عمامه ی تکشاخ و تکنولوژی شیر: فلینستونتیزم در اسطوره و علم

تالیف: پویا جفاکش

این عکس ها را جی.وی.نوسوسکی در سفرش به ایران در سال 2007 گرفته و در در فصل دهم از کتاب "شاهنامه" از آناتولی فومنکو که بر اساس اطلاعات نوسوفسکی و در جهت اثبات ناسیونالیسم روسی نوشته شده است، منتشر گردیده اند. فومنکو تخریب شدید بقایای اصفهان قدیم فقط در عرض چندصدسال را با ادعای 2500ساله بودن اصطخر یا تخت جمشید از سوی باستانشناسی رسمی مدرن در تناقض میبیند چون تخت جمشید خیلی سالم مانده و این یعنی این که تخت جمشید، پرسپولیس فرضی 2500سال پیش نیست و کتیبه های خط میخی آن قطعا تازه سازتر از بقایای اصفهان قدیم است که هیچ چیز سالمی نمیتوان از تویش پیدا کرد (یعنی خطوط میخی، جعلیات باستانشناسان در جهت تاریخ تراشی برای ایرانند). اصفهان فعلی هم با این توضیح خودبخود یک شهر تازه ساز خواهد بود. همچنین تمام معابد زرتشتی ایران به شدت مدرن و جدیدند و فومنکو از این شواهد، میخواهد نتیجه بگیرد که ایران سنتی موجود در حال حاضر، یک ایران کهنسال نیست و ایرانی که در کتاب فارسی شاهنامه تاریخش بررسی میشود و پایتختش در دوره ای اصطخر است، نه ایران کنونی بلکه طبق معمول همه ی نظریات فومنکو روسیه ی قرون 11 تا 16 است که داستان هایش در قرون 17 و 18 در سرزمین های جنوبی تر دچار تغیر روایات شده اند و بعضی شخصیت ها به چندین شخصیت تجزیه شده و به صورت تسلسلی در شاهنامه پشت سر هم سوار شده اند. در مورد دین زرتشت اصلی، فومنکو در بخش 7 از فصل 7 ادعا میکند که آن، یک مرحله ی میانجی از مسیحیت برای هماهنگ کردن مسیحیت روسیه ی قرن 17 با مسیحیت کاتولیک بوده که توسط دیمیتری دروغین انجام گرفته است. دیمیتری که تاریخ رسمی رومانف او را دیمیتری دروغین میخواند، در زمان بوریس گودونف با همدستی قدرت های غربی به روسیه تاخت با این ادعا که پسر واقعی ایوان مخوف است و میخواهد حق خود مبنی بر حکومت بر روسیه را از غاصبین پس بگیرد. او برای پشتیبانی خارجی ها از خود با دختر یک حاکم خارجی یعنی مارینا منیشک لهستانی ازدواج کرده بود و از این جهت، به نظر فومنکو (در بخش 4 از فصل7) نسخه ی کاملی از گشتاسب شاهزاده ی ایران است که بعد از اختلاف با پدرش به روم میگریزد، با دختر شاه روم ازدواج میکند و به کمک رومی ها برمیگردد و پدرش لهراسب مجبور میشود حکومت ایران را به او بدهد. گشتاسب بعد از رسیدن به حکومت در ایران، مذهب جدید زرتشت را بر ایران حاکم میکند که قابل مقایسه با اصلاحات مذهبی دیمیتری دروغین است. با این که گشتاسب مستقیما با پدرش میجنگد و دیمیتری دروغین ظاهرا بعد از مرگ همتای لهراسب در روسیه ظهور میکند، ولی فومنکو ناهماهنگی هایی هم در تاریخ رسمی روسیه و هم در شاهنامه می یابد که وقتی آنها را مقابل هم بگذارید، تصویر جدیدی مقابلتان ظاهر میشود. لهراسب شباهت های عجیبی با ایوان مخوف دارد. هر دو آنها از حکومت کناره گیری میکنند و باقی عمرشان را در یک معبد در حالتی زاهدانه مشغول عبادت میشوند. تفاوت در این است که ایوان مخوف بدون هیچ دلیل معقولانه ای حکومت را به یک تاتار به نام سیمئون بکبولاتوویچ میدهد و به کلیسا میرود درحالیکه لهراسب را پسرش به زور و به حمایت شاه روم از حکومت برکنار میکند. جالب است که اینجا –همانطورکه در بخش 10 از فصل 6 عنوان میشود- لهراسب به خود سیمئون تاتار شبیه میشود چون شاه قبلی یعنی کیخسرو بعد از یک دوره ی جنون وار و غیرعادی که باعث نگرانی بزرگان ایران شد و قابل مقایسه با جنون ایوان مخوف در اواخر عمرش است، حکومت را به لهراسب واگذار میکند و همچون زاهدان راهی کوه و صحرا میشود و از نظرها ناپدید میگردد طوری که هیچ کس سرنوشت او را نمیفهمد. فونمنکو دراینجا ترکیب جنون با آواره ی کوه و بیابان شدن کیخسرو را سرنوشت نبوکدنصر شاه بابل نیز میبیند و کیخسرو را با نبوکدنصر هم تطبیق میکند. از طرفی در فصل بعد، جنون ایوان مخوف با جنون بوریس گودونف در زمانی که دیمیتری دروغین پیروزی های زیادی بر بوریس به دست آورده بود مقایسه میشود تا جایی که بوریس برای درمان وضعیت به جادوگری روی آورده بود. صحنه های نگرانی شدید لهراسب از پیروزی گشتاسب بر خود در شاهنامه نیز با صحنه های افسردگی شدید بوریس گودونف در جریان جنگ با دیمیتری مقایسه میشود. از نکات عجیب دیگر این که زمانی که به دلیل مرگ ناگهانی بوریس گودونف حکومت روسیه به دیمیتری میرسد سیمئون بکبولاتوویچ هنوز زنده است و از مشاوران دیمیتری دروغین میشود ولی زمانی که یه صراحت دیمیتری را به باد انتقاد میگیرد از سوی او طرد میشود و باقی عمرش را همچون زاهدان در یک صومعه زندگی میکند. انگار سیمئون بکبولاتوویچ، بوریس گودونف و ایوان مخوف همه یک شخصیت یعنی نسخه ی اولیه ی لهراسب هستند که بعد به چند شخصیت تقسیم شده اند. بنا بر شاهنامه لهراسب در اواخر عمرش در حال عبادت در معبد نوبهار در بلخ بود. فومنکو این بلخ را که در شاهنامه توسط لهراسب ساخته شده است معادل با ولخا یا ولگا در روسیه قرار میدهد و معتقد است که با مهاجرت های بعدی محلش به افغانستان شمالی انتقال ذهنی داده شده است. معبد نوبهار بلخ یک معبد مشهور بودایی بود و فومنکو بودیسم را یک نسخه از مسیحیت میشناسد. زمانی که لهراسب در این معبد در حال عبادت بود، مهاجمان تورانی به آن حمله کردند. گشتاسب خود لباس رزم پوشید و تا پای جان با مهاجمان جنگید. زمانی که مهاجمان سرانجام با تکه تکه کردن زره او و بدون این که بدانند او کیست، جانش را گرفتند، شگفتزده شدند وقتی کلاهخود را از سر جسد برداشتند و دیدند او پیرمردی است. به نظر فومنکو سرنوشت خشونتبار لهراسب، روایت دیگر سرنوشت افراسیاب است که در فصل ششم بررسی شده است. افراسیاب شاه توران که بعد از حمله ی نوه اش کیخسرو حکومت را از دست داده است، مدتی طولانی و در بدترین شرایط زندگی جسمانی و تالمات روحی آواره ی طبیعت است تا این که توسط نیروهای کیخسرو شناسایی میشود و به قتل میرسد و عجیب این که آواره ی کوه و صحرا شدن افراسیاب یادآور اتفاقی است که بعدا برای کیخسرو می افتد. کیخسرو پس از ترک حکومت تا جایی توسط عده ای همراهی میشود و بعد ناپدید میگردد. از طرفی معدود افرادی که افراسیاب را پس از فرارش همراهی میکنند شبانه از ترس جان او را وامینهند و افراسیاب تنهای تنها در طبیعت گم میشود. در شاهنامه افراسیاب تورانی، نماد کاملی از تورانی بودن و مظهر همه ی پلشتی ها است و از این جهت کاملا یادآور به تصویرسازی سیاه رومانف ها از تاتارهایی است که از آنها شکست خوردند، آن هم بعد از تصرف روسیه ی مغولی توسط رومانف ها. اگر ایران در اصل حکومت گشتاسب بعد از تصرف کشورش با همکاری رومی ها باشد و رومانف های همدست اروپا هم چنانکه نامشان نشان میدهد رومی باشند پس ایران، روسیه ی دیمیتری دروغین است که تاریخ تاتاری قبل از خود یعنی توران را تصرف و بازنویسی کرده است. دورگه بودن ایرانی-تورانی کیخسرو نیز همان دورگه بودن مشی فکری دیمیتری بین رومی بودن و تاتار بودن است. بنابراین کیخسرو همزمان گشتاسب و افراسیاب است و افراسیاب همان ایوان مخوف و البته نبوکدنصر است. نبوکدنصر سردار خود هولوفرنس را به جنگ یهودیه میفرستد ولی یک زن عشوه گر یهودی به نام جودیت، با هولوفرنس همخوابه میشود و از این فرصت برای کشتن او استفاده میکند. این معادل دیگر شکار دیمیتری توسط شاهزاده خانم لهستانی و مرگ یک شق از ایوان مخوف یا افراسیاب است. همچنین میتواند با فریفته شدن خود ایوان مخوف با النا وولوشنکا زن فتانه ی مولداویایی مقایسه شود که باعث جذب شدن ایوان مخوف به پروتستانتیسم با توطئه های اشرافیت یهودی روسیه شود و فومنکو آن را نسخه ی اصلی ازدواج استر یهودی با اخشوارش/کورش برای جلب کردن او به یهودیان مقایسه میکند. درست مثل دیمیتری دروغین در نسبت با ایوان مخوف، کیخسرو خود افراسیاب در یک بازسازی «ایرانی» است و به همین دلیل هم جاهایی داستانش شبیه افراسیاب میشود. این که او قاتل افراسیاب میشود، به نظر فومنکو در قسمتی از زندگینامه ی ایوان مخوف قابل بازشناسی است. ایوان مخوف پس از یک بیماری سخت شفا می یابد ولی پس از آن شخصیت و حتی ظاهرش به شدت تغییر میکند طوری که انگار روح دیگری بدنش را تصاحب کرده است. تصرف سرزمین تورانی های تاتار توسط این روح جدید یعنی کیخسرو در داستان گشتاسب هم تکرار میشود جایی که او با پیروزی بر الیاس شاه خزرها توجه شاه روم را به خود جلب میکند. درواقع الیاس نسخه ی دیگر افراسیاب است و جالب این که نام پیامبری را دارد که از نظرها غایب شده است درست مثل افراسیاب و بیش از او کیخسرو. دو نبرد گشتاسب با دشمنان روم یعنی ایران و خزریه، در بخش 5 از فصل 7 با دو نبرد جزئی تر گشتاسب با یک گرگ و یک اژدها که برای روم مشکل ایجاد کرده اند مقایسه میشود. اگرچه فومنکو توجه نمیکند ولی گرگ و اژدها هر دو سمبل های اقوام ترک-مغول هستند و این خودش نظر فومنکو را بیشتر تایید میکند. در زبان ترکی، به گرگ "بوری" گفته میشد که میتواند مبنای نام "بوریس گودونف" را توضیح دهد و بنابراین بوریس یا گرگ لقب خود ایوان مخوف است که به فردی مجزا از او تعریف شده است. درواقع فومنکو به این موضوع توجه نمیکند که همانطورکه تاریخ توران ایرانی شده است، میتواند اسلاوی هم شده باشد. "ایوان" شکل روسی لغت "یوحنا" است و ایوان مخوف در حکومت بر یک کشور مغولی در روسیه میتواند نسخه ی دیگر پرستر جان یا شاه یوحنای افسانه ای مسیحی شرق باشد. در سفرنامه ی مارکوپولو پرستر جان با وانگ خان پدرخوانده ی تموچین (چنگیز خان بعدی) تطبیق شده است. همانطورکه میدانیم رابطه ی خوب وانگ خان با تموچین در اثر بدگویی بدگویان بخصوص پسر وانگ خان، به هم خورد و بین آنها جنگ درگرفت. وانگ خان شکست خورد و گریخت و سرانجام در مرز سرزمین نایمان ها نگهبانان نایمان او را بدون این که بدانند کیست کشتند. این وضعیت بسیار به وضعیت افراسیاب بعد از شکستش از کیخسرو شبیه است. بخصوص باید توجه کرد که کیخسرو میخواست انتقام مرگ پدرش سیاوش را بگیرد. سیاوش داماد نیمه ایرانی افراسیاب بود که در ابتدا رابطه ی بسیار خوبی با افراسیاب داشت اما بدگویی های گرسیوز برادر افراسیاب، رابطه ی آن دو را خراب کرد و سیاوش به دست افراسیاب کشته شد. ظاهرا سیاوش نیمه ایرانی، فعالیت های موقت ایوان مخوف در جهت اروپایی کردن روسیه بود که آن را متوقف کرد ولی ثمره اش (کیخسرو) بعدا به صورت فعالیت های مشابه دیمیتری دروغین برگشت. حالا این را با مسیحی مآب بودن مردمِ تحت سیطره ی وانگ خان مقایسه کنید و این که او در جایگاه شاه یوحنا است. به این هم توجه کنید که او همزمان شاه الیاس خزرها هم هست و به یاد بیاورید که مردم زمان عیسی مسیح، یوحنای تعمیددهنده (یحیی) را بازگشت الیاس و ازاینرو او را برابر با مسیح میشمردند. آیا یوحنای تعمیددهنده ی زاهد، همان شاه یوحنا بعد از فرارش از صحنه ی جنگ نیست و آیا همو بعدا به صورت عیسی مسیح بازسازی نشده است؟

موضوع برابری الیاس با یوحنای تعمیددهنده در بخشی از کتاب نامبرده ی فومنکو هم آمده است ولی فومنکو ازآنجاکه نه اسطوره شناس بلکه یک مورخ ناسیونالیست است به ارتباط دو موضوع عمدا توجه نکرده و با توجه به اعتقاد یهودی مبنی بر مسیح بودن الیاس، آن را برای اثبات نظریه ی قبلیش درباره ی ظهور مسیح در قرن 12 در کریمه می آورد. این روایت، در بخش دوم از فصل 10 می آید و حول شهید ارجمند اوستراتیوس غارها میگردد. وی مردی زاهد و عابد از صومعه ی پچرسک در کی یف بود که در حمله ی پولووسی ها به کی یف در سال 1096میلادی به اسارت درآمد و به همراه خدمه ی صومعه و 20نفر از مردم کی یف، به یک یهودی اهل خرسون به بردگی فروخته شد. یهودی بردگان را در بدترین شرایط و در گرسنگی شدید قرار میداد بلکه از مسیحیتشان دست بکشند. اما اوستراتیوس بردگان را به مقاومت و پذیرش سختی ها در راه خدا دعوت کرد تا این که همه شان به جز اوستراتیوس مردند. یهودی که ضرر مالیش در از دست دادن بردگان را به خاطر اوستراتیوس میدانست به همراه دیگر یهودیان خرسون، اوستراتیوس را مصلوب کردند و طی وقایعی که بسیار شبیه اعدام عیسی مسیح هستند ازجمله فرو کردن نیزه به بدن شهید و خوراندن سرکه به جای آب به او، اوستراتیوس را با شکنجه اعدام میکنند. به سزای این عمل وحشیانه، خداوند خشم خود را بر آنها جاری میکند و به زودی به فرمان «امپراطور یونانیان» اموال و موقعیت یهودیان خرسون از سوی بیزانس تهدید میشود و یهودی قاتل اوستراتیوس نیز همه چیز خود را از دست میدهد و به دار آویخته میشود. فومنکو اوستراتیوس را معادل مسیح، و سقوط یهودیان توسط روم شرقی را نسخه ی اصلی سیطره ی روم باستان بر یهودیه به انتقام قتل مسیح میشمرد. فومنکو ضمنا ذعلیی به محضر اوستراتیوس را نقل میکند که در آن او صاحب گردونه ی آتشینی شمرده میشود که مومنان را با آن به بهشت آسمانی میبرد. فومنکو تردید ندارد که این گردونه ی آتشین، همان گردونه ی آتشینی است که ایلیا یا الیاس نبی با آن به آسمان رفت و از نظرها ناپدید شد. بنابراین اوستراتیوس، میانجی خوبی برای مرتبط کردن مسیح یهودی یا الیاس با مسیح مسیحی یا عیسی است. اما فومنکو ارتباطی بین این اوستراتیوس با وقایع بالا برقرار نمیکند چون میخواهد از گزارش تاریخ رسمی از رخداد وقایع در انتهای قرن 11 در جهت تاریخ تراشی برای روسیه استفاده کند درحالیکه ایوان مخوف منسوب به قرن 16 است. اگر الیاس زاهد همان الیاس شاهی باشد که مثل افراسیاب و لهراسب و کیخسرو حکومتش را از دست داده و مانند دو نفر اخیر به زهد گرویده است حمله ی مهاجمین و مرگ خشونتبارش توسط آنان او را به لهراسب شبیه تر میکند. حالا توجه کنید که در داستان استراتیوس، این حمله از سوی پوولووسی ها انجام میشود و نام آنها بسیار شبیه عنوان پولیش برای لهستانی ها است. این میتواند نشان دهد چرا همسر دیمیتری دروغین لهستانی است. ولی به ظاهر تاریخ اعتماد نکنید و در اینجا باقی نمانید؛ جلوتر بروید و به شباهت عنوان پوولووسی با کلمه ی "پروس" دقت کنید: ایالتی در آلمان که خاستگاه اسلاوها است و خاندان آلمانی رومانف (رومی) ازاینجا اسلاوها را علیه روسیه ی تاتاری بسیج کردند. به دلیل عادی بودن افتادن حرف "پ" از اول کلمه، این "پروس" به راحتی میتواند تبدیل به "روس" شود. از طرفی نام "پروس" شبیه عنوان پارس هم هست و میتواند بهانه ی خوبی باشد برای این که پارسی/فارسی زبانان، تاریخ آن را تاریخ خود تلقی کنند. اسلاوی بودن بسیاری از منابع تاتاری قدیم، نشان از در هم آمیختگی های گوناگون فرهنگ های تاتاری و اسلاوی-ژرمن در اواخر قرون وسطی دارد که احتمالا حرکت گروه های تاتاری مثل ازبک ها از روسیه به سمت جنوب –بعد از شکست هایشان از نظامیان رومانف- تا سیطره شان بر هند که احتمالا فقط مدت کوتاهی قبل از استعمار بریتانیا اتفاق افتاده است، بازسازی های تاریخی آن را در سراسر آسیای مرکزی و هند (محل تنظیم شاهنامه ی فارسی) تداوم بخشیده است. منطقه ی مورد بحث در آغاز مدرنیته مملو از قبایلی بود که رهبرانشان خان های چادرنشین بودند. آنها میتوانستند یک موقعیت میانگین از افراسیاب در دو موقعیت حکومت بر شهر و زمانی که از طریق راه مخفی از آن گریخته و آواره ی طبیعت شده بود را نشان دهند. همانطورکه متوجه شدیم، این دو موقعیت افراسیاب، تکرار دو موقعیت نبوکدنصر یعنی موقعیت های حکومت بر شهر و آواره ی بیابان شدن در اثر جنون هستند و شیوخ قبایل اعراب بعد از مهاجرتشان از بابل در جریان بلبله ی بابلی، دقیقا در جایگاهی مشابه خان های تورانی در سرزمین های شرقی تر هستند. بابل در دشت عدن واقع است که مابه ازای عدن دیگر یعنی بهشت آسمانی تورات تصور میشود. بنابراین خاورمیانه ی بحران زده و توسعه نیافته ی ابتدای مدرنیته بهشتی را که از دست داده است در شهرنشینی غربی که تداوم شهرنشینی بابل از دست رفته است میجوید و قلمروهای تورانی شرق آن هم باید دقیقا چنین نوسازی ای را در دنباله ی غربی بهشت از دست رفته ی پرستر جان که اکنون به دست اروپایی ها افتاده است بجویند. همانطورکه دیدیم اروپای مقابل پرستر جان، مابه ازای یهودیه ی مقابل نبوکدنصر بود و تمدن یهودی که در اروپا ساکن شده است، اورشلیم آسمانی خود را جایگزین بهشت کرده و اورشلیم زمینی را راه رسیدن به آن بهشت معرفی میکند. اورشلیم زمینی محل معبد مقدس سلیمان است که معمارانش فراماسون ها هستند و اکنون ادعای قادر بودن به معماری بهینه ی جهان را دارند.

اونی جونبئی، دیالوگ های زیر را درباره ی ارتباط فراماسونری با یهودیت ردیف کرده است.:

«ماسونری بر پایه ی یهودیت بنا شده است. آموزه‌های یهودیت را از آیین ماسونی حذف کنید؛ چه چیزی باقی می‌ماند؟»:
«تریبون یهودی»، نیویورک، 28 اکتبر 1927، چشوان 2، 5688، جلد 91، شماره ی 18


«روح فراماسونری، روح یهودیت در بنیادی‌ترین باورهایش است؛ این ایده‌ها، زبان آن، عمدتاً سازمان آن، امیدهایی است که اسرائیل را روشن و حمایت می‌کند. تاج آن، آن نمازخانه ای شگفت‌انگیز خواهد بود که اورشلیم مرکز و نماد پیروزی آن خواهد بود.»:
روزنامه ی یهودی «حقیقت اسرائیلی»، 1861، جلد چهارم، صفحه ی 74

«مهمترین وظیفه ی فراماسون باید تجلیل از نژاد یهود باشد، که معیار الهی تغییرناپذیر خرد را حفظ کرده است. شما باید برای از بین بردن همه ی مرزها به نژاد یهود تکیه کنید.»:

«نمادگرایی»، ژوئیه ی ۱۹۲۸


«هر لژ نمادی از معبد یهود است و باید باشد؛ هر استاد در رأس، نماینده ی پادشاه یهود است؛ و هر ماسون تجسمی از کارگر یهودی است.»:
«دایره‌المعارف فراماسونری»، فیلادلفیا، ۱۹۰۶


«لژ بزرگ ماسونری امروزی کاملاً یهودی است.»:
«راهنمای فراماسونری» نوشته ی ریچارد کارلایل، ۱۸۲۵


«ماسونری یک نهاد یهودی است که تاریخ، درجات، وظایف، رمزهای عبور و توضیحات آن از ابتدا تا انتها یهودی است.»:
خاخام برادر ایزاک وایز، در «اسرائیلی امریکایی»، ۸ مارس ۱۸۶۶


«در رأس تمام آن انجمن‌های مخفی که دولت‌های موقت را تشکیل می‌دهند، مردانی از نژاد یهود یافت می‌شوند »:
بنجامین دیزرائیلی، نخست وزیر یهودی انگلستان، در «زندگی لرد جورج بنتیک»


«فکر می‌کنم به اندازه ی کافی ثابت کرده‌ام که فراماسونری، به عنوان آنچه که با نمادگرایی مطابقت دارد، کاملاً بر ساختاری استوار است که اساساً یهودی است.»:
برنارد استیلمن، یهودی، در «تأثیرات عبری بر نمادگرایی ماسونی»، ۱۹۲۹، به نقل از «اخبار ماسونی»، لندن


«تأثیر سنهدرین یهودی بر فراماسونری امروزه از هر زمان دیگری قدرتمندتر است.»:
اُ‌بی گود، ام‌اِی در «دست پنهان یهودا»، ۱۹۳۶


«زبان فنی، نمادگرایی و مناسک فراماسونری پر از ایده‌ها و اصطلاحات یهودی است... در آیین اسکاتلندی، تاریخ‌های اسناد رسمی بر اساس دوره و ماه‌های تقویم یهودی ارائه می‌شوند و از الفبای عبری استفاده می‌شود.»:
«دایره‌المعارف یهودی»، ۱۹۰۳، جلد ۵، صفحه ی 503

«بنای بریث چیزی جز یک نهاد موقت نیست. هر جا که فراماسونری بتواند اذعان کند که ماهیت و اهدافش یهودی است، لژهای معمولی برای این کار کافی هستند .»:
«مجله ی بنای بریث»، جلد ۱۳، صفحه ۸، به نقل از خاخام (و ماسون) مگنین

«نشان مورد استفاده ی لژ بزرگ انگلستان کاملاً از نمادهای یهودی تشکیل شده است.»:
«معاملات انجمن تاریخی یهود»، جلد ۲، صفحه ی ۱۵۶

قدرت یهودیان در این سازمان، کاملا در ارتباط با قدرتشان در واتیکان و کیان مسیحیت به عنوان مذهب مرکزی اروپا و امریکا و عامل هویتبخشی به آنها است که به هیچ وجه از فراماسونری جدا نیست و برای همین واتیکان جولانگاه انواع و اقسام کشیش های ماسونی است. قدرت مذهب سازی ناشی از قدرت قبلی پولی و از آن مهمتر بنیان تمدنی قاره است که از دریانوردی تجاری فنیقی ها ناشی میشود و یهودیت نیز از فنیقی ها و به طور دقیق تر از کلنی های آنها در کیلیکیه در ترکیه ی جنوبی نشئت میگیرد. یهودیان در نظام تاتاری-مغولی حاکم بر سرزمین های شمالی تر نفوذ میکند و به همراه قبایل مغولی تا اعماق اروپا پیش میرود. همانطورکه اندرو مارفول در مقالاتش بیان میکند، قدرت اروپا از یک اشرافیت مغولی ناشی میشود که روم را میسازد و آن را علیه بقایای نظام مغولی در شرق فعال میکند. اما این نظام جدید تاریخ را طوری تعریف میکند که هرآنچه میکند وفادارانه به یک نظام امپراطوری قبلی مغولی به نظر برسد: امپراطوری چنگیزخانی که کشورها و رقبای سیاسیش را با خشونت نابود میکند تا نظم نوین و جهانی تری که بهتر است را ایجاد کند و نظام سرمایه داری نوین نیز روی همین سیر به پیش میرود. فراماسون ها ادعا میکنند که رهروان سازندگان بزرگ باستانیند: رازورانی که بناهای سنگی کهن را ایجاد کرده اند. همانطورکه میدانیم بقایای این بناها در اروپای مدرن، سابقا به فنیقی ها نسبت داده میشدند. اما افسانه ی پایه ی فراماسونری یعنی قصه ی حیرام ابیف به طور سربسته نشان میدهد که نظام جدید علیرغم ادعاهایش درباره ی تداوم بخشیدن اسرار باستانی، لزوما به آنها پایبند نیست و اگر نیاز بیفتد آنها را نابود هم میکند. حیرام ابیف معمار معبد سلیمان است که سه تن از افرادش او را برای به دست آوردن اسرارش به جهت افزایش قدرت خود مجروح میکنند و او میمیرد بدون این که اسراری فاش شده باشند. این سه تن، نماینده ی رهروان راه معماران اولیه در فراماسونری هستند و همانطورکه داستان روشن میکند آنها الان اسراری در دست ندارند و فقط حکمت کهن را تخریب کرده اند بی این که چیزی از آن دستشان را گرفته باشد. تنها چیزی که از سه رهرو خائن در امروزیان تداوم یافته است لابی کردن علیه هر آن چیزی است که مزاحم تشخیص میدهند یا بتوانند در آن راهی برای افزایش قدرت خود بیابند. بنابراین فراماسونری الان فقط سازمانی برای پرورش نخبگان سیاسی، هنری و صنعتی-ارتباطی است که افراد تشنه ی قدرت در آن همدیگر را پیدا میکنند تا با هم در جهت افزایش قدرت خود لابی کنند و در جاهای لازم هوای هم را داشته باشند و رازداریش هم بیشتر حامل اسرار سیاسی است. با توجه به این که یهودی های بانی فراماسونری، کابالیست هایی بودند که عرفانشان را با غنوصی های مخالف یهودیت مشترک بودند و عرفان غنوصی به اندازه ی یهودیت ریشه در مذاهب مرده ی مصر و بابل دارد، بخشی از اسرار را هنوز میتوان در منابع غنوصی یافت. مطابق این منابع، یهوه خدای یهود، برابر با یلدابهوت یا دمیورگ صانع جهان است که ابدا خدای بزرگ و بی نقصی نیست. به قولی او سمائیل جن است که در نتیجه ی انوار جهان های معنوی، از کهن الگوی خرد زاده شده و از مقادیر محدودی از نور که به دست آورده است برای خلقت در عالم کائوس یا هاویه استفاده میکند. ازقضا سمائیل، موجودی به نام آدم می آفریند که نوری بیشتر از خودش دارد و سمائیل میترسد که استیلای او را تهدید کند. به همین دلیل، سمائیل که خودش را برای آدم، خدایی بی عیب و نقص جلوه داده بود، آدم و بعدا حوا را که نخستین مرد و زن بودند، در بهشت عدن زندانی کرد. اما نیرویی الهی که لوسیفری ها او را برابر با لوسیفر و بعضی دیگر از غنوصی ها برابر با خود عیسی مسیح میدانند، به شکل مار درون باغ عدن نفوذ کرد و با راهنمایی کردن آدم و حوا به خوردن میوه ی درخت دانش، آنها را از عدن آزاد نمود تا از نارضایتی خود از فضای خارج از عدن در کائوس و بهره گیری از دانش خود، برای طغیان علیه کائوس بهره گیرند. هدف از این امر، آزاد کردن ذرات نور برای بازگشت به آسمان های معنوی بود که به دنبال طغیان ارواح انسانی علیه وضع زمینی آنها به وقوع میپیوست. عقیده بر این بوده که ارواح انسانی، ذاتا هرمافرودیت هستند و به عقیده ی لوسیفری ها دوجنسه بودن ظاهر انسان ها نشاندهنده ی نزدیک بودن آنها به باطن روحانیشان است و آنها را به آسمانی شدنشان نزدیک میکند که سهولت ابراز وجود برای ترنس ها در دوران فعلی نشانه ای بر نزدیک بودن این مرحله است. اینها ظاهرا همان نقشه هایی هستند که با عنوان «خدا شدن آدم ها» نو شده اند ولی با هدف خدا کردن آدم ها در همین دنیا و نه در یک دنیای معنوی. چون ادعا میشود که قرار است خود زمین بدل به ملکوت خدا شود. از طرفی خدا در یهودیت اصلا موجود جالب و خوبی نیست و به هیچ وجه با یک پادشاه دیوانه ی حسود ستمگر که از قدرت خود سوء استفاده میکند تفاوتی ندارد. انسانی هم که قرار است خدا شود، با همین تعریف خدا میشود و قطعا آن زمان به هیچ وجه همنوع ایدئالی برای انسان های معمولی نخواهد بود. به همین دلیل هم ریشه یابی این نوع کفرگویی ها تا کابالیست ها و فرانکیست های شبتایی/سبتی، باعث یهودستیزی و نفرت از یهود و حداقل اشرافیت یهود در سطح جوامع میشود. برای رد گم کنی، یک نوع تشرع یهودی که به طرزی افراطی همه چیز را گناه میبیند ترویج و یهودی های بی خطر یا ابله نما تولید میشوند تا سیاسیون کابالیست یهودی که سازندگان تمپلاریسم و از روی آن فراماسونری هستند پشت آنها پنهان شوند. جاهایی که لباس قدیمی دردسر درست میکند مذهب نو میشود و مثلا خدای یهود تبدیل به عیسی مسیح میشود و مسیحیت، یهودیت را پشت سر مینهد و چرخه دراینجا یک بار دیگر تکرار میشود. هنوز میتوانید در کریسمس و در برجستگی بابانوئل بیش از عیسی مسیح، رد مسیحیت راستین را آن موقع که از استتتارش پشت راستکیشی مسیحی بیرون می آید تا خودنمایی کند بیابید. بابانوئل در اصل سنت نیکولاس است که ظاهرا فرقه ی خاصی ندارد ولی در میان جریان های انکار شده ی مسیحیت، فرقه ای به نام نیقولیان یا نیکولایی ها وجود داشته اند. آنها پیروان یک سنت نیکولائوس هستند که از طرف پطرس قدیس به شماسی کلیسای اورشلیم منصوب شد. او همسر زیبایش را رها کرد تا هر مردی که خواست از او لذت ببرد و این مبنای رسم هرزگی و عوض کردن شریک های جنسی شد که شبتایی ها و فرانکیست ها به عاملان ترویج آن در اروپا و امریکا شناخته میشوند. قابل باور است که سنت نیکولاس هم استتاری بر نام مشابه سنت نیکولائوس بوده است و قطعا کسانی که چنین قهرمانانی را پشت ظاهر راستکیشی مسیحیس استتار میکنند قصد واقعی بر ایجاد یک بهشت زمینی با الگوی اخلاق مسیحی ندارند. برای این که رهروان خوش نیت نوین هم مجاب به تداوم این مسیر شوند، میبینیم که در متون مقدس مسیحیت کنونی هم فرازهایی گنجانده میشوند که عدم اصرار بر اصلاح جامعه را فرمایش میکنند مانند مکاشفه ی یوحنا 11 : 22 که میفرماید: «بگذار آن که ظالم است همچنان ظالم باشد؛ و آن که پلید است همچنان پلید باشد؛ و آن که عادل است، همچنان عادل باشد؛ و آن که مقدس است، همچنان مقدس باشد.» بدین ترتیب، مذهب همه گیری که ادعای خدایی بودن دارد، هیچ مقاومت واقعی ای در مقابل شیاطین و اجنه نخواهد کرد و تامین مالی کلیساهای بنیادگرای امروزی توسط نهادهای ماسونی این را نشان میدهد. این وضعیت بیشتر باعث اثبات قدرت اجنه ی شرور دشمن خدا یعنی همان آرخون ها یا شیاطین دشمن انسان به روایت غنوصی گری میشود که قرار است از طرف سمائیل به حکومتشان بر انسان ها ادامه دهند. مسیحیت فراماسون ها را نوکران این شیاطین میخواند و آنها را به جادوگری و قربانی کردن انسان ها بقرای شیاطین در مراسم افسون متهم میکند. عجیب این که فراماسانوری بی هیچ عذاب وجدانی اتهامات وارده به خود را با ساختن انبوهی از محصولات رسانه ای حول جادوگران و شیاطین و خوناشام ها و موجودات انسانی اثبات میکند و در این محصولات، از این دشمنان مسیحیت، چهره هایی جذاب، مثبت و حتی مقدس ارائه میدهد. درست مثل شیاطین، فراماسون ها هم علاقه مند به جاهای دنج و دور از هیاهو هستند و در امریکا ساختمان هایشان در اماکن خلوت و دور افتاده یا در دل پوشش گیاهی و یا در جاده های بین شهری واقعند. اگر دقت کنید فیلم های ژانر وحشت نیز معمولا همین نوع مناطق را برای رقم خوردن صحنه های قتل های فجیع با سلاح سرد انتخاب میکنند که ناحودآگاه یادآور شایعات حول تقدیم قربانی انسانی در مراسم جادوگری توسط فرقه های رازور در چنین مناطقی است.:

Freemasons as Parasites: FELIX NOILLE: STOLEN HISTORY: Dec 2, 2020

علاقه ی فراماسونری به جادوگری ریشه ی دقیقی در خرافات قرون وسطایی ندارد و بیشتر، تلاشی سیاسی برای به دست گرفتن راه حل های جایگزینی است که به دلیل عدم توازن و تعادل مالی و روانی در مردم، ممکن است به راه حل مورد علاقه ی مردم علیه سیاست تبدیل شود. این راه حل ها، جادوگری و استمداد از اجنه اند که به دلیل رایج شدن در اثر ناامیدی از حکومت های جانشین خدای مسیحیت –یا کپی های اخلاقی نمای دیگرش- ممکن است از کنترل خارج شوند و باید اختیار آنها هم به دست حکومت بیفتد، امری که بهانه ی سکولاریسم ادایی در سطوح سیاسی-اجتماعی میشود. روزنامه ی هفت صبح در صفحه ی اول از شماره ی 18مرداد 1404 در مقاله ای بی امضای نویسنده به نام «جست و جوی معنا در کوچه های بن بست: چرا قشری از جامعه به رمال ها پناه میبرند؟» استدلال دورکیم را می آورد که: «در زمان های بحران، وقتی نهادهای اجتماعی مانند دولت یا نظام آموزشی ناکارآمد میشوند، افراد به سمت راه حل های غیر رسمی و حتی غیر منطقی روی می آورند.» و درباره ی انعکاس این وضعیت در اقبال به جادوگری در ایران امروزی مینویسد:

«این صحنه ها فراتر از یک تجارت غیر اخلاقی، نشانه ای از بحرانی عمیق تر در جامعه است، بحرانی که امیل دورکیم، جامعه شناس برجسته ی فرانسوی آن را "آنومی" مینامد که در آن هنجارهای اجتماعی کم رنگ شده و افراد در خلأ ارزش ها و معانی مشترک، احساس سرگشتگی و بی ریشگی میکنند. اما چرا جامعه ای به سمتی میرود که افرادش برای یافتن امید به طلسم های میلیونی و مهره های مار کبری پناه میبرند؟ جامعه به عنوان یک موجودیت جمعی، نیازمند همبستگی اجتماعی است که از طریق ارزش ها، هنجارها و مناسک مشترک حفظ میشود. در جوامع مدرن، تحولات سریع اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی میتوانند این همبستگی را تضعیف کنند. در ایران امروز، فشارهای اقتصادی مانند تورم، بیکاری و افزایش هزینه های زندگی، همراه با شکاف های طبقاتی فزاینده، ساختارهای سنتی حمایت اجتماعی را متزلزل کرده است. خانواده ها که زمانی منبع اصلی حمایت عاطفی و اقتصادی بودند تحت فشارهای مالی و اجتماعی از هم میپاشند یا توانایی حمایت از اعضای خود را از دست میدهند. در این فضا افراد احساس میکنند که دیگر به نهادهای سنتی مانند خانواده، مذهب رسمی یا دولت نمیتوانند تکیه کنند. حالتی که در آن قواعد اجتماعی دیگر راهنمای رفتار نیستند و افراد در جست و جوی معنا و کنترل بر زندگی خود به راه حل های نامتعارف روی می آورند. خلأ هنجارها به ویژه در شرایطی تشدید میشود که افراد با عدم قطعیت های متعدد مواجهند. برای مثال کسی که برای باز شدن گرهی از زندگی، 55میلیون تومان هزینه میکند، درواقع در تلاش است تا در جهانی پر از بی ثباتی، حس کنترل را بازسازی کند. رمال ها و فالگیرها در این بستر به عنوان "مناسک جایگزین" ظاهر میشوند. مناسک، حتی در اشکال غیر مذهبی به افراد کمک میکنند تا احساس تعلق و معنا را بازسازی کنند. شمع های لرزان، زمزمه های مرموز و اشیای جادویی مانند مهره های مار کبری، به نوعی مناسک مدرن تبدیل شده اند که به مشتریان وعده ی کنترل بر آینده ای نامطمئن میدهند. این مناسک، هرچند کاذب، به افراد این احساس را میدهند که میتوانند سرنوشت خود را تغییر دهند، حتی اگر این تغییر به قیمت میلیون ها تومان تمام شود. این مناسک جاگزین به ویژه در میان طبقات متوسط و پایین که از فشارهای اقتصادی رنج میبرند، جذابیت بیشتری دارند. اما گزارش نشان میدهد که حتی طبقات مرفه نیز به فالگیرهای VIP با دکورهای لوکس و قیمت های چند میلیونی روی می آورند. این امر نشاندهنده ی گستردگی آنومی است که نه تنها فقرا بلکه ثروتمندان را نیز در بر گرفته زیرا حتی آنها نیز در برابر عدم قطعیت های اجتماعی و اقتصادی احساس ناامنی میکنند. از سوی دیگر، تجاری سازی این مناسک نیز خود بخشی از منطق سرمایه داری مدرن است. رمال ها با تبدیل ناامیدی به کالایی لوکس از نیازهای عاطفی و روانی افراد سوء استفاده میکنند. قیمت های گزاف نشاندهنده ی تبدیل معنویت به یک بازار سودآور است. این تجاری سازی تنها به پول محدود نمیشود. رمال ها با ایجاد فضاهای وهم آلود و استفاده از اشیای عجیب، نوعی اعتبار کاذب برای خود میسازند. این اعتبار کاذب، مشتریان را متقاعد میکند که راه حل مشکلاتشان در این مناسک نهفته است. درواقع، رمال ها از شکاف میان نیازهای روانی مردم و ناکارآمدی نهادهای رسمی سوء استفاده میکنند و با ایجاد یک بازار سیاه، ناامیدی را به کالایی گرانقیمت تبدیل میکنند.»
مسلما جادوگری و رمالی با سرمایه داری و فراماسونری به وجود نیامده اند ولی میتوان گفت زمانی شرایط نابهنگام دیگری باعث اقبال شدید به آنها شده که این اقبال تا زمان ما و علیرغم کم و زیاد شدن مرتب آن ادامه یافته است. مطمئنا شرایط نابسامان و عدم وحدتی که در زمان تسلط استعمار غرب بر سرزمین های شرقی و جنوبی وجود داشته است، عامل جادوباوری شدیدی شده بوده و استعمار هم از طریق جادویی نشان دادن خود سعی کرده تا جادوهای بومی را انکار کند. در شاهنامه این شرایط را در نبرد قهرمانان تمدن ایرانی (اروپایی) با دیوها یا شیاطین میبیند. رهبران جادوگر این دیوها درست به اندازه ی قهرمانان ایرانی –و البته دیوهای رده پایین تر که بی هیچ زحمتی توسط قهرمانان ایرانی به قتل میرسند- از جنس گوشت و خونند و همچون انسان ها و جانوران، به زخم شمشیر و خنجر کشته میشوند؛ بنابراین بیش از این که به شیاطین معنوی اسلام نزدیک باشند، انسان های شریری هستند که فقط به خاطر جادوگری دیو شمرده میشوند. میتوان نبردهای پهلوانان ایرانی شاهنامه با دیوان را همتای قصه های پهلوانان شوالیه مانند روسی همچون داستان دستگیری "بلبل دزد" مقایسه کرد که با جادوگری طوفان ایجاد میکرد و انیمیشنش را در زمان کودکی از برنامه ی کودک شبکه ی دو دیده بودم. دیوهای روسی مثل بلبل دزد و بابا یاگا، درست مثل دیوهای شاهنامه مثل اکوان دیو، در پهنه های وحشی طبیعی ظهور میکردند و از جنس جغرافیای بومی سرزمین های فتح شده بودند. طبیعتا و همانطورکه پایان بلبل دزد با تحویل داده شدنش به شهر اسلاوی پس از دستگیری نشان میدهد، بخش اعظم سیاهنمایی ها حول شخصیت های پشت نقاب آنها بعد از سرکوبشان توسط تمدن شهری وارداتی به وجود آمده و به نظر نمیرسد مردم بومی از ابتدا مشکل فرهنگی چندانی با آنچه در سرزمین خود طبیعی می یافتند داشته بوده باشند. به همین دلیل، استعمارگر برای تصرف این نوع سرزمین ها باید بهانه ای بیش از قصد خیر مبارزه با جادوگری میداشت و سیاهنمایی های لازم را باید نگه میداشت برای بعد از جنگ و زمانی که تخریب چهره ی مغلوب برای پوشاندن اعمال غیر اخلاقی رخ داده در جنگ لازم بود.

در داستان تبدیل شدن توران به ایران، این بهانه قتل سیاوش به دست تورانی ها بود. سیاوش پسر نیمه تورانی شاه ایران بود که به خاطر فرار از هوس ناپاک نامادریش و اتهامات بی اساسی که نامادری به او وارد کرد، جلای وطن کرد و به سرزمین مادرش توران رفت و داماد افراسیاب شد. اما در آنجا به قتل رسید و این شد که پسرش کیخسرو برای گرفتن انتقام پدر، جنگ را از طرف ایران به توران تحمیل کرد. به نظر میرسد این بهانه، چیزی شبیه بهانه ی یهوه برای ایجاد جنگ در یهودیه از سمت روم به سزای کشتن عیسی مسیح باشد با این تفاوت که اگر پدر سیاوش ناخواسته و در اثر سرسپردگیش به نامادری سیاوش باعث مرگ پسرش شد، یهوه کاملا عامدانه پسرش را قربانی کرد و جایی هم که میتوانست پسرش را نجات دهد این کار را نکرد. ترکیب این دو قصه را در ادبیات غرب بیشتر با داستان مرگ ناخواسته ی هیپولیت پسر تزئوس بعد از خشم تزئوس به هیپولیت به دنبال اتهامات بی اساس فدر نامادری هیپولیت به او میشناسیم. اما یک نسخه ی دیگر از این داستان هست که قهرمان بی گناه آن به مسیح نزدیکتر و قتل او به دست پدر به اندازه ی مورد مسیح مستقیم است. این قهرمان، کریسپه پسر کنستانتین کبیر است که بعد از این که "فاوستا" معشوقه ی کنستانتین به او اتهام بی اساس تلاش برای تجاوز به خود را وارد کرد، به دستور پدر به قتل رسید.

موضوع کریسپه و ارتباطش با مسیح در مقاله ای از ایگور لپرینس مطرح شده است. منبع او کتاب «هماهنگی زمانی تواریخ چهارمین سلطنت بر اساس ترتیب سال ها» اثر پیر پواسون دو لا بودینپر منسوب به سال 1584 است. ظاهرا پس از آن و در سال 1639، گرنیل نمایشنامه ای را منتشر کرد که به عنوان اولین نمایشنامه ی فرانسوی با عنوان "گناهکار یا مرگ کریسپ" شناخته میشود. چند سال بعد و در سال 1646، تریستان لرمیت، نمایشنامه ی "مرگ کریسپ" را نوشت که بسیار موفق بود و توسط مولیر اجرا شد. نمایشنامه ی "فدر" که قصه ی مشابه هیپولیت را سوژه کرده است، به پس از اینها و سال 1677 منسوب است. لپرینس، سه گانه ی هیپولیت، فدر و تزئوس در این اثر را ملهم از سه گانه ی کریسپه، فاوستا و کنستانتین در نمایشنامه ی قبلی میشمرد. مدتی پس از این اتفاقات فرهنگی و در سال 1684، گاهشماری اسکالیگر ارائه میشود که مبنای گاهشماری کنونی میشود و گاهشماری پواسون را انکار میکند. در مورد تاریخ مسیحیت تا زمان کنستانتین، گاهشماری اسکالیگر بر گاهشماری اوزیبیوس استوار است که هیچ اطلاعاتی درباره ی کریسپه پسر کنستانتین نمیدهد و دلیلش به نظر لپرینس این است که کریسپه ی او تبدیل به عیسی مسیح شده و در سیصد سال قبل از کنستانتین در تاریخ قرار گرفته است. به خاطر تاثیر اوزیبیوس که احتمالا اختراع دیگر سازندگان گاهشماری اسکالیگر برای تایید او است، کریسپه که در قرن 17 بسیار معروف بود، در قرن 18 به فراموشی سپرده شد. ارتباط کریسپه با عیسی مسیح، مربوط به ارتباط سزاریون پسر ژولیوس سزار با عیسی مسیح است. بطلمیوس سزار معروف به سزاریون، پسر ژولیوس سزار از کلئوپاترا ملکه ی مصر، پس از قتل سزار در سال 44 قبل از میلاد به دنیا آمد و بعدا در 15سالگی به دستور اگوستوس سزار اولین امپراطور روم به قتل رسید. تولد سزاریون با ستاره ی مرموزی مرتبط است که به نوشته ی سوئتونیوس منشی هادریان، چهار ماه بعد از ترور سزار در آسمان روم مشاهده شد. ستاره ی سزاریون به شکل یک ستاره ی هشت پر روی سکه های او نشان داده میشد. این ستاره با ستاره ای که در زمان تولد مسیح ظهور کرد مقایسه شده و فومنکو آن را ابرنواختر سال 1054 میلادی معرفی میکند که با تاریخ او برای تولد مسیح در قرن 11 مطابقت دارد. دیدیه لاکاپله میگوید آن میتواند به قرن 16 هم منسوب شود و با ستاره ای که گفته شده در آن زمان برای مدتی در صورت فلکی ذات الکرسی نمایان شد، مطابقت یافته باشد. البته سزاریون تا حد زیادی بازتاب دیگری از پدرش گایوس ژولیوس سزار است و ظاهرا همین جا به کریسپه ربط پیدا میکند. لقب کریسپه «ژرمانیکوس ماکسیموس» است و او در راین مستقر بوده است. در زمان تیبریوس هم یک ژرمانیکوس در راین مستقر بود که نام گایوس ژولیوس سزار را بر خود داشت و در سن 33سالگی در یهودیه و در پی یک توطئه درگذشت؛ یادآور به قتل عیسی مسیح در 33سالگی در یهودیه. کلمه ی هازار که بعدا سزار شد، از "اسار" در سامی به معنی سَروَر و والا ریشه میگیرد. در تلمود بابلی، افرائیم و الیعازر، مسیح های یهودیان عنوان شده اند که نام الیعازر میتواند به خدا-اسار معنی شود و امکان تبدیل آن به یولیوس/ژولیوس سزار وجود دارد. قتل سزار توسط افرادش در یک یورش جمعی، شبیه قتل شاه-خدای یهود یعنی عیسی به دست قوم خودش است. این قتل جمعی را در داستان قتل ازیریس شاه-خدای مصر به دست 72 نفر از افرادش به رهبری سیت هم داریم و البته نام اسری/ازیریس هم از همان ریشه ی اسار است. بازگشت سزار با دوباره متولد شدنش به شکل سزاریون پس از قتلش، شبیه بازگشت ازیریس پس از مقتول شدن با دوباره متولد شدن به شکل هورس است. تجسم زمینی مدل سابق ازیریس به شکل گاو نیز یادآور تبدیل شدن زئوس رئیس خدایان یونان به ورزاو برای بردن اروپا ملکه ی فنیقی به جزیره ی کرت در آغاز تاریخ یونان است. زئوس معادل یونانی ژوپیتر رئیس خدایان رومی است که امپراطوران روم تجسم زمینی او شمرده میشدند. در کتاب «گاهشماری اصلاح شده ی پادشاهی های باستانی» منسوب به اسحاق نیوتن از 1728، آمده است که فنیقی هایی که به یونان وارد شدند، همگی پادشاهان خود را ژوپیتر مینامیدند و خدایان اورانوس، ساتورن و دیونیسوس هم ژوپیتر نامیده میشدند؛ اما تنها ژوپیتری که به این نام مهم شد، مینوس شاه کرت بود. مینوس که در داستان تثبیت شده اش در میتولوژی رسمی، نتیجه ی ازدواج ژوپیتر با اروپا است، نخستین قانونگذار برای یونان بود. ژوپیتر او در کوهی به نام ایدا و توسط نژاد قبلی انسان موسوم به کوریت ها بزرگ شده بود و درواقع نسخه ای فرازمینی شده از خودش بود. ژوپیتر لقب جوویس خدایی است که نامش تنها تلفظ دیگری از یهوه است. بنابراین سزاریون بعد از مرگ پدرش همچون عیسی مسیح هنوز تحت مشیت او است و قتل او نیز کار نسخه ی جدیدی از پدرش است. در این مورد نکته ی جالب این است که اگوستوس جانشین ژولیوس سزار، همنام او است و «گایوس ژولیوس سزار اکتاویوس» نامیده میشده است. در نظر گرفتن این نکته کمک میکند تا اگوستوس را یک نسخه ی تکراری از گایوس ژولیوس سزار بشمریم. بنابراین سزاریون در داستان اولیه توسط پدرش کشته شده است، درست مثل کریسپوس پسر کنستانتین؛ چون کنستانتین فقط نسخه ی دیگری از اگوستوس بوده است. جئوفری اهل مونموث، کنستانتین را پدر اوتر و امبروسیوس شمرده است که اوتر پدر شاه آرتور معروف بریتانیا است. امروزه معمولا کنستانتین بریتانیا در وقایعنامه ی جئوفری را شاهی متفاوت از کنستانتین رومی میشمرند. ولی لپرینس معتقد است که اینها در ابتدا یک نفر بودند و امبروسیوس پسر کنستانتین، همان کریسپه است. جئوفری مونموث، امبروسیوس -امریس در ولزی- را با مرلین جادوگر برابر میداند. به نوشته ی لپرینس، آمبروس یا امبروز در وقایع نگاری های لاتین منسوب به قرون 6 تا 11 میلادی، با عناوین ریوتاموس، پادشاه پادشاهان، شاهزاده ی رومی ها، پادشاه دو سوی دریا، پادشاه فرانک ها، بریتانیایی ها و آرموریکان ها، و پیامبر خوانده شده است. در سال 1744 کلود رابین کتاب «مونت گلون» را نوشت و در آن، سناتور رومی به نام کنستانس و همسرش هلن گلاستر را والدین ماکسیمیان، پدر کنستانتین، پدر کنستانس، پدر اوتر، پدر آرتور خواند که به نظر میرسد طولانی شدن شجره نامه ی کنستانتین (پسر کنستانس و هلنا) با تبدیل شدن افراد واحد با روایت های متفاوت به چندین نفر را نشان میدهد. در این کتاب، کنستانس از نسل بروتوس تروایی شمرده شده و این بروتوس که از نسل زئوس بوده است، جد سلت ها، برتون ها و انژوین ها خوانده شده است. چیفلت ژزوئیت نوشته است که کنستانتین در بزانسون واقع در گاول به مسیحیت گروید. در سال 1888 اگوست کاستان، کتابی نوشت که نشان میداد سکوانی های فرانش کنته در گاول، در فتح یونان توسط گالیک ها شرکت داشتند. برنوس رهبر گالیک ها 500سال قبل از میلاد مسیح در مقابل معبد دلفی درگذشت. پس از فتح قستنطنیه آنها به نام شهر خود، بزانسون، نام قستنطنیه را به بیزانس تغییر دادند و منطقه ی کریسوپولیس را ساختند که گفته میشود نامی برای شهر قرون وسطایی بزانسون بوده است. لپرینس این اطلاعات را در مقابل فرازی از کتاب «یادداشتی درباره ی گاول های زمان هونوریوس» قرار میدهد که بزانسون را civitas crispolinorum id est vesonito مینامد و نتیجه میگیرد که نام دیگر کریسوپولیس، کریسپوپولیس یعنی شهر کریسپه بوده است و بنابراین کریس، کریست و کریسپ همگی تلفظ هایی مختلف از نامی واحدند که لقب جسوس یا یسوع یعنی عیسی مسیح بوده است. لاکاپله معتقد است که جسوس/یسوع، در ابتدا تلفظ دیگری ازنام جهووه/یهوه خدای یهود بوده است و او در ابتدا جایی بین ازیریس و ژولیوس سزار گیر کرده بوده است. گزارش یوسفوس فلاویوس از این که او و یعقوب عادل برای ژولیوس سزار قربانی کرده اند، از نظر لاکاپله خیانت به یهودیت محسوب نمیشود بلکه یهودیت اصلی را نشان میدهد. یعقوب عادل، حواری بلافصل عیسی در خود اورشلیم و معبد آن است و به ادعای یوسفوس، تصرف یهودیه به دست رومی های کافر، به سزای قتل او انجام گرفت. معبد اورشلیم او همان تمپلی است که تمپلارها از آن نام دارند و پیشوای تمپلارها یعنی ژاک دو مولای (مولا یعقوب) به نظر لاکاپله فقط یک نسخه ی دیگر یعقوب عادل است. او به همان شکل، به دست مومنان جاهل به قتل میرسد تا بهانه ی تصرف کفار بر سرزمین خدا فراهم شود. در مورد تمپلارها این الگو با بازگشت آنها به شکل فراماسونری و تسلط آنها بر واتیکان رم محقق میشود و همانطورکه آلبرت پایک فراماسون والامرتبه میگوید، فراماسونری در اساس خویش همان کیش ازیریس است. مسیحیت راستکیش دشمن تمپلارها اصلا در این زمینه خارج از ضابطه عمل نکرده است. چون ازیریس فقط یکی از دو الگوی مسیحایی تمپلاریسم است. دومی میترا است. درحالیکه ازیریس به شکل گاو است، میترا خدایی گاو کش است و گاوکشیش را در راستکیشی مسیحی و در جهت اختراع تشرع یهودی، موسی موقع شکستن بت گوساله ی سامری به عهده میگیرد. این کارها لازم است تا هر از چند وقت، مذهب ماسونی، خود را نابود کند و به شکل جدیدی از نو بسازد. برای همین دشمن سازی های سیاسی است که به قول روچ ساوکر، در جریان انقلاب های فرانسه، فراماسون ها بعد از تصرف کشور و ترویج کفر در آن، همزمان تاریخی با 1400سال حکومت کلیسای کاتولیک بر فرانسه، برایش دست و پا میکنند که اصلا سخت تر از تهیه ی 5000سال تاریخ برای مصر باستان در یک جعل و تحریف مشابه نیست. مطابق همین الگو به عقیده ی ساوکر، جنگ، راه بسیار مناسبی برای تخریب فرهنگ ها و بقایای گذشته ی ممالک و جانشین کردن آنها با تاریخ ها و فرهنگ های تصنعی بوده است.:

“TOP SECRET NUMERO 128”: D.LACAPELLE: THEOGNOSIS: 31 JULY2025

در مقایسه ی این روند با طغیان سیت علیه ازیریس، بد نیست در نظر داشته باشیم که او خدای جنگ بوده و از موقعیت خود برای کودتا علیه شاه-خدا استفاده کرده است. ازیریس در مقام یک شاه جنگجو معمولا با صورت فلکی جبار یا اوریون تطبیق میشود. در مقابل این صورت فلکی، صورت فلکی ثور یا ورزاو قرار دارد که به نظر میرسد جبار به جنگ او میرود. ظاهرا باید ثور برابر سیت باشد و این کمی مشکل ساز است چون معمولا سیت نه به گاو بلکه به خر مجسم میشده است. اما سر ورزاو تنها تجسم این قسمت از آسمان نبوده است. جبار در درجه ی اول مجسم کننده ی خدای خورشید است و ازیریس هم یک خدای خورشیدی است. ازجمله سلاح های خدایان خورشیدی مثل مردوخ، آرواره ی خر بوده که امروزه بیشتر به سلاح یک پهلوان یهودی مشهور تورات به نام سمسون که نامش به معنی «خورشیدی» است شناخته میشود. جرج سانتیلانا و هرتا دچند در کتاب «آسیاب هملت» (1969) اشاره میکنند که شاخ های V شکل صورت فلکی ثور به آرواره ی خر هم شبیهند و درواقع ثور میتوانسته بخشی از جبار و نشاندهنده ی او با آرواره ی خر در دست برای جنگ باشد.:

“SAMSON AND THE SEVEN LOCKS OF HIS HEAD”: DAVID MATHISEN: STAR MYTHS OF THE WORLD: 16 JAN 2015

آرواره ی خر سلاح جبار است چون او در مقام سیت خر مانند، سلاح ازیریس علیه دشمنانش است ولی این سلاح علیه ارباب خود طغیان میکند و این طغیان قطعا معادل طغیان بخش حیوانی وجود فرد یا جامعه علیه کلیت آن است که در مدرنیته در شدیدترین ابعاد خود رقم خورده است. مرزبندی دنیای فعلی در یک حالت آماده باش جنگی دائم کمک میکند تا سیاست همیشه بتواند به بهانه ی شرایط اضطراری، تلاش هایی در جهت تغییر این وضعیت را سرکوب کند و بنابراین طبیعی است که ایجاد دنیای کنونی، ارتباط مستقیم با رشد نظامی گری بر ضد عقلانیت دارد؛ امری که تاریخ یونان باستان آن را به شکل داستان سرکوب آزادی ها در یونان به دنبال هرج و مرج جنگی ای توصیف میکند که به ایجاد امپراطوری اسکندر مقدونی انجامید. فومنکو در کتاب شاهنامه، حمله ی اسکندر نیمه ایرانی-نیمه رومی به ایران را روایت دیگر حمله ی گشتاسب ایرانی از روم به ایران میشمرد و هر دو را با جنگ های صلیبی تطبیق میکند که نظامیان مسیحیت غربی بر شرق تحمیل کردند و اورشلیمِ هدف حمله در این جنگ را هم قستنطنیه تعیین میکند. به عقیده ی او این همان جنگ روم باستان علیه اورشلیم یهودیه است و صلیبیونی که به قدرت رسیدند و دین سازی کردند عثمانی هایند. فومنکو در اوایل فصل 10 کتابش به ذوالقرنین یعنی صاحب شاخ ها نامیده شدن اسکندر در منابع شرقی اشاره میکند و آن را با تصاویری از عثمانی ها با عمامه هایی که کلاهی شاخ مانند از آنها بیرون آمده است مقایسه میکند؛ ازجمله این پرتره از سلطان سلیمان قانونی.:

البته استدلال فومنکو قوی نیست چون ذوالقرنین یعنی صاحب دو شاخ، درحالیکه روی سر این عثمانی ها یک شاخ قرار دارد و این تک شاخ هم جانشینی برای کلاه فریجی است که هم در ترکیه و هم در اروپای قدیم رایج بوده است.:

ولی اتفاقا این استدلال، بحث ما را تقویت میکند. دو شاخ، اشاره به شاخ های قوچ مانند ژوپیتر آمون پدر اسکندر است. آمون هم پدر اسکندر است و هم پدر ازیریس. نیوتن در گاهشماری اصلاح شده ی خود مینویسد که ازیریس را اعراب به نام "باخوس" (بک/بغ) میشناختند و فریجی ها به نام ماروفیس یا مرویس که در نام همان مارس خدای جنگ در نزد رومی ها است.:

“ISAAC NEWTONS CHRONOLOGY OF ANCIENT KINGDOMS”: FROSTY CHUD: STOLEN HISTORY: 31 AUG 2024

بنابراین اگر میخواهیم فروکاهی ازیریس به ماشین جنگی سیت را دنبال کنیم، هویت فریجی شروع خوبی است. این که عثمانی ها به این هویت روی خوش نشان دادند، با شورش آنها علیه امرای غربیشان نسبت دارد. تجزیه ی ناشی از این یورش درواقع همان تجزیه ی پادشاهی یهود به دو رژیم متخاصم یهودا و اسرائیل است که به ترتیب با نمادهای شیر و تک شاخ نشان داده میشوند.:

درواقع کلاه فریجی و عمامه ی شاخدار عثمانی هر دو جانشینی برای شاخ تک شاخ هستند و شورشی بودن آنها نسبت به حکومت الهی روم/اورشلیم را نشان میدهند. عثمانی ها این شورش را زیر لوای یک ایمان جایگزین یعنی اسلامی انجام دادند که هنوز برای مسیح احترام زیادی قائل است ولی شگفت این که وقتی روم یک دشمن سکولار مثل کفار انقلاب فرانسه پیدا میکند هنوز کلاه فریجی را بر سر دشمنان و نماد آنها می یابد. انگار هر کسی با هر مرامی وقتی علیه شیر یهودا شورش میکند و قوی میشود، هنوز باید مطابق نمادشناسی شیر یهودا جلو برود و خودش را تک شاخ جا بزند. بدین ترتیب دنیای انسان ها به دو جبهه ی رومی و ضد رومی تقسیم میشود که هر دو به لحاظ ایدئولوژیک رومی و تابع سیطره ی اعتقادی استعمار غربند. یعنی انسان بودن برابر با غربی بودن است.

ظاهرا آغاز استعمار با تصرف دنیای جدید در اواسط هزاره ی دوم میلادی آغاز انسان متعارف نیز هست. آ. تامانسکی در فصل 12 کتاب "تاریخ متفاوتی از امپراطوری روم" به این موضوع میپردازد. وی توجه میکند که در کتاب مقدس، خدا جهان را در 6 روز آفریده است و از طرفی از نظر کلیسا «هر روز خدا برابر هزار سال در زمین است.» آدم ابوالبشر در اواسط روز ششم آفرینش آفریده شده است و اگر این 6 روز را مانند کلیسا تعبیر به 6هزار سال کنیم، آفرینش انسان در اواسط هزاره ی دوم میلادی و حدود 500سال پیش یعنی در آغاز تاریخ منسوب به آغاز استعمار رقم خورده است. این دوره معاصر حکومت پاپ جولیوس دوم است که تامانسکی، نسخه ی اولیه ی او را برابر خود ژولیوس سزار میداند. جولیوس دوم قبل از پاپ شدن، در اثر فعالیت هایش در گاول رشد کرد و در آنجا به سازماندهی های نظامی مشغول بود، امری که با رشد اقبال ژولیوس سزار در اثر نبردهایش در گاول قابل مقایسه است و "ایمپراتور" هم قبل از این که با امپراطور به معنی فرمانروا معادل شود، به معنی فرمانده ی قوای مسلح بود. مسیح، آدم دوم است چون از اول خود آدم بوده و البته ژولیوس سزار هم یک نسخه از مسیح است.

این موضوع به زبان غیر اسطوره ای امروزه از زبان فعالان حوزه های علمی هم اعتراف میشود. به عنوان مثال میتوان به کتاب THE WEIRDEST PEOPLE OF THE WORLD از جوزف هنریچ اشاره کرد. در این کتاب WEIRD مخفف حروف اول کلمات WESTERN (غربی)، EDUCATED (آموزش دیده)، INDUSTRIALIZED (صنعتی)،RICH (ثروتمند)، و DEMOCRATIC (یعنی رشد کرده در جامعه ی پیرو دموکراسی) است. کتاب دکتر هنریچ به این موضوع میپردازد که تمام افراد جامعه ی مورد آزمایش در بیشتر پژوهش های غربی، از این منطقه ی محدود انسانی برگماشته میشوند ولی نتایج به دست آمده از آنها به تمام انسان ها در تمام دوران ها فرافکنی میشود درحالیکه شرایط متفاوت جغرافیایی و سیاسی و فرهنگی، مردم سرزمین های مختلف و زمان های مختلف را در موارد بسیاری از هم متمایز میکند. دکتر آذرخش مکری در کنفرانس خود در تلسی پیرامون "روانشناسی تکاملی" از این کتاب برای تایید آنچه خود "فلینستونتیزم" میخواند بهره میگیرد. فلینتسوتنز، یک انیمیشن قدیمی امریکایی درباره ی دو خانواده ی عصر حجری است که شرایط حاکم بر دنیای ماقبل تاریخ آنها کاملا گرته برداری شده از امریکای مدرن است. آنها مانند امروزی ها اتومبیل سوار میشوند ولی اتومبیلشان از جنس چوب و سنگ است. مانند امریکایی های امروزی حیوان دست آموز دارند و این حیوان دست آموز، یک دایناسور است که رفتارهایش یادآور یک سگ اهلی نژادگیری شده ی قرن بیستمی است. دکتر مکری هشدار میدهد که روانشناسی تکمالی مدام دارد مثل این کارتون فلینتستونز کار میکند و خصوصیات و سلایق بشر غربی دوران مدرن را به دوره ی ماقبل تاریخ و تمام طول تاریخ بشر فرافکنی میکند؛ بعد خودش درمیماند که چرا بر اساس آنچه توضیح داده است، نمیتواند وجود برخی خصوصیات روانی در انسان را توضیح نمیدهد؛ مثلا نمیتواند توضیح دهد چرا اسکسوالیزم وجود دارد درحالیکه قانونا نباید در انتخاب جنسی فرد اسکسوال به عنوان شریک جنسی انتخاب شود و ژنش تا حالا باید از بین میرفت؛ پاسخ این است که اصلا انتخاب جنسی ای در این قضیه اتفاق نمی افتاده چون تا چند دهه پیش، ازدواج اغلب بدون انتخاب شریک جنسی از طرف خود فرد انجام میشد و از طرف خانواده به فرد پیشنهاد یا تحمیل میشد و هنوز هم در بسیاری نواحی این امر رایج است، بنابراین ژن هیچ وقت امکان رد شدن از سوی همه ی انسان ها را پیدا نمیکرد. در مورد سلایق جنسی انسان ها و نقش آنها در شکل گیری نوع بشر، مکری از قانون پائولی –به نام جورج پائولی- استقبال میکند که بر اساس آن، از ابتدای شکل گیری شخصیت فرد انسانی، تصاویر جنسی که او با آنها روبرو میشود مدام وارد سرش میشوند و هر کدام بیشتر وارد ذهنش شوند بیشتر به کنش جنسی او شکل میدهند تا این که جایی این کنش تقریبا تثبیت میشود. با این که مکری این موضوع را درباره ی چگونگی همجنسگرا یا دگرجنس گرا شدن انسانها می آورد، ولی شاید بتوان دامنه ی آن را به وسعت تمام تصاویری که در جهان ابتدا از طریق رسانه و سپس از طریق مشاهده ی عمومی در سطح اجتماع تکثیر میشوند، بیان کرد. عمومی ترین تصاویر، همان موضوعاتی را در بر میگیرند که با سلایق جامعه ی مدرن غربی یا به قول هنریچ WEIRD ها مطابقت دارند. تردیدی وجود ندارد که با توجه به برتری اقتصادی و تکنولوژیک غرب، ارتباط با آن در جهت توسعه ی مادی و اطلاعاتی کشورها لازم و بایسته است اما گاهی لازم است حواسمان باشد که هر امر جدیدی میتواند یک خطای جدید و حامل آسیب هایی نگران کننده باشد و به هیچ وجه به صلاح نیست که حرف های تجاری را که ابداعات جدید را پاسخ به نیازهای حاصل از جبر هزاران ساله و میلیون ها ساله جا میزنند، دربست بپذیریم.

نور مقدس آدمخوار: کوانتوم و روانی به بزرگی جهان

تالیف: پویا جفاکش

در زبان بلغاری، دو کلمه ی متفاوت برای نور وجود دارد: سوتلینا و ویدلینا. سوتلینا به معنی نور فیزیکی است و از ریشه ای به معنی "درخشیدن" است درحالیکه ویدلینا به معنی نور معنوی است و ریشه اش به فعلی به معنی "دیدن" برمیگردد. ویدلینا نوری است که ما را قادر میسازد دنیای معنوی و نامرئی را ببینیم. با این حال، به طرزی متناقض این ویدلینا بود که به شکل مادی متراکم شد و سوتلینا، نور فیزیکی را به ما داد. حتما میدانید که نور فیزیکی، با بخار کردن آب، در حال تغذیه از آب به نظر میرسد اما از طرف دیگر، دنیای مادی هم از آب تشکیل شده است. در اساطیر کلدانی آمده که دنیای فیزیکی، از جسد تهامات مادر خدایان که از جنس دریا بود به وجود آمد بعد از این که او به دست مردوخ خدای خورشیدی کشته شد. تهامات به شکل یک اژدهای دریایی علیه خدایان شوریده بود و داستانش به روایت کتب مقدس یهودی-مسیحی از غلبه ی یهوه بر لویاتان اژدهای دریایی تبدیل شده است. همانطورکه مردوخ به شکل گوی خورشیدی با بال های عقاب نشان داده میشود، در اساطیر هندی، این غلبه را گارودا که خدایی عقاب مانند است انجام میدهد. گارودا دشمن خدایان مارسان موسوم به ناگاها است. طبق فرهنگ لغت سانسکریت-انگلیسی مونیه-ویلیامز، گارودا پرنده ای اسطوره ای است که ویشنو را بر خود حمل میکند. اندکی پس از تولدش چنان درخشید که خدایان گمان کردند او خود آگنی خدای آتش است و ترسیدند که نکند همه را در خود بسوزاند ولی وقتی هویت او در مقام گارودا را کشف کردند، او را ستایش کردند و نام های آتش و خورشید را بر او نهادند. نام "گارودا" را به بلعنده معنی میکنند چون استعاره ای از آتش است که همه چیز را میبلعد و البته خورشید هم از جنس آتش تلقی میشود. در اساطیر مصری، رع یا نسخه ی جدیدترش هورس زمانی که باید بر آپوفیس اژدهای تاریکی غلبه کنند، به شکل پرنده ای شکاری ظاهر میشوند. نماد عقاب در حال مبارزه با مار، تا قاره ی امریکا و به میان سرخپوستان یوکاتان رفته و اکنون نماد کشور مکزیک است. شاید همراه تاتارها از آسیا و از سمت شمال وارد قاره شده است ولی کشیش های قدیمی امریکایی مانند دیاز دل کاستیلو (1943)، داستان های مذهبی سرخپوستان امریکا را تحریف تعالیم مسیحی میشمردند که از غرب و توسط کواتزلکواتل وارد شده بودند. کواتزلکواتل که خدای پردار مکزیکی بود، در روایات اینان به کشیشی مقدس و پرهیزگار تبدیل شده بود، البته بر اساس این گزارش از فتح امپراطوری آزتک توسط کورتز که سرخپوستان معتقد بودند کواتزلکواتل به شکل مردی سفیدپوست و ریشو بوده و کورتز باید بازگشت کواتزلکواتل بوده باشد.:

“eagle vs serpent- what does It meaning?”: STOLEN HISTORY: 16 MAY 2021

ظاهرا نور فیزیکی، نور معنوی را به شکل ماده درآورده تا با تغذیه از آن، مواد معنویش را آزاد و برای تکمیل خلق دنیا هضم کند. مرگ دردآوری که از زنده شدن ماده در این راه حاصل میشود، ناچارا در وجود تمام موجودات زنده ضرب میشود و بیش از همه در انسان که با خود-خداپنداری، «امانت» تداوم خلقت را یکتنه به دوش گرفته است:

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند.

بنابراین یکی از دلایلی که جهان را به آب تشبیه میکنند، قرار گرفتنش در حالتی بی نظم مانند بین نور و جسم جامد است. آب خوری، زمینه ی اولیه ی جامد خوری است. برای همین نور تقویت شده در حالتی خشن تر و درحالیکه آب های بلعیده را به شکل طوفان در اطراف خود دارد، در قالب آذرخش به اجسام و موجودات جامدی حتی در ابعاد درختان عظیم حمله میکند و آنها را تخریب میکند. در اساطیر ژرمن، وتان –نسخه ی آلمانی اودین نورس- هم خدای دانش و شعر است و هم خدای جنگ، و هر دو اینها در نور آذرخش جمع می آیند. روز چهارشنبه به نام وتان، ودنزدی (ونزدی) نامیده میشود و همانطورکه میدانیم، این نام اکنون در سریالی از نتفلیکس به همین نام، روی دختری قرار گرفته که مسخ یک هیولا است و به هاید یا انسان هیولایی تبدیل میشود، همانطورکه دکتر جکیل دانشمند وقتی انسانیتش را از دست میداد به مستر هاید هیولا تبدیل میشد. این درواقع تبدیل بخشی از نور الهی به هیولای آبی تهامات است که در زندگی هر انسان، بازتولید میشود و بی نظمی های زندگی او را در بر میگیرد. ربط این بی نظمی با حرص بی انتهایی که ناشی از تجلی روح خدای بینهایت در انسان است، در مثنوی مولانا و در داستان مشهور "شیر و نخجیران" ظاهر میشود. در این داستان، شیر (اولین و فراگیرترین الگوی زندگی انسان در محیط اطراف او)، جانوران جنگل را شکار میکند و باعث نگرانی آنها شده است. حیوانات برای این که در تنش نباشند، با شیر عهد میبندند که هر روز یک حیوان را به قید قرعه به نزد او بفرستند. یک روز قرعه به نام خرگوش کوچکی می افتد. خرگوش بر اساس نقشه ای که کشیده است عمدا دیر به سر قرار میرود و در مقصد وقتی با خشم شیر روبرو میشود، بهانه می آورد که در راه، شیری که درون چاهی زندگی میکرده، او و خرگوش دیگری که اعزام بوده اند را اسیر کرده و او به زحمت فرار کرده درحالیکه خرگوش دیگر هنوز در چنگ شیر داخل چاه است. شیر از این که رقیبی طعمه ی او را از چنگش درآورده است خشمگین میشود و خرگوش را در چنگال میگیرد و میگوید "راه رفتن به سر چاه را به من نشان بده". خرگوش محل چاه را به شیر نشان میدهد و شیر بر لبه ی چاه، در آب آن مینگرد و شیری را میبیند که خرگوشی در چنگ دارد. با خشم به داخل چاه حمله میکند. وقتی به ته چاه میرسد میفهمد که به عکس خودش حمله کرده است ولی دیگر دیر شده بود. (درباره ی تحلیل مفصل تر این داستان رجوع کنید به مقاله ی دیگر من به نام آغاز و پایان عصر نوین (قسمت دوم))

مولانا در این داستان، شیر را نمادی از کسی میبیند که به کس دیگری به خاطر داشتن خصوصیت یا مالی –که خرگوش نماد آن است- حسادت میکند یا او را به خاطر آن شماتت میکند و یا هر دو که معمولا هر دو همزمان مصداق این شیر میشوند. در عین حال، خرگوش به جز نماد بودن برای اشیاء یا خصوصیات شخصیتی، با انسان ها یا جریان ها یا کشورهایی هم قابل تطبیق است که به نمادی از آن اشیاء -مثلا پول و اتومبیل و خانه های شیک- یا آن نوع خصوصیات رفتاری –شهوترانی، پول پرستی و حیله گری- تبدیل شده و به آن کنایه میخورند و میتوانند با همین نوع نمادسازی از خود، دشمنانشان –مابه ازاهای شیر- را نابود کنند. برای همین هم هست که در بازگویی های داستان های کتاب هندی "پانچاتانترا" داستان مزبور اغلب با عناوینی چون «خرگوش باهوش» و یا «خرگوش باهوش و شیر» منتشر، و خرگوش به گونه ی قهرمان و اسوه در آن مطرح شده است. به جز شیر و خرگوش، آب هم در حالت آیینه وارش نماد بسیار مهمی است. در بخشی از شعر، مولانا میگوید آب همچون آینه ای از تعلقات تمام نشدنی دنیوی است و نفس شیر –یا آدم هایی که در جای شیر قرار میگیرند- همچون کاسه ی کوچکی است که اگر بخواهد آب زیادی را از این «بحر عذاب» در خود جمع کند، از شدت سنگینی در آب فرو میرود و صاحبش را با خود غرق میکند.:

در شدن خرگوش بس تاخیر کرد

مکر را با خویشتن تقریر کرد

در ره آمد بعد تاخیر دراز

تا به گوش شیر گوید یک دو راز

تا چه عالم هاست در سودای عقل

تا چه با پهناست این دریای عقل

صورت ما اندرین بحر عذاب

میدود چون کاسه ها بر روی آب

تا شود پر بر سر دریا چو تشت

چونکه پر شد تشت، در وی غرق گشت

عقل پنهانست و ظاهر عالمی

صورت ما موج یا از وی نمی

هرچه صورت می وسیلت سازدش

زآن وسیلت بحر دور اندازدش

تا نبیند دل دهنده ی راز را

تا نبیند تیر، دورانداز را

اسپ خود را یاوه داند وز ستیز

میدواند اسپ خود در راه تیز

اسپ خود را یاوه داند آن جواد

و اسپ خود او را کشان کرده چو باد

در فغان و جست و جو آن خیره سر

هر طرف پرسان و جویان در به در

کانکه دزدید اسپ ما را کو و کیست؟

این که زیر ران تو است ای خواجه چیست؟

آری این اسپست لیک این اسپ کو؟

با خود آی ای شهسوار اسپ جو

جان ز پیدایی و نزدیکیست گم

چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم؟

کی ببینی سرخ و سبز و فور را

تا نبینی پیش از این سه، نور را

لیک چون در رنگ گم شد هوش تو

شد ز نور آن رنگ ها روپوش تو

چونکه شب آن رنگ ها مستور بود

پس بدیدی دید رنگ از نور بود

نیست دید رنگ بی نور برون

همچنین رنگ خیال اندرون

این برون از آفتاب و از سها

واندرون از عکس انوار علا

نورِ نورِ چشم خود نور دل است

نور چشم از نور دل ها حاصل است

باز نورِ نورِ دل، نور خدا است

کاو ز نور عقل و حس پاک و جدا است

شب نبد نور و ندیدی رنگ ها

پس به ضد نور پیدا شد ترا

دیدن نورست آنگه دید رنگ

وین به ضد نور دانی بی درنگ

رنج و غم را حق پی آن آفرید

تا بدین ضد خوش دلی آید پدید

پس نهانی ها به ضد پیدا شود

چونکه حق را نیست ضد، پنهان بود

که نظر بر نور بود آنگه به رنگ

ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ

پس به ضد نور دانستی تو نور

ضد ضد را مینماید در صدور

نور حق را نیست ضدی در وجود

تا به ضد او را توان پیدا نمود

لاجرم ابصار ما لاتدرکه

و هو یدرک بین تو از موسی و که

صورت از معنی چو شیر از بیشه دان

یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان

این سخن و آواز از اندیشه خاست

تو ندانی بحر اندیشه کجاست

لیک چون موج سخن دیدی لطیف

بحر آن دانی که باشد هم شریف

چون ز دانش موج اندیشه بتاخت

از سخن و آواز او صورت بساخت

از سخن صورت بزاد و باز مرد

موج خود را باز اندر بحر برد

صورت از بی صورتی آمد برون

باز شد که انا الیه راجعون

پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست

مصطفی فرمود دنیا ساعتیست

فکر ما تیریست از هو در هوا

در هوا کی پاید آید تا خدا

هر نفس نو میشود دنیا و ما

بی خبر از نو شدن اندر بقا

عصر همچون جوی نو نو میرسد

مستمری مینماید در جسد

آن ز تیزی مستمر شکل آمده است

چون شرر که ش تیز جنبانی به دست

شاخ آتش را بجنبانی بساز

در نظر آتش نماید بس دراز

این درازی مدت از تیزی صنع

مینماید سرعت انگیزی صنع

طالب این سرّ اگر علامه ای است

نک حسام الدین که سامی نامه ای است.

میبینیم که این شعر، دنیای خدا را به عالم "بی صورتی" تشبیه میکند که هم به آب تشبیه میشود و هم به نور، و نور را هم به آتشی تسبیه میکند که جامدات را مایع میکند تا از نو شکل بدهد مانند تمام چیزهای این دنیوی که بعد از فنا شدن دوباره به درون عالم نور برمیگردند تا به شکل نویی به جهان ما برگردند و اینها همه مصداق آیه ی قرآنی "انا لالله و انا الیه راجعون" میشوند. به طرز شگفتی اینها به شدت یادآور فیزیک کوانتوم هستند و خرگوش هم شبیه به دانشمندان پیرو جریان های سیاسی تامین کننده ی آنها که مانع از کشف این "سرّ" توسط مردم عادی میشوند بلکه نکند دیگر نشود مردم را در چاه فرقه سازی ها و "ضد" سازی ها هلاک کرد. پاول لوی که از ستایندگان پرشور فیزیک کوانتوم است این روند را با حرارت به این زبان توصیف میکند:

«برخلاف بسیاری از فیزیکدانان آموزش‌دیده ی امروزی، پدران بنیانگذار فیزیک کوانتومی مشتاقانه به پیامدهای فلسفی اکتشافات خود علاقه‌مند بودند و عمیقاً از آنها نگران بودند. به عنوان مثال، شرودینگر با اشاره به فیزیک جدیدی که خودش در ایجاد آن نقش داشت، گفت: "من آن را دوست ندارم و متاسفم که تا به حال با آن کاری داشته‌ام." از آنجایی که پدران بنیانگذار نظریه ی کوانتومی قادر به یافتن کلماتی برای توصیف عظمت آنچه کشف کرده بودند نبودند، وقتی از آنها خواسته شد تا در مورد پیامدهای نظریه‌های خود بحث کنند، "به لکنت زبان افتادند". آنها در حال کشف هیچ واقعیت کوانتومی پنهانی نبودند؛ آنها کم‌کم متوجه می‌شدند که مفهوم یک واقعیت مستقل عینی دیگر کاربردی ندارد. کل معنای واقعیت زیر سوال رفت. این پیشگامان فیزیک کم‌کم متوجه می‌شدند که به طور اتفاقی به کشفی دوران‌ساز برخورده‌اند که بدون شک سرنوشت آن تغییر مسیر تاریخ است. یافتن قلمرو کوانتومی مانند کشف جام مقدس است؛ جادوی آن می‌تواند همه چیز را تغییر دهد. و مانند جام مقدس افسانه‌ای، قدرت‌هایی که فیزیک کوانتومی آزاد می‌کند، می‌توانند برای خیر یا شر استفاده شوند. هافمن می‌نویسد: "و اینجا بود که پرده افتاد، پرده‌ای از سکوت غم‌انگیز و رازداری خفه‌کننده که ترسی مرگبار را پنهان می‌کرد. در مورد نظریه‌های جدید و عظیم چه می‌توان گفت. (...) چنین چیزهایی اکنون اسرار نظامی هستند که باید توسط جاسوسان گفته شوند اما نه توسط دانشمندان. با این حال، گوشه‌ای از پرده کنار رفته است تا بخش‌هایی از دانش به نور راه یابد. (...) روزهای کابوس از راه رسیده است و علم در خطر مرگبار تبدیل شدن به یک کاهن مخفی و نابارور است که اسرار خود را به تازه‌کارهای برگزیده‌ای منتقل می‌کند که با آزمایش‌های سخت روبرو می‌شوند و سوگند سکوت ابدی را می‌پذیرند. ما فقط می‌توانیم امیدوار باشیم که این خطر به زودی برطرف شود و روزی، هنگامی که آسمان روشن‌تر شود، علم دوباره آزاد خواهد بود تا با جسارت، در رفاقت خوب، در مسیر مسحورکننده ی خود به سوی ناشناخته‌ها گام بردارد." وظیفه ی ما این است که به یکدیگر کمک کنیم تا پرده را کنار بزنیم و بدین ترتیب بر پنهان‌کاری و جداسازی‌ای که دانش فیزیک کوانتومی به عنوان «اسرار صنفی» در میان «تازه‌کاران برگزیده» ی آن نگه داشته می‌شود، غلبه کنیم. کنار زدن حجاب رازداری به عرفان کوانتومی رهایی‌بخش اجازه می‌دهد تا «به سوی نور فرار کند»، تا این «نظریه‌های جدید و عظیم» بتوانند در «مسیر مسحورکننده» ی خود، آشکار شدن خود را از سر بگیرند و از این طریق به همه ی ما کمک کنند. کاشفان دنیای کوانتومی از وقوع تغییرات عظیم آگاه بودند، اما از معنای عمیق‌تر اکتشافات خود به همان اندازه که کرم ابریشم از سرنوشت خود برای تبدیل شدن به پروانه، پیش آگاهی کمی داشت، بی‌خبر بودند. سال‌ها طول کشید تا بازماندگان کم‌کم متوجه شوند که گردابی که علم آنها را چنان تحت الشعاع قرار داده بود، درد زایمان تشنج‌آور عصر جدیدی پر از امکانات شگفت‌انگیز بوده است. هافمن با اشاره به نظریه‌های کوانتومی که دائماً در حال ظهور هستند، ادامه می‌دهد: "اگرچه نسل‌های آینده محکوم به فراموشی هستند، اما همچنان ماجراجویی شگفت‌انگیز ذهن بشر، کاوشی شگفت‌انگیز در آثار خداوند باقی می‌مانند. (...) آنها هنوز در درون خود چیزی از ابدیت را در خود دارند و از نظر فانی ما، بنایی خیره‌کننده از شکوه و عظمت هستند که درخشش آن روح را شاد می‌کند و پرتوهای شجاع و مبارز را برای نفوذ در تاریکی و ظلمت اطراف می‌فرستد. در چنین نظریه‌ها و اکتشافاتی، مکاشفه‌ای، هرچند بسیار اندک، از شگفتی عظیم جهان هستی وجود دارد." فیزیک کوانتومی یکی از بزرگترین اکتشافات ذهن بشر در تمام دوران است. این یک مکاشفه ی زنده از آن چیزی است که دانستن آن برای ما بسیار مهم است. وظیفه ی ما این است که به پرتوهای درخشان فیزیک کوانتومی کمک کنیم تا «تاریکی و ظلمت» را که ظاهراً جهان ما را فرا گرفته است، بشکافند و راه آزادی ذاتی خود را به ما نشان دهند. یکی از اکتشافات اصلی فیزیک کوانتومی، به عبارت ساده، این است که جهان هستی «آن بیرون» و جدا از ما وجود ندارد. فیزیک کوانتومی بارها و بارها به صورت تجربی ثابت کرده است که هیچ جهان عینی و مستقلی وجود ندارد که بتوانیم آن را به صورت منفعلانه و عینی مشاهده کنیم. بلکه، فراتر از حتی کوچکترین سایه ی شک و تردیدی ثابت کرده است که عمل مشاهده ی جهان توسط ما، همان جهانی را که مشاهده می‌کنیم، تداعی می‌کند. مشاهده ی جهان توسط ما، جهان را تغییر می‌دهد. بازی جهان هستی یک ورزش مشارکتی است. باور به یک جهان مستقل و عینی، یک فرض ناخودآگاه ریشه‌دار است که هنوز در اعماق ذهن ناخودآگاه اکثر مردم، از جمله اکثر فیزیکدانان، نفوذ دارد. فیلسوف و ریاضیدان، آلفرد نورث وایتهد، اشتباه گرفتن یک انتزاع با یک واقعیت عینی را «مغالطه ی عینیت نابجا» می‌نامد. بررسی این موضوع که چگونه این مغالطه قرار دادن عینیت نابجا در جهانی که به هیچ وجه جامد نیست، می‌تواند به طور بالقوه بر ذهن ما تسلط داشته باشد، به گونه‌ای که به ایجاد مشکلات واقعی در جهان منجر شود، مفید است. حضرت دالایی لاما داستانی را نقل می‌کند که از دوست خود و یکی از «معلمان علمی» خود، فیزیکدان دیوید بوهم، می‌پرسد که چه اشکالی در باور به وجود مستقل چیزها وجود دارد، جدا از اینکه این باور، ماهیت واقعی وضعیت ما را به طور دقیق نشان نمی‌دهد؟ حضرت ایشان نحوه ی پاسخ بوهم را به شرح زیر بیان می‌کنند: "پاسخ او گویا بود. او گفت اگر ایدئولوژی‌های مختلفی را که تمایل به تقسیم بشریت دارند، مانند نژادپرستی، ملی‌گرایی افراطی و مبارزه ی طبقاتی مارکسیستی، بررسی کنیم، یکی از عوامل کلیدی منشأ آنها، تمایل به درک چیزها به عنوان چیزهایی ذاتاً تقسیم‌شده و نامرتبط است. از این تصور غلط، این باور ناشی می‌شود که هر یک از این تقسیم‌بندی‌ها اساساً مستقل و خودموجود هستند." بوهم اشاره می‌کند که داشتن تصور غلط از یک موقعیت منجر به این باور اشتباه می‌شود که آنچه ما به طور مستقل می‌بینیم، به طور عینی و مستقل وجود دارد. این فکر که دیدگاه ما بدون چون و چرا درست است - چه دیدگاه ما در مورد یک موضوع خاص باشد و چه در مورد کل جهان - ریشه ی بسیاری از ایدئولوژی‌های سفت و سخت و تخریب‌های ایجاد شده توسط انسان است. با مجذوب شدن به ذهن خود، می‌توانیم خود را حق به جانب بدانیم که حقیقت را در اختیار داریم، که می‌تواند به راحتی الهام‌بخش جنگ‌های صلیبی برای تغییر دین افراد ناآگاه باشد، همانطور که در طول تاریخ بارها و بارها به طرز غم‌انگیزی مشهود بوده است. باید توجه ویژه‌ای به این نکته داشته باشیم که همان پویایی روانشناختی اساسی که باعث می‌شود ماهیت جهان فیزیکی ظاهری را اشتباه تفسیر کنیم، باعث می‌شود که بین خودمان نیز تفرقه و قطبیت ایجاد کنیم. سپس جامعه ی بشری را به اردوگاه‌های مختلفی با تفاوت‌های آشتی‌ناپذیر تبدیل می‌کنیم که به نظر عینی واقعی می‌رسند و بدین ترتیب پیش‌شرط‌های درگیری و جنگ داخلی بی‌پایان را ایجاد می‌کنیم. شرودینگر با اشاره به آنچه او «فرضیه ی جهان واقعی» می‌نامد، می‌نویسد: "بدون اینکه از آن آگاه باشیم و بدون اینکه به طور دقیق و سیستماتیک در مورد آن عمل کنیم، سوژه ی شناخت را از حوزه ی طبیعتی که برای درک آن تلاش می‌کنیم، حذف می‌کنیم. ما با شخص خود به بخشی از یک ناظر که به جهان تعلق ندارد، باز می‌گردیم که با همین رویه به یک جهان عینی تبدیل می‌شود." با حذف «سوژه ی شناخت» - که ما هستیم - از جهان، ما زندگی را از طبیعت حذف می‌کنیم، آن را به یک جسد تبدیل می‌کنیم و تصویری مرده از یک جهان زنده ایجاد می‌کنیم. در عین حال، ما بخشی از خود را به شبیه‌سازی همین ماده ی بی‌جان که هیچ ارتباطی با روح حساس اساسی ما ندارد، تقلیل می‌دهیم. علم ماتریالیستی و تقلیل‌گرا با حذف خود از جهان، ابتدا جهان را در تئوری و سپس در عمل نابود می‌کند. علم با حذف خود از متن این جهان، هرگونه امکانی را برای تجربه ی ماهیت واقعی‌مان از بین می‌برد، چه برسد به اینکه قدرت ما را برای ایجاد هرگونه تغییر واقعی در جهان از دست بدهد. با حذف خود از تصویر طبیعت، ما "با همین رویه"، در همان لحظه، ظهور یک جهان عینی را تداعی می‌کنیم که سپس آن را هم خود-موجود و هم یک امر مسلم و غیرقابل انکار می‌دانیم. این دو فرآیند به طور متقابل و همزمان با هم به وجود می‌آیند و یکدیگر را تقویت و مشروط می‌کنند. این در واقع یک فرآیند است، با دو جنبه ی مرتبط و خود-تقویت‌کننده. ما دو کار را همزمان انجام می‌دهیم: جهان اشیاء را می‌سازیم و سوژه ی شناخت - خودمان - را از آن حذف می‌کنیم. مانند دو روی یک سکه، تصویر یک جهان عینی در بیرون و شناسایی به عنوان یک خود جداگانه در اینجا، به طور متقابل با هم به وجود می‌آیند و یکدیگر را تولید می‌کنند. وقتی فکر می‌کنیم جهان به طور عینی مستقل از ما وجود دارد، تصویر خود از جهان را تحریف می‌کنیم، که فرآیندی است که طی آن نمی‌توانیم جلوی تحریف همزمان تصویر خود از خودمان را بگیریم، زیرا ما ناگزیر بخشی از جهان هستیم. سپس می‌توانیم به راحتی از قدرت خلاق درون خود که هدیه ی بالقوه ی ما به جهان در آن نهفته است، بی‌خبر بمانیم. توهم واقعیت بیرونی چنان به طرز قانع‌کننده‌ای واقعی است که یک باور قوی همزمان ایجاد می‌کند مبنی بر اینکه یک مرکز عملیات روانشناختی ذاتاً واقعی، یک نقطه ی مرجع ذهنی موجود و مرکز عمل ارادی در درون ما -نفس ما، حس خود فردی ما- وجود دارد که سپس متقابلاً به توهم یک واقعیت بیرونی ذاتاً موجود در یک حلقه ی بازخورد بالقوه ی بی‌نهایت "خود" -که دائمی است- بازخورد می‌دهد. بوهر با بیان جوهره ی فیزیک کوانتومی، اظهار می‌کند که "یک واقعیت مستقل، به معنای فیزیکی معمول، نه می‌تواند به پدیده‌ها نسبت داده شود و نه به عوامل مشاهده." آنچه بور می‌گوید آنقدر عمیق است که ارزش برجسته کردن دارد: فیزیک کوانتومی به ما نشان می‌دهد که نمی‌توانیم یک واقعیت مستقل را نه تنها به جهان بیرونی، بلکه به "عامل‌های مشاهده" که خود ما هستیم، نسبت دهیم. به عبارت دیگر، ما به شکلی که تصور می‌کردیم وجود نداریم، اگر تصور می‌کردیم که به عنوان یک عامل مستقل و عینی و جدا از جهان وجود داریم. بنابراین، فیزیک کوانتومی نه تنها ماهیت آنچه را که ما واقعیت می‌نامیم به چالش می‌کشد، بلکه حس ما را از اینکه چه کسی هستیم زیر سوال می‌برد." یک چیز این است که تشخیص دهیم این جهان آنطور که ما تصور می‌کردیم وجود ندارد؛ و چیز کاملاً دیگری است که همبستگی درونی این درک را تشخیص دهیم: ما خودمان هم آنطور که خودمان را تصور می‌کردیم وجود نداریم. تا جایی که ما به عنوان یک نقطه ی مرجع محدود به زمان شناخته شده‌ایم -با یک مدل خودساخته برای آنچه که هستیم به جای شناخت، و صرفاً بودن آنچه که هستیم، هویت می‌یابیم- ما در حال زندگی در یک دروغ هستیم. سپس ما حقیقت وضعیت وجودی خود را انکار می‌کنیم، که منجر به حالتی از توهم می‌شود. فیزیک کوانتومی، وقتی به اندازه ی کافی عمیق مورد تأمل قرار گیرد، حس توهم‌آمیز ما از خود را به گونه‌ای کاملاً آشکار می‌کند که برای نفس، می‌تواند مانند ترسناک‌ترین چیز، مانند نوعی تجربه ی مرگ، احساس شود. این "لبه"‌ای است که فیزیک کوانتومی متخصصان خود را مجبور می‌کند تا در درون خود با آن روبرو شوند، لبه‌ای که در پایین‌ترین نقطه ی ایجاد واکنشی ناخودآگاه در "منطقه ی ممنوعه" ی فیزیک قرار دارد. پی بردن به اینکه ما آنطور که به آن باور داریم وجود نداریم، به معنای تغییر فاز اساسی در درک ما از واقعیت و هویت است و عبور از یک افق رویداد در ذهن خودمان که در آن شکل و زمینه، خود را معکوس می‌کنند. این تنها درکی نیست که در روان رخ می‌دهد؛ بلکه لزوماً شامل یافتن خودمان در درون و احاطه شده توسط روان است گویی خود را در حال زیستن در یک رویا یافته‌ایم. به نقل از خورخه لوئیس بورخس، نویسنده، "ما (آن الوهیت تقسیم‌ناپذیری که در ما عمل می‌کند) جهان را در خواب دیده‌ایم". این جهان فیزیکی، همانطور که اخترفیزیکدان سر آرتور استنلی ادینگتون آن را "ماده ی ذهن" می‌نامد، به این معنی است که درست مانند یک رویا، «ماده» ی این جهان از ذهن رویابین، که همان ما هستیم، جدایی‌ناپذیر است. به عبارت دیگر، دیدن اینکه جهان به عنوان یک شیء در خارج وجود ندارد، همراه با دیدن اینکه ما به عنوان یک سوژه ی عینی در اینجا وجود نداریم، دریچه‌ای به سوی درک ماهیت رویاگونه ی واقعیت است، که همان درکی است که فیزیک کوانتومی در نهایت برای ما آشکار می‌کند. فیزیک کوانتومی اشاره می‌کند که جهان به یک شکل ظاهر می‌شود و به شکل دیگری وجود دارد.»:

“QUANTUM META-PHYSICS”: PAUL LEVI: AWAKENINTHEDREAM.COM

لوی همچنین معتقد است که توضیح کوانتومی جهان، ارتباط تنگاتنگی با روان بشر شامل تک تک افراد آن دارد و دقیقا به همین خاطر است که دانش اکنون کاملا مرده ی فیزیک، از جانب آن نگران است.:

«فیزیک کوانتومی - تا آنجا که ظرفیت آن برای انجام پیش‌بینی‌های نظری دقیق که دقیقاً با داده‌های تجربی مطابقت دارند - موفق‌ترین نظریه ی علمی در تمام دوران است؛ حتی هیچ رقیبی هم ندارد. با این حال، اکثر فیزیکدانان آموزش‌دیده و تأمین مالی‌شده توسط شرکت‌ها، به بدیهی دانستن نظریه ی خود بسنده می‌کنند و فقط از آن برای اهداف عملی استفاده می‌کنند، نه اینکه کنجکاو باشند که از کجا آمده و چه چیزی را در مورد ماهیت واقعیت نشان می‌دهد. خوشبختانه، فیزیکدانانی مانند ویلر به معانی و پیامدهای فلسفی عمیق‌تر نظریه ی مرموز خود علاقه‌مند هستند. ویلر در مورد نظریه ی کوانتومی می‌گوید: "این یک چرخ گوشت است. ما مسائل خود را در آن می‌اندازیم، میل‌لنگ را می‌چرخانیم و پاسخ‌ها را بیرون می‌آوریم. چرخ گوشت از کجا آمده است؟" گویی یک شیء معجزه‌آسا که دانشی عظیم به ما ارزانی می‌دارد، از آسمان‌ها افتاده و به ما در توسعه ی فناوری‌های غیرقابل تصور کمک می‌کند؛ اما هیچ‌کس واقعاً نمی‌داند که چرا کار می‌کند، چه معنایی دارد یا در نهایت چه چیزی را برای ما آشکار می‌کند. ویلر نه تنها به جنبه‌های عملی حل معادلات، پیش‌بینی‌ها، توسعه ی کاربردهای مهندسی و ساخت فناوری‌ها علاقه‌مند است، بلکه مایل و ملزم به تأمل در مورد سؤالات بزرگ است، مانند اینکه چرا جهان ما در وهله ی اول یک جهان کوانتومی است؟ او می‌پرسد: «چرا کوانتوم وجود دارد؟ اگر شما خداوند بودید و جهان را می‌ساختید، چه چیزی شما را متقاعد می‌کرد که ما نمی‌توانیم بدون کوانتوم به جایی برسیم؟" جنبه‌ی تاریک «علم به عنوان یک سنت خرد مدرن» این است که می‌تواند ویژگی‌های یک مذهب را به خود بگیرد و اغلب میگیرد، با تمام تابوها و بدعت‌هایی که روح آزاداندیشی روش علمی را نقض می‌کنند. اصول علم، که به راحتی می‌تواند شبیه به یک شکل مبدل از اصول مذهبی باشد، وفاداری فکری و عاطفی پیروان خود را به شیوه‌ای غیرمنطقی می‌طلبد. افرادی که به احکام این مرام علمی، گویی هیپنوتیزم شده یا طلسم شده‌اند، می‌توانند تصور کنند که جهان می‌تواند چیزی غیر از آن چیزی باشد که به آنها آموخته شده است، دشوار یا حتی غیرممکن است، گویی هیچ راه دیگری برای تفکر یا دانستن در مورد چیزها هرگز به ذهنشان خطور نکرده است. نگرش هنوز غالب «ماتریالیسم علمی» - با باور متافیزیکی پنهان خود به یک جهان عینی موجود - به اشتباه محتوای ذهنی را از قلمرو جهان طبیعی حذف کرده است تا جایی که «دانش علمی» با «دانش عینی» برابر شده است. و با این حال، فیزیک کوانتومی ثابت کرده است که هیچ چیز عینی وجود ندارد. نویسنده اکتاویو پاز با خود فکر می‌کند: "شاید متافیزیک فردا، اگر انسان نیاز به تفکر متافیزیکی احساس کند، به عنوان نقدی بر علم آغاز شود، همانطور که در دوران باستان کلاسیک به عنوان نقدی بر خدایان آغاز شد." گاهی اوقات بزرگترین پیشرفت‌ها در علم به این دلیل اتفاق می‌افتند که کسی شجاعت تشخیص و بیان آنچه دیگران نسبت به آن بی‌توجه بوده‌اند را دارد. اکتشافات روزافزون فیزیک کوانتومی، تشنه ی نسل بعدی متفکران جسور است تا معنای عمیق‌تر آن را بیشتر آشکار کنند. زیرا در علم نیز مانند نبرد، به جسارت و شجاعت نیاز است. آگاهی خود را به آزمایشگاه فیزیک کوانتومی رسانده است و فیزیک جریان اصلی واکنش بسیار جالبی داشته است: تعاریف را تغییر داده، اشکال جدیدی از منطق ایجاد کرده و با مبتکرانه‌ترین و پوچ‌ترین نظریه‌ها روبرو شده است تا از برخورد مستقیم با آنچه کشف کرده است، اجتناب کند. فیزیکدان بانش هافمن، از همکاران انیشتین، در کتاب خود با عنوان «داستان عجیب کوانتوم» می‌نویسد: "بیایید تصور نکنیم که دانشمندان این ایده‌های جدید را با فریادهای شادی پذیرفته‌اند. آنها با آنها جنگیدند و تا جایی که می‌توانستند در برابر آنها مقاومت کردند و انواع تله‌ها و فرضیه‌های جایگزین را در تلاش‌های بیهوده برای فرار از آنها ابداع کردند." گویی جامعه ی فیزیک در انکار افشاگری‌های نگران‌کننده ی خود است. به عنوان مثال، وقتی از آنها در مورد پیامدهای متافیزیکی و فلسفی نظریه ی کوانتوم سؤال می‌شود، اجتناب آنها در واکنش معروفشان منعکس می‌شود: «خفه شو و محاسبه کن». به همان اندازه که اکتشافات جدیدشان جذاب است، واکنش‌های ناخودآگاه جامعه ی فیزیک به اکتشافاتش نیز حداقل به همان اندازه جالب است، اگر نه بیشتر. من به عنوان یک دانشجوی روان، نمی‌توانم از تعجب در مورد آنچه که توسط واکنش‌های آنها آشکار می‌شود، خودداری کنم. نیلز بوهر، یکی از پدران بنیانگذار و مفسران اصلی فیزیک کوانتومی، جمله ی معروفی دارد: "هر کسی که از مکانیک کوانتومی شوکه نشده باشد، آن را نفهمیده است." جهان‌بینی برآمده از فیزیک کوانتومی، ایده‌های قدیمی و کلاسیک مکانیکی در مورد چگونگی عملکرد جهان را کاملاً واژگون و خرد کرده است. گویی روان فیزیک به عنوان یک کل دچار فروپاشی عصبی شده است؛ ساختارهای قدیمی که دیدگاه آن از جهان بر اساس آنها بنا شده است، در حال ذوب شدن هستند. به نقل از فیزیکدان دانیل گرینبرگر، "انیشتین گفت که اگر مکانیک کوانتومی درست باشد، پس جهان دیوانه است. خب، انیشتین درست می‌گفت. جهان دیوانه است." از نظر روانشناختی، گویی افشاگری‌های فیزیک کوانتومی چنان تکان‌دهنده و ناپیوسته با دیدگاه کلاسیک قبلاً پذیرفته شده هستند که نوعی تروما را در کل جامعه فیزیک ایجاد کرده‌اند، چیزی که من آن را "ترومای ناشی از فیزیک کوانتومی" می‌نامم. واکنش‌های ناخودآگاه جامعه ی فیزیک به اکتشافات آن، ویژگی‌های کلاسیک یک تروما را دارد که در حال ادغام آن در آگاهی آگاهانه ی خود هستند. فهمیدن اینکه جهانی که فکر می‌کردیم در آن زندگی می‌کنیم، آنطور که فکر می‌کردیم وجود ندارد، بسیار آسیب‌زا است. آبراهام پایس، فیزیکدان برنده ی جایزه که در دهه ی آخر زندگی انیشتین با او آشنا بود، در زندگینامه این فیزیکدان برجسته می‌نویسد: "به عنوان یک نظر شخصی، به نظر من انجام اکتشافات بزرگ می‌تواند با آسیب همراه باشد." وقتی چیزی را کشف می‌کنیم که دنیای ما را کاملاً تغییر می‌دهد و تکان می‌دهد، به راحتی می‌توانیم خود را گیج و مبهوت بیابیم و شوکی را تجربه کنیم که نیاز به سوخت و ساز، هضم و ادغام دارد. واکنش‌های به ظاهر ناخودآگاه و غیرمنطقی جامعه ی فیزیک به ظهور آگاهی در صحنه ی خود -اجتناب، انکار، نادیده گرفتن، توجیه و غیره- پاسخی معمول به یک آسیب روانی طاقت‌فرسا است که نمی‌تواند به روش معمول ادغام شود. آسیب روانی جامعه ی فیزیک یک واکنش طبیعی است، پاسخی عاقلانه به یک کشف گیج‌کننده که اساس جهانی را که فکر می‌کردند در آن ساکن بوده‌اند، از هم می‌پاشد. کوانتوم برای ذهن شرطی‌شده ی کلاسیک، چنین آسیبی است. پذیرفتن مکاشفات آن در درون خود، نوشیدن شهد دگرگون‌کننده‌ی معرفتی است که در ابتدا گیج‌کننده، اما در نهایت اساساً رهایی‌بخش است. بوهر نکته‌ی شوکه شدن را حتی فراتر می‌برد وقتی می‌گوید: "اگر فکر می‌کنید می‌توانید بدون احساس سرگیجه در مورد نظریه‌ی کوانتوم صحبت کنید، اولین نکته را در مورد آن نفهمیده‌اید." و مانند هر آسیب روحی قابل توجهی، از ما خواسته می‌شود آنچه را که در درون ما برانگیخته شده است، جذب کنیم. همانطور که اغلب در تروما اتفاق می‌افتد، حوزه‌ای از تجربه پدیدار می‌شود که صحبت در مورد آن «ممنوع» است. کلمه ی «آگاهی» را به فیزیکدانان سنتی آموزش‌دیده در سطح شرکت بگویید و واکنش نسنجیده ی آنها را تماشا کنید، گویی که ما همین الان یک کلمه ی زشت گفته‌ایم و یک تابو را شکسته‌ایم. فیزیکدان معمولی امروزی به جای داشتن یک دیدگاه چند رشته‌ای و کل‌نگر شبیه به مردان (و زنان) رنسانس مدرن، چیزی را که فیلسوف خوزه اورتگا ای گاست از آن به عنوان «بربریت تخصص» یاد می‌کند، انجام می‌دهد. باکمینستر فولرِ آینده‌نگر از این پویایی به عنوان «تخصصی شدن تا سر حد مرگ» یاد کرد و احساس کرد که در تضاد با زندگی است. از این دیدگاه بخش‌بندی‌شده، هر کسی که سعی در ترکیب دانش از رشته‌های مختلف داشته باشد، به عنوان یک آماتور محکوم می‌شود و متهم به صحبت در مورد چیزی می‌شود که «مجوز»، «صلاحیت» یا «اعتبار» لازم برای بحث در مورد آن را ندارد. چقدر شگفت‌انگیز است که فیزیک، با کشف دنیای معجزه‌آسای کوانتومی، همزمان یک «منطقه ی ممنوعه» در مورد آنچه که ما هستیم و آنچه که اجازه ی صحبت در مورد آن را نداریم، ایجاد می‌کند. از دیدگاه روانشناسی، این سوال به طور طبیعی مطرح می‌شود: چرا فیزیک جریان اصلی تا این حد در معرض تهدید است؟ باید اشاره کرد که مسائل مربوط به آگاهی رد نشده‌اند، بلکه صرفاً توسط کسانی که در موقعیت‌های قدرت و نفوذ هستند، رد شده‌اند، که به نظر می‌رسد کمتر یک فرآیند علمی باشد تا یک فرآیند سیاسی و روانشناختی. این واقعیت که یک فیل ناگفته در اتاق نشیمن فیزیک وجود دارد، این واقعیت که یک راز مرموز وجود دارد که نمی‌توان در مورد آن صحبت کرد، همه از دیدگاه نظریه ی سیستم‌های خانواده -که جهان را به عنوان یک سیستم کلی از روابط مرتبط و جدایی‌ناپذیر می‌بیند- نشانه‌هایی از یک «اختلال در سیستم خانواده» ی جامعه ی فیزیک هستند. اینطور نیست که فیزیکدانان صرفاً به ظهور آگاهی در صحنه ی خود بی‌علاقه باشند؛ برعکس، آنها به پیامدهای متافیزیکی نظریه خود «به شدت بی‌علاقه» شده‌اند. اگر جامعه ی فیزیک را مانند یک فرد در نظر بگیریم، دارای یک «بار» عاطفی (مشابه با یک ذره ی زیراتمی) است و در حال «واکنش» علیه چیزی در اکتشافات خود است که در درون خود برانگیخته می‌شود. بنابراین اغلب بزرگترین اکتشافات در فیزیک با دنبال کردن کنجکاوی بی‌طرفانه و روشنفکرانه به یک رشته ی غیرعادی در نظریه ی غالب -چه باید در مورد آگاهی انجام داد؟- که به نظر نمی‌رسد با آن سازگار باشد، یافت می‌شوند. جالب اینجاست که واکنش فعلی جامعه ی فیزیک کاملاً برعکس است: آنها به طور فعال انتخاب می‌کنند که از آنچه در کمد خود دارند، از رشته‌ای که از شکاف‌های نظریه‌شان بیرون زده است، روی برگردانند. و با این حال، اگر این رشته کشیده شود، می‌تواند به طور بالقوه نه تنها ایده‌های حوزه ی فیزیک در مورد جهان، بلکه ایده‌های فیزیکدانان در مورد خودشان را نیز از هم بپاشد. صاحبان دودمان فیزیک شرکتی/دانشگاهی مانند «دروازه‌بانانی» هستند که مفاهیم فلسفی رادیکال نظریه ی کوانتوم را از بقیه ی ما جدا می‌کنند. به قول انیشتین، "محدود کردن بدنه ی دانش به یک گروه کوچک، روح فلسفی یک ملت را می‌میراند و منجر به فقر معنوی می‌شود." این چیزی نیست که صرفاً در روان فردی فیزیکدانان باشد که در برابر دیدگاه‌های رهایی‌بخش نظریه کوانتوم مقاومت می‌کند؛ مهم است که جامعه ی فیزیک را در چارچوب وسیع‌تر ساختارهای نهادی که در آن فعالیت می‌کند، ببینیم. از دیدگاه ساختار قدرت غالب که اکثریت قریب به اتفاق تحقیقات فیزیک را در ایالات متحده -در شرکت‌ها و دانشگاه‌ها- تأمین مالی می‌کند، بینش‌های ناشی از فیزیک کوانتوم، دانشی فوق‌العاده مخرب را نشان می‌دهد که می‌تواند به راحتی وضع موجود را تهدید کند. فیزیک کوانتوم به اولویت آگاهی در چگونگی تجلی تجربه ی لحظه به لحظه ی ما اشاره می‌کند و از این طریق عظمت قدرت ذاتی ما را برای خلق آگاهانه‌تر جهان روشن می‌سازد. اگر عموم مردم این کشفیات فیزیک کوانتومی را تشخیص داده و درک کنند، طبیعتاً برای اهداف رهایی‌بخشی که این دانش برای آنها ساخته شده است، مورد استفاده قرار خواهد گرفت. گویی «خالق» فیزیک کوانتومی -خود جهان- آن را طراحی کرده است تا بشریت را از قید و بندهای الگوی بی‌روح و کشنده‌ی چندپارگی (یعنی جهان‌بینی نیوتنی و کلاسیک) که آموزه‌های محدودکننده و کاملاً نادرستی را در مورد ماهیت وجودی ما ترویج کرده است، آزاد کند. انقلاب فیزیک کوانتومی عمدتاً در ذهن رخ می‌دهد و هنگامی که افشاگری‌های آن به زبان، استعاره‌ها و نمادهای قابل فهم منتقل شود تا به حلقه‌ای رو به گسترش از مردم منتقل شود، همه چیز از بین می‌رود. ایده‌های رهایی‌بخش عرفان کوانتومی نوظهور نه تنها جذاب هستند، بلکه "گیرا" نیز هستند، به این معنی که مسری هستند. هنگامی که به اندازه ی کافی در روان بشریت مشتعل و شعله‌ور شوند، افشاگری‌های فیزیک کوانتومی می‌توانند و مطمئناً مانند آتش وحشی گسترش می‌یابند و به صورت ویروسی و غیر موضعی خود را از طریق ناخودآگاه جمعی گونه ی ما منتشر می‌کنند. نتیجه می‌تواند یک "اصلاح" واقعی جهان باشد. با این حال، اکثریت قریب به اتفاق حوزه ی فیزیک توسط صاحبان قدرت شرکتی به خدمت گرفته شده تا به ابزاری برای اهداف آنها تبدیل شود. برای بدنه ی سیاسی شرکت‌ها، در نهایت، هدف نهایی یعنی کسب سود، مهم است. فیزیک شرکتی، حقیقت را با سودمندی برابر می‌داند، زیرا به دستکاری و به دست آوردن کنترل بر جهان به ظاهر بیرونی علاقه‌مند است و تمرکز آن بر مسائلی مربوط به کسب قدرت خام است. با این حال، فیزیک محض، مانند قطب‌نمایی که همیشه به سمت شمال اشاره می‌کند، صرفاً به حقیقت علاقه‌مند است و چیزی جز حقیقت، مهم نیست که جستجوی حقیقت به کجا منتهی شود، و بنابراین عمیقاً در فلسفه ی طبیعی و متافیزیک ریشه دارد. با این حال، هنر و روح واقعی فیزیک، توسط ساختار قدرت موجود به حاشیه رانده شده و بی‌ارزش شده و به بخشی جایگزین و حاشیه‌ای از فیزیک تبدیل شده است. این مشابه چیزی است که معمولاً در دین سازمان‌یافته اتفاق می‌افتد، زمانی که عرفان رهایی‌بخش رادیکال رستگاری که در قلب باطنی آموزه‌های معنوی آن نهفته است، به عنوان بدعت‌آمیز طرد می‌شود. وحی‌های اولیه معمولاً با نسخه‌ای تحریف‌شده از حکمت اولیه جایگزین می‌شوند و سپس توسط صاحبان قدرت به انحصار در می‌آیند تا از منافع خود-حفظی نهاد سلسله مراتبی کلیسای حاکم حمایت کنند. فشار شدیدی در جامعه‌ی فیزیک جریان اصلی، دانشگاهی و تحت حمایت شرکت‌های بزرگ برای صحبت نکردن در مورد هوشیاری وجود دارد. فیزیکدانانی که از خفا بیرون می‌آیند و خود را علاقه‌مند به هوشیاری نشان می‌دهند، اعتبار، آبرو، بودجه‌ی تحقیقات و گزینه‌های شغلی خود را به طور جدی به خطر می‌اندازند. به نقل از آپتون سینکلر، نویسنده: "وقتی حقوق یک انسان به نفهمیدن او بستگی دارد، دشوار است که او را وادار به فهمیدن چیزی کرد." فیزیکدانانی که در مورد راز هوشیاری صحبت می‌کنند، با تحقیر روبرو می‌شوند، به عنوان افرادی بیش از حد عرفانی یا خرافی مورد تمسخر قرار می‌گیرند، برچسب «غیرحرفه‌ای» می‌خورند، به عنوان افرادی با مشکلات روانی دیده می‌شوند و از سوی جامعه‌ی خود طرد می‌شوند. گویی استادان واقعی هنر کیمیاگری فیزیک با شکستن عهد ناگفته‌ی سکوت، و صحبت کردن در مورد چیزی که قرار نیست در مورد آن صحبت شود، سایه های ناخودآگاه همکاران خود را به خود جذب می‌کنند. از قضا، فیزیکدانان وابسته به شرکت‌ها در خواب جزم‌اندیشی خود، در واقع مانع پیشرفت‌های بسیار مورد نیاز در حوزه‌ی خود می‌شوند. آنها با بی‌میلی‌شان برای بررسی آنچه در نظریه خودشان ارائه می‌شود، از مسئولیت اخلاقی خود برای دنبال کردن مسیر حقیقت، هر کجا که باشد، طفره می‌روند. یک پویایی تقویت‌کننده ی متقابل بین مسائل مربوط به خودِ روانشناختی شخصی فیزیکدانان شرکتی در مورد مواجهه با اثرات رهایی‌بخش معرفت کوانتومی نوظهور و ساختار قدرت شرکتی که آنها بخشی از آن هستند، وجود دارد. این دو عامل -پویایی‌های ناخودآگاه درونی که در روان فیزیکدانان فعال هستند و ساختار قدرت شرکتی که در جهان خارج فعالیت می‌کنند- به روش‌هایی پنهانی و موذیانه با یکدیگر تبانی کرده و از یکدیگر تغذیه می‌کنند. یک کوری ناخودآگاه مبتنی بر انگیزه ی ذاتی در بخشی از ساختار قدرت نهادی جهانی و شرکتی وجود دارد. به عبارت دیگر، دانشمندان منفردی که در این ساختار -چه در شرکت‌ها و چه در دانشگاه‌ها- جای گرفته‌اند، به طور ناخودآگاه آموزش دیده، شرطی و برنامه‌ریزی شده‌اند تا از تحقیق در جهت‌هایی که می‌تواند ساختار قدرتی را که برای حقوق، اعتبار و بودجه ی تحقیقاتشان به آن وابسته هستند، تهدید کند، اجتناب کنند. این یک پدیده ی جهانی در روان انسان است که از طریق آن قدرت و کنترل به قیمت حقیقت اعمال، تقویت و حفظ می‌شود و در حوزه‌های مختلف در سراسر جهان فعالیت می‌کند. هدف نهایی علم، ارائه ی یک «نظریه ی همه چیز» فراگیر است، یعنی یک نظریه ی واحد که کل جهان را توضیح دهد. باید اشاره کرد که یک فرض متافیزیکی ناخودآگاه در مورد نحوه ی وجود جهان، در این ایده که می‌تواند یک نظریه ی واحد وجود داشته باشد که کل جهان را پوشش دهد، نهفته است. با حذف آگاهی از نظریه ی همه چیز خود، گویی فیزیکدانان شرکتی می‌گویند که آگاهی پدیده‌ای نیست که بخشی از کل جهان باشد. فیزیک خود را به عنوان رشته‌ای می‌داند که سعی در درک ماهیت جهان دارد، و با این حال واکنش‌های ناخودآگاه متخصصان آن به پیامدهای اکتشافات خود، به عنوان بخشی از جهان دیده می‌شود که شایسته ی توجه آنها نیست. فیزیکدانان در واکنش خود، از چیزی در درون خود روی برمی‌گردانند و چشم خود را بر آن می‌بندند، گویی از رابطه با بخشی از خود اجتناب می‌کنند. آنها در واکنش «اسکیزوفرنیک» خود (که به معنای واقعی کلمه به معنای «ذهن از هم گسیخته» است)، در ذهن خود دچار ناهماهنگی شناختی شده‌اند. در این حالت جدایی درونی از بخشی از خود، دیدگاه‌های متناقض را از یکدیگر جدا نگه می‌دارند، که توسط یک دیواره‌ی نفوذناپذیر، یک دیوار آتش ذهنی، از هم جدا شده‌اند. این ناهماهنگی شناختی نمی‌تواند جلوی خود را بگیرد جز اینکه خود را در حوزه ی فیزیک منتشر کند. جالب اینجاست که از یک دیدگاه، رفتار قلمرو کوانتومی خود اسکیزوفرنی به نظر می‌رسد. از همه ی ظواهر، بسیاری از فیزیکدانان -برخی از تحصیل‌کرده‌ترین، درخشان‌ترین و تأثیرگذارترین اعضای گونه‌ی ما- از یک بیماری روانی رنج می‌برند. اگر این مورد در مورد برخی از باهوش‌ترین ما صدق می‌کند، این موضوع چه چیزی را در مورد آنچه در اعماق روان جمعی بشریت اتفاق می‌افتد به ما می‌گوید؟ فیزیکدانان با «نگاهی از بالا» به طرز طعنه‌آمیزی، آشکار می‌کنند که چگونه یک عامل روانشناختی وارد قلمرو فیزیک شده است. فیزیک و روانشناسی -«فیزیک و روان»- از طریق در پشتی واکنش‌های ناخودآگاه فیزیکدانان به اکتشافاتشان، که در واقع بخشی از کشف آنهاست، با هم ملاقات می‌کنند. به نقل از روانشناس بزرگ سی. جی. یونگ، "سرزمین بی‌صاحب بین فیزیک و روانشناسی ناخودآگاه، جذاب‌ترین و در عین حال تاریک‌ترین شکارگاه‌های زمان ماست." گویی روان و فیزیک کوانتومی خود را از طریق یکدیگر آشکار می‌کنند و به هم نزدیک‌تر می‌شوند، زیرا هر دو، مستقل از یکدیگر و از جهات مخالف، به سوی قلمروهای متعالی پیش می‌روند. ولفگانگ پائولی، یکی دیگر از بنیانگذاران فیزیک کوانتومی، می‌نویسد: "به نظر می‌رسد تنها دیدگاه قابل قبول، دیدگاهی است که هر دو جنبه ی واقعیت -کمی و کیفی، فیزیکی و روانی- را با یکدیگر سازگار می‌داند و می‌تواند آنها را همزمان در آغوش بگیرد." وحدت روان و فیزیک ما را ملزم می‌کند که همزمان با نگاه به درون خود، جهان بیرون را نیز کاوش کنیم، گویی یک چشم به بیرون و چشم دیگر به درون دوخته شده است. پائولی این عقیده را ابراز می‌کند که "اگر فیزیک و روان را بتوان به عنوان جنبه‌های مکمل یک واقعیت واحد در نظر گرفت، از همه رضایت‌بخش‌تر خواهد بود." هر چیزی که نتوان به صورت تجربی اندازه‌گیری کرد، برای اکثر فیزیکدانان اهمیتی ندارد. اما پس چگونه آگاهی، که «بی‌اساس» است و همزمان اساس همه ی اندازه‌گیری‌ها نیز می‌باشد، می‌تواند خود را مستقیماً اندازه‌گیری کند؟ آگاهی تنها ابزاری است که برای بررسی آگاهی داریم. به نظر می‌رسد که در یک دوراهی بی‌پایان و بدون هیچ استراتژی خروجی گرفتار شده‌ایم، گویی یک آینه ی حساس و خودبازتابنده، خود را همانطور که بر روی خود منعکس می‌شود، منعکس می‌کند. فیزیک کوانتومی مانند یک آینه ی کیهانی است که دنیای علمی را به لبه ی خود هل می‌دهد و نقطه کور آن را بازتاب می‌دهد. از نظر ریشه‌شناسی، یکی از معانی اصلی کلمه ی «میرور» (آینه) «دارنده ی سایه» است. مشابه فرآیند شخصی یک فرد، که در آن همان چیزی که ما از آن روی برمی‌گردانیم، معمولاً جایی است که «طلای» کیمیاگری در آن یافت می‌شود، در همان چیزی که فیزیک از آن روی برمی‌گرداند، ممکن است به طور اتفاقی به مهم‌ترین سرنخ در مورد ماهیت نهایی واقعیت رسیده باشد. در هر صورت، قطعاً چیزی کاملاً کنجکاوانه و شایسته ی تعمق بیشتر در تالارهای مقدس فیزیک، به ویژه در ذهن فیزیکدانان، در جریان است. اکتشافات فیزیک کوانتومی، فیزیکدانان را به خود بازمی‌گرداند. به نقل از فریمن دایسون، فیزیکدان، "پیام من این است که علم یک فعالیت انسانی است و بهترین راه برای درک آن، درک تک تک انسان‌هایی است که آن را انجام می‌دهند." یافته‌های فیزیک کوانتومی در مورد ماهیت ذرات بنیادی، آینه‌ای جادویی است که چیزی را نه تنها در مورد طبیعت، بلکه در مورد طبیعت ما به ما منعکس می‌کند. به این معنا است که فیزیک کوانتومی از نوعی متافیزیک غیرقابل تشخیص می‌شود. به نقل از اروین شرودینگر، یکی از پدران بنیانگذار فیزیک کوانتومی، "من علم را بخش جدایی‌ناپذیری از تلاش ما برای پاسخ به یک سوال بزرگ فلسفی می‌دانم که همه ی سوالات دیگر را در بر می‌گیرد، سوالی که فلوطین با خلاصه ی خود بیان کرد: ما که هستیم؟ و فراتر از آن: من این را نه تنها یکی از وظایف، بلکه وظیفه ی علم، تنها وظیفه‌ای که واقعاً اهمیت دارد، می‌دانم." تشخیص اینکه فیزیک کجا تمام می‌شود و متافیزیک کجا شروع می‌شود، دشوار است. در سفر ما به فیزیک کوانتومی، ما به سادگی نمی‌توانیم از متافیزیک فرار کنیم. با این حال، در پژوهش‌هایمان در باب متافیزیک، باید مراقب باشیم که نه زیاده‌روی کنیم و نه خیلی کم. پائولی می‌نویسد: "از نظر من، تنها یک گذرگاه باریک از حقیقت (چه علمی و چه حقیقت دیگر) بین مه آبی عرفان و خاروبدیسِ عقل‌گرایی سترون وجود دارد. این همیشه پر از دام خواهد بود و می‌توان از هر دو طرف به زمین خورد."» (همانجا)

هم مسیری کوانتوم و روانشناسی به ویژه وقتی پای انعکاس اشیاء و موجودات جهان در کهن الگوهای یونگی در میان باشد، در مقاله ی کارل گوستاو یونگ با عنوان «همزمانی، یک اصل اتصال غیر علی» به سال 1952 برجستگی یافته است که همراه مقاله ای از ولفگانگ پائولی، فیزیکدان و برنده ی جایزه ی نوبل با عنوان «تاثیر ایده های کهن الگویی بر نظریه های علمی کپلر» منتشر شد. اسلاوی ژیژک در کتاب «باقیمانده ی غیر قابل تقسیم: درباره ی شلینگ و مسائل مرتبط»، بیان میکند که برخلاف هر گونه تصوری از «هماهنگی یونگی پیشامدرن»، آموزه ی اصلی فیزیک کوانتومی این بود که نه تنها سوژه ی روانکاوانه و تهی دال، اساسا با جهان ناهماهنگ بوده اند، بلکه خود امر واقعی نیز از قبل ناقص، ناهماهنگ و «نه-همه» بود. با این حال، درحالیکه ژیژک اغلب سعی میکند یونگ را از هستی شناسی خود جدا کند، گولاتز و گیلدرسلیو، معتقدند که هستی شناسی او آنقدرها هم که خودش مدعی است متفاوت نیست و بررسی دقیق تر، همخوانی اساسی رویکردهای یونگ و ژیژک را آشکار میکند.: « این قرابت در رد ایدئولوژی ماتریالیسم تقلیل گرا توسط یونگ و ژیژک نهفته است؛ انکاری که به طور آشکار از فیزیک کوانتومی به روش های مشابه بهره میبرد. درحالیکه یونگ جهانی ذاتا معنادار را فرض میکند، ژیژک تلاش میکند از طریق تقابل "ماتریالیسم دیالکتیکی" لاکانی خود با ماتریالیسم تقلیل گرا، آزادی ذهنیت انسانی را نجات دهد.»:

“FREEDOM AND THE PSYCHOANALYTIC ONTOLOGY OF QUANTUM PHYSICS”: STEFAN GULLATZ , MATTHEW GILDERSLEEVE: JOURNAL OF ANALYTIC PSYCHOLOGY: V63, ISSUE1: WILEY: JUNE2018

ازآنجاکه تمام این رویکردها به همراه خود فیزیک کوانتوم ریشه ی خود را به عرفان و میتولوژی نور میرسانند، کسانی که به آنها دست می یازند، به طور مستقیم و غیر مستقیم از شکل گیری آنها توسط رویکردهای غنوصی آگاه شده اند و همین است که موضوع نجات اراده ی انسانی از جبر طبیعت را اینقدر بغرنج میکند. جبرگرایی همین حالا هم در قالب های جبر محیط و جبر ژنتیک بر گفتمان علمی سیطره دارد و همه ی اینها آنقدر با تجربه ی زیسته ی انسان معمولی نزدیکند که همریشگیشان با تجربیاتی که نظریه ی کارما و تناسخ را برای اذهان پذیرا کردند بر کسی پوشیده نماند.

جان لش جایی نوشته است که مسیحیت و اسلام که به تناسخ اعتقاد ندارند امروزه یکی از بحرانی ترین دوره های تاریخ راستکیشی خود را تحمل میکنند. مومنان با چشمان خود میبینند که چطور افرادی که در زندگی به درستکارانه ترین شکل زندگی میکردند اسیر بیماری ها و رنج ها و بدبیاری هایی میشوند که سزاوارشان نبوده اند درحالیکه شریرترین انسان ها گاها به بهترین شکل زندگی میکنند و با کمترین رنجی میمیرند. مسیحیت و اسلام به کارما نزدیکند ازآنروکه به عقوبت افراد در همین دنیا اعتقاد دارند ولی چون تناسخ ندارند، نمیتوانند عقوبت شدن واقعی را در این جهان باور کنند چون لازمه اش بیشتر اوقات این است که فرد درستکاری که رنج میبیند در زندگی قبلیش بدکار بوده باشد و یا فرد بدکاری که تصویر قشنگی از زندگیش وجود دارد پس از مرگ در کالبد خراب یا در محیط ناسالمی از نو متولد شود تا به سزای اعمالش برسد. اما باز هم این فقط یک آرزو است و امکان مشاهده و راستی آزمایی این تفکرات در زندگی های قبلی و بعدی مردم به فرض حقیقت داشتن تناسخ وجود ندارد. در عوض یکی از بهترین توصیف ها از دلیل و چگونگی رنج بردن آدم ها در زندگی مادیشان در آپوکریفای یوحنا از کتابخانه ی نجع حمادی داده شده است. این کتاب کهن همچون دیگر آثار غنوصی، خالق این دنیا موسوم به یلدابهوت را نه خداوند راستین بلکه یک آرخون یا انگل ذهنی و درواقع شاه پر ادعا و لاف زن انگل های ذهنی میداند که خودش را به یهودیان و با عنوان یهوه، خدایی بی عیب و نقص و بدون رقیب جا زده است. بنا بر این اثر، یلدابهوت چون میدانسته که انسان ها از او نافرمانی میکنند و نمیتواند نافرمانی آنها را کنترل کند، ارواح آنها را تحریک به زنا با سوفیا پروردگار جهان مادی میکند و به قالب تن فیزیکی در قلمرو فضا-زمان به بند می آورد. آنگاه آرخون ها امکان انواع مختلفی از دستکاری ذهنی را در افراد بشری به دست می آورند. ذهن انسان مادی مانند اذهان بسیاری از جانوران دیگر زمینی، دارای قابلیت شرطی پذیری شدید است و اگر در اولین دوره های زندگی، چیزی با تبلیغات یا سیستم جزا و پاداش برایش مزه دهد، به طور مکانیکی آن را مرتبا تکرار میکند و خیلی سخت است که بتواند علیه شروط ایجاد شده طغیان کند. او همچنین وسوسه میشود که مدام اطلاعات مقومآنچه بدان بسته شده را وارد ذهن کند تا کوک ماشین ذهنش از کار نیفتد. کم کم هر وقت که شرایط تحریک ذهنی آن عمل فراهم شود، به آن دست میزند حال چه بجا باشد و چه بجا نباشد. این است که بارها و بارها خسران مالی یا جانی یا ذهنی میبیند ولی نمیتواند یا اصلا نمیداند که باید از این عمل دست بکشد. بسیاری اوقات اصرار های بیجای افراد برای استمرار یک مدل زندگی، آنها را به بیماری یا دیگر شرایط محدودیت در زندگی دچار میکند و این چیزی نیست که در آن بین بدکار و درستکار از قبل فرقی گذاشته باشند. همه ی انسان ها باید به نوعی رنج بیفتند، حال هر یک به شیوه ای. آنها هر یک خود را برحق میدانند چون شرایط متفاوتی ذهن های آنها را شرطی کرده است که میتواند دلیلش محدود شدن آگاهی در مغز باشد و یا همانطورکه روانکاوی معتقد است، سیطره ی شدید ناخودآگاه بر خودآگاه. فقط آگاهی مردم به این جریان است که میتواند به آنها تلنگر بزند که باید علیه جنبه هایی از زندگیشان طغیان کنند. ولی چون این مدل زندگی مکانیکی و ناعقلانی، خیلی به کار حکومت های جهان می آید، آنها با ایجاد مصنوعی بحران های مالی و رقم زدن انواع جنگ های واقعی و زرگری، انسان ها را چنان به تبلیغات اقتصادی و سیاسی از پیش تعیین شده محتاج و معتاد میکنند که این امر به پیش نرود.:

“KARMA IS A RIGGED GAME”: JOHN L. LASH: METAHISTORY: 18 OCT 2010

برای انسان امروزی دنیا آنقدر بزرگ هست که حکومت های بزرگ داشته باشد؛ چون هرچقدر دنیا بزرگتر باشد دام های بیشتری وجود دارند: تصاویر لرزانی از انواع و اقسام نفس های انسانی که مانند خود را با خود و تصویر طعمه های مناسب، اسیر چاه میکنند و به بندهای نادیدنی درمی آورند. تا وقتی شیر و خرگوش در جهان مادی نباشند، عکس های آنها در آب چاه های دستساز نخواهد افتاد.

پرنس میشکین در هالووین: وقتی برای مسلمان بودن ناچاریم در بالماسکه ی شیاطین برقصیم.

تالیف: پویا جفاکش

در ظهر پنجشنبه ای از تابستان سال 1385 در روزنامه ی روشنفکرانه ی شرق، تبلیغ تماشای فیلم "ابله" کوروساواوا در جمعه شب فردایش از برنامه ی سینما4 (از شبکه ی چهار سیما) را دیدم، فیلمی که بر اساس رمانی به همین نام از فئودور داستایفسکی ساخته شده بود. تعریف این رمان را زیاد شنیده بودم بی این که آن را خوانده باشم. پس همانجا عزمم را جزم کردم و فردایش فیلم را دیدم. فیلم خیلی طولانی و پر دیالوگی بود ولی دوبله ی فارسی فیلم اینقدر گوشنواز و متناسب با تصاویر بود که مرا تا آخر فیلم نگه داشت. نقش های اصلی را زنده یاد احمد رسول زاده، زنده یاد فهمیمه راستکار، زنده یاد ناصر طهماسب، زنده یاد حسین عرفانی، زنده یاد حمید منوچهری، مینو غزنوی، مریم رادپور و رضا آفتابی صحبت میکردند که همه ی این نام ها در درآوردن دیالوگ های ادبی کلاسیک بسیار توانا بوده اند. دقیقا همین دوبله ی خوب مرا فریب داد و تعجب کردم وقتی در تحلیل فیلم در ادامه ی برنامه مرتبا گفته شد که فیلم، بسیار سرد و حوصله سر بر بوده و تماشاگران ژاپنی با آن ارتباط برقرار نکرده بودند و پر تکلف شدن فیلم در اثر اصرار کوروساوا بر گنجاندن تمام دیالوگ های مهم رمان در فیلم هم آن را مبهم تر کرده بود. بازی بازیگران بسیار سرد و یک جانبه، و بازی بازیگر نقش مهم "پرنس میشکین" بسیار بد توصیف شده بود (در دوبله ی فارسی، ناصر طهماسب که روزنامه ی شرق، او را مدیر دوبلاژ فیلم معرفی کرده بود، خودش این نقش را صحبت کرده بود). مفسران میگفتند که کوروساوا قصد داشت تا فضای مادیگرا و غیر انسانی حاکم بر روسیه ی زمان داستایفسکی را با فضای مشابه ژاپن در پس از پایان جنگ جهانی دوم تطبیق کند، درحالیکه ژاپن حتی در آن شرایط سقوط در پوچی، هنوز وضعی به بدی فضای حاکم بر رمان "ابله" نداشت و حس تیره و تاری که کوروساوا –این غربی ترین فیلمساز سنتی ژاپن- از غربگرایی افراطی داشت، چیزی بود که نه بازیگران، و نه تماشاگران ژاپنی، درک چندانی از آن نداشتند. بعدها فهمیدم که یکی از مهمترین دلایل عدم امکان هماهنگ کردن این فضاها –حداقل در مدت زمان نسبتا کوتاهی که از غربی شدن ژاپن میگذشت- حکومت شدید تمثال ها و باورهای مسیحی بر فضای رمان داستایفسکی بود، موضوعی که با ذهنیت ژاپنی به شدت ناآشنا بود و حتی الان هم که فضای فیلم ها و انیمه-مانگای ژاپنی، بیش از ژاپن، بوی اساطیر مسیحی و فراماسونی را میدهد، هنوز هم با اذهان اکثر ژاپنی ها بیگانه است.

یک صحنه ی بسیار کلیدی، در اوایل بخش دوم رمان و در گفتگویی بین میشکین و روگوژین (رقیب عشقی میشکین در تصاحب دل فاحشه ی متمول) در بررسی نسخه ای از نقاشی "مسیح مرده" از هولباین در خانه ی روگوژین رقم میخورد. روگوژین اعتراف میکند که این نقاشی، ایمان او را از بین میبرد. بعدا شخصیت مرتد و پوچ گرای ایپولیت، در مقاله ی بلند «یک توضیح اساسی» که در جشن تولد پرنس میشکین برای حاضران قرائت میکند، به این نقاشی برمیگردد و استدلال میکند که این نقاشی، که با واقع گرایی تزلزل ناپذیری جسد شکنجه شده و در حال گندیدن مسیح را در مقبره به تصویر میکشد، نمایانگر پیروزی طبیعت کور بر بینش جاودانگی درباره ی خدا است که وجود مسیح بر روی زمین به آن اشاره دارد. بنابراین ایپولیت به برتری نیروی قوانین طبیعت اعتقاد دارد و به سبب قریب الوقوع بودن مرگش در اثر سل، از آن هیولایی در ذهن میسازد.:

«انگار این نقاشی، وسیله ای بود که این ایده از یک نیروی ابدی تاریک، گستاخ و بی معنی، که همه چیز تابع آن است، توسط آن بیان میشد... یادم می آید کسی بازویم را گرفت، شمعی در دست داشت و نوعی رتیل عظیم و نفرت انگیز را به من نشان داد، به من اطمینان داد که این همان موجود تاریک، کور و قادر مطلق است و به خشم من خندید.»

اما سخنگوی اصلی داستایفسکی در رمان را پرنس میشکین خوانده اند که مدافع مسیحیت است. گفته میشود که داستایفسکی این رمان را پس از ازدواج با همسر دومش و فرار به سوئیس از دست طلبکاران نوشته است. در آن زمان اوضاع مالی آن دو بسیار بد بود بطوریکه چهار بار از خانه ای که در آن مستاجر بودند اخراج شدند. داستایفسکی سعی کرد تا با قماربازی اندک پولی را که داشت افزایش دهد ولی همه ی پولش را پای میز قمار باخت و اوضاع را بدتر کرد. شرایط بد زیستی باعث مرگ نوزاد سه ماهه ی آنها شد و همه ی اینها داستایفسکی را دچار بیماری شدید صرع کرد. در داستان هم میشکین یک فرد مصروع است و همین او را بسیار متوهم نشان میدهد. او در دفاعش از مسیحیت در یک وضعیت وهمناک، نمونه ی تکامل یافته ی دن کیشوت به شمار میرود. میدانیم که در داستان دن کیشوت، طنز بالقوه ای وجود دارد تا جایی که بعدا از روی زوج دن کیشوت و سانچو، زوج هاردی و لورل در کمدی های لورل و هاردی خلق شدند. هاردی و لورل هم در خرابکاری های خود موقعی که فکر میکنند دارند کارهای مثبت قهرمانانه انجام میدهند، دارند شوالیه بازی دن کیشوت و سانچو را تکرار میکنند. اما بدبختانه شوالیه بازی میشکین اصلا طنز نیست. او اصلا یک جنگجو نیست ولی مانند یک شوالیه ی ادبیات تروبادوری که بانویش را فقط به خاطر پولدار و مافوق بودنش میپرستد، از یک فاحشه ی پولدار، بانویی فوق العاده میسازد و چندین نفر ازجمله خودش و آن فاحشه را دچار بدبختی میکند. ظاهرا باید این نوع شوالیه بازی اختراع محض ادبیات تروبادوری حاکم بر جهان کاتولیک باشد اما میشکین که ظاهرا مدافع مسیحیت ارتدکس روسی است از کاتولیسیسم متنفر است و وقتی در وسط یک مهمانی میفهمد یکی از فامیل های حامیش کاتولیک شده است، چنان خشمگین میشود که به طرز غیر منتظره ای سخنرانی تندی میکند و در اثر آن اشتباها گلدان بی قیمتی را میشکند؛ وقتی به خود می آید و میبیند چه کرده است، دچار صرع میشود و همه را نگران میکند ولی بعد به هوش می آید و دوباره سخنرانی تند میکند و همه را با اعصاب خرد از مهمانی رهسپار میکند. در این سخنرانی، میشکین مدعی میشود که کاتولیک رومی، «یک ایمان غیر مسیحی» است که دجال را موعظه میکند و این که تصاحب و تحریف آموزه های مسیح به عنوان مبنایی برای دستیابی به برتری سیاسی، الحاد را به وجود آورده است. میشکین میگوید که کلیسای کاتولیک رومی، صرفا ادامه ی امپراطوری روم غربی است، با سوء استفاده ی بدبینانه از شخص و آموزه های مسیح، خود را بر تخت زمینی نشانده و شمشیر را برای تثبیت و گسترش قدرت خود برداشته است. این خیانت به آموزه ی واقعی مسیح مبنی بر فراتر رفتن از سومین وسوسه ی شیطان یعنی شهوت قدرت زمینی است که رسیدن به «عطش معنوی» درگرو آن است. الحاد و سوسیالیسم واکنشی برخاسته از سرخوردگی عمیق نسبت به بی اعتبار شدن اقتدار اخلاقی و معنوی توسط کلیسای کاتولیک رم هستند. میشکین با لحنی قاطع از نفوذ کاتولیک رومی و الحاد در روسیه انتقاد میکند. او ادعا میکند که روس ها نه تنها «عطش معنوی» را با فوریت زیادی احساس میکنند، بلکه دقیقا به همین دلیل، مستعد پذیرش ایمان های کاذب هستند:

«در کشور ما اگر کسی به مذهب کاتولیک روی آورد، بیشک یسوعی (ژزوئیت) میشود و آن هم مخفیانه ترین نوع آن؛ اگر ملحد شود، بی درنگ شروع به درخواست ریشه کن کردن ایمان به خدا با زور، یعنی با شمشیر خواهد کرد... ملحدان و یسوعی های روسی نه تنها از سر غرور، نه فقط بر اثر احساسات پوچ و بیهوده ی محض، بلکه از یک درد معنوی، یک عطش معنوی است که چیزی والاتر، برای ساحلی محکم را آرزو میکنند.»

به طرز متناقضی خود پرنس میشکین بدون این که بخواهد، باعث میشود تا یکی از دوستداران واقعیش سر از کاتولیسیسم دربیاورد. اگلایا دختری که عاشق پرنس میشکین شده است در اثر حسادت و ناامیدی ای که با شوالیه بازی های درک ناشدنی میشکین در مقابل فاحشه ی متمول به او دست میدهد، از ایمان ارتدکس شاهزاده بیزار میشود ولی همزمان به سبب علاقه اش به شاهزاده خود بدون این که متوجه شود در دام مشابهی از فرقه ای دیگر می افتد و به وسوسه ی یک کشیش کاتولیک، کاتولیک میشود تا با یک کنت لهستانی ثروتمند تبعیدی ازدواج کند؛ بعدا معلوم میشود که آن کنت لهستانی، نه کنت است نه ثروتمند و نه تبعیدی (حداقل تبعیدی سیاسی).

دلیل این که در این رمان، نقطه ی مقابل ارتدکسیسم و عامل اصلی بروز مادیگرایی، کاتولیسیسم و نه پروتستانتیسم معرفی شده است، بیشک به ورود عقاید الحادی انقلاب فرانسه از محیط پادشاهی کاتولیک سقوط کرده ی فرانسه است. این عقاید الحادی به واسطه ی فتوحات ناپلئون وارد روسیه شده اند و تردیدی وجود ندارد که برخلاف ظاهر فرانسه ستیز رومانف ها محیط های اشرافی آنها به شدت آمیخته به تجملات و زبان فرانسه بوده است. حتی تولستوی که "هزار و هشتصد و پنجمین سال" را درباره ی نبرد الکساندر رومانف با ناپلئون فرانسوی نوشت، نامه هایی به زبان فرانسه از خود به جای گذاشته است. توجه داشته باشید که رومانف یعنی رومی، و تزارهای روسی رومی بودند چون اصالتا آلمانی و از نسل امپراطوران روم مقدس بودند. از طرفی ناپلئون هم امپراطور روم مقدس شده بود و قیصر(سزار) های آلمانی در آستانه ی جنگ اول جهانی، خواستار بازپس گیری حقشان از فرانسه بودند. قرن 19 با جنگ های ناپلئون اول شروع میشود و ناپلئون پایه ی قرن 19 است. با این حال میبینیم که وقایعی که در پیشزمینه یا در حین یا در اثر فعالیت های او در جهان رخ میدهند بعدا در مقیاس هایی مشابه در پیشزمینه یا در حین یا در اثر جنگ های ناپلئون سوم در اواسط قرن تکرار میشوند. سلف ناپلئون اول یعنی لویی شانزدهم، به مدت 18سال سلطنت کرد و توسط انقلابی که در آن حزب مونتیارد (کوه) نقش اصلی را ایفا کرد، سرنگون شد. پادشاه حدود یک سال بعد از انقلاب زنده ماند. سلف ناپلئون سوم، یعنی لویی فیلیپ، به مدت 18سال سلطنت کرد و توسط انقلابی که در آن حزب مونتیارد (کوه) نقش اصلی را ایفا کرد، سرنگون شد. پادشاه حدود یک سال پس از انقلاب زنده ماند. هر دو ناپلئون، جنگی را از طرف اروپا علیه روسیه رهبری کردند. هم در آستانه ی سقوط ناپلئون اول و هم در آستانه ی سقوط ناپلئون سوم، انقلابی در اسپانیا رخ داد. ده سال قبل از سقوط ناپلئون اول (1815) پادشاهی ایتالیا به خواست بناپارت و بعد از شکست اطریش در 1805 تشکیل شد. ده سال قبل از سقوط ناپلئون سوم (1870) و در سال 1860 تشکیل پادشاهی ایتالیا به خواست امپراطور فرانسه تکرار گردید. 8سال پس از مرگ ناپلئون اول (1821) ناآرامی های ضد روسی در ایران (1829) جانِ گریبایدوف و چند اروپایی دیگر را میگیرد. در آستانه ی این وقایع، جنگ طولانی آزادسازی قفقاز توسط شورشیان مذهبی به رهبری غازی محمد آغاز میشود و شورشیان دولت دینی خود را تحت عنوان امامت ایجاد میکنند. شورشیان تنها سالها بعد شکست میخورند. هشت سال پس از مرگ ناپلئون سوم (1873) در قتل عام های ضد اروپایی در اسکندریه (1882) 250 اروپایی کشته میشوند و این وقایع، در همان آستانه ی خود، انگیزه ی جنگ آزادیبخش شورشیان مذهبی به رهبری محمد احمد عبدالله در سودان را فراهم میکنند که تنها سال ها بعد شکست خواهند خورد. حدودا 10سال قبل از مرگ ناپلئون اول، تقریبا تمام امریکای لاتین علیه حکومت اسپانیا به پا میخیزند و همین شورش همگانی حدودا 10سال قبل از مرگ ناپلئون سوم در امریکای لاتین تکرار میشود. اگر دوران ناپلئون سوم را اصل بگیریم و ناپلئون اول را نسخه ی باشکوه تر او بدانیم، باید راویان دورانش را شامل کسانی که در قرن بیستم هنوز زنده بودند بشماریم و ازاینرو باید تاریخ قرن 19 را اختراع قرن بیستم بشناسیم. این با محاسبه ی لوپاتین درباره ی این که وقایع تاریخ روسیه در دو نیمه ی قرن 19 با حسابرسی جلوس الکساندر اول در 1801 میلادی و جلوس الکساندر دوم در سال 1855 میلادی فقط با کم کردن فواصل زمانی «تاریخ مقدس» -45سال و 99سال- از سال «مرجع» 1900 به دست آمده اند سازگاری دارد. اگر به امپراطوری های تازه تاسیس الکساندر اول در اوایل قرن 19 و روسیه ی واقعی در اوایل قرن 20 فرصت تحکیم بدهیم، میبینیم که بعد از فروکش آشوب های اولیه دو شخصیت مشابه نیکولای اول و جوزف استالین، حکومت را تثبیت و تعریف میکنند. ژاریکوف شباهت های بین استالین و نیکولای اول را برمیشمرد: 1-هر دو آنها یک دستشان خشک بود. 2-هر دو آنها قانون اساسی تهیه کردند. 3-نیکولای دسامبریست ها را سرکوب کرد و استالین، تروتسکیست ها را زندانی کرد. 4- نیکولای مجارستان را رام کرد و استالین کل اروپای شرقی را. 5-نیکولای از آزاد کردن دهقانان سر باز زد و استالین آنها را به مزارع اشتراکی فرستاد. 6- نیکولای گروه پتراشفسکی و استالین، جریان مشابه جهان وطنان را گوش مالی دادند. 7-نیکولای، نویسندگان مهمی چون پوشکین، لرمانتوف و گوگول را سرکوب کرد و استالین، نویسندگان مهمی چون گورکی، بولگاکوف و شولوخف را در بند یا تحت نظر گرفت. 8-نیکولای و استالین، هر دو با آزاداندیشی مبارزه کردند. 9-نیکولای با کوهستانی ها جنگید و استالین، آنها را به سیبری تبعید کرد. 10-نیکولای «ملیت رسمی» را به روسیه معرفی کرد و استالین تاریخ رسمی را... ژاریکوف نتیجه میگیرد که بخش اعظم تاریخ بین نیکولای اول و استالین، جعلی است و وقایع قرن 19 از روی وقایع دوران استالین کپی شده اند. این شامل ادبیات هم میشود و بنابراین تمامی ادبیات مهم قرن 19 روسیه از پوشکین گرفته تا داستایفسکی، نه در قرن 19 بلکه در قرن 20 خلق شده اند. سومسیکوف نظریه ی ژاریکوف را تایید میکند و معتقد است که مورخان و رمان نویسان یک شباهت بنیادین به هم داشته اند و آن این که وقتی نمیتوانسته اند از شرایط وضع حاضر انتقاد کنند، دوره ای شبیه به دوره ی معاصر را در بازه هایی غیرواقعی از تاریخ بازسازی میکردند و وقایع حاضر را از آن دوره روایت میکرده اند. ازاین دیدگاه بیشتر آنچه درباره ی تاریخ فاجعه بار روسیه ی تزاری در قرون پیش نوشته شده است، در محتوا تفاوتی با فرافکنی وقایع روسیه ی شوروی به مزرعه ی خوک های جورج اورول ندارند. ژاریکوف همین ایده را با برشماری شباهت های بین استالین –بنیانگذار قانون اساسی شوروی- با یاروسلاو حکیم، کسی که قانون را به میان اسلاوهای بربر آورد و ظاهرا 9قرن قبل از استالین میزیست اثبات میکند.: هر دو آنها در علاقه مندی به مطالعه با اکثر همروزگارانشان متفاوت بودند، هر دو استبداد فردی را بر کشور خود تحمیل کردند، یاروسلاو تمام برادران خود را کشت و استالین تمام همرزمان سیاسیش را مورد بی مهری شدید قرار داد، هزاران سرباز روس یاروسلاو در اسارت رومی های یونانی نابینا شدند، و هزاران روس دوران استالین، در زندان های روم آلمانی نازی مردند، جنگ یاروسلاو با پچنگ های مغولی هم جانشین درگیری های استالین با ژاپنی های مغول نژاد است....:

“REVISION OF THE 19TH CENTURY, INTERIM RESULT”: CHRONOLOGIA.ORG: 23/7/2009

شاید استالین به دلیل خشکی دستش، شخصیت یاروسلاو حکیم را به خود جذب کرده، چون هر دو معلولیتی داشتند. یاروسلاو یک پایش لنگ بوده و از این جهت میتوانسته یک نسخه ی اسلاو از تیمور لنگ باشد. دراینباره میتوان او را با شاهی نیمه خزر-نیمه اسلاو به نام "ولادیمیر" مقایسه کرد که نامش به معنی تیمور سفید است و مانند یاروسلاو برای رسیدن به قدرت، تمام پسران شاه پیشین یعنی سویاتسلاو را میکشد. یاروسلاو که از نسل خزرهای یهودی است، مانند بنی اسرائیل تورات، مملکتش را به 12 بخش تقسیم میکند. این موضوع آنجا جالب میشود که در نقشه ی کلاسیک URBANO MONTE منسوب به 1587 میلادی، محل استقرار 10قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل جایی در روسیه نشان داده شده و این محل در جایی به نام آراگون قرار دارد.:

میدانیم که آرگون دیگری در اسپانیا قرار داشته است. اسپانیا محل فرود آمدن اشرافیت داودی یهود از مصر است و این اشرافیت داودی دو قبیله ی باقی مانده از 12 قبیله ی یهود یعنی قبایل یهودا و بنیامین را رهبری میکرده است. انگار، آراگون واحدی بوده که بین اسپانیا و روسیه تقسیم شده است. درباره ی اسپانیا در نقشه های استفانو بونسینیوری میخوانیم که پادشاه آنجا به نام "ایتالو اطلس خیتیم"، شبه جزیره ای را که به نامش ایتالیا نامیده میشد تصرف کرد و منطقه ای به نام لاتیوم را به دخترش در آنجا واگذار کرد که بعدا تروایی ها به آن برگشتند و از آنجا امپراطوری روم را بنا نهادند. درباره ی ارتباط روم با آراگون جالب است که بونسینیوری از سرزمینی به نام "آرگون" در اعماق آسیا نام میبرد که سنت توماس بنا نهاده و قبل از شکست از گوت ها CRIUE ROMOUE نامیده میشده است. این سرزمین محل استقرار پرستر جان یا همان شاه یوحنای افسانه ای مسیحی حاکم بر تاتارها بوده است. درباره ی ارتباط پرستر جان با آراگون، بد نیست نگاهی به کتاب «گوساله ی عمومی» منسوب به دن دیگو فرناندز دِ مندوزا، وقایعنگار فرناندو دِ آراگون در سال 1671 بیندازیم که ادعا میکند نسخه ی خطی آن را در جنگی در قرناطه (گرانادا) یافته است. وی در شرح نشان پرستور خوآن، پادشاه هند، میگوید که مسیحیت به یک اصل تبدیل میشود و ایمان خود را همراه اقتدار پرستور خوآن تحمیل میکند، اما با دو داستان متفاوت که به گفته ی نویسنده ی نسخه ی خطی باید درک شود. در اولی، اتحاد از طریق ازدواج بین یک شاهزاده خانم هندی و یک شوالیه ی اروپایی برقرار میشود که منجر به تحمیل مسیحیت میشود. در دومی، ظهور مسیح تصمیم سه جادوگر از هند بوده است که هدفشان ایجاد یک رهبر معنوی در تصویر و شمایل آموزه های یک جد شایسته بوده است و آنها در این راه، سنت توماس را انتخاب کرده اند. شاید این ارتباط با خاندان سلطنتی آراگون، پرستور خوآن یا همان پرستر جان را به صورت شاه ایان یا جان، خلق پادشاهی ساردینیا و رم، و معروف به جان دوم آراگون و ناواره در قرن 16 بازسازی کرده باشد. نام جان با جانوس یا ژانوس خدای مهم رم که از دروازه های شهر محافظت میکند هم مرتبط است. بونسینیوری، ایانو یا جانوس را در کنار دیری و اجدادی که اولین مستعمرات را در ایتالیا بنا نهادند، از نژاد اسکیت ها یا سکاها معرفی میکند. به نوشته ی بونسینیوری، اسکیت ها از آمیزش ژوپیتر و به روایتی هرکول با زنی نیمه افعی پدید آمدند. بعدا بخش بزرگی از قلمرو آنها تحت تسلط جنگجویان زنی موسوم به آمازون ها درآمد که سیروس/کورش شاه پارس را به صلیب کشیدند. میدانیم که کورش در تورات، مسیح نامیده شده و این که اینجا به صلیب کشیده شده است نشان میدهد که او هنوز جایی در نزدیکی مرز این همانی سابقش با کریست یا عیسی مسیح قرار دارد. جالب است که نویسنده پایان حکومت آمازون ها را به دستگیری ملکه شان توسط هرکول و ژوپیتر نسبت میدهد و در زمانی بین حکومت های سیروس و داریوس زمانبندی میکند. ظاهرا در این زمان باید مدت ها از به وجود آمدن اجدادشان توسط هرکول یا ژوپیتر گذشته باشد. در عین حال، این هرکول باید همان "هرکول قبطی (مصری)" باشد که نویسنده میگوید قبل از ایتالوس اطلس ختیم، ایتالیا را تصرف کرده و توسکو نامیده بود. روسیه هم به سبب این که خانه ی اسکیت ها بوده است به اندازه ی هرکول با افریقا مرتبط میشود و بنابراین در گزارش بونسینیوری از "تروگلودیتیکا"، پرستر جان سکایی هم صاحب پادشاهی بزرگ اتیوپی در افریقای سیاه میشود و اتفاقا "هند" هم یکی از نام های افریقای سیاه بوده است. ربط اتیوپیا به مصر، ربطش به مرکزیت ایمانی آن است و با موسی و جنگش با تروگلودیت های وحشتناک بربر برمیگردد زمانی که موسی شاهزاده ی مصر بود. دختر شاه تروگلودیت ها عاشق موسی شد و با او ازدواج نمود و این زمینه ی استقرار ایمان در سرزمین تروگلودیت ها شد و آن بعدا بخشی از قلمرو پادشاه اتیوپیایی جانشین پرستر جان شد. به طرز شگفت انگیزی تروگلو به معنی غارنشین است و ممکن است با نام "ترول" برای غول های جنگل نشین و غارنشین افسانه های اسکاندیناوی مطابقت داشته باشد. از وجود تروگلودیت ها در میان سکاها نیز سخن رفته است. ممکن است این نوع غول های بربر، نوعی اغراق گویی درباره ی مردمی باشند که در اثر وقوع بلایایی، تمدن و صاحبان فنون خود را از دست داده و به مراحل ابتدایی زندگی در حد غارنشینی دچار آمده باشند. شاید توصیف بونسینیوری از گاول های ابتدایی که در کرانه های رودهای به جا مانده از یک سیل زندگی میکنند، به تروگلودیت ها نزدیک یا روایت دیگری از آن باشد. انتساب زندگی بونسینیوری به قرن 16 او را با سیل های عظیم هلند و ایتالیا در سال 1530 که رم را ویران کردند همزمان میکند. شاید دنیای باستان او در قرون اخیر جریان داشت و همزمان به اندازه ی سیل نوح قدیمی بود. میدانیم که در منابع قدیمی، مرتبا نوح با یانوس/جانوس تطبیق میشد. ریشه ی این برابرسازی را به یکی از منابع جعلی بروسوس (بار هوشع) مورخ بابلی میرسانند که نام یانوس را با کلمه ی Iainدر عبری به معنی شراب مرتبط دانست و چون در نزد یهود، نوح کاشف شراب تلقی میشد، جانوس را با نوح برابر گرفت. منبع بخش اعظم اطلاعات بونسینیوری، آنیو دا ویتربو معرفی شده که مدعی بوده این اطلاعات را از نوشته های یونانی بروسوس به دست آورده است. با این حال، ژوزف اسکالیگر ژزوئیت که مبدع تاریخ نویسی رسمی کنونی تلقی میشود، آنیو را انکار و منابع او را "بروسوس های جعلی" معرفی کرد و ظاهرا این خودش گامی در جهت تحریف یک نسخه ی قبلی تاریخ برای ایجاد تاریخی جامع تر و جهان گستر تر بوده است.:

“sixteenth century maps from TUSCANY”: STOLENHISTORY.NET

اگر آن روم ایتالیایی که اسپانیا پایه گذاشت، نسخه ی ضد آلمانی یک امپراطوری رومی متحد کننده ی امپراطور آلمانی با پاپ ایتالیایی باشد و انکار نقش آلمان در آن، کار روم بریتانیایی بنیانگذار تاریخ نویسی باشد که بعد از مهاجرت روتچیلدهای آلمانی به انگلستان دارد گذشته ی آلمانی خود را حذف میکند، در این صورت تسویه حساب روم جدید با سلطنت آلمانی، تا دنباله ی نصفه-نیمه ی سلطنت آلمانی درون روسیه ی سکایی-تاتاری دنبال میشود. این که در میانه ی جنگ جهانی اول، کرنسکی در این که با حکومت جدید آلمان صلح کند یا بجنگد، حیران است و این که بعدتر در زمان استالین، هیتلر آلمانی میخواهد مثل ناپلئون فرانسوی، روسیه را پس بگیرد، همه با این تسویه حساب انگلیسی و هرچند به نفع مملکت نوبنیاد بی خطر ایتالیا برمیگردد. پس آیا آن قطاری که در آلمان بلشویک ها را سوار کرد و به روسیه برد، نسخه ی به روز شده ی انتقال 10قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل از آراگون روم به آراگون روسیه نیست؟ میدانیم که تمام رهبران بلشویک اولیه ی انقلاب روسیه یهودی بودند به جز استالین که او هم همسر یهودی داشت. با این حساب، ضد آسیایی بودن روم را با متهم شدن استالین به بازگشت به استبداد مغولی مقایسه کنید و این که استالین خونریز و سفاک با نشستن به جای ولادیمیر یا تیمور سفید، وظیفه دارد در منابع تاریخی ماسک تیمور لنگ را به چهره بزند. آیا خیانت ولادیمیر نیمه مغول به سویاتسلاو اسلاو، همان خیانت استالین به انقلاب لنین نیست؟ در این صورت، کشورگشایی های بلشویک ها در اتحاد جماهیر شوروی بعدی هم نسخه ی جدید نبردهای سویاتسلاو با پچنگ ها و خزرهای ترک-مغول خواهد بود. میدانیم که سویاتسلاو زمانی که به دست پچنگ ها به قتل رسید، بدجور برای امپراطور روم یونانی مزاحمت ایجاد کرده بود ولی امپراطور تا حدودی با او راه می آمد؛ درست مثل سوسیالیسم که درواقع میبایست موی دماغ روم کاپیتالیستی بریتانیایی-امریکایی میشد ولی بنا بر مصالح سیاسی تا مدت های مدیدی با آن مدارا شد. بدین ترتیب، روم غولپیکر پرستر جان، کشور 12گانه ی ولادیمیر تحت رهبری 12 قبیله ی یهود بود که دو تایشان نماد روم غربی کاپیتالیستی در غرب، و بقیه نماد اقمار نوپیدای سوسیالیستی در شرق هستند که از روسیه به همه طرف گسترش می یابند. اگر قرار بود دانه درشت ها و شبیه ترین ها به روسیه مانند استالین به اصالت ترکی-مغولی مملکت خود برگردند و همچنان شبیه ترین به روسیه باشند، باید استبداد مغولیشان مانند حکومت های مسلمانی که رومانف ها از روسیه برچیدند، رنگ اسلام به خود میگرفت و اسلامش هم آنقدر تند میشد که از نظرگاه مطلوب غربی برای توصیف جنگ صلیبی فاصله نداشته باشد.

بنابراین تعجبی نداشت که همزمان با تضعیف لنینیسم و استالینیسم شوروی، اسلامگرایی در سرزمین های هم مرز با آن رشد کرد و وقتی که حکومت های اسلامی در بسیاری نواحی موفق شدند آن را تحت کنترل درآورند، هنوز بخشی از غرب اصرار بر هار نگه داشتن آن در ایران داشت. خوی نظامی در این کشور بسیار به همانند خود در روسیه نزدیک است. قزاق خانه ی سلطنت قاجار در ایران، همانطورکه از اسمش پیدا است (قزاق در زبان روسی به معنی جنگجو است) توسط روس ها بنیان نهاده شد و زمانی که در اثر سقوط رومانف ها زمامش به دست انگلیسی ها افتاد، از تویش یک رضاخان میرپنج درآمد که با قلدری و زورگویی، لقب «پدر ایران» را برای خود داعی شد و میرزاده ی عشقی در جواب این ادعا سرود: «پدر ملت گر این بی پدر است/ پس به ریش پدرش باید رید.» تاریخ اعمال و فعالیت های این شخص به اندازه ی تاریخ وقایع همزمان در همسایه ی شمالی، غیر قابل اعتماد است. احتمالا دوره ی حکومت او به طور مصنوعی طولانی شده تا کارهای مثبت حکومت قبل (قاجار) را منحصر به خود کند (کمتر بودن سن بسیاری از پیران دوره های بعد نسبت به سن شناسنامه شان به همین خاطر است و نه صرفا ندانستن سال تولد یا بالا اعلام کردن سن برای نرفتن به سربازی اجباری از سوی مردم زمانه). همچنین این که رضا میرپنج، چه مقدار از کارهایش را زیر نام رضا خان و در جهت خواسته های دولت قاجار انجام داده یا به نام رضا شاه و زمانی که قاجار را سرنگون کرده بود، مورد بحث خواهد بود. دلیل اصلی هم این است که در زمان خود رضاخان/شاه، زندگینامه ای برای او نوشته نشد و سال ها پس از سقوطش پسرش یک زندگینامه ی دروغین برای او دست و پا کرد. اما فعلا آنچه برای ما مهم است، نگاه تاریخ معاصر به این شخصیت است. بر اساس منابع فعلی، رضاخان به کمک انگلیسی ها به قدرت رسید ولی علیه آنها شورید؛ آن هم درست در همان زمانی که استالین داشت علیه اربابان غربیش میشورید. آیا غیر طبیعی است که مملکتی که او پدرش شد، الان دارد به کمک روسیه ی پوتینی که غربی ها مرتبا او را به استالین تشبیه میکنند، در جهان بساط اسلام جنگجویانه به پا میکند و غرب هم هر حکومت اسلامگرایی را به این تیم ربط میدهد حتی اگر صحبت از طالبان افغانستان باشد؟ و آیا اتفاقی است که روسیه ی پوتین جانشین شوروی استالین است همانطورکه ایران اسلامگرا جانشین سلسله ی رضا خان شده است؟ فقط کافی است که دقت کنید روسیه ی پوتین و ایران جمهوری اسلامی، هر دو دارند هویت ساخته شده توسط حکومتی را که جانشینش شده اند بازتولید میکنند و گویی خشونت مغولی یا بهتر است بگوییم تارتاری –منسوب به تارتاروس یا جهنم- را پشت ظاهر متمدن مدرنیته و بر اساس کارکرد تمدن منسوب به اسلاوهای مومن غربگرا و فارس های عارف مسلک تمدن دوست، تکریم خشونت تارتاریس را بر اساس آنچه اجداد به آن دست یازیده اند توجیه و متبرک و حتی مقدس میکنند. اگرچه باور کردنش سخت است ولی تمام شواهد حاکی از اینند که اگر غرب روی جهادی نگه داشتن ایران اینقدر موفق بوده برای این است که در این موضوع روی هیچ کشوری به اندازه ی ایران سرمایه گذاری نکرده است –افغانستان را فراموش نکرده ام، ولی آن به سبب وضعیتی که از دیرباز در آن گیر کرده است، نیاز به سرمایه گذاری زیادی ندارد- و برای همین هم حتی عربستان سعودی که وهابیتش را شریعت سنگلجی در دوره ی رضاخان، به اسلام شیعی حاکم بر ایران آمیخت، از کنترل امریکا خارج شد درحالیکه ایران هنوز برای بقا ناچار است اسلامگرا باشد. با این حال، دیدگاه نوینی وجود دارد که نشان میدهد موفقیت شورش های قبلی، راه را برای تغییر مسیر ایران هم باز کرده است.

یکی از آخرین نمونه های این دیدگاه در مقاله ی "پایان دکترین تجزیه: چگونه امنیت سرمایه های غربی، فرصتی برای احیای ملی ایران فراهم آورده است؟" از سعید جوکار کارشناس ارتباطات است که در شماره ی 238 نشریه ی صدا (4مرداد 1404) درج شده است. وی معتقد است در شرایطی که «برای دهه های متمادی، روایت غالب در عرصه ی بین المللی، ایران را به عنوان اصلی ترین "بازیگر بنیادگرا" و "منبع بی ثباتی" در خاورمیانه به تصویر میکشید، اما امروز با ظهور پارادوکس ژئو اکونومیک، ایران این شانس را دارد که با یک دیپلماسی هوشمندانه و کنشگرانه، این روایت را به چالش کشیده و خود را به عنوان یک "قدرت مسئولیت پذیر" و "لنگر ثبات بالقوه" تعریف کند.» در بخشی از این مقاله میخوانیم:

«پس از فروپاشی شوروی و به ویژه پس از حملات 11سپتامبر، گفتمان قدرتمندی در محافل نومحافظه کار واشنگتن شکل گرفت که از آن با عناوینی چون "آشوب سازنده" یا "خاورمیانه ی بزرگ" یاد میشد. این دکترین، که ریشه های فکری آن در تحلیل های چهره هایی چون برنارد لوئیس یافت میشد، بر این فرضیه استوار بود که دولت-ملت های پسااستعماری در خاورمیانه، ساختارهایی مصنوعی و ناپایدار هستند. از این منظر، تضعیف دولت های مرکزی قدرتمند و بازترسیم نقشه ی منطقه بر اساس خطوط واقعی تر قومی-مذهبی (کرد، شیعه، سنی) نه تنها یک روند تاریخی محتوم، بلکه یک هدف استراتژیک مطلوب بود. کشورهای کوچکتر، ضعیف تر و درگیر با یکدیگر، تهدید کمتری برای هژمونی غرب و امنیت اسرائیل محسوب میشدند و کنترل منابع انرژی در چنین منطقه ای، حضور نظامی غرب را بیش از پیش توجیه میکرد. پیامدهای این دکترین در عمل فاجعه بار بود. حمله به عراق در سال 2003 و انحلال ارتش و ساختار حزب بعث، کشور را به ورطه ی یک جنگ داخلی فرقه ای بی رحمانه کشاند و زمینه را برای ظهور القاعده در عراق و نهایتا هیولایی به نام داعش فراهم کرد. مداخله در لیبی به سقوط یک دیکتاتور اما فروپاشی کامل دولت و تبدیل کشور به بهشت شبه نظامیان و قاچاقچیان انسان منجر شد. جنگ داخلی سوریه نیز به یک بحران انسانی بی سابقه و یک جنگ نیابتی پیچیده با حضور قدرت های جهانی و منطقه ای بدل گشت. "آشوب" خلق شد، اما "سازندگی" هرگز از پس آن نیامد. این شکست های پی در پی، به همراه خستگی افکار عمومی غرب از جنگ های بی پایان و هزینه های تریلیون دلاری آن، اولین ترک ها را بر پیکر این دکترین وارد آورد. در این میان، کشورهای عربی حاشیه ی خلیج فارس به ویژه عربستان سعودی و امارات، از یک موقعیت منحصر به فرد برخوردار بودند. آنها به جای این که منتظر بمانند تا امواج این آشوب به سواحلشان برسد، دست به یک اقدام پیشدستانه و هوشمندانه زدند. این اقدام صرفا یک واکنش به تهدیدات خارجی نبود، بلکه ریشه در فشارهای عمیق داخلی داشت. رهبران نسل جدید این کشورها با یک واقعیت انکارناپذیر روبرو بودند: مدل دولت رانتی که در آن وفاداری سیاسی شهروندان برای توزیع درآمدهای نفتی خریداری میشود، دیگر پایدار نیست.با وجود "برآمدگی جمعیتی" (YOUTH BULG) و جمعیت جوانی که انتظارات و آرزوهای متفاوتی داشتند و همچنین چشم انداز رسیدن به "نقطه ی اوج تقاضای نفت" (PEAK OIL DEMAND) در دهه های آینده ادامه ی این مدل به معنای ورشکستگی و بی ثباتی اجتماعی در آینده بود. آنها دریافتند که تنها راه بقا، تغییر بنیادین مدل اقتصادی و ایجاد یک "قرارداد اجتماعی جدید" است؛ قراردادی که در آن دولت به جای پول نقد، فرصت شغلی، توسعه ی فناورانه، و غرور ملی را از طریق پروژه های عظیم و آینده نگرانه فراهم میکند. در راستای این هدف، آنها یک مهندسی معکوس استراتژیک را کلید زدند؛ با تغییر زمین بازی از ژئوپولیتیک به ژئو اکونومیک، صندوق های ثروت ملی مانند صندوق سرمایه گذاری عمومی عربستان یا PIFبا دارایی نزدیک به یک تریلیون دلار، از ابزارهای مالی منفعل به سلاح های ژئو اکونوکیک تبدیل شدند. آنها با سرمایه گذاری های هدفمند، منافع خود را با منافع نخبگان اقتصادی و سیاسی غرب در هم تنیدند. این سرمایه گذاری ها دیگر محدود به خرید اوراق قرضه نبود، بلکه شامل خرید سهام در شرکت های فناوری پیشرو مانند اوبر و لوسید موتورز، باشگاه های ورزشی پر طرفدار (نیوکاسل یونایتد)، و شراکت با غول های مدیریت دارایی مانند بلک راک میشد. همزمان روایت منطقه را به کلی تغییر دادند. چشم انداز 2030 عربستان دیگر یک سند داخلی نبود، بلکه یک دعوتنامه ی جهانی برای مشارکت در ساختن پروژه هایی ورای تصور بود: از شهر شناور صنعتی "اکساگون" OXAGON که قرار است قطب تولید پیشرفته باشد تا پیست اسکی کوهستانی "تروجنا" TROJENA که میزبانی بازی های زمستانی آسیایی را بر عهده خواهد گرفت. در این میان، ظهور یک بازیگر سوم، این چرخش را تسریع و تثبیت کرد: چین. پکن با ابتکار "کمربند و جاده" (BRI) خود را به عنوان یک شریک اقتصادی قابل اعتماد و مهمتر از آن غیر مداخله جو در امور داخلی کشورها معرفی کرد. سرمایه گذاری چین در پالایشگاه ینبع عربستان با مشارکت سینوپک، توسعه ی بنادر استراتژیک و نقش آفرینی شرکت هوآوی در راه اندازی زیرساخت های G5 علیرغم فشارهای امریکا، به کشورهای عربی یک آلترناتیو قدرتمندانه ارائه داد و به آنها اجازه داد تا به "خودمختاری استراتژیک" بیشتری دست یابند. آنها دیگر مجبور نبودند تمام تخم مرغ های خود را در سبد امنیتی امریکا قرار دهند. اوج این تغییر پارادایم، میانجی گری موفق چین در توافق تنش زدایی میان ایران و عربستان سعودی در مارس 2023 بود. برای چین، که حیات اقتصادیش به جریان باثبات انرژی از تنگه ی هرمز و امنیت خطوط تجاریش وابسته است، ثبات در خاورمیانه یک منفعت استراتژیک درجه ی 1 است. بنابراین امروز یک اجماع نانوشته اما قدرتمند میان غرب (به دلایل اقتصادی و سرمایه گذاری) و شرق (به دلایل انرژی و تجاری) بر سر لزوم حفظ ثبات در کشورهای حاشیه ی خلیج فارس، شکل گرفته است. این معماری جدید، صحنه را برای تحلیل اقدامات بازیگری که منطق متفاوتی را دنبال میکند، آماده میسازد.

در مقابل این اجماع قدرتمند ژئواکونومیک بر سر ثبات، اسرائیل بر اساس یک منطق امنیتی عمل میکند که در کوران دهه ها جنگ و درگیری شکل گرفته و صیقل خورده است... اما این دیدگاه در خود اسرائیل نیز یکپارچه نیست. یک شکاف فزاینده میان نخبگان امنیتی-نظامی و نخبگان اقتصادی-فناوری در حال ظهور است. بخش فناوری اسرائیل، موسوم به سیلیکون وادی، که موتور محرکه ی اصلی اقتصاد مدرن این کشور است، برای رشد و جذب سرمایه گذاری خارجی، نیازمند تصویر یک "اسرائیل باثبات، نرمال و متصل به جهان" است. هر گونه تنش نظامی، این تصویر را مخدوش کرده و ریسک سرمایه گذاری را بالا میبرد. وزارت دارایی اسرائیل نیز نگران هزینه های هنگفت عملیات های نظامی و تاثیر آن بر کسری بودجه و رتبه ی اعتباری کشور است. این نخبگان اقتصادی ترجیح میدهند که "برند اسرائیل" در جهان با نوآوری و تکنولوژی شناخته شود، نه با جنگ و درگیری. علاوه بر این، استراتژی "جنگ بین جنگ ها" در حال ایجاد یک تناقض در سیاست خارجی خود اسرائیل است. بزرگترین دستاورد دیپلماتیک اسرائیل در سال های اخیر، "پیمان ابراهیم" و عادی سازی روابط با امارات و بحرین بوده است؛ توافقاتی که قرار بود بر پایه ی همکاری اقتصادی و فناورانه ی عمیق بنا شوند. اما چگونه میتوان با با شرکای خود یکپارچگی اقتصادی ایجاد کرد درحالیکه اقدامات امنیتی شما مستقیما ثبات اقتصادی آنها را به خطر می اندازد؟ این مانند آن است که یک شرکت بخواهد با شریک تجاری خود ادغام شود اما همزمان اقداماتی انجام میدهد که ارزش سهام آن شریک را در بازار کاهش میدهد. این تناقض، اعتبار اسرائیل را به عنوان یک شریک قابل اعتماد در چشم اعراب تضعیف میکند و روند عادی سازی با کشورهای دیگر مانند عربستان را پیچیده تر و دشوارتر میسازد. نقش چین در این معادله، بر پیچیدگی موضع اسرائیل می افزاید. چین یک شریک تجاری مهم و بازار بزرگی برای فناوری پیشرفته ی اسرائیل است. اما اولویت اصلی پکن، ثبات منطقه ای برای تضمین امنیت انرژی و موفقیت پروژه ی کمربند و جاده است. اقدامات نظامی اسرائیل، مستقیما این منافع حیاتی چین را تهدید میکند. بنابراین، هرچند چین به صورت علنی اسرائیل را محکوم نمیکند، اما در کانال های دیپلماتیک، به یک بازیگر دیگر تبدیل میشود که خواهان خویشتنداری اسرائیل است. اسرائیل خود را به طور فزاینده ای در میان دو فشار متضاد می یابد: از یک سو وابستگی امنیتی سنتی به امریکا که به آن برای اقداماتش چراغ سبز نشان میدهد، و از سوی دیگر، وابستگی اقتصادی فزاینده به یک بلوک عربی-چینی که خواهان ثبات مطلق است. این انزوای استراتژیک جدید، که نه بر اساس ایدئولوژی، که بر اساس تضاد منافع اقتصادی شکل گرفته، پاشنه ی آشیل دکترین امنیتی اسرائیل در دنیای جدید است.»

نویسنده ی مقاله امیدوار است که ایران از دوگانگی منافع بین دو جناح از قدرتمداران امریکا و اسرائیل سود ببرد و با گروه صلح طلب و ثبات طلب در غرب متحد شود و با چینی ها و اعراب در این راه لابی کند و مانند کشورهای عربی، سعی کند با موازنه ی مثبت بین امریکا و چین از هر دو طرف سود ببرد. یکچنین عملی، ناچارا عقبگرد ایران از تمام شعارهای کفرستیزانه و ضد سکولارش را به همراه خواهد داشت و باید مانند آنچه در عربستان سعودی شاهدیم، در ایران هم شاهد حرکت از حکومت ملاها به حکومت صاحبان قمارخانه ها باشیم. اما با چشم خود دیده ایم که امارات و عربستان سعودی، از این امکانات به عنوان تنها راه ممکن برای خروج از توسعه نیافتگی و زخم های ناشی از بنیادگرایی غیر منطقی استفاده کرده و سودهایی به مردم خود رسانده اند و شاید این فضا بعد از این که امتحان راه های خطا دلایل ممنوع بودنشان در گذشته را اثبات نمود، راه را برای شنیده شدن دوباره ی پیام مذهبی باز کند همانطورکه در ایران همین الان و بعد از تمام ضربات چپ و راستی که اسلام از سمت جنایات ریاکاران متحمل شد، این پیام هنوز قلوب زیادی را به خود جذب میکند. درواقع یکی از مهمترین نکاتی که در تمثیل خدا و مذهب به نور –ازجمله در قرآن (الله نورالسماوات و الارض...) – هنوز باقی مانده است، مقابله ی نور و تاریکی است که بر اساس تمثیل "انسان، کیهان کوچک" اصلا قرار نیست همیشه با پیروزی نور همراه باشد چون در "کیهان بزرگ" که فضای فیزیکی زمین است، طی عوض شدن جای شب و روز، تاریکی مرتبا بر نور غلبه میکند و بعدتر مغلوب آن میشود. درحالیکه نور تمثیل متقنی از روحانیت است، تاریکی، معرف جهان فیزیکی است و خداوند جامع هر دو جهان است و خورشید به نمایندگی از او بین نمادهای دو جهان در درون آسمان جهان فیزیکی رفت و آمد میکند.

دقیقا به همین خاطر است که در اساطیر مصری میبینیم "وپواوت" مرتبا به عنوان خدای حامی "مآت" یا نظم کیهانی ظاهر میشود. چون او که نامش به معنی «گشاینده ی راه ها است» به عنوان راهنمای مردگان به جهان دیگر، مرتبا بین دو دنیای مرگ و زندگی یا نور و تاریکی در رفت و آمد است. او به سبب ارتباط با نور، در مقام یک خدای خورشیدی هم ظاهر میشد و آن موقع «رع که از افق بالا رفته است» لقب میگرفت. پیوندش با الوهیت و نظم مملکت باعث میشد تا خدای حامی شاهان هم باشد. دوگانگی او در دوگانگی مصرهای بالا و پایین هم ضرب میشد و تولدگاهش را واجت در مرز دو قلمرو مصر تعیین کرده بودند تا متحد کننده ی دو سرزمین باشد. مرکز پرستش وپواوت در مصر به یونانی لیکوپولیس نامیده میشد که به معنی شهر گرگ است چون علیرغم این که خدایان سگسان در مصر معمولا به شکل شغال ظاهر میشوند، وپواوت به شکل نامعمولی گرگ شکل بود و حتی به رنگ های سفید و خاکستری ترسیم میشد که رنگ های شغال مصری نیستند و معمولا گرگ را در این رنگ ها میبینیم. نمونه های سیاه هم از او وجود دارند که یادآور تصاویر آنوبیس خدای شغال شکلند که تصویر کردنش به رنگ سیاه معمول بود ولی این هم ممکن است که رنگدانه های مجسمه های مزبور رفته باشد و آن مجسمه ها قبل از سیاه شدن به رنگ های دیگری بوده باشند. به هر حال نوعی ارتباط بین وپواوت و آنوبیس که هر دو خدایان راهنمای مردگان در جهان دیگرند وجود داشته که بعدا باعث شده تا روایتی به وجود بیاید مبنی بر این که وپواوت برادر آنوبیس و پسر سیت (یک خدای سگسان دیگر) بوده است.:

“ANCIENT EGYPTIAN WOLF GOD WEPWAWET”: WORLDHISTORYEDU.COM

جرالد مسی نوعی ارتباط بین خدای خورشید و آنوپ یا آنوبیس در مقام خدای ستاره ی قطبی را شناسایی میکند که با مضمون بارگاه عدالت الهی مرتبط است و از موضع قاضی در دادرسی بین درست و غلط ناشی میشود آنگاه که درست به نور و غلط به تاریکی تشبیه میشوند. قاعدتا باید در دنیایی خارج از دنیای فیزیکی ما چنین عدالتی وجود داشته باشد و ستاره ی قطبی تمثالی از چنین دنیایی است چون محور دنیا یا کوه کیهانی در آن قرار دارد و درحالیکه چرخ آسمان با همه ی ستارگانش به دور آن میچرخند، ستاره ی قطبی ثابت است تا نمادی از وجود ثبات در خارج از جهان فیزیکی ما باشد. پس ستاره ی قطبی بالای هفت طبقه ی آسمان قرار دارد که هر یک متعلق به یکی از هفت سیاره ی محوری نجوم کلدانیند: ماه، عطارد، زهره، خورشید، مریخ، مشتری و زحل. این هفت ایزد به شکل هفت ستاره ی دب اکبر (خرس بزرگ) که الهه ی قطب شمال است، در آسمان تاریک شمالی بازآفرینی میشوند تا این الهه ستاره ی هشتم یعنی ستاره ی قطبی را به دنیا بیاورد و آنگاه این ستاره به شکل یک صورت فلکی هفت ستاره ای جدید یعنی دب اصغر یا خرس کوچک رشد کند. آنگاه نیروی نهمی تخیل میشود که عامل اصلی ایجاد هر هشت نیرو و ازاینرو پدر آنها است و پتاح نامیده میشود که نامش با لغت پوت به معنی عدد 9 مرتبط است. پتاح از سوراخی که از میان کوه کیهانی میگذرد، به اعماق زمین نفوذ میکند و درآنجا سرزمین آمنتا یا جهان زیرین را با عملیات حفاری میسازد و مسیری از شرق به غرب جهان میسازد تا مابه ازای این دنیایی ستاره ی قطبی از توی آن عبور کند. ازآنجاکه ستاره ی قطبی مهمترین ستاره ی مجموعه ی هفتگانه ی خود است، در نسخه ی این دنیاییش جای خود را با مهمترین ستاره ی آسمان زمین –از مجموعه ی هفتگانه- یعنی خورشید عوض میکند و بهشت آن دنیایی آنوبیس به بهشت این دنیایی خدایان خورشیدی چون ازیریس و آتوم در آمنتا جای میدهد. خورشید در هر غروب، از کوه غربی پتاح وارد جهان زیرین یا آمنتا میشود و در جهت شرق حرکت میکند تا در صبحدم فردا، از کوه شرقی پتاح خارج شود. غروب او مابه ازایی برای غروب یک انسان در این دنیا است و این غروب هم انعکاسی از غروب روح در کوه کیهانی اصلی موقع سقوط از جهان جاودانگی به جهان زمینی است. به همین دلیل است که نام "آدم" برای انسان، با نام "آتوم" برای خدای خورشید غروب در مصر، اینقدر شبیه است. درست به مانند خورشید، روح هم باید از کوهستان غربی به سمت کوهستان شرقی حرکت کند تا بتواند به کوهستان شمالی راه یابد و به جهان بالایی صعود کند اما ارواح بدکاران چون راهنمایان کافی نخواهند یافت در این سفر خطرناک نابود خواهند شد و راهی به بهشت نخواهند یافت. مصریان موقع دفن مرده، سرش را رو به شمال و صورتش را رو به شرق میگرفتند به این امید که روح متوفی حواسش را متوجه شرق و شمال نگه دارد. به گفته ی لنورمنت، برای آکدی ها کوه غربی و دروازه به جهان دیگر، در کوهستان شمال بین النهرین قرار داشت تا نسخه ای دم دستی از کوهستان محوری شمال جهان باشد. این کوهستان که همان کوهستان دوگانه ی میشو است، دروازه ی آرالی یا نسخه ی اکدی آمنتا بود که در جهت شرق به بهشتی طلایی میرسید. احتمالا در همین معبر بود که گیلگمش با نگهبانان نیم انسان-نیم عقرب دنیای دیگر ملاقات کرد و سفر خود را در جهان زیرین به سمت شرق ادامه داد. در افسانه های پهلوی هم یک کوه "طائر" داریم که مرکز جهان است و یک کوه دیگر به نام "چکاد دائیتی" داریم که مرکز زمین است و مانند نسخه ی آکدی، نسخه ای دم دست تر از کوه اول است. کوه این جهانی، درواقع نسخه ای از کوه قطب شمال برای یک خدای خورشیدی است. این که در اساطیر مصری، شو خدای شیرشکل به جای کوه کیهانی، زمین را از آسمان جدا میکند، به انتقال این موقعیت به یک خدای خورشیدی که مانند خورشید با شیر مرتبط است برمیگردد. در اساطیر یونانی آن را به این شکل می یابیم که هرکول که به خاطر پوشیدن لباسی از پوست شیر، ظاهر یک مرد شیرمانند را دارد، مدتی باید به جای اطلس، کوه کیهانی را بر دوش خود حمل کند تا اطلس سیب های باغ هیسپریدها را برایش بیاورد. اینطوری هرکول شیرآسا یک اطلس دوم میشود و البته یونانی های مصر، هرکول را با شو هم تطبیق میکردند. ازآنجاکه قرارگاه شمالی جایگاه عدالت بین نور و تاریکی بوده است، خورشید هم در آسمان خود، محل هایی را به عنوان قلمروهای عدالت بین نور و تاریکی، برای آن شبیه سازی میکند که این مکان ها لحظه های اعتدالین یعنی آغازهای بهار و پاییز به عنوان زمان هایی که نور و تاریکی با هم در تعادلند هستند و با صورت های فلکی ای که در آن زمان ها خورشید در آنها قرار دارد شناسایی میشوند که در عصر ما یعنی عصر پسامسیحی، این صورت های فلکی، حوت (ماهی) برای بهار و سنبله (دوشیزه) برای پاییز هستند. اولی میل به غلبه ی روشنایی در ادامه ی سال دارد و دومی میل به غلبه ی تاریکی. این دوگانگی مثل تقسیم جایگاه عدالت ایزدی در کوه کیهانی است و به گونه ی افسانه ی تقسیم یک کوه به دو کوه توسط هرکول درمی آید. این دو کوه را با دو ستون مختلف نشان میدهند و هرودت مینویسد که در معبد هرکول در شهر فنیقی صور، او به گونه ی دو ستون یکی از طلای ناب و دیگری از زمرد سبز پرستش میشد. مسی، اولی را همان اورشلیم طلایی آسمان و دومی را "تپه ی سبز" اورشلیم زمینی در ادبیات یهود معنی میکند. مسی همچنین داستان هرکول را به این روایت قبطی ربط میدهد که تحوت خدای ماه، از سنگی متولد شد که به دو سنگ تقسیم شد. مسی یادآوری میکند که تحوت در ادبیات یونانی با هرمس یا مرکوری، خدای تعقل و دانش برابر میشد و هرمس نامش با لغت یونانی "هرما" به معنی سنگ مرتبط است. از "هرما" میتواند لغت "ارمین" به معنی از جنس سنگ درآمده باشد که منبع نام ارمین سول برای ستون آسمان در اساطیر نورس است. این ستون، نسخه ی دیگر کوه کیهانی است که در اساطیر نورس مدل دیگرش را در قالب یگدراسیل یا درخت وصل کننده ی آسمان به زمین می یابیم.:

“ANCIENT EGYPT”: GERALD MASSEY: V1: FISHER UNWIN PRESS: 1907: P344-355

بنا بر اساطیر نورس، اودین رئیس خدایان اسکاندیناوی، 9شبانه روز، خود را از درخت یگدراسیل حلق آویز کرد درحالیکه نیزه ای در پهلویش فرو رفته بود. او این کار را کرد تا به روشنبینی برسد و نتیجه ی این روشنبینی، کشف دانش رون ها یا خطوط قدیم کفار اروپایی بود. به نظر دیوید ماتیزن، کشف نوشتار توسط اودین و طی این فرایند، با اهدای نوشتار از سوی هرمس و تحوت به انسان ها در اساطیر یونانی و مصری مرتبط است بخصوص ازآنروکه اودین نورس، مانند هرمس یونانی، موکل سیاره ی عطارد است. فرق بزرگ در این است که درحالیکه اودینی که فعلا میشناسیم، در مقام رئیس خدایان حامی نظم و قانون است، هرمس خدای دزدان و حیله گران و جاده های غیر طبیعی است. موقعیت اخیر بیشتر با وضعیت لوکی خدای شرور نورس مطابقت دارد. معما آنجا گشوده میشود که میبینیم لوکی و اودین هر کدام رگی از خونشان را باز کرده و به هم تزریق کرده اند تا مثل هم شوند. درواقع اودین و لوکی یک نفرند که بر اساس کارکردهای مربوطه به دو شخصیت متضاد تقسیم شده اند و این دو شخصیت متضاد، مابه ازای دو مار به هم پیچیده به دور کادوسئوس یا عصای هرمس به نشانه ی تضادند. بعضی اوقات مارها را در تصاویر طوری به هم میپیچانند که شبیه نوشتار اروپایی عدد 8 شوند. هرمس زمانی که ریشو تصویر میشود، به اودین نزدیک میشود و زمانی که ظاهر هرمافرودیت دارد به لوکی.:

لوکی خدایی است که بارها خود را به شکل زن درمی آورد. پس شاید صورت فلکی سنبله به عنوان یکی از خانه های سیاره ی عطارد (مرکوری) در دایره البروج، نسخه ی زنانه ی هرمس باشد. به طرز متناقضی در جوار این صورت فلکی، دو صورت فلکی قرار دارند که نمادهای جانوری اودین را نشان میدهند: کلاغ و گرگ. متیزن تصور میکند که احتمالا صورت فلکی لوپوس یا گرگ، با خدای حیله گر متواتر در افسانه های سرخپوستان امریکا یعنی کایوت (سگ وحشی امریکایی) مرتبط باشد ضمن این که کلاغ هم به حیله گری معروف است. اقامت خورشید در سنبله همزمان با اعتدال پاییزی و زمانی است که کم کم تاریکی بر نور غلبه میکند و جای اودین و لوکی عوض میشود. این همان متمایل شدن خدای دانش به سمت دزدان و متقلبان است. جان راپوپورت در یک سخنرانی در برنامه ی «فضای مخفی» به موضوع گرایش خدای تعقل به دزدی و حیله گری توجه نشان میدهد و میگوید هرمس با این که جزو کوه المپ –محل اقامت خدایان- است، ولی به ندرت در کوه المپ ساکن است چون کوه المپ بخشی از یک سناریوی ذهنی است و نه واقعیتی راستین. آنهایی که دانش دارند و از این دانش برای حکومت بر مردم استفاده میکنند، از دیرباز تاکنون نقاشی هایی میکشند و به مردم به عنوان واقعیت جا میزنند و مردم هم باور میکنند که این واقعیت است. شما وقتی میفهمید آنچه واقعیت میپندارید واقعیت نیست که چیزی از زندگیتان کسر میشود یا جاهایی اشکالاتی در نظم به وجود می آید انگار که هرمس چیزی از شما دزدیده باشد یا سرتان کلاه گذاشته باشد. بنابراین تا این دزدی ها و کلاهبرداری های هرمس اتفاق نیفتند، شما به وضعیت غیر طبیعی موجود آگاه نمیشوید و سعی نمیکنید اوضاع را بهبود ببخشید و اینطوری ممکن است جلوتر دچار خسران های جبران ناپذیری شوید. بنابراین تضعیف خورشید در پاییز همزمان با رشد تاریکی، خدای نور را به گونه ای متحول میکند که در فرم تاریخیش با ناراضی کردن مردم از تاریکی اخلاقی پیش آمده آنها را مایل به بازگرداندن روشنایی سابق کند.:

“JON RAPPOPORT TALK ON THE TRICKSTER GOD AND CREATING REALITY”: DAVID MATHISEN: STAR MYTHS OF THE WORLD: 13 JULY 2014

موضعی که صورت فلکی سنبله در سال 12ماهه ی بابلی نمایندگی میکند، در سال دو فصله ی کلت ها به آبان ماه و موسم هالووین می افتد که در تقویم سالیانه ی آنها ایام پیروزی تاریکی بر نور بود و اجنه و شیاطین و جادوگران آن را جشن میگرفتند و کودکان به بهانه ی درآوردن خود به شکل شیاطین برای جلوگیری از آزار آنها، آن را جشن میگیرند. آلوین بوید کوهن بالماسکه بودن آن را کنایه ای به ماسک دار شدن بشر بعد از سقوط روح او از بهشت روشنایی به دنیای تاریک زمین میشمرد. روح ما توسط ماسک هایی که ناچاریم بنا بر موقعیت های اجتماعیمان بر چهره بزنیم محدود میشود و ما به گونه ی شیاطین و جانوران و موجودات نیم انسان-نیم حیوان مسخ میشویم. در تئاتر، ماسک حتی صدای شخص را عوض میکند و تغییر صدا نمادی است از تغییر مطالب بیان شده از سوی فرد تحت تاثیر ماسک.:

‘HAPPY HALLOWE AND ALL HALLOWS DAY! 2020”: DAVID MATHISEN: STAR MYTHS OF THE WORLD: 31 OCT 2020

شاید آنچه که الان خاورمیانه به آن دچار آمده است نیز وضعیت مشابهی باشد. ما ناچاریم ماسک شیاطین غربی را به چهره بزنیم تا از آسیب آن شیاطین در امان بمانیم. اما این بدان معنا نباید باشد که باور کنیم خودمان شیطانیم. نور روحانیت مرتبا ما را در میدان این بالماسکه دچار لنگی و آسیب میکند تا حواسمان باشد که در اولین فرصتی که اطمینان به حفظ سلامت خود یافتیم، پایمان را از آن بیرون بکشیم و به واقعیت راستین روحمان برگردیم. شاید همین الان هم نصف راه را درست آمده باشیم. شریعت مآبی تق و لق قبلی را پس زدیم چون آن هم با واقعیت روح ما هماهنگ نبود و ماسکی بود بر ریاکاری اجباریمان برای همرنگ شدن با بقیه ی ماسک زده ها. در شرایط فعلی اگر کسی بخواهد از صمیم قلب به آن مسیر باور داشته باشد، فقط یک پرنس میشکین دیگر خواهد بود که اعمالش به ضرر مرام خودش تمام خواهد شد.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷