سکه ی عربی با عبارت لااله الا الله از انگلستان قرون وسطی؟

نویسنده: پویا جفاکش

این سکه، در بریتیش میوزیوم نگهداری میشود و علیرغم داشتن خطوط عربی با شعار لااله الاالله، در کمال تعجب، یک سکه ی انگلیسی تصور شده است. با این که این سکه از واتیکان رم به دست آمده است، ولی چون روی آن، کلمه ی "اوفا رکس" یعنی شاه اوفا دیده میشود، آن را متعلق به شاه اوفای انگلستان در قرن 18 دانسته اند و گفته اند که سکه را عمدا عربی زده، چون سکه های دینار عربی، مرغوب ترین سکه ها در مدیترانه بوده اند و اوفا داشته از مد روز تقلید میکرده است! با این حال، احتمال دیگری هم هست و آن این که شاه اوفا مبتکر سکه نباشد بلکه سکه باعث جعل شخصیتی به نام شاه اوفا شده باشد. چون اگر مدل دیکته ی کلمه ی اوفا رکس را مثل عرب ها از راست به چپ بخوانیم، به کلمه ی "خروفا" میرسیم که تلفظ دیگر کلمه ی خلیفه مخفف لقب خلیفه الله برای امیسرالمومنین های جهان اسلام است. در این صورت، باید ببینیم چرا "خر" و "اوفا" از هم جدا شده اند؟ روشن است که "خر" مخفف خروس یا خرست صورت قدیمی تر لغت کریست یا مسیح است. اما اوفا به همان دلیلی اسم شده که محلش در انگلستان تعیین گردیده است. شاه اوفای انگلیسی را از نسل شاه مرسیا به نام اووا یا یووا و به مانند او شاه بخشی از مرسیا خوانده اند و احتمال زیادی دارد که اوفا تلفظ دیگری از اووا و یووا و این دو کلمه صورت هایی از نام یهوه باشند. یعنی خر-اوفا میشود همان کریست-یهوه یعنی خدای یهوه که به انسانی به نام مسیح تبدیل شده است. با این حال، شخصیت توصیف شده برای اوفا با مسیح در تضاد است. اوفا از مرسیای شمالی با پندا از مرسیای جنوبی با ازوالد شاه نورث اومبریا به جنگ میپردازد. در این جنگ، ازوالد کشته میشود اما اوفا هم به دلیل نامعلومی در جنگ میمیرد. نیکولاس بروکس، به این موضوع توجه میکند که اوفا با مبلغین مسیحی، به شدت برخورد میکرده است و با توجه به این که قلمرو حکومت اوفا شامل بخشی از نورث اومبریا میشده و ازوالد در حال گسترش دادن مسیحیت در نورث اومبریا بوده، علت جنگ مخالفت شاهان مرسیایی با مسیحیت بوده است. نورث اومبریا در شمال مرسیا قرار دارد. پس میتوان گفت جدال شمال و جنوب دراینجا به نوعی انتقال ذهنی جدال شمال و جنوب از حماسه های فرانسه –خاستگاه اشرافیت های بریتانیایی قدیم- به انگلستان است. دراینجا نورث اومبریا سرزمین خوب ها و مطابق با فرانسه است و جنوب اسلامی، قلمرو ساراسن ها و مورها در اسپانیا در همسایگی جنوبی فرانسه. طبیعتا مهمترین مشابه ازوالد در حماسه ای صلیبی از این دست، رولان خواهرزاده ی شارلمان فرمانروای فرانک های ژرمن از فرانسه است. رولان موقع لشکرکشی به اندلس، در راه و در جدال با باسک ها کشته شد. با این حال، این نبرد به نوعی نبرد بین نیروهای نیمه خدایان و انسان های معمولی است. رولان حامل شمشیرجدش دوراندل کیمیاگر بود. دوراندل در اصل خود، durin dale یعنی ارباب دورین است. دورین لغتی مترادف با الف و تیتان یعنی نسل اجنه است و نوع کیمیاگر و صنعتگر آن، دورف ها هستند که مدل ژرمن غول های صنعتگر موسوم به سیکلوپ ها در افسانه های یونانی-رومیند. کارگاه سیکلوپ ها در زیر زمین است و ماگمای آتشفشانها مواد مذاب ریخته گری آنها است. دورف ها نیز در ابتدا جز اجنه ی زیر زمینی نبودند و احتمالا در قدیم، غول هایی در حد و اندازه ی ترول ها دانسته میشدند. اتفاقا یکی از نام هایشان با نام های ترول و دورین دارای ریشه ی مشترک است. نورس های شمالی، دورف ها را dvrgr مینامیدند از ریشه ی dva righ یعنی شاهان خدایی. ولی دانمارکی ها به آنها dvale میگفتند که به صورت انگلیسی کلمه یعنی dwaleنزدیک است. dva righ شاه مردگان و کیشش استوار بر کیش اسکیتی پرستش نرگال (خدای دوزخ در بین یهودیان کوثا در بین النهرین) بود. در این کیش، آیین های شبانه ی تجربه ی مرگ موسوم به بلادونا برگزار میشد که مبنای افسانه ی پرواز شبانه ی جادوگران witches است. سند همتباری dvarigh با dwale نامیده شدن مقوله ی پرواز شمن ها در زبان آیسلندی به dwalin است. dvale درواقع صورت دیگری از کلمه ی thor عنوان ایزد جنگجوی تندر در نزد ژرمان ها است. سلاح معروف تور، یک چکش است و جالب این که چکش آهنگران را در ترانسیلوانیای رومانی (خانه ی افسانه ای خوناشامان) dwar میخواندند.در افسانه های اسکاندیناوی، dwalin الف های آهنگری دانسته شده اند که سر نیزه ی آهنی اودین را ساختند:

“the sword of durandel”: Nicholas de vere; bibliotecaoleyades.net

عجیب است که نیروهای خیر دراینجا جانشین اجنه و شیاطین شده اند و درمقابل، همتای مسیح را که در انگلستان به شاه اوفا تبدیل شده به جای شر کشته اند. شاید در جواب این معما باید به زندگینامه ی مسیح بازگشت ولی نه در مرزهای فرانسه و اسپانیا بلکه در زادگاه رسمی مسیح در خاورمیانه جایی که مجددا شمال مسیحی و جنوب مسلمان مقابل هم قرار میگیرند. اگر فرضش را بکنید که اوفا همان خلیفه و نماد حکومت بغداد باشد، نورث اومبریا در شمال حکومت اوفا همان روم یونانی یا بیزانس همسایه ی شمالی حکومت بغداد است که به جنگ با خلیفه در جهت حفظ کیان مسیحیت میپردازد. با انتقال محل روم از ترکیه به ایتالیا آنجا به اومبریا قدیمی ترین فرهنگ ایتالیا مشروعیت داده و ازاینرو شمال مرسیا در انگلستان نیز نورث اومبریا یعنی اومبریای شمالی نام گرفته است. در این صورت، مسیح اوفا شده، مسیح راستین از دید اسلام است و قاتلش رومیان، همان رومیان مسیحیند که مذهب مسیح را تحریف کرده اند. شارلمان هم که نامش به معنی شاه بزرگ است احیاکننده ی امپراطوری مقدس روم در اروپا است. مرگ اوفا یعنی این که مسیح رومی علیرغم از بین رفتن خود روم (ازوالد)، بلاخره بر مسیح قبلی غلبه کرده و تصویر رسمی خودش از مسیح را بر قلمرو اسلام تابانده است. این، میتواند سبب پنهان شدن جنبه های اصلی مسیح یا خدای انسان شده به عنوان نماد خلق شاهانه ی انسان پسا رومی در عصر موسوم به حوت یا ماهی شده باشد.

ازآنجاکه بغداد را در محل تیسفون حکومت سابق پادشاهی پارس تعریف کرده اند، پل والری، بهرام گور شاه پارسی تیسفون را مدلی از مسیح جنگجوی شاه گون –از جنس اوفا- در عراق میشناسد. وی در این مورد متکی بر هفت پیکر نظامی و بخصوص اشعار توضیح دهنده ی فال نجومی آن شاه است به این شرح:

طالعش حوت و مشتری در حوت

زهره با او چو لعل با یاقوت

ماه در ثور و تیر در جوزا

اوج مریخ در اسد پیدا

زحل از دلو با قوی رائی

خصم را داده باد پیمایی

ذنب آورده روی در زحلش

وآفتاب اوفتاده در حملش

داده هر کوکبی شهادت خویش

همچو برجیس بر سعادت خویش

با چنین طالعی که بردم نام

چون به اقبال زاده شد بهرام

پدرش یزدگرد خام اندیش

پختگی کرد و دید طالع خویش

کانچه او میپزد همه خام است

تخم بیداد بد سرانجام است

پیش از آن حالتش به سالی بیست

چند فرزند بود و هیچ نزیست

حکم کردند راصدان سپهر

کان خلف را که بود زیبا چهر

از عجم سوی تازیان تازد

پرورشگاه در عرب سازد

مگر اقبال از آن طرف یابد

هر کس از بقعه ای شرف یابد

آرد آن بقعه دولتش به مثل

گرچه گفتند لالبقاع دول

پدر از مهر زندگانی او

دور شد زو ز مهربانی او

چون سهیل از دیار خویشتنش

تخت زد در ولایت یمنش

بهرام به دست اعراب و پادشاهشان نعمان در حیره سپرده میشود. بعد صحبت ساخته شدن قصر مشهور خورنق توسط نعمان در حیره به میان می آید. با این حال، نعمان و خورنقش در دیگر منابع عربی، در حیره در جنوب عراق هستند نه در یمن. به هر حال، نکته این است که یک بار دیگر، بحث شمال و جنوب در اینجا به وجود می آید. چون حیره و تیسفون بعدا روبروی هم قرار میگیرند و با سقوط و مرگ آخرین پادشاه حیره که او هم نعمان نام دارد، اعراب به تیسفون حمله میکنند و در جریان این جنگ، آخرین پادشاه تیسفون که او هم یزدگرد نام دارد، به دست آسیابانی کشته میشود. میتوان گفت دور کردن پسر توسط پدر از سرزمین مادری، همتای داستان های پدری است که فرزندانش را میکشد. در داستان، این غیر مستقیم آمده و گفته شده که اعمال بد پدر، باعث مرگ فرزندانش در بیست سال گذشته بوده است. بنابراین یزدگرد همتای هرود است و بهرام همتای مسیح و همانطورکه مسیح از خطر هرود، از یهودیه به مصر در جنوب میگریزد، بهرام هم به جنوب میگریزد چنانکه نظامی آن را به دورترین جنوب عربی در آسیا یعنی یمن پاس داده است. علت هم این است که در جنوب، روشنایی و گرمای خورشید افزایش می یابد و پیروزی بهرام یک پیروزی خورشیدی است. اسم او نیز نام بهرام یا سیاره ی مریخ را بر خود دارد چون در زمان تولدش همانطورکه نظامی میگوید، مریخ در برج اسد (شیر) یعنی در خانه ی خورشید بوده است. بنابراین مریخ اداره کننده ی خورشید بوده است. کوماگن های ترکیه که از ریشه های مذهبی روم شرقیند، واهاگن (مریخ) خدای جنگ را همزمان با میترا خدای خورشید و هرکول قهرمان پوست شیرپوش تطبیق میکردند. درواقع، هرکول حکم یک انسان در لباس شیر را دارد مثل بهرام خورشیدی. از طرفی او متولد برج حوت است که برج سیاره ی مشتری است و مشتری همان زئوس یا ژوپیتر رئیس خدایان یونانی-رومی است که با یهوه تطبیق میشود. در این زمان، خود مشتری به همراه زهره در برج حوت است و اینها درواقع حکم مسیح و مادرش را دارند. زحل که نقطه ی مقابل مشتری است، در دلو و در مقابل ذنب قرار گرفته است. یعنی زحل در خانه ی زمستانیش در اوج زمستان است و مقابل او در اوج تابستان، ستاره ی تابستانی ذنب به کنایه از ذنب الدجاجه قرار دارد. ذنب الدجاجه دم صورت فلکی دجاجه است که زئوس را در هیبت قو نشان میدهد وقتی زنی زمینی را به آپولو و آرتمیس خدایان خورشید و ماه حامله کرد. ستاره ی ذنب، یک ستاره ی مادینه است. در مورد یهوه که تشبیهش به شیر پررنگ تر است، همان ذنب را در غالب سنبله یا صورت فلکی دوشیزه داریم. پل والری متذکر میشود که سنبله دراصل شکل تغییر یافته ی لغت "ذنبوله" یعنی دم شیر است چون صورت فلکی سنبله، نخست دم صورت فلکی شیر محسوب میشده است. بنابراین سنبله همان نقش مریم دوشیزه در شیر خورشیدی را دارد. در بین النهرین، تصویر عیشتار الهه ی زهره در کنار شیر نر، یک تصویر آشنا بوده است. ماه –که خواهر دوقلوی آپولو یا خورشید است- در برج نماد فصل قبلی (بهار) یعنی برج ثور (ورزاو) یعنی برج همان سیاره ی زهره قرار دارد که با مشتری در حوت گرد آمده است. دراینجا ماه و الهه با هم تطبیق و متجسد در هفت ستاره ی صورت فلکی ثریا در شانه ی ورزاو شده اند و این هفت ستاره، همان هفت خواهران پلیادها هستند که در داستان بهرام گور، به هفت همسر او از هفت نژاد بشر تبدیل شده اند. شاه برای آنها هفت قصر ساخته است (همان هفت پیکر) و هر روز هفته را در یکی از این خانه ها با یکی از این زن ها سر میکند. هفت روز هفته متعلق به هفت سیاره ی منظومه ی شمسی و هفت تجلی خورشیدند. برای مریخ که با زهره عشقبازی میکند، مابه ازای هفت سیاره، هفت خواهران ثریا خانه ی زهره اند که در داستان بهرام گور، در اثر تطبیق مریخ و خورشید، با هفت سیاره متحد شده اند. درواقع این روی آوری به ثور، با ظهور خورشید در برج حمل (قوچ) مرتبط است. چون پایان عصر ثور (عصر حضور خورشید در برج ثور در آغاز سال کلدانی در اعتدال بهاری)، آغاز عصر حمل (یعنی طلوع خورشید در برج حمل در آغاز سال کلدانی) است و این دومی، عصر یهودی گوسفندچران است و پیامبرشان موسی که بت گاو (برج ثور) را میشکند و تصاویر شیر و میترا در حال کشتن گاو، همین موضوع را به ذهن متباری میکنند. عیسی بره ی خدا است و در مقام قوچ مریخ، ذبح میشود تا عصر حوت یا ماهی فرا برسد. سمبل عصر حوت، روم است و ماهی کنایه از دریا به نشانه ی گسترش تجارت دریایی و بعدش ظهور بانکداران ونیزی با این تجارت در عصر پسامسیحی. درواقع آغاز روم نیز با ماجراجویی های دریایی ایلیاد و ادیسه و بنای رم ایتالیا در دنباله ی آن توسط بازماندگان تروآ به رهبری انئاس گره خورده است. و البته فقط رم نیست. منطقه ی بین آلپ و دریای خلیج آدریاتیک را تروایی ها با آئنتی های پیرو آنتنور پس از شورش پافلاگونیا مسکون کردند. این مردم به نام ونتی (ونیزی)، مرکز خود را تروآ نامیدند. مهاجرین تروآیی، تروآی دیگری را هم به همین ترتیب در سیسیل به پا کردند. یک نقشه ی قدیمی، یک تروآی دیگر را هم کنار رود تیبر نشان میدهد. حتی یک ایتاکا هم در ایتالیا داریم که یوآخیم مورات در 1815 درآنجا اعدام شد. ایتاکا زادگاه و محل حکومت ادیسه فاتح یونانی تروآ است. انگار ادیسه برای بازگشت از یک تروآی ایتالیایی به یک یونان ایتالیایی، چندان هم لازم نبود در دریا سرگردانی بکشد. ماگنا گراسیا یا یونان بزرگ ایتالیا؟، تقریبا تمام نامجاهای معروف یونانی افسانه ی ایلیاد را در خود داشته است که بعدا ادعا شده قهرمانان یونانی و تروآیی از شرق آنجاها را بنیان نهاده اند. حتی آرگوس معروف پلوپونز هم با ساکن شدن دیومدس تیدیدس آرگوسی در ایتالیا، یک نسخه ی ایتالیایی پیدا کرده است. جالب اینجاست که همه ی اینها به دنبال ادعای مهاجرت انئاس از تروآ به ایتالیا در منابع لاتین، تخیل شده اند. در عوض، مطابق سنت یونانی، انئاس پس از جنگ ترآ به جایی نرفت و در تروآ ماند که در این صورت، باید بپذیریم که کل روم به عنوان تروآی قدیم یکجا از شرق یونانی به ایتالیا منتقل شده است. حتی اتحاد سه گانه ی قبایل تاسک، سابین و لاتین در تروآی جدید یا رم ایتالیا، یادآور نامیده شدن تروآی ترکیه به تریپولی (شهر سه گانه) است:

Chronologia.org: issue 24125: 2/7/2011

شاید این مسئله عجیب به نظر برسد که رشد چشمگیر تکنولوژی در طی سه عصر پیشین، با قدرت و اندازه ی جانوران نمادشان نسبت عکس دارد. اما در این موضوع که اعصار از گاو آدم به گوسفند موسی و سپس ماهی عیسی جابجا شده اند نکته ای هست. همه ی این موجودات، خوردنیند ولی خوردنی رو به کاهش. گاو از گوسفند بزرگتر است و گوسفند از ماهی. هرچه غذا بزرگتر باشد پختنش هم بیشتر آتش میگیرد و بیشتر دود تولید میکند. همانطورکه غار دنیسووا به عنوان یکی از سکونتگاه های نخستین انسان اولیه در دشت های اوراسی نشان میدهد، مردم از قدیم، سوراخی در سقف غارها و سپس خانه هایشان تعبیه میکرده اند تا دود ناشی از پختن غذا و گرمایش، از آن خارج شود. ازآنجاکه قربانی های مردم برای اجدادشان هم پخته میشدند، همیشه این تصور وجود داشته که چیزی که در زمین میسوزد مابه ازایش در عالم اموات تولید میشود و لابد دود که جسم فیزیکی تبدیل شده به هوا است انعکاسی از اتصال زمین به آسمان و آفرینش زمینی انسان برای عالم آسمانی است. از طرفی چون این دود به هر حال به در و دیوار خانه میگرفت و آنچه کلبه های دودی مینامیم را به وجود می آورد، پس تاثیر زمینی نیز بر بشر داشت. به همین دلیل هم هست که در زبان اسلاوی، کلمه ی "کور" هم به معنی دود است و هم به معنی ریشه، و از طرفی "کورن" عنوان کلبه های قدیم است که دیوارهایشان از دود سیاه بود. چون دانش زمینی، ریشه ی حیات آسمانی است. پس هرچه گذشته دانش بشر هم به مانند غذایی که میخورده کاهش یافته و زندگی آسمانی او نیز بیشتر در اثر خطاهایش به خطر افتاده است. در قرن 19، مستر کراوفورد به افسانه ای اشاره میکند مبنی بر این که نژاد سیاه با طلوع خورشید در آغاز عصر ثور –تخمین زده شده به 6هزار سال پیش- ظهور کرده اند و در هندوستان، به تفاوت، کریشنا، بودا و بالادوا به عنوان اولین سیاهپوست، جد مردم کشور دانسته شده اند؛ البته در اوایل دوره ی استعمار انگلیس، خدایان نامبرده شده چندان از هم قابل تشخیص نبودند. لشکرکشی دیونیسوس و هرکول علیه هندی ها (سیاهان) در جهان، پایان اقبال این قوم را نشان میدهد. وقتی هرکول برای سرکوبی هندی ها به اتیوپیا (افریقای سیاه) لشکرکشی کرد، در صحرای لیبی نزدیم بود از تشنگی تلف شود. در این لحظه، او پدرش ایهو را صدا زد و از او یاری خواست. چیزی نگذشت که قوچی ظاهر شد و هرکول و لشکرش با دنبال کردن قوچ، به آب رسیدند. ایهو همان یهوه است و مابه ازای هرکول در بین پیروان یهوه یا یهودیان، سمسون است که درست مثل هرکول، قهرمانی های خود را با کشتن یک شیر آغاز میکند. اولین گروه ستارگان صورت فلکی اسد که خورشید به آن وارد میشود و معروف به "رحمت لهی" بوده، به شکل یک آرواره ی خر مجسم میشد و آرواره ی خر، سلاحی بود که سمسون با آن دشمنانش را میکشت. نام سمسون از شمس یا خورشید می آید و به معنی خورشیدی است. شمس از شام یا شاموس می آید که با نام تموز ایزد گیاهان فقط تفاوت لفظی دارد. شاهان پارتی برای هرکول در کوهی به نام سامبلوس (شام بعل یا سام رب) قربانی میدادند. سمسون یعنی خورشیدی. موهای سمسون در هفت دسته بافته شده بودند که همان تقسیم تجلی انوار خورشید در هفت سیاره است. زمانی که دلیله ی فاحشه، موهای سمسون را در حال خواب و مستی او، مقراض کرد، سمسون ضعیف و تسط دشمنانش دستگیر شد چون حالا حکم یک خورشید بی نور دم غروب و مرگ را داشت. قصد به قربانی کردن سمسون در معبد غزه پیش آمد. ولی سمسون دو ستونی را که به آنها بسته شده بود ازجا کند و با خراب کردن معبد روی خودش و دشمنان پلستینیش در آخرین لحظه ی زندگی، بسیاری را کشت. هرکول را هم میخواستند در مصر قربانی کنند ولی خود را آزاد کرد و بسیاری را کشت. سر ویلیام دروموند، به این موضوع توجه داشت که نام غزه به معنی بز است و دو صورت فلکی سرطان و جدی، دو دروازه ی خورشید نامیده میشوند. جدی به شکل بز است و حکم معبد غزه را دارد. بنابراین دو ستون معبد، همان ستون های هرکول و دروازه ی غروب خورشید در غرب جهان رو به سرزمین تاریکیند. بدین ترتیب، هرکول قهرمان قومی است که او را کشته اند یعنی سیاهان که به سبب پوست سیاهشان همچون شب با تاریکی مرتبط شده اند. گادفری هگینز، در هندوستان با پتن هایی روبرو شده بود که بالاراما فرم زمینی بالا دوا را همچون هرکول، ملبس به پوست شیر توصیف میکردند. به نظر هگینز، نسبت هرکول با یونان و ایتالیا نیز به سیاهان شامات برمیگردد که ملقارت فرم فنیقی هرکول را میپرستیدند. در شرق، معمولا به گریک ها یونانی میگویند به نام ایونی ها که گریک های شرقند. اما ایونیه یا یونا، خود، انتقال ذهنی یونا در سوریه به منطقه ی یونانی زبان ترکیه است. در دوران قدیسم، سوری های زیادی ازجمله از یونا به شبه جزیره ی ایتالیا کوچیدند و ازجمله در این مهاجرت، نگروهای زیادی در ایتالیا و فرانسه منتشر شدند که همیشه لزوما دارای پوست به اصطلاح سیاهرنگ نبودند و اثر گسترششان در اروپا، در هلند و بریتانیا نیز رویت شد. بدین ترتیب، اومبری های ایتالیا و صاحبان قدیمی ترین فرهنگ فرض شده برای آن کشور را باید همان آموری های سوریه و متصل به سیاهان عصر ثور دانست. گادفری هگینز، به ارتباط احتمالی بین نام کریشنای هندوها و کریچان creechan های ایرلندی فکر میکند. شاید این، تناقض مهمی درمورد کریشنای هندی را روشن کند. کریشنا یک سیاه در میان سفیدها تصویر میشده و معنی کریشنا نیز در هندی فعلی، سیاه است. ولی در عین حال، ملقب به "هری" بوده که اگرچه در اصل به معنی اشرافی و سپس خوب است، ولی چون خوبی را به پاکی و سفیدی تشبیه کرده اند معنی سفید هم میدهد. درواقع، برجستگی کریشنا در هند دوره ی استعمار، برجستگی سیاهان محاصره شده توسط سفیدها را نشان میدهد و معنی پایان یافتن دوره ی سیاهان قدیم توسط هرکول نیز همین بازتعریف فرهنگ ها در دوران گسترش مسیحیت رومی ولو توسط استعمار اروپایی است.:

“Samson, Hercules, Krishna”: mike deden: egyptsearch: 3feb2016

کریچان های ذکر شده توسط هگینز، از دونگال در ایالت اولستر برخاسته اند. منشا نام آنها مشخص نیست ولی مرتبط با کرید به معنی قلب دانسته شده است.:

“creecahan history,family crest, coat of arms”: houseofnames.com

این وجه تسمیه، آنها را با خاندان chard از سامرست انگلستان مرتبط میکند. اشرافیت سامرست با gilbert d,aumari پایه گرفت و دو آموری ها، از نسل barry های برتانی فرانسه اند. بری ها همان bloisهای فرانسویند و اعتبار خود را از وصلت با سمسون های سیسیلی به دست آوردند. سمسون ها را اصالتا ساراسن –به معنی فرزند "سرا" (صحرا) و کنایه از عرب- و معمولا عرب افریقایی (مور) شمرده اند. "سرا" ها در اسپانیا که از همین نسب نام گرفته اند، نمادشان شیر است. سراویل که از مراکز قدرتگیری ویسکونتی ماسینو (ریشه گرفته از آبروزوی ایتالیا و منشا خاندان های massey و متیز) است، از نقاط اتصال مسیناها با ساراسن ها و افزایش قدرت آنها به شمار می آید. لغات "سر" و "کر" مرتبط با هم و "ساراسن" و "کریچان" هم دو تلفظ از یکدیگرند. صورت های مابین آنها منشا نام های خاندان های کریش، هریش و هریس است. ریشه ی قدرت این خاندان ها به رهبری خاندان هریش بر قلعه ی du portes است. پورته های فرانسوی از نسل بری ها هستند و نامشان از تتلفظ شدن بارد به پورد می آید درحالیکه لغت بارد، انتساب به بری را نشان میدهد. این مجموعه، گسترش دهنده ی شعار لیبرتی در ایتالیا بودند که لیبرتی را امروزه بیشتر به آزادی معنی میکنند. اما اصل این کلمه به لاباریس یعنی تبری برمیگردد که برای قربانی کردن گاو استفاده میشود و همان است که با لابیرنت یعنی مارپیچ ارتباط لغوی یافته ازآنروکه لابیرنت نام مارپیچی در جزیره ی کرت است که مینوتائور یا هیولای انسان-گاو در آن زندانی شده است و مفهوم لیبرتی یا آزادی در تعریف اشرافیت غربی نیز مفهومی ترکیبی از ابزار قتل، و زندان بزرگ است. احتمالا نامیده شدن جزیره به کرت نیز بی ارتباط با شباهت اسمی آن با کریش های ظهورکرده در ایتالیا نیست:

Iraq updates: june21-27, 2011

"بری" مسلما از "بوری" ترکی به معنی گرگ می آید. ترکی بودن کلمه، نشانه ی اصالت اسکیتی آن است و کنارآمدن جنگجویان اسبسوار اسکیت مهاجر از آسیا با اشرافیت های یهودی مثل سمسون ها را نشان میدهد. روشن است که سمسون ها نام از سمسون یا هرکول یهودی دارند که در جلد شیر رفته است و اگر شیر نماد سمسون ها برای غلبه بر گاو عصر ثور است، گرگ هم نماد بری ها برای غلبه بر گوسفند عصر حمل است تا دنیای حوت یا ماهی دریای عصر جدید شکل بگیرد. نکته ی جالب این است که نماد کریچان های ایرلندی نیز گرگی سیاهرنگ است. ازاینجا میتوان نتیجه گرفت نامیده شدن قلمرو آنها در ایرلند به اولستر، نتیجه ی بومی شدن چرخه ی اولستر آرتور توسط آنها در بریتانیا است، چرخه ای که حول گرال یا جام مقدس میرسد و افسانه های گرال در فرانسه ی جنوبی را به بریتانیا منتقل کرده است.

دانلود کتاب «داستان تبدیل ممالک خدا به ممالک شیطان»

نویسنده: پویا جفاکش

بخشی از کتاب:

در سال 1997، متیو ایپن 9ماهه در اتاق خواب خود و با جراحت های تاکنون توضیح داده نشده یافت و کمی بعد در بیمارستان فوت شد. پلیس به زودی به پرستار انگلیسی 19ساله ی او "لوئیز وودوارد" شک کرد و پرونده ی معروف به "پرستار قاتل" به جریان افتاد. همه یسوء برداشت ها ازاینجا شروع شد که پلیس، از پرستار پرسید که آخرین بار بچه را کی دیده است و پرستار گفت وقتی بچه را در رختخوابش گذاشته است و برای کلمه ی گذاشتن از کلمه ی "پاپ" استفاده کرد که در انگلیسی امریکایی –و نه بریتانیایی- به معنی انداختن است. اما این تنها موضوع غریب صحنه برای پلیس نبود. با این که لوئیز پرستار کودک بود، ولی "ویلیام ای.بری" کارآگاه پلیس مشاهده کرد که او هیچ رعشه و نگرانی ای از حادثه نشان نمیدهد و همانطورکه در دادگاه شهادت داد، لوئیز در روز بازجویی، حتی یک بار هم حال بچه را نپرسید. بسیاری از مردم امریکا و البته رسانه های امریکایی که روحیه ی مردم امریکایی را میشناسند، فریاد برآوردند که یک شیطان خبیث کشف شده که باید به سزای اعمالش برسد. اما لوئیز، اصلا یک شیطان خبیث نبود. او فقط کارش را دوست نداشت و از ته دل برای بچه های خانواده ی ایپن زحمت نمیکشید. او یک آدم معمولی از شهری کوچک در انگلیس بود که به خاطر "رویای امریکایی" به امریکا آمده بود. میخواست بدون زندگی در محیط سرد و بی احساس انگلستان، مثل یک امریکایی گرم کلیشه ای، در شادی زندگی کند. اما برای زندگی در امریکا باید کار میکرد و پول درمی آورد. پس به پرستاری بچه های خانواده ی ایپن میپرداخت و بعد از بازگشت والدین به خانه، به سراغ تفریحات گروهی شبانه میرفت و تا دیروقت شب را در پارتی ها و کلوب ها میگذراند. نتیجه این که صبح دیر می آمد و حوصله ی کار نداشت و احساس مسئولیت نمی کرد. برای همین هم مورد نارضایتی والدین قرار داشت. پس او انگیزه ی لازم برای عصبانی شدن از دست یک بچه را داشت. طبیعتا این میتوانست به یک درام اجتماعی در تایید خشم مغرورانه ی امریکایی ها علیه مردم کشورهای دیگر منتج شود که درک نمیکنند بهشت امریکا مخصوص بهشتی های امریکایی است و آمده اند اینجا جای امریکایی ها را تنگ کرده اند. حالا شما این را به تئوری های توطئه ی امریکایی که انگلیسی ها را مروجان اصلی شعار "امریکا برای همه ی مردم جهان" میدانند وصل کنید تا ببینید چطور امریکایی ها و انگلیسی ها توی این پرونده روبروی هم قرار گرفتند. قضیه فقط این نبود: لوئیز، طرفداران امریکایی هم داشت، کسانی که نوع و مدل زندگیشان، همان زندگی ایدئال لوئیز بود و از سوی نسل های قبلی –همان هایی که شعارشان خانواده است- مورد انتقاد قرار میگرفتند. بنابراین لوئیز نمادی از انگل زندگی خانوادگی و نابودکننده ی شادی یک خانواده هم بود که طبیعتا قاتل بودن یا نبودنش، برای دو طرف طناب زندگی امریکایی، مهم میشد. به همین دلیل هم کارآگاه "بریگ دستگیرکننده ی لوئیز، در هجمه ی نامه های توهین آمیز و تهدیدکننده ی زیادی قرار گرفت که بعضیشان را هنوز نگه داشته است. ازجمله چندتایشان که به مستند تلویزیونی "پرستار قاتل" نشانشان داده، حاوی جملاتی مثل «شبیه کسی هستی که مادرش رو زندانی میکنه»، «مواظب باش. فراری بری هستی نه کارآگاه بری.»، «امیدوارم توی جهنم بپوسی» و فحش "خوک" (که معمولا درباره ی پلیس های امریکایی استفاده میشود) ازجمه با الصاق عکس خوک است. حیثیتی بودن این محاکمه برای مردم، بخصوص به سبب نوع زندگی والدین ایپن هم هست که چندان سنتی تر از لوئیز وودوارد نبوده اند. آقای ایپن، دکتر بود و ثروت زیادی داشت. به همین دلیل مردم درک نمیکردند چرا وقتی زندگیشان تامین بوده، همسرش همچنان کار میکرده و در خانه از بچه ها مراقبت نمیکرده و به جایش پرستار استخدام کرده است. یعنی از دید گروهی از مردم، لوئیز، شیطانی بود که در خانه ی آدم های مناسبی را زده بود. رادیو "ورکو" پیامی از یکی از مخاطبان دریافت کرده بودکه میگفت: «ایپن ها بین یک نوزاد و یک وولوو جای انتخاب داشتند. آنها تصمیم گرفتند وولوو را انتخاب کنند.»

در این جور پرونده ها اصلا پای درستی یا نادرستی اتهام وارده به شخص متهم در میان نیست. بلکه طرفین، حکم طرفداران قهرمانان یا تیم های ورزشی را پیدا میکنند. به عقیده ی روانشناسان، در صحنه ی مسابقات ورزشی، طرفداران، خودشان را به جای ورزشکار قرار میدهند و گاهی خشونت و جنون بی حد و وصف مسابقات ورزشی –از اتومبیلرانی گرفته تا بوکس- نتیجه ی شرارت جمعی روان ورزشکار و طرفدارانش است. یکی از علنی ترین صحنه های چنین نمایشی، در سال 2016 در مسابقات یو اف سی در لاس وگاس به وقوع پیوست؛ حبیب نورمحمدف، داشت گلوی حریف خود را تا حد خفگی فشار میداد و درحالیکه چند لحظه ای تا قهرمانیش باقی نمانده بود، از فحش های طرفداران حریفش کانر، به هم ریخت و از میدان وارد قسمت تماشاگران شد و کتک کاری به راه انداخت؛ بعد از این اتفاق، طرفداران دو ورزشکار که تقریبا همگی مست از شراب بودند شب را به لت و پار کردن همدیگر حتی در بیرون از ورزشگاه پرداختند. همین حالت، وقتی رویکرد ارزشی پیدا کند، میتواند هدفمند به نظر برسد و راحت تر اتفاق بیفتد که جنگ های مذهبی، شاهدی بر این مطلبند. در امریکا که خود را پناهگاه ارزش های مسیحی در مقابل اروپای کافر میبیند، این حالت به راحتی اتفاق می افتد. انقلاب امریکا علیه انگلستان، یک انقلاب ایزدی تصویر میشود. چون انگلستان، لانه ی فراماسون های بدنام است و فراماسون ها دشمن خدایند. با این حال، شما نمیتوانید درک کنید که چرا تمام کسانی که در انقلاب امریکا برجسته میشوند، مثل جورج واشنگتون، بنجامین فرانکلین و توماس جفرسون، باید فراماسون باشند و با انقلاب فراماسون ها در فرانسه که به نفع انگلستان ولی بر ضد کلیسا است همنوایی کنند، انقلابی که ارزش های ضد مذهبی آن با جنگ های ناپلئون فراماسون، در تمام اروپا پخش شد!...

دانلود کتاب «داستان تبدیل ممالک خدا به ممالک شیطان»

تکرار آغاز خلقت در انقلاب ایران: ام الکتاب، روز ولنتاین، و شراب بهشتی دره ی اوسکول

نویسنده: پویا جفاکش

شاید خیلی عجیب به نظر برسد که سریال «امام علی» نزدیک بود یکی از معروف ترین هنرپیشه های فیلم فارسی در سینمای قبل از انقلاب را به روی پرده برگرداند ولی این حقیقت دارد که به اعتراف تهیه کننده ی فیلم، قرار بود اول نقش اصلی فیلم یعنی مالک اشتر را "فردین" بازی کند و بعد از کلی رفت و آمد، آخرش منتفی شد و داریوش ارجمند، مالک اشتر فیلم شد. امام علی یکی از سریال های «خیابان خلوت کن» زمان خود بود و در سال 1375 دوشنبه شب ها از شبکه ی یک سیما پخش میشد. به نظر میرسد این سریال دارد دشمنی جمهوری اسلامی با غرب و غربزدگی را به زبان دشمنی امام علی با بدعت های بنی امیه به زبان می آورد. در صحنه ای از فیلم، عمروعاص (زنده یاد مهدی فتحی) با یک کنیز رومی (فقیهه سلطانی) نمایشی را جلو معاویه و پسرش یزید اجرا میکنند. وقتی عمروعاص روی کنیز شمشیر میکشد و یزید (فرهاد اصلانی) فریاد میزند: «نزن»، عمروعاص از خوشحالی برای خودش کف میزند و در جواب کج خلقی معاویه (بهزاد فراهانی) میگوید یکی از پرده های داستانی «پیامبری به نام سوفوکلوس» را اجرا کرده و از معاویه اجازه گرفت تا کنیز را به یزید بدهد تا هنرهای رومی به او بیاموزد. از قدیم هم از خود اروپاییان یاد گرفته ایم که روم و یونان معادل غربند. با این حال، سال بعدش و درست اندکی بعد از به قدرت رسیدن اصلاح طلبان غربگرا در ایران، ما دیدیم که تلویزیون، سریال دیگری به نام «تنهاترین سردار» پخش کرد که در آن، از مصالحه ی حسن مجتبی پسر علی با همین معاویه و عمروعاص غربزده دفاع میکند و بر «تنهایی» حسن در میان سپاهی که او را به خاطر این صلح درک نمیکنند افسوس میخورد. روشن است که صدا و سیما از مدتی قبل از آمدن اصلاحات، خودش را برای دفاع از غربی شدن ایران آماده کرده بود اگرچه بعدا با آشکار شدن ابعاد پروژه ی موسوم به «فتح سنگر به سنگر» از سوی حجاریان و اصلاح طلبان تابعش، تلویزیون کاملا به خلاف خوشامد اصلاح طلبان تغییر مسیر داد.

شاید امروزه اتهام غربگزدگی برای دشمنان امام علی زیاده روی به نظر برسد. یک دلیلش هم این است که صحنه ی نبرد اسلامگرایان با غرب تا داخل خاورمیانه و حدود اسرائیل کنونی عقب آمده و کسی افسوس خوری های اسلامگراهای ایرانی قبل از انقلاب بر از دست دادن اسپانیا بعد از شکست مسلمانان در غرناطه (گرانادا) را به خاطر ندارد. اگر داستان های سقوط غرناطه را بخوانید میبینید اسامی اولیای اسلامی ایرانی با اتصالات تاریخیشان به طور نسبتا دقیقی در آن صحنه جای داده شده است. علی معروف به ابوالحسن که پدر حسن مجتبی است، به شکل ابوالحسن علی امیر غرناطه ظاهر شده است و همسرش فاطمه هم به شکل فاطمه همسر ابوالحسن علی ملکه ی غرناطه است و این فاطمه ی گرانادایی اسم دیگرش عایشه (همنام همسر محمد پیامبر) است و قبلا شوهر امیری به نام محمد بوده است. مهمترین پسر ابوالحسن علی غرناطه، ابوعبدالله معروف به بوبدل است. ابوعبدالله لقب حسن مجتبی نیز هست، چون پسری به نام عبدالله داشته که در نبرد معروف کربلا کشته شده است. همانطورکه حسن مجتبی با معاویه دشمن پدرش صلح میکند، بوبدل هم عملا و بر ضد منافع مردم خود، در زمین صلیبیون مسیحی بازی میکند.

ابوالحسن علی بعد از کشتن محمد یازدهم غرناطه، با همسر او فاطمه ی عایشه ازدواج کرد و این زن بسیار مومن و درستکار و مورد علاقه ی مردم بود. ولی بعدش ابوالحسن علی عاشق یک کنیز ایبریایی به نام ثریا شد که دراصل یک اشرافزاده ی کاستیلیایی به نام ایزابل بود. ابوالحسن علی، فاطمه را طلاق داد و به همراه دو پسرش به تبعید فرستاد و در عوض، با ثریا ازدواج کرد و او را ملکه ی غرناطه تعیین کرد. این اتفاق باعث ناخوشایندی شدید علما و مردم شهر شد. ثریا نفوذ زیادی روی ابوالحسن داشت و همزمان با این نفوذ، اثرات صرع و جنون در رفتار ابوالحسن رو به فزونی میرفت. بعد از مدتی، ثریا متهم شد که با یکی از افراد قبیله ی بنو سراج رابطه ی نامشروع دارد و به کمک آنها در حال خیانت به مملکت به نفع صلیبیون کاستیلی است. نزدیک به 30نفر از سرکردگان بنو سراج اعدام شدند و ثریا به تبعید و زندان دچار آمد. بوعبدل (ابوعبدالله) پسر همین ثریا بود که علیه پدرش شورید و اگرچه شکست خورد ولی بعد از مرگ به شورش علیه محمد جانشین پدر ادامه داد. درحالیکه محمد دشمن کاستیلی ها بود بوبدل از کمک کاستیلی ها برخوردار شد و عاقبت به کمک آنها به تخت نشست ولی به خیانت همانان تاج و تختش را از دست داد و غرناطه ی دچار آمده به فتح صلیبیون را با چشمان گریان ترک گفت. اولاد بوبدل در فقر و تندگستی از دنیا رفتند. مارک گراف، معتقد است نقش ثریا در سقوط غرناطه در داستان اصلی قطعی بوده است چون او چیزی جز یک نسخه ی اسپانیایی استر ملکه ی یهودی در کتاب مقدس و سنت حدیثی یهود نیست. کتاب مقدس، استر را یک کنیز یهودی در دربار اخشوارش یا کورش فاتح پارسی بابل معرفی میکند که با اغواگری به همسری اخشوارش درآمد و او را از یک دشمن یهود به یک برکشنده ی یهودیان تغییر داد و قاعدتا ایزابل هم باید همانقدر پرستوی یهود/صلیبیون باشد که استر. حتی اسمش هم به ثریا که معمولا مفتخرترین ستارگان تلقی میشده تغییر داده شده است چون نام استر هم از عیشتار به معنی اختر یا ستاره می آید.:

“THE STORY OF ESTHERIN THE EMIRATE OF GRANADA”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 13/3/2015

شاید باید به نکته ی دیگری هم در این مقایسه توجه کرد. خاندانی که ابوالحسن علی و سلفش محمد یازدهم از آن آمده اند، بنو نصر میباشند. این نام یادآور اصطلاحات ناصری و نصرانی برای عیسی مسیح و پیروانش است. مذهب عیسی علیه شرک رومی طغیان کرده بود ولی رومیان، با درآوردن ادای دفاع از گروهی از اولیای مسیح، مسیحیت را به نفع خود رومی کردند و با آن دامنه ی قدرت خود را گستردند؛ شبیه همان بلایی که بر سر اسلام محمدی در دوران بنی امیه افتاد و با دفاع ظاهری کاستیلی ها از بوبدل تکرار شد. این حتی یک پیشزمینه ی اسطوره ای در آغاز خلقت بشر دارد.

جرالد مسی، به داستانی از آپولودوروس آتنی اشاره میکند که انسان امروزی به خاطر آن به وجود آمد که فقط یک بشر میتوانست به دوران حکومت تیتان ها یا غول ها بر زمین خاتمه دهد. مسی، معتقد است با توجه به این که مردمان ماقبل مسیحیت در گفتمان کشیش های مسیحی چندان تفاوتی با دیوها و شیاطین ندارند، عیسی مسیح میتواند همان بشر نخستین در یک گفتمان انسانی باشد. حکومت تیتان ها توسط زئوس سرنگون شد که نسخه ی یونانی-رومی یهوه خدای یهود است که به عیسی مجسد شد اما قبل از آن، زئوس با بعل مردوخ خدای خالق بابلی تطبیق میشود که یونانیان او را بلوس مینامیدند. اوزیبیوس به یک افسانه ی بابلی اشاره کرده است که بر اساس آن، قبل از آمدن بلوس به زمین، آنجا سرزمینی تاریک بود و فقط جانوران دهشتناک بر آن میزیستند. بلوس با خود نور آورد. نور، آن موجودات را از بین برد و بلوس به یکی از ملازمانش دستور داد تا سر بلوس را قطع کند و خون گردنش را با زمین بیامیزد تا نسل جدیدی از جانوران شامل انسان ها در زمین پدید بیایند که به نور عادت داشته باشند. این دوره ی جانوری اولیه ی خلقت، با افسانه های سرخپوستان امریکا و بومیان افریقای غربی درباره ی پبدایش جهان توسط شش روح جانوری اولیه مطابقت دارد که میتوانند 6روز اول خلقت در تورات را نمایندگی کنند. در افریقا ترکیب ارواح گروه نزد قبایل مختلف متفاوت است ولی جانوران شناخته شده چون شیر، اسب آبی، تمساح، مار و شاهین را در بر میگیرند. آدیتیاهای هندی هم قبل از این که یک گروه هفت تایی شوند یک گروه شش تایی بودند. اما یک افسانه ی دیگر هندو میگوید که در ابتدا 6روح خلقت به شکل 6زوج دوقلو درآمدند و به آنها یک روح هفتم اضافه شد که یکتا بود. مسی، دوقلو بودن ارواح پیشین را معادل با دوگانه بودن هر زوج از جانوران در قالب های نرینه و مادینه میکند و برجستگی دوقلوی خلقت در دایره ی سیاه و سفید چینی تایچی را مطرح میکند که در آن، نیروهای متضاد یین و یانگ، به نرینه و مادینه تفسیر میشوند. در مقابل، روح یگانه ی هفتم را معادل روح الهی و قابل تطبیق با آدم باغ عدن میداند که نخست دوجنسه بود و بعدا بخش زنانه اش به شکل حوا از او جدا شد. بدین ترتیب، انسان نخست به شکل روحی ناجسمانی و متفاوت از جانوران غریزی زمینی بر زمین آمد و بعد خواص دوگانه ی جانداران پیشین را یافت و درست مثل داستان اخراج آدم و حوا از باغ عدن، این، آغاز انحطاط جسمانی روح بشر بود. دوجنسه بودن آدم اولیه زمانی که بر پهنای آشوبناک اولیه فرود آمد، قابل مقایسه با ظهور هورس به شکل یک پسر 12ساله با ظواهر دوگانه ی مرد-زن بر روی یک نیلوفر آبی بر پهنه ی رود نیل قابل تطبیق است. هورس به جنگ نیروهای سیت میرفت که نیروهای تاریکی و معادل تایفون و تیتان ها بودند. مواضع سیت و هورس، تبدیل به قطبین فرضی جهان و باعث ایجاد نظم گیتی شدند و بعد دوگانه ی نور و تاریکی را به تضاد شیرهای دو افق شرق و غرب به جای نبردگاه های طلوع و غروب، منعکس کردند. موضع هورس در نواحی استوایی و در مقابل موضع سیت در یخبندان تاریک قطب شمال به وجود آمد و هر دو آنها در زمره ی نیروهای هفتگانه ی پتاح تانن در خلقت جهان زمینی بودند. این نیروهای هفتگانه در تکمیل هم به صورت روحی یگانه، "علی" نامیده میشدند که مسی یادآوری میکند یکی از تلفظ های ایلی/اله/الوهیم برای خدای اعظم سامیان است که در تورات با یهوه تطبیق شده است. این نیروهای هفتگانه همان شش نیروی اولیه به اضافه ی اصل الهی هفتمی هستند که بر انسان فرود آمد و این از افسانه ای قبطی معلوم میشود که مطابق آن، وقتی نیروهای پتاح، انسان را آفریدند او نمیتوانست راه برود و مثل کرمی بر زمین میخزید تا این که یگانه ی برتر، روح خود را بر این موجود ضعیف فرود آورد و او توانا شد. بنابراین، علی فقط با ظهور انسان به کمال رسید و در این کمال، معادل عیسی مسیح بود و عیسی مسیح هم کسی نبود جز بلوس که خود را برای خلقت جهان جدید قربانی میکرد.:

“ANCIENT EGYPT”: GERALD MASSEY: CHAP2

دیوید شرمن امریکایی، قربانی شدن مسیح برای خلقت جهان را با قربانی شدن پوروشه در اساطیر هندو مقایسه میکند که موجودات جهان از جسدش پدید آمدند. سه چهارم پوروشه در جهانی دیگر قرار داشت و آن یک چهارم این دنیاییش تبدیل به موجودات زنده شد و فرود آمدنش به یک جهان دانی، به فرود آمدن خورشید به جهان زیرین در موقع غروب تشبیه میشود. در مصر، خورشید غروب، آتوم نام دارد که نامش قابل تطبیق با آدم ابوالبشر است. در مصر جنوبی، آتوم، هرو واسو نامیده میشود که در این نام، هرو همان هورس است و واسو معادلی برای یسوع یا عیسی. همین واسو در هند تبدیل به واسو دوا (واسوی خدا) و البته ویشنو شده است که دومی خدای بسیار موفقی است. درست به مانند آدم، ویشنو هم یک خدای دوجنسه با نیمه های نرینه و مادینه است که این نیروها به شکل یک زوج به نام های کریشنا (کانها) و رادا در زمین، تجسد انسانی می یابند. دوجنسگی ویشنو از طریق واسو و یسوع به یاهو نسخه ی اولیه ی یهوه میرسد که در ابتدا یک نوع بعل در اریحا و پالمیرا بوده و به سبب نمایندگی نخل ها در طبیعتی مرده و بدل شده به بیابان، با احیای حیات ارتباط دارد و درمان کنندگی مسیح به او میرسد. در هند، بالادوا خدای درمان است و در بل رام یا بالاراما نابرادری کریشنا تجسم زمینی می یابد تا اتحاد بعل و یاهو را که در یهودیت نسخ شده است در مذهب ویشنو برقرار نگه دارد. نام بعل در "پولیوس" یونانی که خدای حامی شهرها و اجتماعات است هم دیده میشود. نام پولیوس، ریشه ی پوروشا است و همانطورکه پوروشا با تجزیه در موجودات زمین، در آنها انعکاس می یابد، پولیوس هم با تجزیه شدن در افراد اجتماع، در آنها انعکاس می یابد. مفهوم قربانی شدن پوروشه برای خلقت جهان نیز هنوز به نوعی در ویشنو هست. یکی از تجسم های قبلی ویشنو، نارایانا است که ویشنو را خوابیده بر بدن یک مار غنوده بر آب های آغازین نشان میدهد و همزمان یک گل نیلوفر آبی از ناف ویشنو درمی آید و بر بالایش برهما خدای خالق ظاهر میشود و جهان جدید را می آفریند. ویشنوی به خواب رفته، خورشید مرده است و برهما خورشید زنده شده که همان هورس آشکار شده بر نیلوفر آبی است. عنوان نارایانا از "نهر" به معنی جریان آب می آید که هم در نام "ناهارین" یا "ناهاریم" برای سرزمین بین النهرین دیده میشود و هم در عنوان "نیل" برای مهمترین رود مصر. در بین النهرین، خالق، حئا یا ائا است که گاها به شکل مردی نیم ماهی دیده میشود و قابل تطبیق با آپولو هلیوس خدای خورشید یونانی است که یک تجسم ماهی گون به نام دلفینوس دارد. دلفینوس از "دلفی" محل معبد اصلی آپولو می آید از ریشه ی دلفوس به معنی ناف یا مرکز که با برآمدن گل نیلوفر آبی از ناف ویشنو مرتبط است. به مانند آپولو، ویشنو هم تجسم هایی به شکل مخلوقات آبی شامل متسیه ی ماهی و کورمای لاکپشت دارد که با تجسم غنوده ی او بر آب های آغازین یعنی نارایانا زمینه ی مشترکی دارند. ارتباط نارایانا با اژدهایی وحشتناک به سبب آن است که اژدها و مار، نسخه های آبزی شیر جانور خورشید محسوب میشوند. گردش خورشید در آسمان، زمان را ایجاد میکند و زمان، تدریجا همه چیز را فاسد میکند و از بین میبرد. ازاینرو خدای خورشیدی در هیبت زمان، به شیری تشبیه میشود که موجودات را میخورد و البته شیر، اصلی ترین تجسم یهوه یعنی همان خدایی نیز هست که در زمین تبدیل به بره ی خدا یعنی مسیح میشود تا در راه مردم قربانی شود. مسیح قربانی شده همان نارایانای به خواب رفته است. نارایانا از طریق "نهر" با "نصر" در عناوین "نصرانی" و "ناصری" برای مسیح و پیروانش نیز مرتبط است. این عنوان در اصل مربوط به نصیری ها یعنی مندایی های بین النهرین است که قوم یحیی یا یوحنای تعمیددهنده اند و با صحنه ی غسل تعمید مسیح توسط یحیی به صحنه ی مسیحیت یهودی تبار نفوذ یافته اند.:

“SHANTAVINAM-SACCIDANA ASHRAMA2021 RETREAT”: DAVID SHERMAN: GOLD SUNAURA: 30 AUG2023

بله. این همان نصر منعکس شده در بنو نصر است. این حکومت از طریق برابری با عیسی مسیح و محمد پیامبر، در جایگاه روحی فرازمینی قرار میگیرد که به زمین تبعید میشود تا آن را اصلاح کند ولی به آفات زمینی دچار میشود درحالیکه ماموریتش همچنان ادامه دارد. ازآنجاکه اسلام خود را ادامه دهنده ی راه مسیح میخواند، پس تعجبی ندارد که یک دوره فرهنگ کشی سلسله ی پهلوی، کل تاریخ ایران اسلامی تا قبل از غربگرا شدن حاکمان در عصر قاجار به بعد را یک بهشت زیبا و عالی از نوع باغ عدن آدم و حوا نشان دهد. حتی برای شیر نابودگری که با از بین بردن این بهشت، به سشا یا اژدهای نارایانا تبدیل شد تا برهمای انقلاب اسلامی را متولد کند هم مابه ازایی مدرن وجود دارد. بیایید مار سشا را دقیق تر با فولکلور اروپایی ایجادگر ایران مدرن تطبیق کنیم.

ترکیب آتش خورشید و آب هاویه ی زمینی، در اصطلاح اروپایی "پرستر" PRESTERخودنمایی میکند که به گفته ی دیوید ارنست واچر، هم به معنی سوختن است، هم به معنی آب ریختن، هم به معنی شن و ماسه و هم به معنی گردباد آتشین به صورت ستون آتش، و هم به معنی نوعی مار که نیشش باعث تشنگی سوزان میشود. بهاکتی آناندا گوسوامی، همه ی اینها را در تصویر ماری که نارایانا بر فراز آب های آغازین بر آن غنوده است جمع می آورد و این مار، سشا نام دارد که نامش از صدای "سیس" یا "هیس" مار می آید و همین صدا برای نامیدن حرف "اس" لاتین با صدای "س" به کار میرود که نگاره اش S به شکل یک مار در حال حرکت است. به نظر وی ستون آتشی که یهوه با آن، بنی اسرائیل را در سفرشان از مصر راهنمایی کرد از همین طریق به تجسم این هیولای آتشین درون آب های آغازین ربط می یابد.:

“THE SERPENT OF INFINITY IS BOTH OUROBOLUS AND THE UN-ENDING FIRE”: COLLECTED WORKS OF BHAKTI ANANDA GOSWAMI

آیا این آب آتشین نمیتواند با آن نفتی تطبیق شود که در دوره ی قاجار در ایران استخراج شد و از زمان پهلوی دوم به بعد، اقتصاد ایران به طور کامل به آن متکی بوده و هست؟! جهانبینی ایرانی از طریق ایدئولوژی نفتی راکفلرها، دنباله ی اسطوره را به همان طریقی پی گرفته که بقیه ی مستعمرات طی کرده اند.

شاید راکفلرها مکتشف نفت نباشند اما همین که از ثروت خود برای افزایش تکنولوژی اکتشاف و گسترش صنعت آن استفاده کرده اند خدمت بزرگی به بشر انجام داده اند. تا زمان مد شدن مصرف نفت، سوخت اصلی روشنایی در خانه ها، روغن چربی فوک و نهنگ بوده که به شکار بی رویه ی این جانوران در دریاها تا سر حد نابودی منجر شده بود و با کمیاب شدن این موجودات، انسان ها به دنبال راه حلی جایگزین میگشتند. راه حل راکفلرها حتی ازآنچه انتظار میرفت هم چندمنظوره تر بود و باعث رشد صنعت و گرمایش خانه ها هم شد. اما با مطرح شدن سوخت های جایگزین و بهانه پیدا شدن برای انتقاد از آلودگی و اثرات سوء سوخت نفتی برای محیط زیست، امپراطوری نفتی راکفلرها نیز خود را در خطر یافت. راکفلرها نمیتوانستند با همگرایی مردم با شعارهای محیط زیستی اشرافیت های مقابل و رقیب خود دربیفتند ولی میتوانستند آن شعارها را به نفع خود تغییر دهند. پس با کمک همدستان خود در موسسه ی آسپن، باشگاه رم، و بنیاد تاویستاک، به ایجاد یک نوع کیش و مذهب برای طبیعتپرستی اقدام کردند که از آیین های قدیم سیراب میشد و با برداشت های داروینی نوین از جانوران و گیاهان بی روح و و فاقد اخلاقیات موجود در طبیعت تکمیل میگردید. درواقع کیش شهوانی و مصرف مواد مخدر، حالت طبیعت پرست به خود گرفت و به همه جا گسترش یافت تا مردم را با سرگرم کردن به چیزهای بیخود و دور کردن از دانش مفید، در عقبماندگی نگه دارد و با افزایش فشار اقتصادی، فقر و نتیجتا کاهش ازدواج و تولید مثل، مطمئن شود که هرگز رشد صنعتی و تمدنی، آنقدر در دنیا گسترش نمی یابد که جایگزینی سوخت های فسیلی لازم افتد ضمن این که اینطوری جنبش محیط زیست همیشه مورد انتقاد اخلاقگرایان میماند و اینطوری زوال امپراطوری نفتی راکفلرها به تعویق می افتد. این حتی میتواند به سرمایه گذاری روی بازسازی آیین های مسیحی هم بینجامد. روز ولنتاین که امروزه عملا تبدیل به روز عشاق شده، یکی از مهمترین های آنها است چون رابط بین حفاظت محیط زیست و طبیعتپرستی در معنای جواز شهوترانی و آلودگی به مواد مخدر است. 25 بهمن که موعد روز ولنتاین است، احتمالا یکی از قرارگاه های قبلی دوران اوج کارناوال عیش و نوش مسیحی در قبل از چله ی پرهیز بوده است. چله ی پرهیز، ایام چهل روزه ی روزه گیری در قبل از عید پاک یا از قبر در آمدن مسیح در اعتدال بهاری است که کشیش ها با معادله سازی بین تقویم های شمسی و قمری، روزش را در اوایل فروردین ماه تعیین میکنند. چهل روز قبل از آن، برای جبران سختی روزه، یک دوره کارناوال تعیین میشود که پایانش معمولا در هفته ی آخر بهمن ماه است. اگر دقت کنید ایام روزه، مصادف دوران به بند افتادن مردوخ ایزد کلدانیان توسط تهاموت الهه ی هرج و مرج است. او در آغاز بهار، از بند آزاد میشود، تهاموت را شکست میدهد و از جسد الهه، جهان را می آفریند. از سیاهچال درآمدن مردوخ، همان از قبر در آمدن عیسی است. عیسی دراینجا با خالق تطبیق میشود و وسیله ی خلقتش، نماد هرج و مرج قدرت گیرنده در فساد اخلاق است یعنی الهه ای به نام تهاموت که مادر خدایان تصور میشود. نسبت مسیح با این الهه، تقریبا همان نسبت کوپید –بچه ی تیرانداز عشق- با مادرش ونوس الهه ی شهوت است. ماری مادر عیسی، نامش هم به معنی الهه و هم به معنی آبی یا دریایی است چون تهاموت از جنس آب و متشبه به یک هیولای دریایی بوده است. لباس تهاموت، پوشیده از نوشتار خلقت و در حکم الواح خلقت بود. ازاینرو به او "ام الکتاب" یعنی مادر نوشته ها میگفتند. برای عرب های یهودی زده ی حبرون، او خود خدا بود. این عرب ها دور "بلوط معموره" جمع شده بودند: درخت بلوط مقدسی که ابراهیم برای اولین بار در آن، با یهوه ملاقات کرده و حولش معبدی بنا کرده بود. در زمان کنستانتین کبیر، حول این درخت مملو از بت های چوبی و سنگی بود. بومیان لغت اله را که با یهوه تطبیق کرده بودند، به دلیل داشتن "ه" آخر، مونث و تلفظ دیگر "اللات" که الهه و مدل بومی عیشتار بود فرض کرده بودند. او با ماه که تجسم خدا یا "سین" بود همذات شده و به کوه سینا که موسی در بالای آن با خدا دیدار کرد معنی داده بود. ازاینرو مادرتباری بین این مردمان رواج یافته بود. زن در چادر خود میماند و شوهرش به ملاقات او میرفت. اگر زن سه بار چادرش را به سمت شرق میچرخاند پس از آن دیگر مرد شوهر او نبود و حق سر زدن به او را نداشت. شرع اسلام، موقعیت مرد در این رسم را وارونه کرد و قانون سه طلاقه را از آن به وجود آورد. فعل "امم" به معنی جلودار بودن که منشا عنوان "امام" برای رهبران مذهبی اسلام است، از ریشه ی "ممه" یا "مام" به معنی مادر است و امامان نیز مانند زنان، لباس بلند میپوشند. چون عرب های ابراهیمی نخستین، زنان را جلودار و درواقع مادر ملت میدانستند و محمد پیامبر اسلام فعلی نیز در تعریف کنونی خود، از نسل اسماعیل پسر ابراهیم است و از دید امامان مسلمان، محمد هدف اصلی وعده ی حکومت به زمین است که خدای یهود به ابراهیم و اولادش داد. کلمه ی امم ریشه ی "امی" نیز هست که هم به معنی جلودار است و هم به طرز عجیبی به معنی بیسواد. محمد در اسلام نیز متداوما "امی" توصیف شده و همیشه هم امی را بیسواد معنی کرده اند تا قرآنی که به محمد منسوب کرده اند کلام خودش به نظر نرسد. ازاینرو پیامبر اسلام، هیچ الهیات و هیچ فلسفه ای بنیان نگذاشته و صرفا یک سری کلمات نامفهوم از خدا را تکرار کرده تا بعدا امتش بر سر تفسیر آنها تکه تکه شوند. درعوض، زندگینامه ی محمد را انبوهی از داستان های مشحون از بربریت مطلق پر کرده که با اخلاقیات هیچ قومی روی کره ی زمین سازگار نیست. مثلا زنی او را طعنه میزند و محمد، یکی از افرادش را برای کشتن او میفرستد و آن مرد، زن را درحالیکه خوابیده و بچه روی سینه اش قرار دارد با شمشیر میکشد و محمد، قاتل او را تهنیت میگوید؛ یا این که محمد، دشمنانش را میکشد و دختران آنها را به کنیزی و یا همسری خود درمی آورد؛ یا مدام دست به راهزنی میزند و دیگر چیزهای زشت که اگر بخواهیم حدیثنامه های محمد را به خاطر داشتن چنین شروح کثیفی کار دشمن بخوانیم و ردشان کنیم، دیگر هیچ کتاب قدیمی اسلامی درباره ی زندگی پیامبر نخواهیم داشت. دی.ام.مورداک، در سال 2006 با زدن مثال های فوق، عنوان کرد که تمام این داستان ها جعلی هستند و تنها دلیل این که این داستان ها اختراع شده اند آن است که امامان مسلمان، میخواستند محمد را به شخصیتی جنایتکار در حد روسای یهودیت و مسیحیت تبدیل کنند تا با الگوگیری از محمد مورد احترام مردم، بتوانند همان جنایات یهودیان و مسیحیان را مرتکب شوند. مورداک اضافه میکند اگرچه جنایات مسلمانان اصلا در حد و اندازه ی جنایات مسیحیان نبوده و اکثر مسلمانان هم مردمی صلحجو هستند، اما از بین این سه دین، اسلام تنها دینی است که هنوز در بعضی جوامع آن، شما میتوانید به عنوان یک امام اسلامی، آشکارا این جنایات را جار بزنید و عده ای را استخدام کنید که مثل صحابی فرضی محمد، همان جنایات را برای شما مرتکب شوند درحالیکه در مسیحیت امروزی، معمولا کشیش ها درباره ی صحنه هایی مشابه در کتاب مقدس خود سکوت میکنند. یک دلیلش این است که همیشه این جنایات به نام خلقت و تغییر، وضع اولیه را که خدای خلقت از بین برده، تایید میکنند و درحالیکه برای مسیح از قبردرآمده، این وضع اولیه شر است، برای مردوخ، الهه ی شهوت و بینظمی است که سرشت جهان فیزیکی و زمین و محیط زیست بشر را تعیین میکند: دنیای خالی از اخلاقیات جانوران ماقبل انسان. همانطورکه دیدیم این الهه ماری نامیده میشده و مادر مسیح هم که او را بدون پدر به دنیا آورده، ماری نام دارد. در اروپا که مسیحیت توسط کلیسای کاتولیک آن در رم حکمفرما شد، مبارزه با شر، تقریبا با مبارزه با شهوت هم معنی بود چون بزرگترین جنگ صلیبی اروپا، نابودی کاتارها توسط قوای کلیسای کاتولیک رم بوده است. کاتارها به انجیلی به نام "انجیل ماری" یا "انجیل تارا" به معنی «انجیل دلدادگی» معتقد بودند. این انجیل بیشتر به "انجیل آمور amor" معروف است چون amor برعکس roma یعنی رم است و ضدیت دلدادگی زن و مرد با اخلاقیات کلیسا را نشان میدهد. مرکز کاتارها در لانگدوک فرانسه بود. "لانگ دو اوک" به معنی زبان اوک یا زبان پرندگان بود که سلیمان به آن وارد بود و تمپلارها یا شوالیه های معبد سلیمان که صاحبان انجیل آمور بودند و ادعا میکردند آن را از کاتارها گرفته اند خود را میراث دار این زبان میخواندند. ok به معنی نور و در هیروگلیف خود هم معنی با بینش است و چون نور عامل دیدن با چشم است، هیروگلیفش به شکل یک کاسه ی چشم تقریبا بیضی مانند بود که همان هیروگلیف را اگر عمودی کنید، معنی فرج میدهد. هیروگلیف اوک البته معمولا به سه شکل کشیده میشد: یکی فرم افقی معمولش که کاسه ی چشم را نشان میداد به اضافه ی این که دو خط متقاطع سمت راست آن، به شکل دم یک ماهی افزایش می یافت. دوم همان نگاره عمودی میشد به طوری که دم ماهی روبه بالا قرار میگرفت و شبیه بال گشودن یک پرنده میشد. نگاره ی اخیر که در زبان قبطی اوک تلفظ میشود، در نزد مصریان به معنی پرندگان بخصوص حواصیل و بنو (ققنوس) به کار میرفت. سوم این که همان چشم دم دار بیضی مانند، گردتر میشد و شباهت به کله ی یک گاو شاخدار پیدا میکرد. علت محبوبیت خاص نماد ماهی در این بین، تطبیق ماری با الهه ی آبی و متمثل به ماهی است. قرار است این ماری، همان مریم مادر عیسی باشد. یسوع که نام اصلی عیسی است، تلفظ دیگر لغت یوشع به همان معنی یعنی منجی است و جانشین موسی در تورات، یوشع ابن نون نام دارد، یعنی یوشع پسر ماهی. یکی از صحنه های مهم زندگینامه ی یوشع، احتمالا همان صحنه ای است که جانشینی موسی را برای او هموار میکند و آن، جاسوسی او در "اوسکول" oskol –احتمالا همان اشکول- یعنی وادی غولان است. یوشع و دو نفر دیگر که در حکم دو دزد اعدام شده همراه مسیح هستند، برای جاسوسی از غولان به اوسکول میروند. این غول ها عناقیم یا فرزندان عنقی بودند.عنقی یا انکی لقب حئا خدای حیات در کلده و پدر مردوخ است. عناقیم را غول فرض کرده اند چون صاحب ساختمان های عظیم دوران قدیم بودند و ازاینرو تصور میشد قامت های غولپیکر دارند. جاسوسان موسی در اوسکول، با تاکستان های عناقیم برخورد کردند که انگورهای عظیمی تولید میکردند. یوشع و دو نفر، هر کدام یک دانه انگور را –و به قولی یک خوشه انگور را- درحالیکه به زحمت میتوانستند حمل کنند، به نزد موسی آوردند. موسی بر اساس اطلاعاتی که از آنها به دست آورد نقشه ی حرکت به سمت اوسکول را کشید. اما زمانی که یهودیان به آنجا رسیدند دیدند که سرزمین غول ها با تاکستان خود در حال فرو رفتن در زمین است. انگور سیاه، عامل تولید شراب است که اخوت های رمزی آن را به آب حیات و اکسیر حئا یا انکی تشبیه میکنند. ازاینرو آن، میوه ی بهشتی و به سبب شرابسازی، میوه ی ممنوعه ی بهشت تلقی میشود و چون سیب هم میوه ی ممنوعه ی بهشت خوانده شده، انگور سیاه را سیب آبی میخوانند. پس درواقع فرو رفتن باغ انگور اوسکول در زمین، در حکم مردنی شدن بی مرگی است و تاکستان نیز همان باغ بی مرگی بهشت بوده که آدم، با چیدن میوه اش، آن را از دست داده است. در این صحنه ی اخیر، قوم آدم، در حکم موسی و یوشع و قبیله شان، و از طریق آنها یسوع (عیسی) و امت او است. سه انگور چیده شده که تنها میراث باغ بهشت است، به خوشه ی سه گانه ی نماد کاتارها تبدیل شده که نماد ایرلند هم هست و روی بعضی لباس ها رسم میشود. اندرو سینکلر، محقق جام مقدس، گفته است که نام اصلی گرال یا جام مقدس، skuel بود که مسلما با جام شراب اوسکول قابل تطبیق است. جایگاه کنونی گنجینه ی اوسکول، اکنون درون سر یا جمجمه ی آدم ها یا skull و نیز توی مکاتب آموزشی آنها یعنی school است که هر دو نام از اوسکول محل انگورهای غول ها دارند. مبنای لغوی اول هر دو آنها نیز skool به معنی حکمت است که تنها حکمت جایز در دوران پسا موسی را نشان میدهد یعنی دانشی که بهشت و آسایش کنایی شده به آن را از آدم ها دور میکند.:

“secrets of the cathars”: William henry: atlantis rising: dec2002

یک مطلب نامفهوم در این گزارش وجود دارد و آن این که دانش مستعمل فعلی بشر را همزمان بهشتی و دورکننده ی انسان از بهشت میخواند. علت این دوگانگی چیست؟ در بخشی از یک سخنرانی منتسب به سر لاورنس گاردنر در kcd تحت عنوان the bloodline, starfires and annunaki سعی شده تا با خود کتاب مقدس، این ثنویت توجیه شود. لطفا به آن توجه کنید:

«در اصل ما به طور دقیق به تاریخ نگاه خواهیم کرد، اما تاریخ از موضعی متفاوت از هنجار نگاه می شود. تاریخ رویداد نیست، تاریخ ثبت رویداد است. تاریخ به دلایل مختلف نوشته شده است، اما عموماً توسط برندگان نوشته می شود و مانند همه چیز، داستان دیروز و امروز، آنچه باید بدانیم به ما گفته می شود و آن را به روشی که قرار است یاد بگیریم، یاد می گیریم. این به دلایل سیاسی و منافع شخصی نوشته شده است، ممکن است منافع پارلمانی یا کلیسا یا هر چیز دیگری باشد. خب یک سال از انتشار "خط خون جام مقدس" می گذرد. کسانی از شما که صحبت‌های قبلی من را شنیدید، می‌دانید که این کتاب در مورد خط خون مسیحایی است که از عیسی مسیح تا به امروز نازل شده است. به مقایسه ی انجیل های عهد جدید با گزارش های دست اول ی اولیه آن دوره، خواه این اسناد یهودی یا تواریخ رومی نیز باشد، توجه دارد. بنابراین این اولین درسی است که در تاریخ باید یاد گرفت، که اکثراً افرادی که بیشتر در مورد آنچه صحبت می کنند می دانستند، افرادی بودند که در آن زمان آنجا بودند، نه کسانی که تصمیم گرفتند آن را 1500 سال بعد تفسیر کنند. بنابراین، کاری که ما در "خط خون" انجام دادیم، و صحبت‌هایی که در اوایل امسال انجام دادیم، این بود که فقط به چگونگی تثبیت کلیسای مسیحی نگاه کنیم. چگونه خود را حول یک حوزه ی خاص از منافع اختصاص داده بود، که بیشتر آنها سرکوب زنان در تشکیلات کلیسا بود، به طوری که کلیسا برای 100 سال، همچنین در کل جامعه، برتر بود. وقتی به متن اصلی آن دوره نگاه می کنیم، آنچه را که می یابیم، داستانی کاملاً متفاوت با آنچه امروز می دانیم است. آموزه هایی مانند عیسی از یک باکره متولد شد، که او یگانه پسر خدا بود، چنین چیزهایی اصلاً در اسناد آن دوره وجود ندارد. عهد جدید در واقع جزئیاتی از نسب عیسی از نسل داوود پادشاه اسرائیل ارائه می دهد، و این منجر به یک سوال شد که در سال گذشته بیش از هر سوال دیگری از من پرسیده شده است. و این است که "خوب، این یک خط خونی مهم است، این یک خط خونی از عیسی است. داستان بزرگی برای گفتن در جهان غرب و در جهان خاورمیانه دارد، اما چرا روی زمین برای شروع آن اینقدر خاص بود؟ فقط به این دلیل که از پادشاه داود آمده است نمی تواند خاص باشد. به وضوح خاص نیست زیرا از عیسی آمده است، زیرا قبل از آن، از پادشاه داوود آمده بود. عهد جدید به ما می گوید که چنین شد. تاریخ به ما می‌گوید که چنین شد، و در واقع بایگانی‌های رومی به ما می‌گویند که چنین شد، زیرا آنها بودند که تحت فرمان امپراطور تمام اسناد مربوط به خط مسیحایی در سال 70 پس از میلاد را جمع‌آوری کردند. بیشتر این رکوردها هنوز حفظ می شوند، آنطور که قرار بود از بین نرفتند. بنابراین سؤال به سادگی این است که چه چیزی در مورد خط خونی بسیار مهم بود، چه چیزی در وهله ی اول پادشاه داود را اینقدر مهم کرد؟ و من در این مسیر پیشرو بودم؛ بیشتر در کتاب بعدی، که احتمالاً اکنون در نیمی از راه آن هستم. من قصد ندارم داستان را از همان ابتدا شروع کنم، زیرا آنچه امروز اینجا هستم تا با شما صحبت کنم، فقط یک جنبه از آن است. کتاب مقدس توضیح می دهد که خطی که از طریق عهد عتیق به پادشاه داوود منتقل شد بسیار مهم بود زیرا با آدم و حوا، جامعه ی اولین مردمان آغاز شد. از پسر سوم او، شیث، نسلی تکامل یافت که تا نوح پیش رفت. این به ابراهیم مربوط می شود که پدرسالار بزرگ ملت عبری شد. این به ابراهیم مربوط می شود که خانواده ی خود را از بین النهرین به کنعان آورد، و اولاد سپس به مصر نقل مکان کردند، فرزندانش مدتی در آنجا ماندند، سپس به سرزمین کنعان بازگشتند، و داستان به این ترتیب پیش می رود. و اگر ما آن را همانطور که به ما گفته اند ببینیم، در واقع یک حماسه ی بسیار جذاب است، اما هیچ چیزی در آن وجود ندارد که به ما توضیح دهد که چرا این خط بسیار خاص بود. در واقع کاملا برعکس، اجداد واقعاً به عنوان یک گروه عشایری سرگردان از جویندگان سرزمین به تصویر کشیده می شوند. کسانی که به نظر می‌رسند هیچ اهمیت واقعی ندارند، جدای از این واقعیت که شخصی تصمیم گرفت داستان آنها را بنویسد. آنها قابل مقایسه با فراعنه ی بزرگ مصر در آن زمان نیستند. تنها تسلی در این واقعیت نهفته است که در زمان ابراهیم به ما گفته شده که اینها قوم برگزیده ی خدا بودند. این وضعیت کاملاً برعکس است، زیرا طبق کتاب مقدس، خدایی که آنها را برگزیده است، آنها را در هیچ چیز جز مجموعه‌ای از قحطی‌ها و جنگ‌ها، سختی‌ها و نکبت ‌ها هدایت نمی‌کند و در ظاهر، خط نه تنها خاص به نظر نمی‌رسد ، در واقع به نظر نمی رسد که خیلی روشن بوده باشد (خنده). بنابراین ما در اینجا با چند احتمال روبرو هستیم، یا داود اصلاً از جانشینان ابراهیم نبوده است، یا داستانی که به ما ارائه شده است کاملاً از تخریب داستان اصلی حاصل شده است. نسخه ای که ما داریم، شاید درست مانند داستان مسیحی، به جای مطابقت با واقعیت تاریخی، برای مطابقت با ایمان یهودیان اقتباس شده است. بنابراین، با در نظر گرفتن این موضوع، دقیقاً به شباهت آنچه در انتشار کتاب قبلی من رخ داده بود، با داستان عهد جدید افتادم، اناجیل که قرن ها در مالکیت عمومی قرار داشتند، ارتباط کمی با گزارش های دست اول آن دوره نداشتند. عهد جدید توسط اسقف های قرن چهارم ساخته شد تا از عقیده ی جدید مسیحی حمایت کند. چه می شد اگر یهودیان دقیقاً همین کار را با عهد عتیق انجام می دادند و آن را مطابق با اعتقاد یهودیان می ساختند؟ بنابراین در این رابطه جالب است بدانید که اگرچه عهد جدید تنها 1600 سال پیش جمع آوری شد، عهد عتیق که داستان های قبلی را بیان می کند، در واقع 400 سال جوان تر از آن است. اطلاعات کمی که ما می دانیم، بر اساس متون عبری قرن دهم است، درست 150 سال قبل از حمله ی ویلیام فاتح به انگلستان. بنابراین این به سختی گزارش دست اول از چیزی وجود دارد. بنابراین، مجبور شدم یک بار دیگر به نوشته های قدیمی برگردم و این بار واقعاً به نوشته های «قدیمی» نگاه می کنیم. مشکل این بود که حتی اگر ثابت شود که آنها در دسترس هستند، متن اصلی عبری که قرن ها بعد دوباره اصلاح شد، خود فقط بین قرن ششم و یکم قبل از میلاد نوشته شده است. بنابراین واقعاً محتمل نبود که حتی «آنها» در بیان تاریخ هزاران سال قبل آنقدر معتبر باشند. اولین گروه از کتابها برای عهد عتیق زمانی نوشته شد که یهودیان در قرن ششم قبل از میلاد در بابل در بین النهرین اسیر بودند. بنابراین، آشکار بود که بابل در قرن ششم قبل از میلاد، محل نگهداری اسنادی بود که اطلاعاتی را در اختیار نویسندگان قرار می‌داد تا عهد عتیق را از آن‌جا جمع کنند. از زمان ابراهیم، ​​تا آدم، نوزده نسل در کتاب مقدس داریم، و به نظر می رسد که کل داستان آن نوزده نسل، همه بین النهرینی بوده است. این همه تاریخ عراق بود. نکته ی جالبی که من پیدا کردم این بود که هنگام به دست آوردن حقایق در اسناد قدیمی بابلی، مسیر بزرگی از جنوب عراق در مرز خلیج فارس در سرزمینی وجود داشت که آنها آن را در زبان بومی سومری "عدن" نامیدند، که در واقع در اسناد قدیمی به آن اشاره شده است؛ نه باغ عدن، صرفاً عدن، و عدن در زبان روز به معنای مرتع و چراگاه بود. من هنگام تحقیق برای "Bloodline of the Holy Grail" دریافتم که منابع اطلاعاتی خوب از متونی است که برای عهد جدید انتخاب نشده اند؛ نه آنهایی که هستند، بلکه از آنهایی که انتخاب نشده اند. چرا نبودند، چه گفتند که قرار نبود ما بدانیم؟ فکر می‌کردم، شاید همین امر ممکن است در مورد عهد عتیق نیز صدق کند، شاید راز اینجاست که کتاب‌هایی که در زمان بابل نوشته شده‌اند، در زمان‌های بعد هرگز برای چشم ما چاپ نشده‌اند. بنابراین به دنبال کتاب‌هایی گشتم که در آنجا بودند اما هرگز گنجانده نشدند، پیدا کردن آن‌ها بسیار آسان بود. کتاب‌های خنوخ و اکثر کتاب‌ها و متن‌ها در دسترس هستند، فقط در کتاب مقدس نیستند. کتاب دیگری که مدتی در موردش می‌دانستم، چون در Bloodline پیدا کردم، کتاب جاشر بود. یکی دیگر از کتاب های بسیار مهم، آنقدر مهم بود که دو بار در عهد عتیق توجه ما به اهمیت زیاد کتاب جاشر جلب می شود. اونجا نیست؛ خیلی مهمه ولی از دستشون در رفته! آن کتاب امروز هم به راحتی در دسترس است. بنابراین رازهای زیادی در آنجا وجود نداشت؛ تعداد کمی وجود دارد، داستان بسیار خوبی در مورد زمان بنی اسرائیل در مصر و بازگشت آنها با موسی به سرزمین کنعان و آن قسمت از داستان را بیان می کند. این به ما هیچ چیز در مورد هیچ پیامد در مورد خط اولیه می گوید. خط اولیه از آدم یا از هر کجا که قرار بود برود. وقتی عهد عتیق را به دو کتاب دیگر ربط دادم ناگهان توجهم جلب شد. چیزی که در صحبت کردن با مردم، بسیاری از مردم متوجه شدم قبلاً درباره ی آن نشنیده بودند. آنها حتی نمی دانستند که در کتاب مقدس هستند. در کتاب اعداد آمده است: "جایی که در کتاب جنگهای یهوه آمده است." پس از آن، در کتاب اشعیا خوانده شد: "در جستجوی کتاب خداوند باشید." هیچ کس حتی در مورد این کتاب ها، جنگ های یهوه، کتاب خداوند، نشنیده بود. آنها چه بودند، آیا وجود داشتند؟ خوب در واقع، بقایای آنها وجود دارد. آنچه پس از تعقیب بقایای این کتابها و در واقع اصل سوابق بابلی و بین النهرینی که برای عهد عتیق گردآوری شده بود، رخ داد، این بود که پاسخ به یک سوال واقعاً روشن شد. به اندازه ی کافی بارها توسط بسیاری از مردم روی زمین گفته شده است، که این خدای عبرانیان بود که این مردم را انتخاب و آنها را در دنباله ای از مصیبت ها، سیل ها و قحطی ها هدایت کرد. جایی که گهگاه شخصیتی کاملاً مخالف داشت، به نظر می‌رسد که کارهای بسیار خوب و مهربانی انجام داده است. در آنجا تضاد وجود دارد، تضاد شخصیتی که هرگز واقعاً درک نشده است. خوب با نگاهی به اسناد قدیمی، با نگاهی به بقایای این دو کتاب که ذکر شد، ناگهان متوجه می شویم که چرا آنها در عهد عتیق گنجانده نشده اند. زیرا آنها کاملاً روشن می کنند که بین شخصیت های یهوه و خداوند تفاوت مشخصی وجود دارد. در واقع خدایان کاملاً مجزا وجود داشتند. خدایی که یَهُوَه نامیده می شود، معلوم می شود که "خدای طوفان"، خدای خشم، خدای انتقام است. خدای دیگر، از طریق متن اصلی، مانند همیشه خداوند نامیده می شود. او متفاوت بود، او "خدای باروری"، خدای خرد بود. بنابراین، از این متون شروع می کنیم به این که چگونه شخصیت های مختلف به این سؤال پاسخ می دهند که چگونه او یک چیز است و از طرف دیگر چیزی کاملاً متفاوت است. ما در اینجا با دو شخصیت متفاوت از نظر تاریخچه ای که در آن زمان نوشته شده است به تفصیل می پردازیم. پس "خداوند" که بود، در واقع، در آن زمان با چه کلمه ای خوانده می شد؟ با گذشت زمان، به زبان انگلیسی به "لرد" تبدیل خواهد شد. خوب، کلمه در زبان عبری Adoni بود. در متن قدیمی، عبرانیان همیشه از او با نام آدونی یاد می کنند. از خدای دیگر به عنوان یهوه یاد می شود. نکته ی عجیب این است که وقتی فرد شروع به بازگشت به نوع اصطلاحاتی می کند که در آن هزاره استفاده می شد، نام یهوه اصلاً ظاهر نمی شود. کافی است به سمت سال‌های قبل از میلاد، به عقب برگردیم و لازم نیست خیلی به عقب برگردیم تا نام یهوه به طور کلی ناپدید شود. نامی که ما شروع به دیدن آن می کنیم، نامی است که ابراهیم در کتاب خروج از آن به عنوان شخصیت خدا یاد کرده است. او را الشدای می نامد. ناگهان یهوه ناپدید شد و ما این شخص دیگر را داریم. الشدایی در واقع به "کوه بلند"، شاید "ارباب کوه" یا "حاکم کوه" اشاره دارد. هر چه که باشد، خدای کوهستانی است.

در مورد نام یهوه چطور، از کجا آمده است؟ همانطور که در کتاب مقدس به ما گفته شده است، در یک نقل قول آمده است، به معنای "من هستم، آن که هستم." این سخنی بود که خدا در کوه به موسی گفت: "من همانی هستم که هستم." آن وقتی بود که موسی از او پرسید که کیست؟ حال، این باعث می‌شود که انسان تعجب کند، زیرا چرا موسی باید از او می‌پرسید که او کیست؟ کاملاً واضح بود که خدا خداست، اما موسی مطمئن نبود. او واقعاً می گفت، واقعاً می گفت (خنده)، کدام یک را دراینجا یافته ام (خنده)؟ بنابراین، او که نمی‌خواست بازی را واگذار کند، واقعاً به خیلی چیزها اعتراف نکرد. او به سادگی گفت: "من همانی هستم که هستم" و هر یک از ما می تواند بگوید که معنای بسیار کمی دارد. یهوه اصلاً یک نام نیست، نام خدای ابراهیم و مردم آن زمان الشدای بود. مخالف او که در متن قدیم خداوند نامیده می شد، آدونی نام داشت. به ترتیب، در سرزمین کنعان، داستان‌های مشابهی را می‌بینیم که در حال ظهور هستند. آنها دقیقاً از همان الگو پیروی می کنند، ما را از طریق همان توالی رویدادها می برند، که حماسه های یکسانی را بیان می کنند و به آنها علیون و بعل می گویند. منظورشون دقیقا همین است: علیون به معنای "خداوند کوه" و بعل به معنای "رب" کترادف با "آدونی" است. اکنون دو شخصیت، در تعاریف خدا و خداوند در عهد عتیق به پایان رسیده اند و آنها در طول داستان با هم مخلوط شده اند، انگار که ما یک شخصیت در این داستان داریم، و معلوم می شود که کاملاً اشتباه است. این مجموعه ای کامل از دو شخصیت کاملاً متفاوت است که در یک شکل ادغام شده اند. از این رو، شخصیت های مختلف، یکیشان خدای انتقام‌جو و از مردم متنفر بود، سوابق زمینه ی دیگری بسیار روشن است. دیگری، یک خدای اجتماعی، حامی مردم بود. هر کدام زن داشتند، هر کدام پسر و دختر داشتند. نوشته‌ها به ما می‌گویند که در طول دوران، بنی‌اسرائیل تلاش کردند تا از آدونی، خداوند حمایت کنند. تمام داستان های اولیه از تلاش آنها برای حمایت از آدونی، خداوند حکایت می کند. و در هر قدم و پیچ راه، یهوه، خدای طوفان، با سیل و قحطی و ویرانی و تقریباً هر چیزی که می‌توانست بر سر راه این مردم که سعی می‌کردند از خدای دیگر پیروی کنند، قرار میداد تا تلافی کند. حتی در آخرین زمان، در حدود 600 سال قبل از میلاد، کتاب مقدس توضیح می‌دهد که اورشلیم به دستور یَهُوَه با تهاجم واژگون شد. و یهودیان بین 10 تا 1000 سال به اسارت گرفته شدند، صرفاً به این دلیل -و این تنها دلیلی است که برای همه ی اینها ذکر شده است- که بنی اسرائیل معبدی برای خداوند بعل برپا کرده بودند. آنچه ما داریم یک بار دیگر انتقام است. اکنون در این دوران اسارت، که تمام زوال بابل، همان طور که نسل ها زندگی می کردند و می مردند و نسل های جدید بزرگ می شدند، سرانجام یهودیان به این نتیجه رسیدند که تمام این نسل های آزمایش و عذاب واقعاً بزرگ نبوده است. شاید، ما باید در این سمت صحنه و در جوار خدایان دیگر قرار بگیریم. بنابراین، در آن زمان بود و تنها پس از آن، ناگهان متوجه می‌شویم که یَهُوَه به عنوان خدا پذیرفته شده است. در آن زمان است که می گویند او ما را به عنوان مردم خود انتخاب کرد. این تنها حدود 500 سال قبل از زمان عیسی مسیح است. بنابراین، داستان واقعی یهودیان و یهوه و مردم برگزیده واقعاً بسیار جوان است. خیلی به زمان آدم و حوا باز نمی گردد، حتی به زمان ابراهیم. آنها در واقع از خدای دیگری پیروی می کردند. بنابراین، یهودیان یَهُوَه را به عنوان خدای اصلی خود می‌پذیرند، آنها از ترس مخاطره‌آمیز همه چیز تصمیم می‌گیرند که این خدایی است که اکنون از او پیروی می‌کنند. سپس مسیحیان در تکرار مبهم آن، در نهایت مظهر همان خدا را به خود می گیرند. او را یهوه نمی نامند، فقط او را خدا می نامند، که بسیار الهام بخش است (خنده). و در آن زمان است که ناگهان متوجه می شویم که بعل و آدونی و این نام های دیگر ناپدید می شوند. آنها دیگر دنبال نمی شوند آنچه را که اکنون داریم، از آن لحظه در زمان، اکنون به سوی عصر رایج کنونی، به سوی باورهای ترس پیش رفته ایم. بنابراین، این ما را به کجا رها می‌کند، ما را رها می‌کند که بدانیم در یک پانتئون کلی از خدایان و الهه‌ها، که بسیاری از آنها در کتاب مقدس نام برده شده‌اند، در واقع دو شخصیت خدای مرد غالب وجود داشته‌اند که در فرهنگ‌های مختلف به نام‌های مختلف خوانده شده‌اند. اما، ما می دانیم که این خدایان به هر نامی که خوانده می شوند، ما در آنها همیشه با دو شخصیت متفاوت سر و کار داریم. ما نمی توانیم در کتاب های قدیمی، نام یهوه را با نام خداوند مخلوط کنیم. اگر کسی اکنون عهد عتیق را با در نظر گرفتن آن بخواند، نه نسخه ی انگلیسی، نسخه ترجمه شده ی یهودیان عهد عتیق، آنگاه فقط نام ها را هر بار تکمیل می کند. ما ناگهان متوجه می‌شویم که هر بار که اتفاق بدی می‌افتد، یهوه است، و هر بار که اتفاق خوبی می‌افتد، این مردی است که به آن خداوند می‌گویند. این همون هموطن نیست؟ پس آنها چه کسانی بودند؟ آنها همه این نام ها را داشتند، اما این نام ها همه به یک معنا هستند. منظورشان «حاکم کوه» یا «رب» است. آیا آنها واقعاً نام دارند؟ خوب، برای فهمیدن این موضوع، باید کمی به عقب نگاه کنیم و دوباره باید در بابل بمانیم. شاید به طور کلی در بین‌النهرین، داستان را دنبال کنیم، زیرا با پیشرفت خانواده ی آدمیان، همین خدایان از کشوری به کشور دیگر پیروی می‌کردند. ما می توانیم اولین سرنخ را در اسنادی پیدا کنیم که در سال 1929 در سوریه کشف شد، و این اسناد در واقع به ما می گویند که این دو خدا محل مشترک خود را در جنوب عراق دارند. ما در سرزمینی هستیم که آن زمان سومر نام داشت. این افراد همان خدایان را چه می نامیدند، آیا می توانیم تکرار داستان ها را پیدا کنیم؟ به طوری که بدانیم در واقع در مورد خدایان یکسانی صحبت می کنیم، و آیا می توانیم داستان ها را دقیقاً به همان شکل و با همان خدایان بیابیم؟ آنها به ما می گویند که خدایی که ما می شناسیم و به عنوان یهوه شناخته شده، ایلو کور-گال نام داشت که به معنای "حاکم کوه" است. او همچنین به عنوان یک نوع لقب Enlil نامیده می شد. او یک برادر داشت و برادرش احتمالاً مهم‌ترین نامی را که می‌توانیم در تاریخ خدایان پیدا کنیم، داشت، زیرا واقعاً از آنجا شروع شد. در انگلیسی نام برادرش انکی بود که به معنی کهن الگو است. یک کلمه ی بسیار مهم متن به ما اطلاع می دهد که این انلیل بود که سیل را به ارمغان آورد، این انلیل بود که بابل را ویران کرد، این انلیل بود که دائماً با آموزش و روشنگری نوع بشر مخالف بود. متن سوری به ما می‌گوید که این انلیل بود که شهرهای سدوم و عموره را در زمان‌های بعد در بحرالمیت محو کرد، زیرا می‌گفت که آنها مراکز بزرگ خرد و دانش بودند. اما چیزی که به ما می گویند این است که این لانه ی فحشا بود. در واقع، فقط باید به نحوه ی اداره ی کلیسا امروز نگاه کرد، تا کشف کرد که هر کسی که چیزی متفاوت از عقاید جزمی می‌پندارد، لانه‌ی فسق را راه‌اندازی می‌کند، و شما با انواع نام‌ها، بدعت‌گذار خوانده می‌شوید. بنابراین، این انکی است که از طرف دیگر کشف می کنیم که کارهای دیگر را انجام می دهد. او علی‌رغم این خشم و انتقام شخصیت برادر، به سومری‌ها دسترسی به «درخت دانش» و «درخت زندگی» را می‌دهد. او استراتژی فرار را در طول سیل بزرگ تنظیم می کند. او با گذشت زمان، «الواح سرنوشت» و «الواح قانون علمی» را که بستر مکاتب اسرارآمیز اولیه بود، مفتخر کرد. بنابراین، این یک صحنه را ایجاد می کند، جایی برای ما شروع می شود. آنچه ما می دانیم این است که تاریخ، همیشه آنطور که ما درک می کنیم، تاریخ نیست. ما باید به قدیمی ترین رکوردها برگردیم و به طور کلی مهم نیست چه قرنی است. وقتی به داستان اصلی نگاه می کنیم که توسط افراد نزدیک به رویداد نوشته شده است، متفاوت است و احتمالاً شانس بیشتری برای درست بودن دارد. بدون اینکه یک مسافر زمان با ضبط ویدیو باشیم، نمی توانیم چیزی را ثابت کنیم، اما می توانیم به نوشته های آنها اعتماد کنیم، بهتر از اینکه بتوانیم به تفسیر قرن دهم از آنها اعتماد کنیم. مکاتب اسرارآمیز اولیه، و بسیار بسیار آشکار می شود که خارج از سوابق ناب تاریخی، مکاتب اسرارآمیز باستانی مصر، بین النهرین و کنعان اسرار بیشتری را در خود جای داده اند که ما مجبور بودیم به آنها دست پیدا کنیم. تا آنجا که من می توانم تعیین کنم، و من در اینجا به دنبال مسیری برای رسیدن به یک تخصص در خط خوانی هستم، بسیار بسیار واضح به نظر می رسد که همه ی چیزهایی که در آن لحظه در متن خوانده بودیم، هر وقت کسی در مورد این موضوع صحبت می کرد -خط خونی خاص، خط خونی که به داوود و سرانجام به عیسی رسید- چیزی نسبتاً عجیب و نسبتاً متفاوت در مورد ساختار چرخه ی آن داشت، به وضوح یک خط در حال ایجاد بود، خطی که به هر دلیل یا هدفی به طور هدفمند ساخته شده است. و چرخه ی آن متفاوت بود. از مکمل‌های بدنی استفاده می‌شد که این کلمات در متن هیچ معنایی نداشتند. من سرنخی ندارم اونا چی هستن و بنابراین، من در این مورد با یک نفر در این مورد صحبت می کردم، و او گفت نترس، زیرا شما به زودی با افرادی ملاقات خواهید کرد که ممکن است برخی از پاسخ ها را داشته باشند. خوب، فکر کردم، این خیلی خوب است (خنده). و من فکر کردم که او می خواهد مرا به اتاق ناهار خوری ببرد و کسی را به من معرفی کند (با خنده)، اما کاملاً اینطور نبود. در عرض یک هفته و نیم پس از بازگشت به بریتانیا، تماسی برقرار شد. جهت اطلاع کسانی از شما که اطلاعات زیادی درباره ی من ندارید، من به سازمانی به نام "شورای شاهزادگان اروپایی" وابسته هستم. این یک نهاد قانون اساسی است که از 33 مجلس مستقل تشکیل شده است. و واقعاً به‌عنوان نوعی حایل پارلمان عمل می‌کند، بین قوانین تصویبی و آنچه مردم تحت آن قرار خواهند گرفت یا این که اجرایی نخواهند شد. صرفاً به همین دلیل، ، سازمانی که قبلاً هرگز نامش را نشنیده بودم، هیچ ارتباطی با کتاب جدیدم نداشتم. با توجه به تمام سال‌های حضورم، هرگز نام آنها را نشنیده بودم و آنها را "دربار سلطنتی اژدها" نامیده اند. تنها چیزی که در مورد آنها می دانستم این بود که آنها چند صد سال پیش وجود داشتند و می دانستم که آنها در مجارستان هستند. چیزی که من کشف کردم این بود که آنها هنوز هم اکنون بسیار فعال هستند و هنوز در مجارستان متمرکز هستند. با این حال، داستان آنها بسیار قدیمی تر است و این بسیار جذاب شد. کسانی از شما که در حال خواندن کتاب هایی در مورد قوانین باستانی، مکاتب اسرارآمیز، فراماسونری و همه ی این چیزها هستید، در مورد "مکتب هرمتیک" خواهید دانست. مدارس اولیه در مصر باستان از زمان 1450 قبل از میلاد، و ما در آن زمان می دانیم که آکادمی های علمی وجود داشت که ظاهراً اسرار بزرگی داشتند. چیزی که به ما گفته نشده است، این است که مدارس رمز و راز، در واقع مدارسی بودند که توسط کاهنان Ra در حدود 2200 سال قبل از میلاد تأسیس شده بودند. و ارشد این مدارس اسرارآمیز، "دادگاه حاکمیت اژدها" نام داشت. ما در واقع اینجا قدیمی‌ترین مدرسه ی رازآمیز علمی واحد در جهان را داریم. اولین اهداف و جاه طلبی های دستورات چه بود؟ ببینید اینجا آنها گفتند، این چیزی است که ما برای انجام آن تنظیم شده‌ایم، و این از سال 2000 قبل از میلاد برای تداوم و ارتقای قدرت علمی خانواده سلطنتی است. اکنون، ظاهراً ما اینجا به دنبال خانواده ی سلطنتی در مصر هستیم. اما به محض ورود به شجره نامه، می توان دریافت که همان خانواده، خانواده ی پادشاهان بزرگ عراق بوده اند. بنابراین، ما اینجا هستیم. تصویر شروع به ظهور می کند، بله اینجا چیز خاصی وجود دارد. در اینجا چیز بسیار ویژه ای وجود دارد که آنها دادگاه ها و دستورات سلطنتی را برای مراقبت از فرمولاسیون این خانواده ایجاد کردند. در آن زمان هیچ چیزی در مورد رژیم غذایی، مکمل های بدن یا چیزهایی مانند این از عراق به من گفته نشد. اما، چیزی در حال ظهور در قالب تصور است. ناگهان این خط آنقدر مهم بود که 2000 سال بعد از میلاد مسیح و 2000 سال قبل از میلاد مسیح به مدت 4000 سال همین دستور عمل می کند. و اهداف و جاه طلبی های آن، امروز مانند آن زمان است، برای حمایت و تداوم خط خون سلطنتی. پادشاهان، از جانشینان پادشاهان اولیه، که فراعنه ی مصر و پادشاهان اسرائیل شدند، و پادشاهان عالی یهودیه در اصل پادشاهان بین النهرین بودند. سپس به دنبال سنت ها می گردیم و متوجه می شویم که مراسم مسح یکسان بوده است. زیرا پادشاهان، پس از تاجگذاری، با چربی اژدهای مقدس، یعنی تمساح، مسح میشدند. در مصر به عنوان mesa مقدس شناخته می شود، که از آن کلمه ی عبری «مسح کردن» گرفته شده است و پادشاهان اولیه ی آن دوره، همیشه اژدها، یا مساس یا مسیحا نامیده می شدند. مسیح از آنجا می آید، از تمساح مقدس باستانی می آید. بنابراین، وقتی کسی در مورد عیسی مسیح صحبت می کند، در واقع ما در آنجا ناهنجاری های زیادی داریم. از آنجایی که او «مسیح» نیست، او یکی از توالی مسیحیان است. اینها افراد بسیار مهمی هستند که توسط دادگاه کاهنان اعظم مراقبت شده اند، افرادی که مراقب خط خون هستند. در زمان نبرد، به ما گفته می شود که پادشاهی های مختلف گرد هم می آیند تا یک ارتش کلی تشکیل دهند. آنها یک رئیس اژدها، یک رئیس مسیح، پادشاه پادشاهان را منصوب کردند و نام در اصطلاح سلتیک به "اژدهای قلم" تبدیل شد. بنابراین، ما شروع به دیدن نام های خزنده در اینجا می کنیم، همه ی چیزهایی که در مورد میزگرد آرتوری و پادشاهی های سلطنتی می دانیم. این از راه دور شروع شد. ما ناگهان در سال 2000 قبل از میلاد هستیم. اکنون می‌خواهیم به 3000 و 4000 سال قبل از میلاد برگردیم، وقتی متوجه می‌شویم که همیشه از همین عناوین استفاده می‌شود: اژدهایان، مسیح ها، همیشه. یکی از چیزهایی که از فرقه یاد گرفتم، در واقع ریشه ی کلمه ی Kingship (پادشاهی) بود. خیلی از ما به آن فکر نمی کنیم، اینطور نیست؟ پادشاهان کینگ هستند، ملکه ها کوئین هستند، و این معنی زیادی ندارد، آنها همین هستند. این نام به دوران بسیار بسیار بسیار اولیه برمی گردد. سوابق نشان می دهد که "G" مرکزی در کلمه ی Kingship، یا G در انتهای King، صرفاً یک اضافه ی غربی اخیر به خاطر سهولت در گفتن است، اضافه به یک کلمه ی دیگر. زیرا کلمه ی پادشاهی مطلقاً با کلمه خویشاوندی یکسان است، یعنی خویشاوند خونی. سلطنت بر اساس یک خویشاوندی خونی است و معنایش همین است. در شکل اصلی آن، املای آن متفاوت است. ما پادشاهی یا خویشاوندی نداریم، ما "CAINSHIP" داریم و اولین جانشینی مسیحایی پادشاه اژدها در اسناد فرمان ثبت شده از 2200 قبل از میلاد، "قائن" کتاب مقدس (قابیل) است. خوب، او واقعاً در داستان مهم نیست؟ به غیر از کشتن برادرش هابیل و ناپدید شدن از دید، معلوم می شود که او بنیانگذار بزرگترین خط حاکمیت در تاریخ است. اکنون می‌توانیم شروع به دیدن ناهنجاری در کتاب پیدایش کنیم. خط از شیث، سومین پسر آدم و حوا، معلوم شد که اصلاً شخص مهمی در این زمینه نیست. شخص مهم پسر اول حوا است که از او دوری می‌کنند و کنار می‌روند. نام او که به ما گفته می شود قابیل است، در واقع سوابق به ما می گویند که او "قائن"، یعنی "شاه" بوده است. او اولین پادشاه زمینی منطقه ای به نام کیش بود که در نزدیکی بابل در عراق قرار دارد. بنابراین، دو چیز دیگر ناگهان آشکار می‌شوند، هر چه بیشتر شروع به نگاه کردن کنید، بیشتر از صفحات بیرون می‌پرد، درست مانند موارد عهد جدید و به سبب داستان هایی که می دانیم، که در اتاق های مدرسه و منبرهایمان به ما آموزش می دهند، درباره ی قابیل و هابیل، دو پسر آدم و حوا، و قابیل هابیل را کشت. در واقع، وقتی به کتاب مقدس و تمام متون دیگر آن دوره نگاه می کنید، اصلاً دو پسر آدم و حوا وجود ندارند. آنها هر دو پسر حوا هستند، اما معلوم می شود که فقط هابیل پسر آدم است. حتی کتاب پیدایش برای ما توضیح می‌دهد که حوا گفت: "من مردی از جانب خداوند برایم به ارمغان آوردم" که خداوند انکی بود. اگر اکنون دوباره به ادبیات قدیمی یهودی نگاه کنیم، متوجه می شویم که چیزی خارج از آموزه های منبر ما وجود ندارد که به ما بگوید که آدم پدر قابیل بوده است. ما ناگهان متوجه شدیم که انکی پدر قابیل بوده است. ما موقعیتی داریم که شروع به تکرار نوع تجربه ی عیسی می کند. ما در واقع یک پسر خدای اصلی داریم. سپس می‌توانیم به اصطلاح دیگر این دوره نگاه کنیم. از طریقی که داستان برای ما نقل می شود، به ما می گویند که قابیل کشاورز زمین بوده است. آیا در متن اصلی گفته شده بود که او کشاورز زمین بود؟ خوب، نه کاملاً، آنچه آنها در واقع می گویند این است که قابیل بر "زمین" تسلط داشت (خنده). خوب، کاملاً یکسان نیست، اینطور نیست؟ در واقع، به نظر می رسد که ترجمه ی کتاب مقدس به طور مداوم در ترجمه کلمه مؤثر برای "زمین" مشکل داشته است. آنها آن را به زمین، به خاک، به غبار، به انواع چیزها ترجمه کردند مگر آنچه را که باید آن را به "زمین" ترجمه می کردند، نه آن زمین، مزرعه. هر بار که این کلمه برای ترجمه ذکر می شود، منظورشان «مزرعه» است. حتی در مورد آدم و حوا، مترجمان اشتباه می کنند. کتاب مقدس می گوید: " آنها را مرد و زن آفرید و آنها را آدم نامید". سوابق قدیمی تر از اصطلاح آداما استفاده می کنند که به معنای "زمین" است. این بدان معنا نیست که آنها از خاک یا خاک رس یا گرد و غبار ساخته شده اند. دقیقاً همانطور که کتاب مقدس عبری می گوید، به وضوح برای درک ما، آنها از "زمین" بودند، آنها "زمینی" بودند. بنابراین، ما ناگهان متوجه می شویم که اینجا کمی تفاوت بین خدایان و زمینیان وجود دارد. و ما می دانیم که زمینیان، اگر چیزی به این نام نباشد، کاملاً شبیه افراد عادی نیستند. از آنجا که افراد زیادی در اطراف هستند و به آنها زمینی نمی گویند، یک تفاوت وجود دارد. ببینید، اینجا افرادی هستند که به دلایلی نه این که خدا باشند، بلکه فقط مردم عادی نیستند...»

پیام را گرفتید؟ میگوید اشراف از جنس خدای خوب هستند و از مردم عادی هم برترند، پس حق دارند درباره ی دنیا و آدم هایش برنامه ریزی کنند، اما چون تا حالا یک مشت کشیش آنها را گمراه کرده بودند، آنها اشتباهی رفته بودند در تیم یک خدای شر که دشمن آدم ها است، ولی گروهی از آنها به نام انجمن اژدها تمام این مدت منتظر فرصتی بودند تا نیت خیر اشراف را به مردم اعلام کنند و حالا سر لارنس فراماسون را انتخاب کرده اند تا حقیقت را به مردم بگوید. اما صبر کنید ببینم؟ مگر خدا نمرده بود؟ پس چرا هنوز زنده است و آنقدر خطرناک که مجبور باشیم بد بودنش را افشا کنیم و به خدایی قدیمی تر –و لابد از دید داروینیسم: خرافی تر- برگردیم؟ لابد برای این که صحنه ی مذهب هم درست مثل عرصه ی فناوری، عرصه ی نبرد قدیم و جدید است. لابد میدانید که بیشتر فیلم ها و برنامه هایی که ضد فناوری هسته ای و خطر آن برای جهان درست شده اند، از سرمایه ی راکفلرها بهره برده اند. چون دانشمندان هسته ای، لاف تغییر سوخت جهان را میزدند و راکفلرها باید افشا میکردند که انرژی هسته ای، خطرناک تر از سوخت فسیلی است. بعضی معتقدند که اتم خودش تخیل است چه برسد به شکافتنش به تولید انرژی هسته ای. اگر این موضوع درست باشد، بیش از پیش، میتواند نتیجه ی ثانوی دعوای ابلهانه ی سوخت های قدیم و جدید را روشن کند. در دعوای این دو انرژی، انرژی های پاک، رنگ خود را از دست داده اند و نه حتی این، بلکه پیشرفت علمی-فنی خارج از این دو جبهه و منهای عرصه ی پزشکی، دارای سود عمومی توصیف نمیشود. کافی است به قائله ی هسته ای در ایران توجه کنید که در کنار عرصه ی نظامی، تنها صحنه های پیشرفت فنی ایران محسوب میشوند و با خود، تحریم هایی را آورده اند که حتی بیش از پیش، رشد تکنولوژیکی ایران را متوقف کرده اند. متاسفانه کشور نفتی ایران، جای خوبی برای باورکردن توطئه های نفتی راکفلرها است.

مطلب مرتبط:

مرد باش؛ مثل یک مسیحی، مثل یک انقلابی، یا مثل یک نئونازی!

مذهب و سیاست: راهبران دوقلوی جوامع در سراسر جهان

داستان شغال و ببرها: چرا کفر نوین، فرزند خداپرستی جاهلانه ی گذشتگان است؟

نویسنده: پویا جفاکش

در سال 2015، گروهی از مکتشفین، در جنگل های هندوراس، بقایای شهری متروکه را یافتند که متعلق به بومیان سرخپوست قاره ی امریکا بود. اولین چیزی که با دیدن این خرابه به ذهنشان رسید، داستان های بومیان درباره ی تمدنی به نام "شهر سفید" بود که در درون این جنگل قرار داشت. بومیان میگفتند روزی مردم این شهر، از یک جادوگر سرخپوست رهگذر، پذیرایی نکردند و جادوگر، شهر را نفرین کرد. درنتیجه ی نفرین، شهر مسموم شد بطوریکه مردم دیگر قادر به زندگی در آن نبودند و همگی آن را ترک گفتند. از آن روز، هر کس به محل این شهر برسد به نفرین آن دچار میشود و آسیب میبیند. مکتشفین مطمئن نبودند این خرابه متعلق به همان "شهر سفید" باشد ولی به علمی بودن نفرین باور نداشتند و مطمئن بودند که داستان نفرین واقعی نیست. پس به تحقیق روی محل ادامه دادند. وقتی جنگل را ترک گفتند، اعضای گروه اعم از باستانشناس و گیاه شناس و خبرنگار و سرباز و غیره همه زنده بودند و هیچ جراحتی نداشتند جز مقداری نیش پشه. اما با کمال تعجب، در گذر زمان، جای نیش پشه ها نه فقط خوب نشد، بلکه مدام به سمت تبدیل شدن به تاول های بزرگ و بدخیم پیشرفت کرد. درنهایت زخم هایی شدید شبیه به گوشت در حال تجزیه در روی بدن افراد به وجود آمد. پزشکان، این بیماری را میشناختند. به آن، بیماری گوشتخوار میگویند و البته قابل درمان است. زخم های افراد، نشانه های یکی از حادترین انواع این بیماری تشخیص داده شدند. حالا معلوم شد که چرا شهر سفید متروک شد. ولی از آن مهمتر این که روشن شد بعضی اوقات باید داستان های نفرین ها را جدی گرفت حتی اگر نفرینی در کار نباشد.

به همان ترتیب، مشکلات دنیای مدرن هم مسائلی نیستند که همه ی مردم، از آنها سر دربیاورند. اما واکنش های ناپسند مردم به آنها حتی اگر واکنش های معقولی نباشند خود نشانه ی وجود یک اشکال در نظم است. مثلا همه ی ما از بچگی شنیده ایم که نباید فانتزی های فیلم و سریال را جدی گرفت و آنها را باید فقط به عنوان سرگرمی مورد توجه قرار داد. این روزها بعضی از دنبال کنندگان دائمی اخبار تلویزیون، همین حرف را درباره ی اخبار میزنند. اما به دلیل نامعلومی، عمل کردن به این پند، بسیار به ندرت دیده میشود و مدام، واقعیت و خیال با هم خلط میشوند. این وسط، درحالیکه مردها خیلی وقت است در ژست کار بیرون فرو رفته و برای این رشد، کمتر نیازی به آموختن از فیلم داشته اند، زن ها که رشد بیرونیشان همزمان با ظهور «شاهزاده خانم های صورتی پوش دیزنی» بوده، الگوهای خوبی در این راه نداشته اند. خانمی با نام مخفف "کارن. اچ" در فوروم مورمون "رضایت مشترک" در مقاله ای با عنوان «فمینیسم در عصر پرنسس های دیزنی» به تاریخ ژوئیه ی 2011، این مشکل را به بحث گذاشته و نوشته است:

«نسل جدیدی از زنان در حال رسیدن به بلوغ، در ثبت نام در جهان آموزش عالی و ورود به نیروی کار است. آنها در عصر بازاریابی شدید نسبت به کودکان و عصر بازاریابی تخصصی برای دختران بزرگ شدند. فیلم های دیزنی با اکران "پری دریایی کوچک" در سال 1988 وارد دوره رنسانس می شد؛ با یک پری دریایی چشم درشت که رویای بزرگ شدن و تبدیل شدن به بخشی از جهان را در سر می پروراند و سپس "دیو و دلبر" در سال 1991 با یک دختر روستایی با چشمان درشت که در رویایش میبیند باید آینده ای بیشتر از زندگی روستایی برای او وجود داشته باشد. در واقع، دیزنی با بازسازی تصویر دختران در فیلم ها ثروت زیادی به دست آورد. فیلم‌های قدیمی دیزنی مملو از دخترانی زیبا، اما بی‌حوصله و بی‌جان بود که باید توسط شاهزاده‌های بی‌ روح تر و بی‌جان‌تر نجات می‌یافتند. این محصول جدید از قهرمانان به روشی متفاوت تعریف شد: زیبا، خوش دست، ماجراجو - آنها فمینیست های جوانی بودند. آنها وارد سوانح شدند، از آنها بیرون آمدند، عشق را یاد گرفتند و همه چیز گل سرخ شد. تا به حال فکر کرده اید که آریل [یعنی پری دریایی کوچک] در آمریکای شرکت ها چگونه خواهد بود؟ من رزومه های زیادی در کارم می بینم. من استخدام های زیادی انجام می دهم. کمی مدیریت میکنم. من به یک چیز متقاعد شده ام: ما به دخترها لطفی نمی کنیم و به آنها یاد می دهیم که هشیاری، زرنگی، و استایل، کلید موفقیت هستند. نتیجه ی نهایی؟ افراد از طریق شایستگی، سخت کوشی و عقل سلیم در مشاغل موفق می شوند. چگونه آن ویژگی ها را توسعه می دهید؟ خب، کار سخت تنها چیزی است که باید آن را بمکید و انجام دهید. تمرین کمک می کند. صلاحیت؟ خوب، ببینید، از قضا، این از طریق سخت کوشی، و مقداری نسبی از تفکر حاصل می شود. حس مشترک؟ این کمی مشکل تر است. این کار نیاز به تجربه دارد، و شما باید به آنجا بروید و فقط سعی کنید آن تجربه را به دست آورید، اما از طریق همدلی، از طریق آرام کردن و دیدن افراد دیگر، و از طریق دیدن گذشته ی خود به دست می آید. در نهایت، من فکر می کنم که تصویر شاهزاده خانم دیزنی در عین جذابیت، در نهایت به طرز وحشتناکی خود محور است، با موفقیت شخصی یک شاهکار تصادفی، اما این نگرش با محیط کار مدرن یعنی چیزی که شما به طور طبیعی حق آن را دارید سازگار نیست. متاسفم، اینطور نیست؛ دلاوری، به خودی خود، مدارک را به موقع دریافت نمی کند؛ کفش‌های قاتل، ناخن‌ها و کت و شلوار شیک که منحنی‌های شما را متمایز می‌کند، به یک جلسه ی کارآمد منجر نمی‌شود؛ چشم‌های آهو نمی‌توانند یک جلسه ی آموزشی مفید را انجام دهند؛ یک روح ماجراجو نمی تواند پروژه ی پیشنهادی را آماده کند که حرفه ای به نظر برسد و خطا نداشته باشد؛ در نهایت، لوازم جانبی زن را نمی سازد. آموختن این درس برای زنان جوان حرفه ای سخت است و من همیشه آن را می بینم. خب از اینجا کجا برویم؟ من از آن دسته افرادی نیستم که فکر می‌کنم همه ی ما باید تلویزیون‌هایمان را خاموش کنیم، فقط سبزیجاتی را که در باغ پرورش می‌دهند بخوریم و فقط به فرزندانمان اجازه دهیم با اسباب‌بازی‌های چوبی و کنده‌کاری شده بازی کنند. من فکر می کنم همه ی ما در این دنیا زندگی می کنیم، باید آن را بشناسیم. فرهنگ پاپ بخشی از جهان است، خوب است که شرکت کنید. با این حال، من فکر می‌کنم که بزرگ کردن جهان برای جوانانمان مهم است. مطمئناً به آنها اجازه دهید تلویزیون تماشا کنند، اما به آنها فرصت انجام کارهای سخت، موفق شدن، و شکست خوردن را نیز بدهید. آنها را دوست داشته باشید و به آنها کمک کنید دوباره تلاش کنند. آیا برنامه های فعلی زنان جوان برای کمک به دختران در یادگیری مهارت های زندگی مورد نیاز است؟ مطمئناً، آنها باید بدانند که چگونه آشپزی کنند (در غیر این صورت، زندگی می تواند بسیار گران تمام شود)، و به دیگران خدمت کنند، و تجربیات کلیسایی معنوی داشته باشند. اما آیا به آنها یاد می دهیم که افراد شایسته باشند؟ سخت کار کردن؟ بدست آوردن؟ برای به دست آوردن مهارت های ارتباطی، داشتن فرصتی برای تمرین تعامل شخصی با بزرگسالان، تعیین اهداف سخت، یادگیری، لذت بردن از زندگی آنگونه که هست، و سعی نکنیم تا حدی عاشقانه های فیلمی، سبک و درخشنده را در آن بازتولید کنیم؟ چه کاری می‌توانیم انجام دهیم تا به این دختران کمک کنیم تا به بزرگسالانی شایسته تبدیل شوند، صرف نظر از اینکه در زندگی خود چه کاری انجام می‌دهند، خواه ادامه ی تحصیل، اشتغال، مادر بودن، همسر بودن، دوست بودن، یا رهبر جامعه بودن؟ فعال باشید، هنرمند باشید، یا ترکیبی از اینها؟ چگونه زنان شایسته تربیت کنیم؟»

مطلب بالا، مجموعه ای از رد و بدل سوالات و پاسخ ها را در پی داشت که تدریجا هسته ی آنها حول تفاوت کارتون های اولیه ی دیزنی با تولیدات قرن 21 آن قرار گرفت. در تولیدات جدیدتر، شاهزاده خانم های دیزنی، خیلی اکتیوتر و سرحال تر از شاهزاده خانم های خشک اولیه هستند و دنیایشان خیلی دنیای مدرن تری است ولی نوع برخوردشان با دنیای اطرافشان و بخصوص جنس مخالف، به قول کاربری به نام کریستین، هنوز همان کلیشه های پرنسس های اولیه ی دیزنی است. دنیای پرنسس های اولیه، دنیای روستایی قدیم بود و شاهزاده خانم ها آماده ی خروج از مقررات آن در امریکای صنعتی بودند. با این حال، اعضای فوروم که همه مورمون های مذهبی و کلیسایی هستند، به این موضوع توجه میکردند که اقدامات پرنسس های اولیه که همه ازدواج میکنند و خواهان گسترش مادی زندگی خود هستند، واقعا چندان با توصیه های کلیسا تفاوتی نداشته و درواقع دیزنی داشته همان بحث های کلیسایی را وارد عصر سرمایه داری میکرده است. مثلا کاربری به نام "باب" میگوید: «هدف کلیسا همیشه ایجاد جوانانی بوده است که مایلند مورمون های خوبی برای ازدواج و خانواده باشند. هرگز قرار نبوده است که نسلی از افراد شایسته یا حتی کامل تربیت شود. خوشبختانه، برخی به هر حال شایسته و کامل می شوند. اما، نمی توان فقط به چند نمونه ی ضد محلی نگاه کرد و به تغییر آینده توسط کلیسا امیدوار بود.» این رویکرد، از همان ابتدا با هشدار کجروی مواجه بوده است. یک کاربر مسیحی دیگر به نام "سوزان.ام" مینویسد: «من یک نسخه ی قبلی و غیر دیزنی از پری دریایی کوچک را زمانی که بچه بودم دیدم و آن را دوست داشتم. به جای یک پایان خوش، پری دریایی کوچک می میرد (در ساحل دریا به کف تبدیل می شود). وقتی دیزنی آمد و در عوض همه ی داستان را شاد کرد، ناراحت شدم.» دراینجا کاربری به نام "تریسی.ام" به ام.سی متذکر میشود که نسخه ی مورد نظر او، "پری دریایی کوچک هانس کریستین اندرسن" است. به هر حال، داستان اندرسن، یک داستان ضد مسیحی درباره ی تن دادن جوانی مسیحی به عشق پری دریایی علیرغم اخطار کشیش است که درنهایت درستی نظر کشیش را اثبات میکند و جوانان را از بیراهه رفتن بازمیدارد درحالیکه برعکس، دیزنی، آنها را به بیراهه رفتن تشویق میکرد، بیراهه ای که نتیجه ی طبیعی انتظارات غیرمنطقی کلیسا از جامعه ی مردم بود و در هر حال، روزی تابوی ممنوعیات آن را میشکست. تفاوت در این است که اگر به جا آوردن این انتظارات در عصر فیلم های اولیه ی دیزنی راحت بود، به خاطر آن بوده که محیط هنوز محیط تسلط کلیسا بوده است. اما پرنسس های ماجراجوتر و پرزرق و برق تر فعلی دیزنی درحالی دارند همان سیستم را ادامه میدهند که آن دوران مالیخولیایی و خرافی خیلی وقت است تمام شده است و مردم، بدون هیچ منطقی از از فانتزی های سیستمی تبعیت میکنند که حتی با واقعیت دوران خودشان نیز همخوان نیست.

به قول "آردیس ای.پارشال" این کلیسا بود که در اروپا و امریکا، تعاون های معمول مردمی را از بین برد تا خودش برای آنها برنامه ریزی کند. پس از آن، مردم در تعاون و اظهار نظر شخصی، تنبل شدند و حتی برای شورش علیه کلیسا نیز مجبور شدند عضو رسمی یا غیررسمی سازمان های ضد کلیسایی شوند تا برایشان برنامه ریزی کنند. ازآنجاکه مدل کارکرد کلیسا ذهن مردم را شرطی کرده، سازمان های جدید تنها در صوراتی میتوانند ذهن های تنبل و کند عوام را به اطاعت از خود راضی کنند که در داستان های کلیسایی، تغییراتی ایجاد کنند. در مورد خروج از جهان روستایی کلیسا به عصر صنعت و تکنولوژی، شما میتوانید دشمنی کتاب مقدس کلیسا با تمدن های بزرگ را پیش بکشید و بهشت عدن کلیسا را که آدم و حوا از آن اخراج شدند با آتلانتیس یوفوها تطبیق کنید و بگویید تمدن تجاری کنونی امریکا و دهکده ی جهانیش، همان آتلانتیس جدید و بنابراین بهشت جدید است: بهشتی که وقتی در آن هستید، هیچ لذتی گناه نیست و نیاز ندارید از دستورات اخلاقی کلیسا تبعیت کنید. در اساطیر یونانی-رومی، که ورشن غیر رسمی داستان های کتاب مقدس است، این در حکم بازگشت از دوران خشن زئوس –مدل یونانی یهوه (خدای تورات)- به عصر طلایی پدرش کرونوس است؛ دورانی که نظام طبقاتی، جنگ های دائمی، برده داری، و قوانین ظالمانه ی سیاسی-اجتماعی عصر زئوس وجود نداشت و زئوس به عنوان نماد پدرسالاری جنگاور به آن عصر طلایی خاتمه داد. با این حال، نباید فراموش کرد که جداسازی زئوس و کرونوس (ژوپیتر و ساتورن) در تئوگونی هزیود رقم خورده و این دو درابتدا خدایی واحد (زئوس-کرونوس، یا ژوپیتر-ساتورنوس) بوده اند. زئوس یا ژوپیتر پدرسالار ریشو که همان یهوه خدای یهود است، در اصل خود، برابر با مردوخ یا آشور خدای کلدانیان است که به مانند زئوس، با سیاره ی مشتری تطبیق میشود. آشور یا آسورامستاس، به شکل مردی ریشو در ترکیب با عقابی بال گشوده تصویر میشود. این تصویر در زرتشتی گری، تبدیل به اهوره مزدا یا خدای خیر شده که به مبارزه با اهریمن و سپاهیان دیو یا شیطان او به جای نیروهای شر میپردازد. این دیوان، متمثل به دروگه (دراگون یا اژدها) و بنابراین مارسانند. نبرد خدای عقاب سان با این اژدهایان، همان نبرد گارودا عقاب ویشنو با ناگاها یا مردمان خدایی مارسان در هندوستان است. این مارسانان، تکثیر اوروبوروس مار کیهانی هستند که از تغذیه ی خودش جان میگیرد و نماد زمان است. جهان فیزیکی، زندانی زمان است و اهوره مزدا و لشکریان خیر او از زمان آزادند. تغذیه از زمان، دو وجه خورنده و خورده شونده برای خدایان فرودین ایجاد میکند که اولی به شیر درنده و دومی به گاوسانان بخصوص گوسفند تشبیه میشود. خدای یهودیت که شیرگون است ولی بعد به بره ی خدا مسیح تبدیل و با شهادت قربانی میشود، همین دوگانگی را نشان میدهد. گوسفند در هند، نماد ویشوا کارمان بوده است: فرمی اولیه و ابتدائا کمتر ترکیبی از واسو یا ویشنو. اوسار یا ازیریس خدای مصر شمالی که نامش از آشور است، در مصر جنوبی، واسو تئوس یا واسو دیوس نام داشته است، نامی که در هندوستان تبدیل به واسو دوا شده است. یهودیان، او را آزار یاهو، آزاری ال (عزرائیل؟)، الی آزار، و یوئیل مینامیدند. صفت کارمان برای واسو، از "کارما" می آید که همان "کرم" یهودی (مصدر "کریم") به معنی بخشش گناهان است. کارما جواب گرفتن اعمال انسان در همین دنیا را سوژه میکند و اعمال گر آن، "هرینی" هندی و "کورونا" ی یونانی، همچون شیری است که از گوسفندان آلوده به دیوهای آتشین تغذیه میکند. وحشتناکترین فرم آن، سابازیوس یا صبایوت –از سباع به معنی شیر درنده- است که با ساتورن تطبیق شده و روز مخصوص ساتورن یعنی هفتمین روز یا شنبه شنبه به نامش سبت نام گرفته و بعد به عدد 7 معنی شده است. صبایوت لقب یهوه ی یهودی نیز هست. پادشاهان نیز در حکم جلوه ای از نیروهای این شیرند و همچون او میتوانند مردم را مجازات کنند. در هندوستان، این شاهان از طبقه ی کشاتریا یا جنگجویان بوده اند که نمادشان شیر موسوم به هاریه بوده است. این لغت، اصالتا همان "آریا" در سامی به معنی شیر است که در نام "آریل" یا شیر خدا در یهودیت دیده میشود. لغت آریا که در هند در معنی اشرافی و اصیل، و بعدا به کنایه از مهمان مستعمل بوده است، عنوان اشراف فاتح هند نیز هست و به اصل یهودی کشاتریاهای هندی برمیگردد. آری یا آریا در معنی شیر، با لغات آروآ، اولا، ایلو، اله، الی، علی، حلی، هلیوس، هری، هرو، هورس، سوره، سولا، شیلو، شارو، اشار، آشور و آسور مرتبط است که همگی مشترکا به معانی خدا و شیر و شاهند و مرتبط با لغت "روح" به معنی عنصر خدایی کیهان. لغات REIN, REG, REX, RAJA که مفهوم شاهی را میرسانند همه به این ریشه وصلند و بیانگرند به تجسد روح در کالبد فیزیکی زمین که جواب شر مادیات را با شررسانی مادی میدهد. کالبد زمین را از آب میدانستند چون آب وقتی یخ میزند مثل زمین منجمد میشود و خود آب نیز از بخار پدید می آید که مثل روح نادیدنی است. جسم مادی نیز به همین ترتیب شکل متراکم روح به واسطه ی نوعی آب است. ازاینرو زمین احاطه شده توسط اقیانوس تصور میشد و خداوند که با خورشید یال افشان و شیرگون تطبیق میشد، در جزیره ای در وسط دریا سکنی داشت. یونانیان، او را هلیوس کورس مینامیدند و به شکل جوانی بی ریش تصویر میکردند. ریشه ی اصلی نام کورس یعنی کلمه ی "کور" که تلفظ دیگر سور یا آسور است، با اضافه شدن "م" تعریف سامی، تبدیل به کرم و کارما شده است. همسر کورس، رودا نام داشت که جزیره به نام او رودس نامیده میشد. کورس همان کریشنا خدای چوپان هندوان است. کریشنا که هندوان او را فرم انسان شده ی ویشنو میدانند، در صحنه ی جنگ ارابه رانی میکند به مانند کورس که ارابه ی خورشید را با اسب هایش در آسمان حرکت میدهد. رودا همسر کورس نیز همان رادا معشوقه ی کریشنا است. هر دو ایزد، به شکل پسرانی زیبا مجسم میشوند ضمن این که کریشنا فرمی شیرگون و درنده موسوم به ناراسیمها دارد. این خدایان، پسرگون و همیشه جوانند چون نماد جاودانگی قانون طبیعتند. در مقابل، ریشو شدن همان خدا در هیبت مردوخ و اهوره مزدا و زئوس، بلوغ یافتن و خارج شدن ایزد از از حیطه ی جاودانگی را نشان میدهد تا تغییرات اجتماعی را مستدل کند. درواقع خدای جوان زن مانند پس از تبدیل به جنگسالار ریشوی بیرحم، از فضای زمین و زمانش خارج میشود و در هیبت جدید، در ملکوتی سرمدی، جاودانه میماند و این خدای بی تغییر کلیسا و مخالف هر گونه دستکاری در خلقت خود است: خلقتی که حتی عادات انسان و تمدن او را از بدو تا انتهای خلقت، تعیین کرده و هر گونه فراروی از تصمیمات او که فقط کشیشان به آن آگاهند، کار شیاطین و دیوها است. اما زمانی که نتوان جلو سیر تغییرات را گرفت، آن وقت آقای خدای جنگسالار، یک نسخه ی ناتوان از مقابله با شیاطین به نظر میرسد و آن وقت است که شما یقین میکنید او انحرافی در تعریف خدا است. پس راه آمده را تا به مبدا دنبال میکنید و به خدای دوجنسه ی کابالا یعنی آدم کدمون میرسید که جهان فیزیکی را در هیبت بدن یهوه نمایندگی میکند. اینجاست که شمایل پسرهای دوجنسه ی آزاد دوران انقلاب فرهنگی، به آدمیان حس خدا بودن میدهد. ازآنجاکه پسر جوان، قیافه ای بین زن و مرد دارد، حتی یک دوره ی ماقبل تر بر ایزد جوان دوجنسه نیز تصور میشود که او را به شکل یک الهه نشان میدهد. تصویر سخمت مصری که الهه ی زهره را در تبدیل به یک شیر نر سهمگین نشان میدهد و گاهی به شکل زنی با سر یک شیر نر تصویر میشود، این لحظه را نشان میدهد. در یونان نیز خورشید که به سر شیر نر یالدار تشبیه میشد، تبدیل به سر بریده ی زنی هیولایی با موهای مارمانند به نام مدوسا شد که در دست پرسئوس قهرمان جوان جابجا میشود. اینجا دیگر عصر یوفوها حاکمان را هم از روی الهگان میسازد و یک دوره ی مادرسالاری برای زمین تخیل میکند. فمنیسم با مذهبی بودن، خود را توجیه میکند:

“GOD AS TIME IN THE ANCIENT WORLD”: STEVE M.DOYLE: SOOLABABLOG.COM

چه میشود اگر این تخیلات، رنگ واقعیت به خود بگیرند؟ طبیعتا موقعیت جالبی برای یک تمدن مردانه ی جنگسالار و زن ستیز ایجاد نمیکنند. ولی تناقض های کلیسا اجازه نمیدهند که دنیا به سمت چنین اصلاحی در تعریف تاریخ حرکت نکند. بنابراین شما به عنوان کسی که افسار رسانه را در دست دارید، میتوانید این تخیلات را به نفع خودتان منحرف کنید. شما برای ضربه فنی کردن قوانین انساندوستانه و تعاونی بشر قدیم، هم کلیسا را تقویت میکنید و هم شیطانپرستی را تا آدمیان بر اساس سادگی خود در تعالیم فریبنده و باورپذیر کلیسا همدیگر را به نفع آن ترک کنند و بعد از سرخوردگی از کلیسا به جبهه ی مقابل یعنی پلیدی شیطانی تن دهند. اینطوری آدم ها هیچوقت توان اتحاد واقعی با همدیگر علیه حکومت را نخواهند داشت. اما از طرفی کمتر کسی هم هست که بلافاصله بعد از ناامیدی از خدا، نتیجه گیری کند که شیطان خیلی شخصیت خوبی است و باید از او اطاعت کرد. اکثرا در بهترین حالت، شکوه میکنند که خدا وجود ندارد و ته دلشان امیدوارند که اشتباه کنند. بنابراین کسانی که از کلیسا عقبگرد میکنند معمولا آنچه را که او شیطانی خوانده جبهه ی خدایان تلقی میکنند بی این که مطمئن باشند آن لزوما همان صحبت های شیطان موصوف کلیسا را در دهان مردم میگذارد. پس شما برای طغیانگران علیه کلیسا خط و مشی تعیین میکنید؛ آن هم با رسانه. در رسانه شما افراد تابوشکن را نشان میدهید و حتی نشان میدهید که آنها چطور به موفقیت میرسند. اما شما دروغ میگویید؛ شما تابوهایی را مقابل قهرمانان رسانه خرد میکنید که توجه کردن یا نکردن مردم به آنها تغییر بزرگی در زندگیشان ایجاد نمیکند و یا حتی دشمن پیشرفت آنها است (مثلا صحنه های مصرف مواد مخدر توسط پولدارها در فیلم "گرگ وال استریت"). شما در زندگی قهرمانان موفق صحنه ی رسانه، هیچ چیزی که به مردم، کار و تعاون یاد بدهد منعکس نمیکنید و درعوض تا میتوانید، زندگی این قهرمانان را از پیروزی های تصادفی و صحنه های یاری بخت و اقبال به قهرمان، در دیالوگ هایی که امکان ندارد در زندگی عمومی مخاطبان رسانه، کوچکترین نتیجه ای شبیه آنچه برای قهرمان اتفاق می افتد بگذارد، پر میکنید. افرادی را که قرار است معمولی باشند و مخاطب موقع همذاتپنداری با قهرمان حس کند با آنها فرق دارد، مثل سگ میکشید تا تاکید آنها لیاقت بخت و اقبال را نداشته اند و اینطوری به مخاطب این حس را القا میکنید که احساس کند از همه ی مردم سرشار از بدبختی و گرفتاری اطراف خود برتر است و مخاطبتان هم نمیداند که اکثر اطرافیانش، در اثر مجروح شدن به تله ای مشابه، همین حس را نسبت به او دارند. اینطوری مردم کمتر جرئت میکنند شکست های خود را افشا کنند، ریاکاری زیادتر میشود و صداقت کمتر، و نتیجه این که باز هم اتحاد مردم، سست تر و ضعیف تر از قبل میشود. مردم پیشرفت نمیکنند چون در جامعه، بدون اتحاد با دیگران نمیتوان پیشرفت کرد و ظاهرا فقط قدرتمدارانند که در حلقه ی بی وفای پول، با هم متحد میشوند. اگر دختران، بیرونی شدن را با دیزنی می آموزند و هیچوقت پیشرفت نمیکنند، اتفاقی خلاف قاعده نیفتاده است چون اصلا قرار نیست زن ها پیشرفت کنند. زن ها قرار است یک جنس دوم بدبخت و ملعبه ی مردان باقی بمانند، ولی خیلی بی حیثیت تر و فاسد تر از گذشته، تا انگاره ی مرد قهرمان جنگجوی محبوب پدرسالاران صنعتی جنگسالار مدرن، همچنان در هیبت نیروهای پلیسی و نظامی، مردم جامعه را بچاپد.

این روند، مرا به شدت به یاد داستان "شغال در پوست شیر" می اندازد. مطابق این داستان، روزی شغالی که هیچ غذایی به دست نیاورده و بسیار گرسنه بود، در جنگل، به پوست شیری برخورد کرد و فکری به ذهنش رسید. شغال، پوست شیر را به تن کرد و بعد به در لانه ی ببرها رفت و آنها را صدا کرد. خانم ببر، دم در لانه آمد و شیری را مقابل در دید. خانم ببر، نفهمید که این شیر، درواقع یک شغال است که پوست شیر پوشیده؛ پس نگران پرسید چه خدمتی از دستش برمی آید. شیر قلابی گفت که میخواهد در خانه ی ببرها استراحت کند و غذا بخورد. خانم ببر گفت که در لانه غذای زیادی ندارند و نمیتوانند میزبانی ای در خور یک شیر برگزار کنند. اما شیر قلابی خشمگین فریاد زد: «همین حالا میروی و برای من غذا تهیه میکنی. وگرنه تو و توله هایت را میکشم.» خانم ببر از ترس اطاعت کرد و برای شیر قلابی، غذا تهیه نمود و از او پذیرایی کرد. این اتفاق، اینقدر شغال را خوش آمد که از آن پس، هر روز پوست شیر میپوشید و دم در لانه ی ببرها می آمد و با تهدید و ارعاب، آنها را وادار به پذیرایی از خود میکرد. دو توله ی جوان خانم ببر، او را «عمو» صدا میزدند. کم کم، شغال احساس پدرسالاری کرد و از رئیس خانواده ی ببرها بودن خوشش آمد تا جایی که یک روز، بچه ببرها را برای استحمام، به کنار رودخانه برد. بچه ببرها در آب شنا کردند. اما شغال که نمیخواست پوست شیرش روی آب شناور و هویتش فاش شود بیرون ماند. در این هنگام، دو بچه ببر به شیر قلابی اصرار کردند که به آنها ملحق شود. شغال برای این که از دست اصرار آنها خلاص شود، به آنها گفت: «به شرطی که چشمان خود را ببندید و تا نگفتم، باز نکنید؛ چون من دوست ندارم کسی مرا در حال شنا ببیند.» توله ببرها چشمان خود را بستند و شغال با درآوردن صدای تکان خوردن آب با دهان خود، وانمود کرد که دارد در آب شنا میکند. در این حال، حواسش به توله ببرها بود و دقت کرد که آنها چشمان خود را باز نمیکنند. کم کم جرئت کرد و پوست شیر را که در آن روز گرم تابستانی، حسابی عرقش را درآورده بود، از روی سر خود برداشت و درحالیکه برای استراحت، چشمان خود را بسته بود، به درآوردن صدای آب با دهان خود ادامه داد. در این هنگام، توله ببر کوچکتر نتوانست جلو کنجکاوی خود را بگیرد چون میخواست ببیند «عمو» چقدر بد شنا میکند که نمیخواهد کسی شناکردنش را ببیند. پس یواشکی یک چشم خود را نیمه باز کرد و احساس کرد که عمو در صحنه نیست و به جایش دو چیز دیگر در محل درآمدن صدا قرار دارند. وقتی دید واکنشی در آن محل بروز نمیکند، چشم خود را بازتر و بلاخره هر دو چشم خود را باز کرد و با تعجب، شغالی را دید که دارد با دهانش صدای آب درمی آورد و کنارش یک پوست شیر قرار دارد. برادر کوچکتر به برادر بزرگترش گفت: «برادر. عجیب است. عمو شیر نیست. یک شغال است که پوست شیر میپوشد.» برادر بزرگتر درحالیکه همچنان چشمان خود را بسته بود، گفت: «هیس. این حرف را نزن. اگر شیر بشنود تو چه گفتی، تو را میکشد.» برادر کوچکتر گفت: «به تو میگویم شیری در کار نیست. او یک شغال است که ما را فریب داده است.» برادر بزرگتر گفت: «ساکت. شیر تو را میکشد ها.» برادر کوچکتر گفت: «من دارم او را نگاه میکنم. او هم چرت زده و هیچ کاری نمیکند. با چشمان خودم دارم میبینم که او یک شغال است. تو هم چشمت را باز کن و ببین. هیچ اتفاقی نمی افتد.» در این هنگام، صدای تکان خوردن آب قطع شد و به جایش صدای خرخر آمد. شغال به خواب رفته بود. برادر بزرگتر یواشکی چشمان خود را نیمه باز کرد. دقیقا نمیدانست در نقطه ی دوری که عمو آرمیده، چیست. بعد صورت برادر کوچکش را از فاصله ی نزدیک دید و چشمان او را کاملا بازیافت بی این که اتفاقی برایش افتاده باشد. برادر بزرگ جرئت کرد و چشمان خود را کامل باز کرد و با چشمان خود دید که کسی که شیر فرض کرده بودند، شغالی بوده که پوست شیر میپوشیده، و حالا با گول زدن بچه ها، با خیال راحت، پوست شیرش را به کناری نهاده و به خواب رفته است. بچه ببرها با هم متحد شدند و شغال را در خواب کشتند. سپس به لانه بازگشتند. خانم ببر، از آنها احوال عمویشان را گرفت. توله ها گفتند: «مادر. او شیر نبود. او یک شغال بود که پوست شیر میپوشید. ما او را کشتیم.» خانم ببر وحشتزده گفت: «هیس. دهانتان را ببندید. اگر شیر بشنود چه میگویید، شما را میکشد.» برادر بزرگتر خندید و با صدای بلندتری گفت: «شیر، ما را نمیکشد. چون وجود ندارد. او شغالی بود که ما کشتیمش. پس فکر کردی که چرا دو نفری برگشتیم و او برای غذا خوردن با ما نیامده است؟» سپس داستان پیش آمده را برای مادرشان تعریف کردند. خانم ببر، خیالش راحت شد و از توله ها بابت این که شر یک انگل را از سر خانواده برداشته اند تشکر کرد.

در این داستان، شیری که وجود خارجی ندارد و ببرها حتی وقتی او در صحنه نیست از او میترسند، کسی جز خدای حی قیوم همه جا حاضر یهودیت نیست. کالبدی از این شیر دیده میشود که همان کالبد کلیسا، کنیسه، مسجد و سایر معابد است. اما این کالبد، یک کالبد دروغین است. رنگ خدا را به خود زده، ولی همانقدر با خدا فاصله دارد که شغالی که پوست شیر پوشیده، با شیر فرق دارد. خدا وجود دارد همانطورکه به جز شغال شیرپوش، شیرهای واقعی هم وجود دارند. تا شیری وجود نداشته باشد، شغال نمیتواند خود را به شکل او دربیاورد. شغال با ادعای شیر بودن، برای خود احترام میخرد همانطورکه کلیسا و معبد، به ادعای جانشینی خدا، احترام مردم را به خود جلب میکنند. بچه ببرها به شیر احترام میگذارند و او را "عمو" صدا میزنند ولی همزمان به شدت از او وحشت دارند. به محض این که دروغین بودن شیر فاش میشود، این احترام به تحقیر و نفرت تبدیل میشود و شغال به دست ببرهایی که "عمو" مینامیدندش، کشته میشود. این مثل این است که روحانیت یا حاکمیت مذهبی وابسته به روحانیت، حکم پدر مردم را دارد و حرفش برای مردم حجت است، ولی بعد از این که معلوم میشود به مردم دروغ گفته و به آنها خیانت کرده است، چنان مورد نفرت مردم قرار میگیرد که جمعی از مردم، آرزوی کشتن روحانیون و اصحاب قدرت مذهبی را پیدا میکنند. (این موقعیت در انقلاب فرانسه شهرت دارد و حسی مشابه آن را امروزه در ایران نیز زیاد میبینیم.)

از میان ببرهای داستان، اویی که اول، قانون "عمو" را میشکند و جرئت باز کردن چشمانش را می یابد، کوچکترین عضو خانواده است و عدد نوبت شک کردن اعضای خانواده به هویت شیر، با سن آنها نسبت عکس دارد. در جامعه نیز همیشه جدیدترها و نسل های نو راحت تر جرئت شک کردن در درستی ادعاها و قوانین معبد یا نظام حکومتی معبدی را پیدا میکنند. این شک وقتی صورت میگیرد که "عمو" دستور داده است ببرها چشمان خود را ببندند تا حقیقت را نبینند. پس "بینش" یعنی دیدن حقیقت، جرم است و مجازات دارد. اما آن وقت این سوال پیش می آید که چه عیبی در سیستم هست که باید چشم ها را بر آن بست؟ مثلا چرا عمو دوست ندارد کسی شنا کردن او را ببیند؟ مگر عمو شنا کردنش بد است؟ حتی جوانترین ببر هم جرئت نمیکند به سرعت چشم هایش را باز کند اما باید قبول کنیم او به عنوان یک عضو کم اهمیت خانواده که همه از او ایراد میگیرند دوست دارد عیب های دیگران را افشا کند بخصوص اگر عیب از جانب اشرافی ترین حیوان جنگل یعنی شیر تشخیص داده شود و با بی اعتبار کردن او میشود همه را همسطح عضو حقیر و خود کم بین، کوچک کرد. این دقیقا همان حسی است که همه ی نسل های عاصی دارند (مثلا در شورش های امسال -1401- ایران که بخش اعظم شورشیان را نوجوانان تشکیل میدادند). چنین عصیانی میتواند به سرایت تدریجی به نسل های بالاتر بینجامد (مثلا شک و تردید تدریجی جوانان ایرانی به اعتقادات نسل های قبلی و روحانیون سردمدار آنها در دهه ی 1380 به تدریج زمینه ی گسترده شدن بی اعتقادی و شورش های پیاپی سال های اخیر در ایران را فراهم کرد). نکته این است که از اول، کسی نباید شک کند. چون ممکن است نتیجه ی شک، چیزی بسیار بدتر از آنچه از اول مورد شک قرار گرفته، از آب دربیاید. مثلا کوچک ترین ببر، شک کرد که شیر، شنا کردن بلد نیست. ولی وقتی چشمانش باز شد، دید که اصلا شیری در کار نیست که حالا بخواهد شنا بلد نباشد. شیری که بد شنا کند هنوز مورد احترام است. اما شغالی که ادای شیر دربیاورد، احترامی ندارد و باید سزای فریب دادن شما را ببیند. اتفاقی که درنهایت می افتد این است که مذاهب دروغین بسیاری، همچون شغال های شیرنما، به دست خشمی مردمی که شکل ببر به خود گرفته است نابود میشوند. ولی هیچ کدام از اینها مانع از این نمیشود که ببرهای انسانی، از شیرهای خدایی نترسند. پس هر بار که یک شیر دروغین سقوط میکند، راه برای شیر دروغین دیگری باز میشود.

اگر بخواهیم این را در امریکا و کپی مبتذلش ایران شبیه سازی کنیم، میتوانیم جنبش های جوانان و زنان علیه نظم موجود و به قول امریکایی ها "آنتی کالچر" (ضد فرهنگ) را اداهای جدید یک شغال شیرپوش در نظر بگیریم که خود را شیر خدا معرفی کرده است. یک بچه هم میتواند ادای شیر را تا حدودی دربیاورد به شرطی که آن را دیده باشد. پس شیری که کنیسه و کلیسا آن را دیده اند، احتمالا فرق چندانی با شیری که شیطانپرستان دیده اند ندارد. معنیش این است که ادا و اطوارها در جاهایی با هم مشترکند. به همین دلیل هم هست که مخاطبان مسیحی کارن.اچ احساس میکنند زنان تصویر شده در دیزنی و صنعت سینما و رسانه، شکل تحول یافته ی انتظار کنیسه و کلیسا از زنانند. مسجد ما هم که روی همان کنیسه و کلیسا سوار شده، همان انتظارات را از زنان دارد؛ انتظاراتی که خطبه های بی ادبانه ی بعضی آخوندها درباره ی روابط جنسی برای جذب جوانان به خود را مدتی سوژه های پرطرفدار شبکه های اجتماعی میکرد و فیلم این آخوندها با نام تجاری «دانشمند» در توئیت ها درجا شناسایی میشد. زن های مردصفت و خودآرا، برای صاحبان بسیاری از تریبون های مذهبی، همانقدر ملعبه اند که روی پرده های صنعت سینما و سریال ایران و امریکا و بقیه ی کشورها. قائله ی مهسا امینی در ایران، بیسش و پیش از هرجا، در فضای یک مذهب مردسالار پدید آمد که اصحابش آنقدر کلفت و نوکر داشتند که همسر را جز برای اعمال جنسی مهم نمیدانستند و به دیگر جنبه های مهم زندگی زنانه توجهی نمیکردند. بیایید بپذیریم که بیشتر ما وقتی علیه نظم مذهبی میشوریم، هنوز شاگردان همان نظمیم؛ همانقدر چشم بسته (همچون توله ببرهای پیش شغال شیرنما) و بلکه کور؛ آنقدر کور که شغالی که خود را شیر مینامد را خود شیر فرض کرده ایم بی این که هرگز شیری دیده باشیم و وقتی میخواهیم به شیر واقعی رجوع کنیم، میرویم دنبال یک شغال دیگر. قبول دارم مجموع امریکا و بلوک اروپاییش، شغال فربه تری است، ولی فربه تر است چون مکارتر است. بیایید قبل از به راه انداختن شورش های بی نتیجه و مهلک دیگر و خیانت به کشورمان به نفع شغال اروپایی-امریکایی، اول شغال ها را بشناسیم تا هیچ وقت آنها را با شیر خدا اشتباه نگیریم. وقتی که این موضوع را بررسی کنیم، آن وقت، نه تنها شغال ها بلکه مخدومینشان در توده ی مردم را هم میشناسیم و میفهمیم که مردم حتی مجموعا هم اصلا ببر نیستند و امکان ندارد زورشان به شغال بچربد مگر این که به نقشه ی شغال دیگری عمل کنند که تازه معلوم نیست آن شغال دیگر، به آنها سوء نیت اعمال نکند. علت این است که مردم هیچ اطلاعی از سیاست و بنیان مذهبی آن حتی در حکومت های اسما سکولار ندارند.

متاسفانه این موضوع در ایران اصلا مورد توجه جدی نیست. از روزی که احمدینژاد، آرمان های انقلاب اسلامی را به "ممه" یی تشبیه کرد که لولو از شیطان بزرگ دزدیده است و این پیروزی را به ملت ایران تبریک گفت (البته بعدا معلوم شد لولو همدست شیطان بزرگ و در چپاول ممه بسیار حریص تر از شیطان بزرگ بوده است)، سیاست که تا قبل از این توسط خود احمدینژاد به شدت عامیانه و جاهلانه شده بود، عملا چارواداری شد و به تدریج میدان سیاست در شبکه های اجتماعی، به چنان گندابی تبدیل شد که هر حرفی در آن نه به لحاظ منطق بلکه به لحاظ شدت بوی گندی که میدهد، بیشتر شنیده میشود. شگفت آن که همان کسانی که سیاست احمدینژادی را پوپولیستی تلقی میکردند و لغت "پوپولیست" را به صورت فحش نسبت به احمدینژاد به کار میبردند الان از افراطی شدن این پوپولیسم گندیده در سطح جامعه استقبال میکنند. اینها اصلاحطلبان و سازندگی ها هستند که از وقتی در خارج شدن از گود اعمال سیاست همتای مردم شده اند، از دری وری شدن فضای اظهار نظرهای سیاسی و مذهبی حمایت میکنند. به عنوان نمونه باید از مقاله ی اخیر نشریه ی رفسنجانی پرست "صدا" (شماره ی 821: 17دی 1401) به نام "روشنفکری گم شده" به قلم مجید یونسیان یاد کرد که گزیده آرای دکتر محمدامین قانعی راد و دکتر بیژن عبدالکریمی را روبروی هم قرار میدهد. قانعی راد، معتقد به "روشنفکر اجتماعی" یعنی روشنفکری بود که به زبان مردم صحبت کند. البته او در فکر راهی برای پل زدن بین علم، مردم و حکومت نیز بود. ولی چون اجل مهلتش نداد و به راه حلی نرسید، فعلا میدان برای مدعیان باز است که موضوع "روشنفکر اجتماعی" و سخن گفتن او به زبان مردم معمولی را مصادره به مطلوب کنند و به رقاقت تاسفبار سیاست در اظهارنظرهای داخل تاکسی و شعارهای شورش 1401 مشروعیت بخشند. در مقابل، تلاش دکتر عبدالکریمی که به طور جدی به دنبال احیای ارتباط مردم و حکومت از طریق فلسفه است در مقاله ناکارآمد توصیف شده است. بحث اصلی یونسیان در مقاله ازاینجا شروع میشود:

«روزی یک خبرنگار از لنین پرسید: هدف انقلاب اکتبر چه بود؟ لنین مکث کوتاهی کرده و در دو جمله گفت: "برق رسانی و انتخابات شوراها." خبرنگار مبهوت منتظر ماند تا لنین از آزادی خلق، مبارزه با امپریالیسم، تحقق سوسیالیسم، نبرد علیه جهانخواران و غیره صحبت کند؛ اما لنین جز این چیز دیگری نگفت. اما حقیقت و واقعیت ضرورت انقلاب اکتبر و شاید سقوط آن همان دووجهی بود که لنین به آن اشاره کرد. "برق رسانی" نماد ضرورت رفاه بود و "انتخابات شوراها" موضوع قدرت. تقسیم ثروت و قدرت، همان چیزی است که عامه را در کنار و همراه نخبگان قرار میدهد و امر اجتماعی از آن ناشی میشود. انقلاب اکتبر سرانجام فروپاشید چون لنین و رهبران انقلاب اکتبر، همین اصل ساده و اولیه ی انقلاب خود را باور نکردند و به آن بی اعتنا ماندند. اولویت آنها تغییر کرد و ایدئولوژی انقلاب حول موضوعاتی قرار گرفت که انتزاعی و برساخت شرایط سیاسی، تاریخی و اجتماعی بود و بحران از همین نقطه شروع شد و در یک دوره ی طولانی یک پیامد بیشتر نداشت و آن، یأس و ناامیدی مردم نسبت به دستاورد و هدف نهایی انقلاب بود و همین ناامیدی و جدایی عامه از رهبران و نظام سیاسی بود که باعث فروریختن دیوارهای مستحکم انقلابی شد که الهامبخش نیمی از جهان بود. بحران انقلاب اکتبر، بحرانی درونی بود؛ اما رهبران آن، بحران را هویتی و بیرونی میپنداشتند. گرچه کاملا روشن است که آنچه رهبران انقلاب اکتبر از بحران هویتی و بیرونی میپنداشتند، نه ذهنی بود و نه توهم بلکه واقعی بود، ولی حقیقی نبود. این واقعیت حاصل عملکرد تحلیل و عملکرد آنها بود نه پیامد انقلاب. اگر لنین به همان دو اصل که آن را هدف انقلاب اکتبر میدانست، پایبند بود و به تقسیم ثروت و قدرت عمل میکرد، بحران درونی شکل نمیگرفت. در جامعه ای که از درون یکپارچه و همبسته باشد و توانایی این را داشته باشد که راهکار عملی و واقعی برای حل مشکلات تولید کند، هرگز فرصت و زمینه ی تهاجم از بیرون فراهم نمیشود و اساسا چنین بحرانی از بیرون موضوعیت نخواهد داشت. "روشنفکر اجتماعی" که مد نظر دکتر قانعی راد بود، با این رویکرد قابل فهم است. مهمترین وظیفه ی روشنفکر اجتماعی، "فهم واقعی امر اجتماعی" است؛ امری که فقدان فهم درست آن بحران تولید میکند و درک صحیح و باور و عمل به آن موجب همبستگی اندامواره ی اجتماعی میشود. روشنفکری که امر اجتماعی را سوژه ی خود بداند، روشنفکری "درمانگر" است. اما روشنفکر میانجی که دکتر عبدالکریمی آن را طرح کرده است، مفهومی سیاسی و ایدئولوژیک است. با یک پارادوکس همراه است و به تعبیری انتزاعی است. مرز میان واقعیت ملموس و تجزیه پذیر، و ذهن انتزاعی و تاریخی در آن مشخص نیست. میان واقعیت و آرمان در رفت و آمد است و از بعد جامعه شناسی نامفهوم است. به همین علت است که دکتر عبدالکریمی وقتی وارد تبیین این مفهوم میشود سردرگم است. وقتی میخواهد به بحران اجتماعی روز و قابل لمس جامعه ورود کند، در قامت یک جامعه شناس ظاهر میشود و شعار "زن، زندگی، آزادی" را نه برایند مطالبه ای ملموس و اجتماعی بلکه یک آرمان و ایدئولوژی فرادرونی و بیرونی میداند و از پذیرش آن به عنوان یک واقعیت ناشی از بحران عملکردی ارتباط مردم و جامعه و حکومت سر باز میزند و در برابر واکنش اجتماعی میگوید: "من از منظر فلسفی به این موضوع مینگرم." عبدالکریمی با طرح نگاه فلسفی و پیش کشیدن رویارویی دو جهانبینی تاریخی و سنتی در برابر مدرنیته عملا از پاسخ به نقدهایی که میشود، میگریزد و از مطالبه ی مردم فاصله میگیرد و در قامت یک ایدئولوگ دچار همان چیزی میشود که حکومت را از فهم و درک امر اجتماعی باز داشته است و آن نگاه انتزاعی و ایدئولوژیک که بحران اجتماعی را تمام و کمال یک بحران هویتی و بیرونی میبیند؛ با این تفاوت که حکومت برای دفاع از این نوع نگاه، حداقل مستنداتی سیاسی و قابل لمس ارائه میدهد. اما عبدالکریمی به تاریخ و ادبیات پیچیده ی فلسفی متوسل میشود؛ به گونه ای که برای فهم و لمس آن باید دائم کوهی از تاریخ و ادبیات فلسفی را به گفته های خود الصاق کند تا عامه بتوانند آنچه مد نظر او است، درک کنند. با چنین ادبیاتی چگونه میتوان شکاف میان عامه و حکومت را پر کرد و این دو را به هم نزدیک کرد؟»

من نفهمیدم این دیگر چه جور نقدی است؟ آیا فهم این که چرا مردم پشت سر شعار «زن، زندگی، آزادی» که آن را هم نه یک ایرانی بلکه عبدالله اوجالان کرد از آن ور مرزها وضع کرده، نیاز به "کوه" ی از اطلاعات دارد؟ معلوم است که دارد. مگر مردم به دلیل کارهایی که انجام میدهند فکر میکنند که به ذهنشان برسد چرا دارند پشت سر این شعار همه چیز را به هم میریزند؟ مگر آقایان اصلاحطلب، یادشان رفته زمان احمدینژاد چقدر مردم را به مسخره میگرفتند که با جمع شدن جلو احمدینژاد و هورا کشیدن برای بد و بیراه های او به غرب –بعد از آن هم آبرویی که خاتمی با شعار "گفتگوی تمدن ها" یش برای ایران خریده بود- به غربی ها اعلام میکنند که لیاقت تحریم های شکننده و مهلک غرب علیه خودشان را دارند؟ من شاهد آن دورانم. حق با اصلاحطلبان بود. ولی چرا الان لالایی خودشان را فراموش کرده اند بلکه برای خودشان بخوانند و بخوابند و یک احمدینژادیسم دیگر به ایران تحمیل نشود؟ مردم در زمان احمدینژاد دوست داشتند با غرایز و احساساتشان بازی شود، منطق سیاسی نداشتند و به نتیجه ی گرفتار شدنشان در گنداب سیاسی احمدینژادیسم واقف نبودند. الان هم همانطورند. هنوز هم به بازی گرفته شدن غرایز و احساسات خود را دوست دارند و از این که خیمه شب بازها جلو رویشان آنها را قهرمان بخوانند و در غفا به حماقتشان بخندند مشکلی ندارند. کوه اطلاعات عجیب نیست. در تمام این مدت، شورش 1401 با کوهی از هیزم اطلاعات تکراری و بیسوادپسند از سوی رسانه های ضد انقلاب شعله ور ماند و موفق به امضای چندین تحریم شدید علیه ایران شد آن هم درحالیکه شورش، درست چند روز پس از عضویت ایران در پیمان شانگهای رقم خورد و عده ای امیدوار به نتایج خوب اقتصادی آن برای ایران بودند، اما مردم لجباز اصلا برای این که ثابت کنند دولت ایران لیاقت ندارد و به درد لای جرز میخورد، حاضر شدند بدبختی را به جان بخرند و شکست عضویت در شانگهای زیر بار تحریم های جدید را ببینند و غرب نیز به پاداش این همه علاقه ی مردم، تحریم های جدید را علیه کل ایران وضع کرد فقط برای این که ثابت شود دولت ایران به درد نخور است. خب، این که بی لیاقتی دولت ایران ثابت شود، به چه درد میخورد؟ مشکلی از اقتصاد و وضع مادی مردم حل میکند؟ به هیچ وجه. فقط یک نوع وظیفه ی مذهبی است. همانطورکه جمهوری اسلامی، وظیفه ی الهی خود میداند به هر شکل ممکن آبروی شیطان بزرگ را ببرد، مردم متوهم هم که یک سری آدم دیگر در خود جمهوری اسلامی را با شیطان اشتباه گرفته اند، میخواهند آبروی شیاطین را به نفع خدایان واقعی در شیطان بزرگ ببرند؟ آیا یکچنین توهم مذهبی وحشتناکی کافی نیست که شناسایی علت جمع شدن جوانان پشت شعار "زن، زندگی، آزادی" را در کوه اطلاعات ماهواره ای و اینترنتی که این روزها بیشتر به تقلید عزاداری عاشورای حسینی برای "شهدای اعتراضات" (!) تبدیل شده اند، نجوییم و به دنبال کوهی از عقبه ی تاریخی، فلسفی و مذهبی این حماقت جمعی بگردیم؟ آیا وقتش نیست توجه کنیم که مردمی که فکر میکنند شورش مردمی به تنهایی میتواند یک حکومت مدرن را سرنگون کند، دارند یک سری دری وری آخوندی درباره ی بازتولید انقلاب مثلا مردمی ایران در سال 1357 را تکرار میکنند که خود، نتیجه ی باور کردن کتاب های درسی پهلوی ها درباره ی شکست امپراطوری تا بن دندان مسلح ساسانی در ایران (طاغوت اول به کنایه از طاغوت دوم که پهلوی ها بودند) از یک مشت عرب بادیه نشین بود و آن یک مشت بادیه نشین پیروز شدند چون خدا پشت سرشان بود. بدبختی اینجاست که شورشی های سال 1401 خدای آخوندها را منکرند و حتی آن خدا هم دلیلی نداشت که بخواهد خدمتی را که به عرب های فلک زده ی فرضی مهاجم به طاغوت کرده را درباره ی آنها تکرار کند. آیا واقعا همه ی اینها نیاز به فکر کردن ندارد و اگر فقط عدالت و تقسیم ثروت بفرستیم وسط، همه چیز حل میشود؟ آیا واقعا مردمی با این درجه از عملکرد ناخودآگاه، به فرض گرفتن این فرصت، خودشان آن عدالت و ثروتی را که به آنها داده شده بی حیثیت و حتی نابود نمیکنند؟ متاسفم که این را میگویم. اما فقط حکومت و دانایان نیستند که باید خودشان را به حد مردم پایین بیاورند، مردم هم باید خودشان را بالا بکشند، چون معجزه و پیروزی مردم پایین دست، فقط مال ابرقهرمان های تخیلی امریکایی و پرنسس های دیزنی است. خطر توهم اجتماعی و اسطوره سازی از واقعیت، فقط زیردستان کارن.اچ را تهدید نمیکند؛ خطری است گریبانگیر تمام مردم دنیای ساخته شده توسط مغربزمین و عقبه ی کنیسه ای-کلیسایی آن.

مطلب مرتبط:

خدای قصاب ها و آتش جنگ

تریاک انگلیسی در ایران باستان

نویسنده: پویا جفاکش

در سال 1975 ساموئل دوم، پسر بزرگ ادگار برونفمن –ابرمیلیاردر کانادایی- دزدیده شد. به اصرار ادگار برونفمن، این آدمربایی، یکی از طولانی ترین و پیچیده ترین پرونده های قضایی غرب را به وجود آورد که پایانش از همه بخشش پر سر و صدا تر بود. آدمربا، معشوق مذکر ساموئل دوم بود و از طرف او مامور بود تا ساموئل را بدزدد بلکه ساموئل بتواند از این طریق، از پدرش اخاذی کند. این کمدی تلخ تکراری دنیای سرمایه داری، یکی از معدود صحنه های مطرح شدن خاندان برونفمن –و به طرز عجیبی مطرح شدن در حد اخبار زرد- بود و این در مورد خاندان برونفمن که آنقدر بر دنیا تاثیرگذارند که اخبار حق نداشته باشند درباره شان صحبت کنند کمی عجیب است. لغت برونفمن در آلمانی به معنی مشروبات الکلی است و به تجارت سابقه دار این خاندان یهودی اشکنازی برمیگردد. برونفمن ها از هوفیودن برخاستند: خاندان های یهودی ژرمن که در جریان فتح انگلستان توسط ویلیام اورنج هلندی، درآنجا پایگاه درست کردند. پایه ی مالی اینان، یهودیان اسپانیایی بودند که قدرت خود را با پادویی بانکداران جنوآیی بنیان گذاشتند و توسعه دادند، با جدا شدن هلند از اسپانیا به هلند نقل مکان کردند و بلاخره با فتح انگلستان به دست شاه هلند در قرن 18، به بریتانیا نقل مکان کردند. ارتباط اولیه ی آنها با بریتانیا نتیجه ی ثانوی آغاز تجارت تریاک توسط اینان در شرکت هند شرقی هلند بوده که با مشارکت یسوعی های بریتانیا انجام میگرفته است. آنها به هرجا که پا میگذاشتند قبل از رفتن، موجی از یهودی ستیزی و شوراندن نایهودیان علیه یهودیان در وطن قبلی به پا میکردند تا هرجا که میروند یک جمعیت یهودی با خودشان ببرند که ضربه گیر جنایات خودشان باشد. پایان این سیاست، در جنگ جهانی دوم رقم خورد، جایی که روتچیلدها، واربورگ ها، اوپنهایمر ، شردرها و سایر هوفیودن ها به حامیان مالی اصلی آدولف هیتلر و حزب نازیش یعنی کسانی تبدیل شدند که با یک مظلوم کشی گسترده در بین یهودیان، این امکان را برای اشرافیت هوفیودن فراهم کرد که تمام مخالفان خود را به نام ضد یهود و نازی، روسیاه کنند. هوفیودن ها گرد خاندان سلطنتی بریتانیا را گرفته بودند و شعبه هایشان از طرف آنها در کشورهای دوردست حکومت میکردند. ساسون ها معروف به رتچیلدهای شرق، در هندوستان بساط تجارت تریاک را گذاشته و در امور تمام آسیا دخالت میکردند. همین کارکرد را برونفمان ها در امریکای شمالی به مرکزیت کانادا که مستعمره ی بریتانیا است به عهده گرفته بودند. برونفمان ها اعضای بنگاه ستاره ی عقاب بودند که در سال های اخیر تحت کنترل "اولین دو رتچیلد" فعالیت میکرده است. مشهورترین عضو این گروه، "لوری مارش" بوده که به عنوان مالک بیشتر سینماهای پورنوگرافی در بریتانیا به "شاهزاده ی پورنوگرافی" ملقب شده بود. سرگرمی های منطقه ی قرمز لندن همه تحت کنترل ستاره ی عقاب بوده است. برونفمان ها ظهور خود به عنوان یک قدرت را در دوران ممنوعیت خرید و فروش مشروب در امریکا، با قاچاق مشروب از کانادا به امریکا شروع کردند و به دلیل حمایت همه جانبه ی اشرافیت هوفیودن لندن، به سرعت به قدرتمندترین قاچاقچیان در امریکا تبدیل شدند تا جایی که به سهولت و بی هیچ عقوبتی، سران مافیایی دیگر را که مزاحم خود میدیدند ترور میکردند. مافیاهای ایتالیایی نیز در این زمان، تحت حمایت برونفمان ها فعالیت میکردند. یکی از کسانی که از این مجرا به بیشترین قدرت رسید، آرنولد روتشتاین بود. او پس از رفع ممنوعیت از مصرف مشروب الکلی در امریکا، به انگلستان رفت. ولی معاون خود جاکوب یاشا کانزنبرگ را به شانگهای فرستاد تا با صنعت تجارت مواد مخدر درآنجا تحت کنترل خاندان بدنام و فاسد سونگ همکاری کند. تجارت مواد مخدر در چین، تحت کنترل بریتانیا و با حمایت مالی "هونگ شانگ" یا بانک هنگ کنگ و شانگهای انجام میشد و به زدوبند پیشین بریتانیایی ها با مقامات چینی در این تجارت در دوران امپراطوری برمیگشت، همکاری ای که تا حد خیانت مقامات چینی به کشورشان به نفع انگلستان در جنگ های تریاک عمیق بود. با سلطه یافتن حزب کمونیست بر شانگهای و نابودی تجارت مواد مخدر درآنجا، پایگاه تجارت مواد مخدر از شانگهای به هنگ کنگ منتقل شد که هنوز مستعمره ی بریتانیا بود. تریاکی که در مثلث طلایی در آسیای جنوب شرقی کشت میشد، از بنادر هنگ کنگ و تحت کنترل انگلستان به غرب بار میشد و پول حاصل از آن در "انبارهای بدنام پول های کثیف جهان" یعنی بانک های سوئیس، شسته میشد. با هرچه سیطره ی بیشتر چین کمونیست بر کشور، انگلستان کم کم بار و بندیل خود را جمع میکرد تا مرکز اصلی تولید تریاک را از مثلث طلایی به پاکستان و سپس افغانستان منتقل کند. ولی همکاری های اولیه با بعضی چینی ها در جهت حفظ منافع در آن زمان، تاثیرات درازمدتی داشت. کمونیست ها دارای تفکر غربی و دشمن سنت های چینی و از همه مهمتر مادیگرا و ازاینرو به راحتی قادر به نقض اخلاقیات بودند و ویکتور فارمر به نمایندگی از کمیته ی خاور دور بریتانیا یا riia معتقد بود که قدرتمند کردن کمونیستهای چینی به جای میهنپرستان سنتگرا بسیار بیشتر برای بریتانیا و جهان غرب سود دارد. بیشترین مساعی در این ارتباط را شعبه ی امریکایی کمیته یعنی موسسه ی روابط اقیانوس آرام یا ipr ایفا کردند که گروه طرفدار مائوئیست ها در وزارت امور خارجه ی ایالات متحده را ایجاد کرده بود. اگرچه ipr را شهروندان امریکایی تشکیل میدادند و از طریق بنیادهای راکفلر و کارنگی از درون امریکا تامین مالی میشد، اما منحصرا به عنوان شاخه ای از riia و در جهت سیاستگذاری های بریتانیا عمل میکرد. دو دبیر کل برجسته ی ipr، ادوارد کارتر و ویلیام هالند، دارای شجره نامه ی گسترده ی بریتانیایی بودند. بعد از متهم شدن ipr به خیانت علیه امریکا درنتیجه ی تحقیقات کمیته ی مک کارن در سال 1950، بریتانیا مقر ipr رااز ایالت متحده ی امریکا به کانادا که متعلق به خودش بود انتقال داد. Ipr درآنجا تحت حمایت موسسه ی کانادایی امور بین الملل –شرکت تابع محلی riia در کاندا- قرار گرفت که «رئیس افتخاری مادام العمر» آن به نام والتر لاکهارت گوردون، روابط مرموز قدرتمندی با جامعه ی چینی مهاجر در ونکوور کانادا داشت. ونکور پایتخت اخوت های مافیایی چینی و نیز مهمترین منطقه ی صدور تریاک به ایالات متحده بود. در ایالات متحده، کانادا را گاهی "هنگ کنگ امریکای شمالی" مینامیدند و این موقعیت مسلما با همکاری های باندهای چینی و بریتانیا پس از فتح پایتخت تریاک چین یعنی شانگهای توسط کمونیست ها بی ارتباط نبود. در این مورد، پیام های اطلاعاتی امریکا از سال 1947 که در نشریه ی وزارت امور خارجه تجدید چاپ شده، میگویند «اندکی پس از تسلط کمونیست ها بر شهر کلیدی شانگهای، همه ی مائوئیست ها تبلیغات ضد بریتانیایی را متوقف کردند.» "سر کنت کیث" رابط سیاست تریاک خاور دور و جامعه ی اطلاعاتی بریتانیا، مرد شماره ی دو در سرویس جاسوسی بریتانیا پس از جنگ جهانی دوم بود و در کنار مرد اول این جریان یعنی سر کنت استرانگ، دو کارگردان بنیاد ستاره ی عقاب،بازوی خاندان اطلاعاتی، مافیایی و جنایتکار برونفمان در کانادا به شمار میرفتند. کیث همچنین رئیس گروه شرکت های هیل ساموئل، یکی از بانک های تجاری پیشروی بریتانیا و تجسم منافع خانواده ی بانکدار قدیمی ساموئل بوده است. سر کنت کیث، در هیئت مدیره ی هیل ساموئل، با سر فیلیپ دی زولوتا رئیس بانک هنگ کنگ و شانگهای و عضو «کمیته ی لندن» کنترل کننده ی هونگ شانگ همنشین بود. زمانی که سر کنت استرانگ مشغول تکمیل کار خود در اطلاعات بریتانیا بود، زولوتا وزیر خصوصی پارلمانی تعدادی از نخست وزیران محافظه کار بریتانیا بود. "ستاره ی عقاب" اینان، زیر نظر خاندان برونفمان و حمایت همه جانبه ی خاندان های یهودی قدرتمند گرد سلطنت لندن، عامل شکست ناپذیری ماشین تجارت مواد مخدر در کانادا بوده است. شرکت خلیج هادسون که «کانادایی ترین» شرکت کانادا تصور میشود، «از بالا توسط ترکیبی از قاچاقچیان مواد مخدر شرق دور و نزدیک ترین مخاطبان آنها در لندن اداره» میشده است همانطورکه میتوان انتظار داشت، این جماعت، فقط بهر ثروت دست به تجارت افیون و مشروب الکلی نمیزدند بلکه این اعمال را مرتکب میشدند چون نشئه ی مذهبی ایجاد میکرد و میتوانست بستر مذهب سازی های متوهم مادیگرا ویژه ی عصر سرمایه داری باشد. اگر مردم را به لذت های پست و توهمات دست پایین مشغول کنید، دیگر به مسائل مهمتر توجه نمیکنند و میشود بر گرده شان سوار شد. بنابراین مراحل ورود راک اند رول، هیپی گری، انحطاط اخلاقی-اجتماعی و مجموعه ی آنچه "آنتی کالچر" (ضد فرهنگ) خوانده میشود،یکی پس از دیگری، در ایالات متحده و به دنبالش بقیه ی جهان به اجرا گذاشته شد. آلدوس هاکسلی، نوه ی توماس هاکسلی بنیانگذار میزگرد رودس، مامور ایجاد کیشی ویژه ی مصرف مخدرات و آمیخته با جادوهای ناعقلانی مذهبی با رنگ آمیزی جوانپسند عرفانی شد. هاکسلی که به واسطه ی اچ.جی.ولز به حلقه ی الیستر کراولی و غیبی نماهای فرقه ی طلوع طلایی the golden down راه یافته و بوسیله ی کراولی خواص داروهای روانگرذدان را شناخته بود، مبتکر اصلی فرقه ی دیونیسوسی "فرزندان خورشید" شد که اولین اعضایش متشکل از فرزندان اعضای نخبه ی میزگرد بریتانیا بودند. همراهان اولیه ی اصلی هاکسلی، عبارت بودند از تی.اس.الیوت، دبلیو اچ.اودن، سر ازوالد موزلی، و البته معشوق مذکر مشهور هاکسلی یعنی دی.اچ.لارنس (نویسنده ی رمان پورنوگرافیک معشوق لیدی چاترلی). اما شاید یکی از برجسته ترین صحنه های این اتفاقات، همکاری هاکسلی با آرنولد توینبی اولین نویسنده ی تاریخ عمومی جهان و درس آموزی هاکسلی از او بود و جالب این که توینبی که نظریه اش درباره ی سقوط تمدن غرب در اثر دور انداختن مسیحیت مشهور است، نزدیک به 50سال در شورای riiaحضور داشت:

“dope,inc: britains opium war against u.s”: konstandinas kalimagtis, david goldman, Jeffrey Steinberg: part2:7-8 , part3:1, part4:1

مسلما علت موفقیت این تجارت ها، چیزی بیش از خباثت آنها است. تا وقتی تقاضا نباشد، عرضه اقتصادی نیست. پس مردم به طور عمومی در وضع پیش آمده مقصرند. بیایید به این فکر کنید که وقتی به مسلمان ها گفتند مشروب ننوشید، آنها بدون مقاومت چندانی به این خواسته تن دادند و تا قرن گذشته اقلیت کوچکی از مسلمانان به مشروبات الکلی آلوده بودند. اما وقتی به امریکایی ها گفتند مشروب ننوشید، امریکایی ها حتی به عوض تهیه از طریق قاچاق و میدان دادن به مافیایی جنایتکار و تباه کننده در کشورشان، مشروب تهیه میکردند. امریکایی ها به همان دلیلی قانون را نقض میکردند که مسلمان ها به فاصله ی کمی پس از امریکایی شدن دنیا، تدریجا به شکستن قانون منع مصرف مشروب روی آوردند. دنیا در حال عوض شدن بود و قوانین قدیم، مردم را راضی نمیکردند. ولی همه قبول داشتند که این رویداد جدید، شیطانی است و نتیجه ی آن انحطاط عمومی و عذاب الهی است و مثل عیسی مسیح، حاضر به تحمل بار گناهان همه ی انسان ها هستند و این خبر خوبی برای سیاستمداران است. تمام کتاب 20جلدی تاریخ توینبی میخواهد این را برساند که امپراطوری ها مدام در اثر عزت نفس و اخلاق جنگی، رشد کردند ولی پس از دچار شدن به تجملات، لذت پرستی و مخدرات و توهمات جادویی، سقوط کردند و لابد همین سرنوشت هم قرار بود گریبانگیر امپراطوری های بریتانیا و امریکا باشد و مفری از این سرنوشت وجود ندارد. این سرنوشت همانقدر در امریکا و انگلستان باور شده است که در ایران. یادمان باشد اولین حلقه از این زنجیر سرنوشت، به اصطلاح ایران باستان است که در بدویت، امپراطوری پارس را پدید آورد ولی به دلیل دچار شدن به تجمل گرایی و انحطاط اخلاقی، از پیشروی بازماند، مدام از یونانیان شکست خورد و درنهایت به تسخیر یونانیان به رهبری اسکندر درآمد و این اندکی پس از توصیف افلاطون و گزنفون از پشت کردن پارسیان به رسوم اجدادشان روی داد و دومین حلقه البته خود یونانیانند که تجمل گرایی و لذتپرستیشان با پارسی مآبی خود اسکندر شروع شد و به زودی به تسخیر رم لاتینی درآمدند و روم هم در نوبت بعدی قرار گرفت و الخ. در ایران دوره ی شاه، مسئله ی «بازگشت به خویشتن» بسیار برجسته بود و بحث انحطاط اخلاقی پارسیان پس از شروعی شکوهمند، در غرب، با کتاب "یونانیان و بربرها" ی امیر مهدی بدیع مطرح شد و توسط کسانی چون دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن در ایران شدت گرفت. علت استقبال این بود که ایران دوره ی پهلوی نیز درست به مانند امپراطوری پارس نوشته های یونانی-رومی، بین اشرافیتی متجمل و لذت پرست از یک سو و اکثریتی دچار به معیشت بد اقتصادی تقسیم شده بود. انقلاب اسلامی، درست مثل هجوم اعراب مسلمان مساوات طلب به ایران، واکنشی به این همذاتپنداری تاریخی بود و البته درست مثل هجوم قبلی، فقط بیماری را به تعویق انداخت. اما نکته ی جالب این که نقش خود غرب در این ماجرا بیش از این تغییر ساده محسوب میشد و شاید به همین خاطر است که در بازسازی تاریخی، ایران امروز بیشتر با پارس های اول (هخامنشیان) دمخور است که به دست اسکندر از بین رفت تا پارس های دوم رودررو با رومیان یعنی ساسانیان که در مسلمانان مضمحل شدند. چون پارس های اول را نه شورشی اسلامی بلکه هجوم نماد استعمار غرب یعنی اسکندر از پا درآورد اگرچه اینطوری، پارس های اول جدید، متاخر بر پارس های دوم جدید شده اند. این همذاتپنداری ابلهانه و تحمیلی، مانع از واکنش درست ایرانی ها به جبر تاریخی پذیرفته شده از سوی آنها است چون تقریبا همه ی ایرانی ها به طور ناخودآگاه، حتمی بودن زوال اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ایران را پذیرفته اند و ناخودآگاه به حکم خدا درباره ی سقوط ایران عمل میکنند، حکمی که در آن، جانشینان استثمارگر اسکندر در غرب همتای مامورین الهی وقت هستند تا تاریخ 2500 ساله را به جای اولش برگردانند. وقتی تصورش را میکنیم که در غرب، پارس را برعکس محدود شدنش به ایران کنونی در ایران مدرن، به کل شرق فرافکنی میکنند، آن وقت متوجه میشویم که همذاتپنداری شاهان پهلوی با پارس های اول و بنیانگذارشان کورش شاه، بخشی از قرار گرفتن ایران در برنامه ی گلوبالیسم فرهنگی منحط کننده ی امثال riia بوده است. اما چه میشود اگر 20 جلد تاریخ توینبی، به اندازه ی بقیه ی کیش سازی riia بر توهم استوار باشد و یک چرخه بیخود و بیجهت 2500 سال تکرار نشده باشد؟ چه میشود اگر همانطورکه اسطوره شناسان تطبیقی میگویند، رویدادهای تاریخی باستانی، اغلب تکرار یک چرخه ی افسانه ای مذهبی یعنی زندگینامه ی مسیح و اصل آن یعنی به قدرت رسیدن شاه داود یهودی به روایات گوناگون باشند که آنها را همچون رویدادهایی واقعی، پشت سر هم چیده و تاریخی نامعلوم را با آنها پر کرده باشند؟ آیا همه ی اینها برای جبرگرا کردن ناخودآگاه مردم و وادار کردنشان به پذیرش تقدیر و عدم تلاش برای نجات از وضع تحمیل شده نبوده است؟ برای پاسخ به این سوال، باید به اسکندر برگردیم و بفهمیم که چرا علیرغم همذاتپنداری مسلمانان و مسیحیان ارتدکس با او، اروپای غربی، او را سخنگوی استعمار فرهنگی خود کرده است؟

گویاترین داستان در این هدف، در ورود اسکندر به طوروس در ترکیه در جریان فتح پارس رقم میخورد. اسکندر، با مجسمه های برنزی اورفئوس (یکی از فرم های یونانی تموز خدای طبیعت) و جانوران وحشی که به چنگ نوازی او گوش میدهند برخورد میکند و کاهن اورفئوس به او میگوید اورفئوس، پیشگویی اسکندر است و جانوران وحشی، نماد بربرهایی هستند که به جانوران وحشی میمانند و اسکندر درست مثل اورفئوس چنگ نواز، آنها را رام خود میکند. رابط اورفئوس چنگ نواز و اسکندر جنگجو، داود شاه است که در نوجوانی چنگ نواز و خواننده ای چیره دست بود که با کشتن جالوت غول، به وادی جنگ و سیاست راه یافت و همچون اسکندر، جنگاوری فاتح شد. با این حال، این هنوز یک رویداد باستانی نیست. تایید اسکندر توسط کاهن اورفئوس که حکم تایید داود توسط سموئیل نبی را دارد، همتای برکت دهی سرجیو رادونیژ قدیس مسیحی به دیمیتری دونسکوی اسلاو در جنگ با مامای خان مغول و لشکر تاتارهایش است. دیمیتری برای شکست مغول ها، از توپ و سلاح گرم استفاده کرد که ابزارهای استعمار برای فتح جهان بودند و برکت دهی سرجیوس قدیس، به معنی تایید مسیحیت بر این سلاح های دهشتناک است. تعجبی ندارد که عیسی مسیح از نسل داود که عامل قدسی شدن خاندان داود است با این برکت دهی، در تن دیمیتری نزول میکند و داود جالوت کش به یک مدل از مسیح تبدیل میشود. دراینجا مرکوریوس اسلاو ظهور میکند که تحت الهامات مسیح، به جنگ مغول های باتو خان میرود و چندین مغول ازجمله یک غول را میکشد تا این که پسر غول به او زخمی دهشتناک میزند و مغولی با چهره ای زیبا سر او را قطع میکند. اما مرکوریوس [درست مثل عطار نیشابوری پس از قطع شدن سرش توسط یک سرباز مغول] از جای بلند میشود، سر بریده اش را در دست میگیرد و به شهر میرود و در محل معهود آرامگاه خود به زمین سقوط میکند. مرکوریوس نام از هرمس یا مرکوری خدای عقل دارد که از همراهانش کلاغ است. پس داستانی مشابه او و داود، در مورد ماکسیموس والریوس موسوم به کورویوس (کلاغی) تکرار میشود. او و لشکر روم مقابل لشکری از گاول ها قرار میگیرند و یک غول گاول جلو می آید و هماورد میطلبد و هیچکدام از رومیان جرئت جلو رفتن پیدا نمیکنند. والریوس پیشقدم میشود و به جنگ غول میرود. در این هنگام کلاغی سر میرسد و با نوک زدن به صورت و چشمان غول، او را ضعیف میکند و والریوس موفق به کشتن او میشود. ازآنروز والریوس را کورویوس مینامند. این نمادی از مجهز شدن داود به سلاح دانش است. مدل رومی و مدل اسلاو، هر دو مقابل بربرهای غول صفت –گاول ها و مغول ها- قرار گرفته اند ولی مدل رومی که به داود نزدیک تر میشود و زنده میماند از نظر زمانی قبل از مدل شهید شونده ی اسلاو قرار میگیرد چنانکه داود قبل از مسیح قرار میگیرد چون یهودیت داودی از طریق روم لاتینی قدرت گرفت و به همراه اسلاوها به روسیه و بقیه ی دنیا توسعه یافت. از طرف دیگر، کورویوس در دوران شکل گیری و رشد اولیه ی روم قرار میگیرد که مقدم بر دوران انحطاط تجملی آن است. این دوران به فرمانروایی داود و دوران پس از آن، به فرمانروایی پسرش سلیمان تسبیه میشود. ملک سلیمان در نظمی جادویی قرار داشت که توسط یک حلقه کنترل میشد و زمانی که سلیمان این حلقه را از دست داد برای مدتی از تخت برکنار ماند تا این که حلقه در دریا و در شکم ماهی ای یافت شد. این حلقه، قابل مقایسه با حلقه ی مینوس شاه دیوانه و بیرحم و متجمل کرت است که به دریا افتاد و توسط تزئوس دشمن مینوس یافت شد و تحویل او گردید و این به راستی باوری عمومی از نسب بردن تزئوس از پوزیدون خدای دریا منجر شد. تزئوس به سبب پیروزی بر مینوس، در آتیکا به قدرت رسید و شهر آتن را ساخت و تمام مردم پراکنده را به آنجا برد تا مردم را متحد کند. این همتای بنای بابل در جهت متحد کردن مردم است. در نوشته های بروسوس، بابل نخست یک برج بود که مردم برای گم نکردن زادگاه خود ساختند و آن برج را خدا تخریب کرد تا این که نبوکدنصر در محل بنای آن، شهری به همان نام بابل ساخت. نبوکدنصر پایان دهنده به حکومت خاندان داود و سلیمان در اورشلیم و در حکم تزئوس برای مینوس است ولی تایید رسالت خود از سوی خدا را از تورات داودی ها گرفته است چنانکه ایزدی بودن تزئوس را نیز حلقه ی مینوس تایید کرد. بنابراین دشمنان یهودیان توسط خود آنها تایید شده اند و دلیل این امر را میتوان باز در زندگینامه ی تزئوس یافت. با متحد شدن مردم توسط او، شاهان و مردان مقدس قبلی در نزد اقوام محلی فراموش و یادبودهای آنها ویران شدند و حتی نامی از آنها نماند و جای آنها را داستان های دیگری پر کردند درست مثل جهان پساداودی. شاید این صحنه در نقش مینوس ضد قهرمان و خانواده اش در شهرت تزئوس نهفته باشد. تزئوس مینوتائور نیمه گاو-نیمه ادم را که مینوس جوانان را به خورد او میداد و نماد قدرت مینوس بود کشت اما فقط به سبب عاشق شدن اریادنه دختر مینوس بر خود. قدرت تزئوس در حکم فرزند دورگه ی عشق تزئوس و اریادنه از هم است و جدایی زودهنگام و مصلحتی ان دو از هم جانشین جدایی ابدی ارفئوس از همسرش اوریدیسه توسط نیروهای مرگ.:

“mark vallery corvius”: mark graf: chronologia: 28/12/2014
شاید برای ایرانی ها هم دشمنی با اورشلیم جدید یعنی دولت اسرائیل همین اهمیت را داشته است. چون بهترین نشانه ی دچار شدن به بیماری مادیگرایی یهودی، دشمنی کردن با یهودیان به منزله ی تایید شدن توسط آنها است. یهودی شدن، زمینه ی غربی شدن قرار میگیرد و وقتی غربی شدن عادی شود، تاریخ غرب نوشته هم قابل باور میشود و آن وقت به نظر میرسد مردم هزاران سال است که مدام غربی میشوند و بعد در توهمات خود سقوط میکنند و بیچاره میشوند و هیچگاه حتی در عصر انفجار دانش مثل امروز، راه گریزی از این تقدیر وجود ندارد. درحالیکه در طول تاریخ فقط یک بار مردم فرصت گسترش دانش و توانایی های خود را یافته و امکان رد کردن توهمات دنیوی شده ی مسیحی را یافته باشند همین امروزه روز است، فرصتی که توهمات مزبور، مانع استفاده ی عمومی از آن شده است.

چرا باید بهشت محل لهو و لعب باشد؟

نویسنده: پویا جفاکش

این عکس ها، مجسمه های سنت کاترین را در کلیسای سانتا کاترینا دی الکساندریا در تائورمینای سیسیل نشان میدهند. این کلیسا که بنای آن را به سال 1663 میلادی نسبت میدهند مدتها متروکه بود و در سال 1977 برای اولین بار به روی عموم باز شد. از آن زمان، هیچکس نمیداند چرا مجسمه ی سنت کاترین با شمشیری بر روی یک سر بریده قرار گرفته است. فقط چون این سر، درست مثل خود سنت کاترین تاج دارد، میتوانیم حدس بزنیم که متعلق به یک شاه است. البته سنت کاترین رهبر شورش منجر به سرنگونی حاکم ظالم اسکندریه در مصر و آغاز حکومت عادلانه ی ملکه کاترین دانسته شده، ولی حاکم معزول را نکشته و او را تبعید نموده بوده است. اما امروزه حدس عجیب تری هم وجود دارد و آن این که سنت کاترین، نسخه ی پالایش یافته و مهربان شده ی مسیحی از جودیت، پیامبر پرستوهای عالم جاسوسی در یهودیت بوده است. میدانیم که مصر و بخصوص اسکندریه در قرون وسطی با بابل تطبیق میشدند. بابل، مرکز فرمانروایی شاه نبوکدنصر بود که لشکری را به رهبری هولوفرنس برای سرکوب یهودیان فرستاد. اما جودیت زن شجاع، به عنوان همخوابه ی هولوفرنس، به اتاق خواب او راه یافت و شب او را در خواب کشت و درست در لحظه ای که یهودی ها به بابلی ها شبیخون زده بودند، با سر بریده ی هولوفرنس در دست، در میدان آشکار شد و لشکر بی فرمانده ی بابل را دچار تشویش و آشوب کرد و این سبب پیروزی یهودی ها شد. البته این مطلب که سنت کاترین به پادشاهی خود اسکندریه (بابل) رسید، شاید با جودیت که جنگش در یهودیه بود در تضاد باشد. ولی یادمان باشد اورشلیم نسخه ی آسمانی بابل و در حکم بهشت عدن روی زمین است: مقامی که پیشتر به بابل تعلق داشت. بابل روح خود را به شیطان فروخت و این در حکم اخراج آدمیان از بهشت بود. به دستور خداوند، بلیعال جن شرور را به همراه سه شاه شیاطین در یک ظرف بزرگ زندانی کردند و در چاهی بسیار عمیق در بابل انداختند. بابلی ها فکر کردند که در چاه گنجی پنهان است، در آن فرود آمدند، ظرف را گشودند و با این کار، اسیران را آزاد کردند. بلیعال وارد بت خاصی شد و شروع به پاسخ دادن به کسانی کرد که او را میپرستیدند و برایش قربانی میکردند. بدین ترتیب جادوی کلدانی پدید آمد. جن ها به تحمیل جادوگری بر بشر متهمند. از طرفی به گفته ی بادن، این، سلیمان ابن داود شاه یهودی اورشلیم بود که علم احضار ارواح شیطانی را اختراع کرد و اورشلیم الهی را به لوث روح بابل آلود و راهی را آغازید که به نفرین الهی و سیطره ی لشکر کلدانیان بابل بر اورشلیم انجامید. این سیطره درواقع در حکم تبدیل بابل یا اورشلیم به کلده بود. در عین حال، تجزیه ی بابل به کلده و اورشلیم و انحراف داستان به غلبه ی اولی بر دومی درحالیکه اولی هنوز خاطره ی عدن را با خود دارد نتیجه ی دیگری هم ایجاد میکند و آن این که سرزمینی که شر را بر مردم فرو میریزد و انتقام الهی میگیرد، خود بهشت است چنانکه بعضی نگاره های قرون وسطایی نشان میدهند که آتش از بهشت بر مردم فرو میریزد. آتش نماد جهنم است و جهنم گاهی درست مثل خود بابل که نامش به معنی دروازه ی خدا است فقط یک دروازه است. در قرون وسطی، دوزخ را به دهان یک شیر یا اژدها و گاهی یک کوه آتشفشان تشبیه میکردند. در آخرالزمان انگلونورمان،فرشته میکائیل، در نبرد با اژدهای لویاتان، به عنوان سلاحی دهشتناک، سر شیری را در دست دارد که از دهان آن، آتش بیرون می آید. نابودی اورشلیم و بابل با آتش، شاید کنایه ای از خشک شدن باغ عدن در اثر خشکسالی باشد و این، با تغییرات آب و هوایی منجر به نابودی سرسبزی خاورنزدیک مطابقت دارد. با این حال، روایت دیگر این است که بارش آتش از بهشت، میتواند در حکم سقوط سنگ آسمانی آتشین از آسمان باشد که منجر به نابودی جانوران ماقبل تاریخ و استیصال انسان نخستین شد. برای اروپاییان گسترش دهنده ی فرهنگ یهودی-مسیحی، محل تاثیر شهابسنگ قاعدتا دشت های روسیه به نظر میرسید که اشرافیت تاتار پدیدآورنده ی اشرافیت های ژرمن غربی و مسالکشان ازآنجا می آمدند و بیشتر ما شنیده ایم این نظریه را که حیات وحش مشهور دوره ی موسوم به پلئیستوسن متاخر یا به اصطلاح عصر یخبندان درآنجا و اروپا به سبب تغییرات آب و هوایی ناشی از برخورد شهابسنگ نابود شده اند و سردتر شدن روسیه، یکی از اثرات این تغییرات آب و هوایی بوده است. مسکو در روسیه قدمتی دروغین دارد که یادگار تطبیق او با مسکو دیگری است که قلمرو ایوان مخوف بوده و ایوان –به عنوان تحریف اسلاو نام یوحنا یا جان- چیزی جز روایتی دیگر از پرسبیتر یوحنا پادشاه مسیحی بهشت شرقی نیست. این مسکو را به عنوان یک بابل دوم، در افسانه های بلغاری می یابیم بدین شرح که موشوش (مشخ) پسر یافث ابن نوح، پس از سقوط برج بابل، با مردمش به شمال مهاجرت و درآنجا شهری بنا میکند که به نامش مسکو نامیده میشود. مردم آن سرزمین، اسکاندی و سرزمینشان اسکاندیناوی نامیده میشد که به روایت بلغارها، با مهاجرت اسکاندی ها به غرب در اثر افزایش سختی زمستان، این نامجا نیز با آنها به بالکان منتقل میشود. اینجا ما با تصاحب بنی الوهیم یا پسران خدا در یهودیت به صورت خدایان نورس توسط شمال اروپا طرفیم که به جای بهشت شمال، خود را اسکاندیناوی خوانده اند و دربار خدایانشان هم چیزی جز جعل دربار الهی بنی الوهیم در تورات نیست. اما درباره ی اسکاندیناوی بالکان میتوان گفت آنجا باید مسکوپول (شهر مسکو) یا مسکوپولیا (قلمرو مسکو) در جنوب شرقی آلبانی باشد.: یک بهشت زمینی یا باغ زیبا که آتن و دیگر روستاهای بالکان، در حاشیه ی آن قرار دارند. اینجا سرزمین ولاخ هایی بود که ارمنی ها آنها را ارتدکس کردند. بنیامین تودلایی ولاخ ها را کوهنشینانی میخواند که گهگاه برای هجوم به یونانی ها پایین می آمدند، آنها را یهودی الاصل میخواند و اضافه میکند که هیچکدام از امپراطوران بیزانس موفق به غلبه بر آنها نشدند. با این حال در دوره ی عثمانی و درنتیجه ی غلبه ی اقتصاد ارمنی برآنجا، شهر مسکوپول بنا شد و به سرعت رشد کرد و به زودی دارای جمعیتی بالغ بر 60هزار نفر (مقایسه کنید با جمعیت 8هزار نفری نسبت داده شده به آتن) بدل گردید. مسکوپول دارای چاپخانه ها، آکادمی های خاص و شبکه های آب جاری و فاضلاب توصیف شده، ولی امروزه اثری از آن به جز روستایی به نام مسکوپول وجود ندارد و آدم باورش نمیشود که همه ی این توصیفات مربوط به دوره ی عثمانی است که تا ابتدای قرن بیستم برقرار بوده است. شاید بخشی از شهرت مسکوپول توسط مسکو روسیه قورت داده شده باشد ازجمله سنت کاترین که توسط مهاجران یونانی به سیسیل رفته است. در این صورت، سنت کاترین اگر همان ملکه کاترین کبیر روسیه باشد که به فساد جنسی هم متهم است، درست در مرز جودیت یهودی و سنت کاترین مسیحی قرار خواهد گرفت:

“SAINT KATHRIN AS JUDIRH”: MARK GRAF: 15/10/2011

یکی از نکات جالب در این ادعا این است که نشان میدهد بابل یا دریچه ی بهشت، همان جایی است که شر را بر جهان میباراند و خودش آخر از همه خراب میشود. بلوک غرب و ایالات متحده ی کنونی دقیقا چنین موقعیتی دارند و شاید همین موضوع در خدایی تلقی کردن ناخودآگاهانه ی آنها از سوی مردمی که توسط آنها استثمار میشوند نقش ایفا میکند. بهشت عدن درست به مانند بابل فرضی، جایی است که در آن، گناه کردن هیچ اشکالی ندارد و همه چیز مجاز است، درست به مانند اروپای غربی و امریکای کنونی که در فیلم هایشان، انجام همان گناهانی مشخصه ی قهرمانان بهشتی است که در جاهای دیگر مثل تایلند و ایران –مثلا در فیلم امریکاپسندانه ی "فروشنده" از اصغر فرهادی- نشانه ی فساد و انحطاط اخلاقی هستند. چیزهای جدید همیشه حکم تداوم خلقت را داشته اند و هر نوع چیز یا شخص جدیدی ترسناک و خطرناک به نظر میرسد، بنابراین خدایان هم خطرناکند. نکته ی جالب این است که اویی که دراینجا اشرار را مقدس میکند همویی است که مثل جودیت، رهبری اشرار را به دست میگیرد و در روسیه کاترین کبیر نام میشود. مسلما جودیت و ملکه کاترین، خیلی از سنت کاترین جلوترند و حاصل برایند فرهنگ های اشرار و خدایانند. این نقش زنانه در تاریخ و نسبت آن با مقوله ی تمدن جدید، نیازمند بررسی اسطوره شناسی دقیق تر است و حداقل میتواند نشان دهد چرا دروازه ی امریکا به روی مشرق زمین باید با مجسمه ی الهه ی آزادی مشخص شود.

همانطورکه میدانیم اروپا و امریکای کنونی، خود را میراثداران یونان باستان میخوانند که جعلی است قدیمی تر از اصل روم بیزانسی یونانی مسیحی و قلمرو خدایان المپی بسیار شبیه به خدایان اسکاندیناوی؛ تا جایی که ناسیونالیسمی حول یک یونان مستقل در بالکان پدید می آورد که سبب میشود یونان یکی از اولین ممالک استقلال یافته از عثمانی شود و میراث یونان باستان را بدون این که شایستگی حمل آن را از خود نشان دهد به تاراج ببرد. پایتخت این یونان آتن است و قطعا، یکی از دلایل برجستگی آتن و یونان بالکانی، قرار گرفتن در یک واحد جغرافیایی مشترک با مسکوپول به نام بالکان است تا دعوای ولاخ ها با یونانی ها به جای قستنطنیه و ترکیه،از توی بالکان اروپایی دنبال شود. اینطوری ولاخ های مسکوپول، یهودی میشوند و یونانیان فرضی باستان، رومی هایی که قصد فتح آنها را داشتند. اما موضوع این است که مسکوپول فقط تحت اداره ی دولت مسلمان عثمانی، همتای بهشت عدن در نزد مردم از همه جا بی خبر شد و عثمانی داعیه ی جانشینی فرمانروایان عرب را داشت. وقتی در نظر میگیریم یونان باستان را عقبه ی بیزانس رومی فرض کرده اند، آن وقت میفهمیم که چرا یکی از نمادهای صلیبی گری بیزانسی و بنابراین مسیحی، دیگنیس اکریتاس عرب زاده است.

نام دیگنیس را اغلب به دورگه معنی میکنند و این به سبب تعلق پدر و مادرش به دو نژاد و فرهنگ است. پدر او به نام "امیر"، یک امیر عرب است که کاپادوکیه را فتح میکند و با شاهزاده خانم آنجا ازدواج میکند. اما در نتیجه ی این ازدواج، مسیحی میشود و به خدمت امپراطور رومانی (بیزانس) درمی آید. دیگنیس، شجاعت و قدرت خود را از کودکی با کشتن دو خرس در جنگل اثبات میکند. سپس تر نیز کارهایی چون کشتن شیر و اژدها مرتکب میشود که یادآور هرکولند. درنهایت نیز به جنگ صلیبی علیه مشرکین اقدام میورزد. به نظر مارک گراف، اسم دیگنیس، دو پهلو است و میتوان آن را دیژنیس یا فرزند خدا نیز خواند. در این صورت، مادر او حکم زنان زمینی، و پدر عرب او حکم زئوس خدای یونانی را خواهد داشت که به پیروی از الگوی هماغوشی بنی الوهیم با زنان زمینی، زنان زمینی بسیاری را به پهلوانان آینده حامله کرد. جنگ های صلیبی بیزانسی علیه مشرکین، دراینجا بازسازی جنگ های یهودیان علیه اناکیم یعنی فرزندان بنی الوهیم از زنان زمینی است و تیتان ها و حتی المپی ها منجمله زئوس را هم شامل میشود. بنابراین، این، شورشی علیه نژاد پدر است. اما این پدر و نژادش در مقام خدایان، خود تخیل پسرانشان انسان های اشرافی و نیمه خدا محسوب میشوند. مارک گراف، نام دیگنیس را با دیونیسوس و آدونیس نیز مرتبط میکند که خدایان شهید شونده اند. آدون که ریشه ی نام آنها است لقب یهوه نیز هست: خدایی ترکیبی از باورهای مذاهب پیشین با دستکاری های یهودی. بنابراین او نیز مانند دیگنیس، دو رگه است. این دو رگی، با ازدواج شاه داود یهودی با زنان مشرک و از راه به در شدنش توسط آنها مرتبط به نظر میرسد. جالب است که داود پسری به نام آدونیاه دارد که او را به نفع پسر دیگرش سلیمان میکشد. نام آدونیاه ترکیب اصطلاحات آدون و یاهو (یهوه) است. یعنی خدای یهود، تعریف داود است و اولاد داود که رهبری یهود را به دست گرفته اند نیز از طرف او آن را میکشند. بازتولید ارمنی داود اسرائیلی یعنی داود ساسون نیز پسر خود را با نفرین کردن میکشد و نفرین این گونه عمل میکند که پسر داود به دست خواهر آمازونش که دختر نامشروع داود ساسون است کشته میشود. دراینجا میتوان زن آمازون را به عنوان نماد هرج و مرج فرهنگی و واژگونی نقش های اجتماعی، یک تخیل دیگر اشرافیت داوودی و به اندازه ی یهوه، فرزند داوود خواند. اما موضوع این است که این دو فکر متضاد، با هم جامعه را تولید میکنند و به این ترتیب، خود مردمی را تولید میکنند که در هر حال، با پدر و مادر خود دچار مشکل میشوند. ادیپوس، نمونه ای از این انحطاط است. او پدر خود را که حکم یهوه را دارد میکشد و با مادر خود که در حکم زن آمازون است ازدواج میکند و با این کار، سرزمین خود را که همان حوزه ی زندگی او است دچار لعنت ابدی میکند. این فاجعه در جریان سفر ادیپوس به تبس رخ میدهد وقتی ادیپوس با کشتن اسفنکس که شیری با سر یک زن است، به حکومت آن شهر میرسد. ترکیب شیر و زن، ترکیب الهه ی طبیعت خاورنزدیک و بیشتر موسوم به عیشتار با جانور همراهش شیر درنده است. این ترکیب، بر قانون بیرحم طبیعت تاکید دارد که انسان با ایجاد قوانین بشری و مدنیت، سعی در غلبه بر آن میکند ولی دقیقا همان هایی که ادعای اداره ی این قوانین از طریق حکومت را دارند بیشتر از همه آنها را زیر پا مینهند. در داستان رستم و سهراب در شاهنامه ی فردوسی، این تراژدی با یک راه حل به عنوان مفر، تکرار میشود. رستم، با تهمینه در سرزمینی بیگانه ازدواج میکند ولی هیچ وقت به آنجا باز نمیگردد و اصلا نمیداند از او پسری دارد چون ازدواج تهمینه با رستم، جایگزین شهوترانی حرام و یک شبه ی تالستریس ملکه ی آمازون با اسکندر مقدونی است که پس از آن، آنها هیچ وقت همدیگر را نمیبینند. سهراب پسر تهمینه، بعدا به سرزمین پدر لشکر میکشد بی این که پدر را دیده باشد. نزدیک است پسر، پدر را بکشد ولی پدر با حیله نقش را وارونه میکند و سهراب به دست پدر کشته میشود و تنها در لحظه ی مرگ سهراب است که هویت دو جنگجو آشکار میشود و داغ پسر بر دل پدر میماند. داستان رستم، مرحله ی پس از خودداری پسر از کشتن پدر و جلوگیری از تراژدی ادیپی را نشان میدهد جایی که پسر، قربانی پدر میشود، پدری که اکنون خیلی بزرگوارتر و جذاب تر از پدر ناشناخته ی ادیپ است و سهراب با این که او را ندیده، آرزوی دیدار او را دارد. پدر ایزدی، اکنون در حدی فراتر از یهوه ی کشنده و شخصیتش به اندازه ی دنیای خدایان کلده گوناگون است. ازاینرو هویتش در بروسوس (بار هوشع) نویسنده ی داستان های خدایان کلده خلاصه میشود و یک بروسوس خلق میشود که در کناره ی رودخانه ی «آمازون» که محل جنگ های آمازون ها است، با زن آمازونی به نام لیسیپه ازدواج میکند. حاصل این ازدواج، پسری به نام تانائیس است. تانائیس، خود را وقف خدایش آرس میکند و از زنان احراز مینماید. آفرودیت یا ونوس الهه ی شهوت، چند بار به شکل زنان هوس انگیز، اقدام به اغوای او میکند ولی همیشه شکست میخورد. ونوس از شدت خشم و از برای انتقاگیری، تانائیس را دچار هوس شهوانی به مادرش لیسیپه میکند. تانائیس از شدت فشار روانی ناشی از این حس گناه آلود، خود را در رودخانه ی آمازون می اندازد و غرق میکند و از آن زمان، آن رودخانه به احترام او تانائیس نام میگیرد، نامی که امروزه به صورت "دن" تلفظ میشود:

“DIGNIS AKRITAS”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 25/3/2012

مایر که بروسوس پدر تانائیس را "مردی مرموز با اسم آکدی-بابلی" میخواند، در اشاره به داستان تانائیس، مینویسد که در ادبیات یونانی، آمازون ها نماد تمام قدی از تمام گناهان ممنوع جنسی تلقی شده اند و این، با سیطره ی آنها بر مردانشان مرتبط شده است. استرابون یکی از دلایل ایجاد این تصورات را این فرض میداند که «زنان باید مرد میبودند و مردان، زن.» بدین ترتیب، تقسیمبندی جنسی اجتماع چنان پیش فرض قدرتمندی بود که نقیض آن، فقط وارونه کردنش میتوانست باشد. بدین شکل که شما در مقام یک شهرنشین کلاسیک، زنان جنگجو و تیرانداز سکایی را مختصرا میبینید یا مختصرا چیزهایی درباره شان میشنوید و در ذهن خود تصور میکنید اگر زنان اینها کارهای مردان را میکنند، پس مردانشان حتما کارهای زن ها را میکنند و به خانه داری مشغولند:

“THE AMAZONS”: ANDRIENNE MAYOR: PRINCETON UNIVERSITY PRESS: 2014: P158-9

بنابراین شما از ابتدای تاریخ بشر، یک فرض مغلوط درباره ی طبیعت بشر دارید که همیشه اراده میکند مثل یک پدیده ی جدید، شما را آماده ی خلقت کند بخصوص از سوی ممالکی که اصرار دارند جامعه ی خود را تا این حد جدید جلوه دهند. این یک الهه ی جدید است که کسانی که به جای ادیپوس، اسفنکس را کشته اند و به جای تانائیس، ونوس را شکست داده اند قادر به نجات از چنگ او نیستند: الهه ای که به مادر بشر تشبیه شده و برعکس عیشتار و ترجمان های یونانیش اسفنکس و ونوس، الهه ی طبیعت است بلکه الهه ی تمدن جدید است، الهه ای است که مثل جودیت، مردان قدرتمند را شکار میکند تا نابود کند و بدبختی اینجاست که در عصر دموکراسی که به اسم، دوره ی حکومت همه ی مردم است، همه دوست دارند مردان قوی به نظر برسند و با شهوت کشنده ی او زورآزمایی کنند. ولی ما فعلا این دسته ی متوهم اخیر را رها میکنیم و به سراغ کیش سازان اصلی یعنی ثروتمندان آل داود میرویم.

تا اینجا فهمیدیم که مردم، فرزندان یهوه از الهه ی تمدن هستند و یهوه و الهه ی تمدن هم اولاد آل داوود از الهه ی طبیعتند. اگر یهوه به لحاظ شخصیتی، نسبت قوی ای با آل داود دارد، الهه ی تمدن یا همان الهه ی آزادی امریکایی ها نیز نسبت قوی ای با الهه ی طبیعت دارد. الهه ی طبیعت با زایش و تداوم نسل مرتبط است و الهه ی آزادی نیز همین کار را به لحاظ مادی و در مورد اموال افراد انجام میدهد. چون نسل سلیمان که به جای آدونیاه یا همان یهوه جانشین خدایی بر زمین شده اند همانطورکه دیدیم مخترعین جادوگری و ارتباط با اجنه اند و این با موضوع جن های آزاد شده از ظرف در بابل مرتبط است. آیا این شما را به یاد داستان بسیار رسانه ای شده ی غول مخفی شده درون چراغ جادوی علاء الدین نمی اندازد. این داستان، یکی از معدود داستان های هزار و یک شب است که از خود قرن 19 تاکنون بسیار مورد توجه اصحاب فرهنگ در غرب بوده است. جن های مخفی شده در ظرف دیگری هم در داستان های هزار و یک شب هستند. اما این یکی اصل مطلب را میگوید که با روح اروپایی موافق است. چراغ جادوی علاء الدین هم مانند ظرف اسارت بلیعال و یارانش، درون چاهی در یک خرابه مدفون است و جادوگری افریقایی –به کنایه از اولاد حام و نسل فراعنه- درصدد تصاحب آن است ولی از قضای روزگار، چراغ به دست علاء الدین دستیار جوان جادوگر –ترکیب فرهنگ های زیردست سامی و یافثی- می افتد و علاء الدین را قدرتمند میکند چون غول به او تمام ارزش های زندگی پول پرستانه را میدهد: قصر، اموال و ثروت فراوان، و البته دختر پادشاه به نشانه ی توانایی تصاحب هر زنی که ارباب غول یا جن بپسندد. این موجود زنده ی آخر است که به عنوان مرز پادشاهی و شهوت، به پول ها و اموال و قصر قبلی جان میبخشد و حکم الهه ی تکثیرکننده ی آنها را می یابد.

در نگاه اول، این تعبیر، یک پایگاه تاریخی دارد که میتواند از طریق نظریه ی پیدایش بشر از افریقا توجیه شود چون بیشتر ما به غلط فکر میکنیم که هرچه در زندگی های ظاهرا بدوی افریقایی یافت شود، به قدمت آغاز ظهور بشر است. در این مورد اگر به بعضی نواحی افریقا بروید، قبایل دامپرور ظاهرا بسیار ابتدایی را میبینید که در آنها توانایی تصاحب زنان برای ازدواج، به دادن گاو به جای مهریه به خانواده های آنها بستگی دارد. این در حد چیزی شبیه معامله ی کالا به کالا است و در بین بسیاری از این سیاهان، گاو نشانه ی دارایی است تا جایی که مثلا در نواحی ای از ماداگاسکار، جمجمه های این گاوها را برای فخرفروشی در ثروت روی قبرهایشان میگذاشتند. دیدن پوشش کم و بسیار ساده ی سیاهان در این مشاهدات، مشاهده گر را از این حقیقت غافل میکند که نژاد گاو مشاهده شده، زبو است که بومی هندوستان است و این جانور تنها در دوره ی استعمار به افریقا راه یافته و وسیله ی فخرفروشی در دارایی در بین سیاهان شده است. قاعدتا دراینجا سیاه را باید تابع ایده ی غربی تسلط یافته بر کشورش خواند ولی شما که فکر نمیکنید تکامل گرای ماتریالیست مدافع سرمایه داری، به همین راحتی فرصتی را که گیرش آمده، رها میکند؟ یادمان باشد اروپایی های قرن 19 به مصر افریقایی به چشم خاستگاه تمدن و ازجمله در دامداری نگاه میکردند و گاو اهلی را هم از اصل گاوهای وحشی منقرض شده ی شمال افریقا تخیل میکردند. امروزه البته خاستگاه گاو اهلی را عراق میدانند و مصر را تنها دروازه ی خر اهلی به روی جهان میخوانند. ولی خب، چون تضاد طبقاتی دیگر یک چیز جاافتاده است، نیازی هم به انکار این مطلب نیفتاده است و مردم کم اطلاع، هنوز شیفته ی شکوه خدایی دیرین تمدن مصرند و همین برای باوراندن اصل افریقایی تضاد در دارایی کافی است. ما دراینجا زیاد روی این موضوع بحث نمیکنیم. چون همین که افریقاییان به راحتی با داشتن گاو زیاد در عین ساده زیستی دچار جنون باورمندی به تجمل خود شده اند و از این تجمل برای شکار زنان استفاده میکنند، برای این که نشان دهد ذات بشر آماده ی پذیرش این ایده ی همتایی ثروت و زن است کافی است. اما تا این جای قضیه فقط برای راضی کردن آدم های جهان وطنی که همه ی مردم را در یک بسته میبینند به درد میخورد. شما در مقام حاکم، به همان اندازه ی چنین افرادی، به لشکری از مسیحیان افراطی نژادپرست که نژادهای دیگر را پست و کافر و کشتنی تلقی کنند نیاز دارید. پس باید آنها را هم به راه خود راضی کنید. اینجاست که الهه ی تمدن در مقام همتای مسیح، به مریم مجدلیه تبدیل میشود و برای مشروعیت بخشی به خاندان های سلطنتی اروپا در کانون مقدسشان در رنه لو شاتو، از طرف عیسی مسیح، نژاد خدایی آنها را به دنیا می آورد.

ادبیات رنه لوشاتو، حول تصویر غسل تعمید مسیح توسط یوحنای تعمیددهنده میچرخد که با یک کاسه ی نقره ای جادویی، روی سر مسیح آب میریزد و در این هنگام، پریان دریایی نیم ماهی-نیم انسان به استقبال پسر خدا می آیند. ماهی نشانه ی باروری و زایندگی است و دراینجا به زن تشبیه شده تا منظور این ادبیات از انسان خداگون بودن کمی روشن تر شود. این موجودات، mermaid نام دارند یعنی دوشیزه ی آبی. کلمه ی meri به معنی آبی و دریایی، با نام mary یا مریم مرتبطند که میتواند مریم مجدلیه باشد. اما مریم مجدلیه در مقام همسر مسیح، جفت مریم دوشیزه یا مادر پاک است که با دوشیزگی در maid جفت میشود. این به نوعی مفهوم دست بردن انسانی در خلقت بکر را دارد که به آب تشبیه میشود. در فنیقی، آب، "میم" نامیده میشده که نام حرف "م" از آن می آید و این حرف در انگلیسی m خوانده میشود. کلمه ی mom به معنی مادر با این لغت مرتبط است. میم در ایرلندی تبدیل به mvin شده بود که عمدا به این شکل املا شده تا قابل تجزیه به m و vin باشد. vin همان vine یا شراب بود که میخواست به آب، کیفیت خودش را بدهد درحالیکه m علامت صورت فلکی سنبله یا دوشیزه، و نیز حرف اختصاری mystery school of isis در باب مکتب ایزیس بود که در آن، ایزیس، هم در مقام مادر و هم در مقام همسر هورس خدای فراعنه، جامع دو مریم (مریم بطول و مریم مجدلیه) بود. بنابراین عیسی پیش از برخورد آب، موجودیتی دیگر داشت و آب، نماد زایشی جدید از سوی مسیح اصلی فرقه های رمزی، یعنی یوحنای تعمیددهنده بود که روی سر عیسی آب میریخت. عیسی قبل از این، devil یا شیطان بود و هویتش با ازیریس، لوسیفر، آزمودئوس و بیش از همه پان تطبیق میشد. همه ی اینها و بخصوص پان، سازنده ی معبد سلیمان تلقی شده اند. پان همچنین غولی تصور میشد که به جای اطلس، آسمان را بر دوش میکشید و آب باران قبل از چکیدن بر زمین روی سر او میریخت که این همتای ریختن آب آسمانی یوحنا روی سر عیسی و تبدیل او به مسیح زمینی است. نام پان با نام فانس یا فانس-اروس، ایزد اولیه که از تخم کیهانی برآمد و به جهان جان داد مرتبط شده که در ادبیات رومی، به نام میترا کنوپیس نیز شناخته میشود:

“blue apples”: William henry: 2000: chap4

بدین ترتیب، مسیح جای به انسان کیهانی میدهد که در فرهنگ های ابتدایی، نماد روح خلقت بود ازجمله در یهودیت که میگفتند آدم ابوالبشر، پالیش در زمین و سرش در مرکز آسمان است و اصل این آدم را شما در کابالا به صورت "آدم کدمون" یا یهوه در هیبت آدم میبینید که جهان پیکر او است. این آدم به لحاظ لغوی، همان آتوم یا نخستین خدا دانسته شده که از آب های آغازین یا نون به نشانه ی هاویه یا هرج و مرج نخستین برخاست. در کلده این هاویه آپسو نام دارد که درواقع اسم روح نرینه ی خود را دارد و پیکرش تهاموت مادینه است که خدایان را از آپسو متولد میکند چنانکه از ارتباط زمین و آسمان و تکثیر صفات خدا در زمین توسط مادرزمین انتظار میرود. این افسانه ها موقعیت کنونی زمین با "چرخ" یعنی آسمان را که حول مرکز خود ستاره ی قطبی میچرخد میسنجند و محل عمود زمین که هم خدای مرده است هم کوه خدایان هم برج بابل و هم برای افریقایی تارعنکبوت آویزان از آسمان، درآنجا قرار میئهند محلی که ارتباط انسان با خدا قطع شد و همان بهشت شمالی افسانه های بلغارها است.

David Talbot در کتاب the Saturn myth نظم خاصی به این افسانه ها میدهد. همانطورکه در فصل اول کتابش توضیح میدهد، اساس فکر او تا حدودی بر کتاب glacial kosmognie از هانس هورپیگر در سال 1913 استوار است که بر اساس اسطوره های باستانی، بیان میکند فجایع کهن زمانی روی داده اند که زمین، سیاره ی دیگری را به تصرف خود درآورد که به قمر زمین یا ماه شب ما تبدیل شد، و نیز مقالات کوتاه آیزاک ویل که ظهور فجایع را با پایان عصر یخبندان مرتبط میدانست. اما شاید مهمترین محرک او کتاب «آسیاب هملت» از جورجیو سانتیلانا و هرتافون دچندر بوده آنجاکه از آموزه ای باستانی سخن گفتند درباره ی این که زمانی زحل به شکل یک خورشید نخستین و بدون طلوع و غروب، قطب آسمان را اشغال کرد و مدتها یک عصر فراوانی و سرشار از سرسبزی و خوراک برای بشر و دیگر موجودات فراهم آورد. سانتیلانا و دچندر، این تصور را صرفا یک افسانه تلقی میکنند اما تالبوت به دلیل ارتباط آن با افسانه ی دوران طلایی حکومت ساتورن یا زحل، مایل به باور کردن آن است ازجمله به این دلیل که به گفته ی نونوس، درحالیکه کرونوس نام یونانی زحل است، بعضی از عرب ها آن را به عنوان نام خورشید استفاده میکنند و این که لغت "سول" در منابع یونانی و لاتین، گاهی در معنای خورشید و گاهی در معنی زحل استفاده شده است و دیودوروس دوم، لغت "کرونوس هلیوس" (زحل-خورشید) را استفاده کرده و جاسترو نیز از به کار رفتن کلمه ی ساماس در بین سامی ها به هر دو معنی خورشید و زحل صحبت کرده است. البته شاید دلیل اصلی این تصور، بیش از واقعی بودنش، به دور ترین بودن زحل نسبت به زمین در میان 7سیاره و در تضاد با آشکاری شدید خورشید باشد که به دور شدن خدا از بشر در دوران حیات معاصرش زیر الطاف خورشید کنایه زده است. به نظر میرسد تالبوت میخواهد منشا خداپرستی را در یک ستاره ی بیجان قرار دهد با این حال، ادبیات تالبوت در فصل مزبور، تا حدودی تحت تاثیر افرادی که از آنها نقل قول می آورد عرفانی میشود ازجمله لنگدون که معتقد بود «تکریم ارواح و شیاطین هیچ ارتباطی با خاستگاه دین در بین النهرین ندارد. در عوض، "هم در ادیان سومری و هم در ادیان سامی، یکتاپرستی مقدم بر شرک و اعتقاد به ارواح خوب و بد بوده است." لنگدون خاطرنشان میکند که بر روی لوح های تصویری دوره ی ماقبل تاریخ، تصویر یک ستاره به طور مکرر ظاهر میشود. او ادعا میکند که این علامت، عملا تنها نماد مذهبی در دوره ی ابتدایی است و در زبان سومری اولیه، این نماد ستاره، ایدئوگرام برای نوشتن "خدا"، "بالا"، "بهشت" و "روشن" است؛ همچنین ایدئوگرام "آن" قدیمی ترین و بلندپایه ترین خدای سومری است. آن یا آنو پدر خدایان و نور مرکزی در قله ی کیهان بود. خدای "شکوه وحشتناک" که از تخت سلطنت خود در در دریای کیهانی آپسو بر بهشت حکومت میکرد.» بعضی از خدایان سامی چون حئا، نینورتا و تموز در ابتدا فقط صورتبندی محلی از این خدای یکتا بوده اند. تموز که در غرب بیشتر به آدونیس معروف است، خدای فصلی گیاهان است که با خزان طبیعت میمیرد و با سرسبزی دوباره ی آن زنده میشود چون روح سرسبزی جاودانه ی بهشت در زمین است. یگانگی نخستین خدای بهشت را تالبوت با عباراتی در متون قبطی چون «درحالیکه او هنوز تنها بود» یا «وقتی که من هنوز در آب ها تنها بودم» درباره ی یکتایی آتوم در آب های هاویه ی آغازین مقایسه میکند و از آتوم به آدم غولپیکر عبری و آدم کدمون کابالا و البته پهنه ی آبی آپسو و بدن فیزیکیش میرسد: درخت مادر که خدایان کلدانی به عنوان شاخه های آن، جلوه های مختلف خدایی واحد هستند و این درخت، مثل پیکر الهی، زمین را به آسمان متصل میکند. ارتباط این ستون آبی بین زمین و آسمان، به واسطه ی ستاره ی آتشین –زحل سابق و خورشید کنونی- برقرار میشود که آب ها را به صورت بخار به خود جذب میکند و مثل چرخ آسمانی به دور زمین میچرخاند تا در جایی جدید، منشا حیاتی جامد و جدید شوند. اگر آب ها نیز مثل خدا اول در آسمان بوده باشند و بعد به زمین فرود آمده باشند، آن وقت میتوانیم بگوییم آتوم هم قبل از این که به صورت هاویه ی آبی به زمین نازل و بدل به آدم یا انسان شود، بخشی از خدایی دیگر بوده است.

جالبی بحث تالبوت در این است که مریم بطول میتواند به جای تهاموت، آب متولد کننده ی خدای زمینی یا مسیح باشد که از خدای آسمانی منشا گرفته است و همانطورکه تا اینجا متوجه شدید، به اندازه ی کافی با ایده ی خدای بهشت شمالی که از طریق تاتارها به اشرافیت ژرمن رسیده، مرتبط هست. اما مسیح رنه لوشاتو، فقط خدا نیست؛ شیطانی است که توسط خدا تقدیس شده است؛ آب خدایی روی او ریخته و او را به شکل مسیح یا خدا درآورده است. درواقع او خود دجال است که شیطانی است ولی همه او را با مسیح اشتباه میگیرند. این، با تصویر شیطانی پادشاه عصر طلایی یعنی ساتورن یا کرونوس که با زحل تطبیق شده است میخورد. او را زئوس یا یهوه از تخت سلطنت برانداخته و زئوس خود را ناظم نظم جدید میخواند که به مراتب محدودتر است. معنی این حرف این است که بیشتر چیزهایی که در نظم زئوس، فسق و فجور تلقی میشوند، در بهشت ساتورن بدون هیچ مشکلی برقرار بوده اند چون آنجا بهشت بوده و هیچ شری در آن وجود نداشته است بنابراین باشندگانش نیز جهنمیان نظم جدید خواهند بود. اگر کسانی آنقدر جهنمی باشند که از این جهنمی بودن به جای زجر کشیدن لذت ببرند، معنیش این است که آنها درواقع بهشتیند و در ملکوت اعلی قرار دارند بطوریکه از خدایان قابل تشخیص نیستند، تصویری که امروزه اکثر ما از اروپای غربی و امریکای شمالی و هر مملکتی که این قطب جدید جهان بسته به مقاصد مادی زئوسیش به آن عنایت خدایی نشان دهد داریم. تصویر رسانه ای از این ممالک، آنها را سرشار از رفاه مادی و بی حد و مرز در زنبارگی و شهوترانی نشان میدهند. طبیعتا هر مذهبی که بخواهد جدیدترین مذهب باشد باید طغیانی علیه چنین بهشتی باشد و محدود کننده ی آن از نوع محدودیت زئوس. در ایران، اسلام آخوندی از صمیم قلب این محبوبیت را به عهده گرفته و دوره ی محمدرضاشاه پهلوی را بیخود و بیجهت در ذهن مردم مذهبزده، بهشت برین ساتورنی جا زده است.

درباره ی نوع اثرگذاری اسلام آخوندی و غربزدگی افراطیش بر ایران، من به نکات دیگری هم مشکوکم. مثلا تالبوت در فصل مزبور از کتاب فوق، ازجمله نوشته است که در بین النهرین، محل استقرار خدا را گاها "کابال" یعنی میان و مرکز میخواندند. هیچ بعید نیست که "کابل" در جنوب افغانستان و همسایگی شمالی شبه قاره ی هند، که نامش را از کاولی (کولی) های هندی دارد، به دلیل شباهت اسمی و کوهستانی بودن، از سوی همسایه های هندوی جنوبی خود، محل کوه "مرو" که مرکز جهان است تخیل شده و با بهشت عدن اشتباه گرفته شده باشد. کابل را در چینی، "کائوفو" میخواندند کلمه ای که به راحتی میتوانست با "کوفه" پایتخت علی ابن ابیطالب مخلوط شود. بدین ترتیب، شمه ای از عدالت اقتصادی ساتورن در بهشتش در کابال، به علی نهج البلاغه در کوفه رسیده باشد که الان آخوندها مدام مجبورند آن را رد کنند تا انتظارات مردم از انقلاب رفع شوند. این بهشت محدود است چون مال آخرین دین تخیل شده برای دوران کهن یعنی اسلام کپی شده از روی ملت زئوس است؛ اما علی اللهی ها یا اهل حق که توهم زده اند در بهشت ساتورن زندگی میکنند، بیش از برابری اقتصادی، از بهشت جنسی علی تقلید میکنند که آن را از سبت یا روز زحل در بین یهودی ها و فرقه های ارجیشان چون شبتایی ها کپی کرده اند تا بهشتی بودن خود را ثابت کنند. چه کسی باورش میشود این ملت خرافی که همیشه به آنها خندیده ایم در تصویرسازی دروغین از خود، با خدایان اروپای غربی و امریکا یکراستا عمل کرده باشند؟

مطلب مرتبط:

تکرار آغاز خلقت در انقلاب ایران: ام الکتاب، روز ولنتاین، و شراب بهشتی دره ی اوسکول

استعمار و عشق: فرمولبندی عشق زن و مرد برای الگوسازی عشق بین استعمارگر و استعمارزده

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷