بدترین سم دنیا: ماده جن های جادوگر و ساخت و سازهای فرازمینیشان در فضای مجازی
تالیف: پویا جفاکش










در حدود سال 1870، یک مسافر بریتانیایی و کشیش انگلیکان به نام جی. ای. هاناور، نوشت: «این یک واقعیت عجیب است که بسیاری از امریکایی هایی که به اورشلیم میرسند، یا دیوانه هستند یا پس از آن، عقل خود را از دست میدهند.» بازدیدکنندگان از اورشلیم یا هر جای دیگری در اسرائیل که سابقه ی بیماری روانی ندارند، قبل از بهبودی خود به خودی و بازگشت به زندگی عادی خود، دچار یک دوره روانپریشی میشوند. گاهی افرادی که به صورت گروهی یا خانوادگی سفر میکردند، سعی میکردند فرار کنند و گاهی کسانی وسواس تمیز کردن پیدا میکردند و لباس های خود را، معمولا از ملحفه های هتل، از یک لباس بلند تا مچ پا که همیشه سفید است، میدوختند. گاهی فریاد زدن و خواندن بلند متون مذهبی و گاهی سعی در ایراد خطبه موقع بازدید از یک زیارتگاه مذهبی پیش می آمد. بعضی فکر میکردند که قدیسین درگذشته ی مذهبی را میبینند و یا فکر میکردند خودشان یک شخصیت داخل کتاب مقدسند. درمان شناخته شده هم دور کردن بیمار از اورشلیم و بازگشت او به نزد خانواده اش بود. این حالت ها هنوز هم بروز میکنند؛ یک نمونه ی متاخر معروفش هم که نزدیک بود یک جنگ داخلی به پا کند، یک زائر استرالیایی بود که از نظر روانی چنان ناپایدار شد که سه ماه را در اورشلیم ماند و به دقت برنامه ریزی کرد که چگونه مسجد قبه الصخره را آتش بزند. این حالت ها را در یک اصطلاح به نام "سندرم اورشلیم" جمع بسته اند و آنقدر شایعند که هر ساله بیش از 100نفر از گردشگران، در یک آسایشگاه ویژه در اورشلیم تحت درمان قرار میگیرند. مرکز سلامت روان "کَفَر شائول" در سال 1951 و به عنوان بیمارستان روانپزشکی تعیین شده برای گردشگرانی که اختلال سلامت روان را نشان میدهند، تاسیس شد و به دلیل تحقیقاتش در مورد سندرم اورشلیم بسیار شناخته شده است. گاهی فعالیت های "فرقه ای" باورنکردنی در اورشلیم شامل انواع سوء استفاده (جنسی، روانی و جسمی)، شکنجه، قتل، برده داری، فساد و غیرهم –و اکثرا در تمرکز ویژه حول یهودیت ارتدکس افراطی- در حدی آنقدر سیستماتیک که بعضی از این فرقه ها در امریکای شمالی و جنوبی شعبه های متعدد زده اند نیز زیرمجموعه ی سندرم اورشلیم به حساب می آیند. شاید هم این سندرم، فرقه های دیوانه ی دیگر را به خود جذب میکند، به طوری که فالون دافا هم به فکر شعبه زدن در اورشلیم افتاده است. بعید به نظر میرسد که مسلمانان بومی از عوارض مشابه مصون باشند، فقط موضوع این است که وضع آنها در گزارشات مراکز یهودی ثبت نشده است. بعضی از بومیان، این دیوانگی را نتیجه ی تاثیر جادوی شیاطینی که حضرت سلیمان در زیر معبد مقدس زندانی کرد، میدانند. اما "ویل اسکارلت" انگلیسی، با این نظر موافق نیست. چون اصلا اسرائیل را محل سرزمین مقدس نمیداند. او پیرو نظریه ی الکساندر خروستیالوف روسی است که معتقد است جغرافیای کتاب مقدس بر اساس جغرافیای فرانسه تهیه شده است. خروستیالوف نشان میدهد که محلی که امروزه در القدس (اورشلیم رسمی)، محل کلیسای مقدس تعیین شده است، سابقا "خمامه" محل زباله ریزی مسلمان های بومی بوده است. خروستیالوف در مصاحبه ای میگوید که عیسی مسیح در بین مسلمانان بسیار مقدس بوده و آنها هرگز در محل یک معبد مقدس راستین، چنین اسائه ی ادبی نمیکردند، با این حال، وقتی گروهی از مسیحیان در محل خمامه یک کلیسا –که هیچکس فکرش را نمیکرد بعدا کلیسای مقدس تعیین شود- را ساختند، جلو آنها را نگرفتند، هرچند مسلمان های محلی به این که مسیحی های دور و بر خود را دیوانه تلقی کنند، عادت داشتند. خروستیالوف میگوید که اماکن بسیار متعددی در سراسر اروپا و حتی امریکای شمالی، جغرافیای سرزمین مقدس را در خود بومی کرده اند، اما در هیچ کشوری به اندازه ی فرانسه، نامجاهای انجیل با نظم و ترتیب بسیار دقیق در جای خود قرار نگرفته اند. مابه ازای اورشلیم در این حسابرسی، البته نه اورشلیم بلکه پاریس است که نام از پاروشیم یا فریسی ها، یعنی همان فرقه ی یهودی قاتل عیسی دارد و محل معبد مقدس در آن هم کلیسای مون مارتیر در تپه ای به همین نام است، یعنی همان کلیسایی که چندین یهودی مارانو در آن برای تاسیس انجمن یسوعی (ژزوئیت) هم قسم شدند. اسکارلت معتقد است که این که فرانسه سردمدار مسیحیت بوده باشد، کاملا منطقی است؛ چون هم تاسیس امپراطوری مسیحی را به یک شاه فرانک قدرتمند آنجا موسوم به شارلمان نسبت میدهند، و هم بیشترین شرکت کنندگان در جنگ صلیبی از فرانسه گزارش شده اند. بنابراین اسکارلت نتیجه میگیرد که جنگ صلیبی نه تلاشی برای پس گرفتن سرزمین مقدس، بلکه عملیاتی برای انتقال اعتقادات یهودی-مسیحی به شرق نزدیک و بخصوص محل القدس کنونی بوده است، یعنی همان محلی که امروزه به عنوان جایگاه سرزمین مقدس، رسما تثبیت شده است. اسکارلت معتقد است که این تثبیت رسمی، با جنون زدگی های ردیف شده تحت عنوان "سندرم اورشلیم" بی ارتباط نیست. اما این که چرا با فرانسه مرتبط است، دلیل را در ته مایه ی اعتقادات پاگانی که امروزه به صورت نئوپاگانیسم صورتبندی مجدد شده اند، میجوید. وی بخصوص به خط کشی جهانی جریان های انرژی موسوم به خطوط لی مظنون است. چون مطابق این خط کشی، یک خط لی قوی موسوم به خط آپولو-آتنا از پاریس میگذرد و راهش را به سمت اسرائیل کج میکند. به یک روایت، آن از روی قبه الصخره میگذرد و به روایت دیگر، از روی جبل کرمل، که در هر دو حالت، یک محل مذهبی-سیاسی استراتژیک است. (جبل کرمل، محل صومعه ای است که خاستگاه یک جریان مهم مسیحی و رازور موسوم به کارملی ها تلقی میشود و پیدایش ژزوئیت ها نیز در ارتباط با این کارملی ها به نظر میرسد، هرچند اسکارلت، معتقد است صومعه ی مزبور در اصل در جریان جنگ صلیبی، در سرزمین مقدس کنونی تاسیس و بومی سازی شده و یادآوری میکند که در فرانسه و در نزدیکی پوآتیه هم محلی به نام "کرمل" هست). اسکارلت عمدا زمان این انتقال را تا جنگ صلیبی به عقب میبرد چون اینطوری به نظر میرسد که هنوز مسیحیت از بنیاد پاگانی خود خلاص نشده است. درواقع اسکارلت حتی در این که مسیح در فرانسه هم زندگی کرده باشد، شک دارد؛ چون به پیروی از لوید گراهام معتقد است که مسیح درواقع یک فرم انسان شده از تموز خدای گیاهان و فصول بوده و صلیبش نیز همان حرف "تاو" یا t است که حرف اول نام تموز است. مسیح همچنین با میترا خدای اخوت های رمزی روم مرتبط است و از زندگینامه ی هورس تا عقاید منسوب به رواقیون، همه ی محتویات انجیل در بیرون از چارچوب آن، مشابهاتی دارند. بنابراین بیشتر به نظر میرسد که دانش های پاگانی نه این که در یک محیط کاملا بی ارتباط با خود از فراموشی از بین رفته باشند، بلکه عمدا برای تغییر نظم موجود، وارونه شده اند؛ ازجمله در همین مسئله ی خطوط لی. اسکارلت، مشابه آن را در بقایای اعتقادات بومیان استرالیا، قاره ای که به دلیل عدم ارتباط با مردم قاره های دیگر، بیشتر فرصت زنده نگه داشتن اعتقادات باستانی را پیدا کرد، می یابد. سیاهان استرالیا هم به نیروهای انرژی ساطع شده از طبیعت و تمرکز بیشتر آنها در بعضی نواحی اعتقاد داشتند و معتقد بودند به دلیل نوع ارتباط افراد و قبایل با اجدادشان در تاثیرپذیری از نیروهای مختلف، جریان های انرژی برای همه به یک شکل عمل نمیکنند. موسیقی ازجمله موقع سر دادن آوازها در هنگام طی مسیرهای مشخص اجدادی، راهی برای جذب انرژی متناسب با افراد قبیله به خود بود. این باعث میشود تا اسکارلت به داستان های حول نابودی عمدی جنگل ها و اماکن طبیعی مقدس به همراه بتخانه ها بعد از فتح بریتانیا توسط نورمان ها مشکوک شود. به نظر او شاید این زیاده روی ها عمدی و برای وادار کردن مردم به پذیرش عوض شدن نظم حاکم بر جزایر از این پس انجام شده اند. در عین حال، ممکن است در زمان نورمان ها یعنی قرن 11 به تازگی، اتفاقاتی باعث تغییر خودبخودی فضای زمین شده و بر اساس یک سری از جادوگری های پاگانی تازه ثمر داده این نتیجه حاصل شده باشد که نظم باید عوض شود. اسکارلت، این حدس را موید وقوع فاجعه ای کیهانی میداند که گونار هینسون، زمان آن را حدود 1000سال پیش میداند و معتقد است در اثر آن، ما به یک باره از قرن سوم میلادی به قرن دهم میلادی پرش میکنیم و تاریخ تعیین شده در این بازه ی زمانی، یا افسانه ی محض است و یا شخصیت های نامبرده را باید به قبل و بعد از این بازه، انتقال زمانی داد. به نظر اسکارلت، این فاجعه، همان فاجعه ای است که باعث نابودی حیات وحش منتسب به دوران پلئیستوسن شد. اسکارلت، ردی از این فاجعه را در داستان تالیسین در کتاب مابینوگی –مجموعه ای از افسانه های ولزی که در ابتدای قرن 19 به زبان انگلیسی ترجمه شدند- می یابد. این داستان بعدا در سال 1849 جعلی تلقی شد و از انتشار مجدد بازماند. بی احتیاطی تالیسین در عدم توجه به هشدارهای همسر نیمفش به نام "سریدون" باعث میشود تا «قدرتمندترین سمی که میتوانست در جهان وجود داشته باشد» از دیگ معجون نیمف جادوگر، به بیرون بریزد و زمین های زیادی را تحت تاثیر خود بایر و تخریب کند. از نکات جالب دیگر در داستان که سم تالیسین به محض برخورد با اسب های شاه گویدون گارانیر، آنها را مسموم کرد و کشت. سرزمین این شاه گویدون، در داستان دیگری با سیل عظیمی که قابل مقایسه با سیل نوح است، نابود شده است. شاید این بخشی از سرنوشت جهان قبل از تالیسین بوده است. مطابق داستان تالیسین، تخریب بد سم در جهان، باعث میشود تا سریدون خشمگین به دنبال تالیسین بیفتد. اما تالیسین که در اثر مصرف معجون، تا حدودی نیروهای جادویی پیدا کرده است، با تغییر شکل پیاپی، از مقابل سریدون میگریزد تا این که درنهایت سریدون درحالیکه به شکل پرنده ای درآمده است، تالیسین را که به شکل دانه ای درآمده است، میخورد. سریدون در اثر خوردن این دانه از تالیسین باردار میشود و میفهمد که به زودی او را از نو به دنیا خواهد آورد؛ داستانی قابل مقایسه با تولد مسیح از باکره. اسکارلت که در احمقانه توصیف کردن این داستان و تقریبا همه ی داستان های مرتبط و همفضا با آن، کم نمیگذارد، اینجا هم اشاره میکند که سریدون که جادوگر تا بدین حد زبردستی است، احتمالا میباید میدانست که کدام گیاه برای کشتن نطفه یا نوزاد درون شکمش مناسب است ولی به جایش صبر کرد تا 9ماه طول بکشد و خودش اذیت شود و تالیسین به شکل یک بچه از نو متولد شود. بعد چه کار کرد؟ نوزاد را گذاشت توی یک صندوق و او را روی بستر آب رها کرد؛ قصه ای که اسکارلت، آن را با داستان تولد سارگون فرمانروای اکدی ها، موسی رهبر اسرائیل و بنیانگذار یهودیت، و حتی داراب پدر اسکندر رومی (مقدونی) در منظومه ی فارسی شاهنامه مقایسه میکند. این تالیسین از نو متولد شده –که مانند عیسی مسیح در گاهواره سخن میگفت- در بزرگسالی مورد توجه یوحنای تعمیددهنده (یحیی) قرار میگیرد و از سوی او مرلین نام میگیرد و البته تالیسین هم به مانند مرلین، به خدمت شاه آرتور درمی آید. همانطورکه مرلین ارتباطاتی متناقض با موریگان نیمف جادوگر رهبر کلاغ ها داشته است، سریدون هم که یک نیمف جادوگر در ارتباط با کلاغ ها است، همسر تالیسین بوده است. رابرت گریوز نوشته است که سه تالیسین وجود داشت: خدای شعر، شاعری از قرن ششم میلادی، و شاعری از قرن سیزدهم موسوم به تالیسین لیفر. به دو تن اخیر، اشعاری منسوب است که مرزشان با هم معلوم نیست. در یک نسخه ی خطی قرن شانزدهمی از اشعار تالیسین، کتیبه ای به زبان لاتین وجود دارد که در آن، از تالیسین به عنوان "امبروسیوس تالیسینوس" یاد میشود. امبروسیوس نام مردین پیشگوی دیوانه هم تشخیص داده میشود که ننیوسینوس او را با مرلین جادوگر برابر مینهد. مردین هم به مانند تالیسین یک بار مرده و دوباره از نو و در قالبی نو زنده شده است و بعدش دو روایت هست: او این بار برای همیشه مرد؛ و یا او از نظرها ناپدید شده و تا آخرالزمان زنده است. مرلین هم به روایتی به خاطر آزرده کردن همسر نیمفش –خواهر موریگان- که به او جادوگری آموخته بود، توسط نیمف، در سیاهچالی زندانی شده ولی در آخرالزمان بند میگسلد و جهان را با جادو دچار بحران میکند تا توسط مسیح سرکوب شود. درواقع ارتباط با نیمف جادوگر، وجه مشترک دیگر تالیسین و مرلین هم هست. قرار گرفتن این موضوع در حیطه ی افسانه ی شاه آرتور، باعث میشود تا اسکارلت، پای یک افسانه ی آرتوری دیگر را به این داستان باز کند؛ داستان لوگرس سرزمین آمانگون ها یا برگزیدگان. این سرزمین همه نوع فراوانی و همه نوع امکانات جادویی داشت و علتش هم نیمف هایی بود که در خدمت ریچ فیشر یا شاه ماهی گیر بودند. اسکارلت، ماهی گیر بودن شاه را به سبب آن میداند که بریتانیایی های قدیم به ماهی های مقدس در مناطق آبی مقدس اعتقاد داشتند که این جایگاه های آبی، واسطه هایی با جهان ماوراء الطبیعی بودند و وقتی قبیله ای قبیله ی دشمن را شکست میداد، برای انتقام، ماهی های مقدس قبیله ی مغلوب را میخورد. اسکارلت، این داستان ها را با ماهی گیر بودن حواریون عیسی هم قابل تطبیق میداند و نتیجه میگیرد که احتمالا شاه ماهی گیر، شکل عوض شده ی تصویر یک خدای مرتبط با ماهی ها از یک قلمرو ماوراء الطبیعی به نام لوگرس است که به دلیل تسلط گروهی از زمینیان بر مذهبش، خودش و سرزمینش به یک قلمرو زمینی، تغییر مکان داده اند. ادامه ی داستان، ردی از این تسلط زمینی را آشکار میکند.: اول، یک شاه، و بعد به تقلید از او، مردم بدسیرت بسیار، اقدام به دستگیری و به بردگی گرفتن نیمف ها کردند. خشم ریچ فیشر بر لوگرس جاری شد و سرزمین، بایر و بی حاصل گردید، به عقیده ی اسکارلت، بازتاب دیگری از جهان مادی بعد از فاجعه ی بزرگ قرن دهم. سپس شاه آرتور از راه رسید. او تمام جنایتکارانی که نیمف ها را اسیر کرده بودند، پیدا و مجازات کرد و با آزاد شدن همه ی نیمف ها لوگرس مجددا احیا شد و آبادی خود را به دست آورد. اما به زودی انگار که راوی –به قول اسکارلت- فراموش کرده باشد که تمام قدرتمداران جنایتپیشه ی سابق حذف شده اند، دوباره از پیدا شدن آنها و اسیر شدن نیمف ها توسط آنها سخن گفت. این بار گروهی از قدرتمداران به نام ریچ ها RICH ظهور میکنند. ریچ به معنی قدرتمند و تسلط گرد است و در انگلیسی کنونی به معنی ثروتمند است، چون ثروت، قدرت می آورد. اسکارلت، آن را با کلمه ی آلمانی "رایش" به معنی پادشاهی مقایسه میکند و در آلمان، رایش اول، امپراطوری مقدس روم بوده است. بنابراین بین ریچ ها و پیدایش روم ارتباطی وجود دارد. شاه آرتور با شکست دادن یک بلهریوس، موفق به تسلیم کردن ریچ ها به خود میشود. جسی ال وستون، در هنگام نوشتن کتاب "از آیین تا عاشقانه" (1919) به قطعاتی از داستان تروبادوری «تریستان و ایزوت» برخورد کرد که شخصی به نام «برری» را آشنا به تمام داستان های شاهان انگلستان و تمام داستان های آنجا در ارتباط با الف ها و نیمف ها معرفی میکردند. وستون این "برری" را با بلهری برابر میگیرد و بعد از مشورت با آلفرد نات و پروفسور سینگر، نتیجه میگیرد که "بلهری/بلری/برری" نه اسم خاص بلکه لقبی برای شاعرانی از یک فرقه ی خاص بوده است. جالب اینجا است که یک بلهریوس معروف هم در ولز و در قرن 11 میزیسته و به نورمان ها در تصرف بخشی از ولز یاری رسانده است. بنابراین بلهریوس معروف، نمادی از یک جریان فرهنگی بومی است که فولکلور موجود را به نفع فاتحان تغییر میدهد. نورمان های مزبور، وایکینگ های حاکم شده بر منطقه ای از فرانسه که به نامشان نورماندی نام گرفت، بودند. از این نورماندی جنگل عظیم "لاکونیا سیلوا" –معروف به «جنگل پر سر و صدا»- شروع میشد که تا محل لوگنس در منطقه ی سن-ا-مارن پاریس ادامه داشته و احتمالا لوگرس، تلفظ دیگر همین لوگنس برای سرزمینی افسانه ای است که تصور میشده جنگل پریان بر خرابه ی آن به وجود آمده است. درواقع شاه آرتور هم نمادی از یک حکومت فرانسوی است. یکی از افسانه های بدنام کنننده ی او در قرن 19 آن بود که سَرِ "بران" مقدس را از زمین به درآورده و به گونه ی دیگری دفن کرده است. چون سر بران را به طرف فرانسه دفن کرده بودند تا از بریتانیا در مقابل هجوم فرانسوی ها محافظت کند. یکی از معجزات بران مزبور این بود که سرش بعد از جدا شدن از تنش تا مدتی حرف میزد. جالب این که تقدس پاریس هم از سنت دنیس است که سرش بعد از جدا شدن از تنش حرف میزد و حتی خطبه ای برای مردم ایراد کرد. اسکارلت، داستان سر سخنگو را مرتبط با اتهام وارد شده به تمپلارها در فرانسه میداند مبنی بر این که بافومت بت تمپلارها، یک مجسمه ی سر ریشو بوده است. درواقع آرتور در بریتانیا هم یک افسانه ی تمپلار بوده و از طریق آنان باز با جنگ های صلیبی مرتبط میشود. نکته ی جالب دیگر برای اسکارلت این که قهرمان بریتانیا در جنگ های صلیبی یعنی ریچارد شیردل که فقط در اواسط قرن 19 تلاش برای نجات دادن او از اتهاماتی چون پدرکشی و آدمخواری انجام گرفت، از خاندان پلانتاژنت است که داستان رسمی پیدایش آنان، از ازدواج یک کنت آنژو با یک ملوزین یا زن نیمف نیم مار-نیم ماهی در فرانسه حکایت دارد. یادمان هست که تالیسین، مرلین و ریچ ها هم در اثر جادوی نیمف هایی که به تملک خود درآوردند صاحب قدرت فراوان شدند. در افسانه های فرانسوی، داستان های زیادی در مورد ساخته شدن یک شبه ی برج ها و قلعه ها برای کنت ها با جادوی ملوزین ها وجود دارد. اسکارلت، این ساخت و سازهای ناگهانی را با تعجب خانم کریس ال هاردی از پیدایش ناگهانی همه ی کلیساهای سبک گوتیک اروپا در قرن های 13 و 14 میلادی مقایسه و یادآوری میکند که این دوران، معاصر جنگ های صلیبی بود. ازاینجا به داستان بایر شدن سرزمین ها در اثر به اسارت درآمدن نیمف ها میرسد و میگوید شاید علت این که در بسیاری از نقاط جهان، ساختمان های باشکوه و یا خرابه هایشان در وسط بیابان قرار دارند چنین نفرینی باشد. ازجمله به داستان پیدایش زیگورات شهر مخروبه و بیابانی اور در عراق، با دستور سین خدای ماه، و نظارت الهه اینانا توجه میکند و یادآوری میکند که این شهر، زادگاه ابراهیم پیامبر شناخته میشود. به نظر اسکارلت ممکن است بازمانده های اشراف یا ریچ های سرزمین های بایر دوران بعد از فاجعه، به آخرین سرزمین های حاصلخیز موجود در اروپا پناه برده و درآنجا با بعضی مانع سازی ها، امکان رشد یک امپراطوری مسیحی نوین برای خود را فراهم آورده باشند. لوگرس زمینی آرتور، تقلیدی از لوگرس ماوراء الطبیعی نیمف ها در دنیایی دیگر است و خودش مقلد خدای آن سرزمین و معروف به ریچ فیشر میشود. درواقع تصویر رایج از ریچ فیشر (شاه ماهیگیر) به عنوان یک شاه زخمی سرگردان (همانطورکه در داستان پرزیفال می یابیمش)، در ابتدا خود شاه آرتور را بعد از زخمی شدن در جنگ و ناپدیدشدنش برای یافتن درمان نشان میداده است. ریچ فیشر هنوز زنده است همانطورکه شاه آرتور هنوز زنده است و زندگی جاودانه و جادویی آنها نتیجه ی زندگی رقت بار مشابه مرلین است. چون مرلین همان تالیسین است که با ازدواج با یک نیمف جادوگر و خیانت به او، به بهای نابودی جهان، دارای توانایی های جادویی شده است و در خدمت به آرتور با چنین پیشینه ای، نماینده ی درآمدن ریچ های مزدوج با نیمف ها به خدمت آرتور و درواقع دستگاه سیاسی-مذهبی نماینده ی او است. اسکارلت حتی سعی میکند تا از به هم آمیختن افسانه های ولزی و تاریخ تمپلارها، کشف کند که اصل قصه چه بوده است، که البته نتیجه فقط یک سری خیالپردازی دیگر است. ولی درنهایت، اسکارلت، واقعیت خود این داستانِ شاید نزدیک به اصل را هم رد میکند و میگوید که نیمف ها همه نمادینند. آنها به عنوان ارباب انواع و زنان جادوگر، شکل های تکثیر شده ی الهه ی طبیعت در تمام نیروهای طبیعی هستند. از بین رفتن اختیار آنها با درآمدن به خدمت اربابان انسانی، و از بین رفتن طبیعت همگام با این اتفاقات، استعاره ای از تغییر چشم انداز جهان در اثر گسترش تمدن، بهره گیری بیش از حد انسان از طبیعت، و همزمان تغییر کاربری نیروهای طبیعت (نیمف ها) از واقعیت راستینشان به سمت داستان سازی های غیر واقعی ازجمله در ابعاد عظیم رسانه ای کنونیشان هستند که شاید با داستان گویی هایی از همان نوع مابینوگی شروع شدند و نتیجه شان را امروز به شکل افسردگی جمعی انسان ها در اثر تقلید از داستان های غیر طبیعی و محیط های غیر طبیعی می یابیم. اسکارلت، وضع اسپانیا را مثال می آورد که چطور بعد از یک آتش سوزی عظیم که به بی خانمان شدن انسان های بسیاری انجامید –و بلاتکلیفی بسیاریشان هنوز ادامه دارد- وقتی دولت در محل طبیعت سوخته، مزارع انرژی خورشیدی کارگزاری کرد، این شایعه پدید آمد که دولت عمدا پوشش طبیعی گیاهی را آتش زده تا به جایش مزرعه ی انرژی خورشیدی بزند بلکه این گونه بخشی از کمبودهای خود را جبران کند اگرچه به بدبختی جمعی مردم بینجامد. اسکارلت همچنین به اعتقادات خرافی مردم اسپانیا توجه نشان میدهد که میگویند اوضاع اقلیمی اسپانیا خراب شده است چون دستگاه حکومتی فاسد و نادرست است و خدا توجهش را از کشور برگردانده است. اسکارلت میگوید شاید معنی اصلی شاه زخمی نیز همین باشد. آرتور یا ریچ فیشر، زخمی است چون نماد یک دستگاه حکومتی است که اگرچه قدرت را به دست آورده است، ولی در ازای آن از مشکلات بسیاری مجروح شده است و شما این جراحت را از ترامپ در بالاترین موقعیت سیاسی جهان تا تمام وردست های مستقیمش در کشورهای دیگر بعینه جاری میبینید.درباره ی آنچه میل اشراف و مردم پیرو آنها به دچار شدن به درد و رنج جسمی و روانی در اثر پرداختن به امور خیالی غیر طبیعی برای انسان، اسکارلت، نقش آنچه غنوصی ها و متون نجع حمادی از آنها تعبیر به آرخون ها میکنند را بی تاثیر نمیبیند، موجوداتی که درست مثل نیمف های افسانه های فرانسوی و بریتانیایی، ماوراء الطبیعی و دارای توانایی های فراانسانیند، ولی انسان ها را به تسخیر خود درمی آورند و به سمت هایی برخلاف منافع انسان حرکت میدهند تا از انرژی آزاد شده از رنج انسان تغذیه کنند.:
THE DARK EARTH CHRONICLES: PART3: WIll Scarlet: conjuringthepast.com
اگر حق با اسکارلت باشد، احتمالا نشستن مسیح به عنتوان خدای آشکار دوران ما در جایگاه سابق خدای خورشید، با فرو کاسته شدن آرخون ها به حد نیمف ها بی ارتباط نیست. چون نیمف ها وقتی جادوگر باشند، قاعدتا بیشتر تکثیر هکاته الهه ی ماهند که مقابل خورشید قرار میگیرد و به عنوان نماد تاریکی، نادانسته ها را نمایندگی میکند. مشهورترین دوگانه ی پاگانی خورشید و ماه در روزگار ما، یعنی دوگانه ی آپولو-آرتمیس، نمادهای نور و تاریکی را بیشتر پاره های مکمل یک وجود واحد معرفی میکند:
« آپولو برای یونانیان نماد چیزهای زیادی بود.: نور خورشید، گرما، روشنایی، زندگی، موسیقی و پیشگویی. همه ی این چیزها نمادهای نور و آگاهی هستند. از این گذشته، اگر نوری وجود نداشت، چگونه میتوانستیم چیزی را ببینیم. آپولو و خورشید، نمایانگر بخشهایی از وجود ما هستند که از بیرون میپذیریم. بخشهایی که از آنها شرمنده نیستیم و به آنها عشق، گرما و نور میدهیم. آپولو همچنین خدایی بود که نماینده ی قوانین، ساختن شهرها و جوامع و نظم مدنی بود. بخشی از خودآگاهی از اینکه چه کسی هستیم و نقش خود را در این جهان ایفا میکنیم، درک این است که باید برای خیر بیشتر از قوانین پیروی کنیم و از رفتار بیش از حد وحشیانه خودداری کنیم. آپولو نوری است که به وضوح از درون تمام اخلاق ما به ما میدرخشد. آرتمیس الهه ی شب و ماه بود. برخلاف برادر دوقلویش [آپولو]، او الهه ی قوانین و نظم مدنی نبود، بلکه الهه ی طبیعت وحشی بود. قلمرو او طبیعت و حیوانات وحشی غیرمتمدن بود. با این حال، باید به خاطر داشت که او الهه و آن هم اتز نوع قمری آن بود. قمر/ماه، نور خورشید را منعکس میکند و بنابراین هنوز به ما کمک میکند ببینیم. این نوری است که به ما کمک میکند در تاریکی ببینیم. ماه، نمایانگر ذهن ناخودآگاه و سایه است زیرا نمادی از چیزی است که از آن آگاه هستیم اما آن را پنهان نگه میداریم یا آرزو میکنیم که از آن آگاه نباشیم. شاید مرحلهای از زندگی ما باشد که در سطح هوشیاری پایینتری نسبت به امروز خود قرار داشتیم. بنابراین در تاریکی است. اما نور ماه به ما میگوید که هرگز به جایی نرفته است. همیشه آنجا بوده است. این دو تصویر از آپولو و آرتمیس کاملاً متضاد به نظر میرسند تا زمانی که متوجه میشوید نیروهای متضاد واقعاً نیازی به جنگیدن ندارند. آنها آینههای یکدیگر هستند و فاقد چیزی هستند که دیگری دارد و بنابراین میتواند یک مزیت بزرگ برای آنها باشد. این تمام جوهره ی یکی شدن دو نفر است. این است که "این شخص چیز خوبی را که من از قبل در خود داشتم، کامل میکند." تلاشهای مشترک هر دو جوهره، نتایج زیبا و موفقی را خلق میکند.... آپولو و آرتمیس دوقلو هستند. آنها متفاوت نیستند. آنها فقط دو روی یک سکهی آگاهی هستند و همانطور که در حیاط جلویی معبد آپولو در دلفی حک شده است: خودت را بشناس.»:
“Apollo and Artemis: Archetypes of the conscious and subconscious mind.”: MEDIUM: Feb 27, 2023
یک نکته روشن است. حذف خدایان، که به عنوان شیاطین، با آرخون های غنوصی همهویت شده اند، در حکم مخفی عمل کردن نیمف ها و پدیدآیی امکان علیه انسان عمل کردن نیروهای طبیعی ای است که ظاهرا به بردگی او درآمده اند. اینجا دیگر مسئله فقط این نیست که آدمیزاد علیه طبیعت مادر دست به تخریب میزند. بلکه حتی اعمال زشتی که علیه همنوعانش مرتکب میشود، هم خود زنی ای در حد تخریب طبیعت و به همان اندازه غیر عقلانی و گول زننده است، چون صدمه زدن به جامعه ی خودی، باعث بی اعتبار شدن قوانین و به هم ریختن نظم جامعه میشود و محیط را برای فرد خطرناک و غیر قابل اعتماد میکند و در این خودزنی تفاوتی بین محیط طبیعی و محیط اجتماعی وجود ندارد. درباره ی نیمه غیر ارادی بودن این مکانیزم و ریشه گرفتنش از اعماق انکار شده و بنابراین نادانی بشر، دیوید کینگزلی مقاله ی جالبی دارد.:
«سوالی که با آن مواجه هستیم، یک سوال جمعی است و به همه ی ما مربوط میشود.: چرا بسیاری از ما، با همنوعانمان، اینقدر بد رفتار میکنیم؟ و نه تنها به طور بد، بلکه به شکلی که برای رفاه خودمان مضر است؟!
به نظر میرسد چیزی بیش از عجیب و غریب، و در آستانهی دیوانگی، باشد که موجودی بخواهد عمداً به محیط زیست و سیستمهای پشتیبانی خود آسیب برساند. با این حال، ما انسانها این عامل مهم افزوده را داریم که از اعمال خود آگاه هستیم و در درک تأملی خویش خودآگاه هستیم. بنابراین، دوباره، برای پرسیدن، چه چیزی ذهن ما را درگیر کرده است؟ به نظر میرسد این سؤال در گذشته بارها و بارها توسط بسیاری از متفکران، فیلسوفان، حکما و عارفان پرسیده شده است. این سوالی است که مدتها است ذهن بسیاری از مردم را مشغول کرده است. با این حال، من فقط میتوانم حدس بزنم که این موضوع امروزه بسیار مورد توجه است، زیرا برای اولین بار در تاریخ بشر، ما به عنوان یک گونه ی جهانی رفتار میکنیم. با فناوری های ارتباطیمان، ما ایدهها، داستانها، نظرات و بقیه ی چیزهایمان را در سراسر سیاره به اشتراک میگذاریم. ما میتوانیم تقریباً فوراً از اخبار گوشهای دورافتاده از جهان مطلع شویم. و بنابراین، در این برهه از تاریخ بشر، حضور یک عامل منفی، در ذهنیت جمعی ما فاجعهبار خواهد بود. پیشنهاد من این است که یک بیماری واگیردار ذهنی، به ذهنیت جمعی بشر، یعنی به آگاهی جمعی ما وارد شده است. به طور خلاصه، من این موضوع را در رابطه با کار روانشناس سی.جی. یونگ مورد بحث قرار خواهم داد. یونگ شاید اولین روانشناسی بود که کاملاً متوجه شد آنچه که ما در صحنه ی جهانی میبینیم، عمدتاً یک فرافکنی یا نشانهای از روان ناخودآگاه بشر است. یونگ اصطلاح "ناخود آگاه جمعی" را در مقاله ی خود در سال ۱۹۱۶ با عنوان "ساختار ناخودآگاه" ابداع کرد و در انتشارات بعدی به بیان بیشتر ایدههای خود پرداخت. او در مقاله ی خود با عنوان "اهمیت سرشت و وراثت در روانشناسی" (نوامبر ۱۹۲۹) نوشت: "تصاویر اولیه" - یا آنطور که او آنها را نامید «کهنالگوها» - متعلق به یک روان ناخودآگاه زیربنایی هستند و به صورت فردی کسب نمیشوند. او اظهار داشت که «لایه ی روانی»، که او آن را ناخودآگاه جمعی مینامید، عمیقاً تحت تأثیر «پیشفرضهای موروثی» قرار دارد. یونگ در این مقاله نوشت که "ناخودآگاه جمعی، حیات روانی اجداد ما را از همان آغاز تاکنون در خود جای داده است." این، خاستگاه تمام رویدادهای روانی آگاهانه است و از این رو، تأثیری اعمال میکند که آزادی آگاهی را تا بالاترین حد به خطر میاندازد، زیرا پیوسته در تلاش است تا تمام فرآیندهای آگاهانه را به مسیرهای قدیمی بازگرداند. نکته ی مهم این است که یونگ معتقد بود این ناخودآگاه جمعی به صورت فردی توسعه نمییابد، بلکه به ارث میرسد. یعنی، ما «حیات روانی» را به ارث میبریم که پر از «رخدادهایی» است که به ابتداییترین مراحل زندگی برمیگردند. چه میشود اگر یک فساد یا آسیب روحی، مانند یک ذهن زخمی (همانطور که من به آن اشاره میکنم)، از قبل به این لایه ی روانی حمله کرده باشد و اکنون به عنوان اختلالی در حوزه ی ناخودآگاه جمعی بشریت تجلی یابد؟ ما به احتمال زیاد با یک عامل بیماریزای روانی -یعنی یک ویروس ذهنی- مواجه هستیم که ذهنهای فردی ما را از قلمرو جمعیِ زیربنایی آلوده میکند. این قلمرو خیالپردازی نیست، بلکه یک احتمال کاملاً واقعی است. اگر قیاس مدرن محاسبات را در نظر بگیریم، شبیه به این است که چگونه یک ویروس وارد رایانههای ما میشود و یک بدافزار نصب میکند یا کدگذاری را تغییر میدهد. چنین عامل بیماریزای روانی با نصب برنامهی بدافزار خود در ذهن ما، به همین شیوه عمل میکند. بیشتر اوقات ما از آن بیخبریم، زیرا در کنار ذهن «عادی» ما عمل میکند تا زمانی که تقریباً به طور کامل بر آن مسلط شود. با گذشت زمان، ساختار ذهنی ما -وضعیت روانی ما- با «متجاوز» خارجی سازگار میشد و آن را به عنوان راهی برای عادیسازی، در عملکرد خود جذب میکرد. به عبارت دیگر، ما در نهایت به جایی خواهیم رسید که آن را به عنوان ذهن خود در نظر بگیریم. علم مدرن اکنون تأیید میکند که جهان «فیزیکی» آنطور که ما فکر میکردیم یا قبلاً به ما گفته میشد، از نظر مادی جوهری ندارد. این بُعدی از انرژی است که در قالب چیدمانهای متراکمی که ما به عنوان ماده تجربه میکنیم، ادغام یا منعقد میشود. پیوستار فضا-زمان ما تهی نیست، بلکه از انرژی بسیار متراکمی تشکیل شده است که یک میدان غیر موضعی را شکل میدهد. همچنین فیلسوفان علمی مدرن (همچون اروین لازیو، 2016) فرضیهای مطرح میکنند مبنی بر اینکه این میدان غیرموضعی، دارای شعور است. هر چیزی در جهان فیزیکی ما، یک فرافکنی یا تجلی ثانویه از این میدان غیرموضعیِ زیربنایی است. به طور مشابه، آگاهی انسان نیز به عنوان یک پدیده ی غیرموضعی وجود دارد که هم در درون مجموعه ی ذهن-بدن انسان و هم در بیرون از آن عمل میکند. این دیدگاه به ما کمک میکند تا بفهمیم چگونه یک ویروس روانی میتواند صرف نظر از موقعیت مکانی و نزدیکی فیزیکی، زندگی انسان را آلوده کند و تحت تأثیر قرار دهد. انرژی روانی در میدان غیرمحلی عمل میکند و ما به عنوان یک گونه، در چیزی که میتوانیم آن را «ذهن گونهای» بنامیم، به هم متصل هستیم که مانند یک غشای ذهنی در سراسر سیاره تجلی مییابد. واقعیتی که در آن زندگی میکنیم، آکنده از فرافکنیهای ذهنی ما است. همانطور که یونگ آموخته است، افکار ناخودآگاه ما درست مانند تفکر آگاهانه ی ما، بخشی از جهان را تشکیل میدهند. از آنجایی که روانپریشی به عنوان یک پدیده ی میدانی عمل میکند، زیربنای کل میدان جمعی آگاهی، غیرموضعی است. خطر اینجا است که هر فرد میتواند صرفاً با عدم توجه به افکار خود، به طور بالقوه توسط «ذهن زخمی» آلوده شود. قبل از اینکه متوجه شویم، افکار مخرب یا عصبی مانند روانپریشی داریم که میتوانند به راحتی در رفتار واقعی تجلی پیدا کنند. کیست که در برههای از زمان، فکر بد یا زنندهای به سرش نزده باشد؟ سوال این است که آیا این فکر از درون ما سرچشمه گرفته است، یا از بیرون وارد ما شده است؟ از آنجایی که این بیماری روانی یک پدیده ی غیرموضعی است، پس ممکن است همه ی ما به درجات مختلفی به آن مبتلا باشیم. یا شاید دقیقتر باشد که بگوییم این ذهن، ما را در اختیار دارد. و بدترین قسمت ماجرا این است که اکثر مردم ناخودآگاه و ناخواسته حامل این عامل بیماریزا خواهند بود. همانطور که یونگ گفت:
"جنگها، سلسلهها، آشوبهای اجتماعی، فتوحات و ادیان، چیزی جز نشانههای سطحی یک نگرش روانی پنهان نیستند که حتی برای خود فرد نیز ناشناخته است و توسط هیچ مورخی منتقل نمیشود (...) و تمام آینده، تمام تاریخ جهان، در نهایت به عنوان یک جمعبندی عظیم از این منابع پنهان در افراد سرچشمه میگیرد."
یونگ در اواخر عمرش، در مورد خطراتی که در روان انسان کمین کرده بود، حتی صریحتر و رکتر صحبت میکرد. او اظهار داشت که:
"در واقع، هر روز آشکارتر میشود که نه قحطی، نه زلزله، نه سرطان، بلکه خود انسان است که بزرگترین خطر انسان برای انسان است، به این دلیل ساده که هیچ محافظت کافی در برابر بیماریهای روانی وجود ندارد، بیماریهایی که بینهایت ویرانگرتر از بدترین فجایع طبیعی هستند."
یونگ به روشنی بیان میکرد که بیماریهای روانی، یک واقعیت هستند و اظهار داشت که بشریت دقیقاً به این دلیل در معرض خطر بزرگی قرار دارد که روان انسان در معرض خطر بزرگی است. به همین ترتیب، فیزیکدان و متفکر دیوید بوهم، که او نیز از این عفونت روانی آگاه بود، در اواخر عمر خود به این فکر کرد که چگونه میتوانیم با این مشکل مبارزه کنیم:
"شبیه ویروس است".
به نوعی این یک بیماری فکری، دانشی، اطلاعاتی است که در سراسر جهان در حال گسترش است. هر چه کامپیوتر، رادیو و تلویزیون بیشتری داشته باشیم، سرعت شیوع آن بیشتر میشود. بنابراین، آن نوع فکری که در اطراف ما جریان دارد، بدون اینکه حتی متوجه آن شویم، شروع به تسخیر وجود تک تک ما میکند. این فکر مانند یک ویروس در حال گسترش است و هر یک از ما آن ویروس را تغذیه میکنیم. تنها راه متوقف کردن آن، تشخیص آن، تصدیق آن و دیدن چیستی آن است. اگر هر یک از ما شروع به بررسی آن کنیم، در واقع به منبع مشکل نگاه کردهایم. تنها جایگزین واقعی برای "ذهن آسیب دیده" در وهله ی اول، در تشخیص و پذیرش حضور آن نهفته است. این عامل بیماریزای روانی، چه ذهن آسیبدیده نامیده شود و چه ویروس روانپریشی، در واقع رویگردانی و انکار روح انسانی است. برای غلبه بر نفوذ آن، باید به درون خود برگردیم تا قدرت و حمایت پیدا کنیم. این یک ژست نادرست خواهد بود که خودمان را با یک سیستم فاسدِ حاکم وفق دهیم، چرا که در نهایت خودمان هم فاسد خواهیم شد. با این حال، احتمالاً متوجه این موضوع نخواهیم شد، زیرا جنونِ ذهنِ زخمی به «هنجار» تبدیل میشود. ما به یاد نقل قول معروف کریشنامورتی میافتیم:
"سازگاری با جامعهای عمیقاً بیمار، معیار سلامت نیست."
ما میتوانیم حضور ذهن زخمی را زمانی تشخیص دهیم که وارد تفکر ما میشود، چرا که در پی تقویت مؤلفه ی «منطقی» عقلانی است و تلاش میکند همه چیز را بیش از حد روشنفکرانه جلوه دهد. این «روان کاذب» که خود را در ما لانه میکند، منطق پیچیدهی خود را نیز به همراه میآورد. این تفکر آشفته و بیمعنی، وارونگی ارزشهای حقیقی است. این مسئول توسعه ی چیزی است که من آن را الگوهای تفکر «ذهن قدیمی» مینامم، یعنی: ارزشهای فتح، رقابت، سانسور و کنترل. چنین وحشتی که میتواند ایجاد کند، لزوماً از طریق اسلحه یا بمب نیست (اگرچه این یکی از اشکال نامطلوب آن است)؛ بلکه با دستکاری و نفوذ مخرب، به دنبال اجبار، اطاعت و در نهایت کنترل است. چنین کنترلی میتواند از معلمان مدرسه ی ناآگاه، قلدری و زورگویی شخصیتهای مسئول، سرمایهداران حریص، و غیرهم ناشی شود. همه ی آنها ما را تحت تأثیر قرار میدهند، ما را به انفعال میکشانند، یا ما را از طریق بدهی تضعیف میکنند. و چنین مجریانی ممکن است شیکترین یا گرانترین لباسها را بپوشند و با لبخندی بر لب از راه برسند. هر یک از ما میتوانیم هم دریافتکنندهی ذهن زخمی باشیم و هم یک شفادهندهی بالقوه برای خود و دیگران. کهن الگوی «شفادهندهی زخمی» که توسط یونگ ابداع شده است، به موارد زیر اشاره دارد:
-آن دسته از افرادی (عموماً روانشناسان، درمانگران و غیره) که به دلیل «زخمی شدن» یا تجربه ی نوعی آسیب روحی، احساس میکنند که مجبورند دیگران را درمان کنند.
-یک تجربه ی شخصی از آسیب روحی میتواند به عنوان یک فرآیند کاتالیزوری عمل کند که بعداً میتواند به تسهیل بهبودی در دیگران کمک کند.
از آنجایی که ما به عنوان یک گونه، روان جمعی (ناخودآگاه جمعی یونگ) را به اشتراک میگذاریم، پس در زخم جمعی بشریت نیز سهیم هستیم. مبارزات واقعی ما امروز با همه ی حواسپرتیهایی هستند که از طریق رسانه های جریان اصلی به ما تحمیل میشوند.: مضحکه ی سیاسی، رقابتهای ملی، ایدئولوژیهای سطحی، نظرات، ترس افکنی، و غیرهم؛ اما بیشتر از آن، این مبارزات بین آزادی درونی روح انسان و محدودیتهای جوامع و فرهنگهای فاسد ذهنی ما برقرارند. ما باید از خودمان سوالی را بپرسیم که دون خوآن از شاگردش کارلوس کاستاندا پرسید:
"پس از خودت، و فقط از خودت، یک سوال بپرس (...): آیا این مسیر قلب دارد؟ اگر دارد، مسیر خوبی است، اگر ندارد، بیفایده است."
مهمترین چیزهای دنیا در هیچ مکانی خارج از ما یافت نمیشوند. هر جامعه یا فرهنگی که انسان را به عنوان یک موجود معنوی به رسمیت نشناسد و از آن حمایت نکند، در نهایت فاقد آیندهای پایدار و بلندمدت خواهد بود. در این مقاله ی کوتاه، فرضیهای را مطرح کردهام که آن را ذهن زخمی مینامم. منبع این آسیب هنوز مشخص نیست و جای بحث دارد. ممکن است روانپریشی جمعی تمدن، یک تکانه/حضورِ انحطاطی یا ترکیبی از این موارد باشد. یا ممکن است چیز دیگری باشد اما با جنبههای مشابه. با این حال، علت اصلی هرچه که باشد، هنوز کاملاً واضح است که یک حضور آسیبزا در روان جمعی بشریت باقی مانده است و باید آن را به همان شکلی که هست شناخت و از بین برد. شاید آسیبهایی که امروزه شاهد تحمیل آنها به جهان هستیم، بخشی از این طرد شدن باشند؛ نوعی جنگیری عمومی. در این صورت، همه ی ما میتوانیم به عنوان «درمانگران زخمی» خود عمل کنیم تا به سمت سرنوشت خود به عنوان یک گونه ی شریف انسانی در این سیاره تکامل یابیم.»:
Jung and the Invasion of the 'Collective Mind': by Dennis L. Kingsley: https://kingsleydennis.com/: November 21, 2019
شاید فاجعه ی بزرگ و زمین بایر پس از آن –حال مربوط به هر دوره ای از تاریخ زمین که ممکن است، بوده باشد- با جانشین کردن یک دوره ی سخت فقر و ناتوانی به جای یک دوره ی نسبی فراوانی و نعمت، یکی از نامزدهای مهم این "حضور آسیبزا" در بقایای ذهن باستانی در ذهنیت انسان امروزی باشد که مدام خود را بسته به شرایط، تعمیر و بازسازی کرده است و هر بار با تغذیه از بحران نوینی، خود را توسعه و تکامل داده است. در هر کدام از این موارد، بیماری مزبور، به دنبال برجسته کردن مشکلات زمان حال و وارونه نشان دادن آنها در گذشته ی نزدیکی شبیه به گذشته ی نزدیکِ در خاطر مانده در دوران بلافاصله پس از فاجعه بوده است؛ چون از درد تغذیه میکرده و افسوس خوری پس از هر گونه کمبودی، خود، مکانیزم ایجاد درد برای تغذیه ی انگل/آرخون را فراهم میکند. در این موارد، هر شعاری که وعده ی ایجاد یا بازسازی یک بهشت از دست رفته –چه در آسمان و چه در زمین- را به مردم میدهد، انگل را خوشحال میکند، چون خودبخود وارد وادی لوگرس آرتور میشود که به عبث سعی میکرد وانمود کند در حال احیای لوگرس ماوراء الطبیعی جهان دیگری است که خاطره ی شرایط آب و هوایی نسبی خوب قبل از فاجعه، با توصیفات مذهبی از بهشت ماورائ الطبیعی خلط شده و آن را زمینی کرده بود. زخمی و معیوب شدن آرتور هم نتیجه ی همین تلاش عبث بود، چون معیوب شدن، دچار آیی به فقدان را نشان میدهد و حکومت های نوین، به قول لکان، "دیگری بزرگ" اتباع خود و ازاینرو مبتلا به "فقدان" دردسرساز هستند. اتباع، در جستجوی هویت، به دنبال کامل کردن نقص خود با "دیگری" هستند، ولی "دیگری بزرگ" دقیقا در بزرگنمایی خود برای پر کردن خلأهای مختلف در آحاد مردم، کم می آورد و آنچه را "فاقد" است، در خود چشمگیر میکند.:
«سوژه با دیگری بزرگ، همان انگاری میکند، اما دیگری بزرگ دچار فقدان است و نمیتواند هویت پایداری تامین کند و ازاینرو ذاتا قادر به حفظ میل همان انگاری نیست، میلی که به جنبه ی بنیادین فقدان و نیز تاکید به وصله پینه کردن این فقدان بستگی دارد. چیزی در ساحت نمادین وجود ندارد که راه حل انقسام ما و خروج ما از این وضعیت نومیدکننده باشد. ازاینرو مجبوریم چیزی را از ساحت دیگری اختیار کنیم.: ابژه ی شبه خیالی کوچک a در عرصه ی فانتزی. لاکان در میل و تعبیر آن، اظهار میکند که در لحظه ای که سوژه در مواجهه با فقدان دال که متناظر است با جایگاه او در ساحت دیگری بزرگ، "از حال میرود"، ابژه که هسته ی فانتزی است، به دادش میرسد (سمینار مورخ 20 مه 1959). سوژه در آخرین تلاش خود برای پر کردن فقدان در دیگری بزرگ، فقدانی که از دنیای اجتماعی-سیاسی ما میگذرد، به فانتزی متوسل میشود. فانتزی ساختی است که میل را تحریک میکند و برمی انگیزد، دقیقا به این دلیل که فانتزی، وعده ی پر کردن فقدان را در دیگری بزرگ میدهد، فقدانی که به موجب گم شدن ژوئیسانس به وجود آمده است. از آن جا که این فقدان معلول اختگی و مدخلیت یافتن زبان و قانون نمادین است، فانتزی در مقام دفاعی در برابر اختگی نیز وارد عمل میشود. فانتزی، نقشه ای است که فقدان دیگری بزرگ را که معلول اختگی است مخفی میکند. نزد لاکان، ساختار فانتزی عبارت است از رابطه ی سوژه ی شکافته ی دچار فقدان و وعده ی حذف فقدان یا ترمیم آن یا به عبارتی، بی اثرسازی ساختاری آن. اگر وضعیت بشری با جستجوی لذت گم شده/محال مشخص میشود، فانتزی وعده ی رویارویی با ژوئیسانس گرانبها را میدهد. این رویارویی به شکل پر کردن فقدان دیگری بزرگ و درنتیجه پر کردن فقدان، در سوژه خیالپردازی میشود. فانتزی پردازی، عملیات کاملی به شمار می آید و ازاینرو میتوان آن را در اساس، اقدامی خیالی به شمار آورد. لاکان در چند برهه از کار خود، بر مشخصه ی خیالی فانتزی تاکید میکند. با وجود این، فانتزی، کاملا خیالی نیست. در "شکل بندی های ناخودآگاه" میخوانیم که فانتزی امری خیالی است که در کارکردی دلالی مستتر است (سمینار مورخ 21 مه 1958). لاکان، این عبارت را یک سال بعد نیز تکرار میکند (سمینار مورخ 18 ژانویه ی 1959). فانتزی دقیقا در محل آشکار شدن فقدان در دیگری بزرگ، خود را به صورت حامی نشان میدهد؛ فانتزی به شکل حامی دیگریِ بزرگِ دچار فقدان در ساحت نمادین عمل میکند. فانتزی به تصویر چیزی که در ساحت دال از دلالتگری امتناع میکند یا به عبارتی، به تصویر واقعیت یا آن چیزی که خود را به صورت چیز گم شده نشان میدهد، بدل میشود. در یک کلام، فانتزی میکوشد جای دیگریِ بزرگِ دچار فقدانِ دیگریِ بزرگ و دلالتگری گم شده ای را اشغال کند که به گمان ما نشاندهنده ی لذت قربانی شده ی ما است. چون واقعیت در ساحت نمادین مفصل بندی میشود و ساحت نمادین دچار فقدان است، واقعیت تنها با توسل جستن به فانتزی، انسجام خود را به صورت موضوع همان انگاری به دست می آورد و خواستنی میشود؛ ماهیت وهمی فانتزی در خدمت میل به همان انگاری است. لاکان در سمینار "اضطراب" اظهار میکند که ما از طریق همان انگاریِ نمادین میکوشیم خودمان ربا به صورت سوژه ی افسانه ای و فرضی بسازیم که متکی به فروبستگی دیگری بزرگ و نظم دال است. "سوژه" وقتی وجود دارد که "دیگریِ بزرگ" وجود داشته باشد (سمینار مورخ 23 ژانویه ی 1963). مشکل اینجا است که بر اساس تجربه و تامل هستی شناختی، دیگری بزرگِ کاملی وجود ندارد؛ ضامنِ دیگریِ بزرگ گم شده است و دیگری بزرگ تنها به صورت دیگریِ بزرگِ خط خورده ممکن است وجود داشته باشد.» ("لاکان و امر سیاسی": یانیس استاوراکاکیس: ترجمه ی محمدعلی جعفری: نشر ققنوس: 1392: ص94-92)
وقتی این سطور را با داستان ریچ های دوران شاه آرتور مقایسه میکنیم، میبینیم که نیمف ها به عنوان نمادهای نیروهای بهشتی که به خدمت تاسیس بهشت زمینی درآمده اند، خیلی با عوامل ایجاد فقدان مطابقت دارند. آنها ساختمان های باشکوه و نمادهای عظمت تمدن جدید را رقم میزنند، ولی دقیقا به سبب این که به نظر میرسد به سبب حضور نیمف ها، ما در حال تولید یک لوگرس یا بهشت کاملیم، فقدان ها خیلی به چشم می آیند و "دیگریِ بزرگ" حاصل شده، یک دیگری بزرگ دروغین تلقی میشود. دقیقا به همین خاطر است که نیمف ها همانطورکه عامل ساخت و سازند، عامل ایجاد زمین بایر و فقر هم به نظر میرسند و هرچقدر درگیری های سیاسی را با این ابزارها افزایش میدهند، تصویر «شاه زخمی» را هم بر هویت «دیگریِ بزرگ» بیشتر تثبیت میکنند. درآمدن آنها به خدمت تولید فانتزی که امروزه در ابعادی به شدت رسانه ای شده تداوم دارد و ویل اسکارلت به آن اخبار رسانه ای، علیرغم ظاهر واقعیت نمایشان، بخش درشتی از این فضای فانتزی هستند نشان داده است، باز از نظرگاه لاکانی قابل توجه است. هدف، پر کردن فقدان های دیگری بزرگ با فانتزی است؛ بدین معنی که آنچه را که حکومت و یا جریان ایدئولوژیک (سیاسی، عقیدتی، مذهبی...) خاصی نمیتواند در عرصه ی واقعی تحقق بخشد، در فضای فانتزی، داستان و خیال محقق میکند. اخبار رسانه ای، علیرغم ظاهر واقعیت نمایشان، بخش درشتی از این فضای فانتزی هستند. اما برای آن سوژه هایی که از فضای سمی اخبار منزجرند، انواع دیگری از فانتزی سازی ها جذابیت دارند که از طریق آنها، مخاطب درصدد فرار از واقعیت به یک «دنیای کامل» فانتزی است که جانشین «بهشت کامل» ادیان سنتی شده است. در هر دو مورد، یک جریان سیاسی یا ایدئولوژی زبردست، در داستان سفارشی خود، نشانه هایی را میگذارد که افراد یا گروه های موفق و پیروز –چه از بعد قدرتنمایی باشد یا از بعد اثبات راستگویی- آینه ی جریان فکری-سیاسی مزبور باشند. بدین ترتیب، دیگری های بزرگِ دچارِ فقدان، آنچه را که نمیتوانند در واقعیت تحقق بخشند، در فانتزی جبران میکنند و از این طریق، به همچنان موفق و پیروز نشان دادن خود میکوشند. بزرگترین مشکل بر سر راه این پروژه این است که آنچه که طبیعی است و طبیعی بودنش نه همیشه ولی خیلی زیاد در سنت ها صورتبندی شده است، همان چیزی است که باعث شکست تقلید از داستان های غیر طبیعی میشود و به همین دلیل هم این پروژه به طور جدی سعی دارد که به بهانه ی مدرنیزاسیون، هر چیز طبیعی ای را از زندگی انسان حذف و انسان را به ماشین های مصنوعی نزدیک کند. در مقاله ی دیگری از دنیس کینگزلی، این موضوع توضیح داده شده است.:
«ای. ام. سیوران گفته است: "واقعیت، آفریدهی افراطها، بیتناسبیها و آشفتگیهای ما است." مدرنیته از دیدگاه غربی، برخلاف مفاهیم چرخهای مانند آنچه در آثار هزیود شاعر یونانی، اوید شاعر رومی و یوگاهای ودایی هندو دیده میشود، پیشرفت خطی داشته است . روایت تاریخی محبوب دیگر، چیزی است که به عنوان دورهبندی سهگانه ی باستان، قرون وسطی و مدرن شناخته میشود. در این دیدگاه عمدتاً غربی از اعصار سهگانه، مفاهیم تاریخ یا به عنوان پیشرفت مداوم یا به عنوان امواج پیشرفت و زوال قرار دارد. این دیدگاه اخیر در قرن بیستم توسط مورخ اسوالد اشپنگلر و اثرش "زوال غرب" (جلد اول منتشر شده در سال ۱۹۱۸) رواج یافت. روایت دیگر از دیدگاه تاریخی، روایتی است که متعلق به مکتب سنتگرا (تریدیشنالیست) است که برجستهترین طرفداران آن رنه گنون، فریتهوف شوان، جولیوس اوولا، سید حسین نصر، آناندا کوماراسوامی و دیگران بودهاند. روایت تاریخی مکتب سنتگرا، روایتی است که مدرنیته را به عنوان مرحلهای از زوال، عمدتاً از طریق افزایش مادیگرایی و رد ارزشهای مقدس، متعالی یا متافیزیکی، معرفی میکند. به قول گنون، مدرنیته ی عصر کمیت است، نه کیفیت. نیروهای عقل، خرد خشک و خردگرایی علمی، از طریق پنهان کردن یا رد تأثیرات مقدس، بر روایت غربی و سپس جهانی تسلط یافتند. از آنجا که روایت جهانی نتیجه ی نیروی جهانیساز سلطه و قدرت نظامی-صنعتی است، مرحله ی غربیشده ی ماتریالیسم و زندگی دنیوی به دیدگاهی صادراتی تبدیل شده است. این دیدگاه همچنین از طریق کانالهای برنامهریزی و شرطیسازی اجتماعی، مانند رسانهها و صنعت سرگرمی، منتقل شده است. صنعت اجتماعی-فرهنگی-سرگرمی غرب به نیرویی جهانی برای یک «صنعت فرهنگ» ساختهشده تبدیل شده است که هدف آن تبلیغ یک جهانبینی سکولار است که عمداً عاری از انگیزههای متعالی و/یا توسعهای است. برعکس، تلاشهای آگاهانهای برای انتقال تصاویر و پیامهای ضد مقدس از طریق ابزارهای معکوس (مانند ظهور نمادگرایی شیطانی) انجام داده است. در این اثر، رنه گنون و مکتب سنتگرا، مسیر مدرنیته و جدایی فزاینده از ارزشهای سنتی یا اساسی را پیشبینی کردند. روایت مدرن بیشتر مجموعهای از ایدهها، چه از نظر فرهنگی برنامهریزی شده و چه از نظر غیرفرهنگی، در مورد پیشرفت خطی یا مداوم است تا درک اساسی از تکانههای توسعهای. مفهوم پیشرفت مداوم، خود روایتی کاشته شده است که برای قرار گرفتن در یک دیدگاه مدرن یا چیزی که میتوان آن را «ذهنیت مدرن» نامید، ساخته شده است. و این ذهنیت مدرن، دیدگاهی است که خردگرایی علمی، پیشرفت تکنولوژیکی، ایمان به انگیزه ی تمدنی و غلبه ی عمل بیرونی بر تأمل درونی را در بر میگیرد. در این ترکیب، ویژگیهای «شخصیت مدرن» وجود دارد که از نظر فرهنگی فردگرا (هرچند بسیار خودکار و مشروط به اجتماع)، معتاد به محرکهای عاطفی (از صنعت فرهنگ)، فاقد پیوندهای اجتماعی و از نظر دیدگاه و نیازها بسیار مادیگرا است. میتوان گفت که امر غیرعادی اکنون عادی شده است، زیرا همه ی این ویژگیها مغایر با انسانیت منسجمتر و روحمحورتر اجتماعی هستند. و این ممکن است تا حدودی مسئول تسریع در فروپاشی اجتماعی، تفرقه و چندپارگی هویت باشد که منجر به افزایش درگیریها و پرخاشگریهای اجتماعی-فرهنگی میشود. «حباب واقعیت» مدرن که رویدادهای جهانی در زیر آن سازماندهی میشوند، در واقع ممکن است یک توهم ادراکی غولپیکر باشد که بسیاری از مردم در زیر آن افسون شدهاند. مدرنیته ی غربیشده، که پایه و اساس فکری جهانیشدن است، بر اساس باور به پیشرفت خطی مادی و همچنین اخلاقی رشد میکند. با این حال، این مورد، آنطور که ادعا میشود، واضح و مشخص نیست. پیشرفت و توسعه ی مادی وجود داشته است، اما نه به صورت یکپارچه یا کاملاً جامع. آسایش و نیازهای مادی، همراه با بسیاری از دلبستگیهای مادی غیرضروری، پرورش یافتهاند. با این حال، بسیاری از این پیشنهادات تنها به تعمیق وضعیت قراردادی افراد عادی کمک کرده و آنها را بیشتر در یک سیستم بردگی بدهی گرفتار کرده است. پیشنهادات و نیازهای مادی همچنین در تشدید شکاف بین قدرت سازمانی اقلیت بر آزادی اکثریت نقش اساسی داشتهاند. و این سیستمهای فنی-مادی به سمت اشکال وسیعتری از استبداد و کنترل الیگارشی گرایش دارند. در مورد پیشرفت اخلاقی، این نیز کاملاً آشکار است زیرا جوامع و فرهنگهای سکولار، «آزادیهای» سبک سهلگیرانه ی انسان را در برابر شمول و مسئولیت، به مشارکت هماهنگتر و سهم مشترک ارتقا میدهند. علاوه بر این، افزایش ایجاد نیازهای مصنوعی، مردم را در یک حلقه ی روانی و همچنین فیزیکی، به ویژه از نظر نیازهای مالی، نگه میدارد. این الزام فیزیکی به یک گرفتاری روانی تبدیل میشود که به راحتی به یک الگوی حلقه ی بیپایان (مانند موش بر چرخ خود) تبدیل میشود. افزایش اوقات فراغت، اغلب بیشتر یک توهم است تا یک واقعیت، که توسط وفور بیپایان سرگرمیها و لذتهای فوری آنلاین و درخواستی حفظ میشود. اوقات فراغت بیشتر در دسترس ما است تا در زیر پاهای ما. تعریف یا ترسیم پیشرفت اخلاقی دشوارتر است زیرا کمتر ملموس است، اگرچه زوال آن از سیر وقایع خارجی، قابل تشخیص است. در این راستا، دهههای آغازین هزاره ی سوم با درگیریهای نامتقارن، جنگ چریکی، نبرد مالی، فساد جهانی و سیاسی و غیرانسانی شدن فزاینده ی تعداد زیادی از مردم توسط چند روانپریش قدرتمند که مصمم به سلطه ی ملی و بینالمللی هستند، آسیب دیده است. هر چه انسان بیشتر از تأثیرات مقدس فاصله بگیرد، آسانتر توسط نیروهای «عادیکننده» ی بیاخلاقی فاسد میشود. دنیای مدرن، یا ادراک مدیریتشدهای که خود را به شکل دنیای مدرن درآورده است، در تعمیق آگاهی خیالی در درون مردم، کار خوبی انجام داده است. در حالی که «آگاهی ذاتی» باید غالب باشد، انسانها عمدتاً از طریق آگاهی کاذبی عمل میکنند که ناشی از شرطیسازی اجتماعی و فرهنگی آنها است. در این حالت، فرد به طور فزایندهای در برابر تأثیرات مقدس بسته شده است و اگرچه ممکن است از آن آگاه نباشد، اما از طریق برنامههای تلقینی خودکاری فرهنگی تحت سلطه قرار میگیرد. در دنیای امروز، مردم عموماً دیگر حقایق کیهانی را به طور شهودی حس نمیکنند؛ و همچنین دریافت انگیزههای مقدس یا رشدی را تجربه نمیکنند. قطبنمای اخلاقی این عصر از اخلاق اجماعی غالب مردم زمان خود گرفته شده است. و این مجموعه اخلاق اجماعی، روی هم رفته، محصول برنامهریزی اجماعی است که از ساختارهای حاکم و مقتدر آن عصر، با در نظر گرفتن نسبیت جغرافیای ملی، به پایین سرازیر میشود. با این حال، به دلیل جهانی شدن ژئوپلیتیک و صنعت فرهنگ، این تغییرات به آن اندازه که بسیاری از مردم هنوز دوست دارند فکر کنند، متنوع نیستند. یک نمونه ی بارز، باور رایجی است که بسیاری آن را به اشتراک میگذارند، مبنی بر اینکه فناوریهای بسیار پیشرفته، نجاتبخش بشریت خواهند بود. با این حال، این مفاهیم تکنوکراتیک توسط افراد، گروهها و باشگاههای نسبتاً کمی آغاز شده است که در آیندهای با مدیریت فناوری منافعی دارند. اکنون گفته میشود که آینده ی زندگی در این سیاره -از محیط زیست گرفته تا انرژی، امور مالی، حکومتداری، رفاه و موارد دیگر- به راهحلهای تکنولوژیکی متناسب با بهبود انسانی ما نیاز دارد. هرگز گفته نشده است، یا کمتر به آن اشاره شده است که بشریت از هماهنگی یا ارتباط با دانش مقدس خود خارج شده و در فراموشی جمعی نسبت به حقایق کیهانی قرار گرفته است. فرد ایدهآل از دریچهی مدرن، اکنون همردهی ماشین است. اشکال آگاهی یا بیان آگاهانه، که اکنون بیشتر مورد توجه قرار گرفته، چیزی است که قبلاً به عنوان «آگاهی ماشینی» از آن یاد کردهام. انسان بیولوژیکی مبتنی بر کربن به سرعت به عنوان «غیرمدرن» و بنابراین ناتوان از سازگاری با مسیر آیندهاش، اهریمنی جلوه داده میشود. با این حال، این بیشتر شبیه همان برنامهریزی آرزومندانهای است که از سوی اقلیتی از صداها که بر اکثریت پلتفرمهای فرهنگی نفوذ دارند، منتشر میشود. از این رو، صدای اقلیت به دوردستها سفر میکند و با صدای بلند پخش میشود. همچنین، محیطی که از این ایدئولوژی تکنولوژیکی پشتیبانی میکند، به سرعت به چشماندازی تبدیل میشود که برای «دستگاههای متصل» مناسبتر از انسانهای بیولوژیکی فردی است. اگر همانطور که شعار به زودی خواهد گفت، «به شبکه» متصل نباشید، از بازی خارج میشوید. به ما القا شده است که انسان مدرن، عملگرا است. عمل به پیشرفت منجر میشود؛ انسان متفکر یا تأمل، به... خب... به ناکجاآباد منتهی میشود. تأمل به عنوان راهی به ناکجاآباد یا بدتر از آن، راهی به فرار از واقعیت، برای افرادی که برای مقابله با الزامات زندگی «مدرن» مجهز نیستند، مورد تمسخر قرار میگیرد. دنیای مدرن و زندگی مدرن به خودی خود، تا حد زیادی بخشبندی شده است. ماهیت یکپارچه ی فهم ادراکی مرتبه ی بالاتر، جای خود را به سیستمهای اجتماعی-فرهنگی میدهد که بین زندگی سکولار و مقدس تمایز قائل میشوند. برنامههای آموزشی، ذهن جوان را به بلوکهای فکری تراشیده تقسیم میکنند؛ ایدههای بزرگتر از هم جدا نگه داشته میشوند؛ علم و روح با هم مخلوط نمیشوند؛ و غیره. این تفکر بخشبندی شده به جعبههای ادراکی رانده میشود که در کنار هم قرار میگیرند تا مجموعه واقعیت غالب کلی را تشکیل دهند. همانطور که قبلاً در مورد آن نوشتهام، حس ما از واقعیت بیشتر شبیه نقاشی با اعداد است تا دیدن تصویر بزرگتر کلی. به جای اینکه قدمی به عقب برداریم تا به دیدگاه جامعتری دست یابیم، بیشتر به دام دسیسههای مدرنیته میافتیم که دیدگاههای ما را تکهتکه و پاره پاره میکند. شمایل یا نشان این دوران به اصطلاح مدرن، بدل است؛ جایگزین جعلی. نشان، بازنمایی نمادین، مُهری است که نشاندهندهی آرزو یا طلسم تحمیلی است. طلسم مدرن، وارونگی واقعیت است؛ این جعلی یا شبهحقیقت است که توسط جعل عمیق و ناتوانی در تشخیص حقه ی دیجیتال از کالای اصلی، منتشر میشود. و این در آگاهی جمعی زمانهی ما نیز منعکس شده است، زیرا آگاهی ذاتی (و وجدان) به نفع آگاهی ساختگی یا کاذب به عقب رانده شده است. ما در سایههایی که توسط نور مصنوعی ایجاد شدهاند زندگی میکنیم، در حالی که خورشید واقعی (که توسط رد شیمیایی پنهان شده است) به بیرون میدرخشد. نماد یا شمایل غالب پروژه ی جهانیسازی مدرن، اقتصاد است. نماد اقتصادی، اهرم کنترلی است که چرخدندههای پروژه ی مدرن را به سمت اهداف پنهانی آن سوق میدهد. با سلطه ی اقتصادی، بردگی اقتصادی نیز به همراه میآید، زیرا اربابان بدون بردگان نمیتوانند وجود داشته باشند. اقتصاد جهانی نیز یک ساختار مصنوعی است که توسط برنامههای کامپیوتری یا «ذهنهای مصنوعی» کنترل و اداره میشود و فراتر از قابلیت مدیریت انسان است. ممکن است مصنوعی باشد، اما محیط طبیعیِ ما را مانند یک شکارچی یا انگل غصب کرده و هر آنچه را که پیش از آن بوده است، بیرون انداخته است. مصنوعی به میزبان جدید تبدیل شده است و در حال تکثیر یا تولید بیشتر فرزندان خود است. از آنجایی که ماشین را نمیتوان انسانی کرد، بنابراین انسان باید مکانیزه شود. اعتراض «چپگرایان رادیکال» سابق یا هنوز به اصطلاح «چپگرایان رادیکال» علیه چنین آرمانهای مدرنی، با اتخاذ تقریباً تمامعیار «ووکیزم» صحنهسازیشده و سایر برنامههای فرهنگی با هدف تضعیف صدای مخالفت واقعی، بیاثر و خنثی شده است. پوشش ماتریالیستی، به خوبی توانسته است تأثیرات مقدس یا متافیزیکی را که در جهان ما نفوذ میکنند، بپوشاند. بردهداری با آزادی اشتباه گرفته شده است، همانطور که فردگرایی در یکنواختی خفه شده است. و بنابراین، مقدسات به خواب رفتهاند. و در این خواب میتوان اکثریت مردم را چه در نیمکره ی غربی یا شرقی، شمالی یا جنوبی، به حساب آورد. در سراسر سیاره، حجابی خفته کشیده شده است. همچنان که گسلهای مدرنیته به طور فزایندهای باز میشوند، ذهنهای خفته و قوای ادراک شروع به بیدار شدن خواهند کرد. اما این بیداری تدریجی خواهد بود. بیداری نسبت به بینظمیها یا ناهنجاریهای بیرونی با آگاه بودن یا درک کردن نسبت به فهم ذاتی تأثیرات متافیزیکی یکسان نیست. آن دسته از افرادی که به دنبال حقایق متافیزیکی، برای درکهای متعالی هستند، اغلب خود را سرزنش شده توسط عناصر مبتذل و خشن در محیط اجتماعی-فرهنگی خود میبینند. اینها افرادی هستند که به دنبال تشرف هستند؛ برای چشیدن، نگاهی اجمالی، ارتباط با امر مقدس، با منبع یا مطلق. و با این حال، چنین شخصی خود را در پیچیدگیها و بغرنجهای واقعیت مادی گرفتار میبیند. اولین قدم، آگاهی از درگیری خود با جهان «محسوس» است؛ یعنی جهانی که برای حواس ما ملموس است. این دنیای حواس، قلمرو قدرت دنیوی است؛ یا قدرت دنیوی که توسط گروههایی که به دنبال منافع مادی هستند و به آن دست مییابند، اعمال میشود. با این حال، قدرت دنیوی اقتدار معنوی ندارد. و این به یک خط گسل اصلی در نظم جهانی مدرن جهانی تبدیل شده است، زیرا قدرت دنیوی توسطِ -و از- پایگاهی که عاری از انگیزههای مقدس است، دیکته میشود. "پروژه ی مدرنیته" ی امروزی، که مسیری عمیقاً مادیگرایانه است و برخی آن را به عنوان پسامدرنیسم طبقهبندی کردهاند، فضایی است که نیروهای ناخودآگاه و هرگونه حس واقعیت متافیزیکی را از بین میبرد. به این ترتیب، میتوان آن را کاملاً سکولار و عمیقاً کفرآمیز دانست زیرا امر مقدس را رد میکند و روح را نادیده میگیرد. مدرنیته به یک پروژه ی اقتصادی و قابل سنجش غالب تبدیل شده است که در آن میتوان طبیعت را مهر و موم کرد، و به عنوان داراییهای مالی تکنیزه شده فروخت. آب و هوا را میتوان به ردپای قابل پرداخت «کربنیزه» کرد؛ آب را میتوان استخراج و به حراج گذاشت؛ زمین را میتوان برای زمینداران تجاری قرنطینه کرد؛ و هوا را میتوان مالیات بست. آنچه این نشان میدهد، بیرونیسازی بینش است که جایگزین تخیل درونی میشود. مدرنیته یک الگوی اجتماعی-فرهنگی از تسلط ظاهری و قدرت زمانی به قیمت خرد باطنی و انگیزههای توسعهای دائمی است. مدرنیته خود را به خاطر هوشمندی مترقی و تکنولوژیکی ستایش میکند. اما هوشمندی همان خرد نیست. همانطور که ستسونای حکیم زمانی گفت: "باهوش بودن عاقلانه نیست".»:
The Fault Lines of Modernity (or the Veiling of the Sacred): https://kingsleydennis.com: July 29th, 2025
شاید دراینجا نه خود "باهوش بودن" بلکه کلمه ی استفاده شده برای آن است که انذاردهنده است، چون خیلی وقت است که ما لغات "باهوش" و "عاقل" را در معانی متفاوتی استفاده میکنیم.








































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































































