکه میتوانست بگوید «حوا به من میوه ای داد و من نمیدانستم میوه ی آن درخت است.» پس حماقت آدم که ظاهرا یهوه فقط با میوه نخوردن او مشکل داشته، ثابت میشود. اما عجیب اینجاست که مار، زیرک ترین جانوران خوانده شده ولی در ازای پندی که به حوا میدهد بدترین بلاها سرش می آید. اگر هدف او از این پند، لطمه زدن به آدم وحوا بوده، در این صورت حماقت بزرگی کرده و با کینه ی بیحاصل، خود را نیز مجازات کرده است. اما موضوع این است که حرف های او دروغ نبوده است. آدم و حوا با خوردن میوه نمردند و چشم هایشان هم واقعا باز شد. پس اشتباه او این بوده که پند درست را به کسانی داده که لیاقت آن را نداشته اند. مجازات مار، این بود که به زشت ترین جانور تبدیل شد و پاهای خود را از دست داد و مجبور شد روی زمین بخزد. پس مار، در بهشت پادار بود و به قول بروت، مار پادار که اژدها است، سمبل شیطان است.:

“secrets of the garden of eden”: part1: homa brut: alternathistory: 7/3/2019

محققانی چون مایکل کالینز، افسانه های مربوط به نبرد سنت جورج با اژدها را تداوم نبرد انسان اخراج شده از بهشت با شیطان به عنوان مار پادار میدانند. مدل های پاگانی تر افسانه در غرب، نبرد آپولو با پیتون، و آمون رع با اژدهای آپوفیس (آپپ) بوده اند. در مقدونیه، سنت جورج در کنار سنت کریستوفر با اژدهایی با سر انسان میجنگید و جالب این که سنت کریستوفر، سری سگ مانند داشت که او را با آنوبیس خدای شغال سر مصری مرتبط میکرد. معبد یونانی ادفو در مصر که وقف پرستش هورس با عنوان سرکوبگر جانوری ناشناخته به کنایه از برادرش ست میباشد در رابطه با کیش سنت جورج به نظر میرسد. سنت جورج به سبب نام گرفتن جورجیا (گرجستان) از او اکنون بیشتر یادآور آسیای صغیر است و زادگاهش نیز کاپادوکیه خوانده شده است. ولی نخستین داستان ها او را در ارتباط با لیبی (افریقا) دانسته اند و گفته اند که او درآنجا اژدهایی را که نخست گوسفندان و سپس کودکان را میدزدید و میخورد، کشت و با این کار توانست شاه بومی و تمام مردمش را مسیحی کند. به احتمال زیاد، منظور از اژدها دراینجا تمساح بوده که اروپایی ها اولین بار او را از طریق افریقا شناخته بودند. افسانه ی اژدهاکشی سنت جورج تو سط پیروان یکصد قدیس دیگر تکرار شده که خصم بعضی از آنها همچون اجیپتوس، ارساکیوس و سنت تئودر هراکلیای بیتینیا صراحتا تمساح خوانده شده است. تمساح را با لویاتان یا اژدهای دریایی نیز تطبیق کرده اند که یهوه او را سرکوب کرد. این داستان بی تردید مرتبط با کشته شدن اژدهای دریایی به دست پرسئوس است وقتی که او "اندرومدا" شاهزاده خانمی افریقایی را از چنگ اژدها نجات داد و با شاهزاده خانم ازدواج کرد و جانشین شاه اتیوپی شد. سنت جورج نیز به روایت مشهورتر، شاهزاده خانمی را از چنگ اژدها نجات داد و با شاهزاده خانم ازدواج کرد. این روایت را به قرن13 منسوب کرده اند و نوشته اند که بازتابی از جنگ های صلیبی درون اروپا بوده است. سنت جورج اژدها کش بنیانگذار مسلک شوالیه ها و اخوت رز-صلیب نشانشان بوده و شوالیه ها کلیسا را که به کالبد مادر مسیحیت به جای مریم مقدس شناخته میشده، به جای شاهزاده خانم، از طمع اژدهای آلبیژن ها نجات داده بود. سقوط آلبیژن ها درست مثل تکه تکه شدن بدن ستاره ی دریایی، سبب پیدایش انواع و اقسام فرقه های منحرف شد که بسیاریشان یوهانیست یعنی پیرو این اعتقاد یهودی بودند که یوحنای تعمیددهنده (یحیی) بازگشت ایلیای یهودیان و او است که مسیح یهودی است، نه عیسی که توسط او تعمید شده است. یحیی پیامبر مغتسلین است که عنصر مقدسشان آب میباشد و مسیح نیز از این جهت به موجودی آبی چون تمساح مرتبط میشود که میتواند خطری برای مسیح انسانی باشد. اما پیروزی بر رقیب بیدلیل به پیروزی بر اژدها تشبیه نشده است. در افسانه های اروپایی، اژدها محافظ گنج بود. در افسانه ی یاسون و پشم زرین، پشم زرین که میتواند نشان تقدس بره ی خدا یا مسیح باشد، توسط اژدهایی محافظت میشود. پس هدف، تصرف گنج معنوی اژدها به نام کلیسای عیسی است و خود داستان اژدها کشی بخشی از این گنج است. کلیسا اژدها را از بین میبرد بر اساس اسطوره های خود رقیب که به هر حال در قفسه ی پاگانیسم طبقه بندی میشود. مشهورترین اژدهاکش های پاگانی در دوران قدیم، تموز، مردوخ و اهوره مزدا بودند که جملگی مرتبط با سرسبز شدن گیاهان در بهار بر ضد بی بر و باری زمستان محسوب میشده اند. آیین های مربوط به اینان، مورد توجه کشاورزان بود و اتفاقا جورج نیز یعنی کشاورز. پس او جلوه ای از "گرین من" یا مرد سبز، یعنی روح طبیعت به عنوان جایگزین خدای گیاهی در اروپا بود. نکته این که سرسبزی گیاهان در ارتباط با رشد نیروی خورشید بود و پیروزی نهایی خورشید، انقلاب تابستانی بود که به عنوان زادروز یحیی جشن گرفته میشد. پس خصمین اصلی، زمستان و تابستان بودند و بهار، نیروی بینابینی که چیزی از هر دو در خود داشت. نتیجه این که بهار، شر رسانی را جایز میشمرد برای ظهور مسیح در تابستان. همان کاری که کلیسا به نام عیسی مسیح میکرد.:

“st George and the dragon: the golden legend”: Michael h.collins: collinsm.com

جرالد مسی نیز به موقعیت بینابینی مسیحیت بین خیر و شر توجه و آن را به موقعیت سیاره ی ماه در ماه پرستی نسبت داده است. چون از قدیم این عقیده وجود داشته که ماه از خودش نوری ندارد و نور خود را از خورشید میگیرد. بنابراین خود ماه تاریک است و کم و زیاد شدن روشناییش در طول شب ها به نبرد نور و تاریکی برمیگردد که در آن، تاریکی، مار یا اژدها و نور، قهرمان خورشیدی است. روایت های دیگر این دوگانه، شیر به جای نور خورشید و تکشاخ (کرگدن) به جای تاریکی، همچنین شغال یا گرگ به جای نور ورود یافته به تاریکی در مقابل تمساح و ماهی به جای تاریکی هاویه هستند. [این دومی، احتمالا ریشه ی نگاره های یادشده از سنت کریستوفر است.] ازآنجاکه این مذهب بینابینی، به همکاری خیر و شر نیاز دارد، این زوج متضاد، میتوانند با هم برادر و شریک هم باشند؛ همانطورکه اشوین ها و مدل دیگرشان زوج کریشنا-بالاراما در هندوستان، همچنین شاهین و کلاغ سیاهان استرالیا چنین کاربردی داشته اند. در مصر نیز تحوت خدای ماه بین برادران متخاصم خلقت –سوت و هورس- صلح برقرار میکند. مشکل این است که قرار است هر کدام از آن دو جاهایی از هم متضرر شوند، پس خدای خیر برای تصاحب نیروهای شر به نفع خود باید مجددا از نیروهای شر متولد شود. ماه از آب های آغازین پدید آمده و آب ها را در جزر و مد کنترل میکند. عنصرش ماهی است ولی برای جذب خیر انسانی، این ماهی، پادار میشود و با خشکی ارتباط می یابد و اینجا است که با تمساح و حتی اگر شده، آبزیان کمخطرتر ارتباط برقرار میکند. مسی، ارتباط قورباغه با ماه در فولکلور چینی، سرخپوست و انگلیسی را در رابطه با نشستن او به جای اژدها ارزیابی میکند. خدای خیر جدید، میتواند خود تمساح باشد ولی در یک قالب ملوس تر. در این مورد، سایه ی ماه با شبیه بودن به یک خرگوش، کار را راحت کرده است. در بودیسم، این خرگوش را بودا میدانند که با انداختن خود در آتش، خود را قربانی مرد فقیری کرده است. بودا در قالب این خرگوش، مدل شرقی مسیح قربانی شونده به نظر میرسد. با این حال، گمانه هایی وجود دارد که سعی کرده اند غیر اصل بودن خیر خورشیدی در این افسانه ها را گوشزد کنند. به همین دلیل است که در مصر، خونسو خدای ماه هم نابودکننده ی دشمنان قوم است و هم غول کش. او جانشین داود است که جالوت غول پلستینی را کشته است. حیوان داود شیر است درحالیکه اولین خان او کشتن یک شیر بوده است. این او را با سمسون پهلوان یهودی مربوط میکند که هم درگیر جنگ های متعدد با پلستینی ها بوده و هم در اولین خانش یک شیر را کشته است. سمسون، همتای هرکول یونانی است که شیری را کشته و پوست او را پوشیده است و این همان داود است که شیر را که حیوان خورشید است میکشد و خود را شیر میخواند و به عنوان نیروی خیر، به جنگ اشرار به نمایندگی پلستینیان میرود. سمسون به عنوان کامل کننده ی این داستان، در عین جنگ با پلستینی ها فریب یک روسپی پلستینی به نام دلیله را میخورد و توسط او در عالم مستی، دستگیر و مقتول میشود. دلیله درواقع همان اژدهای ماده است که از پهلوان خورشیدی باردار شده و ما الآن میدانیم که قهرمان خورشیدی مزبور، غاصبی بوده که امتیازات خورشید را دزدیده است. در داستان سمسون، این امتیازات، در قالب کندوی عسلی مجسم میشوند که در دهان شیر قرار دارند و سمسون برای به دست آوردن آن، شیر را میکشد. مسی، این داستان را به یک طرح ایرانی مرتبط میکند که در آن، زنبوری در دهان یک شیر نر حمل میشود. مسی مینویسد که در زبان مصری، کلمه ای وجود داشته که هم برای شیر ماده به کار میرفته و هم برای زنبور. شیر ماده، در این فرهنگ، هم تجسم دوزخ بوده و هم تجسم روح انسان دائم الخمر. ماه کامل، به شیر ماده تشبیه میشده در مقابل خورشید که به شیر نر تشبیه میشده است. خانه ی خورشید، صورت فلکی اسد بوده و خانه ی ماه کامل، صورت فلکی دلو که مردی آبریز را نشان میداده و گاه به جنسیت ماده شیر، به شکل یک زن تصویر میشود. زمانی که خورشید به برج دلو پای میگذارد، از امتزاج این نیروهای ضدین، تغییرات بزرگ زاده میشوند و به همین دلیل است که غنوصی ها به آرزوی ظهور عصر اکواریوس (آبریز) نشسته اند.:

Luniolatry: ancient and modern”: Gerald massey: 1887: tringlcalhistory.org

این مطلب، نیروهای خیر و شر غاصب آن را خدایی مینمایاند و تفاوت اندکی بین مسیحیت نخستین و پاگانیسم مشابه آن باقی میگذارد. پس چه شد که خیر و شر در انجیل، به آدم ابله بی خاصیت و مار بدشانس عقده ای شده فروکاسته شده اند؟ به نظر میرسد اینجا باید دنبال اژدهایی باشیم که کلیسا شکستش داده تا از غارش گنج معرفت بیرون بکشد و چون اژدهای مزبور، تنها شاخه ای از جهان پیشین است که همان مکتب آلبیژن باشد، مداقه ای در روایت دیگر جنگ صلیبی در اروپا موضوع را روشن میکند: نبرد با آریانیسم یعنی همان فرقه ی پیرو آریوس کشیش که معتقد بود مسیح فقط پیامبر خدا بوده و نه پسر خدا یا خدای مجسد. بسیاری از ژرمن ها آریان بودند و اصلا علت این که نازی ها ژرمن ها را آریایی میخواندند، این بود که بحث نژاد آریان بر بحث مکتب مسیحی آریان در رمانتیسم استوار بود. نسبت البی ژن یعنی آلبی تبار با آریان های ژرمن را در مسیحی شدن گوت ها توسط اوزیبیوس نیکومدیایی قرار داده اند چون نیکومدیا که شهری در ترکیه بوده، بازسازی شده ی شهری قدیمی تر به نام "اولبیا" دانسته شده و چون اولبیا را نیکومدس اول بیتینیا بازسازی کرده است، این شهر به نامش نیکومدیا نامیده شده است. اوزیبیوس نیکومدیایی که سوری تبار دانسته شده، خود مستقیما با آریان در مکاتبه بود و به عنوان یک آریان، حتی به مقام اسقف قستنطنیه رسیده بود (جالب این که میتوان دولت بیزانس یا بیتینیا را که برسازنده ی قستنطنیه است، اصل مسیحیت حکومتی و اصل روم باستان نیز دانست). اوزیبیوس، اولفیلاس نامی را به عنوان کنسول تبلیغ مسیحیت در بین گوت ها به داسیا و موئسیا در تراس فرستاد و اولفیلاس به ترجمه ی انجیل برای گوت ها پرداخت. نام این اولفیلاس را میتوان با نام اولبیا و آلبیژن مقایسه کرد. در کرونولوژیا، معنی نام اولفیلا "فرزند گرگ" عنوان و اشاره به گرگ تباری اسطوره ای اسکیت ها دانسته شده است. به روایت تاتیشف، اسلاوهای ایلمن، توتم گرگ داشتند چون تبارشان اسکیت بود و ظاهرا همانان با گوت ها مرتبطند. گوت ها پادشاه آنت ها به نام "بوز" [قابل مقایسه با بیتینیا و بیزانس] را به صلیب کشیدند و این، روایت دیگری از به صلیب کشیده شدن مسیح است. چون اسقف مسیحی اسکیت های آنت، وابسته به قستنطنیه بوده و اسکیت ها نیز باید روایت بومی خود از قتل مسیح را پیدا کرده بوده باشند. بخصوص ازآنروکه کنستانتین اولین امپراطور مسیحی روم، گوت ها را شکست داده و این همتای شکست یهودیان از رومیان به سزای کشتن مسیح است با توجه به این که خزرها ی اسکیت، یهودی شده بودند و میشد این دو موضوع را به هم وصل کرد. در زمان لئوی اول، اسکیت ها اجداد اسلاوها و روس ها شمرده میشدند. بطلمیوس سینسیوس اسقف مصر، از دردسر رهبران "مو بلوند" جنگسالاران اسکیت در سراسر روم نوشته است. معمولا بربرهایی را که روم باستان را نابود کردند  ژرمن های مو بور تصور میکنند. لئو خود در خدمت سرکرده ی بربری به نام آسپار در قرن پنجم میلادی بود. از آن قرن، هم یک آسپار قدرقدرت در افریقا گزارش کرده اند و هم یکی دیگر در شرق امپراطوری روم. آسپار دیگری هم از قرن هفتم گزارش کرده اند که یک رهبر بلغار بوده که از حدود ولگا به غرب پای نهاده است. ناسیونالیست های روس همچون استاویف که تاریخ رسمی اسکالیگری را به نفع قوم اسلاو زیر سوال برده اند، این آسپارها را یکی میکنند و روم لاتینی را پدیدآمده از مهاجرت اسلاوها به غرب و انجیل و تاریخ انجیلی اوزیبیوسی را –که اساس تاریخ اسکالیگری است-  سوغاتی معرفی میکنند که مهاجرین از بلغارها گرفته و به غرب داده اند و علت این که گفته شده آریایی های محبوب نژادپرستی ژرمن از استپ های روسیه آمده اند نیز همین است. گاسپار شاه مغ یا مجوس که از شرق می آید و مسیح را تایید میکند همان اسپار بلغار است و مجوس را که به پرشیا نسبت داده اند باید در استپ های اوراسیا جست و ایران حالیه را به سبب وابستگی به روسیه ی قدیم و حکومت تاتارش وارث آنها دانست نه این که ایران اصل پرشیا باشد. آستاویف معتقد است نام های شاهان پارسی در روایات یونانی همچون سیروس، داریوس و خرخس، کلمات تاتاری بودند که ژرمن ها تلفظ اولیه شان را فراموش کرده بودند و جالب این که این، خود آلمانی ها بودند که در باستانشناسی ایران، تلفظ ایرانی این اسامی را به خود ایرانی ها معرفی کردند. ولی همین کلمات یونانی بودند که در تلفظ های دیگر، باعث فرض وجود امپراطوری های تخیلی دیگری به موازات امپراطوری پارس شدند. مثلا سیروس، دراصل آسیروس بود که آسور و سوروس هم تلفظ شد و فرض وجود امپراطوری های آسور و سوریه را موجب گردید. آستاویف، اصل این کلمه را همان آسور میداند که در اصل نام خدا بوده و از روی این خدا، یک شهر فرض کرده اند و بعد فرض کرده اند که آن شهر، مرکز یک امپراطوری بوده است. آستاویف، آسور را همان خدایی میدانست که اسلاوها از او به "آستارای روس" یاد میکردند و ظاهرا آستارای را تلفظ دیگر آسور میدانست. امروزیان نیز مشاهدات آماتور و غیرتخصصی خود را در راستای انتقادات قدیمی نتیجه گیری میکنند. مثلا آرلین از جمهوری چک، به دلیل وجود بنا های گوتیک قدیمی در کشورش که مملو از تصاویر زنان مسیحی و محترم قدرتمندند، وجود انبوهی از قدیسه های نخستین مسیحی همچون آنا، ماگدالنا، باربارا، کاترینا، آپولونا، اورسولا، کلارا و غیره را نه ریشه گرفته از فرهنگ مردسالار کلیسای رم لاتین بلکه متوازن با ارجمندی زنان در فرهنگ اسکیتی و همگامی آنها با مردانشان که یونانیان را تا مرز افسانه ی آمازون ها یا قبایل زنان جنگجو دچار سوء تفاهم کرد، ارزیابی میکند. به نظر او مسیحیت اولیه، چیزی در حد پرستش مریم مقدس به صورت یک الهه بوده ولی کتاب مقدس (تورات و انجیل) محصول فرهنگ ضد زن یونانی-رومی و سپس تر ترجمه شده و نسبت داده شده به فرهنگ و زبان مردسالارتر و ضد زن تر عبری است.:

Chronologia: “gothsm germans , slavs”: issue12768

همین که ساده کردن تاریخ، سبب آشکار شدن شواهدی در این باب حتی در عصر ما باشد، نشانگر این است که در زمان بسیار ساده تر پرداختن به تاریخ، برداشت آریان از تورات یا نسبت دادن آن به نفوذی های آریان –آن هم وقتی گفته میشود انجیل را یک آریان اولین بار به گوت های اجداد ژرمن ها به عنوان مسببان تاسیس امپراطوری مقدس رم به مرکزیت مذهبی واتیکان ترجمه و معرفی کرد- خیلی ساده تر و باورپذیرتر بوده است. پس عجیب نیست که آدم خوب و مار بد هر دو در بهشت خدای بی مزه ی حیله گر، تفاوتی با انسان های معمولی نداشته باشند. هرچه باشد، آنها الگوهای مسیح و شیطان به عنوان دو نیمه ی خدا بودند و این همان خدایی است که خود به شدت درگیر ویژگی های انسانی است و اصلا اگر باغ بهشت را یک موجود انسانی درست نکرده باشد، معنی ندارد انسان ها بتوانند مجددا باغ بهشت را بر زمین ایجاد کنند. در ژرمانیسم که نازیسم آن نتیجه ی بازگشت به آریانیسم بود، این، موضوع اسباب فرهنگ سازی گسترده ای شد و ازجمله در ایرانشناسی که بخش مربوط به مذهب زرتشت  و خطوط میخی آن به طور کامل در ید ژرمان ها –از هرتسفلد گرفته تا کریستن سن- بوده است (تنها کارشناس خط میخی در ایران یعنی پروفسور عبدالمجید ارفعی، این دانش را از آلمانی ها گرفته است و بقیه ی استادان، فقط ادعاهای آلمانی ها را بلغور میکنند) نیز بخش ماقبل اسلامی ایران با تصویر خدایی انسان نما به نام اهوره مزدا به صورت یک مرد ریشو که داخل یک کالسکه ی پرنده نشسته است، بازآفرینی میشود درحالیکه به دو نیروی خیر و شر سپنتامئینو و انگری مئینو تقسیم شده است همانطور که یهوه به دو نیروی آدمی و مار تقسیم شده است و از آدم نیز شیث و قابیل پدید آمده اند و الی غیرالنهایه. این متفاوت با ادعای قدیم زرتشتی ها در متونشان است که بر اساس آن، اهوره مزدا و اهریمن هر کدام یک خالق، اولی خالق خیر و دومی خالق شر بوده اند. این به عنوان اصل مذهب ایرانی مشخص و ادعا شد –و هنوز هم میشود- که مذهب اسلام، کپی مسائل آن است و خودبخود سبب بازسازی اسلام از روی خدا-شاهی فرضی هخامنشی و ساسانی شد که پس از دست رد ایرانی ها به آن در سلسله ی پهلوی، مدل اسلامیش با موفقیت در جمهوری اسلامی تولید شد. مشکل این است که مردم این نوع داستان ها را در باب خدایان غیر انسانی تصور کرده بودند و محال بود بدون مهملات توراتی در باب خدایان و قهرمانان انسان نما، بتوان انسان های فانی خطاکاری را که به مقام حاکم انتخاب میشوند، موجوداتی خداگون تصویر کرد. سردرگمی مردم ایران بیشتر ناشی از این است که هنوز نمیدانند باید از سیاستمدارانشان، توقع انسان بودن و خطا کار بودن داشته باشند یا انتظار خدا بودن و معجزه کردن. اینجا اشکال از خود مردم است چون حتی وقتی متوجه میشوند چیزی این وسط اشکال دارد، هنوز فکر میکنند بدبختی ایران از خدا و اسلام است و حتی یک بار احتمال نمیدهند که شاید خدا را از کس غلطی آدرس گرفته اند یعنی از همان سیاستمداری که دوست دارد مردم فرق خودش و خدا را تشخیص ندهند و بتواند مثل فراعنه ادعای خدایی کند. در همان دوران قدیم که اتفاقا تشخیص خدایان از جانوران و عناصر طبیعت سخت تر بود، داستانی در این مورد وجود داشت که اتفاقا کمیاب بودن اسب به عنوان یک جانور اشرافی را در روستاهای دوردست و در نزد مردم بیسوادشان سوژه کرده بود. مطابق این داستان، روستایی ای اسبی را دید و آرزو کرد اسب داشته باشد. با زحمت زیاد، پولی جمع کرد و به شهر رفت تا اسبی بخرد. وقتی وارد شهر شد، کدو فروشی که از قیافه و طرز صحبت مرد فهمیده بود او روستایی است، او را به سوی خود خواند و پرسید دنبال چه میگردد. مرد روستایی گفت که اسب میخواهد. کدوفروش گفت: «پیش خوب کسی آمدی. من اسب فروشم. اما الآن اسب هایم تمام شده و فقط تخم اسب دارم. یکی از اینها را بخر.» روستایی با اشتیاق، یکی از کدوها را که آنها را تخم اسب تصور کرده بود، به قیمت گرانی خرید. کدوفروش سفارش کرد که در راه، تخم اسب را روی زمین نگذارد چون به محض قرار گرفتن تخم روی زمین، اسب از تخم درمی آید و به سرعت فرار میکند. روستایی به نصیحت فروشنده عمل کرد و در راه بازگشت به روستایش وقتی به تاریکی شب برخورد، کدو را از درختی آویزان کرد و خوابید. روباهی رهگذر، کدو را بالای درخت دید و با امید این که توی آن چیزی باشد، پرید و طناب را پاره کرد. کدو به زمین خورد و با صدای بلندی شکست. مرد از صدا از خواب بیدار شد و دید کدو شکسته و بعد در تاریکی، چشمش به روباه افتاد که به سرعت در حال فرار بود. مرد روستایی فکر کرد که چون تخم اسب به زمین خورده، بچه اسب از تویش درآمده و دارد فرار میکند. او روباه را در تاریکی با بچه اسب اشتباه گرفت و دنبالش دوید. روباه درون بوته زاری قایم شد. مرد درحالیکه به خود میبالید اسبی خریده که در نوزادی بسیار سریع است، چوبی برداشت و داخل بوته ها کرد تا بچه اسب را بیرون بکشد. چوب به ببری برخورد کرد که توی بوته ها خوابیده بود. ببر از وحشت پا به فرار گذاشت. مرد با خود گفت: «ماشاءالله. به همین سرعت، عجب رشدی کرده است؟!» پرید روی اسب تا آن را نگه دارد. در همین زمان، ابر از روی ماه کنار رفت و نور ماه روی بدن ببر افتاد و مرد خطوط روی بدن ببر را دید و شناخت. وحشت کرد. چشمش به شاخه ی درختی افتاد. آن را گرفت و ببر را که به سرعت در حال دور شدن از صحنه بود نظاره کرد. صبح که شد، با ترس و لرز از درخت پایین آمد و به روستایش بازگشت و دیگر تا آخر عمر هوس اسب خریدن نکرد. برخوردی که بسیاری از ما امروزیان با مذهب و پدیده های دنیای نوین میکنیم، شبیه برخورد همان روستاییان بیسوادی است که سوژه ی این داستان شده اند، یعنی پذیرش یک مطلب از دیگران و طمع کردن در چیزی بدون تحقیق اولیه و اطلاعات کافی. گاهی بلایی که در ازایش دریافت میکنیم آنقدر بزرگ است که حتی جایی برای خوش شانسی روستایی داستان و ترک مسالمت آمیز هوسمان باقی نمیگذارد.

در مورد نسبت قائل شده بین پرشیای اهوره مزدا و ایران پهلوی مورد علاقه ی هیتلر هم باید حواسمان باشد که برای چه این نقش به ایران تعلق گرفته و لباس آریایی های اوستایی که در هند کشف شده و فامیل آریان های آلمانی تلقی شده اند بی این که نامی از قوم پارس در آن اوستا باشد، به قامت پرشیایی که اکنون ایران خوانده میشود، دوخته شده است. یادمان باشد پرشیا از اواسط قرن 19 بود که به "ممالک محروسه" (ایران حالیه) محدود شد و اگر اکنون بار معلمی نبرد خیر و شر را برای یهودیت و مسیحیت به دوش میکشد ازآنرو است که قبلا در حمله به اراضی یونانی و بقیه ی اروپا با عثمانی و دین اسلامی مترادف بود تا ترک زبان بودن عثمانی ها پارس ها را معادل با تاتارها به عنوان رهبران سراسر ممالک بزرگ آسیا کند: قاره ای که تا اواخر قرن 18، نه آسیا بلکه تارتاریا (تاتارستان) خوانده میشد. اسکیت، اسلاو و پارس، نام های درهم آمیخته ای بودند که جز در رهبری سیاسی و لابد عقیدتی، نمیتوانستند با هم متحد باشند و فقط هم نژاد شدن اسلاوها، اسکیت ها، پارس ها و فریسی ها در یک نژاد خیالی آریایی که از روسیه می آمد، میتوانست مشکلات را حل کند. این مشکلات ابدا در ذهن یک شرقی بخصوص اگر ایرانی باشد وجود ندارند. بلکه خاص جوان دانشجوی اروپاییند که میراث عتیق اروپا و دوره ی روشنگری آن را میخواند و تردید در ذهنش ظاهر میشود که نکند آنچه تاریخ همیشگی جهان تلقی میشده ظاهرا تا همین 100 تا 150سال پیش سر و ته نداشته و منابعش مشکوک باشند؟ مثلا در کتاب پنجم امیل از ژان ژاک روسو –به تاریخ 1762- او در صحبت از مسافرت و روابط بین مردم مینویسد: «در کشور ما، پس از حمله ی رومیان، مهاجرت های بعدی بربرها همه چیز را به هم آمیخت. فرانسوی های فعلی، دیگر مردمان قدبلند و مو روشن و سفیدپوست گذشته نیستند. یونانی ها دیگر مردان خوشتیپ سابق نیستند که به عنوان الگوی هنر خلق شده اند. ظاهر خود رومی ها درست مثل خلق و خویشان تغییر کرده است. "پارسی ها، ساکنان اصلی تارتاریا"، هر روز به دلیل آمیختگی با خون چرکس، زشتی سابق خود را از دست میدهند. اروپایی ها دیگر گاول، آلمانی، ایبری، یا آلوبروژ نیستند. همه ی آنها چیزی جز "اسکیتها" محسوب نمیشوند. از جهات مختلف منحط شده اند، هم در ظاهر و حتی بیشتر از لحاظ اخلاقی.» فرانسیسکو دو کوودو در پانورامای "ساعت قصاص یا ثروت معقول"، تسالونیکی را «جزیره ای میان دریای سیاه و مسکو، نه چندان دور از تارتاریا» خوانده است. ناپلئون در باب آتش سوزی مسکو توسط باشندگانش برای نیفتادن به چنگ ناپلئون گفته بود: «چه منظره ی وحشتناکی؟آنها که هستند که چنین ساختمان های زیبایی را آتش زدند؟ اسکیت هستند. چه عزم خارق العاده ای؟ چه مردمی؟» "الف بلوک" دشمنان اروپایی روسیه را چنین تهدید میکرد: «شما میلیون ها. ما تاریکی و تاریکی و تاریکی. آن را امتحان کنید. با ما مبارزه کنید. بله، ما اسکیت هستیم. آری، ما آسیایی هستیم با چشمانی کج و حریص.»:

Chronologia: “miscellaneous finds”: topic 69200

  پرشیا باید آغاز قاره ی عقب افتاده ها باشد: عقب افتاده هایی که آنقدر عقب افتاده اند که هیچکس نمیتوان راهشان بیندازد مگر کسی که بنیان آریایی دارد و بعد این آریایی در اثر این از خود گذشتگی باید در امتزاج با آنها انحطاط نژادی یابد. این آریایی در شرق است تا این قسمت از ادبیات اروپا را هم که «طلوع از شرق است» اثبات کند. بقیه ی این ادبیات چه میگوید؟ از زبان روسو میگوید فرانسوی ها و بقیه ی اروپایی ها الآن قیافه ی اسکیت دارند و قبلا نداشتند با فرض این که همه ی اروپایی ها قبلا قیافه شان شکل مجسمه های ایدئال یونانی مخلوق رنسانس بوده است. حالا موی زرد هم که گاهی دیده میشود و به نظر آقایان قشنگ است، چون قشنگ است باید مال اروپایی های قدیم باشد نه اسکیت های کوچنده از منطقه ی شمالی چین که موی بلوند در بینشان زیاد دیده میشود. پس نتیجه این که اسکیت ها که تاتارند، فقط میتوانند زشت باشند و ساکنان اصلی تارتاریا (تاتارستان) به قول روسو پارس ها هستند که لابد منظور از "اصلی" نیز قوم حکمروا یا همان اسکیت است.  آقای روسو میگوید این پارس ها کلا زشت بوده اند و اگر الان کمی قشنگ شده اند نتیجه ی تاثیر آمیزش با چرکس ها است. اصلا مشکل این اروپایی ها با تارتاریا پیش از نژادی، مذهبی است و به شباهت بیشتر مذهب اسلام که اصل آیین تارتاریا تصور شده، با تورات یا یهودیت مردود -نسبت به مسیحیت اعلی- برمیگردد. این اسلام، در پیامبر خواندن و رد کردن خدا بودن عیسی با آریانیسم که از استپ های روسیه به اروپا یورش برده موافق است و معرف اسلام به روسیه نیز "احمد ابن فضلان" از بغداد بوده که نامش «محمد از نسل فضیلتمندان» معنی میدهد و میتواند مدل دیگری از همان احمد یا محمد پیامبر عثمانی ها و بقیه ی تاتارها باشد.  بنابراین در دیدگاه ماقبل تاریخی ادبیات اروپایی، شرق یک قلمرو درجازننده است و درجا زدن ویژگی پرشیایی است که تاریخ آن را به ایران محدود کرده و از چین گرفته تا هندوستان و عربستان را متاثر از آن خوانده تا با درجا زدن در آریانیسم اولیه از آریانیسم پیشرو اروپایی عقب بماند و فقط به درد تصدیق آن بخورد. انگلستان که تاریخ جهان را نوشت، در این زمینه با آلمانی ها همعقیده بود و به عنوان کشوری اداره شده توسط یک اشرافیت آلمانی، با نفوذ هرچه بیشتر خود در ایران پس از انقلاب مشروطه، خود ایرانی ها و حتی بقیه ی مسلمان ها را با دیدگاه های خود موافق کرد.

صحبت های آقای شاهین پر در دو گفتگوی یادشده، نشان میدهد که او در نوشتن "مادخاتون"، تحت تاثیر علمی ترین و دقیق ترین نتیجه گیری ممکن از باور کردن تاریخ یادشده قرار دارد که ناسیونالیست ترین ایرانی ها به دلیل قرار داشتن شدید تحت تاثیر مذهب و بازسازی زرتشت و کورش به صورت مدل های ایدئال اسلامی، موفق به درک آن نشده اند.  وقتی آقای شاهین پر در گفتگوی میهن تی وی میگوید که در تمام این هزاره ها ما آخرت باور بودیم چون تحت تاثیر کشاورزی قرار داشتیم و فکر میکردیم چون دانه بیفتد در خاک، رشد میکند، ما هم در خاک دفن شویم، دوباره از آن بیرون می آییم، یا این که چون دانه بخشی از یک گیاه دیگر است، در بین النهرین و مصر و آسیای مرکزی و دره ی سند مردم فکر میکردند علاوه بر روحی که در تن ما است، ما یک همتا نیز در آسمان داریم که بعد به قول شاهین پر این دستمایه ی نظریه ی مثل افلاطونی شود، خب این حرف ها با این که مادخاتون شاهین پر تحت تاثیر مردوک –نسخه ی اولیه ی آسور و اهوره (مزدا)- قرار داشته باشد مرتبط است. چون این حرف ها برای من آشنا است و میدانم به کجا وصل میشود. من شمیم آنها را اولین بار در کتاب "از اسطوره تا تاریخ" دکتر مهرداد بهار یافتم. مرحوم مهرداد بهار که پسر ملک الشعرای بهار بوده است، بارها در این کتاب متذکر شده که مذاهب ایرانی،صرفا فرم پرداخته شده ی آیین های کشاورزی بین النهرین هستند. او بخصوص روی آیین تموز تاکید میکرد که میگوید تموز به عنوان ایزد گیاهان، در میانه ی تابستان به همراه گیاهان مزرعه درو میشود و به قتل میرسد و به زیر زمین میرود و در بهار همراه بازگشت سرسبزی به طبیعت مجددا زنده میشود و این اصل مرگ و رستاخیز مسیح و تمام آیین های ایرانی است و حتی افسانه های اروپایی ولو ایلیاد و ادیسه به نوعی این افسانه را بازتولید میکنند. من این کتاب را در بهار سال 1385 از مجتمع فرهنگی خاتم الانبیا جنب نگارخانه ی مارلیک در رشت خریدم. وقتی مطالعه اش کردم اول تعجب کردم چون بحث متواتری محسوب نمیشد. با این حال، همزمان اتفاقات دیگری افتاده بودند که مرا نسبت به آن دودل کرده بودند. مثلا در همان بهار، یک انیمیشن قدیمی ژاپنی به نام "ماجراهای نیلز" مجددا از تلویزیون پخش شد که باز هم در همان بهار، در جایی خواندم که بر اساس یک کتاب برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات از بانوی سوئدی "سلما لاگرلوف" ساخته شده است. در دو قسمت اول این انیمیشن که در آن زمان در روزهای چهارشنبه پخش میشد، نشان داده میشد که پدر و مادر نیلز خوشبختی خود را محصول لک لکی میدانند که در زمان خردسالی نیلز بالای سقف خانه شان لانه کرده است. نیلز 13ساله در اثر اذیت کردن یک آدم کوچولو کوچک میشد و برای فرار از مجازات شدن توسط حیوانات اهلی خانه که از او خیلی رنج دیده بودند، سوار بر یک غاز به مهاجرت با گروه غازها به نواحی گرم جنوب میرفت. با رفتن او لک لک نیز خانه ی والدین نیلز را ترک میکرد. با این که این انیمیشن در اواخر تابستان پخشش متوقف شد ولی از دوران کودکی خود به یاد داشتم که با رفتن نیلز و لک لک، برکت از خانه ی او میرفت و وقتی نیلز برمیگشت لک لک و برکت نیز با او مجددا به خانه ی والدین نیلز وارد میشدند. این مرا به شدت به یاد عمو نوروز یا خضر می انداخت که در فصل خزان، با لک لک به سرزمین های گرم جنوب سفر میکرد و با بازگشت او و لک لک، سرسبزی و برکت به زندگی های روستایی وارد میشد. آیا نیلز و عمو نوروز هر دو دنباله ی تموز بودند و معرف ادبیاتی نزدیک به پاگانیسم از یک دوره ی تقریبا مدرن؟ هر کس جای شاهین پر باشد و به قدمت 5000ساله ای که برای تاریخ بین النهرین برشمرده اند فکر کند واقعا بدبین میشود و نتیجه میگیرد که در طول تاریخ، تغییر واقعی ای در فکر بیشتر مردم درنگرفته است. ولی آیا این آیین های کشاورزی واقعا مال 5000سال پیشند یا این که عمدا اینقدر قدیمی وانموده شده اند تا مردم عطای تغییر اجتماع را به لقایش ببخشند؟ اگر  قصدی غیر از این در نظر بوده، پس چه معنایی داشته که تموزی که پرستشش در عثمانی در قرن 18 متروک شده،  کلا از صفحه ی تاریخ کلاس های درسی حذف شود و جایش را جنگسالاران و کشورگشایانی مجهز به مذاهب ساخته شده توسط افرادی خاص مثل محمد و زرتشت بگیرند بی این که معلوم باشد مردم چرا باید حرف های این مردان منفرد را باور کنند. چرا باید یک اسطوره ی کشاورزی که بر اساس شعار "انسان کیهان کوچک است" الگوی ارواح تمام انسان ها است باید به ده ها نیمه خدای معجزه گر متخاصم تقسیم شود و تاریخ را از خود پر کند؟ آیا به این خاطر نیست که در اسطوره ی کشاورزی، قتل و تبعید تموز، همتای هبوط روح از آسمان به زمین است و بر اساس این داستان، بهشت در سرایی دیگر است و جهان مادی و زندگی زمینی، فقط میتواند جهنم باشد و هیچ سیاستمداری نمیتواند آن را به بهشت خیالی جادو کند؟ باید درست فکر کنیم. ایرانی به خاطر این ایرانی نیست که خدا ایرانی خلقش کرده است و امریکایی هم به خاطر این امریکایی نیست که خدا امریکایی خلقش کرده است. آنها هر کدام مصالح میهنی خاص خودشان را دارند. اما فرهنگی که آنها را تولید کرده، به باورشان رسانده که آنها در یک بهشت خدایی متولد شده اند. منتقدان شاید این که خودشان در بهشت هستند را باور نکنند. ولی هنوز آنقدر تحت شعار بهشت زمینی هستند که باور میکنند بهشت سرزمین دیگری در همین زمین است. ایرانی ممکن است فکر کند امریکا بهشت است و امریکایی فکر کند کانادا بهشت است و کانادایی فکر کند قزاقستان بهشت است و قس علیهذا. اما همه ی آنها اسیر بهشت زمینی انجیلند که صرفا یکی از ده ها ایده ی بشر درباره ی حیات بوده و تنها چیزی که در برجسته شدن سیاسی آن نقش نداشته، اعتقاد به درستی آن بوده است.

 

مطالب مرتبط:

جنگاوری مردانه و جادوی زنانه: آخرالزمان مشترک لیبرالیسم و انقلاب اسلامی

 

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷