نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا و به دنبال شورش ضد حجاب سال 1401، گفتگوی آقای رائفی پور در برنامه ی ثریا در شبکه ی 1 سروصدای زیادی به پا کرد که بیشتر، به سبب پیدایش دشمنان از بین اصولگرایان و سیاهنمایی آنها از دریچه ی رسانه های اصولگرا علیه رائفی پور بود. به نظر من، دشمنان، دلایل اصلی دشمنی نوپای خود با رائفی پورز بعد از تریبون دادن های انفجاری و غیر قابل درکشان به او را بیان نکردند و دشمنی دراصل از همان اول گفتگو و از جاهایی شروع شد که ربطی به اتهامات وارده نداشت. به جز چند گفتار فرعی برجسته شده، سرفصل های گفتگو همه جزو مولفه های ایدئولوژیک نظام متاخر جمهوری اسلامی است به جز بحث آغازین، جایی که رائفی پور و مجری برنامه، هر دو بر سر این که آدم کم حجاب و حتی بی حجاب، لزوما ضد مذهب نیستند و وقتی ما آنها را از خود میرانیم ضدمذهب و ضد رژیم میشوند توافق داشتند. رائفی پور برای برحق نشان دادن خود، از رهبر مایه گذاشته بود. او از سخنان رهبری در سفر به بجنورد و خطاب به فرماندار و دیگر مقامات آنجا نقل قول آورده بود آنجاکه از عشقی که در وجود خانم هایی که «شما بدحجاب میخوانید» به انقلاب دیده بود. رهبر گفته بود: «او نقص دارد. من هم نقص دارم. نقص او در ظاهر است و نقص من در باطن». این نقل قول رائفی پور، من را خیلی به یاد جمله ای انداخت که مدت های پیش در یکی از مجلات اصولگرا در مطلبی درباره ی بدحجابی به قلم یک خانم جوان محجبه دیده بودم. نوشته ی خانم به این مضمون بود که زن بدحجاب یکی از قوانین شرع را زیر پا گذاشته، همانطورکه روحانی ای که ضد عقل حرف میزند و یا مطالب غیر عقلانی در دفاع از اسلام میگوید، یک قانون قرآن را که دستور به عقل است زیر پا گذاشته است. هر دو آنها به یک قانون عمل نکرده اند؛ پس چرا یکی به کل دشمن خدا معرفی میشود و دیگری مرد خدا؟ این حرف را چون فقط سخن یک روزنامه نگار –هرچند مومن- بود را زیاد جدی نگرفتم و ثبت نکردم ولی حالا متوجه شده بودم شخص اول مملکت که لباس شرع پوشیده است نیز با چنین تفکری آشنا بوده است.

دراینجا باید توجه کنیم که چرا زیاد چنین قیاسی منطقی به نظر نرسیده است. متاسفانه اسلام بیشتر از بعد اجتماعی مطرح بوده است تا بعد فردی. از بعد فردی، من مرد باید آنقدر مسلمان باشم که اگر خانم بدحجاب هم دیدم به او نظر بد نداشته باشم؛ چون خانم مسلمان و غیر مسلمان، اصلا برای این حجاب داشتند که از آسیب من مرد مصون باشند؟ از بعد فردی، زیر پا گذاشتن هر دو قانون ضد اسلامی است. ولی از بعد اجتماعی تا همین اواخر، بدحجابی بدتر بوده است تا بی عقلی، و حتی این اواخر هم بی عقلی فقط از نوع آخوندیش مذموم شده چون باز هم تاثیرات اجتماعی آن آشکار شده است. ولی باید قبول کنیم که بعد اجتماعی، بیشتر به خاطر خواست واقعی جوامع بحران زده ی قدیم، افزایش حدود یافته و بعد از استقبال فردی آخوندهای دین به دنیا فروش، نوعی تقدس فردی ایجاد کرده که با جذب کل اجتماع به خود، بحران اجتماعی پدید آورده است. به یاد دارم وقتی نوجوان بودم به ما گفته بودند در مشروطه زمانی که آخوندها برای بست نشستن شهر را ترک کرده بودند زنی اهل منظریه، سروصدا به راه انداخته بود که: «مردم. نگذارید آقایان بروند. آنها تنها آقایان واقعی اینجا هستند. اگر آنها اینجا نباشند مردی باقی نمیماند که دختران شما را عقد کند.» بعدا فهمیدم زمان پهلوی هم همین داستان را در کله ی بچه های بدبخت میریختند. ما در عقده ی این که مرد نیستیم و آخوندها مرد واقعیند، هرچه گذشته، بیشتر شبیه آنها شده ایم. تاکید آخوندها بر ریش گذاشتن، تاکید آنها بر مردانگی است و همین است که اسلام جمهوری اسلامی آنها را به ریش مشخص میکند. ضرب المثل «قبل از انقلاب با تیغ ریش میزدند، حالا با ریش تیغ میزنند.» یکی از مهمترین مثال های برداشت عمومی از این موضوع است. نباید از دختران الانی تعجب کرد که نخواهند مسلمان باشند، چون وقتی مظهر مذهبی بودن، ریش است که مختص مردان است و موی بلند زنان باید مخفی شود، یک دودوتا چهارتای کوچک نشان میدهد که مسلمان فقط میتواند مرد باشد و اسلام یک مذهب مردانه است. مشکل مردم با آخوندها این نیست که آخوندها دروغ میگویند. نه. مردم قبول دارند که مرد مسلمان در تعریف آخوندیش چیز مقدسی است. مشکل این است که آخوندها میخواهند این مقدس بودن را در کاست خودشان محدود نگه دارند و مردم میخواهند همه شان مقدس باشند ازجمله همان زنانی که با کشف حجاب میخواهند مرد شوند و با تمام وجود، جمله ی آخوندی «زن نصف مرد است» را قبول دارند. ولی مگر دنیا چقدر آدم مقدس میخواهد؟ اگر قرار باشد همه مثل آخوند آنقدر مقدس باشند که تمام قوانین را زیر پا نهند، دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود که همین حالا هم نمیشود. بگذارید تا هنوز روی موضوع مردانه ی ریش هستیم یک مطلب تازه تالیف شده بیاورم که بی ارتباط با بحران شورش اخیر هم نیست. جلال رفیع در مطلبی تحت عنوان «ز خانقاه به میخانه میرود حافظ» در شماره ی 19مهر 1401 روزنامه ی اطلاعات نوشته است:

«همکاری داشتیم در دهه ی شصت در تحریریه ی روزنامه ی اطلاعات، مرد شریف و صادق و باشخصیتی هم بود، رحمت الله علیه. مدتی بود که میدیدم هر روز طول "محاسن"ش بیشتر و بیشتر میشود چندان که از مرز یک قبضه و دو قبضه هم میل عبور یافت. روزی به او گفتم: "آقا مهدی، دیگر خیلی شورش کرده ای! هر وقت محاسن مطول تو را میبینم دلم ریش میشود! چرا چنین؟" خندید و صریح گفت: "میخواهم وام بگیرم. یکی از شرایطش همین است." گفتم بسیار خب، ولی اینقدر بلند و بزرگ چرا؟ خندید و صمیمانه گفت: میزان وام درخواستیم زیاد است. گویا یک صندوق قرض الحسنه در حوالی محله ی آن مرحوم وام میداده و یکی از شروطش هم آراستن ظاهر بوده است به همین معنا و مفهوم که خود آن مرحوم دریافت کرده بود و برای ما روایت میکرد.»

رفیع این واقعیت را به این شعر حافظ وصل میکند:

ز خانقاه به میخانه میرود حافظ

مگر زمستی زهد و ریا به هوش آید

و درباره اش مینویسد: «مستی زهد ریایی خانقاهی را حافظ میخواهد با مستی میخانه ای درمان کند. میخانه خود خانه ی مستان و خانه ی مستی است؛ اما "مستی و راستی". مستی اهل صداقت و معرفت و بی ریایی و یکرنگی.»

طبیعتا هر کسی که تقدس حافظ را از خود حکومت گرفته باشد ولی روایت حکومت از شراب حافظ را قبول نداشته باشد، مثل جناب حافظ هرچه حکومت شرعی مقدس کند زیر پا میگذارد به این بهانه که دچار ریای فقیهان نشود و به این بیت جناب حافظ اقتدا میکند که:

پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم مگر من به جویی نفروشم

یعنی اگر حضرت آدم بهشت به آن بزرگی را به خاطر دانه ی ناچیز گندم از دست داد من بنی آدم فقط وقتی فرزند خلفی هستم که به خاطر چیزهای حقیرتری بهشت را از دست بدهم. حافظ مقدس بود چون یک فرد بود بزرگتر از اجتماع. خب. الان همه میخواهند همینطور باشند.

اینجا مسئله ای که پیش می آید این است که تا قبل از برجسته شدن آخوندیسم پس از مشروطه و کشورگشایی آن در دوره های پهلوی و جمهوری اسلامی، آیا مردم از این برداشت اجتماعی برکنار بودند؟ یک بار شوهرخاله ام به من گفت که تا دو نسل پیش از او کسی در روستایش مردمکده –از توابع آستانه ی اشرفیه در گیلان- قرآن را نمیشناخت و در زمان پدربزرگش برای اولین بار، ملاهایی از طالقان قرآن را به روستا آوردند و تدریس کردند و شناساندند. پدربزرگ شوهرخاله ام به کمک بقیه ی اهالی روستا ساختمانی چوبی ساخته بودند تا ملاهای طالقانی درآنجا فعالیت کنند. در قدیم طالقان یک منطقه ی اسماعیلی نشین بوده است اما نمیدانم این چه نقشی میتواند در قرآن گستری آنها داشته باشد. درعوض چیز دیگری بیشتر ذهنم را مشغول کرده است: اهالی روستا پیش از روبرو شدن با ملاها چه احساسی نسبت به خود داشتند. یادمان باشد دو نسل قبل از شوهرخاله ی من، زمان دوری را نشان میدهد اما وقتی میشنویم تاریخ اسلام 1400ساله است آن وقت میمانیم این 1400 سال را با چه هویتی باید پرکنیم وقتی تا حدود 100سال پیش، بسیاری از مردم، حتی قرآن را نمیشناختند و هنوز هم اکثرا زیاد آن را نمیشناسند. پس از قدرت گرفتن آخوندها در مشروطه، تصویر آنها هرچه گذشته بیشتر خود را بر ما تحمیل کرده و تجسم ایران بدون آنها مشکل است. ولی من فکر میکنم جلوه ی آنها به خاطر آشنا بودن و به یاد آوردن یک جلوه ی قدیمی تر، موفق به جلب نظر شده و همان چیزی است که خود آخوندیسم آن را مورد ستیزه واقع کرده البته بعد از این که معنایش را عوض کره است. این نوع مقدس بودن میشود فرعون بودن، نه مسلمان بودن. فرعون همزمان تجسد هورس و ست دو جنبه ی رع خدای خورشید بود و به جای آن دو به مردم خیر و شر میرساند. در دلفی، کاهن آپولو (خدای خورشید) "کاهن-آپولو" خوانده میشد و مثل او خدا بود. کشیش مسیحی هم که مسیحش از آپولو و هورس قابل تشخیص نبود همین کیفیت را داشت. اما چرا کاهن مسلمان و مردمش چنین شده اند؟ آیا آنها آنقدرها هم که ادعا میکنند از سیر و طی طریق جهان مسیحیت برکنار نیستند؟

مطمئنا باور نمیکنید ولی جواب این سوالات در تبار مشترک داستان های مذهبی خرافی آخوندها با معجزات خدایان شرک استوار است که همچون ائمه ی شیعه و اسلافشان پیامبران مسیحیت، از آدمیان قابل تمییز نبوده اند. گنوستیسیسم مدتها پیش با خارج کردن پیامبران یهود از انسانوارگی و برگرداندنشان به هویت خدایی، سعی کرد تا آنها را جنبه های ذهنی آدمیزاد نشان دهد. این اتفاق عمدتا بعد از مطرح شدن کتاب های پورفیری و کلسوس در قرن 18 رخ داد. در قرن 19 کسانی چون جرالد مسی، گادفری هگینز، و کرسی گریوز، به تطبیق گسترده ی زندگینامه ی مسیح و عقبه ی یهودیش با مسالک خدایان شرک چون هورس، آپولو، دیونیسوس، اروس، اورفئوس وتان، ویشنو و بودا دست زدند. ولی تا دهه ی 1950، گنوستیسم کاملا زمین خورد و دلیل آن هم روشن شدن حدود تعریف اصیل خدایان و منابع رسمی آنها بود. پیرو این مرزبندی، کیزمن که یکی از آخرین مدافعان گنوستیسم بود، عنوان کرد که تمام منابعی که خطوط مشترک مسیح و یهودیت با خدایان شرک را برجسته میکنند، پسا مسیحی و عمدتا کار یهودی های آخرالزمان گرا هستند. کیزمن، توسعه ی این متون را به غنوصی های آلمان منتسب نمود ولی برای آن، یک بنیاد مسیحی اولیه در شبیه کردن مسیح به خدایان شرک برای جلب پیروان این خدایان به مسیحیت قائل شد وگرنه حتی اناجیل رسمی اساسشان بیشتر بر جریان اصلی یهودیت است حتی وقتی از زایش معجزه آسای دوشیزه صحبت میکنند:

“jesus, Dionysus, Mithra, and horus: excellent adventures”: seandharmon.webs.com

با این حال، من فکر میکنم حتی جدا شدن خدایان شرک از لاک مسیحیشان در تاریخپردازی مدرن، بیشتر دنباله ی تکامل آنها در مسیحیت باشد چنانکه نتیجه ی حکومت کشیش ها در قرون وسطای متاخر اروپا فردگرایی لجام گسیخته ی اروپای مدرن بوده و بازتولیدش در عربستان سعودی و ایران هم دارد به همین راه میرود. خدایان متجاوز، قاتل و بی وجدان یونانی-رومی در تعریف فعلیشان، شکل تکامل یافته ی خدایی هستند که به انسان تبدیل شد و عیسی مسیح نام گرفت و خرافات آخرالزمانی حول او هم مسیحیت را شکل داد و هم اسلام را. نومرولوژیست ها و ازجمله دار و دسته ی فروید، به زبان غیر علمی، این موضوع را تصدیق کرده و در این راه، آخناتون فرعون مصر را اساس مونوتئیسم و هر سه مذهب یهودیت، مسیحیت و اسلام خوانده اند. آخناتون آشکارکننده ی جهانبینی فرعون های سلسله ی هجدهم است که آن را مدتی از ترس کاهنان آمون مخفی داشته بودند. سلسله ی هجدهم کدگزاری از عدد 18 به جای 3تا6 یا به عبارتی 666 –عدد آنتی کریست در مکاشفه ی یوحنا- است که هر کدام از 6هایش یکی از سه مذهب ابراهیمی است و جایشان عدد 6 را نشانده اند به جای 6پر ستاره ی داوود چون تمام این مذاهب توسط پیروان داوود که اشرافیت یهودند شکل گرفته اند. بازگشت به اصل که شعار هر سه مذهب است نیز شعار سلسله ی هجدهم است که به سبب حبشی بودن، مبارزه ی خود علیه هیکسوس ها یا حاکمان عرب مصر را بازگشت به اصل میخواندند به این ادعا که رود نیل که مایه ی حیات و برکت قبط است به مانند سیاهان از اعماق افریقا می آید. اما آنها اصل را با جنگ برگرداندند و تاج سرخ مصر را علیه تاج سفید هیکسوس ها علم کردند. سرخ، رنگ مریخ سیاره ی خدای جنگ است. این سیاره را در یونانی، پیروس یا پیریوس مینامیدند که سرزمین های پارس، پروس و پاریس از آن نام دارند، همینطور "پیروس سیدونیا" یا کنعان که این عنوان را از صیدا بندر فنیقیش گرفته است. اساس اروپا فنیقی است و نام قاره، از شاهزاده خانمی فنیقی می آید که زئوس او را به جزیره ی کرت برد و نسل شاهان ظالم را درآنجا از معاشقه با او پدید آورد. کرت، از کلمه ی فنیقی "قرط" به معنی زمین می آید و جزیره بودنش کنایه از جزیره بودن زمین از دید باستانیان است. فنیقیه نیز در داستان پرنسس اروپا همان پیروس سیدونیا و کنایه از پیروس یا مریخ است که شاهان جنگ افروز و ظالم را تولید میکند. خشکی زمین، اندکی در مقابل انبوهی آب دریا است که آسمان آبی را در خود منعکس میکند و آبی میشود. آبی سرد زمین، با سرخی آتشین و گرم مریخ، به تعادل میرسند. به همین ترتیب آتش جنگ هم در زمین خنثی میشود همانطور که آب، آتش را خاموش میکند. اما این که این آتش کی خاموش شود را آبی زمینی به اجازه از آبی آسمانی تعیین میکند. بنابراین جنگسالاران تا هر جایی که نابود میکنند تحت حمایت خدایند و خدا هم در وقت لازم خاموششان میکند، چنانکه با نبوکدنصر و صدام حسین چنین کرد:

“bill mcdonalds general composite of the roswell spacecraft”: m.g.mirkin, b.boyer: thunderbolts: 2011: p41

مسئله اینجا فقط توجیه وجود جنگ افروزان مذهبی از روی الگوی فرعونیسم نیست بلکه نقشی است که ملت های پذیرنده ی این مذاهب میخواهند در حوادث کیهانی ای که این رهبران ناچارا آخرالزمانی مقابل چشمانشان وصف میکنند ایفا کنند. جمله ای از آلبرت هابارد (1915-1856) نویسنده، هنرمند و فیلسوف امریکایی وجود دارد که در کتاب یادداشت های او (1927) درج شده است و آن این است: «آسیب اصلی مذهب سازمان یافته، زندگی همزمان انسان ها در سه جهان گذشته، حال و آینده است.» شاید تقسیم زمان به تقسیم جهان ها فکر درستی باشد. چون گذشته ی تعریف شده برای بسیاری از کشورها با حال آنها مطابق نیست و بدبختانه آینده همیشه از ترکیب گذشته و حال به وجود می آید. بنابراین گذشته و حال و آینده ی کشورها به راستی سه جهان متفاوتند و این سه جهان متفاوت را مذاهب بر اقوام و ملت ها تحمیل میکنند که همیشه گذشته نسبت به آنها –چه مطابق میلشان و چه علیهشان- تعریف میشود. برای این که منظورم را دقیقا متوجه شوید کتاب "از کریست تا کریشنا" از ریموند برنارد را در نظر بگیرید که هندوها خیلی از آن استقبال کرده اند. این کتاب عنوان میکند که عرفان جزوی از یهودیت نبوده ولی آپولونیوس تیانایی در سفر به هندوستان آن را به غرب آورده و از ترکیب آن با یهودیت، جریان حصائیان به وجود آمده که تداومش منجر به ظهور مسیحیت شده است؛ در قرن 4میلادی، شورای نیقیه از به هم آمیختن نوشته های آپولونیوس، شخصیت کریست یا مسیح را در نسخه برداری از آواتارهای ویشنو –خدای هندو- برساخته و یهودی کرده اند؛ کریست یا مسیح همان کریشنا است و و بازگشت مسیح به صورت یک جنگجوی شمشیر به دست سوار بر اسب سفید در آخرالزمان، همان بازگشت کریشنا به صورت کالکی با همان مشخصات در آخرالزمان است. مسیحیان البته این تحقیق را رد میکنند. ولی به هر حال، سه حالت بیشتر وجود ندارد: یا مسیح در اصل متعلق به هندوستان است یا متعلق به اسرائیل یا متعلق به هیچکدام. امکان ندارد همزمان متعلق به هر دو قلمرو باشد و این درحالیست که پیدایش هر مذهب بر شرایط فرهنگی و جغرافیایی و سیاسی مختص خود استوار است. نتیجه این که سرزمین های دیگری که مذهب را دریافت میکنند با بومی کردن داستان قهرمانان بنیانگذار، یک تاریخ تقلبی به وجود می آورند که مسیر طبیعی سیر فرهنگی قوم را مغشوش میکند. این بومی سازی ها در تمام دنیا اتفاق می افتد ولی در دوران مدرن، تاریخنویسی محل خاصی را بسته به مقاصد سیاسی به آنها اختصاص میدهد که لزوما محل وقوع واقعه نیستند و این میتواند به بحران های عظیم اجتماعی-سیاسی بینجامد. مشهورترین نمونه ی چنین اتفاقی تاسیس اسرائیل کنونی با فرض بیت المقدس بودن ایلیافلسطین سابق است. شک و شبهه درباره ی این تطبیق در قرن 19 وجود داشته و یقین جهانی درباره ی آن محصول سیاست پردازی انگلیسی قرن بیستم است.

نسبت برقرار شده بین اسرائیل مقدس و کنعان ورای صحرای سینای مصر، کار قبیله ای در صحرای سینا بوده که به گفته ی بورکهارت همزمان "بنی سلمان" و "اولاد سلیمان" نامیده میشدند. این دو نام هم معنی خواهند بود اگر سلمان و سلیمان، دو تلفظ از یک کلمه، و هر دو مشار به سلیمان ابن داود شاه یهود و معرف یهودی الاصل بودن قبیله ی مزبور باشند. با این حال، تاثیر آنها متاخر و نتیجه ی رسوخ فرهنگ های یهودی الاصل بین کاشغر و سند بوده که از یکدستسازی فرهنگی ترک ها و ادبیات عربی فصیحشان در خاورمیانه برکنار ماندند و به قول دکتر کلارک، طی این یکدستسازی، هرچه بیشتر در شرق جمع آمدند. موریاه که کوه مقدس یهودیان نخستین بوده و گاها همان المپ جایگاه خدایان یونان دانسته میشده، در هندوئیسم به صورت کوهستان افسانه ای "مرو" درآمد که نام دیگرش "ایلاورتا" به عقیده ی ویلفورد تلفظ دیگری از "آرارات" محل فرو نشستن کشتی نوح در روایات یهودی است. کوه سبا جایگاه مهم مرو است که لغت سبا باید مرتبط با صبایوت لقب یهوه باشد. کوهستان مرو 7قله دارد که یادآور 7تپه ی رم و قستنطنیه است. دروموند، معتقد بود7قله از روی 7سیاره ی کلدانی برداشت شده اند و کوه 7قله چیزی جز مدل افسانه ای زیگورات 7طبقه ی کلدانیان نیستند که 7طبقه شان کنایه از 7سیاره بود. در روایتی منسوب به دیودوروس سیکولوس، از بابل مصر سخن رفته که برج آن در محلی موسوم به مرو قرار گرفته است. مسلما این محل که همان جیزه قلمرو هرم بزرگ است، در عالم اساطیری، در مرز سنت های مروئه ی افریقا، مروی هندوها و موریاه یهودی قرار دارد. نکته ی مهم این است که بابل اعم از این که در مصر تعیین شود یا بین النهرین، مرکز مقدس مذهب آسوری های شیطانصفت بوده و قسمت کردن موقعیت قلمرو خدای یهود با آنها کمی عجیب است. دراینجا باید یادآوری شود که کنعان بنی اسرائیل جزوی از سوریه ی بزرگ (دی سیریا) است و به گفته ی گیل، لغات "سوری" و "آسوری"، دو تلفظ از یک کلمه اند. در بعضی گویش های سامی، در اول کلمات "آ" میگذاشتند همانطورکه در عربی فصیح، "ال" در اول کلمات قرار میگرفته است. لغت سوری نیز چنین وضعی دارد و آرامی زبان بودن سوری های شام و آسوری های بین النهرین، تبار مشترک آنها را نشان میدهد. دشمن تراشی بین سوری و آسوری، نتیجه ی یک برداشت زبانی از کلمات در هندوستان بوده است. سور، تلفظ دیگر لغات اور و هور بوده و ازجمله به معنی خورشید به کار میرفته و پیرو آن در هندوستان، سور به معنی نور و مبنای نام سوریا خدای خورشید بوده است. اما قرار گرفتن "ا" در اول کلمات در بعضی زبان های هندی، مفهوم نفی و مخالف را میرسانده بطوریکه لغت اسور، به معنی ضد نور و در هندوئیسم، مترادف با نام شیاطین شده است.:

“anacalypsis”: v1: godfrey Higgins: longman: 1836: p353-7

در این نظریه پردازی، پای سرزمین های بسیاری به میان آمده که نشان میدهد پذیرایی بعدی فرهنگ های مخالف از ایده ی اسرائیل مقدس و مسیحش، نتیجه ی یک بنیاد فراموش شده ی نخستین و وسیع برای این مذهب قبیله ای و ناسیونالیسم ساز بوده است. یادمان باشد مذهب قبیله ای یهود فقط به این خاطر مقدس و جهانی شد که بزرگترین مذهب جهانی یعنی مسیحیت، سنگ آن را به سینه زد. مسیحیت، دقیقا ریشه های مخفی و جهانی مذهب خود را در نام های مقدسی پنهان کرده که در حالت عادی، نام های بسیار عمومی ای هستند ازجمله در این مورد. این که متون اپوکریفایی و نه انجیل، پدر و مادر مریم مقدس را یوآخیم و آنه خوانده اند یک چیز است اما این که آنه مادر مریم به صورت "سنت آن" به یک قدیسه ی عظیم در کلیسای شرق تبدیل میشود بی این که داستان مشخصی داشته باشد، مشکوک است و شکش هم کاملا به جا است. نام آنه با لغت عبری "حنا" به معنی زیبا مرتبط است. این کلمه در یونانی به صورت آنا برای اسم دختر به کار میرفت و در زبان لاتین به صورت هانا یا همان حنا. اما آنا به اصل سامی آن که آنه یا آنات به معنی الهه است نزدیکتر بود. الهه لزوما زیبا نبود و میتوانست بیشتر دستوردهنده باشد. ازاینرو در ترکیه هانا به معنی مادربزرگ به کار میرفت. "هانا هانا" که تاکید بر هانا بود، در ترکیه به معنی الهه بود و در زبان چک ها، به صورت "چانا چانا" نام خاص شد. این نوع کلمه سازی، به زبان کلدانیان بین النهرین برمیگشت که "ان" به معنی ایزد و رئیس را با دوبار تلفظ تبدیل به "انان" یا "حنان" یا "نن" (خدا و صاحب)، و آنا را نیز با دو بار تلفظ، تبدیل به اینانا –معادل همان هانا هانا- نمودند. کلمه ی اینانا به صورت "ننه" یعنی الهه مخفف شد و در بعضی زبان ها مثل سواحیلی [و فارسی] به معنی مادر به کار رفت و در اسپانیایی به "نینا" به معنی دختر زیبا تبدیل شد. هاناهانا در ترکیه بیشتر در باب الهه ای به نام "حبات" به کار میرفته که اساسا همان "حوا" همسر آدم ابوالبشر است. حبات که کوبله یا قبله نیز نامیده میشود، یک مرد ایزدی بوده که به زن تبدیل شده و هویت نخستینش "کوبابا" بنیانگذار سلسله ای از پادشاهان در شهر "کیش" در جنوب عراق بوده است. "اناره" دختر حبات از طرخان خدای طوفان بود که به الهه ی جانوران وحشی زمین زی تبدیل شد و همان است که در بین یونانیان به آرتمیس مشهور است. اناره باید مشخصا همان "انار" الهه ی غذا و زمین باشد و جلوه ی دیگری از خود کوبله یا حبات که الهه ی زمین است. تغییر جنسیت حبات، او را شکل تاریخی شده ی "للوانی" فرمانروای مذکر جهان زیرین در بعضی کیش های آسیای صغیر نشان میدهد که تغییر جنسیت یافت و به الهه ای به نام آلانی تبدیل شد. نام "آلانی" باید مخفف عنوان کلدانی "بعلات ایلانی" یعنی "بانوی خدایان" برای تهاموت مادر خدایان باشد. تهاموت که هیولای دریایی و تجسم آب شور بود را مردوخ کشت و از جسدش جهان مادی را ساخت. ازاینرو وی به "ام خبور" یعنی مادر همه چیز مشهور است چون تمام اشیا و موجودیت های مادی، بخشی از بدن او هستند. او در مقام حبات که همان حوا باشد، هانا هانا و بنابراین اینانا و ننه نیز بود. لغت ننه یا ننت، نین تی نیز تلفظ میشد و چون تی به معنی دنده نیز بود، نین تی معنی صاحب دنده را هم میداد چنانکه حوا نیز از دنده ی آدم آفریده شد و از این جهت، بخشی از یک مرد بود که به زن تبدیل شده بود. حوا معنی مایه ی حیات را میدهد و برای آدم، حکم دانه ی گیاه را دارد که تنها بخش تداوم یابنده ی گیاه مردنی است و پس از مرگ گیاه، دانه از بقیه ی آن برای رشد خود تغذیه میکند. در سوریه الهه ای داشتیم به نام "شهلا" که تجسمش دانه ی گیاهان بود. او گاهی به شکل زنی دو سر با سرهای شیر تجسم میشد و گاهی بانویی سوار بر یک یا دو شیر ماده. شهلا موکل برج سنبله یا دوشیزه و مسئول درو موفق محصولات در شهریورماه بود که طی آن، گیاهان زراعی کشته (درو) میشدند و دانه شان باقی میماند.:

“the name nina/anna”: aratta.wordpress.com

این مطلب ما را به یاد نوشته های ابن وحشیه می اندازد که در آنها آدم فقط یکی از بسیار مردمانی بود که در بابل دوران قبل از نوح زندگی میکردند. اگر حوا مادر تمام بشر باشد، جامعه ی آدمی بابل به عنوان کانون بشر نخستین فقط در یکی از اجزایش و در تخم محدود درخت خود که حوا است به آینده رسیده است و شاید در این تصفیه، تفاوت نسل ها به اندازه ی فاصله ی بین سنت آن تا مسیح باشد. به همین سرعت و طی دو نسل. اما لازم نیست این سرعت لزوما در زمان دوری اتفاق بیفتد. کافی است فرهنگ قدیم درست مثل جسد گیاهی که توسط تخم خود خورده میشود توسط تخم مسیحیت اروپایی خورده شود و دیگر مهم نیست تخم چه زمانی در آن بیفتد. در بابل تورات، تخم زمانی افتاد که یهودیان به بابل راه یافتند و کمی بعد، نبوکدنصر شاه بابل دیوانه شد و تصور کرد جانوری علفخوار است. بیماری نبوکدنصر را "لیکانتروپی" یعنی گرگ-آدم شدن طبقه بندی میکنند و مثال وقتی میدانند که آدمی فکر میکند حیوان است:

“myths and legends of babylonia and Assyria”: lewis spence: 1917: p40

این، تصویری بود که یهودیت از مردمان جانورپرست اطراف خود ساخته بود: مسخ شدن در جانوران. نبوکدنصر هم به گونه ی بعل گاومانندی که خودش میپرستید مسخ شده بود. البته مردم قدیم، بیشتر خصلت های انسانی را در جانوران فرافکنی میکردند چنانکه داستان های ازوپ و کلیله و دمنه به این خاطر مشهورند. اما وقتی مذهب یهودی-مسیحی زده ی وارداتی، سیطره پیدا میکند و حیوان را به موجود غریزی بی روح تبدیل میکند، این مسخ شدن هم حالت وحشتناکی می یابد. امریکایی ها و دیگر مسیحیان، وقتی "گرگ های جنگجو" ی در خدمت دولت چین را به شکل گرگ های آدمیخوار و دشمن بشر مجسم میکنند، گرگ مقدس مغول ها را در نظر ندارند؛ گرگ-آدم یا لیکانتروپوس را در نظر دارند. موضوع این است که چینی ها خودشان هم این نگاره را قبول دارند چون سیطره ی مسلک مسیحی زده ی کمونیسم بر آنها، کاری باهاشان کرده که حیات وحش خود را بی هیچ خطر انتقام ارواح، منهدم کرده اند. درست مثل گرگ های جنگجوی چینی، در همه ی موارد این مسخ شدگی، کننده ی کارها افرادند اما افرادی که از روح جمعی تبعیت میکنند همانطورکه نبوکدنصر یک فرد خاص بود ولی به عنوان شاه بابل، روح ملتش نیز محسوب میشد. بنابراین تخم زاینده ی جدا شده از بدنه ی درخت، فرد جدا شده از جامعه نیز هست که او را در قالب فلسفی سه گانه ی وجودهای فی نفسه، لنفسه و لغیره قرار میدهد. اصل، وجود لنفسه در مقام فرد است. بقیه ی چیزها یا فی نفسه اند و اشیاء بی اختیارند و یا لغیره یعنی افراد مختار و زنده ای غیر از وجود لنفسه اند که وجود لنفسه در ارتباط با آنها شکل میگیرد. چنانکه لازمه ی زمینه بودن مسیحیت بر مدرنیته میباشد، این بحث نیز فقط در بحث های اگزیستانسیالیستی سارتری در واکنش به مدرنیته، به شدت جدی شده است.

تعابیر مربوطه که سارتر در "هستی و نیستی" به کار برده –مثلا این که «لنفسه آنچه نیست، هست و آنچه هست، نیست»- گاها به عنوان مضحکه ای بر سفسطه ی فلسفی به کار میروند. اما اگر در عمقشان بروید، به شدت موحشند بخصوص وقتی با تفسیرشان روبرو شوید:

« سارتر تن آدم و گذشته ی او را از سنخ فی نفسه میداند و به گذر از آنها توصیه میکند. چرا که این دو، عامل تعیین یافتگی انسانند و توقف در آن، آگاهی مختار آدمی را به خطر می اندازد؛ اگرچه بزرگترین خطر در این مسیر، از ناحیه ی "دیگری" متوجه انسان است. میتوان گفت که در "هستی و نیستی" رابطه ی وجود فی نفسه و لنفسه رابطه ای پیچیده است. هیچ یک جدای از دیگری قابل فهم نیست و از طرفی هیچ یک نیز نمیتواند به دیگری بپیوندد. تاثیر هگل و آموزه ی خواجه و برده ی او دراینجا مشهود است؛ کمااینکه این رابطه در مورد لنفسه و لغیره یعنی انسان و دیگری نیز صادق است. اما وجود لغیره، دیگری است که وجودش از یک سو برای آگاهی من از هستی خودم ضروری است و از سوی دیگر، تعین بخش به حضور من و لذا مغایر با آزادی من است. همانند رابطه ای که هگل میان خواجه و برده به تصویر میکشد که روایتگر دو آگاهی –در قالب دو فرد انسانی- است که هر یک بر آن است که از سوی دیگری به رسمیت شناخته شود ولذا با یکدیگر به ستیز برمیخیزند و این ستیز تا سرحد مرگ ادامه می یابد ولی اگر یکی از طرفین از میان برود، شاهد وجود طرف غالب از میان خواهد رفت و لذا برنده ی این ستیزه اجازه میدهد طرف مقابل زنده بماند. مغلوب برده میشود و غالب خواجه و سرور. نتیجه این که آگاهی یک شخص با میانجی گری و به واسطه ی آگاهی دیگری وجود می یابد. این فرایند دیالکتیکی به هر دو می آموزد که فردیت آمیزه ای از وابستگی و عدم وابستگی است و یک فرد به تنهایی از عهده ی بر پای داشتن آن برنمی آید. خواجه بدون برده و برده بدون خواجه نمیتوانند وجود داشته باشند. سارتر معتقد است وجود تعارض میان من و دیگری و به عبارتی لنفسه و لغیره، در ذات روابط اجتماعی انسان ها با یکدیگر نهفته است. از دیدگاه وی، مواجهه ی من با دیگری، نخست یک مواجهه ی بدنی است زیرا من یک آگاهی تن یافته هستم و دیگران همین حضور جسمانی مرا درک میکنند. من برای دیگری یک وجود فی نفسه یعنی ابژه ای شیء مانند برای آگاهیش هستم و او نیز برای من چنین است. من قادر به مهار دیگری برای آگاهیش هستم و او نیز برای من چنین است. من قادر به مهار دیگری نیستم زیرا دیگری نیز چون من دارای اختیار و آزادی است ولذا مهار ناپذیر. ازاینرو سعی میکنم او را تبدیل به شیء و مطیع خود سازم. زدن برچسب هایی مانند مهربان، تنبل و حتی زن-مرد و غیره به دیگری، از نظر سارتر به این منظور صورت میگیرد. سارتر از دو شیوه ی بنیادین رفتار در مقابل دیگری با عنوان "خودآزاری" (مازوخیسم) و "دیگرآزاری" (سادیسم) سخن میگوید. خودآزاری زمانی است که من خود را به ابژه ای در دستان دیگری تبدیل میکنم که برای مهار کردن آزادی او، خود را مهار نمایم و دیگرآزاری زمانی است که برای انکاراختیار دیگری در این که ماهیت مرا تعیین کند، کوشش میکنم. از نگاه سارتر هر دو این رفتارها برای رسیدن به وجود فی نفسه لنفسه یعنی وجود کامل صورت میگیرد که نهایتا نیز منجر به شکست میشود و نتیجه ی آن جز تعارض ناگزیر بین لنفسه و لغیره نیست. وی بر این عقیده است که سادیسم بدن را به اسارت میکشد و وجود لنفسه را در برابر وجود لغیره به زشتی و وقاحت تبدیل میکند. از دیدگاه وی عشق هم برای عاشق نوعی اسارت است که آزادی خود و دیگری را در آن نابود میسازد. همچنین نوعی خودخواهی و تملک و نوعی ستیزه میان دو انسان است، که نهایتا به یکی از دو حالت بیمارگونه ی خودآزاری و یا دگرآزاری منجر میشود. سارتر از شیوه ی سومی نیز یاد میکند که بی اعتنایی نام دارد. در این شیوه، من در مقابل دیگری آنقدر بی اعتنا و خونسرد میمانم که او از نگاه کردن به من منصرف شود. وی اشکال گوناگون بی اعتنایی را در زندگی روزمره، توصیف میکند و نهایتا این شیوه از رفتار را منجر به تنهایی میداند زیرا چنین رفتاری مستلزم رها کردن تلاش برای ایجاد رابطه با دیگری است. علیرغم وجود چنین ستیزه ی همه جانبه ای، از منظر سارتر اگر دیگری در این جهان نبود، من قادر نبودم از خودم و جهانی که در آن به سر میبرم، آگاه شوم. بدون دیگری حتی آزادی شخصی مفهوم خود را از دست میداد. آنچه من هستم همین استعلا به سوی دیگری است.» ("تاملی در باب اگزیستانسیالیسم پدیدارشناسانه ی سارتر": شمس الملوک مصطفوی: اطلاعات حکمت و معرفت: شماره ی 163: تابستان 1401: ص10)

اما این استعلا به سوی دیگری، کار راحتی نیست. چون شما در مقام یک فرد تنها علیه همه هستید و همه علیه شما؛ پس ناچارا احساس ناتوانی خواهید کرد. به همین دلیل، در آثار سارتر بخصوص "تهوع" و "هستی و نیستی"، بازی کردن با اصطلاحات "نگاه" و "شرم" زیاد است. نگاه افراد باعث شرم قهرمان میشود. بنابراین آزادی در جامعه ممکن نیست: «در چنین سیاقی از تفکر، احترام به آزادی دیگری نیز معنی خود را از دست میدهد کمااینکه سارتر خود اتخاذ هر وضعی در مقابل دیگری ازجمله قصد احترام به آزادی او را به منزله ی اخلال همان آزادی میداند که دعوی رعایت آن را داریم. با این نگرش که دیگری دشمن و مایه ی ننگ من و دوزخ است، امکان شکل گیری نظامی و ایجاد یک رابطه ی ی اصیل و ایجابی با دیگری، ناممکن به نظر میرسد. البته سارتر وجود اخلاقی مبتنی بر رستگاری را نفی نمیکند و در هستی و نیستی وقتی که بشر را ناگزیر از اتخاذ دو وضع سادیسم و مازوخیسم میداند، در پایین صفحه، حاشیه ای مینگارد و میگوید که این ملاحظات امکان نظام اخلاقی مبتنی بر رستگاری و نجات را منتفی نمیسازد ولی این کار فقط پس از یک استحاله و قلب ماهیت کلی میسر خواهد بود که در اینجا نمیتوان از آن بحث کرد. اما همانگونه که کرنستن اشاره میکند، نه تنها این حاشیه کمکی به حل مشکل نمیکند بلکه وجود تناقض در قلب کتاب هستی و نیستی را تایید میکند. زیرا سارتر از یک سو میگوید مردم آزادند و و از سوی دیگر میگوید روابط افراد با یکدیگر باید به یکی از از دو صورت محدود و معین درآید و این به وضوح متناقض و خلاف اصول منطقی است. تجارب عام نوع بشر نیز گواهی است بر این که آن نوع روابطی را که سارتر منتفی میداند، مانند دوستی و همکاری و رافت و محبت، غیر از میل محض به جلب محبت سایرین وجود دارد. سارتر در پایان کتاب نیز پرسش هایی در این خصوص مطرح میکند ولی پاسخ آن را منوط به نوشتن کتابی دیگر میکند که البته چنین کتابی هرگز نوشته نشد.» (همان: ص11)

بدون وجود جواب متقن، انعکاس بدبینی محض و پوچی ناشی از این دیدگاه در رمان های اگزیستانسیالیستی سارتری چون "تهوع" فقط میتواند منعکس کننده ی وضعیت روانی نویسنده باشد. در مورد شرم ناشی از نگاه باید به توجه هربرت اسپیلبرگ به حرامزادگی قهرمانان سارتر برگشت و این گفته ی اسپیلبرگ که سارتر در زمان مرگ یکی از والدینش، به دلایلی شک کرده بود که حرامزاده است. (همان: ص9) سارتر وجود خود را آکنده از گناه برداشت کرده و شرمناک بود درحالیکه ظاهرا اخلاق مسیحی را انکار میکرد. بر سر فرد جدا شده از جامعه که که نفس خود را پیش ببرد و در آزادی به گناهان انباشته شود نیز همین می آید. به همین دلیل هم دانه ی جدا شده از درخت، حوا است و مرد زن شده. چون به واقع خدایی است که همچون تهاموت، به جهان مادی فی نفسه تبدیل شده است. با تن دادن به جسمانیت، فرد از وجود لنفسه به وجود فی نفسه عقبگرد میکند و فقط با نخنما شدن در اثر گنهکاری، میتواند لغیره باشد یعنی شایسته ی توجه وجودهای لغیره شود هرچند این نخنما شدن او را در معرض خطر دائم قرار میدهد. ارتباط این بحث فلسفی با بنیاد اسطوره ایش باید پیش از دنیای مدرن و در رساله های بنیادین فراماسونری از مرکز مذهبی فعالیت های تمپلارها در قبرس آمده باشد. درآنجا خدای زن شده را میشناسیم: آفرودیت قبرسی الهه ی مقدس تمپلارها درست مثل "ایلانی" نخست هویت یک خدای مردگان را داشته است: "رشف-مکال" که به مانند اینانای بین النهرینی با شیران مرتبط است. او تحت عنوان مکال، خدای "بت شان" (بیسان کنونی در شمال اسرائیل) است. بت شان یعنی خانه ی شان، و شان مخفف شعان تلفظ دیگر نام "شاهان" یا "شاخان" از خدایان بین النهرینی است که مکال نیز باید همو باشد. شاهان در دوره ی متاخر با مار تطبیق میشد بخصوص ازآنرو که برعکس کردن الفبای نامش نزدیک به لغت نحاش یعنی مار خواهد شد. اما در ابتدا مترادف با شیر (اسد) بود. اتفاقا مکال را با تصویر شیری که ستاره ای را حمل میکند نشان میدادند. به گفته ی هلن کانتور، تشبیه ستاره به شیر، انگاره ی رایجی در خاورمیانه، افغانستان، روسیه ی جنوبی و یونان بوده و بر یادآور بودن انوار ستاره به یال شیر نر استوار بوده است. اتفاقا رشف یا رشپ که عنوان دیگر مکال است به "رشبو" عنوان نرگال خدای شیرشکل برمیگردد بخصوص وقتی با گیر یا گیرا روح آسیبرسان تطبیق میشود و "گیر" خود در لغت به معنی شیر است. بنابراین مکال –به معنی درنده ی مهیب- باید لقبی برای نرگال باشد. نرگال فرمانروای آرولا یعنی دوزخ بود و تموز نیز "ارباب آرولا" خوانده شده است. نرگال، با شمش خدای خورشید نیز تطبیق میشد و تصور میشد در هجدهم ماه تموز به جهان زیرین هبوط کرده است. "خاموش" عنوان دیگر نرگال، باید با "چموش" تلفظ دیگر نام "شمش" خدای خورشید مرتبط باشد. اما نرگال در موقعیت جدیدش در دوزخ، ارباب تاریکی بود و به سبب ارتباط همزمان با نور و تاریکی، خدای دوگانه یا دوشکل خوانده میشد. این عنوان برای "مسلمتائه آ" نیز به کار میرفت. در بعضی جاها این دو، دو جن بیابانی مسئول تاریکی و عامل زوال ماه تلقی شدند. باز یکی از عناوین مربوط به تطبیق نرگال با گیرا، "گیر اونو گال" است که نه فقط برای نرگال، بلکه برای "لوگال مسلم" نیز به کار رفته است. لغت "مسلم"، صفتی بوده که هم برای نرگال به کار رفته هم برای تموز و هم برای بعل راس الشمرا. پرستشگاه مرکزی نرگال، شهر کوثا در عراق بود که محل دروازه ی قلمرو انسانها به قلمرو دوزخ دانسته میشد و نامش گاهی مترادف دوزخ به کار میرفت. بنا بر تفاسیر یهودی کتاب دوم پادشاهان، سارگون شاه آشوریان، کوثایی ها را به قلمرو یهودی سامره کوچ داد و گروهی از آنها در "بت شان" ساکن شدند و آنجا را نیز همچون کوثا دروازه ی جهان زیرین خواندند. ازاینرو است که بت شان به نام های "بت شئول"، "بت شائول" و "بت شعال" یعنی خانه ی دوزخ نیز خوانده میشود. نرگال به سبب این که پادشاه مردگان بود، عاشق جنگ و خونریزی بود و در مقام به راه اندازه ی جنگ های ویرانگر، "ایل بابا" و "زمامه" خوانده و در این حالت به شکل مردی با سر یک کرکس نشان داده میشد. دو شخصیت نورانی و تاریک نرگال، به ترتیب به طرف های پیروز و مغلوب جنگ فرافکنی میشدند و نرگال دراینجا به دو خدای شوقمانه و شومالیا در حمایت از هر دو طرف جنگ تقسیم میشد. عقاب که فرم جنگجوتر کرکس نرگال است، نماد پیروزمندان و فاتحان و البته پرنده ی نینورتا است که آلبرایت، او را جلوه ی فاتح و جنگجوی نرگال میپندارد. کرکس هایی که در زمان جنگ در آسمان میدان نبرد ظاهر میشدند، ملقب به "بن رشف" بودند و همین عنوان برای جرقه های آتش نیز به کار میرفت که به سبب خورشیدی بودن نرگال، مشخصه ی آتشین بودن دوزخ نیز بودند.:

“mekal: the god of beth-shan”: henry o. Thompson: leiden,brill: 1970: P102-3,117-127

بدین ترتیب شما اگر مذهب جنگ پرستی داشته باشید اگر از لغیره شکست بخورید مورد عنایت خدایید و اگر بر او فاتح شوید باز هم مورد عنایت خدایید. مثلا در بازتولید شیعی این سفسطه بازی، شما میتوانید در موقع پیروزی نزد ملتتان حضرت محمد باشید و وقت شکست امام حسین. شاید برای همین مسائل باشد که بیت المقدس پذیرفته شده، بیت المقدس کنعان است چون بیت شان هم بخشی از کنعان و اسرائیل کنونی بوده است. مشکل این اسرائیل است که فقط وقتی وجود نداشته باشد به درد میخورد. در صورت اخیر، یک قوم آواره ی یهود داریم که هر جای دنیا میروند مظلومند و تحت حمایت جنبه ی مظلومپرور خدا. ولی اگر خیلی آوارگیشان طول بکشد، جنبه ی غالب تقدس خود را از دست میدهد و بنابراین بلاخره یکجایی این آوارگی باید با بازگشت مظلومان به ارض مقدس و غالب آمدن آنها بر یک سری مظلوم مقدس بدبخت دیگر تمام شود. مشکل این اتفاق این است که بعد از این، یهودی های ظالم دیگر مظلوم نیستند و یک عالم مدعی جدید مظلومیت پیدا میشوند که قصد میکنند با غالب آمدن بر ظالمین زمانه، تجربه ی یهود را پیدا کنند بخصوص ازآنروکه شما نام بومیان بدبخت منعان را به نام یک قوم ظالم در تورات گذاشته اید "فلسطینی" تا یهودی ها هر بلایی سرشان می آورد حقشان باشد. حالا آنها و همه ی افراد مشابهشان هم ظالمند و هم مظلوم. پس مقدس ترند.

اتفاقا این دوگانه انگاری نیز در نسبت ارض موعود با کنعان یا اسرائیل کنونی نسبت مستقیم دارد. کنعان محل هجوم هیکسوس ها به مصر و مطرح شدن تاج سفید آنها در مقابل تاج سرخ قبلی است و سفید دراینجا به پیدایش سفیدپوستان در میان اعراب برمیگردد و این که در آن زمان بیشتر مردم سیاهپوست بودند. انسان سیاه با سنگ سیاه مقایسه میشد. سنگ سیاه، سنگ آسمانی از جنس خورشید بود که گاهی در زمان بروز لکه های خورشیدی، ماهیت سیاه خود را آشکار میکرد. پس زمین هم باید در زمان پدید آمدن از خورشید سیاه بوده باشد. خاک مصر هم سیاه بود و بنابراین خاک اصیلی محسوب میشد. این خاک، مایه ی سرسبزی مصر بود و کشور به افتخارش قبط یعنی سیاه نام داشت. انسان سیاه نیز باید همچون گیاهان از خاک سیاه پدید آمده باشد. پس انسان سفید، ماهیتی ماورائی دارد و باید از نسل موجودات فرازمینی باشد. یهودیان آنها را "ناظران" مینامند، عنوانی که هم با لغت نسر به معنی کرکس مرتبط است و هم با عنوان نصرانی که عرب ها در اشاره به مسیحیان به کار میطبردند. نام ناظران با قبیله ی عرب "بنی نظیر" نیز مرتبط است؛ قبیله ای که عاشر از اجداد یهودیان از آنها متولد شد. نام او مبنای مردم موسوم به اشعر و اشقر به معنی طبقه ی جنگجویانی شد که موسی به وجود آورد و ازاینرو جنگجویان را "عسکر" مینامند. "عسکری" یکی از عناوین شیر یهودا سمبل خاندان داود است. مادر انسان سیاه، زمین است و رنگ سودا به خاطر او دارای بار مادینگی است. ناظران نیز مادر سفید خودشان را دارند که موسوم به "نسرین" بوده است و لغت "بیدا" یا "بیضاء" به معنی سفیدرنگ به خاطرش بار مادینه حمل میکند. نام اخیر با عنوان "بدوی" برای اعراب ابتدایی مرتبط است. اما سفیدی یک عنصر نرینه هم دارد که نامش فرم مذکر سودا است: "سود" یعنی نمک. نمک سفید در زمین، بازمانده ی دریا بود که بدن تهاموت مادر نخستین تجسم میشد همچون ناظران مرد آمیزنده با زنان سیاه که بازمانده ی مادرشان بودند. لغت سود، با لغات "صوت" و "صدا" مرتبط است: کلماتی که نشاندهنده ی وجود چیزی هستند بی این که لزوما دیده شود به کنایه از امر نادیدنی؛ مثل خدا که صدایش شنیده میشود ولی دیده نمیشود. لغات "سوت" و "ست" و "شیث" در اشاره به امر خدایی از آن آمده اند. ست به صورت "صدق" توسعه یافته و مبنای صادق و صدیق شده است. "اق" که به آن اضافه شده، فرم کنعانی "حک" و "حق" به معنی امر مورد تصدیق هستند که با اضافه شدن "م" سامی، "حکم" را ساخته اند که ریشه ی لغات "حکیم" و "خاخام" است. صادق و صادوق نام های سیاره ی مشتری هستند. خدای این سیاره چنانکه مدل یونانی-رومیش ژوپیتر نشان میدهد بیش از همه ی ناظران، علاقه مند به همبستر شدن با زنان زمینی و تولید فرزندان خدایی یا نفیلیم از آنها بود. مشتری، تشنه ی اعمال قدرت کردن بر همه بود و فعل dominate بدین معنی، از ریشه ی dom است که حروف اختصاری لقب deo optimo maximo (بالاترین بزرگترین خدا) برای ژوپیتر میباشند. مشتری ششمین سیاره ی آسمان تلقی میشد و کلمه ی "سدس" به معنی ششمین باید نام از او داشته باشد. موقعیت او موقعیت پادشاه است و در طبقه بندی خاص ستارگان جای میگیرد که گفته شده توسط عربی به نام "سیار" –یعنی مسافر- ساخته شده و تمام منطقه ی مدیترانه را تحت الشعاع خود قرار داده است. در این طبقه بندی، 7سیاره ی مقدس داریم با این مشخصات:

1-آپولو: خورشید: خالق

2-دایانا: ماه: شکارچی

3-مرکوری: عطارد: پیغامبر

4-ونوس: زهره: مرد دوجنسه، پسر و فرشته

5-مارس: مریخ: اسرائیلی و کاهن جنگ افروز

6-ژوپیتر: مشتری: پدر و حکمران

7-ساتورن: امر پنهانی و جهان ورای جهان مادی

زهره همان سیاره ای است که در مسیحیت با شیطان تطبیق شده است. چون دوگانگی ای را که مشتری با نشستن به تخت ساتورن از بین برده به شکل دوگانگی در واحد بازتاب میدهد و یگانگی فرمان شاه را زیر سوال میبرد. دوگانگی در واحد فقط وقتی که در اراده ی شاه باشد مجاز است و همچون مجامعت سرورانه ی ژوپیتر با زنان بروز میکند که باید جایی هم تمام شود. ستاره ی 6پر داود همین را نشان میدهد: مثلثی از بالا به نشانه ی مردانگی، در مثلثی از پایین به نشانه ی زنانگی فرو میرود. کلمه ی بعل که به طور کلی به معنی ارباب است مختص ژوپیتر یا مشتری شده و همین کلمه در گفتار خانوادگی، در وصف "ابا" یا پدر به کار میرود. از قدیم یکی از کلمات مترادف با بعل، "گال" بود که در عربی معنی ذهن پیدا کرده است. در دنیای نفیلیم، تنها ذهن موجود، تنها بعل موجود است و بقیه فقط "ناظر"ند.:

“experts from the murder of reality”: pierre sabak: parts 6,7,11

اما این یگانگی به ضد خود تبدیل شد وقتی اشراف خدا تبار، برای باز کردن راه اعمال سلطه ی ژوپیتروار خود، از شر اخلاق خلاص شدند و با انکار جاودانگی روح و بنابراین خود روح در باز گذاشتن دست سربازان جنایتکارشان در سراسر جهان، دوگانگی را حتی در همان حدی که تبار خدایی خودشان را ثابت کند از بین بردند. این چنین جهان مادی که تا به حال عرصه ی نبرد روح و ماده بود، تک بعدی یعنی فقط مادی شد و ماده (ماتر) یکتنه بار خلقت را حمل کرد همانطورکه داروینیسم چنین داعیه نمود. اما این کار، به معنی خدا شدن همه ی مردم بود و به مارکسیسم اعتبار داد تا آن حد که مارکسیسم پس از مدتی برای تقویت خود، به وحدت وجود اسپینوزا اعتبار داد و آن را موید تکامل داروینی و مرحله به مرحله ی جامعه در تعالیم مارکس خواند. درحالیکه این تن دادن به ماوراء الطبیعه ی اسپینوزایی، در قرن 19 بسیار مخفی بود، در قرن بیستم و توسط کسانی چون اریش فروم،لویی آلتوسر، اتیین بالیبار، ژیل دلوز، فیلیکس گاتاری، آنتونیو نگری، مایکل هارت، پی یر ماشری، وارن مونتاگ، هاسانا شارپ، و تد استولزه به صراحت بیان شد. اریش فروم که یک روانکاو متاثر از مارکسیسم بود در کتاب "برداشت مارکس از انسان" (1961) حتی از تاثیرپذیری مستقیم خود مارکس از اسپینوزا سخن گفت. مارکسیسم در قبل از انقلاب، بر جهانبینی ایرانی تاثیر بسزایی گذاشت و البته در مورد ایران قائل به تکرار تجربه ی کافر شدن دسته جمعی مردم با یک حکومت آخوندی به مدل کلیسای قرون وسطای اروپا برای تکرار تغییر مرحله ی اروپایی در ایران بود. البته تاثیر این روند در ایران فعلا فقط در تصدیق آخوندها توسط مردم عادی با دزدیدن موقعیت مقدس آنها بوده است بی این که هیچ سرمایه داری مولدی از نوع اروپاییش به وجود آید. یا همه ی مردم دنیا کاملا شبیه هم نیستند یا این که خدایی که الان تبدیل به ماتریالیسم شده است عاشق کمدی سیاه است به شرطی که خودش هم نداند آخر این کمدی سیاه چه میشود.

بنابراین قطعا یک راه سوم وجود دارد که اشراف هنوز خدای قادر و دومینانت باشند بی آن که خدایی مردم زیر سوال برود. آن این است که مردم خدا هستند چون نیروی خدایی درونشان آنها را به اطاعت از اوامر خدایی اشراف وا میدارد و با سر سپردن به رسانه این موضوع را اثبات میکنند. هر اشرافی ای که خدایی تر باشد در وا داشتن مردم به اطاعت از خود موفق تر است چون شم خدا جویی مردم اشتباه نمیکند. برای این کار، باید تمام خصوصیات غیر خدایی از آدمیزاد زدوده شوند. افسانه نیز همین را نشان میدهد. لغت یونانی برای عامل به جریان افتادن صفات به ارث رسیده از مردم پیشین به مردم وقت، هورمون است. این کلمه از "هرمون" می آید: کوه اساطیری که ناظران بر آن فرود آمدند و با زنان زمینی آمیختند. نسل آنان نفیلیم بودند: از نافول به معنی زوال یافته. [مقایسه شود با نفله در فارسی]. ولی این زوال میتوانست به معنی زوال خصوصیات خاص انسانی و نسل قبلی بشر نیز باشد چون نسل نفیلیم نسل حکمرانان بود. هرمون از "هرم" می آید کلمه ای که برای ساختمان های مشهور قبط egypt به کار میرود و علت اصلی لزوم مهاجرت یهودیان از مصر با مفهوم قبط اهرام، این است که یهودیت اولین شورش علیه پادشاهی نخستین و اصل مصریش باشد. لغت هرم، از اضافه شدن "م" تعریف سامی به لغت پیشین "حرا" به معنی کوه می آید و از اضافه کردن "ال" به معنی خدا به آن، لغت "حرمله" را ساخته اند که هم به معنی مردم خدایی کوهستان و هم به معنی مردم معابد مشرکان است. حرمله مارپرست و مبنای گسترش اعمال ناپسندی بودند که به نامشان "حرام" یا دارای "حرمت" خوانده شدند. آنها فرم ناشاه نفیلیم دیگری بودند که اناکیم یا آنوناکی ها خوانده میشدند و لباس اشراف بر تن داشتند. لغت "عناقی" که از تلفظ های عربی "آنوناکی" است به معنی "خالص" و "اصیل" است. "النقل" یعنی داستان عناقی ها را "نقالان" میگفتند که از نسل همانان بودند. در اروپا کلمات nikel مترادف با گوبلین یا جن، nixes یا پری آبی، و knucker یعنی اژدها، از کلمه ی مزبور می آیند. مبنای حکومت آناکیم دانش بود و "عقد" به معنی دانش، با نام پادشاهی افسانه ای "آکد" مرتبط است که زبانش از ریشه های زبان هالی کلدانی و عربی و آرامی شمرده شده است. پادشاهان موجود این تمدن به سبب نسب بردن از ناظران، "شطنه" یا شیطانی یعنی از نسل ست و سود خوانده میشدند و این کلمه مبنای لغت عبری "شلتون" به معنی حکومت و دولت است. پادشاهان میتوانند بعضی چیزهای خدایی را به نفع چیزهای خدایی دیگر از بین ببرند. دراینجا باید توجه کنیم که به همان اندازه ی هورمون، هارمونی به معنی نظم نیز از هرمون می آید. آن را میتوانید با نام آرمونی مقایسه کنید: پسر داود که داود او را برای بخشایش گناهان پدرزنش شائول قربانی کرد. آرمونی به معنی نجار است و قابل مقایسه است با عیسای نجار که پدرانش یهودیت و دولت روم، او را برای بخشایش گناهان قوم قربانی کردند. نجار معنی خالق را دارد و تقریبا مترادف است با "عمار" یعنی سازنده. کلمات "امیر" یعنی فرمانروا، "قمر" یعنی ماه، "کومر" یعنی کاهن، و نام قوم "آموری" در سوریه با "عمر" فعل این کلمه مرتبطند. مصدر آن "عمران" است: کلمه ای که آخناتون آن را در نامیدن خدایش "آتون" استفاده میکرد. آخناتون ملقب به "امین الدعب" بود. دعب به معنی کفتار است. جالب این که هارون برادر موسی نیز با دختر یک اشرافی به نام "امین الدعب" ازدواج کرده بود. اسم این دختر، الیشبا بود که میتوان آن را هم به ستاره ی خدایی و هم به خدایان هفتگانه معنی کرد که ترکیب هر دو معنی با زنانگی، او را مترادف صورت فلکی ثریا یا هفت خواهران کرده است. این 7خواهر مورد تعقیب صورت فلکی "جبار" قرار گرفته بودند و به خاطر مونث کردن "سبع" یا عدد 7، سبت نیز هستند که آیین یهودیان برای خدایشان با نام مشابه صبایوت است. گبور یا جبار در زبان سامریان یعنی غول، و این دلیل غول پنداشتن نفیلیم است چون گبوریم یا جباران، یکی دیگر از عناوین نفیلیم است. در مصر، صورت فلکی جبار با هورس تطبیق میشد که به نبرد با برادرش ست برخاسته و درصدد نابود کردن میراث او بود. این قابل مقایسه با مقابله ی یهودیت با جباران بود درحالیکه خودش فقط یک جباریت فروکاسته و سانسورشده بیش نبود که فامیلیش با جباریت پیشین تفاوت زیادی با فامیلی هورس و ست ندارد. در این مورد باید توجه کنیم که مطابق برخی روایات، اسحاق جد نخستین قبایل یهودی، نه از نسل ابراهیم بلکه حاصل تجاوز ابی ملک پسر ملکی صدق، به ساره همسر ابراهیم است. بنابراین حداقل گروهی از یهودیان –که میتوان جایگاه اجتماعیشان را حدس زد- خود را از نسل صدق (صادق یا مشتری) و بنابراین از نفیلیم تلقی میکرده اند:

Ibid: parts 9,10

اگر حاملان یهودیت وارث امین الدعب یعنی "مورد اعتماد کفتار" هستند به خاطر آن است که خدایشان مثل کفتار، مرگ و جسد را دوست دارد و مثل تخم حوا از آن تغذیه میکند. در متن بالا با جسد نظم و سازندگی روبروییم: چیزهایی که جنگ، آنها را خراب میکند. عیسی به جای سازندگی مقدس است چون یهودیت و رومی گری و البته برایندشان که تمدن نوین است از جسد آن تغذیه میکنند و برای همین هم مقدسش میدارند و مسیحیان در عشای ربانی، با خوردن نان و شراب به جای گوشت و خون مسیح، جسد بودن او را تایید میکنند. همانطورکه دیدیم آنچه که از این جسد رشد میکند شلتون است لغتی که شاید در درجه ی اول برای شما آشنا نیاید. ولی یادآوری میکنم این کلمه اصل عبری کلمه ی "سلطان" به معنی قدرت است که کلمات سلطه، تسلط، مسلط، سلطنت و مانند آنها همه از آن ریشه گرفته اند. یک ضرب المثل عربی هست که میگوید: «شهوت السلطان اشد من شهوت الشراب» یعنی حرص به قدرت، بدتر و خطرناک تر از حرص به شراب است. نکته ی جالب این است که در تاریخ حکومت های ترک در خاورمیانه و آسیای مرکزی و شمال افریقا، ما این کلمه را همواره نه در مقام مصدر، بلکه روی نام افراد شنیده ایم و پادشاهان بوده اند که سلطان نامیده شده اند چون آنها خدای مجسد بوده اند و همه چیز تمدنشان به نام آنها نوشته شده است. برای همین است که در چند صد سال اخیر، بیشتر مردم از این که غلط های زیادی مرتکب شوند و همه به نام پادشاه و مذهبش نوشته شوند ابایی نداشتند. در این جهان نادان پرور، مردم به این خاطر به حاکمانشان فحش میدهند که به وجود حاکمان فاسد و مستبد برای پنهان کردن عیوب خود نیاز دارند. ایران هم از این قضیه مبرا نیست و به همین دلیل است که اکنون به نظر میرسد خدایان ایرانی ها اشرافی در بیرون از ایرانند یعنی همالن هایی که بهتر کار رسانه ای میکنند.