توضیح فلسفی این که چرا قانون در همه ی کشورها از نظر مردم ناامیدکننده است؟

نویسنده: پویا جفاکش

در زمان مصلوب شدن عیسی مسیح، خورشیدگرفتگی ای در آسمان بروز کرد و کمی بعد زمانی که مریم مجدلیه و چند زن دیگر وارد سرداب محل دفن عیسی مسیح شدند، او را در حال عروج به آسمان دیدند. بعدها عریشو تبعال، این رویداد را به معنی بازسازی کیش بعل پسر ال از سوی خدا دانست تا یادآوری کند مذهب مسیح، مذهب بعل است نه شریعت یهود که کلیسا هنوز از آن حمایت میکند. خورشید گرفتگی، نشانه ی غلبه ی تاریکی بر نور و قتل خورشید به دست شب بود که شب، یهودیان قاتل مسیح بودند. سرداب تاریک،عصر تاریکی و قابل مقایسه با هادس یا دوزخ زیر زمین بود که بعل به آن تبعید شده بود. مریم مجدلیه نیز استارته یا عنات همسر یا خواهر بعل بود که برای دیدار با او به جهان زیرین میرفت و او را ازآنجا نجات میداد. منظور از بعل دراینجا، بعل بیبلوس یا جبیل در لبنان است که رابطه اش با الهه در اساطیر یونانی-رومی به صورت رابطه ی آدونیس با آفرودیت/ونوس بیان شده و مدلی از تموز خدای مغضوب پیامبران یهودی است. ارتباط بعل آدونیس با "ال" باعث شده تا قانون ملغی کننده ی شریعت یهود، نام او را به خود بگیرد و در انگلیسی LAW نوشته و خوانده شود، لغتی که بریتانیکا آن را به مفهوم قوانین نوین اجتماعی به کار میبرد و از KANON یا قانون شرع یهودی و "شریعت" اسلامی متمایز میکند. حرف L در ابتدای LAW دقیقا "ال" میشود چون خدای مسیح در تمایز از یهوه ی یهودی است. "ال" کنعانی، کیفیت نجومی دارد و این او را به "ایلو" در کلدانی مرتبط میکند که هم به معنی خدا است و هم به معنی ستاره. مذهب کلدانیان قائل به تعیین سرنوشت و قوانین توسط ستارگان در آسمان بود و بنابراین ELAWکه لغتی دگرگون شده ی همان ایلو است، قانونی محکم تر و ابدی تر از شریعت یهود معرفی میشود اما برای یهودی کردن ایلو و بومی کردن آن در سرزمین مسیح، او باید به نام مبدا و مقصد یهودیت، قبطی و کنعانی میشد. ال که ایلوی کنعانی است، به L در LAW تبدیل شد ولی AWکه OW,IAU,IEU,IU نیز تلفظ شده،ربط دهنده ی یاهو یا یهوه خدای یهودیت با این لغات است که همگی در قبطی همزمان به معانی گوساله و خر استفاده میشدند. در وجه ایزدی، IU خری است که قایق خورشید را پس از غروب او در جهان زیرین به سرمقصد آن در طلوعگاهش حمل میکرد. خورشید بر قایق سوار است چون فرودش به جهان زیرین، به فرود آب به جهان زیرین و از نو برآمدنش به صورت رود نیل از چشمه هایش در دریاچه ی نیانزا (ویکتوریا) در اوگاندا و ورود مجدد حیات توسط آن به سرزمین مصر تشبیه میشد. خورشید باید در جهان زیرین با آپپ یا آپوفیس اژدهای خشکسالی میجنگید همانطورکه نیل نیز در مسیر خود به مصر، از سرزمین های خشک حبشه در سودان و اتیوپی میگذشت. در پس این صحراها سرزمین هایی پر از حیوانات وحشی عظیم و مخوف و عجیب و جادویی وجود داشتند که مشابه آنها در شرق و طلوعگاه خورشید یعنی در شامات نیز وجود داشتند هرچند اکثرا در سراشیبی انقراض قرار گرفته بودند. ازاینرو هم شامات و هم افریقای سیاه به پونت یعنی بهشت نامبردار بودند. سفر نیل از جنوب به شمال، با طولانی تر شدن شب در جغرافیا همراه میشد درست مثل سفر خورشید از شرق به غرب که آغاز روز را به سیطره ی شب متصل میکرد. انسان میخواست شرایط جهان را با جادوگری به نفع خود کند و یکی از راه های به کارگیری جادو، تکیه کردن عملی بر نمادپردازی بخصوص در جاهایی بوده که خودش در طبیعت دستکاری کرده بوده است. نقش انسان در سفر خورشید و آب نیز با به استخدام درآمدن جانوری قدرتمند از وحوش که اهلی آدم شده باشد تضمین میشد. در آسیا گاو چنین جانوری بود ولی برای قبطی های افریقایی مصر، نیل که از قلمرو وحشی جنوب می آمد مهمتر بود و ازاینرو خر را که در سرزمین حبشه در جنوب اهلی شده بود برگزیدند. خر اهلی در سفر خود مقابل وحوشی قرار میگرفت که بزرگترین و قوی ترینشان فیل بود و تقابل این دو حیوان، امروزه در نمادهای جمهوری خواهان و دموکرات ها در مصر نوین امریکا تکرار میشود. امروزه جمهوری خواهان محافظه کارند و دموکرات ها تحول طلب. محافظه کاری جمهوری خواه ها با شریعت یهودی-مسیحی مقایسه میشود و مثل این میماند که آنها به عصر غارنشینان تعلق داشته باشند و دموکرات ها وارثان کسانی باشند که با اهلی کردن حیوانات و باربری و تجارت بوسیله ی آنها، فصل های جدید تاریخ را رقم میزنند. ولی در ابتدا یهودیان، خود، رقم زنندگان تغییر تصور میشدند. آنها با ترک مصر به مقصد سرزمین خورشید، در جستجوی پونت یا بهشت برآمدند و در بیابانی شبیه بیابان آپپ، با دنبال کردن خری، از نابودی نجات یافتند. این، شکل دیگری از دنبال کردن ستون آتش در افق آسمان در راه رسیدن به ارض موعود است. ستون آتش، همان مار آتشین آسمانی موسوم به "آکر" است که به یک روایت، قاتل آپپ است. ارتباط او با شرق را در تبدیلش به اژدهای آسمانی به عنوان نماد مملکت چین در شرق دنیا میبینیم. غلبه ی یک مار بر ماری دیگر و لشکر اشرار او، در بلعیده شدن مارهای فرعون توسط عصای موسی که به مار تبدیل شده بود نیز تکرار میشود. بنابراین ترک مصر، ترک وضع موجود است و در قالب یهودیش رسیدن به یک بهشت زمینی به نام اورشلیم که منشا توصیف اتوپیا های زمینی و ایجاد انتظار در مردم از تاسیس جامعه ی ایدئال روی زمین با ترک سنت های معنوی و خرافیشان است که هر دو مورد، سد راه جهانی سازی تجارت یهودیند. این با پشت سر گذاشتن بهشت پاگانی و نمادهایش ممکن میشود که درنهایت، پشت سر گذاشتن شرع یهودیت و کپی هایش در جهان را به دنبال دارد. به همین دلیل، وقتی یهودیان در کنعان، گوساله پرستی پیشه کردند تا احترام یوی بومی را به جا آورند، با خشونت ورزی موسی و انتقام الهی مواجه شدند:

“satan and dinasurs”: john frank: hxmokha: 13/12/2017

جرالد مسی، این مطلب را که چرا نماد یو گوساله است و نه گاو بالغ، به این موضوع مرتبط میداند که گاوهای نر و ماده، تفاوت های فیزیکی مشخصی با هم دارند ولی گوساله های نر و ماده را به راحتی نمیتوان از هم تشخیص داد. گوساله نماد دورانی است که خدا وضعیت جنسی مشخصی نداشت. این موضوع را مسی به داستان بعل مردوخ خدای بابل مرتبط میبیند که اژدهای مادینه ی آبی موسوم به تهاموت را که مادر خدایان بود کشت و دنیا را از جسد او آفرید. مردوخ با قرار گرفتن در جایگاه الهه و آفرینش گری به جای او حکم یک مرد زن شده را پیدا کرد. در گزارش بروسوس آمده که مردوخ، انسان را از آمیختن خون خود به خاک که جسد آمورکا (تهاموت) بود آفرید و یک نتیجه گیری بعدی از این گزارش آن بوده این خون، از اخته شدن خدا حاصل آمده و داستان آتیس و کاهنان او در ترکیه که خود را در راه الهه کوبله اخته میکردند پدید آمد. مردوخ موکل سیاره ی مشتری بوده که رومیان، او را ژوپیتر یعنی پدر-ژو یا همان پدر-یو مینامیدند. "ولاریوس سورانوس" ژوپیتر را «مادر خدایان» نامید؛ هسیخیوس، ژوپیتر را همان هلن شاهزاده خانم یونانی که جنگ تروا بر سر او درگرفت دانست؛ و پروکلوس در تیمائوس گفت همه چیز از شکم زئوس که همان ژوپیتر است بیرون آمده است. در هندوستان، برهما (خدای خالق) از قول کریشنا، شکم خود کریشنا توصیف شده است و در جاهای دیگر، همه چیز از دهان کریشنا پدید آمده اند. کریشنا تجسد انسانی ویشنو خدای هندو است که مانند همه ی خدایان هندو دوجنسه است و خدایان هندو چهاردست کشیده میشوند چون همزمان دو نفرند.:

“the natural genesis”: two volumes in one: Gerald massey: cosimo classics: 2011: p514

نام زئوس با لغت DEO به معنی خدا مرتبط شده و ونوس یا الهه ی زهره را که موکل طبیعت بود DEA مینامیدند که فرم مونث DEO بود. (همان: ص512) ممکن است عنوان DEMETER که الهه ی زمین است معنی مادر-دئا بدهد و از این طریق، زمین در مقام تهاموت، بدن مادینه ی ژوپیتر یا مردوخ شود. آن وقت دیگر جهان معنوی که آسمان آن را کنایه میزند، برسازنده ی وجود نخواهد بود و زمین به کنایه از جهان فیزیکی، آفرینشگری خواهد کرد و آنچه فرم و موجود نهایی زمین باشد، فرم جدید خدا در خلقت خواهد بود. داروینیسم آمد و آخرین موجود را انسان معرفی کرد و چون مخلوقات ترسناک بهشت در آن هنگام، از آسیا محو شده و یا در حال محو شدن بودند، داروینیسم با کمال میل، توجه خود را معطوف بازماندگان آن مخلوقات کرد که هنوز در حجمی عظیم در افریقا میزیستند و در میان آنها میمون هایی شبیه انسان و به رنگ سیاه بودند که به نظر انگلیسی های خالق داروینیسم با انسان های سیاه آن منطقه تفاوت زیادی نداشتند. اروپاییانی که به افریقا رفته بودند آنجا را سرزمینی کابوس ساز و دلهره آور توصیف میکردند و قرار شد اینجا همان بهشت مالیخولیایی اجداد ما باشد که LAW را از روی دنیای غریزی حیوانات تعیین کرده و انسان ها را روانه ی مقصد بهشت زمینی کرده است. حالا بیابان خاورمیانه ی شریعت یهودی، یک میانپرده ی اجباری بین سرسبزی بهشت آسمانی خطرناک افریقا و سرسبزی بهشت امن و رمانتیک اروپای غربی بود. با این حال، law هنوز وابستگی خود به یهودیت را حفظ کرده بود. law میتوانست مرتبط با lowe از تلفظ های ژرمن leo به معنی شیر هم باشد. شیر، مهمترین نماد حیوانی یهوه خدای یهودیت و سمبل سلطه ورزی و برقراری نظم از طریق کشتن بود. در خارج از بهشت، یهوه در این شکل و شمایل، نظم را برقرار میکرد و تا وقتی قوم او در بیابان خطرناک مسیر خروج از بینظمی ناپسند، به بهشت آرمانی نرسند میتواند گناهکاران را با سبوعیت یک شیر مجازات کند. طبیعتا شما اگر جای حکومت باشید هرگز اجازه نمدهید قوم به بهشت موعود زمینیتان یعنی سعادت و خوشی در جهان مادی برسند تا همیشه سایه ی زور و سلطه ورزیتان بالای سرشان باشد. برای همین است که نگاره ی شیر، روی آرم های اشراف و خاندان های سلطنتی و پرچم های بسیاری از کشورهای جهان به چشم میخورد. امروزه شیر تقریبا مختص افریقا است ولی در گذشته در اکثر نقاط کره ی زمین وجود داشته و هنوز هم در خارج از افریقا، در بیشه زار گیر در گجرات هند موجود است. ولی با این حال، همواره او را به گونه ی یک جانور تمام افریقایی وصف میکنند چون جدایی او از بهشت بی نظم و وحشی اولیه ی داروینیسم به صلاح نیست. حکومت شیر است و مجاز است از طریق اعمال بی نظمی و قانون شکنی، نظم را بر ضعیف ترها تحمیل کند؛ کی؟ وقتی ملت در بدبختیند، پس بینظمی بهشت جایز نیست و باید قانونرانی کرد تا کمبود، جمع را دچار بحران نکند، اما اشراف کمبودی ندارند پس از رعایت قانون معافند و میتوانند تمام آنچه بر دیگران ممنوع است را مرتکب شوند، فقط از آنها خواسته میشود گناهشان را حتی المقدور در خفا انجام دهند تا بردگان یاد نگیرند. به قول زنده یاد منوچهر احترامی:

کارهای زشت خود را رو مکن

کار اگر خوب است در پستو مکن.

اما این پروسه به خوبی پیش نرفته و با موافقت عمومی مواجه نشده است چون دنیای بینظم و وحشی بشر نخستین که در قدیم به هیچ وجه مختص افریقا نبود هیچگاه او را ترک نگفته است. نگرانی های بزرگ اجدادمان در طبیعت وحشی، به کابوس های شبانه ی کنونی و بیماری های روانی خاص بشر مدرن تبدیل شده اند و یک دلیلش این است که تصویر بهشت آسودگی در نزد اجداد "ندید بدید" و کم اطلاع ما خیلی کوچک و محدود بود. به نظر میرسد تاسیس کشور اسرائیل به عنوان اورشلیم نوین در محل کنونیش هم به سبب همین قناعت در بهشت پنداری بود. چون اگر مصر را انتهای افریقا و دروازه ای به روی خشکی های دیگر در نظر بگیریم که آینده از آن دروازه میگذرد، تا آخر خود مصر، یک رود نیل حیاتبخش واصل به بهشت وجود دارد که دورتا دورش سرسبزی است و بعد از آن در مسیر آسیا باید از بیابانی بگذرید که اورشلیم مانند یک واحه از وسط آن سر بر می آورد: درست مثل حکومت در مقام هستی دهنده به همه چیز در دنیای خالی از معنا. این هستی بخشی از اولش هم بیجا بود چون همان بیابان خالی از همه چیز را عرب های بومی، قلمرو انبوهی از اجنه و عفریت های غریبی کرده بودند تا جای خالی درنده های منقرض شده ای که باید از آنها بترسند را پر کنند و این اجنه به خاطر مجهز بودن به نیروی جادو به مراتب خطرناک تر از درندگان بودند ولی گاهی به آدمی لطف و خیر هم میرساندند. اما الان هستی بخشی غربی به بیابان اورشلیم بیش از این که رویایی باشد ابلهانه به نظر میرسد چون آن چیزهایی که گذشتگان ما تا چند دهه پیش به آن راضی بودند الان کمترین انتظار بشر چشم دریده و حریص کنونی هستند که میخواهد تمام چیزهای خوب دنیا را داشته باشد و برای این که چیزهایی که قرار است تصاحب کند را پیدا کند چشم هایش را در رسانه و یا با سفر کردن به دور دنیا به تمام گوشه و کنارهای جهان فیزیکی و حتی جهان خیالی فیلم ها و سریال ها میچرخاند و انبوهی از چیز های خوب و بد میبیند. خوب ها را اغلب نمیتواند به دست بیاورد ولی بدها اغلب بی این که اراده ای در کار باشد فقط با دیده شدن، در ذهن شخص جا خوش میکنند و تمام خاطرات سرکوب شده ی وحشت اجدادش از سیل ها، طاعون ها، جنگ ها، قحطی ها، درنده ها و جن ها را در او بیدار میکنند. این از یک طرف، کاسبی روانشناس ها را سکه کرده و از طرف دیگر، سبب بازگشت به معنویت شده است و حالا این جمله ی منسوب به ویلیام جیمز ورد زبان ها است که تعالیم معنوی گذشتگان، در حکم دانه های گیاهانی بودند که ده ها نسل پیش در زمین کاشته شدند و بلاخره روزی میرسد که به درختان میوه ی تناور تبدیل میشوند و میوه میدهند آنقدر زیاد که تمام بشر سیر شوند. البته الان باید به این نقل قول، نتیجه گیری صحنه ی حاضر را هم اضافه کرد که در آن، مردم را میبینیم که درختان را پیدا کرده اند درحالیکه قبل از این که به مرحله ی میوه دادن رسیده باشند، کرم های حشره ای از گونه ی ماتریالیسم به جانشان افتاده اند و بدبختانه آنقدر سریع رشد میکنند و تکثیر میشوند که کم کم از درخت غیر قابل تشخیص شده و ژنتیک انگل و درخت آنقدر به هم آمیخته اند که اغلب یک میوه ی تا ابد نارس و به درد نخوری میدهند که نه این است و نه آن. (بعضی معتقدند فضله های آن لاروها خوشمزه تر است تا خودشان وقتی با درخت میوه ادغام میشوند). ما از این موضوع تعجب میکنیم چون همیشه شنیده ایم که تمدن های قدیم دارای دانش های معنوی والایی بودند ولی وقتی میخواهیم صاحبان این دانش ها را شناسایی کنیم به تاریخ یونانی-رومی اعتماد میکنیم که «ابوالتواریخ» آن و ازاینرو «ابوالتواریخ» کل جهان، هرودت است و شما در کتاب هرودت، صاحبان این تمدن ها را در حال همه جور کثافتکاری ای میبینید جز معنویت. دلیلش را هم میتوانید در مقاله ی یادشده از جان فرانک بیابید: در تاریخ هرودت ظاهرا از تمام مردم شرق نزدیک سخن رفته جز یهودیان، یعنی همان هایی که ظاهرا پشت کل این تاریخند و اینقدر از استتار خود مطمئنند که دلیلی ندیده اند هویت خود را در نام نویسنده افشا نکنند: هرودت یعنی هیرودیسی به نام آن پادشاه یهودی نیمه نبطی که عیسی مسیح را کشت. محل تولد هرودت را جزیره ی kos نوشته اند و به طرز جالبی، این کلمه املای لاتین نام "قوس" خدای ادوم است و نبطی ها هم از ادوم با یهودیه ی عیسی تماس برقرار کردند. تاثیر آنها در غرب، از طریق donato های assisi بروز کرد. نام این قوم، درواقع تلفظ دیگری از دانائه مادر پرسئوس و -از طریق پرسئوس- پاروشیم یا فریسی ها است که پیروان اشرافیت تجاری و نابکار یهودی هستند. میتوان دانائه یا دوناتو را به "دان" مونث یعنی زن اهل قبیله ی دان برگردند که یکی از پسران یعقوب و از بنی اسرائیل است. آسیسی قلمرو این قوم نیز با azizus یا "عزیز" از عناوین کاهنان نبطیان مرتبط است. دوناتوها از نسل donnus های اومبریا در ایتالیا هستند. ظاهرا همینان به قبیله ی ایرلندی تارا مرتبط شده اند که خاندان ایرلندی-اسکاتلندی dun از اینان برخاست و نماد این خاندان عقاب یعنی همان پرنده ی زئوس است. [اینجا مجددا به آفرینشگری زئوس برمیگردیم.] آفرینش زئوس در زایندگی آتنا الهه ی عقل از او متجلی شد وقتی که هفستوس خدای آهنگران با چکش توی سر زئوس زد و آتنا از سر شکافته ی زئوس بیرون جهید. نماد جانوری آتنا جغد است یعنی پرنده ای که در شب فعالیت میکند و دانشی است که وقتی تاریکی جهل بر همه جا سایه میگسترد، میتواند طعمه های ناتوان خود را بگیرد. این پرنده در روشنایی روز، خواب آلود و ناتوان است. جغد در انگلیسی owl خوانده میشود. اینجا باز با ترکیب نام های 0w/aw با L (ال) روبرو میشویم. اما این بار، جانشین یهوه قبل از ال می آید و ال شکلی از یهوه است نه بالعکس. اگر به جای OW خود YU را بگذاریم به نام یوئیل میرسیم: پیامبر یهودی که کتابش شرح فراخوانی یهود به توبه از گناهانشان و نزدیک بودن رسیدن یهودیان به سزای اعمال بدشان میباشد. شاید تکرار سرنوشت یهود و خلاصه شدن در یو و تن دادن به LAW –یعنی ال آنگاه که تبدیل به یهوه شده است- لازم باشد تا ما با مجازات شدن همچون یهودیان، به ال یعنی خدای اصلی بازگردیم.

چنین بازگشتی، ناچارا به معنی فاصله گرفتن از ژوپیتر (یو) و اتحاد با نیمه ی مادینه اش ونوس است که همان استارته یا عیشتار الهه ی سیاره ی زهره است و ظاهرا همو است که به صورت آتنا بازیابی شده و ارتباط خود با عقل و دانش را هویدا نموده است که ضد اطاعت کورکورانه از زئوس است. ارتباط او با اروپا بیش از هر کجا در کشوری است که معمولا نامش را با استارته مرتبط میدانند: اوستریا یا اطریش که سابقا ایستریا هم نامیده میشد. اطریش در دوره ی تاریخی با پادشاهی خاندان هابسبورگ شناخته میشد که پس از اتحاد مجارستان با آنها برای مقابله با پروس، به رهبران امپراطوری اطریش-مجارستان تبدیل شدند. نماد خاندان هابسبورگ، عقابی دو سر بود که پیشتر مظهر امپراطوری یونانی روم شرقی و از این طریق وصل به زئوس و ونوس یونانی بود. نکته ی جالب این که هابسبورگ ها نام خود را مدیون حکومت بر قلعه ای به این نام هستند که بنا بر صفحه ی habsburg در ویکی پدیای انگلیسی، نامش به معنی قلعه ی شاهین یا پرنده ی شکاری است ( habes=hawk ). اینجا میتوانیم رد عقاب دون ها را قبل از اسکاتلند بیابیم. نکته ی جالب این است که فراماسون های بریتانیایی، شاگرد تمپلارهایی هستند که گفته میشود از اروپای قاره ای به اسکاتلند گریخته بودند و این شوالیه ها در طی جنگ های صلیبی، در شامات، شاگردی فرقه ی رمزآمیز assassin را کرده بودند که رهبرشان در پرشیا که معمولا ایران تلقی میشود در قلعه ی الموت به معنی آشیانه ی عقاب پناه گرفته بود. لغت اساسین را هم به حشاشین به معنی حشیش کش ها معنی کرده اند و هم به ترجمه ی انگلیسیش یعنی قاتل. ازاینجا به این نتیجه رسیده اند که رهبران اینها جوانان را با حشیش مست میکردند و بعد میفرستادندشان برایشان آدم بکشند به قیمت جان خودشان ولی در ازایش به بهشتی بروند که در نشئگی حشیش آن را دیده اند. اما اگر دقت کنیم، اساسین به سادگی به معنی اهل اسیسی یعنی همان محلی است که دون ها از دوناتو های آنجا برخاستند. محل قلعه ی عقاب شیخ اساسین ها هم به ایران منتقل شده چون پرشیا را به ایران کنونی ترجمه کردند درحالیکه پرشیا یه معنی سرزمین پرسئوس، درواقع سرزمین فریسی ها است و چون سرزمین های فریسی ها در دنیا زیادند باید آن را بیشتر یک مفهوم فرهنگی دانست. ازاینرو قرار دادن قلعه ی عقاب در سوئیس هم ثانویه است چون بستگی به این دارد که هابسبورگ های اطریش را همان خاندان حاکم بر امپراطوری روم مقدس بدانیم که اروپا را تحت رهبری مذهبی پاپ رم متحد کرده بودند. ولی تاریخ میگوید خاندان هابسبورگ در اثر ازدواج های پشت سر هم با خویشاوندان نزدیک و دچار شدن به انواع بیماری های ژنتیکی که حتی باعث عجیب و غریب شدن قیافه هایشان شد در قرن 18 در اعضای مرد کلا منقرض شدند و خاندان هابسبورگ قرن 19 که به حکومت اطریش رسید دراصل خاندان لورین بودند که به دلیل پز دادن به رسیدن نسب اشرافی خود به بانویی از خاندان هابسبورگ، خود را هابسبورگ خوانده بودند که این ادعا را هم میتوان نمونه ی دیگری از تولید سادات تقلبی تلقی کرد. ولی نکته ی جالب، اسم خاندان لورین است که مخفف لوترین یا لوتارین است؛ ظاهرا منسوب به لوتار دوم از امپراطوران فرانک قبل از به قدرت رسیدن هابسبورگ ها در روم مقدس، ولی میتوان لوتری یعنی پروتستان هم معنی و در مسیر طغیان امپراطوران ژرمن علیه قدرت گیری پاپ کاتولیک ها ارزیابی کرد. بنابراین دولت هابسبورگ های اطریشی در مرز حکومت ژرمن های فرانک و پروتستانتیسم بود و ارتباطش با فریسی گری نیز از طریق افزایش قدرت مالی فرانک ها با بانکداری فریسی قابل تبیین است. فرانک ها باعث رونق گرفتن شهر بی اهمیت siena در ایتالیا شدند پس از آن که به دنبال فتح siena با اشراف آنجا وصلت کردند. تنها شهر سینا، Julia siena بود که به اگوستوس امپراطور رم منتسب بود و اسم جولیوس سزار را بر خود داشت. نکته ی جالب این که بانیان siena دو پسر رمئوس -برادر رومولوس و یکی از دو بنیانگذار رم- بودند که پس از قتل پدرشان به دست عمو، سوار بر دو اسب یکی سیاه و دیگری سفید به قلمرو اتروسک سینا گریختند و درآنجا حکومتی تشکیل دادند و به همراه خود مجسمه ی رمئوس و رومولوس در حال شیر نوشیدن از دایه شان گرگ ماده را با خود بردند و درآنجا نصب کردند. پس میتوان گفت سینا یکی از رم های اولیه ی قبل از رم فعلی بوده و بانیانش هم نسخه های اولیه ی رومولوس و رمئوس بودند. آرم شهر به رنگ دو اسب آنها طرحی از رنگ های سیاه و سفید است که ضدیت دو سر عقاب و دو نیمه ی زئوس را نشان میدهد. آرم هابسبورگ ها نیز ترکیب رنگ های سرخ و سفید است که رنگ های دو سیاره ی مریخ و زهره به نشانه ی جنگ و صلحند که اولی نحس و دومی سعد است درست مثل رنگ های سیاه و سفید. هابسبورگ بیشتر نحس را انتخاب و نماد خود را شیر سرخ ایستاده بر دو پا در نظر گرفته و گاهی از ترکیب شیر سرخ و عقاب سیاه، شیر دوپای سیاهرنگ برجسته شده که امروزه بیشتر نماد فلاندر است. مسلما برجستگی نحسی در ارتباط مستقیم با رنگ شدن شیر با او است چون شیر نماد فریسیان است و از این طریق در ارتباط با بانکداری قرار میگیرد. اهمیت سینا نیز در همین است چون این شهر، محل قدیمی ترین بانک دنیا یعنی مونته پاسته است. احتمالا خاندان senester واسطه ی اسمی سینا با ایستریا هستند و چه بسا نام اوستریا یا اطریش نیز با خاندان لورین-هابسبورگ به محل کنونیش در اطراف وین انتقال یافته باشد. کنایه ی عنوان سینیستر قابل درک است: صلح به روش عیشتار یا زهره، اما صلحی که به کام متحد شدن با دیگران در راه جنگ میرود تا شیر سرخ از خون و ثروت سیراب شود. امپراطوری مقدس رم اینچنین دولت های فئودالی را در راه جنگ برای تصرف ملت های شرق متحد کرد و حالا عقاب امریکا همان روش را ادامه میدهد.

این معامله بین خودمان بماند: گفتگوی سری فراماسون های سکولار با دایناسورهای جادوگر

نویسنده: پویا جفاکش

در دهه ی 1990 وقتی من دانش آموز بودم یک عده دانشمند رویا خراب کن، شهرت زیبای پتروسورها یا خزندگان پرنده را که ما آنها را اولین جانوران پرنده ی بزرگ آسمان بعد از حشرات میپنداشتیم خراب کردند و گفتند که این خزندگان سنگین وزن –که دانشمندان همیشه عوام را به خاطر نامیدن آنها به دایناسور پرنده شماتت میکردند- نه فقط دایناسور نیستند بلکه پرنده هم نیستند، آیرودینامیک پرواز ندارند و فقط میتوانند روی باد سر بخورند و از یک صخره به صخره ای نزدیک بپرند. همان موقع یک مستندی تهیه شد که در اواخر دهه ی هفتاد، آن را از شبکه ی چهار تلویزیون ایران دیدم. داخلش دانشمندی رویایی میخواست ثابت کند پتروسورها میتوانند پرواز و حتی مثل پرندگان امروزی مهاجرت کنند. پس ماکت یک پتروسور را ساخت و پرواز کردنش را به آزمایش گذاشت. در انتهای فیلم، نتایجش هنوز قانع کننده نبود ولی امیدوار بود که بتواند ماکتش را در آینده ارتقا دهد. بنده ی خدا خیلی خطر را جدی گرفته بود. چون در طی 1380 تلویزیون هنوز داشت مستندهای جدیدتر با کیفیت گرافیک خیره کننده درباره ی دایناسورها شامل پتروسورهای پرنده و ازجمله پتروسورهای مهاجری که از روی دریا پرواز میکنند پخش میکرد. اسطوره ها جان سختند چون از جنس جادویند و اگر آقای دانشمند رویا پرداز میخواست ثابت کند پتروسور چطور پرواز میکند باید جواب را در نزد یکی از معاصرین کشف –یا بهتر است بگوییم اختراع- دایناسورها یعنی مادام بلاواتسکی می یافت. آن وقت میفهمید که پتروسورها به راحتی و با نیروی جادو و جنبل پرواز میکردند چون همان ناگا های هندی و ناگال های مکزیکی بوده اند!

شاید عجیب به نظر برسد. ولی در قرن 19 و در همان زمان که دایناسورها با سرعت و شدتی باورنکردنی در حال کشف شدن بودند تا ثابت کنند داروینیسم در مورد قدمت میلیون ها ساله ی جهان درست میگوید، مادام بلاواتسکی و تئوسوفی او در جلد دوم secret doctorin (1888)فسیل های آنها را مصادره به مطلوب میکردند با این تغییر در نتیجه گیری فعل که دایناسورها حیوان نبودند بلکه نژاد ستاره ای آدمیان بودند، همان سرافیم یا انسان های مارمانند که بلاواتسکی، آنها را به نژاد پنجم بشر تعبیر میکرد و مدعی بود شکل حیوانیشان دایناسور و درواقع همان اژدها بوده است. او اینان را همان نژاد مقدس ناگاها یا انسان های مارسان در هندوستان میدانست. بلاواتسکی، داستان های مشاهده ی اژدهایان در قرون وسطی را سند صحت وجود این انسان های خدایی تا روزگاران پسامسیحی میداند، ازجمله داستان پترارک فیلسوف –جاعل احتمالی اولین متون منتشرشده با امضای پلوتارخ- را از قول خود پترارک باز میگوید که وقتی داشته لورای زیبایش را در جنگل تعقیب میکرده، لورا توسط اژدهایی دزدیده و به درون غاری برده شده است ولی پترارک اژدها را با فرو کردن خنجری در قلبش کشته است. در بعضی از این داستان ها اژدهاها بال داشتند و پرواز میکردند و در بعضی دیگر، درون دریاها و دریاچه ها و رودخانه ها شنا میکردند. البته بلاواتسکی از داستان باستانی سفر هیئت نمایندگی سنای رم به جزیره ی اسکلپیوس و بازگشت آنها با یک مار دانشمند نیز میگوید تا ثابت کند این مارها دراصل آدمند. بازگشایی این نوع خرافه پراکنی ها درباره ی جادوگران را امروزه در شایعات غربی درباره ی زیست آدمفضایی ها –شکل جدید سرافیم یا فرشتگان پایین آمده از آسمان- با اصالت خزنده سان (رپتیلین) ولی به شکل انسان در بین مردم امروزی میبینیم که گفته میشود زندگی جادویی مخفی و توانایی های فرابشری دارند. ولی واقعیت این بوده که ارتباط ابرانسان های مارسان با مارها ناشی از همبودگی مار و آدمیزاد در خرافات حول اجنه یا شیاطین است. لغت "َشیطان" هم درباره ی مار به کار رفته و هم درباره ی جن، و این ازآنرو است که در تورات، مار آدمیزاد را فریب میدهد و در مسیحیت، این مار را شیطان دانسته اند. مار به سبب فریب دادن آدم و حوا، پاهای خود را از دست داد و از آن زمان روی زمین میخزد. برای همین هم هست که دایناسورها همگی پا دارند. درواقع سوسمار اعم از این که مارمولک باشد یا تمساح، فرم پا دار مار تلقی میشده است. اژدهایان نیز معمولا پا دار هستند. این بخصوص ازآنرو است که افسانه ی بنیادین تصویر اژدها در جایگاه شر، به نبرد بعل مردوخ با اژدهای دریایی مادینه به نام تهاموت در افسانه های کلدانی بازمیگردد. دنیا از بدن تهاموت آفریده شده و خودش از جنس آب است. این به خاستگاه بشر یعنی افریقا برمیگردد که درآنجا اژدهایان ترکیبی از مار با چهارپایان غولپیکر آبدوست مثل تمساح و اسب آبی و فیل بودند. "موکله مببهگ ی جنگل های افریقا ترکیبی از بدن فیل و مار داشته که اعراب را به یاد شتر می انداخته است. این است که در کتاب یهودی-کابالایی "زوهر"، شیطان، "شتر پرنده" نامیده شده است. زرتشتیان موقع کپی کردن از منابع یهودی، گیج شدند که بلاخره اهریمنان شکل مارند یا شکل شتر، پس یک دیوی اختراع کردند به نام "اشموغ" که به گفته ی بلاواتسکی ماری است با گردن شتر، بی این که معلوم باشد گردن مار را چطور باید از بقیه ی بدنش سوا کرد و تعیین کرد کجای مار شبیه شتر است و کجایش نیست. حالا این که این شتر، پرنده است به خاطر این است که باز، صحبت از مار پرنده شده است. اشعیا پیشگویی کرده بود که بنی اسرائیل به سبب گناهانشان به سرزمین مارها و افعی های پرنده ای که از دهانشان آتش بیرون می آید تبعید میشوند و منظور از این این سرزمین، کلده و آشور بود. البته سالورته مارهای بالدار را در اصل خود، "ملخ" میداند و اضافه میکند که یونانی ها به ملخ، "مار بالدار" میگفتند. ولی ترکیب مار پرنده با آتش، شهابسنگ است که در آسمان چون ماری آتشین دیده میشود. در بریتانیا لغت dragg بهمعنی سنگ اسمانی و لغت dreko به معنی جن شرور بوده و هر دو لغت مرتبط با draco به معنی اژدهایند. سقوط شهابسنگ همان پدیده ای است که گفته میشود به دوران دایناسورها پایان داد و آنها را از بین برد: شکل علمی شده ی مار موسی که مارهای جادوگران را بلعید. برای همین است که دایناسورها و دیگر خزنده های باستانی دانشمندان، همگی کپی اژدهایانند: بعضی هایشان مثل پتروسورها در آسمان پرواز میکنند، بعضی هایشان مثل پلیزیوسورها و ایکتیوسورها در آب میزیند، بعضی هایشان مثل ساروپادها شبیه شتر و به طرز شگفتی با ظاهر موکله مببه ی افریقایی های درس ناخوانده اند و هنوز هم ترجیحا در آب میزیند، بعضی هایشان هم راپتورها و تیرانسورها مثل آدمیزاد روی دو پا راه میروند. دایناسورها وقتی از بین رفتند که باغ بهشتیشان توسط شهابسنگ نابود شد و از سرما و گرسنگی مردند. این دقیقا توصیفی از پایان دوران بهشتی موسوم به عصر یخبندان و نابودی چهارپایان غولپیکر و به سختی افتادن آدمیزاد در اثر تغییرات آب و هوایی است که عامل آن را برخی تغییر محور زمین در اثر برخورد شهابسنگ و جابجایی محل ستاره ی قطبی یا عمود کیهانی از صورت فلکی تنین (اژدها) به دب اصغر (خرس کوچک) میدانند. پس شهابسنگ میتواند ماری آتشین باشد که بهشت را از آدمیانی که مثل خودش مارسان شده بودند گرفت تا به سزای اعمالشان برسند یعنی مثل شیطان (مار) دچار سقوط اخلاقی شوند و در بدعاقبتی هم مار باشند. در این مورد باید توجه کرد که لغت عبری "گان عدن" (باغ عدن) که در مورد این بهشت رویایی اولیه به کار رفته، منشا نامجای "گاندونیا" برای بابل یا بین النهرین (عراق و بخشی از سوریه ی امروزی) است. درآنجا دانشگاهی بوده به نام "علیم" که کاهنان در آن تربیت میشدند. این نام یادآور به کار رفتن گهگاهی لغت "علیم" به جای الوهیم برای خدا در یهودیت است. رئیس کاهنان این دانشگاه نیز "یاوا علیم" نامیده میشد، نامی که یادآور نام یهوه خدای یهودیت است. بابل سرزمین گناهان نامیده شده ولی مادام بلاواتسکی –در همان در جلد دوم "دکترین راز"- ادعا کرده که بهشت اصلی بابل کلده نیست و یهودیان آنجا را عدن تلقی کرده اند چون درآنجا به اصول سری مذهب گناهان دست یافته اند. خود مذهب، مذهب ناگاها یا انسان های خدایی مارسان است که همراه برهمن ها به بابل رفته است و بلاواتسکی، این را با نوشته ی پروفسور سایس درباره ی ارتباط تجاری بین کلده ی باستان و شبه قاره ی هند تایید میکند. از نظر تئوسوفی، این موضوع گناه آلود، همان یوگای جنسی بین مرد و زن در هند و تبت است که بر کوندالینی یا الهه ی مار درون بشر استوار است. با این حال، خود بلاواتسکی، راه فراری برای این تاریخی شدن قضیه داده آنجاکه در همان منبع اعتراف میکند کلمه ی یونانی hedon به معنی شهوترانی، از لغت eden یا عدن نتیجه شده و درواقع شهوترانی، ویژگی جایز بهشت است فکری که بلاواتسکی آن را منشا خیالپردازی ها درباره ی همتایان عدن همچون رسوایی های جنسی خدایان المپ، سوارگا یا بهشت پر فسق و فجور ایندرا در کوه مروی هندوها، و بلاخره توصیفات ملاهای مسلمان از حوریان شهوت دوست جناتی که به شهدای راه اسلام وعده داده شده، ربط میدهد. ولی اینها همه تمثیلند، تمثیل یک جهان فرضی پر از گناه که پیامبران یهودی به آن پایان داده اند و این پیامبران و بخصوص رئیسشان موسی تجسمی از خود خدا هستند که دوران بی اخلاقی را پایان میدهد و آدم و حوا را از بهشت اخراج میکند. این درواقع همان خورده شدن مارها توسط مار موسی است و مار موسی به روایتی عصای شیطان بوده که موقع سقوط او از بهشت آسمانی، در کنار آن درخت سوزان بعدی افتاده و به دست موسی رسیده است. پس باز هم عصا یا نشان شیخوخیت موسی جنبه ای از شیطان است. در این مورد، جالب است که کابالیست های مصری، انسان های خدایی را مارهای دوپایی موسوم به خنوفیس میخواندند که رئیسشان آگاتادیمون همان کریستوس یا مسیح اصلی است. خنوفیس ها ریشو بودند درست مثل پیامبران یهودی. پیامبران یهودی در این مورد، مقلد خدایشان صبایوت یا یهوه بودند و صبایوت همان سابازیوس یا دیونیسوس سبت است که معمولا ریشو است و در مقابل فرم های بچه گون و بی ریش دیونیسوس قرار میگیرد. این فرم های بچه گون، فرم های قدیمی تر خدایند که به "سود" sod ها یا جلوه های آدونیس –نام دیگر دیونیسوس- برمیگردند. درست مثل آدم که در اثر گوش سپردن به حوا بهشت را از دست داد آدونیس جوان بی ریش نیز به سزای گناه دل سپردن به ونوس یا آفرودیت الهه ی شهوت، کشته و به دوزخ تبعید شد که ظاهرا سود جدیدش دیونیسوس ریشو یا سابازیوس خدای جنگ طلب و خشن و خونخوار یهودیان است که عاشق پر کردن جهنم از آدمیزاد است. "سود" قبلی یا آدونیس ثبت شده، به گفته ی دانلپ در "اسرار آدونیس"، از سوی "کادشیم" تجسم «ال» یا خدا تلقی میشد. کادشیم جمع قدوس یا قدیس و به سبب نوع سلوک قدیسین قدیم، به معنی همجنسباز نیز بود که البته ریشو شدن کاهنان یهود هم در درجه ی اول، کشیدن خط قرمز بین سلوک جنگاورانه و مردانه ی جدید و آن نوع سلوک (از دید یهودیان) زنانه و حقیرانه بود. ولی حالا sod آنها در لغت، ریشه ی عنوان sodal برایکاهنان رازور قبیله ی لاوی یعنی قبیله ی کاهنان یهود شده بود:

“satan and dinasurs”: john frank: hxmokha: 13/12/2017

اگر سابازیوس و آدونیس را دو فاز مختلف دیونیسوس در نظر بگیریم، دو تولد او را میتوانیم به دو مادر داشتن دیونیسوس ربط دهیم که فقط در او برجسته شده و باعث نامیده شدن او به bimater یا دو مادر شده است. یک مادر، مادری است که بار اول، او را به دنیا آورده است و دومی مادری است که او را بار دوم به دنیا آورده است چون دیونیسوس یک بار به صورت زاگرئوس کشته شده و بعدا به صورت باخوس از نو به دنیا آمده است. کامل ترین شکل دو تولد داشتن را میتوان در کریشنا دید که در نوزادی از رحم مادرش به رحم زن دیگری منتقل شد و توسط پدر و مادری غیر از پدر و مادر واقعی که والدین یار نزدیک و نابرادریش بالاراما بودند بزرگ شد. این شبیه بزرگ شدن مسیح و پسرخاله اش یوحنای تعمیددهنده زیر سایه ی دو مادر (مادر و خاله) یعنی مریم و ایزابت است. این داستان ها به مدل نهایی زندگینامه ی باخوس نزدیک است که در آن، دو مادر او یک مادر بیولوژیکی و یک دایه اند. محمد هم در شش سالگی مادرش را از دست داد و توسط یک دایه بزرگ شد.

جرالد مسی از قرن 19، نامیده شدن دیونیسوس به «بی ماتر» را به موضوع مادر به دنیا آورنده (والده) و مادر بزرگ کننده (دایه) مرتبط میکند تا به مسیح راه یابد که یک مادر و یک دایه هر دو با نام ماری (مریم) داشت. بدین طریق، مادر و دایه را دو تصویر از یک موجودیت واحد یعنی الهه میداند که خدای پسر را به دنیا می آورد مانند ایزیس که هورس را به دنیا می آورد و نفتیس هورس را بزرگ میکند چون خدای پسر، تجسمی از مرد انسانی است که مادر طبیعت در دو فرم مختلف او را شکل میدهد: تولد و تربیت. ما در موقع تولد، به لحاظ ذاتی، صفات و کیفیات روحی خاصی را در اثر خون [یا به زبان امروزی ژنتیک] با خود حمل میکنیم که ممکن است تربیت در آنها تغییرات ایجاد کند. ازاینرو مرد که مذهب را میسازد یک شخصیت دو پاره دارد که همان دو آدم صورت فلکی توأمان یا دو پیکرند. دو پیکر معمولا دو مرد تصویر میشدند و به همین خاطر هم آنها را بیشتر با یکی از کاندیداهای یونانیشان یعنی دیوسکوری –کاستور و پولوکس- شناسایی کرده اند. ولی در هندوستان و مصر، آنها را به صورت زن و مرد نیز تصویر کرده اند. مدل مصری، شو و تفنوت هستند. در دایره البروج دندره آنها در برج توامان، به صورت مرد و زنی معمولیند. ولی در تصویرسازی های دیگر، شو به شکل مردی کماندار و تفنوت به صورت زنی با سر شیر ترسیم شده اند. در ترسیم تفنوت، بدن انسانی او کنایه از فیزیک بشر است که طبیعت اولیه ی شکل گیری او یا همان ذات را نشان میدهد و این بدن زنانه است چون انعکاسی از مادر طبیعت است. این طبیعت، سری به شکل شیر دارد چون بدن توانایی ابزارسازی دارد و تحت تاثیر فکر و اندیشه همچون شیر، مرد را به شکارچی ای قدرتمند و خطرناک و رئیس جانوران تبدیل میکند. ترکیب زن و شیر، تفنوت را مجسم به شیر ماده نیز نموده است و جدا سازی این ترکیب هم سیاهه ای از الهگان شیرسوار را به وجود آورده است. از طرف دیگر، ذات زنانه همچون خود زن مقدم بر مرد است. چون به قول مسی، مردم از قدیم معتقد بودند که درست مثل تولد، زن مقدم بر مرد است ازآنروکه آلت جنسی مردانه، شکل تکامل یافته ی آلت جنسی زنانه است و ازاینرو طبیعت مادرانه در قالب بدن زن، حکم مادر مرد را نیز دارد. ازاینرو زوج دیوسکوری میتوانند به زوج مادر و پسر همچون مریم و مسیح، یا ایزیس و هورس نیز تجسم یابند. در هر صورت، مادر، بخشی از پسر است و پسر مخلوق ذات او که همان مار و اژدها است. به همین دلیل و بر اساس خرافه ای قدیمی که تا اعماق افریقا قابل ردیابی است، دم شیر که شبیه مار است، جنبه ی زنانه ی او را نمایندگی میکند. مصریان، دم شیر را peh یا pekh مینامیدند و به الهه ای مجسم به شیر ماده تشبیه میکردند که pekhetنامیده و نامش بعدا "باستت" تلفظ شد و به عنوان فرم زنانه ی شیر، بعدا بیشتر به گربه مجسم شد. "پناخ" که از القاب این الهه بود، لغتی به معنی جفت و دوگانه بود و بیشتر در ارتباط با طبیعت دوگانه ی زن به کار میرفت. یک چهره ی الهه، شیر شکارچی بود و شکل دیگر، ورزاو شکار شونده توسط شیر که این دومی بیشتر تصویرگر هاثور مادر هورس بود. به همین ترتیب، زن شیرآسا نیز یک تصویر از زنی با سر شیر داشت (همانطورکه درباره ی تفنوت دیدیم) و تصویری دیگر از شیری با سر زن، که این دومی همان اسفنکس یونانی الهه ی معماها است. به عبارت دیگر، یک شخصیت مادر (ذات)، طبیعتی است که انسان را شکارگری بیرحم میکند و شخصیت دیگر مادر (تربیت)، شکارچی بیرحم را با فکری انسانی به تحول و پیشرفت میرساند و در عین حال، در این راه، مثل اسفنکس، دیگران را قربانی خود میکند. تربیت، راهبر آدمیان است و این راهنمایی بیشتر در کودکی نیاز است. مسی میگوید در ابتدا "پسر اثیری" از القاب مهم دیونیسوس بود و در آن زمان، او همان آدونیس بود وقتی که به "ال" یا "ایلی" که همان الوهیم است نامبردار میشد. مسی اضافه میکند سامیان حتی در دوره ی تاریخی، نام های "ایلی" و "علی" ili,ali را برای حمایت از کودکان، مقدس میکردند و در مقیاس به مراتب چشمگیرتری، این، بیشتر، مادران بودند که این نام ها را در مراقبت از کودکان صدا میزدند.:

“the natural genesis”: two volumes in one: Gerald massey: cosimo classics: 2011: p505-9

واضح است که این گفتار، به اهمیت تربیت در نزد باستانیان توجه دارد اگرچه اکثر آنها از شانس آموختن دانش بی بهره بودند و به دلیل بدبیاری هایی که در این راه تحمل میکردند بود که فهمیده بودند دانش چقدر مهم است. این باعث میشد تا به راحتی در مقابل سودال های لاوی که از تربیت و دانش آموزی به عنوان یک سلاح استفاده میکردند وا دهند. امتیاز این سودال ها در این بود که دانش در قدیم، یک موضوع رمزی و در اختیار اشراف بود و به همین دلیل، چیز زیادی از آن دانسته نبود. بنابراین میشد با همان معدود مسائلی که از آن آشکار شده بود دانش جدید و سوء استفاده گری ساخت و به نام تربیت عمومی تکثیر کرد.

داستان مارهای جادوگران فرعون که توسط مار موسی خورده میشوند همین مفهوم را میرساند. این مارها در حکم اصحاب مار آپوفیس دشمن خورشید و تجسم تاریکی هستند. به یک روایت، آپوفیس به دست آکر مار سوت-تایفون کشته شد و به همین دلیل هم ما امروزه نمیبینیمش. پس اینجا هم ماری جواب مار دیگر را میدهد. روبرویی مارهای مثل هم به دوگانگی الهه ای برمیگردد که روی اژدهایش یعنی تهاموت مشهورتر است. در یک روایت کلدانی، تهاموت، آب را که ماده ی اولیه ی جهان فیزیکی است ایجاد کرده است ولی خواهرش بعلات ایلی روح را ایجاد کرده است. آنها صاحبان 7 فرزند نخست گیتی به جای 7سیاره اند که چهارتایشان به جای عناصر چهارگانه فرزندان تهاموتند ولی در مجموع هر 7 تن را میتوان به جای صاعقه ی 7شاخه ی تهاموت دید که در حکم اژدهای 7سر افسانه های شوالیه ها است و شوالیه ها در سرکوب آن، جانشین بعل مردوخند. این نژاد آغازین خدایان، انسان هایی با سر پرندگان بودند و ظاهرا دو نژادی آنها، آنها را به دو نوع پرنده ی شب و روز تشبیه میکند که در ادبیات یهودی، کبوتر سفید و کلاغ سیاهند: دو پرنده ی نوح پس از فرو نشستن سیل که نوح آنها را فرستاد تا از خشکی خبر بیاورند. کلاغ رفت و برنگشت، کبوتر رفت و با شاخه ی گیاهی بازگشت. کلاغ سیاه، نشانه ی شب و کبوتر سفید نشانه ی روزند درحالیکه سیل همان اژدهای دریایی و آب های آغازین یعنی تهاموت است. پس شب، نشان بینظمی و بی شکلی است که همان تهاموت است و روز، نماد نظم پدید آمده از بینظمی همچون جسم پدید آمده از آب و خشکی برون آمده از سیل که لاجرم بعلات ایلی است. پس تهاموت یا اژدهای دریایی با آپوفیس نماد شب ارتباط می یابد و نظم با خورشید تطبیق میشود که به تاریکی فلسفی یا بینظمی پایان میدهد و در این داستانپردازی، نور جانشین روح است و تاریکی جانشین جسم. مسلما دراینجا بین روح و ذهن ارتباطی وجود دارد چون این، ذهن است که به مسائل نظم میدهد و این نظم بر پایه ی کلمات استوار است. کلمات همه از جنس اسطوره و جادویند درست مثل دنیای جادویی بینظم انسان های اولیه. بیشتر اوقات، مضامینشان قراردادی و انتزاعی است و ما هنوز هم آنها را استفاده میکنیم. مثلا آسمان وجود ندارد. هم الان و هم در گذشته گفته و نوشته اند که کره ی زمین در فضا شناور است و آنچه به رنگ آبی در بالای سرمان میبینیم فضا است که البته لغت فضا نیز درست به همان اندازه ی آسمان قراردادی است. هنوز هم ما در ارتباط با بارندگی و وضع هوا کلمه ی آسمان را لحاظ میکنیم. همینطور اصطلاحات شب و روز را بر اساس رنگ آسمان برداشت میکنیم و همیشه هم جغرافیای خودمان را در نظر میگیریم درحالیکه وقتی در قلمرو ما شب است جاهای دیگری هنوز روز است و آنچه ما از فضای اطراف خود برداشت میکنیم قطعیت ندارد. همینطور همدیگر را وجودی واحد فرض میکنیم درحالیکه بدن انسان از میلیون ها موجود زنده تشکیل شده است، یا میگوییم شخصیت فلانی اینطوری است درحالیکه فلانی مثل همه ی انسان ها ذوالابعاد است و ما فقط یک روی شخصیت او را دیده ایم، یا میگوییم فلان گل سرخ است و فلان گل زرد است درحالیکه مثلا زنبور عسل گلی را که ما سفید میبینیم صورتی میبیند و گل زرد را رنگی دیگر و قس علیهذا. همه ی این کلمات قراردادی و اسطوره ایند ولی اگر ما نظم دروغین را با کلمات از بینظمی طبیعت استخراج نکنیم نمیتوانیم به جامعه ی خودمان نظم ببخشیم. مهم نیست زنبور عسل چیزی را که ما قرمز میبینیم چه رنگی میبیند. مهم این است که اگر من قبول نکرده باشم چراغ قرمز به رنگ سرخ است نمیتوانم از قوانین راهنمایی و رانندگی تبعیت کنم و اگر قبول نکرده باشم که خورشید در موقع ظهر «وسط آسمان» است، نخواهم توانست در ظهر هنگام با رفیقم قرار ملاقات بگذارم. پس اسطوره که یادگار عصر بینظمی است به نوبه ی خود مسبب نظمی مصنوعی است که به خلقت خداوندی تعلق ندارد و مخلوق انسان است. محصول مادر ذهن است که به قدرت کلمه، از مادر طبیعت مجزا میشود ولی هنوز به سبب اسطوره ای بودن از جنس مارها و شیاطین بینظمی است که به جنگ همان ها میرود و یهودیت به نمایندگی از مسیحیت یهودی تبار، این استعاره را مصادره میکند و به همین دلیل، خدای انجیل، «کلمه» نامیده میشود:

“satan and dinasurs”: ibid

پس قانون از جنس کلمات است و بنابراین خود موضوعی اسطوره ای است. این فرض کمک میکند تا انواع و اقسام مافیاها و قانون شکنی ها را ابزار نظم آفرینی خود کنید و برای این کار باید ناراست بودن قوانین قبلی را اثبات کنید یعنی همان کاری که تئوسوفی میکند. تئوسوفی بر این واقعیت استوار بود که نظم فرهنگ یهودی-مسیحی از یک ارتباط سازی متناقض بین اجزای اسطوره ای گزینشی از یک فرهنگ بسیار بزرگتر و به سختی قابل توصیف پدید آمده و به هیچ وجه واقعی تر از مذاهبی که سرکوب و نابود نمود نیست. بلاواتسکی با الهام از تشبیه دانش به درخت ممنوعه ی بهشت و دوزخ، قوانین یهودی-مسیحی را در حکم پوست درخت توصیف میکرد که به راحتی پوسیده میشود و با پوست سست جدیدی جانشین میگردد و آن را در حکم شخینا در کابالا میخواند که حجاب عین سوف بود. در دانشگاه علیم در بابل، "ناخ" نامی از کاهنان و ملقب به "تسافون" بود که معتقد بود قوانین جاوا علیم (یهوه) معنی های رمزی دارند و نماینده ی واقعیت نیستند و همو بود که به سبب عدم وفاداری به قوانین، از دانشگاه و شهر و بنابراین از باغ عدن طرد شد و به صورت شیطان بازآفرینی گردید. شک تسافون، درواقع همان شک گئوتمه بود که قصر و شهر خود را ترک گفت و آواره گردید و در اثر مراقبه ی حاصل از این شک، به بودایی رسید. گئوتمه آواتار ویشنو بود و در مقام خدایی که مثل مردم عادی میزیست حکم دیگر آواتار ویشنو یعنی کریشنا را داشت آنگاه که ارابه رانی شاهزاده ارجونا را میکرد. کریشنا با نشان دادن حقیقت خود به ارجونا به صورت کل جهان به صورت یک نظم وحدت وجودی، ارجونا را به کیش ویشنو درآورد و موفقیت او در رسیدن به شاهی با جنگ را تضمین کرد. از دید بلاواتسکی، این که ارجونا با یک "ناگینی" (ناگای ماده) به نام "اولوپی" ازدواج کرد که دختر "کوراوایا" شاه ناگا ها بود نمیتواند ناراستا با درآمدن او به مکتب کریشنا باشد. کریشنا با بالاراما تشکیل زوج خدایی میداد. کریشنا را معمولا سیاهرنگ یا آبی کبود تصویر میکردند که اشاره به آسمانی و به سبب بی نظمی از جنس تاریکی بودن او است و در کنارش بالاراما را سفید به رنگ روز تصویر میکردند تا همعنانی نظم با بینظمی را نشان دهند. تئوسوفی، دراینجا بر اساس تصاویر داروینی جدید که سیاهان را واسطه ی میمون با انسان واقعی (سفید پوست) تصویر میکرد به مطلب، رنگ نژادی داده و کریشنا را نماینده ی حیوانیت و بالاراما را نماینده ی پیشرفت نژاد سفید میخواندند که اکنون با این حیوانیت همراه میشود. کریشنا خدای مهمتری است پس غریزه پرستی حیوانی نیز مهمترین قوانین اخلاقی است که مذهب یهودی-مسیحی، از فرهنگ های پیشین دزدیده و به مضحکه کشیده است. (همانجا)

این موضوع را باید به این مطلب پیش گفته ربط داد که انتقال کریشنای نوزاد از رحم مادر اصلیش به رحم یاشودا مادر بالاراما، برای این بوده که این دو در یک خانواده بزرگ شوند تا با هم همراه باشند و زوج مقدس را بسازند. پس کریشنا از عصری دیگر به روزگار بالاراما آمده و آن عصر، عصر سقوط بهشت است که کریشنا شیطان آن بوده است. وقتی کریشنا و بالاراما با یکدیگر همزمان میشوند مطابق چرخه ی قانون طبیعت که خود کریشنا نماد آن است مطلب یک بار دیگر در عصر بالاراما رخ میدهد و به همین دلیل هم دوارکا پایتخت کریشنا و بالاراما در زیر آب دریا غرق میشود. گادفری هگینز که تئوسوفی بسیار وامدار او است همانطورکه در مقالات قبلی این وبلاگ توضیح داده ام همواره بر همتایی یاداوا قبیله ی کریشنا و بالاراما با یهودیان پایفشاری میکرد. شاید در یهودیت، تکرار چرخه به پیدایش کابالا ختم شده باشد. میتوانیم بگوییم ازآنجاکه کابالا آبشخور واقعی تئوسوفی است انتظار داریم چرخه یک بار دیگر به فاجعه بینجامد و البته بی این که تئوسوفیست ها علم غیب داشته باشند واقعا چنین میشود و اروپای کابالیست ها در جنگ های جهانی اول و دوم منهدم میشود و صحنه ی نظم امریکایی میگردد. انگار که همه میدانستند چیزی شبیه همین رخ خواهد داد و برای این که از خود سلب مسئولیت کنند مطلب را به قانونمند نبودن و غیر قابل پیشبینی بودن نظم طبیعت حواله میدادند تا "گناهکار" نباشند یعنی مثل آدم و حوا و بنی اسرائیل تاوان "گناهان" خود را پس نداده باشند. به عبارت دیگر، بزرگترین مشکل یهودیت و مسیحیت این است که هر اتفاق بدی را تاوان گناهان میخواند و بازنده را گناهکار معرفی میکند درحالیکه هر سیاستمداری میداند در سیاست، همه ی تابعان و متبوعین بازنده اند و اصلا جالب نیست که این به «گناهکار» بودن تمام سیاستمداران و زیر سوال رفتن کل سیستم دروغ پردازی «سیاست» منجر شود که به قول ما ایرانی ها «پدر و مادر ندارد.» برای همین هم بوده که تئوسوفی بریتانیایی به کریشنا و بودا اقبال نشان داده و آنها را به عنوان شهروندان انگلستان (قرار بود هندوستان تا ابد جزو انگلستان باشد) جانشینان مقدس یهودی های منحرف فلسطینی کند. هندوئیسم با تمام خرافات رنگارنگش، به منشا عرفان و بینش تبدیل شد ولی فکر به تاوان گناه از بین نرفت و فقط sin (گناه مسیحی) با "کارما" (سیستم پاداش و جزا در ازای اعمال در هندوئیسم) جانشین شد. یک دلیل این رویداد، آن است که مسیحیت به عنوان برگ برنده ی استعمار هرگز طرد نشد. استعمار، کار انسان سفید بود درحالیکه حیوانیت ویژگی نژادهای پست به شمار میرفت. پس اگر حیوانیت به تنهایی مقدس باشد دیگر نیازی به در صحنه بودن انسان سفید و مدیریت صحنه توسط او نیست. انسان سفید، هنوز آن نیمه ی خردمند و تربیت شده ی انسان است و انسان سیاه که استعمار هنوز هم آن را عقب افتاده ترین و دور از تمدن ترین نژاد نشان میدهد و برای همه غیر از او تاریخ طولانی ترسیم میکند، معرف وضع ابتدایی و بلاتغییر بشر است. برای همین است که مشابهین جانوران غولپیکر عصر یخبندان که معاصر انسان اولیه بودند الان فقط در نواحی محدودی از افریقا همه کنار هم و در کنار انسان های قبیله نشین ساده زیست جمعند و همین چند منطقه در رسانه ها به صورت کل افریقا تصویر میشوند تا برابری افریقا با حیوانیت داروینی را مورد تاکید قرار دهند. جالب این که تصویر کنار هم جمع شدن دایناسورها و کمین گرفتن و گریز نمودن و جنگیدنشان با هم نیز شبیه همان چند منطقه بازسازی میشود چون دایناسورها هم شکل اغراق شده ی جانوران عصر یخبندانند و مثل آنها با شهابسنگ نابود شده اند. دایناسورها هنوز ناگاها هستند و انسان سیاه هم هنوز کریشنا است که از جانوران وحشی قابل تشخیص نیست. بنابراین دایناسور و ناگا و کریشنا و انسان رنگین پوست و شیر و فیل و تمساح و میمون و گوراسب و گاومیش فرقی با هم ندارند و سفیدپوستان خردمندند که با نشستن به جای "کلمه" یعنی خدای مسیحیت، بین آنها تفاوتی مصنوعی ایجاد کرده اند تا به نژادهای پست غیر اروپایی لطفی کرده باشند و نظمی به زندگی بی سامانشان تحمیل کنند که خودشان لیاقتش را ندارند.

نظم استعمار، یک نظم جنگسالار و بنابراین مردانه است و این درحالیست که خود همزمان حکم مادر متولد کننده ی خرد و نظم یا جنبه ی متحد کننده ی فرد با حیوانیت جمعی در مابه ازای برج توأمان را ایفا میکند. دقیقا به همین خاطر است که اخوت های رمزی سیاسیون که اکثرا زمانی جزو فراماسونری انگلیسی بودند و بعضی هنوز هستند، به شیطان علاقه دارند. به نوشته ی جرالد مسی، انگلیسی ها شیطان را old scratch مینامیدند به معنی مرد زن مانند قدیمی. این کلمه وابسته به لغت قدیمی تر scrat است که در اصل به معنی مرد زن مانند یا به قول مسی، maless است ولی معنی پیرزن هم میدهد چون پیرزن هم شخصیتا مرد است ولی در هیبت یک زن. در زمان massey، Neeshenam ها لغت scratch را در باب روحی موسوم به bohem culleh به کار میبردند که بعضی اوقات به شکل مرد و بعضی اوقات به شکل زن درمی آمد. به گفته ی massey کلمه ی scratاز ریشه ی کلدانی "ذکرات" zakarat است که فرم مادینه شده ی کلمه ی "ذکر" zakar یعنی مذکر یا مرد را نشان میدهد و دقیقا معادل همان maless در انگلیسی است. این کلمه، یکی از صفات سیاره ی زهره بود. در نظر کلدانی ها، سیاره ی زهره در موقع طلوع، مذکر و در موقع غروب، مونث بود. نکته ی جالب این است که در مصر، هاثور موکل سیاره ی زهره در وقت غروب، ایزیس نامیده میشد. میدانیم که هاثور لغتا و ماهیتا همان عاثتر یا عیشتار خدای زهره در کلده است و این را هم میدانیم که هم هاثور و هم ایزیس مادران هورسند. آیا علت این نیست که هاثور یا عاثتر، فقط در وقت غروب مونث است و میتواند فرزند به دنیا بیاورد؟ مسی در این مورد یادآوری میکند که حیوان هاثور، ورزاو بود و شاخ های او را روی سر الهه تصویر میکردند. پس درواقع، ورزاو جنبه ی مذکر و زن، جنبه ی مونث یک موجودیت دوجنسه بودند. میتوان مثل قدما چرخه ی روز را به تغییر عصر نسبت داد و پیدایش الهه را به مونث شدن خدای نرینه در انتهای عصر و در غروب نظم پیشین معنی کرد. آن وقت به افسانه ی اورانوس میرسیم که توسط پسرش کرونوس در مقام نظم نظم بعدی اخته شد و از فالوسش که به دریا افتاد آفرودیت یا ونوس منشا amor یا هوس پدید آمد. مسی، از دست رفتن فالوس را به زن شدن و تبدیل خدا به الهه، و به وجود آمدن زن آفرینشگر دیگری از فالوس را به تبدیل قوه ی آفرینشگری خدا –متشبه به فالوس مرد- به یک الهه ی دوم و متفاوت تعبیر میکند و این مثل تبدیل شدن خدای صبحگاه و آغاز جهان به الهه ی متولد کننده ی نظم نابودگر قصد قبلی است:

“the natural genesis”: ibid: p510-1

سیاست استعماری اروپایی نیز نظم قبلی را برای آفرینش نظمی نوین از بین میبرد ولی شاهزادگی و اصالت ولیعهدی خود در جانشینی خدا را نیازمند تایید خود توسط خدای قبلی و مذهبش میدید و برای همین است که اخوت های رمزی در حدی که بر ما هویدا شده اند هرگز طغیانی راستین علیه مذهب یهودی-مسیحی و خدایش نشان نداده اند.

مطلب مرتبط:

بازارسازی ماتریالیستی با پوشش عرفان: جنبش عصر جدید و نقاب یونگی آن

فراماسونری و جنگ: چگونه جنگ افروزی مذهبی، بنیاد استعمار و مدرنیته شد؟

نویسنده: پویا جفاکش

یکی از خویشان که به تازگی بازپخش سریال افسانه ی سه بردار (سه پادشاهی) را از شبکه ی تماشا دنبال میکرد و هیچ اطلاعات ویژه ای هم درباره ی تاریخ چین نداشت، از شدت هوشمندی، درباره ی گیج شدن خود موقع تماشای جنگ های فیلم عقده گشایی کرد. او واقعا تقصیری در این مورد نداشت چون دلیلش برای گیج شدن، قانع کننده بود: دو طرف جنگ، هر دو لباس های یکسانی داشتند و اگر داستان را ندانید نمیفهمید چه کسانی دارند چه کسانی را میکشند. این دقیقا یکی از ضعف های این فیلم و البته تمام داستان های جنگ های داخلی عظیم تمدن های باستانی در تاریخ مکتوب است.: یونیفورم نظامی باستانی وجود ندارد و معلوم نیست وقتی دو لشکر چند صد هزار نفری از یک کشور به هم میخورند سربازان از کجا باید بفهمند چه کسی سرباز دشمن است و چه کسی سرباز خودی؟!

یونیفورم های نظامی برای مجزا کردن لشکرهای متخاصم از هم، اختراع اروپای دوره ی رنسانسند. اما برای رنسانسی ها که جنگ را بیشتر بر اساس یک نوع افسانه بازی در بازگشت به افتخارات خدایان دروغین یونان و روم باستان برجسته کرده بودند آن فقط وقتی سرگرمی باشد جالب بود نه این که واقعا عده ی زیادی از آدم ها را بکشد و جنگ شیرین را در نظر مردم تلخ و جهنمی جلوه دهد. [چیزی شبیه ما وقتی که جنگ را از دریچه ی فیلم های سرگرم کننده ی تخیلی مثل افسانه ی سه برادر یا ارباب حلقه ها یا بازی تاج و تخت میستاییم ولی حاضر به امتحانش در کشور خود نیستیم و از جان خود بیم داریم.] بنابراین یونیفورم ها و آرایش های نظامی، بیشتر به درد صحنه آرایی و شکوهمندسازی و قربان خود رفتن اشراف میخوردند. اما بدبختانه شرایط را برای ایجاد جنگ های عظیم راستین مهیا کردند وقتی که پروتستانتیسم علیه کلیسای بازگشته به پاگانیسم شورید. تاریخ میگوید دعوای بین لوتر و کلیسا اصلا خونین نبود ولی وقتی سر و کله ی کالون پیدا شد اوضاع فرق میکرد. کالون، برگزیدگان خدا را به نهضت خود فرا میخواند. برگزیدگان در نسبت او با فلسفه ی جبرگرایی افراطیش تعیین شده بودند. او مدعی بود که سرنوشت تمام انسان های روی زمین قبل از تولدشان توسط خداوند تعیین شده و هر کاری که میکنند به خواست خدا است چه خوب باشد چه بد. پس بدکاران از قبل تعیین شده که بدکار شوند و به جهنم روند و البته حقشان هم هست چون فرزندان آدم و حوایند و گناه آدم و حوا بخشوده نشده و به فرزندانشان به ارث رسیده است. پس حق خدا است که جهنم را از فرزندان آدم و حوا پر کند. استثنا اما برگزیدگانند که از طرف خدا تعیین شده اند تا در وضع دنیا تغییر ایجاد کنند. این که چرا خدا در حق آنها پارتی بازی میکند راز است و انسان حقیر حق ندارد درباره ی این راز آسمانی، چون و چرا کند و سرش باید در زندگی روزمره اش باشد. اما یک چیز مشخص است: درحالیکه انسان های گناهکار پست و بی ارزش، باید به سزای گناه آدم و حوا فقیر و بدبخت باشند، خداوند به انسان های برگزیده ثروت و قدرت میدهد تا با آنها بتوانند گنهکاران را به سزای اعمالشان برسانند. کالون معتقد است تا وقتی دنیا پر از گنهکار است این برگزیدگان نیز باید باشند و مردم حقیر را به سزای اعمالشان برسانند و به جای خدا بالای سر این مردم بی ارزش بایستند؛ نه فقط این، بلکه برای به اطاعت و حقارت کشیدن گنهکاران قدرتمدار، باید جنگ و لشکرکشی به راه بیندازند. این یک برداشت کیهانشناسانه است و تضاد در طبیعت را مبنای لزوم جنگ بین انسان ها روی زمین میبیند. با همین ایده کالونیست ها در جدا شدن هلند از اسپانیا نقش ویژه ایفا کردند و بازتولید خود در انگلستان یعنی پیوریتانیسم را پله ی فتح بریتانیا توسط هلند نمودند و این جمله را به دهان پیامبر پیوریتانیسم یعنی الیور کرامول دوختند که انگلستان دومین ملت برگزیده ی خدا –بعد از بنی اسرائیل- است و وظیفه ی فتح تمام جهان از طرف خدا را دارد. پروفسور مایکل والزر در کتاب «انقلاب مقدسین: مطالعه ای در ریشه های سیاست رادیکال» در باب نگاه کالونیسم به جنگ مینویسد: «همانطورکه در کیهان مخالفت و درگیری دائمی وجود دارد جنگ دائمی در زمین نیز وجود دارد... این تنش، خود جنبه ای از رستگاری بود: مردی که آسوده بود، مردی گم شده بود.» از دید پیوریتان ها صلح به معنی پایان یافتن مبارزه با شیطان بود. در جمله ای منسوب به توماس تیلور در سال 1630 آمده است: «صلح جهان شدیدترین جنگ علیه خدا است.» با این حال، تناقض عمده در این داستان این بود که پادشاه آلمانی هلند از بدو جدایی این کشور از اسپانیا، بیشتر یک مقام تشریفاتی بود و مجلس و کارگزاران وارد به جای او مملکت را اداره میکردند و در انگلستان نیز ثمره ی به قدرت رسیدن پیوریتن ها اسما همین بود. این دقیقا هلند و انگلستان را در جایگاهی نزدیک به قدیمی ترین تمدن نامبرده شده برای بشر قرار میدهد یعنی سومر. در تعریف دولتشهرهای سومری نیز گفته اند که رهبران واقعی شهرها ریش سفیدهای انتخاب شده توسط مردم بودند و پادشاه بیشتر یک مرد جنگی و فاقد امتیاز الهی بودن بود تا زمانی که سارگون آکدی اولین ارتش دنیا را به وجود آورد و با فتوحات خود بوسیله ی آن، اولین امپراطوری جهان را ساخت و خود را برگزیده ی خدایان خواند و پس از آن، سومری ها نیز در رقابت با اکدی ها، اولین فرمانروایان خود را خدایان خواندند. به نظر میرسد سومر باستانشناسان اروپایی، بیشتر آیینه ی اروپای قرون میانه بوده که شاهانش داشتند برای خود تبار جن و الف و اژدها میتراشیدند تا از مردم برتر به نظر برسند ولی اینقدر از جایگاه ایزدی پرت بوده و هستند که بدون تکنوکرات ها نمیتوانند مملکت را اداره کنند. درواقع رضایت دادن اجباری این حاکمان به مشروطه ناشی از آن است که جایگاه فعلیشان را بیش از قدرت نظامی، مدیون قدرت های مالی ای هستند که بعضیشان بیگانه محسوب میشوند. آنها که انقلاب هلند را تغذیه ی مالی کردند همان یهودیانی بودند که در استعمار اسپانیا در امریکا، به ثروت های افسانه ای دست یافته و حالا خواهان قدرت های مخصوص خود بدون سرسپردگی به پادشاه اسپانیا بودند. ازاینرو جالب است که از همان زمان که ویلیام سوم اورنج پادشاه هلند، بریتانیا را فتح کرد، عضو یک جامعه ی مخفی بوده که به نظر میرسد فراماسونری بریتانیا از روی آن ساخته شده است. همدست های انگلیسی و اسکاتلندی ویلیام در فتح بریتانیا، ویگ های وابسته به این سازمان هلندی بودند و بیش از همه در ایرلند مستقر شدند که هنوز هم درآنجا سالگرد فتح کشورشان توسط ویلیام را جشن میگیرند و ظاهرا به همین خاطر هم هست که در ادبیات ماسونی، ایرلند به مرکز فرهنگی بریتانیا و محل بیشترین حماسه های خونین و جنسی شوالیه ها تبدیل شده است. نکته ی جالب این است که به گفته ی آدلا کافمن، ایدئولوژی کالون کاملا توجیه کننده ی یک نظام فئودالی است و با این حال، فئودال هایی که در بریتانیای پدید آمده توسط این به اصطلاح «انقلاب با شکوه» نقش آفرینی کرده و هنوز هم زمینداران بزرگی هستند، فعالیت هایشان عملا در جهت پیدایش جهان سرمایه داری و از بین بردن ارزش های فئودالی در بیشتر نقاط زمین اثر گذاشته است و جالب این که کافمن به درستی، جنگ دائمی و دشمنی با صلح در پیوریتانیسم را ریشه ی جنگ دائمی در مارکسیسم دانسته و مارکسیسم هم در خلاصه کردن ارزش های زندگی در مادیات، شاگرد شورشی سرمایه داری بوده است. قابل توجه این که مارکسیسم بر بعضی نوشته های کارل مارکس آلمانی استوار است که نتایجش از تحقیقات انجام گرفته در متون انگلستان به دست آمده اند. نتیجه ی به هم آمیزی دو موج ظاهرا متضاد مارکسیسم و سرمایه داری در قلمرو زمین، پیدایش جوامعی بر بنیاد تکرار باغ عدن آدم و حوا بر روی زمین به صورت یک بهشت پر از امکانات مادی بوده است. به قول کافمن، درست مثل آدم و حوای کالونیسم، مردم میخواهند از بهشت نو فرار کنند ولی راهش را بلد نیستند و خودکشی بسیاری از جوانان، نشانه ی استیصال از فرار از «میله های طلایی قفس بهشت» مادیگرایی میباشند. قدرت های برخاسته از فراماسونری، سعی نموده اند تا با تلاش برای کاهش جمعیت و کم کردن تنش های روزمره بین مردم، از شدت بحران بکاهند. با این حال، بحث های مذهبی سابق درباره ی افزایش تولید مثل برای داشتن سرباز کافی برای جنگ های آینده، الآن موی دماغ خود این قدرت ها شده است. مدتی پیش، بنیامین فولفورد –روزنامه نگار فعال در ژاپن که با سیاستمداران آن خطه در ارتباط بوده است- ادعا کرد که این اخوت های رمزی چینی هستند که دارند این بحث را در غرب و بخصوص امریکا داغ میکنند تا از آن به عنوان سکویی برای اعمال نفوذ خود استفاده کنند. این قابل باور بوده چون بزرگترین نگرانی غرب از بابت کاهش جمعیتش، از بابت زیادی جمعیت چینی ها است و از طرف دیگر، تئوری توطئه ی اختراع ویروس های سارس و آنفلوانزای پرندگان و مانند آنها در آزمایشگاه های مغربزمین برای ضربه زدن به جمعیت نژاد زرد در مغربزمین معروف است بخصوص ازآنروکه بعد از کشتار سارس از مردم آسیای شرقی، فقط کانادا قربانی عمده ی سارس بوده که به طرز عجیبی در آن، اکثر قربانیان زردپوست بودند. این باعث شد تا این ادعای ورنر فون براون که جریان های تصمیم گیرنده برای مغربزمین، قصد دارند با ایجاد تخیل یک جنگ قلابی علیه فرازمینی ها، مردم جهان را زیر سایه ی خود متحد کنند، به شایعه ی احتمال جایگزین شدن فرازمینی ها در این توطئه با یک بیماری جهانگیر بینجامد. چون وقتی بخش زیادی از مردم، چین را نقطه ی مقابل امریکا میبینند و به آن میپیوندند ناخودآگاه انتظار دارند قدرت های مالی غربی با همان سلاحی با آنها بجنگند که با آن علیه چین جنگیده اند، یعنی بیماری های ویروسی از جنس سارس و مانند آن. جالب این که در این تئوری های توطئه، کمتر اتهام مستقیمی متوجه دولتمردان قدرت های غربی شده است و مدتی اصطلاح "شاه موش ها" درباره ی آنها باب شده بود. شاه موش ها، عنوان فیلمی است که قهرمان آن ملقب به این عنوان است. او رئیس گروهی از زندانیان امریکایی اسیر ژاپنی ها در جنگ دوم جهانی بود و اوضاع آنها را به صورت بخور و نمیر مرتب میکرد و چون موش پرورش میداد و غذای زندانیان میکرد، شاه موش ها نامیده میشد. او یک شاه بود ولی فقط در زندان، و به محض این که جنگ تمام شد و زندانیان آزاد شدند قدرت خود را از دست داد و همه از گردش پراکنده شدند. در برداشت از جهان پس از مشهور شدن داستان این فیلم در بین تئوری پردازان توطئه، دولتمرد غربی هم یک زندانی است که نقش شاه را در زندانی که قدرت هایی بزرگتر از او درست کرده اند ایفا میکند. او مردم را در جنگ هایی بسیج میکند که نه به نفع خودش است و نه به نفع مردم، چون آنهایی که از جنگ نفع میبرند در صحنه دیده نمیشوند. ممکن است از ابتدا روی جنگسالارانی که پیرو هیچ قدرت اشرافی ای در اروپا نبودند حساب باز شده باشدک شوالیه های توتونی. آنها که مسئول محافظت از مرزهای امپراطوری مقدس روم در برابر کفار بودند در پروس به قدرت رسیدند و کم کم آن سرزمین اسلاو را آلمانی کردند. آنها به هیچ قدرتی به جز پاپ جوابگو نبودند. حکامی که محصول قدرت شولیه های توتنی در پروس بودند با تمام حاکمان دیگر آلمان، از دواج سیاسی کردند و اخوت های خود را نیز در آنها گسترش دادند و ازجمله حاکمان آلمانی ایالت فرانسوی اورنج که بعدا هلند را مستقل کردند نیز چند نسل قبل از ماه عسل فراماسونی فردریک کبیر پروس با خویشاوندش در انگلستان، با ازدواج های سیاسی در این اخوت داخل شده بودند. بدین ترتیب، جنگسالاری راهی برای دور زدن مدیریت اشرافیت توسط قدرت های مالی بود بی این که خود اشرافیت بداند موافقت اجباریش با اتحاد پول و جنگ، راه به کجا میبرد و در این وضعیت، دچار شدن به بی نظمی فعلیش اجتناب ناپذیر به نظر میرسید.:

“the new eden”: alexander kilvining: hxmokha: 15/3/2018

روشن است که قدرت های پولی و بانکی برای رسیدن به منافع فراملی خود، ملت ها را به جنگ دچار میکنند اما ملت های به اصطلاح باستانی که در شکوه تاریخی خود، جایی برای اولیگارشی یهودی و استعمار ممالک بی صاحب مثل امریکا باز نکرده اند چرا باید صحنه ی جنگ های عظیم ریسک آمیز باشند؟ واضح است که سرزمین های باستانی به چنین جنگ هایی نیاز ندارند بلکه ما امروزی ها هستیم که دوست داریم گذشته ی قبیله ای و شکارگر اولیه ی خود را ابعاد افسانه ای ببخشیم تا برای تفوق مردانه بر جامعه و بنیان آن در خانواده یعنی زن یا مادر، جایی داشته باشیم؟ این فقط یک سرگرمی کودکانه است و دقیقا به خاطر کودکانگی ابلهانه ی حامی آن است که شورش های نوین با طغیان زنان علیه مردان، نظم موجود را به چالش میکشند و این در امریکا به همان بی قانونی قانونمندی ظاهر میشود که شصت سال بعدش در ایران. شورش زنانگی فقط وقتی معنا می یابد که قدرت مردانه ی بومی، بی منطق و بی هویت به نظر برسد و این موضوعی است که در تئوری های توطئه به آن اعتراف میشود. یک نمونه ی بارز آن، مستند what the faq? اثر اسکات باتلر است که ارتباط گیری های خود با سرویس حفاظت از گمرکات و مرزهای استرالیا را تحت چند سوال ساده منظم میکند: چرا باید شرکتی به نام «مشترک المنافع استرالیا» در امریکا فعالیت اقتصادی کند؟ مگر استرالیا یک شرکت است یا یک کشور؟ چرا دولت استرالیا که ظاهرا زیر نظر فرماندار بریتانیا عمل میکند تمام ویژگی های یک شرکت را دارد؟ این سوالات به سوالات مهمتری راه میدهند: آیا شبه شرکت بودن دولت استرالیا آشکارتر است چون کسی در زیرمجموعه ی انگلستان بودن آن و قوی تر بودن فرماندار منصوب شاه انگلستان از منتخبان بومی در استرالیا و کانادا و نیوزیلند تردیدی ندارد وگرنه استرالیا در این زمینه با بقیه ی کشورها فرق اساسی ندارد؟ به عبارت دیگر، آیا تمام دولت ها شرکتند و این که اقتصاد در بعضی کشورها دولتی است یعنی این که منحصرا توسط شرکت دولت اداره میشود و در اقتصادهای خصوصی، شرکت دولت با شرکت های دیگر همکاری میکند؟ آیا تمام این شرکت ها همه شان وابستگان سرمایه داری فراملی هستند و اقتصاد امریکایی که در آن، تمام قدرت های اقتصادی سهامداران همدیگرند یک نمونه ی عیان از یک نسخه ی پنهان تر و قدیمی تر جهانی از آن است؟ این سوالات شاید اخیرا مطرح شده باشند ولی دستکم از زمان جنگ ویتنام، تصوراتی درباره ی آنها در مغربزمین وجود داشته و به همین دلیل هم بوده که شورش علیه نظم فعلی در جهت تغییر، حالت انارشیستی به خود گرفته است چون انارشیسم آنقدر بینظم است که به نظر نمیرسد اهداف دولت خاصی پشت آن باشد یا دستکم مردم اینطور فکر میکنند. ولی این که آیا واقعا چنین است را حتی نظریه پردازان اجتماعی نیز در آن اتفاق نظر ندارند و از زمان کلید خوردن چنین جریان هایی در مغربزمین، در باب ماهیت فرا مدرن آن گمانه زنی های متضادی شده است.

اولین کسی که شورش های اجتماعی نوین را فصل جدیدی از پیدایش جامعه دانست آلن تورن فرانسوی در کتاب « جامعه ی پسا صنعتی» در سال 1969 بود و این فکر کمی بعد در کتاب مشهورتر «ظهور جامعه ی پسا صنعتی» اثر دانیل بل در سال 1974 بیشتر شنیده شد. در مقابل، اندیشمندان دیگری همچون کلاوس اوفه و یورگن هابرماس، پیدایش جنبش های اجتماعی جدید را در پیوند با تغییر و تحولات رخ داده در جوامع «سرمایه داری صنعتی متاخر» تحلیل و تبیین میکنند.:

«کلاوس اوفه در مقاله ای که در سال 1985 و با عنوان "جنبش های اجتماعی جدید: به چالش کشیدن مرزهای سیاست نهادی" نگاشت، آشکارا سیاست هویت را ورود زندگی روزمره به ساحت امر سیاسی دانسته و این امر را عمدتا برآمده از کنشگری طبقات متوسط جدید میداند. به دیگر سخن، او این جنبش ها را ادامه ی مناسبات سرمایه داری متاخر میداند. هابرماس نیز معتقد است جنبش های نوین اجتماعی برآمده از "ضعف انرژی های اتوپیایی" در آموزه های سوسیالیستی اند و ریشه در رویکرد محافظه کارانه برای دفاع از روش های به خطرافتاده ی زندگی جمعی دارند. به نظر میرسد هابرماس با این توصیف، عنصری نو کورپوراتیستی را درون جنبش های اجتماعی جدید جستجو میکند و یا در مواردی آنها را برآمده از مطالبات جماعتگرایانه میداند. از دیگر سو، برخی نظریه پردازان، جنبش های اجتماعی جدید را فاقد خصیصه ی اقتصادی دانستند و فارغ از توجه به نزاعی کانونی که جنبش های اجتماعی پیرامون آن شکل میگیرد، بر مناسبات فرهنگی تاکید کردند. برای نمونه، یان پاکولسکی در اثری مشترک با مالکوم واتر با عنوان "مرگ طبقه"، توصیفی فرهنگی از جنبش های اجتماعی جدید ارائه میکند. رونلد اینگلهارت نیز بر همین سیاق، وجه فرهنگی جنبش های اجتماعی جدید را برمیکشد. او در کتابی که به تازگی و با عنوان "تحول فرهنگی: انگیزه های مردم در حال تغییر است، امری که جهان را متحول میکند." منتشر شده است، به بررسی ماهیت فرهنگ فرا مادی گرایانه ی نوپدید پرداخته و آن را ورای کشورهای غربی به سراسر گیتی تعمیم میدهد. او در فصل سوم این کتاب به شکل گیری الگوهای فرهنگی جهانی اشاره کرده و جنبش های اجتماعی جدید را در سایه ی این واقعیت تبیین میکند. اما رویکرد این اندیشمندان در تحلیل جنبش های اجتماعی جدید با تورن و شاگردانش –ازجمله مانوئل کاستلز و آلبرتو ملوچی- متفاوت است زیرا آنها معتقدند که جنبش های اجتماعی جدید اساسا در بستر گونه ای نوین از جامعه و در چهارچوب مناسبات اجتماعی جدیدی متولد میشود که در آن، نوع خاصی از فردگرایی به چشم میخورد که ناظر بر حضور سوژه ی شخصی است. کاستلز در شبکه های خشم و امید و با الهام از مفهوم "جامعه ی برنامه ریزی شده" ی تورن، از ورود به "جامعه ی شبکه ای" سخن میگوید و جنبش های اجتماعی جدید را در چهارچوب مناسباتی نوین مورد بررسی قرار میدهد. آلبرتو ملوچی نیز در بخشی از تحلیل خود، جنبش های اجتماعی را در پیوند با نیازهای فردی مورد تحلیل قرار میدهد و از تضعیف نقش ایدئولوژی در سازماندهی جنبش های اجتماعی یاد میکند، امری که برآمده از زوال مناسبات اجتماعی قدیم است. پیدایش این مناسبات جدید با بحرانی فراگیر همراه بود. از نظر تورن، بحران یاد شده با سر برداشتن جنبش های دهه ی 1960 که "جامعه" را دستخوش تکانه هایی شدید کرد، عمیق تر شد؛ پس از آن، بازنمایی جدیدی از زندگی اجتماعی ارائه شد که تاثیر و دامنه ی بسزایی یافت. بر پایه ی این بازنمایی جدید، زندگی اجتماعی، مجموعه ای بود از نمادهای سلطه ای فراگیر که از طریق سازوکارهایی خشن حفظ و تحمیل میشد؛ این بازنمایی جایی برای کنشگران اجتماعی نمیگذاشت. کنشگران نیز به نوبه ی خود به قواعد زندگی اجتماعی پشت کردند و هرچه بیشتر در پی جستجوی هویت خود رفتند؛ جست و جویی که یا در انزوا و یا درون گروه های کوچک آگاهی بخش یا گروه های حمایتی صورت میگرفت. پس از جنبش مه 68، یک دوره جمود طولانی آغاز شد که در خلا آن، سیاست معنای صنعتی سازی به خود گرفت و از هر گونه پروژه ی جامعوی اصیل تهی شد. در سراسر آن دوره، زندگی فکری در مرداب اندیشه ای فرو رفت که مفهوم کنش از آن رخت بربسته بود. در این دوره ی بدبینی، سخن گفتن از کنشگر اجتماعی، به مانوری تزویرآلود برای تحقق منویات قدرت های مطلقه یا سودجویی اقتصادی بدل شد؛ بنابراین در میانه ی تحولاتی شتابان، انگاره ی "جامعه ی بی تحرک" حاکم شد؛ جامعه شناسی به کلی فروپاشید و به گفتمانی برای تفسیر دیگر گفتمان ها و ایدئولوژی ای برای نقد دیگر ایدئولوژی ها بدل شد بی آن که به رفتارها و موقعیت های تاثیرگذار توجهی داشته باشد... با حکمفرما شدن سکوتی فراگیر در عرصه ی اجتماعی، برخی، از مرگ جنبش های اجتماعی جدید در غرب سخن گفتند. همچنین زمانی که پیروزی جنبش های اجتماعی در برخی از کشورهای جهان سوم موجب روی کار آمدن حکومت های توتالیتر شد، برخی دیگر، از ویژگی جماعت گرایانه ی این جنبش ها انتقاد کردند و آنها را دارای ماهیتی محافظه کارانه دانستند. درمقابل، تورن معتقد است که ضعف جنبش های اجتماعی جدید برآمده از این واقعیت است که آنها در سطح "تاریخمندی" به وجود آمده اند، اما بیانی سیاسی نیافته اند، یا به عبارت دیگر، هنوز مطالبه های عام کنشگران اجتماعی در عرصه ی سیاسی بازتاب نیافته است. او معتقد است که جنبش کارگری نیز در دوره ای از همین کاستی رنج میبرد، زیرا در قرن نوزدهم، جمهوری خواهان و پادشاهان مشروطه از پذیرش جنبش کارگری سر باز میزدند و این واکنش تاثیرات مخربی به همراه داشت.» ("جنبش های اجتماعی در جست و جوی کالبدی نوین": سلمان صادقی زاده: فرهنگ امروز: شماره ی 38: آذر 1401: ص50-48)

درست مثل مارکسیسم و جنبش های کارگری مربوط به آن که فقط وقتی موفق شدند که دولت های غربی، بلشویک ها را برای نابودی دولت تزاری از آلمان سوار قطار کردند و به روسیه فرستادند، مشکل جنبش های اجتماعی نوین هم این است که تا وقتی که به درد قدرت های حاکم نخورند و خود را درون گفتمان آنها جای ندهند به نظم نوین منجر نمیشوند که البته چنین نظمی هنوز در مشت هویتسازی قدرت های مالی ای است که اراده کردند انسان را به جانوری غریزی تعریف کنند؛ جانور غریزی فقط اقتصادی نیست و گاهی با دیوانگی در اثر شهوت و هیجان، کارهایی میکند که خیلی بهتر از اقتصاد مفهومی و تنها با تبیین های جانورشناسانه در مشت قدرت های به ظاهر منازع قرار میگیرند. این ویژگی شورش های جامعه ی قدیم است که در آنها به گفته ی تورن «مطالعه ی جنبش های کارگری -فراتر از توصیف های تاریخ نگارانه- از پس مطالعه ی نظام سرمایه داری صورت میگرفت و مستقیما در پیوند با مقولاتی مانند نوسان های چرخشی، تناقض های عمومی و گرایش های آنها به وخیم تر شدن تحلیل میشد. در طول دهه های گذشته با نهادینه شدن منازعه های صنعتی در کشورهای سرمایه داری بزرگ و اهمیت یافتن منازعه های ملی، شاهد بروز شدیدتر این گرایش هستیم و نتیجه ی آن، سر برداشتن اعتراضات انقلابی و کودتاهای نظامی یا سرکوبگر است. برای نمونه، در امریکای لاتین، تحلیل اجتماعی زیر سایه ی مطالعه ی نظام سرمایه داری جهانی قرار گرفت، یا در سطحی پایین تر به تابعی از مبادله ی نابرابر بدل شد درحالیکه در این جوامع، کنشگران اجتماعی مردمی به چشم گروهی شکست خورده، خرد شده و از خود بیگانه نگریسته شدند که در چنگال سلطه ی تحمیل شده ی خارجی اسیرند.» ("جامعه شناسی جنبش های اجتماعی": آلن تورن: ترجمه ی سلمان صادقی زاده: فرهنگ امروز: شماره ی 38: آذر 1401: ص52) درحالیکه بر اساس یک تعریف ایدئال به روایت تورن: «جنبش اجتماعی، خالق جامعه ای مدرن تر یا پیشرفته تر از آن چیزی که با آن مبارزه میکند نیست بلکه نیرویی است که درون زمینه ی فرهنگی و تاریخی خاصی از نوع متفاوتی از جامعه دفاع میکند. انگاره ی ملغی سازی باید جایش را به انگاره ی جانشین سازی بدهد و این امر با انگاره های تکامل گرایانه که بر تفکر اجتماعی در قرن گذشته حاکم بودند ناسازگار است.» (همان: ص53)

بنابراین وقتی ما با یک رویکرد غریزی و مادی، علیه دولتی شورش میکنیم هنوز در محاسبات قدرت غربی ای که آن دولت را بر اساس سیاستگذاری های بومی پنهان –و شاید واقعا در مقام یک شرکت- بر سر کار گماشته، اسیر و تحت کنترلیم و ممکن است اوضاع را بدتر کنیم به جای این که بهتر کنیم. ضرب المثلی هست که میگوید دانش قدرت است. دانش است که غریزه را مهار میکند و یا به خدمت میگیرد. شورش های غریزی دقیقا به خاطر غریزی بودن و احساساتی عمل کردن، بیانگر ضعف دانش و بنابراین قدرت ناراضیان در مقابل قدرت های واقعیند. آنها حکم گاومیشی در یک افسانه ی هندی را دارند که میخواست به صاحب خود حمله کند ولی هرچه نیرو در این راه به خرج میداد، وقف چرخاندن آسیاب صاحبش میشد که گاومیش به آن بسته شده بود و بیشتر صاحب خود را خوشحال میکرد.

این واقعیت، وضعیت فعلی قیام های جهان را که اغلب بدون یاری رسانی رسانه های حکومتی بیگانه به سرعت خاموش میشوند، هنوز در زیرمجموعه ی «کنترل اجتماعی» قرار میدهد. در سال 1982، موریس بلاچ و جاناتان بری عنوان کردند که کنترل اجتماعی از طریق آیین ها پذیرفته میشود و باز از طریق آیین –بخصوص در رسانه ها- است که در جامعه ی مدرن به عنوان بخشی از نظام اداری و سیاسی جذب میشود. این دو، آیین ها را مکانیسم مرکزی جامعه و فرهنگ سنتی تلقی میکنند که چون تابع مذهب است عنصری بیگانه با زندگی مدرن به حساب می آید. به همین ترتیب، "دیوید چنی" جامعه شناس معتقد است که جامعه زمانی مدرن است که وابستگی جامعه به باورهای مشترک (مذهبی) و آیین های مربوطه قطع شود یا عملا معنای آنها را گم کند. در این معنا باید بپذیریم که مردم امروز اصلا مدرن نیستند. به همین دلیل، مفهوم دیگر مدرن شدن که کوتکاویرتا و سیرونن پیشنهاد کرده اند بیشتر باب طبع ناامیدان خواهد بود. در این تعریف، مدرن شدن یعنی تغییر کردن سریع السیر. پس چیز مدرن آنقدر سریع میرود و می آید که در سرسام تغییرات، کم کم مردم فراموش کنند چگونه عوض شده اند. در این پیشنهاد، سنتی به معنی آن چیزی است که نشانه ی ثبات و اشتراک نظر تلقی میشده و آنها که از تغییرات اجتماعی صدمه دیده اند دلشان برای آن تنگ شده است. ("رسانه و آیین، مرگ، جماعت و زندگی روزمره": یوهانا سومیالا: ترجمه ی نسیم خواجه زاده: نشر ثالث: 1400: ص53-52) اما این تعریف اخیر، خود مشکل جدیدی ایجاد میکند. کسی از مدرنیته ضربه میخورد که به دلایل مشروع یا غیر مشروعی، در مسائلی به سنت خود پشت کرده باشد و مسلما بعد از عادت به نوع جدیدی از زندگی، دیگر هرگز به طور کامل به سنت باز نخواهد گشت؛ او سنت را به سبب هشدارهای درستی که درباره ی خطرات آتی به فرد داده تایید کرده و البته در زندگی مدرن، آنقدر خطرات گوناگون وجود دارند که افراد در بازگشت به سنت و مقدس کردن آن یکسان عمل نمیکنند و بخصوص ازآنروکه تغییرات موقتی و دارای ضرب العجلند خطرات هم مدام رنگ عوض میکنند و پیشگویی سنت بسته به شرایط دارای تفسیرهای گوناگون میشود. بدین ترتیب به همان سرعت که معنی مدرن عوض میشود معنی سنت هم عوض میشود و درحالیکه مدرن در چیز تازه خلاصه شده سنت حتی معانی گوناگون تر و ناپایدارتری پیدا میکند. اینگونه است که در بازگشت به سنت، یکی به تورات و انجیل پناه میبرد و یکی به ودانتا و یوگا؛ یکی رسولان و قدیسان مسیحی را گرامی میدارد و یکی دیگر الف ها و وایکینگ هایی که آن قدیسین را به شهادت رساندند؛ یکی به یاد پاکی کودکی، با هالووین و کریسمس و ایستر، نوستالژی بازی میکند و یکی دیگر، هالووین و کریمس و ایستر را بدعت های شیطانپرستان در دین پیامبر به حق خداوند عیسی مسیح تلقی میکند. تنها موضوع ثابت در این رویکردها مقابل هم قرار دادن قدیم و جدید به اسم سنت و مدرنیته است. به نظر میرسد از ابتدا هم تفاوت مدرن و سنتی، تفاوت قدیم و جدید بوده که در آن جدید همیشه بهتر بوده است. تقدس جدید و مدن، به منافع رش گلوتا یا اولاد داود که رهبران جامعه ی یهود بودند طی مذهبسازی هایشان در سرتاسر جهان بازمیگردد. اما اسوه ی اصلی ترکیب قدیم و جدید، مسیحیت یهودی تبار اروپایی است که حول عیسی مسیح از نسل داود میچرخد و به داود شاه و فساد تجاری اولادش مشروعیت میبخشد.

جرالد مسی فراماسون مصرشناس در قرن 19 عنوان کرد که اتحاد ثبات و تغییر در مسیحیت یهودی تبار، به جمع آمدن دو روایت مختلف یهودی درباره ی مسیح در آن بازمیگردد. به یک روایت، مسیح از نسل یوسف ابن یعقوب برمیخیزد و به روایت دیگر از نسل داود شاه. ازآنجاکه یوسف پسر برگزیده ی یعقوب بود و به خاطر همین قضیه مورد حسادت و آزار برادران دیگر قرار گرفت عجیب است که مسیح موعود به جای یوسف، از صلب داود برخیزد که از نسل یهودا برادر بدنام یوسف است. به هر حال، مسیحیت، تناقض این دو فرض مختلف را برای نا یهودیان بی اطلاع از تاریخ یهود، با یک ادغام غریب برطرف کرده است، این گونه که عیسی مسیح را از نسل داود ولی پسر شخصی به نام یوسف خواندند که بعدا شد شوهر مادر عیسی پسر یهوه (خدا). درحالیکه در روایت یهودی، یوسف جد مسیح قبل از داود جد مسیح میزید، اینجا معامله برعکس شده و یوسف جدیدتر از داود است؛ مغالطه ای از جنس تولد یعقوب پدر یوسف و برادرانش. در خانواده ی اسحاق، یعقوب در شکم مادرش، برادر بزرگتر و بحق بود ولی از شرارت برادر کوچکترش عیصو، ناچار شد بعد از عیصو به دنیا بیاید. همین قصه را درباره ی تولد اهوره مزدا و تانگاروآ نیز می یابیم. در مصر این دیرتر به دنیا آمدن ارشد برحق، در دعوای هورس و برادرش سوت تکرار شده و به این شکل درآمده که هورس اول ازیریس بود که به دست برادرش سوت کشته شد و بعدا به صورت هورس مجددا از رحم ایزیس همسر ازیریس به دنیا آمد. این مشاهده، بر اساس تطبیق هورس با خورشید بود که موقع غروب در افق زمین فرو میرفت و فردا صبح مجددا از رحم همسرش زمین زاده میشد. بنابراین دو هورس وجود داشت: هروس کبیر یا خورشید غروبدم موسوم به "هار-اور"، و هورس صغیر یا خورشید صبحگاه موسوم به "هار-آهی". این دو در یک چهره ی واحد موسوم به "هار-ماخرو" جمع می آمدند که قابل مقایسه با جانوس خدای دو چهره ی رومی است. هورس کبیر به کلاغ سیاهرنگ متشبه بود و هورس صغیر به کبوتر سفید. ترکیب آنها نیز ابومنجل سیاه و سفید بود که پرنده ی تحوت، خدای دانش قبطیان شمرده میشد. علاوه بر این، هورس کبیر به ققنوسی تشبیه میشد که غروب هنگام خاکستر شده و از بین رفته و به شکل شاهینی طلایی از نو متولد شده است و در این حالت نیز یکی از توصیفات از مرکوری خدای دانش رومی را میسازد که نصف صورتش سیاه و نیمی دیگر طلایی است. . هورس کبیر به دلیل ارتباط با بروز تاریکی، متشبه به زوال و انحطاط بشر بود و هورس صغیر در مقام پایان یافتن شب، متشبه به رونق گیری و فرار ظلمت و جهالت و بدبختی. نو خوب بود و قدیم بد. آن را به دو فرد مسن و جوان تشبیه میکردند. دیونیسوس هم از روی همین تلقی دو چهره داشت: سابازیوس ریشوی میانسال و دیونیسوس جوان بی ریش. درواقع اختلاف هورس های قدیم و جدید و به دنبالش مسیح های قدیم و جدید، اختلاف در زمان ظهور بود و این در برج فلکی مسیح یعنی حوت منعکس میشود که تصور میرود آغاز عصر آن در بیش از دو هزار سال پیش و همزمان با تولد مسیح رقم خورده است. این صورت فلکی، دو ماهی را نشان میدهد. یکی از ماهی ها هورس یا مسیح است، دومی هم مادر ایزد (ایزیس/مریم) تلقی شده و هم برادر بدسیرتش (سوت/یهودا). اشتراک دو نامزد ماهی دوم، این است که هر دو از نسلی قبل از قهرمان بوده اند. حتی نام گرفتن برادر متخاصم به سوت هم مصنوعی است چون سوت و هورس دو نام برای ایزدی واحد بوده اند و همان دوگانه ی هورس های کبیر و صغیر در هورس، به صورت مقابله ی دو شخصیت سوت sut تحت حالت "کاک" سیاه و "نبوتیس" طلایی نیز وجود داشته است. همین دوگانگی را در دوگانگی میترا دیگر خدای خورشید وارداتی به روم نیز میبینیم. بنابراین رومیان دلایل خوبی برای بازتعریف قدیم و جدید به سبک خود داشتند. در روایت رومی، مسیح به بنیان اخلاقیات و خدای قدیم تبدیل شده درحالیکه همتای جدیدترش مسبب شهوت یعنی اروس یا کوپید است که برعکس مسیح ریشو به شکل پسربچه ای بی ریش تصویر میشود تا این دو شخص را در مقام دو دیونیسوس ریشو و بی ریش قرار دهد. آپولو دیگر خدای جوان بی ریش قابل تطبیق با موقعیت ضد مسیح است. اروس یا amor در جایگاه لذتپرستی و ضدیت با زهد مسیحی است و در این مقام است که همواره در کنار مادرش ونوس الهه ی هوی و هوس دیده میشود همانطورکه مسیح نوزاد همیشه در کنار مادرش مریم تصویر میشود. در زندگینامه ی اروس هم از یک ذات متضاد با او تحت عنوان "آنتروس" یاد شده که نمایانگر ذهن تاریک است. این بار هم تضاد این دو، تضاد قدیم و جدید است و ازاینرو است که فائدروس، اروس را قدیمی ترین خدایان مینامد و آگاتون جوانترین خدایان؛ درواقع اروس هر دو آنها است و نامش چیزی جز لفظی دیگر از هورس نیست. اما نباید فراموش کرد که این دو چهره، به همان اندازه ی هورس، دو چهره ی مسیح نیز هستند و "لوندی" نویسنده ی امریکایی، روی قبرهای قدیمی مسیحی، تصویر زوج دوگانه ی مسیح را دیده بود که ظاهرا باید یادگار چنین بنیادی بر مسیحیت باشند:

“the natural genesis”: two volumes in one: Gerald massey: cosimo classics: 2011: p497-500

ازآنجاکه در ایدئولوژی رومی، جدیدتر باید برحق باشد، پس خدای جدیدتر هم برادر بزرگتر است که دیرتر به دنیا آمده است. بدین ترتیب کوپید که همان آپولو خدای خورشید است را باید مربوط به ملتی قبل از مسیح داودی تلقی کرد و در قلمرو پاگان ها قرار داد. حتی میتوان ادعاهای رایج درباره ی کلاهبرداری و شیادی پاگان ها در مقابل معجزات راستین پیامبران قوم عیسی –مثلا مقابله ی پیغمبران بعل با ایلیای نبی- را در زندگینامه ی آپولو دید. متون یونانی-رومی، آپولو از طریق کاهنه های دوشیزه اش با مردم مشورت میکند و نظر به زندگی بلاتکلیف روزمره ی مردم کشاورز، دارای توانایی پیشگویی تصور میشود. همین پیشگویی است که باعث میشود هنر که اختراع آپولو است مقدس باشد و کاهنه ها انعکاسی از میوزها یا الهگان هنر همراه آپولو باشند. ولی میبینیم که آپولو حتی از توانایی پیشگویی قتل معشوق خودش به دست خودش ناتوان است. زفیروس خدای باد که عاشق هیاسینتوس معشوق آپولو است از فرط حسادت موقع دیسک پرانی آپولو بادی از جنوب میوزاند و دیسک را به سمت هیاسینت تغییر جهت میدهد و باعث مرگ او میشود و آپولو عزادار و غمگین به خود لعنت میفرستد که چطور نتوانسته این اتفاق را پیشبینی کند. در افسانه های ازوپ، استانی شبیه این داریم درباره ی پیشگویی که همه ی مردم او را قبول داشتند، ولی یک روز در غیاب او، دزدان خانه ی او را خالی کردند و مردم که از این که او نتوانسته دزدی خانه ی خودش را پیشگویی کند به او بدبین شده بودند از گردش پراکنده شدند. درواقع دزدی خانه و مرگ هیاسینت، همپوشان همند. چون مرگ هیاسینت و غم آپولو از این واقعه که خدای طبیعت است باعث خزان هرساله ی گیاهان در سالروز این واقعه میشود و ازآنجاکه اقبال خدای جدید با بی اعتباری خدای قبلی تامین میشود خزان و فساد جهان با به قدرت رسیدن مسیحیت و کپی های آن همچون اسلام، دوران پایان بهار تمدن های عظیم چون کلده و آشور و مصر و روم تلقی میشود و حتی تولد مسیح هم دراینجا حکم تولدی دوزخی یعنی میلاد هادس یا جهان زیرین که محل نزول هیاسینت است را پیدا میکند. هیاسینت دراینجا به آدونیس ایزد شهیدشونده ی دیگر طبیعت تبدیل میشود که وقتی در زمین بالا و در ایام بهار میزیست همگام با ونوس موکل نباتات بود و وقتی به جهان زیرین هبوط کرد همدم پرسفونه الهه ی دوزخ شد و اگر این طور تفسیر کنیم که او در مقام همسر پرسفونه تبدیل به هادس فرمانروای دوزخ شده است در این صورت دوزخ به صورت او از پرسفونه زاده میشود و این همتای تولد مسیح از مریم است و مریم چون قرار است مثل پرسفونه معشوقه ی مسیح باشد، یک مریم دیگر یعنی مریم مجدلیه ی روسپی هم از عقبش اختراع میشود که در متون اپوکریفایی همسر مسیح تلقی شده است. تبدیل او به هادس کشنده، متضاد با حیات آفرینی قبلیش است و درواقع مثل مرگ یک چهره ی او به دست چهره ی دیگر او میماند که نشان میدهد چرا معمولا قاتل آدونیس را مارس خدای جنگ و کشتار میدانند و انگیزه ی او را رقابت عشقی بر سر ونوس میخوانند. درواقع درست مثل آدونیس و مارس، ونوس هم دو چهره داشته که دومی که مرگزا و همتای پرسفونه است همچون مارس جنگجی و حریص به دور از مهربانی مادرانه بوده است.

این نوع داستانسازی های آیینی، باعث میشود تا به نظر برسد خدای آیینی در قالب دو پسر متضادش، از دو همسر متفاوت متولد شده است که یکی الهه ی عالی و یکی الهه ی دانی است. الهه ی دانی، قالب مردانه ی خشن خدا و شبیه به این حالت از او است. دیدو مجسمه ی ریش دار او را که جونو نام داشت در کارتاژ دیده بود. آفرودیت پافوس هم همین شکلی بود. با این تفاوت که به گفته ی دیدو، آفرودیت پافوس یک نسخه ی آسمانی به نام "آنا" داشت. در معبد الهه، هر دو نسخه ی زمینی و آسمانی او کنار هم بودند. مجسمه ی آفرودیت-مورفو یا الهه ی شرور زمینی، پایین تر از محل مجسمه ی آنا و در لباس رزم تصویر شده بود. در مقابل، آنا به شکل زنی محجبه با پاهای بسته نقش شده بود. منظور از پاهای بسته این است که او برخلاف منفعت شوهرش هیچ کاری نمیکند و از این جهت مانند آن است که شوهرش او را با بستن محدود کرده باشد. آنا الگوی یک زن عفیف در جامعه ی انسانی سنتی است. این دو الهه درواقع هر دو، سیاره ی زهره اند اما یکیشان زهره در مقام ستاره ی صبح است و دیگری زهره در مقام ستاره ی غروب، یکیشان منادی روز است و دیگری منادی شب. بنابراین اولی به کبوتر سفید به نشانه ی روشنایی تشبیه میشود و دومی به کلاغ سیاه به نشانه ی شب تاریک. اما نکته ی جالب این است که بستر یکسانشان هر دو پرنده را نامبردار به اسامی همخانواده ی مشترک المنشا نموده است. در زبان عبری برای کلاغ (غراب) و غروب و غرب، کلمه ی یکسانی استفاده میشود: gareb. همین کلمه در لاتین، corvus، در آلمانی kraben، در زبان قدیم نورس harfn، در یونانی krone، در مالتی hrab، در اسکاتلندی corbie و بلاخره در انگلیسی crowموجود است. نام مصری کلاغ هم لغت مشابه khereb است. به طرز عجیبی بعضی نام های کبوتر نیز از همین ریشه اند ازجمله golub در لیتوانیایی، golambu در لهستانی، و Columba در لاتین. علت این است که روز و شب هر دو از بستر مسکن گزینی خورشید در تاریکی برمیخیزند با این تفاوت که یکی میخواهد تاریکی با روشنایی عوض شود و دیگری میخواهد تاریکی بماند یا بازگردد. اولی تحول طلب است و دومی نماینده ی تحجر و خمود. تاریکی، نمادی از جهنم است:

Ibid: p472-3

اگر دقت کنید زن مردمانند جنگجو که بسیار به قهرمانان مونث امروزین رسانه شبیه است، با زمینی بودن، جهنم و تاریکی تطبیق شده و زن محجبه ی وفادار به خانواده با بهشت آسمانی و روشنایی و تغییر. دلیل این موضوع روشن است: خویشتنداری و رعایت قوانین جامعه، رمز فراتر رفتن از غریزه و شکستن طلسم نکبت خونین و خشن طبیعت جانوران است. بازگشت به غریزه یعنی تن دادن به ارتجاع جانوری. بدین ترتیب، مدرنیته که فریاد زیست غریزی و حیوانی آدمیزاد در حد و اندازه ی یک میمون داروینی را میدهد نماینده ی ارتجاع است: ارتجاعی در حد اداره ی یک گله میمون توسط یک میمون نر قوی و ظالم با همدستی معاونانش، و همانطورکه میدانید به محض این که یکی از این معاونان علیه رئیس بشورند از گله اخراج میشوند. در جامعه ی میمونی، میمون های کوچک و ضعیف به صورت میمون های بزرگ و قوی با تجربه در زیست مادی ارتقا پیدا میکنند ولی هرگز نه قدرت تعقل سیاسی می یابند و نه معنوی میشوند. بزرگترین لطفی که داروینیسم به بشر کرده این است که پروسه ی این تحول را به صورت تبدیل مرحله به مرحله ی کرم به زن فضا نورد هیجان انگیزتر کرده است تا ذوات جادوپرست و مذهبی کافران هم تا حدی با داستان های بچگانه ی عمو دانشمند آرام شوند.

با این حال، این همه فلسفه پردازی، بر یک تفسیر عقلانی از یک بستر خرافی بسیار ابتدایی استوار است که مسی، رد آن را حتی در سیاهان ویکتوریایی استرالیا هم که تصور میشود تا قبل از ورود انگلیسی ها به استرالیا ارتباطشان را با بقیه قطع کرده بودند یافته است. این سیاهان، به دو دسته ی کلاغ و عقاب تقسیم میشوند و با هم میجنگند. آنها پیروان دو خدای کلاغ و عقاب هستند که همه چیز را آفریده اند. عقاب و کلاغ به ترتیب مطابق شده با ستاره های سهیل و شعرای یمانی هستند که اولی –به سبب دیده شدن از حدود استوا- مرتبط با اراضی جنوبی و فراوانی نور و گرما است و دومی –به سبب قرار گرفتن شعری در مثلث زمستانی- مرتبط با اراضی شمالی و افزایش تاریکی و سرما. شعری در یونانی سوتیس نامیده میشود که نام از سوت دارد. مسی کلاغ و عقاب را دراینجا همان شاهین طلایی و کلاغ سیاه مصر میبیند و اضافه میکند سوت طلایی و سوت سیاه هم با ستاره های سهیل و شعری تطبیق و در هر دو مورد به سگسانان تشبیه میشدند. مدل پرنده ای خدایان متخاصم، آنها را در مرز از هم جدا شدن هویت های خدایان سوت و هورس نشان میدهد که مربوط به زمانی قدیمی تر از مکتوب شدن افسانه ها است. بوشمن های افریقایی که آنها نیز به سبب تغییرات اندک در نوع زندگی و محافظه کاری چشمگیر در مقایسه با دیگر مردمان، چنین عصری را در دوران مدرن فضاسازی میکردند، افسانه هایی در مورد شعرای یمانی و سهیل داشتند که یادآور تبدیل شکاف نسل ها به جنگ فکری و عملی بین آنها است. آنها شعرای یمانی را یک الهه و مادربزرگ سهیل میدانستند. مسی، این افسانه را رهگشای تطبیق سوتیس یا شعری با مادر خدایان و هیولای مادینه ی آغازین میبیند که به دست خدای خورشیدی کشته میشود و این الهه در مقام تایفون با سوت جایگزین میشود که آن هم تایفون است. الهه ی هیولایی برابر با دب اکبر روح سرزمین تاریک قطب شمال است که بعدا به خرس تشبیه شده است. شاه آرتور نیز به لاتین آرتوس خوانده میشد که به معنی خرس است ولی پس از ناپدید شدن، به کلاغی تبدیل شده بود چون همان شعری در مقام کلاغ بود که به دب اکبر تبدیل شده بود.:

Ibid: p475-6

شاه آرتور که دربارش حول جستجوی گرال مقدس یا جام حاوی خون مقدس مسیح میگشت، پیوند پادشاهی پاگانی با مسیحیت را روشن مینمود و به همین خاطر هم هست که مثل مسیح پس از جراحت های شدیدش به دست دشمن بدخو، از نظرها ناپدید شده است. اکنون و با افشای تطبیق جام حاوی خون با شکم مریم مجدلیه ی حامله از عیسی مسیح که خاندان های اشرافی اروپایی را زاده است بیش از پیش این پیوند افشا میشود؛ پیوندی که در آن، مسیح و حکومت های مجری اولیگارشی فراملی استعماری، به جای برادر بزرگ یا خدا یعنی حضرت جهل و تاریکی نشسته اند و ما را مطمئن میکنند که خدای روشنایی، برادر بزرگ واقعی نیست و دارد کم کم به صورت مدرنیته متولد میشود. این که آیا واقعا روشنایی مقدم بر تاریکی بوده یا نه، بحثی انتزاعی است که بسته به شرایط فلسفی موضوع مورد صحبت، پاسخ های متضاد می یابد، ولی یک چیز مشخص است و آن این که تا شب ارتجاع طولانی نباشد، نیاز به تولید چراغ های پیشرفته تر به جای نور خورشید نمی افتد.

دعوای فرقه های مخفی و بازگشت شیاطین فیلم ها به چهره ی روانی اصلیشان

نویسنده: پویا جفاکش

یک قرن و نیم پیش، بنجامین دیزرائیلی سیاستمدار بریتانیایی گفته بودک «جهان توسط شخصیت های بسیار متفاوتی از آنچه تصور میشود و توسط کسانی که در پشت صحنه پنهان هستند اداره میشود.» مهمت صباح الدین در موقع صحبت از سابقه ی طولانی سرویس اطلاعاتی بریتانیا با اخوت های زیرزمینی «مسلمان» که علیه ناسیونالیست های کشورهای عربی مبارزه میکردند نقل و اضافه کرده که حالا هم همانطور است و سیستم های اطلاعاتی غربی، دارند از آخوندیسم اسلامی، در چچن و سین کیانگ برای ضربه زدن به تمامیت ارضی کشورها استفاده میکنند با این توضیح که رژیم های حاکم بر کشورهای اسلامی خاورمیانه، روسیه و اروپا نیز خود فرزندان فرقه های رازآمیز دیگری هستند که هنوز در حاشیه ها ردی از خود بر جای میگذارند و صباح الدین در توصیف این وضعیت، این جمله ی «اسماعیل راید» شاعر امریکایی افریقایی تبار را مناسب میبیند که میگوید: «تاریخ جهان، تاریخ جنگ بین جوامع مخفی است.» بنیانگذاری گروه های متخاصم رمزی از روی فرقه های رمزی وابسته به استعمار غرب، پیرو این توصیه ی آوید شاعر رومی بوده است که «این وظیفه است که از دشمن بیاموزید.» و این توصیه قبل از هر کجا در آسیای شرقی و به طور اخص در چین عمل شده که گروه های اسرارآمیز زیرزمینی برای ضربه زدن به استعمار اروپایی و خادمان فاسد آن در حکومت چینگ به فعالیتی درازمدت دست زدند که به سقوط امپراطوری در سال 1911 انجامید. فرقه های چینی به سرعت شعبه های کره ای و هندوچینی یافتند که اغلب در آمیختگی شدید با بودیسم بودند اگرچه راه را برای ظهور اولین غربگرایی ناسیونالیستی بزرگ آسیا یعنی استعمار ژاپنی هموار کردند. تولد این رویداد ر دهه ی 1890 رقم خورد زمانی که اعضای انجمن مخفی ژاپنی genyosha (جامعه ی اقیانوس سیاه) tenyukyu (جامعه ی نجات آسمانی ستمدیدگان) را ایجاد کردند که از گروه tonghak(یادگیری شرقی)که یک گروه عرفانی سیاسی کره ای از اواسط قرن 19 بود حمایت میکرد و خود را مدافع برابری و شرافت معرفی مینمود. این افراد، دشمنان سیستم پادشاهی کره بودند. رهبر تونگ هاک به نام "چو چئوگ پس از یک دوره سرگردانی بی هدف که یادآور راهبان تائوئیست بود، جنبش خود را ترکیب ایده های کنفسیوس، تائوئیسم و بودیسم پدید آورد. یکی از اعلامیه های جنبش او این بود: «مردم، ریشه های کشور هستند. اگر ریشه پژمرده شود، کشور سست میشود... ما نمیتوانیم بنشینیم و نابودی کشور خود را تماشا کنیم. کل ملت، یکپارچه است. انبوهی از آنها در عزم خود برای بالا بردن استاندارد عدالت، در شورش متحد شده اند.» حمایت ژاپنی ها از این جنبش، همزمان با ظهور ترک های جوان و شعار رستاخیز ایران در شرق میانه بلند شد که همه خواهان بازگشت عظمت گذشته ی خود بودند و مخالفان با استعمار غرب و روسیه را به خود جلب میکردند. با پیروزی نظامی ژاپن بر روسیه در سال 1905، توکیو به مرکز یک جنبش قدرتمند پان-آسیایی تبدیل شد که هدف آن،رهایی همه ی مردم آسیا از سلطه ی غرب ادعا میشد. از افراد مهم در این توفیق، "تویاما میتسورو" (1944-1855) از بنیانگذاران جامعه ی اقیانوس سیاه بود. به گفته ی ریچارد استوری مورخ، میتسورو «به نظر میرسد که مخالف همه ی دولت های مستقر در آسیا ازجمله دولت کشور خودش است. ناراضیان چینی، هندی و فیلیپینی که از توکیو بازدید میکردند تمایل داشتند به خانه ی او در شیبویا کشیده شوند.» میتسورو که شخصیتی پیچیده، کاریزماتیک و بحث برانگیز داشت، به یکی از قدرتمندترین مردان ژاپن تبدیل شد و اغلباز او با عناوین «شوگان در سایه» و «جاسوس بلندمرتبه» یاد میکردند. او که استاد کار با قلم موی سنتی ژاپنی بود، با صرفه جویی زندگی کرد و در تمام عمر خود یک شهروند خصوصی باقی ماند. هیرایا آمنه یکی دیگر از رهبران برجسته ی جامعه ی اقیانوس سیاه و پیشگام همبستگی انقلاب پان- آسیایی بود که تاریخ معتبر تریادها و دیگر انجمن های مخفی چین، ثمره ی دوستی های او با رهبران انجمن مخفی چین و انقلابیون مبارز چینی بود و نوشته هایش در دهه ی 1920 توسط نسل جدیدی از اعضای انجمن های مخفی ژاپنی به دقت مورد مطالعه قرار گرفت. انجمن رودخانه ی آمور که بعدا در غرب تحت عنوان "جامعه ی اژدهای سیاه" بدنام شد، اختیارات جامعه ی اقیانوس سیاه را در سال های منتهی به جنگ جهانی اول به دست گرفت. اژدهای سیاه در سال 1901 توسط یک راهب بودایی به نام "ریوهی اوچیدا" که از رهبران جامعه ی اقیانوس سیاه بود، تاسیس شد و ماموران آن،عملیات جمع آوری اطلاعات را در چین، کره، منچوری، مغولستان و سیبری انجام دادند و با محافل ضد استعماری در کشورهای اسلامی ارتباط برقرار کردند. آنها از این مرحله تا سرحد گسترش اسلام در بین سیاهان امریکا با ادعای بومی امریکا و مسلمان بودن اسلاف سیاهانی که در امریکا به بردگی گرفته و [طی جداسازی نوزادان بردگان از مادرانشان در برده داری امریکایی] از هویت خود عاری شده بودند، پیش رفتند و بلاخره با وادار کردن دولت ژاپن به حمله ی پرل هاربر، سبب حمله ی امریکا و سقوط استعمار ژاپن شدند. پیش از آن زمان، سرلشکر کارل هاوس هوفر آلمانی، در زمان حضورش در توکیو واسطه ی ارتباط این فرقه با آلمان و موفق به متحد کردن آلمان و شوروی و ژاپن با هم شده بود. هاوس هوفر همواره به دوستی آلمان و شوروی اعتقاد داشت و تا جای ممکن، سعی کرد از حمله ی هیتلر به شوروی جلوگیری کند و در این زمینه هیچ تردیدی وجود ندارد که اگر آلمان نازی به شوروی حمله نکرده بود، اکنون سرنوشت آلمان چیزی متفاوت با امروزش بود.:

“hidden paths of power”: Mehmet sabaheddin: new dawn magazine: may17,2014

یکی از مهمترین واسطه های اتحاد اخوت های رمزی آلمانی و ژاپنی، پررنگی بودیسم در اخوت ژاپنی بود و در مقابل، اخوت های آلمانی نیز در عین اولویت های نژادی خود به تبار آریایی آلمان، ریشه در تئوسوفی بریتانیایی داشتند که بودیسم را مذهب آریایی ها میخواندند و البته هر دو مکتب ژاپنی و آریایی، رد اصالت بودیسم را در تبت جستجو میکردند. اما اهمیت دهی اولیه به بودیسم با سخنگویی گادفری هگینز از طرف مکتب فراماسونری یورک مشهور شد و تئوسوفی بسته به شرایط زمانه، به آن، رنگ نژادی داد تا بهتر شنیده شود. بودیسم هگینز، مذهب سیاهان بود و آنقدر به پاگانیسم آمیخته بود که به زحمت میشود بودیسم تبتی تبار مهایانه را که امروز سخنگوی بودا است با آن مقایسه کرد. اتفاقا این، بودیسم هگینز بود که به راحتی میتوانست با ادبیات غربی ارتباط برقرار کند و شاید به همین خاطر هم در شرق دور، دانش مخفی اخوت های رمزی شده بود. هگینز، نام بودا را همان puto از نام های خدای خورشید کلدانیان به روایت بوخارت میدانست، و نیز فوتیوس از نام های مشترک به کار رفته درباره ی خورشید و سیاره ی مشتری در گفتارهای هسیخیوس. هگینز همچنین با والنسی ابراز همعقیدگی میکرد که نام بودا را با اصطلاحات ایرلندی budh, buth, both به معانی خورشید، آتش و جهان معادل میکرد. هگینز همچنین خاندان ایرلندی saca را از واسطه های بودیسم هندی و پاگانیسم ایرلندی میدانست و نامشان را با "ساکیامونی" به معنی رهبر سکاها مقایسه میکرد که از القاب بودا است چون بودا از قبیله ی ساکیا برخاسته که همان سکاها هستند.:

ANACALYPSIS: GODFREY HIGGINS: LONGMAN: 1836: V2: P287

در قرن 19 که هنوز شرقشناسی، بودیسم را به رنگ زاهدانه در بازار مذاهب به فروش نرسانده بود، حتی شاکیامونی بنیانگذار بودیسم هم در بین عوام، ویژگی های سرسختانه ی فعلیش را نداشت. از خود هند تا سرتاسر سرزمین های جنوب آسیا هرجا که رودخانه وجود داشت، داستانی درباره ی تولد یک خدای محلی از بودا نیز در کار بود در یک قالب واحد: بودا موقع گذر از محل، ترکش میگرفت و در کنار رودخانه خودارضایی میکرد، منی او در آب توسط ماهی ای بلعیده میشد و آن ماهی توسط ماهیگیران صید میشد و وقتی شکمش را باز میکردند از داخل شکم ماهی یک نوزاد هویدا میشد که قرار بود همان خدای محلی شود. داستان مزبور، با گزاره ی پاگانی مکرر تشبیه ماهی به رحم زن و ارتباط آن با تولد از سوی خدا مرتبط است. تصویر تهاموت الهه ی دریا در هیبت یک مخلوق آبی که خدایان و جهان همه از آن متولد میشوند از همین بستر برمیخیزد. جهان، خدایی را میزاید که از جنس خودش است اگرچه وابسته به خدایی بزرگتر در مقام بودا یا روح جهان نیز هست. این مثل بلعیده شدن قهرمان توسط هیولای دریایی و بیرون آمدن از شکم او نیز هست که در داستان یونس آن را میبینیم. در افسانه های بانتو های بعضی نواحی جنوبی افریقا، ارواح آب را به شکل هیولاهایی نیم مار-نیم تمساح و بسیار غولپیکر می یابیم که یکیشان یک جامعه را به طور کامل بلعید، ولی پسرکی عمدا خود را در معرض هیولا قرار داد و پس از بلعیده شدن توسط هیولا، شکم او را پاره کرد و مردم را نجات داد. این همان قهرمان ایزدی است که مثل مسیح، به جهان فیزیکی می آید تا دیگران را از قانون فیزیک خشن تهاموت آزاد کند. به یک روایت، رئیس ارواح آب بانتو، بدن تمساح با سر انسان و باله های ماهی دارد. این شبیه تصویر داگون معبود نیم انسان-نیم ماهی پلستینی ها در افسانه های یهودی است. در داستانی شبیه افسانه ی بانتو، سمسون پهلوان یهودی که نام از شمس خدای خورشید دارد موقع قربانی شدن در معبد داگون، معبد را روی سر خود و پلستینی ها خراب میکند و این باز در حکم قربانی شدن برای از بین بردن عامل شر است. داگون برعکس تهاموت یک خدای نرینه است چون زاده شدن در افسانه ی تهاموت، یک تمثیل است و اصلا منظور، زاده شدن فیزیکی نیست. در این مورد، باید به افسانه ی یهودی متواتر اتارگاتیس یا درکتو الهه ی ماهی ها در عسقلون رجوع کرد چون نام عسقلون همخانواده با "سکل" عبری به معنی دانش و تقریبا در مفهوم جایگاه skull یا جمجمه است. ازآنجاکه فکرها و دانش مربوط به آنها از درون جمجمه می آیند پس این فرو دادن و از نو زادن، یک پروسه ی فکری است: دانش جدیدی کسب میکنید و این دانش پس از رفتن به درون ذهن شما در ترکیب با دانش های قبلی، به شکلی متفاوت از قبل خود، از نو از درون ذهن شما زاده میشود. نسخه ی اروپایی این پروسه را ورها در بریتانیا و بخصوص کمبریج و اکسفورد بازتولید کرده و به ارتباط جد اعلایشان در نورماندی فرانسه با یک ملوسین یا جن ماده ی نیم مار-نیم ماهی چشمه رسانده اند که در قالب زنی با اشرافی ور ازدواج کرد. نسبت این دو درواقع همان نسبت بودا و ماهی در آسیای شرقی است. این افسانه از قول "عباس دو یی" abbas de yiروایت شده که عنوان yi در نامش ما را متوجه نامیده شدن یهوه به yi و yiva در ادبیات یهودی های کولدی ایرلند میکند، یعنی همان کسانی که ادبیات چرخه ی اولستر را هم نوشته و در ایرلند بومی سازی کرده اند. کولدی ها یا یهودیان کلدانی مآب، باید اصل ver ها باشند و ver خود تلفظ دیگر war به معنی جنگ است که نشان میدهد جنگسالاران تعیین میکنند چه چیزهایی برای بازتولید فرهنگی باید توسط ذهن مردم بلعیده شوند. وابسته ی به جنگ از طریق علامت وابسته ساز au به auver تعریف میشود که باید مرتبط شده با over به معنی ارباب و خدا باشد. کلمه ی auver به هوفر و همفر تبدیل شده که این دومی، یادآور افسانه بافی درباره ی یک جاسوس انگلیسی قرن هجدهمی به نام همفر در عثمانی قرن نوزدهم است که مذهب اسلام را به ضرر مسلمانان، از نو برای آنها تعریف میکرد. این همفر بعدا در تئوری های توطئه ی شیعیان به نام مخترع وهابیت شناخته شد. اگر این افسانه ها را دارای ردی از واقعیت بدانیم و در کنار شورش ارتجاعی اسلام علیه مدرنیته ی غرب قرار دهیم که بیشتر به خودزنی شبیه بوده، میتوانیم مطمئن باشیم که جنگسالاری اروپایی حتی دشمنان خود را هم از میان خودی ها قوی میکند:

ROSICRUCIAN PROJECT”: JOHN FRANK: HXMOKHA: 3/3/2017

شاید این بازتعریف ها بسته به تغییرات ذهنی و بازتعریف های متواتر مفاهیم از سوی مردم، همچنان ادامه دارند. یکی از دوستان، تعریف میکرد که اخیرا به دلیل خوردن یک قهوه ی قوی، شب هنگام دچار کمخوابی شده و تصمیم گرفته بود با فیلم دیدن، خود را خسته کند. پس در اینترنت به تماشای یک فیلم نسبت داده شده به ژانر "ترسناک" نشسته بود که انتظار داشت تویش جن و شیطان باشد ولی به جایش با یک سری آدم روانی روبرو شد که در اندیشه ی دچار شدن به عذاب الهی مدام به گناهانشان فکر میکردند و از آنها میترسیدند. این فیلم اثر بسیار بدی روی ذهن دوستم گذاشته بود و بدتر این بود که این دومین بار بود که به چنین سرنوشتی در فیلم دیدن دچار میشد. وقتی موضوع را برایم تعریف کرد گفت ترجیح میداد جن و شیطان ببیند تا با احساس ترس از عقوبت گناهان آزار ببیند. گفتم: «مثل این که فیلم های ترسناک، تازه دارند واقعا فیلم ترسناک میشوند.» ظاهرا حتی شیاطین دشمن بشر هم دارند به صورت اصل فلسفی و روانی واقعیشان بازمتولد میشوند.

مطلب مرتبط:

مستر همفر و شیوه های استعمار برای تخریب اسلام

لیبرالیسم و مذهب راک اند رول

نویسنده: پویا جفاکش

یک ضرب المثل افریقایی هست که میگوید: «اگر مورخان زمین، شیرها بودند، شکارچیان هیچگاه قهرمان نمیشدند.» این ضرب المثل مورد علاقه ی "آنتونی امپ المور" رئیس و بنیانگذار "انجمن جهانی بودایی سیاهپوست مغرور" از ممفیس تنسی است. المور یک بودایی نیچیرن پیرو آموزه های سیزدهمین حکیم بودایی ژاپنی به نام "نیچیرن شونین" است که از خانواده ی سیاهپوست هندی چاندالا برخاسته بود. با این که تبار این بودیسم به ژاپن میرسد ولی المور، ضرب المثل بالا را علیه نژادپرستی ژاپنی ها و همکاری آنها با غربی ها در از بین بردن نقش سیاهان در تاریخ بودیسم استفاده میکند. وی از «امپریالیسم فرهنگی» آسیایی ها –یعنی زردپوستان- علیه سیاهان صحبت میکند و اتکایش در این ادعا نیز اناکالیپسیس گادفری هگینز در سال 1836 است که سیاهان را اولین انسان ها و بودیسم را مذهب آنان عنوان میکرد و به آثار نژاد سیاه در مجسمه های بودا اشاره میکرد که پس از روی آوردن کوشانی ها به مذهب بودا با مشخصات نژاد زرد ترکیب شده بود. هگینز به پیروی از موریس، و المور به پیروی از هر دو آنها، یهودیان را "یاداوا" های هندی پیروان کریشنا معرفی میکنند که که او هم فرمی از بودا بود و به نظر هگینز، یاداواها به غرب مهاجرت کرده و به یهودیان تبدیل شده اند هرچند امروزه سیاهان معتقد به بنیان سیاه مذهب بشر که تقریبا همگی پیرو گادفری هگینزند، مسیر برعکسی را مشخص میکنند و میگویند اولین یهودیان، سیاهانی مهاجر از افریقا بودند که در متون یونانی، همزمان هند و اتیوپیا نامیده میشد و با مهاجرت یاداواها که شعبه ای از یهودیانند به شبه قاره، محل نامجای هند نیز به آنجا انتقال ذهنی یافت. به هر حال، همسانی بودا و کریشنا در نزد هگینز و به دنبالش المور، باعث شده تا بودای المور نیز لزوما بودای ارتدکسیسم تبتی پذیرفته شده توسط زردپوستان نباشد تا جایی که المور، مقام "بودیستوای زمین" را به "تینا ترنر" ملکه ی راک اند رول میدهد و از طرف انجمن مزبور، تینا ترنر را «مادر بودایی سیاه مغرور» میخواند. المور میگوید که نمیخواهد مکتبش برچسب «فرقه ی ملی گرای سیاهپوست» را بخورد و درهای مکتبش به روی تمام مردم زمین گشوده است و مارک تجاری خود را در این گشاده رویی، «تینا ترنر بودایی» مینامد.:

“tina turner mother to proud black Buddhist in America”: newswire: 8feb2016

انجمن بودایی سیاهپوست مغرور، در سال 1979 یعنی در همان سال انقلاب ایران تاسیس شد. هر دو رویداد، نتیجه ی تقدس یافتن فرهنگ عامه در یک نئودیونیسوسیسم و طغیان علیه اشرافی گری و راست کیشی حکومتی در مغربزمین به ویژه در دهه ی 1960 بودند که خود دنباله ی یک فاز گسترده ی پوپولیسم مارکسیستی در انقلاب های قرن بیستم به شمار میرفتند که البته در ممالک بلوک غرب مثل ایران، خودبخود تحت تاثیر مدل های اروپایی -امریکایی خود بودند. با این همه، فلسفه ی این عامی گری در خود اناکالیپسیس هگینز به زبان خدایان و اساطیر بیان شده و تنها نیازمند توجیهات علمی نمای به ظاهر سکولار از انواع لیبرال و مارکسیستی خود بود که آن هم در ادامه ی قرن 19 فراهم شد. در این مورد، هگینز که هند را به سبب مستعمره ی انگلستان بودن، تا حد ممکن از نسخه ی افریقایی خود ممیز کرده بود، در مقام شرق قدیم امپراطوری در مقابل غرب قدیم آن در مجمع الجزایر بریتانیا قرار داده بود.

بریتانیا در کتاب هگینز برابر با "ودر سین" یا نیروهای مقابل سین بود. sin در لغت یعنی شیر درنده، و مرتبط است با لغت sun به معنی خورشید. ترکیب شیر و خورشید، در برج اسد یا ماه صورت فلکی اسد (شیر) یعنی مردادماه به منصه ی ظهور میرسد که تنها خانه ی خورشید در دایره البروج است. شیر نماد فصل تابستان است درحالیکه ورزاو نماد بهار، عقاب نماد پاییز، و انسان نماد زمستان هستند. تابستان گرم را میتوان با سرزمین های گرمسیر شرق مثل هند مقایسه کرد که خورشید ازآنجاها به سمت غرب حرکت میکند درحالیکه ودرسین در مقابل آن، به جای از راست به چپ، از چپ به راست حرکت میکند و این در پناهگاه علوم غریبه ی بریتانیا یعنی اسکاتلند متجلی میشود که معروف به SIN GAL یعنی حلقه ی سین بوده است. حالا اگر حروف آن را که از چپ به راست نوشته میشوند وارونه ی قانون حرکت از راست به چپ خورشید تلقی و برای رسیدن به اصل، وارونه کنیم، به لغت LAG NIS یعنی قانون نیس یا زبان نیس میرسیم که نیس همان دیونیسوس باخوس و بخصوص فرم پر هرج و مرج و وحشی و بی نظم آن LIBER است که هگینز، عنوان انگلیسی تر آن یعنی BAK را مرتبط با لغت BOOK به معنی کتاب میداند. هگینز ابایی ندارد که در شرق از مرزهای بریتانیا و از هند دورتر برود و در ادامه به راحتی نام کشور چین را نیز با لغت SIN به معنی شیر مرتبط و روایتی درباره ی حکومت چینی ها بر سیلان یا سریلانکا در جنوب هند بیان میکند که به مانند اسکاتلند یا سینگال، جزیره ی شیر تلقی و به مانند بریتانیا نشاندار به شیر درنده شده بود:

ANACALYPSIS: GODFREY HIGGINS: LONGMAN: 1836: V2: P292-3

LIBER که به عنوان لقب باخوس نیس در ایتالیا استفاده شده، خدای شهوترانی و شراب نوشی و مصرف مواد مخدر و خشونت و موسیقی تند و به لحاظ طلب کردن قربانی خونین، حامی جنگ و کشتار است. نام او منشا لغت لیبرال و همینطور لیبرتی به معنی آزادی است و با توجه به برابرسازی دیونیسوس با کریشنا در ادبیات استعماری، روشن است که طغیان شیر خورشید علیه نیروهای تاریکی برای ساکن شدن در خانه اش در اسکاتلند، از معبر جریان های ضد فرهنگی که راک اند رول به عنوان متحد کننده ی تمام ویژگی های لیبر روح آن به شمار میرود میگذرد پس باز بودن درهای بودیسم سیاهان به عنوان قوم دیونیسوس به روی تمام مردم، چیزی جز تجلی خرافات مذهبسازی های نوین در رویدادهای مدرن ولی با کپی برداری از ادبیات پاگانی انسان های بیسواد نیست.

اولین حرکت در این مسیر، خود مسیحیت بوده است که بر اساسی یهودی استوار شده و نظریه های جدید دراینباره بازگشت به اصل آن هستند یعنی وقتی میگوییم دومیتیان با همکاری ژوزفوس مسیحیت یهودی تبار را اختراع کرد، داریم به این نکته توجه میکنیم که دومیتیان نام از مادرش دومیتیلا همسر امپراطور وسپازیان دارد و دومیتیلا دختر شخصی به نام لیبرالیس بود که نام از لیبر یا دیونیسوس دارد. لیبرالیس عنوان کاهنان لاوی روی آورده به پاگانیسم است که پیدایش کابالا را معمولا در ادامه ی آنها تعریف میکنند. معمولا این لاوی ها را پیرو یامبلیخوس کاهن مذهب الگبل یا الجبل خدای خورشید شهر حمص در سوریه مینامیدند. الگبل که معمولا سول اینویکتوس (خورشید پیروزمند) نامیده و در یونانی با آپولو، هرمس و میترا نیز تطبیق شده در انقلاب زمستانی به دنیا آمده که الان تاریخ تولد عیسی مسیح است. الگبل به صورت یک امپراطور رومی به نام الاگابالوس نیز بازتولید شده که به لحاظ روانپریشی و زن پوشی با دیونیسوس قابل تطبیق است. الاگابالوس در 14 سالگی امپراطور شده و در 18سالگی به دست گارد خود ترور شده است که جوانمرگیش قابل مقایسه با جوانمرگی تموز خدای طبیعت است و البته نام تموز نیز تلفظ دیگر سموس یا شمس نام خدای خورشید است. نام یامبلیخوس احتمالا در اصل تلفظ دیگر جبل در الجبل (خدا گبل) است ولی عمدا اینطور تلفظ شده تا به "یام بعل اوکو" یعنی یام پسر بعل نیز معنی شود. یام (به معنی "هستم") لقب یهوه و بعل به معنی ارباب، معمولا لقب تموز بوده است. منظور این است که مذهب یهوه از مذهب بعل مشتق شده و در حکم فرزند او است. یام در لغت همان "یم" در عربی به معنی دریا است. چون یاهو (یهوه) دراصل همان حئا خدای آب ها است که جانشین تهاموت الهه ی دریایی هرج و مرج شده است. تهاموت به دست بعل مردوخ –فرم جنگاور و مردانه تر تموز- کشته شده و جایگاهش را حئا گرفته است. مردوخ که با نیروی فکر حئا به وجود آمده احتمالا فرمی از خود حئا است و به لحاظ فرو رفتن آب ها در زمین و بیرون آمدنشان از زمین به صورت چشمه، باید حئا را نیز تموز دانست که با سفر به جهان مردگان در زیر زمین و بیرون آمدن از آن در فصول خزان و بازگشت سرسبزی طبیعت، ایزد مرگ و رستاخیز است: مرگ و رستاخیزی که در مسیح تکرار میشود. مردوخ هم یک بار توسط تهاموت اسیر میشود و نجات می یابد و این همتای رفت و بازگشت تموز است. مردوخ پس از کشتن تهاموت، جهان را از بدن او می آفریند که در حکم آفرینش جهان از آب به گفته ی طالس و نیز قرآن است. این مانند پیدایش جزیره ی زمین وسط اقیانوس است و زمین به عنوان بدن الهه حکم ماده ی آفرینش برای خدا را دارد که دیونیسوس آن را به صورت همسرش آریادنه در جزیره ای می یابد. نام آریادنه فرم دیگر "رودها" همسر کورس خدای خورشید و یکی از شکل های هلیوس آپولو است که جزیره ی کورس به نام این رودها رودس نامیده میشده است. این نام را بعدا تمپلارهای کابالیست روی یکی از جزایر مورد فعالیت خود در مدیترانه گذاشتند. کورس و رودها به نوبه ی خود، لغتا همان کریشنا و رادا (معشوقه ی کریشنا) در هندوستانند. کریشنا معمولا با دیونیسوس و هرکول در افسانه های یونانی تطبیق میشود که هر دو فاتح هند بوده اند. رودهای یونانی که به رادای کریشنا تبدیل شده، دراصل همان "رضاء" الهه ی عرب است که آشوریان او را به نام رولدا نیز مینامیدند. رضاء فرمی از عیشتار الهه ی جهان فیزیکی بود که در منابع آشوری به "ام ابیها" یعنی مادر پدرش شناخته میشد. اگر او را با جهان فیزیکی به عنوان واسطه ی خدا در پیدایش وضع موجود برابر بدانیم میتوانیم با ماده ی خام تاریخ در فرهنگسازی نیز مقایسه کنیم. در مورد مسیحیت یهودی تبار که ساخته و پرداخته ی کلیسای رم در ایتالیا تلقی میشود، این ماده ی خام یا رودها در مقام همسر وسپازیان و مادر دومیتیان، همان دومیتیلا است که نامش را میتوان به حکم راننده بر ایتالیا معنی کرد و آنقدر دوپهلو است که میتوان آن را به حکمراننده ی مونث بر خدا نیز معنی کرد انگارکه مادر خدا باشد درحالیکه خدا در مقام لیبرالیس پدر او است. بنابراین او مادر پدرش است چون این که گذشته اش چه بوده را خودش تعریف میکند و از این طریق پدرش را طوری تعریف میکند که از اول آنطور نبوده است. معنیش این است که یهودیت، طوری پاگانیسم باستان را بازتولید میکند که با پاگانیسم واقعی به کلی متفاوت بوده است و همین کار را با تمام ادیان جهانی از هندوئیسم گرفته تا اسلام انجام میدهد. طی همین فرایند، دیونیسوس نیز ابتدا به سابازیوس که درواقع همان صبایوت یا یهوه ی سبت یهودی است تبدیل و بعد با نامیده شدن به لیبر، منشا تعریف لیبرتی و لیبرالیسم میشود.:

“ROSICRUCIAN PROJECT”: JOHN FRANK: HXMOKHA: 3/3/2017

وقتی که نژاد موضوع مورد اتحاد گروهی از مردم میشود که در مورد سیاهان چنین است، طبیعتا صحبت از مذهب سیاهان مثلا بر ضد مذهب زردها میشود. در مورد سیاهان، این ضدیت سازی نه چندان رسانه ای شده، درنهایت و در شرایطی که نقطه ی واقعی اتحاد سیاهان بر ضد سفیدها فراهم شده، آنقدر رنگ مذهبی جنبش را پررنگ نمیکند اما دقیقا همین موضوع سبب استتار بنیان مذهبی حرکات به ظاهر سکولار فرهنگی امریکا توسط سیاهان میشود، حرکاتی که به نظر میرسد به راحتی موفق شده اند قالب مذهب دیونیسوس لیبرال اختراع استعمار غرب را به پیکره ی اتحاد ضد استعماری سیاهان و بقیه ی مردم جهان بدهند و دقیقا به خاطر ظاهر فرا مذهبیشان جهانگیر باشند و راک اند رول و رپ و مواد مخدر و بی بند و باری جنسی را در جهان مقدس کنند.

امپراطوری کابالایی رسانه: فردگرایی، سلاح مذهب جدید علیه مذاهب سنتی

نویسنده: پویا جفاکش

میلان کوندرا در مصاحبه ای تصویری در سال 1984 گفته بود: «من معتقدم که نیمه ی اول زندگی زمانی است که انسان تجربیات مهم زندگیش را به دست می آورد، چه تجربیات اجتماعی و چه تجربیات فیزیکی و جنسی. و به عنوان یک نویسنده، انسان همیشه به نیمه ی اول زندگیش وابسته است و در آن ریشه دارد.» کوندرا این حرف را از این بابت زد که هیچوقت دوران زندگی در چکسلواکی، او را در زیستش در محیط به شدت متفاوت فرانسه رها نکرده بوده است. ولی برای این که دو نیمه ی زندگی را مقابل هم قرار دهید لازم نیست حتما کشورتان را ترک کنید. کافی است در جایی مثل ایران زندگی کنید که محیط فیزیکی و اجتماعیش در دهه های 60 و 70 شمسی با الانش خیلی فرق میکند. اگر دفاع کردن از انقلاب اسلامی الان خیلی سخت است به خاطر آن است که محیط دهه های 60 و 70 هنوز زیاد با محیط ایران در دوران پهلوی فرق نداشت و الان فرق میکند. برای این که منظورم را متوجه شوید کافی است یک نگاهی به انیمیشن های شبکه ی نهال بیندازید. قدیمی هایشان همه در محیطی روستایی و نیمه جنگلی و در ارتباط مستقیم قهرمانان با انبوه جانوران رقم میخورند و تنها چند انیمیشن معدود مثل «بچه های مدرسه ی والت» و «بابا لنگ دراز» از این قانون مستثنایند. ولی جدیدترها در عصر قهرمانان ابرانسان مکانیکی محاصره شده توسط آسمانخراش ها به سر میبرند. استقبال کودکان دو نسل از دو نوع انیمیشن به کلی متفاوت، نتیجه ی کوچک شدن سبک زندگی اول توسط نوع دوم است و اگر نگاه کنید قهرمانان پر اکشن نوع دوم نیز خیلی با قهرمانان پاستوریزه تر نوع اول تفاوت دارند. عادی سازی این نوع قهرمانان جدید، آخرش به پذیرفته شدن مرد آینده در جامعه ی بزهای عزازیل است یعنی سلبریتی ها. اصطلاح بز عزازیل را خانم نسیم خواجه زاده در مقدمه ی خود بر ترجمه ی کتاب "رسانه و آیین، مرگ، جماعت و زندگی روزمره" (نشر ثالث) از یوهانا سومیالا انسانشناس فنلاندی درباره ی قهرمانان و سلبیرتی های مدرن به کار برده است. اگر این کتاب را بخوانید میبینید که همه ی حرفش این است که از زبان دانشمندان متعدد علوم انسانی عنوان کند که مذهب و آیین نمرده اند و در جامعه ی مدرن مذهب و آیین سنتی راحت به حاشیه میروند چون رسانه های الکترونیکی جدیدند که آیین میسازند و آدم ها را خدا میکنند و بعد زمین میزنند. در مورد بحثمان باید یادآوری کنم که بز عزازیل یا بز بلاگردان، بزی بود که یهودیان، گناهان قوم را مینوشتند و به گردنش می آویختند و سپس گم و گورش میکردند درست مثل سلبریتی های الانی که با یک فیلم یا آهنگ مطرح میشوند و بعد زندگی خصوصیشان در اخبار زرد به رسوایی کشیده و تمام گناهانشان –از سکس و طلاق و خیانت و ریاکاری و خودفروشی به حکومت و مصرف مواد مخدر- به سمع و بصر مردم میرسد و اغلب هم درنهایت از جایگاه خداییشان سقوط میکنند. آنها مثل عیسی مسیح که به جای بز عزازیل، بلاگردان مردم شد خدایان قربانی هستند که به جای مردم گناه میکنند تا یک ترمز ذهنی بر مردمی باشند که به دلیل آزاد بودن در فردگرایی، میتوانند دست به هر بینظمی ای بزنند. چون فردگرایی برای تخریب مذاهب قبلی پذیرفته شده و قرار است از این به بعد آیین ها و مذاهب در دست سیاستمدارانی گناهکار باشند و به جای کنیسه و کلیسا، از روی پرده ی رسانه به ذهن مردم کوبیده شوند و جنگ های مذهبی قدیم در قالب جنگ های سیاسی رسانه ای از توی رسانه های الکترونیکی دنبال شوند. تنها توجیه مسلکی ممکن برای چنین جنگ مذهبی مادی ای میتواند کابالای یهودی-مسیحی باشد که وحدت وجودش جهان مادی را پیکره ی خدا میداند.

گسترش فردگرایی و از بین بردن مذاهب قدیم توسط آن برای ممکن شدن سیادت سیاسی واحد از طریق کابالا و عرفان یهود در تمام ملت ها، همچنین موضوع کنترل ذهن و مغزشویی، مجموعه بحث هایی بوده که در آلمان و از زبان شخصی با نام مستعار "یوهان آندره" مطرح شده و از اول در مجموعه ی رزیکروسیانیسم (رز-صلیبی گری) و در توجه ویژه به آنچه "پروژه ی رز-صلیبی" نامیده شده، درصدد استفاده از جزایر پرت و بی اهمیت بریتانیا به عنوان یک آزمایشگاه بکر فرهنگی و سیاسی برای ژرمن ها بوده است. نسبت دادن مارتین لوتر بنیانگذار پروتستانتیسم به جریان رز-صلیبی مطرح شدن انگلستان به عنوان اولین کشوری که از سیطره ی پاپ رم خارج شد را جالب میکند. ورود کابالا به بریتانیا منسوب به یک ونیزی به نام "فرانچسکو زورزی" بوده است. فرانچسکو یا فرانسیسکو را میتوان فرانک زاده معنی کرد در اشاره به خاستگاه فرانک امپراطوری مقدس رم که آلمان و ایتالیا را متحد کرد. زورزی همان سوروسی یا سوسماری در اشاره به اژدها زادگی اشرافیت ژرمن است. فرانچسکو زورزی باید همان فرانسیس بیکون –در لغت یعنی فرانک پاگان- ایدئولوگ ایتالیایی تبار فراماسونری در عصر شاه جیمز اول باشد که تنظیم انجیل کینگ جیمز به او منسوب است. او نویسنده ی کتاب "آتلانتیس جدید" و مبدع نظریه ی تاسیس امپراطوری جهانی به مرکزیت امریکای شمالی (در ایالات متحده ی بعدی) بوده است. به لحاظ فلسفی عقاید او اومانیستی و بیانگر تصویر انسان در جایگاه خدا است و این نکته ی مهم بوده که مزمور 46 داود در انجیل کینگ جیمز را که "مزمور خدا" نامیده میشود به یکی از نام های مستعار احتمالی او در مقام خدای انسان شده ارتقا داده است. چهل و ششمین کلمه ی مزمور فوق در زبان انگلیسی، shake و چهل و ششمین کلمه اش از آخر، spear است که مجموعا نام مشهور شکسپیر را میسازند. بنابراین معنی شکسپیر، تکان دادن نیزه است و این عنوان، اشاره به نیزه ی آتنا الهه ی عقل و روح شهر آتن دارد که خورشید روی نیزه اش تکان میخورد. «آتن انگلستان» عنوان آکسفورد است که احتمالا محل تولید ادبیات شکسپیری بوده است. نه فرانسیس بیکون و نه کریستوفر مارلو که نامزدهای شخصیت پشت امضای شکسپیرند در آکسفورد جایگاهی نداشته اند اما ساموئل دانیل دیگر شخصیت مشکوک به خلق آثار شکسپیری، سه سال درآنجا تحصیل کرده است. به هر حال، تکان دادن خورشید با نیزه ی آتنا، کنایه از تغییر عصر است که از قدیم، گاها به تغییر مدار حرکت زمین به دور خورشید در اثر برخورد احتمالی شهابسنگ یا حرکت زمین در اثر فشار یک دنباله دار نسبت داده میشده است. این نکته بخصوص آنجا اهمیت خود را نشان میدهد که قتل کریستوفر مارلو –دیگر شخصیت مشکوک به خلق آثار شکسپیری- همزمان با ظهور یک دنباله دار مرموز در آسمان به وقوع پیوسته است. قتل مارلو توسط چند نفر را در ادبیات ماسونی، تکرار قتل حیرام ابیف معمار معبد سلیمان توسط چند تن از شاگردانش تلقی کرده اند. برخی گفته اند که حیرام به سبب رقابت عشقی با سلیمان بر سر تصرف بلقیس ملکه ی سبا به توطئه ی سلیمان کشته شد. برخی حتی قدمی جلوتر نهاده حیرام را با آدونیاه برادر سلیمان برابر کرده اند که او هم به طور غیر مستقیم توسط سلیمان کشته شد و حتی این شک سبب نامیده شدن حیرام به آدونیرام نیز شده است. آدونیاه به عنوان برادر بزرگ سلیمان که در بین مردم محبوبیت داشت مانعی بر سر سلیمان بود اگرچه سلیمان از حمایت پدرش داود برخوردار بود. قتل یک برادر دردسر ساز توسط پسر محبوب شاه، تکرار سقوط سوت تایفون توسط هورس پسر برحق رع در اساطیر مصری است. تایفون مدتی حکومت را از دست رع به در می آورد و چنانکه پلینی میگوید در این زمان دنباله دار سرخ رنگ و مخربی در آسمان ظاهر میشود که اثرات بدی بر جهان میگذارد و با این حال، تایفون آن را با خودش مقایسه میکند و نام خود را بر آن مینهد. دنباله دارها و شهاب ها با مارهای آتشین و بدین ترتیب اژدهایان مقایسه میشدند که در ترکیب با ایجاد بینظمی در جهان، رهگشا به افسانه ی تهاموت اژدهای مادینه ی بینظمی و مجسم به آب و دریا در اساطیر کلدانی هستند. دقیقا همین نکته است که باعث نام گرفتن شکسپیر به کریستوفر مارلو میشود. مارلو یعنی بازمانده ی دریا یا رد و اثر دریا؛ کلمه ای که یادآور ساحل و فرونشست دریا در یکی از فاجعه های نسبت داده شده به اثر شهابسنگ یعنی سیل نوح است؛ واقعه ای که یادآور طغیان بینظمی دریایی تهاموت علیه نظم خدایان است. کریستوفر اما لغتی است که دقیقا در امان ماندن از آب را نشان میدهد. کریستوفر در لغت یعنی "حامل مسیح"، و آن نام غولی افریقایی با سر سگ است که مسیح را در هیبت یک کودک، از آب گذراند و پس از آن پیرو مسیح شد و همچون مسیح در راه آگاه کردن مردم توسط گروهی از دژخیمان به قتل رسید. کریستوفر مارلو در گذراندن مسیحیت از آب و رساندن آن به امریکا مطابق درخواست فرانسیس بیکون، تبدیل به یک کریستوفر دیگر یعنی کریستفر کلمبوس میشود که کشف امریکا را به او نسبت داده اند و عنوان کلمبوس در او اشاره به خاندان یهودی کولوم دارد که جانشینان داود و سلیمان در رهبری بر یهود از آنها برمیخاستند. سر سگ سنت کریستوفر، نماد سوت تایفون نیز هست. تایفون دانش مسیح را به خود جذب کرده و پس از آن مثل او شده بود انگار که سگی از خوردن لاشه ی موجودی، بخشی از وجود او را جزو خود کند. این یادآور قتل ازیریس (شکلی از هورس) به دست تایفون است و تجسم ازیریس، ورزاو بوده است. ازیریس را با صورت فلکی جبار در آسمان مقایسه میکرده اند. در تیرماه و در اوج درخشش خورشید در آسمان، زمانی که ستاره ی مونث شعری (سیریوس) ملقب به کلب سماوی (سگ آسمانی) با سه ستاره ی کمربند جبار همردیف میشد آب رود نیل طغیان میکرد و این یادآور سیل نوح و طغیان تهاموت است که نظم پیشین و ایام حکومت ازیریس را نقصان میدهد. دراینجا الهه عامدانه عمل میکند و سوت سگ سر آنقدر ناعامدانه که درواقع فرم سگ سیریوس را به خود میگیرد وقتی علیه همتبار خود میشورد. این است که در اساطیر یونانی، جبار، اوریون نامیده میشود: شکارچی ای که به خاطر دید زدن الهه آرتمیس (دایانا) و همراهانش موقع استحمام، به گوزنی تبدیل و توسط سگان خود تکه تکه شد. گوزن دراینجا به این خاطر با جبار برابر شده که در یک روایت دیگر، سه ستاره ی کمربند جبار، پاره خطی را تشکیل میدهند که دو گوش یک ظباء در صورت فلکی راس الظبا را به هم وصل میکنند. ظباء های بزرگ را در میتولوژی قدیم، جانشین گاو وحشی منقرض شده (اوروکس) کرده و ازاینرو گاها "بقر الوحش" (گاو وحشی) مینامیدند. بنابراین تایفون میتوانسته به عصر یک اعتدال بهاری در جبار خاتمه دهد که به دلیل ارتباطش یا گاو، بعدا در ثور تعیین شده است. در این صورت شهابسنگ اژدهایی تایفون خودش رنگ جبار را به خود گرفته و به ظبا تبدیل شده است. این به داستان اژدهای وریتره در هندوستان تبدیل میشود که به روایتی، ایندرا خدای جنگجو وقتی که او به شکل یک ظبا درآمده بود او را سر برید. شاید تغییر در عصر، مستقیما دوران قدیم را به عصر حوت و دورانی که پادشاهی انگلستان تشکیل شد پرتاب کرده باشد. این را میتوان در ترکیب حمله ی دریایی با ظهور دنباله دار در زمان حمله ی نورمان ها به انگلستان در به اصطلاح قرن 11میلادی یافت. ظهور دنباله داری در آسمان در سال 1066 میلادی، گواه پیروزی ویلیام فاتح رهبر نورمان ها بر انگلوساکسون ها بود. نورمان ها یا مردان شمال، همان وایکینگ ها بودند که از راه دریا به ممالک دیگر حمله میکردند و اخیرا گروهی از آنها در شمال فرانسه و در ایالتی که به نامشان نورماندی خوانده شد ساکن شده بودند. کشتی های اژدهاگونشان نشان میدهد که آنها جانشین اژدهای دریایی یا تهاموت هستند. انتساب آنها به اسکاندیناوی در شمال دور به دلیل همسانی از طریق تطبیق تهاموت با تااورت مصری الهه ی دب اکبر و نماد تاریکی که در قطب شمال به حداکثر خود میرسد حل شده است. اما پرچم های سرخ و سفید کشتی های وایکینگ، اصالت آنها را روشن میکنند. این پرچم ها درواقع پرچم های فنیقیانی هستند که در ایتالیا و یونان و کرت مستعمره ساخته بودند و پس از غلبه ی بربرهای "پرست" بر تمدنشان کشتی هایشان وسیله ی هجوم دریایی آن بربرها به شامات و جنگشان با یهودیان تحت عنوان "پلستینی" گردید. به قدرت رسیدن خاندان داود و سلیمان –اجداد کولوم ها- در بین یهود، نتیجه ی پیروزی داود بر پلستینی ها بود. انتقال صحنه ی این رویداد به انگلستان، نتیجه ی بربر شدن آن با فتح انگلستان توسط ویلیام اورنج هلندی و با همدستی اسکاتلندی ها است که نه فقط پروتستانتیسم را بر انگلستان حاکم کرد، بلکه سبب به قدرت رسیدن داماد آلمانی ویلیام از خاندان ساکس کوبورگ در انگلستان شد که هنوز هم اعقابش با نام فامیلی وینزور بر بریتانیا حکومت میکنند. پس ویلیام اورنج همان ویلیام فاتح است. سیطره ی او بر انگلستان سبب انتقال اولیگارشی استعماری یهود به بریتانیا شد. این الیگارشی در جریان جدا شدن هلند از اسپانیا از آن جدا شده بودند و اسپانیا نه فقط محل استقرار کولوم ها بود بلکه محل حرکت کریستف کلمب به سمت امریکا نیز بود. بنابراین تعجبی ندارد ارض سلیمان به انگلستان انتقال یافته باشد. قدیس حامی اسپانیا سنت جیمز (یعقوب مقدس) است که تبدیل به شاه جیمز اول انگلستان –مخدوم فرانسیس بیکون- شده است و شاید شاه جیمز دوم کاتولیک که آلمانی ها میراثش را دزدیدند، همو باشد که تکرار شده تا شورشی علیه انجیلی که او تنظیم کرده رخ دهد و ازیریس با مسیح برابر گردد. اما محل ورود آلمانی ها نورماندی احتمالا تنها به معنی محل استقرار مردان شمال به سبب قرار داشتن در شمال فرانسه بود که فرانسه به معنی سرزمین فرانک ها را به فرانک های ژرمن بانی امپراطوری مقدس روم میدوخت و نزدیک ترین منطقه ی ژرمن نامبردار به فرانکی به انگلستان بود. نتیجه این که صحنه ی تمام این اتفاقات به زمان ویلیام اورنج در قرن 17 برمیگردند. اما اگر همه ی اینها ماجرای سقوط ازیریس و از این طریق قتل مسیحند، پس چرا اینها در قرن 17 تعیین شده اند نه قرن اول میلادی؟ برای این که مدل نوشتن شدن عدد 17 به صورت XVII گول زننده بوده است. X اول دراینجا حرف اول کلمه ی "خرست" (کریست) است که به پرچم انگلستان هم تبدیل شده است.پس منظور از کلمه ی لاتین، «هفتم مسیحی» است. این همان 7 روز خلقت یا 7 مرحله ی پیدایش جهان در تورات است که به گفته ی آن در روز هفتم آن خدا میخوابد و از این به بعد همه چیز به انسان واگذار میشود. پس مرحله ی بعد از سیل که با فرو نشستن آب های نوح و البته پایان دوران تهاموت –ابتدای شکل گیری جهان موجود در افسانه ی کلدانی خلقت- همراه است آغاز شکل گیری اروپا و بریتانیا نیز هست. لازم به ذکر است که برداشت از این قرن به قرن اول هم وجود داشته که باعث تصور XI (اول مسیحی) به قرن 11 یعنی زمان حمله ی نورمان ها به انگلستان شده است. قرن 11 خیلی دور است و فقط برای زمان خریدن قبول شده است. اما مدرنیته باید در زمان نطدیکتر قرن 17 تدارک دیده شود که شکسپیر و ساموئل دانیل به آن قرن تعلق دارند. ساموئل دانیل سخنگوی مارلو و بیکگون در ایجاد شکسپیر است. نام او ترکیب نام های سموئیل و دانیال نبی است.و سموئیل پیامبری است که با به قدرت رساندن شائول و داود شهوتران و فاسد بر یهودیان، بر عصر حکومت شیوخ مقدس بر قوم خاتمه داد و دانیال، نام یک نبی یهودی است که به ریاست کلدانیان بابل رسید و باعث ایجاد یهودیان کلدانی مآبی شد که پیدایش کابالا نتیجه ی تحول مذهب کلدانی توسط آنها تلقی شده است: یک نوع انتقال عقبه ی آلمانی-ایتالیایی کابالا به انگلستان پیش از شکلگیری فراماسونری به رهبری خاندان ساکس کوبورگ در قرن 18.:

: “ROSICRUCIAN PROJECT”: JOHN FRANK: HXMOKHA: 3/3/2017

وقتی این مطلب را دیدم به یاد بیت زیر از مولانا در دفتر پنجم مثنوی افتادم: فعل توست این غصه های دم به دم این بود معنی قد جف القلم یعنی هرچه تو انجام میدهی قلم خدا مطابق همان بر تو مینویسد و غصه های تو هم ناشی از آنچه خدا بر تو نوشته و تو بر اساس آن انجام داده ای شکل گرفته اند. کابالا هم با چنین متافیزیک مادی ای از جنس بیشتر اشعار مولانا و بقیه ی ادبیات فارسی، خود را بحق خوانده است. اگر مردم ایران یادشان نمی آید که دنیایشان از انقلاب تا حالا چطور تغییر کرده به خاطر آن است که هیچ چیز غیر عادی جز خود انقلاب در مسیر خود نیافته اند و به نظر میرسد آن مدل زندگی سابق ایران، بر اساس ذات آدمی، خود بخود به این مدل کابالایی احمق پرور فعلی می انجامید.

شام آخر لئوناردو داوینچی و شیطان خداپوش ناسیونالیسم ایرانی

نویسنده: پویا جفاکش

جوردی بیلیبنی به خاطر استدلال ها و داده های ناپذیرفتنی از سوی دانشگاه بارسلونا، اجازه ی تکمیل تز دکترایش درباره ی ریشه های کاتالان کریستف کلمب را نیافت اما بعدها وقتی مرکز نووا هیستوریا (تاریخنگاری جدید) را بنیان نهاد و در آن، استدلال های تاریخی را بر ضد تاریخ رسمی ولی به نفع ناسیونالیسم کاتالان به کار گرفت به این ایده مشروعیت بخشید. در مورد کریستف کلمب، نظر این بنیاد آن بوده که کریستوفر کلمبوس، در اصل، جوآن کولوم، شوالیه ی کاتالان بوده که پس از شکست خوردن در شورش علیه شاه اسپانیا راه غرب را در پی گرفته و به امریکا گریخته است. البته تاریخ رسمی میگوید که جوآن کولوم در زمان فتح امریکا دیگر مرده بود. ولی برای کسانی که سالشمار اسکالیگری (رسمی) را دروغین میدانند این استدلال به راحتی میتواند رد شود و تلاش برای تحریف تاریخ توسط ناسیونالیسم اسپانیایی بر ضد کاتالان ها تفسیر گردد. مشکل این است که وقتی سالشمار را انکار میکنید میتوانید اینقدر مرزهای تاریخی را به هم بریزید که یک شخصیت، درست مثل اختلاف مادریدی و کاتالانی، همزمان در جغرافیاهای بسیار گوناگونی حضور داشته باشد که حقانیت کاتالان را هم زیر سوال ببرند. این که کولوم های یهودی، همان رش گلوتا یا رهبریت داوودی یهودیان بودند که رئیس خود را مسیح زمانه در نظر میگرفتند، نامیده شدن کاندید کلمب به جوآن کولومی را برجسته میکند و توجه ما را به سمت نقاشی معروف شام آخر مسیح میکند که در اواخر قرن 15 و معاصر به اصطلاح کشف امریکا ترسیم شده است. این نقاشی، مسیح را در مقام خورشید در افقی نجومی با 12 حواری به نشانه ی 12ماه سال قرار میدهد که به مثل ماه های سال، به 4فصل 3گانه تقسیم شده اند و اولین ها در دو طرف جایگاه مسیح، ماه های اعتدال و هموزن شدن شب و روز هستند که دوگانه ی ظلمت و روشنایی در خداوند (مسیح) را نمایندگی میکنند. این دو حواری، توماس برای فروردین ماه و یوحنا (جان) برای مهرماه هستند که در عصر فلکی داوینچی به ترتیب با برج های حوت و سنبله تطبیق میشوند. یوحنا در لاتین، "جوآن" یا "خوآن" و از این طریق، در مقام مسیح برابر با جوآن کولوم میشود. حرکت به سمت مرگ مسیح، از یوحنا در سنبله متوجه پیتر در میزان و بلاخره یهودا در عقرب میشود که در انتهای عقرب (آذرماه) معادل مرگ مسیح، شب به طولانی ترین حد خود میرسد و سپس در اندرو به جای قوس (دی ماه) روز مجددا رو به طولانی شدن میگذارد. نماد سنبله به عنوان جایگاه اصیل مسیح (خورشید) در این سیر، یوحنا در مقام سنبله یا باکره است و ازاینرو قیافه ی یوحنا به شکلی شبیه به یک زن تصویر شده است. کالوین هافمن که کریستوفر مارلو را نابغه ی واقعی پشت امضای شکسپیر میدانست، از قول ریچارد بینز (یک خبرچین دولت) و توماس کید (نمایشنامه نویس و دوست مارلو) نوشته است که مارلو، زوج عیسی-یوحنا را یک زوج همجنسباز میدانست و ظاهرا چنین ایده ی غیر رسمی ای درنهایت کسانی چون لین پیکنت و کلایو پرنس را جرئت بخشیده تا ادعا کنند یوحنای تابلو شام آخر، اصلا مرد نیست و یک زن روسپی به نام مریم مجدلیه است. استفان ای.فرانکلین در فصل 19 از کتاب "تایفون"، ضمن درج گفته ی هافمن، اضافه کرده که تشبیه یوحنا به باکره، میتواند به افسانه ی زن بودن پاپ جان هشتم و نامدار بودن راستین او به جوآن رهگشا باشد. جان هشتم بعد از پاپی موسوم به لئوی چهارم، بعه پاپی رسید. لئو به معنی شیر، نام یونانی صورت فلکی اسد (شیر) است و خورشید هم بعد از صورت فلکی اسد وارد صورت فلکی سنبله یا باکره (جان یا جوآن) میشود. در سال پاپ شدن جان هشتم (854 میلادی)، دنباله دار مرموزی در آسمان ظاهر شده بود و فرانکلین، این دنباله دار را همان دنباله داری میداند که در جریان سفر لئوناردو به شرق بر او ظاهر شده و احتمالا در جهانبینی او تاثیر نهاده بود. گفته شده لئوناردو در این سفر، در خفا مسلمان شده و به علوم غریبه ای روی آورده که بر جهانبینی او تاثیر نهاده است و برخی، شرقی بودن مادر او –به یک روایت- را محرک این سفر خوانده اند. بر اساس مجموعه نوشته های لئوناردو که در سال 1888 توسط پل ریشتر منتشر شده اند، دنباله دار فتنه ساز در انتهای حضور لئوناردو در ارمنستان ممالیک در مرز عثمانی در سال های 7-1486 در آسمان ظاهر شده و چنانکه لئوناردو در نامه اش به "دیودارو" مامور «سلطان بابل» (منظور: فرمانروای مملوک قاهره) در سوریه نوشته است، به دنبالش سیل و زلزله و آتش سوزی و بلایای مهیب به وقوع پیوستند و مردم و ازجمله لئوناردو آواره شدند و ضمنا به حقانیت پیامبر واعظی که این وقایع را پیشبینی کرده بود پی بردند. این دنباله دار، سه شاخه ی نور در عقب خود داشت یعنی دقیقا همان توصیفی که از یک دنباله دار فتنه افکن دیگر در زمان فتح انگلستان به دست نورمان ها به رهبری ویلیام فاتح (1066 میلادی در تاریخ رسمی) گزارش شده است. فرانکلین، آن را همان صلیبی میداند که به شکل یک دنباله دار در زمان نبرد کنستانتین برای فتح رم در آسمان ظاهر شد و سبب پذیرش حقانیت مسیح توسط کنستانتین کبیر گردید. با این وجود، فرانکلین چون هنوز تابع تاریخ رسمی است و سالشمارها را قبول دارد، این وقایع را به گردش مداوم یک دنباله دار در محور خود تعبیر میکند و بنابراین در تشخیص هویت پیامبر بی نام گزارش لئوناردو دچار مشکل میشود. تنها چیزی که به ذهنش میرسد، این است که در سال 1486 و در شبی با یک ماه کامل که خسوف بر آن حادث شد، "شری چایتانیا مهاپرابهو" پیامبر کریشنا به دنیا آمد ولی او در سال ظهور دنباله دار لئوناردو یک ساله بوده و نمیتوانسته پیامبر بینام لئوناردو باشد. حال چه میشود اگر ما سالشمارها را به هم بریزیم و ایمان آوردن کنستانتین به مسیح با شهابسنگ را به ایمان آوردن ارمنی ها به پیامبر بینام در اثر شهابسنگ ربط بدهیم؟ کنستانتین وقتی شهابسنگ صلیب شکل را دلیل حقانیت خود دانست که دشمنش امپراطور رم که برای او نقشه ای مرگبار کشیده بود در دام خود افتاد و در رودخانه غرق شد و کنستانتین به این نتیجه رسید که خدای مسیحیت با او است و در حق او معجزه کرده است. آیا غرق شدن، عاقبت دشمنان نوح پیامبر نبود که کشتیش در روایت رسمی کلیسای رم، بر کوه های ارمنستان فرود آمد و آیا این، دلیلی بر خلاصه شدن صحنه ی یک رویداد جهانی در ارمنستان نیست؟ از طرفی انتشار آدم ها از کوه بازتکرار انتشار آنها از محل برج بابل است. چون برج بابل، انعکاسی از زیگورات های بین النهرین است که به کوه های کوچک تشبیه میشدند. بنابراین انتظار داریم ارمنستان فقط یکی از این صحنه ها باشد و باید هم از همزمانی رویداد با تولد شری چایتانیا استقبال کنیم. شری چایتانیا و یارش نیتیاناندا تجسد زوج کریشنا-بالاراما به شمار می آمدند. درباره ی این زوج باستانی آمده که اندکی بعد از مرگ کریشنا و بالاراما قوم آنها در دوارکا، در اثر سیل، غرق شده بودند. آیا اثبات حقانیت کریشنا بعد از سیل، سبب گرماگرم بودن مردم در استقبال از بازتکرار او مهاپرابهو در هندوستان نبوده است؟

شری چایتانیا، همزمان کریشنا و نیمه ی زنانه اش رادها را در خود جای داده بود و با این حال برعکس کریشنا او هیچ دیو و شیطان و انسانی را نکشت. در قرن 16 او در کشور سفرهای زیادی کرد و در همه جا هم محبوب هندوها واقع شد و هم محبوب مسلمان ها. سرزمین های مقدس کریشنا را که هیچکس نمیشناخت مهاپرابهو شناسایی کرد و مرم قبول کردند. مکتب او در نواحی مختلف شکل های مختلفی به خود گرفت که بعدا انجمنی به رهبری همسر نیتیاناندا بعضی از آنها را گرد آوردند و در مذهبی واحد متحد کردند و این عامل وجود فرقه های رسمی و غیر رسمی از کریشنا شد.:

“Chaitanya mahaprabhu”: Wikipedia

باور کردنی است که جنبه های مردانه و زنانه ی وجود چایتانیا به کریشنا و رادها تعبیر شده و یارش نیتیاناندا نیز اصل بالاراما باشد. در این صورت، فرافکنی اصالت او به دورانی قبل از یک هرج و مرج، مثل آن میماند که فرض کرده باشیم چون در دوره ی هرج و مرج، درندگان و یاغیان و راهزنان جان آدمیان را تهدید میکنند باور کنیم چایتانیا هم در این سفرها به جنگ با این موجودات مبادرت کرده باشد. این فرم جنگی متاخر، اصل قبل از سفر او را با معنای نامش مرتبط میکند. بنا بر صفحه ی بالا در ویکی پدیا، چایتانیا یعنی شخصی که به روشنبینی رسیده باشد، و مهاپرابهو یعنی خدای بزرگ. در این صورت چایتانیا به عنوان اصل کریشنا تفاوت چندانی با بودا دقیقا به معنای فرد به روشنبینی رسیده ندارد. گادفری هگینز که در اناکالیپسیس خود (قرن 19) سخن از نامشخص بودن مرز کریشنا و بودا در هندوستان گفته، ارتباط آنها با مسیح را ناشی از نفوذ یهودیان در هندوستان میداند و ازجمله به اهمیت مرکز مذهبی موسوم به "تخت سلیمان" در کشمیر توجه نشان میدهد که معبد سلیمان تلقی و خود کشمیر از روی آن، برابر با یهودیه ی تورات صورتبندی شده بوده است. هگینز از قول برنیر، این معبد را مربوط به دوره ی حکومت مغول ها در هندوستان و جانشین معبد سلیمان دیگری موسوم به "چهل ستون" در مناطق مرزی هندوستان با چین میخواند. چهل ستون را به این نام میخواندند چون معبدی با 20ستون در کنار آب بود و 20ستون آن با سایه انداختن در آب، تصویر 40ستون را بازآفرینی میکنند. این دو دسته ستون های 20گانه ی مخالف هم، انعکاسی از اصول متضاد ولی مکمل جهان ما بودند که برای کامل بودن، به تعداد عدد کمال 40، تنظیم شده بودند و معبد سلیمان به عنوان نسخه ی کوچک جهان بر آنها استوار بود. فرقه ی مهابودیان که واسطه ی زرتشتی گری هندی با ایران تلقی میشد و هگینز نامشان را به معنی بوداهای بزرگ میداند، به 40مهابود اعتقاد داشتند که هگینز، آنها را جانشینان انسان شده ی 40 اصل جهان و چهل ستون معبد سلیمان هندی میداند. هگینز به پیروی از بوخاته، به یک خط سیر فرهنگ سازی یهودی باور دارد که آسیای صغیر (ترکیه و ارمنستان)، پرشیا (ایران)، کشمیر، جودپور هند، و بلاخره چین را به هم متصل میکند:

“anacalypsis”: godfrey Higgins: longman: 1836: v1: P771-2

هگینز در ادامه، استدلال میکند که چون در تواریخ هرودت، صحبتی از وجود یهودیان و امپراطوری درخشان سلیمان در خاورمیانه و گذشته ی آن نیست، پس امپراطوری اصلی سلیمان، هندوستان بوده و با انتقال یهودیان از افغانستان به شامات، محل معبد سلیمان هم به سوریه ی غربی منتقل شده است. وی زبان فارسی افغان ها را زبان یهودیان هند و به پیروی از سر دبلیو جونز، مرتبط با زبان های هندی میشمرد. استدلال هگینز، همانطورکه کمی قبل تر بیان کرده، وابسته به عضویت او در فراماسونری یورک و علاقه ی آن به ارتباط سازی بین دروئیدیسم بریتانیا و هندوئیسم است. مکتب یورک از طریق گادفری هگینز، آبشخور تئوسوفی و بحث های آن در آریایی گری شده که زمینه ی اصلی هندشناسی، ایران شناسی و حتی اسلام شناسی بوده است و آن، با توجه به مطرح شدن ایران باستان در ایران از طریق معرفی منابع مهابودیان توسط انگلیسی ها به رجال قاجاری، زمینه ی کافی برای شکل دادن به ناسیونالیسم ایرانی در پرتو هندی زدگی بریتانیایی را ایجاد کرده بوده است کمااینکه توجه به زبان فارسی در ایران هم در زمینه ی زبان رسمی بودن آن در هند از دوره ی حکومت مغول های بابری تا میانه ی قرن 19 قابل درک است و اکثر منابع عتیق فارسی ایران نیز از هند دوره ی استعمار انگلستان به ایران راه یافته اند. همچنین بانیان مهابودیان از سلسله ی صفوی در ایران به هندوستان کوچیده اند و صفویه به عنوان احیاگران ایران، مرزهای ایران را با تشیع ساخته اند که آن هم یکی از ارکان ناسیونالیسم ایرانی است. به طرز شگفتی، سال تولد شاه اسماعیل اول، بنیانگذار سلسله ی صفوی را دقیقا همان سال ظهور دنباله دار مصیبتبار لئوناردو یعنی 1487 میلادی تعیین کرده اند. طبیعتا در تاریخنویسی دوره ی پهلوی که در جمهوری اسلامی تداوم یافته و هنوز کمتر نسبتی با فرهنگ واقعی مردم ایران دارد، حتی المقدور، مرز بین شیعی گری صفوی و زرتشتی گری ایران باستان تا زمان شورش امام حسین علیه خلفا از بین رفته و ترکیب متناقض آریایی گری اروپایی و تشیع 1400 ساله هنوز هم نظم ایران را دو پاره میکند.

یک دلیل این دو پارگی این است که در ایران کمتر نامی از کریشنا و ارتباط آن با بودا میرود ضمن این که صحبتی هم از نسبت آریایی گری ایرانی با بودا و مسیحیت یهودی تبار نمیشود و شاید این نوعی رد گم کردن عمدی است. کریشنا یکی از آواتارهای ویشنو (خدای نگه دارنده ی جهان) و خدایی عظیم تلقی شده چون ارابه ران شاه آرجونا بوده که وقتی هویت راستین خود را بر مخدومش آشکار کرده، ارجونا در او کل جهان را با کوه ها و دریاها و جنگل هایش دیده است. این با عقاید کابالایی احاطه کننده ی لئوناردو داوینچی قابل جمع است که در آن تمام موجودات جهان بخشی از بدن خدایند. اگر مسیح، عصاره ی تمام پیامبران مسلمانان باشد که مردم را از عذاب الهی میترسانند، فقط میتواند روح کلی هستی باشد که قانون دنیا را میشناسد و میداند که مطابق همین قانون حرفش بر بعضی آدم ها اثر میگذارد و بر بعضی دیگر نه، و اگر این قانون، فیزیک جهان را هم اداره میکند شهابسنگ فتنه افکن هم قاعدتا دنباله داری است که بر یک محور میچرخد و چه مردم گناه کنند و چه نکنند، به کنایه از قانون هستی، همه را دچار بدبختی میکند و خشک و تر را با هم میسوزاند. این چیزی است در حد همان هم اندازگی شب و روز در مسیح شام آخر به جای خورشید لحظه ی اعتدالین بهار و پاییز. برای همین هم هست که در ناسیونالیسم ایرانی، مذهب زرتشت مثل اسلام یکتاپرست وانمایانده شده و اهریمن در مقابل اهوره مزدا به بخشی از وجود خود او در "تعالیم اصلی زرتشت" تبدیل شده است. اگر بخواهید مثل اروپا و امریکای جوآن کولوم، در ایران و هند هم شیطان را به بخشی از سیاست خدایی رهبران تبدیل کنید، اول باید چنین عقبه ای به وجود بیاورید و آن را در کتب درسی و روشنفکری این ممالک عادی نشان دهید. در ایران مردم هنوز با اعمال شیطانی مملکت مخالفت دارند چون تاکنون کتابخوانی جایی در قاموس ایرانی ها نداشته و هیچ وقت سواد سیاسی نداشته اند. بنابراین غربی ها برای باز کردن پایگاه مستقیم در آینده ی ایران هم که شده، امیدوارند بتوانند با صنعت فیلم و رسانه این را در ایران جا بیندازند که البته فعلا فقط به درد عادی شدن خیانت ایرانی ها به همپایگانشان خورده است و هیچ تاثیری بر خشم مردمی از جانب خیانت حکومت به مردم نداشته است.

مطلب مرتبط:

فرزانه ی جادوگر: انتظار فلسفی بیجا از راستگویی رهبر سیاسی در جامعه ی جاهل پرور

مراد خوکه در بلژیک: نهنگ ناتو بینظمی سیاسی را به شکل دریا میبیند.

نویسنده: پویا جفاکش

در قدیم، در یکی از دهات ترکیه، جوان لات الدنگی به نام "مراد خوکه" زندگی میکرد که به خاطر اذیت و آزارهایش جان همه ی اهالی روستا را به ستوه آورده بود. هر بار که کار غلطی مرتکب میشد، بزرگان روستا با کتک و ناسزا به جانش می افتادند به این امید که از ترس کتک خوردن دست از کارش بکشد. اما مشکلات روانی مراد خوکه بزرگتر از آن بود که با کتک حل شود. او که از مقایسه ی حقارت ورزی نسبت با خودش، با عزت و احترام کردن به آدم های جاافتاده عقده ای شده بود کم کم به فکر خراب کردن آدم های جاافتاده افتاد و اول از همه هم خدمت ملای ده را رسید. یک روز مردم در مسجد منتظر بودند ملا برای نماز بیاید ولی وقتی ملا را با صورت رنگ شده دیدند متحیر شدند. ملا بدون این که متوجه تعجب مردم شود بی اعتنا به پیشنمازی ایستاد و هیچ کس هم جرئت نکرد چیزی به او بگوید. بعضی هم زیرزیرکی میخندیدند. به هر حال نماز برگزار شد و ملا بدون این که هنوز ملتفت موضوع شده باشد رفت. پیرمردها درجا دور هم جمع شدند و پیش خود گفتند: «کار مراد خوکه است.» و از این که مراد خوکه کم کم دارد در فاز توهین به مقدسات میرود ابراز نارضایتی کردند. پس مطابق معمول رفتند، مراد خوکه را گیر آوردند و تا میخورد کتکش زدند. وقتی که احساس کردند از نفس رفته، تازه به او فرصت حرف زدن دادند و گفتند: «چرا ملا را به مسخره کشیدی؟» مراد خوکه طلبکارانه پاسخ داد: «من پیشنماز شما را درحالیکه زیر درخت به خواب رفته بود پیدا کردم و صورتش را رنگ کردم. ازآنجاکه خواب عمیق، وضو را باطل میکند، این حتی اگر هم قبلا وضو گرفته باشد الان باید دوباره وضو میگرفت و وقتی آب را به صورتش میزد از جاری شدن رنگ روی دست و صورتش متوجه میشد چه خبر است. ولی دیدید که او بدون این که حتی تغییری در نقاشی من روی صورتش اتفاق بیفتد آمد نماز خواند. من میخواستم به شما حالی کنم که این ملای شما ملای قلابی است. سر رعایت مسائل مذهبی به شما سخت میگیرد. ولی خودش آنها را رعایت نمیکند.» پیرمردها فریاد زدند: «خفه شو. تو بهتر میدانی یا ملا؟» و یک دور دیگر او را کتک زدند. اما مراد خوکه نه فقط توبه نکرد بلکه آنقدر خشمگین شد که در قدم بعدی، خرابکاری حتی هیجان انگیزتری کرد.

چند روز بعد، در حدود نیمه شب، فریاد «آتش، آتش» مردم را متوجه خطر آتش سوزی در روستا کرد. آتش از سمت خانه ی زن جوانی می آمد که شوهرش برای کار به شهر رفته بود. وقتی جمعیت به محل آتش رسیدند دیدند طویله ی خانه آتش گرفته است. به دنبال زن صاحبخانه گشتند. ولی قبل از آن، صدای زن را از داخل آتش شنیدند که کمک میخواست. پیش خود گفتند: «ای داد. حتما خانم جوان در اثر بی احتیاطی طویله را به آتش کشیده است.» طویله جایی است که آتش در آن سریع گسترش می یابد و راه نفوذ به داخل آن برای نجات خانم جوان پیدا نمیشد. مردم تصمیم گرفتند نظر کدخدا را جویا شوند. اما هرچه گشتند، کدخدا را پیدا نکردند. چطور ممکن بود در چنین اتفاق مهمی کدخدا در صحنه حاضر نباشد؟ حتما کدخدا باید همین اطراف باشد. پس فریاد زدند: «کدخدا. کجایی؟» ناگهان از داخل شعله های آتش و درون طویله، صدای کدخدا شنیده شد: «من اینجا هستم . کمکم کنید.» اشک شوق در چشمان مردم درخشید: «کدخدا پیش از همه در صحنه حاضر شده و برای نجات یکی از اتباعش، به درون شعله های آتش زده است؛ حتی به قیمت در خطر افتادن جانش.» یکی با بغض فریاد زد: «نگران نباش کدخدای فداکار. حتما نجاتتان میدهیم.» اما در جواب، صدای کدخدا شنیده شد که گفت: «جماعت. فقط قبلش یک شلوار به من بدهید. چون من لباس ندارم.» چشمان مردم گرد شد: چرا کدخدا لباس ندارد؟ یکی گفت: «نگاه کنید ببینید. کدخدا آنقدر جان اتباعش برایش مهم است که با وجود این که در حال استحمام بوده و لباس نداشته ولی آنقدر به سرعت خود را به محل آتش سوزی رسانده که فرصت لباس پوشیدن هم نداشته است؟» هنوز این حرف، شور حماسی جمعی به وجود نیاورده بود که حرف کدخدا با سخنی از خانم صاحبخانه دنبال شد: «مردم. برای من هم یک دامن بیاورید. من هم لباس ندارم.»

-چی؟ چطور ممکن است کدخدا و یک زن جوان هر دو به طور اتفاقی و همزمان با هم لخت درون یک کلبه ی سوزان باشند؟ نکند کلبه بعد از این که آنها با هم داخل آن خلوت کرده اند آتش گرفته است؟ کار خدا را میبینید. ولی به هر حال آنها انسانند و باید نجاتشان داد و اول هم به آنها لباس رساند.

درست در همین موقع، مراد خوکه بالای دیواری ظاهر شد و گفت: «ملت. هر کس به این دو نفر، لباس بدهد خانه ی خودش را آتش میزنم.» مردم ترسیدند و نمیدانستند باید چه کنند. در همین زمان بخشی از دیوار سوزان فرو ریخت و کدخدا و زن جوان دیده شدند که دارند بر سر یک افسار اسب و پالان خر دعوا میگیرند که کدامشان آن وسایل را به عنوان پوشش به کار بگیرند و از مهلکه بگریزند. ناگهان شعله ای از آتش، به موی خانم جوان گرفت و او جیغ زنان درحالیکه با دست جلو خود را پوشانده بود از داخل کلبه بیرون جهید و گریخت. لحظاتی بعد و در مقابل چشمان ناباور مردم، کدخدا درحالیکه با افسار اسب از جلو و پالان خر از عقب خود را پوشانده بود، بیرون آمد. آبروی روستا رفته بود و گناه مراد خوکه از این بابت، غیر قابل بخشایش بود. اما از آن بدتر این که حالا بدخواهی های مراد خوکه میتوانست جان مردم را تهدید کند. پس یک تصمیم جمعی بر اخراج مراد خوکه از روستا گرفته شد. پیرمردها افراد قدرتمند را قشونکشی کردند و مرادخوکه را گرفتند و چنان کتکش زدند که مطمئن باشد اگر به روستا بازگردد با جانش بازی کرده است. مراد خوکه موقع فرار گفت: «باشد. من میروم. اما یادتان باشد که از این رفتن خوشحالم. چون شماها مانع پیشرفت من بودید از بس که از بچگی مرا تحقیر کردید. من بعد از رفتن از این روستا از همه ی شما مهمتر میشوم. میروم کدخدا میشوم، اصلا ملا میشوم.» یکی از پیرمردها در جواب گفت: «هرچه میخواهی بشوی، بشو. کدخدا بشو. ملا بشو. اصلا مفتی بشو. ولی شرت را از این روستا کم کن.» مراد خوکه چیزی نگفت و برای همیشه از روستا رفت.

مدتی گذشت. ملای ده، روستا را ترک گفت و مردم به دنبال پیشنماز جدیدی گشتند. در همین زمان، ملایی به نام «خواجه حسین» وارد روستا شد و مورد پذیرایی مردم قرار گرفت. او در مقام پیشنماز جدید روستا به سرعت به یک آدم مقدس تبدیل شد و تمام حرف ها و تصمیماتش مورد پذیرش روستاییان قرار میگرفت. بنابراین روستاییان تعجب کردند وقتی دیدذند یکی از مردان روستای بالا که برای کاری به روستای آنها آمده، در کمال بی شرمی، خواجه حسین را به باد کتک و ناسزا گرفته است. مردم جمع شدند و گفتند: «مردک. به چه جرئتی به این آدم مقدس بی احترامی میکنی؟» مرد روستای بالا گفت: «چی؟ آدم مقدس؟ شما به "حسین جونور" میگویید آدم مقدس؟ این بی شرف، سال قبل، انبار غله ی من را در یک آتش سوزی عمدی نابود کرد فقط به خاطر این که به خاطر آزار و اذیت هایش علیه مردم روستا به او جلو جمع تذکر داده بودم.» مردم روستای پایین وقتی شنیدند این غریبه چه اتهامات زشتی را علیه فخر روستایشان وارد میکند خشمگین شدند و مرد روستای بالا را با کتک و ناسزا از روستا بیرون کردند. حدود یک هفته بعد، یکی دیگر از اهالی روستای بالا نیز برای کاری به روستای پایین آمد و دوباره رویداد کتک کاری خواجه حسین توسط یکی از اهالی این روستا تکرار شد. باز هم مردم جمع شدند و تذکر دادند که کسی حق ندارد به "آدم مقدس" آنها توهین کند. مرد روستای بالا با تعجب فراوان گفت: «آدم مقدس؟ آن هم حسین جونور؟ این کثافت، سال پیش، همسر من را دزدید و برد بالای کوه و تنها دو روز بعد رهایش کرد درحالیکه من و فامیل همسرم تمام این دو روز نگران بودیم و حتی نمیدونستیم او را باید کجا پیدا کنیم؟ شماها حتما عقلتان را از دست داده اید که چنین زباله ای را آدم مقدس میخوانید؟» این بار هم مردم روستای پایین برآشفتند و مرد روستای بالا را با کتک و ناسزا بیرون کردند. یک روز بیشتر از این واقعه نگذشته بود که اهالی روستای پایین، شاهد لشکر کشی عظیم اهالی روستای بالا به سمت منطقه ی خود شدند و از دیدن شراره های شعله های آتش در دست مردم متخاصم در تاریکی شب، وحشت کردند. روستاییان بالا فریاد میزدند: «یا حسین جونور را تحویل ما میدهید یا روستایتان را به آتش میکشیم؟» بزرگان روستای پایین، بزرگان روستای بالا را به مذاکره دعوت کردند. در جلسه بزرگان روستای پایین پرسیدند: «حرف شما چیست و حسین جونور کیست؟» سخنگوی روستاییان بالا گفت: «ملایی که شما "خواجه حسین" مینامید، مرد شریر و رذل پستی به نام "حسین" است که در روستای بالا به "حسین جانور" معروف بوده و به دلیل صدمات زیادی که به مال و جان و آبروی مردم وارد کرده، از روستا متواری شده و مجازات او برای اطمینان از تکرار صدماتش علیه مردم روستای بالا، آرزوی همه ی مردم روستای بالا است.» سخنگوی روستاییان پاییبن گفت: «امکان ندارد. حتما اشتباه شده است. این خواجه حسین، آدم بسیار مقدسی است و مردم همه او را دوست دارند. حتما شباهت اسمی و ظاهری با "حسین جانور" شما دارد. به قیافه اش دقت کنید، میبینید وجاهت از آن میبارد.» سخنگوی روستای پایین گفت: «ظاهر آدم ها چیزی را اثبات نمیکند. مثلا ما در روستای بالا یک آدم مقدس راستین و یک جانشین برحق حضرت محمد داریم به نام "خواجه مراد". قیافه اش را ببینید فکر میکنید باید آدم خیلی شریری باشد. هیکل تنومندی دارد در عین این که یک چشمش لوچ است و حالتی دارد که وقتی به شما نگاه میکند ممکن است حس کنید یک حیوان درنده دارد به طعمه اش نگاه میکند. انگشت شستش هم ظاهرا در سانحه ای قطع شده و ممکن است بی بصیرتان را دچار این گمان بد کند که قبلا یک چاقوکش اهل دعوا بوده است. ولی وقتی بیایید به روستای ما میبینید که هیچکدام از مردمی که او را میشناسند چنین فکر نمیکنند. چون جز خوبی چیزی از او ندیده اند.»

سخن که به اینجا رسید آب دهان در گلوی مردم روستای پایین خشک شد. تمام نشانی های داده شده درباره ی "خواجه مراد"، درواقع همان ویژگی های مراد خوکه بودند. معلوم شد مرادخوکه ی اینها رفته بود در روستای آنها ملا شده بود و حسین جونور آنها آمده بود در روستای اینها ملا شده بود. با روشن شدن حقیقت، بزرگان دو روستا به مذاکره با هم پرداختند و به این نتیجه رسیدند که این دو نفر که قبلا باعث آزار دیگران میشدند، حالا با ورود به محیط جدید و گرفتن یک ژست جدید و محترمانه، دست از آزار و اذیت خلق کشیده اند و فعلا به جای ضرر فقط فایده میرسانند. صلاح نیست وضع سر به راه فعلیشان به هم زده شود و خدای نکرده دوباره بلای خلق شوند. پس بهتر است اهالی دو روستا به نماز خواندن پشت این دو نفر ادامه بدهند و فقط در گوش دادن به آنها کمی محتاط تر باشند. قضیه به خوبی و خوشی تمام شد و همه برگشتند سر زندگیشان.

این داستان، مرا به شدت به یاد ناتو ومرکز مهمش بلژیک می اندازد. این واقعا سوال است که چرا باید پیمان نظامی اتحادیه ی آتلانتیک شمالی حروف مخفف اسمش کلمه ی "ناتو" از آب دربیاید که فرمی از لغت یونانی "نوتوس" به معنی حرامزاده است؟ چون لغت نوتوس در ادبیات سیاسی، دارای بار تاریخی خودش است و به حرامزادگی صرف تمرکز ندارد. داستان ها آن را سیاسی کرده اند. نوتوس لقب داریوش دوم پارسی بود چون واقعا حرامزاده بود و از زنی غیر از همسران پدرش به دنیا آمده بود. اما علت این که یونانی ها روی نامیدن او به داریوش حرامزاده اصار داشتند این بود که برای دور نگه داشتن شر یونانی ها از مرزهای خود، دولت شهرهای یونانی را با خرج پول های گزاف در بین سیاسیون یونانی، به اختلاف افکنی و افتادن به جان هم دچار میکرد تا مطمئن باشد آنها نتوانند راحت علیه او متحد شوند. بدین ترتیب، حرامزادگی و به هم ریختن نظم، در اصطلاح ناتو با هم مترادفند و البته میدانیم که ناتوی کنونی هم چنان عنصر ضد نظمی در جهان است (فتنه هایش در اوکراین و روسیه و اخیرا ایران را در همین یک سال اخیر، به چشم خودتان دیدید) که هیچ کدام از قدرت های نظامی دوست ندارند او را در حیطه ی خود داشته باشند و هلش داده اند طرف یکی از بی سر و صدا ترین ممالک اروپایی یعنی بلژیک و پایتختش بروکسل. انگار که ناتو یکی در مایه های مراد خوکه و حسین جانور است که فقط در جایی غیر از خاستگاه واقعی خود میتواند برای پیروانش کم خطر باشد. با این حال، اهمیت پیشین بلژیک در حیطه ی جغرافیایی-سیاسی اروپا که زمینه ی انتقال بعضی صحنه های مهم یا حداقل آشکار فعالیت ناتو به آنجا شد(و این آشکاری خودش به لحاظ تاثیر بر افکار عمومی بسیار مهم است)، باعث شد تا در تنظیم تاریخ اروپا، این کشور را منطقه ای مهم و تاثیرگذار بر رشد امپراطوری های پیشین اروپایی به عنوان اسلاف ناتو در نظر بگیرند که اصلا قابل مقایسه با وضعیت کشورهای تاثیرگذار سابق دیگر مثل لهستان نیست.

تصاویری از کشور بلژیک

بلژیک بعد از فروپاشی امپراطوری ناپلئون بخشی از هلند بود. اما شورش بلژیکی های عمدتا کاتولیک علیه هلند پروتستان، مورد استقبال بعضی قدرت های بزرگ قرار گرفت و بلژیک تحت رهبری یک پادشاه آلمانی به نام لئوپولد مستقل شد. این که بلژیکی ها حاضرند بر گذشته ی استعماری خود و بلاهایی که در کنگو بر سر سیاهان آوردند افسوس بخورند و پوزش بطلبند، از سر فروتنی نیست. بلکه بیشتر به خاطر آن است که ثابت شود واقعا مردمی هم بوده اند که زور بلژیکی ها به آنها میرسیده است، انگارکه هر بلایی را که قدرت های راستین اروپایی بر سر بلژیکی ها آورده اند آنها بر سر سیاهان بی امکانات اطراف رود کنگو تلافی کرده باشند. اما انفعال و ناتوانی شدید این کشور از حفظ خود در مقابل یورش بیگانگان در جنگ های اول و دوم جهانی و علیرغم اعلام بیطرفی بلژیک، به اندازه ی کافی، گویای احوال هست و همین است که بعضی اوقات، مردم را به افسانه ی جنگجوترین مردم گاول به روایت ژولیوس سزار یعنی بلگاها یا بلژها که نامشان بر روی بلژیک مانده، مشکوک میکند. این جنگجویان بی نام و نشان (در بلژیک قرن 19)، پس از شکست خوردن از لشکر رومی ژولیوس سزار استان رومی "گالیا بلژیا" را به وجود آوردند که شامل بلژیک، لوکزامبورگ، بخشی هایی از فرانسه و بخش هایی از آلمان بود و ناسیونالیست های بلژیکی که دستشان به جایی بند نیست آن را به نام "بلژیک بزرگ" میخوانند. البته دلیلی بر تخیل چنین حکومتی وجود دارد و آن این که تمام این منطقه تحت تاثیر فرهنگ لاتین ایتالیا قرار گرفت بخصوص در نواحی هم مرز با ایتالیا چنانکه در خود بلژیک، مناطق جنوبی هنوز لاتین زبان و ایتالیایی مسلکند درمقابل شمالی ها که به یاد دوران استعمار هلند، به زبان هلندی صحبت میکنند. منطقه ی به اصطلاح بلژیک بزرگ، از آن جهت اهمیت داشت که وقتی فرانک های ژرمن بر آن مستولی شدند، نقش مهمی در گسترش فرهنگ رومی ایتالیایی در میان بربرهای ژرمن و ایجاد امپراطوری مقدس روم ایفا کرد و زبان فرانسه هم در همان محل از ترکیب زبان ژرمن فرانک ها با زبان لاتین به وجود آمد که نام این دومی بیشتر با ایتالیا گره خورده است. هم مرزی گالیا بلژیا با امپراطوری سابق اسپانیا نیز میانجی گری فرهنگی آن را میسر و باعث اتحاد امپراطوری های روم مقدس و اسپانیا در بزرگترین امپراطوری تاریخ اروپای قرون وسطی شد. اگر نقصانی هم در اتحاد اروپا به وجود آمد نتیجه ی فعالیت وایکینگ های آمده از ناکجاآباد اروپای شمالی بود که هجومشان به امپراطوری فرانک، باعث تجزیه ی آن امپراطوری به دولت فرانسه و روم مقدس شد. این وایکینگ ها در نورماندی فرانسه ساکن شدند و با فتح انگلستان از آنجا و توسط ویلیام فاتح، زمینه ی تبدیل انگلستان به اولین وصله ی ناجور و ناکوک اروپایی شدند. اما انگلستان درآنجاهایی که هنوز به اروپای کاتولیک وفادار مانده بود وامدار بلژیک بود چون بروژ یا بروخه در فلاندر غربی بلژیک، بزرگترین بندر تجاری با انگلستان بود و باقی ماندن تفاهمات فرهنگی بریتانیا با اروپای قاره ای از طریق آن، نقش مهمی در آمادگی فرهنگی پذیرش بعدی فراورده های متنوع انگلیسی-اسکاتلندی در اروپای پسا ناپلئونی شد. نشان ملی بروژ، خیلی از مسائل را در این مورد افشا میکند: یک شیر تیره رنگ ایستاده که روشن است همان شیر سیاه ایستاده ی پرکاربرد لاوی های یهودی در اروپا است. افسانه ها این شیرسیاه را به خاندان میتیلین منتسب میکنند. آنها فرزندان یک یهودی به نام متیو از یک ملوسین –جن ماده ی ساکن در چشمه ها و چاه ها- در لوبیوم (سرزمین لاوی ها) در کامپانیای ایتالیا بودند. به یک روایت، نام شهر میلان به میلو پسر متیو از ملوسین برمیگردد و چه بسا ملوسین نیز در لغت به معنی از نسل میلوس یا میلو باشد. میتیلین ها تحت عنوان خاندان میتل و میدل در آلمان پخش شدند و ازآنجا به فرانسه رسیدند و در جریان فتح انگلستان توسط ویلیام فاتح، به انگلستان راه یافتند و چندین محل به نام آنها "میدلتون" (منطقه ی میدل) نامیده شد، ازجمله میدلتون یورکشایر که در اوایل قرن19 میدلتون ها از زمینداران آنجا بودند و نسب کیت میدلتون همسر ولیعهد فعلی بریتانیا هم به میدلتون های یورکشایر میرسد (پدر کیت، زندگینامه نویس خاندان سلطنتی بریتانیا است با این حال، به سبب ازدواج با زنی از نسل کارگران راه آهن، زیاد در بین اشراف محبوب نیست). میدل ها به سبب نسب بردن از یک جن ماده، به "پانیکو" یعنی جن زده معروف بودند. کلمه ی پانیکو از نام پان خدای جنگل می آید که به سبب ظاهر نیمه بز-نیمه انسانش با شیاطین مسیحی تطبیق میشد. با این حال، پیوند فرم رومی نامش یعنی فاونوس با نام ونوس خدای مادینه او را به ملوسین نزدیک میکند. ونوس نام لاتین آفرودیت الهه ی شهوت است و پان هم موجود شهوتپرستی است. آفرودیت در مقام یک الهه ی متولد شده از کف دریا میتواند با الهگان ماهی مانند چون اتارگاتیس سوری منشا مشترک داشته باشد و ملوسین هم با دنباله ی پایینی مار یا ماهی تصویر میشده است. پیوند زن ماهی مانند با پان بزمانند، در جدی یعنی صورت فلکی دی ماه محل انقلاب زمستانی و زمان کریسمس –تولد مسیح- دیده میشود که به شکل مخلوقی دریایی با بالاتنه ی بز و پایین تنه ی مار مانند یک ماهی تصویر میشود. معنیش میتواند تبدیل پان به ملوسین باشد کنایه از این که شیطان، یک طرز فکر است که از جماعتی برای تولید واقعیت های نوینی بار میگیرد. در این مورد و در پیوند با یهودیان ایتالیا، باید از اهمیت نقش بانکداران جنوایی در شکل گیری اروپا سخن گفت بخصوص وقتی در نظر میگیریم که بروژ بلژیک تنها پس از مستعمره شدن توسط جنووایی ها به یک بندرگاه مهم تجاری تبدیل شد. تاثیر جنووایی ها از طریق این منطقه ی فرانسوی زبان، به درون فرانسه به عنوان یک قدرت میانجی بین دول استعماری عمده کشیده شد و جنووای جدید را در یون فرانسه شکل داد که نامش با توجه به تبدیل "ج" و "ی" به هم در اروپا، تلفظ دیگری از جنووا است. همچنین املای لاتین آن یعنی Yonne به املای anan راهگشا و مشخص کننده ی هویت گاول های معروف حنانی است. یون، محل مطرح شدن خاندان مهم ترابیس است، خاندانی که از طریق اسکیت ها نسب به یهودی های طربزون در ترکیه ی روم شرقی میبرند و مشخصا نتیجه ی پیشروی بلغارها و درآمیختن آنها با جنگسالاران بومی اروپا در شکل دادن به اشرافیت قاره تعریف میشوند. چه بسا نام بلگا یا بلژ هم در اصل به ولگا در روسیه یعنی نامجای مرتبط با نام قوم بلغار مرتبط باشد و انتقال صحنه ی نبرد رومیان با بلغارها از اروپای شرقی به مرزهای ایتالیا با گاول جدید ناشی از همریشه دانستن بلژیوم و بلژیا با بریژیا نام قدیم بروژ باشد که باید با تمهیداتی، قلمروش تا مرزهای ایتالیا گسترش می یافت. از طرفی، یون جنوایی محل خودنمایی خاندان تاثیرگذار دیگر جونز هم هست که نامشان به همان میزان که میتواند از یون مشتق شود میتواند یادآور نام یونس نبی هم باشد. یونس توسط یک ماهی بلعیده شد همانطورکه پانیکو ها اسیر شخصیت یک ملوسین ماهی مانند شده بودند. در ایتالیا کارلو کولودی، عنوان پانیکو را دستمایه ی خلق شخصیتی به نام پینوکیو کرد که درست مثل یونس توسط نهنگی بلعیده میشد اما او در شکم نهنگ به خالق خود پدر-ژپتو میرسید. ژپتو تلفظ ایتالیایی نام یاپتوس یا یافث جد اسکیت ها و بلغارها است که در فضای جدید اروپا به زحمت میتوان در اعقابشان چهره ی نژاد تاتار را تشخیص داد. درواقع ژپتو یک اصل گم شده است شبیه به یافث پسر بی سر و صدای نوح که اعقابش منشا افسانه های تارتاروس و خوناشامان و اعمال شیطانی اخوت های رمزی تلقی میشدند. فقط در عمق بدبختی در تشبیه به شکم نهنگ میتوان گوهر ایزدی را دوباره یافت همانطورکه یونس در شکم ماهی با خدا آشتی کرد. در قرن19، جرالد مسی، مصرشناس غیر رسمی انگلیسی که از بنیانگذاران اعتقاد به ریشه ی افریقایی بشر بود، یونس را به لحاظ نام با اوآنس مرد ماهی پوش افسانه های کلدانی مقایسه کرد که از دریا درآمده و تمدن را به مردمان آموخته است. او نام اوآنا یا اوآنس را با نام یوحنا (جان) یعنی یحیای تعمیددهنده نیز مرتبط میدانست که او هم با آب ارتباط داشت. مسی در کتاب «مصر باستان، روشنایی جهان» اعلام میکند که بلعیده شدن قهرمان توسط هیولا و بیرون آمدنش از شکم آن، همتای شکست موقت بعل مردوخ خدای کلده از تهاموت اژدهای مادینه ی دریایی و نجات موفقیت آمیزش از چنگ هیولا و قتل هیولا توسط او برای خلقت نوین زمین از بدن او است. بنابراین تهاموت همان الهه ی زمین است و آب تعمید، همتای آب مقدس یا آب حیات که در افسانه های شرقی از درون چاه و چشمه به دست می آید. در مناطق بیابانی این آب ها را زیر زمین می یافتند ولی میدانستند که در جایی که معلوم نیست از آسمان می آید. تاریکی زیر زمین، با تاریکی قطب شمال و صورت های فلکی مشخصه ی آن یعنی دب اکبر و فرزندش دب اصغر مقایسه میشدند. دب اکبر را مصریان به صورت ترکیبی از تمساح و اسب آبی یا اسب آبی ای که تمساح بر پشت آن است نشان میدادند چون تمساح و اسب آبی، جانوران خطرناک آبزی درگیر با آدم ها در افریقا هستند. تمساح یادآور اژدها است. او به عنوان یک مار دست و پا دار، یادآور مار باغ عدن هم هست که با فریب دادن آدم و حوا باعث اخراج آنها از بهشت شد. درمقابل، اسب آبی که ابتدا بیشتر گاو آبی دانسته میشد، واسطه ی ارتباط اژدهای دریایی با هاثور الهه ی گاوآسا و همتای مصری ونوس بود. دم بلند تمساح که اسب آبی فاقد آن است مسی را به یاد ضرب المثل اروپایی «شیطان را میتوان از دم بلندش شناخت.» می اندازد. البته در اروپا که اسب آبی و تمساح وجود ندارند، جانور دب اکبر را به لحاظ چاقی اسب آبی، با خرس جانشین کرده بودند، جانوری که دم بلند دب اکبر را ندارد. آب حیات همچون باران که از آسمان و در جایی نامعلوم بر زمین میبارد و در محل چشمه ی بیابان توسط قنات و چاه به آدم ها تحویل داده میشود، از قلمرو آسمانی الهه ی دب اکبر می آید و معلوم نیست در کجای زمین باید بهشت زمینی حاصل از باران آن را جستجو کرد. این فکر حتی در اروپا نیز در نسبتسازی مردم بین منابع آب و دانسته های پیشین درباره ی ماهی سانان و اژدهایان و اسب های آبی -که اکنون بیشتر با اسب، جانور هرج و مرج جنگی، جابجا شده بود- متجلی است. در انگلستان زمان مسی، رودخانه ی یور در نزدیکی میدلهام را تسخیر شده توسط یک اسب آبزی میخواندند، رودخانه ی AULD GRANDT که از رس شایر ریشه میگرفت را محل زندگی اسب ترسناک رودخانه میدانستند، در نواحی مختلفی ریاست آب چاه را به ماهی یا قورباغه نسبت میدادند، و چاه گذرگاه شیطان بین راکلی و اکتون را تحت حکومت یک قورباغه میدانستند درحالیکه دو پیرزن اسرار آن را حفظ میکنند. قدر مسلم این که چیزی از الهه با آب تشبیه شده به جاودانگی، از آسمان به زمین می آید و در زوایای ناشناخته ی جهان فیزیکی تشبیه شده به جهان زیرین و بهشت دوردست الهه مخفی میشود که میتوان آن را با ملوسین پانیکوها مقایسه کرد. در داستان مدرن تر پانیکو یعنی پینوکیو ملوسین به فرشته ی مهربان تبدیل شده است: بانویی ایزدی که مراقب و راهنمای پینوکیو عروسک چوبی است. بنابراین الهه درحالیکه از یک طرف به صورت نهنگ شرآفرین است، از سوی دیگر به صورتی انسانی تر، در مقام راهنمای ایزدی نیز در صحنه حضور دارد. پیوند جاودانگی زنانه ی او با پان شیطانی را میتوان در دیگر مخلوق ادبیات قرن 19 انگلستان یعنی پیتر پان نیز یافت: پانی که همیشه کودک میماند و دوست ندارد مشخصات مرد بزرگسال، چهره ی زنانه ی او را خدشه دارکند. پیتر پان با دزدان دریایی میجنگید که سوار بر کشتی ای در دریا بودند و کشتی درست مثل ماهی، نماد الهه است.:

“PAN AND MERMAID”: JOHN FRANK: HXMOKHA: 8/11/2015
شاید پیترپان با فاصله گرفتن از کشتی دزدان که مثل شکم نهنگ، جزیره ای از خشکی وسط دریای هرج و مرج است سعی میکرد کودکی خود را حفظ کند درحالیکه پینوکیو با افتادن به درون شکم نهنگ و پیدا کردن پدر ژپتو راه خود برای رسیدن به رشد عقلی و تبدیل شدن به پسری واقعی را هموار کرد. بلژیکی ها هم تنها با حضور در جزیره ی ثبات قدرتهای اروپایی-امریکایی وسط دریای پر هرج و مرج جهان میتوانستند مطمئن به امان یافتن درازمدت خود باشند. این امان یافتن، توام با رشد عقلی نبوده چون به نظر میرسد هیچ وقت قرار نیست از این جزیره ی ثبات خارج شوند. دلیلش هم مشخص است. دریایی که نهنگ بانیان ناتو در آن شناور است به وسعت کره ی زمین است.

رویارویی فرهنگ عمومی با سنت مهندسی شده ی حکومتی: مدرن در واقعیت، ریشه دار در افسانه ها

نویسنده: پویا جفاکش

در صبح جمعه ی یکی مانده به آخر سال 1375 من و خواهر و برادرم با بی صبری منتظر بازگشت پدرم با تلویزیون رنگی از بازار بودیم. مدام از پنجره ی خانه ی سابقمان در آستانه ی اشرفیه به بیرون نگاه میکردیم تا این که انگار خدا پاداش معصومیت کودکیمان را داده باشد، به طور اتفاقی از پنجره پدرم را با تلویزیون رنگی در کوچه و در حال نزدیک شدن به خانه دیدیم که جواب ذوق زدگی ما را با سلام خنده آمیز پیروزمندانه ای داد. این اولین بار بود که اعضای خانواده ی ما خود را صاحب تلویزیون رنگی میدیدند. به یاد دارم تلویزیون را که وصل و روشن کردیم، اولین برنامه ای که از آن دیدیم، مستند خارجی "ماهیگیری" بود که بعد از برنامه ی کودک از شبکه ی دو پخش میشد و از آغاز پاییز آن سال، جانشین مستند خارجی مشهور «شاهد عینی» شده بود. ظهر همان روز، با لذت، تکرار قسمت اخیر سریال "خانه ی سبز" را از همان شبکه دیدیم درحالیکه شب قبل، پخش اول آن را از تلویزیون سیاه و سفید دیده بودیم؛ همان قسمتی بود که میخواستند برای مادر علی کوچولو، شوهر پیدا کنند و آخر، معلم علی با بازی اسماعیل محرابی، پدر او میشد (خانه ی سبز، به طور معمول، چهارشنبه شب ها از تلویزیون پخش میشد ولی آن هفته به دلیل آماده نبودن، پنجشنبه شب از تلویزیون پخش شد). کمتر از یک هفته بعد و از آخرین پنجشنبه ی سال، رسما پخش برنامه های نوروزی آغاز گردید. تلویزیون مدام در بین برنامه ها آوازهای زیبای فراموش شده با تصاویر طبیعت زیبای بهاری پخش میکرد که با وجود این که مشابه هایش را میشد خارج از تلویزیون و مستقیما در طبیعت یلان دید، چشمنوازیشان در تلویزیون رنگی، حس دیگری داشت. یک مستند خارجی هم روزانه پخش میشد به نام «دنیای وحشی وحشی حیوانات» که از لحاظ نشان دادن انواع حیات وحش، در زمان خود، برنامه ی بسیار متنوعی بود و بسیاری از جانوران را برای اولین بار با رنگ واقعیشان درآنجا دیدیم. یک قسمت درباره ی مارهای جنگل های امریکای جنوبی داشت که اسم آناکوندا را اولین بار از آن شنیدم. رنگارنگی مارها در صحنه ی رنگارنگ طبیعت آمازون، دهان همه ی ما را از تعجب باز نگه داشته بود. بعدا تابستان آن سال، تکرار آن قسمت را از تلویزیون سیاه و سفید خانه ی مادربزرگم دوباره دیدیم و مادرم به مادرش گفت: "مار (مادر). کاش فیلم را از تلویزیون رنگی میدیدی و میفهمیدی اینها چقدر رنگارنگند." (البته این موضوع باعث افسوس خود مادربزرگم نبود چون از اول تا آخر داشت "لانتی" (لعنتی) های فیلم یعنی مارها را به فحش میگرفت.)

البته یک همزمانی عجیب این بود که فقط تلویزیون خانه ی ما نبود که رنگارنگ شده بود. تلیویزیون یعنی سیما هم به طور کلی متنوع تر شده و کارهایی را شروع کرده بود تا نشان دهد زیر تدابیر جدید آقای لاریجانی، اوضاع تلویزیون دچار انقلاب خواهد شد و این وسط، اتفاقاتی روی داد که دیگر هیچگاه تکرار نشدند و در تاریخ جمهوری اسلامی، یگانه ماندند؛ تغییراتی که میتوان آنها را در زمره ی پیش لرزه های رویداد دوم خرداد در سال جدید 1376 دانست. یکی از آنها پخش یک جنگ موسیقایی با تکیه بر عظمت موسیقی سنتی ایران بود که در ایام نوروز، آخر شب ها پخش میشد و پدر و مادرم، به دلیل علاقه به موسیقی سنتی و خاطراتشان با برنامه ی "گل های رنگارنگ رادیو" در زمان شاه –که کمتر سرگرمی ای برای لذت بردن وجود داشت- آن را نگاه میکردند. برای پدرم، این آهنگ ها حکم لالایی را پیدا میکردند و او خوابش میبرد. یک بار درست در هنگام خواب پدرم، در کمال تعجب و برای اولین و آخرین بار پس از دهه ی شصت، محمدرضا شجریان، بر پرده ی تلویزیون ظاهر شد و در برنامه با او مصاحبه انجام گردید. شجریان، خواننده ی مورد علاقه ی پدرم بود و مادرم هر کاری که لازم بود انجام داد تا پدرم را بیدار کند که برنامه را ببیند. ولی پدرم بیدار نشد و وقتی فردا موضوع را شنید بسیار افسوس خورد. شجریان، یکی از معدود مهره های موسیقی سنتی در دوره ی شاه بود که به تصور انقلابی بودن، در پس از انقلاب اسلامی، در رسانه به عنوان نماینده ی هنر انقلابی باقی ماند و حتی جمهوری اسلامی، سرود رمضانی "ربنا" ی خود را به او سپرد: ترکیبی از چند آیه ی قرآن که با دعای پیروزی بر "قوم الکافرین" به پایان میرسید تا رمضان هم توسط جمهوری اسلامی، ضد امریکایی شود. با این حال، شجریان به زودی "خواص بی بصیرت" از کار درآمد بخصوص در اواسط دهه ی شصت وقتی پس از چند انتقاد صریحش به اوضاع انقلاب و در دنباله ی اخبار ترورهای نخبگان انقلابی، ترانه ی معروف "یاران را چه شد؟" را خواند و بسیاری را باور بر این بود که میخواهد بگوید بعد از قتل مطهری و بهشتی و رجایی و بعضی دیگر، دیگر آدم درست و حسابی در انقلاب باقی نمانده است. به هر حال، با آمدن زلزله ی اصلی و ظهور رویداد زیرورو کننده ی فرهنگی دوم خرداد، زمینه برای مطرح شدن دوباره ی شجریان از تریبون های غیر رسمی، فراهم آمد. ویدئو کم کم عادی میشد و وقتی که عمومی شدنش به حد نهایت رسید، شجریان، برای رویداد زلزله ی بم، مراسم موسیقایی اجرا کرد و هزینه ی آن را به بازسازی بم اختصاص داد. شرکت در ثواب این امر خداپسندانه، یکی از انگیزه های استقبال وسیع از سی دی این اجرا بود. در انتهای همین سی دی، مردم با حیرت میدیدند که شجریان، ترانه ی "مرغ سحر" را میخواند؛ ترانه ای که پیش از آن، بیشتر مردم، با اجرای آن توسط زنده یاد جعفر بزرگی در تیتراژ انتهایی سریال «این خانه دور است.» ارتباط احساسی عمیقی پیدا کرده بودند ولی پس از آن و تحت تاثیر غم میهنی بم، برای همیشه یادآور نام شجریان شد. تا رسیدن رویداد 1388 شجریان دیگر به یک سلبریتی پیروان اصلاحطلبان تبدیل شده بود و اگرچه سرودهای انقلابیش علیه شاه مثل «تفنگم را بده تا ره بجویم» هر سال ایام دهه ی فجر از تلویزیون پخش میشدند ولی سرانجام با نامیدن خود به "صدای خس و خاشاک" در شورش 1388 و اعتراض به 1400سال مخالفت با موسیقی توسط "اینها" یی که همه میدانند منظورش چه کسانیند، دیگر چیزی از شهرت انقلابی در او باقی نماند. تنها در همان حول و حوش و با بازگشت محمدرضا لطفی به ایران بود که بعضی ها یادشان افتاد شاید شجریان هیچ وقت واقعا انقلابی نبوده باشد. این لطفی بود که در مقام آهنگساز و سازماندهنده به تیم موسیقایی شامل شجریان در آخرین سال های حکومت شاه، باعث شهرت شجریان و هم گروه هایش به سرودهای انقلابی شد و این لطفی بود که در بحبوحه ی انقلاب، گروه را به استعفا از مقام فرهنگی دربار فرح و تلویزیونش وا داشت. حالا او بازگشته و در اولین مصاحبه اش پس از ورود به ایران، از دوست و همکار سابقش محمدرضا شجریان بی پرده و بخصوص به خاطر مصاحبه با شبکه های ضد ایرانی صدای امریکا و بی بی سی فارسی انتقاد میکرد. به یاد دارم آن زمان، تقریبا همه ی روزنامه ها انتقاد لطفی را سرتیتر اخبارشان کرده بودند. هیچکس به لطفی توهین نکرد ولی اگر این خبر رسانه ای شد برای تذکر این نکته بود که نباید پس از این لطفی را رسانه ای کرد و این شد که لطفی تقریبا در سکوت خبری مطلق از دنیا رفت برعکس شجریان که وقتی درگذشت، حتی صداوسیما هم او را گرامی داشت.

لطفی از آن آدم هایی بود که نمیشد خرابش کرد. نهایت کاری که میشد با او کرد این بود که در بایکوت خبری بماند تا مردم متوجه اهمیتش نشوند. اگر به او فحش میبدادند او معروف میشد و این درحالیست که فحش دادن به یک نفر، یک روش عمدی برای معروف کردن او است بخصوص اگر مخالف شما به نظر برسد درحالیکه مطمئنید او آدم مهمی نیست. اما چرا لطفی اینقدر مهم بود که باید بایکوت میشد؟ دقیقا به خاطر این که شریک و رهبر موفقیت های شجریان بود. شجریان آبروی اعتراضات 1388 بود چون نامش پس از انقلاب 57 با موسیقی سنتی ایرانی گره خورده و یک محافظ سنت ها و رسومات بومی ایران به نظر میرسید و این به اپوزیسیون بودن او رنگ سنت دوستی میداد. اما لطفی نه فقط مثل شجریان از اصحاب موسیقی سنتی بود بلکه به خاطر ریش و موهای پیامبرگونه و حالت درویش مانندش، بیش از ژست های اشرافی اروپایی تبار شجریان، میتوانست یادآور سنت ایرانی باشد. برای کسانی که با جمهوری اسلامی و حداقل اصولگرایان آن، سر ناسازگاری دارند بسیار مهم است که به نام دفاع از اصل ایرانی بودن، سنت ستیزی جمهوری اسلامی را هدف قرار دهند. آنها سنت را یک مقوله ی مردمی میبینند و دستکاری حکومت در آن را جایز نمیدانند. موسیقی سنتی ایرانی در زمان قاجار و پهلوی اول، یک موسیقی اشرافی بود و تنها با برنامه ی گل های رادیو به کوشش زنده یاد پیرنیا بود که به خانه های مردم معمولی راه یافت. اما اصلاح طلبان ایرانی با آن مثل موسیقی پاپ امریکایی برخورد میکردند و همواره درصدد پیوند دادن آن با موسیقی های محلی ایرانی بودند. سیاسی شدن سنت توسط انقلاب اسلامی دقیقا در مقابل این رویکرد غربی به سنت بود که از مصادیق غربزدگی به شمار می آمد و درست مثل خود انقلاب اسلامی، بر گفتمان غربزدگی جلال آل احمد استوار بود. به همین دلیل، اصلاحطلبان و منتقدان نظام، مرتبا تبار غربزدگی آل احمد را به غربزدگی فردید میرساندند و غربزدگی فردید را استوار بر اندیشه های هایدگر و هایدگر را نازی قلمداد میکردند و لباس هیتلر را به قامت های بسیار فحش خورده ی فردید و آل احمد میدوختند. نازی ها نیز ادعای دفاع از سنت را داشتند ولی سنتی که آن را پیرایش و رسمی نموده، دستکاری مردمی در آن را نمیپذیرفتند درست مثل جمهوری اسلامی. در انتقاد دشمنان نظام و اصولگرایی از ارتباط ایران و چین هم رد همین رویکرد ذهنی دیده میشود. درحالیکه به نظر میرسد چین تنها رقیب آینده دار ایالات متحده باشد سیاست معروف اصلاح زورکی فرهنگ توسط آن در مقابل دموکراسی امریکایی قرار میگیرد بخصوص بعد از ساخته شدن فیلم "راه دریایی ابریشم" که به نظر میرسید دارد دوستی ایران و چین را به اتحاد ایران قدیم و چین قدیم میرساند و این را به خوبی میدانیم که در قاره ی پهناور و پر تنوع فرهنگی چین، تا خود ظهور چین کمونیست، مردم درکی از هویت چینی نداشتند و در تمام این مدت، حزب کمونیست، هویت چینی نداشته ی قدیم را از زبان امپراطوران مستبدی که حزب کمونیست در لاک آنها فرو رفته، برای بیش از دو هزار سال دنباله دار تصویر کرده است. کمونیسم درست مثل نازیسم، ریشه در اندیشه های مارکس و انگلس دارد و همانطورکه میدانیم یکی از پر سروصداترین کتب عتیقه ی دوران قدیم انقلاب، کتاب «جامعه ی باز و دشمنان آن» اثر کارل پوپر بود که ریشه ی تمام استبدادهای فلسفی زمین ازجمله کمونیسم و نازیسم را به افلاطون بازمیگرداند و او را آماج فحش و ناسزای فراوان نموده بود. انقلابیون ترجمه ی این کتاب به فارسی را به تحریک تیم ضد مارکسیست عبدالکریم سروش ولی در جهت دفاع از لیبرالیسم غربی میدانستند و این دقیقا همان مطلبی بود که ولایت فقیه و عقبه ی فلسفی توجیه کننده ی آن را که از طریق ملاصدرا به "شاه فیلسوف" افلاطون و مدینه ی فاضله ی او میرسید در خطر قرار میداد. بزرگترین انتقاد پوپر از افلاطون این بود که او اعتقادی به حقانیت تصمیمات مردمی نداشت، دموکراسی را دشمن فرهنگ والا میدانست و اشرافیت را به خاطر داشتن سواد و دانش، مسئول مهندسی فرهنگی برای عوام تشخیص میداد. افلاطون به نوبه ی خود، سعی نموده بود تا تمام نظریات خود را به زبان جدش پدر دموکراسی آتن یعنی سولون بیان کند و بگوید سولون رسومی را که یونانی ها خود فراموش کرده بودند از طریق قبطی ها در روایات مربوط به قدیمی ترین تمدن روی زمین یعنی آتلانتیس از نو کشف نموده بود، تمدنی که فراعنه ی قبط (مصر) نماد تمام عیار آن به حساب می آمدند. از این که آتلانتیس افلاطون به بهشت آرمانی جمهوری اسلامی متصل شود نباید تعجب کنید چون ریشه ی هر دو آنها یک چیز است: باغ عدن تورات.

نام آتلانتیس به نام اطلس نخستین پادشاه آنجا گره خورده است. دختران اطلس به نام هیسپریدها صاحبان باغ بهشت غربی در دریا بودند که در آن، ماری از درخت سیب های طلایی محافظت میکرد. پاریس شاهزاده ی تروآیی، یکی از این سیب ها را در مراسم انتخاب زیباترین الهه به آفرودیت الهه ی شهوت داد تا در ازای آن، هلن همسر منلائوس شاه یونانی را تصرف کند و در اثر لشکرکشی انتقامجویانه ی منلائوس و با بدخواهی دو الهه ی رقیب آفرودیت، تروآ نابود شد. این سیب فتنه گر و مار محافظش درواقع از جنس همان میوه ی ممنوعه ی تورات و تطبیق شده با سیب در کنار مار فریب دهنده ی آدم و حوا هستند. آتلانتیس، در جزیره ای بزرگتر از آسیا و لیبی در وسط دریا فقط یک دروازه ی شرقی در محل ستون های هرکول داشت، باریکه ای از خشکی در اقیانوس اطلس که به مراکش متصل میشد. باغ عدن تورات هم فقط یک دروازه به سمت شرق داشت که پس از اخراج آدم و حوا از آن، توسط فرشته ای مسلح به شمشیر آتشین محافظت شد. معمولا همه ی ما میشنویم که این اقیانوس اطلس باید حتما اقیانوس غربی اروپا باشد اما اظهارنظرها دراینباره بسیار متناقض هستند. درواقع چون اقیانوس چیزی بزرگتر از دریا تلقی میشود برای تاجران اروپایی منطقه ی دریای مدیترانه در درجه ی اول، اقیانوس اطلس فعلی مد نظر قرار گرفته است که تنها اقیانوس راه داشته به دریای مدیترانه بوده است. اما کسانی چون دیودور سیسیلی، لیبی یعنی افریقای شمالی را به سبب این که دورتادورش دریا بوده است آتلانتیس فرض کرده اند بخصوص ازآنروکه دقیقا چسبیده به قبط هم هست. ظاهرا نسبت آتلانتیس با قبط یا مصر هم در درجه ی اول به سبب اصطلاح اقیانوس بوده است چون مطابق گزارشات یونانی، در مصر، رود نیل، "اقیانوس" نامیده میشد و این، به سادگی با اقیانوس یونانی به مفهوم دریای بسیار بزرگ، خلط میشد. اهمیت اقیانوس در معنای دریای بزرگ در روایت یهودی از آفرینش است که مطابق آن، زمانی که یهوه/خدا گفت "نور باشد" و نور، تاریکی را درید، آب های خلقت به همه سو پرتاب شدند و زمین برای اولین بار از اواسط دریا هویدا شد. اگر عدن جزو این زمین نخستین باشد پس آتلانتیس باید احاطه شده توسط اقیانوس یا دریای بزرگ باشد درحالیکه یهوه درست مثل پوزیدون معبود آتلانتیس، یک خدای دریایی و احتمالا در ابتدا مدلی از حئا فرمانروای آب ها در کلده بوده است. نام اصلی یهوه یعنی یاهو درواقع فرم دیگری از ائا یا حئا است. ولی این نام را تبدیل به "یحوا" و بعدا یهوه نمودند تا تبدیل یهوه به حوا و البته جنس زن را نشان دهند. الگوی این تبدیل هم برابر گرفتن خشکی پس از دریا، با خشک شدن زمین پس از سیل نوح است. در روایت یونانی اسکندرانی از این واقعه، سه پسر نوح پس از سیل، یعنی سام و حام و یافث، تبدیل به سه برادر به نام های کرونوس و تیتان و یاپتوستوس میشوند. در دعوا بر سر حکومت بین کرونوس و تیتان، تیتان موافقت میکند که کرونوس در حکومت باشد به شرطی که پسری به دنیا نیاورد تا حکومت پس از او قانونا به تیتان و فرزندانش تیتان ها یا شیاطین برسد. اما کرونوس مخفیانه 60پسر به دنیا می آورد و وقتی حقیقت ماجرا روشن میشود، تیتان ها کرونوس را در زندان به زنجیر میکشند. وقتی پسران کرونوس از موضوع آگاه میشوند خشمگین میگردند و به رهبری بزرگترین پسر به نام زئوس، جنگی عظیم به راه می اندازند که دنیا در نتیجه ی این جنگ، به تباهی میکشد. قاعدتا تا زمان این اتفاق، به نظر میرسده که کرونوس پسری ندارد و فقط دختر دارد و دخترانش باید اوضاع دنیا را کنترل کنند. این موضوع در حکومت 7دختر اطلس بر نواحی مختلف آتلانتیس و پیدایش سلسله های ملکه ها موسوم به آتلانتید بر آنجا انعکاس یافته است تا زمانی که هفستوس صنعتگر احتمالا به سبب اختراع نخستین سلاح های پیشرفته موفق شد به اولین حکمران مرد آتلانتیس تبدیل شود. در روایت دیودور از قول دیونیسیوس سکایی اسکندرانی، درواقع قلمرو ملکه های آتلانتیس، همان سرزمین آمازون ها یا زنان جنگجو و واقع در تونس کنونی و در همان محلی بوده که بعدا فنیقی ها دولت قرطاجه (کارتاژ) را در آن پدید آوردند. آمازون ها قلمرو زنان هیولایی دیگر موسوم به گورگون ها در لیبی را فتح کردند و بعد در شرق با هورس شاهزاده ی مصر علیه تایفون شاه وقت مصر متحد شدند و از این فرصت برای جنگ با اعراب و پیشروی بیشتر در شرق و فتح سوریه استفاده کردند. سپس از سوریه بر کیلیکیه در شمال یورش بردند و ترکیه را تصرف کردند و آن را بین خود تقسیم نمودند و چندین محل به نام ملکه های آمازون در ترکیه پدید آوردند. بعد به جنگ سکاها و تراکیایی ها رفتند. اما شاه تراکیه آمازون ها را شکست داد و فرمانروای آمازون ها میرینا به همراه چندین مهره ی مهم آنها را کشت. پس از آن موفق به عقب بردن آمازون ها تا خاستگاهشان تونس شد جایی که آخرین قلمرو آنها زیر دریا غرق گردید. مسلما تونس به این خاطر، سرزمین آمازون ها دانسته شده که محل زندگی طوارق یعنی قبایل مادر تباری بوده که زنانشان قدرت زیادی داشتند و درحالیکه زنان، صورت هایشان را آزاد میگذاشتند مردان موظف بودند صورتشان را بپوشانند برعکس بسیاری از جوامع شهری شرق. ضمنا طوارق که امروزه مردمی صلحجویند، تحت تاثیر زنان قدرتمندشان جنگ های خونینی با استعمار فرانسه داشته اند که یادآور شهرت جنگجوی آمازون ها است. از طرف دیگر، تراکیا که امروزه با شمال شرقی یونان و ترکیه ی اروپایی تطبیق میشود توسط دیودور با قلمرو آتن یونانی تطبیق شده بود. بدین ترتیب پیروزی های پیاپی تراکیایی ها بر آمازون ها و دنبال کردن آنان تا سرحد انتهایی مصر، حکم گسترش امپراطوری یونانی-رومی را دارد و در مقیاسی بزرگتر، به تخیل حکومت رومیان برشمال افریقا در قبل از اعراب مشروعیت میبخشد. گسترش از اروپا و اول از ترکیه را میتوان در اطلاق جنگ تروآ به حمله ی یونانیان به ترکیه نیز دریافت. هلن که توسط تروآیی ها ربوده شده بود زنی بود که به فحشا کشیده شده بود. هلن شوهرش منلائوس را خودش شخصا از میان خواستگاران متعدد انتخاب کرده و بعدا با همان اطمینان پاریس را به شوهری برگزیده بود، نشانه ای از این که اختیارات شخصی زن، او را به یک آمازون فاحشه و بی اصل و اصول تبدیل میکند؛ بنابراین تمدن مردسالار یونانی که افلاطون سنگ آن را به سینه میزند اختیارات زن را از او میگیرد و تا جای ممکن، جلو هر چیزی که باعث احتمال ایجاد فحشا بین مرد و زن شود –از لذت مشترک در موسیقی گرفته تا حشر و نشر اجتماعی- را میگیرد تا از تکرار فاجعه ی آمازون ها جلوگیری کند و این به زبان جامعه ی ایدئال آتلانتیس بیان میگردد که جانشین بهشت عدن تورات است.:

“typhon”: Stephen e.franklin: chap8
تا اینجا میتوانیم رد گیری بهشت زمینی جمهوری اسلامی با تاکید شدیدش بر دوگانه سازی جنسی و حرام بودن سرگرمی و هنر را تا درون آتلانتیس و مصر افلاطون محقق بدانیم ولی بعدش باید پاسخی برای سوالات شکل گرفته حول آتلانتیس پسا آمازون نیز پیدا کنیم. تا آنجاکه متوجه شده ایم گسترش یونانی گری از تراکیا که شامل قستنطنیه پایتخت امپراطوری روم شرقی و نیروی جهانی کننده ی مسیحیت است در ضدیت با هرج و مرج جنسی آمازون قرار دارد که در این صورت، باید فتح مصر توسط روم را بازگشت تایفون به آنجا تلقی کرد چون اتحاد آمازون ها با هورس یکی از داستان های جنبی پیروزی هورس بر تایفون است. تایفون بعد از این شکست، سوار بر خری به سرزمین پرتی میگریزد و درآنجا دو پسر به نام های هیروسلیموس (اورشلیم) و جودائوس (یهودا) به دنیا می آورد که اگر دقت کنید، ترکیب اسمشان برسازنده ی پادشاهی یهود به عنوان عقبه ی ظهور "شاهزاده ی یهودا" یعنی عیسی مسیح است. ازاینرو سام اسکوایر در 1744، در فرار تایفون از مصر، او را همتای موسی ارزیابی کرد. بنابراین سوت که همان تایفون است در قالب یهودیت در حال دزدی از دانش پاگان ها به نور دزدی از خورشید تشبیه شد. چون در مصر، گرمای تابستان را به پایین آمدن سوت در آسمان نسبت میدادند و چون بعد از انقلاب تابستانی افزایش گرما توام با کاهش مدت روز بود سوت را به نور دزدی از هورس متهم میکردند و صحنه ی اختلاف هورس و سوت بر سر این نور دزدی، در داستان نبرد رع خدای خورشید با اژدهای آپپ هم تکرار میشد. نور برجسته شده در رعد و برق نیز بخشی از همین نور دزدیده شده بود و سوت در مقام خدای طوفان و ابر و مه از آن بهره میگرفت و بدین ترتیب معادل هر چیزی بود که نظم خورشیدی آسمان را به هم بریزد. چون سوت بعد از این که قدرتش را از دست داد دیگر موکل نظم نبود و فقط میتوانست بینظمی ایجاد کند. طبیعتا تا وقتی که طرف سوت موجود قدرتمندی چون هورس باشد، هر دو طرف از روش های غیر اخلاقی علیه هم بهره میبرند. اما وقتی به جای یک حاکم در قد و قواره ی هورس، فردی معمولی مثل ایوب در معرض بینظمی قرار میگیرد، سوت تبدیل به شیطان میشود و فرد معمولی، انسانی خوب که با سلاح اخلاقیات، با شیطان مبارزه میکند.:

“set hieroglyph in Egyptian mythology”: eoht.info

بدین ترتیب در حکمت فرعونی مصر هیچگاه نمیتوان و نباید انتظار از بین رفتن کامل شر اخلاقی از دستورالعمل قدرت و جامعه ی تحت تاثیر آن را داشت. به همین دلیل است که "باج" درست در جایی که نوشته های دعایی قبطی ضمن اشاره ی مستقیم به نظم رع –اصل هورس- مملو از مطالب اخلاقیند، یک صحبتی هم از دعای نحاسی های جنوبی به خدمت الهه شان "سخت" می یابد که زنی شیرمانند بود و همسر پتاح ایزد خالق مصری. در این دعا، سخت زنی شهوتجو و بی اعتنا به شوهرش توصیف شده که هشت خدا او را میپرستند. مصریان برای نحاسی های سیاهپوست جنوب، احترامی قائل نبودند و تنها دلیل این که مدل های پرستش آنان را مهم دانسته اند این است که شاهرگ حیاتی مصر یعنی رود نیل از جنوب و از اوگاندا برمیخیزد و از سرزمین های سیاهان میگذرد. ازآنجاکه حیات از بهشت ناشی میشود این خطه نیز در نزد بسیاری از مصریان، محل بهشت بوده است. رهبران قبایل در این منطقه، معشوق های الهه ی آب بودند و در تشبیه به شیر، ارباب-شیر خوانده میشدند. این مردم شکارچی و جنگجو و الگو بردار از شیر بودند و پس از مرگ نیز ارواحشان به شیر تبدیل میشد. بنابراین، رهبر ایزدی، شیری جنگجو در ظاهر یک آدم بود و ترکیب الهه و شیر در هیبت سخت مصری هم ترکیب نظم و بربریت در قاموس سرزمین هزار حاکمی بود که تمام حکام مذکرش معشوق های الهه ای واحدند؛ آغازی بر تکثیر چهره ی فاسد تخیل شده درباره ی آمازون ها. این پنداشت و نتایج سیاسی-اجتماعیش به همراه مهاجرت انسان ها از افریقا به اقصی نقاط جهان، در همه جا زمینه ای برای نمو فکری و فرهنگی یافت.:

“the sign-language of astronomical mythology”: Gerald massey: hpb-narod.ru

به طرز شگفتی، در قرن نوزدهم، مضمون خشک شدن زمین از آب، در اوگاندا یا بهشت مصریان و نیز در دیگر کشورهای افریقایی مضمون شناخته شده ای بوده و در اکثر موارد هم با پیدایش نخستین زمین به صورت یک نیزار همراه بوده است. این فکر از این واقعیت به وجود آمده که گسترش نیزار در مرداب، باعث خشک شدن آب و جا باز شدن برای نفوذ گیاهان خشکی زی به همراه خاک زمین از میان نیزار در مرداب میشود. در نواحی مختلف اوگاندا، اروپاییان از بومیان شنیده بودند که این نیزار اولیه موسوم به اوتلانگا هنوز وجود دارد ولی هیچکدام نمیدانستاند دقیقا در کجا است. زولو های افریقای جنوبی، نیزار اولیه را محل تولد زوج ایزدان دوقلوی سیاه و سفید از یک نی میدانستند. این زوج باید همان فرزندان دوقلوی الهه ی ماه در اوگاندا باشند که در هیبت دو شیر با غولی جنگیدند. آنها را میتوان نمونه ی اولیه ی هورس و ست دانست. در اوگاندا البته نیزار محل تولد اولین انسان به نام "کینتو" بوده که درحالیکه پسربچه ای بوده اشتهای ده هزار نفر در غذا خوردن را داشته است. او را میتوان با جک در افسانه ی لوبیای سحرآمیز مقایسه کرد که ثروت غولی را که بسیار بزرگتر از خودش بود دزدید. اتفاقا داستان سفر جک از طریق درخت لوبیای غولپیکر به آسمان هم مابه ازایی در افریقا دارد که بر اساس آن، خواهر و برادری برای فرار از یک هیولا از درختی بالا رفتند و در انتهای آن به قلمرو آسمانی وارد شدند. معمولا افسانه های صعود به آسمان، در محل ستاره ی قطبی در قطب شمال تعیین میشدند که مرکز آسمان بود و تصور میشد توسط کوه یا درختی به زمین فیکس شده است. در ژاپن، مرکز جهان را نیزاری میدانستند که روی یک کوه مقدس به نام "ایشی هارا" واقع است و اولین سکونتگاه روستایی یا kunitoko tachi در آن پدید آمده است. بدین ترتیب، نیزار اولیه ی بهشت، یک نیزار آسمانی است که آدمیان از آنجا به زمین آمده اند. ستاره ی قطبی نخست در صورت فلکی اژدها قرار داشت که همان آپپ مصریان است و به انواع جانوران ناخوشایند آبزی تشبیه میشد. در افریقای قرن 19 نیز این موتیف اسطوره ای وجود داشت که زمانی که آب ها به کنار رفتند اولین موجودی که سر برآورد یک قورباغه ی ماده ی عظیم در مقام الهه ی آب بود. در کرانه ی رودخانه ی آروریمی، این قورباغه ی مادر را پدید آورنده ی یک زوج دوقلو از ایزدان میدانستند. حالا دوباره به داستان نیزار و زوج دوقلوی زولوها متوجه میشویم. میتوان زوج دو قلوی پیش گفته را از طریق قورباغه ی مادر، مجددا در افسانه های مکمل شناسایی کرد چون بعضی از اعراب دو ماهی صورت فلکی حوت را به دو قورباغه تشبیه میکردند. میدانید که قورباغه در نوزادی به شکل ماهی است و در آب زندگی میکند و به تدریج به جانوری شش دار و خشکی زی در حاشیه ی آب تبدیل میشود. به همین ترتیب با هرچه افزایش میدان خشکی در زیست زوج دو قلو، آنها هنوز با آب ارتباط دارند. چون سال در افریقای جنوب صحرا به دو فصل بارانی و خشک و بر اساس نسبت بارش باران از آسمان تقسیم میشود و هر کدام از دوقلوها رهبران یکی از این دو فصلند. در نسبت سازی آنها به حیات جانداران خشکی زی در این برهه، دوقلوها به تفاوت به دو شیر، دو شغال، دو زرافه، دو آدم، دو درخت و حتی دو ستون تبدیل میشوند. ترکیب آنها با مادر آبزیشان را در مصر و در نگاره ی یک مار و یک شاهین روی پشت یک اسب آبی میبینید. اسب آبی همان الهه ی آب است. او را البته در مصر، مدل آبی گاو تلقی میکردند و از این جهت به هاثور الهه ی گاوآسا و مادر هورس و ست مرتبط مینمودند. بدین ترتیب شاهین نماد هورس و رع عقاب مانند است که به جنگ ست و آپپ مارمانند میرود. در اینجا درواقع با ستونی دو طرفه مواجهیم که حکم مادری را دارد که دو قطب زمین، فرزندان اویند. اما با هرچه خارج شدن از افریقا به سمت شمال، ستاره ی قطبی جنوب ناپدید میشود و گویی در زمین فرو میرود. در اسطوره ای یونانی، معبد بهشت توسط دو برادر به نام های تروفونیوس و آگامدس بنا شده که سازندگان معبد آپولو خدای خورشیدند. تروفونیوس در غاری غرق میشود گویی که ستاره ی قطبی جنوب در نزد یونانی ها، برای همیشه در دریای مدیترانه غرق شده باشد. همین فکر به صورت غرق شدن بهشت جنوبی در زیر دریا یا سیل نیز بازسازی میشود. شکل دیگر این فکر آن بود که بهشت به زیر زمین فرو رفته باشد. برای مصریان آنجا حالا آمنتا خانه ی زیرزمینی رع بود. حالا خارج از زمین به کنایه از دنیای فیزیکی، یک بهشت در آسمان و یک دوزخ در زیر زمین قرار داشت. برادری که هنوز حاضر بود و با هرچه مهاجرت بیشتر به شمال و افزایش سرما بخت بیشتری برای بارندگی برای بشر به جای میگذاشت، برادر شمالی یا هورس بود که پیشتر نماینده ی فصل بارانی جنوب بود. نماینده ی فصل خشک که حالا با گرمای استوا در نسبت مستقیم بود همان ست بود که پس از از افق دور شدن افریقای استوایی توسط صحرای افریقا، موکل بیابانزایی تلقی شده و حالا از دید انسان های شمالی تر در زیر زمین جای گرفته بود. اما جهان خارج از دید، بخصوص در قیاس با چاله کردن به زیر زمین، یادآور تاریکی بود و از سوی دیگر، تاریکی با هرچه بیشتر پیش رفتن به شمال افزایش می یافت. بنابراین محل ستاره ی قطبی شمالی نیز قلمرو تاریکی و سوت یا ست بود. پس سوت درحالیکه همچون شغالی میتوانست در تاریکی ببیند و فعالیت کند، دو چهره به خود گرفت: شغال شمالی که راهنمای مردگان در سفر از جهان رویین به جهان زیرین است و شغال جنوبی که راهنمای ارواح در نجات از دوزخ لابد به سمت شمال است. کل این مسیر در قلمرو آمنتا و به جای ستون مادر قرار داشت که شمال را به جنوب وصل میکرد و حالا کاملا در قلمرو جهان تاریکی و ناشناخته قرار داشت. کلدانی ها و آشوری ها به این مضمون که به نظر جرالد مسی آن را در بین سیاهان بومی مغلوب سامیان در بین النهرین یافته بودند، بار اخلاقی، فلسفی و عرفانی بخشیدند و مادر را به تهاموت الهه ی شرور آب ها تبدیل کردند؛ هفت ستاره ی صورت فلکی دب اکبر که تشکیل دهنده ی کالبد الهه ی آبزی اسب آبی بودند هم توسط آنها به هفت جن شرور مولود تهاموت و مسبب هفت گناه مسیحی تعبیر شدند. جرالد مسی این تغییر معنا را تقبیح میکند و آن را مسئول پیدایش کجروی یهودیت و مسیحیت و ظهور همنوع ستیزی گسترده در آدمیان به نام مبارزه با شر اخلاقی ارزیابی میکند. به نظر مسی، دستکاری اخلاقی بابلی-آشوری، همچنین با توجه به برابری تهاموت با مادر زمین و الگوی مادر، آبشخور شر انگاری زن و پرستش جنگاوری و بیرحمی مردانه بخصوص در نسخه ی بعدی یهودی شده است.:

“ancient Egypt”: Gerald massey: book 5: primitive African paradise

انتقادات جرالد مسی، در انگلستان عصر ویکتوریایی اعمال میشود که دوران خشکه مذهبی اخلاقی و گسترش ریاکاری بود و عیب های مسیحیت بیشتر از نقاط قوتش دیده میشود، فضایی که به شدت یادآور ایران جمهوری اسلامی است. بعدا ژاک لکان، توضیح علمی این مطلب را زیر عنوان "آفانسیس" بیان نمود. این کلمه را نخست ارنست جونز فرویدیست درباره ی میل جنسی به کار برد ولی لکان آن را نوسازی کرد. جالب اینجاست که جذابیت این کلمه در بنیاد اسطوره ای آن است که بی ارتباط با مطالب بالا نیست. چون آفانسیس لغتا یعنی محو شدن ستاره. در توضیح لکانی مطلب یعنی این که شما دچار محدودیات توسط قدرت شده باشید و درنتیجه زبانتان ناخودآگاه معانی کلمات را برگرداند؛ حالتی شبیه این که دزدی شما را مختار کند که یا پول هایتان را بدهید یا کشته شوید که در هر دو حالت، باب میل شما نیست و البته انتخاب شما هم مسلما باقی ماندن جانتان خواهد بود؛ یغنی حق انتخاب دارید ولی انگار ندارید. وقتی جایی برای رویارویی با بنیاد جهنمی جسمتان باقی نماند، شما ناچارا شر اخلاقی را به زبان خیر اخلاقی اجرا میکنید و خیر را تبدیل به شر میکنید. بدین ترتیب به سرعت مرز خیر و شر از بین میرود و فساد اخلاق جامعه را فرا میگیرد؛ اتفاقی که برای اروپای مسیحی افتاد و امروز با سرعتی به مراتب بیشتر، در ایران جمهوری اسلامی در حال وقوع است. شاید حکومتی شدن سنت در ایران جمهوری اسلامی، تلاشی ناموفق برای جلوگیری از تجربه ی شر شدن خیر در عامی شدن سنت در قائله هایی که به سلبریتی شدن شجریان انجامیدند بود ولی واقعیت این بود که خود حکومت صحنه ی نفوذ شر را در سنت باز گذاشت آنجاکه درست مثل مصریان آتلانتیسی و همانطورکه ملاحظه گردید نقض شرورانه ی اخلاق را امتیاز حکومت قوی باقی گذاشت و تنها سلاح لازم در دستان فرد معمولی علیه شیطان را اخلاقیات تشخیص داد. مشکل این بود که سلاح ضد اخلاقی در دست حکومتی به شدت رسانه ای شده، به مراتب چشمگیرتر از سلاح اخلاقی ایوب های گمنام لایه ی پایینی جامعه بود.

دانلود کتاب« مادر خدایان: سیاست، توهم و شیاطین در تلفیق اسطوره شناسی و روانشناسی»

نویسنده: پویا جفاکش

بخشی از کتاب:

در فوریه ی 1948، کلمنت گوتوالد رهبر کمونیستی چکسلواکی، در یک سخنرانی معروف زمستانی در زیر یک مهتابی، با ده ها هزار نفر از مردم جمع آمده در میدان اصلی پراگ، رودررو سخن گفت و نتیجه آنقدر خوب از آب درآمد که پوشش دادن آن به یکی از وظایف اصلی دستگاه های تبلیغاتی حزب تبدیل شد. برف میبارید و گوتوالد سر برهنه سردش بود. کلمنتیس، کلاه پوست خز خود را بر سر رهبر گذاشت و سخنرانی با همان کلاه بر سر گوتوالد ایراد شد. چهار سال بعد، کلمنتیس به جرم خیانت اعدام شد و اسم و عکس هایش از تمام مراحل پایه گذاری چکسلواکی کمونیستی حذف گردید؛ ازجمله در عکس های سخنرانی زیر مهتابی، جایی که قبلا کلمنتیس جای داشت، اکنون دیوار دیده میشود. اما جالب آن که کلاه پوست خز کلمنتیس هنوز روی سر گوتوالد قرار داد. این داستان، نمادی است از زوایای پنهان چیزهایی که تاثیر زیادی بر تحول تفکر و اجتماع آدمیان میگذارند و ما نمیشناسیمشان چون همان نیروهایی که آنها خلقشان کرده اند آنها را از لیست چیزهایی که مردم باید بشناسند حذف کرده اند و همیشه قدرتی که میتواند خالق خود را ناپدید کند قدرتی است که در حکومت است. درست مثل کلاه خز گوتوالد، نیروی پدیدآمده هنوز ردی از خود در صحنه دارد ولی برای کسی که مدام دارد با صحنه زندگی میکند امکان تصور این که رد نیروهای خالق نامرئی را چگونه و از کجای صحنه ای که معلوم نیست چه چیزش چگونه به وجود آمده، کشف کند –مسلما به کلاه گوتوالد دقت کند، به کتش، به دیوار پشت سرش و اصلا خود مهتابی؟- بسیار دشوار است. ولی یک چیز مشخص است، آن هم این است که در تمام صحنه های درخشان شده توسط دستگاه تبلیغاتی حکومتی، قطعا چند تا از این ردپاهای نامرئی هست چون صحنه ی تبلیغات، درست مثل کلاه پوست گوتوالد، حکم تاج پادشاهی را دارد درعینحال که کیفیت مذهبی نیز دارد.

درست مثل کلمنتیس که ضد گوتوالد تشخیص داده شده و حذف شد، تاج که نمادی از نشانه ی حکومت جنگسالار مردخوی است هم بر اساس ادبیات مذهبی اروپایی های تاج ساز، یک کیفیت زنانه ی متضاد با آن دارد. "کرون" که نامش مرتبط با "کراون" (تاج) است، هنوان روسای کهانه های معابد پاگان ها خوانده شده است. این نسبت را میتوان با معنی شدن کلمه ی یونانی هاگیا به معنی کاهن –از "هاگ" یا حق- به "ویچ" یا جادوگر مقایسه کرد. آغاز فصل "کرون" ها سامهاین در آبان ماه است که امروزه هالووین یعنی ایام هالو ها (قدیسین) خوانده میشود. در این فصل کودکان شیرینی داده میشود درحالیکه هالووین ایامی ویژه ی سر زدن مردگان به زمین است. این یادآور به این مطلب است که در نقاط مختلف کره ی زمین –از هندوستان گرفته تا مکزیک- جشن هایی داریم که در موعدشان مردگان به زمین سر میزنند و در این هنگام، به کودکان شیرینی هدیه داده میشود. در بیشتر این اعیاد، به ارواح مردگان قربانی تقدیم یا برایشان غذا نذر میشود که ارتباط آن با شیرینی دادن به بچه ها از حافظه ی تاریخ محو شده است. اما در هالوین، به صراحت شما میبینید که کودکان به شکل این ارواح درمی آیند و لباس آنان را میپوشند. شما دراینجا بعینه میبینید که این ارواح، شیاطینی پلید و خونخوار تصویر میشوند. در اروپای شمالی، نخست فقط نقاب های گرگ و خرس در اعیاد سفر مردگان به زمین استفاده میشدند. گرگ به کنایه از گرگ-انسان است و خرس به کنایه از "بروارسک" یا جنگجویی که پوست خرس پوشیده است؛ منظور رفتن مردم در تن ارواح جنگجویان مردسالار گذشته است که به گونه ی حیوانات درنده مسخ میشدند. منظور، تلاش برای به نظم درآوردن عالم مردگان است. چون در این دنیا، محیط به تسخیر ارواح مردگان درمی آید و بدن انسان به تسخیر ارواح جانوران و گیاهاتنی که میخورد. پس شما فقط با توسل به مادر زمین که "ماتر" –هم به معنی مادر و هم به معنی ماده ی فیزیکی- است که میتوانید با اتکا به ثبات ماده ی فیزیکی، نظم جامعه را قانونمند کنید. پس الهه ی زمین که به ماه مجسد میشود و در باوری کلیسایی دوام آورده تا اوایل قرن 19 فرمانروای جهان زیرین و نامبردار به هکاته، پرسفونه و لیلیت بوده است، برابر با کرون و سمبل تاج و تخت نظم زمینی یعنی حکومت است.:

“holloween, season of the crone”: barbara g.walker: planet infowars: 31october2012

...

دانلود کتاب «مادر خدایان»

اتحاد تمپلارها با مذهب یهودی-مسیحی به زبان اسطوره و تاریخ

نویسنده: پویا جفاکش

تصویر بالا، کلیسای صومعه ی سنت دانیلوف در مسکو را نشان میدهد. در نگاره های کلیسای جامع این صومعه که در سال های 8-1833 به سبک کلاسیک متاخر ساخته شده است، تصاویر قهرمانان نبرد کولیکوف و راهبان persvetو oslyaby در کنار صلیب ها و نمادهای تمپلارهای فراماسون دیده میشوند. در قسمت شرقی این صومعه ی قرن هجدهمی، یک گورستان قدیمی وجود داشت که به شکل اصلی خود حفظ نشده است؛ شاید برای پنهان کردن تاریخ راستین مسکو و یا عدم وجود صلیب بر قبرها؛ گرچند به یاد همه ی کسانی که دراینجا دفن شده اند یک کلیسای کوچک در قرن نوزدهم ساخته شد. صومعه ی سنت دانیلوف، نمادی است از همراهی فراماسونری و مذهب در تغییر تاریخ و واقعیت اجتماعی از درون پایتخت ها به سراسر کشورها. شاید این دو، دشمن یکدیگر به نظر برسند، ولی همین که کلیسا و کنیسه و مسجد و معبد برای به رخ کشیدن شکوه خود، دست به دامان معماری و کانی ها میشوند و خود را با سلاح های ساخت صنعتگران بر مردم تحمیل میکنند، خود به خود به درون آنچه مذهب شیطان میخوانند میلغزند و به همین دلیل هم هست که در اروپای تغییردهنده ی همه چیز –حتی دشمنش روسیه- صنعت و معماری با اجنه ی نامحبوب کلیسا گره خورده و این پیوند را در اطلاق عنوان "گوبلین" به اجنه اثبات کرده است.

نام گوبلین از لغت آلمانی "کوبلین" به معنی معدن، غار و تپه می آید که مجموع آنها به همتباری گوبلین با نژاد باستانی غول های آهنگر و کیمیاگر اشاره دارد که به نام های سیکلوپ ها و نژاد تیتانی fairyها (پریان) نیز شناخته میشوند. کلمه ی کوبلین به نام فلز "کوبالت" ارتباط دارد و نظرات کیمیاگرانه حول کوبالت آبی رنگ را نمایندگی میکند که به خاطر همرنگیش با موجودات فراطبیعی و آسمانشان اهمیت دارد و آبی رنگی خدایان هندو چون ویشنو و شیوا هنوز جلب توجه میکند. در افسانه های اروپایی، معمولا دورف های کوتوله مانند را اجنه ی آهنگر و فعال در معادن زیرزمینی در نظر میگیرند و در افریقا نیز افسانه های مشابهی درباره ی نژاد کوتوله ی سیاهان (پیگمی) وجود دارد. دلیل هم حضور جن های کوتاه قد در فاصله ای نزدیک تر از انسان یعنی در باغ ها است یعنی گنوم یا کوتوله های باغ که مجسمه هایشان از باغ ها محافظت میکنند. نسبت آنها با باغ نتیجه ی نسبت موجودات فراطبیعی با باغ بهشت است که در قلمرو معمول آدم ها تکرار میشود. اما فکر این که این اجنه غول هایی ترسناک باشند ذهن مردم را اذیت میکند و آنها ترجیح داده اند آنها را با کوتوله هایی بامزه ولی هنوز دارای نیروهای فوق طبیعی جایگزین کنند. نامیده شدن گنوم به "هوب گوبلین" است که ارتباط آنها با غول های صنعتگر سیکلوپ را مدلل میکند. جالب این که هوب گوبلین لقب رابین هود نیز بوده است. رابین هود کلاهی قرمز رنگ مانند کلاه گنوم بر سر میگذاشت و سبزپوشی و اقامتش در جنگل، او را به خدای گیاهان بودن همچون گنوم نزدیک میکند. پیگمی های افریقایی نیز همچون رابین هود، برای گریز از آدم های معمولی، در جنگل مخفی میشدند. هم رابین هود و هم سیاهان پیگمی از دید رهبران مردم معمولی، خلافکار بودند. هر دو تصور، به قصه ی گسترش نژاد انسان های کوتاه قد خونخوار در زمان عیسی مسیح برمیگردد که پس از شکست از شاهان، به جنگل ها و تپه ها و غارها متواری شدند. درواقع گنوم، اسپریته، گوبلین، فیری، الف، و پیکسی، همگی عناوین یک نژاد واحد انسانی به نام اسکیت است که کیش کوثایی پرستش نرگال خدای جهان مردگان در زیر زمین را گستردند و از به هم آمیختن مشاغلی چون کیمیاگری، آهنگری و خونریزی در جنگ در مذاهبی همریشه در این راه، تاثیر زیادی بر فرهنگ شاهی در زمین گذاشتند. گنوم را به نوبیلیس یعنی قاضی ملقب کرده بودند و این منشا نامیده شدن اشراف اروپایی به "نوبل" است. در بریتانیا این اشرافیت، از مردم پیکت در اسکاتلند می آید که نامشان مرتبط با پیکسی دیگر عنوان اجنه ی انسان مانند اسکیت (اسکات) است. نام پیکت، انتساب به پوکا یا puck محافظ جنگل و پسر رابین هود از یک زن جن را نشان میدهد. این جن به شکل های گوزن و اسب درمی آید، جانورانی که اسکیت ها به مدل های خودشان از نرگال تقدیم میکردند. ارتباط با اسب، به سبب اسب سوار بودن اسکیت ها و کاربرد این حیوان در جنگ است و گوزن، نسخه ی جنگلی اسب به نظر میرسد. سنتورها یا اسب-انسان ها باز نژاد جن زادگان را نشان میدهند که از تخیل ترکیب اسب و سوارش به وجود آمده اند و در بسیاری از ادبیات، کنایه از شوالیه های اسب سوارند. صورت فلکی "قوس" (کمان) را به شکل یک سنتور کماندار نشان میدهند که در لاتین، ساگیتاریوس نامیده میشود مشتق از ساگیتا یعنی دارنده ی ساگا یا حکمت، و آریوس یعنی کماندار. بنابراین ساگیتاریوس یعنی کماندار حکیم. سنتور حکیم، چیرون است که کماندار خوبی هم هست و مربی قهرمانان جنگجوی یونانی چون یاسون و ادیسه و آشیل بوده است. رابین هود نیز کمانداری قوی بود و سمبلی از ارزش های شوالیه گری به شمار می آید. پیوند او با اسب است که او را معروف به هوب گوبلین کرده است. چون hoby عنوان اسب هایی بود که در خرافات بریتانیایی در شب سامهاین (هالووین کنونی) برای شکار زنان جن در وایلد هانت (مراسم جادوگری خونین و جنسی) به کار مردان شیطانصفت می آمد و به کنایه، اسب های زن های اشرافی همجنسباز را هم hoby مینامیدند. وایلدهانت، شکلی عمومی شده از سبت سیاه یهودی است که به سفر به دوزخ تشبیه میشود و خرافاتی حول آن وجود دارد که افراد پس از آن و خروج از دوزخ، موقتا به رنگ تاریخی دوزخ، سیاه چهره اند. این روایت، بهانه ی ورود آیین های خشن خونین و جنسی از قلمرو اسکیت ها و توسط مورهای بربر شمال افریقا به درون افریقای سیاه شده است که به فرافکنی شیطانپرستی یهودی-اروپایی به گنوم افریقا یعنی سیاهان پیگمی انجامیده است. اما اصل مراسم متعلق به قریجی ها است که کلاه قرمز گنوم را بر سر میگذاشتند و در مهاجرت از قلاطیه در ترکیه به قلمرو اروپایی تراس –شناخته شده به خاستگاه دیونیسوس خدای جنون و ارجی- آیین های دیونیسوسی را به همراه اسکیت های مهاجر به غرب در اروپا گستراندند. کلاه قرمز "لیدی لیبرتی" الهه ی آزادی در انقلاب فرانسه، بازمانده ی کیش آنها است و مفهوم شیطانی و ضد مسیحی آزادی را در اروپای جدید یادآوری میکند که توام با عمومی کردن باکانت ها یا زنان رقصان و خودنمای همراه دیونیسوس به جای لیدی لیبرتی است. حضور کلاه قرمز رنگ مزبور بر سر بابانوئل -موکل کریسمس یا تولد مسیح- نمودی از فتح مسیحیت توسط لیدی لیبرتی و عقبه ی فریجی آن است. کیش فریجی بر تضاد دو خدای برادر به نام های حئا و انلیل در قالب های به ترتیب دوستدار و دشمن مخلوقات در بین النهرین استوار بود. در فریجیه، حئا به میترا و انلیل به زئوس نامبردار بودند که زئوس همان یهوه خدای یهودیت بود که در مسیحیت یهودی تبار تبدیل به خدای مسیح شده بود. بنابراین مسیحیت در جایگاه شر قرار گرفته و شیطانپرستان در مقابل آن، اقلیت عاقل در مقابل اکثریت جاهل به نظر میرسیدند. در ترجمان مسیحی این رویکرد، یهوه جای زئوس قرار داشت و میترا جای به سمائیل جن داده بود که علیه یهوه شوریده بود. حئا و انلیل، دو چهره ی متضاد آنو یا خداوند را در بین النهرین نمایندگی میکردند. عیسی مسیح یهودی خدای مهربان که با سول اینویکتوس یا خورشید شکست ناپذیر یعنی میترا همهویت شده بود، با مهربان بودن و مردمدوستی، علیه طبیعت خشن یهوه ی پیشین گردنکشی کرده و بنابراین مسیح هم به خدمت شیطانپرستی درآمده بود بطوریکه شما چه طرف کلیسای خشن را بگیرید و چه طرف مسیح حامی عوام و روسپیان را، در تیم شیطان قرار خواهید گرفت. تماس با این جادوگری از سوی اروپاییان، در قستنطنیه و از طریق دریانوردی زیر عنوان یهودی فریسی "ویکا" یعنی جادو صورت گرفت و به تخیل "وایکینگ" –در اصل یعنی شاه جادوگر- انجامید که بعدا به شاه خلیج معنی شد. وایکینگ ها دزدان دریایی تصور میشدند که در سواحل اروپا دست به اعمال شریرانه میزدند و در کشتی هایی به شکل اژدها سفر میکردند چون اژدهای دریایی نماد تیامات الهه ی جادوگری بود. نسبت دادن آنها به اسکاندیناوی تا حدودی نتیجه ی پیشروی اسلاوها تحت رهبری اشرافیت دان (دانمارکی) اسکاندیناوی به داخل روسیه -خاستگاه اسکیت های اروپا- بوده است. به همین دلیل هم بومی کردن اعتقادات جادوگری (ویکا یا ویچکرافت) در اروپا در نسبت دادن آن به آریایی ها عمدتا متوجه منسوب کردن آریایی ها به اروپای شمالی بوده است. رهبر خدایان اسکاندیناوی یعنی اودین، در اصل خود وودن بوده که نامش به وودز یعنی جنگل و وود یعنی چوب معنی داده است. چون هنوز در ارتباط با جنگل قرار داشته است. کاهنان او موسوم به godtiیعنی مردان خدا godدر مجمع فیربولگ گرد می آمده اند که bolg همان بوگ (بوگی من) و پوکا است که نام هایش تلفظ های دیگر عنوان ویکا به نظر میرسد و از طریق puckپسر رابین هود، به جنگل متصل میشود. رابین هود و یارش جان کوچولو نسخه های شیطانی مسیح و جان (یوحنا) در مبارزه علیه اشراف به نفع مردم عادیند. در انگلستان، اودین به نام herneیعنی شاخدار شناخته شده و خدای جنگل است و godtiیا کاهنان او، شاخه ی دانمارکی قبیله ی هرولی هستند. Heroli و chetoi عنوان های دو قبیله ی یهودی فریسی میباشند که به جادوگری در پرستش قوای جنگل روی آوردند. پیکت های کالدونیا از نسل هرولی بودند. در هر دو نسخه ی انگلیسی و اسکاندیناوی، ایزد جنگل، حامی دزدان (وایکینگ ها و رابین هود و یارانش) هستند و از این جهت با هرمس یا مرکوری یونانی نسبت برقرار میکنند که او نیز هم حامی مسافران و هم حامی راهزنان است:

“the origin of the dragon lords of the rings’: laurince gardner: chap5

بر کادوسئوس یا عصای هرمس، دو مار چنبره زده اند که نماد نیروهای متضاد انلیل و حئا به نظر میرسند. با این حال، این دو مار متضاد، همانطورکه میتوانند دو ایزد نرینه باشند میتوانند تضاد نر و ماده را هم نشان دهند. فقط بستگی دارد به این که کدام برادر، نماینده ی پدر و کدام نماینده ی مادر باشد. چون در بعضی متون غنوصی مثل آپوکریفون یوحنا آمده که ال علیون (خدای بالاتر از همه) یک نسخه ی مونث از خود به نام باربلو ساخت و موجودات را از طریق او به دنیا آورد. اما روزی باربلو دچار کنجکاوی شد که خلق مخلوقات روی چه مبنایی صورت میگیرد و در این حالت به دلیل انباشتگی از سوال، به سوفیا یا اخاموت یا خوخمه (حکمت) نامبردار گردید. این سوال محوری باعث شد تا چیزی از خودش در فرزند جدیدش منعکس شود که خواست ال نبوده است. درنتیجه فرزندی زایید نیم شیر-نیم مار که از شدت شرم، او را به سرزمین ظلمت موسوم به کائوس یا کسم (خصم) تبعید نمود و آن فرزند معروف به یلدابهوت (یعنی فرزند کائوس) شد. یلدابهوت همویی است که بعدها یهودی ها را دور خود جمع کرد و خود را به نام یکی از نام های خدا یهوه نامید و ادعا کرد خودش ال علیون یا اله یا الوهیم یعنی خدای اصلی است. ولی در خطابات خودش همیشه خود را با ضمیر و فعل جمع خطاب میکرد چون یک موجود واحد نبود. نور خدایی در ترکیب با تاریکی کائوس به مراتب گوناگونی تجزیه شد و انواع فرشتگان و اجنه را پدید آورد که قوی ترین هایشان ساتانائیل و عیسی مسیح بودند که منظور اصلی از یهوه شمرده میشدند و این دو به سبب تفاوت در وفاداری بیشتر به پدر در عیسی و تمرد بیشتر به سبب دانش در ساتانائیل مقابل هم قرار گرفتند. ساتانائیل که نخستین زاده از جمع الوهیت های یهوه بود منظور اصلی از یهوه شمرده میشد. در برخی روایات غنوصی که تا حدودی در قرآن هم منعکس شده، آمده است که خدا در موقع آفرینش انسان از فرشتگان و ازجمله ساتانائیل خواست تا در مقابل انسان سجده کنند. اما ساتانائیل تمرد کرد و ازاینرو خدا او را از بارگاه الهی اخراج کرد و از آن پس، ساتانائیل مقام ال (الوهیت) را از دست داد و ساتان یا شیطان نامیده شد و از آن زمان، دشمن سرسخت انسان بوده است. معنی این داستان آن است که چون یهوه دانش است، باید مثل دیگر صفات الهی آغشته به جسم، در خدمت بشر باشد اما دراینجا دانش نمیخواهد در خدمت بشر باشد و انتظار دارد بشر در خدمت او باشد چون دانش باور میزاید و انسان اسیر باورهایش میشود و بر سر این باورها با دیگران میستیزد. علت این هم که یهوه میخواهد خودش را خدای راستین جا بزند این است که با مقدس کردن باور به نام خدا میتواند راحت تر مردم را برده ی خود کند و آنقدر در این قضیه پیش میرود که حتی داستان های خدای راستین را به خودش نسبت میدهد و مثلا شورش خودش علیه خدا را به صورت شورش سمائیل جن علیه خودش بازسازی میکند. بدین ترتیب یلدابهوت بسته به این که با چه آدم هایی سر و کار داشته باشد، خودش را در انواع باورها و مکاتب تکثیر میکند؛ از بی خدایی گرفته تا پرستش هزاران خدا. سپس بنا به برخی روایات، یهوه خودش را میکشد تا مطمئن باشد چیزهایی که میداند هرگز آشکار نخواهند شد. پس از آن، دیگر حتی نیروهای فراطبیعی یهوه نیز حافظ دنیا نیستند و فقط غرور او است که در قالب نیرویی کشنده از درون وجود انسانها از آنها قربانی میگیرد. قبل از این مرحله، یهوه بزرگ ترین سرمشق خود برای انسان ها را در افسانه ی معجزات یهودیان به لطف او با نسل کشی بشر در سرزمینی مقدس ارائه کرده است که تنها قوم برگزیده ی یهوه یعنی یهودیان حق دارند در آن ساکن شوند. معجزه ی یهودی های نامبرده زیر فرمان موسی و یوشع، این است که در سرزمین های مفتوحه مردها را میکشند و زن های دوشیزه را به کنیزی و بردگی جنسی میبرند. پس نتیجه این که اگر میخواهید یهوه شما را دوست داشته باشد، باید «مرد» ی باشید که با مردهای دیگر میجنگد و به زنان به چشم کالا مینگرد. اما با عیسی مسیح و لشکرش چه کنیم؟ کافی است ادعا کنید مسیح مهربان، یک یهودی و فرم انسانی خود ساتانائیل –ببخشید، یهوه- است. افسانه ی قتل عیسی مسیح توسط یهودیان و رومیان به اراده ی یهوه، کنایه ای از نابودی مسیحیت ماقبل یهودی توسط یهودیان و رومیانی است که خودشان مسیحیت متعارف را تهیه و جهانی کرده اند. بدین ترتیب، دشمن در لشکر دوست قرار میگیرد و کلیسای قدرتمند شده توسط یهودیان، با جنگی صلیبی مشابه آنچه یهودی های تورات در کنعان کردند، نسل مسیحی نا همسو با خود را برمیچینند و همین کار را هم میتوان درباره ی بقیه ی ادیان تکرار کرد. مشکل این سیستم این است که برای باقی ماندن، همیشه نیاز به دشمن دارد و به همین دلیل هم یهوه مدام خود را به دو شکل متضاد تقسیم میکند و آدمیان را به نام خود ولی در دو جبهه علیه همدیگر بسیج میکند. با هرچه بزرگتر شدن دنیای پرستندگان یهوه در جهان، این جبهه ها نیز عظیم تر و جنگ هایشان چشمگیرتر و گوش نوازتر میشود. جوزف پی.فارل و اسکات دی هارت در کتاب "یهوه خدای دو چهره" معتقدند که در زمان ما، این دو چهره، کفر شیطانی بلوک غرب در مقابل تنها منادی خدا در جهان مکانیکی کنونی یعنی اسلام هستند. درحالیکه مذهب یهودی-مسیحی در تکاملی منطقی به شیطانپرستی تبدیل شده، اسلام تازه در جایگاه یهودی های جاهل کافرکش تورات ظاهر شده است. انگار برای این که کفر باقی بماند همیشه و در هر دوره ای باید یک نوع "یهویسم" ارتجاعی داشته باشیم تا مثل یهویسم تورات و انجیل، در آینده کافر تولید نماید مبادا جا برای جنگ های مذهبی آینده خالی بماند.:

“the origin of evil: Yaldabaoth, yahveh, Enlil”: jan eric sigdell: Christian reincarnation: 23sep2019

این استراتژی، در درجه ی اول با زمان خطی که خود ایدئولوژی مدرن با داروینیسم علمی خود بر مردم تحمیل کرده سر جنگ دارد چون درحالیکه صدای مرحوم هراکلیتوس مدام در گوش ها میپیچد که «در یک رودخانه نمیتوان دو بار شنا کرد»، انگار زمان خطی آقایان، درواقع رودخانه ای دایره ای است که دور خودش میچرخد و گویا تمپلارها هیچ وقت جوک داروینیسم خودشان را باور نداشته اند و ما را منتر آن کرده اند. ناچاریم این را جوک تلقی کنیم چون درست مثل هالیوودی ها که فلسفه ی شوالیه ای خودشان را از زبان احمق های فیلم های فکاهی بیان میکنند، در اسکاتلند و انگلستان پایتخت های دیگر تمپلارها هم مد است که آن فلسفه لای جوک های بی مزه ی گاها تاریخی بیان شوند؛ در این مورد: time our lame یعنی "زمان، لنگ ما" که بازی کلامی با نام teimur lame یا tamerlane یعنی جناب تیمور لنگ است. مثالش هم برمیگردد به بیوگرافی شبه علمی "تاریخ امپراطور بزرگ تیمور لنگ" اثر ژان دو بک، به ویژه فصل سوم کتاب به نام «جنگ تیمور لنگ علیه بایزید امپراطور ترکان» که در آن گفته میشود درست وقتی که بایزید اول سلطان عثمانی داشت پیروزی های محسوسی را علیه صلیبی ها به دست می آورد، لشکر تیمور لنگ عین اجل معلق سر رسید و قلمرو عثمانی را فتح و سلطان را زندانی کرد. این کتاب، کتاب مورد علاقه ی امیران سمرقند بود و از طریق آنها در روسیه هم مطرح و به گفته ی a.t.parfenov محرک اصلی خلق نمایشنامه ای روسی با نویسنده ی ناشناس به نام "اقدام تامیر اکساکوف" شد که در آن، در جریان پیروزی های بایزید بر پالیولوگوس امپراطور روم شرقی، امپراطور از تامیر اکساکوف (تیمور آق ساق) یعنی تیمور لنگ میخواهد تا با بایزید بجنگد. در این نمایشنامه بایزید یک بتپرست و تیمور لنگ، یک مسیحی مومن و متقی است. با این حال، تاریخ رسمی مایل است که تیمور را یک مسلمان متعصب و حافظ قرآن وانماید و البته تعجبی هم ندارد. چون فتح قلمرو سلطان روم –عنوانی که سلاطین عثملانی به خود میدادند- توسط تیمور، روایت دیگر فتح روم شرقی مسیحی توسط سلطان محمد فاتح عثمانی است. با این حال، در داستان تیمور، بایزید و تیمور، هر دو مسلمانی هستند که خودزنی کرده اند و از این دو نام، کهن الگو نیز آقای تیمور است طوری که داستان رودررویی این دو، بدنه ی "داستان دو تیمور" هم شده است که در آن دو نفر به نام تیمور با هم میجنگند؛ هر دو آنها متولد جایی به نام "کچ" هستند ولی یک کچ در ازبکستان و یک کچ دیگر در کنار دریای خزر. البته احتمالا هر دو کچ، انعکاسی از منطقه ی کچ در نزدیکی سامرای ولگا هستند که مقر فرمانروایانی مغول موسوم به تامیر –یعنی امیر بزرگ- بود و ظاهرا با بنا شدن سمرقند –یعنی کنده شده توسط سامرایی ها- محل تامیر (تیمور) هم با این مغول ها به ازبکستان جابجا شده است. اما تشخیص دادن اعتبار حکمروایی تیمور لنگ به سمرقند ازبکستان دلیل دیگری دارد که موضوع را به اندازه ی کافی مضحک کند و آن این که نشان سلطنتی سمرقند سه کره بوده که به کنایه از سه قلمرو جغرافیایی تصرف شده توسط تیمور لنگ توجیه میشده است. این سه کره را شما میتوانید در قالب طلسم سه کره ی طلایی تمپلارها در اروپا به آشکاری دریابید. این سه کره نماد ثروت و پولداریند و بیش از همه در پایتخت های تمپلارها در انگلستان و امریکا رواج دارند. در انگلستان آنها را آویزان از دروازه ی مغازه ها میبینید. منشا آنها به افسانه ی شارلمانی –احیاگر امپراطوری روم- برمیگردد که برای کشتن غولی، یکی از مدیچی ها را اجیر کرد و مدیچی مزبور برای کشتن غول از سه سنگ استفاده کرد. بعد از این که مدیچی ها با بانکداری به ثروت و مکنت رسیدند این سنگ ها را به رنگ طلایی به نماد خود تبدیل کردند. ایالت لومباردی توسط مدیچی ها در ایتالیا به وجود آمد و به بانک لومباردی وابسته بود که توسط خاندان لومبارد، در انگلستان شعبه زد و نشان سه سنگ طلایی مدیچی را با خود به انگلستان برد. مدیچی ها دربار پاپ هایی را تغذیه کردند که به جای مسیح نشسته بودند و ازاینرو سه سنگ طلایی، تبدیل به سه کره ی طلایی شد که سنت نیکلاس (بابا نوئل) قدیس حامی تولد مسیح، به سه دختر مرد فقیری داد تا با فروش آنها بتوانند ازدواج کنند. یعنی نماد فتوحات اسلامی مخرب و فرافکن شده به تیموریسم سلطان عثمانی، همان نماد پولپرستی تمپلار و صلیبی ضد اسلامی اروپایی و -بدتر از همه برای سربازان مسلمان- شرک مسیحی است، فقط ازآنروکه تاریخ اسلام را غربی ها نوشته اند و زمان را برای آنان موافق میل خود توصیف کرده اند و با این کار، زمان و مکان مسلمانان را به کل عوض کرده اند درحالیکه ظاهرا مسلمانان دشمنان مرام آنانند. به این میگویند لنگ کردن زمان.:

“tamerlane”: chronologia.org: 27/3/2015

فکر نبوغ آمیز جنگ داخلی به جای متحد شدن علیه دشمن مشترک، رهبران مزدور دنیای اسلام را آنقدر دیوانه ی خود کرده که آنها دهه ی گذشته را به نام جنگ با غرب به دست و پا زدن در خاکستر و خون جنگ داعش گذراندند. البته تنها ضربه ای که این کارشان به استکبار غرب زد این بود که باعث شدند استکبار غرب از شدت خندیدن به آنان ناخواسته دچار دل پیچه شود. این رهبران مسلمان هیچوقت احساس بدی نیافتند از دانستن این که جوانانشان الان جای جوانان اروپایی ای نشسته اند که با خواندن تاریخ تهوع آور جنگ های فرقه ای مسیحیت، از مسیحی بودن متنفر میشوند. در قرن 18 و زمانی که صومعه ی سنت دانیلوف در مسکو در لابه لای طرح گسترش مسیحیت در روسیه پا میگرفت هم امید میرفت با افزایش قدرت کشیش ها در روسیه آنجا به سرزمین کفر تبدیل شود، اتفاقی که در دوران حکومت شوروی نزدیک بود به تمامی رخ دهد.

فرزند هنرمند جن ماده: درباره ی عشق های دروغین سینما

نویسنده: پویا جفاکش

مجله ی "فرهنگ امروز" در شماره ی 36 خود (مرداد 1401) ویژه نامه ای در باب ارتباط رئالیسم و سینما ترتیب داده و ازجمله در باب رئالیسم در سینمای قبل از انقلاب، با آقای فریدون جیرانی مصاحبه کرده بود. جیرانی از همان ابتدای مصاحبه، تمرکز خود را روی سینماگران خارج از جریان اصلی مثل شهیدثالث و بیضایی و کیارستمی قرار داد درحالیکه مدام یادآوری میکرد که آنها نظر خود را درباره ی واقعیت اجتماع در قالب واقع گرایی ظاهری فیلم هایشان ارائه داده اند. به میان کشیده شدن موضوع سینمای جاهلی توسط مصاحبه کننده –مرتضی اسماعیل دوست- دیالوگ زیر را بین دو طرف ایجاد کرد:

«اسماعیل دوست: جریان تولید سینمای ایران در قبل از انقلاب بیشتر به دوش فیلم فارسی بود و آثار واقع گرایانه با نگاهی انتقادی به اتفاقات پیرامون انگشت شمارند. سینمای فیلم فارسی با تمرکز به وجه خیال پردازانه، فاصله ی زیادی با واقعیت داشت، حتی وقتی به سراغ شخصیت های واقعی یا افسانه ای مثل یعقوب لیث یا امیر ارسلان نامدار میرود، شخصیت ساختگی خود را برای جذب تماشاگر میسازد. دلیل دوری سینما از واقع گرایی چه بود؟

جیرانی: من از شما سوال میکنم. مگر تعداد فیلم های رئالیستی در سینمای امریکا چند درصد بوده است؟ حتی سینمای نئورئالیستی هم دچار استحاله میشود و زاواتینی و دسیکا به فیلم ملودرام سانتی مانتال "گل آفتابگردان" میرسند.

اسماعیل دوست: هالیوود بر پایه ی تولید آثار خیالپردازانه و مصرفی بنا شده است اما در همان سینما نسبت به برخی حوادث تاریخی واکنش های سینمایی را شاهدیم و درباره ی برخی شخصیت های واقعی چند فیلم با نگاه های مختلف ساخته شده است.

جیرانی: فیلم های واقع گرا در سینمای امریکا و اروپا درصد قابل توجهی ندارند. تعداد این فیلم ها در سینمای ایران هم اندک است. حتی در بعد از انقلاب که فیلم هایی با بودجه ی دولتی ساخته شدند، سینمای غالب محسوب نمیشود. سینمای غالب، سینمای عامه پسند است اما از دل این سینما فیلم هایی با نگاه واقع گرایانه به وجود آمد. الان شما از "خشت و آیینه" یاد میکنید، اما آن زمان کسی به آن فیلم توجه نمیکرد. وقتی در سال 1344 فیلم خشت و آیینه به نمایش درآمد، هیچ نقد مثبتی نداشت. حتی وقتی دوباره در سال 56 در سینما مولن روژ نمایش داده شد، باز هم نقد مثبتی درباره اش نوشته نشد. یعنی فیلم جریان ساز زمان خود نبود.

اسماعیل دوست: آثار ماندگار، نیازمند گذر زمان و تحلیلی به دور از جو زمانه هستند.

جیرانی: زمان گذشت و در سال های بعد از انقلاب که فیلم ها دوباره بازنگاه شدند، خشت و آینه تبدیل شد به سرلوحه ی سینمای واقع گرای قبل از انقلاب؛ یا فیلم "شب قوزی" که اصلا در زمان خود مورد توجه قرار نگرفت.»

به نظر میرسد عدم از استقبال از سینمای واقع گرا بخصوص در ابتدای تاریخ سینما در هر کشوری، ناشی از این باشد که مردم به تمام فیلم ها به چشم واقع گرا نگاه میکنند. یعنی همین که آمال و آرزوهایشان در قالب فردی گوشتمند که داخل شهر و روستا و محیطی فیزیکی زندگی میکند، نمایش داده میشود، باعث میشود تا هر افسانه ی شیرینی به زبان تصویر برایشان واقعی شود. این موضوع بخصوص در نمایش عشق برای این مردم، باعث بدیهی شدن دروغ هایی پیش آنها شده که در قدیم، تاکید میشد در دنیای اجنه و پریان رخ میدهند. در روایت کرتین تروآیی از داستان پرسیوال، شوالیه ی جستجوگر گرال یا جام مقدس، مادر پرسیوال به او میگوید که اگر با جن ماده ای روبرو شد، به زبان خوش یا به زور، بیامیزد چون این رویداد در هر حال به او موفقیت های جادویی اعطا خواهد کرد. هرچند مطمئنیم که خالق هرزه ی این داستان، چنین پندی را از زبان مادر خود و هیچ مادر دیگری نشنیده است، ولی باز اینقدر شرف داشته که اعتراف کند چنین چیزی نه در ارتباط با زنان زمینی بلکه در ارتباط با زنان جن روی میدهد ولی بر پرده ی سینما، زنان جن دلخواه داستانپردازان هرزه، تبدیل به زنان زمینی شده اند و به زبان آدمیزاد، مردم بسیاری را به گمراهی و بدبختی و تباهی در راه عشق کشانده اند. پرسیوال یکی از پایه های ادبیات تمپلار است و این تمپلارها هستند که عشق amor را با ادعای این که عشق زمینی، پایه ی عشق آسمانی است، مقدس نموده و کعبه ی آمال مردم احساساتی نموده اند. معادله ی آنها بر عشق بیواسطه ی الهی در مسیحیت استوار است که به گفته ی "جان مک گینس" –استاد فلسفه ی کلاسیک در دانشگاه میسوری- نه تنها جهانی نیست بلکه حتی در دو مذهب ابراهیمی دیگر یهودیت و اسلام نیز جایگاهی ندارد. مک گینس در مقاله ی "اختفای اختفای الهی: عشق الهی در سرزمین های اسلامی قرون میانه" عنوان میکند که تقریبا هر جا با کلمه ی عشق در متون اسلامی کلاسیک مواجه میشویم، میتوانیم مطمئن باشیم که رد فکر نویسنده به ترجمه ی آثار مسیحی به عربی میرسد. چون درحالیکه "عشق" در زمینه ای الهی در اسلام مطرح شده، لغات اولیه در باب رابطه ی عاشقانه ی انسان و خدا چیزی متفاوت از مفهوم مسیحی را بیان میکنند. خدا نسبت به انسان "محب" است و محبت میورزد. "حبب" یعنی دوست داشتن. رابطه ی زن و شوهر نیز بر پایه ی محبت است و آنها یکدیگر را موقع ابراز علاقه "حبیبی" و "حبیبتی" میخواندند درحالیکه این عناوین به راحتی در خارج از حیطه ی جنسی نیز بین مردم جاری میشد. محبت الکی به وجود نمی آید و باید شخص، رفتارها و خصوصیات خوبی در طرف دیگر ببیند که در او علاقه ایجاد کند. ازاینرو عملکرد محبوب در مقابل حابب بسیار مهم است. همین موضوع درباره ی "ودود" دیگر کلمه ی به کار رفته درباره ی خدا نیز صادق است بخصوص ازآنروکه "ودد" ریشه ی ودود، منشا کلمه ی "مودت" یعنی یاری کردن نیز هست. درمقابل، علاقه ی ایدئال انسان به خدا بر پایه ی "شوق" است و شوق یعنی این که انتظار کار خاصی از طرف نداشته باشید و هرچه او میکند حتی اگر بر ضدتان باشد بپذیرید. علت تفاوت رابطه ی خدا و مخلوق در این معامله، آن است که محبت بر پایه ی شناخت استوار است و شناخت چیزی است که افراد را از هم شاخص و متمایز میکند. کلمه ی "شخص" در قدیم همان کاربردی را داشته که امروزه کلمه ی "عقل" دارد چون به قوه ی "تشخیص" –از ریشه ی شخص- برمیگردد. شخصیت یعنی شخص بودن به این معنی که قوه ی فکر و دانش افراد و عملکرد حاصل از این فکر توسط فرد، افراد را از هم متمایز میکند. شخص به ودد و حب می انجامد و حب در صورت موفقیت، سبب "اتصال" میگردد. اتصال آدم ها در زندگی زمینی تقریبا ممکن است، ولی اتصال به خدا به گفته ی مک گینس فقط بعد از مرگ میتواند ممکن شود. اما مک گینس اعتراف میکند که نمیداند مسلمانان امروزی، چقدر به این باور وفادارند. به هر حال، فرض غلط تمپلاریسم بر همین اتصال از طریق عشق زمینی استوار است و عشق الهی را به عشق ورزی خدا در قالب بشری به نام عیسی مسیح با زنی به نام مریم مجدلیه قرار میدهد. آرامگاه این مریم مجدلیه در جایی به نام "رنه لو شاتو" یعنی دره ی اتصال در فرانسه قرار دارد. کاترین دو مدیچی معروف هم در قلعه ای به نام "شاتو" (اتصال) دور از شوهرش هنری دوم (شاه فرانسه) زندگی میکرد. کاترین دو مدیچی که مادر سه پادشاه اروپایی بود، تجسد لیلیت جن ماده ی شهوتجو بود که پیشتر در وجود مارتا خواهر مریم مجدلیه هم حلول کرده بود و ظاهرا اهمیت او در داستان تمپلارهای فرانسوی و فرارشان به بریتانیا ناشی از آن است که کاترین دو مدیچی، دریچه ی "آتن" مقدس مدیچی ها یعنی فلورانس به روی فرانسه بود. کازیمو دی مدیچی از اسلاف کاترین، بزرگترین کتابخانه ی اروپا در قرن 15 را داشت که بخش عظیمی از آثار منسوب به یونان باستان ازجمله کتب افلاطون از آن استخراج میشد و ادعا میگردید که آنها از قستنطنیه پایتخت روم شرقی –استانبول در ترکیه ی کنونی- به ایتالیا منتقل شده اند. اولین اثر منسوب به یونان باستان، ایلیاد هومر است که شرح کشتارهای یک مشت مرد بر سر یک زن به نام هلن و به عنوان همتای لیلیت در تروآ در سواحل غربی ترکیه است. این روایت مرتبط با سکنی گزیدن هلنی های موسوم به ایونی در ترکیه ی غربی است که ظاهرا مبدا انتقال یک الهه ی شهوتجو از آسیا به هلاس در مقام دروازه ی اروپا شمرده شده اند، الهه ای که سبب نامیده شدن یونانی ها به هلنی به نظر میرسد:

“love and love magic”: john frank: hxmokha: 29sep 2021

به روایتی مهمترین شهر یونانی ایونیه در ترکیه ی غربی، "آتنا" نام داشت که توسط آتنی های هلاس و به نام الهه شان آتنا-مینروا بنا شده بود. نام دیگر این شهر، هلنا بود که لیکوفورون آن را به معنی کبوتر دانسته است. کبوتر را به عبری، گاها یونا یا یونی مینامیدند و بنابراین ایونی و یونانی میتواند با هلنی هم معنی باشد. هسیخیوس، لغات ایونی و هلنی را هم معنی میدانست و هلنی ها و ایونی ها را از نسل یونیم بابل و سوریه میخواند. آرگوسی نیز با این لغات مترادف است ازآنروکه کشتی آرگوی یاسون و آرگونات ها وقف آتنا بود. شهر انطاکیه در سوریه، یونا نامیده و تصور میشد توسط آرگونات ها بنا شده است. ارمیای نبی (16 : 1) هشدار به مهاجرت یهودیان از بابل به سرزمین اصلی برای فرار از مواجهه با شمشیر یونیم میدهد. یوحنای انطاکیه ای، مدینی ها را همان هلنی ها میداند و یثرو پدرزن و استاد مدینی موسی را هلنی میخواند. لغت هلنی دراینجا باید انتساب به علیون یا ال، خدای کنعانی را مدلل کند. کوهی در نزدیکی اکباتنان در مدیا (ماد) نامبردار به آرگوس بود و مدیا باید همان مدین باشد. هندوها سرزمین های غربی را به نام یاوانا میخواندند و لغت یونی به معنی طبیعت ماده را از نام آنان اخذ کرده بودند. یونیا ها در غرب با طبیعت ماده و منفعل، از پیروان ایشوارا یا خدای فعال و نرینه ی شرق که همان خورشید است شکست خوردند. ایشوارا از لغت "آشور" (فرمانروا) می آید که منشا نام ازیریس است و به گفته ی هلانیخوس، ازیریس رهبر آرگو (در جایگاه یاسون) بود. به نوشته ی هسیخیوس، آرگوی مصری قایقی است که توسط هفت قایقران رانده میشود و نمادی است از زمین که به گردش هفت سیاره اداره میشود و همچون قایقی در دریای کیهانی شناور است؛ روح قایق به شکل یک شیر است و سر یک شیر در جلو قایق ساخته شده است.:

“anacalypsis”: godfrey Higgins: holborn: 1878: v1: p481-8

این که چرا هلن زن شوهر دار بی وفا با آتنا الهه ی دوشیزه همهویت است را باید در کنشگری انسان نسبت به الهه دید بخصوص در مواجهه ی او با تروبادورهای داستانسرای قهرمانی شوالیه ها و عشق های حرامشان که به گفته ی سر لارنس گاردنر، در ابتدا ادبیات خود را یک کشتی یا جزیره ی پرووانسی-فلاندری شناور بر دریای نورمان-کاتولیک می یافتند. گاردنر، ستون فقرات پایه ی پرووانسی ادبیات عاشقانه ی تروبادور را بر این موتیف اولیه استوار می بیند: یک مرد انسان در عشق به یک زن جن سقوط میکند؛ جن ماده برای زندگی با او، شرطی میگذارد و مرد قبول میکند، ولی مرد، روزی شرط را زیر پا میگذارد و زن جن را از دست میدهد؛ بقیه ی داستان، تلاش مرد برای بازیابی زن جن است که گاهی در آن پیروز میشود و گاهی شکست میخورد. به گفته ی گاردنر، در این داستان پایه، زن جن یا فراطبیعی، یک موضوع ممنوعه است و کنایه از زنی که مسخر خدا یا خدایان –این دومی را مسیحیان، همان اجنه میدانستند- شده است، یعنی زنی که دچار عادت ماهانه شده است و خونریزی مهبلی دارد. چون بالا آمدن خون در عادت ماهانه کار جزر و مد ماه است و این را به انتخاب شدن توسط خدای ماه و نیروهایش یا همسری موقتی آنها با زن تشبیه میکردند. همانطورکه با زن دچار عادت ماهانه نباید آمیزش کرد، زن مقدس نیز برای انسان ها دوشیزه و راهبه است. ازاینرو سمبل زن مقدس که در کلده الهه عیشتار بوده است، در غرب لاتینی به دایانا یا آرتمیس الهه ی دوشیزه ی ماه هویت میدهد که در نسبت با شب، تکرار لیلیت محسوب میشود. در آیین های حکیمانه حول دیانا، «حرم سلیمانی» solomanian harem و معبد رتو rto از کاهنه های دوشیزه ای پر میشوند که اهمیتشان نزدیک کردن مردان به هم و برانگیختن عشق همجنسگرا بین مردان از درون معبد است. این کاهنه ها را که از سن 18سالگی به خدمت گمارده میشدند، عمدتا از میان دخترانی با موی سرخ و پوست سفید انتخاب میکردند که به تصویر عمومی از زن جن نزدیکتر باشند. اگر چنین زنی حالت خدایی داشت، مردی که موفق میشد او را به تقدیم بکارت زن به خود راضی کند، قطعا از خود زن، خدایی تر به حساب می آمد. بدین ترتیب، فتح دوشیزگی، کنایه ای از موفقیت ایزدی و ورود به دنیایی فراانسانی بدون ترس از عقوبت خدا بر گناهان انسان های معمولی به نظر میرسید و به گفته ی گاردنر، این است ریشه ی موتیف هندوی قدرتمند شدن برهمن در جادوگری توسط کالی همسر خدای نابودگر (شیوا) در ازای آرمیدن با او اما به سزای فروختن روح اخلاقی خود به آن الهه. این یک بده بستان از همان نوعی است که معمولا باعث میشود مردان در اطلاق صفت "هرزه" به زنان بددهن و به اصطلاح دریده، کمتر درنگ کنند. چون زن تا وقتی که دوشیزه است در مشت مرد است اگرچه ساحت خدا است. اما با آمیزش جنسی و بخصوص با افزایش آن، زن فعال تر و به دنبال آن گستاخ تر، پرخاشجوتر و خودخواه تر میشود؛ چیزی که گذشتگان به تجربه دریافتند و امروزه میدانیم دلیلش ترشح بیشتر استروژن و آدرنالین در بدن زن پس از رفع باکرگی است. آدرنالین چون هم در آمیزش جنسی و هم موقع ترسیدن ترشح میشود، عامل نسبت سازی بین این دو رویداد احساسی است و به تجربه ی جنسی، نوعی توهم جنگجویی میبخشد که برای راضی کردن موقت افراد بی اعتماد به نفس مفید است. آنچه در این رویداد مهم است، حاصل عشق گناه است که به فرزند شوالیه از زن جن تشبیه میشود و خود، یک جن تباه کننده است. سمبل او را در جادوگری به نام رابین آرتیسون میشناسند که احتمالا فرمی از رابین هود معروف است. رابین یعنی مشهور درخشان، و آرتیسون یعنی پسر آرشیتکت یا معمار. رابین آرتیسون، شاه جن پسر معمار است که منظور از معمار، ماسون ها و اعقابشان شوالیه های تمپلار است. artisson را به mac art ترجمه کرده اند که ظاهرا گسترش کاربرد لغت art به معنی هنر، به جدا شدن آن از ماسونری قابل تعبیر و نشانه ی همعنانی هنر رایج و مکاتب رازآمیز قدرت یافته توسط فراماسونری با هم در عصر مدرن است:
“the origin of the dragon lords of the rings”: laurince gardner: chap4

هنرمند همچون خدا خلقت میکند و بنابراین خلقت او در حکم خوابیدن با همسر خدا و نسخه ی تکثیر شده اش یعنی زن جن است. اگر قرار است این وصلت به تولید شیاطین بینجامید، نباید تعجب کنیم که هنر هفتم، نقش فعالی در دچار شدن جوانان به عذاب روحی عشق ایفا کند و در راه معتبر کردن خود به ایزدی بودن، از هیچ کوششی در گسترش نکبتبار ادبیات عشقی و جنگی تروبادور-تمپلار فروگذاری نکند.

کافرها بیش از مومن ها انتظار عشق از جانب خدا را داشته اند.

نویسنده: پویا جفاکش

سال 1383 یا 1384 بود؛ دورانی که تازه خانواده ی ما داشت به فیلم دیدن بعد از ساعت 12 شب عادت میکرد. به طور اتفاقی دیدم خواهر و برادرم دارند از جشنواره ی تابستانی فیلم های سینمایی شبکه ی2، یک فیلم کابویی کلاسیک با دوبله ی زمان شاه نگاه میکنند. از آن یک مقداری که دیدمش، چیزی از داستانش دستگیرم نشد. ولی یک تکه اش در ذهنم ماند. یادم نیست به چه مناسبتی بیان شد، ولی صاحب دیالوگش کابوی بی سر و پایی به نام "هیچ کس" بود. داشت داستان پرنده ی کوچکی را تعریف میکرد که در برف زمستان گیر کرده و از شدت سرما در شرف مرگ بود. گاوی ازآنجا میگذشت، دلش به حال پرنده سوخت و برای این که پرنده را گرم کند، یک «کیک گاوی گنده» روی پرنده انداخت. لحظاتی بعد روباهی از راه رسید، پرنده را داخل کیک گاوی دید و گفت: «وای پرنده ی بیچاره. چه کسی تو را توی این کیک گاوی گیر انداخته است؟ صبر کن. الان درت می آورم.» روباه، پرنده را از توی کیک گاوی بیرون کشید و خورد. کابوی از این داستان نتیجه گرفت: «هر کسی که زندگیت را به کثافت بکشد، دشمنت نیست. هر کسی هم که تو را از توی کثافت بیرون بکشد، دوستت نیست.»

منطق عملگرای سناریست این فیلم که با کابوی های جاهل سرگشته همذاتپنداری میکند، یک حکمت عامیانه را میداند که دانایان ثروتمندی که بیش از عوام بخت مطالعه و کسب معرفت داشته اند از آن غافلند. اگر مردم در قدیم، خداپرست تر بودند به خاطر این بود که تصویرشان از عشق ایزدی خیلی با تعریف عشق در نزد ثروتمندان باسوادی که اطلاعات مذهبی کشیش ها در کتاب هایشان را از بر بودند تفاوت داشت. برای دارایان، عشق یعنی دادن دارایی بدون هیچ چشمداشتی، و البته هر چقدر مردم در طول سال ها داراتر شده اند، بیشتر از قبل، این تعریف عشق را از اشراف و کشیش های حامیشان و نویسندگان و رسانه پروران آن طبقات اقتباس کرده و در مقابل ناملایمات، راحت تر اعتقاد خود را به عشق خداوند به انسان از دست داده اند. خدای کشیش ها خدای بهشت است و به آدم های خوب، نسخه ای از بهشت بخور و بخواب و بی نیاز از کار و زحمت اعطا میکند که البته چنین خدایی ظاهرا فقط میتواند اشراف بیکاره و اهل شکار و مالیات را دوست داشته باشد. به همین دلیل هم برای سال ها مردم نیازی به باور به چنین خدایی در خود حس نمیکردند، چون وجودش به نفع بیشتر مردم نبود. اما حالا که افزایش دارایی مردم با میزان صبر آنها در مقابل مشکلات نسبت عکس پیدا کرده، صدای آنهایی که از سر خلاصه کردن خدا در خدای عاشق و دوست داشتنی اشرافیت کلیساپرور، باور به خدا در یک دنیای خالی از عدالت و نامطابق با رضایت مادی کامل را کلا غیر قابل دفاع دانسته اند نیز بلندتر شده است. همین موضوع است که باعث جاری بودن بحث درباره ی کتاب «احتجاب الهی و خرد انسانی» جان شلنبرگ (1959 تاکنون) فیلسوف کانادایی شده است. او برای اولین بار، استدلال قرینه گرایی علیه خدا را مطرح کرد و این برهان چنان با تلاش شلنبرگ گره خورده که به سختی میتوان آنها را از هم تفکیک کرد. شلنبرگ، همان تصویر کلیسا از خدا در مقام کامل ترین موجود را برمیدارد و استدلال میکند که در این صورت، او عالم مطلق، قادر مطلق، و البته عاشق مطلق است. اما چطور ممکن است خدا عاشق بندگانش باشد ولی در موقع سختی ها به داد آنها نرسد؟ انتقادها به دیدگاه شلنبرگ گاه مبنایی بوده و گاه پس از پذیرش مبنا، ادله ناکافی شمرده شده اند. ازجمله دسته نقدهای اول، میتوان از مک گینس و ازجمله نقدهای دسته ی دوم میتوان به نقد "دانیل هاوارد اشنایدر" اشاره کرد. در ایران هم مجله ی اطلاعات حکمت و معرفت (شماره ی 164: پاییز 1401) ویژه نامه ای در نقد احتجاب الهی شلنبرگ منتشر نموده و ازجمله درباره ی آن، با امیرعباس علیزمانی –دانشیار گروه فلسفه ی دین دانشکده ی الهیات دانشگاه تهران- مصاحبه نموده است. به گفته ی آقای علیزمانی:

«عشق در نگاه شلنبرگ با عشقی که در مورد مادر نسبت به فرزند به کار میرود وحدت مفهومی دارد و به تعبیری او میگوید اگر بخواهیم عشق را نسبت به بندگان تصویر کنیم باید کامل ترین مصداق عشق را که عشق مادر نسبت به فرزند هست آن را در سطح بالاتری به خدا نسبت دهیم. حال یا بگوییم نسبت این دو عشق، مشترک معنوی است یا مانند دیدگاه توماس قائل به آنالوژی تمثیل باشیم. شلنبرگ این را قبول ندارد که عشق درباره ی خدا معنای دیگری دارد. به این دلیل که اگر به معنای دیگری قائل باشیم، دیگر خدا از دسترس شناخت ما خارج میشود و این مسئله اختصاصی هم به عشق ندارد و سایر اوصاف خدا هم ازجمله علم، قدرت و حیات را نیز شامل میشود. در سنت فلسفه ی اسلامی، برخی قائل به اشتراک لفظی بین صفات انسانی و صفات خدا هستند و طرفدار الهیات سلبی هستند. از دیدگاه شلنبرگ، چنین خدایی یک خدای ناشناختنی است. اگر بخواهید یک خدای شخصی باشد، چون تصویری که او از خدا دارد به عنوان یک person است، یک شخص است،درعین حالیکه متمایز و کامل است ولی عاشق و خیرخواه هم هست و این عشق و خیرخواهی، مولفه هایی دارد مثل این که بگوییم a+b+c+d. از معشوقش مراقبت میکند، در هنگام خطر به داد معشوقش میرسد، نسبت به سعادت و کمال معشوقش حساس است و سعی میکند معشوقش را به سعادت و کمال برساند. زیرا برخی گفته اند معنای واقعی عشق یک جور اشتراک در happiness است، اشتراک در خوشبختی است. خوشبختی معشوق من میشود خوشبختی من، بدبختی او میشود بدبختی من، اشتراک در رنج است. وقتی ما میگوییم خداوند عاشق است، معشوق را رها نمیکند. مهمترین مسئله در عشق آنطوری که شلنبرگ به آن بسیار تکیه میکند، ارتباط است. ارتباط دوسویه ی شخصی است و میگوید این ارتباط مهمترین مسئله است و اتفاقا فقدان این ارتباط است که دردسرآفرین شده است. این ارتباط یک ارتباط دو سویه است. یک سوی این ارتباط عاشق است و سوی دیگر آن معشوق است. عاشق نباید طوری پنهان شود که معشوق او را پیدا نکند.»

شلنبرگ در مورد پنهان شدن خدای عاشق تمثیلی دارد که علیزمانی آن را بازگویی میکند: «تمثیل کودکی که در جنگل همراه مادرش است و برای بازی با مادر، خود را پشت درخت پنهان میکند و مادر او را پیدا میکند. موارد متعددی اتفاق می افتد و با هم بازی میکنند و مادر بچه را پیدا میکند. ولی یک بار، کودک پشت درختی پنهان میشود و هر چه مادرش را صدا میزند مادر به سراغش نمیرود تا این که خورشید غروب میکند و هوا تاریک میشود و کودک خیلی نگران میشود و صحنه از حالت بازی عوض میشود و تبدیل میشود به صحنه ای خوفناک، هرچه مادرش را صدا میزند و فریاد میزند، مادر به سراغش نمی آید. از پشت درخت بیرون می آید و اطراف را جستجو میکند باز هم به مادرش نمیرسد.» این تمثیل، حکم افراد با ایمانی است که تا مدتی همه جا خدا را همراه و مراقب خود میدانند و بعد یک روز احساس میکنند خدا دیگر همراه و محافظ آنها نیست؛ اتفاقی که تقریبا برای تمام مومنان می افتد. حالت دیگری هم میتواند داشته باشد و آن این که کودک در اثر ضربه به سر، حافظه ی خود را فراموش کرده باشد و نداند مادرش کیست، ولی چون رابطه ی خوب کودکان دیگر با مادرانشان را میبیند خوشش می آید و به دنبال مادر خودش میگردد. این حالت ره گم کردگانی است که خدای خود را نمیشناسند ولی چون خوشبختی مومنان را دوست دارند هرچند به عبث به دنبال خدای موافق ذهن خود میگردند. حالت سوم، حالت کافران است. کودک میبیند در جنگل همه چیز هست. میگوید: چه نیازی به مادر دارم؟ اصلا مادری وجود ندارد. تا این که از داخل جنگل، حیوان درنده ای درمی آید و روی کودک میپرد. کودک درحالیکه با عجز سعی میکند خود را از آسیب چنگال ها و فک حیوان دور نگه دارد، مدام مادر را صدا میزند، ولی هیچ مادری برای کمک نمی آید. این هم وصف کافرانی است که در وقت گرفتاری، به یاد خدا می افتند و او را به یاری میطلبند. با این حال، علی زمانی میگوید این مسئله ی رها شدگی توسط خدا، نه فقط موضوع تازه ای نبوده، بلکه حتی در کتاب مقدس مسیحیان هم مطرح شده است. ایوب معروف ترین نمونه اش است که وقتی دارایی و خانواده اش را از دست میدهد و زندگی مادیش تباه میشود، بیش از رنج زندگی، این احساس که خدای محبوبش رهایش کرده، آزارش میدهد. حتی خود مسیح هم بالای صلیب خدا را صدا زد که چرا رهایش کرده است؟ که البته هیچ کمکی هم نیامد. ولی به گفته ی علیزمانی، تنها پس از مطرح شدن «مرگ خدا» توسط کسانی چون نیچه در دوره ی جدید بوده که موضوع رها شدن آدم ها توسط خدا به عنوان نقیضه ای علیه ایمان و سلاحی در دست خدا ستیزان استفاده شد. (صفحات 5تا7 مجله) میتوانیم بگوییم که چرا پس از آن، مردم عادی هم تحت تاثیر این استدلال قرار گرفتند. در مدارس، تاریخی تدریس میشد که در آن، از بیش از 1000سال حکومت سختگیرانه و زوری کلیسا و تعالیمش بر مردم سخن میرود تا به مردم، بباوراند که خدای عاشق کلیسا تمام این مدت بالای سر مردم بوده و مردم آن را همیشه پذیرفته بوده اند. مردم در عصر سوادآموزی، این سخن را معقول می یابند غافل از این که تا خود قرن 19 اکثر مردم اروپا و جهان، بیسواد و بی اطلاع از اصول مذهب بودند و توانایی درک علوم کلیسایی و مفاهیم عرفانی و فلسفی آن را نداشتند. کشیش ها هم اکثرا ریاکارتر از آنی بودند که نیازی به فعال کردن چنین حسی در مردم داشته باشند. آنها اکثرا با روستاییان ساده ای سر و کار داشتند که مذهبشان را جنبل و جادو تشکیل میداد و کشیش ها هم برای آنها یک دستگاه جنبل و جادوی مسیحی راه انداخته بودند. مقلدان مسلمان و بودایی و هندوی کشیش ها هم همین کار را در سیرزمین های شرقی تر کرده بودند. بنابراین خدای عاشق کشیش ها درست همان زمانی داشت معروف میشد که حالت قبلیش یعنی خدای خشن یهودیت هم از طریق همان کتاب مقدس، بخت تکثیر چهره ی خود را داشت و همین تصویر زورگوی خدا بود که سربازان دول استعمارگر اروپایی را به خدمت به دولت متبوع در راه گستراندن مسیحیت در کشورهای کفار برمی انگیخت: تصویری جنگجو پسند از خدا که کوچکترین برداشتی از خداوند عشق، در آن ممکن نیست. در چنین فضایی، حتی داروینیسم هم با تعبیر کردن انسان به یک جانور غریزی وحشی، بیش از خدای عشق بخت موفقیت داشت چون برابر شدن انسان ها با حیواناتی که فقط در اثر قدرت بیشتر، میتوانند بر گونه های دیگر یا همنوعان خود فائق آیند تضادی با آن نوع دینداری ندارد با این تفاوت که خدا میتواند سلاحی در دست بشر باشد که دیگر جانوران برای جنگ از آن استفاده نمیکنند.

درواقع استدلال مبنی بر عشق خدا تا همین چند دهه پیش در ایران و کشورهای اسلامی نیز استدلال مناسبی نبود. در اسلام، خدا بیشتر ممتحن است تا عاشق. حتی در مسیحیت هم بر مورد امتحان بودن مردم تاکید میشود و فقط اشرافند که خدا عشقش را نثارشان میکند، چون کارهای یدی را که نشان امتحان الهی مردم عادیند انجام نمیدهند. چیزی که در یکی از دست نخورده ترین کتب درسی دانشگاهی ایران در مورد تصمیم خدا در مورد نوع خلقت بشر و عواقب آن برای زیست اجتماعی انسان به ما آموخته اند کمتر جایی برای عشق بی واسطه ی الهی از آن نوعی که ادبیات اشرافی غرب در مورد بخشش تمام گناهان بشر توسط خدا –مثلا در فاوست گوته- نوشته اند باقی میگذارد. درست مانند پایه ی شرع اسلام که از معدل گرفتن بین خشونت یهودی و مهربانی مسیحی پدید آمده، اینجا هم مطابق یک فرافکنی بسیار تکراری، آموزه ی جمهوری اسلامی، تمام نظریه های موجود در مورد ذات بشر را جمع میکند و از آنها میانگین میگیرد:

«از دیرباز در میان دانشمندان علم اخلاق این بحث مطرح بوده که آیا صفت های انسانی قابل تغییر است؟ در این باب، سه نظریه مطرح است: عده ای معتقدند صفات انسانی تغییرپذیر نیستند؛ برخی دیگر، صفت های انسانی را قابل تغییر میدانند و بعضی دیگر نیز گفته اند برخی صفت ها تغییرپذیر و برخی نیز تغییرناپذیرند. کسانی که به تغییرپذیری اخلاق انسانی معتقدند، میگویند اخلاق تابع گوهر انسان است. کسانی که از سرشت پاک و نیک برخوردارند، اخلاقشان نیکو است و آنانی که سرشت ناپاک دارند، از صفت های اخلاقی خوب بی بهره اند:

چون بود اصل گوهری قابل

تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نکو نتاند کرد

آهنی را که بد گهر باشد

سگ به دریای هفتگانه مشوی

که چو تر شد پلیدتر باشد

خر عیسی گرش به مکه برند

چو بیاید هنوز خر باشد (گلستان سعدی)

از نظر اینان تغییراتی که در اخلاق انسانی به وجود می آید، موقتی است؛ زیرا این تغییرات ناشی از عوامل خارجی چون نصیحت و تنبیه است و با از بین رفتن آنها انسان به اخلاق اصلی خود بازخواهد گشت، همانند درجه ی حرارت آب که با از میان رفتن عامل خارجی به حالت پیشین بازمیگردد. خلاصه آن که از نظر این افراد، صفت های انسانی تابع نوع آفرینش روح و جسم افراد است و چون نوع آفرینش اینها قابل تغییر نیست، صفت های انسانی نیز تغییرناپذیرند. در مقابل، کسانی که قائل به تغییر پذیری اخلاق هستند، میگویند اخلاق انسان با سرشت و طبیعت انسانی ارتباط دارد، اما این بدان معنا نیست که هر گونه سرشت و آفرینش لزوما به اخلاق و رفتار خاصی منجر شود، بلکه هر گونه ای از طینت و آفرینش، آمادگی و استعداد بیشتری برای پذیرش گونه های خاصی از صفت های اخلاقی را دارا است. با این همه، انسان میتواند از بروز آن صفت ها جلوگیری کرده، صفت های دیگری را به وجود آورد. برای مثال، کسی که دچار ضعف اعصاب است، آمادگی بیشتری برای تندخویی دارد اما همین فرد، میتواند با تمرین و تکرار از بروز تندخویی جلوگیری کند، همان گونه که افرادی که از نظر وراثتی در معرض برخی بیماری ها هستند، میتوانند با اتخاذ تدابیری خاص، مانع بروز آنها شوند. البته تاثیر عوامل خارجی میتواند ثابت و دائمی باشد، نه موقت و گذرا؛ مانند تاثیر تعلیم و تربیت در ایجاد توانایی خواندن و نوشتن. فردی ممکن است در طول دو یا سه سال تعلیم و تربیت، توانایی خواندن و نوشتن و حساب کردن را بیابد و برای همیشه آن را نگاه دارد؛ زیرا بقای آن، مشروط به تمرین و تکرار است نه تعلیم و تربیت. صفت های اخلاقی نیز تحت تاثیر رفتارهای خاص و تکرار آن رفتارها به وجود می آیند. اگر فردی عمل نیک یا رفتار زشتی انجام دهد، این عمل تاثیری مثبت یا منفی در او بر جای مینهد و تکرار آن نیز موجب میشود این تاثیر قوی تر گشته و کم کم کیفیتی خاص –فضیلت یا رذیلت اخلاقی خاصی- در او ایجاد شود. این کیفیت ها پس از پیدایش و جا گرفتن در وجود آدمی، به حیات خود ادامه میدهند و منشا رفتارهای متناسب با خود میگردند، هرچند منشا پیدایش آنها از میان رفته باشد. این نظریه با متون اسلامی نیز سازگار است. اصولا فرستادن پیامبران و کتاب های آسمانی برای هدایت انسان ها نشاندهنده ی تغییرپذیری اخلاق و رفتار انسان ها است، در غیر این صورت، ارسال رسل و انزال کتب امری بیهوده و لغو میبود. پیامبر (ص) میفرماید: "من مبعوث شدم تا مکارم اخلاقی را تکمیل کنم." که این روایت نیز بیان کننده ی تغییرپذیری اخلاق انسانی است؛ زیرا اگر خلق و خوی انسانی قابل تغییر نبود، مکارم اخلاقی نیز معنا نداشت. بدین ترتیب، هم بر اساس متون دینی و هم بر پایه ی تجربیات و یافته های عقلی، اخلاق انسانی تغییرپذیر است هرچند برخی افراد، آمادگی بیشتری برای پذیرش برخی صفت ها و رفتارها دارند و برخی آمادگی کمتر. البته ناگفته نماند آمادگی انسان برای تغییر، همیشه به یک اندازه نیست. انسان ها در دوره ی کودکی و نوجوانی بیشترین آمادگی را برای پذیرش تغییر دارند، اما به تدریج از میزان تغییرپذیری کاسته میشود و افراد مسن بسیار کمتر از جوانان آمادگی پذیرش تغییر را دارا هستند. همان گونه که گفته شد، دسته ی سوم از علمای اخلاق معتقدند برخی صفات انسانی قابل تغییر و برخی دیگر تغییرناپذیرند. از نظر اینان، صفت های فطری انسان تغییرناپذیر و صفت های اکتسابی تغییرپذیر هستند. به نظر میرسد صفت های اخلاقی عمدتا از صفت های اکتسابیند. به همین جهت، این نظریه عملا در زمینه ی اخلاق با نظر دوم تفاوتی ندارد. اخلاقی زیستن، مستلزم از بین رفتن شهوت و غضب در انسان است و این محال است. اگر کسی از اخلاق اسلامی چنین پنداری داشته باشد، طبیعی است که اخلاقی زیستن را کاری ناممکن یا دستکم دشوار تلقی میکند، چرا که تنها کسانی از عهده ی این کار برمی آیند که از دنیا و مردم کناره بگیرند. بر اساس آیات و روایات، این باور کاملا نادرست است. قرآن در آیات مختلفی انسان ها را به استفاده از نعمت های خداوند در این دنیا دعوت کرده است.» ("اخلاق اسلامی: مبانی و مفاهیم": محمود داوودی: دفتر نشر معارف به تدوین نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها و معاونت پژوهشی دانشگاه معارف اسلامی: چاپ هفتاد و هفتم،1401: ص45-42)

روشن است که اگر قرار باشد همه ی انسان های علاقه مند به خدا از جامعه کناره بگیرند، در جامعه جز یک مشت اراذل و اوباش کسی برای خدمت به حکومت باقی نمیماند و شاید اصلا جامعه ای شکل نگیرد. بنابراین حکومت برای این که بتواند خود را توجیه کند روی زیست طبیعی مردم تاکید میکند به این شکل که مردم چه تغییر کنند و چه نکنند بالای سرشان خواهد ماند چون اگر نباشد درجا به توحش حیوانی برمیگردند. این فقط وقتی حالت توهین آمیز خود نسبت به مردم را از دست میدهد که حکومت بخواهد برای مردم، ادای والدین نسبت به فرزندان را درآورد و جامعه را یک خانواده نشان دهد که اگر والدین نباشند، فرزندان نه فقط راه و چاه زندگی را بلد نیستند بلکه از فرط بی تربیتی برای نجات خود از وضع موجود، درست مثل فرزندان یک خانواده ی شلوغ به هم آسیب خواهند رساند. حالا در شرایطی که جامعه ی پدرسالار، امکان ارتباط عاطفی پدر و فرزند را از بین برده و با هرچه به زحمت افتادن پدر برای تامین زندگی مادی خانواده، حضور او در زندگی فرزندان کمتر میشود، تشویق و تنبیه بچه ها به گردن مادر می افتد مگر در خانواده ی اشرافی که تربیت با خدمه و معلم ها است و مادر مهربان هنوز دیده میشود. این است که اشرافی میتواند خود را یک عیسی مسیح کودک در آغوش مریم تصور کند: خدایی که نیاز ندارد مادرش او را تربیت کند و مادر فقط به او مهربانی میکند. اما در برخورد با مردم، میتوانید جنبه ی مردانه ی مادر را تقویت کنید و در یک کلام، به این بهانه مردم را برای پذیرش تصویر زن مردآسا آماده کنید تا خداپرستی زمینه ی سقوط خود را فراهم کند. دراینجا پدر ایجاد کننده ی نظم از صحنه خارج میشود و هرج و مرج زنانه ی مادر زمین جای آن را میگیرد. انگار که یهوه از لویاتان اژدهای دریایی شکست خورده باشد. در عصر سفرهای دریایی و مقایسه ی مرموزیت سرزمین های دوردست زنان برای مردان، امکان چنین بازی روانی ای برای حکومت ها ممکن بود. مصرشناسی قرن 19 به هدف ایجاد چنین وارونه سازی پای گرفت و به مصر فرعون در روزگار قبل از موسی –یعنی قبل از یهودیت و مسیحیت- بازگشت جایی که جرالد مسی تصویر الهه ی آشوب را در وجود تااورت الهه ی هفت ستاره ی صورت فلکی دب اکبر یافت و مجسم شدن او به جانوران خطرناک آبزی مثل اسب آبی و تمساح را و ترکیب آنها در دب اکبر را، تکمیل ترکیب زن و مار باغ عدن در یک موجود سوسمارمانند (مار آدمنما) ارزیابی کرد.

اندرو کالینرز، تاثیر نظریه ی جرالد مسی در شخصیت مارگارت در رمان the jewel of the seven stars اثر برام استوکر در اواخر قرن 19 را یکی از پایه های ظهور فمنیسم میداند. برام استوکر عضو فرقه ی رازآمیز ماسونی "طلوع طلایی" the golden dawn و خالق شخصیت مشهور کنت دراکولا بود. قهرمان زن او مارگارت، ماجراجوی مونثی متضاد با فرهنگ ویکتوریایی آن دوران، نمادی از "زن نو" new woman است که در سفری جادویی به مصر باستان، درآنجا به ملکه "ترا" فرعون-الهه ی هفت ستاره تبدیل میشود. ملکه ترا در این داستان، جانشین سوبک نفرو ملکه ی مصر و یک الهه ی زمینی است. این زن خود را تجسد سوبک خدای تمساح میخواند و آن را با صورت فلکی اژدها محل قبلی ستاره ی قطبی و عمود جهان تطبیق میکرد در زمانی که ستاره ی قطبی از صورت فلکی اژدها به صورت فلکی دب اصغر تغییر مکان داده بود. پس کیش سوبک نفرو بر آن است که با تغییر قطبین، روح اژدهای مارسان در بدن تااورت الهه ی اسب آبی فرود آمده و او را به ترکیبی از تمساح و اسب آبی تبدیل کرده که همان صورت فلکی دب اکبر است و هفت ستاره ی الهه هم 7ستاره ی آشکار این صورت فلکیند. از این هلول، صورت فلکی دب اصغر باز با 7ستاره متولد و به خدای ست یا تایفون مجسد میگردد که سوبک جدید است. سوبک نفرو و ست که او را معشوق نامرئی خود میخواند، دو فرم مکمل خدای ترکیبی دب اکبر هستند.:

“goddess of the seven stars”: Andrew Collins: ancient origins: 10 nov 2020

خدای دوجنسه ی یاد شده را در متون رازآمیز، گاهی به نام "اب-آمونه" یعنی پدر-مادر میخواندند. او در هندوستان، آدیتی نام دارد و مادر 7فرزند موسوم به آدیتیاها است. آدیتی، فرم مونث لغت آرامی "آد" یا "عاد" به معانی پدر و یگانه است. آدی که جمع خانوادگی آن را نشان میدهد، به معنی نخستین باشندگان و "آتیکا" (عتیقه یا آنتیک) لغتی پدیدآمده از آن به معنی باستانی است. مادام بلاواتسکی، گفته است که "آکد" –قلمرو نمرود- را نیز گاها لغتا به فرزند عاد معنی میکردند. در زبان یونانی، لغت "آدیتوم" را به معنی مقدس ترین مقدس مستعمل میکردند و در اشاره به بت خدای اصلی در معبد پاگان ها به کار میبردند. این لغت، تقریبا معادل عبارت "آبرا کاد آبرا" به معنی "ارباب مقدس اربابان" است که بعضی از مصریان به عنوان ورد برای دور کردن بلا استفاده میکردند. آبراکادابرا درواقع لقب آبراکساس رهبر 7 ایزد موسوم به آبیمانیم است و بنابراین فرم مذکر آدیتی و نیمه ی مکمل او در اب-آمونه است. ابیمانیم به معنی از جنس آب ها است. لغت ابهمسه که از آبیموش به معنی آب ها می آید، به صورت "اکاشه" خلاصه شده که در زبان فلسفی، به معنی "آب های فضا" و درواقع همان اثیر است و در ارتباط با فضا، به 7طرح فضا و 4جهت اصلی تقسیم شده و معنی چهار فرمان موجودات فرودین را یافته است. اکاسیا به معنی معصومیت، از اکاشه ریشه میگیرد و این اکاسیا خود نام درخت مقدس اقاقیا میشود. از لغت ابهمسه، عنوان abhasvara برای "دوا" های (خدایان خوب) نور و صدا پدید آمده است. نام آنها دورادور با "مونته ابیگنو" –کوه مقدس ناشناخته ی بعضی استاد رزیکروسیان- مرتبط است که بلاواتسکی آن را معادل meru کوه خدایان هندو میداند. ابیسواراها را نیز میتوان با آنوناکی های کلدانی که از آب های کیهانی موسوم به آبسو پدید آمدند و ارباب انواع جهان مخلوق آن شدند تطبیق کرد. آبراکساس که بدین ترتیب، ریشه ی آب های کیهانی است، به گفته ی بلاواتسکی به نقل از ماسون ها، در نام، همان ابرهه یا ابراهیم است که در هندوئیسم به برهما ایزد خالق تبدیل شده است. آبرا به معنی ارباب در آبراکادابرا باید با جزء مشابه در ابرهه همریشه باشد و ریشه در ابیلو به معنی پدر روح دارد. این جزو با لغت uber [همان "ابر" در "ابر انسان" فارسی] در زبان قدیم قلاطیه (در ترکیه ی امروزی) مرتبط است که به اجنه و موجودات فراطبیعی اطلاق میشود و در اروپای شرقی، منشا لغت "ومپایر" به معنی جن خوناشام شده است. کلمه ی over در انگلیسی که از لغت uber مشتق شده، از عبارت overlord برای فرمانروایان اسکیت اروپا جدا شده است. در ایرلند، کلمه ی "سیث" که تلفظ انگلیسی لغت "اسکیت" است، به صورت های sheeth و sheethay در اشاره به قدرت های فراطبیعی fairy ها (پریان یا اجنه) به کار میرفت. به نظر آرتور ماچن، فیری ها و مردمان کوتوله ی فولکلور اروپایی، از روی مردم مغول نژاد کوتاه قدی خلق شده اند که از اجداد قوم lap بودند و منشا جادوگری اروپایی به شمار رفته اند. نسب آنها را به آناکیم (آنوناکی ها) یعنی انسان های دورگه از آمیزش فرشتگان آسمانی با زنان زمینی دانسته اند. یوفو های کوتاه قد باورهای امروزی که مثل فرشنگان از آسمان هبوط میکنند، به خاطر شکل چشم ها و صورتشان به این مغول ها حتی نزدیکتر نیز هستند. ازجمله سوغات های تغییرشکل یافته ی جادوگری اروپایی، اعتقاد به "گالا" gala الهه ی هفت ستاره و مادر دو نیروی متصاد zos و kia است. این دو که به ترتیب به دست و چشم تشبیه میشدند، همان ست و برادرش هورس هستند که بر سر حکومت بر زمین با هم در جدالند. آنها سازندگان جهان A یا "الف" به مفهوم دنیای فیزیکیند. الف در فنیقی به معنی گاو است و A نیز فرم وارونه ی سر گاو را نشان میدهد. لغت "الف" منشا "آلفا" در یونانی به معنی رئیس است و ریاست را در معنی ورزاو بودن میپذیرد و مترادف اوبر بودن برداشت میکند. دروازه ی خروج از دنیای الف، "دعات" یا death (مرگ) است که توسط جنی به نام "کورونزون" محافظت میشود. عقاید حول گالا در قرن 19 تحت تاثیر خیالپردازی درباره ی حضور یک فرقه ی رازآمیز چینی از پکن به نام فرقه ی ku در لندن قرار گرفت. ku الهه ی سایه و در اصل خود، یک مار سیاه بود. مار سیاه در کنار جانوران دیگری چون گربه، کفتار، شغال و خوک، جانوران sevekh یا sebt خدای هفتگانه ی کیمیاگری مصری هستند که باعث پیدایش انواع جادوگری پاگانی دروغین pseudo witch cults از روی وارونه سازی تعالیم و مقدسات مسیحیت شده است و باید آنها را ante Christian (ضد مسیحی) خواند. الهه ی سایه ی فرقه ی ku، سایه ی مرد یا جنبه های پنهان وجود مرد است که آنها را پس از سرکوب در خود، به زنان فرافکنی میکند و آمال و آرزوهای خود را در زنان میجوید و آنان را میپرستد. الیستر کراولی جادوگر مدرن، از این الهه برای تانترای kaoliخود در ترکیب گالی با کالی (نیمه ی مونث شیوا در یوگا و تانترا) الهام گرفت و آن را به شدت جنسی کرد. از این جنسی اندیشی، مکتبی به راه افتاد که بعدا توسط فروید و ویلهلم رایش، لباس شبه علم به خود پوشید و از مراسم مخفی سبت سیاه شیطانپرستان، در سطح عمومی جامعه ی غرب و بعدا همه ی جهان به جریان افتاد:

“the sorceries of zos”: Kenneth grant: brainwashed.com

در این شرایط، افزایش انتظار این که خدا مثل مادر دلسوزی شود که روزبه روز تصویرش کمرنگ تر میشود کمی عجیب است. شاید هم مشکل مردم کافر امروز این است که از خدا ناامید شده اند چون انتظار داشتند او جای مادر را در زندگیشان پر کند. این موضوع هشدار دهنده ای است. برای خدا این که مردم از او ناامید شوند آسیبی وارد نمی آورد اما برای خود جامعه، این، آژیر هشدار گستردگی مردمی است که احساس میکنند سنگ صبور ندارند و به راحتی به همدیگر به چشم دشمن نگاه میکنند. مردم این روزها همه دنبال جانشین مادر میگردند چون کمتر کسی در بینشان جرئت دارد مثل یک مادر، مهربان، فداکار، بهشتی، و –در نگاه ایدئالیستی یک کودک به مادرش- "پاک" باشد.

لیلیت و ارواح شیطانی ستاره ی الغول

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا پسرخاله ی کوچکم، اصرار کرد که انیمیشن جدید گربه ی چکمه پوش را ببینم. داستانی داشت درباره ی تمام شدن هشت جان گربه و باقی ماندن فقط یک جان برای او، امری که سبب شده بود به دنبال ستاره ی آرزو بگردد و آرزو کند 9جانش برگردند آن هم درحالیکه سایه ی مرگ در هیبت یک گرگ همه جا دنبالش بود. در راه، گربه ی چکمه پوش با یک سگ و همینطور یک خانم گربه که سال ها پیش گربه ی چکمه پوش او را در مراسم ازدواج در کلیسا رها کرده بود، همراه میشود درحالیکه دختر مو طلایی و خانواده ی خرسش هم به دنبال همان ستاره ی آرزویند تا دختر مو طلایی به آرزویش برسد. خرس ها نمیدانند که آرزوی دختر مو طلایی، رسیدن به یک خانواده ی انسانی به جای خرس ها است. همانطورکه میتوانید حدس بزنید در انتها آرزوها اینطور برآورده میشوند که همه به همان چیزی که از اول داشته اند قانع شوند. پسرخاله ی کوچکم که بسیار مجذوب شخصیت گرگ شده بود –یکی از معدود عناصر اسطوره ای داستان که به اصل خود بسیار نزدیک بود- از من خواست تا نظرم را درباره ی این انیمیشن بگویم. گفتم «مفهوم این داستان را از بچگی زیاد دیده ام. در منطق الطیر عطار، در داستان 30 پرنده منعکس شده که به دنبال سیمرغ میگردند و وقتی به مقصد میرسند میبینند سیمرغ (30مرغ) خودشانند. حتی برای امریکایی های سازنده ی فیلم هم موضوع تازه نیست. جادوگر شهر اوز یک داستان امریکایی مشهور است و موضوعش همینطوری است.» اینجا که رسیدم دیدم تنها تصویری که پسرخاله ام از جادوگر شهر اوز دارد یک عدد "جانی دپ" دغلباز در یک فیلم مضحک هالیوودی است که هیچ ربطی به داستان اصلی ندارد. پس برایش توضیح دادم که در داستان شهر اوز، یک شیر به دنبال شجاعت، یک مترسک به دنبال عقل، و یک هیزم شکن آهنی به دنبال قلب و احساس، در رکاب یک دختربچه به نزد جادوگر شهر اوز میروند و در مقصد میفهمند که در طول سفر همه ی اینها را خودشان به دست آورده اند. بعد گفتم: «البته همانطورکه تو از جادوگر شهر اوز که نسل من، انیمیشن های ژاپنی آن را در کودکی دیده، اطلاعی نداری، بیشتر مخاطبان جوان فیلم هایی مثل گربه ی چکمه پوش هم با این موتیف ها آشنایی قبلی ندارند و شاید لازم باشد برای هر دوره ای مطابق سلیقه ی آن نسل، موضوع کمی بازسازی شود. بازسازی اساسا راهی برای جلوگیری از فراموشی است. در زمان شاه، فیلم سلطان صاحبقران را درباره ی ناصرالدین شاه ساختند و جمشید مشایخی با آن نقش مطرح شد ولی چون تلویزیون در آن زمان عمومیت نداشت من هیچکس را نمیشناسم که آن فیلم را دیده باشد. اما بعد از انقلاب، فیلم کمال الملک و سریال امیرکبیر، ناصرالدین شاه را مشهور کردند و حتی بسیاری تازه فهمیدند آن مرد سبیلویی که نقاشیش روی خیلی از سکه ها و وسایل قدیمیشان است یک شاه و اسمش ناصرالدین بوده است. ولی تو میبینی همینطورکه از دهه ی شصت فاصله میگیریم و آن فیلم ها فراموش میشوند نسل جوان اسم شاه را به همراه تمام مطالب کتاب های درسیشان به سرعت فراموش میکنند و وقتی فیلم جیران از راه میرسد و بهرام رادان نقش ناصرالدین شاه را بازی میکند، می آیند از من میپرسند این ناصرالدین شاه چه کسی بوده و چقدر قبل از رضا شاه زندگی میکرده است؟ یعنی سریال جیران همان نقشی را برای نسل الان بازی میکند که سریال امیرکبیر برای نسل ما بازی میکرد. ولی سریال به شیوه ی آشنا برای نسل الان پیش میرود. در آن سریال قدیمی، نقش اصلی امیرکبیر بود که مرد عدالت بود و در مقابلش میرزا آقاخان نوری سیاستمدار فاسد قرار داشت. این به سبب فضای عدالت محور آن دوران بود. ولی جیران که تا جایی که از دوستانم شنیده ام کمتر وفاداری ای به داستان اصلی دارد ازآنرو مد شده که: 1-جیران تقریبا تنها زن نازک اندام ناصرالدین شاه بود که با معیارهای غربی پسند کنونی میشد او را زیبا به حساب آورد. 2- جیران مقابل نخست وزیر وقت یعنی همان میرزا آقا خان ایستاده بود و این هم تکرار ایستادگی خرم سلطان همسر سلطان سلیمان قانونی در مقابل ابراهیم پاشا صدر اعظم سلطان در سریال "حریم سلطان" جم تی وی است که از نوعی داستانپردازی قدیمی درباره ی ملکه ای یهودی به نام استر در کتاب مقدس یهودی-مسیحی ریشه میگیرد. پس الان اگر بخواهی ناصرالدین شاه را زنده کنی، باید از کلیشه ی آشنای زمانه تقلید کنی که در این مورد، حریم سلطان است. این خوبیش این است که بعضی داستان های مفهوم دار فراموش شده ی قدیمی کمی پیام هایشان را به شما میرسانند همانطورکه گربه ی چکمه پوش شرک که اسپانیایی است و هیچ ربطی به گربه ی چکمه پوش آلمانی برادران گریم ندارد هم کمی پیام های اومانیستی مفید جادوگر شهر اوز اصلی را برایتان خوشمزه میکند.»

پسرخاله ی من، جواب من را پسندید. ولی وقتی داشتم در راه می آدم یکهو به ذهنم رسید که گربه ی چکمه پوش فقط تکرار جادوگر شهر اوز نبود چون داشت موضوع زمان و کمبود وقت را به اهمیت دادن به چیزهایی که داری، اضافه میکرد. یعنی اگر شما تا ابد زمان داشته باشید، هیچوقت دلیلی برای وفا کردن به پدیده های اطراف خودتان نخواهید داشت و انگیزه ای هم برای دوری از شرارت های زمان ما و گذشتگانمان پیدا نخواهید کرد.

این من را به یاد یکی از داستان های نمادین قرون وسطایی با همان موتیف آشنای جنگ شوالیه با اژدها برای نجات شاهزاده خانم می اندازد. اژدهای این داستان که دارای ظاهری ترکیبی از مار و گاو توصیف شده، در رسانه چهره ی خود را چنان به تمام اژدهاهای قرون وسطی فرافکنی کرده که خاص بودنش فراموش شده، ولی واقعیت این است که همین تکثیر چهره نشانه ی اهمیت او است. نام او آریمانیوس (اهریمن) است. او مورگانا لا فی، الهه ی جادوگر را اسیر خود کرده است. اوگر دلاور برای نجات مورگانا، به جنگ اژدها در قلعه اش میرود؛ قلعه ای مارپیچ که نشان میدهد چرا مار باید گاو شکل باشد، چون او روایت دیگر مینوتائور نیمه انسان-نیمه گاو در مارپیچ لابیرنت است. لابیرنت دراینجا مغز انسان را نشان میدهد که مارپیچ است و مثل مار میماند و الهه یا جنبه ی زنانه ی وجود مرد را در چنبره ی خود دارد انگار که زندانیش کرده باشد. اوگر برای مبارزه با این اژدها، حلقه ای جادویی به نام "مسدا" (مزدا) در انگشت میکند که او را از آسیب آریمانیوس در امان نگه میدارد. بدین ترتیب، اوگر موفق به نجات مورگانا میشود و به همراه او به بهشتی به نام "تیر" وارد میگردد. نام اوگر درواقع انتساب به اوگ را میرساند که همان "حق" عربی است و زبانی به نامش به اوگام موسوم بود که به نوبه ی خود به یک شاه "دانائی" به نام اوگمیوس منسوب شده بود. ارتباط اوگ با بهشت ازآنرو است که در اساطیر ژرمن، بهشت در بالای شاخ های درخت کیهانی یگدراسیل است. یگدراسیل یعنی درخت یا ستون ییگ، و ییگ تلفظ دیگر اوگ است. یعنی اوگ یا اوگر خودش پایه ی بهشت خودش میشود. نقش حلقه دراینجا ازآنرو بارز است که حلقه حکم ماری را دارد که به دور خود پیچیده و از خودش تغذیه میکند. این مار، اوروبوروس نام دارد و نماد زمان است که از خودش تغذیه میکند. ضدیت زمان با اژدهای گاوسان در تبار آن اژدها برجسته میشود. آریمانیوس فرزند "گیل" سیدهی –یعنی از نسل سیث ها یا اسکیت ها- و یک زن الف به نام پرسینا است. این نسیب ایزدی ابدا از سرچشمه ی اشرافی مسیحی افسانه به دور نیست. چون بنیانگذار حکومت مسیحی، کنستانتین کبیر امپراطور روم است که یک رگ او به ملوسین های انگلیسی برمیگردد. ملوسین ها از ترکیب اسکیت ها با fairy (پری) ها پدید آمده اند و تمام فیری ها و اژدها (دراگون) ها نسب به الف ها میرسانند و تمام الف ها (اجنه) فرزندان لیلیت جن ماده از عشاقش مثل آدم ابوالبشر و سمائیل جن و غیر مع الذلک هستند. خود گیل سیدهی هم از این نسب بی نصیب نیست. او از نسل ارک erc شاه اسکیت اولستر و استراچکلاید است که نمادش گراز آبی بود و ازاینرو به de vere –شکل دیگر the boar- یعنی گراز مشهور بود. اولاد او آنجو و پیکتاویا در فرانسه را فتح کردند و و در پیکتاویا با ملوسین هایی که از نظر مادری نسب به دانائی ها میرساندند درآمیختند. بدین ترتیب در رده ای طولانی از تاریخچه ی تن دادن آدم و اولادش به فتنه ی لیلیت و اولادش قرار میگیرند که خود به تولید شیاطین جدید میانجامد و همه ی اینها در درون ذهن انسان ها اتفاق می افتد. لیلیت الهه ی طبیعت و ریشه ی غرایز موجودات است و این غرایز در آدمیزاد متمدن به شکل های متعددی تغییر شکل میدهند که حکم فرزندان شیطانی الهه را دارند. بنابراین ما همه در مغزمان نوعی بنیان وحشی بلاتغیر داریم که فقط زمان و محدودیت ناشی از آن میتوانند ما را به خلاص شدن از اثرات شریرانه ی آن تشویق کنند و به توفیق برسانند:

“the sword of durandel”: Nicholas de vere: bibliotecapleyades.net

لیلیت، با ستاره ی الغول در "راس الغول" (سر غول) تطبیق میشد که همان سر مدوسا در دست پرسئوس در صورت فلکی برساوش است. موهای خانم مدوسا را مارهای به هم لولنده تشکیل میدادند و این همتای پیدایش مارها از لیلیت است. الغول قبل از این که در برساوش باشد بخشی از صورت فلکی ثور (ورزاو) بود و ازاینرو است که ترکیب مار و گاو در وجود دراگون ها را شکل داده است. ستاره ی الغول، چشم سر مدوسا بود و همانطورکه میدانید این زن هیولایی –مدوسا- میتوانست با چشمانش افراد را با تبدیل کردن به سنگ بکشد؛ کنایه ای از بیحرکت شدن بد و تبدیل آن به خاک و سنگ پس از مرگ؛ چون الغول باعث مرگ های ناگهانی و پیشبینی نشده تلقی میگردید. الغول، همچنین خاستگاه ارواح شریری بود که به زمین می آمدند و اعمالی موافق خواست لیلیت انجام میدادند. در بین آنها آسرت ها بودند که تصور میشد وجود مردان را تسخیر و آنها را دچار هیجانات جنسی میکنند. زمانی که مرد خودارضایی میکند درواقع با لیلیت آمیزش جنسی میکند و از این طریق لیلیت متداوما از آدمیان نسل جدیدی از اجنه و شیاطین پدید می آورد که با داشتن خون نسل قبل آدمیان، با آدمیان نسل جدید، اشتراک در خصوصیات و خواست ها داشته و قادر به درک و فریب آنها باشند. تن دادن مردان به لیلیت ناگهانی نیست. درواقع لیلیت از زمان کودکی آدمیان وحتی در نوزادیشان داشته حضور نامرئی خودشان را به آنها عادت میداده است. بعضی از یهودیان معتقد بودند وقتی نوزادی بیدلیل میخندد به خاطر آن است که لیلیت دارد با او بازی میکند. بخصوص در مراسم سبت و شب هلال ماه نو قمری، وقتی نوزادی میخندید والدین با انگشت به بینی او میزدند چون معتقد بودند لیلیت دارد بینی او را قلقلک میدهد. آنها معتقد بودند در این گونه شب ها لیلیت علاقه به قربانی گرفتن از نوزادان و کودکان پیدا میکند. الغول فقط نمایش ستاره ای لیلیت است. لیلیت دو جلوه ی دیگر هم دارد: "ماه سیاه" یعنی قمر به محاق رفته در انتهای ماه قمری، و "ماه تاریک" یعنی قمر ماه که در طول روشنایی روز دیده نمیشود. هر سه ی این جلوه ها اشاره به پنهان بودن ماه هستند در شرایطی که جاذبه ی ماه همچنان در حال گذاشتن تاثیرات ملموس و نامنطقی و غیر قابل توضیح بر مردان میشود و این کنایه ای از نامرئی بودن تاثیر لیلیت بر آدمیان است. قدرت لیلیت در ابتدا اینقدر زیاد نبود. لیلیت ابتدا یک دورگه ی انسان و جن به نام مهتابیل بود که مورد توجه سمائیل از روسای اجنه قرار گرفت و این اهمیت پس از آن روی داد که آدم ابوالبشر به عنوان اولین انسانی که یهوه روح خود را در او دمیده بود، با لیلیت معاشقه کرد. جذب لیلیت توسط سمائیل باعث آفرینش حوا برای آدم از دنده ی خود آدم شد. اما سمائیل و لیلیت، وجود آدم و حوا را اشغال کردند و در تن آنها با هم خوابیدند و از این وصلت، قائن بنیانگذار تمدن را به وجود آوردند. اعتقاد بر این است که سمائیل و لیلیت، هر دو همزمان با هم از روی نسخه ی آدم و همسر آینده اش حوا به وجود آمدند و قبل از آن، سمائیل و لیلیت، دو پاره از وجود یک خدای دوجنسی واحد بوده اند. اتحاد لیلیت و سمائیل در یک بدن، در وجود لاماشتو شیطان کشنده ی نوزادان و جنین ها منعکس میشود: جنی با بدن یک زن و سر یک شیر نر که تصور میرود همان لامیا ایزد دوجنسه ی جنون زنانه باشد. در مورد ترکیب زن و شیر بودن باید گفت در بعضی روایات، جن عاشق لیلیت، آزمودئوس نام دارد و آزمودئوس ملقب به "گور-آریاه یهودا" یعنی توله شیر یهودا است. بر اساس این همریشگی با سمائیل شورشی، لیلیت تا مدتی در مقابل یهوه قرار داشت و به روایتی این لیلیت بود که در قالب اژدهای دریایی به نام لویاتان به جنگ یهوه رفت. ولی بعد از این که سمائیل برای قدرتمند کردن خود در مقابل نوع بشر، خود را اخته کرد، لیلیت، عملا اهمیت خود را از دست داد و در سرزمین دورافتاده ای کنار دریای سرخ ساکن شد همانطورکه مدوسا نیز پس از هیولا شدن توسط پوزیدون، انزوا گزید. پیروان ربی "شمعون بار یوهای"، معتقدند که قدرت یافتن دوباره ی لیلیت، نتیجه ی روی آوردن یهوه به او است. پس از آن که همسر قبلی یهوه یعنی ماترونیت، به دشمنان او پیوست، یهوه جذب لیلیت شد و این پیوند، به پیوند کشنده ی پرسئوس با سلاحش الغول یا چشم مدوسا تبدیل گردید. پس از این رویداد، یهوه از مقام پادشاهی زمین کنار رفت و ولگردی مضر از جنس خود لیلیت شد. پیشگویی ها میگویند روزی یهوه مجددا به ماترونیت خواهد پیوست، به مقام شاهی بازخواهد گشت و نظم زمین احیا خواهد شد. بعضی مثل الیعازار سیگال، معتقدند که نقش محوری لیلیت در یهودیت تا این ابعاد، در آلمان قرون وسطی و از کتاب "الفبا" ی بن سیرا ریشه گرفته و تدریجا در جوامع یهودی متعددی پذیرفته شده است. تصویر اولیه از ترکیب دو افسانه حاصل آمده است: 1-ارواح مادینه ی خوناشام موسوم به "اردات لیلی" در نزد آرامیان، که از آمیزش جنسی با مردان، اجنه و شیاطین را به وجود می آورند. 2- افسانه ی یهودی دلدادگی شمیهازه ی جن (روح ازیریس در صورت فلکی جبار) به زنی زمینی به نام عیشتار یا استهار، که در جواب آن، زن به شرطی تن به جن میدهد که جن، او را به شخصیتی آسمانی تبدیل کند و با موافقت جن با این خواسته، این زن به قولی به مجموعه ستارگان ثریا (در صورت فلکی ثور یا ورزاو و به قولی به صورت فلکی تنین (اژدها) تبدیل میشود. [اگر یادتان باشد، آریمانیوس هم از ترکیب ورزاو و اژدها پدید آمده بود.] عیشتار (در لغت یعنی اختر یا ستاره) یا عشتاروت را که الهه ی زهره یا ستاره ی طلوع در نزد کلدانیان است، در افسانه های یونانی، ستاره ی صبح در مقام جاستیس الهه ی عدالت میدانند که در عصری درخشان بر زمینیان حکومت کرد و چون آدمیان به ظلم و ستم روی آوردند، گفت: «لعنت بر این نژاد شیطانی» و به آسمان رفت و در صورت فلکی ویرگو یا سنبله (دوشیزه) ساکن شد. باز در افسانه های یونانی، آستریا –تلفظ یونانی عشتاروت- را داریم که با زئوس علیه تیتان ها جنگید و به سبب این کمک، زئوس او را در صورت فلکی ویرگو قرار داد و دوشیزگی مقدس بخشید و او را الهه ی جاستیس (عدالت) نمود. ربی لیپمن، افسانه ی لیلیت را تکامل یافته ی داستان اخیر میداند و به نظر میرسد تن دادن لیلیت به یک جن و سپس یافتن جایگاه آسمانی و ایزدی توسط خدا (زئوس یا یهوه)، تکرارگر آسمانی شدن عیشتار زمینی در اثر ملاقاتش با شمیهازه باشد. اما اگر عیشتار همان استریا است و نیز جاستیس که مردمان را دوست داشت و به آنها عصری طلایی داد، چگونه ممکن است او همزمان هم لیلیت شهوتجوی دشمن انسان باشد و هم آستریای عادل دوشیزه؟ به نظر میرسد دراینجا با دو تصویر متضاد الهه ی زهره روبروییم: الهه ی آسمانی یا عیشتار و الهه ی دوزخ یعنی ارشکیگال. ارشکیگال بر ارابه ای که هفت جن آن را میکشیدند جابجا میشد و این همتای ریاست سمائیل شوهر لیلیت بر هفت روح است. به نظر میرسد بعد از این که عیشتار الهه ی عدالت آدمیان را لعنت کرده و ترک گفته، نیمه ی مثبتش در سرنوشت بشر جای به نیمه ی منفی او داده است. این همتای ترک شدن آدم توسط لیلیت در باغ عدن به سبب اعمال بد آدم است. با رفتن لیلیت، تنهایی آدم در باغ عدن، با حوای تسخیر شده توسط لیلیت انتقامجو پر میشود که عامل از دست رفتن بهشت میگردد و این روایت دیگر پایان عصر طلایی با جدا شدن عیشتار از آدمیان به سبب گناهان آدمیان است:

“Inanna-ishtar-lilith”: alan humm, r.isaac , Jacob ha kohen: bibliotecapleyades.net

شاید عیشتار دوشیزه در سنبله، در مقابل عیشتار شهوتجو در ثور و تنین –و مجموع آنها یعنی مار گاوآسا- قرار گرفته است. میتوان پیوند او با یهوه را در داستان زئوس دید که در قالب ورزاو، شاهزاده خانم فنیقی به نام اروپا را به سرزمین خداییش که اکنون نام آن زن را بر خود دارد برد تا دوشیزگیش را از بین ببرد و نسل فرمانروایان ایزدی را از او پدید آورد. پس از این، عدن دیگر سرزمین بهشتی نیست بلکه جایی است که همه توافق کرده اند لیلیت، آن را شیطانی کرده است یا دوست دارد آن شیطانی جلوه کند. جایگاه شیاطین، دوزخ است و اروپای مقدس زئوس، مدام سعی میکند به شما هشدار دهد که شما در دوزخ زندگی میکنید. به همین دلیل، عمومی ترین و مصداق حال ترین داستان درباره ی مجازات در جهنم را به سمبل زندگی مدرن تبدیل کرده است: سیزیفوس. مطابق اساطیر یونانی-رومی، این شخص در هادس -دوزخ تحت اداره ی برادر زئوس- مجبور است هر روز، سنگ بزرگی را تا بالای صخره ای بچرخاند: کاری سخت و طاقتفرسا. اما زمانی که سنگ بزرگ به بالای صخرزه میرسد، آن را به پایین قل میدهند تا سیزیفوس از اول آن را تا بالا بغلتاند. این داستان سمبلی است از روزمرگی و تکراری بودن زندگی آدمیزاد بدون این که او نفع آن را راحت حس کند؛ کار روزمره بدون فایده مندی برای شخص و تنها توام با تحمیل رنج فیزیکی و روانی بر او. کمتر اثر فلسفیس ای در مغربزمین هست که یادی از سیزیفوس نکرده باشد. آلبر کامو از بنیانگذاران ادبیات آبزورد (پوچ)، عنوان یکی از مشهورترین رمان هایش را "افسانه ی سیزیفوس" گذاشت که در ایران هم ترجمه شده است. این تاکید بر دوزخ بودن زندگی روزمره، یعنی این که باید بهشت را در جایی قبل از عبثی و پوچی مدرن پیدا کنید، در گنجینه ی حکمت های فراموش شده ای که ممکن است زیر بار بلاهت و ابتذال تمام نشدنی قهرمانان رسانه ای تکرارگر آنها مثل گربه ی چکمه پوش و دوستانش، در آثار رسانه ای نوین در حال گم شدگی و سقوط در چاه سرگرمیند.

شاه پارس و ملکه ی برهنه: چگونه حجاب را اژدهای زن خوار جا زدند؟

نویسنده: پویا جفاکش

در سریال چینی افسانه ی سه برادر، شخصیتی داریم به نام sima yi. او مقتبس از شخصیتی به همین نام بوده که تصور میرود زیربنای اتحاد دوباره ی چین در زمان فروپاشی امپراطوری هان در پایان عصر باستان چین را فراهم کرده است. سیما یی به خاطر استعدادها و توانایی هایش مورد رشک و بدگمانی شاه مخدوم خود بود و به همین دلیل مدام مغضوب میشد ولی باز امیدوار به احضار به خدمت توسط شاه بود. جایی از فیلم، سیما ژائو پسر سیمایی، درباره ی بی جایی و حتی خطرناکی این امید به او هشدار میدهد و شاه را دشمن او میخواند. اما سیما یی میگوید دقیقا چون شاه دشمن او است جای امید هست، چون وقتی شباهتی بین دو نفر نباشد آنها همدیگر را آنقدر بیگانه می یابند که نیازی نیست از هم بترسند، شخص فقط وقتی از جانب کسی نگران میشود که بتواند او را درک کند و چیزی از او درون خودش بیابد.

خیلی عجیب است. ولی دشمنی سران جمهوری اسلامی با امریکا و بلوک غرب هم از این سنخ است چون آنها خیلی شبیه سران غربند. به همین دلیل هم نباید تعجب کرد که سیاسیون ایرانی درست مثل سیاسیون امریکایی، یک جان اف کندی به نام احمدینژاد را میدان بدهند و بعد از این کار پشیمان شوند. کندی و احمدینژاد، هر دو سلبریتی هایی سیاسی بودند که رسانه ها از آنها چهره های محبوب مردمی ساختند و هر دو هم از این چهره سازی برای جنگ افروزی و به بدبختی کشیدن کشور خود سوء استفاده کردند. کندی، جنگ ویتنام را به پا کرد؛ در خلیج خوک ها و برخلاف توصیه ی سران سیا با کوبا جنگید و با شکست خود، به حیثیت امریکا لطمه زد؛ او حتی امریکا را تا مرز جنگ مستقیم با شوروی پیش برد؛ بطوریکه برخی، یکی از دلایل قتل او توسط خودی ها را ترمز نداشتنش در جنگ میدانند. احمدینژاد هم بعد از آن همه آبرو خریدن خاتمی برای ایران با سیاست «گفتگوی تمدن ها» ی خود، به ماجراجویی های نظامی ایران در کشورهای اطراف، مشروعیتی پوپولیستی بخشید و باعث امضا شدن تحریم های وحشتناکی علیه ایران شد که اثرات درازمدت آن را میتوان با هزینه های جنگ ویتنام برای امریکا مقایسه کرد. در امریکا شورش علیه جنگ ویتنام حالت ضد فرهنگی و حتی هرج و مرج جنسی یافت. در ایران نیز شورش علیه بحران اقتصادی که خود جمهوری اسلامی، آن را حاصل تحریم ها میخواند، حالت ضد فرهنگی و البته تظاهر جنسی یافت. اگر میخواهید بدانید دلیل این شباهت چیست، باید توجه داشته باشید که شرع اسلامی که به جمهوری اسلامی هویت بخشیده و پیوریتانیسم که امریکا را شکل داده است، هر دو بر بنیاد مسیحیت یهودی تبار یونانی-رومی و کتاب مقدسش استوارند و کهن الگوی احمدینژادها و کندی ها هم در همان فرهنگ توصیف شده است. این کهن الگو کسی نیست جز آنتیوخوس اپیفانس یا آنتیوخوس مجنون، امپراطور روم، که در تاریخ رسمی فعلی، به آنتیوخوس چهارم سلوکی تبدیل شده است.

آنتیوخوس، یک امپراطور مذهبی جنگ طلب و زورگو بود که میخواست همه ی ملل مفتوحه را به مسلک خودش یعنی یونانی گری درآورد. اما برای این که به خودش و مذهبش مشروعیت ببخشد و محبوب مردم شود، کارهای مردمپسندی میکرد که از دید اشراف از ما بهتران رومی، شرم آور بود. به میدان ها و حتی حمام های عمومی سر میزد، به درد دل های مردم گوش میداد و حتی نزاع های معمولی مردم را داوری میکرد. ازاینرو مخالفان این اعمال، او را اپیمان یعنی دیوانه میخواندند. آنتیوخوس اورشلیم یهودیان را نیز فتح کرد و بت زئوس را در معبد آن جای داد و در قربانگاهش خوک قربانی کرد (جانوری که یهودیان آن را نجس و خوردنش را ممنوع میدانند). ولی مخالفت هایی که یهودی های ارتدکس با این اعمال نمودند سبب شورش حشموناییان شد که در ابتدا به نام احیای مذهب راستین قیام کردند ولی بعد معلوم شد بیشتر دنبال قدرتند تا مبارزه با یونانی گری. درواقع این دو جبهه، که در تمام انقلاب های دنیا بازتولید شده اند، بر نوآوری آنتیوخوس و مخالفت با آن در یهودیت متعصب ارتدکس ارتباط مستقیم دارند و انعکاسی هستند از غلبه ی مسیحیت یونانی تبار روم شرقی بر شرع یهودیت که توسط مسیحیت بازتولید شد. دو طرف جبهه ی مشابهان آنتیوخوس در هر حال دچار یهودی زدگی خواهند شد ولی در دو معنای مختلف که هیچ وقت قرار نیست کاملا بر هم غلبه کنند. تالیف کتاب دانیال را در زمان آنتیوخوس اپیفانس دانسته اند و ازاینرو، بلتشصر پادشاه سقوط کرده ی بابل در کتاب دانیال را تصویری از آنتیوخوس میشناسند. آنتیوخوس به عنوان یک امپراطور متمدن که مذهبی متضاد با فرهنگ چوپانی یهودی ها باب میکند فقط میتواند یک کپی کننده ی پادشاهی متمدن بابل باشد و باید او را آخرین شاه بابل شناساند تا سقوطش در اثر انقلاب یهودی حتمی به نظر برسد. پس طرف مقابل بابلی ها نیز چوپانانی یهودی مانند از جنس حشمونیانند که پس از رسیدن به قدرت، به مدل امپراطور سقوط کرده نظام طبقاتی تشکیل میدهند که فقط به نفع خودشان است. این انقلابیون دراینجا پارسیان یا فارسیان خوانده میشوند که نامشان تحریفی از پاروشیم یا فریسیان است: فرقه ی پیروان داود و سلیمان در یهودیت. داود هم چوپانی معمولی است که در جنگ به قدرت میرسد و پس از شاه شدن، تمام قوانین یهودیت را زیر پا میگذارد. با این حال، سیاستمداران فاسدی که پس از انقلاب به قدرت میرسند تحت حمایت کاهنان قرار دارند همانطورکه شاه فاتح بابل که در تورات به نام های کورش، اخشوارش، داریوش و اردشیر نامیده شده پس از رسیدن به قدرت، سیاست های خوشایند کاهنان یهود را در پیش میگیرد تا جایی که دستور میدهد معبد اورشلیم را که بابلی ها ویران کرده اند برایشان از نو بسازند. علت این یهودی نوازی هم زنی یهودی به نام استر است که ملکه ی شاه پارس میشود و سیاست های او را متوجه منفعت یهودیان میکند و حتی موفق میشود هامان نخست وزیر شاه را که قصد سرنگونی الیگارشی یهود را دارد مورد خشم شاه قرار دهد و از میان بردارد. ازآنجاکه این قرار است به تاریخ روم فرافکنی شود استر در تاریخ روم شرقی به همسر فاحشه ی ژوستینیان امپراطور مرتجع و نابودکننده ی فرهنگ های ماقبل یهودی-مسیحی تبدیل میشود که نفوذ زیادی روی شوهرش دارد. در تاریخ روم غربی، او بازتولیدی دارد که ارتباط استر با یک شخصیت به وضوح فاحشه در تورات را مسجل تر میکند. این شخصیت، جودیت باواریا همسر لویی پارسا پسر شارلمانی است. شارلمان یا کارل کبیر که نامش به سادگی به معنی شاه بزرگ است احیاگر امپراطوری روم مسیحی در اروپای قرن هشتم شناخته میشود. عروسش جودیت باواریا نام از شخصیتی توراتی دارد. جودیت که در کنار استر، پیغمبران جاسوسان جنسی موسوم به "پرستو" در یهودیت و سپس همه ی جهان به شمار میروند، با هولوفرنس سردار بابلی ها همخوابه میشود و شب او را در خواب میکشد؛ مطابق قرار قبلی، در همین زمان یهودیان به لشکر بابل شبیخون میزنند، جودیت با سر بریده ی هولوفرنس در صحنه ظاهر میشود، لشکر بابل از این اتفاق به هم میریزد و بینظم میشود و توسط لشکر یهودیان تارومار میگردد. اتهامات علیه جودیت باواریا نیز زیاد با این صحنه و البته صحنه ی زندگی استر اختلاف ندارد. پاشاسیس رادبرتوس، جودیت باواریا را به جادوگری و فسق پنهان و سپس آشکار متهم نمود. جودیت باواریا همچنین به توطئه چینی با معشوقش کنت برنارد سپتیمانیا –اتاق نشین و مشور لویی- علیه او متهم شد. با این حال، در اشعار شوالیه ای، جودیت باواریا مفتخر به عناوین «جودیت دوم کتاب مقدس، همتای مریم خواهر هارون در جادوگری، و همچون صفیه پیامبر-زنی وارسته، باهوش، قوی در روحیه و شیرین در گفتگو» شده است. در نامه ی هرابانوس مائوروس به جودیت باواریا، از او خواسته شده تا به استر، ملکه ی اخشوارش در کتاب مقدس، به عنوان الهامبخش و الگو نگاه کند. در صحنه ای از دربار اخشوارش که باعث ملکه شدن استر میشود نشانی از گرایش او به فاحشه گری به مدل جودیت دیده میشود. اخشوارش در حالت مستی، از ملکه ی اولش "وشتی" میخواهد که برهنه در مقابل دربار او برقصد. وشتی حاضر نمیشود چنین کند و درنتیجه از ملکه بودن عزل میشود و استر جای او را میگیرد، پس معلوم است استر حاضر به چنین کاری که حتی نزد خود یهودیان نیز قبیح است بوده است. ولی شما میبینید که معبد نوین یهودی روی کسانی چون استر استوار است همانطورکه سلیمان و داود فریسی نیز به زنبارگی معروفند. :

Chronoliogia.org: dcboard: issue 105774: 10/2/2020

در این داستانسازی ها، برهنگی، تمثیل آشکارکننده ی اصل موضوع و نجات دهنده ی سیاست از گره های نخی لباس استتار اخلاقی است. در دنیای کم تنوع انسان قدیم، چین و شکن لباس زنانه، دارای جذابیت جنسی بود و به همین دلیل، بخصوص لباس زنان اشرافی، پر از چین و شکن بود. در آن زمان که به دلیل محجبه تر بودن عموم زنان، چشمان مردان به بدن لخت زنانه عادت نداشت، خیالپردازی از ترکیب بینایی و لامسه تغذیه میشد و ازاینرو حس خوب نوزاد در آغوش مادر موقعی که چین و شکن لباس مادر را لمس میکرد هرگز کودک رشدیافته را ترک نمینمود. اما لباس پر از برآمدگی پارچه ای و نخی، برای اجراکنندگان آیین ها، منظره ی خوبی را ایجاد نمیکرد چون آیین عمدتا بر رقص استوار بود و نظم رقص نباید توسط چیزی تهدید میشد. معمولا چیزهایی که میتوانستند نظم رقص را به هم بزنند، برآمدگی های خاک و سنگ ها و اشیاء گرد زیرپا بودند که یادآور به گردی گره طناب به عنوان نسخه ی بزرگتر گره دوزندگی بودند. بولگاکوف، خطر آفرینی گردی و گره علیه رقص کیهانی را به اهمیت گره خوردن بدن مار مرتبط میداند و به این حس که رها بودن از خطر گره شبیه رها بودن پرنده در آسمان از خطر مار در زمین است. پرندگان روی درختان لانه میکنند و مارها برای خوردن جوجه هایشان از درخت بالا میروند.ازاینرو این دو، متضاد همند. پرنده ای که مار را بخورد مثل عقاب، حالت یک قهرمان را پیدا میکند. پرندگان افسانه ای مقدس مثل گارودا در نزد هندوها، رخ در نزد اعراب، و پرنده ی آتشین در نزد روس ها، اغلب در جدال با مارها تصویر میشوند. مردی که زن را تصاحب و کشف حجاب کند، خطر گره را از او برطرف میکند و این است که به افسانه ی نجات زن از چنگ اژدها توسط قهرمان معنی جدید میدهد؛ بخصوص در شوالیه گری؛ چون شوالیه ها مقتدا به نخستین شوالیه یعنی سنت جورج هستند که پرنسس را از چنگ اژدها نجات میدهد. درواقع، شوالیه با نجات زن از چنگ اژدهای لباس، او را لخت میکند و این درحالیست که لختی زن، خود، از یک دید دیگر، شر است چون گاهی اعمال غیر اخلاقی و آسیب زننده به کیان خانواده و اجتماع را تشویق میکند. پس معاشقه ی شوالیه و زن، نخست ملبس است و این، به معاشقه ی قوها تشبیه میشود. قو در آب معاشقه میکند بی این که پرهایش را رها کند و مثل آدم ها موقع آبتنی و معاشقه ی ضمن آن لخت شود. دراینجا رنگ سفید کرک قو است که او را در میان سایر پرندگان آبزی برجسته میکند. چون سفیدی، نشانه ی پاکی به کنایه از خوبی و صداقت است. بنابراین قو حکم سیاستمدار در مسلک شوالیه ها را پیدا میکند که ریاکار است و در تظاهر به درستکاری، اعمال خلاف اخلاق انجام میدهد و به همین دلیل هم هست که پدران سیاست نوین را شوالیه های تمپلار میدانند. تضاد ظاهر و باطن دراینجا به تضاد سیاه و سفید تشبیه میشود و چون پرچم سفید علامت صلح است، سیاه نیز ضد صلح و علامت جنگ است. سفید، صلح است چون نماد روشنی روز و آشکار بودن همه چیز است. درمقابل، جنگ، حقیقت را پنهان میکند و ازاینرو در زیر آشکارگی دروغین پر قو، سیاهی مرموز جهان مردگان و ازجمله کشتگان جنگی مخفی شده است. مورگاناها فرشتگان مرگ بودند و بدنشان پوشیده از پرهای سیاهرنگ کلاغ بود. والکیری که در اساطیر نورس کارکرد مورگانا را دارد،؛ نامش تلفظ دیگری از مورگانا است. مظهر مورگانا ها، مورگانا لا فی در افسانه های انگلیسی است. la fay –مخفف la fail به معنی سقوط کرده- سنگ سیاه مکعب شکل تطبیق شده با گرال مقدس بود که شهابسنگ سقوط کرده تصور میشد و درحالیکه سقوط کردنش یادآور هبوط فرشتگان گناهکار است، رنگ سیاهش نیز با رنگ پرهای کلاغ مقایسه میشود. مورگانا لافی الهه ای بود که در انگلستان با ژولیوس سزار فاتح رومی معاشقه کرد و از این عمل، اوبرون شاه fairy ها (پریان) و پدر رابین هود متولد شد. اوبرون در اصل خود، البرون و معادل البریچ شاه جن ها در اساطیر ژرمن است. لغات البرون و البریچ هر دو به معنی شاه الب ها (الف ها) هستند. در افسانه ی زیگفرید، آلبریچ نام یک دورف است که از گنجینه ی شاهانه و ازجمله یک حلقه ی جادویی محافظت میکند. او پس از دزدیده شدن حلقه اش، نفرین میکند که هر کس آن حلقه را به دست آورد، به سرعت بمیرد و این نفرین نیز پاسخ داده میشود و تمام صاحبان حلقه به مرگ غیر طبیعی و اغلب در قتل های دردناک از دنیا میروند. ربط این داستان به شوالیه گری مسیحی وابسته به خدمت شوالیه ها به امپراطوری مقدس روم است که احیای آن به شارلمان نسبت داده میشود. شارلمان یک شمشیر جادویی و یک حلقه ی جادویی داشت و این ویژگی ها او را جانشین سلیمان ابن داود میکند بخصوص که در جایی به نام "مره" به قدرت رسیده بوده که نامش یادآور موریاه، کوه اورشلیم سلیمان است. پیوند شارلمانی با آلبریچ، در آلبریکوس (آوبری) اول de vere هویدا میشود که نسبش از طریق کنت های فلاندر به شارلمان رسانده شده است. آوبری اول، یک اشرافی نورمان از vereدر نورماندی غربی فرانسه بود که در جریان فتح انگلستان توسط ویلیام فاتح، از فرانسه وارد بریتانیا شد. منابع، او را متولد جا های مختلفی از برتانی گرفته تا زیلند خوانده اند. در انگلستان، او ارل اسکس شد و پسر و نوه ی او که جانشینش شدند نیز آوبری نام گرفتند. جانشین آوبری سوم، رابرت بود که حکم رابین هود برای اوبرون را دارد. این سه گانه بودن آوبری (آلبریچ)، یادآور به شاه آلبریچ اول پادشاه سوئد است که نماد ملی سوئد به شکل سه تاج را برای اولین بار، ایجاد کرد. در زبان آلمانی، کلمه ی آلبرشت به معنی اشرافی، از آلبریچ می آید. بدین ترتیب، اشرافی بودن، به معنی جن مانند و شیطانی بودن است. روابط آدم ها با شیاطین، توسط سمائیل جن و همسرش لیلیت تعیین میشود و این، لیلیت است که به سبب اداره ی طبیعت و مجسم بودن به درخت زندگانی، با لخت بودن که طبیعت مقابل لباس مصنوعی است گره خورده است. لیلیت که مطابق اسمش (لیله یعنی شب)، الهه ی تاریکی است، به دریا میزند و به لویاتان اژدهای عظیم دریایی تبدیل میشود که همان تهاموت الهه ی بینظمی در بابل و متمثل به دریا است. جنگ نیز بینظمی به بار می آورد. پس لیلیت به جای مورگانا لافی، پیوند سیاهی شب و خواب مرگ را نمایندگی میکند. در مقابل، مرد جنگجو به جای سمائیل و در مقام ژولیوس سزار، رنگ سرخ خون را که نماد جنگاوران است، به سیاهی مرگ می آمیزد و ترکیب سرخ و سیاه، راه پیش روی حاصل از این ترکیب یعنی اشرافی بعدی را روشن میکند. پیرو این سرمشق، رابین هود نیز با یک همتای لیلیت به نام تیتانیا –در لغت یعنی تیتان ماده یا جن زن- معاشقه میکند که حاصل این عمل، یک نیم بز-نیم انسان به نام puck و معادل پان یونانی-رومی است که همان بز سبت، صاحب آیین های ارجی شنبه و وایلدهانت است. سبت بریتانیایی توسط شوالیه های تمپلار رواج یافت و فرمی به نام man-in-black پیدا کرد که در آن، ارباب محلی یا لرد در مقام god of the sabbat (خدای شنبه) پرستیده و به تفاوت با رابین، شیطان، پان و خم تطبیق میگردید. این آیین ها که منظور معمول از witchcraft (جادوگری) را روشن میکنند، در اساس خود، مسیحی و مبتنی بر وارونه کردن نقش ها در دوآلیسم مسیحی بر اساس تعالیم گنوستیسیسم بودند:

“the origins of the dragonlords of the rings”: Nicholas de vere: chap1

وارونگی نقش ها میتواند به راحتی، زن مومن را که لباس محجبه دارد به جای زن شیطانی بنشاند و زن لکاته را که همیشه آماده ی لخت شدن برای مرد است مقدس کند. در این صورت، اولین بازخورد این موتیف، در روابط خانوادگی خواهد بود. مادر و خواهران، محارم مرد هستند و به درد سوژه ی جنسی بودن نمیخورند. بنابراین آنها برعکس زن غریبه که حالت خواستنی دارد و باید از اژدهای لباس خلع سلاح شود، شیطانی میشوند چون زن دلخواه شوالیه ی جنگجو نیستند. این در افسانه ی ایتالیایی "سزارینو دی برنی" تعلیم داده میشود. سزارینو (سزار) که به طور اتفاقی باعث مرگ پسر ارباب ناپل شده است، میگریزد و در شبه جزیره آواره میشود. در این مسیر، او با یک شیر و یک خرس و یک گرگ دوست میشود. در سیسیل، او به موضوع ربوده شدن دختر یک شاه توسط یک اژدها برخورد میکند. سزارینو به کمک شیر و خرس و گرگ، اژدها را میکشند و شاهزاده خانم را نجات میدهند. درنتیجه ی این شجاعت، سزارینو به ازدواج دختر پادشاه درمی آید و به زودی خانواده اش را به آنجا منتقل میکند. اما بعد از مدتی به دلیل نامعلومی، مادر و خواهران سزارینو، اقدام به قتل او میکنند. آنها گوش های شیر و خرس و گرگ را در خواب با سرب پر میکنند و بعد، سزارینو را با استخوان مسمومی که در پهلویش فرو میکنند میکشند. با مرگ سزارینو، درباریان و مردم جمع میشوند و گریه و زاری میکنند. در همین زمان، گرگ که بیدار شده و به غیرعادی بودن شنیده نشدن هیچ صدایی شک میکند، شیر و خرس را متوجه میکند. حیوانات سرب ها را از گوش های هم خارج میکنند و از سروصدا متوجه جمع شدن افراد حول جسد سزارینو میشوند. حیوانات به جمعیت حمله و آنها را متفرق میکنند. بعد، استخوان را از پهلوی سزارینو بیرون می آورند و با مرهم گذاری و اعمال جادویی، سزارینو را زنده میکنند. مادر و خواهران سزارینو رسوا و در آتش سوزانده میشوند. مارک گراف، در این داستان، سزارینو را به دلیل مرگ و رستاخیز، مترادف با مسیح می داند و مرگ با استخوان مسموم در پهلو را نسخه ی دیگر نیزه ی سرباز رومی که موقع اعدام مسیح پهلوی مسیح را مجروح کرد میبیند.دراینجا مسیح مثل یک جنگجو و شاهزاده است که شاهان و شاهزادگان و مردان هل من مبارز طلب دیگر را همتای اژدهایی میبیند که به جای لباس به دور زن مورد علاقه میپیچند. یک نمونه از چنین تبدیلی، در یک داستان قرون وسطایی اروپایی دیده میشود که در آن، بدمن قصه یعنی شاه قاهره به جای اژدها نشسته است. داستان پس از این اتفاق می افتد که شاه تونس میمیرد و وصیت میکند که پسرانش حق رقابت بر سر حکومت بر کشور را ندارند چون مادرشان باید حکومت بکند. یکی از پسران برای رسیدن به معشوقه اش که دختر شاه دمشق است اسبی خاص را از مادرش قرض میگیرد. درحالیکه شاه قاهره دمشق را محاصره کرده و یکی از خواست هایش ازدواج با دختر شاه دمشق است، شاهزاده ی تونس، فقط اسب را به داخل شاه میفرستد. شاهزاده خانم، از اسب خوشش می آید و سوار اسب میشود. در این هنگام، اسب به تاخت، شاهزاده خانم را از شهر خارج میکند و به نزد شاهزاده ی تونس می آورد. در این داستان، به نظر مارک گراف، مادری که جانشین شاه میشود نسخه ی تکامل یافته ی استر پس از مرگ شوهرش است. اسب رامی که شاهزاده خانم را به خود جذب میکند و او را میرباید نیز نسخه ی دیگر زئوس فرمانروای خدایان یونان در هیبت گاو است که "اروپا" شاهزاده خانم فنیقی را به خود جذب میکند و میرباید و با گذر از دریا، به قاره ای که امروزه به نامش اروپا خوانده میشود می آورد. جابجایی اسب و گاو باید در استانبول مرکز روم یونانی صورت گرفته باشد که همسایه با سرزمین های سکا ها بوده است. چون قربانی کردن گاو برای خدایان در بین تاتارها بیشتر به صورت قربانی کردن اسب جلوه گر میشده است و یک دلیل هم کارکرد جنگی اسب است که او را با سوار جنگجو هم سرنوشت و همذات میکند. ترکیب اسب و گاو، در اسب اسکندر بروز میکند که "بوسه کفالوس" یعنی گاو کله نامیده میشد چون سرش شبیه سر گاو بود. اسکندر یک شاه فاتح و پسر زئوس بود و اگر او را با مسیح که پسر خدا است مقایسه کنیم باید نتیجه بگیریم همانطورکه مسیح تجسم زمینی یهوه است اسکندر نیز نسخه ی زمینی زئوس است. گاو یا اسب که حامل جنگجو است نیز حکم تجسد و ابزار خدا را دارد که باید در راه پدرش قربانی شود. اسب، جانور خورشید است چون ارابه ی هلیوس آپولو خدای خورشید را اسب ها در آسمان میکشند. فائتون پسر زمینی نامشروع هلیوس، با اسب ها ارتباط پیدا میکند چون ارابه ی پدرش را به اصرار از او قرض میگیرد تا مثل پدرش در آسمان ارابه رانی کند. اما نمیتواند اسب های ارابه را کنترل کند. اسب ها به زمین نزدیک میشوند و همه جا را به آتش میکشند و یا به بیابان تبدیل میکنند تا این که زئوس برای بازگرداندن نظم، فائتون را با صاعقه ای میزند و فائتون درون رودخانه ای سقوط میکند و میمیرد. خواهران داغدار فائتون از غصه به درخت تبدیل میشوند و اشک هایشان به شیره ی درخت تبدیل میگردد. کیگنوس دوست نزدیک فائتون هم که به دنبال جسدش به رودخانه زده، به قو تبدیل میشود. به روایتی چون زمین آتش گرفته بود، زئوس سیلی عظیم برای خاموشی آتش بر زمین نازل میکند که از آن در میان آدمیان، فقط دیوکالیون (نوح یونانی) و همسرش نجات می یابند. معمولا اعتقاد به فائتون را یادگار یک فاجعه ی کیهانی توأم با تغییرات آب و هوایی در زمین میشناسند. اروسیوس نوشته است که داستان فائتون باعث خشکسالی مصر در زمان موسی شد. جالب این که هلیوس در مقابل اصرارهای پدرش پیشبینی کرده بود که فائتون قادر به کنترل اسب ها نخواهد بود و سرنوشت شومی خواهد یافت. مارک گراف، این را با روایت سوئتنیوس در کتاب 12 امپراطور روم مقایسه میکند که نوشته است تیبریوس چند بار درباره ی جانشینش گایوس کالیگولا گفته بود گایوس برای نابودی خود و همه زندگی میکند و در او افعی ای است که از مردم روم تغذیه میکند. کالیگولا امپراطوری مجنون بود که اسبی را آنقدر دوست داشت که به او مقام سیاسی داد. کالیگولا همچنین گاهی مثل زن ها لباس میپوشید که این یادآور ظاهر زنانه ی فائتون در هیبت خدای خورشید است. فائتون با مادرش همهویت شده بود و دلیل هم این بود که پدرش را نمیشناخت. اصرار او بر جستجوی پدر، از آن رو بود که دیگران، او را به خاطر نداشتن پدر مسخره میکردند. جالب این که در بین سرخپوستان امریکای شمالی نیز چند داستان درباره ی کودکانی داریم که به خاطر نداشتن پدر، از سوی همبازی ها مسخره میشوند و وقتی از مادرشان احوال پدر را میگیرند میشنوند که پدرشان خورشید است و مادر را با نور خود موقع خواب حامله کرده است. درنتیجه کودک به سفری سخت برای یافتن پدرش خورشید اقدام میکند. بنابراین بینظمی فائتون نمادی از نسلی است که در سایه ی زنانی چون استر و جودیت کتاب مقدس رشد میکنند و تصویری از مادر در مقام زنی پاک و شایسته نداشته اند.:

Chronoliogia.org: dcboard: issue 105774: 10/2/2020

دراینجا توجه شما را به بخش اول از Feminist Perspectives on Sex and Gender در Stanford Encyclopedia of Philosophy منتشر شده به مه 2008 و بازبینی شده در ژانویه ی 2022 جلب میکنم. چون نشان میدهد چگونه شکسته شدن مرز بین مرد و زن در مقام افراد فیزیکی، با تعبیر مدرن به فروکاهیدن تعریف مدرن مردانگی و زنانگی به هورمون، سنخیت می یابد و برخی با از بین بردن نقش های اجتماعی پدر و مادر، بینظمی ای را که گذشتگان به زبان اسطوره توضیح داده بودند، اکنون به زبان علمی عملی کرده اند:

«به نظر می‌رسد اکثر مردم معمولاً فکر می‌کنند که جنس sex و جنسیت sexuality با هم ارتباط دارند: زن‌ها زن انسان هستند و مردان مرد انسان هستند. بسیاری از فمینیست ها از نظر تاریخی با این تفاوت مخالف بوده اند و تمایز جنس/جنسیت را تایید کرده اند. به طور موقت: «جنس» بر اساس ویژگی‌های بیولوژیکی (کروموزوم‌ها، اندام‌های جنسی، هورمون‌ها و سایر ویژگی‌های فیزیکی) به زن و مرد انسان اشاره می‌کند. "جنسیت" به زنان و مردان بسته به عوامل اجتماعی (نقش اجتماعی، موقعیت، رفتار یا هویت) دلالت دارد . انگیزه ی اصلی فمینیستی برای ایجاد این تمایز، مقابله با جبر زیستی یا این دیدگاه بود که زیست شناسی سرنوشت است. نمونه ی بارز دیدگاه جبرگرایانه ی بیولوژیکی، دیدگاه گدس و تامپسون است که در سال 1889 استدلال کردند که ویژگی های اجتماعی، روانی و رفتاری ناشی از وضعیت متابولیک است. ظاهراً زنان انرژی را حفظ می کنند (آنابولیک بودن) و این آنها را منفعل، محافظه کار، تنبل، پایدار و بی علاقه به سیاست می کند. مردان انرژی اضافی خود را خرج می کنند ("کاتابولیک" بودن) و این باعث می شود آنها مشتاق، پرانرژی، پرشور، متغیر و در نتیجه علاقه مند به مسائل سیاسی و اجتماعی باشند. این "حقایق" بیولوژیکی در مورد حالات متابولیک نه تنها برای توضیح تفاوت‌های رفتاری بین زنان و مردان، بلکه برای توجیه آنچه که ترتیبات اجتماعی و سیاسی ما باید باشد، مورد استفاده قرار گرفت. به طور خاص، آنها برای بحث در مورد محرومیت از حقوق سیاسی زنان که به مردان اعطا شده بود، مورد استفاده قرار گرفتند، زیرا (طبق نظر گدس و تامپسون) "آنچه در میان تک یاخته های ماقبل تاریخ تصمیم گرفته شده بود نمی تواند توسط قانون پارلمان لغو شود" (به نقل از موی 1999، 18). اعطای حقوق سیاسی به زنان نامناسب خواهد بود، زیرا آنها به سادگی برای داشتن این حقوق مناسب نیستند. همچنین بیهوده خواهد بود زیرا زنان (به دلیل زیست شناسی خود) به سادگی علاقه ای به استفاده از حقوق سیاسی خود ندارند. برای مقابله با این نوع جبر زیستی، فمینیست‌ها استدلال کرده‌اند که تفاوت‌های رفتاری و روان‌شناختی به جای بیولوژیک، دلایل اجتماعی دارند. به عنوان مثال، سیمون دوبوار به طور معروف ادعا می کند که فرد متولد نمی شود، بلکه بیشتر تبدیل به یک زن می شود و "تبعیض اجتماعی تأثیرات اخلاقی و فکری چنان عمیقی در زنان ایجاد می کند که به نظر می رسد ناشی از طبیعت باشد" (Beauvoir 1972). بنابراین، ویژگی‌های رفتاری که معمولاً در زنان و مردان مشاهده می‌شود، توسط آناتومی یا کروموزوم ایجاد نمی‌شوند بلکه از نظر فرهنگی آموخته شده یا اکتسابی هستند. اگرچه جبر زیست شناختی از نوع مورد تایید گدس و تامپسون امروزه غیرمعمول است، اما این ایده که تفاوت های رفتاری و روانی بین زنان و مردان دلایل بیولوژیکی دارد از بین نرفته است. در دهه ی 1970، از تفاوت های جنسی برای این استدلال استفاده شد که زنان نباید خلبان خطوط هوایی شوند، زیرا آنها ماهی یک بار از نظر هورمونی ناپایدار می شوند و بنابراین نمی توانند وظایف خود را به خوبی مردان انجام دهند (راجرز 1999). اخیراً گفته شده است که تفاوت در مغز مردان و زنان تفاوت های رفتاری را توضیح می دهد. به طور خاص، آناتومی جسم پینه‌ای، دسته‌ای از اعصاب که نیمکره ی راست و چپ مغز را به هم متصل می‌کند، تصور می‌شود که مسئول تفاوت‌های روانی و رفتاری مختلف است. به عنوان مثال، در سال 1992، یک مقاله در مجله ی تایم، توضیح بیولوژیکی تفاوت‌های بین زنان و مردان را بررسی کرد که ادعا می‌کرد بدن پینه‌های ضخیم‌تر زنان می‌تواند توضیح دهد که «شهود زنان» بر چه چیزی استوار است و توانایی زنان برای انجام برخی مهارت‌های بصری-فضایی تخصصی، مانند خواندن نقشه‌ها را مختل می‌کند (Gorman 1992). آن فائوستو-استرلینگ این ایده را زیر سوال برده است که تفاوت در جسم پینه ای باعث تفاوت های رفتاری و روانی می شود. اول، جسم پینه ای یک قطعه بسیار متغیر از آناتومی است. در نتیجه، کلیات در مورد اندازه، شکل و ضخامت آن که برای زنان و مردان به طور کلی وجود دارد باید با احتیاط مورد توجه قرار گیرد. دوم، تفاوت در جسم پینه ای انسان بالغ در نوزادان یافت نمی شود. این ممکن است نشان دهد که تفاوت های فیزیکی مغز در واقع به عنوان پاسخ به درمان افتراقی ایجاد می شود. سوم، با توجه به اینکه مهارت های بصری-فضایی (مانند نقشه خوانی) را می توان با تمرین بهبود بخشید، حتی اگر جسم پینه ای زنان و مردان متفاوت باشد، این تفاوت های رفتاری حاصل را تغییرناپذیر نمی کند. (Fausto-Sterling 2000b، فصل 5). به منظور تمایز تفاوت‌های بیولوژیکی از تفاوت‌های اجتماعی/روانی و صحبت در مورد دومی، فمینیست‌ها اصطلاح «جنسیت» را به خود اختصاص دادند. روانشناسانی که در مورد تراجنسیتی نوشتند اولین کسانی بودند که اصطلاحات جنسیتی را در این معنا به کار بردند. تا دهه ی 1960، "جنسیت" اغلب برای اشاره به کلمات مذکر و مونث مانند le و la در زبان فرانسه استفاده می شد. با این حال، روانشناس رابرت استولر (1968) برای توضیح اینکه چرا برخی افراد احساس می‌کنند در بدن اشتباه گرفتار شده‌اند، شروع به استفاده از واژه‌های «جنس» برای انتخاب ویژگی‌های بیولوژیکی و «جنسیت» برای تشخیص میزان زنانگی و مردانگی یک فرد به نمایش گذاشته است. اگرچه (به طور کلی) جنس و جنسیت یک فرد مکمل یکدیگر بودند، به نظر می رسید جداسازی این اصطلاحات منطقی نظری دارد و به استولر اجازه می دهد تا پدیده ی ترنسکسوالی را توضیح دهد: جنس و جنسیت تراجنسی ها به سادگی با هم مطابقت ندارند. در کنار روانشناسانی مانند استولر، فمینیست ها تشخیص جنس و جنسیت را مفید دانستند. این به آنها امکان داد تا استدلال کنند که بسیاری از تفاوت‌های بین زنان و مردان از نظر اجتماعی تولید شده و بنابراین قابل تغییر هستند. گیل روبین (به عنوان مثال) از عبارت "سیستم جنسی/جنسیت" برای توصیف "مجموعه ای از ترتیباتی استفاده می کند که مواد خام بیولوژیکی جنسیت و تولید مثل انسان با مداخله انسانی و اجتماعی شکل می گیرد". (1975،ص 165) روبین از این سیستم برای بیان آن «بخشی از زندگی اجتماعی که محل سرکوب زنان است» (1975، 159) استفاده کرد و جنسیت را به عنوان «تقسیم جنسی تحمیلی اجتماعی» توصیف کرد (1975، 179). فکر روبین این بود که اگرچه تفاوت‌های بیولوژیکی ثابت هستند، اما تفاوت‌های جنسیتی نتایج ظالمانه ی مداخلات اجتماعی است که نحوه ی رفتار زنان و مردان را دیکته می‌کند. زنان تحت ظلم هستند به عنوان زنان و «با داشتن انگ زن بودن» (رابین، 1975). با این حال، از آنجایی که جنسیت اجتماعی است، تصور می شود که با اصلاحات سیاسی و اجتماعی قابل تغییر است و در نهایت به تبعیت زنان پایان می دهد. فمینیسم باید هدفش ایجاد یک جامعه بدون جنس (و نه بدون جنسیت) باشد، که در آن آناتومی جنسی فرد به کیستی، کاری که انجام می‌دهد و با چه کسی عشق می‌ورزد بی‌ربط باشد (روبین 1975، 204). در برخی از تفسیرهای قبلی، مانند روبین، تصور می شد که جنس و جنسیت مکمل یکدیگر هستند. شعار "جنسیت، تفسیر اجتماعی جنسی است" این دیدگاه را به تصویر می کشد. نیکلسون این را «دیدگاه قفسه‌ی کت» از جنسیت می‌نامد: بدن‌های دارای جنسیت ما مانند قفسه‌های کت هستند و «محلی را فراهم می‌کنند که جنسیت بر اساس آن ساخته می‌شود» (1994، 81). جنسیتی که به عنوان مردانگی و زنانگی در نظر گرفته می‌شود، بر «پوشش» جنسیت قرار می‌گیرد، زیرا هر جامعه تصورات فرهنگی خود را از نحوه ی رفتار مردان و زنان بر بدن‌های جنسیت‌دار تحمیل می‌کند. این از نظر اجتماعی تفاوت‌های جنسیتی – یا میزان زنانگی/مردانگی یک فرد – را بر روی بدن‌های جنسی ما ایجاد می‌کند. یعنی طبق این تعبیر، همه انسانها یا مذکر هستند یا مؤنث؛ جنسشان ثابت است اما فرهنگ‌ها بدن‌های دارای جنسیت را متفاوت تفسیر می‌کنند و هنجارهای متفاوتی را بر آن بدن‌ها ارائه می‌کنند. و در نتیجه افراد زنانه و مردانه را ایجاد می‌کنند. با این حال، تمایز جنس و جنسیت این دو را قادر می‌سازد تا از هم جدا شوند: آنها از این نظر قابل تفکیک هستند که می‌توان جنسیت را مرد و در عین حال زن دانست، یا برعکس (Haslanger 2000b؛ Stoljar 1995).

بنابراین، این گروه از استدلال های فمینیستی علیه جبر بیولوژیکی نشان می دهد که تفاوت های جنسیتی ناشی از عملکردهای فرهنگی و انتظارات اجتماعی است. امروزه بیشتر متداول است که این موضوع را با گفتن اینکه جنسیت از نظر اجتماعی ساخته شده است نشان دهند. این بدان معناست که جنسیت‌ها (زنان و مردان) و ویژگی‌های جنسیتی (مانند پرورش‌دهنده یا جاه‌طلب بودن) «محصول [های] عمدی یا ناخواسته ی یک عملکرد اجتماعی» هستند (Haslanger 1995, 97). اما اینکه کدام رویه‌های اجتماعی جنسیت را می‌سازند، ساختار اجتماعی چیست و جنسیت مشخص چیست، بحث‌های عمده فمینیستی است. در این مسائل اتفاق نظر وجود ندارد.»

درواقع میتوان گفت دراینجا نیز عملکرد جنسی، چیزی شبیه همان رویداد باقی ماندن علاقه به چین و چروک لباس در بزرگسالی است و تکرار و تجربه ی ممتد، سبب حفظ آن میشود. یعنی چون هورمون های زنانه فعالیت داشتند و تصویر زن مجزا از خانه داری و مادری در صحنه نبود، زن ها هم ترجیح میدادند زن باقی بمانند و علیه مردان نشورند. پس تبلیغ مداوم زن رها شده از اژدهای مسئولیت زنانه (!) برای وجود خود، دلایلی خرافی و فکر نشده دارد که هیچ دلیلی برای چون و چرا علیه آن موجود نیست. اخیرا دیسدم هفته نامه ی پرتو سخن در شماره ی آخرین هفته ی دی ماه 1401 درباره ی تن دادن دختران ایرانی به کشف حجاب در جواب شعار «زن، زندگی، آزادی» حزب کومله نوشته بود دختران ایرانی اینقدر پاکند که نمیتوانند باور کنند شعار کومله با حقیقت جنایتبار و متعصب وجود خودش به شدت متناقضند و جوانان ایرانی، از شدت خوب ذهنی، نمیتوانند این میزان ریاکاری را باور کنند. فکر میکنم درباره ی بیشتر بلواگران سیاسی و واکنش دهندگان به آنان، این صحبت پرتو سخن راست باشد.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷