توضیح فلسفی این که چرا قانون در همه ی کشورها از نظر مردم ناامیدکننده است؟
نویسنده: پویا جفاکش

در زمان مصلوب شدن عیسی مسیح، خورشیدگرفتگی ای در آسمان بروز کرد و کمی بعد زمانی که مریم مجدلیه و چند زن دیگر وارد سرداب محل دفن عیسی مسیح شدند، او را در حال عروج به آسمان دیدند. بعدها عریشو تبعال، این رویداد را به معنی بازسازی کیش بعل پسر ال از سوی خدا دانست تا یادآوری کند مذهب مسیح، مذهب بعل است نه شریعت یهود که کلیسا هنوز از آن حمایت میکند. خورشید گرفتگی، نشانه ی غلبه ی تاریکی بر نور و قتل خورشید به دست شب بود که شب، یهودیان قاتل مسیح بودند. سرداب تاریک،عصر تاریکی و قابل مقایسه با هادس یا دوزخ زیر زمین بود که بعل به آن تبعید شده بود. مریم مجدلیه نیز استارته یا عنات همسر یا خواهر بعل بود که برای دیدار با او به جهان زیرین میرفت و او را ازآنجا نجات میداد. منظور از بعل دراینجا، بعل بیبلوس یا جبیل در لبنان است که رابطه اش با الهه در اساطیر یونانی-رومی به صورت رابطه ی آدونیس با آفرودیت/ونوس بیان شده و مدلی از تموز خدای مغضوب پیامبران یهودی است. ارتباط بعل آدونیس با "ال" باعث شده تا قانون ملغی کننده ی شریعت یهود، نام او را به خود بگیرد و در انگلیسی LAW نوشته و خوانده شود، لغتی که بریتانیکا آن را به مفهوم قوانین نوین اجتماعی به کار میبرد و از KANON یا قانون شرع یهودی و "شریعت" اسلامی متمایز میکند. حرف L در ابتدای LAW دقیقا "ال" میشود چون خدای مسیح در تمایز از یهوه ی یهودی است. "ال" کنعانی، کیفیت نجومی دارد و این او را به "ایلو" در کلدانی مرتبط میکند که هم به معنی خدا است و هم به معنی ستاره. مذهب کلدانیان قائل به تعیین سرنوشت و قوانین توسط ستارگان در آسمان بود و بنابراین ELAWکه لغتی دگرگون شده ی همان ایلو است، قانونی محکم تر و ابدی تر از شریعت یهود معرفی میشود اما برای یهودی کردن ایلو و بومی کردن آن در سرزمین مسیح، او باید به نام مبدا و مقصد یهودیت، قبطی و کنعانی میشد. ال که ایلوی کنعانی است، به L در LAW تبدیل شد ولی AWکه OW,IAU,IEU,IU نیز تلفظ شده،ربط دهنده ی یاهو یا یهوه خدای یهودیت با این لغات است که همگی در قبطی همزمان به معانی گوساله و خر استفاده میشدند. در وجه ایزدی، IU خری است که قایق خورشید را پس از غروب او در جهان زیرین به سرمقصد آن در طلوعگاهش حمل میکرد. خورشید بر قایق سوار است چون فرودش به جهان زیرین، به فرود آب به جهان زیرین و از نو برآمدنش به صورت رود نیل از چشمه هایش در دریاچه ی نیانزا (ویکتوریا) در اوگاندا و ورود مجدد حیات توسط آن به سرزمین مصر تشبیه میشد. خورشید باید در جهان زیرین با آپپ یا آپوفیس اژدهای خشکسالی میجنگید همانطورکه نیل نیز در مسیر خود به مصر، از سرزمین های خشک حبشه در سودان و اتیوپی میگذشت. در پس این صحراها سرزمین هایی پر از حیوانات وحشی عظیم و مخوف و عجیب و جادویی وجود داشتند که مشابه آنها در شرق و طلوعگاه خورشید یعنی در شامات نیز وجود داشتند هرچند اکثرا در سراشیبی انقراض قرار گرفته بودند. ازاینرو هم شامات و هم افریقای سیاه به پونت یعنی بهشت نامبردار بودند. سفر نیل از جنوب به شمال، با طولانی تر شدن شب در جغرافیا همراه میشد درست مثل سفر خورشید از شرق به غرب که آغاز روز را به سیطره ی شب متصل میکرد. انسان میخواست شرایط جهان را با جادوگری به نفع خود کند و یکی از راه های به کارگیری جادو، تکیه کردن عملی بر نمادپردازی بخصوص در جاهایی بوده که خودش در طبیعت دستکاری کرده بوده است. نقش انسان در سفر خورشید و آب نیز با به استخدام درآمدن جانوری قدرتمند از وحوش که اهلی آدم شده باشد تضمین میشد. در آسیا گاو چنین جانوری بود ولی برای قبطی های افریقایی مصر، نیل که از قلمرو وحشی جنوب می آمد مهمتر بود و ازاینرو خر را که در سرزمین حبشه در جنوب اهلی شده بود برگزیدند. خر اهلی در سفر خود مقابل وحوشی قرار میگرفت که بزرگترین و قوی ترینشان فیل بود و تقابل این دو حیوان، امروزه در نمادهای جمهوری خواهان و دموکرات ها در مصر نوین امریکا تکرار میشود. امروزه جمهوری خواهان محافظه کارند و دموکرات ها تحول طلب. محافظه کاری جمهوری خواه ها با شریعت یهودی-مسیحی مقایسه میشود و مثل این میماند که آنها به عصر غارنشینان تعلق داشته باشند و دموکرات ها وارثان کسانی باشند که با اهلی کردن حیوانات و باربری و تجارت بوسیله ی آنها، فصل های جدید تاریخ را رقم میزنند. ولی در ابتدا یهودیان، خود، رقم زنندگان تغییر تصور میشدند. آنها با ترک مصر به مقصد سرزمین خورشید، در جستجوی پونت یا بهشت برآمدند و در بیابانی شبیه بیابان آپپ، با دنبال کردن خری، از نابودی نجات یافتند. این، شکل دیگری از دنبال کردن ستون آتش در افق آسمان در راه رسیدن به ارض موعود است. ستون آتش، همان مار آتشین آسمانی موسوم به "آکر" است که به یک روایت، قاتل آپپ است. ارتباط او با شرق را در تبدیلش به اژدهای آسمانی به عنوان نماد مملکت چین در شرق دنیا میبینیم. غلبه ی یک مار بر ماری دیگر و لشکر اشرار او، در بلعیده شدن مارهای فرعون توسط عصای موسی که به مار تبدیل شده بود نیز تکرار میشود. بنابراین ترک مصر، ترک وضع موجود است و در قالب یهودیش رسیدن به یک بهشت زمینی به نام اورشلیم که منشا توصیف اتوپیا های زمینی و ایجاد انتظار در مردم از تاسیس جامعه ی ایدئال روی زمین با ترک سنت های معنوی و خرافیشان است که هر دو مورد، سد راه جهانی سازی تجارت یهودیند. این با پشت سر گذاشتن بهشت پاگانی و نمادهایش ممکن میشود که درنهایت، پشت سر گذاشتن شرع یهودیت و کپی هایش در جهان را به دنبال دارد. به همین دلیل، وقتی یهودیان در کنعان، گوساله پرستی پیشه کردند تا احترام یوی بومی را به جا آورند، با خشونت ورزی موسی و انتقام الهی مواجه شدند:
“satan and dinasurs”: john frank: hxmokha: 13/12/2017

















جرالد مسی، این مطلب را که چرا نماد یو گوساله است و نه گاو بالغ، به این موضوع مرتبط میداند که گاوهای نر و ماده، تفاوت های فیزیکی مشخصی با هم دارند ولی گوساله های نر و ماده را به راحتی نمیتوان از هم تشخیص داد. گوساله نماد دورانی است که خدا وضعیت جنسی مشخصی نداشت. این موضوع را مسی به داستان بعل مردوخ خدای بابل مرتبط میبیند که اژدهای مادینه ی آبی موسوم به تهاموت را که مادر خدایان بود کشت و دنیا را از جسد او آفرید. مردوخ با قرار گرفتن در جایگاه الهه و آفرینش گری به جای او حکم یک مرد زن شده را پیدا کرد. در گزارش بروسوس آمده که مردوخ، انسان را از آمیختن خون خود به خاک که جسد آمورکا (تهاموت) بود آفرید و یک نتیجه گیری بعدی از این گزارش آن بوده این خون، از اخته شدن خدا حاصل آمده و داستان آتیس و کاهنان او در ترکیه که خود را در راه الهه کوبله اخته میکردند پدید آمد. مردوخ موکل سیاره ی مشتری بوده که رومیان، او را ژوپیتر یعنی پدر-ژو یا همان پدر-یو مینامیدند. "ولاریوس سورانوس" ژوپیتر را «مادر خدایان» نامید؛ هسیخیوس، ژوپیتر را همان هلن شاهزاده خانم یونانی که جنگ تروا بر سر او درگرفت دانست؛ و پروکلوس در تیمائوس گفت همه چیز از شکم زئوس که همان ژوپیتر است بیرون آمده است. در هندوستان، برهما (خدای خالق) از قول کریشنا، شکم خود کریشنا توصیف شده است و در جاهای دیگر، همه چیز از دهان کریشنا پدید آمده اند. کریشنا تجسد انسانی ویشنو خدای هندو است که مانند همه ی خدایان هندو دوجنسه است و خدایان هندو چهاردست کشیده میشوند چون همزمان دو نفرند.:
“the natural genesis”: two volumes in one: Gerald massey: cosimo classics: 2011: p514
نام زئوس با لغت DEO به معنی خدا مرتبط شده و ونوس یا الهه ی زهره را که موکل طبیعت بود DEA مینامیدند که فرم مونث DEO بود. (همان: ص512) ممکن است عنوان DEMETER که الهه ی زمین است معنی مادر-دئا بدهد و از این طریق، زمین در مقام تهاموت، بدن مادینه ی ژوپیتر یا مردوخ شود. آن وقت دیگر جهان معنوی که آسمان آن را کنایه میزند، برسازنده ی وجود نخواهد بود و زمین به کنایه از جهان فیزیکی، آفرینشگری خواهد کرد و آنچه فرم و موجود نهایی زمین باشد، فرم جدید خدا در خلقت خواهد بود. داروینیسم آمد و آخرین موجود را انسان معرفی کرد و چون مخلوقات ترسناک بهشت در آن هنگام، از آسیا محو شده و یا در حال محو شدن بودند، داروینیسم با کمال میل، توجه خود را معطوف بازماندگان آن مخلوقات کرد که هنوز در حجمی عظیم در افریقا میزیستند و در میان آنها میمون هایی شبیه انسان و به رنگ سیاه بودند که به نظر انگلیسی های خالق داروینیسم با انسان های سیاه آن منطقه تفاوت زیادی نداشتند. اروپاییانی که به افریقا رفته بودند آنجا را سرزمینی کابوس ساز و دلهره آور توصیف میکردند و قرار شد اینجا همان بهشت مالیخولیایی اجداد ما باشد که LAW را از روی دنیای غریزی حیوانات تعیین کرده و انسان ها را روانه ی مقصد بهشت زمینی کرده است. حالا بیابان خاورمیانه ی شریعت یهودی، یک میانپرده ی اجباری بین سرسبزی بهشت آسمانی خطرناک افریقا و سرسبزی بهشت امن و رمانتیک اروپای غربی بود. با این حال، law هنوز وابستگی خود به یهودیت را حفظ کرده بود. law میتوانست مرتبط با lowe از تلفظ های ژرمن leo به معنی شیر هم باشد. شیر، مهمترین نماد حیوانی یهوه خدای یهودیت و سمبل سلطه ورزی و برقراری نظم از طریق کشتن بود. در خارج از بهشت، یهوه در این شکل و شمایل، نظم را برقرار میکرد و تا وقتی قوم او در بیابان خطرناک مسیر خروج از بینظمی ناپسند، به بهشت آرمانی نرسند میتواند گناهکاران را با سبوعیت یک شیر مجازات کند. طبیعتا شما اگر جای حکومت باشید هرگز اجازه نمدهید قوم به بهشت موعود زمینیتان یعنی سعادت و خوشی در جهان مادی برسند تا همیشه سایه ی زور و سلطه ورزیتان بالای سرشان باشد. برای همین است که نگاره ی شیر، روی آرم های اشراف و خاندان های سلطنتی و پرچم های بسیاری از کشورهای جهان به چشم میخورد. امروزه شیر تقریبا مختص افریقا است ولی در گذشته در اکثر نقاط کره ی زمین وجود داشته و هنوز هم در خارج از افریقا، در بیشه زار گیر در گجرات هند موجود است. ولی با این حال، همواره او را به گونه ی یک جانور تمام افریقایی وصف میکنند چون جدایی او از بهشت بی نظم و وحشی اولیه ی داروینیسم به صلاح نیست. حکومت شیر است و مجاز است از طریق اعمال بی نظمی و قانون شکنی، نظم را بر ضعیف ترها تحمیل کند؛ کی؟ وقتی ملت در بدبختیند، پس بینظمی بهشت جایز نیست و باید قانونرانی کرد تا کمبود، جمع را دچار بحران نکند، اما اشراف کمبودی ندارند پس از رعایت قانون معافند و میتوانند تمام آنچه بر دیگران ممنوع است را مرتکب شوند، فقط از آنها خواسته میشود گناهشان را حتی المقدور در خفا انجام دهند تا بردگان یاد نگیرند. به قول زنده یاد منوچهر احترامی:
کارهای زشت خود را رو مکن
کار اگر خوب است در پستو مکن.

















اما این پروسه به خوبی پیش نرفته و با موافقت عمومی مواجه نشده است چون دنیای بینظم و وحشی بشر نخستین که در قدیم به هیچ وجه مختص افریقا نبود هیچگاه او را ترک نگفته است. نگرانی های بزرگ اجدادمان در طبیعت وحشی، به کابوس های شبانه ی کنونی و بیماری های روانی خاص بشر مدرن تبدیل شده اند و یک دلیلش این است که تصویر بهشت آسودگی در نزد اجداد "ندید بدید" و کم اطلاع ما خیلی کوچک و محدود بود. به نظر میرسد تاسیس کشور اسرائیل به عنوان اورشلیم نوین در محل کنونیش هم به سبب همین قناعت در بهشت پنداری بود. چون اگر مصر را انتهای افریقا و دروازه ای به روی خشکی های دیگر در نظر بگیریم که آینده از آن دروازه میگذرد، تا آخر خود مصر، یک رود نیل حیاتبخش واصل به بهشت وجود دارد که دورتا دورش سرسبزی است و بعد از آن در مسیر آسیا باید از بیابانی بگذرید که اورشلیم مانند یک واحه از وسط آن سر بر می آورد: درست مثل حکومت در مقام هستی دهنده به همه چیز در دنیای خالی از معنا. این هستی بخشی از اولش هم بیجا بود چون همان بیابان خالی از همه چیز را عرب های بومی، قلمرو انبوهی از اجنه و عفریت های غریبی کرده بودند تا جای خالی درنده های منقرض شده ای که باید از آنها بترسند را پر کنند و این اجنه به خاطر مجهز بودن به نیروی جادو به مراتب خطرناک تر از درندگان بودند ولی گاهی به آدمی لطف و خیر هم میرساندند. اما الان هستی بخشی غربی به بیابان اورشلیم بیش از این که رویایی باشد ابلهانه به نظر میرسد چون آن چیزهایی که گذشتگان ما تا چند دهه پیش به آن راضی بودند الان کمترین انتظار بشر چشم دریده و حریص کنونی هستند که میخواهد تمام چیزهای خوب دنیا را داشته باشد و برای این که چیزهایی که قرار است تصاحب کند را پیدا کند چشم هایش را در رسانه و یا با سفر کردن به دور دنیا به تمام گوشه و کنارهای جهان فیزیکی و حتی جهان خیالی فیلم ها و سریال ها میچرخاند و انبوهی از چیز های خوب و بد میبیند. خوب ها را اغلب نمیتواند به دست بیاورد ولی بدها اغلب بی این که اراده ای در کار باشد فقط با دیده شدن، در ذهن شخص جا خوش میکنند و تمام خاطرات سرکوب شده ی وحشت اجدادش از سیل ها، طاعون ها، جنگ ها، قحطی ها، درنده ها و جن ها را در او بیدار میکنند. این از یک طرف، کاسبی روانشناس ها را سکه کرده و از طرف دیگر، سبب بازگشت به معنویت شده است و حالا این جمله ی منسوب به ویلیام جیمز ورد زبان ها است که تعالیم معنوی گذشتگان، در حکم دانه های گیاهانی بودند که ده ها نسل پیش در زمین کاشته شدند و بلاخره روزی میرسد که به درختان میوه ی تناور تبدیل میشوند و میوه میدهند آنقدر زیاد که تمام بشر سیر شوند. البته الان باید به این نقل قول، نتیجه گیری صحنه ی حاضر را هم اضافه کرد که در آن، مردم را میبینیم که درختان را پیدا کرده اند درحالیکه قبل از این که به مرحله ی میوه دادن رسیده باشند، کرم های حشره ای از گونه ی ماتریالیسم به جانشان افتاده اند و بدبختانه آنقدر سریع رشد میکنند و تکثیر میشوند که کم کم از درخت غیر قابل تشخیص شده و ژنتیک انگل و درخت آنقدر به هم آمیخته اند که اغلب یک میوه ی تا ابد نارس و به درد نخوری میدهند که نه این است و نه آن. (بعضی معتقدند فضله های آن لاروها خوشمزه تر است تا خودشان وقتی با درخت میوه ادغام میشوند). ما از این موضوع تعجب میکنیم چون همیشه شنیده ایم که تمدن های قدیم دارای دانش های معنوی والایی بودند ولی وقتی میخواهیم صاحبان این دانش ها را شناسایی کنیم به تاریخ یونانی-رومی اعتماد میکنیم که «ابوالتواریخ» آن و ازاینرو «ابوالتواریخ» کل جهان، هرودت است و شما در کتاب هرودت، صاحبان این تمدن ها را در حال همه جور کثافتکاری ای میبینید جز معنویت. دلیلش را هم میتوانید در مقاله ی یادشده از جان فرانک بیابید: در تاریخ هرودت ظاهرا از تمام مردم شرق نزدیک سخن رفته جز یهودیان، یعنی همان هایی که ظاهرا پشت کل این تاریخند و اینقدر از استتار خود مطمئنند که دلیلی ندیده اند هویت خود را در نام نویسنده افشا نکنند: هرودت یعنی هیرودیسی به نام آن پادشاه یهودی نیمه نبطی که عیسی مسیح را کشت. محل تولد هرودت را جزیره ی kos نوشته اند و به طرز جالبی، این کلمه املای لاتین نام "قوس" خدای ادوم است و نبطی ها هم از ادوم با یهودیه ی عیسی تماس برقرار کردند. تاثیر آنها در غرب، از طریق donato های assisi بروز کرد. نام این قوم، درواقع تلفظ دیگری از دانائه مادر پرسئوس و -از طریق پرسئوس- پاروشیم یا فریسی ها است که پیروان اشرافیت تجاری و نابکار یهودی هستند. میتوان دانائه یا دوناتو را به "دان" مونث یعنی زن اهل قبیله ی دان برگردند که یکی از پسران یعقوب و از بنی اسرائیل است. آسیسی قلمرو این قوم نیز با azizus یا "عزیز" از عناوین کاهنان نبطیان مرتبط است. دوناتوها از نسل donnus های اومبریا در ایتالیا هستند. ظاهرا همینان به قبیله ی ایرلندی تارا مرتبط شده اند که خاندان ایرلندی-اسکاتلندی dun از اینان برخاست و نماد این خاندان عقاب یعنی همان پرنده ی زئوس است. [اینجا مجددا به آفرینشگری زئوس برمیگردیم.] آفرینش زئوس در زایندگی آتنا الهه ی عقل از او متجلی شد وقتی که هفستوس خدای آهنگران با چکش توی سر زئوس زد و آتنا از سر شکافته ی زئوس بیرون جهید. نماد جانوری آتنا جغد است یعنی پرنده ای که در شب فعالیت میکند و دانشی است که وقتی تاریکی جهل بر همه جا سایه میگسترد، میتواند طعمه های ناتوان خود را بگیرد. این پرنده در روشنایی روز، خواب آلود و ناتوان است. جغد در انگلیسی owl خوانده میشود. اینجا باز با ترکیب نام های 0w/aw با L (ال) روبرو میشویم. اما این بار، جانشین یهوه قبل از ال می آید و ال شکلی از یهوه است نه بالعکس. اگر به جای OW خود YU را بگذاریم به نام یوئیل میرسیم: پیامبر یهودی که کتابش شرح فراخوانی یهود به توبه از گناهانشان و نزدیک بودن رسیدن یهودیان به سزای اعمال بدشان میباشد. شاید تکرار سرنوشت یهود و خلاصه شدن در یو و تن دادن به LAW –یعنی ال آنگاه که تبدیل به یهوه شده است- لازم باشد تا ما با مجازات شدن همچون یهودیان، به ال یعنی خدای اصلی بازگردیم.

















چنین بازگشتی، ناچارا به معنی فاصله گرفتن از ژوپیتر (یو) و اتحاد با نیمه ی مادینه اش ونوس است که همان استارته یا عیشتار الهه ی سیاره ی زهره است و ظاهرا همو است که به صورت آتنا بازیابی شده و ارتباط خود با عقل و دانش را هویدا نموده است که ضد اطاعت کورکورانه از زئوس است. ارتباط او با اروپا بیش از هر کجا در کشوری است که معمولا نامش را با استارته مرتبط میدانند: اوستریا یا اطریش که سابقا ایستریا هم نامیده میشد. اطریش در دوره ی تاریخی با پادشاهی خاندان هابسبورگ شناخته میشد که پس از اتحاد مجارستان با آنها برای مقابله با پروس، به رهبران امپراطوری اطریش-مجارستان تبدیل شدند. نماد خاندان هابسبورگ، عقابی دو سر بود که پیشتر مظهر امپراطوری یونانی روم شرقی و از این طریق وصل به زئوس و ونوس یونانی بود. نکته ی جالب این که هابسبورگ ها نام خود را مدیون حکومت بر قلعه ای به این نام هستند که بنا بر صفحه ی habsburg در ویکی پدیای انگلیسی، نامش به معنی قلعه ی شاهین یا پرنده ی شکاری است ( habes=hawk ). اینجا میتوانیم رد عقاب دون ها را قبل از اسکاتلند بیابیم. نکته ی جالب این است که فراماسون های بریتانیایی، شاگرد تمپلارهایی هستند که گفته میشود از اروپای قاره ای به اسکاتلند گریخته بودند و این شوالیه ها در طی جنگ های صلیبی، در شامات، شاگردی فرقه ی رمزآمیز assassin را کرده بودند که رهبرشان در پرشیا که معمولا ایران تلقی میشود در قلعه ی الموت به معنی آشیانه ی عقاب پناه گرفته بود. لغت اساسین را هم به حشاشین به معنی حشیش کش ها معنی کرده اند و هم به ترجمه ی انگلیسیش یعنی قاتل. ازاینجا به این نتیجه رسیده اند که رهبران اینها جوانان را با حشیش مست میکردند و بعد میفرستادندشان برایشان آدم بکشند به قیمت جان خودشان ولی در ازایش به بهشتی بروند که در نشئگی حشیش آن را دیده اند. اما اگر دقت کنیم، اساسین به سادگی به معنی اهل اسیسی یعنی همان محلی است که دون ها از دوناتو های آنجا برخاستند. محل قلعه ی عقاب شیخ اساسین ها هم به ایران منتقل شده چون پرشیا را به ایران کنونی ترجمه کردند درحالیکه پرشیا یه معنی سرزمین پرسئوس، درواقع سرزمین فریسی ها است و چون سرزمین های فریسی ها در دنیا زیادند باید آن را بیشتر یک مفهوم فرهنگی دانست. ازاینرو قرار دادن قلعه ی عقاب در سوئیس هم ثانویه است چون بستگی به این دارد که هابسبورگ های اطریش را همان خاندان حاکم بر امپراطوری روم مقدس بدانیم که اروپا را تحت رهبری مذهبی پاپ رم متحد کرده بودند. ولی تاریخ میگوید خاندان هابسبورگ در اثر ازدواج های پشت سر هم با خویشاوندان نزدیک و دچار شدن به انواع بیماری های ژنتیکی که حتی باعث عجیب و غریب شدن قیافه هایشان شد در قرن 18 در اعضای مرد کلا منقرض شدند و خاندان هابسبورگ قرن 19 که به حکومت اطریش رسید دراصل خاندان لورین بودند که به دلیل پز دادن به رسیدن نسب اشرافی خود به بانویی از خاندان هابسبورگ، خود را هابسبورگ خوانده بودند که این ادعا را هم میتوان نمونه ی دیگری از تولید سادات تقلبی تلقی کرد. ولی نکته ی جالب، اسم خاندان لورین است که مخفف لوترین یا لوتارین است؛ ظاهرا منسوب به لوتار دوم از امپراطوران فرانک قبل از به قدرت رسیدن هابسبورگ ها در روم مقدس، ولی میتوان لوتری یعنی پروتستان هم معنی و در مسیر طغیان امپراطوران ژرمن علیه قدرت گیری پاپ کاتولیک ها ارزیابی کرد. بنابراین دولت هابسبورگ های اطریشی در مرز حکومت ژرمن های فرانک و پروتستانتیسم بود و ارتباطش با فریسی گری نیز از طریق افزایش قدرت مالی فرانک ها با بانکداری فریسی قابل تبیین است. فرانک ها باعث رونق گرفتن شهر بی اهمیت siena در ایتالیا شدند پس از آن که به دنبال فتح siena با اشراف آنجا وصلت کردند. تنها شهر سینا، Julia siena بود که به اگوستوس امپراطور رم منتسب بود و اسم جولیوس سزار را بر خود داشت. نکته ی جالب این که بانیان siena دو پسر رمئوس -برادر رومولوس و یکی از دو بنیانگذار رم- بودند که پس از قتل پدرشان به دست عمو، سوار بر دو اسب یکی سیاه و دیگری سفید به قلمرو اتروسک سینا گریختند و درآنجا حکومتی تشکیل دادند و به همراه خود مجسمه ی رمئوس و رومولوس در حال شیر نوشیدن از دایه شان گرگ ماده را با خود بردند و درآنجا نصب کردند. پس میتوان گفت سینا یکی از رم های اولیه ی قبل از رم فعلی بوده و بانیانش هم نسخه های اولیه ی رومولوس و رمئوس بودند. آرم شهر به رنگ دو اسب آنها طرحی از رنگ های سیاه و سفید است که ضدیت دو سر عقاب و دو نیمه ی زئوس را نشان میدهد. آرم هابسبورگ ها نیز ترکیب رنگ های سرخ و سفید است که رنگ های دو سیاره ی مریخ و زهره به نشانه ی جنگ و صلحند که اولی نحس و دومی سعد است درست مثل رنگ های سیاه و سفید. هابسبورگ بیشتر نحس را انتخاب و نماد خود را شیر سرخ ایستاده بر دو پا در نظر گرفته و گاهی از ترکیب شیر سرخ و عقاب سیاه، شیر دوپای سیاهرنگ برجسته شده که امروزه بیشتر نماد فلاندر است. مسلما برجستگی نحسی در ارتباط مستقیم با رنگ شدن شیر با او است چون شیر نماد فریسیان است و از این طریق در ارتباط با بانکداری قرار میگیرد. اهمیت سینا نیز در همین است چون این شهر، محل قدیمی ترین بانک دنیا یعنی مونته پاسته است. احتمالا خاندان senester واسطه ی اسمی سینا با ایستریا هستند و چه بسا نام اوستریا یا اطریش نیز با خاندان لورین-هابسبورگ به محل کنونیش در اطراف وین انتقال یافته باشد. کنایه ی عنوان سینیستر قابل درک است: صلح به روش عیشتار یا زهره، اما صلحی که به کام متحد شدن با دیگران در راه جنگ میرود تا شیر سرخ از خون و ثروت سیراب شود. امپراطوری مقدس رم اینچنین دولت های فئودالی را در راه جنگ برای تصرف ملت های شرق متحد کرد و حالا عقاب امریکا همان روش را ادامه میدهد.






























































































































































































































































































































































































































































































































































































































