معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش3)

تالیف: پویا جفاکش





این بدبینی، خود بر ستون های تناوری بنیاد گرفته است.:

«انتقاداتی اخیرا مورد توجه قرار گرفته‌اند که کانت با ساد، که در سال 1963 نوشته شده، بسیار به زمینه‌ی فکری هورکهایمر و آدورنو مدیون است که تشابه بین کانت و ساد را در نوشته‌ی مشترکشان "دیالکتیک روشنگری" (1944) نشان می‌دهند. نظریات این کتاب که در آمریکا به‌طور مشترک توسط دو پناهنده از مکتب فرانکفورت نوشته شده، نسبتاً ساده است. خِرد کانتی به صورت اجتناب‌ناپذیری به محاسبه‌ی عقلانیت نظم توتالیتر منجر می‌شود. همتای آن، مکانیزم نظام‌مند لذت‌گرایی اوتوپیای افسارگسیخته‌ی ساد است. نقد عقل عملی بر خودمختاری و تعیین سرنوشت سوژه‌ی اخلاقی تأکید می‌کند و بدین ترتیب شکل ناب عمل اخلاقی را تعریف می‌کند. این همان انتقامی است که فلسفه‌ی روشنگری را به کاپیتالیسم جهانی به‌شدت نزدیک می‌کند: هر دغدغه‌ی انسانی باید منتفی شود، آنچه مهم است صرفا انطباق عقل است با قوانین خودش، عقلی که باید به صورت انتزاعی پدیدار شود و خالی از هر ابژه‌ای باشد. همه‌ی تاثرات انسانی از هر گونه تکیه بر هر عقل قدرتمند و مستقلی دور می‌شوند. بنابراین ژولیتنسبت به کانت از قدرت منطق بالاتری برخوردار است، چنانچه او نتیجه‌گیری‌هایی که کانت انکار می‌کند را استنباط می‌کند: نظم بورژوایی، جامعه‌ی جنایت را توجیه می‌کند، به شرطی که جرم توسط عقلانیتی تنظیم شود که همه‌ی کنش‌ها و لذت‌ها را کنترل می‌کند. بنابراین کارکرد «آپاتی» ساد بسیار شبیه «بی‌علاقگی» کانت عمل می‌کند که هر دو توسط «کارایی وحشیانه‌» ی نظام بورژوایی پایه‌گذاری می‌شوند. «حق لذت بردن» به صورت منطقی شامل توسعه‌ی مطلق زمینه‌ی خود است : حق من برای لذت بردن از بدن دیگران و انجام هر کاری که دوست دارم با آن‌ها. با این وجود اگر بپذیریم که لکان هرگز دیالکتیک روشنگری را نخوانده باشد (با اینکه او در کانت با ساد بیان می‌کند که به این پیوند بین دو متفکر هم‌عصر هرگز اشاره ای نشده است)، ممکن است بینش کلی خود را مدیون تحلیل فروید از سادیسم و مازوخیسم باشد. مقاله‌ی فروید که درباره‌ی مسئله‌ی اقتصادی مازوخیسم (1924) است، بسیار مشهور است. در این مقاله فروید به بیان نوع سوم مازوخیسم که آن را مازوخیسم اخلاقی می‌نامد، پرداخته و در آن «امر مطلق» کانت را به‌عنوان بهترین اصطلاح فلسفی ارائه می‌دهد که می‌تواند به مفهوم «قساوت» سوپرایگو اطلاق شود. طرح اولیه‌ی پیدایش این امر این گونه است: این سوپرایگو در حقیقت به همان اندازه نمایان‌گر نهاد (id) است که نماینده‌ی دنیای بیرون. سوپرایگو از طریق درون‌افکنی (تطبیق) ایگوی نخستین ابژه‌های انگیزه‌‌ی میل جنسی در نهاد ناشی می‌شود, یعنی هردوی پدر و مادر که با آن، فرآیند رابطه‌ی بین آنها جنسیت‌زدایی می‌شود (از حالت جنسی خارج می‌شود)، تحت تاثیر اهداف مستقیم جنسی قرار می‌گیرد. فقط به این صورت کودک ممکن است تا بر عقده‌ی ادیپ غلبه پیدا کند. اکنون این سوپرایگو ویژگی‌های ضروری اشخاص مستقل را برای خود به‌دست می‌آورد یا به عبارت دیگر قدرت آنها, سختگیری‌شان, اشتیاقشان برای مراقبت و مجازات. سوپرایگو و وجدان مشغول به کار آن, می‌تواند علیه ایگو که مسئولیت آن را بر دوش دارد، سخت، خشن و بی‌رحم باشد. بنابراین امر مطلق کانت درحکم میراثی از عقده‌ی ادیپ است. بنابراین یک «جفت انحرافی» خلق می‌شود: سادیسم سوپرایگو و مازوخیسم ایگو که به‌مانند یک ارث دست به دست می‌شوند, همان بلایی که سر «انواع شخصیت‌های روسی» آمده است. احتمالاً منظور فروید اینجا مرد گرگ‌نما WolfManیا شخصیت‌های رمان‌های داستایوفسکی است؛ کسانی که «اعمال گناهکارانه» را چند برابر و تکثیر می‌کنند تا به‌واسطه‌ی وجدان سادیستی مجازات شوند. بنابریان فروید به‌طور واضح کانت را شریک ساد می‌داند، دقیقاً به این دلیل که جفت شدن بعید آنها همه‌ی مشکلات مرتبط با نحوه‌ی برخورد تمدن با تعرض را ایجاد می‌کند. فروید نشان می‌دهد که ابتدا چشم‌پوشی بر ارضاء غریزه است که سپس اخلاق را به وجود می‌آورد و نه برعکس آن که غالبا این‌گونه فرض می‌شود. پیش از فروید، نقد تفسیر اخلاقی کانت توسط هگل در کتاب "روح مسیحیت" (9-1788) ارائه می‌شود که برداشتی منفی از اخلاق کانتی را نمایش می‌دهد. در دیدگاه هگل, کانت به‌مثابه‌ی جانشینی برای قانونگذاران یهودی مانند موسی و ابراهیم ظاهر می‌شود که سیطره و سلطنتشان را به شکل سخت‌ترین استبداد ممکن گسترده‌اند، به بیان دیگر ریشه‌کن کردن زندگی, چرا که این وحدت تنها در مرگ شناور است. ابراهیم که با همه چیز از جمله عشق کاملاً بیگانه است، همه‌ی دنیا را در نقطه‌ی مقابل خود می‌داند و تصویری از خدایی وحشتناک ایجاد می‌کند که او نیز یک غریبه‌ی بی‌رحم و ارباب مردمی است که به بردگی مذهبی کشیده شده‌اند. هگل از این نظر با موسای فروید که او را مصری‌تر از هر مصری و بنیان‌گذار نظام «شرقی» سلطه‌ی مطلق می‌داند، موافق است: "موسی قانون خود را با تهدید زیبای شرقی مبنی بر از دست دادن تمام لذت و همه‌ی ثروت، پایه‌گذاری کرد. او تصویر روح خود را، پیش روی روح بردگی قرار داد، به عبارت دیگر یعنی وحشت نیروی فیزیکی". روح مسیحیت هگل بدین ترتیب پیدایش الهیات پدر اخته‌کننده را ترسیم می‌کند و پیش‌بینی موسی و توحید را در حدود صد و پنجاه سال پیش طرح می‌کند. به همین ترتیب,کانت توسط هگل متهم به وارد کردن صورت یهودی یا ایجابی قانون به فلسفه می‌شود. از دیدگاه هگل، برداشت کانت از فرمان مسیحیِ «خدا را بیشتر از هر چیز و همسایه‌ی خود را به اندازه‌ی خودت دوست بدار» به‌عنوان "فرمانی که احترام را برای قانونی که به عشق دستور می‌دهد، طلب می‌کند" اشتباه است. این «تقلیل» عشق به یک «فرمان» از نظر هگل یک انحراف بزرگ است چرا که در عشق "اندیشه‌ی هر وظیفه‌ای ناپدید می‌شود". در اوایل این متون، هگل عیسی را به‌خاطر اینکه قادر بود تا عشق را بالاتر از هر نوعی از اخلاق قرار دهد، مورد تحسین قرار می‌دهد. عیسی احترام به قوانین را مورد ستایش قرار نمی‌دهد بلکه یک عشق خود-القاء را ارائه می‌دهد, عشقی که "آن چیزی را نشان می‌دهد که قانون را تکمیل می‌کند اما درعین حال آن را به‌عنوان قانون لغو می‌کند و بنابراین چیزی بالاتر از اطاعت از قانون است و قانون را تبدیل به امری زائد می‌کند". لکان به صورت نظام‌مند این احساس ضد کانتی را منعکس می‌کند و ردپای این امر را می‌توان در متن«Etourdit» در سال 1972، هرچند که خیلی دیر، ولی درنهایت پیدا کرد که در آن او از "توپولوژی ناکارآمدی که کانت با تأسیس قاطع بورژوازی که قادر به تصور چیزی غیر از تعالی در زیبایی‌شناسی و دیالکتیک نیست" به‌دنبال آن بود، صحبت می‌کند. لکان اضافه می‌کند که "به محض آزاد شدن معنی (…) گفته‌های کانت معنی خود را از دست می‌دهند"، همچنین لکان اعتراف می‌کند که ممکن است انتقاد ساد کمتر خنده‌دارتر از کانت نباشد، اما حداقل منطقی‌تر است. به محض اینکه این انتقاد از برده‌داری شرقی و یهودی روح با برانگیختن متعاقب هگل از وحشت در طی انقلاب فرانسه در پدیدارشناسی روح، ابراز می‌شود، حلقه‌ای که جهانی‌بودن یک قانون مطلق را با وحشت و مرگ که به‌عنوان ارباب مطلق به نظر می رسد، پیوند می‌دهد، کامل می‌شود. پیوند مدور جهانی از یک قانون مطلق که در ارتباط با وحشت و مرگ است به عنوان حاکم مطلق در نظر گرفته می شود که به نظر کامل است. خواه از بازسازی استادانه‌ی الکساندر کوژو از نئومارکسیست الهام گرفته باشد که نظام اولیه‌ی هگل را بازسازی کرد یا خواه به‌وسیله بیان متعادل‌تر هیپولیت (لکان در پدیدارشناسی روح از تفسیر پیش‌گامانه‌ی هیپولیت الهام می‌گیرد که ایده‌ی میل را به‌عنوان میل دیگری تعبیر می‌کند), لکان همچنان در تفسیر اخلاقی، هگلی باقی می‌ماند. اگر ساد هر آنچه را که ورای قانون کانت است می‌تواند بیان کند, یعنی خشونت دیگری که قانون را پی‌ریزی می‌کند, پس آنچه که باقی می‌ماند تا فهمیده شود ژوئیسانس دیگری است که سوژه را وادار می‌کند تا از لذت و محدودیت ایگوی خود فراتر رود. چنین ژوئیسانسی زیربنای آثار ساد است و فراتر از هر كاری است كه كانت در دومین نقد خود درباره‌ی لذت و ناخشنودی(رنجش) می‌گوید.» ("کانت با ساد، لکان با آدورنو": ژان میشل راباته، مترجم: معین رسولی؛ آپاراتوس، 21خرداد 1404)




شاید هم مسیری فروید و آدورنو و هورکهایمرو هگل در نتیجه دهی به مقاله ی لکان، تصادفی و نتیجه ی ریشه گرفتن همه ی آنها از منبع واحدی به نام تجربه باشد، هرچند آنها به روش های مختلفی سعی کردند این منبع را توجیه عقلانی کنند و ازاینرو خیلی جالب است که تنها کسی در این مجموعه که تاثیرش بر لکان بسیار قطعی است، ناپذیرفته شده ترین توجیه ممکن را ارائه کرده است: عقده ی ادیپ که از سوی اکثر روانشناسان رد شده است. مقاله ی "مسئله ی اقتصادی مازوخیسم" در 1924 تا حدود زیادی، دنباله ی یکی دیگر از مقالات فرویدی مورد علاقه ی لکان یعنی "کودکی را میزنند" در 1919 است. فروید در این مقاله از 6تن از بیمارانش -4زن و 2مرد- خاطره ی علاقه به صحنه ی کتک خوردن یک کودک در کودکی را ضبط میکند که به نظر فروید، شکلگیری شخصیت کودک با آن، در ایجاد انواع مازوخیسم در بزرگسالی او ایفای نقش میکند. به گفته ی فروید، در این مرحله ی آغازین، کودک، همزمان از کتک خوردن آن کودک دیگر، احساس لذت و ناراحتی دارد. به نظر فروید، دلیل این است که کودک، خود را به جای کودک در حال کتک خوردن تصور میکند و دوست دارد کتک بخورد. فارغ از این که کتک زننده یک بزرگسال مثل معلم باشد یا یک کودک همسال، در هر حال، به نظر فروید، کتک زننده که هیشه خاطره اش به دوره ی مدرسه تعلق دارد، جانشین کتک زننده ی دیگری در قبل از آن دوران که بیمار به یاد نمی آورد است. با این که چنین خاطره ای وجود ندارد، ولی فروید اصرار دارد که این کتک زننده ی فرضی و عنوان نشده، حتما پدر –و نه حتی مادر- است. فروید توجه میکند که فارغ از این که جنسیت بیمار مرد باشد یا زن، در فانتزی کتک خوردن کودک در طفولیت او، کتک خورنده همیشه پسر است. فروید این امر ثابت را به این عقیده ی خود ربط میدهد که دختر دوست دارد مرد باشد و برای همین در فانتزیش، خودش را پسر تصور میکند و برای همین از کتک خوردن پسر به جای خودش لذت میبرد. در هر دو حال، به عقیده ی فروید، کودک دارد تصور میکند که از پدر خود کتک میخورد چون پدرش او را «دوست دارد» و ازاینرو این فانتزی نتیجه ی میل به محارم است و از همین رو است که سرکوب، نقش کتک زننده را از پدر به کس دیگری برمیگرداند:

«دختر در مرحله ی گذار به فانتزی خودآگاه، که جای فانتزی ناخودآگاه را میگیرد، چهره ی پدرش را حفظ میکند و بدین صورت جنسیت کسی را که کتک میزند ثابت نگه میدارد ولی چهره و جنسیت کسی را که کتک میخورد تغییر میدهد طوری که درنهایت در فانتزی او یک مرد، کودکان مذکر را میزند. پسر برخلاف این حالت، با جایگزین کردن مادرش به جای پدرش، چهره و جنسیت کسی را که کتک میزند تغییر میدهد اما چهره ی خودش را حفظ میکند که در نتیجه ی آن، کسی که که کتک میزند و کسی که کتک میخورد، از دو جنس مخالفند. در مورد دختر، چیزی که دراصل یک موقعیت مازوخیستی (انفعالی) بوده، به وسیله ی سرکوب، به موقعیتی سادیستی تبدیل شده و کیفیت جنسی آن نیز تقریبا از بین رفته است. در مورد پسر، موقعیت فوق، مازوخیستی باقی میماند و از آن جا که بین کسی که کتک میزند و کسی که کتک میخورد، تفاوت جنسی وجود دارد، این موقعیت شباهت بیشتری به فانتزی اصلی و دلالت ژنیتال آن دارد. پسر از طریق سرکوب و قالب بندی مجدد فانتزی ناخودآگاهش، از همجنس خواهی خود فرار میکند و نکته ی جالب توجه درباره ی فانتزی خودآگاه بعدیش این است که فانتزی فوق، حاوی رویکردی زنانه بوده و فاقد انتخاب ابژه ای همجنس خواهانه است. از طرف دیگر، دختر به کمک همین فرایند، یکسره از همه ی مطالبات وجوه اروتیک زندگیش میگریزد. او در فانتزی، خودش را به یک مرد تبدیل میکند بی آن که به شیوه ای مردانه نقشی فعال به خود بگیرد و دیگر چیزی به جز یک تماشاگر واقعه نیست، واقعه ای که جای یک کنش جنسی را گرفته است. این فرض که سرکوب فانتزی ناخودآگاه اصلی، تغییر زیادی ایجاد نمیکند، فرض موجهی است. هرآنچه در خودآگاه سرکوب شده و یا با چیز دیگری جایگزین شده است، بدون تغییر باقی میماند و بالقوه قابلیت تاثیرگذاری در ناخودآگاه را دارد. پسرفت به مرحله ای قبل تر از مرحله ی جنسی، تاثیری دارد که موضوعی کاملا جداگانه است. در نظر گرفتن این موضوع، ما را به این باور میرساند که شرایط در ناخودآگاه نیز تغییر میکند؛ لذا در هر دو جنس، فانتزی مازوخیستی کتک خوردن از پدر، پس از وقوع سرکوب، به زندگی خود در ناخودآگاه ادامه میدهد هرچند فانتزی منفعلانه ی دوست داشته شدن از جانب پدر حضور ندارد. علاوه بر آن، نشانه های فراوانی وجود دارند از آن که سرکوب، فقط به شکل بسیار ناقصی به هدف خود رسیده است؛ پسری که سعی داشته از یک انتخاب ابژه ی همجنس خواهانه احتراز کند و جنسیتش را تغییر نداده، با این حال در فانتزی های خودآگاهانه اش، احساسی شبیه یک زن دارد و به زن هایی که در فانتزیش او را کتک میزنند مشخصات و صفات مردانه اعطا میکند.» ("کودکی را میزنند": زیگموند فروید: گردآوری و ترجمه ی مهدی حبیب زاده: نشر نیک 1402: ص170-169)

این مثال آخر خیلی جالب است چون میتواند بسیاری از فانتزی های مردانه ی مدرن درباره ی اعمال قدرت زنان مردنما و مردان زن نما بر قهرمان در عرصه ی هنر را توضیح دهد. با این حال، خود فروید در پیدا کردن نظریه ای که بتواند سرکوب را به واسطه ی عقده ی ادیپ محبوب او توضیح دهد درمیماند. او دو نظریه مد نظر دارد: یکی نظریه ای از یک دوست سابق که معتقد بود ذات انسان دوجنسه است و در موقع سرکوب، بخش های سرکوب شده ی وجود به جنسیت سرکوب شده فرافکنی میشود و بخصوص مردی که از زنانگی درونش فرار میکند، تمام خصال سرکوب شده ی خود را در یک زن، فانتزی میکند. فروید این نظریه را کنار میگذارد چون به واسطه ی آن نمیتواند عقده ی میل به محارم در دختر را اثبات کند چون دختر دراینجا هیچ سرکوب جنسیتی ای انجام نمیدهد. نظریه ی دوم، نظریه ی آدلر است که به چیزی به نام میل به «مردانه نمایی» اعتقاد دارد و بر اساس آن، هم مرد و هم زن ذاتا دوست دارند حتی المقدور مرد به نظر برسند تا دیگران از او اطاعت کنند. این نظریه حتی از قبلی هم ناامیدکننده تر است چون اصلا به چیزی به نام «سرکوب» نمیپردازد. بنابراین فروید در آخرین صفحه ی مقاله اش از مطلقا جنسیتی دیدن قضیه ی سرکوب در این پروسه دست میکشد و مینویسد نظریه ی روانکاوی «قاطعانه بر این باور است که نیروهای محرک سرکوب را نباید به نحوی جنسیت زده تلقی کرد. میراث باستانی بشر، هسته ی مرکزی ناخودآگاه را تشکیل میدهد و هر بخشی از این میراث که در مسیر مراحل رشد بعدی به ناچار کنار گذاشته شود –به این دلیل که به درد چیزهای جدید نخورده است و با آنها مغایرت دارد و برایشان زیانبار است- قربانی فرایند سرکوب میشود. این انتخاب در مورد گروهی از غرایز نسبت به غرایز دیگر بهتر و موفق تر انجام میشود. گروه اخیر یعنی غرایز جنسی، به واسطه ی شرایط خاصی که تاکنون بارها به آن اشاره شده است، قادرند بر اهداف سرکوب غلبه کنند و بازنمودهای خود را از طریق صورتبندی های پریشان کننده ی جایگزین، تحمیل کنند. به همین دلیل، جنسیت دوران طفولیت که تحت سرکوب نگه داشته شده، در شکل گیری سمپتوم ها نقش نیروی محرکه ی اصلی را دارد و بخش اساسی محتوای آن (عقده ی ادیپ) عقده ی مرکزی نوروزها است.» (همان: ص176)

این اعتراف فروید اگرچه کاملا تدافعی و از سر نوعی لجاجت بیان میشود، ولی هنوز آنقدر صادقانه است که بتواند واقعا بخشی از نظریه ی او را نجات دهد. چون با توجه به این که تجربه ثابت کرده هنوز بسیاری از بیماری های روانی آدم ها با منشئات گوناگون و کاملا روانی و غیر جنسی، خیلی راحت، فرم بیماری های جنسی را به خود میگیرند، واقعا ممکن است بسیاری از محرکاتی که جامعه را به سمت بورژوازی حرکت داده اند علیرغم تظاهرات اولیه ی جنسی و جنسیتی خود در افراد جامعه ، در ابتدا کاملا فراجنسی و فراجنسیتی بوده باشند. در این صورت، دیگر نمیتوان کانت را با ساد تماما همسطح کرد یا اخلاق او را با ادعای ریشه گرفتن از عقده ی ادیپ به مسخره گرفت. ولی کانت و ساد، آنقدر زیربنای مشترک با هم دارند که ببینیم آنها امروزه در کاپیتالیسمی با هم متحد شده اند که هم خود را تنها منادی راستین اخلاق در جهان میشمرد، هم توسط سادیست هایی که به سادگی جنگ به پا میکنند اداره میشود و هم در بازاری که خودش از جنسیت و امور جنسی کالایی شده ایجاد کرده است گم میشود. عجیب نیست که غنی نژادها رهبران سادیست چنین تمدنی را معلم اخلاق ببینند چون نسل خودشان عادت داشته که در کلاس درس، با معلمان سادیست رودررو شود و در مدرسه هیچ اخلاقی هم نیاموزد. بر اساس همان سرمشق الان هم قرار است ما ایرانی ها در کلاس درس غربی ها از آنها اطاعت کورکورانه کنیم و احتمالا هم در انتهای کلاس، هیچ اخلاقی نیاموخته ایم البته اگر از کلاس درس زنده بیرون بیاییم چون رهبران کلاس مدرنیته ی غربی، معلم هایی هستند که به جای ترکه، بازیچه هایشان، سلاح های پیشرفته ی کشتار جمعی، بذرهای رواج ترور و نفاق در جوامع، شیر فلکه ی تحریم، و ابزارهای نابودی زیرساخت های اقتصادی و خدماترسانی کشورها است.

در این پروسه ی تعلیم، حکومت ها نه مستقیما –چون اصلا امکان ندارد با همه مستقیما روبرو شوند- بلکه از طریق اثرگذاری ها و الگوسازی های خود در جهان، مردم را به نفع خود عوض میکنند و برای این کار، فقط کافی است شرایط انواع تحریکات مد نظر را زیاد کنند تا قانون عمل و عکس العمل در فیزیک جهان مادی، خودبخود آنچه بالقوه است را بالفعل کند. فرد چون دانشی درباره ی قوانین جهان و عملیات مکانیکی آن روی ذهن انسان ندارد و از اهمیت این قوانین هم بی خبر است آنچه را فکر میکند طبیعی است انجام میدهد و هر چیز غیر طبیعی ای با پمپاژ وسیع، طبیعی به نظر خواهد رسید. بدین ترتیب، جهان فیزیکی ابزار نوعی جبر سیاسی-اجتماعی میشود و البته جهانی که داریم از آن صحبت میکنیم، جهان فیزیک نیوتنی نیست بلکه جهان فیزیک کوانتوم است که به خودی خود واقعی نیست و مهم این است که اطلاعات، آن را چگونه پردازش کرده اند.:

«فیزیکدان نیک هربرت، نویسنده ی کتاب ارزشمند "واقعیت کوانتومی"، عناصر بنیادی تشکیل‌دهنده ی قلمرو کوانتومی را «ماده ی کوانتومی» می‌نامد، یک (غیر)ماده که به گفته ی او، "ذره و موج را به طور همزمان و به سبک کوانتومی خاص خود ترکیب می‌کند". فیزیکدان ووجیچ زورک، همکار ویلر، از این ماده ی کوانتومی به عنوان «ماده ی رویایی» یاد می‌کند. بافت زیربنایی که آنچه ما واقعیت می‌نامیم - یعنی «همه چیز» - از این ماده ی رویایی کوانتومی، ساخته شده و آن همان چیزی است که «اپیونتیک» نامیده می‌شود. کلمه ی اپیونتیک ترکیبی از دو اصطلاح «اپیستمیک» (ریشه ی کلمه ی «معرفت‌شناسی» که با عمل «دانستن» مرتبط است) و «اونتیک» (ریشه ی کلمه ی «هستی‌شناسی» که با «وجود» و «هستی» مرتبط است) است. گفتن اینکه چیزی اپیونتیک است به معنای پیشنهاد چیزی است که وجود آن ذاتاً با دانشی که ما از آن داریم در هم تنیده شده است. اپیونتیک بودن به این معناست که عمل دانستن، هستی خود را خلق می‌کند، به این معنی که، همانطور که در یک رویا، عمل ادراک، وجود هر آنچه را که درک می‌شود، خلق می‌کند. در سطح کوانتومی، هستی و دانستن، ادراک و واقعیت، معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی به طور جدایی‌ناپذیری در هم تنیده اند. جهانی که به نظر می‌رسد یک جهان مادی مستقل است، از «ماده‌ی رویای اپیونتیک کوانتومی» ساخته شده است که از جنس ذهن یا آگاهی است. این «چیز رویایی» اپیونتیک کوانتومی قادر است استحکام ظاهری جهان مادی را از فرآیند ادراک تولید کند. گراهام اسمثام، نویسنده ی کتاب عالی "بودیسم کوانتومی: رقص در پوچی"، میگوید: "ظاهر جهان مادی، موضوعی از میم‌های «اپیونتیک» کوانتومی عمیقاً حک شده است." هرچه یک ادراک خاص بیشتر اتفاق بیفتد، احتمال وقوع آن در آینده بیشتر است. ادراکاتی که به وجود ذاتی جهان فیزیکی اعتقاد دارند، بازخورد می‌دهند و تمایل به درک جهان به همین شکل را در آینده تقویت می‌کنند، و همچنین احتمال اینکه جهان همچنان «انگار» ذاتاً وجود داشته باشد را بیشتر می‌کنند. اگر این دیدگاه را بپذیریم که جهان به طور عینی در خود و به خودی خود وجود دارد، در آن صورت گرفتار طلسمی خودساخته و خود-تداوم‌بخش شده‌ایم که شواهدی را برمی‌انگیزد که به سادگی فرض اولیه و بررسی نشده ی ما را تأیید می‌کند. این فرآیندی است که در آن نبوغ ذهن ما برای خلق مشترک واقعیت، ناخواسته علیه ما به کار گرفته می‌شود، به گونه‌ای که می‌تواند ما را به شدت محدود کند، آگاهی از گزینه‌هایمان را خفه کند و در نتیجه پتانسیل‌های بزرگتر ما را فلج کند. ما می‌توانیم در باورمان به حقیقت عینی ادراکاتمان زندانی شویم، به گونه‌ای که خودمان را هیپنوتیزم کنیم و به معنای واقعی کلمه نسبت به حبس خود کور شویم و همچنان متقاعد بمانیم که ما صرفاً "با واقعیت در تماس هستیم". ظاهر پایدار دنیای کلاسیک توسط موجودات ذی‌شعور بی‌شماری از طریق شبکه‌ای پیوسته از ادراکات عادتی و به سرعت تکرارشونده در طول زمان‌های طولانی ایجاد می‌شود که به یک حلقه ی بازخورد جمعی بین ذهنی تبدیل می‌شود. هنگامی که ظاهر یک دنیای مادی ظاهراً پایدار به اندازه ی کافی شتاب می‌گیرد، الگویی خودپایدار ایجاد می‌کند که به دنیای ما ظاهری تغییرناپذیر می‌بخشد، ادراکی که به معنای واقعی کلمه در همان زمینه ی کوانتومی هستی تقویت، حک و جاسازی می‌شود. با تثبیت ماهیت سیال رؤیاگونه ی دنیای خود، ما یک رویای جمعی ایجاد می‌کنیم که از هر نظر محکم و کاملاً کلاسیک به نظر می‌رسد. زورک با اشاره به دنیای خارج می‌نویسد که به هر شکلی که تجلی یابد، "... به عنوان یک کانال ارتباطی عمل می‌کند... مانند یک بیلبورد تبلیغاتی بزرگ است که چندین نسخه از اطلاعات مربوط به جهان ما را در همه جا پخش می‌کند." هرچه ادراکی از یک دنیای مستقل و عینی بیشتر ایجاد شود، کمپین بیلبورد تبلیغاتی دنیای کلاسیک قوی‌تر می‌شود و قدرت پخش آن افزایش می‌یابد، زیرا میم خود را بیشتر در مغزهای بیشتر تکثیر می‌کند. دیدگاهی که از لبه ی تیز فیزیک کوانتومی در حال ظهور است این است که آگاهی، به جای اینکه یک پدیده ی ثانویه ی ماده باشد، زمینه ی هستی‌شناختی و نیروی محرکه ی فرآیند خود واقعیت است. ماکس پلانک، اولین کسی که ماهیت کوانتومی نور را مطرح کرد و یکی از اولین معماران نظریه ی کوانتومی، در اظهار نظری درباره ی آنچه فیزیک جدید برای بشریت آشکار می‌کرد، جمله ی معروفی گفت: "ذهن ماتریس همه ماده است". آگاهی به شیوه‌ای اسرارآمیز "ماده" ی جهان مادی را خلق می‌کند. ویلر تا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید: "خود فضا-زمان در چه محیطی زندگی می‌کند و حرکت می‌کند و هستی خود را دارد؟ آیا پاسخ دیگری جز این وجود دارد که بگوییم آگاهی تمام خلقت را به وجود می‌آورد، همانطور که فضا-زمان و ماده، حیات آگاهانه را به وجود آوردند؟ آیا تمام این دنیای بزرگی که در اطراف خود می‌بینیم، کار تخیل است؟"

“QUANTUM PHYSICS: THE PHYSICS OF DREAMING”: PAUL LEVI: www.awakeninthedream.com

اگر میبینیم که این تخیل، جاهایی کمی پیشرفته تر به نظر میرسد برای رام کردن کسانی است که کمی از بقیه شکاک ترند و چیزهایی شنیده اند. تولید آگاهی در این زمینه در بیشتر موارد، چون برای عوام آشنا نیست، آگاهی عمومی را افزایش نمیدهد و درواقع اصلا جلب توجه نمیکند. به عنوان یک مورد آشنا برای خودم، به یاد می آورم که سال ها پیش در یک برنامه ی تلویزیونی حول مرور تولیدات صدا و سیما در ابتدای انقلاب، تله فیلمی را معرفی کرده بودند که داستانش در روزهای منتهی به انقلاب میگذشت. با نشان دادن صحناتی از آن، مادرم آن را درجا به یاد آورد و گفت خیلی فیلم قشنگی بود. داستانش درباره ی جوانی بود که به جرایم سیاسی توسط ساواک دستگیر و با یک پیرمرد در یک سلول زندانی شده بود. پیرمرد درباره ی هر کاری که ساواک و زندانبانان میکردند نظریه ی توطئه میداد و پیشنهاد میکرد که عکسش را عمل کنند. او معتقد بود که انقلابی در کار نیست و همه چیزش صحنه سازی امپریالیسم و خود ساواک است. صحنه ای که از فیلم گذاشته بودند، جایی بود که انقلابیون، زندان را تسخیر کرده و به زندانیان میگفتند که انقلاب پیروز شده و آنها آزادند ولی پیرمرد هنوز به جوان میگفت که گولشان را نخورد و از زندان بیرون نرود چون حتما نقشه ای دارند. بعدها وقتی مطلع شدم که عبدالله شهبازی دارد بر اساس اسناد انقلاب، کتابی درباره ی نفوذ ساواک در صفوف انقلابیون، همکاری بخشی از ساواک در انقلاب با تایید و همدستی مستقیم موساد اسرائیل، و نقش بعضی جریان های اقتصادی مثل خاندان یهودی مکارمی از شیراز در این ماجرا به هدف از بین بردن الیگارشی اقتصادی زمان شاه در انقلاب و به قدرت رساندن یک الیگارشی اقتصادی جدید در یک رژیم جدید مینویسد، دوزاریم افتاد که حتما در زمان خود انقلاب، مطالبی با محتویات مشابه بخصوص به گوش سیاسیون پیر و باتجربه میرسیده و هدف از ساختن آن فیلم، به مسخره گرفتن کسانی بوده که معتقد بودند ساواک و اربابان خارجیش واقعا در انقلاب نقش دارند و با این حال، مردم معمولی مثل مادرم، اصلا به چنین حسی بویی نبرده و اکثرا مطیع محض فرامین نظام جدید بودند. بعدش یادم افتاد که انقلاب فاصله ی زیادی از پخش سریال دایی جان ناپلئون بر اساس رمانی به همین نام از ایرج پزشکزاد نداشته است. این رمان، یک اشرافزاده ی قاجاری را به هجو گرفته بود که فکر میکرد تمام وقایع مضحک و احمقانه ی دور و برش کار انگلیسی ها برای گرفتن انتقام شرکت او در سرکوب ایادی بریتانیا در میان اشرار بختیاری بوده است. با وجود این که داستان رمان در سال های آخر حکومت رضاشاه اتفاق می افتاد، ولی ساخت سریال آن مسلما در زمانی که کتاب اسماعیل رائین درباره ی فراماسونری در ایران، سروصدا کرده و تقریبا تمام رجال فعال یا کنار گذاشته شده در رژیم پهلوی، وابستگان به فراماسونری بریتانیا تلقی میشدند، اتفاقی نبود. با توجه به این که هیچ کس در دور و بر من قبل از انقلاب، تلویزیون نداشت، هیچ کس را نمیشناسم که این سریال را در اولین پخش خود دیده باشد ولی جوانانی را میشناسم که در پخش جدید این سریال از شبکه ی "من و تو" در کمی بیش از یک دهه پیش، آن را دیده اند و حیرتزده شدم وقتی دیدم هیچ کدام از آنها متوجه پیام اصلی رمان در هجو توطئه بافی درباره ی انگلستان نشده اند و فقط همه یک صدا میگفتند: «عجب فیلم خرابی بود؟!» با توجه به این که خودم فقط رمان را خوانده ام، آن موقع فکر میکردم که لابد فیلم به خاطر ساخته شدن در یک فضای تحت ایدئولوژی غربی، موضوع انگلستان را کمرنگ کرده و بیشتر روی بخش های «خراب» رمان تمرکز کرده است ولی الان مطمئنم که موضوع توطئه پردازی درباره ی بریتانیا، واقعا برای بیشتر مردم، به اندازه ی ابتذال و فساد شخصیت های خانواده ی قهرمان داستان، اهمیت نداشته اند. مردم به وقایع پیش پا افتاده عادت کرده اند و حتی در عمیق ترین آثار هنری هم فقط همان چیزهایی را که به آن عادت کرده اند برجسته میکنند. بیخود نیست اسم فیلم «پالپ فیکشن» تارنتینو را میتوان هم "داستان عامیانه" ترجمه کرد و هم "داستان مبتذل".

اتفاقا از این وضعیت میتوان یک گذشته ی دینی هم درآورد. سید محمد تقوی در مقاله ی "جن انرژی جهانی حیات در زمین است" («علوم طبیعی و قرآن»: 1/4/1402) تقریبا چنین کاری کرده است. او روی آیه ی 2 سوره ی "انسان" در قرآن تمرکز کرده است که میگوید خدا انسان را از "نطفه امشاج نبتلیه" آفریده است. امشاج یعنی مخلوط، و نبتلیه یعنی دارای خاصیت "ابتلا" به معنی انتقال از جایی به جایی یا مرحله ای به مرحله ای. نویسنده که میخواهد از قرآن، نظریه ی تکامل داروین را نتیجه بگیرد، از موضوع ابتلا استفاده میکند تا ریشه یابی موجودات زنده منجمله انسان در ویروس ها و سپس باکتری ها به روایت داروینیسم را از قرآن استخراج کند که البته با نظریات اسطوره شناسی درباره ی تطبیق میکروب ها با اجنه و شیاطین همسو است و بلاخره به این نتیجه میرسد که "انس" گروهی از بشر (گونه ی حیوانی ما یا همان حیوان ناطق) هستند که به آگاهی رسیدند و در اثر درآمیزی با جن که اشکال شخصیت یافته ی انرژی جهانند، بدل به "انسان" شدند. او آیه ی 128 سوره ی انعام را شاهد می آورد که میگوید: «و یوم یحشرهم جمیعا یا معشر الجن قد استکثرتم من الانس و قال اولیاوهم من الانس ربنا استمتع بعضنا ببعض و بلغنا اجلنا الذی اجلت لنا قال النار مثواکم خالدین فیها الا ما شاء الله ان ربک حکیم علیم.: و روزی که همه ی جن و انس را جمع کنیم، [به جن ها میگوییم:] "ای گروه جن؛ شما در بسیاری از انسان ها خود را تکثیر کردید"، و دوستانشان از میان انس ها میگویند: "ما از همدیگر بهره مند میشدیم تا به آن مدت از عمری که برای ما مقرر کرده بودی، رسیدیم." [خدا] میگوید: "آتش جایگاه شما است، در آن جاودانه اید، مگر آن که خدا نجات شما را بخواهد." یقینا پروردگارت حکیم و دانا است.»از این آیه میشود اینطور مستفاد کرد که جن و انسان به هم آمیخته اند اما قرآن از این موضوع راضی نبوده است. بنابراین تصفیه ی جن ها به عنوان عنصر اصلی تجلی جهان در انسان، به منظور محدود کردن انسان انجام میگیرد و این تا حدودی با اتهام شیطانپرستی یا جن پرستی به ادیان ماقبل یهودی-مسیحی همزمان با نسبت دادن تمدن و دانش عظیم به آنها هم پوشانی دارد.

این جهانبینی در مسیحیت، ریشه ی ژرف تری دارد که میتواند به اسلام سرایت کرده باشد. کتاب «از ترانسیلوانیا تا تارنبیج ولز» اثر نیکولاس دو ور، این جهانبینی را با به هم متصل کردن کشفیات باستانشناسی با خرافات قرون وسطایی به روز کرده و از آن، سلاحی برای اثبات برتری ذاتی اشرافیت های گذشته ی اروپا فراهم کرده است. نویسنده ی اشرافزاده و فراماسون کتاب، معتقد است که اشرافیت های قدیمی که توسط کلیسای کاتولیک سرکوب شده اند، از نسل اجنه و موجودات ماوراء الطبیعی بودند و این در اعتقادات قرون وسطایی ثبت شده، بخصوص در جایی که اشراف هم زیبا و هم رنگ پریده توصیف میشده اند. در فصل چهارم کتاب آمده است که اعضای خاندان سلطنتی تارن بریج ولز که بسیار زیبا تلقی میشدند، اکثرا در بیش از حد رنگ پریدگی و داشتن موی سرخ با هم مشترک بودند. رنگ پریدگی معمولا به تاثیر اجنه و به نوعی جن زدگی تعبیر میشد که طی آن، به واسطه ی خورده شدن خون قربانی توسط جن، فرد پوستی بسیار کمرنگ می یابد. ماده جن خوناشامی موسوم به کنتس سالزبوری یکی از معروف ترین شکارچیان انسان از این نوع در بریتانیا بود. او قربانیانش را با اغواگری شکار میکرد و وقتی خون آنها را می آشامید، آنها را در حالتی رنگ پریده و بی حس و حال، رها مینمود. اکثر قربانیان او اشراف و شاهان و شوالیه ها بودند. در شعر «بانوی زیبای بی رحم» از جان کیتس، این موضوع مورد اشارت رفته است. قهرمان شعر، شوالیه ای است که توسط زنی زیبا اغوا میشود و زمانی که از خوابی گران برمیخیزد، خود را رنگ پریده ای سرگردان و بی هدف در بستر طبیعتی گیج کننده می یابد. این اتفاق درست در بیرون تارنبریج ولز می افتد. اشراف رنگ پریده ی آنجا هم از نسل سیده یعنی جن ها تلقی میشدند و سیده همان سیت ها یا اسکیت ها هستند که از آسیای شمالی به اروپا کوچیده اند. آنها سومائیر نامیده میشدند، لغتی که دو ور، آن را با نام منطقه ی سومر در بین النهرین جنوبی مقایسه میکند و از این طریق، نژاد آنها را به آنوناکی یا خدایان سومر میرسد که همان آناکیم یا بنی عنّاق یعنی موجودات دورگه ی جن-انسان در اساطیر یهودند. دو ور معتقد است لغت شیمر به معنی درخشان از همین اصطلاح سومائیر می آید چون فرمانروایان تباری خورشیدی و درخشان داشتند و در سومر، شمش خدای خورشید یکی از آنوناکی ها بود. افسانه ی اسپانیایی ها درباره ی مرد طلایی یا الدورادو در سرزمینی طلاخیز در امریکای جنوبی سرخپوستی نیز به عقیده ی دوور، از اعتقادات مشابه در بین سرخپوستان امریکایی که اعقاب همان اسکیت هایند برآمده است. لغت "جنیتری" که در اروپا برای خاندان های سلطنتی استفاده میشده است هم به معنی از نسل جن و هم به معنی خون اژدها است. چون شیاطینی که یهودیان از آن صحبت میکنند متشبه به مارند و لیلیت که همتای یهودی، ایرانی و عربستانی کنتس سالزبوری بوده است، به قالب مار درمی آمده است. اژدهای افسانه های اروپایی هم شکلی از مار با شخصیت نیمه انسانی است تا به الف ها یا همان اجنه نزدیک شود. امپراطور سیگیسموند از روم مقدس، فرقه ی اژدها را روی همین حساب برای متحد کردن وفاداران خود ایجاد کرد. او بند جوراب را نماد این فرقه کرد چون به عنوان یک بند مار مانند حلقه شده، برابر با اوروبوروس یا مار زمان بود که با تغذیه از دم خود به شکل یک دایره درمی آید و اینچنین در قالب یک دایره رشد میکند و به پیش میرود. به نظر دوور، اعضای این اشرافیت های الف زاده و فرابشری، به خاطر دانش و توانایی های برترشان، خطری برای قدرت کلیسا بودند و ازاینرو کلیسا به بهانه ی مبارزه با شیطانپرستی و جادوگری، آنها را تضعیف کرد. در قدرت، جای این اشراف الف زاده را افرادی عامی عمدتا از حلقه ی ونیز پر کردند که به خاطر پول پرستی و تاجرمسلکی، به توانمندی رسیده بودند و آنها موجدان اصلی دنیای ما هستند. دو ور دراینجا انتقاد رسمی خود از فرهنگ حاکم بر دنیای جدید را اعلام میکند و مثلا اشاره میکند که آنها جامعه را طوری طبقه بندی کرده اند که ستارگان عالم بازیگری، درجاتی بسیار بالاتر از رفتگران دارند درحالیکه اگر رفتگران مدتی اعتصاب کنند و کسی کارشان نداشته باشد، هر شهری را گند برمیدارد و اگر بازیگران دسته جمعی اعتصاب کنند، هیچ اتفاق خاصی نمی افتد و مردم، جایشان را به راحتی با سگ و طوطی دست آموز و برنامه های تکراری تلویزیون پر میکنند. دوور، مدعی میشود که این وضعیت، به خاطر محدود بودن ذهن اکثر اشراف اقتصادی فعلی است که صرفا وضعیت دور از مردم خود را ایدئال میبینند و بر اساس آن، همه چیز را طبقه بندی میکنند درحالیکه اشراف الف زاده در همه چیز مردم دقیق بودند و به شغل های ظاهرا عامیانه مثل رفتگری اهمیت میدادند.:

«اشراف "باستانی"، ارزش سهم یک فرد در جامعه را میدانستند و به فرد به خاطر انجام آن احترام میگذاشتند. "اشراف" واقعی، در مواقع ضروری، بیل به دست میگرفتند و با دیگران در کارهایشان مشارکت میکردند. فقط طبقه ی مرفه انتظار داشتند که شخص دیگری این کار را انجام دهد و فقط طبقه ی مرفه فکر میکردند که چون خودشان تا این حد پیشرفت کرده بودند، دنیا به آنها بدهکار است.» (تاکیدها از دو ور است.)

به نظر دو ور، آنها ذاتا و به لحاظ خونی، اشرافی و برتر بودند و اشرافیت، چیزی نیست که هر کسی بتواند به آن برسد و با این حال، این اتفاق حتی در کشور سلطنت پرستی مثل بریتانیا و با رسیدن افراد عادی به موقعیت هایی چون "دروازه ی اشراف" در حال رخ دادن است.:

«چگونه کسی میتواند به "دروازه ی اشراف" برسد؟ چگونه ممکن است درگاهی به سوی خون وجود داشته باشد؟ این، نمونه ی دیگری است از این که زبان به طرز فصیحی مهندسی شده تا کاملا به یاده گویی بی فایده تبدیل شود. هر ساله، پادشاه مسلما بی صلاحیت، به افراد شایسته ای که بنا به هوس چاپلوسی برخی از کارمندان دولت زودگذر و اغواگر انتخاب میشوند، نشان ها و القاب شوالیه میدهد؛ عمدتا به افراد خودخواهی که تصور میشود "سهمی" در جامعه داشته اند. بسیاری از این نشان های شوالیه به فاحشه ها، مدیران فوتبال و صنعتگران میرسد، اگرچه به هر دو گروه اول، مبلغ بیش از حد کافی برای سهم مشکوک و بی اثرشان پرداخت شده است، درحالیکه گروه آخر، که به همین ترتیب برای سهم خودخواهانه شان نیز به اندازه ی کافی به آنها پرداخت شده است، با حرص و طمع خود، در تبدیل سیاره به یک سطل زباله ی در حال چرخش نیز کمک کرده اند. چرا به این افراد به خاطر خدمت به خودشان پاداش داده میشود و چگونه میتوان آنها را افرادی "اشرافی" دانست درحالیکه بیشترین کاری که انجام میدهند، تولید زباله های مصرفی بی فایده، سرگرمی های اطلاعاتی و آلودگی است؟ آنها با ایجاد حسادت، رشک، و دشمنی، ثروتمند شده اند و از طریق رسانه ها با انتشار استانداردهای دوگانه، سطحی از سردرگمی اخلاقی ایجاد کرده اند که ناگزیر به شکاف اجتماعی و اقتصادی بیشتر و آسیب های زیست محیطی منجر شده است. و به همین دلیل، آنها همین الان هم نشان شوالیه دریافت میکنند. اخیرا دو مورد از فجیع ترین نشان ها به دختر یک بقال و رئیس کشوری اهدا شد که دولتش 40سال از به رسمیت شناختن مسئولیت ملی خود در قبال رفتار با غیر نظامیان –که در آزمایش های سلاح های شیمیایی از آنها استفاده میکردند- و اسرای جنگی که مجبورشان میکردند تا سرحد مرگ در عملیات های ساختمانی نظامی کار کنند، خودداری کرد. اولا چگونه میتوان دختر یک بقال را به عنوان فرد مناسبی برای گنجاندن در دستوری در نظر گرفت که به شدت برای افراد دارای خون سلطنتی در نظر گرفته شده بود و ثانیا چگونه منفورترین دشمن مردم بریتانیا در تاریخ اخیر میتواند واجد شرایط هر دو باشد؟ نشان معتبر گاتر که قرن ها به دلیل ارتباطش با مجموعه ی رنگارنگی از سلسله های شبه سلطنتی که هیچ حقی برای تعلق به آن نداشتند، چه رسد به اعطای آن به کسی دیگر، نابود شده بود، زمانی که به آن دو نفر اعطا شد، به پایین ترین حد خود رسیده بود. فرقه ی گاتر یک نهاد آنژوین و ازاینرو یک نهاد خونی الفی بود و هنوز هم هست و بنابراین با مرگ ریچارد سوم، تمام حقوق ادامه ی مالکیت فرقه ی گاتر در نسل او از بین رفت و طبق قوانین وراثت سلطنتی، این فرقه به وارثان ارشد خاندان آنژو تعلق گرفت. هیچ مجلس بعدی حق ندارد عضویت این فرقه را به کسی بدهد، چه برسد به یک تاجر زن بورژوای متکبر یا یک جنایتکار جنگی. فرانسوی ها میگفتند که بریتانیایی ها ملتی از مغازه داران هستند. به نظر میرسد که بریتانیایی ها ملتی از مغازه داران هستند که توسط یک مغازه دار اداره میشوند.»

دو ور در حملات زبانی خود، دچار تناقضی آشکار است. او درحالیکه خود را یک اشرافی واقعی میشناسد و مدعی است اشراف باستان، جایگاه هر کس در جامعه را اهمیت میدادند، به راحتی آدم ها را به خاطر فرزند بقال بودن یا مغازه دار تلقی شدن، به مسخره میگیرد. او و همدستانش زیاد با رقبای نوکیسه ی عوامگرایشان تفاوتی ندارند. هر دو گروه، خود را مدعی جانشینی یک اشرافیت جهانگرای متمایل به دانش میشناسند که مدت ها است منحل شده و احتمالا بقایایش الان در افراد مختلف طبقات بالا و پایین جامعه تکثیر و دچار عدم تمرکز شده است. اما همانطورکه دو ور بخشی از اطلاعات باقی مانده از آن گروه را به نفع طبقه ی خود مصادره میکند، رقبای او نیز همین کار را البته بیشتر در عمل انجام میدهند. این رقبای تاجر، هنوز دارند دنیا را خیلی بزرگ نشان میدهند و خود را همه کاره ی دنیایی که نشان میدهند معرفی میکنند ولی این دنیا بیشتر مصنوعی است تا طبیعی. بسیاری از بازیگرانش کاملا دستساز و ساخت بشرند و حتی موقع نشان دادن مسائل طبیعی هم باز قهرمانان صحنه همین وسایل دستسازند که از جعبه ی همان صنعتگرانی که دو ور تحقیرشان میکند بیرون می آیند. آنها به خاطر همین جهان گرایی توانستند آن کشیش هایی را که جهانگراهای قبلی را با ترویج افکار محدودکننده از سر راه برداشتند، شکست دهند و خود را جانشینان برحق جهانگراهای منقرض شده نمایش دهند. ولی هنوز دنیایی که نمایش میدهند علیرغم ظاهر بزرگش به شدت محدود است چون هرچه باشد اسلاف این تاجرپیشگان توسط کشیش ها علیه «اشراف باستانی» بسیج شدند و هنوز هم شاگردی کشیش ها را میکنند. جهان کشیش ها محدود بود چون جهان بزرگ، جهان اجنه بود که در اصل ارباب انواع و موکل های نیروهای مختلف طبیعت و جهان فیزیکی بودند و کلیسا دو معنی مختلف جن –ارباب انواع و عوامل شر- را به هم آمیخت تا رقبایش را بی اعتبار کند. آنهایی که جانشینان قدرت کلیسا شدند اجنه را به معنی نیروهای جهان برنگرداندند بلکه روی همان مضمون محدود عامل شر سوار شدند و با گسترش دادن هر چیزی که کلیسا به درست یا غلط شر اخلاقی میخواند، خود را جن پرست و بنابراین جهان گرا تلقی کردند (دو ور در این زمینه تفاوتی با بازاری های رقیبش ندارد). ولی این، فقط جایگزین کردن فریبی با فریبی دیگر بود و تا حالا ما فقط با گسترش جهانبینی های محدود کننده ای روبرو بوده ایم که علیرغم وانمود کردن خود به صورت دنباله هایی بر عرفان های باستانی، چه در بازاری مسلکی و چه در احمق پروری، فرزندان راستین کلیسایند.

در بازگشت به اناکالیپسیس میبینیم که هگینز دقیقا چنین برداشت مدرنی را در رابطه ی بین مسیحیت، بنیاد یهودیش و ادیان شبیه ولی طردشده نشان میدهد. وی به ارتباطی که بعضی بین لغت "موندوس" در لاتین به معنی جهان، و اصطلاح سامی "مندا" به معنی معرفت و دانش که ریشه ی نام فرقه ی مندایی است قائل شده اند اشاره دارد. مندایی ها مانند مسیحیان به عرفان و تزکیه ی روح اهمیت میدهند. اما برعکس مسیحیت، خدای مندایی ها یعنی اباثور (پدر اثیری)، خالق جهان مادی نیست و به اعتقاد آنها خلقت را نیم جن –نیم فرشته ای به نام "پتاحیل" یا "ال پتاح" یعنی خدا-پتاح رقم زده (هگینز این پتاحیل را همان پتاح خدای خالق در اساطیر مصریان میشمرد) که محدودیت امکانات دنیای مادی به سبب محدودیت او است. با وجود این که مندایی ها مسیح را رد میکنند ولی نوعی ارتباط بین جهانبینی آنها وجود دارد که به همین ارتباط لغات مندا و موندوس برمیگردد. هگینز در این رابطه مینویسد که در زبان کلدانی، لغت "مندا" به معنی شهر و سرزمین هم هست [که در این مورد، تلفظ دیگر لغت اکدی "مدا/ماد" به همین معناها است] و از ترکیب دو معنی مندا است که اصطلاح «شهر دانش» مصطلح شده و گاها درباره ی نواحی جغرافیایی خاصی روی زمین به کار رفته است. مندایی ها در زمره ی اصیل ترین پیروان زنده ی کلدانیان باستان به شمار میروند و با این حال، پیرو پیامبری هستند که در تاریخ مسیحیت، همزمان با عیسی است یعنی یوحنای تعمیددهنده یا یحیی. نام این یوحنا از اوآنا/اوآنس پیامبر ماهی مانند کلدانی ها می آید که تمدن را به آدمیان آموخت و به مانند آن اوآنس که از توی دریا درآمد مندایی ها نیز هر روز در حال غسل کردن در رودهای بزرگند همانطورکه غسل تعمید مسیحی هم از غسل تعمید عیسی توسط یحیی منتج شد. اینطوری نسخه ی اولیه ی دین آنها علیرغم تمام شباهت هایش به یهودیت، ماقبل آن قرار میگیرد و میتوان آن را با این ادعای تورات مقایسه کرد که ابراهیم جد دور بنی اسرائیل، با ملکی صدق شاه اورشلیم هم مسلک بود و بنابراین چیزی شبیه دین موسی مدت ها قبل از او وجود داشت. دقت کنیم که هم عیسی و هم یحیی نامزد مقام مسیح بودند و از طرفی عیسی ملقب به ایکتیس یعنی ماهی بود و این نوعی ارتباط با اوآنس را نشان میدهد. از طرفی یحیی مظنون بود به این که خود ایلیای نبی، مسیح سابق یهودیان بوده است که برگشته است و این میتواند او را یک نسخه ی قدیمی تر از مسیح نشان دهد کمااینکه ایلیا و عیسی مسیح، هر دو پیامبرانی هستند که هنوز زنده ولی از نظرها ناپدیدند. معمولا در قدیم حرف Iبه نشانه ی نام IESUSیا یسوع یعنی عیسی، برای مقدس کردن نام ها در ابتدای آنها به کار میرفت. این از آن جهت جالب است که ایکتوس یا ایکتیس هم میتواند از اضافه شدن I به کتوس نام نهنگ یا ماهی بزرگی به دست بیاید که یونس را بلعید. پوست ماهی تن اوآنس میتواند اشاره به همین ماهی باشد که یونس بر او غلبه کرده و از شکم او که دنیای مادی به کنایه از قوانین مادی آن است بیرون آمده است. یونس پیامبری بود که بر نینوا مبعوث شد و ظاهرا در انتهای داستانش اهالی نینوا به حقانیت او ایمان آوردند و این میتواند همان استقبال کلدانیان از اوآنس باشد. نام نینوا به نینوس شاه آشوری منسوب است که همان نمرود بنیانگذار بابل تلقی میشود. بنا بر یک افسانه ی مسیحی، نمرود در اصل، زرتشت، شاه «حامی» ها در مصر و کنعان بود که بعد از غلبه بر سامیان در کلده و عربستان، قلمرو خود را به این سرزمین ها انتقال داد و بابل را ساخت و پایتخت نمود و خود را "بعل" یعنی خدا نمود و 72نفر را به عنوان پیامبران کیش پرستش خود به اطراف و اکناف دنیا فرستاد و آنها 72 مذهب را پدید آوردند که اساس تمام مذاهب جهان هستند. هگینز، این زرتشت را به عنوان یک مصری فاتح جهان، با سزوستریس فرعون مصر تطبیق میکند که در افسانه های یونانی، تمام آسیا را فتح کرده است. با توجه به این که این فاتح را باید خدای سابق یا تجلی زمینی او شمرد، هگینز، او را با Omthaعنوان کلی خدا در زبان قبطی تطبیق میکند و پیشنهاد میدهد که همانطورکه در یونانی مآبی مصری رایج است، برای ایزدی کردن یک شخص، اول اسمش حرفMرا بگذاریم. این طوری لغت ممتا به دست می آید که میتواند با ممت یا مهمت یا محمد نام پیامبری تطبیق میشود که معروف بود مذهبش تمام آسیا را گرفته است [و بنابراین اومتا را نیز میتوان معادل "احمد" نام دیگر محمد دانست]. دراینجا هگینز قدمی رو به جلو میگذارد و به اهمیت M میپردازد. این حرف، نشان دیونیسوس باخوس خدای مشروبات الکلی به ویژه شراب انگور است که VIN خوانده میشده و البته در قدیم رایج بوده که در لاتین، V جای به U دهد. این میتوانسته کمک کند تا شراب به عنوان نمادی از عنصر حیات که با "عین" یا سرچشمه ی جهان تطبیق میشده است، با قرار گرفتن M در اول "عین" و تبدیلش به "معین" به همان معنای سرچشمه، عین را به UIN یا همان VIN تبدیل کند. ابجد این کلمه اینطور جمع می آمده است:

M=600

U=6

I=10

N=50

جمع=666

666 عدد دجال یا آنتی کریست در مکاشفه ی یوحنا است که البته هنوز داشته دین بابل شیطانی را احیا میکرده است. با توجه به این که قرار بوده آنتی کریست بعد از مسیح بیاید و برود و دیگر مزاحم اربابان بعدی جهان نشود، او با نرون تطبیق شد که یک سزار و بنابراین یک خدای انسان گون دیگر بود که تجسد جووه یا ژوپیتر، نسخه ی دیگر یهوه که مسیح قالب زمینی او است تلقی میشد. لغت "سزار" تلفظ لاتین لغت بابلی-اتروسکی "اسار" به معنی حکمران است که "ازیریس" نسخه ی مصری باخوس نام از آن دارد. ایزیس خواهر و همسر ازیریس، در روم، هم نسخه ی مادینه ی باخوس بوده و هم تطبیق شده با سرس الهه ی زمین، که خود در روایت دیگری نسخه ی مادینه ی باخوس بوده است. از نام ایزیس، نام یاسیوس درآمده که به روایت ویرژیل، نژاد سزار از او برخاست. یاسیوس و یاسون و ایسون، سه نام مختلف برای بنیانگذار قوم یاسون ها در آتیک شمرده شده اند. نام یاسیوس میتواند به معنی یسوعی یا مسیحی باشد که با نامیده شدن یسوع به ایسوس و احتمالا بعدا هسوس خدای گاول ها در ارتباط است ضمن این که خود یسوع تلفظ دیگر یهو یا یهوه است. اگر یهودیان مدعیند که از مصر درآمده اند برای آن است که نسخه ی قبلی خدایشان باخوس تبدیل به یک فرعون مصری شده و به صورت ازیریس بدل به کهن الگوی پادشاهان مصر شده است. او همچنین روح رود نیل شمرده میشود. رود نیل، به نام های سور و سیر هم نامیده میشد که هر دو، قابلیت بومی سازی سوریه را در مصر دارند. هر دو لغت، همریشه با SR در عبری به معنی رودخانه [مرتبط با "سریان" و "ساری" به مفهوم جاری بودن در عربی] هستند. یهودیان کلدانی مآب که در اسکندریه ی مصر، فعالیت زیادی داشتند، عادت داشتند به تقلید از کلدانیان، در لغات عبری، "س" را با "ت" جابجا کنند و مثلا "کوثی" را "کوتی" و "سوری" را "توری" مینوشتند. دراینجا هم SR جای به TR داد. عدد ابجد "ت" در عبری، 400 و عدد ابجد "ر" در عبری، 200 است که مجموعا میشوند 600 و برابر عدد ابجد M در لاتین. اگر M را به جای دیونیسوس، با "را" به معنی خدا که معادل عبری "رع" قبطی است، کنار هم بگذاریم، به نام "رام" نزدیک میشود که میتواند روح رم باشد که سزارها از آن می آیند. در هند، رام یا راما نام یکی از تجلی های خدای ویشنو است که به مانند اوآنس و مسیح مجسم به ماهی هم بوده است. PAYNE KNIGHT راما را نسخه ی هندی سزوستریس میدانست و حتی معتقد بود سزوستریس معادل رامسس فرعون مصری است که نامش شبیه به راما است. راما مدت ها قبل از کریشنا محبوب ترین آواتار ویشنو در هند میزیست. اما یک رامای دیگر که بالا-راما یا بل-رام یعنی دقیقا «بعل رام» نامیده شده است، به جای همزاد و نابرادری کریشنا در کنار او قرار گرفته و هگینز زوج کریشنا-بالاراما را همان زوج کریست و یوحنای تعمیددهنده میشمرد. یعنی باز هم خدای سابق به صورت حامی و تایید کننده ی نسخه ی جدید خود در کنار او ظاهر میشود. با این حال، داستان مسیح کامل تر است. چون پایه ی مندایی مذهب مسیح، با یک پایه ی یهودی جابجا میشود و یوحنا با همدستی کاهنان یهودی کشته میشود. بعد به خاطر تلفیق یوحنا و عیسی، همین سرنوشت برای عیسی تکرار میشود تا بهانه ای برای جدا کردن راه مسیحیت از یهودیت متعارف باشد. در مورد هند هم میتوان به چنین شورشی قائل شد. چون هند شبه قاره زیرمجموعه ی یک هند بزرگتر اسکیتی بود که مغول ها از آن آمدند و به گفته ی کارپینی، هند شبه قاره را هم فتح کردند. امپراطوری مغول با شورش چنگیزخان علیه پرستر جان یا شاه یوحنای مسیحی افسانه ای ایجاد شد. این شاه یوحنا میتواند همان یوحنای تعمیددهنده باشد که در قالب دیگرش اوآنس/یونس بعد از پذیرش از سوی اهالی نینوا به نینوس و نمرود و بعل و سزار و سزوستریس و دیگر شاهان اسطوره ای بنیانگذار تبدیل شده است. در بعضی منابع لاتین، از پرستر جان با عنوان "جوآنس بوتو دئوس"، یعنی یوحنا-بوتوی ایزدی یاد شده که میتواند نشاندهنده ی برابری اولیه ی یوحنا با بودا باشد و همانطورکه میدانیم، کریشنا و بودا هم در ابتدا از هم غیر قابل تشخیص بودند. موفقیت کیش کریشنا کمک میکرده تا برای کسانی که هنوز به یوحنا وفادار بودند او از شاگرد به صورت یک استاد تغییر حالت دهد. به نظر هگینز، این اتفاق در بهاگاوادگیتا افتاده آنجاکه ارجونا شاهزاده ی بزرگ، بعد از مطلع شدن از این که ارابه ران معمولیش کریشنا، درواقع ویشنو خدای بزرگ در هیبت یک انسان است، در مقابل کریشنا تعظیم میکند. هگینز، نام ARJONA ارجونا را به ار-جونا یعنی یوحنای والامرتبه معنی میکند بخصوص از آنرو که نام او را در تبت، ARGIONA تلفظ میکنند. به نظر هگینز همین اتفاق برای یوحنا در مسیحیت افتاده است و او که در ابتدا در قالب یوحنای تعمیددهنده استاد مسیح به نظر میرسد، بعدا به صورت های یوحنای حواری و یوحنای انجیل نویس، تحت عناوین شاگرد و دنباله رو عیسی -که حالا مسیح و خدای رسمی است- بازتولید میشود.:

“ANACALYPSIS”: V1: GODFREY HIGGINS: LONGMAN: 1836: P648-9 , 656-660

یهودیت که پایه ی دین مسیح شد، در تاریخ فعلی، مذهب قومی عقب مانده، منزوی و به شدت بسته که تنها یکی از اقوام امپراطوری جهانی و جهان گرای روم بود، به شمار می آمدند. یهودی ها مقاومت سختی در مقابل این جهانی سازی کردند و شکست خوردند ولی دینشان روم را درنهایت فتح کرد. مقاومت عیسی در مقابل روم، دراینجا به صورت مقاومت ابراهیم در مقابل بابل، مقاومت یعقوب در مقابل ادوم، و مقاومت موسی در مقابل مصر، مدام بازتعریف شده و به عقب انتقال داده شده است و در تمام موارد، مدت ها بعد از قهرمان یهوه پرست، مذهب او دشمن را در تسخیر خود درآورده است. این تکرار مکررات، برای یادآوری الگو بودن مقاومت قوم مسیح است. هر دین یا مسلکی که به عنوان بدیل روم و درواقع برای محدود کردن روم فعلی به جهت گسترش جهل ایجاد میشود، با قصه ای از یک قهرمان شکست خورده تعریف میشود که مذهبش به مقاومت خود ادامه داده و بلاخره جایی از روم فعلی را گرفته و جانشینی برای روم در خیمه شب بازی مقابل مردمی است که از سلطه ی روم خسته شده اند. میدانید که اخیرا اسم روم یا بابل، امریکا شده و آن، هنوز در حال جنگیدن و همزمان تطبیق دادن خود با انواع عیسی مسیح هایی است که خودش ایجاد کرده و خودش با پیروان آن مشکل پیدا کرده است. اگر جنگ و چانه زنی همزمان با دشمن، با سیاست چماق و هویج امریکا تعارضی ندارد، پس چرا باید تعجب کنیم از این که از داخل یکی از همین یهودیه های جدید به اسم ایران، امثال دکتر غنی نژاد، بیایند و بگویند ایرانی بودن هیچ تعارضی با پذیرش برتری غرب ندارد. نه دکتر غنی نژاد دروغ میگوید و نه آنهایی که پیبش از او 2500سال جنگ بی وقفه ی ایران علیه غرب را معنی ایرانی بودن میدانستند. در بیش از صد سال گذشته، ایرانی بودن همیشه معنایش موقتی بوده است چون بستگی به این داشته و هنوز دارد به این که غرب، دوست داشته باشد ایران در نظر مردمش چگونه باشد.

مطلب مرتبط:

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش1)


معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش2)

تالیف: پویا جفاکش

برای فهم این موضوع فقط کافی است به ایران بگردیم. مدت کوتاهی قبل از حمله ی اسرائیل به ایران، در جدیدترین نشست "گفت و شنود اقتصادی" که با موضوع «میهن دوستی یا ناسیونالیسم؟» و با میزبانی مرتضی کاظمی در گروه رسانه ای دنیای اقتصاد برگزار شد، موسی غنی نژاد و شروین وکیلی مهمانان مدعو بودند. آدم اول تعجب میکند که شروین وکیلی ناسیونالیست پان فارس در یک نشست اقتصادی چه میکند؟! ولی خوشبختانه دکتر غنی نژاد لیبرال، در نوبت صحبت خودش همه چیز را روشن میکند. غنی نژاد که میشود گفت طبق معمول خودش کارگردان تک گوی کل جلسه است، یادی از رفیق باستانگرای از دست رفته اش سید جواد طباطبایی میکند و میگوید ایران نیازی به ناسیونالیسم ندارد چون ناسیونالیسم یک مفهوم مدرن و مخصوص کشورهای اروپایی است که بعد از فروپاشی امپراطوری مقدس روم، برای خودشان تعریف درست کرده اند؛ مثلا فرانسه که به زور، صدها زبان محلی را در خودش از بین میبرد و زبان رسمی فرانسه را جانشین میکند تا همه فرانسوی شوند؛ این جور کارها به درد کشورهای مستعمره میخورد که خودشان اکثرا تاریخ و موجودیتی نداشته اند، اما ایران از زمان کورش کبیر به مدت 2500سال وجود داشته و همانطورکه شاهنامه گواه است، حداقل هزار سال است که نام آن "ایران" و گره خورده به زبان فارسی است؛ اینهایی که میگویند ایران توسط صفوی ها یا توسط رضاشاه دولت-ملت شد، «یاوه میبافند» و ایران نیازی به دولت-ملت شدن در زمان مدرن و تحت یک ایدئولوژی مدرن نداشته است؛ بنابراین ما حق نداشتیم ناسیونالیسم غربی را وارد کنیم، ولی این کار را کردیم و این باعث ایجاد نهضت مصدق و درافتادن ما با غرب به نام دفاع از منافع ملی مثل نفت شد و صدمات زیادی به ما وارد کرد.

اینجاست که معلوم میشود چرا آقای غنی نژاد وارد بحث ایران باستان شده است. او به عنوان پدرخوانده ی جریان لیبرالیسم و غربگرایی افراطی در ایران میخواهد وانمود کند که میهن پرستی ایرانی، هیچ ربطی به مقاومت در مقابل سوء استفاده های غرب از وطن فروشی و جهل ایرانی ندارد و ما میتوانیم با اطمینان خاطر و در اوج ایرانی بودن، در مقابل هر نکبت جدیدی که سیاستمداران غربی بر سرمان می آورند تسلیم و مازوخیست باقی بمانیم. آقای غنی نژاد میتواند وانمود کند کارش اقتصاد است و چیزی درباره ی گذشته ی ایران نمیداند، ازجمله درباره ی این که آن پارس منابع یونان و روم باستان که ادعا میشود سلف ایران است، 12 قرن یعنی در تمام طول بقایش در حال جنگ با یونان و رومی بوده که همان غربی که به ما گفته است پارس سلف ایران است ادعا دارد آن یونان و روم، سلف غربند. دکتر غنی نژاد موقع صحبت کردن حتی به تته پته هم نمی افتد چون خیالش جمع است که هیچ کدام از جوانان غربگرای مخاطبش، اصلا به آن 12 قرن فکر نمیکنند. کل ایران باستان در نفر اولش به نام کورش خلاصه شده است و این کورش فقط فرصت کرد از دور یک تهدیدی نثار یونانی های داخل اروپا بکند و قبل از این که به جنگ واقعی برسد از دنیا رفت. اما چرا وقت جنگ با یونانی های اروپا را نیافت؟ چون تمام طول عمرش را در حال جنگ با قدرت های آسیایی گذراند. آیا این کورشی که فقط غرب را تهدید میکند و در عمل با همسایه ها میجنگد خیلی با حکومت فعلی ایران فرق میکند که غنی نژاد موقع نفی ناسیونالیسم، به آن طعنه میزند و آن را دنباله ی مصدقی میخواند که رهبران انقلاب اسلامی، از او بیزارند؟ یک ذره فکر کنید ببینید این کورش و دنباله ی راستینش جمهوری اسلامی، به نفع غربند یا به ضرر او؛ آن وقت دو دو تا چهارتا کنید ببینید ایران باستان ما چقدر قدمت دارد؟ برای این که راهنماییتان کنم یک چیزی را میگویم که دکتر غنی نژاد خوب میداند ولی جوان ها را مطلع نمیکند.: دقت کنید ببینید عجیب نیست که در دهه های پیش، اسم سیروس در ایران خیلی رواج داشت ولی الان ندارد؟! سیروس نام یونانی همان شاهی است که ما امروز او را به نام توراتیش "کورش" میشناسیم. اگر امروز کورش را به خاطر داستان توراتی نواختن یهود مقدس میدانند، او سابقا به خاطر روحیه ی فتوحات گری سلسله ی پهلوی –واسطه ی بی فاصله ی کورش ظاهرا 2500ساله با جمهوری اسلامی- از روی نسخه ی یونانیش مقدس و شناخته شد و حتی میرزاده ی عشقی وقتی در یکی از شعرهایش میخواست بزرگان ایران را دور هم جمع کند تا برای ایران پس از اسلام مویه سر دهند، او را سیروس نامید. الان اسم سیروس برند نمیشود تا مردم یادشان نیاید وجود تاریخی کورش هخامنشی را از کدام منبع خارجی گرفته اند. نکته ی مهم همین است. کورش الان شاهی آرمانی است چون قبلش به نام سیروس آرمانی شد؛ آن هم در یک اثر کلاسیک به زبان یونانی به نام "سیروپدی" یا تربیت سیروس. این اثر به گزنفون یونانی منتسب است که خالق کتاب آناباسیس یا بازگشت ده هزار نفر هم تلقی میشود. این کتاب را من نخوانده ام. اما مقاله ی جالبی از دیوید ماتیزن درباره اش دیده ام که مقایسه اش با حرف های دکتر غنی نژاد، نکات مهمی را به ما نشان میدهد.:

«بسیاری از مردم می‌دانند که فیلم کلاسیک WARRIORS "جنگاوران " از سال ۱۹۷۹ (براساس کتاب سال ۱۹۶۵ نوشته ی سول یوریک) شباهت‌های عمدی و آشکاری با «راهپیمایی ده هزار نفر» معروف دارد، روایتی از ارتشی از مزدوران یونانی که در وسط امپراتوری پارس منزوی شده بودند و مجبور بودند «با صدای تق‌تق» به سرزمین‌های دوست برگردند. من خودم هنوز به وضوح به یاد دارم که این واقعیت و تمام شباهت‌ها را معلم برجسته ی زبان لاتین و تاریخ کلاسیک ما، تنها چند سال پس از اکران فیلم در گیشه، برای کلاس لاتین کلاس هفتمم توضیح داد. در فیلم، هر گروه تبهکاری در شهر، هیئتی متشکل از نه نماینده را که هیچ‌کدام (در تئوری) مسلح نیستند، به یک «گردهمایی» بزرگ در پارک ون کورتلند در برانکس می‌فرستد. در آنجا، سایروس - رهبر بزرگترین گروه تبهکاری شهر (گرامرسی ریف‌ها) - سخنرانی معروف خود را ایراد می‌کند که در آن او به طرز چشمگیری به "واریورز" یا جنگجویان جمع شده اشاره می‌کند که اگر باندهای مختلف فقط از جنگیدن علیه یکدیگر دست بردارند، تعدادشان بسیار بیشتر از پلیس و هر کس دیگری است که ممکن است سر راهشان بایستد. با این حال، وقتی سایروس خائنانه توسط رهبر گروهی که خود را "یاغیان" می‌نامند، تیرباران می‌شود، و او فوراً گروه واریورز را به خاطر قتل متهم می‌کند، واریورز خود را در میانه‌ی قلمرویی نامساعد، در حالی که تمام گروه‌ها در شهر (به خصوص ریف‌ها) برای دستگیری آنها تلاش می‌کنند، منزوی می‌بیند. این طرح داستانی بسیار شبیه به وضعیتی است که گروه ده هزار نفری یونانیان هوپلیت با آن مواجه بودند. این گروه در قلب پارس، پشت سر شاهزاده ی محبوب پارسی، سیروس، پسر داریوس دوم، برای رویارویی با برادر بزرگترش (پادشاه جدید پارس) در نبردی برای تصاحب تاج و تخت، وارد عمل شده بودند. سیروس در نبرد کوناکسا در سال ۴۰۱ پیش از میلاد کشته شد و یونانیان منزوی، در اعماق قلمرو دشمن، با ارتش‌های عظیم کمتر و صدها مایل قلمرو متخاصم بین آنها و سرزمین مادری‌شان، که همه توسط قبایل مختلفی که با عبور آنها مخالفت می‌کردند، اشغال شده بود، علاوه بر ارتش پادشاهی که سیروس را کشته و سایر سربازانش را پراکنده کرده بود، در جنگ بودند. علاوه بر این، یکی از ژنرال‌های پادشاه، بلافاصله پس از نبرد، خائنانه ژنرال‌های برجسته ی یونانی را دستگیر و کشت، و بنابراین یکی از جنگجویان یونانی - گزنوفون آتنی، که احتمالاً حدود ۲۶ یا ۲۷ سال سن داشت - به عنوان رهبر جدید انتخاب شد (به روایت خودش) و با موفقیت آنها را به مکانی امن رساند. روایت گزنفون از لشکرکشی و پیامدهای ناامیدکننده ی آن، که آناباسیس به زبان یونانی و آنطورکه گاهی اوقات نامیده می‌شود، سفر اکتشافی پارسی در انگلیسی (که خود کلمه ی یونانی به معنای «سفری از دریا» است)، روشن می‌کند که جنگجویان یونانی، جنگجویانی فوق‌العاده توانمند، دارای سنت‌های عمیق و نظم و انضباط تحسین‌برانگیز و با تاکتیک‌های محکمی بودند که آنها را تا زمانی که هوشیار بودند و تسلیم ترس یا وحشت نمی‌شدند، از حریفانشان برتر می‌کرد. آنها همچنین در سراسر این مصیبت، ایمان عمیقی به خدایان و درستی رفتار خود نشان می‌دهند، و معتقدند که اگر به جای خائنانه عمل کنند، خدایان به جای دشمنانشان که خائنانه و قاتلانه عمل کردند، طرف آنها خواهند بود. و اگرچه نسخه ی سینمایی شامل سخنرانی به‌یادماندنی سیروس، همراه با آرایه‌های بلاغی است، سخنرانی‌های ثبت‌شده در روایت باستانی گزنفون از راهپیمایی ده هزار نفری، به دلیل بیان پرشور آرمان‌های سربازان مغرور و آزاد یونانی، که ممکن است منزوی و کم‌شمار باشند، اما ترجیح می‌دهند مانند مردان آزاد بجنگند تا اینکه خود را در معرض رحمت پارسیان قرار دهند، در جایگاه دوم قرار می‌گیرند. وقتی پس از پایان نبرد کوناکسا و کشته شدن سیروس، پادشاه، منادیان خود را به رهبری یک یونانی به نام فالینوس که برای پادشاه کار می‌کرد به ارتش یونان می‌فرستد و از آنها می‌خواهد که سلاح‌های خود را تسلیم کرده و در دربار حاضر شوند تا هر گونه لطفی را که می‌توانند از پادشاه دریافت کنند، دریافت کنند، پاسخی که گزنفون از تئوپومپوس آتنی ثبت کرده، جاودانه است:

"همانطور که می‌بینی فالینوس، تنها چیزهای ارزشمندی که در حال حاضر داریم، سلاح‌ها و شجاعت ما هستند. تا زمانی که سلاح‌هایمان را نگه داریم، خیال می‌کنیم که می‌توانیم از شجاعت خود به خوبی استفاده کنیم؛ اما اگر سلاح‌هایمان را تسلیم کنیم، جان خود را نیز از دست خواهیم داد. پس تصور نکن که قرار است تنها دارایی‌های ارزشمندمان را به تو تسلیم کنیم. برعکس، با کمک آنها برای آنچه که تو نیز برای آن ارزش قائل هستی، خواهیم جنگید." (صفحه ی ۱۰۵ نسخه ی پنگوئن ترجمه ی رکس وارنر، اولین انتشار در سال ۱۹۴۹)

فالینوس، در تلاش برای متقاعد کردن یونانیان به زمین گذاشتن سلاح‌هایشان، دلایل مختلفی برای این کار ارائه می‌دهد. رهبر یونانیان، کلیرخوس، آخرین پاسخ را به فالینوس می‌دهد:

"خب، پس، از نصیحت شما بسیار سپاسگزارم. حالا می‌توانید پاسخ ما را پس بگیرید، یعنی ما معتقدیم که اگر قرار باشد با پادشاه دوست شویم، اگر سلاح‌هایمان را نگه داریم، دوستان ارزشمندتری خواهیم بود تا اینکه آنها را به شخص دیگری تحویل دهیم؛ و اگر قرار است بجنگیم، اگر سلاح‌هایمان را نگه داریم، بهتر خواهیم جنگید تا اینکه در اختیار شخص دیگری باشند."

بنابراین، انسان‌های آزاده باید همیشه به مستبدان و مشاوران متقاعدکننده‌شان پاسخ دهند -- نه با بدخواهی یا نیت بد، بلکه با وقار و تمایل به ایستادگی بر حق طبیعی مردان و زنان برای دفاع از جان و آزادی خود در برابر خشونت از هر سو، هر چقدر هم که در لباس اقتدار دنیویِ ظاهری پنهان شده باشد. یونانیان باستان حقوق خود و تفاوت بین آزادی و بردگی را می‌دانستند و بنابراین می‌توانستند چنین پاسخی بدهند. در قرون گذشته، برخی از مردم این حقوق و تفاوت‌ها را فراموش کرده‌اند، در حالی که برخی دیگر با بدخواهی هر کاری که از دستشان بر می‌آمده انجام داده‌اند تا این اصول ساده و باستانی را مبهم کنند. نام‌های موجود در روایت باستانی با نام‌های موجود در فیلم بسیار مشابه است. البته، سیروس در هر دو حماسه نام یکسانی دارد. روایت گزنفون، سیروس را به عنوان رهبری ستودنی، شجاع و سخاوتمند و کسی که یونانیان را به خاطر فداکاری بی‌دریغشان برای آزادی‌شان تحسین می‌کند، به تصویر می‌کشد. در جایی قبل از نبرد سرنوشت‌ساز کوناکسا، او خطاب به یونانیان می‌گوید:

"سربازان یونانی، من شما را به جنگ با خودم نمی‌برم چون تعداد سربازان بومی‌ام کم است. نه، دلیل اینکه از شما کمک خواستم این بود که شما را کارآمدتر و قدرتمندتر از انبوه بومیان می‌دانستم. پس می‌خواهم خودتان را شایسته‌ی آزادی‌ای که به دست آورده‌اید و فکر می‌کنم از داشتن آن خوشحال هستید، نشان دهید. مطمئن باشید که من این آزادی را به تمام چیزهایی که دارم و خیلی بیشتر از آن ترجیح می‌دهم."

کلیرخوس، که پس از پایان نبرد به طرز خائنانه‌ای توسط تیسافرنس، ژنرال پادشاه، به قتل می‌رسد، بدون شک همان کلئون در فیلم است، رهبر هیئت نمایندگی نه جنگجو به انجمن محرمانه در برانکس، که توسط رهبر یاغیان مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد و توسط جمعی از ریف‌های گرامرسی متخاصم محاصره و مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد. بدون شک خودِ گزنوفون همان سوان است (به شباهت زبانی این دو نام توجه کنید)، کسی که پس از یک رویارویی پرتنش با جنگجوی قدرتمند، آژاکس، توسط بقیه ی واریورز به عنوان "فرمانده ی جنگ" انتخاب می‌شود، در صحنه‌ای که شباهت‌هایی با قسمتی از لشکرکشی پارسیان دارد که در آن گزنوفون پس از قتل ژنرال‌های یونانی، خود را به عنوان رهبر جدید معرفی می‌کند. در آن صحنه، گزنوفون می‌گوید که همه ی فرماندهان ارتش یونان می‌خواستند گزنوفون رهبر آنها باشد، به جز آپولونیدس، که با گزنوفون مخالفت کرد و شروع به شکایت از همه مشکلاتشان کرد.در آناباسیس، آپولونیدس هیچ نقش مهمی در بقیه‌ی ماجرا ندارد. اما آژاکس در واقع یکی از به یاد ماندنی‌ترین شخصیت‌های فیلم است، زیرا اگرچه از انتخاب نشدن به عنوان رئیس جدید جنگ ناراحت است، اما در واقع تا زمانی که به او فرصت جنگیدن داده می‌شود، خوشحال است و با نوعی شادی تلخ به هر یک از «صحنه‌های نبرد» فیلم نزدیک می‌شود و تا زمانی که در دامی که پلیس پهن کرده می‌افتد و با دستبند از آنجا برده می‌شود، غیرقابل توقف است. در فیلم، واریورز باید به جزیره ی کانی برگردند و سوان این حس را به خوبی بیان می‌کند که وقتی اقیانوس را می‌بینند، احساس می‌کنند که به خانه برگشته‌اند. در آناباسیس، لحظه‌ای فراموش‌نشدنی وجود دارد که یونانیانِ درگیرِ نبرد، که قبیله‌ای پس از قبیله، و از منطقه‌ای به منطقه‌ی دیگر جنگیده‌اند، به قله‌ی کوه تکس می‌رسند و برای اولین بار نگاهی اجمالی به دریا می‌اندازند:

"آنها در روز پنجم به کوهی رسیدند که نام آن کوه تِکِس بود. وقتی مردان جلویی به قله رسیدند و دریا را دیدند، فریاد بلندی برخاست. گزنوفون و عقب‌داران آن را شنیدند و فکر کردند که دشمنان بیشتری در جلو حمله می‌کنند، زیرا بومیان کشوری که آنها ویران کرده بودند، از پشت سر آنها را تعقیب می‌کردند و عقب‌داران برخی از آنها را کشته و برخی دیگر را در کمین اسیر کرده بودند و حدود بیست سپر پوست گاو خام را با موهایشان به غنیمت گرفته بودند. با این حال، وقتی فریادها بلندتر و نزدیک‌تر شد، و کسانی که دائماً در حال پیشروی بودند، شروع به دویدن به سمت مردان جلویی کردند که همچنان فریاد می‌زدند و هر چه تعداد آنها بیشتر می‌شد، فریادها بیشتر می‌شد، به نظر می‌رسید که این موضوع اهمیت قابل توجهی دارد. بنابراین گزنوفون سوار بر اسب خود شد و لیکوس و سواره نظام را با خود برد و برای پشتیبانی به جلو تاخت و خیلی زود صدای سربازانی را شنید که فریاد می‌زدند: «دریا! دریا!» و در ستون به پایین خبر می‌دادند. سپس مطمئناً همه ی آنها شروع به دویدن کردند، عقب‌داران و همه، و با تمام سرعت به سمت حیوانات بارکش و اسب‌ها راندند؛ و وقتی همه به بالای تپه رسیدند، سربازان، با چشمانی اشک‌بار، یکدیگر و ژنرال‌ها و فرماندهان خود را در آغوش گرفتند. در یک لحظه، به پیشنهاد کسی یا کسانی، سنگ‌ها را جمع‌آوری کردند و توده‌ای بزرگ از آنها درست کردند."

در مقدمه‌ی جورج کاک‌ول بر ترجمه‌ی رکس وارنر از سفر اکتشافی پارسی، آن استاد آکسفورد (و اهل نیوزیلند) با این جمله شروع می‌کند:

"هر بچه مدرسه‌ای می‌دانست که چگونه ده هزار یونانی خود را در قلب امپراتوری پارس، هزاران مایل دورتر از یونان، یافتند، در حالی که نیمی از رهبرانشان توسط پارسیان دستگیر شده بودند، و ارتشی از پارسیان در نزدیکی بود، و چگونه گزنوفون آتنی مسئولیت را به عهده گرفت و آنها را از طریق رودخانه‌ها و کوه‌ها، از میان زمستانی وحشتناک و دشمنان وحشی به همان اندازه وحشتناک، به سلامت به خانه آورد، و واقعاً یک بچه مدرسه‌ای کودن بود که از صدایی که یک روز گزنوفون از پشت ستون شنید، به وجد نیامد، در حالی که او در حال بالا رفتن از کوهی دیگر علیه به گمان خودش، قبیله‌ای متخاصم دیگر بود: «دریا، دریا». "

متأسفانه، می‌توان با اطمینان گفت که اکنون اکثر دانش‌آموزان می‌توانند از مهدکودک تا تحصیلات تکمیلی را بدون یادگیری داستان ده هزار یونانی و صدای هیجان‌انگیزی که روزی گزنفون شنید، یعنی «دریا، دریا»، طی کنند. حتی عبارت‌بندی جورج کاک‌ول نیز به روشنی نشان می‌دهد که وقتی خود او این کلمات را در سال ۱۹۷۲ می‌نوشت، دیگر این‌طور نبود که هر دانش‌آموزی به طور طبیعی این داستان را یاد بگیرد. این فراموشی فرهنگی بسیار تأسف‌بار است و مشخصه ی بسیاری از چیزهای دیگری است که ما در مورد گذشتگان فراموش کرده‌ایم. راهپیمایی ده هزار نفری امروز چیزهای زیادی برای آموختن به ما دارد، از شجاعت در برابر احتمالات به ظاهر غیرممکن گرفته تا فداکاری برای آزادی، ایمان به خردِ ایستادگی برای حقوق طبیعی بشر در برابر استبداد، ایمان به آنچه الهی است، و انزجار از کسانی که حاضرند با دیگران مانند خدا رفتار کنند. خود سیروس گفت که به آزادی‌ای که یونانیان برای خود به دست آورده بودند حسادت می‌کرد؛ آزادی‌ای که در واقع ما هنوز وارث آن هستیم. این را فراموش نکنیم، مهم نیست که در حال حاضر چقدر از دریا دور به نظر برسیم.»:

“The warriors and the ten thousands”: DAVID WARNER MATHISEN: STAR MYTHS OF THE WORLD: 10 JAN2014

آیا این نوع یونانی ستایش شده از سوی گزنفون و مخترعینش در غرب مدرن، که شعار میدهد دشمن فقط او را وقتی سلاح در دست دارد، مورد دوستی قرار میدهد، خیلی با جمهوری اسلامی فاصله دارد که مدام در دفاع از خود در مقابل انتقادها میگوید فقط با داشتن سلاح و استفاده از هر موقعیت و کالایی به عنوان سلاح، با دشمن غربی در صلح به سر خواهد برد؟ بله عزیزانی که با روحیات واقعی غنی نژادها آشنا نیستید! جمهوری اسلامی خیلی خیلی غربی است بی این که این غربی بودن منافاتی با میهن پرستیش حول محصولات سرزمینی سیروس/کورش منافات داشته باشد. الگویش هم شاهزاده سیروس معروف به سیروس جوان یا سیروس کهتر است که عمدا همنام سیروس مهتر یا سیروس اول –اخیرا دوم- شده تا به جای او یونانی ها را ستایش کند و بدین ترتیب آن جریان نوپدیدی که تحت نام کورش به جنگ یونانی گری رفته بود، باز هم به نام کورش به یونانی گری جلب شود. کورش برای ایران مقدس است چون ایران، معادل پارس و بدین ترتیب نمادی از دشمنی شرق با غرب تعیین شده است. ولی این نماد مقدس نه بخشی از دین و سنت ایرانی بلکه بخشی از دین و سنت غرب است. چون کورش یک مسیح یهودیان و ازاینرو از اسلاف عیسی مسیح یعنی خدایی است که بیشتر خدای تمدن غرب شمرده میشود و برای همین هم هست که راحت میتواند به سایروس امریکایی و دار و دسته یث خلافکارش "جنگاوران" تبدیل شود. این که دو سیروس با دو رویکرد متفاوت، مسیح یگانه ای را به جلوه های متضاد تقسیم میکند، ناشی از عملیات مشابه یسوعی روی مسیح در مغربزمین است که به ایجاد مسیحیت متعارف انجامیده است. این موضوع در کتاب کلاسیک اناکالیپسیس منسوب به گادفری هگینز انگلیسی خودنمایی میکند. این کتاب ظاهرا قرن نوزدهمی، یک نسخه ی امریکایی از اوایل قرن بیستم (دورانی که امریکا مرکز تئوسوفی بریتانیایی و تطبیق اساطیر هندو-بودایی و یونانی-رومی و کابالایی توسط آن بود) دارد که ممکن است نسخه ی اصلی باشد ولی برای این که قرن نوزدهم بی حساب و کتاب به نظر نرسد، نسخه ی چاپی قرن نوزدهم انگلستانش هم تهیه شده است که من از آن استفاده میکنم. اناکالیپسیس کتاب متناقضی است و دلیلش را هم این میدانند که یادداشت های نویسنده هستند که بعد از مرگش منتشر شده اند و او به دلیل مرگش فرصت ویرایش آنها را نیافته است. دانسته های جدید نویسنده مدام دانسته های قبلی را تحت الشعاع قرار میدادند و کم کم آنقدر زیاد شدند که علیه بنیاد خود قیام کردند و تاریخ را یک سرگرمی اختراع ژزوئیت ها یا همان یسوعی ها نشان دادند که میشود آنها را بر اساس اسمشان، عیسوی های اولیه ی واقعی شمرد؛ ادعایی که در انکالیپسیس تنها از صفحه ی 600 به بعد مطرح میشود.

هگینز معتقد است که بسیاری از بنیانگذاران افسانه ای منجمله موسی، رومولوس، کریشنا و کورش، در ابتدا همگی جلوه های محلی یک قهرمان منجی ایزدی واحد بودند که در نقاط مختلف، شاخ و بال هایی بر داستان هایش افزوده یا از آنها کاسته و همین کمی و زیادی ها بر آیین هایش هم اعمال شده است. ژزوئیت ها هر کدام از اینها را به یک شخصیت تاریخی تبدیل کرده اند تا مزاحم یا رقیبی برای جلوه ی رسمی فعلی این قهرمان ایزدی یعنی عیسی مسیح نباشند. اما عنوان کریست برای این ایزد منجی، بنیاد پاگانی او را هنوز لو میدهد. کریست تلفظ دیگری است برای «کوروس» لقب آپولو خدای خورشید یونانی، و نیز «کیروش» لقب تموز خدای طبیعت و فصول در سوریه، که این دومی تحت عنوان «آدونیس» لقب سوری دیگر تموز، هنوز در اساطیر یونانی حضور دارد. ازآنجاکه فصول بر اثر گردش خورشید ایجاد میشوند، این دو خدا هنوز در پایه با هم مشترکند منتها مرگ و رستاخیزی را که خورشید در طول یک شبانه روز با غروب (مرگ) و طلوع (تولد دوباره) تجربه میکند، خدای فصل ها در طول یک سال با مرگ در خزان و تولد دوباره در بهار از سر میگذراند و مرگ و رستاخیز مسیح هم بر اساس همین چرخه رخ میدهد. منتها موقع تاریخ سازی، تغییر جلوه ی خدای خورشید در هنگام گذر از صورت فلکی هر ماه، طی دوره های حدودا 2000ساله رقم میخورد و در هر دوره، تصویر خدای خورشید روی صورت فلکی ای که در آغاز سال، خورشید از آن طلوع میکند، ثابت میماند و ادیانی با دوره های طولانی وجود، تخیل میشوند. در این حالت، مرگ و رستاخیز خدا مرگش در یک دوره ی فلکی برای تولد دوباره در یک دوره ی فلکی دیگر بر اساس صورت فلکی جدیدی اتفاق خواهد افتاد. برای مسیح، این مرگ، قربانی شدن به صورت بره ی خدا در انتهای عصر فلکی حمل یا قوچ برای از نو متولد شدن در ابتدای عصر فلکی حوت یا ماهی است که مسیح به نام آن، ایکتیس یعنی ماهی نامیده میشود. ایکتیس لقب دیونیسوس باخوس خدای تاکستان ها و مشروبات الکلی و رقص های نمایشی هم هست. در سرود هجدهم اورفیک، باخوس، نخستین زاده شده، دارای طبیعت دوگانه، سه بار زاده شده، شاه باخیوس، دارای دو شاخ، و دارای دو شکل توصیف شده و نامبردار به چاسته است که هم به معنی بره است و هم به معنی آتش. طبیعت دوگانه ی دیونیسوس باید به دوگانه بودن ماهی عصر حوت مرتبط باشد و این که او هم ماهی است و هم بره، نشانه ی این است که او در جایگاه مسیح قرار دارد. در این صورت، سه بار زاده شدنش، جلوه های ماهی و گوسفند او را با جلوه ی گاو در سه برج فلکی ثور (ورزاو)، حمل (قوچ) و حوت (ماهی) جمع می آورد و عیسی را به عنوان منقسم در برج های فلکی حمل و حوت، با گذشته ی یهودیش علیه جلوه ی قبلی خود در برج ثور متحد میکند. عیسی تجسد زمینی یهوه خدای یهود است که خود، شکل بازآفرینی شده ی بعل ها یا خدایان پاگانیسم در قبل از خود است و بعل در یهودیت، عنوان رقیب یهوه و متهم به شیطنت و نابودگری است که همواره به شکل گاو ظاهر میشود طوری که در انگلیسی، لغتBULLبه معنی گاو نر، ازBOLمشتق شده است که یکی از تلفظ های نام "بعل" در میان یهودیان بوده است. همین ارتباط بین خدایان و صور فلکی، در هند هم تکرار میشود. خدای هندوی ورزاو شکل، شیوا خدای نابودی است و در آیین های قربانی هندو، گوسفند در آتش پخته میشود چون خدایان در جای همان باخوسی قرار دارند که همزمان آتش و گوسفند است و چون از چیزی از جنس خود تغذیه میکند، گوسفند در آتش پخته میشود. مسلما نسخه ی قبلی هم از مانند خود تغذیه میکرد. بدین ترتیب، این نسخه ی قبلی به میترا خدای خورشید رومی نزدیک است که همواره در حال قربانی گاو تصویر میشده است. میترا خدای پارسیان شمرده میشد که دشمنان یونانیان و رومیان بودند. در شناسایی امروزین ملل، اساس فرهنگ پارس ها زرتشتی گری تعیین شد چون در هندوستان، جامعه ای به نام پارسی ها که زرتشتی بودند، گاو را مقدس میشمردند و دلیل خوبی بودند بر این که ناخوشایندی چنین فرهنگی برای مسیحیان یونانی و رومی کنونی، به گذشته ی پاگانی یونان و روم هم فرافکنی شود. دراینجا مسیح با جلوه ی گوسفندی خود همهویت شده که با گذشته ی یهودیش این همانی دارد. بنابراین دراینجا هنوز معادل موسای گوسفندچران است. به نظر هگینز، نام موسی تلفظ دیگر نام مسیح است و موسی مسیح اولیه ی مذهبی بود که در ابتدا خود مسیحیت بود و بعد به یک شعبه ی مطرود از آن که نامش یهودیت شد محدود گردید تا مسیح جدید یعنی کریست پرداخته شود. نام موسی را از ریشه ی موشه میگیرند که به معنی از آب گرفته شده است. ماهی هم از آب گرفته میشود. در این مورد، میتوان به افسانه ی ایتالیایی ازدواج جانوس خدای دو چهره –که دو چهرگیش با دوگانگی ماهی برج حوت و دو ماهیتی بودن باخوس قابل مقایسه است- با زنی به نام کامیسه و به دنیا آمدن پسری به نام کاماسنس از این رابطه اشاره کرد چون کاماسنس هم به معنی ماهی است و هم به معنی از آب گرفته شده. کامیسه در حکم الهه ی زمین است که خدا در او حلول میکند تا جلوه ی زمینی بیابد و این الهه نسخه ی مادینه ی خود خدا هم است. در این رابطه هگینز، نام کرس یا سرس الهه ی زمین رومی را تلفظ دیگر نام کورس خدای خورشید میشمرد. حلول خدای خورشید در زمین، معادل مرگ او است و پسرش باززایی او همانطورکه با مرگ خدا در یک ظاهر، او توسط قاتلش به صورت نویی بازمیگردد. مرگ بعل توسط موسی هم ماهیت مشابهی دارد. هگینز یادآوری میکند که املای لاتین موسیMOSEنزدیک املای لاتین میوزMUSEنام عمومی الهگان هنر که در خدمت آپولو خدای خورشیدند میباشند و این میوزها درابتدا چرخه های قمری بودند که آپولو یا خورشید در آنها جلوه های منحصر به فرد می یافت گویی توسط الهه ی ماه از نو زاده میشود. در مورد باخوس هم میبینیم که او در سرود های مخصوص خود در فستیوال های اورجی، به نامYESنامیده میشد که نه فقط راهبرد به یاه/یاهو/یهوه خدای یهود دارد، بلکه ارتباط سرراست تری با AYESنام الهه ی هرج و مرج در آغاز آفرینش را نشان میدهد. شاید این با مضمون نخست زاده بودن باخوس هم مرتبط باشد. چون در هند، ویشنو تحت نام نارایانا به عنوان خدای آفرینشگر غنوده بر ماری چند سر بر آب های آغازین معرفی میشود. آفرینش زمین از میان آب های هاویه با آفرینش دوباره ی آن به دنبال سیلی عظیم نسبت می یابد که در این داستان هم ویشنو در قالب آواتار ماهی به نام متسیه کشتی مانو نوح هندی را از میان سیل به سلامت عبور میدهد و بنابراین نوح یا آدم دوم هم یک نسخه از مسیح ماهی میشود. از طریق او خدای ماهی در صدر آفرینش تمدن بشر قرار میگیرد و با اوآنا یا اوآنس پیامبر تمدن آموز کلدانی ها که پوست ماهی پوشیده و از داخل دریا درآمده بود برابری می یابد. نام اوآنا/اوآنس معادل نام یوناه/یونس پیامبری است که توسط ماهی ای بلعیده و بیرون انداخته شد و ماهی دراینجا باز الهه ی زمین است که خدا را میبلعد تا از نو متولد کند. کشتی نوح هم جانشینی برای همین ماهی است. نام اوآنا همچنین معادل یوحنا پیامبر تعمیددهنده ای است که همزمان با عیسی، نامزد مقام مسیح بود و البته عیسی را هم غسل تعمید داد. مسیح شدن و درواقع تولد دوباره ی عیسی بعد از غسل تعمید، همان برخاستن نارایانا از آب است. به گفته ی هندوان در زمانی که ویشنو به صورت نارایانا روی آب ها غنوده بود، جهان را "تاماس" احاطه کرده بود که معنیش در هندی تاریکی است. کلنل ویلفورد، این اصطلاح را با نام "تماس" برای یکی از نسخه های قبطی تموز مقایسه میکند. همه ی این اصطلاحات مرتبط با لغت کلدانی "توما" به معنی توأم یا همزاد است و به نظر هگینز، از تموز، خدای دوگانه ای میسازد که دو شخصیت معادل با دیوسکوری یا دو انسان صورت فلکی توأمان یا جمینی هستند. به نظر هگینز، توما را مانوی ها تبدیل به روح همزاد مسیح و نامبردار به توماس کردند ولی سنت جروم، او را با یک آدم همراه و گاهی متضاد در مقابل مسیح اشتباه گرفت و اینچنین توماس که در ابتدا خود مسیح بود، به صورت یکی از حواریون او درآمد. سنت توماس به شرق و از جمله تا هند کوچید و مسیحیت را در سر راه خود پراکند. بعدا ژزوئیت ها یک سری مسیحی های هندی که توماس را معلم خود میشمردند را در مالابار یافتند و آنها را مشکلی برای تعریف مسیح شمردند و با جایگزین کردن زبان کلدانی آنها با زبان لاتین، مسیحیت آنها را به سمت مسیحیت غربی تحریف کردند. در همان منطقه ی جنوب هند که کیش سنت توماس رواج داشت، یک منجی شگفت پاگانی به نام سالیواهانا کشف شد که درست که مثل مسیح نجار بود و باز مثل مسیح، میمرد و از نو زنده میشد و از نظرها غایب میشد. پیروان سایواهانا به یک منجی آینده اعتقاد داشتند که در ظاهر یک اسب متولد میشد. این یادآور بازگشت مسیح نجار با شمشیری در دست سوار بر اسب سفید است که پادشاهی جهان را طلب میکند. این، در جای خود، کریست را چه در نام و چه در ماهیت با کریشنا آواتار هشتم ویشنو در هند مرتبط میکند؛ چون کریشنا هم بعد از مقتول شدن قرار بود بعدا به صورت آواتار دهم موسوم به کالکی بازگردد: منجی ای که با شمشیری در دست و سوار بر اسب سفید می آید. بین دو آواتار هشتم و دهم، بودا به عنوان آواتار نهم ظهور میکند. این هم جالب است. چون ویشنوئیست های مالابار، سنت توماس مسیحیان آنجا را به نامBUDHENMARیعنی پسر بودِن میشناختند و ظاهرا "بودن" یا بودا را با خدای مسیحیت یکی فرض کرده اند. یک افسانه ی ژاپنی میگوید که در دوره ی حکومت سین-مو، BUDUکه همان بودا باشد، سوار بر یک اسب سفید، مذهب خود را از هند به ژاپن آورد. به نظر هگینز، این بودا خود آواتار دهم است و مقوم این ظن که کریشنا و بودا در ابتدا خدایی واحد بودند. دوگانگی تصویر بودای زاهد و کالکی سلطنت طلب و جنگجو نیز به نظر هگینز، نسخه ی دیگر دوگانگی عیسای زاهد و سزار سلطنت طلب و جنگجو است که هر دویشان در ابتدا خدای انسان شده و دو نسخه ی مختلف مسیح از یک بازه ی زمانی بودند که مثل دو همزاد مقابل، روبروی هم قرار گرفته بودند.:

“ANACALYPSIS”: V1: GODFREY HIGGINS: LONGMAN: 1836: P636-640 , 662-8

همانطورکه میبینید این پروژه اینقدر جهان گستر است که میتوان مشابه آن را در هر نقطه ای از زمین طوری ایجاد و تحریک کرد که به سمت تمدن غربی گرایش بیابد. مثلا در زمانی که گزنفون به نام در ایران محترم بود و کتاب اناباسیسش هم به فارسی ترجمه شد، سیروس بزرگ و سیروس کوچک هر دو به ایرانی ها داده شدند تا ذهنیت اولیه ای که از آنها به وجود می آید با تحریکات بعدی داستان آنها را از قصه به واقعیت تبدیل کند و خود گزنفون بعدا از خاطره ی عموم محو شد تا کسی متوجه نشود غرب پرستی شدیدی که امروز در واکنش به یک دوره غربستیزی افراطی در ایران مستقر شده است، بر اساس پیشگویی های غربی ها و غربزده هایی که عاشق دشمن درست کردن برای خودشان هستند، به پیش رفته است. علت این است که زیربنای طبیعت پرستانه و تموزی کیش منجی پرستی و جادوگری جهانگیر، علیرغم امکان برداشت های معنوی و عقلانی از آن، بیشتر اوقات، فقط با غرایز انسان ها بازی میکند و این برای رهبران تمدن جدید مطلوب تر است چون آنها به دلیل داشتن پول و قدرت بیشتر، با شکوهمندتر نشان دادن زندگی غریزی خود، بهتر میتوانند در بین مردم، خداگون به نظر برسند. این، بسیار نزدیک به ادعای عجیبی است که ژاک لکان موقع همریشه خواندن اخلاق کانتی بورژازی نوین با سادیسم دوستی و مازوخیسم پروری مارکی دو ساد بدنام، مطرح کرد. لکان در مقاله ی مشهور "کانت با ساد" نوشت:

«اینکه آثار ساد، ازجمله در رابطه با فهرست انحرافات، از فروید پیشی می‌گیرد، حرف احمقانه‌ای است که بی‌وقفه در میان انواع ادبی تکرار می‌شود. تقصیر، مثل همیشه، متوجه متخصصان است. در مقابل، ما معتقدیم که اتاق خواب ساد با مکان‌هایی که مکاتب فلسفه ی باستان نام خود را از آنها گرفته‌اند، برابر است: آکادمی، لیکیوم، رواق. در اینجا و آنجا، راه علم با اصلاح جایگاه اخلاق هموار می‌شود. بله، در این مسیر، زمینه‌سازی‌ای رخ می‌دهد که باید صد سال از اعماق ذوق عبور کند تا مسیر فروید قابل عبور باشد. شصت سال دیگر را بشمارید تا کسی دلیل همه ی اینها را بگوید. اگر فروید توانست اصل لذت خود را بدون نگرانی از مشخص کردن آنچه آن را از عملکردش در اخلاق سنّتی متمایز می‌کند، بیان کند، حتی بدون اینکه خطر شنیده شدن آن به عنوان پژواکی از تعصب بی‌چون و چرای دو هزاره را به جان بخرد تا جاذبه‌ای را که موجود را به خیر خود مقدر می‌کند، همراه با روانشناسی حک شده در اسطوره‌های مختلف حسن نیت، به یاد آورد، ما فقط می‌توانیم این را به ظهور تلویحی مضمون «خوشبختی در شر» در سراسر قرن نوزدهم نسبت دهیم. در اینجا ساد گام آغازین یک براندازی است که، هر چقدر هم که با توجه به سردی مرد، خنده‌دار به نظر برسد، کانت نقطه ی عطف آن است و تا آنجا که ما می‌دانیم هرگز به آن اشاره نشده است.»:

Kant with Sade: Author: Jacques Lacan: Translator: james B. Swenson, Jr. Source: October, Vol. 51 (Winter, 1989) pp.55-75

لکان بر اساس اصل فرویدی برابری سادیسم با مازوخیسم که طی آن، سادیست با آزار دادن یک نفر دیگر، به جای آن نفر دوم، به لذت میرسد، معتقد است که آثار مارکی دو ساد، آشکارترین و سرراست ترین پروژه ی مدرن کاپیتالیستی در بیان دستورالعمل همیشگی آن هستند:

«این امر را می‌توان به وضوح در پارادوکسی که موضع ساد در قبال جهنم ایجاد می‌کند، مشاهده کرد. ایده ی جهنم، که صدها بار توسط او رد شده و به عنوان وسیله‌ای برای انقیاد مورد استفاده ی استبداد مذهبی محکوم شده است، به طرز عجیبی به انگیزه ی اعمال یکی از قهرمانان او، و با این وجود در میان کسانی که شیفته‌ترین افراد با براندازی آزادانه در شکل معقول آن هستند، یعنی سن فوند زشت، بازمی‌گردد. اعمالی که او به واسطه ی آنها شکنجه‌های نهایی‌شان را بر قربانیانش تحمیل می‌کند، بر این باور استوار است که می‌تواند عذابی را که برای آنها در آخرت ایجاد می‌کند، ابدی کند. رفتار و باوری که شخصیت با پنهان کردن اولی از نگاه همدستان خود و با دشواری‌اش در توضیح دومی، بر اصالت آن تأکید می‌کند. بنابراین، چند صفحه بعد می‌شنویم که او تلاش می‌کند آنها را در گفتار خود با اسطوره‌ی جاذبه‌ای که تمایل به گرد هم آوردن "ذرات شر" دارد، قابل قبول جلوه دهد. این ناهماهنگی در ساد، که توسط متخصصان سادی، که خود نوعی قدیس‌نویس هستند، نادیده گرفته شده است، با توجه به اصطلاحی که رسماً در نوشته‌های او بیان شده است، یعنی مرگ دوم، روشن می‌شود. اطمینانی که او از آن در برابر روال وحشتناک طبیعت (همان روالی که به گفته‌ی او در جای دیگر، جرم وظیفه‌ی شکستن آن را دارد) انتظار دارد، مستلزم آن است که به حدی رانده شود که غش سوژه دو برابر شود، که با آن، او در آرزوی اینکه عناصر تجزیه‌شده‌ی بدن ما، برای اینکه دوباره جمع نشوند، خودشان نابود شوند، نمادپردازی می‌کند. اینکه با این وجود، فروید، پویایی این آرزو را در موارد خاصی از عمل خود تشخیص دهد، اینکه او باید به شدت، شاید بیش از حد، عملکرد آن را به قیاس با اصل لذت تقلیل دهد و آن را بر اساس یک «رانه» (تقاضا) ی «مرگ» تنظیم کند، چیزی است که به آن رضایت نخواهد داد. این مشکل در ابعاد بزرگتر بر کسی ظاهر میشود که حتی نتوانسته است در تکنیکی که به فروید مدیون است، بیش از آنچه در آموزش خود آموخته است، بیاموزد که زبان تأثیری دارد که حداکثر فایده‌گرایانه یا تزئینی نیست. برای چنین کسی، فروید در کنگره‌ها مفید است. بدون شک، در نظر چنین عروسک‌هایی، میلیون‌ها انسانی که درد وجود داشتن برایشان گواه اصلی اعمال رستگاری است که در ایمان خود به بودا برقرار می‌کنند، باید توسعه نیافته باشند؛ یا بهتر است بگوییم، همانطور که برای بولوز، مدیر "نمایش دو جهان" با لحنی بسیار محترمانه به رنان اشاره می‌کند ، وقتی که مقاله‌اش در مورد بودیسم را رد می‌کند، این بعد از برنوف، یا زمانی در دهه ی 50 (قرن گذشته)، برای آنها "غیرممکن است که افرادی تا این حد احمق وجود داشته باشند". آیا آنها، اگر فکر می‌کنند گوش شنوای بهتری نسبت به بقیه ی روانپزشکان دارند، این درد را در حالت خالص که آهنگ برخی از بیماران، که مالیخولیایی نامیده می‌شوند، شکل می‌دهد، نشنیده‌اند؟ و آیا یکی از آن خواب‌هایی را که پس از آن خواب‌بیننده از بودن در اعماق درد وجود، در شرایطی که به عنوان یک تولد دوباره و پایان‌ناپذیر احساس می‌شود، غرق در آن می‌شود، ندیده‌اند؟ یا برای اینکه این عذاب‌های جهنم را که هرگز فراتر از آن‌هایی که نگهداری سنتی در این جهان توسط انسان‌ها تضمین می‌شود، تصور نشده‌اند، به جای خود برگردانیم، آیا از آنها التماس می‌کنیم که زندگی روزمره ی ما را به عنوان چیزی که باید ابدی باشد، در نظر بگیرند؟ در برابر حماقتی که در نهایت جامعه‌شناختی است، هیچ امیدی –حتی از سمت ناامیدی- وجود ندارد و ما فقط به این دلیل به آن اشاره می‌کنیم که هیچ‌کس از بیرون، در مورد ساد، از حلقه‌هایی که تجربه ی مطمئن‌تری از اشکال سادیسم دارند، انتظار زیادی نداشته باشد. به‌ویژه در مورد ابهام آنچه در مورد رابطه‌ی بازگشت که سادیسم را با ایده‌ی مازوخیسم پیوند می‌دهد، منتشر می‌شود که تصور آشفتگی آن از بیرون دشوار است. بهتر است در آن ارزش یک داستان کوچک، یک داستان معروف، در مورد استثمار انسان توسط انسان را بیابیم: تعریف سرمایه‌داری آن‌طور که می‌دانیم. و سوسیالیسم؟ برعکس است. طنز غیرارادی، این لحنی است که از آن نوع انتشار روانکاوی تأثیر می‌گیرد. این طنز با نادیده گرفته شدن نیز جذاب است. هنوز هم برخی از نویسندگان هستند که برای ظاهری شیک‌تر تلاش می‌کنند. آن‌ها به سراغ سفارشی‌سازی اگزیستانسیالیستی یا به‌عبارتی هوشیارانه‌تر، آماده‌سازی‌های شخصی می‌روند. این منجر به این جمله می‌شود که سادیست «وجود دیگری را انکار می‌کند». این دقیقاً همان چیزی است که ظهورش در تحلیل ما پذیرفته خواهد شد. در ادامه، آیا اینطور نیست که سادیسم دردِ بودن در دیگری را رد می‌کند، اما بدون توجه به اینکه با این رویکرد، خود او به یک "شیء ابدی" تبدیل می‌شود، اگر آقای وایتهد مایل باشد این اصطلاح را به ما بازگرداند؟ اما چرا نمی‌توانیم آن را به عنوان یک خیر مشترک در نظر بگیریم؟ آیا این، رستگاری، روح جاودانه، جایگاه مسیحی نیست؟ نه خیلی سریع، تا زیاده‌روی نکنیم. بیایید درک کنیم که ساد فریب خیال‌پردازی خود را نمی‌خورد، تا جایی که دقت اندیشه‌اش به منطق زندگی‌اش منتقل شود.... سرانجام می‌بینیم که ساد، به عنوان سوژه،$ یاS ممنوع را در ناپدید شدنش است که امضا می‌کند، یعنی در زمره ی چیزهایی که به پایان خود رسیده‌اند. به طرز باورنکردنی، ساد بدون هیچ چیز، حتی کمتر از مورد شکسپیر، بدون هیچ اثری از تصویرش ناپدید می‌شود، پس از آنکه در وصیت‌نامه‌اش دستور داده بود که حتی رد پای نامی که سرنوشت او را رقم می‌زد، بر روی سنگ محو شود. Μή ϕῦναι که زاده نشده است، نفرین او، که از نفرین ادیپ مقدس‌تر است، او را در میان خدایان قرار نمی‌دهد، بلکه جاودانه می‌کند: الف) در اثری که ژول ژانین با پشت دست خود آن را کنار می‌زند، بقای غرق‌نشدنی را به ما نشان می‌دهد، و با کتاب‌هایی که آن را می‌پوشانند، اگر به او باور داشته باشیم، در هر کتابخانه ی معتبری، سنت جان کریسوستوم یا اندیشه‌ها ، به آن درود می‌فرستد. شما موافقید که بگویید، بله، کار ساد به زمختی دزدها، آقای قاضی و آقای استاد دانشگاه است، اما همچنان می‌تواند شما را یکی به دیگری، یکی و دیگری، یکی در دیگری، ناراحت کند. زیرا یک خیال‌پردازی واقعاً بسیار ناراحت‌کننده است، زیرا نمی‌دانیم آن را کجا قرار دهیم، زیرا آنجاست، کاملاً در ذات خود به عنوان خیال‌پردازی که فقط واقعیت را به عنوان گفتمان دارد و هیچ انتظاری از قدرت‌های شما ندارد، بلکه از شما می‌خواهد که خودتان را در رابطه با خواسته‌هایتان درست کنید. بگذارید خواننده اکنون با احترام به این چهره‌های نمونه که در اتاق خواب سادیایی، خود را در یک آیین نمایشگاهی مرتب و از هم می‌پاشند، نزدیک شود. "وضعیت از هم می‌پاشد."» (همانجا)

طعم تلخ و گزنده ی این تمسخر محض، ناشی از تجربه ی سخت و خردکننده ی جنگ های جهانی بوده که به نظر میرسید طی آنها به جنگسالارانی به مراتب روانی تر و خطرناک تر از ساد، سلاح هایی مهیب داده اند تا با آنها «بازی کنند» یا به جای قلم ساد، با آنها اثر هنری خلق کنند.:

«پس از جنگ، به نظر می‌رسید بسیاری از روشنفکران، خواندن آثار ساد نفرین‌شده را ضروری می‌دانستند : باتای، کلوسوفسکی، پاولان، بلانشو، مرلوپونتی، و حتی سنت دوبوار-قبل از بارت. آیا ساد ادعای خاصی داشت درباره این که "مدرنیته" و در واقع جسارت انقلابی را در مقابل بورژوازی درست‌اندیش تضمین میکرد؟... [لکان] خلوتگاه سادیستی را معادل مکاتب باستانی فلسفه (آکادمی، لیکیون یا رواق) قرار داد؛ او ژان کوکتو -قاضی و همچنین آکادمیسین- را که جرئت کرده بود در جریان دادرسی علیه ناشر پوور بگوید که سادِ "کسل‌کننده"، «فیلسوف و اخلاق‌گرا» است، مورد بازخواست قرار داد. او در مورد مرلوپونتی که سادیست را به "نفی وجود دیگری" متهم می‌کرد، طعنه‌آمیز صحبت کرد زیرا به عقیده ی لکان، سادیست، درد زندگی را در دیگری رد میکند. آثار ژاک لاکان چه تز بدیعی می‌توانست ارائه دهد؟ او استدلال میکند که شباهت چشمگیری بین الزام ساد به آزادی لذت و قاعده ی جهانی رفتار کانتی وجود دارد. ساد، به ویژه در pampWet Franfais، encore un effort si vous voulez erre republicans. حقیقت را در مورد نقد عقل عملی که هشت سال قبل منتشر شده بود، آشکار می‌کند . ساد "گام آغازین یک براندازی را برداشت (...) که کانت نقطه ی عطف آن است؛ هرچند تا آنجا که ما میدانیم، هرگز به این عنوان شناخته نشد." فروید قصد داشت این براندازی را تکمیل کند، که در آن مسئله، شرح و بسط «فهرست انحرافات» نیست، بلکه تعیین دقیق روابط قانون و لذت، زندگی و مرگ ، یا به عبارت دیگر، تقسیمبندی ذهن سوژه با ابژه ی میل خود و دیگری، جایگاه متعالی «فرمان‌هایی که امرشان به صورت مطلق، به عبارت دیگر ، یک امر بی‌قید و شرط، نمایش داده می‌شود» است. بنابراین، قضاوت در مورد محتوای فرمانی که داده می‌شود، اشتباه خواهد بود. چه شریرانه و چه والا، مهم‌ترین چیز این است که فرمان از نظر منطقی به عنوان امری جهان‌شمول قابل دریافت باشد، که برای همه ی موارد، حتی اگر همه از آن اطاعت نکنند، معتبر باشد، و اینکه نشان دهنده‌ی آنچه ممکن است و نه آنچه که تحقق می‌یابد، باشد؛ "مسئله این است که چیزها را آنطور که در اساس خود قرار گرفته‌اند، در نظر بگیریم، نه آنطور که در عمل نظم یافته‌اند". صداقت ساد در این بود که آشکار کند "امر بر ما به عنوان امر دیگری تحمیل می‌شود، نه به عنوان امر خودمان"، یعنی از دهان دیگری بیان می‌شود و نه به عنوان صدایی از درون. بنابراین، ساد شکاف سوژه را که دیگران معمولاً از آن عبور می‌کردند، آشکار کرد. بنابراین از طریق ارجاع اخلاقی است که لاکان "ارجاع وحشیانه" ی سادی را شرح می‌دهد که اولین اعلامیه ی حقوق بشر را به نهایت خود رسانده بود. متن ساد به لاکان اجازه می‌دهد تا ساختار و فانتزی "منحرف" را بسازد، همانطور که مورد شربر به او اجازه داده بود تا این کار را با روانپریشی انجام دهد.»:

Kant avec Sade: From No Subject - Encyclopedia of Psychoanalysis

(ادامه دارد...)

نوشته های مرتبط:

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش1)

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش3)

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش1)

تالیف: پویا جفاکش

در ایام حمله ی اخیر اسرائیل به ایران (اواخر بهار 1404)، یک بار دو جوان دهه ی هشتادی را در جلو خودم در خیابان دیدم که دیالوگ زیر بینشان رد و بدل شد:

-داداش شنیدی؟ امروز ایران کلی اونجا رو بمباران کرد ترکوند!

-چی زد؟ هسته ای زد؟

-نمیدونم. یه چیزایی زد دیگه.

-کجا بود؟ استرالیا بود دیگه؟ نه؟

-اسرائیل.

-آها اسرائیل.

شگفتزده شدم که چطور ممکن است در مملکتی 47سال هر روز و هر ساعت فریاد "مرگ بر اسرائیل" سر بدهند و هنوز کسانی فرق بین استرالیا و اسرائیل را حس نکنند. با این که آن جوان به فارسی بدون لهجه صحبت میکرد، ولی مطمئنا گیلانی بود. چون تهرانی هایی که از جنگ به گیلان پناه برده اند، قطعا میدانند از چه میگریزند و اخبارش را دنبال میکنند. در ملاقات با یک خانواده ی تهرانی پناه آورده به لاهیجان در دور استخر لاهیجان، نوعی احساس همدردی با اهالی غزه مشاهده کرده ام. یکی از تهرانی های گریخته شکایت داشت که اسرائیل فقط میگوید من اعلام کرده ام کجا را میزنم تا وقتی میزند بهانه داشته باشد که اخطار داده است و اگر تلفاتی پیش آمده، تقصیر او نیست؛ دیگر کاری ندارد که برای بعضی مردم، حتی کرایه ی حمل و نقل بین دو سر تهران هم زیاد است چه رسد به کرایه ی مسیر بین تهران و گیلان که به خاطر جنگ، به صورت ساعتی گران میشد؛ بعضی از مردم هم در خارج از تهران جایی را ندارند که بخواهند شب ها در آن باشند؛ اگر موقعی که اسرائیل در غزه این کارها را میکرد، کسی جلویش را میگرفت، الان جرئت نداشت همین معامله را با تهران بکند. این که به اسرائیل «اجازه داده شد» اینطور گستاخانه رفتار کند، آن هم درست موقعی که ایرانی ها به صلح با امریکا امیدوار شده بودند، سردرگمی عجیبی را در ایران ایجاد کرده است. آنهایی را که مثل جوان اسرائیل نشناس بالا الکی فقط زندگی میکنند و کار ندارند کدام نیرو آنها را به کدام سمت هل میدهد، کار ندارم؛ منظورم آنهایی است که اصطلاحات امریکا، اسرائیل و غرب، چه به صورت مثبت و چه به صورت منفی، برایشان معانی مشخصی به همراه داشته است. بعد از گذشت بیش از 40سال، برای اولین بار، این اصطلاحات برای ایرانی ها، ذو ابعاد شده اند. در تمام این مدت، امریکا مرتبا در حال فروکش به قالب یک دشمن دانا، توانا و خداگون بود و بد و بیراه گویی افراطی به امریکا و غرب باعث میشد به نظر برسد که امریکا برترین کشور دنیا، و غرب برترین تمدن دنیا است و حکومت ایران و مانند آن، به این تمدن و آن کشور حسادت میکنند. حملات اصولگرایان سیاسی ایرانی به غرب با زبان شعار، در حکم نبرد پهلوانان قدیم با جانوران ترسناک مملو از تقدس مانایی برای اثبات ایزدی بودن خود بود. پهلوان بعد از کشتن جانور ایزدی، پوست او را به تن میکرد یا از دندان هایش برای خود گردنبند درست میکرد تا نیروی ایزدی حیوان کشته شده را به خود منتقل کند. هنوز هم در خانه های اشراف علاقه مند به شکار، میبینید که پوست جانوری کف اتاق پهن شده و کله های یک سری جانور دیگر روی دیوار اتاق است و معمولا شکوهمندترین و پرافتخارترین جانوران شکار شده، به صورت کاملا تاکسیدرمی شده و در حالتی تهدیدکننده در اتاق خودنمایی میکنند. شما در فیلم های مستند میبینید که یک شیر، بعضی اوقات تهدیدکننده، بعضی اوقات بازیگوش، بعضی اوقات مهربان، و بیشتر اوقات خواب آلود است؛ ولی وقتی تاکسیدرمی میشود، در حالت تهدیدکننده ی خود تثبیت و جاودان شده تا با الگوی مثالی و ایزدیش تطبیق شود بی این که واقعا تهدیدی برای شما باشد، چون مرده است. امریکا هم برای جمهوری اسلامی چنین حالتی دارد: به نظر میرسد ابرقدرتی است که طی انقلاب 1979 و جنگ تحمیلی، توسط جمهوری اسلامی شکار و تاکسیدرمی شده و در حالت تهدیدکننده ی خود و بنابراین در جذاب ترین و ایزدی ترین حالت خود، بیش از 40 سال، مردم ایران را به شکوه خود جذب کرده است و الان که واقعا حمله کرده است، بیش از این که شبیه یک شیر شجاع و شریف به نظر برسد، یادآور روباه مکار است. این حس را فقط بد و بیراه گویان به امریکا و اکثریت بی طرف ندارند؛ آنهایی که در اثر القائات بی بی سی و ایران اینترنشنال امیدوار شده بودند جمهوری اسلامی رفتنی است حتی متحیرترند. امریکا برای ایرانی ها مثل شیری است که جنگلش را ترک کرده و با نقشه تا داخل خانه ی شکارچی رفته فقط برای این که اسلحه ی او را از بین ببرد و حتی بعد از این که خانه ی شکارچی را به کل به هم ریخته، معلوم نیست اسلحه را از بین برده است یا نه. آن وقت این اسلحه چیست؟ یک عدد انرژی اتمی که 50سال است آسایش و امید و امنیت و اقتصاد ایرانی ها توسط آن به گروگان گرفته شده و ظاهرا دو سلسله ی حکومتی، قربانی آن شده اند و آن وقت هیچ اثری از کاربرد این انرژی در هیچ کجای زندگی ایرانی دیده نمیشود و الان هم که نیروگاه هایش را خراب کرده اند، صحبت از همه چیز هست جز نشت آن به بیرون از نیروگاه ها. مثل خدای کتاب های درسی ایرانی است که ابدا دیده نمیشود، ولی اثرات وجودش در همه جا قابل مشاهده است و البته درست مثل خدای این کتاب ها، اثرگذاریش را فقط با عذاب دادن اثبات میکند. هدیه ای است به فیزیکدانان مدرن که خدا را با اتم عوض کرده اند؛ ولی نه به ایرانی ها که در 20سال گذشته مدام بهشان وانمود کرده اند که «انرژی صلح آمیز هسته ای» را برای حل مشکل برق در کشور میخواهند و حالا که مشکل برق دیگر قابل پنهان کردن نیست، میشنویم رئیس جمهور دستور ساخت نیروگاه های انرژی خورشیدی داده است و اصلا معلوم نیست آمدن و رفتن امریکا برای چه بوده است. ممکن است این اتفاقات، برای اولین بار، «امریکا» و «غرب» را جزو نیروهای ایزدی ای کند که وقتی توسط بسیاری از افراد درک و جذب موجودیت آنها نمیشوند، در ذهنیت آنها حالت اهریمنی می یابند.

اصول کلی چنین عملکرد ذهنی ای را فروید در مقاله ی «غرایز و فراز و نشیب آنها» (1915) تذکر داده است. او در این مقاله به موضوع «دوسویگی» روان بشر توجه نشان میدهد که یوژن بلویلر (1939-1857) مطرح کرده بوده است. بلویلر که بعضی اصطلاحات تخصصی در حوزه ی بیماری های روانی مثل اسکیزوفرنی و اوتیسم از ابداعات او است، به سبب مطالعاتش در باب هیستری و هیپنوز، به کار فروید جلب شد ولی مانند بسیاری از مغزهای دیگر، او هم با فروید مشکل پیدا کرد و در 1911 از جنبش روانکاوی او استعفا داد. بلویلر اصطلاح دو سویگی را در سه ساحت مطرح میکند: 1-دوسویگی عاطفی که نوسان میان عشق و نفرت است. 2-دوسویگی ارادی، که در آن، فرد بعد از انتخاب مسیر خاصی در زندگی، مدام به مسیر متضاد آن، تمایل ذهنی پیدا میکند. 3-دوسویگی عقلانی یعنی اعتقاد به آرای متناقض. فروید فقط به گزینه ی اول یعنی دوسویگی عاطفی توجه نشان میدهد که بیشتر در گرایش به نفرت از معشوق بعد از شکست عشقی، علنی میشود. فروید، موضوع عشق را طبق معمول، تابع یک بنیاد جنسی میبیند و به اوتواروتیسم نسبت میدهد. به عقیده ی او اوتواروتیسم یا تمایل جنسی به بدن خود، مرحله ی اولیه ی عشق است و در مراحل بعد، عاشق، خود را با معشوق همهویت میکند تا جایی که فکر میکند معشوق حق دارد به جای خود فرد عاشق، به بدن عاشق حالت اتو اروتیک پیدا کند. فروید این وضعیت را با دوسویگی جنسی دیگر سادیسم-مازوخیسم مقایسه میکند که در آن، سادیست جنسی، خودش مازوخیست است و با گذاشتن خود به جای کسی که مورد آزار قرار میدهد، به جای آن فرد، از آزار دیدن لذت میبرد و به ارگاسم میرسد. البته فروید میداند که این نوع روابط، به هیچ وجه محدود به حوزه ی جنسیت نیستند و علت چسبیدن نامعقولش به فرضیه ی عقده ی ادیپ یعنی میل جنسی پسر به مادر و سرایت دادنش به دختر با فرض عقده ی اختگی و تمایل دختر به مرد شدن نیز همین است. چون فروید به درستی متوجه شده که فرد در مواجهه با دنیای اطراف خود، هنوز همچون نوزادی که درون شکم مادر است، رفتار میکند. فرد امیدوار است که بتواند محیط اطراف خود را به اندازه ی شکم مادر خودی کند و البته فضای جهان فیزیکی هم معمولا به یک مادر کیهانی یا الهه ی مادر تشبیه میشود. فرد سعی میکند «دنیای بیرون» را حتی المقدور «درونی» کند و زمانی که چیزهایی در بیرون به هیچ وجه درونی نمیشوند، آن بیرون به عنوان بیگانه باقی میمانند و اهریمنی و منفور میشوند و حتی چیزهایی در درون که فرد از آنها خوشش نمی آید، با فرافکنی به افراد و پدیده های غیر، «بیرونی» میشوند. شاید تبدیل شدن های مادر و جهان خودی شده به هم، بتواند بعضی نظریات فروید در دیگر مقاله های او را بهتر تبیین کند. مثلا در مقاله ی «فتیشیسم» (1927)، فروید، فتیشیسم جنسی در مرد را نتیجه ی برخورد ناخوشایند او با واقعیت زن تبیین کرده است. به عقیده ی فروید، پسر وقتی که میفهمد دختر قضیب ندارد، دچار دلهره ی نداشتن قضیب میشود و خود به خود نوعی همجنس خواهی پیدا میکند تا با آن، از هراس انگیزی زن بگریزد. بسیاری از مردان برای این که بتوانند با رابطه با زن، آشتی پیدا کنند، سعی میکنند چیزی را در زن با قضیب عوض کنند. مثلا مردی که به پای زن فتیشیسم پیدا میکند، پای زن را به شکل یک قضیب غولپیکر میبیند. به نظر فروید، دلیل این که چینی ها پای دخترانشان را معیوب میکردند، این بود که پای زن آنها را به یاد قضیب می انداخت و میخواستند از اخته بودن زنان مطمئن باشند. کفش های زنانه ی غربی هم که خود موضوع فیتیشند چنین خاصیتی در ظاهر خود نشان میدهند هرچند پاشنه های بلندشان باز جانشین قضیب است. به همین ترتیب، مردانی که فتیش موی زن دارند و به زنان حمله میکنند تا موی بلند زنانه را مقراض کنند، هراس خود از زنانگی را به این شکل تسکین میدهند که وقتی موی بلند را به جای قضیب نداشته ی زن میبرند، دلخوش میشوند که از اختگی زن ترسی ندارند و خود شخصا این کار را کرده اند. در مقابل، مردانی که به لباس زیر زنانه فتیش دارند، کسانی هستند که از این که با واقعیت بدن زن آشنا شده اند، پشیمانند و ترجیح میدهند زن را در آخرین مرحله ی جذابیت جنسیش قبل از لخت شدن کامل، یعنی زمانی که فقط لباس زیر به تن دارد، تثبیت کنند. این نظریه ی فروید، نشان میدهد که زن که جهان فیزیکی به آن تشبیه میشود، میتواند خود ابژه ای باشد که میتواند به زحمت در درون «مادر زمین» جای بگیرد. (برای مطالعه ی هر دو مقاله ی فوق، به کتاب «کودکی را میزنند» -مجموعه مقالات فروید به گردآوری و ترجمه ی مهدی حبیب زاده- که از طرف نشر نی منتشر شده است، رجوع کنید.) در واکنش به این نظریه آنچه قابل توجه است این است که «امریکا» و «غرب» مفاهیمی نیستند که بتوان به راحتی آنها را پس زد. آنها واقعیت های بی چون و چرای جهان ما هستند که چنان تمام جهان را فرا گرفته اند که انکار خودشان و آنچه به مردم داده اند، به خلا روانی محض خواهد انجامید.

مدت ها پیش از بیشتر ایرانیان و دیگر شرقیان، افراد متعددی در خود جغرافیاهای موجد این اصطلاحات –و البته فرهنگ های مادر آنها- دچار چنین خلئی شده اند؛ خلئی که از فرط غیر قابل تعریف بودن، فقط میتوانست در سیستم داستان نویسی مدرن، صورت پردازی شود، همانطورکه اگزیستانسیالیست ها از رمان نویسی در راه دعوت به جستجوی اصالت انسان استفاده میکنند. امیرعباس علی زمانی در گفتگو با ساسان یغمایی در اشاره به اصالت طلبی اگزیستانسیالیست ها میگوید:

«دلیل این که اینها به طرف رمان میروند به نظر می آید این است که فضای رمان با این فضایی که فضای خلأ هست خیلی متناسب است. یکی از آثاری که در بحث اصالت مورد توجه قرار گرفته کتابی است که دنی دیدرو نوشته به نام "برادرزاده رامو". دنی دیدرو جزو اصحاب دایره المعارفی بود که دالامبر تاسیس کرده بود. در نهضت روشنگری، اصحاب دایره المعارف خیلی بحث داشتند. دیدرو شهرت ادبی خیلی عجیبی پیدا کرد و به خاطر نمایشنامه هایش و مقالاتی که در دایره المعارف نوشته است یکی از شخصیت های تاثیرگذار در زمان خودش است. کتاب "برادرزاده ی رامو" که اتفاقا مورد توجه هگل هم قرار گرفته یکی از آثاری است که برای اولین بار صمیمیت و صداقت را به چالش میکشد و گفت و گویی است بین برادرزاده رامو (فیلیپ رامو موسیقیدان فرانسوی) و شخصیتی به نام فیلسوف که راوی داستان است. برادرزاده ی رامو بیشتر شبیه کولی است که از ریاکاری جامعه آگاه است و نسبت به معیارهای دوگانه ی جامعه ای که پر از تظاهر است واکنش نشان میدهد و چهره ی این ریاکارها را مثل حافظ آشکار میکند و در عین حال، خودش هم به گونه ای در این جامعه است و خودش هم ترکیبی از زیرکی و پلیدی است. هگل در "پدیدارشناسی روح" در بخشی از قسمت فرهنگ از این اثر نام میبرد. دلیل علاقه ی هگل به این اثر این است که میگوید این داستان، ارزش های دوگانه ی بورژوازی را فاش میکند. میگوید این آگاهی که برادرزاده ی رامو به آن رسید، این آگاهی از هم پاشیده یک مرتبه ی تکامل یافته ای است از یک آگاهی که کسی پیدا میکند نسبت به این که این جامعه چقدر دوگانه است و چقدر ارزش هایش ارزش های دوگانه ای است، چقدر این مردم با این ارزش های دوگانه زندگی میکنند، و اساسا وفاداری به این ارزش ها چقدر ریاکاری و تظاهر به وجود می آورد. میگوید اتفاقا این برادرزاده ی رامو به اصالت نزدیکتر است تا خود آن جناب فیلسوف که خودش را طرفدار حقیقت میخواند. نکته ای که در این جا میخواهم روی آن تاکید کنم، این است که در حقیقت فیلسوفان اگزیستانس و حتی در دوره ی رمانتیسم و قبل آن وقتی راجع به اصالت میخواهند صحبت کنند، از یک زبان مستقل نمیتوانند استفاده کنند. آنها احتیاج به یک زبان تازه ای دارند که این زبان تازه بتواند برای ما اصالت را ترسیم کند. وقتی با آثار این فیلسوفان مواجه میشویم، زیباترین قسمت آنها آثار ادبی آنها است که آرای فلسفیشان را در قالب آثار ادبی بیان کرده اند.» ("اطلاعات حکمت و معرفت": شماره ی 174: بهار 1404: ص20-19)

البته همانطورکه علی زمانی بیان میکند، اصالت طلبی با این گروه شروع نشده است بلکه با آنها حالت های تازه ای پیدا کرده است:

« در ویژه نامه ی فلسفه به مثابه روش زندگی (اطلاعات حکمت و معرفت، شماره ی 169) پییر آدو به خوبی این را توضیح میدهد که دغدغه ی اصلی کسانی مانند سقراط و فیلسوفان باستان یک نوع شناخت خود و بازگشت به خود مطرح بوده است و همانطورکه توضیح داده ام، اگر ما بخواهیم در چهار قدم آن فلسفه را بیان کنیم، خُب، یکی این است که خودت را بشناس، خودت باش، خودت را باش و خودت را بهتر کن. در این جا هم خود بودن ملاک است و معیار است. در آرای فیلسوفان اگزیستانس هم مثل هایدگر، سارتر، نیچه، داستایوفسکی، این تفرد یا خود بودن را مشاهده میکنید. مثلا سارتر میگوید: افتخار ما این است که خودمان نمایشنامه ی زندگی خودمان را بنویسیم، خودمان اجرا کنیم، خودمان به صحنه ببریم؛ این نمایشنامه، نمایشنامه ی زندگی ما باشد و ما خودمان نقش های خودمان را ایفا کنیم و مسئول باشیم... فرق بنیادینش این است که در سنت های باستانی و حتی معنوی شما برمیگردید به امری که هست. به نظر من هم در یونان باستان، هم در نزد فیلسوفان و عارفان ما مثل این است که ما "خودی" داریم که این خود را باید کشف کنیم. به تعبیری دراینجا سخن کشف است هم راجع به معنا و هم راجع به اصالت؛ ما سالکیم، ما زائریم؛ چه در مولانا جلال الدین، چه در آگوستین قدیس، چه حتی در متون دینی. در قرآن آمده است: "نسوا الله فانساهم انفسهم" (حشر، 19): "اینها خدا را فراموش کردند و خدا هم خودشان را از یاد خودشان برد." یا "نسوا الله فنسیهم" (توبه، 67): "اینها خدا را فراموش کردند و خدا هم آنها را فراموش کرد." یا "علیکم انفسکم" (مائده، 105): "بر شما باد مراقب خود باشید." این "خود"، یک امر واقعی است. جلوه ای است از یک خود ازلی یا از یک فرشته ی ماورایی که ما در عالم واقع در یک زمانی با او بوده ایم ولی جدا شدیم. یعنی مثل کسی که خانه ای دارد، وطنی دارد، اهل بیتی دارد و شناسنامه ای دارد و سرزمینی دارد و "خودی" دارد و خاطراتی دارد؛ بعد، از اینها به غربت می افتد. لذا از آنجا مفهوم یک نوع فراق مطرح میشود و مفهوم پرتاب شدگی مطرح نمیشود این طوری که در اگزیستانس مطرح است. مثل این که شما معشوقی دارید و دوباره معشوقتان را گم کرده اید و الان به دنبالش میگردید. و رنج تو رنج این نیست که میخواهی یک معشوق انتخاب کنی، یک معشوق بیافرینی، بلکه یک معشوق هست، یک گنجی هست، یک خانه ای هست، تو این را گم کرده ای و در حقیقت این جا داستان کشف است. بنابراین به یک معنا میتوانیم بگوییم ما خود را نمیسازیم، ما خود را کشف میکنیم، غبارها و حجاب ها را کنار میزنیم، ما عوارض و موانع را کنار میزنیم و سالک هستیم و غایتی داریم. پس آنجا ابژکتیو خودش، کاملا ابژکتیو است و مشترک هم هست، اینکه آدم ها با هم متفاوتند صحیح است ولی یک نوع ارتباطی هست.:

اتصالی بی تکیف و بی قیاس

هست رب الناس را با جان ناس

(مثنوی معنوی: دفتر چهارم)

حتی مولانا در جایی میگوید: حتی آن جایی که ما چنگ میزنیم به سینه ی مادر، نمیدانیم چرا؟:

همچو میل کودکان با مادران

سرّ میل خود نداند در لبان

(مثنوی معنوی: دفتر چهارم)

ولی درواقع حقیقتی است که ما به سوی آن حقیقت حرکت میکنیم. آن چیزی که در دنیای جدید اتفاق افتاده، فرو ریختن این منابع اصالت است. به تعبیری که طرح میکنند، ایده ی اصالت به این مفهوم جدید بعد از داستان مرگ خدا مطرح میشود، مرگ خدای نیچه. و بعد از این که ما با جهانی روبرو هستیم کر و کور، و بعد از این که ما دیگر چیزی به نام ارزش های ذاتی و ضد ارزش ها نداریم؛ قهرمان واقعی و ضد قهرمان نداریم. ما دیگر آن کوه قاف و آن سرچشمه را نداریم. در دوره ی جدید آدم ها راهشان مختلف است ولی به هر حال باید به سوی آن سرچشمه بروند و دیگر آن سرچشمه وجود ندارد. نه الگویی هست نه ارزشی. به تعبیری که کاتینگهام در کتاب "معنای زندگی" میگوید: منابع معنا از بین رفته است. تکیه گاه ها از بین رفته. قوانین جامعه هم حتی دیگر نمیتواند آن اصالت را را داشته باشد و عقل هم که تنها چیزی بود که برای انسان باقی مانده بود، در دوره ی مدرن بعد از هیوم و بعد از نقادی هایی که به وسیله ی کانت صورت گرفت، عقل هم حجیت و اعتبارش محل سوال قرار گرفت. پس بنابراین در دوره ی جدید، ما با یک اصالت سوبژکتیو روبرو هستیم، لذا اصالت اینجا از صنف آفرینش است. در اینجا ما با یک نوع جعل روبرو هستیم نه کشف. یعنی هر کسی باید قصه ی زندگی خودش را بنویسد، نه این که از پیش قصه ای دارد. یک وقت هست شما میگویید ما خانه ای داریم، مسیری داریم باید آن را پیدا کنیم ولی خانه ای وجود ندارد، هر کسی باید خودش برای خودش یک خانه ای بسازد و طبیعتا این معنای از اصالت کاملا نسبی میشود و کاملا فردمحور میشود و کاملا مجعول است، نه مکشوف و کاملا سیال است. وقتی شما میگویید کسی به چیزی رسیده است یعنی یک واقعیتی هست و او به آن رسیده یا یک گنجی هست و او به آن گنج رسیده. ما در دوره ی مدرن، دیگر چیزی به نام رسیدن نداریم. در این جا درواقع ساختن و خراب کردن است، آفرینش است. مثلا در نزد سارتر در رمان تهوع، روکانتن سعی میکند با واقعیت هستی روبرو شود و پوچ بودن هستی و پوچ بودن خودش و نامعقول بودن خودش و زیادی بودن خودش و هستی را، قبول میکند. سارتر به گونه ای تصویر میکند که روکانتن پیشینه ای ندارد که بر او تاثیر بگذارد و خودش میفهمد که با آزادی مطلق، مسئولیت را بر دوش بگیرد و با اضطراب ناشی از این مسئولیت و آزادی روبرو شود و خُب، طبیعتا با یک موقعیت کاملا پارادوکسیکال روبرو هست؛ در طلب اصالتی است که هرگز نمیتواند به آن برسد. اتفاقا سارتر در اثر دیگرش به نام "کودکی"، رهبر داستان، لوسین را مثال میزند که دقیقا برای این که به این اضطراب وجودی گرفتار نشود و این بار آزادی را بر دوش نکشد –چون وقتی انسان پایش به جایی بند نباشد دچار وضعیت ژله وار و وضعیت اضطراب میشود- برای دچار نشدن به این وضعیت، از آزادی فرار میکند و ایمان بد را انتخاب میکند. ایمان بد دقیقا یعنی این که من به دلیل نتایج آزادی که اضطراب و دلهره است، نقشی را برای خودم تعریف میکنم و خودم را در آن نقش تقلیل میدهم. اتفاقا لوسین همین کار را انجام میدهد. یعنی میگوید من میخواهم مثل پدرم مدیر کارخانه شوم و کار کنم، ازدواج کنم، و در حقیقت رئیس باشم، و اوج آرزویی که دارد سعی میکند آن زندگی مسئولانه ی آزادی که هر لحظه باید آن را بیافریند را رها کند. نهایتش میخواهد تصمیم بگیرد سبیل بگذارد به جای جستجوی اصالت، مثلا یک فاشیست بشود که تعریف فیکسی داشته باشد. پس بنابراین این معنای از اصالت را ما نباید با آن تعریفی که در دوران سنت و در تفکر معنوی هست یکی بگیریم. مسئله ی معنا هم همینطور است؛ آن جا با کشف معنا روبرو هستیم درحالیکه در دنیای جدید، در دنیای ما بعد نیچه ای، با جعل معنا روبرو هستیم. آن جا ما با یک معنای واحد با یک کلان روایت روبرو هستیم درحالیکه در این جا هر کسی خودش به تنهایی با این موقعیت مواجه میشود و قصه ی خودش را مینویسد. یکی از مواردی که در بحث اصالت هم هست، این است که ما اساسا نمیتوانیم داوری کنیم و معیاری برای داوری وجود ندارد. حتی از این بالاتر، شما الگو نمیتوانید داشته باشید. در این معنای مدرن، در این معنای اگزیستانسیال چرا؟ چون معنای الگو یعنی کسی که مثل یک آیینه است که شما میتوانید از آن تبعیت کنید. اساسا تبعیت دیگر در این جا معنایی نخواهد داشت. برای همین این فیلسوفان با هم خیلی فرق دارند. در این جا به گونه ای ما به هر حال یک نوعی ذات گرایی میپذیریم درحالیکه در اصالت به معنای جدیدش واقعا هیچ نوع ذات گرایی را نمیتوانیم بپذیریم. در آن جا ما از نسبی گرایی فاصله میگیریم ولی در معنای جدید کاملا با یک جهان پلورال و نسبی و متفرق روبروییم و مثل این است که هر کسی قصه ی خودش و داستان خودش را مینویسد. لذا زندگی با رمان خیلی شباهت پیدا میکند.» (همان: ص19-16)

میتوان به خوبی فهمید که رد ارزش های حاکم بر دوران مدرن از سوی اگزیستانسیالیسم، به معنی بازگشت به ارزش های سنتی که مدرنیته رد کرده، نیست و بنیاد مشترک هر دو را نشان گرفته است. چون سنت و مدرنیته هر دو در تاریخ غرب، مانند یک دنیای بیرونی هستند که به سبب داشتن اشتراکاتی با درون، سعی شده است درونی شوند ولی بعد از تلاش بسیار، بیرونی مانده و به جای عشق، نفرت را متوجه خود کرده اند. مدرنیته در این روند، تجربه ی مسیحیت را از سر گذرانده و با توجه به شباهت های بنیادین اسلام و مسیحیت، به نظر میرسد امروزه اسلام هم در ایران، در حال تکرار تجربه ی شکست خورده ی اروپا در جذب کردن مسیحیت به خود است. جالب اینجاست که مسیحیت در روم، ظاهرا خود نوعی تلاش برای بازگشت به اصل بعد از یک دوره غربی شدگی وانمود میشد همانطورکه اسلام انقلابی نیز در ایران، موج «بازگشت به خویشتن» در واکنش به غربزدگی منفور دوره ی سلطنت پهلوی را مصادره کرده بود.

در روم، این بازگشت به اصالت، با علاقه به پیشگویی های سیبیل اریتره درباره ی عیسی مسیح و کیش او پدید آمد و این ازآنجا جالب است که منشا علاقه به سیبیل ها در روم، داستان کمک کردن سیبیل کومایی به انئاس است. انئاس رهبر تروایی ها بود که بعد از تخریب شهرشان توسط یونانی ها از آسیا به ایتالیا کوچیدند و نکته این است که سیبیل کومایی، برای تروایی های شرقی جایز نمود که مذهب و فرهنگ دشمنان یونانی از غرب را که شهر و پادشاهی تروآ را نابود نمودند بپذیرند. مجموعه ای از آثار سیبیلی موسوم به «کتاب های سیبیلین» جمع آوری شده بود که در آرشیو سنای رم نگهداری میشد. تصور میشد که اولین سیبیل، سیبیل هلسپونتی بوده که ریاست مجموعه ای از پیشگویان آپولو خدای خورشید در شمال غربی آناطولی را بر عهده داشته و در کوه آیدا مستقر شده بوده است. دانش سبیلی ازآنجا ابتدا به اریتره و سپس به مستعمره ی یونانی کومای در نزدیکی ناپل ایتالیا منتقل شده بود. با توجه به این که عنوان سیبیل Sybil بسیار به نام سیبل Cybleبرای کوبله الهه ی مادر زمین در آسیای صغیر مرتبط است، به نظر میرسد منشا واقعی ادبیات سیبیلی، پذیرش کیش کوبله در رم و اهمیت یافتن آن باشد. کوبله در رم به نام های رئا و گایا شناخته میشد. رمی ها کوبله را الهه ی گنگ یا خاموش مینامیدند و این، ظاهرا با علاقه ی رمی ها به آن دسته از داستان های سیبیلی برمیگردد که مطابق آنها سیبیل ها کاهنه هایی بودند که چیزی از خود نمیگفتند و آپولو خدای نرینه ی خورشید، از زبان آنها سخن میگفت. یعنی درواقع سیبیل ها تکثیر الهه ی زمین در زنان انسانی بودند.:

MOUNTAIN MOTHERS: CYBELE, THE SYBILS AND THE CAILLACH”: ATLANTICRELIGION.COM: 9 JUNE 2014

گادفری هگینز مینویسد داستان های سیبیل اریتره ای درباره ی یک نجار مقدس سوری، توسط جاستین شهید به عنوان سندی بر حقانیت عیسی مسیح نقل شده است. امپراطور اگوستوس، افرادی را برای یافتن سیبیل اریتره ای به اریتره فرستاد که در ساحل مقابل جزیره ی خیوس در آسیای صغیر قرار داشت. به طرز عجیبی، این شهر همنام «دریای اریتره» [برابر با خلیج فارس] در مسافت زیادی به سمت جنوب است که «عمان» به معنی سرزمین عم یا خدا، در ساحل آن قرار دارد. گاهی کل دریای بین عمان تا سرندیب یا سریلانکا را دریای اریتره حساب میکردند. سرندیب محل پرستش سالیواهانای مقدس، نهمین آواتار ویشنو بود که او نیز مانند عیسی نجار بود. [منظور، شالیواهانا معروف به "بوجا" است که امروزه بیشتر به عنوان پسر یک سفالگر اهل آیودها شناخته میشود که به حکومت رسید و موفق به ایجاد یک پادشاهی بزرگ شد.] به نظر میرسد دریای اریتره داستان های گوناگونی درباره ی یک خدای انسان شده ی واحد را در سواحل خود تکثیر کرده بوده است. آواتار نهم ویشنو را هندی های دیگری به نام های ویکرامادیتیا و بودا میشناختند که به نظر هگینز در ابتدا نام های دیگر خود سالیواهانا بوده اند. یک کشیش ژزوئیت به نام «پدر-روآ» که در هند فعالیت میکرد، از رواج عقیده به تجلی یک خدای سه گانه –همچون تثلیث مسیحیت- در 9بدن انسانی در هند و در اثر نوشته های یک یهودی کارملی اهل شیراز سخن میگوید. این 9نفر، به ترتیب، تجلی های اقنوم های سه گانه ی مزبور میشده اند. با این حال، تجلی هشتم که مهمترین تجلی است، در تجلی نهم تکرار میشود و قرار است یک اقنوم سوم که عنصرش آتش است، با ظهور در یک تجلی دهم، به این چرخه خاتمه دهد. در مورد ویشنو، آواتار هشتم، کریشنا است و قطعا روایتی درباره ی برابری اولیه ی کریشنا و سالیواهانا وجود داشته است. هگینز نام سالیواهانا را با نام اروپایی سالیوان/سالیبان مقایسه و همخانواده با لغت «صلیب» میشمرد که نماد عیسی مسیح است. سالیوان همچنین معادل «سلیمان» شاه یهود است که در شبه قاره ی هند، اماکن زیادی به او منسوب است. نام سلیمان از ریشه ی «سلیم/سلام/سلم» حول مضمون صلح و ریشه ی «اسلام» است که به دلیل تبدیل معمول «م» و «ب/و» به هم، میتواند به «صلیب» تبدیل شود. «سلم» خود از اضافه شدن «م» تعریف سامی به «سل/سر» یعنی رئیس به دست می آید که تلفظ SOLاز آن در لاتین به معنی خورشید است. عیسی مسیح هم به خورشید تشبیه میشود و به سبب نامیده شدن به «بره ی خدا» با خورشید در برج فلکی حمل یا قوچ تطبیق میشود که آغاز بهار را نشان میدهد. بهار زمان بازگشت تموز -خدای طبیعت و گیاهان و فصول در آسیای غربی- از جهان مردگان است که پیشتر در فصل خزان توسط نیروهای دوزخی کشته شده بود. مرگ و رستاخیز او در مرگ و رستاخیز مسیح تکرار میشود و عید پاک که زمان رستاخیز مسیح است، معادل با آغاز بهار است. آدونیس که از نسخه های سوری تموز است، بنا بر روایتی یونانی در محلی به نام کوروماندل به معنی دایره ی گوسفند کشته شد. در زبان عبری، RAM[منشا "رمه" به معنی گلّه] ندرتا به معنی گاو و بیشتر به معنی گوسفند است. این اصطلاح میتواند با نام "راما" قهرمان خدایی و تجسد ویشنو که به سریلانکا آمد و قهرمانی هایی آفرید مقایسه شود. سریلانکا به نام راما، SERI RAMA DIVEیعنی سرزمین رامای مقدس نامیده میشد. دراینجا خدای گوسفند میتواند با سرزمینی خاص همهویت شده باشد که نسخه ی غربیش رُم یا رومی است که اگوستوس بر آن حکومت میکند. آسیای صغیر نیز «روم» نامیده میشد. فریجیا در آسیای صغیر، خاستگاه کیش کوبله یا سیبل الهه ی مادر کبیر است که در رم پذیرفته میشود و ممکن است سیبیل اریتره ای نسخه ی انسانی همین کوبله باشد.:

“ANACALYPSIS”: V1: GODFREY HIGGINS: LONGMAN: 1836: P668-672

اینجا ما با الهه ی مادر برخورد میکنیم که از خود تجلی ای ندارد و صرفا از بازتاب خدای خورشید سخنگو میشود. الهه ی زمین دراینجا و در مقام مادر همه چیز، با ماه در بعضی منابع کلاسیک قابل تطبیق میشود. مثلا در آغاز کتاب یازدهم "دگردیسی ها" از آپولیوس، راوی به نام لوسیوس که بعد از مرارت های بسیار به دنبال مسخ شدن به الاغ، از اسارت گریخته است، ماه را در حال طلوع از دریا می بیند و به درگاه ماه دعا میکند زیرا به گفته ی خودش: «میدانستم که ماه الهه ی آغازین قدرت مطلق است؛ که همه ی انسان ها مخلوقات و مشیت او هستند؛ که نه تنها جانوران اهلی و وحشی، بلکه حتی اشیاء غیر ارگانیک نیز با تاثیر نور الهی او زنده میشوند...» لوسیوس در دعای خود، الهه ی ماه را به نام های گوناگونش چون سرس، ونوس و پروسرپین میخواند که اولینشان یعنی سرس، یکی از نام های الهه ی زمین است. در انئید ویرژیل، سیبیل برای ورود دادن و برگرداندن انئاس به جهان زیرین، از هکاته تیتان ماده ی مسئول ماه کمک میگیرد و هکاته در این سفر، انئاس را همراهی میکند. هکاته که بعدا بیشتر به عنوان الهه ی جادوگری شناخته شد، در پیشگویی های کلدانی به عنوان مادر جهان فیزیکی شناخته میشود. ماه نیز مانند زمین نور خود را از خورشید میگیرد و اگر اثری از نور خورشید بر بخشی از او نباشد، اصلا در آسمان دیده نمیشود؛ بنابراین، معرفی است از سیبیلی که خود سخنی از خود ندارد و سخنگوی خدایی است بخصوص اگر پای خدای خورشید در میان باشد. زمین هم در تاریکی مطلق، از آسمان قابل تمییز نیست ولی برافروختن آتش میتواند نقطه ای از آن را از محیط تاریک اطراف متمایز کند. تمام آتش ها ریشه گرفته از خورشید تصور میشدند و این باعث رسم گسترده ی آتش پرستی شده بود. ولی یهود که خدای خود را برعکس خدایان دیگر جاودانه میشمردند، دقیقا برای بی اعتبار کردن خدایان دیگر، از خود آتش پرستی و این واقعیت که آتش ها میرنده اند استفاده کردند و این شد که گروهی از یهود، به پرستش آتش همیشه روشن پرداختند تا آن را به عنوان مظهر یهوه از آتش های میرنده ی معمولی متمایز کنند، رسمی که در زرتشتی گری هم تکرار شده است. این با مقوله ی مخالفت یهود با بعل ها یعنی تجلی های زمینی خدا نیز قابل جمع است. هر چیز زمینی فانی است و برای این که بعل جاودانه ی یهود با بعل های کفار مشتبه نشود، بعل معنی منفی یافت و جایش را "بیت ایل" یعنی خانه ی خدا گرفت که معبد یهود است و جانشین همان محفظه ی آتش جاویدان. معبد مرکزی در اورشلیم در جوار کوه مقدس موریاه قرار داشت. در همین کوه، هرود اجازه ی اجرای مراسم توسط خورشیدپرستان در غاری مخصوص را داده بود. به هم پیوستن غار و خورشید، نشان میدهد که چطور شد که یهود بعدا در به دست گرفتن کیش میترا در امپراطوری و احتمالا تبدیل او به مسیح یهودی اینقدر کوشا ظاهر شدند. این، میترا بود که خورشید برآمده از غار به نشانه ی فرج مادر-زمین تلقی میشد. میترا از صورت فلکی حمل (قوچ) و در زمانی متولد شد که صورت فلکی سنبله یا دوشیزه در افق قرار داشت. ازآنجا که قرار بود دوشیزه مادر خورشید باشد از آن پس خورشید یا میترا مرتبا به افق وارد و از آن خارج میشود. اکنون خورشید برآمده از گوسفند، تبدیل به مسیح ملقب به «بره ی خدا» شده و مادر دوشیزه اش هم مریم بطول شده است. زمان تولد او نیز برابر با 25دسامبر است که سابقا زمان تولد سول اینویکتوس یا میترای رومی بود. این زمان به اشتباه زمان انقلاب زمستانی تلقی شده بود درحالیکه زمان درست انقلاب زمستانی 21دسامبر است که روز تقدیس سنت توماس بوده است. نام توماس برگرفته از تم یا تموز خدای فصول است و عنوان کریست برای مسیح نیز به اندازه ی نام کریشنا از کور لقب تموز ریشه گرفته است که اتفاقا ریشه ی کوریوس -لقب هلیوس تیتان خورشید- هم هست. بدین ترتیب، کوه موریاه جانشینی برای افقی است که خورشید عالم تاب از آن بر جهان سایه می اندازد تا همه چیز خدایی شود و چون این فکر به نفع یهود است، دیدگاه های مخالف با انحصار طلبی یهودی در خود تورات هم جلوه گر میشود ازجمله در فرازی از کتاب هوشع که ممکن است آموزه ی بنیادینش با سوا کردن یهوه از بعل هم مرتبط باشد و در آن یهوه میگوید اگر امت من ماهیت مرا بهتر میفمیدند، مرا به جای «بعلی» -یعنی "ارباب من"- «عیشی» مینامیدند. اصطلاح «عیشی» را به «شوهر من» یا «آقای من» معنی کرده اند ولی روشن است که این «عیشی» باید ارتباطی با یشوع و عیسی نامیده شدن مسیح داشته باشد. میدانیم که عیسی با این که خدا بود ولی کشته شد و مرد. بنابراین تجلی خدا میتواند دارای جسم میرنده باشد و این میتواند به وحدت وجود جواز دهد همانطورکه خدای یهود را هم از اسارت یک قوم خارج میکند و خدای همه ی مردم میکند. اصلاح «عیش» در ایدئوگرام های اولیه ی فنیقی، گاهی «ایر»، «ایرو» و «ایرا» خوانده میشد و حرارت معنی میداد. همانطورکه میدانیم ریشه ی حرارت به دلیل آتشین بودنش، از خورشید دانسته میشده و بنابراین موضوعی آسمانی تلقی میشده است. هندیان برای جاودانه تر بودنش آن را به چرخه ی ازلی-ابدی آب فرافکنی کردند و ازاینرو «ایرا» در هند معنی باران را میدهد که آبی است که از آسمان به زمین میرسد. در زبان سانسکریت، ایراواتی معنی دریا میدهد و اصل آن، ایرا-وادی به معنی قلمرو آب است. «ایر/ایرا» درواقع تلفظ دیگر «ایل»، «ال» و «اله» به معنی خدا است و نام هلیوس برای خدای خورشید یونانی هم از آن می آید. در زبان کلتی، آن، «یار» تلفظ میشده و معنی خدا میداده است. "ایل/ایر" در اثر تلفظ شدن "ر/ل" به "ن"، به صورت های سامی "این" و "آن" به معنی خدا درمی آید که در اروپا لغات uno,oneبه معنی یگانه یا واحد با آن مرتبط هستند. این یگانگی، تمام مخلوقات جهان را در بر میگیرد و ازاینرو است که در انگلیسی میتوان در ابتدای عنوان هر شیء، از کلمه ی a/anبه معنی «یک» استفاده کرد همانطورکه اصطلاحtheکه قبل از عنوان اشیاء می آید، ازDEبه معنی خدا ریشه میگیرد.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R FORLONG: QUARITCH PRESS: 1883: P411-6

اگر بخواهیم با نگاه متشرع یهودی-مسیحی از این زاویه به جهان بنگریم، ما با تایید این زاویه، هم پاگانیسم را پذیرفته ایم و هم هر آنچه ضد یاهویی و بنابراین متعلق به بعل ها است که در مسیحیت مترادف شیاطین و لشکریان لوسیفرند و ازآنجاکه تمدن جدید عملا مبلغ پلورالیسم است و از دل فرهنگ یهودی-مسیحی هم درآمده است، ما هم نمادهای پاگانیسم را همه جا میبینیم و هم تظاهر عمدی به گرامیداشت لوسیفر و شیاطین با همان معیارها و تصویرسازی هایی که کلیسای مسیحی درباره شان اعمال کرده است. این، یک کیش جدید نیست. دنباله ای است بر مذهب طالعبینی که آدم ها را دارای ذات یکسان نمیدید و بر اساس تاثیر کواکب و افلاک، متفاوت بودن طبایعشان را طبیعی میشمرد. مسیحیت، سال ها پیش با تمهید کشاندن سه مغ ستاره پرست به نیایش مسیح نوزاد بعد از تعقیب یک ستاره، پلورالیسم اختری را برای روز مبادا که اکنون باشد ذخیره نگه داشت ولی مدرنیته هنوز آنقدر مسیحیت قبلی ریشه دارد که شیطان سازی او را پشت سر نگذاشته باشد. شیاطین و بدکاران این مذهب مدرن، دیگر دار و دسته ی لوسیفر نیستند بلکه کسانی هستند که جهانشمولی ارزش های سرمایه داری نوین و مدرنیته را به طور کامل نمیپذیرند و علیه آن سخن میگویند. طبیعتا با توجه به پیشزمینه ی بدنام تشرع یهودی-مسیحی و تداوم آن در نحله های راست افراطی اروپایی و تشرع اسلامی شرقی-غربی، این دشمنان نوین خدا –خدایی که حالا دیگر با بعل شدن همه چیز و همه کس، خود جهان مادی و معبدش بازار پر زرق و برق آن است- رهبران سیاسی ای هستند که تمکین مطلق به معبد بازار و بانک های جهانخوار اداره کننده ی آن نمیکنند و علیه جهانشمولی ارزش های تمدن غرب، لشکرکشی میکنند. بزرگترین برگ برنده ی این دسته، برقراری اعتقاد صادقانه ی گروهی از مردم به راستی و درستی رهبرانشان و ارزش های اجتماعی بهانه شده توسط آن رهبران است و اگر دقت کنید، صداقت همان چیزی است که اصالت طلبی اگزیستانسیالیستی، قبل از هر چیز دیگری علیه آن شوریده است. گناه صداقت معلوم است: وفاداری به اجرای یک سری دستورها بدون اعتقاد قلبی که میشود ریاکاری، و اگزیستانسیالیسم هرچه را که از مسیحیت و مکاتب سنتی انکار کند، نمیصرفد در بد بودن ریاکاری شک کند.:

«صداقت را میتوان این گونه تعریف کرد: وضعیت یا کیفیتی از خود که در آن، میان احساساتی که ادعا میکنیم و احساسات واقعی خود هماهنگی وجود دارد. بین هماهنگی احساسات ادعایی و واقعی با صداقت رابطه ی مستقیم وجود دارد: هرچه احساسات ادعایی و واقعی ما هماهنگ تر باشد، ما فرد صادق تری به حساب می آییم. این مفهوم صرفا فردی نیست و خود را در امر اجتماعی نیز بروز میدهد: صداقت یعنی هماهنگی فرد با باورها و ارزش های حاکم. صداقت بیشتر ناظر به رفتار فرد است و راستگویی ناظر به کلام او. اگر کلام فرد با آنچه در درون او هست سازگار باشد، فرد راستگو است. اگرچه این مفاهیم نزد مردم اموری مثبت تلقی میشوند، ولی درست در مقابل اصالت قرار میگیرند. برای ورود به سپهر اصالت، باید به این زیر و زبر شدن مفاهیم عادت کنیم. آنچه نزد جامعه امری مثبت است، همان ارزش های حاکم بر جامعه، بزرگ ترین مانع برای اصیل شدن در نظر گرفته میشود. درست در نقطه ی مقابل صداقت و راستگویی، اصالت یعنی شورش علیه چنین صداقت فردی و اجتماعی، شورشی وجودی، حرکت از صدق عینی بیرونی به اصالت شخصی درونی. در صداقت، مطابقت میان باور و تعهد با رفتار شرط است. اما اصالت یعنی همیشه در شدن بودن و فرا رفتن دائمی از آنچه هست، انکار و تخریب خودی که نهادهای مختلف یک اجتماع از ما ساخته اند و آفرینش خود مانند یک آفرینش هنری. در فلسفه ی اصالت، دو خود برای انسان وجود دارد:1-خود واقعی 2-خود اصیل. خود واقعی آن بخش پنهان از وجود است که توسط نهادهای جامعه و مبتنی بر ارزش های حاکم قالب ریزی شده و شکل گرفته است. در مقابل، خود اصیل، آن خودی است که باید در آزادی مطلق و با پذیرش مسئولیت، آفریده شود. دوباره تاکید میکنیم که اصالت و صداقت از اساس با یکدیگر تعارض دارند. این که به دیگری بگوییم یا اجازه دهیم دیگری به ما بگوید که چه باید بکنیم یا چه باید باشیم، یعنی تن دادن به ارزش های حاکم، آشکارا با اصالت در تعارض است. اما اصالت، شورشی علیه پذیرش کور و مکانیکی ارزش های بیرونی حاکم است. اگر به اخلاق و ارزش های حاکم تن دهیم، یعنی عملا اجازه داده ایم دیگری به ما شکل دهد، دامی که انسان از ترس دشواری های اصیل شدن، خفت آن را به جان خریده و عطای اصالت را به لقایش میبخشد. هگل نیز صداقت را نقد میکند، اما نه از مجرای اصالت. صداقت از نظر هگل یعنی سر فرو آوردن در برابر اخلاق حاکم. این امر، حرکت دیالکتیکی روح را متوقف میکند چراکه لازمه ی حرکت، تنش دائمی است. کسی که امروز به آنچه هست، رضایت دهد، امروزی که روح تحقق کامل نیافته است، خود را از عقلانیت مطلقی که قرار است در پایان تاریخ با تحقق روح مطلق اتفاق افتد، محروم کرده و حتی مانعی بر سر تحقق این مهم گردد.» ("مقدمه ای بر فلسفه ی اصالت": حسین خطیبی: "اطلاعات حکمت و معرفت": شماره ی 174: بهار 1404: ص27-26)

درواقع اگر دقت کنیم، عصیان روح در برابر اخلاق رسمی و ریاکاری جبری آن، اول در افراد بوهمی (کولی) مسلک و فرصت طلبی مثل "برادرزاده ی رامو" در کتابی به همین نام از دیدرو -که پیشتر علی زمانی از آن نام برد- ظاهر میشود که هم در صدر اگزیستانسیالیسم قرار دارد و هم مورد توجه هگل است.:

«دلیل علاقه ی هگل به این اثر، این است که استانداردهای دوگانه ی جامعه ی بورژوا را فاش میکند. هگل با این امر موافق است که آگاهی از هم پاشیده (آگاهی برادرزاده) والاترین حقیقت را نشان میدهد. برادرزاده خودی از هم پاشیده دارد چرا که آگاهانه استانداردهای دوگانه ی جامعه ی خود را درونی سازی کرده و بی پروا آنها را فاش میکند و جار میزند. فرصت طلبی او در این حقیقت ریشه دارد که با اتخاذ هست های مرسوم و رایج جامعه به جای بایدهای مورد ادعای آن، نسبت به استانداردهای دوگانه ی جامعه ی ریاکارش واکنش نشان میدهد. اما باید دقت کرد که اگرچه چهره ی او از فیلسوف صادق [دیگر شخصیت کتاب]، به اصالت نزدیکتر است، اما فرد اصیلی نیست. واکنش فرصت طلبانه ی او کمتر از فرد صادقی که کاملا همرنگ جماعت شده و صادقانه مانند آنها زندگی میکند، از اصالت دور نیست. بنابراین، اگر واقعا صداقت در تطابق و همرنگی با نوعی اخلاق عمومی است، دیدرو حق دارد برادرزاده را فردی صادق تر از همقطاران خود بداند، اما او هنوز فرسنگ ها با یک قهرمان دارای اصالت فاصله دارد، زیرا قهرمان اصالت به جای واکنش منفعلانه به شرایط، فعالانه می آفریند و به جای فرصت طلبی از سالوس جامعه، به کلی آن را کنار گذاشته و پروای آفرینش خود را دارد. دشمنی برادرزاده با اخلاق و قدرت های حاکم، گامی رو به جلو در سیر گذار روح است، چه او با خلاص شدن از شر احترام به اصول اخلاقی رایج، تحقیر و دشمنی با قدرت های اجتماعی حامی آنها، میزانی از استقلال خود را به دست می آورد و به وضعیت خود، یعنی از خود بیگانگی ناشی از درونی کردن ارزش های حاکم، آگاهی می یابد.» (همان: ص31)

بدین ترتیب، کسانی که به ارزش های اخلاقی جامعه میخندند و با اطمینان از رواج سالوس و ریاکاری در جامعه در اثر استحکام آنها، از ریاکاری به وجود آمده به نفع خود سوء استفاده میکنند، هنوز منجیان جهان و پیشگامان قدم های بزرگ به نفع پیشرفت اخلاقی به نظر میرسند. اگر شک کرده اید که این گروه خیلی به سیاستمداران پیشران جهان مدرن و جامعه ی روشنفکری توجیه کننده ی آنها نزدیکند، به نوبه ی خودم شکتان را با تکرار تاریخچه ی کتاب برادرزاده ی رامو بیشتر به یقین نزدیک میکنم:

«کتاب برادرزاده ی رامو، هجونامه ای است که توسط دنی دیدرو، احتمالا بین سال های 1761 تا 1774 نوشته شده است. این اثر ابتدا در سال 1805 توسط گوته به زبان آلمانی ترجمه و منتشر شد. اما مدتی بعد نسخه ی فرانسوی آن ناپدید شد. [!!!!] نسخه ی آلمانی توسط سرهنگ دو سورو سن ژنی به زبان فرانسوی ترجمه و در سال 1821 منتشر شد. سپس نسخه ی کاملی که به دست خود دنی دیدرو نوشته شده بود، در سال 1890 توسط جورج مونوال پیدا [!] و نسخه ی ترجمه شده اصلاح شد.» (همان: ص30)

اینطورکه معلوم است این کتاب مال دیدرو نیست ولی اعضای مختلف جامعه ی روشنفکری به دلیل علاقه ای که به محتوای آن داشته اند، در طول قرن 19 در حال اصلاح و نوسازی آن بوده اند و این قطعا با رشد مدرنیته در غرب و از طریق استعماری کاملا سیاسی در سراسر جهان، بی ارتباط نیست. پس نباید تعجب کنیم که هنوز هم سالوس و ریاکاری، امری پسندیده در بین روشنفکرانی باشد که سخنگوی ریاکارترین و -چنانکه لازمه ی ریاکاری، آن است- دورترین سیاستمداران جهان غرب از اخلاق و انسانیت هستند.

(ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش2)

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷