شیطان با نقاب کامپیوتر: کدام گذشته را سیاست نوستالژیک میکند؟!: قسمت دوم

تالیف: پویا جفاکش

بعد از این طی مراحل، شما در یک دوراهی گیر میکنید. چون از یک طرف، ظاهرا پایان حضور موجودات ماوراء الطبیعی در زندگی شخصی به معنی آغاز تفکر با لحظه ی خوردن حوا از میوه ی ممنوعه ی دانش است و از طرف دیگر، این، لحظه ی سرپیچی از خدا –انلیل یا یهوه- و رفتن تحت اختیار امر شیاطین است. اگر شمای نوعی سیاستمدار باشید این تناقض حداقل در مسائل کاری که نه فقط مزاحم کارتان نیست بلکه به نفع شما است چون با آدم هایی به زیادی جمعیت یک ملت سر و کار دارید و برای انواع سلیقه ها برنامه میچینید. پس در حالی که علم باوران عقل گرا را که به دوری از باور به خدایان و شیاطین سوق میدهید در زندگی عوام خرافی، شیاطین را برتری میدهید و این امری است که در دستور کار رسانه قرار گرفته است. خدا هنوز دشمن عقل و دشمن انسان وانمود میشود، منتها از رهگذر بازآفرینی مداوم همان تصویر قرون وسطای سیاهی که قبل از رنسانس تخیل شده باشد، منتها به صورت جوامع محلی خیالی در غرب و بازآفرینی نسخه های واقعی از آنها در ممالک غیر اروپایی در شرق برای اثبات این که چنین حدی از سیطره دادن ظلم و تباهی به نام خدا ممکن است. رامین شریف زاده در مقاله ای به نام «شیطان گرایی در گریز از تحکم دین داران» در شماره ی هشتم مجله ی «بهار جاودانه» (اردیبهشت ماه 1398) نمونه های دراماتیکی از تشویق میل به شیاطین و جادوگری در واکنش به دینداران ظالم فاسد را برمیشمرد:

«سریال SALEM برگرفته از وقایعی است که در قرن هفدهم در شهر سیلم ماساچوست اتفاق افتاده است. دوره ای که به محاکمه و کشتن جادوگران معروف بود. این وقایع تاریخی، دستمایه ی شبکه ی WGN برای تولید سریالی به نام SALEM در سه فصل شده است. داستان از جایی آغاز میشود که شخصی به نام ایزاک به جرم ارتباط نامشروع با یک زن، محکوم به تحمل شلاق شده و بر اساس رسوم آنجا، داغ بر پیشانی او گذاشته میشود. جان آلدن فرزند یکی از نخستین مهاجرانی که پا به سیلم گذاشته، دلباخته ی دختری به نام مری میشود. مری از جان باردار است؛ اما در این مورد چیزی به او نگفته است. جان به جنگ اعزام میشود. درحالیکه او به مری قول داده تا بعد از یک سال برگردد، بازگشت او هفت سال به تعویق می افتد. مری که گمان کرده جان در جنگ کشته شده است، به همسری جورج سیبلی قاضی شهر که مرد ستمگر و مستبدی است درمی آید. مری برای نجات جان فرزند خود و فرار از اتهام رابطه ی نامشروع با جان، فرزند خود را به شیطان میسپارد و خود به گروه جادوگران میپیوندد. در اندک زمانی، مری توسط قدرتی که از جادو به دست آورده است، اراده ی همسر خود، جورج سیبلی را که پیش از این، از مبارزان سرسخت جادوگران در شهر بود، به دست میگیرد. حال شهر و مردم آن بدون آن که بدانند توسط جادوگران کنترل و اداره میشوند. جان الدن که به تازگی به شهر بازگشته و جادو و جادوگری را خرافات میداند، به مرور زمان چیزهایی میبیند که موجب میشود سردمدار مبارزه با جادوگران شود. نمایش خشونت بیش از حد افرادی که به نام دین و اعتقادات مذهبی، مردم شهر را مورد شکنجه و آزار قرار میدهند، از نکات برجسته ی سریال است. این در حالی است که گروندگان به جادوگری و تبعیت از شیطان که آمار آنان هر لحظه در حال افزایش است، عمدتا از میان زنان و مردان جوان و بی بضاعتی است که به دلیل ناتوانی در احقاق حقوق خود مورد ظلم و خشونت قرار میگیرند؛ به عنوان مثال، تیتوبا ندیمه ی مری در اعترافات خود به اینکریس متر، کشیش مشهور شهر که فردی خشن و سنگدل است، به این موضوع اشاره میکند که چگونه چند سرباز، خانواده ی او را بیرحمانه به قتل رسانده و او را از همان دوران کودکی به عنوان برده فروخته اند و او در طول زندگی خود، چیزی جز اسارت و بردگی را تجربه نکرده و هرگز طعم آزادی را نچشیده است. این موضوع، دلیل قانع کننده ای برای تیتوبا بود تا با پیوستن به حلقه ی جادوگران و شیاطین، انتقام خود را از جامعه و ستمگران بستاند. مرسی، تنها دختر کشیش پیری که عزلت نشینی اختیار کرده است، به همراه گروهی از همسالان خود که هر یک به نحوی تحت ستم جامعه و والدین خود از قبیل ازدواج اجباری یا کار در فاحشه خانه ها قرار گرفته اند، به حلقه ی جادوگران پیوسته و تلاش میکنند تا از والدین ستمکار خود و مردان شهوترانی که به آنان به چشم کالای مصرفی مینگرند، انتقام سختی بگیرند. کشیش کاتن متر، فرزند اینکریس متر، کشیش جوانی که در ابتدا بنا بر تعلیمات پدر خود، تنها راه نجات شهر را در مبارزه با جادوگران و شیاطین شهر یافته و از هیچ خشونتی فروگزار نمیکند، آرام آرام به خیانت پدر خود، جورج سیبلی و سایر مردمی که به نام مبارزه با جادوگری، به ستم و ظلم مشغول هستند، پی برده و در باورهای خود تجدید نظر میکند. چند سال بعد، شیطان در جسم فرزند مری سیبلی حلول می یابد و به جادوگران نوید برپایی اریکه ی سلطنت خود در آینده ای نه چندان دور را میدهد. شیطان در گفت و گو با کاتن متر ادعا میکند که در طول تاریخ بشریت همواره به فکر انسان ها بوده و از زجر و ستمی که بر آنان میرفته، محزون و اندوهگین بوده است. او مریدان خداوند را عامل ستم به مردم مستضعف جهان میداند. از همین رو تلاش دارد تا انسان را به جایگاه واقعی خود برگرداند.

سریال "پنی دردفول" سریالی محصول شو تایم است که جان کوگال، آن را کارگردانی میکند. پنی دردفول، لقب کمیک بوک های ترسناک انگلیسی قرن نوزدهم بود که با حجم کم و به صورت دنباله دار منتشر و جزو ادبیات عامه پسند شمرده میشدند. سریال PENNY DREADFUL محلی برای گرد آمدن شخصیت های مشهور ادبیات وحشت در شهر لندن در قرن نوزدهم است؛ جایی که رازهای سر به مهر فراوانی در دل دارد. از همان آغاز سریال، صحبت از موجوداتی است که دختر سر مالکوم موری، مکتشف مشهور انگلیسی را ربوده اند. سر مالکوم تلاش دارد تا به همراه چند تن از متخصصینی که هر یک در زمینه ای مهارت دارند، دخترش را از چنگال موجود موهومی که او را دراکولا مینامند، نجات دهد. تماشاگر در سراسر سریال با دنیای بیرحم و پر از فریب و دسیسه ای روبرو است که در پس هر یک از شخصیت ها خوابیده است. اتان چندلر، هفت تیر کش مشهوری که هم اکنون در یک سیرک مشغول به کار است، اولین کسی است که به گروه سر مالکوم موری و ونسا آیوز، زن جوانی که رابطه ی عجیبی با موجودات اهریمنی دارد میپیوندد. ایتان چندلر یا همان گرگ-خدا، گرگینه ای است که در افسانه های غربی همواره از او به عنوان یک موجود خونخوار و بیرحم یاد میشود که در کمال قساوت و سنگدلی، انسان ها را میدرد و نابود میکند. اما در این سریال، برخلاف تصور تماشاگران، به موجودی تبدیل شده که به رغم تمام وسوسه های موجود، برای نجات نسل انسانها و خطرات مهیبی که پیش رو دارد، از جان خود میگذرد و به کمک سر مالکوم میشتابد. دکتر ویکتور فرانکنشتاین، خالق انسان که در داستان های ترسناک بسیار از او یاد کرده [اند] و مرده ها را با جراحی های عجیبش زنده میکرد نیزدر ادامه ی داستان به این گروه ملحق میشود و در انتها نیز دوریان گری، انسان مرموز، فناناپذیر و شهوتران به جمع آنها اضافه میشود. هرچه داستان جلوتر میرود، از کاراکترها رمزگشایی صورت میگیرد. ویکتور فرانکنشتاین در این سریال، پزشکی رمانتیک و عاشق پیشه به تصویر درآمده که در پس این احساسات، عقده های فروخفته و رازآمیزی نهفته است. او میخواهد مرگ را مغلوب کند؛ به همین دلیل، موجوداتی هیولامانند خلق کرده که از ارباب و خالقشان، فرانکنشتاین، حرف شنوی ندارند. برخلاف تصوری که پیش از این، در تولیدات سینمایی مرسوم بود، موجود خلق شده نه تنها موجود شیطان صفتی نیست، بلکه برخلاف ظاهر کریه المنظرش، مخلوقی است که برای یافتن گوهر وجودی انسان که همانا عشق و محبت خالصانه است، تلاش و تقلا میکند. این در حالی است که در مقابل، جامعه مملو از انسان هایی است که به رغم برخورداری از ظاهر آراسته و رفتارهای به ظاهر متمدنانه، بسیار خبیث، ستمگر و شیطان صفت هستند. لیلی فرانکنشتاین، دیگر مخلوق دکتر فرانکنشتاین نیز با هدف رفع ظلم و ستم از سر زنان لندن که قربانی شهوترانی مردان انگلیسی شده اند، به جنایت میپردازد. او خود، قربانی فقر و ستمی است که جامعه ی مردانه ی لندن به او تحمیل کرده است. لیلی داستان سارا، دخترش را برای دکتر فرانکنشتاین تعریف میکند که چگونه از سرما –درحالیکه خودش پس از کتک خوردن از مردی، بیهوش مانده است- یخ زده و به طرز دهشتناکی جان باخته است...

سریال سرگذشت ندیمه the handmaids taleیک درام امریکایی است که توسط بروس میلر، نویسنده و تهیه کننده ی امریکایی، ساخته شده است. داستان این مجموعه ی تلویزیونی، اقتباسی از رمانی مشهور به همین نام اثر مارگارت وود است که در سال 1985 به نگارش درآمده است. داستان سریال در امریکا اتفاق می افتد آنگاه که امریکا پس از یک جنگ داخلی، تحت تسلط یک گروه بنیادگرای به شدت مذهبی قرار گرفته که قوانینی بیرحمانه را علیه شهروندان به اجرا میگذارد. در این حکومت که "گیلاد" نامیده میشود، آزادی های فردی نابود شده و منتقدان و مخالفان به سرعت کشته یا زندانی میشوند. حکومت، همه ی نظام های اجتماعی را تغییر میدهد. در این حکومت جدید، مردم شامل طبقه بندی های خاصی میشوند. زنان حق کار کردن، خواندن و نوشتن ندارند و حضور آنها در اجتماع به شدت سرکوب میشود. آنها باید تمامی تمرکزشان را بر پرورش نسل بعد بگذارند. زنان بارور جمع آوری میشوند و در یک مرکز آموزش میبینند تا برای فرزندآوری آماده شوند. ازآنجاکه کشور بر اثر بیماری های واگیردار و بحران های زست محیطی، دچار بحران نازایی زنان قرار گرفته است، زنان بارور شناسایی شده و برای زاد و ولد به عنوان ندیمه به خانه ی سیاستمداران و قدرتمداران فرستاده میشوند. الیزابت ماس، که اسم واقعی اش "جون" است، ازجمله زنانی است که به برده ی رهبران دولت جدید تبدیل شده است. او که پیش از این به عنوان ویراستار با همسر و دختر کوچکش زندگی شیرین و عاشقانه ای داشت، پس از روی کار آمدن دولت جدید به برده تبدیل شده و به عنوان ندیمه به منزل یکی از سران حکومت فرستاده میشود. زنان بعد از ندیمه شدن، اسم و شخصیت قبلیشان را از دست میدهند و اسم جدیدی میگیرند. اسم جدید جون، "آفرد" است. یعنی او به "فِرِد" فرمانده اش تعلق دارد. ندیمه ها لباس های بلند قرمز میپوشند و به ندرت حرف میزنند؛ چرا که هر کسی میتواند جاسوس دولت باشد. آفرد نمیداند دخترش کجا است. دقیقا نمیداند چه اتفاقی برای شوهرش افتاده است و تقریبا چیزی درباره ی وضعیت دنیای اطرافش نمیداند. او در حال زندگی کردن در یک کابوس واقعی است که هیچ بیدار شدنی از آن در کار نیست. سرگذشت ندیمه، روایتی از نابودی دموکراسی و آزاداندیشی در غرب است. سقوط اخلاقیات جامعه مصادف با پیدایش بنیادگرایی مذهبی در چارچوب یک حکومت توتالیتر است که درصدد سرکوب تفکرات مخالفان و سانسور آزادی بیان بر می آید. حکومتی مبتنی بر مسیحیت افراطی که نجات نوع بشر و مشکلات ناشی از فساد اخلاقی را در گرو عمل به آموزه ها و اندیشه های دینی میداند. در فیلم شاهد آن هستیم که عناصر حکومت، اعمالی را که مذهبی و آیینی میخوانند و ادعا میکنند که پیامبران الهی این رویه را پیش میگرفتند، چطور با سیاستمداری درآمیخته اند و همه چیز را در جهت منافع خود پیش میبرند. شاید بتوان شاه بیت سریال ندیمه را در دیالگوی پیدا کنیم که نقش اصلی سریال به زبان می آورد: "ما اتفاقات و تحرکات کوچکی را که میشنیدیم، جدی نگرفتیم و دیدیم که یک دفعه حکومت عوض شد و دیکتاتوری مذهبی، کشور را فرا گرفت. الان به شدت پشیمانیم که چرا همان موقع نفهمیدیم چه اتفاقی دارد می افتد و جلویش نایستادیم. حال وقت قیام زنان است."»

نویسنده ی مقاله بلافاصله بعد از مرقوم کردن آخرین جملات فوق، اینطور جمع بندی میکند:

«شکی نیست که غرب، دوران تلخی را پشت سر گذاشته است؛ دورانی که با نام دین و مذهب، هر گونه ستم و حقارتی را بر او تحمیل داشته است. امروزه نیز جهان شاهد افراط گرایی های دهشتناکی با نام دین و مذهب است. بروز دولت ها، حکومت ها و گروه های جنایتکاری که با نام دفاع یا گسترش مذهب و شریعت، هزاران هزار انسان را بدون کوچکترین ترحمی از بین برده اند، شرایط مناسبی را برای متفکران و اندیشمندان غرب فراهم ساخته تا با ادعای خطر بازگشت دین به عرصه ی سیاست، دین هراسی را گسترش دهند. تاریخ گواه آن است که بیشتر حکومت هایی که با نام دین بر مردم سلطه رانده اند، حکومت های سفاک و ظالمی بوده اند که با هر گونه مخافتی ولو در حد ابراز عقیده با شدت عمل برخورد میکردند. آنان بر این باور بودند که تنها درک صحیح از زندگی و آخرت، آن فهمی است که آنان ارائه کرده اند و سایرین در سیاهی مطلق به سر میبرند و خداوند، آنان را مامور کرده تا مردم را به سوی آن چیزی که از آن به روشنایی تعبیر میکنند، رهنمون سازند. صدها سال حکومت کلیسا بر مردم اروپا، حکومت هایی که در خلال جنگ های صلیبی در گوشه و کنار دنیا برپا میشدند، حکومت های بنی امیه-بنی عباس، عثمانی، حکومت صفویه، حکومت یهودیان در طول ادوار تاریخ تا هم اکنون که در فلسطین به سر میبرند، حکومت هایی که با نام بودا در آسیای صغیر، هند و چین شکل گرفت، همه و همه نمونه های بارزی از این واقعیت تلخ و اسفناک بشر است. به گفته ی محققان، آمار کشته شدگان جنگ های مذهبی که بیش از ده هزار در بیست قرن گذشته برآورد شده است، چندین برابر مجموع کشته شدگان جنگ های جهانی است.»

همانطورکه میبینید، تمام انتقادها متوجه مذهبیون شده است و نه شیطان پرستان و مروجان شیطان. دلیلش هم این است که این مجله همانطورکه اسمش نشان میدهد متعلق به بهاریون یعنی احمدی نژادی های پیرو اسفندیار رحیم مشایی بوده که جریانشان بعد از یک دوره سوگلی بودن در حکومت، ناگهان مغضوب شد و دارد انتقام خودش را از حکومت میگیرد و مردم را به قیام علیه ظالمان مذهبی تشویق میکند. دلیل انتخاب فیلم های بخصوصی در این لیست که در همه انتقام زنان مردصفت از مذهبیون و جامعه ی مردسالار برجسته شده و قید شعار انقلابی «قیام زنان» در دیالوگی از "سرگذشت ندیمه" همین است. شیطان گرایی و آزادی جنسی زنان بعینه با هم تلاقی کرده اند و به زبان استعاره اثبات میکنند که مسیری که بعدا به «زن، زندگی، آزادی» رسید، بخشی از یک معبر علاقه مند به جادوگری و شیطانپرستی است که هنوز به هویت خود اعتراف نکرده ولی برای چنین اعترافی زمینه چینی میکند. تاکید بر جوانان بی بضاعت در سریال "سیلم" نیز از همین رو است چون قرار است جوانان پرچمدار اتفاقات ایران باشند منتها از معبر آزادی جنسی کابالایی و جادوگری که خودشان هم ربطش را نمیدانند. پس بگذارید ببینیم از دید جادوگری، جنسیت چطور و بر چه اساسی با سنت تسویه حساب میکند.

همانطورکه میدانیم شعار آزادی جنسی با فروید برجسته شد. فروید علاقه ی زیادی به متون رمزی کابالا داشت و این رمزگرایی در کارهای شاگرد مورد علاقه اش کارل گوستاو یونگ بسیار آشکارتر هم شد. اما یونگ به دلیل زیر سوال بردن پان سکسوالیسم فروید، از جنبش او اخراج شد. یونگ درباره ی تاثیر مثبت حتمی عشق آزاد بر سلامت روان افراد مطمئن نبود. چون از روی برجسته کردن جنبه های مادینه و نرینه ی جهان در کابالا و تطبیقش با یین و یانگ چینی و البته امتحان انعکاس نتیجه در بیمارانش، به این نتیجه رسیده بود که هر مرد در روانش یک جنبه ی مادینه و هر زن در روانش یک جنبه ی نرینه دارد و هر کدام سعی میکنند این جنبه ی مخالف وجودشان را در انسانی بیرونی فرافکنی کنند و آن وقت هویت خودشان را از آن انسان بگیرند. درنتیجه مرد، از زنی که او را با خودش اشتباه گرفته است، انتظاراتی پیدا میکند که با واقعیت آن زن تطابق ندارد و زن هم به همان ترتیب درباره ی مرد اشتباه میکند. یونگ، جنبه ی زنانه ی مرد را انیما و جنبه ی مردانه ی زن را انیموس مینامید که از ریشه ی "انیم" به معنی جانبخشی است. این ریشه در کابالا و مردمحوری انباشته ی آن، معنی خودش را دارد. در برخی نحله های عرفانی، فرد انسان به سه بدن فیزیکی، ظریف و اعلی تقسیم میشود. بدن اعلی، روح است که از جهانی دیگر وارد بدن فیزیکی شده و طی تاثیراتی که از بر هم کنش آنها در محیط به وجود آمده است، یک بدن اثیری دیگر که بدن ظریف است پدید آمده است. بدن ظریف مانند بدن اعلی پس از مرگ و تجزیه ی بدن فیزیکی هنوز باقی است. با این تفاوت که درحالیکه روح به سرزمین اصلیش بازگشته است بدن ظریف، در همین دنیا میماند و حتی میتواند به صورت روح سرگردان فردیت یابد. معمولا بدن ظریف، در اجسام و در بدو امر در زمینی که بدن فیزیکی در آن دفن شده به جا میماند و با تغذیه و رشد گیاهان از آن به بدن گیاه، سپس جانور و درنهایت انسان منتقل میشود و آن وقت بر سه بدن میزبان جدیدش اثر میگذارد. دراینجا حافظه ی بدن اثیری انسان های قبلی وارد بدن میزبان جدید میشود و در روح و جسم ظریف او تغییراتی ایجاد میکند. حتی با ایجاد حافظه ی غیر طبیعی، باعث ایجاد عقیده به تناسخ روح شده است. در این حالت، آن به انیما نام میگیرد و با مینروا یا آتنا الهه ی یونانی-رومی برابر میگردد. آتنا از توی سر زئوس بیرون آمده و ازاینرو با حافظه مرتبط شده است. او یک الهه ی دوشیزه است ولی نه وقتی که با ارواح انسان های مختلف عجین شده باشد. بنابراین دستنخورده ترین انیما در خورده نشده ترین ماده یعنی تجهیزات فلزی و بخصوص الکترونیکی در انواع و اقسام ماشین ها یافت میشود. ماشین ها میتوانند تا دورانی که هنوز مدرنیته تثبیت نشده بود در خود جسم ظریف نهفته باشند و از طریق وسایلی مثل کامپیوتر، موبایل و اینترنتشان، میل به مقاومت یا طغیان در برابر وضع موجود را ایجاد کنند. به همین دلیل هم این وسایل، اسباب انتقال انواع تئوری های توطئه میشوند. وضع موجود برای مقابله در برابر این وضع، دو کار میکند: اولا اینترنت را از حجم عظیمی از اطلاعات راست و دروغ به نفع جریان مسلط پر میکند و ثانیا نظریات توطئه ای ایجاد میکند که به نفع جریان هایی در وضع موجود تمام شوند. اینطوری است که دونالد ترامپ هم به عنوان یک ابرمیلیاردر و هم به عنوان عضوی از حزب جمهوریخواه امریکا که مظهر تمام عیار وضع موجود است، از طریق تئوری های توطئه به کاخ سفید راه پیدا میکند.:

“transmigration of the soul: ancient cult initiation rites”: FELIX NOILLE: STOLEN HISTORY: 1/5/2020

توجه کنید که کابالا و جادوگران، با تز عرفانی «انسان، کیهان کوچک است» کار میکنند و هرآنچه در کیهان بزرگ اتفاق می افتد در کیهان کوچک یعنی فرد انسانی تکرار میشود. پس اگر قرار است تمام اجسام ظریف به جا مانده از عصر پیشین نوسازی شوند، مابه ازای انسانیشان یعنی زن ها نیز باید نوسازی شوند و حتی المقدور از دوشیزه بودن همچون آتنا فاصله بگیرند و با مجامعت با ارواح انسان های مغزشویی شده و مدرن شده، به حافظه های جدید به نفع وضع موجود، مجهز شوند. دراینجا اتفاقا به نظر میرسد حقیقت وارونه است و کیهان بزرگ دارد از روی کیهان کوچک بازسازی میشود. چون مادران تربیت کنندگان اصلی فرزندان هستند و اگر زن ها را از فرهنگشان بیزار کنید، نسل بعدی نیز ارتباطش را با فرهنگ خود از دست خواهد داد. بنابراین به روزسازی زن ها و به روزسازی ماشین ها دو شق یک حرکت واحدند درحالیکه تخیل سازان درباره ی ماشین ها خود لاف بازگشت به گذشته و جانشینی شیاطین با روبات ها و کامپیوترها را میزنند. پس باید ثابت شود که عصر ماشین، واقعا دشمن خدا است. به همین دلیل هم هست که در اروپا و امریکا از کشورهایی که مردمش سنتی ترند تصاویر ماشین ها و تکنولوژی روز مخابره نمیشود و به جایش بر محدودسازی زنان در این کشورها تاکید و حتی درباره اش اغراق میشود.

درحالیکه برای دوره های قدیم، این تحرکات، استوار بر حذف هرچه بیشتر گذشته است در مورد دوره های جدیدتر، بسته به شرایط کشورها و ادیان جوامع، روی برخی عناصر تاکید و زیاده گویی میشود و بعضی عناصر دیگر، کمرنگ و حتی سانسور میشود. این کار، بر اساس عملکردهای طبیعی خود افراد جامعه انجام میگیرد و درنتیجه طبیعی جلوه میکند و ما میتوانیم مشابهات عمومیش را در تحقیقات خانم کریستین باچو استاد روانشناسی از کالج LEMOYNE در مورد نوستالژی و چگونگی یادآوری گذشته دریابیم. بخشی از گفتگوی دکتر باچو باKaitlin Lunaدر قسمت نود و سوم Speaking of Psychologyتا حدودی موضوع را روشن میکند.:


لونا: شما توضیح دادید که دو نوع نوستالژی وجود دارد. یک مورد شخصی و تاریخی وجود دارد که ما به تازگی به آن دست زدیم. میشه توضیح بدید هر کدوم چیه؟

باچو: در واقع امروزه، بسیاری از مردم استدلال می‌کنند که انواع نوستالژی‌ها حتی بیشتر است، اما وقتی برای اولین بار در اواسط دهه ی 1990 شروع به جمع‌آوری شواهد تجربی کردم، می‌دانستم که فهرست دیگری وجود دارد که توسط روانشناس به نام هالبروک جمع آوری شده است. آن یکی حاوی مواردی بود که در طول سال ها بیشتر به سمت تاریخ و جامعه گرایش داشت. این نوعی است که من از آن به عنوان نوستالژی تاریخی یاد می کنم. شواهد نشان می‌دهد که شخصی که نوستالژی تاریخی را تجربه می‌کند، ممکن است حتی به زمان‌هایی در تاریخ که قبل از تولد خودش است وابستگی عاطفی داشته باشد یا حسرت آن را داشته باشد. این با نوستالژی شخصی بسیار متفاوت است. نوستالژی شخصی به این معنی است که شما در حسرت یا احساس خوبی نسبت به جنبه هایی از زندگی خود هستید که قبلاً در آن زندگی کرده اید و در حافظه ی خود ذخیره کرده اید. داده‌های اصلی من، در ابتدا، نشان داد که افراد می‌توانند بسیاری از یک نوع نوستالژی را تجربه کنند و شاید نه نوع دیگر. آنها پدیده های نسبتاً غیر همبسته یا مستقلی هستند. آنها یک چیز نیستند.

لونا: تحقیقات شما نشان داده است که نوستالژی می‌تواند یک نیروی تثبیت‌کننده باشد و در زمان‌های تغییر و گذار به ما آرامش دهد. ممکن است کمی بیشتر توضیح دهید؟

باچو: بله، تغییر میدهد، چه تغییر خوب باشد چه تغییر منفی. می دانیم که استرس زا است. درک تغییر بسیار دشوار است، زیرا به نوعی، در سطح روانی بسیار عمیق، تغییر ما را تهدید می کند. این کمی ترسناک است زیرا ما 100٪ مطمئن نیستیم که بتوانیم آن را کنترل کنیم. یکی از مهمترین جنبه های یک انسان سالم این است که این حس را داشته باشید که کنترل امور را در دست دارید. وقتی همه چیز شروع به تغییر می کند، چه بسیار اساسی، مانند رویدادهای مهم زندگی یک فرد، ازدواج یا طلاق، شروع یک شغل جدید، بازگشت به مدرسه یا فارغ التحصیلی از مدرسه، داشتن حس نوستالژیک نسبت به گذشته باعث آرامش می شود. به ما یادآوری می کند که اگرچه نمی دانیم آینده قرار است چه چیزی را به همراه داشته باشد، اما آنچه می دانیم این است که می دانیم چه کسی بوده ایم و واقعاً چه کسی هستیم. این یک احساس بسیار آرامش بخش است. همچنین خاطرات زمان هایی را که بدون قید و شرط پذیرفته شدیم و دوست داشتیم را تحریک می کند. این پدیده ی بسیار آرامش‌بخشی است، زیرا می‌دانیم زمانی در زندگی وجود داشت که مجبور نبودیم عشق خود را به دست بیاوریم، یا لیاقت آن را نداشتیم زیرا مقدار مشخصی پول به دست آورده‌ایم یا در مکان خاصی موفق بودیم. به عنوان مثال والدین یا خواهر و برادر یا دوستانمان ما را بدون قید و شرط دوست داشتند. زمانی که در زندگی شخصی خود دچار هر نوع آشفتگی می شویم، این احساس فوق العاده آرامش بخش است.

لونا: همانطور که اشاره کردید، وقتی در حال گذراندن یک تجربه ی سخت یا تغییر جدید هستید، ممکن است به خاطرات گذشته زیاد فکر کنید، آیا این درست است؟

باچو: قطعا. به عنوان مثال، بسیاری از مردم به شما خواهند گفت که اگر در یک مراسم بزرگ، فارغ التحصیلی، عروسی، جشن تعمید یک نوزاد باشند، اغلب اتفاقی که در حال رخ دادن است این است که تمام خاطرات نوستالژیکی که به آنها می‌رسد در ذهنشان هجوم می‌آورد. مربوط به این وضعیت باشد. وقتی والدینی در بین تماشاچیان نشسته اند و فارغ التحصیل شدن فرزندشان را تماشا می کنند، نمی توانند به یاد بیاورند که آن کودک چه زمانی کوچک بود و برای پوشیدن کفش هایش به کمک نیاز داشت و به این فکر می کردند که آن شخص چقدر در زندگی پیشرفت کرده است. نوستالژی به نوعی مانند اندازه گیری است. این روشی است که ما چیزها را پیگیری می کنیم، پیشرفت را در طول زندگی، نه فقط برای خود، بلکه حتی برای سایر افرادی که به آنها بسیار وابسته هستیم، زیر نظر می گیریم.

لونا: می‌خواهم آن را کمی از سوی دیگر ورق بزنم و در مورد فضای سیاسی امروز که بسیاری از مردم در آرزوی بازگشت به «روزهای خوب گذشته» در ایالات متحده هستند صحبت کنم. این به شما به عنوان یک پژوهشگر نوستالژی چه می گوید؟

باچو: چند چیز را به من می گوید. اول از همه، افراد مختلف به دلایل مختلف چنین حس آرزوی روزهای خوب گذشته را دارند. فرض کنید، فردی که به اندازه ی کافی بزرگ است که مثلاً دهه ی 1950 را گذرانده باشد، ممکن است در واقع یک نوستالژی شخصی را تجربه کند، زیرا به یاد می آورد که خود و خانواده اش تعطیلات را جشن می گرفتند، یا مدرسه رفتن در آن چگونه بود. اواسط دهه ی 1950 این پدیده برای یک فرد جوان تر، به عنوان مثال، یکی از اعضای نسل هزاره بسیار بسیار متفاوت خواهد بود. برای آنها، این یک نوستالژی شخصی نیست، بلکه تاریخی است. در تحقیقات من، نوستالژی تاریخی نشان می دهد که به احتمال زیاد ناشی از نارضایتی از زمان حال است. اگر مردم به هر دلیلی از وضعیت امروز ناراضی باشند، احتمالاً در آن زمان این حس را تجربه می کنند که اوضاع در گذشته بهتر بوده است. اینکه آنها تا چه اندازه باید از نظر آرزویشان پیش بروند، می تواند به میزان آگاهی آنها از تاریخ بستگی داشته باشد. برخی از این ها از طریق داستان های پدربزرگ و مادربزرگ و برخی از آن ها از طریق فیلم هایی که مردم تماشا می کنند یا حتی ادبیاتی که خوانده اند منتقل می شود. برای مثال، کسی می‌تواند شیفته ی دوره‌ای از تاریخ مانند روزهای ویکتوریایی شود، نه به این دلیل که آشکارا آن‌ها را گذرانده‌است، بلکه به این دلیل که در ادبیات و فیلم به نوعی رمانتیک و ایده‌آل شده‌اند. چنین پدیده‌ای با کسی که می‌گوید، فکر می‌کنم امروز زمان بسیار پر استرسی است، بسیار متفاوت است و وقتی بزرگ شدم، فکر می‌کنم استرس کمتری داشت. دلیل آن این است که خاطرات ما وفادار نیستند. آنها دقیق نیستند که اوضاع واقعاً چگونه بوده است. آنها برداشت های ما هستند از اینکه اوضاع در گذشته چگونه بوده است.

لونا: شما می خواهید کمی بیشتر بسط دهید. آیا فکر می‌کنید مردم دقیقاً روزهای خوب گذشته را به خاطر می‌آورند، زیرا ممکن است بسیاری از شما بگویند زندگی شما بدتر است، و این همان ایالات متحده است که از آن صحبت می‌کند، بدتر از 60 سال پیش است، در دهه ی 1950 زرق و برق‌آور است. این لحظه ی ایدئال در زمان احتمالاً در نمایشی مانند Leave It to Beaver یا چیزی شبیه به آن جاودانه شده است. وقتی به آن فکر می کنید، تجربه ی دهه ی 1950 برخی از مردم آمریکا احتمالاً شگفت انگیز بود، اما تجربه ی افراد دیگر در آن زمان احتمالاً وحشتناک بود.

لونا: من فکر می کنم سفیدپوستان آمریکایی دهه ی 1950 را به یک شکل تجربه کردند. رنگین پوستان آن را به شیوه ای کاملا متفاوت تجربه کردند. زنان آن را به گونه ای تجربه کردند، مردان به گونه ای دیگر. آیا می توانید کمی بیشتر در مورد آن صحبت کنید، مثلاً آیا ما امروز بیش از حد آن دوره زمانی را در این کشور رمانتیک می کنیم؟

باچو: این یک سوال عالی است. ما دهه‌ها تحقیق شناختی داریم که نشان می‌دهد پیش‌فرض کلی این است که خاطرات دقیق نیستند و این برای همه ی انواع خاطرات صادق است. وقتی به بازیابی خاطرات فکر می کنیم، برای مثال، اگر می خواهیم آنچه را که در مورد دهه ی 1950 یا هر دوره ای از تاریخ که در آن زندگی کرده ایم، به خاطر بسپاریم، می توانیم بسیار انتخابی باشیم. وقتی به یک دوره ی زمانی در جامعه فکر می‌کنید، اجزای زیادی در آن وجود دارد. یک فرد ممکن است برای آن زمان نوستالژیک باشد، اما به چیزهایی مانند نژادپرستی یا تبعیض یا حتی درگیری فکر نمی کند. به عنوان مثال، بچه‌هایی که در دهه ی 1960 هیپی بودند، و وقتی نوستالژیک وودستاک می‌شوند، ممکن است واقعاً به تظاهرات ضد جنگ و برخی خشونت‌هایی که در آن زمان رخ داد فکر نکنند. آنها در حال انتخاب بخش های آن هستند. آنها ممکن است به این فکر می کنند که اوه، من در آن زمان دوستی های فوق العاده ای داشتم یا ممکن است به برخی از روابط عاشقانه ی اولیه ی خود فکر کنند. ما انتخاب می کنیم. فرآیند حافظه نه تنها انتخابی است، بلکه تا حدی مخدوش می شود. ما هر از گاهی چیزها را ایدئال می کنیم. به هر حال، این یک شمشیر دو لبه است، زیرا همانطور که می توانیم ایدئال سازی و رمانتیک سازی کنیم و در نتیجه دقت خاطرات را مخدوش کنیم، می توانیم به سمت دیگری برویم. یکی از دلایلی که نوستالژی را بسیار جذاب می‌دانم این است که به دلیل کاربردهای بالینی، علاقه‌مندم که تحقیقات نظری در آزمایشگاه را به تجربیات زیسته ی افراد مرتبط کنم. برخی از افراد وقتی به یاد گذشته می افتند، متوجه می شوند که خاطراتشان به سمت دیگری می رود. آنها همیشه به جنبه های منفی فکر می کنند. سپس ممکن است آن را تحریف کنند و بگویند: "اوه، در کودکی، پدر و مادرم مرا دوست نداشتند. آنها به من اسباب بازی نمی دادند. آنها با من بسیار بد رفتار می کردند. دوستانم مرا مورد آزار و اذیت قرار می دادند." با مرور یک نوار ویدیویی از دوران کودکی آنها، ممکن است متوجه شویم که لزوماً کاملاً دقیق نیست. دوران کودکی آنها ممکن است با دوران کودکی خواهر و برادرشان تفاوتی نداشته باشد. این باعث می شود ما یک سوال بپرسیم. پس چرا برخی افراد به طور گزینشی گذشته را عاشقانه می کنند در حالی که دیگران در واقع جنبه های منفی آن را اغراق می کنند؟ این باعث شد تا در تحقیقات اولیه ای که انجام دادم تا حدودی به نسل ها نگاه کنم. من علاقه مند بودم به بزرگترین نسل نگاه کنم که بسیاری از آنها در دوران رکود بزرگ در کودکی بزرگ شدند. من با افرادی مصاحبه کردم که مشکلات مالی زیادی را تجربه کرده بودند. وقتی آنها از خاطرات دوران کودکی خود صحبت می کردند، در واقع از این حرف می زدند که فقط می توانند روزهای زیادی نان بخورند. با این تصور که آنها تشخیص می‌دهند دوران کودکی‌شان دوران محرومیت و سختی بوده است، باعث می‌شود که به نظر برسد بفهمیم آن روزها چقدر نوستالژیک می‌شوند؟ پاسخ به آن بسیار پیچیده تر از آن چیزی است که فکر می کردم. فکر می کردم آن افراد کمترین دلتنگی را خواهند داشت. معلوم می شود که احتمالاً به دو چیز بستگی دارد. یکی شخصیت یک فرد یا بهزیستی روانی او در وهله ی اول است. اگر دو نفر دارید که یکی از آنها در زندگی فعلی خود واقعاً خوشحال است و از نظر عاطفی به خوبی کار می کنند، او ممکن است برگردد و چیزهای بد را به خاطر بیاورد و سپس به آنها بخندد و بگوید: وای ما خیلی راه را طی کرده ایم، چون دیگر در آن روزها نیستیم؛ حالا ما یک جشن بزرگ شکرگزاری داریم و این همه غذا داریم؛ یادم می آید شش ساله بودم که غذای کافی نداشتم. در حالی که شخص دیگری که از چیزی مانند افسردگی یا اختلال اضطراب رنج می برد، او ممکن است به گذشته برگردد و به گذشته فکر کند و سپس اجازه دهد که این موضوع بیشتر او را غمگین کند نه اینکه در مقایسه با میزان پیشرفتش خوشحالش کند.

لونا: این واقعاً جذاب است. یکی از چیزهایی که من کمی بیشتر از آن لذت می برم، این است که چرا چیزی را اینقدر مثبت به یاد می آوریم، چیزی را اینقدر منفی؟ چون شما می گویید ممکن است به وضعیت روانی فرد و نحوه ی عملکرد او در زندگی بستگی داشته باشد. این بسیار جذاب است که چگونه می توانیم به یک تجربه نگاه کنیم و بگوییم، حتی اگر بد بود، می توانید به عقب برگردید و به یک تجربه نگاه کنید و روی جنبه های مثبت آن تمرکز کنید.

باچو: بله، دقیقا که جذاب است. من فکر می کنم که حداقل دو سطح وجود دارد که در آن شما می توانید این سوال را بپرسید. یک سطح زمانی است که شخصی در خلوت نشسته و فقط خاطرات را مرور می کند. در آنجا بسیار مهم است که در مورد وضعیت خلقی فعلی آنها فکر کنید. زیرا ما اثرات حافظه ی وابسته به خلق و خو داریم. وقتی غمگین هستید، بیشتر به خاطرات غمگین فکر می کنید. وقتی خوشحال هستید، بیشتر به خاطرات خوش فکر می کنید. در سطح دیگر، ما یک عنصر اجتماعی داریم و آن را یک تجربه ی اجتماعی می‌دانیم. اگر در حال معاشرت با دوستان هستید و خاطرات دوران دبیرستان یا دانشگاه یا هر چیز دیگری را به یاد می آورید. حالا، بسته به اینکه دوستانتان در آن محیط اجتماعی چه می گویند که ممکن است باعث شود مثبت تر یا منفی تر باشید. به نوعی، یک توصیه ی واقعا خوب برای افرادی است که شروع به احساس استرس یا تنهایی یا غمگینی می کنند. این بسیار مهم است که سعی کنید به سمت افرادی جذب شوید که بهترین چیزهایی را که می توانید از گذشته ی خود برای امروز به ارمغان بیاورید را تحریک می کنند. به عبارت دیگر، اگر کسی همیشه شما را با گفتن این جمله پایین می آورد: "یادت می آید زمانی که ما غذای کافی نداشتیم؟" آن شخص بر فرآیندهای بازیابی حافظه ما تأثیر می گذارد و بیشتر احتمال دارد که نوستالژی را به شکلی منفی تجربه کنیم. از سوی دیگر، اگر با افرادی معاشرت می‌کنید که در مورد زمان‌های خنده‌دار و زمان‌هایی که اتفاق شرم‌آوری رخ داده می‌خندند، همه دوست دارند شرم‌آورترین لحظه ی خود را به اشتراک بگذارند. در آن محیط اجتماعی، وقتی شاد است و مردم نسبت به آن احساس خوبی دارند و درس‌هایی را که از آن آموخته‌اند، پیدا می‌کنند. حالا، این ممکن است بهترین خاطره ی نوستالژیک را به نمایش بگذارد.:

Speaking of Psychology: Does nostalgia have a psychological purpose? With Krystine Batcho, PhD: :AMERICAN PSYCHOLOGICAL ASSOCIATION: NOV2019

بیایید ببینیم در ایران خودمان، دوره های تاریخی را چطور به یادمان می آورند: از دوره ی پهلوی با کمترین امکانات مدرنیته، فقط روی شروع تولید و بیشتر واردات ماشین آلات و تکنولوژی غرب تاکید میشود و البته در کنارش خانم هایی که لباس های غربی میپوشند و در کاباره ها با مردها میرقصند درحالیکه از جمهوری اسلامی فقط یک سری آدم با لباس هایی که به غلط لباس های اعراب باستان معرفی میشند رونمایی میشود که مدام دارند درباره ی یک دوره ی موهوم خالی از تمدن مربوط به 1400سال پیش صحبت میشود و خیابان فقط وقتی دیده میشود که وسط آن، یک زن بی حجاب با چند مرد حکومتی ریشو درگیر حفظ حق خود برای شعار "زن، زندگی، آزادی" است. اگر این لاطائلات رسانه ای را از ذهنمان بزداییم و حال و گذشت8ه ی نزدیکمان را دقیق تر وارسی کنیم، میبینیم که در جمهوری اسلامی هم امکانات و سرگرمی های مدرنیته بسیار بیشتر است و هم حضور زنان در خارج از منزل. گذشته در حدی که به رژیم پهلوی مربوط شده باشد –و البته تاریخ باستان و قرون وسطای تخیل شده برای ایران قبل از آن هم باز بخشی از فرهنگسازی پهلوی و خود پهلوی است- در همان حدی است که یک ایدئولوژی وارداتی یهودی-مسیحی از شیطانی کردن هر جامعه ای انتظار دارد و البته به قرار فرهنگ اسطوره ای پیشین ماقبل یهودی که در تمام کشورها رایج است –چون همه به سقوط دوران باستان نزدیکند- این کاملا ممکن است. تصویر همه از بازگشت شیاطین یکسان است اگرچه کسانی درباره ی گذشته ی آدم ها صحبت میکنند که شیاطین را بخشی از خرافات معرفی میکنند؛ راهی مطمئن برای این که آنها که به راه پیروان خط دهنده ی جیزز کرایست میروند، خود را با زنده شدن خاطره ی شیاطین در ذهنشان، دچار دودلی نکنند.

موضوع گذر به قلمرو شیاطین با موضوع مردی که با جنبه ی زنانه اش همهویت میشود و خود را در زنان شناسایی میکند در یک موقعیت دروازه ای هماهنگ میشود. این مطلب به افسانه ی تموز خدای طبیعت برمیگردد که به خاطر همسرش عیشتار کشته شد و به جهان زیرین برده شد ولی عیشتار بعدا پشیمان گشت و برای نجات تموز، بر جهان زیرین طوفان فرو فرستاد. آدونیس نسخه ی سوری-یونانی تموز، بزرگ شده توسط ونوس (عیشتار) است و عیشتار هم مادرخوانده ی او است و هم معشوقه اش. ازاینجا تا تبدیل تموز به پرسفونه دختر دمتر راهی نیست. دمتر الهه ی طبیعت یونانی، نسخه ی دیگری از عیشتار یا ونوس است که توسط هادس فرمانروای دوزخ دزدیده میشود. در غیاب او دمتر، اینقدر گریه و زاری میکند که از کار روی طبیعت بازمیماند و طبیعت دچار خزان میشود بطوریکه زئوس دستور میدهد پرسفونه نیمی از سال پیش هادس و نیمی دیگر را پیش مادرش باشد که نیمه ی اول را جهان دچار خزان است و نیمه ی دوم را جهان دچار سرسبزی و طراوت گیاهی. این همان دو نیمه ی سال در دوران مرگ و رستاخیز تموز است که منشا داستان مرگ و رستاخیز عیسی مسیح نیز هست، با این تفاوت که این جا تموز با زن شدن در قالب پرسفونه به موقعیت قبلی عیشتار نزدیک میشود که خودش چون به جهان زیرین هبوط کرده بود، تموز را جانشین خود در دوزخ نمود و حالا در مقام یک نسخه ی مادینه ی عیسی مسیح، این کار را با مردان جوان به جای تموز میکند. بنابراین دروازه ی عیشتار در بابل، تمثیلی از دروازه ی دوزخ است و شیرها که تصاویرشان دروازه ی عیشتار را پوشانده اند جانوران عیشتار محسوب میشوند و نگاره ها و مجسمه هایشان طی بازسازی بابل در تک تک شهرهای بزرگ اروپایی، در سرتاسر اروپا و امریکا منتشر شده است.:

“Ishtar and tammuz”: Austen Petersen: Huffpost: 24nov2015

ارتباط تموز با دروازه، جای عیشتار به عنوان معشوقه ی او را با گیزیدا یا نین گیشزیدا عوض میکند. چون تموز و گیزیدا، دو دروازه با دروازه ی خدایان به جهان زمینی هستند و هر دو نیز محافظ درخت زندگی خوانده شده اند که یادآور درخت داستان دار باغ عدن در تورات است. گیزیدا یک خدای مذکر و شوهر خواهر تموز است ولی میتواند به زن هم تبدیل شود و این خصال با تشبیه او به مار شاخدار هم تکمیل میشود: تمثیلی که او را هم در مقام مار و هم در شاخ دار بودن با شیطان تطبیق میکند و در زن شدگی با حوا برای آدم که تموز باشد. گیزیدا میتواند با اساسارا خدای مار کرتی ها هم تطبیق شود چون این خدا در نام با لغت ایشاسارا به معنی معشوقه هم خانواده است.اساسارا با شیرها، اسب ها، اسفنکس (شیر-انسان) ها، کبوترها و ستاره ای محاط در دایره که در بین النهرین نماد زهره سیاره ی عیشتار است نشان داده میشد. او در گذرگاه های مارپیچ مارمانند تجلی میکرد که یادآور لابیرنت کرت در افسانه ی تزئوس هستند. آریادنه دختر مینوس (شاه کرت) محافظ دروازه ی این لابیرنت بود و تزئوس به کمک این دختر توانست مینوتائور هیولای گاو-انسان آدمخوار را درون آن لابیرونت بکشد. آریادنه بعدا به ازدواج دیونیسوس خدای رقص و سرخوشی درآمد که یکی از نسخه های یونانی تموز است. گیزیدا همچنین در مقام مار شاخ دار، به شکل اژدهایی توسعه یافته که سر و گردن مار شاخدار را روی بدنی با پاهای جلویی شیر و پاهای عقبی پرنده حمل میکند. این تصویر، قبلا مرکب نینازو خدای جهان زیرین بود که نین گیشزیدا هم بعدا پسر همین نینازو تلقی شد. اژدهایی با این شکل و شمایل، تجسم موشهوشو اژدهای مرکب مردوخ خدای اعظم بابل نیز شد. از طرفی گیزیدای زن شونده در مقام اژدها با تهامات الهه ی آبی که مردوخ او را کشت تا جهان را از جسدش ایجاد کند نیز قابل تطبیق است. بدین ترتیب، گیزیدا در حکم جهان مادی است که قهرمان او را سرکوب میکند تا به اطاعت خود درآورد. در ارتباط با قهرمان جهان زیرین، این، حکم غلبه ی نرگال بر اژدهایی به نام لابو یا کلابو را پیدا میکند. لابو به معنی شیر و کلابو به معنی شیرمانند است و این نشان میدهد که اژدها شکل تحول یافته ی شیر است. از داستان مربوطه چیز زیادی نمیدانیم ولی قهرمان اژدهاکش داستان، گاهی به جای نرگال، تیشپاک نام دارد که ظاهرا همان تسحوب خدای ختی آناطولی است. از او با لقب تارو هم یاد میشود که ظاهرا در اصل تارح به معنی غلبه کننده است و عنوان تارحون یا تارخون برای خدایان قدرقدرت ختی و اتروسکی از آن می آید. غلبه ی نرگال بر این اژدهای جهان زیرین، روایت دیگری از غلبه ی نرگال بر ارشکیگال الهه ی دوزخ و به اطاعت درآوردنش از طریق ازدواج با او است. پس از این ازدواج، نرگال که پیشتر خدای خورشید بود، عملا به فرمانروای دوزخ تبدیل میشود. بدین ترتیب، نرگال به عنوان خدایی که هم خورشیدی است و هم بر تاریکی حکومت میکند به یک پارادوکس تقسیم میشود که در دو شیری که از دروازه ها مراقبت میکنند ضرب میشود. همین دوگانگی را در دروازه های قدیم بابلی-آشوری گاهی در قالب دو گاو-انسان جلو دروازه می یابیم که نماد نینورتا خدای کشاورزی و موکل زحل هستند. نینورتا به مانند هرکول در یک سفر جنگی 12 خوان را از سر میگذراند که یکی از آنها یک اژدهای هفت سر است و قابل تطبیق با هیدرا اژدهای چند سری که هرکول او را کشت. هیدرا با یک صورت فلکی در آسمان تطبیق میشود. در نجوم بابلی، هم هیدرا و هم صورت فلکی مارمانند دیگری که بابلی ها آن را بشمو میخوانند با مار شاخدار گیزیدا تطبیق شده اند. رشد دوباره ی سر های هیدرا بعد از قطع شدنشان و نابودی قطعیشان در آتش سوزی باعث تطبیق آنها با گیاهان میشود که بعد از قطع شدن از نو و شاید به صورت انبوه تر رشد میکنند و این با خصلت درختی و گیاهی گیزیدا میخواند. در اساطیر یونانی، الهه هرا، هیدرا را فقط برای نبرد با هرکول پرورده است. علاوه بر آن، موقع نبرد هرکول با هیدرا، هرا خرچنگی را برای آزار هرکول میفرستد که هرکول، او را هم میکشد و به شکل صورت فلکی سرطان یا خرچنگ در آسمان قرار میدهد. این صورت فلکی، معمولا در آسمان شب دیده نمیشود و ازاینرو دروازه ای به جهانی دیگر تلقی میگردد. از طرفی نبرد هرکول با هیدرا نیز در جایی به نام لرنا اتفاق می افتد که یونانی ها آن را محل دروازه ی جهان زیرین میشمردند. بابلی ها صورت فلکی سرطان را "عللول" مینامیدند که هم به معنی خرچنگ است و هم به معنی لاکپشتی که در لاک خود فرو رفته باشد. در مصر، این صورت فلکی را با جعل یا سوسک سرگین غلتان تطبیق میکردند که در برج سرطان و همزمان با طغیان نیل، در کرانه های آب ها مشغول فعالیت و حفاری در زمین دیده میشد. جعل به خاطر چرخاندن سرگین، تجسم خپری بود: فرمی از آمون رع یا خدای خورشید در حال جابجا کردن قرص خورشید در آسمان. به طور رسمی، برج سرطان زمان انقلاب تابستانی و قرار گرفتن خورشید در اوج خود است و پس از رد شدن از این مرحله، شب پیوسته بر روز غلبه میکند و روز کوتاهتر میشود اگرچه امرزوزه برج سرطان موقعیتی برای وقوع انقلاب تابستانی در خود را ندارد. معمولا صورت فلکی هیدرا را به گونه ای قرار میدهند که سرش به برج سرطان نزدیک باشد و بتواند خورشید را در حال گذر از این برج، بگزد.:

HYDRA, CANCER AND THE SERPENT: ARATTA.WORDPRESS.COM

اینجا خپری را می یابید که بسیار به پتاح یا خالق صنعتگر سوسک مانند ساکن در جهنم نزدیک است و ظاهرا همان خورشیدی است که به تاریکی هبوط کرده و در معرض زهر آپپ قرار گرفته است. او در بازسازی انسانیش، نمادی است از تمدنی که به اوج خود رسیده و اکنون و در حالت زوال خود، پیوسته در اختراعات صناعتی پیشرفت میکند و امیدوار است صنایعش به او بخت اوج گیری دوباره و خروجش از جهنم به صورت خورشید طالع را بدهد. خدای خورشیدی به مرد علاقه مند به تکنولوژی تبدیل شده و آپپ به تمام زنان فتانه ای که باید از همه طرف مرد امروزی را بگزند و آسایشش را به لحاظ فیزیکی و روانی تهدید کنند. بهانه این است که ارواح نورانی مردها در دوزخ فقط به سبب خطر اژدها با هم متحد و بدل به پتاح شده اند. اما پتاح حاصله که در جایگاه هفستوس جا خوش کرده است، واقعا هیچ میلی برای خروج از جهنم و خلاصی از استرس اژدها ندارد و خود این اژدها هم از میلیون ها زن انسانی تشکیل شده که ظاهرا بیشترشان علاقه ای به استعفا دادن از مقام شیطانی اژدها ندارند. ظاهرا جادوی دروازه ی عیشتار، جادوی خیلی قوی ای است و حداقل تا وقتی که ایدئولوژی علمی راسلی، جادو را انکار و خارج از واقعیت وانمود میکند، جز "جادو" لغتی برای نامیدنش سراغ نخواهیم داشت.

مطلب مرتبط:

شیطان با نقاب کامپیوتر: کدام گذشته را سیاست نوستالژیک میکند؟!: قسمت اول

شیطان با نقاب کامپیوتر: کدام گذشته را سیاست نوستالژیک میکند؟!: قسمت اول

تالیف: پویا جفاکش

در افسانه های سرخپوستان هوپی، مردمان مورچه ای، نژادی الهیند که سوار بر سپرهای پرنده ی درخشان از آسمان می آیند و زمینی ها را از فجایعی میرهانند. آنها تفاوت چندانی با آدم فضایی های سوار بر بشقاب پرنده در اساطیر نوین امریکایی ندارند که زکریا سچین آنها را با آنوناکی های اساطیر بین النهرین تطبیق کرده است و جالب این که هوپی ها یکی از صریح ترین آدرس ها را به خود آنوناکی میدهند چون در زبان آنها "آنو" یعنی مورچه، و "ناکی" یعنی دوست؛ بنابراین مردان مورچه ای دنیای جدید، از طریق لغو حصار زبان، مستقیما به اساطیر بر قدیم راه می یابند و ویژگی های آنها را به خود میگیرند ازجمله تا هنوز و در مدرن ترین بازنمایی های رسانه ای خود، انعکاسی از خدایان کهن خاورنزدیک را در خود دارند. این است که موقع تصویر کردن آدم فضایی ها در اسطوره سازی نوین امریکایی، همانقدر که احتمال دارد در دست آنها یک ریموت کنترل از راه دور ببینید، ممکن است به جایش یک عصای دکمه دار هم ببینید که آدم را به یاد باتوم شوکری نیروهای سرکوب حکومت می اندازد. علت میتواند این باشد که ریموت، نسخه ی در جیب جا شو با حمل و نقل سهل الوصول عصایی است که جای عصای جادوگران را گرفته است. نگاه های دوپهلوی ما به آدم فضایی ها که گاهی ناجیان و حتی خدایان به وجود آورنده ی انسان و جبران کننده ی ندانم کاری های بشر به نظر میرسند و گاهی درندگانی تشنه به خون بشر، به دوپهلویی عصای جادوگری برمیگردد که جانشین کادوسئوس عصای خدای جادوگران یعنی هرمس است. به دور این عصا دو مار پیچیده اند که نماینده ی تضادند و عصا تضاد در وحدت را نشان میدهد. این، همان عصای مارشونده ی موسی و در ارتباط با تمثیل تضادهای خدای یهودیت در تمثیل به مار است. یهوه خدای یهود، به سزای گناهان مردم، مارهای گزنده را بر آنها نازل میکند و پیامبرش، یک مار برنزی را بر عصایی می افرازد تا مردم با دیدنش درمان شوند یعنی هم آسیبرسان است و هم شفا دهنده و در هر دو حال، متشبه به مار. در ایلیاد هومر هم آمده است که هرمس عصایی دارد که با آن میتواند هم مردم را بخواباند و هم بیدار کند (خواب، مابه ازای مرگ موقت است). در فرقه ی wicca که بین سال های 1921 تا 1950 در انگلستان فعال بود به طور سنتی از عصا برای احضار و کنترل فرشتگان و اجنه استفاده میشد. در دنیای امروز که همه چیز، خیلی جادویی به نظر میرسد، وسایل الکترونیکی که جانشین عصای مارشونده شده و میتوانند بدون دست زدن مستقیم انسان به آنها حرکت کنند –گویی تکه چوبی مثل مار حرکت کند- انعکاس دهنده ی جادویند و میتوانند صاحب خود را برگزیده ای بنمایانند که هر آرزویی میکند برآورده میشود. افسانه ی روسی "امیلیان احمق" همین را نشان میدهد. این قصه که در کتاب افسانه های روسی الکساندر افاناسیف گردآوری شده است داستان پسر تنبلی را نشان میدهد که وقتی همسران برادرهایش او را مجبور به ماهی گیری در سرمای زمستان میکنند به طور اتفاقی یک اردک ماهی سخنگو صید میکند که به او وعده میدهد اگر او را آزاد کند هر آرزوی او را برآورده خواهد کرد. بعد از آن، امیلیان بدون کار کردن و فقط با آرزو کردن، کلی امکانات برای خودش فراهم میکند. شهرت او میپیچد و به تزار میرسد. تزار، او را به قصر خود در کنار دریای خزر احضار میکند. پیرو این احضار، امیلیان، سوار بر یک کوره ی دودکش دار که بدون اسب خود به خود حرکت میکند به سرعت از راه میرسد و باعث تعجب و وحشت همگان میشود. تزار، سعی میکند تا از زیر زبان امیلیان بیرون بکشد که او چطور به خواسته هایش میرسد. ولی امیلیان جواب نمیدهد. تزار، وانمود میکند که میخواهد دخترش را به ازدواج امیلیان دربیاورد و دخترش را مامور میکند تا از زیر زبان امیلیان، حرف بکشد. اما دختر بدون این که در ماموریتش موفق شود، واقعا به امیلیان علاقه مند میشود و به پدرش میگوید که میخواهد با او ازدواج کند. تزار که فکر نمیکند اتفاق بدی در راه باشد، به اصرار دخترش جواب مثبت میدهد ولی در روز عروسی، از حماقت های فاجعه بار امیلیان وحشت میکند و نگران میشود پس دستور میدهد امیلیان را بگیرند و در جعبه ای بیندازند و در دریا رها کنند و دخترش را هم به آن سوی دریا تبعید میکند. امیلیان در حالی که در داخل جعبه وسط دریا برای مرگ رها شده است مجددا به اردک ماهی برخورد میکند که از او میخواهد تا آرزویی کند که برآورده اش کند. امیلیان از اردک ماهی میخواهد که او را به همسرش برساند. اردک ماهی آرزوی او را عملی میکند، امیلیان را در آن سوی دریا به دختر تزار میرساند و درآنجا قصری با همه ی امکانات برای آن دو محیا میکند و یک نردبان رنگارنگ آسمانی هم فراهم میکند که دختر بتواند با گذر از آن، دریا را طی کند و به پدرش تزار در آن سوی آب، سر بزند. از این داستان، نسخه های متعدد و مشابهی در سرتاسر اروپای شرقی گزارش شده است، اما اصل آن را آلمانی میدانند و عقیده بر این است که اولین نسخه ی نوشتاری آن، در سال 1831 توسط آنتون دیتریش ضبط شده است. در این نسخه های مختلف، گاهی به جای کوره ی دودکش دار متحرک، گاری بدون اسب وصف میشود. عجیب است که کوره ی متحرک، شبیه لوکوموبیل است و گاری بدون اسب، دقیقا خود اتومبیل است درحالیکه این داستان ها قبل از اختراع این وسایل ضبط شده اند. شاید زمان اختراع این وسایل، دقیق نیست و آنها به همراه شوق جادوباوری، از قرن 19 ریشه میگیرند و داستانشان عوض شده تا ریشه داری علم در جادو پنهان شود. نه فقط این، بلکه این گونه داستان ها با جادوباوری ادیانی که ادعا میشود هزاران سال قدمت دارند در تلاقی هستند. خوزه تکسیرا رگو، نویسنده ی پرتغالی معتقد است که داستان امیلیان و اردک ماهی سخنگویش، تفاوت زیادی با داستان مانو و متسیه در هندوئیسم ندارد. مانو یک ماهی سخنگو صید میکند که از او میخواهد تا از جانش بگذرد و در ازای این خدمت، مانو و خانواده اش را از سیلی جهانگیر که نسخه ی هندی طوفان نوح است میرهاند و کشتی نجات یافتگان را از وسط آب های هاویه به ساحل امن میکشاند و اینچنین نسل بشر تداوم می یابد. بعد معلوم میشود که این ماهی، متسیه آواتار ویشنو از خدایان هندو است. به نظر تکسیرا رگو، نردبان رنگارنگ امیلیان نیز همان رنگین کمانی است که پس از پایان طوفان نوح، در آسمان ظاهر شد. ویشنو مرکبی به نام گارودا دارد که به شکل عقاب است و دشمن ناگاها یا خدایان مارگون اهریمنی است. احتمالا دورگا در ابتدا یک نسخه از خود ویشنو بوده است. در این حالت، دورگا نسخه ی دیگر سیمرغ فارسی است که آرزو برآورده میکند و برای احضارش باید پرش را آتش بزنی. احضار از راه دور، یادآور خبر کردن نیروهای کمکی با بی سیم است که اسباب حیرت مردم مستعمرات در مورد تکنولوژی جادویی اروپایی ها بوده است. سیمرغ همچنین در اساس برابر با هما است که پرنده ای است که وقتی سایه اش بر سر کسی می افتد، او به حکومت میرسد و در بازسازی واقعی ترش چند گونه از پرندگان شکاری قرار دارند که اگر بر شانه ی کسی بنشینند علامت این است که او شاه شده است. بنابراین ویشنو میتواند به جای اردک ماهی جادویی امیلیان، هم آرزوهای او را برآورده کند، هم به او قصر شاهی بدهد و هم او را از دریا نجات دهد. افسانه های اسلاوی دیگری هم هست که مطابق آن، حلقه ای جادویی آرزوها را برآورده میکند، منتها از طریق سه یا هفت یا ده مرد که از داخل حلقه بیرون می آیند و همه یک شکلند. این هم میتواند انعکاسی از سربازان یک گروهان باشد که لباس متحدالشکل دارند. در بسیاری از مستعمرات که مردم از سلاح گرم بی بهره بودند، نیاز به سربازان زیادی علیه آنها نبود. افسانه ی "غلام حلقه" در شرق رواج زیادی داشته و یک جن برآورده کننده ی آرزو را نشان میدهد که از یک حلقه ی جادویی بیرون می آید. نسخه ی پیشرفته تر آن، غول چراغ جادو در هزار و یک شب است که پسر فقیری به نام علاء الدین را به ثروت و قدرت میرساند. امروزه رسمی ترین نسخه ی این داستان، انیمیشن و فیلم علاء الدین دیزنی است. جالب است که در این اثر نیز علاء الدین یک بار به مانند امیلیان، به داخل دریا انداخته میشود تا غرق شود ولی توسط غول چراغ جادو که مابه ازای اردک ماهی است نجات می یابد. این غول چراغ جادو که از طریق اردک ماهی جانشین متسیه و ویشنو شده است به مانند ویشنو آبی رنگ است. علاء الدین دیزنی، یک کالسکه ی بدون اسب دیگر را نیز معروف کرده که این یکی نسخه ی پیشگام هواپیما است یعنی قالی پرنده. در صحنه هایی از فیلم، قالی پرنده حالت یک انسان را به خود میگیرد و مثل بدن یک انسان رفتار میکند انگار که روح یک انسان در آن حلول کرده و او را وادار به رفتارهای انسانی میکند. الیستر کراولی، جادو را «علم و هنر ایجاد تغییر در انطباق با اراده» تعریف میکند. و البته خود علم، اگرچه جادو را علم نمیداند، ولی وقتی پایش به کوانتوم باز میشود، عملا ارواح همه ی انسان ها را در جایگاه نیروی تغییردهنده در اجسام معرفی میکند. چون کوانتوم هایزنبرگ مدعی است هیچ ناظری ناظر صرف نیست و فرد فقط با نگاه کردن به یک شی ء در آن تغییر ایجاد میکند به این ترتیب که نوری که از چشم فرد به اتم های شیء برخورد میکند اتم ها را جابجا میکند و این که این جابجایی به چه شکل رخ دهد بی تاثیر از عقیده و نظر فرد درباره ی پدیده نیست. به این ترتیب، در دنیای امروز هرچقدر یک ملت یا جامعه خوشبخت تر و بخصوص در تکنولوژی جلوتر به نظر برسد، ثابت کرده است که روح جمعی قوی تری دارد و تبحرش در جادوگری بالاتر بوده و به نفع ملت های دیگر است که از خواست های او تبعیت کنند.:

“ancient tech aka magic items”: KORBEN DALLAS: STOLEN HISTORY: 14 SEP 2020

روح فردی انسان و روح جمعی جامعه اش زمانی قوی ترین تاثیر را بر موجودات میگذارد که آنها مرده و دارای کمترین مقاومت و خودآگاهی ممکن باشند و به همین دلیل است که انسان، روح خلقتگری خود را با کار کردن روی آهن و ماشین اثبات میکند چون حتی به عمل آوردن محصول گیاهی باکیفیت هم آنقدرها در ید اختیار بشر نیست چه رسد به کنترل جانوران وحشی؟! به همین دلیل هم عصر انسان با یک مرگ گسترده ی طبیعت همراه است که در حکم اخراج آدم و حوا از بهشت عدن به یک محیط بیابانی و مجبور شدنشان به کشاورزی و تولید ابزارهای کشاورزی است. اندرو کاتلر سعی میکند ارتباط این مضامین را از طریق نگاره های متعدد مار در گوبکلی تپه ی ترکیه کشف کند. البته او در نظریه سازی خود، تابع نظریه ی 12هزارسالگی گوبکلی تپه و تعلقش به عصر یخبندان است و این نگاره ها را از طریق نظریه ی نجومی انتقال ستاره ی قطبی از یوتاهرکولیس به ثعبان و ازآنجا به ستاره ی قطبی کنونی توضیح میدهد. بر اساس این نظریه یوتاهرکولیس تا 11600سال قبل، یعنی زمان حدودی پایان عصر یخبندان، محل ستاره ی قطبی بوده است و پایان بهشت عدن، همان نابودی جمعی گونه های گیاهی و جانوری فراوان در فاجعه ی نابودکننده ی جهان در پایان عصر یخبندان است. به نظر من، باید نظریه را وارونه کرد و از خود فاجعه به تخمین های نجومی نادرست برای تعیین زمان آن ازجمله تعیین زمان رسمی پایان عصر به اصطلاح یخبندان در زمینشناسی نوین رسید و تنها در این صورت است که میتوان متوجه اهمیت این صور فلکی در اسطوره پردازی های مرتبط با آدم و حوا شد. چون همانطورکه خود کاتلر میگوید، افسانه سازی آخرالزمانی از روی همین صور فلکی تا عصر مسیحیت در حال استفاده بوده است و تنها توجیه او برای این اتفاق این است که گوبکلی تپه مجرای انتقال افسانه های 12هزار سال پیش به پاگان های بین النهرین و سپس یهودیت و مسیحیت نوین شده است. مشکل او دقیقا صحنه ی انجیلی لگدکوبی سر مار توسط عیسای کودک است و این مار، شیطان است که خود را به شکل مار درآورده است. شیطانی که به شکل مار درآمده باشد را در باغ عدن تورات و در حال فریفتن آدم و حوا هم دیده ام و میدانیم که عیسی هم آدم دوم است. توجه داشته باشیم که تهدید خدای نوزاد توسط مار و شکست مار مزبور از خدای نوزاد، درباره ی هرکول نوزاد هم اتفاق افتاده است و یوتاهرکولیس جزو صورت فلکی هرکول است. سر اژدهای تنین (دراکو) که ستاره ی ثعبان در آن قرار دارد به پای این صورت فلکی رسیده است و تعجبی ندارد که عیسای کودک، سر ماری را که میخواهد نیشش بزند لگد میکند. والتر بورکرت، افسانه ی هرکول را به یک محیط ماقبل تاریخی در حال ورود به کشاورزی و چوپانی نسبت میدهد که در آن، مشکلات آدمیزاد با طبیعت خطرناک اطرافش گره خورده بود. هرکول برای حل مشکلات، در ابتدا بزرگترین کابوس طبیعی بشر قدیم یعنی شیر را میکشد و پوست او را به تن میکند و به اصطلاح، روح شیر را به خود میگیرد تا در قالب کابوس شیر، تمام کابوس های دیگر را از بین ببرد. ده خوان از 12 خوان او همه در این بستر تعریف میشوند. اما دو خوان هستند که به لحاظ ایدئولوژیک، دروازه ی ورود هرکول به جهان جدیدی را نشان میدهند. یکی از آنها رفتن او به باغ هیسپریدها برای جمع آوری سیب های طلایی و مواجهه اش با اژدهای محافظ سیب ها است که به شکل صورت فلکی تنین در آسمان قرار میگیرد. در جهانبینی مسیحی، سیب، میوه ی ممنوعه ی آدم و حوا است و اژدهای تنین نیز کسی جز مار تورات نیست. صاحبان باغ یعنی هیسپریدها سه الهه اند که مواجهه ی هرکول با آنها در حکم مواجهه ی آدم با حوا است. ترکیب این دو تصویر در نسخه ی هندی هرکول یعنی کریشنا آشکار میشود. کریشنا تجسد زمینی ویشنو است همانطورکه عیسی تجسد زمینی یهوه و هرکول تجسم زمینی زئوس است. مانند این دو، کریشنا نیز ماری وحشتناک به نام کالیا ناگا را شکست میدهد و جالب اینجاست که همچون عیسی، سر مار را لگدکوب میکند. این مار، چندین سر دارد. هرکول نیز در دومین خوان خود، با یک اژدهای چند سر به نام هیدرا نبرد کرد که مجبور شد بعد از قطع کردن سرهای فرعی، سر اصلی او را با لگدکوب کردن زیر سنگی بزرگ دفن کند. اژدهایی با سرهای متعدد مار، در تصویر یونانی گورگون ها یا زنان هیولایی که بر سرهایشان به جای مو سر های مار روییده است، تکرار میشود. این جا تصویر ترکیبی حکومت زن ها و مار بر باغ بهشت تکرار میشود. پس این همان باغ بهشتی است که در آن، کریشنا با دختران چوپان خوشگذرانی میکند و کریشنا هرکول یا مسیح را پیش از مرتاض شدنش و تبدیلش در هند به بودا نشان میدهد. کریشنا کالیا ناگا را نمیکشد بلکه رام میکند، چون نماد کسی است که در زندگی مادی خود موفق است. جهان مادی، با همه ی نعمت هایش، منعکس در مادر-زمین یا الهه ی مادیات است که زن ها تجسدهای انسانی او هستند. بنابراین مرد پهلوانی که زنان بسیاری را اغوا میکند، نسخه ی به روز تر قهرمان شیرکشی است که با از بین بردن خطرات تهدیدکننده ی معاش مادی، موفقیت های مادی زیادی کسب میکند و کالیاناگا به جای زن اژدها شونده، الهه ی خطرساز است که از این به بعد رام قهرمان است نه این که برایش مشکل درست کند. اما این احساس موفقیت موقتی است. کریشنای زنباره آدم فریب خورده از حوا و مار را نشان میدهد که قرار است بهشت را از دست بدهد و بعدا در قالب عیسی مسیح و با شکست دادن مار، بهشت خود را بازستاند. این دوره ی بینابینی، در حکم تبعید به جهنم است که دیگر خوان مهم هرکول را نمایش میدهد: سفر به جهان زیرین برای درگیر شدن با سربروس/کربروس یا سگ سه سر جهنم. این خوان، بازتکرار خوان اول یعنی کشتن شیر در یک شرایط متفاوت محیطی است. سگ، آشناترین جانشین شیر در میان جانوران اهلی از دید مردم قدیم بوده است. بنابراین او مشکلات بشری را نشان میدهد که حتی الممکن از محیط طبیعی اولیه اش دور شده است. سگ ها به خاطر علاقه شان به چرخیدن در قبرستان، نمادی از جهان زیرین یا دوزخ هستند. کربروس سگی است که سه سر دارد، به تعداد هیسپریدها. او هنوز با مار هم در ارتباط است چون دمش به شکل مار است. این دم مار شکل، خود، یکی از نشانه های جانشینیش برای شیر است. چون دم دراز شیر هم به زنگوله ای ختم میشود که یادآور سر مار است. بنابراین سربروسی که درون جهنم جهان زیرین مخفی شده است، نمادی از شیطانی است که باعث بروز مشکلات بشر است بی این که دیده شود و هرکول که سربروس را موقتا و به زور از جهنم بیرون میکشد، حکم مسیح را دارد که مردم را از خطر شیطان آگاه میکند.:

“HERAKLES, ADAM AND KRISHNA WERE INITIATED IN THE SNAKE CULT AT GOBEKLI TEPE”: ANDREW CUTLER: VECTORSOFMIND.COM

12خوان فعلی هرکول، جانشین خوان های قدیمی تری هستند که بر اساس حرکت هرکول به عنوان یک قهرمان خورشیدی در 12 برج فلکی سازنده ی 12ماه سال برساخته شده بودند. هرکول به عنوان پسر زئوس و درواقع نسخه ی زمینی او در این 12 ماه ضرب میشود تا 12 خدای المپ را بسازد که خانواده ی زئوس و درواقع انواع مختلف او بسته به شرایط 12ماه سال بوده اند. دایره لبروج به عنوان دایره ای که خدای خورشیدی برای غلبه بر اژدها آن را مرحله به مرحله طی میکند، به اژدهای اوروبوروس تشبیه میشود که دم خود را گاز گرفته است و بر اساس طالعبینی بروج فلکی دایره البروج خصوصیات جهان مادی را در موجودات جهان تکثیر کرده است. غلبه ی خدای خورشیدی بر او همان غلبه ی کریشنا به کالیا ناگا است و دورادور به غلبه ی بعل مردوخ یا آسور خدای خالق در اساطیر بین النهرین بر تهامات الهه ی آب ها و مظهر بینظمی برمیگردد که به شکل اژدهایی با مردوخ مواجه شد ولی مردوخ او را کشت و از جسدش زمین و آسمان را آفرید. او به عنوان ماده ی اولیه ی خلقت، متشبه به فلز مذاب آب مانند صنعتگران هم هست که هفستوس خدای آهنگران را تبدیل به نسخه ی دیگر خالق میکند؛ اتفاقی که در مصر برای پتاح یا خالق قبطی افتاده است. پتاح بارها با ازیریس تطبیق شده که نسخه ی قبطی آسور است و در اساطیر یونانی با دیونیسوس تطبیق میشود. دیو نیسوس را میتوان به خدا-نیسو معنی کرد و با اضافه کردن "ن" اول به جای "نا" ی تعریف آرامی، به یسوع یا ایسو یا اوسو یا واسو رسید که مراحل بین عیسی مسیح و واسو خدای قبطی را نشان میدهند. همین واسو به صورت واسو-دوا (خدا واسو) و درنهایت ویشنو به هند رسیده است. ویشنو نیز تصویر خلقتگر خاص خود را دارد که او را آرمیده بر بستر مار سشا ناگا غنوده بر آب های آغازین نشان میدهد. همین سشا ناگا است که بعدا در زندگینامه ی کریشنا به کالیا ناگا تناسخ میکند. در بعضی نحله های ویشنوئیسم، او را با بالاراما نابرادری کریشنا تطبیق میکنند. او همچنین جلوه ی مادینه دارد که در رادا معشوقه ی کریشنا تجسد می یابد و از این جهت، معادل جنبه ی مونث ویشنو یعنی لاکشمی یا دورگا است. دورگا همیشه همراه شیر نشان داده میشود و ترکیب زن و شیر، "سخت" SEKHET یا سخمت SEKHMET الهه ی شیرگون و نابودگر قبطی را نشان میدهد که در نام، همان شاکتی SHAKTI عنوان عمومی جنبه های زنانه ی خدایان هندو چون ویشنو و شیوا است. از طرفی او در حالی که نیمه ای از ویشنو را نشان میدهد به عنوان بالاراما با بالا دوا هم تطبیق میشود. بالادوا در پزشکی به نام چاراکا یا چاراخا تجسد یافته که دارای توانایی های مابعد الطبیعی بوده است. چاراکا به معنی چرخه و دایره است و باز مار اوروبوروس را نشان میدهد. تطبیق او با دایره البروج، به واسطه ی برابری معبد اولیه ی موسی و یهود با گلگال یا جلجال است که دایره ای مرکب از 12 سنگ به جای 12 قبیله ی اسرائیل بوده است. گلگال به معنی دایره است و همین لغت گلگال است که به صورت گالیله یا جلیل، محل فعالیت عیسی مسیسح شده است. چاراخا هم به اندازه ی گالیل، هم خانه ی خدا است و هم تجسمی از مار الهی یا سشا ناگا. پس جالب است بدانیم که بالادوا در نام به معنی بعل خدا است و در مسیحیت، بعل را بارها با شیطان و از طریق او مار باغ عدن تطبیق کرده اند. در تورات، بعل، دشمن یاهو یا یهوه خدای یهود است و این درحالیست که یاهو همان یسوع و بنابراین اوسو/واسو/ویشنو است. با این حال، ترکیب نام های یاهو و بعل در بعل-یاهو لقب اشمون (آسمان) خدای اعظم یک کیش فنیقی جمع آمده است. اشمون در ادبیات رومی با اسکلپیوس تطبیق شده است. اسکلپیوس خدای درمان و پسر آپولو خدای خورشید بود و درآمدنش به شکل مار و یا تصویرش به شکل مردی با عصایی که ماری به دورش پیچیده است باعث نماد شدن مار برای پزشکی امروزه و بخصوص داروخانه ها است. اسکلپیوس با درمان درد بی علاج و ازجمله زنده کردن مرده، دقیقا یک نسخه از عیسی مسیح است که او هم پسر یاهو یا یهوه به شمار میرود. "اما جی ادلستاین" و "لودویگ ادلستاین" در کتاب "اسکلپیوس" که در سال 1945 از طرف انتشارات دانشگاه جان هاپکینز منتشر شد، نشان داده اند که کیش یونانی-رومی اسکلپیوس حول کیش اشمون شکل گرفته و در سراپیوم اسکندریه ی مصر رشد یافته و قدرت گرفته است. این اتفاق پس از آن افتاد که در حمله ی ژولیوس سزار به مصر، کتابخانه ی اسکندریه آتش گرفت و نابود شد و مارک آنتونی به عنوان جبران مافات، کتاب های بزرگترین کتابخانه ی خاورمیانه یعنی کتابخانه ی پرگامون را به سراپیوم اسکندریه انتقال داد. اسکندریه یک مرکز تجمع بزرگ یهودی بود و یهودیان در سراپیوم نفوذ زیادی داشتند. سراپیوم مرکز پرستش سراپیس خدای مقدس یونانیان مصر بوده و نام سراپیس از ترکیب نام ازیریس با نام تجسد حیوانیش گاو آپیس به دست آمده است. اما از طرف دیگر، سراپیس و سراپیوم، در نام، شباهت زیادی به لغات سراف و سرافیم به معنی مار دارند. پس سراپیوم میتواند به اندازه ی گلگال، خانه ی اسکلپیوس باشد همانطورکه نام هم معنیش یعنی چاراخا به اندازه ی سراپیس برابر با خود اسکلپیوس است. ازیریس با دیونیسوس تطبیق میشده و اسکلپیوس سراپیوم هم یک فرم درمانگر از خود دیونیسوس بوده است. اسکلپیوس در سراپیوم، سه فرم کودک، جوان بی ریش و مرد میانسال ریشو را داشته و جالب این که دیونیسوس هم دقیقا همین سه فرم را داشته است. فرم جوان بی ریش، او را با آپولو برابر میکند و فرم مرد ریشو او را در جایگاه زئوس قرار میدهد. زئوس یا جوویس یا ژوپیتر همان یهوه است که با ال یا ایلی یا ایلو خدای اعظم سامی تطبیق میشود. نام هلیوس خدای خورشید هم از الی می آید و آپولو موفق ترین فرم هلیوس بوده است. بنابراین آپولو و زئوس هر دو از ال یا هلیوس که همان اشمون است ریشه میگیرند و دو مکتب مختلف را تشکیل میدهند. اختلافات بین این دو مکتب، کم کم به سمت دوگانگی های اخلاقی پیش میرود. یک نحله اساس جادوگری سبتی و لذتگرایی و لهو و لعب میشود و تا حد مهمانی های پر از مشروب و مواد مخدر با آمیزش جنسی دسته جمعی پیش میرود و این کم کم باعث جدا شدن آپولو از دیونیسوس میشود. آپولو مظهر علم جویی و هنروری و عرفان و زهد میشود و دیونیسوس باخوس مظهر اسراف و فحشا و لاابالی گری و بی نظمی. اما آپولو است که با علومش و دادن اختیار به انسان ها با حساب کردن روی عقل آنها باعث این فاجعه شده است. بنابراین چرخش فرقه به سمت دشمنی با عقل به نام ایمان طبیعی بود. جریان اخیر، در مقابل خشم و نارضایتی مردم از اثرات سوء این لاابالی گری بر کسانشان، در لاک اخلاق رفت و به نام اخلاق، جبهه ی مقابل را سرکوب و نابود کرد و طی این نابودگری، کتابخانه ی سراپیوم نیز با تمام علوم معنوی شکل دهنده به مذهب اسکلپیوس از بین رفت. چون با عقل و عرفان دشمنی شده بود، دیگر نمیشد نماد انسانی خدا را پسر آپولو نامید. نام اسکلپیوس حذف شد و نام دیگرش یسوع یا یاهو بزرگ شد و او عملا به عیسی مسیح و پدرش یهوه بدل گردید. برای قطع ارتباط با آپولو، عیسی در شکل ریشویش تثبیت شد که همان اسکلپیوس ریشو و بنابراین یهوه یا زئوس است. در مقابل، آپولو با دیوی به نام آپولیون تطبیق شد و دیونیسوس درحالیکه تبدیل به خدای شراب شده بود، از آیین به اسم حذف شد، ولی سلوکش الهامبخش تصاویر کلیسایی از شیاطینی مشوش با نقوش انگور –مایه ی شراب- شد. تبدیل شدن آپولو و دیونیسوس به پسران زئوس در میانه ی این تحریفات صورت گرفت. آنها پسران زئوس/یهوه بودند همانطورکه شیطان به عنوان مخلوق یهوه پسر او است؛ یک پسر ناخلف.:

“BALADEVA-CHARAKA INTERPRETATION OF ASCLEPIUS TESTIMONIALS”: COLLECTED WORKS OF BHAKTI ANANDA GOSWAMI: 11/7/2002

در مورد این بازسازی تاریخی، یک نکته ی دیگر را هم باید در نظر داشت و آن این که اسکندریه محل پردازش اساطیر نجومی رسمی توسط کلودیوس بطلمیوس بود که با اجازه ی امپراطور آنتونینوس پیوس از میوزیوم اسکندریه برای تحقیقات نجومیش استفاده کرد. ظاهرا این اتفاق در قرن دوم میلادی افتاده است و عجیبی مسئله نیز در همین است. بطلمیوس سیستم تقدیمی هیپارخوس را ثبت کرده است که بر اساس آن، ما از ابتدای قرن اول میلادی وارد عصر فلکی حوت (ماهی) شده ایم یعنی عصری که در آن، خورشید موقع اعتدال بهاری از صورت فلکی حوت طلوع میکند و فروردین ماه باید معادل برج حوت باشد. با این حال، بطلمیوس، فروردین ماه را برابر برج حمل گرفته و ترتیب نسبت تمام بروج با ماه های شمسی، هنوز هم بر اساس همین تقدیم سازی حساب میشود. چنین چیزی ممکن نیست مگر این که بطلمیوس و سیستمش و امپراطوری که بطلمیوس برایش کار میکند همه مرتبط با یک سیستم اساطیری باشند که بعدا و در جریان تبدیل به تاریخ، در یک بازه ی زمانی مشخص از قرون اول و دوم میلادی جا شده اند. تقریبا تمام تاریخ باستان از همین سیستم اساطیری و بر اساس تخمین های زمانی مختلف درباره ی زمان اثرگذاری هفت سیاره ی بنیادین بر 12 برج سال ساخته شده اند. دراینجا خدایان المپی که تکثیر هفت خدای اختری و موکل صفات بشر در 12 ماه سال بر اساس سنت طالع بینی هستند درست مثل حروف الفبا که مسیح، آلفا و امگای آنها است در اول تا آخر تاریخ جا میگیرند. این کار بر اساس آموزه ای از سانخونیاتون فنیقی انجام گرفته که میگوید تائوتس یا تحوت، الفبا را از دایره البروج نتیجه گرفته است. بدون شک هیچ گروهی به اندازه ی یهود، این آموزه را جدی نگرفته اند. چون الفبای عبری 22 حرفی است ازآنرو که تقسیم 22 به 7 عدد 14/3 را میسازد که همان پی عدد دایره است. البته گزارش هایی از برسازی آوانگارهای یونانی و چینی از روی دایره البروج نیز هست. شاید مفصل ترین حرکت شناسایی شده از روی این آموزه «الفبای آنسر» گوستاو سیفارت منسوب به 1834 یا 1850 باشد که از روی نسبتسازی بین حروف الفبا و بروج دایره البروج، وقایع تاریخ غرب به محوریت تورات و انجیل را از زمان فرو نشستن سیل نوح زمانسنجی میکند و کاملا ممکن است کل وقایع تورات و انجیل، از روی حسابرسی اساطیر نجومی شده و تبدیلشان به وقایع تاریخی آن هم به چندین سنجش مختلف سر هم شده باشند. در بعضی از این سنجش ها حتی زمانی دایره البروج مسیر کنونی را نداشته و زمانی خورشید در دست صورت فلکی جبار قرار میگرفته که امروزه کاملا خارج از دایره البروج است ولی میببینیم که نماد این اتفاق نجومی هنوز در فرهنگ عامه بازآفرینی میشود. حتی با تثبیت دایره البروج در وضعیت فعلی، باز متافیزیک فیض یکسانی از آن برداشت نمیشده است. خود سیفارت، به نوعی تقسیم حکومت سیارات 7گانه بر 12برج اشاره میکند که با مدل بطلمیوس متفاوت است. در مدل بطلمیوس، مریخ بر برج های حمل (قوچ) و عقرب (کژدم) حکومت میکند؛ زهره بر برج های ثور (ورزاو) و میزان (ترازو)؛ عطارد بر برج های توامان (دو پیکر) و سنبله (دوشیزه)؛ قمر (ماه) بر سرطان (خرچنگ)؛ خورشید بر اسد (شیر)؛ مشتری بر قوس (کمان) و حوت (ماهی)؛ و زحل بر جدی (بز-ماهی) و دلو (آبریز). اما در مدل مورد اشاره ی سیفارت، زحل بر دلو و حوت حکومت میکند؛ مشتری بر جدی و حمل؛ مریخ بر قوس و ثور؛ زهره بر عقرب و توامان؛ عطارد بر میزان و سرطان؛ ماه بر سنبله؛ و خورشید همچنان بر اسد. در مورد مدل بطلمیوسی، سیفارت از سکه های زودیاکی آنتونینوس پیوس از اسکندریه مثال می آورد که در چند کتاب آلمانی از سال 1937 معرفی شده اند. دوره ی آنتونینوس، از سال تولدش در دایره ی حکومت امپراطور هادریان برقرار میشود. هادریان که پسرخوانده و جانشین تراژانوس است، به مانند او پسرخوانده ی خود آنتونینوس را جانشین خود میکند. اما از طرفی هادریان، معشوقی با اسم مشابه آنتینوس نیز دارد که در زمان حیات امپراطور در نیل غرق میشود و هادریان، کیشی مخصوص او ایجاد میکند که مرکزش شهر آنتینوپولیس در مصر است. آنتینوس تجسد گانیمد معشوق ژوپیتر است همانطورکه خود هادریان به عنوان امپراطور روم، تجسد خود ژوپیتر یا زئوس است. از طرفی گانیمد، گاها با آدم آبریز برج دلو تطبیق میشود که میتواند مبنایی برای یک دوره ی نجومی بر اساس دایره البروج باشد. اگر آنتونینوس نسخه ی دیگر آنتینوس و بنابراین یک خدا باشد، کیهانشناسی بطلمیوسی، در زمره ی جهانبینی این خدا قرار میگیرد و رواجش در دوره ی رنسانس، منوط به این میشود که او با تبدیل به پسر و جانشین هادریان/ژوپیتر/یهوه یک نسخه از عیسی مسیح شده باشد، امری که مقاومت کلیسا در مقابل الغای کیهانشناسی بطلمیوسی به نفع کیهانشناسی کوپرنیکی را توجیه پذیر میکند. بنابراین، ترتیب قبلی با دوره ی ماقبل هادریان و عصر تراژان میخواند و ازجمله در میان منابع سیفارت، با لوحه ی ایزیس بمبن ارتباط می یابد که وضعیت نجومی زمان تولد تراژان در سال 54 پس از میلاد را نشان میدهد. این لوحه اگرچه به قرن اول میلادی منسوب است ولی فقط در زمان غارت رم در سال 1527 کشف شد و در سال 1547 به دست خانواده ی مانتوآ افتاد تا این که در سال 1630 توسط سربازان فردیناند دوم تصرف شد و بعد از چند بار دست به دست شدن، در سال 1797 با فتح ایتالیا توسط فرانسه به پاریس آمد. الکساندر لنوآتر در سال 1809 نوشت که این لوح بعد از برقراری صلح به ایتالیا بازگردانده شد و اکنون در موزه ی آثار باستانی تورین قرار دارد. روشن است که اهمیت این لوحه به درازای رنسانس است و عصر طلایی مصر و روم باستان درست قبل از آن و در جایی قرار دارد که ما با قرون تاریک قرون وسطی شناساییش میکنیم. ظاهرا در زمان سیفارت در اواسط قرن 19 هنوز در حال زمانبندی این مکاتب متناقض شناسایی شده در آن سال ها بر اساس تخمین های نجومی غیر قابل اعتماد بوده اند و اینها همه نشانه ی تنظیم تاریخ قرن 19 بر اساس وقایع ظاهرا هزاران ساله ولی باطنا بسیار جدید است؛ وقایع بسیار جدید زمینی که در وانفسای بیسوادی و خرافات مسلکی مردم آن دوران، فقط آسمان میتوانسته با طالع بینی، آنها را بسیار کهن نشان دهد.:

“unser alphabet” by GUSTAV SEYFARETH, 1834”: RANGER LEM: STOLEN HISTORY: 28 AUG 2022

اگر این سال سازی های نجومی را که دنباله ی کار تمدن سازان منجم کلدانی است از صحنه حذف کنیم، خود را همقد اساطیر ابتدایی جوامع شکارگر می یابیم. گاهی افسانه های پیدایش اینان، قطعات پازل پیدایش در تورات را به ما میدهند. مثلا یک افسانه ی آفرینش از کوتوله های ایفه ی کنگو که در 1936 توسط پل شبستا معرفی شده است، شباهت هایی با داستان آدم و حوا دارد. در این داستان، خدا که ماسوپا نام دارد دو پسر –یکی از نژاد کوتوله و یکی از نژاد نگرو- و یک دختر انسانی برای خود خلق کرد و از آنها قول گرفت که هرگز برای یافتنش سعی نکنند و او در ازایش هرچه بخواهند به آنها خواهد داد. اما دختر، از سر کنجکاوی از دستور تخطی کرد و مقداری غذا دم در گذاشت و دست ماسوپا را دید که از آسمان درآمد تا غذا بردارد. وقتی ماسوپا فهمید خشمگین شد و فرزندانشان را برای همیشه ترک گفت ولی قبل از رفتن، به آنها صنعتگری و فن تهیه ی وسایل لازم برای زندگی را آموخت و مقرر کرد که دختر، همسر برادرانش شود و برای آنها بچه بزاید چون از این پس مرگ مجازات آنها خواهد بود و نسلشان با تولیدمثل تداوم خواهد یافت و درست مثل اعتقاد یهود، زن باید موقع زایمان درد بکشد چون هر زنی انعکاسی از مادر اولیه است. دراینجا کنجکاوی زن و تلاشش برای کشف خدا یادآور وسوسه ی حوا به خوردن از میوه ی دانش است و این، صحنه ی آغاز تفکر را نشان میدهد. بر اساس نظریه ی ذهن دومجلسی اندرو جینز، در ابتدا انسان ها با دو نیمه ی مغزشان فکر میکردند و وقتی تصمیم اصلی را در یک نیمه میگرفتند افکارشان در نیمه ی دیگر را به صورت صداهایی نامفهوم، رمزآمیز و ترسناک میشنیدند که الهام و وحی خدایان تلقی میشد، ولی سوادآموزی و تاثیر خاص الفبا کم کم باعث هماهنگ شدن دو نیمه و محو صداهای مشکوک و قطع مشاهده ی خدایان و اجنه شد. بنابراین دو شوهر زن اولیه ی ایفه از دو نژاد متضاد، دو نیمه ی متفاوت مغز آدمند که در فرزندان او با هم متحد و یکدست میشوند.:

“PYGMY EVE PEEPS GOD”: ANDREW CUTLER: VECTORSOFMIND.COM

کاتلر، منکر قدمت تمدن نیست و تصور میکند که افسانه های کوتوله ها در دوران مصر باستان از طریق کیش بس خدای کوتوله به مصر و ازآنجا به یهودیان رسیده و در توراتشان منعکس شده است. ولی امکان ندارد یک افسانه ی شفاهی بعد از هزاران سال هنوز اینقدر به نسخه ی مکتوب توراتیش شبیه باشد مگر این که نه آن افسانه خیلی قدیمی باشد و نه نسخه ی توراتیش. این کمک میکند تا حلقه ی مفقوده ی عمق خرافی بودن میل مرد مدرن به تصرف حداکثر زنان را درک کنیم. زنان، انعکاس حوای کاشف دانشند و فتح زنان، کنایه ای از فتح آگاهی است. به همین دلیل هم هست که در فیلم ها زنان شکار مردان باهوش میشوند و هر ملتی سعی میکند در رسانه اش مردان خود را هرچه زنباره تر نشان دهد تا خود را آگاه و پیشرو جلوه دهد. توجه داریم که زن دراینجا جانشین اژدهای اولیه و مادر-زمین نیز هست و تمام امکانات جهان مادی را در بر میگیرد. بنابراین هرکس ثروتمندتر به نظر برسد میتواند لاف آگاهی بزند و کتاب موفقیت بنویسد و کلاس های اینترنتی موفقیت برپا کند. او دراینجا میتواند همان خدایی به نظر برسد که در ماده دخل و تصرف میکند.

نکته ی مهم دراینجا این است که در اسطوره چه کسی دارد در ماده دخل و تصرف میکند؟ بله، نور. روح هم از جنس نور است و بیشترین دخل و تصرف را روحی که بیشترین نور را دارد مرتکب میشود. در اساطیر کلدانی، کهن الگوی این دخل و تصرف، مردوخ است که با اژدهاکشی، آب های هاویه را به جهان مادی جسم مند تبدیل میکند. در اساطیر مصری نیز ما هم آب های آغازین را تحت عنوان نون داریم و هم خداوند نور به نام رع را که با اژدهای تاریکی به نام آپپ میجنگد. ممکن است این نبرد، به نبرد هورس خدای خورشیدی با برادرش سوت/سیت نیز فرافکنی شود. درواقع ما روایتی قبطی درباره ی برابری سیت با تاریکی داریم که در آن، او قدرتمندترین شخص از میان مجموعه ای هفتگانه از خدایان به نام "علی" است که در جدا کردن آسمان و زمین به رهبری شو نقش آفرینی کرده اند. ستون نبشته ی اسفنکس میگوید آفرینش در زمان حکومت سوت در تاریکی رقم خورد. بنابراین سیت معادل یلدابهوت خدای غنوصی ها است که بر هفت دیو حکم میراند. با این حال، سیت از سوی هرو یا هورس موکل روشنایی به چالش کشیده میشود. این قبل از ظهور خورشید و در زمانی است که تنها موجودات زمین، سباعو یا شیاطین هستند که آفریده های سیت هستند و هورس در ستارگان و ماه تجلی میکند و تجسم اولیه اش تحوت خدای ماه است. سیت بسیاری از نیروهای روشنایی را به زمین تبعید میکند. مجرای این تبعید، صورت فلکی دب اکبر است که مادر صورت فلکی دب اصغر است. ستاره ی قطبی در دب اصغر قرار دارد و عمود آسمان و وصلگاه آسمان به زمین است و ذرات نور از آنجا به شکم زمین تبعید میشوند تا توسط اژدهای آپپ بلعیده شوند. توجه داریم که دب اکبر به عنوان مظهر قطب شمال جانشین موکل قبلی این مقام یعنی اژدهای تنین شده است و خود، حالت اژدهایی دارد و هم اژدها است و هم مادر-زمین، بخصوص وقتی قرار است اژدهای تنین در زمین هم بازآفرینی شود. هفت علی به صورت هفت ستاره ی دب اکبر و سپس هفت ستاره ی دب اصغر برای این باززایش بازآفرینی میشوند و درنتیجه خلقتگری خود را به نور منتقل میکنند و نورها یکپارچه شده و قادر به غلبه بر آپپ میشوند. درنتیجه آنها به شکل یک نیروی متحد هشتم به نام پتاح درمی آیند که سلف خورشید است. برخی او را نیروی نهم بعد از الهه ی دب اکبر دانسته اند که به شکل الهه مآت بازآفرینی شده است. به همین دلیل لغت "پوت" که با پتاح در ارتباط است به معنی عدد 9 است، همچنین به معنی دایره، چون علی هفتگانه ی شو به جای هفت سیاره در 12 برج فلکی ضرب شده و علی 12گانه ی آتوم رع خدای خورشیدی را ایجاد کرده است. پتاح خدای صنعتگری و خلقت و معادل هفستوس یا وولکان است که در عمق زمین ساکن است و فلز مذاب خلقتگریش به شکل ماگمای آتشفشانی از عمق زمین بیرون میزند. با توجه به تبعید پتاح به جهان زیرین که جهان مردگان یا آمنتا است، فرمی از پتاح به نام پتاح سکاری با ازیریس تطبیق شده که خدایی است که به دست سیت مقتول میشود و بعدا به صورت هورس از نو زنده میشود. پس پتاح سکاری به عنوان خدایی که موقتا مرده است، به شکل مومیایی نشان داده میشود چون مردگان مومیایی میشوند بلکه بعدا از نو زنده شوند. درابتدا که فن مومیایی زیاد دقیق نبود، اجساد مومیایی شده ی مردگان در منطقه ی سقاره ی مصر دفن میشد که محیطی بیابانی و شنی دارد و همین محیط است که در ادبیات تخیلی، به صورت بیابانی با خرابه ای دارای یک مومیایی سرگردان فرعون که جانشین ازیریس و پتاح است به جای جهنمی که با مصر تطبیق شده است مدام بازآفرینی میشود. اما در یک بازآفرینی کمتر امروزین و البته نسبت به بیابان قبلی کتملا متضاد، عمق زمین به دلیل ماهیت اژدهاییش تمثالی از رحم آبگون الهه است و پتاح در آن نشو و نما میکند. به همین دلیل، پتاح به قورباغه تشبیه میشود که در نوزادی به شکل ماهی است و سپس پا در می آورد و روی خشکی می آید و بیرون آمدن قورباغه از آب، همان بیرون آمدن نظم خورشیدی از دل زمین به شکل هورس یا خورشید طالع است. پتاح همچنین در قالب خپری به سوسک سرگین غلتان یا جعل تشبیه میشود که در زمان طغیان های تابستانه ی نیل، در ساحل گلی، مشغول حفر و دخل و تصرف در زمین است تا خلقتگری خورشید را نشان دهد. از روی همین الگوها نور قبلی تبعید شده به دل زمین نیز به آتوم خدای خورشید غروب تشبیه میشود. آتوم ملقب به یو است که همان یائو یا یاهو یعنی یهوه است. او به عنوان مجموعه ی علی، برابری علی با ال یا اله یا الوهیم در مذهب سامیان را برجسته میکند. در تورات، از لغت الوهیم استفاده شده است که هم میتواند مفرد باشد و هم جمع؛ درست مثل علی قبطی. یهوه ادعای برابری با الوهیم را دارد. ولی او در اصل فقط یکی از این نیروها و معادل ژوپیتر یا مشتری است که بقیه را از صحنه حذف کرده است. او در ابتدا در قالب "آتوم" یا خورشید غروب ظاهر میشود که در نام، همان "آدم" در حال اخراج از بهشت به جهنم است. ولی بعد از این که به عنوان نور به خارج از جهان مادی منتقل شد و مفهوم خدای قادر متعال را یافت، پدر آتوم و بنابراین خالق آدم تلقی میشود درحالیکه در کابالا یهوه هنوز آدم کدمون یا آدم عالی است که تمام جهان مادی را در بر میگیرد و نسخه ی اعلایش انسان است. به دلیل برابری یهوه با پتاح، در قبط، پتاح نیز یک نسخه ی پسر از خود به نام یو دارد که گاهی خود آتوم است. بنابراین پتاح که در اصل یک خدای جهنمی و به عنوان یک زندانی فراری است، به جای خدای اعظم نشسته و الگوی انسانی شده است که وظیفه دارد خدا شود. پس یک به قول انجیل «آدم دوم» به وجود می آید که موفق میشود بر زندان جهان مادی غلبه کند و او عیسی مسیح یا یهوه ی پسر است که آمده است تا سر مار را کبود کند.:

“EGYPTIAN WISDOM AND THE HEBREW GENESIS”: MALIK JABBAR: THECHRISTMYTH.COM

یادمان هست که این لگدکننده ی سر مار، همان صورت فلکی هرکول است که پایش بالای سر اژدهای تنین قرار دارد. اگر تنین محل قطب شمال قبلی و روح قطب شمال کنونی دبین باشد، هرکول/عیسی که بر تنین غلبه کرده است به این دلیل محل قطب آسمانی زمان پیدایش و از دست رفتن بهشت تلقی میشود که انسانی که توانسته باشد بر مشکلات جهان مادی به عنوان اصل نظم این جهان غلبه کند، خودش قطب و خدای نوینی است. این، پشتوانه ی مذهبی فراموش شده ی انتظارات جامعه ی نوین از نو آمدگانی است که خودشان هم نمیدانند چرا و به چه طریق باید خدا شوند و فقط میدانند که میخواهند قطب باشند بدون این که بدانند قرار است با یک ستاره ی ظاهرا بیجان هماوردی کنند.:

«برای نوجوانان، جستجوی نابهنگام ارزش های گرانبهای شخصیت، غالبا پرده ای برای پوشاندن گریز در مقابل وظایف بیولوژیکی است. در جهت عکس، حسرت معطوف به گذشته ی انسان هایی که به سن قابل ملاحظه رسیده اند، برای ارزش های جنسی دوره ی جوانی، به خاطر جبن و تنبلی به طفره و گریز از وظایف فرهنگی منجر میشود: قدردانی و ستایش ارزش های شخصیت و اطاعت از سلسله مراتب آنان. روان نژند نوجوان از توسعه ی زندگیش و وظایف آن هراس دارد، روان نژند مسن از فزونی فقر و کمبود رفاهیت های این جهان میترسد.» ("روح و زندگی": کارل گوستاو یونگ: ترجمه ی لطیف صدقیانی: نشر جامی: 1399: ص161)

این نگرانی دائمی ناشی از نا راه بلدی و حس سرگردانی است که انسان مدرن را در جایگاه نور تبعید شده به جهنم قرار میدهد و این جهنم میتواند مصری باشد که موسی و قومش از آن گریختند: مصر آباد فلج شده و بهشت نابود شده ای که اکنون بیابان مومیایی فرعون است و حکمت کهن مانند خرابه هایی در این بیابان مملو از پوچی گم است و مومیایی فرعونش فقط وحشت ایجاد میکند آنجاکه با هویدا شدنش به انسان ثابت میکند که چقدر ضعیف و کم اطلاع است. حدیثی منسوب به پیامبر اسلام هست که میگوید: «الله بر والدین کسی رحمت فرستد که بداند از کجا آمده است، اکنون در کجا است و بعدا به کجا خواهد رفت.» این حدیث، همانقدر مصداق مردم قدیم است که مصداق مردم اکنون. چون هر دو دسته در اثر سانسورهای مداوم فرهنگی، هم مبدا خود را گم کرده اند و هم مقصد خود را، و در این شرایط، مانند گم گشته ای در بیابانی هستند که اول و آخرش معلوم نیست و فرد هم نمیداند در کجا قرار دارد.

در این جا آب گون بودن اژدهای تهامات به این شکل تغییر میکند که او بعد از تبدیل به آپپ مصری، اینقدر آب دوست دارد که همه ی آب ها را میبلعد و باعث خشکسالی و بیابانزایی میشود. در تاریخ مصر، آپپ یا آپوفیس به نام سرکرده ی هیکسوس ها یا فرمانروایان آسیایی مصر تبدیل میشود که سلسله های 14 تا 17 را ایجاد میکنند و چندین شاه این سلسله آپوفیس نام میگیرند. تا این زمان، خدایان مار در کیش فراعنه محبوب بودند و در اثر رفت و برگشت هیکسوس ها بود که کیش مار، اهریمنی تلقی شد. به روایت مانه-تو هیکسوس ها توسط اوزارسف که مانه تو او را خود موسی میداند به مصر وارد و همراه او خارج شدند. بنابراین لشکر هیکسوس ها در حکم لشکر مارهای خدای موسی است که فقط با مار برنجی او شکست میخورند. میدانیم که این مار برنجی سراف نامیده میشد و تا زمان شکسته شدن بتش توسط حزقیا شاه احیاگر تورات، اسباب مارپرستی یهود بود، رسمی که تا کیش اسکندرانی افیت ها یا مارپرستان یهودی-مسیحی در مصر دنبال شد. کیش افیت ها یکی از قربانیان نابودی کتابخانه ی سراپیوم اسکندریه توسط مسیحیان ارتدکس بود. در چین هم یک کتاب سوزان بزرگ داریم که توسط چین شی هوانگ دی رقم میخورد. دوره ی قبل از چین شی هوانگ دی دوران ارتباط مرتب انسان ها و اژدهایان توصیف شده که از به امپراطوری رسیدن هوانگ دی به عنوان یک مابه ازای اژدهای آسمانی شروع میشود. ظاهرا اژدهایان چینی به اندازه ی سرافیم یهودی، جادوگران مارگونیند که با نابودیشان به دست اصحاب یهوه ی به روز شده، دنیا از معجزه خالی میشود. این یهوه ی به روز شده همان یهوه ی تورات است که به جای مردوخ به جنگ اژدهای دریایی میرود و این اژدهای دریایی لویاتان نام دارد که شکل دیگری از لوتان نسخه ی کنعانی تهامات است. شاید دفاع بد یهود از مارپرستی، اسباب از بین بردن محبوبیت خدایان مار در مصر بوده است ولی بعد خودش هم با دفاعیه ی قبلی خود از خدایان مار مشکل پیدا میکند و دو نسخه از یهودیت با هم میجنگند. این اتفاق در هند هم قابل ردیابی است. آهی نسخه ی هندی آپپ است و به مانند آپپ هم باعث خشکسالی است و هم باعث تاریکی. آهی اژدهایی است که به دست خدای ایندره نابود میشود. نبرد این دو به زودی به نبرد دو خانواده از خدایان تبدیل میشود: خدایان مارمانند و تطبیق شده با شیاطین موسوم به سارپاها (همان سراف عبری به معنی مار) که ناگاها فقط اشکال تلطیف شده ی آنها هستند. در مهابهاراتا بعد از این که شاه کورواها به یک مرتاض سارپا بی احترامی میکند با لشکری از خدایان مار از بین میرود و این گروه، شیاطینیند که هر وقت اراده کنند به شکل انسان، و هر وقت اراده کنند به شکل مار در می آیند. کورواها به انتقام شاهشان مراسم قربانی موسوم به یاجنا برگزار میکنند و خدایان مار را درحالیکه به اسم میخوانندشان، یکی یکی در آتش می اندازند و از بین میبرند تا این که شاه مارها عذرخواهی میکند و خواهان حفظ نژادش میشود. بعد از این واقعه، بین کورواها و فامیل هایشان پاندواها جنگ درمیگیرد و خدایان در دفاع از این دو خاندان به دو دسته تقسیم میشوند. جنگ این دو خاندان بسیار شبیه جنگ های انسانی از آغاز یهودیت تا به امروز است. در ابتدا با نیزه و زوبین و کمان و شمشیر با هم میجنگند و کم کم به سلاح های انفجاری مهیبی میرسند که شبیه جنگ های موشک ها با سپرهای دفاعی نظامی امروزی است. در انتها و بعد از زیر پا گذاشتن قوانین جنگ توسط کورواها پاندواها نابودگرترین سلاحی را که میشناسند و توصیفش شبیه بمب اتم است به سمت کورواها پرتاب میکنند و شاه کورواها که نابودی نژاد خود را حتمی میبیند در انتهای راه برای انتقام، سلاح نامرئی خاصی را بر پاندواها ساقط میکند که تمام زنان آنها را عقیم میکند تا نسلشان ادامه نیابد. بدین ترتیب، دو خانواده تقریبا نسل هم را برمیکنند. یادآوری میشود که این دو خانواده نماینده های انسانی دو دسته از خدایانند و قرار است ریشه کن شدن جادوی این خدایان در زمین را نشان دهند. اگر یک شعبه از این خدایان مثل مارهای افیت ها و آپپ انسان شده ی هیکسوس ها واسطه ی سرافیم با فرشتگان یهوه باشند پس خدایان نوین هندوئیسم، شکل های به روز شده ی سارپاها و ناگاها هستند. ایندرا هم شکل دیگر آهی است که بعدا بیشتر در قالب ویشنو در مقابل خدایان مار قرار گرفت. نبرد ویشنو در قامت راما با راونا رئیس راکساشاهای شیطانی برای باز پس گیری همسرش سیتا نمودی از این نبرد است. راونا 10 سر دارد که هر کدام قطع شوند سر دیگری به جایش میروید. این دقیقا همان ویژگی هیدرا اژدهای چندسر است که به دست هرکول نابود شد. راما با پرتاب تیری جادویی به قلب راونا او را از بین میبرد. راونا مثل انسان دست و پا دارد و یادآور توصیف سرافیم به مارهای دست و پا داری است که مردان مارمولکی هم نامیده میشوند. تنها بخش بدن مارمولک که مثل مار دراز است دمش است و دم مارمولک بعد از قطع شدن از نو رشد میکند، امری که الهامبخش سرهای از نو رشد کننده ی مارهای هیدرا و به دنبالش راونا است. در نبرد راما با راونا مردان میمون شکل و خرس شکلی تحت رهبری هانومان وفادار، او را همراهی میکنند که با انسان های اولیه تطبیق میشوند. موضوع این است که به همان اندازه که ویشنو جانشین ایندرا است شیوا مدافع ناگاها هم هست. ویشنو میل به حفظ اوضاع دارد و شیوا میل به نابودی. اختلاف آنها قابل مقایسه با اختلاف کورواها و پاندواها بعد از شکست خدایان مار از کورواها است و میتوان آن را به تقسیم یهودیت به دو جبهه ی ماردوست و ضد مار تقسیم کرد. در 1990 بولای، اختلاف کورواها و پاندواها و خدایان حامیشان را به اختلاف اصحاب انلیل و اصحاب حئا در اساطیر بین النهرین مربوط کرد. حئا و انلیل، دو پسر آنو خدای آسمان و در حکم دو تصویر متفاوت از او بودند. انلیل که بر کوه کیهانی "کور" حکومت میکند قابل تطبیق با زئوس کوه المپ و یهوه ی طور سینا است درحالیکه حئا که بر یک پهنه ی آبی حکومت میکند و به شکل مار هم درمی آید به تهامات نزدیک میشود اگرچه مردوخ قاتل تهامات پسر همین حئا است. حئا به عنوان خدای آب ها و متمثل به مخلوقات آبی، یادآور آواتارهای آبی ویشنو چون متسیه (ماهی) و کورما (لاکپشت) است اما نسخه ی یونانیش پوزیدون –خدای دریا- یک نیزه ی سه شاخه دارد که آن را در هند بیشتر در دست شیوا میبینیم. این نیزه ی سه شاخه یادآور تیر سه شاخه ای است که در بعضی لوحه های بابلی از سمت مردوخ به طرف تهامات پرتاب میشود و او را از بین میبرد. سه شاخگی نیزه میتواند مرتبط با سه گانگی خصم باشد. در شاهنامه ی فردوسی، ضد قهرمان بدنام اژدهاوشی به نام ضحاک داریم که با دو ماری که از دو دوشش روییده اند سه سر به نظر میرسد. در اساطیر یونانی هم هرکول با یک خدای رودخانه میجنگد که نامش تریتون به معنی سه گانه است. تایفون هیولا که بر ضد انلیل یونانی یعنی زئوس شورید در بعضی نگاره ها به شکل اژدهایی با سه سر انسان در جلو و و مجموعه ای از دم های مار در عقب تصویر شده است که یادآور سگ سه سر جهنم یا کربروس است که دمی به شکل مار دارد. تایفون در مصر با سیت تطبیق میشد که هم به مانند اژدهای آپپ عامل خشکسالی و تاریکی است و هم مثل کربروس گاهی سر سگ دارد. پلینی، نام تایفون را برای شهابسنگ مخرب و وحشتناکی در مصر توصیف کرد که به یک اژدها تشبیه میشد. این شهابسنگ میتواند همان بلای خانمان سوزی باشد که جهان باستان را به کل تغییر داد و باعث بروز تغییر قطبین، فجایع و تغییرات آب و هوایی شدید در سراسر زمین شد. تشبیه او به دست انتقام خدا از انسانها بخصوص با انگاره ی آذرخش زئوس در ارتباط مستقیم است. بازسازی تورنهیل از آسمان باستانی این است که آن بسیار الکتریکی و دارای دامنه ی نفوذ شدید اثرات الکتریکی سیارات دیگر به زمین بوده است که هنوز تاثیرات اندکش را به صورت بروز شفق قطبی در آسمان قطب شمال می یابیم. در اثر ورود یک شهابسنگ یا دنباله دار بزرگ به جو زمین، این با بروز آذرخش های وحشتناک عظیم همراه میشده است. آذرخش میتوانسته به صورت خطی عمودی زمین را به آسمان وصل کند و در این حالت به یک عصا یا نیزه یا شمشیر تشبیه شود؛ میتوانسته به صورت یک دایره ی درخشان با دو زائده ی الکتریکی در اطرافش به شکل بال های عقاب ظاهر شود همانطورکه گوی بالدار آسوری و مصری نشان میدهد که میتواند عقاب نمادین زئوس هم باشد؛ و یا میتوانسته به شکل یک گردباد سه گانه ی نورانی درآید که تصویری نزدیک به کادوسئوس عصای هرمس با دو مار پیچیده به دور آن است. همه ی اینها میتوانستند جانشینی برای کوه کیهانی و وصلگاه زمین و آسمان باشند و بیشتر از سمت منطقه ی قطب شمال که هنوز شفق قطبی میزند دیده شوند. بنابراین شهابسنگ مارمانند تایفونی که به زمین نزدیک میشود و آذرخش مارمانند زئوس که از آسمان به دنبالش روان است، دو برداشت مکمل از مار موسی هستند که مقابل هم قرار میگیرند. قبل از زئوس، این آپولو خدای خورشید بود که آذرخش انداز بود و عنوان کریسائوس یعنی آذرخشی برای او این را نشان میدهد. با این حال، آپولو اژدهای پیتون را کشت و با ایجاد کاهنه های پیتیا کیشی برایش به پا کرد که بی ارتباط با قتل مذهب پیشین به دست یهوه و درآمدن اداتش به اختیار یهودیت و فراورده های نوینش نیست.:

“thonderbolts of the gods”: DAVID TALBOTT , WALLACE THORNHILL: 2003: PARTS 1,2

بدین ترتیب، مار برنزی موسی با عقاب زئوس برابر میشود که همان گارودا مرکب عقاب شکل ویشنو و به همان اندازه ی مار موسی دشمن مارها است و البته عصای مار شونده ی موسی هم هست که یک طور سینای کوچک شده است. پس سیمرغ برآورده کننده ی آرزو از طریق مابه ازای مارگونش به تماثیل آبزی ویشنو یا حئا نزدیک میشود که یکیشان اردک ماهی رفاه سازی است که ماشین آلاتی مثل گاری بدون اسب امیلیان را به راه می اندازد. ظاهرا هرچه نزدیک تر می آییم،یهوه به فرم رد کرده ی خود در کابالا نزدیک تر میشود، نه فقط در تمدن سازی و گسترش ماشین آلات، بلکه در پرورش شیاطین همان گونه که مسیحیت از هر مذهب منکر شرع تورات انتظار دارد.

(ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

شیطان با نقاب کامپیوتر: کدام گذشته را سیاست نوستالژیک میکند؟!: قسمت دوم

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷