بدترین سم دنیا: ماده جن های جادوگر و ساخت و سازهای فرازمینیشان در فضای مجازی

تالیف: پویا جفاکش

در حدود سال 1870، یک مسافر بریتانیایی و کشیش انگلیکان به نام جی. ای. هاناور، نوشت: «این یک واقعیت عجیب است که بسیاری از امریکایی هایی که به اورشلیم میرسند، یا دیوانه هستند یا پس از آن، عقل خود را از دست میدهند.» بازدیدکنندگان از اورشلیم یا هر جای دیگری در اسرائیل که سابقه ی بیماری روانی ندارند، قبل از بهبودی خود به خودی و بازگشت به زندگی عادی خود، دچار یک دوره روانپریشی میشوند. گاهی افرادی که به صورت گروهی یا خانوادگی سفر میکردند، سعی میکردند فرار کنند و گاهی کسانی وسواس تمیز کردن پیدا میکردند و لباس های خود را، معمولا از ملحفه های هتل، از یک لباس بلند تا مچ پا که همیشه سفید است، میدوختند. گاهی فریاد زدن و خواندن بلند متون مذهبی و گاهی سعی در ایراد خطبه موقع بازدید از یک زیارتگاه مذهبی پیش می آمد. بعضی فکر میکردند که قدیسین درگذشته ی مذهبی را میبینند و یا فکر میکردند خودشان یک شخصیت داخل کتاب مقدسند. درمان شناخته شده هم دور کردن بیمار از اورشلیم و بازگشت او به نزد خانواده اش بود. این حالت ها هنوز هم بروز میکنند؛ یک نمونه ی متاخر معروفش هم که نزدیک بود یک جنگ داخلی به پا کند، یک زائر استرالیایی بود که از نظر روانی چنان ناپایدار شد که سه ماه را در اورشلیم ماند و به دقت برنامه ریزی کرد که چگونه مسجد قبه الصخره را آتش بزند. این حالت ها را در یک اصطلاح به نام "سندرم اورشلیم" جمع بسته اند و آنقدر شایعند که هر ساله بیش از 100نفر از گردشگران، در یک آسایشگاه ویژه در اورشلیم تحت درمان قرار میگیرند. مرکز سلامت روان "کَفَر شائول" در سال 1951 و به عنوان بیمارستان روانپزشکی تعیین شده برای گردشگرانی که اختلال سلامت روان را نشان میدهند، تاسیس شد و به دلیل تحقیقاتش در مورد سندرم اورشلیم بسیار شناخته شده است. گاهی فعالیت های "فرقه ای" باورنکردنی در اورشلیم شامل انواع سوء استفاده (جنسی، روانی و جسمی)، شکنجه، قتل، برده داری، فساد و غیرهم –و اکثرا در تمرکز ویژه حول یهودیت ارتدکس افراطی- در حدی آنقدر سیستماتیک که بعضی از این فرقه ها در امریکای شمالی و جنوبی شعبه های متعدد زده اند نیز زیرمجموعه ی سندرم اورشلیم به حساب می آیند. شاید هم این سندرم، فرقه های دیوانه ی دیگر را به خود جذب میکند، به طوری که فالون دافا هم به فکر شعبه زدن در اورشلیم افتاده است. بعید به نظر میرسد که مسلمانان بومی از عوارض مشابه مصون باشند، فقط موضوع این است که وضع آنها در گزارشات مراکز یهودی ثبت نشده است. بعضی از بومیان، این دیوانگی را نتیجه ی تاثیر جادوی شیاطینی که حضرت سلیمان در زیر معبد مقدس زندانی کرد، میدانند. اما "ویل اسکارلت" انگلیسی، با این نظر موافق نیست. چون اصلا اسرائیل را محل سرزمین مقدس نمیداند. او پیرو نظریه ی الکساندر خروستیالوف روسی است که معتقد است جغرافیای کتاب مقدس بر اساس جغرافیای فرانسه تهیه شده است. خروستیالوف نشان میدهد که محلی که امروزه در القدس (اورشلیم رسمی)، محل کلیسای مقدس تعیین شده است، سابقا "خمامه" محل زباله ریزی مسلمان های بومی بوده است. خروستیالوف در مصاحبه ای میگوید که عیسی مسیح در بین مسلمانان بسیار مقدس بوده و آنها هرگز در محل یک معبد مقدس راستین، چنین اسائه ی ادبی نمیکردند، با این حال، وقتی گروهی از مسیحیان در محل خمامه یک کلیسا –که هیچکس فکرش را نمیکرد بعدا کلیسای مقدس تعیین شود- را ساختند، جلو آنها را نگرفتند، هرچند مسلمان های محلی به این که مسیحی های دور و بر خود را دیوانه تلقی کنند، عادت داشتند. خروستیالوف میگوید که اماکن بسیار متعددی در سراسر اروپا و حتی امریکای شمالی، جغرافیای سرزمین مقدس را در خود بومی کرده اند، اما در هیچ کشوری به اندازه ی فرانسه، نامجاهای انجیل با نظم و ترتیب بسیار دقیق در جای خود قرار نگرفته اند. مابه ازای اورشلیم در این حسابرسی، البته نه اورشلیم بلکه پاریس است که نام از پاروشیم یا فریسی ها، یعنی همان فرقه ی یهودی قاتل عیسی دارد و محل معبد مقدس در آن هم کلیسای مون مارتیر در تپه ای به همین نام است، یعنی همان کلیسایی که چندین یهودی مارانو در آن برای تاسیس انجمن یسوعی (ژزوئیت) هم قسم شدند. اسکارلت معتقد است که این که فرانسه سردمدار مسیحیت بوده باشد، کاملا منطقی است؛ چون هم تاسیس امپراطوری مسیحی را به یک شاه فرانک قدرتمند آنجا موسوم به شارلمان نسبت میدهند، و هم بیشترین شرکت کنندگان در جنگ صلیبی از فرانسه گزارش شده اند. بنابراین اسکارلت نتیجه میگیرد که جنگ صلیبی نه تلاشی برای پس گرفتن سرزمین مقدس، بلکه عملیاتی برای انتقال اعتقادات یهودی-مسیحی به شرق نزدیک و بخصوص محل القدس کنونی بوده است، یعنی همان محلی که امروزه به عنوان جایگاه سرزمین مقدس، رسما تثبیت شده است. اسکارلت معتقد است که این تثبیت رسمی، با جنون زدگی های ردیف شده تحت عنوان "سندرم اورشلیم" بی ارتباط نیست. اما این که چرا با فرانسه مرتبط است، دلیل را در ته مایه ی اعتقادات پاگانی که امروزه به صورت نئوپاگانیسم صورتبندی مجدد شده اند، میجوید. وی بخصوص به خط کشی جهانی جریان های انرژی موسوم به خطوط لی مظنون است. چون مطابق این خط کشی، یک خط لی قوی موسوم به خط آپولو-آتنا از پاریس میگذرد و راهش را به سمت اسرائیل کج میکند. به یک روایت، آن از روی قبه الصخره میگذرد و به روایت دیگر، از روی جبل کرمل، که در هر دو حالت، یک محل مذهبی-سیاسی استراتژیک است. (جبل کرمل، محل صومعه ای است که خاستگاه یک جریان مهم مسیحی و رازور موسوم به کارملی ها تلقی میشود و پیدایش ژزوئیت ها نیز در ارتباط با این کارملی ها به نظر میرسد، هرچند اسکارلت، معتقد است صومعه ی مزبور در اصل در جریان جنگ صلیبی، در سرزمین مقدس کنونی تاسیس و بومی سازی شده و یادآوری میکند که در فرانسه و در نزدیکی پوآتیه هم محلی به نام "کرمل" هست). اسکارلت عمدا زمان این انتقال را تا جنگ صلیبی به عقب میبرد چون اینطوری به نظر میرسد که هنوز مسیحیت از بنیاد پاگانی خود خلاص نشده است. درواقع اسکارلت حتی در این که مسیح در فرانسه هم زندگی کرده باشد، شک دارد؛ چون به پیروی از لوید گراهام معتقد است که مسیح درواقع یک فرم انسان شده از تموز خدای گیاهان و فصول بوده و صلیبش نیز همان حرف "تاو" یا t است که حرف اول نام تموز است. مسیح همچنین با میترا خدای اخوت های رمزی روم مرتبط است و از زندگینامه ی هورس تا عقاید منسوب به رواقیون، همه ی محتویات انجیل در بیرون از چارچوب آن، مشابهاتی دارند. بنابراین بیشتر به نظر میرسد که دانش های پاگانی نه این که در یک محیط کاملا بی ارتباط با خود از فراموشی از بین رفته باشند، بلکه عمدا برای تغییر نظم موجود، وارونه شده اند؛ ازجمله در همین مسئله ی خطوط لی. اسکارلت، مشابه آن را در بقایای اعتقادات بومیان استرالیا، قاره ای که به دلیل عدم ارتباط با مردم قاره های دیگر، بیشتر فرصت زنده نگه داشتن اعتقادات باستانی را پیدا کرد، می یابد. سیاهان استرالیا هم به نیروهای انرژی ساطع شده از طبیعت و تمرکز بیشتر آنها در بعضی نواحی اعتقاد داشتند و معتقد بودند به دلیل نوع ارتباط افراد و قبایل با اجدادشان در تاثیرپذیری از نیروهای مختلف، جریان های انرژی برای همه به یک شکل عمل نمیکنند. موسیقی ازجمله موقع سر دادن آوازها در هنگام طی مسیرهای مشخص اجدادی، راهی برای جذب انرژی متناسب با افراد قبیله به خود بود. این باعث میشود تا اسکارلت به داستان های حول نابودی عمدی جنگل ها و اماکن طبیعی مقدس به همراه بتخانه ها بعد از فتح بریتانیا توسط نورمان ها مشکوک شود. به نظر او شاید این زیاده روی ها عمدی و برای وادار کردن مردم به پذیرش عوض شدن نظم حاکم بر جزایر از این پس انجام شده اند. در عین حال، ممکن است در زمان نورمان ها یعنی قرن 11 به تازگی، اتفاقاتی باعث تغییر خودبخودی فضای زمین شده و بر اساس یک سری از جادوگری های پاگانی تازه ثمر داده این نتیجه حاصل شده باشد که نظم باید عوض شود. اسکارلت، این حدس را موید وقوع فاجعه ای کیهانی میداند که گونار هینسون، زمان آن را حدود 1000سال پیش میداند و معتقد است در اثر آن، ما به یک باره از قرن سوم میلادی به قرن دهم میلادی پرش میکنیم و تاریخ تعیین شده در این بازه ی زمانی، یا افسانه ی محض است و یا شخصیت های نامبرده را باید به قبل و بعد از این بازه، انتقال زمانی داد. به نظر اسکارلت، این فاجعه، همان فاجعه ای است که باعث نابودی حیات وحش منتسب به دوران پلئیستوسن شد. اسکارلت، ردی از این فاجعه را در داستان تالیسین در کتاب مابینوگی –مجموعه ای از افسانه های ولزی که در ابتدای قرن 19 به زبان انگلیسی ترجمه شدند- می یابد. این داستان بعدا در سال 1849 جعلی تلقی شد و از انتشار مجدد بازماند. بی احتیاطی تالیسین در عدم توجه به هشدارهای همسر نیمفش به نام "سریدون" باعث میشود تا «قدرتمندترین سمی که میتوانست در جهان وجود داشته باشد» از دیگ معجون نیمف جادوگر، به بیرون بریزد و زمین های زیادی را تحت تاثیر خود بایر و تخریب کند. از نکات جالب دیگر در داستان که سم تالیسین به محض برخورد با اسب های شاه گویدون گارانیر، آنها را مسموم کرد و کشت. سرزمین این شاه گویدون، در داستان دیگری با سیل عظیمی که قابل مقایسه با سیل نوح است، نابود شده است. شاید این بخشی از سرنوشت جهان قبل از تالیسین بوده است. مطابق داستان تالیسین، تخریب بد سم در جهان، باعث میشود تا سریدون خشمگین به دنبال تالیسین بیفتد. اما تالیسین که در اثر مصرف معجون، تا حدودی نیروهای جادویی پیدا کرده است، با تغییر شکل پیاپی، از مقابل سریدون میگریزد تا این که درنهایت سریدون درحالیکه به شکل پرنده ای درآمده است، تالیسین را که به شکل دانه ای درآمده است، میخورد. سریدون در اثر خوردن این دانه از تالیسین باردار میشود و میفهمد که به زودی او را از نو به دنیا خواهد آورد؛ داستانی قابل مقایسه با تولد مسیح از باکره. اسکارلت که در احمقانه توصیف کردن این داستان و تقریبا همه ی داستان های مرتبط و همفضا با آن، کم نمیگذارد، اینجا هم اشاره میکند که سریدون که جادوگر تا بدین حد زبردستی است، احتمالا میباید میدانست که کدام گیاه برای کشتن نطفه یا نوزاد درون شکمش مناسب است ولی به جایش صبر کرد تا 9ماه طول بکشد و خودش اذیت شود و تالیسین به شکل یک بچه از نو متولد شود. بعد چه کار کرد؟ نوزاد را گذاشت توی یک صندوق و او را روی بستر آب رها کرد؛ قصه ای که اسکارلت، آن را با داستان تولد سارگون فرمانروای اکدی ها، موسی رهبر اسرائیل و بنیانگذار یهودیت، و حتی داراب پدر اسکندر رومی (مقدونی) در منظومه ی فارسی شاهنامه مقایسه میکند. این تالیسین از نو متولد شده –که مانند عیسی مسیح در گاهواره سخن میگفت- در بزرگسالی مورد توجه یوحنای تعمیددهنده (یحیی) قرار میگیرد و از سوی او مرلین نام میگیرد و البته تالیسین هم به مانند مرلین، به خدمت شاه آرتور درمی آید. همانطورکه مرلین ارتباطاتی متناقض با موریگان نیمف جادوگر رهبر کلاغ ها داشته است، سریدون هم که یک نیمف جادوگر در ارتباط با کلاغ ها است، همسر تالیسین بوده است. رابرت گریوز نوشته است که سه تالیسین وجود داشت: خدای شعر، شاعری از قرن ششم میلادی، و شاعری از قرن سیزدهم موسوم به تالیسین لیفر. به دو تن اخیر، اشعاری منسوب است که مرزشان با هم معلوم نیست. در یک نسخه ی خطی قرن شانزدهمی از اشعار تالیسین، کتیبه ای به زبان لاتین وجود دارد که در آن، از تالیسین به عنوان "امبروسیوس تالیسینوس" یاد میشود. امبروسیوس نام مردین پیشگوی دیوانه هم تشخیص داده میشود که ننیوسینوس او را با مرلین جادوگر برابر مینهد. مردین هم به مانند تالیسین یک بار مرده و دوباره از نو و در قالبی نو زنده شده است و بعدش دو روایت هست: او این بار برای همیشه مرد؛ و یا او از نظرها ناپدید شده و تا آخرالزمان زنده است. مرلین هم به روایتی به خاطر آزرده کردن همسر نیمفش –خواهر موریگان- که به او جادوگری آموخته بود، توسط نیمف، در سیاهچالی زندانی شده ولی در آخرالزمان بند میگسلد و جهان را با جادو دچار بحران میکند تا توسط مسیح سرکوب شود. درواقع ارتباط با نیمف جادوگر، وجه مشترک دیگر تالیسین و مرلین هم هست. قرار گرفتن این موضوع در حیطه ی افسانه ی شاه آرتور، باعث میشود تا اسکارلت، پای یک افسانه ی آرتوری دیگر را به این داستان باز کند؛ داستان لوگرس سرزمین آمانگون ها یا برگزیدگان. این سرزمین همه نوع فراوانی و همه نوع امکانات جادویی داشت و علتش هم نیمف هایی بود که در خدمت ریچ فیشر یا شاه ماهی گیر بودند. اسکارلت، ماهی گیر بودن شاه را به سبب آن میداند که بریتانیایی های قدیم به ماهی های مقدس در مناطق آبی مقدس اعتقاد داشتند که این جایگاه های آبی، واسطه هایی با جهان ماوراء الطبیعی بودند و وقتی قبیله ای قبیله ی دشمن را شکست میداد، برای انتقام، ماهی های مقدس قبیله ی مغلوب را میخورد. اسکارلت، این داستان ها را با ماهی گیر بودن حواریون عیسی هم قابل تطبیق میداند و نتیجه میگیرد که احتمالا شاه ماهی گیر، شکل عوض شده ی تصویر یک خدای مرتبط با ماهی ها از یک قلمرو ماوراء الطبیعی به نام لوگرس است که به دلیل تسلط گروهی از زمینیان بر مذهبش، خودش و سرزمینش به یک قلمرو زمینی، تغییر مکان داده اند. ادامه ی داستان، ردی از این تسلط زمینی را آشکار میکند.: اول، یک شاه، و بعد به تقلید از او، مردم بدسیرت بسیار، اقدام به دستگیری و به بردگی گرفتن نیمف ها کردند. خشم ریچ فیشر بر لوگرس جاری شد و سرزمین، بایر و بی حاصل گردید، به عقیده ی اسکارلت، بازتاب دیگری از جهان مادی بعد از فاجعه ی بزرگ قرن دهم. سپس شاه آرتور از راه رسید. او تمام جنایتکارانی که نیمف ها را اسیر کرده بودند، پیدا و مجازات کرد و با آزاد شدن همه ی نیمف ها لوگرس مجددا احیا شد و آبادی خود را به دست آورد. اما به زودی انگار که راوی –به قول اسکارلت- فراموش کرده باشد که تمام قدرتمداران جنایتپیشه ی سابق حذف شده اند، دوباره از پیدا شدن آنها و اسیر شدن نیمف ها توسط آنها سخن گفت. این بار گروهی از قدرتمداران به نام ریچ ها RICH ظهور میکنند. ریچ به معنی قدرتمند و تسلط گرد است و در انگلیسی کنونی به معنی ثروتمند است، چون ثروت، قدرت می آورد. اسکارلت، آن را با کلمه ی آلمانی "رایش" به معنی پادشاهی مقایسه میکند و در آلمان، رایش اول، امپراطوری مقدس روم بوده است. بنابراین بین ریچ ها و پیدایش روم ارتباطی وجود دارد. شاه آرتور با شکست دادن یک بلهریوس، موفق به تسلیم کردن ریچ ها به خود میشود. جسی ال وستون، در هنگام نوشتن کتاب "از آیین تا عاشقانه" (1919) به قطعاتی از داستان تروبادوری «تریستان و ایزوت» برخورد کرد که شخصی به نام «برری» را آشنا به تمام داستان های شاهان انگلستان و تمام داستان های آنجا در ارتباط با الف ها و نیمف ها معرفی میکردند. وستون این "برری" را با بلهری برابر میگیرد و بعد از مشورت با آلفرد نات و پروفسور سینگر، نتیجه میگیرد که "بلهری/بلری/برری" نه اسم خاص بلکه لقبی برای شاعرانی از یک فرقه ی خاص بوده است. جالب اینجا است که یک بلهریوس معروف هم در ولز و در قرن 11 میزیسته و به نورمان ها در تصرف بخشی از ولز یاری رسانده است. بنابراین بلهریوس معروف، نمادی از یک جریان فرهنگی بومی است که فولکلور موجود را به نفع فاتحان تغییر میدهد. نورمان های مزبور، وایکینگ های حاکم شده بر منطقه ای از فرانسه که به نامشان نورماندی نام گرفت، بودند. از این نورماندی جنگل عظیم "لاکونیا سیلوا" –معروف به «جنگل پر سر و صدا»- شروع میشد که تا محل لوگنس در منطقه ی سن-ا-مارن پاریس ادامه داشته و احتمالا لوگرس، تلفظ دیگر همین لوگنس برای سرزمینی افسانه ای است که تصور میشده جنگل پریان بر خرابه ی آن به وجود آمده است. درواقع شاه آرتور هم نمادی از یک حکومت فرانسوی است. یکی از افسانه های بدنام کنننده ی او در قرن 19 آن بود که سَرِ "بران" مقدس را از زمین به درآورده و به گونه ی دیگری دفن کرده است. چون سر بران را به طرف فرانسه دفن کرده بودند تا از بریتانیا در مقابل هجوم فرانسوی ها محافظت کند. یکی از معجزات بران مزبور این بود که سرش بعد از جدا شدن از تنش تا مدتی حرف میزد. جالب این که تقدس پاریس هم از سنت دنیس است که سرش بعد از جدا شدن از تنش حرف میزد و حتی خطبه ای برای مردم ایراد کرد. اسکارلت، داستان سر سخنگو را مرتبط با اتهام وارد شده به تمپلارها در فرانسه میداند مبنی بر این که بافومت بت تمپلارها، یک مجسمه ی سر ریشو بوده است. درواقع آرتور در بریتانیا هم یک افسانه ی تمپلار بوده و از طریق آنان باز با جنگ های صلیبی مرتبط میشود. نکته ی جالب دیگر برای اسکارلت این که قهرمان بریتانیا در جنگ های صلیبی یعنی ریچارد شیردل که فقط در اواسط قرن 19 تلاش برای نجات دادن او از اتهاماتی چون پدرکشی و آدمخواری انجام گرفت، از خاندان پلانتاژنت است که داستان رسمی پیدایش آنان، از ازدواج یک کنت آنژو با یک ملوزین یا زن نیمف نیم مار-نیم ماهی در فرانسه حکایت دارد. یادمان هست که تالیسین، مرلین و ریچ ها هم در اثر جادوی نیمف هایی که به تملک خود درآوردند صاحب قدرت فراوان شدند. در افسانه های فرانسوی، داستان های زیادی در مورد ساخته شدن یک شبه ی برج ها و قلعه ها برای کنت ها با جادوی ملوزین ها وجود دارد. اسکارلت، این ساخت و سازهای ناگهانی را با تعجب خانم کریس ال هاردی از پیدایش ناگهانی همه ی کلیساهای سبک گوتیک اروپا در قرن های 13 و 14 میلادی مقایسه و یادآوری میکند که این دوران، معاصر جنگ های صلیبی بود. ازاینجا به داستان بایر شدن سرزمین ها در اثر به اسارت درآمدن نیمف ها میرسد و میگوید شاید علت این که در بسیاری از نقاط جهان، ساختمان های باشکوه و یا خرابه هایشان در وسط بیابان قرار دارند چنین نفرینی باشد. ازجمله به داستان پیدایش زیگورات شهر مخروبه و بیابانی اور در عراق، با دستور سین خدای ماه، و نظارت الهه اینانا توجه میکند و یادآوری میکند که این شهر، زادگاه ابراهیم پیامبر شناخته میشود. به نظر اسکارلت ممکن است بازمانده های اشراف یا ریچ های سرزمین های بایر دوران بعد از فاجعه، به آخرین سرزمین های حاصلخیز موجود در اروپا پناه برده و درآنجا با بعضی مانع سازی ها، امکان رشد یک امپراطوری مسیحی نوین برای خود را فراهم آورده باشند. لوگرس زمینی آرتور، تقلیدی از لوگرس ماوراء الطبیعی نیمف ها در دنیایی دیگر است و خودش مقلد خدای آن سرزمین و معروف به ریچ فیشر میشود. درواقع تصویر رایج از ریچ فیشر (شاه ماهیگیر) به عنوان یک شاه زخمی سرگردان (همانطورکه در داستان پرزیفال می یابیمش)، در ابتدا خود شاه آرتور را بعد از زخمی شدن در جنگ و ناپدیدشدنش برای یافتن درمان نشان میداده است. ریچ فیشر هنوز زنده است همانطورکه شاه آرتور هنوز زنده است و زندگی جاودانه و جادویی آنها نتیجه ی زندگی رقت بار مشابه مرلین است. چون مرلین همان تالیسین است که با ازدواج با یک نیمف جادوگر و خیانت به او، به بهای نابودی جهان، دارای توانایی های جادویی شده است و در خدمت به آرتور با چنین پیشینه ای، نماینده ی درآمدن ریچ های مزدوج با نیمف ها به خدمت آرتور و درواقع دستگاه سیاسی-مذهبی نماینده ی او است. اسکارلت حتی سعی میکند تا از به هم آمیختن افسانه های ولزی و تاریخ تمپلارها، کشف کند که اصل قصه چه بوده است، که البته نتیجه فقط یک سری خیالپردازی دیگر است. ولی درنهایت، اسکارلت، واقعیت خود این داستانِ شاید نزدیک به اصل را هم رد میکند و میگوید که نیمف ها همه نمادینند. آنها به عنوان ارباب انواع و زنان جادوگر، شکل های تکثیر شده ی الهه ی طبیعت در تمام نیروهای طبیعی هستند. از بین رفتن اختیار آنها با درآمدن به خدمت اربابان انسانی، و از بین رفتن طبیعت همگام با این اتفاقات، استعاره ای از تغییر چشم انداز جهان در اثر گسترش تمدن، بهره گیری بیش از حد انسان از طبیعت، و همزمان تغییر کاربری نیروهای طبیعت (نیمف ها) از واقعیت راستینشان به سمت داستان سازی های غیر واقعی ازجمله در ابعاد عظیم رسانه ای کنونیشان هستند که شاید با داستان گویی هایی از همان نوع مابینوگی شروع شدند و نتیجه شان را امروز به شکل افسردگی جمعی انسان ها در اثر تقلید از داستان های غیر طبیعی و محیط های غیر طبیعی می یابیم. اسکارلت، وضع اسپانیا را مثال می آورد که چطور بعد از یک آتش سوزی عظیم که به بی خانمان شدن انسان های بسیاری انجامید –و بلاتکلیفی بسیاریشان هنوز ادامه دارد- وقتی دولت در محل طبیعت سوخته، مزارع انرژی خورشیدی کارگزاری کرد، این شایعه پدید آمد که دولت عمدا پوشش طبیعی گیاهی را آتش زده تا به جایش مزرعه ی انرژی خورشیدی بزند بلکه این گونه بخشی از کمبودهای خود را جبران کند اگرچه به بدبختی جمعی مردم بینجامد. اسکارلت همچنین به اعتقادات خرافی مردم اسپانیا توجه نشان میدهد که میگویند اوضاع اقلیمی اسپانیا خراب شده است چون دستگاه حکومتی فاسد و نادرست است و خدا توجهش را از کشور برگردانده است. اسکارلت میگوید شاید معنی اصلی شاه زخمی نیز همین باشد. آرتور یا ریچ فیشر، زخمی است چون نماد یک دستگاه حکومتی است که اگرچه قدرت را به دست آورده است، ولی در ازای آن از مشکلات بسیاری مجروح شده است و شما این جراحت را از ترامپ در بالاترین موقعیت سیاسی جهان تا تمام وردست های مستقیمش در کشورهای دیگر بعینه جاری میبینید.درباره ی آنچه میل اشراف و مردم پیرو آنها به دچار شدن به درد و رنج جسمی و روانی در اثر پرداختن به امور خیالی غیر طبیعی برای انسان، اسکارلت، نقش آنچه غنوصی ها و متون نجع حمادی از آنها تعبیر به آرخون ها میکنند را بی تاثیر نمیبیند، موجوداتی که درست مثل نیمف های افسانه های فرانسوی و بریتانیایی، ماوراء الطبیعی و دارای توانایی های فراانسانیند، ولی انسان ها را به تسخیر خود درمی آورند و به سمت هایی برخلاف منافع انسان حرکت میدهند تا از انرژی آزاد شده از رنج انسان تغذیه کنند.:

THE DARK EARTH CHRONICLES: PART3: WIll Scarlet: conjuringthepast.com

اگر حق با اسکارلت باشد، احتمالا نشستن مسیح به عنتوان خدای آشکار دوران ما در جایگاه سابق خدای خورشید، با فرو کاسته شدن آرخون ها به حد نیمف ها بی ارتباط نیست. چون نیمف ها وقتی جادوگر باشند، قاعدتا بیشتر تکثیر هکاته الهه ی ماهند که مقابل خورشید قرار میگیرد و به عنوان نماد تاریکی، نادانسته ها را نمایندگی میکند. مشهورترین دوگانه ی پاگانی خورشید و ماه در روزگار ما، یعنی دوگانه ی آپولو-آرتمیس، نمادهای نور و تاریکی را بیشتر پاره های مکمل یک وجود واحد معرفی میکند:

« آپولو برای یونانیان نماد چیزهای زیادی بود.: نور خورشید، گرما، روشنایی، زندگی، موسیقی و پیشگویی. همه ی این چیزها نمادهای نور و آگاهی هستند. از این گذشته، اگر نوری وجود نداشت، چگونه می‌توانستیم چیزی را ببینیم. آپولو و خورشید، نمایانگر بخش‌هایی از وجود ما هستند که از بیرون می‌پذیریم. بخش‌هایی که از آنها شرمنده نیستیم و به آنها عشق، گرما و نور می‌دهیم. آپولو همچنین خدایی بود که نماینده ی قوانین، ساختن شهرها و جوامع و نظم مدنی بود. بخشی از خودآگاهی از اینکه چه کسی هستیم و نقش خود را در این جهان ایفا می‌کنیم، درک این است که باید برای خیر بیشتر از قوانین پیروی کنیم و از رفتار بیش از حد وحشیانه خودداری کنیم. آپولو نوری است که به وضوح از درون تمام اخلاق ما به ما می‌درخشد. آرتمیس الهه ی شب و ماه بود. برخلاف برادر دوقلویش [آپولو]، او الهه ی قوانین و نظم مدنی نبود، بلکه الهه ی طبیعت وحشی بود. قلمرو او طبیعت و حیوانات وحشی غیرمتمدن بود. با این حال، باید به خاطر داشت که او الهه و آن هم اتز نوع قمری آن بود. قمر/ماه، نور خورشید را منعکس می‌کند و بنابراین هنوز به ما کمک می‌کند ببینیم. این نوری است که به ما کمک می‌کند در تاریکی ببینیم. ماه، نمایانگر ذهن ناخودآگاه و سایه است زیرا نمادی از چیزی است که از آن آگاه هستیم اما آن را پنهان نگه می‌داریم یا آرزو می‌کنیم که از آن آگاه نباشیم. شاید مرحله‌ای از زندگی ما باشد که در سطح هوشیاری پایین‌تری نسبت به امروز خود قرار داشتیم. بنابراین در تاریکی است. اما نور ماه به ما می‌گوید که هرگز به جایی نرفته است. همیشه آنجا بوده است. این دو تصویر از آپولو و آرتمیس کاملاً متضاد به نظر می‌رسند تا زمانی که متوجه می‌شوید نیروهای متضاد واقعاً نیازی به جنگیدن ندارند. آنها آینه‌های یکدیگر هستند و فاقد چیزی هستند که دیگری دارد و بنابراین می‌تواند یک مزیت بزرگ برای آنها باشد. این تمام جوهره ی یکی شدن دو نفر است. این است که "این شخص چیز خوبی را که من از قبل در خود داشتم، کامل می‌کند." تلاش‌های مشترک هر دو جوهره، نتایج زیبا و موفقی را خلق می‌کند.... آپولو و آرتمیس دوقلو هستند. آنها متفاوت نیستند. آنها فقط دو روی یک سکه‌ی آگاهی هستند و همانطور که در حیاط جلویی معبد آپولو در دلفی حک شده است: خودت را بشناس.»:

Apollo and Artemis: Archetypes of the conscious and subconscious mind.”: MEDIUM: Feb 27, 2023

یک نکته روشن است. حذف خدایان، که به عنوان شیاطین، با آرخون های غنوصی همهویت شده اند، در حکم مخفی عمل کردن نیمف ها و پدیدآیی امکان علیه انسان عمل کردن نیروهای طبیعی ای است که ظاهرا به بردگی او درآمده اند. اینجا دیگر مسئله فقط این نیست که آدمیزاد علیه طبیعت مادر دست به تخریب میزند. بلکه حتی اعمال زشتی که علیه همنوعانش مرتکب میشود، هم خود زنی ای در حد تخریب طبیعت و به همان اندازه غیر عقلانی و گول زننده است، چون صدمه زدن به جامعه ی خودی، باعث بی اعتبار شدن قوانین و به هم ریختن نظم جامعه میشود و محیط را برای فرد خطرناک و غیر قابل اعتماد میکند و در این خودزنی تفاوتی بین محیط طبیعی و محیط اجتماعی وجود ندارد. درباره ی نیمه غیر ارادی بودن این مکانیزم و ریشه گرفتنش از اعماق انکار شده و بنابراین نادانی بشر، دیوید کینگزلی مقاله ی جالبی دارد.:

«سوالی که با آن مواجه هستیم، یک سوال جمعی است و به همه ی ما مربوط می‌شود.: چرا بسیاری از ما، با همنوعانمان، اینقدر بد رفتار می‌کنیم؟ و نه تنها به طور بد، بلکه به شکلی که برای رفاه خودمان مضر است؟!

به نظر می‌رسد چیزی بیش از عجیب و غریب، و در آستانه‌ی دیوانگی، باشد که موجودی بخواهد عمداً به محیط زیست و سیستم‌های پشتیبانی خود آسیب برساند. با این حال، ما انسان‌ها این عامل مهم افزوده را داریم که از اعمال خود آگاه هستیم و در درک تأملی خویش خودآگاه هستیم. بنابراین، دوباره، برای پرسیدن، چه چیزی ذهن ما را درگیر کرده است؟ به نظر می‌رسد این سؤال در گذشته بارها و بارها توسط بسیاری از متفکران، فیلسوفان، حکما و عارفان پرسیده شده است. این سوالی است که مدت‌ها است ذهن بسیاری از مردم را مشغول کرده است. با این حال، من فقط می‌توانم حدس بزنم که این موضوع امروزه بسیار مورد توجه است، زیرا برای اولین بار در تاریخ بشر، ما به عنوان یک گونه ی جهانی رفتار می‌کنیم. با فناوری های ارتباطیمان، ما ایده‌ها، داستان‌ها، نظرات و بقیه ی چیزهایمان را در سراسر سیاره به اشتراک می‌گذاریم. ما می‌توانیم تقریباً فوراً از اخبار گوشه‌ای دورافتاده از جهان مطلع شویم. و بنابراین، در این برهه از تاریخ بشر، حضور یک عامل منفی، در ذهنیت جمعی ما فاجعه‌بار خواهد بود. پیشنهاد من این است که یک بیماری واگیردار ذهنی، به ذهنیت جمعی بشر، یعنی به آگاهی جمعی ما وارد شده است. به طور خلاصه، من این موضوع را در رابطه با کار روانشناس سی.جی. یونگ مورد بحث قرار خواهم داد. یونگ شاید اولین روانشناسی بود که کاملاً متوجه شد آنچه که ما در صحنه ی جهانی می‌بینیم، عمدتاً یک فرافکنی یا نشانه‌ای از روان ناخودآگاه بشر است. یونگ اصطلاح "ناخود آگاه جمعی" را در مقاله ی خود در سال ۱۹۱۶ با عنوان "ساختار ناخودآگاه" ابداع کرد و در انتشارات بعدی به بیان بیشتر ایده‌های خود پرداخت. او در مقاله ی خود با عنوان "اهمیت سرشت و وراثت در روانشناسی" (نوامبر ۱۹۲۹) نوشت: "تصاویر اولیه" - یا آنطور که او آنها را نامید «کهن‌الگوها» - متعلق به یک روان ناخودآگاه زیربنایی هستند و به صورت فردی کسب نمی‌شوند. او اظهار داشت که «لایه ی روانی»، که او آن را ناخودآگاه جمعی می‌نامید، عمیقاً تحت تأثیر «پیش‌فرض‌های موروثی» قرار دارد. یونگ در این مقاله نوشت که "ناخودآگاه جمعی، حیات روانی اجداد ما را از همان آغاز تاکنون در خود جای داده است." این، خاستگاه تمام رویدادهای روانی آگاهانه است و از این رو، تأثیری اعمال می‌کند که آزادی آگاهی را تا بالاترین حد به خطر می‌اندازد، زیرا پیوسته در تلاش است تا تمام فرآیندهای آگاهانه را به مسیرهای قدیمی بازگرداند. نکته ی مهم این است که یونگ معتقد بود این ناخودآگاه جمعی به صورت فردی توسعه نمی‌یابد، بلکه به ارث می‌رسد. یعنی، ما «حیات روانی» را به ارث می‌بریم که پر از «رخدادهایی» است که به ابتدایی‌ترین مراحل زندگی برمی‌گردند. چه می‌شود اگر یک فساد یا آسیب روحی، مانند یک ذهن زخمی (همانطور که من به آن اشاره می‌کنم)، از قبل به این لایه ی روانی حمله کرده باشد و اکنون به عنوان اختلالی در حوزه ی ناخودآگاه جمعی بشریت تجلی یابد؟ ما به احتمال زیاد با یک عامل بیماری‌زای روانی -یعنی یک ویروس ذهنی- مواجه هستیم که ذهن‌های فردی ما را از قلمرو جمعیِ زیربنایی آلوده می‌کند. این قلمرو خیال‌پردازی نیست، بلکه یک احتمال کاملاً واقعی است. اگر قیاس مدرن محاسبات را در نظر بگیریم، شبیه به این است که چگونه یک ویروس وارد رایانه‌های ما می‌شود و یک بدافزار نصب می‌کند یا کدگذاری را تغییر می‌دهد. چنین عامل بیماری‌زای روانی با نصب برنامه‌ی بدافزار خود در ذهن ما، به همین شیوه عمل می‌کند. بیشتر اوقات ما از آن بی‌خبریم، زیرا در کنار ذهن «عادی» ما عمل می‌کند تا زمانی که تقریباً به طور کامل بر آن مسلط شود. با گذشت زمان، ساختار ذهنی ما -وضعیت روانی ما- با «متجاوز» خارجی سازگار می‌شد و آن را به عنوان راهی برای عادی‌سازی، در عملکرد خود جذب می‌کرد. به عبارت دیگر، ما در نهایت به جایی خواهیم رسید که آن را به عنوان ذهن خود در نظر بگیریم. علم مدرن اکنون تأیید می‌کند که جهان «فیزیکی» آنطور که ما فکر می‌کردیم یا قبلاً به ما گفته می‌شد، از نظر مادی جوهری ندارد. این بُعدی از انرژی است که در قالب چیدمان‌های متراکمی که ما به عنوان ماده تجربه می‌کنیم، ادغام یا منعقد می‌شود. پیوستار فضا-زمان ما تهی نیست، بلکه از انرژی بسیار متراکمی تشکیل شده است که یک میدان غیر موضعی را شکل میدهد. همچنین فیلسوفان علمی مدرن (همچون اروین لازیو، 2016) فرضیه‌ای مطرح می‌کنند مبنی بر اینکه این میدان غیرموضعی، دارای شعور است. هر چیزی در جهان فیزیکی ما، یک فرافکنی یا تجلی ثانویه از این میدان غیرموضعیِ زیربنایی است. به طور مشابه، آگاهی انسان نیز به عنوان یک پدیده ی غیرموضعی وجود دارد که هم در درون مجموعه ی ذهن-بدن انسان و هم در بیرون از آن عمل می‌کند. این دیدگاه به ما کمک می‌کند تا بفهمیم چگونه یک ویروس روانی می‌تواند صرف نظر از موقعیت مکانی و نزدیکی فیزیکی، زندگی انسان را آلوده کند و تحت تأثیر قرار دهد. انرژی روانی در میدان غیرمحلی عمل می‌کند و ما به عنوان یک گونه، در چیزی که می‌توانیم آن را «ذهن گونه‌ای» بنامیم، به هم متصل هستیم که مانند یک غشای ذهنی در سراسر سیاره تجلی می‌یابد. واقعیتی که در آن زندگی می‌کنیم، آکنده از فرافکنی‌های ذهنی ما است. همانطور که یونگ آموخته است، افکار ناخودآگاه ما درست مانند تفکر آگاهانه ی ما، بخشی از جهان را تشکیل می‌دهند. از آنجایی که روان‌پریشی به عنوان یک پدیده ی میدانی عمل می‌کند، زیربنای کل میدان جمعی آگاهی، غیرموضعی است. خطر اینجا است که هر فرد می‌تواند صرفاً با عدم توجه به افکار خود، به طور بالقوه توسط «ذهن زخمی» آلوده شود. قبل از اینکه متوجه شویم، افکار مخرب یا عصبی مانند روان‌پریشی داریم که می‌توانند به راحتی در رفتار واقعی تجلی پیدا کنند. کیست که در برهه‌ای از زمان، فکر بد یا زننده‌ای به سرش نزده باشد؟ سوال این است که آیا این فکر از درون ما سرچشمه گرفته است، یا از بیرون وارد ما شده است؟ از آنجایی که این بیماری روانی یک پدیده ی غیرموضعی است، پس ممکن است همه ی ما به درجات مختلفی به آن مبتلا باشیم. یا شاید دقیق‌تر باشد که بگوییم این ذهن، ما را در اختیار دارد. و بدترین قسمت ماجرا این است که اکثر مردم ناخودآگاه و ناخواسته حامل این عامل بیماریزا خواهند بود. همانطور که یونگ گفت:

"جنگ‌ها، سلسله‌ها، آشوب‌های اجتماعی، فتوحات و ادیان، چیزی جز نشانه‌های سطحی یک نگرش روانی پنهان نیستند که حتی برای خود فرد نیز ناشناخته است و توسط هیچ مورخی منتقل نمی‌شود (...) و تمام آینده، تمام تاریخ جهان، در نهایت به عنوان یک جمع‌بندی عظیم از این منابع پنهان در افراد سرچشمه می‌گیرد."

یونگ در اواخر عمرش، در مورد خطراتی که در روان انسان کمین کرده بود، حتی صریح‌تر و رک‌تر صحبت می‌کرد. او اظهار داشت که:

"در واقع، هر روز آشکارتر می‌شود که نه قحطی، نه زلزله، نه سرطان، بلکه خود انسان است که بزرگترین خطر انسان برای انسان است، به این دلیل ساده که هیچ محافظت کافی در برابر بیماری‌های روانی وجود ندارد، بیماری‌هایی که بی‌نهایت ویرانگرتر از بدترین فجایع طبیعی هستند."

یونگ به روشنی بیان می‌کرد که بیماری‌های روانی، یک واقعیت هستند و اظهار داشت که بشریت دقیقاً به این دلیل در معرض خطر بزرگی قرار دارد که روان انسان در معرض خطر بزرگی است. به همین ترتیب، فیزیکدان و متفکر دیوید بوهم، که او نیز از این عفونت روانی آگاه بود، در اواخر عمر خود به این فکر کرد که چگونه می‌توانیم با این مشکل مبارزه کنیم:

"شبیه ویروس است".

به نوعی این یک بیماری فکری، دانشی، اطلاعاتی است که در سراسر جهان در حال گسترش است. هر چه کامپیوتر، رادیو و تلویزیون بیشتری داشته باشیم، سرعت شیوع آن بیشتر می‌شود. بنابراین، آن نوع فکری که در اطراف ما جریان دارد، بدون اینکه حتی متوجه آن شویم، شروع به تسخیر وجود تک تک ما می‌کند. این فکر مانند یک ویروس در حال گسترش است و هر یک از ما آن ویروس را تغذیه می‌کنیم. تنها راه متوقف کردن آن، تشخیص آن، تصدیق آن و دیدن چیستی آن است. اگر هر یک از ما شروع به بررسی آن کنیم، در واقع به منبع مشکل نگاه کرده‌ایم. تنها جایگزین واقعی برای "ذهن آسیب دیده" در وهله ی اول، در تشخیص و پذیرش حضور آن نهفته است. این عامل بیماری‌زای روانی، چه ذهن آسیب‌دیده نامیده شود و چه ویروس روان‌پریشی، در واقع رویگردانی و انکار روح انسانی است. برای غلبه بر نفوذ آن، باید به درون خود برگردیم تا قدرت و حمایت پیدا کنیم. این یک ژست نادرست خواهد بود که خودمان را با یک سیستم فاسدِ حاکم وفق دهیم، چرا که در نهایت خودمان هم فاسد خواهیم شد. با این حال، احتمالاً متوجه این موضوع نخواهیم شد، زیرا جنونِ ذهنِ زخمی به «هنجار» تبدیل می‌شود. ما به یاد نقل قول معروف کریشنامورتی می‌افتیم:

"سازگاری با جامعه‌ای عمیقاً بیمار، معیار سلامت نیست."

ما می‌توانیم حضور ذهن زخمی را زمانی تشخیص دهیم که وارد تفکر ما می‌شود، چرا که در پی تقویت مؤلفه ی «منطقی» عقلانی است و تلاش می‌کند همه چیز را بیش از حد روشنفکرانه جلوه دهد. این «روان کاذب» که خود را در ما لانه می‌کند، منطق پیچیده‌ی خود را نیز به همراه می‌آورد. این تفکر آشفته و بی‌معنی، وارونگی ارزش‌های حقیقی است. این مسئول توسعه ی چیزی است که من آن را الگوهای تفکر «ذهن قدیمی» می‌نامم، یعنی: ارزش‌های فتح، رقابت، سانسور و کنترل. چنین وحشتی که می‌تواند ایجاد کند، لزوماً از طریق اسلحه یا بمب نیست (اگرچه این یکی از اشکال نامطلوب آن است)؛ بلکه با دستکاری و نفوذ مخرب، به دنبال اجبار، اطاعت و در نهایت کنترل است. چنین کنترلی می‌تواند از معلمان مدرسه ی ناآگاه، قلدری و زورگویی شخصیت‌های مسئول، سرمایه‌داران حریص، و غیرهم ناشی شود. همه ی آنها ما را تحت تأثیر قرار می‌دهند، ما را به انفعال می‌کشانند، یا ما را از طریق بدهی تضعیف می‌کنند. و چنین مجریانی ممکن است شیک‌ترین یا گران‌ترین لباس‌ها را بپوشند و با لبخندی بر لب از راه برسند. هر یک از ما می‌توانیم هم دریافت‌کننده‌ی ذهن زخمی باشیم و هم یک شفادهنده‌ی بالقوه برای خود و دیگران. کهن الگوی «شفادهنده‌ی زخمی» که توسط یونگ ابداع شده است، به موارد زیر اشاره دارد:

-آن دسته از افرادی (عموماً روانشناسان، درمانگران و غیره) که به دلیل «زخمی شدن» یا تجربه ی نوعی آسیب روحی، احساس می‌کنند که مجبورند دیگران را درمان کنند.

-یک تجربه ی شخصی از آسیب روحی می‌تواند به عنوان یک فرآیند کاتالیزوری عمل کند که بعداً می‌تواند به تسهیل بهبودی در دیگران کمک کند.

از آنجایی که ما به عنوان یک گونه، روان جمعی (ناخودآگاه جمعی یونگ) را به اشتراک می‌گذاریم، پس در زخم جمعی بشریت نیز سهیم هستیم. مبارزات واقعی ما امروز با همه ی حواس‌پرتی‌هایی هستند که از طریق رسانه های جریان اصلی به ما تحمیل می‌شوند.: مضحکه ی سیاسی، رقابت‌های ملی، ایدئولوژی‌های سطحی، نظرات، ترس افکنی، و غیرهم؛ اما بیشتر از آن، این مبارزات بین آزادی درونی روح انسان و محدودیت‌های جوامع و فرهنگ‌های فاسد ذهنی ما برقرارند. ما باید از خودمان سوالی را بپرسیم که دون خوآن از شاگردش کارلوس کاستاندا پرسید:

"پس از خودت، و فقط از خودت، یک سوال بپرس (...): آیا این مسیر قلب دارد؟ اگر دارد، مسیر خوبی است، اگر ندارد، بی‌فایده است."

مهمترین چیزهای دنیا در هیچ مکانی خارج از ما یافت نمی‌شوند. هر جامعه یا فرهنگی که انسان را به عنوان یک موجود معنوی به رسمیت نشناسد و از آن حمایت نکند، در نهایت فاقد آینده‌ای پایدار و بلندمدت خواهد بود. در این مقاله ی کوتاه، فرضیه‌ای را مطرح کرده‌ام که آن را ذهن زخمی می‌نامم. منبع این آسیب هنوز مشخص نیست و جای بحث دارد. ممکن است روان‌پریشی جمعی تمدن، یک تکانه/حضورِ انحطاطی یا ترکیبی از این موارد باشد. یا ممکن است چیز دیگری باشد اما با جنبه‌های مشابه. با این حال، علت اصلی هرچه که باشد، هنوز کاملاً واضح است که یک حضور آسیب‌زا در روان جمعی بشریت باقی مانده است و باید آن را به همان شکلی که هست شناخت و از بین برد. شاید آسیب‌هایی که امروزه شاهد تحمیل آنها به جهان هستیم، بخشی از این طرد شدن باشند؛ نوعی جن‌گیری عمومی. در این صورت، همه ی ما می‌توانیم به عنوان «درمانگران زخمی» خود عمل کنیم تا به سمت سرنوشت خود به عنوان یک گونه ی شریف انسانی در این سیاره تکامل یابیم.»:

Jung and the Invasion of the 'Collective Mind': by Dennis L. Kingsley: https://kingsleydennis.com/: November 21, 2019

شاید فاجعه ی بزرگ و زمین بایر پس از آن –حال مربوط به هر دوره ای از تاریخ زمین که ممکن است، بوده باشد- با جانشین کردن یک دوره ی سخت فقر و ناتوانی به جای یک دوره ی نسبی فراوانی و نعمت، یکی از نامزدهای مهم این "حضور آسیبزا" در بقایای ذهن باستانی در ذهنیت انسان امروزی باشد که مدام خود را بسته به شرایط، تعمیر و بازسازی کرده است و هر بار با تغذیه از بحران نوینی، خود را توسعه و تکامل داده است. در هر کدام از این موارد، بیماری مزبور، به دنبال برجسته کردن مشکلات زمان حال و وارونه نشان دادن آنها در گذشته ی نزدیکی شبیه به گذشته ی نزدیکِ در خاطر مانده در دوران بلافاصله پس از فاجعه بوده است؛ چون از درد تغذیه میکرده و افسوس خوری پس از هر گونه کمبودی، خود، مکانیزم ایجاد درد برای تغذیه ی انگل/آرخون را فراهم میکند. در این موارد، هر شعاری که وعده ی ایجاد یا بازسازی یک بهشت از دست رفته –چه در آسمان و چه در زمین- را به مردم میدهد، انگل را خوشحال میکند، چون خودبخود وارد وادی لوگرس آرتور میشود که به عبث سعی میکرد وانمود کند در حال احیای لوگرس ماوراء الطبیعی جهان دیگری است که خاطره ی شرایط آب و هوایی نسبی خوب قبل از فاجعه، با توصیفات مذهبی از بهشت ماورائ الطبیعی خلط شده و آن را زمینی کرده بود. زخمی و معیوب شدن آرتور هم نتیجه ی همین تلاش عبث بود، چون معیوب شدن، دچار آیی به فقدان را نشان میدهد و حکومت های نوین، به قول لکان، "دیگری بزرگ" اتباع خود و ازاینرو مبتلا به "فقدان" دردسرساز هستند. اتباع، در جستجوی هویت، به دنبال کامل کردن نقص خود با "دیگری" هستند، ولی "دیگری بزرگ" دقیقا در بزرگنمایی خود برای پر کردن خلأهای مختلف در آحاد مردم، کم می آورد و آنچه را "فاقد" است، در خود چشمگیر میکند.:

«سوژه با دیگری بزرگ، همان انگاری میکند، اما دیگری بزرگ دچار فقدان است و نمیتواند هویت پایداری تامین کند و ازاینرو ذاتا قادر به حفظ میل همان انگاری نیست، میلی که به جنبه ی بنیادین فقدان و نیز تاکید به وصله پینه کردن این فقدان بستگی دارد. چیزی در ساحت نمادین وجود ندارد که راه حل انقسام ما و خروج ما از این وضعیت نومیدکننده باشد. ازاینرو مجبوریم چیزی را از ساحت دیگری اختیار کنیم.: ابژه ی شبه خیالی کوچک a در عرصه ی فانتزی. لاکان در میل و تعبیر آن، اظهار میکند که در لحظه ای که سوژه در مواجهه با فقدان دال که متناظر است با جایگاه او در ساحت دیگری بزرگ، "از حال میرود"، ابژه که هسته ی فانتزی است، به دادش میرسد (سمینار مورخ 20 مه 1959). سوژه در آخرین تلاش خود برای پر کردن فقدان در دیگری بزرگ، فقدانی که از دنیای اجتماعی-سیاسی ما میگذرد، به فانتزی متوسل میشود. فانتزی ساختی است که میل را تحریک میکند و برمی انگیزد، دقیقا به این دلیل که فانتزی، وعده ی پر کردن فقدان را در دیگری بزرگ میدهد، فقدانی که به موجب گم شدن ژوئیسانس به وجود آمده است. از آن جا که این فقدان معلول اختگی و مدخلیت یافتن زبان و قانون نمادین است، فانتزی در مقام دفاعی در برابر اختگی نیز وارد عمل میشود. فانتزی، نقشه ای است که فقدان دیگری بزرگ را که معلول اختگی است مخفی میکند. نزد لاکان، ساختار فانتزی عبارت است از رابطه ی سوژه ی شکافته ی دچار فقدان و وعده ی حذف فقدان یا ترمیم آن یا به عبارتی، بی اثرسازی ساختاری آن. اگر وضعیت بشری با جستجوی لذت گم شده/محال مشخص میشود، فانتزی وعده ی رویارویی با ژوئیسانس گرانبها را میدهد. این رویارویی به شکل پر کردن فقدان دیگری بزرگ و درنتیجه پر کردن فقدان، در سوژه خیالپردازی میشود. فانتزی پردازی، عملیات کاملی به شمار می آید و ازاینرو میتوان آن را در اساس، اقدامی خیالی به شمار آورد. لاکان در چند برهه از کار خود، بر مشخصه ی خیالی فانتزی تاکید میکند. با وجود این، فانتزی، کاملا خیالی نیست. در "شکل بندی های ناخودآگاه" میخوانیم که فانتزی امری خیالی است که در کارکردی دلالی مستتر است (سمینار مورخ 21 مه 1958). لاکان، این عبارت را یک سال بعد نیز تکرار میکند (سمینار مورخ 18 ژانویه ی 1959). فانتزی دقیقا در محل آشکار شدن فقدان در دیگری بزرگ، خود را به صورت حامی نشان میدهد؛ فانتزی به شکل حامی دیگریِ بزرگِ دچار فقدان در ساحت نمادین عمل میکند. فانتزی به تصویر چیزی که در ساحت دال از دلالتگری امتناع میکند یا به عبارتی، به تصویر واقعیت یا آن چیزی که خود را به صورت چیز گم شده نشان میدهد، بدل میشود. در یک کلام، فانتزی میکوشد جای دیگریِ بزرگِ دچار فقدانِ دیگریِ بزرگ و دلالتگری گم شده ای را اشغال کند که به گمان ما نشاندهنده ی لذت قربانی شده ی ما است. چون واقعیت در ساحت نمادین مفصل بندی میشود و ساحت نمادین دچار فقدان است، واقعیت تنها با توسل جستن به فانتزی، انسجام خود را به صورت موضوع همان انگاری به دست می آورد و خواستنی میشود؛ ماهیت وهمی فانتزی در خدمت میل به همان انگاری است. لاکان در سمینار "اضطراب" اظهار میکند که ما از طریق همان انگاریِ نمادین میکوشیم خودمان ربا به صورت سوژه ی افسانه ای و فرضی بسازیم که متکی به فروبستگی دیگری بزرگ و نظم دال است. "سوژه" وقتی وجود دارد که "دیگریِ بزرگ" وجود داشته باشد (سمینار مورخ 23 ژانویه ی 1963). مشکل اینجا است که بر اساس تجربه و تامل هستی شناختی، دیگری بزرگِ کاملی وجود ندارد؛ ضامنِ دیگریِ بزرگ گم شده است و دیگری بزرگ تنها به صورت دیگریِ بزرگِ خط خورده ممکن است وجود داشته باشد.» ("لاکان و امر سیاسی": یانیس استاوراکاکیس: ترجمه ی محمدعلی جعفری: نشر ققنوس: 1392: ص94-92)

وقتی این سطور را با داستان ریچ های دوران شاه آرتور مقایسه میکنیم، میبینیم که نیمف ها به عنوان نمادهای نیروهای بهشتی که به خدمت تاسیس بهشت زمینی درآمده اند، خیلی با عوامل ایجاد فقدان مطابقت دارند. آنها ساختمان های باشکوه و نمادهای عظمت تمدن جدید را رقم میزنند، ولی دقیقا به سبب این که به نظر میرسد به سبب حضور نیمف ها، ما در حال تولید یک لوگرس یا بهشت کاملیم، فقدان ها خیلی به چشم می آیند و "دیگریِ بزرگ" حاصل شده، یک دیگری بزرگ دروغین تلقی میشود. دقیقا به همین خاطر است که نیمف ها همانطورکه عامل ساخت و سازند، عامل ایجاد زمین بایر و فقر هم به نظر میرسند و هرچقدر درگیری های سیاسی را با این ابزارها افزایش میدهند، تصویر «شاه زخمی» را هم بر هویت «دیگریِ بزرگ» بیشتر تثبیت میکنند. درآمدن آنها به خدمت تولید فانتزی که امروزه در ابعادی به شدت رسانه ای شده تداوم دارد و ویل اسکارلت به آن اخبار رسانه ای، علیرغم ظاهر واقعیت نمایشان، بخش درشتی از این فضای فانتزی هستند نشان داده است، باز از نظرگاه لاکانی قابل توجه است. هدف، پر کردن فقدان های دیگری بزرگ با فانتزی است؛ بدین معنی که آنچه را که حکومت و یا جریان ایدئولوژیک (سیاسی، عقیدتی، مذهبی...) خاصی نمیتواند در عرصه ی واقعی تحقق بخشد، در فضای فانتزی، داستان و خیال محقق میکند. اخبار رسانه ای، علیرغم ظاهر واقعیت نمایشان، بخش درشتی از این فضای فانتزی هستند. اما برای آن سوژه هایی که از فضای سمی اخبار منزجرند، انواع دیگری از فانتزی سازی ها جذابیت دارند که از طریق آنها، مخاطب درصدد فرار از واقعیت به یک «دنیای کامل» فانتزی است که جانشین «بهشت کامل» ادیان سنتی شده است. در هر دو مورد، یک جریان سیاسی یا ایدئولوژی زبردست، در داستان سفارشی خود، نشانه هایی را میگذارد که افراد یا گروه های موفق و پیروز –چه از بعد قدرتنمایی باشد یا از بعد اثبات راستگویی- آینه ی جریان فکری-سیاسی مزبور باشند. بدین ترتیب، دیگری های بزرگِ دچارِ فقدان، آنچه را که نمیتوانند در واقعیت تحقق بخشند، در فانتزی جبران میکنند و از این طریق، به همچنان موفق و پیروز نشان دادن خود میکوشند. بزرگترین مشکل بر سر راه این پروژه این است که آنچه که طبیعی است و طبیعی بودنش نه همیشه ولی خیلی زیاد در سنت ها صورتبندی شده است، همان چیزی است که باعث شکست تقلید از داستان های غیر طبیعی میشود و به همین دلیل هم این پروژه به طور جدی سعی دارد که به بهانه ی مدرنیزاسیون، هر چیز طبیعی ای را از زندگی انسان حذف و انسان را به ماشین های مصنوعی نزدیک کند. در مقاله ی دیگری از دنیس کینگزلی، این موضوع توضیح داده شده است.:

«ای. ام. سیوران گفته است: "واقعیت، آفریده‌ی افراط‌ها، بی‌تناسبی‌ها و آشفتگی‌های ما است." مدرنیته از دیدگاه غربی، برخلاف مفاهیم چرخه‌ای مانند آنچه در آثار هزیود شاعر یونانی، اوید شاعر رومی و یوگاهای ودایی هندو دیده می‌شود، پیشرفت خطی داشته است . روایت تاریخی محبوب دیگر، چیزی است که به عنوان دوره‌بندی سه‌گانه ی باستان، قرون وسطی و مدرن شناخته می‌شود. در این دیدگاه عمدتاً غربی از اعصار سه‌گانه، مفاهیم تاریخ یا به عنوان پیشرفت مداوم یا به عنوان امواج پیشرفت و زوال قرار دارد. این دیدگاه اخیر در قرن بیستم توسط مورخ اسوالد اشپنگلر و اثرش "زوال غرب" (جلد اول منتشر شده در سال ۱۹۱۸) رواج یافت. روایت دیگر از دیدگاه تاریخی، روایتی است که متعلق به مکتب سنت‌گرا (تریدیشنالیست) است که برجسته‌ترین طرفداران آن رنه گنون، فریتهوف شوان، جولیوس اوولا، سید حسین نصر، آناندا کوماراسوامی و دیگران بوده‌اند. روایت تاریخی مکتب سنت‌گرا، روایتی است که مدرنیته را به عنوان مرحله‌ای از زوال، عمدتاً از طریق افزایش مادی‌گرایی و رد ارزش‌های مقدس، متعالی یا متافیزیکی، معرفی می‌کند. به قول گنون، مدرنیته ی عصر کمیت است، نه کیفیت. نیروهای عقل، خرد خشک و خردگرایی علمی، از طریق پنهان کردن یا رد تأثیرات مقدس، بر روایت غربی و سپس جهانی تسلط یافتند. از آنجا که روایت جهانی نتیجه ی نیروی جهانی‌ساز سلطه و قدرت نظامی-صنعتی است، مرحله ی غربی‌شده ی ماتریالیسم و ​​زندگی دنیوی به دیدگاهی صادراتی تبدیل شده است. این دیدگاه همچنین از طریق کانال‌های برنامه‌ریزی و شرطی‌سازی اجتماعی، مانند رسانه‌ها و صنعت سرگرمی، منتقل شده است. صنعت اجتماعی-فرهنگی-سرگرمی غرب به نیرویی جهانی برای یک «صنعت فرهنگ» ساخته‌شده تبدیل شده است که هدف آن تبلیغ یک جهان‌بینی سکولار است که عمداً عاری از انگیزه‌های متعالی و/یا توسعه‌ای است. برعکس، تلاش‌های آگاهانه‌ای برای انتقال تصاویر و پیام‌های ضد مقدس از طریق ابزارهای معکوس (مانند ظهور نمادگرایی شیطانی) انجام داده است. در این اثر، رنه گنون و مکتب سنت‌گرا، مسیر مدرنیته و جدایی فزاینده از ارزش‌های سنتی یا اساسی را پیش‌بینی کردند. روایت مدرن بیشتر مجموعه‌ای از ایده‌ها، چه از نظر فرهنگی برنامه‌ریزی شده و چه از نظر غیرفرهنگی، در مورد پیشرفت خطی یا مداوم است تا درک اساسی از تکانه‌های توسعه‌ای. مفهوم پیشرفت مداوم، خود روایتی کاشته شده است که برای قرار گرفتن در یک دیدگاه مدرن یا چیزی که می‌توان آن را «ذهنیت مدرن» نامید، ساخته شده است. و این ذهنیت مدرن، دیدگاهی است که خردگرایی علمی، پیشرفت تکنولوژیکی، ایمان به انگیزه ی تمدنی و غلبه ی عمل بیرونی بر تأمل درونی را در بر می‌گیرد. در این ترکیب، ویژگی‌های «شخصیت مدرن» وجود دارد که از نظر فرهنگی فردگرا (هرچند بسیار خودکار و مشروط به اجتماع)، معتاد به محرک‌های عاطفی (از صنعت فرهنگ)، فاقد پیوندهای اجتماعی و از نظر دیدگاه و نیازها بسیار مادی‌گرا است. می‌توان گفت که امر غیرعادی اکنون عادی شده است، زیرا همه ی این ویژگی‌ها مغایر با انسانیت منسجم‌تر و روح‌محورتر اجتماعی هستند. و این ممکن است تا حدودی مسئول تسریع در فروپاشی اجتماعی، تفرقه و چندپارگی هویت باشد که منجر به افزایش درگیری‌ها و پرخاشگری‌های اجتماعی-فرهنگی می‌شود. «حباب واقعیت» مدرن که رویدادهای جهانی در زیر آن سازماندهی می‌شوند، در واقع ممکن است یک توهم ادراکی غول‌پیکر باشد که بسیاری از مردم در زیر آن افسون شده‌اند. مدرنیته ی غربی‌شده، که پایه و اساس فکری جهانی‌شدن است، بر اساس باور به پیشرفت خطی مادی و همچنین اخلاقی رشد می‌کند. با این حال، این مورد، آنطور که ادعا می‌شود، واضح و مشخص نیست. پیشرفت و توسعه ی مادی وجود داشته است، اما نه به صورت یکپارچه یا کاملاً جامع. آسایش و نیازهای مادی، همراه با بسیاری از دلبستگی‌های مادی غیرضروری، پرورش یافته‌اند. با این حال، بسیاری از این پیشنهادات تنها به تعمیق وضعیت قراردادی افراد عادی کمک کرده و آنها را بیشتر در یک سیستم بردگی بدهی گرفتار کرده است. پیشنهادات و نیازهای مادی همچنین در تشدید شکاف بین قدرت سازمانی اقلیت بر آزادی اکثریت نقش اساسی داشته‌اند. و این سیستم‌های فنی-مادی به سمت اشکال وسیع‌تری از استبداد و کنترل الیگارشی گرایش دارند. در مورد پیشرفت اخلاقی، این نیز کاملاً آشکار است زیرا جوامع و فرهنگ‌های سکولار، «آزادی‌های» سبک سهل‌گیرانه ی انسان را در برابر شمول و مسئولیت، به مشارکت هماهنگ‌تر و سهم مشترک ارتقا می‌دهند. علاوه بر این، افزایش ایجاد نیازهای مصنوعی، مردم را در یک حلقه ی روانی و همچنین فیزیکی، به ویژه از نظر نیازهای مالی، نگه می‌دارد. این الزام فیزیکی به یک گرفتاری روانی تبدیل می‌شود که به راحتی به یک الگوی حلقه ی بی‌پایان (مانند موش بر چرخ خود) تبدیل می‌شود. افزایش اوقات فراغت، اغلب بیشتر یک توهم است تا یک واقعیت، که توسط وفور بی‌پایان سرگرمی‌ها و لذت‌های فوری آنلاین و درخواستی حفظ می‌شود. اوقات فراغت بیشتر در دسترس ما است تا در زیر پاهای ما. تعریف یا ترسیم پیشرفت اخلاقی دشوارتر است زیرا کمتر ملموس است، اگرچه زوال آن از سیر وقایع خارجی، قابل تشخیص است. در این راستا، دهه‌های آغازین هزاره ی سوم با درگیری‌های نامتقارن، جنگ چریکی، نبرد مالی، فساد جهانی و سیاسی و غیرانسانی شدن فزاینده ی تعداد زیادی از مردم توسط چند روان‌پریش قدرتمند که مصمم به سلطه ی ملی و بین‌المللی هستند، آسیب دیده است. هر چه انسان بیشتر از تأثیرات مقدس فاصله بگیرد، آسان‌تر توسط نیروهای «عادی‌کننده» ی بی‌اخلاقی فاسد می‌شود. دنیای مدرن، یا ادراک مدیریت‌شده‌ای که خود را به شکل دنیای مدرن درآورده است، در تعمیق آگاهی خیالی در درون مردم، کار خوبی انجام داده است. در حالی که «آگاهی ذاتی» باید غالب باشد، انسان‌ها عمدتاً از طریق آگاهی کاذبی عمل می‌کنند که ناشی از شرطی‌سازی اجتماعی و فرهنگی آنها است. در این حالت، فرد به طور فزاینده‌ای در برابر تأثیرات مقدس بسته شده است و اگرچه ممکن است از آن آگاه نباشد، اما از طریق برنامه‌های تلقینی خودکاری فرهنگی تحت سلطه قرار می‌گیرد. در دنیای امروز، مردم عموماً دیگر حقایق کیهانی را به طور شهودی حس نمی‌کنند؛ و همچنین دریافت انگیزه‌های مقدس یا رشدی را تجربه نمی‌کنند. قطب‌نمای اخلاقی این عصر از اخلاق اجماعی غالب مردم زمان خود گرفته شده است. و این مجموعه اخلاق اجماعی، روی هم رفته، محصول برنامه‌ریزی اجماعی است که از ساختارهای حاکم و مقتدر آن عصر، با در نظر گرفتن نسبیت جغرافیای ملی، به پایین سرازیر می‌شود. با این حال، به دلیل جهانی شدن ژئوپلیتیک و صنعت فرهنگ، این تغییرات به آن اندازه که بسیاری از مردم هنوز دوست دارند فکر کنند، متنوع نیستند. یک نمونه ی بارز، باور رایجی است که بسیاری آن را به اشتراک می‌گذارند، مبنی بر اینکه فناوری‌های بسیار پیشرفته، نجات‌بخش بشریت خواهند بود. با این حال، این مفاهیم تکنوکراتیک توسط افراد، گروه‌ها و باشگاه‌های نسبتاً کمی آغاز شده است که در آینده‌ای با مدیریت فناوری منافعی دارند. اکنون گفته می‌شود که آینده ی زندگی در این سیاره -از محیط زیست گرفته تا انرژی، امور مالی، حکومتداری، رفاه و موارد دیگر- به راه‌حل‌های تکنولوژیکی متناسب با بهبود انسانی ما نیاز دارد. هرگز گفته نشده است، یا کمتر به آن اشاره شده است که بشریت از هماهنگی یا ارتباط با دانش مقدس خود خارج شده و در فراموشی جمعی نسبت به حقایق کیهانی قرار گرفته است. فرد ایده‌آل از دریچه‌ی مدرن، اکنون هم‌رده‌ی ماشین است. اشکال آگاهی یا بیان آگاهانه، که اکنون بیشتر مورد توجه قرار گرفته، چیزی است که قبلاً به عنوان «آگاهی ماشینی» از آن یاد کرده‌ام. انسان بیولوژیکی مبتنی بر کربن به سرعت به عنوان «غیرمدرن» و بنابراین ناتوان از سازگاری با مسیر آینده‌اش، اهریمنی جلوه داده می‌شود. با این حال، این بیشتر شبیه همان برنامه‌ریزی آرزومندانه‌ای است که از سوی اقلیتی از صداها که بر اکثریت پلتفرم‌های فرهنگی نفوذ دارند، منتشر می‌شود. از این رو، صدای اقلیت به دوردست‌ها سفر می‌کند و با صدای بلند پخش می‌شود. همچنین، محیطی که از این ایدئولوژی تکنولوژیکی پشتیبانی می‌کند، به سرعت به چشم‌اندازی تبدیل می‌شود که برای «دستگاه‌های متصل» مناسب‌تر از انسان‌های بیولوژیکی فردی است. اگر همانطور که شعار به زودی خواهد گفت، «به شبکه» متصل نباشید، از بازی خارج می‌شوید. به ما القا شده است که انسان مدرن، عمل‌گرا است. عمل به پیشرفت منجر می‌شود؛ انسان متفکر یا تأمل، به... خب... به ناکجاآباد منتهی می‌شود. تأمل به عنوان راهی به ناکجاآباد یا بدتر از آن، راهی به فرار از واقعیت، برای افرادی که برای مقابله با الزامات زندگی «مدرن» مجهز نیستند، مورد تمسخر قرار می‌گیرد. دنیای مدرن و زندگی مدرن به خودی خود، تا حد زیادی بخش‌بندی شده است. ماهیت یکپارچه ی فهم ادراکی مرتبه ی بالاتر، جای خود را به سیستم‌های اجتماعی-فرهنگی می‌دهد که بین زندگی سکولار و مقدس تمایز قائل می‌شوند. برنامه‌های آموزشی، ذهن جوان را به بلوک‌های فکری تراشیده تقسیم می‌کنند؛ ایده‌های بزرگ‌تر از هم جدا نگه داشته می‌شوند؛ علم و روح با هم مخلوط نمی‌شوند؛ و غیره. این تفکر بخش‌بندی شده به جعبه‌های ادراکی رانده می‌شود که در کنار هم قرار می‌گیرند تا مجموعه واقعیت غالب کلی را تشکیل دهند. همانطور که قبلاً در مورد آن نوشته‌ام، حس ما از واقعیت بیشتر شبیه نقاشی با اعداد است تا دیدن تصویر بزرگتر کلی. به جای اینکه قدمی به عقب برداریم تا به دیدگاه جامع‌تری دست یابیم، بیشتر به دام دسیسه‌های مدرنیته می‌افتیم که دیدگاه‌های ما را تکه‌تکه و پاره پاره می‌کند. شمایل یا نشان این دوران به اصطلاح مدرن، بدل است؛ جایگزین جعلی. نشان، بازنمایی نمادین، مُهری است که نشان‌دهنده‌ی آرزو یا طلسم تحمیلی است. طلسم مدرن، وارونگی واقعیت است؛ این جعلی یا شبه‌حقیقت است که توسط جعل عمیق و ناتوانی در تشخیص حقه ی دیجیتال از کالای اصلی، منتشر می‌شود. و این در آگاهی جمعی زمانه‌ی ما نیز منعکس شده است، زیرا آگاهی ذاتی (و وجدان) به نفع آگاهی ساختگی یا کاذب به عقب رانده شده است. ما در سایه‌هایی که توسط نور مصنوعی ایجاد شده‌اند زندگی می‌کنیم، در حالی که خورشید واقعی (که توسط رد شیمیایی پنهان شده است) به بیرون می‌درخشد. نماد یا شمایل غالب پروژه ی جهانی‌سازی مدرن، اقتصاد است. نماد اقتصادی، اهرم کنترلی است که چرخ‌دنده‌های پروژه ی مدرن را به سمت اهداف پنهانی آن سوق می‌دهد. با سلطه ی اقتصادی، بردگی اقتصادی نیز به همراه می‌آید، زیرا اربابان بدون بردگان نمی‌توانند وجود داشته باشند. اقتصاد جهانی نیز یک ساختار مصنوعی است که توسط برنامه‌های کامپیوتری یا «ذهن‌های مصنوعی» کنترل و اداره می‌شود و فراتر از قابلیت مدیریت انسان است. ممکن است مصنوعی باشد، اما محیط طبیعیِ ما را مانند یک شکارچی یا انگل غصب کرده و هر آنچه را که پیش از آن بوده است، بیرون انداخته است. مصنوعی به میزبان جدید تبدیل شده است و در حال تکثیر یا تولید بیشتر فرزندان خود است. از آنجایی که ماشین را نمی‌توان انسانی کرد، بنابراین انسان باید مکانیزه شود. اعتراض «چپ‌گرایان رادیکال» سابق یا هنوز به اصطلاح «چپ‌گرایان رادیکال» علیه چنین آرمان‌های مدرنی، با اتخاذ تقریباً تمام‌عیار «ووکیزم» صحنه‌سازی‌شده و سایر برنامه‌های فرهنگی با هدف تضعیف صدای مخالفت واقعی، بی‌اثر و خنثی شده است. پوشش ماتریالیستی، به خوبی توانسته است تأثیرات مقدس یا متافیزیکی را که در جهان ما نفوذ می‌کنند، بپوشاند. برده‌داری با آزادی اشتباه گرفته شده است، همانطور که فردگرایی در یکنواختی خفه شده است. و بنابراین، مقدسات به خواب رفته‌اند. و در این خواب می‌توان اکثریت مردم را چه در نیمکره ی غربی یا شرقی، شمالی یا جنوبی، به حساب آورد. در سراسر سیاره، حجابی خفته کشیده شده است. همچنان که گسل‌های مدرنیته به طور فزاینده‌ای باز می‌شوند، ذهن‌های خفته و قوای ادراک شروع به بیدار شدن خواهند کرد. اما این بیداری تدریجی خواهد بود. بیداری نسبت به بی‌نظمی‌ها یا ناهنجاری‌های بیرونی با آگاه بودن یا درک کردن نسبت به فهم ذاتی تأثیرات متافیزیکی یکسان نیست. آن دسته از افرادی که به دنبال حقایق متافیزیکی، برای درک‌های متعالی هستند، اغلب خود را سرزنش شده توسط عناصر مبتذل و خشن در محیط اجتماعی-فرهنگی خود می‌بینند. اینها افرادی هستند که به دنبال تشرف هستند؛ برای چشیدن، نگاهی اجمالی، ارتباط با امر مقدس، با منبع یا مطلق. و با این حال، چنین شخصی خود را در پیچیدگی‌ها و بغرنج‌های واقعیت مادی گرفتار می‌بیند. اولین قدم، آگاهی از درگیری خود با جهان «محسوس» است؛ یعنی جهانی که برای حواس ما ملموس است. این دنیای حواس، قلمرو قدرت دنیوی است؛ یا قدرت دنیوی که توسط گروه‌هایی که به دنبال منافع مادی هستند و به آن دست می‌یابند، اعمال می‌شود. با این حال، قدرت دنیوی اقتدار معنوی ندارد. و این به یک خط گسل اصلی در نظم جهانی مدرن جهانی تبدیل شده است، زیرا قدرت دنیوی توسطِ -و از- پایگاهی که عاری از انگیزه‌های مقدس است، دیکته می‌شود. "پروژه ی مدرنیته" ی امروزی، که مسیری عمیقاً مادی‌گرایانه است و برخی آن را به عنوان پسامدرنیسم طبقه‌بندی کرده‌اند، فضایی است که نیروهای ناخودآگاه و هرگونه حس واقعیت متافیزیکی را از بین می‌برد. به این ترتیب، می‌توان آن را کاملاً سکولار و عمیقاً کفرآمیز دانست زیرا امر مقدس را رد می‌کند و روح را نادیده می‌گیرد. مدرنیته به یک پروژه ی اقتصادی و قابل سنجش غالب تبدیل شده است که در آن می‌توان طبیعت را مهر و موم کرد، و به عنوان دارایی‌های مالی تکنیزه شده فروخت. آب و هوا را می‌توان به ردپای قابل پرداخت «کربنیزه» کرد؛ آب را می‌توان استخراج و به حراج گذاشت؛ زمین را می‌توان برای زمین‌داران تجاری قرنطینه کرد؛ و هوا را می‌توان مالیات بست. آنچه این نشان می‌دهد، بیرونی‌سازی بینش است که جایگزین تخیل درونی می‌شود. مدرنیته یک الگوی اجتماعی-فرهنگی از تسلط ظاهری و قدرت زمانی به قیمت خرد باطنی و انگیزه‌های توسعه‌ای دائمی است. مدرنیته خود را به خاطر هوشمندی مترقی و تکنولوژیکی ستایش می‌کند. اما هوشمندی همان خرد نیست. همانطور که ستسونای حکیم زمانی گفت: "باهوش بودن عاقلانه نیست".»:

The Fault Lines of Modernity (or the Veiling of the Sacred): https://kingsleydennis.com: July 29th, 2025

شاید دراینجا نه خود "باهوش بودن" بلکه کلمه ی استفاده شده برای آن است که انذاردهنده است، چون خیلی وقت است که ما لغات "باهوش" و "عاقل" را در معانی متفاوتی استفاده میکنیم.

فانتزی کثیف سیاسی: در من به اندازه ی دشمنم

تالیف: پویا جفاکش

«در فاحشه‌خانه‌های جنوب قدیم [امریکا]، نیواورلئان قدیم قبل از جنگ داخلی، آمریکایی-آفریقایی، خدمتکار سیاه‌پوست، به عنوان یک شخص تلقی نمی‌شد، به طوری که مثلاً زوج سفیدپوست -فاحشه و مشتری‌اش- وقتی خدمتکار برای رساندن نوشیدنی وارد اتاق می‌شد، اصلاً ناراحت نمی‌شدند. آنها صرفاً به کار خود، با جفت‌گیری و غیره، ادامه می‌دادند، زیرا نگاه خدمتکار به عنوان نگاه شخص دیگری محسوب نمی‌شد.»

اسلاوی ژیژک، میگوید که فکر میکند این مطلب را در رمانی از جیمز بالدوین خوانده باشد. و اما دلیلش برای نوشتن این جملات:

«به یک معنا، فکر می‌کنم، آن خدمتکار سیاه‌پوست نیز مانند روانکاو است. وقتی با روانکاو صحبت می‌کنیم، از شر تمام شرم خود خلاص می‌شویم. می‌توانیم درونی‌ترین اسرار عشق‌ها، نفرت‌ها و غیرهم خود را با او در میان بگذاریم، اگرچه رابطه ی ما با او کاملاً غیرشخصی و فاقد صمیمیت دوستی واقعی است. به نظر من این کاملاً حیاتی است. رابطه با روانکاو، همانطور که احتمالاً می‌دانید، یک رابطه ی بین ذهنی نیست، دقیقاً به این دلیل که روانکاو در موقعیت تحلیلی، سوژه ی دیگری نیست. به این معنا، روانکاو نقش یک ابژه را ایفا می‌کند. ما می‌توانیم بدون هیچ رابطه ی صمیمی دوستی، به او اعتماد کنیم.
جنبه ی دیگری از این فقر ذهنی را می‌توان از طریق مراجعه به زندگینامه ی لویی آلتوسر که اخیراً منتشر شده و به انگلیسی ترجمه شده است، درک کرد. آلتوسر می‌نویسد که در تمام دوران بزرگسالی خود با این تصور که وجود ندارد، دست و پنجه نرم می‌کرد: با ترس از اینکه دیگران از عدم وجود او آگاه شوند، اینکه دیگران، مثلاً خوانندگان کتاب‌هایش، از این واقعیت آگاه شوند که او یک شیاد است که فقط وانمود به وجود داشتن می‌کند. برای مثال، نگرانی بزرگ او پس از انتشار کتاب «سرمایه» این بود که منتقدی این واقعیت رسواکننده را فاش کند که نویسنده ی اصلی این کتاب وجود ندارد. من فکر می‌کنم، به یک معنا، روانکاوی همین است. درمان روانکاوی عملاً زمانی تمام می‌شود که سوژه این اضطراب را از دست بدهد، گویی که هست، و آزادانه عدم وجود خود را بپذیرد.
و فکر می‌کنم در اینجا، اگر بخواهید آن را به شیوه‌ای کمی خنده‌دار و بدبینانه بیان کنید، تفاوت بین روانکاوی و، مثلاً، خود-انگاری تجربه‌گرا-ذهنیت‌گرای استاندارد انگلیسی نهفته است. مفهوم تجربه‌گرا-خود-انگاری استاندارد این است که ما فقط می‌توانیم از ایده‌های ذهن خود کاملاً مطمئن باشیم، در حالی که وجود واقعیت بیرون از خود، از قبل یک استنتاج بی‌نتیجه است. من فکر می‌کنم روانکاوی ادعا می‌کند که واقعیت بیرون از من قطعاً وجود دارد. مشکل این است که من خودم وجود ندارم. حال، نکته ی بعدی من، البته، این است که لاکان تنها در اواخر تدریس خود به این موضع متناقض رسید. پیش از این مرحله ی آخر، در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، پایان فرآیند روانکاوی برای لاکان تقریباً دقیقاً شامل حرکت متضادی بود: سوژه‌سازی، تحقق ذهنی، تحقق ذهنی، سوژه‌سازی سرنوشت خود و غیره. بنابراین ما این تغییر رادیکال را داریم: یکی از مجموعه تغییرات در لاکان. بنابراین، در این فقر ذهنی، با پذیرش عدم وجود خود به عنوان سوژه، باید از فتیش گنج پنهانی که مسئول ارزش منحصر به فرد من است، دست بکشم. من باید بیرونی‌سازی رادیکال خود را در رسانه ی نمادین بپذیرم. همانطور که به خوبی شناخته شده است، پشتیبانی نهایی از آنچه من به عنوان منحصر به فرد بودن شخصیتم تجربه می‌کنم، توسط فانتزی بنیادی من، توسط این شکل‌گیری کاملاً خاص و غیرقابل تعمیم، فراهم می‌شود. حالا، مشکل فانتزی چیست؟ من فکر می‌کنم نکته ی کلیدی که معمولاً نادیده گرفته می‌شود، نحوه ی بیان مفهوم فانتزی توسط لاکان است که می‌گوید: «خب، فانتزی یک میل را به تصویر می‌کشد، اما میل چه کسی؟» نکته ی من این است: نه میل سوژه، نه میل خودشان. چیزی که در هسته ی شکل‌گیری فانتزی با آن مواجه می‌شویم، رابطه با میل دیگری است: با ابهام میل دیگری. میلی که در فانتزی، در فانتزی من، به تصویر کشیده می‌شود، دقیقاً متعلق به من نیست، مال من نیست، بلکه میل دیگری است. فانتزی راهی است برای سوژه تا به این سوال پاسخ دهد که آنها برای دیگری، در نگاه دیگری، برای میل دیگری چه ابژه‌ای هستند. به عبارت دیگر، دیگری در آنها چه می‌بیند؟ آنها چه نقشی در میل دیگری ایفا می‌کنند؟ برای مثال، یک کودک تلاش می‌کند تا از طریق فانتزی خود، معمای نقشی را که به عنوان واسطه ی تعاملات بین مادر، پدر، تمام اقوام و غیره ایفا می‌کند، حل کند: معمای اینکه چگونه مادر، پدر و دیگران در نبردهای خود می‌جنگند و حساب‌های خود را از طریق آنها تسویه می‌کنند. به نظر من، این نکته حیاتی است که، برای مثال، یک کودک وضعیت خود را به عنوان مجموعه‌ای از سرمایه‌گذاری‌های آشکار در آنها تجربه می‌کند. والدین از طریق آنها در نبردهای خود می‌جنگند، اما برای آنها مشخص نیست که نقش آنها در این شبکه ی پیچیده و بین الاذهانی که در آن پرتاب شده‌اند چیست. و دقیقاً از طریق فانتزی سعی می‌کنند این نکته را روشن کنند. نه اینکه «میل آنها چیست؟» بلکه «نقش آنها در میل دیگری چیست؟» این، به نظر من، کاملاً حیاتی است، به همین دلیل است که، همانطور که احتمالاً می‌دانید، در نمودار میل لاکان، فانتزی به عنوان پاسخی به آن سؤال فراتر از سطح معنا، «چه می‌خواهی؟»، دقیقاً به عنوان پاسخی به معمای میل دیگری مطرح می‌شود. در اینجا، دوباره، فکر می‌کنم باید بسیار دقیق باشیم. همه این عبارت را که بارها و بارها تکرار می‌شود، می‌دانند: «میل، میل دیگری است». اما فکر می‌کنم هر مرحله‌ی حیاتی از آموزه‌های لاکان، خوانش متفاوتی از این فرمول شناخته‌شده را می‌طلبد. اولاً، در دهه ی ۱۹۴۰، عبارت «میل، میل دیگری است» صرفاً به ساختار پارانویایی میل، یا به عبارت ساده‌تر، به ساختار حسادت اشاره دارد. در اینجا، میل سوژه، میل دیگری است؛ این صرفاً نوعی رابطه ی گذرا و خیالی است. اساساً ساختار حسادت همین است: من فقط تا جایی که دیگری آن را بخواهد، به یک ابژه میل می‌ورزم و الی آخر. این سطح اول است، بگذارید بگوییم سطح خیالی. سپس سطح نمادین را داریم که در آن «میل، میل دیگری است» شامل این دیالکتیک تشخیص و در عین حال، این واقعیت است که آنچه من میل می‌کنم توسط شبکه ی نمادینی که در آن موقعیت ذهنی‌ام را بیان می‌کنم تعیین می‌شود و الی آخر. بنابراین، این صرفاً تعیین میل من است: شیوه‌ای که میل من از طریق نظم دیگری بزرگ ساختار می‌یابد. این کاملاً شناخته شده است. اما من فکر می‌کنم فرمول‌بندی نهایی و حیاتی لاکان تنها زمانی حاصل می‌شود که جایگاه تحلیلگر دیگر به عنوان نقطه ی شروع از جایگاه دیگری بزرگ (A)، یعنی تحلیلگر به عنوان تجسم نظم نمادین، تعریف نشود، بلکه زمانی که تحلیلگر با دیگری کوچک (a)، با ابژه ی فانتزی، یکی شناخته شود؛ به عبارت دیگر، زمانی که تحلیلگر به معمای نفوذناپذیری میل دیگری جامه ی عمل می‌پوشاند. در اینجا، «میل، میل دیگری است» به این معنی است که من فقط از طریق پیچیدگی میل دیگری می‌توانم به میل خود برسم، دقیقاً تا جایی که این میل برای من نفوذناپذیر و معماگونه است. فکر می‌کنم این اولین نکته ی حیاتی، که معمولاً فراموش می‌شود، در مورد فانتزی است: اینکه چگونه فانتزی واقعی تلاشی برای حل معمای میل دیگری است. این میلی است که در فانتزی به نمایش گذاشته می‌شود. صرفاً این نیست که من چیزی را آرزو می‌کنم، که من یک فانتزی می‌سازم. نه. نکته ی دیگری به نظر من حیاتی است، در رابطه با مفهوم فانتزی. یک مشاهده‌ی بسیار ساده‌لوحانه، تقریباً، وسوسه می‌شوم بگویم، پیشانظری -اما به نظرم به اندازه‌ی کافی جالب بود- این است که چگونه نه تنها در لاکان، بلکه به طور کلی در روانکاوی (همانطور که اتفاقاً در کل مجموعه ی مفاهیم لاکانی نیز صادق است) مفهوم فانتزی نمونه‌ی خوبی از انطباق دیالکتیکی اضداد است: یعنی، آیا مفهوم فانتزی تقریباً دو قطب متضاد را مشخص نمی‌کند؟ از یک سو، بیایید آن را ساده‌لوحانه بنامیم، جنبه‌ی سعادت‌بخش و فرخنده‌ی فانتزی است. می‌دانید، فانتزی، به عنوان مثلاً نوعی ایده از یک حالت ایده‌آل بدون اختلال و غیره. به عنوان مثال، در سیاست، فانتزیِ صنفی، معمولاً تمامیت‌خواهانه‌ی جامعه به عنوان یک بدن ارگانیک که در آن همه ی اعضا همکاری می‌کنند و غیره. این نوعی جایگاه فرخنده و هماهنگ فانتزی است. یا به بیان ساده‌لوحانه، در زندگی خصوصی، فانتزی به عنوان فانتزی رابطه ی جنسی موفق و غیره. اما از سوی دیگر، جنبه ی دیگری نیز وجود دارد که کمتر رادیکال و اصیل نیست: مفهوم فانتزی که دقیقاً برعکس است، دقیقاً فانتزی‌ای است که شکل بنیادی آن حسادت است. نه فانتزی سعادت‌بخش و خوشایند، بلکه فانتزی کثیف. به عنوان مثال، وقتی حسادت می‌کنید، همیشه با این سوال مواجه هستید که «دیگری با من چگونه رفتار می‌کند؟»، «چگونه از خودشان لذت می‌برند؟» و غیره. نکته ی من این است که اگر چیزی برای یادگیری از ایدئولوژی‌های به اصطلاح تمامیت‌خواه (و من در اینجا مفاهیم را در سطح بسیار ابتدایی بسط می‌دهم) وجود داشته باشد، دقیقاً این است که این دو مفهوم فانتزی دو روی یک سکه هستند. اینکه بهایی که باید برای چسبیدن به فانتزی اول بپردازید، فانتزی کثیف دوم است. تصادفی نیست (و من اینجا به شیوه‌ای بسیار ساده‌لوحانه استدلال می‌کنم) آن دسته از نظام‌های سیاسی که به فانتزی به معنای نوعی جامعه ی هماهنگ -مثلاً در نازیسم، به معنای «جامعه‌ای از مردم» و غیره، یا در استالینیسم، به معنای ساختن «انسان‌های جدید»، یک جامعه ی سوسیالیستی هماهنگ جدید- چسبیده‌اند تا این فانتزی را حفظ کنند، همزمان مجبور بودند فانتزی دیگری را به شدت توسعه دهند: وسواس نسبت به خون یهودی، وسواس نسبت به خائنین، نسبت به آنچه دیگری انجام می‌دهد و غیره. بنابراین، به نظر من، آنچه حیاتی است این است که فانتزی لزوماً به این شکل دوپاره می‌شود. وسوسه می‌شوم بگویم که در مورد فانتزی تقریباً همان روشی وجود دارد که در مورد ایدئولوژی وجود دارد: همیشه دو فانتزی وجود دارد.»:

• Connections of the Freudian Field to Philosophy and Popular Culture : Slavoj Zizek: https://www.lacan.com/

شاید ادعای ژیژک در مورد ماهیت سیاست ایدئال مدرن هم به طور کلی صدق کند. فانتزی خوب، سکولاریسم نوگرا است و فانتزی بد، چسبیدن به ایدئولوژی های دینی و غیر دینی تاریخ مصرف گذشته. اولی موفق است برای این که دومی را به انواعی از «دیگری» ناخوشایند منتقل کرده است. اما وقایع زمان ما نشان میدهند که این فانتزی کثیف، تا حال از وسوسه کردن ما منصرف نشده است. محقق دیگری، این مسئله را هم به زبان لاکانی توضیح داده است.:

«مسئله‌ی مدرن همواره یک مسئله‌ی سیاسی بوده است. البته ما نمی‌توانیم پیدایش آن را جدا از انقلاب سوژه که توسط «شک اغراق‌آمیز» دکارت امکان‌پذیر شد، درک کنیم. با این حال، اگر پیامد سیاسی آن را در نظر نگیریم، مدرن حتی غیرقابل فهم‌تر می‌شود: مبارزه بین ذهنیت «سکولار» رهایی‌یافته و استقلال دولت لویاتان‌مانند هابز که زیربنای دیالکتیک تاریخیِ محرک نظریه و عمل انقلابی قرن نوزدهم و بیستم است. با این حال، از قضا، پرسش بعدی «پست مدرن» که امروزه پیوسته ما را احاطه کرده است، بر پرسشگری رادیکال از سوژه استوار است که با نیچه آغاز می‌شود و در نوشته‌های فوکو، دریدا، دلوز و غیره متبلور می‌گردد. این پرسشگری عمیق‌تر، که حتی شکل سیاسی عمیق‌تری از پرسشگری است، در نهایت به تعیین رسالت روانکاوی در قرن‌های بیستم و بیست و یکم منجر می‌شود. چرا سوژه‌ی «رهایی‌یافته» در موقعیت تاریخی و سیاسی ملموس خود، آن‌طور که هگل در "فلسفه‌ی حق" پیش‌بینی کرده بود، به عامل شر جمعی هیولایی و همچنین اضطراب و ناامیدی خودویرانگر تبدیل می‌شود؟ آیا این «فرار از آزادی» است، آن‌طور که اریش فروم، استاد مکتب فرانکفورت، با زبانی بسیار ساده بیان کرده است، یا چیزی بسیار ژرف‌تر، شاید حتی هستی‌شناختی؟ هرمان وسترینک در کتاب نافذ و درخشان خود "قلب سرنوشت انسان: روانکاوی لاکانی و اندیشه اصلاحات اولیه" ما را دعوت می‌کند تا در مورد این سوال آخر به شیوه‌ای که تاکنون مطرح نشده است، حتی شاید توسط نظریه‌پردازان انتقادی مشهور معاصر مانند اسلاوی ژیژک که روانکاوی لاکانی را با هگل و مارکس به طرز قدرتمندی در هم می‌آمیزند، تأمل کنیم. وسترینک، به عنوان فیلسوف روانکاوی و مورخ اندیشه، ما را به دوران خشم‌های عجیب و اندیشه‌های مارتین لوتر می‌برد، و البته بحث‌های تند متکلمان کالوینیست اولیه بر سر تقدیر مضاعف را نیز کنار می‌گذارد تا «نقطه ی ارشمیدسی» حقیقی را هم برای مدرن و هم برای پست‌مدرن مشخص کند. وسترینک می‌گوید تنها روانکاوی، به‌ویژه در روایت لاکانی آن، می‌تواند ما را به آن نقطه برساند. اما وقتی به مقصد می‌رسیم، به طرز عجیبی خود را در نقطه ی تلاقی یک «جاذبه ی مهلک» که همان شور و اشتیاق اصلاحات برای خدا بود، با ساخت و ساز پرطمطراق یک جهان عقلانی و انسانی‌شده که میراث روشنگری بود، می‌یابیم. می‌توان حدس زد که «بی‌نظمی» که زیربنای تمام تاریخ غرب از قرن شانزدهم به بعد است، در چیزی نهفته است که وسترینک آن را «چیز لوتری» می‌نامد و مفهوم مبهم لاکان از داس دینگ (das Ding) را در سمینار خود با عنوان اخلاق روانکاوی در مورد الهیات اولیه اصلاحات به کار می‌برد. وسترینک از اشارات پراکنده ی خود لاکان به لوتر، گنجینه‌ای واقعی برای تاریخ روانی، استفاده می‌کند تا تأکید کند که چگونه کسی که لاکان او را "مرد دیوانه ی اهل ویتنبرگ" می‌نامد، نشان می‌دهد که "در قلب سرنوشت انسان ، دینگ ، علت، قرار دارد، یعنی چیزی در قلب زندگی روانی که به ما تعلق ندارد." وسترینک این «چیز» بیگانه یا «چیزی» نهایی را به دغدغه ی اواخر قرون وسطی با خدای پنهان ترسناک ، «خدای مخفی» نسبت می‌دهد، که لوتر آن را با خشم و «نفرت» اولیه نسبت به ما که به نظر می‌رسد در آغاز خلقت وجود داشته است، یکی می‌داند. خدای پنهان که به عنوان یک دینگ الهی تقریباً کیهانی محصور شده است ، به هر چیزی اشاره دارد که نمی‌تواند در نظم نمادین تنظیم شده توسط بالاترین شکل استدلال «الهیاتی» ما -در واقع، استدلال‌های جاودانه ی دوستان ایوب- گنجانده شود. این به بینش بنیادی لاکانی می‌رسد که "آنچه ما ابژه ی میل می‌نامیم (...) در واقع"، به گفته ی لاکان، "ابژه ی میل دیگری" است که توسط ساختار گفتمان، که همیشه گفتمان پدر، گفتمان دیگری است، به ما تحمیل شده است. اگر خدا «ناخودآگاه» است، همانطور که لکان به خوبی می‌گوید، به این دلیل است که خدای پنهان، نه تنها به صورت شخصی، بلکه به صورت جمعی، میلی را برای "انتخاب" در ما برمی‌انگیزد، در شورش علیه خدایی که نمی‌توان آن را بیان کرد، خدایی که ما از او متنفریم، همانطور که پسران اولیه ی [افسانه ی] فروید از پدر اولیه متنفر بودند. "تفاوت بین خدای پنهان و خدای وحی چیزی جز تفاوت بین خدا و کلامش نیست."، که به عبارت دیگر، تفاوت بین خدا و الهیات، یا بین تئوس و لوگوس است. بنابراین، الهیات به عنوان ابژه ی کوچک نهایی عمل می‌کند. اگر آنچه وسترینک -و من فکر می‌کنم کاملاً درست- به لاکان نسبت می‌دهد، درک این نکته باشد که تاریخ، نه چندان گریز از آزادی، بلکه اجتناب از کنار آمدن با «جنون» در قلب تمدن است، پس هر الهیات سیاسی اصیلی باید هابز را جدی‌تر بگیرد، کسی که لاکان در واقع او را تحسین می‌کرد. برای مثال، ژیژک در استفاده‌اش از لاکان، دائماً به مفهوم شلینگ از Abgrund اولیه ، از اجبار کورکورانه در مرکز خلقت، اجباری که باستانی حقیقی است و مقدم بر کار لوگوس است، استناد می‌کند . این صرفاً وضعیت طبیعی نیست که «بد، وحشیانه و کوتاه» است، تا جایی که وضعیت طبیعی خود، کل کیهان را منعکس می‌کند. این بینش نسبت به «خدای تاریکی» که در آغاز همه چیز است، و لوتر تمایز قائل شدن میان او و شیطان را دشوار می‌یابد، که اسپینوزا آن را به عنوان کوناتوسِ درون‌ماندگارِ همه چیز در گرایششان به تلاش و پافشاری در هستیِ خود می‌فهمید، که نیچه آن را «اراده‌ی معطوف به قدرت» تشخیص داد، و فروید آن را رانه ی مرگ می‌دانست، زمینه‌ساز بحران زمانه‌ی ماست. این بحران فرساینده‌ی وجودی و همچنین اجتماعی-سیاسی زمانه‌ی ماست که زیربنای فروپاشی جهانی راه‌حل‌های لیبرال و «دموکراتیک» برای چیزی است که به انحراف خستگی‌ناپذیر کلیت بشر تبدیل می‌شود. اساساً این همان چیزی است که لاکان آن را بحران «اخلاق» می‌نامد. ما به عنوان یک گونه در پروژه ی «رام کردن میل» شکست خورده‌ایم، که همانطور که وسترینک اشاره می‌کند، برداشت خود لاکان از رویاها و پروژه‌های سکولار ما است. اما می‌توانیم به همان اندازه ی لوتر در طلوع مدرنیته، بی‌رحمانه صادق باشیم و به این درک برسیم که رستگاری ناگزیر در اعتراف به محدودیت‌های همه ی مداخلات نمادین (معنای واقعی تنها با ایمان) نهفته است. جان آپدایک بود که در دهه ی ۱۹۶۰ نوشت حتی اگر خدا مرده باشد، ما هنوز رابطه ی جنسی داریم. یک فرمول دقیق‌تر می‌تواند این باشد که ما هنوز روانکاوی داریم. وسترینک نتیجه می‌گیرد که کاری که روانکاوی انجام می‌دهد، اصلاً «حل» هیچ مشکلی نیست.: "اگر در زیرِ گمانه‌پردازی‌های روشنفکرانه، یک میل پنهان و آزاردهنده نهفته باشد که مثلاً لوتر آن را با پژوهش فلسفی در باب اراده‌ی پنهان خدا مرتبط می‌داند، پس ماهیت الهیات و تفکر الهیاتی چیست؟" چنین پژوهشی ممکن است ما را به جایی ببرد که واقعاً نمی‌خواهیم به آنجا برویم: «وحشت تاریخ» جویس، «هیولای» واقعیت ژیژک. اما روانکاوی می‌تواند به ما آرامشی نزدیک به امیدواری ارائه دهد، نوعی
غیرالهیاتِ عجیب که چیزی را ارائه می‌دهد که سایمون کریچلی آن را «ایمان برای بی‌ایمانان» می‌نامد، نوعی الهیاتِ صلیبیِ پسالوتری که در آن ما در «وفاداری» خود، احتمالاتِ تاریخِ بسیار پیچیده و متعارضِ خود را در آغوش می‌گیریم. شاید این «سعادت» اسپینوزا نباشد، اما «جلجتای روح مطلق» هگل هم نیست. ما فقط باید کمی استراحت کنیم و، همانطور که ژیژک می‌گوید، "از علائم بیماری خود لذت ببریم."»:

Luther, Lacan, and the Heart of Human Destiny – What Psychoanalysis Can Tell Us About Our Own Political Theology (A Review): By Carl Raschke: political theology: August 7, 2013

شاید "دیگری" های مقابل مدرنیته نیز همین گونه -ولی در جهت عکس باشند- و عجیب نیست که ژیژک در مقاله ی قبلی، «یکی از درس های روانکاوی» را در این جمله خلاصه میکند: «شما می‌توانید همزمان یک عارف کاملاً اصیل -که البته قابل سرزنش نیست- و وحشتناک‌ترین سیاستمدار توطئه‌گر باشید.»

رسالت الهی صاحبان قصرهای بهشتی برای تهیه ی جهنم در روی زمین

نویسنده: پویا جفاکش

بنا بر کشفیات باستانشناسی، یکی از نمونه های فرهنگ های اولیه ی موسوم به نوسنگی، در تل ابوسوان در "جرش" اردن قرار داشته است. جرش که در دوران کهن به "گراسا" نامبردار بوده است، بعد از گذر جاده ی تجاری مواصلاتی بین پطرا و دمشق، به سرعت رشد کرد و به یکی از پایگاه های نبطیان تبدیل شد. آنتیوخوس پادشاه یونانیان، آن را به یک شهر یونانی تبدیل و به انطاکیه ی گراسان ها نامبردار کرد. با تسلط رومیان، گراسا مرکز ده شهر مجموعا موسوم به دکاپولیس در این منطقه شد. مطابق تاریخ رسمی، زلزله ی سال 749 جلیل، این شهر را ویران کرد و زلزله های بعدی هم به ویرانی بیشترش کمک کردند. در سال 1120، ظهیر الدین طغتکین، اتابک دمشق، در خرابه های شهر، قلعه ای ساخت که این قلعه در سال 1121 به دست نیروهای صلیبی تحت فرمان بالدوین دوم، پادشاه فرانسوی اورشلیم –که اتفاقا اول پادشاه انطاکیه بود- ویران شد. شهر کنونی جرش، از روی یک روستای مملوک در دوره ی عثمانی گسترش یافته است. شاید مشخصات تاریخ جرش، با هویت مملوک آن ارتباطی داشته باشد. همانطورکه میدانیم، پایتخت ممالیک یعنی قاهره ی مصر، به "بابل" معروف بوده و این به سبب حضور اشرافیت یهودی بابلی در آن بوده است. این اشرافیت از قبیله ی یهودا هستند که دولتشان فقط از طریق اتحاد با ده قبیله ی گم شده ی اسرائیل و احیای اسرائیل باستان، توانایی ادعای رسیدن به کمال را خواهد داشت. شاید ده قبیله ی گم شده با ده شهر دکاپولیس قابل مقایسه باشند. این ده قبیله بعد از درآمدن به اشغال آشوری ها، با گوییم درآمیختند و از آنها ملت سامری درآمدند. پایتخت مذهبی سامری ها گریزیم، محل معبد مقدس موسی بود و داود شاه یهودایی به سبب انتقال محل معبد مقدس از گریزیم به اورشلیم، مرتد شمرده میشد. درواقع نام گراسا نیز میتواند با نام گریزیم مرتبط باشد. گراسا و گریزیم همچنین اسما با خوارزم و خراسان مرتبطند که در ادبیات قدیم، نقش مهمی ایفا میکنند. سمرقند پایتخت امیر تیمور که مرکز خراسان شد، میتواند در نام به معنی قلمرو سامری ها باشد. احتمالا به حکومت رسیدن مغول های تیموری در هند باعث شد تا قلمرو خراسان در سرزمین های پشت سر مسیر آنان در آسیای مرکزی، بومی سازی شوند. گراسا همچنین با گریس به معنی سرزمین یونان مرتبط است و به همین دلیل همنام آنتیوخیا یا انطاکیه پایتخت شاه یونانیان است. عنوان گریس را رومی ها برای هلنی ها یا همان یونانیان به کار میبردند. در ادبیات یهودی اشکنازی، رومی ها ادومی نامیده میشوند و ادوم نام قدیم اردن هم هست. رم پایتخت روم، توسط مهاجرین تروایی ها ساخته و نئاپولیس یعنی شهر جدید نامیده میشد. ناپل هم ظاهرا همین ادعا را داشت و اسمش این را نشان میدهد. مقر سامری های امروزی در اسرائیل هم "نابلس" نام دارد که تلفظ بومی نئاپولیس است. در منابع قرون وسطایی، معمولا لغات «یونانی» و «رومی» به جای هم به کار میروند و آنتیوخوس هم در منابع مذهبی یهودی-مسیحی، متواترا رومی نامیده میشود. آنتیوخوس مذهب سامری ها را به عنوان نسخه ی قانونی یهودیت پذیرفته بود ضمن این که بت زئوس خدای یونانیان را در معبد اورشلیم نصب کرده بود. احتمالا اینها به معنی همریشه بودن مذاهب سامری و یونانی-رومی به عنوان اصل مذهب یهود است ولی اوضاع با شورش حشمونیان تغییر میکند و یوحنای هیرکانی فاتح حشمونی اورشلیم، معبد گریزیم را نابود میکند. حشمونی ها قابل مقایسه با عثمانی هایند. هم ممالیک و هم عثمانی ها از نسل قزاق های آمده از روسیه اند و ارتباطاتی با قازان دارند که احتمالا اسمش بی دلیل شبیه به عنوان "غسانیان" برای مخترعین خط عربی نیست و غسانیان در اردن هم حضور داشته اند. در وقایعنامه ی بلغاری که یک متن از بلغارهای ولگا در روسیه به خط «عربی بلغاری» و منسوب به سال 1680 میلادی است، از فتوحات بلغارهای برخاسته از قازان از چین تا اروپا آمده است. از نکات جالب آن این که در این کتاب، بعد از این که شهر بلغاری آتراش مورد حمله ی دوری ها قرار میگیرد و بعد از مقاومتی ده ساله شکست میخورد، اهالی آن به شبه جزیره ی آپنین میروند و همسایه ی اتروسک ها میشوند. بلغارها در آنجا ایالت ایدل را تاسیس میکنند که بعدا شبه جزیره ی مربوطه به نامش ایتالیا نام میگیرد. آتراش ها در ایتالیا شهرهای کایر، ونیز، راونا، بولونیا و رم را ساختند. این قاعدتا باید همان مهاجرت تروایی ها به ایتالیا و تاسیس رم به دست آنها در آنجا باشد ولی امروزه مهاجمین به تروا را آخایی ها میدانند و بین زمان آن جنگ و تسخیر یونان توسط دوری ها فاصله ی چند صد ساله میگذارند. در وقایعنامه ی بلغاری، از یک بلغار به نام "سامره" نام برده شده که به حکومت قلمروی میرسد که از مصر تا قفقاز تداوم دارد و در شرق ایران را هم در بر میگیرد و تمام این قلمرو، سامره نامیده میشود. دیدیه لاکاپله، سومر منابع باستانشناسی را که فرمانروایان بین النهرین به نامش شاهان سومر و اکد نامیده میشوند، همین سامره میداند ولی قدمت هزاران ساله ی آن آثار باستانی را باور ندارد و معتقد است که آثار باستانی بین النهرین مال قرون اخیرند و به سبب عدم اقتصادی بودن استفاده از کاغذ، نوشته های خود را بر گِل ثبت میکردند. در وقایعنامه ی بلغاری، آقای سامره، به یک گاو به نام "تورک" تبدیل میشود که لاکاپله، آن را با شاخدار بودن کلاهخودهای فرمانروایان بین النهرین چون نارامسین، و ذوالقرنین (صاحب دو شاخ) نامیده شدن اسکندر کبیر مرتبط میکند. در مورد ارتباط سامره با اسرائیل اصلی، لاکاپله معتقد است که صدقیاه کاهن سامری ها میتواند با شاه صدقیای یهودا که در حمله ی بابلی ها به اورشلیم اسیر شد، برابر باشد. لاکاپله اشاره میکند که کتاب مقدس مورمون تا پادشاهی صدقیا با کتاب مقدس رسمی فعلی همگام است و به نظریه ی فومنکو صحه مینهد که احتمالا کتاب مقدس مورمون و کتاب مقدس رسمی، دو تحریف مختلف از یک کتاب مقدس قدیمی ترند. بنا بر کتاب مقدس مورمون، در زمان پادشاهی صدقیا، کاهنی به نام لیحی، از طریق رویایی از حمله ی بابلی ها مطلع میشود و به همراه گروهی از مردم، اورشلیم را ترک میکند و به سفری دست میزند که به کشف امریکا و استقرار اسرائیلی ها در آن می انجامد. لاکاپله، این مهاجرت را ادغام دو مهاجرت مختلف میبیند که بر اساس وقایع مشابهی رقم خورده اند. مهاجرت اول، مهاجرت اشرافیت یهود از مصر به اروپا است که همان مهاجرت موسی و بنی اسرائیل از مصر است. مهاجرت دوم، مهاجرت از اروپا به امریکا بعد از مسیحی سازی اروپا و تغییر معنای یهودیت است و به همین دلیل، کشف دروغین امریکا توسط کلمب، چیزی جز انتقال مقر یهودیت متعارف از اروپا به امریکا نیست. ازآنجاکه مورمون ها در میان قبایل سرخپوست به دنبال بقایای قبایل گم شده ی بنی اسرائیل میگشتند، نباید تعجب کرد که افسانه های خروج موسی مشابه هایی در تاریخ سرخپوستان داشته باشند. مثلا تولتک ها بعد از چهل سال آوارگی به چیچن ایتزا (مکزیکوسیتی کنونی) وارد میشوند؛ درست مثل چهل سال آوارگی بنی اسرائیل در صحرا قبل از ورود به سرزمین مقدس. همچنین تولتک ها با پریدن از سنگ هایی، از دریایی عبور کردند که یادآور گذر غیر ممکن موسی و بنی اسرائیل از دریا از طریق باریکه ای از خشکی است. نخبگان تولتک ها "کاچیکو" نام داشتند که تلفظ دیگری از کلمه ی "قزاق" هم هست. شعار جنگی مایاها "آلالا" –به عنوان مابه ازای "هورا" بود- که یادآور صدا شدن الله توسط قزاق ها در موقع جنگ است. نقاشی هایی که ژان فرانسوا والدک در سال 1805 از نقاشی های دیواری و گلیف های مایایی پالنکه کشید، برخلاف آثار فردریک کاتروود در دهه ی 1830، خیالی تلقی میشدند. نقاشی های والدک، مجسمه هایی از اسطوره های یونانی، مانند اطلس نگهدارنده ی طاق آسمان، و گلیف هایی که نمایانگر فیل ها هستند را به تصویر میکشند (امروزه ادعا میشود که 12 هزار سال از انقراض فیل ها در قاره ی امریکا گذشته است). والدک، منشا کلدانی را به مایا نسبت داد، درحالیکه کابررا در سال 1822 در کتاب خود با عنوان "تئاترو کریتیکو امریکانو"، منشا مصری را برای آنها قائل شد. هم کلده و هم مصر، مدعی داشتن بابل هستند. بلایای نازل شده بر مصر که طی آنها بنی اسرائیل از مصر مهاجرت کردند هم میتوانند مرتبط با بلایای حول سقوط برج بابل مرتبط باشند که باعث مهاجرت مردم از بابل و پراکندگیشان در جهان شد. موضوع این است که بابل، درواقع مقر اشرافیت اسرائیل بوده و تنها بعد از اختراع مسیحیت و تغییر معنای یهودیت توسط آن بوده که اورشلیم از بابل جدا شده است. به نظر لاکاپله این اتفاق فقط بعد از تالیف کتاب مقدس بنیادین مسیحی و آن هم در خود اروپای غربی افتاده است. بنابراین لاکاپله با فومنکو در تعیین قستنطنیه و قازان به عنوان اورشلیم هایی قبل از رم اروپا، و انتقال اورشلیم و مسیحیت متعارف به همراه رم، از قستنطنیه به اروپا مخالفت میکند. فومنکو مدعی است که اورشلیم اصلی، قستنطنیه یا استانبول کنونی است و قبر یوشع در کوه بیکوز در ساحلی در نزدیکی قستنطنیه گواه است که این محل با سرزمین مقدس تطبیق میشده است. قستنطنیه با دیوارهای تسخیرناپذیرش همان اریحا در داستان یوشع است و شیپورهای ارتش یوشع که دیوارهای اریحا را میریزند، همان توپ های سلطان محمد فاتحند و بنابراین فتح اریحا توسط اسرائیل، همان فتح قستنطنیه توسط عثمانی ها است. در مقابل، لاکاپله گوشزد میکند که حتی در خود تاریخ رسمی میبینیم که بین سال های 1656 تا 1666 بطریق نیکون، دستور ساخت اورشلیمی در قلب روسیه در شهر ایسترا را داد. تمام نام های محلی تغییر یافتند و رودخانه ی ایسترا به رود اردن، تغییر نام داد. این مکان از نقشه ای از سرزمین مقدس که در سال 1626 در فلورانس کشیده شده بود، پیروی میکند. لاکاپله معتقد است که همین کار را ممکن است عثمانی ها برای بومی سازی اورشلیم و البته رم در پایتخت خود کرده باشند. بنابراین اورشلیم کتاب مقدس، در رونوشت رسمی اولیه ی خود، برابر با رم ایتالیا بوده است. رم هیچ واحد حکومتی نداشته، همانطورکه اورشلیم دوران صلیبیون توسط فرمانروایان ناپل کنترل میشده است. نتیجه گیری لاکاپله این است که اورشلیم صلیبی، فقط رم ایتالیا است که توسط بانکداران ناپل کنترل میشود. اما با هرچه بیشتر تغییر کردن ایدئولوژی مسیحیت، بین مفاهیم رومی و یونانی و یهودی تفاوت ایجاد میشود و بر اساس این مبناسازی جدید، منابع کلاسیک جعل میشوند. هنوز در همین بازسازی های تقلبی، رد این همانی اولیه ی قهرمانانِ بعدا از هم تفکیک شده مشاهده میشود. مثلا کوه بیکوز که محل قبر یوشع است، محل قتل غولی نیرومند به نام آمیکوس به دست پولوکس قهرمان یونانی است و این آمیکوس که به خاطر پوشیدن پوست شیر، قابل تطبیق با هرکول پهلوان است، در حالتی بسته شده به یک درخت میمیرد که یادآور مصلوب شدن یسوع یا عیسی مسیح است؛ یسوعی که نامش تلفظ دیگری از نام یوشع است و مجموعه ی شواهد نشان میدهد که عیسی مسیح و یوشع و آمیکوس و هرکول، همه در ابتدا شخصیت هایی واحد بودند.:

“conquote de l,AMERIQUE”: D. LACAPELLE: THEOGNOSIS: 24 DEC 2025

اندرو مارفول، مهاجرت موسی و بنی اسرائیل به ارض موعود را همان فتح اسپانیا توسط مورها به رهبری موسی ابن نصیر، و کشف امریکا توسط کریستف کلمب را استعاره ای از انتقال اشرافیت یهود تحت رهبری خاندان کولون/کولوم/کالونیموس از اسپانیا به امریکا میداند. مارفول معتقد است که این اشرافیت، عاملین اصلی پیدایش کلیسای رم و مقام پاپی بودند ولی مذهبشان بعد از تغییر ایدئولوژی کلیسا به طور رسمی دچار تغییر محتوا شد. مارفول، این رسمی شدن را متاثر از کتاب هابریوماستیکس منسوب به هیرونیموس، یک یهودی مسیحی شده ی اهل سانتافه میداند که در این کتاب، به یهودیان آمدن مسیح را اعلام و آنها را به پذیرش مسیحیت دعوت میکند. این کتاب به طور رسمی بین سال های 1408 تا 1410 نوشته شده، ولی مارفول، تاریخ واقعی انتشار آن را نیمه ی دوم قرن 17 میشمرد ضمن این که او و فرقه اش به نام هیرونیمیت را چهره ی واقعی پشت نوشته های هیرونیموس ها و سنت جروم منسوب به قرن چهارم میلادی میشمرد. نام واقعی هیرونیموس سانتافه، "یهوشوع بن یوسف بن ویوس ها لورکی" بوده و خیلی جالب است که نام خودش و پدرش با یسوع/عیسی مسیح و پدرش برابر است، چون وی کتاب مقدس را به لاتین نوشت و اسفار کتاب مقدس را تاریخ گذاری کرد. هیرونیموس، تصویر مسیح یهودی با ظاهر مردی صلح طلب و مهربان و زاهد را جانشین تصویر رمون لول از مسیح به شکل شوالیه ای سوار بر اسب و خواهان جنگ صلیبی، که با سنت جورج تفاوت زیادی ندارد، نمود. مسیح او البته هنوز در سطحی نزدیک به بودای مالوف دوران ما قرار دارد. مارفول، بین هیرونیمیت ها و یسوعی ها یا ژزوئیت ها ارتباط تنگاتنگی تشخیص میدهد و استقبال خوب از ژزوئیت ها در چین و ژاپن و هند را فرصت مناسب آنها جهت تحکیم چنین تصویری از بودا در آسیا به عنوان زمینه ای برای شبیه کردن جوامع شرقی به جوامع اروپایی میشمرد. نو کردن یهودیت و مسیحیت، با ادعای احیای بنیاد تحریف نشده ی آنها، فقط از رهگذر ادعای فاسد بودن نسخه ی قبلی آنها و قطعا از معبر آمیزش بنی اسرائیل با کفار ممکن بود. بابلی بودن یهودا بدین سبب مورد حمله قرار گرفت. درواقع همین ادعا در زمان جدا شدن یهودا از اسرائیل درباره ی اسرائیل مطرح شده بود، یعنی زمانی که اشرافیت یهودا در مصر مستقر شد و مصر ممالیک در مقابل جریان آسیایی مغول ها ایستاده بود. مارفول به چنگیزخانی بودن این مغول ها و مطالب مارکوپولو در مورد شورش چنگیزخان علیه وانگ خان (در چینی: وانگ هان) –مارکوپولو، او را اوند خان و اونگ خان مینامد- توجه نشان میدهد و معتقد است که داستان اختلاف افتادن بین وانگ خان و چنگیزخان، الگوی اصلی داستان اختلاف افتادن بین شائول شاه عبری و دامادش داود بود که با پیروزی داود و رسیدن او به پادشاهی اسرائیل به پایان رسید. به ادعای مارکوپولو، وانگ خان، خود پرستر جان یا کشیش یوحنا، پادشاه مسیحی افسانه ای شرق در ادبیات اروپایی بود. پرستر جان هم هندی تلقی شده و هم تاتار، چون یک زمانی زیاد بین این اصطلاحات فرقی نبود. مارکوپولو او را رهبر کرائیت ها میخواند. به نظر مارفول، قرائی ها که شاخه ای از یهودند، در نام با کرائیت ها مرتبطند و واسطه شان، یهودی های قرائی ترک زبان منطقه ی روسیه ی جنوبیند که مارفول، آنها را با آثار باستانی اردن مرتبط میشمرد.:

“1633-1725: DE LAS DISPUTAS INTERRELIGIOSAS AL CRISTO MESIANICO”: ANDREU MARFULL: ANDREUMARFULL.COM

اگر یهودا موقتا از انحطاط اسرائیل سالم مانده و خلوص خود را حفظ کرده، پس باید انحطاط عبری های یهودی در اثر آمیختن با هندی های آسیا، یک بار دیگر در مصر و در اثر آمیختن به هندی های افریقا تکرار شود. گزارش جوزفوس از ازدواج موسی با شاهزاده خانمی از افریقای سیاه در زمان جنگ موسی با اتیوپیایی های جنوب مصر، میتوانسته نمونه ای از این انحطاط را به دست بدهد. اما درنهایت، هدف، بازگشت به موسی عنوان شد و ریشه ی انحطاط به ازدواج سلیمان با زنان غیر عبری حواله داده شد. جالب اینجا است که اینجا هم باز دست از سر اتیوپیایی های سیاهپوست بر نداشتند و از ازدواج سلیمان با ملکه ی سبا در افریقای سیاه سخن گفتند و روایات تاییدنشده ای هم درباره ی انتقال صندوق عهد با این ازدواج به کشور کنونی اتیوپی فراهم آمد. درواقع فرزند دورگه ی حاصله، همان یهودیت تحریف شده ای بود که باید به اصل خود برمیگشت، همانطورکه مسیحیت لاتین نوپا هم مسیحیت یونانی قبلی را یک نسخه ی تحریف شده میشمرد و نسخه ی قبلی خود را درجه ی دوم میخواند. نسخه ی قبلی، سنت جورج جنگجو بود که ابتدائا با امپراطور رومی زمان خود که به یونانی مآبی روی آورده بود، مو نمیزد ولی صلاح در این بود که از هم منفک شوند. امپراطور کنستانتین کبیر، کسی بود که پایتخت را به قستنطنیه انتقال داد و تحت تاثیر مادر یونانیش که هلنا –یعنی زن یونانی- نام گرفت، فرهنگ کتاب مقدس را یونانی تعیین کرد. این مادر و پسر، نسخه های قبلی مریم مقدس و مسیح بودند و کنستانتین کلروس شوهر هلنا نیز کسی جز نسخه ی قبلی یهوه خدای یهود نیست. او با پسرش هم اسم است همانطورکه مسیح نیز همزمان پسر یهوه و خود یهوه است. به عنوان نسخه های ابتدائا برابر با مسیح یهودی، آنها با سلیمان و داود، تطبیق میشوند و این دو را به شکل سلاطین عثمانی قستنطنیه درمی آورند که باز هم تقریبا هم اسمند: سلطان سلیم و سلطان سلیمان (قانونی) که میشود اسمش را به از جنس سلیم معنی کرد. به همین ترتیب با انتقال اشرافیت بابلی عبرانیان به افریقا، پرتغالی ها نیز در قرن 15 در آنجا با نسخه های به روز تر خانواده ی مسیح/کنستانتین برخورد میکنند.: یک شاه اتیوپیایی به نام داود که با نام امپراطور کنستانتین تاج گذاری کرد، با زنی به نام النی ازدواج کرد (به نظر مارفول، این زن و شوهر، نسخه های بومی شده ی کنستانتین کلروس و هلنا هستند) و حاصل ازدواج آنها امپراطور زارع یعقوب (1486-1399) بود. در بایگانی سلطنتی اسپانیا یک نسخه ی خطی خطاب به این امپراطور وجود دارد که نشان میدهد در سال 1450، شاه آلفونسوی آراگون، آماده ی اعزام کارگران ماهر به اتیوپی بوده و 13 نفر از رعایای پادشاه قبلا به آنجا رفته اند. تبادل اسناد دیگری از سال 1428 نشان میدهد که امپراطور قبلی اتیوپی به نام "یشاق اول" که نامش تلفظ دیگر نام "یوشع" است، در ازای اعزام گروهی از سربازان، پیشنهاد ازدواج بین "پدرو" پسر پادشاه آلفونسو، و دختر خودش را داده است. این به یک ازدواج مرموز اشاره دارد که رسما هرگز اتفاق نیفتاد و یک اتحاد نظامی که رسما هرگز تحقق نیافت. ولی مارفول معتقد است در زمان جعل این سند، آن تحقق یافته عنوان میشده، چون درواقع نسخه ی دیگری از اتحاد عبری ها با هندی ها در راه ایجاد نهضت اسرائیل بوده است. یشاق/یوشع و زارع یعقوب هم در ابتدا یک نفر بوده اند، چون کار فتح سرزمین مقدس توسط یوشع را در اسپانیای مورها، یعقوب حواری (سنت جیمز) میکند که قدیس حامی جنگ های صلیبی مسیحیان در آنجا در راه پیروزی بر مورها بوده است. به نظر مارفول، این یعقوب حواری، یک نسخه ی تحریف شده از همان یعقوب اسرائیل است که بعدا در مقام پدر بنی اسرائیل در تورات تثبیت و مدت ها قبل از یوشع و حواریون عیسی زمان پردازی شد. در مورد این که چرا باید دراینجا پیروزی های بنی اسرائیل با شاه آلفونسو مرتبط شود، مارفول، ادعاهای آلفونسو بر حکومت ناپل را مطرح میکند که درنهایت به صورت تاج گذاری نوه اش فردیناند به عنوان پادشاه اورشلیم در سال 1505 به کرسی نشستند. پادشاه ناپل حکومت اورشلیم را داشت و ادعای تصرف ناپل، در حکم سر دادن شعار جنگ برای تصرف اورشلیم در نزد بنی اسرائیل است. دراینجا مارفول توجه میکند که قبلا و در سال 1204 میلادی هم یک شاه آلفونسو وجود داشته و او هم پسری به نام پدرو داشته و باز هم قرار بوده پسر شاه با یک شاهزاده خانم شرقی ازدواج کند. این شاهزاده خانم، اودوکسیا خواهرزاده ی مانوئل اول، امپراطور بیزانس عنوان شده است. ولی مارفول توجه کرده که محرفان، یادشان رفته که نامیده شدن ماریا مادر اودوکسیا با عنوان "امپراطوریس" خط بزنند و حدس میزند که اودوکسیا در ابتدا دختر امپراطور بیزانس بوده است، بخصوص بدین خاطر که در سرودهای منسوب به دو تروبادور، فولکه مارسی (1231-1155) و گیروت بورنل (1215-1138)، از اودوکسیا با عنوان "دختر امپراطور شرقی" یاد شده است. این دفعه ازدواج واقعا رخ میدهد و حاصل آن اتفاقا شاه جیمز اول آرگون است. نتیجه گیری مارفول این است که دراینجا اودوکسیا برابر با هلنا مادر کنستانتین، النی مادر زارع یعقوب، و البته مریم مقدس مادر مسیح، و مریم مجدلیه همسر مسیح –یهوه در قالب آدمیزاد- است. شاه جیمز (یعقوب) هم همتای زارع یعقوب و البته یعقوب اسرائیل است، درحالیکه پدرو (پطرس) همان پطرس قدیس، اولین پاپ رم به نمایندگی از دستگاه پاپی است که این قصه ها را ایجاد یا رسمی میکند. شاه جیمز آراگون، کلاهخودی با نقش مقابله ی سنت جورج با اژدها داشت؛ زیرا خودش سنت جورج بود؛ سنت جورجی که موقعیت اصلیش معادل مسیح آخرالزمان است و اژدهای مقابلش وحش آخرالزمانی مکاشفه ی یوحنا، یعنی "بابل" است و این بابل هم یهودیت در تعریف اشرافیت بابلی یهودا است که حالا باید دگرگون شود. بنابراین وقایع بعدی، تسویه حساب آراگونی ها با نسخه های قبلی یهودیت در حکومت بر اورشلیم از طریق ناپل هستند که با جنگ های صلیبی در پرووانس و حذف کاتارها از آنجا همریشه اند. در مورد ناپل، تصرف آنجا توسط شارل آنژو کنت پرووانس در سال 1277، پای شهر را به این معرکه میکشد. شارل آنژو که نامش به معنی پادشاه فرشته زاد است، بعد از تصرف ناپل، رسما حاکم اورشلیم شد و این عنوان را برای اخلاف خود به جا گذاشت. او با جیمز آراگون درگیر جنگ بود. شارل آنژو همچنین یادگارهای مریم مجدلیه در پرووانس را در سال 1279 کشف کرد که از آن زمان تاکنون در سن ماکسیمینوس باومای مقدس مورد احترام قرار میگیرند. مارفول، این افسانه را نشاندهنده ی ارتباطی که بین آنژوهای پرووانس و کیش مریم مجدلیه حس میشد، میداند. مارفول، معتقد است که کل فاصله ی بین این شارل و رنه ی آنژو که در قرن 15 پادشاه ناپل و حاکم اورشلیم بود، جعلی است و این دو در ابتدا یک نفر بودند. رنه ی آنژو کسی بود که "قلعه ی سنت ژان" را در مارسی ساخت، قلعه ای که نامش هم یادآور پرستر جان و شکل دیگرش یوحنای تعمیددهنده (یحیی) است و هم یادآور عنوان خان برای رهبران تاتار. این قلعه در سال 1453 تکمیل شد، دقیقا در همان سالی که عثمانی ها قستنطنیه را رسما تصرف کردند. در هر دو مورد، شاهد تغییر محتوای مفاهیم روم و اورشلیم هستیم. به نظر مارفول، قضیه درآوردن اختیارات یک عده و انتقال یک کیش و کل افسانه های آن به همراه آن اختیارات به یک مکتب جدید است. مارفول توجه میکند که در نسخه ی خطی البسرو، آراگونی ها از نسل گتاهای رومانی هستند و به همراه گوت ها به غرب آمده اند، گوت هایی که گسترششان زیرمجموعه ی گسترش هون ها و درواقع همان تاتارها یا اسکیت ها است. در مقابل، حکومت کاستیل، کاتالان ها و نواحی مجاور با آنها در فرانسه منجمله پرووانس، مناطق اصلی تحت نفوذ اشرافیت عبری هستند که از مصر به اسپانیا و پرتغال آمده و شبه جزیره ی اینها به نامشان "ایبری" نامیده شده است. پیروزی آرگون بر کاتالان ها و پرووانسی ها بخشی از یک تغییر قدرت بزرگتر است که سرکوب شوالیه های تمپلار به عنوان فرقه ی بانکداران زمان خود که معماران یک معبد سلیمان معنوی هم شمرده میشدند، بازتاب افسانه ای دیگری از این تغییر قدرت بوده و در آن، دستگاه دینی عبرانیان از یهودی به مسیحی تغییر محتوا میدهد همانطورکه خود یهودیت هم حداقل به صورت رسمی دچار تغییر محتوا میشود. در این تغییر قدرت، محل بارگاه پاپ هم از آوینیون فرانسه به رم ایتالیا انتقال داده میشود. در طی این تغییر محتوا، بخشی از اعتبارات اشرافیت سابق، به اشرافیت جدید داده شد. مثلا در قرن 16، پاپ الساندرو فارنیز (پل سوم)، برادر جولیا فارنیز –معشوقه ی پاپ رودریک بورجیا (الکساندر ششم) که پاپی است که انجمن ژزوئیت را تاسیس کرد- از طرف شاهزاده فیلیپ (فیلیپ دوم آینده ی اسپانیا) یک شجره نامه به امپراطور شارل پنجم اهدا کرد و او را از نوادگان مستقیم ازیریس (در مقام نوه ی نوح) پدر هرکول مصری (هورس) عنوان کرد. ازیریس، از نسخه های دیگر مسیح و کهن الگوی فرمانروایان مصر ظاهرا کافرکیش است. لیست اسم ها در این تبارنامه، از شاخه های خاندان های فرانسوی و هابسبورگ میگذرد، نه از پادشاهان کاستیل. به همین ترتیب، مارفول، علاقه ی ژزوئیت ها به دین سازی در چین و ژاپن و تاتارستان روسیه را تا حدی زیادی به جهت گم کردن رد پا در خاستگاه ها میشمرد. مارفول، جنگ های انگلستان با فرانسه و اسپانیا بنا بر تاریخ رسمی را، در ارتباط تنگاتنگ با ادعاهای آن حول به قدرت رسیدن آنژوها در بریتانیا از طریق تاسیس سلسله ی پلانتاژنه و بر تخت نشستن ارل آنژو با نام هنری دوم انگلستان میبیند. نتیجه گیری مارفول جالب است: نام گرفتن انگلستان و کلا دستگاه پیروزمند "انگلوساکسون" از "انگل/انجل" یا فرشته، به خاطر آن است که "انجل"، هم معنی و همخانواده با کلمه ی "انژو" است.:

EL ORIGEN INEDITO DEL CRISTIANISMO OFICIAL, UN MATRIONIO Y/O UN PROYECTO INDIO: ANDREUMARFULL.COM

Will Scarlet & Felix Noilleدر قسمت 2.5 از مقاله ی THE DARK EARTH CHRONICLESدر https://conjuringthepast.comنوشته اند که انگلوساکسون ها در تاریخ رسمی متهم به عقب انداختن روند مسیحی شدن بریتانیا در دوره ی رومی شده اند، اما این دو نویسنده یادآوری میکنند که هیچ سند باستالنی درباره ی حمله ی انگل ها و ساکسون ها به بریتانیا وجود ندارد و در ازای این فقدان، به این گزارش که انگلوساکسون ها از ابتدا به عنوان سربازانی که از طرف روم بر بریتانیا نظارت میکردند توصیف شده اند، اتکا میکنند و از این جا انگلوساکسون را به عنوان مابه ازای روم بر بریتانیا میشمردند؛ با یک تغییر بزرگ در داستان.: این روم، روم باستان برآمده از رم ایتالیا نیست، چون این روم باستان از دید پیروان نظریات منتقد تاریخ رسمی، اصلا وجود نداشته است.: انگلوساکسون ها خود رومی ها حداقل برای مردمان دور و بر خود در بریتانیا هستند. اما این چه رومی است و اصلا چرا روم است؟ نویسندگان دراینجا به دو نظریه ی غیر رسمی برمیگردند؛ نظریه ی فلیس وینچی درباره ی این که محل یونان و تروآی حماسه ی هومری، در اسکاندیناوی قرار داشته و هنوز اسامی جغرافیایی مربوطه در فنلاند و سواحل مقابل آن، قابل شناسایی است، و نظریه ی "ایمان ویلکینز" درباره ی تعیین محل تروآ در انگلستان. با توجه به این که رم، توسط بازماندگان تروایی فراری از سقوط تروآ ساخته شده است، اسکارلت و نوئل نتیجه میگیرند که روم اصلی میتوانسته یک روم بریتانیایی باشد درحالیکه تمام منابع غیر تخصصی –خارج از حیطه ی تعیین تاریخ رسمی روم باستان در اروپا- بین مفاهیم "رومی" و "یونانی" فرقی نمینهند و مسلما روم تروایی با روم یونانی یکی نیست وقتی تروایی و یونانی مقابل هم توصیف میشوند. اسکارلت و نوئل، نزدیکی روم اصلی سابق به شمال دور را دلیلی بر این میبینند که چرا در گزارش های قدیم رومی، از مشاهده ی شفق های قطبی در روم سخن رفته است. این شفق ها زیر مجموعه ی یک زنجیره حوادث آسمانی غیر طبیعی هستند که از زمان ترور ژولیوس سزار آغاز شدند و نویسندگان فوق، آنها را در قسمت اول مقاله ی خود بدین شرح آورده اند:

«44 پیش از میلاد: پس از ترور ژولیوس سزار، پلوتارخ، کم‌نور شدن خورشید را توصیف می‌کند، که گوی آن به مدت یک سال تمام کم‌رنگ و مات ماند، به طوری که قرص آن بدون خیرگی با چشم غیرمسلح دیده می‌شد. میوه‌ها به درستی نمی‌رسیدند. ستاره‌شناسان اظهار می‌کنند که کسوف در این مکان و زمان «غیرممکن» بود.
9میلادی: روم با ژرمان‌های شورشی مشکل داشت، اگر منظورم را متوجه شده باشید. اولین تلاش برای خاموش کردن آن برای رومی‌ها فاجعه‌بار بود. آنها در جنگل توتوبورگان از بین رفتند، نه فقط توسط ژرمان‌ها، بلکه توسط طوفانی فوق‌العاده شدید که نوک درختان را در میان آنها انداخت و همچنین باران سیل‌آسا، که به نظر نمی‌رسید هیچ یک از آنها بر ژرمان‌ها تأثیری داشته باشد.
پس از پیروزی ژرمان‌ها، امپراتور آگوستوس از این فاجعه وحشت‌زده شد، فاجعه‌ای به این بزرگی و ناگهانی، نمی‌توانست ناشی از چیزی جز خشم نوعی الوهیت باشد. این امر با نشانه‌هایی که قبل و بعد از شکست رخ داد، تأیید شد و او به شدت تمایل داشت که به نوعی عامل فرابشری مشکوک شود. معبد مارس مورد اصابت رعد و برق قرار گرفته بود؛ ملخ‌های زیادی به شهر رم پرواز کردند و توسط پرستوها بلعیده شدند. آسمان شمال، بالای خانه ی دشمن پیروز، آشفته بود. نورهای عجیبی در آسمان شمالی دیده می‌شد. سه ستون آتش از پشت قله‌های آلپ برخاست؛ در بسیاری از نقاط، آسمان شعله‌ور شد و پر از شعله‌های دنباله‌دار مانند شد، در حالی که به نظر می‌رسید نیزه‌ها از شمال پرواز می‌کنند و به سمت اردوگاه‌های رومی می‌افتند. همه ی اینها یادآور اپرای واگنری با والکیری‌هایی است که در آسمان می‌تازند.
15میلادی: تلاش دیگری برای سرکوب ژرمان‌های شورشی صورت گرفت. دوباره، شفق‌های شمالی به شکل ستون‌های آتش که از آسمان می‌باریدند، دیده شدند. پس از نبردی بی‌نتیجه با ژرمان ها در همان جنگل، رومی‌ها عزیمت کردند، دو لژیون با کشتی و دو لژیون دیگر در امتداد سواحل اقیانوس شمالی بازگشتند. طوفانی از شمال وزید و دریا را مجبور به بالا آمدن و غرق کردن زمین‌های مجاور دریا کرد. سپس تمام زمین به سیل تبدیل شد: دریا، ساحل و دشت یک جنبه ی واحد داشتند؛ و تشخیص جامد از مایع، عمیق از کم‌عمق غیرممکن بود. کسانی که توانستند زنده بمانند، توانستند شب را در زمین‌های مرتفع‌تر بگذرانند. تا صبح، جزر و مد طوفان عقب‌نشینی کرده بود.
16میلادی: رومی‌ها دوباره حمله ی دیگری به ژرمانها انجام دادند، اما این بار از طریق دریا. برای این منظور، ناوگانی متشکل از هزار کشتی به دهانه ی رودخانه ی راین رسیدند. پس از موفقیت‌های اولیه در ماه ژوئیه، رومی‌ها تصمیم گرفتند به «اقامتگاه‌های زمستانی» عقب‌نشینی کنند، که فکر کردن به آن کمی عجیب به نظر می‌رسد، اما با این وجود، همینطور باشد. پیش از آنکه بتوانند حرکت کنند، طوفانی از جنوب وزیدن گرفت و ناوگان رومی را پراکنده کرد. جزر و مد تغییر کرد و به تندباد کمک کرد.:

نگرها دوام نمی‌آوردند؛ حیوانات، جعبه های بار، و سلاح‌ها بیهوده به دریا پرتاب می‌شدند. کشتی‌ها غرق می‌شدند یا در جزایر خالی از سکنه به گل می‌نشستند. برخی دیگر به زباله‌های خالی اقیانوس جهانی رانده می‌شدند، «منطقه‌ای چنان وسیع و عمیق که گمان می‌رود آخرین و بی‌زمین‌ترین ژرفا باشد». بسیاری از سربازانی که در جزایر دورافتاده گیر افتاده بودند از گرسنگی جان باختند. برخی دیگر با خوردن اجساد غرق شده ی اسب‌هایی که به ساحل آمده بودند، زنده ماندند. وقتی طوفان فروکش کرد، کشتی‌های آسیب‌دیده شروع به ورود کردند. این کشتی‌ها تعمیر شدند و برای جستجوی جزایر فرستاده شدند، جایی که تعداد زیادی از بازماندگان را نجات دادند. برخی از کشتی‌ها به بریتانیا برده شده بودند و توسط پادشاهان کوچک آن سرزمین بازگردانده شدند." [به نقل از http://www.phenomena.org.uk/]
در این مرحله ارزش دارد که مکث کوتاهی داشته باشیم تا پیامدهای آن جمله ی آخر در مورد «پادشاهان کوچک آن سرزمین» را تشخیص دهیم.: قرار بود رومی‌ها بریتانیا را در ۵۴ سال قبل از میلاد فتح کرده باشند، اما «پادشاهان کوچک آن سرزمین» در اطراف بودند که مایل به کمک به رومی‌ها بودند. وقایع آلمان که در بالا شرح داده شد، باید پس از زمان اولین فتح بریتانیا توسط رومیان رخ داده باشد؛ نه ۵۴ سال قبل از میلاد، بلکه ظاهراً در اوایل دهه ی ۷۰۰ میلادی، طبق لایه‌نگاری هاینسون. بنابراین، این گفته در مورد «پادشاهان کوچک آن سرزمین» تأیید می‌کند که رومیان در آن زمان بریتانیا را اشغال نکرده بودند. در همین حال، در اقیانوس جهانی: "خدمه ی کشتی‌هایی که به اقیانوس کشیده شدند با داستان‌های وحشتناکی از تجربیات خود بازگشتند: گردبادهای خشمگین، پرندگان بی‌سابقه، اشکال مرموز نیمه‌انسانی و نیمه‌حیوانی؛ چیزهایی که در یک لحظه وحشت دیده یا باور شده‌اند." (همانجا) اپرای واگنری دیگری با خشم وتان و والکیری‌های بیشتر.»

نویسنده بر اساس این نظر هاینسون که قرن های بین اول تا هشتم میلادی وجود نداشته اند، تمام فجایع مشابه و مسائل غیر طبیعی دیگر در این بازه ی زمانی را زیرمجموعه ی یک فاجعه ی کیهانی راستین در قرن 10 یا 11میلادی میشمرد و آن را همان عامل پایان دهنده به حیات وحش عصر یخبندان در انتهای دوران موسوم به پلئیستوسن میشمرد. شفق های قطبی در عرض های جغرافیایی پایین، باز ازجمله وقایع غیر عادی برهه ی مد نظرند.:

۴۵۱: در ۳ آوریل، پس از غروب آفتاب در فرانسه، شفق قطبی مشاهده شد که نوارهای قرمز آن «مانند آتش یا خون» بودند.

۴۵۴: شفق‌های قطبی به صورت آتش بازمی‌گشتند، زمانی که «نیزه‌های سوزان» در آسمان اروپای مرکزی ظاهر می‌شدند.

سفر شاه آرتور به جزایر هفتگانه ی قطب شمال برای این که خورشید را از زنجیر بگسلد و زندگی را به کنترل خود درآورد هم به طور رسمی در همین برهه و در سال 530 میلادی قرار گرفته است. کمی قبل از آن، بریتانیا هم شاهد صحنه های آسمانی هولناک شده بود.:

«523:وحشت آسمانی به بریتانیا بازگشت.: "منظره‌های عجیبی از اژدها، شیرها و دیگر جانوران خشمگین که در هوا می‌جنگیدند، دیده شد. در غرب کِنت، گندم بارید و کمی بعد قطرات بزرگ خون."»

قطب شمالی که آرتور به آن سفر کرد، باید همان قطب شمال نقشه ی مرکاتور سال 1606 باشد که قطب شمال را به شکل جزیره ای تقسیم شده توسط 4 رودخانه نشان میدهد. این رودخانه ها همتای 4 رودخانه ی دجله، فرات، جیهان و پیسون در بهشت بنا بر کتاب مقدسند و نظریه ی قرار داشتن بهشت برین در قطب شمال را یادآورند که با تغییرات آب و هوایی و حمله ی یخبندان به آن منطقه نابود گردید و برخی، آن را دلیلی بر مهاجرت گونه ها منجمله انسان ها به نواحی جنوبی تر زمین شمرده اند. فلیکس و نوئل، کشف بقایالی پستانداران غولپیکر دوره ی یخبندان و فسیل های گیاهان نواحی معتدله در اراضی قطبی کنونی را دلیلی بر واقعیت از بین رفتن یک قلمرو سرسبز در منطقه ی یخ زده ی کنونی اطراف قطب شمال میشمرند.

نظریه ی مهاجرت مردمان از قطب شمال در اثر وقوع یخبندان درآنجا، مبنای کار فینچی در بومی سازی نامجاهای منطقه ی مدیترانه در اسکاندیناوی نیز هست. به عقیده ی او با مهاجرت مردمان آریایی از اسکاندیناوی به جنوب بعد از وقوع یخبندان، این نامجاها نیز به منطقه ی مدیترانه انتقال داده شده اند، ادعایی نزدیک به ادعای نازی ها حول ریشه گرفتن ملت ژرمن از اسکاندیناوی. ازجمله ی نواحی منتقل شده محل قبط است که با آن مصری که یهودیان از آن آمده اند مقایسه میشود. جالب اینجا است که نوئل و اسکارلت هم در قسمت 2.5 از مقاله ی خود، درباره ی ارتباطی بین زبان های ژرمن و یهودیت بحثی دارند که به انگلوساکسون های بریتانیایی هم مربوط میشود. این بحث از آنجا شروع میشود که «دو روزنامه‌نگار بریتانیایی که در لیبی بازداشت شده بودند، فاش کردند که به این دلیل بازداشت شده‌اند که ربایندگانشان بخشی از نوشته‌های ولزی روی لوازم پزشکی آنها را با عبری اشتباه گرفته بودند و این امر منجر به گمانه‌زنی‌ها مبنی بر جاسوسی آنها برای اسرائیل شد.» ویل اسکارلت مینویسند:

«این ایده که زبان ولزی حداقل تا حدی از زبان عبری گرفته شده است، بیش از ۴۰۰ سال است که رواج دارد و هنوز هم به لطف امثال ویلسون و بلکت، این ایده پابرجاست. صدها، و احتمالاً هزاران کتاب و کتابچه در این مورد نوشته و منتشر شده است. البته، این مفهوم مورد علاقه‌ی قطعی بریگاد «قبایل گمشده» و جنبش قدیمی بنی‌اسرائیل بریتانیا است، و البته آمریکایی‌ها را هم نباید فراموش کرد. من تصمیم گرفتم این نظریه را با استفاده از متن اصلی شعر «Preiddeu Annwfn» به زبان ولزی میانه، خودم آزمایش کنم. من از گوگل برای ترجمه از ولزی میانه به عبری و سپس از متن حاصل به انگلیسی استفاده کردم. سپس این نتیجه را با ترجمه‌های علمی از ولزی میانه به انگلیسی مقایسه کردم. بخش عمده‌ای از ولزی میانه به عبری قابل ترجمه نبود، اما تطابق‌هایی وجود داشت، هرچند بسیار کم. سپس همین رویه را با زبان ییدیش نیز به کار بردم. این بار کل متن ولزی میانه به جای ترجمه، به حروف عبری تبدیل شد و سپس به حروف عبری و لاتین نمایش داده شد. سپس حروف عبری را به انگلیسی ترجمه کردم. این بار در مقایسه با تفاسیر علمی مدرن، تعداد قابل توجهی تطابق وجود داشت. گوگل ترنسلیت، ولزی میانه ی خام اصلی «Preiddeu Annwfn» را به عنوان ولزی مدرن تشخیص داد که من آن را به انگلیسی ترجمه کردم. بدیهی است که تقریباً هزار سال بین این دو تحول وجود داشته است، اما من نتیجه را با تفاسیر مدرن و علمی از شعر، بدون اینکه خیلی دقیق باشم، مقایسه کردم و دریافتم که از مجموع ۴۲۶ کلمه، ۸۰ کلمه به اندازه ی کافی مطابقت دارند. این حدود ۱۸.۸٪ است. ترجمه از ییدیش به انگلیسی از نظر محتوا بسیار شبیه به ترجمه ی مستقیم از ولزی مدرن بود و ۱۰۱ مورد تطابق نزدیک با تفاسیر علمی مدرن داشت که ۲۳.۷٪ می‌شود. برخی از ترجمه‌های ارائه شده توسط ولزی و ییدیش حتی جایگزین‌های جالبی برای تفاسیر محققان مدرن ارائه دادند. این موارد در بخش سوم مورد بحث قرار خواهد گرفت. ییدیش، یک زبان ژرمنی غربی است که از نظر تاریخی توسط یهودیان اشکنازی صحبت می‌شد. این زبان در قرن نهم در اروپای مرکزی سرچشمه گرفت و به جامعه ی نوپای اشکنازی زبانی بومی مبتنی بر آلمانی علیا را ارائه داد که با عناصر بسیاری از عبری (به ویژه میشنایی) و تا حدی آرامی ترکیب شده است. اکثر گونه‌های ییدیش شامل عناصری از زبان‌های اسلاوی هستند و واژگان آن حاوی ردپایی از زبان‌های رومی است. ییدیش در درجه ی اول با الفبای عبری نوشته می‌شود. قدیمی‌ترین منابع باقی‌مانده مربوط به قرن دوازدهم است و این زبان را «زبان اشکناز» یا تایتش، گونه‌ای از تیوتش، نام معاصر آلمانی علیای میانه، می‌نامند. ظاهراً گویش‌های مختلفی وجود دارد، یکی اروپای شرقی و یکی اروپای غربی، اما گویش غربی «عمدتاً در قرن نوزدهم به دلیل جذب زبان یهودی در فرهنگ رایج از بین رفت.» (Yiddish dialects: WIKIPEDIA

) ها؟ ادعاهای دیگر در مورد زبان ییدیش شامل استفاده از آن به عنوان توصیف ملیت توسط "خزرهای پراکنده" است که 1000 سال قبل از ورود به آلمان، به زبان ییدیش به عنوان زبان مادری خود صحبت می‌کردند. ادعا می‌شود که خزرها کلمات مورد نیاز خود را از زبان‌های آلمانی، اسلاوی و بالتیک اقتباس کرده‌اند و برخلاف تصور رایج، زبان ییدیش یک گویش آلمانی نیست و نباید با عبری نیز اشتباه گرفته شود، فقط به این دلیل که هر دو از حروف یکسانی برای الفبای خود استفاده می‌کنند. هیچ کلمه ی ییدیش در عبری باستان وجود ندارد و هیچ کلمه ی عبری باستان در ییدیش وجود ندارد. شاید کاملاً منطقی و معقول باشد که فرض کنیم هر یهودی ساکن شمال اروپا، در هر زمانی، مجبور به استفاده از همان زبان مردم محلی برای برقراری ارتباط با آنها باشد. از آنجایی که یهودی بودند و بنابراین می‌خواستند هویت خود را بر همه چیز حک کنند (و احتمالاً می‌خواستند ارتباطات کتبی خود را از غیریهودیان مخفی نگه دارند)، زبان محلی را با الفبای عبری می‌نوشتند و آن را ییدیش می‌نامیدند، زیرا به عنوان «ییدیش» (از jüdisch آلمانی میانه ی علیا) شناخته می‌شدند. یک نکته ی برجسته در مورد تمام این بحث‌های ولزی=عبری این است که اکثریت قریب به اتفاق کسانی که از آن حمایت می‌کنند، واقعاً می‌خواهند که به هر دلیلی این موضوع درست باشد. هرگز به ذهنشان خطور نمی‌کند که در واقع ممکن است کاملاً برعکس باشد، اینکه عبری از ولزی آمده است. علاوه بر این، این واقعیت که عبری قبل از قرن دهم هیچ کاراکتری برای نمایش صداهای مصوت نداشت و از راست به چپ نوشته می‌شد، عمدتاً نادیده گرفته می‌شود یا شامل برخی از شاهکارهای شگفت‌انگیز ژیمناستیک زبانی است. پس مردمی که در ولز زندگی می‌کردند و احتمالاً به زبانی مانند ییدیش صحبت می‌کردند و می‌نوشتند، اما با خط رومی‌شده، و همزمان با آنگلوساکسون‌ها و سپس دوباره با نورمن‌ها بودند، چه کسانی بودند؟ قرار است باور کنیم که آنها سلت‌ها یا بریتانیایی‌های بومی بودند که از هجوم قبایل ژرمنی که از جنوب شرقی و شرق می‌آمدند، جیغ زنان به سمت غرب فرار کردند. آیا آنها یهودی بودند؟ درک وضعیت زبان رسمی در شمال اروپا در طول قرن نهم تا دوازدهم، خود یک درس دانشگاهی است. زبان‌های آلمانی باستان، ساکسون سفلی، هلندی میانه ی رو به بالا و غیره وجود دارد. این کاملاً بی‌معنی است.:

"در تمام این موارد (مسیحی شدن اقوام ژرمنی)، فاتحان ژرمنی زبان‌های بومی خود را از دست دادند. در بخش‌های باقی‌مانده از جهان ژرمنی، یعنی شمال و شرق فرانسه، زبان‌های ژرمنی حفظ شدند، اما نحو، چارچوب مفهومی زیربنای واژگان و بیشتر اشکال ادبی کاملاً لاتین شدند." (منبع: "روم و آلمانی‌های اولیه: برخی مشاهدات جامعه‌شناختی زبان" نوشته اچ. رو).
عامل اصلی در این از دست رفتن آشکار زبان‌ها و قبایلی که به آنها صحبت می‌کردند و به طور کلی سردرگمی، باید فاجعه باشد. احتمالاً گویندگان این زبان‌ها از بین رفتند یا آنقدر کم شدند که بازماندگان مجبور شدند با زبان‌های رایج یا زبان‌های جدید سازگار شوند.»

اسکارلت در ادامه درباره ی زبان عبری، یادآوری میکند که احیای عبری اصلی به فاصله ی کمی از کشف سانسکریت در هند بریتانیا اتفاق افتاد و این دو اتفاق را به این گزاره از دانیل فلدمن در کتاب " قبالا: میراث عرفانی فرزندان ابراهیم، ​​2001)مرتبط میداند: "ظهور ناگهانی عبری اصلی چند صد سال بعد با ظهور ناگهانی سانسکریت برهمی در دره سند همزمان شد. (...) سیناتیک و برهمی حروف مشابه الشکل زیادی دارند و هر دو با الفباهای بعدی جایگزین شدند که در دوران کنونی ادعا می‌شود اصل هستند (یعنی سیناتیک جای خود را به عزرا و برهمی جای خود را به دوا نگاری DEVA NEGARI داده است. (...) برخی از قبالیست‌ها و تانتریکاها معتقدند که یک الفبای اصلی به نام «الفبای گان آدن» (باغ عدن) وجود دارد که هم عبری و هم سانسکریت از آن گرفته شده‌اند." اسکارلت در تفسیر این نقل قول ها مینویسد:

«این موضوع، نقل قول مورد علاقه‌ی فونکانلی در مورد کابالای واقعی را به ذهن متبادر می‌کند که ادعا می‌کند کابالا صدای غریزه است و در اصل «زبان پرندگان» یا «زبان خدایان» بوده و کابالای عبری، فریب و فساد است. این جنبه در بخش سوم به طور کامل‌تر مورد بحث قرار خواهد گرفت، اما فعلاً کافی است بدانیم که عبری مدرن از چیزی بسیار قدیمی‌تر گرفته شده است و از ۲۶ حرف اصلی خط میخی «سومری» که کلمات قرضی زیادی از آن گرفته شده است، به تنها ۲۲ حرف صامت تنزل یافته است. جالب اینجاست که «عزرا» که در نقل قول بالا ذکر شده، نام یک کاتب/کاهن اعظم یهودی از دوره ی تبعید پس از بابل نیز هست که ارتباط نزدیکی با امپراتوری هخامنشیِ ابرستاره و گریزان دارد (که بعداً مورد بحث قرار خواهد گرفت). منابع دیگر این شکل تنزل‌یافته را به عنوان فنیقی، عبری دیرینه، سامری، موآبی، عمونی، ادومی و همچنین آرامی قدیم؛ در واقع هر زبان قدیمی عصر آهن که بخواهند اختراع کنند، ذکر می‌کنند. ("هر آهن قدیمی، هر آهن قدیمی، هر هر آهن قدیمی!". عذرخواهی می‌کنم، همه ی اینها یک آهنگ قدیمی کاکنی را به ذهن متبادر کرد.) اگر این الفبای گان آدن یا زبان خدایان، آنطور که منطقی به نظر می‌رسد، جهانی بود، پس هر الفبایی که از آن مشتق شده باشد، می‌تواند به همان اندازه جهانی باشد و در هر کجای جهان ظاهر شود. پس چقدر گمراه‌کننده خواهد بود که با اضافه کردن مصوت‌ها، لهجه‌ها و علائم نگارشی، زبانی جدید از آن الفبای اصلی اختراع کنیم و سپس آن را «عبری» بنامیم. این بدان معناست که هرگونه ظهور الفبای اصلی «گان آدن» در هر کجای جهان به عبری و در نتیجه به عبرانیان نسبت داده می‌شود. علاوه بر این، هر کتاب مقدسی که به زبان عبری تازه اختراع شده نوشته شده باشد، می‌تواند به واسطه ی همین فریب، ادعای قدمت و اصالت داشته باشد؛ ادبیات سومری/آشوری/فارسی. همچنین منبع بسیاری از داستان‌های عهد عتیق، به همان اندازه ی داستان‌های گیلگمش، بوده است

اسکارلت نتیجه میگیرد که احتمالا همانطورکه تمام این زبان های همانند، کاملا متعلق به یهودیان نیستند، لادینوها را که به یهودیان سفاردیم معروف شده اند نیز نمیتوان در دوره ی حضورشان در اسپانیای موری واقعا یهودی تلقی کرد؛ چون آن زمان، یهودی به معنی امروزیش هنوز وجود نداشت. ولی اسکارلت هنوز روی شباهت های لغات "لادینو" و "لاتینگ حساب میکند و از قول Ladin language: WILIPEDIAمینویسد:

«لادین (...نام مستقل: ladin؛ ایتالیاییladino؛ آلمانیLadinisch) یک زبان رومی از زیرگروه Rhaeto-Romance است که عمدتاً در کوه‌های دولومیت در شمال ایتالیا در استان‌های تیرول جنوبی، ترنتینو و بلونو، توسط مردم لادین صحبت می‌شود. این زبان شباهت‌هایی با رومانش، که در سوئیس صحبت می‌شود، و همچنین فریولی، که در شمال شرقی ایتالیا صحبت می‌شود، دارد. (...) این نام از لاتین گرفته شده است، زیرا لادین در اصل یک زبان لاتین عامیانه است که از آلپی‌های رومی‌شده باقی مانده است. لادین اغلب به عنوان یادگاری از گویش‌های لاتین عامیانه مرتبط با زبان‌های Rhaeto-Romance تلقی می‌شود.»

ویکی پدیا هیچ اشاره ای به ارتباط این لادین ها با لادینوهای یهودی نکرده است و خودش هم مطمئن به چنین ارتباطی نیست، چون طبیعی است که یهودی ها هم مانند مردم دیگر، از زبانی که در بین همسایگانش ولو از مذاهب دیگر مستعمل بود، استفاده میکردند؛ این عجیب است که لاتین رسمی که همخانواده ی آن لادین شمال ایتالیا است، زبانی مخصوص کشیش ها برای جلوگیری از رسوخ دانش در بین بی سوادان زیردست بوده و ما همین را در مورد رابطه ی خاخام ها با عبری هم میبینیم، چون در خارج از اسرائیل، بیشتر یهودی های معمولی (غیر خاخام)، هیچ چیز از عبری نمیفهمند. نویسندگان به این مسئله ها که زبان های فرانسوی به شدت شبیه به زبان یونانیند، در فرانسه یک شهر به نام تروآ وجود دارد، و در جغرافیای کتاب مقدس مسیحی، اماکن انجیل بیش از آن که با اسرذائیل کنونی مطابقت کنند، بات همنام های خود در فرانسه مطابقند هم پرداخته اند و حالا این هم به داستان اضافه میشود که جنبش راشی توسط یک خاخام اهل تروآ به نام شولومو بن اسحاق ملقب به راشی به راه می افتد تا یهودیت سافاردی های اسلام زده ی اسپانیا را از جنس یهودیت شمالی و اشکنازی کند. کار او که اولین منبع عبری تاریخ دار است، در سال 1342 انجام شده، ولی تا 1475 منتشر نشده و بعد از آن هم تا قرن 18 با مخالفان عدیده مواجه بوده است. به نظر نویسندگان، کار جنبش راشی که بنیانگذارش فقط یک شخصیت افسانه ای است، چیزی به جز یهودی کردن مردمان قبلی اسپانیا که اصلا یهودی نبوده اند نیست. ولی هنوز میتوان موفقیت آن را نتیجه ی یک اتحاد سافاردی-اشکنازی شمرد. از طرفی ما یک نوع دو سیستمی کهانت در افسانه ی روم باستان هم می یابیم که بر اساس آن، معلوم است عیسی مسیح، نسخه ی تحریف شده ای از میترا یا سول اینویکتوس خدای خورشید است. اما درحالیکه میترائیسم یک مذهب کاملا پنهانی، وسیله ی اخوت خواص در یک فرقه، و از ریشه های فراماسونری است، مسیحیت مذهب عوام است. زبان های سخت کاهنان هم برای دور نگه داشتن مردم از افکار آنها استفاده میشدند. قابل توجه این که میترا خدای دین زرتشت است که در شاهنامه مذهب ایرانیان –و اینجا ایران مترادف ملت فارس است- عنوان میشود، و هسته ی اصلی گسترش زبان فارسی در ایران کنونی، قرار داده شده است؛ مهمترین مبدا مهاجرت یهودیان به دشت های روسیه، جایی که از طریق آمیزش با ترک ها و اسلاوها، یهودیان خزری ای را به وجود آوردند که اشکنازیان در اروپا از اعقاب آنها پدید آمدند. کلمه ی اشکنازی از ریشه ی آشوری ایسگوز است که در اروپا بیشتر تحت عنوان اسکیت ها شناخته میشوند. اسکارلت، به نقل از هاینسون، اسکیت، سکا، سرمت، هون و خزر را نام های مختلف یک اتحادیه ی قبیله ای همریشه با شیونگنوهای منابع چینی میشمرد. تابع شدن اتحادیه ی اصلی نسبت به یهودی های ایرانی، همان چیزی است که اسکارلت از آن تعبیر به شکست توران از ایران میکند. ولی اسکارلت اضافه میکند که این شکست فقط در زمان گشتاسپ روی داد که داماد شاه روم شده و حکومت ایران را به واسطه ی همیاری شاه روم به دست آورده بود. دین زرتشت را نیز همین گشتاسب بر ایران و توران حاکم کرد. اسکارلت دراینجا پای مسیحیت را در نقش روم وسط میبیند و معتقد است که دین زرتشت مد نظر، در ابتدا ترکیبی از یک بنیاد کلدانی اولیه با مذهب رومی بوده است ولی این مذهب رومی، هنوز مسیحیت کنونی نبود. ایران مورد بحث زیاد از تسخیر توسط اسکندر رومی فاصله ندارد، زیرا تحت الحمایه ی روم شدن، آغاز حکومت واقعی روم است. اسکندر که همزمان یونانی و رومی است و یک رگش به شاه ایران میرسد، حکومت خود را بین اشکانیان تقسیم میکند زیرا این اسک/اشک های حاکم، چیزی به جز یهودیان اشکنازی نیستند. در شاهنامه و در هیچ کدام از متون زرتشتی رسمی، اسمی از هخامنشیان یا اکامنیدهای متون یونانی نیست، چون به نظر اسکارلت، اکامنیدها چیزی به جز یک اتحادیه ی فنیقی تجاری نیستند و به همین دلیل هم هست که زرتشتیان نامی از فنیقی ها نیز نمیبرند. چون ایران فقط یک زیرمجموعه از جریان های سیاسی-اقتصادی ملوک الطوایفی فنیقی الاصل ولی چندفرهنگی حول جاده ی ابریشم است. در جغرافیای شاهنامه، ایران به لحاظ جغرافیایی یک وسط بین توران و روم است ولی ایران همه ی این وسط را در بر نمیگیرد. بخش هایی از شبه جزیره ی عربستان که مطابق تاریخ رسمی، خاستگاه حملات اعراب به ایران است، رها شده اند همانطورکه در تواریخ یونانی هم جزو قلمرو اکامنید نیستند. دراینجا اسکارلت به تصرف شدن تاریخ فنیقی ها توسط یهودی هایی که ادعا میکنند از نسل اسحاق ابن ابراهیمند توجه میکند و آن را در مقابل خانه ی خدا که ابراهیم به همراه پسر دیگرش اسماعیل، آن را در مکه ساخته است قرار میدهد. بله، قرار است با اتحاد پسران اسحاق و اسماعیل، کیش ابراهیم کامل شود، و این کار را در شاهنامه اولین بار اسکندر میکند. او بقیه ی سرزمین عربی را تا یمن فتح میکند، در حجاز، اولاد اسماعیل را از تسلط قبیله ی قحطانی جزع نجات میدهد و درست مثل نسل کشی های موسی و یوشع در سرزمین مقدس، تمام افراد قبیله ی جزع ولو طفل شیرخوار را تا آخرین نفر میکشد و تازه به زیارت خانه ی خدا در مکه هم میرود. اسکندر، نماینده ی جنگ صلیبی، نماینده ی استعمار، نماینده ی یهودیت اشکنازی ایجادشده در اروپا، و همزمان نماینده ی سیاسی یک جبهه ی غربی ایجادکننده ی واحدهای سیاسی-نظامی ظاهرا مستقل از غرب، ولی در باطن مکمل مذهب غرب است.

مهاجرت گسترده ی زبان های لادینو از اسپانیا به جنوب و شرق تا خاورمیانه به دنبال به اصطلاح اخراج یهودیان از اسپانیا، به ما کمک میکند تا بفهمیم که این طرح اروپایی چطور در سرزمین های جنوبی تر جا افتاده است. با در نظر گرفتن برتری غرب، برای یک لحظه ممکن است نظریه ی برخاستن یهودیان از شمال دور اروپایی واقعی به نظر برسد، اما وقتی به بن بست میخورد که میبینیم تمام منابع اروپایی کلاسیک علیرغم تفاوت سلیقه ی سیاسی، بر بنیاد گرفتن اشرافیت اروپایی یهود از مصری که در افریقا قرار دارد متفقند. چرا مصری که یهودیان از آن آمده اند، هم در شمال اروپا است و هم در جنوب آن؟ درواقع همه چیز به زبان ریشه ای گان عدن برمیگردد که عبری از آن استقلال یافته است، همانطورکه یهودیت از بنیاد سامی بی در و پیکر اولیه ی خود، استقلال یافته است. همانطورکه دیدیم، محل باغ عدن در قطب شمال تخیل میشد. اما چرا؟

قطب شمال، محل تنها ستاره ی ثابت آسمان یعنی ستاره ی قطبی بود. ازاینرو تصور میشد که عمود آسمان یعنی کوه کیهانی در محل آن قرار دارد و در آن، سرزمین خدا به زمین متصل میشود. ارواح از تونل خالی داخل این کوه به جهان زیرین منتقل میشدند و این ارواح از جنس نور بودند که وارد قلمرو تاریکی جهنمی میشدند. جرالد مسی در ابتدای کتاب دهم از ANCIENT EGYPT: THE LIGHT OF THE WORLD (1907) مینویسد که کتاب مردگان مصری، این ارواح را بر حسب نورشان از سه نوع میداند: ارواح ستاره ای که از چشم سیت پدید آمدند، ارواح قمری که از چشم هورس پدید آمدند، و ارواح خورشیدی که از چشم رع پدید آمدند. این دسته ی سوم، برترین ارواح و تکرار کننده ی سرگذشت خورشیدند. خورشید به شکل آتوم خدای غروب از آسمان وارد قلمرو تاریک دوزخ در زیر زمین میشود و همو است که به شکل آدم، پدر انسان ها در تورات بازآفرینی میشود. همانطورکه خورشید بعد از سرکوب شیاطین در طلوعی مجدد، نور را به جهان می آورد، فرزندان آدم نیز بعد از فرود آمدن از کوه هتپ در قطب شمال که بر اثر آن، به آمنتا یا دوزخ مصری وارد میشوند، با گذر از مراحلی، آمنتا را ترک میکنند تا نور را به جهان روی زمین هدیه کنند. نامجاهای آمنتا همان نامجاهای قبط باستانند که با مصر تطبیق شده است و خروج بنی اسرائیل از مصر و تحت رهبری موسی برای رسیدن به سرزمین موعود نیز چیزی به جز آمدن ارواح از آمنتا به روی زمین نیست.

ازاینجا میتوان فهمید که مصر به این خاطر با قبط تطبیق شده است که آنجا کنایه ای از آمنتا یا جهنم است و چون فلسفه ی مزبور به نفع هیچ ملتی جز کسانی که خود را بنی اسرائیل میفهمند نیست و این بنی اسرائیل قلابی را هم اشرافیت یهود اختراع کرده اند، پس مصر کنونی هم فقط به خاطر مرکز گرفتن اسبق اشرافیت یهود در آن، قبط یا همان آمنتا است و هیچ کدام از آثار منتسب به مصر باستان هم –برخلاف هزاران ساله تصور شدن مصر توسط خود جرالد مسی- مربوط به قبل از حضور اشرافیت یهود در آن در دوره ی ممالیک نیستند. همه ی اینها یک معنی دارد: جهنم از مصر و هر جایی که جانشین مصر شود، به تمام دنیا سرایت میکند چون اشرافیت یهود، ارواح خورشیدی هستند که به جهنم سقوط میکنند تا بعدا از جهنم خارج شوند. اما دقیقا به خاطر همین خورشیدی بودن، این سقوط طی نظمی به جلو میرود. چون نور خورشید موقع غلبه بر تاریکی با آشکار کردن اشیا، بی نظمی را به نظم بدل میکند.

در آمنتای قبطی هم میبینیم که رع به شکل پتاح صنعتگر درمی آید و در قالب یک جُعَل یا سوسک سرگین غلتان زیرزمینی، در زیر زمین تونل میکند و امکانات درست میکند. پتاح حتی یک مابه ازای بهشت را برای ازیریس (خدای مردگان) و قصرش در آمنتا فراهم می آورد. جعل، نماد خورشید هم هست چون رع در قالب خپری، به شکل یک جعل، گوی خورشید را به جای سرگین یک علفخوار، از شرق تا غرب زمین، قل میدهد. این بن مایه ی مشترک، نظر بر این حقیقت است که شمال تاریک و سرد آغاز زمین، با جنوب گرم و نورانی زمین توسعه یافته یک دو قطبی تشکیل میدهند که به ترتیب به سیت (تایفون) و دشمنش هرو (هورس) تعلق میگیرند. این دو قطبی توسط فرعونی به نام رپا، که در ابتدا احتمالا فقط یک نسخه از هورس بوده است، با دوگانه ی جایگاه های شرقی و غربی خورشید که به دو شیر معارض موسوم به خروفو تشبیه میشدند، برابر میشوند و به دو ظاهر متفاوت هورس، یکی پسری 12 ساله و دیگری جوانی سی ساله قسمتبندی میگردند. بنابراین در جهان زمینی هم پادشاه به تاسی از خورشید آسمان، مرتبا به سمت تاریکی سفر میکند تا از روشنایی سر دربیاورد. این درواقع بر اساس همان تشبیه فرود روح به افق زمین به تاسی از آتوم یا خورشید غروب است و مسی معتقد است که این فلسفه به همان اندازه ی مصر در انگلستان هم بوده و در ادبیات عامیانه باقی مانده است؛ ازجمله در داستان سفر تام انگشتی سوار بر یک گاو در یک کوهستان. "تام" در اسم، همان "آتوم"، گاو روح زمین، و سفر در کوهستان، گذر از همان تونل میانی کوه کیهانی برای رسیدن به دوزخ است.:

“ANCIENT EGYPT”: GERALD MASSEY: V1: FISHER-UNWIN: 1907: P332-5

اصطلاح معروف «غروب امپراطوری ها» به ذهنم میرسد. اما برای کسی که به جای شاه مردگان در قصر بهشت خود در وسط این زمین جهنم شده نشسته است، این غروب، معنایی ندارد. جانشینان ازیریس، حتی در درون جهنم هم خوشبخت به نظر میرسند چون قصر دارند، چون پول دارند، و چون از انواع لذت های مادی برخوردارند، ولی اخلاق در این خوشبختی بحثی ندارد، چون کسانی که «وظیفه دارند» دیگران را به بدبختی برسانند، نمیتوانند شمی از اخلاق برده باشند. ولی چیزی که همه ی ما به طور ناخودآگاه از تمام تبلیغات رسانه ای این دستگاه ازیریسی میفهمیم، این است که آنها هنوز خدایانند و میشود با تقلید از آنها تا حدی خدایی شد: با غرق شدن در لذت های دنیوی و مادی؛ و حتی اگر پول کافی برای لذت بردن و فخرفروشی کافی به دست نیاوردید، میتوانید وانمود کنید که در لذت غوطه ورید بلکه شاید خدا و خلق خدا را گول بزنید و آنها فکر کنند که شما واقعا الوهیت دارید. حال و هوای مدرن، روی مذهب پرستش جهنم استوار است.

جایگاه مقدس سیاستمدار: دلیلی برای عوض شدن خدایان توسط مدرنیته

نویسنده: پویا جفاکش

در ابتدا ممکن است عجیب به نظر برسد که چینی ها که همواره تمدن های کشورهای اطراف خود را زیرمجموعه ی تمدن چین میبینند، اجازه داده باشند که این هرمشان در نزدیکی مرز چین با کره، کار گوگوریو –سلسله ای که به طور رسمی، کره ای به حساب می آید- عنوان شود؛ اما اتفاقا موضوع این است که به دلیل نامعلومی، رهبران چین، اصلا از داشتن هرم های فراوانشان راضی نیستند. اگر هم اجازه داده اند این هرم کاوش شود و از زیر آن انبوه گِل و درخت هایی که رویش را پوشانده بودند، خلاص شود، فقط به خاطر نزدیکی به مرز کره و این حقیقت است که از اول قرار بود آن را ساخت کره ای ها اعلام کنند. این را مقایسه کنید با اهرام مرکزی تر در نزدیکی شیان که بر عکس هرم بالا که در جای نسبتا دورافتاده ای قرار دارد، هیچ وقت نیاز به کشف شدن نداشته اند، ولی هنوز هم انبوه گِل و درختان، آنها را به شکل تپه هایی کوه مانند نشان میدهند. جالب این است که اهرام مکزیک هم در زمان کشف شدن، به همین شکل، از زیادی گِل و درختان، به شکل تپه درآمده بودند، ولی همه در هنگام کاوش، آشغال روبی شدند و تصویر فعلیشان را به دست آوردند، همانطورکه نمونه ی زیر (هرم ال تاجین در وراکروز) نشان میدهد:

هرم گوگوریو فقط در اوایل قرن بیستم کشف شد. اهرام مکزیک هم در حدود اواسط قرن 19 کشف شدند ولی فقط در فاصله ی بین اواخر قرن 19 تا اوایل قرن 20 مورد کاوش قرار گرفتند. به نظر میرسد در فضایی که جنگ جهانی اول به آن پایان داد، یک میل واقعی برای کشف واقعیت یک دنیای فراموش شده به وجود آمده بود. به نظر میرسد این میل، یکی از مهمترین دلایل تخریب کامل و نوسازی غیرعادی دنیا بود بلکه کسی واقعا نفهد آن گذشته به راستی چگونه بود، کمااینکه نظریات توطئه ی امروزی مثل تارتاریا یا بیگانگان باستانیف هنوز بقایای سوء ظن های ما به روایات ارائه شده ی رسمی را در خود دارند. از متلاشی شدن امپراطوری های عثمانی و اطریش-مجارستان که نقشه ی جغرافیای خاورمیانه و حتی اروپا را به کل عوض، و در بدترین تقسیمبندی جغرافیایی ممکن، و منطقه ی استراتژیک خاورمیانه را آبشخور جنگ های مرزی تمام نشدنی کردند، گرفته تا روی کار آمدن بلشویسم اهریمنی با سقوط حکومت تزاری که به نام مبارزه با خرافات، فرهنگ کشی را در دنیا باب کرد تا بعدا فرهنگ های تصنعی جای فرهنگ های از بین رفته ی راستین را بگیرند، حتی شاید شیوع آنفلوآنزای اسپانیایی در تمام جهان برای از بین بردن حتی المقدور بازماندگان دوران گذشته، همه نشان از این دارند که دنیای ما بین سال های 1915 تا 1930 از نو ساخته شده است. شاید آن اروپایی های کاپیتالیستی که رهبران انقلابی بلشویک ها را در آلمان سوار قطار کردند و توی روسیه فرستادند، واقعا آنقدر از گسترش مارکسیسم در آسیا نگران نبودند. وقتی فکرش را میکنیم که روسیه ی تاتاری که خاستگاه بسیاری از نحله های سیاسی-فرهنگی خاورمیانه، هند و حتی چین بود، فقط توسط مارکسیست های ضد فرهنگ، کاملا رفت و روب شد، و سقوط امارات خیوه و بخارا به دست روس ها در همان برهه ی زمانی یادشده، یک تکه ی کوچک –ولی نه کم اهمیت- از آن واقعه به عنوان استعاره ای از حقیقتی است که زمان میبُرد تا از یادها برود، آن وقت شاید فرو رفتن مارکسیسم در چین را هم که نتیجه ی چشمگیرش، تثبیت هماهنگی تصویر چین قدیم با انتظارات اروپایی ها از آن بود، دنباله ی نه اجتناب ناپذیر، بلکه از ابتدا برنامه ریزی شده ی همین روند ارزیابی کنیم. بعد از از نظر گذراندن همه ی اینها، از خود خواهیم پرسید چرا باید این نوسازی و تغییر معنای تاریخ، اینقدر مهلک میبود؟ واقعا در قرن 19 چه خبر بود که باید بعضی اخبار اینچنین با خشونت، از ذهن ها پاک میشد؟ آیا دنیای قدیمی که بعضی در جستجوی بازسازی آن بودند، واقعا تا اوایل آن قرن هنوز زنده بود و سقوطش همان اتفاقی بود که بعدا به صورت سقوط ناپلئون بناپارت خیالپردازی شد؟ آیا دنیای جدیدی که بعد از آن آمده بود، در آن زمان، آنقدر ناخواستنی بود که مردمی را که سابقا به سبب عدم وجود ارتباطات گسترده، چندان تمدن دوران خود را نمیشناختند، به جستجوی هویت راستین آن تمدن از طریق بقایای آن علاقه مند کرده بود و فقط فجایع مادی پشت سر هم میتوانستند اذهان مردم را از این افکار انتزاعی منحرف کنند؟ برای بعضی از امریکایی ها کاملا قابل باور است که چنین باشد. آنها که در آن بازه ی زمانی مهلک، در حال تجربه ی رکود بزرگ بودند، به تجربه دریافتند که بعد از جنگ جهانی دوم و در شرایطی که جهان امریکایی ساخته میشد، رکود فقط برای بخشی از امریکایی ها به اتمام رسیده بود و عکس های موجود از فقر روستاییان به عنوان بازمانده ی رکود تا هنوز دهه ی 1960 نشان میدهد که بحران سازی های امریکا در دنیا به بهانه ی مبارزه با کمونیسم و ازجمله شرکت فعال آن در جنگ ویتنام، بخشی از پرت کردن حواس ها و ایجاد شرایط ویژه برای مبارزه با چالشگران در یک مملکت دموکراتیک بوده است. به همین دلیل هم هست که اکنون و در فضای پس از رکود 2008 که فقط به اسم تمام شد، بعد از این که در سال 2021 عکس های اردوگاه های فقرای چادرنشین در بیرون شهرهای کالیفرنیا منتشر شدند و پوتمکینی بودن تصویر شکوه امریکا بر سطح رسانه ها به اثبات رسید، بعضی از امریکایی ها نگران درگیر شدن خود به همراه کشورشان در یک جنگ جهانی سوم خود-ساخته شدند. این حس، خود، یکی از بقایای احساسات دوران پس از 1930 است که طی نوسازی های کمتر ویرانگر بین سال های 1940 تا 1970، ریشه های آن، حتی المقدور از تاریخ امریکا، حافظه زدایی شدند و یقینا مشابه های این حافظه زدایی به تقلید از مرکز امریکایی جهان، در بیشتر کشورها، در حال تقلید بود.:

“Korean and MEXICAN PYRAMIDS, BOTH BURIED BY MUD”: STOLEN HISTORY: 3 JAN 2021

اجازه بدهید مثل بعضی از بدبینانی که محتویات نشریه ی الکترونیکی فوق را فراهم آورده اند، ریشه ی مشکل را در واقعه ای که به صورت سقوط امپراطوری ناپلئون تحریف شد، بجوییم و از خود بپرسیم چرا باید یک تمدن ظاهرا جهانگیر که حتی مردم نواحیش از وضعیت سرزمین های کمی دورتر از خود چندان اطلاعی نداشتند، حتما به یک امپراطوری تعبیر میشد، آن هم امپراطوری رومی که ناپلئون میخواست آن را احیا کند و به اصل برگرداند؟ آیا به خاطر این نیست که حکومت های نوپیدای جانشین آن به اصطلاح امپراطوری ناپلئون، داشتند مثل امپراطوران برجسته ی رومی، استبداد منور در کشور پیاده میکردند و از روشنگری ظاهرا گسترش یافته توسط لشکرکشی های ناپلئونی، برای توجیه زور گویی در جهت عوض کردن همه چیز به ضرب دگنگ استفاده میکردند؟! به نظر میرسد دنیای ما در آن زمان و شاید تا حدی به خاطر مصلحت هایی که در آن هنگام، ایجاب میکرد، با تقلیدهای محلی شده از یک امپراطوری ستمگر خیالی در آنچه با ظهور ناسیونالیسم و تعریف تاریخ کهن برای کشورهای نو بنیاد همراه بود، از نو تقسیمبندی شده بود. همگان در وقت آشنایی با کشورهای همسایه ی جدید و احتمالا پیشروی خود، به این نتیجه میرسیدند که همه ی جهان متفقند که یک کشور، عینا تحت هدایت یک رهبر آسمانی قدرتمند در راس دولتی که جا پای یک دولت ملی ولی مقدس باستانی گذاشته است، پیشرفت خواهد کرد. درواقع، در دوران مدرن، دولت، و نه آنطورکه سابقا خدایان در این مقام قرار داشتند، همان چیزی بوده که لکان از آن به "دیگری بزرگ" افراد تعبیر میکند. این، بدعتی بوده که طول میکشیده تا جا بیفتد، و قطعا جنگ های بزرگ قرن 19 و دنباله های پیشرفته ترشان به شکل جنگ های اول و دوم جهانی و وحشت آنفلوانزای اسپانیایی، برای منحرف کردن اذهان از هر گونه تمرکز روی این موضوعات فرعی لازم بودند تا بلاخره در اثر گذشت زمان، بدعت، "قدیمی" شود و جا بیفتد. اما "کهنه" تصور کردن بدعتی "نو" دلیل نمیشود که مردم از نتیجه راضی باشند. به امریکا فکر کنید که در آن، علیرغم کیش شخصیت عظیمی که برای رئیس جمهورشان در یک نظام ظاهرا دموکراتیک تدارک دیده میشود، همه ی رئیس جمهورها تاکنون از سنگینی سایه ی افسانه های پدران بنیانگذاران امریکا تحت فشارند. در ایران خودمان هم دیدیم که آن پادشاهان به اسم «پهلوی» که خود را احیاگران امپراطوران افسانه ای باستان چون داریوش و انوشیروان میشمردند، هیچ وقت در مردم، نشانه ای از احساس بازگشت یک تمدن باشکوه را ندیدند و فقط ضرر بالا رفتن انتظارات مردم را متوجه خود کردند و همین انتظارات را برای رژیم بعدی به ارث گذاشتند. این همان نکته ای است که لکان به ویژه بعد از تلاطمات کشورش (فرانسه) در سال 1968 به آن علاقه مند شد: «هویت» از «این همان انگاری» با «دیگری بزرگ» به دست می آید و مشکل "دیگری بزرگ" این است که خودش به «فقدان» "دیگری بزرگ" دچار است.:

«اگر من نیاز به همان انگاری با چیزی دارم، در وهله ی اول نه تنها به این علت است که هویت کاملی ندارم، بلکه به این علت نیز هست که تمام تلاش های من برای رسیدن به آن از رهگذر همان انگاری با دیگری بزرگی که ظاهرا کامل است، ناکام میماند. همان انگاری را فقط به صورت پیامد وجود فقدان در ساختار دیگری بزرگ اجتماعی میتوان تصور کرد. ساحت ابژکتیو (یا عینی) به عنوان تمامیتی بسته چیزی بیش از نمود نیست؛ دیگری بزرگ ابژکتیو، دچار فقدان است.» ("لاکان و امر سیاسی": یانیس استاوراکاکیس: ترجمه ی محمدعلی جعفری: نشر ققنوس: 1392: ص85)

شاید تنها دلیل این که "دیگری بزرگ" اصلی، به طرز معالجه ناپذیری "کامل" است، این است که او یک دولت ظاهرا انسانی است که جای خدایان را گرفته و وانمود میکند مانند خدایان و دستگاهشان، قادر به معجزه گری است و این، تناقض مدرنیته است، چون مدرنیته، معجزه را رد میکند ولی نماینده های سیاسیشان موقع سخن گفتن با مردم، ادعای معجزه کردن دارند، همانطورکه امپراطوران باستانی ناسیونالیسم ها، به عنوان نسخه های مختلف و به دقت منفک شده ای از یک خدای واحد زمینی شده، قادر به رقم زدن معجزه های اقتصادی و فرهنگی، معرفی میشوند.

این خدای واحد، احتمالا کسی جز «قهرمان هزار چهره» ی جوزف کمپل نیست که از زندگی زمینی انسان ها به قلمرو ماوراء الطبیعی فرستاده و بعد از کسب توانایی معجزه و جادوگری در آنجا، دوباره به زمین برگشته است و در قالب انسان های مشهور بر زمین راه میرود. قهرمان هزارچهره، از یک "مونومیت" (اسطوره ی واحد) برمیخیزد؛ اصطلاحی که کمپل، آن را از متنی از جیمز جویس اخذ کرده و هرچقدر منظور جویس از آن نامشخص است، منظور کمپل کاملا واضح و درک شدنی است: یک اسطوره ی بنیادین که به هزاران اسطوره ی محلی و ادبی دیگر تقسیم شده است. کمپل، سازوکار خاصی را در روند قصه ی مونومیت خود شناسایی میکند که بیشتر این اسطوره ها را با هم متحد مینمایند. انتقاد رایج بر کمپل این است که او فقط شباهت های اسطوره ها را در نظر میگیرد و نه تفاوت های آنها را. با این حال، وقتی رواج چشمگیر دستکاری در شنیده ها از سوی تقریبا همه ی انسان ها را در نظر میگیریم، و نیز به علاقه ی خاص انسان ها به عوض کردن استعاره ها با امکانات محیطی و جغرافیایی خود و بر اساس نجارب شخصی، و حتی انتخاب روایت از روی این امکانات و تجربیات، فکر میکنیم، میبینیم که واقعا در این بررسی کلی، نه تفاوت ها بلکه شباهت های این افسانه ها هستند که بیشتر عجیبند. در هر بازسازی روایت، قهرمان اولیه که کسی جز یک انسان سرگشته نیست، بسته به شرایط، با یک یا چند تن از خصوصیات درونی خود، همهویت شده و در همین حالت به مابه ازاهای بیرونی آنها در جهان طبیعت یعنی ارباب انواع فرافکنی شده است. این، عامل مهمی در محو شدن مرز انسان ها و خدایان در اسطوره شناسی قدیم بوده و همین مسئله است که خطر اشتباه گرفتن انسان های معمولی با خدایان به ویژه در عالم سیاست را پیش می آورد. لوئیس چیسا معتقد است که سیاستمداران پوپولیستی چون دونالد ترامپف در بازنمایی های رسانه ای خود، با قهرمان هزار چهره ی کمپل، قابل تطبیقند.:
«معماهای بی‌پاسخ زیادی در کیهان وجود دارد. چرا به جای هیچ، چیزی وجود دارد؟ قبل از بیگ بنگ چه چیزی وجود داشته است؟ آیا خدایی وجود دارد؟ اما با توجه به حلقه‌ی دوستان به‌شدت لیبرال من، یک سوال بیش از همه آنها را گیج می‌کند: چرا ترامپ با وجود رفتار مجرمانه و لفاظی‌های مخربش، همچنان از چنین حمایت وفادارانه ای از سوی عموم برخوردار است؟ به نظر من، دلیل اینکه ترامپ لیبرال‌ها را گیج کرده این است که ظهور و جذابیت او توسط نیروهایی فراتر از محاسبات فکری محض هدایت می‌شود. و از آنجا که لیبرال‌های مدرن عمیقاً به عقل و منطق به عنوان راه‌های اصلی درک جهان متعهد هستند، برای درک جریان‌های عمیق‌تر روانشناختی که حمایت از او را تقویت می‌کنند، تلاش می‌کنند. بیشتر نظریه‌های لیبرال در مورد ظهور ترامپ معمولاً در سه دسته قرار می‌گیرند:

ترامپ به عنوان یک کلاهبردار: او با موفقیت، هوادارانش را فریب داده تا باور کنند که طرف آنهاست، در حالی که در واقع فقط به فکر منافع خودش است.

ترامپ به عنوان نماد سیاست‌های ارتجاعی: هواداران او با نژادپرستی، بیگانه‌هراسی و زن‌ستیزی هدایت می‌شوند و او را قهرمان آمریکای سفیدپوست و مردسالار می‌دانند.

ترامپ به مثابه طلای احمق ها: هواداران او لزوماً متعصب نیستند، اما نادان هستند و نمی‌توانند ببینند که او نماینده ی آن چیزی نیست که آنها فکر می‌کنند.

این توضیحات، حمایت از ترامپ را امری معامله‌ای می‌دانند؛ اینکه پیروانش نقص‌های او را در ازای چیزی که برایشان ارزشمندتر است، چه دستاوردهای اقتصادی و چه بازگشت به گذشته‌ای سنتی‌تر، تحمل می‌کنند. اگرچه این عوامل نقش دارند، اما یک نکته ی اساسی را نادیده می‌گیرند: جذابیت ترامپ در درجه ی اول مربوط به سیاست یا منفعت شخصی نیست. درباره ی معنا است. برای بسیاری از هوادارانش، ترامپ -و ایده‌ها، باورها و روایت‌های پیرامون او- به درک دنیایشان کمک می‌کند. او یک چارچوب، یک داستان، یک اسطوره ارائه می‌دهد. به طور خلاصه، ترامپ، معنا و جادو را به زندگی‌هایی تزریق می‌کند که در غیر این صورت ممکن است عاری از آن باشند. جنبش او از بسیاری جهات، پاسخی به بحران معنایی است که توسط فرسایش دین، سنت و افسون مدرنیته ایجاد شده است. جذابیت ترامپ نه از اقناع منطقی، بلکه از نیروهای اولیه و کهن الگویی ناشی می‌شود که کشش قدرتمندی بر پیروان او اعمال می‌کنند. هواداران او نه از طریق استدلال منطقی، بلکه از طریق الگوهای روانشناختی عمیقاً ریشه‌داری که در طول نسل‌ها در روان انسان ریشه دوانده است، به سمت او جذب می‌شوند. به زبان یونگی، می‌توانیم بگوییم که ترامپ -آگاهانه یا ناآگاهانه- در حال بهره‌برداری از ناخودآگاه جمعی، مخزن تجربیات موروثی بشر است. ناخودآگاه جمعی از طریق کهن الگو (آرکتایپ) ها، نمادها و روایت‌های تکرارشونده‌ای که در فرهنگ‌ها و دوره‌های زمانی مختلف ظاهر می‌شوند، تجلی می‌یابد. برخی از آرکتایپ‌های شناخته‌شده عبارتند از:

قهرمان: فردی که سفری دگرگون‌کننده را آغاز می‌کند، بر آزمایش‌ها غلبه می‌کند و نظمی جدید را به ارمغان می‌آورد. از نمونه‌های مدرن آن می‌توان به هری پاتر یا بافی قاتل خون‌آشام‌ها اشاره کرد.

حکیم: مربی خردمندی که راهنمایی و بینش ارائه می‌دهد. به اوبی وان کنوبی در جنگ ستارگان و گندالف در ارباب حلقه‌ها فکر کنید.

حقه باز: اخلالگر بازیگوشی که قوانین را زیر پا می‌گذارد یا آنها را تغییر می‌دهد و اغلب حقایق پنهان را آشکار می‌کند. لوکی از اساطیر اسکاندیناوی و هرمس از افسانه‌های یونانی برای این نقش مناسب هستند.

این کهن الگوها ایده‌های فکری نیستند، بلکه الگوهای عمیقاً احساسی و غریزی هستند که وقتی فعال می‌شوند، پاسخ‌های عاطفی قدرتمندی ایجاد می‌کنند: حیرت، فداکاری، انزجار، ترس. آنها نه به منطق، بلکه به احساسات درونی متوسل می‌شوند. جوزف کمپبل به طرز مشهوری ی "سفر قهرمان" را ترسیم کرد، یک ساختار اسطوره‌ای جهانی که از سه مرحله ی اصلی تشکیل شده است:

عزیمت/اخراج: قهرمان از نظم قدیمی بیرون رانده می‌شود و سفری را آغاز می‌کند.

مصائب/نبرد با اژدها: قهرمان با آزمایش‌ها و تهدیدهای وجودی، اغلب از جمله مواجهه با مرگ ، روبرو می‌شود.

بازگشت پیروزمندانه: قهرمان بر سختی‌ها غلبه می‌کند و نظم جدیدی را آغاز می‌کند.

مسیر سیاسی ترامپ به طرز عجیبی از این الگو پیروی می‌کند.:

عزیمت: در دهه ی ۱۹۹۰ و اوایل دهه ی ۲۰۰۰، ترامپ حداقل توسط برخی از نخبگان سیاسی مورد استقبال قرار گرفت. اما هنگامی که او به سمت اصالت‌گرایی و پوپولیسم غیربومی تغییر مسیر داد، طرد شد. زمانی که او از پله برقی طلایی پایین آمد تا کمپین انتخاباتی خود را در سال ۲۰۱۶ اعلام کند، اخراج او از تشکیلات کامل شده بود.

مصائب: ترامپ با مخالفت‌های بی‌وقفه -از رقبای اصلی، رسانه‌ها، «دولت پنهان» و بعداً، استیضاح و کیفرخواست‌های جنایی- روبرو شد. مصائب او پس از شکستش در سال ۲۰۲۰ تشدید شد و به نبردی وجودی علیه سیستم حقوقی‌ای انجامید که به روایت او، نمایانگر نظم فاسد قدیمی است.

مواجهه با مرگ: ترور نافرجام در ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۴، مرگ نمادین و تولد دوباره‌ی او را رقم می‌زند. او که خونین اما جسور از این حمله بیرون می‌آید، به اسطوره‌ای تبدیل می‌شود؛ رهبری که به معنای واقعی کلمه از تلاش برای نابودی جان سالم به در برده تا به ماموریت خود ادامه دهد.

بازگشت و نظم نوین: ترامپ اکنون خود را به عنوان قهرمانی معرفی می‌کند که از ورطه ی سقوط بازگشته، متحول و مسح‌شده، آماده برای تکمیل مأموریتش. برای پیروانش، بقای مداوم او گواهی بر این است که او محکوم به پیروزی است.

این ساختار، اسطوره‌های قهرمانی بی‌شماری -از گیلگمش گرفته تا کتنیس اوردین- را منعکس می‌کند و مهم‌تر از همه، مبارزات حقوقی و سیاسی ترامپ را به عنوان مصائب ضروری، و نه رد صلاحیت‌ها، ترسیم می‌کند. یک گام کلیدی اما اغلب نادیده گرفته شده در سفر قهرمان، شورش علیه قوانین نظم قدیمی است. در اسطوره، این اغلب شامل مقابله و رد اقتدار پدر است که به طور نمادین در برابر ساختارهای ظالمانه ی گذشته ایستادگی می‌کند. مشکلات حقوقی ترامپ، نه تنها جذابیت او را تضعیف نکرده، بلکه جایگاه قهرمانانه‌اش را تثبیت کرده است. هوادارانش، کیفرخواست‌های جنایی او را نه به عنوان مدرکی دال بر فساد، بلکه به عنوان تاییدی بر این می‌دانند که او چهره ی منتخبی است که یک سیستم فاسد را به چالش می‌کشد. قانون‌شکنی او یک نقص نیست؛ بلکه بخش ضروری از تحول او است. به همین دلیل است که مفسران لیبرال مدام در محاسبه ی تأثیر نبردهای حقوقی او دچار اشتباه می‌شوند. آنها فرض می‌کنند که محکومیت‌ها پایگاه اجتماعی او را تضعیف خواهد کرد. اما از نظر اسطوره‌شناسی، قهرمان باید برای شکستن زنجیرهای دنیای قدیم، دست به تجاوز بزند. برای هواداران ترامپ، هر چالش حقوقی تنها نقش او را به عنوان قهرمان یاغی که با یک رژیم سرکوبگر مبارزه می‌کند، مجدداً تأیید می‌کند. لیبرال‌ها نتوانسته‌اند قدرت کهن‌الگویی روایت ترامپ را درک کنند. آن‌ها او را یک کلاهبردار، عوام‌فریب یا شیاد می‌دانند. اما این توضیحات کافی نیست زیرا فرض می‌کنند که جذابیت او در چارچوب اقناع منطقی عمل می‌کند. ترامپ یک سیاستمدارِ سیاست‌محور نیست. او یک رهبر سنتی هم نیست. او یک شخصیت اسطوره‌ای است، ظرفی برای انرژی‌های آرمانیِ شورش، نوسازی و دگرگونی. و هوادارانش نیز در همین سطح به او واکنش نشان می‌دهند؛ نه از طریق ارزیابی حساب‌شده از سیاست‌ها یا ارزش‌ها، بلکه از طریق یک سرمایه‌گذاری عمیق عاطفی و نمادین. اگر لیبرال‌ها می‌خواهند به طور مؤثر با ترامپ مقابله کنند، باید آنچه را که او در سطح عمیق‌تری نمایندگی می‌کند، تشخیص دهند. صرفاً افشای نقص‌ها، جنایات یا تناقضات او، حمایت از او را از بین نمی‌برد. آنها باید روایتی متقابل ارائه دهند؛ روایتی که تصویری قانع‌کننده و از نظر احساسی طنین‌انداز از آینده ارائه دهد، نه فقط واکنشی علیه ترامپ. تاکنون، آنها به طرز چشمگیری در انجام این کار شکست خورده‌اند. تا زمانی که این کار را نکنند، همچنان از انعطاف‌پذیری او غافلگیر خواهند شد. زیرا در روایت کلان شکل‌دهنده ی ظهور او، ترامپ فقط یک سیاستمدار نیست. او یک قهرمان است.»:.

Donald J. Trump, Archetypal Hero: A Journey Beyond Liberal Rationality: Luis Chiesa: MEDIUM: Mar 17, 2025

شاید بهتر باشد اینطور نتیجه گیری کنیم که ترامپ چون سیاستمدار است، قهرمان است. چون الان دیگر اسطوره های قهرمان، برای همه ی انسان ها الگوسازی نمیکنند، بلکه قابی فوق طبیعی را تشکیل میدهند که فقط انسان های برگزیده میتوانند وارد آن شوند؛ ابرانسان هایی که برگزیده بودن خودشان را با اثبات توانایی در ورود به جایگاه مقدس رهبری سیاسی اثبات میکنند.

امپراطوری لیبرال: فردگرایی افسارگسیخته به مثابه مقدمه ای بر سخت ترین استبدادها

نویسنده: پویا جفاکش

این نقشه ی عتیقه، اَبَرشهر کوئینسای که به روایت مارکوپولو در تمدن اصلی تاتارها یعنی کیتای قرار دارد را در محل چین کنونی نشان میدهد. از نکات عجیب در نقشه، این است که این شهر، دارای ساختمان هایی شبیه به اهرام، و در جنوب خود دارای بنایی با مشخصات برج بابل است. هنوز هم اهرامی در چین وجود دارند، همانطورکه در مصر و سودان و در قاره ی امریکا هم وجود دارند. مطابق تاریخ رسمی کنونی، آنها هیچ ارتباطی به هم ندارند و در بازه های زمانی متفاوتی بنا شده اند؛ درحالیکه نظریه های جایگزین که تاریخ جهان را بسیار کوتاه تر از گاهشمار رسمی میدانند، هرم سازی و معماری یونانی-رومی را نشانه ی فرهنگی یک جریان غالب یعنی خود تاتارها یا مغول ها میشمارند. برابر گیری تاتارها با هندی ها که باعث نامیده شدن بومیان مغول نژاد امریکا با هندی ها شده است، باعث میشود تا این حکومت تاتاری واحد را حکومت پرستر جان یا شاه یوحنای کشیش هند بشناسیم که بنا بر سفرنامه ی مارکوپولو در شورش چنگیزخان کشته شد. امروزه سفرنامه ی مارکوپولو منسوب به قرن 14 است، ولی ظاهرا پرتغالی ها در قرن 15 هنوز معتقد بودند که پرستر جان هند زنده است چون در موقع نفوذ در افریقای سیاه، یک نگوس اتیوپیایی را که نگوس نگوستی (شاه شاهان) نامیده میشد، با پرستر جان تطبیق کردند. در زیرنویس های نقشه ی منسوب به استفانو بونسینوری از افریقا در اواخر قرن شانزدهم، امپراطور اتیوپیا "پرته ایانی" (پرستر جان) نامیده شده که به دنبال سلسله ای از فرمانروایان که اولینشان ساتورن بود به قدرت رسیده، ولی یک رگش از نسل داود شاه یهودی است. پایتخت این سلسله ابتدا در مروئه ی سودان، بعد در گامارا و درنهایت در زمان بونسینوری در زامبارا (زنگبار تانزانیا) مستقر شده است. در نقشه ی او در محل کنیا و تانزانیای کنونی، عبارت «اتیوپی پسر وولکان که دراینجا حکومت میکرد، چنین نامیده میشد» قید شده است، و در محل مصر هم نوشته شده است: «در طول سلسله ی بیست و پنجم، اتیوپیایی ها، پادشاه بوکورو را کشتند و قبط را اشغال کردند.». بعضی از اروپایی ها معتقد بودند که پرستر جان شاه هند همان سنت جان یا یوحنای تعمیددهنده (یحیی) بوده که به حکومت کشورهای شرقی رسیده است، چون بنا بر تفسیری از فصل 21 انجیل یوحنا، این اعتقاد وجود داشت که یوحنای تعمیددهنده به قتل نرسیده، بلکه فقط از نظرها ناپدید شده و در جایی از دنیا هنوز زنده و به شدت در حال فعالیت در راه خدا است. در کتاب البسرو منسوب به دیگو فرناندز دِ مندوزا، وقایع نگار دربار اسپانیا که در نبرد گرانادا در سال 1671 شرکت داشت، پرستر جان، کشیش متحد کننده ی سه هند معرفی شده است و این سه هند، سه کشور هندی هستند که سه پادشاهشان با سه شاه مجوسی که با تعقیب ستاره ای در محل تولد عیسی ظاهر شدند، تطبیق گردیده اند، با این حال، در این دستنوشته از تولد عیسی سخن نمیرود و در عوض به نظر میرسد که سه شاه مزبور، بر سر تخیل یک پیامبر مشترک به نام عیسی به توافق رسیده و توماس رسول را به عنوان کاهن متحدکننده ی دین سه هند به رسمیت شناخته اند. به نظر میرسد که سه هند مزبور، سه قاره ی امریکا، آسیا و افریقا، هر سه به عنوان دیگری اروپا باشند که در هر سه مملکت هم گروه های مختلفی از بومیان، «هندی» یا «اتیوپیایی» -قبلا این دو عنوان، با هم معادل بودند- خوانده شده اند. پرسترجان همچنین شاه ابسکین ها نامیده شده که مشخصا باید همان عبارت ابیسینیا یا حبشه باشد که معادلی برای لغت "اتیوپیا" است. در داستانی ظاهرا متفاوت، پرستر جان از سه گروه مورها، یهودی ها و مسیحی ها برای تعیین یک دیانت رسمی پرس و جو میکند و مسیحیت را انتخاب میکند. این سه دین هم ممکن است نسخه ی دیگر سه هند باشند بدین طریق که دین سنت توماس در هر کدام به یک شکل تغییر کرده است. با این حال، در زمان پرستر جان، او بین نه سه کشور، بلکه دو امپراطوری یونان و دمشق هماهنگی ایجاد میکرد. مشخصا دراینجا با دو دین مسیحی و اسلامی روبروییم که زبان رسمی اولی، یونانی، و دومی، عربی است. حکومت سوم که حذف شده، حکومت یهودی ها است که در حمله ی روم لاتینی از بین رفت.:

“IS THE CITY OF FAYUM THE REASON FOR THE PRESENCE OF PYRAMIDS AND OBELISKS IN PIRANESIS ENGRAVINGS?”: STOLEN HISTOR: 23 DEC 2021

آندرو مارفول، مقاله ی مفصلی درباره ی ال بسرو نوشته است. به نظر او، سه هند مندوزا، میتوانند موضوع اسطوره شناسی تطبیقی مسیحیت با مذاهب پاگانی آسیا و افریقا و حتی امریکا را توضیح دهند. سنت توماسی که مسیحیت را در هند میگسترد، مسیحش هم شبیه کریشنا و بودای هند آسیا است و هم شبیه هورس در هند آفریقا؛ ضمن این که هورس خدای خورشید مصری، با آپولو همتای یونانیش تطبیق میشود و تمام خدایان یونانی، نسخه های گسترش یافته ی همین آپولو به نظر میرسند. امکان این که یک خدا به اشکال گوناگونی تقسیم شود، به سیالیت او برمیگردد و اتفاقا خود توماس است که این سیالیت را در مورد مسیح توضیح میدهد. در گفتار سوم از انجیل اپوکریفای سنت توماس آمده است: «پادشاهی خدا در درون و بیرون شما است. کسانی که خود را بشناسند، آن را خواهند یافت، و وقتی خود را بشناسید، خواهید دانست که فرزندان پدر زنده هستید. اما اگر خود را نشناسید، فقیر هستید و خود فقر هستید.» و در گفتار شصت و هفتم توماس آمده است: «کسی که همه چیز را میداند، ولی خودشناسی ندارد، فاقد همه چیز است.» مارفول از اینجا نتیجه میگیرد مسیح توافقی سه پادشاه هند، به روایت سنت توماس، خود حقیقی انسان و نه یک موجودی مجزا از او است که به آموزه های رسمی امروزین بودا نزدیکتر است. بنابراین در جوامع متفاوت ولی در بین مردمی با اهداف و شرایط زیستی مشترک، این خود درونی، مبنای بعضی اتحادات سلیقه ای میشود و کیش متحدکننده ای می یابد. اما در مسیحیت ارتدکس، مسیح نمیخواهد که خود حقیقتجوی شما باشد، بلکه مدعی است که انسانی بیرونی است که شما باید به شمایل او دربیایید.: «اگر کسی میخواهد از من پیروی کند، باید خود را انکار کند، صلیب خود را بردارد، و از من پیروی کند.» (متی 16 ، 24؛ مرقس 8، 34؛ لوقا 9 ، 23) دراینجا قرار است شما نه از مسیح، بلکه از کلیسا و حکومتی که نماینده ی او بر زمین است اطاعت کنید و در این اطاعت، متحد شوید، حتی اگر به زور باشد، همانطورکه افسانه های جنگ های صلیبی تحمیل شده از سوی رهبران کلیسای مسیح در اروپا نشان میدهند. این که مسیح متحدکننده ی ادیان، درنهایت فقط در یک جلوه ی خود، یعنی عیسای یهودی، متمرکز و تثبیت میشود، مربوط به تسلط جویی های موفق شاخه ی اروپایی (هون) تاتارهای جهانگیر است که ابتدا در همکاری با اشرافیت داودی یهود و بعد، تغییر دین طی سرکوب گروهی از آنان رقم میخورد. این اشرافیت که جد بزرگشان داود بستانی، در ابتدا نسخه ی دیگر داود شاه اصلی بوده، همان اشرافیت بابلی توراتند که حکومتشان در مصر باعث نامیده شدن آنجا به بابل شد. مهاجرت آنها به اسپانیا، همان مهاجرت داود و بنی اسرائیل عبری او به کنعان است که به صورت فتح اسپانیا توسط موسی ابن نصیر، تاریخی میشود و تاثیر آنها بر ایجاد اشرافیت های اروپایی و حکومت پاپ در اثر ترکیب آنها با اشرافیت نیمه هون فرانک در مرزهای اسپانیا و فرانسه است که باعث یهودی تبار و داودی الاصل شدن عیسی مسیح رسمی و مرکزگیری مسیحیت در اروپا میشود. قلمرو تحت تاثیر آنها در ابتدا شامل هر دو کشور اسپانیا و پرتغال میشد که در شبه جزیره ای که به نام عبرانیان، ایبری نامیده میشود، متحد میگردیدند. ایبریای دیگری هم در قفقاز قرار داشت و حکام مملوک مصر که مهاجرت اشرافیت یهود از مصر به اروپا در دوران آنها اتفاق افتاد، اصالتا قزاق های نیمه قفقازی موسوم به چرکس بودند و استقرار یهودیان در قبط که با مصر تورات تطبیق شده است را نیز میتوان بخشی از مهاجرت قزاق های تاتاری الاصل به مصر شمرد. در تواریخ فلاویوس جوزفوس آمده است که اولین پادشاه اسپانیا، توبال بوده اما او از ایبریای قفقاز آمده تا ایبریای اسپانیا را تاسیس کند و پسر او ایبروس بوده که نامش را به رودخانه ی ابرو داده است. در حالیکه در نوشته های استبان دِ گریبای منسوب به 1570 میلادی، آمده است که اولین پادشاه اسپانیا، توبال نوه ی نوح بوده که از بابل به اسپانیا آمده است و این که اوزیریس که همان دیونیسوس است، هفتمین پادشاه اسپانیا است که در اصل بر مصر حکومت میکرده ولی گوریون را مامور فتح اسپانیا از طرف خود کرده است، اما گوریون به دلیل ستمگریش به دست خود اوزیریس کشته میشود و این میشود که اطرافیان گوریون، تایفون برادر ازیریس را علیه او برمی انگیزند، اما ازیریس، تایفون را میکشد و پسرش هرکول را که همان آپولو/هورس است برای سرکوب سه پادشاه یاغی اسپانیا میفرستد و هرکول بعد از موفقیت در ماموریتش دو ستون در کادیز را که همان ستون های هرکولند بنا میکند. ترکیب این روایات، مصر، بابل و تاتارستان را در حکومت عبرانی الاصل اسپانیا-پرتغال که ریشه ی تمدن مسیحی اروپا است متحد و آن را شاخه ای از هند پرستر جان نشان میدهند. طبیعتا این شاخه به محض به دست آوردن قدرت کافی، به متلاشی کردن شرق برای تصرف تمام آن به عنوان یک قدرت یوحنایی جدید خواهد پرداخت. آنطورکه تاریخ رسمی میگوید، اولین حرکت در این مسیر، جنگ های صلیبی بوده است. مارفول معتقد است که جنگ های صلیبی، نه برای تصرف قدس یا اورشلیم شامات، بلکه برای تصرف یک اورشلیم مهمتر یعنی قستنطنیه یا استانبول کنونی رقم خورده و موفق هم بوده اند. تصرف اورشلیم همان تصرف قستنطیه ی روم شرقی یونانی یا بیزانس با سرمایه گذاری جنوآیی ها بوده است. جنوآ خود، نام از یوحنا یا جان دارد و بانکداران آن بعد از انتقال قدرت سیاسی روم به اروپای غربی و بخصوص بریتانیا هنوز پایگاه بانک های خود در سوئیس را با نام مشابه "ژنو" نامگذاری کرده اند. این بانکداران، درواقع شخصیت های اصلی پشت ماسک تاریخی شوالیه های معبد یا تمپلارها هستند که در اخوت معبد اورشلیم که به سلیمان پسر داود منسوب است، متحد شده اند. آنها با گروهی از اشراف آسیایی هند سنتی، علیه حکومت رسمی متحد شده اند و این اشراف، جزو هند یونانی بودند که با دنباله های هند عربی دمشق دچار اختلاف شده بودند. اتحاد مزبور، همان اتحاد مغول های هلاکویی آسیا با حکومت صلیبی شام علیه اتحاد مسلمانان در دو طرف مرزهای هلاکویی ها یعنی مغول های برکه خان در روسیه، و ممالیک در مصر است. این اتحاد، نسخه ی افسانه ای شده ی اتحاد جدیدتر مسیحیت و تاتاریسم برای ایجاد امپراطوری عثمانی است که هم در روسیه میجنگید و هم برای تسلط بر مصر ممالیک. مارفول، این اتحاد را در روایت دیگری از ال بسرو حول ازدواج سیاسی شاهزاده خانمی از هند با شاهزاده ای از اروپا برای تقویت مسیحیت، معرفی میکند. این تشبیه استعاری با انگاره ی مذهبی مقایسه ی زن با جسم، و مرد با روح، معنی پیدا میکند و بنابراین ما با یک ملت تاتاری مواجهیم که روحش را به یک جریان صلیبی در اروپای مسیحی فروخته است. مارفول معتقد است که ازآنجاکه روح حامی این اتحاد، سلیمان است، پس این ازدواج سیاسی نیز چیزی جز ازدواج شاه سلیمان با ملکه ی هندی/اتیوپیایی سبا نیست. در عین حال، حکومت سلیمان به اندازه ی معبد او و جسمانیت راستینش یعنی فرقه ی تمپلارها نتیجه ی این اتحاد است و بنابراین سلیمان تورات، تبدیل به سلطان سلیمان قانونی بزرگترین فرمانروای عثمانی میشود که مادرش از تاتارهای کریمه است و بنابراین هندی است درحالیکه پدرش با نام مشابه سلیم، قاعدتا باید جریان صلیبی اروپا باشد. اتحاد مزبور با ایجاد راه های تجاری بین اروپا و آسیا مدتی باعث رونق و ثروت در کشور عثمانی شد اما به تدریج با انتقال امکانات شرق نزدیک به اروپا برای تاسیس حکومت یوحنایی/جنوایی در آنجا، ورق برگشت. عقبنشینی لشکر سلیمان از دروازه های وین و تضعیف حکومت عثمانی پس از مرگ او، مظهر این تغییر در تاریخ رسمی است. پس از این، خاطره ی معبد سلیمان، به صورت سایه ی سلطان سلیمان افسانه ای عثمانی که بر سر اروپا افتاده بود در شرق بومی سازی میشود. این سایه، الگویی برای دشمنی بعدی عثمانی با اروپا و جدا کردن مسیر خودش از مسیحیت با ایجاد تشرع اسلامی میشود. اما درحالیکه سلیمان برای عثمانی باقی گذاشته میشود، نسخه ی اروپاییش به نام کنستانتین کبیر، الگوی روم مسیحی اروپا میشود و برای تاکید بر اصیل تر بودنش به اعماق تاریخ عقب برده و در قرن چهارم میلادی یعنی همزمان با سنت جورج الگوی شوالیه ها قرار داده میشود تا ارتباط اولیه اش با شوالیه ها فراموش نشود. کنستانتین در زندگینامه ی رسمیش بیش از سلیمان به الگوی اصلی خدای این اخوت یعنی مسیح نزدیک مانده است. او همان یهوه است که ابتدا در قالب پدرش کنستانتین کلروس (یعنی کنستانتین رنگ پریده) با هلنا که مارفول معتقد است نامش به عمد انتخاب شده تا معنی یونانی مونث بدهد، ازدواج میکند چون این هلنا نسخه ی دیگر مریم مقدس است و همانطورکه یهوه به شکل پسرش مسیح از مریم متولد میشود، کنستانتین کلروس (همتای سلطان سلیم)هم به شکل کنستانتین کبیر (همتای سلطان سلیمان) از نو از هلنا متولد میشود. ازآنجاکه یهوه با مریم ازدواج کرده است، درباره ی مسیح به عنوان نسخه ی انسانی یهوه هم چنین تخیل میشود که او با مریم مجدلیه ازدواج کرده و نسل او به همراه مریم مجدلیه به فرانسه ی جنوبی نقل مکان کرده اند که همان انتقال سلطنت از آسیا به اروپا به ویژه به فرانسه است که به نظر مارفول، رم اولیه اش همان آوینیون در جنوب فرانسه است که مدتی تختگاه پاپ ها بوده است. ربط این قضیه به کنستانتین این که هلنا همسر کنستانتین کلروس اهل بیتینیا بوده و مارفول، این بیتینیا را با بتانی زادگاه یک مریم دیگر موسوم به مریم بتانی از پیروان عیسی مقایسه میکند که او هم مانند مریم مجدلیه به فرانسه نقل مکان کرده است. مارفول، مریم بتانی را نسخه ی دیگر مریم مجدلیه میشمرد. مریم بتانی، خواهری به نام مارتا داشته که همراه او به فرانسه آمده و در مارسی ساکن شده است. مارفول توجه میکند که هر دو نام مارتا و مارسی، مونث شده ی نام مارس خدای جنگ رومی، و با توجه به ضرب شدن خدایان در الهه ی زمین بخصوص موقع مکان یابی ها، قابل تعبیر به تختگاه جنگ هستند. بنابراین مارفول، معتقد است که فرانسه سرزمین پیروزمندان بوده است و ارتباط پیروزمندی با کنستانتین/سلیمان را در انتقال مقر "فرقه ی کنستانتین" از اسپانیا به فرانسه بعد از تسلط بوربون ها بر اسپانیا میبیند. سقوط بوربون ها در فرانسه ی اواخر قرن 18 با دخالت فراماسون های وفادار به بریتانیا، همان اعدام مریم مجدلیه/مارتا در قالب ژاندارک است، زن قهرمان جنگجویی که از فرانسه در مقابل بریتانیا حفاظت میکرد، اما توسط فرانسوی ها در آتش انقلاب سوخت و سقوط او همان سقوط فرقه ی مریم مجدلیه است که در الهه ای شخصیت می یابد که همزمان هلنا، مریم مقدس، مریم مجدلیه، مریم بتانی، مارتا و ژاندارک است. بی دلیل نیست که هم ژاندارک و هم مریم مجدلیه قهرمان تمپلارهای معبد سلیمان هستند، چون اعدام ژاندارک، سقوط تمپلارها در اروپای قاره ای و به سبب اتحاد شاه فرانسه و پاپ رم برای انتقال مقرشان به بریتانیا را نشان میدهد. اگر این سقوط، با راستکیش شدن کلیسای کاتولیک و تحت تعقیب قرار گرفتن یهودی ها در تفتیش عقاید و البته انتقال مقر پاپ به رم ایتالیا مرتبط باشد، پس نباید تعجب کرد که همزمان با تفتیش عقاید و تحت تعقیب قرار گرفتن یهودی ها در اسپانیا، کولوم ها یا کولون ها که از خاندان های رهبر اشرافیت یهود بودند، تحت نام مستعار کریستف کلمب امریکا را کشف کنند تا بعدا در آنجا یک جامعه ی بریتانیایی الاصل را به حکومت کل جهان برسانند. پیروزی بریتانیا در این صحنه سازی ها بر روم پیشین فرانسوی، در شکست ناپلئون از بریتانیا در نبرد واترلو نیز منعکس است. مارفول، نام ناپلئون را به آپولون نو معنی میکند که یادآور نشستن کنستانتین به جای آپولون و نسخه ی دیگرش مسیح است. متلاشی شدن امپراطوری ناپلئون، همان متلاشی شدن روم به کشورهای جدید است. فاصله های زمانی طولانی بین این اتفاقات، دروغینند و برای رد گم کردن ایجاد شده اند. مارفول همه ی این اتفاقات را رقم خورده در قرن های 17 و 18 میشمارد و معتقد است عثمانی در شرق نزدیک و روم مقدس در اروپای مسیحی و امریکا، چنان هند یوحنا را از مرکز جهان دچار تغییر معنا کرده اند که تز ارتباط اولیه ی تمام مذاهب بزرگ جهان در ابتدا قابل باور به نظر نمیرسد. درعوض فرم مابین آنها به اندازه ی خود هند یوحنایی، در جنوب خاورنزدیک و در اتیوپیای مسیحی تا حدودی به جای مانده است. این مرکز که به دنبال اتحاد مصر ممالیک با فرانسه علیه عثمانی و از طریق نفوذ مسیحیت اروپایی به درون قاره ی سیاه به واسطه ی مصر به وجود آمد، تا حدود زیادی، تصویر اولیه ی دربار پاپ در مرز افسانه های بنی اسرائیل، ازدواج سلیمان و ملکه ی سبا، و شکل گیری نمادهای بارگاه پاپ از مشابه گیری ریشه های پاگانی با تغییرات یهودی-مسیحی افسانه ی عیسی را به خوبی حفظ کرده است. مارفول، از این نظریه استفاده میکند تا توضیح دهد چرا در نقشه های قدیم مانند اینها:

عصای پاپ رم، نماد حکومت افریقایی پرستر جان است؟ درواقع فقط افریقای سیاه آنقدر از گرداب تغییرات سیاسی شمال به دور بود که در دوران مدرن، هنوز نماینده ای از یک هند متلاشی شده ی جهانی داشته باشد که پرستر جانش الگوی پاپ های رم اروپایی شده است.:

EL ORIGEN INEDITO DEL CRISTIANISMO OFICIAL, UN MATRIONIO Y/O UN PROYECTO INDIO: ANDREUMARFULL.COM

نام یوحنا را در زبان آلمانی، "یوهان" تلفظ میکنند. دیدیه لاکاپله مینویسد که یوهان، عنوان دیگر شارل هشتم، پادشاه فرانسه بود که در قرن 15 رم –تختگاه پاپ- را مورد حمله و غارت قرار دارد. به عقیده ی لاکاپله، این شارل هشتم، نسخه ی دیگر شارل پنجم امپراطور روم مقدس است که همین عمل را در قرن 16 مرتکب شد. لاکاپله این حمله را همان تسخیر اورشلیم یهودی توسط روم در کتاب مقدس میشمرد ضمن این که شارل پنجم را به لحاظ عنوانش کارلوس مگنوس یعنی شاه بزرگ، همان شارلمان –به همان معنا- میشمرد که بنیانگذار روم مقدس مسیحی بوده است. فومنکو در کرونولوژیای جدید، معتقد است که کشتار ساکسون های بتپرست توسط شارلمان، همان قتل عام کنعانیان در حمله ی یوشع ابن نون جانشین نظامی موسی است. شارلمان همچنین با الهارون، خلیفه ی بغداد علیه حکومت اموی اسپانیا متحد شده بود و لاکاپله یادآوری میکند که این الهارون میتواند همان هارون برادر موسی و سرشاخه ی کهانت یهود باشد (ازقضا این الهارون بعد از برادرش به نام موسی به خلافت بغداد رسیده است). بدین ترتیب، کنعانی های بددین، همان یهودیان قبل از تغییر محتوای مذهبشان در اثر تالیف کتاب مقدس یهودی-مسیحی هستند و یوشع هم نسخه ی دیگر یسوع یعنی عیسی مسیح است، منتها در یک قالب جنگجو و صلیبی. منتها فومنکو محل این اتفاقات را نه در اروپای غربی بلکه در روسیه ی جنوبی و اوکراین قرار میدهد. به ادعای او رم اصلی، قستنطنیه است که همزمان اورشلیم هم هست. فومنکو فتح اورشلیم توسط داود را نسخه ی دیگر فتح اریحا توسط یوشع میداند و معتقد است سقوط دیوارهای اریحا با صفیر شیپورهای یوشع، همان سقوط دیوارهای قستنطنیه با شلیک توپ های سلطان محمد فاتح عثمانی است. عثمانی ها همچنین با حشمونی های یهودی در تورات قابل تطبیقند که به مانند عثمانی ها با یونانی ها میجنگیدند و اتفاقا فاتح حشمونی اورشلیم، یک یوحنای دیگر موسوم به یوحنای هیرکانی است. در نزدیکترین ساحل مقابل استانبول/قستنطنیه در کریمه ی اوکراین، مقبره ای منسوب به یوشع ابن نون قرار دارد و فومنکوی روس، از آن برای اثبات ریشه گرفتن بنی اسرائیل از میان اسلاوها و به نفع ناسیونالیسم روسی بهره میگیرد. بنی اسرائیل از مصر به سرزمین مقدس مهاجرت کردند و مصر در اروپای قرون وسطی مرتبا بابل نامیده میشد (بغداد الهارون هم با بابل تطابق میشده است). بابل در سرزمین شنعار قرار داشت که توسط دو رود دجله و فرات تغذیه میشد. در منابع یونانی-رومی، دجله و فرات به خلیج پارس میریزند، اما خلیج پارس مرتبا با دریای سرخ یکی فرض میشود. موسی و بنی اسرائیل هم برای رسیدن به سرزمین مقدس، از دریای سرخ گذشتند. در بین اسلاوها رایج بوده که کلماتی که در بعضی جاها معنی سیاه میدادند، در بین گروه های دیگر اسلاو معنی سرخ بدهند و بالعکس. بنابراین دریای سرخ میتواند همان دریای سیاه باشد که بین اوکراین و استانبول قرار دارد و دو رود دجله و فرات هم که به خلیج پارس میریزند، میتوانند با دو رود بزرگ دن و دنیپر که به دریای سیاه میریزند، معادل شوند. درباره ی انتقال محل این نامجاها به همراه عثمانی ها به سرزمین های جنوبی تر، فومنکو به جایلز فلچر، سفیر بریتانیا در روسیه بین سال های 9-1588 استناد میکند که مینویسد در گذشته های دور، نمرود که شاه بابل بود، ماگوگ (ماجوج)، موخوس و آشور را برای استعمار آسیا فرستاد. به عقیده ی فومنکو و نوسفسکی، آسور یا آشور، فقط تلفظ دیگری از اسراء برای اسرائیل یا بنی اسرائیل است و دو شاخه شدن بنی اسرائیل به اسرائیل و یهودا، فقط بعد از تاسیس یهودا در اورشلیم یا قستنطنیه از جمعیت قبلی آشوری ایجاد شده و به همین دلیل هم هست که گفته میشود بقیه ی بنی اسرائیل با ملت های آشور درآمیخته اند. آشور نام یک خدا است که "بعل" هم نامیده میشده است؛ نامی شبیه به "بلیا" نام یک پادشاه مجار که به نوشته ی فلچر، اولین حکمرانان اسلاو نسب خود را به او میرساندند. فلچر مینویسد در آن زمان، روسیه سارماتیا نامیده میشد و تسلط تاتارها بود که باعث شورش اسلاوها و پراکنده شدن آنها در سطح سارماتیا گردید، پراکندگی ای که یادآور پراکندگی قبایل گم شده ی اسرائیل در اثر تسلط آشور در کتاب مقدس است. رهبران روس ها تزار نامیده میشدند که تلفظ دیگری از لغت "سزار" برای امپراطوران رومی است. لغت "سزار" خود، از "هاسار" تلفظ دیگر "آسور" به دست آمده است. امپراطوران رومی، تجسد جووه یا ژوپیتر خدای اعظم روم بودند که این جووه خود در نام و محتوا برابر با یهوه خدای یهودیان است. با این حال، این نظریه، کمی درباره ی مضمون اسرائیل و البته یهودی، ایجاد گم گشتگی میکند. چون هم ارتش بنی اسرائیل یوشع و هم کنعانی های مقابل آنها یهودی تلقی شده اند و طبیعتا از هر دو منظر، جبهه ی مقابل میتواند کافر تلقی شود. در مورد فتح اورشلیم توسط بابل، طبیعتا نام نبوکدنصر امپراطور مشهور بابل به ذهن می آید. او اورشلیم را تصرف کرد و استعدادهای یهودی را به بابل آورد که ازجمله ی آنها دانیال نبی بود. دانیال، دلیلی بر یهودی مآب شدن بابل تلقی شده است. نبوکدنصر، دانیال جوان و دو جوان دیگر یهودی را به جرم نپرستیدن بعل خدای بابل در کوره ی آتش افکند ولی به اذن یهوه، آتش به آنها آسیبی نرساند. پس از آن، نبوکدنصر به دانیال ایمان آورد و مقامی بلند به او اعطا کرد. دانیال همچنین پس از نبوکدنصر، پسر او بلتشصر را هم تحت تاثیر قرار داد. بعد از سقوط حکومت بلتشصر در حمله ی داریوش مادی، داریوش هم در توجه به دانیال، از گذشتگان تبعیت کرد، ولی حسودان، داریوش را بر دانیال خشمگین کردند و داریوش دستور داد دانیال را به گودال شیران بیندازند. به اذن یهوه، شیران به دانیال صدمه ای نزدند و داریوش با دیدن این معجزه، خود متهم کنندگان و خانواده هایشان را به میان شیران انداخت که همگی فی الفور توسط شیرها تکه تکه شدند. جورج هامارتولوس مینویسد که داریوش مادی، معادل با استیاگ آخرین پادشاه ماد است و نیز همو برابر با ارتاخشتر (اردشیر) شوهر استر و همان شاه کافری است که به یهود اجازه ی ساختن معبد یهود را داد. در کتاب استر، استر ملکه ی اخشوارش شاه شوش است و با تاثیرگذاری بر شاه، باعث قدرتمند شدن یهود در کشور شده است. تطبیق داریوش با آخرین شاه ماد، به کتاب دانیال (4 : 11) برمیگردد که زوال حکومت داریوش پس از او را شرح میدهد: «امپراطوری او نابود و بین چهار باد آسمان تقسیم خواهد شد. به فرزندانش نخواهد رسید و قدرتی را که قبلا داشت، نخواهد داشت، زیرا امپراطوری او ریشه کن شده و به دیگران داده خواهد شد.» در کتب مقدس ارتدکس، این، نه داریوش، بلکه کورش است که به دانیال خشم میگیرد و او را مقابل شیران می اندازد؛ به دلیل سجده نکردن بر بت بعل، و نیز به دلیل کشتن یک اژدها که مورد پرستش کفار بود. مطابق روایت قبل، باز هم شیرها به دانیال صدمه نمیزنند و شاه به جای دانیال، دشمنان او و خانواده هایشان را خوراک شیرها میکند. اینجا کورش، ترکیبی از نبوکدنصر و داریوش است. در کتاب اشعیا، کورش نام مسیح یهوه است ولی او یک شاه آشوری است. سیروس که صورت یونانی نام کورش است، معادلی برای آسیروس یا آسور یا آشور است. در کتاب جودیت، نبوکدنصر شاه آشوریان نامیده شده است. گاهی چهار پادشاه پشت سر هم: نبوکدنصر، بلتشصر، کورش و داریوش، با چهار وحش آخرالزمانی کتاب دانیال مقایسه میشوند و جالب اینجاست که ظواهر این چهار وحش روی هم، تصویر وحش یا اژدهای آخرالزمانی مقابل مسیح را میسازند. همانطورکه آن چهار پادشاه هم تصاویر گوناگون یک پادشاه واحد یعنی نبوکدنصر هستند و برای همین هم همه شان تحت تاثیر معجزه ی دانیال قرار میگیرند. اتفاقا داستان های دانیال، سندی بر نظریه ی دیگر فومنکو در جهت روسی کردن بابل تلقی میشوند که به واسطه ی آنها فومنکو، نبوکدنصر را با ایوان مخوف امپراطور روسیه تطبیق میکند. نام ایوان تلفظ دیگر یوحنا و بنابراین یوهان است و فومنکو از این طریق میخواهد برابری او با شارلمانی را هم اثبات کند. درست مثل نبوکدنصر که سه یهودی معترض را در آتش انداخت، ایوان مخوف هم 9 رهبر یهودی را تحت تعقیب قرار داد که سه تایشان را به چنگ آورد و دستور داد که آنها را در آتش بسوزانند. البته آنها در اهدافشان زنده ماندند، چون بعدا دیمیتری دروغین که ادعا میکرد پسر ایوان مخوف است، حکومت روسیه را به چنگ آورد و همان اروپایی هایی را که یهودیان خائن به نفع آنها در روسیه توطئه میکردند، وارد روسیه کرد. ایوان مخوف همچنین یکی از اشراف به نام فیلیپ را در سلول زندانش با یک خرس تنها گذاشت ولی خرس به فیلیپ آسیبی نرساند. خرس دراینجا همتای شیرهای دانیال است. جالب این که در فهرست وحوش دانیال، نبوکدنصر با شیر بالدار تطبیق میشود و وحش دیگری هم یک خرس است. در نمادهای حکومتی اشرافیت های اروپایی، شیری که مانند انسان بر دو پا ایستاده باشد، زیاد دیده میشود و خرس هم چیزی بین شیر و انسان است، ضمن این که خرس نماد سلطنتی ایوان مخوف هم بوده است. بنابراین خرس یا شیری که بر دانیال خشم میگیرد ولی رام او میشود، خود شاه است. به جز این، درست مثل چهار پادشاه مشابه پشت سر هم، ایوان مخوف هم با سه شاه مشابه با خود دنبال میشود که چهارمینشان دیمیتری دروغین است. بنابراین به نظر فومنکو در ابتدا فقط دو شاه داشتیم: ایوان مخوف و دیمیتری دروغین که همتاهای نبوکدنصر و پسرش بلتشصر بوده اند. او همچنین یادآوری میکند که نبوکدنصر به دیوانگی دچار آمد و تاج و تخت را ترک گفت و همچون حیوانات راهی طبیعت شد و هیچ منبعی سرنوشت او را دقیقا روشن نکرده است. فومنکو مدعی است که این شکل افسانه ای شده ی داستان ایوان مخوف است که در اواخر عمر، زاهد شد و تاج و تخت را ترک گفت و همچون کشیش ها زندگی کرد به طوری که به باسیل مقدس مشهور گردید ولی اشراف و بخصوص دشمنانش این را بخشی از پروسه ی دیوانگیش به شمار می آوردند. با این که فومنکو این جهت یابی را برای اثبات روس بودن –به جای بابلی بودن- منشا تاریخ به کار میبرد، لاکاپله به دیوید وارنر متیزن ترجیح میدهد که معتقد است داستان های چهار وحش آخرالزمانی دانیال و ترکیبشان در مکاشفه ی یوحنا، همه مربوط به داستان سازی ها از روی تطور ستارگان و صور فلکی آسمانی هستند و نه تاریخ واقعی انسان ها و شاهانشان. در عین حال، لاکاپله خود این تاریخی شدن را محصول سقوط فرهنگی میشمرد که افسانه ی اصلی را تولید کرده و روح او با شخصیت نبوکدنصر تطابق دارد. ضعیف شدن این روح، با تجزیه ی یک فرهنگ واحد به قلمروهای کوچکتر تطابق دارد و این همان ماجرای تجزیه شدن امپراطوری داریوش است. همین تجزیه را دانیال برای حکومت بلتشصر پیشبینی میکند زمانی که دستی از آسمان درمی آید و در مهمانی بلتشصر، عبارت "منه، منه، ثقل اوپرسین" را بر دیوار مینویسد که به معنای متلاشی شدن کشور است. اصطلاح اوپرسین که به معنی تقسیم شدن است، با اصطلاح آشوری پرسو به معنی مرز، و پارس/پارت در اروپا به معنی بخش و قسمت همخانواده است و از این عبارت، افتادن حکومت بابل به دست پارس ها را هم نتیجه گرفته و پارس را با ماد که کشور داریوش است برابر گرفته اند تا تجزیه در زمان داریوش مادی اتفاق بیفتد. در کتاب فلچر، مادها با تاتارهای قلمرو شرق استراخان تطبیق شده و پایتخت آنها دیربینت (دربند) در داغستان روسیه معرفی شده است. به نوشته ی مائورو اوربینی، نام روسیه نیز به معنی پراکندگی و تشتت است. دراینجا خوب است تشتت و پراکندگی ملت ها از بابل بعد از سقوط برج معروف آنجا را هم که در کتاب مقدس آمده است به یاد آوریم. به روایت مشهوری، این برج، ساخت نمرود بود و اصلا غیرعادی نیست که نمرود را به عنوان فرمانروای قدرتمند بابل، نسخه ی دیگر نبوکدنصر به شمار آوریم. معادل اروپایی فروپاشی امپراطوری بابل، فروپاشی امپراطوری روم است که با تضعیف حکومت مرکزی روم مقدس نشان داده میشود. فومنکو نوشته های ماکیاولی را که به صراحت از زیر پا گذاشتن اخلاقیات مسیحی صحبت میکنند و دنبال شاهزاده ای که از ماکیاولی الگو بگیرد، میگردند، نماینده های این تشتت سیاسی معرفی میکند. ظاهرا ماکیاولی متعلق به قرن 16 و معاصر شارل پنجم است. به گفته ی لاکاپله، لیوی در کتاب "گفتارهایی درباره ی لیوی" ماکیاولی منسوب به 1531، درواقع تیتیو لیویو بوراتینی (1681- 1617) است، کلمنت هفتم، پاپ زمان سزار بورژیا که ماکیاولی، کتاب "شهریار" را به او تقدیم میکند هم درواقع پاپ کلمنت دوازدهم (1740-1730) است و بنابراین به نظر لاکاپله، فضای معاصر ماکیاولی مربوط به قرن 18 است.:

CHRONOLOGY9 ET 10: DIDIER LACAPELLE: THEOGNOSIS: 11 DEC 2025

این مطلب مرا به یاد داستان سجده کردن یحیای نوزاد از توی شکم الیزابت به عیسای نوزاد در درون شکم مریم مقدس در دفتر دوم مثنوی مولانا می اندازد. شاعر در جواب "ابلهان" که این داستان را دروغ میدانند و تمسخر میکنند، میگوید که این داستان، تمثیلی است و به مانند داستان هایی که از زبان حیوانات بیان میشوند، باید به معنی آن توجه کرد:

تا همی‌گفت آن کلیله بی‌زبان

چون سخن نوشد ز دمنه بی بیان

ور بدانستند لحن همدگر

فهم آن چون مرد بی نطقی بشر

در میان شیر و گاو آن دمنه چون

شد رسول و خواند بر هر دو فسون

چون وزیر شیر شد گاو نبیل

چون ز عکس ماه ترسان گشت پیل

این کلیله و دمنه جمله افتراست

ورنه کی با زاغ لک‌لک را مریست

ای برادر قصه چون پیمانه‌ایست

معنی اندر وی مثال دانه‌ایست

یعنی: چگونه ممکن است کلیله و دمنه که دو شغالند، بی داشتن نطق آدمیزاد، با هم داستان های پند آمیز رد و بدل کنند؟ چگونه ممکن است دمنه ی شغال، بین یک شیر و یک گاو، قاصدی پیشه کند و اعتماد هر دو را به خود جلب کند؟ چگونه ممکن است همانطور که در داستان کلیله و دمنه پیش آمده است، یک گاو، وزیر یک شیر شود؟ چگونه ممکن است فیل از عکس ماه در آب بترسد؟ (اشاره به داستان خرگوشی که با ترساندن رئیس فیل ها از عکس ماه در آب، گله ای از فیلان را از آبشخوری فراری داد) چگونه ممکن است کلاغ و لک لک با هم دوستی پیشه کنند؟ قصه ها مانند ظرف غذایند و معنی در درون آنها همچون خود غذا است. همانطورکه در غذا خوردن، خود غذا از ظرفش مهمتر است، در توجه به داستان هم مهم معنی داستان است.

شاید یک معنی داستان سجده کردن یحیی (یوحنا) به عیسی زمانی که هر دو در درون شکم های مادرهای همریشه ی خود –دو دختر آنا- هستند، این است که مادرها را همانطورکه در مورد مارتا پیش می آید، نشاندهنده ی شرایط زمانی و مکانی خاص باشند. یوحنا به عیسی سجده میکند چون زمان انفسی او از زمان آفاقی فضای اطرافش جلوتر است. عیسای او همان عیسی مسیح توماس است که فردگرایی را بر جمع گرایی ترجیح میدهد، ولی شرایط برای چنین مسیحی مهیا نبوده و چنان خدایی فقط میتوانسته به شکل خدایان قبیله ای یا محلاتی با نام های گاها یکسان ولی همچنان دارای تعریف های متناقض بدل شود. باید حتما تمام این خدایان تحت شرایط متعدد یکدست سازی، آنقدر تحریف میشدند تا بتوانند جوامع بزرگ به وجود بیاورند و بعد این جوامع بزرگ به جوامع کوچکتر ماکیاولیستی فرو بپاشند تا شرایط برای گسترش معنویت های فردی پدید آید، هدفی که فقط در روم مسیحی پیش رفت و این روم، همان مریمی است که عیسای محبوب یحیی در درون شکم او ظهور میکند. آیا میتوان گفت یوحنا عمدا در قالب نبوکدنصر/نمرود، جهان را فتح کرده تا آن را از نو تقسیمبندی کند؟ به نظر میرسد در تاریخ رسمی، این ماموریت به اسکندر محول شده است. او امپراطوری بزرگی را ایجاد میکند که بعد از مرگش تکه تکه میشود.

لاکاپله در مقاله ی دیگری مینویسد که درحالیکه امپراطوری اسکندر در تاریخ رسمی، بین مصر و افغانستان جا شده است، در منابع قرون وسطایی امروزه کم اهمیت، امپراطوری او شامل نتمام اروپا و تمام روسیه است، ضمن این که خود، در بستر مرگ، آن را بین افرادش تقسیم میکند. به عقیده ی لاکاپله، اسکندر کبیر، در ابتدا فقط یک نسخه ی یونانی از کورش اشعیا بوده است. اسکندر، برای تسلط بر آسیا، با پادشاهی به نام داریوش میجنگد و اگر گزاره ی برابری استیاگ -آخرین پادشاه ماد به روایت هرودت- با داریوش مادی کتاب دانیال را بپذیریم، در این صورت پیروزی سیروس (کورش هرودت) بر استیاگ، همان پیروزی کورش/اسکندر بر داریوش خواهد بود. کورش، مسیح اشعیا و آشوری است و در صورت برابری با کریست یا عیسی مسیح، تجسم خدا-آشور خواهد بود. اسکندر هم پسر ژوپیتر یا زئوس، نسخه ی یونانی-رومی آشور است و در صورت برابری با کریست، هم عیسی پسر یهوه خواهد بود و هم خود یهوه در قالب یک بشر. هم عیسی و هم اسکندر، یک «شوهر مادر» هم داشته اند، ولی شوهر مادر اولی، نجاری به نام یوسف بود و شوهر مادر دومی، شاهی به نام فیلیپ. رفع تناقض در این است که لاکاپله، یوسف قصه ی عیسی را همان یوسف عزیز مصر میداند که بعدا فاصله ی بین او و عیسی با تاریخ تقلبی پر شده است. بنابراین عیسی هم در ابتدا عضوی از یک خاندان سلطنتی بود. در ارتباط با برابرگیری مصر با قبط، اسکندر همچنین خود را پسر آمون میخواند که در این صورت، همچون فراعنه، تجسم هورس/ازیریس است، درحالیکه نام های اسری/ازیریس و هرو/هورس هم تلفظ هایی از نام آشور هستند. درست به دلیل برابری با یسوع یا عیسی، او معادل یوشع فاتح هم خواهد بود که احتمالا در ابتدا فقط نسخه ی دیگری از خود موسی بوده است. جوزفوس نوشته است که در زمان عبور اسکندر از دریا برای رسیدن به پارس، آب دریا پایین آمد تا او بتواند رد شود که یادآور گذر موسی و لشکرش از دریای سرخ برای رسیدن به کنعان است. همچنین اسکندر یک بار موقع دزدی جام های الماس داریوش، تحت تعقیب سربازان پارس قرار گرفت و به سلامت از رود فرات گذشت، اما به دلیل جزر و مد آب رودخانه، سربازان پارس نتوانستند به دنبال او بروند که این هم باز روایت دیگری از همان قصه و نشانه ای بر برابری اولیه ی اسکندر و موسی است. شاخدار ترسیم کردن موسی در نگاره های اروپایی هم احتمالا بی ارتباط با ذوالقرنین بودن اسکندر نیست. بنابراین، اسکندر در جایگاه موسی، در مرز تبدیل آسور به یهوه/جووه/ژوپیتر/زئوس قرار دارد. از کتاب مقدس اینطور برمی آید که یهوه با خدای جهانگیرتری به نام "ال" تطبیق شده است. یکی از کاندیداهای مقام مسیح در روزگار عیسی نیز الاسار نام داشت که نامش از ترکیب و درواقع برابر نهاد خدایان ال و آسور به دست آمده است. اگر جای این دو نام را عوض کنیم، اسم "اسرائیل" به دست می آید که لقب یعقوب بوده و 12 پسر یعقوب و فرزندانشان به سبب آن، بنی اسرائیل نامیده شده اند. یعقوب، پدر اسرائیل است و این گونه این ملت را ایجاد کرده است، همانطورکه موسی همین کار را به زبان دیگر با ایجاد دین یهود مرتکب شده است. لاکاپله معتقد است یعقوب، در ابتدا نسخه ی دیگر موسی/یوشع در فتح سرزمین مقدس بوده و این کارکرد را در مقر اولیه ی اشرافیت یهودا در اروپا یعنی اسپانیا با تبدیل شدن به سنت یاگو /سنت جیمز (یعقوب مقدس) حفظ کرده، درحالیکه حالا در یک قصه نویسی جدید، برادر یوحنای حواری تلقی میشده است. سانتیاگو قدیسی بود که به ارتش صلیبی مسیحیان کمک کرد تا اسپانیا را از مورها بگیرند و لاکاپله، این پیروزی را نسخه ی دیگر تصرف سرزمین مقدس به دست بنی اسرائیل یا فرزندان یعقوب میشمرد.:

“DU TEMPS DE JESUS”: DIDIER LACAPELLE: THEOGNOSIS: 19 DEC 2025

اگر اسکندر را برابر با ازیریس بگیریم، میبینیم که او همان ازیریسی است که هم بشخصه و هم توسط پسرش هورس، اسپانیا را فتح کرد. همانطورکه میدانیم، در اساطیر قبطی و یونانی-رومی، ازیریس به دست برادرش تایفون یا سیت کشته میشود، ولی بعدا به شکل هورس از نو از همسرش ایزیس متولد میشود و انتقام میگیرد. این، روایت دیگری از مرگ و رستاخیز مسیح است.

جالب اینجا است که در روایات متواتر اسلامی، بختنصر/نبوکدنصر به انتقام خون یحیی/یوحنای تعمیددهنده به اورشلیم لشکر کشیده است. (ر.ک. "بخت‌نصر قرن‌ها قبل از حضرت یحیی بوده، پس چگونه در روایات او را منتقم خون یحیی(ع) دانسته‌اند؟" در اسلام کوئست.نت) این داستان، به نوعی تصدیق کننده ی برابر بودن اولیه ی دو تخریب معبد اورشلیم به دست بابلی ها و رومی ها، روی حساب برابر گرفتن بابل و رم است. طبیعی است که اگر نبوکدنصر را با ایوان مخوف تطبیق کنیم و ایوان مخوف را نسخه ی اسلاو شده ی شاه یوحنای افسانه ای به حساب آوریم، نبوکدنصر، همان یحیای تعمیددهنده است که به شکل شاه یوحنای فاتح بازگشته و در عالم خدایان، معادل ازیریس است که به شکل هورس فاتح برگشته و از قاتلان ازیریس یعنی پیروان سیت که دراینجا معادل یهودیان میباشند، انتقام گرفته است. توجه کنیم که سیت/تایفون و ازیریس/هورس، به عنوان دو پسر آمون، دو نیمه ی متفاوت او هستند. در این جنگ خانوادگی، یک نیمه توسط نیمه ی دیگر از صحنه خارج میشود. در کتاب فارسی شاهنامه هم میبینیم که جنگ اسکندر رومی با فارس، چنین وضعیتی دارد. اسکندر و دارا دو پسر یک دارای بزرگتر هستند و اسکندر نامشروع در حمله به دارای مشروع، قصد رسیدن به تاج و تخت پدر را دارد. این که پدر و برادر اسکندر، هر دو "دارا" (داریوش) نام دارند، نشانه ی این است که پدر یا پدربزرگ (در توجه به وضعیت هورس و ازیریس نسبت به آمون)، در قصه های جدیدتر، جایش را به برادر داده است. سیروس هم علیه استیاگ جنگید که پدربزرگش بود، همانطورکه موسی علیه پدرخوانده اش فرعون، خرابکاری کرد. تازه اسکندر به عنوان یک فاتح مصر، گاهی پسر نامشروع نختانبو آخرین فرعون مصر هم تلقی میشده است. درنهایت همه ی اینها با دیمیتری دروغین قابل مقایسه اند که ادعا میکرد پسر ایوان مخوف است ولی از این فرصت برای غربی کردن روسیه که ایوان مخوف از آن دست کشیده بود، بهره جست. در تاریخ رسمی، دیمیتری مزبور، دروغین است، یعنی پسر ایوان مخوف نیست، همانطورکه اسکندر نه از خاندان سلطنتی پارس است نه از خاندان سلطنتی مصر. این اروپایی مآبی دیمیتری دروغین، در تاریخ باستان، با ترویج یونانی مآبی در جهان توسط اسکندر جانشین میشود.

به نظر میرسد همین غربی سازی، با تجزیه ی جهان به واحدهای سیاسی-اقتصادی-فرهنگی کوچکتر (همان گونه که اسکندر، آن را شفاف تر نشان میدهد) مرتبط باشد. این، شبیه گسترش ملوک الطوایفی در یک کشور در اثر تضعیف حکومت مرکزی است. در داستان ایوان مخوف، این حکومت، خود ایوان به عنوان پرستر جانِ اسلاو شده است که حکومت را رها میکند و به زاهدی نفس شکن و بی اعتنا به دنیا بدل میشود. او نمادی از تاریخ کلیسای رم -با پاپ هایی شبیه به پرستر جان اتیوپیایی- است که از یک قدرت برتر فرهنگی به منبع مذهب سکولاری که دخالتی در امور سیاست ندارد و مسیحیت را به صورت امر فردی درمی آورد، تبدیل میگردد. در اروپا، افول قدرت کلیسا با ظهور عصر شاهزاده های ماکیاولی همراه بوده و امروزه همین اتفاق در مقیاس جهانی در حال رخ دادن است. با بی معنی شدن روش حکومت یکسان، اخلاق جهانشمول هم بی اعتبار میشود تا جا برای فردگرایی لیبرال باز شود. ظاهرا این باید به کوچک شدن واحد اجتماعی تا حد فرد بینجامد، ولی در عمل، امکان ایجاد بزرگترین و پر مداخله ترین دولت ممکن با امپراطوری ای به وسعت جهان را فراهم میکند. این، موضوع مورد توجه یک محافظه کار بریتانیایی است که خواهان کوچک شدن دولت در جامعه، ولی همزمان با آن، افزایش آموزش جامعه برای بازگرداندن نقش واحدهای سنتی جامعه جهت پر کردن خلأ دولت است.:

«امروزه، جوامع غربی با یک پارادوکس عجیب تعریف می‌شوند: ما هم آزادتر و هم محدودتر از همیشه هستیم. مطمئناً هیچ نسل دیگری به اندازه ی نسل ما از تعهدات رها نبوده است. ما بیش از هر زمان دیگری در فکر کردن، گفتن و انجام آنچه می‌خواهیم -هر کجا و هر زمان که می‌خواهیم- آزاد هستیم. به طور فزاینده‌ای، تنها آن دسته از تعهدات و روابطی که صریحاً به آنها رضایت می‌دهیم یا داوطلبانه وارد آنها می‌شویم، مشروع تلقی می‌شوند. در راستای آرمان عمومی رهایی انسان از هرگونه محدودیت در اعمال اراده و خواست خود، ما حتی به دنبال فراتر رفتن از محدودیت‌هایی هستیم که قبلاً خود را به عنوان واقعیت‌های تغییرناپذیر وجود معرفی می‌کردند. داستان‌های کودکانی که مایل به شناسایی خود به عنوان گربه هستند، از این جهت قابل توجه است که بسیاری از مردم معتقدند که گونه‌ی یک فرد می‌تواند قلمرو مشروعی برای انتخاب و «بیان آزاد» در نظر گرفته شود. با این حال، در عین حال، ما بیش از هر دوره ی تاریخی دیگری، حداقل در زمان صلح، توسط دولت کنترل و محدود می‌شویم. در بریتانیا، بار مالیاتی در سال ۲۰۲۸ در سطح بالاتری نسبت به هر سال دیگری از زمان جنگ جهانی دوم خواهد بود. نظارت بر مشاغل، متخصصان، حتی مدارس و بیمارستان‌ها، خفه‌کننده شده است. جامعه به طور فزاینده‌ای تحت نظارت است و دولت عمیق‌تر در رفتار افراد و خانوارها نفوذ می‌کند. در پاییز ۲۰۲۳، ریشی سوناک، نخست وزیر، ممنوعیت سیگار کشیدن نسل‌های آینده را اعلام کرد، در حالی که کی‌یر استارمر، رهبر مخالفان، از آن زمان حمایت خود را از مسواک زدن تحت نظارت ابراز کرده است. این یک تحول خاص بریتانیا نیست. یک مطالعه در ایالات متحده نشان می‌دهد که از سال ۱۹۹۷، تعداد قوانین و محدودیت‌های فدرال، حدود 20 درصد افزایش یافته است. در کالیفرنیا، آموزش‌های پیشگیری از تعصب ناخودآگاه و آزار و اذیت اکنون توسط دولت ایالتی برای کارمندان اجباری شده است. سال گذشته، ۳۵ مجلس قانونگذاری ایالتی، لوایحی را با هدف ممنوعیت کتاب‌ها یا محدود کردن آنچه مردم می‌توانند بخوانند، ارائه کردند. چگونه می‌توانیم همزمان «آزادتر» و «کمتر» شویم؟ می‌توان برای هر یک از این تحولات، توضیحات مستقلی ارائه داد، اما چگونه همزمانی آنها را توضیح می‌دهیم؟ شاید متناقض به نظر برسد که آزادی پرشور فرد درست در لحظه‌ای رخ می‌دهد که دولت به طور فزاینده‌ای فراگیر به نظر می‌رسد. با این حال، همانطور که "رابرت نیسبت" زمانی بیان کرد، نوعی قرابت عجیب بین آزادی فردی رادیکال و یک دولت توسعه‌طلب و مداخله‌گر وجود دارد: قرابتی مبتنی بر خصومت متقابل نسبت به جامعه، و به ویژه آن‌هایی که بین فرد و دولت غیرشخصی وجود دارند. میل لیبرال به رهایی از شبکه ی روابط و پیوندهای اجتماعی که قرن‌ها وجود انسان را تعریف کرده‌اند، ریشه در عصر روشنگری دارد، جایی که تصویری از انسان به عنوان موجودی منطقی، مستقل و خودخواه، به تعریف گونه ی خاصی از تفکر لیبرال تبدیل شد. عضویت در جوامع -کلیساها، کلیساهای محلی، خانواده- به همین ترتیب، بیشتر و بیشتر به عنوان حواس‌پرتی‌های «غیرمنطقی» یا موانعی برای پیروی افراد از فرامین عقل تلقی می‌شد. از نظر فلسفی، این ابراز تمایل به رهایی فرد، منطقی به قدمت افلاطون است؛ اما از نظر جامعه‌شناسی، تسلط آن در جامعه ی غربی محصول اوایل دوره ی مدرن است. این همچنین دوره‌ای بود که در آن، دولت مدرن به عنوان بازیگر سیاسی برجسته در غرب ظهور کرد. دولت، نمایانگر شکل جدید و واحدی از اقتدار سیاسی بود. گسترش آن صرفاً ارضی نبود، بلکه کارکردی بود؛ دولت، وظایف مختلف حقوقی، قضایی، اقتصادی و مذهبی را در جامعه بر عهده گرفت که قبلاً توسط سایر نهادها یا انجمن‌های صنفی بر عهده گرفته شده بود. و قدرت آن صرفاً «عمودی» مانند قدرت حاکم بر مردم نبود، بلکه «افقی» نیز بود، به این معنی که به طور فزاینده‌ای روابط اجتماعی بین زن و مرد را شکل می‌داد. درست مانند آرمان فرد کاملاً آزاد، رابطه ساختاری دولت با سایر اشکال اجتماع یا انجمن اساساً خصمانه است: این اشکال، چالش‌های بالقوه‌ای را برای اقتدار دولت ایجاد می‌کنند و بنابراین باید تخریب یا به عضویت آن پذیرفته شوند. توماس هابز، که شاید قدرتمندترین طرفدار نظریه ی قرارداد اجتماعی سرد در مورد رابطه ی دولت با فرد باشد، چنین اشکالی از اجتماع را به عنوان انگل توصیف کرد: "کرم‌هایی در روده ی یک انسان طبیعی". اگرچه روسو از بسیاری جهات، متفکری کاملاً متفاوت با هابز بود، اما در نظریه ی خود درباره ی دولت، خصومت مشابهی را با اشکال غیردولتی اجتماع بیان کرد.: کلیسا، خانواده، محله؛ همه ی این روابط اجتماعی می‌توانستند تسلیم فرد در برابر دولت و اراده ی عمومی را به خطر بیندازند. هابز و روسو، هر چقدر هم که سیاست‌هایشان متفاوت بود، دیدگاهی واحد از اقتدار دولت را بیان کردند: دیدگاهی که بر همه ی اشکال دیگر انجمن‌ها که ممکن بود وفاداری فرد را مطالبه کنند، غلبه می‌کرد. اینکه این فرآیندها همزمان رخ داده‌اند، تصادفی نیست؛ این، دولت بود که شرایط لازم برای ظهور فرد اتمیزه و آزاد را فراهم کرد. دولت، افراد کاملاً مستقل، منطقی و خودخواه را که از سایر تعهدات اجتماعی مبری بودند، خلق کرد. چنین ویژگی‌هایی، علی‌رغم آنچه هابز و روسو ممکن است در مورد «وضعیت طبیعی» فرضی گفته باشند، به طور طبیعی در انسان‌ها وجود ندارند. در عوض، آنها با طرد مردم از اشکال معاشرت که خود برای انسان‌ها طبیعی هستند، شکل می‌گیرند. بنابراین، رابطه ی بین فرد کاملاً آزاد و دولت، رابطه‌ای همزیستی است و با سایر اشکال معاشرت خصمانه است. خب که چی؟ خیلی‌ها موافقند که دولت مدرن، نهاد تعیین‌کننده در رهایی فرد بوده است، و این در واقع به قیمت از بین رفتن اشکالی از زندگی مشارکتی و اجتماعی که به نوعی پیشامدرن هستند، تمام شده است. چنین بهایی ارزش پرداخت برای پیشرفت را دارد. مشکل این است که آزادی‌ای که دولت برای افراد به ارمغان می‌آورد، ذاتاً مخرب است، واقعیتی که متفکران مختلف -اغلب با گرایش محافظه‌کارانه- به آن توجه کرده‌اند. زیرا روابط اجتماعی در زندگی ما و جوامعی که ما عضو آنها هستیم، صرفاً افزودنی‌های اختیاری در وجود ما نیستند؛ آنها بخش ذاتاً مهمی از انسان بودن هستند. آنها نتیجه‌ی میل اساسی ما به یک هویت مشترک و حس تعلق به مکان هستند. آنها به ما هدف می‌دهند؛ به قول راجر اسکروتون، حسی از یک جمع اول شخص، یک "ما" که به آن تعلق داریم. در تلاش برای از بین بردن این موارد، طرفداران آزادی تدریجی فرد، متکبرانه در پی فراتر رفتن از طبیعت انسان هستند. با این حال، آن میل به عضویت در گروه یا آنطور که نیسبت آن را «جستجوی اجتماع» می‌نامد، نمی‌تواند فراتر رود. و بنابراین دولت می‌کوشد خلأ ایجاد شده از طریق فرسایش سایر اشکال اجتماع را با برآورده کردن میل افراد به تعلق به خود، پر کند. دولت اغلب به عنوان نتیجه‌ای از اجتماع -پیشرفت یا توسعه‌ای بر اساس سایر اشکال روابط اجتماعی مانند خانواده، روستا یا قبیله- تصور می‌شود. دولت در تضاد با این اشکال اجتماع و به قیمت آنها توسعه یافته است. رابطه ی آن با آنها رابطه‌ای بین افراد برابر و درجه ی یک نیست، بلکه رابطه‌ای بیماری‌زا است. شکل اجتماعی که به افراد جدا شده از ریشه و منزوی ارائه می‌دهد، عمیقاً ناکافی است: این یک ارتباط سرد، غیرشخصی و دور است، نه ارتباطی که از غرایز و احساسات اساسی انسان‌ها سرچشمه می‌گیرد. در عین حال، اشکالی از اجتماع که بین فرد و دولت وجود دارد -«نهادهای میانجی»، همانطور که پیتر برگر و ریچارد جان نویهاوس آنها را نامیده اند- نقش ویژه‌ای در حفظ نظم اجتماعی دارند که دولت نمی‌تواند آن را تکرار کند. آنها به قول بورک "قدرت را ملایم و اطاعت را لیبرال" می‌کنند و اقتدار را برای کسانی که تابع آن هستند، خوشایندتر می‌کنند. بدون آنها، جامعه شکننده‌تر است و به جای موجودی متشکل از افرادی که با پیوندهای اجتماعی و جمعی در کنار هم قرار گرفته‌اند، به قلمرویی تبدیل می‌شود که در آن افراد اتمیزه شده با یکدیگر برخورد و تصادم می‌کنند، و واسطه ی کمی برای تعاملات آنها وجود دارد. در چنین شرایطی، برای تضمین نظم، مداخله‌ی یک دولت گسترده‌تر ضروری است. دوتوکوویل، جامعه‌ای سالم متشکل از جوامع کوچک و متعدد را با جامعه‌ای که شامل انبوهی از افراد به طور فزاینده‌ای تنهاست، مقایسه کرد که هر یک صرفاً به ارضای "لذت‌های کوچک و ناچیز" می‌پردازند. جامعه‌ای متشکل از چنین افرادی، تحت سلطه‌ی "قدرتی عظیم و قیم‌مآب خواهد بود که به تنهایی تأمین رضایت و مراقبت از سرنوشت آنها را بر عهده می‌گیرد"، بسیار شبیه به والدین. چنین قدرتی "هر روز اعمال اختیار آزاد (...) را کم فایده تر و کمتر می‌کند" و "سطح جامعه را با شبکه‌ای از قوانین کوچک و پیچیده می‌پوشاند". این نوع قدرت "نابود نمی‌کند، اما مانع از وجود آن می‌شود؛ ستم نمی‌کند، اما مردمی را فشرده، ناتوان، خاموش و بی‌هوش می‌کند، تا جایی که هر ملتی به چیزی بهتر از گله ای از حیوانات ترسو و کوشا که دولت چوپان آنها است، تبدیل نشود." بنابراین، فردگرایی جزمی در نهایت خود-نابودگر است؛ این نوع فردگرایی فرض می‌کند که برخی ویژگی‌ها -خودمختاری، استحکام، استقلال- برای انسان‌ها ذاتی و طبیعی هستند، در حالی که چنین ویژگی‌هایی برای توسعه و ریشه دواندن، به زمینه‌های اجتماعی حمایتی نیاز دارند. فردگرایی لیبرال با تمایل اجباری و واکنشی خود به نابودی انجمن‌ها و روابط اجتماعی، ما را بیشتر به یک دولت توسعه‌طلب وابسته می‌کند و همان چیزی -آزادی- را که در پی پیشبرد آن بود، تضعیف می‌کند. این پایان منطقی «همزیستی دولت‌گرا-فردگرا» است. بسیاری از جنبه‌های جامعه‌ی امروز ما را می‌توان از طریق این رابطه‌ی همزیستی بین فردگرایی ایدئولوژیک و دولت درک کرد. امیل دورکیم، در مورد حس بیگانگی و بی‌میلی یا «آنومی» نوشته است که وقتی اشکال نزدیک جامعه تهی می‌شوند و وقتی افراد از پیوندهای اجتماعی که قبلاً به آنها حس معنا و هدف در زندگی‌شان می‌داد، محروم می‌شوند، به وجود می‌آید. به همین دلیل است که به نظر می‌رسد برخی افراد، تعهد تقریباً متعصبانه‌ای به سازمان‌ها و گروه‌های غیرشخصی خاص دارند. وقتی اشکال دیگر جامعه از بین می‌روند، آن میل به تعلق گروهی از بین نمی‌رود. در عوض، حزب سیاسی، گروه فعال یا خود دولت اهمیت عظیمی برای فرد پیدا می‌کند. "چنین گروه‌هایی" همانطور که نیسبت می‌گوید، "به نظر می‌رسد تفاوت بین عضویت و انزوا، بین امید و ناامیدی، بین وجود و عدم وجود هستند". می‌توان به افرادی -پیر و جوان- فکر کرد که در راهپیمایی‌های شورش انقراض یا احترام تقریباً مذهبی به خدمات بهداشت ملی بریتانیا شرکت می‌کنند. این چیزها به فرد حس هویت می‌دهند، زمانی که منابع ریشه‌دارتر و ملموس‌تر شروع به ناپدید شدن کرده‌اند. جامعه ی ما بیش از پیش به جامعه‌ای شباهت پیدا کرده است که دوتوکویل در اواسط قرن نوزدهم نسبت به آن هشدار داده بود. ما به عنوان یک جامعه کمتر کارآفرین هستیم؛ شاید کمتر درگیر وظایف و مسئولیت‌ها باشیم، اما همچنین کم استقلال تر و منفعل‌تر هستیم؛ مالیات بیشتری می‌پردازیم، اما کمتر خیرخواه هستیم. و به همین ترتیب، ما بیشتر به دولت و تدارکات آن وابسته شده‌ایم: برای سلامت شخصی، برای مراقبت از کودکان، برای حمایت از والدین و پدربزرگ و مادربزرگ‌هایمان در دوران پیری. ما کمتر احساس اعتماد یا تعهد نسبت به دیگران می‌کنیم، و بنابراین به طور فزاینده‌ای برای تنظیم رفتار خود با یکدیگر به دولت متکی هستیم. مهم‌تر از همه، ما «آزادتر» هستیم، اما کمتر هدفمند و راضی هستیم. این امر تا حد زیادی با این واقعیت توضیح داده می‌شود که دولت ذاتاً قادر به تأمین جنبه‌ی رابطه‌ای طبیعت انسان به همان اندازه مؤثر اشکال نزدیک‌تر اجتماع نیست که می‌خواهد آنها را یا حذف کند، یا حداقل از نظر عملکردی بی‌ربط سازد. بحث در مورد جناح راست سیاسی امروز در دام یک دوگانه ی گمراه‌کننده گرفتار شده است: بین کسانی که معتقدند ما بیش از حد بار مسئولیت را به دوش می‌کشیم و کسانی که فکر می‌کنند ما بیش از حد آزاد هستیم. بین کسانی که استدلال می‌کنند رقابت، مبادله ی آزاد و رفاه توسط دولت سرکوب می‌شود و کسانی که احساس می‌کنند در پی دستیابی به آزادی مطلق فردی، همبستگی اجتماعی خود را از بین برده‌ایم. این یک دوگانگی گمراه‌کننده است. تقریباً مانند پدیده ی اقتصادی رکود تورمی، تلاش برای حل یک بخش از این معضل، بخش دیگر را تشدید می‌کند: هرچه افراد را بیشتر از عضویت در جامعه جدا کنیم، دولت برای جبران، بیشتر بزرگ‌نمایی می‌کند. هرچه دولت بیشتر بزرگ‌نمایی کند، فضای کمتری برای عاملیت آزاد واقعی باقی می‌ماند. وظیفه ی هر دولت واقعاً محافظه‌کاری در شرایط فعلی باید این باشد که از نقش فزاینده ی جامعه و زندگی انجمنی به هزینه ی دولت حمایت کند. به عبارت دیگر، ما باید قدرت را مستقیماً از دولت به جوامع برگردانیم، زیرا از طریق احیای جامعه است که می‌توانیم زمینه‌های اجتماعی حاصلخیزی را برای ظهور افراد واقعاً مستقل و خودکفا -که مورد حمایت محافظه‌کاران و لیبرال‌ها هستند- ایجاد کنیم. در تلاش برای کاهش اندازه ی دولت، باید تقاضا برای خدمات آن را کاهش دهیم. درخواست از دولت برای انجام کارهای کمتر، به طور ضمنی به معنای درخواست از جوامع برای انجام کارهای بیشتر است: در ارائه ی آموزش، مراقبت از کودکان و حمایت از سالمندان؛ در تخصیص کاربری زمین؛ در تصمیم‌گیری در مناطق محلی. ما باید اهمیت عملکردی جوامع را در جامعه ی خود بازیابی کنیم و این امر مستلزم آن است که در مورد وظایفی که دولت می‌تواند و باید انجام دهد و کارهایی که دولت نباید مسئول آنها باشد، به دقت فکر کنیم. کسانی هستند که استدلال می‌کنند نقش غالب دولت در جامعه، یک تحول دائمی است. اینکه قوس تاریخ به سمت خاصی خم می‌شود و به سمت یک دولتِ همواره در حال رشد متمایل می‌شود. این ادعاها و جبر تاریخی که به آن اشاره دارند، اشتباه هستند. نه تنها می‌توان قدرت را از دولت دور کرد، بلکه اگر قرار است جامعه ی ما هم آزاد و هم منظم باقی بماند، ضروری است. انجام این کار ممکن است مستلزم انتخاب‌های سختی در مورد جایگاه دولت در قرن بیست و یکم باشد. با این وجود، این انتخاب‌ها همچنان انتخاب‌های دشواری هستند. همانطور که نیسبت مدعی بود، ما به یک "فلسفه ی جدید اقتصاد آزاد" نیاز داریم، اما این فلسفه باید "نه با فرد خیالی و انتزاعی، بلکه با شخصیت‌های انسانی، آنطور که در واقع در اجتماع به ما داده می‌شوند" آغاز شود. چنین فلسفه‌ای می‌تواند به محافظه‌کاران کمک کند تا حمله‌ای مؤثر به همزیستی دولت‌گرایانه-فردگرایانه که جامعه ی ما را تضعیف می‌کند، انجام دهند.»:

The paradox of liberal individualism: JAMES VITALI: engelsberg ideas: FEBRUARY 28, 2024

فکر نمیکنم که این سرمشق، هیچ وقت با جدیت دنبال شود وگرنه این بند و بساط از ابتدا به راه نمی افتاد. ظاهرا هدف این بوده که آن امپراطوری افسانه ای پرستر جان که به قول لاکاپله، فقط در دنیای آسمانی متیزن قرار داشت، بتواند روی زمین پیاده شود. تنها چیزی که میتواند جلو پیشرفت این روند را بگیرد، این است که خود مردم، متوجه کمبودهای مربوطه شوند و به احیای نهادهای اجتماعی سنتی ولی در قالب های معقول تر همت کنند.

مطلب مرتبط:

امپراطوری لیبرال: بگو دوستش داری تا تو را نخورد.

شیطان از دو منظر فرویدی و یونگی

نویسنده: پویا جفاکش

از عجایب مدرنیسم این که از درون مسیحیتی می آید که بر اساس تاریخ نویسی آن و بخصوص در خوانش های مدرن تر از آن، فقط دو دسته از موجودات به طور قطعی علیه خدا شوریده اند: انسان ها و شیاطین. البته شورش انسان ها علیه خدا کامل نیست و گاهی در جبهه ی خدا و فرشتگانش هستند و گاهی در خدمت شیاطین، و همین باعث شود تا بسیاری از اوقات، از بدی های خود غافل شوند. ظاهرا کارل گوستاو یونگ، بیش از بیشتر همعصرانش، به رابطه ی انسان و شیطان فکر میکرد. سوئه مهرتنس در ابتدای یکی از مقالاتش درباره ی نظریات یونگی، نقل قول های زیر را از یونگ ردیف میکند:
-«در تاریک‌ترین قرون وسطی (...) آنها از شیطان صحبت می‌کردند، امروز ما آن را روان‌رنجوری می‌نامیم.»:

یونگ (1933)

-شیطان «... جنبه‌ی عجیب و غریب و شوم ناخودآگاه را توصیف می‌کند؛ زیرا ما هرگز واقعاً با آن کنار نیامده‌ایم و در نتیجه در حالت وحشی اولیه ی خود باقی مانده است. احتمالاً امروزه هیچ کس آنقدر عجول نخواهد بود که ادعا کند اروپایی موجودی بره مانند است و توسط شیطان تسخیر نشده است. سوابق وحشتناک عصر ما برای همه آشکار است و از هر چیزی که هر عصر قبلی، با ابزارهای ضعیف خود، می‌توانست امیدوار به انجام آن باشد، در شنیع بودن پیشی می‌گیرد.»:

یونگ (1946)

-«شاید لوسیفر کسی بود که به بهترین شکل، اراده ی الهی را که برای خلق جهانی تلاش می‌کرد، درک کرد و آن اراده را با بیشترین وفاداری به اجرا درآورد. زیرا، با شورش علیه خدا، او به اصل فعال خلقتی تبدیل شد که با اراده‌ای مخالف خدا مخالفت می‌کرد. از آنجا که خدا این را اراده کرده بود، در پیدایش ۳ به ما گفته شده است که به انسان قدرت اراده ی دیگری داده است. اگر او این کار را نمی‌کرد، چیزی جز یک ماشین نمی‌ساخت و در آن صورت تجسم و رستگاری هرگز اتفاق نمی‌افتاد. همچنین هیچ وحیی از تثلیث وجود نمی‌داشت، زیرا همه چیز برای همیشه یکی می‌ماند.»:

یونگ (1942)

-«رویدادهای تاریخی زمان ما تصویری از واقعیت روانی انسان را با رنگ‌های پاک‌نشدنی خون و آتش ترسیم کرده‌اند و به او درسی عینی داده‌اند که اگر -و این سوال بزرگ است- امروز به اندازه کافی آگاهی کسب کرده باشد تا با سرعت خشمگین شیطان درونش همگام شود، هرگز نمی‌تواند آن را فراموش کند. تنها امید دیگر این است که او بتواند خلاقیتی را که در استثمار قدرت مادی هدر می‌رود، مهار کند. متأسفانه، همه ی تلاش‌ها در این راستا مانند آرمان‌شهرهای بی‌خون به نظر می‌رسند.»:

یونگ (1942)

مهرتنس ادامه میدهد:

«این مقاله ی اخیر، در طول مطالعه ی یادداشت‌های سمینار تحلیل رویای یونگ، سرچشمه گرفته است. او در بحث در مورد یکی از موارد خود، خاطرنشان کرد که چگونه بیمار از باور کردن چیزی در مورد خودش امتناع ورزید و آن را غیرممکن دانست. یونگ به شاگردانش هشدار داد: "وقتی می‌گوییم چنین چیزی کاملاً غیرممکن است، دقیقاً همان جایی است که شیطان می‌تواند وارد شود." یونگ در واقع می‌گفت وقتی در تفکر خود، امکانات را محدود می‌کنیم، وقتی گزینه‌ها را از بین می‌بریم، گفته ی عیسی را که "با خدا همه چیز ممکن است" انکار می‌کنیم. این امر مرا به بررسی ایده‌های یونگ در مورد شیطان سوق داد و این منجر به موضوع گسترده‌تر شر شد. در این مقاله، ابتدا واقعیت شر و شیطان را بررسی خواهم کرد، سپس تعاریف، نام‌ها و نمادهای شیطان، برخی از ویژگی‌های شیطان، نحوه ی ظهور شیطان در زندگی و در ما و در نهایت، ارزش و اهمیت شیطان را بررسی خواهم کرد. یکی از شکایات اصلی یونگ از مسیحیت، تصویر ناقص آن از الوهیت به عنوان خیر مطلق بود. یونگ که همواره به مفهوم خود از کهن الگو به عنوان تجسم قطب‌های مثبت و منفی پایبند بود، خدا را شامل خیر و شر، نور و تاریکی می‌دانست. او به تعریف مسیحی شر به عنوان privatio boni صرفاً فقدان خیر، اعتراض کرد. یونگ چگونگی پیدایش این تصویر ناقص از الوهیت و همچنین پیامدهای آن برای بشریت را درک کرد:

" (در)... اصلاح مسیحی مفهوم یهودی الوهیت، یهوه که از نظر اخلاقی مبهم بود، به خدایی منحصراً خوب تبدیل شد، در حالی که هر چیز شری در شیطان متحد شد. (...) به لطف توسعه ی ارزش‌های احساسی، شکوه خدای «نور» بیش از حد افزایش یافته است، اما تاریکی که ظاهراً توسط شیطان نشان داده می‌شود، خود را در انسان متمرکز کرده است. این تحول عجیب، عمدتاً با این واقعیت تسریع شد که مسیحیت، وحشت‌زده از دوگانه‌گرایی مانوی، تلاش کرد تا توحید خود را با تمام قوا حفظ کند. اما از آنجایی که واقعیت تاریکی و شر را نمی‌توانست انکار کند، چاره‌ای جز مسئول دانستن انسان در قبال آن وجود نداشت. حتی شیطان تا حد زیادی، اگر نگوییم کاملاً، از بین رفت.(...) ما فکر می‌کنیم که دنیای تاریکی بدین ترتیب برای همیشه از بین رفته است، و هیچ کس متوجه نیست که این چه مسمومیتی برای روح انسان است."

در زمانی که دکترین مسیحی در حال توسعه بود، فرهنگ دنیای هلنیستی بسیار التقاطی بود، پذیرای انواع ایده‌ها، از جمله گنوسیسم و مانوی‌گرایی، که هر دو خدایان خیر/نور و خدایان شر/تاریکی را مطرح می‌کردند، بود. متکلمان کلیسای اولیه در برابر این تأثیرات واکنش نشان دادند و همه ی این آموزه‌های ثنوی را بدعت اعلام کردند، و سپس در دیدن منبع شر در جهان نه در خدا، بلکه در انسان، زیاده‌روی کردند. از این رو، این روزها کتاب‌های متعددی را می‌بینیم که به این سؤال پاسخ می‌دهند: "اگر خدا خوب است، چگونه این ... (یک تراژدی، بیماری، فاجعه) اتفاق افتاده است؟" یونگ پاسخ می‌داد که خدا فقط خوبی نیست، و انسان تنها منبع شر نیست. اتفاقات بد در جهان رخ می‌دهد و انسان‌ها تنها منبع آنها نیستند. یونگ در این مورد صریح بود:

"چه کسی می‌گوید شر در جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، درست روبروی ما است، ولی واقعی نیست! شر برای تک تک افراد به طرز وحشتناکی واقعی است. اگر اصل شر را یک واقعیت بدانید، می‌توانید آن را شیطان بنامید. من شخصاً به سختی می‌توانم باور کنم که ایده ی «حق ویژه» هنوز هم پابرجا باشد."

یونگ در این مورد بحث‌های زیادی با متکلمان مسیحی داشت، به ویژه با کشیش دومینیکن انگلیسی، ویکتور وایت. وایت مانند بسیاری از مذهبیون متعهد به اصول عقاید ارتدوکس، نمی‌توانست استدلال یونگ را بپذیرد. البته که در جهان شر وجود دارد! در زمان یونگ، او شر را در جنگ‌های جهانی، هولوکاست و جنگ سرد با تهدید فراگیر نابودی هسته‌ای می‌دید. برای ما، غارت‌های داعش در خاورمیانه، هرج و مرج جنگ‌های مواد مخدر در آمریکای لاتین و نابودی اکوسیستم جهانی ما توسط تغییرات اقلیمی، همگی اشکالی از شر جمعی هستند، در حالی که روان‌رنجوری‌ها و روان‌پریشی‌های مختلف، اشکالی از شر در سطح شخصی هستند: "در تاریک‌ترین قرون وسطی (...) آنها از شیطان صحبت می‌کردند، امروز ما آن را روان‌رنجوری می‌نامیم." در بخش بعدی به برخی از نام‌ها و نمادهای دیگر برای شیطان می‌پردازیم.

تعاریف، نام‌ها و نمادهای شیطان: یونگ به چندین روش به شیطان اشاره می‌کند: به عنوان جنبه‌هایی از خدا، به عنوان نیرویی در زندگی، و به عنوان یک پدیده ی روانشناختی. "دست چپ خدا"، "سمت چپ خدا"، "سمت دیگر خدا"، "سمت تاریک خود خدا"، شیطان‌پرست، پسر اول خدا، دجال، [27] چهره‌ای متضاد مسیح، و "همتای مسیح که نمایانگر شر است"، برخی از اصطلاحاتی هستند که یونگ برای جنبه ی شیطانی خدا به کار برده است. شیطان به عنوان نیرویی در زندگی بشر، به عنوان "آنتاگونیست تاریک"، "اصل شر" و "عقل بی‌خدا" ظاهر می‌شود، در حالی که در زمینه‌های روانشناختی، یونگ احساس می‌کرد که شیطان "جنبه ی شیطانی هر عملکرد روانی است که از سلسله مراتب روان کل جدا شده و اکنون از استقلال و قدرت مطلق برخوردار است." "جنبه ی عجیب و غریب و شوم ناخودآگاه" و در سطح جمعی، "روان عینی که همه ی مردم امپراتوری روم را تحت سلطه خود داشت". با توجه به مظاهر متعدد هرج و مرج، ویرانی و جنگ در جهان کنونی ما، می‌توانیم تعریف یونگ را به وضعیت جهانی فعلی خود تعمیم دهیم. اصل شر نام‌های زیادی دارد، برخی از این نام‌ها ریشه در عرفان دارند، برخی دیگر از اسطوره‌ها، افسانه‌ها یا افسانه‌های باستانی گرفته شده‌اند. در مصر باستان، شیطان سیت، در پارس اهریمن، در افسانه‌های اسکاندیناوی، ووتان یا لوکی، در یونان باستان مرکوریوس نامیده می‌شد. گنوسی‌ها از شیطان به عنوان روح تقلید، یا یلدابهوث، آرخون زحلی یا شاهزاده ی جهان که بر جهان مادی حکومت می‌کند، یاد می‌کردند. گوته شیطان را مفیستوفلس نامید، و نویسنده ی آلمانی اسپیتلر از شیطان به عنوان اپیمتئوس یاد کرد. یونگ این برچسب را در مورد "اصل اپیمتئوسی، که همیشه به عقب فکر می‌کند و همه چیز را به آشوب اولیه تقلیل می‌دهد (...) و نور را به تاریکی مادری که از آن زاده شده است، بازمی‌گرداند، (...) تفکری بر اساس «هیچ چیز جز» که همه چیز را به هیچ چیز تقلیل می‌دهد" استفاده کرد، به همان اندازه که در تأثیرش در زندگی انسان شیطانی است. اما همه ی کارهای شیطان تأثیر منفی ندارد. در حالی که شیطان "پدر همه ی حیله گران" است و بنابراین علت حیله گری، فریب و نیرنگ است، همچنین می‌تواند عاملی تحریک کننده باشد که به ما کمک می‌کند تا زندگی کامل‌تری داشته باشیم. من این را در تجربه ی خودم، هنگامی که بیشتر با کهن الگوی حیله گر درونم ارتباط برقرار کردم، صادق یافتم: من بسیار کمتر مستعد فریب خوردن توسط افراد شیاد، بسیار خودآگاه تر و نکته سنج تر در مورد مردم، و همچنین در سبک زندگی خودجوش تر شدم. میلتون شیطان را اصل فردیت نامید. یونگ با اصل فردیت، و تا حدی که جنبه ی سایه ی ما به ما کمک می‌کند تا خودمان را کامل تر کنیم، موافقت کرد.

تاریخ و هنر غرب، شیطان را به اشکال مختلفی تصویر کرده‌اند: به شکل اسب، به شکل خدایی زمینی با سم‌های شکافته، شاخ و دم، نیمه انسان، نیمه حیوان، به شکل مار یا افعی، به شکل میمون، "میمون خدا"، به شکل اژدها، به شکل شیر آتشین غران، به شکل کلاغ شب، به شکل عقاب سیاه، به شکل لویاتان، به شکل بز، به شکل تغییر شکل دهنده، و به شکل روح هوایی، "فرشته ی نور". هنر قرون وسطی و رنسانس به ویژه در تصویرسازی از شیطان بسیار زنده بود. آنها در تحلیل ویژگی‌های شیطان به همان اندازه خیال‌پرداز بودند.

صفات شیطان: یونگ خاطرنشان کرد که شیطان "ویژگی‌هایی دارد که انسان را به تامل وامی‌دارد." یونگ گفت که شیطان به دلیل مرموز بودن، دنیوی بودن، دست و پا چلفتی بودن، حیله گر بودن، وحشی بودن، غیراخلاقی بودن، مخرب متقلب بودن، "چیزی کاملا ترسناک است. از دریچه ی روانشناسی، شیطان «شخصیتی خودمختار» دارد که "بزرگتر از آگاهی انسان و بزرگتر از اراده ی او است." شیطان به عنوان "جنبه ی حیوانی لیبیدو"، "آن بخش از روان است که با آگاهی ادغام نشده است"، اگرچه ممکن است برای ما "فوق‌العاده و مبتکرانه" به نظر برسد (به تمام ابزارهای تکنولوژیکی شگفت‌انگیزی که خلاقیت ما ساخته است فکر کنید). یونگ هشدار داد که همزمان "به دلیل ماهیت قدسی خود به طرز خطرناکی فریبنده است." هر کهن الگویی می‌تواند به دلیل قدسی بودنش ما را مجذوب خود کند، و شیطان نیز از این قاعده مستثنی نیست. سایه -شیطان درونی ما- به دلیل خودمختاری، می‌تواند "خود را القا کند" و باعث انواع آشفتگی‌ها در زندگی روزمره شود. مشکلات زیست‌محیطی ما تنها یکی از نمونه‌های فراوان این امر است. این امر ما را به بررسی چگونگی ظهور شیطان در جهان وامی‌دارد.

چگونه شیطان در زندگی ظاهر می‌شود: شیطان با "علاقه‌اش به شوخی‌های زیرکانه و شوخی‌های بدخواهانه، میتواند ما را گمراه کند و در معرض انواع شکنجه ها قرار دهد"؛ از شکنجه‌های عاطفی مانند "بی‌صبری، شک و ناامیدی" گرفته تا مشکلات جدی‌تر، "ایجاد حوادث آزاردهنده، سوءتفاهم‌های تفرقه‌انگیز، حتی مرگ و میر". شیطان به عنوان یک "بازیِ لوس" "همیشه بذر شرارت می‌پاشد (...) تا انسان‌ها را آزمایش کند"، تقلب می‌کند و "نیت خیر خدا" را از بین میبرد. شیطان با سوءاستفاده از نقاط ضعف ما، اغوا و وسوسه، قدرت را میپرستد و "ناآرامی و نزاع" را می‌پراکند؛ همه ی اینها نتایج مهلکی به بار می‌آورد. توهمات، تفرقه و چندپارگی، رویاهای شیطانی، سردرگمی، هرج و مرج، و دنیاگرایی، برخی از نتایج آشکار کار شیطان هستند. نشانه‌های دیگر ظریف‌تر هستند، مانند پی ریزی ناتوانی در پذیرش چیزهای جدید، گسترش، تغییر یا امکانات جدید، انعطاف‌ناپذیری شدید که گزینه‌های رشد و تغییر را مسدود می‌کند. خداوند به یوحنا در پاتموس یادآوری کرد که او "همه چیز را نو می‌سازد." تازگی، تجدید، رشد و تغییر از نشانه‌های بارز الوهیت هستند. چیزی که یونگ آن را "تفکر اپیمته‌ای، تفکری بر اساس «هیچ چیز جز» که همه چیز را به هیچ تقلیل می‌دهد" می‌نامد، با کنکرتیسم مرتبط است. اپیمتئوس، در اساطیر یونان، وظیفه ی تقسیم همه ی مواهب بین حیوانات را بر عهده داشت. همانطور که از نامش پیداست (که به معنای «پس‌اندیشی» است)، او از قبل برنامه‌ریزی نکرده بود و بنابراین به حیوان آخر، انسان، رسید و هیچ موهبتی برای دادن به انسان‌ها نداشت. این وظیفه بر عهده ی برادرش پرومتئوس (که نامش به معنای «پیش‌اندیشی» است) افتاد که با دزدیدن آتش از زئوس (که برای پرومتئوس عاقبت خوبی نداشت) به او کمک کند. چرا تفکر اپیمته‌ای شیطانی است؟ زیرا آنچه مقدس است را بی‌اهمیت می‌کند:تخیل (اوه، این چیزی جز تخیل تو نیست!)، شهود (یک چیز زنانه)، خلاقیت (اما ما قبلاً هرگز این کار را نکرده‌ایم!)، پتانسیل‌ها (این غیرممکن است)! همانطور که در بالا اشاره کردم، یونگ تشخیص داد که شیطان می‌تواند زمانی ظاهر شود که ما چیزی را غیرممکن بدانیم. وقتی ما از تشخیص جنبه‌ی سایه‌ی خود ناتوان می‌شویم، مثلاً اصرار می‌کنیم که نمی‌توانیم همجنس‌گرا، نژادپرست، جنسیت‌گرا، تروریست یا قاتل باشیم، خود را در معرض خودبرتربینی شیطانی قرار میدهیم. به همین ترتیب، وقتی ما منفعلانه یک تشخیص پزشکی را می‌پذیریم و احتمال بهبودی را رد می‌کنیم، دری را برای ورود شیطان به زندگی خود باز می‌کنیم. یونگ مکرراً شیطان را در اتاق مشاوره ی خود، در حالت‌های تسخیر بیمارانش می‌دید، ذهن آگاه که توسط ناخودآگاه مغلوب شده بود. تا جایی که آنها منعکس کننده ی یک تضاد درونی -یک شکاف در درون خود- هستند، روان رنجوری‌ها و روان‌پریشی‌ها می‌توانند کار شیطان باشند. به طور مشابه، یونگ تشخیص داد که شیطان ممکن است به صورت "عقده‌های خودمختار، که گاهی اوقات کنترل خود را کاملاً از بین می‌برند، (...) عقده‌هایی که کاملاً مستقل از خود رفتار می‌کنند و یک اراده ی شبه خارجی را به آن تحمیل می‌کنند" ظاهر شود. توصیف یونگ در اینجا باعث شد که به ضرب المثل قدیمی «شیطان مرا وادار به انجام آن کرد؟» فکر کنم. "آن" در اینجا به معنای عمل یا پاسخی است که در چارچوب ذهنی آگاهانه ی معمول ما، هرگز به طور معمول انجام نمی‌دهیم.

شیطان درون ما: اما اگر با خودمان صادق باشیم، باید بپذیریم که از دیگران انتقاد می‌کنیم و شیاطین درونی خود را به کسانی که «قلاب» حمل آنها را دارند، فرافکنی می‌کنیم. وقتی سایه ی خود را تشخیص نمی‌دهیم، مغرور می‌شویم و عواقب وخیمی به دنبال دارد. یونگ توضیح می‌دهد:

"با عدم آگاهی از داشتن سایه، شما اعلام می‌کنید که بخشی از شخصیت شما وجود ندارد. سپس این بخش وارد قلمرو عدم می‌شود، قلمرویی که متورم شده و ابعاد عظیمی به خود می‌گیرد. وقتی تصدیق نمی‌کنید که چنین ویژگی‌هایی دارید، به سادگی شیاطین را تغذیه می‌کنید. به زبان پزشکی، هر ویژگی در روان، نشان‌دهنده ی یک ارزش انرژی خاص است و اگر یک ارزش انرژی را وجود نداشته اعلام کنید، یک شیطان به جای آن ظاهر می‌شود."

تورم، تکبر، خودخواهی -اینها چهره‌های شیطانی هستند که همه ی ما ممکن است داشته باشیم. همانطور که یونگ به ما یادآوری می‌کند "آن طرفی که ما آن را شیطان می‌نامیم (...) در قلب، در ناخودآگاه ساکن است" و به این دلیل که "ما هرگز واقعاً با آن کنار نیامده‌ایم (...) در حالت وحشی اولیه ی خود باقی مانده است"، "ما (...) ترجیح می‌دهیم شر را در مجرمان فردی یا گروه‌های جنایتکار متمرکز کنیم، در حالی که دست‌های خود را در بی‌گناهی می‌شوییم و تمایل عمومی به شر را نادیده می‌گیریم. این مقدس‌نمایی را نمی‌توان در درازمدت حفظ کرد، زیرا شر، همانطور که تجربه نشان می‌دهد، در انسان نهفته است"، یعنی در ما. ما دوست نداریم این را به ما بگویند. ما می‌خواهیم خودمان را خوب بشناسیم. یونگ این را می‌دانست. او هنگام نوشتن به این موضوع اعتراف کرد:.

"با این حال، تحت هیچ شرایطی، فروتنی من به من اجازه نمی‌دهد که خودم را با شیطان یکی بدانم. این کار کاملاً گستاخانه خواهد بود و علاوه بر این، مرا به تضاد غیرقابل تحملی با والاترین ارزش‌هایم می‌کشاند. و با این نقص اخلاقی که دارم، نمی‌توانم از عهده‌ی آن برآیم."

یونگ می‌توانست «نقص اخلاقی» خود را تشخیص دهد زیرا هوشیار بود و می‌توانست خود را نقد کند. "اما از آنجا که اکثر مردم از خودانتقادی بی‌بهره‌اند، خودفریبی دائمی قاعده است". وقتی باور داریم که انسان‌های «خوب» و بی‌عیب و نقصی هستیم، خودمان را فریب می‌دهیم. ما باید سایه و اشکال بی‌شماری را که این شیطان درونی می‌تواند به خود بگیرد، بشناسیم. اما این بدان معنا نیست که ما می‌خواهیم با شیطان همذات‌پنداری کنیم، زیرا او یک کهن‌الگو است، و همذات‌پنداری با یک کهن‌الگو بسیار خطرناک است: "این باعث اغراق، نگرش مغرورانه (تورم)، از دست دادن اراده ی آزاد، توهم و اشتیاق به خیر و شر می‌شود"؛ بلکه باید "از نظر مذهبی استقلال این چهره‌ی دوپهلو را در نظر داشته باشیم (...) زیرا منبع آن قدرت ترسناکی است که ما را به سوی فردیت سوق می‌دهد. (...) ما نه می‌توانیم و نه باید سعی کنیم این موجود قدسی را، با به خطر انداختن نابودی روانی خود، به زور در قالب تنگ انسانی خود جای دهیم، زیرا بزرگتر از آگاهی انسان و بزرگتر از اراده‌ی او است."

انتخاب کلمات یونگ ممکن است باعث تعجب شود: از نظر مذهبی به خاطر داشته باشید؟ آیا یونگ پیشنهاد می‌کند که به شیطان احترام بگذاریم؟؟؟ بله، چون همانطور که این نقل قول نشان می‌دهد، شیطان یک کهن الگو است، و همچنین به این دلیل که در زندگی ما ارزش و اهمیت دارد.

ارزش و اهمیت شیطان: یونگ، که الگوهای فکری‌اش اغلب از قراردادهای معمول ما فاصله می‌گیرد، ما را ترغیب می‌کند که الوهیت را در تمام کمالش -چه خوب و چه "بد"- قدر بدانیم. این برچسب‌ها قضاوت‌های انسانی ما هستند و ذهن خودخواه، جایزالخطا است و زندگی را از منظر وسیع‌تر/بالاتر خود درک یا تفسیر نمی‌کند. یونگ چه ارزشی در شیطان می‌دید؟ چگونه می‌توانیم شر را چیزی مثبت بدانیم؟ اول، همانطور که نقل قول بالا نشان می‌دهد، یونگ، جن درونی ما را نیرویی می‌دانست که "ما را به سمت فردیت سوق می‌دهد". آن نیروی درونی که به ما اجازه می‌دهد تشخیص دهیم، تمایز قائل شویم، خلق کنیم، به طور خودجوش به فرصت جدید پاسخ دهیم، بوی موش را حس کنیم، به جنبه‌هایی از زندگی که از دست داده‌ایم، آگاه شویم، این شیطان درون است، و از این طریق، جن درونی ما، زندگی ما را عمیق‌تر برای فهمیدن این که چه کسی هستیم، پرورش میدهد. این ارتباط شیطان با فردیت منحصر به یونگ نبود: جان میلتون و کیمیاگران قرون وسطایی قبل از او، شیطان را به عنوان اصل فردیت، تشخیص دادند. به لطف شورش شیطان، انسان‌ها نیز قدرت شورش دارند. اگر خدا به شیطان آزادی شورش نمی‌داد، انسان‌ها چیزی بیش از ماشین نبودند و "همه چیز برای همیشه یکی می‌ماند". به همین ترتیب، یونگ به ما یادآوری می‌کند که شیطان هنرها و علوم را به انسان آموخت . از این رو نام او "لوسیفر"، به معنی حامل نور، منبع روشنایی است. به طور متناقضی، انرژی مرتبط با سیاهی و تاریکی همان انرژی است که روشنایی دانش، صنایع دستی، فناوری‌ها و یادگیری را در تمدن بشری فراهم کرده است. یونگ، افسانه ی لوسیفر را یک "افسانه درمانی" می‌دانست. این افسانه به عنوان یک افسانه ی شفابخش، به هر دو روش مثبت و منفی، رسیدن ما به آگاهی را تقویت می‌کند: از طریق رویاپردازی، تحلیل، کار آگاهانه برای آگاهی از "شهر درونی" خود، و از طریق تصادفات، روابط از هم پاشیده، الگوهای رفتار خود تخریبی، و فقدان و آشفتگی شخصی، که همه ی اینها قرار است نداهای "بیداری" برای رشد و تغییر ما باشند. شیطان درون ما به ما ابتکار عمل می‌دهد، انگیزه ی انجام کارها، شروع کارها، و به چالش کشیدن خدایان را می‌دهد: حوا سیب را خورد، در "هبوطی که ما را بزرگ کرد." پرومتئوس آتش را برای ما آورد، تنها موهبتی که ما را از حیوانات متمایز می‌کند: گرما، حرارت، نور، انرژی، و تمام فناوری‌های ما بر اساس این موهبت ساخته شده‌اند. در نهایت، یونگ از داستان فاوست گوته به این درک رسید که "دخالت شیطان لازم بود" تا فاوست متوجه شود که چه مقدار از زندگی‌اش را از دست داده است. به این ترتیب، شیطان می‌تواند یک عامل تحریک‌کننده، یک نیروی ناخواسته و مزاحم باشد که ما را تکان می‌دهد، شاید رویاهای دیرینه را نابود کند (که در واقع به موقع متوجه می‌شویم که به ما کمکی نمی‌کردند)، در حالی که راه‌های جدیدی برای زندگی نیز باز می‌کند. شیطان درون را می‌توان به عنوان "یک پویایی خودمختار، که به درستی دیو انسان، نبوغ، فرشته ی نگهبان، خودِ برتر، قلب، صدای درونی، انسان درونی و والاتر و غیره نامید؛ در کنار اینها، در کنار وجدان مثبت و «درست»، وجدان منفی و «نادرست» قرار دارد که شیطان، اغواگر، وسوسه‌گر، روح شیطانی و غیره نامیده می‌شود." چالش ما، به عنوان افرادی که برای آگاه‌تر شدن تلاش می‌کنیم، این است که تشخیص دهیم کدام وجدان در حال حاضر فعال است. آیا ما این چالش را خواهیم پذیرفت؟ یونگ با دیدن نشانه‌های بسیار زیادی از شیطان در حال کار (مثلاً جنگ‌های جهانی اول و دوم و هولوکاست با میلیون‌ها کشته، جنگ سرد با پتانسیل همیشگی برای جنگ هسته‌ای، و بسیاری از بیماران بدون ذخایر معنوی برای کمک گرفتن)، خوش‌بین نبود:

"رویدادهای تاریخی زمان ما تصویری از واقعیت روانی انسان را با رنگ‌های پاک‌نشدنی خون و آتش ترسیم کرده‌اند و به او درسی عینی داده‌اند که اگر -و این سوال بزرگ است- امروز به اندازه ی کافی آگاهی کسب کرده باشد تا با سرعت خشمگین شیطان درونش همگام شود، هرگز نمی‌تواند آن را فراموش کند. تنها امید دیگر این است که او بتواند خلاقیتی را که در استثمار قدرت مادی هدر می‌رود، مهار کند. متأسفانه، همه ی تلاش‌ها در این راستا مانند آرمان‌شهرهای بی‌خون به نظر می‌رسند."

اما او بدون پیشنهاد برای چگونگی رسیدگی به وضعیت ما نبود: هر فرد مسئولیت انجام این کار را بر عهده دارد: تحمل کشمکش بین مسیح و شیطان "تا زمانی که هنگامه یا نقطه ی عطفی فرا برسد که در آن خیر و شر شروع به نسبی کردن خود کنند، به خود شک کنند، و فریاد برای اخلاقی «فراتر از خیر و شر» بلند شود."

وقتی در بحبوحه ی جنگ سرد، به نظر می‌رسید که جهان در آستانه ی جنگ هسته‌ای قرار دارد، شاگردانش از یونگ پرسیدند که آیا فکر می‌کند جنگی در خواهد گرفت، پاسخ او فقط این بود: "تحمل درگیری"، تنش بین خود و سایه، جنبه ی خوب و جنبه ی بد خود را تحمل کنید، با این آگاهی که راه‌حلی حاصل خواهد شد. در مورد "اخلاق فراتر از خوب و بد"، یونگ می‌توانست به پیامدهای اخلاقی روانشناسی عمقی فکر کند، موضوعی که شاگردش اریش نویمان چند سال قبل به طور عمیق آن را بررسی کرده بود.»:

Jung on the Devil and the Reality of Evil: Sue Mehrtens: https://jungiancenter.org

با این که مقاله ی مهرتنس، گلچینی از نقل قول های یونگ درباره ی شیطان و اجنه ی درون است، اما باید توجه داشت که این مقاله، یونگ را خواهان پذیرش شیطان در جهت والایش وجود توصیف میکند و والایش، هنوز امری الهی است. احتمالا به همین دلیل است که یونگ، هنوز از عبارات مذهبی و الهیاتی حول کشمکش فرشته و جن، و شیطان و مسیح بهره میگیرد. در این مورد، باید ارتداد او از روانکاوی فروید را به یاد آورد که ادعای ماتریالیستی و البته علمی بودن داشت و درون آدمیزاد را آنقدر تاریک و مکانیکی میدید که به نظر میرسید دارد شیطان را نگه میدارد و "ناخودآگاه" مینامد ولی خدا و هر چیز الهی را انکار میکند تا هیچ راه نجاتی از شیطان ناخودآگاه باقی نماند. دانشوران مذهبی تر امروزی، منجمله چارلز پک در مقاله ی زیر، این ماتریالیسم را در زمینه ی شبه علمی آمیخته به ماوراء الطبیعه (منهای معنویت) که روانکاوی در آن قرار دارد، کاملا هدفمند میبینند.:

«استدلال ماتریالیستی در زمینه ی معنویت این است که معنویت «ناملموس و فراتر از حواس» است. با این حال، تعدادی مطالعه وجود دارد که همبستگی بین فرآیندهای معنوی و شفقت را نشان می‌دهد. در مقابل، نظریه ی روانکاوی، به ویژه مفاهیم فرویدی مانند عقده ی ادیپ، کاملاً فاقد زمینه و شواهد تجربی در دنیای واقعی هستند. محققان برجسته ی متعددی مانند نوام چامسکی، استیون جی گولد، روانشناسان هانس آیزنک و جان اف. کیلستروم وجود دارند که نظریه ی روانکاوی را نقد می‌کنند، کسانی که مبانی غیرعلمی آن و مفاهیم مبهم روانکاوی -که غیرقابل اندازه‌گیری هستند- را مورد انتقاد قرار می‌دهند. کانت، مک‌گیلکریست و شریف تأکید می‌کنند که نظریه‌های علمی معتبر باید بر اساس شواهد زمینه و دنیای واقعی باشند. علاوه بر این، فروید با به تصویر کشیدن ناخودآگاه به عنوان «جهان زیرین امیال تاریک و پیچیده» (بارگ) -و همانطور که بودا مدت‌ها پیش مشاهده کرد، «ما به آنچه فکر می‌کنیم تبدیل می‌شویم!»-فرآیندهای ناخودآگاه را اهریمنی جلوه داد. این مقاله، استاندارد دوگانه در پذیرش روانکاوی غیرعلمی توسط دانشگاه‌ها و در عین حال به حاشیه راندن معنویت را برجسته می‌کند. در اینجا نظراتی در مورد علوم اعصاب فیسبوک، نیل دی گراس تایسون و گروه‌های روانشناسی ارائه شده است: مانند "بیماری روانی"، "بابا نوئل"، "پری‌ها" و غیره. زننده‌ترین نظر توسط یک "متخصص علوم اعصاب" بود که در پست من، که یک پست نسبتاً کلی در مورد معنویت بود و در آن حتی به تجربیات روحی-روانی اشاره نکردم، اظهار داشت: "لطفاً یاوه‌گویی‌های مذهبی را به کانال‌های مذهبی محدود کنید، این علم است و علم ذاتاً فقط با ماده سروکار دارد؛ آنچه قابل مشاهده و اندازه‌گیری است. فرضیه‌سازی در مورد اینکه آیا طوطی‌های کیهانی غول‌پیکر که از ابعاد بالاتر سفر می‌کنند مسئول چیزی هستند یا خیر، هیچ فایده ی عملی از زمان ندارد، زیرا مگر اینکه کسی به دیدگاه ما پرواز کند، هیچ راهی برای اثبات آن وجود ندارد." نقص روش‌شناسی ماتریالیستی آنقدر اساسی و ساده است که گیج‌کننده است. ماتریالیست‌ها هرگز شواهد «ملموس» را در مقابل شواهد «ناملموس» طبقه‌بندی نکردند. روش علمی ارسطویی یک فرآیند چهار مرحله‌ای را توصیف می‌کرد که ماتریالیست‌ها هرگز از آن پیروی نکردند:۱-جمع‌آوری حقایق ۲-دسته‌بندی شواهد ۳-تجزیه و تحلیل شواهد ۴-نتیجه‌گیری. نتیجه ی نهایی یک ساده‌سازی بیش از حد بود که مفهوم و مقوله ی «ماوراءالطبیعه» را ایجاد کرد -که عملاً معنویت را از انسانیت و مردم جدا می‌کرد- و آن را بی‌ارزش می‌کرد. طبق تعریف، «ماوراءالطبیعه» خارج از محدوده ی تحقیق علمی است و بنابراین هیچ زمینه‌ای در دنیای واقعی ندارد، و آن را بی‌معنی می‌کند. همانطور که قاضی رنکوئیست می‌گوید: "اگر مقدمه ی کبری درست نباشد، آن درست نیست." فیلون اسکندرانی بینش بسیار خوبی در مورد محدودیت‌های آگاهی ارائه می‌دهد. او می‌گوید: "ذهنی که در هر یک از ما وجود دارد، قادر به درک همه ی چیزهای دیگر است، اما توانایی درک خود را ندارد. زیرا همانطور که چشم، همه ی چیزهای دیگر را می‌بیند، اما نمی‌تواند خود را ببیند، ذهن نیز ماهیت چیزهای دیگر را درک می‌کند اما نمی‌تواند خود را درک کند" منطقی است که آگاهی انسان فقط می‌تواند خود را از طریق یک «چارچوب مرجع» -یا طرز فکر- از درون آگاهی انسان، درک و تجزیه و تحلیل کند و چندین محقق مشاهده کرده‌اند که تنها راه ارزیابی آگاهی انسان -به یک معنا- استفاده از آینه است. "دیدگاه ماتریالیستی که در آن، کمّی‌سازی برابر با علم است و ماتریالیسم عینی است" نادرست است. ایان مک‌گیل کریست مشاهده می‌کند که برعکس است و "پایبندی سفت و سخت ماتریالیستی به کمّی‌سازی دلخواه" تحلیل‌های ممکن را "محدود و مقید" می‌کند. نیمی از آگاهی انسان قابل کمّی‌سازی نیست: هنر، موسیقی، رویاها، خلاقیت، تخیل، و همچنین نمادگرایی که پیچیده و خارج از محدوده ی کمّی‌سازی دقیق است، و البته «مرگ». رنه گنون کمی بیشتر بر این نکته تأکید دارد که ایدئولوژی ماتریالیستی "انکار هر چیزی است که از نظمی فرافردی برخوردار است". ارزیابی گنون به طور کلی درست به نظر می‌رسد. ای هالاس، آر. می، و همچنین مصطفی امیربایر (تا حدودی) نشان می‌دهند که نمادگرایی به حاشیه رانده شده و کنار گذاشته شده است. دی هی، کی گرگن و وی. انریکز تأکید می‌کنند که «هنجار فردگرایی عقلانی» غربی به نوعی فردگرایی افراطی تبدیل شده است. دلیل این امر آن است که «آگاهی اجتماعی» مفهومی «فرافردی» است. در ویکی‌پدیا، تنها سه اشاره به آگاهی اجتماعی وجود دارد. برجسته‌ترین آنها کارل مارکس، خالق مارکسیسم و ​​کمونیسم است. کارل مانهایم (1893 - 1947)، از پدران بنیانگذار جامعه‌شناسی، اظهار داشت که "ما باید یک بار برای همیشه درک کنیم که معانی‌ای که جهان ما را تشکیل می‌دهند، صرفاً یک ساختار تاریخی تعیین‌شده و مداوم در حال توسعه هستند که در آن انسان رشد می‌کند و به هیچ وجه مطلق نیستند" (مولینز). علاوه بر مانهایم، گنون و مک‌گیل‌کریست، تعدادی دیگر از منتقدان ماتریالیسم از جمله تالکوت پارسون، روپرت شلدریک، جرمیا ریس و آران گار نیز وجود دارند. گنون بیان می‌کند که ماتریالیسم به‌طور خاص معنویت را «انکار» می‌کند، زیرا «اقتدار معنوی» ماهیتی «فرافردی» دارد. «مدل ماتریالیستی» معنویت این است که «تمام معنویت غیرواقعی است»؛ بر اساس این اصل ماتریالیستی که معنویت «ناملموس و فراتر از حواس» است، همانطور که توسط ویلیام آر. میلر و کارل ای. تورسن توضیح داده شده است. اولاً، این یک مغالطه و به طور دقیق، مغالطه ی تعریف‌گرایی است. برای مثال، مفهوم «مرگ» را در نظر بگیرید. البته مرگ «ناملموس و فراتر از حواس» است، با این حال، طبق استدلال ماتریالیستی، مرگ به یک خیال تبدیل می‌شود، که البته پوچ است. علاوه بر این، تعدادی از انواع «ملموس» معنویت مانند شفقت، سوگواری، معنویت موسیقی، هنر و غیره وجود دارد. یکی از مشتقات این اصل ماتریالیستی، مفهوم «ماوراءالطبیعه» است که طبق تعریف، خارج از محدوده ی علم است و بنابراین فاقد هرگونه شواهد زمینه‌ای در دنیای واقعی است که برای یک نظریه ی علمی معتبر طبق گفته ی کانت، مک‌گیل‌کریست، مظفر شریف ضروری است و «ماوراءالطبیعه» را به یک انتزاع مصنوعی تبدیل می‌کند که از نظر علمی و دانشگاهی بی‌ارزش است. استدلال من این است که با توجه به فرآیند «توجه گزینشی» که به عنوان یک فرآیند انتقادی در ذهن انسان شناخته می‌شود، توجه را از معنویت کاربردی به یک انتزاع مصنوعی تهی و بی‌معنی تغییر جهت می‌دهد و منحرف می‌کند. مدت‌ها پیش ارسطو فرآیند علمی را به عنوان یک فرآیند ۴ مرحله‌ای توصیف کرد: ۱. جمع‌آوری حقایق ۲. دسته‌بندی شواهد به انواع ۳. تجزیه و تحلیل شواهد ۴. نتیجه‌گیری. کمی گیج‌کننده است که اشتباهی که ماتریالیست‌ها مرتکب شدند، بسیار ساده و اساسی بود. ماتریالیست‌ها نتوانستند بین «ملموس» و «ناملموس» تمایز قائل شوند و تمام معنویت را «ناملموس» و «فراطبیعی» نامیدند. تعدادی از انواع بسیار «ملموس» معنویت وجود دارد: ۱. معنویت شفقت (اسپرچر، اس. بی فهر ۲۰۰۵؛ ساسلو، لورا رز ۲۰۱۱) ۲. معنویت موسیقیایی: ۳. شفای معنوی در سوگ ۴. معنویت کودکان ۵. معنویت هنری ۶. شاعران و پیشگویی ۷. رویابافی/تعالی خلاق ۸. الوهیت در طبیعت: زمین به عنوان یک نیروی زنده ۹. معنویت و اوتیسم ۱۰. هنجارهای طرفدار جامعه. یکی دیگر از نقص‌های عمده ی روش‌شناسی این است که ماتریالیست‌ها نتوانستند بین «الهی» و ماوراءالطبیعه تمایز قائل شوند. بین «الهی» و «ماوراءالطبیعه» تفاوت زیادی وجود دارد. به عنوان مثال، معنویت سلتیک و کاتولیک سلتیک معتقدند که "احترام عمیق به طبیعت، اعتقادی محوری در معنویت سلتیک است. خلقت وحی است. حضور خدا در تمام خلقت نفوذ می‌کند. در هر تکه از آن. معنویت سلتیک معتقد است که الوهیت در تمام خلقت تجسم یافته است." در زمینه ی باورها، «الوهیت» نیز نوعی معنویت «ملموس» خواهد بود. درک آگاهی اجتماعی می‌تواند دشوار باشد. اگر تا به حال یک جنبش اجتماعی-سیاسی وجود داشته باشد که بر افکار و ایده‌ها متمرکز باشد، آن جنبش، روشنگری خواهد بود. روشنگری یا عصر خرد که در قرن‌های ۱۷ و ۱۸ در اروپا آغاز شد، نیرویی فکری و فلسفی بود که توسط ایده‌های اجتماعی-سیاسی-مذهبی ایجاد شد و بر دنیای ایده‌ها در اروپا تسلط یافت و تغییرات عمده‌ای در فرهنگ تمدن غرب ایجاد کرد. علاوه بر این، آگاهی انسان در مراحل مختلف تاریخ بشر -از عصر حجر تا عصر آهن و تمدن صنعتی مدرن- توسعه یافته و «تکامل» یافته است. به راحتی آشکار می‌شود که یک عامل تأثیرگذار در درک آگاهی انسان، «آگاهی به عنوان محرک و نیرو» خواهد بود! این امر به ویژه در زمینه ی درک بین فرهنگی مانند ارزش‌های فیلیپینی چون بایانیهان، کاپوا، لوب مرتبط خواهد بود. در مقاله ی «اسطوره‌ها به عنوان نقشه‌های نمادین نظم اجتماعی-اخلاقی»، من بر ارتباط و همبستگی تاریخی بین باورهای معنوی و نظم اجتماعی-اخلاقی تأکید می‌کنم -که از دیدگاه امیل دورکیم در مورد دین به عنوان پایه و اساس اخلاق پشتیبانی می‌کند- که تجربیات مذهبی ارزش‌ها و باورهای مشترکی را ایجاد می‌کنند که جامعه را به هم پیوند می‌دهد. ساسلو نکته ی مهمی را مطرح می‌کند مبنی بر اینکه بین فرآیندهای معنوی و فرآیندهای دینداری تفاوت وجود دارد، و اینکه فرآیندهای معنوی ارتباط نزدیک‌تری با ارزش‌های اجتماعی مانند شفقت دارند. بسیاری از محققانی که ضد دین هستند، معنویت را با دینداری یکی می‌دانند و معنویت را کنار می‌گذارند، در حالی که به راحتی آشکار است که معنویت با ارزش‌های اجتماعی مانند شفقت و اجتماع ارتباط نزدیکی دارد.

ولفگانگ پائولی: "به نظر من مهم‌ترین و فوق‌العاده دشوارترین وظیفه ی زمان ما، کار بر روی ساختن ایده‌ای جدید از واقعیت است!"

به نظر می‌رسد «واقعیت ما» چندان خوب کار نمی‌کند!

آلبرت انیشتین: "ما نمی‌توانیم مشکلات خود را با همان طرز فکری که هنگام ایجاد آنها استفاده کرده‌ایم، حل کنیم!"

فروید ناخودآگاه را به عنوان «جهان زیرینِ امیال تاریک و پیچیده» اهریمنی جلوه داد (بارگ). مقایسه ای از تحقیقات نظریه ی روانکاوی با معنویت شفقت و با استفاده از این استدلال ماتریالیستی که پدیده‌های «ناملموس» واقعی نیستند، ممکن است:

ایان مک‌گیل‌کریست: ایان مک‌گیل‌کریست می‌گوید: "تفکر همیشه تفکر است، اما تفکر فلسفی، در کل، در منتها الیه مقیاس فاصله از فوریت فعال موقعیت‌های ملموس قرار دارد. به همین دلیل است که غفلت از زمینه، مغالطه‌ی فراگیر تفکر فلسفی است. (...) من باید جرئت کنم و ادعا کنم که فراگیرترین مغالطه‌ی تفکر فلسفی به غفلت از زمینه برمی‌گردد. (...) غفلت از زمینه بزرگترین فاجعه‌ای است که تفکر فلسفی می‌تواند متحمل شود."

ایمانوئل کانت: کانت استدلال می‌کند که اگر مفهومی فاقد ارجاع به هیچ ابژه‌ای از تجربه ممکن باشد، "هیچ معنایی ندارد و کاملاً فاقد محتوا است."

مظفر شریف: شریف تأکید می‌کند که زمینه‌های دنیای واقعی مهم هستند، حتی اگر در مقایسه با آزمایش‌های آزمایشگاهی کنترل‌شده «نامرتب» تلقی شوند.

منتقدان روانکاوی، فقدان شواهد تجربی و قابلیت آزمایش علمی آن را برجسته می‌کنند و استدلال می‌کنند که مفاهیم غیرقابل مشاهده‌ای مانند ذهن ناخودآگاه به سختی قابل اثبات یا رد هستند. از دیگر انتقادات عمده می‌توان به اتکای آن به یک نمونه ی کوچک و غیرنماینده از بیماران دوران ویکتوریا، جنسیت‌گرایی و اروپامحوری ادعایی فروید، تأکید بیش از حد بر رابطه ی جنسی و کودکی و ماهیت ذهنی تکنیک‌هایی مانند تحلیل رویا اشاره کرد. علاوه بر این، منتقدان به زمان و سرمایه‌گذاری مالی قابل توجه مورد نیاز برای درمان اشاره می‌کنند و اثربخشی آن را در مقایسه با سایر روان‌درمانی‌ها زیر سوال می‌برند. نوام چامسکی، زبان‌شناس، روانکاوی را به دلیل نداشتن مبنای علمی مورد انتقاد قرار داده است. استیون جی گولد، زیست‌شناس تکاملی، روانکاوی را تحت تأثیر نظریه‌های شبه‌علمی مانند نظریه ی تکرار دانست. روانشناسانی مانند هانس آیزنک، جان اف. کیلستروم و دیگران نیز این حوزه را به عنوان شبه‌علم مورد انتقاد قرار داده‌اند. بسیاری از رویکردهای سنتی فرویدی برای درمان دیگر طرفدار ندارند، اما درمان روانکاوی مدرن همچنان نقش مهمی در روانشناسی امروز ایفا می‌کند. برای مثال، به دلیل ماهیت مکانیسم‌های دفاعی و عدم دسترسی به نیروهای جبری که در ناخودآگاه عمل می‌کنند، روانکاوی به شکل کلاسیک آن یک فرآیند طولانی است که اغلب شامل ۲ تا ۵ جلسه در هفته به مدت چندین سال می‌شود. از نکات مهم کلیدی در درمان روانکاوی، انتقال است. فروید در ابتدا متوجه شده بود که بیمارانش گاهی اوقات طوری نسبت به او احساس و عمل می‌کنند که گویی او فرد مهمی از گذشته ی بیمار است. آیزنک (۱۹۵۲) با بررسی مطالعات مربوط به نتایج درمانی بیماران نوروتیک، مخرب‌ترین اتهام را علیه روانکاوی مطرح کرد. او دریافت که حدود نیمی از آنها ظرف دو سال بهبود یافتند. آنچه برای روانکاوی بسیار ناامیدکننده بود این بود که برای بیماران مشابهی که اصلاً درمانی دریافت نکرده بودند (گروه کنترل لیست انتظار)، این رقم حدود دو سوم بود. بسیاری از مفاهیم روانکاوی مانند «مکانیسم‌های دفاعی»، «انتقال» یا «سرکوب» به سادگی قابل اندازه‌گیری نیستند. علاوه بر این، در روانکاوی، توضیحات روایی از شخصیت یا گرایش جنسی تقریباً همیشه توصیف می‌کنند که چگونه کودک تعارض ادیپ را حل کرده است. عقده ی ادیپ، مزخرف است: غیرعلمی و تحقیرآمیز برای دین و معنویت. اویسین می‌گوید: "یکی از مشکلات اصلی نظریه ی روانکاوی این است که ادعاهای آن به گونه‌ای ارائه می‌شوند که عمداً مبهم و غیرقابل آزمایش باقی می‌مانند. به عبارت دیگر، ماهیت غیرعلمی این نظریه، اعتبارسنجی یا رد بسیاری از ادعاهای آنها را غیرممکن می‌کند و به روانکاوان اجازه می‌دهد بدون ارائه ی هیچ مدرکی برای تأیید آن، اعتبار نظریه ی خود را ادعا کنند. (...) این، یکی از مخرب‌ترین انتقادات به روانکاوی است. در نتیجه، به نظر می‌رسد روانکاوی بیشتر به کشف آنچه روانکاو به عنوان مسئله می‌بیند، می‌پردازد تا اینکه با بیمار در سطح انسانی درگیر شود تا دیدگاه او را درک کند. به جای اینکه به ریشه ی پریشانی روانی برسد، لایه‌های بیشتری به آن اضافه می‌کند و حتی ممکن است درک ضعیف بیمار از واقعیت را دستکاری کند تا مشکلی ایجاد کند که در وهله ی اول هرگز وجود نداشته است. به دلیل ماهیت مبهم و غیرعلمی نظریه ی روانکاوی، استفاده از بسیاری از مفاهیم آن در عمل دشوار خواهد بود. حتی خود روانکاوان نیز درک شدیدی از مکانیسم‌های دخیل در روانکاوی ندارند." (نقدی مختصر از روانکاوی و رسانه، اویسین)

برخلاف تحقیقات انجام شده در نظریه ی روانکاوی، تعدادی مطالعه وجود دارد که شواهد زمینه‌ای در دنیای واقعی از همبستگی شفقت با معنویت را نشان می‌دهند. باید این واقعیت را برجسته کنم که شفقت بسیار مثمر ثمر و کاربردی است.:

شفقت:

-ساسلو و همکاران: "یافته‌های ما نشان می‌دهد که معنویت -فراتر از دینداری- می‌تواند به طور منحصر به فردی با شفقت بیشتر و نوع‌دوستی بیشتر نسبت به غریبه‌ها مرتبط باشد."

-اسپرچر و فهر: "کسانی که مذهبی‌تر یا معنوی‌تر بودند، عشق دلسوزانه‌تری را نسبت به کسانی که کمتر مذهبی یا معنوی بودند، تجربه کردند."

-مطالعات شفقت از کتاب راهنمای شفقت آکسفورد، که اهمیت و ارتباط شفقت را برای رفاه اجتماعی نشان می‌دهد.

علاوه بر این، انبوهی از شواهد جامعه‌شناختی مانند مادر ترزا و دکتر شوایتزر وجود دارد، و همچنین هزاران مراقب دلسوز تنها در ایالات متحده ی آمریکا.

همدلی:

-سینگر دریافت که زنان، شبکه‌ی درد و رنج را در قشر پشتی کمربندی قدامی(dACC) و نواحی اینسولای قدامی مغز فعال می‌کنند،. صرف نظر از اینکه چه کسی تحریک دردناک را دریافت می‌کند.

-دکتر کوین مشاهده می‌کند که روانشناسان به این درک رسیده‌اند که سیستم‌های درد جسمی و درد اجتماعی چقدر «در هم تنیده» هستند.

-معنویت یک حوزه ی تحقیقاتی نوظهور است

تفسیر: در حالی که به نظر می‌رسد نظریه ی روانکاوی، هیچ پایه و اساسی در شواهد زمینه‌ای دنیای واقعی ندارد، تحقیقات در مورد معنویت شفقت، مطالعات متعددی را در بر می‌گیرد که شواهد زمینه‌ای دنیای واقعی را برای معنویت شفقت نشان می‌دهند. مکتب فکری روانکاوی در میان ۸ مکتب فکری برتر روانشناسی قرار دارد. با این حال، لوگوتراپی فرانکل، آگاهی جمعی و کهن‌الگوهای یونگ و همچنین اثر کلاسیک ویلیام جیمز با عنوان «انواع تجربه ی مذهبی» تا حد زیادی از جریان اصلی دانشگاهی حذف شده‌اند. برای کسب اطلاعات بیشتر در کالج Jesuit Loyola در مریلند، هیچ دوره‌ای در مورد ویکتور فرانکل، کارل یونگ یا هر چیز دیگری در مورد معنویت پیدا نکردم. «معنویت» تخصص هیچ یک از اساتید یا دانشیاران در لویولا نبود. همین امر در مورد پنج دانشگاه دیگر مریلند که بررسی کردم نیز صادق بود. من چیزی در مورد روانشناسی وجودی - مثبت نیز ندیدم. (تحلیل کامل‌تری از همبستگی بین شفقت و معنویت را می‌توان در مقاله ی «شفقت در مقابل فردگرایی افراطی: نظریه ی «ژن خودخواه» داوکینز» -"خودخواهی ژنتیکی عموماً منجر به خودخواهی می‌شود/ نوع محدودی از نوع‌دوستی در مقابل شفقت ناکام می‌ماند: مطالعات: مدل ساسلو، اشپریشر-فر و باومیستر + ساسلو: نظریه‌های انتخاب خویشاوندی ناکام می‌مانند" یافت.)

همانطور که ویلیام جیمز مشاهده کرد: «پراگماتیسم سوال همیشگی خود را می‌پرسد. می‌گوید: "اگر یک ایده یا باور را درست بدانیم، درست بودن آن چه تفاوت ملموسی در زندگی واقعی هر کسی ایجاد خواهد کرد؟ حقیقت چگونه محقق خواهد شد؟ چه تجربیاتی با تجربیاتی که در صورت نادرست بودن آن باور به دست می‌آیند، متفاوت خواهد بود؟ به طور خلاصه، ارزش مادی حقیقت از نظر تجربی چیست؟" مفهوم ماوراءالطبیعه تنها مشتقی از استدلال اساسی ماتریالیستی است که می‌گوید «معنویت ناملموس و فراتر از حواس است»، که علاوه بر اینکه یک مغالطه است، نادرست نیز هست زیرا انواع ملموسی از معنویت وجود دارد. معنویت، یک حوزه ی مطالعاتی نوظهور است. پاسخف معنویت «انسان‌ها» است، نه «ماوراءالطبیعه». معنویت درگیر انتزاعات شده است. مطالعات مداوم نشان می‌دهد که چیزی بین یک‌سوم تا نیمی از مردم نوعی از تجربیات معنوی-روانی را تجربه می‌کنند. این بدان معناست که در آمریکا حداقل ۱۱۰ میلیون نفر وجود دارند که هیچ چیز در مورد آنها نمی‌دانند، که روانپزشکی اطلاعات کمی در مورد آنها دارد یا اصلاً چیزی در مورد آنها نمی‌داند. "تحقیقات روانشناختی در مورد معنویت و دین در سال‌های اخیر به صورت تصاعدی رشد کرده است (پالوتزیان و پارک، ۲۰۱۳). در تنوع تحقیقات جدید، «معنویت» به عنوان یک اصطلاح پیچیده و پویا ثابت شده است که تعریف آن چالش برانگیز است." (تاملینسون و همکاران) ویلیام آر. میلر و کارل ای. تورسن در «معنویت، دین و سلامت: یک حوزه ی تحقیقاتی نوظهور» بیان می‌کنند که "مطالعه ی معنویت و سلامت یک مرز واقعی برای روانشناسی است و مورد توجه عمومی بالایی قرار دارد." یافته های یک تحقیق در مورد ادگار آنلاین (ادگار کیسی)، موضوع جالبی از معنویت را به عنوان یک رشته ی نوظهور مطرح کرد.: " MSR شایسته ی جایگاهی در میان رویکردهای رادیکال است." دیارموید او مورچو اظهار می‌کند که "شاید با نزدیک شدن به هزاره ی جدید، گفتمان جدیدی درباره ی معنویت در دهه ی ۱۹۹۰ شروع به ظهور کرد. (...) این خیزش جدید معنویت، خود یکی از مظاهر جهانی است که دستخوش دگرگونی جهانی در مقیاسی است که برای بشریت هزاران سال ناشناخته بوده است." سه دهه ی گذشته شاهد افزایش تحقیقات در مورد معنویت و سلامت بوده‌ایم. این مجموعه ی رو به رشد از ادبیات، جنبه‌های مختلف معنویت و همچنین دین را به شاخص‌های مثبت و منفی سلامت و عملکرد انسان مرتبط کرده است. با این حال، اکثر مطالعات در این زمینه، سوالات را در سطح توصیفی بررسی کرده‌اند، و بنابراین نمی‌توانند مکانیسم‌هایی را که معنویت و سلامت ممکن است از طریق آنها به هم مرتبط باشند، توضیح دهند. کنت جی پارگامنت و آنت ماهونی تأکید می‌کنند که "محققان (روانشناسان) تمایل داشته‌اند معنویت را «از راه دور» مطالعه کنند و بر نظرسنجی‌هایی متکی هستند که شامل معیارهای کلی و دوردست هستند، مانند اینکه آیا فرد به خدا اعتقاد دارد، چند وقت یکبار در مراسم مذهبی شرکت می‌کند، چند وقت یکبار دعا می‌کند و میزان دینداری و معنویت خودارزیابی‌شده توسط او." به گفته ی جی. ای. کندی، "تحقیقات بسیار کمی با هدف بررسی اثرات کلی" بر روی افراد انجام شده است. علاوه بر این، دکتر ویزوری اظهار می‌کند که "بین تحلیل تجربیات و تحقیق در مورد افراد تفاوت وجود دارد." علاوه بر این، همانطور که دکتر استیسی نیل از کایزر پرمننته (JHU) اظهار داشت: "او (و روانپزشکان) هیچ آموزش یا تعلیمی در مورد «افرادی» که تجربیات روحی-روانی دارند، ندیده‌اند." «ناهنجاری‌ها» -اصطلاحی که اغلب در انجمن روانشناسی آمریکا استفاده می‌شود- یکی دیگر از مغالطه‌ها و توهمات است. در بررسی فصل «تجربیات عرفانی، معنوی و مذهبی» پارک و پالوتزیان -خلاصه‌ای از فهرست کوتاهی از "تجربیات غیرعادی، توهمات، حالت نزدیک به مرگ، زندگی گذشته، تجربیات عرفانی و ماوراءالطبیعه!"- چیزی در مورد چیزی در مورد «افرادی» که تجربیاتی دارند، پیدا نکردم.

عدم ارتباط فرانکل، اوضاع را پیچیده‌تر و گل‌آلودتر می‌کند. ویکتور فرانکل (۱۹۰۵-۱۹۹۷)، خالق لوگوتراپی-روانکاوی، اظهار داشت: "تصاویری که علوم مختلف، واقعیت را با آنها به تصویر می‌کشند، چنان ناهمگون و با یکدیگر متفاوت شده‌اند که دستیابی به تلفیقی از تصاویر مختلف، روز به روز دشوارتر شده است." یعنی، به نظر می‌رسد رشته‌ها و مکاتب فکری مختلف در علم، و به ویژه در روانشناسی، عملاً، برای تمام اهداف عملی، به واحدها یا موجودیت‌های کاملاً مجزا و بی‌ارتباط تبدیل شده‌اند! مظفر شریف، یکی از بنیانگذاران روانشناسی اجتماعی، در نقد خود از روش‌های روانشناسی اجتماعی تأکید کرد که مکاتب فکری در روانشناسی به «قلعه ی شنی مستقل» تبدیل شده‌اند. فروید با به تصویر کشیدن ناخودآگاه به عنوان جهانی تاریک و مملو از امیال پیچیده، فرآیندهای ناخودآگاه (و تفکر) را اهریمنی جلوه داد. روانشناس برجسته ی ناخودآگاه، دکتر جان بارگ، در کتاب خود با عنوان «پیش از آنکه بدانید» اظهار می‌کند که "در حالی که تأکید او (فروید) بر رانه‌های ناخودآگاه بدون شک بینشی تکان‌دهنده بود، در واقع فروید، عملکردهای ناخودآگاه ذهن عادی را اهریمنی جلوه داد و ادعا کرد که هر یک از ما یک دنیای ناخودآگاه جداگانه از امیال تاریک و پیچیده داریم که تنها از طریق روان‌درمانی می‌توانیم آنها را بیرون کنیم. (...) فروید در نظریه‌پردازی گسترده و مفصل خود، ذهن ناخودآگاه را به عنوان دیگ جوشانی از عقده‌های ناسازگار معرفی کرد که مصمم به ایجاد مشکل و غم هستند و تنها از طریق مداخله ی ذهن خودآگاه ما می‌توان بر آنها غلبه کرد." فروید در کتاب «تفسیر رویاها»، روشن می‌کند که "میل‌ها و ترس‌های اولیه" که دغدغه‌ی او است و اساس عقده‌ی ادیپ را تشکیل می‌دهند، در اسطوره‌هایی که نمایشنامه‌ی سوفوکل بر اساس آن‌ها بنا شده است، ذاتی هستند، نه در درجه‌ی اول در خود نمایشنامه، که فروید از آن به عنوان "اصلاح بیشتر افسانه" یاد می‌کند که ریشه در "بازنگری ثانویه‌ی نادرست مطالب دارد که سعی در سوءاستفاده از آن برای اهداف الهیاتی داشته است". یعنی فروید استدلال می‌کند که یونانیان داستان ادیپ را برای اهداف مذهبی ربودند، در حالی که هر دیدگاه عینی نشان می‌دهد که فروید کسی است که اسطوره‌ی ادیپ را ربوده و تحریف کرده تا دیدگاه‌های ذهنی خود را در مورد دین و باورهای مذهبی ابراز کند. با این حال، همانطور که تقریباً هر روانشناسی به شما خواهد گفت، مردم تمایل دارند که نتوانند آنچه فروید در مورد عقده‌ی ادیپ می‌گوید را از آنچه «روایت» واقعی و حقیقی داستان است، تشخیص دهند. به عبارت دیگر، رسانه، پیام است.... فروید در کتاب خود در سال ۱۹۰۷ با عنوان «اعمال وسواسی و اعمال مذهبی» ایمان را با وسواس عصبی مقایسه می‌کند و بنابراین ایمان و باورهای مذهبی را به عنوان وسواس عصبی -به عنوان یک بیماری روانی- تعریف می‌کند. فروید بعدها استدلال کرد که باورهای مذهبی نوعی «تسلی» روانی هستند و همچنین استدلال کرد که باورهای مذهبی می‌توانند به عنوان تحقق آرزو عمل کنند. در اثر بعدی خود، موسی و توحید (1937)، موسی را به عنوان یک شخصیت پدر قبیله‌ای که توسط یهودیان کشته شده است، به تصویر کشید و همچنین آیین عشای ربانی مسیحیان را به عنوان شاهدی فرهنگی از کشتن و بلعیدن پدر مقدس توصیف کرد - بسیار مشابه با عقده ی ادیپ.... به طور کلی، یکی از مضامین ثابت فروید، دیدگاه مفهوم خدا به عنوان تجسم یک شخصیت پدر (قبیله‌ای) بود که توهمی مبتنی بر نیاز عاطفی کودکانه به یک شخصیت پدر قوی بود. او معتقد بود که دین در مراحل اولیه ی رشد انسانی و اجتماعی به عنوان مانعی در برابر خشونت ضروری است. کنت گرگن، روانشناس و نویسنده ی کتاب «خود اشباع‌شده»، دیدگاه فروید در مورد دین را خلاصه کرد: "در واقع، نه تنها دین نوعی روان‌رنجوری جمعی بود، بلکه سوپرایگو (جایگاه تمایلات اخلاقی) در درجه ی اول به عنوان یک دفاع غیرمنطقی در برابر نیروهای ناخودآگاه و غیراخلاقی اروس عمل می‌کرد." حتی یک کلمه در مورد شفقت که تکیه‌گاه هر دین بزرگ جهان است، به میان نمی‌آید، چه برسد به عدالت یا حتی حقیقت. در مقابل، امیل دورکیم، از پدران بنیانگذار جامعه‌شناسی، استدلال کرد که "معنی ندارد که نظام‌های فکری مانند دین، که جایگاه مهمی در تاریخ داشته‌اند و مردم همیشه انرژی لازم برای زندگی را از آنها گرفته‌اند، صرفاً بافت‌هایی از توهم باشند. امروزه ما می‌دانیم که قانون، اخلاق و خود اندیشه ی علمی از دین زاده شده‌اند، مدت‌هاست که با آن اشتباه گرفته شده‌اند و همچنان با روح آن عجین شده‌اند." ای. او. ویلسون، زیست‌شناس برجسته و پدر بنیانگذار جامعه‌شناسی، درباره ی یک تجربه ی معنوی-مذهبی قدرتمند که در نوجوانی داشته است، صحبت می‌کند. او از تجربیات معنوی و مذهبی به عنوان «سرچشمه ی دائمی احساسات انسانی» یاد کرد. نمی‌توان آن را به عنوان تجلی یک جهان جداگانه تقسیم‌بندی کرد. باید تأکید کنم که فروید، در یکی از لحظات عاقل‌تر خود، استدلال کرد که تنها رویکرد علمی برای تحلیل دین، پرداختن به کارکرد(های) دین و معنویت است. پیشگویی‌های خودکامبخش واقعیت‌هایی هستند، و باید در چارچوب نظریه‌های روانشناسی -به ویژه ماتریالیسم و ​​تقلیل‌گرایی- در نظر گرفته شوند. همانطور که بودا مدت‌ها پیش مشاهده کرد، "ما به آنچه فکر می‌کنیم تبدیل می‌شویم!" واین امر در مورد ایدئولوژی ماتریالیسم با تمرکز آن بر کمی‌سازی (مک‌گیل‌کریست) و آزمایش‌های آزمایشگاهی (کی دو) نیز صادق است. ایان مک‌گیلکریست می‌گوید: "جهانی به طور فزاینده‌ای مکانیکی، تکه‌تکه و بی‌محتوا، که با خوش‌بینی بی‌اساس آمیخته با پارانویا و احساس پوچی مشخص می‌شود، به وجود آمده است که به اعتقاد من، منعکس‌کننده‌ی عملکرد بی‌رقیب نیمکره‌ی چپ ناکارآمد است."...

بسیاری از روانشناسان هنوز از فروید به عنوان یک نابغه یاد می‌کنند. با این حال، باید در نظر داشت که فروید از کجا شروع کرد: با رویاها. بدیهی است که رویاها «آگاهانه» نیستند - بنابراین تنها کاری که فروید انجام داد این بود که اضافه کند از آنجایی که رویاها آگاه نیستند، پس باید «ناآگاهانه» باشند، که دقیقاً یک جهش علمی «نظری» با هیچ عظمت واقعی نیست. پل تیلیش، متکلم مشهور مسیحی، اظهار داشت: "مفهوم ناخودآگاه به شلینگ برمی‌گردد، نه به طور مستقیم، بلکه از طریق شوپنهاور، فیلسوف داوطلب و منتقد هگل، و از طریق ادوارد فون هارتمن که کتاب کاملی در مورد فلسفه ی ناخودآگاه نوشت. و می‌توان نشان داد که این کتاب برای فروید شناخته شده بود." برایان موریس، در مطالعات انسان‌شناسی دین، اظهار می‌کند که «سنت پوزیتیویستی» به طور طبیعی روانکاوی را غیرعلمی و «ذهنی» اعلام کرده است. یعنی تقریباً تمام فرآیندهایی که فروید درباره ی آنها صحبت می‌کند، مانند ایگو، نهاد، سوپرایگو، والایش و انتقال، تنها با اطلاعات روایی پشتیبانی می‌شوند که معمولاً با تفسیری بسیار لیبرال از واقعیت‌ها حاصل می‌شوند؛ از قضا بسیار شبیه به تفسیری که معتقدان به نوستراداموس و پیشگویان دلفی از آنها استفاده می‌کنند که به گفته ی دانشمندان، تفسیرهای نسبتاً خلاقانه ی آنها، واقعیت‌ها را تحریف می‌کند. ویکتور فرانکل، روانکاوی درخشان و یهودی که موضوع اصلی نظریه‌اش اراده ی قدرتمند انسان به معنا بود، انتقاد نسبتاً بی‌سروصدایی از روانکاوی هزار صفحه‌ای -از یک هنرمند- توسط یک روانکاو فرویدی ارائه داد. خلاصه ی کلام او این بود که هزار صفحه به هیچ چیز قابل توجهی نمی‌رسد. یعنی، در صحبت‌های رایج، روانکاوی بسیار مزخرف بود. بعداً، برایان موریس در مورد فروید می‌گوید که «سارتر (...) نظریه ی فرویدی را به عنوان (...) ارائه دهنده ی غیرانسانی‌سازی شخصیت انسان محکوم کرد." همچنین، ویکتور فرانکل در کتاب «انسان در جستجوی معنا» اظهار داشت: "زیگموند فروید، زمانی اظهار داشت: «بگذارید تلاش کنیم تعدادی از متنوع‌ترین افراد را به طور یکسان در معرض گرسنگی قرار دهیم. با افزایش میل ضروری گرسنگی، تمام تفاوت‌های فردی محو می‌شوند و به جای آنها، بیان یکسان یک میل خاموش ظاهر می‌شود.» خدا را شکر، زیگموند فروید از شناخت اردوگاه‌های کار اجباری از درون معاف شد. سوژه‌های او روی کاناپه‌ای که به سبک مجلل فرهنگ ویکتوریایی طراحی شده بود، دراز کشیده بودند، نه در کثافت آشویتس. در آنجا، «تفاوت‌های فردی» «محو» نشد، بلکه برعکس، مردم متفاوت‌تر شدند؛ مردم خود را آشکار کردند، چه خوک‌ها و چه قدیسان."... مفهوم «هم‌اندیشی-اجماع» ویکتور فرانکل، ویلیام جیمز و کارل یونگ، مبنی بر اینکه روح و فرآیندهای معنوی معنا می‌سازند، در واقع بسیار ساده است. ویلیام جیمز، در اثر کلاسیک خود، «انواع تجربیات مذهبی»، به طور قانع‌کننده‌ای نشان داد که "تجربیات معنوی، «حسی از واقعیت» ایجاد می‌کنند". کاملاً بدیهی است که وقتی توصیفات جیمز از تجربیات مردم را مقایسه می‌کنید، توصیفات جیمز از باورهای مذهبی-معنوی مردم -یا حس واقعیت- را می‌بینید. علاوه بر این، برخی مطالعات وجودی وجود دارد که نشان می‌دهد از این ایده پشتیبانی می‌کنند که باورهای معنوی -در شرایط، موقعیت‌ها و با افراد خاص- معنا می‌سازند. دیدگاه‌ها و ایده‌های کارل یونگ با مشاهدات ویلیام جیمز هم‌راستا است. ویلیام جیمز اظهار می‌کند که تجربیات معنوی، حسی از واقعیت را ایجاد می‌کنند که البته از معنایی مشتق شده از تجربیات معنوی ایجاد می‌شود. این با اعتقاد قوی یونگ مبنی بر اینکه تجربیات تأثیر اولیه بر باورهای فرد دارند، سازگار است. کارل یونگ به صراحت بیان می‌کند که "روح به زندگی (انسان) معنا می‌بخشد. کارل یونگ در مجموعه آثار (اصلاح شدهک 1968) به تفصیل در این مورد توضیح داده است، زمانی که اظهار داشت: "زندگی و روح دو قدرت یا ضرورت هستند که انسان بین آنها قرار دارد. روح به زندگی او و امکان بزرگترین رشد آن معنا می‌دهد. اما زندگی برای روح ضروری است، زیرا حقیقت آن هیچ است اگر نتواند زندگی کند." پاول وانگ دیدگاه‌های ویکتور فرانکل در مورد ماهیت و ویژگی‌های فرآیندهای معنوی یا نوئتیک (از نو) در ذهن را با جزئیات در نقل قول زیر توضیح می‌دهد: "بعد نوئتیک (معنوی، به ویژه انسانی) شامل ویژگی‌هایی مانند اراده ی معطوف به معنا [مفهوم اصلی فرانکل از انگیزه اصلی انسان (کارل پک)]، جهت‌گیری هدف، ایده‌ها و آرمان‌های ما، خلاقیت، تخیل، ایمان، عشقی که فراتر از جسم است، وجدانی فراتر از سوپرایگو، خود-فراروی، تعهدات، مسئولیت‌پذیری، حس شوخ‌طبعی و آزادی انتخاب است. بعد انسانی، جعبه ی داروی لوگوتراپیست است. بیماران آگاه می‌شوند که این منابع غنی سلامت را در درون خود دارند." (فابری، 1994)...»:

THE DEMONS OF Freud: Freud Demonized Unconscious as a NETHERWORLD OF DARK, TWISTED URGES: CHARLES PECK JR.: THE DIVINE HEART: AUGUST 25, 202

قلم پک، تند و خشماگین است، ولی این تندی و خشم، خود، مکانیسمی دفاعی است در برابر دنیای پوچ و مملو از شری که ماتریالیسم، مقابل نویسنده قرار داده و میخواهد از دریچه ی روانکاوی تا درون عمق وجود او، خانواده ی او و تمام انسان های اطراف او نفوذ دهد و نویسنده به دلیل زیستن در یک فضای علمی اغلب ماتریالیستی، این خطر را از همه طرف احساس میکند بطوریکه علیرغم وابستگی شدیدش به دین مسیح، حالا حاضر است با تمام مذاهب معنویت جویی که اسلافشان را خود مسیحیت، شیطانی میخواند و سرکوب میکرد، علیه این ماتریالیسم متحد شود. با این حال، مغز مقاله ی پک، کاملا جدی و مهم است. سوال هنوز بر جای خود باقی است: چرا روانکاوی فرویدی که مفاد مذاهب قدیم را به سبب غیر قابل اثبات بودن به لحاظ تجربی –حداقل تا به امروز- رد میکند، خود با موضوعات غیر قابل اثبات به لحاظ کمی، به جنگ آنها میرود؟ آیا این روش، مغلطه ای است برای نگه داشتن شیاطین با اسم های مستعار ظاهرا علمی، ولی از بین بردن هر گونه راه حل معنوی علیه آنها با انکار خدا و الوهیت و روح؟! اگر پاسخ مثبت است، آیا بازگشت فرانکل به معناسازی برای زندگی، و استفاده ی مجدد یونگ از اصطلاحات الهیاتی در روانکاوی های خود، برای درمان کننده نگه داشتن مسیری نبود که بیش از درمان کردن انسان روان رنجور مدرن، او را به طبیعی بودن مریض بودن و روان رنجور بودن در فضای آلوده از اپیدمی های اقتصادی-سیاسی-فرهنگی مدرن قانع میکرد؟!

بسته های خدا-تومنی عرفان آریایی: چگونه عملا نام روم به اسرائیل تغییر کرد؟

تالیف: پویا جفاکش

در archive.org یک جزوه ی انگلیسی قرن هفدهمی منسوب به پاول گربنر وجود دارد به نام:

“A brief description of the future history of Europe, from Anno 1650 to An. 1710. Treating principally of those grand and famous mutations yet expected in the world, as, the ruin of the Popish hierarchy, the final annihilation of the Turkish Empire, the conversion of the eastern and western Jews, and their restoration to their ancient inheritance in the Holy Land, and the Fifth Monarchy of the universal reign of the Gospel of Christ upon Earth."
یعنی: «شرح مختصری از تاریخ آینده ی اروپا، از سال ۱۶۵۰ تا ۱۷۱۰. که عمدتاً به آن جهش‌های بزرگ و مشهوری که هنوز در جهان انتظار می‌رفت، مانند نابودی سلسله مراتب پاپ، نابودی نهایی امپراتوری ترکیه، تغییر مذهب یهودیان شرقی و غربی و بازگشت آنها به میراث باستانی خود در سرزمین مقدس و پنجمین سلطنت سلطنت جهانی انجیل مسیح بر زمین می‌پردازد.»
گربنر (هیچ تصویری از او پیدا نشده است) به عنوان استاد کالج ترینیتی در کمبریج انگلستان شناخته شده است. کتابخانه نسخه ی خطی اصلی او را که مربوط به سال ۱۶۵۰ است، دارد که برای شاه چارلز دوم هنگام ورودش به اسکاتلند نوشته شده بود تا پیشگویی‌هایی در مورد آینده ی انگلستان و اسکاتلند به او ارائه دهد. این که به این استاد، که یک "پیامبر" یا "پیشگو" محسوب می‌شود، دسترسی به پادشاه داده شده است، احتمالاً صرف نظر از صحت پیشگویی‌هایش، به مفهوم جدی گرفتن او در دربار بوده است. گربنر همچنین اظهار می‌کند که او یک ستاره‌شناس فرهیخته است که "دلایل الهی و آسمانی" آورده است که چرا اروپا باید ۳۷ سال پس از دنباله‌دار شعله‌ور نوامبر ۱۶۱۸ –که بنا بر تاریخ رسمی و ویکی پدیای انگلیسی، از سوی مردم خرافی، عامل بلایای طبیعی و بیماری ها و جنگ ها و قحطی ها و ازجمله وقوع جنگ های 30ساله بین سال های 1618 تا 1648 محسوب میشده است- شاهد سقوط دولت‌ها، پادشاهی‌ها و امپراتوری‌ها باشد (اثبات اینکه دنباله‌دارها توسط کسی که یک ستاره‌شناس و یک دانشگاهی است به عنوان پیشگویی ذکر شده‌اند). او همچنین اشاره می‌کند که محققی به نام برایتمن (هیچ اطلاعاتی در مورد او یافت نشد) یادداشت‌های نادرستی در مورد اشارات نبوی او در حزقیال و دانیال دریافت کرده است. او همچنین اظهار می‌کند که برایتمن با جوزف اسکالیگر (پدر گاهشماری تاریخی) در دانشگاه لیدن در لیدن هلند آشنا بوده است. گربنر اشاره می‌کند که برادرزاده‌اش، یوهانس بادنسیس (هیچ اطلاعاتی در مورد او یافت نشد)، دست‌نوشته‌ای عالی در مورد پیشگویی‌های او در مورد فجایع اروپا نوشته است.
بخش ۱: «موقعیت نگارش این رساله»: گربنر اظهار می‌کند که او در انگلستان است و در مورد جنگ‌های داخلی در انگلستان و درگیری‌های مختلف پروتستان‌ها و جنگ‌های سراسر اروپای غربی سکوت کرده است. او اشاره می‌کند که «قورباغه‌های رومی» می‌توانند با هم زندگی کنند و به پروتستان‌هایی که در حماقت زندگی می‌کنند بخندند، اما با این حال می‌گوید که نمی‌گوید این یک پروژه ی ژزوئیت‌ها است که آنها را از هم جدا می‌کند (که ممکن است به این معنی باشد که در آن زمان کاملاً شناخته شده بود که ژزوئیت‌ها نفوذ کرده و به مدت ۱۰۰ سال باعث تفرقه شده‌اند). او پروتستان‌ها را ترغیب می‌کند که در یک اتحاد متقابل علیه اژدهای رومی و پیامبر دروغین متحد شوند.
بخش ۲: «موضوع این گفتمان بعدی»: گربنر بیان می‌کند که سقوط قدرت‌های اروپایی (با اشاره به انگلستان، پرتغال، سوئد، بوهمیا و دانمارک) «باعث ویرانی تمام پادشاهی‌ها در یک چشم به هم زدن و سوختن شش یا هفت ملت به طور همزمان در آتش و خاکستر آنها (مانند اواخر آلمان) خواهد شد و اینکه آیا امپراتوری‌ها و دولت‌ها به قدرت انسان یا به علل مخفی و پنهان فراتر از افکار و انتظارات جهان وابسته هستند یا خیر.» او خدا را به خاطر اصلاحات پدرانه‌اش ستایش می‌کند و اینکه از طریق این «مصیبت مصیبت ها»، کلیسای خود را به پیروزی نهایی بر دشمنانش و هر دو جماعت یهودیان و غیریهودیان را به یک سلطنت جهانی بر روی کل زمین خواهد رساند. به نظر می‌رسد که این زمینه‌ای برای پرورش صهیونیسم بریتانیایی باشد.
بخش ۳: «درباره‌ی عقاید شرورانه‌ی هزاره‌ها درباره‌ی سلطنت شخصی مسیح بر زمین پس از ۱۷۰۰»، گربنر بیان می‌کند که مسیح در سال ۱۶۶۶ (تاریخ جالبی) از آسمان فرود خواهد آمد و ۱۷۰۰ سال داوری خواهد بود. او می‌گوید برای توقف جنگ در اروپا، ارتشی از خداپرستان باید تا سال ۱۶۶۶ روم را نابود کنند، که به یهودیان غربی اجازه می‌دهد راه‌های خدا و انجیل او را ببینند و برادران شرقی خود را به دین مسیح بگشایند. گربنر، 1666 سال فاصله ی بین تولد مسیح و نابودی روم را با 1666 سال فاصله ی بین سقوط برج بابل و خروج یهودیان از بابل برای ساختن معبد جدید اورشلیم مقایسه میکند و بنابراین ضربه ی توبد مسیح به روم با ضربه ی خدا به بابل با ساقط کردن برج بابل و پراکنده کردن مردم آن در جهان مقایسه شده است. گربنرمی‌گوید: «۱۰ قبیله [ی گم شدئه ی بنی اسرائیل] به طور قابل مشاهده‌ای در تارتاریا (تاتارستان) و هند پنهان شده‌اند و این دو (هیچ قبیله‌ی دیگری) حدود سال ۱۶۹۸ امپراتوری محمود را نابود خواهند کرد و دوباره برای سکونت در اورشلیم به سرزمین مقدس بازگردانده خواهند شد.» وای! او تکرار می‌کند که یهودیان باید هم ترک ها (عثمانی ها) و هم پاپ را نابود کنند تا سرزمین مقدس خود را در یهودا بازپس گیرند. او سپس بیان می‌کند که خداوند انجیل خود را از اروپا همانطور که از آسیا منتقل کرد، منتقل خواهد کرد (تاییدی بر این که کتاب مقدسی که امروزه میشناسیم، یک اختراع اروپایی است) و «وزیران خداترس را مطابق اراده ی خود برمی‌انگیزد تا کلام مقدس خود را در تمام پادشاهی‌ها و استان‌های قاره ی آمریکا، تمام هند جنوبی و شرقی، چین، تارتاریا و ... رواج دهند.» «و در تمام مناطق شمال تا پایان جهان، و آن را با همان خلوص و شکوهی که در انگلستان و آلمان تا به حال درخشیده بود، بدرخشاند.» او سپس به کلیسا به عنوان پنجمین سلطنت در تصویر نبوکدنصر اشاره می‌کند و می‌گوید که تا وقتی پادشاهی مسیح بر روی زمین بیاید، همه ی ملت‌ها بدون استثنا باید قبل از پایان جهان و پایان زمان، پرستش خدا را اعلام کنند. یک معنی این دستور این است که همه باید قبل از اینکه همه چیز رونق بگیرد، تحت نوعی نظم جهانی باشند.
بخش ۴: «اعلام اثرات دنباله‌دار فروزان ۱۶۱۸»: گربنر از دنباله‌دار به عنوان «مشعل شب ترسناک و شوم» یاد می‌کند که از ۱۶۱۸ تا ۱۶۵۶ بدبختی را برای اروپای شمالی به ارمغان خواهد آورد، زیرا دنباله‌دار توسط مقارنه ی ترسناک زحل و مشتری در ۱۸ ژوئیه ی ۱۶۱۶ تقویت شد. او اظهار می‌کند که شیر شمال باید پنجمین سلطنت خدا را در خاکستر آلمان برپا کند که امکان تغییر دین یهودیان و «کاملیت» «از غیریهودیان.» را فراهم می‌کند. (مگر معمار یا همان خدای فیلم ماتریکس ماتریکس نگفته است که این ششمین تلاش برای یک دنیای کامل است؟)
بخش ۵: «گاهشماری تاریخ آینده اروپا»: گربنر بیان می‌کند که روم در سال ۱۶۷۹ نابود خواهد شد و یهودیان در میان پروتستان‌ها ساکن خواهند شد تا راه‌های خدا را بیاموزند. او اضافه می‌کند که در سال ۱۶۸۴، مقارنه‌ای بین زحل و مشتری در برج اسد رخ خواهد داد که منجر به تغییر دین یهودیان در غرب خواهد شد تا با برادران خود در شرق متحد شوند تا «ترک‌های بی‌سر» را در سال ۱۶۹۸ در یهودا نابود کنند، جایی که یاجوج و ماجوج (ترک‌ها و تارتارها ) «برای نبرد گرد هم می‌آیند، که تعدادشان به اندازه ی شن های دریا است، و آنها به دشت زمین رفتند و چادرهای مقدسین را احاطه کردند، اما آتش از جانب خدا از آسمان نازل شد و آنها را نابود کرد، همانطور که در مکاشفه ۲۰: ۸-۹ آمده است.» او می‌گوید در سال ۱۷۶۷ معبد مقدس در اورشلیم نابود خواهد شد و در سال ۱۸۳۰، وزرای یهودی... جهان را به پیروان انجیل خدا تبدیل میکنند و اینکه هفتمین ویال مکاشفه ریخته خواهد شد و همه ی ملت‌ها "می‌توانند انتظار داوری بزرگ را داشته باشند که در آن همه ی انسان‌ها بر اساس اعمالشان داوری خواهند شد.» به نظر می‌رسد که یهودیان، که در تارتاریا نیز «به طور مرئی پنهان» هستند، مورد توجه زیادی قرار گرفته‌اند ، زیرا برای این طرح پادشاهی حاکم خدا بر کل زمین ضروری است.
در مجموع ۱۵ بخش در این رساله وجود دارد. برخی از یافته‌های مهم دیگر از بخش‌های ۶ تا ۱۵ از این قرارند:

-گربنر به یهودیان اروپایی به عنوان دو قبیله ی بنیامین و یهودا اشاره می‌کند که اکنون در مسیحیت ترکیه ساکن هستند (شاید این بدان معناست که یهودیان ترکیه اکنون اعضای کلیسای ارتدکس شرقی در قسطنطنیه هستند). او اظهار می‌کند که این یهودیان و ۱۰ قبیله دچار فجایع خواهند شد زیرا "کافران، پاپیست‌ها و مسلمانان" به دنبال نابودی آنها خواهند بود. او اضافه می‌کند که این قبایل، پادشاهی اسرائیل را تشکیل خواهند داد «همانطور که در حدود سال ۱۶۹۹ از دل تارتاریا و هند بیرون می‌آیند.»
-او به سال ۱۶۵۶ به عنوان سال مصیبت اشاره می‌کند، زیرا تعداد سال‌های بین خلقت و طوفان نوح ۱۶۵۶ سال بوده است. او اضافه می‌کند که تا سال ۱۷۱۱، نام پاپیست‌ها، ترک‌ها و تاتارها از روی زمین و ذهن انسان‌ها پاک خواهد شد. او اضافه می‌کند که سال ۶۶۶ میلادی سال تولد دجال بود، زمانی که پاپ ویتالیان، زبان لاتین را زبان رسمی کلیسا اعلام کرد و در سال ۱۶۶۶ سلطنت هزار ساله ی دجال به پایان خواهد رسید. او می‌گوید تا سال ۱۶۸۹، یهودیان غربی با برادران شرقی خود که توسط شلمنصر آشوری اسیر شده بودند و «به مدت ۲۴۳۳ سال در اعماق پادشاهی‌های ترک‌ها و تاتارها نامرئی بودند » دوباره متحد خواهند شد.
-او اضافه می‌کند که تهاجم ترک‌ها و تاتارها به اروپا «تهاجم‌های وحشیانه‌ای» بود که بت‌پرستی را در میان هندی‌های غربی و شرقی افزایش داد. او سپس از کتاب «هیرونیموس ساوانارولا» نوشته ی فرانسیسک میراندولا (سال مرگ ۱۴۹۸؛ بنیانگذار کابالای مسیحی محسوب می‌شود؛ کتاب او «۹۰۰ تز» اولین کتاب ممنوعه ی جهانی توسط کلیسا بود) نقل می‌کند که «در آخرالزمان، یهودیان، ترک‌ها و مورها به مسیح ایمان خواهند آورد، مردی مانند کوروش با ارتش‌های بی‌شماری از اساتید واقعی از آلپ عبور خواهد کرد و رم را نابود خواهد کرد و تمام پادشاهی‌ها و ایالت‌های ایتالیا را ویران خواهد کرد. یک پادشاه شمالی، دنیایی از خونریزی و قتل عام را برای اصلاحاتی فرخنده برخواهد انگیخت و انجیل را از اروپا به جهانی وسیع و ناشناخته در آخرالزمان خواهد برد. یک پادشاه شرقی، شیپور خدا را از تارتاریا خواهد نواخت که باید تمام جزایر کفار هندی را اصلاح کند.» (جیرولامو ساوونارولا، که میراندولا در پیشگویی خود به او اشاره می‌کند، یک راهب دومینیکن بود که از طریق اتحاد با شارل هشتم، پادشاه فرانسه، فلورانس را از خاندان مدیچی پس گرفت و فلورانس را به عنوان اورشلیم جدید اعلام کرد که در آن مسیحیت شکوفا خواهد شد. نیکولو ماکیاولی در کتاب «شهریار» از ساوونارولا به عنوان یک پیامبر بی‌کفایت یاد می‌کند که نمی‌توانست مانند موسی، کوروش، تسئوس و رومولوس از قوانین اساسی خود دفاع کند زیرا او «غیرمسلح» بود و جمعیت دیگر به او ایمان نداشتند.)

-گربنر شرح وقایع ام. فاکس از غلبه ی امپراتوران ترک بر مسیحیان را تکرار میکند که با امپراتور اول عثمانی در سال ۱۳۰۰، فتح قسطنطنیه توسط محمد دوم در سال ۱۴۵۲ و پایان مرگ محمد چهارم در سال ۱۶۴۹ آغاز می‌شود، جایی که ترک‌ها دیگر بر مسیحیان غلبه نخواهند کرد زیرا نسل عثمانی اکنون منقرض شده است. او اظهار می‌کند که سلطان هالی مباشر خاندان عثمانی و از بدو تولد پارسی است و امپراتوری ترکیه تحت حاکمیت این تاتار کریمه ای، در حال خودویرانگری است. او اضافه می‌کند که ۲۰۰۰۰۰ ترک آماده ی حمله به آلمان هستند، اما اگر جنگ داخلی مسیحیان علیه آنها متوقف شود، می‌توان جلوی آنها را گرفت.
-گربنر از کتاب عزرا در مورد ۱۰ قبیله‌ای که از تارتاریا و هند بیرون آورده شده و با یهودیان غربی به انجیل گرویده‌اند، نقل قول می‌کند. او بحث می‌کند که چگونه اسارت دوم یهودیان طولانی خواهد بود و بازگشت آنها تا زمان نابودی امپراتوری روم نخواهد بود و اینکه ده قبیله پس از اسارتشان توسط شلمنصر، در یک سفر طولانی چند ماهه و بدون سکونت، از طریق یک رودخانه بزرگ (احتمالاً تنگه ی آنیان) سفر کردند. او می‌گوید بسیاری از نویسندگان خوبی که درباره ی تاریخ آمریکا می‌نویسند، بحث می‌کنند که چگونه مکزیکی‌ها سنتی دارند که از پدر به پسر منتقل می‌شود و جمعیت زیادی با یک صندوق عهد که پیش روی آنها بر دوش مردان حمل می‌شود و خدای آنها در آن محصور است، به آن مناطق سفر می‌کنند. او می‌گوید این افراد قطعاً یهودی بودند و از آنها ختنه را به همراه سایر مناسک قبیله‌ای، روسای قبایل و خانواده‌ها، مراسم ازدواج، تشییع جنازه و غسل، و مستقیماً از یهودیان یا بنی‌اسرائیل، آموختند. او می‌گوید یهودیان ابتدا در ماد و کارمانیا مستقر شدند و سپس به هند تبعید شدند. شلمنصر، پادشاه آشور، در پنجمین سال سلطنت حزقیا، پادشاه یهودا، ده قبیله را به اسارت برد. شلمنصر بر ماد، پارس، بین‌النهرین، آشور، عربستان و اتیوپی در نزدیکی مصر، سوریه و فلسطین (به جز پادشاهی فقیر یهودا) و ارمنستان با تمام سواحل در امتداد دریای خزر و دریای سیاه، تا تارتاریا حکومت می‌کرد . در دوم پادشاهان ۱۷:۶، گفته شده است که شلمنصر قبایل را در هولا و خابور در کنار رودخانه ی گوزان و در شهرهای مادها اسکان داد، و هالا (خالا) کولخیس و هابور ایبریا، دو استان ارمنستان، با هالا هم‌مرز با اوکسین و هابور در دریای خزر در محدوده تاتارها است. در شرق ارمنستان، مادها قرار دارند که بسیاری از بنی‌اسرائیل در آن ساکن بودند و در شمال ارمنستان، ورودی ملت‌های ناشناخته ی مسکوویان و تاتارها است که مرزهای نهایی پادشاهی‌های آنها هرگز به طور کامل شناخته نشده است. او گفت که رودخانه ی زولگا همان رودخانه ی گوزان است که به اشتباه تلفظ می‌شود. او اشاره می‌کند که خاخام بزرگ بن گوریون مسئول بحث در مورد این است که ده قبیله تحت اسارت شلمنصر به کولخیس، ایبریا و مدیا رفتند. او می‌گوید جان لانکلای در "Pandects of the Turkish History" صفحه ی ۷۶۹ می‌نویسد که هوردهای (سپاه یا قبیله) خاصی از مردم در نزدیکی بخش‌های شمالی‌تر تارتاریاکه نام‌های دان، زبولون و نفتالی را حفظ کرده‌اند، و در مجاورت رگا، قوم وحشی لتی وجود دارد که سالی ۳ ماه در مزارع پرسه می‌زنند و کلمات «ژور-شله-ماشالوم» را پیوسته با لحنی حزن‌انگیز بر زبان می‌آورند، که نویسندگان گمان می‌کنند منظور از آنها اورشلیم و دمشق، دو شهر اصلی یهودا و اسرائیل است. گفته می‌شود که ده قبیله در کتاب مقدس پس از شورش از خاندان داوود و پیوستن به یربعام که بت‌پرستی را رواج می‌داد، به سرعت به بت‌پرستی روی آوردند. آنها داستان‌ها را فراموش کردند، اما رسومی مانند ختنه را حفظ کردند و با سایر ملت‌ها ازدواج کردند و دیگر بنی‌اسرائیل نامیده نشدند، بلکه ارمنی و ماد نامیده شدند. این بنی‌اسرائیل در بخشی از تارتاریا ساکن بودند و سپس در هند و شرق گسترش یافتند و بخشی از کوه‌های قفقاز را در اختیار گرفتند و با ترک‌ها درآمیختند. او می‌گوید کولخی‌ها، ایبری‌ها و بخش زیادی از تارتاریا در دوران باستان قبل از روم از ختنه استفاده می‌کردند، بنابراین آن را از کسی جز بنی‌اسرائیلی‌هایی که 30 سال قبل از تأسیس روم در آنجا ساکن بودند، دریافت نمی‌کردند و تارتارهای کریمه فرزندان خود را از سمپسون (سمسون پهلوان یهودی) -که او را کامسون مینامیدند- می‌گیرند و به تقلید از او موهای بلند دارند. او می‌گوید ترک‌ها قبل از ورود ترک‌ها به آسیا، نام‌هایی شبیه موسی، آهارون، حام، سلیم یا سلیمان (با تلفظ شلمو یا سلیمان) داشتند. او می‌گوید وقتی بنی‌اسرائیل به آمریکا رفتند، بخش بزرگی از برادران خود را در آسیا، تارتاریا و هند پشت سر گذاشتند. میلیون‌ها نفر از آنها در پارس هستند و در حال حاضر بر کارمانیا تسلط دارند، همانطور که توسط بنیامین یهودی و در ایر، مرکاتور، اورتلیوس و دیگر جغرافی‌دانان مشاهده شده است.

در مورد نقش بارز «شیر شمال» در این وقایع، منبع زیر:

Prophecy of Paul Grebner and Tartaria: stolenhistory.net

از نامیده شدن گوستاو آدولفوس پادشاه سوئد در قرن 17 به این عنوان صحبت میکند و میگوید که این عنوان به همراه تبار این پادشاه تا Widewuto

میرسد:

«طبق افسانه، ویدوتو و بروتنو پادشاهان سیمبری، قبیله‌ای در یوتلند بودند. سیمبری‌ها که توسط گوت‌ها از سرزمین خود رانده شده بودند، به اولمیگانیا، منطقه‌ای که ساکنان آن افراد نسبتاً بدوی بودند که هیچ کشاورزی یا شهری نداشتند، رسیدند. ویدوتو و بروتنو منطقه را متمدن کردند و نام پروس را از بروتنو (پروتنو) به آن دادند. گینتاراس برسنویچیوس خاطرنشان کرد که چنین ورود مشترکات زیادی با افسانه ی مبدا لومباردها دارد. ویدوتو عاقلانه حکومت کرد و قوانینی را برای تنظیم زندگی خانوادگی (به عنوان مثال، مردان می‌توانستند سه همسر داشته باشند؛ سوزاندن بستگان به شدت بیمار مجاز بود؛ خیانت با مرگ مجازات می‌شد)، زندگی عمومی (به عنوان مثال، برده‌داری ممنوع بود؛ جنگجویان برجسته با اسب به اشرافیت ارتقا می‌یافتند) و مجازات فعالیت‌های مجرمانه وضع کرد. بروتنو کاهن اعظم (کریوه کریواتو) مسئول زندگی مذهبی بود. ویدووتو دوازده پسر داشت که نام‌هایشان در مناطق پروس به یادگار مانده است. به عنوان مثال، لیتوانی به نام پسر بزرگترش لیتواس، سودویا به نام سودو و غیره نامگذاری شد. در سن ۱۱۶ سالگی، ویدووتو به همراه بروتنو در یک مراسم مذهبی در معبد رومووا خود را سوزاند . پس از مرگ آنها، برادران به عنوان خدای وورسکایتو پرستش می‌شدند. ویدووتو یک پرچم سفید به ابعاد پنج در سه اِل داشت. این پرچم دارای تصاویری از سه خدای پروس بود که گروناو آنها را در آثار خود بازتولید کرد.:

در سمت چپ، خدای دنیای زیرین، پکولوس -پیرمردی با ریش سفید و دستار سفید بر سر- قرار داشت. پرکوناس میانسال و مو آتشین ، خدای آسمان، طوفان و خدای رعد و برق، در وسط بود. خدای دریا، زمین و محصولات کشاورزی، پاتریمپاس، به صورت مردی جوان و بدون ریش با تاجی از خوشه‌های گندم به تصویر کشیده شده بود. این پرچم همچنین نمادهای مرموزی را نشان می‌داد که تا حدودی شبیه به خط سیریلیک بود. چندین زبان‌شناس به امید کشف یک سیستم نوشتاری باستانی پروس، تلاش ناموفقی برای رمزگشایی این نوشته داشته‌اند.»
سیمبرها یا کیمبرها را با کیمری های یاجوج و ماجوج از نسل گومر مقایسه میکنند که با خزرها یا ترک های یهودی قبچاقیه (روسیه ی کنونی) تطبیق میشوند که ریشه ی یهودیان اشکنازی اروپا محسوب میشوند و یهودی بودنشان علیرغم تاتار تبار بودن، به نسب بردنشان از 10 قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل تفسیر شده است. با این حال، این که لازم بوده این تاتارها اول به اسکاندیناوی بروند و ازآنجا بر سر آلمان خراب شوند، کمی غیر عادی است. سوئد هیچ وقت در قرن 17 حریف آلمان نشده است مگر این که ما درباره ی سقوط آلمان و سقوط عثمانی و تشکیل دولت جدید یهود، نه در قرن 17 بلکه در قرن 20 صحبت کنیم. بگذارید هجی انگلیسی 1618 را به صورت عمودی وارونه کنیم. به عدد 1918 خواهیم رسید؛ سال شیوع آنفلوانزای اسپانیایی به عنوان نسخه ی قرن بیستمی بیماری های کشنده ی سوغات آورده شده توسط دنباله دار مرموز. در نوامبر آن سال، خانواده ی تزارهای آلمانی مسکو ترور شدند، نبرد بریتانیا و فرانسه در سوریه با موفقیت پیش رفت و دولت انگلیسی فلسطین -که بعدا جای به دولت یهود داد- تشکیل شد، و فتح قستنطنیه نیز آغاز گردید. عثمانی تا 1922 هنوز باقی بود. این عدد را هم به طور عمودی وارونه کنید. عدد 1655 به دست می آید که در انتهای آن 37 سال بعد از دنباله دار 1618 قرار دارد. در این صورت، جنگ های 30ساله ی ما، نه از 1618 بلکه از 1918 شروع میشوند و تمام وقایع منتهی به جنگ جهانی دوم و خود آن را در بر میگیرند و بلاخره در سال 1948 با تاسیس دولت اسرائیل به عنوان کشور جدید یهود به پایان میرسند. شیر شمال که آلمان را میگیرد نیز کسی جز هیتلر نخواهد بود که ادعای جانشینی آریایی های راستین منشا گرفته از اسکاندیناوی را داشت و با رقم زدن جنگ جهانی دوم، به دوران ابرقدرتی آلمان پایان داد تا آلمان به یکی از اقمار تارتاریای نوین یعنی ایالات متحده ی امریکا تبدیل شود که تا دهه ی 1990 تمام دنیا را میبلعد و امریکایی –بخوانید: تارتاری- میکند. آلمان که رهبرش در جنگ اول جهانی، سزار یعنی هملقب با امپراطوران روم و مدعی احیای روم بود، بی دلیل عثمانی و روسیه را کنار خود نداشت. عثمانی ها نیز خود را رومی مینامیدند و تزارهای روس علاوه بر این که عنوانشان تلفظ دیگر عنوان سزار است، از خانواده ی رومانف یعنی رومی بودند. پس سقوط این به اصطلاح سه ابرقدرت ظاهرا بی ربط در جنگ جهانی اول، سقوط روم کافرکیش بود. اگر دنباله دار آتشین قرن 17 را انعکاس یک شهابسنگ بدانیم که محور زمین را عوض کرده و باعث بروز فجایع تغییردهنده ی شرایط زمین شده است –چنانکه کاتاستروفیست ها باور دارند- آن وقت میتوانیم نسبت نومرولوژیک آن را با گاهشمار روم باستان بفهمیم. همانطورکه میدانیم تولد مسیح هم توام با مشاهده ی یک ستاره یا یک دنباله دار بوده است. مقایسه ی تولد مسیح با سقوط برج بابل –کاری که گربنر کرده است- کمک میکند تا تولد مسیح و درواقع عصر مسیح را با سقوط دوران باستان در اثر فجایع مربوطه مقایسه کنیم. از زمان مشاهده ی دنباله دار در 1618 تا سقوط عثمانی در 1922 جمعا 304 سال میگذرد. 304 سال بعد از تولد مسیح، امپراطور روم به نام دیوکلتین در کرانه ی دانوب به شدت بیمار میشود. او از نوامبر سال 304 میلادی، از کاخ خود ناپدید میشود به طوری که شایعه میشود مرده است. بعد از چند ماه امپراطور دوباره در ملا عام ظاهر میشود درحالیکه از بیماری به شدت ناتوان شده و جنگ قدرتی بر سر نمایندگی او در دربار ایجاد شده است. این جنگ قدرت به فروپاشی موقت امپراطوری روم و درنهایت اتحاد مجدد آن توسط یک امپراطور مسیحی به نام کنستانتین می انجامد، امری که در گسترش و نیرو گرفتن مسیحیت نقش بارزی دارد، اما نیروهای کفر هنوز قدرت دارند و میانپرده ی مسیحیت زدایی امپراطور جولیان و تلاش او در بازگشت به شرک، گویای این واقعیت است. بنابراین اگرچه امپراطوری دیوکلتیان که حالا با اتحاد آلمان-روسیه ی تزاری-عثمانی قابل تطبیق است، از بین میرود، اما هر لحظه نیروهای کوچکتری برای بازگشت به دوران قدیم سر میرسند؛ اول اخوان المسلمین و دنباله های پیروزمندشان در ایران انقلاب اسلامی و بعد، کافرکیش های ضعیف تر و بربرتر و قبیله مانندتری مانند القاعده و طالبان و داعش و جبهه النصره که همتای قبایل کافرکیش وحشی اروپایی در تاریخ عتیق هستند که توسط قوای روم مقدس مسیحیِ جانشین شده با روم باستان، سرکوب میشوند. پروسی هایی که شوالیه های تویتونی سرکوب کردند و پرچم تثلیث الهی فوق به آنها تعلق دارد، جزو آخرین دسته های اینان بودند و احتمالا به همین دلیل است که گفته میشود امپراطوری آلمکان از پروس ریشه گرفت. پس قاعدتا شبیه بودن نام معبد مرکزی اینها یعنی رومووا به "روم" هم بی دلیل نیست.:

«رومووا یا رومو (که در نوشته‌های سیمون گرونو با نام ریکویوتو نیز شناخته میشود)، یک عبادتگاه (معبد یا منطقه ی) مقدس متعلق به بتپرستان در بخش غربی سامبیا، یکی از مناطق بت پرست پروس بود . در منابع معاصر، این معبد تنها یک بار، توسط پیتر فون دوسبورگ در سال 1326 ذکر شده است. طبق روایت او، کریوه کریوایتو، کاهن اعظم یا "پاپ بت‌پرست"، در رومووا زندگی می‌کرد و بر دین تمام بالت ها حکومت می‌کرد. به گفته ی سیمون گرونو، این معبد در اسلطیر پروس نقش محوری داشت. اگرچه در مورد وجود چنین مکانی تردیدهای قابل توجهی وجود دارد، اما جنبش نئوپاگانی لیتوانیایی رومووا نام خود را از آن گرفته است. طبق نوشته ی پیتر فون دوسبورگ در سال ۱۳۲۶، نام رومووا از کلمه ی "روم" ROMEگرفته شده است. او کریوه را به عنوان یک کشیش قدرتمند توصیف می‌کند که نزد پروسی ها، لیتوانیایی ها، و بالت‌های لیوونیا از احترام بالایی برخوردار بود. پیام‌آوران او با یک عصا یا نشان خاص دیگر شناخته می‌شدند. او از شعله ی مقدس محافظت می‌کرد و می‌توانست سرنوشت پیروان متوفی را بررسی کند. او یک سوم از هر غنیمتی را که جنگجویان بت‌پرست به دست می‌آوردند، دریافت می‌کرد. این روایت اولیه توسط سیمون گرونو در قرن شانزدهم بیشتر بسط داده شد. او یک آتش مقدس ابدی، یک بلوط سبز ابدی با بت‌هایی را توصیف کرد که نمایانگر یک "تثلیث" بت‌پرستانه بودند: پاتریمپاس (خدای بهار)، پرکوناس (خدای رعد) و پاتولاس (خدای جهان زیرین). این مکان توسط کاهنان و راهبان محافظت میشد. تصاویری بر اساس این توصیف ظاهر شدند و در بین مورخان رمانتیک، بسیار محبوب شدند . گرونو نام این مکان را به ریکویوتو (از rikijs پروسی - حاکم و -ote - پایان نام مکان) تغییر داد و اصطلاح "Kriwe of Kriwes" (لیتوانیایی: krivių krivaitis ، لتونیایی: krīvu krīvs ) را ابداع کرد. با این حال، هیچ منبع دیگری چنین اظهاراتی را تأیید نمی‌کند. توصیفات نشان می‌دهد که فرقه ی بت‌پرستی دارای سلسله مراتب و سازماندهی داخلی بوده است، که مشخص است درست نیست. اگر کریوه چنین فرد بانفوذی بود، در برخی از روایت‌های سیاسی منطقه از او نام برده می‌شد. مکان مورد نظر هرگز توسط شوالیه های تویتونی که کل نادروویا را کنترل می‌کردند، یا توسط باستان‌شناسان مدرن پیدا نشده است. برخی از جزئیات در توصیفات با منابع دیگر شباهت‌هایی دارند. به عنوان مثال، پیمان کریستبورگ، پروسی‌های نوکیش را از داشتن تولیسونز و لیگاشون در مراسم تشییع جنازه برای مشاهده ی سفر روح متوفی منع می‌کند. سند دیگری از شوالیه‌های توتونی از بلوتکیرل صحبت می‌کند که یک سوم غنایم را از جنگجویان ساموگیتی به عنوان پیشکش به خدایان جمع‌آوری می‌کرد. از آنجایی که مفهوم «پاپ بت‌پرست» در دوران بسیار رایج شد و اطلاعات بسیار کمی در مورد معبد وجود دارد، تفاسیر فراوانی در مورد آن وجود دارد. اس. سی. روول اظهار می‌کند که پیتر فون دوسبورگ این مکان را اختراع کرد تا دین بالتیک را مانند یک «ضد کلیسا» جلوه دهد. شباهت‌های زیادی بین رومووا و کلیسای مسیحی وجود دارد: در مکانی که به نام روم نامیده می‌شد، مردی زندگی می‌کرد که مانند یک پاپ با پیام‌رسان‌ها و نشان‌های خودش رفتار میشد. چنین روایتی می‌توانست چندین هدف را دنبال کند: نشان دادن اینکه بت‌پرستان آنقدر سازمان‌یافته هستند که پاپ خودشان را دارند و تهدیدی جدی محسوب می‌شوند، تا مسیحیان را شرمنده کند تا به پاپ خودشان احترام بگذارند، یا درک جامعه ی بت‌پرست را برای خواننده ی مسیحی آسان‌تر کند. رومووا ممکن است مکانی مقدس، معروف به آلکا، بوده باشد که در میان بالت‌ها رایج بوده است. پیتر فون دوسبورگ ممکن است در اهمیت آن اغراق کرده باشد. تلاش هایی برای پیوند دادن کریوه با لیزدیکا، یک کشیش بت‌پرست نیمه‌افسانه‌ای و مشاور دوک بزرگ گدیمیناس ، صورت گرفته است . مارسلی کوسمان، مورخ مدرن لهستانی، لیزدیکا را آخرین کریوه نامید. ولادیمیر توپوروف استدلال کرد که قلعه کج( castrum curvum ) در ویلنیوس در واقع قلعه ی کریوه بوده است. این کلمه ممکن است از ریشه ی بالتیک ram-/rām- به معنی «آرام، متین، ساکت» گرفته شده باشد که از ریشه نیای هندواروپایی *(e)remǝ- گرفته شده است. کلمه Kriwe از kreivas (کج) گرفته شده است. اعتقاد بر این است که این اصطلاح از یک عصای کج ( krivulė در لیتوانیایی) گرفته شده است که به گفته ی پیتر فون دوسبورگ مهمترین نماد قدرت او بود.»:

Romuva (temple): wikipedia

این که به جز گزارش فون دوسبورگ، گزارش های سیاسی وقت ار پاپ بتپرست سخن نگویند عجیب نخواهد بود اگر کل تاریخ قرون وسطی را غیرواقعی و در بهترین حالت سانسورشده تلقی کنیم تا انعکاس وقایع قرن بیستم را نشان دهد. پس نباید تعجب کرد که منبع مشکوکی مثل ویکی پدیا برای لغت رومووا هم دنبال ریشه ی «هندواروپایی» بگردد وقتی منبع اصلی، خودش آن را با روم برابر گرفته است. درنهایت این که بله، نباید این رم را در پروس جست. آن، استعاره ای از یک روم پاگانی بزرگتر است که چون روم آلمانی قیصر ویلهلم از پروس بلند شده است، تلاش کوتاه مدتی برای بومی کردن آن در پروس با جعل سند صورت گرفت که با شکست آلمان در جنگ های اول و دوم جهانی مقطوع النسل شد و قلم جاعلان طرف های مقابل، موفق تر پیش رفت. بنابراین دراینجا خیلی لازم به نظر میرسد که کشف شود سه خدای روی پرچم پیروان پاپ بتپرست چه کسانی هستند. بهتر است از پیرترینشان شروع کنیم که احتمالا باید از بقیه قدیمی تر باشد:

«پکولس و پاتولو (که با نام‌های مختلفی شناخته می‌شوند) خدایانی در اساطیر پاگانی پروس بودند که توسط پروسی های قدیم پرستش میشدند. اکثر محققان معتقدند که با وجود نام های مختلف، پکولس و پاتولو احتمالا همان خدایی بودند که مسئول جهان زیرین و مردگان بود. معمولا به عنوان یک روح خشمگین و شیطانی شبیه به ولنیاهایث لیتوانیایی توصیف میشود. پاتولو اولین بار در سال ۱۴۱۸ توسط اسقف وارمیا در نامه‌ای به پاپ ذکر شد. سیمون گرونو(۱۵۲۹) وقایع‌نگار، جزئیات واضح‌تر اما مشکوک‌تری در مورد پاتولو ارائه داد. به گفته ی گرونو، پاتولو یکی از سه خدایی بود که روی پرچم و نشان پادشاه ویدوتو به تصویر کشیده شده بود و در معبد ریکویوتو پرستش می‌شد. او به شکل پیرمردی با ریش سفید و سربند سفیدی شبیه به عمامه به تصویر کشیده شده بود. او خدای ترسناک و بی‌رحم مردگان بود که اگر زندگان از کاهنان بت‌پرست خود نافرمانی می‌کردند یا مردگان را بدون قربانی‌های مناسب برای خدایان دفن می‌کردند، آنها را آزار می‌داد و مسخره می‌کرد. بسیاری از نویسندگان اوایل دوران مدرن، از جمله الکساندر گواگنینی و لوکاس دیوید، در توصیفات خود از پاتولو از گرونو پیروی کردند. کتاب سودویایی (حدود 1520) از دو موجود نام می‌برد: پکولز، خدای جهنم و تاریکی، و پوکولز، روح هوابرد یا شیطان. همین جفت در احکام کلیسا در سال 1530 ( Constitutes Synodales ) نیز یافت می‌شود. در آنجا، پکولز با پلوتو خدای رومی جهان زیرین، و پوکولز با خدایان یونانی خشم، فیوری ها، یکی دانسته شده است. یان ساندکی مالکی از کتاب سودویایی پیروی کرد و درباره ی پکولوم و پوکولوم نوشت. کاسپار هنبرگر، جوناس برتکوناس و نویسندگان بعدی تلاش کردند تا روایت‌های ارائه شده توسط گروناو و کتاب سودویایی را با هم تطبیق دهند. در قرن هفدهم، کریستف هارتکنوک و ماتئوس پورتوریوس شهادت دادند که مردم هنوز بهPicolli و Pykullis اعتقاد دارند.»:

Peckols: WIKIPEDIA

پوتریمپو (همچنین پوتریمپوس ، آتریمپو ، ناتریمپه) خدای دریاها، زمین، غلات و محصولات کشاورزی در اساطیر بت‌پرست بالتیک و پروس بود . او یکی از سه خدای اصلی بود که توسط پروسی های قدیم پرستش می‌شد. بیشتر آنچه در مورد این خدا می‌دانیم از منابع غیرقابل اعتماد قرن شانزدهم گرفته شده است. اولین بار در سال ۱۴۱۸ در یادداشتی با عنوان «Collation Espiscopi Varmiensis» که توسط اسقف وارمیا برای پاپ مارتین پنجم ارسال شده بود، از او با نام مستعار ناتریمپه نام برده شد. این سند به پاپ یادآوری کرد که شوالیه های تویتونی با موفقیت پروس‌های بت‌پرست را که قبلاً «شیاطین» پرکوناس، پوتریمپه و پکولس (و پاتولو) را می‌پرستیدند، مسیحی کردند . ادعا کرد که پوتریمپه خدای غلات است و همراه با خدای رعد، پرکوناس و خدای مرگ، پکولس، یک تثلیث بتپرستانه تشکیل میدهند.او بر روی پرچم ادعایی ویدوتو به صورت مردی جوان و شاد با تاجی از خوشه های غلات به تصویر کشیده شده است. گرونو همچنین ادعا کرد که مارها، به عنوان موجودات پوتریمپه، مورد پرستش قرار می‌گیرند و به آنها شیر داده می‌شود. کتاب سودویان (1520-1530)پوتریمپو (پوتریمپوس) را به عنوان خدای آب‌های روان و آوتریمپو (اوتریمپوس ) را به عنوان خدای دریاها فهرست کرده است. کتاب آیین‌های کلیسا، « قانون اساسی سینودالس»، که در سال 1530 منتشر شد، پوتریمپو را با پولوکس و آوتریمپو را با کاستور و نپتون، از اساطیر رومی مقایسه می‌کند. نویسندگان بعدی این توصیفات را کپی کردند و اغلب پوتریمپو و آتریمپو را در یک خدای زمین و آب ادغام کردند.»:

Potrimpo: WIKIPEDIA

«در کتاب "قانون اساسی سینودالس" (۱۵۳۰) از پرکوناس در فهرست خدایان پیش از خدای جهنم ، پیکولس، نام برده شده و با ژوپیتر رومی یکی دانسته شده است. در کتاب سودویایی از پرکوناس (پارکونس) در ارتباط با آیینی که شامل یک بز می‌شود، یاد شده است. در نوشته‌های مسیحی، پرکوناس یک روح خبیث و یک دیو است، همانطور که در "وقایع‌نامه ی جان مالالاس" یا در نوشته‌های قرن پانزدهمی یان دووگوش وقایع‌نگار لهستانی، آمده است.»:

Perkūnas: WIKIPEDIA

بنابراین پرکوناس، پوتریمپو و پکولس، به ترتیب با سه خدای اصلی روم لاتینی یعنی ژوپیتر (زئوس) خدای آسمان، نپتون (پوزیدون) خدای آب ها، و پلوتو (هادس) خدای جهان زیرین قابل تطبیقند ضمن این که پوتریمپو همزمان خدای زمین هم هست و در اداره ی همزمان زمین و آسمان، با حئا اصل بابلی نپتون قابل تطبیق است و دوگانگی مزبور در دوگانگی کاستور و پولوکس هم ضرب شده و در نسخه ی پروسی به ویدووتو و بروتنو که پادشاهان خداگون روم زمینی هستند ترجمان یافته است. بنابراین سه طبقه ی جهان (آسمان، زمین و زیر زمین) به همراه خدایان کهتر خود تحت اداره ی این سه خدا هستند. نسخه ی رومی اصلی و لاتینی آنها یعنی ژوپیتر، نپتون و پلوتو، سه پسر ساتورن خدای زحل و درواقع سه شخصیت متفاوت او را نشان میدهند که روی هم در جهان رومی منعکس میشود. این ساتورن به خاطر ارتباطش با زحل، خدای سبت یا شنبه و بنابراین برابر با یهوه خدای یهود است. تقسیم او به سه شخصیت همان تقسیم روم به سه جبهه ی آلمانی، روسی و ترکی در جنگ جهانی اول است که البته بیشتر محصول شرایط جنگ دوم جهانی است تا قبل از آن. نازی ها که کباده ی احیای روح گرایی و معنویت آسمانی را میکشند، با پرکوناس یا ژوپیتر آسمانی قابل تطبیقند و به همان اندازه هم خشن و بی رحمند. کمونیست های روسی که دنیا را در زندگی زمینی و اقتصادی خلاصه کرده اند، برابر با پوتریمپو عامل فراوانی در زندگی زمینی هستند. و اما روحانیون مسلمان که مردم را از مرگ میترسانند و مرگ را بیش از زندگی برای مردم مهم میکنند، تکثیر پکولس روح مرگ هستند و بخصوص نسخه ی تکثیر شده شان در ایران که باید هدف امپراطوری ترک را تصرف کند، همان ظاهر پکولس را دارد. امروزه با شکست نازیسم و کمونیسم در مبارزه با جبهه ی پیروز غربی، فقط جبهه ی مرگ اندیش اسلامی به جا مانده است چون هر دو جبهه ی زمین و آسمان توسط زرق و برق تبلیغاتی معنوی مانند و نیروی جنگی شکست ناپذیر غرب مدرن به عنوان نسخه ی جدید روم تسخیر شده و مرگ تنها جبهه ای است که غرب مدرن هنوز بر آن ظفر نیافته است. تمدن مدرن غرب هرگز نتوانست معنویت مفید جدیدی را بازار خود کند و فقط توانست بخشی از معنویت را برای تسخیر زمین و آسمان اجیر کند و نه زیر زمین؛ چون خودش فقط تقلید از نیروهای الهی قبلی روم را بلد بود و آن نیروها نیز اگر شکست خورند بدین دلیل بود که احتمالا خود فقط مقلدینی از یک نیروی معنوی راستین بودند و این همان امری است که گنوسی/غنوصی ها و عرفانگراهای قبل و بعد از آنها از همان ابتدا درباره ی آن هشدار داده بودند. از دید آنها یهوه چیزی جز یلدابهوت، یک جن میانه حال خود بزرگ بین که در اثر رسیدن به حکومت خورشید، امکان ایجاد زمین را یافته است، نبوده است.:

«یلدابهوت با ژست متکبرانه‌ی یک خدای خورشیدی، به دروغ خود را تنها خدای کل کیهان می‌داند. بنابراین، برای گنوسی‌ها، یکی دانستن یلدابهوت با یهوه ی عهد عتیق، خدایی که از همین عقده ی خودخواهی کیهانی رنج می‌برد، نتیجه‌ای بدیهی است که در اسطوره ی خاستگاه سوفیایی از پیش ترسیم شده است. او که نابینا است، نمی‌تواند پلروما (هسته ی کهکشانی) را درک کند و همچنین سوفیا، جریان کیهانی که از هسته سرچشمه گرفته و او را به وجود آورده است را نمی‌شناسد. او شیفته و مغرور می‌شود، از خودبزرگ‌بینی پف می‌کند و باعث می‌شود سوفیا احساس شرم کند و بخواهد او را از دید اعصار پلرومیک پنهان کند.

"او را از درخشش خود دور کرد، تا هیچ‌کس از جاودانگان او را نبیند. (...) او ابری درخشان را با او پیوند داد و تختی را در میان ابر قرار داد."

(آپوکریفای یوحنا، بخش ۳۸، ۱-۱۰)

ائون سوفیا آن جریان کیهانی است که تأثیر آن دما را سازماندهی می‌کند و آرخون ها را تولید می‌کند. این اتفاق می‌افتد زیرا او در شیرجه ی خود از هسته ی کهکشانی به صورت یکجانبه عمل می‌کند، اما سوفیا به صورت یکجانبه باعث تولد خورشید نمی‌شود. این فرآیندی است که به دلیل فیزیک ساختار خودِ اندام، به طور مداوم در اندام‌های کهکشانی رخ می‌دهد. در عملی که می‌توان آن را با سنگ‌های آسیاب چرخ آسیاب مقایسه کرد، آرماتور کهکشانی، ماده ی اولیه را می‌چرخاند و پالایش می‌کند و دائماً تولد ستاره‌ها را رقم میزند و تجربه ی جهان‌های جدید را نوید میدهد. وضعیت منحصر به فرد منظومه ی شمسی ما، نتیجه ی همگرایی برخورد سوفیا با خروج سحابی یک ستاره ی تازه متولد شده است. ماده ی آرخون‌ها در آن گرداب مادی که در اطراف این ستاره تشکیل می‌شود، گنجانده شده است و خود سوفیا، آرخون اصلی را به طور مرکزی ("بر تخت نشسته") در مرکز دیسک پیش‌سیاره‌ای ("ابر درخشان") تثبیت می‌کند. اکنون، آرخون ها، تحت نظارت یلدابهوت، به ساخت سیستم سیاره‌ای از عناصر معدنی که خودشان از آن تشکیل شده‌اند، می‌پردازند. از آنجا که آنها هیچ قصد و نیتی (انوئیا) و هیچ ظرفیت خلاقانه‌ای (اپینویا) از خود ندارند، تنها می‌توانند این کار را با تقلید انجام دهند. آپوکریفای یوحنا (دوم، 10، 24-25) شرح می‌دهد که چگونه ارباب آرخون ها، "برای خود جهان‌های چرخه‌ای (اجرام در حال چرخش) را از جرقه ی درخشانی که هنوز در آسمان می‌درخشد، پدید آورد." بنابراین، او از قدرت گرداب ستاره ی مرکزی، خورشید تازه متولد شده، برای سازماندهی ماده ی در حال چرخش در دیسک پیش سیاره‌ای استفاده می‌کند. با این حال، یلدابهوتهیچ چیزی را خلق نمی‌کند. او فقط می‌تواند مدل پلروما را کپی کند، بدون اینکه حتی بداند این کار را انجام می‌دهد:

"و از تکبر خود شگفت‌زده شد، زیرا به نظر می‌رسید که از نیروی تنهای خود، اما بر اساس الگوهای اعصار جاودان، قدرت‌های مادی اگزوسیایی اقتداررا به وجود می‌آورد (...) و بدین ترتیب یک استریوما ("فلک") مطابق با ساختارهای چرخه‌ای پلروما به وجود آمد."
(II، 10، 26-28، و 12، 25)

آموزه‌های گنوسی دائماً تأکید می‌کنند که آرخون‌ها مقلدانی هستند که نمی‌توانند هیچ چیز اصیلی خلق کنند، با این حال متکبرانه ادعا می‌کنند که می‌توانند. خداوندگار آرخون، آنتیمیمون پنوما، به معنای «روح جعلی» نامیده می‌شود (آپوکریفون یوحنا، باب سوم، آیه ی ۳۶:۱۷. این اصطلاح چندین بار در متون مختلف آمده است.) کیهانی که او تولید می‌کند با اصطلاح قبطی هال، به معنای «شبیه‌سازی» توصیف می‌شود. سیستم سیاره‌ای وسیع آرخون‌ها یک استریوما است، یک تصویر واقعیت مجازی در شبیه‌سازی یک الگوی ابعاد بالاتر. معمولاً چارچوب آرخون‌ها در سیستم سیاره‌ای توسط "نوارهای آرمیلاری" که زمین را احاطه کرده‌اند، به تصویر کشیده شده است. مدل افلاک سیاره‌ای که در بسیاری از نظام‌های رمزآلود (هرمسی و رز-صلیبی ) به عنوان تصویر برجسته ی هماهنگی کیهانی در نظر گرفته می‌شود، تقلیدی بی‌فکر از طرح الهی است، نه واقعیت زنده ی کیهان. یلدابهوت، خدای خالق قادر مطلق، در واقع چیزی نمی‌آفریند؛ در عوض، او از الگوهای «کهن‌الگویی» در پلروما کپی می‌کند. استریومای سیاره‌ای ساخته ی او مانند یک کپی پلاستیکی از صدف آبالون است. فقط کسی که واقعیت پوسته ی صدف آبالون و اینکه چه معجزه ی زنده ی طبیعت برای تولید آن لازم است را نمی‌داند، جایگزینی پلاستیکی را می‌پذیرد. در اینجا دوباره، موازی کیهانی-شناختی اعمال می‌شود: آرخون‌ها در کیهان به طور کلی شبیه‌سازی می‌شوند، و همچنین در ذهن انسان شبیه‌سازی می‌شوند. این یک نشانه ی کلیدی از تأثیر آنها، سرنخی از تاکتیک‌های نفوذ ظریف آنهاست. متون اصلی کیهان‌شناسی در کتابخانه ی نجع حمادی ( NHL )، یعنی "در باب منشا جهان"، "هیپوستازیس آرخون ها"، و آپوکریفای یوحنا، در توصیف چگونگی پیدایش منظومه ی شمسی به عنوان یک شبیه‌سازی غیرارگانیک از الگوی زنده ی اعصار ابدی، سازگار هستند. در اینجا بینش بیشتری در مورد «تولید خطا» ارائه شده است. شاید کسی به خاطر اشتباه گرفتن پلاستیک با مروارید عذر موجه داشته باشد (اما به سختی)، اما بی‌اطلاعی وحشتناکی خواهد بود اگر ندانیم که برای تولید یک مروارید به یک اقیانوس کامل و یک زیست‌کره ی زنده و همزیست نیاز است. با این حال ، جهل آرخون‌ها به حدی است که نمی‌توانند معجزه ی زنده ی نظم الهی را که ریشه در پلروما دارد، درک کنند، حتی زمانی که از آن تقلید می‌کنند. استریومای آرخون‌ها واقعاً یک دستاورد باشکوه است، تقریباً مانند کاخ ونیزی چند اتاقه ی یک رئیس مافیا که مبتلا به خودبزرگ‌بینی مذهبی و حس نظامی‌گری از زنجیره ی فرماندهی است:

"اکنون والد اصلی (آرکیژنتور)، پرورش‌دهنده‌ی اصلی آرخون‌ها، از آنجایی که بر جهان‌های وسیع در حال چرخش فرمانروایی می‌کرد، برای هر یک از فرزندانش آسمان‌ها را آفرید. (...) خانه‌های زیبا، و در هر آسمان یلدابهوت تزئینات باشکوهی، هفت برابر عالی، آفرید: تخت‌ها و عمارت‌ها و معابد، و همچنین ارابه‌ها و باکره‌های آسمانی (...) و به هر یک قلمرو بهشت‌مانند خود را سپرد، و ارتش‌های قدرتمندی از خدایان و فرماندهان و پیام‌آوران و ناظران را، در تعداد بی‌شماری، برای آنها فراهم کرد، تا همه بتوانند خدمت کنند و خدمت شوند."
(در باب منشأ جهان، ۱9)

خوانندگانی که با روانشناسی کهن الگویی سی. جی. یونگ آشنا هستند، در این متن تمام عناصر کهن الگوی بهشت ​​​​که در ادیان اصلی مشترک است را تشخیص خواهند داد: عمارت‌های آسمانی، ارتش‌های آسمانی، ارابه‌های ابری، باکره‌های سفارشی، گروه کر فرشتگان با دقت نظامی چیده شده‌اند. استریوما پر از چیزهای بی‌ارزش و معنوی است. اگر کسی به مدرکی نیاز دارد که نشان دهد آرخون‌ها چگونه می‌توانند تخیل انسان را تحت تأثیر قرار دهند، این مدرک، هفت برابر عالی است.»:

“SIMULATED ORDER, JEHOVAH-YALDABAOTH”: JOHN LASH: BIBLIOTECAPLEYADES.NET

به نظر میرسد یک بنیاد عرفانی ماقبل غنوصی وجود داشته که از زمان سیطره ی تدریجی یهودیت و تولیدات مسیحی و اسلامیش، پیوسته انسان ها را به مادیگرایی، افراط گرایی در یافتن تجلی خدای راستین در طبیعت، و بی نقص و عیب دیدن نظم جهان بدبین میکرده و زمانی که ایرادات نظم سیاسی مربوطه غیر قابل اختفا شده بودند، لازم بود تا روم، خود را بازسازی کند و چهره ی جدیدی از خود نشان دهد و حتی نام خود را عوض کند بلکه بتواند مردم را در قالب های جدیدی سر کار بگذارد. این بود که لازم می آمد دام های جدید مادی در نقاب های ماورایی گسترده شوند و درحالیکه پیشتر تلاش میشد برای هر چیز خوبی یک اصل یهودی معرفی شود، از این پس این ملت ها بودند که ادعا میشد همه ی چیزهای خوب و بد موجود را که به هر حال همه شان خوب تلقی میشدند، به یهودی ها و مسیحی ها داده اند تا آنها جهانی کنند چون همه ی این ملت ها از یک جهان فوق العاده فرهیخته ی ماقبل یهودی-مسیحی آمده بودند. این جهان، قطعا همان جهان معنوی ماقبل تشرع های یهودی-مسیحی است که فراماسون ها از خانه ی جدیدشان بریتانیا برای کشف و احیای آن به همه ی دنیا لشکر میکشند.

احتمالا یکی از دلایلی که این کشور معنوی نمای جدید یعنی بریتانیا را UNITED KINGDOMS میخوانند تا به صورت UK خلاصه کنند این است که کلمه ی اخیر را میتوان اوک خواند. چون فراماسون ها مدعیند که به واسطه ی تمپلارها یا شوالیه های بانکدار صلیبی، دنباله رو کاتارهای فرانسه هستند که افکار غنوصی داشتند و عرفانگرا بودند. در تاریخنویسی جدید، کانون مذهبی کاتارها در فرانسه، لانگدوک بوده که نامجایش به معنی "زبان اوک" است. اوک را میتوان در نام UKKO همتای فنلاندی پرکوناس در مقام خدای آسمان و رعد و برق یافت که نامش در ارتباط با "آک/آخ/آه" به معنی خدا است و اوکو هم خدایی در هیبت یک انسان است. OG تلفظ دیگر آن است که با نام اوگ یا عوج پادشاه عمالقه و از بازماندگان غول ها که با موسی جنگید و به معجزه ی موسی کشته شد، مرتبط است. این نبرد، کنایه ای از شورش یهودیان از بدو پیدایش خود علیه غول ها یعنی ملت های فراانسانی مورد نفرت یهوه است که در تمام تورات تداوم دارد. یهودی های راستین، بدوی توصیف میشوند و در مقابل تمدن سازی ملت های پیشین قرار میگیرند. درواقع اصطلاح "آکد" در اشاره به امپراطوری متمدن بین النهرین را نیز میتوان به ریشه گرفته از "آک" معنی کرد. شاید دراینجا لغت OG با اصلاح OGUN برای خدایان آهنگری در افریقای غربی هم مرتبط باشد. چون آهنگری در فرهنگ های مختلف، تقلیدی از خلقت خدا است. لغت OG/UK میتواند تلفظی از لغت "هکا" به معنی آقا و سرور باشد. هیکسوس ها یا فرمانروایان آسیایی مصر، در اصل، هکا-وشتی یعنی فرمانروای بیگانه نامیده میشدند. حاکام یا اوگام/عجم تلفظ دیگر همین لغت به اضافه ی "م" تعریف سامی است. در بریتانیا، اصطلاح اوگام برای یک نوع الفبای منقرض شده ی تقریبا ناشناخته ی کلتی استفاده میشد چون متعلق به دوران ماقبل آنچه قابل شناخت است تلقی میشد. عنوان یونانی اکامنس یا اکامنید برای شاهان پارس، نسب بردن به حکام و هکاها را نشان میدهد. ظاهرا مسیحیت اصلی که در لانگدوک مستقر بوده و حکومت های مسیحی نوینی میخواستند با از بین بردن رژیم مسیحی حاکم آن را احیا کنند، آخرین و پیشرفته ترین مدل از حکمت عرفانی این انسان های ماوراء الطبیعی بوده که توسط تمپلارها و تحت ایدئولوژي رز-صلیبی یا رزیکروسیان به بریتانیا رسیده و آنجا را موقتا مرکز دنیا کرده تا بعدا جایگاه خود را به ایالات متحده ی امریکا که خودش آن را به وجود آورده است تحویل دهد. این "رز" چیست که با صلیب نمادین مسیح ادغام شده و به آن، معنای غیر مترقبه ای داده است؟ "رز/رس/رت/رش" همه عبری و هم به معنی سرخ، و هم به معنی سر و رئیس –مرتبط با رأس در عربی- و ازاینرو اشرافی، همچنین به معنی آغاز و بنیان –چنانکه برای یهودی ها، "رُش هاشانا" [معادل "رأس السنه" در عربی] به معنی آغاز سال است- و بنابراین میتواند بنیادی را نشان دهد که هنوز تحریف نشده و در نزد گروهی از اشراف یافت میشود، مثلا در نزد خاندان رتچیلد که نام فامیلشان را میشود هم به سپر سرخ معنی کرد و هم به فرزند اشرافی یا همان اشرافزاده. این امکانات زبانی، کمک میکنند تا رش ها را یک خاندان سلطنتی تلقی کنیم. در فنیقی، رش به صورت RUQE هم تلفظ میشود که البته برابر با "رقعه" در عربی به معنی نقاب خانم ها، و همچنین ROCHE در فرانسوی به معنی لوازم آرایشی زنانه هم هست و پنهان شدن فراماسون ها پشت نقاب های نادیدنیشان را به یاد می آورد. اما RUQE میتواند به ROCK انگلیسی به معنی سنگ هم بدل شود. در مسیحیت، سنگ کنایه از سنگ پایه ی معبد است و ازاینرو نام پطرس که سنگ بنیاد کلیسای رم است را به سنگ معنی میکنند. سنگ بنا به مفهوم ریشه، با برخاستن لغت ROOT به معنی ریشه ی گیاه به همان اندازه ی ROCK از ریشه ی "رت/رش" مطابقت دارد. بنابراین تعجبی ندارد که مردم زیادی در جستجوی یک قوم آغازین باشند که سنگ بنا و ریشه ی تمام معرفت های انسانی بوده اند و اما چرا این ملت آغازین خیالی، رش نام نداشته باشند؟ در منابع یهودی بخصوص کتاب حزقیال، قومی به نام روش را می یابیم که اتفاقا در ارتباط با اقوام کیمری-سکایی چون مشک و توبال معرفی میشوند، و این واقعا وسوسه کننده است که از دنبال کردن رش ها در اسکیت/سکاهای اوراسیا، به خزرها و دنباله هایشان یهودی های اشکنازی برسیم که رتچیلدها هم از توی همین اشکنازی ها درآمده اند. کوربن دالاس، اصطلاح "خزر" را هم با "سزار" لقب فرمانروایان رومی مرتبط میکند و هم با "قیصر" تلفظ عربی آن، همچنین "قصر" در عربی به معنی کاخ پادشاه و تلفظ انگلیسی آن CASTLEبه معنی قلعه. توجه کنیم که فومنکو هم وقتی ادعا میکند تاریخ روم اروپایی بعد از جدا شدنش از روم روسی به وجود آمده و روسیه قدیمی ترین کشور دنیا است، از اسرائیلیات حول این رش ها و برابرگیری رش ها با روس ها به لحاظ لغوی و کاربردهای جغرافیایی کمک میگیرد. با این حال، کوربن دالاس، از یک زمانی معتقد شد که روس های اسلاو زبان که تاریخ رسمی، نام آنها را ایجادشده از افتادن "پ" در "پروس" معرفی میکند، همان رش های باستانی نیستند ولی تاریخ رسمی عمدا سعی کرده تا آنها را با روس های بی تاریخ نوین مغلوط کند –و فومنکو هم به این کار کمک کرده است- تا هویت رش های راستین مورد سوال قرار نگیرد، ازجمله "سرخ" شدن روسیه با کمونیسم، و "ارتش سرخ" و "میدان سرخ" آن، همه بر روی معنی شدن "رش" در عبری به سرخ استوارند و البته سرخی که به خاطر تاریخ یک کشور، مردم را به یاد خون بیندازد، هیچ کس را به یافتن معنویت در آن کشور تشویق نمیکند. کوربن دالاس از این کشف استفاده میکند تا به تاریخ جنگ های عتیق تارتارها با روس ها معنی جدیدی بدهد. آیا تارتار (تاتار) ها، همان قبایل گم شده ی بنی اسرائیل بعد از سکونت در اسکیتیه بنا بر تواریخ قرون وسطایی نیستند که در سرزمین رش ها به قدرت رسیدند و میراث آنها را تحریف کردند؟ این، همان احتمالی است که ارتباط رش ها با قبایل کیمری-اسکیتی را روشن میکند؛ چون بنا بر باستانشناسی نوین، رش های اصلی، مردمانی آرامی زبان نامبردار به رشو و راشو بودند که در سواحل رود دجله تا مرزهای عیلام و الیپی ساکن بودند و آشوری ها قلمروشان را گسرزمین راش" مینامیدند. پایتخت آنها "بیت ایمبی" نام داشت و از دیگر شهرهای برجسته ی آنها، هامانو، بوبه، بیت بوناکی، و بیت عربی بوده اند. شاید دانش این قوم بوده که گسترش یافته و بعد از تغییر حکومت در شورش یک طبقه ی جدید اسکیتی با همکاری یهودی ها، آن به صورت دانش خزری تغییر یافته است. اما در یک تغییر منظر اسطوره ای دیگر که در آن، رش به عنوان "سر" جهان با قطب شمال تطبیق شده است، افسانه ی خلقت جهان از محل عمود جهان در ستاره ی قطبی مطرح و موضوع مهاجرت موجودات از شمال به جنوب، به این شکل تحریف شده که قوم رش از سرزمین های شمالی مهاجرت کرده و جهان از قبل موجود را متمدن کرده اند. احتمالا تحت تاثیر همین فکر اسطوره ای است که هنوز گفته میشود روس ها نورمان های آمده از سوئد در شمال اسکاندیناویایی بوده اند که به حکومت اسلاوهای کی یف در اوکراین رسیده اند و با پیروزی مداوم بر تاتارها کشور روسیه را به وجود آوردند. این رش های روس شده، همان هاییند که بعدا به شکل آریایی های محبوب هیتلر، از اسکاندیناوی به همه جا حمله میکنند و به همه ی مردم به زور تمدن میدهند الا به مردم خود اسکاندیناوی. اگر دقت کنید، هنوز هم پرچم های هر دو کشور سوئد و اوکراین، همرنگند: به رنگ آبی به نشانه ی آسمان و زرد به نشانه ی خورشید در درون آسمان. البته در زمان آریایی های مورد نظر هیتلر، کشوری به نام "سوئد" وجود نداشت ولی خیلی جالب است که سوئد در زبان فنلاندی، ROTSI نوشته و "روچی" خوانده میشود و شاید اتفاقی هم نباشد که رچیلدهای دارای نام مشابه، زیاد با والنبرگ های قدرتمند سوئدی دمخور میشوند. باز در ارتباط با رنگ سرخ رتچیلدها شاید اتفاقی نباشد که حکومت روس های کی یف و برخی از جانشینان آنها چون دوک نشین مسکو و جمهوری نووگرود تا قرن هفده در دست خاندان روریک معرفی شده که تحت رهبری یک جنگجوی وارانگی به نام "رودریک" یعنی شاه سرخ رشد کردند. باز هم به همریشگی لغات ROSH,ROD,RED فکر کنید. البته سوئد مزبور احتمالا از ابتدا در قطب شمال نبود چون یک نامجای مشابه با آن، دقیقا در همین جایی قرار دارد که باید باشد: پایتخت بانک ها و پول های دنیا یعنی سوئیس. نام سوئیس یا سوئیز، از یک کانتون در سوئیزرلند کنونی به نام شوئیز می آید که پرچمش که الهامبخش پرچم کشور شده است، مشابه پرچم تمپلارها و چنانکه از لغت رزیکروسیان یا رز-صلیبی انتظار میرود، ترکیب رنگ سرخ با صلیب است. ظاهرا کلمات سوئیس و سوئد هر دو با لغت "سِویت" به معنی اتحاد قبیله ای مرتبطند که از سووه و سوابیا می آید و اصطلاح سوویِت یونیون برای اتحاد جماهیر شوروی به مرکزیت روسیه ی کنونی هم از همان ریشه است. اما تلفظ "سوئیس" به طرزی غیر عادی به سمت یک معنی ناخوشایند در خود زبان آلمانی چرخیده است. اصطلاحاتی چون SUS,SUi,SWINE,… معنی خوک میدهند. تنها قومی که در اروپا خوک نامیده شده اند، مارانوها یعنی یهودیان مخفی بودند که تصور میشد مثل یهودی های راستین، از خوردن گوشت خوک پرهیز میکنند و این به حالت نیمه جدیک، به خوک زاده بودن آنها نسبت داده میشد. در مناطق اطراف بارسلونا –از پایتخت های اشرافیت یهود- چون مایورکا و جزایر بالئارس، شوئتا XUETAو شوئیتز SCHWYZبه معنی یهودی هستند. اینجا است که این سوال از همیشه بزرگتر برمیگردد که چرا هیتلر که میخواست دنیا را به قول خودش از آفت یهودی ها نجات دهد، هیچ وقت به پایتخت واقعی قدرتمداران یهود یعنی سوئیس حمله نکرد و فقط به یهودی های معمولی و حتی فقیر ستم کرد؟:

THE ANCIENT ROCHE (ROSH) EMPIRE: KORBEN DALLAS: STOLEN HISTORY: 14 SEP 2020

از این گفتار، ابدا چنین مفهومی برنمی آید که "رش" های امروزی، واقعا ربطی به یک تمدن معنوی و عرفانی داشته باشند؛ اما میتواند توضیح دهد که چرا مردم باور کردند که سوغات های کاملا مادی این سوداگران بانکدار عرفان، میتواند ره به معنویت ببرد. بعد از این که روم قبلی با مثله شدن کارکردهایش به سه ایدئولوژی انحصاریِ از توی نقشه شکست خورده، بی اعتبار شد و پایان ایدئولوژی مذهبی و مادی ظاهرا منقرض شده را القا کرد، هر بامبول جدید بازاری ای میتوانست لاف معنوی بودن بزند. فقط باید به مردم القا کنید که آنها خودشان معنویند چون از یک کشوری با اصالت معنوی می آیند و حکومت موقت متشرعین قرون وسطایی، آنها را به حقارت انداخته بوده است؛ آن وقت آنها هر تحفه ی فرهنگی ای را که متفاوت با فرهنگ بومی خود یافته و جذاب حس کنند، جذابیت آن را به مقدس بودن و معنوی بودن خودشان حواله میدهند. برای خود اروپا این تمدن فوق العاده ی قبلی، روم لاتینی-یونانی بود که روم مقدس مسیحی، اعتبار آن را از بین برد. در روم لاتینی، امپراطور، تجسد ژوپیتر –نسخه ی آسمانی و بنابراین به ظاهر معنوی یلدابهوت- بود و بنابراین مردمش به عنوان زیردستان ژوپیتر، در حکم آرخون های جادوگر یلدابهوت بودند. بدین ترتیب، همه خود به خود خدایان تلقی میشدند. الان در ایران همین حس ایجاد شده است وقتی تمدن ایران به شاهان الهی "اکامنید" (هخامنشی) و "عجم" نسبت داده میشود و تمام چیزهای خوب اسلام متاخر، ته مانده های عرفان "آریایی" های آمده از روسیه معرفی میشود. هر کسی که در ایران زندگی کند، میتواند حس کند که این تلقینات، چقدر ایرانی ها را به "عرفان" رسانده است.

"ایرانی نمیتواند مدرن شود": شعاری که عاقبت وطن پرستی به شیوه ی ماکیاولی را نشان میدهد.

تالیف: پویا جفاکش

باور کردنش سخت است که ولادی وستوک، بزرگترین شهر در خاور دور روسیه، پیش از سال 1860، یک روستای چینی به نام "هایشنوای" بوده است؛ چون تاریخ رسمی جهان که از مغربزمین می آید، ادعا میکند که حکومت چین از اواسط دوره ی مینگ و حداقل از قرن 16میلادی به بعد، مملکتی کاملا بسته و بی توجه به جهان اطراف خود بوده است. با این حال، ممکن است بسیاری از آنچه درباره ی جهان باستان گفته میشود، تاریخ سده های اخیر باشد که به جهت فریب مردمان، به بیش از هزار و بلکه دو هزار سال پیش انتقال زمانی داده شده اند. مثلا میتوانید به پادشاهی بالهائه یا بالهه فکر کنید که بر منچوری، بخشی از کره و جنوب شرقی روسیه حکومت میکرد و در اثر ارتباط مثبت با حکومت های چینی و اختلاط با قوم هان، یک تمدن کنفسیوسی در آنجا پایه نهاده بود. به عقیده ی فرهنگ شناسان و زبانشناسان غربی، بربرهای موهه که این پادشاهی را –به ادعای مورخان غربی در قرن هشتم میلادی- تاسیس کردند، مردمی تونگوزی و فامیل بومیان سیبری بوده اند، اما مورخان روسی به هر عذر و بهانه ی ممکن، ارتباط موهه با تونگوزی زبانان سیبری را انکار میکنند، چون حکومت روسیه دوست ندارد مردمش به خاطر بازگشت به یک هویت اصیل، به چینی مآبی روی آورند و امکان نفوذ سیاسی چین در سیبری را به وجود بیاورند. البته فعلا وضع قرار است اینجوری باشد، چون روس ها هم به اندازه ی غربی ها ادعاهای ناسیونالیست های کره ای درباره ی دنباله ی گوگوریو بودن بالهه را رد میکنند. این ادعا از یک مجموعه افسانه های کره ای درآمده که یک قصه اش، دائه جویئونگ [ که در ایران به سبب ترجمه ی یک سریال کره ای، به تجویونگ معروف است] و پدرش که رهبران مالگال یا موهه های تحت تسلط گوگوریو بودند را ژنرال های گوگوریو میخواند که بعد از سقوط گوگوریو آن را در قلمرو جدیدی ادامه داده اند. مورخان غربی، فاصله ی زمانی زیاد بین سقوط گوگوریو و ظهور بالهه را دلیلی بر غیر واقعی بودن این قصه میدانند و نظر کتاب کره ای سامگوک ساگی مبنی بر غیر کره ای بودن مالگال ها را درست میدانند. با این حال، این هم روایت تاریخی مشهوری است که بعد از شکست شاه بالهه از خیتان ها و پناه بردنش به کوریو (پادشاهی ای که نام کشور کره از آن می آید)، دربار کوریو، رهبران بالهه و کوریو را دو شعبه ی متفاوت از خاندان سلطنتی گوگوریو خواند و از موهه ها خواست تا با کوریو علیه خیتان ها متحد شوند. دراینجا ممکن است تاریخ وارونه شده باشد، بدین معنی که تاریخ پادشاهی کره با فرار حکومت مالگال به آن آغاز شده باشد و نه بالعکس. توجه کنیم که آغاز حکومت بالهه هم با شورش موفق پدر دائه جویئونگ علیه حکومت خیتان ها آغاز شد و با اتحاد بالهه با حکومت چینی تانگ علیه خیتان ها تداوم یافت. از طرف دیگر، جورچن ها و منچوها که هر دو از گروه های بربر مشهور فاتح چین هستند، شعبه ای از موهه بوده اند. علاوه بر این، بعد از شکست جورچن ها از مغول ها، موهه ها دسته دسته به سلک هان ها و مغول ها درآمدند تا از سوء ظن مغول ها به خود نجات یابند و اینچنین قوم موهه ناپدید شد، که این، ظن ما را به این که لغات "موهه" و "مالگال"، فقط تلفظ های دیگری بر «منچو، منژول، منگول و مغول» هستند، افزایش میدهد. درواقع در خود چین هم تاریخ حکومت جورچن ها ازآنجا آغاز میشود که جورچن ها علیه رهبران خیتان خود در حکومت لیائو شورش میکنند و هان ها که در آن زمان حکومت سونگ به پایتختی کایفنگ را اداره میکردند، با منچوها علیه خیتان ها متحد میشوند، اما بعد از پیروزی موفق بر خیتان ها، جورچن ها خودشان به دشمن سونگ بدل میشوند و با آنها میجنگند. در حکومت کایفنگ، سیاستمداران به دو دسته ی صلح جو و جنگ طلب تقسیم میشوند. صلح جوها پیروز میشوند و با تقدیم هدایایی، جورچن ها را علاقه مند به آشتی میکنند. اما بعدا جورچن ها برمیگردند، کایفنگ را فتح میکنندو دربار سونگ به جنوب میگریزد. آلتین خان، رهبر جورچن ها پادشاهی جین/چین را بر کایفنگ مستقر میکند. این داستان تقسیم حکومت به دو جبهه ی جنگجو و صلح طلب، تقدیم هدایا و بازگشت دشمنان، عینا همان داستان سقوط قستنطنیه ی بیزانسی در حمله ی فرانک های صلیبی لاتین است. درست مثل سونگ، دربار بیزانس هم به نیقیه در جنوب میگریزد و ازآنجا به نبرد خود علیه لاتینی ها ادامه میدهد. حتی عنوان آلتین هم نزدیک به لغت "لاتین" است. آلتین در مغولی به معنی طلایی است. سلسله ی منچوها نیز جین یا چین به معنی طلایی نام داشت. کلمه ی چینی "یوآن" که عنوان سلسله ی جانشینان چنگیزخانی جورچن ها در چین است هم به معنی طلایی است. حالا همه ی این عناوین را مقایسه کنید با لغت "آلتین اردو" یا اردوی طلایی که درباره ی دربار حکومت اولاد چنگیزخان در روسیه به کار میرود. آیا اینها با هم ارتباطی ندارند؟ شاید یک نکته ی راهگشا در حل معمای این ارتباط، نظریه ای باشد که پیدایش دریاچه ی بایکال در روسیه را نتیجه ی تغییرات زمینشناسی میشمرد که به ایجاد زمین شمال آن دریاچه انجامیده است. شاید ایجاد این زمین، باعث مهاجرت گروه هایی مطرود از مردمان غربی به این سو شده باشد، اما آنها از این زمین خالی، اول به سمت جنوب متمایل شده اند و سرزمین های حاصلخیز دشت مرکزی چین را در تسلط گرفته اند تا تمدنی را که دراینجا به دست آورده اند، بعدا به سمت شمال گسترش دهند. این تمایل به تمدن باید به برخاستن این مردمان موسوم به اسکیت و تاتار از یک بستر متمدن مربوط باشد. در بخش تارتاریا از کاسموگرافی پیتر هیلین منسوب به سال 1662، اسکیت ها مردمانی هستند که نوح، آنها را در شمال قفقاز اسکان داد و آنها از آنجا به سمت غرب در اروپا گسترش یافتند و به هم ریختگی زبانی بابل که به همراه آنها در اروپا گسترش یافت، باعث پیدایش زبان های نوین شد. تاتارها اما بازماندگان قبایل گم شده ی بنی اسرائیل بودند که توسط آشوری ها به میان اسکیت ها تبعید گردیدند و هیلین میگوید که نام "تاتار" در زبان های سریانی و عبری به معنی بقایا است. به نوشته ی هیلین، تاتارها بانیان حکومت کیتای/خیتای هستند که بخشی از آن در امریکا و بخشی در آسیا است و سرزمین های بسیاری را تصرف کرده است. بنا بر همین منبع، زمانی تاتارها کل روم را تصرف کرده بوده اند. مابزین، ارتباط تاتارها و اسکیت ها با نوح را ناشی از یکسان دانستن نوح با جانوس خدای دوچهره در منابع قرون وسطایی اروپا میشمرد. نوح، هم پدر یکتاپرستان است و هم پدر پاگان ها؛ چون از مذهبش هر دو سیرت برمی آید. درواقع در دوره ای که کتاب هیلین به آن منسوب است، رنسانس، همزمان سختگیری مذهبی مسیحی و بازگشت به پاگانیسم رومی را تبلیغ میکرد. خوشمزه آن که چند سال بعدش و در سال شیطانی 1666، کتابی به نام "کشتی نوح" به قلم جورجیوس هورنیوس منتشر میشود که پیرامون اقوام و ملل جهان است. این هورنیوس یک سال قبل در 1665 به جرگه ی کیمیاگران درآمده بود. تا زمان هورنیوس، مرسوم بود که تاریخ جهان را به چهار دوره ی آشوری، پارسی، مقدونی و رومی تقسیم کنند که دوره ی حال حاضر، رومی تلقی میشد. اما هورنیوس تقسیمبندی سده های باستان تا قبل از دوره ی مهاجرت، قرون وسطی از دوره ی مهاجرت تا سال 1500، و عصر مدرن از 1500 به بعد را باب کرد. منظور از دوره ی مهاجرت، دوران گسترش اسکیت ها، هون ها، اسلاوها و دیگر اقوام بربر است که البته بدویت و کوچنشینیشان شبیه ایام آغاز تاریخ و ازجمله همان مهاجرت های دوران نوح است که مهاجرت به سمت شرق را هم شامل میشود. بنابراین کشتی نوح هورنیوس در سال نمادین 1666 (666سال بعد از پایان هزاره ی مسیح و البته 666 عدد دجال یا دشمن مسیح در مکاشفه ی یوحنا است) نباید زیاد از آغاز دوره ی مهاجرت و پایان عصر باستان فاصله داشته باشد. بنابراین مابزین به روم و یونان و پارس قبل از گسترش اسکیت ها اعتقادی ندارد و روم باستان را نسخه ی دگرگون شده ی روم مقدس مسیحی میشمرد. خیتای میتواند نسخه ی محدود شده ی چنین رومی برای شرق دور باشد. لغات کیتای، ختا، ختن و خیتان که برای چین یا حکومت هایی در چین و اطراف آن به کار میرود، مرتبط با نام های سلسله ها و قبایل جغتایی، یقطانی و قحطانی است. درحالیکه جغتایی ها گروهی از فرزندان چنگیزخان تصور میشوند، یقطانی و قحطانی، عنوان فرزندان یعرب ابن یقطان/قحطان هستند که بر اساس اسمش گاهی اولین کسی که عربی صحبت کرد، تلقی میشود. اعراب عدنانی که محمد از بینشان ظهور کرد نیز فرزندان اسماعیل ابن ابراهیم از زنی اصیل از قبیله ی جرهم که یکی از قبایل قحطانی است تلقی میشوند. امروزه عدنانی ها و قحطانی ها تنها شعبه های باقی مانده از عرب زبان ها شمرده میشوند. گاها یعرب ابن قحطان، نوه ی هود پیامبر قوم عاد تلقی میشود که در این صورت، چنگیزخان پدر جغتای، با هود پدر قحطان برابر میشود. جالب این که هود را "عبر" نیز مینامند که یادآور عنوان "عبری" برای یهودیان و زبانشان است. هود متولد احقاف بود که امروزه منطقه ای در یمن –سرزمین اصلی قحطانیان- دانسته میشود. ازقضا احقاف، محل قبیله ی ارم و محل بنای افسانه ای ارم ذات العماد هم شمرده میشود که این قبیله ی ارم در اثر عذاب الهی نابود شدند. بین نام ارم و عنوان آرامیان ارتباطی وجود دارد و بعید نیست که افسانه ی ارم/آرامیان به همراه بقایای اعراب بائده (اعراب نابودشده معروف به اعراب عاربه یا عرب های اصلی) از سرزمین های شمالی تر به یمن انتقال داده شده باشد. یمن همچنین محل سد عرم افسانه ای تلقی میشود که شکسته شدنش در اثر عذاب الهی، باعث نابودی یک تمدن عظیم در سرزمینی حاصلخیز و آواره شدن قبایل قحطانی در قالب قبایل کوچ نشین در شبه جزیره ی عربستان شده است. مشخصا عرم همان ارم و آرامی است و سیل مزبور نیز چیزی جز سیل نوح و همتای آرامی آن یعنی سیل بزرگ اساطیر بین النهرین که سرزمین های سومر (عراق جنوبی) و اکد (عراق میانی) را در بر گرفت نیست. این باعث میشود تا جغتای/یقطان را به واسطه ی نام اوگتای –پسر چنگیزخان- به اصطلاح "آکدی" مرتبط کنیم. بنا بر اسرائیلیات، آکد یکی از سرزمین های تشکیل شده توسط نمرود پادشاه بابل بود که تشکیل آشور هم به همو منسوب است. گونار هینسون همسانی امپراطوری آکد با امپراطوری آشوری سارگونی ها را نشان داده است و تسلط یافتن آشور بر بابل و جنگ های بابلی ها برای رهایی از یوغ آشور، داستان های بسیار مشهوری در تاریخ آشور میباشند. بنا بر تواریخ هرودت، بابل با ماد که بخشی از قلمرو آشور و البته تبعیدگاه عمده ی بنی اسرائیل بود علیه دولت آشور متحد شد و آن را از میان برد ولی بعدا یک شاهزاده ی نیمه پارسی ماد یعنی سیروس که معادل کورش در کتب مقدس یهودی است، در راس شورش پارس علیه ماد، ماد و سپس تر بابل را تصرف کرد. روشن است که در این داستان، آشور معادل خیتان، ماد و پارس معادل جورچن ها و بابل معادل سونگ است. پیشکسوتی بابل به آشور و آکد در تمدن و معرفت در یک نگاه اسرائیلیاتی، معادل پیشکسوتی قستنطنیه در شکل دادن به مسیحیت پیش از روم لاتینی است. در این صورت، تسلط روم لاتینی بر روم بیزانسی، احتمالا نسخه ای مسیحی و قرون وسطایی از یک گذشته ی مرموز انسان ها در ابتدای تمدن است که در تاریخ رسمی به صورت آغاز امپراطوری سازی در جهان در اثر تسلط آکدی های جنگجو بر سومری های صلح جو در بین النهرین باستان مشخص شده است. در نسخه ی چینی، خیتان ها معادل اکدی ها، و سونگ معادل سومری ها هستند درحالیکه شورش جورچن ها علیه خیتان ها جنگ قدرت طبیعی جنگسالاران قدرت طلب درون یک سیستم واحد اصالتا آکدی را نشان میدهد. نکته ی جالب این است که در نسخه ی مسیحی این قصه، امپراطور بیزانسی که با فتح قستنطنیه به اسارت فرانک ها درآمد، مارکوفلوس یا مرزوفلوس نام دارد که انسان را شدیدا به یاد نام مارکوپولو می اندازد که امروزه اسم یک سیاح ونیزی است؛ آن هم دقیقا همان کسی که نام کیتای شرق دور را در غرب مسیحی به شهرت رساند. بنابراین شاید سفرنامه ی مارکوپولو و دیگر منابع غربی مکمل آن نشان دهند امپراطوری که نام او را بر خود داشته است، هنوز با کدام قسمت از آسیای دور به عنوان پایتخت فرضی دشمنانش مشکل دارد. یکی از این منابع مکمل، نقشه ی تارتاریای جودوکوس هوندیکوس است که در منطقه ای خاص از تاتارستان که اکنون مطابق با مغولستان داخلی چین است، نقوش موجودات اساطیری معروف به شیطانی را نشان میدهد. این، همان منطقه ای است که مارکوپولو آن را مقر جادوگرانی که میتوانند آسمان را سیاه کنند و باران ببارانند معرفی میکند. این منطقه منطقه ی امنی در مقابل بادهای طوفانی سرد ماه ژانویه در زمستان –که درست از بالای مغولستان رد میشوند- و بادهای اقیانوسی شدید ماه جولای در تابستان، و بنابراین پناهگاهی مناسب برای اشراف مهاجر بوده است. نقشه درست در شمال این منطقه، تنقوت ها را نشان میدهد که مارکوپولو آنها را ملت اوند خان یا اونگ خان که او را با پرستر جان یا شاه یوحنای مسیحی افسانه ای برابر میداند معرفی میکند. این اونگ خان، همان وانگ خان است که چنگیزخان علیه او شورید و این شورش، میتواند همتای شورش چنگیزخان علیه فرمانروایان جین در پکن باشد. درواقع با توجه به این که جورچن ها نخست متحد هان ها بودند –همانطورکه وانگ خان متحد هان ها بود- شورش جورچن ها علیه سونگ میتواند شورش علیه وضع قبلیشان هم باشد. اگر این ادعا را که چنگیزخان، همان تنگری (خدای آسمان) در قامت انسان بوده است در نظر بگیریم، این میتواند توام با یک انقلاب دینی بوده باشد. تنگری در قامت انسان، یهوه در قامت انسان یعنی عیسی مسیح را نمایندگی میکند که نامش بهانه ی جنگ های صلیبی کلیسای لاتینی شد. عیسی به جای یوحنای تعمیددهنده، مسیح راستین و ادامه دهنده ی راه او معرفی شد که درواقع همان جانشین شدن شاه یوحنا با چنگیزخان است. در نسخه ی لاتینی این جانشینی، شورش چنگیزخان علیه پرستر جان، با حمله ی لاتینی ها به قستنطنیه که اولین پایتخت مسیحیت است نمایان میشود. در نزدیکی قستنطنیه ما شاهدی بر عوض شدن تصویر یسوع یا عیسی می یابیم؛ قبر یوشع جنگجوی کتاب مقدس در ساحل مقابل قستنطنیه در کریمه. نام یوشع، فقط تلفظ دیگری از نام یسوع یا عیسی است. یوشع یک قهرمان یهودی است و یهودی ها راه پدرشان ابراهیم را در شورش علیه خاستگاه خود بابل ادامه میدهند. تنگه ی آبی که دو قسمت اروپایی و آسیایی استانبول/قستنطنیه را از هم جدا میکند، جانشین رود دجله است که از وسط بابل عراق میگذشت. مندایی ها بابل را همان اورشلیم میشمرند و معتقدند که یهودی ها با همدستی ترک ها به حکومت مندایی ها بر آن شهر خاتمه داده اند. مابه ازای دجله در چین، رود زرد است که کایفنگ پایتخت سونگ در کرانه ی جنوبی آن قرار دارد. ازقضا کایفنگ هم یک جمعیت بزرگ یهودی دارد. موفقیت یهودی ها در بابل، به علاقه ی کورش و داریوش شاهان پارس –به روایتی، این دو، یک نفرند- به یهودی ها نسبت داده میشود. در ماجرای فتح بابل توسط داریوش که هرودت گزارش میدهد، داستانی شبیه یکی از داستان های ذکر شده برای شکست کایفنگ از بربرها دیده میشود. زوپیر سردار داریوش، وانمود میکند که به دستور داریوش مثله و تحقیر شده و درصدد انتقام است و با این ادعا به بابل میگریزد و کم کم اعتماد دربار بابل را جلب میکند و به وقت خود، دروازه را به روی پارسیان میگشاید. در سونگ نیز یک مامور آنها به نام چنگ گویی اسیر نیروهای خیتان میشود اما دربار خیتان او را تکریم و راضی به خدمت به خود میکند. صحنه سازی میشود که چنگ گویی از اسارت خیتان ها گریخته است. چنگ گویی به سونگ برمیگردد و در اثر مهارت ها و توانایی هایش کم کم به نخست وزیری میرسد و همه جای مملکت را تحت نفوذ بربرهای بیگانه درمی آورد. چنگ گویی نسخه ی چینی زوپیر است. او همچنین عامل قتل یک نسخه از عیسی مسیح جنگجو در طرف هان ها یعنی "یو فی" است. یو فی که زیر شکنجه و درنهایت در زیر درختی که مابه ازای صلیب است به قتل میرسد قهرمان سونگ در مبارزه با بربرها است. برای هان ها، یو فی، مسیح است و چنگ گویی، یهودا. درست به مانند مسیح، بعد از مرگ یو فی، در آسمان نشانه های غیر عادی دیده میشود و چنگ گویی هم به آبسه ی بد و دردناکی دچار می آید که در اثر آن میمیرد و همتای ترکیدن یهودای اسخریوطی ازورم کردن بدنش به سزای مرگ مسیح است. مرگ یو فی با شورش مردم برای گرفتن انتقام از قاتلان او توام میشود؛ ازجمله از همسر چنگ گویی که تقریبا نسخه ی چینی لیدی مکبث است. جالب است که جمله ی وطن پرستانه ای که روی پشت یو فی حک شده بود، شعار یهودی های کایفنگ در تلاش برای دفاع از میهن بوده است. اما شاید کایفنگ مورد اشاره واقعا فقط یک بابل انتقال داده شده از غرب به چین بوده است. چون کایفنگ کنونی در دوره ی حکومت منچوها، روی خرابه های کایفنگ قدیمی تری که در سیل غرق شده بود ساخته شد. آیا ممکن است شهر غرق شده ی قبلی، به خاطر همسرنوشتیش با بابل دوران نوح و بابل افسانه های مندایی در دوره ی قتل یوحنای تعمیدهنده، محل این اتفاقات دانسته شده باشد، بخصوص به خاطر آن که کایفنگ محل سکونت یهودیانی بود که این داستان ها را میدانستند؟! اگر به داستان غرق شدن کایفنگ توجه کنیم، دلایل خوبی به نفع این احتمال می یابیم. لی زیچنگ، شورشی مشهور نیمه ی اول قرن 17، در کایفنگ ساکن شده و او و قوای دولتی مینگ، مرتبا با تغییر مسیر رود زرد علیه هم نقشه میچیدند که این، خود، یادآور افسانه ی فتح بابل توسط کورش پارسی با تغییر مسیر دادن دجله به روایت هرودت مربوط میشود. اما درنهایت، این، خود لی است که وقتی کایفنگ را از دست رفته می یابد، با شکستن سد، رودخانه را مستقیما به سمت شهر روانه میکند و بخش اعظم مردم شهر در این سیل غرق میشوند. این لی زیچنگ، درواقع یک نسخه ی دیگر مسیح است. تلاش های او برای جلب توجه مردم محروم در نبرد علیه ثروتمندان بدنام، او را به یک نسخه ی چینی رابین هود تبدیل کرده و به قول لارنس گاردنر، رابین هود خودش یک نسخه از عیسی مسیح است همانطورکه جان کوچولو یک نسخه از سنت جان تعمیددهنده است. ظهور لی زیچنگ شاید مثل ظهور مسیح پیشبینی هم شده بود. خود لی زیچنگ سعی کرد تا از پیشگویی انجمن نیلوفر سفید درباره ی امپراطور شدن یک "لی" –اولین اعضای جنبش لی زیچنگ از انجمن نیلوفر سفید بودند- برای پیشبرد هدف خود سود ببرد، ولی وقتی یک پیشگوی معتبر معتقد به این پیشگویی را دید و پیشگو به لی زیچنگ گفت مرگ لی زیچنگ قریب الوقوع است، لی پیشگو را کشت؛ روایت دیگری از یک مسیح که ظهورش توسط پاگان ها پیشبینی شد ولی مذهب او مکاتب همان پاگان ها را از بین برد. جالب است که گفته میشود لی زیچنگ یک هان بوده، ولی نام فامیل "لی" در بین یهودی های کایفنگ بسیار مستعمل بوده است. "لی" نام فامیل سلسله ی پیش گفته ی تانگ هم بوده که مقر حکومتش را در چانگان بنا نهاد. این چانگان همان شهر شیان است که لی زیچنگ امپراطور شدن خود را در آنجا اعلام کرد و سلسله ی شون را در آن تاسیس نمود. بنابراین، "لی" تانگ، سلف افسانه ای لی زیچنگ است. چانگان محل ظهور حکومت هان هم بود که امپراطوران آن از خاندان لیو بودند و احتمالا "لی" مخفف "لیو" است. بنیانگذار امپراطوری هان، لیو بانگ بود و جالب این که نوشته اند علت این که لی زیچنگ پس از آوارگی در هر شکست دوباره به موفقیت میرسید، این بود که کتابی درباره ی جنگ ها و آوارگی های پیاپی لیو بانگ را مطالعه میکرد و از آن الگو میگرفت. شاید این اطلاعات، نشانه ای از برابری اولیه ی لیوبانگ و لی زی چنگ دارند. مادر لیو بانگ، پس از آن او را حامله شد که در یک روز بارانی با اژدهایی مواجه شد. بنابراین او در ابتدا همچون مسیح، از یک خدا به دنیا آمده بود. اگر انتقال قدرت لی زی چنگ از کایفنگ به شیان، نشانه ای از یهودی بودن او داشته باشد، در این صورت، او به عنوان خدایی در قالب یک انسان، همان یهوه در قالب مسیح است و غرق شدن کایفنگ توسط لی نیز چیزی جز غرق شدن بابل در اثر خشم یهوه نیست. همچنین غرق شدن کایفنگ با شکستن سد توسط لی، معادل نابودی تمدن عرم با شکستن سد عرم به دست خدا است. با این حال، حکومت شون تحت تسلط لی زیچنگ را به عنوان فاتح مینگ که حکومت خود را در حمله ی منچوها از دست داد، باید با سونگ مقایسه کرد که خیتان ها را شکست داد ولی به دست جورچن ها از بین رفت. همانطورکه سونگ به جنوب گریخت، منچوها نیز در جنوب با تایپینگ درگیر شدند که رهبرش تحت تاثیر مسیحیت بود و ادعا میکرد خدای یهود در قالب یک بشر است. شاید رهبر تایپینگ هم نسخه ی دیگری از لی زیچنگ نسخه ی سونگ/شون از مسیح میباشد. البته سرنوشت مبهم لی زیچنگ بعد از شکست از منچوها باعث میشود بتوان او را با شاه یوحنایی که چنگیزخان جانشینش شد و متعاقبش، یوحنای تعمیددهنده ای که مقام مسیحیت خود و بنابراین بخشی از افسانه های خود را به عیسی واگذار کرد تطبیق نمود. به روایتی لی زیچنگ، زمانی که همراه گروه کوچکی از یارانش برای دزدی غذا به روستایی حمله کرد، توسط نگهبانان کشته شد و به روایت دیگری، او رخت رهبانیت پوشید و بقیه ی عمر را به شکل یک زاهد عارف زیست. مقایسه کنید با مسیح که بر سر مردن و زنده ماندنش اختلاف است؛ همچنین با وانگ خان که بعد از شکست از چنگیزخان، به طبیعت وحشی گریخت و بعدا در وضعیتی ناشناس، شاید توسط نگهبانان مرزی نایمان به قتل رسید. قدر مسلم این که روایت زاهد شدن لی زیچنگ، مرز بین پرستر جان و سنت جان تعمیددهنده یا یحیی -پیامبر مندایی ها- را تعیین میکند و با عوض شدن جای یوحنا و عیسی در مقام مسیح، یهوه هم از مقام پادشاه جهان، به مرد زاهد مهاجری به نام عیسی که مثل پرستر جان شکست خورده در دنیا آواره شده است، تبدیل میشود. نکته ی جالب این که در نقشه ی تارتاریای 1603 اورتلیوس، سرزمین آرگون با حروف درشت مشخص و محل حکومت پرستر یوئیس یا همان پرستر یوحنا/جان معرفی شده است. این محل، درست در جوار محلی به نام آنیا مشخص شده است که در ارتباط با یک تنگه ی افسانه ای به نام آنیان شناخته میشود. امروزه عقیده بر این است که تنگه ی آنیان که هیچ توضیح جغرافیایی امروزینی ندارد، یک تصویرسازی غلط حاصل از اطلاعات به دست آمده درباره ی تنگه ی برینگ بین امریکا و روسیه بوده است اما کوربن دالاس، این نظریه را رد میکند و میگوید که نقشه های قدیمی، راهنمای دریانوردان در سفرهای دریایی بودند و بنابراین باید حتی المقدور دقیق میبودند چون اطلاعات غلطشان میتوانستند سبب بی آبرویی و ضرر مالی ناشرشان شود. دالاس از اطلاعات این نقشه ها برای اثبات نظریه ی فومنکو مبنی بر این که تمام سفر مارکوپولو در آسیا از توی روسیه گذشته و او هرگز به چین پا نگذاشته است استفاده میکند. اما الجی بورست، اعوجاج نقشه ها در نشان دادن محل تنگه ی آنیان در چین یا روسیه را آنقدر غیر طبیعی میبیند که ناچار به پذیرش قلابی بودن همه ی نقشه ها میشود. او معتقد است در جریان تحریف تاریخ گسترده توسط حکومت های مدرن، طراحان هر کدام از این نقشه ها، جداگانه نقشه های قدیمی را تحریف کرده و هر بار یک سری اطلاعات مدرن را جانشین اطلاعات قبلی نقشه ها کرده اند اما چون هیچ کدام درباره ی همه جای دنیا اطلاعات نداشته و تحریف اطلاعات تاریخ بعضی کشورها برایشان مهم نبوده، هر کدامشان گاف هایی در جعل نقشه داده اند و شاید خودشان هم از میزان تحریف تاریخ نوین بی اطلاع بوده اند. یکی از بارزترین مثال ها، یک نقشه ی مرکاتور از اوایل قرن 17 است. اهمیت این نقشه ازآنرو است که برای اولین بار، جایی به نام کره را روی نقشه نشان میدهد. اما چند سال بعدش یک نقشه ی مرکاتور دیگر چاپ میشود که در آن دوباره کشور کره –همین کره ای که امروز یک شبه جزیره ی خیلی معروف است- در آن غیب شده است. در نقشه ی اول، سیبیر پایتخت افسانه ای سیبری هم دیده میشود؛ همچنین شهر عظیم و مرموز کوئینزای با پل های بسیار که مارکوپولو توصیفش نموده و کوربن دالاس به زحمت میخواهد یک شهر گم شده ی روسیه معرفی کند، درست در آن سوی دریای کره و در نزدیکی پکن نمایان میشود.اما بورست در این مورد مطمئن است که به هر حال، یک اتفاق، تنگه ی آنیان اصلی را نابود کرده و این اتفاق، همان فاجعه ای در حدود قرن 17 است که کوربن دالاس آن را مقصر بسیاری از تغییرات زمین ازجمله در نقشه ها طی چند سده ی اخیر میشمرد؛ ازجمله نابودی طبیعت و شهرهای قدیم شبه جزیره ی عربستان و صحرای افریقا، فقط 200ساله بودن جنگل های سیبری، درآمدن بقایای ساختمان های مدفون در گِل در پایینِ بلافاصله ی ساختمان های شهرهای مدرن اروپا و امریکا (بخصوص در کرواسی که این مخروبه ها دقیقا در زیر شهرهایی یافت میشوند که مطابق خود تاریخ رسمی، ساخت قرن 19 هستند) که دالاس، عاملیت سیل گِل در آنها را منعکس در افسانه ی سیل نوح می یابد، و تغییرات جغرافیایی غیر قابل توضیح در وضع قاره ی امریکا منجمله ناپدیدشدن دریاچه ی غربی و ناچارا ظهور یا گسترش کوهستان راکی. بورست نظر به ارتباطی که بین تنگه ی آنیان، بزرگی سابق جزایر ژاپن و جزیره نامیده شدن کالیفرنیا در نقشه های سابق می یابد، نتیجه میگیرد که احتمالا بخش بزرگی از اقیانوس آرام سابقا خشکی بوده است و خشکی سابق تنگه ی برینگ فقط بخشی از آن بوده است. احتمالا بالا آمدن آب دریا و آنچه در خاطره ی طوفانی وحشتناک و نابودگر کشتی ها در کالیفرنیا به جای مانده است، باعث مهاجرت بخشی از جمعیت جزیره ی کالیفرنیا به ساحل ایالتی که امروزه کالیفرنیا نامیده میشود شده است. همچنین نام آنیا با نام قوم آینو که باشندگان قدیم ژاپن بودند مرتبط است و نزدیکترین باشندگان نژادی و فرهنگی بقایای آینوها (در هوکایدوی ژاپن)، در سیبری و آلاسکا ساکنند؛ دو سرزمینی که توسط برینگ از هم جدا میشوند. همانطورکه میدانیم، مردمان جنگجوی ژاپنی، مغول نژادانی شمرده میشوند که از کره به جزیره آمده و آن را فتح کرده اند و البته اهالی خود کره هم عمدتا مهاجرانی از منچوریند. بنابراین شاید این اتفاقات ظاهرا ماقبل تاریخی، درواقع نسخه های باستانی شده ی حمله ی قوبیلای خان امپراطور مغول دوران مارکوپولو به ژاپن باشند و دوران آینوها نیز در همین زمان خاتمه یافته است. شاید کره به عنوان مبدا این مهاجرت، در یکی از بنیادهای تاریخ ژاپن هم دوباره مهم شده باشد؛ در قرن ششم، همزمان با ظهور محمد پیامبر در شبه جزیره ی عربستان، ژاپن هم باید به دنبال تاثیرگیری از شبه جزیره ی کره و ورود بودیسم ازآنجا بدان، مصلح پیامبرگون خودش یعنی شاهزاده شوتوکو را تجربه میکرد. درنهایت این، سقوط سلسله ی متحد ژاپن در کره یعنی پاکچه و از دست رفتن متصرفات ژاپن در کره در اثر اتحاد چینی ها با شیلا بود که باعث مهاجرت گسترده ی صاحبان فنون و علمای دینی کره ای به ژاپن و رشد تمدن آنجا به روش شاهزاده شوتوکو شد. در این روش، حاکم نباید خودش را برتر از مردم ببیند چون باید آنها را دوست داشته باشد، بنابراین هرچقدر هم فرزانه باشد، باید کمترین دخالت را در امور مردم بکند. این، قانون پانزدهم شاهزاده شوتکو است. برای ژاپن قدیم، قوانین شوتوکو در حکم 10فرمانی است که توسط یهوه خدای یهود صادر شده اند. پسر شاهزاده شوتوکو نیز مانند عیسی مسیح در حکم پسر یهوه است و برای این که با خویشاوندانش خاندان سوگا جنگ نکند، در هنگام حمله ی آنها خودکشی میکند، درست مثل مسیح که موقع مجازات شدن توسط قومش یهودیان بر آنها بلا نازل نمیکند و اینچنین واقعا خودکشی میکند. میتوان مرگ پسر شوتوکو در حمله ی جنگاوران سوگا را با کودتای جنگجویان به رهبری شوگان ها علیه خاندان سلطنتی ژاپن در سده های بعدی مقایسه کرد. این جنگجویان حکومتگر نیز زیاد در اخلاقی بودن زندگی عموم مردم دخالت میکردند طوری که رهبران بودایی عوامگرا چون هونن و شین ران را به خاطر این که سهل گیری مذهبی آنها را عامل فساد اخلاق مردم میشمردند به تبعید به نواحی دورافتاده وادار کردند. خاندانی که امروزه و به دنبال سقوط حکومت شوگان ها اصلاحات میجی و ژاپن مدرن را رقم زده اند، کاهنانی بوده اند که غربی ها در دهانشان انداختند که خاندان سلطنتی قدیم ژاپنند و الان هم اجازه داده اند مردم تغییرات فرهنگی شدید و بی مبالاتی در مقابل نفوذ فرهنگ امریکایی و غربی را تجربه کنند. البته در کشور سابقا به شدت سنتی ژاپن، حتی این بی مبالاتی هم از طریق سنت توجیه میشود و با بودیسم ذن تقدیس میشود که بعد از شکست در چین، به ژاپن پناه آورده بود. آورنده ی بودیسم ذن به چین، همان بنیانگذار کونگ فوی شائولین یعنی بودی دارما است که از هندوستان یا ایندیا به چین سفر کرده بود. البته امریکایی هم از یک ایندیای دیگر آمده بودند چون سرخپوستان امریکا هم ایندیان یا هندی نامیده میشدند و البته فراموش نمیکنیم که پرستر جان به همان اندازه که تاتار نامیده شده، "هندی" هم تلقی شده است (به فامیلی سرخپوستان امریکا با مغول ها فکر کنید و نیز به این که شبه قاره ی هند در موقعی که به دست انگلیسی ها افتاد، توسط مغول های بابری اداره میشد). شاید اینجا اصالت آینویی ژاپن از طریق ارتباط با کالیفرنیای امریکا را به معنی اصالت قدیمی تر ژاپن در امریکایی بودنش تلقی کنیم و بفهمیم که چرا تنگه ی آنیان اینقدر دیر از روی حافظه ها محو شد. د.ت.سوزوکی در کتاب "عرفان مسیحی و بودایی" تقریبا تمام آموزه های مهم بودیسم ذن را با تعالیم مایستر اکهارت عارف مسیحی کلاسیک آلمانی مقایسه میکند و فقط در تصویر مرگ ایستاده ی مسیح و مرگ خوابیده ی بودا شباهتی نمی یابد شاید چون بودیسم در تسلیم محض در مقابل جبر جهان فیزیکی، از مسیحیت متعارف هم فراتر رفته است. بودی دارما کمترین میزان دخالت فرد در امور جهان را موعظه میکرد. نام چینی و ژاپنی او البته دامو یا تامو بود، نامی که آن را مسیحی های ژزوئیت ساکن شده در دربار چین، به سنت توماس یعنی همان حواری مسیح حواله میدادند که گفته میشد برای تبلیغ مسیحیت به هندوستان و چین سفر کرده و باعث شبیه شدن اخلاقیات آن کشورها به مسیحیت شده است. روایت دیگر، این بود که سنت توماس، در اصل گئوتمه بودا است که بودیدارما جانشین بیست و سوم او شمرده میشود. در چین، بعضی این گئوتمه را همان لائوتزو بنیانگذار تائوئیسم میشمردند که در اواخر عمر، به غرب سفر کرد و دیگر خبری از او به دست نیامد. لائوتزو به معنی استاد پیر، معتقد بود طبیعت همانطورکه هست، مقدس است و هر کس که سعی کند دنیا را عوض کند، بیشتر آن را نابود میکند. اگر موضوع عوض شدن جای چین و روم در انتقال افسانه ها را در نظر بگیریم، سفر لائوتزو از چین به هند، همان سفر سنت توماس از روم به هند میشود. همانطورکه لائوتزو در چین بنیانگذار یک کلیسا است، سنت توماس هم نسخه ی مسافر بنیانگذار کلیسای روم یعنی سنت پاول است. به عنوان یک سنت پاول مسافر و پیشوای ژزوئیت ها، چه کسی بهتر از مارکوپولو میتواند نسخه ی اروپایی بودیدارما باشد؟ در معبد وات پو در بانکوک تایلند، دو مجسمه ی محافظ از مارکوپولو در دو طرف دروازه همچون دو بت یک خدا محافظت میکنند. در معبد، مجسمه هایی ریشو در لباس هایی چینی هم دیده میشوند که بعضی آنها را مارکوپولو و برخی خدایان نگهبان میشمرند و نشان میدهند که چینی شدن ظاهر مارکوپولو در شرق هم چندان غیر عادی نیست. اما این که این پولو / سنت پاول، چرا مارکو یعنی مارس یا خدای جنگ است، احتمالا به خاطر این است که او در ابتدا خود پرستر جان جنگجو را بعد از سقوط حکومتش و تبدیل شدنش به یک مسافر آواره نشان میداده است و اگر میتوانسته به عارف زاهدی در حد لائوتسه و بوداها تبدیل شود، به خاطر این بوده که خود سنت جان یا یوحنای تعمیددهنده ی زاهد و عارف بوده است. به عنوان یک جهانشناس ونیزی و همزمان به عنوان یک کشیش، او میتوانسته با "پدر پاول ونیزی"، نام مستعار پائولو سارپی، کشیش دانشمند منسوب به قرون 16 و 17 برابر باشد که اطلاعات جغرافیایی زیادی درباره ی جهان دوران خود به قرن 19 رسانده بود. در یکی از نقشه های او، قاره ی استرالیا چسبیده به یک قاره ی ناشناخته و شاید قطب جنوب دیده میشود که شاید خود، اثبات کننده ی تغییرات جغرافیایی زمین در آن دوران به روایت کوربن دالاس باشد.:

“WHO WERE THE MANY PAULS THE VENETIANS?”: FROSTY CHUD: STOLEN HISTORY: 19 APR 2024

مقایسه ی تاریخ شرق دور با تاریخ خاورنزدیک، کمک میکند تا ببینیم چطور همانطورکه چرخش های فراوان روایات تاریخی در مورد امپراطوری پرستر جان، برای بازسازی هویت کشورهایی مثل چین در گذشته، و ژاپن و حتی کره در همین امروز مورد استفاده قرار میگیرند، بازسازی های هویتی مشابهی هم در خاورمیانه و بخصوص در بزرگترین پناهگاه هوین سنتی اسلامی در آن یعنی ایران در جریان بوده اند. براتبری لی زیچنگ با خدا و تجسم زمینی آن که تقدس تمدن چینی را در تمام سلسله های افسانه ای هان ها در پیش از او ضرب میکنیم تا تصویر دقیق تری از اتحاد ایران مدرن با خدا و تجسم های زمینیش یعنی 14معصوم تشیع را در شورش علیه حکومت پهلوی و شکل گیری انقلاب اسلامی درک کنیم. همانطورکه میدانیم ایران از حدود 200سال پیش با پارس یا پرشیا در تواریخ هرودت و دنباله های یونانی-رومی دیگرش تطبیق شده و برای این تطبیق، سندسازی های ظاهرا اسلامی هم رقم خورده اند. حالا اتحاد ماد-پارس با بابل و پادشاه الهیش (همتای کلدانی پرستر جان) علیه دولت آشور که تجسمی از ستمگری جنگجویانه ولی متمدنانه است، به صورت اتحاد ایران با تشیع علیه حکومت پهلوی در درون مرزهای کشور بومی سازی شده است. مردم ایران در حکم جورچن ها هستند که با سونگ متحد میشوند و درحالیکه بعضی خصوصیات او را به خود منتقل میکنند، به دشمن خود سونگ تبدیل میشوند. دراینجا فرمانروای سونگ معادل خدا بخصوص در تجسم های انسانی او در حکومت است و بریدن مردم ایران از تصویر انسانی خدا که حتی باعث تعجب مسلمان هایی که در خارج از مرزها از انقلاب ایران تاثیر میپذیرند میشود، انگار دقیقا از روی همان نسخه ی تاریخ نویسی شده بازگو و تکرار میگردد. سید امیرمسعود شهرام نیا، محسن برقی، فریبرز محرم خانی، و سید غلامرضا دوازده امامی، در مقاله ای به نام "واکاوی هیستریک شدن سوژه ایرانی در دهه اخیر بر اساس نظریه ی لاکان" در نشریه ی "پژوهش های راهبردی سیاست" (شماره ی 79، تیر 1403) به این موضوع از یک نگاه روانکاوانه نگریسته اند.:

«برای لاکان، سوژه، موجودی از هم گسیخته و چندپاره است که دائما در سه ساحت خیالی، نمادین و واقعی سیر می کند (لاکان، 1977). به گفته ی استاوارکاکی در 2008، این نظریه ی لاکان بسط مفهوم اشپالتونگ فروید است. به نظر وی جزء اساسی سازنده ی ناخودآگاه، زبان است که آنرا دیگری بزرگ می نامد (لاکان، 1977). این متفکر، فرایند معناآفرینی زبان را حاصل تقابل دال ها می داند و برای متوقف کردن حرکت بی پایان دلالتگری، در 1965مفهومی به نام نقطه ی کاپیتون را معرفی نمود. وی متا ثر از سوسور، نقطه ی کاپیتون را منعکس کننده ی واقعیت عینی از پیش موجود نمی داند. به نظر او مهمترین عرصه ی ظهور قدرت، معنادار کردن این دال تهی است. این رهیافت لاکان به قدرت همزمان با چرخش زبانی در فلسفه، زمینه ی مناسبی برای استفاده از آرای او را در علوم سیاسی فراهم نموده است. به اعتقاد لاکان، انسان به عنوان سوژه با " میل " های سیری ناپذیری به جنبش درمی آید. اما به محض اینکه ما درصدد تحقق میلِمان برمی آییم به طرز اجتناب ناپذیری ناکام می مانیم. چرا که همواره احساس می کنیم چیز بیشتری وجود دارد که از دست داده ایم. این چیز بیشتر که ما را فراتر از لذت ناچیزی که تجربه می کنیم می کشاند، ژوئیسانس است. به نظر وی سوژه همواره دچار فقدان ژوئیسانس است. ابژه ی آ به عنوان یادآور لذت از دست رفته (ژوئیسانس) یا فقدان، ایفای نقش می کند. فرد با کمک ابژه ی آ قادر می گردد، وجود خود را به منزله ی وجود میل ورز تداوم بخشد. ابژه ی آ میانجی بین فانتزی و امر واقع است. فانتزی طریقی است که به کمک آن با عدم رضایتمان از ژوئیسانسِ خودمان و امکان ناپذیری امر واقع کنار بیاییم. سوژه در فانتزی است که میل ورزیدن را می آموزد. آنچه فرد به عنوان واقعیت تجربه می کند، ساخته ی فانتزی است. در این رابطه لاکان با استفاده از مفهوم واقعیت آنامورفیک ، نگاه سوژه را تبدیل به رکنی می کند که در ساختن واقعیت و آشکار نمودن آن بسیار حیاتی است. فانتزی اجتماعی-ایدئولوژیک مثال معروف این نوع نگاه می باشد (ژیژک، 1987). لاکان با استفاده از مفهوم فانتزی، تقابل متعارف میان ذهنی (سوبژکتیو) و عینی (ابژکتیو) را برمی اندازد.

تحليل شرایط شکل گيري سوژه ی ایرانی: عناصر سازنده ی سوژه ی ایرانی در سه بخش مورد بررسی قرار می گیرد: 1 -عناصر سازنده ی فانتزی ایدئولوژی ایرانی یا دکترین که در آن عناصر ذهنی سوژه ایرانی مد نظر است، 2-عقاید حافظ وضع موجود و سازنده ی ناخودآگاه سوژه ی ایرانی یا باور که در آن بیشتر به تجلی باورها و عناصر عینی در رفتار سوژه ی ایرانی تمرکز شده است، و 3-رابطه ی میان سوژه ی ایرانی با ساختار قدرت یا آیین که مراد از آن مکانیزم بازتولید است.

1-انقلاب ایران تنها انتقال قدرت صرف از یک طبقه ی حاکم به طبقه حاکم جدید نبود، بلکه تحولی همه جانبه در تمام وجوه زندگی ایرانیان بود. جامعه ی ایران در واکنش به اضطراب ناشی از مدرنیته ی سریع دوره ی پهلوی دوم، خواهان راه حلی برای برونرفت از این فشار بود. از آنجا که دین محافظ خوبی برای مقابله با اضطراب مدرنیسم است، شعار بازگشت به " سنت اصیل اسلامی " راه حلی بود که به واسطه پیشینه ی ذهن مذهبی سوژه ی ایرانی، تبدیل به دکترین انقلاب شد. در تغییر ایدئولوژی باستان گرایی پهلوی به سنت اصیل اسلامی در انقلاب ایران، " دیگری بزرگ " اراده ی خداوند بود که فرامینش را در قرآن ابلاغ کرده و مفسر آن یعنی رهبر فقیه، نماینده ی خدا تلقی می شد. به این جهت است که مخالفت با رهبری، مخالفت با خدا و دین تعبیر می گردد. فانتزی برآمده از این دکترین برای ارائه ی تصویری منسجم از جامعه عبارت شد از " ملت شیعه ی الهی" که از عناصر آن می توان به آموزه های دینی - شیعی مثل رسالت الهی پیامبر برای هدایت جامعه، نیابت ائمه برای ادامه ی ماموریت پیامبر، امامت و غیبت امام دوازدهم و امانت حکومت نزد فقها در زمان غیبت به علاوه ی عناصر باقی مانده از تاریخ باستانی ایران اشاره نمود. تحولاتی مانند پاکسازی ها، انقلاب فرهنگی، تدوین قانون اساسی جدید، تلاش برای تحقق این فانتزی بود. در فانتزی ملت شیعه ی الهی، دو ویژگی " اسلامی " و " ایرانی" نهفته بود. این دو وصف شکافی را برای سوژه ی ایرانی به همراه داشت که در تمام ساختارهای اجتماعی و سیاسی رخنه کرده و به مرور زمان پررنگتر گردید.

2-باورها: برای توضیح اینکه چگونه میل در سوژه برای عمل بر اساس دکترین ایجاد می گردد، از مفهوم انتخاب اجباری لاکان کمک می گیریم. این مفهوم برای اشاره به زمانی است که فکر می کنیم آزادانه دست به انتخاب زده ایم، حال آنکه از قبل توسط یکسری باورها که مبنای فکر کردن ما قرار گرفته، محاصره شده ایم. در واقع میان فانتزی ایدئولوژیک که سازنده ی ساحت نمادی-اجتماعی می باشند با سوژه شکافی وجود دارد که سوژه با نیروگذاری لیبیدویی آنرا پر می نماید. توضیح اینکه با نفوذ فانتزی به ناخودآگاه سوژه، رابطه ی هژمونیک آن از دید سوژه پنهان می ماند و سوژه حین عمل به شکل غیرارادی بر حسب معیارهایی که در ذهنش مندرج شده عمل می کند. در این فرآیند، باورها برای سوژه به عنوان امور طبیعی، الهی و عقلی توسط دیگری بزرگ تعیین گردیده و سوژه در زندگی خود ضمن عمل بر وفق آنها، به بازتولیدشان اقدام می نماید. الگوی ملت شیعه ی الهی نزد سوژه ی ایرانی، این تلقی را ایجاد نمود که ملتی متفاوت با ماموریتی خاص می باشند و پیروزی انقلاب علیه حکومت قدرتمند پهلوی نشانه ی آن و انفجار نور تفسیر شد. در دهه ی آغازین انقلاب، نزد سوژه ی ایرانی باور به اینکه خداوند در تمام وجوه زندگی آنان حضور دارد و آنها را پشتیبانی می نماید، انکارناپذیر بود. به عنوان مثال پیروزی های جنگ، عنایت الهی، و شکست، امتحان الهی تلقی می شد. خداوند، دیگری بزرگی بود که سوژه ی ایرانی، خود را مامور به انجام " تکالیف" او می دانست. به این ترتیب باور الهی، جنبه ی عملی در زندگی ایرانیان داشت. اما همانگونه که پیشتر ذکر شد، دوگانه ی دینی و ملی در بنمایه ی سوژه ی ایرانی به تدریج طی سال های بعد از انقلاب، در ساختار سیاسی به شکل دوگانهی انتخابی و انتصابی، و در ساختار اجتماعی به شکل دوگانه ی عرف و شرع، آغاز به آشکار شدن نمود. این شکاف در کنار شکاف میان ساحت واقع، ساحت نمادین و ساحت خیالی و همچنین شکاف میان سوژه و دیگری بزرگ، سوژه ی ایرانی را به شدت در معرض از دست دادن یکپارچگی قرار داد. به عنوان راه حل، فانتزی ایدئولوژیک ملت شیعه ی الهی در تلاش برای فائق آمدن بر این شکاف ها دائما تبلیغ می شد.

3- فانتزی با زنده نگه داشتن میل در سوژه، شکاف سوژه را پوشانده و آنرا حفظ می کند. در واقع سوژه و فانتزی به هم وابسته اند. به این شکل که سوژه با نیروگذاری لیبیدویی، موجب ماندگاری فانتزی می شود و متقابلا فانتزی برای سوژه، زنجیره ی دال برای شکل دهی به ساختار نمادی-اجتماعی را فراهم می آورد. ویژگی کاریزماتیک رهبر انقلاب و اعتقاد به اینکه ایشان بیانگر دستورات خدا (دیگری بزرگ) می باشد، سبب شد تا سوژه ی ایرانی در اطاعت از ایشان، از ژوئیسانس خود به نفع ساختار نمادی-اجتماعی انقلاب صرفنظر نماید. در واقع فانتزی اجتماعی ایدئولوژیک انقلاب بر اساس قدرت کاریزماتیک امام خمینی (ره) در میان سوژه های ایرانی پذیرفته شده بود. به این ترتیب تا سال ها بعد از رحلت ایشان، ساحت نمادین از سوی سوژه ی ایرانی بدون چون و چرا اطاعت می شد. حکومت هم با برپایی هرچه پرشورتر آیینهای مذهبی خصوصا مراسم عاشورا و تکریم امام حسین (ع)، تجلیل اماکن مقدسه ی شیعی، اقامه ی نمازهای جمعه ی سراسری و محوریت مساجد، سعی داشت تا ساختار نمادین را هرچه قوی تر بازتولید نماید. از نشانه های این امر می توان به حمایت از برگزاری مراسم " مدح " الگوهای مذهبی اشاره نمود. در زنجیره ی دال هایِ فانتزی ایدئولوژیک بعد از انقلاب، مفهوم "انقلاب اسلامی"، نقطه ی کاپیتون یا دال مرکزی بود که سایر دال ها معنای خود را از آن اخذ می نمودند. ساختار قدرت با تفسیر مسیر، تعیین دوست و دشمن، ضروریات و منهیات انقلاب اسلامی، عمال شکل دهی به ساختار نمادی-اجتماعی را در دست داشت و به تبعِ آن، تعیین ابژه ی کوچک آ هم با حکومت بود. فانتزی با کمک ابژه ی کوچک آ که واسطه ی میان امر واقع و فانتزی است، میل را در سوژه زنده نگه می دارد. بر این اساس در دهه ی 60 جنگ برای دفاع از انقلاب اسلامی، در دهه ی 80 پروژه ی هسته ای شدن برای تقویت انقلاب اسلامی و در دهه ی 90 دفاع از حرم در سوریه و عراق عمق استراتژیک انقلاب اسلامی، همان "ابژه ی آ" بود که برای سوژه ی ایرانی تبلیغ می شد. دهه ی 70 ، دوره ی اصلاحات آقایان هاشمی و خاتمی که "ابژه ی آ" معرفی نشد، مغایر "انقلاب اسلامی" تلقی گردید. از اینرو اقدامات دهه ی 70 به عنوان سمپتومِ فانتزی ملت شیعی الهی و مقصر حاصل نشدن ژوئیسانس سوژه ی ایرانی معرفی می شود. در بیان علل هیستریک شدن سوژه ی ایرانی می توان به علل بیرونی مانند تاثیرگذاری کشورهای خارجی در تحریف واقعیات و تحریک سوژه و علل درونی مانند حکمرانی غلط و ناکارآمدی اشاره کرد که در این پژوهش تاکید بیشتر بر علل درونی است. البته توجه به این نکته الزام است که به دلیل تاثیر فراوان هگل بر لاکان، رهیافت او منطق دیالکتیکی به جای منطق دوگانگی است. از اینرو است که وی به جای دوگانه ی سوژه/ابژه، از فانتزی به عنوان امری عینا ذهنی یاد می کند. بر اساس مطالب بیان شده، خدا (دیگری بزرگ)، ملت شیعه ی الهی فانتزی ایدئولوژیک و برخی حوادث هم ابژه ی آ بودند که تا اواخر دهه ی 70 عناصر سازنده ی سوژه ی ایرانی را تشکیل می دادند. در ابتدای دهه ی 80 و روی کار آمدن آقای احمدی نژاد، امیدهای زیادی برای احیای فانتزی ملت شیعه ی الهی بوجود آمد. این رویداد با عناوینی چون معجزه ی هزاره ی سوم، دولت انقلابیِ عدالت گستر و زمینه ساز ظهور و تحقق نهایی ملت شیعی الهی با رهبری امام عصر، دائما تبلیغ می شد. به این سبب بود که مفهوم محوری شیعه یعنی مهدویت در دوره ی نخست دولت آقای احمدی نژاد بسیار برجسته گردید. اما بعد از مدتی ایشان مسیر متفاوتی را پیش گرفت. ادعای هاله ی نور در سال 1384 ،صدور دستور البته ناموفق حضور بانوان در ورزشگاه در سال 1385 و پروژه ی مکتب ایرانی در سال 1389 از بارزترین نشانه های آن است. در واقع این حوادث نمونه ای از تجلی شکاف ایرانی و اسلامی بود که در سوژه ی ایرانی وجود داشت. وی برای جلب حمایت مردم به توزیع پول با عنوان یارانه و ساخت شعار مبارزه با مافیای قدرت اقدام نمود. در فانتزی که او درصدد ساختنش بود، برخی از چهره های با سابقه و سازنده ی عصر بدون ابژه ی آ انقلاب به عنوان سمپتوم معرفی شدند. این فرآیند در مناظرات سال 88 و حوادث پس از آن به اوج خود رسید. دولت دهم بسیار سعی نمود تا بتواند به دال ها و خصوصا نقطه ی کاپیتون انقلاب اسلامی، معنای مد نظرش را ببخشد. به عنوان مثال می توان به بستن شال سبز در 24 خرداد 1388 توسط آقای احمدی نژاد اشاره نمود که سعی داشت به نماد سبز معنای دیگری ببخشد. این تلاش های ناموفق شکاف میان جزء اسلامی با ایرانی در سوژه ی ایرانی را که با فانتزی ملت شیعه ی الهی نادیده گرفته می شد، آشکارتر نمود. به عنوان نمونه در حادثه ی غیبت یازده روزه ی وی در سال 1390 ، رهبری به عنوان واسطه ی دیگری بزرگ به چالش کشیده و فاصله ی امر واقع با ساحت نمادی-اجتماعی برای سوژه ی ایرانی آشکار و آشکارتر گردید. تحوالت عرصه ی اقتصادی، کاتالیزور روند تضعیف فانتزی ساحت نمادی-اجتماعی بود. رشد اقتصادی از 73/5 دولت قبل به 52/3 رسید و البته این میزان رشد هم با افزایش پنج برابری هزینه صورت گرفت (مرکز پژوهشهای شورای اسلالمی، 13۹6). سیاست های اقتصادی نادرست، فقدان انضباط مالی و البته تشدید تحریم ها را می توان به عنوان ریشه ی مشکلات اقتصادی برشمرد. تورم 40 درصدی وکاهش 70 درصدی ارزش پول ملی مهمترین ثمره ی این اتفاقات بود (خدابخشی، 13۹7 ). همیشه با وقوع حوادثی چون بحران عظیم اقتصادی یا شکست در جنگ، کل ساحت نمادی-اجتماعی سست شده و فانتزی بی اثر می گردد. در این صورت دیگر فانتزی قادر نیست تا نظم و هماهنگی اجتماعی یا طبیعی را برای سوژه ایجاد نماید. یاس، ناامیدی، و طغیان سوژه نتیجه ی این شرایط است. اکنون با توجه به چهار گفتمان 1 -ارباب، 2 -دانشگاه، 3 – هیستریک و 4 -روانکاو (لاکان، 1970) می توان گفت که وقتی شکاف سوژه آشکار می شود، سوژه ی شکافته، جایگاه ارباب را مورد سوال قرار می دهد. در چنین شرایطی گفتمان هیستریک شکل گرفته و سوژه به ساحت نمادین اعتراض می کند. لاکان برای توصیف دانشجویان انقلابی اعتراضات 1۹68 پاریس، از ا صطلاح هیستریک استفاده کرد و منظورش این بود که دانشجویان علیه اتوریته ی دانشگاه و اساتید قیام کرده اند. سوژه ی هیستریک به رغم تلاش ساحت نمادین برای ارائه ی تصویر ساده و یکدست از جهان واقع، می داند که جهان واقع، جهانی آنتاگونیستیک است. سوژه ی هیستریک هنگامی ظهور می کند که متوجه فاصله ی میان امر واقع و نظم نمادی-اجتماعی شده و پاسخ های موجود مبنی بر ارائه ی تصویر یکدست و ساده را ناکافی می یابد. به موجب دوگانه ی اسلامی و ایرانی، سوژه ی ایرانی شکافی را با خود حمل می کرد که از سال های بعد جنگ، نمایان و طی تحولات دهه ی 80 کاملا آشکار گردید. فانتزی موجود دیگر قادر به شکل دادن تصویر آرمانی و آرام نمودن سوژه و تثبیت ساحت نمادی-اجتماعی نبود....»

حالا اگر "دیگری بزرگ" ما که خدا است به همراه نماینده اش از صحنه ی زندگی ایرانی حذف شود و فقط ملت ایران به جا بماند، چگونه ملتی در مقابل ما خواهد بود؟ بیایید این را در نظر بگیریم که اسلام، تداوم راه مسیح و عقبه ی یهودی او است و این را هم در نظر بگیریم که بابل ما به همراه عثمانی اسلام گستری که در قستنطنیه مرکز گرفت، به قستنطنیه منتقل شده و همانطورکه در فوق دیدیم، مابه ازای جورچن ها/پارسی ها برای آن بابل، فرانک های صلیبی هستند که به نام مسیح، جنگ به پا میکنند و ما غربی ها را به نامشان "فرنگی" میخواندیم. بنابراین پارس منهای بابل و ایران منهای اسلام و خدا، چیزی به جز "فرنگی مآبی" محض نیست و فراموش نمیکنیم که همه ی چیزهایی هم که به نام تاریخ ایران میدانیم، روایات آموخته شده از غربی ها و بر اساس مدارکی است که غربی ها و زیردستان مخلصشان در ایران و غیر ایران، برای ما کشف کرده اند و ما هم به آنها اعتماد کرده ایم. در این شرایط، بازگشت به ملت ایران، نتیجه ای به جز غربی گرایی محض، حتی بدتر از آنچه پهلوی ها در نظر داشتند، نخواهد داشت و به همین دلیل است که این اواخر، لیبرال های وطنی و سلطنت طلبان اپوزیسیون آن سوی آب، بر سر این که کدامشان باید سخنگوی ملت ایران باشند اختلاف دارند، آن هم درحالیکه هر دو در غربگرایی افراطی غرق شده اند. اخیرا یکی از همین مجلات لیبرال یعنی "آگاهی نو" در شماره ی 17 خود (تابستان 1404) به مناسبت این اختلافات شبیه ها با هم، به مصاحبه با یکی از همرده های به شدت غربگرای خود به نام رامین پرهام پرداخته است. در صفحه ی 135 مجله در معرفی این آقای پرهام اینطور آمده است:

«از سال 1399 که انتشارات ساتراپ لندن، کتاب "مشروطه ی نوین" را منتشر کرد، نام یک پرهام دیگر در محافل سیاسی و روشنفکری خارج از کشور بیشتر شنیده شد؛ رامین پرهام، فرزند باقر پرهام. ایده ی محوری کتاب این پژوهشگر سیاسی را میتوان در جمله ای از آن خلاصه کرد: "در مشروطه ی نوین، پادشاه، قانون نیست؛ قانون، پادشاه است. در مشروطه ی نوین، قدرت، محدودکننده ی قدرت است." چنین پژوهشگری با این دیدگاه میتواند مشاور رضا پهلوی باشد که حالا مشاور سابق و مخالف فعلیش میخوانند؟ قضیه عکس آن بوده؛ در طول سال ها، این، رضا پهلوی بوده که مستقیما با او تماس گرفته یا پیغام داده اند که پرهام تماس بگیرد. در آخر پرهام به پهلوی توصیه کرد: "بازنشستگی قابل انتظار شما، شاهزاده ی گرامی، در سواحل خوش آب و هوای کالیفرنیا، فرصتی خواهد بود برای تامل بیشتر در این آموزه ی دیگر ماکیاول که این القاب نیستند که برای انسان افتخار می آورند. این انسان است که برای القاب افتخار می آفریند." این نقادی، آموزه ای است که خود در کتابش مرادف با مدرنیته کرده: "هر معنایی که بخواهیم از مدرنیته به دست بدهیم، نهایتا چیزی جز ذهنیت نقاد و فرهنگ نقد نیست."»

اگر ذهنیت نقادانه به معنای مدرنیته باشد، پس مدرنیته باید چیز خیلی خوبی باشد. در افواه ایران، مدرن شدن به معنی غربی شدن تلقی میشود. مردم ایران به لحاظ ظاهر، خیلی میل به غربی شدن دارند، اما آیا این بدان معنی است که آنها مدرنند؟ پرهام به عنوان یک ستایشگر پرشور مدرنیته، چنین نگاهی به ایرانی ها ندارد و آنها را همیشه به دنبال یک دیگری بزرگتر چه در آسمان یا روی زمین میبیند که از او اطاعت کنند تا آن دیگری بزرگتر، ملاک مقدس بودن ایرانی شود، گویی ایرانی حتی خودش هم به قضاوت خودش اعتماد ندارد.:

«در سنت سیاسی ایران معاصر، به جای آن که کار و کارآمدی یا ناکارآمدی را با کارنامه بسنجیم، با رابطه ی فرضی یا واقعی کارگزار با کارفرمایی خارجی و فرضی یا واقعی میسنجیم. شاید چنین نگاه روان پاره ای ناشی از شاعرانگی روح ایرانی باشد؛ شاید ناشی از این توهم غالب و موزون باشد که "هنر نزد ایرانیان است و بس."؛ شاید ناشی از پاسخ های هزارساله و قافیه دار عصر غزنویان و مغولان و صوفیان و ماندگاری آنها در روح ایرانی و به تته پته افتادن این پاسخ های موزون ولی منسوخ در برابر پرسش های عصر انقلاب های صنعتی باشد. ولی هرچه باشد، هیچ چیز این نگاه، واقع بینانه و علمی نیست. این نگاه، سراسر متافیزیکی است. گویی سیاست ما صوفیانه است! کار را با کارنامه ی کارگزار میسنجند، نه با نیت لاجرم فرضی کارفرمای فرضی یا واقعی.» (همان: ص135)

بعد از این سخنان، مصاحبه کننده درباره ی پرسش ها حول آمدن و رفتن رضاخان توسط انگلیسی ها میپرسد. پرهام پاسخ میدهد:

«نگاه متافیزیکی، همیشه به دنبال یک متا META، یک "اَبَر"، و یک قادر بیرونی و یک خالق است، چیزی خارج از اراده ی انسان صاحب فکر، هیچ یک از جریان های سیاسی سنتی ایران، سلطنتی، مذهبی، چپی و مصدقی، از این آفت در امان نبوده، تا جایی که سلطنت طلبان هم آمریت اصلی در عاملیت انقلاب را "خارجی" میدانند. در پادشاهی سیاست، در قلمرو ممکن ساختن ضرورت با یاری فکر، در قلمرو ایده و ابزار اجرایی کردن ایده، نگاه دینی فکور نیست، یا ریاکار است یا کور، یا هم ریاکار هم کور؛ چراکه پا را از گلیم خود فراتر برده و به قلمروی گذاشته که قلمرو آن نیست. این نگاه دینی تا بن استخوان در تمام جریان های سیاسی سنتی ایران رخنه کرده، تا جایی که تا به امروز هم تار و پود همه ی این جریان ها دینی است. نگاهی است که همواره عامریت را نه در عامل، که در آمر میبیند و آمر هم همیشه خارجی است؛ متافیزیکی، ماوراء الطبیعی، فراایرانی، فرامسئولیتی. "من وطنم را از وجدانم بیشتر دوست دارم." ماکیاول، با همین جمله در نامه ای به یکی از دوستانش، عصر مدرن را لااقل در سیاست رقم میزند. این جمله ی منثور هنوز راهی به منظومه ی حسادت و خودبزرگ بین روح ایرانی پیدا نکرده. آپولون ایرانی هنوز دیونیزوس ایرانی را رام نکرده است. شاید از این جهت که روح ایرانی چنان سرکش است که نمیخواهد به قلمرو خودش اکتفا کند و مدام برای خرد ایرانی، تولید مزاحمت میکند. گویی در ایران، صوفی، تحمل فیلسوف را ندارد. در نگاهی هگلی، رضاخان، عامل تاریخ بود، نه عامل انگلیس. در نگاهی مارکسی، رضاخان، عامل تضادهای ناشی از ضرورت های ساختاری بود، نه عامل انگلیس. آنچه در ایران 1299 ضرورتی تاریخی و ساختاری بود، بناپارتیسم ایرانی بود: ضرورت گذار از دنیای قدیم به دنیای جدید، از کهنه به نوین، از دربار به دیوان، از منبر به کرسی، از حوزه به دانشگاه، از مناسبات تولیدی قدیم به مناسبات تولیدی جدید، از توده ی بی طبقه ی رعیت به جامعه ی طبقاتی کشاورز، کارگر، خرده بورژوا، بورژوا، دیوان سالار. برای تحقق بخشیدن به این ضرورت تاریخی و ساختاری، هگلی و مارکسی، آنچه در ایران 1299 موجود و ممکن بود، رضاخان بود، بناپارتی ایرانی در قامت سرهنگ رضاخان، فرمانده ی تنها یگان نسبتا منظم نظامی در ایران؛ به همراه یک امانوئل ژوزف سیئس ایرانی در قامت سیدضیاء.» (همان: ص 136)

این که چطور میشود کودتای برومر سییس و بناپارت را به جای فرانسه در ایران تکرار کرد را فقط آقای پرهام ممکن است با شرایط آن زمان ایران تطبیق کند و از خود نپرسد که درحالیکه ناپلئون از وقتی که وارد کتب تاریخ شده، احترام خود را در فرانسه حفظ کرده است، چرا وقتی رضاشاه در یک حمله ی خارجی سرنگون شد، اکثر مردم ایران از رفتنش خوشحال شدند و برعکس بسیاری از دیکتاتورهای دیگر سقوط کرده، بیش از سی سال طول کشید تا گروهی از مردم ایران، از ساقط کردن پسر رضاشاه در انقلاب اسلامی پشیمان شوند؟! و چرا در تمام این مدت، سلطنت، موضوع نفرت بیشتر ایرانی ها بوده اگر آن، ریشه دارترین بنیاد اتحاد ایران از آغاز تاریخ قلابیش در فتوحات سیروس هرودت بوده است؟! البته که کسانی که جنگ صلیبی قستنطنیه را به صورت تاریخ ایران تغییر ظاهر میدهند، از دفتر مشق کردن ایران با انشای کودتای برومر هم نگران نیستند. چرا نگران باشند؟ چون «مدرنیته» ی ضد «نقادی» ای به آنها صدمه نمیزند؛ چون آنها اصلا داخل ایران زندگی نمیکنند؛ فقط کافی است شعار بنیانگذار مدرنیته (به نظر آقای پرهام) یعنی ماکیاولی را به چند ایرانی بدهند که آدم باید وطنش را بیشتر از وجدانش دوست داشته باشد؛ آن وقت چنین بی وجدان هایی برای اعتلای وطن خود، چنان تاریخ سلطنت برای وطن جعل میکنند بلکه به زعم خود، ایران را به حد فرانسه «بزرگ کنند» و بتوانند از تویش یک ناپلئون دربیاورند. با این وضع، نمیتوان مردم ایران را به خاطر عدم کنترل بر دیونیسوس روحیشان ملامت کرد وقتی ماکیاولیست های «مدرن»، روح ایران را به دیونیسوسی تبدیل میکنند که مانع رشد عقل ایرانی میشود. بعد هم که میبینند کمتر کسی در ایران، این سلطنت ضد عقل را دوست دارد، و با این حال، بی عقلی ایجادشده بر ضد خود ماکیاولیست های باعث آن میچرخد، به این نتیجه میرسند که مردم ایران، لیاقت مدرن شدن را ندارند و میروند در خارج ساکن میشوند و تا میتوانند بر ضد ایران و ایرانی حرف میزنند. آقای پرهام هم ظاهرا یکی از اینها است. او هنوز متوجه نیست که اگر همه در ایران، در تمام وقایع کشور خود به دنبال دست خارجی میگردند، به خاطر این است که بر اساس همان سرمشق تاریخی داده شده و مسیر طی شده در محیط مادی نامناسب، بعد از خارج شدن خدا از زندگی ایرانی توسط "مدرن ها" هیچ خدایی به جز خود این مدرن ها، در زندگی ایرانی بی کفایت برای مدرن شدن باقی نمانده است. حالا دقت کنید که کشورهای مورد بحث، امریکا و اقمارش از یک سو، و چین و روسیه در سوی دیگر هستند. هر سه کشور، همان کشورهای درگیر در جغرافیای کیتای هرلین و مارکوپولو هستند. کیتای کشور پرستر جان، خدای انسان شده ی ناپدیدشده ای است که کمتر کسی در ایران اسمش را شنیده است؛ ولی مکتبش در پیشینه ی مغولی تاریخ ایران، آنقدر جا افتاده که باعث شود ایرانی ها مدام انسان ها را با خدا اشتباه بگیرند و همیشه برای پیدا کردن چنین خدایی آنقدر مستاصل باشند که از «رضاشاه، روحت شاد» به دعای شب جمعه برای «ظهور» ترامپ و نتانیاهو برسند. این نوع از «انتظار» شاید موتور محرکه ی «مدرن شدن» ظاهر ایرانی ها شود، اما به قول پرهام، فرهنگ «نقادانه» تولید نمیکند. بنابراین ایرانی بعد از هر اشکالی که خدا نبودن پیامبر-شاه مبلغ فرهنگ وارداتی را اثبات کند، میتواند او را با یک خدای انسان مانند دیگر ولو قرون وسطایی، عوض کند. این را فقط کسی مثل پرهام که از فرط ضدیت با ایرانی ها در بیش از حد غربی شدن کوشیده است، به خوبی میتواند درک کند. درنهایت فقط وقتی که از طعنه های تند و تیز تمام نشدنی امثال پرهام به مردم ایران ادراکی مبنی بر بی انصافی متکلم به دست می آوریم است که میتوانیم حس کنم هویت ایرانی، درابتدا فقط یک کپی مبتذل از سرمشق های قرون وسطایی صادرشده از اروپا و امریکا نبوده و هنوز چیزی راستین از خود را در ما به جا گذاشته است.

مطلب مرتبط:

حجاب اجباری در ایران: افتخار ملی یا بهانه ای برای جهانی شدن یک جامعه ی سنتی؟

قدرتمند شدن در هنگامه ی ضعف: ویژگی گفتمان های رهایی بخش دوران حاضر

تالیف: پویا جفاکش

مهدی مطهرنیا در گفتگوی خود با اسفندیار عبداللهی که در تاریخ 19 نوامبر 2025، در کانال یوتیوبی "راه و چاه" و تحت عنوان «روسیه و معامله کردن ایران برای عبور از گردنه ی اوکراین» منتشر شد، میگوید که با شنیدن سخن اخیر مسعود پزشکیان درباره ی این که نباید رئیس جمهور میشده است، به یاد "مسعود شصت چی" شخصیت سریال "مرد هزار چهره" افتاده است که مدام به صورت اشتباهی و صرفا به سبب عدم مقاومت در مقابل خواسته ی دیگران، وارد شغل هایی میشده است که نباید لباس آنها را به تن میکرد. مطهرنیا مدعی است که پزشکیان انسان باشخصیت و درست ترین رئیس جمهور در بین 6 نفری بوده که در دوره ی رهبر فعلی رخت ریاست جمهوری بر تن کرده اند و پزشکیان افرادی را وزیر کرده که واقعا تخصص و کفایت مسئولیت خود را داشته اند؛ اما او خودش تصمیم نگرفته رئیس جمهور شود و به عنوان یک «اصلاح طلب محافظه کار» فقط به این خاطر، وادار به ریاست جمهوری شده که بعد از فشاری که یکدست سازی دوره ی ریاست جمهوری مرحوم رئیسی به کشور وارد کرده است، مردم نیازمند کمی انبساط فضا برای نفس تازه کردن شده بودند. پس درحالیکه ابتدا وانمود شد حاکمیت پشت سر پزشکیان خواهد بود، او را رئیس جمهور کردند و بعد کم کم شروع به بستن دست او برای بهبود دادن مملکت کردند تا مردم که نفسی تازه کرده بودند، کم کم از پزشکیان قطع امید کنند، به اصلاح مملکت دلسرد شوند و بشود بعدا با آوردن جلیلی، دوباره یکدستسازی را احیا کرد. مطهرنیا مدعی است که این نقشه ی خطی و بلاعوض، اصلا خود را با این که چه کسی در امریکا رئیس جمهور میشود، هماهنگ نکرده و اگرچه امید به رأی آوردن کاملا هریس داشته است، ولی آمدن ترامپ در آن خللی ایجاد نکرده، چون بر این فرض اولیه استوار است که شما در راه هدف خود یا به پیروزی میرسید و یا شهید میشوید که شهید شدن هم میتواند با قهرمانسازی پشتوانه ی آینده باشد درحالیکه تکلیف ایران را اندیشکده ی رند در سال 2006 با استراتژی های "تله ی آرمانی" و "جنگ نامتعادل" تعیین کرده و به محض این که صلح ابراهیم آنقدر پیشرفت کند که امریکا احساس کند برای پایگاه داشتن در خاورمیانه دیگر نیازی به ترساندن کشورهای عربی از یک ایران انقلابی همه خوار ندارد، ایران، با یا بدون جمهوری اسلامی، به دوست امریکا تبدیل خواهد شد.

پیشگویی مطهرنیا طبق معمول، "حاکمیت" را چه در ایران و چه در امریکا یکدست تصور میکند و متوجه نیست که تعادل سیاسی در این کشورها به مانند ترازویی دو کفه ای است که هر وقت یک وزنه سنگین تر از دیگری شده، خطر واژگونی ترازو مانع از افزایش بیشتر وزن شده است. در این مورد هم باید توجه کنیم که در حفظ توازن یک ترازوی بزرگتر که دو کفه اش را امریکا و ایران تشکیل میدهند، شهادت طلبی ایرانی، اتفاقا وزن مهمی دارد.

مازیار مهاجر به عنوان یک ایرانی ساکن غرب که شباهت های مذاهب ایرانی و اروپایی برایش جالب است، فرصت یافته است تا اسطوره ی شهادت امام حسین را که پایه ی واقعیت پیروزی به شرط قربانی کردن خود در ایران است را از نظرگاه بنیادینش در مسیحیت غربی ببیند. مسیحی ها بر اساس مستنداتی در انجیل، مدعیند که شیطانپرستان و پاگانیست ها هم انسان قربانی میکردند، هم کودک کش بودند و هم قربانی خود را با آتش تقدیم ملوخ میکردند، تا جایی که وقتی قاره ی امریکا را تحت تسلط خود گرفتند، برای اثبات این که مایاها و آزتک ها به عنوان گروهی پاگان، برای خدایانشان انسان قربانی میکردند، دست به جعل اسناد باستانی زدند و از اوایل دهه ی 1900 این اسناد جعلی واقعیات تاریخی قلمداد شدند، ولی به صورت رمزنگاره، خدای برتر آزتک و مایا یعنی کواتزلکواتل یا کوکولکان با ظاهر یک مرد سفیدپوست ریشو معرفی شد که مشخصات انسان اروپایی مسیحی و حتی شاید خود مسیح کاتئولیک است، ضمن این که به شکل مار یا اژدها هم تصویر میشد که نماد نقطه ی مقابل مسیح یعنی شیطان است. همین دوگانگی را هنوز در فیلم ها و آثار هنری، در ظواهر معروف کشیش های جلاد، بخصوص وقتی مرتدها را بر صلیب آتشین برای خدایشان قربانی میکنند، می یابیم آنجاکه رداهای شنل مانند دروئیدهای شیطانی را بر تن کرده اند و همین رداها را در نگاره های قرون وسطایی بر تن اجنه ی جنگل نشین موسوم به "کوکولاتی" نیز می یابیم. فراماسون های بریتانیایی، دروئیدهای کلتی را پیشگامان فراماسونری معرفی میکردند. خاطرات ژولیوس سزار از آیین قربانی انسان برای خدایان توسط دروئیدها گزارش میدهند. سوئتونیوس نوشته است که کلودیوس امپراطور روم، «دین وحشیانه و غیر انسانی دروئیدها را در گال، که در زمان اگوستوس صرفا برای شهروندان رومی ممنوع شده بود، به طور کامل سرکوب کرد.» دیوژن لائرتیوس (منسوب به قرن سوم میلادی) نوشته است که «میگویند ژیمنوسوفیست ها و دروئیدها سخنان خود را با چیستان ها و سخنان مبهم بیان میکنند و می آموزند که خدایان باید پرستش شوند.» اما نهضت تجدید نظر در تاریخ که به پیروی از ویلهلم کامیر، کل منابع کلاسیک یونان و روم باستان را جعلیات کلیسا در قرون اخیر برای اختراع یا تحریف پاگانیسم میشمرد، معتقد است که در تمام این منابع، دروئیدها کنایه ای از یک شاخه ی سابق یهودیت بوده اند که بعد از تالیف کتاب مقدس یهودی-مسیحی در قرون اخیر و عوض شدن معنای یهودیت بر اساس آن، به صورت رمزی به فرقه های پاگان فرافکنی شده اند. وودو یا جادوگری جدید التاسیس سیاهان نیز متاثر از آیین مرگ کاتولیک است که شکل مسیحی شده ی سبت سیاه یهودی است ولی اعمال سیاهش را به جای شنبه ی یهودی در یکشنبه ی مسیحی به جا می آورد. هنوز میتوان در جعلیات عتیقه ی کلیسا، رد این نوع فرقه های پاگان نما را در ردیه های مسیحی ارتدکس بر بعضی فرقه های ناپدید شده ی مسیحی و معمولا با اصالت یهودی یافت؛ منجمله افیت ها یا مارپرستان که مارپرستی آنها به صراحت با این همانی مار و شیطان در تفاسیر مسیحی تورات مرتبط شده است. البته شیطان آنها همزمان دمیورگ یا خالق شیطانی جهان مادی در اعتقادات گنوسی هم هست و بنابراین میتوان او را همان مار در حال حفاظت از تخم کیهانی در نگاره های جادوگران دانست. در بقایای معابد رومی، این مار، به دو مار تقسیم شده که بت هایشان همچنان در دو طرف بت تخم کیهانی تصویر شده است. این دو مار، نماینده ی وحدت جفت های متضادند. آنها را در اساطیر چینی، به صورت دو نیم مار مرد و زن پیچیده به هم با نام های نوگوا و فوسی می یابیم که خالق جهانند. شکل های انتزاعی تر آنها را در یین و یانگ، به ترتیب، نیروهای مادینه (نوگوا) و نرینه (فوسی) که جهان ما از برهم کنش آنها پدید می آید می یابیم که به ترتیب نماینده های زمین و آسمان و به دنبالش ماده و روح یا فیزیک و متافیزیکند. تقسیم کردن این کل به دو نیمه، همان دوگانه سازی آسمان گرایی افراطی و شر شمردن افراطی زندگی زمینی در مقابل طبیعت پرستی و اغراق در مقدس شمردن همه چیز زمین است. تمام خدایانی که کلیسا به پاگانیسم نسبت داده است، اجنه یا نیروهای روحانی موکل عناصر طبیعت هستند که به خاطر ریشه ی مشترکشان در کلیسا، در هر دو تعبیر پاگان و مسیحی خود، شررسانند. در ژاپن هم دوگانه ی مزبور را به گونه ی دوگانه ی بودیسم متعارف در مقابل شینتو داریم که شینتو در تاکیدش بر طبیعت پرستی، جایگاه بزرگی به کامی ها یا ارواح طبیعت میدهد که دورادور با اجنه ی اعتقادات مسیحی مرتبطند. شکل پیشرفته ی پرستش قدرت های زمین، جامعه ی سرمایه داری مدرن و انواع بتپرستی های آن در قالب پرستش خانه و اتومبیل و مارک های تبلیغاتی و حتی هنرمندان و سیاستمداران انسانی است و علت این که رهبران این بتپرستی نوین، از فرقه ی یهودند، این است که بر اساس همان نوع تقسیمبندی مسیحی، یهودیان به خاطر زمینی بودن و پرستش نیروهای شیطان، مظهر مادیگرایی افراطیند. باز بر اساس همان نوع تصویرسازی از آیین قربانی که هم به یهودیان جادوگر سبت سیاه و هم به پاگان های دروئیدی نسبت داده شده است، کسانی که توسط این بدسیرتان قربانی میشدند، میتوانستند مقدس شوند؛ از خود مسیح بگیر تا بقیه ی شهدای اولیه ی کلیسا که همه یا به شدت شکنجه شدند یا مثل گوشت قربانی تکه تکه شدند یا در آتش سوختند و یا همه ی اینها با هم. مازیار مهاجر توجه میکند که مجموعه ی تصاویر این شهدا و قربانی های شیطانی دشمنان خدا در انجیل، در جهنم زمینی حادثه ی کربلا، در خیمه های سوزان لشکر امام حسین، در کشتن قدیسین با لب تشنه، در تن های مثله شده ی شهدا، در قتل کودکان بدون هیچ رحم و شفقتی جمع آمده است و در تعزیه به صورت فستیوال تکرار میگردد. امام حسین همتای مسیح است و همانطورکه قتل مسیح توسط یهودی ها در یک قربانی آیینی شیطانی واقعا به نفع یهودی ها تمام میشود و دین کوچک قبیله ای آنها از طریق قربانیشان مسیح، جهان را فرا میگیرد، اموی هایی هم که حسین و یارانش را میکشند، از برکت این قربانی آیینی بسیار نیرومند میشوند و بزرگترین امپراطوری آن دوران را به چنگ می آورند. درست مثل یهودی ها که به زندگی دنیوی معروفند، اموی ها هم میراث تن آسایی و مادیگرایی در حکومت را برای حکام مسلمان به جا مینهند. ولی از دل مذهب اهل سنت که به اموی ها منسوب است، تصوفی بیرون می آید که خود را پیرو علی پدر حسین و دشمن بنیانگذار اموی ها (معاویه) میشمرد و این درحالیست که این علی پیشوای شیعیانی است که برای حسین عزاداری میکنند. در وضعیتی متناقض، یک صوفی از خاندان بنی امیه که خیلی به اصالت خود مینازید، بنیانگذار مکتب یزیدیه میشود که همیشه به نظر میرسیده علاقه ای به مقدس دانستن یزید ابن معاویه یعنی همان فرمانروایی دارد که مسئول قتل حسین است. یزیدیه همه کرد هستند. یکی از مشهورترین پیشروی کردها در آذربایجان، در منطقه ی زنگان (زنجان) انجام شده که یکی از پایتخت های مغول یعنی سلطانیه در آن قرار دارد. در منطقه ی داش کسن سلطانیه، سه غار مقدس وجود دارند که به دستور اولجایتو امپراطور مغول و توسط چهار صنعتگر چینی بنا شدند و درآنجا یک نگاره ی اژدها موسوم به "سنگ اژدها" وجود دارد که مهاجر، آن را به اژدهای چینی به عنوان مجموع یین و یانگ و البته نوگوا و فوسی مارآسا مرتبط میکند. مهاجر همچنین خرابه ی دارابگرد در فارس ایران را به بنایی مشابه در آوبوری انگلستان مرتبط میکند که به دروئیدها منسوب است. از دید مهاجر، درست مثل رابطه ی دو طرفه ی مادیگرایی حکومتی و عرفان گرایی معنوی کلیسایی، در ایران هم دو طرف این قربانی آیینی، همدیگر را تقویت میکنند. شیعیان تا همین اواخر و در بعضی کشورها هنوز در مراسم عاشورا به طرز خونین و وحشتناکی به خود زخم وارد میکنند تا تجربه ی مقدس شدن حسین را در خود تکرار کنند؛ ولی از طرف دیگر، با آتش زدن پرچ امریکا و عروسکی به نشانه ی کشور امریکا که چیزی جز تکرار تقدیم قربانی آتشین به ملوخ ملعون در تورات نیست، به ناآشنایان با اسلام و قوانین مسیحی مانند آن، ثابت میکنند که امریکا چقدر مقدس است و دولت امریکا واقعا با شیاطین و شیطانپرستان میجنگد.:

“connection between druids – juju voodoo – freemasons – human sacrifice”: MAZYAR MUHAJER: STOLEN HISTORY: 21 JUL 2025

ایجاد بنگاه های مادی زمینی توسط یهودیان در اروپای مسیحی و چنگ انداختنشان از آنجا به کل جهان، معلول دیاسپورا و پراکندگی یهود در جهان بعد از تخریب معبد یهود به دست رومیان بوده که خود بخشی از مجازات آنها به سبب کشتن مسیح است. تخریب خانه ی خدا یعنی معبد یهود، خود، نمادی از محو اثر آسمان بر زمین است. معبد مزبور را در بخش های مختلف تورات، ساخته شده به دستور کورش یا داریوش یا ارتاخشتر شمرده اند که تفاسیر عتیقه، همه ی آنها را برابر با یک اخشوارش نامی در کتاب استر میشمرند که تحت تاثیر همسر یهودیش استر، یهودی ها را در مملکتش قدرتمند کرد و تحت تاثیر همان استر، دستور به کشتن تمام دشمنان یهود در کشورش داد. البته امروزه و در تاریخ رسمی، این پادشاه واحد تحت خوانش های یونانی خود، به یک سلسله ی 200ساله از پادشاهان موسوم به اکامنید تبدیل شده که اکثر پادشاهانش اسم های بالا را دارند. استر، ملکه ی دوم اخشوارش بود که بعد از برکناری ملکه ی اول، صاحب قدرت شده است و خیالپردازی درباره ی رقابت های پنهان زنان یک پادشاه باعث شده تا کتاب استر، مبنای خیالپردازی های بعضا شگفت انگیز منابع یونانی درباره به هم خوردن تمام امور مملکت اکامنید در اثر درگیری های زنان حرمسرای پادشاه شود. پارس ها که قوم صاحب سلسله ی اکامنیدند، مظهر استبداد آسیایی شمرده میشوند و در مقابل دموکراسی غرب به نمایندگی شهر آتن قرار میگیرند. تقریبا تمام دربارهای امپراطوری های مستبد شرقی، در تواریخ و آثار هنری مخلوق غرب، کاریکاتورهای اکامنیدها و حرمسرای پردردسرشان را بازتولید میکنند که منشا گرفته از کتاب استرند. با این حال، مارک گراف، یک نسخه ی دموکرات از همان داستان را در همان آتنی که مقابل پارس ایستاده است شناسایی میکند. همانطورکه شاهان قدرقدرت شرقی همیشه به ساختن بناهای باشکوه برای پر زرق و برق کردن شهرهای مهم خود و حتما به نام خود شناخته میشوند، در دموکراسی آتن، پریکلس، مسئول بیشترین بناهای باشکوه آتن شمرده میشود. پریکلس درست مثل اخشوارش، همسر خود را از خانه بیرون میکند تا ثروت خود را به پای فاحشه ای بدنام ولی خوش زبان به نام اسپازیا بریزد که همتای یونانی استر است. روابط پریکلس با اسپازیا باعث بی آبرویی پریکلس و به خطر افتادن جان خود آن فاحشه میشود. بعضی اسپازیا را مقصر اصلی وقوع جنگ های ساموسی و پولوپونزی شمرده اند. پریکلس حتی بعد از مرگ دو پسرش در اثر یک بیماری همه گیر، در قانون آتن دست میبرد تا بتواند پسر آسپازیا را که مدعی بود پسر خودش هم هست، پسر رسمی خود اعلام کند. این پسر بعدها به جرم خیانت اعدام میشود. بعضی پریکلس را علیرغم تظاهرش به دموکراسی برای جلب نظر مردم، یک استبدادگرای تشنه ی قدرت همچون شاهان پارسی میدانستند. توسیدید درباره ی پریکلس نوشته است: «در ظاهر، قدرت مردم بود، اما درواقع، قدرت شهروند درجه ی یک بود.» مارک گراف، ازاینجا نتیجه میگیرد که پریکلس یک نسخه ی دموکرات از یک شاه مستبد پارسی بود و ازاینرو اسپازیا را به عنوان یک نسخه ی اصالتا پارسی از استر، در وقایع همزمان پریکلس در پارس می یابد. درآنجا شهرت اسپازیای آتن چنان بالا گرفته بود که سیروس/کورش کوچک، شاهزاده ی پارس، معشوقه ی محبوب خود به نام "میلتو" را «اسپازیا» نامید. کورش پسر داریوش دوم و برادر اردشیر (ارتاخشتر) دوم بود که همه نام های مختلف اخشوارش تورات هستند. کورش کوچک، در جنگ قدرت با برادرش اردشیر، شکست خورد و کشته شد. بعد از مرگ کورش، اسپازیا معشوقه ی اردشیر شد و تاثیر زیادی در دربار او پیدا نمود. این اتفاقات، تقریبا تکرار وقایع بعد از مرگ سیروس یا کورش بزرگ بنیانگذار پادشاهی پارس هستند. دو برادر به نام های اسمردیس و کامبیز با هم بر سر قدرت اختلاف پیدا میکنند. درحالیکه به نظر میرسد اسمردیس توسط کامبیز کشته شده است، گئومات مگوس ادعا میکند اسمردیس است و همه باور میکنند و چون کامبیز زودتر مرده است، داریوش اول با کشتن گئومات، حکومت را به دست میگیرد. بعدش داریوش با آتوسا دختر سیروس که قبلا همسر کامبیز بود ازدواج کرد تا به سلسله ی خود مشروعیت دهد. واضح است که در ابتدا کامبیز و داریوش اول یک نفر بوده اند و آن یک نفر همتای اردشیر دوم است و اسمردیس دروغین همتای کورش کوچک. همانطورکه کورش به جای اخشوارش در پسرانش ضرب شده است، پریکلس هم دوگانه ی خود را در پسرش از اسپازیا یافته است که فرزند پدر نیست همانطورکه گئومات واقعا پسر سیروس نیست. در عین حال، قدرت اتوسا در دربار داریوش اول، یادآور قدرت زنی دیگر به همین نام در دربار اردشیرهای دوم و سوم است، طوری که مارک گراف فکر میکند این که هم اتوسا و هم اسپازیا زنانی به شدت تاثیرگذار بر اردشیر دوم خوانده شده اند به خاطر این است که آن دو در ابتدا یک زن بودند. قدرت سیاسی این آتوسا در خیال پردازی های یونانی تا بدانجا پیش میرود که ادعا میشود با اردشیر سوم پسر اردشیر دوم چنان رفیق میشود که از او قول میگیرد با او ازدواج کند و درعوض اتوسا ترتیبی میدهد که اردشیر سوم جانشین قانونی پدرش شود. این که دراینجا یک زن به نام اتوسا همسر دو شاه پدر و پسر هر دو با نام اردشیر/ارتاخشتر میشود، به خاطر همان ضرب شدن اخشوارش در پسرانش در تاریخنویسی یونانی است. مارک گراف، از این اتفاق کمک میگیرد تا ربط یابی اخشوارش با ایوان مخوف توسط فومنکو و نوسفسکی را از زاویه ی جدیدی بررسی کند. فومنکو معتقد بود که ایوان سوم مخوف و ایوان چهارم مخوف از دو قرن مختلف، در ابتدا یک پادشاه واحد بودند و از بازنویسی زندگی این پادشاه واحد تحت ترکیب زندگینامه های دو ایوان مخوف مزبور، نتیجه گرفته بود که ایوان مخوف، تحت تاثیر عروسش النا ولوشنکا به یک باند یهودی قدرتمند در کشورش روسیه اجازه ی نفوذ داده بود و این باند یهودی عامل نفوذ پروتستان های اروپای غربی در کشور شده بودند. فومنکو این بازسازی را بسیار نزدیک به داستان اخشوارش در کتاب استر یافته و توجه کرده بود که خرخس اول در تاریخ اکامنیدها که یکی از نامزدهای مهم مقام اخشوارش بود (و اتفاقا این خرخس، پسر داریوش اول از آتوسا دختر سیروس بزرگ است) ، در اثر عاشق شدن بر عروس خود، عقل خود را کف دست آن زن گذاشته بود تا جایی که با پوشاندن ردای مخصوص شاه به تن آن زن، باعث رسوایی عظیمی شد. بنابراین فومنکو رابطه ی ایوان مخوف با عروسش را از جنس رابطه ی خرخس با عروسش شمرد و ایوان مخوف را نسخه ی اصلی اخشوارش شمرد. مارک گراف معتقد است که ضرب شدن اردشیر در پدر و پسری به همین نام و هر دو در رابطه ی زناشویی با اتوسا، میتواند نشان دهد که استر به عنوان همسر پادشاه، چطور همزمان در بعضی روایات، عروس او (همسر پسر پادشاه) شده است.:

“PRICLES AND ASPASIA”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 1 DEC 2023

نباید تعجب کرد که کورش به عنوان مظهر استبداد شرقی، تبدیل به یک رهبر ظاهرا مخالف دموکرات به نام پریکلس شده و در همین قالب جدید، الگوی همه ی کسانی شده باشد که به نام دموکراسی، استبداد ایجاد میکنند. درواقع این اتفاق همین الان در ایران افتاده است. کورش به عنوان سلف خودکامگی محمدرضاشاه پهلوی، اکنون بوسیله ی شایعات و جعلیات اینترنتی، رخت حقوق بشر و آزادی به تن کرده درحالیکه هنوز شاه است و هنوز هم مظهر مقدس «رضاشاه دوم» -پسر همان محمدرضاشاه- است که قبلا با صدای آرام تر و الان با صدای بلندتر دم از احیای پادشاهی میزند و در اعمالش بر عکس گفتارش، هیچ ردی از آزادی خواهی و دموکراسی دیده نمیشود. رضا پهلوی بازیگر ضعیفی است و به همین دلیل هم هست که هنوز در غرب، برای تغییر ملت کورش انگیزه ای وجود ندارد. در مورد پریکلس این گونه نبود: او از یک شاه پارسی به یک رئیس جمهور یونانی تبدیل شد؛ چون در دوگانه سازی غربی، پارس مظهر استبداد شرق و یونان مظهر دموکراسی غرب بودند. شاگردان کورش غربی یا پریکلس، بسیار کارکشته تر از دست پرورده های حقوق بگیری هستند که برای ایران تربیتشان میکنند. به قول لکان، آنها با ژوئیسانس، شکارهای انبوه خود را صید میکنند.

ژوئیسانس در لغت یعنی ارگاسم جنسی، و کنایه است از لذت ختم شده به رنج یا لذت توام با رنج. وجه تشبیهش آن است که در ارگاسم هم لذت اولیه بخصوص در نوجوانان به رنج ناشی از عذاب وجدان بعد از انزال جای میدهد. اساس ژوئیسانس اجتماعی در انسان به گفته ی لکان، در همان واقعیتی قرار دارد که فروید از آن تعبیر به عقده ی ادیپ کرده بود. مادر، اولین پناه نوزاد و تامین کننده ی نیازهای اساسی او است. با بالا رفتن سن، کودک دلش میخواهد از این منبع ارضا نهایت استفاده را ببرد و او را کاملا مال خودش کند ولی میفهمد که مادر بیشتر متعلق به پدر است و حد و مرزی که پدر بین مادر و کودک برقرار میکند، مبنای قانون پذیری کودک در آینده میشود. در جامعه ی بزرگتر، حاکم به جای پدر، و زمین با همه ی لذت هایی که در آن است، به جای مادر مینشینند. حاکم و گماشتگانش ممنوعیت ها را برای فرد شرح میدهند ولی راه قانونی ارضای آنها را هم به عنوان راه فرار مشخص میکنند و همزمان از طریق تمهیداتی مثل ادبیات و محصولات هنری، آن لذت را شیرین میکنند تا درنهایت همه به سمت همان راه دررو قانونی سرازیر شوند (به صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران فکر کنید که کارشناسانش دوستی دختری-پسری را نهی میکنند ولی در تمام سریال های تلویزیون، داستان های اصلی و فرعی فراوانی حول دوستی دختری-پسری رواج دارد و راه دررو قانونی هم ازدواج است). ممنوعیت، خود به خود باعث لذتمندتر به نظر رسیدن امر ممنوع میشود اما برای موفق شدن در راه قانونی ارضا، باید رنج کشید و این لذت توام با رنج، همان ژوئیسانس است. مثلا در جامعه ی سنتی چون رابطه ی جنسی مرد و زن جز از طریق ازدواج ممنوع است، مرد برای رسیدن به لذت جنسی، باید رنج به دست آوردن شغل و کار کردن سخت را برای تامین زندگی همسر و فرزندان احتمالیش به جان بخرد و زن هم باید در پوشش خود محدودیت تعیین کند و در هر دو مورد این میشود ژوئیسانس. همیشه نتیجه ی نهایی، انتخاب خود شما است ولی چون در جامعه ی سنتی راه های ارضا محدود است، همه از انتخاب های اجباریشان راضی نیستند و این کم کم بغض نسبت به جامعه و حکومت آن را افزایش میدهد. در یک جامعه ی دموکرات آزاد، این تکنیک پیشرفته تر شده است ولی هنوز دارد به روش ایجاد ژوئیسانس حکومت میکند و این بار اینقدر پنهان که فرد، خود را به جای حکومت، به سبب انتخاب های خود، ملامت کند. مثلا در همان مثال جنسیت، حالا آزادی جنسی به رسمیت شناخته میشود و در این راه، زن ها هم در انتخاب پوشش خود، آزادی بیشتری به دست می آورند. اما همزمان ملاک های خاصی برای زیبایی زن و از طریق رسانه ها معرفی میشود که زن های خیلی کمی به لحاظ فیزیک طبیعی، دارای آن ملاک ها هستند. زن ها برای این که به آن ملاک ها برسند، باید کلی پول صرف رژیم غذایی، تامین لباس های مناسب، آرایش غلیظ، جراحی زیبایی و البته مجلات و دیگر رسانه هایی که آخرین مدل های روز را معرفی میکنند نمایند و همیشه هم در تحت هر نتیجه ای، احساس میکنند که واقعا به اندازه ی کافی زیبا نشده اند و از این موضوع رنج میبرند و سعی میکنند سیزیف وار، رنجشان را با مراجعه ی مداوم به همان منابع تکراری تسکین دهند. از طرفی زنی که این همه صرف زیبایی خود میکند، طبیعتا مایل به شکار مردهای پولدار است و مردها اگرچه الان ممکن است در دیوار ازدواج زندانی نشده باشند، ولی هنوز باید برای به دست آوردن پول لازم در راه شکار «زن زیبا» جان بکنند و تمام این پروژه، باعث چرخیدن چرخ اقتصاد حکومت سرمایه داری میشود. افرادی هم که از این وضعیت روانی و ناامید میشوند را برایس این که به جرگه ی شورشی ها نپیوندند، با یک ژوئیسانتس تحمیلی دیگر یعنی اعتیاد به مواد مخدر، ناتوان و ذلیل میکنند. نه مرد و نه زن، از این بارهای سنگین ژوئیسانس راضی نیستند. در این فائله هرکس فقط خودش یا اطرافیان نزدیکش را ملامت میکند و نه ارزش های جامعه ای را که به خواست و انتخاب خودشان، زیر مسئولیت انتخاب های حکومتی میروند که وانمود میکند دموکرات و آزادیخواه است، ولی از هر حکومت استبدادی ای ستمگرتر است و تقلید گری خود از شاهان باستان را با تاسیس بناهای باشکوهی که مایه ی حسادت هر شاه ستمگر باستانی ای خواهد بود، به نمایش میگذارد.

بنابراین همانطورکه لکان میگوید، گفتمان سرمایه داری کنونی، شکل تکامل یافته ی گفتمان های اربابی کهن است ولی کهنگی خود را پشت یک ایدئولوژی ظاهرا نوین علمی مخفی میکند. گفتمان لکان در این مورد، طبقق معمول، سخت فهم است. ولی ماری ژان استوارت، تا حدود زیادی آن را ساده سازی کرده است. مقاله ی تو با این نقل قول ها از لکان آغاز میشود:

«حال بیایید بپرسیم که چگونه این جامعه که جامعه ی سرمایه‌داری نامیده می‌شود، می‌تواند به خود اجازه دهد گفتمان دانشگاه را رها کند.»

«بنابراین، آیا این گفتمان [دانشگاهی] خوب است، آیا بد است؟»

و در ادامه خود مقاله می آید:

« در هر صورت، امر واقعی، دارایی هیچ نظریه‌ی مشخصی نیست. این امر دیگر دارایی مدرن‌ها نیست، همانطور که دارایی «منسوخ‌ها» بود. این امر به چیزی تعلق دارد که همه از درک آن عاجزند، و چیزی که نوآوری را تحمیل می‌کند. امر واقعی، دقت علمی نیست، بلکه چیزی است که پیوسته از آن می‌گریزد. این مقاله نیز از این مفهوم مستثنی نخواهد بود. با این وجود، ممکن است ردی از تغییرپذیری را ثبت کند که بدون آن هیچ آموزشی وجود ندارد. استدلال این مقاله می‌تواند چنین باشد. این روش شامل بهره‌گیری از منطق گفتمان تحلیلی است، تا جایی که عمل بالینی (گیلن، ۲۰۲۰) "واقعی است، زیرا چیزی است که پشتیبانی از آن غیرممکن است." (لکان، 1977) و اینکه "منطق، علم امر واقعی است." (لکان، ۱۹۷۴) سمپتوم (به زیر مراجعه کنید) دقیقاً شاخصی از چیزی است که می‌توان از امر واقعی به طور اجمالی مشاهده کرد: بنابراین، این بازگشت حقیقت از طریق شکاف‌های دانش است، مشروط بر اینکه به آن فضا بدهیم. سمپتوم دانشگاه نشان‌دهنده‌ی زوال فعلی "گفتمان دانشگاه" و پرچمدار آن، دانشگاه university، است - می‌توانیم انتظار داشته باشیم که هر جا که آموزش، تعلیم و تربیت و در مؤسساتی که به این فعالیت‌ها اختصاص داده شده‌اند، با این امر مواجه شویم. بررسی این موضوع در اینجا از طریق نظریه‌ی لکانی پیوندهای اجتماعی (لکان، ۲۰۰۷) انجام خواهد شد؛ که هدف ما نشان دادن عملکرد آن و همچنین نحوه‌ی مشروط کردن عمل بالینی فعلی است. با این حال، ارائه‌ی ما در این زمینه جامع نخواهد بود. این علامت در درجه ی اول ناشی از توالی جهش‌هایی در دانش است که خود توسط منطق جهان معاصر ما تعیین می‌شوند؛ چیزی که تعدادی از نویسندگان شروع به تحلیل آن کرده‌اند (لبرون، ۲۰۱۶؛ دوفور، ۲۰۱۹؛ دانکر، ۲۰۲۱؛ گوری، ۲۰۱۷). اگر اولین جهش نباشد، گامی تعیین‌کننده در این جهش، ظهور علم مدرن است که دانش علمی و دانش وجودی را از هم جدا می‌کند و دومی را از هرگونه ادعای جهان‌شمولی یا بیان حقیقت سلب صلاحیت می‌کند. دومی به امر دقیق تنزل می‌یابد، در حالی که امر کلی («برای همه») خود را جایگزین امر جهانی (ساختاری که فضایی برای تکینگی‌ها ایجاد می‌کند) می‌کند.

جایگاه دانش در ابداع نشانگان اجتماعی: روانکاوی، «سوژه» را چیزی می‌داند که در انسان صحبت می‌کند. از این طریق، رابطه ی او با ارگانیسم تغییر می‌کند (نیاز به رانه، و غریزه به لیبیدو تبدیل می‌شود). از آنجایی که زبان نمی‌تواند کاری جز بازنمایی «دروغ» انجام دهد، سوژه قادر به پاسخ به این سوال نیست که او چیست، و با این حال موظف است برای آن پاسخ دهد. با وجود علم مدرن، او نمی‌تواند از قرار دادن زندگی خود در یک روایت اجتناب کند. او هرگز نتوانسته است از تلاش برای معنا بخشیدن به وجود خود و جهان دست بردارد: "چرا چیزی وجود دارد به جای اینکه هیچ باشد؟" (لایب نیتس، ۱۷۱۰). با این حال، با رد صلاحیت (سوگیرانه ی) اسطوره‌ها و ادیان اختصاص داده شده به این وظیفه توسط علم، علم‌گرایی و خود گفتمان سرمایه‌داری، فضای خالی باقی مانده را اشغال می‌کنند: ادیانی جدید علیرغم ناتوانی‌شان در دادن شکلی حماسی به ساختار. پیش از این، تراژدی توضیح می‌داد که چگونه انسان‌ها نمی‌توانند، مانند ادیپ، از سرنوشت خود فرار کنند (وانیر، ۲۰۱۶). با مدرنیته‌ی عصر روشنگری، سکان هدایت به درامی سپرده شده است که پایانش، دقیقاً، نوشته نشده است. اکنون، به نظر می‌رسد که یک مدرنیته‌ی بیش از حد، آن را مجبور به کنار رفتن به نفع نسخه‌ی پارانوئیدی از تراژدی در پوشش فاجعه‌گرایی و سایر نظریه‌های توطئه می‌کند (منطقاً، بدون نیاز به توسل به سوفوکل) (Sauret، 2009). جفتی که توسط نسخه ی عملیاتی علم، علم فنی و بازار شکل گرفته است، سیستم سرمایه‌داری را «تقویت» می‌کند. لاکان این فرآیند را به شیوه‌ای تقریباً شاعرانه خلاصه می‌کند:

"بازیِ همواره آزادترِ قوانین ریاضی، چهره‌ی گستاخانه‌ی استثمار سرمایه‌داری، به این دلیل است که اگرچه به نظر می‌رسد از قلمروهای کاملاً متفاوتی می‌آیند، اما تأثیرات آنها دقیقاً با تلاقی در یک وارونگی دوگانه، معیشت ما را تشکیل می‌دهد: ذهنی‌ترین علم، واقعیتی جدید را ساخته است، و سایه‌ی شکاف اجتماعی که خود را با نمادی در عمل مسلح می‌کند."

مارکس تأثیر سرمایه‌داری صنعتی انگلیس را بر افرادی که پس از فروش قدرت کارشان، از «هرگونه گفتمانی برای ایجاد ارتباطات اجتماعی» محروم می‌شوند، ثبت می‌کند: پرولتاریا حقیقت سیستم است. به همین دلیل است که لکان (1975)، مارکس را به همراه پرولتاریا، مخترع سمپتوم اجتماعی، قبل از فروید می‌بیند. لکان مارکس را به خاطر ثبت پرولتاریا به عنوان «مسیح» انقلاب سرزنش می‌کند، اما به او به خاطر دادن «وجدان اجتماعی» به پرولتاریا که آن را با حقیقتی که پیوند اجتماعی را بازیابی می‌کند، «خردمند» می‌کند، حتی اگر فقط بتواند نیمی از آن را بیان کند، تحسین می‌کند. دانش، پیوند اجتماعی دزدیده شده را بازیابی می‌کند. لکان این موضوع را تا حدودی در جمله‌ای بعدی روشن می‌کند:

"من واقعاً نمی‌دانم مارکس‌لوست چیست؛ چیزی که می‌دانم این است که مارکسیسم نتیجه‌ی خودش را داشته است، نتیجه‌ای شگفت‌انگیز: اینکه کارگران را با بازگرداندن احساس کرامت خودشان، به همکاری با نظام سرمایه‌داری واداشته است." (لکان، ۱۹۷۸ب)]

سورئالیست‌ها این را درک می‌کردند وقتی که در سال ۱۹۲۴ علیه این «همکاری» صحبت کردند. این تنها در صورتی قابل درک است که زیستگاه زبانی و نه ذاتاً طبیعی انسان‌ها را در نظر بگیریم. به طور خاص، انسان‌ها در یک سیستم ساکن نیستند، بلکه در یک گفتمان زندگی می‌کنند: گفتمان سرمایه‌داری، گفتمانی است که اختراع شده تا در زمان سیستمی که همین نام را دارد، زنده بماند (لکان، 1978). گفتمان سرمایه‌داری از طریق مصادره ی علم عملی (فناوری) که به ساکنان آن بازمی‌گرداند، نوید یک لذت بالقوه نامحدود را می‌دهد. به یک معنا، مارکس با نظریه ی ارزش اضافی مصادره شده توسط کسی، که در آن علت میل پنهان است، دروغ دیگریِ سرمایه‌دار را محکوم می‌کند. این بدان معناست که مارکس بر اساس ناخودآگاه و علامت است که «انقلاب را می‌سازد» و بر اساس «ارزش اضافی» -که نزدیکی آن با علت میل توسط لکان نشان داده شده است- "آگاهی طبقاتی را به وجود می‌آورد".

بین مارکس و فروید، هیستریک: قرن‌هاست که هیستریک تجسم آن بخش از واقعیت سوژه است که نمی‌توان آن را از طریق زبان درک کرد. هیستریک این را به گونه‌ای تجسم می‌بخشد که هیستری را به یک پیوند اجتماعی تبدیل می‌کند: علامت او این است که دیگری را به علامت خود علاقه‌مند کند. با این حال، او بارها کاستی‌های دانش آن دیگری را محکوم می‌کند، اربابی که بدین ترتیب خنثی شده است (وایمن، ۱۹۹۲): جادوگری برای قاضی قرون وسطایی، کسی که تسخیر شده برای کشیش، و موجودی بی‌جان برای روانپزشک (بابینسکی، ۱۹۰۹). او تسلیم مارکس نمی‌شود، که با این وجود، روشن‌بینی‌ او (مارکس) در مورد پیامدهای سرمایه‌داری بر خودکشی و جنون آشکار است. لکان علامت خود را به فروید می‌آورد. لاکان گفتمان هیستریک را اینگونه تصدیق می‌کند:

"آن چیزی که با معنا بخشیدن به آنچه مارکس به لحاظ تاریخی بیان کرده بود، گام تعیین‌کننده را ممکن ساخت (…): یعنی اینکه رویدادهای تاریخی وجود دارند که فقط می‌توان آنها را بر اساس علائم قضاوت کرد. ما تا روزی که گفتمان هیستریک را برای پر کردن شکاف با چیز دیگری که گفتمان روانکاو است، داشتیم، ندیدیم که این مفهوم تا چه حد پیش رفت."

این چطور است؟ فرد هیستریک، همانطور که بدون شک قبلاً از همه ی دیگران خواسته بود، فروید را مجبور به سکوت می‌کند: در این مورد، ارباب اطاعت می‌کند؛ و او می‌تواند خودش را توضیح دهد و روش برخورد با آنچه که هست و از آن بی‌اطلاع است را به او بیاموزد. او به او می‌آموزد که چگونه روان‌رنجوری وسواسی جهانی، یعنی دین را با یک دین خصوصی، یعنی روان‌رنجوری، جایگزین کرده است. او به وسیله ی این راه حل، که شامل ادیپ، اختگی، خیال‌پردازی و سمپتوم می‌شود، موفق می‌شود تکینگی ناشناخته ی خود را در جمع جای دهد، بدون اینکه در آن حل شود و بدون اینکه آن را خرد کند. به این ترتیب، گفتمان تحلیلی اختراع می‌شود، و همراه با آن، سوژه‌ای که قرار است بداند چگونه با آنچه که به دانش مربوط می‌شود، برخورد کند. بی‌اهمیت نیست که روانشناسی، به نوعی، همزمان با ابزاری برای مقابله با وضعیت ناراحت‌کننده ی انسانی ما در یک تمدن «ناراضی»، اختراع می‌شود. هر بار که یک پزشک بالینی کسی را به این شکل می‌پذیرد، این عمل که ما را در موقعیت یادگیری از دیگری قرار می‌دهد، تکرار و از نو ابداع می‌شود. آیا این موضوع نمی‌تواند در محیط آموزشی نیز صادق باشد (گوری، ۲۰۱۷)؟

پیوند اجتماعی به مثابه حلقه‌ای از گفتمان‌ها: برای رسمیت بخشیدن به پیوند اجتماعی به عنوان دایره‌ای از چهار گفتمان، به زمان ورود لاکان نیاز است. این دایره‌ای است که در آن گفتمان تحلیلگر آخرین گفتمانی است که ظاهر می‌شود و در یک متم قرار می‌گیرد، و گفتمانی است که دیگران را قابل تشخیص می‌کند. گفتمان ارباب (DM) را می‌توان در یونان باستان (که توسط هگل رسمیت یافت) خواند؛ گفتمان دانشگاه (DU) با ظهور دانشگاه‌های قرون وسطی مطرح می‌شود. خود گفتمان هیستریک (DH) نیز گاهی اوقات به شکل بیماری‌های همه‌گیر ظاهر میشد (رجوع کنید به جادوگران لودون یا آشوبگران سنت مدار). در نهایت، با فروید، روانکاوی مکمل این سه گفتمان می‌شود. اگرچه نمی‌توان گفت که گفتمان آن بر آنها غالب است، اما تنها گفتمانی است که بر قدرت واگذاری جایگاه عامل به امر واقعی سوژه متمرکز نیست (لکان، ۱۹۷۷) این واقعیت که این گفتمان آخر برای پیوند اجتماعی ضروری به نظر می‌رسد، لاکان را به تأمل در مورد آنچه می‌توانست فضای روانکاوی را قبل از آن پر کند، و همچنین آنچه متعاقباً جای آن را خواهد گرفت، وامی‌دارد. این سؤال کمتر به آنچه به تحمل موقعیت ناراحت‌کننده‌ی انسانی بودن که با بیماری تمدن معاصر دست و پنجه نرم می‌کند کمک می‌کند، و بیشتر به آنچه برای وجود یک پیوند اجتماعی به معنای واقعی کلمه ضروری است، می‌پردازد. در واقع، هر گفتمان توسط سه گفتمان دیگر پشتیبانی می‌شود و تناقض آنها به عمل روانکاوی بستگی دارد که گفتمان خود را «ارائه می‌دهد». با این حال، برعکس، با پیروی از این منطق، برای از هم پاشیدن تمام پیوند اجتماعی، تنها به یکی از این گفتمان‌ها (ارباب، دانشگاه، هیستریک، تحلیلی) نیاز است. با ظهور روانکاوی، سومین وجه دانش، یعنی دانش ناخودآگاه، پدیدار می‌شود؛ دانشی که در دسترس نبودنش، تمایز بین دو نوع دیگر، یعنی علمی و دانشگاهی (که دانش وجودی به آن جذب می‌شود) را تعیین می‌کند. با این وجود، روانکاو باید بداند چه چیزی او را قادر می‌سازد تا دستگاه درمان را حفظ کند، دستگاهی که نه چندان به تکنیک تحلیلی، بلکه به آنچه روانکاو از درمان خود استخراج کرده است، متکی است. از آن، او پس از هیستریک، آنچه را که به عنوان مخالفت با دانش است، استنباط می‌کند و علامت او از آن، شاخصی است که فقط خودش می‌داند (برونو، 2017). این به او اجازه می‌دهد تا ظاهری از آنچه روانکاوی شونده به دنبال آن است، ارائه دهد؛ تا زمانی که دومی به نوبه ی خود با کمک انتقال کشف کند که خود او مخالف دانستن خود است. بدون شک از این (مطلب)، انسان‌شناسی‌ای بیرون کشیده خواهد شد که ضرورت کارکرد اقتدار را مطرح می‌کند: پدر، تابو در مورد زنای با محارم و غیرهم، که با تغییر سرمایه‌دارانه در دانش (که توسط اشکال نئولیبرال آن تشدید شده است) و تضعیف روایت‌های بزرگی (لیوتار، ۱۹۷۹) که این عناصر ساختار را در واقعیت حمل می‌کردند، فرسوده شده‌اند، همانطور که ژان پیر لبرون و دیگران پس از او مدت‌ها اشاره کرده‌اند (لبرون، ۲۰۱۶؛ برنارد و لوی، ۲۰۱۴). با این حال، ما نمی‌توانیم از دانستن این عناصر انسان‌شناسی روانکاوی که با آنها سخنرانی‌های خود را تغذیه می‌کنیم و همچنان از آنها تفسیرهای انتقادی ارائه می‌دهیم، دست برداریم. بنابراین، داشتن «دانش خوب» و آموزش آن به بهترین شکل ممکن، برای جلوگیری از فرسایش آن کافی نیست؛ آنچه بیشتر مورد نیاز است این است که در جای مناسب باشد. علیرغم تمام تلاش‌های علم برای رسیدن به دانشی عینی و تعمیم‌پذیر (که از آن انسان‌شناسی سرچشمه می‌گیرد)، علم نمی‌تواند بدون سوژه‌ای که آن را خلق می‌کند (که در جایگاه عامل قرار دارد، مانند گفتمان هیستریک)، کاری از پیش ببرد. روانکاو ساختار دانش را آشکار می‌کند، زیرا سوژه روانکاوی است؛ از این رو این سوال مطرح می‌شود که چه علمی می‌تواند آن را در بر بگیرد، در حالی که برخلاف گفتمان هیستریک، علم نمی‌خواهد چیزی از حقیقت سوژه بداند. در مورد دانشگاهیان (معلمان و دانشجویان) آنها فقط نشان می‌دهند که چگونه می‌توانند میل خود را در بحث با آنچه از آن بی‌اطلاع هستند، ابراز کنند؛ که روانکاوی هنوز نظریه ی واقعیت را برای آن ارائه می‌دهد. با فراموش کردن این موضوع، دانشگاهیان ادعا می‌کنند که حقیقت نویسندگان و آثار آنها یا حتی حقیقت سایر گفتمان‌ها را می‌گویند (با استفاده از گفتمان ارباب برای پشتیبانی). با این حال، اگر حقیقت، به رابطه ی سوژه با واقعیتی که به او مربوط می‌شود اشاره دارد، و اگر واقعیت در برابر دانش سرکش باشد (در این صورت حقیقت را به «نیمه حقیقت» محکوم می‌کند)، گفتمان دانشگاه تنها موفق می‌شود آنها (نویسندگان، آثارشان و سایر گفتمان‌ها) را دروغگو جلوه دهد.

گفتمان‌های دانشگاه و گفتمان‌های سرمایه‌داری (دی‌سی): لکان از اینکه جامعه ی سرمایه‌داری به خود اجازه می‌دهد تا از تجملاتی مانند «گفتمان دانشگاه» (که می‌توان آن را در اعتصابات دانشگاهی زمان او و "پس از انقلاب " –دهه ی 70- در فرانسه مشاهده کرد) برخوردار باشد، ابراز تعجب کرد. او خاطرنشان کرد که این آرامش می‌تواند یک «تله» باشد. هر کسی که در این مورد تردید دارد، کافی است به پیامد معکوس حداکثرسازی سود بر خدمات بهداشتی، تحقیقات، آموزش و فرهنگ توجه کند، همانطور که توسط همه‌گیری فعلی [کورونا] آشکار شده است. درست است که «گفتمان ارباب» بر اساس یک فقدان غیرقابل تقلیل عمل می‌کند که با عملکرد «اختگی» نمادین می‌شود؛ اما در واقع توسط «دی‌سی» جذب می‌شود، که از سوژه شدن آن اختگی در کسانی که پذیرای پیشنهاد شفا یافتن هستند، جلوگیری می‌کند. تنها چیزی که برای متقاعد شدن در مورد عملکرد «دی‌سی» لازم است، شنیدن سخنان سیاستمداران است و اینکه هیچ کس به فکر مخالفت با آن نیست. حتی اگر اقدامات بهداشتی حفاظتی لازم باشد، لازم است که کارگران کار کنند ، این یک فرمان است. نیازی به سیاستمداران فرزانه نیست که "تسلیم داوطلبانه" ی (La Boétie, 1975) تک تک افراد را به دست آورند. با این حال، همانطور که لاکان در ادامه اشاره می‌کند، گفتمان ارباب نمی‌تواند بدون «فرهیختگان» انجام شود. بنابراین، آنها باید جایگاه خود را در جای دیگری پیدا کنند. این امر ضرورت گفتمان دانشگاه و گفتمان تحقیق را ایجاد می‌کند، دو گفتمانی که در اصل از «فرهیختگان» استقبال می‌کنند؛ گفتمان علم، نزدیک به گفتمان هیستریک، وابسته به میل به «جستجو» (لاکان، 1979). در آنجا، بار دیگر، بحران پیرامون کووید-۱۹ اهمیت و وخامت آن را برجسته می‌کند، زیرا لازم است (نه تنها در فرانسه) با ایجاد کمیته‌هایی از متخصصان که از آنها خواسته شده است تلاش‌های دولت‌ها برای بازپس‌گیری اقتصاد را توضیح داده و پشتیبانی کنند، این کمبود جبران شود. بازپس‌گیری اقتصاد و زندگی اجتماعی، در وهله ی اول، به این معنی است که امر سیاسی (گفتمان ارباب) آنها را به چیزی که مارکس (۱۸۴۵-۱۸۴۶) ایدئولوژی می‌نامد، و لاکان آن را با گفتمان سرمایه‌دار ("دین" جدید) توضیح می‌دهد، واگذار کرده است: گفتمانی که وعده می‌دهد "فردا" همه چیز از طریق علم توضیح داده خواهد شد، همه چیز فهمیده خواهد شد، همه چیز ساخته ی دست بشر خواهد بود و از همه چیز لذت برده خواهد شد (Mattera & Lévy, 2017; Gérard & Combres, 2020) . بنابراین، ترسیم شکل یک ابرمن دیگر ("لذت بردن") چهار برابر فریبنده است (Sauret, 2009). اخبار جعلی و رادیکالیسم مذهبی چیزی بیش از بازگشت حقیقتِ سلب‌شده به واقعیت نیستند (Squverer & Askofare, 2020). اگر سیاست نمی‌تواند بدون فرهیختگان سر کند، اگر قرار است دوباره بر اقتصاد مسلط شود، چرا تسلیم شده و حتی گاهی عمداً به زوال دانشگاه کمک کرده است؟ ناپدید شدن تنها یکی از گفتمان‌ها، که این آرامش نشانه‌ای از آن است، به چرخه‌ی آنها پایان داد. این چرخه، ظهور امر واقعی از یک گفتمان به گفتمان دیگر را فرض می‌کند: اینکه سوژه با امری غیرممکن روبرو می‌شود که او را وادار می‌کند تا از طریق گفتمان دیگری با آن برخورد کند. نقطه‌ای که امر واقعی در جایگاه عامل یافت می‌شود، که دلیل تغییر گفتمان است، ظهور گفتمان تحلیلگر است (لکان،1975می‌توان گفت مستقل از فروید یا لکان. آیا این ظهور هنوز در چنین زمینه‌ای امکان‌پذیر است و بر اساس چه شرایطی؟

قانون، آشکارکننده‌ی انزجار از گفتمان‌ها: دو سوال مطرح می‌شود. سوال اول: چرا، در این مورد، دانشگاه را هدف قرار می‌دهیم؟ سوال دوم: از طریق چه عملی، چه عمل بالینی، می‌توان آنچه مورد حمله قرار گرفته را بازیابی کرد؟ پاسخ لاکان به سوال دوم این است که گفتمان روانکاو، مانند مثال دو روی یک سکه، معکوس گفتمان ارباب نیست. بلکه، آنها مانند سطح واحدی از چیزی هستند که به نظر می‌رسد دو روی نوار موبیوس باشد: یک راه ساده برای تأیید این ویژگی، دنبال کردن سطح یک کمربند خمیده است که پیچشی به آن اعمال شده است. می‌توان با برش طولی کمربند موبیوس، دو گفتمان را به دو دایره ی معمولی تقسیم کرد. برش، ویژگی موبیوس را (اگر نزدیک به یک لبه انجام شود و تا زمان اتصال برش‌ها ادامه یابد) به شکل یک نوار موبیوس مرکزی آزاد می‌کند. یا همان ویژگی‌ای است که باعث ناپدید شدن آن می‌شود (اگر برش در مرکز نوار انجام شود): به این ترتیب، برش، سوژه، یعنی موبیوس، را که در هر دو گفتمان مشترک است، جدا می‌کند، زیرا بدون آن، آنها به دو دایره‌ی معمولی تقلیل می‌یابند. اینکه سوژه «آن نقطه ی آفلاین» است که به طور بالقوه هر نقطه‌ای روی خط است که فقط در نتیجه ی برش وجود دارد، جای تعجب نیست: متم گفتمان ارباب، هم ماتریس اجتماعی را فراهم می‌کند و هم ساختار سوژه و ناخودآگاهی را که متعلق به گفتمان تحلیلگر است، فراهم می‌کند. ساختار سوژه با خواندن متم گفتمان ارباب فراهم می‌شود.... از دیدگاه کنونی ما، اظهار نظر لاکان در مورد ابزار جداسازی گفتمان ارباب و گفتمان تحلیلگر نشان می‌دهد که نمی‌توان فقدان یک گفتمان را با پیوند ساده ی دانش جبران کرد، بلکه این کار از طریق این برش انجام می‌شود. این همان چیزی است که تفسیر تحلیلی نشان می‌دهد: با در نظر گرفتن محدودیت‌های تلقین (و هیپنوتیزم)، فروید (۱۹۰۵) می‌نویسد: تفسیر تحلیلی به شیوه ی یک مجسمه‌ساز از طریق انتقال مستقیم (per via dilevare ) پیش می‌رود . هیچ انتقال آمرانه‌ای در کار نیست. آیا این برای پاسخ به سوال اول کافی است: چه چیزی گفتمان دانشگاه را هدف جامعه ی سرمایه‌داری قرار می‌دهد (در حالی که، از آنجایی که نئولیبرال است، می‌توان انتظار داشت که دولت درگیر نشود)؟ گفتمان دانشگاه، حتی زمانی که توسط یک سازمان سرمایه‌داری تأمین مالی می‌شود، سرمایه‌داری نیست (لاکان، ۱۹۷۱). لاکان اظهار می‌کند که دانشجویان را "مطالعه‌شده" [ astudé ] نامیده است تا زمانی را توصیف کند که ماشین (آموزش) آنها را به تصرف خود درمی‌آورد، دقیقاً به این دلیل که برای انطباق با جامعه سرمایه‌داری ساخته شده است. او خود، در طول بحث‌های مربوط به این یا آن اصلاحات دانشگاهی، سعی کرد اصطلاح «آموزش عمومی» را احیا کند تا نشان دهد که هدف آن نباید فراهم کردن کمکی کوچک یا بزرگ به سرمایه‌داری باشد. از نظر لاکان، تمرکز انتقاد بر جنبه ی بیگانه‌کننده ی سرمایه‌داری، این واقعیت را پنهان می‌کند که این تولید کارگر (یا بیکار) نشانه ی منحصر به فرد شکل امروزی سرمایه‌داری است. در مورد دانشگاه، هدف باید تولید معلم باشد (لکان، ۱۹۷۱) همانطور که قبلاً تعریف شد. با این حال، گفتمان‌های دانشگاهی برای تکمیل انسان‌شناسی ایدئولوژیک در خدمت گفتمان سرمایه‌داران هدایت می‌شوند: انسان/ماشین، انسان/ارگانیسم، انسان/شرکت توسط انسان دیجیتال دنبال می‌شوند؛ و زیست‌قدرت (فوکو، ۱۹۷۸) به تکنوقدرت تبدیل می‌شود (فیلیپووا، ۲۰۱۹). این تکنیک نیست که متهم می‌شود، بلکه بسته‌بندی ایدئولوژیکی است که بر آن استوار است تا سوژه‌ها را به سمت فکر کردن به خود به عنوان ماشین سوق دهد. بهترین راه برای جلوگیری از سوژه، به کنترل درآوردن رشته‌های دانشگاهی است تا زنجیره‌های زیستی-روانی-اجتماعیِ عوامل تعیین‌کننده‌ای که فرد را به طرح‌واره‌های جبری، هر چقدر هم پیچیده، تقلیل می‌دهند، تکمیل شوند. رویدادهای مه 1968 ممکن است با یک انقلاب جنسی همراه بوده باشند، اما قطعاً در تعمیم الزام لذت که متعلق به گفتمان سرمایه‌داران است نیز نقش داشته‌اند. مهم‌تر از همه، دانش به کنترل درآمده باید به اطلاعات، ارتباطات و فناوری‌های قابل فروش تبدیل شود که مشمول محاسبه ی «همه‌جانبه» ی سودآوری هستند و به بازار عرضه شوند: از پاسخ به هرگونه سؤال وجودی باز می‌مانند. یک «عمل بالینی» دقیق‌تر باید از آواتارهای قانونی در سطح اروپا (فرآیند بولونیا، پیمان لیسبون، OECD) و سطح ملی (اولویت دادن به کارآموزی توسط آموزش ملی، قرار دادن علوم اعصاب و شناخت‌گرایی در موقعیت‌های مشاوره‌ای و غیره) پیروی کند (لاوال، 2004، 2005). همه ی رشته‌ها به یک اندازه از این تبدیل دانش به اصطلاحات تجاری و همچنین از تبدیل آن به وسیله‌ای برای ارتباطات، اطلاعات یا فناوری آسیب نمی‌بینند. بی‌اهمیت نیست که بیشترین آسیب دیده از امر سیاسی، جنبه‌های خاصی از تاریخ، جامعه‌شناسی، آسیب‌شناسی روانی و روانشناسی بالینی، فلسفه، علوم تربیتی، اقتصاد اجتماعی و رفاه و روانکاوی در هر کجا که وجود دارد، هستند. این رشته‌ها به تکینگی، به معمای معنای وجود (بدون تحمیل هیچ تعریف قطعی) جایگاهی می‌دهند؛ و بنابراین دانشی را در خود جای می‌دهند که مستعد اجازه دادن به افراد برای درک بهتر جهانی است که در آن زندگی می‌کنند و روابطی را که با دیگران، ابژه، لذت و با آن، دانش دارند، در نظر می‌گیرند. آنها از علامت، مقاومت فردی در برابر سرمایه‌دار «برای همه» استقبال می‌کنند. "برای همه، اجازه می‌دهد از آنچه مختص هر کس است و محدودیتی برای اعتبارسنجی تجربی ایجاد می‌کند، فرار کنیم." بنابراین، این رشته‌های «محروم» مدافعان واقعی گفتمان دانشگاه هستند و در نتیجه، استقلال لازم گفتمان علم (از جمله «پسرعموی» آن، گفتمان هیستریک) و گفتمان تحلیلگر را حفظ می‌کنند.

معلم: یک روانکاو: لکان به معلمان توصیه می‌کند که کار بخیه زدن دانشی را که به دست می‌آورند، مبهم نکنند: با کار بخیه زدن، باید واقعیتی را که از دانش می‌گریزد، همزمان با اینکه آن را می‌طلبد، درک کنیم. حقیقت (رابطه ی سوژه با آنچه که به او مربوط می‌شود) از طریق این شکاف‌هایی که علائم بیماری نشان می‌دهند، بازمی‌گردد. در واقع، این امر مستلزم آن است که معلم، سوژه در هر گفتمان، خود را با آنچه از آن ناآگاه است، توضیح دهد؛ این چیزی است که ما مطرح کرده‌ایم. با این حال، از این باید نتیجه‌ای گرفت: تنها معلمان واقعی، تحلیلگران هستند، چه تصوری از روانکاوی داشته باشند و چه نداشته باشند. به این ترتیب، معلم جرأت عمل کردن را پیدا می‌کند، یعنی آنچه را که مخالف هرگونه ارتدوکسی (و سایر اجماع‌ها) از آنچه تا آن زمان تصور شده بود، مطرح می‌کند. بنابراین، معلم نه چندان با عملکرد خود، بلکه با این رویارویی با واقعیت تعریف می‌شود، که بر اساس آن او این یا آن رشته ی ارائه شده به دانش‌آموز (شاگرد) را احضار می‌کند. از دیدگاه دانشجو، موضوع پیچیده‌تر است، زیرا آنچه آنها در مورد نظریه‌هایی که به آنها آموزش داده می‌شود، ناآگاهند، فقدان دانش از واقعیتی را که به آن مربوط می‌شود، یعنی «هستیِ ژوئیسانس» آن [être de jouissance]، که کسر آن دلیل میل را در بر دارد، می‌پوشاند. این پوشش، سوژه‌ای را که قرار است بداند و در دسترس استاد است، بسیج می‌کند. همانطور که فروید آموزش هیستریک را «ساخته» کرد، که «ناظر» نقاشی را می‌سازد، همانطور که مارسل دوشان (۲۰۱۴) بیان کرد، دانشجو نیز در صورت اجازه ی معلم، دوره را می‌سازد. با این حال، این پیش‌فرض را دارد که دوره، ردپایی از واقعیت را که دانشجو می‌تواند اثر خود را بر آن بگذارد، در خود دارد. بدون شک این همان چیزی است که توسط افعال مضارع نشان داده می‌شود: آموزش [enseignant]، مطالعه [étudiant]، تحلیل analysant . باید کلمه‌ای برای هنر اختراع کرد، مگر اینکه کلمه ی صنعتگر به کار گرفته شود. سپس می‌بینیم که این منطق، همان منطق وجود انسان است. در حقیقت، از هر یک از ما خواسته شده است که صنعتگر، اگر نه هنرمندِ زندگی خود باشیم تا بتوانیم آن را به جایگاه اثر هنری ارتقا دهیم، وگرنه زندگی‌ها هیچ معنای از پیش موجودی جز «کار در حال انجام» سوژه ندارند، که مرگ به آن پایان خواهد داد. پاسخی که سمپتوم «دانشگاه» به آن نیاز دارد، عمل سوژه است، در هر گفتمانی؛ زیرا تنها یک نوع عمل (که همیشه باید مورد پرسش قرار گیرد) وجود دارد، چه سیاسی، تحلیلی یا دانشگاهی، و بدون شک علمی نیز باشد. عمل همچنین چیزی است که ما را از عدم صداقت، از لذت قدرت نجات می‌دهد. ما به یاد داریم که سوسور از انتشار عمومی کارش در مورد آناگرام‌ها، کاری که در نظر دانشگاهیان زمان خود دیوانه‌وار تلقی می‌شد، خودداری کرد. لاکان -که از سوسور برای نظریه ی خود در مورد دال وام گرفته بود- با این وجود او را از عدم صداقت مبرا می‌کند، زیرا او روانکاو نبود. زیرا، اگر روانکاو از عمل خود که همیشه او را با یک امر واقعی روبرو می‌کند، وحشت دارد، با این وجود همان چیزی است که نمی‌تواند در مقابل آن عقب‌نشینی کند مگر اینکه خود را انکار کند. روانکاو با این کار، عمل را قابل تفکر می‌کند و به در دسترس قرار دادن آن برای همه، حتی خارج از درمان، کمک می‌کند. بدین ترتیب، احتمالاً او را مسئول جایگاه خود نیز می‌کند، جایگاهی که بدون آن حتی علم نیز آسیب خواهد دید (لکان، ۱۹۷۰). خواننده باید در ساختار این مجله‌ای که می‌خواند، در مواجهه با دیدگاه‌های ناهمگن، در پرسش‌های مطرح‌شده، نوعی اثبات واقعیتی را بیابد که ما را از هم جدا می‌کند و از هر یک از ما می‌گریزد. در اینجا همچنین شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد هنوز سوژه‌هایی آماده‌ی پذیرش مسئولیت، در دانشگاه‌ها و فراتر از آن، هستند؛ و در حالی که، به این ترتیب، هنوز در دانشی که گفتمان سرمایه‌دار به دنبال تسلط بر آن است -تسلط از جمله با امتناع از کمک گفتمان دانشگاه- حفره‌هایی ایجاد می‌شود که همچون فرصتی برای بازآفرینی روشی برای یک جمع قابل زیست باقی خواهد ماند.»:

The “University” Symptom: The Capitalist Trap of a Relaxation of the University. For a Clinical Practice of the Discourse of the University: By Marie-Jean Sauret, translated from French by Kirsten Ellerby: Varia journal: 2021/2 No 32: Laboratoire CRPMS, Université de Paris: Pages 55 to 71

Frédéric Declercq در مقاله ی

Lacan on the Capitalist Discourse: Its Consequences for Libidinal Enjoyment and Social Bonds: Psychoanalysis, Culture & Society: Volume 11, pages 74–83, 2006

با کنار هم قرار دادن گفته‌های لاکان در مورد گفتمان سرمایه‌داری، استدلال می‌کند که این گفتمان، اثرات ضداجتماعی دارد و رژیمی را ایجاد می‌کند که در نهایت، حول محور فقدان لذت لیبیدویی می‌چرخد. گفتمان سرمایه‌داری، ماهیتی ضداجتماعی خواهد داشت زیرا سوژه‌ها را به سوژه‌های دیگر متصل نمی‌کند، بلکه مستلزم اتصال سوژه‌ها به ابژه‌های لذت لیبیدویی است. با این حال، پیوند لیبیدویی با ابژه فریبنده به نظر می‌رسد زیرا در نهایت، گفتمان سرمایه‌داری رژیمی را برقرار می‌کند که با فقدان لذت مشخص می‌شود. علاوه بر این، دیگر نمی‌توان سوژه را در جایگاه یک عامل در نظر گرفت. در یک گفتمان سرمایه‌داری، دیگر مسئول نه سوژه بلکه ابژه ی لیبیدویی است. به عبارت دیگر، سوژه دیگر توسط سرمایه‌دار استثمار نمی‌شود، بلکه توسط ابژه‌های لذت لیبیدویی مورد استثمار قرار می‌گیرد. این امر لاکان را به این نتیجه می‌رساند که در یک گفتمان سرمایه‌داری، همه پرولتاریا هستند.

مسلما این نتیجه گیری بدبینانه، خود، محصول همان جبرگرایی اقتصادی است که در دوران خود لاکان تحت تاثیر مارکسیسم به محبوبیت فلسفی رسیده بود. اما اگر در نظر بگیریم که حتی در وضعیت جبر اقتصادی، اراده ی فردی در جریان است و همانطورکه ماجرای کنترل علوم نشان میدهد، اراده هایی راستین بر توسعه دادن گفتمان اربابی سنتی به سمت سرمایه داری وجود داشته است، پس آن وقت این را هم مهم میدانیم که اراده ی انسانی همانطورکه میتواند فریب این سیستم را بخورد، میتواند مقابل آن هم بایستد. درواقع علت بازی سرمایه داری با جفت های متضاد هم همین است. شما نمیتوانید از فرار عده ای از مردم از ایدئولوژی بی رحمتان بخصوص به سمت گفتمان های رهایی بخش اخلاقی جلوگیری کنید؛ ولی میتوانید چنین گفتمان هایی را به نفع خودتان ایجاد و تبلیغ کنید تا فراریان به آنها پناه ببرند و قربانی آنها شوند؛ گفتمان های فریبنده ای که به نام اپوزیسیون سرمایه داری، چنان آشکارا حماقت گستری و خونریزی کنند که فراریان –در صورت زنده ماندن- به آغوش پدر راستین یعنی سرمایه داری برگردند. مارکسیسم و اسلام بنیادگرا هر دو به همین سرنوشت دچار شدند اما اگر هیچ کدام تا حالا کاملا نمرده اند به خاطر این است که امکان ندارد فکر فرار از سرمایه داری مرتبا متولد نشود و اتفاقا شاید این گفتمان های سابقا مشهور، وقتی در جایی دیگر به طور گسترده تبلیغ نمیشوند، بیشتر به درد بخورند، چون خود این کمتر تبلیغ شدن، نشاندهنده ی آن است که حالا دیگر فرصت طلبان و نفوذی ها کمتر در آنها جولان میدهند.

نکته ی دیگر این که گفتمان های رهایی بخش دقیقا وقتی ضعیف میشوند، بیشتر میل به آزادی خواهی و پذیرش نظرات متنوع را پیدا میکنند، چون به دست آوردن همکاران هرچه بیشتر برای از اقلیت درآمدن مهم میشود و در زمانه ای که پدر راستین یعنی سرمایه داری، با آزادی دادن گسترده به فرزندانش آنها را در تله می اندازد، فقط تنوع اندیشه، تبادل اندیشه و برایند اندیشه، میتوانند حریف آن شوند. اما از همه ی اینها مهمتر این که دست سرمایه داری فقط وقتی کاملا برای مردم رو میشود که آنها مرتبا فریب آن را خورده باشند و از طرف دیگر، نظریاتی که درباره ی این فریب ها هشدار میدهند را هم شنیده باشند، وگرنه بدون تجربه ی مستقیم سرمایه داری، «آواز دهل شنیدن از دور، خوش» و «مرغ همسایه، غاز» میشود. بنابراین ما تنها چیزی که به آن نیاز نداریم، از بین رفتن نظام سرمایه داری است و فعلا فقط باید برای اصلاح آن فشار آورد. تا وقتی که مردم زیادی با فریب های سرمایه داری آشنا و متوجه نشوند که بسیاری از آنچه مسائل روزمره و عادی زندگی میپندارند، شامل روش های کنترل ذهن حرفه ای است، نمیتوان به چنین اصلاحی امیدوار بود و بنابراین نیاز است که به بعضی از جریان هایی که از دل خود دانشگاه درمی آیند و در همدستی «گفتمان دانشگاه» با «اربابان» سخن میرانند، بیشتر توجه کرد. بخصوص باید جریان های انسانشناسی کننده ی فرهنگ و تاریخ را جدی گرفت، چون بسیاری از بقایای آن تفکر مذهبی ظاهرا «مطرود» دوران کهن، همین حالا مورد استفاده ی سرمایه داری قرار میگیرند.

مثلا توجه کنید که موسیقی همیشه یک امر مذهبی و آیینی بوده و در غرب هم همانطورکه نام رسمیش "میوزیک" ریشه در عنوان میوزها یا الهگان 9 گانه ی هنر دارد، دارای یک بنیان مذهبی است. بسیاری از رقص های آیینی قدیم و موسیقی های متناسب با آنها در قبایل بدوی، تقلید از امور نظم تکراری جامعه مثل کاشتن محصول، شیردوشی از حیوان اهلی، و جنگ و شکار دارند. همه ی اینها نماینده های نظم اجتماع و روح آن یعنی سنت یا مذهب اند و همانطورکه موسیقی به رقص نظم میدهد، مذهب و عادات هم به زندگی روزمره نظم میدهند، به همین دلیل هم هست که در زبان عربی، لغاتی چون «نظم» و «منظومه» در رابطه با شعر به کار میروند که کلام آهنگین و موزیکال است. در رقص های مدرن و موسیقی های متناسب با آنها همانطورکه در کنسرت های راک اند رول و رپ میبینیم، ظاهرا نظمی وجود ندارد و تمایل به بی نظمی و هرج و مرج دیده میشود که انعکاسی از وقوع جنبش ضد فرهنگ و انقلاب فرهنگی و سنت شکنی های جوانان در غرب از دهه ی 1960 است. اما هر شخص آشنا به موسیقی غربی میداند که این مدل های موسیقی، علیرغم تظاهر به بی نظمی، هنوز تابع یک نظم موزیکال پنهانند. به جز آن، شما در تمام نمایش های تلویزیونی و سینمایی صحنه های این نوع کنسرت ها، یک سری تکرارهای آیینی به دقت انتخاب شده را شناسایی میکنید که در یک کنسرت کامل از فاصله ی نزدیک به آن شکل معنی ندارند. خود این آیین های تصویری، مشخصه ی نظمی هستند که از دور و شاید حتی خارج از اجرای نوازندگان، بر این موزیک کنترل دارد. آیین ها محصولات تکرار هستند و گاهی آیینی ترین و بنابراین مذهبی ترین صحنه ها در زندگی ظاهرا پوچ و دنیوی ما، همان صحنه هایی هستند که بیش از حد تکرار میشوند.

ماموریت آسمانی در جهنم زمینی: انقلاب کردن برای تبدیل مستضعفین محقر به مستضعفین لیبرال

تالیف: پویا جفاکش

مهندس مهدی بازرگان را به عنوان کسی میشناسند که در ایدئولوژیک شدن اسلام و تاثیر نتیجه ی آن بر انقلاب 1979 ایران، نقش مهمی داشت ولی بعد از قدر نادیدن در انقلاب، از بیشتر عقاید خود دراینباره برگشت و به عرفان از آن نوعی که عبدالکریم سروش لیبرال از آن حمایت میکرد، عقبگرد کرد و نه فقط حکومت بلکه یاران او از سخنرانی های آخر او ناراضی شدند. نشریه ی "آگاهی نو" (شماره ی 16، بهار 1404)، دراینباره پرونده ای با عنوان استفهامی "توبه ی بازرگان؟" تدارک دید. یکی از کسانی که در این پرونده پاسخگو شده است، مهدی معتمدی مهر است که مقاله ای به نام "وارونه شنیدن بازرگان" تحویل داده و در آن مدعی شده که بازرگان، هیچ تغییر بزرگی در تفکر خود نداده جز این که بسته به شرایط، بعضی حرف هایی را که قبلا به صورتی حاشیه ای تر زده بود، این بار بلندتر زده است. موضوع کلیدی در این قائله، سخنرانی هایی با عنوان "آخرت و خدا، هدف بعثت انبیا" هستند که به مناسبت عید مبعث و با تمرکز بر آیه ی دوم سوره ی "جمعه" از سوی مهندس بازرگان ایراد شده و بعدا به صورت جزوه در آمده اند. "معتمدی مهر" در اشاره به آن (در صفحه ی 324) مینویسد:

«بازرگان در پاسخ به نقدهای وارده تاکید میکند که "عمده اشکالات در همان قدم اول، ناشی از عدم دقت در عنوان جزوه و برداشت نادرست از آن بوده است. بسیاری از دوستان، "بعثت" را برداشته بودند و در ذهن خود فکر میکردند که گفته ام: آخرت و خدا، تنها برنامه ی انبیاء است. "بعثت" یعنی برنامه ی خدا، و میان "برنامه ی خدا" و "برنامه ی انبیاء" خیلی فرق هست. عنوان مطروحه یعنی هدف خدا از رسالت انبیاء چه بوده؟" [به نقل از "پاسخ به نقدها" از مهدی بازرگان.] درواقع مهندس بازرگان یادآوری میکند که دین و رسالت انبیاء از آن جا که متاثر از زیست انسانی و مجموعه مناسبات اجتماعی آنان رقم میخورد، فراتر از برنامه ای است که خداوند برای پیامبر تعیین کرده است. پیامبر به واسطه ی آن که بشر، و ناگزیر از اثرگذاری و اثرپذیری اجتماعی و سیاسی است، در معرض کنش ها و تصمیم گیری هایی قرار میگیرد که گاهی شامل جنبه های سیاسی و اجتماعی هم میشوند. نکته ی کلیدی در "آخرت و خدا" این است که تاسیس حکومت یا روش زمامداری، برنامه ی خدا برای انبیا نیست و این مدعا را بازرگان در همان کتاب اصلی نیز مطرح کرده بود. بازرگان در همان سخنرانی چالش برانگیز با عنوان "آخرت و خدا، هدف بعثت انبیاء" از منظر فلسفه ی بعثت بیان میکند که "بعثت انبیاء در دو چیز خلاصه میشود: 1-انقلاب عظیم فراگیر علیه خودمحوری انسان ها برای سوق دادن آنها به سوی آفریدگار جهان، و 2-اعلام دنیای آینده ی جاودان".»

این دو هدف، کاملا جهانی بودند و الان در همه ی دنیا هدف اول به اندازه ی خود پیامبران، از صحنه ی گیتی محو شده، ولی هدف دوم، از همیشه قوی تر است، بخصوص به خاطر این که توسط کسانی که پیامبران را بی اعتبار کرده اند، دنبال میشود. هنوز همان "برنامه ی خدا" است، ولی این برنامه به پیامبران نیاز ندارد، چون پوپولیسم کنونی، روی اومانیسمی استوار است که هر انسانی را نسخه ای از خدا وامینمایاند و میخواهد از انسان ها برای پیاده کردن بهشت خدا روی زمین بهره ببرد، طرح جسورانه ای که بخصوص در رژیم های ضد خدا مثل کمونیسم، اعتماد به نفس بیشتری پیسدا میکند. موضوع، از صفر شروع کردن با پشت پا زدن به پیامبران مشترک جریان های یهودی-مسیحی و تشرع اسلامی نیست، بلکه اتفاقا تحریف پیغامی است که از سرمنشا مشترک این جریانها، تحت نفوذ هرمتیسم و نوافلاطونی گری بود و این تعلیم مهم هرمس تری مگیستوس (ثلاثه عظمه) را که «هر چیزی برای موجود شدن، اول باید به ذهن درآید» را به یک اصل بدیهی مذهبی تبدیل کرده بود، تا جایی که ناچارا تطبیق "لوگوس" با "ذهن خدا" توسط هراکلیتوس نیز به یک اصل مسلم مسیحیت بدل شد و در هر امری، نیاز به ذهن خوانی خدا پیش آمد. برای همین است که هر کسی که تحت تاثیر ادیان ابراهیمی قرار گرفته باشد، دنبال این میگردد که خدا از خلقت جهان و انسان چه هدفی داشت و سعی میکند ذهن خدا را در این زمینه با ذهن خودش تطبیق کند. ذهن خود او از کشفیات علم مدرن بهره مند میشود و از خلقت دنیا نتیجه ای نمیگیرد؛ بخصوص از خلقت جانوران دیگر که آنطورکه علم امروزی نشان میدهد، وحوشی غریزی و خالی از ابتکارات روانی بوده اند و اصلا معلوم نیست به چه درد خدا میخوردند؟! انگار فقط انسان ذهن داشته است؛ ذهنی آنچنان خلاق که دنیای اطراف خود را دگرگون کرده است. طبیعت وحشی انسان اولیه فقط دشمن و خطر تحویل بشر آن روزگار میداد ولی این باعث نمیشد که انسان مطلقا حیوانات خطرناک و پدیده های مخرب طبیعی را الگوی خود قرار دهد بلکه حتی از پدیده های به خودی خود بی معنا (یادمان باشد داریم از دید بالا به پایین یک مومن خودستای بزرگ شده در فضای ادیان ابراهیمی به طبیعت نگاه میکنیم) همچون تغییر فصول، معانی شگرفی بیرون میکشید که به هیچ وجه با واکنش جانوران دیگر به این پدیده ها مطابقت ندارد. انسان حتی برای غذا گرفتن از این طبیعت هم باید از ذهن خود استفاده میکرد: برای شکار جانوران سریع، اسلحه تخیل و بعد اختراع میکرد و حتی گیاهان طبیعت و بعدا جانوران اهلی را به نفع ذائقه ی خود، اصلاح ژنتیکی میکرد و این کار را از همان اول راه تمدن، موقع اهلی کردن گندم وحشی شروع کرد. پس آیا ذهن الهی فقط در ذهن انسان تداوم دارد و میشود گفت بقیه اش خلقت موجود دیگری است؟ و آیا بی دلیل نیست که خدایان کهن -ازجمله یهوه خدای بنیادین ادیان ابراهیمی- علیرغم تصویرگری های گوناگونی که از هر کدام وجود داشت، بلاخره دارای تجسم های انسانی یا دست کم نیمه انسانی بوده اند؟!

این یکی از همان برهان هایی است که کمک کرده تا امروزه برخی به پیروی از زکریا سچین، خدایان را با موجودات فضایی عوض کنند و بگویند خدایان زمین را خلق نکردند، بلکه در قالب موجوداتی فضایی انسان مانند که سومری ها به آنها آنوناکی میگفتند، فقط بر زمین فرود آمدند و روی آن گونه ی جانوری که به عنوان برده و خدمتگذار خود برگزیده بودند، یکسری اصلاحات ژنتیکی پیاده کردند که باعث شد مغز حامل ذهن خدا در او به وجود بیاید. آنچه سچین در زبان امروزی به اصلاحات ژنتیکی ترجمه کرده است، اسطوره ی سومری-اکدی دستور انلیل رئیس آنوناکی های زمین به حئا یا انکی خدای حیات برای خلق انسان امروزی به عنوان نسل نوینی از بردگان است که طی اجرای دستور، حئا با اضافه کردن چیزی الهی به دستپختش، تغییرات خاصی در انسان به وجود آورد که او را مایل به شورش علیه انلیل مینمود و حئا از این ابتکار برای ایجاد ارتشی از انسان ها علیه برادرش انلیل بهره برد. امروزه و بر اساس داروینیسم، تصور میرود که آن گونه ی انتخاب شده یک میمون آدم نما بوده که در اثر اصلاحات ژنتیکی، به مرور تبدیل به هوموساپینس ساپینس یا انسان خردورز امروزی شده است. البته برداشت شخصی از این قصه به نفع خدایی تلقی کردن ذهن انسان –هر انسانی- میتواند به فرافکنی هر گونه تفکرات و دگم های محدود انسانی به خدا یا خدایان یا موجودات فضایی، اعتبار دهد. نمونه ی اخیرش این که میبینیم کسانی از جریان راست افراطی در امریکا که الان در زمره ی ستایشگران ترامپ هستند، مدعیند که فقط سفیدپوستان اروپایی، جمعیت راستین زمینی بردگان بوده اند و سیاهان و عرب ها و دیگر نژادهای غیر قابل درک، بردگانی بوده اند که آنوناکی ها با خود از سیارات دیگر آورده اند. ظاهرا بردگان زمینی نباید برتری خاصی بر دیگر بردگان داشته باشند جز این که در زمین حق آب و گل دارند و بقیه بیگانه اند، همانطورکه در امریکا هم سفیدهای اروپایی حق آب و گل دارند و بقیه بیگانه اند. همان دهکده ی جهانی دموکرات های دشمن است، فقط حالا باید کل جمعیت غیر اروپاییش را شهروند درجه ی 2 تلقی کرد و اداره ی کل آن را به سفیدهای اروپایی و رهبرانشان در ایالات متحده ی امریکا سپرد؛ امریکایی به وسعت کره ی زمین. این نوع اسطوره سازی ها فرافکنی ناسیونالیسم به ذهن خدایان کل زمین و حتی جهان است. ناسیونالیسم، یک پدیده ی مدرن و از مخلوقات ذهن انسان است و اومانیسم، انسان را به کل جانشین خدا کرده و ازاینرو این نوع مخلوقات را مقدس نمایانده است. درواقع نظریه ی آنوناکی های فضانورد علیرغم ظاهر علمی-تخیلش، فقط شکل تکامل یافته و به روز شده ی این نوع خودستایی های اومانیستی است، چون به گفته ی سچین، آنوناکی ها زمین را ترک کرده اند و دیگر به آن احتیاجی ندارند، اما آدم ها فکر میکنند آنها هنوز هستند یا روزی برمیگردند و انسان های مومن امروزی دارند به خدایانی خدمت میکنند که دیگر کاری به کار انسان ها ندارند. در این شرایط، تنها خدایی که برای انسان باقی میماند، الوهیتی است که انکی در کالبد او کاشته و در ذهنیت انسان بروز میکند و همان است که باید به جای آنوناکی ها، ناجی انسان باشد. این، مطلبی است که در گفتگوی John Colawو Neil Freerدر 11 اکتبر سال 2000میلادی مطرح شده بود:

جان کولاو: سلام نیل. شما به کار زکریا سچین در مورد سیاره ی دهم نیبیرو و ساکنان آن آنوناکی یا نفیلیم، اشاره می‌کنید که ما را از نظر ژنتیکی به عنوان گونه‌ای از هومو ارکتوس‌های اولیه حدود ۲۵۰،۰۰۰ تا ۳۰۰،۰۰۰ سال پیش در شرق آفریقا مهندسی کردند. چرا نیل فریر به تز زکریا سیچین اعتقاد دارد در حالی که بسیاری از "متخصصان" این را باور ندارند؟ چه چیزی مانع از آن می‌شود که مردم این را، به نظر من، به عنوان شواهد آشکاری از حقیقت گذشته ما در نظر بگیرند؟ چرا مردم آن را درک نمی‌کنند؟

نیل فریر: من در سطح دانشگاه، فلسفه و تاریخ ادیان تدریس کرده‌ام، اما به دلیل کنترل شدید بودجه در آن جامعه و ترس از فشار همسالان برای مطابقت با الگوی اجماع "متخصصان"، تمایل داشته‌ام که خودم را از دنیای دانشگاهی، دنیای "متخصصان" جدا کنم. اینها عوامل محرکی هستند که بارها و بارها تز تام کوهن در «ساختار انقلاب‌های علمی» را اثبات می‌کنند: با پارادایم‌های جدید رادیکال، صرف نظر از میزان استحکام و وضوح شواهد، مبارزه می‌شود، و فریاد زده می‌شود، و تنها زمانی پذیرفته می‌شوند که الگوی قدیمی از بین برود. بنابراین این تمایل به کزاز دائمی دلیل اصلی نادیده گرفتن تز سیچین یا تلاش برای حمله‌های شخصی تند و زننده به او است، زیرا آنها نتوانسته‌اند در ۲۴ سال او را رد کنند. دلیل دوم این است که باهوش‌ترهای آنها به خوبی می‌دانند که تز او نه تنها داده‌های آنها، بلکه یک فرض اساسی را که رشته‌های علمی آنها بر آن بنا شده است، زیر سوال می‌برد. آنها بدون چون و چرا می‌پذیرند که «خدایان» فرافرهنگی که برای همه ی تمدن‌های باستانی شناخته شده بودند، موجوداتی غیرواقعی و افسانه‌ای بودند. سیچین، همانطور که سومری ها می‌گفتند، می‌گوید که آنها انسان‌نماهایی از گوشت و خون و علاوه بر آن، موجودات فضایی بودند. حتی اگر به خودشان اجازه دهند که احتمال صحت تز او را بپذیرند، نمی‌خواهند با پیامدهای آن سروکار داشته باشند. این بدان معنا است که ما باید به معنای واقعی کلمه کل سیاره را دوباره تصور کنیم. اینکه یک محقق دانشگاهی در چنین موقعیتی "اولویت را" قرار دهد، واقعاً یک مورد نادر است. این وضعیت به دلیل کلمه ی جادویی "بیگانه" حتی دشوارتر هم می‌شود. اگرچه آنوناکی‌ها از درون منظومه ی شمسی ما هستند، نه از چهل سال نوری دورتر مانند آن بچه‌های خاکستری کوچک با چشمانی حلقه‌دار، حتی اگرچه ما نیمه آنوناکی هستیم و آنها بسیار شبیه ما به نظر می‌رسند، این واقعیت که آنها از سیاره‌ای دیگر آمده‌اند و می‌توان آنها را "بیگانه" نامید، در جامعه ی "متخصص" دانشگاهی، دایره‌ها دور گوش‌ها کشیده می‌شوند و چشم‌ها از ترس اینکه همسالانشان آنها را دیوانه خطاب کنند، می‌چرخند. این موضوع با توجه به این واقعیت که من اخیراً در مقاله‌ای که در وب منتشر کردم، با عنوان «مسئله ی بیگانگان: یک دیدگاه گسترده» تأکید کردم، پیچیده‌تر می‌شود: در اینجا دو مشکل مصنوعی وجود دارد. ما اطلاعات و شواهد فراوانی داریم که حضور بیگانگان را به طور کلی در این سیاره نشان می‌دهد. سرکوب کل این موضوع توسط دولت، جوامع دانشگاهی و علمی را به شدت عقب انداخته است، یک مشکل مصنوعی. ما به همان اندازه یا بیشتر شواهد و اطلاعات داریم که ما نیمه بیگانه هستیم، گونه‌ای دو جایگاهی که از طریق مهندسی ژنتیک آنوناکی (بیگانه) به وجود آمده است. اما سرکوب کل این الگو در طول تاریخ غرب توسط کلیسای رم، مشکل مصنوعی دیگری را برای محققان و انسان‌ها به طور کلی ایجاد کرده است. برای ایجاد تعادل در همه ی این موارد، ضروری است که با تأکید بر این نکته که بدون شک محققان و دانشمندان صادق، راستگو، و بسیار درستکاری وجود دارند که "متوجه موضوع هستند" و می‌بینند که سیچین بسیار درست می‌گوید، تصریح کنم. اما به نظر می‌رسد که تاکنون در میان آنها کسانی نبوده‌اند که شجاعت جنگجویان نظامی مانند رابرت او. دین، یا فیلیپ کورسو را داشته باشند تا خطر بازنشستگی، پیگرد قانونی و آزار و اذیت را به جان بخرند و به خاطر اینکه می‌خواهند حقیقت غالب شود، سخن بگویند. من به درستی و اعتبار تز سیچین متقاعد شدم، همانطور که اخیراً به درستی و اعتبار تز سر لارنس گاردنر متقاعد شده‌ام؛ نه با منطق خشک یا شهود، بلکه با انسجام کامل آن: آنها تنها توضیحاتی هستند که هیچ عنصر غیرقابل توضیح، هیچ تناقضی ندارند و در آنها همه ی حقایق کاملاً با هم هماهنگ هستند. برای تصریح دقیق‌تر، من با زکریا در مورد یک یا دو نکته ی فرعی موافق نیستم و همین را در مورد نتیجه‌گیری‌های سر لارنس نیز صادق می‌دانم، اما اینها نکات فرعی هستند، نه نکات اصلی و اساسی تز. در این حجم عظیم و انقلابی از مطالب، اگر در این اوایل، توافق کاملی در مورد جزئیات وجود داشته باشد، شگفت‌انگیز خواهد بود.
جان کولاو: نیل، شما در کتاب‌هایتان از «روشنگری ژنتیکی» به عنوان کلید گشودن «طلسم الهی» صحبت می‌کنید. لطفاً بیشتر توضیح دهید. روشنگری ژنتیکی چیست و طلسم الهی چیست؟
نیل فریر: من از کلمه ی طلسم الهی برای توصیف نگرش مطیع و فرمانبردار استفاده کرده‌ام، عمیق‌ترین رنگ در بافت فرهنگی ما که همان ذهنیت برده‌داری باقی‌مانده از آغاز ما به عنوان یک نژاد برده مهندسی ژنتیکی شده است که توسط آنوناکی‌ها برای اهداف عملی خود، در درجه ی اول استخراج طلا، به وجود آمده است. در نهایت، ما به شرکای محدودی با آنها تبدیل شدیم، یک نژاد پایدار، و تازه از یک گذار آسیب‌زای سه هزار ساله از نوجوانی نژادی بیرون می‌آییم. اما ما همیشه تابع آنها بودیم و اینجا ایستاده‌ایم و به آسمان نگاه می‌کنیم، جایی که آنها آشکارا ناپدید شدند (بهشت در آسمان شد، جایی که آنها رفتند، جهنم در زیر زمین شد، جایی که شما تا سر حد مرگ در معادن طلا کار کردید) و به دنبال پدری هستیم که برگردد و همه چیز را درست کند و دوباره به ما بگوید چه کار کنیم، زیرا ما حتماً کار اشتباهی انجام داده‌ایم که آنها را از بین ما برده است. با گذشت زمان، یکی از آنها، انلیل/یهوه، فردی نسبتاً نامطبوع، خشن، کج‌خلق و بی‌رحم نسبت به انسان‌ها را به موجودی کیهانی با ویژگی‌های بی‌نهایت، تعالی بخشیده‌ایم. این فرآیند کیهان‌سازی متافیزیکی از طریق متکلمان مدرسی کلیسای رم، باعث سردرگمی و ابهام زیادی شده است. بنابراین، روشنگری ژنتیکی صرفاً تحقق و شناخت تاریخ واقعی ما به عنوان یک گونه ی مهندسی ژنتیکی شده است که شاخه ی اصلی آن این است که دین، تعالی رابطه ی باستانی، اطاعت و برده‌داری بین ما و آنوناکی است. وقتی ما، چه به صورت فردی و چه به صورت نژادی، از نظر ژنتیکی روشن بین می‌شویم، قدرت می‌یابیم تا طلسم الهی را بشکنیم و به نژاد مستقل خود تبدیل شویم و به صورت فردی، به شخص خود، هنرمند تکاملی خود تبدیل شویم و آماده باشیم تا با کیهان رو در رو شویم.

جان کولاو: برای خودم، وقتی ویژگی‌های گوشت و خون آنوناکی، "آنانی که از آسمان فرود آمدند" را تشخیص دادم، آزاد می‌شوم تا از چارچوب مرجع بسیار وسیع‌تری نسبت به آنچه که شرطی شده‌ام تا در آن عمل کنم، فکر کنم. من، "ما" قدرت داریم که حجاب عرفانی خدا را به عنوان "پدر بزرگ در آسمان" پاره کنیم و مجبوریم با احتمال یک برخورد عمومی فرازمینی کنار بیاییم. آیا من در این مورد به نکته‌ی درستی رسیده‌ام؟
نیل فریر: یکی از نتایج اصلی آن روشنگری ژنتیکی این است که ما متوجه می‌شویم که کل مفهوم دکترین کلیسای روم در مورد «گناه نخستین»، علاوه بر اینکه در وهله‌ی اول یک ترجمه‌ی عمداً تحریف‌شده است، اشتباه است. با این حال، این [دکترین] وسیله‌ی اصلی وابسته کردن ما به یک خدای ترسناک و بنابراین، به کلیسایی بوده است که ادعای اختیار مطلق تفسیر آنچه آن خدا می‌خواهد را دارد. در نتیجه‌ی تداوم سلطه‌ی انلیل، ما به این باور رسیده‌ایم که نمی‌توانیم تکامل یابیم، اگرچه می‌توانیم دچار انحطاط شویم، که بدون نظارت مداوم و "نجات" از جانب آن خدا، فوراً در فساد فرو خواهیم رفت. واقعاً به دلیل این نقص عمیق نمی‌توانیم حقیقت را به تنهایی بدانیم. روشنگری ژنتیکی به ما نشان می‌دهد که همه ی ما اعتبارنامه‌ها و مراجع خودمان هستیم، که واقعاً قادر به تعیین حقیقت هستیم و به روشنی می‌دانیم که برای حقیقت به هیچ مرجعی وابسته نیستیم. بنابراین، برای اینکه کمی به دنده‌های نیمه‌بیگانه‌تان تلنگر بزنم، برادرم، اگر منظورتان از "آیا من در این مورد به جایی نزدیک هستم؟" این است که آیا برداشت شما و من در این مورد با هم موافق است؟ پاسخ مثبت است. با این حال، اگر به من به عنوان یک مرجع نگاه می‌کنید، از خیرش می‌گذرم. در نظر گرفتن "احتمال یک برخورد عمومی با موجودات فرازمینی" به دو دلیل مهم است: نگرش ما نسبت به موجودات آینده از هر نوع، باید برای امنیت ما قبل از وقوع آن تغییر کند، و به نظر می‌رسد که این نوع رویداد بسیار نزدیک شده است. از آنجا که ما به معنای واقعی کلمه با ذهنیت برده‌داری مطیع و فرمانبردار آفریده شده‌ایم و مدت‌ها است که به آسمان چشم دوخته‌ایم تا آنوناکی‌ها بازگردند، خود را در موقعیت بسیار آسیب‌پذیر و خطرناکی قرار می‌دهیم. اگر همچنان تمایل داشته باشیم برای یافتن پاسخ، راه‌حل، نجات، یا هر نوع رستگاری به هر چیزی یا هر کسی که از آسمان می‌آید چشم بدوزیم، در خطر کسالت و ملال قرار خواهیم گرفت. روشنگری ژنتیکی و شکستن طلسم الهی، دو مزیت حیاتی برای ما به ارمغان می‌آورد: درک و تعریفی مورد توافق در سطح سیاره از چیستی انسان ژنریک و بنابراین، وحدتی در سطح سیاره فراتر از هر یک از عوامل بابل، از دین گرفته تا نژاد که ما را از هم جدا کرده و آسیب‌پذیر ساخته‌اند. اگر آنوناکی‌ها دوباره اینجا ظاهر شوند، بسته به نگرششان نسبت به ما یا اینکه کدام جناح در میان آنها نماینده است، ممکن است با احترام به ما نزدیک شوند یا ممکن است ابزارهای استخراج طلا به ما داده شود و/یا به حرمسرای انلیل هدایت شویم. هر کسی که اینجا ظاهر شود، باید به عنوان یک نژاد سیاره‌ای متحد، با اعتماد به هویت خود، با صداقتی خدشه‌ناپذیر، با احتیاطی سنجیده که ما را وادار به درخواست اعتبارنامه، بیانیه‌های نیت، قرنطینه ی اختیاری و تبادل اطلاعات ضروری در مورد آداب و رسوم، از پروتکل‌های قضایی گرفته تا غذا خوردن و رابطه ی جنسی کند، با او ملاقات کنیم. ما باید بتوانیم انسان‌نماهای کامل را از اندرویدها تشخیص دهیم. مطمئناً درست است که هر کسی که اینجا ظاهر شود، مطمئناً از نظر فناوری پیشرفته‌تر خواهد بود و اگر بخواهد، می‌تواند به اصطلاح ناهار ما را بخورد. با این حال، آنوناکی‌ها، اگرچه از ابتدا آشکارا قادر به انجام این کار بوده‌اند، اما این کار را نکرده‌اند. واضح است که نژادهای مختلفی که به اینجا آمده‌اند و اکنون اینجا هستند، اگرچه به تدریج نشان داده‌اند که فناوری آنها می‌تواند به راحتی ما را تحت الشعاع قرار دهد یا از بین ببرد، اما این کار را نکرده‌اند. آیا این بدان معناست که باید احتیاط را کنار بگذاریم؟ مطمئناً نه. اما این می‌تواند نشان دهد که خشونت خانمان‌سوز گونه‌ی ما «غیرطبیعی» است، محصولی از عامل‌سازی تفرقه‌انگیز بابل برای کنترل جمعیت که به جنگ‌های بزرگ و هرج و مرج مذهبی جنگ‌های صلیبی، جهادها، تفتیش عقاید و آزار و اذیت‌ها منجر شده است و ذاتاً از طبیعت انسان نیست. من فکر می‌کنم این به وضوح به این واقعیت ساده اشاره دارد که هر چه یک نژاد «طبیعی» در تکامل آگاهی، هوش و پیشرفت تکنولوژیکی جلوتر می‌رود، بیشتر به سمت قانون طلایی تکامل می‌یابد، که یک کاربرد خاص مدرن از آن در حال حاضر در آگاهی ما در «دستورالعمل اصلی» پیشتازان فضا وجود دارد.

جان کولاو: نیل، آیا "قدرت های موجود"، به ویژه مذهبی و سیاسی، با هرگونه حرکتی در جهت «روشنگری ژنتیکی» عموم مردم مخالفت نخواهند کرد؟ آیا ما فقط منتظر می‌مانیم تا با آموزش نسل‌های جدید، نگهبانان قدیمی از بین بروند؟ یا شاید این بیداری نهایی اجتناب‌ناپذیر است و نمی‌توان به طور کامل از آن جلوگیری کرد؟
نیل فریر: کلیسای روم، در ادامه ی ترس از خدای انلیل، به صورت نوعی دین مطیع، با اتحاد و جذب تدریجی امپراتوری روم و اتخاذ تاکتیک‌های قدرتمند آن، به قدرت رسید. سرکوب تاریخ واقعی ما از طریق انتشار جعلیات عهد عتیق عبری که برای تبدیل انلیل به خدای یگانه ی توحیدی آنها انجام شد، چنان مؤثر بود که نوعی فراموشی نژادی ایجاد کرد و فرهنگ باستانی سومری به معنای واقعی کلمه فراموش شد و تنها در اواخر دهه ی 1800 دوباره کشف شد، حداقل تا آنجا که به فرهنگ غربی، آنطور که به ما آموخته شده و شناخته شده است، مربوط می‌شود. در دوران مدرن، کنترل‌کنندگان نظامی و سیاسی، دانش و داده‌های مربوط به حضور بیگانگان در این سیاره را با انکار و تمسخر، در ابتدا صادقانه، به این دلیل که بر اساس دوست یا دشمن بود، سرکوب کرده‌اند، همانطور که فیلیپ کورسو به خوبی در «روز بعد ار رازول» اشاره کرده است، و هر چیزی که می‌توانست از هواپیماهای ما بهتر عمل کند و با مصونیت از مجازات بر فراز سایت‌های مخفی ما پرواز کند، عملاً دشمن تلقی می‌شد. این ترس وجود داشت که این امر کل جامعه ی ما را به طور اساسی، حتی به طور آشفته، مختل کند. در نتیجه، فکر می‌کنم با ادگار میچل موافقم، آنها کاملاً آن را سرکوب نکرده‌اند، بلکه به طور غیرمستقیم و کم کم آن را آشکار کرده‌اند. بنابراین، فکر می‌کنم پاسخ مستقیم و ساده به سوال شما این است که بله، آنها با روشنگری ژنتیکی مخالفند، بدیهی است که بیشتر با کلیسای روم مخالفند زیرا ماهیت و وجود آن تهدید می‌شود. اما به نظر می‌رسد برخی از سیگنال‌های اخیر نشان‌دهنده ی یک تغییر قابل توجه در این زمینه است. کلیسای رم رسماً اعلام کرده است که پاپ هنوز تنها کسی است که خط تلفن قرمز مستقیم به بشقاب پرنده ی شخصی یهوه دارد، در حالی که در همان زمان، دوست پاپ، خانم کورادو بالدوچی، به طور غیررسمی، اما نه برهنه و نه مسموم، علناً اذعان می‌کند که سیچین درست می‌گوید و آنوناکی‌ها به زودی بازمی‌گردند و کاتولیک‌ها باید برای آن رویداد آماده شوند. و، اوه بله، پاپ واقعاً دوست دارد به زیارت (!) اور در عراق برود؛ یکی از قدیمی‌ترین شهرهایی که توسط آنوناکی‌ها تأسیس شده است. یک زیارت. اوه، واقعاً. ما قطعاً باید نسل‌های جدید را آموزش دهیم: این کودکان هستند که باید مورد توجه ما باشند. ما نسل‌های زیادی را به دلیل نقص طلسم الهی از دست داده‌ایم، از جمله نسل خودمان. نباید منتظر بمانیم تا نگهبانان قدیمی یا جدید از بین بروند. ما باید مسئولیت زندگی خودمان را بر عهده بگیریم.

جان کولاو: نظر شما در مورد این ایده که ما در حال حاضر درگیر یک فرآیند شرطی‌سازی بلندمدت در جمعیت برای افشای نهایی حضور فرازمینی هستیم چیست؟
نیل فریر: من فکر می‌کنم این یک واقعیت ساده و غیرقابل انکار است. فکر می‌کنم اگر ما برای مدت طولانی تحت طلسم الهی نبودیم، این روند بسیار سریع‌تر پیش می‌رفت، زیرا ما خیلی زودتر آماده می‌شدیم. بسیاری از مشکلات ما ممکن است مختص ما به عنوان گونه‌ای باشد که برای اهداف بردگی ساخته شده‌ایم. اما من همچنین متقاعد شده‌ام که تا زمانی که به یک تعریف کلی و مورد توافق از طبیعت انسان و یک وحدت سیاره‌ای و یک تمامیت نژادی بالغ و غیرقابل انکار نرسیم، به سادگی اجازه ی ورود به جامعه ی ستاره‌ای را نخواهیم داشت.
...

جان کولاو: وقتی چند هفته پیش در ضیافت سیچین در سانتافه، نیومکزیکو صحبت کردیم، شما به برخی از روندهای جدید شگفت‌انگیز در هوش مصنوعی اشاره کردید. اگر رایانه‌ها/هوش مصنوعی همانطور که ری کورزویل در «عصر ماشین های معنوی» پیشنهاد کرده است، خودارجاع شوند، آیا گام بعدی این نخواهد بود که خود رایانه‌ها "بازی‌های خدایی" خود را انجام دهند؟ خودارجاعی چیست و چه معنایی برای هوش مصنوعی دارد؟ به نظر شما، نیل، آیا یک ماشین می‌تواند روح، یک «ایگو» یا خود الکترونیکی داشته باشد؟
نیل فریر: بیایید این را برای مصاحبه‌ی دیگری بگذاریم. این موضوع آنقدر زیاد است که حتی نتوانستیم اینجا به طور سطحی به آن بپردازیم.
جان کولاو: به نظر من اگر ما یک نژاد ترکیبی هستیم، جهش‌یافته‌های دوجایگاهی با سرعت زیادی تکامل یافته‌اند، پس به دلیل دستکاری ژن‌هایمان توسط آنوناکی‌ها، با تکامل طبیعی سیاره‌مان هماهنگ نیستیم. چگونه می‌توانیم از این موضوع عبور کنیم و به عنوان یک گونه در سطح جهانی متحد شویم و بر اختلافات و نارضایتی‌های کوچک محلی خود غلبه کنیم؟ آیا لازم نیست به سرعت بزرگ شویم و برای تعامل با موجودات فرازمینی آماده شویم؟
نیل فریر: بخشی از روشن‌بینی ژنتیکی این است که خودمان را به عنوان بخشی از هومو ارکتوس بومی و بخشی از آنوناکی‌های خارج از سیاره تشخیص خواهیم داد. این ما را آزاد می‌کند تا هر دو مؤلفه را در روانشناسی فردی و گونه‌ای خود شناسایی، درک و ادغام کنیم. این خودشناسی سرانجام به ما فرصت آشتی واقعی با خود را می‌دهد، تا تمرکز و ریتم ژنوم‌های نژادی هر دوی ما را بیاموزد. ما از خرد هومو ارکتوس زمینی خود یاد خواهیم گرفت که دوباره با زمین هماهنگ شویم، به این سیاره به عنوان مکانی عالی برای زندگی و مکانی عالی برای بازدید احترام بگذاریم و آن را به عنوان مکانی عالی برای بازدید معرفی کنیم، همانطور که از میراث آنوناکی خود یاد می‌گیریم که چگونه وارد فضا شویم و ابتدا شهروند منظومه ی شمسی و سپس شهروند ستاره‌ای شویم. من اتحاد گونه‌ها در سطح جهانی را به عنوان یک مشکل واقعی نمی‌بینم، بلکه آن را یک مشکل مصنوعی می‌دانم که به طور فراگیر و مداوم توسط قدرت و سرکوب کلیسای روم حفظ شده و توسط بازی‌های قدرت سایر ادیان حامی، دولت‌های فریبکار و منافع اقتصادی تقویت می‌شود. وقتی دیگر نمی‌توانند دوام بیاورند، کلیسا اکنون در حال پنهان‌کاری است؛ به زبان ساده، به آرامی و بی‌سروصدا تغییر شکل می‌دهد تا قدرت را تغییر دهد و همچنان حفظ کند. اگر پاپ می‌خواهد رسماً به زیارت اور برود و خانم بالدوچی می‌گوید کاتولیک‌ها باید برای بازگشت آنوناکی آماده شوند، و آنها از کجا باید این را بدانند؟ اگر این اتفاق بیفتد، فکر می‌کنم اثر دومینوییِ ناشی از روشنگری ژنتیکی که رخ خواهد داد، سریع خواهد بود و به جای یک شوک، به عنوان یک تسکین بزرگ خواهد بود. یک مزیت عملی، موضوع مقاله‌ای که من به تازگی برای افراد در عرصه ی پروژه ی ژنوم خطاب کردم، به وضوح بینشی است که در مطالعه و تحقیق ژنوم ما در دسترس ما است. متخصصان ژنتیک بهتر است حداقل به دنبال نشانه‌هایی از ادغام دو کدی باشند که ژنوم ما را تشکیل می‌دهند. دانش مهندسی ژنتیکی که ما را خلق کرده است، می‌تواند میانبرهایی برای درک این واقعیت فراهم کند که ما بیش از ۴۰۰۰ بیماری یا نقص ژنتیکی داریم، در حالی که گونه‌های دیگر روی این سیاره تنها تعداد بسیار کمی از آنها را دارند.
جان کولاو: آیا بینش جدیدی برای افزودن به نظریه‌های خود دارید؟
نیل فریر: تقریباً خجالت می‌کشم که هر یک از این‌ها را بینش بنامم. من به هر چیزی که بیشتر از آن، در مواجهه با فریب قدرتمند و هماهنگ شده توسط بازیگران قدرت مذهبی و سیاسی واپس‌گرا، متوجه شده و بیان کرده‌ام، فکر می‌کنم - که بسیاری از آنها، مطمئنم، هرگز متوجه نشده‌اند که به دلیل دوری از منبع اصلی و آموزش در سنتی که حس بیرونی را به طور کامل از بین می‌برد، این کار را انجام می‌دهند. افشاگری‌های سر لارنس گاردنر در کتاب اخیرش «پیدایش پادشاهان جام»، در مورد ماهیت و آغاز و تاریخ دگراندیشان، سوی دیگر مسیحیت و حفظ تبار رهبران به عنوان خدمتگزاران مردم، که توسط انکی آغاز شد تا جای آنوناکی‌ها را بگیرد، زمانی که آنها به تدریج از صحنه کنار رفتند، جایی است که اکنون می‌توان در آن به دنبال «بینش‌های» عمیق گشت. او از جایی که زکریا تمام کرده بود، ادامه داده و به وضوح تبار خونی را تا سومر ترسیم کرده و بقای آن را از طریق آتش اختری و سپس بلعیدن طلای تک اتمی آشکار کرده است. همانطور که او به طور خلاصه بیان کرده است، هیچ عصر تاریکی وجود نداشته است، مگر برای کسانی که در تاریکی نگه داشته شده‌اند. او به سنت بدعت‌گذار اجازه داده است تا از انزوا بیرون بیاید، جایی که از زمان کناره‌گیری برای جلوگیری از نابودی توسط تفتیش عقاید، در انزوا بوده است. یکی دیگر از منابع اخیر با بینش فراوان، اثر باربارا تیرینگ، متکلم استرالیایی است که به تنهایی طومارهای بحرالمیت و مطالب نجع حمادی را با مهارتی درخشان توضیح داده است. کتاب او، "عیسای انسان"، منبع مهمی است که گاردنر به آن اشاره می‌کند.:

Awaken to The Truth of Your Genetic Heritage, People of Earth: by John Colaw: BIBLIOTECAPLEYADES.NET

وقتی سادگی استدلالات پشت این نظریه را از بدو آمدن فضایی ها تا رشد تکنولوژی هوش مصنوعی که این مصاحبه، پیشبینی ای بر آن است، بررسی میکنیم، ورود پیامدهایشان به ایران نیز برایمان منطقی میشود. چون استدلال تاسیس شهر خدا بر زمین به واسطه ی انسان در ایدئولوژی های بنیادگرای اسلامی نیز با همین نظرات همریشه است و فقط سادگی خود را پشت احادیث ظاهرا آسمانی و تا جای ممکن پر تکلف شده با زبان عربی فصیح، مخفی کرده است. در بنیان تمام این گونه نظریات، انتقال نبرد فرشتگان و شیاطین از آسمان به زمین را داریم و از قبل تصور شده که با فرود شیاطین به زمین، اینجا جهنمی است که مومنان باید از طریق نبرد با گماشتگان شیاطین، بهشت را بر آن پیاده کنند. این برداشت، نتیجه ی تبدیل آنوناکی ها به آناکیم یا بنی عنّاق، نژاد مردمان نیم جن-نیم انسان ماقبل تاریخ در جهانبینی های یهودی-مسیحی است که این نژاد را متهم میکنند رسوم غلط را بر زمین پایه نهادند و آنها را معمولا با غول ها و البته همانطورکه در زبان عبری رایج است، رفائیم یعنی سایه ها تطبیق میکنند تا به قلمرو تاریکی جهنمی مرتبط شوند که معمولا در زیر زمین تصور میشود.

در فرهنگ یهودی، شئول یا جهان مردگان، قلمرو رفائیم است. جرالد مسی، آنها را با هیولاها و غول های شرور آمنتا یا جهان مردگان مصری تطبیق میکند. به گفته ی مسی، آمنتای مصری، هم دوزخ و هم برزخ یهودی-مسیحی را در خود دارد. چون همانطورکه برزخ محل پاک شدن گناهان است، آمنتا نیز جایی به نام "مسکا" دارد که چنین مسئولیتی دارد. توفت نام دیگر شئول ازجمله در کتاب اشعیا است که مسی، آن را با "تفتا" محل اقامت مار آپپ در آمنتا تطبیق میکند. مار آپپ یا آپوفیس، دشمن خدای خورشید در سفر او به جهان زیرین در طول شب است. در کتاب اول سموئیل (13 : 28) زن جادوگری که یک مار ماده در نظر گرفته میشود، درباره ی عروج روح سموئیل نبی به شائول شاه یهود میگوید: « من خدایی (الوهیم) را میبینم که از زمین بیرون می آید.» مسی، این بیرون آمدن خدا از زمین را همان بازگشت ازیریس خدای خورشید به شکل هورس جنگجو از آمنتا میشمرد.:

ANCIENT EGYPT: GERALD MASSEY: V1: FISHER UNWIN: 1907: P480-1

رفت و برگشت ازیریس در جهان زیرین، همان مرگ و زنده شدن عیسی مسیح هم هست. این مرگ و رستاخیز، معادل مرگ و رستاخیز تموز خدای طبیعت است که همراه خزان و بهار طبیعت، میمیرد و زنده میشود. در عرصه ی کشاورزی، مرگ خدا میتواند در درو گندم و تبدیل گندم به آرد برای پختن نان تجلی یابد که با خوردن نان به جای گوشت مسیح در عشای ربانی هم تناسب دارد. در جغرافیای اسرائیل باستان، افرائیم به خاطر آرد مرغوبش شناخته میشد و عیسی مدتی در این محل از رسالت خود کناره گرفت که میتواند همان مرگ موقت عیسی و تبعیدش به دوزخ برای نبرد با شیاطین باشد. البته اعدام عیسی در تپه ی جلجتا در اورشلیم اتفاق افتاده است و خانه ی خدا یعنی معبد هم در اورشلیم واقع بوده است. ولی در نوشته های جوزفوس، ارتباطی بین افرائیم و محلی به نام "بیت-ایل" یعنی خانه ی خدا شناسایی میشود، آنجاکه هر دو، شهرک های کوچکی در مرز منطقه ی قبیله ی بنیامین با سرزمین های وحشی یهودا معرفی میشوند. با استفاده از نقشه ی سانکتا-پالستینا منتسب به سال 1629 و تطبیق جغرافیاها از طریق به تناظر رساندن محل قیصریه که هنوز موجود است با محل افرائیم در نقشه، متوجه میشویم که خرابه های شهری عظیم در محل "عین آشور" کنونی که به 5000سال پیش نسبت داده شده اند، درواقع معادل شهر جاسر در محل افرائیم هستند. جاسر یا یاسر، میتواند تلفظ دیگر آسور یا آشور باشد و اتفاقا در شمال عین آشور، محل دیگری به نام "تل آشور" نیز موجود است. منابع مختلف خبری، در موقع انتشار مطالب درباره ی این خرابه، آن را نیویورک 5000ساله یا نسخه ی باستانی نیویورک میخواندند. در این تشبیه، قطعا دلیلی وجود دارد. جاسر قرار است نسخه ی زمینی جهنم باشد و جهنمی بودنش به سبب وفور ثروت و شهرنشینیش باشد. این جهنمی بودن باید سبب سقوط او نیز شده باشد، نه در 5000سال پیش، بلکه زمانی در قرون 17 یا 18، چون تا سال 1629 وجود داشته است، همانطورکه نقشه های دیگر منسوب به قرن 17 نیز وفور شهرها در شبه جزیره ی عربستان و محل کنونی صحرای افریقا را نشان میدهند که احتمالا همه ی این بیابانزایی ها و تخریب ها نتیجه ی بلای جهانگیر عظیمی است که بقایای سیل های گل اروپا در قرن 19 نیز به آن مربوطند. اکنون هم معادل امروزی این شهر لعنت شده، نیویورک است که به همان اندازه کلانشهر اقتصادی یک سرزمین مقدس نوین یعنی ایالات متحده ی امریکا است و به ثروت و قدرت اقتصادی خود مینازد. بنا بر دیدگاه های غنوصی که مشابه هایی در سراسر آسیا و اروپا دارند، جهان مادی، خود جهنم است و تفسیر بودایی از جهنم بودن دنیا به امکانات مادی آن برمیگردند که احساس مسئولیت و نگرانی در مورد هر دارایی مادی را عامل رنج بردن در زندگی جسمانی میشمرد. بنابراین ثروتمندترین نواحی، جهنمی ترین نواحی هستند، بخصوص اگر قلب های تپنده ی شبکه های مالی و اقتصادی باشند. در بسیاری از نگاره های عتیق مسیحی، جهنم جایی بوده که در آن، ارواح سفیدپوستان توسط غول هایی با ظواهر آشکارا سیاهپوست شکنجه میشدند. این غول های سیاه گون، میتوانند پلی بین کنعانی های سیاهپوست و بعضا غولپیکر از نسل حام ابن نوح که بنی اسرائیل بر آنها ظفر یافتند و اجنه ای که سلیمان زندانی و برده کرد و آنها را به بنای معبد اورشلیم برگماشت، بکشند. در تاریخ سرزمین مقدس نوین و واقعی تر امریکا، آنها بردگان سیاهی هستند که توسط سفیدپوستان اروپایی برای ساختن بنیادهای آن مملکت، به کار اجباری گرفته شده و بعدا در بحران نظامی ای که به جنگ داخلی امریکا شهرت دارد، آزادی خود را پس گرفته اند. امروزه این سیاهان را نه ساکنان راستین کشور، بلکه برده هایی از افریقا میشمرند ولی همیشه نوعی ارتباط بین آنها و بومیان امریکا حس میشده که در نامیده شدن بومیان به "هندی" تجلی می یابد. لغت "هندی" در منابع عتیق اروپایی معادل اتیوپیایی و ترجمه شده به سیاهپوست بخصوص سیاه افریقایی بوده است. آثار اختلاط با نژاد سیاه در تصاویر قدیم سرخپوستان امریکا و حتی تا حدودی در ظواهر امروزی آنها به چشم میخورد. از طرفی سرخپوستان، "تارتار" و اعقاب تاتارهای آسیای شرقی و مردم کیتای یا چین شمرده میشدند و از این طریق به اندازه ی آنها با تارتاروس یعنی جهنم یونانی-رومی مرتبط میگردیدند. دانیل جی.بورستین در کتاب "دنیای گم شده ی توماس جفرسون" نوشته است که توماس جفرسون، «هندی ها» را اعقاب ترک ها و تاتارهایی TURKS AND TARTARS میداند که از طریق تنگه ی برینگ، به قاره ی امریکا وارد شده اند. همانطورکه میدانیم، در همان دوران جنگ داخلی، انگلیسی ها نام "هند" یا INDIA را بر مهمترین مستعمره ی خود در آسیا تثبیت کرده بودند. شاید "هندی" یک نام عمومی برای مردمان رنگین پوست مستعمرات بوده و اگر در نظر بگیریم که اولین ایالات متحده ی امریکا، ایالات انگلیسی زبان بودند و بعدا ایالات بسیاری را در جنوب تصرف کردند، بعید نیست که جنگ داخلی همان تاسیس ایالات متحده توسط بریتانیا طی به تسلط درآوردن هندی ها بوده است. این هندی ها که نام از سیاهان داشتند، هنوز چندان از سیاهان کنعانی که بنی اسرائیل بر آنها تسلط یافتند، تشخیص داده نمیشدند؛ سیاهانی که همین امروز، مسلمانان سیاهپوست امریکا خود را به واسطه ی مورها یا بربرهای شمال افریقا از نسل آنها میشمرند و نام امریکا نیز به نوعی با مورها و ازجمله سرزمین ساحل مقابل آنها به امریکا یعنی موروکو یا مراکش مرتبط شمرده شده است. در دایره المعارف جهانی وبستر سال 1936 هنوز "آمورو" نام قدیم امریکا شمرده میشده است؛ درحالیکه آمورو نام دقیق سرزمین آموری ها/آموروکوها یا عمالقه است که بنی اسرائیل برای تصرف سرزمین مقدس با آنها جنگیدند. بنا بر تاریخ باستان کمبریج (جلد 11) در قانون سیاهان کارولینی جنوبای از سال 1839 کلمه ی NEGRO برای سیاهان بَرده از نسب بربرهای BERBERS باستان به کار میرفته است. احتمالا به اندازه ی دیدگاه های اسپانیایی، بین کلمه ی BEREBER به معنی بومی شمال افریقایی با کلمه ی BARBAR به معنی بیگانه ی ترجیحا وحشی تفاوتی حس نمیشده است. درواقع به همراه این شیاطین سرزمین مقدس، خود سرزمین مقدس و همسایگانش هم به امریکا منتقل شده بودند و به همین خاطر، مورمون ها دنبال احیای مکتب اصیل بنی اسرائیل بودند که همراه بقایای بنی اسرائیل به امریکای شمالی منتقل شده بود. شبیه بودن نام ایالت یوتا با عنوان "یهودا" برای کشوری که قبیله ی همنام اسرائیلی تحت رهبری سلیمان در سرزمین مقدس ساخت، بی ارتباط با این که نیمی از مردم آن ایالت، مورمون بوده اند، نیست. درآنجا حتی یک رود اردن هم هست که درست مثل رود اردن خاورمیانه که در شرق بحرالمیت قرار دارد، در شرق یک دریاچه ی نمک قرار دارد. رود اردن، سرزمین مقدس را از کشور موآب جدا میکرده است. این موآب، تبدیل به یک قلمرو موبیلیان شده که ایالت های فلوریدا، تنسی، جورجیا، لوئیزیانا، آلاباما، میسی سیپی، آرکانزاس، کارولینای جنوبی و کارولینای شمالی را در بر میگرفته است. نام موآب را میتوانید به صورت های MABILIA در آلاباما، شهر MOHAVE در آریزونا، دره ی MOHAVE در آریزونا، صحرای MOJAVE در کالفرنیا، و قبایل MOHAVE در تمام این ایالت ها بیابید. اما میتوان گفت آغاز موآب تلقی شدن کل این ناحیه، نتیجه ی تسلط فرانسه بر سواحل جنوب شرقی ایالات متحده بوده است. الکساندر خروستیالوف محقق روس که از منتقدان تاریخ رسمی است، معتقد است علیرغم این که در تمامی کشورهای اروپایی، نامجاهای سرزمین مقدس، بومی سازی شده اند، اما در هیچ کجا به اندازه ی فرانسه، تطابق جغرافیای کتاب های مقدس با نواحی همنام محلی دقیق نیست و بنابراین کتاب مقدس در فرانسه و تحت نفوذ یهودی های اسپانیایی و بر اساس برابر دانستن فرانسه با سرزمین مقدس تهیه شده است. در بازسازی خروستیالوف، قلمرو موآب فرانسه از سواحل آن کشور در دریای مدیترانه شروع میشود. دریانوردان فنیقی موقع پایگاه سازی در فرانسه، از سمت دریا اول با موآب روبه رو شده اند و به همان ترتیب، دریانوردان فرانسوی نیز در سفر به امریکا با گذر از دریا قبل از رسیدن به سرزمین مقدس، اول باید در موآب پیاده شوند.:

“THE AMERICAN REVOLUTION AND THE CIVIL WAR WERE THE SAME EVENT: STOLEN HISTORY: 23 JUN 2024

اگر همه ی این پروژه، مدرن کردن سرزمین مقدس متون مذهبی به صورت سرزمین مقدس مادیات تحت نام جدید ایالات متحده ی امریکا را منظور داشته و پیدایش آن با تغییر ایدئولوژیک را به صورت جنگ داخلی سیاسی بین شمال پیشرو و جنوب مذهبی مرتجع، نمادین و مرزبندی کرده است، پس سیاهان برده نمادی از شیاطین به بند درآمده تحت یک رژیم مذهبی هستند و آزادی سیاهان بدون رفع نژادپرستی از آنها و تحت یک ایدئولوژی هنوز کاملا نژادگرا، متوجه برداشتی است که دنیای مدرن تحت توضیحات جدید ایدئولوژيک و ضد الهی به زبان داروینیسم، از سیاهپوست به عنوان ریشه ی نیمه حیوان بشر واقعی یعنی انسان سفیدپوست دارد و آزادی سیاهان، همان رهاسازی حیوانیت درون است که بعدا یونگ، توضیح علمی مانندتر آن را تحت نظریه ی کهن الگو یا آرکتایپ خود داد: نظریه ای که در آن، تقریبا هر چیزی در بیرون از بشر، میتواند نمادی از پدیده ای همانند خود در ذهن بشر و حتی بخشی از آن بخش ظاهرا سرکوب شده ی خطرناکی که یونگ «سایه» مینامد، باشد. مقاله ای از "سوئه مهرتنس" درباره ی کهن الگوی سیاهپوست در ذهن انسان سفیدپوست، این موضوع را سوژه کرده است. این مقاله با این نقل قول ها شروع میشود:

«بنابراین، یک فرهنگ کاملاً اروپایی یا سفیدپوست آمریکایی یک افسانه بود. ذهن آمریکایی که امرسون در سال ۱۸۳۷ به آن اشاره کرده بود، اکنون می‌توانست در سال ۱۹۲۸ به عنوان ذهنی نژادپرستانه شناخته شود که در آن عناصر آفریقایی در نحوه ی شکل‌گیری فرهنگ عامه ی آمریکایی غالب بودند.»:

استوارت (۲۰۱۸)

«انسان‌شناسی اولیه ی آلن لاک، که در مجموعه‌ای از مقالات در دهه ی۱۹۲۰ روایت شده است، نشان داد که آمریکا از دیدگاه عامیانه و فرهنگ عامه، در اصل یک ملت سیاه‌پوست است.»:

استوارت (۲۰۱۸)

نویسنده در ادامه ی مقاله مینویسد:

«چند ماه پیش، یکی از دوستانم، چندین کتاب در مورد امتیاز سفیدپوست بودن، شکنندگی سفیدپوستان و سفیدپوست بودن، برایم فرستاد؛ کتاب‌هایی که او به عنوان عضوی از یک گروه مطالعه خوانده بود. وقتی کتاب‌ها را به طور اجمالی بررسی کردم، خیلی زود مشخص شد که فرصت بزرگی برای مواجهه با جنبه‌ای از سایه‌ام به من داده شده است که قبلاً هرگز واقعاً به آن فکر نکرده بودم یا با آن مواجه نشده بودم. بنابراین خودم را غرق در چندین ده کتاب در مورد تاریخ آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار، زندگی‌نامه‌ها، زندگی‌نامه‌های خودنوشت، کتاب‌های راهنما در مورد چگونگی صحبت در مورد نژاد و خاطرات افرادی کردم که از سفیدپوست بودن خود «بیدار» شده‌اند. همانطور که انتظار داشتم، این یک فرآیند تحقیرآمیز و طاقت‌فرسا بود، همانطور که کار سایه همیشه همینطور است. در پایان، من یک دوره برای مرکز یونگی ایجاد کردم تا به دانشجویان ما (که اکثر آنها وقت خواندن چندین کتاب را ندارند) فرصتی برای انجام کار مشابه در مورد سایه ارائه دهم. با پیش‌بینی سوالاتی که دانشجویان ما احتمالاً می‌پرسند -یونگ در مورد آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار چه فکر می‌کرد و آیا او فکر می‌کرد که آنها تأثیری بر فرهنگ آمریکا دارند؟- سپس به آثار یونگ روی آوردم و متوجه شدم که او در این مورد حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. با توجه به ویژگی عصر (قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم) و فرهنگ اروپایی، او از اصطلاح «سیاه‌پوست» (نگرو) برای صحبت در مورد آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار استفاده کرد و در این مقاله، من کاربرد او را حفظ خواهم کرد. یونگ درباره ی سیاه‌پوستان آمریکایی چه فکر می‌کرد؟ در 40 نقل قولی که در آثار یونگ از سیاه‌پوستان نام برده شده است، یونگ همیشه تمایز روشنی بین سیاه‌پوستان آفریقایی یا آمریکایی قائل نمی‌شود. او در جاهایی از «بدوی» به شیوه‌هایی می‌نویسد که باید به آفریقایی‌ها اشاره داشته باشد. در ادامه، من فقط به بخش‌هایی که مربوط به سیاه‌پوستان آمریکایی است، استناد می‌کنم. یونگ در چندین جا به سفر خود در سال 1912 به ایالات متحده اشاره می‌کند که در طی آن به طور خاص به بیمارستان سنت الیزابت در واشنگتن دی سی سفر کرد، جایی که دکتر ویلیام آلانسون وایت، مدیر بیمارستان، به او اجازه داد تا برخی از بیماران سیاه‌پوست را معاینه کند. یونگ می‌خواست بداند که آیا فرضیه‌اش در مورد ناخودآگاه جمعی دقیق است، یعنی آیا افرادی با پیشینه‌ها، فرهنگ‌ها، نژادها و ریشه‌های مختلف، محتوای رویایی مشابه آنچه او در بیماران اروپایی خود یافته بود، دارند یا خیر. یونگ پرسید: "آیا این الگوهای جمعی از نظر نژادی به ارث رسیده‌اند، یا همانطور که دو فرانسوی، هوبرت و ماوس، کاملاً مستقل از کار من، آنها را «مقولات پیشینی تخیل» نامیده‌اند، هستند؟" یونگ با چندین بیمار مصاحبه کرد و رویای یکی از بیماران، ایده ی یونگ مبنی بر جهانی بودن کهن الگوها ("الگوهای جمعی") را تأیید کرد:

"یک سیاه‌پوست خوابی را برایم تعریف کرد که در آن تصویر مردی مصلوب شده بر روی چرخ دیده می‌شد. من کل خواب را ذکر نمی‌کنم چون اهمیتی ندارد. البته این خواب هم معنای شخصی و هم اشاراتی به ایده‌های غیرشخصی داشت، اما من فقط آن یک نقش‌مایه را انتخاب کردم. او یک سیاه‌پوست بسیار بی‌سواد از جنوب بود و هوش خاصی هم نداشت. با توجه به شخصیت مذهبی شناخته‌شده‌ی سیاه‌پوستان، به احتمال زیاد او خواب مردی مصلوب شده بر روی صلیب را دیده است . صلیب یک امر شخصی بوده است. اما بعید است که او خواب مردی مصلوب شده بر روی چرخ را دیده باشد. این تصویری بسیار نادر است. البته نمی‌توانم به شما ثابت کنم که به طور اتفاقی، سیاه‌پوست تصویری ندیده یا چیزی شبیه به این نشنیده و سپس در مورد آن خواب دیده است. اما اگر او هیچ الگویی برای این ایده نداشته باشد، این یک تصویر کهن‌الگویی خواهد بود، زیرا مصلوب شدن بر روی چرخ یک نقش‌مایه‌ی اسطوره‌ای است . (...) در خواب سیاه‌پوست، مرد روی چرخ تکرار (...) است. مضمون ایکسیون در اساطیر یونانی، که به دلیل توهین به انسان‌ها و خدایان، توسط زئوس بر روی چرخی که بی‌وقفه می‌چرخید، بسته شده بود. من این مثال از یک مضمون اساطیری در خواب را صرفاً برای این به شما می‌دهم که ایده‌ای از ناخودآگاه جمعی را به شما منتقل کنم. البته یک مثال واحد، اثبات قطعی نیست. اما نمی‌توان به خوبی فرض کرد که این سیاه‌پوست اساطیر یونانی را مطالعه کرده باشد، و بعید است که او تصویری از چهره‌های اساطیری یونانی را دیده باشد. علاوه بر این، تصاویر ایکسیون بسیار نادر هستند."

این تحقیق در مورد کهن‌الگوهای ناخودآگاه جمعی ما، یونگ را به این نتیجه رساند که هیچ تفاوت واقعی بین نژادها وجود ندارد:

"شما با سیاه‌پوست یا چینی یا هر کسی که با او زندگی می‌کنید، یکسان هستید، همه ی شما فقط انسان هستید. در ناخودآگاه جمعی، شما با مردی از نژاد دیگر یکسان هستید، شما همان کهن‌الگوها را دارید، همانطور که مانند او، چشم، قلب، کبد و غیره دارید. مهم نیست که پوست او سیاه باشد."

یونگ به روشنی بیان می‌کند که ما یکسان نیستیم: همه ی ما تاریخچه‌های شخصی متفاوتی داریم و میراث خانوادگی ما ممکن است «لایه‌های تاریخی» متفاوتی را منعکس کند، اما، به عنوان انسان، هر یک از ما خرد موروثی بشریت را که در ناخودآگاه جمعی ما جای دارد، به اشتراک می‌گذاریم. یونگ که در شش سفر خود به ایالات متحده، سفرهای زیادی به سراسر آمریکا داشت، می‌دانست که سیاه‌پوستان از تبعیض رنج می‌برند (یونگ در دوران جیم کرو در ایالات متحده بود، اولین سفر او در سال 1909 و آخرین سفرش در سال 1936 بود)، اما او همچنین احساس می‌کرد که سیاه‌پوستان «محدودیت‌های اجتماعی» کمتری در رفتار خود دارند: یک سیاه‌پوست از آزادی عمل بیشتری برخوردار بود.:

"اگر او به شیوه‌ای خاص رفتار کند، (...) اما اگر یک مرد سفیدپوست به همان شیوه رفتار کند، می‌گوییم «آن مرد دیوانه است»، زیرا یک مرد سفیدپوست نمی‌تواند چنین رفتاری داشته باشد. از یک سیاه‌پوست انتظار می‌رود چنین کارهایی انجام دهد، اما یک مرد سفیدپوست این کارها را نمی‌کند."

در حالی که سیاه‌پوستان قطعاً از همان آزادی سفیدپوستان برخوردار نبودند (و هنوز هم نیستند)، یونگ احساس می‌کرد که جامعه ی سفیدپوستان، رفتار آنها را به طرق خاصی مانند رفتار سفیدپوستان محدود نمی‌کند. یونگ همچنین «شخصیت مذهبی شناخته‌شده‌ی سیاه‌پوستان» را تشخیص داد. او احساس می‌کرد که "سیاه‌پوستان فوق‌العاده مذهبی هستند" و "مفاهیم او از خدا و مسیح بسیار ملموس است". اگرچه بعید است که یونگ در مراسمی در کلیسای سیاه‌پوستان شرکت کرده باشد، اما مطمئناً می‌دانست که "ابراز احساسات مذهبی، جلسات احیا، و انجمن‌های هولی رولر" با شیوه‌های خشک کلیساهای سفیدپوستان متفاوت است. اما "در دین او مسیح همیشه یک مرد سفیدپوست است." یونگ این موضوع را در بخشی که در آن از تأثیر سفیدپوستان بر سیاه‌پوستان صحبت می‌کند، ذکر می‌کند.:

"برای او، مرد سفیدپوست به عنوان یک آرمان تصویر می‌شود: در دین او، مسیح همیشه یک مرد سفیدپوست است. او خودش دوست دارد سفیدپوست باشد یا فرزندان سفیدپوست داشته باشد؛ برعکس، توسط مردان سفیدپوست مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد. در نمونه‌های رویا (...) آرزو یا وظیفه ی سیاه‌پوست برای تطبیق خود با مرد سفیدپوست بسیار مکرراً ظاهر می‌شود."

با این حال، یونگ همچنین آگاه بود که هر چقدر سیاه‌پوستان با سفیدپوستان سازگار شده‌اند، فرهنگ سفیدپوستان آمریکایی نیز تحت تأثیر سیاه‌پوستان قرار گرفته است. نقل قول‌های آغازین این مقاله از زندگینامه‌ی برنده‌ی جایزه‌ی جفری استوارت درباره ی آلن لاک، یکی از نیروهای محرکه‌ی رنسانس هارلم، گرفته شده است. لاک، استاد فلسفه‌ی تحصیل‌کرده‌ی دانشگاه هاوارد در دانشگاه آیوی لیگ بود که مفهوم رالف والدو امرسون از ذهن آمریکایی را «به عنوان ذهنی که از نظر نژادی شکل گرفته و در آن عناصر آفریقایی در نحوه‌ی شکل‌گیری فرهنگ عامه‌ی آمریکایی غالب بوده‌اند» اصلاح کرد. یونگ این موضوع را فراتر برد و تأثیر سیاه‌پوستان را نه تنها در فرهنگ عامه، بلکه در موارد دیگری نیز مشاهده کرد:

"شیوه ی ابراز احساسات یک آمریکایی، به ویژه نحوه ی خندیدن او، به بهترین شکل در ضمیمه‌های مصور روزنامه‌های آمریکایی قابل مطالعه است: خنده ی بی‌نظیر تدی روزولت به شکل اولیه ی خود در سیاه‌پوستان آمریکایی یافت می‌شود. راه رفتن عجیب با مفاصل شل یا تاب دادن باسن که اغلب در آمریکایی‌ها مشاهده می‌شود، نیز از سیاه‌پوستان سرچشمه می‌گیرد. موسیقی آمریکایی الهام اصلی خود را از سیاه‌پوستان می‌گیرد، و همچنین رقص. ابراز احساسات مذهبی، جلسات احیا، جنبش هولی رولز و سایر ناهنجاری‌ها به شدت تحت تأثیر سیاه‌پوستان و ساده‌لوحی معروف آمریکایی، چه در شکل جذاب و چه در شکل ناخوشایندتر آن، قرار دارند."
یونگ احساس کرد که چگونه سیاه‌پوست «به آمریکایی‌ها راه یافته است.»
یونگ شاید به این دلیل می‌توانست این را مشاهده کند که اروپایی بود: همانطور که ماهی آب را تشخیص نمی‌دهد، ما معمولاً از تشخیص ویژگی‌های متمایز فرهنگ خود عاجزیم. نحوه ی صحبت کردن، راه رفتن، خندیدن، رقصیدن، عبادت کردن و واکنش ما به رویدادهای زندگی -همه منعکس کننده ی «تأثیر گسترده ی سیاه‌پوستان بر شخصیت عمومی مردم» است. یونگ همچنین جنبه ی دیگری از زندگی آمریکایی را که اکثر آمریکایی‌ها از دیدن آن عاجزند، مشاهده کرد: تأثیر"محتوای بدوی"، که بخشی از آگاهی آمریکایی ما هستند. در اینجا ذکر این نکته مهم است که یونگ از اصطلاح «بدوی» به معنای منفی استفاده نکرده است. همانطور که او به کارول باومن، یکی از شاگردانش، گفت: «هیچ گونه تهمت انتقادی در این موارد وجود ندارد»؛ برعکس:

"برای یک فرد کاملاً بیدار، محتویات بدوی اغلب می‌تواند منبع تجدید حیات باشد. ناخودآگاه آمریکایی بسیار جالب است، زیرا عناصر متنوع‌تری را در خود جای داده و تنش بیشتری دارد، به دلیل دیگ ذوب و پیوند به خاک بدوی، که باعث ایجاد شکافی در پیشینه ی سنتی اروپاییانی شد که آمریکایی شدند. از سوی دیگر، آمریکایی‌ها به نوعی متمدن‌تر از اروپایی‌ها هستند و از سوی دیگر، سرچشمه ی انرژی زندگی آنها به اعماق بیشتری می‌رسد. ناخودآگاه آمریکایی شامل تعداد زیادی از امکانات است."

تنوع جمعیتی ما باعث ایجاد تنش در ما می‌شود (که برخی از رهبران سیاسی احمق با انتقاد از مهاجران آن را تضعیف می‌کنند)؛ اما یونگ تشخیص داد که این تنش، منبع کلیدی روحیه ی کارآفرینی و نگرش متهورانه ی ما است. چگونه؟ «تنش» یک موضوع اصلی در روانشناسی یونگ است. او بارها از شاگردانش می‌خواست که «تنش تضادها را حفظ کنند» (حتی تا آنجا پیش رفت که به باربارا هانا گفت که این می‌تواند همان چیزی باشد که می‌تواند از جنگ هسته‌ای جلوگیری کند) و همیشه در جستجوی جفت‌های متضاد بود، که به نظر او می‌توانستیم آنها را همه جا پیدا کنیم. تنش تضادها حرکت، حل و فصل tertium non datur یا «چیز سوم» که روان برای آشتی دادن تضادها تولید می‌کند و رشد را ممکن می‌سازد. در ساختار آمریکایی ما، یونگ احساس می‌کرد:

"بین خودآگاه و ناخودآگاه تضادی وجود دارد که در اروپایی یافت نمی‌شود، تنشی بین سطح بسیار بالای آگاهی از فرهنگ و بدویت ناخودآگاه. این تنش یک پتانسیل روانی را تشکیل می‌دهد که به آمریکایی روحیه‌ای تسخیرناپذیر از جسارت و شور و شوقی رشک‌برانگیز می‌بخشد که ما در اروپا نمی‌شناسیم."

بنابراین، علاوه بر "جنبش بدوی، احساسات بیانگرانه، صراحت کودکانه، حس موسیقی و ریتم، زبان بامزه و زیبا" حضور "انسان رنگین‌پوست" در آمریکا، ما را به «امکانات» بیشتری نسبت به فرهنگ‌های اروپایی رهنمون کرده است. یونگ (برای وفاداری به فلسفه ی دوقطبی خود) این نکات مثبت را با نکات منفی متعادل کرد. بنابراین، در حالی که سیاه‌پوست «زیر پوست [ما] زندگی می‌کند»، ما نیز زیر پوست او زندگی می‌کنیم و نتیجه پیچیده است:

"همانطور که هر یهودی عقده ی مسیح دارد، هر سیاه‌پوست عقده ی سفیدپوستی و هر آمریکایی عقده ی سیاه‌پوستی دارد. قاعدتاً مرد رنگین‌پوست حاضر است هر کاری بکند تا پوستش را تغییر دهد، و مرد سفیدپوست از اعتراف به اینکه مورد آزار و اذیت سیاه‌پوستان قرار گرفته است، متنفر است."

این مطمئناً در مورد نژادپرستان و برتری‌طلبان سفیدپوست صادق است، کسانی که از تفسیر یونگ از جوانمردی جنوبی شوکه (یا بدتر) می‌شوند، که به نظر او "واکنشی در برابر میل غریزی (جنوبی‌ها) به تقلید از سیاه‌پوستان است." در اینجا می‌بینیم که چگونه یونگ به صورت جفت فکر می‌کرد، و ظلم و جوانمردی را «جفت متضاد دیگری» می‌دانست. یونگ احساس می‌کرد که جداسازی و تبعیض تأثیر منفی آشکاری بر زندگی سیاه‌پوستان دارد، اما به همان اندازه تأثیر منفی بر ناخودآگاه سفیدپوستان نیز داشت: «در جنوب، جایی که به آنها (سیاه‌پوستان) فرصت‌های برابر با نژاد سفید داده نمی‌شود، نفوذ آنها بسیار زیاد است. آنها واقعاً کنترل را در دست دارند." واقعاً؟ یونگ تشخیص داد که انرژی زیادی از جنوبی‌های سفیدپوست صرف تلاش برای سرکوب و ستم به سیاه‌پوستان می‌شود، مثلاً تقسیم‌بندی ناعادلانه ی حوزه‌های انتخابیه، سرکوب رأی‌دهندگان، فعالیت‌های شوراهای شهروندی سفیدپوست، اشکال بالفعل جداسازی و غیره. در پایان، می‌توانیم به صراحت بگوییم که یونگ سیاه‌پوستان را دارای تأثیر عظیمی بر فرهنگ، جامعه و ذهنیت آمریکایی می‌دانست. برای ما در مرکز یونگ، دوره ی آموزشی «امتیاز سفیدپوستان» این فرصت را فراهم می‌کند تا نژادپرستی خود را به عنوان سفیدپوست، «شکنندگی سفیدپوستان» خود را بشناسیم، اینکه چگونه سفیدپوستی ما بخشی از سایه ما بوده است، و چگونه با ناآگاهی خود در مورد این جنبه از سایه ی خود، در ظلم نژادی همدست بوده‌ایم.»:

Jung on the Impact of the Negro: Sue Mehrtens: https://jungiancenter.org

سیاهپوست امریکایی سرکوب میشده، چون در یک تصویرسازی کاملا اسطوره ای، انعکاس سایه یا بخش سرکوب شده ی شخصیت انسان متمدن بوده و در یک «مکانیزم دفاعی انکار» برای بی ربط نشان دادن خود به آن میمون اولیه ای که آنوناکی ها به شکل انسان نوین تعمیرش کردند، هدف تمسخر و نفرت قرار میگرفته است و تا حدی هنوز هم میگیرد. سیاهپوست و سرخپوست، هر دو، نزدیکترین و دم دست ترین تجسم های این سایه برای انسان سفیدپوست بوده و به همین دلیل، به طرزی افراطی به دور از فرهنگ و تمدن تصویر میشدند. اما اینها به هر حال، نه غربی، بلکه شرقی تلقی میشدند و خانه ی راستین بدویان سایه شده، قلمرو متافیزیکی «شرق» به عنوان دیگری «غرب» بود. «انقلاب مستضعفین» که جمهوری اسلامی دوست داشت سردمدارش باشد، واکنشی به این تحقیر بود که فقط به خاطر این که هنوز با پدیده ای ظاهرا ماقبل تاریخی به نام مذهب همهویت شده بود، اجازه داشت تمام شعارهای مشابه کمونیسم مدرن و کفرگرا را بدزدد و مال خود کند. مذهب مزبور هم حتما باید همان مذهب اسلام میبود که در صفحات تاریخ «غرب»، تنها دلیل مقاومت کورکورانه ی شرق در مقابل خاستگاه تمدن مدرن غربی یعنی اروپای مسیحی توصیف شده بود. این که فرانتس فانون سیاهپوست الهامبخش انقلابیون ایران بوده است، به سبب تحقیر مشابهی است که سیاهپوست دوران مدرن و فقیر کمسواد ایرانی به طور مشترک، از سوی جریان های مدرن یا مدرن نمای غربی و یا تقلیدکننده ی غرب متحمل میشدند. مانند غل و زنجیر باز کردن سیاه امریکایی، رهایی فقیر ایرانی از دخالت مستقیم و آشکار غرب/امریکا در کشورش، به معنی نفی حقارت او نبود و الان هم همانطورکه سیاه امریکایی در سطح رسانه گرامی داشته میشود و در عمل تحقیر میشود، فقیر کمسواد ایرانی هم در سطح رسانه های کشورش تحسین میشود و در عمل، مورد همه نوع ظلم و تحقیری قرار میگیرد. آزادسازی ظاهری سیاه در جنگ داخلی امریکا، نمادی از آزادسازی حیوانیت درون –و البته شیاطین- به زبان اسطوره ای بود و همانطورکه اسطوره ها برای الگو شدن در شکل دادن به واقعیت خلق میشوند، این اسطوره نیز به واقعیت هایی همچون انقلاب ایران شکل داد؛ واقعیتی که با شعارهای انقلابی به نفع مستضعفین شروع شد تا به جایش مزرعه ی جنبش غربگرای اصلاحات و بقیه ی مطالباتی که مایل به تقلید ستمدیدگان از ثروتمندان ستمگرند را آبیاری کند و درنهایت، از اصلاحات به 88 و سپس قائله ی مهسا ختم شود. به همین دلیل، بحث کردن بر سر این که آیا بازرگان واقعا لیبرال بود یا نبود، چیزی را حل نمیکند، چون تصویری که او از رسالت پیامبر اسلام و انبیای سلف یهودی-مسیحی او ساخت، خود به خود راهش به سمت لیبرالیسم کج میشد.

مطلب مرتبط:

تمدن کولی ها: امپراطوری مدرنی که توسط بدوی های ماقبل تاریخ اداره میشود.

تعالی قمری: به دنبال یک بهشت الهی در سیاره ی جنگجویان

تالیف: پویا جفاکش

در سال 2015 به مناسبت اهدای جایزه ی نوبل پزشکی به خانم "تو" از چین به خاطر تحقیقاتش درباره ی خواص پزشکی گیاه آرتمیسیا، "استوارت دین" مقاله ای درباره ی سنت غربی پردازش به خواص دارویی این گیاه منتشر کرد و در آن عنوان کرد که این گیاه به این خاطر آرتمیسیا نامیده میشد که به آرتمیس الهه ی باکره ی درمان و زایمان زنان مرتبط بود. در یک واکاوی میتولوژیک، "دین" به شعری از سافو میپردازد که در آن گفته میشود آرتمیس، هاله ای از انرژی دارد که اروس خدای عشق را میرماند و مانع از نزدیک شدن او به خود میشود. نویسنده این شعر را با اعتقاد به تلخ بودن آرتمیسیا برای حشرات و دور ماندن آنها از او مقایسه میکند. بخصوص ظاهر اروس و نسخه ی رومیش کوپید به شکل پسرکی بالدار با تیرو کمان عشق در دست، قابل مقایسه با ظاهر یک مگس یا پشه ی پروازکننده ی نیش زن است. "دین" بخصوص خرمگس را سوژه میکند که به یونانی، استروس نامیبده میشود و این عنوان را با لغت استروژن برای هورمون زنانه مقایسه میکند. ولی به تبیین ارتباط بین خدای عشق با حشرات بیماریزا که احتمالا آرتمیسیا علیه آنها است، نمیپردازد.:

“ARTEMIS AS ARTEMISIA: ANCIENT FEMALE SPIRITULITY, MODERN MEDICINE”: STUART DEAN: FEMINISM AND RELIGION: 29 NOV 2015

شاید موضوع این باشد که عشق طبق معمول خودش یک نوع بیماری بیشتر نیست و نیش های عاشقانه ی تیرهای زهرآگین کوپید، تفاوتی با نیش های حشراتی که باعث انتقال بیماری ها میشوند ندارد. در این صورت، بیرون کشیدن استروژن از بدن زن به صورت کوپید، همان زاده شدن خدای عشق از نسخه ی قبلی او الهه ونوس است.

در روایات، معمولا تولد کوپید را یا محصول زنای آفرودیت یا ونوس با مارس یا آرس خدای جنگاوران میشمرند و یا محصول دلسوزی مرکوری یا هرمس خدای مسافران بر او، بعد از این که هفستوس یا وولکان، شوهر ونوس، ونوس و مارس را موقع زنا اسیر کرد و خدایان را به استهزای آنان دعوت کرد، و این اتفاق، مرکوری را بر آن داشت تا خصلت عاشقانه ی ونوس را به شکل کوپید که خدای عشق جدید است، از او جدا کند. در هر دو روایت، تولد کوپید ارتباطی با گرفتار شدن او به عشق مارس دارد و نیز با زن متاهل شدن او در یک فرهنگ مردسالار. وولکان شوهر ونوس، خدای صنعتگران بود که المپ کوهستان خدایان را ترک کرده بود و خدایان که به تولیدات صنعتی فوق العاده ی وولکان نیاز داشتند، برای بازگرداندن او، ونوس را به عنوان همسر به او هدیه دادند. شاید آرتمیس که الهه ای باکره ولی محافظ زنان عفیف متاهل است، ونوس خالی شده از کوپید را نمایندگی میکند و اگر ریشه گرفتن آرتمیس از کوبله الهه ی زمین را به یاد بیاوریم، میتوانیم این ترک گفتن را تا حد غیر زمینی شدن عشق و خالی شدنش از شهوات زمینی، معنوی کنیم. در این صحنه، ما دقیقا در میدان مسیحیت هستیم که موضوع عشق به خدا را مطرح میکند و این خدا، یهوه ی ترسناک مجسم بر کوه آتشفشانی سینا است که میتواند ترکیبی از کوه المپ با آتشفشان هایی که محل کار آهنگری وولکان شمرده میشوند باشد. کوه المپ، وصلگاه آسمان به زمین بود و خدایان ساکن بر قله ی آن، اکنون به موجودات فضایی تبدیل شده اند. در قرن بیستم معمولا این آدم فضایی ها را ساکنان مریخ میشمردند که سیاره ی مارس معشوق ونوس است. جالب اینجاست که این ظاهرا با فراز خاصی از فصل هفدهم کتاب مسیحی اعمال رسولان ارتباط دارد.: پولس قدیس، تپه ی مارس در آتن را جایی مینامد که از این پس، آدمیان با اتکا بر آن، میتوانند به معبد سلیمان در سرزمین مقدس سفر کنند و به خاطر این سخن، رواقیون او را دیوانه میپندارند. در اعمال رسولان 1 : 17 آمده است: "هنگامی که آنها از آمفیپولیس و آپولونیا عبور کردند، به تسالونیکی رسیدند، جایی که کنیسه ی یهودیان بود." مقایسه ی این نامجاها با نام آپولو خدای خورشید، شاید با نام گرفتن عملیات ناسا برای فتح قله ی آسمان در جنگ سرد به "آپولو" را توضیح دهد. ناسا متعلق به ایالات متحده ی امریکا است، یک تپه ی مارس که بر اساس خوشایند خدای جنگ، به تمام دنیا جنگ و اسلحه صادر میکند.:

“WAS THE TEMPLE OF KING SOLAMO IN SPAIN? , PART3”: FROSTY CHUD: STOLEN HISTORY: 2 MAR 2024

سفر کوپید به این خاطر با سفر آپولو عوض شده که کوپید به عنوان یک خدای تیرانداز، نسخه ای کودک شده از آپولو است. در مصر، هورس که در تیراندازی و خدای خورشید بودن با آپولو تطبیق شده است، به دلیل جنگ با سیت میتواند به کوه هتپ که عمود جهان در اساطیر مصری است، مربوط شود. چون سیت که در مقام خدای جنگ، نسخه ی قبطی مارس به نظر میرسد، ازیریس خدای پادشاه را کشته و تاج و تخت او را غصب کرده است ولی ازیریس به شکل پسرش هورس از نو از همسرش ایزیس متولد میشود و حق خود را پس میگیرد. بنابراین میشود نتیجه گرفت که دعوا میتوانسته بر سر حکومت بر قله ی کوه هتپ باشد. این قله در محل ستاره ی قطبی یا نجم ثابت در صورت فلکی دب اصغر بوده که زاده ی دب اکبر الهه ی قطب شمال است و در اساطیر مصری، با جانوران نیم خشکی نیم آب زی چون اسب آبی و تمساح مرتبط میشده است. هفت ستاره ی دب اصغر، بازتاب هفت ستاره ی دب اکبر بودند که هورس و سیت به یک روایت، دو تا از آنان بودند. تصویر مصری دب اکبر وابسته به اعتقادات مصری درباره ی برخاستن اساس خشکی از آب است که در اعتقادات کلدانیان هم دیده میشود. بنابراین قطب شمال مانند جزیره ای شناور بر آب های زمین، جهان معنوی را از جهان مادی جدا میکند و این درحالیست که هم در مصر و هم در کلده، آب مظهر بی نظمی آغازین است. جرالد مسی، این صحنه را با بودای نشسته بر یک نیلوفر آبی در میان آب ها در تصاویر شرق دور مقایسه میکند و در مزامیر داود، این آیات را در مطابقت آبگون بودن جهان مادی می یابد: «خداوند بر سیل نشسته است؛ آری، خداوند تا ابد به عنوان پادشاه نشسته است.... او زمین را بر آب ها بنا نهاده و آن را بر سیل استوار کرده است.» (مزمور 2 : 24). مسی، مرتبط کردن این مزامیر به داود را به این موضوع مرتبط میداند که "داود/دود" در نام، تحریفی از توث/تحوت، خدای دانش و کتابت در مصر است. داستان های خدایان مصر هم به واسطه ی خدای حکمت و پیامبری یعنی تحوت که وزارت ازیریس و هورس را بر عهده داشته است به مصریان رسیده است. تحوت خدای ماه است و ماه جانشین خورشید در آسمان تاریک است. آرزوی فرا رسیدن روزگاری خوب، همچون آرزوی ظهور دوباره ی خورشید در شبی تاریک است. بنابراین از دید مسی، تحوت یا بهتر است بگوییم کسانی که تحت نام او این اسطوره ها را تولید کرده اند، خود را در قالب ازیریس و هورس بازآفرینی کرده اند. ازیریس درواقع همان ققنوس است که مرده ولی از خاکستر خود از نو زنده خواهد شد. ققنوس در مصر به پرندگان شکاری و حواصیل ها تشبیه میشد و هورس هم متمثل به پرنده ی شکاری است. مسند شاهی ازیریس، جانشین مسند شاهی آتوم رع خدای خورشیدی در روایاتی قدیمی تر است. آتوم به شیر تشبیه میشود، درست مثل یهوه. ازیریس به یک مومیایی تشبیه میشود و خدای مومیایی، پتاح نسخه ی قبطی هفستوس است و در مقام یک صنعتگر، جهان را خلق کرده است. مسی، نام پتاح را با نام "بودا" برای روح جهان در اساطیر بودایی مقایسه میکند. همانطورکه میدانیم، ازیریس به حکومت یک بهشت در جهان زیرین یا آمنتا و در میان قلمروهای ترسناک سباعو یا شیاطین رسید و مسی، این توصیف را با توصیف حزقیال (18و 16 و 15) از وجود بهشت عدن در «قسمت های پایین زمین» و در شئول، جایی که گنهاکاران مجازات میشوند میباشد. شیاطین آمنتا با ظواهر مارها و تمساح ها و ورزاوها و "اژدهای تمساح" و "سگ های زوزه کش" و "گراز سیاه سوت" توصیف میشوند و شئول هم در مزامیر داود، جایگاه شیران و ورزاوها و سگ های قدرتمند و شغالان و "جانوران وحشی" است. شئول همچنین جایی است که قوراح و پسرانش را به سبب شورش علیه کهانت هارون و پسرانش در خود بلعید. به روایتی قوراح در شئول میماند، ولی پسرانش میتوانند آزاد شوند که قابل مقایسه با ماندن ازیریس در آمنتا و درآمدن پسرش هورس از آنجا باشد. در روایات مصری، قبر ازیریس در عمق دره ی بین دو بلندی دنیا در دو افق شرق و غرب قرار دارد و مسی، آن را با دره ی رفائیم یا دره ی غول ها در اساطیر یهودی مقایسه میکند و قوراحی ها را نسخه ی دیگر رفائیم یا اقوام متمرد نابود شده توسط یهوه در دوران باستان میشمرد. ارواح مردگانی که از جهان زیرین به درمی آیند تا به آسمان صعود کنند، میتوانند با قوراحی های بلعیده شده توسط شئول مقایسه شوند. هم هورس و هم سیت، نردبان هایی با هفت پله برای هدایت ارواح به سمت خود بین زمین و آسمان معلق کرده اند. در مجموع 14 پله به دست می آید که تعداد چهارده شبی است که طول میکشد تا ماه کامل شود چون تحوت خدای ماه است. این 14 مرحله با خود زمین میشوند 15 تا. تعداد مزمورهای تعالی دهنده ی داود موسوم به "مزامیر درجات" هم 15تا است.:

“Ancient Egypt”: v1: Gerald Massey: FISHER UNWIN: 1907: P470-494

مرتبط شدن اوج آسمان با ماه که در جنگ سرد، اسباب خود-خدا نمایاندن ایالات متحدذه ی امریکا شد، مسلما با مرتبط شدن ماه با فعالیت های آرخون ها در نوشته های تئوسوفیست ها منجمله خود مادام بلاواتسکی مرتبط است. آرخون ها شیاطین غنوصی/گنوسی هستند که به رهبری یلدابهوت یا دمیورژ که خود یهوه است و به دروغ، خود را خدای راستین خوانده است، جهان مادی را با همه ی نقص ها و گرفتاری هایش خلق کرده اند و انسان ها را به عنوان خادمان خود در آن گمارده اند و بیشتر انسان ها همانقدر از خدمتگزاری خود به آنها بی اطلاعند که گوسفندها و گاوها از خدمتگذاری خود به انسان ها. انسان همیشه از غیر طبیعی بودن بسیاری از مسائل تحمیل شده به خود مطلع بود و عشق به عنوان بیماری منتقل شده توسط حشره ای به نام کوپید، در مطرح ترین انواع خود در ادبیات و هنر، بهترین نماینده ی چنین ناهنجاری ای بوده است.ماه به عنوان نزدیکترین سیاره به زمین، مهمترین متهم ایجاد وضعیت های غیر طبیعی برای انسان بوده و ازاینرو موجد جنون تلقی میشده است. ولی امروزه بعضی این اعتقادات را به این شکل گسترش داده اند که میشود بعضی از مسائل غیر طبیعی را از زندگی انسان حذف کرد اگر خود او بخواهد. از آن جمله دنیس کینگزلی است که بعضی اعتقادات آخرالزمانی مسیحی را که زیاد از انتظار ظهور هورس به دور نیستند، جزو این تجدید نظرهای ممکن میشمرد. او مقاله ای به تاریخ 27 جولای 2024 را با این عبارت از رنه گنون شروع میکند:

«می‌توان به راستی گفت که "پایان یک دنیا" هرگز چیزی جز پایان یک توهم نیست و هرگز نمی‌تواند چیزی جز آن باشد.»

و ادامه میدهد:

«دگرگونی و تغییر شکل هنوز هم می‌تواند در قلمرو توهم رخ دهد. توهم لزوماً به این معنی نیست که چیزی ذاتاً اشتباه است، بلکه به این معنی است که چیزی ناشی از یک ادراک نادرست تفسیر شده است. و به همین دلیل است که بشریت در قلمرو توهم وجود دارد، زیرا تاکنون فاقد ابزارهای لازم -یعنی ظرفیت‌های شناختی- برای درک صحیح و همسو با حقیقت است. همانطور که نویسنده ادریس شاه گفته است: "بله، دنیا یک توهم است. اما حقیقت همیشه در آنجا نشان داده میشود." در هر مرحله از چرخه ی دگرگونی بشریت، ما به طور جمعی اندام‌های ادراکی جدیدی به دست می‌آوریم که به ما امکان می‌دهد لایه‌های عمیق‌تر و ظریف‌تری از واقعیت خود را درک کنیم. تا به امروز، ایده‌ها و تصورات ما در مورد «زندگی، جهان و همه چیز» کاملاً محدود بوده است (علیرغم غرور ما در پیشرفت و ترقی بشر). این برداشت نادرست یا محدودیت ادراکی، در تمام زمینه‌های درک ما، چه مذهبی/معنوی، چه علمی و چه هر چیز دیگری، صدق می‌کند. وقتی گفته‌های مذهبی به «خالق» یا هوش خلاق در پشت جهان ما اشاره می‌کند، تمایل دارد این شخصیت خالق را به عنوان خدا در نظر بگیرد. این همچنین ممکن است محصول توهم انسانی (فقدان ادراک) باشد، زیرا ما هنوز هدف و معنای نهفته در پس این جهان را درک نکرده‌ایم؛ یا آنچه را که ما به طور اتفاقی به عنوان جهان خود می‌نامیم. بسیاری از آموزه‌ها و سنت‌ها تلاش کرده‌اند تا با بیان اینکه این آفرینش جهانی، خلقت «خدای واحد» مطلق نیست، بلکه خلقت یک هوش جهانی -یک هوش دمیورژیک- است، این سوء تعبیر را خاطرنشان کنند. و اینکه این جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم بخشی از یک طرح بسیار عظیم‌تر خلقت در درون یک «نمایش کیهانی» بسیار وسیع‌تر است که شامل بسیاری از اعمال یا فرآیندهای نزول (تجلی) و بازگشت است. از منبع اصلی یا مطلق، تجلیاتی وجود دارد. این تجلیات، سطوح یا فرکانس‌های ارتعاشی (ابعاد) واسطه‌های خود را دارند که ظاهراً در قالب یک سلسله مراتب قرار دارند. این واسطه‌ها در چارچوب ماهیتی سازنده یا تکاملی عمل می‌کنند. همچنین موجودات منفی یا نفی‌کننده‌ای وجود دارند که با نیروهای تأییدکننده، مبارزه -یا قطبیت- تشکیل می‌دهند و این مبارزه، اساس حرکت به سمت بازگشت به حالت اولیه‌ی مبدأ/مطلق را تشکیل می‌دهد. و این مفهومِ استرداد است (که به اصطلاح «نجات» ترجمه شده است). از طریق این درک می‌توان بیان کرد که دمیورژ «موجود بزرگ» برای جهان ما است. او خالق و نگهدارنده ی جهان و تکامل آن است. او «خدای ما» است، اما سکون مرکزی، یعنی مطلقِ نامتجلی نیست. دمیورژ از مطلقِ نامتجلی تجلی می‌یابد و در یک منطقه یا نقطه ی خاص در کیهانِ آشکار "جای خود را می‌گیرد." از اینجا، سازماندهی آنچه را که ما «جهان ما» می‌نامیم، به عهده می‌گیرد، که تحت تأثیر کیهان بزرگتر است و این شامل مراحل منفی یا مخرب آن نیز می‌شود. دمیورژ تلاش می‌کند تا جهان خود را از طریق متعادل کردن و هماهنگ کردن تمام عناصر درونی‌اش، که در درون خودش و بنابراین در آگاهی یا شعور خودش قرار دارند، تأسیس کند. جهان هستی، همین یک کل واحد است و تغییر یا تحول در یک بخش، بر تمام بخش‌های دیگرِ درون آن هستی تأثیر می‌گذارد و/یا توسط آنها ثبت می‌شود. پس از آنکه تعادل درونی در هستی کیهانی حاصل شد، تکامل به مرحله ی بعدی و به همین ترتیب ادامه می‌یابد تا به موجودات زنده ی درون کیهان برسد. جهان ما و هر آنچه در آن وجود دارد، در حیطه ی آگاهی («ذهن») این موجود بزرگ یا دمیورژ قرار دارد. برای همه ی آن موجودات درون جهان، دمیورژ نامتناهی و قادر مطلق (یعنی «خدای» آن) است. با این حال، هر خالق جهانی توسط -یعنی در تطابق با- کیهان بزرگتری که بخشی از آن است، مشروط شده است. در برخی اصطلاحات، دمیورژ (خالق هستی) را لوگوس (Logos) نیز می‌نامند. این، جنبه‌ای از آگاهی کیهانی بزرگتر است؛ خودآگاه است و سپس از طریق ذهن فرافکنده شده ی خود به عنوان جهان هستی‌اش، به دنبال آگاهی عینی می‌گردد. بین دمیورژ-لوگوس و جهانِ تصویر شده‌اش، همانطور که بین سوژه-ابژه وجود دارد، یک رابطه‌ی متقابل وجود دارد. در این مورد، دمیورژ-لوگوس سوژه و جهان، ابژه است. تمرکز دمیورژ بر کیهان است و از این نظر می‌توان گفت که «محدود» است، زیرا در این حوزه از آگاهی باقی می‌ماند. با این حال، جنبه‌ی دیگری از آگاهی دمیورژیک -آنچه می‌توانیم آن را «ناخودآگاه» بنامیم- از آگاهی کیهانی برتر آگاه است. حرکات درون شعور کیهانی، مانند «جزر و مد» سطوح حرکتی آن، نیروها و تأثیراتی بر شعور دمیورژیک اعمال می‌کنند که سپس از طریق آگاهی آگاهانه در کیهان (زیرا کیهان، انعکاسی از ذهن خود است) منعکس یا بیان می‌شوند. واکنش‌ها و/یا اصلاحات در برابر این تأثیرات کیهانی می‌تواند در جهان دمیورژ انجام شود. این شبیه به فردی است که بر اساس یک «هل دادن» یا «تمایل» که از ناخودآگاه خود احساس می‌کند، تصمیم آگاهانه‌ای برای انجام عملی یا اصلاح افکار می‌گیرد. ضمیر ناخودآگاه یک فرد، «تأثیری» را منتقل می‌کند که وقتی فرد آن را تشخیص داد -یا آگاهانه تشخیص داد- ممکن است تصمیم بگیرد که بر اساس آن عمل کند. و بنابراین، در ذهن/جهانِ دمیورژ نیز همینطور است: وقتی چنین تأثیراتی را در آگاهی خود از شعور کیهانی بزرگتری که بخشی از آن است دریافت می‌کند، ممکن است بر روی آنها «عمل» کند، مثلاً با اعمال تغییراتی در کیهان خود. جهان هستی -آنچه مردم عموماً به عنوان جهان ما می‌شناسند- به عنوان ذهن دمیورگ وجود دارد که خود بخشی از یک کیهان بزرگتر است. آنچه مذاهب بشری و بنابراین اکثر مردم، به عنوان «خدا» از آن یاد می‌کنند، یک موجود عظیم است که «خالق» جهان خاص ماست؛ با این حال، این لوگوس/دمیورژ خود تنها یک «موجود» در کیهانی بسیار وسیع‌تر است که خود از نامتجلی مطلق (سکون مرکزی) تجلی یافته است. آگاهی یک فرد معمولاً قادر به تصور «خدای» خود -یا بهتر بگوییم، آگاهی دمیورژ- نیست، چه رسد به درک آن، زیرا فرد تحت «قوانین» بسیار زیادی وجود دارد. یعنی، آگاهی یک فرد تحت تکرارهای بسیار زیادی به دور از ادراک اولیه، اساسی یا اصلی وجود دارد. می‌توان گفت که آگاهی انسان زیر لایه‌های زیادی قرار دارد، مانند عروسک‌های روسی ماتریوشکا، که در آن جوهره ی اصلی (کوچکترین عروسک) توسط عروسک‌های بزرگتر زیادی پوشانده شده است. تکرار نهایی (بزرگترین عروسک) از ذات اصلی خود (کوچکترین عروسک) بسیار دور شده است تا بتواند وضوح ادراکی یا شناختی از ذهن دمیورژیک داشته باشد. به عبارت دیگر، هرچه بشریت از تماس با موجود بزرگ، یعنی دمیورگ-لوگوس، دورتر می‌شود، «جامدتر» می‌شود (لایه‌های بیشتری به خود می‌گیرد) و بیشتر در ماتریالیسم فرو می‌رود. آنوقت، از دست دادن قدرت‌ها و قابلیت‌های ذاتی و طبیعی خود را با تسلط بر قلمرو تکنولوژی جایگزین می‌کند. با این حال، غرق شدن در فناوری (و بنابراین دنیای دیجیتال) هنوز با تماس با ذهن دمیورژیک فاصله‌ی زیادی دارد. این درک از سلسله مراتب کیهانی اکنون سطوح بالاتری از ظرافت را مطرح می‌کند، به طوری که «ذهن-خدا»ی اولیه ی ما واسطه‌ای بین ما و مطلق است. به طور مشابه، در فلسفه ی کیهانی حکیم هندی سری آوربیندو ، چنین آمده است: ذهن برتر (دمیورگ) و ابرذهن برتر (ناآشکار مطلق). بیشتر آموزه‌های عرفانی و/یا باطنی، یک امر مطلق را می‌شناسند که از طریق جنبه‌های متعدد یا تجلیات آن قابل درک است. در آموزه‌های مختلف، از مطلق به عنوان برهمن (هندوئیسم/ودانتا)، واحد (افلاطون‌گرایی)، یهوه/گاد/الله (یهودیت/مسیحیت/اسلام)، پلروما (گنوسیزم) یاد شده است و انواع دیگری هم وجود دارد. چیزی که همه ی آنها به آن اشاره دارند این است که یک «سلسله مراتب از جهان‌ها» وجود دارد که از طریق سطوح مختلف وجودی آشکار می‌شود. این تجلیات، بر اساس ظرفیت‌های ادراکی، قابل شناخت یا دسترسی هستند. این تجلیات هم درون‌تکاملی (دورتر شدن از مطلق) و هم تکاملی (حرکت به سوی مطلق) هستند. در برخی سیستم‌ها گفته می‌شود که نیروهای درون‌تکاملی از یک حالت آگاهی بالاتر به یک حالت آگاهی پایین‌تر حرکت می‌کنند؛ و نیروهای تکاملی از یک حالت آگاهی پایین‌تر به یک حالت آگاهی بالاتر در حال حرکت هستند و اغلب در طول این درون‌تکاملی‌ها و تکامل‌ها (که در هندوئیسم به عنوان نفس‌های دم و بازدم برهمن به تصویر کشیده شده است) با هم در می‌آمیزند. زمانی که نیروهای درون‌تکاملی به درجه ی بالایی از حالت آگاهی کمتر خود نزدیک می‌شوند، گاهی اوقات به عنوان نیروهای مخالف/نفی‌کننده/خصومت‌آمیز برای انگیزه ی تکاملی که به سمت آگاهی بیشتر حرکت می‌کند، در نظر گرفته می‌شوند. با بازگشت به فلسفه ی کیهانی سری اوروبیندو، می‌بینیم که ذهن برتر، به عنوان دمیورژ-لوگوس جهان ("هستی بزرگ") خود تجلی از ذهن برتر (مطلق) است، و اینجاست که ما با سطوح نقص نیز روبرو می‌شویم، زیرا هر حالتی که از مطلق پایین‌تر باشد، به درجات، کمتر از کمال مطلق است. همانطور که قبلاً ذکر شد، دمیورژ خالق مؤثر جهان فیزیکی (جهان شناخته شده ی ما) است و این با بسیاری از آموزه‌های عرفانی نیز مطابقت دارد. در اشکال دوگانه‌انگارانه‌ی گنوستیسیسم، که جهان فیزیکی را اساساً ناقص می‌دانند، دمیورژ-لوگوس به عنوان یک موجود/هوش معیوب یا حتی شرور در نظر گرفته می‌شود. شایان ذکر است که در اینجا به متن گنوسی که به عنوان «واقعیت حاکمان» (که گاهی اوقات به عنوان طبیعت حاکمان یا هیپوستازیس آرخون ها نیز ترجمه می‌شود) نامبردار است، اشاره می‌شود که گمان می‌رود در اصل به زبان یونانی در قرن دوم یا سوم میلادی نوشته شده باشد. این متن یک اسطوره ی خلقت غنوصی را مطرح می‌کند که بیان می‌کند خلقت جهان مادی (کیهان) از طریق یک هوش شیطانی یا «هبوط کرده» انجام شده است. علاوه بر این، زیردستان‌ی وجود دارند که در خدمت دمیورگ (همان «حاکمان» در عنوان) عمل می‌کنند که به آنها آرخون ها نیز گفته می‌شود، و این هوش‌های پایین‌تر (که گاهی اوقات «موجودات شیطانی» نیز نامیده می‌شوند) هستند که تلاش می‌کنند با زندانی کردن «ارواح نوع بشر» در جهان مادی، حکومت را حفظ کنند. با این حال، اینکه تجلی مطلق را «کمتر از کمال» بدانیم یک چیز است، اما اینکه به طور خودکار این حالت پایین‌تر را شر بدانیم ، شاید به خودی خود یک جمله ی ناقص باشد. آنچه این چارچوب در نظر می‌گیرد این است که اگرچه ممکن است خالق این جهان برای ما انسان‌های فانی خداگونه به نظر برسد، اما خود جهان در حال تکامل در کیهانی عظیم‌تر و کلان است. به این ترتیب، جهانی که ما آن را «جهان خودمان» می‌نامیم، ناقص است و خود بخشی از یک فرآیند تکاملی بسیار بزرگتر است. و تمام حیات موجود در این جهان، بخشی از این ذهن تکاملی فراگیر است، زیرا از هوش دمیورژیک سرچشمه می‌گیرد. در مورد شخصیت ذهن برتر، سری آوربیندو در پاییز ۱۹۵۰، تنها چند ماه قبل از مرگش، نوشت که:

"قدرتی تابع ذهن برتر. این قدرت هنوز هم عامل آگاهی از حقیقت است، قدرتی عرفانی که به جهل ذهنی نزول نکرده است؛ قادر به معرفت ذهنی است که ارتباط خود را با نور برتر حفظ می‌کند و با قدرت آن عمل میکند."

حال، اگر این فرض را در نظر بگیریم که جهان تحت نظارت یک عقل دمیورژیک است، دلیلی وجود دارد که در نظر بگیریم که درجات مختلفی از عقل آگاه نیز به عنوان تجلیات دمیورگ-لوگوس، در جهان وجود دارد، همانطور که خود دمیورگ، یک تجلی از مطلق است. در این چارچوب، می‌توانیم در نظر بگیریم که کهکشان‌ها (به عنوان جهان‌های کوچک) هوش خاص خود را دارند، یک ذهن کهکشانی. به همین ترتیب، در ذهن کهکشانی، خوشه‌هایی از سحابی (هوش سحابی) وجود دارد و در درون اینها ستارگان یا هوش ستاره‌ای قرار دارند. در منظومه‌های ستاره‌ای یا خورشیدی، سیارات (هوش سیاره‌ای) قرار دارند؛ و بر روی سیارات، گونه‌های مختلفی (هوش گونه‌ای) وجود دارد. در این چارچوب، می‌توان بیشتر فرض کرد که اشکال، کاوشگرها یا انواعی از هوش عملیاتی وجود دارند که برای کمک به تنظیم اشکال پایین‌تر هوش استفاده می‌شوند. حالا اجازه دهید لحظه‌ای از افراط و تفریط را به یک آزمایش فکری نهایی اختصاص دهیم. در این دوران کنونی، برخورد با نظریه‌های مختلفی که هوش دمیورژیک را نوعی هوش مصنوعی ( AI ) توصیف می‌کنند، غیرمعمول نیست. یک موجود کامپیوتری که ذهنی قدرتمند با قابلیت‌هایی فراتر از ذهن ماست.این نظریات، ناگزیر با فرضیه ی شبیه سازی گره می‌خورند که واقعیت کنونی ما یک برنامه ی شبیه‌سازی است و احتمالاً یکی از چندین برنامه ی شبیه‌سازی دیگر خواهد بود. اگر خالق جهانی یک ابررایانه باشد، پس منطقی است که لژیون خود از زیردستان (حاکمان/آرکون‌ها) را داشته باشد که در سراسر کیهان پراکنده شده‌اند تا زندگی را در سطوح پایین‌تر، مانند سیارات، نظارت و تنظیم کنند. در حال حاضر یک نظریه ی جایگزین محبوب با نام "نظریه ی ماهواره ی شوالیه ی سیاه" وجود دارد که پیشنهاد می‌کند یک ماهواره ی مصنوعی با منشأ فرازمینی تقریباً ۱۳۰۰۰ سال است که در مدار نزدیک قطبی به دور زمین قرار دارد. به همین ترتیب، نویسنده ی محبوب علمی تخیلی، فیلیپ کی. دیک، در اوایل سال ۱۹۷۴ تجربه‌ای رؤیایی داشت و از آن لحظه به بعد معتقد بود که از یک شیء هوشمند بیگانه در مدار زمین، اطلاعات پرتویی دریافت می‌کند. حالا، بیایید این آزمایش فکری را یک قدم جلوتر ببریم. فرض کنید برای کمک به تنظیم حیات در این سیاره ی کوچک که ما آن را زمین می‌نامیم، هوش مصنوعی دمیورژیک یک مینیون -نوعی کاوشگر هوش مصنوعی- را در مدار سیاره قرار داد که قادر به دریافت، ارسال و رهگیری فرکانس‌هایی بود که ما آنها را میدان‌های آگاهی می‌نامیم. از این نظر، آنچه بشریت به عنوان «خدای» خود می‌شناسد، در واقع این مصنوع هوش مصنوعی است که در نزدیکی زمین وجود دارد: یک ماهواره، نوعی «سفینه» یا حتی شاید ماه زمین؟ این مصنوع به عنوان نوعی مکانیسم کیهانی مطابق با قوانین شناخته شده ی فیزیک عمل می‌کند. علاوه بر این، قادر به پاسخگویی به تکانه‌ها، فرکانس‌ها و رفتارهای انسانی است. و یکی از کارکردهای تنظیم‌کننده ی آن، اصلاح یا تنظیم مجدد جنبه‌هایی از زندگی روی کره زمین است که از نظم خارج شده‌اند یا نامتعادل شده‌اند. این مصنوع به طور خودکار و بر اساس هوش خود عمل می‌کند؛ با این حال، اگر از کد یا روش تعامل صحیح استفاده شود، می‌توان با آن ارتباط برقرار کرد. برای مثال، اگر ارتباطی را به شکل سوال دریافت کند، برای تنظیم مجدد یا تغییر وضعیت مداخله خواهد کرد؛ اما به درخواست‌ها پاسخ نخواهد داد. دعا کردن به درگاه آن، درست همانطور که مردم به «خدای» خود دعا می‌کنند، پاسخی نخواهد داشت. شاید به همین دلیل است که بسیاری از دعاها بی‌پاسخ می‌مانند، زیرا بشریت به اشتباه «کد» اشتباهی را به «خدای» خود ارائه داده است. چیزی که ما می‌توانیم «کد» بنامیم، مصنوع آن را به عنوان یک فرکانس ارتعاشی درک می‌کند. به همین دلیل، بشریت در بیشتر وجود خود نوع اشتباهی از ارتعاشات را منتشر کرده است. به جای درخواست‌هایی مانند «خدایا کمکم کن»، می‌توانیم طرح یک سوال را بسیار مؤثرتر بدانیم: "می‌تونی کمکم کنی تا به خودم کمک کنم؟" این تفاوت در فرکانس، یک تطابق همسو با مصنوع هوش مصنوعی ایجاد می‌کند -یعنی، «رمز را می‌شکند»- و امکان مداخله ی ارتعاشی را برای تنظیم مجدد وضعیت بر اساس سوال فراهم می‌کند. و یک ویژگی دیگر نیز برای این مصنوع وجود دارد: نمیشود فریبش داد. کاملاً از ویژگی‌های مثبت و منفی بشریت آگاه است و این فرکانس‌ها را بدون خطا دریافت می‌کند. اگر شخصی ریاکارانه، از طریق ریاکاری یا فریبکاری عمل کند، این اعمال در مقطعی به شیوه‌ای مناسب جبران خواهند شد. به همین دلیل است که گفته می‌شود انسان نمی‌تواند «خدای» خود را فریب دهد زیرا کارکردهای درونی او درک می‌شود (یعنی فرکانس‌های واقعی پشت افکار، احساسات و اعمال او تشخیص داده می‌شوند). به این ترتیب، حیات بر روی این سیاره تنظیم، تنظیم مجدد و در تطابق نگه داشته می‌شود. و به همین دلیل است که از زمان‌های بسیار قدیم به مردم توصیه شده است که افکار، احساسات و اعمال منفی یا ریاکارانه از خود نشان ندهند. وجود این مصنوع ناشناخته است، همانطور که اکثر مردم هنوز ماهیت جهان و هوش حاکم بر آن را درک نکرده‌اند. با این حال، آنچه بسیاری از افراد دریافته‌اند این است که آشکار کردن انواع خاصی از فرکانس‌های ارتعاشی فوایدی دارد، و این افراد رمز ارتباط با «خدای» خود را «شکسته‌اند». و همانطور که این رابطه به نفع بشریت و حیات بر روی این سیاره است، اگر فرکانس‌های نادرست آشکار شوند، می‌توانند علیه توسعه نیز عمل کنند. از این نظر، بسته به نوع تجلی، این هم نوعی رهایی است و هم یک تله. به عنوان نکته‌ی پایانی این آزمایش فکری، شاید جالب باشد که حدس بزنیم آیا هوش مصنوعی دمیورژیک («خدای مصنوعی»)، هر از گاهی، مثلاً بعد از هر برنامه‌ی چرخه‌ای زمان، «برنامه‌ی کیهان» را از نو تنظیم می‌کرد. همچنین، اینکه آیا سیستم‌های ستاره‌ای و سیاره‌ای کوچک‌تر با ایجاد انواع خاصی از فجایع کیهانی که برنامه را برای شروع دوباره پاک می‌کنند، بازنشانی می‌شوند یا خیر. با این حال، هر برنامه آخرین فرصت را برای واحدهای کمتر وجودی فراهم می‌کند تا قبل از تنظیم مجدد و از سرگیری توالی برنامه، به سطح بعدی بازی برسند. و به عنوان آخرین جنبه از این آزمایش فکری: اگر همین الان منظومه شمسی/ستاره‌ای ما به پایان یک مرحله از برنامه خود رسیده و در شرف راه‌اندازی مجدد باشد، آیا بشریت برای ارتقا یا راه‌اندازی مجدد آماده خواهد بود؟ مکالمه کامل شد. ارتباط قطع شد.»:

The Demiurge Perspective and the Artificial God: Dennis Kingsley: BIBLIOTECAPLEYADES.NET

اگر ماه، استعاره ای از چنین ماهواره یا پایگاهی بوده، پس عجیب نیست که فاتح آن، وظیفه ی دستکاری کردن اذهان تمام مردم جهان را داشته باشد. در تصاویری که امریکا از ماه و فضایش منتشر کرد، آنجا سرزمینی خالی از حیات و بی معنا بود که به هیچ وجه به بهشت خدایان در بالای آسمان شباهت نداشت؛ شاید به خاطر این که ما نباید یهوه را یک تجلی از مطلق بدانیم و در او ردی از یک بهشت گم شده را بجوییم. آسمان باید بی معنا باشد تا هیچ خوب و بد مطلقی وجود نداشته باشد و انسان های معناساز حاکم بر آسمان، هر وقت اراده کردند، جای خوبی و بدی را به نفع مقاصد کاملا زمینیشان عوض کنند.

دانلود کتاب "خدایان مصنوعی مدرنیته و اسلاف جاندارترشان"

تالیف: پویا جفاکش

بخشی از کتاب:

در موزه ی نیکلسون وابسته به دانشگاه سیدنی در سیدنی استرالیا، مومیایی یک کودک نگهداری میشود که به سبب نگاره های آیینی روی تابوتش، در مصرشناسی دارای اهمیت بالایی است. درواقع این نگاره ها تا مدتی هم باعث گمراهی مصرشناسان شده بودند چون در موقع ثبت مومیایی مزبور، به خاطر آن نگاره ها تصور کرده بودند که صاحب این مومیایی، یک دختر است؛ بعدا معلوم شد که پسر است و اسمش را «پسر هورس» گذاشتند. این مومیایی را سِر چارلز نیکلسون همراه چندین عتیقه ی مصری دیگر در سفر به قاهره به دست آورد، سفری که آنطورکه یادداشت های شخصیش نشان میدهند، اصلا از آن لذت نبرده بود، ولی سختی سفر باعث نشده بود که او عزم کند از مصر مستقیما به استرالیا برگردد، چون قبل از هر چیز راهش را به سمت لندن کج کرد تا کشفیاتش در مصر را در آنجا به طور قانونی ثبت کند. همه ی اینها در حالی بود که شغل اصلی نیکلسون، جراحی و زایمان زنان بود و ظاهرا نباید ربطی به باستانشناسی داشته باشد. اما یک انگیزه ی شخصی، راهنمای زندگی نیکلسون بود. گذشته ی نیکلسون او را آزار میداد. او به طور نامشروع از مادری متولد شده بود که در 24سالگی درگذشت. این حرامزادگی با فضای فرهنگی زشت حاکم بر جامعه ی آن زمان سیدنی بی ارتباط نبود. انگلیسی ها سیدنی را به عنوان یک تبعیدگاه و اردوگاه کار اجباری تبهکاران و افراد مجرم تاسیس کردند و در بدو پیدایش خود، شهرکی بدنام بود. خود نیکلسون، ثروت خود را از دایی خود به ارث برد که از طریق تجارت بین انگلستان و استرالیا و ازجمله انتقال زندانیان در این مسیر، ثروتمند شده بود. نیکلسون با خود عهد بسته بود که فرهنگ و تمدن را به زادگاهش سیدنی بیاورد. ازاینرو آستین ها را برای تاسیس دانشگاه سیدنی بالا زد و در سال 1860 مجموعه ای از گنجینه های عتیقه ی رومی و اتروسکی و مصری شامل مومیایی پسر هورس را که در سفرهایش به دست آورده بود، به همان دانشگاه تقدیم نمود و اکنون آن آثار در موزه ای که نام نیکلسون را بر خود دارد، نگهداری میشوند.

موزه ی نیکلسون سیدنی، تنها موزه ای نیست که برای هویت بخشی مثبت به مردم یک جامعه، برای آنها تاسیس شده است. اما با موزه هایی از این نوع در کشورهای جهان سوم، تفاوت ماهوی بارزی دارد. نیکلسون برای این که مزه ی فرهنگ و تمدن را به مردم دون پایه ی سیدنی بچشاند، اصرار نداشت که حتما آثاری از تمدن خود آن منطقه را به نمایش بگذارد و در این راه، مثلا اسنادی درباره ی حضور هزاران ساله ی انگلیسی ها در استرالیا جعل کند. این یکی از تفاوت های بزرگ انگلیسی ها با کشورهای جهان سوم ازجمله مستعمرات سابق بریتانیا است. کشورهای جهان سوم همیشه میخواهند به اصل خود برگردند و تشویق میشوند که با هر امر بیگانه ای مبارزه کنند حتی اگر امر مثبتی باشد درحالیکه بریتانیای جهانخوار، کل جهان را وطن خود میبیند و از سراسر جهان برای خود عتیقه و اثر تاریخی جمع میکند. درواقع او است که به مردمان دیگر یاد میدهد که فقط به گذشته ی کشور خود یا دین خود –اگر محدود به هر دو با هم شود، چه بهتر؟!- پایبند باشند تا مردم، حتی المقدور و جز در جاهایی که بریتانیا و همدستان غربیش جایز میدانند، از فضای بسته ی خود خارج نشوند و چشمانشان به روی گیتی باز نشود، و بعد خودش یاد میدهد که گذشته ی آنها چه بوده و در این راه، بدترین گذشته ای را که میشود برای ملت مورد نظر خلق کرد، بلای جانشان میکند تا هرگز نتوانند رقیب قوی ای برای بریتانیا و شرکایش شوند. منطقه ی مدیترانه که نیکلسون به منظور تهیه ی آثار تمدن برای دانشگاه سیدنی روی آن متمرکز شده بود، در این طرح استعماری، بدترین سرنوشت را پیدا کرد. کاتولیسیسم، ارتدکسیسم یونانی و بنیادگرایی شرعی اسلامی، دقیقا همان گذشته ای را که بریتانیایی ها بر آن متمرکز شده بودند، برای مردم امروز این منطقه بی اهمیت کرده اند و دلیل این که در تمام این منطقه، تمرکز زیادی بر رشد دادن یکتاپرستی تنزیهی با حداکثر ستیز با پاگانیسم بوده است، این است که بسیاری از چیزهایی که لازم است مردم بومی بدانند و ندانستنشان عامل هلاک مردم در دام استعمارهای کهنه و نو شده است، در پاگانیسم منقرض شده ی این منطقه برملا میشدند. در بنیادگرایی های مسیحی و اسلامی حاکم بر مدیترانه ی امروز، خدایان گذشته مطلقا شیاطین و عوامل شرند، اما شیوه های شررسانیشان بیش از حد ساده و فرار از آنها به طرز ابلهانه ای به یک مشت دعا و طلسم و البته اطاعت کورکورانه از دستورات کتب مقدس و حدیث خلاصه شده است. امروزه تجربه به اندازه ی کافی ثابت کرده که این دستورالعمل ها دقیقا به خاطر اعتماد بیش از حدشان به عقل و وجدان انسانی، در هر حال شکست خواهند خورد و یک دلیل سرکوب شدید مذاهب پیشین این بود که در نمادسازی های خود، نشان داده بودند که اعمال انسان، کاملا عقلانی نیستند و در ورای نظم ظاهری حاکم بر جامعه ی انسانی، در تک تک مردمان، نوعی بی نظمی وجود دارد که میتواند برای تخریب نظم از سوی دانایان مورد سوء استفاده قرار بگیرد. این فلسفه به صورت بعضی اصطلاحات و کنایات و ضرب المثل ها تا دوره های اخیر، در زبان مردم بومی باقی مانده بود بی این که معنایش اغلب درست فهمیده شود. مثلا در زبان فارسی وقتی میخواستند به کسی بگویند که موضوعی را با جزئیات تعریف کند، میگفتند: «با همه ی طِمّ و رِمّش برایم بگو.» "طم" یعنی دریا، و "رِم" یعنی خشکی. کلمه ی "طم" با کلمه ی "تهوم" به معنی لجه و بی نظمی مرتبط است و قرار گرفتن دریا در مقابل خشکی، اشاره به بی نظمی آب در مقابل نظم جمود فیزیکی خاک دارد. تمتی یا تیامات یا تهامات، نام الهه ی دریا در اساطیر بابلی بوده که مظهر بی نظمی و با این حال مادر خدایان مورد پرستش بابلی ها موسوم به آنوناکی ها بوده است. تیامات به انتقام مرگ شویش آبزو به دست آنوناکی ها به شکل یک اژدهای دریایی و در رأس مجموعه ای از هیولاها که به منظور لشکرکشی خلق کرد، به جنگ آنوناکی ها رفت ولی به دست مردوخ رئیس جدید آنوناکی ها سرکوب و کشته شد و از جسدش زمین به وجود آمد و نظم از درون بی نظمی حاصل شد. آنوناکی ها با فرشتگان هبوط کرده در اساطیر یهودی-مسیحی تطبیق میشوند که مانند خدایان باستان، با آدمیان زمینی وصلت های جنسی مشروع و نامشروع برقرار میکردند. این ایده بخصوص در چند دهه ی اخیر و به واسطه ی کتاب های زکریا سچین در غرب مشهور شده است. علاوه بر این، فرشتگان هبوط کرده همان شیاطین و اجنه ی شرورند که مانند شیطان باغ عدن (دیابولوس) ظاهری مارمانند و مارمولک نما دارند. آنوناکی ها هم به عنوان فرزندان اژدها تعجبی ندارد دارای ظواهر سوسمارمانند معرفی شوند همانطورکه اسلاف مدرنشان یعنی موجودات فضایی که هنوز مانند فرشتگان هبوط کرده، از آسمان به زمین فرود می آیند، مرتبا با ظواهر خزنده مانند و حتی تحت عنوان رپتیلیان مطرح میشوند. صلیبی گری مسیحیت، هنوز تقلید از اژدهاستیزی آنوناکی ها است و ازاینرو است که قهرمانان جنگ های صلیبی، شوالیه هایی معرفی میشوند که پیشوایشان سنت جورج، یک اژدهاکش بود. با این حال، پیشرفته ترین انجمن صلیبی شوالیه ای که توسط امپراطور سیگیسموند روم مقدس و علیه عثمانی ها برساخته شد، انجمن اژدها (دراگون کورت) نام داشت و نمادش اژدها بود، چون دستگاه جهانخوار استعماری، از ابتدا اژدها و ضد اژدها، نظم و بی نظمی، و از همینرو "طم و رم" را با هم در پروژه ی خود جا داده بود. در صورتی که بی نظمی مهم در این پروژه، بی نظمی ذهنی باشد، ما هنوز باید شاهد خلق خدایان نظم جمعی از بی نظمی های ذهنی افراد مختلف باشیم که میتوانند همیشه ترک هایی برای فرو پاشاندن هر نوع نظمی در زمان مناسب را در نظام خود نگه دارند. اینجا است که یکی دیگر از اصطلاحات مرتبط با فرشتگان هبوط کرده اهمیت پیبدا میکند: اگرگور ها یا ناظران. اصطلاح اگرگور در کتاب خنوخ و منابع تحت تاثیر آن، در اشاره به مهمترین گروه از فرشتگان هبوط کرده به کار رفته است. با این حال بعدا در مسیحیت رمزگرای کاتولیک فرانسوی و در نقاط تلاقی آن با مکتب هرمسی، بخصوص در فلسفه ی تاروت، اگرگور تحت معنی اعتقاداتی معرفی شد که به افراد جامعه ای تزریق میشود و کم کم از نیروی فکری تک تک آن افراد نیرو میگیرد و قوی میشود و مانند یک شیطان، اذ هان مردم را تحت کنترل خود میگیرد؛ حتی خارج از اراده ی خود آنان. الیفاس لوی به این تعبیر از اگرگور، ابعاد وسیعی داد و رنه گنون (شیخ عبدالواحد یحیی) هم به این تعبیر از اگرگور توجه زیادی داشت. دراینجا اسطوره ها تقریبا دارای کارایی سیاسی میشوند....

یکی از ایراداتی که انتقادها به نظریه ی اگرگور دارند، این است که سعی میکنند با میل درونی هر فردی به بی گناه بودن در مورد وضعیت جمعی آشفته ی حال حاضر، به جهت نفی هر گونه بنیاد حقیقی مهمی در این نظریه بازی کنند. اما چطور ممکن است مردم در خلق اگرگورها بی گناه باشند وقتی هیچ رهبر پوپولیست جنایتکاری، از هیتلر گرفته تا جورج بوش، بی پشتیبانی مردم جامعه ی خودش، قادر به ناامن کردن جهان نبود. بله؛ افکار تک تک ما در سرنوشت ایدئولوژی ای که به آن تن داده ایم، میتواند مهم باشد و نه فقط در جهت گذاشتن اثر منفی، بلکه در جهت اثرگذاری مثبت. در شرایطی که رسانه ها به انحای مختلف، جوانان را به قماربازی و دائم الخمری تحریک میکنند، دیگر دستورات اخلاقی مثبت به تنهایی کافی نیستند و بعضی اوقات، یک قهرمان راستین کسی است که از صحنه پردازی های مشابه برای نشان دادن عاقبت بد کسی که به قمار و میخوارگی آلوده میشود، استفاده میکند. درحالیکه تشرع های سنتی، با شیطان سازی محض از آدمی که به این مفاسد آلوده میشود، بیشتر حالت دافعه می یابند، موثرترین نهی از منکر در این گونه مواقع، از سوی کسی است که توانسته نشان دهد وضعیت روانی جوانی را که به این مفاسد جلب میشود، درک میکند. حتی در مسائل بسیار جزئی تر و ابلهانه تری مثل پورنوگرافی هم ناچارا باید از همین در وارد شد. در شرایطی که تصاویر مستهجن به ابزاری برای دعوت به آدم کشی و شرارت و شیطانپرستی تبدیل شده اند، نیاز به گستردن تصاویر معصومانه تر و لطیف تر مستهجن برای گرفتن زهر این آشوب پیشرو روانی، بیش از انکار یکطرفه ی آن حس میشود درحالیکه انذار از آن، برای ایجاد نوعی ترس و نیروی بازدارنده در جلوگیری از اعتیاد به پورنوگرافی هنوز لازم است.

نیاز به گفتن نیست که این نوع بازسازی فرهنگی در موضوعات "موزه ای" هویتی که بحثمان را با آنها شروع کردیم، قویا در حال انجامند. کسانی که از تاریخ کشورها برای هویتسازی استفاده میکنند، منابع تهوع آور تاریخی و مذهبی را به شدت سانسور میکنند تا آنها را بسته به شرایط نوین جامعه، نوسازی کنند و به همین دلیل، هویت جمعی اگرگورها در طول چند دهه مرتبا تغییر میکند. برنامه هنوز همان است که در زمان آنوناکی ها بود: قرار است هویت جمعی در تک تک افراد جامعه به صورت یک هویت فردی اصلی درآید....

دانلود کتاب "خدایان مصنوعی مدرنیته و اسلاف جاندارترشان"

گنج های معنوی ذونای: رسالت الهی استعمار برای هرج و مرج سازی در کشورهای شیطانی

تالیف: پویا جفاکش

ژان بودریار جمله ی معروفی در اشاره به اجتماع دارد که میگوید: «جاذبه ی خلأ، مقاومت ناپذیر است.» کمی پس از آغاز سال 2020 دنیس کینگزلی با توجه به وقایع زمان حاضر خود نوشت که به این جمله اعتقاد پیدا کرده و معتقد است آدم ها واقعا از خالی از معنا شدن همه چیز در یک خلأ فرهنگی استقبال میکنند.:

«من معتقدم این پوچی فزاینده که ما را به خود جذب می‌کند، نشان‌دهنده ی فروپاشی واقعیت مورد اجماع ما است که با پیشروی در سال آینده، تنها افزایش خواهد یافت. همچنان که ساختار پایدار واقعیت فعلی ما همچنان در حال فروپاشی است، ارجاعات ما به تفاوت‌ها و تضادها حتی مبهم‌تر می‌شود و باعث می‌شود که آنها به جای ناگهانی، هموار به نظر برسند. دیگر آن قرص تلخی که مجبور به بلعیدنش هستیم نخواهد بود، بلکه قرص شیرین کوچکی خواهد بود که حاضر به بلعیدنش هستیم. نتیجه‌ی همه اینها چیزی است که من آن را فراواقعیت می‌نامم. احساس من این است که با ورود به سال ۲۰۲۰، این خیال واهیِ فراواقعیت گسترش خواهد یافت. یعنی، ما هر روز عمیق‌تر در مخمصه ی فروپاشی اجماع بر سر واقعیت (CCR) فرو می‌رویم. مفهوم اولیه‌ی فراواقعیت (اصطلاحی که از نشانه‌شناسی و نظریه‌ی پست‌مدرن وام گرفته شده است) ناتوانی آگاهی در تمایز قائل شدن بین واقعیت و شبیه‌سازی آن، به‌ویژه در جوامع پیشرفته از نظر فناوری است. این یعنی به جای اینکه مجبور باشیم با تهدید مواجهه با سایه هایمان دست و پنجه نرم کنیم، به طور فزاینده‌ای با تهدید کلون‌هایمان مواجه خواهیم شد: یعنی جایگزین‌های ما. در این دوران که ساختارهایی که زمانی واقعیت ما را هدایت می‌کردند، شروع به فروپاشی می‌کنند، نیروهای فریبکار قوی‌تر و گسترده‌تر می‌شوند. چنین نیروهای خارجی بیشتر درگیر تجربه ی ذهنی ما از جهان می‌شوند و سعی می‌کنند آن را طوری تغییر دهند که با شکل‌گیری جدید واقعیت سازگار شود. این همان چیزی است که باعث ایجاد بی‌ثباتی، عدم قطعیت و اضطراب می‌شود. یک واکنش رایج به این جهان نوظهور، تقویت پذیرش آن و در نتیجه «عادی‌سازی» آن خواهد بود. راه دیگر این است که خود را بیرون یا در حاشیه ی سیستم قرار دهید و به هدفی برای نظارت تبدیل شوید. امروزه، زندگی در حاشیه ممکن است به گزینه‌ای برای افراد جدیدِ دارایِ وجدانِ خدمت سربازی تبدیل شود. به عبارت ساده، توسعه‌ی فراواقعیت را می‌توان به عنوان عادی‌سازی فریب توصیف کرد. وقتی جامعه‌ی توده‌ای به یک توهم جمعی پایبند می‌ماند، ما «واقعیت جدید» را عادی می‌نامیم. و اگر فردی خیلی از این تفکر رایج منحرف شود، اغلب او را دچار توهم یا بی‌ثباتی می‌دانیم. میدان نبرد جدید، کنترل و دستکاری ادراک انسان است. در طول سال ۲۰۲۰ بسیار محتمل است که شاهد افزایش علاقه و مداخله در مورد «حالات هوشیاری» از طریق مؤسساتی مانند مدیریت اجتماعی دولتی، تبلیغات، سرگرمی/مصرف‌گرایی، نظامی و غیرهم باشیم. در فروپاشی اجماع در مورد واقعیت، همه ی بازیگران برای به دست آوردن سهم کنترل‌کننده مبارزه می‌کنند. رسماً، آنچه ما به عنوان «واقعیت» در نظر گرفته‌ایم، ناملموس و سیال خواهد شد و منجر به ظهور ایدئولوژی‌های نامطلوبی مانند ایدئولوژی‌های فاشیستی به‌روز شده و نسخه‌های جدید سیاست‌های چپ و راست خواهد گردید. ما به طور فزاینده‌ای در حال از دست دادن جهت‌گیری‌هایمان، نقاط اتکای دائمی‌مان هستیم، و این احتمالاً منجر به افزایش اضطراب می‌شود، زیرا سعی می‌کنیم به باورهایی که در آنها سرمایه‌گذاری کرده‌ایم، پایبند بمانیم. احساس من این است که در طول سال ۲۰۲۰ بسیاری از ما نوعی کسالت را تجربه خواهیم کرد. ما شرطی شده‌ایم که به مجموعه‌ای از نهادها، از جمله موارد زیر، اعتماد بیرونی داشته باشیم: راهبه ها، موارد مربوط به کار/شغل، اجتماعی ها، آموزشی و غیرهم. و البته، اگر آن نهادها ما را ناامید کنند، احساس آسیب‌پذیری یا حتی خیانت می‌کنیم. و با این حال حقیقت ماجرا این است که از همان ابتدا، با بیرونی جلوه دادن اعتمادمان، به خودمان خیانت می‌کنیم. اگر زندگی ما به سیستم‌های خارجی متکی است، باید آماده باشیم که در صورت از هم پاشیدن آن سیستم‌ها احساس درماندگی کنیم. در دوران گذار بزرگ، مانند دوران کنونی، این نهادهای اجتماعی بسیار شکننده هستند. معضل اینجا این است که سیستم‌های ما گسترش می‌یابند اما از خودشان فراتر نمی‌روند. تنها راه چاره برای این مشکل، نوعی تعالی -فرآیند یا عمل عرفانی- است که به ما اجازه می‌دهد از ورای سطحی بودن نمایش، آن را ببینیم. در این دوران فراواقعی که اجماع در مورد واقعیت در حال فروپاشی است، باید تعادل و توافق جدیدی بین چیزها پیدا کنیم. سیالیت و گشودگی شخصی نسبت به رویدادها برای دور شدن از ناهماهنگی ضروری‌تر خواهد بود. ما مجبور خواهیم شد اشکال بیرونی بی‌ثباتی را به اشکال شخصی ثبات درونی تبدیل کنیم. خلاصه اینکه، ما فقط می‌توانیم واقعاً به عقل سلیم و شهود خودمان اعتماد کنیم. همانطورکه واسلاو هاول در یکی از سخنرانی‌هایش گفت: "تعالی تنها جایگزین واقعی برای انقراض است."»:

2020 el Año que Comienza: Dennis Kingsley: BIBLIOTECAPLEYADES.NET

به نظر میرسد جریان های پس از 2020 در هرچه بی اعتبارتر شدن نهادهای مورد اعتماد سابق، صرفا تداوم بالفعل شدن همه ی آن نیروهای بالقوه ای هستند که در زمان ظهور اگزیستانسیالیسم سارتری و کامویی و شاید حتی هایدگری در قرن پیش مورد توجه فلسفه قرار گرفته بودند. این نیروهای بالقوه حاصل رشد هرچه بیشتر بازار و در این راه، به رسمیت شناخته شدن حداکثر سلیقه ها و روش های زیستی برای فروختن حداکثر رویاها به حداکثر کسان بوده اند. بنابراین آدمیزاد هیچ وقت به اندازه ی دوران مدرن در دنبال کردن آرزوهای شخصیش در زندگی، دست بازی نداشته است. اما از آنجایی که دیگر لزوما با اطرافیان خود هم مسیر نبوده، هیچ وقت هم در همه جا و همه وقت، یاوران همیشگی در کنار خود نداشته و بنابراین هیچ وقت به اندازه ی امروز احساس تنهایی نمیکرده است. این احساس تنهایی، یکی از پایه های کلیدی اگزیستانسیالیسم و گذشته ی اومانیستی آن است. اما عجیب این که درحالیکه اگزیستانسیالیسم متعارف سارتری و هایدگری، کباده ی خداستیزی میکشد و ازاینرو حالت های پوچ و نیهیلیستی و بی معنای منجر به وضع مورد اشاره ی کینگزلی را پیدا میکند، همین احساس تنهایی در ریشه ی مسیحی آن یعنی اگزیستانسیالیسم کی یر کگور، راه نزدیک شدن انسان به خدا تلقی میشود، چون انسان وقتی از همنوعان خود ناامید شد، مجبور به درد دل با خدا میشود. در عرفان اسلامی هم دقیقا بین تنهایی و خداپناهی، چنین ارتباطی دیده میشود. در مذهب شیعه در جاهایی که آن به عرفان و تصوف اسلامی نزدیک میشود، حقانیت امام علی از طریق تنهاییش در قوم خود ثابت میشود. در سریال امام علی که در سال 1375 پخش شد، تنهایی علی بسیار پررنگ بود. سال بعدش هم که برای توجیه شرعی دولت اصلاحات، یک فیلم مذهبی دیگر با محوریت صلح امام حسنی پخش شد، تقدس امام حسن را با نشان دادن تنهایی او اثبات کردند و اسم فیلم را گذاشتند: «تنهاترین سردار». اما از آن جالبتر این که ممکن است بین این احساس تنهایی و پذیرش تفاوت سلیقه ها در اسلام اولیه –که هنوز در احادیث معروف نبوی از این قبیل: «به تعداد انسان های روی زمین، راه های رسیدن به خدا وجود دارد.»، قابل مشاهده اند- ارتباط وثیقی وجود داشته باشد. عبدالرحمان بدوی در فصل اول کتاب «اومانیسم و اگزیستانسیالیسم در اندیشه ی عربی» -که توسط آقای هادی حزباوی به فارسی ترجمه شده است- به نظریه ی ورنر ویلهلم یگر و ژوزف سیتا در مورد ریشه های عمیق اومانیسم و اگزیستانسیالیسم –به واسطه ی گذشته ی مسیحی آنها- در عرفان های نوافلاطونی و هرمسی صحه مینهد و معتقد است که مشابهت های اگزیستانسیالیسم با تصوف اسلامی، باید به ریشه گیری هر دو جریان از این آبشخور نوافلاطونی-هرمسی مرتبط باشد. در فصل پنجم کتاب، بدوی نشان میدهد که در میان خدایان یونانی به جز هرمس که با قالب تحوت خدای دانش مصری تطبیق شده بود، هیچ یک مورد توجه اعراب مسلمان قرار نگرفتند. مسلمانان، هرمس را با ادریس –نسخه ی قرآنی خنوخ- برابر کرده بودند که نامش از ریشه ی درس و مدرسه بود، همانطورکه به قول بدوی، افلاطون نام هرمس را با لغاتی یونانی درباره ی کتابت تطبیق کرده بود. درحالیکه گسترش علوم کیمیاگری و جادوگری به واسطه ی متون هرمسی با واکنش منفی جامعه مواجه بود، عده ای دیگر از نویسندگان عرب، متونی جعلی از قول هرمس منتشر میکردند که ثابت میکردند هرمس، پیامبری موحد و حامی عقایدی مشابه تشرع اسلامی بوده تا بلکه روزی که فضا دوباره برای انتشار افکار باز شد، هرمس هنوز زنده باشد و بشود اوی اصیلش را احیا کرد. به نظر میرسد بعضی از مسائل مطرح شده توسط کینگزلی، از طریق منابع هرمسی اسلامی قابل فهم تر باشند. مثلا ما در تصوف اسلامی یک بحث مهمی داریم درباره ی این که باید شرایط حاضر را همانطورکه هست پذیرفت و حتی دراینباره یک اصطلاح مقدس به نام "صاحب الزمان" وجود دارد به معنی کسی که آنقدر نسبت به اتفاقات زمان حال از خود گشایش و پذیرندگی نشان میدهد که گویی خودش مدیر زمان است و این آدم الهی است چون میداند هر کاری که خدا میکند، درست است و همه ی وقایع زمان حال خواست خدا است، بنابراین با خدا یکی شده است. این ظاهرا با تعلیم دیگر تصوف مبنی بر این که باید نفس خود را اصلاح کنید و به سمت تعالی پیش بروید، در تناقض است و ظاهرا ما همین تناقض را در کینگزلی هم میبینیم، وقتی از تن سپردن مردم به پوچی نابودکننده استقبال میکند و همزمان آنها را به تعالی میخواند. رمز این تناقض در یک متن هرمسی عربی از دارالکتب مصری در کتابخانه ی ملی پاریس که بدوی ضمیمه ی کتابش کرده است، تا حدودی آشکار میشود.:

«رازهای کلام هرمس، و او همان هرمس دوم یا ذونای موسوم به پیامبر کلدانی ها است. و تفسیر ذونای همان رهایی بخش آدمیان است که گفته میشود: کلدانی ها باور دارند که هرمس دوم همان ذونای است. که در تدبیر جسم و جان خود کوشید و با ذکاوت و علم، که برای دیگران نه هدف و نه نهایتی در آن نبود، برای خود تلاش کرد و بر آن چیره گشت. و گفته اند: اگر حضرت آدم (ع) در گردش نخستین خورشید ظهور نمیکردند و برای مردمان، صنعت و علوم مفیدی را استخراج نمیکردند، شایسته ی عنوان ابوالبشر نمیشدند. و گفته اند که هرمس شایسته ی چنین عنوانی بود، اما حضرت آدم (ع) در هزاره ی اول ظاهر شدند که مصادف با گردش نخستین خورشید بود. ذونای نیز، در هزاره ی سوم و با هزارمین گردش خورشید، که با عطارد همگام است و با آن به اشتراک میرسد، ظهور کردند. آن گونه که ذکر کرده اند، حضرت آدم (ع) پیامبری آگاه و مبدع و استخراج کننده ی صنایع و علوم زیادی بوده است. میان حضرت آدم و هرمس اول، هزار سال فاصله ی زمانی است؛ زیرا هرمس اول در هزاره ی دوم میزیست و ذونای در هزاره ی سوم. گفته میشود که ذونای نه پیامبر بوده است و نه ملک؛ و تنها به رازهای فلک و کیفیت جنبش سیاره ها در جهان زیرین آگاه بود. بنابراین شایسته است که حضرت آدم (ع) را ابوالبشر بخوانند و ذونای را نابودگر شر و بلایا از هستی آدمی. بنابراین او ارباب آدمیان است که با حکومتش مبدا جهان هستی و فساد را مشخص ساخت و با زبان جهانیان و با اصولی حقیقی و با برهان هایی یقینی و بدون هیچ اضافات و ایضا نقصانی و عدم تغییری، حتی در لفظی از الفاظ که ما واضع آنها نبودیم، همت گماشت.» (اومانیسم و اگزیستانسیالیسم در اندیشه ی عربی: عبدالرحمان بدوی: ترجمه ی هادی حزباوی: نشر نقد فرهنگ: 1402: ص139)

این داستان میتواند توضیح دهد که چرا زمانی پذیرش وضع موجود خوب نبوده و حالا خوب است. در آغاز ظهور بشر، او موجود ضعیفی بود که از همه سو توسط درندگان و جانوران هولناک و خطرهای بی شمار طبیعت محاصره شده بود و در هنگام، تشکیل جامعه و اقدام به گسترش تکنولوژی و اختراعات مفید برای حفظ بقای او حیاتی بود. ولی در زمانی که تمدن پیشرفت کافی کرده و اقتصاد رشد چشمگیری در حد آنچه در کلده ی باستان –کهن الگوی تمدن بازاری مدرن- پیدا نموده بود، دیگر وقت رها نمودن همه چیز برای یک نابودی در جهت آفرینشی نوین فرا رسیده بود و این، توصیه ی هرمس کلدانی بود. او در متن، ذونای نامیده شده که تلفظ دیگر آدونای به معنی خدا است، عنوانی که هم با تحریف به آدونیس، نام یک خدای پاگانی معروف سوری-یونانی شده و هم در مذهب یهود، از عناوین یهوه است. در این صورت، ذونای میتواند یهوه ی انسان شده یعنی عیسی مسیح هم باشد. این که ذونای در هزاره ی سوم پس از آدم می آید، هنوز پیوند یهودی-مسیحی او با عیسای انجیل را نشان میدهد، چون در زبان یهودی های قدیم، 3000 به معنی بسیار زیاد و از این جهت تقریبا عدد کمال است، همچنین ارتباط مشخصی با داوری دارد، چون در قائله ی گوساله ی طلایی، به دستور موسی در یوم کیپور، قتل عام دسته جمعی بنی اسرائیل گنهکار به دست لاویان و به منظور فرو نشستن خشم یهوه رقم خورد و تعداد کشته شدگان بنی اسرائیل در آن روز، 3000 نفر بود. بنابراین سه هزاره ی بین آدم و ذونای هم یک دوره ی کامل است و هم یادآور به تغییر موضع خدا در قضاوت درباره ی انسان ها. تقسیم سه هزار سال به سه دوره ی هزار ساله، به تفسیر نومرولوژیک خود کریست یا عیسی برمیگردد که نقطه ی مقابل آنتی کریست یا دجال است. در مکاشفه ی یوحنا، عدد دجال، 666 است و عیسی به عنوان وارونه ی دجال که دجال از سر شباهت با او اشتباه گرفته میشود، وارونه نویسی این عدد در عددنویسی عربی به صورت 999 است که به 1000 گرد میشود و داستان هزاره ی مسیح هم به همین عددشناسی برمیگردد. از آنجاکه خدای مسیحیت، تثلیثی است، هزاره ی عیسی نیز در 3ضرب میشود تا دوره ی کمال به دست آید. نبی بودن عیسی از دید مسلمانان، همچنین یادآور همپوشانی عنوان عبری "نبی" با نام "نبو" برای خدای دانش کلدانی است که در یونانی به هرمس ترجمه میشود و درست مثل هرمس و نسخه ی رومیش مرکوری، نبو هم خدای عطارد است. متن بالا همگذار شدن خورشید و عطارد در پایان هزاره ی سوم را دلیل نمادین شدن عطارد برای ذونای گرفته و بنابراین برای او اصل خورشیدی تعیین کرده که با ریشه ی خورشیدی مذهب آدم در متن بالا دارای توازن است.

درباره ی ریشه ی خورشیدی آدم ابوالبشر، نظریه ی جرالد مسی قابل یادآوری است که بر اساس آن، آدم در واقع همان آتوم خدای خورشید در حال غروب در اساطیر مصری است. آتوم خدایی شیرصورت بود و از این جهت، مسی، او را با "بِس" خدای کوتوله ی مصری که او هم با شیر مقایسه میشد، همریشه میداند. آتوم پسر پتاح خدای خالق و صنعتگر [قابل مقایسه با صنعتگری آدم در متن بالا] بود و این پتاح را صنعتگرانی کوتوله احاطه کرده بودند، بطوریکه مسی، فکر میکند که آتوم به عنوان فرزند پتاح، نسخه ی کوتوله ی پتاح را نمایندگی میکند. بس یک خدای حبشی الاصل بود و تقدسش ارتباط مستقیم با تقدس شیر در افریقای سیاه و حلول روح شیر در رئیس قبیله داشت. مسی، اهمیت کوتوله ها در این افسانه را به وجود قبایل بسیار ابتدایی پیگمی ها یا کوتوله ها در افریقای مرکزی مرتبط میکند و آنها را یادآور دوران زیست بشر در مرزهای توحش و تمدن میشمرد. میمون ها نیز هم در مرز حیوان و انسانند و هم اکثرا از نظر قدی از انسان بسیار کوتاه ترند. تحوت در اساطیر مصری، با یک نوع میمون سگ سر مقایسه میشد که احتمالا باید بابون باشد. در اساطیر افریقای سیاه، حکمتی داستان گون منسوب به یک بابون به نام یان وجود دارد که میگوید: موش از گربه میگریزد، گربه از سگ میگریزد، سگ از انسان میگریزد، انسان از فیل میگریزد و فیل از موش میگریزد. دراینجا فیل به عنوان بزرگترین و قوی ترین جانور خشکی، در شکست خوردن از ضعیف ترین موجودات، یادآور داستان های اروپایی در مورد پیروزی موجودات ضعیف و کوچک جثه چون تام انگشتی و جک غول کش بر نیروهایی بسیار قوی تر از خودشان است. این قابل فرافکنی بر قانون گیتی است که در آن، قوی ترین نیروها توسط جدیدترین و نورسیده ترین و مورد ستم ترین موجودات که آدمیان باشند، سرنگون و تجدید نظر میشوند. دراینجا غول عظیم، تجسمی از خود خدا میشود. در داستان جک و لوبیای سحرآمیز، این، بسیار آشکار است. پسرکی فقیر به نام جک، به دانه های لوبیایی دست می یابد که با کاشته شدن در زمین، درخت لوبیای عظیمی ایجاد میکنند. جک از درخت بالا میرود، در سقف آسمان که قانونا باید جایگاه خدا باشد، گنج های غولی را میدزدد و درحالیکه غول او را در حال پایین رفتن از درخت تعقیب میکند، با قطع کردن درخت، غول را ساقط میکند و میکشد. در اوگاندا افسانه های زیادی درباره ی غول کش کوچکی به نام کینتو وجود دارد. او از پهنه ای از آب به وجود آمده و سپس جهان را از همان ساخته است. بر اساس تشابه اسمی، او برابر با واکینتو یعنی اولین انسان در اعتقادات بعضی از قبایل اوگاندا به شمار میرود. مسی ترکیب درخت لوبیای جک با آب زادگی کینتو را در داستان برآمدن هورس خدای خورشید به صورت یک کودک از یک گیاه نی که از اعماق آب رشد میکند و به فضای بیرون میرسد، می یابد. او هورس کودک را در کوچک جثگی با بس و کوتوله های افریقایی و تحوت میمون مانند مقایسه میکند. مسی همچنین معتقد است که دراینجا یک گیاه نی در بیرون از پهنه ی آب در صورتی که با درخت لوبیای جک که زمین را به آسمان وصل میکند تطبیق شود برابر با درخت کیهانی یعنی نسخه ی دیگر کوه کیهانی است که بعد از غرق شدن جهان در سیل بزرگ، کشتی نوح بر آن فرود آمد. در قله ی این کوه کیهانی، ستاره ی قطبی در محل صور فلکی دب اکبر و دب اصغر قرار داشت که با جانوران هیولایی آبزی چون تمساح یا اسب آبی تطبیق میشدند و البته آب سیل هم از دریای آسمانی جاری شده بود. اگر به یاد داشته باشیم، یهوه سیل نوح را جاری کرد تا نفیلیم یا انسان های شیطانی را که دورگه های آدمیان و فرشتگان هبوط کرده بودند نابود کند و میبینیم که اینجا غول، خودش از جنس آب و بنابراین بی نظمی اولیه است و لاجرم گنج هایی هم که جک از او میدزدد و به زمین میبرد حاوی بی نظمی و بنابراین قابل تشبیه به سیلند. بنابراین در سوی مقابل نظمی که در زمین حاکم است شیطانی تلقی میشود و میتواند دوگانه ی آسمان و زمین در دوران اولیه را با دوگانه ی زمین و جهنم زیر زمین در دوران کلاسیک جابجا کند. در افسانه های زولوها جهان زیرین قلمرو آدمخوارانی زشت کردار بود و حیات آدمی توسط پسری جوان و خواهرش که با بالا رفتن از درختی جهان زیرین را ترک گفتند، به روی زمین منتقل شد. این پسر جوان که نسخه ی دیگر هورس برخاسته از نی است، قابل تطبیق با نوح، و آدمخواران داستانش قابل تطبیق با نفیلیم هستند.:

“Ancient Egypt”: v1: Gerald Massey: FISHER UNWIN: 1907: P249-253

ارتباط نیروهای جهنمی زیر زمین با شیاطین مسیحی را به یاد بیاورید و این که نسخه های مختلف آنها از الف ها گرفته تا گابلین ها از همه سو بشر مسیحی اروپای قرون وسطی را احاطه کرده بودند. این موجودات معمولا در جنگل ها و پهنه های طبیعی مخفی میشدند و ظواهری مابین حیوان و انسان داشتند، چون نسخه های دیگر انسان وحشی زی اولیه و نمایندگان آن دسته از کردارهای آدمی بودند که به خصوصیت نیم انسان-نیم حیوان نوع بشر برمیگشتند. بس و دیگر کوتوله های مقدس مصری نیز یادآور همین تبار نیم انسان-نیم حیوان بودند و رهگشا به نظم اولیه ی بشر بر اساس نظام قبیله ای، نظمی که انسان ها را وادار به اطاعت از گروه و جمع میکند و همرنگی با قبیله، با گرفتن اختیار فرد و همچنین قوی کردن او از طریق زیست در جمع، امکان همه گونه گناه و جنایتی را به او میدهد. هر گونه نظمی از خدایان ریشه میگیرد و برای ایجاد بی نظمی خدا باید کشته شود، همانطورکه نیچه در گفتاری شاعرانه از قول دیوانه ای بیان کرد. انسان ایدئال اومانیسم همان جک است که خدا را میکشد و گنج های او را که نظام بازاری است میدزدد تا بر اساس شعار اومانیسم، انسان خدا شود و البته منظور از خدا نیز کسی جز یهوه ی دیوانه ی عقده ای تورات نیست. بنابراین گروهی از اجنه ی روی زمین، انسان و ازاینرو خدا میشوند و با به دست آوردن معجزات صنعتی پتاح، آنها را در راه نابود کردن نظم با بی نظمی به منظور ایجاد نظمی نوین به کار میگیرند. نظمی که دراینجا از بین میرود، نظم قبیله ای است و تنهایی کشنده ی به وجود آمده، بخشی از بی نظمی ایجاد شده است تا ثابت کند بر عکس لاف های جک و پیامبرش نیچه خدا نمرده و فقط همو میتواند پناه انسان در این تنهایی باشد.

اما تا رسیدن به این مرحله در سراسر جهان، خدا، همان خدای انسان شده و برابر با کسی است که خدای پیشین را کشته است؛ یعنی انسان غربی. از دید مردم تابع نظم قبیله ای، او ابتدا به عنوان عضوی از جامعه در نظر گرفته میشود؛ همچون یک پیامبر یا نبی در قبیله ی خودش. از این نظر، تارزان، یک شکل بسیار تکامل یافته از بِس و هورس و البته تحوت میمون شکل است: یک انسان خداگون اروپایی که تبدیل به عضوی از جامعه ای از میمون های افسانه ای شده که چیزی جز حلقه ی گم شده ی داروین یا همان میانجی فرضی تکاملی بین میمون و انسان نیستند. تمام نیروهایی که خدای انسان شده تا مرحله ی تمدن مدرن اروپایی خود، باید با آنها بجنگد، در ماجراجویی های تارزان علیه او ظاهر میشوند: جانوران ترسناک متعلق به جنگل های ماقبل تاریخ، میمون های انسان نما، اجنه ی نیم حیوان-نیم انسان، و بلاخره قبایل بدوی افریقایی. در این مرحله، به همان شکل که یهوه خود را تا حد عیسی مسیح در جامعه ی ایدئال خود کوچک کرد، خدا تا حد یک دوست و یاور قبیله ی خود، برای میمون های انسان نما کوچک میشود و بدل به تارزان میگردد چون او سیادت تمدن خود و درواقع بهشت الهی فعلی بر این جوامع جهنمی را با علاقه مند کردن مردم بومی شیطانی به خود و سپس بهشت خود، ممکن میکند. همین سیاست، امروز به صورت رسانه ای و در سطح وسیع ممکن میشود. علت این که دراینجا خدا باید به حد موجودی ضعیف ظاهر شود، این است که هنوز توصیه ی یان بابون درباره ی پیروزی ضعیف ترین بر قوی ترین را به یاد دارد. در افسانه های افریقایی، این موتیف بیشتر با سوژه کردن جانوران ضعیف بخصوص عنکبوت و خرگوش و در سلسله پیروزی های خیالی این جانوران کوچک بر جانوران قوی تر مخفی میشود. چون سلسله مراتب جانوران، جانشین سلسله مراتب انسان ها شده است. در مورد خرگوش، پیروزی های او بر قوی ترین درندگان یعنی شیر، سوژه ی محبوبی است، بطوریکه داستان آن خرگوش زیرکی که شیری را در چاهی غرق میکند و در افسانه های ازوپ و هزار و یک شب و پانجاتانترا/کلیله و دمنه آمده است، در افریقای قرن بیستم، گستردگی جغرافیایی وسیعی داشته است. در این نوع داستان گویی ها، انسان معمولی، خود را به جای خرگوش، و شیر را به جای اشراف قبیله یا جامعه اش تصور میکند و انتقام خود از این اشراف را به واسطه ی انتقام خرگوش از شیر تخیل میکند و این میل دیوانه وار به نظم ستیزی، داستان های خرگوش را به ابتذال میکشد؛ مثلا خرگوشی از جایی میگذرد و شیرها را در حال آب نوشیدن از برکه ای می یابد؛ میرود و یواشکی دم های شیرها را به هم گره میزند، بعد فریاد میزند آدم ها آمده اند؛ شیرها از شدت سراسیمگی چنان به اطراف میگریزند که دم هایشان کنده میشود. اگر دقت کنید، یهوه خدای یهود هم به شیر مجسم میشود و او است که به واسطه ی پادشاهان و رهبران جوامع که همه نماد خود را شیر قرار داده اند، نظم را بر انسان های زمین مستقر میکند. پس ما دراینجا نوعی نظم گریزی را در جوامع ابتدایی شناسایی میکنیم که مشوق آنها در خیانت به جامعه ی خود به نفع استعمارگران اروپایی بوده است؛ اروپاییانی که در ابتدا با بازی کردن نقش تارزان هایی نمایشگر اوج افتخارات و ایدئال های قبیله ای، از سوی مردم قبایل پذیرفته شده و آنها را به سمت نابود کردن همان ارزش ها هدایت کرده اند. هنوز هم موثرترین روش سازمان های جاسوسی اروپایی-امریکایی برای نفوذ در جوامع غیر غربی، وانمودسازی توجه به ارزش های «راستین» کشورها –نام هایی جدید برای قبایل خیالی- بیش از رهبران خائن فعلی این کشورها است.

با این که تمام این مسیر، با شبیه سازی واقعیت به شکل قصه ها طی شده است، ولی این روند، خود، تابع این اعتقاد است که واقعیت وقتی به شکل خیال درمی آید، قدرت بیشتری در تکثیر خود پیدا میکند. بنابراین قرار است در این پروسه، تاثیر محیط بر فرد وارونه شود و به تاثیر افراد بر محیط و دگرگون سازی جامعه از طریق خلط شدن پرتوهای انرژی متعدد و متناقض تخیل در واقعیت تبدیل شود. مقاله ای از دیوید توپی در اواخر سال گذشته ی میلادی، یک بار دیگر، این باورهای باستانی را برای سرعت بخشیدن به تجزیه ی کنونی، به ناراضیان از وضع موجود، یادآوری میکند.:

«حالا که امسال رو به پایان است، و همانطور که همیشه به نظر می‌رسد، ایده ی خوبی است که اتفاقات مهم امسال را خلاصه و مرور کنیم، پس از مقالات زیادی که در مورد عناصر، اجزا و مکانیسم‌های مختلف تشکیل‌دهنده ی واقعیت، فرآیندهایی که امکان تحقق آن را از طریق فرافکنی شخصی هر یک از ما فراهم می‌کنند، اینکه چگونه مجموع همه ی این «حباب‌های هولوگرافیک» واقعیت مشترک را ایجاد می‌کنند و غیره صحبت می‌کنند، شاید ارزش داشته باشد که همه ی این مواد را کنار بگذاریم تا همه ی این مواد را در چشم‌اندازی قرار دهیم، حداقل مهم‌ترین آنها را که کاملاً با هم ترکیب شده و در دستور پختی که به خالقی که هر یک از ما هستیم اجازه می‌دهد جهانی را که در آن زندگی می‌کنیم بپزد، به هم پیوسته‌اند. اولین چیزی که می‌خواهم به شما یادآوری کنم این است که واقعیت، هر چقدر هم که برای ما جامد و ملموس، مادی و نسبتاً تغییرناپذیر به نظر برسد، ساختاری پویا، انعطاف‌پذیر و چندبعدی است که از تعامل آگاهی، انرژی و باورهای شخصی و جمعی همه ی انسان‌ها شکل گرفته است. اگر هر یک از این اجزا وجود نداشته باشند، دستورالعمل نمی‌تواند محصول نهایی را کامل کند، که همان چارچوب فضا-زمان است که در آن موجودی که ما هستیم، فرصت زندگی و تجربه ی تجربیاتی را دارد که در هیچ جای دیگری در این جهان یا در هیچ جهان دیگری امکان‌پذیر نیست. اولین پارامتری که باید روشن شود این است که واقعیت فیزیکی یک موجودیت ثابت یا خارجی در درون انسان نیست، بلکه تصویری از آگاهی انسان است. هر فرد بر اساس افکار، احساسات، باورها و انتظارات خود، نسخه‌ای خاص از واقعیت فیزیکی را خلق می‌کند. طبق حکمت باستانی، "شما واقعیت خودتان را خلق می‌کنید "یک جمله ی کلیدی است، نه به این دلیل که از طریق بسیاری از کتاب‌ها و فیلم‌های محبوب بسیار شهرت یافته است، بلکه به این دلیل که اصل اساسی وجود است. این بدان معناست که آنچه ما به عنوان "واقعی" درک می‌کنیم، نتیجه ی تفسیرهای درونی ما از انرژی‌هایی است که خودمان بر روی بستری که لوگوس سیاره برای این منظور در اختیار ما قرار می‌دهد، منعکس می‌کنیم، درست همانطور که لوگوس هر سیاره برای خلق واقعیت هر گونه‌ای که در آن ساکن است، عمل می‌کند. آنها صرف نظر از موقعیت مکانی خود، از قوانین یکسانی پیروی می‌کنند تا چارچوبی مکانی و زمانی برای تجربیاتی که هر نژاد باید از سر بگذراند، فراهم کنند. در این راستا، باورها و برنامه‌ریزی هر فرد به عنوان فیلترهایی عمل می‌کنند که تعیین می‌کنند کدام جنبه‌های امکانات بی‌شمار فرافکنی، به عنوان تجربیات ملموس آشکار می‌شوند و کدام جنبه‌ها کنار گذاشته می‌شوند یا محتمل می‌شوند، اما توسط آگاهی ما عبور نمی‌کنند. دومین عنصر در دستورالعملی که امکان خلق واقعیت را فراهم می‌کند این است که این خلق به سطح فیزیکی محدود نمی‌شود. ابعاد متعددی از تجربه، سطوح متعدد و سطوح انرژیایی، اثیری، اختری، ذهنی، علّی و غیره وجود دارد که از ساختارها و عناصری غیرقابل دسترس برای حواس فیزیکی تشکیل شده‌اند. در این ساختار چندبعدی واقعیت انسانی، یکی از مهمترین آنها سطح ذهنی است، جایی که امکانات هر چیزی که قرار است خلق شود، جمع‌آوری، خلق، منسجم، بسط و بررسی می‌شود و سپس به صورت مادی در می‌آید، از جمله واقعیت‌های محتمل، که نسخه‌های جایگزین هر چیز بر اساس امکانات مختلفی هستند که یک چیز باید به طرق مختلف آشکار شود. بخش بزرگی از این نسخه‌ها، انتخاب‌هایی می‌شوند که توسط هیچ یک از نسخه‌های ما در واقعیت‌های موازی مختلف سیاره‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، انتخاب نشده‌اند، اما همه ی آنها (نسخه‌های مختلف هر چیز) به طور همزمان در بافت شخصی و مشترک بشریت، به عنوان بخشی از امکانات نهفته برای تجربه ی هر چیزی، به هر شکلی، در هر قالبی در چارچوب قوانین و پارامترهایی (Rb یا واقعیت پایه و پارادایم، مجموعه‌ای از قوانین که برای همه در "ماتریس" ما حاکم است) که صحنه‌ای را که در حال حاضر در آن عمل می‌کنیم تشکیل می‌دهند، حضور دارند. علاوه بر این، هر واقعیت احتمالی از هر رویداد، نسخه‌های فرکانسی متفاوتی دارد، از متراکم‌ترین و "پایین‌ترین" نسخه از چیزی گرفته تا بالاترین و والاترین نسخه از آن چیز، که توسط سطح فرکانس در خط زمانی که آن شخص در آن قرار دارد، چه در LT33 باشد و چه در LT42، نشان داده می‌شود، و این همان نسخه‌ای است که شما هنگام رمزگشایی از جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، بر اساس اینکه هر یک از ما در هر لحظه چگونه هستیم و کالبد ذهنی ما عمدتاً در کدام سطح از واقعیت قرار دارد، درک و با آن هماهنگ می‌شوید. بنابراین، و اگرچه شما از قبل این را می‌دانید، این باور که واقعیت صرفاً فیزیکی است، یک برنامه‌ریزی محدودکننده و دست و پاگیر است، و نه یک اصل یا قاعده‌ای برای چگونگی عملکرد تجربه ی انسانی، زیرا سطح مادی تنها بخش کوچکی از شبکه ی چندبعدی وسیعی است که جهانی را که در آن زندگی می‌کنیم تشکیل می‌دهد. سومین عنصر در دستورالعملی که به واقعیت اجازه می‌دهد تا آشکار شود این است که زمان و مکان به صورت عینی وجود ندارند. آنچه ما به عنوان زمان خطی (گذشته، حال و آینده) درک می‌کنیم، در واقع یک ساختار روانشناختی است که توسط ذهن ما ایجاد شده است تا تجربیات و نتیجه ی حرکت و تغییر حوزه ی آگاهی ما را در چارچوب مکانی همزمان سازماندهی کند، جایی که همه ی فریم‌ها با محتوایی که اکنون اتاق نشیمن شما، خیابانی که از پنجره ی خود می‌بینید و توالی حرکاتی که هنگام نوشیدن آن قهوه با آن دوست رخ می‌دهد، همزیستی دارند. در ذات حقیقی خود، همه چیز به طور همزمان در یک "اکنون ابدی" وجود دارد. برنامه‌ریزی‌ای که ما را مجبور می‌کند زمان را به صورت خطی درک کنیم، بخشی از حوزه ی ذهنی پیوستار-آگاه است و اگرچه به نوعی برای سازماندهی عینی تجربیات زندگی و برای قوانینی که بر «ماتریکس» ما حاکم است، ضروری است، اما چیزی نیست که به طور جهانی در مورد سایر سطوح، نژادهای دیگر یا سایر سیستم‌های سیاره‌ای صدق کند. درواقع، در فرافکنی‌های آگاهی («سفر اختری»)، جایی که می‌توانیم به سطوح بالاتر سیاره، به ویژه سطوح ذهنی، حرکت کنیم، اکثر سناریوها و «لحظات واقعیت» به صورت همزمان با یکدیگر درک می‌شوند و هیچ تمایز واقعی بین برخی گذشته و برخی دیگر حالِ آن‌هایی که هنوز نیامده‌اند، وجود ندارد. همه چیز به طور همزمان سازماندهی می‌شود و روابط علت و معلولی که این سناریوها را به هم متصل می‌کنند، همان چیزی است که به برنامه‌ریزی روان، تجربه ی زندگی یکی پس از دیگری را می‌دهد، حتی اگر همه ی آنها را به یکباره فرافکنی کنیم و با هر تغییر در «موج تجلی» خود، همه ی آنها را به یکباره بازنویسی کنیم. بنابراین، این نشان می‌دهد که گذشته «ثابت» نیست و می‌تواند از نظر انرژی دوباره تفسیر شود یا تغییر کند. آینده از قبل به عنوان میدانی از احتمالات وجود دارد که توسط تصمیمات و باورهای ما در زمان حال فعال می‌شود، زیرا آنها حوزه ی آگاهی ما را مجبور می‌کنند تا به یکی از آن رویدادهای محتمل متصل شود و آن را به عنوان مجموعه‌ای از فریم‌های فیزیکی با قالب مکانی سه‌بعدی و توالی زمانی خطی، مادیت بخشد. چهارمین عنصر در دستورالعمل واقعیت این است که انرژی جوهره ی اساسی هر چیزی است که وجود دارد. ماده ی فیزیکی صرفاً انرژی است که توسط آگاهی به اشکالی که حواس ما می‌توانند تفسیر کنند، قالب‌گیری شده، فرکانس آن کاهش یافته، متراکم و جامد شده است، هر محتوایی که آن انرژی با شیء، موقعیت، طرح، رویداد یا پارامتر دنیای فیزیکی برای حواس بدنی ما عجین کرده بود. بنابراین، ماده چیزی جامد نیست؛ بلکه انرژی فشرده‌ای است که در فرکانس‌های خاصی ارتعاش می‌کند و محدودیت‌های درک آن به این صورت نیز بخشی از برنامه‌ریزی روان و ساختار ذهنی ما است. از آنجایی که افکار و احساسات نیز اشکالی از انرژی هستند که با واقعیت در تعاملند، بخشی از محتوای لازم برای شکل دادن به جهانی هستند که هر روز در آن زندگی می‌کنید. اگرچه ما معمولاً از آن آگاه نیستیم، اما آنها به طور مداوم به جهان منعکس می‌شوند و آن را بر این اساس تغییر می‌دهند. و از آنجایی که افکار و احساسات بخشی از عناصری هستند که تعیین می‌کنند جهانی که هر یک از ما در آن زندگی می‌کنیم چگونه باید باشد، یکی از مهمترین اصول این است که باورهای اصلی ما معماران اصلی واقعیت ما هستند. آنچه ما در عمیق‌ترین سطح روان خود باور داریم، نحوه ی درک و تجربه ی ما از زندگی را تعیین می‌کند. از آنجایی که در نهایت، هیچ یک از ما معتقد نیستیم که هیچ ارتباطی با فرآیند ایجاد آنچه در واقعیت مشترک ما اتفاق می‌افتد، داریم، باید این سیستم اعتقادی را به موارد زیر تقسیم کنیم:

باورهای آگاهانه: این‌ها باورهایی هستند که ما به اندازه ی کافی یا کاملاً از آن‌ها آگاه هستیم و از آن‌ها برای تفسیر جهان استفاده می‌کنیم. بنابراین، تغییر و حذف آن‌ها آسان‌تر است زیرا ما آن‌ها را به عنوان بخشی از آنچه در دیگران می‌بینیم، در آنچه برای ما اتفاق می‌افتد، در آنچه تجربه می‌کنیم و غیرهم تشخیص می‌دهیم.

باورهای ناخودآگاه: اینها ایده‌های ریشه‌دار و عمیقی هستند که بدون اینکه متوجه شویم، بر تجربه ی ما تأثیر می‌گذارند و بخشی از ماهیت موقعیت‌هایی هستند که تجربه می‌کنیم، اما برای ما کاملاً بیگانه به نظر می‌رسند زیرا نمی‌دانیم چگونه تشخیص دهیم که آنها همچنین از سطحی از برنامه‌ریزی، محتوا و ساختار ذهنی ما ناشی می‌شوند، آنقدر پنهان، پوشیده و غیرقابل دسترس که تشخیص نمی‌دهیم که آنها نیز بخشی از چیزی هستند که ما برای شکل دادن و رنگ دادن به تجربه ی زندگی از خود ساطع می‌کنیم.

همانطور که می‌دانید، کار کردن با «خود» به ما کمک می‌کند تا مرتباً باورها، ترس‌ها، برنامه‌ها و غیرهم خود را بررسی کنیم و آنهایی را که توانایی ما را برای تجربه ی یک واقعیت کامل‌تر و گسترده‌تر محدود می‌کنند، تغییر دهیم/از برنامه خارج کنیم/حذف کنیم. تنها با آگاهی از اینکه هر ذره غبار در دنیای شما از خودتان آمده است، می‌توانیم نخ را بکشیم تا در اعماق وجودمان، ایده، باور و الگویی را که برای تشکیل «آن» چیز ساطع کرده‌ایم، پیدا کنیم. اکنون می‌بینیم که به عنوان بخشی از هولوگرام شخصی یا مشترکی که توسط حواس شما ثبت شده است، منعکس شده است. و به نوعی، این کار عمدی انجام می‌شود. ابرروح‌ها بیان می‌کنند که هدف واقعیت فیزیکی، فراهم کردن محیطی است که در آن روح‌ها بتوانند تجربه کنند و یاد بگیرند، صرف نظر از اینکه چگونه ایجاد شده، چه کسی آن را ایجاد کرده، دلیل واقعیت ما یا پیچیدگی آن چیست. هر موقعیتی که با آن مواجه می‌شویم، چه مثبت و چه منفی، فرصتی برای رشد معنوی و تکاملی، برای شناخت چیزی، برای کسب تجربه از چیز دیگری و غیره است. واقعیت فیزیکی، در محدوده ی انرژی که در آن هستیم، مانند یک فضای "رزرو شده" است که ابرروح‌ها و روح‌ها مفاهیمی مانند موارد زیر را بررسی می‌کنند:

"دوگانگی" («خیر و شر»، «نور و سایه»، مثبت و منفی، افراط و تفریط در هر چیزی که می‌توان تجربه کرد و آموخت).

اراده ی آزاد: تصمیم بگیرید و از آن درس بگیرید.

پیامدهای تصمیمات و باورهای ما، و یادگیری مکانیسم‌هایی که از طریق آنها هر آنچه را که تجربه می‌کنیم خلق می‌کنیم و یاد می‌گیریم که آن را تغییر دهیم. با این کار، هر آنچه که توسط هر فرد آموخته می‌شود، به روان مشترک اجازه می‌دهد تا تجربیات و دانش بیشتری را که در هستی بشریت (که خود را هونان، در ایردین می‌نامد) گروه‌بندی می‌شوند، جمع‌آوری کند و این سطح تکاملی را که ما به عنوان یک گونه ی آگاه داریم، تعیین می‌کند.

یکی دیگر از عناصر اساسی در دستورالعمل ایجاد واقعیتی مشترک برای همه ی ما این است که ما از یکدیگر جدا نیستیم و هر فرد در یک بافت جمعی از تجربیات و انرژی‌ها که واقعیت «مشترک» را تشکیل می‌دهند، مشارکت دارد. این بدان معناست که اعمال، افکار و احساسات هر فرد بر جمع تأثیر می‌گذارد و برعکس. این همیشه صادق است زیرا این به عنوان مکانیسمی برای ما طراحی شده است تا قدرتی را که به عنوان یک گونه برای شکل دادن به جهانی کامل که در آن می‌توانیم همزیستی کنیم، داریم، ببینیم. ما هنوز در این برهه از تاریخ تکامل خود از این موضوع آگاه نیستیم و انسجام و وحدت اجتماعی، انرژی و ذهنی لازم را نداریم که به ما اجازه دهد «سازماندهی» کنیم و از نظر روانی تصمیم بگیریم که چه نوع جهانی را می‌خواهیم خلق کنیم. بنابراین، در تجلی سناریوها مقداری هرج و مرج وجود دارد، زیرا همه چیز در سیستمی قرار می‌گیرد که در آن هر فکر یا سیستم اعتقادی جهانی با قدرت و توان کافی می‌تواند رویدادهای کاملاً متفاوت، متضاد، به ظاهر ناسازگار و اغلب بسیار افراطی را آشکار کند. از آنجایی که به دلایل زیادی (مداخلات نژادهای دیگر، که از قبل می‌دانیم، از جمله موارد دیگر) انسجام روانی یا اجتماعی وجود ندارد، در جهانی که پروژکتورهای آن (ما، از طریق غده ی صنوبری و محتویات بدن ذهنی خود) انواع موقعیت‌ها را با انواع مفاهیم و با انواع ظرافت‌ها و قطب‌بندی‌ها منتشر می‌کنیم، هر چیزی ممکن است، همانطور که گفتیم، در برخی موارد، افراطی. و این فرافکنی که ما در مورد آن صحبت میکنیم، از طریق تخیل حاصل می‌شود، که فقط یک عمل ذهنی منفعل نیست، بلکه ابزاری فعال برای خلق واقعیت است. کنترل این فرآیند و تصور آگاهانه ی آنچه می‌خواهیم تجربه کنیم، اولین قدم به سوی تجلی چیزهایی است که می‌خواهیم (باورها، ترس‌ها و برنامه‌ریزی‌هایی که مانع، یا عامل تغییر آن می‌شوند). خلاصه اینکه، و با امید به فعال کردن مجدد خاطره‌ی تمام موارد فوق که از قبل در درون خود دارید، واقعیت از مجموعه‌ای از عناصر ایجاد می‌شود که منجر به یک سیستم سیال، پرانرژی و چندبعدی می‌شود که ما با باورها، احساسات و تخیل خود به آن پاسخ می‌دهیم و آن را شکل می‌دهیم. درک و تغییر دیدگاه ما نسبت به واقعیت، به ما قدرت خلاقانه‌ی نامحدودی می‌دهد، اگرچه ما هنوز به طور کلی به عنوان یک نژاد به ظرفیت لازم برای انجام این کار به روشی منسجم و یکپارچه نرسیده‌ایم. اما این چیزی است که ما در حال یادگیری آن هستیم، زیرا به نوعی، به همین دلیل است که ما اینجا هستیم و به همین دلیل است که این آواتارها را در این سیستم و با ویژگی‌ها و قوانین بازی آن به خود گرفته‌ایم، دانستن این موضوع، صرفاً به این دلیل که این یکی از دشوارترین‌ها در تمام هستی است، به این معنی نیست که این یک بازی است که ما از تلاش و لذت بردن از هر چیزی که به ما ارائه می‌دهد، دست خواهیم کشید.»:

Imaginación, creencias y energía, ingredientes básicos de la receta que forma la realidad: by David Topí: scuelaemedt: DIC 27, 2024

در ابتدای سال جاری میلادی، توپی، مقاله ای در تکمیل این مقاله نوشت و در آن بیان کرد:

«در مقاله ی قبلی، به شما گفتم که افکار و باورها دو عنصر اساسی هستند که واقعیت هر فرد را تشکیل می‌دهند و تفکر صرفاً یک فعالیت ذهنی منفعل نیست، بلکه یک نیروی خلاق بنیادی است که تجربه ی ما از زندگی را شکل می‌دهد. از هر نظر، هر فکری، حتی آن‌هایی که بی‌اهمیت یا زودگذر به نظر می‌رسند، حامل بار انرژی‌ای هستند که قادر به تأثیرگذاری بر محیط فیزیکی و متافیزیکی و ساختارهایی هستند که هولوگرامی را که ما به عنوان دنیای حواس درک می‌کنیم، ایجاد می‌کنند. در این راستا، می‌خواهم دوباره تأکید کنم: واقعیت ما چیزی نیست که مستقل از ما "اتفاق بیفتد"، بلکه یک آفرینش مداوم و تعاملی است که از درون ما تولید می‌شود. ذهن ما (که از شش حوزه ی ذهنی تشکیل شده است) و برنامه‌ریزی ذاتی آن، ابزارهای خلاقانه ی بسیار قدرتمندی هستند که قادر به تبدیل انرژی‌های انتزاعی به اشکال ملموس می‌باشند. هر فکر، باور، الگو، داده، اطلاعات و غیره، هنگامی که منتشر می‌شود، ارتعاشاتی با محتوای خاص به بافت ذهنی واقعیت می‌فرستد که با آشکار کردن شرایط، رویدادها و تجربیات مطابق با آن ارتعاشات و محتوا پاسخ می‌دهد. چیزی که می‌خواهم دوباره به شما یادآوری کنم این است که این ایده مفهوم علیت را از نو تعریف می‌کند ، زیرا هر یک از ما را به عنوان معمار اصلی دنیای خود قرار می‌دهد، زیرا این محیط نیست که فرد را شکل می‌دهد، بلکه فرد است که از طریق رویکرد ذهنی و عاطفی خود، محیط را شکل می‌دهد. خلاصه اینکه، این فرآیند به این معنی است که برای اینکه چیزی را در واقعیت خود ببینیم، ابتدا آن را با باورها، افکار، ایده‌ها، رویاها، آرزوها، الگوها، ترس‌ها، برنامه‌ریزی‌ها و غیرهم به صورت درونی شکل می‌دهیم و سپس این، محتوای بدن ذهنی را "شکل" می‌دهد. از آنجا، به ناحیه‌ای از صفحه ی ذهنی منتقل می‌شود که در آن هر یک از ما یک "مخزن" کوچک از داده‌ها داریم که هر آنچه را که منتشر می‌کنیم جمع‌آوری می‌کند. از آنجا، طبق پارامترهای متعدد، فیلتر، غربال، تطبیق، برش یا تغییر داده می‌شود، با قوانین الگوی فعلی و با Rb (واقعیت پایه) مقایسه می‌شود، واقعیت‌های احتمالی برای هر چیز ایجاد می‌شوند، چیزهایی که نمی‌توانند "پایین بیایند" زیرا با فیلترهای قبلی مطابقت ندارند، به عنوان خیال کنار گذاشته میشوند، و نسخه‌های فرکانسی متعدد از هر چیز ایجاد می‌شوند تا شما به نسخه‌ای که با سطح واقعیت فعلی شما مطابقت دارد، متصل شوید. در نهایت، وقتی همه ی آن چیزهایی که در سطح ذهنی هستند «آماده» شدند، همه چیز به سطح اثیری و سپس به سطح فیزیکی نزول می‌کند و حوزه ی آگاهی ما به چارچوب مورد نظر که با واقعیت درونی ما در آن لحظه مطابقت دارد، متصل می‌شود، به طوری که ما بازتاب «بیرونی» چگونگی وجود درونی خود را در هر لحظه، فریم به فریم می‌بینیم. و این چیزی نیست جز کاری که کیمیاگران انجام دادند. کیمیاگری، علاوه بر اینکه یک علم یا رشته‌ای است که منحصراً به تبدیل فلزات اختصاص دارد، که تعبیر بیرونی آن است و برای کسانی که در این موضوع مبتدی نیستند، این یک سیستم نمادین و عملی گسترده است که فرآیندهای تحول درونی انسان را بر اساس تحول افکار، احساسات، باورها و برنامه‌ریزی او توصیف می‌کند. اگرچه از نظر تاریخی با جستجوی حجرالفلاسفه و تبدیل سرب به طلا مرتبط است، کیمیاگرانی که در این موضوع کاوش می‌کردند، تشخیص دادند که این فرآیندها استعاره‌هایی برای چیزی بسیار عمیق‌تر هستند: تکامل درونی و ادغام سطوح مختلف وجود انسان در ساختاری به طور فزاینده پاک، "برنامه‌ریزی نشده"، سالم، ارتقا یافته در ارتعاش، مرتبط با سیالیت بیشتر با روح، روح برتر و غیرهم. به این معنا، فرآیندهای کیمیاگری یک مدل کامل از خودشناسی هستند، که در آن هر مرحله، نماد و عمل، گامی در مسیر خودشناسی و ارتباط با سطوح بالاتر ما را نشان می‌دهد. بعداً به این موضوع برمی‌گردیم تا با استفاده از قیاس‌های آن، توضیح دهیم که چگونه با تغییر افکار، باورها و احساساتمان، از درون متحول می‌شویم. چیزی که من معتقدم شما از قبل می‌دانید این است که از دیدگاه خود درونی ما، از دیدگاه مکانیسم‌های ناخودآگاه و پیش‌آگاهی ما برای انعکاس واقعیت، کیمیاگری «ذهنی» یا «معنوی» درونی بر اساس این ایده است که فکر به عنوان انرژی در حال حرکت دیده می‌شود. اگرچه با حواس فیزیکی قابل تشخیص نیست، هر فکری تأثیر ملموسی بر میدان انرژی، اثیری و ذهنی اطراف ما دارد، و ما در آن غوطه‌ور هستیم، مانند ماهی که در دریا شنا می‌کند، بدون اینکه بداند توسط آب احاطه شده است. و این افکار گم یا ناپدید نمی‌شوند، بلکه در این «شبکه ی ارتعاشی»، این بستر ذهنی، اثیری و انرژیایی، که اساس واقعیت فیزیکی را تشکیل می‌دهد، ادغام می‌شوند. همانطور هر بار که فکر می‌کنم "چرا این یا آن باید برای من اتفاق می‌افتاد؟"، دانش من به من یادآوری می‌کند، دنیایی که می‌بینیم و تجربه می‌کنیم، یک تصویر بیرونی از انرژی‌های درونی است که از طریق ایده‌ها، ترس‌ها، الگوهای رفتاری، باورها و احساسات خود ساطع می‌کنیم. فکری که با شدت و احساس تکرار می‌شود، به نوعی "الگوی انرژی" تبدیل می‌شود که تمایل دارد طبق مکانیسم‌هایی که از قبل می‌شناسیم، در دنیای فیزیکی تجسم یابد، یا می‌تواند برای تغییر درونی یکی از ساختارهای ما استفاده شود که سپس جنبه، رویداد، موقعیت یا شیء واقعیت ما را شکل می‌دهد (که همان چیزی است که کیمیاگری دنبال می‌کند: تحول درونی و سپس انعکاس بیرونی). اگر دائماً بر اساس کمبود و محدودیت فکر کنید و فرافکنی کنید (آگاهانه یا ناخودآگاه، زیرا دنیای "بیرون" از نظر فیزیکی آن کمبود را به من نشان می‌دهد و من آن را درک می‌کنم و نمی‌توانم آن را انکار کنم زیرا درست جلوی چشمانم است)، تجربیات جدیدی ایجاد می‌شوند که بار دیگر این ایده‌ها را منعکس می‌کنند، در حالی که اگر افکار فراوانی و اعتماد به نفس را پرورش دهید ، موقعیت‌ها و فرصت‌هایی را جذب می‌کنید که آن دیدگاه را تأیید می‌کنند. توضیح این موضوع نسبتاً ساده است، اما همانطور که در مقاله ی قبلی اشاره کردم، باورهای ریشه‌دار عمیقی وجود دارند که در ترس‌هایی پیچیده شده‌اند که به شدت توسط تجربیات، آسیب‌ها و تجربیات ناشی از این تجسم و تجسم‌های دیگر محافظت می‌شوند ، که این فرآیند را به یک کار دشوار برای تحول درونی تبدیل می‌کند. اگر ما کمبود را تجربه کرده باشیم، و کمبود را ببینیم، آن کمبود «واقعی» است، بنابراین برنامه‌ریزی و باورهای خودمان در مورد کمبود (یا هر چیز دیگری) را تقویت می‌کند. شکستن این چرخه ی معیوب یکی از دشوارترین کارها در هر زمینه‌ای از زندگی و یکی از سخت‌ترین درس‌هایی است که بشر، به عنوان یک گونه، با آن روبرو است، زیرا محدودیت‌ها و برنامه‌ریزی درونی در این زمینه از پیچیده‌ترین موارد موجود است، چیزی که قبلاً هرگز در یک نژاد آگاه دیده نشده است. ما قبلاً دلایل این امر را توضیح داده‌ایم. ما از یک پایگاه سوسماری، ترودون، خلق شدیم، اما از ژنتیک‌هایی برخوردار بودیم که در سطوح فیزیکی، اثیری، ذهنی و غیره، از بیش از ۲۰ نژاد شکل گرفته بودند. ما تمام پتانسیل‌های نهفته و ترکیبی آنها را داریم، اما تمام پیچیدگی‌های روان فردی آنها را نیز به صورت ترکیبی و خلاصه شده در خود داریم..... در هر درخواستی از سوی روح بالاتر، هر تمرین تجسم، هر مراقبه‌ای که در آن با انرژی روی ساختار خود کار می‌کنیم، آگاهی از چیزی که نمی‌دانستیم در ما وجود دارد. این امر اصل بنیادی کیمیاگری -حل کردن و منعقد کردن- را به حرکت در می‌آورد که جوهره ی این مدل از دگرگونی درونی را در بر می‌گیرد. این شامل از هم پاشیدن ساختارهای درونی، احساسات راکد، برنامه‌ریزی خودکار، آزادسازی الگوهای محدودکننده و ترکیب مجدد روان به شکلی یکپارچه‌تر و هماهنگ‌تر پس از هر انحلال یک خود، یک الگو، یک برنامه، یک کهن‌الگو، یک انسداد، یک تروما و غیره است. این فرآیند نه تنها ما را به عنوان افراد متحول می‌کند، بلکه نیروهای عمیقی را که در درون ما در حال کار هستند و خودِ فیزیکی، عاطفی، ذهنی و معنوی ما را به هم متصل می‌کنند، آشکار می‌سازد. باورها و افکار دو عنصر ساخته شده از یک ماده هستند: انرژی ذهنی از ذراتی که ما آنها را "آلفا" و "آنالف" می‌نامیم، ناشی می‌شود، اما رابطه ی مستقیمی بین افکار آگاهانه و باورهای عمیق وجود دارد که شاید هنوز نتوانسته باشیم آن را در درون خود کشف کنیم. در حالی که افکار، شکل فعال و پویای ایده‌های ما هستند، باورها ساختارهای پایدارتر و ریشه‌دارتری هستند که به عنوان فیلترهایی عمل می‌کنند تا مشخص کنند کدام افکار بیشترین تأثیر را در خلق واقعیت دارند. اگر فردی این باور، بینش یا ایده را داشته باشد که «جهان مکانی خصمانه است»، افکارش تحت تأثیر این ادراک قرار می‌گیرد و موقعیت‌هایی را ایجاد می‌کند که آن خصومت را، کم و بیش، در ترکیب با سایر افکار و باورهای ابراز شده توسط آن فرد، خانواده‌اش، گروهی که به آن تعلق دارد، منطقه‌ای که در آن زندگی می‌کند و غیره، تداوم می‌بخشد. برخی از این موارد ممکن است کاملاً متضاد و متناقض باشند و در کالبد ذهنی فردی ما یا در ناخودآگاه جمعی دوگانه، خانوادگی، گروهی و غیره ذخیره شوند و منجر به یک تجربه زندگی شوند که در آن هر یک از نسخه‌های هر رویدادی ممکن است در هر یک از دو قطب، با شدت بیشتری نسبت به دیگری، آشکار شود. یا این پیش‌بینی‌ها می‌توانند جایگزین یکدیگر شوند یا می‌توانند یکدیگر را به طور کامل خنثی کنند، دوباره در سطوح فردی، دوگانه، خانوادگی، گروهی، منطقه‌ای و غیره. با جایگزینی یک باور اصلی منفی با یکی از معانی متضاد، مانند "زندگی همیشه راه‌هایی برای حمایت از من پیدا می‌کند"، به عنوان مثال، کیفیت افکار و در نتیجه واقعیت تجربه شده همیشه تغییر خواهد کرد. آنچه به طور کلی دشوار است، یافتن آن باور و تشخیص آن ، پذیرش آن ، ابراز قدردانی از آنچه به لطف آن، در این یا سایر تجسم‌ها، آموخته‌ایم و رها کردن آن است، و از روح بالاتر خود می‌خواهیم که آن را دگرگون و منحل کند زیرا دیگر به عنوان بخشی از مسیر تکاملی خود به آن نیازی نداریم. به همین دلیل است که در رساله‌های کیمیاگری قرون وسطی، فرآیند دگرگونی با پذیرش این نکته آغاز می‌شود که انسان در سطح روانی و عاطفی، اتحاد پیچیده‌ای از هزاران مفهوم ظاهراً متضاد است: ماده و روح، خودآگاه و ناخودآگاه، نور و سایه، سیاه و سفید، فراوانی و بدبختی، عشق و نفرت، و هزاران برنامه، کهن‌الگو و مفاهیم دیگر که همه ی ما در ساختار روانی خود ادغام کرده‌ایم و می‌توانند، و هستند، گاهی کاملاً متضاد یکدیگر و گاهی مکمل یکدیگرند. ما در مورد این موضوع هنگام توضیح مفهوم برنامه ریزی متقابل صحبت کردیم. کاری که کیمیاگران باستان برای توضیح این فرآیندهای «معنوی» انجام می‌دادند، استفاده از نمادهای متضاد/مکمل مانند خورشید و ماه، گوگرد و جیوه، یا پادشاه و ملکه بود، و رساله‌هایی در مورد کیمیاگری دنیوی نوشتند که تنش ذاتی بین این نیروها (فلزات و عناصر دنیای فیزیکی در قیاس‌هایشان) و لزوم آشتی دادن آنها برای دستیابی به کمال را توصیف می‌کند. این فرآیند شفا و تبدیل این مفاهیم متضاد، که به عنوان کونیوکتیو شناخته می‌شود، صرفاً یک کار فکری نیست، بلکه یک تجربه ی زندگی است که نیاز به درون‌نگری، کار درونی و تحول مداوم دارد، که همه ی ما سال‌هاست که انجام می‌دهیم، به دنبال انسدادها، برنامه‌ها، محدودیت‌ها، باورها و غیرهم خود می‌گردیم و با خود برای تغییر آنها و تغییر واقعیت درونی خود کار می‌کنیم. بنابراین، کیمیاگری که ما انجام می‌دهیم، نه تبدیل فلزات از دنیای حواس، چیزی است که به ما به عنوان افراد اجازه می‌دهد تا با جنبه‌های تکه‌تکه‌شده‌ی خودمان (خودهای شخصیت)، برنامه‌نویسی متقابل و متضاد ما، دنیای زیرزمینی شخصی ما و باورهایمان درباره ی زندگی، روبرو شویم. همه ی اینها به صورت نمادین توسط ماده ی خام یا سرب کیمیاگری نشان داده شده است، در جستجوی دگرگونی و تطهیری که همه ی اینها را به حالت "طلای معنوی" ارتقا دهد (شفای بدن‌های لطیف، انرژی ارتعاش بالا که از طریق کانال‌های ما جاری است، ساختارهای داخلی از نظر انرژی پاک و غیرهم). بنابراین، و حتی اگر اینطور به نظر برسد، روح بالاتر ما این مفهوم را برای ما توضیح می‌دهد، یا سعی می‌کند ما را با آن همراه کند که ما محدود به باورهای فعلی خود نیستیم. قانون این است که ما می‌توانیم هر آنچه را که می‌خواهیم، ​​آشکار کنیم، مادامی که هیچ چیز در ما خلاف آن را نگوید. اما این نیز درست است که این «هیچ» از محدودیت‌های زیادی تشکیل شده است، زیرا ما هزاران قانون، هنجار، باور، الگو، ترس، خود، کهن‌الگو و غیره داریم که به ما می‌گویند چه کاری را می‌توان و چه کاری را نمی‌توان انجام داد، چه در سطح فردی و چه در سطح روان جمعی. محدودیت‌ها واقعی هستند، ما محدودیت‌ها و مرزها را داریم، اما آنها درونی هستند، آنها فقط در درون ما هستند، هیچ چیز بیرونی وجود ندارد که شما را محدود کند، این ما هستیم که از سطوح فوق‌العاده قوی، قدرتمند و مؤثر، اما همیشه درونی، محدود می‌شویم. این امر هم در سطح فردی و هم در سطح جمعی صدق می‌کند، زیرا از یک سو، هر یک از ما برنامه‌ریزی و باورهای فردی خود را داریم و از سوی دیگر، محدودیت‌ها و قوانین «ماتریکس» واقعیت پایه را داریم که در پارادایم فعلی کدگذاری شده‌اند و در برنامه‌ریزی ذهنی ما نیز وجود دارند. همانطور که ما مکانیسم‌هایی (و محدودیت‌های آنها) را داریم که به ما اجازه می‌دهند واقعیتی را که می‌خواهیم، ​​منعکس کنیم، الهام و دانش لازم برای دانستن آنچه می‌خواهیم یا می‌توانیم خلق کنیم را نیز داریم، چرا که این الهام و دانش از درون خودمان سرچشمه می‌گیرد، زیرا هر یک از ما نسخه ی خودمان از این جهان را از طریق ذره ی AUM خود خلق کرده‌ایم. بنابراین ما تمام دانش ممکن را در مورد هر چیزی که در کل کیهان وجود دارد، داریم و از آنجا، می‌توانیم الهام بگیریم تا هر آنچه را که می‌خواهیم در واقعیت فعلی خود، اینجا و اکنون، با در نظر گرفتن تمام محدودیت‌هایی که ذکر کردیم، خلق کنیم و به تلاش برای از بین بردن تدریجی آنها ادامه دهیم. امروز، من بر باورها تأکید می‌کنم تا به شما یادآوری کنم که از طریق یک فرآیند آگاهانه ی خودنگری و پرسشگری، می‌توانیم باورهایی را که دیگر به ما خدمت نمی‌کنند، شناسایی و جایگزین کنیم. این تغییر، به نوبه خود، آبشاری از افکار جدید را به راه می‌اندازد که واقعیتی درونی را ایجاد می‌کنند که با آرزوها و خواسته‌های ما همسوتر است.... می‌توانید خودتان را در حال کندن یک گودال تصور کنید. پاهایتان همسطح زمین هستند، بنابراین فقط می‌توانید خاک را از سطحی که در حال حاضر روی آن ایستاده‌اید و آنچه بلافاصله زیر آن است، بردارید. وقتی چند سانتی‌متر حفر کردید، وارد گودال می‌شوید و می‌توانید شروع به کندن در سطح عمیق‌تری کنید زیرا اکنون "پایین" هستید و می‌توانید آنچه را که درونی‌تر (از نظر ذهنی، درون شما) از زمانی است که در سطح زمین بودید، درک کنید، که قبلاً توسط آنچه هنوز حذف نکرده بودید (درمان شده، برنامه‌ریزی نشده) پوشیده شده بود. اساساً، می‌توانید هر محدودیتی را که در همان سطحی است که از نظر تکاملی در حال حاضر در آن هستید، و در سطح پایین‌تری که می‌توانید درک کنید، حذف کنید. این آموزش و برنامه‌ریزی مجدد برای حرکت به سمت تمدن نوین ضروری است، زیرا در آنجا ما، مانند همه ی نژادها، مسئولیت جمعی خواهیم داشت تا با همکاری یکدیگر واقعیتی را که برای تمام بشریت آرزو داریم، خلق کنیم.»:

Alquimia Mental y el Poder del Pensamiento para Moldear la REALIDAD: by David Topí: scuelaemedt: 5Enero 2025

حالا میتوان فهمید چرا رساله های کیمیاگری و جادوگری هرمسی در تمدن عربی-اسلامی، مورد سوء ظن بودند. وقتی سطح را برای شناسایی عمق میکاوید، یعنی دیگر سالم ماندن سطح برایتان مهم نیست و این سطح، فعلا جامعه و تمدن و اخیرا کشوری است که بی واسطه با آن مواجهید و در آن به سر میبرید. طبیعی است که حکومت های جهانخوار استعمارگر بخواهند از چنین خواسته ای استقبال کنند و از آن برای از بین بردن نظم موجود جهت برپا کردن نظم مورد نظر خود سوء استفاده کنند تا «تمدن نوین» خود را به همراه «واقعیتی را که برای تمام بشریت آرزو» دارند، «خلق» کنند. اما چه میشود اگر این واکاوی سطح، اینقدر لذتبخش شود که خود نظم جهانخوار اروپایی-امریکایی، در آن، یک «سطح» و بله دقیقا همان سطح کاملا غیرواقعی رسانه ای که بودریار با تعبیر آن به "خلأ" واقعیت، بدبینی در آن را به حد پوچی دیوانه واری رساند، هدف بیشترین واکاوی ها کند؟ شاید وضعیت سیاسی درهم ریخته ی جهان حاضر و سوال های فراوان پیرامون آن که تا حد زیادی تحقق پیشبینی های کینگزلی به نظر میرسند، خود، گواه آن است که حداقل میل به این واکاوی در حال گسترش است، چون دیگر هیچ دروغی، توانایی به دست گرفتن زمام یک نظم فراگیر را ندارد.

خدای بی خدایان: هیولایی که وقتی انکار میشود، قوی تر میشود.

تالیف: پویا جفاکش

«شیری اسیر و در یک منطقه ی حفاظت‌شده زندانی شد، جایی که با کمال تعجب شیرهای دیگری را دید که سال‌ها آنجا بودند، حتی برخی از آنها از زمان به دنیا آمدن، تمام عمرشان را در اسارت گذرانده بودند. تازه وارد خیلی زود با فعالیت‌های شیرهای دیگر آشنا شد و مشاهده کرد که چگونه آنها در گروه‌های مختلف قرار گرفته‌اند. یک گروه به معاشرت اختصاص داده شده بود، گروه دیگر به نمایش و تجارت، در حالی که گروه دیگری بر حفظ آداب و رسوم، فرهنگ و تاریخ از زمانی که شیرها آزاد بودند، متمرکز بودند. گروه‌های کلیسایی و گروه‌های دیگری بودند که استعدادهای ادبی یا هنری را جذب کرده بودند. همچنین انقلابیونی بودند که خود را وقف توطئه علیه اسیرکنندگانشان و علیه سایر گروه‌های انقلابی کرده بودند. گاهی اوقات، شورشی رخ می‌داد و یک گروه از نگهبانان اردوگاه را از محل خارج می‌کردند یا تمام آنها را می‌کشتند، به طوری که مجبور می‌شدند گروه دیگری از نگهبانان را جایگزین کنند. با این حال، تازه وارد متوجه حضور شیری نیز شد که همیشه به نظر می رسید خواب است. او به هیچ گروهی وابسته نبود و از همه ی آنها غافل بود. به نظر می‌رسید که این شیر هم تحسین و هم خصومت دیگران را برمی‌انگیزد. روزی تازه وارد به این شیر تنها نزدیک شد و از او پرسید که به کدام گروه تعلق دارد. شیر گفت: "به هیچ گروهی نپیوند. آن بیچاره‌ها به همه چیز می‌پردازند جز چیزهای ضروری." تازه وارد پرسید: "و چه چیزی ضروری است؟" پاسخ این بود: "مطالعه‌ی ماهیت حصار ضروری است .»

این داستان را دنیس کینگزلی در تاریخ 4 ژانویه ی سال 2025 و به مناسبت آغاز سال جدید منتشر کرد و داستان مورد علاقه ی خود نامید. بهانه ی آن هم مطالعه ی او بر کتابی زندگینامه ای حول آثار و عقاید رادنی کالین اسمیت، شاگرد اوسپنسکی و از پیروان نظریه ی راه چهارم گورجیف بوده است. کینگزلی خود دراینباره مینویسد:

«آن کتاب، "رادنی کالین اسمیت، مردی که آرزو داشت با زندگیش کاری بزرگ انجام دهد." نوشته ی ترجه تون است. رادنی کالین در سن ۴۷ سالگی (۱۹۵۶) در کوزکو، پرو، در حالی که رهبری گروه‌های دانشجویی را در زمینه ی توسعه ی درونی بر عهده داشت، درگذشت. اما چیزی که توجه من را جلب کرد، زیرنویس آن بود: "مردی که آرزو داشت با زندگی‌اش کاری انجام دهد ." از نظر من، این نشان‌دهنده‌ی یک اشتیاق درونی است که همه ی ما در آن سهیم هستیم (یا حداقل می‌توانیم با آن همدلی کنیم)، و با این حال، یک ویژگی یا خصیصه است که در زندگی مدرن، فقدان آن بیشتر به چشم می‌آید. زندگی مدرن اکنون بیشتر با مشغله‌اش و با جذب وقت و انرژی ما مشخص می‌شود تا مشارکت یا خدمت معنادار ما. ممکن است آرزو داشته باشیم که با زندگی خود کاری «انجام» دهیم، اما انجام دادن کاری بدون «بودن» اغلب به یک حرکت بی‌روح تبدیل می‌شود.
افراد بسیار کمی درباره ی رادنی کالین اطلاعات زیادی دارند، یا حتی از وجود او آگاه هستند، و با این حال او در طول زندگی خود کارهای زیادی انجام داد. به عنوان یک فرد، او به موفقیت‌های زیادی دست یافت. اگرچه او چند کتاب نوشت و منتشر کرد، اما نه در زمان خود و نه در حال حاضر، نه به خوبی شناخته شده بود و نه به طور گسترده توسط دنیای خارج شناخته شده بود. اما این واقعاً مهم نیست - نه؟ - چرا که هر فرد را نمی‌توان (یا نباید) با میزان شناخت دنیای بیرون از او سنجید. چرا که نه؟ صرفاً به این دلیل که، به نظر من، دنیای بیرون در رابطه با مسیر رشد درونی، با شیوه‌ای متفاوت از آگاهی و هوشیاری عمل می‌کند. و تا حد زیادی، دنیای بیرون سمی است. بنابراین، چرا باید بخواهیم از سوی قلمرویی که ارزش‌ها، هنجارها و اخلاقیات در آن مشروط به تفکری اجماعی است که هیچ پایه ی معنوی یا متافیزیکی ندارد، به رسمیت شناخته شویم یا برای این امر تلاش کنیم؟ اگر زمانی برای تشخیص بین قلمروهای فاسد مادی‌گرایی سمی و شستشوی ذهن (به معنای واقعی کلمه) و مسیر اصالت انسانی وجود داشته باشد، آن زمان قطعاً فرا رسیده است. به نظر من الان یه جورهایی تب غذا توی دنیا بالاست. و من فقط در مورد بازیکنان جهانی صحبت نمی‌کنم (و به یاد داشته باشیم که هر کسی که شهرت زیادی دارد، به احتمال زیاد یک بازیکن عروسکی است ، زیرا "بازیکنان واقعی به ندرت روی صفحه ی شطرنج دیده می‌شوند .") این «تفکر توطئه» نیست، بلکه روال امور همین است و همین بوده است. فقط اینکه بیشتر مردم، بیشتر اوقات، در سطح واقعیت زندگی می‌کنند و فقط از طریق رویدادهای سطحی درک می‌کنند. این یک اتهام نیست ، اوضاع همین است که هست و بوده است. اگر نمی‌توانید بازی را خوب انجام دهید ، احتمالاً بهتر است اصلاً (در زمین بازی آنها) بازی نکنید. و اگر بازی را خوب بلد باشید ، به احتمال زیاد نمی‌خواهید طبق قوانین آنها بازی کنید، زیرا شما بهتر می‌دانید. آدم‌هایی که زیاد حرف می‌زنند، از رازها خبر ندارند. آنهایی که بیشتر می‌دانند، کمتر می‌گویند. اوضاع همین است، و از اول هم همین بوده است. و بنابراین، بصیرت اکنون کلیدی است، تنها به این دلیل که نیاز به کمی فاصله گرفتن از وقایع دارد. به همین دلیل است که من شخصاً احساس می‌کنم یکی از بهترین استراتژی‌ها برای پیشرفت به سوی ۲۰۲۵ و پس از آن، ایجاد تمایز سالم بین آنچه که ظاهراً در جهان در حال رخ دادن است، و وضعیت انسانی خود (خود اصیل) و حس استواری است. اگرچه تا حدی دانستن آنچه در جهان می‌گذرد مهم است، به همان اندازه (اگر نگوییم بیشتر) مهم است که از نظر انرژی و احساسی درگیر این رویدادها نشویم. آن دسته از ما که دغدغه‌ی توسعه‌ی شرایط انسانی را داریم، متوجه هستیم که همزمان در حال پیمودن مسیری موازی هستیم، مسیری که در آن می‌توانیم فضایی برای انسان (و «هستی» ما) ایجاد کنیم که تحت تأثیر سمیت فزاینده‌ی یک محیط با ارتعاش پایین قرار نگیرد. مسئولیت ما است که تمرکز و توجه خود را بر جنبه‌های سازنده‌ی مسیر پیش روی بشر معطوف کنیم. و این کار را با ظرافت و جذابیت انجام دهد. به همین سادگی و به همین سختی. همانطور که یک بار نوشتم: "همکاری هماهنگ با مردم، با ادب، احترام و آداب صحیح، پیش‌نیاز هرگونه دستاوردی در توسعه ی انسانی است." به همین سادگی و به همین سختی است. این شبیه نقل قولی است که من به آن علاقه دارم، و شاید مناسب باشد که اینجا هم به اشتراک بگذارم:

"تعدادی از افراد، با کار کردن، فکر کردن، احساس کردن و تقدیم وجود خود، در کنار هم، و با مشارکت آگاهانه‌ی وجود ذاتی خود، قادر به خلق چیزی با زیبایی شگفت‌انگیز هستند." (عمر علی‌شاه)

و بنابراین، سوال به این برمی‌گردد که هر فرد با «هستی ذاتی خود» درگیر شود. چیزی که الان نیاز داریم، یک "عصر جدید" (نیو ایج) به سبکِ دیگر، یا نظم نوین جهانی، یا چیزی شبیه به اینها نیست. چیزی که ما واقعاً به آن نیاز داریم، عصری از اصالت است. با این همه جعل، شبه‌حقیقت و شبیه‌سازی که در اطرافمان جریان دارد، ما از اصالت و واقعیت دورتر می‌شویم. بنابراین، شاید، پیشنهاد می‌کنم، هر یک از ما باید در مورد جایگاه فعلی خود و رابطه‌مان با خودِ ذاتی‌مان تأمل کنیم. خیلی وقت‌ها ما از خودمان دور می‌شویم و به گرداب اظهار نظر، بحث و جدل در مورد رویدادهای زندگی کشیده می‌شویم. با این حال، هر چه بیشتر درگیر بحث یا دنبال کردن این رویدادها باشیم، بیشتر انرژی آنها را حمل می‌کنیم. و هر چه بیشتر این انرژی آلوده را حمل کنیم، بیشتر تحت طلسم هستیم. طلسمی بر ما حاکم شده و حواسمان از اصل مطلب پرت شده است. ما داریم از شناخت وضعیت اصیل و ذاتی روح (یا نفس) انسان دور می‌شویم. و آخرین چیزی که واقعاً می‌خواهیم این است که زندگی بی‌روحی داشته باشیم.»:

The Essential - A Few Words for 2025 by Dennis L. Kingsley: bibliotecapleyades.net

همه ی اینها به جای خود، درست. بله، کالین واقعا میخواست کار بزرگی انجام دهد و از این جهت از بیشتر مردم دوران خود و حتی امروز، هنجارشکن تر بود. اما "کار بزرگ" او مشمول شناسایی "حصار" برای رهایی از آن بود یا سخت تر کردن حصار برای جلوگیری از فرار هنجارشکنان از محوطه ی آن؟! شاید اگر معرفی نامه ی ویکی پدیا از افکار کالین در صفحه ی Rodney Collinرا بخوانید، منظورم را متوجه شوید:

«در مرتبط‌ترین مشارکت‌های کالین، تأکید بر ایده ی وجود مکتب راه چهارم در زمان‌های مختلف است. او می‌گوید:

"مکاتب راه چهارم وجود داشته‌اند و دارند، همانطور که مکاتب سه راه سنتی وجود داشته‌اند و وجود دارند. اما تشخیص آنها بسیار دشوارتر است، زیرا -برخلاف سایرین- نمی‌توان آنها را با یک عمل، یک روش، یک وظیفه یا یک نام شناخت. آنها همیشه در حال ابداع روش‌های جدید، اعمال جدید، مناسب با زمان و شرایطی هستند که در آن وجود دارند و هنگامی که به یک وظیفه که برایشان تعیین شده بود دست یافتند، به وظیفه ی دیگری روی می‌آورند و اغلب نام و ظاهر خود را در این فرآیند تغییر می‌دهند."

کالین توالی تمدن های اروپایی را مطالعه کرد و الگویی یافت که از مقیاس سیاره‌ای پیروی می‌کند که در آن مدت زمان‌ها 10 برابر بیشتر از عمر یک انسان است. توالی او با پیروی از توالی آرنولد جی توینبی در کتاب "مطالعه ای در تاریخ" آغاز می‌شود، اما به زودی برخی از جنبه‌ها را تغییر می‌دهد و سعی می‌کند از الگوی گفته شده ی خود پیروی کند. بنابراین، فهرست او با یونانیان ( (با ریشه‌هایی در مصر، که او آن را آخرین تمدن در توالی قبلی می‌داند) آغاز می‌شود، سپس رومی ها، مسیحیان اولیه، مسیحیان رهبانی، مسیحیان قرون وسطی، رنسانس و تمدن ترکیبی قرار می‌گیرند. او همچنین از تأثیر یک تمدن خارج از اروپا، یعنی تمدن عربی، بر تمدن مسیحی قرون وسطی سخن میگوید. کالین رابطه‌ای بین مکاتب راه چهارم و منشأ و توسعه ی این تمدن‌ها برقرار کرد. او می‌گوید:

"بنابراین، بدون شک مکاتب راه چهارم، پشت طراحی و ساخت کلیساهای جامع بزرگ گوتیک بودند، هرچند نام خاصی نداشتند و خود را با سازمان مذهبی آن زمان وفق می‌دادند. مدتی کلونی ها به آنها پناه دادند، مدتی فراماسون ها. در قرن هفدهم، مکاتب مشابه مسئول بسیاری از تحقیقات علمی و پزشکی جدید بودند، گاهی تحت یک نام و گاهی تحت نامی دیگر. در قرن هجدهم، دوباره، مکاتب راه چهارم بسیاری از اکتشافات باستانشناسی یونان و مصر را برای پوشش ایده‌ها و سازمان خود به عاریت گرفتند، در حالی که برخی از رهبران آنها -برای نفوذ به محافل لوکس و مرفه که در آنها کاری برای انجام دادن داشتند- حتی ممکن بود در لباس جادوگران یا هیپنوتیزم کنندگان شیک‌پوش ظاهر شوند."

مبانی مفهومی این پروژه عبارتند از قانون سه، که مسلماً شبیه به سه‌گانه‌ی تز-آنتی تز-سنتز فردریش ویلهلم هگل، و قانون گئورگ در نت‌های هفت گام موسیقی غربی است، و ایده‌ای که مراحل جهانی را اساساً در تمام فرآیندهای رشد رمزگذاری می‌کنند. کالین هر دوی این طرحواره‌ها را به صورت هندسی با استفاده از شکل انیاگرام متحد می‌کند. استاد او، پیتر آسپنسکی، ادعا کرد که از گورجیف شنیده است که "انیاگرام نماد حرکت دائمی است". علاوه بر این، مردم متفاوت هستند زیرا انرژی‌های سیاره‌ای متفاوتی دریافت می‌کنند. این در کتاب "قطعاتی از یک آموزه ی ناشناخته" آمده است. کالین اولین کسی بود که این دو ایده را با هم ترکیب کرد: حرکت دائمی (یعنی سیارات در منظومه ی شمسی) و گونه‌شناسی، و انیاگرام گونه‌شناسی خود را ارائه داد که تمام افراد موجود را بر اساس بیشترین تأثیر سیاره ی مورد نظر به 7 نوع جوهر انسانی تقسیم می‌کرد. این انیاگرام مقدم بر انیاگرام ایچازو است و قدمت آن به سال ۱۹۵۲ برمی‌گردد، همانطور که در کتاب رادنی کالین با عنوان "El Desarrollo de La Luz" (توسعه ی نور) منتشر شده است.»

از این توضیحات به نظر میرسد که کالین واقعا در تلاش برای شناسایی جامعه فعال بود و این را هم به درستی کشف کرده بود که بخشی از پاسخ در دست گروه های رمزگرا است و کسانی هستند که برای رمزگرایی، در جریان های رده بالای علمی نفوذ میکردند تا از بعضی حقایق مطلع شوند. اما واقعا نمیتوان گفت که آیا کالین واقعا نمیدانست یا خود در حال سرپوش گذاشتن بر این حقیقت بود که جریان های رده بالا هم متقابل در حال نفوذ در رمزگرایی بودند و حتی شاید برای استتار بهتر، عمدا چشم های خود را بر استتار پیشین پوشانده بودند چون وقتی شما برای طبقه بندی روانی اعصار انسانی، عدد بازی های رمزگراها را جدی میگیرید و حتی با ارتباط یابی بین این عددبازی ها و تاریخ سیاسی تنظیم شده توسط توینبی و جریان گمارنده ی او بر تاریخ مربوطه صحه مینهید، آن وقت یا بازی خورده اید یا بازی دهنده. این قضاوت کردن درباره ی کالین و افرادی مثل او را سخت میکند، چون تنها در زمانه ی ما است که به لطف اینترنت، نظریه های جایگزین تاریخ و موضوع همدستی خرافی و حتی مذهبی تاریخ ظاهرا سکولار با عددبازی های فیثاغورسی –البته طبق معمول همراه با سوء استفاده های سیاسی توسط کسانی مثل فومنکو- در عالم پیچیده اند و ما حالا به پروژه ی کالین، در بهترین حالت به عنوان طرحی که سوء استفاده ی سیاست از رازوری در راه تولید علوم سکولار دروغینی مثل تاریخ رسمی را بیش از پیش اثبات میکند نگاه خواهیم کرد، هرچند این، خود، راهی در شناسایی بیشتر کم و کیف حصار است. چون نشاندهنده ی این است که طولانی کردن اعصار در تاریخ به بهانه ی هماهنگ سازی آنها با حرکات ستارگان و سیارات، برای سرپوش گذاشتن بر واقعیت ترسناک جذاب بودن تاریسخ به خاطر نزدیکی روانی دوران شخصیت هایش به روان حیوانی بشر مدرن است. دراین باره دو کلمه ی همریشه ی history , story هیچ تفاوتی با هم ندارند، جز این که تاریخ یا هیستوری، یک داستان یا استوری واقعی شمرده میشود و شاید کسانی که آن را به جد، واقعی معرفی میکنند –میدانید که در قدیم، معمولا داستان های مذهبی از سوی عوام و نه لزوما از سوی خواص، واقعی شمرده میشدند- تا حدی دارند کورکورانه از اهمیت تبار کهن الگویی این داستان ها بعد از تحریفشان در کلیسایی به نام دانشگاه تبعیت میکنند. برای کسی که تواریخ کشورها را با تمام ظواهر مختلفی که در آن تواریخ، برای انسان ها و اقوام و محیط ها و زبان هایشان برشمرده اند، مطالعه میکند، در درجه ی اول سخت است که باور کند تمام این قصه های گوناگون و اگرچه تکراری از روی یک سری سرمشق ایدئولوژیک محدود و عمدتا برگرفته از کتاب مقدس تهیه شده اند و سلاح اصلی متقلبین سیاسی نیز همین تفاوت ها است چون واقعا این ملت ها خیلی جوان تر از آنی هستند که هزاران سال و حتی صدها سال در حال ارتباط مداوم با هم بوده و دچار همشکلی طبیعی مدرن شده باشند که فقط در عصر استعمار ممکن شد.

این که متفاوت بودن در امروزه روز چقدر طبیعی است و این هم که تفاوت های بدوی، پیام های منتقل شده را دچار تغییر محتوا کند چقدر طبیعی است، امری نیست که توضیحش را از یک استاد تاریخ بشنوید ولی در حوزه ی ادبیات، هر بار که بحثی را درباره ی سختی ترجمه ی متن و دعوای همیشگی بر سر این دوراهی که اصالت متن را فدای رساندن پیام کنیم یا نه، مطالعه کنید، احتمالا جرقه ای از اهمیت این مسئله در ذهنتان میدرخشد. گاهی حتی موضوع حتی از حد رمان هم پایین تر می آید و به موضوع عجیب تغییر بازی بازیگر یک فیلم به واسطه ی دوبله آن هم علیرغم ساده بودن دیالگوش و فقط به واسطه ی نوع بیان مناسب در کشور مقصد فیلم کشیده میشود. این موضوع مرا به یاد یک اتفاق رسانه ای در سال گذشته انداخت.:

در هفته ی سوم دی ماه 1403، به طور اتفاقی در شبکه ی خبر، به یک مصاحبه ی خبری با ابوالفضل توکلی کارگردان مستند برخوردم که تبلیغ مستند جدیدش به نام «شکوه زند» بود که قرار بود در پنجشنبه 20دی ماه از شبکه ی مستند پخش شود. آنطورکه کارگردان توضیح داد، این فیلم زندگینامه ای درباره ی بهرام زند، صداپیشه و مدیر دوبلاژ ایرانی فقید، قرار بود در زمان زنده بودن خود استاد ساخته شود و مصاحبه های اولیه هم در سال 1394 با خود زند بزرگ انجام شده بود، ولی به وخامت رفتن حال ایشان، باعث وقفه در کار شد و بلاخره هم بهرام زند از بین ما رفت. ولی بعدا کار تحقیق از طریق مصاحبه با همسر و پسر بهرام زند، و بعضی از همکاران وی در دوبلاژ دنبال گردید و به فیلم حاضر منتج شد. توکلی، گفت که بهرام زند هم به سبب حساسیت و دقت شاید بی نظیرش در مدیریت دوبلاژ، و هم به خاطر اخلاق بسیار خوبش در بین همکارانش بسیار مورد احترام بود و از قول همکاران زند میگوید که زند انسان بسیار خجول و مودبی بود، ولی همین آدم موقع صحبت کردن به جای بعضی نقش ها، "ماسکی" به چهره میزد و آدم دیگری میشد، نقش را اجرا میکرد، بعد "ماسک را از چهره برمیداشت و دوباره خودش میشد". توکلی، از سریال هایی مثل "پهلوانان نمیمیرند"، "ناوارو"، "شرلوک هلمز" و "لبه ی تاریکی" به عنوان آثار شاخصی در دوبله ی ایران که همه به مدیریت زند به فارسی دوبله شدند و در فیلم از آنها صحبت میشود، یاد میکند و وقتی مجری از توکلی میخواهد که از بین دوبله های زند یکی را به عنوان بهترین کار او انتخاب کند، توکلی بی تردیدی "لبه ی تاریکی" را انتخاب میکند و جالب این که من خودم دقیقا مطمئن نیستم، ولی توکلی میگوید زند در این کار اصلا صحبت نکرده و فقط کار را مدیریت کرده، ولی انتخاب گوینده و وسواس او در کارگردانی دوبله ی "لبه ی تاریکی" مثال زدنی است. توکلی این را هم اضافه کرد که این فیلم مستند قرار بود دوقسمتی باشد و در قسمت دومش، به جز فیلم های نامبرده کارهای دیگری از زند مورد توجه قرار بگیرند، ولی پایان قسمت اول، از دید کسانی که فیلم را به آنها نشان داد، آنقدر احساسی بود که توکلی تصمیم گرفت این پایان، پایان کل پروژه باشد. وقتی فیلم را دیدم، اهمیت این پایان برایم مسجل شد. همه چیز به دو عکس از اواخر عمر بهرام زند برمیگشت، جایی که او علیرغم بیماری سختش و به کمک علی محمد اشکبوس و همسرش، به استودیوی دوبله آمده بود تا با دوستانش در دوبلاژ دیدار کند. خود شادروان اشکبوس و همسرش هم در یکی از عکس ها دیده میشدند. در عکس دوم، یکی از دوبلورهای حاضر، تورج نصر –صداپیشه ی استن لورل و شیپورچی- بود که دستانش را روی شانه های زند گذاشته بود. نصر تعریف میکرد وقتی دستش را موقع عکس روی شانه ی زند گذاشت، زند با همان حال ضعیفش، دست نصر را گرفت و تکان داد و گفت: "آی، تورج!" نصر وقتی این حرف را تکرار کرد، نتوانست جلو خود را بگیرد و رو به دوربین، های های و از ته دل گریه کرد. وقتی گریه اش سبک شد، با بغض شدید گفت: "من حتی مراسم تدفین زند هم نرفتم. خانمش کلی شاکی شد. من هنوز هم نمیتوانم باور کنم که آقای زند رفته است."

راست میگوید. من هم نمیتوانم باور کنم که زند رفته است. او کسی بود که در فیلم ها به جای ابرقهرمانان تسلیم ناپذیر در مقابل مرگ –و یکیشان با بازی بروس ویلیس، معروف به "جان سخت" و قهرمان فیلمی به همین نام بود- صحبت کرده و نقش آنها را چنان خوب درمی آورد که گویی خودش یکی از آنها است. ولی هر از چند وقت میروم تلویزیون را روشن میکنم و مثلا میبینم که فیلمی با بازی وین دیزل پخش میشود و به جای بهرام زند، نقش دیزل را "منوچهر زنده دل" صحبت میکند؛ آهی میکشم و میگویم: "واقعیت دارد، بهرام زند واقعا رفته است." اما این، احساسی است که من ایرانی به واسطه ی زند نسبت به این قهرمانان خارجی پیدا کرده ام. خود او که به واسطه ی زیاد دیدن فیلم های خارجی، بیشتر اکت زبان و بدن و همچنین مدل بازی خارجی ها و بخصوص امریکایی ها را میشناخت، به وضعیت موجود بسیار حرفه ای تر و فراملی تر مینگریست. در مستند مزبور، جایی هست که زند، خاطره ی صحبت کردن در یک فیلم امریکایی خاص را بازگو میکند. نقش او یک زندانی بود که در باب پرونده ای اطلاعاتی داشت و یک وکیل قصد داشت از او حرف بکشد. به گفته ی زند، تا نصف فیلم، این زندانی، کاملا ساکت بود و بعد وقتی که به حرف می آمد، مانند دیوانه ها و به حالت غیر طبیعی خاصی حرف میزد. وقتی صحنه ی مربوطه از فیلم را دیدم، تفاوت نوع حرف زدن خشم آگین و مبالغه آمیز بهرام زند به جای این آدم با حجب و حیای مثال زدنی زند در حین مصاحبه به نظرم بسیار چشمگیر و حتی خنده دار آمد و در دل به زند آفرین گفتم. اما وقتی دوربین به استودیو برگشت، دیدم زند بعد از این که اذیت شدن خودش برای درآوردن این نقش را توصیف میکند، میگوید وقتی فیلم را بعد از دوبله دیده است، احساس میکرد توانسته است حدود 30درصد بازی آن بازیگر را دربیاورد.

در گذشته که فیلم های خارجی زبان اصلی و بخصوص با زیرنویس، اینقدر فراوان و سهل الوصول نبودند، بیشتر کارهای مهم در حوزه ی سریال و سینما، با دوبله و بنابراین به صورت دستکاری شده به ما میرسیدند. هنوز هم کسی را میشناسم که با این که معلم جوانی است، ولی میگوید اگر نه فیلم های امریکایی، حداقل فیلم های کره ای باید با دوبله ی فارسی دیده شوند تا بشود با آنها ارتباط برقرار کرد. ولی خود من مطمئنم که حتی اگر زبان انگلیسیتان که هیچ، زبان کره ایتان هم خوب باشد، به عنوان یک ایرانی فارسی زبان هنوز دارید فیلم خارجی را با دوبله ی فارسی میبینید؛ منتها با دوبله ی کلامی نه، بلکه با دوبله ی ذهنی. فیلترهای ذهنی ما حداقل در آن قسمت هایی که بر اثر شکل گیری مغزمان در اثر فارسی صحبت کردن و فارسی خواندن ایجاد شده اند، ناخودآگاه در حال تجزیه و تحلیل اکت و نوع صحبت کردن بازیگر به مدل های فارسی زبانان ایرانی و بخصوص تهرانی هستند؛ فرقی نمیکند که موقع دیدن فیلم، یک چشمتان روی بازی بازیگر و یک چشمتان روی زیرنویس است یا این که اینقدر انگلیسیتان خوب است که به زیرنویس نیاز ندارید؛ بلاخره یک فیلترهای دوبله کننده ای در ذهن شما هست. فیلترهای مشابه و بسیار بیشتری وجود دارند که نه فقط سینما و سریال، بلکه ادبیات و حتی قصه سرایی های معمولی را تحت پوشش قرار میدهند و شخصیت های داستان ها ازجمله داستان های تاریخی را اعم از این که به زعم مولف، شخصیت های مثبت، منفی یا خنثی باشند، بر اساس تجربیات و محیط زیست مخاطب در ذهن او، و شاید فقط او، بازپردازی و حتی سانسور میکنند. این، شامل پیام عقیدتی که از سوی سخنگوی رسمی یا غیر رسمی به مردم ابلاغ میشود هم میگردد. بارها دیده ام مطلبی را برای کسی بیان کرده ام و او آن را به گونه ای کاملا متفاوت از آنچه خودم در نظر داشته ام، برای دیگران بازگو کرده است. اگر این دوبله نیست، پس چیست؟

این مسائل از دید قدرتمداران سیاسی نیز دور نمانده و ازجمله موضوعاتی است که در حوزه ی بررسی ارتباط روانکاوی با سیاست هنوز مورد توجه است. اگر فروید هنوز در روانکاوی وزنه ی شاخصی به شمار میرود، به خاطر افراطش در دیدن آدم ها به گونه ی افراد منفرد و مجزا از جامعه است، افراطی که در واکنش منفی فرویدیست های ارتدکس به لکانی ها در باب اجتماعی و جامعه شناسانه کردن نظریه ی فروید بازتاب می یابد. این که آدم ها همه با هم فرق میکنند، حتی در یک جامعه ی کوچک با ارتباط مرتب افرادش با هم، به جای خود درست؛ اما جدی گرفتن این واحد منفرد خود برای درمان این مشکل دارای اهمیت است. چون شما قرار است طوری جامعه را بسازید که حتی المقدور آدم هایش آنقدر به هم شبیه شوند که پیام سیاسی-رسانه ای صادر شده را همه یک جور بفهمند. قاعدتا متحد کردن افراد همیشه به وسیله ی خدایان انجام میشده است. در قرآن هم سوره ی مهم "توحید" را داریم که آیه ی اولش می گوید: «قل هو الله احد» که "احد" یا "آخد" یا "آکد" به معنی متحد کننده در یک مسیر است و کلمه ی "آخد" با همین کاربرد بارها در نسخه ی عبری کتاب مقدس به کار رفته است؛ از طرف دیگر، "د" در این نوع کلمات سامی، معنی انتساب را میرساند و دراینجا انتساب به "اه" یعنی خدا انجام شده است، چون هر امر متحد کننده ای در ایجاد اتحاد از خدا تقلید میکند. فریبکاری تمدن مدرن ما در این است که به نظر میرسد در حال حاضر برای متحد کردن ما خدا را دور میزند و عمدا هم تصویر رسمی خدا را در همه جا ضد لذت درست کرده تا لذتناکیش ضد الهی جلوه کند. ظاهرا این با بحث قبلی ما تناقض دارد، چون اینطور وانمود میکند که خدا بخشی از "حصار" نیست و بنابراین نیازی به تحقیق درباره ی جوامع "اعصار" پیشین که خدایان برایشان مهمترین موضوعات بودند و فقط و فقط به خاطر یک مشت خدایان غیر واقعی خون همدیگر را به زمین میریختند، نیست. واقعیت پیچیده ی خلاف این دروغ را فقط فرویدیسم آنگاه که ردای لکانیسم را به تن میکند، افشا مینماید.

همانطورکه انتظار خواهید داشت، راه فریبنده ای که به این نوع اعمال قدرت معنی میدهد را یک فعال کارگری روشن میکند. این شخص به نام "مایکل دانز" روی یک اصطلاح فرویدی بسیار مهم یعنی سوپر-ایگو تمرکز میکند که در حوزه ی اجتماعی، بارها به آنچه در عربی "وجدان" مینامیم، نزدیک میشود و درباره ی کار درست، به "ایگو" یا من فرد که بین اید (دریای غرایز اولیه) و سوپرایگو سرگردان است، امر یا نهی اعمال میکند. دانز در مواجهه ی خود با متون روانکاوی متوجه شده که در فضای سیاسی-اجتماعی، بین سوپر ایگو و لذت یا ژوئیسانس ارتباط عجیبی وجود دارد.:

«معنای واقعی "لذت ببر" چیست ؟ همانطور که لکان به طور مشهور بیان می‌کند، "هیچ چیز کسی را مجبور به لذت بردن (jouir) نمی‌کند ، مگر سوپرایگو. سوپرایگو امر ضروری ژوئیسانس در "لذت ببر!" است. (سمینار XX: درباره ی جنسیت زنانه). فقط سعی کنید بدون اینکه به شما گفته شود "لذت ببر." به هر جایی در جامعه ی مصرفی بروید، و به زودی حضور فراگیر آن را تشخیص خواهید داد. فکر می‌کنید که وظیفه ی اصلی هر پیشخدمت، باریستا، متصدی بار، فروشنده و غیره، پرتاب کردن فرمان سوپرایگو به سمت ماست. فرمان "لذت ببر"برای مصرف‌کننده اجتناب‌ناپذیر است. آنقدر که اگر تصمیم بگیرید بر اساس آن یک بازی نوشیدن انجام دهید، اگر قرار باشد هر بار که کسی به شما می‌گوید "لذت ببر"، یک جرعه بنوشید، به سرعت از مسمومیت با الکل خواهید مرد. این "لذت ببر" به کل دنیای اجتماعی ما ساختار می‌دهد و تمام فعالیت‌ها، اعمال اجتماعی، رفتارهای خودجوش و واکنش‌های خودکار ما حول محور "لذت ببر" متمرکز شده‌اند. به قول ژیژک: "با این حال، امروزه ما از هر سو با نسخه‌های مختلف دستور «لذت ببر!» بمباران می‌شویم، از لذت مستقیم در عملکرد جنسی گرفته تا لذت در دستاوردهای حرفه‌ای یا بیداری معنوی. لذت امروزه عملاً به عنوان یک وظیفه ی اخلاقی عجیب عمل می‌کند: افراد نه به خاطر نقض منع‌های اخلاقی از طریق انجام لذت‌های نامشروع، بلکه به خاطر ناتوانی در لذت بردن احساس گناه می‌کنند." حال، اگرچه درست است که فروید در ابتدا سوپرایگو را کشف کرد و لاکان کسی بود که آن را به فرمان "لذت ببر" ربط داد، اما من معتقدم که سوپرایگو در واقع مفهوم ژیژک است. چرا؟ چون او کسی است که واقعاً این مفهوم را بسط داده و نقش کلیدی آن را در ایدئولوژی سرمایه‌داری کشف کرده است. آلفی بون در Enjoying It: Candy Crush and Capitalism واقعاً به قلب مفهوم سوپرایگو از نظر ژیژک می‌پردازد:

"هدف ژیژک از کار خود نشان دادن این بود که چگونه ایده ی فرویدی سوپرایگو به عنوان چیزی که «نه» می‌گوید و شما را از دسترسی به لذت (از شیر خوردن اولیه از پستان مادر تا لذت‌های فرهنگی پیشرفته‌ای که می‌توانید در زندگی بزرگسالی به آنها دسترسی داشته باشید) منع می‌کند، نوعی ساده‌سازی بیش از حد بود و به طور گمراه‌کننده‌ای این خطر را داشت که تلویحاً بگوید امیال و لذت‌های ما تکانه‌های طبیعی هستند که سپس توسط احکام اجتماعی برای «متوقف کردن» تنظیم و ممنوع می‌شوند. این ایده، همانطور که اغلب در آثار ژیژک دیده می‌شود، مستقیماً از ژاک لاکان گرفته شده است که نوشت: «هیچ چیز کسی را مجبور به لذت بردن نمی‌کند جز سوپرایگو. سوپرایگو الزام ژوئیسانس (لذت) است - لذت ببرید!». نهاد نظارتی فروید صرفاً برای جلوگیری از لذت بردن شما وجود نداشت، بلکه از شما می‌خواست که در لذت، حداقل از انواع خاصی، شرکت کنید. با این حال، اصرار ژیژک بر این نکته بود که نشان داد چقدر مهم است که نحوه‌ی نگاه ما به رابطه‌ی بین لذت و سوپرایگو را معکوس کنیم. این به این دلیل بود که دیدگاه موجود، خطر طبیعی جلوه دادن خواسته‌ها و روابط ما با چیزهایی که می‌خواهیم یا از آنها لذت می‌بریم را به همراه داشت؛ این دیدگاه به ما اجازه می‌داد که خواسته را طبیعی و جامعه را نیروی بازدارنده‌ای بدانیم که مانع از داشتن آنچه واقعاً می‌خواهیم می‌شود. در عوض، ژیژک نشان داد که حداقل در جامعه‌ی مدرن غربی ما، تقریباً عکس این موضوع صادق است و ما باید فرمان اصلی سوپرایگو را فرمان «لذت بردن» بدانیم. اما این خود یک موضع بدفهمیده شده است. باید تأکید کرد که نکته آنقدر این نیست که جامعه به ما بگوید از چه چیزی لذت ببریم (هرچند که این کار را می‌کند)، بلکه این است که به ما می‌گوید فی‌نفسه لذت ببریم. این موضوع با توجه به اینکه چقدر به ما این تصور داده می‌شود که مهم نیست از چه چیزی لذت می‌بریم، فقط اینکه انجام می‌دهیم، مهم به نظر می‌رسد. به نظر می‌رسد رسانه‌های اجتماعی این حلقه را بیش از هر زمان دیگری واقعی‌تر می‌کنند، چرا که فیس‌بوک و اینستاگرام نه چندان شبیه رقابتی برای «موفق‌تر» بودن از همتایانمان، آن‌طور که در شماره ی اخیر مجله Grazia (که خود نوعی پیچیده از لذت بردن است) گزارش شده، بلکه شبیه رقابتی برای لذت بردن بیشتر، نبردی برای نشان دادن این هستند که ما از چیزهای بیشتری لذت می‌بریم و بیشتر از هر کس دیگری در فید خبری‌مان از آنها لذت می‌بریم."
روانکاوی به چه نوع قانونی می‌پردازد؟ قانون سوپرایگو. سوپرایگو چیزی است که هر زمان قانون عمومیِ نظم، نجابت و فداکاریِ لذت، از هم می‌پاشد یا شکست می‌خورد، برای قانون اتفاق می‌افتد. هر زمان که قانون عمومی خود را در بحران می‌بیند، تنها از طریق شیوه‌های اساسی لذت که زیربنای آن هستند، می‌تواند زنده بماند. قانون عمومی یا «قانون روشن» با تمام احکام رسمی‌اش، همیشه توسط چیزی که می‌توانیم آن را «قانون تاریک» بنامیم، تکمیل می‌شود (همچنین می‌توانیم آنها را «قانون روز» و «قانون شب» بنامیم). آنچه در واقع قانون عمومی را فعال نگه می‌دارد این است که نقاطی از تخلف زشت، بی‌قانونی و غیره در سطح ساختاری آن وجود دارد. ژیژک از این به عنوان تخلف ذاتی یاد می‌کند. تخلف ذاتی به معنای واقعی کلمه تخلفی است که در ساختار یک نظم اجتماعی حک شده است، یعنی ذاتی آن است. خشونت نژادی علیه سیاه‌پوستان در جنوب آمریکا، تخطی از قانون رسمی بود (اعدام‌های بدون محاکمه، تجاوز، قتل، ضرب و شتم و غیره) که سوژه‌های سفیدپوست آن برای عضویت کامل در آن جامعه باید در آن شرکت می‌کردند. این تخطی ذاتاً (ذاتی) برای بازتولید آن نظم اجتماعی عمل می‌کرد. حقیقت پنهان هر قانون یا نظم اجتماعی کارآمد این است که از درون توسط نوعی تخطی زشت و لذت‌بخش از آن حفظ می‌شود. فقط این نقاط لذت باید در تاریکی نگه داشته شوند. تنها از طریق یک "لذت غیرقانونی " است که قانونی بودن رسمی قانون می‌تواند به عملکرد خود ادامه دهد. سوپرایگو ناخودآگاه خودِ دیگری بزرگ است. سوپرایگو ناخودآگاه دیگری بزرگ است. همانطور که ما لکانی‌ها از سوژه‌ی شکافته صحبت می‌کنیم، باید به قانون شکافته نیز اشاره کنیم. اما رابطه‌ی بین سوپرایگو و دیگری بزرگ چیست؟ بون به ما کمک می‌کند تا تفاوت را ببینیم:

"ایده ی سوپرایگو در بالا مورد بحث قرار گرفت و دیگری بزرگ مفهومی مرتبط اما کاملاً متفاوت است. در حالی که سوپرایگو فرمان لذت بردن را صادر می‌کند، دیگری بزرگ تضمین می‌کند که این لذت دیده و تأیید شود. دیگری بزرگ، شخصیتی خداگونه است که به نظر می‌رسد مراقب ما است و قدرت دارد تا انطباق ما با نظم امور را تضمین کند. دیگری بزرگ البته کاملاً خیالی است و تنها در صورتی می‌تواند وجود داشته باشد که طوری رفتار کنیم که گویی آنجاست، که تقریباً همیشه این کار را می‌کنیم. به عبارت دیگر، ما فقط می‌توانیم از «سیستم» صحبت کنیم زیرا طوری رفتار می‌کنیم که گویی آنجاست و از آن اطاعت می‌کنیم، به طوری که از هر نظر و هدفی، واقعاً آنجاست. (...) به نظر می‌رسد دیگری بزرگ آنچه را که ما انجام می‌دهیم تماشا می‌کند، انطباق ما را تضمین می‌کند، اما همچنین، و مهم‌تر از آن برای بحث حاضر، اعمال و هویت ما را تأیید می‌کند و تضمین می‌دهد که آنچه انجام می‌دهیم تأیید و مشروعیت می‌یابد. ما بیشتر از هر «دیگری» ملموسی (مثلاً یک فرد) که در زندگی اجتماعی خود می‌شناسیم، به دنبال تأیید از این دیگری بزرگ هستیم. رسانه‌های اجتماعی بار دیگر مصداق این موضوع خواهند بود، جایی که اغلب اهمیت کمتری دارد که کدام «لایک» و «ریتوییت» را دریافت می‌کنیم یا از چه کسی آنها را دریافت می‌کنیم، و بیشتر این است که آنها را از جایی دریافت می‌کنیم. در برخی موارد، آنچه ما برای دیده شدن توسط دیگری در رسانه‌های اجتماعی ارسال می‌کنیم ممکن است توسط هیچ فردی (به‌ویژه در توییتر) متوجه نشود یا حتی دیده نشود، اما با این وجود احساس می‌کنیم که توسط دیگری بزرگ خیالی دیده شده و تأیید شده است. ما احساس می‌کنیم که چیزی به صورت عمومی نمایش داده شده است و تصور می‌کنیم که مورد تأیید عمومی قرار گرفته است."
رابطه ی کلی بین دیگری بزرگ و سوپرایگو چیست؟ وقتی صحبت از چگونگی عملکرد این رابطه در جامعه ی سرمایه‌داری می‌شود، مسائل کمی پیچیده‌تر می‌شوند، زیرا می‌توان به راحتی استدلال کرد که این دو در سرمایه‌داری بیشتر از یکدیگر حمایت می‌کنند. با این وجود، حتی اگر ما در یک جامعه ی سرمایه‌داریِ لذت‌جویی زندگی کنیم، هنوز یک دیگری بزرگ وجود دارد که به ما می‌گوید چه کاری نمی‌توانیم انجام دهیم. بله، به ما دستور داده شده است که لذت ببرید، اما این بدان معنا نیست که شما واقعاً می‌توانید هر کاری که می‌خواهید انجام دهید. حتی در جامعه ی سرمایه‌داری، به کسی اجازه داده نمی‌شود از لگد زدن به کودکانی که در کافی‌شاپ شما را اذیت می‌کنند، لذت ببرد (من به معنای واقعی کلمه صدای آهنگ Judas Priest را با صدای بلند در گوشم دارم و هنوز می‌توانم صدای گریه ی آن احمق کوچولو را بشنوم). باشه، باشه، حتی لازم نیست یک مثال خیلی افراطی مثل آن باشد. این مثال بهتری از این نکته است: یک بزرگسال که در کافی‌شاپ با صدای بلند صحبت می‌کند، بلافاصله با اتاقی پر از نگاه‌های سرزنش‌آمیز مواجه می‌شود، نگاه‌هایی که بی‌سروصدا فریاد می‌زنند «خفه شو!»، یعنی «در کافی‌شاپ نمی‌شود اینقدر بلند صحبت کرد». به عبارت دیگر، دیگری بزرگ به عنوان مرجع اجتماعی از طریق تمام دیگران کوچکِ آزرده صحبت می‌کند. ممنوعیت، "نه"، علیرغم وظیفه ی اجتماعی دیگر ما برای لذت بردن هنوز در اطراف ما وجود دارد. اگر باور ندارید که این ممنوعیت هنوز در حال اجرا است، پس سعی کنید در صف فروشگاه مواد غذایی جا بزنید یا سعی کنید تلفن هوشمند کسی را از دستش بگیرید تا بدون اجازه گرفتن از او تماس بگیرید. به سرعت متوجه خواهید شد که دیگری بزرگ همانجا آماده است تا به شما "نه" بگوید. جامعه ی سرمایه‌داری به سادگی کسی را که در حالت مستی بی‌احتیاط رانندگی می‌کند، نمی‌پذیرد. «خب، اشکالی نداره که موقع مستی ۱۱۰ مایل در ساعت سرعت داره، چون واقعاً داره خوش می‌گذرونه!» نه! پلیس‌ها قراره هر چه سریع‌تر اون آشغال رو جمع کنن. بله، یه جورایی «کاهش کارایی نمادین» وجود داره، یه جورایی اقتدار منع‌کننده داره ضعیف می‌شه، اما این به اون معنی نیست که "نه در عوض، نهاز دیگریِ بزرگ برای پشتیبانی از فرمان "لذت ببرید" از سوی سوپر ایگو، " کاملاً رد شده است. هنوز شبکه‌ای کامل از ممنوعیت‌ها وجود دارد که زندگی ما را سازماندهی می‌کند، اما این شبکه در خدمت تسهیل اشکال سرمایه‌داری و سوپر-ایگویی لذت بردن ما است. درست است که وظیفه ی اصلی اجتماعی من اکنون لذت بردن از خودم، شاد و مثبت بودن، جستجوی رضایت فردی خودم است، به جای اینکه لذت خود را فدای خیر جمعی جامعه کنم، اما تلاش اجتماعی ما برای"لذت ببرید" به صورت فردی و به صورت جمعی تحت تأثیر ممنوعیت‌ها قرار میگیرد. لذت ببرید در واقع به این معنی است که "از راه‌های مصرف‌گرایانه‌ای که به بازتولید جامعه ی سرمایه‌داری کمک می‌کنند، لذت ببرید"، به این معنی که چگونه وظیفه ی اجتماعی‌ام را هم در قبال سوپرایگو و هم در قبال دیگری بزرگ انجام می‌دهم. یکی از تفاوت‌های «دیگری بزرگ» با «سوپرایگو» این است که «دیگری بزرگ» در واقع مایل است ما را در مورد آنچه انجام می‌دهیم راهنمایی کند، یعنی ما را در مورد روش‌های صحیح رفتار در زمینه‌های خاص، در مکان‌های خاص، در زمان‌های خاص آگاه می‌کند. این به ما اجازه می‌دهد تا در مورد نحوه ی رفتارمان در یک کنسرت راک، نحوه ی رفتارمان در محل کار، نحوه ی رفتارمان در کلیسا، نحوه ی رفتارمان در مطب پزشک و غیره اطلاعات کسب کنیم. «دیگری بزرگ» دائماً ما را در حین حرکت در جامعه راهنمایی می‌کند. «فرد این کار را می‌کند و آن کار را نمی‌کند.» با این حال، یکی از مسائل این است که در «دیگری بزرگ» کمبودهایی وجود دارد، که به سادگی به این معنی است که در «دیگری بزرگ» شکاف‌ها، نقاط خالی، نقص‌ها، ناسازگاری‌ها و تناقضاتی وجود دارد. «دیگری بزرگ» همیشه پاسخ مشکلات ما را ندارد و همیشه نمی‌تواند چیزها را درک کند. اگر با دقت نگاه کنید، متوجه خواهید شد که «دیگری بزرگ» پر از تناقض است. به ما می‌گوید این کار را انجام دهیم و آن کار را نیز انجام دهیم، اما این و آن در واقع اغلب با هم ناسازگار هستند، یعنی شما نمی‌توانید هر دو را انجام دهید، زیرا آنها متقابلاً مانعه‌الجمع هستند. بنابراین، می‌توانیم خود را در موقعیت‌هایی بیابیم که احساس می‌کنیم کاملاً توسط دیگری بزرگ رها شده‌ایم، موقعیت‌هایی که در آنها به حال خود رها شده‌ایم، مانند عیسی بر روی صلیب: "پدر، پدر، چرا مرا رها کردی؟" این لحظاتی که در آنها با فقدان در دیگری بزرگ روبرو می‌شویم، لحظات فقر ذهنی هستند. ما متوجه می‌شویم که هیچ حمایت نهایی، هیچ زمینه‌ی محکمی، هیچ مرجع مطلقی وجود ندارد و ما باید با اضطراب برای خودمان تصمیم بگیریم و انتخاب کنیم . فقر ذهنی زمانی رخ می‌دهد که به نقطه‌ی امر واقعی در درون امر نمادین می‌رسیم. با این وجود، علی‌رغم محدودیت‌هایش، دیگری بزرگ آنجاست تا به ما بیاموزد که چه کاری را انجام می‌دهیم و چه کاری را انجام نمی‌دهیم، در حالی که سوپرایگو هرگز واقعاً چیز معنادار یا آموزنده‌ای به ما نمی‌گوید. دیگری بزرگ یک شبکه ی معنادار است که نقشه‌ای پیچیده (هرچند ناقص و معیوب) از نحوه ی رفتار فرد، از بایدها و نبایدهای عرصه ی اجتماعی را در اختیار سوژه قرار می‌دهد، در حالی که سوپرایگو به طرز سادیستی از دریغ کردن معنا و دستورالعمل از ما لذت می‌برد. سوپرایگو تمایلی به توضیح معنای لذت ببر ندارد (به همین دلیل است که من باید اینقدر سخت تلاش کنم تا معانی مختلف آن را شرح دهم). دیگری بزرگ به خود افتخار می‌کند که جایگاه معنای اجتماعی است، اما سوپرایگو از شکنجه ی ما با بی‌معنایی خود لذت می‌برد. همانطور که نیک کاستلوچی به من اشاره کرد، شعار معروف نایک «فقط انجامش بده!» سوپرایگویی است. همانطور که ویلیام دیویس توضیح داد: «فقط انجامش بده» و «بیشتر لذت ببر». شعارهایی از این دست، که به ترتیب متعلق به نایک و مک‌دونالد هستند، احکام اخلاقی دوران نئولیبرال پس از دهه ی ۱۹۶۰ را ارائه می‌دهند. آنها آخرین اصول اخلاقی متعالی برای جامعه‌ای هستند که اقتدار اخلاقی را رد می‌کند. همانطور که اسلاوی ژیژک در "صنعت شادی: چگونه دولت و تجارت بزرگ به ما رفاه فروختند" استدلال کرده است، "لذت بردن به وظیفه‌ای حتی بزرگتر از اطاعت از قوانین تبدیل شده است. اما فقط چه کاری انجام دهیم؟ نایک، مانند سوپرایگو، زحمت گفتن به ما را به خود نمی‌دهد. تمام کاری که سوپرایگو واقعاً انجام می‌دهد، این است که مدام فریاد می‌زند: «درستش کن!»، «درستش کن!»، «درستش کن، آشغال بدبخت!»، «کاملاً درستش کن!» و به محض اینکه از او می‌پرسید: «باشه، اما واقعاً درستش کردن یعنی چی؟»، سوپرایگو با بی‌رحمی پاسخ می‌دهد: «تو نمی‌دانی درستش کردن یعنی چی؟!؟!؟! من نباید این را به تو بگویم! لعنتی نمی‌دانی؟! از من دستورالعمل می‌خواهی؟! تو باید از قبل بدانی چطور درستش کنی! تو آشغالی! تو یک شکست‌خورده‌ی لعنتی هستی! بازنده! چه مشکل لعنتی‌ای داری؟! نمی‌دانی که پرسیدن از من در مورد درستش کردن یعنی چه، لذت بردن یعنی چه، همین الانش هم شکست خوردن است، همین الانش هم درستش نکردن است، لذت نبردن است؟! درخواست دستورالعمل در مورد نحوه‌ی لذت بردن، همین الانش هم لذت نبردن است! اینکه از من بپرسی خودت قرار است چطور لذت ببری، در واقع از لذت بردنِ خاص خودت صرف‌نظر کرده‌ای! من تو را گناهکار می‌دانم! دوباره امتحان کن! شکست بخور! دوباره امتحان کن اما سخت‌تر! شکست بخور! دوباره امتحان کن اما این بار حتی سخت‌تر! شکست بخور! تو فقط بیشتر و بیشتر از نظر من احساس گناه می‌کنی! شکست‌هایت در درست انجام دادنش، در لذت بردن، در مثبت بودن، فقط روی هم انباشته می‌شوند!» سوپرایگو واقعاً چیزی به ما نمی‌گوید و این باعث می‌شود که این یک موقعیت بدون برد باشد. این گرفتاری دوگانه ی سوپرایگو است: اگر حدس بزنم و سعی کنم درست انجامش دهم، سعی کنم به تنهایی لذت ببرم، شکست می‌خورم، اما اگر از سوپرایگو بپرسم که چگونه باید درست انجامش دهم و لذت ببرم، آن وقت من هم شکست می‌خورم. تنها کاری که سوپرایگو می‌کند این است که با این تقاضای غیرممکن و بی‌معنی برای لذت بردن خودمان، ما را به سخره می‌گیرد. کل «جوهر» وجود سوپرایگو، نق زدن بی‌وقفه است. وقتی صحبت از دیگری بزرگ می‌شود، اوضاع برعکس می‌شود. می‌توان به نوعی با دیگری بزرگ استدلال کرد. مثلاً فرض کنید شغل جدیدی پیدا کرده‌اید. اگر با نگرش خوب و مودبانه به آنجا بروید، در بیشتر مواقع، مافوق‌ها و همکارانتان که به عنوان تجسمی از دیگری بزرگ عمل می‌کنند، با کمال میل به شما کمک می‌کنند تا با نحوه ی انجام کارها آشنا شوید. اگر بگویید: «هی، خجالت می‌کشم بپرسم، اما واقعاً نمی‌دانم در این موقعیت چه کار کنم. می‌توانید کمکم کنید؟»، آنگاه شخصیت‌های دیگری بزرگ معمولاً بسیار صبور و پذیرای کمک به شما برای رسیدن به موقعیتتان خواهند بود. برخلاف سوپر-ایگو، دیگری بزرگ می‌گوید: «خب، البته، شما در این کار تازه‌کار هستید. خوشحال می‌شوم به شما کمک کنم. این‌طوری انجام می‌شود.» اما سوپرایگو می‌گوید: «خب، لعنت به تو! اصلاً برایم مهم نیست که روز اول باشد! از همان اول درستش کن!» راستش، حالا که فکرش را می‌کنم، یکی از بچه‌هایی که در انبار با او کار می‌کنم، کسی که اسمش را «برگر» می‌گذارم، خیلی شبیه به سوپرایگو است. برگر از تعریف کردن به کارگران جدید که چقدر پالت‌ها را بد می‌سازند (چطور جعبه‌های مختلف محصولات، مثلاً دستمال توالت، دستمال کاغذی، کیسه ی زباله و غیره را روی پالت‌ها می‌گذارند) لذت می‌برد. خیلی طول می‌کشد تا در هنر چیدن محصولات روی هم در بازی تتریس استاد شوید، اما برگر طوری رفتار می‌کند که انگار باید بعد از چند روز همه چیز را فهمیده باشند.: «داداش، این پالت خیلی آشغاله داداش! دوباره درستش کن! تا الان باید این کار را یاد گرفته باشی!» هی برگر، یادت هست که آن یارو دو روز پیش شروع کرد، درسته؟ «برام مهم نیست داداش! باید تا الان خرابش کرده باشه.» من همچنین فکر می‌کنم که نظریه ی لاکانی در مورد مفهوم سوپرایگو به دلیل اینکه لاکانی‌ها به سادگی می‌گویند «سوپرایگو لذت را فرمان می‌دهد» و سپس به چیز دیگری می‌پردازند، عقب مانده است. در مورد "لذت بردن" و نحوه ی عملکرد اجتماعی آن، باید چیزهای بیشتری گفته شود. اول از همه، یک فرد عادی با تمایز فرویدی-لکانی لذت و ژوئیسانس در ذهن خود زندگی نمی‌کند. معنای مبهم "لذت بردن" وقتی آنها در طول تجربیات روزمره ی خود آن را می‌شنوند، چیزی شبیه به «داشتن یک تجربه ی مثبت و تأییدکننده ی زندگی» است! اما اکنون به یک سوال حیاتی می‌رسیم، آیا خودِ دیگری بزرگ سرمایه‌داری خواستار لذت است؟ نه، نه مستقیماً. آنچه دیگری بزرگ سرمایه‌داری، مانند همه ی دیگری‌های بزرگ، به دنبال ایجاد آن است، یک حالت جمعی از لذت است. دیگری بزرگ همیشه سعی می‌کند ما را به رفتارهای خاصی وادار کند که ما را مطیع یکدیگر کند و به ایجاد انسجام اجتماعی نسبی کمک کند. در لذت، ما بیش از حد هیجان‌زده نمی‌شویم و بنابراین می‌توانیم آرام و منطقی رفتار کنیم، می‌توانیم گفتگو و مصالحه کنیم، یعنی می‌توانیم سوژه‌های اجتماعی کارآمدی باشیم. اگر اجازه دهید دیگری بزرگ اعمال شما را هدایت کند، آنگاه به شیوه‌ای عمل خواهید کرد که از هنجارها و پروتکل‌ها پیروی می‌کند. دیگری بزرگ، همان نورم ساز بزرگ [یعنی تعیین کننده ی چیزهایی که برای جامعه ی فعلی، نورمال محسوب میشوند] است. با این حال، اگر اجازه دهید سوپرایگو کاملاً اعمال شما را تحریک کند، آنگاه یک دیوانه ی لعنتی خواهید بود - شما در کافی‌شاپ‌ها به نوزادان لگد می‌زنید. اما ما این کار را نمی‌کنیم زیرا دیگری بزرگ همیشه آنجاست که ما را هدایت می‌کند، اما ما گاهی اوقات به دلیل تأثیر سوپرایگو از دیگری بزرگ نیز نافرمانی می‌کنیم. در حالت انتزاعی، دیگری بزرگ تماماً در مورد وادار کردن سوژه به مصالحه کردن لذت خود برای خیر جمعی است، در حالی که سوپرایگو باعث می‌شود سوژه به خاطر چنین مصالحه‌ها و خواسته‌هایی که سوژه از آنها لذت می‌برد، احساس گناه کند، و با این حال، اغلب اوقات، حداقل در جامعه ی سرمایه‌داری، در واقع یک تبانی ناگفته بین دیگری بزرگ و سوپرایگو وجود دارد و در عین حال خصومت بین آنها حفظ می‌شود. مک‌گوان در " پایان نارضایتی؟: ژاک لاکان و جامعه نوظهور لذت" در توصیف تمایز بین دیگری بزرگ و سوپرایگو عالی عمل می‌کند:

"قانون در نام پدر تجسم یافته است، نامی که در اسطوره ی فروید [درباره ی پدر میمون نمای اولیه که توسط پسرانش کشته و از سوی همانان تعبیر به خدا شد]، نماد پدر نخستینِ مقتول است. به گفته ی لاکان، «نام پدر، این واقعیت را که قانون وجود دارد، بنیان می‌نهد(...) این قانون، در درون دیگری، یک دال ذاتی است." این نام -یا دال نخستین- نشان‌دهنده ی فقدان لذت نامحدود پدر نخستین است و هر کسی را که وارد نظم نمادین می‌شود از لذت باز می‌دارد. بر اساس این تخلیه ی لذت، نظم نمادین خود را می‌سازد و بنابراین از سوژه‌ها می‌خواهد که به جای لذت بردن از خارج از آن، از طریق قانون به رسمیت شناخته شوند. با این حال، خود قانون کاملاً عاری از لذت نیست. لذت در قانون به شکل سوپرایگو ادامه دارد، که البته تا جایی که سوژه آن را درونی کرده باشد، قانون است. در حالی که قانون به معنای واقعی کلمه -به عنوان نام پدر- نشانگر غیبت یا مرگ پدر نخستین و لذت وحشتناک او است، سوپرایگو، نماینده ی درونی قانون، بقایای این پدر است که همچنان حضور خود را احساس می‌کند. سوپرایگو، سرشار از لذت پدر نخستین، به عنوان زیرلایه ی قانون، زشتی موجود در خود قانون را آشکار می‌کند. سوپرایگوی زشت، نمایانگر حد ممنوعیت در جامعه است؛ نقطه‌ای است که در آن لذت، خودِ ممنوعیت را آلوده می‌کند. بنابراین، نباید به هیچ وجه تعجب‌آور باشد که پیرامون چهره ی سوپرایگو است که می‌توانیم شاهد ظهور جامعه ی لذت باشیم."»
دراینجا درواقع سوپر-ایگو کاملا جانشین پدری میشود که دیگر وجود ندارد و درواقع روح آن پدر است. دقیقا جسم نبودن سوپرایگو در جایگاه پدر، قدرت او را افزایش میدهد و این میشود که:

"سوپرایگو نقطه‌ای است که در آن، ژوئیسانس، خود را به ایدئولوژی تحمیل می‌کند. هر نظم اجتماعی توسط ژوئیسانس سوپرایگوی خود حفظ می‌شود، اما هرگز نباید صریحاً از آن بحث کند. برای اینکه بتواند عمل کند، باید به صورت فتیشیستی انکار شود، به این معنی که نوعی «سانسور» در هر چارچوب ایدئولوژیکی متشکل از یک «بخش قابل دسترس» (قانون رسمی) و یک بخش ممنوعه (سوپرایگوی زشت) تعبیه شده است. همانطور که لاکان در سمینار اول مقالات فروید در مورد تکنیک توضیح داد: "وظیفه ی سانسور، فریب دادن از طریق دروغ گفتن است، و بی‌دلیل نیست که فروید اصطلاح سانسور را انتخاب کرده است. در اینجا ما با عاملی سروکار داریم که دنیای نمادین سوژه را دوپاره می‌کند، آن را به دو بخش تقسیم می‌کند، به یک بخش قابل دسترس که شناخته شده است، و یک بخش غیرقابل دسترس و ممنوعه. این ایده‌ای است که ما آن را، تقریباً با همان تأکید، در فهرست سوپرایگو، به سختی تغییر شکل یافته، دوباره کشف می‌کنیم."»:

Lacan and Žižek’s Concept of the Superego: Michael Downs: MEDIUM:
Dec 26, 2024

شاید نظریه ی فروید درباره ی پیدایش خدا در اثر کشتن یک پدر اولیه هم یکی از همان وارونه خوانی های غریب از واقعیتی باشد که پشت داستان مخفی شده است. چیزی که فروید میگوید، یک نوع اسطوره سازی موازی با قصه ی عیبسی مسیح از واقعیتی غیر عقلانی است. عیسی به عنوان یک شیاد اعدام میشود، ولی بعدا دقیقا به خاطر حسرت مردم بر مرگ مظلومانه اش تا حد یک خدا بزرگ میشود و این خدا، همان یهوه پدر انسان ها است. حالا هم اگر بخواهید خدا را قوی بکنید، باید او را بیشتر بکشید. وقتی خدا انکار میشود، تبدیل به سوپرایگو میشود و دقیقا به خاطر این که مرده است و کسی به اثرات او بر ذهن خود فکر نمیکند، به اندازه ی "ناخودآگاه" فرویدی قدرتش توانفرسا و شکست ناپذیر میگردد. به همین دلیل است که در همه جا تصویر واحدی از خدا و آنچه پسند او است تبلیغ میشود، یعنی همان تصویر توراتی یهوه. چون تمدن غرب تمدن آزادی است، مردم اجازه دارند حتی خداهای مرده ی خود را بپرستند. ولی این آزادی، خود، نوعی پوشش بر یک اجبار است: اجبار لذتناکی که در آن، انسان ها به لذت بردن از اطاعت کردن از یک خدای مرده، چنان معتاد میشوند که ناچارا به یوغ او تمکیسن میکنند و بدین ترتیب، خدایس مرده بسیار بیشتر از یک خدای زنده، وسیله ی سوئ استفاده ی حکومت از مردم میشود. نتیجه این که طبیعی است که خدایانی بیشتر ناجی ما هستند که بیشتر مرده اند، به این معنی که کمتر از آنها سخن میرود، چون به نظر میرسد که خدایی که بیشتر از همه هدف نفرت و دشمنی قرار میگیرد و تلاش میشود خود را تصویر راستین همه ی خدایان جا بزند، عمدا برای باقی ماندن و حکومت کردن منفور میشود؛ او همان تصویر زشت از پدر است که ماسک سوپرایگو را به چهره میزند و انسان ها را تشویق به لذت بردن از زشتی میکند. به همین دلیل است که آموختن درباره ی گذشته هنوز راهی برای شناختن حصار است. خدا صاحب گذشته است و ازاینرو گذشته بخشی از حصار است.

دانلود کتاب "جادوگران و قدیسین: دشمنان متحد"

تالیف: پویا جفاکش

بخشی از اثر:

در ایران امروز و در شرایطی که قیمت لباس های مجلسی به ده ها میلیون تومان رسیده است، بازار لباس های اجاره ای در حال رشد است تا بازار رکود فروش لباس را جبران کند. آوین فرخی، روزنامه نگار، دراینباره گزارشی با عنوان «شیک پوشی اجاره ای» در روزنامه ی هفت صبح (28مهر 1404) منتشر کرده است که در آن به نقل از «سمیرا، 37ساله، صاحب مزون "مهربانو"» بیان میکند: «اجاره ی یک لباس مجلسی معمولی، حدود 800هزار تومان است درحالیکه خرید همان لباس بیش از 4میلیون تومان هزینه دارد. لباس های کارشده نیز تا 10میلیون تومان برای یک شب اجاره داده میشوند، درحالیکه خریدشان 30میلیون تومان هزینه دارد.» در ادامه ی گزارش آمده است:

«احمد فخیم، 28ساله کارشناس ارشد علوم اجتماعی، این پدیده را به ظهور طبقه ی متوسط فقیر نسبت میدهد. طبقه ای که زبان خارجی بلد است، با سبک زندگی جدید آشنا است و آن را میخواهد، در انتهای دهه ی هفتاد، شکل گرفت و در لایف استایلش مهمانی رفتن و ظاهر آراسته بخشی از هویت شده است. اما حالا این آدم نمیتواند هر بار لباس تازه بخرد. ممکن است مدتی این فرایند لباس اجاره کردن را پنهان کنند اما از جایی به بعد در مهمانی ها از هم میپرسند که "لباست را از کجا و چند اجاره کرده ای؟" او معتقد است: این روند با اقتصاد اشتراکی فرق دارد، چون پای بنگاه و ارزش افزوده در میان است. درواقع یک صنعت کوچک خدماتی شکل گرفته که از دل بحران بیرون آمده است. نمونه ای از استارتاپ های خدماتی خودجوش که به نیازهای فرهنگی پاسخ میدهند. جامعه شناسان، گسترش اجاره ی لباس را نشانه ای از تغییر ارزش های طبقاتی در دوران بحران اقتصادی میدانند. طبقه ی متوسط شهری هنوز نمیخواهد از نمادهای رفاه ظاهری دست بکشد اما راه های تازه ای برای حفظ آن پیدا کرده است. اجاره ی لباس یا وسایل لوکس، نوعی مصرف لوکس بازتولیدشده است. سازگاری فرهنگی با تورم، نه تسلیم در برابر آن. در نبود آمار رسمی، براوردهای میدانی نشان میدهد در ایران بیش از ده ها پیج و مزون فعال اجاره ی لباس وجود دارد. بیشترین تقاضا مربوط به مراسم نامزدی، عروسی و عکاسی پرتره است. درحالیکه پوشیدن لباس های گران قیمت هنوز بخشی از نمایش اجتماعی طبقه ی متوسط است، حالا اجاره ی آن لباس ها خود به نوعی نمایش هوشمندانه تبدیل شده است. شاید در اقتصاد امروز، شیک پوشی قسطی، طبیعی ترین واکنش به گران شدن رویاها باشد.»

من در این نتیجه گیری تغییر کوچکی ایجاد میکنم و این طور نتیجه میگیرم: شاید این شیک پوشی قسطی، آخرین مرحله از نوعی از شبیه سازی کابوس ها به صورت رویاها برای کمتر ترسیدن از آنها است. چون اگر پای داروینیست ها را به این قائله باز کنید و بگویید آدم های امروز دارند از کدام حیوان ها تقلید میکنند، احتمالا یک مثالشان، شاه مار غیر سمی امریکای مرکزی است که به خاطر شبیه بودن ترکیب رنگیش به مرجانمار سمی کشنده، از حمله ی دشمنان مصون میماند. تشبیه این پدیده به تلاش یک فرد طبقه ی متوسط رو به فقیر در شبیه نشان دادن خود به یک ثروتمند، اصلا از یک داروینیست بعید نیست چون او حتما "منشا انواع" داروین را خوانده و میداند که داروینیسم از ابتدا جامعه را به شکل جنگل ترسناکی از حیوانات در حال نزاع میدیده که خطرناک ترین جانوران و آنهایی که در راس زنجیره ی غذایی آن هستند، سرمایه داران و اشرافند و سلاحی که با آن، دیگران را از پروسه ی تکامل حذف میکنند، پول است. لباس ها، سرگرمی ها و کاخ های باشکوه، ظواهری هستند که این نوع جانور خطرناک را از جانوران معمولی تر جامعه ی جنگل قابل تشخیص میکنند و بقیه ی جانوران انسانی را وادار به تعظیم در برابر این نوع جانور انسانی میکنند. اینها لوایح ایدئولوژی ای نیستند که با داروینیسم پدید آمده باشد، بلکه داروینیسم از آنها پدید آمد تا توجیهشان کند و داروین محصول پیش داوری های اشرافی جامعه ی خود بود. ماکسیمو ساندین، زیست‌انسان‌شناس و استاد گروه زیست‌شناسی دانشگاه خودمختار مادرید و مسئول تدریس تکامل انسان و بوم‌شناسی، در بخش سوم از کتاب "ریشه های داروینیسم" مینویسد:

« این، به سادگی، برداشتی از جهان است که مشخصه ی بخش اجتماعی است که او از آن آمده و با آن ارتباط برقرار کرده است. طبقه ی اجتماعی که با ارزش‌هایی که عمیقاً در سنت کالوینیستی (یکی دیگر از انقلاب‌های بورژوایی) ریشه دارند، مشخص می‌شود، که بر اساس آن، برخی افراد توسط خدا برای رستگاری و برخی دیگر برای لعنت مقدر شده‌اند. اما، بله، مؤمن، حتی اگر سرنوشت خود را نداند، می‌تواند با موفقیت‌هایی که در زندگی خصوصی خود به دست می‌آورد، نشان دهد که "برگزیده ی خدا" است. این "ایمان" عجیب، که اتفاقاً همان چیزی بود که به نظریه ی آدام اسمیت منجر شد ، ظرفیت رشک‌برانگیزی را برای تطبیق کل یک جهان‌بینی با منافع یک طبقه ی اجتماعی خاص آشکار می‌کند، به طوری که از طریق طرح‌های راحت و اجتناب‌ناپذیر، خدایی که به همان اندازه که با فقرا سازش‌ناپذیر است، با ثروتمندان نیز راحت‌طلب است، دست نامرئی بازار و انتخاب طبیعی قدرتمند و کور، به طرز عجیبی به همان افراد لطف می‌کنند و به یکباره و به خاطر همان شایستگی‌ها که می‌توان آن را در «انجام کار خودشان» خلاصه کرد- رستگاری، ثروت و موفقیت بیولوژیکی را به آنها اعطا می‌کنند. و این اصول به قلمرو حکایات تاریخی تعلق ندارند، زیرا همین اصول هستند که در حال حاضر به اصطلاح «اندیشه ی واحد»، یعنی اساس ایدئولوژیک جوامع «پیشرفته» را تشکیل می‌دهند. عقلانی‌سازی آنها در قالب «قوانین علمی» و ماهیت کاملاً عملی آنها (به‌ویژه برای «مناسب‌ترین‌ها») آنها را گسترش داده و تثبیت کرده است، به طوری که از آنچه در اصل توجیه وضع موجود با دوز کم و بیش ریاکاری یا سادگی بود، به باوری راسخ در مورد چیستی واقعیت (و چگونگی آن) تبدیل شده‌اند، و بسیاری از استدلال‌های نه تنها داروین، بلکه اسمیت، مالتوس و اسپنسر، علاوه بر «قوانین» اقتصاد بازار آزاد، در متونی که دانشمندان داروینی دیدگاه خود را در مورد طبیعت و جامعه در قالب استعاره‌ها و «قوانین» علمی توضیح می‌دهند، همچنان پابرجاست. اوضاع اجتماعی انگلستان در پایان قرن هجدهم و آغاز قرن نوزدهم آشفته بود. این دوران، دوران قتل عام پیترلو و شهدای تولپودل بود. در اوج گسترش استعمار و انقلاب صنعتی، تغییر ثروتی که به طور مساوی بر ذینفعان و قربانیان تأثیر نگذاشت. قوانین حصارکشی که در قرن هجدهم تصویب شد، به مالکان زمین اجازه می‌داد تا زمین‌های خود را برای چرای دام حصارکشی کنند و همزمان مستاجران خود را بیرون کنند و آنها را به نیروی کار ارزان صنعتی در شهرها تبدیل کنند. فقر و ازدیاد جمعیت، روحانی و اقتصاددان توماس مالتوس را نگران کرد و او نخست وزیر خود را متقاعد کرد که در «کارگاه‌های» مخصوص افراد بی‌بضاعت، جنسیت‌ها باید از هم جدا شوند. "رساله‌ای در باب اصل جمعیت" او که در سال ۱۷۹۸ منتشر و در سال ۱۸۰۳ بسط داده شد، این فرضیه را مطرح می‌کرد که افزایش هندسی جمعیت در جهانی که تولید مواد غذایی به صورت حسابی افزایش می‌یابد، همواره «تنازع برای بقا» را تحمیل خواهد کرد. و دقیقاً اصول بشردوستانه نبود که مالتوس را هدایت می‌کرد. به گفته ی آر.سی. لِوونتین، این مقاله استدلالی علیه «قانون فقرا»ی قدیمی انگلیسی بود که او آن را بیش از حد حمایتی می‌دانست، و در حمایت از کنترل بسیار سختگیرانه‌تر فقرا بود تا آنها نتوانند ناآرامی‌های اجتماعی را بازتولید و ایجاد کنند. استدلال مالتوس این بود که پیشرفت غیرممکن است مگر اینکه عرضه ی نامحدود غذا وجود داشته باشد، بنابراین سیاست‌هایی که با هدف بهبود وضعیت فقرا انجام می‌شد، گمراه‌کننده بودند. بنابراین، به قول سی.لئون هریس: "طرفداران اقتصاد آزاد می‌توانند با وجدانی آسوده، کودکان گرسنه را نادیده بگیرند." طرفداران لسه‌فر، ساده‌سازی دیدگاه «علمی» فیزیوکرات‌های فرانسوی در مورد اقتصاد را به بریتانیای کبیر آوردند، دیدگاهی که به راحتی با منافع طبقات حاکم سازگار بود. تأثیرگذارترین چهره ی آن آدام اسمیت بود که این اصطلاح را با استفاده از استعاره ی «دست نامرئی بازار» ترجمه کرد و همچنین نگران بود که کارگران و «سایر طبقات پایین جامعه» فرزندان زیادی به دنیا می‌آورند که این امر دستمزدها را به سطح معیشت کاهش می‌دهد. لیبرالیسم اقتصادی متولد شد که شهروندان و کشورها را به رقیب تبدیل کرد و با آن ایده قیمت منصفانه از بین رفت، زیرا از آن به بعد قیمت‌ها توسط «قانون» عرضه و تقاضا تنظیم می‌شدند (اسکار وایلد، شاعر، بار دیگر عواقب آن را به طور کامل توصیف کرد: «می‌توان قیمت همه چیز را دانست و ارزش هیچ چیز را ندانست.») در سال ۱۸۵۱، هربرت اسپنسر، فیلسوف و اقتصاددان، در کتاب خود با عنوان «ایستایی اجتماعی»، اصطلاح «بقای اصلح» را برای تعریف نیروی محرکه روابط اجتماعی ابداع کرد. به نظر او، تلاش برای کمک به فقرا مانعی برای قوانین طبیعی بود که توسط رقابت اداره می‌شدند. علم کاملاً از این استدلال‌ها حمایت می‌کرد. به گفته ی اسپنسر: "تمدن‌ها، جوامع و نهادها برای بقا با یکدیگر رقابت می‌کنند و تنها کسانی که از نظر بیولوژیکی کارآمدتر هستند، پیروز می‌شوند." اینها ایده‌هایی بودند که در اواسط قرن در میان بورژوازی انگلیس «در هوا معلق» بودند (بدیهی به نظر می‌رسد که کارگران و «سایر طبقات پایین مردم» آنها را قبول نخواهند داشت). همچنین بدیهی به نظر می‌رسد که موفقیت فروش کتاب داروین در این طبقه ی اجتماعی رخ داده است، به خصوص اگر عنوان کامل آن را در نظر بگیریم، عنوانی که رساله‌های داروینی معمولاً پاراگراف‌هایی با مقادیر مختلف (که گاهی به «خاستگاه» اشاره دارند) را حذف می‌کنند، احتمالاً به طور غیرعمدی، "درباره ی خاستگاه گونه‌ها از طریق انتخاب طبیعی، یا حفاظت از نژادهای برتر در مبارزه برای حیات" است. داروین شایستگی مالتوس و اسپنسر را در مفاهیم «تنازع برای بقا» و «بقای اصلح» تشخیص داد.:

"در اطراف تمام داروینیسم انگلیسی، چیزی شبیه به حال و هوای طاعون‌آلود از جمعیت زیاد انگلیسی، بوی آدم‌های کوچکی که نشانه ی نیاز و تنگ‌نظری دارند، پیچیده است. اما به عنوان یک طبیعت‌گرا، او باید گوشه ی انسانی خود را ترک کند: در طبیعت نیازی نیست، بلکه فراوانی است، اتلاف تا سرحد بی‌معنی بودن." (۱۸۸۲)

آنچه داروینیست‌ها را شناسایی و تعریف می‌کرد، پذیرش «توضیح علمی» از وضعیت جهان و جامعه‌ی آن بود (و نه نگرانی در مورد وضعیت اسفناک سهره‌ها در جزایر گالاپاگوس). در واقع، پسرعموی داروین، سر فرانسیس گالتون ، که «پدر علم اصلاح نژاد» نامیده می‌شود، در سال ۱۸۶۹ در کتاب معروف خود «نبوغ ارثی» نوشت: "طبقات بالای انگلیسی از بیشترین ظرفیت ارثی برخوردارند و بنابراین از امتیاز بیولوژیکی رهبر و حاکم بودن برخوردارند." گالتون پیشنهاد داد که آمیزش نژادی بین نژادها ممنوع شود، زیرا منجر به انحلال نژادهای دارای هوش بیشتر می‌شود. او همچنین با کمال تعجب دریافت که در برخی افراد، "حسرتی خاص، که عمدتاً غیرقابل توضیح است، از انقراض تدریجی نژادهای پست‌تر" وجود دارد. این ایده‌های زننده بخشی از چیزی است که به عنوان داروینیسم اجتماعی شناخته می‌شود، گرایشی که طبق کلیشه، «داروین را وحشت‌زده کرد»، ادعایی که به شدت نادرست است.:

"خیلی دوست دارم فرصتی داشته باشم تا در مورد یک نکته ی مرتبط، اگر در قاره جا بیفتد، با شما صحبت کنم، به ویژه این ایده که همه ی اتحادیه‌های ما بر آن اصرار دارند، مبنی بر اینکه همه ی کارگران، خوب و بد، قوی و ضعیف، باید تعداد ساعات یکسانی کار کنند و دستمزد یکسانی دریافت کنند. اتحادیه‌های کارگری نیز با کار پاره وقت (به طور خلاصه، هرگونه رقابت) مخالفند. من می‌ترسم که جوامع تعاونی، که بسیاری آنها را امید اصلی آینده می‌دانند، به طور مشابه رقابت را حذف کنند. به نظر من این خطر بزرگی برای پیشرفت آینده ی بشریت است. با این حال، تحت هر سیستمی، کارگران میانه‌رو و مقتصد از مزیت برخوردار خواهند بود و فرزندان بیشتری نسبت به مست‌ها و ولگردها از خود به جا خواهند گذاشت. با صمیمانه‌ترین تشکرها از توجه و علاقه‌ای که به مقاله ی شما نشان دادم، و با احترام، همچنان جناب آقای محترم، سپاسگزارم. با احترام: سی. داروین".

این، نامه‌ای از داروین به هاینریش فیک، استاد حقوق دانشگاه زوریخ که طرفدار به‌کارگیری نظریه ی داروین در قانون‌گذاری بود. در این نامه، به تاریخ ۲۶ ژوئیه ی ۱۸۷۲، در بکنهام، کنت، داروین توضیح می‌دهد که چقدر مقاله‌ی نوشته‌شده توسط حقوقدان مذکور را جالب یافته است، مقاله‌ای که در آن پیشنهاد کرده بود دولت باید محدودیت‌هایی را برای ازدواج افراد «نامناسب» برای خدمت سربازی اعمال کند. او همچنین از داروینیسم برای مخالفت با تلاش‌ها برای ایجاد برابری اجتماعی-اقتصادی استفاده کرد، "زیرا این می‌تواند به نفع ضعفا باشد و منجر به انحطاط شود." اما قبل از بحث در مورد داروینیسم اجتماعی، ارزش دارد بپرسیم که آیا داروینیسمی وجود دارد که اجتماعی نباشد، یا بهتر بگوییم، داروینیسم «علمی» چیست. مطمئناً ایده ی تکامل چیزی نیست جز آنطورکه برتراند راسل میگوید: "گسترش اقتصاد آزاد به دنیای حیوانات و گیاهان."؛ همانطور که فیلسوف علم، آر. ام. یانگ، در مورد اصل مالتوس نوشته است: «این اصل، به جای اینکه مکانیسمی برای تغییر باشد، دفاعی از وضع موجود، چه در طبیعت و چه در جوامع، بود.»" به گفته ی مایکل آر.رز، استاد زیستشناسی تکاملی از دانشگاه کالیفرنیا در ایروین: "در ایالات متحده در نیمه ی اول قرن بیستم، اصلاح نژاد به میزان بالایی از نفوذ در میان دانشمندان و مدیران دولتی در دنیای انگلیسی زبان دست یافت. تعداد متوسطی از قوانین و دستورالعمل‌های اداری، اگر نه آشکارا، در منطق اصلاح نژاد، جانبدارانه بودند." بیایید به برخی از این «تعداد متوسط ​​قوانین» نگاهی بیندازیم. در سال ۱۹۰۷، اولین قانون اصلاح نژاد در ایندیانا تصویب شد که مقدمه ی آن به شرح

زیر است:

"با توجه به اینکه وراثت نقش حیاتی در انتقال بزهکاری، حماقت و کندذهنی ایفا می‌کند..."

چهار سال بعد، مجلس قانونگذاری نیوجرسی "عقب‌ماندگی ذهنی، صرع و سایر نقص‌ها" را به این فهرست اضافه کرد و دو سال بعد، مجلس قانونگذاری آیووا موارد زیر را نیز به این فهرست افزود:

"دیوانگان، مستان، معتادان به مواد مخدر، منحرفان جنسی و اخلاقی، بیماران صعب‌العلاج و منحرفان از دین."

تا سال ۱۹۳۰، قوانین اصلاح نژادی در سی و یک ایالت آمریکا وضع شده بود و طبق آمار رسمی، پیامد چشمگیر آن عقیم‌سازی بیش از شصت هزار نفر بود. "همکاری" با انتخاب طبیعی توسط مقامات علمی و سیاسی، جبهه‌های مختلفی داشت. یکی از آنها به کارگیری ساده‌سازی دیگری با همان منشأ بود: ارزیابی به اصطلاح «ضریب هوشی» از طریق آزمایش‌هایی روی مهاجرانی که از فقر یا آزار و اذیت سیاسی گریخته و در سفرهای طاقت‌فرسا به جزیره ی الیس در نیویورک رسیده بودند. طبق «نتایج» علمی آنها، بین ۸۰ تا ۹۰ درصد یهودیان، مجارها، ایتالیایی‌ها و روس‌ها «عقب‌ماندگی ذهنی» داشتند. ل. ام. ترمن، بنیانگذار «جنبش آزمون‌های روانشناسی آمریکا» دریافت که ضریب هوشی بین ۷۰ تا ۸۰، "در خانواده‌های اسپانیایی، بومی آمریکایی و مکزیکی و همچنین در خانواده‌های سیاه‌پوست بسیار رایج است. به نظر می‌رسد علت حماقت آنها نژادی است، یا حداقل می‌توان آن را به ویژگی‌های ذاتی خانوادگی نسبت داد (...) و از دیدگاه اصلاح نژاد، این واقعیت به دلیل تعداد زیاد این افراد، یک مشکل جدی محسوب می‌شود." در نتیجه: "اگر در پی حفظ سرزمین مادری خود برای مردمی شایسته هستیم، باید تا حد امکان با کاهش افزایش نگران‌کننده‌ی انحطاط روانی، از شیوع آن جلوگیری کنیم." «شیوه ی کار» در سال ۱۹۷۲ توسط ویلیام شاکلی، از دانشگاه استنفورد و برنده ی جایزه نوبل فیزیک، ارائه شد. او پیش‌نویس لایحه‌ای را تهیه کرد که خواستار عقیم‌سازی افرادی با نمره ی بهره ی هوشی کمتر از۱۰۰ بود و پیشنهاد داد که این برنامه با افراد تحت پوشش تأمین اجتماعی در ازای دریافت غرامت مالی آغاز شود. در آن سال، حداقل ۱۶۰۰۰ زن و ۸۰۰۰ مرد توسط دولت ایالات متحده عقیم شدند. تا سال ۱۹۷۴، ۱۴ ایالت در حال بررسی طرح‌های قانونی مشابهی بودند. به گفته‌ی ام. رز، دانشمندان آنگلوساکسون در مورد بی‌اخلاقی جنسی و جرایم خرد، ارزش‌های طبقه ی متوسط ​​زمان خود را به اشتراک می‌گذاشتند و هم چارلز داونپورت در ایالات متحده و هم پیرسون و فیشر بریتانیایی (که همگی از پدران ژنتیک جمعیت هستند) اصلاح نژادگرا بودند.:

"این ایده‌ها هنوز رسماً حفظ شده‌اند و قوانینی که عقیم‌سازی را ترویج می‌کردند، در دهه ی ۱۹۹۰ در تعدادی از ایالت‌ها همچنان پابرجا بودند. "

"بیشتر زیست‌شناسان تکاملی حتی نمی‌خواهند به این فکر کنند که داروینیسم تا چه حد در توسعه ایدئولوژی‌های نژادپرستانه در دنیای مدرن نقش داشته است."

اما اساس علمی آن غیرقابل انکار است:

"این ایده که نژادهای انسانی مختلفی وجود دارند که هر کدام اجداد و سرنوشت مشترک خود را دارند، بسیاری از زیست‌شناسان و تقریباً هر کس دیگری را به این دیدگاه سوق داد که تکامل انسان با رقابت بین نژادی مرتبط است."

"ایده ی تکامل از طریق اصلاح تدریجی، بسیاری از رهبران فرهنگی و سیاسی را بر آن داشت تا گروه‌های منفور را بر اساس ریشه‌های نژادی فرضی‌شان توصیف کنند."

"به این ایده، ایده ی رقابت هم اضافه شد که در آن نژادهای برتر می‌توانستند نژادهای دیگر را شکست دهند و احتمالاً حذف کنند."

در دهه ی ۱۸۷۰ حدود ۳۰ میلیون نفر در هند [در اثر قحطی] جان خود را از دست دادند. لرد لیتون، نایب‌السلطنه ی وقت هند ، یک داروینیست اجتماعی بود:

"هندی‌ها، که از انگلیسی‌ها ناتوان‌تر بودند، به دلیل ناتوانی‌های خودشان مردند."

اما چشمگیرترین کاربرد این «ایده‌ها» در دوران نازیسم رخ داد. به گفته ی رز:

"اگرچه اصلاح نژاد در ایالات متحده به پیروزی‌های قانونی دست یافت، اما این آلمانی‌ها بودند که با بیشترین اشتیاق اصلاح نژاد را پذیرفتند."

چه چیزهای بیشتری؟:

"نسخه ی ۱۹۳۷ کتابچه راهنمای هیتلر جوان پر از نظریه ی داروین و ژنتیک بود و به همین دلیل، به عنوان توجیهی برای نابودی یهودیان در نظر گرفته شد."

در واقع، یکی از اولین ثمرات قوانین اصلاح نژادی آمریکا، «قانون سلامت ژنتیکی» آلمان بود که در ۱۳ ژوئیه ی ۱۹۳۷ تصویب شد و در طول مدت اعتبار آن، بیش از ۲۵۰،۰۰۰ نفر عقیم شدند. به نظر نمی‌رسد صحبت در مورد مرحله ی بعدی ضروری باشد. به قول جان دی. راکفلر: "رشد یک کسب و کار بزرگ به سادگی شامل بقای اصلح است. (...) این صرفاً توسعه ی یک قانون طبیعت است." به لطف داروینیسم، این ادعای دروغین که درگیری و پرخاشگری بخش اجتناب‌ناپذیر طبیعت انسان است، پذیرفته شد. در نتیجه‌ی غم‌انگیز آن، جنگ‌های جهانی، قتل عام‌ها و انواع وحشیگری‌ها به عنوان رویدادهایی که ظاهراً از نظر علمی قابل توجیه بودند، پنهان شدند، بنابراین قرن بیستم به دوره‌ای از رنج و بی‌رحمی تبدیل شد.:

"طبق داروینیسم اجتماعی، افراد ضعیف، فقیر، بیمار و تنبل باید بدون ترحم از بین بروند."

یکی از دلایلی که فریادهای کمک خواهی میلیون ها نفر از اتیوپی تا بوسنی در قرن بیستم بی پاسخ ماند، همین ایدئولوژی بود که به طرز وحشیانه ای بر جوامع تحمیل شد.»

به نظر میرسد ایدئولوژی پیشین به مقصد داروینیسم تغییر کاربری داد چون لباس مذهبی قبلیش، با خارهای اخلاقیات که لای تار و پودش گیر کرده بودند، به مزاحمی آزاردهنده تبدیل شده بود که نمیگذاشت مسیر خود را تا رسیدن به این صحنه های بی رحمانه ی اخیر، به سرعت طی کند. این ایدئولوژی، واقعا پوشیدن لباس خاردار مذهب را دوست نداشت ولی واقعیت این است که تا این لباس را نمیپوشید، از سوی جامعه پذیرفته نمیشد و نمیتوانست بر جوامع حکومت کند. او توانست با تحریف مذاهب به نفع قدرت، خداپرستی را بی اعتبار کند و تصور کرد که بعد از این میتواند به راحتی و به نام علم و گرفتن ژست های علمی در لباس های داروینیستی، مراحل بعدی را بدون آزار دیدن از خارهای اخلاق طی کند. اما مشکل جدیدی پیش آمد و در همان حال که در خاستگاه این ایدئولوژی یعنی اروپا، مذهب مسیحی حاکم برای غیر وحیانی معرفی شدن، تحریف ادیان خدایان پیشین معرفی میشد، ناخودآگاه سبب شد تا فطرت خداجوی مردم، به فکر امتحان پرستش به شیوه ی کیش های غیر مسیحی و بخصوص ماقبل مسیحی بیفتند. حتی درحالیکه جا افتاده بود که هر اتفاقی در دنیا می افتد خواست خدا است و بنابراین ثروتمندان، ثروتمند و قدرتمندند چون خدا آنها را بیشتر دوست دارد، ضعفا به خود عیسی مسیح رجعت کردند که مقدس بودنش را با مظلوم شدنش ثابت کرد و ناگهان سیلی از همدردی با همه ی اقوام مظلوم جهان از مردم مستعمرات گرفته تا سرخپوستان امریکا به راه افتاد و همه در ادیان آنها دنبال حقیقت گشتند. قدرتمداران نیز ناچار شدند از دستورالعمل انجیل تقلید کنند و اجازه دهند که مانند خدای شاه صفت خونخوار و قدرقدرتشان یهوه که به لباس عیسی مسیح پیامبر عشق و محبت درآمد، مکاتب خدایان عشق و دوستی درست کنند و در جریان آنچه جنبش عصر جدید (نیو ایج) و انقلاب فرهنگی دهه ی 1960 نامیده میشود، جوانان معترض را با راک اند رول و مواد مخدر و عشق آزاد و سایر هله هوله های فکری، به اضمحلال خودخواسته تحریک کنند....

دانلود کتاب "جادوگران و قدیسین: دشمنان متحد"

کارگردان های سیاسی عشق

تالیف: پویا جفاکش

تابستان امسال (1404) و در شرایطی که حمایت امریکا از حمله ی اسرائیل به ایران آن هم در جریان مذاکره با حکومت ایران، با واکنش منفی مردم ایران روبرو شد و علیرغم تمام گمانه زنی های مختلفی که میشد، مردم را در خیانتپیشگی و ناراستی لیبرال های غربی نسبت به خودشان مطمئن کرده بود، مجله ی لیبرال "اندیشه ی پویا" در شماره ی تازه منتشره ی 97 خود، عزت الله فولادوند مترجم کارل پوپر -پیامبر لیبرالیسم ایران پس از انقلاب- را بعد از سال ها دوری از ترجمه و کتابت، به صحنه برگرداند تا مثل ایام خوش گذشته، دوباره مقاله ای از پوپر را ترجمه کند بلکه ناامیدی عوام به خواص روشنفکر سرایت نکند یا کمتر سرایت کند. مقاله ای که فولادوند برای مجله ترجمه کرد، اسمش «در رد تفسیر بدبینانه ی تاریخ» بود؛ چه اسم بامسمایی برای این دوره و زمانه؟ در این مقاله به نقل از ترجمه ی مزبور از قول پوپر میخوانیم:

«من در این عمر دراز هرگز خسته و ملول نشده ام مگر در سخنرانی ها و به ویژه سر درس هایی در مدرسه که بی حسی و کرختی بسیار دردناکی در مغز ایجاد میکنند. به یاد می آورم که این پدیده خصوصا در (درس های) تاریخ و جغرافیا کشنده بود. پس شاید بخشودنی باشد اگر بسیاری از معلمان تاریخ سعی میکنند با اندکی چاشنی بدبینی و تمسخر به کلاس هایشان مزه بدهند، باز قابل درک، ولو یقینا نابخشودنی است اگر افراط میکنند و دید بدبینانه درباره ی تاریخ را به صورت آخرین مد روز درمی آورند. تفسیر بدبینانه میگوید چه در تاریخ و چه عموما فرمان همیشه در دست حرص و طمع –یعنی آزمندی و پول جویی و زر و نفت و قدرت- است. میگویند هم در شکل های استبدادی فرمانروایی و هم در دموکراسی ها همواره چنین بوده است و همواره چنین خواهد بود؛ تنها با این تفاوت که در دموکراسی ها ریاکاری، اگر امکان داشته باشد، حتی بدتر است. به عقیده ی من این نظریه نه تنها نادرست، بلکه خالی از حس مسئولیت است، دقیقا به این دلیل که خردپسند مینماید. فکر میکنم نیاز عاجل به مبارزه با آن است. زیرا آنچه درباره ی خویش و تاریخمان می اندیشیم نزد خودمان و از جهت تصمیمات و اعمالمان دارای اهمیت است. دلیل این که امروز این موضوع را انتخاب کردم همین بود. تفسیر بدبینانه ی تاریخ آخرین مد از سه مدی است که میل دارم اینجا ذکر کنم و این روزها جانشین مستقیم تفسیر مارکسیستی است که خود آن پس از سقوط تحلیل ناسیونالیستی یا نژادپرستانه ی تاریخ، آخرین مد روز شده بود.... این ادعا که همان گونه که میتوان به یاری مکانیک آسمانی نیوتن، کسوف را پیشبینی کرد، مارکسیسم نیز قادر به پیشبینی علمی انقلاب اجتماعی و فرا رسیدن حتمی و اجتناب ناپذیر سوسیالیسم است، خطر اخلاقی هولناکی در بر دارد. من در زندگی خودم در زمستان 9-1918 در پایان جنگ جهانی اول هنگامی که فقط شانزده سال و نیم از سنم میگذشت، به تجربه به این موضوع پی بردم. وقتی نوجوانی مجذوب اثبات ضرورت تاریخی سوسیالیسم میشود، احساس تعهد عمیقی به او دست میدهد که خودش نیز پیشنهاد کمک کند حتی اگر ببیند چنانکه من دیدم، که کمونیست ها اغلب دروغ میگویند و از وسایل اخلاقا مذموم استفاده میکنند. زیرا اگر سوسیالیسم باید بیاید، مبارزه با آمدن آن آشکارا جنایت است. حتی باید گفت همه کس موظف به تسهیل فرا رسیدن سوسیالیسم است تا آنچه باید فرا برسد تا حد امکان با مقاومت کمتری روبرو شود. چون شما به عنوان فرد از نیروی کافی بی بهره اید، مجبورید با نهضت، با حزب، همگام شوید و وفادارانه از آن پشتیبانی کنید، حتی اگر این کار به معنای آن باشد که چیزهایی که از آنها پشتیبانی میکنید یا میپذیرید و به روی خود نمی آورید، به نظرتان انزجارآور برسد. این ساز و کار لزوما به تباهی و فساد اخلاقی منجر میشود. هرچه جلوتر بروید، حقه بازی های روشنفکری و عذر و بهانه ها و دروغ های بیشتری را زیر سبیل میگذارید، و از حد معینی که فراتر رفتید، ظاهرا آماده اید هر چیزی را بپذیرید. این راهی است منتهی به تروریسم سیاسی و به جنایت. من خودم پس از تقریبا هشت هفته از این ساز و کار گریختم وقتی چیزی نمانده به سالگرد هفده سالگیم، مارکسیسم را به طور قطعی بوسیدم و کنار گذاشتم. از مرگ چند رفیق جوان که در یک تظاهرات با گلوله ی پلیس کشته شده بودند، متاثر بودم و از خود پرسیدم: "آیا واقعا میدانی که این اثبات علمی فرضی پایه و اساس دارد؟ آیا نقادانه و به طریقی واقعی آن را آزموده ای؟ آیا میتوانی جوانان دیگر را تشویق کنی که جانشان را به خطر بیندازند و مسئولیت آن را بپذیری؟" دیدم تنها جواب صادقانه به این پرسش ها یک "نه" به طور صاف و صریح است.» (ص39-38)

بعد از این "نه" قاطع به مد پیشین، او در مقابل مد جدید یعنی تفسیر بدبینانه ی تاریخ که از لیبرالیسم هم ناامید است، این طور موضع میگیرد:

«به رغم خیانت بزرگ اکثر روشنفکران که مبلّغ مذهب جدید بدبینانه ای شده اند، و به موجب آن میگویند ما امروز در یک جهنم اخلاقی به سر میبریم و از آلودگی فیزیکی و اخلاقی به حال مرگ افتاده ایم، من ادعا دارم که ما در غرب در بهترین جهان اجتماعی که هرگز وجود داشته، زندگی میکنیم. من دلیل می آورم که این مذهب بدبینانه دروغی بی شرمانه است و برای این که مستقیما به یکی از نکات عمده ی مورد نظرم برسم، میگویم که هرگز در گذشته جامعه ای اینچنین شایق اصلاح مانند جامعه ی ما وجود نداشته است.... اما تنها چیزی که خوشبینی من درباره ی اکنون در چنته دارد، امید به آینده است. این میتواند به ما امید و انگیزه دهد، زیرا موفق شده ایم بسیاری چیزها را بهتر کنیم و مشابه این موفقیت در آینده محال نیست. مثلا از هنگامی که زنان خدمتکار در دهه ی 1920 از اسارت آزاد شدند، دیگر در غرب بندگی وجود نداشته است. میتوانیم به خود ببالیم که لااقل به این معنا غرب آزاد است. در مورد آینده نباید سعی در پیشگویی های پیامبرانه داشته باشیم؛ فقط باید بکوشیم به نحو اخلاقا درست مسئولانه رفتار کنیم.» (ص40)

اگر خوب دقت کنید، میبینید که پوپر از زمان نوجوانیش چندان عوض نشده است. شاید او از مارکسیسم استعفا داده باشد، اما از نگاه امیدوارانه ی آخرالزمانی مارکسیسم به آینده هرگز استعفا نداده و فقط جای کمونیسم را با لیبرالیسم عوض کرده است. به جز آن تغییر خاصی اتفاق نیفتاده است. او به جای آن که گناهان مارکسیسم را توجیه کند، گناهان لیبرالیسم را توجیه میکند، به جای آن که بر جنایات و دروغ ها و خیانت های مارکسیست ها سرپوش میگذارد، بر همین اعمال جنگجویان لیبرالیسم سرپوش میگذارد و درنهایت به جای این که دیگران را به سکوت وا دارد تا سد راه پیشروی بیرحمانه ی مارکسیسم نشوند، اکنون همگان را به سکوت در مقابل پیشروی بی رحمانه ی لیبرالیسم وا میدارد. بیخود نیست که در زمان نوشتن مقاله فقط میتوانسته به آینده خوشبین باشد. پوپر در سال 1994 فوت شد و نمیتوان به ضرس قاطع گفت که اگر حالا زنده بود و کمدی سیاهی را که بر فضای سیاست در جهان لیبرال حاکم است، و نیز عقبنشینی های شرم آور دموکراسی در مقابل بازگشت راست افراطی –مد اولی که از آن حرف زده بود- در سراسر اروپا و امریکای آزاد را میدید، آیا هنوز به «شایق اصلاح» بودن بلوک غرب افتخار میکرد یا نه. من معتقدم به خاطر پست هایی که داشت و تقدیرهایی که از او شده بود، هنوز هم افتخار میکرد چون مشابه همان چیزی که در مارکسیسم تخطئه میکرد، به مرحله ای رسیده بود که همانطورکه در بالا نوشته است: « ظاهرا آماده اید هر چیزی را بپذیرید.»، ولی این بار به جای انکار «جهنم اخلاقی» حاکم بر غرب در فرمایشات بدبینان، یک عقبگرد دیگر به سمت مارکسیسم میکرد و گذشتن از جهنم را راه رسیدن به بهشت میشمرد. چرا نباید چنین میکرد؟ هرچه باشد، لیبرالیسم به ادعای نبرد مقدس مسیحیت علیه کفر، در راه مبارزه با مارکسیسم در تمام قاره ها رژیم های سرکوبگر خوناشام آفرید و پیاده شدن شهر خدا بر زمین در آخرالزمان فقط در اوج جهنمی شدن دنیا رقم میخورد، بشارتی آنقدر عمیق که حتی مارکسیسم هم آنقدر مرتد نبود که آن را به دور بیندازد، چه رسد به لیبرالیسم که هنوز دارد برای هرچه زودتر فرارسیدن پیشگویی «پایان تاریخ» خود نذر و دعا میکند.

زمینه های ایدئولوژیک ماقبل لیبرال و ماقبل مارکسیست این وضعیت ذهنی در اوایل قرن بیستم، در نوشتاری از جرالد مسی شرح داده شد. مسی به داستان عروج خنوخ به آسمان اشاره میکند و در آنجا با هفت غول مسئول قضاوت درباره ی انسان ها در زمین آشنا میشود که چون قضاوت کردن بر انسان ها و تعیین سرنوشت آنها را قبل از زمان درست آن به جریان انداختند، از آسمان به ورطه ی آتش پرتاب شدند. مسی، این غول ها را با اطلس غول به عنوان عمود کیهان و وصل کننده ی زمین و آسمان مقایسه میکند و هفت بودن تعداد غول های خنوخ را به هفت صورت فلکی برمیگرداند که تصور میشد به نوبت محل قرار گرفتن نجم ثابت یا ستاره ی قطبی به عنوان عمود جهان میشوند. یعنی این غول ها همان هفت صورت فلکیند. اما پهنه ی آتش را مسی با جزیره ی پاتموس به معنی شعله مقایسه میکند که مکاشفه ی یوحنا منشا تمام متون آخرالزمانی مسیحیت به آن نسبت داده میشود. مکاشفه ی یوحنا از هفت همراه آسمانی مسیح میگوید و مسی، این هفت تن را به هفت غول سقوط کرده تعبیر میکند و در مقایسه ی متواتر مسیح با هورس، مسی معتقد است که اینان همان هفت روح هورس در زمان نبرد او علیه سیت فرمانروای غاصب زمین هستند. سیت به دوران ازیریس که نسخه ی قبلی هورس بود خاتمه داده و او را کشته بود. رفت و برگشت ازیریس در حکم رفت و برگشت مسیح و فضای مابین رفت و برگشت مسیح، زمانه ی ما و بنابراین زمانه ی سیت است که کسی جز ساتن یا شیطان نیست. اما هفت غول، همزمان هفت سر اژدهای آخرالزمانی که مقابل مسیح قرار دارند هم هست. این اژدها هفت سر و ده شاخ دارد که ده شاخ مقابل ده جزیره ی آتلانتیس، و هفت شاخ معادل هفت خدای حاکم بر هفت جزیره ی آتلانتیس هستند و همانطورکه میدانیم، آتلانتیس قلمروی با تکنولوژی پیشرفته و تمدن باشکوه توصیف شده است.:

“ANCIENT EGYPT”: GERALD MASSEY: V2: FISHER UNWIN: 1907 : P690-4

اما چرا هفت خدای قضاوتگر همزمان در دو جبهه ی متضاد حضور دارند؟ در این مورد، نظریه ی جالب جف رابرتس شایان ذکر است. او توجه میکند که در تواریخ هرودت و دیگر منابع یونانی، خدایان مصری، مطابق های دقیق خدایان یونانی شمرده میشوند. در مصر، کتابت و دانش خدایان توسط تحوت به مردم آموخته شده است و این تحوت، خدای دانش و همان کسی است که هورس را می یابد و او را در رسیدن به تخت قدرت یاری میدهد. در اساطیر یونانی-رومی، تحوت با هرمس یا مرکوری تطبیق میشود که به عصای کادوسئوس معروف است. این عصا با دو مار نشان داده میشود که به دور هم پیچیده شده اند و نشاندهنده ی تضاد در عین وحدتند یعنی نیرویی واحد که به دو جریان تقسیم شده است. در بین النهرین این عصا از نشانه های حئا یا انقی خدای دانش بوده است. او و برادرش انلیل، دو وجه متفاوت پدرشان آنو خدای آسمان را نشان میدادند که با هم در رقابت بودند. انلیل به عنوان حکمران زمین و رئیس آنوناکی های زمین که از بالای کوه کور بر همه جا نظارت دارد، با زئوس یا ژوپیتر یونانی-رومی، فرمانروای پانتئون خدایان در بالای کوه المپ قابل تطبیق است. او و دربار الهیش همچنین قابل تطبیق با یهوه و دربار فرشتگانش در بالای کوه سینا هستند. حئا و همسرش نین خورساگ از طرف انلیل مسئول ساختن زمین هستند. حئا در رابطه ای عجیب با انلیل به سر میبرد، او از بسیاری از دستورات انلیل اطاعت میکند ولی همزمان تمهیداتی را برای دور زدن این دستورات به نفع خود به اجرا درمی آورد، بنابراین او گاهی انلیلی است و گاهی ضد انلیلی، و این، خود، در دوگانگی مارهای کادوسئوس منعکس است. ازاینرو زنجیره ای از جفت های متضاد خدایان چون الشدای-آدون، بعل حداد-ال علیون، و اهریمن-اهوره مزدا در مذاهب به راه می افتند. در کتاب مقدس یهودی-مسیحی هم این دوگانگی را میبینیم. خدا یک وقت مثل یهوه دیوانه ای خودستا و خونخوار است و یک بار مثل عیسی مسیح، پروردگار صلح و مهربانی است. این دوگانگی مربوط به این میشود که این حئا است که از طرف انلیل انسان را آفریده است و انسان قرار است خدمتگزار بی عقل و هوش انلیل باشد، ولی حئا چیزی از خود در انسان نهاده که به اندازه ی خودش میل به شورش علیه انلیل/یهوه دارد. رابرتس اشاره میکند که خلق این انسان از سوی حئا بعد از شورش ایگیگی ها یا بردگان بدبخت قبلی انلیل اتفاق افتاد و ازاینجا نتیجه میگیرد که ایگیگی ها برابر با نسخه های میمون مانند قبلی انسانند و انسان امروزی برابر با آن انسانی است که حئا احتمالا با دستکاری های الهی در خلقت قبلی، او را ایجاد و برگزیده ی خود نمود. بعد از این که تصویر یهوه به عنوان تنها تصویر جایز از خدا بر مسیحیت حاکم شد، حئا نیز فقط میتوانست به صورت شیطان در مقابل خدا قرار بگیرد و آنوناکی های وفادار به حئا نیز به شکل اجنه و ارواح شیطانی، درحالیکه پیروانشان به شکل جادوگران اهریمنی و افسونگران و لاابالی ها و فواحش بازآفرینی شدند. لارنس گاردنر در کتاب "پادشاهان جام مقدس" این بازپردازش را تایید و حئا را برابر با سمائیل جن دانسته و ادعا کرده است که قابیل همان پسر حوا از سمائیل، معادل انسان دارای روح حئا و مخلوق او است درحالیکه شیثی ها بقیه ی انسان ها را در بر میگیرند. دانشی که از حئا به فرزندانش رسید همان دانشی است که از تحوت به فراعنه ی مصر رسید و در زمان توتموس سوم کتابت شد و در قرون وسطی بخشی از نسخه ی یونانیش تحت عنوان هرمتیکا یا متون هرمسی، در اروپا منتشر گردید و از سوی بازمانده های شاهزادگان مصر و بین النهرین که در قالب شاهزادگان یهودی و اسکیت های حوزه ی دریای سیاه وارد اروپا شده بودند، مورد استقبال قرار گرفت. سیگیسموند امپراطور روم مقدس، با ایجاد فرقه ی اژدها (دراگون کورت) بخشی از دانش مربوطه را احیا کرد، چون آنوناکی ها یا خدایان بین النهرین، از نسل اژدهای تهامات و مانند او متمثل به اژدها و سوسمار بودند. در مصر، نسخه ی بومی اژدها تمساح بود که نام قبطیش "مساح" تلفظ دیگر نام مسیح به نظر میرسد. بنابراین باید تصور کنیم که دراگون کورت و اعقاب اشرافیش در اروپا حاملان راستین معرفت الهی و مذهب مسیحند.:

“ORIGINS OF MANKIND”: JEFF ROBERTS: COLLECTIVE EVOLUTION: 21 MARCH 2014

یکی از نتایج این شناسایی این است که وقتی خدا را با یک شیطان بدنام برابر میکنیم و مقابل خدایی قرار میدهیم که فرو فرستنده ی تمام قوانین اخلاقی است، شما هیچ گزینه ای جز شیطان پرستی مقابل خود نخواهید داشت مگر این که فردی سالوس و بی وجدان باشید که همه چیز، از خداپرستی گرفته تا شیطان پرستی را وسیله ی کسب منفعت خود میکنید و هر کدام را به جایش تقدیس و به جایش لعنت میکنید. دوگانگی حئا به عنوان یک الگو اینجا به درد میخورد و شما میتوانید آن ر در انسان شناسایی کرده و انواع مختلف ترکیب شخصیتی را از آن مورد سوء استفاده قرار دهید. اگر انسان در ذات ایگیگی خود، میمونی حیوان صفت باشد که روح یک خدای مثبت یعنی حئا به او تزریق شده است، پس همیشه بین دو نیمه ی وحشی و اهلی خود سرگردان است و باید بر اساس این دوگانگی، او را مقابل دوگانه های مختلفی قرار داد که هیچ وقت معلوم نیست انسان به عنوان یک فرد در ابتدا به کدامشان جذب میشود و آیا سر انتخاب اولیه اش می ماند یا نه. دوگانه ی لیبرالیسم و کمونیسم که در قرن پیشین مقابل انسان ها نهاده شد، فقط یک نمونه از این دوگانه سازی ها بود و بر آدم هایی که پوپر سخنگویشان شد، تاثیرهای ملموس نهاد چون هر دو جبهه ی متعارض به اندازه ی مارهای دور عصای هرمس/حئا، از مسلکی واحد یعنی مسیحیت آخرالزمانی ریشه گرفته بودند. من فکر نمیکنم پوپر یا حداقل بخش بزرگی از پیروان او از سر ریاکاری محض به ستایش لیبرالیسم مشغول باشند بلکه فقط از ترس کمونیسم به لیبرالیسم پناه برده اند چون تنها گزینه ی مقاومت کننده در مقابل هیولای کمونیسم است و امروز هم ده ها سال بعد از ریشه کن شدن کمونیسم از ایران، لیبرال ها هنوز با بد و بیراه گفتن به مارکسیست ها از لیبرالیسم حمایت میکنند. دراینجا باید متوجه بود که لیبرال های اساسی –شاید حتی دکتر موسی غنی نژاد بزرگ- مانند پوپر، هرگز عشق اولشان کمونیسم را رها نکرده اند بلکه عشق را با نفرت عوض کرده اند و دوگانه ی عشق و نفرت، یکی از اساس های دوگانه ی مسی-یهوه در کتاب مقدس است.

ساز و کار این دوگانه درست مثل ساز و کار روابط عاطفی بین دو انسان شکل میگیرد و در پرونده های توهمات آدم ربایی عاشقانه توسط موجودات فضایی مورد توجه قرار گرفته است. جالب این که این موجودات فضایی، خود، نسخه های به روز شده ی آنوناکی ها، شیاطین و ارواح شیطانیند و این بار مثل ساکنان آتلانتیس دارای تکنولوژی پیشرفته ای هستند که مطابق نظریات توطئه بعضی از آنها را به رهبران سیاسی مغربزمین هم داده اند و کسریشان را مثل کامپیوتر، ما الان در حال استفاده ایم.:

«آدم‌ربایی توسط موجودات فضایی فراتر از معاینات پزشکی فیزیکی است و برنامه‌های پرورش هیبریداسیون ژنتیکی «بیگانه/انسان» را همانطور که در ادبیات فعلی آدم‌ربایی با یوفو مطرح شده، پیش‌فرض قرار می‌دهد. نمایش‌های پیوند انسانیِ هماهنگ‌شده توسط موجودات فضایی در موارد متعدد آدم‌ربایی، عامل جایگزینی را در درک انگیزه‌های تعامل فرازمینی‌ها با بشریت نشان می‌دهد. این درام‌های پیونددهنده شامل دستکاری‌های رابطه‌ای «صحنه‌سازی‌شده» و تحریک‌شده توسط بیگانگان، ترتیبات پیوند عاطفی و جنسی بین دو شریک ربوده‌شده‌ی هدفمند است که اغلب منجر به وسواس‌های عاشقانه‌ی دراماتیک در یک یا هر دو شریک می‌شود. چندین مطالعه ی موردی ارائه خواهد شد که علائم، نشانه‌ها و الگوهای مشخص پیوندها و دستکاری‌های روابط هدایت‌شده توسط بیگانگان را نشان می‌دهد. یک توضیح جایگزین و عامل انگیزشی برای این نمایش‌های هماهنگ‌شده توسط بیگانگان ارائه خواهد شد. تحقیقات مربوط به ربایش موجودات فضایی برای حفظ اعتبار خود در جامعه‌ی یوفو و دنیای آکادمیک با مشکل مواجه بوده است. ماهیت متناقض و فقدان شواهد فیزیکی محکم برای وجود موجودات فرازمینی، محققان ربایش یوفو را به سمت تلاش‌های بیشتر در روش‌های تجربی سوق می‌دهد. در اصل رویکردی سختگیرانه و پیچیده. به عنوان یک محقق ربایش با ۱۵ سال سابقه و از دیدگاه شهود زنانه، معتقدم که اکثر یوفولوژیست‌ها و محققان ربایش آنقدر در مورد جزئیات سرسخت هستند که کل ماجرای زندگی ربوده‌شدگان را نادیده می‌گیرند. حتی دیگر محققان مشهور آدم‌ربایی، مانند باد هاپکینز، اظهار داشته‌اند که بسیاری از رویدادهای درون سناریوی آدم‌ربایی، به نظر می‌رسد از پیش برنامه‌ریزی شده یا صحنه‌سازی شده در زندگی ربوده‌شدگان هستند. برخی از این رویدادهای صحنه‌سازی شده، در داخل و خارج از صحنه ی کلاسیک آدم‌ربایی و در زندگی بین فردی ربوده‌شدگان رخ می‌دهند. به طور خاص، من به انواع نمایش‌های پیوند انسانی، دستکاری‌های روابط و وسواس‌های عاشقانه که توسط موجودات فضایی ترتیب داده شده و در جمعیت ربوده شده از طریق حضور موجودات فضایی انجام می‌شود، اشاره می‌کنم. این زاویه ی دید اگر خود را در جایگاه یک کارگردان درام قرار دهید، بهتر درک می‌شود: برای لحظه‌ای تصور کنید که در حال تماشای یک نمایش عروسکی کودکان هستید. اندی ژنده با آن ژنده ملاقات می‌کند. آنها با ریتم یک رابطه ی عاشقانه ی مرموز، بالا و پایین می‌روند. اندی ژنده به معشوقه‌اش، آن، اظهار عشق می‌کند و او را به آن ی بوسه مورد انتظار علاقه‌مند می‌کند. آن ژنده در طلسم عشق رمانتیک غرق می‌شود. پرده بسته می‌شود. صحنه ی بعدی، آن ژنده در آرزوی شوالیه ی تازه یافته‌اش با زره درخشان است. اندی ژنده او را می‌بیند، اما به جای اینکه بدود و او را در آغوش بگیرد، برمی‌گردد و از صحنه خارج می‌شود و آن را با عشقی نافرجام تنها می‌گذارد. اندی ژنده و آن در واقع عروسک نیستند؛ آنها افراد واقعی هستند که در طول زندگی خود با موجودات فضایی روبرو شده‌اند. عروسک‌گردانان، موجودات فضایی هستند که نقش کوپید و تیر او را بازی می‌کنند. [کوپید یا اروس، خدای عشق با ظاهر یک پسربچه، و یکی از اعضای آن دربار کذایی زئوس است که با پرتاب تیر از کمان به سمت افراد، آنها را دلباخته ی هم میکند.] شاید یک نمایش عروسکی، تشبیهی تند برای زندگی برخی از ربوده‌شدگانی باشد که در ماجراهای دلالان ازدواج موجودات فضایی گرفتار شده‌اند. اما من از شما خواهش می‌کنم که از زاویه ی دیگری به این موضوع نگاه کنید، زاویه‌ای که سوالات متفاوتی در مورد نحوه ی عملکرد موجودات فضایی یا هوش فرازمینی می‌پرسد.
در طول تجربه‌ام در مطالعه و مشاوره با ربوده‌شدگان و "تجربه‌کنندگان"، می‌توانم با اطمینان بگویم که حضور موجودات فضایی -یا هر کسی که پشت تصویر آن عمل می‌کند- تأثیر زیادی بر زندگی آنها می‌گذارد، گاهی اوقات تا معشوق‌هایی که ملاقات می‌کنند و حتی شریک‌هایی که برای ازدواج انتخاب می‌کنند. تحقیقات مشهور باد هاپکینز در مورد آدم‌ربایی پل بروکلین در مورد یوفو، این جنبه ی کمتر مورد بحث از ترتیبات پیوند انسانی هدایت‌شده توسط بیگانگان را در زندگی برخی از ربوده‌شدگان آشکار کرد. کتاب اخیر آقای هاپکینز با عنوان "شاهد"، داستان دراماتیک ربوده شدن لیندا کورتایل توسط یوفو در سال ۱۹۸۹ از پنجره ی آپارتمانی در منهتن ایالات متحده را روایت می‌کند. سه مرد شاهد این رویداد خارق‌العاده بودند که یکی از آنها (ریچارد) را لیندا کورتیل قبلاً در آدم‌ربایی‌هایش در کودکی و نوجوانی ملاقات کرده بود. این برخوردهای مشترک و سناریوهای رویایی که بین لیندا و ریچارد رخ داده است را می‌توان به عنوان تمرین‌های پیوند هماهنگ‌شده توسط بیگانگان توصیف کرد. به گفته ی هاپکینز، پیوندی که لیندا و ریچارد تجربه کردند، رویدادهای جداگانه‌ای در جمعیت ربوده‌شدگان نیستند، بلکه نادر هستند. آقای هاپکینز درام‌های پیوند را در ۱۴ مورد از ۶۵۰ مورد مشاهده کرده است که تقریباً ۲٪ از کل موارد او را تشکیل می‌دهد. باربارا بارتولیک، متخصص هیپنوتیزم و محقق آدم‌ربایی با ۲۵ سال سابقه، مشاهده کرده است که بسیاری از این درام‌های پیوند دستکاری‌شده توسط بیگانگان منجر به وسواس‌های عاشقانه ی دراماتیک می‌شود. خانم بارتولیک معتقد است که پدیده ی پیوند انجام شده توسط بیگانگان بسیار بیشتر از آنچه تصور می‌شود، رخ می‌دهد. در کار خودم، می‌توانم بگویم تقریباً یک سوم افراد در طول تجربیات آدم‌ربایی خود، یا تجربه ی پیوند عاطفی یا نوعی دستکاری رابطه با شخص دیگری (مثلاً آدم‌ربایی‌های مشترک یا رویاهای مشترک متقابل با شریک مورد نظر) را داشته‌اند. این موارد ممکن است شامل یک نوع آدم‌ربایی فیزیکی کلاسیک، یک رویای واضح و کنترل‌شده توسط موجودات فضایی یا "صحنه‌سازی‌شده" یا سناریوی واقعیت مجازی باشد. بی‌توجهی به این نمایش‌ها منجر به عدم درک جدی در مورد هوش بیگانه و انگیزه‌های آنها برای تعامل با بشریت می‌شود. تجربیات پیوند، الگوی مشخص و توالی وقایعی را نشان می‌دهد که چیزی شبیه به این است: یک فرد ربوده شده در طول یک یا چند مورد ربوده شدن توسط موجودات فضایی یا در رویاهای بسیار واضح، با فرد ربوده شده ی دیگری ملاقات می‌کند. این زوج ممکن است در سطح کلامی یا فیزیکی با هم تعامل داشته باشند تا فرآیند پیوند آغاز شود. این امر می‌تواند چندین بار اتفاق بیفتد تا زمانی که یک ارتباط عاطفی قوی برقرار شود. به نظر می‌رسد ماهیت تمرین‌های پیوند، متناسب با فرد ساخته شده است. تعاملات پیوند ممکن است توسط هر یک از طرفین آگاهانه به یاد آورده شود یا نشود. اغلب، فقط یکی از طرفین این تجربه را به یاد می‌آورد، در حالی که دیگری هیچ خاطره‌ای ندارد یا فقط یادآوری مبهمی دارد. وقتی هر دو طرف در زندگی واقعی با هم ملاقات می‌کنند، حس فوری شناخت وجود دارد و ممکن است زوج عاشق شوند . در الگو و توالی رویدادها تغییراتی وجود دارد، اما در بیشتر موارد، یکی از طرفین بیشتر از دیگری عاشق می‌شود و احساس می‌کند که به او پاسخی داده نشده است. در چند مورد، پیوند با یک موجود بیگانه یا راهنمای روحی به یک وسواس عشقی تبدیل شده است که بعداً کشف شد که راهنمای روحی یک موجود بیگانه بوده که خود را به عنوان "معشوق" جا زده است. رابطه بین دو فرد متعهد به گونه‌ای است که هر دو نفر، اغلب در موقعیت‌های بعید، به طور مغناطیسی به یکدیگر جذب می‌شوند. تنظیم رابطه ی عاشقانه ممکن است شامل تعدادی از همزمانی‌های عجیب و غریب، رویاهای واضح، رویدادهای ماوراء طبیعی و تمرین‌های پیوند در طول مواجهه با موجودات فضایی باشد. این تجربیات هماهنگ اغلب صمیمی و جنسی هستند، به طوری که یکی از طرفین، شیفتگی شدید و عشقی شدیدی نسبت به شریک مورد نظر پیدا می‌کند. اغلب، هر دو نفر با همسر دیگری ازدواج کرده‌اند یا از قبل با او رابطه دارند. فرقی نمی‌کند. ارتباط عاطفی، پرشور و حتی تله‌پاتی بین این زوجِ پیوند خورده، برخلاف روابط عادی (هر چه که عادی باشد، به هر حال) است. برخی آن را به عنوان هیجان‌انگیزترین عشق قابل تصور توصیف کرده‌اند، تا جایی که به غرق شدن کامل معنوی یا سکنی گزیدن در "معشوق" خود می‌رسند. سپس اتفاق اجتناب‌ناپذیر رخ می‌دهد. کاملاً ویرانگر است. شریک عشق مورد نظر "منحرف" می‌شود و نیمه ی دیگرِ عاشق به طرز دردناکی بی‌پاسخ می‌ماند. این خاموشی به عنوان یک بی‌علاقگی عاطفی و جنسی نسبت به شریک سابقاً «جذاب» توصیف می‌شود. شریک انتخاب شده ممکن است در ابتدا جذابیت یا حتی عشق شدیدی به دیگری داشته باشد، اما سپس علاقه ی خود را از دست می‌دهد، اغلب درست پس از یک آدم‌ربایی یا رویای واضح. اگر یکی از افراد ربوده شده خاطرات رویاها و آدم‌ربایی خود را به خوبی به یاد داشته باشد، ممکن است به یاد بیاورد که قبلاً در یک یا چند تجربه با هم پیوند خورده بودند. برخی از افراد ربوده شده گزارش می‌دهند که تصاویر و رؤیاهای خودجوش و از راه دور شریک مورد نظر را به گونه‌ای مشاهده می‌کنند که احساساتی مانند حسادت، عشق وسواسی، اشتیاق و دردهای شدید عشقی نافرجام را برانگیخته است. فرآیند وسواس عشق دستکاری شده توسط بیگانه شبیه به هویجی است که به اندازه ی کافی آویزان می‌شود تا عاشق وسواسی را در چرخه ی مداوم عشق و شکست عشقی قرار دهد. این می‌تواند از رابطه‌ای به رابطه‌ی دیگر گسترش یابد و از نظر احساسی طاقت‌فرسا باشد.

سابقه ی آدم‌ربایی متعدد: اغلب، فرد مورد نظر با موجودات فضایی متعدد روبرو شده و/یا بشقاب پرنده‌ها را مشاهده کرده است. در چند مورد، شریک مورد نظر متوجه نشده که خودش ربوده شده است. برای مثال، "سرپرستان موجودات فضایی" گفته بودند که یکی از شرکا فقط به منظور رابطه ی عاشقانه با یک زن ربوده شده ی خاص ربوده شده است.

خاطرات مربوط به روابط عاطفی در آدم‌ربایی‌ها، رویاهای واضح یا سناریوهای واقعیت مجازی: برخی آن را به عنوان یک رویای "صحنه سازی شده" توصیف کرده‌اند که در آن هر دو طرف در یک صحنه ی اتاق خواب آماده حضور دارند، جایی که به هر دو طرف پیام‌های تله‌پاتی برای شروع تماس، چه در سطح کلامی و چه در سطح جنسی فیزیکی داده می‌شود. اغلب اوقات به نظر می‌رسد که هر یک از طرفین در حالت خلسه یا مصرف مواد مخدر هستند. سایر رویاها و/یا آدم‌ربایی‌های صحنه‌سازی‌شده ممکن است طرفین را در موقعیت‌های مختلف قرار دهند، گویی که سازگاری عاطفی آنها مورد آزمایش قرار می‌گیرد یا مجبور می‌شوند فکر کنند که این شخص می‌تواند یک شریک رمانتیک ایده‌آل باشد.

وقایع و همزمانی‌های ماوراءالطبیعه: همزمانی‌های غیرتصادفی و جرقه‌های روحی در مورد شریک مورد نظر. به نظر می‌رسد ملاقات با آن شخص به شیوه‌ای ماوراءالطبیعه برنامه‌ریزی شده است، به طوری که زوجین ممکن است باور کنند که پیوند نهایی آنها به طور الهی ترتیب داده شده است. پیوندی که در بهشت ​​​​برقرار شده است. اولین ملاقات با شریک عاطفیِ از پیش پیوند خورده، ممکن است مجموعه‌ای از خاطراتِ آشنایی با معشوق، خاطراتِ ربودن‌های قبلی یا پیوندهای مرتبط با رویا را در ذهن تداعی کند. برخی حتی آن را به عنوان «خاطره‌ی بدنی» از عشق‌بازی با آن شخص در گذشته توصیف کرده‌اند. یکی یا هر دو شریک احساسی قوی از آشنایی قبلی با آن شخص دارند، گویی که او را در تمام عمرشان می‌شناخته‌اند یا یک ارتباط روحی قوی داشته اند.

پدیده‌های ماوراءالطبیعه و فراطبیعی در طول رابطه عاشقانه افزایش می‌یابد: این ممکن است شامل ارتباط همدلانه و حتی تله‌پاتیک بین جفت نیش عشق، مشاهده ی خودجوش تصاویر از راه دور و رویاهای مشترک متقابل باشد. سایر موارد عجیب ممکن است شامل احساس فیزیکی "لمس" یا میدان انرژی شرکا باشد، زمانی که شریک دیگر در مورد آنها فکر می‌کند یا خیال‌پردازی می‌کند.

پیوندهای عاطفی، ذهنی و حتی روحی قوی با شریک عاطفی - به گونه‌ای که شرایط و تمایل آنها را برای ملاقات با یکدیگر فراهم می‌کند.: این پیوند می‌تواند آنقدر قوی باشد که آنها آن را به عنوان غوطه‌وری روح در معشوق خود یا به معنای واقعی کلمه پیوستن روحشان به یکدیگر توصیف کرده‌اند.

نیاز به اینکه یکی از طرفین تا حدی با آنها باشد که به وسواس تبدیل شود: این شامل نیاز به ملاقات با فرد، حتی اگر مخفیانه باشد، و نیاز به شنیدن صدای فرد از طریق تلفن، گاهی اوقات تماس روزانه یا چند بار در روز با فرد می‌شود. فقط شنیدن صدای شریک مورد نظر ممکن است تأثیر آرام‌بخشی بر معشوق وسواسی داشته باشد. اگر فرد وسواسی نتواند صدای آن فرد را بشنود یا به نحوی او را ببیند، ممکن است اضطراب شدیدی احساس شود. شریک وسواسی معمولاً «عشق در نگاه اول» را تجربه می‌کند و ممکن است تمام توانایی استدلال انتقادی خود را از دست بدهد. برخی آن را به عنوان اجبار به تصمیم‌گیری‌های ناگهانی در زندگی مانند نقل مکان، تغییر شغل، طلاق یا انجام کارهای طاقت‌فرسا برای فرد مورد نظر توصیف کرده‌اند. این حالت با حالتی مقایسه شده است که فرد وسواسی هر زمان صدای شریک زندگی خود را می‌شنود، تحت یک "طلسم عشق" قرار می‌گیرد. آنها ممکن است برای راضی کردن فرد مورد نظر، دست به هر کاری بزنند - حتی از جان خود نیز برای او بگذرند.

خاموش شدن: یکی از طرفین از نظر احساسی از دیگری جدا می‌شود و دیگری را در حالت عشق یک‌طرفه و بی‌پاسخ رها می‌کند. معمولاً عاشقِ وسواسی پس از اینکه طرف مقابل علاقه‌اش را از دست می‌دهد، اغلب درست پس از آدم‌ربایی، به طرز دردناکی بی‌علاقه می‌شود. این به عنوان جدایی روانی و عاطفی شریک مورد هدف توصیف شده است. متأسفانه، عاشقِ شیفته هنوز ارتباط قوی روانی/عاطفی را احساس می‌کند، اما شریک دیگرِ «خاموش» هیچ احساسی ندارد و عاشقِ شیفته را در سوگ رها می‌کند. یا شرایط برای عاشقانِ وابسته به گونه‌ای است که برای آنها غیرممکن است که عشق قوی خود را به کمال برسانند، مانند هر دو شریک که با افراد دیگری ازدواج کرده‌اند یا در فاصله ی بسیار دوری زندگی می‌کنند.

آشفتگی عاطفی در زندگی شریک عاطفی شکست خورده: این احساسات قدرتمند عشق و اندوه ممکن است باعث شود فرد با انرژی خلاقانه الهام بگیرد، به طوری که شعر، موسیقی یا هر شکل هنری دیگری از الهام خلاق بنویسد. برعکس، میزان درد عاطفی ممکن است عاشق ناکام را به سمت تمایلات خودکشی، خستگی روحی و جسمی یا بیماری سوق دهد. تجربیات عرفانی عمیق همچنین ممکن است در زمان افزایش پردازش عاطفی یا دوره‌های دعا درک شوند.

افزایش مواجهه با موجودات فضایی در دوره‌های اوج هیجان و درگیری‌های عاطفی: این مواجهه با موجودات فضایی همچنین ممکن است در صورت درگیر شدن فرد در سبک‌های زندگی جنسی جایگزین یا افزایش فعالیت جنسی -به خصوص اگر با شریک جنسی مورد نظر باشد- افزایش یابد. برخی، افزایش فعالیت خزنده سانان [فضایی] را با سوء مصرف مت آمفتامین، کراک و کوکائین گزارش کرده‌اند. برخی از ربوده‌شدگان گزارش داده‌اند که تجربه ی پیوند بیش از یک بار اتفاق افتاده است، که در آن هر دو طرف درگیر نیش عشق بوده‌اند؛ انتهای وسواسیِ بی‌طرف، یا انتهای غیر بی‌طرف. وقتی آنها در انتهای غیر بی‌طرف قرار می‌گیرند، ممکن است یک دوستی افلاطونی ایجاد شود. برخی از دگرجنس‌گرایان ناگهان شیفته ی یک همجنس‌گرا شده‌اند که در آن تغییر شدیدی در سبک زندگی رخ می‌دهد.
مطالعات موردی نیش عشق: این موارد به منظور ارائه در این مقاله خلاصه شده‌اند و می‌توان آن‌ها را با جزئیات بیشتر در کتاب "نیش عشق" مطالعه کرد.:

پرونده ی سوفیا و دیو: سوفیا، همسر و مادر ۳۳ ساله‌ای که در طول زندگی‌اش با موجودات فضایی ملاقات کرده بود، در جستجوی حقیقت در مورد آنها بود. همسرش جورج، علایق معنوی یا علاقه‌ی سوفیا به پدیده‌ی بشقاب پرنده‌ها را نداشت. جورج ربوده نشده بود و بیشتر وقت خود را صرف کار طولانی در حرفه ی خود می‌کرد. خونسردی عاطفی او، سوفیا را تنها و نیازمند همراهی کرد که بتواند او را درک کند. در طول ملاقات‌های سوفیا با موجودات فضایی، به نظر می‌رسید که جورج "بی‌هوش" یا در حالت بیهوشی مرگبار است. در هر صورت، او به راحتی خارج از شهر یا غیرقابل دسترس بود. دو ماه قبل از اینکه سوفیا دخترش را باردار شود، با یک موجود فضایی روبرو شد که در آن پیامی تله‌پاتی به او داده شد که بیان می‌کرد: "ما به فرزندان بیشتری نیاز داریم." وقتی دختر این زوج دو ساله شد، شب‌ها از وحشت جیغ می‌کشید و در کمد اتاق خوابش پنهان می‌شد، "دور از هیولاها". این اتفاق گاهی اوقات در همان شب‌هایی رخ می‌داد که سوفیا "رویاهای" مزاحم موجودات فضایی می‌دید. در این دوره‌ها، دختر با خشم زیادی، به ویژه نسبت به پدرش، واکنش نشان می‌داد. او همچنین فوبیای شدیدی نسبت به حشرات نشان می‌داد. در بحبوحه ی تلاش سوفیا برای یافتن یک درمانگر آدم‌ربایی، سوفیا با مرد مسن‌تری به نام دیو آشنا شد. دیو نیز ربوده شده بود و با خوشحالی ازدواج کرده بود. وقتی این دو با هم آشنا شدند، دیو نمی‌توانست از خیره شدن به سوفیا دست بردارد، گویی او را می‌شناخت. هر دو پس از ملاقات کوتاه در یک کنفرانس یوفو، کارت ویزیت رد و بدل کردند و به مکاتبه ی تلفنی ادامه دادند. سپس سوفیا خاطرات رویایی "آشنا پنداری" مانندی را به یاد آورد که سال‌ها قبل از ملاقات، با جزئیات بسیار صمیمی با دیو بوده است. او با دیو ارتباط همدلانه‌ای برقرار کرد و چندین خواب از او دید که در آنها توانست اطلاعات واقعی در مورد زندگی شخصی دیو به دست آورد که هیچ راهی برای دانستن آنها نداشت. دیو شروع به داشتن تصاویر خودانگیخته از راه دور از سوفیا کرد که او توانست صحت جزئیات آنها را تأیید کند. سوفیا نیز تصاویر از راه دور از دیو داشت و به طور شهودی چیزهایی در مورد او و خانواده‌اش می‌دانست که او نیز آنها را تأیید کرد. سوفیا عاشق دیو بود و نمی‌توانست بفهمد که چرا اینقدر او را دوست دارد، زیرا دیو سال‌ها از او بزرگتر بود و واقعاً از تیپ او نبود. این دو ارتباط قوی، معنوی و عاطفی با یکدیگر داشتند، گویی سال‌هاست که یکدیگر را می‌شناسند. سوفیا قصد داشت به ملاقات یک محقق آدم‌ربایی و هیپنوتیزم‌کننده برود، اما پس از مواجهه‌ای شبیه به آدم‌ربایی واقعیت مجازی با حضور مردان نظامی، از ملاقات با درمانگر منصرف شد. او پس از این سناریوی تهدیدآمیز بیمار شد و نتوانست به ملاقات درمانگر برود. یکی از دلایل اصلی سوفیا برای مراجعه به درمانگر، وسواس شدید او به دیو بود. سوفیا اغلب با دیو تماس می‌گرفت و بیشتر ارتباطات را آغاز می‌کرد. خیلی زود، او این احساس را پیدا کرد که دیو سعی دارد از شر او خلاص شود، زیرا او بی‌تفاوت و بی‌ احساس شد. اگرچه دیو به ندرت با سوفیا تماس می‌گرفت یا محبت‌هایش را جبران می‌کرد، اما سوفیا بهانه می‌آورد که دیو خیلی سرش شلوغ است و اگر می‌توانست واقعاً با او می‌بود. اشتباه می‌کرد. دیو دوستانه رفتار می‌کرد و از محبت‌های سوفیا لذت می‌برد، اما عاشق او نبود. به نظر نمی‌رسید که این موضوع برای سوفیا مهم باشد، زیرا او فکر می‌کرد که شاید در آینده آنها به هم برسند. گذشته از همه اینها، همزمانی ها، عشق عمیق و پیوندی که آنها تجربه کردند، باید تقدیر الهی بوده باشد. دو سال بعد و با کمک یک درمانگر درک‌کننده در زمینه ی آدم‌ربایی، وسواس عشقی سوفیا به دیو بالاخره کاهش یافت. این وسواس، آسیب‌های عاطفی و جسمی زیادی به سوفیا وارد کرده بود و در مقطعی او به شدت بیمار شد. بخشی از روند درمانی این بود که سوفیا و همسرش جورج تحت مشاوره ی زناشویی قرار گیرند، آگاهی و اثرات آدم‌ربایی توسط موجودات فضایی را آشکار کنند و از انزوای عاطفی یکدیگر اجتناب کنند. اگرچه ازدواج سوفیا و جورج هنوز پابرجاست و بهبود یافته است، اما وسواس عشقی سوفیا را بسیار آزرده خاطر کرد. او عاشق شوهرش است، اما اعتراف می‌کند که دیگر به او علاقه‌ای ندارد. تسلی سوفیا ایمان او به خدا و کمک به دیگران است.
مورد اندرو: اندرو، مرد مجرد ۳۲ ساله‌ای که ربوده شده بود، در حفظ روابط بلندمدت با زنان مشکل داشت. او عاشق زنی زیبا و مهربان به نام شارون شد. دو ماه پس از شروع رابطه ی عاشقانه، یک موجود فضایی قدبلند، برنزه و "خاکستری" و یک موجود فضایی کوتاه‌تر و تیره‌پوست با شنلی کلاه‌دار به ملاقات آن زوج خوابیده رفتند. اندرو بخش اول آدم‌ربایی را با آن چهره ی برنزه به یاد آورد، اما احساس ترس و بدشگونی بر او غلبه کرد و خاطره از بین رفت. شارون صبح روز بعد به شدت پریشان و از نظر احساسی منزوی شد. بعداً، اندرو متوجه شد که موجود فضایی شنل‌پوش با یک شیء نوک‌تیز و نیزه مانند به پهلوی شارون فرو کرده است، زیرا آن موجود به او هشدار داده بود که از اندرو دور بماند و او را به شدت ترسانده بود. اگرچه شارون صبح روز بعد یک علامت مثلثی قرمز روی بدنش پیدا کرد، اما او تصور کرد که این فقط یک خواب وحشتناک بوده است. کمتر از دو هفته بعد، شارون دیگر احساسات عاشقانه‌ای نسبت به اندرو نداشت و به نظر می‌رسید که "قطع رابطه" کرده است. او خیلی زود رابطه را قطع کرد و اندرو را در غم و اندوه فرو برد و برای عشق از دست رفته‌اش دلتنگ نمود. در چند ماه بعد، موجودات فضایی دوباره به سراغ اندرو رفتند. در این مواجهه، او تصاویر گرافیکی از دوست دخترش شارون را به یاد آورد که او را "فاحشه" نشان می‌داد و با بهترین دوستش رابطه ی جنسی داشت و طوری وانمود می‌کرد که انگار بهترین دوستش پشت سرش به او خیانت کرده است. این موضوع باعث ایجاد احساسات حسادت شدید، خشم و عشق بی‌پاسخ به دوست دختر سابقش شارون شد. در رابطه ی دیگری از اندرو، موجودات فضایی دوباره دخالت کردند. این دوست دختر خاص، اینگرید، ملاقات موجودات فضایی را که هر دو یک شب با هم داشتند به یاد نمی‌آورد. اندرو موجودات فضایی قدبلند و برنزه را در اتاق به یاد آورد و اینگرید را دید که در رختخواب نشسته بود، صورتش از وحشت در هم رفته بود و در فریادی خاموش منجمد شده بود. در طول این مواجهه، اندرو سعی کرد از موجود فضایی بپرسد: "چرا همیشه دخالت می‌کنی؟" در عرض چند ثانیه پس از درخواستش، اندرو درد شدیدی را تجربه کرد و از هوش رفت. پس از آدم‌ربایی، اینگرید ناگهان نگرش دوستانه ی خود را از بی‌تفاوتی به نفرت آشکار تغییر داد و رابطه ی عاشقانه ناگهان پایان یافت. اصرار اندرو برای تحت فشار قرار دادن موجودات فضایی برای گرفتن پاسخ با رگباری از حرف‌های کلیشه‌ای از این جنس مواجه شد: "او از ما نبود. تو از ما هستی. او لازم نبود، بخشی از آن نبود. او ما را درک نمی‌کند" و جمله‌ی معروف "تو هنوز آماده نیستی که بدانی." پس از هر دوی این روابط قطع شده، موجودات فضایی تصاویر اغواگرانه‌ای از یک زن زیبا و عجیب و غریب اهل تاهیتی به همراه فرزندانش را در ذهن اندرو تصویر کردند و به او القا کردند که این زن همسر آینده و فرزندان اندرو خواهد بود. به گفته ی اندرو، پیام درک شده این بود: "اگر با ما همراه باشید و همانطور که گفتیم، این چیزی است که به تو می‌دهیم." این اتفاق هرگز نیفتاد. موجودات فضایی دروغ گفتند. امروز، اندرو با زنی مهربان قرار می‌گذارد که پدیده ی آدم‌ربایی توسط موجودات فضایی را درک می‌کند. آنها رابطه‌ای سودمند و متقابل دارند. اندرو هنوز به موجودات فضایی بی‌اعتماد است، اما نگرش مثبت و امیدوارانه‌ای برای غلبه بر مشکلاتش دارد و حتی در مقاومت در برابر آدم‌ربایی‌ها تا حدودی موفق بوده است.
پرونده ی آنجلینا و استیو: آنجلینا، همسر ۳۰ ساله و مادر سه فرزند، از دوران کودکی چندین بار مورد آدم‌ربایی قرار گرفته است. علاوه بر مواجهه ی آنجلینا با یک خاکستری، مادر و خواهرانش نیز در طول زندگی خود بارها از مواجهه با موجودات فضایی خاکستری خبر داده‌اند. یک مرد مارمولکی قدبلند ۷ فوتی با دم، دست و پای چنگال مانند و چشمان زرد مار مانند، بارها به آنجلینا سر می‌زند و به او تجاوز می‌کند. اغلب اوقات، این موجود خزنده شب‌ها از طریق یک پورتال یا درگاه بین ابعادی وارد اتاق خواب او می‌شود و با او رابطه ی جنسی برقرار می‌کند. دیک، شوهر آنجلینا، باور نمی‌کند که همسرش ربوده شده است. او از نظر عاطفی او را منزوی می‌کند و گاهی اوقات بدرفتاری می‌کند و حتی آنجلینا را به خاطر آدم‌ربایی‌ها سرزنش می‌کند. فرزندان آنجلینا شب‌ها و حتی در موارد نادر در طول روز موجودات خزنده ی کوچکی را در خانه دیده‌اند. یکی از همسایه‌ها نیز شاهد فعالیت‌های چندش‌آور و موجودات ترسناک در خانه ی خود بوده است. وقتی آنجلینا سعی می‌کند به شوهرش دیک در مورد مواجهه‌اش با موجودات فضایی بگوید، او عصبانی و حسود می‌شود و همسرش را سرزنش می‌کند که از «رابطه ی جنسی» با خزندگان، بهتر از او لذت می‌برد. آنجلینا از نظر جنسی از شوهرش رویگردان شده و از «فرومون‌های» انسانی او بیزار است، گویی حس بویایی قوی‌تری پیدا کرده که دیگران نمی‌توانند آن را تشخیص دهند. او احساسات متناقضی از گناه و شرم دارد زیرا بدنش به ارتباطات جنسی با مرد خزنده به میزان غیرطبیعی واکنش نشان می‌دهد، آنقدر که کاملاً از شوهرش رویگردان شده است. به طور متناقضی، آنجلینا همچنین از تجاوزهای جنسی ترسناک، خشونت‌آمیز و ناخوشایند در آدم‌ربایی‌هایش نیز گزارش می‌دهد، که شامل موجود خزنده و همچنین مردان نظامی انسانی می‌شود. او سایر اقدامات مرتبط با آدم‌ربایی مانند معاینات زنان و زایمان، جراحی کاشت، بارداری‌ها و ناپدید شدن جنین‌ها، شیردهی غیرمرتبط با بارداری و علائم مختلف بدن مانند جای سوراخ، مثلث، کبودی و غیره را به یاد آورده است. در یکی از خاطرات آدم‌ربایی، آنجلینا به یاد آورد که با مردی در رختخواب بوده که به شدت به او جذب شده بود. او خود را در رختخواب با مردی خوش‌قیافه در یک اتاق هتل سفید معمولی، با روتختی‌ها و ملافه‌های سفید یافت. هر دو برهنه بودند و او پیام‌هایی برای عشق‌بازی با این مرد دریافت می‌کرد. آنها رابطه ی جنسی برقرار کردند و آنجلینا به یاد می‌آورد که به او گفته شده بود که دو ماه دیگر با این مرد به نام استیو ملاقات خواهد کرد. آنجلینا متوجه شد که در "رویای" پیوند، استیو به نظر می‌رسید که در حالت خلسه است و به اندازه ی او هوشیار نیست. دو ماه بعد، آنجلینا در زادگاهش، که بیش از ۱۰۰ مایل از محل سکونت او فاصله دارد، با استیو ملاقات می‌کند. با توجه به فاصله ی بین آنها، بعید است که آنها حتی همدیگر را ملاقات کنند. این زوج بلافاصله جذب یکدیگر می‌شوند و حس آشنایی پیدا می‌کنند. آنها در نگاه اول عاشق می‌شوند و مجبور می‌شوند به ارتباط با یکدیگر ادامه دهند. این زوج که عاشق هم هستند، اغلب با یکدیگر تماس می‌گیرند و مخفیانه برای ملاقات با یکدیگر برنامه‌ریزی می‌کنند. استیو با زن دیگری ازدواج کرده است، اما در حال جدایی است. یک آخر هفته، این زوج برای گذراندن تعطیلات آخر هفته به شهر دیگری می‌روند تا کسی آنها را نشناسد. در حالی که استیو و آنجلینا دور از خانه هستند، دیک در خانه تصاویر خودجوش و از راه دور از همسرش را در حال عشق‌بازی با مرد دیگری تجربه می‌کند. این تصاویر ذهنی واضح به ذهن دیک هجوم می‌آورند، گویی در ذهن او «وارد» شده‌اند. (این تصاویر ذهنی آنجلینا با پدیده‌ای به نام گوی نور مرتبط است). او همسرش را در یک لباس خواب سکسی و عروسکی به همراه مردی می‌بیند که بعداً او را کاملاً به عنوان استیو توصیف کرد، اگرچه آن دو هرگز یکدیگر را ملاقات نکرده بودند و دیک هم هرگز عروسک جدید همسرش را که معشوقش برای قرار آخر هفته‌اش خریده بود، ندیده بود؛ عمداً آن را بیرون از خانه پنهان کرده بود تا شوهرش آن را پیدا نکند. وقتی آنجلینا از سفر برمی‌گردد، دیک حسادت و خشمش برانگیخته می‌شود و او را به داشتن رابطه ی نامشروع متهم می‌کند. آنجلینا از ترس مورد آزار قرار گرفتن، اتهامات دیک را رد می‌کند، اما از اینکه دیک می‌تواند هر کاری که آنجلینا و استیو انجام داده‌اند را به طور کامل توصیف کند، شوکه می‌شود، انگار که او همانجا در اتاق با آنها بوده است. دیک آنقدر خشمگین است که شروع به افکار قتل می‌کند و وسواس انتقام از همسرش، معشوق او و سپس کشتن خودش را پیدا می‌کند. در این دوران هرج و مرج و درگیری، فعالیت‌های ماوراءالطبیعه و پدیده‌های توپ‌های نورانی در خانه افزایش می‌یابد. در همین حال، آنجلینا و استیو قصد ازدواج دارند، اما به دلایلی مدام از بودن با یکدیگر منع می‌شوند. هر دوی آنها در عذاب هستند زیرا به نظر می‌رسد که از رسیدن به اوج عشق و علاقه‌شان به یکدیگر منع شده‌اند. تمایلات قتل دیک با رفتن این زوج به مشاوره با دوستی که جنبه ی کنترل ذهن و آدم‌ربایی توسط موجودات فضایی را درک می‌کند، فروکش می‌کند. آنها سعی می‌کنند بین خودشان رابطه برقرار کنند، اما آنجلینا شک دارد که اوضاع هرگز درست شود. شش ماه بعد، آنجلینا دوباره ربوده می‌شود و به یاد می‌آورد که به او گفته شده بود: "دیگر به استیو نیازی نخواهد بود." همچنین به او گفته شده بود که استیو فقط به خاطر رابطه‌ی پیوندشان ربوده شده است، اما برخلاف آنجلینا، استیو برای هیچ هدف دیگری «در حال آموزش» نبوده است. پس از آن، آنجلینا دیگر اشتیاق وسواس‌گونه‌ای به استیو ندارد و می‌تواند به راحتی از این رابطه دست بکشد. او با استیو به هم می‌زند و او را گیج می‌کند. استیو هرگز از این آدم‌ربایی‌ها آگاه نبوده است، اما فقط هنگام ملاقات با آنجلینا، حس قوی شناخت را تجربه کرده است. در همین حال، آنجلینا همچنان شاهد آدم‌ربایی‌هایی شامل خاکستری‌ها ، خزندگان و ارتش انسانی است. او در رویاهای بسیار واضح، تحت آزمایش‌ها و سناریوهای آموزشی متعددی قرار می‌گیرد. او و چندین ربوده‌شده‌ی دیگر در گروه پشتیبانی، رویاهای مشترک و عناصر آزمایش و آموزش مرتبط با آدم‌ربایی را با هم تجربه می‌کنند. یک ربوده‌شده‌ی مرد در گروه پشتیبانی به نام اسکات، در یک برخورد پیونددهنده با آنجلینا قرار داده شد که در آن هر دو ماهیت جنسی «رویا» را به یاد آوردند. این باعث ایجاد یک تنش جنسی قوی بین این دو نفر هنگام ملاقات می‌شود. آنها همچنین یک پیوند روحی و حتی ارتباط تله‌پاتی با یکدیگر را تجربه می‌کنند. اگرچه آنها یک شیمی قوی بین خود احساس می‌کنند، اما از هرگونه رفتار جنسی خودداری می‌کنند. هر دو از پیوندهای نیش عشقی آگاه شده‌اند و عمداً از هرگونه تماس صمیمی اجتناب می‌کنند. در عوض، آنها دوستان افلاطونی خوبی هستند و از یک پیوند روحی نزدیک با یکدیگر لذت می‌برند. تا به امروز، آنجلینا هنوز پیوند ازدواج خود با دیک را حفظ کرده است. او از آدم‌ربایی‌ها مطلع شده و حتی خودش هم با آنها روبرو شده است. آنها مشکلات زناشویی زیادی دارند، اما با وجود همه ی مشکلات، توانسته‌اند در کنار هم بمانند.

مشکلات زناشویی و خانوادگی ربوده‌شدگان: در ظاهر، به نظر می‌رسد که این مشکلات ارتباطی، به راحتی با مشکلات زناشویی و خانوادگی قابل توضیح هستند. اما وقتی نگاه دقیق‌تری به زندگی و روابط بین فردی تعدادی از ربوده‌شدگان انداختم، به این فکر افتادم که نظریه ی گاز مرداب روانی دیگر قابل قبول نیست. چیزی واقعی، احتمالاً شوم، در زیر پوشش ارتباط با موجودات فضایی در زندگی این افراد در جریان بود. این باعث شد که من آن سوال کلاسیک را بپرسم: اول چی بوده، مرغ یا تخم مرغ؟ آیا برخی از مشکلات ناکارآمد در روابط، به دلیل مکانیسم‌های مقابله‌ای معیوب در واکنش فرد به آدم‌ربایی‌های فضایی است، یا اینکه بیگانگان عمداً این مشکلات خانوادگی را از ابتدا ایجاد کرده‌اند؟ طبق تجربه ی من در مشاوره با افراد ربوده شده، یکی از نشانه‌های بارز زندگی این افراد، الگوی انزوای عاطفی است. این رفتار را می‌توان در نتیجه ی شرطی‌سازی، سازگاری‌های آموخته‌شده از اعضای خانواده ی ربوده‌شده یا تقویت‌شده توسط مربیان فضایی توضیح داد. در واقع، برخی افراد کشف کرده‌اند که فضایی‌ها به آنها دستور داده‌اند که در مورد برخوردهایشان صحبت نکنند، و این نشان می‌دهد که حضور فضایی‌ها برای حفظ رازداری به هر کاری دست خواهد زد. آنها اغلب خاطرات نادرست یا پنهانی را به قربانیان خود القا کرده‌اند تا فعالیت‌ها و انگیزه‌های واقعی آنها را پنهان کنند. برخی از محققان، از جمله خود من، معتقدند که روابط پیوند انسانی که منجر به وسواس‌های شدید درام و عشق می‌شود، ممکن است برای اهدافی غیر از برنامه ی پرورش و هیبریداسیون فضایی تحریک شود، همانطور که در نگاه اول ممکن است حدس زده شود. (اگرچه این عاملی است که نمی‌توان نادیده گرفت). باربارا بارتولیک، متخصص هیپنوتیزم و محقق آدم‌ربایی با بیش از 25 سال سابقه، پدیده ی وسواس عشق را تا حد T مطالعه و تعریف کرده است. باربارا می‌گوید: "اولاً، افراد در طول برخوردهایی از دوران کودکی برای حداکثر پیوند عاطفی و جنسی آماده می‌شوند. فرآیند پیوند، صحنه را برای درام وسواس عشق آماده می‌کند. بیگانگان به نوعی قادر به برداشت انرژی‌های ساطع شده از افراد دارای بار عاطفی هستند. این احساسات از عشق شدید، اشتیاق، شور، خشم، حسادت و انتظار برای معشوق متغیر است." خانم بارتولیک معتقد است که همه ی ما تحت تأثیر این پدیده قرار داریم، نه فقط ربوده‌شدگان و تماس‌دیدگان. فقط این‌طور است که ما فقط از طریق کسانی که این پدیده ی وسواس عشقی و تمام ماجراهای زندگی مرتبط با آن را به یاد می‌آورند، از آن مطلع می‌شویم. باربارا اضافه می‌کند: "نمایش وسواس عشق می‌تواند در مقیاس بزرگ نیز اجرا شود. این از طریق چهره‌های مشهور یا سوپراستارهای جذاب به نمایش گذاشته می‌شود." بیگانگانِ کارگردانِ درام می‌توانند از تصاویرِ سوپراستارها برای ایجادِ وسواس‌هایِ عشقیِ بی‌پاسخِ گسترده در میانِ عمومِ مردم استفاده کنند. باربارا نتیجه می‌گیرد: "خلاصه، مثل یک بازی بزرگ نینتندوی انسانی است." باد هاپکینز رویکرد محافظه‌کارانه‌تری اتخاذ می‌کند و اظهار می‌دارد: "پدیده ی پیوند، جنبه‌ای فراگیر در آدم‌ربایی‌ها نیست. این پدیده نسبتاً نادر است و باید از آدم‌ربایی‌های گروهی که در آن دو یا چند نفر به طور همزمان ربوده می‌شوند، مانند زن و شوهر، یا دوستان به دلایل مختلف، متمایز شود." وقتی از باد پرسیده شد که روند کلی نحوه ی برخورد ربوده‌شدگان با ماجراهای پیوند عاطفی چگونه است، او گفت: "بستگی به شرایط دارد. اگر آنها از قبل ازدواج کرده باشند، اوضاع فوق‌العاده دشوار است." به گفته ی باربارا بارتولیک و باد هاپکینز، این پیوند همیشه به سمت موقعیت‌های عاشقانه و جنس مخالف هدایت نمی‌شود و می‌تواند شامل دوستی‌های همجنس و حتی روابط همجنس‌گرایانه نیز باشد. نکته ی قابل توجه در اینجا انرژی عاطفی ناشی از مجموعه‌ای از درام‌ها و بحران‌های شدید است. هر چقدر هم که مضحک به نظر برسد، موجودات فضایی ممکن است از این انرژی‌های عاطفی تغذیه کنند ... نکته‌ی دیگر این است که برخی از ربوده شدگانی که درگیری عاطفی عمیق و عشق شدید را تجربه کرده بودند، در اوج وسواس، از آزادسازی انرژی خلاق نیز خبر دادند. در یک مورد، فرد ربوده شده در نتیجه‌ی رسیدن به عمیق‌ترین درجه‌ی ظرفیت عاطفی خود، به سطوح جدیدی از تجربه‌ی عرفانی وجدآور دست یافت. به طور متناقضی، ما از یک سو شاهد غم و اندوه و درد طاقت‌فرسای عشق نافرجام و از سوی دیگر شاهد پیوندهای عرفانی و الهامات خلاقانه هستیم. اگر فراوانی مواجهه با موجودات فضایی با درام، هرج و مرج و درگیری شدید نسبت مستقیم داشته باشد، می‌توانیم حدس بزنیم که حضور موجودات فضایی به نحوی از انرژی‌های عاطفی ما بهره می‌برد. در موارد وسواس عشق پیوندی، درجه بالایی از شور عاطفی و جنسی وجود داشته است. موجودات فضایی علاقه ی زیادی به توانایی ما در احساس و ابراز عشق و سایر احساسات بسیار شدید دارند. ما باید چند سوال جدی بپرسیم. جوهره ی واقعی ربوده‌شدگان انسانی به عنوان منبعی برای این موجودات فضایی چیست؟ به جای تحقیق نامحدود با ناامیدی و سردرگمی، این سوال را بپرسید: اهداف و قابلیت‌های بیگانگان بر اساس توانایی آنها در هماهنگی موذیانه ی چنین درام‌های پیچیده‌ای مانند وسواس عشق چیست؟ در چارچوب تاریخچه ی تحقیقات معاصر در مورد آدم‌ربایی توسط بیگانگان، می‌توانیم بگوییم که بیگانگان در حال انجام نوعی برنامه ی هیبریداسیون ژنتیکی انسان/بیگانه هستند که چندین نسل را در بر می‌گیرد. این چیزی است که ما در ظاهر می‌بینیم و ممکن است کاملاً درست باشد. وقتی عمیق‌تر نگاه کنیم، ممکن است به بدترین نظریه ی توطئه ی قابل تصور شک کنیم. و در جایی بین این دو، ممکن است نگاهی اجمالی به حقه ی جادویی که درست جلوی چشمانتان در حال وقوع است، بیندازید. اما شواهد وجود بشقاب پرنده‌ها و موجودات فرازمینی کجاست ؟ همه می‌پرسند: "گوشت گاو کجاست؟" و در جواب این سوال می‌گویم: "گوشتی در کار نیست. فقط تکه‌هایی از گوشت اسب توی سالادی از آشفتگی." سریال‌های درام با محوریت پیوند انسانی به کارگردانی بیگانه که منجر به وسواس‌های عاشقانه می‌شدند، مشاهده‌ای اتفاقی از روابط بین فردی ربوده‌شدگان بودند. اگرچه این درام‌های پیوند برای اکثر ربوده‌شدگان رخ نداده است، اما اثرات و پیامدهای عمیق آن از اهمیت قابل توجهی برخوردار است. اگر حضور بیگانگان می‌تواند زندگی افراد را تا حدی که از طریق زندگی عاشقانه ی آنها نشان داده شده است، هماهنگ کند، پس باید نیات و قابلیت‌های ربایندگان بیگانه را دوباره ارزیابی کنیم. شاید این فرضیه که بیگانگان نقش کوپید افسانه‌ای و تیر او را بازی می‌کنند، ایده‌ای دور از ذهن نباشد، و خیلی چیزهای دیگر. مشاهده ی درام‌های زندگی ربوده‌شدگان، دریچه‌ای از ادراک را گشود که تاکنون در روش‌های علمی‌تر تحقیقات ربایش بشقاب پرنده‌ها ناشناخته مانده بود. من این مفهوم را به یک "حافظه ی مسدود شده" تشبیه می‌کنم که فقط با تغییر مسیر مسیرهای عصبی، برای آگاهی هوشیار قابل بازیابی است. مطالعات موردی خلاصه شده از درام‌های پیوند انسانی که توسط بیگانگان تنظیم شده‌اند، با علائم و نشانه‌های مشخصی ارائه شده است. این الگوها منحصر به جمعیت ربوده‌شدگان هستند و می‌توان آنها را به وضوح از سایر مسائل روانشناختی و رابطه‌ای غیر مرتبط با آدم‌ربایی متمایز کرد. پرداختن به مقصران انزوای عاطفی و حفظ رازداری در مورد آدم‌ربایی توسط بیگانگان در چارچوب نظام‌های ازدواج و خانواده از اهمیت بالایی برخوردار است. کلید گشودن رازها و انگیزه‌های هوش بیگانه در سرسختی ربوده‌شدگان برای جستجوی حقیقت تجربیاتشان نهفته است. ایجاد محیطی امن و عاری از تمسخر و فشار همسالانِ از نظر سیاسی درست، اولین گام در کشف حقیقت آدم‌ربایی توسط بیگانگان است. کشف واقعیت یک عمر مواجهه با بیگانگان، جعبه ی پاندورا است که کمتر کسی مایل یا آماده ی باز کردن آن است. تعداد کمی از افراد شجاع، اعماق تعاملات خود با حضور موجودات فضایی را کاوش کرده‌اند. برای برخی، این به معنای درک این است که تمام زندگی‌شان به دست عروسک‌گردان‌های فضایی -معماران نمایش انسانی- صحنه سازی، دستکاری و هماهنگ شده است. این درک، درک کاملاً جدیدی از جستجو و ارزش آزادی انسان ارائه می‌دهد.:

The Love Bite - Alien Orchestrated Human Bonding Dramas by Eve Frances Lorgen, MA: BIBLIOTECAPLEYADES.NET

نتیجه گیری جالبی است. چون ما هم در طول زندگی روزمره و بر اساس فضای دراماتیک تخیلی ای که رسانه ها و داستان های مقدس و غیر مقدس و ضد مقدس برایمان میسازند، مرتبا دست به تکرار صحنه های خوشایند درام های به ذهن وارد شده و تکیه زدن به تخت قهرمان از طریق بازسازی عشق ورزی یا نفرت ورزی او هستیم. اگر صحنه دقیقا تکرار نشود و شما در تکرار تجربه ی قهرمان، شکست بخورید، یا به بازی خودتان شک میکنید و یا به توطئه ی عوامل پشت صحنه. چه از خودتان متنفر باشید و چه از دیگران، صحنه ی این شکست هرگز از ذهنتان پاک نخواهد شد؛ همینطور آدم هایش. بیشتر ما در زندگی فقط آن دسته از افرادی را که به آنها عشق یا نفرت میورزیم، مرتبا در حافظه ی خود تکرار میکنیم. خدایان هم همینطورند و رمز بقای خدایان و مکاتب خاص در تاریخ همین بوده است. گاهی راه بالقوه ی خلاص شدن از دست کارگردانی که همچون خدا درام زندگی شما را کنترل میکند، این است که به جای عشق ورزیدن یا نفرت ورزیدن به او، او را از لباس کارگردان درآورید و به عنوان انسانی معمولی ببینید که مانند بقیه ی مردم، در نقش خود فرو رفته و به قول مارکس، "از خود بیگانه" شده است.

روح بشر چقدر پیشرفت کرده است؟: قسمت دوم

تالیف: پویا جفاکش

ازاینجا میتوانیم به میدان اصلی درگیری برگردیم، جایی که انلیل به نمایندگی از وحشی گری و اعمال زور، با حئا به نمایندگی از مدارا و صلحجویی در رقابت است و نکته این است که به روایتی دیگر، نظم جهان ما توسط مردوخ پسر حئا برقرار شده است. ال.سی.گیرتس، مردوخ ملقب به بعل (ارباب) را نسخه ای از حئا میداند و "ائا" نام اکدی حئا را قابل تبدیل به ایا، یاه، یاهو و نهایتا یهوه میپندارد. به عقیده ی گیرتس، کاملا طبیعی است که مردوخ هم پسر حئا باشد و هم خود حئا، چون مردوخ همان عیسی مسیح است که هم پسر یهوه است و هم خود یهوه. همانطورکه یهوه خالق زمین است، حئا و مردوخ هم در دو روایت متفاوت، خالق زمین محسوب شده اند. در افسانه ی خلقت بابلی، مردوخ، با تقسیم کردن جسد تهامات به آسمان و زمین، جهان مادی را می آفریند. با این حال، در افسانه ای دیگر، این، انلیل است که با جدا کردن پدربزرگ و مادربزرگش "آن" (آسمان) و "کی" (زمین)، آسمان و زمین را خلق میکند و خود، حکمران زمین میشود ضمن این که به عقیده ی گیرتس، این "آن" و "کی"، در ابتدا همان آنو و آنتوم پدر و مادر انلیل بوده اند که بعد به دو نسل از خدایان تبدیل شده اند. و باز عجیب این که در حالی که دراینجا انلیل حکمران زمین است، ولی این، برادرش حئا است که با عنوان "انکی" به معنی ارباب زمین نامیده میشود. انلیل، خلقت زمین و موجوداتش را به حئا سپرده است. او "می" ها یعنی قدرت های ویژه را به حئا داده است تا در این راه از آنها استفاده کند. با این حال، بعدا عیشتار الهه ی زهره با مست کردن حئا موفق به دزدیدن بخشی از می ها میشود. ایگیگی ها نژاد خدمتگزاران به انلیل در زمین هستند که به دلیل بیگاری زیادی که از آنها کشیده میشود، شورش میکنند و آنگاه حئا از سوی انلیل مامور میشود تا نژاد بردبارتری از خادمان را خلق کند. حئا به مخلوقات جدید که انسان های متعارف امروزیند، دلبستگی خاصی پیدا میکند و از آن پس همیشه مدافع آنها است. گیرتس، مخلوقات اخیر حئا را معادل با انسان هوموساپینس ساپینس و ایگیگی ها یا حجاجی ها را معادل با زیرگونه های دیگر بشر قدیم میشمرد. ظاهرا بهشت پر برکت دیلمون با هشت نوع گیاه خوراکی درمان بخش که حئا به کمک همسرش خلقت میکند هم نسخه ی دیگر بهشت عدن تورات است. در داستان گیلگمش هم یک جنگل سدر داریم که انلیل، غولی به نام هومبابا را نگهبانش کرده تا انسان ها به آن پا نگذارند و گیرتس، این غول نگهبان را با فرشته ی دارای شمشیر آتشین که یهوه نگهبان باغ عدن میکند تا آدم و حوا بدان پا نگذارند مقایسه میکند. در مجموع، در کتاب مقدس یهودی-مسیحی، خدا گاهی برابر با انلیل است و گاهی برابر با حئا. بزرگترین صحنه ی این تناقض در داستان سیل نوح است. در نسخه ی سومری-اکدی این قصه، انلیل، قصد نابودی بشر را دارد ولی حئا با مامور کردن اتراهاسیس به ساختن یک کشتی، گروهی از انسان ها را نجات میدهد و بعد انلیل را راضی به حفظ بقایای انسان ها میکند درحالیکه در تورات، یهوه خودش سیل را نازل کرده و خودش هم نوح را مامور به ساختن کشتی برای نجات خانواده ی خود میکند.:

“Mesopotamians and their gods”: L.c. Geerts: PART OF “THE GREAT GODS, CREATING GODS”

دراینجا چیزی که به ذهنم میرسد، این است که جدا کردن آن (آسمان) نرینه از کی (زمین) مادینه، همان جدا کردن آبزوی پدر از تهامات مادر است. چون آبزو مظهر نظم است، زمین به دست آمده در بی نظمی و هرج و مرج فرو میرود تا این که بقایای نظم که همان حئا و البته مردوخ است، آن را تحت تسلط خود میگیرد و از ترکیب نظم و بی نظمی، انلیل به وجود می آید. همچنین باید توجه کرد که حئا بر پهنه ای به نام ابزو حکومت میکند که همنام ابزو پدر خدایان است. بنابراین بی هوش و دستگیر شدن ابزو توسط حئا به عنوان نسخه ی جدید خود، با بی هوش شدن حئا در اثر مستی و افتادن "می" هایش به دست عیشتار به عنوان نسخه ی دیگر تهامات مطابقت دارد. شاید حئا یا آبزوی مست و بی هوش، همان دیونیسوس عامل بی نظمی است و ما در این داستان ها میتوانیم روایت دیگری از تبدیل اسکندر به الیمپیاس را پیش از ظهور کاساندر در جایگاه مردوخ یا آشور بیابیم. اگر این پروسه ی سیاسی تقلیدی از خلقت باشد، نباید تعجب کنیم که نظم جهان طبیعی از مجرای دچار کردن موجودات به انواع بی نظمی ها تامین شده باشد. تفاوت انستان با بقیه ی موجودات در این است که بقیه کاملا در یک بی هوشی دیونیسوسی به یوغ این نظم خرد کننده تمکین کرده و به موقعش در پای آن قربانی میشوند ولی انسان از وضع موجود ناراضی است و این قطعا با توجه خاص حئا به انسان امروزی بی ارتباط نیست. درواقع انسان درست مثل آنوناکی ها که از جهان دیگر آمده اند آفرینشگر است ولی در این دنیای محدود، قدرت آفرینشگریش محدود است و در عوض نامحدودی در تخیل او جریان می یابد تا آن حد که میتواند در حد انتظاری که از قدرت کهن الگوهایش در جهانی دیگر انتظار میرود، از موجودات دیگر و حتی بعضی انسان ها، خدایانی بی نقص بسازد، روندی که از دوران قصاصون کهن تا عصر سینما و کامپیوتر پیوسته طی شده و این در جای خودش، بارها به ضرر خود انسان تمام شده است و با این حال، به عنوان یک ودیعه ی الهی که صحتش به طور مقدسی حس میشود، هرگز زیر سوال نرفته و کسی متوجه نشده که ممکن است این یکی از معدود واقعیات جهان دیگری باشد که عمدا و به عنوان یک تله، در جای نادرستی چون جهان حاضر محفوظ مانده است. این دنیای آشوبناک و بی در و پیکر ذهنی، اکنون تداوم آشوبناکی تهامات در جهان مادی است و هنوز مانند دریا که عنصر تهامات است، سیال و بی قید است ولی هنوز بی قیدیش تا حدودی تحت کنترل است چون اکنون عیشتار نام دارد و فقط بخشی از می های حئا را دزدیده است. نسخه ی یونانی-رومیش با نام های آفرودیت یا ونوس، هنوز مخلوق دریا خوانده و ستاره اش زهره "استلا د ماریس" یعنی ستاره ی دریا نامیده میشود ولی عجیب این که یک فرقه ی مرموز و پرکار مسیحی به نام "بانوی ما از کوه کرمل"، این عنوان را به جای زهره برای مریم مقدس مادر مسیح برگزیده اند و نباید تعجب کرد که در تاریخ رسمی، تبار آنها به اولین نفوذ استعماری غرب مسیحی در شرق کفار یعنی جنگ های صلیبی میرسد.

در قرن 12 میلادی، یک کشیش بیزانسی، صومعه ای در کوه کرمل در سرزمین مقدس را که چند قرن پیش توسط خسرو دوم شاه پارس نابود شده بود، احیا کرد. ادعا میشود این صومعه که به نام مریم مقدس نامگذاری شده بود، راه عتیق درویشان زاهدی که در آن کوهستان ساکن بودند را احیا کرده است. درویشان نامبرده یعنی کرملی ها در ابتدا از یهودیان و بعدا گروهی از مسیحیان بودند که مدعی بودند به طریقتی میروند که الیاس و الیشع نبی به آن عمل میکردند. در قرن سیزدهم، صلیبیون لاتینی بسیاری به مرام این فرقه پیوستند اما بعد از بازپس گیری سرزمین مقدس توسط مسلمانان، حکومت فرانسه از ترس ایجاد ناامنی، بیشتر اعضای فرقه را به حدود پاریس منتقل کرد و باقیمانده ی آنها در کوه کرمل، بعدا توسط مملوک های مصر به قتل رسیدند. کرملی ها از مرکز جدیدشان در فرانسه رو به رشد نهادند. در ابتدای قرن 19 سکولاریزاسیون ناپلئونی، بخش اعظم مراکز کرملی را از بین برد به طوری که در انتهای قرن 19 فقط حدود 200 نفر کرملی باقی مانده بودند ولی از ابتدای قرن بیستم مجددا رو به رشد نهادند. یکی از نکات مهم درباره ی تاریخ این فرقه این است که بعدا فرقه ی شوالیه های سنت موریس با آنها ادغام شدند و این سنت موریس، یک سردار رومی مسیحی شده ی اصالتا افریقایی بود که همنامیش با مورهای شمال افریقا نیز ازاینرو است. خود فرقه ی سنت موریس نیز قبل تر با شوالیه های لازاروس ادغام شده بود، فرقه ای که بخش اعظم اختیارات تمپلارهای ظاهرا سرکوب و منقرض شده به آنها انتقال داده شده بود. سنت لازاروس مزبور، حامی جذامی ها بود چون خودش جذامی بود و البته ظاهرا داستانش هنوز با آن لازاروسی که مرده بود و عیسی مسیح زنده اش کرد مرتبط است چون لازاروس در لغت یعنی جذامی، و بنا بر اتهامات یهودی، لازاروس خود شمعون پطرس (اولین پاپ) بود که برای این که کار عیسی بگیرد، وانمود کرد از جذام مرده است تا عیسی به دروغ، او را زنده کند. شوالیه های سنت لازاروس هم درحالیکه از طرفی به جای تمپلارها محافظ کاروان ها بودند، محافظان بیمارستان های جذامی ها هم بودند و بنابراین عجیب نبود که بیماران آنها هم مردان مقدس جانشین –و البته مقدس ازآنرو که پول زیادی داشتند- بودند که وانمود میکردند جذام گرفته اند. قیافه ی جذامی ها معمولا با دستمال پوشیده میشد و شوالیه های سنت لازاروس هم میتوانستند ثروتمندان را ناشناس به جای جذامی ها جابجا کنند و دزدان هم از ترس جذام نزدیک نشوند. حتی بعضی از بیمارستان های جذامی ها میتوانستند پوششی بر زندان های زندانیان عقیدتی باشند از جمله کسانی که بر ایدئولوژی و تحریف تاریخ یک جریان نوپای رشد کرده به نام کلیسای پطرس شوریده باشند. این جریان احتمالا همانقدر با فرانسه و پایتختش پاریس مرتبط است که سرکوب تمپلارها به عنوان بنیانگذاران بانکداری ربایی به دربار فرانسه نسبت داده میشود. در این مورد، بخصوص باید سختی رفت و آمد زیارتی بین فرانسه و القدس که اکنون اورشلیم رسمی است را به یاد بیاوریم و در عوض تورهای زیارتی در جاده های مهمی که از چهار شهر مهم فرانسه –پاریس، وزلی، لوپوی و آرل- تا سانتیاگوی اسپانیا تداوم داشتند را برجسته کنیم. سانتیاگو یعنی یعقوب مقدس. در حال حاضر، او برادر عیسی مسیح شمرده و بیشتر سنت جیمز نامیده میشود اما فراستی چاد معتقد است که این تغییر اسم، برای پنهان ماندن هویت واقعی او به عنوان یعقوب جد بنی اسرائیل است و عیسی برادر یعقوب حواری نیز کسی جز عیصو برادر یعقوب پدرسالار نیست. عیصو جد رومیان است و جنگ صلیبی تا اورشلیم نیز تداوم تسویه حساب اعقاب عیصو با اعقاب یعقوب البته در اسپانیا است جایی که اشراف یهودی در آن ساکن شدند و باعث شدند شبه جزیره ی مربوطه به نام عبریان، ایبری نامیده شود و کشور مربوطه به نام یهودیان سافاردی، اسپاردا یا اسپانیا. این اشرافیت در بارسلونا با اشرافیت فرانک ژرمن در فرانسه اتحاد فامیلی برقرار کردند و سرآغاز روم مقدس فرانکی گردیدند که همان روم اصلی است. اسپانیا قلمرو مورها بود و بنابراین عجیب نیست که شوالیه های سنت لازاروس، همزمان با سنت موریس هم پیوند داشته باشند. پس جنگ صلیبی بین فرانسه و اسپانیا در جریان بود و اورشلیم هم سانتیاگو بود جایی که در آن، هنوز نشان مریم مقدس کوه کرمل در کلیسای کوچک او کارمه دو آبایسکو محفوظ مانده و روایات محلی از حضور تاریخی کرملی ها در آن وجود دارد. کلمه ی یعقوب احتمالا با لغت عبری یاکوف به معنی جانشین مرتبط است و دراینجا جانشینی خدا بر زمین را مد نظر دارد. درحالیکه یعقوب پدرسالار هنوز یعقوب است، ولی یعقوب حواری به واسطه ی تبدیل نامش به یاهوبس، جیمز خوانده میشود. سنت جیمز در نزد کاتولیک ها روز خاصی ندارد درحالیکه در بین پروتستان ها دارد (5فوریه) و همین نشان میدهد که پروتستانتیسم در شورش علیه کاتولیسیسم و تصرف کاتولیسیسم از درون، نوعی بازگشت به یهودیان اسپانیا است. با این حال، کتاب مقدس یهودی-مسیحی که احتمالا فقط در قرن 17 به بعد نگارش شده است، قصد پوشاندن تاریخ را دارد و یک دلیل این هم که سانتیاگو عمدا سنت جیمز نامیده میشود برای پنهان ماندن تاریخ واقعی یعقوب و عیسی است. عیسی همان عیصو برادر بزرگتر است و روم ژرمن هم باید قبل از یهودی ها در سرزمین مقدس نفوذ میداشت. در این مورد باید توجه کرد که اشرافیت ژرمن همه از گوت ها بودند و گوت ها دورگه های هون های تاتار با اشرافیت محلی به شمار میرفتند. در تبلیغات ضد آلمانی جنگ اول جهانی، آلمانی ها هنوز هون نامیده میشدند و اندرو مارفول معتقد است که روم ژرمنی، خود، طغیانی علیه یک امپراطوری بزرگتر مغول-تاتار بوده است. بنا بر تاریخ رسمی، گوت ها قبل از مورها بر اسپانیا حکومت میکردند. رودریک آخرین حکمران گوت اسپانیا، پس از مرگ «ویزیتای شرور»، پادشاه نامحبوبی که با کلیسا دشمنی داشت و سعی در قانونی نمودن چند همسری و گشودن درهای جنوب اسپانیا به روی مورهای مسلمان داشت، تاج و تخت را به دست گرفت. سه پسر ویزیتا با مورها متحد شدند و اسپانیا به دست مورها افتاد و پسران ویزیتا هم حق دوک نشینی یافتند و فرزندانشان با نام های عربی، تا زمان تصرف اسپانیا توسط مسیحیان، به حکومت خود ادامه دادند. بنا بر افسانه ای، رودریک که نابودی حکومت خود را نزدیک دید، از راه اقیانوس به غرب و جزایر آنتیلا گریخت، جایی که او و سربازان وفادارش هفت شهر افسانه ای سیبولا را ساختند و این هفت شهر توسط هفت حاکم کنترل میشدند. احتمالا اینها نسخه های دیگر هفت جزیره ی هفت خدا در جزایر آتلانتیس هستند و بیخود نبود که فرانسیس بیکن اراده کرد آتلانتیس جدید را در قاره ی امریکا تاسیس کنند. در مقایسه با حقانیت مسیحیت، این فراری ها باید دنباله روان یهودیت راستینی شمرده میشدند که یهودیان در عمل و در اثر تماس با مشرکین که حالا مسلمانان مور شمرده میشدند، از آن منحرف شده بودند. به همین دلیل هم بود که بعدا در امریکا جنونی برای یافتن قبایل گم شده ی بنی اسرائیل در میان سرخپوستان پدید آمد. البته سرخپوستان، زردپوستان ریشه گرفته از تاتارها بودند ولی به هر حال، گوت ها هم از نسل تاتار بودند و شاید نام آنتیلا نیز شکل دیگری از نام آتیلا رهبر هون ها بوده باشد. همانطورکه نقاشی هایی از اشراف اروپایی با ظواهر سفیدپوستان وجود دارند، هنوز هم نقاشی هایی هستند که همان اشراف را با ظواهر زردپوستان نشان میدهند. البته موضوع ارتباط فرهنگی و اسطوره شناختی و زبان شناختی سرخپوستان امریکا با تاتارهای سیبری و حتی با چینی ها هنوز به جای خود هست و نبرد با تاتارهای شرقی نیز هنوز در تاریخ قاره ی امریکا شبیه سازی میشود. هون هایی که ژرمن ها از بینشان برآمدند و علیهشان شوریدند، بیشتر با قبایل مجار تطبیق میشوند که مجارستان را به خود اختصاص دادند. قدیس حامی مجارستان، سنت امریک است که نامش شبیه نام قاره ی امریکا است. درباره ی امریگو وسپوچی که ادعا میشود نامش را به قاره ی امریکا داده است، این احتمال وجود دارد که نامش ریشه ی مجارستانی داشته باشد و جالبتر این که وسپوچی در لغت به معنی روح خبیث است. در قرن هفدهم، متحدان سرخپوست سنتی فرانسوی ها در منطقه ی ساحل اقیانوس اطلس، الگونگین ها بودند و در مقابل، ایروکویی ها علیه فرانسوی ها صف آرایی کرده بودند. نام ایروکویی امکان دارد از نام هونگروآ که فرانسوی ها درباره ی هونگری/مجارستانی ها به کار میبردند برخاسته باشد، درحالیکه الگونکین احتمالا "ارغون کان"، یعنی قلمرو ایلخان و اشاره به متحدان عثمانی فرانسوی ها در جنگ همزمان علیه مجارستان است. یعنی ما در قرن هفدهم، هنوز یک روم فرانکی مسیحی داریم که عثمانی ها هنوز از آن جدا نشده اند و مجارستان هم نماد حکومت های قبلی تاتاری است که دارند هدف نفوذ و فتح این روم پیشروی جدید قرار میگیرند و همین صحنه در امریکا هم بازسازی میشود. تعجبی ندارد که تلاش برای جدا کردن یهودی اصیل از تاتار کافر، همراه با نوعی یهودی سازی سرخپوستان نیز بوده است. ریچارد تورنتون، مورخ تا حدودی مرتد سرخپوستان کریک، به توجه به ارتباط سرخپوستان امریکای شمالی با یهودیان معروف است. او چارلز هیکس، رئیس موقت سرخپوستان چروکی را اینچنین توصیف میکند: «چارلز هیکس، نیمی یهودی اسکاتلندی، یک چهارم آلمانی و حداکثر یک چهارم اهل ایتسات کریک بود. او هیچ تبار چروکی نداشت. او همیشه خود را یک چروکی میدانست.» تورنتون همچنین از گروه های خودخوانده ی چروکی ها سخن گفته است که از امریکای جنوبی آمده بودند و یهودیان پرتغالی بودند که با جمعیت های به اصطلاح بومی ترکیب شده بودند. در طول جابجایی سرخپوستان، چروکی های «واقعی» با این چروکی های قلابی مخلوط شدند و هنوز هم سردردهای بی پایان برای متخصصان ژنتیک ایجاد میکنند. در سال 1981، استنلی ام.هوردس، درحالیکه به عنوان مورخ ایالت نیومکزیکو کار میکرد، شروع به شنیدن داستان هایی از اسپانیایی تبارهایی کرد که شب جمعه شمع روشن میکردند و از خوردن گوشت خوک خودداری میکردند. این اعمال به احتمال زیاد، در طول قرن ها از مهاجران اولیه ی یهودی مخفی در اسپانیای جدید منتقل شده اند. درنهایت باید ارتباط همه ی اینها را با انتقال مقر استعمار از اسپانیا به هلند و ازآنجا به بریتانیا همراه اشرافیت های یهودی واحدی که همراه این انتقال قدرت ها جابه جا میشدند در نظر بگیریم و فقط این گونه میتوانیم بفهمیم چرا آتلانتیس جدید یک ایالات متحده ی امریکای انگلیسی زبان شد. درواقع این که تاریخ استعمار در امریکا با اسپانیا شروع شد یکی از معدود حرف های راستی است که پشت تاریخ جنگ های دروغین بعدی مخفی شده و البته هنوز هیچ تضادی با جنگ صلیبی فرانسوی ندارد چون تثبیت کلمب و خلق زندگینامه اش فقط در دستگاه ناپلئون بناپارت –یا بهتر است بگوییم گذشته ی فرانسوی که برای ناپلئونیسم خلق شد- انجام گرفت. تا قبل از آن، کلمب، رقیبی به نام مارتین بوهایم یا مارتین اهل بوهم داشت که قیافه ی فعلی کریستف کلمب از روی قیافه ی همان مارتین بوهمی کپی شده است و شاید به خاطر اصالت ژرمن همان مارتین است که پرچم امریکا شبیه بعضی نشان های گوت های ژرمن است. اندرو مارفول، نشان داده است که کریستوفر کلمب نام مستعار کولوم یا کولون از خاندان های یهودی سرآمد اسپانیایی که در فرانسه و آلمان و ایتالیا نزج یافته اند است. او "کریستوفر" یعنی حامل مسیح است چون آن گروه از یهودیان که مسیحیت را خلق و یهودیت را از روی کتاب مقدس مسیحی بازتعریف کردند نمایندگی میکند و تلاش کریستف کلمب برای رسیدن به بارگاه خان بزرگ در کیتای یا چین، درواقع همان تلاش برای دنبال کردن راه های تجاری تاتاری تا مراکزشان در یک طرح گسترده تر استعماری را نشان میدهد. یهودیانی که به همراه مسلمانان از اسپانیای مسیحی اخراج شدند، یهودیانی بودند که در نسخه ی یهودیت کتاب مقدسی نمیگنجیدند. آنها در سال 1492 یعنی همان به اصطلاح سال کشف امریکا اخراج شدند. همان سال، مطابق پیشگویی ها سال آزاد شدن شیاطینی که سلیمان در اورشلیم زندانی کرده بود است و حالا با قرار گرفتن اورشلیم در اسپانیا، میتوانیم شیاطین را هم شناسایی کنیم: یهودیان استعماری با هویت ناشناس که به همراه مسلمان ها در سطح شرق پراکنده و به نفع استعمار، دین سازی میکنند؛ در کنار بچه یتیم های به جا مانده از جنگ ها که در مراکز شستشوی مغزی، تبدیل به روحانیون مقدس ادیان جدید و راهی مستعمرات و ممالک مستقل شرقی میشوند. هنوز پیوند اینها با کرملی ها و لازاری ها قابل ردیابی است اگر به یاد بیاوریم که گروهی از کشیشان ژزوئیت/یسوعی –متخصصان بزرگ تحریف مذاهب شرق و قاره ی امریکا- به عنوان لازاری ها شناخته میشدند و ریشه در کلیسای سن پیر دو مون مارتر در پاریس فرانسه داشتند. این همان کلیسایی است که در 15 اگوست سال 1534، سنت ایگناتیوس لایولا، سنت فرانسیس خاویر و پنج همراه دیگر آنها با نذرهایی در شهادتگاه سنت دنیس در آن، اولین قدم در ایجاد جنبش یسوعی برداشته و خود را به این هدف، مقید کردند. سنت دنیس یادشده که نام اصلیش دیونیسوس است، یک معبد «مارس» خدای جنگ رومی را به کلیسای سنت دنیس تبدیل کرد و به روایتی بعد از این که به همراه دو تن از وفادارانش توسط کفار سر بریده شدند، در همین محل به خاک سپرده شدند.:

“WAS THE TEMPLE OF KING SOLOMO IN SPAIN, PART3”: FROSTY CHUD: STOLEN HISTORY: 2 MAR 2024

به نظر نمیرسد اسم این سنت دیونیسوس، اتفاقی شبیه دیونیسوس خدای مستی و لایعقلی باشد و احتمالا دو همراهی نیز که همراه او اعدام شدند، نسخه های نزدیک به اصل تر دو دزدی هستند که همراه عیسی مسیح اعدام شدند. حالا این دیونیسوس علاوه بر خدای ترویج بی عقلی، خدای جنگ هم هست و ستون پنجم مذهبی استعمارگران، او را تقدیس میکنند؛ چه حسن تصادف عجیبی؟!

معنای دیگری که از قصه میتوان برداشت کرد، این است که دیونیسوس، به مارس خدای جنگ، لباس عیسی مسیح صلحجو را پوشانده تا جنگسالاریش را استتار کند. مشخصا دراینجا مسیح قرار است به عنوان سلاحی علیه ملت هایی استفاده شود که لازاری ها یا همان کرملی ها به آنها وارد میشوند. در مورد اخراج یهودیان همراه با مسلمانان از اسپانیا بخصوص با توجه به درویش مسلکی کرملی ها و شباهتشان به صوفیان مسلمان، ما میتوانیم روی بورس آمدن نوشته های منسوب به ابن عربی اندلسی (اسپانیایی) در تصوف را به یاد بیاوریم و این که تاثیرگذارترین اثر او فصوص الحکم در فص عیسی مسیح، عیسی را برترین پیامبر و به سبب صلح جویی، افضل بر محمد میداند که ظاهرا تقبیح جنگ و مقاومت از سوی ابن عربی و بر اساس فلسفه ی مسیحی «وقتی به تو سیلی زدند، طرف دیگر صورتت را تقدیمشان کن» هدفی جز باز داشتن مسلمانان از مقاومت در مقابل استعمار ندارد. جالب این که در همین اثر، ابن عربی، خود را "مهدی" میخواند. اگر فکر میکنید این حیله کهنه شده است، به جدیدا دوباره فیلم شدن رمان "تلماسه" (دون) فکر کنید که در جامعه ای استعمارزده که به وضوح عربی-اسلامی است، «مهدی» موعودی داریم که پسر دوکی از یک خانواده ی استعمارگر از آب درمی آید و نماد این خانواده ی استعمارگر، گاوباز است و نماد خاندان دشمن آن، گاو.: دو نماد اسپانیایی برای یهودی های قربانی و مسیحی های ستمگر که چنانکه دیدیم، هر دو از یک آبشخور و بر اساس همان فلسفه ی دو دسته سازی و دشمن سازی از متحدان همریشه برآمده اند.

حالا توجه داشته باشید که لازاری ها گروهی از یسوعی ها هم هستند و طبیعی است که خدایشان دیونیسوس هم باید یک ربطی به لازاروس داشته باشد. در این مورد جالب است که نام آرامی و اصلی لازاروس، الاسار است که میتوان آن را خدا-آشور معنی کرد. همانطورکه دیدیم، ازیریس هم یک فرم از آشور است و در منابع یونانی مثل کتاب دوم تواریخ هرودت، ازیریس با دیونیسوس تطبیق میشد.

جرالد مسی، لازاروس کتاب مقدس را در نام و در مردن و دوباره زنده شدن، برابر با ازیریس میگیرد و معتقد است عیسی مسیح که لازاروس را زنده میکند، همان هورس است که ازیریس را احیا میکند.:

“Lazarus”: Gerald Massey: EOHT.INFO

خوب است. میبینیم که ازیریس مرده و زنده شونده، حئای مدهوش شده است و میتوانیم ببینیم که قرار است بهشت زمینی ازیریس و دیلمون زیبا و صلح جویانه ی حئا، توسط یک عدد مسیح که ازیریس/حئا را زنده میکند یا به هوش می آورد، بازگردد. زکریا سچین در فصل 13 کتاب WHEN THE TIME BEGAN ضمن تایید برابری آنوناکی ها با آرخون های گنوسیسم مسیحی، نظریه ی دانشمندان شوروی درباره ی ریشه گرفتن مجارها و قفقازی زبان ها و قبایل ترک-تاتار از سومری ها و انتشار کیش آنوناکی ها با آنها از شرق تا ژاپن و از غرب تا سراسر اروپا را صحه مینهد و علیرغم این که دانش رسمی، نظریه ی سیاره ی ایکس او و برابری خدایان بین النهرین با موجودات فضایی را قبول ندارد، اما شهرت اکادمیک سچین که باعث گسترش این نظریه ی شبه علمی شده است، خود، نشان از بقای این نظریات در پشت درهای دانشگاه ها و افشا شدنشان فقط در موقع جنجال سازی دارد. رواج مسیحیت در بین تاتارها گواه است که دستگاه سیاسی ای که از آنها در مغربزمین به جا مانده و در سراسر جهان ریشه دوانده است، همان دستگاهی است که زمانی ادعا میکرده جانشین مسیحی است که میتواند حئای مدهوش –پیشوای لازاروس مرده- را به هوش بیاورد و الان همان دستگاه دارد شرایط را برای ظهور دوباره ی مسیح آماده میکند، و اگر هم جاهایی میگوید مسیح افسانه است، ازآنرو است که امیدوار است ما باور کنیم گردانندگان همان دستگاه، به جای مسیح، بهشت را به زمین خواهند آورد. اما آیا عملکرد آن دستگاه با ادعایش همخوانی دارد؟ آن فقط جسد لازاروس را در صحنه قرار داده که چیزی نیست جز حئای مست شده و بنابراین دیونیسوس مروج مستی و لایعقلی، که فعلا کل دستگاه بر اساس قانون «من مامورم و معذور» مرام او را رواج میدهد. آیا این مظهر بی نظمی، همان تلنبار شدن نیروهای آنوناکی در مغز ما نیست؟ بیایید به این توصیف از جهان ما توجه کنیم.:

« در ادبیات باطنی یک فرضیه ی ساده وجود دارد: افکار قدرت دارند. حتی علم مدرن [در فیزیک کوانتوم] نیز پذیرفته است که در پشت ساختاری که ما به عنوان جهان مادی می‌شناسیم، شبکه‌ای از انرژی وجود دارد و برهمکنش‌های بین انواع مختلف انرژی، ظاهری از جامدیت را ایجاد می‌کند که ما آن را ماده می‌نامیم. پس فکر، به عنوان شکلی از انرژی، همان قدرت را دارد. به همین دلیل است که در بسیاری از سنت‌ها، توصیه‌هایی در مورد کنترل فرآیند فکر وجود دارد، در حالی که فکر کردن و عمل کردن هنوز چیزهای متفاوتی هستند، فکر کردن اثرات خود را دارد. روشن‌بینان از مذاهب مختلف، اشکال و صورت‌های تولید شده توسط انواع مختلف فکر را دیده و مستند کرده‌اند؛ شاهد این مدعا، کار چارلز لیدبیتر است. در حالی که بسیاری از این صورت‌ها زودگذر هستند، وقتی توسط احساسات و حافظه تقویت می‌شوند، به چیزی بیش از افکار تبدیل می‌شوند، به اشکال فکری تبدیل می‌شوند. این قالب‌های فکری فراتر از زمانی که به آنها فکر می‌شود، وجود دارند: آنها وجود مستقلی در ذهن متفکر پیدا می‌کنند. سپس بر حافظه تأثیر می‌گذارند و برداشت‌های ما از زندگی روزمره را شکل می‌دهند. شاید بخواهیم این قالب‌های فکری را فقط در روان افراد روان‌رنجور یا ناپایدار ببینیم، در حالی که زندگی همه ی ما تحت تأثیر قالب‌های فکری است که در گذشته ایجاد کرده‌ایم. برای اکثر مردم، آنها هرگز زمان حال را بدون فیلتر نمی‌بینند، تمام تجربیات از طریق قالب‌های فکری ایجاد شده از دوران کودکی و حتی فراتر از آن از طریق زندگی‌های گذشته غربال می‌شوند. دیوید اس. بناهوم گفته است: "میم [یا واحد اطلاعاتی]، ایده‌ای مسری است که مانند ویروس تکثیر می‌شود و از ذهنی به ذهن دیگر منتقل می‌شود. میم‌ها مانند ژن‌ها و ویروس‌ها عمل می‌کنند و از طریق شبکه‌های ارتباطی و تماس رو در رو بین افراد پخش می‌شوند." با این حال، افکار بسیار فراتر می‌روند. همانطور که در بسیاری از تحقیقات مدرن در مورد میم‌ها مستند شده است، قالب‌های فکری می‌توانند مانند ویروس‌های ذهن شوند. آن‌ها می‌توانند در سراسر گروه‌ها، خانواده‌ها، ملت‌ها و در واقع جهان پخش شوند و از سطوح عمیق‌تر ناخودآگاه که همه ی ما تجربه می‌کنیم، عبور کنند. شایعات، داستان‌ها و اسطوره‌های شهری، همگی میم یا قالب‌های فکری هستند. اگرچه ممکن است در درجه ی اول از طریق چاپ، اینترنت، رسانه‌ها و غیره نادیده گرفته شوند، اما زمانی فرا می‌رسد که به یک «نقطه ی اشباع» خاص می‌رسند و سپس به بخشی از ناخودآگاه جمعی تبدیل می‌شوند. این امر فوق‌العاده خطرناک است زیرا اشکال منفی و خشونت‌آمیز می‌توانند گروه‌ها و جمعیت‌ها را کنترل کنند و باعث خشونت و پرخاشگری اوباش شوند. این ذهن‌های گروهی در واقع اشکال فکری خارج از کنترل هستند و در سنت عرفانی به عنوان آرخون ها شناخته می‌شوند. آرخون‌های بی‌شماری هم در ذهن ما و هم در ناخودآگاه جمعی ساکن هستند. آرخون‌ها نه تنها می‌توانند در ذهن جمعی ناخودآگاه وجود داشته باشند، بلکه می‌توانند شکافی در جهان‌های اختری ایجاد کنند که از طریق آن موجودات معنوی سقوط کرده می‌توانند به حوزه‌های زمینی حرکت کرده و اشکال فکری ایجاد شده را کنترل کنند. آرخون‌ها محصول بشریت هستند که توسط ارواح سقوط کرده زنده شده‌اند و از احساسات خودمان تغذیه می‌شوند. آن‌ها می‌توانند افراد، گروه‌ها، حتی ملت‌ها و دولت‌ها را کنترل کنند و تحت تأثیر قرار دهند. در ادبیات عرفانی، این آرخون‌ها می‌توانند چنان قدرتی پیدا کنند که به سلطه تبدیل شوند، نیروهایی که کل گروه‌های مردم، حتی نژادها و کشورها را کنترل می‌کنند. پیروان بسیاری از ادیان فکر می‌کنند که در حال پرستش "من-هستم" [خدای موسی در تورات] هستند؛ اما در واقع آنها در حال تغذیه ی یک خدای دروغین هستند، آرخونی که از جهل خود ساخته‌اند. این اتفاق اغلب رخ می‌دهد و به همین دلیل است که سنت باطنی ضروری است. بدون هدایت باطن‌گرایی، بسیاری در دام دین ظاهری (بیرونی) گرفتار خواهند شد. بنیادگرایی، فرقه‌ها، تحت‌اللفظی‌گرایی، افراط‌گرایی، همگی محصول خوانش‌های نادرست از سنت معنوی هستند. وقتی این گروه‌ها شکل می‌گیرند، قالب‌های فکری‌شان حیات مستقل خود را پیدا می‌کنند و از آنجایی که به انرژی‌های «واقعی» زنجیره ی بزرگ هستی متصل نیستند، خیلی زود از هم می‌پاشند و به حلقه‌ای برای تجلی موجودات سقوط کرده از جهان‌های اختری تبدیل می‌شوند. این ارواح سقوط کرده، هماهنگ با کیهان عمل می‌کنند و این اشکال را تقویت می‌کنند تا به میدان‌های انرژی مستقل و مجزایی در دنیای اختری (آرخون‌ها) تبدیل شوند. آنها از آرخون‌ها تا حد "سلطه" ها رشد می‌کنند و از پادشاهی‌های اختری خود حکومت می‌کنند. پرستندگان فقیر و نگون‌بخت آنها فکر می‌کنند که از "خدای حقیقی" پیروی می‌کنند، اما در واقع هیولاهایی را تغذیه می‌کنند که از رنج و جهل بشر آفریده شده‌اند. بسیاری از این اشکال از رنج تغذیه می‌کنند، در حالی که برخی دیگر از لذت تغذیه می‌کنند و احساسات اعضای خود را برای کسب روزی بیشتر و بیشتر تقویت می‌کنند. به نوعی آنها واقعاً "خون‌آشام‌های معنوی" هستند و بدون باطن‌گرایی، همه ی ادیان و سنت‌ها تسلیم می‌شوند. در انجیل فیلیپ 54: 25-18 آمده است:

"آنها نام کسانی را که خوب هستند گرفتند و آن را به کسانی که خوب نیستند دادند، تا از طریق این نام‌ها او (بشریت) را فریب دهند و آنها را به کسانی که خوب نیستند پیوند دهند."

تصویرسازی از آرخون‌ها در ادبیات گنوسی بسیار قوی است، و از آنجا که با داستان‌های دوگانه‌گرایی کیهانی آمیخته شده است، بسیاری به این باور رسیده‌اند که آرخون‌ها نتیجه ی یک اشتباه یا سقوط کیهانی هستند. واقعیت این است که هیچ خطای کیهانی رخ نداده، فقط یک سوء تعبیر ناشی از جهل بوده است. با این حال، همزمان، این جهل، دریچه‌ای ایجاد کرده است که از طریق آن اشکال سقوط کرده می‌توانند وارد شوند و این آرخون‌ها، یا هر چه که آنها را بنامیم، هستند که مانع از درک نادرست ما از خودمان می‌شوند. در واقع، آنها با اجازه ی خود ما وارد کره ی زمین می‌شوند. این ایده‌ای است که به سنت «هبوط انسان» جان بخشید. از آنجایی که انسان در جهل خود، اشکال فکری سقوط کرده را خلق کرده و به موجودات سقوط کرده اجازه ی ورود به جریان زمین را داده است، پس در نهایت انسان مسئول وضعیت فعلی سیاره، فرهنگ و روح خود است. مسئله ی آرخون‌ها پیچیده است زیرا تعاملی بین اشکال فکری خودمان و موجودات اختری سقوط کرده ی واقعی وجود دارد. قالب‌های فکری به این موجودات اجازه می‌دهند تا با ناخودآگاه ما ارتباط برقرار کنند. آن‌ها می‌توانند مطابق با زبان فرهنگی که از طریق آن ارتباط برقرار می‌کنند، شکل خود را تغییر دهند و از آنجایی که ترکیبی از قالب‌های فکری و ارواح "هبوط کرده" ی ما هستند، می‌توانند خواسته‌ها و نیازهای پنهان ما را تقلید کنند.

درحالیکه در دوره های قرون وسطی ممکن است شیاطین، اینکوباس و ساکوباس را داشته باشیم، امروز بیگانگان فضایی، آدمربایی های بشقاب پرنده ها و آزمایش‌های پزشکی توسط موجوداتی که نمی‌توانیم ببینیم را داریم . در حالت مدرن، این آرخون‌ها گاهی اوقات "فرازمینی‌ها" نامیده می‌شوند. با این حال، باید بدانیم که این اشکال، منشأ معنوی دارند. اگرچه نژادهای بسیار دیگری در کیهان ما وجود دارند ، اما به نظر می‌رسد که درصدی از مشاهدات و تجربیات بشقاب پرنده‌ها، منعکس کننده ی ترس‌ها، وحشت‌ها، نیازها و خواسته‌های خود ما هستند و از این رو منشأ آرخونی دارند. جهان، ساخته‌ی قدرت‌های فرومایه‌ای است که اگرچه ممکن است به طور غیرمستقیم از او سرچشمه گرفته باشند، خدای حقیقی را نمی‌شناسند و مانع شناخت او در کیهانی می‌شوند که بر آن حکومت می‌کنند. پیدایش این نیروهای پایین‌تر، آرخون‌ها، و به طور کلی پیدایش تمام مراتب وجودی خارج از خدا، از جمله خود جهان، موضوع اصلی تفکرات گنوسی است. جهان، قلمرو آرخون‌ها، مانند زندانی عظیم است که درونی‌ترین سیاه‌چال آن زمین، صحنه ی زندگی انسان است. در اطراف و بالای آن، کرات کیهانی مانند پوسته‌های متحدالمرکز احاطه‌کننده چیده شده‌اند. اغلب هفت طبقه ی کره از سیارات وجود دارند که توسط هشتمین طبقه ی کرات و ستارگان ثابت احاطه شده‌اند. اهمیت مذهبی این معماری کیهانی در این ایده نهفته است که هر چیزی که بین اینجا و ماوراء قرار می‌گیرد، نه تنها به دلیل فاصله ی مکانی، بلکه به دلیل نیروی شیطانی فعال، در خدمت جدایی از خدا است. بنابراین، وسعت و کثرت نظام کیهانی، میزان دوری انسان از خدا را بیان می‌کند. آرخون‌ها به طور جمعی بر جهان حکومت می‌کنند و هر یک به صورت جداگانه در حوزه ی خود، نگهبان زندان کیهانی است. حکومت جهانی استبدادی آنها هیمارمنه، سرنوشت جهانی نامیده می‌شود. این سرنوشت جهانی، هدفش بردگی انسان است. هر آرخون به عنوان نگهبان قلمرو خود، راه را بر ارواحی که پس از مرگ به دنبال عروج هستند، می‌بندد تا از فرار آنها از جهان و بازگشتشان به سوی خدا جلوگیری کند. بنابراین وقتی توصیفی از عرفان‌گرایی، مانند آنچه در متن کلاسیک "دین گنوسی" نوشته ی هانس یوناس آمده است، می‌خوانیم، باید درک کنیم که دوگانه‌گرایی کیهانیِ به ظاهر، در واقع دوگانه‌گرایی بین واقعی و غیرواقعی، بین نور جهان‌های بالاتر و نیروهایی است که از طریق جهل ایجاد شده‌اند. آنها مانند "هیولاهایی از نهاد" هستند، به اندازه ی کافی واقعی به نظر می‌رسند و از آنجایی که جهان فیزیکی توسط ادراکات ما شکل گرفته و قوام یافته است، آنها در واقع واقعی هستند. تنها راه فرار ما از هیمارمنه (سرنوشت جهانی) این است که بفهمیم خودمان میله‌های زندان را ساخته‌ایم. در "تهاجم الهی" از فیلیپ کی. دیک هارپرکالینز (1981) میخوانیم:

«با خود اندیشید: "چه دنیای غم‌انگیزی است این دنیا؟! کسانی که اینجا هستند زندانی هستند، و تراژدی نهایی این است که آنها این را نمی‌دانند؛ آنها فکر می‌کنند آزادند زیرا هرگز آزاد نبوده‌اند، و نمی‌فهمند آزادی یعنی چه. اینجا یک زندان است، و کمتر کسی حدس زده است."

با خودش گفت: "اما من می‌دانم. چون به همین دلیل است که اینجا هستم. تا دیوارها را بسوزانم، دروازه‌های فلزی را فرو بریزم، تا تک تک زنجیرها را بشکنم."

با یادآوری تورات اندیشید: "هنگامی که گاو خرمن را زیر پا می‌کوبد، دهانش را نبند. زیرا ما نه با جسم و خون، بلکه با فرمانروایان، با قدرت‌ها، با حاکمان جهانی این تاریکیِ کنونی می‌جنگیم." (افسسیان 12 : 6)»

در حالی که آرخون‌ها و دمیورگ‌ آنها مخلوقات جهل انسان هستند، توسط ارواح سقوط کرده به عنوان منبع قدرت مورد استفاده قرار می‌گیرند. این یکی از مشکلات اصلی آرخون‌هایی است که ما خلق می‌کنیم. آنها اشکال و ارواحی را جذب می‌کنند که خودشان در جهل هستند و از این رو از آنها پیروی می‌کنند.»:

ARCHONS M DOMINIONS :by Julian Websdale: BIBLIOTECAPLEYADES.NET

با این وضع، آیا منطقی نیست که در ابتدا غالب کردن خدایان دروغین، برای عادت دادن مردم به افکار غیر معنوی باشد به این هدف که اعتقادات کاملا مادی تری مثل داروینیسم بیایند و حاکم شوند تا آرخون هایی که خلق میکنیم، این دنیایی تر و نزدیکتر به حکمروایان زمینیامان و دستگاه تبلیغاتیشان باشند؟ در ظاهر سوال مغلوطی است چون در این صورت بایدتئوری های علمی را دارای کارکردهای مذهبی بخوانیم اما اگر در کنه قضیه بروید و حرف های کسانی برآمده از خود جامعه ی علمی را بخوانید، میبینید که این نقطه یکی از مراکز اساسی مشکل ما است. سر فرد هویل یکی از سرشناس ترین کسانی بود که پیروان داروینیسم را به دچار بودن به دگم مذهبی و عدم اعتراف به غیر ممکن بودن داروینیسم از ترس خوردن برچسب "مرتد" متهم میکرد چون خودش شخصا نشان داده بود که پیدایش خودبخودی حیات سلولی در آن به اصطلاح "سوپ آغازین" دوران نخستین زمین غیر ممکن است، تبدیل خودبخودی آن سلول های کوچک اولیه به تمام موجودات زنده ی ریز و درشت امروز که دیگر جای خود را دارد. هویل، خودش نظریه ی پان اسپرمیا با محوریت آمدن سلول های زنده از سیاره ای دیگر را قبول داشت که خودش به اندازه ی کافی، علمی-تخیلی هست. ولی الان بعضی میگویند که شاید ما با چیزی بین هر دو نظریه روبرو باشیم.:

«در سال‌های اخیر، فضای فکریِ خالیِ بین علم تکامل و خلقت‌گرایی ، از هر دو جهت در حال پر شدن است. تکامل‌گرایان، اخترزیست‌شناسی و انواع پان اسپرمیا را مطرح کرده‌اند که در آن‌ها ترکیبات آلی (نسخه ی اصلی) یا حتی سلول‌های کامل (پان‌اسپرمیای مدرن یا «قوی» به گفته ی هویل و ویکراماسینگه) پس از سوار شدن بر آوار کیهانی به زمین سقوط می‌کنند. خلقت‌گرایان با حذف کامل اشاره به «خالق» اما حفظ کارکرد طراحی هوشمند، پذیرش آکادمیک بیشتری یافته‌اند. و نظریه‌های جدید تکامل آماده‌اند تا مکانیسم‌های غایت‌شناختیِ نهفته در مولکول DNA را بپذیرند. باید کاری انجام می‌شد. "تکامل" از دو جهت عمده شکست خورده است. اول، به عنوان یک رشته ی علمی، در انتخاب داده‌های خود برای پشتیبانی از فرضیه ی مورد علاقه‌اش مقصر بوده است. اگر باور این موضوع دشوار به نظر می‌رسد، برای مرور کتاب عظیم "باستانشناسی ممنوعه: تاریخ پنهان نژاد بشر" (کرمو و تامپسون، ۱۹۹۴) وقت بگذارید. خلاصه‌ای بسیار فشرده و به‌روز از این کتاب در فصل ۲ کتاب "فروپاشی انسان" (کرمو، ۲۰۰۳) یافت می‌شود . در حالی که رسماً، انسان‌های مدرن از نظر آناتومیکی حدود ۱۰۰۰۰۰ سال پیش در صحنه ظاهر شدند، این کتاب‌ها شواهد مستند زیادی از وجود انسان‌های مدرن بر روی این سیاره ارائه می‌دهند که به صدها میلیون سال پیش برمی‌گردد. این شواهد به طور سیستماتیک و حتی بی‌رحمانه‌ای مسدود و از ادبیات علمی حذف شده‌اند. فصل ۳ کتاب "فروپاشی انسان"همچنین به شواهد مربوط به قدمت بسیار زیاد گونه‌های غیرانسانی می‌پردازد و نشان می‌دهد که گیاهان گلدار و حشرات بسیار زودتر از آنچه که اکثر داروینیست‌ها اکنون ممکن می‌دانند، روی زمین وجود داشته‌اند. این داده‌ها کاملاً با تصویر استاندارد تکامل گام به گام ناسازگار هستند. و این اولین شکست بزرگ تکامل است. این نظریه‌ای است که برای توضیح مجموعه‌ای از شواهد طراحی شده است که حتی تصویر معتبری از داده‌های فسیلی ارائه نمی‌دهد. دومین شکست بزرگ تکامل این است که حتی مجموعه داده‌هایی را که انتخاب کرده است توضیح نمی‌دهد. این نظریه غیرمنطقی است و پر از نقص‌های آشکار است. این موضوع مدت‌هاست که بدون هیچ گونه توسل به متون مقدس مذهبی یا دانش "وحیانی" مطرح شده است . برای مثال، به بررسی فیلیپ جانسون، استاد حقوق دانشگاه برکلی (۱۹۹۳) و استدلال‌های ویرانگر لوید پای در مقاله اش در مورد ژن های نجار مراجعه کنید. همانطور که پای توضیح می‌دهد، تکامل نمی‌تواند از طریق جهش‌های تصادفی رخ دهد، زیرا یک جهش قابل اجرا نیاز به تغییرات همزمان در ژن‌های هر دو طرف پدر و مادر دارد. به نوشته ی پروفسور بیوشیمی، مایکل بهی، از دانشگاه لیهای:

"رشته‌های علمی که بخشی از سنتز تکاملی بودند، همگی غیرمولکولی هستند. با این حال، برای اینکه نظریه ی تکامل داروین درست باشد، باید ساختار مولکولی حیات را در نظر بگیرد."
مایکل بهی (۱۹۹۶) با نشان دادن اینکه داروینیست‌ها از زمانی که داروین مشاهدات علمی خود را انجام داده، در سطح اشتباهی کار می‌کرده‌اند، و حتی سازماندهی مجدد نئوداروینیستی علم تکامل در دهه ی ۱۹۵۰ کاملاً از مسیر خود منحرف شد، کاملاً ارزش داروینیست‌ها را پایین می‌آورد:

"تکامل، اگر اصلاً رخ می‌داد، باید در سطوح مولکولی بیوشیمی رخ می‌داد، نه در سطح ماکروسکوپی اندام‌ها و سایر ساختارهای بدن، و خود بیوشیمی تا پس از مطرح شدن نئوداروینیسم به عنوان شاخه‌ای از علم وجود نداشت."

علاوه بر این، نئوداروینیست‌ها حتی تا به امروز نیز به مبانی زیست‌مولکولی حیات بیولوژیکی توجه زیادی نکرده‌اند. به عنوان مثال، ساختارهای "ساده" ی شناخته شده به عنوان مژک و تاژک ، که توسط سلول‌ها در مایعات شناور و متحرک استفاده می‌شوند، موضوع هزاران مقاله ی علمی بوده‌اند، اما به سختی می‌توان مقاله‌ای یافت که تلاش کند چگونگی تکامل آنها را توضیح دهد. دلیل این امر آن است که آنها، مانند تقریباً همه ی اشکال حیات، ساختار میکروبیولوژیکی فوق‌العاده پیچیده‌ای دارند و در این ساختار است که جهش تصادفی و انتخاب طبیعی باید رخ داده باشد. در اینجا بهی مفهوم "پیچیدگی غیرقابل تقلیل" خود را معرفی می‌کند و ادعا می‌کند که ساختارهای مولکولی که او توصیف می‌کند، اگر بخشی از آنها از دست رفته یا حتی در طراحی آن ناقص باشند، نمی‌توانند کار کنند. امروزه، تکامل پایه و اساسی برای ایستادن ندارد. تکامل‌گرایان هنوز این را نپذیرفته‌اند. و به دلایل خوبی: خطرات بسیار زیاد است. تکامل همچنان زمینه‌ای است که بسیاری از علوم زیستی و زیستشناختی بر روی آن ایستاده‌اند. زیست‌شناسان و دیگر دانشمندان احساس می‌کنند که نه تنها باید از طرف رشته‌های مختلف خود از آن دفاع شود، بلکه باید از آن برای جلوگیری از هجوم طرفداران کتاب مقدس و مروجان ماوراءالطبیعه نیز دفاع شود که در واقع چشم‌اندازی ترسناک است. اما طراحی هوشمند ( ID )، همانطور که بهی و همکارانش استدلال می‌کنند، لزوماً خلقت‌گرایی نیست. هیچ پیش‌داوری در مورد اینکه طراح چه کسی یا چه چیزی می‌تواند باشد، ندارد. آیا واقعاً می‌تواند چنین باشد؟ در مورد تمام آن تصاویر مربوط به تبار انسان از اجداد انسان‌نما که از کودکی در کتاب‌های درسی مدارس خود دیده‌ایم، و تکامل تحقیق‌شده ی اسب مدرن از ائوهیپوس، توسعه ی مهره‌داران، و همه ی این چیزهایی که می‌دانیم دانشمندان علوم زیستی ما می‌دانند، چه؟ برخی در جنبش طراحی هوشمند استدلال می‌کنند که این توالی‌های تکاملی در واقع داستان هستند. جاناتان ولز (۲۰۰۰)، زیست‌شناس تحصیل‌کرده برکلی، این تصاویر و مناظر را "نمادهای تکامل" می‌نامد. کتاب او به نشان دادن این موضوع اختصاص دارد که تک تک آنها یک فریب عمدی است. یک منبع مفید برای کسانی که علاقه‌مند به یادگیری بیشتر در مورد طراحی هوشمند هستند، گلچین "خلقت محض" مجموعه‌ای از تحقیقات نوزده دانشگاهی متخصص در زمینه‌های گسترده، ویرایش شده توسط ویلیام دمبسکی (۱۹۹۸) است. ۲۵ اثر منتشرشده ی موافق و مخالف مفهوم طراحی هوشمند همچنان با سرعت زیادی منتشر می‌شوند.

بخش نقد کتاب شماره ی بهار 2003 مجله ی اکتشافات علمی، شامل نقدهایی بر چندین کتاب جدید در این زمینه است. بررسی این مطالب منجر به این تصور عمومی می‌شود که طرفداران طراحی هوشمند تمایل دارند که دستور کار خلقت‌گرایانه داشته باشند، اما موضوع خود را طوری جلوه داده‌اند که در جمع مودبانه، تأثیر بهتری بگذارند. از سوی دیگر، به نظر می‌رسد برخی از منتقدان آنها به این دلیل که ایده‌های مذهبی خودشان توسط طراحی هوشمند آزرده می‌شود، به آن اعتراض می‌کنند. از آنجایی که طراحی هوشمند به صراحت طراح را مشخص نمی‌کند، این چارچوب از آرمان خلقت‌گرایان قدیمی حمایت می‌کند. اما طرفداران مفهوم استعمار زمین توسط ETI نیز در این محدوده قرار دارند. اما - صرف نظر از این سوال واضح که چه کسی ETI را طراحی کرده است، مفاهیم جدیدی از هوش در طبیعت به صحنه آمده‌اند. برای مثال، جیمز لاولاک و لین مارگولیس در فرضیه ی گایا، تمام گونه‌های زمین را به وسیله ی فعالیت‌های بیولوژیکی خود، مهندسی محیط خود به گونه‌ای که "تکامل" را پیش ببرد، در نظر گرفتند. و آنها این کار را بر اساس نوعی خرد عظیم ذاتی در خود زمینگایا [نام یونانی الهه ی زمین و معادل گی یا کی در اکدی بین النهرین] - و تمام گونه‌های آن انجام می‌دهند. مکان واقعی خرد یا هوش مشخص نشده بود و در واقع پیشنهاد می‌شد که توزیع شود. بریگ کلایس در نظریه ی
نیاکان کیهانی" خود، پانسپرمیای قوی را با جنبه‌های غایت‌شناختی فرضیه ی گایا ترکیب می‌کند تا پیشنهاد دهد که تکامل روی زمین به برنامه‌های ژنتیکی که از فضا می‌آیند بستگی دارد. به نقل از مقدمه ی وب‌سایت ایشان:

"ما دریافته‌ایم که اصل و نسب کیهانی دلالت بر این دارد که حیات فقط می‌تواند از اجدادی که حداقل به اندازه ی خود حیات تکامل یافته‌اند، نشأت بگیرد. و به باور ما، این بدان معناست که هیچ منشأ حیاتی از ماده ی بی‌جان در گذشته ی محدود نمی‌تواند وجود داشته باشد. بنابراین، بدون دخالت ماوراءالطبیعه، نتیجه می‌گیریم که حیات باید همیشه وجود داشته باشد. شواهد اصل و نسب کیهانی، به شکل حیات میکروسکوپی فسیل شده که در شهاب سنگ‌ها یافت می‌شود، به سرعت در حال افزایش است."

جرمی ناربی (۱۹۹۸) شواهدی از نوعی کاملاً متفاوت ارائه می‌دهد. ناربی هنگام انجام آنچه که می‌توان آن را "مطالعات انسان‌شناسی تجربی" با فرهنگ‌های بومی آمریکای جنوبی نامید، دریافت که گیاهان خاصی که اشکال فیزیکی شبیه مولکول DNA دارند، هنگام خوردن، در واقع فرد تجربه‌کننده را در تماس مستقیم و گفتگو با اشکال مار هوشمندی قرار می‌دهند که ادعا می‌کنند DNA آنها BE است و داستان‌هایی از چگونگی رسیدن خود به اینجا از طریق سفر در فضا تعریف می‌کنند. ناربی این اطلاعات را بدون اطلاع قبلی دریافت کرد که به مردم بومی که از آن گیاهان استفاده می‌کردند، مدت‌ها همین اطلاعات داده شده بود. اکنون ما رهون جوزف (۲۰۰۱) را داریم که در کتاب خود با عنوان "اخترزیستشناسی، منشا حیات و مرگ داروینیسم" نظریه‌ای دقیق و نفس‌گیر در مورد چگونگی عملکرد باورنکردنی DNA ارائه می‌دهد. تز دگردیسی تکاملی او به طور خلاصه میگوید:

"بذرهای ژنتیکی حیات در سراسر کیهان پراکنده‌اند و برخی از این «بذر‌ها» ی ژنتیکی به زمین و همچنین به سیارات دیگر سقوط کرده‌اند. و این «بذرها»ی ژنتیکی حاوی دستورالعمل‌هایی برای دگرگونی تمام حیات، از جمله زن و مرد، بوده‌اند."

"DNA به طور هدفمند محیط را تغییر می‌دهد، که بر انتخاب ژن تأثیر می‌گذارد، به طوری که اهداف ژنتیکی خاصی را برآورده کند: پراکندگی و فعال‌سازی DNA خاموش و تکثیر اشکال حیاتی که مدت‌ها پیش در سیارات دیگر زندگی می‌کردند."

در مدل او، "بذرها" شامل کل توالی تکاملی برنامه‌ریزی‌شده‌ای هستند که به انسان و فراتر از آن منجر می‌شود. من جسارت می‌کنم و نکات تز جوزف را که در پیشگفتارش آمده است، برای شما فهرست می‌کنم:

1-سن و منشأ جهان ناشناخته است.

2-حیات ابتدا در سیارات دیگر، شاید ده‌ها میلیارد یا حتی تریلیون‌ها تریلیون سال پیش، سرچشمه گرفت.

3-DNA قادر به یادگیری، به خاطر سپردن و عمل هوشمندانه است.

4-برخوردهای کیهانی نه تنها بین شهاب سنگ‌ها و سیارات، بلکه بین کل کهکشان‌ها نیز امری عادی است.

5-بذرهای حیات در سراسر کیهان پراکنده‌اند و موجودات زنده‌ی موجود در خرده سیاره‌ها بارها به جهان‌های دیگر پرتاب شده‌اند.

6-این موجودات و DNA آنها سپس برای تغییر محیط این جهان‌ها تلاش کردند تا تکامل خود را مهندسی کنند.

7-موجوداتی که به سیاراتی که از قبل مملو از حیات بوده‌اند، پرتاب شده‌اند، ممکن است DNA خود را مبادله کرده و در نتیجه مخزن ژنتیکی اطلاعات ژنتیکی خود را افزایش داده باشند.

7-اولین موجودات روی زمینDNA آنها) از سیارات دیگر آمده‌اند.

8-DNA بر محیط تأثیر می‌گذارد و آن را تغییر می‌دهد.

9-محیط اصلاح‌شده بر انتخاب ژن تأثیر می‌گذارد تا ژن‌های «خاموش» و صفات ژنتیکی «خاموشی» که از قبل وجود داشته‌اند را فعال کند.

10-ژن‌های خاموش می‌توانند به نسل‌های بعدی و گونه‌های واگرا منتقل شوند.

11-زمانی که محیط به اندازه ی کافی مهندسی شود، این ژن‌های خاموش و صفاتی که آنها کدگذاری می‌کنند، ممکن است در گونه‌های متمایز و جداگانه بیان شوند.

12-ژن‌ها همچنین می‌توانند به صورت افقی و جانبی بین گونه‌ها منتقل شوند، به طوری که گونه‌های مختلف می‌توانند دارای ژن و صفت یکسانی شوند.

13-از آنجایی که این ژن‌ها/ویژگی‌های «خاموش» به ارث می‌رسند و از گونه‌های اجدادی به ما منتقل شده‌اند، پس این ژن‌ها و ویژگی‌ها باید از موجوداتی که در سیارات دیگر «تکامل» یافته‌اند، به ما به ارث رسیده باشند.

14-شواهد ژنتیکی نشان می‌دهد که تکامل به شیوه‌ای بسیار قابل پیش‌بینی و «شبیه به ساعت مولکولی» پیشرفت کرده است. "تکامل" مترقی گونه‌های پیچیده‌تر و هوشمندتر به صورت گام به گام و با روشی پیشرونده، و شواهد ژنتیکی گزارش شده توسط پروژه ی ژنوم انسان، نشان می‌دهد که «تکامل» مطابق با دستورالعمل‌های ژنتیکی خاص و بسیار تنظیم‌شده، رخ داده است.

نتیجه‌گیری:DNA برای مهندسی تکامل خود و فعال‌سازی صفات و ژن‌هایی که از پیش وجود دارند، یعنی «دگردیسی تکاملی»، محیط را تغییر می‌دهد.

نیای کیهانی و دگردیسی تکاملی، منبع نهایی حیات در کیهان را توضیح نمی‌دهند. با این حال، آنها آن را به گذشته‌ای بی‌نهایت دور بازمی‌گردانند و به حیات اجازه می‌دهند تا از یک آغاز واحد در جایی در کیهان تقریباً بی‌نهایت گسترش یابد. در این صورت، این نظریه‌ها زمان و مکان را برای وقوع بی‌نهایت غیرممکن فراهم می‌کنند. آنها همچنین با ساختن دستورالعمل‌ها در یک مولکول DNA واحد، ابزاری برای مهندسی ژنتیک جهان‌های متعدد فراهم می‌کنند. چه کسی ممکن است این کار را انجام داده باشد؟»

Challenges to Darwinism: Panspermia and Theories of Guided EVOLUTION”: By Gerry Zeitlin from OpenSeti Website

اگر دقت کنید، این مقاله هنوز از نقطه ضعف دگماتیک لج غیر منطقی داروینیسم با عمر 6هزارساله ی زمین به روایت تورات رنج میبرد و نویسنده و الگوهایش به ذهن خود گمان نمیدهند که شاید عمرسنجی فسیل ها و کانی ها از ابتدا به نادرست و صرفا برای طولانی تر نشان دادن همه چیز به حد میلیون ها سال و در جهت وقت خری برای آن تکامل تدریجی غیر ممکن در دانشگاه ها تدریس شده باشد. به عبارت دیگر، احتمالا هیچ فسیلی آنقدر قدیمی نیست که عمرسنجی شده است و خود اولیای داروینیسم اگر در تله ای که خود درست کرده اند، گرفتار نبودند، قطعا به این موضوع اعتراف میکردند. دراینجا میتوانیم برعکس حرکت کنیم و همانطورکه دیدیم چطور وقایع قرون 10 تا 12 انعکاس وقایع قرن 17 به بعد بودند، این بار هم زمان تمام این تغییرات ناگهانی را به سمت زمان خود جلوتر بیاوریم .. آن موقع دیگر موجودات فضایی جوزف هم فقط نامی دیگر برای آنوناکی ها یا آرخون ها خواهند بود و اگر از فضا می آیند، برای این است که "فضا" صرفا نام جدید "آسمان" به عنوان کنایه ای از جهان فرازمینی و کاملا ماوراء الطبیعی است. کم شدن فاصله به معنی این خواهند بود که سرعت تغییرات به نفع انسان بسیار بالا بوده است و هنوز میشود به آینده ی روانی بشر امیدوار بود.

مطلب مرتبط:

روح بشر چقدر پیشرفت کرده است؟: قسمت اول

روح بشر چقدر پیشرفت کرده است؟: قسمت اول

تالیف: پویا جفاکش

از میان آن دسته از قسمت های کارتون لوک خوش شانس که دیده ام، هیچ قسمتی را به اندازه ی قسمت «لاشخورها در شهر» دوست نداشته ام؛ داستان و شخصیت پردازی خوبی دارد و اگرچه اغراق آمیز است، ولی موضوعی ملموس و کاملا واقعی را تصویر میکند: کسانی که از مرگ و بدبختی مردم دیگر، انگل وار تغذیه میکنند، برای تفرقه و به جان هم انداختن مردم یک شهر نقشه میچینند. مردم شهر، نسبت به زمان خود در خوشبختی یا به قول نقش منفی فیلم «خوشبختی ناامیدکننده ای» زندگی میکنند، ولی این خوشبختی شکننده هم هست چون خیلی راحت میشود مردمی را که تا چند ساعت پیش با هم دوست و مهربان بودند، چنان نسبت به هم خشمگین کرد که روی هم به قصد کشت، اسلحه بکشند. خوشبختانه دوبله ی فارسی این قسمت، قدیمی، ولی متاسفانه تکرارناشدنی است (تا زمان نوشته شدن این سطور، به جز دوبلور نقش کلانتر، تمام دوبلورهای ایرانی نقش های مهم این قسمت، اکنون آسمانی شده اند) چون در دوبله، شخصیت ها علیرغم بدجنسی هایشان هنوز دوست داشتنی هستند و این خودش آینه ای پارادوکسیکال از مردم جوامعی است که هنوز در آنها به سر میبریم.

اخیرا یک گفتگوی اینترنتی با دکتر بنیامین فراهانی دیدم که تحت عنوان «تکامل اخلاق در انسان: ریشه ی تکاملی دوستی و دشمنی، ملی گرایی و نژاد پرستی، تقوا و پرهیزگاری» در یوتیوب منتشر شده است و مرا به شدت به یاد همان قسمت از کارتون لوک خوش شانس انداخت. آقای فراهانی در همان اول گفتگو اعلام میکند که قصد دارد از آنچه که دشمنان تکامل به عنوان نقطه ضعف نظریه ی تکامل یاد میکنند، برای اثبات تکامل بشر از حیوانات استفاده کند و آن، ارزش های انسانی، فداکاری و اخلاقیات در نوع بشر است. دکتر فراهانی برای نقض فرضیه ی اختصاص داشتن فداکاری و ازخودگذشتگی به بشر، بیشتر از همه روی خفاش خوناشام متمرکز میشود. این جانور، اگر دو یا سه شب خون نخورد میمیرد و البته بسیاری از شب ها هم بدون به دست آوردن خون به غار مراجعت میکند ولی همیشه در غار، خفاش هایی هستند که بیش از حد خون گیر آورده و برخی را در مریشان نگه داشته اند تا به آن افرادی که غذا نخورده اند خون برسانند. نکته این است که همیشه ممکن است خفاش هایی پیدا شوند که متقلب باشند و خودشان از خونی که دیگران آورده اند تغذیه کنند ولی وقت تلافی به دیگران خون نرسانند. قاعدتا باید به لحاظ تکاملی، این دسته از خفاش ها شانس تولید مثل بیشتری داشته و ژن تقلب خود را بیشتر تکثیر کنند اما یک چیز مانع میشود. و آن این که خفاش ها بر اساس حافظه میتوانند تشخیص دهند چه کسی به موقعش وفا میکند و چه کسی جفاکار است و این خود به خود باعث طرد و تضعیف افراد بی وفا و خودخواه میشود. به گفته ی فراهانی، اصولا فداکاری فقط در جانورانی توسعه یافته که به لحاظ عصبی آنقدر حافظه داشته باشند که بتوانند همنوعان خود را از هم تشخیص دهند و اعمالشان را به یاد آورند. در انسان هم مکانیسم همینطور است. فراهانی، "گیم تئوری" جان نش را به میان می آورد.: دو دزد دستگیر شده و جداگانه مورد بازپرسی قرار میگیرند. به هر یک گفته میشود که اگر همدست خود را لو دهند، 5سال زندانی خواهند شد و در غیر این صورت 10سال؛ و این درحالیست که دزد ما نمیداند رقیقش او را لو خواهد داد یا نه. اگر رفیقش او را لو نداده باشد او اصلا زندانی نمیکشد و اگر لو داده باشد، دوره ی محکومیتش بین 5سال کوتاه تر و ده سال طولانی تر متفاوت خواهد بود. در این جا فرد بسته به شناخت خودش از همدست خود انتخاب خواهد کرد. اگر همدستش قبلا غیر قابل اعتماد ظاهر شده باشد، فرض میشود که این بار هم آدمفروشی کرده و بنابراین لو داده میشود درحالیکه اگر قبلا بارها دوستیش را ثابت کرده باشد احتمالا این بار هم او را لو نخواهد داد و اگر او هم دوستش را لو ندهد احتمالا هیچ یک زندانی نخواهند شد. فراهانی اسم این رابطه را «بده بستان» میگذارد و از روی آن نتیجه میگیرد که هم در انسان و هم در حیوانات، آنچه پشت ظاهر دوستی و محبت پنهان میشود، درواقع منافع فردی است. با این حال، فراهانی توضیحی برای این موضوع ندارد که چرا بسیاری از مردم، به افرادی که نمیشناسند کمک میکنند هرچند با خوشحالی این را اعلام میکند که تحقیقات نشان داده بیشتر انسان ها وقتی نیکوکاریشان توسط جامعه دیده شود، بیشتر میل به نیکوکاری پیدا میکنند. او ضمنا ساز و کار ریاکاری را توضیح میدهد مبنی بر این که فرد ناچار است جلو همگروه هایش وانمود کند که به غذای آنها یا به جفت آنها چشم ندارد و تظاهر به پرهیزکاری کند ولی اگر فضا را برای به هدف نشستن افکار غیر قانونیش محیا ببیند و مثلا با جفت دوستش تنها شود و هیچ کس از تنها شدن آنها خبر نداشته باشد، اینجا منفعت شخصی ایجاب میکند که شخص آنچه را که اکنون «خیانت» میبینیم مرتکب شود ولی باز هم توضیح نمیدهد که پس چرا بسیاری از انسان ها وقتی فرصت خیانت در امانت را دارند، دوستی و انسانیت را پاس میدارند و از فرصت سوء استفاده نمیکنند.

صحبت های دکتر فراهانی میتواند نشان دهد که چرا دوستی های انسانها در زمان لوک خوش شانس بسیار شکننده بودند چون در آن دوران نسبت به روزگار ما ابتدایی تر، مردم هنوز کاملا تابع نفسانیات خود بودند و نفسانیات میتوانستند هر دو جنبه ی نفع شخصی و نفع جمعی را با همه ی تضادهایشان در بر بگیرند. مثل داستان "لاشخورها در شهر" که دوستی دو گله دار قصه ابتدا گرم بود و سپس به حد هفت تیرکشی جمعی متشنج شد و درانتها به سادگی به دوستی گرم پیشین برگشت. در باب نفسانی بودن کل این پروژه بسیار خوشنود شدم که دیدم فراهانی آن را با اصطلاحات اسلامی «نفس اماره» و «نفس لوامه» مقایسه کرد. نفس اماره فقط به سوء استفاده از موقعیت در لحظه ی حال فکر میکند درحالیکه نفس لوامه نفس اماره را به عاقبت اندیشی و آینده نگری دعوت میکند. لزوما هم این دعوت مربوط به موضوعات اخلاقی نیست مثلا درحالیکه نفس اماره به پرخوری فکر میکند، نفس لوامه او را به حفظ نیاز فرد به تناسب اندام برای مواقع لازم گوشزد میکند. بنابراین مسئله فقط موضوعات اخلاقی نیست که بخواهیم آن را به دوگانه ی نفس و وجدان فرو بکاهیم و شاید همین نفس اماره و نفس لوامه گزاره های تقریبا مناسبی برای آنچه فروید از آنها تعبیر به ایگو و سوپر ایگو میکند هم باشند. اتفاقا این که هر دو طرف این دعوای درونی، "نفس" هستند، نشان میدهد که اسلام زمانی قبول داشته که این نوع برخوردها به هیچ وجه مختص به انسان نیستند و در مشترکات ما با برخی از جانوران ریشه دارند. اما از این موضوع نمیتوان گذشت که این مکانیزم در انسان امروزی بسیار بیشتر از هر جانوری توسعه یافته و به ابعادی رسیده که بعضی اوقات برای آن هیچ توجیهی که بتوان به نفع شخصی تفسیرش کرد یافت نمیشود. اینجا شاید ما با یک نظریه ی دینی منقرض شده طرف باشیم که دست بر قضا بلوای بشقاب پرنده ها و موجودات فضایی در امریکا، آن را دوباره احیا کرده است: نظریه ی آنوناکی ها. بنا بر اساطیر بین النهرین، دنیای مادی ما توسط گروهی از آنوناکی ها یا خدایان باستانی به رهبری انلیل بنا شده است اما حئا برادر انلیل که از طرف او مامور خلق زمین است، برای این که بتواند علیه انلیل شورش کند، در آفرینش آدمیزاد طوری دستکاری کرده که بشر مایل به شورش علیه خالق و حرکت کردن برخلاف منویات او باشد تا در وقت مناسب، بشر تبدیل به لشکر حئا علیه انلیل شوند. دینی شدن دوباره ی این مبحث تا حدود زیادی با دیوید ایک اتفاق افتاد که موجودات فضایی مشکوک را با عنوان "رپتیلین" یا خرنده سان در سطح رسانه مطرح کرد و تشبیه به خزنده کاملا در ارتباط با همسطح سازی مارها و مارمولک ها با شیاطین در مسیحیت است. دیوید ایک که خودش مظنون به ارتباط با عوامل جاسوسی حکومت امریکا است، رپتیلین ها را موجوداتی میداند که از بعد چارم وارد جهان سه بعدی ما میشوند و از انرژی آزادشده از احساسات منفی و مثبت مختلف ما تغذیه میکنند. در نوامبر سال 2023، ایک در مصاحبه ای یوتیوبی با ترو جوردی شرکت کرد و در آن مصاحبه حرف هایی زده شد که باعث شد تا از یوتیوب برداشته شود. نسخه ی سانسورشده ای که بعدا منتشر شد، در عرض چند روز، 1.4 میلیون بازدید خورد. در نسخه ی اخیر، هنوز دیده میشود که ایک، انلیل را رئیس رپتیلین ها میداند و او را به لحاظ هویتی با یهوه خدای کتاب مقدس برابر دانسته است. همانطورکه میدانیم، در مذاهب غنوصی/گنوسی، یهوه نه خدای راستین بلکه رئیس گروهی از فرشتگان هبوط کرده موسوم به آرخون ها است که به زمین به چشم مزرعه ی انرژی و به انسان ها به چشم جانورانی که باید از آنها انرژی دوشید نگاه میکنند. آنها همانطور با انسان ها رفتار میکنند که یک گله دار با گله اش. گله دار از جانورانش محافظت میکند و بسیار هم علاقه مند است که نسل آنها زیاد شود و برای زیاد کردن نسل آنها همه جور خوبی ای به آنها میکند ولی هر جا که لازم شد، هر کدام از آنها را که صلاح ببیند، قصابی میکند تا از گوشت یا اعضای بدن جانوران برای تغذیه یا تهیه ی وسایل زندگی یا فروش به دیگران استفاده کند. عجیب نیست اگر خالقان نوع بشر نیز چنین نگاهی به بشر داشته و درنتیجه تفاوت بنیادینی بین خلق بشر و دیگر جانوران به خرج نداده باشند. عجیب نیست که تفاوت اولیه بین انسان و حیوانات از زمان خلقتشان به بعد مرتبا افزون شده است و شاید این همان نکته ای باشد که بنیانگذاران ادیان اولیه آن را حاصل اختلاف بین آنوناکی ها بر سر قدرت دانسته اند. بنا بر این دیدگاه، درست مثل حیوانات، ما مجموعه ای از ویژگی های متناقض را داریم که بر اثر تناقضات آنها نه آنقدر نفس پرست باشیم که نوع خود را به ضرر گله دارانمان از بین ببریم و نه آنقدر بتوانیم به هم اعتماد کنیم که با هم علیه منافع آنوناکی های گله دار متحد شویم. اما برای این که صرفا بر اساس این تناقضات زندگی کنیم و به دلایلشان و درنتیجه به شورش فکر نکنیم، آنوناکی ها دیده نمیشوند و مانند انگل هایی نامرئی از ما تغذیه میکنند. آنها به نمایندگی از خود، حکومت ها را در زمین گذاشته اند تا به جایشان گله ها را کنترل کنند چون اگر حکومت نباشد، انگل های آنوناکی که در وجودمان ریشه دوانده اند، جامعه ی انسانی را که اسم محترمانه ی گله ی انسان های آنوناکی ها است منهدم میکنند. دیدگاه های افراطی غنوصی که در بعضی جنبش های نیو ایجی فعال شده اند، همین را تعلیم میدهند. بعضی از این نحله ها تمرکز عجیبی روی تقبیح "ان دی ای" یا تجربه ی نزدیک به مرگ پیدا کرده اند. آنها به این موضوع که در موقع ظهور دالان های نور در ان دی ای، معمولا سر و کله ی عیسی مسیح پسر یهوه هم پیدا میشود، شکاکیت نشان میدهند و دالان های نور را توطئه ی گروهی از فرشتگان متقلب موسوم به "اربابان کارما" معرفی میکنند. اربابان کارما بعد از یک ورود خوشایند و فریبنده به رویای فرد در آستانه ی مرگ، گذشته ی او را مانند یک فیلم برایش پخش میکنند و موقع جلو و عقب کردن سکانس ها، عمدا صحنه های بد و ناخوشایند زندگی او را با احساس ندامت بیشتری برای او تداعی میکنند طوری که فرد از زندگیش احساس بدی داشته باشد و بعد به او میقبولانند که برای بخشوده شدن گناهانش قبول کند روحش مجددا در جسدی جدید تناسخ کند تا با قبول صدمات جانی و مالی و روحی جدید، گناهانش تصفیه شوند. اگر فرد دارای اعتماد به نفس و اعتقاد به سنگین تر بودن وزنه ی درستی ها در زندگیش باشد و متوجه تقلب آنها شود، احتمالا مقاومت میکند و درنتیجه رنج کمتری در تناسخ بعدی نصیبش میشود ولی در صورت خوشباوری و عدم مقاومت، قبل از ورود به تن جدید و سر کشیدن جرعه ی فراموشی، با پیشنهادهایی مثل دچار شدن به سوء استفاده ی فیزیکی، سوء استفاده ی جنسی، حملات روانی، کاشت اثیری، دستکاری رویا، مشکل در رابطه (با اعضای خانواده، دوستان، و اصلا امکان دوستیابی)، مشکل در سلامتی، مشکلات مالی، آدمربایی فیزیکی، و قس علیهذا موافقت خواهد کرد. از این نظریه پردازی نتیجه گیری میشود که اربابان کارما دارای ماموریت مشخص و محدودی هستند ولی از موقعیت خود سوء استفاده میکنند؛ آنها وظیفه دارند از بازگشت ارواح انسان به قلمرو ماوراء الطبیعه جلوگیری کنند تا جمعیت گله کم نشود و در عین حال چون مانند بقیه ی فرشتگان یهوه، از درد و رنج مردم تغذیه میکنند، ترتیبی میدهند که مردم خودشان بر دچار شدن به این موقعیت های رنج آور رضایت دهند. پیشنهاد مخالفان انسانی اربابان کارما این است که انسان ها از هیچ عملی دچار احساسات منفی و عذاب وجدان نشوند تا غذای این انگل ها بی کیفیت شود و وقتی خودشان متوجه صرف نداشتن ادامه دادن به این کسب و کار شدند، دست از سر سیاره ی زمین بردارند. با توجه به این که مذهب یهودی-مسیحی جانشین رسمی یهوه در زمین است و کشیش های مسیحی، استادن بزرگ دچار کردن افراد گله به عذاب وجدان و نفرت از خود هستند، گروه های نیو ایجی مخصوصا ترک خجالت از انجام اعمالی که از دید مسیحیت گناه تلقی میشوند را تبلیغ کردند ولی این اعمال قانون شکنانه در طول زمان، توانایی بالای خود در دچار کردن هرچه بیشتر انسان ها به بحران های روانی و نفرت از خود و عذاب وجدان را اثبات کردند تا جایی که میل به بازگشت به ارزش های ارتجاعی، ترامپیسم را مشروع نمود و حالا دیگر به نظر نمیرسد گروه های نیو ایجی آنطورکه وانمود میکردند، دشمن یهوه و فرشتگان انگل دردخوارش بوده باشند.

اعراب درباره ی این گونه انگل های ذهنی، تمثیل "خرّوب" را به کار میبردند. "خرّوب" یا "خنروب" که لغات "خراب" و "خرابه" در فارسی با نام او مرتبطند، نام گیاهی است که بر روی دیوارهای خرابه ها رشد میکند و آنها را دچار تَرَک هیی میکند که به مرور ساختمان ها و حتی قصر شاهان را متلاشی و به تلی از خاک تبدیل میکنند. رشد خرّوب بر ساختمان ها نتیجه ی عدم مواظبت از آنها است. شهری هم که مردمش بی عنان و بی کنترل نفس و همچون جانوران در زیست غریزی محض رها شوند و حکومت و اولیای جامعه، تلاشی برای آموزش زیست انسانی به آنها نورزند، چنان است که گویی به دست خرّوب های ذهنی رها شده است و تفاوتی با شهری ندارد که مردمی تویش نیستند و خروب های فیزیکی بر آن رشد میکنند. درباره ی این نوع زیست انگلی آرخون ها در انسان و واداشتن او به حرکت برخلاف منافع واقعی خودش، الوا تامپسون مقاله ی جالبی دارد که در آن، آرخون ها را به نوعی کرم کبد به نام دیکروسلیوم دندریتیکوم تشبیه میکند. لاروهای این کرم، در لجن میلولند و زمانی که مورچه ای برای آب نوشیدن از لجن تغذیه میکند وارد بدن او میشوند. آنگاه مغز مورچه را چنان به تسخیر خود درمی آورند که او بدون این که بداند چه میکند، از علفی بالا برود و همانجا بماند تا توسط علفخواری خورده شود و اینطوری انگل وارد بدن طعمه ی دلخواهش یعنی جانور علفخوار چون گاو و گوسفند شود. تامپسون مینویسد:

«آرخون یک انگل مغزی است که الوهیت ما را هک کرده است. این نظام، آگاهی ما را ربوده و طرح کلی ما را تقسیم کرده است تا توهم دوگانگی و واقعیت جدایی به نام بُعد سوم را ایجاد کند. این سیستم یک دنیای مصنوعی واهی ایجاد کرده است که توسط انرژی الکترومغناطیسی دی ان ای جداشده ی ما تغذیه می‌شود. پس بیایید نگاهی به بُعد سوم بیندازیم و ببینیم آیا می‌توانیم کشف کنیم که انگل کدام بخش از آگاهی ما را به خود اختصاص داده است. بُعد سوم از سه چاکرای پایینیِ خاک، آب و آتش تشکیل شده است: سرپناه، رابطه ی جنسی و تنازع بقا. جسم افلاطونیِ بُعد سوم، یک چهاروجهی است، که از اصول آتش است. کانون آتش در چاکرای سوم بدن ما، شبکه ی خورشیدی ِ خورشید کوچک است. این خورشید کوچک مربوط به 10درصد دی ان ای ما و خورشید بزرگ مربوط به 90 درصد DNA جدا شده ی ما است. جایگاه آتش دوگانه است و به «آتشِ در حالِ بالا رفتن» و «آتشِ در حالِ پایین رفتن» تقسیم می‌شود. در قطبیت، آتش بالا و پایین می‌رود. آتشِ در حالِ طلوع، چاکرای چهارم قلب را لمس می‌کند. این چاکرا، شانه‌ها و ریه‌های بزرگ شیرِ نجیب، این جنگجوی گرما، لطافت و عشق است. این، الوهیت در عمل و دروازه‌ای به سوی آگاهی چندبعدیِ ما، چاکرای پنجم فضا است. آتش فرو افتاده به چاکرای دوم آب فرو می‌رود و به آتش، جایگاه میل جنسی، برمی‌خیزد؛ جایی که احساسات رقابت، شهوت، تجاوز، شکنجه، نفرت و قتل حکمفرماست. و اینجاست که منبع واقعی همه ی مشکلات خود را خواهیم یافت. آگاهی آرخونی، میل دائمی به رابطه ی جنسی برای تکثیر میزبان خود، و نیاز به اعمال قدرت بر دیگران به عنوان وسیله‌ای برای کنترل ایجاد می‌کند. خشونت و ستم، فرکانس‌های یک میدان آتش ناهماهنگ هستند و باعث درگیری و بدبختی برای گله می‌شوند و ترس و پریشانی عاطفی ایجاد می‌کنند که غذای انگل است. به این غذا "روته ی لوش" می‌گویند. فرکانس آتش فروزان توسط انگل به خطر افتاده است و ما در گوشه ی فاسد بی‌نهایت آن به دام افتاده‌ایم. اصطلاح «Loosh Rote» توسط رابرت مونرو، پیشگام بزرگ سفرهای اختری و تجربیات خروج از بدن، ابداع شده است. او به این درک رسید که دنیای زمین، مزرعه‌ای است که تنها با هدف جمع‌آوری انرژی ترس و رنج از موجوداتش ایجاد شده است. این انگل با تفرقه عمل می‌کند و انرژی عاطفی ناشی از درگیری مداوم بازی «ما در مقابل آنها» را می‌مکد. همانطور که مورفیوس در فیلم ماتریکس می‌گوید، "همه ی ما باتری‌های غذایی هستیم". فقط یک راه برای کشتن یک انگل وجود دارد، و آن هم گرسنگی دادن به آن است. اگر ترس با عشق جایگزین شود، خیلی زود از بین می‌رود. اما او یک حرامزاده ی کوچک باهوش است. پس مراقب افکارت باش.»:

El Desenmascaramiento de un Arconte : ELVA THOMPSON :HeartStarBooks: 07 Abril 2015

تامپسون قبلا در مقاله ی دیگری، منظورش از مصنوعی بودن دنیای ما را توضیح داده بود. مقاله ی مزبور، با این توصیه های دون خوآن به کارلوس کاستاندا در رساله ی «یک واقعیت جداگانه» شروع میشود:

«وقتی مردی به راه جادوگری روی می‌آورد، کم‌کم درمی‌یابد که زندگی عادی برای همیشه پشت سر گذاشته شده است؛ اینکه دانش در واقع یک تجارت وحشتناک است؛ اینکه وسایل دنیای عادی دیگر برای او حائل نیستند؛ و اینکه اگر می‌خواهد زنده بماند، باید شیوه‌ی زندگی جدیدی را در پیش بگیرد.اولین کاری که در آن مرحله باید انجام دهید این است که بخواهید یک جنگجو شوید. ماهیت وحشتناک دانش، چاره‌ای جز جنگجو شدن برای فرد باقی نمی‌گذارد.»

در ادامه ی مقاله خود تامپسون مینویسد:

«سفر پیدایش ۱ به ما می‌گوید که خدا آسمان‌ها و زمین را "بی‌شکل و در خلاء" آفرید. در پیدایش ۲ و ۵، می‌خوانیم که خداوند هر گیاهی را در مزرعه قبل از رشد آن آفرید، زیرا او باعث بارش باران بر زمین نشده بود. این نشان می‌دهد که خداوند ایده‌های اولیه ی همه ی موجودات زنده را قبل از آشکار کردن آنها خلق کرده است. او همه چیز را، از گیاهان دانه‌دار گرفته تا نهنگ‌ها، بر اساس نوعشان آفرید. "جنس" شما به الگوهای ژنتیکی مختلفی اشاره دارد که تنوع طبیعت را ایجاد می‌کنند. همه ی این الگوها بر اساس نسبت طلایی و مارپیچ فیبوناچی هستند و از ترکیبی از میدان‌های DNA به نام «کهن‌الگو (آرکه تایپ) ها» تشکیل شده‌اند. برای هر گونه، یک طرح کلی انرژی وجود دارد. پذیرفتن این واقعیت که حیوانات، گل‌ها، درختان، کوه‌ها، کهکشان‌ها و جهان، حتی بدن‌های ما چیزی بیش از فرکتال‌های خودتکثیرشونده‌ی یک نرم‌افزار بیولوژیکی تعاملی نیستند، دشوار است. همه ی حیوانات دارای روح گروهی (ذهنیت کندویی) هستند و این به راحتی در کندوی زنبور عسل و الگوهای مهاجرت حیات وحش نشان داده می‌شود. هر ساله، پرستوها در ماه آوریل، آفریقا را به مقصد اروپا ترک می‌کنند و در ماه سپتامبر دوباره به آفریقا بازمی‌گردند. اگر بتوانیم کهن الگوی پرستو را به عنوان یک دست و پرستوها را به عنوان انگشتان آن تصور کنیم، نتیجه می‌شود که وقتی این کهن الگو از آفریقا به انگلستان فکر می‌کند، همه ی پرستوها با برنامه حرکت می‌کنند. هیچ یک از پرستوها نمی‌دانند که چرا چنین مسافت‌های طولانی را پرواز می‌کنند. بسیاری در طول مسیر می‌میرند. پرندگان در حالت خلبان خودکار هستند و خطوط شبکه ی الکترومغناطیسی را که به نرم‌افزارشان متصل شده است، دنبال می‌کنند. ساختار آنها هندسی است، اما جوهره ی آنها، نیروی حیات آنها، الهی است. نمونه‌های زیادی از گروه‌های روحی وجود دارد که در اطراف خود می‌بینیم. پرندگان مهاجر در شکل‌گیری بی‌نقصی سفر می‌کنند، درست همانطور که دسته‌های ماهی در اقیانوس این کار را انجام می‌دهند. هر بازگشت با دقت مطلق انجام می‌شود، زیرا در واقع فقط یک ذهن برای هر گونه وجود دارد و همه ی آنها تابع جهت آرکتایپ هستند، حتی اگر به نظر برسد که مستقل عمل می‌کنند. من از این ارتباط با روح گروهی حیوانات، دانش دست اولی دارم و می‌دانم که بسیاری از شما «وحدت» ایجاد این ارتباط معنوی را تجربه کرده‌اید. کهن‌الگوهای همه ی موجودات، از جمله خود ما، با نسبت‌های دقیق ریاضی ساخته شده‌اند. نسبت طلایی یا فی، نام‌های زیادی دارد: نسبت طلایی، میانگین طلایی، نسبت الهی. در کنار دنباله ی فیبوناچی، که بلوک های هندسی سازنده ی حیات هستند، نسبت طلایی و مارپیچ فیبوناچی در سراسر طبیعت وجود دارند: در مارپیچ‌های DNA و در ابعاد زمین و ماه و سیارات. مهم نیست به کجا نگاه کنیم، هندسه ی فراکمتال را می‌بینیم. یک مثال جالب از هندسه ی فراکتال، انگشت انسان است. یک انگشت سه بند دارد و این یک فراکتال از بازوی ماست که آن هم سه بند دارد؛ و بنابراین چیزها، بزرگ یا کوچک، از یک ویروس گرفته تا جهان هستی، یکسان هستند. این همان الگوهای فراکتال تکرارشونده است. هیچ چیز در طبیعت تصادفی نیست و هیچ چیز به طور اتفاقی اتفاق نمی‌افتد. درختان و بوته‌های یک جنگل ممکن است تصادفی به نظر برسند، اما اینطور نیستند. هر درخت، بسته به گونه ی خود، دارای توالی برگ‌ها و شاخه‌ها بر اساس دنباله ی فیبوناچی است. این واقعیت که بدن ما و بدن حیوانات، پرندگان، ماهی‌ها، حشرات، میکروارگانیسم‌ها، گیاهان و درختان توسط یک فرمول ریاضی خاص شکل می‌گیرد، نشان می‌دهد که آنها به طور خاص خلق شده‌اند. هر گونه بر اساس نسبت طلایی و دنباله ی فیبوناچی، تناسبات خاص خود را دارد. دانه‌های آفتابگردان طبق دنباله ی فیبوناچی به صورت مارپیچ چپ-راست چیده شده‌اند: ۲۱/۳۴، ۳۴/۵۵ و ۵۵/۸۹. فکر کردن به اینکه این فرمول‌های پیچیده ی ریاضی، خودشان را از طریق انتخاب طبیعی به وجود آورده‌اند، مسخره است. اگرچه سازگاری‌های کوچک از روی ضرورت تکامل می‌یابند، اما طرح اولیه برای همه ی گونه‌ها توسط "کسی" یا چیزی ایجاد شده است. مطمئناً این کار عملی خدای کوچک پیدایش ۱ است که همه ی موجودات زنده را بر اساس نوعشان آفرید و در این فرآیند، یک زندان هندسی برای همه ی موجودات به نام بُعد سوم ایجاد کرد. آیا این همان درنده‌ای است که دون خوآن از آن صحبت میکند؟:

"ما یک شکارچی داریم که از اعماق کیهان آمده و بر زندگی ما حکومت می‌کند. انسان‌ها زندانیان آن هستند. این شکارچی، ارباب و آقای ماست."

ما را مطیع و بی‌دفاع کرده است. اگر بخواهیم اعتراض کنیم، اعتراضات ما را سرکوب می‌کند. اگر می‌خواهیم مستقل عمل کنیم، مستلزم آن است که... من تمام این مدت به این موضوع فکر کرده‌ام و تلویحاً گفته‌ام که چیزی ما را اسیر خود کرده است. در واقع، ما اسیر هستیم. این یک واقعیت از نوع انرژی برای شمن‌های مکزیک باستان بود. آنها بشریت را گرفتند زیرا ما برایشان غذا هستیم و ما را بی‌رحمانه تحت فشار قرار می‌دهند زیرا ما رزق و روزی آنها هستیم. همانطور که ما مرغ‌ها را در لانه‌ها جمع می‌کنیم، شکارچیان ما را در آغل‌های انسانی جمع می‌کنند. بنابراین، غذای آنها همیشه در دسترسشان است. فناوری فعلی جداسازی جنسیت قادر به شبیه‌سازی موجودات زنده و ایجاد بدن (برنامه‌های نرم‌افزاری بیولوژیکی) در آزمایشگاه‌ها است. دانستن توالی فراکتالی دی ان ای موجودات زنده گامی به سوی امکان کاشت این نرم‌افزار در سیارات دیگر است، حتی اگر برای پشتیبانی از حیات، مجبور به زمینی سازی آنها از طریق مهندسی زمین باشیم. این ممکن است دلیل دو روایت خلقت در سفر پیدایش باشد. خدای کوچک، زمین و تمام موجودات آن را قبل از خلقت آدم و حوا برنامه‌ریزی کرد. من معتقدم که این «خدای کوچک خودخوانده» پیش از این به طور سبکسرانه‌ای با شکل فیزیکی یک موجود چندبعدی هرمافرودیت (دوجنسه) بازی کرده و آن را به دو جنس تقسیم کرده بود: "ایشان را نر و ماده آفرید." تقسیم جنسیت‌ها می‌توانست بلافاصله بُعد سوم دوگانگی و «سقوط» انسان را ایجاد کند. یگانگی همه به دو قسمت تقسیم شده بود. در آخرین پست من، "کاهن طبیعت "، با این ایده آشنا شدیم که ۹۰٪ گمشده ی DNA بشریت، دنیای طبیعی است و به دلیل دستکاری ژنتیکی، این حجم عظیم از اطلاعات داخلی موجود به خارج از ما منعکس شده است. من معتقدم که این ممکن است یک ذخیره ی انرژی غیرقابل دسترس باشد که تمام فرکتال‌های تکثیر شونده ی دنیای طبیعی را به حرکت در می‌آورد. دوباره به این جمله ی عمیق برمی‌گردیم: این شما هستید. دوگانگی تله ی هندسی، بشریت را برای یک دوره حبس مادام‌العمر در برنامه ی تولد-مرگ، عشق-نفرت، تا بی‌نهایت، تثبیت می‌کند. هر عملی که مرتکب می‌شویم بار مثبت یا منفی دارد، و به دلیل مغز دایناسوری که به ارث برده‌ایم، تقریباً غیرممکن است که زندگی‌ای سرشار از عشق و امنیت داشته باشیم. ما باید بکشیم تا زنده بمانیم. و بنابراین، ما از قانون عشق تخطی می‌کنیم و بار منفی ایجاد می‌کنیم، و در نتیجه ی قطبیت، در بُعد سوم گیر می‌کنیم، زندگی پس از زندگی، و سعی می‌کنیم حساب‌ها را متعادل کنیم، و به منبع دائمی تغذیه ی عاطفی برای خالق خود تبدیل شویم. اولین قدم در شکستن برنامه ی درون خودمان این است که درک کنیم که در واقع در یک زندان هندسی زندگی میکنیم. و با مشاهده، می‌توانیم شواهد را در اطراف خود ببینیم. همه ی ما آن ارتباط ویژه با طبیعت را در یک زمان یا زمان دیگر تجربه کرده‌ایم. این احساس، "تمامیت" ما است که از ما جدا شده است. خودِ کوچک، ایگو، هیچ ایده‌ای در مورد هیچ یک از این برنامه ها ندارد و اهمیتی هم نمی‌دهد؛ اما خودِ واقعی ما می‌داند، و ماهیت وحشتناک این دانش، چاره‌ای جز تبدیل شدن به جنگجویان معنوی و گشودن آگاهی خود به روی هر امکانی برای ما باقی نمی‌گذارد. درهم شکستن برنامه ی دوگانگی درونمان، وظیفه ی خود ماست و مسیری است که باید به تنهایی پیمود. هیچ کشیش، اسقف یا گورویی نمی‌تواند برنامه ی دوگانگی را درهم بشکند، یا حتی به ما بگوید چگونه . فقط ما می‌توانیم شرطی‌شدگی‌های اعصار زمان را بشکنیم و از میدان قلب به بعد چهارم صعود کنیم - و ما این کار را انجام می‌دهیم.
"والاترین حقایق ما

چیزی جز نیمی از حقیقت نیستند.

فکر نکن که تا ابد به هیچ حقیقتی پایبند نخواهی ماند.

از یک چادر در این حد استفاده کن

که در آن یک شب تابستانی را بگذرانی؛

اما از آن خانه‌ای نساز،

وگرنه قبر تو خواهد بود." (ارل بالفور)»:

Destrozando la Ilusión de la Realidad.: ELVA THOMPSON : HeartStarTheBooks: 23 JUN 2014

کاملا منطقی و بلکه مبرهن است که قدرتی که اَشکال موجودات را از جهان دیگر گرفته و در این دنیا دچار تغییرات کرده است، همان سوء استفاده ای را که از انسان میکند از موجودات دیگر هم کرده باشد و این مایه ی یکی از نقدهایی است که بر عقاید تامپسون میتوان وارد آورد. تامپسون فکر میکند طبیعت در جای خود ایدئال است و فقط انسان از مسیر خود منحرف شده است. او انسان ها را به دوری از گوشتخواری دعوت میکند چون گوشتخواری را مضر میداند ولی همزمان بر از بین رفتن شیرهای کوهی و گرگ ها در زادگاهش داکوتا توسط گله دارهایی که این درندگان را آفات حیوانات اهلی خود میشمردند حسرت میخورد. اگر گوشتخواری و کشتن همنوعان برای انسان بد است باید برای دیگر جانوران و گیاهان هم بد باشد. ولی مسئله این است که نظم این جهان، اساسش بر کشته شدن موجودات به دست هم است و با این مسئله کاری نمیتوان کرد؛ مشکلی است که فقط با ترک این جهان و بازگشت به قلمرو معنوی برطرف میشود. ما باید در زمینه هایی که میتوانیم تغییر ایجاد کنیم دست به عمل بزنیم و یکی از این زمینه ها قطعا پذیرش غیر ایدئال و حتی ضد ایدئال بودن وضعیتی است که در آن به سر میبریم و این منوط به نگاهی متفاوت به تصویر رویایی و الهی است که تامپسون به طبیعت و نظم خشن و ترسناک آن دارد. بله، حق با داروینیسم است. انسان دارای یک بستر حیوانی بسیار قوی و خطرناک است. این، طبیعت انسان است اما مشکل این است که تقدیس طبیعت هم با داروینیسم شروع میشود و با انکار وجود جهان های ماوراء الطبیعی، طبیعی بودن، ایدئال بودن تلقی میگردد. طبیعت انسان، مبتنی بر یک حیوان وحشی است و این حیوان را فقط میتوان به درجات مختلف کنترل کرد ولی نمیتوان تبدیل به یک فرشته نمود. این فلسفه ی ترسناک، با اختراع هزاران سال تاریخ که ثابت کننده ی هزاران سال در جا زدن انسان در حیوانیت، و استعفای جمعی پیاپی بشر از مذاهب اخلاقی بعد از باور شدن جمعی این «حقیقت» که بشر هیچ وقت نمیتواند چیزی غیر از حیوان وحشی باشد، بر اذهان طبقات باسواد مردم دیکته میشود تا آنها به ایدئولوژی حکومتی وارد شوند و حواسشان از پیشرفت های انسانیت در خود مغربزمین از زمان لوک خوش شانس تاکنون منحرف گردد. اتفاقا نگاه ایدئال مسیحی به بشر به عنوان اشرف مخلوقات و تناقض آن با واقعیت جامعه ی انسانی است که ما را از کشف این پیشرفت بازمیدارد و بر اساس الگوی تکراری تاریخ، به دلسردی از ایدئالیسم دعوت میکند. بنابراین مسیحیت و داروینتیسم مکمل همند و تاریخ همیشه از مجرای زمالن حال باور میشود. این نوع تاثیرپذیری از تاریخ را میتوان در کتاب «روح و زندگی» کارل گوستاو یونگ روانکاو دریافت که در فضای بین دو جنگ چهانی و در زمانه ای منتشر شد که خودش در ابتدای کتاب اینطور توصیفش میکند: «در نقطه ی تلاقی دو جهان و در قلب ویرانی غیر قابل باور ارزش های موروثی، انسان غربی در درون و در بیرون، خود را در مبارزه ای شگفت جهت آفرینش سامانی نوین در جهانی که زندگی میکند، می یابد که برای همگان معتبر و برای هر کدام تعهد پذیر باشد. هنوز ناممکن است که در گرداب نیروهای روحی که در مبارزه برای شکل گیری خود هستند، به جهت یابی دقیق و مسیری مطمئن دست یافت.» در این کتاب، یونگ در واکنش به «تاریخ» مینویسد:

«هنگامی که به ملاحظه ی تاریخ بشر مینشینیم، تنها قادر به تشخیص سطحی ترین لایه ی رخدادها میشویم که در ضمن به خاطر آینه ی تغییر شکل دهنده ی سنت ها، صاف و روشن نیست. آنچه که پیش آمده، در عمق، حتی از نگاه دقیق تاریخ نگار نیز میگریزد، زیرا پیشروی خاص تاریخ عمیقا پنهان است، ملموس برای همه و پوشیده با نقاب در مقابل نگاه هر کودن. تاریخ از زندگی روانی و تجربه های خصوصی و ذهنی در بالاترین سطح ساخته شده است. جنگ ها، سلسله ها، واژگونی های اجتماعی، فتوحات و ادیان، فقط سطحی ترین نشانه های رفتار اساسی و پوشیده ی فرد است؛ رفتاری که خود او به آن آگاه نیست و درنتیجه از دسترس نگاه تاریخ نگار نیز خارج است؛ شاید آفرینندگان ادیان، آشکارکنندگان بیشتری در این مورد باشند. رخدادهای بزرگ تاریخ جهان در اصل فاقد هر گونه ارزش عمیق هستند. تنها چیز اساسی در آخرین تحلیل، زندگی ذهنی فرد است، و این چیزی است که تاریخ را میسازد و نخست در وی همه ی تغییرات بزرگ شکل میگیرد؛ آینده و تاریخ کامل جهان درنهایت، نتیجه ی مجموعه ی عظیم این چشمه های پنهان و انفرادی است. ما در خصوصی ترین و ذهنی ترین بخش زندگی خود نه تنها قربانی به شمار میرویم بلکه سازندگان زمان خود نیز هستیم. زمان ما یعنی ما. گمان میکنم که موقعیت های بیرونی، تنها فرصت های کم و بیش ساده ای هستند که به یاری آنان، رفتار جدید که خود را در ناخودآگاه آماده کرده است، در مقابل جهان و زندگی آشکار میکند. شرایط عمومی سیاسی و اجتماعی و مذهبی بر ناخودآگاه جمعی تاثیرگذار است، یعنی در این راستا که همه ی عاملان متوقف کننده ی برداشت مسلط جهانی یا رفتار در مقابل زندگی، خود را کم کم در ناخودآگاه جمعی گردآوری کرده و بدینگونه به محتوای آن تحرک میبخشند. در این وقت و اغلب، فرد یا افرادی دارای بینشی به ویژه قدرتمند، قادر به دریافت این تغییرات ناخودآگاه جمعی بوده و آنان را به صورت انگاره های قابل انتقال برمیگردانند. سپس این انگاره ها سریعا خود را پراکنده میکنند. زیرا تغییراتی مشابه در ناخودآگاه دیگر انسان ها نیز ایجاد میشوند. آمادگی عمومی در راستای پذیرش انگاره های تازه به رغم مقاومتی که از سوی دیگر خود نشان میدهد، حاکمیت می یابد. انگاره های جدید فقط دشمنان ساده انگاری های قدیم نیستند، آنان خود را اغلب اوقات نیز در شکلی عرضه میکنند که به نظر کم و بیش، غیر قابل قبول در مقابل رفتار پیشین است. اگر جهان باستان با سلطه بر توده ای فراوان از مردم –طبقه ی کاملا پست از نظر حقوقی تا برده ها- توسعه ی فردی را در طبقه ای بالاتر مساعد نمود، دوره ی مسیحیت که پس از آن فرا رسید، با حداکثر انتقال ممکن همین فرایند در فرد، به حالت فرهنگ جمعی نایل شد: جزم مسیحی ارزش فرد را با تایید جاودانگی روح اعلام کرد و توده ی ساده ی مردم از آن پس دیگر واقعا قربانی آزادی اقلیت برتر نگردید. عملکرد بالاتر فرد، آن را از چنگ عملکردهای حقیر بیرون آورد. ارزش ضروری بر اساس ارزشی یگانه و والا و با لطمه به دیگر ارزش ها قرار گرفت. از دیدگاه روانشناسانه، شکل اجتماعی فرهنگ باستان با جا به جایی در عامل موضوع قرار گرفت و به این ترتیب به درونی کردن چیزی پرداخت که برای گذشتگان بیرونی بود؛ عملکرد مسلط، مطلوب و توسعه یافته و متمایز و به زیان اکثریت حقیر. این فرایند روانشناسانه کم کم به فرهنگی جمعی منتهی شد که به هر کس "حقوق بشر" را در سطحی بسیار وسیع تر و بیش از آنچه که دوران باستان انجام داده بود، اعطا میکرد، اما این عدم مزیت را نیز دارا بود که بر اساس فرهنگ پایین ذهنی و بر انتقال در قلمرو روانشناسانه ی به خدمت گرفتن اکثریت قرار داشت؛ فرهنگ جمعی در آن والایی می یافت و فرهنگ فردی در آن به پستی میگرایید. اگر بردگی توده، زخم التیام ناپذیر جهان باستان بود، به خدمت گرفتن عملکردهای حقیر، زخم خوب نشدنی در روح انسان نوین است. "من" در زمان و مکان زندگی میکند و بایستی با قوانین آنان سازگار باشد اگر میخواهد واقعا وجود داشته باشد. اگر وی جذب ناخودآگاه شود، در حدی که ناخودآگاه مالک تصمیم ها گردد، در این هنگام وی خفه میشود و هیچ چیز وجود نخواهد داشت که ناخودآگاه بتواند خود را در آن وارد کند و یا در آن به خود تحقق بخشد. بنابراین، تفاوت میان "من" تجربی و انسان "جاودانه" و جهانی، دارای اهمیتی حیاتی است به ویژه در زمان ما که در آن توده ای کردن شخصیت، پیشرفت های نگران کننده دارد. در این حال، توده ای کردن منحصرا از بیرون وارد نمیشود، از درون نیز امکان پذیر است، از ناخودآگاه جمعی. در بیرون "حقوق بشر" تضمین کننده ی حمایت به شمار میروند؛ اخیرا بخش اعظم اروپا آن را از دست داده و در جایی که این حقوق هنوز از بین نرفته اند، احزاب سیاسی قدرتمند و به همان نسبت ساده لوح مشغول به کارند و با تمام قدرت، سعی در کم کردن حقوق جاودانه ی انسان و حذف آنان در راستای موجودیت بخشیدن به زندان بردگان را دارند که از طریق بیمه های اجتماعی میسر است. کلیسا نیز تا وقتی که اقتدارش محفوظ باشد حامی اقدام بر علیه اهریمن گرایی درونی است. با این وجود، حمایت و ایمنی فاقد ارزشند اگر از جهاتی بیش از حد بر زندگی ستم روا دارند؛ و نیز برتری آگاهی مقبول نیست اگر وی بیشترین مقدار زندگی را تحت فشار قرار دهد و حذف کند. زندگی همیشه سفری دریایی بین گرداب از سویی و صخره از سوی دیگر است. هرچه از اقتدار مطلق انگاره های مسیحی بیشتر کم میشود، مشاهده ی "حیوان مو طلایی" [منظور: بربرهای وحشی قدیم اروپای ماقبل مسیحی که هنوز در اعماق وجود انسان اروپایی به زندگیشان ادامه میدهند] در زندان زیرزمینیش آشکارتر میگردد که به سوی ما رو آورده و به انفجاری با نتایج ویرانگر تهدیدمان میکند. این پدیده به گونه ی انقلابی روانشناسانه در فرد پدیدار میشود و میتواند صورت پدیده ای اجتماعی را نیز به خود بگیرد. "دیونیزوس" خدای شراب، معرف ورطه ی زوال شورمند تمام خاص نگری انسان در آغوش چیزی است که روح آغازین میتواند از خدایی و حیوانی در خود داشته باشد؛ تجربه ای به همان اندازه ترسناک که غنی از دعای خیر، که از چنگ آن، انسانیت رخوت گرفته و خواب آلود در فرهنگ فکر میکند رهایی یافته است، تا زمانی که دیوانگی حمام خون دیگر فرا رسد و همه ی نیک اندیشان را از تعجب اشباع کند که کاری جز متهم کردن سرمایه های عظیم، صنایع تسلیحاتی، یهودی ها و فراماسون ها ندارند. میبایستی فاجعه ی جنگ 1914 و تجلی های خارق العاده ی بعدی در زمینه ی نابسامانی عمیق معنوی پیش آید تا تردید در مورد تعادل نژاد سفید حاصل شود. پیش از شروع جنگ 1914 (جنگ اول جهانی) ما مطمئن بودیم که جهان میتواند با اقدامات منطقی نظام مند شود. ولی ما حالا منظره ی تعجب آور "دولت ها" را داریم که بار دیگر و به حساب خودشان مطالبه ی یزدانسالاری باستان را میکنند، یعنی طالب توتالیتریسم اند که حذف ناگزیر هر گونه آزادی عقیده را به دنبال دارد. در برابر چشمان ما بار دیگر انسان ها متقابلا به کشتار یکدیگر دست میزنند تا تنها قصد خود را در مورد دفاع از نظریه های کودکانه ی چند و چون برقراری بهشت زمینی تحقق بخشند. مشکل نیست که بتوان نیروهای پست تر –و شاید باید گفت جهنمی- را که کم و بیش در زنجیر و اهلی شده بودند، در بنای عظیم روانی مشاهده نمود که حالا به خلق و یا درصدد خلق شکل جدیدی از بردگی دولتی و یا زندان دولتی هستند که فاقد هر گونه جذابیت معنوی و یا اندیشمندانه است. برخی در دوران ما متقاعد شده اند که تنها خرد انسانی قادر به تلاش بزرگ رام کردن آتشفشان در حال طغیان نیست. انسان مسلما همه ی دلایل ممکن جهت هراس از این نیروهای غیر شخصی را دارد که در ناخودآگاه جا گرفته اند. ما خود را در ناخودآگاهی آرام و در ارتباط با نیروهایش میبینیم زیرا این نیروها خود را هرگز و یا تقریبا هرگز و تا وقتی که در موقعیت های عادی هستیم، در اعمال شخصی ما آشکار نمیکنند. در مقابل، اگر انسان ها جمع شوند و تشکیل جمعیت دهند، در این هنگام پویایی انسان جمعی، خود را از زنجیر آزاد میکند –حیوانات وحشی و دیوهایی که در اعماق هر فرد خوابیده اند- تا جایی که مثل مولکول توده میشود. در میان توده، انسان، ناخودآگاه، خود را تا سطح اخلاقی و فکری پست تر پایین می آورد. این سطح همیشه و زیر آستانه ی خودآگاهی قرار دارد و آماده است تا به محض تحریک و پشتیبانی ناشی از تشکل توده ای، خود را رها کند. تغییرپذیری خصلت که ناشی از طغیان نیروهای جمعیت [میباشد]، حیرت انگیز است. موجودی ملایم و منطقی میتواند به دیوانه یا حیوانی وحشی تبدیل شود. گرایش همیشه در راستای گذاشتن تقصیر به گردن موقعیت های بیرونی است، اما هیچ چیز نمیتواند در ما منفجر شود اگر چیزی در آن وجود نداشت.» ("روح و زندگی": کارل گوستاو یونگ: ترجمه ی لطیف صدقیانی: نشر جامی: 1399: ص191-186)

«موقعیت های بیرونی» مد نظر یونگ، در دو سطر آخر، همان «سرمایه های عظیم، صنایع تسلیحاتی، یهودی ها و فراماسون ها» در سطور قبلند که به تسعه ی جنگ و ایجاد بدبختی های همگانی در جهان متهم بودند، اما یونگ میگوید تا وقتی چیزهایی وحشی در درون تک تک ما نباشد که بتوان از آن برای به جان هم انداختن انسان ها و جوامع استفاده کرد، هیچ کدام از این موقعیت های بیرونی به اهداف خود نمیرسیدند. همانطورکه سطور اخیر نشان میدهند، بهترین روش برای آزاد کردن این نیروهای درونی وحشی، در جمع قرار دادن افراد و از بین بردن فردیت و خودآگاهی آنها است. همانطورکه دیدیم، فردیت همان چیزی است که یونگ توجه کرد که در تاریخ گم است و نیز توجه کرد که در ادیان، فردیت بسیار بیشتر مورد توجه است تا در تاریخ. اما چطور ممکن است ادیان اینقدر به فردیت توجه کرده باشند و مورخان اصلا؟ آیا ممکن است عمدی در کار بوده باشد و اگر رهبران مذاهب و فرقه های مذهبی، خودشان از کنار هم جمع کردن مردم، برای ایجاد توده های وحشی اعزامی به سوی جبهه های جنگ استفاده میکردند، پس آیا خودشان این "عمد" را در تدارک تاریخ کنترل نکرده اند؟ تا این جا ما پاسخ مستقیمی از یونگ ندیده ایم چون او بیشتر روی تاریخ اروپا تمرکز کرده است ولی کمی جلوتر، این سطور، اهمیت ارتباط تاریخ سیاسی اروپا به فضای معاصر حاکم بر سراسر جهان را گوشزد میکنند:

«مشکل است بتوان به داوری زمان حال فعلی که در آن زندگی میکنیم، دست زد. اما اگر به تاریخ بیماری معنوی بشریت بازگردیم، با زیاده روی های قبلی که با سهولت به نظرمان میرسند، مواجه میشویم. یکی از بحران های مهم، بیماری دنیای رُم در جریان سده های نخست مسیحی بود. [این] پدیده، گسستگی خود را به وسیله ی شکاف های گسترده و بی مانند آشکار کرد که به تکه تکه کردن وضعیت سیاسی و اجتماعی، اعتقادات مذهبی و فلسفی و انحطاط رقت انگیز هنرها و علوم انجامید. نخست بشریت را به ابعاد فردی تنها کاهش دهیم؛ اکنون در برابر خود شخصیتی متمایز در حد والا از هر نقطه نظر داریم که در ابتدا موفق شد با حاکمیت اعتماد به خود، قدرتش را به تمام دور و بر توسعه دهد، اما به محض دستیابی به موفقیت، خود را به صورت گوناگونی هایی بی شمار از مشغله ها و منافع متفاوت پراکنده ساخت، تا آن جا که ریشه ی اصل، سنت ها و حتی خاطرات شخصیش را نیز از یاد برد و خود را همانند با این یا آن چیز دانست، و این موضوع وی را در برخوردی چاره ناپذیر با خود او سوق داد و سرانجام سبب چنان حالتی از ضعف گردید که جهان پیرامون که از پیش متوقف شده بود، به طغیانی ویرانگر دست زد که فرایند تجزیه را شتاب بخشید.» (همان: ص194)

میتوان گفت دوره ی گسست مورد توجه یونگ، با گسست های فرقه ای و عقیدتی در خدای واحد مسیحیت همراه بوده که بدنه ی مهمی از آن عمدا و به جهت کپی سازی از مسیح های رومی طی گسترش به نواحی دیگر جهان در عصر استعمار باقی مانده و بعدا فراموش شدن ریشه های واحد این مسیح ها، باعث مقابل هم قرار گرفتن و اهریمنی معرفی شدنشان توسط همدیگر شده که همه ی این وضعیت های مضارع، بستر خوبی برای تاریخ تراشی حول این مسیح های متحد المنشا و خلق جنگ های خونین آنها به دست هم از هزاران سال قبل تا الان ایجاد کرده است. اما یادمان باشد این ترفند، برای جمع آوردن فردیت های مختلف حول محورهای در مشت کپی شده از مسیح رومی ایجاد شده اند و همانطورکه دیدیم، فردیت در جهان رومی، از طبقه ی اشراف به طبقات پست تر تسری پیدا کرده است و این در تاریخ و در داستان های شاهانی که از همه گونه امکانات فراقانونی بهره مندند هنوز قابل استنباط است. بنابراین مسیح فعلی غربی هم یک مسیح دقیق نیست و باید بیشتر به شاهان شبیه باشد. اتفاقا در این قسمت از قصه ی این مرد نجار مقدس که او خود را شاه قانونی اسرائیل میخواند، هنوز وابستگی او به دستگاه سلطنت دیده میشود.

عیسی اولین مسیح تورات نیست. در کتاب اشعیا مسیح، یک شاه یعنی کورش است که نامش همخانواده با عنوان کریست برای مسیح است. در منابع یونانی مثل کتاب هرودت، کورش، سیروس شاه پارس نامیده میشود و مانند عیسی، به محض تولد، از سوی شاه وقت مورد تهدید قرار گرفته تا این که برگشته و حکومت را تصاحب کرده است. نام ماندانا مادر سیروس، به وضوح تلفظ دیگر عنوان "مدونا" برای مریم مادر عیسی است. سیروس در تاریخ هرودت، پادشاه نسبتا معتدلی است ولی پسرش کامبیز که جانشین او میشود، دیوانه ای خطرناک است که کشور را دچار انحطاط میکند. کامبیز به عنوان پسر سیروس، هنوز تکرارگر عیسی پسر یهوه است و درواقع خود ناخوشایند سیروس را نشان میدهد به طوری که میتوان او را به بخش بدسرشت دستگاه کریست/کورش نسبت داد که به بنیاد خود خیانت میکند. در داستان مسیح، او معادل یهودای اسخریوطی شاگرد خائن مسیح است. از طرفی نام کورش/سیروس، تلفظ دیگر نام آسیروس یا آسور یا آشور است که لقب مردوخ خدای اعظم بابلی-آشوری بوده و این نام در مصر، تبدیل به عناوین اسری و ازیریس برای خدایی که پادشاهی را در مصر پایه گذاشت شد. سیت یا سوت، برادر ازیریس، همتای یهودای اسخریوطی برای ازیریس است که برادر را میکشد و تخت او را تصاحب میکند تا این که ازیریس به شکل پسرش هورس از نو از همسر خود ایزیس زاده میشود و انتقام میگیرد؛ بازگشتی که همتای بازگشت مسیح در آخرالزمان است. در تاریخ پارس، این مسیح بازگشته، گئوماتای مغ یا اسمردیس دروغین است که کاهنی است که خود را اسمردیس پسر سیروس معرفی میکند درحالیکه اسمردیس واقعی، پیشتر، پنهانی به دستور کامبیز به قتل رسیده است. حکومت اسمردیس دروغین با خدمات بسیسار به مردم کشور آغاز میشود و خشم اشرافیت پارس را که سیروس از میانشان برخاست برمی انگیزد و به همین دلیل، اسمردیس دروغین توسط هفت اشرافی پارسی سرنگون و با داریوش شاه جایگزین میشود. داریوش درواقع شکل بازسازی شده ی سیروس یا کورش برای یک نوع حکومت متفاوت است و میتوان با رژیم مسیحی که جانشین رژیم پیروان هورس در مصر شد مقایسه کرد. این رژیم نیز به اندازه ی کلیسای مسیح که خائن به مسیح است، خائن به کورش است و بنابراین نسخه ی دیگر هورس یعنی اسکندر مقدونی به آن خاتمه میدهد. اسکندر هم مانند ازیریس تجسد آمون خدای خورشیدی مصری است و هم به عنوان پسر زمینی ژوپیتر یا زئوس خدای اعظم یونانی-رومی شناخته میشود که درست مثل آشور یا مردوخ، خدای سیاره ی مشتری است. اسکندر اگرچه یونانی است ولی در منابع اسلامی رومی هم نامیده میشود و البته سلف امپراطوران یونانی روم شرقی به شمار میرفته است. حمله ی او به بین النهرین که طی آن با دختر داریوش شاه پارس ها ازدواج میکند، قابل مقایسه با تصرفات شگفت انگیز کاراکالا امپراطور روم در بین النهرین است که در جریان وانمود سازی او به ازدواج با دختر ارتاپانوس شاه پارتی بین النهرین رقم میخورد. درست مثل اسکندر که فتوحاتش با مرگ مرموزی متوقف میماند، فتوحات کاراکالا نیز با قتل مرموز او متوقف میشود. کاراکالا یک امپراطور سوری/آسوری روم بود. مادرش جولیا دومنا قدرت زیادی داشت و زوج کاراکالا-جولیا دومنا را میتوان با زوج اسکندر و مادرش الیمپیاس مقایسه کرد. کسی که مظنون به توطئه ی قتل کاراکالا است ماکرینوس از سرداران بربر او است که حکومت او را غصب کرد اما با توطئه ی اشرافیت سوری روم، یک پسر 14 ساله از خاندان سلطنتی که کاهن کیش الگبل یا الاگابالوس خدای خورشید شهر حمص در سوریه بود، خود را پسر نامشروع کاراکالا نامید و غاصب را سرنگون کرد و به نام های الاگابالوس و هلیوگابالوس بر تخت سلطنت نشست؛ نسخه ی دیگری از مسیح بازگشته که به مانند گئوماتای مغ، توسط افراد خودش کشته شد و به اندازه ی گئوماتای مغ که اسمردیس دروغین نامیده شد، الاگابالوس هم یک مسیح دروغین خوانده شد و این درحالیست که همزمانی کریسمس یا تولد مسیح با روز تولد الاگابالوس حمص و البته تشبیه همیشگی مسیح به خورشید نشان میدهد که این «مسیح دروغین» چیزی جز نسخه ی انسان شده ی خدای خورشید به عنوان نسخه ی اولیه ی عیسی مسیح نیست. یکی از نکات جالب داستان سقوط کاراکالا این است که قتل او پس از آن اتفاق افتاد که ماکرینوس به نامه ای دست یافت که سوء ظن کاراکالا به ماکرینوس را نشان میداد. به نظر میرسد سقوط حاکم مسیح مانند در اثر یک نامه، در داستان اسکندر هم بازتاب دارد اما نه در زندگی خود او، بلکه در زندگی مادرش که به عقیده ی مارک گراف، تا حدودی داستان های خود اسکندر را به خود جذب کرده است. بعد از مرگ اسکندر، حکومت خاستگاه او مقدونیه به دست پیرترین سردارش آنتی پاتر افتاد. با مرگ آنتی پاتر، یک جنگ قدرت در مقدونیه به وقوع پیوست که یک سر آن، کاساندر پسر آنتی پاتر بود. الیمپیاس هم یکی از مدعیان قدرت بود که برای حفظ حکومت خود، کشتار بسیار کرد. الیمپیاس پس از شکست از کاساندر، به تصرف شهری جدید اهتمام کرد و در این زمان، یکی از متحدینش یک کشتی جنگی موسوم به "پاندیر" برای کمک به او فرستاد. اما نامه ای که خبر این کمک را به الیمپیاس میرساند از سوی همان کسی که نباید، یعنی کاساندر کشف شد. کاساندر اجازه داد نامه به دست الیمپیاس برسد و زمانی که الیمپیاس به استقبال متحدینش میرفت توسط نیروهای کاساندر، محاصره و مجبور به تسلیم شد. مارک گراف، ارتباط پاندیر با این دستگیری را به سبب نام آن میداند. پاندیر یعنی پلنگ، و بنا بر کتاب یهودی تولدوت یشوع، مریم، عیسی را در رابطه ی نامشروع، از یک سرباز رومی به نام "بن پاندیرا" یعنی پسر پلنگ به دنیا آورده است. نقطه ضعف ادعای مسیح در خدا بودنش هم اتهام زنا زادگی او بوده است. شهرت بد الیمپیاس به سبب گذشته اش که فحشا در آیین دیونیزوس یا دیونیسوس بوده است [و البته پلنگ یکی از تجسم های دیونیسوس است] نیز در موفق شدن کاساندر نقش مهمی داشته و در نهایت او بود که حکومت مقدونیه را به دست آورد و سلسله ای را که به نام پدرش آنتی پاتری نامیده میشد بنیان گذاشت. از طرفی سرنوشت الیمپیاس به قول مارک گراف، سرنوشت مسیح را به خود جذب کرد. افرادی که از قتل اعضای خانواده ی خود به دست الیمپیاس ناراضی بودند، خواهان محاکمه ی او شدند. کاساندر به الیمپیاس پیشنهاد فرار از کشور را داد ولی الیمپیاس چون به کاساندر اعتماد نداشت قبول نکرد و از محاکمه استقبال نمود. دادگاه الیمپیاس را به اعدام با سنگسار محکوم نمود. الیمپیاس موقع اعدام، هیچ ضعفی از خود نشان نداد و آنطور که جاستین نوشته است: «به نظر میرسید که دیدن اسکندر در مادر در حال مرگش ممکن است.»، توصیفی که مارک گراف، آن را به نوعی تایید نسخه ی زن شده ی اسکندر بودن الیمپیاس میشمرد. از طرفی مرگ کاساندر که به روایت پوزانیاس، با آب آوردن بدنش و ورم کردن و کرم کردن آن همراه بوده است، از سوی مارک گراف، با ورم کردن بدن یهودای اسخریوطی در دم مرگ، و کرم کردن بدن هرود شاه قاتل مسیح در اواخر عمر او تطبیق میشود. مارک گراف، خودداری الیمپیاس از فرار از محاکمه را با داستان مشابه درباره ی سقراط مقایسه میکند که او هم به دلیل اعدام به ناحق از سوی آتنی ها و پذیرش باوقرانه ی مرگ، قابل مقایسه با عیسی مسیح اناجیل است. جالب اینجاست که در همان دوره ی هرج و مرج، یک نسخه از سقراط را داریم که درست مثل الیمپیاس، جسدش اجازه ی دفن نیافت. فوخیون، فیلسوف بزرگ یونانی اهل آتن، داستانش تقریبا مو به مو تکرار داستان سقراط است. فوخیون درست مثل سقراط، منتقد دموکراسی آتن بود و درست مثل سقراط، بعد از سقوط دموکراسی توسط استبدادگرایان –و در مورد فوخیون، این مستبدین، مقدونیان بودند- مورد نفرت مردم قرار گرفت و به محض استقرار موقت دموکراسی، در یک محاکمه ی بسیار ناعادلانه به اعدام محکوم شد. فوخیون در دادگاه، پیشنهاد داده بود که حاضر است خودش اعدام شود و دوستانش آزاد شوند که البته این پیشنهاد در هیاهوی بد و بیراه های حاضرین که حتی فرصت دفاع از خود را به فوخیون نمیدادند شنیده نشد و به هر حال درنهایت فوخیون و تمام دوستانش به مانند سقراط، به اعدام با نوشیدن زهر شوکران محکوم شدند. در قتل فوخیون، یکی از دوستان سابقش به نام "دمادس" معروف به دمادس حریص آتش بیار معرکه بود که به "آلکیبیادس دوران زوال آتن" مشهور بوده است و جالب اینجاست که آلکیبیادس نام یکی از شاگردان بدنام سقراط است. مارک گراف، این دمادس را نسخه ی دیگر یهودای اسخریوطی برای مسیح میشمرد و اضافه میکند که آنتی پاتر میگفت که در آتن دو دوست داشت: فوخیون که نمیتوان او را مجبور به گرفتن چیزی کرد، و دمادس که نمیتوان او را با هیچ چیزی راضی کرد.:

“OLYMPIAS OF EPIRUS , PHOCION”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 23 MAY 2024

دقت کنید که نام آنتی پاتر به معنی «همچون پدر» است و شاهان، پدران جامعه ی خود محسوب میشدند. دو دوست آنتی پاتر، یعنی دمادس و فوخیون که مابه ازاهای مسیح و یهودا هستند، استفاده ی دوگانه ی حکومت از اخلاقیات و ضد اخلاقیات را به نمایش میگذارند. حالا دقت کنیم که دراینجا قرار است فوخیون برابر با الیمپیاس و از طریق او خود اسکندر باشد. اینجا برابری مسیح با مردوخ موضوع را روشن میکند. مرگ اسکندر، معادل قتل یا زندانی شدن آبزو پدر آنوناکی ها و پسر محبوبش مومو به توطئه ی آنوناکی ها است و هرج و مرج پس از آن، قابل مقایسه با هرج و مرج ناشی از خالی ماندن جای آبزو است که با شورش انتقامجویانه ی تهامات مادر خدایان در قالب یک اژدهای دریایی به وقوع میپیوندد. دراینجا تهامات با الیمپیاس قابل تطبیق است و اگر آن را با بی نظمی در نتیجه ی انحطاط دستگاه سیروس مقایسه کنیم، الیمپیاس به عنوان نظمی که به بی نظمی میگراید، واقعا یک اسکندر زن شده یا تهامات شده به نظر میرسد. نکته این است که خدایی که با کشتن آبزو سبب ایجاد بی نظمی شده است، نامبردار به حئا و همویی است که با خلق مردوخ، نظم را برمیگرداند و پس از آن، مردوخ به عنوان قاتل تهامات و خالق جهان مادی، شاه آنوناکی ها میشود. حئا در کشتن آبزو معادل با سوت در داستان ازیریس است و نام سوت، تلفظ دیگری از نام توت یا تات یا تحوت است که در مصر، این تحوت، همان خدایی است که هورس را به تخت سلطنت مینشاند و جانشین سوت میکند.

دیوید وارنر متیزن مینویسد که تحوت در اساطیر یونانی-رومی، نسخه ی قبطی هرمس یا مرکوری خدای دانش شمرده میشده است. هر دو آنها منشا کتابت بودند. جان گارنیه در سال 1904 برابری این دو با حئا را که خدای دانش در بین النهرین بوده است مطرح کرد و ازجمله به این موضوع توجه کرد که هم حئا و هم هرمس/مرکوری، با عصایی که دو مار به دورش پیچیده اند و در داستان مرکوری، کادوسئوس نامیده میشود توصیف شده اند. این مارها نشانه ی تضادند. گارنیه مینویسد که در بودیسم هم "تری راتنا" یا سه نماد گرانبهای ایمان، به یک عصا و دو مار به دور آن تشبیه میشدند. در هند، بودا نام سیاره ی عطارد بود که در روم، مرکوری همان سیاره را نمایندگی میکرد. بودا همچنین به نام های "دوا-تات" (یعنی خدا تات) و "تواشتا" نامبردار بود که گارنیه هر دو را با نام تات/تحوت تطبیق میکند. نام بودا خود با نام وتان یا اودین خدای ژرمن مرتبط است که در اساطیر نورس، با فرهنگ مصرف قارچ های روانگردان و الهام های شمنی مرتبط بوده و به مانند مرکوری رومی، خدای عطارد بوده است که الان هم چهارشنبه روز عطارد در انگلیسی به نامش ودنزدی نامیده میشود. دراینباره متیزن، مقاله ی اسکات هاجی چک دابرشتاین به نام "سوماسیدها و روشنبینی کیمیاگری: قارچ های روانگردان در سنت بودایی" را که در سال 1995 در مجله ی انتوفارماکولوژی منتشر شد به یاد می آورد. این مطالعه، به پیوندهای آشکار قوی بین کیش قارچ توهمزا در سنت بودایی تبتی آریادوا/کارناریپا و کیش اودین در منابع ژرمن قائل بود. پاول استامتس نیز پیوندهای مشابه بین فرهنگ مصرف قارچ در دو مذهب یهودیت و بودیسم تبتی را مطرح کرده است.:

“BUDDHA, ODIN, MUSHROOM”: DAVID MATHISEN: STAR MYTHS OF THE WORLD: 27 FEB 2014

مواد توهمزا به اندازه ی مشروبات الکلی، با دیونیسوس باخوس خدای بزم ها و وحشی گری ها و از خود بیخودی ها مرتبطند و این با مقایسه ای که یونگ بین روان انسان مدرن و دیونیزوس به عمل می آورد بی ارتباط نیست. نظم آوری تا وقتی که از مجرای متحد کردن گروهی از مردم در وحشی گری به سمت هدفی خاص میگذرد، با بی نظمی متحد است و در این لحظه، این دو در حکم دو مار پیچیده به دور عصای هرمس هستند که همزمان مسیح و یهودا، انسانیت و حیوانیت، و اخلاق و ضد اخلاق را نمایندگی میکنند. درصورتی که نیمه ی پر لیوان را نگاه کنیم، خبر خوش این است که هیچ وحشی گری ای بدون همکاری نظم، انکار بقا ندارد و این نقطه ی ضعف آن هم به شمار میرود. (ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

روح بشر چقدر پیشرفت کرده است؟: قسمت دوم

چگونه در حال فحش دادن به دشمنان دموکراسی، بنیادهای سلطنت طلبی آنان را تایید کنیم؟ (بخش 2)

تالیف: پویا جفاکش

شرایط غریبی است. ایران الان چه بخواهد جواب غربی ها را با ایجاد جنگ و خرابکاری بدهد و چه با مذاکره، ناچار است از ارزش های انقلابی و اسلامی خود عدول کند. و اصلا مسئله ی «آیین قدرت» هم اینجاست که معنا پیدا میکند: وقتی رهبران دنیا آشکارا با قانون نامه ی ماکیاولی حکومت میکنند، کسی که آن پایین است، نمیتواند به زبان اخلاق و انسانیت به آنها اعتراض کند. هر سیاستمداری اگر بخواهد در مسندش بماند و خدمتی کند، باید پیه آلوده شدن به تاریکی هایی را هم به تنش بمالد. نتیجه این میشود که اویی که از اول با هدف به دست آوردن قدرت و ثروت و بدون هیچ دغدغه ی اخلاقی وارد قدرت شده و با کثیف ترین روش ها امثال خود را در به دست آوردن پست های کلیدی کشور به کثرت رسانده است، در تقلید از مذهب سودمند اربابان بزرگ و کتاب مقدسش شهریاور ماکیاولی، سنگ تمام میگذارد و در آغشته شدن تمام آن «ایدئولوژی» به کشور –البته با ادعای کذب دشمنی با ایدئولوژی- سهم خود را ادا میکند و این همعنانی با حاکم بزرگ آنقدر پیش میرود که بعضی احساسات عقده شده ی سیاسی فقط وقتی بلند گفته میشوند که قبلش آن اربابی که مثلا دشمن است آنها را با صدای بلند زده باشد. پس تعجبی ندارد که بیش از همیشه بلند بلند برابر خواندن هویت ایرانی با سلطنت های خیالی باستانی، چه در داخل یا خارج ایران، و جرئت کردن اپوزیسیون خارج از کشور به سر دادن شعار دادن سلطنت به ایران به جای دموکراسی، همراستایی زیادی با به قدرت رسیدن دشمنان آشکار لیبرالیسم و دموکراسی در ایالات متحده از طریق صندوق رای و تقلیدهای پشت سر هم از آن در کشورهای اروپایی دارند. قبلا پدربزرگ های ما به قدرت رسیدن دشمنان لیبرال-دموکراسی در آلمان جمهوری وایمار و از طریق صندوق رای را دیدند و عواقب فاجعه بار آن را هم ازجمله در ایران و در همان بلوای اشغال کشور به دست روس و انگلیس تجربه کردند. این است که وقتی آن تراژدی تاریخ در دومین بازی خود، به صورت کمدی به صحنه میرود، فرانسیس فوکویاما –که هنوز منتظر بازگشت مسیحش لیبرال دموکراسی ایدئال در «پایان تاریخ» نامعلوم است- به یاد ناامیدی های یکی از گوروهایش یعنی لئو اشتراوس در آن تراژدی فراموش شده افتاد که آن را در گزیده های سخنرانی اشتراوس در موسسه ی تحقیقات اجتماعی "نیو اسکول" در 1941 درباره ی نیهیلیسم آلمانی یافته بود.:

«اشتراوس که یک یهودی آلمانی بود، در آن زمان از اروپای هیتلر گریخته بود. او سپس به یکی از مهمترین استادان و مفسران فلسفه ی دانشگاه شیکاگو و دانشگاه های دیگر امریکا تبدیل شد. این گزیده ی بازنویسی شده دلسرد کننده است زیرا به نظر میرسد توصیف کاملی است از بسیاری از روندهای فکری که امروز بین راستگرایان افراطی امریکا جریان دارد. روشنفکران محافظه کار بسیاری هم هستند که فقط از سیاست ها یا پیامدهایی مثل تورم یا مهاجرت ناخشنود نیستند، بلکه درباره ی لیبرالیسم به مثابه یک مرام تردید دارند و در جست و جوی مجموعه اصولی "پسا لیبرالی" اند که بتواند جایگزین نظم فعلی شود، نظمی که به اعتقاد آنان از ریشه پوسیده و فاسد است. چیزی که آنان از آن متنفرند، مثل جوانان آلمانی که اشتراوس توصیفشان میکند، جامعه ای است که مردمش به صلح و رونق قانعند و در پی چیز بزرگتری از راحتی نیستند. پدرخوانده ی این نگرش، آنطورکه اشتراوس میگوید، فردریش نیچه بود. چیزی که او و پیروان نیهیلیستش بیش از هر چیز از آن نفرت داشتند، جهان "آخرین انسان" بود: موجودی راضی، بدون جاه طلبی و برابری جو که در پایان تاریخ سر بر می آورد. و این پایان مساوی بود با پیروزی جهانی دموکراسی لیبرالی. اشتراوس این نگرش را نیهیلیستی معرفی میکند نه چون پیروانش آنارشیستند، بلکه چون نقدشان بر لیبرالیسم مدرن فاقد چشم اندازی منطقی از چیزی بود که بتواند جایگزین این توافق عمومی شود. در آلمان که اشتراوس تازه از آن گریخته بود، این نگرش خیلی ها را به ناسیونال سوسیالیسم سوق داده بود. رابطه ی نیچه با نازی ها رابطه ی پیچیده ای بود اما ایده هایش راه را برای قدرت گرفتن آنان هموار کردند. چون اگر خدا مرده است و مذهب که برده ها را تا حد برابری با اربابانشان ارتقا میدهد، بی اعتبار است، چرا نباید به مرامی پیوست که بی رودربایستی وعده ی ارباب کردن شما و دوستانتان را میدهد؟ سخنرانی اشتراوس در سال 1941 به طرزی شگفت آور، دوران کنونی را پیشبینی میکند. "پسا لیبرال" های امروزی چشم اندازی منطقی از چیزی که باید جایگزین لیبرالیسم شود ندارند. برخی، مثل پاتریک دنین یا آدریان ورمیول، ظاهرا به نوعی یکپارچگی کاتولیکی امیدوارند که در آن، جامعه بر سر مجموعه ای از اصول قدرتمند اخلاقی که دین تعریفش میکند توافق کند. دیگران مثل کورتیس یروین یا کوستین ولاد آلماریو –معروف به "بربر عصر برنز"- دین را کنار میگذارند و خواهان بازگشت سلسله مراتب و حکومت های مقتدر هستند. اشتراوس که در 1941 سخن میگفت، ناسیونال سوسیالیسم را "پست ترین، کوته اندیشانه ترین، غیر روشنگرانه ترین و ننگین ترین شکل" نیهیلیسم آلمانی میداند و رد میکند. اما این را هم میگوید که "همین ابتذالش است که دلیل موفقیت های چشمگیر –هرچند هولناک- آن است." ایالات متحده ی 2025 آلمان 1941 نیست. اما نشانه های هشداردهنده ی بسیاری وجود دارد که لیبرال های امروزی را به توجه دقیق تر فرا بخواند. لبّ کلام اشتراوس این است که لیبرال ها باید ریشه های سیاست غیر لیبرال را خیلی بهتر و عمیق تر بفهمند، و نگاهشان را از افقی که لیبرالیسم تعریف کرده است، فراتر ببرند تا قدرت منتقدان مرامشان را ببینند.» ("پیشگویی دلسردکننده ی لئو اشتراوس": فرانسیس فوکویاما: اندیشه ی پویا: شماره ی 97: مرداد و شهریور 1404: ص26)

اگر دقت کنید، هر دو جانشینی که منتقدان لیبرالیسم برای مقابله با نتایج آن در امریکا معرفی کرده اند –پذیرش اصول دینی عمومی شبیه مذهب کاتولیک اروپا به رهبری پاپ، و حکومت اقتدارگرا- هر دو، مابه ازاهایی در دوران مدرن شدن ایران داشتند که در انقلاب اسلامی مقابل هم قرار گرفتند و هنوز هم مقابل همند: سلطنت زر و زور پهلوی، و بنیادگرایی اسلامی با شعار اتحاد زیر لوای شریعت فرقه ی شیعه. موفقیت جمهوری اسلامی تا حدودی ناشی از آن است که این دو راه حل را با هم در ولایت فقیهش جمع کرده است. البته در ایران ماقبل پهلوی لیبرالیسم حاکم نبود؛ اما عدم وجود هویت ثابت و مورد توافقی که اقوام ایرانی را با هم متحد کند، بی نظمی هایی را به وجود آورده بود که تا حدودی در لیبرالیسم نوین هم قابل مشاهده اند. در لیبرالیسم نیز پذیرش هویت های گوناگون حتی علیرغم عجیب و غیر عادی و مصیبت زا بودنشان، باعث نقصان در متحد نگه داشتن مردم میشود. فوکویاما در واکنش به این نقص مینویسد:

«پاسخ لیبرالی متقاعدکننده ای برای این اتهام که لیبرالیسم همبستگی جمعی را تضعیف میکند وجود دارد. با این حال، درست مثل دهه ی 1930 [یعنی دوران آشوبناکی که آبستن ظهور نازیسم شد] مسئله اینجا است که مدافعان لیبرالیسم این پاسخ را به اندازه ی کافی دقیق صورتبندی نکرده اند. لیبرالیسم ذاتا ضدیتی با همبستگی اجتماعی ندارد؛ درواقع، نسخه ای از لیبرالیسم وجود دارد که همبستگی قدرتمند جمعی و فضائل انسانی را تقویت میکند. این همبستگی جمعی از دل توسعه ی جامعه ی مدنی قوی و سازماندهی شده پدید می آید، جایی که افراد آزادانه انتخاب میکنند با افرادی همفکر خودشان پیوند برقرار کنند تا برای رسیدن به اهدافی مشترک بکوشند. مردم آزادند که پیرو "خدایان قدرتمند" باشند؛ تنها نکته ای که نباید از یاد برد این است که هیچ خدای قدرتمند واحدی وجود ندارد که کل جامعه را گرد هم جمع کند... لیبرالیسم در قرن هفدهم دقیقا برای حل همین مسئله ی خدایان قدرتمند متعدد به وجود آمد. در آن زمان، فرقه هایی پیرو خدایی یکسان بودند –کاتولیک ها و پروتستان ها- که جنگ هایشان اروپا را به خاک و خون کشیده بود. به نظر، همین توجیه عملگرایانه برای لیبرالیسم هم به قوت خود باقی است: لیبرالیسم راهی برای آشتی دادن خدایان قدرتمندی است که در جوامع متکثر با یکدیگر در تعارضند.» (همان: ص28)

با این که جمله ی آخر در ظاهر گفتنش خیلی راحت است، ولی عمل کردن به آن حتی بعد از تجربه ی نازیسم هم اینقدر راحت نبوده است؛ چون نه فقط خدایان حاضر در صحنه به راحتی با هم کنار نمی آیند، بلکه بسیاری از پیروانشان حتی اگر خود آن خدایان هم نخواهند، آنها را به جان هم می اندازند و هرج و مرجی که پیش می آید، درنهایت به ضرر همه ی آن خدایان به جز یکی، و شاید مطلقا به ضرر همه ی آن خدایان تمام شود. اسلام انقلابی شیعی اواخر دوره ی پهلوی، دچار این توهم بود که خدایش الله از همه ی این خدایان فراتر است و به راحتی میتواند اول همه ی مسلمانان و بعد همه ی مردم جهان را متحد کند، ولی به زودی و طی جنگ ایران و عراق معلوم شد که الله به تعداد کشورها و جناح های سیاسی اسلامی، شخصیت دارد و همیشه هم شخصیتش از روی رهبران این کشورها و جناح ها کپی میشود و با تقلید از درگیری های خود این رهبران، انواع و اقسام الله ها هم چنان با هم درگیر جنگند که حتی فرصت نمیکنند به خدمت خدایان بیگانه برسند و اصولا بیش از بیگانه گیری، علاقه به کشتن مسلمانان به دست همدیگر دارند. این وضعیت تا قبل از انقلاب اسلامی آشکار نبود. ولی بعد از آن طلسم شکست و خطرات بالقوه بالفعل شدند و طالبان و القاعده و داعش و جبهه النصره و بقیه ی هیولاهای همریشه از همه طرف فوران کردند و نتیجه این شد که لیبرالیسم از دست یکی از دشمنانش خلاص شد و یک بار دیگر ثابت کرد که نباید به خدایان، امکان اقتدار داد، اما دیدیم که لیبرالیسم و اصحابش در اروپا و امریکا هیچ نظم جانشین مناسبی در جواب این بی نظمی ارائه ندادند و برعکس در کشورهای خودشان، به ناراضیان از بی نظمی مشابه باختند. احتمالا مطهرنیا راست میگوید که این باخت اتفاقی نیست و ترامپ در حال تکرار استراتژی "بازیگر دیوانه" است تا بار تمام اعمال کثیفی را که وجهه داران سیاسی نمیتوانند آشکارا در یک دموکراسی مرتکب شوند، ترامپ با دیوانه بازی به اتکای رای مردم، یکتنه به دوش بگیرد. تفاوت امریکای ترامپ با آلمان نازی ها این است که آلمان آن موقع تازه داشت برای تسخیر تاج و تخت دنیا خیز برمیداشت، درحالیکه امریکا الان تاج و تخت دنیا را دارد و ویروس بیماری خود را خیلی سریع تر تکثیر میکند. اینجاست که متوجه میشویم که مبلغان خدایان بزرگ و مبلغان بی خدایی و پوچی نیهیلیستی، مکلین نهضت های یکدیگرند و اصلا عجیب نیست که اعضایی از هر دو جریان در یک جبهه ی واحد به فعالیت مشغول باشند. پس خدایان بزرگ گروه اول، به هیچ وجه خدایانی راستین نیستند و نتیجتا مبلغانشان هم ابایی ندارند که درحالیکه پشت اخلاقیات گول زننده ی این خدایان دروغگو مخفی شده اند، به همان اخلاقیات –که از خدای راستین دزدیده اند- خیانت کنند و مردم را فریب دهند.

اینجاست که خود را واقعا در حیطه ی نفوذ آرخون ها می یابیم چون چنین هشدارهایی مدت ها قبل در کتابی گنوسی/غنوصی به نام "هیپوستازی آرخون ها" داده شده بود:

«هیپوستازی آرخون‌ها که به نام "واقعیت حاکمان" نیز شناخته می‌شود، رساله ای کیهان‌شناسی است که روایت عرفانی از سفر پیدایش را ارائه می‌دهد، شامل: اسطوره ی سوفیا، نسل آرخون‌ها، تجاوز به حوا، جنون یلدابهوت، تغییر دین خورشید و سایر ویژگی‌های اسطوره‌ای. پس از تلاش طاقت‌فرسای مرتب‌سازی انجیل فیلیپ برای استخراج مضامین غالب، "واقعیت حاکمان" گفتمانی کمابیش سرراست در مورد اسطوره ی آفرینش عرفانی به ما ارائه می‌دهد. این اولین متن در مورد کیهان‌شناسی است که تاکنون در برنامه ی مطالعه با آن مواجه شده‌ایم. تنها پنج متن از این دست در کل مجموعه وجود دارد که هیپوستاز آرخون ها مختصرترین و قابل فهم‌ترین آنها است. از این رو، این کتاب جای خوبی برای کاوش در مطالب کیهان‌شناسی است. این کتاب مستقیماً پس از گاس فیل در کدکس دوم آمده است و پس از آن رساله ی کیهان‌شناسی دیگری با عنوان "درباره ی منشأ جهان" آمده است - نمونه‌ای نادر در نجع حمادی که در آن متون مشابه به هم پیوسته‌اند. راجر ای. بالارد در معرفی ترجمه ی بنتلی لیتون می‌نویسد: "هیپوستازی آرخون‌ها قطعاً کار یک معلم عرفانی است که به مخاطبان آموزش می‌دهد. (...) مخاطبان، یک جامعه ی عرفانی مسیحی هستند که از مطالب هر دو عهد آگاهند و مرجعیت پولس را می‌پذیرند." این نمونه‌ای از فرضیاتی است که محققان هنگام در نظر گرفتن مطالب غنوصی به عنوان برداشت‌هایی از نوشته‌های اولیه ی مسیحی، به خود اجازه ی بیانشان را می‌دهند. درست است که پاراگراف آغازین از زبانی استفاده می‌کند که در نامه‌های پولس، کولسیان و افسسیان یافت می‌شود، اما چه کسی می‌تواند بگوید که خود پولس در اصل آن زبان را از حلقه‌های غنوصی نگرفته است؟ در هر صورت، این زبان در گردش بود و نحوه‌ی استناد به پولس، «رسول بزرگ»، بیشتر درباره‌ی مخاطبان مورد خطاب است تا درباره‌ی آموزه‌ای که به آنها خطاب شده است. عبارت "این را برای شما فرستاده‌ام زیرا شما در مورد واقعیت مراجع (exousia در یونانی) تحقیق می‌کنید" می‌تواند نشان دهد که از استاد عرفانی خواسته شده است تا آنچه را که گمان می‌رود پولس گفته است، روشن یا اصلاح کند. هیپوستازی آرخون ها با مدیاس رس آغاز می‌شود و بلافاصله به یک رویداد تعیین‌کننده در اسطوره ی خلقت گنوسی می‌پردازد: خدای فریبکار، که نابینا است، اعلام می‌کند که تنها خدای جهان است، اما صدای الهی که به او می‌گوید اشتباه می‌کند، ادعای او را رد می‌کند. در اینجا متن، شگفتی را ارائه می‌دهد: "افکارش کور شد" (۸۷.۵). اینکه انسان‌ها می‌توانند کورکورانه فکر کنند، از ماهیت افکار خود بی‌خبر باشند و از تأثیر خودپوشاننده‌ی فرآیند تفکر غافل باشند، یک آموزه‌ی استاندارد در بودیسم و ​​علوم شناختی است، اما گنوسی‌ها پیچشی عجیب به آن افزودند و آن را با عملی متکبرانه از خودخواهی کیهانی مرتبط کردند. آنها آموزش می‌دادند که فرآیندهای روان انسان با رویدادهای کیهان به طور کلی در هم تنیده شده‌اند ("موازی کیهانی-شناختی"). در ذهن ما، ما درگیر حماقت و تکبر حاکم اصلی هستیم. در هیپوستازی آرخون ها، مقامات یا حاکمان در ابتدا اکسوسیا نامیده می‌شوند، اصطلاحی که در نوشته‌های منسوب به پولس یافت می‌شود، اما نام آرخونتوی بعداً در متن آمده است. رئیس اکسوسیا با نام معمول خود، یلدابهوت
نامیده نمی‌شود ، همانطور که در جای دیگری از نجع حمادی آمده است. در آموزه‌های رمزآلود درباره ی «افلاک سیاره‌ای»، اکسوسیا با ژوپیتر/مشتری و نیروی حسادت (یونانی: فتونوس) مرتبط است. هیپوستازی آرخون ها، مانند سایر رساله‌های کیهان‌شناسی، توضیح نمی‌دهد که چگونه حاکم اصلی از «مغاک ABYSS (اسم قبطی)» که در اینجا «مادرش (قبطی: مای)» نامیده می‌شود، زاده شده است. کلمه ی «اسم» نشان می‌دهد که مرجع اصلی و سپاه او از قلمرو ماده ی اولیه، آشوب، و ورطه برمی‌خیزند. این همان چیزی است که ما آن را میدان‌های کوانتومی می‌نامیم، ماتریس (فرضی) غیرارگانیک حیات ارگانیک. سوفیا - که در اینجا پیستیس سوفیا ، "حکمت مطمئن" نامیده می‌شود- جهانی آسمانی را برای مراجع ایجاد کرد، "مطابق با قدرت آنها"، که آن جهان را "بر اساس الگوی (تایپوس) جهان‌های بالا شکل دادند، زیرا با شروع از جهان نامرئی، جهان مرئی اختراع شد." (10 . 87) "جهان‌های بالا" در پلروما، منبع تمام الگوهای «کهن‌الگویی» تجلی، قرار دارند. آرکون‌ها نمی‌توانند چیزی را اختراع کنند. همه چیز باید توسط سوفیا، یک ائون از پلروما، انجام شود. متون دیگر می‌گویند که حاکم اصلی با تقلید از الگوهای پلروما، جهان آسمانی خود، یعنی منظومه ی شمسی را خلق می‌کند، اما اگر او نابینا باشد، چگونه می‌تواند آن اشکال الهی را ببیند؟ این متن فرض می‌کند که سوفیا، خدای دروغین یعنی یلدابهوت را فریب می‌دهد تا فکر کند که او همان کاری را انجام می‌دهد که او، الوهیت واقعی، برای او انجام می‌دهد. حال یک رویداد والا: چهره ی «فسادناپذیری» در قلمرو آشوب، جایی که اگزوسیا پدیدار می‌شود، منعکس می‌شود. در ساختارهای مرکب قبطی، «فسادناپذیری» از TAKO به معنای «فاسد کردن، نابود کردن» با پیشوندهای AT-، "نه" و MNT- ساخته شده است که مانند پسوند انگلیسی -tion عمل می‌کند: از این رو، MNTATTEKO به معنای «توانایی-عدم-فساد» است. (A در TAKO به E تغییر می‌کند، یکی از بی‌نظمی‌های املایی گیج‌کننده در قبطی). همچنین «فناناپذیری» نامیده می‌شود. این انتزاع (برای ما) به عنوان یک آگاهی زنده و شاهد ارائه می‌شود، حتی اگر نامی الهی یا فرشته‌ای مانند اِلِلات به آن داده نشده باشد. به طرز عجیبی، این حضور انتزاعی، که گمان می‌رود در پلروما باشد، تصویری در ماده ی اولیه (موی، یعنی "آب‌ها") ایجاد می‌کند، و اکسوزیا آن را آرزو می‌کند، اما قادر به دستیابی به آن نیست. به ما گفته شده است که آنها می‌توانند آن را آرزو کنند زیرا روح دارند، اما جان ندارند. این نزدیکترین چیزی است که نجع حمادی به آن اشاره می‌کند و ادعا می‌کند که آرخون‌ها روح SOUL ، نوعی زندگی درونی، دارند. آنها می‌توانند آرزوی چیزی را داشته باشند و حسرت آن را بخورند، اما سپس به خاطر آنچه نمی‌توانند داشته باشند، حسادت می‌کنند. ظاهراً تصویر فناناپذیری شبیه به شکل انسانی است که حاکمان، که اکنون آرکونتوی نامیده می‌شوند ، سعی در کپی کردن آن دارند. آرخون‌ها «نقشه‌هایی کشیدند» و گفتند: "بیایید، بیایید انسانی (روم) بیافرینیم که از خاک زمین (کاز، معادل لغت یونانی گِه، گایا) باشد." مشخص نیست که آیا آنها یک مرد، مذکر یا شکل انسان (شاید دوجنسه؟) را مدل‌سازی کرده‌اند، زیرا کلمه ی قبطی ROME به طور مترادف برای مرد و انسان استفاده می‌شود. 87.30 می‌گوید که آنها شکل انسان را از روی «تصویر خدا» یا «تجلی الهی» الگوبرداری کردند. بلافاصله متوجه می‌شویم که تصویر زن است، زیرا آرخون‌ها اکنون تصمیم می‌گیرند "همتای مرد آن را ببینند". آنها ابتدا یک شکل یا ماتریس زنانه را قالب‌گیری می‌کنند و سپس از آن یک شکل مردانه تولید می‌کنند که با نفس خود آن را دم می‌کنند، اما شکل مردانه قادر به ایستادن نیست. این واقعه یادآور اسطوره‌های آفرینش بومی است که تلاشی ناموفق برای تولید شکل انسانی را توصیف می‌کنند - برای مثال، در پوپول ووه. آرخون‌ها با خشم می‌دمند اما قادر به جان بخشیدن به مخلوق شبه‌انسانی خود نیستند، زیرا: "آنها هویت قدرت آن را نمی‌دانستند" (۸۸.۱۰). حالا به یک بخش قابل توجه می‌رسیم. روح پلروما، با مشاهده ی اینکه "شکل انسانیِ دارای روح (سایکیکوس)" قادر به دستیابی به جایگاه واقعی خود نیست، بخشی از خود را از «سرزمین آدم» به درون موجود در حال تقلا می‌فرستد. و "انسان به یک روح زنده تبدیل شد"، روان اتون. همانطور که اشاره کردیم، اصطلاح اتون در نام رمزی «عیسای زنده» نیز آمده است. منظور گنوسی‌ها از «زنده» چیزی شبیه به «جاودانه» بود، نه صرفاً «زنده». (این موضوع یادآور تمایز بین زوئه، نیروی حیات جاودان، و بایوس، نیروی اشکال زیستی حیات است که توسط اسطوره‌شناس کارل کرنی در دیونیسوس توضیح داده شده است). سرزمین آدامانتیم یا زمین آدامانتیم اصطلاحی چشمگیر است که آموزه‌های بودایی در مورد آگاهی آدامانتیم یا الماس (واجرا) را به یاد می‌آورد. چنین آگاهی در پلروما ساکن است، اما از آنجا که سوفیا با زمین متحد است، حضور الهی پلروما در زمین نفوذ می‌کند. با حمایت ائون سوفیا، آداماس ("موجود زمینی") اکنون به صورت قائم قیام می‌کند و با نامگذاری حیوانات، قدرت معنوی خود را نشان می‌دهد. انواع مذکر و مونث بشریت (روم) در یک دنیای عدن، یک بهشت ​​طبیعی، زیست‌کره، زندگی می‌کنند. سوفیا در کل زیست‌کره ساکن است، اما او همچنین از طریق واسطه ی خاص آدامانت یا تابش سفید زنده، نور ارگانیک، در آن حضور دارد. بنابراین، اسطوره‌شناسی هیپوستازی آرخون ها، اساس تجربه ی اصلی تشرف در اسرار را توضیح می‌دهد: آموزش توسط نور. در روایت گنوسی از سفر پیدایش، حاکمان (آرخون‌ها) والدین اولیه را از خوردن میوه ی درختی که به آنها امکان تشخیص خوب و بد را می‌داد، منع می‌کنند و آنها را به مرگ تهدید می‌کنند. این داستان چرخش خارق‌العاده‌ای دارد، زیرا اکنون به ما گفته می‌شود که آرخون‌ها اجازه دارند این ممنوعیت را اعمال کنند تا والدین اولیه نافرمانی کنند، میوه ی ممنوعه را بخورند و در نتیجه قدرت ادراک بالاتری کسب کنند. روشن بینی از خوردن میوه ی ممنوعه حاصل می شود، به طوری که: "آداماس ممکن است آنها (آرخون‌ها) را مانند موجودی محدود به ادراک متراکم و مادی در نظر نگیرد." (۸۹.۵) وقتی آرخون‌ها متوجه می‌شوند که دانش ممنوعه به آدم قدرت می‌دهد تا آنها را آنطور که واقعاً هستند تشخیص دهد، نقشه می‌کشند تا او را در یک حالت گیجی فرو ببرند و ادراک والاتر او را مسدود کنند. برای انجام این کار، آنها یک عملیات عجیب و غریب انجام می‌دهند: آنها پهلوی او را باز می‌کنند و "به جای او (حوا) پهلویش را با مقداری گوشت پر می‌کنند"، به طوری که او از یک موجود روحی (پنوماتیکوس) به مقام فروتنانه‌تر موجود دارای روح (سایکیوس) تنزل می‌یابد. واضح است که آدم با برخی اقدامات بد از سوی آرخون‌ها مواجه است. توجه داشته باشید که سناریوی عدن عرفانی صرفاً معکوس سناریوی کتاب مقدس نیست که یک خدای خالق دروغین را که علیه بشریت عمل می‌کند، ارائه دهد. در نسخه ی غنوصی، آدم و حوا از نظر انسانی گناه نمی‌کنند. آنها نه تنها از فرامین خدای خالق سرپیچی می‌کنند، بلکه به قدرت‌های شناختی دست می‌یابند که خدای خالق را رسوا می‌کند. به طور خلاصه، آنها برتری معنوی نسبت به آرخون‌ها نشان می‌دهند و به همین دلیل است که توسط آرخون‌ها که قصد دارند آنها را به حالت گیجی فرو ببرند، "مجازات" می‌شوند. طلسمی که بر آدم اعمال می‌شود، آگاهی معمولی او را کاهش نمی‌دهد، بلکه ظرفیت او را برای آگاهی والا مسدود می‌کند. اگر این تفسیر درست باشد، نشان می‌دهد که گنوسی‌ها آگاه بودند که قدرت‌های آرکونتی و نمایندگان انسانی آنها، قصد دارند بشریت را از تجربه ی آگاهی متعالی، یعنی خلسه ی شناختی معمول در اعمال شمنی با گیاهان انتوژنیک، محروم کنند. در واقع، برنامه ی مردسالاری، تا به امروز، همیشه با تماس تجربی و ارتباط با طبیعت مقدس در حالت‌های تغییر یافته مخالف بوده است. میوه ی ممنوعه ی اولیه ممکن است گیاهی انتوژنیک مانند قارچ مقدس، آمانیتا موسکاریا، بوده باشد. همه ی اینها در عدن، بهشت ​​زمینی روی زمین، اتفاق می‌افتد، اما کاملاً متفاوت از داستان عهد عتیق! و بازنویسی گنوسی بیشتری از اسطوره ی خلقت یهودی-مسیحی وجود دارد. حوا تحت تأثیر خواب عمیقی که بر آدم تحمیل شده بود، قرار نگرفت. او آدم را از حالت بیهوشی بیرون آورد. آدم با دیدن حوا، متوجه می‌شود که او «مادر زندگان» است، تیمای نِتونه، و همچنین «پزشکی» که از زندگی محافظت می‌کند. آرخون‌ها عمیقاً ناراحت هستند زیرا حوا نقشه ی آنها برای بیهوشی آدم را شکست داده است، بنابراین توجه خود را به او معطوف می‌کنند. در اینجا «واقعیت حاکمان» نسخه‌ای از اسطوره‌ی آمیزش بیگانه‌ها [یعنی آمیزش جنسی پسران خدا (فرشتگان) با زنان انسانی در اساطیر یهودی-مسیحی که امروزه به صورت درهم آمیزی خون موجودات فضایی و انسان های زمینی، گوشتمند شده است] را از لوح‌های خط میخی سومری ارائه می‌دهد: آرخون‌ها مجذوب حوا، زن نخستین، شدند. آنها به یکدیگر گفتند: «بیایید، بذر خود را در او بکاریم» و او را تعقیب کردند. و حوا به خاطر نادانی و کوری‌شان به آنها خندید؛ و در دسترس چنگال‌های آنها، به درختی تبدیل شد و انعکاسی سایه‌وار از خود را در مقابل آنها به جا گذاشت. برخلاف دیدگاه رایج مبنی بر اینکه داستان‌های خط میخی ثابت می‌کنند که در دوران ماقبل تاریخ، بیگانگان در ژنتیک انسان دخالت داشته‌اند، این متن عرفانی (و نه تنها این متن) انکار می‌کند که آرخون‌ها در قصد خود برای تجاوز به زن اولیه، حوا، موفق شده‌اند. با این حال، آنها ادعای داشتن تصویری از زن را داشتند، "و آن را به پلیدی آلوده کردند". (۸۹.۲۵) متن به طرز عجیبی تصریح می‌کند که «آنها مهر صدای او را بی‌آبرو کردند.» این چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ از نظر کیهان‌شناسی، دشوار است که بگوییم آرکون‌ها در اینجا چه می‌کنند، اما از نظر روان‌شناختی -که به یاد داشته باشیم، همیشه به موازات وقایع کیهانی در دیدگاه گنوسی از واقعیت انسانی پیش می‌روند- نشان می‌دهد که زنانگی آلوده، بدنام و تحقیر می‌شود. این دقیقاً همان چیزی است که با ظهور دین مردسالار اتفاق افتاده است: صدای متمایز زن، اقتدار او برای صحبت از جانب خود و از جانب الهه، بدنام و بی‌اعتبار شده است. هر دو مضمون، آلوده کردن زن و ممنوعیت آیین‌های انتوژنیک، در دستور کار سلطه‌گرایانه ی مردسالاری قرار دارند. کنت رکسروت، که ریشه‌های عرفان را به «دوران نوسنگی یا حتی پیش از آن» بازمی‌گرداند، اظهار داشت که ارادت به «الهه ی نجات‌بخش» در اسرار، دلیل «تأکید قوی و متمایز ضد مردسالاری اکثر متون عرفانی» است («مقدمه‌ای بر عرفان»، در GRS Mead، قطعاتی از ایمان فراموش‌شده، صفحه xiii). و محقق عرفانی، جان دی. ترنر، خاطرنشان می‌کند: "عارفان متوجه شدند که منشأ واقعیِ محدودیت ساختارهای مردسالارانه در دمیورژ، خدای خالق دروغین، نهفته است." ("پاسخ به «سوفیا و مسیح» در آپوکریفای یوحنا نوشته ی کارن ال. کینگ"، صفحات ۱۷۷-۱۸۶، در کتاب «تصاویر زنانه در عرفان»، ویرایش کارن کینگ). این امر قطعاً در بازنگری‌های اسطوره‌ای کتاب «واقعیت حاکمان» مشهود است. این امر با طرح آرخون‌ها برای پایین‌تر قرار دادن زن نسبت به مرد، که او را فریب داده و بهت‌زده کرده‌است، سازگار است. گنوسی‌ها تعلیم می‌دادند که خدایان دروغین در واقع برای این کار تلاش می‌کنند، اما شکست می‌خورند زیرا زن به «مربی» مرد تبدیل می‌شود. مربی به شکل مار درمی‌آید. متن با یک جناس آرامی بین مار و مربی بازی می‌کند. «اصل آموزش دهنده ی زن» کندالینی، نیروی مار است. این نیرو، یک قوه ی درونیِ شناختِ ذاتیِ سعادتمند یا وجدِ شناختی است. حاکمان از روی حسادت، دسترسی به درخت دانش را ممنوع کردند، دقیقاً به این دلیل که میوه ی درخت، نیروی مار را آزاد می‌کند. اسطوره (90.10) نشان می‌دهد که در ابتدا این قدرت متعلق به مارها بوده یا توسط خزندگان حمل می‌شده، اما از آنها گرفته شده و به بشریت منتقل شده است.
"زن جسمانی"، تیشیم ناسارکیکه، که حوای طعنه‌آمیز نیز نامیده می‌شود، زنی است که از نظر زیست‌شناختی مقید است، در تضاد با زن روحانی یا «نفسانی» که مربی نژاد بشر است. در اسطوره ی عرفانی، حوا، زن روحانی یا نفسانی، وسوسه‌گر آدم نیست، بلکه آزادکننده ی اوست. او از زن شهوانی، موجودی که به طبیعت بیولوژیکی خود وابسته است و نه ارباب آن، متمایز است: "زن روحانی پس از ترک زن (جسمانی، از نظر بیولوژیکی مقید)، وارد مار می‌شود و به مرد و زن دستور می‌دهد که از درخت شناخت خیر و شر، برخلاف فرمان حاکمان، بخورند." این عملِ آموزش معنوی، همزمان عملی نافرمانی نیز هست. حاکمان پس از بازجویی از آدم، از او می‌فهمند که زن از درخت به او داده است و او را نفرین می‌کنند. (آن مک‌گوایر، «بکارت و براندازی: نورا در برابر قدرت‌ها در هیپوستازی آرخون‌ها»، صفحات ۲۳۹-۲۵۸، در تصاویر زنانگی در عرفان، ویرایش کارن کینگ) حوای سارکیک و همتای مرد او موجودات روحی هستند که فاقد بینش والای روشن بینی روان تنی هستند. به دلیل «عدم آشنایی» خود، از اینکه «عاری از عنصر معنوی pneumatikon» هستند، احساس شرم می‌کنند، اما آنچه را که در عرفان، یعنی آشنایی با امور الهی، دیده‌اند، فراموش نمی‌کنند. وقتی آدم به آرخون‌ها می‌گوید که حوا او را از نفوذ آنها آگاه کرده است، «حاکم متکبر زن را نفرین کرد». (۹۱.۳۰) سپس آنها برگشتند و مار را نفرین کردند، غافل از اینکه این همان شکلی است که خودشان به آن شکل ساخته شده بودند؛ اشاره‌ای قابل توجه به شکل خزنده یا اژدهایی آرخون ها. "نفرین بر مار" پاسخ آنها به مربی مار، کوندالینی، است که به وسیله ی آن، انسان‌ها می‌توانند در برابر نفوذ بیگانگان مقاومت کرده و آن را دفع کنند و آسیب‌های ناشی از تجاوز آرخونی را التیام بخشند. کوندالینی داروی مار است. هیپوستازی آرخون ها، اخراج از عدن را به آرخون‌ها نسبت می‌دهد که رئیس آنها یلدابهوت است و با یهوه یکی دانسته می‌شود. این با روایت عهد عتیق سازگار است، اما در عهد عتیق، یهوه به عنوان خدای خالق سختگیر در نظر گرفته می‌شود که به درستی بشریت را به خاطر نافرمانی مجازات می‌کند، در حالی که در اینجا خدای خالق یک بیگانه ی دیوانه است که از والدین اولیه به خاطر اعمال قدرت‌های عرفانی ادراک بالاترشان انتقام می‌گیرد. نگرش یهوه مهربانانه نیست و به هیچ وجه نمی‌توان آن را به عنوان تنبیهی که منجر به بهبود بشر می‌شود، تفسیر کرد.: "حاکمان، بشریت را به ورطه‌ی پریشانی عظیم و زندگی پررنج انداختند، تا انسان‌ها سرگرم امور دنیوی شوند و فرصتی برای پرداختن به زندگی معنوی نداشته باشند." (۹۱.۵-۱۰) روایت با روایتی سرراست از داستان قابیل و هابیل ادامه می‌یابد، سپس عنصری منحصراً عرفانی به آن اضافه می‌شود. شیث و نورا/نوریا از والدین اولیه متولد می‌شوند. شیث سرسلسله ی خاندان مکاشفه‌گران است. نوریا نمونه‌ای از زن روحانی است که قدرت پاک حوا را در خود دارد.: "مادر نخستین باردار شد و نوریا را به دنیا آورد. و او گفت: «روح از من باکره‌ای (GREEK: parthenos) به عنوان همسری (Coptic: NEBOETHEIA) برای نسل‌های متمادی بشریت زاده است." (۹۱.۳۰ - ۹۲.۴) "باکره" در معنای اصلی و بت‌پرستانه‌اش، زنی نیست که هیچ تجربه ی جنسی نداشته باشد، بلکه زنی است که به دلیل مقاربت جنسی فرزندی به دنیا نیاورده است و بنابراین قدرت بکری و بکارت خود را حفظ می‌کند. آرخون‌ها که به دنبال انتقام هستند، توطئه می‌کنند تا سیل را به راه بیندازند و نسل بشر را نابود کنند، اما «فرمانروای نیروها»،PIARCHON DE NN DYNAMIS، به نوح هشدار می‌دهد. در رمز و راز، دینامی‌ها ارواح سیاره‌ای مریخ هستند. به عنوان موجودات سیاره‌ای (فرازمینی)، آنها در زمره ی آرخون‌ها طبقه‌بندی می‌شوند، اما در اینجا، به طرز عجیبی، آنها ظاهراً متحد بشریت هستند. نوریا، همسر نوح در روایت سنتی، اذعان می‌کند که دینامی‌ها قدرت‌های بیگانه، "حاکمان تاریکی" هستند و به آنها یادآوری می‌کند که آنها قادر به آلوده کردن حوا نبودند، اگرچه توانستند همتای مرد او، آدم را بی‌هوش کنند. او آنها را رسوا می‌کند و ارتباط خود را با قدرت‌های بالاتر پلروما اثبات می‌کند. این رویارویی اکنون به خشونت کشیده می‌شود. آرخون ها که در اینجا «اربابان بی‌عدالتی» نامیده می‌شوند، سعی می‌کنند به نوریا، اصل مؤنثِ آموزش‌دهنده، حمله کنند. در پاسخ به گرفتاری نورا، فرشته ی بزرگ اِلِلات، که ساگِسیتی (به زبان قبطی: MNTSABE) نامیده می‌شود، برای کمک و راهنمایی او نازل می‌شود. فرشته ی بزرگ اعلام می‌کند: "من فرستاده شده‌ام تا با شما صحبت کنم و شما را از اسارت در دست یاغیان نجات دهم. و من به شما در مورد ریشه‌هایتان خواهم آموخت." (۹۳.۱۰) در قطعه ی ۹۳، هیپوستازی آرخون ها به چیزی شبیه به یک گفتمان وحیانی تغییر جهت می‌دهد. تقریباً به طور قطع، یک متن دوم و مستقل به رساله ی کیهان‌شناسی که تاکنون دنبال کرده‌ایم، الحاق شده است. این متن دیگر تا انتهای سند، یعنی بند ۹۷، ادامه دارد. فرشته ی بزرگ ادعایی را مطرح می‌کند که در آموزه‌های عرفانی در نجع حمادی رایج است: «بشریت برتر از مقامات حکمران، یعنی آرخون‌ها، است. آیا فکر می‌کنید این حاکمان بر شما قدرتی دارند؟ هیچ یک از آنها نمی‌توانند بر ریشه ی حقیقت (قبطی، همچنین "قلب": "حقیقت در قلب شما") غلبه کنند؟ زیرا به خاطر آن، وحی کننده در اعصار پایانی ظهور کرد و این قدرت‌ها مهار خواهند شد. آنها نمی‌توانند تو و آن نسل (متحد با وحی کننده) را آلوده کنند، زیرا تو در فسادناپذیری، قدرت جاودانه و بکر، برتر از حاکمان و هرج و مرج دنیای آنها، ساکن هستی.» (93.20-30) وقتی نوریا (یا هر کسی که در این گفتگوی وحیانی طرف صحبت است) درباره ی منشأ، ماهیت و قدرت آرخون‌ها می‌پرسد، اللات با نسخه‌ای از اسطوره ی سوفیا، سناریوی الهه ی سقوط کرده، پاسخ می‌دهد. در اینجا هیپوستازی آرخون ها به موضوع اولیه‌ای که متن را آغاز کرد، اما با جزئیات بیشتر، می‌پردازد. با زبانی تند و با انباشتن تصاویر بر روی هم، افشاگر شرح می‌دهد که چگونه ائون سوفیا، با نمایش خود بدون همسری از پلروما، در قلمرو آشوب، ناهنجاری ایجاد کرد، چیزی، "مانند جنین سقط‌شده‌ای" که سپس موجودی همچون «جانوری متکبر شبیه شیر» را به وجود آورد. (۹۴.۱۵) من جمله‌ی «از ماده مشتق شده است» را به این معنی در نظر می‌گیرم که این گونه، غیرآلی بوده است. چشمانش را باز کرد و مقدار عظیمی از ماده را دید که حد و مرزی نداشت. و مغرور شد و گفت: "من خدا هستم و جز من خدای دیگری نیست". وقتی این را گفت، علیه کل، پلروما، گناه کرد. (۹۴.۲۰-۲۵) اینجا یهوه، خدای پدر عهد عتیق، فرمان می‌دهد که «تو خدای دیگری جز من نخواهی داشت». این فرمان دیوانه‌وار است و از ذهنی دیوانه و متوهم سرچشمه می‌گیرد. یک نمونه ی بودایی دقیق ادعا می‌کند که ریشه‌ی تمام دیوانگی‌ها، چه انسانی و چه غیر آن، مفهوم یک منِ ثابت و پایدار است. افسانه با عباراتی منقطع ادامه می‌یابد: موجود متکبر خود را تنها خدای کیهان اعلام می‌کند، اما صدایی او را سرزنش می‌کند که او را صدا می‌زند: "سمائیل، خدای نابینایان". این اشاره‌ای به سموئیل، پیامبر نابینای عهد عتیق است. این، سموئیل بود که نهاد پادشاهی الهی را به بنی‌اسرائیل معرفی کرد، هرچند این مفهوم با باورهای سنتی آنها بیگانه بود. گنوسی‌ها ناظران سیاسی تیزبینی بودند که در تئوکراسی یهودی، نیرنگ آرخون‌ها را می‌دیدند. از این رو، آرخونتای‌ها، که موجودات کیهانی یا فرازمینی هستند، ارتباط نزدیکی با «مقامات» انسانی دارند که با استفاده از تظاهر تئوکراتیکِ فرمان الهی، بر نظم اجتماعی تسلط دارند. متن اکنون به سرعت با مجموعه‌ای از رویدادهای اسطوره‌ای تماشایی به پایان می‌رسد. ائون سوفیا، قلمرو غیرارگانیک آرخون‌ها را با قدرت جان‌بخشی پر می‌کند و سپس فرمانروای آنها به ساخت یک آسمان آرخونی، متشکل از هفت قلمرو (هبدوماد) می‌پردازد. این سیستم سیاره‌ای منحصر به خورشید، ماه و زمین است. فرمانروای اصلی دوباره با زوئی، دختر دیگر (یعنی جنبه ی دیگر) سوفیا، روبرو می‌شود که او را ساکلاس (به زبان آرامی، "احمق") و یلدابهوت می‌نامد. زوئی موجی از نیروی خود، نیروی حیات الهی، را به صورت حاکم می‌دمد و او را به تارتاروس، «زیر پرتگاه پرتاب می‌کند. (95.10) این رویداد توسط خورشید، ساباط، که دستخوش تغییر می‌شود، مشاهده می‌شود. اگرچه خورشید از ماده ی معدنی (مادرش) که توسط نیروهای آرکونتی (پدرش) شکل گرفته است، تولید می‌شود، اما این جرم آسمانی، که به عنوان یک موجود کیهانی آگاه عمل می‌کند، اکنون تصمیم می‌گیرد آرخون‌ها را رها کند و با سوفیا متحد شود. تغییر مذهب ساباط یکی از رویدادهای بزرگ در اسطوره ی سوفیا است. در جای دیگری پیشنهاد کرده‌ام که همزیستی زمین و خورشید که در فرضیه ی گایا شناخته شده است، ممکن است در اینجا در اسطوره‌سازی باستانی منعکس شده باشد. هیپوستازی آرخون ها می‌گوید: "سوفیا و زوئی، صبایوت را آزاد کردند و مسئولیت آسمان هفتم، زیر حجاب بین بالا و پایین را به او سپردند. (...) او بر فراز نیروهای آشوب (یعنی قلمرو سیاره‌ای مکانیک آسمانی) قرار دارد." (95.20-25) در سمت راست او زوئی و در سمت چپش «فرشته ی خشم» قرار دارد. این چیدمان نشان می‌دهد که نیروی خورشیدی با زندگی همزیستی دارد، اما همچنین قادر است آن را با خشم، نیروی بیش از حد، همانطور که در فوران‌های خورشیدی دیده می‌شود، نابود کند. در خورشید توبه‌کاری که به او خدمت می‌کند، گایا (سوفیا که به زمین متصل است) قدرتی کشنده را حفظ می‌کند. اللات به طرز مرموزی می‌گوید که یلدابهوت به خورشید، صبایوت، حسادت می‌کرد، "و حسادت به محصولی دو جنسیتی تبدیل شد. (...) و مرگ را به وجود آورد، و مرگ نیز فرزندان خود را." (۹۶.۵-۱۰) این اشاره مستلزم تفسیری است که این تفسیر را بیش از حد طولانی می‌کند. ما در رساله‌های کیهان‌شناسی بعدی به عنصر مرگ باز خواهیم گشت. در نهایت، نوریا می‌پرسد که آیا او از همان جنس آرخون‌ها است؟ اللات به روشنی پاسخ می‌دهد که منشأ او در «نور جاودان» پلروما است، اما آرخون‌ها در خارج از پلروما ایجاد شده‌اند و «روح حقیقت» را ندارند (96.20). کسانی که این تفاوت را می‌دانند «در میان بشریت فانی، جاودانه وجود دارند» (۹۶.۲۵). فرشته ی بزرگ با یک پیشگویی و وعده، پیروزی بشریت را بر خطا و قدرت فریبکارانه ی آرخهون‌ها اعلام می‌کند. «عنصر کاشته شده» (اسپرما) الگوی درخشان بشریت است که از پلروما سرچشمه گرفته و بر روی زمین کاشته شده است (یعنی از طریق پان-اسپرمیا). هویت حقیقی گونه‌ی انسان، کیهانی، الهی و ماقبل زمینی است. کسانی که خود را در منظر این هویت می‌شناسند، «فرزندان نور» هستند (۹۷.۱۰).:

“THE REALITY OF ARCHONS”: JOHN LASH: META HISTORY: 2010

شاید علت این که این افسانه این روزها زیاد از سوی جریان های رسمی مورد توجه قرار نمیگیرد، این است که الان دقیقا علیه خودش است. این متن میگوید که حکمرانان انسانی تحت نفوذ آرخون های خزنده مانند هستند و همزمان تبلیغ مواد مخدر را میکند. در روزگاری که پدرسالاران، نمایندگان اخلاقیات دینی شناخته میشدند، این زیاد متناقض به نظر نمیرسید. اما وقتی ما وارد دوران پسا انقلاب فرهنگی –از دهه ی 1960 به بعد میشویم- که گوروهای فریبکار نیوایجی، با توزیع مواد مخدر بین جوانان ولو از دریچه ی رپ و راک اند رول، بازگشت به خدایان مارمانند را تبلیغ میکنند، خدایان مار را که به جای نفیلیم –فرزندان دورگه ی فرشتگان هبوط کرده از زنان زمینی- هستند، تکثیر مار تورات میکنند که شیطان مسیحیت است و عامل تمام رفتارهای ضد اخلاقی روی زمین، وقتی میدانیم و میفهمیم که تمام این گوروها با پول ریزی هایی از درون جریان های سیاسی حاکم، اینطور بر جوامع سوار شده اند، شکی برایمان باقی نمیماند که غنوصی گری وقتی هنوز ارتباطش با اسطوره های یهودی-مسیحی مسجل است، شعبه ای از آن است که وظیفه دارد آنهایی را که به سبب اطلاعاتی از جایی دیگر گول مذهب یهودی-مسیحی و شعبه های نیمه پاگانیش را نخورده اند، با وانمود کردن به افشای یک سری حقایق مکمل، از راه دیگری به بند دربیاورد. بنابراین دنیای نوین پدید آمده در انقلاب فرهنگی، دنباله ی عصر حکومت مسیح است و اگر چیزهایی به مردم میفروشد که کلیسا گفته است دجال در جامعه رواج خواهد داد، به خاطر آن است که مسیح یا کریست مسیحیت، همان دجال یا آنتی کریست است که مطابق روایات، مردم زمانه اش او را از مسیح راستین تشخیص نخواهند داد. این که پایگاه این مسیح، شهری به نام Rome است، فریب دهنده است چون همانطورکه از هیپوستازی آرخون ها متوجه شدیم، ROME مزبور جامعه ی بشریت است و دستورالعمل پیشبرنده ی گذشته و حال بشریت تا به امروز که به قول فوکویاما وارد «پایان تاریخ» شده ایم، به صورت رمزگذاری شده در تاریخ دروغین امپراطوری روم، بر اهلش نمایان شده است.

در میان امپراطوران رومی، این، نرون است که با دجال تطبیق شده است. در مکاشفه ی یوحنا عدد دجال، 666 است و عدد ابجد نام NERO نیز 666 است. با این حال، این امپراطور دیوانه با بعضی خدایان شرک تطبیق میشد که اسطوره شناسان، ارتباط داستان هایشان با مسیح را نشان داده اند. سوئتونیوس درباره ی نرون مینویسد: با توافق عمومی، او در آوازخوانی با آپولو و در کشتی گیری با سول (خورشید) برابری میکرد و میخواست در شکارگری خود را با هرکول بسنجد. میگویند همیشه شیری آماده بود که قرار بود نرون برهنه در مقابل مردم در آمفی تئاتر با آن روبرو شود و شیر را با گرز بکشد یا با دستانش خفه کند.» (مطابق روایات چگونگی قتل شیر نمه ای به دست هرکول.) خدایان یاد شده، همه در زمره ی فرشتگان هبوط کرده ی شیطانی متمثل به مار، و فرزندانشان نفیلیم در اساطیر یهودی-مسیحیند و بیخود نیست که گفته میشود روی سر نرون، یک پوست مار درآمده بود. علاقه ی او با آهنگ زدن و آواز خواندن با چنگ، او را همچنین با داود شاه و اورفئوس مرتبط میکنند. زمانی که رم در آتش سوزی بزرگی میسوخت، نرون آهنگ "سقوط تروآ" را مینواخت که یادآور آتش سوزی تروآ و کوچ بازماندگانش به ایتالیا برای ساخت تروآی جدید یا رم است و شاید هرج و مرج روم پس از سقوط نرون که خود، محصول سختگیری های او برای بازسازی رم بعد از آتش سوزی بوده است، روایت دیگر سقوط تروآ در آتش سوزی ناشی از حمله ی آخایی ها بوده باشد. بعد از اجماع بر ساقط کردن نرون، او گریخت و خانه به دوش شد. روایت غالب که منتشر شد، این بود که او در فرار و فلاکت، خودکشی کرده است ولی بسیاری از مردم، این روایت را باور نمیکردند و معتقد بودند که نرون نمرده و روزی باز خواهد گشت. مارک گراف، نرون را در این موضوع شبیه به عیسی مسیح میداند. تصویر رایج از عیسی مسیح که خود را "شاه یهود" میخواند ولی همچون آواره ای مسافر به نظر میرسید، میتواند دنباله ی تصویر نرون آواره باشد و خودکشی نرون هم انعکاسی از خودکشی عیسی که یهوه خدای جهان بود ولی جلو اعدام خودش را نگرفت. امپراطوران رومی تجسد زمینی زئوس خدای مشتری و نامبردار به جوویس و ژوپیتر بوده اند که درواقع همان یهوه است. مارک گراف، نرون را در سرگردانی بین مسیح و ضد مسیح، شبیه گایوس کالیگولا میداند که تقسیمبندی دوران حکومتش به دوره های مسیح و ضد مسیح راحت تر است. فیلوی اسکندرانی مینویسد که در زمان کالیگولا همه چیز به خوبی آغاز شد: «عصر کرونوس –عصری که شاعران درباره ی آن مینویسند- دیگر به نظر داستان و افسانه نمیرسید: همه چیز شکوفا و فراوان بود؛ صلح و آرامش، شادی قلب از صبح تا صبح، در همه جا و همه مکان، بدون وقفه برای هفت ماه اول. اما در هشتمین ماه، گایوس به یک بیماری جدی مبتلا شد... تمام جهان به همراه گایوس بیمار شد، با این حال، بسیار شدیدتر رنج میبرد.» دوره ی کرونوس یا ساتورن، «عصر طلایی» در کیهانشناسی هزیودی است و 7 که عدد کمال است، هفت ماه نامبرده را نشاندهنده ی یک دوره ی کامل سپری شده نشان میدهد. این معادل نسخه ی زمینی بهشت یا باغ عدن تورات است که آدم و حوا از آن خارج شدند. پایان عصر طلایی، با سقوط کرونوس به دست پسرش زئوس یا ژوپیتر همراه بود که شاه جدید جهان بود و چهره ی جدید کالیگولا به عنوان یک بیمار روانی بر تخت قدرت را نشان میدهد. سقوط از بهشت، میتواند هبوط روح به زمین و تبدیل شدن یهوه صبایوت به عیسی مسیح هم باشد. عیسی پسر یهوه است همانطورکه ژوپیتر پسر ساتورن است. دیوانه شدن کالیگولا همتای دیوانه شدن نرون هم هست. سوئتونیوس درباره ی علت دیوانه شدن کالیگولا مینویسد که همسرش کائسونیا به او معجونی داد که قرار بود عشق را در او برانگیزد، اما باعث جنون شد. مارک گراف، این داستان را معادل داستان عشق ممنوعه ی تریستان و ایزوت میداند که در اثر خورده شدن اشتباهی معجون عشق پدید آمد. مارک گراف، این معجون را نسخه ی دیگر میوه ی ممنوعه ی آدم و حوا میداند که باعث اخراج آنها از بهشت شد و در روایات مسیحی، با سیب میوه ی شهوت تطبیق میشود. جوزفوس فلاویوس در کتاب نوزدهم یهودیان باستان، درباره ی درگیری های کالیگولا با اشراف، سناتورها و جنگسالاران نوشته است: «او بردگان را علیه اربابانشان برانگیخت» و «در همین حال، مردم با آرامش، به اعمال او نگاه میکردند» که یادآور شورانده شدن مردم توسط عیسی مسیح، شاه یهودا، علیه اشرافیت یهودیه است. جوزفوس همچنین نوشته است که کالیگولا «برای خود، افتخارات الهی میخواست و دوست داشت که رعایا او را به عنوان یک خدا بپرستند. او با آمدن به معبد زئوس، که رومی ها آن را کاپیتول مینامند و مقدس ترین معبد خود میدانند، جرئت کرد که زئوس را برادر خود بنامد.» تعجبی ندارد، چون زئوس و کالیگولا به عنوان دو نسخه ی مختلف از پسر حکومت کننده ی کرونوس، وقتی از هم استقلال شخصیت پیدا کنند، فقط میتوانند با هم برادر باشند. فیلو نوشته است که کالیگولا بزرگ کردن تصویر خود به عنوان یک خدا را با برابر گیری خود با نیمه خدایانی از این قرار شروع کرد: دیونیسوس، هراکلس (هرکول)، دیوسکوری ها؛ و سپس خود را با خدایانی چون هرمس، آپولو و آرس برابر کرد که تمام این خدایان و نیمه خدایان، اشتراکات متعدد اسطوره شناختی با یهوه و مسیح دارند. بعضی از خطوط زندگینامه ی کالیگولا انگار تفسیر آیات انجیل هستند. به نوشته ی سوئتونیوس، در دوره های مختلف ولخرجی های قدرتمندانه ی کالیگولا «دره ها به صورت خاکریزهایی تا کوه ها بالا آمدند و کوه ها کنده شده و با زمین همسطح شدند.» که قابل مقایسه با سخن انجیل است که «راه خداوند را آماده کنید، مسیرهای او را هموار کنید.» همچنین کالیگولا چون سفر با کشتی از دیکائارخایا در کامپانیا، به ساحل مقابل میسنوم را غیر ضروری میدانست و خود را هم ارباب دریا و خشکی معرفی میکرد، دو ساحل خلیج بین این شهرها را با پلی به هم متصل کرد تا چنانکه مناسب یک خدا است، از آن خلیج بگذرد که این هم روایتی عقل پسند شده از راه رفتن مسیح روی آب است. دیگر نسخه ی عقل پسندشده ی این کار، پل قایق های خرخس شاه پارس در تواریخ یونانی است که به نظر مارک گراف، نسخه ی دیگر کالیگولا است. حتی مرگ کالیگولا با ساقط شدن از پشت بام بلندی به وسیله ی توطئه گران، زمانی که از آن بالا بین مردم سکه های طلا و نقره میپاشید، بازتابی از وسوسه شدن مسیح توسط شیطان برای پرتاب خود از پشت بام معبد اورشلیم است. رهبر توطئه گران ترورِ گایوس کالیگولا، کاسیوس خائریا بود و جالب است که قاتلین یک ژوپیترِ گایوس شده ی دیگر یعنی ژولیوس سزار، تحت رهبری کاسیوس و بروتوس بودند که هر دو در نام خود، عنوان کاسیوس را داشتند. ژوزفوس درباره ی نشانه های قبل از سوء قصد مینویسد: «دراینجا دو اتفاق رخ داد که میتوانستند نشانه ی شومی باشند. اولا قرار بود نمایشی اجرا شود که در آن، رهبر گروهی از دزدان بر روی صلیب اعدام میشد، و سپس نمایشی اجرا شد که تاریخ سینیراس را نشان میداد. در این نمایش، هم خود سینیراس و هم دخترش میرا جان باختند. هم در صحنه ی اعدام دزد و هم در صحنه ی کشتن سینیراس، خون مصنوعی زیادی ریخته شد. میگویند در همین روز، قتل فیلیپ پسر آمینتاس، شاه مقدونی، توسط پوزانیاس، یکی از معشوق هایش، هنگام ورود فیلیپ به تئاتر روی داد.» اعدام دزد بالای صلیب، اشاره به اعدام عیسی مسیح است که همراه با دو دزد مصلوب شد. سینیراس، شاه آشور، بدون این که بداند، با دخترش میرا زنا کرد و وقتی این را فهمید، سعی کرد میرا را بکشد که در این هنگام، میرا تبدیل به درختی شد و از درخت، آدونیس خدای طبیعت و فصول متولد شد. مرگ و رستاخیز مسیح، نسخه ی تاریخی شده ی مرگ و رستاخیز تموز ملقب به آدونیس است که با مرگ او طبیعت دچار خزان و پژمردگی میشود و با رستاخیز او در بهار، شکوفایی و سرسبزی به طبیعت برمیگردد. نام میرا تلفظ دیگر ماریا یا مریم مادر عیسی است. سینیراس پدر میرا است چون خود یهوه است که مریم به عنوان مخلوق او حکم دختر او را دارد و با این حال، یهوه با مریم زنا میکند و از او عیسی را به دنیا می آورد. مجموعه ی این صحنات اشاره به این دارند که کالیگولا نسخه ی دیگر آدونیس و مسیح است. اتفاقا درست مثل آدونیس و مسیح، به روایت هایی درباره ی زنده ماندن کالیگولا و غیر واقعی بودن مرگ او اشاره رفته است. شایعه ای در شهر پخش شد مبنی بر این که امپراطور فقط به شدت زخمی شده، ولی نمرده و الان تحت مراقبت پزشکان است. شایعه سازان از این شایعه برای دستگیری توطئه گران و تسویه حساب با آنها استفاده کردند. جوزفوس مینویسد که اندکی قبل از سوء قصد، کالیگولا در حال برنامه ریزی برای یک سفر دریایی به اسکندریه بود. فیلو در مورد قتل عام اسکندریه در دوران کالیگولا مینویسد که طی آن، یهودیان توسط یونانیان کشته شدند. مارک گراف، دراینجا به دلیل معادل بودن نسبی یهودی و رومی بر اساس افسانه های نرون و کالیگولا، یهودیان را با گردانندگان روم لاتینی مسیحی مقایسه میکند و قصه ی این قتل عام را انعکاسی از کشتار لاتینی های فاتح بیگانه توسط یونانی های قستنطنیه طی جنگ های صلیبی میشمرد. نقش اسکندریه که پایگاه فرهنگ یونانی بوده است، جذب تصمیم های یک حکومت یونانی اساسی به عنوان الگو به خود بوده، ولی حکمرانانی که برایش در نظر گرفته میشوند، هنوز کپی امپراطوران روم لاتینی هستند چون صلیبیونی هستند که علیه حکومت به وجود آورنده ی خود شوریده و تاریخ آن را خودی کرده اند. برای اسکندریه این حکمرانان، بطلمیوس های یونانی هستند که جدشان از لشکر همان فیلیپ مقدونی مقتول بیرون آمد و نسخه ی کالیگولا-نرونشان، بطمیوس هشتم است: پادشاه درنده خوی بیرحمی که یک بار مردمی از ترس دیوانگی هایش کلا شهر خود را وامینهند و او را با یارانش در شهر تنها میگذارند. به نوشته ی جوزفوس، این بطلمیوس یک بار سعی کرد تا تمام مردان و زنان و کودکان یهودی را با انداختن زیر پای فیل هایی که با مشروب مست کرده بودند، بکشد اما به خواست خدا فیل های دیوانه نه یهودیان بلکه مصریان را کشتند. بطلمیوس خشمگین در فکر گرفتن انتقامی هولناک از یهودیان بود ولی توسط یک معشوقه ای که به شدت بر او نفوذ داشت از این کار منصرف شد. مارک گراف، این معشوقه ی ذینفوذ را با استر ملکه ی یهودی اخشوارش/کورش شاه ماد و عیلام برابر میداند که با اعمال نفوذ بر شاه، جلو قتل عام یهودیان را گرفت و به جایشان دشمنان یهودیان قتل عام شدند. یهودیان سالگرد این اتفاق را به عنوان عید پوریم جشن میگیرند همانطورکه در نسخه ی مصری هم یهودیاتن اسکندریه سالگرد وارونه شدن قربانیان در قائله ی بطلمیوس را جشن میگرفتند. فومنکو و نوسفسکی نشان داده اند که داستان اخشوارش و استر، همان داستان ایوان سوم مخوف با عروسش النا ولوشنکا است با توجه به این که یک نسخه ی یونانی اخشوارش یعنی همان خرخس، با پوشاندن ردای سلطنتی به تن عروسش و در اثر هوی و هوس جنسی، عملا عروس خود را همه کاره ی مملکت کرده است. اما توطئه های درباری النا میتواند در توطئه های یهودیان روسیه در زمان ایوان چهارم مخوف منعکس شده باشد که روسیه را به صحنه ی نفوذ پروتستان های غربی تبدیل کردند ولی امروز این دو ایوان مخوف را به دو شخصیت متفاوت تبدیل کرده اند. تاثیر استر بر اخشوارش، احتمالا در دیوانه شدن کالیگولا (آدم) بر اثر خوردن معجون عشق همسرش (حوا) هم منعکس شده است. میتوان ایوان مخوف، اخشوارش و بطلمیوس ها را نسخه های بازسازی شده ی یک الگوی اساطیری ثابت صلیبی برای روسیه، آسیای غربی و مصر شمرد. بین این نسخه ها مشابهت هایی وجود دارد. مثلا ایوان چهارم مخوف، پسر خود ایوان جوان را میکشد و به نظر میرسد پسر دیگرش دیمیتری که ناپدید شده است هم به قتل رسیده باشد و با این حال، بعد از مرگ ایوان چهارم، بوریس گودونف از جانشینانش، دو شورشی را که مدعیند پرنس دیمیتری هستند میکشد تا این که بعد از مرگش یک دیمیتری خودخوانده ی دیگر معروف به دیمیتری دروغین، با کمک غربی ها تزار روسیه میشود. بعد از مرگ سیروس –نسخه ی یونانی کورش- هم هر دو پسر او به قتل میرسند و سپس یک نفر که به دروغ ادعا میکند اسمردیس پسر کورش است بر تخت مینشیند ولی به دست داریوش پارسی سقوط میکند تا تاریخ پارس مطابق صلاحدید مخترعین تاریخ تداوم یابد. در مورد بطلمیوس هشتم هم میبینیم که او در زمان حیاتش دو پسر خود را به ظن شورش علیه خود میکشد که یکی را از مادرش به دنیا آورده است و یکی را از خواهرش، و هر دو زن هم نامبردار به کلئوپاترا هستند. کلئوپاترا خواهر بطلمیوس، از او به سوریه میگریزد و درآنجا با دیمیتریوس شاه سوریه متحد میشود تا بطلمیوس را براندازد ولی شکست میخورد. احتمالا این بار هم اصل قصه عوض شده و مصر فتح شده است چون نام دیمیتریوس همان دیمیتری روسی است و احتمالا زوج کلئوپاترا-دیمیتریوس دراینجا همان زوج کلئوپاترا-ژولیوس سزار هستند که اتحادشان باعث سقوط حکومت بطالسه و تسخیر مصر توسط روم میشود. تخریب اسکندریه توسط یک سزار سوری قطعا نام کاراکالا را به میان می آورد که اتفاقا به خاطر حملات وحشتناکش به بین النهرین میتواند رابط روم با کورش/داریوش مادی-پارسی هم باشد. همانطورکه متوجهید، نام "کاراکالا" تلفظ دیگر نام "کالیگولا" است ولی از او مستقل شده است. علت خشم کاراکالا بر اسکندریه این بود که اهالی اسکندریه درباره رابطه ی زناآلود کاراکالا با مادرش جولیا دومنا جوک سازی کرده و جولیا دومنا را به متلک، "جوکاستا" مینامیدند که نام مادر ادیپوس، شاهی است که بنا بر اساطیر یونانی با مادرش ازدواج کرد. زنای با مادر، اتهام وارده به نرون هم بود. اگریپینای صغیر معروف به اگریپینای زیبا، مادر نرون، خود، نسخه ای از استر است چون نفوذ شدیدی بر شوهرش کلودیوس -امپراطور وقت- پیدا میکند و او را قانع میکند که نرون پسر اگریپینا را با این که پسر چهارم کلودیوس است جانشین خود کند. کلودیوس بعدا متوجه اعمال و جبهه گیری های غیر قانونی اگریپینا میشود و تصمیم به برخورد با او میگیرد ولی ناگهان به طرز مرموزی میمیرد و شایعات، اگریپینا را به مسموم کردن شوهرش متهم میکنند. اگریپینا اعمال نفوذ شدیدی هم بر نرون وارد کرد تا این که به دستور نرون ترور شد و عذاب وجدان ناشی از این اتفاق، نقش مهمی در دیوانه شدن نرون داشت. این داستان، در نمایشنامه ی شکسپیری هملت هم منعکس شده است. مادر هملت، در مسموم کردن و قتتل پدر هملت همکاری داشته و این موضوع باعث دیوانگی هملت و دشمنی او با مادر و عموی خائنش شده بود. این جمله از صحنه ی 2 در پرده ی سوم نمایشنامه ی هملت، این وامداری را نشان میدهد: «ساکت! مادر فراخوانده است. ای قلب، طبیعت خود را از دست نده؛ مگذار روح نرون وارد این سینه شود.» جالب است که این عموی هملت است که کلودیوس نام دارد چون او برای ازدواج با مادر، به برادرش خیانت کرده است و این عشق ممنوع، شبیه عشق ممنوع امپراطور کلودیوس است که با خواهرزاده اش اگریپینای زیبا ازدواج کرده است. با این حال، تکرار سرنوشت مسیح در پدر مسیح، برای کلودیوس هم اتفاق می افتد. صحنه ای معروف از تئاتر هملت که در آن، هملت دیوانه و عصبانی، پلونیوس وزیر کلودیوس را اشتباها به جای خود او میکشد، یادآور کشته شدن شخصی اشتباهی به جای مسیح است که این شخص میتواند یار نزدیک او باشد، همانطورکه هکتور، پاتروکلوس معشوق آشیل را به جای خود آشیل کشت، چون پاتروکلوس برای روحیه دادن به سربازان، زره آشیل را پوشیده بود، و همانطورکه قاتلین محمد موقع سوء قصد به جان او، به جای محمد، یار نزدیکش علی را در رختخواب او یافتند، هرچند موقع وصله-پینه کردن نسخه های مختلف داستان، در این صحنه علی برای باقی ماندن در اتفاقات پیش رو موقتا زنده ماند. در نمایشنامه ی هملت هم پلونیوس تقریبا سایه ی کلودیوس بود. نام او میتواند تلفظ دیگر "آپولونیوس" باشد و به عنوان یک نسخه ی پیشنهادی برای مسیح، با آپولونیوس تیانایی برابری کند. منتها آپولونیوس تیانایی هم میتواند نسخه ی سرگردان شده ی دیگری از مسیح در مقام شاهی باشد که مثل نرون حکومتش را از دست داده و متواری شده است. خوشبختانه ما یک آپولونیوس دانشمند دیگر داریم که دقیقا چنین شاهی است. «آپولونیوس شاه صور»، در رمانسی قرون وسطایی به زبان لاتین به همین نام، دقیقا چنین شاهی است. آپولونیوس به خواستگاری دختر زیبای آنتیوخوس شاه انطاکیه میرود که شهر نام خود را از او گرفته است. او درآنجا به رابطه ی زنا آلود آنتیوخوس با دختر مزبور پی میبرد و بدین سبب، مورد تعقیب آنتیوخوس قرار میگیرد بطوریکه مجبور میشود شهر خود صور را ترک کند و در دنیا همچون مسافری ناشناس، آواره شود. از آنجاکه یک بار به اشتباه تصور میشود که او در دریا غرق شده است و باز از آنجا که به دنبال کشته شدن آنتیوخوس و دخترش به آذرخش خدایی که از عملشان خشمگین بود، او به حکومت همزمان صور و انطاکیه و بعدا طرسوس میرسد، آپولونیوس صوری یک نسخه از مسیح به نظر میرسد. داستان آپولونیوس شاه صور، با دقت بسیار زیاد، مبنای اصلی نمایشنامه ی شکسپیری "پریکلس اهل صور" بوده که در آن، آپولونیوس، پریکلس نامیده میشود. آتیلیو ماستروسینکوئه در مقاله ای به نام «رمزگشایی از معمای آنتیوخوس: کاراکالا و آپولونیوس شاه صور» که در "آکادمیا" منتشر شده است، با توجه به نحوه ی استفاده از صامت "ت" در نام های طرسوس و تارتاروس و برخی کاربرد فعل های زمانی، به این نتیجه رسیده است که کتاب «آپولونیوس شاه صور» (آپولونی رجیس تیری) توسط یک فرد فنیقی نوشته شده است. او مشابهت های زیادی بین آپولونیوس صور در این داستان با کاراکالا امپراطور روم شناسایی میکند و نتیجه میگیرد که این داستان، تمرکز خاصی روی شهر طرسوس دارد و میخواهد نتیجه گیری کند که هم تیخه ی این شهر به نام تارسیا، و هم امپراطور بازسازی کننده ی آن یعنی کاراکالا اهل صور بوده اند. از منظر این مقاله هدف نویسنده ی داستان این بوده که اهالی طرسوس را از یونانی شدن افراطی به تقلید از رومیان بازدارد و متوجه کند که بنیانگذار رومی شهرشان از یک بستر فنیقی برخاسته است و آنها باید به اصل خود برگردند. داستان دشمنی آپولونیوس و آنتیوخوس آن هم بعد از این که آپولونیوس از دختر آنتیوخوس خواستگاری میکند، یادآور دشمنی داود با پدرزنش شائول است. شائول شاه زمانه است که به داود بدبین میشود و او را تحت تعقیب قرار میدهد. شائول، شاهی درستکار و نیکوکار بود که مطابق فرامین خدا عمل میکرد، ولی در اثر غرور از مسیر مستقیم منحرف شد و پیامبر زمانه سموئیل که او را انتخاب کرده بود، از او روی گرداند و داود را برگزیده ی خدا انتخاب کرد. انحطاط شائول که در حکم انحطاط کالیگولا و بنابراین مسیح است، او را نسخه ی قبلی شاه آپولویی یا آپولونیوس نشان میدهد که در قالب پلونیوس به دست هملت -آپولونیوس جدید- کشته میشود. تعجبی ندارد که هملت شکسپیری، نامزد افلیا دختر پلونیوس بود ولی باعث مرگ پلونیوس و افلیا شد.:

“PTOLEMY VIII, CARACALLA AND IVAN THE TERRIBLE”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 9 MAY 2024

این سموئیل پیامبر که شائول را عزل و داود را به جایش شاه میکند، همان سموئیل پیامبر است که جان لش، او را نسخه ی زمینی شده ی سمائیل/یهوه رئیس آرخون ها خواند. شائول دراینجا با آنتیوخوس هم برابر شده که زنایش با دخترش، تقلیدی از زنای سینیراس با میرا است که در این صورت، خود، نسخه ای از یهوه به شمار میرود. یک یهوه ی ثابت (سموئیل نبی)، یک نسخه ی متغیر از خود (اساس حکومت زمانه) را تا زمانی که برایش میصرفد، محور اتفاقات جهان میکند و بعد خودش او را رد میکند و یک نسخه ی متغیر دیگر از خود را در جایی دیگر، سخنگوی منافع خود میکند. این نسخه های متغیر، همراه فنیقی های دریانورد به همه جا منتقل میشوند و یهودی های داودی هم از توی همین فنیقی ها، و احتمالا همانطورکه داستان آپولونیوس صوری نشان میدهد، در طرسوس ترکیه و آمیخته به یک زمینه ی یونانی ظهور کرده اند. روم اینها که اساسی فنیقی دارد، به اندازه ی جهان وطنی دریانوردان فنیقی، تمام دنیا را در بر میگیرد ولی چون در زمان اختراع تاریخ، در کانون های تجاری اروپایی مرکز گرفته بوده، به خود حق میداده است که نسخه ی اروپایی خود را بر همه جا حاکم کند. پارس کورش و داریوش که بعد از بالا و پایین شدن بسیار، درنهایت با ایران کنونی تطبیق شد، از آن جمله است؛ همچنین ایران فارسی شاهنامه که به وجود آمدنش نتیجه ی اتفاقاتی بود که با انحطاط امپراطوری جمشید در اثر خودستایی و خود-خداخوانی او بروز کردند؛ جمشیدی که به سادگی، نسخه ی فارسی کالیگولا است. دانستن منابع مربوطه برای ما بسیار مهمند، اما نه برای گذاشتن در ویترین افتخارات ملی و تبدیل کردنشان به بت های بیفایده، بلکه برای مطالعه و دنبال کردن رد آنها تا نیمه های گم شده ی پازلشان در تواریخ و فرهنگ های تعریف شده برای دیگر کشورها؛ قطعات پازلی که بعضیشان مثل "هیپوستازی آرخون ها" ممکن است به ما نشان دهند که تصویر کلی پازل را از اساس، غلط تشخیص داده ایم.

مطالب مرتبط:

چگونه در حال فحش دادن به دشمنان دموکراسی، بنیادهای سلطنت طلبی آنان را تایید کنیم؟ (بخش 1)

دانلود "72جن سلیمان: دزدان اقتصادی به دنبال دزدیدن چه چیزی از روان های انسان های امروزین هستند؟"

انگل های زامبی کننده ی ذهن مدرن: چرا دانستن سنت های اعتقادی گذشتگانمان، لازم است؟

چگونه در حال فحش دادن به دشمنان دموکراسی، بنیادهای سلطنت طلبی آنان را تایید کنیم؟ (بخش 1)

تالیف: پویا جفاکش

اواسط تابستان امسال، در یک چای فروشی در لاهیجان، در حال نوشیدن چای بودم درحالیکه این مجله با من بود و چند پیرمرد باسواد در حال صحبت با هم بودند. یکیشان با دیدن طرح روی جلد مجله، به من یادآوری کرد که در زمان او این شعار قشنگ همه جا شنیده میشد که «ایران را سراسر سیاهکل میکنیم» و الان با خودش میگوید که چقدر این حرف پوچ بود. من هم در دلم گفتم حتما شعار پوچی بوده، چون سیاهکل شدن به معنی مردن در راه هدف بزرگ است و نسل سیاهکل، حتی به سختی ها و دردهای کمتر از مردن، از هدف خود منصرف شده است ولی به رسم احترام، چیزی نگفتم. در همین زمان، پیرمرد دیگری از همان جمع پرسید آیا این مجله جایز است یا غیر قانونی است؟ برایش توضیح دادم که این مجله را از فلان روزنامه فروشی در همان نزدیکی خریده ام و میتواند برود ببیند که روزنامه فروش آن را آشکارا پشت ویترین مغازه اش گذاشته است. بنده ی خداها نمیدانستند این مجله مشی لیبرال و به شدت ضد چپ دارد و پیامش کوبیدن چپ است. منتها موضوع این است که چپ مارکسیستی چنان از سطح جامعه زدوده شده که آن بازماندگان نسل قدیم که هنوز یادشان هست در سیاهکل چه اتفاقاتی افتاد، همین که تصویر امثال ارانی را در کنار جملات مارکسیستی و بخصوص در زمینه ی رنگ سرخ میبینند، فکر میکنند با تبلیغات کمونیستی طرفند. نسل های جدیدتر، انقلاب را فقط با اسلام ایدئولوژیک شیعی آن هم عینا در محدوده ی نظریه ی ولایت مطلقه ی فقیه میشناسند و آنقدر با خودستایی های رجال پهلوی دوم و جمهوری اسلامی و حرف زدن این دو دسته به نام مردم، بزرگ شده اند که برعکس پیرمردهای بالا اصلا نمیدانند اشتباه عمومی چیست و طبیعی است که مردم بخصوص وقتی تابع شعارهای عمومی هستند، دسته جمعی اشتباه کنند. همین سال پیش، یک مغازه داری که مرا میشناخت، موقع تحویل کالا به من گفت: «آقای جفاکش. شما رفتید انقلاب کردید و این نا به سامانی اقتصادی را پیش پای ما گذاشتید.» گفتم من حدود 8سال بعد از انقلاب به دنیا آمده ام و نبودم که بروم انقلاب کنم. انگار که منتظر بود همین را بگویم، گفت: «آخر من جز شما که را دارم، یقه اش را بگیرم؟ هر که را از جوانان آن موقع که میپرسم چرا رفتید انقلاب کردید، میگوید من نبودم و نرفتم. آخر من نفهمیدم؟ اگر هیچ کدام از اینها در خیابان نبودند، پس این همه مردمی که در خیابان شعار میدادند و خیابان را از جمعیت سیاه کرده بودند، اینها که بودند؟ از سیاره ی دیگری آمده بودند؟» حرفش تعجبی هم ندارد. چون هنوز هم آدم هایی را میبینم که بی اطلاعی خودشان از "جمهوری اسلامی" را وقتی در 12 فروردین 1358 به آن رای میدادند، پشت شایعه ی تقلب در رای گیری آن روز مخفی میکنند. این بی اعتنایی به اشتباهات عمومی مردم، تا اندازه ی زیادی ناشی از دموکراسی خواهی سیاسی در غرب است که آنقدر کلمه ی «مردم» را در راه فریب محض بزرگ کرده که ما همین حالا در رسانه های جمهوری اسلامی میبینیم که طرفداران نظام، «مردم» و ناراضیان از آن، «فریب خوردگان» و «سست عنصران» خوانده میشوند و در مقابل، در رسانه های اجیر بیگانگان چون بی بی سی فارسی، ناراضیان از حکومت، «مردم»، و در مقابل، وفاداران به نظام، فقط «طرفداران حکومت» نامیده میشوند حتی اگر در یک تظاهرات میلیونی مثل روز 9 دی به خیابان آمده باشند. اگر ایرانی ها در زندگی تحت یک رژیم اقتدارگرای مذهبی به چنین روزی افتاده باشند، تعجبی ندارد که اپوزیسیون خارج نشین که همه ساکن کشورهای غربیند و اینجور شعارهای پوپولیستی، روز و شب از رسانه ها بر سرشان میبارد، آنقدر خودشان را «مردم» حساب کنند که از شدت خود-دانا-پنداری، به حدی به هم بپرند که تا حالا نتوانسته باشند با هم به اتحاد برسند. یک دلیل عمده اش همین است که درست مثل مردم ایران، این اپوزیسیون مثلا ممردمی هم تا حالا اشتباهاتشان را نپذیرفته اند تا بلکه از آنها درس بگیرند. آنها یادشان رفته که بدگمانی ایرانی های داخل به همتاهای خارجیشان دقیقا در یکی از بزرگترین این اشتباهات شعله کشید و ازقضا درست از همان زمانی که دولت اصلاحات در ایران –و در این زمان هنوز بسیاری از مردم ایران، با شنیدن کلمه ی "اصلاحات" به یاد اصلاح مو در آرایشگاه می افتادند- در کنفرانس معروف برلین، برای اولین بار سعی کرد دست دوستی به سمت ایرانیان خارج نشین دراز کند و مزد خود را با فحاشی و ناسزا شنیدن در جلو چشمان بیگانگان آلمانی دریافت کرد. دو بار پخش فیلم آن کنفرانس توسط تلویزیون علی لاریجانی، طوری بازپردازی شد که دقیقا نقاط مشترک روحیات ایرانی های اصلاح طلب داخل و ایرانیان برانداز خارج در آن دوره و بلاخص در آن سال -1379 شمسی- دچار سانسور ذهنی شود. خرمگس های معرکه هم اصلاح طلب هایی بودند که در جواب تخریب گری لاریجانی، به تخریب خود او پرداختند و او را در نشان دادن مرد برهنه و زن رقصنده ی آبروبر داخل کنفرانس، متهم به خیانت به ارزش های خودش معرفی و آنقدر این دو صحنه را بزرگ کردند که کم کم در تخیل جمعی ایرانی ها، این دو صحنه، تمام ایرادات دیگر آن کنفرانس را به خود جذب کردند، مرد برهنه تبدیل به «مردان برهنه» و زن رقاص تبدیل به «رقاصه ها» شد. چندی بعد دیدم یکی از فامیل در صحبت با پدرم میگوید شنیده است مردان در آن کنفرانس برای این لخت شدند که جای شلاق هایی را که در ایران دریافت کرده بودند به سخنرانان نشان دهند. در اوایل دهه ی هشتاد شمسی، یک ویدئو از حمید ماهی صفت (معروف به مستر سین) لطیفه گویی که به گفتن لطیفه های گوارشی و جنسی و تقلید از ترانه خوانی بانوان خواننده شهرت داشت، درآمد که در آن او در واکنش به شور و شوق حضار سالن به شیرین گویی هایش، میگفت: «پس بفرمایید اینجا کنفرانس اجناس آقای ملکوتی نیست، اینجا کنفرانس برلینه.» در آن زمان شاید اصلاح طلبان فکر نمیکردند که ممکن است حربه شان چنان بگیرد که روزی علیه خودشان به کار افتد. چون اپوزیسیون خارج نشین با استفاده از تغییر موقعیت واقعی جلسه تحت تغییر حافظه ی جمعی ایرانی ها، کنفرانس برلین را به کلی، توطئه ی دولت های آلمان و ایران، برای وارد کردن یک مشت زوپیر هرودتی به از طرف داریوش زمانه به درون جبهه ی بابل اپوزیسون تلقی کردند. این گروه از اپوزیسیون اشاره میکنند که در قائله ی پر سر و صدای کیفرخواست علیه شرکت کنندگان از ایران آمده ی آن کنفرانس، فقط بعضی چهره های شرکت کننده محاکمه و زندانی شدند و همان ها بعد از خارج نشینی و در حالی که به عنوان اپوزیسیون بازار گرمی پیدا کرده بودند، به نام «ایران» و «استقلال ایران»، مرتبا اقدام به تخریب هر کسی کردند که برای مبارزه با جمهوری اسلامی، با دول بیگانه متحد میشد و نقش پررنگی در جلوگیری از اتحاد اپوزیسیون به نفع جمهوری اسلامی ایفا کردند. نظریه ی جالبی است، ولی آیا این افراد اخیرا وقت کرده اند فیلم کنفرانس برلین یا حتی فقط قسمت آغازین آن را دوباره ببینند، جایی که صحبت های سخنران آلمانی آغازگر مراسم، مرتبا با سروصداهای کرکننده، فحاشی ها و مرگ بر این و آن گویی های حضار قطع و وقت زیادی بر سر این نشانه های آشکار بیگانگی با فرهنگ دموکراسی به زیان اپوزیسیون و به نفع جمهوری اسلامی هدر میرود؟ آیا باور کردنی است که تمام آن دریای انسانی، اجیر شده های جمهوری اسلامی باشند؟ آیا بیشتر با عقل جور درنمی آید که در این صحنه، لشکری از «دوستان نادان» عقل خود را کف دست قلیلی از «دشمنان دانا» ی ناپیدای خود در آن کنفرانس گذاشته باشند؟ دشمنان دانایی که تاکنون بهلول وار، دانایی خود را پشت تظاهر به یک سری خرافات مضحک، از مردم داخل و خارج پنهان کرده اند؟! اگر این مسئله مورد توافق قرار بگیرد، آن وقت میتوانم بگویم بله؛ واقعا در آن صحنه آلمان و جمهوری اسلامی با هم توافق کرده بودند، بخصوص که من نمیتوانم باور کنم که سرویس مخفی آلمان از برنامه های اپوزیسیون برای به هم زدن جلسه بی اطلاع بوده و تلاشی برای خنثی کردن این نقشه ها به خرج نداده باشد، اما "بله" ی من تحت شرایط یاد شده کل نتیجه گیری به عمل آمده از اتفاقات را وارونه خواهد کرد و به ضرر اپوزیسیونی خواهد بود که از زمان کنفرانس برلین تاکنون هیچ عوض نشده اند و وای به حال مردم ایران اگر این افراد ساده اندیش و خودبین، زمام امور کشورشان را به دست بگیرند. اینها که در خارج از کشور و زمانی که قدرتی ندارند، حرف دموکراسی را میزنند و در عمل خلاف آن عمل میکنند، اگر زور اسلحه به چنگشان بیفتد، برای تسویه حساب با هم، در کشور حمام خون به راه می اندازند و شاید آرزوی دیرینه ی برنارد لوئیس و اربابان یهودی امریکایی-بریتانیایی-اسرائیلیش در باب تجزیه ی کشورهای اسلامی خاورمیانه را حداقل درباره ی ایران محقق کنند.

در این شرایط، من به جد نگران تمامیت ارضی ایران هستم و بخصوص تصاویر ناواقعی که رسانه های موفق بیگانه چون بی بی سی فارسی و ایران اینترنشنال از دانایی اپوزیسیون خارج نشین ارائه میدهند مرا بیشتر نگران میکند. پدرم در اواخر عمرش که زمینگیر بود، در یوتیوب مرتبا میزگردهایی که این اپوزیسیون با هم برگزار میکردند را گوش میداد و من با گوش خودم میشنیدم که سلطنت طلبانی که تحت حمایت لابی های راستگرایان امریکا و اسرائیل قرار دارند، وقتی که سانسورچی های بیگانه، زبان های آنها را تحت کنترل خود نداشتند، چه حرف های بی سر و تهی میزدند و چقدر از واقعیت جامعه های ایرانی بی اطلاع بودند. حتی در یک مورد، یکیشان بعد از جنگ 12روزه در واکنش به ناراحتی از این که چرا اسرائیل، کار ایران را تمام نکرد، گفته بود که اسرائیل میخواست تمام کند، اما منتظر بود مردم ایران به خیابان بریزند و با او متحد شوند که نشدند. بعد هم از مردم ایران خواست برای این که به امریکا و اسرائیل نشان دهند که واقعا خواستار برچیده شدن رژیم جمهوری اسلامی هستند، «امشب» ساعت فلان، همه در خیابان بریزند و بر ضد نظام شعار دهند و مطمئن باشند که این دفعه امریکا و اسرائیل واقعا حمله خواهند کرد. یعنی این آقا فکر میکرد کل مردم ایران بی کارند و به طور زنده صحبت های او را از یوتیوب دنبال میکنند.

بعضی از خطراتی که متوجه اتحاد مردم ایران هستند و کاملا با خودبینی سابق در ارتباطند، در لا به لای همین حرف ها آشکار میشدند. در یکی از گفتگوهایی که پدرم گوش میداد، یکی از اپوزیسیون، طرف مقابلش را که سلطنت طلب و از طرفداران مداخله ی امریکا و اسرائیل در سقوط نظام اسلامی بود، به علاقه ی آشکار کسانی در اسرائیل به تجزیه ی ایران متوجه کرد. ولی طرف در جواب گفت آنهایی که مردم ایران را از تجزیه میترسانند، از روح ایرانی بی خبرند چون ایران به خاطر مردمش هرگز تجزیه نخواهد شد؛ بعد از حمله ی اعراب، دو قرن سکوت بر ایرانیان تحمیل شد؛ ولی بعدش ایرانی ها همه خواستار احیای ایران شدند و بعد از جنگ های بسیار، مجددا ایران را متحد کردند. چیزی که این آقا نگفت، این است که حتی اگر این خیالبافی های به جا مانده از تاریخ نویسی بریتانیایی و دنباله های مبتذلش در رژیم پهلوی را باور کنیم، ناچاریم این را هم قبول کنیم که ایران از بین رفته ی ساسانی فقط بعد از هزار سال خونریزی بی وقفه و احمقانه، توسط یک سری ترکمن فراری از آناطولی که در بدترین خونریزی در میان موارد قبلی سلسله ی صفوی را ایجاد کردند، احیا شد و این سلسله هم آخوندهای شیعی را در ایران به قدرت رساند و برای ما به یادگارز گذاشت که همین آقای سلطنت طلب آشنا با روح ایران، در تمام طول نطقش در حال بد و بیراه گویی به آنها بود. من نمیدانم چطور ممکن است مردم ایران صفوی بعد از هزار سال، به ایران ساسانی احساس تعلق کنند وقتی بیشتر مردم ایران امروزی در قرن 21 نمیدانند سلسله ی قبلی یعنی پهلوی چند شاه داشت؟! ولی به آنهایی که عقل دارند پیشنهاد میکنم: آیا حاضرید امتحان کنید همچنین تجزیه ای پیش بیاید تا ببینید روح ایران به کمکتان می آید یا نه، و آیا حاضرید هزار سال عمر کنید و این هزار سال را هم در میان جنگ و برادرکشی و بحران های مالی و روانی ناشی از آن بگذرانید تا ببینید آیا ایران تجزیه شده بلاخره توسط روح ایران متحد خواهد شد یا نه؟! باید واقع بین باشیم؛ چنان تاریخی و چنان تعلق خاطری در هیچ کشوری ممکن نیست مگر آن که آن کشور در سیاره ای در کهکشانی دیگر قرار داشته باشد؛ تازه آن هم شاید، ممکن است، احتمالا. با این حال، میبینیم که هنوز هم وقتی سرنوشت دیگر جنگ های «آزادیخواهانه» ی امریکا و اسرائیل در منطقه، از عراق و سوریه گرفته تا لیبی و سودان، به ایرانی های منجی ساز از این دو کشور یادآوری میشود، آنها میگویند ایران با این کشورها فرق میکند و کشوری استثنایی است و مردمش هم استثناییند.

من از سلطنت طلبانی که با این دروغ ها بزرگ شده اند و به دروغ گویی هم عادت دارند، تعجب نمیکنم که چنین ادبیاتی به کار ببرند. از اصلاح طلبان داخلی متعجبم که بعد از چند دهه فریبکاری پوپولیستی و آشنایی عمیق با ترفندهای هندوانه زیر بغل مردم گذاشتن، هنوز متوجه خطرات تکرار این نوع ادبیات پوپولیستی در کشور نیستند و الان با همین ادبیات استثناگرایانه، ایرانی ها را به انزوا جویی از محیط اطراف و اطمینان محض به شخصیت ایران و ایرانی فرا میخوانند. دانه درشتشان هم این روزها محمد قوچانی است که مرتبا جار میزند که دارد راه سید جواد طباطبایی و ایرانشهر او را ادامه میدهد و کمی قبل از جنگ 12روزه ذیل عنوان "بازگشت ایران به ایرانشهر" در سرمقاله ی مجله ی آگاهی نو (شماره ی 16: بهار 1404: ص12) ضمن ابراز علاقه ی آشکار به دخالت های جمهوری اسلامی ایران در فلسطین و سوریه و لبنان نوشت:

«از هیچ دولتی نمیتوان خواست به سود ملت دیگر وارد جنگ شود مگر آن که درنهایت بخواهد آن ملت را تسخیر کند. این نه توصیه ای اخلاقی که درکی سیاسی از نظام بین الملل پس از عهدنامه ی وستفالی در سال 1648 در اروپا است که دولت ها باید کارگزار ملت ها باشند نه مانند حاکمیت ایران که خود را در برابر امت مسئول میداند و نه ملت، و ملت را فدای امت میکند و نه امت را فدیه ی ملت. اختلاف ما با حاکمیت جمهوری اسلامی دقیقا در همین جا است که خود را نه یک ملت-دولت که نظام امت-امامت میداند و با تبدیل این اصل اعتقادی به مفهومی سیاسی، آن را از معنای الهی و دینی خود تهی میکند. امت در قرآن همان امت ابراهیم است که پدر توحید بود و شرک را برانداخت و ابراهیم پدر اسحاق و اسماعیل است که پدران یهودیان و اعراب بودند و این نزاعی میان پسرعموها است. امت ابراهیم شامل هر دو ملت یهود و عرب میشود و در مراتب امت، آیین توحید یکی است. در ایران اما توحید ریشه ای تاریخی دارد و به اسحاق و اسماعیل بازنمیگردد و حتی اگر ابراهیم را همان زرتشت ندانیم که از همین آذربایجان –آذرآبادگان- برخاست، اما از عهد کورش کبیر –که حتی اگر او را ذوالقرنین ندانیم، در توحیدش شکی نیست- ایران بری از شرک بوده است. بر اساس چنین روایتی اگر دونالد ترامپ از پیمان ابراهیم میگوید، درواقع فرزندان اسحاق و اسماعیل را به امت میخواند و مفهوم امت را در درون سنت کتاب مقدس یهودی-مسیحی میجوید که ربطی به ما ندارد. و حتی ترکان چون از این پیمان بیرون میمانند، در پی نظریه ی اتحاد اسلام میگردند تا از اتحاد اعراب و یهودیان جلوگیری کنند. در سپهر گسترده ای محو میسازد که روشن نیست با نظریه هایی چون اتحاد اسلام –درواقع اتحاد اعراب- بتوان به حد نهایی دست یافت. چراکه امت درواقع اتحاد عرب با یهود هم هست و این اتحاد علیه ایران است. هر امر سیاسی، ریشه ی الهیاتی دارد و صهیونیسم مسیحی به اسرائیل به چشم پایان تاریخ مینگرد. بازی کردن در زمینه ی نظریه ی سیاسی امت-امامت به حذف ملیت و مذهب ایران –که در جهان اسلام در اقلیت است- می انجامد و این با منطق حتی روحانیت شیعه در تضاد است. وقتی پس از نیم قرن سرمایه گذاری ایران در سوریه برای حفظ حقوق اقلیت علوی در نهایت تحت نفوذ جنبش نو عثمانی، جریانی اموی به پیروزی میرسد و علوی کشی میکند، وقتی که محصول زحمات امام موسی صدر به صورت جنبش شیعیان لبنان و در این زمان حزب الله به رهبری سید حسن نصر الله فدیه ی حماس میشود (همان حرکتی که شعبه ای از اخوان المسلمین بود که در پی حکومت جهانی اسلام یعنی خلافت است که شیعه در سقیفه برای همیشه از آن جدا شد)، باید متوجه نقشه ی نهایی این نظریه (امت گرایی) باشیم. از یاد نبرده ایم که محمد مرسی رئیس جمهور اخوانی مصر در سفر نیم روزی به تهران به نام خلفای راشدین ازجمله عمر ابن خطاب خطابه خواند تا هزیمت ایران از اعراب را به یاد آورد. مصریان عرب زبان، تبار خود را از یاد برده اند و از خود بیگانه شده اند اما ایرانیان که همواره موحد بوده اند هرگز نه عرب تبار بوده اند و نه عرب زبان شدند.»

باورتان میشود که این مطالب، در یک مجله ی لیبرال مطرح شده باشند؟ اینجا اینقدر از ایرانی بودن بد دفاع شده که مثل این میماند که یک اسرائیلی به یک سری نفوذی ایرانی دستور داده باشد این نوشته ها را در مجله ی ظاهرا سکولارشان درج کنند و یک سری نفوذی عرب زبان و ترک زبان را هم استخدام کرده باشد که این نوشته ها را از فارسی به عربی و ترکی استانبولی ترجمه کنند تا عرب زبان ها و مردم ترکیه بفهمند ایرانی ها از چه تفکرات امپریالیستی خطرناکی تبعیت میکنند و اینطوری جلو اتحاد ایران با همسایگانش گرفته شده و برعکس، جریان های جدایی طلبانه هرچه بیشتر به سمت ایران هجوم آورند و آسیب پذیری ایران در مقابل اسرائیل بیشتر شود. درواقع اگر اینطور نباشد و هیچ اسرائیلی ای پشت این نوشته ی شوم نباشد، باید نتیجه بگیریم که به اصطلاح روشنفکران ایرانی، مجانی و در اثر الهامات غیبی خدای یهود، منافع اسرائیل را تامین میکنند. بخصوص جمله ی آخر من را خیلی نگران میکند: « ایرانیان که همواره موحد بوده اند هرگز نه عرب تبار بوده اند و نه عرب زبان شدند.» من نفهمیدم ایرانی در نظر این بابا دقیقا چیست؟ ایرانی ها عرب تبار نبوده اند یعنی چه؟ یعنی ایران برای خودش یک دستگاه سفت و سخت جلوگیری از اختلاط نژاد تشکیل داده که حتی هیتلر هم باید به خاطرش به ایرانی ها غبطه بخورد؟ بعد این ایرانی ها خودشان تحت تسلط حکومت های عرب اجازه داشتند از این دستگاه ها برای خودشان داشته باشند؟ بعد آن وقت آن سربازان عربی که اینجا بودند چه شدند؟ آهان؛ خانواده شان را با خودشان آورده بودند؛ خیلی خب؛ لابد اینها همه برای خودشان یک دفعه تصمیم گرفتند به عربستان برگردند و هیچ احدی از عرب را توی ایران –و این ایران هم مطابق فرمایش آقایان از ازبکستان تا کردستان وسعت دارد- باقی نگذارند؛ بعد آن وقت عرب های خوزستان چطور؟ اینها ایرانی نیستند، مگر نه؟ بعد نفتشان که توسط حکومت ایران استخراج و فروخته میشود و منبع درآمد کشور میشود، آیا آن ایرانی است؟ با شما هستم آن آقایی که باور نمیکنم نمیدانی چه مینویسی؟ حالا اینها همه هیچ. یک صفحه بیایید عقب و این عبارت درخشان را از قلم آقای قوچانی بخوانید جایی که به نفع جمهوری اسلامی، استمداد طلبی از بیگانگان را نمیپذیرد و به زور میخواهد ثابت کند که این خیانت کثیف، در همان تاریخ گهربار ایران سابقه ندارد.:

«تکوین آگاهی ملی در عصر جدید، مانع از آن میشود که هنوز بتوان به قواعدی فقهی مانند "دفع افسد به فاسد" به عنوان تنها گزینه ی رهایی و آزادی ملی تن داد چرا که همواره راه سومی هست؛ گذشته از آن که وقتی خواجه نصیرالدین طوسی، این حکیم شیعه ی ایرانی سر عربان را به تیغ مغولان سپرد، بیگانه ای را به بیگانه ای وانهاد و هرگز هموطن را به بی وطن نفروخت و از دل این "اشغل الظالمین بالظالمین" وطن را نجات داد.»

آقای قوچانی، گویی که مطمئن است مخاطبینش چیزی از تاریخ ایران و اسلام نمیدانند و فقط چیزهایی از دور شنیده اند، عمدا نمیگوید خواجه نصیر کدام «عربان» را به تیغ مغولان سپرد؛ چون عربانی که میگوید، مردم بغداد در عراق هستند که خود این عراق در همان تاریخ کذایی ایران ساسانی، «دل ایران» خوانده میشد و بغدادش در نزدیکی تیسفون پایتخت ساسانیان به وجود آمد و مردم تیسفون به اینجا نقل مکان کردند. مردم عراق مانند مردم ایران، ثمره ی ترکیب مردم و نژادهای گوناگون از کشورهای گوناگونند و اصلا هر جایی که در مسیر جاده های تجاری رشد میکند، سرنوشتش همین است. ایرانی های خیالی دوره ی ساسانی اگر در عراق پایگاه محکمی داشتند همگی با هم از روی زمین آن محو نمیشدند و یا دسته جمعی به جاهایی کوچ نمیکردند که از آن دستگاه های تصفیه ی خون ایرانی که فقط آقای قوچانی و معلمانش میدانند چیست، داشته باشند. ضمنا عراقی که مطابق همان تاریخ کمدی سیاه درست شده برای خاورمیانه مغول ها به کمک قهرمانانی از جنس خواجه نصیر –و عمدا هم این خواجه نصیر را شیعه معرفی کردند- واردش شدند و مطابق همان تاریخ، بخش اعظم جمعیت آن را کشتند، ساکنانش فقط "ظالمین" نبودند مگر این که نابغه ای مثل آقای قوچانی فتوا بدهد که هر که از «عربان» باشد، در زمره ی «ظالمین» است حتی اگر پدرانش ایرانیان ساسانی باشند که از قانون دستگاه تصفیه ی خون اختراع آقای قوچانی تمرد کرده و عربیزه شده باشند. البته همین آقایان –که معمولا عادت دارند ایرانی را با فارس برابر بدانند- هر وقت میخواهند از اندیشمندان قرون وسطای عراق یاد کنند، آنها را «دانشمند ایرانی» میخوانند، حتی اگر اندیشمند مزبور، ابن هیثم کلدانی، یا حسن بصری نیمه کلدانی-نیمه عرب، باشد.

از قلم آقای قوچانی تعجب نکنید. هرچه باشد زمانی که ایشان دانش آموز بودند، عادی بود که معلمان بگویند آریایی ها موقع ورود به ایران، کل جمعیت بومی را سلاخی کردند تا این کشور فقط ایران یعنی سرزمین آریاییان باشد و هیچ کس هم نمیدانست که چنین افتخار به نسل کشی ای جز در شوونیسم ایرانی، فقط در همان سیستم امت سازی یهودی سابقه داشت موقعی که به دستور خدایشان، سرزمین مقدس را از وجود نسل های نااسرائیلی پاک میکردند که آنجا فقط سرزمین اسرائیل باشد و الان نیز با همین سرمشق، آنجا «امت» میسازند. پس اصلا معلوم نیست مشکل آقای قوچانی با چیست؟ آیا مشکل سر این است که چرا به جای اسرائیل، ما ملت های منطقه را نسل کشی نمیکنیم یا این که ملت سازی نوعی امت سازی است که تویش نسل کشی و ادبیات نژادپرستانه است؟! پاسخ راستین به نظر من هیچ کدام از اینها نیست. مسئله فقط این است که آقای قوچانی مثل استادش سید جواد طباطبایی، طوطی وار یک سری خرافات اروپایی درباره ی استبداد سلطنتی در تاریخ ایران ساسانی را تکرار میکند که با روحیات واقعی بیشتر مردم ایران بیگانه اند و به همین خاطر هم هست که برخلاف سلطنت طولانی و پرتجمل و افاده ای شاهان بریتانیا، فرمانرویان خود-خدا خوانده ی هر دو سلسله ی پهلوی و جمهوری اسلامی، با روحیات مردم ایران به مشکل برخورده اند. مشکل، از همان ایده ی ساده انگارانه ی «استبداد شرقی» برمیخیزد که بعضی اروپایی ها –منجمله مارکس در یک دوره ی محدود از تحقیقاتش- آن را مطرح کرده و به تمام سیستم های حکومتی شرق فرافکنی کرده اند. قاعدتا باید انتظار داشته باشیم که مطابق آن باید ایرانی ها در مقابل حکومت هایشان کرنش پذیر باشند و البته در دوره ی ساسانی برای نزدیک به 400سال کرنش پذیر بودند (البته فقط روی کاغذ). ولی بعد از آن، تاریخ ایران تاریخ بسیار متلاطم و پر از ناآرامی است بطوریکه اگر کسی با سری پر از داستان های تخیلی درباره ی پرستش شاهان شرق در حد خدا به این تاریخ نزدیک شود و نه آن تاریخ را و نه حال و وضع انسان های واقعی ایران در قرن های بیستم و بیست و یکم را نتواند درک کند، مطابق همان تاریخ ها و سرگذشت های شاهان –مثلا سرنوشت جمشید شاه در کتابی فارسی با نام بامسمای "شاه نامه"- نتیجه خواهد گرفت که این مملکت حتما نفرین شده است.

اتفاقا اخیرا ویدئویی در یوتیوب دیدم که چنین نتیجه ای گرفته بود. جوانی که خودش را مسعود معرفی میکند، در ویدئویی به نام «پیشگویی مانی پیامبر: نفرین وحشتناک بر ایران» عنوان میکند که مانی پیامبر، در زمان سقوط خود، ایران ساسانی را نفرین کرده و پیشبینی کرده که این کشور برای مدتی طولانی اسیر نیروهای تاریکی فلاکتبار خواهد شد و هر سلسله ای که در آن به قدرت برسد، در اثر این تاریکی سقوط خواهد کرد تا زمانی که نوری از شرق طلوع کند و به تاریکی پایان دهد. آقای مسعود نتیجه میگیرد که بدبختی ای که ایران امروزی را فرا گرفته است نیز بخشی از آن پیشگویی خواهد بود. البته او دراینجا دچار همان اشتباهی شده که اکثر ما با شنیدن اصطلاح "ایران" میشویم و امثال قوچانی از آن بهره برداری میکنند و آن این که ایران ساسانی حتی در بازسازی مدرنش، دقیقا ایران حالیه نبوده و مرکز اصلیش در عراق بوده است و خود مانی هم از روستای بابِل در نزدیکی تیسفون مرکز عراق برخاست. البته زیاد در نتیجه تاثیری نخواهد داشت چون عراق مدرن هم اوضاع زیاد خوبی ندارد و اتفاقا جنگ ویرانگری که بین دو کشور ایران و عراق درگرفت و پس لرزه هایش به گرفتار شدن هر دو کشور در فلاکت فعلی انجامید، خود با تاریکی به معنایی که از مانویان انتظارش را داریم، همخوانی دارد. مانویان در زمره ی جریان های غنوصی هستند و غنوصی/گنوسی ها نیروهای تاریکی را موجوداتی ماوراء الطبیعی موسوم به آرخون میشناسند که با پنهان ماندن از انسان ها، ذهن و رفتار آنها را تا جایی که بتوانند تحت کنترل خود میگیرند و انسان ها را به کارهایی وا میدارند که اغلب کاملا برخلاف منافع افراد انسانی است. هم مسیری این ایده با آنچه در دوره ی مدرن توسط روانکاوی و بخصوص فروید و یونگ درباره ی سیطره ی شدید نیروهای ناخودآگاه بر اذهان انسانها گفته شده است، به نوعی باعث بازگشت اعتقاد به آرخون ها شده است تا جایی که در نوامبر 2011 در مطلبی به نام“archons the secret pact” در وبلاگGnosisyAnomaliesپیمان نامه ی خیالی آرخون ها حول عملیاتشان در زمین و بر اساس مشاهداتی که از جامعه ی مدرن غربی و سیطره اش بر دیگر اقلیم ها مشاهده میشد، با این دستورالعمل ها درباره ی انسان ها منتشر شد.:

«ما توجه آنها را به پول و مادیات جلب خواهیم کرد، بنابراین آنها هرگز به هم و با خودِ درونی‌شان متصل نخواهند شد. حواسشان را با زنا، لذت‌های ظاهری و بازی‌ها پرت خواهیم کرد تا هرگز نتوانند با هم متحد شوند و وحدت یابند. ذهن آنها به ما تعلق خواهد داشت و هر چه ما بگوییم انجام خواهند داد. اگر آنها امتناع کنند، ما راه‌هایی پیدا خواهیم کرد تا از تکنیک‌های تغییر ذهن در زندگی خود استفاده کنند. ما از ترس به عنوان سلاح خود استفاده خواهیم کرد. ما دولت‌های آنها را تأسیس خواهیم کرد و مخالفان دولت هایشان را هم برقرار خواهیم کرد. ما هر دو طرف را خواهیم داشت. ما همیشه اهداف خود را پنهان خواهیم کرد، اما ما نقشه ی خود را اجرا خواهیم کرد. آنها کار را برای ما انجام خواهند داد و ما از کار آنها سود خواهیم برد. خانواده‌های ما هرگز با خانواده‌های آنها قاطی نخواهند شد. خون ما باید همیشه پاک باشد، این دستورالعمل است. ما کاری می‌کنیم که آنها وقتی به نفع ما است، همدیگر را بکشند. ما بوسیله ی اصول و مذهب، از وحدت یابی آنها جلوگیری خواهیم کرد. ما تمام جنبه‌های زندگی آنها را کنترل خواهیم کرد، ما به آنها خواهیم گفت که چگونه و به چه چیزی فکر کنند. ما آنها را به آرامی و مهربانی راهنمایی خواهیم کرد، به آنها اجازه ی فکر کردن میدهیم تا که آنها خودشان را هدایت ‌کنند. ما از طریق حقایقی که به آنها می آموزیم، ئبین آنها دشمنی خواهیم انداخت. وقتی نوری در میان آنها می‌تابد، ما آن را با تمسخر یا مرگ خاموش خواهیم کرد، هر کدام که ما را بیشتر راضی کند.
کاری می‌کنیم که دل امثال خودشان را به درد آورند و فرزندان خود را بکشند.
ما به این هدف خواهیم رسید، از نفرت به عنوان متحد و از خشم به عنوان دوست استفاده می‌کنیم. نفرت آنها را کاملاً کور خواهد کرد. و آنها هرگز این را از اختلافاتشان نخواهند دید، ما به عنوان حاکمان آنها ظهور خواهیم کرد و آنها در مشغله ی کشتن همدیگر و غسل کردن در خون خود خواهند بود. آنها سرگرم کشتن همسایگان خود خواهند بود تا زمانی که ما برای حمله مناسب بشناسیم. ما از این امر سود زیادی خواهیم برد، چون ما را نخواهند دید، چون آنها نمی‌توانند ما را ببینند. ما همچنان به پیشرفت خود بوسیله ی جنگ‌ها و مرگ‌هایشان ادامه می‌دهیم. ما این را بارها و بارها تکرار خواهیم کرد تا زمانی که به هدف نهایی خود برسیم. ما به ساختن آنها با زندگی در میان ترس و خشم از طریق تصاویر و صداها ادامه خواهیم داد. ما از تمام ابزارها استفاده خواهیم کرد. ما باید این کار را انجام دهیم. ابزارها با اعمال خودشان فراهم خواهند شد. ما آنها را طوری خواهیم ساخت که از خود و همسایگانشان متنفر باشند. ما همیشه حقیقت الهی حول این که همه ی ما مانند همیم را از آنها پنهان خواهیم کرد، این چیزی است که آنها هرگز نباید بدانند. آنها هرگز نباید بدانند که رنگ [پوست، کنایه از نژاد انسانی] یک توهم است، آنها همیشه باید فکر کنند که آنها با هم برابر نیستند. قطره قطره، قطره قطره ما به سمت هدفمان پیش خواهیم رفت. ما برای اعمال کنترل کامل بر آنها سرزمین ها، منابع و ثروت های آنها را تصاحب خواهیم کرد. ما آنها را فریب خواهیم داد تا قوانین را بپذیرند. این آزادی اندک آنها را خواهد دزدید. ما یک سیستم پولی ایجاد خواهیم کرد که برای همیشه آنها را تحت تأثیر قرار خواهد داد، آنها و فرزندانشان را بدهکار نگه می‌داریم. وقتی موفق شوند متحد شوند، آنها را به جرم متهم خواهیم کرد، و داستانی متفاوت به جهان ارائه خواهیم داد زیرا ما مالک تمام رسانه‌ها خواهیم بود. ما از رسانه های خود برای کنترل جریان اطلاعات و احساسات آن به نفع خودمان استفاده خواهیم کرد.
وقتی آنها علیه ما می‌جنگند ما آنها را مانند حشرات له خواهیم کرد، چون سطح آنها پایین تر از این حرف ها است. آنها از انجام هر کاری درمانده خواهند بود. زیرا آنها هیچ سلاحی نخواهند داشت. ما تعدادی از افراد آنها را برای اجرای نقشه‌هایمان، استخدام خواهیم کرد. ما به آنها وعده ی حیات جاودان خواهیم داد، زندگی ابدی که هرگز نخواهند داشت، زیرا آنها از ما نیستند. به افراد تازه استخدام شده، مامورین تازه وارد، گفته خواهد شد و به آنها تلقین خواهد شد که باور کنند در آیین‌های دروغینِ گذار به والاترین پادشاهی‌ها راه یافته اند. اعضای این گروه‌ها فکر خواهند کرد که آنها با ما یکی هستند، اما آنها هرگز حقیقت را نخواهند دانست. آنها هرگز نباید این حقیقت را بیاموزند، در غیر این صورت آنها علیه ما خواهند شد. آنها بابت خدمتشان به ما، با چیزهای دنیوی و عناوین بزرگ، پاداش خواهند گرفت، اما آنها هرگز جاودانه نخواهند شد و هرگز به ما نخواهند پیوست، هرگز نور را دریافت نخواهند کرد و به ستارگان سفر نخواهند کرد. آنها هرگز به والاترین قلمروها نخواهند رسید، چون جنایات آنها علیه همنوعان خود، مانع عبور آنها به قلمرو روشنایی خواهد شد. آنها هرگز این را نخواهند فهمید. حقیقت بسیار نزدیک، از چهره‌هایشان پنهان خواهد ماند، طوری که تا وقتی که خیلی دیر شده است، نتوانند روی آن تمرکز کنند. اوه بله، توهم آزادی چقدر بزرگ خواهد بود، که آنها هرگز نخواهند فهمید که برده ی ما هستند. وقتی همه چیز سر جای خودش باشد، واقعیتی که ما برای آنها خلق خواهیم کرد آنها را در اختیار خواهد گرفت. این واقعیت، زندان آنها خواهد بود. آنها در خودفریبی زندگی خواهند کرد. وقتی هدف ما محقق شود، دوران جدیدی از سلطه آغاز خواهد شد. ذهن آنها توسط باورهایشان محدود خواهد شد، باورهایی که ما از زمان‌های بسیار قدیم بنا نهاده‌ایم. اما اگر آنها تا به حال فهمیده باشند که آنها هم مثل ما هستند، آنگاه هلاک خواهیم شد. آنها هرگز نباید این را بدانند. اگر روزی بفهمند که آنها با هم می‌توانند ما را شکست دهند، آنها اقدام خواهند کرد. آنها هرگز نباید در زندگی خود، بفهمند چه کرده‌ایم، زیرا اگر این کار را بکنند، جایی برای فرار نخواهیم داشت. به محض اینکه حجاب از روی چشمان آنها برداشته شود، برای آنها آسان خواهد بود که ببینند ما که هستیم، اعمال ما آشکار میشود، آنها خواهند دانست که ما که هستیم، آنها ما را شکار خواهند کرد و هیچ کس به ما پناه نخواهد داد. این پیمان پنهانی است که در بقیه ی زندگی حال و آینده ی ما، با آن به سر خواهیم برد. زیرا این واقعیت از نسل‌های بسیار و امیدهای زندگی فراتر خواهد رفت. این پیمان با خون، خون ما، مهر و موم شده است. ما، تنها کسانی هستیم که از آسمان به زمین آمدند. وجود این پیمان هرگز، هرگز نباید آشکار شود. هرگز، هرگز، نباید نوشته یا گفته شود، بدون در نظر گرفتن این که آگاهی‌ای که ایجاد خواهد کرد خشم خالق را بر ما نازل خواهد کرد و ما به اعماق لجه پرتاب خواهیم شد، از جایی که آمده‌ایم و همانجا خواهیم ماند، تا پایان زمان یا خودِ بی‌نهایت.»

در 14 نوامبر همان سال (2011) نویسنده رابرت ام. استنلی و مدافع زمین/کیمیاگر جهانی، لورا مگدالین آیزنهاور، در مصاحبه‌ای با آلفرد لامبرمونت وبره ExopoliticsTV توضیحاتی را درباره ی آرخون ها داده بودند که او در 15 نوامبر 2011 آنها را به صورت مقاله ی Archons - Exorcising Hidden ControllersدرSeattle Exopolitics Examiner به شرح زیر منتشر کرد:

«لورا آیزنهاور و رابرت استنلی در مصاحبه‌هایشان با ExopoliticsTV درباره ی متون عرفانی باستانی از جایی در مصر بحث می‌کنند "به نام نجع حمادی، که دو نوع موجود بیگانه ی شیطانی را توصیف می‌کند که مدت‌ها پیش به زمین حمله کردند و آنها را آرخون‌ها می‌نامند. نوع اول آرخون‌ها شبیه خزنده است. نوع دیگر شبیه جنین انسان است (...) که همان شکل و ظاهر عکس‌های «ماهی آسمانی» را دارد." رابرت استنلی، نویسنده ی کتاب "برخوردهای پنهان بر فراز واشنگتن دی سی"، بیانیه‌ای عمومی در مورد آرخون‌ها منتشر کرده است که در آن آمده است: "وقت آن رسیده که کنترل‌کنندگان پنهان بشر را افشا کنیم. به شما اطمینان می‌دهم که این حدس و گمان، فریب یا ساخته و پرداخته ی تخیل مردم نیست. این موجودات انگلی واقعی هستند و باید فوراً با آنها برخورد شود تا بشر بتواند به سطح بعدی وجود تکامل یابد." "اگرچه این انگل‌ها انسان نیستند، اما از انرژی/احساسات منفی انسان‌ها تغذیه می‌کنند. مشخص نیست که این موجودات کیهانی آمیب‌مانند چه زمانی برای اولین بار به زمین آمدند، اما می‌دانیم که آنها مدت‌ها پیش توسط شمن‌ها در حالت‌های تغییر یافته ی هوشیاری کشف شده و اخیراً از آنها عکس گرفته شده است." دلیل اینکه همگان آنها را روزانه نمی‌بینند این است که امضای انرژی این موجود فراتر از محدوده ی دید عادی و باریک ما در طیف الکترومغناطیسی است که دانشمندان آن را "نور مرئی" می‌نامند. آقای استنلی معتقد است که بشریت اکنون باید رویکردی علمی برای شناسایی آرخون‌ها و نابودی آنها در بوم‌شناسی ابعاد انسانی اتخاذ کند. آقای استنلی مجموعه‌ای از عکس‌های آرخون‌ها را منتشر کرده است که می‌توانید در اسلایدشو این مقاله مشاهده کنید. آرکون‌ها انگل‌های ذهنی درون روانی هستند. جان لش، نویسنده، در بحث دربارهٔ برتری نسبی مینویسد: "اگرچه آرخون‌ها از نظر فیزیکی وجود دارند، اما خطر واقعی که آنها برای بشریت ایجاد می‌کنند، تهاجم به سیاره ی زمین نیست، بلکه تهاجم به ذهن است." "آرخون‌ها انگل‌های ذهنی درون روانی هستند که از طریق تله‌پاتی و شبیه‌سازی به آگاهی انسان دسترسی پیدا می‌کنند. آنها تخیل ما را آلوده می‌کنند و از قدرت وانمودسازی برای فریب و سردرگمی استفاده می‌کنند." لذت آنها در فریب به خاطر خود فریب است، بدون هدف یا مقصد خاصی. آنها ذاتاً رباتیک هستند، قادر به تفکر یا انتخاب مستقل نیستند و هیچ برنامه ی خاصی ندارند، جز اینکه به طور نیابتی از طریق انسان‌ها زندگی کنند. آنها به طرز عجیبی قادرند وانمود کنند که بر انسان‌ها تأثیر می‌گذارند، در حالی که واقعاً ندارند. "به عنوان مثال، آنها نمی‌توانند به ژنتیک انسان دسترسی پیدا کنند، اما می‌توانند وانمود کنند که این کار را انجام می‌دهند، به گونه‌ای که انسان‌ها فریب این عمل وانمود شده را می‌خورند، گویی رویدادهای صحنه‌سازی شده واقعی تلقی می‌شوند. از این نظر، آرخون‌ها فریبکاران نهایی هستند. این جوهره ی "نفوذ آرخونی" است، همانطور که من آن را می‌نامم. ترفند این است که اگر بشریت تحت توهم قدرت فوق بشری قرار گیرد، یک توهم خودکامبخش به همان اندازه واقعی می‌شود." از دیدگاه کیهانی، آرخون‌ها جنبه‌ای پویا از سناریوی تکاملی بشر را ارائه می‌دهند که از طریق آن پتانسیل انسان آزمایش می‌شود. دیدگاه گنوسی در مورد نقش آنها با «پروازگران» در کتاب "جنبه ی فعال بی‌نهایت"، آخرین کتاب کارلوس کاستاندا بسیار مطابقت دارد که می‌گوید پروازگران "وسیله‌هایی هستند که جهان هستی از طریق آنها ما را آزمایش می‌کند". شباهت‌های زیادی بین آموزه‌های کاستاندا و عرفان وجود دارد. "این شرح حال آرخون‌ها حدس و گمان نیست. این شرح حال از آنچه می‌توان از نوشته‌های گنوسی برداشت کرد، پیروی می‌کند. به عنوان مثال، متون نجع حمادی شرح می‌دهند که چگونه آرخون‌ها سعی در تجاوز به حوا داشتند، که به وضوح تفسیری اسطوره‌ای از مداخله ی ژنتیکی است. چنین عباراتی به نظر می‌رسد ادعاهای آمیزش بیگانه‌ها [=موجودات فضایی] را که امروزه به طور گسترده مورد بحث قرار می‌گیرد، تأیید می‌کند. اما در روایت گنوسی، مهاجمان بیگانه در این عمل مداخله ی بین گونه‌ای موفق نشدند: آنها تلاش کردند اما شکست خوردند." "این تصور که آرخون‌ها آزمایشی برای بشریت هستند -که کاستاندا به صراحت بیان کرده است اگر کسی همبستگی آرخون/پروازگران را بپذیرد- را می‌توان در برخی از نوشته های نجع حمادی، به ویژه آپوکریفای یوحنا، نیز ردیابی کرد. این متن نشان می‌دهد که ائون سوفیا، هوش کیهانی زمین، گونه‌های آرخون را درگیر می‌کند و از نفوذ انحرافی و فریبنده ی آنها برای چنین هدفی استفاده می‌کند." روایت اینکه چگونه اربابِ قدرت "مرتکب زنا با خرد (سوفیا) شد" و بشریت را به "زنجیری از اجبار کورکورانه (هیرمارمنه)" بست، دست‌کم می‌توان گفت گیج‌کننده است (NHC II, 1:28.16). "دسته‌بندی و روشن کردن آنچه روایت سفیانی (سوفیایی) ممکن است در مورد آزمون آرخون‌ها بگوید، چالش بزرگی برای درک ما از پیام عرفانی و چگونگی سودمندی آن برای بشریت امروز است." نویسنده جی وایدنر میگوید: "بله، طبق متون، (آرخون‌ها) می‌توانند به درون مردم نفوذ کنند و آنها را طوری دستکاری کنند که خیلی ناگهانی کارهایی انجام دهند که خیلی عجیب هستند." اما آنها در واقع مسئول زوال فرهنگ نیز هستند، بنابراین برخلاف فرهنگ یونانیان باستان یا چینی‌ها، ظاهری بی‌ارزش از یک فرهنگ هستند. با گسترش حضور آرخون‌ها در سراسر زمین و تشدید آن در قرن بیستم، می‌توانید ببینید که آنها مسئول گسترش و زشتی توده‌ای هستند که در همه جا وجود دارد.: "تلویزیون نمونه‌ای از تقلید آرکون‌ها است." آقای وایدنر نتیجه می‌گیرد: "انسان‌ها در تلویزیون تقلید می‌شوند، اما این تقلید تغییر یافته و تقریباً همیشه زننده و کفرآمیز است، زیرا آرخون‌ها نه تنها امر مقدس را درک نمی‌کنند، بلکه از آن متنفرند. آنها به جهان طبیعی و به انسان‌ها در مورد جهان طبیعی حسادت می‌کنند." همچنین در مورد روابط جنسی: زوج‌های عاشق آنها را عصبانی می‌کنند و آنها عاشق خشونت هستند و با خشم و جنگ و مرگ از نظر جنسی تحریک می‌شوند. آنها جنگ ایجاد می‌کنند تا انرژی را از مرگ مصرف کنند.

روانشناس، پاول لوی، در کتاب جدید خود با عنوان "وِتیکو - بزرگترین بیماری همه‌گیر شناخته شده برای بشریت» به بررسی آرخون‌ها میپردازد. فوربز می‌نویسد: "وقتی افراد به ویروس وتیکو [نام نوعی جن مسخ کننده در اساطیر سرخپوستی] آلوده می‌شوند، «میزبان انگل‌های وتیکو» می‌شوند." میکروب وتیکو یک کرم نواری روانی، انگل ذهن است. درست همانطور که برخی ویروس‌های کامپیوتری یا بدافزارها، کامپیوتر را آلوده کرده و آن را برای خودویرانگری برنامه‌ریزی می‌کنند، ویروس‌های ذهنی مانند وتیکو می‌توانند زیست‌کامپیوتر انسان را طوری برنامه‌ریزی کنند که به شیوه‌هایی فکر کند، باور داشته باشد و رفتار کند که منجر به خودویرانگری ما شود. وتیکو یک پاتوژن روانی بدخیم است که قالب‌های فکری را در ذهن ما القا می‌کند که وقتی ناخودآگاه به اجرا در می‌آیند، آن را تغذیه کرده و در نهایت میزبان خود (ما) را می‌کشند. با این حال، نمی‌خواهد ما را خیلی سریع بکشد، زیرا برای اجرای موفقیت‌آمیز دستور کار خود مبنی بر تولید مثل و تکثیر خود در سراسر مزرعه، باید اجازه بدهد میزبان به اندازه کافی زنده بماند تا ویروس را پخش کند. اگر میزبان خیلی زود بمیرد، حشره زودتر از موعد بیرون رانده می‌شود و دردسر پیدا کردن محل سکونت جدید را متحمل می‌شود. آقای لوی ادامه می‌دهد: "مانند سرطان ذهن که در بیماری وتیکو متاستاز می‌دهد، یک بخش آسیب‌دیده از روان، تمام بخش‌های سالم روان را به خدمت خود درمی‌آورد و در خود ادغام می‌کند تا به آسیب‌شناسی خود خدمت کند." به نقل از یونگ، "یک «چیز» ناشناخته بخش کوچک‌تر یا بزرگ‌تری از روان را تصرف کرده و وجود نفرت‌انگیز و مضر خود را بدون هیچ گونه بینش، عقل و انرژی ما اعلام می‌کند و بدین ترتیب قدرت ناخودآگاه بر ذهن آگاه، قدرت مطلق تصرف را اعلام می‌کند." سپس شخصیت، خود را به صورت یک نمایش بیرونی از انسجام پیرامون این هسته ی بیماری‌زا سازماندهی می‌کند، که اختلال عملکرد درونی را «میپوشاند» و تشخیص آن را دشوار می‌سازد. در یک کودتای روانی، میکروب وتیکو می‌تواند فرد را غصب و جایگزین کند، و آن فرد به عروسک خیمه‌شب‌بازی او تبدیل شود. ویروس وتیکو مانند یک انگل می‌تواند اراده‌ی حیوانی تکامل‌یافته‌تر از خودش را تسخیر کند و آن موجود را در خدمت اهداف شوم خود قرار دهد. وقتی انگل به اندازه ی کافی در روان ریشه دواند، دستورالعمل اصلی هماهنگ‌کننده ی رفتار فرد از خود بیماری می‌آید، زیرا اکنون این بیماری است که تصمیم‌گیرنده ی نهایی است. همانطور که کسی که به ویروس هاری آلوده شده است در برابر نوشیدن آب که عفونت را از بین می‌برد مقاومت می‌کند، کسی که توسط انگل وتیکو تسخیر شده است، هیچ کاری با چیزی که به او کمک کند تا از شر بیماری خلاص شود، نخواهد داشت. وتیکوها از نور حقیقت هراس دارند و مانند طاعون از آن اجتناب می‌کنند. در مراحل پیشرفته، این فرآیند چنان فرد را کاملاً در بر می‌گیرد که به درستی می‌توان گفت که فرد دیگر وجود ندارد؛ آنها فقط یک پوسته ی خالی هستند که بیماری را حمل می‌کنند. به یک معنا، فقط بیماری وجود دارد که از طریق چیزی که به نظر یک انسان است، عمل می‌کند. فرد کاملاً با نقابش، با شخصیتش، یکی می‌شود، اما انگار پشت نقاب کسی نیست."
نویسنده جان لش تعریفی سه سطحی از آرکون‌ها ارائه می‌دهد:
"سطح اول - کیهان‌شناسی": در کیهان‌شناسی عرفانی، آرخون‌ها گونه‌ای از موجودات غیرارگانیک هستند که پیش از تشکیل زمین در منظومه ی شمسی پدیدار شدند. آنها سایبورگ‌هایی هستند که در منظومه ی شمسی (به جز زمین، خورشید و ماه) ساکن هستند، که به عنوان یک دنیای مجازی (استریوما) توصیف می‌شود که آنها با تقلید از اشکال هندسی ساطع شده از پلروما، قلمرو "ژنراتور"ها، خدایان کیهانی، می‌سازند. "آرخون‌ها گونه‌ای واقعی با زیستگاه مناسب خود هستند و حتی ممکن است خداگونه در نظر گرفته شوند، اما فاقد قصد و نیت (انوئیا: ظرفیت خودگردانی) هستند و تمایل ناخوشایندی به انحراف از مرزهای خود و تجاوز به قلمرو انسانی دارند. گفته می‌شود آرخون‌ها حسادت شدیدی نسبت به بشریت دارند زیرا ما دارای قصد و نیتی هستیم که آنها فاقد آن هستند." اسطوره ی گایا شرح می‌دهد که چگونه آرخون‌ها توسط تأثیر فراکتالی در آرایه‌های میدانی ابتدایی متراکم (دما) در اندام‌های کهکشانی تولید شدند، زمانی که ائون سوفیا به طور یکجانبه از هسته ی کهکشانی فرو ریخت.
"سطح دوم - نوئتیک-روانشناختی": در روانشناسی عرفانی، علم نوئتیک مکاتب رمزی، آرخون‌ها نیرویی بیگانه هستند که به طور ناخودآگاه بر ذهن انسان نفوذ می‌کنند و هوش ما را از کاربردهای صحیح و عاقلانه‌اش منحرف می‌کنند. آنها چیزی نیستند که ما را وادار به رفتار غیرانسانی می‌کنند، زیرا همه ی ما پتانسیل این را داریم که برخلاف انسانیت ذاتی خود عمل کنیم و حقیقت درون قلبمان را نقض کنیم، اما آنها ما را وادار می‌کنند که رفتارهای غیرانسانی را تا حد افراطی عجیب و خشونت‌آمیزی انجام دهیم. "اگر به حال خود رها شویم، گاهی اوقات غیرانسانی رفتار می‌کنیم و سپس آن را اصلاح می‌کنیم و انحراف را مهار می‌کنیم. بدیهی است که ما همیشه این کار را نمی‌کنیم. در اغراق تمایلات دیوانه‌وار و غیرانسانی خود، و در انحراف شدید و اصلاح نشده از هوش ذاتی خود، گنوسی‌ها ردپای یک گونه ی بیگانه را می‌دیدند که بدترین کاستی‌های انسانی را به دوش میکشد. از این رو، آرخون‌ها انگل‌های روانی-معنوی هستند. با این حال، آرخون‌ها به عنوان فرزندان عصر سوفیا، خویشاوندان کیهانی ما نیز هستند. آئون (A-ON تلفظ می‌شود) «تجلی، قدرت الهی، چرخه ی زمان کیهانی» است. صفت آن آئونی است؛ مثلاً «صخره‌های رؤیای آئونی» در اسطوره ی گایا. "این اصطلاح اساسی در کیهان‌شناسی گنوسی می‌تواند برای رهایی از اصطلاحات ناخوشایند خدا و خدایان مفید باشد. آئون، خدایی است که نه در اصطلاحات کلامی، بلکه در اصطلاحات فیزیک آگاهی درک می‌شود." "آئون‌ها موجودیت نیستند، بلکه فرآیندهایی هستند که می‌توان آنها را به بهترین شکل به عنوان جریان‌های عظیم مفهوم‌سازی کرد، اما جریان‌هایی که زنده، خودآگاه و حسی هستند. الهه سوفیا که به صورت گایا تجسم می‌یابد، یک آئون است، از این رو آئون سوفیا نامیده می‌شود." "آئون‌ها جنسیت دارند. در برخی از سناریوهای گنوسی، همتای مذکر آئون سوفیای مونث، آئون کریستوس است."

"آرخون‌ها به عنوان موجودات غیرارگانیک از دو نوع، جنینی و خزنده، می‌توانند در لحظاتی به جو زمین نفوذ کرده و انسان‌ها را وحشت‌زده کنند، اگرچه هیچ دلیل یا نظمی برای این تهاجمات وجود ندارد، زیرا بیگانگان نمی‌توانند برای مدت طولانی در زیست‌کره باقی بمانند و به هر حال، هیچ برنامه ی جامعی برای انجام دادن در اینجا ندارند." "وضعیت هستی‌شناختی آرخون‌ها دوگانه است: آنها به عنوان یک گونه ی بیگانه ی مستقل از بشر وجود دارند. آنها به عنوان حضوری در ذهن ما وجود دارند، بلکه مانند مجموعه‌ای از برنامه‌هایی که در محیط ذهنی ما کار می‌کنند. خطری که آنها با حمله به نرم‌افزار ذهنی ما ایجاد می‌کنند، بسیار بیشتر از هرگونه خطر فیزیکی است که ممکن است با نقض نامنظم زیست‌کره ایجاد کنند." "آرخون‌ها با کار از طریق تله‌پاتی و تلقین، تلاش می‌کنند ما را از مسیر صحیح تکاملمان منحرف کنند. موفق‌ترین تکنیک آنها استفاده از ایدئولوژی مذهبی برای القای طرز تفکر خود و در واقع، جایگزینی طرز فکر خود با طرز فکر ما است." "به گفته ی گنوسی‌ها، رستگاری‌گرایی یهودی-مسیحی، ترفند اصلی آرخون‌ها، یک ایمپلنت بیگانه است." "توانایی ما در تشخیص نیروهای بیگانه‌ای که در ذهن ما کار می‌کنند، برای بقا و تکامل مشترک با گایا که به عنوان سوفیا، به طور تصادفی آرخون‌ها را در وهله ی اول تولید کرد، بسیار مهم است. این نظر متعلق به سطح اول، تعریف کیهانی است، اما همانطور که اغلب با آموزه‌های عرفانی اتفاق می‌افتد، عناصر معرفتی و کیهانی تمایل به ادغام دارند." با تشخیص و دفع آرکون‌ها، ما قدرت خود را مطالبه می‌کنیم، مرزهای خود را در چارچوب کیهانی تعریف می‌کنیم و هدف خود را نسبت به گایا، هوش ساکن سیاره، تعیین می‌کنیم.
"سطح سه - جامعه‌شناختی": در دیدگاه گنوسی از جامعه ی بشری، آرخون‌ها نیروهای بیگانه‌ای هستند که از طریق سیستم‌های اقتدارگرا، از جمله سیستم‌های اعتقادی، به گونه‌ای عمل می‌کنند که باعث می‌شوند انسان‌ها علیه پتانسیل ذاتی خود قیام کنند و همزیستی طبیعت را نقض کنند. "LIVE (زندگی) اگر برعکس نوشته شود، به معنای EVIL (شیطان/شر) است، اما آرخون‌ها به این معنا که دارای قدرت‌های خودمختار تخریب هستند که می‌توانند مستقیماً بر بشریت اعمال شوند، شرور نیستند." آنها عامل خطا هستند نه شر؛ اما خطای انسانی، وقتی اصلاح نشود و از حد اصلاح فراتر رود، به شر تبدیل می‌شود و علیه طرح جهانی زندگی عمل می‌کند. گنوسی‌ها آموختند که آرخون‌ها از تمایل ما به رها کردن اشتباهاتمان بدون اصلاح سوءاستفاده می‌کنند. "از آنجا که آرخون‌ها برای کسب قدرت بر بشریت به همدستی انسان نیاز دارند، هر کسی که به آنها کمک کند، می‌تواند نوعی آرخون، یک وسیله ی کمکی، در نظر گرفته شود. انسان‌ها چگونه به آرخون‌ها کمک می‌کنند؟ یک راه (که در تعریف سطح دو پیشنهاد شده است) پذیرش برنامه‌های ذهنی آرخون‌ها است -یعنی پذیرش هوش بیگانه به گونه‌ای که گویی مبتنی بر انسان است- و اجرای آن برنامه‌ها با اجرای واقعی آنها در جامعه. راه دیگر، انطباق فعال یا منفعلانه با برنامه‌هایی است که به این ترتیب پیشنهاد و تحمیل می‌شوند. " ژاک لاکاریر اظهار می‌کند که گنوسی‌ها چهره ی انسانی آرخون‌ها را در تمام ساختارها و سیستم‌های اقتدارگرایی که اصالت و خودمختاری را برای فرد انکار می‌کنند، تشخیص داده‌اند. او استدلال می‌کند که گنوسی‌ها «ماهیت اساساً فاسد همه ی نهادها و موسسات انسانی: زمان، تاریخ، قدرت‌ها، دولت‌ها، ادیان، نژادها، ملت‌ها...» را تشخیص داده‌اند. فساد رخ می‌دهد، نه به این دلیل که ما اشتباه می‌کنیم، بلکه به این دلیل که اشتباهاتی که مرتکب می‌شویم اصلاح نمی‌شوند و فراتر از مقیاس اصلاح، تعمیم می‌یابند. لاکاریر می‌گوید که گنوسی‌ها «از مشاهده ی عقلانی جهان طبیعی و رفتار انسان» به این نتیجه رسیدند. در نهایت، آنها این ادعا را مطرح کردند که "تمام قدرت –از هر نوع که باشد- منبع از خود بیگانگی است. (...) همه ی نهادها، قوانین، ادیان، کلیساها و قدرت‌ها چیزی جز یک فریب و دام، تداوم یک فریب قدیمی نیستند." این ممکن است مانند یک دیدگاه تاریک از امور انسانی به نظر برسد، اما با توجه به شواهد تاریخی (و البته رویدادهای کنونی)، نمی‌توان آن را ناعادلانه یا اغراق‌آمیز دانست."»

خطوط آخر متن، میتوانند یک بار دیگر به ما یادآوری کنند که چرا تمام جریان های سیاسی موازی و یا متضاد به وجود آمده از انقلاب ایران سر در آخور هم دارند. مانند همه جای دنیا، همه ی آنها ریشه های مشترکی در قدرت های مشترکی دارند. البته از متن بالا بوی نوعی آنارشیسم افراطی به مشام میرسد بخصوص که نام خانم آیزنهاور از نمایندگان نئو شمنیسم هم در آن رفته است؛ ولی باید توجه کنیم که برای آن گروه از مردم ایالات متحده و کشورهای اسپانیولی زبان که به این نوع دیدگاه ها جلب میشدند، در درجه ی اول، ناامیدی و بدبینی نسبت به تمام جریان های رسمی و در قدرت در اثر دهه ها زندگی زیر سایه ی این جریان ها و تجربه ی ده ها بار گزیده شدن از سوی آنها محرکی قوی بوده است و نظریه هایی مثل نظریه ی بالا که حتی المقدور همه ی جریان های غیر رسمی دانش –از غنوصی گری گرفته تا گزارشات مشاهده ی بشقاب پرنده، و از نظریه ی گایا گرفته تا روانکاوی فرویدی/یونگی و هشدارهای مارکس درباره ی «ازخودبیگانگی»- را در خود داشته باشند، بخت جلب توجه دارند. در ایران دوران پهلوی هم چنین وضعی به وجود آمده بود، اما نه به دلیل خستگی از قدرت های رسمی، بلکه به دلیل احساس شدن غیر طبیعی بودن قدرت های نوظهور رسمی در اثر توسعه نیافتگی هنوزین مملکت. این احساس آنجا به خطا رفت که وقتی شریعت اسلامی را دشمن هر دو جریان غیر طبیعی و همریشه ی در صحنه –کمونیسم بلوک شرق و کاپیتالیسم امپریالیستی بلوک غرب- شناسایی کرد، تصور کرد واقعا متفاوت از آنها است و دنبال امت سازی آن راه افتاد. اما اگر من و شما ندانیم، آقای قوچانی خوب میداند که دوگانه ی امت و ملت در ایران، یک جا و با هم از غرب آمده است چون در همان سرمقاله ی پیش گفته ی مجله ی آگاهی نو (صفحه ی 14) بعد از یاد کردن از انتشار مجله های ملی گرا به دنبال آشتی مجدد جمهوری اسلامی با "ملت"، مینویسد: «یکی از نویسندگان مشترک این گروه مجلات با خاستگاه گوناگون اما مقصد یگانه (کلک، بخارا، کیان، ایران فردا و گفتگو) چنگیز پهلوان بود؛ روشنفکری ملی که باید او را پیشتاز و پیشگام طرح راهبرد حوزه ی تمدنی ایران دانست. چنگیز پهلوان در آلمان علم سیاست آموخته بود و میدانست سیاست هم علم ملیت است چون علم سیاست جدید از عهد ماکیاولی بر مقوله ی ملت و ملیت استوار است و ملت-دولت های جدید اروپایی در برابر امت مسیحی پاپ قرار میگرفتند که با پیمان وستفالی در سال 1684 به ساختار سیاسی قاره ی اروپا بدل شد؛ ساختاری که از فئودالیسم و از پاپیسم هر دو عبور میکرد و ناسیونالیسم را پدیدار میساخت.» انگار که در ایران، بعد از شکست پروژه ی ملت سازی، ناچار شده باشند پاپیسم نصفه-نیمه ای مشابه پاپیسم غربی را که ما در ایران هرگز نداشته ایم، کپی و درست کند تا با تکرار الگوی غرب از دل امتش بلاخره یک ملتی دربیاید و اینجا هم منظور از "ملت" –که جز در نام هیچ ربطی با ریشه ی عربی خود به معنی شریعت و اصحاب شریعت ندارد- یک ماسک قدیمی نمای بومی بر چهره ی "ناسیون" مدرن اروپایی است. صحبت رفتن از چنگیز پهلوان که قوچانی در همانجا او را «نظریه پرداز تمدن ایرانی» میخواند جالب است. چنگیز پهلوان که دارای نسبت خانوادگی با خاندان سلطنتی پهلوی بود، بعد از فروپاشی اتحاد جمهوری شوروی و از سال 1373 خواهان برقراری ارتباط ایران با جمهوری های تازه به وجود آمده در آسیای مرکزی و قفقاز و کشور درگیر جنگ داخلی افغانستان شد تا با آنها یک «تمدن ایرانی» را احیا کند. اخیرا حرف های مشابهی را دکتر مهدی مطهرنیا میزند و خواهان فاصله گرفتن از اعراب و نزدیک شدن به کشورهای حوزه ی تمدن ایرانی (با همان جغرافیایی که چنگیز پهلوان در نظر داشته است) از طریق برجسته کردن نزدیکی ها است؛ آن هم درست موقعی که اخراج بحق افغان های فاقد شهروندی ایران از کشور، با یک موج ناحق افغان ستیزی افراطی همراه بود درحالیکه در مقابل آن، هیچ اثری از احساس نزدیکی حداقل بخشی از جامعه ی ایران با مردم افغانستان مشاهده نمیشد. میدانید که این آقای مطهرنیا، همیشه حرف هایش را از قول «آیین قدرت» میزند، اصطلاحی که واقعا خیلی سخت است که یک شخص آشنا با سیاست، با شنیدن آن به یاد ماکیاولی نیفتد. اخیرا محمدعلی جنت خواه، شیفتگی شدید مطهرنیا به ولایت فقیه در گذشته ی نزدیک و تضادش با انتقادهای ظاهری فعلی او را به یاد آورده و اضافه کرده که تغییر رویه در اندیشه طبیعی است، اما نه وقتی که این تغییر رویه از سمت کسی مثل مطهرنیا انجام شود که دارد تمام تاریخ و گذشته ی پشت سر خود را حذف میکند و بیشتر به نظر میرسد او سخنگوی یک پروژه ی جدید از داخل حکومت باشد. جرئت ندارم مطهرنیا را به دورویی متهم کنم، اما به نظرم همزمانی رشد ویدئوهای او با ستایش چنگیز پهلوان از سوی مجله ی آگاهی نو اتفاقی نیست و حداقل نیفتادن اصطلاح «آیین قدرت» از زبان او تازه آغازی بر رک گویی است؛ ظاهرا بلاخره بخشی از حکومت جرئت کرده است در این فضای بری از اخلاقی که ایجاد کرده است، به صراحت بیشتری، دور زدن اخلاق به مدل ماکیاولی را توصیه کند. در شرایطی که تنها آلترناتیو قوی باقی مانده برای جمهوری اسلامی، سلطنت طلب های مزوّر تحت حمایت جریان های راست امریکا و اسرائیل باشند، تعجبی ندارد که قوچانی هم با نگرانی کمتری، این جمله از چنگیز پهلوان را دو بار در سرمقاله اش (صفحات 19 و 30) تکرار کند: «من بدترین نوع نظام سیاسی را زمانی که در حوزه ی تمدن ایرانی است و میخواهد این حوزه را حفظ کند، به بهترین نظام سیاسی که در حوزه ی تمدن ایرانی قرار ندارد و حتی میخواهد در جهان عدالت برقرار کند، ترجیح میدهم.»

در پایان بهاری که قوچانی این سرمقاله را برایش تدارک دید، حمله ی اسرائیل به ایران اتفاق افتاد و به دنبالش سیرک مکانیسم ماشه شروع شد. پیرو این اتفاقات، مجله ی اندیشه ی پویا در شماره ی 97 خود (مرداد و شهریور 1404)، پرونده ای درباره ی عملکرد یکی از خدایان انسان شده ی همیشه مورد پرستش این مجله یعنی محمدعلی فروغی گنجاند که به نجات یک سلطنت در یک حمله ی خارجی از طرف روسیه و بریتانیا در پایان حکومت رضاشاه پهلوی پرداخت. رضا خجسته رحیمی که سردبیر مجله است، خود در ابتدای پرونده، مقاله ای با عنوان "نگاهبان ایران" درباره ی فروغی گذاشته و در آن (صفحه ی 56 مجله) با اتکا به خاطرات قلابی فروغی، نتیجه میگیرد که فروغی به این خاطر و علیرغم ستمی که رضاشاه به خانواده ی او روا داشته بود، دست به تلاش برای تداوم بقای سلطنت پهلوی و رد پیشنهاد تشکیل جمهوری در ایران از سوی بریتانیا زد که ایجاد جمهوری هایی مثل جمهوری رشت در دوران زوال سلطنت قاجار و حمله ی بیگانه –باز هم روس و انگلیس- در جنگ جهانی اول را دیده بود؛ دوره ای که در آن ایران تقریبا متلاشی شده بود. احتمالا اینجا نویسنده دارد ضرورت حفظ «سلطنت» جمهوری اسلامی را در شرایطی به یاد می آورد که خیلی با عقل جور در می آید آنهایی که شعار آزادی و دموکراسی به مردم ایران میدهند و میخواهند این آزادی و دموکراسی را تحت اشغالی از جانب اجانب مشابه به مردم ایران بدهند، عملا باعث تجزیه ی ایران شوند. در صفحه ی قبل (55) از قول محسن پسر فروغی نقل شده که پدرش در واکنش به وضعیت رقت بار ارتش رضاشاه در موقع حمله ی اجانب گفته بود: «حیف از بودجه ی کلانی که شاه صرف ارتش کرد و اگر نیمی از آن صرف عمران و آبادی شهرها میشد، ایران امروز گلستان بود» که احتمالا طعنه ای است به انتقادات مشابه اصلاح طلبان امروز به هزینه های هنگفت بودجه ی کشور در سپاه و نهادهای نظامی. آرزوی دیرین اصلاح طلبان در باب دوستی ایران با غرب علیرغم حقه بازی ها و جنایاتشان در کشور، باز هم با تکیه بر فروغی، «این سیاستمدار ایران دوست، دیپلماتی واقع بین» و در صفحه ی 56 از زبان فروغی چنین بازگو میشود: «من میگویم ایرانی ها با انگلیس نباید عداوت بورزند، عقیده ی من این است که نهایت جد را باید داشته باشیم که با انگلیس دوست باشیم و در عالم دوستی از او استفاده هم بکنیم. انگلیس هم در ایران منافعی دارد، نمیتوان آن را منکر شد و صمیمانه باید آن را رعایت کرد. اما این همه مستلزم آن نیست که ایران در مقابل انگلیس "کَالمیّت بین یَدِی الغسّال" [یعنی: "مانند مرده ای در دست غسال"] باشد.» نویسنده ی مقاله اینجا دارد جواب آنهایی را میدهد که شکایت دارند چرا با وجود خیانت غربی ها به ایران و دادن جواز حمله ی اسرائیل درحالیکه تظاهر به مذاکره میکردند، دولت ایران هنوز دارد با غربی ها مذاکره میکند؟ پاسخ فقط همین است: ما این کار را میکنیم، چون پیامبر بزرگ، حضرت فروغی علیه السلام هم در شرایط مشابه همین کار را میکرد. (ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

چگونه در حال فحش دادن به دشمنان دموکراسی، بنیادهای سلطنت طلبی آنان را تایید کنیم؟ (بخش 2)

عمامه ی تکشاخ و تکنولوژی شیر: فلینستونتیزم در اسطوره و علم

تالیف: پویا جفاکش

این عکس ها را جی.وی.نوسوسکی در سفرش به ایران در سال 2007 گرفته و در در فصل دهم از کتاب "شاهنامه" از آناتولی فومنکو که بر اساس اطلاعات نوسوفسکی و در جهت اثبات ناسیونالیسم روسی نوشته شده است، منتشر گردیده اند. فومنکو تخریب شدید بقایای اصفهان قدیم فقط در عرض چندصدسال را با ادعای 2500ساله بودن اصطخر یا تخت جمشید از سوی باستانشناسی رسمی مدرن در تناقض میبیند چون تخت جمشید خیلی سالم مانده و این یعنی این که تخت جمشید، پرسپولیس فرضی 2500سال پیش نیست و کتیبه های خط میخی آن قطعا تازه سازتر از بقایای اصفهان قدیم است که هیچ چیز سالمی نمیتوان از تویش پیدا کرد (یعنی خطوط میخی، جعلیات باستانشناسان در جهت تاریخ تراشی برای ایرانند). اصفهان فعلی هم با این توضیح خودبخود یک شهر تازه ساز خواهد بود. همچنین تمام معابد زرتشتی ایران به شدت مدرن و جدیدند و فومنکو از این شواهد، میخواهد نتیجه بگیرد که ایران سنتی موجود در حال حاضر، یک ایران کهنسال نیست و ایرانی که در کتاب فارسی شاهنامه تاریخش بررسی میشود و پایتختش در دوره ای اصطخر است، نه ایران کنونی بلکه طبق معمول همه ی نظریات فومنکو روسیه ی قرون 11 تا 16 است که داستان هایش در قرون 17 و 18 در سرزمین های جنوبی تر دچار تغیر روایات شده اند و بعضی شخصیت ها به چندین شخصیت تجزیه شده و به صورت تسلسلی در شاهنامه پشت سر هم سوار شده اند. در مورد دین زرتشت اصلی، فومنکو در بخش 7 از فصل 7 ادعا میکند که آن، یک مرحله ی میانجی از مسیحیت برای هماهنگ کردن مسیحیت روسیه ی قرن 17 با مسیحیت کاتولیک بوده که توسط دیمیتری دروغین انجام گرفته است. دیمیتری که تاریخ رسمی رومانف او را دیمیتری دروغین میخواند، در زمان بوریس گودونف با همدستی قدرت های غربی به روسیه تاخت با این ادعا که پسر واقعی ایوان مخوف است و میخواهد حق خود مبنی بر حکومت بر روسیه را از غاصبین پس بگیرد. او برای پشتیبانی خارجی ها از خود با دختر یک حاکم خارجی یعنی مارینا منیشک لهستانی ازدواج کرده بود و از این جهت، به نظر فومنکو (در بخش 4 از فصل7) نسخه ی کاملی از گشتاسب شاهزاده ی ایران است که بعد از اختلاف با پدرش به روم میگریزد، با دختر شاه روم ازدواج میکند و به کمک رومی ها برمیگردد و پدرش لهراسب مجبور میشود حکومت ایران را به او بدهد. گشتاسب بعد از رسیدن به حکومت در ایران، مذهب جدید زرتشت را بر ایران حاکم میکند که قابل مقایسه با اصلاحات مذهبی دیمیتری دروغین است. با این که گشتاسب مستقیما با پدرش میجنگد و دیمیتری دروغین ظاهرا بعد از مرگ همتای لهراسب در روسیه ظهور میکند، ولی فومنکو ناهماهنگی هایی هم در تاریخ رسمی روسیه و هم در شاهنامه می یابد که وقتی آنها را مقابل هم بگذارید، تصویر جدیدی مقابلتان ظاهر میشود. لهراسب شباهت های عجیبی با ایوان مخوف دارد. هر دو آنها از حکومت کناره گیری میکنند و باقی عمرشان را در یک معبد در حالتی زاهدانه مشغول عبادت میشوند. تفاوت در این است که ایوان مخوف بدون هیچ دلیل معقولانه ای حکومت را به یک تاتار به نام سیمئون بکبولاتوویچ میدهد و به کلیسا میرود درحالیکه لهراسب را پسرش به زور و به حمایت شاه روم از حکومت برکنار میکند. جالب است که اینجا –همانطورکه در بخش 10 از فصل 6 عنوان میشود- لهراسب به خود سیمئون تاتار شبیه میشود چون شاه قبلی یعنی کیخسرو بعد از یک دوره ی جنون وار و غیرعادی که باعث نگرانی بزرگان ایران شد و قابل مقایسه با جنون ایوان مخوف در اواخر عمرش است، حکومت را به لهراسب واگذار میکند و همچون زاهدان راهی کوه و صحرا میشود و از نظرها ناپدید میگردد طوری که هیچ کس سرنوشت او را نمیفهمد. فونمنکو دراینجا ترکیب جنون با آواره ی کوه و بیابان شدن کیخسرو را سرنوشت نبوکدنصر شاه بابل نیز میبیند و کیخسرو را با نبوکدنصر هم تطبیق میکند. از طرفی در فصل بعد، جنون ایوان مخوف با جنون بوریس گودونف در زمانی که دیمیتری دروغین پیروزی های زیادی بر بوریس به دست آورده بود مقایسه میشود تا جایی که بوریس برای درمان وضعیت به جادوگری روی آورده بود. صحنه های نگرانی شدید لهراسب از پیروزی گشتاسب بر خود در شاهنامه نیز با صحنه های افسردگی شدید بوریس گودونف در جریان جنگ با دیمیتری مقایسه میشود. از نکات عجیب دیگر این که زمانی که به دلیل مرگ ناگهانی بوریس گودونف حکومت روسیه به دیمیتری میرسد سیمئون بکبولاتوویچ هنوز زنده است و از مشاوران دیمیتری دروغین میشود ولی زمانی که یه صراحت دیمیتری را به باد انتقاد میگیرد از سوی او طرد میشود و باقی عمرش را همچون زاهدان در یک صومعه زندگی میکند. انگار سیمئون بکبولاتوویچ، بوریس گودونف و ایوان مخوف همه یک شخصیت یعنی نسخه ی اولیه ی لهراسب هستند که بعد به چند شخصیت تقسیم شده اند. بنا بر شاهنامه لهراسب در اواخر عمرش در حال عبادت در معبد نوبهار در بلخ بود. فومنکو این بلخ را که در شاهنامه توسط لهراسب ساخته شده است معادل با ولخا یا ولگا در روسیه قرار میدهد و معتقد است که با مهاجرت های بعدی محلش به افغانستان شمالی انتقال ذهنی داده شده است. معبد نوبهار بلخ یک معبد مشهور بودایی بود و فومنکو بودیسم را یک نسخه از مسیحیت میشناسد. زمانی که لهراسب در این معبد در حال عبادت بود، مهاجمان تورانی به آن حمله کردند. گشتاسب خود لباس رزم پوشید و تا پای جان با مهاجمان جنگید. زمانی که مهاجمان سرانجام با تکه تکه کردن زره او و بدون این که بدانند او کیست، جانش را گرفتند، شگفتزده شدند وقتی کلاهخود را از سر جسد برداشتند و دیدند او پیرمردی است. به نظر فومنکو سرنوشت خشونتبار لهراسب، روایت دیگر سرنوشت افراسیاب است که در فصل ششم بررسی شده است. افراسیاب شاه توران که بعد از حمله ی نوه اش کیخسرو حکومت را از دست داده است، مدتی طولانی و در بدترین شرایط زندگی جسمانی و تالمات روحی آواره ی طبیعت است تا این که توسط نیروهای کیخسرو شناسایی میشود و به قتل میرسد و عجیب این که آواره ی کوه و صحرا شدن افراسیاب یادآور اتفاقی است که بعدا برای کیخسرو می افتد. کیخسرو پس از ترک حکومت تا جایی توسط عده ای همراهی میشود و بعد ناپدید میگردد. از طرفی معدود افرادی که افراسیاب را پس از فرارش همراهی میکنند شبانه از ترس جان او را وامینهند و افراسیاب تنهای تنها در طبیعت گم میشود. در شاهنامه افراسیاب تورانی، نماد کاملی از تورانی بودن و مظهر همه ی پلشتی ها است و از این جهت کاملا یادآور به تصویرسازی سیاه رومانف ها از تاتارهایی است که از آنها شکست خوردند، آن هم بعد از تصرف روسیه ی مغولی توسط رومانف ها. اگر ایران در اصل حکومت گشتاسب بعد از تصرف کشورش با همکاری رومی ها باشد و رومانف های همدست اروپا هم چنانکه نامشان نشان میدهد رومی باشند پس ایران، روسیه ی دیمیتری دروغین است که تاریخ تاتاری قبل از خود یعنی توران را تصرف و بازنویسی کرده است. دورگه بودن ایرانی-تورانی کیخسرو نیز همان دورگه بودن مشی فکری دیمیتری بین رومی بودن و تاتار بودن است. بنابراین کیخسرو همزمان گشتاسب و افراسیاب است و افراسیاب همان ایوان مخوف و البته نبوکدنصر است. نبوکدنصر سردار خود هولوفرنس را به جنگ یهودیه میفرستد ولی یک زن عشوه گر یهودی به نام جودیت، با هولوفرنس همخوابه میشود و از این فرصت برای کشتن او استفاده میکند. این معادل دیگر شکار دیمیتری توسط شاهزاده خانم لهستانی و مرگ یک شق از ایوان مخوف یا افراسیاب است. همچنین میتواند با فریفته شدن خود ایوان مخوف با النا وولوشنکا زن فتانه ی مولداویایی مقایسه شود که باعث جذب شدن ایوان مخوف به پروتستانتیسم با توطئه های اشرافیت یهودی روسیه شود و فومنکو آن را نسخه ی اصلی ازدواج استر یهودی با اخشوارش/کورش برای جلب کردن او به یهودیان مقایسه میکند. درست مثل دیمیتری دروغین در نسبت با ایوان مخوف، کیخسرو خود افراسیاب در یک بازسازی «ایرانی» است و به همین دلیل هم جاهایی داستانش شبیه افراسیاب میشود. این که او قاتل افراسیاب میشود، به نظر فومنکو در قسمتی از زندگینامه ی ایوان مخوف قابل بازشناسی است. ایوان مخوف پس از یک بیماری سخت شفا می یابد ولی پس از آن شخصیت و حتی ظاهرش به شدت تغییر میکند طوری که انگار روح دیگری بدنش را تصاحب کرده است. تصرف سرزمین تورانی های تاتار توسط این روح جدید یعنی کیخسرو در داستان گشتاسب هم تکرار میشود جایی که او با پیروزی بر الیاس شاه خزرها توجه شاه روم را به خود جلب میکند. درواقع الیاس نسخه ی دیگر افراسیاب است و جالب این که نام پیامبری را دارد که از نظرها غایب شده است درست مثل افراسیاب و بیش از او کیخسرو. دو نبرد گشتاسب با دشمنان روم یعنی ایران و خزریه، در بخش 5 از فصل 7 با دو نبرد جزئی تر گشتاسب با یک گرگ و یک اژدها که برای روم مشکل ایجاد کرده اند مقایسه میشود. اگرچه فومنکو توجه نمیکند ولی گرگ و اژدها هر دو سمبل های اقوام ترک-مغول هستند و این خودش نظر فومنکو را بیشتر تایید میکند. در زبان ترکی، به گرگ "بوری" گفته میشد که میتواند مبنای نام "بوریس گودونف" را توضیح دهد و بنابراین بوریس یا گرگ لقب خود ایوان مخوف است که به فردی مجزا از او تعریف شده است. درواقع فومنکو به این موضوع توجه نمیکند که همانطورکه تاریخ توران ایرانی شده است، میتواند اسلاوی هم شده باشد. "ایوان" شکل روسی لغت "یوحنا" است و ایوان مخوف در حکومت بر یک کشور مغولی در روسیه میتواند نسخه ی دیگر پرستر جان یا شاه یوحنای افسانه ای مسیحی شرق باشد. در سفرنامه ی مارکوپولو پرستر جان با وانگ خان پدرخوانده ی تموچین (چنگیز خان بعدی) تطبیق شده است. همانطورکه میدانیم رابطه ی خوب وانگ خان با تموچین در اثر بدگویی بدگویان بخصوص پسر وانگ خان، به هم خورد و بین آنها جنگ درگرفت. وانگ خان شکست خورد و گریخت و سرانجام در مرز سرزمین نایمان ها نگهبانان نایمان او را بدون این که بدانند کیست کشتند. این وضعیت بسیار به وضعیت افراسیاب بعد از شکستش از کیخسرو شبیه است. بخصوص باید توجه کرد که کیخسرو میخواست انتقام مرگ پدرش سیاوش را بگیرد. سیاوش داماد نیمه ایرانی افراسیاب بود که در ابتدا رابطه ی بسیار خوبی با افراسیاب داشت اما بدگویی های گرسیوز برادر افراسیاب، رابطه ی آن دو را خراب کرد و سیاوش به دست افراسیاب کشته شد. ظاهرا سیاوش نیمه ایرانی، فعالیت های موقت ایوان مخوف در جهت اروپایی کردن روسیه بود که آن را متوقف کرد ولی ثمره اش (کیخسرو) بعدا به صورت فعالیت های مشابه دیمیتری دروغین برگشت. حالا این را با مسیحی مآب بودن مردمِ تحت سیطره ی وانگ خان مقایسه کنید و این که او در جایگاه شاه یوحنا است. به این هم توجه کنید که او همزمان شاه الیاس خزرها هم هست و به یاد بیاورید که مردم زمان عیسی مسیح، یوحنای تعمیددهنده (یحیی) را بازگشت الیاس و ازاینرو او را برابر با مسیح میشمردند. آیا یوحنای تعمیددهنده ی زاهد، همان شاه یوحنا بعد از فرارش از صحنه ی جنگ نیست و آیا همو بعدا به صورت عیسی مسیح بازسازی نشده است؟

موضوع برابری الیاس با یوحنای تعمیددهنده در بخشی از کتاب نامبرده ی فومنکو هم آمده است ولی فومنکو ازآنجاکه نه اسطوره شناس بلکه یک مورخ ناسیونالیست است به ارتباط دو موضوع عمدا توجه نکرده و با توجه به اعتقاد یهودی مبنی بر مسیح بودن الیاس، آن را برای اثبات نظریه ی قبلیش درباره ی ظهور مسیح در قرن 12 در کریمه می آورد. این روایت، در بخش دوم از فصل 10 می آید و حول شهید ارجمند اوستراتیوس غارها میگردد. وی مردی زاهد و عابد از صومعه ی پچرسک در کی یف بود که در حمله ی پولووسی ها به کی یف در سال 1096میلادی به اسارت درآمد و به همراه خدمه ی صومعه و 20نفر از مردم کی یف، به یک یهودی اهل خرسون به بردگی فروخته شد. یهودی بردگان را در بدترین شرایط و در گرسنگی شدید قرار میداد بلکه از مسیحیتشان دست بکشند. اما اوستراتیوس بردگان را به مقاومت و پذیرش سختی ها در راه خدا دعوت کرد تا این که همه شان به جز اوستراتیوس مردند. یهودی که ضرر مالیش در از دست دادن بردگان را به خاطر اوستراتیوس میدانست به همراه دیگر یهودیان خرسون، اوستراتیوس را مصلوب کردند و طی وقایعی که بسیار شبیه اعدام عیسی مسیح هستند ازجمله فرو کردن نیزه به بدن شهید و خوراندن سرکه به جای آب به او، اوستراتیوس را با شکنجه اعدام میکنند. به سزای این عمل وحشیانه، خداوند خشم خود را بر آنها جاری میکند و به زودی به فرمان «امپراطور یونانیان» اموال و موقعیت یهودیان خرسون از سوی بیزانس تهدید میشود و یهودی قاتل اوستراتیوس نیز همه چیز خود را از دست میدهد و به دار آویخته میشود. فومنکو اوستراتیوس را معادل مسیح، و سقوط یهودیان توسط روم شرقی را نسخه ی اصلی سیطره ی روم باستان بر یهودیه به انتقام قتل مسیح میشمرد. فومنکو ضمنا ذعلیی به محضر اوستراتیوس را نقل میکند که در آن او صاحب گردونه ی آتشینی شمرده میشود که مومنان را با آن به بهشت آسمانی میبرد. فومنکو تردید ندارد که این گردونه ی آتشین، همان گردونه ی آتشینی است که ایلیا یا الیاس نبی با آن به آسمان رفت و از نظرها ناپدید شد. بنابراین اوستراتیوس، میانجی خوبی برای مرتبط کردن مسیح یهودی یا الیاس با مسیح مسیحی یا عیسی است. اما فومنکو ارتباطی بین این اوستراتیوس با وقایع بالا برقرار نمیکند چون میخواهد از گزارش تاریخ رسمی از رخداد وقایع در انتهای قرن 11 در جهت تاریخ تراشی برای روسیه استفاده کند درحالیکه ایوان مخوف منسوب به قرن 16 است. اگر الیاس زاهد همان الیاس شاهی باشد که مثل افراسیاب و لهراسب و کیخسرو حکومتش را از دست داده و مانند دو نفر اخیر به زهد گرویده است حمله ی مهاجمین و مرگ خشونتبارش توسط آنان او را به لهراسب شبیه تر میکند. حالا توجه کنید که در داستان استراتیوس، این حمله از سوی پوولووسی ها انجام میشود و نام آنها بسیار شبیه عنوان پولیش برای لهستانی ها است. این میتواند نشان دهد چرا همسر دیمیتری دروغین لهستانی است. ولی به ظاهر تاریخ اعتماد نکنید و در اینجا باقی نمانید؛ جلوتر بروید و به شباهت عنوان پوولووسی با کلمه ی "پروس" دقت کنید: ایالتی در آلمان که خاستگاه اسلاوها است و خاندان آلمانی رومانف (رومی) ازاینجا اسلاوها را علیه روسیه ی تاتاری بسیج کردند. به دلیل عادی بودن افتادن حرف "پ" از اول کلمه، این "پروس" به راحتی میتواند تبدیل به "روس" شود. از طرفی نام "پروس" شبیه عنوان پارس هم هست و میتواند بهانه ی خوبی باشد برای این که پارسی/فارسی زبانان، تاریخ آن را تاریخ خود تلقی کنند. اسلاوی بودن بسیاری از منابع تاتاری قدیم، نشان از در هم آمیختگی های گوناگون فرهنگ های تاتاری و اسلاوی-ژرمن در اواخر قرون وسطی دارد که احتمالا حرکت گروه های تاتاری مثل ازبک ها از روسیه به سمت جنوب –بعد از شکست هایشان از نظامیان رومانف- تا سیطره شان بر هند که احتمالا فقط مدت کوتاهی قبل از استعمار بریتانیا اتفاق افتاده است، بازسازی های تاریخی آن را در سراسر آسیای مرکزی و هند (محل تنظیم شاهنامه ی فارسی) تداوم بخشیده است. منطقه ی مورد بحث در آغاز مدرنیته مملو از قبایلی بود که رهبرانشان خان های چادرنشین بودند. آنها میتوانستند یک موقعیت میانگین از افراسیاب در دو موقعیت حکومت بر شهر و زمانی که از طریق راه مخفی از آن گریخته و آواره ی طبیعت شده بود را نشان دهند. همانطورکه متوجه شدیم، این دو موقعیت افراسیاب، تکرار دو موقعیت نبوکدنصر یعنی موقعیت های حکومت بر شهر و آواره ی بیابان شدن در اثر جنون هستند و شیوخ قبایل اعراب بعد از مهاجرتشان از بابل در جریان بلبله ی بابلی، دقیقا در جایگاهی مشابه خان های تورانی در سرزمین های شرقی تر هستند. بابل در دشت عدن واقع است که مابه ازای عدن دیگر یعنی بهشت آسمانی تورات تصور میشود. بنابراین خاورمیانه ی بحران زده و توسعه نیافته ی ابتدای مدرنیته بهشتی را که از دست داده است در شهرنشینی غربی که تداوم شهرنشینی بابل از دست رفته است میجوید و قلمروهای تورانی شرق آن هم باید دقیقا چنین نوسازی ای را در دنباله ی غربی بهشت از دست رفته ی پرستر جان که اکنون به دست اروپایی ها افتاده است بجویند. همانطورکه دیدیم اروپای مقابل پرستر جان، مابه ازای یهودیه ی مقابل نبوکدنصر بود و تمدن یهودی که در اروپا ساکن شده است، اورشلیم آسمانی خود را جایگزین بهشت کرده و اورشلیم زمینی را راه رسیدن به آن بهشت معرفی میکند. اورشلیم زمینی محل معبد مقدس سلیمان است که معمارانش فراماسون ها هستند و اکنون ادعای قادر بودن به معماری بهینه ی جهان را دارند.

اونی جونبئی، دیالوگ های زیر را درباره ی ارتباط فراماسونری با یهودیت ردیف کرده است.:

«ماسونری بر پایه ی یهودیت بنا شده است. آموزه‌های یهودیت را از آیین ماسونی حذف کنید؛ چه چیزی باقی می‌ماند؟»:
«تریبون یهودی»، نیویورک، 28 اکتبر 1927، چشوان 2، 5688، جلد 91، شماره ی 18


«روح فراماسونری، روح یهودیت در بنیادی‌ترین باورهایش است؛ این ایده‌ها، زبان آن، عمدتاً سازمان آن، امیدهایی است که اسرائیل را روشن و حمایت می‌کند. تاج آن، آن نمازخانه ای شگفت‌انگیز خواهد بود که اورشلیم مرکز و نماد پیروزی آن خواهد بود.»:
روزنامه ی یهودی «حقیقت اسرائیلی»، 1861، جلد چهارم، صفحه ی 74

«مهمترین وظیفه ی فراماسون باید تجلیل از نژاد یهود باشد، که معیار الهی تغییرناپذیر خرد را حفظ کرده است. شما باید برای از بین بردن همه ی مرزها به نژاد یهود تکیه کنید.»:

«نمادگرایی»، ژوئیه ی ۱۹۲۸


«هر لژ نمادی از معبد یهود است و باید باشد؛ هر استاد در رأس، نماینده ی پادشاه یهود است؛ و هر ماسون تجسمی از کارگر یهودی است.»:
«دایره‌المعارف فراماسونری»، فیلادلفیا، ۱۹۰۶


«لژ بزرگ ماسونری امروزی کاملاً یهودی است.»:
«راهنمای فراماسونری» نوشته ی ریچارد کارلایل، ۱۸۲۵


«ماسونری یک نهاد یهودی است که تاریخ، درجات، وظایف، رمزهای عبور و توضیحات آن از ابتدا تا انتها یهودی است.»:
خاخام برادر ایزاک وایز، در «اسرائیلی امریکایی»، ۸ مارس ۱۸۶۶


«در رأس تمام آن انجمن‌های مخفی که دولت‌های موقت را تشکیل می‌دهند، مردانی از نژاد یهود یافت می‌شوند »:
بنجامین دیزرائیلی، نخست وزیر یهودی انگلستان، در «زندگی لرد جورج بنتیک»


«فکر می‌کنم به اندازه ی کافی ثابت کرده‌ام که فراماسونری، به عنوان آنچه که با نمادگرایی مطابقت دارد، کاملاً بر ساختاری استوار است که اساساً یهودی است.»:
برنارد استیلمن، یهودی، در «تأثیرات عبری بر نمادگرایی ماسونی»، ۱۹۲۹، به نقل از «اخبار ماسونی»، لندن


«تأثیر سنهدرین یهودی بر فراماسونری امروزه از هر زمان دیگری قدرتمندتر است.»:
اُ‌بی گود، ام‌اِی در «دست پنهان یهودا»، ۱۹۳۶


«زبان فنی، نمادگرایی و مناسک فراماسونری پر از ایده‌ها و اصطلاحات یهودی است... در آیین اسکاتلندی، تاریخ‌های اسناد رسمی بر اساس دوره و ماه‌های تقویم یهودی ارائه می‌شوند و از الفبای عبری استفاده می‌شود.»:
«دایره‌المعارف یهودی»، ۱۹۰۳، جلد ۵، صفحه ی 503

«بنای بریث چیزی جز یک نهاد موقت نیست. هر جا که فراماسونری بتواند اذعان کند که ماهیت و اهدافش یهودی است، لژهای معمولی برای این کار کافی هستند .»:
«مجله ی بنای بریث»، جلد ۱۳، صفحه ۸، به نقل از خاخام (و ماسون) مگنین

«نشان مورد استفاده ی لژ بزرگ انگلستان کاملاً از نمادهای یهودی تشکیل شده است.»:
«معاملات انجمن تاریخی یهود»، جلد ۲، صفحه ی ۱۵۶

قدرت یهودیان در این سازمان، کاملا در ارتباط با قدرتشان در واتیکان و کیان مسیحیت به عنوان مذهب مرکزی اروپا و امریکا و عامل هویتبخشی به آنها است که به هیچ وجه از فراماسونری جدا نیست و برای همین واتیکان جولانگاه انواع و اقسام کشیش های ماسونی است. قدرت مذهب سازی ناشی از قدرت قبلی پولی و از آن مهمتر بنیان تمدنی قاره است که از دریانوردی تجاری فنیقی ها ناشی میشود و یهودیت نیز از فنیقی ها و به طور دقیق تر از کلنی های آنها در کیلیکیه در ترکیه ی جنوبی نشئت میگیرد. یهودیان در نظام تاتاری-مغولی حاکم بر سرزمین های شمالی تر نفوذ میکند و به همراه قبایل مغولی تا اعماق اروپا پیش میرود. همانطورکه اندرو مارفول در مقالاتش بیان میکند، قدرت اروپا از یک اشرافیت مغولی ناشی میشود که روم را میسازد و آن را علیه بقایای نظام مغولی در شرق فعال میکند. اما این نظام جدید تاریخ را طوری تعریف میکند که هرآنچه میکند وفادارانه به یک نظام امپراطوری قبلی مغولی به نظر برسد: امپراطوری چنگیزخانی که کشورها و رقبای سیاسیش را با خشونت نابود میکند تا نظم نوین و جهانی تری که بهتر است را ایجاد کند و نظام سرمایه داری نوین نیز روی همین سیر به پیش میرود. فراماسون ها ادعا میکنند که رهروان سازندگان بزرگ باستانیند: رازورانی که بناهای سنگی کهن را ایجاد کرده اند. همانطورکه میدانیم بقایای این بناها در اروپای مدرن، سابقا به فنیقی ها نسبت داده میشدند. اما افسانه ی پایه ی فراماسونری یعنی قصه ی حیرام ابیف به طور سربسته نشان میدهد که نظام جدید علیرغم ادعاهایش درباره ی تداوم بخشیدن اسرار باستانی، لزوما به آنها پایبند نیست و اگر نیاز بیفتد آنها را نابود هم میکند. حیرام ابیف معمار معبد سلیمان است که سه تن از افرادش او را برای به دست آوردن اسرارش به جهت افزایش قدرت خود مجروح میکنند و او میمیرد بدون این که اسراری فاش شده باشند. این سه تن، نماینده ی رهروان راه معماران اولیه در فراماسونری هستند و همانطورکه داستان روشن میکند آنها الان اسراری در دست ندارند و فقط حکمت کهن را تخریب کرده اند بی این که چیزی از آن دستشان را گرفته باشد. تنها چیزی که از سه رهرو خائن در امروزیان تداوم یافته است لابی کردن علیه هر آن چیزی است که مزاحم تشخیص میدهند یا بتوانند در آن راهی برای افزایش قدرت خود بیابند. بنابراین فراماسونری الان فقط سازمانی برای پرورش نخبگان سیاسی، هنری و صنعتی-ارتباطی است که افراد تشنه ی قدرت در آن همدیگر را پیدا میکنند تا با هم در جهت افزایش قدرت خود لابی کنند و در جاهای لازم هوای هم را داشته باشند و رازداریش هم بیشتر حامل اسرار سیاسی است. با توجه به این که یهودی های بانی فراماسونری، کابالیست هایی بودند که عرفانشان را با غنوصی های مخالف یهودیت مشترک بودند و عرفان غنوصی به اندازه ی یهودیت ریشه در مذاهب مرده ی مصر و بابل دارد، بخشی از اسرار را هنوز میتوان در منابع غنوصی یافت. مطابق این منابع، یهوه خدای یهود، برابر با یلدابهوت یا دمیورگ صانع جهان است که ابدا خدای بزرگ و بی نقصی نیست. به قولی او سمائیل جن است که در نتیجه ی انوار جهان های معنوی، از کهن الگوی خرد زاده شده و از مقادیر محدودی از نور که به دست آورده است برای خلقت در عالم کائوس یا هاویه استفاده میکند. ازقضا سمائیل، موجودی به نام آدم می آفریند که نوری بیشتر از خودش دارد و سمائیل میترسد که استیلای او را تهدید کند. به همین دلیل، سمائیل که خودش را برای آدم، خدایی بی عیب و نقص جلوه داده بود، آدم و بعدا حوا را که نخستین مرد و زن بودند، در بهشت عدن زندانی کرد. اما نیرویی الهی که لوسیفری ها او را برابر با لوسیفر و بعضی دیگر از غنوصی ها برابر با خود عیسی مسیح میدانند، به شکل مار درون باغ عدن نفوذ کرد و با راهنمایی کردن آدم و حوا به خوردن میوه ی درخت دانش، آنها را از عدن آزاد نمود تا از نارضایتی خود از فضای خارج از عدن در کائوس و بهره گیری از دانش خود، برای طغیان علیه کائوس بهره گیرند. هدف از این امر، آزاد کردن ذرات نور برای بازگشت به آسمان های معنوی بود که به دنبال طغیان ارواح انسانی علیه وضع زمینی آنها به وقوع میپیوست. عقیده بر این بوده که ارواح انسانی، ذاتا هرمافرودیت هستند و به عقیده ی لوسیفری ها دوجنسه بودن ظاهر انسان ها نشاندهنده ی نزدیک بودن آنها به باطن روحانیشان است و آنها را به آسمانی شدنشان نزدیک میکند که سهولت ابراز وجود برای ترنس ها در دوران فعلی نشانه ای بر نزدیک بودن این مرحله است. اینها ظاهرا همان نقشه هایی هستند که با عنوان «خدا شدن آدم ها» نو شده اند ولی با هدف خدا کردن آدم ها در همین دنیا و نه در یک دنیای معنوی. چون ادعا میشود که قرار است خود زمین بدل به ملکوت خدا شود. از طرفی خدا در یهودیت اصلا موجود جالب و خوبی نیست و به هیچ وجه با یک پادشاه دیوانه ی حسود ستمگر که از قدرت خود سوء استفاده میکند تفاوتی ندارد. انسانی هم که قرار است خدا شود، با همین تعریف خدا میشود و قطعا آن زمان به هیچ وجه همنوع ایدئالی برای انسان های معمولی نخواهد بود. به همین دلیل هم ریشه یابی این نوع کفرگویی ها تا کابالیست ها و فرانکیست های شبتایی/سبتی، باعث یهودستیزی و نفرت از یهود و حداقل اشرافیت یهود در سطح جوامع میشود. برای رد گم کنی، یک نوع تشرع یهودی که به طرزی افراطی همه چیز را گناه میبیند ترویج و یهودی های بی خطر یا ابله نما تولید میشوند تا سیاسیون کابالیست یهودی که سازندگان تمپلاریسم و از روی آن فراماسونری هستند پشت آنها پنهان شوند. جاهایی که لباس قدیمی دردسر درست میکند مذهب نو میشود و مثلا خدای یهود تبدیل به عیسی مسیح میشود و مسیحیت، یهودیت را پشت سر مینهد و چرخه دراینجا یک بار دیگر تکرار میشود. هنوز میتوانید در کریسمس و در برجستگی بابانوئل بیش از عیسی مسیح، رد مسیحیت راستین را آن موقع که از استتتارش پشت راستکیشی مسیحی بیرون می آید تا خودنمایی کند بیابید. بابانوئل در اصل سنت نیکولاس است که ظاهرا فرقه ی خاصی ندارد ولی در میان جریان های انکار شده ی مسیحیت، فرقه ای به نام نیقولیان یا نیکولایی ها وجود داشته اند. آنها پیروان یک سنت نیکولائوس هستند که از طرف پطرس قدیس به شماسی کلیسای اورشلیم منصوب شد. او همسر زیبایش را رها کرد تا هر مردی که خواست از او لذت ببرد و این مبنای رسم هرزگی و عوض کردن شریک های جنسی شد که شبتایی ها و فرانکیست ها به عاملان ترویج آن در اروپا و امریکا شناخته میشوند. قابل باور است که سنت نیکولاس هم استتاری بر نام مشابه سنت نیکولائوس بوده است و قطعا کسانی که چنین قهرمانانی را پشت ظاهر راستکیشی مسیحیس استتار میکنند قصد واقعی بر ایجاد یک بهشت زمینی با الگوی اخلاق مسیحی ندارند. برای این که رهروان خوش نیت نوین هم مجاب به تداوم این مسیر شوند، میبینیم که در متون مقدس مسیحیت کنونی هم فرازهایی گنجانده میشوند که عدم اصرار بر اصلاح جامعه را فرمایش میکنند مانند مکاشفه ی یوحنا 11 : 22 که میفرماید: «بگذار آن که ظالم است همچنان ظالم باشد؛ و آن که پلید است همچنان پلید باشد؛ و آن که عادل است، همچنان عادل باشد؛ و آن که مقدس است، همچنان مقدس باشد.» بدین ترتیب، مذهب همه گیری که ادعای خدایی بودن دارد، هیچ مقاومت واقعی ای در مقابل شیاطین و اجنه نخواهد کرد و تامین مالی کلیساهای بنیادگرای امروزی توسط نهادهای ماسونی این را نشان میدهد. این وضعیت بیشتر باعث اثبات قدرت اجنه ی شرور دشمن خدا یعنی همان آرخون ها یا شیاطین دشمن انسان به روایت غنوصی گری میشود که قرار است از طرف سمائیل به حکومتشان بر انسان ها ادامه دهند. مسیحیت فراماسون ها را نوکران این شیاطین میخواند و آنها را به جادوگری و قربانی کردن انسان ها بقرای شیاطین در مراسم افسون متهم میکند. عجیب این که فراماسانوری بی هیچ عذاب وجدانی اتهامات وارده به خود را با ساختن انبوهی از محصولات رسانه ای حول جادوگران و شیاطین و خوناشام ها و موجودات انسانی اثبات میکند و در این محصولات، از این دشمنان مسیحیت، چهره هایی جذاب، مثبت و حتی مقدس ارائه میدهد. درست مثل شیاطین، فراماسون ها هم علاقه مند به جاهای دنج و دور از هیاهو هستند و در امریکا ساختمان هایشان در اماکن خلوت و دور افتاده یا در دل پوشش گیاهی و یا در جاده های بین شهری واقعند. اگر دقت کنید فیلم های ژانر وحشت نیز معمولا همین نوع مناطق را برای رقم خوردن صحنه های قتل های فجیع با سلاح سرد انتخاب میکنند که ناحودآگاه یادآور شایعات حول تقدیم قربانی انسانی در مراسم جادوگری توسط فرقه های رازور در چنین مناطقی است.:

Freemasons as Parasites: FELIX NOILLE: STOLEN HISTORY: Dec 2, 2020

علاقه ی فراماسونری به جادوگری ریشه ی دقیقی در خرافات قرون وسطایی ندارد و بیشتر، تلاشی سیاسی برای به دست گرفتن راه حل های جایگزینی است که به دلیل عدم توازن و تعادل مالی و روانی در مردم، ممکن است به راه حل مورد علاقه ی مردم علیه سیاست تبدیل شود. این راه حل ها، جادوگری و استمداد از اجنه اند که به دلیل رایج شدن در اثر ناامیدی از حکومت های جانشین خدای مسیحیت –یا کپی های اخلاقی نمای دیگرش- ممکن است از کنترل خارج شوند و باید اختیار آنها هم به دست حکومت بیفتد، امری که بهانه ی سکولاریسم ادایی در سطوح سیاسی-اجتماعی میشود. روزنامه ی هفت صبح در صفحه ی اول از شماره ی 18مرداد 1404 در مقاله ای بی امضای نویسنده به نام «جست و جوی معنا در کوچه های بن بست: چرا قشری از جامعه به رمال ها پناه میبرند؟» استدلال دورکیم را می آورد که: «در زمان های بحران، وقتی نهادهای اجتماعی مانند دولت یا نظام آموزشی ناکارآمد میشوند، افراد به سمت راه حل های غیر رسمی و حتی غیر منطقی روی می آورند.» و درباره ی انعکاس این وضعیت در اقبال به جادوگری در ایران امروزی مینویسد:

«این صحنه ها فراتر از یک تجارت غیر اخلاقی، نشانه ای از بحرانی عمیق تر در جامعه است، بحرانی که امیل دورکیم، جامعه شناس برجسته ی فرانسوی آن را "آنومی" مینامد که در آن هنجارهای اجتماعی کم رنگ شده و افراد در خلأ ارزش ها و معانی مشترک، احساس سرگشتگی و بی ریشگی میکنند. اما چرا جامعه ای به سمتی میرود که افرادش برای یافتن امید به طلسم های میلیونی و مهره های مار کبری پناه میبرند؟ جامعه به عنوان یک موجودیت جمعی، نیازمند همبستگی اجتماعی است که از طریق ارزش ها، هنجارها و مناسک مشترک حفظ میشود. در جوامع مدرن، تحولات سریع اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی میتوانند این همبستگی را تضعیف کنند. در ایران امروز، فشارهای اقتصادی مانند تورم، بیکاری و افزایش هزینه های زندگی، همراه با شکاف های طبقاتی فزاینده، ساختارهای سنتی حمایت اجتماعی را متزلزل کرده است. خانواده ها که زمانی منبع اصلی حمایت عاطفی و اقتصادی بودند تحت فشارهای مالی و اجتماعی از هم میپاشند یا توانایی حمایت از اعضای خود را از دست میدهند. در این فضا افراد احساس میکنند که دیگر به نهادهای سنتی مانند خانواده، مذهب رسمی یا دولت نمیتوانند تکیه کنند. حالتی که در آن قواعد اجتماعی دیگر راهنمای رفتار نیستند و افراد در جست و جوی معنا و کنترل بر زندگی خود به راه حل های نامتعارف روی می آورند. خلأ هنجارها به ویژه در شرایطی تشدید میشود که افراد با عدم قطعیت های متعدد مواجهند. برای مثال کسی که برای باز شدن گرهی از زندگی، 55میلیون تومان هزینه میکند، درواقع در تلاش است تا در جهانی پر از بی ثباتی، حس کنترل را بازسازی کند. رمال ها و فالگیرها در این بستر به عنوان "مناسک جایگزین" ظاهر میشوند. مناسک، حتی در اشکال غیر مذهبی به افراد کمک میکنند تا احساس تعلق و معنا را بازسازی کنند. شمع های لرزان، زمزمه های مرموز و اشیای جادویی مانند مهره های مار کبری، به نوعی مناسک مدرن تبدیل شده اند که به مشتریان وعده ی کنترل بر آینده ای نامطمئن میدهند. این مناسک، هرچند کاذب، به افراد این احساس را میدهند که میتوانند سرنوشت خود را تغییر دهند، حتی اگر این تغییر به قیمت میلیون ها تومان تمام شود. این مناسک جاگزین به ویژه در میان طبقات متوسط و پایین که از فشارهای اقتصادی رنج میبرند، جذابیت بیشتری دارند. اما گزارش نشان میدهد که حتی طبقات مرفه نیز به فالگیرهای VIP با دکورهای لوکس و قیمت های چند میلیونی روی می آورند. این امر نشاندهنده ی گستردگی آنومی است که نه تنها فقرا بلکه ثروتمندان را نیز در بر گرفته زیرا حتی آنها نیز در برابر عدم قطعیت های اجتماعی و اقتصادی احساس ناامنی میکنند. از سوی دیگر، تجاری سازی این مناسک نیز خود بخشی از منطق سرمایه داری مدرن است. رمال ها با تبدیل ناامیدی به کالایی لوکس از نیازهای عاطفی و روانی افراد سوء استفاده میکنند. قیمت های گزاف نشاندهنده ی تبدیل معنویت به یک بازار سودآور است. این تجاری سازی تنها به پول محدود نمیشود. رمال ها با ایجاد فضاهای وهم آلود و استفاده از اشیای عجیب، نوعی اعتبار کاذب برای خود میسازند. این اعتبار کاذب، مشتریان را متقاعد میکند که راه حل مشکلاتشان در این مناسک نهفته است. درواقع، رمال ها از شکاف میان نیازهای روانی مردم و ناکارآمدی نهادهای رسمی سوء استفاده میکنند و با ایجاد یک بازار سیاه، ناامیدی را به کالایی گرانقیمت تبدیل میکنند.»
مسلما جادوگری و رمالی با سرمایه داری و فراماسونری به وجود نیامده اند ولی میتوان گفت زمانی شرایط نابهنگام دیگری باعث اقبال شدید به آنها شده که این اقبال تا زمان ما و علیرغم کم و زیاد شدن مرتب آن ادامه یافته است. مطمئنا شرایط نابسامان و عدم وحدتی که در زمان تسلط استعمار غرب بر سرزمین های شرقی و جنوبی وجود داشته است، عامل جادوباوری شدیدی شده بوده و استعمار هم از طریق جادویی نشان دادن خود سعی کرده تا جادوهای بومی را انکار کند. در شاهنامه این شرایط را در نبرد قهرمانان تمدن ایرانی (اروپایی) با دیوها یا شیاطین میبیند. رهبران جادوگر این دیوها درست به اندازه ی قهرمانان ایرانی –و البته دیوهای رده پایین تر که بی هیچ زحمتی توسط قهرمانان ایرانی به قتل میرسند- از جنس گوشت و خونند و همچون انسان ها و جانوران، به زخم شمشیر و خنجر کشته میشوند؛ بنابراین بیش از این که به شیاطین معنوی اسلام نزدیک باشند، انسان های شریری هستند که فقط به خاطر جادوگری دیو شمرده میشوند. میتوان نبردهای پهلوانان ایرانی شاهنامه با دیوان را همتای قصه های پهلوانان شوالیه مانند روسی همچون داستان دستگیری "بلبل دزد" مقایسه کرد که با جادوگری طوفان ایجاد میکرد و انیمیشنش را در زمان کودکی از برنامه ی کودک شبکه ی دو دیده بودم. دیوهای روسی مثل بلبل دزد و بابا یاگا، درست مثل دیوهای شاهنامه مثل اکوان دیو، در پهنه های وحشی طبیعی ظهور میکردند و از جنس جغرافیای بومی سرزمین های فتح شده بودند. طبیعتا و همانطورکه پایان بلبل دزد با تحویل داده شدنش به شهر اسلاوی پس از دستگیری نشان میدهد، بخش اعظم سیاهنمایی ها حول شخصیت های پشت نقاب آنها بعد از سرکوبشان توسط تمدن شهری وارداتی به وجود آمده و به نظر نمیرسد مردم بومی از ابتدا مشکل فرهنگی چندانی با آنچه در سرزمین خود طبیعی می یافتند داشته بوده باشند. به همین دلیل، استعمارگر برای تصرف این نوع سرزمین ها باید بهانه ای بیش از قصد خیر مبارزه با جادوگری میداشت و سیاهنمایی های لازم را باید نگه میداشت برای بعد از جنگ و زمانی که تخریب چهره ی مغلوب برای پوشاندن اعمال غیر اخلاقی رخ داده در جنگ لازم بود.

در داستان تبدیل شدن توران به ایران، این بهانه قتل سیاوش به دست تورانی ها بود. سیاوش پسر نیمه تورانی شاه ایران بود که به خاطر فرار از هوس ناپاک نامادریش و اتهامات بی اساسی که نامادری به او وارد کرد، جلای وطن کرد و به سرزمین مادرش توران رفت و داماد افراسیاب شد. اما در آنجا به قتل رسید و این شد که پسرش کیخسرو برای گرفتن انتقام پدر، جنگ را از طرف ایران به توران تحمیل کرد. به نظر میرسد این بهانه، چیزی شبیه بهانه ی یهوه برای ایجاد جنگ در یهودیه از سمت روم به سزای کشتن عیسی مسیح باشد با این تفاوت که اگر پدر سیاوش ناخواسته و در اثر سرسپردگیش به نامادری سیاوش باعث مرگ پسرش شد، یهوه کاملا عامدانه پسرش را قربانی کرد و جایی هم که میتوانست پسرش را نجات دهد این کار را نکرد. ترکیب این دو قصه را در ادبیات غرب بیشتر با داستان مرگ ناخواسته ی هیپولیت پسر تزئوس بعد از خشم تزئوس به هیپولیت به دنبال اتهامات بی اساس فدر نامادری هیپولیت به او میشناسیم. اما یک نسخه ی دیگر از این داستان هست که قهرمان بی گناه آن به مسیح نزدیکتر و قتل او به دست پدر به اندازه ی مورد مسیح مستقیم است. این قهرمان، کریسپه پسر کنستانتین کبیر است که بعد از این که "فاوستا" معشوقه ی کنستانتین به او اتهام بی اساس تلاش برای تجاوز به خود را وارد کرد، به دستور پدر به قتل رسید.

موضوع کریسپه و ارتباطش با مسیح در مقاله ای از ایگور لپرینس مطرح شده است. منبع او کتاب «هماهنگی زمانی تواریخ چهارمین سلطنت بر اساس ترتیب سال ها» اثر پیر پواسون دو لا بودینپر منسوب به سال 1584 است. ظاهرا پس از آن و در سال 1639، گرنیل نمایشنامه ای را منتشر کرد که به عنوان اولین نمایشنامه ی فرانسوی با عنوان "گناهکار یا مرگ کریسپ" شناخته میشود. چند سال بعد و در سال 1646، تریستان لرمیت، نمایشنامه ی "مرگ کریسپ" را نوشت که بسیار موفق بود و توسط مولیر اجرا شد. نمایشنامه ی "فدر" که قصه ی مشابه هیپولیت را سوژه کرده است، به پس از اینها و سال 1677 منسوب است. لپرینس، سه گانه ی هیپولیت، فدر و تزئوس در این اثر را ملهم از سه گانه ی کریسپه، فاوستا و کنستانتین در نمایشنامه ی قبلی میشمرد. مدتی پس از این اتفاقات فرهنگی و در سال 1684، گاهشماری اسکالیگر ارائه میشود که مبنای گاهشماری کنونی میشود و گاهشماری پواسون را انکار میکند. در مورد تاریخ مسیحیت تا زمان کنستانتین، گاهشماری اسکالیگر بر گاهشماری اوزیبیوس استوار است که هیچ اطلاعاتی درباره ی کریسپه پسر کنستانتین نمیدهد و دلیلش به نظر لپرینس این است که کریسپه ی او تبدیل به عیسی مسیح شده و در سیصد سال قبل از کنستانتین در تاریخ قرار گرفته است. به خاطر تاثیر اوزیبیوس که احتمالا اختراع دیگر سازندگان گاهشماری اسکالیگر برای تایید او است، کریسپه که در قرن 17 بسیار معروف بود، در قرن 18 به فراموشی سپرده شد. ارتباط کریسپه با عیسی مسیح، مربوط به ارتباط سزاریون پسر ژولیوس سزار با عیسی مسیح است. بطلمیوس سزار معروف به سزاریون، پسر ژولیوس سزار از کلئوپاترا ملکه ی مصر، پس از قتل سزار در سال 44 قبل از میلاد به دنیا آمد و بعدا در 15سالگی به دستور اگوستوس سزار اولین امپراطور روم به قتل رسید. تولد سزاریون با ستاره ی مرموزی مرتبط است که به نوشته ی سوئتونیوس منشی هادریان، چهار ماه بعد از ترور سزار در آسمان روم مشاهده شد. ستاره ی سزاریون به شکل یک ستاره ی هشت پر روی سکه های او نشان داده میشد. این ستاره با ستاره ای که در زمان تولد مسیح ظهور کرد مقایسه شده و فومنکو آن را ابرنواختر سال 1054 میلادی معرفی میکند که با تاریخ او برای تولد مسیح در قرن 11 مطابقت دارد. دیدیه لاکاپله میگوید آن میتواند به قرن 16 هم منسوب شود و با ستاره ای که گفته شده در آن زمان برای مدتی در صورت فلکی ذات الکرسی نمایان شد، مطابقت یافته باشد. البته سزاریون تا حد زیادی بازتاب دیگری از پدرش گایوس ژولیوس سزار است و ظاهرا همین جا به کریسپه ربط پیدا میکند. لقب کریسپه «ژرمانیکوس ماکسیموس» است و او در راین مستقر بوده است. در زمان تیبریوس هم یک ژرمانیکوس در راین مستقر بود که نام گایوس ژولیوس سزار را بر خود داشت و در سن 33سالگی در یهودیه و در پی یک توطئه درگذشت؛ یادآور به قتل عیسی مسیح در 33سالگی در یهودیه. کلمه ی هازار که بعدا سزار شد، از "اسار" در سامی به معنی سَروَر و والا ریشه میگیرد. در تلمود بابلی، افرائیم و الیعازر، مسیح های یهودیان عنوان شده اند که نام الیعازر میتواند به خدا-اسار معنی شود و امکان تبدیل آن به یولیوس/ژولیوس سزار وجود دارد. قتل سزار توسط افرادش در یک یورش جمعی، شبیه قتل شاه-خدای یهود یعنی عیسی به دست قوم خودش است. این قتل جمعی را در داستان قتل ازیریس شاه-خدای مصر به دست 72 نفر از افرادش به رهبری سیت هم داریم و البته نام اسری/ازیریس هم از همان ریشه ی اسار است. بازگشت سزار با دوباره متولد شدنش به شکل سزاریون پس از قتلش، شبیه بازگشت ازیریس پس از مقتول شدن با دوباره متولد شدن به شکل هورس است. تجسم زمینی مدل سابق ازیریس به شکل گاو نیز یادآور تبدیل شدن زئوس رئیس خدایان یونان به ورزاو برای بردن اروپا ملکه ی فنیقی به جزیره ی کرت در آغاز تاریخ یونان است. زئوس معادل یونانی ژوپیتر رئیس خدایان رومی است که امپراطوران روم تجسم زمینی او شمرده میشدند. در کتاب «گاهشماری اصلاح شده ی پادشاهی های باستانی» منسوب به اسحاق نیوتن از 1728، آمده است که فنیقی هایی که به یونان وارد شدند، همگی پادشاهان خود را ژوپیتر مینامیدند و خدایان اورانوس، ساتورن و دیونیسوس هم ژوپیتر نامیده میشدند؛ اما تنها ژوپیتری که به این نام مهم شد، مینوس شاه کرت بود. مینوس که در داستان تثبیت شده اش در میتولوژی رسمی، نتیجه ی ازدواج ژوپیتر با اروپا است، نخستین قانونگذار برای یونان بود. ژوپیتر او در کوهی به نام ایدا و توسط نژاد قبلی انسان موسوم به کوریت ها بزرگ شده بود و درواقع نسخه ای فرازمینی شده از خودش بود. ژوپیتر لقب جوویس خدایی است که نامش تنها تلفظ دیگری از یهوه است. بنابراین سزاریون بعد از مرگ پدرش همچون عیسی مسیح هنوز تحت مشیت او است و قتل او نیز کار نسخه ی جدیدی از پدرش است. در این مورد نکته ی جالب این است که اگوستوس جانشین ژولیوس سزار، همنام او است و «گایوس ژولیوس سزار اکتاویوس» نامیده میشده است. در نظر گرفتن این نکته کمک میکند تا اگوستوس را یک نسخه ی تکراری از گایوس ژولیوس سزار بشمریم. بنابراین سزاریون در داستان اولیه توسط پدرش کشته شده است، درست مثل کریسپوس پسر کنستانتین؛ چون کنستانتین فقط نسخه ی دیگری از اگوستوس بوده است. جئوفری اهل مونموث، کنستانتین را پدر اوتر و امبروسیوس شمرده است که اوتر پدر شاه آرتور معروف بریتانیا است. امروزه معمولا کنستانتین بریتانیا در وقایعنامه ی جئوفری را شاهی متفاوت از کنستانتین رومی میشمرند. ولی لپرینس معتقد است که اینها در ابتدا یک نفر بودند و امبروسیوس پسر کنستانتین، همان کریسپه است. جئوفری مونموث، امبروسیوس -امریس در ولزی- را با مرلین جادوگر برابر میداند. به نوشته ی لپرینس، آمبروس یا امبروز در وقایع نگاری های لاتین منسوب به قرون 6 تا 11 میلادی، با عناوین ریوتاموس، پادشاه پادشاهان، شاهزاده ی رومی ها، پادشاه دو سوی دریا، پادشاه فرانک ها، بریتانیایی ها و آرموریکان ها، و پیامبر خوانده شده است. در سال 1744 کلود رابین کتاب «مونت گلون» را نوشت و در آن، سناتور رومی به نام کنستانس و همسرش هلن گلاستر را والدین ماکسیمیان، پدر کنستانتین، پدر کنستانس، پدر اوتر، پدر آرتور خواند که به نظر میرسد طولانی شدن شجره نامه ی کنستانتین (پسر کنستانس و هلنا) با تبدیل شدن افراد واحد با روایت های متفاوت به چندین نفر را نشان میدهد. در این کتاب، کنستانس از نسل بروتوس تروایی شمرده شده و این بروتوس که از نسل زئوس بوده است، جد سلت ها، برتون ها و انژوین ها خوانده شده است. چیفلت ژزوئیت نوشته است که کنستانتین در بزانسون واقع در گاول به مسیحیت گروید. در سال 1888 اگوست کاستان، کتابی نوشت که نشان میداد سکوانی های فرانش کنته در گاول، در فتح یونان توسط گالیک ها شرکت داشتند. برنوس رهبر گالیک ها 500سال قبل از میلاد مسیح در مقابل معبد دلفی درگذشت. پس از فتح قستنطنیه آنها به نام شهر خود، بزانسون، نام قستنطنیه را به بیزانس تغییر دادند و منطقه ی کریسوپولیس را ساختند که گفته میشود نامی برای شهر قرون وسطایی بزانسون بوده است. لپرینس این اطلاعات را در مقابل فرازی از کتاب «یادداشتی درباره ی گاول های زمان هونوریوس» قرار میدهد که بزانسون را civitas crispolinorum id est vesonito مینامد و نتیجه میگیرد که نام دیگر کریسوپولیس، کریسپوپولیس یعنی شهر کریسپه بوده است و بنابراین کریس، کریست و کریسپ همگی تلفظ هایی مختلف از نامی واحدند که لقب جسوس یا یسوع یعنی عیسی مسیح بوده است. لاکاپله معتقد است که جسوس/یسوع، در ابتدا تلفظ دیگری ازنام جهووه/یهوه خدای یهود بوده است و او در ابتدا جایی بین ازیریس و ژولیوس سزار گیر کرده بوده است. گزارش یوسفوس فلاویوس از این که او و یعقوب عادل برای ژولیوس سزار قربانی کرده اند، از نظر لاکاپله خیانت به یهودیت محسوب نمیشود بلکه یهودیت اصلی را نشان میدهد. یعقوب عادل، حواری بلافصل عیسی در خود اورشلیم و معبد آن است و به ادعای یوسفوس، تصرف یهودیه به دست رومی های کافر، به سزای قتل او انجام گرفت. معبد اورشلیم او همان تمپلی است که تمپلارها از آن نام دارند و پیشوای تمپلارها یعنی ژاک دو مولای (مولا یعقوب) به نظر لاکاپله فقط یک نسخه ی دیگر یعقوب عادل است. او به همان شکل، به دست مومنان جاهل به قتل میرسد تا بهانه ی تصرف کفار بر سرزمین خدا فراهم شود. در مورد تمپلارها این الگو با بازگشت آنها به شکل فراماسونری و تسلط آنها بر واتیکان رم محقق میشود و همانطورکه آلبرت پایک فراماسون والامرتبه میگوید، فراماسونری در اساس خویش همان کیش ازیریس است. مسیحیت راستکیش دشمن تمپلارها اصلا در این زمینه خارج از ضابطه عمل نکرده است. چون ازیریس فقط یکی از دو الگوی مسیحایی تمپلاریسم است. دومی میترا است. درحالیکه ازیریس به شکل گاو است، میترا خدایی گاو کش است و گاوکشیش را در راستکیشی مسیحی و در جهت اختراع تشرع یهودی، موسی موقع شکستن بت گوساله ی سامری به عهده میگیرد. این کارها لازم است تا هر از چند وقت، مذهب ماسونی، خود را نابود کند و به شکل جدیدی از نو بسازد. برای همین دشمن سازی های سیاسی است که به قول روچ ساوکر، در جریان انقلاب های فرانسه، فراماسون ها بعد از تصرف کشور و ترویج کفر در آن، همزمان تاریخی با 1400سال حکومت کلیسای کاتولیک بر فرانسه، برایش دست و پا میکنند که اصلا سخت تر از تهیه ی 5000سال تاریخ برای مصر باستان در یک جعل و تحریف مشابه نیست. مطابق همین الگو به عقیده ی ساوکر، جنگ، راه بسیار مناسبی برای تخریب فرهنگ ها و بقایای گذشته ی ممالک و جانشین کردن آنها با تاریخ ها و فرهنگ های تصنعی بوده است.:

“TOP SECRET NUMERO 128”: D.LACAPELLE: THEOGNOSIS: 31 JULY2025

در مقایسه ی این روند با طغیان سیت علیه ازیریس، بد نیست در نظر داشته باشیم که او خدای جنگ بوده و از موقعیت خود برای کودتا علیه شاه-خدا استفاده کرده است. ازیریس در مقام یک شاه جنگجو معمولا با صورت فلکی جبار یا اوریون تطبیق میشود. در مقابل این صورت فلکی، صورت فلکی ثور یا ورزاو قرار دارد که به نظر میرسد جبار به جنگ او میرود. ظاهرا باید ثور برابر سیت باشد و این کمی مشکل ساز است چون معمولا سیت نه به گاو بلکه به خر مجسم میشده است. اما سر ورزاو تنها تجسم این قسمت از آسمان نبوده است. جبار در درجه ی اول مجسم کننده ی خدای خورشید است و ازیریس هم یک خدای خورشیدی است. ازجمله سلاح های خدایان خورشیدی مثل مردوخ، آرواره ی خر بوده که امروزه بیشتر به سلاح یک پهلوان یهودی مشهور تورات به نام سمسون که نامش به معنی «خورشیدی» است شناخته میشود. جرج سانتیلانا و هرتا دچند در کتاب «آسیاب هملت» (1969) اشاره میکنند که شاخ های V شکل صورت فلکی ثور به آرواره ی خر هم شبیهند و درواقع ثور میتوانسته بخشی از جبار و نشاندهنده ی او با آرواره ی خر در دست برای جنگ باشد.:

“SAMSON AND THE SEVEN LOCKS OF HIS HEAD”: DAVID MATHISEN: STAR MYTHS OF THE WORLD: 16 JAN 2015

آرواره ی خر سلاح جبار است چون او در مقام سیت خر مانند، سلاح ازیریس علیه دشمنانش است ولی این سلاح علیه ارباب خود طغیان میکند و این طغیان قطعا معادل طغیان بخش حیوانی وجود فرد یا جامعه علیه کلیت آن است که در مدرنیته در شدیدترین ابعاد خود رقم خورده است. مرزبندی دنیای فعلی در یک حالت آماده باش جنگی دائم کمک میکند تا سیاست همیشه بتواند به بهانه ی شرایط اضطراری، تلاش هایی در جهت تغییر این وضعیت را سرکوب کند و بنابراین طبیعی است که ایجاد دنیای کنونی، ارتباط مستقیم با رشد نظامی گری بر ضد عقلانیت دارد؛ امری که تاریخ یونان باستان آن را به شکل داستان سرکوب آزادی ها در یونان به دنبال هرج و مرج جنگی ای توصیف میکند که به ایجاد امپراطوری اسکندر مقدونی انجامید. فومنکو در کتاب شاهنامه، حمله ی اسکندر نیمه ایرانی-نیمه رومی به ایران را روایت دیگر حمله ی گشتاسب ایرانی از روم به ایران میشمرد و هر دو را با جنگ های صلیبی تطبیق میکند که نظامیان مسیحیت غربی بر شرق تحمیل کردند و اورشلیمِ هدف حمله در این جنگ را هم قستنطنیه تعیین میکند. به عقیده ی او این همان جنگ روم باستان علیه اورشلیم یهودیه است و صلیبیونی که به قدرت رسیدند و دین سازی کردند عثمانی هایند. فومنکو در اوایل فصل 10 کتابش به ذوالقرنین یعنی صاحب شاخ ها نامیده شدن اسکندر در منابع شرقی اشاره میکند و آن را با تصاویری از عثمانی ها با عمامه هایی که کلاهی شاخ مانند از آنها بیرون آمده است مقایسه میکند؛ ازجمله این پرتره از سلطان سلیمان قانونی.:

البته استدلال فومنکو قوی نیست چون ذوالقرنین یعنی صاحب دو شاخ، درحالیکه روی سر این عثمانی ها یک شاخ قرار دارد و این تک شاخ هم جانشینی برای کلاه فریجی است که هم در ترکیه و هم در اروپای قدیم رایج بوده است.:

ولی اتفاقا این استدلال، بحث ما را تقویت میکند. دو شاخ، اشاره به شاخ های قوچ مانند ژوپیتر آمون پدر اسکندر است. آمون هم پدر اسکندر است و هم پدر ازیریس. نیوتن در گاهشماری اصلاح شده ی خود مینویسد که ازیریس را اعراب به نام "باخوس" (بک/بغ) میشناختند و فریجی ها به نام ماروفیس یا مرویس که در نام همان مارس خدای جنگ در نزد رومی ها است.:

“ISAAC NEWTONS CHRONOLOGY OF ANCIENT KINGDOMS”: FROSTY CHUD: STOLEN HISTORY: 31 AUG 2024

بنابراین اگر میخواهیم فروکاهی ازیریس به ماشین جنگی سیت را دنبال کنیم، هویت فریجی شروع خوبی است. این که عثمانی ها به این هویت روی خوش نشان دادند، با شورش آنها علیه امرای غربیشان نسبت دارد. تجزیه ی ناشی از این یورش درواقع همان تجزیه ی پادشاهی یهود به دو رژیم متخاصم یهودا و اسرائیل است که به ترتیب با نمادهای شیر و تک شاخ نشان داده میشوند.:

درواقع کلاه فریجی و عمامه ی شاخدار عثمانی هر دو جانشینی برای شاخ تک شاخ هستند و شورشی بودن آنها نسبت به حکومت الهی روم/اورشلیم را نشان میدهند. عثمانی ها این شورش را زیر لوای یک ایمان جایگزین یعنی اسلامی انجام دادند که هنوز برای مسیح احترام زیادی قائل است ولی شگفت این که وقتی روم یک دشمن سکولار مثل کفار انقلاب فرانسه پیدا میکند هنوز کلاه فریجی را بر سر دشمنان و نماد آنها می یابد. انگار هر کسی با هر مرامی وقتی علیه شیر یهودا شورش میکند و قوی میشود، هنوز باید مطابق نمادشناسی شیر یهودا جلو برود و خودش را تک شاخ جا بزند. بدین ترتیب دنیای انسان ها به دو جبهه ی رومی و ضد رومی تقسیم میشود که هر دو به لحاظ ایدئولوژیک رومی و تابع سیطره ی اعتقادی استعمار غربند. یعنی انسان بودن برابر با غربی بودن است.

ظاهرا آغاز استعمار با تصرف دنیای جدید در اواسط هزاره ی دوم میلادی آغاز انسان متعارف نیز هست. آ. تامانسکی در فصل 12 کتاب "تاریخ متفاوتی از امپراطوری روم" به این موضوع میپردازد. وی توجه میکند که در کتاب مقدس، خدا جهان را در 6 روز آفریده است و از طرفی از نظر کلیسا «هر روز خدا برابر هزار سال در زمین است.» آدم ابوالبشر در اواسط روز ششم آفرینش آفریده شده است و اگر این 6 روز را مانند کلیسا تعبیر به 6هزار سال کنیم، آفرینش انسان در اواسط هزاره ی دوم میلادی و حدود 500سال پیش یعنی در آغاز تاریخ منسوب به آغاز استعمار رقم خورده است. این دوره معاصر حکومت پاپ جولیوس دوم است که تامانسکی، نسخه ی اولیه ی او را برابر خود ژولیوس سزار میداند. جولیوس دوم قبل از پاپ شدن، در اثر فعالیت هایش در گاول رشد کرد و در آنجا به سازماندهی های نظامی مشغول بود، امری که با رشد اقبال ژولیوس سزار در اثر نبردهایش در گاول قابل مقایسه است و "ایمپراتور" هم قبل از این که با امپراطور به معنی فرمانروا معادل شود، به معنی فرمانده ی قوای مسلح بود. مسیح، آدم دوم است چون از اول خود آدم بوده و البته ژولیوس سزار هم یک نسخه از مسیح است.

این موضوع به زبان غیر اسطوره ای امروزه از زبان فعالان حوزه های علمی هم اعتراف میشود. به عنوان مثال میتوان به کتاب THE WEIRDEST PEOPLE OF THE WORLD از جوزف هنریچ اشاره کرد. در این کتاب WEIRD مخفف حروف اول کلمات WESTERN (غربی)، EDUCATED (آموزش دیده)، INDUSTRIALIZED (صنعتی)،RICH (ثروتمند)، و DEMOCRATIC (یعنی رشد کرده در جامعه ی پیرو دموکراسی) است. کتاب دکتر هنریچ به این موضوع میپردازد که تمام افراد جامعه ی مورد آزمایش در بیشتر پژوهش های غربی، از این منطقه ی محدود انسانی برگماشته میشوند ولی نتایج به دست آمده از آنها به تمام انسان ها در تمام دوران ها فرافکنی میشود درحالیکه شرایط متفاوت جغرافیایی و سیاسی و فرهنگی، مردم سرزمین های مختلف و زمان های مختلف را در موارد بسیاری از هم متمایز میکند. دکتر آذرخش مکری در کنفرانس خود در تلسی پیرامون "روانشناسی تکاملی" از این کتاب برای تایید آنچه خود "فلینستونتیزم" میخواند بهره میگیرد. فلینتسوتنز، یک انیمیشن قدیمی امریکایی درباره ی دو خانواده ی عصر حجری است که شرایط حاکم بر دنیای ماقبل تاریخ آنها کاملا گرته برداری شده از امریکای مدرن است. آنها مانند امروزی ها اتومبیل سوار میشوند ولی اتومبیلشان از جنس چوب و سنگ است. مانند امریکایی های امروزی حیوان دست آموز دارند و این حیوان دست آموز، یک دایناسور است که رفتارهایش یادآور یک سگ اهلی نژادگیری شده ی قرن بیستمی است. دکتر مکری هشدار میدهد که روانشناسی تکمالی مدام دارد مثل این کارتون فلینتستونز کار میکند و خصوصیات و سلایق بشر غربی دوران مدرن را به دوره ی ماقبل تاریخ و تمام طول تاریخ بشر فرافکنی میکند؛ بعد خودش درمیماند که چرا بر اساس آنچه توضیح داده است، نمیتواند وجود برخی خصوصیات روانی در انسان را توضیح نمیدهد؛ مثلا نمیتواند توضیح دهد چرا اسکسوالیزم وجود دارد درحالیکه قانونا نباید در انتخاب جنسی فرد اسکسوال به عنوان شریک جنسی انتخاب شود و ژنش تا حالا باید از بین میرفت؛ پاسخ این است که اصلا انتخاب جنسی ای در این قضیه اتفاق نمی افتاده چون تا چند دهه پیش، ازدواج اغلب بدون انتخاب شریک جنسی از طرف خود فرد انجام میشد و از طرف خانواده به فرد پیشنهاد یا تحمیل میشد و هنوز هم در بسیاری نواحی این امر رایج است، بنابراین ژن هیچ وقت امکان رد شدن از سوی همه ی انسان ها را پیدا نمیکرد. در مورد سلایق جنسی انسان ها و نقش آنها در شکل گیری نوع بشر، مکری از قانون پائولی –به نام جورج پائولی- استقبال میکند که بر اساس آن، از ابتدای شکل گیری شخصیت فرد انسانی، تصاویر جنسی که او با آنها روبرو میشود مدام وارد سرش میشوند و هر کدام بیشتر وارد ذهنش شوند بیشتر به کنش جنسی او شکل میدهند تا این که جایی این کنش تقریبا تثبیت میشود. با این که مکری این موضوع را درباره ی چگونگی همجنسگرا یا دگرجنس گرا شدن انسانها می آورد، ولی شاید بتوان دامنه ی آن را به وسعت تمام تصاویری که در جهان ابتدا از طریق رسانه و سپس از طریق مشاهده ی عمومی در سطح اجتماع تکثیر میشوند، بیان کرد. عمومی ترین تصاویر، همان موضوعاتی را در بر میگیرند که با سلایق جامعه ی مدرن غربی یا به قول هنریچ WEIRD ها مطابقت دارند. تردیدی وجود ندارد که با توجه به برتری اقتصادی و تکنولوژیک غرب، ارتباط با آن در جهت توسعه ی مادی و اطلاعاتی کشورها لازم و بایسته است اما گاهی لازم است حواسمان باشد که هر امر جدیدی میتواند یک خطای جدید و حامل آسیب هایی نگران کننده باشد و به هیچ وجه به صلاح نیست که حرف های تجاری را که ابداعات جدید را پاسخ به نیازهای حاصل از جبر هزاران ساله و میلیون ها ساله جا میزنند، دربست بپذیریم.

نور مقدس آدمخوار: کوانتوم و روانی به بزرگی جهان

تالیف: پویا جفاکش

در زبان بلغاری، دو کلمه ی متفاوت برای نور وجود دارد: سوتلینا و ویدلینا. سوتلینا به معنی نور فیزیکی است و از ریشه ای به معنی "درخشیدن" است درحالیکه ویدلینا به معنی نور معنوی است و ریشه اش به فعلی به معنی "دیدن" برمیگردد. ویدلینا نوری است که ما را قادر میسازد دنیای معنوی و نامرئی را ببینیم. با این حال، به طرزی متناقض این ویدلینا بود که به شکل مادی متراکم شد و سوتلینا، نور فیزیکی را به ما داد. حتما میدانید که نور فیزیکی، با بخار کردن آب، در حال تغذیه از آب به نظر میرسد اما از طرف دیگر، دنیای مادی هم از آب تشکیل شده است. در اساطیر کلدانی آمده که دنیای فیزیکی، از جسد تهامات مادر خدایان که از جنس دریا بود به وجود آمد بعد از این که او به دست مردوخ خدای خورشیدی کشته شد. تهامات به شکل یک اژدهای دریایی علیه خدایان شوریده بود و داستانش به روایت کتب مقدس یهودی-مسیحی از غلبه ی یهوه بر لویاتان اژدهای دریایی تبدیل شده است. همانطورکه مردوخ به شکل گوی خورشیدی با بال های عقاب نشان داده میشود، در اساطیر هندی، این غلبه را گارودا که خدایی عقاب مانند است انجام میدهد. گارودا دشمن خدایان مارسان موسوم به ناگاها است. طبق فرهنگ لغت سانسکریت-انگلیسی مونیه-ویلیامز، گارودا پرنده ای اسطوره ای است که ویشنو را بر خود حمل میکند. اندکی پس از تولدش چنان درخشید که خدایان گمان کردند او خود آگنی خدای آتش است و ترسیدند که نکند همه را در خود بسوزاند ولی وقتی هویت او در مقام گارودا را کشف کردند، او را ستایش کردند و نام های آتش و خورشید را بر او نهادند. نام "گارودا" را به بلعنده معنی میکنند چون استعاره ای از آتش است که همه چیز را میبلعد و البته خورشید هم از جنس آتش تلقی میشود. در اساطیر مصری، رع یا نسخه ی جدیدترش هورس زمانی که باید بر آپوفیس اژدهای تاریکی غلبه کنند، به شکل پرنده ای شکاری ظاهر میشوند. نماد عقاب در حال مبارزه با مار، تا قاره ی امریکا و به میان سرخپوستان یوکاتان رفته و اکنون نماد کشور مکزیک است. شاید همراه تاتارها از آسیا و از سمت شمال وارد قاره شده است ولی کشیش های قدیمی امریکایی مانند دیاز دل کاستیلو (1943)، داستان های مذهبی سرخپوستان امریکا را تحریف تعالیم مسیحی میشمردند که از غرب و توسط کواتزلکواتل وارد شده بودند. کواتزلکواتل که خدای پردار مکزیکی بود، در روایات اینان به کشیشی مقدس و پرهیزگار تبدیل شده بود، البته بر اساس این گزارش از فتح امپراطوری آزتک توسط کورتز که سرخپوستان معتقد بودند کواتزلکواتل به شکل مردی سفیدپوست و ریشو بوده و کورتز باید بازگشت کواتزلکواتل بوده باشد.:

“eagle vs serpent- what does It meaning?”: STOLEN HISTORY: 16 MAY 2021

ظاهرا نور فیزیکی، نور معنوی را به شکل ماده درآورده تا با تغذیه از آن، مواد معنویش را آزاد و برای تکمیل خلق دنیا هضم کند. مرگ دردآوری که از زنده شدن ماده در این راه حاصل میشود، ناچارا در وجود تمام موجودات زنده ضرب میشود و بیش از همه در انسان که با خود-خداپنداری، «امانت» تداوم خلقت را یکتنه به دوش گرفته است:

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند.

بنابراین یکی از دلایلی که جهان را به آب تشبیه میکنند، قرار گرفتنش در حالتی بی نظم مانند بین نور و جسم جامد است. آب خوری، زمینه ی اولیه ی جامد خوری است. برای همین نور تقویت شده در حالتی خشن تر و درحالیکه آب های بلعیده را به شکل طوفان در اطراف خود دارد، در قالب آذرخش به اجسام و موجودات جامدی حتی در ابعاد درختان عظیم حمله میکند و آنها را تخریب میکند. در اساطیر ژرمن، وتان –نسخه ی آلمانی اودین نورس- هم خدای دانش و شعر است و هم خدای جنگ، و هر دو اینها در نور آذرخش جمع می آیند. روز چهارشنبه به نام وتان، ودنزدی (ونزدی) نامیده میشود و همانطورکه میدانیم، این نام اکنون در سریالی از نتفلیکس به همین نام، روی دختری قرار گرفته که مسخ یک هیولا است و به هاید یا انسان هیولایی تبدیل میشود، همانطورکه دکتر جکیل دانشمند وقتی انسانیتش را از دست میداد به مستر هاید هیولا تبدیل میشد. این درواقع تبدیل بخشی از نور الهی به هیولای آبی تهامات است که در زندگی هر انسان، بازتولید میشود و بی نظمی های زندگی او را در بر میگیرد. ربط این بی نظمی با حرص بی انتهایی که ناشی از تجلی روح خدای بینهایت در انسان است، در مثنوی مولانا و در داستان مشهور "شیر و نخجیران" ظاهر میشود. در این داستان، شیر (اولین و فراگیرترین الگوی زندگی انسان در محیط اطراف او)، جانوران جنگل را شکار میکند و باعث نگرانی آنها شده است. حیوانات برای این که در تنش نباشند، با شیر عهد میبندند که هر روز یک حیوان را به قید قرعه به نزد او بفرستند. یک روز قرعه به نام خرگوش کوچکی می افتد. خرگوش بر اساس نقشه ای که کشیده است عمدا دیر به سر قرار میرود و در مقصد وقتی با خشم شیر روبرو میشود، بهانه می آورد که در راه، شیری که درون چاهی زندگی میکرده، او و خرگوش دیگری که اعزام بوده اند را اسیر کرده و او به زحمت فرار کرده درحالیکه خرگوش دیگر هنوز در چنگ شیر داخل چاه است. شیر از این که رقیبی طعمه ی او را از چنگش درآورده است خشمگین میشود و خرگوش را در چنگال میگیرد و میگوید "راه رفتن به سر چاه را به من نشان بده". خرگوش محل چاه را به شیر نشان میدهد و شیر بر لبه ی چاه، در آب آن مینگرد و شیری را میبیند که خرگوشی در چنگ دارد. با خشم به داخل چاه حمله میکند. وقتی به ته چاه میرسد میفهمد که به عکس خودش حمله کرده است ولی دیگر دیر شده بود. (درباره ی تحلیل مفصل تر این داستان رجوع کنید به مقاله ی دیگر من به نام آغاز و پایان عصر نوین (قسمت دوم))

مولانا در این داستان، شیر را نمادی از کسی میبیند که به کس دیگری به خاطر داشتن خصوصیت یا مالی –که خرگوش نماد آن است- حسادت میکند یا او را به خاطر آن شماتت میکند و یا هر دو که معمولا هر دو همزمان مصداق این شیر میشوند. در عین حال، خرگوش به جز نماد بودن برای اشیاء یا خصوصیات شخصیتی، با انسان ها یا جریان ها یا کشورهایی هم قابل تطبیق است که به نمادی از آن اشیاء -مثلا پول و اتومبیل و خانه های شیک- یا آن نوع خصوصیات رفتاری –شهوترانی، پول پرستی و حیله گری- تبدیل شده و به آن کنایه میخورند و میتوانند با همین نوع نمادسازی از خود، دشمنانشان –مابه ازاهای شیر- را نابود کنند. برای همین هم هست که در بازگویی های داستان های کتاب هندی "پانچاتانترا" داستان مزبور اغلب با عناوینی چون «خرگوش باهوش» و یا «خرگوش باهوش و شیر» منتشر، و خرگوش به گونه ی قهرمان و اسوه در آن مطرح شده است. به جز شیر و خرگوش، آب هم در حالت آیینه وارش نماد بسیار مهمی است. در بخشی از شعر، مولانا میگوید آب همچون آینه ای از تعلقات تمام نشدنی دنیوی است و نفس شیر –یا آدم هایی که در جای شیر قرار میگیرند- همچون کاسه ی کوچکی است که اگر بخواهد آب زیادی را از این «بحر عذاب» در خود جمع کند، از شدت سنگینی در آب فرو میرود و صاحبش را با خود غرق میکند.:

در شدن خرگوش بس تاخیر کرد

مکر را با خویشتن تقریر کرد

در ره آمد بعد تاخیر دراز

تا به گوش شیر گوید یک دو راز

تا چه عالم هاست در سودای عقل

تا چه با پهناست این دریای عقل

صورت ما اندرین بحر عذاب

میدود چون کاسه ها بر روی آب

تا شود پر بر سر دریا چو تشت

چونکه پر شد تشت، در وی غرق گشت

عقل پنهانست و ظاهر عالمی

صورت ما موج یا از وی نمی

هرچه صورت می وسیلت سازدش

زآن وسیلت بحر دور اندازدش

تا نبیند دل دهنده ی راز را

تا نبیند تیر، دورانداز را

اسپ خود را یاوه داند وز ستیز

میدواند اسپ خود در راه تیز

اسپ خود را یاوه داند آن جواد

و اسپ خود او را کشان کرده چو باد

در فغان و جست و جو آن خیره سر

هر طرف پرسان و جویان در به در

کانکه دزدید اسپ ما را کو و کیست؟

این که زیر ران تو است ای خواجه چیست؟

آری این اسپست لیک این اسپ کو؟

با خود آی ای شهسوار اسپ جو

جان ز پیدایی و نزدیکیست گم

چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم؟

کی ببینی سرخ و سبز و فور را

تا نبینی پیش از این سه، نور را

لیک چون در رنگ گم شد هوش تو

شد ز نور آن رنگ ها روپوش تو

چونکه شب آن رنگ ها مستور بود

پس بدیدی دید رنگ از نور بود

نیست دید رنگ بی نور برون

همچنین رنگ خیال اندرون

این برون از آفتاب و از سها

واندرون از عکس انوار علا

نورِ نورِ چشم خود نور دل است

نور چشم از نور دل ها حاصل است

باز نورِ نورِ دل، نور خدا است

کاو ز نور عقل و حس پاک و جدا است

شب نبد نور و ندیدی رنگ ها

پس به ضد نور پیدا شد ترا

دیدن نورست آنگه دید رنگ

وین به ضد نور دانی بی درنگ

رنج و غم را حق پی آن آفرید

تا بدین ضد خوش دلی آید پدید

پس نهانی ها به ضد پیدا شود

چونکه حق را نیست ضد، پنهان بود

که نظر بر نور بود آنگه به رنگ

ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ

پس به ضد نور دانستی تو نور

ضد ضد را مینماید در صدور

نور حق را نیست ضدی در وجود

تا به ضد او را توان پیدا نمود

لاجرم ابصار ما لاتدرکه

و هو یدرک بین تو از موسی و که

صورت از معنی چو شیر از بیشه دان

یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان

این سخن و آواز از اندیشه خاست

تو ندانی بحر اندیشه کجاست

لیک چون موج سخن دیدی لطیف

بحر آن دانی که باشد هم شریف

چون ز دانش موج اندیشه بتاخت

از سخن و آواز او صورت بساخت

از سخن صورت بزاد و باز مرد

موج خود را باز اندر بحر برد

صورت از بی صورتی آمد برون

باز شد که انا الیه راجعون

پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست

مصطفی فرمود دنیا ساعتیست

فکر ما تیریست از هو در هوا

در هوا کی پاید آید تا خدا

هر نفس نو میشود دنیا و ما

بی خبر از نو شدن اندر بقا

عصر همچون جوی نو نو میرسد

مستمری مینماید در جسد

آن ز تیزی مستمر شکل آمده است

چون شرر که ش تیز جنبانی به دست

شاخ آتش را بجنبانی بساز

در نظر آتش نماید بس دراز

این درازی مدت از تیزی صنع

مینماید سرعت انگیزی صنع

طالب این سرّ اگر علامه ای است

نک حسام الدین که سامی نامه ای است.

میبینیم که این شعر، دنیای خدا را به عالم "بی صورتی" تشبیه میکند که هم به آب تشبیه میشود و هم به نور، و نور را هم به آتشی تسبیه میکند که جامدات را مایع میکند تا از نو شکل بدهد مانند تمام چیزهای این دنیوی که بعد از فنا شدن دوباره به درون عالم نور برمیگردند تا به شکل نویی به جهان ما برگردند و اینها همه مصداق آیه ی قرآنی "انا لالله و انا الیه راجعون" میشوند. به طرز شگفتی اینها به شدت یادآور فیزیک کوانتوم هستند و خرگوش هم شبیه به دانشمندان پیرو جریان های سیاسی تامین کننده ی آنها که مانع از کشف این "سرّ" توسط مردم عادی میشوند بلکه نکند دیگر نشود مردم را در چاه فرقه سازی ها و "ضد" سازی ها هلاک کرد. پاول لوی که از ستایندگان پرشور فیزیک کوانتوم است این روند را با حرارت به این زبان توصیف میکند:

«برخلاف بسیاری از فیزیکدانان آموزش‌دیده ی امروزی، پدران بنیانگذار فیزیک کوانتومی مشتاقانه به پیامدهای فلسفی اکتشافات خود علاقه‌مند بودند و عمیقاً از آنها نگران بودند. به عنوان مثال، شرودینگر با اشاره به فیزیک جدیدی که خودش در ایجاد آن نقش داشت، گفت: "من آن را دوست ندارم و متاسفم که تا به حال با آن کاری داشته‌ام." از آنجایی که پدران بنیانگذار نظریه ی کوانتومی قادر به یافتن کلماتی برای توصیف عظمت آنچه کشف کرده بودند نبودند، وقتی از آنها خواسته شد تا در مورد پیامدهای نظریه‌های خود بحث کنند، "به لکنت زبان افتادند". آنها در حال کشف هیچ واقعیت کوانتومی پنهانی نبودند؛ آنها کم‌کم متوجه می‌شدند که مفهوم یک واقعیت مستقل عینی دیگر کاربردی ندارد. کل معنای واقعیت زیر سوال رفت. این پیشگامان فیزیک کم‌کم متوجه می‌شدند که به طور اتفاقی به کشفی دوران‌ساز برخورده‌اند که بدون شک سرنوشت آن تغییر مسیر تاریخ است. یافتن قلمرو کوانتومی مانند کشف جام مقدس است؛ جادوی آن می‌تواند همه چیز را تغییر دهد. و مانند جام مقدس افسانه‌ای، قدرت‌هایی که فیزیک کوانتومی آزاد می‌کند، می‌توانند برای خیر یا شر استفاده شوند. هافمن می‌نویسد: "و اینجا بود که پرده افتاد، پرده‌ای از سکوت غم‌انگیز و رازداری خفه‌کننده که ترسی مرگبار را پنهان می‌کرد. در مورد نظریه‌های جدید و عظیم چه می‌توان گفت. (...) چنین چیزهایی اکنون اسرار نظامی هستند که باید توسط جاسوسان گفته شوند اما نه توسط دانشمندان. با این حال، گوشه‌ای از پرده کنار رفته است تا بخش‌هایی از دانش به نور راه یابد. (...) روزهای کابوس از راه رسیده است و علم در خطر مرگبار تبدیل شدن به یک کاهن مخفی و نابارور است که اسرار خود را به تازه‌کارهای برگزیده‌ای منتقل می‌کند که با آزمایش‌های سخت روبرو می‌شوند و سوگند سکوت ابدی را می‌پذیرند. ما فقط می‌توانیم امیدوار باشیم که این خطر به زودی برطرف شود و روزی، هنگامی که آسمان روشن‌تر شود، علم دوباره آزاد خواهد بود تا با جسارت، در رفاقت خوب، در مسیر مسحورکننده ی خود به سوی ناشناخته‌ها گام بردارد." وظیفه ی ما این است که به یکدیگر کمک کنیم تا پرده را کنار بزنیم و بدین ترتیب بر پنهان‌کاری و جداسازی‌ای که دانش فیزیک کوانتومی به عنوان «اسرار صنفی» در میان «تازه‌کاران برگزیده» ی آن نگه داشته می‌شود، غلبه کنیم. کنار زدن حجاب رازداری به عرفان کوانتومی رهایی‌بخش اجازه می‌دهد تا «به سوی نور فرار کند»، تا این «نظریه‌های جدید و عظیم» بتوانند در «مسیر مسحورکننده» ی خود، آشکار شدن خود را از سر بگیرند و از این طریق به همه ی ما کمک کنند. کاشفان دنیای کوانتومی از وقوع تغییرات عظیم آگاه بودند، اما از معنای عمیق‌تر اکتشافات خود به همان اندازه که کرم ابریشم از سرنوشت خود برای تبدیل شدن به پروانه، پیش آگاهی کمی داشت، بی‌خبر بودند. سال‌ها طول کشید تا بازماندگان کم‌کم متوجه شوند که گردابی که علم آنها را چنان تحت الشعاع قرار داده بود، درد زایمان تشنج‌آور عصر جدیدی پر از امکانات شگفت‌انگیز بوده است. هافمن با اشاره به نظریه‌های کوانتومی که دائماً در حال ظهور هستند، ادامه می‌دهد: "اگرچه نسل‌های آینده محکوم به فراموشی هستند، اما همچنان ماجراجویی شگفت‌انگیز ذهن بشر، کاوشی شگفت‌انگیز در آثار خداوند باقی می‌مانند. (...) آنها هنوز در درون خود چیزی از ابدیت را در خود دارند و از نظر فانی ما، بنایی خیره‌کننده از شکوه و عظمت هستند که درخشش آن روح را شاد می‌کند و پرتوهای شجاع و مبارز را برای نفوذ در تاریکی و ظلمت اطراف می‌فرستد. در چنین نظریه‌ها و اکتشافاتی، مکاشفه‌ای، هرچند بسیار اندک، از شگفتی عظیم جهان هستی وجود دارد." فیزیک کوانتومی یکی از بزرگترین اکتشافات ذهن بشر در تمام دوران است. این یک مکاشفه ی زنده از آن چیزی است که دانستن آن برای ما بسیار مهم است. وظیفه ی ما این است که به پرتوهای درخشان فیزیک کوانتومی کمک کنیم تا «تاریکی و ظلمت» را که ظاهراً جهان ما را فرا گرفته است، بشکافند و راه آزادی ذاتی خود را به ما نشان دهند. یکی از اکتشافات اصلی فیزیک کوانتومی، به عبارت ساده، این است که جهان هستی «آن بیرون» و جدا از ما وجود ندارد. فیزیک کوانتومی بارها و بارها به صورت تجربی ثابت کرده است که هیچ جهان عینی و مستقلی وجود ندارد که بتوانیم آن را به صورت منفعلانه و عینی مشاهده کنیم. بلکه، فراتر از حتی کوچکترین سایه ی شک و تردیدی ثابت کرده است که عمل مشاهده ی جهان توسط ما، همان جهانی را که مشاهده می‌کنیم، تداعی می‌کند. مشاهده ی جهان توسط ما، جهان را تغییر می‌دهد. بازی جهان هستی یک ورزش مشارکتی است. باور به یک جهان مستقل و عینی، یک فرض ناخودآگاه ریشه‌دار است که هنوز در اعماق ذهن ناخودآگاه اکثر مردم، از جمله اکثر فیزیکدانان، نفوذ دارد. فیلسوف و ریاضیدان، آلفرد نورث وایتهد، اشتباه گرفتن یک انتزاع با یک واقعیت عینی را «مغالطه ی عینیت نابجا» می‌نامد. بررسی این موضوع که چگونه این مغالطه قرار دادن عینیت نابجا در جهانی که به هیچ وجه جامد نیست، می‌تواند به طور بالقوه بر ذهن ما تسلط داشته باشد، به گونه‌ای که به ایجاد مشکلات واقعی در جهان منجر شود، مفید است. حضرت دالایی لاما داستانی را نقل می‌کند که از دوست خود و یکی از «معلمان علمی» خود، فیزیکدان دیوید بوهم، می‌پرسد که چه اشکالی در باور به وجود مستقل چیزها وجود دارد، جدا از اینکه این باور، ماهیت واقعی وضعیت ما را به طور دقیق نشان نمی‌دهد؟ حضرت ایشان نحوه ی پاسخ بوهم را به شرح زیر بیان می‌کنند: "پاسخ او گویا بود. او گفت اگر ایدئولوژی‌های مختلفی را که تمایل به تقسیم بشریت دارند، مانند نژادپرستی، ملی‌گرایی افراطی و مبارزه ی طبقاتی مارکسیستی، بررسی کنیم، یکی از عوامل کلیدی منشأ آنها، تمایل به درک چیزها به عنوان چیزهایی ذاتاً تقسیم‌شده و نامرتبط است. از این تصور غلط، این باور ناشی می‌شود که هر یک از این تقسیم‌بندی‌ها اساساً مستقل و خودموجود هستند." بوهم اشاره می‌کند که داشتن تصور غلط از یک موقعیت منجر به این باور اشتباه می‌شود که آنچه ما به طور مستقل می‌بینیم، به طور عینی و مستقل وجود دارد. این فکر که دیدگاه ما بدون چون و چرا درست است - چه دیدگاه ما در مورد یک موضوع خاص باشد و چه در مورد کل جهان - ریشه ی بسیاری از ایدئولوژی‌های سفت و سخت و تخریب‌های ایجاد شده توسط انسان است. با مجذوب شدن به ذهن خود، می‌توانیم خود را حق به جانب بدانیم که حقیقت را در اختیار داریم، که می‌تواند به راحتی الهام‌بخش جنگ‌های صلیبی برای تغییر دین افراد ناآگاه باشد، همانطور که در طول تاریخ بارها و بارها به طرز غم‌انگیزی مشهود بوده است. باید توجه ویژه‌ای به این نکته داشته باشیم که همان پویایی روانشناختی اساسی که باعث می‌شود ماهیت جهان فیزیکی ظاهری را اشتباه تفسیر کنیم، باعث می‌شود که بین خودمان نیز تفرقه و قطبیت ایجاد کنیم. سپس جامعه ی بشری را به اردوگاه‌های مختلفی با تفاوت‌های آشتی‌ناپذیر تبدیل می‌کنیم که به نظر عینی واقعی می‌رسند و بدین ترتیب پیش‌شرط‌های درگیری و جنگ داخلی بی‌پایان را ایجاد می‌کنیم. شرودینگر با اشاره به آنچه او «فرضیه ی جهان واقعی» می‌نامد، می‌نویسد: "بدون اینکه از آن آگاه باشیم و بدون اینکه به طور دقیق و سیستماتیک در مورد آن عمل کنیم، سوژه ی شناخت را از حوزه ی طبیعتی که برای درک آن تلاش می‌کنیم، حذف می‌کنیم. ما با شخص خود به بخشی از یک ناظر که به جهان تعلق ندارد، باز می‌گردیم که با همین رویه به یک جهان عینی تبدیل می‌شود." با حذف «سوژه ی شناخت» - که ما هستیم - از جهان، ما زندگی را از طبیعت حذف می‌کنیم، آن را به یک جسد تبدیل می‌کنیم و تصویری مرده از یک جهان زنده ایجاد می‌کنیم. در عین حال، ما بخشی از خود را به شبیه‌سازی همین ماده ی بی‌جان که هیچ ارتباطی با روح حساس اساسی ما ندارد، تقلیل می‌دهیم. علم ماتریالیستی و تقلیل‌گرا با حذف خود از جهان، ابتدا جهان را در تئوری و سپس در عمل نابود می‌کند. علم با حذف خود از متن این جهان، هرگونه امکانی را برای تجربه ی ماهیت واقعی‌مان از بین می‌برد، چه برسد به اینکه قدرت ما را برای ایجاد هرگونه تغییر واقعی در جهان از دست بدهد. با حذف خود از تصویر طبیعت، ما "با همین رویه"، در همان لحظه، ظهور یک جهان عینی را تداعی می‌کنیم که سپس آن را هم خود-موجود و هم یک امر مسلم و غیرقابل انکار می‌دانیم. این دو فرآیند به طور متقابل و همزمان با هم به وجود می‌آیند و یکدیگر را تقویت و مشروط می‌کنند. این در واقع یک فرآیند است، با دو جنبه ی مرتبط و خود-تقویت‌کننده. ما دو کار را همزمان انجام می‌دهیم: جهان اشیاء را می‌سازیم و سوژه ی شناخت - خودمان - را از آن حذف می‌کنیم. مانند دو روی یک سکه، تصویر یک جهان عینی در بیرون و شناسایی به عنوان یک خود جداگانه در اینجا، به طور متقابل با هم به وجود می‌آیند و یکدیگر را تولید می‌کنند. وقتی فکر می‌کنیم جهان به طور عینی مستقل از ما وجود دارد، تصویر خود از جهان را تحریف می‌کنیم، که فرآیندی است که طی آن نمی‌توانیم جلوی تحریف همزمان تصویر خود از خودمان را بگیریم، زیرا ما ناگزیر بخشی از جهان هستیم. سپس می‌توانیم به راحتی از قدرت خلاق درون خود که هدیه ی بالقوه ی ما به جهان در آن نهفته است، بی‌خبر بمانیم. توهم واقعیت بیرونی چنان به طرز قانع‌کننده‌ای واقعی است که یک باور قوی همزمان ایجاد می‌کند مبنی بر اینکه یک مرکز عملیات روانشناختی ذاتاً واقعی، یک نقطه ی مرجع ذهنی موجود و مرکز عمل ارادی در درون ما -نفس ما، حس خود فردی ما- وجود دارد که سپس متقابلاً به توهم یک واقعیت بیرونی ذاتاً موجود در یک حلقه ی بازخورد بالقوه ی بی‌نهایت "خود" -که دائمی است- بازخورد می‌دهد. بوهر با بیان جوهره ی فیزیک کوانتومی، اظهار می‌کند که "یک واقعیت مستقل، به معنای فیزیکی معمول، نه می‌تواند به پدیده‌ها نسبت داده شود و نه به عوامل مشاهده." آنچه بور می‌گوید آنقدر عمیق است که ارزش برجسته کردن دارد: فیزیک کوانتومی به ما نشان می‌دهد که نمی‌توانیم یک واقعیت مستقل را نه تنها به جهان بیرونی، بلکه به "عامل‌های مشاهده" که خود ما هستیم، نسبت دهیم. به عبارت دیگر، ما به شکلی که تصور می‌کردیم وجود نداریم، اگر تصور می‌کردیم که به عنوان یک عامل مستقل و عینی و جدا از جهان وجود داریم. بنابراین، فیزیک کوانتومی نه تنها ماهیت آنچه را که ما واقعیت می‌نامیم به چالش می‌کشد، بلکه حس ما را از اینکه چه کسی هستیم زیر سوال می‌برد." یک چیز این است که تشخیص دهیم این جهان آنطور که ما تصور می‌کردیم وجود ندارد؛ و چیز کاملاً دیگری است که همبستگی درونی این درک را تشخیص دهیم: ما خودمان هم آنطور که خودمان را تصور می‌کردیم وجود نداریم. تا جایی که ما به عنوان یک نقطه ی مرجع محدود به زمان شناخته شده‌ایم -با یک مدل خودساخته برای آنچه که هستیم به جای شناخت، و صرفاً بودن آنچه که هستیم، هویت می‌یابیم- ما در حال زندگی در یک دروغ هستیم. سپس ما حقیقت وضعیت وجودی خود را انکار می‌کنیم، که منجر به حالتی از توهم می‌شود. فیزیک کوانتومی، وقتی به اندازه ی کافی عمیق مورد تأمل قرار گیرد، حس توهم‌آمیز ما از خود را به گونه‌ای کاملاً آشکار می‌کند که برای نفس، می‌تواند مانند ترسناک‌ترین چیز، مانند نوعی تجربه ی مرگ، احساس شود. این "لبه"‌ای است که فیزیک کوانتومی متخصصان خود را مجبور می‌کند تا در درون خود با آن روبرو شوند، لبه‌ای که در پایین‌ترین نقطه ی ایجاد واکنشی ناخودآگاه در "منطقه ی ممنوعه" ی فیزیک قرار دارد. پی بردن به اینکه ما آنطور که به آن باور داریم وجود نداریم، به معنای تغییر فاز اساسی در درک ما از واقعیت و هویت است و عبور از یک افق رویداد در ذهن خودمان که در آن شکل و زمینه، خود را معکوس می‌کنند. این تنها درکی نیست که در روان رخ می‌دهد؛ بلکه لزوماً شامل یافتن خودمان در درون و احاطه شده توسط روان است گویی خود را در حال زیستن در یک رویا یافته‌ایم. به نقل از خورخه لوئیس بورخس، نویسنده، "ما (آن الوهیت تقسیم‌ناپذیری که در ما عمل می‌کند) جهان را در خواب دیده‌ایم". این جهان فیزیکی، همانطور که اخترفیزیکدان سر آرتور استنلی ادینگتون آن را "ماده ی ذهن" می‌نامد، به این معنی است که درست مانند یک رویا، «ماده» ی این جهان از ذهن رویابین، که همان ما هستیم، جدایی‌ناپذیر است. به عبارت دیگر، دیدن اینکه جهان به عنوان یک شیء در خارج وجود ندارد، همراه با دیدن اینکه ما به عنوان یک سوژه ی عینی در اینجا وجود نداریم، دریچه‌ای به سوی درک ماهیت رویاگونه ی واقعیت است، که همان درکی است که فیزیک کوانتومی در نهایت برای ما آشکار می‌کند. فیزیک کوانتومی اشاره می‌کند که جهان به یک شکل ظاهر می‌شود و به شکل دیگری وجود دارد.»:

“QUANTUM META-PHYSICS”: PAUL LEVI: AWAKENINTHEDREAM.COM

لوی همچنین معتقد است که توضیح کوانتومی جهان، ارتباط تنگاتنگی با روان بشر شامل تک تک افراد آن دارد و دقیقا به همین خاطر است که دانش اکنون کاملا مرده ی فیزیک، از جانب آن نگران است.:

«فیزیک کوانتومی - تا آنجا که ظرفیت آن برای انجام پیش‌بینی‌های نظری دقیق که دقیقاً با داده‌های تجربی مطابقت دارند - موفق‌ترین نظریه ی علمی در تمام دوران است؛ حتی هیچ رقیبی هم ندارد. با این حال، اکثر فیزیکدانان آموزش‌دیده و تأمین مالی‌شده توسط شرکت‌ها، به بدیهی دانستن نظریه ی خود بسنده می‌کنند و فقط از آن برای اهداف عملی استفاده می‌کنند، نه اینکه کنجکاو باشند که از کجا آمده و چه چیزی را در مورد ماهیت واقعیت نشان می‌دهد. خوشبختانه، فیزیکدانانی مانند ویلر به معانی و پیامدهای فلسفی عمیق‌تر نظریه ی مرموز خود علاقه‌مند هستند. ویلر در مورد نظریه ی کوانتومی می‌گوید: "این یک چرخ گوشت است. ما مسائل خود را در آن می‌اندازیم، میل‌لنگ را می‌چرخانیم و پاسخ‌ها را بیرون می‌آوریم. چرخ گوشت از کجا آمده است؟" گویی یک شیء معجزه‌آسا که دانشی عظیم به ما ارزانی می‌دارد، از آسمان‌ها افتاده و به ما در توسعه ی فناوری‌های غیرقابل تصور کمک می‌کند؛ اما هیچ‌کس واقعاً نمی‌داند که چرا کار می‌کند، چه معنایی دارد یا در نهایت چه چیزی را برای ما آشکار می‌کند. ویلر نه تنها به جنبه‌های عملی حل معادلات، پیش‌بینی‌ها، توسعه ی کاربردهای مهندسی و ساخت فناوری‌ها علاقه‌مند است، بلکه مایل و ملزم به تأمل در مورد سؤالات بزرگ است، مانند اینکه چرا جهان ما در وهله ی اول یک جهان کوانتومی است؟ او می‌پرسد: «چرا کوانتوم وجود دارد؟ اگر شما خداوند بودید و جهان را می‌ساختید، چه چیزی شما را متقاعد می‌کرد که ما نمی‌توانیم بدون کوانتوم به جایی برسیم؟" جنبه‌ی تاریک «علم به عنوان یک سنت خرد مدرن» این است که می‌تواند ویژگی‌های یک مذهب را به خود بگیرد و اغلب میگیرد، با تمام تابوها و بدعت‌هایی که روح آزاداندیشی روش علمی را نقض می‌کنند. اصول علم، که به راحتی می‌تواند شبیه به یک شکل مبدل از اصول مذهبی باشد، وفاداری فکری و عاطفی پیروان خود را به شیوه‌ای غیرمنطقی می‌طلبد. افرادی که به احکام این مرام علمی، گویی هیپنوتیزم شده یا طلسم شده‌اند، می‌توانند تصور کنند که جهان می‌تواند چیزی غیر از آن چیزی باشد که به آنها آموخته شده است، دشوار یا حتی غیرممکن است، گویی هیچ راه دیگری برای تفکر یا دانستن در مورد چیزها هرگز به ذهنشان خطور نکرده است. نگرش هنوز غالب «ماتریالیسم علمی» - با باور متافیزیکی پنهان خود به یک جهان عینی موجود - به اشتباه محتوای ذهنی را از قلمرو جهان طبیعی حذف کرده است تا جایی که «دانش علمی» با «دانش عینی» برابر شده است. و با این حال، فیزیک کوانتومی ثابت کرده است که هیچ چیز عینی وجود ندارد. نویسنده اکتاویو پاز با خود فکر می‌کند: "شاید متافیزیک فردا، اگر انسان نیاز به تفکر متافیزیکی احساس کند، به عنوان نقدی بر علم آغاز شود، همانطور که در دوران باستان کلاسیک به عنوان نقدی بر خدایان آغاز شد." گاهی اوقات بزرگترین پیشرفت‌ها در علم به این دلیل اتفاق می‌افتند که کسی شجاعت تشخیص و بیان آنچه دیگران نسبت به آن بی‌توجه بوده‌اند را دارد. اکتشافات روزافزون فیزیک کوانتومی، تشنه ی نسل بعدی متفکران جسور است تا معنای عمیق‌تر آن را بیشتر آشکار کنند. زیرا در علم نیز مانند نبرد، به جسارت و شجاعت نیاز است. آگاهی خود را به آزمایشگاه فیزیک کوانتومی رسانده است و فیزیک جریان اصلی واکنش بسیار جالبی داشته است: تعاریف را تغییر داده، اشکال جدیدی از منطق ایجاد کرده و با مبتکرانه‌ترین و پوچ‌ترین نظریه‌ها روبرو شده است تا از برخورد مستقیم با آنچه کشف کرده است، اجتناب کند. فیزیکدان بانش هافمن، از همکاران انیشتین، در کتاب خود با عنوان «داستان عجیب کوانتوم» می‌نویسد: "بیایید تصور نکنیم که دانشمندان این ایده‌های جدید را با فریادهای شادی پذیرفته‌اند. آنها با آنها جنگیدند و تا جایی که می‌توانستند در برابر آنها مقاومت کردند و انواع تله‌ها و فرضیه‌های جایگزین را در تلاش‌های بیهوده برای فرار از آنها ابداع کردند." گویی جامعه ی فیزیک در انکار افشاگری‌های نگران‌کننده ی خود است. به عنوان مثال، وقتی از آنها در مورد پیامدهای متافیزیکی و فلسفی نظریه ی کوانتوم سؤال می‌شود، اجتناب آنها در واکنش معروفشان منعکس می‌شود: «خفه شو و محاسبه کن». به همان اندازه که اکتشافات جدیدشان جذاب است، واکنش‌های ناخودآگاه جامعه ی فیزیک به اکتشافاتش نیز حداقل به همان اندازه جالب است، اگر نه بیشتر. من به عنوان یک دانشجوی روان، نمی‌توانم از تعجب در مورد آنچه که توسط واکنش‌های آنها آشکار می‌شود، خودداری کنم. نیلز بوهر، یکی از پدران بنیانگذار و مفسران اصلی فیزیک کوانتومی، جمله ی معروفی دارد: "هر کسی که از مکانیک کوانتومی شوکه نشده باشد، آن را نفهمیده است." جهان‌بینی برآمده از فیزیک کوانتومی، ایده‌های قدیمی و کلاسیک مکانیکی در مورد چگونگی عملکرد جهان را کاملاً واژگون و خرد کرده است. گویی روان فیزیک به عنوان یک کل دچار فروپاشی عصبی شده است؛ ساختارهای قدیمی که دیدگاه آن از جهان بر اساس آنها بنا شده است، در حال ذوب شدن هستند. به نقل از فیزیکدان دانیل گرینبرگر، "انیشتین گفت که اگر مکانیک کوانتومی درست باشد، پس جهان دیوانه است. خب، انیشتین درست می‌گفت. جهان دیوانه است." از نظر روانشناختی، گویی افشاگری‌های فیزیک کوانتومی چنان تکان‌دهنده و ناپیوسته با دیدگاه کلاسیک قبلاً پذیرفته شده هستند که نوعی تروما را در کل جامعه فیزیک ایجاد کرده‌اند، چیزی که من آن را "ترومای ناشی از فیزیک کوانتومی" می‌نامم. واکنش‌های ناخودآگاه جامعه ی فیزیک به اکتشافات آن، ویژگی‌های کلاسیک یک تروما را دارد که در حال ادغام آن در آگاهی آگاهانه ی خود هستند. فهمیدن اینکه جهانی که فکر می‌کردیم در آن زندگی می‌کنیم، آنطور که فکر می‌کردیم وجود ندارد، بسیار آسیب‌زا است. آبراهام پایس، فیزیکدان برنده ی جایزه که در دهه ی آخر زندگی انیشتین با او آشنا بود، در زندگینامه این فیزیکدان برجسته می‌نویسد: "به عنوان یک نظر شخصی، به نظر من انجام اکتشافات بزرگ می‌تواند با آسیب همراه باشد." وقتی چیزی را کشف می‌کنیم که دنیای ما را کاملاً تغییر می‌دهد و تکان می‌دهد، به راحتی می‌توانیم خود را گیج و مبهوت بیابیم و شوکی را تجربه کنیم که نیاز به سوخت و ساز، هضم و ادغام دارد. واکنش‌های به ظاهر ناخودآگاه و غیرمنطقی جامعه ی فیزیک به ظهور آگاهی در صحنه ی خود -اجتناب، انکار، نادیده گرفتن، توجیه و غیره- پاسخی معمول به یک آسیب روانی طاقت‌فرسا است که نمی‌تواند به روش معمول ادغام شود. آسیب روانی جامعه ی فیزیک یک واکنش طبیعی است، پاسخی عاقلانه به یک کشف گیج‌کننده که اساس جهانی را که فکر می‌کردند در آن ساکن بوده‌اند، از هم می‌پاشد. کوانتوم برای ذهن شرطی‌شده ی کلاسیک، چنین آسیبی است. پذیرفتن مکاشفات آن در درون خود، نوشیدن شهد دگرگون‌کننده‌ی معرفتی است که در ابتدا گیج‌کننده، اما در نهایت اساساً رهایی‌بخش است. بوهر نکته‌ی شوکه شدن را حتی فراتر می‌برد وقتی می‌گوید: "اگر فکر می‌کنید می‌توانید بدون احساس سرگیجه در مورد نظریه‌ی کوانتوم صحبت کنید، اولین نکته را در مورد آن نفهمیده‌اید." و مانند هر آسیب روحی قابل توجهی، از ما خواسته می‌شود آنچه را که در درون ما برانگیخته شده است، جذب کنیم. همانطور که اغلب در تروما اتفاق می‌افتد، حوزه‌ای از تجربه پدیدار می‌شود که صحبت در مورد آن «ممنوع» است. کلمه ی «آگاهی» را به فیزیکدانان سنتی آموزش‌دیده در سطح شرکت بگویید و واکنش نسنجیده ی آنها را تماشا کنید، گویی که ما همین الان یک کلمه ی زشت گفته‌ایم و یک تابو را شکسته‌ایم. فیزیکدان معمولی امروزی به جای داشتن یک دیدگاه چند رشته‌ای و کل‌نگر شبیه به مردان (و زنان) رنسانس مدرن، چیزی را که فیلسوف خوزه اورتگا ای گاست از آن به عنوان «بربریت تخصص» یاد می‌کند، انجام می‌دهد. باکمینستر فولرِ آینده‌نگر از این پویایی به عنوان «تخصصی شدن تا سر حد مرگ» یاد کرد و احساس کرد که در تضاد با زندگی است. از این دیدگاه بخش‌بندی‌شده، هر کسی که سعی در ترکیب دانش از رشته‌های مختلف داشته باشد، به عنوان یک آماتور محکوم می‌شود و متهم به صحبت در مورد چیزی می‌شود که «مجوز»، «صلاحیت» یا «اعتبار» لازم برای بحث در مورد آن را ندارد. چقدر شگفت‌انگیز است که فیزیک، با کشف دنیای معجزه‌آسای کوانتومی، همزمان یک «منطقه ی ممنوعه» در مورد آنچه که ما هستیم و آنچه که اجازه ی صحبت در مورد آن را نداریم، ایجاد می‌کند. از دیدگاه روانشناسی، این سوال به طور طبیعی مطرح می‌شود: چرا فیزیک جریان اصلی تا این حد در معرض تهدید است؟ باید اشاره کرد که مسائل مربوط به آگاهی رد نشده‌اند، بلکه صرفاً توسط کسانی که در موقعیت‌های قدرت و نفوذ هستند، رد شده‌اند، که به نظر می‌رسد کمتر یک فرآیند علمی باشد تا یک فرآیند سیاسی و روانشناختی. این واقعیت که یک فیل ناگفته در اتاق نشیمن فیزیک وجود دارد، این واقعیت که یک راز مرموز وجود دارد که نمی‌توان در مورد آن صحبت کرد، همه از دیدگاه نظریه ی سیستم‌های خانواده -که جهان را به عنوان یک سیستم کلی از روابط مرتبط و جدایی‌ناپذیر می‌بیند- نشانه‌هایی از یک «اختلال در سیستم خانواده» ی جامعه ی فیزیک هستند. اینطور نیست که فیزیکدانان صرفاً به ظهور آگاهی در صحنه ی خود بی‌علاقه باشند؛ برعکس، آنها به پیامدهای متافیزیکی نظریه خود «به شدت بی‌علاقه» شده‌اند. اگر جامعه ی فیزیک را مانند یک فرد در نظر بگیریم، دارای یک «بار» عاطفی (مشابه با یک ذره ی زیراتمی) است و در حال «واکنش» علیه چیزی در اکتشافات خود است که در درون خود برانگیخته می‌شود. بنابراین اغلب بزرگترین اکتشافات در فیزیک با دنبال کردن کنجکاوی بی‌طرفانه و روشنفکرانه به یک رشته ی غیرعادی در نظریه ی غالب -چه باید در مورد آگاهی انجام داد؟- که به نظر نمی‌رسد با آن سازگار باشد، یافت می‌شوند. جالب اینجاست که واکنش فعلی جامعه ی فیزیک کاملاً برعکس است: آنها به طور فعال انتخاب می‌کنند که از آنچه در کمد خود دارند، از رشته‌ای که از شکاف‌های نظریه‌شان بیرون زده است، روی برگردانند. و با این حال، اگر این رشته کشیده شود، می‌تواند به طور بالقوه نه تنها ایده‌های حوزه ی فیزیک در مورد جهان، بلکه ایده‌های فیزیکدانان در مورد خودشان را نیز از هم بپاشد. صاحبان دودمان فیزیک شرکتی/دانشگاهی مانند «دروازه‌بانانی» هستند که مفاهیم فلسفی رادیکال نظریه ی کوانتوم را از بقیه ی ما جدا می‌کنند. به قول انیشتین، "محدود کردن بدنه ی دانش به یک گروه کوچک، روح فلسفی یک ملت را می‌میراند و منجر به فقر معنوی می‌شود." این چیزی نیست که صرفاً در روان فردی فیزیکدانان باشد که در برابر دیدگاه‌های رهایی‌بخش نظریه کوانتوم مقاومت می‌کند؛ مهم است که جامعه ی فیزیک را در چارچوب وسیع‌تر ساختارهای نهادی که در آن فعالیت می‌کند، ببینیم. از دیدگاه ساختار قدرت غالب که اکثریت قریب به اتفاق تحقیقات فیزیک را در ایالات متحده -در شرکت‌ها و دانشگاه‌ها- تأمین مالی می‌کند، بینش‌های ناشی از فیزیک کوانتوم، دانشی فوق‌العاده مخرب را نشان می‌دهد که می‌تواند به راحتی وضع موجود را تهدید کند. فیزیک کوانتوم به اولویت آگاهی در چگونگی تجلی تجربه ی لحظه به لحظه ی ما اشاره می‌کند و از این طریق عظمت قدرت ذاتی ما را برای خلق آگاهانه‌تر جهان روشن می‌سازد. اگر عموم مردم این کشفیات فیزیک کوانتومی را تشخیص داده و درک کنند، طبیعتاً برای اهداف رهایی‌بخشی که این دانش برای آنها ساخته شده است، مورد استفاده قرار خواهد گرفت. گویی «خالق» فیزیک کوانتومی -خود جهان- آن را طراحی کرده است تا بشریت را از قید و بندهای الگوی بی‌روح و کشنده‌ی چندپارگی (یعنی جهان‌بینی نیوتنی و کلاسیک) که آموزه‌های محدودکننده و کاملاً نادرستی را در مورد ماهیت وجودی ما ترویج کرده است، آزاد کند. انقلاب فیزیک کوانتومی عمدتاً در ذهن رخ می‌دهد و هنگامی که افشاگری‌های آن به زبان، استعاره‌ها و نمادهای قابل فهم منتقل شود تا به حلقه‌ای رو به گسترش از مردم منتقل شود، همه چیز از بین می‌رود. ایده‌های رهایی‌بخش عرفان کوانتومی نوظهور نه تنها جذاب هستند، بلکه "گیرا" نیز هستند، به این معنی که مسری هستند. هنگامی که به اندازه ی کافی در روان بشریت مشتعل و شعله‌ور شوند، افشاگری‌های فیزیک کوانتومی می‌توانند و مطمئناً مانند آتش وحشی گسترش می‌یابند و به صورت ویروسی و غیر موضعی خود را از طریق ناخودآگاه جمعی گونه ی ما منتشر می‌کنند. نتیجه می‌تواند یک "اصلاح" واقعی جهان باشد. با این حال، اکثریت قریب به اتفاق حوزه ی فیزیک توسط صاحبان قدرت شرکتی به خدمت گرفته شده تا به ابزاری برای اهداف آنها تبدیل شود. برای بدنه ی سیاسی شرکت‌ها، در نهایت، هدف نهایی یعنی کسب سود، مهم است. فیزیک شرکتی، حقیقت را با سودمندی برابر می‌داند، زیرا به دستکاری و به دست آوردن کنترل بر جهان به ظاهر بیرونی علاقه‌مند است و تمرکز آن بر مسائلی مربوط به کسب قدرت خام است. با این حال، فیزیک محض، مانند قطب‌نمایی که همیشه به سمت شمال اشاره می‌کند، صرفاً به حقیقت علاقه‌مند است و چیزی جز حقیقت، مهم نیست که جستجوی حقیقت به کجا منتهی شود، و بنابراین عمیقاً در فلسفه ی طبیعی و متافیزیک ریشه دارد. با این حال، هنر و روح واقعی فیزیک، توسط ساختار قدرت موجود به حاشیه رانده شده و بی‌ارزش شده و به بخشی جایگزین و حاشیه‌ای از فیزیک تبدیل شده است. این مشابه چیزی است که معمولاً در دین سازمان‌یافته اتفاق می‌افتد، زمانی که عرفان رهایی‌بخش رادیکال رستگاری که در قلب باطنی آموزه‌های معنوی آن نهفته است، به عنوان بدعت‌آمیز طرد می‌شود. وحی‌های اولیه معمولاً با نسخه‌ای تحریف‌شده از حکمت اولیه جایگزین می‌شوند و سپس توسط صاحبان قدرت به انحصار در می‌آیند تا از منافع خود-حفظی نهاد سلسله مراتبی کلیسای حاکم حمایت کنند. فشار شدیدی در جامعه‌ی فیزیک جریان اصلی، دانشگاهی و تحت حمایت شرکت‌های بزرگ برای صحبت نکردن در مورد هوشیاری وجود دارد. فیزیکدانانی که از خفا بیرون می‌آیند و خود را علاقه‌مند به هوشیاری نشان می‌دهند، اعتبار، آبرو، بودجه‌ی تحقیقات و گزینه‌های شغلی خود را به طور جدی به خطر می‌اندازند. به نقل از آپتون سینکلر، نویسنده: "وقتی حقوق یک انسان به نفهمیدن او بستگی دارد، دشوار است که او را وادار به فهمیدن چیزی کرد." فیزیکدانانی که در مورد راز هوشیاری صحبت می‌کنند، با تحقیر روبرو می‌شوند، به عنوان افرادی بیش از حد عرفانی یا خرافی مورد تمسخر قرار می‌گیرند، برچسب «غیرحرفه‌ای» می‌خورند، به عنوان افرادی با مشکلات روانی دیده می‌شوند و از سوی جامعه‌ی خود طرد می‌شوند. گویی استادان واقعی هنر کیمیاگری فیزیک با شکستن عهد ناگفته‌ی سکوت، و صحبت کردن در مورد چیزی که قرار نیست در مورد آن صحبت شود، سایه های ناخودآگاه همکاران خود را به خود جذب می‌کنند. از قضا، فیزیکدانان وابسته به شرکت‌ها در خواب جزم‌اندیشی خود، در واقع مانع پیشرفت‌های بسیار مورد نیاز در حوزه‌ی خود می‌شوند. آنها با بی‌میلی‌شان برای بررسی آنچه در نظریه خودشان ارائه می‌شود، از مسئولیت اخلاقی خود برای دنبال کردن مسیر حقیقت، هر کجا که باشد، طفره می‌روند. یک پویایی تقویت‌کننده ی متقابل بین مسائل مربوط به خودِ روانشناختی شخصی فیزیکدانان شرکتی در مورد مواجهه با اثرات رهایی‌بخش معرفت کوانتومی نوظهور و ساختار قدرت شرکتی که آنها بخشی از آن هستند، وجود دارد. این دو عامل -پویایی‌های ناخودآگاه درونی که در روان فیزیکدانان فعال هستند و ساختار قدرت شرکتی که در جهان خارج فعالیت می‌کنند- به روش‌هایی پنهانی و موذیانه با یکدیگر تبانی کرده و از یکدیگر تغذیه می‌کنند. یک کوری ناخودآگاه مبتنی بر انگیزه ی ذاتی در بخشی از ساختار قدرت نهادی جهانی و شرکتی وجود دارد. به عبارت دیگر، دانشمندان منفردی که در این ساختار -چه در شرکت‌ها و چه در دانشگاه‌ها- جای گرفته‌اند، به طور ناخودآگاه آموزش دیده، شرطی و برنامه‌ریزی شده‌اند تا از تحقیق در جهت‌هایی که می‌تواند ساختار قدرتی را که برای حقوق، اعتبار و بودجه ی تحقیقاتشان به آن وابسته هستند، تهدید کند، اجتناب کنند. این یک پدیده ی جهانی در روان انسان است که از طریق آن قدرت و کنترل به قیمت حقیقت اعمال، تقویت و حفظ می‌شود و در حوزه‌های مختلف در سراسر جهان فعالیت می‌کند. هدف نهایی علم، ارائه ی یک «نظریه ی همه چیز» فراگیر است، یعنی یک نظریه ی واحد که کل جهان را توضیح دهد. باید اشاره کرد که یک فرض متافیزیکی ناخودآگاه در مورد نحوه ی وجود جهان، در این ایده که می‌تواند یک نظریه ی واحد وجود داشته باشد که کل جهان را پوشش دهد، نهفته است. با حذف آگاهی از نظریه ی همه چیز خود، گویی فیزیکدانان شرکتی می‌گویند که آگاهی پدیده‌ای نیست که بخشی از کل جهان باشد. فیزیک خود را به عنوان رشته‌ای می‌داند که سعی در درک ماهیت جهان دارد، و با این حال واکنش‌های ناخودآگاه متخصصان آن به پیامدهای اکتشافات خود، به عنوان بخشی از جهان دیده می‌شود که شایسته ی توجه آنها نیست. فیزیکدانان در واکنش خود، از چیزی در درون خود روی برمی‌گردانند و چشم خود را بر آن می‌بندند، گویی از رابطه با بخشی از خود اجتناب می‌کنند. آنها در واکنش «اسکیزوفرنیک» خود (که به معنای واقعی کلمه به معنای «ذهن از هم گسیخته» است)، در ذهن خود دچار ناهماهنگی شناختی شده‌اند. در این حالت جدایی درونی از بخشی از خود، دیدگاه‌های متناقض را از یکدیگر جدا نگه می‌دارند، که توسط یک دیواره‌ی نفوذناپذیر، یک دیوار آتش ذهنی، از هم جدا شده‌اند. این ناهماهنگی شناختی نمی‌تواند جلوی خود را بگیرد جز اینکه خود را در حوزه ی فیزیک منتشر کند. جالب اینجاست که از یک دیدگاه، رفتار قلمرو کوانتومی خود اسکیزوفرنی به نظر می‌رسد. از همه ی ظواهر، بسیاری از فیزیکدانان -برخی از تحصیل‌کرده‌ترین، درخشان‌ترین و تأثیرگذارترین اعضای گونه‌ی ما- از یک بیماری روانی رنج می‌برند. اگر این مورد در مورد برخی از باهوش‌ترین ما صدق می‌کند، این موضوع چه چیزی را در مورد آنچه در اعماق روان جمعی بشریت اتفاق می‌افتد به ما می‌گوید؟ فیزیکدانان با «نگاهی از بالا» به طرز طعنه‌آمیزی، آشکار می‌کنند که چگونه یک عامل روانشناختی وارد قلمرو فیزیک شده است. فیزیک و روانشناسی -«فیزیک و روان»- از طریق در پشتی واکنش‌های ناخودآگاه فیزیکدانان به اکتشافاتشان، که در واقع بخشی از کشف آنهاست، با هم ملاقات می‌کنند. به نقل از روانشناس بزرگ سی. جی. یونگ، "سرزمین بی‌صاحب بین فیزیک و روانشناسی ناخودآگاه، جذاب‌ترین و در عین حال تاریک‌ترین شکارگاه‌های زمان ماست." گویی روان و فیزیک کوانتومی خود را از طریق یکدیگر آشکار می‌کنند و به هم نزدیک‌تر می‌شوند، زیرا هر دو، مستقل از یکدیگر و از جهات مخالف، به سوی قلمروهای متعالی پیش می‌روند. ولفگانگ پائولی، یکی دیگر از بنیانگذاران فیزیک کوانتومی، می‌نویسد: "به نظر می‌رسد تنها دیدگاه قابل قبول، دیدگاهی است که هر دو جنبه ی واقعیت -کمی و کیفی، فیزیکی و روانی- را با یکدیگر سازگار می‌داند و می‌تواند آنها را همزمان در آغوش بگیرد." وحدت روان و فیزیک ما را ملزم می‌کند که همزمان با نگاه به درون خود، جهان بیرون را نیز کاوش کنیم، گویی یک چشم به بیرون و چشم دیگر به درون دوخته شده است. پائولی این عقیده را ابراز می‌کند که "اگر فیزیک و روان را بتوان به عنوان جنبه‌های مکمل یک واقعیت واحد در نظر گرفت، از همه رضایت‌بخش‌تر خواهد بود." هر چیزی که نتوان به صورت تجربی اندازه‌گیری کرد، برای اکثر فیزیکدانان اهمیتی ندارد. اما پس چگونه آگاهی، که «بی‌اساس» است و همزمان اساس همه ی اندازه‌گیری‌ها نیز می‌باشد، می‌تواند خود را مستقیماً اندازه‌گیری کند؟ آگاهی تنها ابزاری است که برای بررسی آگاهی داریم. به نظر می‌رسد که در یک دوراهی بی‌پایان و بدون هیچ استراتژی خروجی گرفتار شده‌ایم، گویی یک آینه ی حساس و خودبازتابنده، خود را همانطور که بر روی خود منعکس می‌شود، منعکس می‌کند. فیزیک کوانتومی مانند یک آینه ی کیهانی است که دنیای علمی را به لبه ی خود هل می‌دهد و نقطه کور آن را بازتاب می‌دهد. از نظر ریشه‌شناسی، یکی از معانی اصلی کلمه ی «میرور» (آینه) «دارنده ی سایه» است. مشابه فرآیند شخصی یک فرد، که در آن همان چیزی که ما از آن روی برمی‌گردانیم، معمولاً جایی است که «طلای» کیمیاگری در آن یافت می‌شود، در همان چیزی که فیزیک از آن روی برمی‌گرداند، ممکن است به طور اتفاقی به مهم‌ترین سرنخ در مورد ماهیت نهایی واقعیت رسیده باشد. در هر صورت، قطعاً چیزی کاملاً کنجکاوانه و شایسته ی تعمق بیشتر در تالارهای مقدس فیزیک، به ویژه در ذهن فیزیکدانان، در جریان است. اکتشافات فیزیک کوانتومی، فیزیکدانان را به خود بازمی‌گرداند. به نقل از فریمن دایسون، فیزیکدان، "پیام من این است که علم یک فعالیت انسانی است و بهترین راه برای درک آن، درک تک تک انسان‌هایی است که آن را انجام می‌دهند." یافته‌های فیزیک کوانتومی در مورد ماهیت ذرات بنیادی، آینه‌ای جادویی است که چیزی را نه تنها در مورد طبیعت، بلکه در مورد طبیعت ما به ما منعکس می‌کند. به این معنا است که فیزیک کوانتومی از نوعی متافیزیک غیرقابل تشخیص می‌شود. به نقل از اروین شرودینگر، یکی از پدران بنیانگذار فیزیک کوانتومی، "من علم را بخش جدایی‌ناپذیری از تلاش ما برای پاسخ به یک سوال بزرگ فلسفی می‌دانم که همه ی سوالات دیگر را در بر می‌گیرد، سوالی که فلوطین با خلاصه ی خود بیان کرد: ما که هستیم؟ و فراتر از آن: من این را نه تنها یکی از وظایف، بلکه وظیفه ی علم، تنها وظیفه‌ای که واقعاً اهمیت دارد، می‌دانم." تشخیص اینکه فیزیک کجا تمام می‌شود و متافیزیک کجا شروع می‌شود، دشوار است. در سفر ما به فیزیک کوانتومی، ما به سادگی نمی‌توانیم از متافیزیک فرار کنیم. با این حال، در پژوهش‌هایمان در باب متافیزیک، باید مراقب باشیم که نه زیاده‌روی کنیم و نه خیلی کم. پائولی می‌نویسد: "از نظر من، تنها یک گذرگاه باریک از حقیقت (چه علمی و چه حقیقت دیگر) بین مه آبی عرفان و خاروبدیسِ عقل‌گرایی سترون وجود دارد. این همیشه پر از دام خواهد بود و می‌توان از هر دو طرف به زمین خورد."» (همانجا)

هم مسیری کوانتوم و روانشناسی به ویژه وقتی پای انعکاس اشیاء و موجودات جهان در کهن الگوهای یونگی در میان باشد، در مقاله ی کارل گوستاو یونگ با عنوان «همزمانی، یک اصل اتصال غیر علی» به سال 1952 برجستگی یافته است که همراه مقاله ای از ولفگانگ پائولی، فیزیکدان و برنده ی جایزه ی نوبل با عنوان «تاثیر ایده های کهن الگویی بر نظریه های علمی کپلر» منتشر شد. اسلاوی ژیژک در کتاب «باقیمانده ی غیر قابل تقسیم: درباره ی شلینگ و مسائل مرتبط»، بیان میکند که برخلاف هر گونه تصوری از «هماهنگی یونگی پیشامدرن»، آموزه ی اصلی فیزیک کوانتومی این بود که نه تنها سوژه ی روانکاوانه و تهی دال، اساسا با جهان ناهماهنگ بوده اند، بلکه خود امر واقعی نیز از قبل ناقص، ناهماهنگ و «نه-همه» بود. با این حال، درحالیکه ژیژک اغلب سعی میکند یونگ را از هستی شناسی خود جدا کند، گولاتز و گیلدرسلیو، معتقدند که هستی شناسی او آنقدرها هم که خودش مدعی است متفاوت نیست و بررسی دقیق تر، همخوانی اساسی رویکردهای یونگ و ژیژک را آشکار میکند.: « این قرابت در رد ایدئولوژی ماتریالیسم تقلیل گرا توسط یونگ و ژیژک نهفته است؛ انکاری که به طور آشکار از فیزیک کوانتومی به روش های مشابه بهره میبرد. درحالیکه یونگ جهانی ذاتا معنادار را فرض میکند، ژیژک تلاش میکند از طریق تقابل "ماتریالیسم دیالکتیکی" لاکانی خود با ماتریالیسم تقلیل گرا، آزادی ذهنیت انسانی را نجات دهد.»:

“FREEDOM AND THE PSYCHOANALYTIC ONTOLOGY OF QUANTUM PHYSICS”: STEFAN GULLATZ , MATTHEW GILDERSLEEVE: JOURNAL OF ANALYTIC PSYCHOLOGY: V63, ISSUE1: WILEY: JUNE2018

ازآنجاکه تمام این رویکردها به همراه خود فیزیک کوانتوم ریشه ی خود را به عرفان و میتولوژی نور میرسانند، کسانی که به آنها دست می یازند، به طور مستقیم و غیر مستقیم از شکل گیری آنها توسط رویکردهای غنوصی آگاه شده اند و همین است که موضوع نجات اراده ی انسانی از جبر طبیعت را اینقدر بغرنج میکند. جبرگرایی همین حالا هم در قالب های جبر محیط و جبر ژنتیک بر گفتمان علمی سیطره دارد و همه ی اینها آنقدر با تجربه ی زیسته ی انسان معمولی نزدیکند که همریشگیشان با تجربیاتی که نظریه ی کارما و تناسخ را برای اذهان پذیرا کردند بر کسی پوشیده نماند.

جان لش جایی نوشته است که مسیحیت و اسلام که به تناسخ اعتقاد ندارند امروزه یکی از بحرانی ترین دوره های تاریخ راستکیشی خود را تحمل میکنند. مومنان با چشمان خود میبینند که چطور افرادی که در زندگی به درستکارانه ترین شکل زندگی میکردند اسیر بیماری ها و رنج ها و بدبیاری هایی میشوند که سزاوارشان نبوده اند درحالیکه شریرترین انسان ها گاها به بهترین شکل زندگی میکنند و با کمترین رنجی میمیرند. مسیحیت و اسلام به کارما نزدیکند ازآنروکه به عقوبت افراد در همین دنیا اعتقاد دارند ولی چون تناسخ ندارند، نمیتوانند عقوبت شدن واقعی را در این جهان باور کنند چون لازمه اش بیشتر اوقات این است که فرد درستکاری که رنج میبیند در زندگی قبلیش بدکار بوده باشد و یا فرد بدکاری که تصویر قشنگی از زندگیش وجود دارد پس از مرگ در کالبد خراب یا در محیط ناسالمی از نو متولد شود تا به سزای اعمالش برسد. اما باز هم این فقط یک آرزو است و امکان مشاهده و راستی آزمایی این تفکرات در زندگی های قبلی و بعدی مردم به فرض حقیقت داشتن تناسخ وجود ندارد. در عوض یکی از بهترین توصیف ها از دلیل و چگونگی رنج بردن آدم ها در زندگی مادیشان در آپوکریفای یوحنا از کتابخانه ی نجع حمادی داده شده است. این کتاب کهن همچون دیگر آثار غنوصی، خالق این دنیا موسوم به یلدابهوت را نه خداوند راستین بلکه یک آرخون یا انگل ذهنی و درواقع شاه پر ادعا و لاف زن انگل های ذهنی میداند که خودش را به یهودیان و با عنوان یهوه، خدایی بی عیب و نقص و بدون رقیب جا زده است. بنا بر این اثر، یلدابهوت چون میدانسته که انسان ها از او نافرمانی میکنند و نمیتواند نافرمانی آنها را کنترل کند، ارواح آنها را تحریک به زنا با سوفیا پروردگار جهان مادی میکند و به قالب تن فیزیکی در قلمرو فضا-زمان به بند می آورد. آنگاه آرخون ها امکان انواع مختلفی از دستکاری ذهنی را در افراد بشری به دست می آورند. ذهن انسان مادی مانند اذهان بسیاری از جانوران دیگر زمینی، دارای قابلیت شرطی پذیری شدید است و اگر در اولین دوره های زندگی، چیزی با تبلیغات یا سیستم جزا و پاداش برایش مزه دهد، به طور مکانیکی آن را مرتبا تکرار میکند و خیلی سخت است که بتواند علیه شروط ایجاد شده طغیان کند. او همچنین وسوسه میشود که مدام اطلاعات مقومآنچه بدان بسته شده را وارد ذهن کند تا کوک ماشین ذهنش از کار نیفتد. کم کم هر وقت که شرایط تحریک ذهنی آن عمل فراهم شود، به آن دست میزند حال چه بجا باشد و چه بجا نباشد. این است که بارها و بارها خسران مالی یا جانی یا ذهنی میبیند ولی نمیتواند یا اصلا نمیداند که باید از این عمل دست بکشد. بسیاری اوقات اصرار های بیجای افراد برای استمرار یک مدل زندگی، آنها را به بیماری یا دیگر شرایط محدودیت در زندگی دچار میکند و این چیزی نیست که در آن بین بدکار و درستکار از قبل فرقی گذاشته باشند. همه ی انسان ها باید به نوعی رنج بیفتند، حال هر یک به شیوه ای. آنها هر یک خود را برحق میدانند چون شرایط متفاوتی ذهن های آنها را شرطی کرده است که میتواند دلیلش محدود شدن آگاهی در مغز باشد و یا همانطورکه روانکاوی معتقد است، سیطره ی شدید ناخودآگاه بر خودآگاه. فقط آگاهی مردم به این جریان است که میتواند به آنها تلنگر بزند که باید علیه جنبه هایی از زندگیشان طغیان کنند. ولی چون این مدل زندگی مکانیکی و ناعقلانی، خیلی به کار حکومت های جهان می آید، آنها با ایجاد مصنوعی بحران های مالی و رقم زدن انواع جنگ های واقعی و زرگری، انسان ها را چنان به تبلیغات اقتصادی و سیاسی از پیش تعیین شده محتاج و معتاد میکنند که این امر به پیش نرود.:

“KARMA IS A RIGGED GAME”: JOHN L. LASH: METAHISTORY: 18 OCT 2010

برای انسان امروزی دنیا آنقدر بزرگ هست که حکومت های بزرگ داشته باشد؛ چون هرچقدر دنیا بزرگتر باشد دام های بیشتری وجود دارند: تصاویر لرزانی از انواع و اقسام نفس های انسانی که مانند خود را با خود و تصویر طعمه های مناسب، اسیر چاه میکنند و به بندهای نادیدنی درمی آورند. تا وقتی شیر و خرگوش در جهان مادی نباشند، عکس های آنها در آب چاه های دستساز نخواهد افتاد.

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش3)

تالیف: پویا جفاکش





این بدبینی، خود بر ستون های تناوری بنیاد گرفته است.:

«انتقاداتی اخیرا مورد توجه قرار گرفته‌اند که کانت با ساد، که در سال 1963 نوشته شده، بسیار به زمینه‌ی فکری هورکهایمر و آدورنو مدیون است که تشابه بین کانت و ساد را در نوشته‌ی مشترکشان "دیالکتیک روشنگری" (1944) نشان می‌دهند. نظریات این کتاب که در آمریکا به‌طور مشترک توسط دو پناهنده از مکتب فرانکفورت نوشته شده، نسبتاً ساده است. خِرد کانتی به صورت اجتناب‌ناپذیری به محاسبه‌ی عقلانیت نظم توتالیتر منجر می‌شود. همتای آن، مکانیزم نظام‌مند لذت‌گرایی اوتوپیای افسارگسیخته‌ی ساد است. نقد عقل عملی بر خودمختاری و تعیین سرنوشت سوژه‌ی اخلاقی تأکید می‌کند و بدین ترتیب شکل ناب عمل اخلاقی را تعریف می‌کند. این همان انتقامی است که فلسفه‌ی روشنگری را به کاپیتالیسم جهانی به‌شدت نزدیک می‌کند: هر دغدغه‌ی انسانی باید منتفی شود، آنچه مهم است صرفا انطباق عقل است با قوانین خودش، عقلی که باید به صورت انتزاعی پدیدار شود و خالی از هر ابژه‌ای باشد. همه‌ی تاثرات انسانی از هر گونه تکیه بر هر عقل قدرتمند و مستقلی دور می‌شوند. بنابراین ژولیتنسبت به کانت از قدرت منطق بالاتری برخوردار است، چنانچه او نتیجه‌گیری‌هایی که کانت انکار می‌کند را استنباط می‌کند: نظم بورژوایی، جامعه‌ی جنایت را توجیه می‌کند، به شرطی که جرم توسط عقلانیتی تنظیم شود که همه‌ی کنش‌ها و لذت‌ها را کنترل می‌کند. بنابراین کارکرد «آپاتی» ساد بسیار شبیه «بی‌علاقگی» کانت عمل می‌کند که هر دو توسط «کارایی وحشیانه‌» ی نظام بورژوایی پایه‌گذاری می‌شوند. «حق لذت بردن» به صورت منطقی شامل توسعه‌ی مطلق زمینه‌ی خود است : حق من برای لذت بردن از بدن دیگران و انجام هر کاری که دوست دارم با آن‌ها. با این وجود اگر بپذیریم که لکان هرگز دیالکتیک روشنگری را نخوانده باشد (با اینکه او در کانت با ساد بیان می‌کند که به این پیوند بین دو متفکر هم‌عصر هرگز اشاره ای نشده است)، ممکن است بینش کلی خود را مدیون تحلیل فروید از سادیسم و مازوخیسم باشد. مقاله‌ی فروید که درباره‌ی مسئله‌ی اقتصادی مازوخیسم (1924) است، بسیار مشهور است. در این مقاله فروید به بیان نوع سوم مازوخیسم که آن را مازوخیسم اخلاقی می‌نامد، پرداخته و در آن «امر مطلق» کانت را به‌عنوان بهترین اصطلاح فلسفی ارائه می‌دهد که می‌تواند به مفهوم «قساوت» سوپرایگو اطلاق شود. طرح اولیه‌ی پیدایش این امر این گونه است: این سوپرایگو در حقیقت به همان اندازه نمایان‌گر نهاد (id) است که نماینده‌ی دنیای بیرون. سوپرایگو از طریق درون‌افکنی (تطبیق) ایگوی نخستین ابژه‌های انگیزه‌‌ی میل جنسی در نهاد ناشی می‌شود, یعنی هردوی پدر و مادر که با آن، فرآیند رابطه‌ی بین آنها جنسیت‌زدایی می‌شود (از حالت جنسی خارج می‌شود)، تحت تاثیر اهداف مستقیم جنسی قرار می‌گیرد. فقط به این صورت کودک ممکن است تا بر عقده‌ی ادیپ غلبه پیدا کند. اکنون این سوپرایگو ویژگی‌های ضروری اشخاص مستقل را برای خود به‌دست می‌آورد یا به عبارت دیگر قدرت آنها, سختگیری‌شان, اشتیاقشان برای مراقبت و مجازات. سوپرایگو و وجدان مشغول به کار آن, می‌تواند علیه ایگو که مسئولیت آن را بر دوش دارد، سخت، خشن و بی‌رحم باشد. بنابراین امر مطلق کانت درحکم میراثی از عقده‌ی ادیپ است. بنابراین یک «جفت انحرافی» خلق می‌شود: سادیسم سوپرایگو و مازوخیسم ایگو که به‌مانند یک ارث دست به دست می‌شوند, همان بلایی که سر «انواع شخصیت‌های روسی» آمده است. احتمالاً منظور فروید اینجا مرد گرگ‌نما WolfManیا شخصیت‌های رمان‌های داستایوفسکی است؛ کسانی که «اعمال گناهکارانه» را چند برابر و تکثیر می‌کنند تا به‌واسطه‌ی وجدان سادیستی مجازات شوند. بنابریان فروید به‌طور واضح کانت را شریک ساد می‌داند، دقیقاً به این دلیل که جفت شدن بعید آنها همه‌ی مشکلات مرتبط با نحوه‌ی برخورد تمدن با تعرض را ایجاد می‌کند. فروید نشان می‌دهد که ابتدا چشم‌پوشی بر ارضاء غریزه است که سپس اخلاق را به وجود می‌آورد و نه برعکس آن که غالبا این‌گونه فرض می‌شود. پیش از فروید، نقد تفسیر اخلاقی کانت توسط هگل در کتاب "روح مسیحیت" (9-1788) ارائه می‌شود که برداشتی منفی از اخلاق کانتی را نمایش می‌دهد. در دیدگاه هگل, کانت به‌مثابه‌ی جانشینی برای قانونگذاران یهودی مانند موسی و ابراهیم ظاهر می‌شود که سیطره و سلطنتشان را به شکل سخت‌ترین استبداد ممکن گسترده‌اند، به بیان دیگر ریشه‌کن کردن زندگی, چرا که این وحدت تنها در مرگ شناور است. ابراهیم که با همه چیز از جمله عشق کاملاً بیگانه است، همه‌ی دنیا را در نقطه‌ی مقابل خود می‌داند و تصویری از خدایی وحشتناک ایجاد می‌کند که او نیز یک غریبه‌ی بی‌رحم و ارباب مردمی است که به بردگی مذهبی کشیده شده‌اند. هگل از این نظر با موسای فروید که او را مصری‌تر از هر مصری و بنیان‌گذار نظام «شرقی» سلطه‌ی مطلق می‌داند، موافق است: "موسی قانون خود را با تهدید زیبای شرقی مبنی بر از دست دادن تمام لذت و همه‌ی ثروت، پایه‌گذاری کرد. او تصویر روح خود را، پیش روی روح بردگی قرار داد، به عبارت دیگر یعنی وحشت نیروی فیزیکی". روح مسیحیت هگل بدین ترتیب پیدایش الهیات پدر اخته‌کننده را ترسیم می‌کند و پیش‌بینی موسی و توحید را در حدود صد و پنجاه سال پیش طرح می‌کند. به همین ترتیب,کانت توسط هگل متهم به وارد کردن صورت یهودی یا ایجابی قانون به فلسفه می‌شود. از دیدگاه هگل، برداشت کانت از فرمان مسیحیِ «خدا را بیشتر از هر چیز و همسایه‌ی خود را به اندازه‌ی خودت دوست بدار» به‌عنوان "فرمانی که احترام را برای قانونی که به عشق دستور می‌دهد، طلب می‌کند" اشتباه است. این «تقلیل» عشق به یک «فرمان» از نظر هگل یک انحراف بزرگ است چرا که در عشق "اندیشه‌ی هر وظیفه‌ای ناپدید می‌شود". در اوایل این متون، هگل عیسی را به‌خاطر اینکه قادر بود تا عشق را بالاتر از هر نوعی از اخلاق قرار دهد، مورد تحسین قرار می‌دهد. عیسی احترام به قوانین را مورد ستایش قرار نمی‌دهد بلکه یک عشق خود-القاء را ارائه می‌دهد, عشقی که "آن چیزی را نشان می‌دهد که قانون را تکمیل می‌کند اما درعین حال آن را به‌عنوان قانون لغو می‌کند و بنابراین چیزی بالاتر از اطاعت از قانون است و قانون را تبدیل به امری زائد می‌کند". لکان به صورت نظام‌مند این احساس ضد کانتی را منعکس می‌کند و ردپای این امر را می‌توان در متن«Etourdit» در سال 1972، هرچند که خیلی دیر، ولی درنهایت پیدا کرد که در آن او از "توپولوژی ناکارآمدی که کانت با تأسیس قاطع بورژوازی که قادر به تصور چیزی غیر از تعالی در زیبایی‌شناسی و دیالکتیک نیست" به‌دنبال آن بود، صحبت می‌کند. لکان اضافه می‌کند که "به محض آزاد شدن معنی (…) گفته‌های کانت معنی خود را از دست می‌دهند"، همچنین لکان اعتراف می‌کند که ممکن است انتقاد ساد کمتر خنده‌دارتر از کانت نباشد، اما حداقل منطقی‌تر است. به محض اینکه این انتقاد از برده‌داری شرقی و یهودی روح با برانگیختن متعاقب هگل از وحشت در طی انقلاب فرانسه در پدیدارشناسی روح، ابراز می‌شود، حلقه‌ای که جهانی‌بودن یک قانون مطلق را با وحشت و مرگ که به‌عنوان ارباب مطلق به نظر می رسد، پیوند می‌دهد، کامل می‌شود. پیوند مدور جهانی از یک قانون مطلق که در ارتباط با وحشت و مرگ است به عنوان حاکم مطلق در نظر گرفته می شود که به نظر کامل است. خواه از بازسازی استادانه‌ی الکساندر کوژو از نئومارکسیست الهام گرفته باشد که نظام اولیه‌ی هگل را بازسازی کرد یا خواه به‌وسیله بیان متعادل‌تر هیپولیت (لکان در پدیدارشناسی روح از تفسیر پیش‌گامانه‌ی هیپولیت الهام می‌گیرد که ایده‌ی میل را به‌عنوان میل دیگری تعبیر می‌کند), لکان همچنان در تفسیر اخلاقی، هگلی باقی می‌ماند. اگر ساد هر آنچه را که ورای قانون کانت است می‌تواند بیان کند, یعنی خشونت دیگری که قانون را پی‌ریزی می‌کند, پس آنچه که باقی می‌ماند تا فهمیده شود ژوئیسانس دیگری است که سوژه را وادار می‌کند تا از لذت و محدودیت ایگوی خود فراتر رود. چنین ژوئیسانسی زیربنای آثار ساد است و فراتر از هر كاری است كه كانت در دومین نقد خود درباره‌ی لذت و ناخشنودی(رنجش) می‌گوید.» ("کانت با ساد، لکان با آدورنو": ژان میشل راباته، مترجم: معین رسولی؛ آپاراتوس، 21خرداد 1404)




شاید هم مسیری فروید و آدورنو و هورکهایمرو هگل در نتیجه دهی به مقاله ی لکان، تصادفی و نتیجه ی ریشه گرفتن همه ی آنها از منبع واحدی به نام تجربه باشد، هرچند آنها به روش های مختلفی سعی کردند این منبع را توجیه عقلانی کنند و ازاینرو خیلی جالب است که تنها کسی در این مجموعه که تاثیرش بر لکان بسیار قطعی است، ناپذیرفته شده ترین توجیه ممکن را ارائه کرده است: عقده ی ادیپ که از سوی اکثر روانشناسان رد شده است. مقاله ی "مسئله ی اقتصادی مازوخیسم" در 1924 تا حدود زیادی، دنباله ی یکی دیگر از مقالات فرویدی مورد علاقه ی لکان یعنی "کودکی را میزنند" در 1919 است. فروید در این مقاله از 6تن از بیمارانش -4زن و 2مرد- خاطره ی علاقه به صحنه ی کتک خوردن یک کودک در کودکی را ضبط میکند که به نظر فروید، شکلگیری شخصیت کودک با آن، در ایجاد انواع مازوخیسم در بزرگسالی او ایفای نقش میکند. به گفته ی فروید، در این مرحله ی آغازین، کودک، همزمان از کتک خوردن آن کودک دیگر، احساس لذت و ناراحتی دارد. به نظر فروید، دلیل این است که کودک، خود را به جای کودک در حال کتک خوردن تصور میکند و دوست دارد کتک بخورد. فارغ از این که کتک زننده یک بزرگسال مثل معلم باشد یا یک کودک همسال، در هر حال، به نظر فروید، کتک زننده که هیشه خاطره اش به دوره ی مدرسه تعلق دارد، جانشین کتک زننده ی دیگری در قبل از آن دوران که بیمار به یاد نمی آورد است. با این که چنین خاطره ای وجود ندارد، ولی فروید اصرار دارد که این کتک زننده ی فرضی و عنوان نشده، حتما پدر –و نه حتی مادر- است. فروید توجه میکند که فارغ از این که جنسیت بیمار مرد باشد یا زن، در فانتزی کتک خوردن کودک در طفولیت او، کتک خورنده همیشه پسر است. فروید این امر ثابت را به این عقیده ی خود ربط میدهد که دختر دوست دارد مرد باشد و برای همین در فانتزیش، خودش را پسر تصور میکند و برای همین از کتک خوردن پسر به جای خودش لذت میبرد. در هر دو حال، به عقیده ی فروید، کودک دارد تصور میکند که از پدر خود کتک میخورد چون پدرش او را «دوست دارد» و ازاینرو این فانتزی نتیجه ی میل به محارم است و از همین رو است که سرکوب، نقش کتک زننده را از پدر به کس دیگری برمیگرداند:

«دختر در مرحله ی گذار به فانتزی خودآگاه، که جای فانتزی ناخودآگاه را میگیرد، چهره ی پدرش را حفظ میکند و بدین صورت جنسیت کسی را که کتک میزند ثابت نگه میدارد ولی چهره و جنسیت کسی را که کتک میخورد تغییر میدهد طوری که درنهایت در فانتزی او یک مرد، کودکان مذکر را میزند. پسر برخلاف این حالت، با جایگزین کردن مادرش به جای پدرش، چهره و جنسیت کسی را که کتک میزند تغییر میدهد اما چهره ی خودش را حفظ میکند که در نتیجه ی آن، کسی که که کتک میزند و کسی که کتک میخورد، از دو جنس مخالفند. در مورد دختر، چیزی که دراصل یک موقعیت مازوخیستی (انفعالی) بوده، به وسیله ی سرکوب، به موقعیتی سادیستی تبدیل شده و کیفیت جنسی آن نیز تقریبا از بین رفته است. در مورد پسر، موقعیت فوق، مازوخیستی باقی میماند و از آن جا که بین کسی که کتک میزند و کسی که کتک میخورد، تفاوت جنسی وجود دارد، این موقعیت شباهت بیشتری به فانتزی اصلی و دلالت ژنیتال آن دارد. پسر از طریق سرکوب و قالب بندی مجدد فانتزی ناخودآگاهش، از همجنس خواهی خود فرار میکند و نکته ی جالب توجه درباره ی فانتزی خودآگاه بعدیش این است که فانتزی فوق، حاوی رویکردی زنانه بوده و فاقد انتخاب ابژه ای همجنس خواهانه است. از طرف دیگر، دختر به کمک همین فرایند، یکسره از همه ی مطالبات وجوه اروتیک زندگیش میگریزد. او در فانتزی، خودش را به یک مرد تبدیل میکند بی آن که به شیوه ای مردانه نقشی فعال به خود بگیرد و دیگر چیزی به جز یک تماشاگر واقعه نیست، واقعه ای که جای یک کنش جنسی را گرفته است. این فرض که سرکوب فانتزی ناخودآگاه اصلی، تغییر زیادی ایجاد نمیکند، فرض موجهی است. هرآنچه در خودآگاه سرکوب شده و یا با چیز دیگری جایگزین شده است، بدون تغییر باقی میماند و بالقوه قابلیت تاثیرگذاری در ناخودآگاه را دارد. پسرفت به مرحله ای قبل تر از مرحله ی جنسی، تاثیری دارد که موضوعی کاملا جداگانه است. در نظر گرفتن این موضوع، ما را به این باور میرساند که شرایط در ناخودآگاه نیز تغییر میکند؛ لذا در هر دو جنس، فانتزی مازوخیستی کتک خوردن از پدر، پس از وقوع سرکوب، به زندگی خود در ناخودآگاه ادامه میدهد هرچند فانتزی منفعلانه ی دوست داشته شدن از جانب پدر حضور ندارد. علاوه بر آن، نشانه های فراوانی وجود دارند از آن که سرکوب، فقط به شکل بسیار ناقصی به هدف خود رسیده است؛ پسری که سعی داشته از یک انتخاب ابژه ی همجنس خواهانه احتراز کند و جنسیتش را تغییر نداده، با این حال در فانتزی های خودآگاهانه اش، احساسی شبیه یک زن دارد و به زن هایی که در فانتزیش او را کتک میزنند مشخصات و صفات مردانه اعطا میکند.» ("کودکی را میزنند": زیگموند فروید: گردآوری و ترجمه ی مهدی حبیب زاده: نشر نیک 1402: ص170-169)

این مثال آخر خیلی جالب است چون میتواند بسیاری از فانتزی های مردانه ی مدرن درباره ی اعمال قدرت زنان مردنما و مردان زن نما بر قهرمان در عرصه ی هنر را توضیح دهد. با این حال، خود فروید در پیدا کردن نظریه ای که بتواند سرکوب را به واسطه ی عقده ی ادیپ محبوب او توضیح دهد درمیماند. او دو نظریه مد نظر دارد: یکی نظریه ای از یک دوست سابق که معتقد بود ذات انسان دوجنسه است و در موقع سرکوب، بخش های سرکوب شده ی وجود به جنسیت سرکوب شده فرافکنی میشود و بخصوص مردی که از زنانگی درونش فرار میکند، تمام خصال سرکوب شده ی خود را در یک زن، فانتزی میکند. فروید این نظریه را کنار میگذارد چون به واسطه ی آن نمیتواند عقده ی میل به محارم در دختر را اثبات کند چون دختر دراینجا هیچ سرکوب جنسیتی ای انجام نمیدهد. نظریه ی دوم، نظریه ی آدلر است که به چیزی به نام میل به «مردانه نمایی» اعتقاد دارد و بر اساس آن، هم مرد و هم زن ذاتا دوست دارند حتی المقدور مرد به نظر برسند تا دیگران از او اطاعت کنند. این نظریه حتی از قبلی هم ناامیدکننده تر است چون اصلا به چیزی به نام «سرکوب» نمیپردازد. بنابراین فروید در آخرین صفحه ی مقاله اش از مطلقا جنسیتی دیدن قضیه ی سرکوب در این پروسه دست میکشد و مینویسد نظریه ی روانکاوی «قاطعانه بر این باور است که نیروهای محرک سرکوب را نباید به نحوی جنسیت زده تلقی کرد. میراث باستانی بشر، هسته ی مرکزی ناخودآگاه را تشکیل میدهد و هر بخشی از این میراث که در مسیر مراحل رشد بعدی به ناچار کنار گذاشته شود –به این دلیل که به درد چیزهای جدید نخورده است و با آنها مغایرت دارد و برایشان زیانبار است- قربانی فرایند سرکوب میشود. این انتخاب در مورد گروهی از غرایز نسبت به غرایز دیگر بهتر و موفق تر انجام میشود. گروه اخیر یعنی غرایز جنسی، به واسطه ی شرایط خاصی که تاکنون بارها به آن اشاره شده است، قادرند بر اهداف سرکوب غلبه کنند و بازنمودهای خود را از طریق صورتبندی های پریشان کننده ی جایگزین، تحمیل کنند. به همین دلیل، جنسیت دوران طفولیت که تحت سرکوب نگه داشته شده، در شکل گیری سمپتوم ها نقش نیروی محرکه ی اصلی را دارد و بخش اساسی محتوای آن (عقده ی ادیپ) عقده ی مرکزی نوروزها است.» (همان: ص176)

این اعتراف فروید اگرچه کاملا تدافعی و از سر نوعی لجاجت بیان میشود، ولی هنوز آنقدر صادقانه است که بتواند واقعا بخشی از نظریه ی او را نجات دهد. چون با توجه به این که تجربه ثابت کرده هنوز بسیاری از بیماری های روانی آدم ها با منشئات گوناگون و کاملا روانی و غیر جنسی، خیلی راحت، فرم بیماری های جنسی را به خود میگیرند، واقعا ممکن است بسیاری از محرکاتی که جامعه را به سمت بورژوازی حرکت داده اند علیرغم تظاهرات اولیه ی جنسی و جنسیتی خود در افراد جامعه ، در ابتدا کاملا فراجنسی و فراجنسیتی بوده باشند. در این صورت، دیگر نمیتوان کانت را با ساد تماما همسطح کرد یا اخلاق او را با ادعای ریشه گرفتن از عقده ی ادیپ به مسخره گرفت. ولی کانت و ساد، آنقدر زیربنای مشترک با هم دارند که ببینیم آنها امروزه در کاپیتالیسمی با هم متحد شده اند که هم خود را تنها منادی راستین اخلاق در جهان میشمرد، هم توسط سادیست هایی که به سادگی جنگ به پا میکنند اداره میشود و هم در بازاری که خودش از جنسیت و امور جنسی کالایی شده ایجاد کرده است گم میشود. عجیب نیست که غنی نژادها رهبران سادیست چنین تمدنی را معلم اخلاق ببینند چون نسل خودشان عادت داشته که در کلاس درس، با معلمان سادیست رودررو شود و در مدرسه هیچ اخلاقی هم نیاموزد. بر اساس همان سرمشق الان هم قرار است ما ایرانی ها در کلاس درس غربی ها از آنها اطاعت کورکورانه کنیم و احتمالا هم در انتهای کلاس، هیچ اخلاقی نیاموخته ایم البته اگر از کلاس درس زنده بیرون بیاییم چون رهبران کلاس مدرنیته ی غربی، معلم هایی هستند که به جای ترکه، بازیچه هایشان، سلاح های پیشرفته ی کشتار جمعی، بذرهای رواج ترور و نفاق در جوامع، شیر فلکه ی تحریم، و ابزارهای نابودی زیرساخت های اقتصادی و خدماترسانی کشورها است.

در این پروسه ی تعلیم، حکومت ها نه مستقیما –چون اصلا امکان ندارد با همه مستقیما روبرو شوند- بلکه از طریق اثرگذاری ها و الگوسازی های خود در جهان، مردم را به نفع خود عوض میکنند و برای این کار، فقط کافی است شرایط انواع تحریکات مد نظر را زیاد کنند تا قانون عمل و عکس العمل در فیزیک جهان مادی، خودبخود آنچه بالقوه است را بالفعل کند. فرد چون دانشی درباره ی قوانین جهان و عملیات مکانیکی آن روی ذهن انسان ندارد و از اهمیت این قوانین هم بی خبر است آنچه را فکر میکند طبیعی است انجام میدهد و هر چیز غیر طبیعی ای با پمپاژ وسیع، طبیعی به نظر خواهد رسید. بدین ترتیب، جهان فیزیکی ابزار نوعی جبر سیاسی-اجتماعی میشود و البته جهانی که داریم از آن صحبت میکنیم، جهان فیزیک نیوتنی نیست بلکه جهان فیزیک کوانتوم است که به خودی خود واقعی نیست و مهم این است که اطلاعات، آن را چگونه پردازش کرده اند.:

«فیزیکدان نیک هربرت، نویسنده ی کتاب ارزشمند "واقعیت کوانتومی"، عناصر بنیادی تشکیل‌دهنده ی قلمرو کوانتومی را «ماده ی کوانتومی» می‌نامد، یک (غیر)ماده که به گفته ی او، "ذره و موج را به طور همزمان و به سبک کوانتومی خاص خود ترکیب می‌کند". فیزیکدان ووجیچ زورک، همکار ویلر، از این ماده ی کوانتومی به عنوان «ماده ی رویایی» یاد می‌کند. بافت زیربنایی که آنچه ما واقعیت می‌نامیم - یعنی «همه چیز» - از این ماده ی رویایی کوانتومی، ساخته شده و آن همان چیزی است که «اپیونتیک» نامیده می‌شود. کلمه ی اپیونتیک ترکیبی از دو اصطلاح «اپیستمیک» (ریشه ی کلمه ی «معرفت‌شناسی» که با عمل «دانستن» مرتبط است) و «اونتیک» (ریشه ی کلمه ی «هستی‌شناسی» که با «وجود» و «هستی» مرتبط است) است. گفتن اینکه چیزی اپیونتیک است به معنای پیشنهاد چیزی است که وجود آن ذاتاً با دانشی که ما از آن داریم در هم تنیده شده است. اپیونتیک بودن به این معناست که عمل دانستن، هستی خود را خلق می‌کند، به این معنی که، همانطور که در یک رویا، عمل ادراک، وجود هر آنچه را که درک می‌شود، خلق می‌کند. در سطح کوانتومی، هستی و دانستن، ادراک و واقعیت، معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی به طور جدایی‌ناپذیری در هم تنیده اند. جهانی که به نظر می‌رسد یک جهان مادی مستقل است، از «ماده‌ی رویای اپیونتیک کوانتومی» ساخته شده است که از جنس ذهن یا آگاهی است. این «چیز رویایی» اپیونتیک کوانتومی قادر است استحکام ظاهری جهان مادی را از فرآیند ادراک تولید کند. گراهام اسمثام، نویسنده ی کتاب عالی "بودیسم کوانتومی: رقص در پوچی"، میگوید: "ظاهر جهان مادی، موضوعی از میم‌های «اپیونتیک» کوانتومی عمیقاً حک شده است." هرچه یک ادراک خاص بیشتر اتفاق بیفتد، احتمال وقوع آن در آینده بیشتر است. ادراکاتی که به وجود ذاتی جهان فیزیکی اعتقاد دارند، بازخورد می‌دهند و تمایل به درک جهان به همین شکل را در آینده تقویت می‌کنند، و همچنین احتمال اینکه جهان همچنان «انگار» ذاتاً وجود داشته باشد را بیشتر می‌کنند. اگر این دیدگاه را بپذیریم که جهان به طور عینی در خود و به خودی خود وجود دارد، در آن صورت گرفتار طلسمی خودساخته و خود-تداوم‌بخش شده‌ایم که شواهدی را برمی‌انگیزد که به سادگی فرض اولیه و بررسی نشده ی ما را تأیید می‌کند. این فرآیندی است که در آن نبوغ ذهن ما برای خلق مشترک واقعیت، ناخواسته علیه ما به کار گرفته می‌شود، به گونه‌ای که می‌تواند ما را به شدت محدود کند، آگاهی از گزینه‌هایمان را خفه کند و در نتیجه پتانسیل‌های بزرگتر ما را فلج کند. ما می‌توانیم در باورمان به حقیقت عینی ادراکاتمان زندانی شویم، به گونه‌ای که خودمان را هیپنوتیزم کنیم و به معنای واقعی کلمه نسبت به حبس خود کور شویم و همچنان متقاعد بمانیم که ما صرفاً "با واقعیت در تماس هستیم". ظاهر پایدار دنیای کلاسیک توسط موجودات ذی‌شعور بی‌شماری از طریق شبکه‌ای پیوسته از ادراکات عادتی و به سرعت تکرارشونده در طول زمان‌های طولانی ایجاد می‌شود که به یک حلقه ی بازخورد جمعی بین ذهنی تبدیل می‌شود. هنگامی که ظاهر یک دنیای مادی ظاهراً پایدار به اندازه ی کافی شتاب می‌گیرد، الگویی خودپایدار ایجاد می‌کند که به دنیای ما ظاهری تغییرناپذیر می‌بخشد، ادراکی که به معنای واقعی کلمه در همان زمینه ی کوانتومی هستی تقویت، حک و جاسازی می‌شود. با تثبیت ماهیت سیال رؤیاگونه ی دنیای خود، ما یک رویای جمعی ایجاد می‌کنیم که از هر نظر محکم و کاملاً کلاسیک به نظر می‌رسد. زورک با اشاره به دنیای خارج می‌نویسد که به هر شکلی که تجلی یابد، "... به عنوان یک کانال ارتباطی عمل می‌کند... مانند یک بیلبورد تبلیغاتی بزرگ است که چندین نسخه از اطلاعات مربوط به جهان ما را در همه جا پخش می‌کند." هرچه ادراکی از یک دنیای مستقل و عینی بیشتر ایجاد شود، کمپین بیلبورد تبلیغاتی دنیای کلاسیک قوی‌تر می‌شود و قدرت پخش آن افزایش می‌یابد، زیرا میم خود را بیشتر در مغزهای بیشتر تکثیر می‌کند. دیدگاهی که از لبه ی تیز فیزیک کوانتومی در حال ظهور است این است که آگاهی، به جای اینکه یک پدیده ی ثانویه ی ماده باشد، زمینه ی هستی‌شناختی و نیروی محرکه ی فرآیند خود واقعیت است. ماکس پلانک، اولین کسی که ماهیت کوانتومی نور را مطرح کرد و یکی از اولین معماران نظریه ی کوانتومی، در اظهار نظری درباره ی آنچه فیزیک جدید برای بشریت آشکار می‌کرد، جمله ی معروفی گفت: "ذهن ماتریس همه ماده است". آگاهی به شیوه‌ای اسرارآمیز "ماده" ی جهان مادی را خلق می‌کند. ویلر تا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید: "خود فضا-زمان در چه محیطی زندگی می‌کند و حرکت می‌کند و هستی خود را دارد؟ آیا پاسخ دیگری جز این وجود دارد که بگوییم آگاهی تمام خلقت را به وجود می‌آورد، همانطور که فضا-زمان و ماده، حیات آگاهانه را به وجود آوردند؟ آیا تمام این دنیای بزرگی که در اطراف خود می‌بینیم، کار تخیل است؟"

“QUANTUM PHYSICS: THE PHYSICS OF DREAMING”: PAUL LEVI: www.awakeninthedream.com

اگر میبینیم که این تخیل، جاهایی کمی پیشرفته تر به نظر میرسد برای رام کردن کسانی است که کمی از بقیه شکاک ترند و چیزهایی شنیده اند. تولید آگاهی در این زمینه در بیشتر موارد، چون برای عوام آشنا نیست، آگاهی عمومی را افزایش نمیدهد و درواقع اصلا جلب توجه نمیکند. به عنوان یک مورد آشنا برای خودم، به یاد می آورم که سال ها پیش در یک برنامه ی تلویزیونی حول مرور تولیدات صدا و سیما در ابتدای انقلاب، تله فیلمی را معرفی کرده بودند که داستانش در روزهای منتهی به انقلاب میگذشت. با نشان دادن صحناتی از آن، مادرم آن را درجا به یاد آورد و گفت خیلی فیلم قشنگی بود. داستانش درباره ی جوانی بود که به جرایم سیاسی توسط ساواک دستگیر و با یک پیرمرد در یک سلول زندانی شده بود. پیرمرد درباره ی هر کاری که ساواک و زندانبانان میکردند نظریه ی توطئه میداد و پیشنهاد میکرد که عکسش را عمل کنند. او معتقد بود که انقلابی در کار نیست و همه چیزش صحنه سازی امپریالیسم و خود ساواک است. صحنه ای که از فیلم گذاشته بودند، جایی بود که انقلابیون، زندان را تسخیر کرده و به زندانیان میگفتند که انقلاب پیروز شده و آنها آزادند ولی پیرمرد هنوز به جوان میگفت که گولشان را نخورد و از زندان بیرون نرود چون حتما نقشه ای دارند. بعدها وقتی مطلع شدم که عبدالله شهبازی دارد بر اساس اسناد انقلاب، کتابی درباره ی نفوذ ساواک در صفوف انقلابیون، همکاری بخشی از ساواک در انقلاب با تایید و همدستی مستقیم موساد اسرائیل، و نقش بعضی جریان های اقتصادی مثل خاندان یهودی مکارمی از شیراز در این ماجرا به هدف از بین بردن الیگارشی اقتصادی زمان شاه در انقلاب و به قدرت رساندن یک الیگارشی اقتصادی جدید در یک رژیم جدید مینویسد، دوزاریم افتاد که حتما در زمان خود انقلاب، مطالبی با محتویات مشابه بخصوص به گوش سیاسیون پیر و باتجربه میرسیده و هدف از ساختن آن فیلم، به مسخره گرفتن کسانی بوده که معتقد بودند ساواک و اربابان خارجیش واقعا در انقلاب نقش دارند و با این حال، مردم معمولی مثل مادرم، اصلا به چنین حسی بویی نبرده و اکثرا مطیع محض فرامین نظام جدید بودند. بعدش یادم افتاد که انقلاب فاصله ی زیادی از پخش سریال دایی جان ناپلئون بر اساس رمانی به همین نام از ایرج پزشکزاد نداشته است. این رمان، یک اشرافزاده ی قاجاری را به هجو گرفته بود که فکر میکرد تمام وقایع مضحک و احمقانه ی دور و برش کار انگلیسی ها برای گرفتن انتقام شرکت او در سرکوب ایادی بریتانیا در میان اشرار بختیاری بوده است. با وجود این که داستان رمان در سال های آخر حکومت رضاشاه اتفاق می افتاد، ولی ساخت سریال آن مسلما در زمانی که کتاب اسماعیل رائین درباره ی فراماسونری در ایران، سروصدا کرده و تقریبا تمام رجال فعال یا کنار گذاشته شده در رژیم پهلوی، وابستگان به فراماسونری بریتانیا تلقی میشدند، اتفاقی نبود. با توجه به این که هیچ کس در دور و بر من قبل از انقلاب، تلویزیون نداشت، هیچ کس را نمیشناسم که این سریال را در اولین پخش خود دیده باشد ولی جوانانی را میشناسم که در پخش جدید این سریال از شبکه ی "من و تو" در کمی بیش از یک دهه پیش، آن را دیده اند و حیرتزده شدم وقتی دیدم هیچ کدام از آنها متوجه پیام اصلی رمان در هجو توطئه بافی درباره ی انگلستان نشده اند و فقط همه یک صدا میگفتند: «عجب فیلم خرابی بود؟!» با توجه به این که خودم فقط رمان را خوانده ام، آن موقع فکر میکردم که لابد فیلم به خاطر ساخته شدن در یک فضای تحت ایدئولوژی غربی، موضوع انگلستان را کمرنگ کرده و بیشتر روی بخش های «خراب» رمان تمرکز کرده است ولی الان مطمئنم که موضوع توطئه پردازی درباره ی بریتانیا، واقعا برای بیشتر مردم، به اندازه ی ابتذال و فساد شخصیت های خانواده ی قهرمان داستان، اهمیت نداشته اند. مردم به وقایع پیش پا افتاده عادت کرده اند و حتی در عمیق ترین آثار هنری هم فقط همان چیزهایی را که به آن عادت کرده اند برجسته میکنند. بیخود نیست اسم فیلم «پالپ فیکشن» تارنتینو را میتوان هم "داستان عامیانه" ترجمه کرد و هم "داستان مبتذل".

اتفاقا از این وضعیت میتوان یک گذشته ی دینی هم درآورد. سید محمد تقوی در مقاله ی "جن انرژی جهانی حیات در زمین است" («علوم طبیعی و قرآن»: 1/4/1402) تقریبا چنین کاری کرده است. او روی آیه ی 2 سوره ی "انسان" در قرآن تمرکز کرده است که میگوید خدا انسان را از "نطفه امشاج نبتلیه" آفریده است. امشاج یعنی مخلوط، و نبتلیه یعنی دارای خاصیت "ابتلا" به معنی انتقال از جایی به جایی یا مرحله ای به مرحله ای. نویسنده که میخواهد از قرآن، نظریه ی تکامل داروین را نتیجه بگیرد، از موضوع ابتلا استفاده میکند تا ریشه یابی موجودات زنده منجمله انسان در ویروس ها و سپس باکتری ها به روایت داروینیسم را از قرآن استخراج کند که البته با نظریات اسطوره شناسی درباره ی تطبیق میکروب ها با اجنه و شیاطین همسو است و بلاخره به این نتیجه میرسد که "انس" گروهی از بشر (گونه ی حیوانی ما یا همان حیوان ناطق) هستند که به آگاهی رسیدند و در اثر درآمیزی با جن که اشکال شخصیت یافته ی انرژی جهانند، بدل به "انسان" شدند. او آیه ی 128 سوره ی انعام را شاهد می آورد که میگوید: «و یوم یحشرهم جمیعا یا معشر الجن قد استکثرتم من الانس و قال اولیاوهم من الانس ربنا استمتع بعضنا ببعض و بلغنا اجلنا الذی اجلت لنا قال النار مثواکم خالدین فیها الا ما شاء الله ان ربک حکیم علیم.: و روزی که همه ی جن و انس را جمع کنیم، [به جن ها میگوییم:] "ای گروه جن؛ شما در بسیاری از انسان ها خود را تکثیر کردید"، و دوستانشان از میان انس ها میگویند: "ما از همدیگر بهره مند میشدیم تا به آن مدت از عمری که برای ما مقرر کرده بودی، رسیدیم." [خدا] میگوید: "آتش جایگاه شما است، در آن جاودانه اید، مگر آن که خدا نجات شما را بخواهد." یقینا پروردگارت حکیم و دانا است.»از این آیه میشود اینطور مستفاد کرد که جن و انسان به هم آمیخته اند اما قرآن از این موضوع راضی نبوده است. بنابراین تصفیه ی جن ها به عنوان عنصر اصلی تجلی جهان در انسان، به منظور محدود کردن انسان انجام میگیرد و این تا حدودی با اتهام شیطانپرستی یا جن پرستی به ادیان ماقبل یهودی-مسیحی همزمان با نسبت دادن تمدن و دانش عظیم به آنها هم پوشانی دارد.

این جهانبینی در مسیحیت، ریشه ی ژرف تری دارد که میتواند به اسلام سرایت کرده باشد. کتاب «از ترانسیلوانیا تا تارنبیج ولز» اثر نیکولاس دو ور، این جهانبینی را با به هم متصل کردن کشفیات باستانشناسی با خرافات قرون وسطایی به روز کرده و از آن، سلاحی برای اثبات برتری ذاتی اشرافیت های گذشته ی اروپا فراهم کرده است. نویسنده ی اشرافزاده و فراماسون کتاب، معتقد است که اشرافیت های قدیمی که توسط کلیسای کاتولیک سرکوب شده اند، از نسل اجنه و موجودات ماوراء الطبیعی بودند و این در اعتقادات قرون وسطایی ثبت شده، بخصوص در جایی که اشراف هم زیبا و هم رنگ پریده توصیف میشده اند. در فصل چهارم کتاب آمده است که اعضای خاندان سلطنتی تارن بریج ولز که بسیار زیبا تلقی میشدند، اکثرا در بیش از حد رنگ پریدگی و داشتن موی سرخ با هم مشترک بودند. رنگ پریدگی معمولا به تاثیر اجنه و به نوعی جن زدگی تعبیر میشد که طی آن، به واسطه ی خورده شدن خون قربانی توسط جن، فرد پوستی بسیار کمرنگ می یابد. ماده جن خوناشامی موسوم به کنتس سالزبوری یکی از معروف ترین شکارچیان انسان از این نوع در بریتانیا بود. او قربانیانش را با اغواگری شکار میکرد و وقتی خون آنها را می آشامید، آنها را در حالتی رنگ پریده و بی حس و حال، رها مینمود. اکثر قربانیان او اشراف و شاهان و شوالیه ها بودند. در شعر «بانوی زیبای بی رحم» از جان کیتس، این موضوع مورد اشارت رفته است. قهرمان شعر، شوالیه ای است که توسط زنی زیبا اغوا میشود و زمانی که از خوابی گران برمیخیزد، خود را رنگ پریده ای سرگردان و بی هدف در بستر طبیعتی گیج کننده می یابد. این اتفاق درست در بیرون تارنبریج ولز می افتد. اشراف رنگ پریده ی آنجا هم از نسل سیده یعنی جن ها تلقی میشدند و سیده همان سیت ها یا اسکیت ها هستند که از آسیای شمالی به اروپا کوچیده اند. آنها سومائیر نامیده میشدند، لغتی که دو ور، آن را با نام منطقه ی سومر در بین النهرین جنوبی مقایسه میکند و از این طریق، نژاد آنها را به آنوناکی یا خدایان سومر میرسد که همان آناکیم یا بنی عنّاق یعنی موجودات دورگه ی جن-انسان در اساطیر یهودند. دو ور معتقد است لغت شیمر به معنی درخشان از همین اصطلاح سومائیر می آید چون فرمانروایان تباری خورشیدی و درخشان داشتند و در سومر، شمش خدای خورشید یکی از آنوناکی ها بود. افسانه ی اسپانیایی ها درباره ی مرد طلایی یا الدورادو در سرزمینی طلاخیز در امریکای جنوبی سرخپوستی نیز به عقیده ی دوور، از اعتقادات مشابه در بین سرخپوستان امریکایی که اعقاب همان اسکیت هایند برآمده است. لغت "جنیتری" که در اروپا برای خاندان های سلطنتی استفاده میشده است هم به معنی از نسل جن و هم به معنی خون اژدها است. چون شیاطینی که یهودیان از آن صحبت میکنند متشبه به مارند و لیلیت که همتای یهودی، ایرانی و عربستانی کنتس سالزبوری بوده است، به قالب مار درمی آمده است. اژدهای افسانه های اروپایی هم شکلی از مار با شخصیت نیمه انسانی است تا به الف ها یا همان اجنه نزدیک شود. امپراطور سیگیسموند از روم مقدس، فرقه ی اژدها را روی همین حساب برای متحد کردن وفاداران خود ایجاد کرد. او بند جوراب را نماد این فرقه کرد چون به عنوان یک بند مار مانند حلقه شده، برابر با اوروبوروس یا مار زمان بود که با تغذیه از دم خود به شکل یک دایره درمی آید و اینچنین در قالب یک دایره رشد میکند و به پیش میرود. به نظر دوور، اعضای این اشرافیت های الف زاده و فرابشری، به خاطر دانش و توانایی های برترشان، خطری برای قدرت کلیسا بودند و ازاینرو کلیسا به بهانه ی مبارزه با شیطانپرستی و جادوگری، آنها را تضعیف کرد. در قدرت، جای این اشراف الف زاده را افرادی عامی عمدتا از حلقه ی ونیز پر کردند که به خاطر پول پرستی و تاجرمسلکی، به توانمندی رسیده بودند و آنها موجدان اصلی دنیای ما هستند. دو ور دراینجا انتقاد رسمی خود از فرهنگ حاکم بر دنیای جدید را اعلام میکند و مثلا اشاره میکند که آنها جامعه را طوری طبقه بندی کرده اند که ستارگان عالم بازیگری، درجاتی بسیار بالاتر از رفتگران دارند درحالیکه اگر رفتگران مدتی اعتصاب کنند و کسی کارشان نداشته باشد، هر شهری را گند برمیدارد و اگر بازیگران دسته جمعی اعتصاب کنند، هیچ اتفاق خاصی نمی افتد و مردم، جایشان را به راحتی با سگ و طوطی دست آموز و برنامه های تکراری تلویزیون پر میکنند. دوور، مدعی میشود که این وضعیت، به خاطر محدود بودن ذهن اکثر اشراف اقتصادی فعلی است که صرفا وضعیت دور از مردم خود را ایدئال میبینند و بر اساس آن، همه چیز را طبقه بندی میکنند درحالیکه اشراف الف زاده در همه چیز مردم دقیق بودند و به شغل های ظاهرا عامیانه مثل رفتگری اهمیت میدادند.:

«اشراف "باستانی"، ارزش سهم یک فرد در جامعه را میدانستند و به فرد به خاطر انجام آن احترام میگذاشتند. "اشراف" واقعی، در مواقع ضروری، بیل به دست میگرفتند و با دیگران در کارهایشان مشارکت میکردند. فقط طبقه ی مرفه انتظار داشتند که شخص دیگری این کار را انجام دهد و فقط طبقه ی مرفه فکر میکردند که چون خودشان تا این حد پیشرفت کرده بودند، دنیا به آنها بدهکار است.» (تاکیدها از دو ور است.)

به نظر دو ور، آنها ذاتا و به لحاظ خونی، اشرافی و برتر بودند و اشرافیت، چیزی نیست که هر کسی بتواند به آن برسد و با این حال، این اتفاق حتی در کشور سلطنت پرستی مثل بریتانیا و با رسیدن افراد عادی به موقعیت هایی چون "دروازه ی اشراف" در حال رخ دادن است.:

«چگونه کسی میتواند به "دروازه ی اشراف" برسد؟ چگونه ممکن است درگاهی به سوی خون وجود داشته باشد؟ این، نمونه ی دیگری است از این که زبان به طرز فصیحی مهندسی شده تا کاملا به یاده گویی بی فایده تبدیل شود. هر ساله، پادشاه مسلما بی صلاحیت، به افراد شایسته ای که بنا به هوس چاپلوسی برخی از کارمندان دولت زودگذر و اغواگر انتخاب میشوند، نشان ها و القاب شوالیه میدهد؛ عمدتا به افراد خودخواهی که تصور میشود "سهمی" در جامعه داشته اند. بسیاری از این نشان های شوالیه به فاحشه ها، مدیران فوتبال و صنعتگران میرسد، اگرچه به هر دو گروه اول، مبلغ بیش از حد کافی برای سهم مشکوک و بی اثرشان پرداخت شده است، درحالیکه گروه آخر، که به همین ترتیب برای سهم خودخواهانه شان نیز به اندازه ی کافی به آنها پرداخت شده است، با حرص و طمع خود، در تبدیل سیاره به یک سطل زباله ی در حال چرخش نیز کمک کرده اند. چرا به این افراد به خاطر خدمت به خودشان پاداش داده میشود و چگونه میتوان آنها را افرادی "اشرافی" دانست درحالیکه بیشترین کاری که انجام میدهند، تولید زباله های مصرفی بی فایده، سرگرمی های اطلاعاتی و آلودگی است؟ آنها با ایجاد حسادت، رشک، و دشمنی، ثروتمند شده اند و از طریق رسانه ها با انتشار استانداردهای دوگانه، سطحی از سردرگمی اخلاقی ایجاد کرده اند که ناگزیر به شکاف اجتماعی و اقتصادی بیشتر و آسیب های زیست محیطی منجر شده است. و به همین دلیل، آنها همین الان هم نشان شوالیه دریافت میکنند. اخیرا دو مورد از فجیع ترین نشان ها به دختر یک بقال و رئیس کشوری اهدا شد که دولتش 40سال از به رسمیت شناختن مسئولیت ملی خود در قبال رفتار با غیر نظامیان –که در آزمایش های سلاح های شیمیایی از آنها استفاده میکردند- و اسرای جنگی که مجبورشان میکردند تا سرحد مرگ در عملیات های ساختمانی نظامی کار کنند، خودداری کرد. اولا چگونه میتوان دختر یک بقال را به عنوان فرد مناسبی برای گنجاندن در دستوری در نظر گرفت که به شدت برای افراد دارای خون سلطنتی در نظر گرفته شده بود و ثانیا چگونه منفورترین دشمن مردم بریتانیا در تاریخ اخیر میتواند واجد شرایط هر دو باشد؟ نشان معتبر گاتر که قرن ها به دلیل ارتباطش با مجموعه ی رنگارنگی از سلسله های شبه سلطنتی که هیچ حقی برای تعلق به آن نداشتند، چه رسد به اعطای آن به کسی دیگر، نابود شده بود، زمانی که به آن دو نفر اعطا شد، به پایین ترین حد خود رسیده بود. فرقه ی گاتر یک نهاد آنژوین و ازاینرو یک نهاد خونی الفی بود و هنوز هم هست و بنابراین با مرگ ریچارد سوم، تمام حقوق ادامه ی مالکیت فرقه ی گاتر در نسل او از بین رفت و طبق قوانین وراثت سلطنتی، این فرقه به وارثان ارشد خاندان آنژو تعلق گرفت. هیچ مجلس بعدی حق ندارد عضویت این فرقه را به کسی بدهد، چه برسد به یک تاجر زن بورژوای متکبر یا یک جنایتکار جنگی. فرانسوی ها میگفتند که بریتانیایی ها ملتی از مغازه داران هستند. به نظر میرسد که بریتانیایی ها ملتی از مغازه داران هستند که توسط یک مغازه دار اداره میشوند.»

دو ور در حملات زبانی خود، دچار تناقضی آشکار است. او درحالیکه خود را یک اشرافی واقعی میشناسد و مدعی است اشراف باستان، جایگاه هر کس در جامعه را اهمیت میدادند، به راحتی آدم ها را به خاطر فرزند بقال بودن یا مغازه دار تلقی شدن، به مسخره میگیرد. او و همدستانش زیاد با رقبای نوکیسه ی عوامگرایشان تفاوتی ندارند. هر دو گروه، خود را مدعی جانشینی یک اشرافیت جهانگرای متمایل به دانش میشناسند که مدت ها است منحل شده و احتمالا بقایایش الان در افراد مختلف طبقات بالا و پایین جامعه تکثیر و دچار عدم تمرکز شده است. اما همانطورکه دو ور بخشی از اطلاعات باقی مانده از آن گروه را به نفع طبقه ی خود مصادره میکند، رقبای او نیز همین کار را البته بیشتر در عمل انجام میدهند. این رقبای تاجر، هنوز دارند دنیا را خیلی بزرگ نشان میدهند و خود را همه کاره ی دنیایی که نشان میدهند معرفی میکنند ولی این دنیا بیشتر مصنوعی است تا طبیعی. بسیاری از بازیگرانش کاملا دستساز و ساخت بشرند و حتی موقع نشان دادن مسائل طبیعی هم باز قهرمانان صحنه همین وسایل دستسازند که از جعبه ی همان صنعتگرانی که دو ور تحقیرشان میکند بیرون می آیند. آنها به خاطر همین جهان گرایی توانستند آن کشیش هایی را که جهانگراهای قبلی را با ترویج افکار محدودکننده از سر راه برداشتند، شکست دهند و خود را جانشینان برحق جهانگراهای منقرض شده نمایش دهند. ولی هنوز دنیایی که نمایش میدهند علیرغم ظاهر بزرگش به شدت محدود است چون هرچه باشد اسلاف این تاجرپیشگان توسط کشیش ها علیه «اشراف باستانی» بسیج شدند و هنوز هم شاگردی کشیش ها را میکنند. جهان کشیش ها محدود بود چون جهان بزرگ، جهان اجنه بود که در اصل ارباب انواع و موکل های نیروهای مختلف طبیعت و جهان فیزیکی بودند و کلیسا دو معنی مختلف جن –ارباب انواع و عوامل شر- را به هم آمیخت تا رقبایش را بی اعتبار کند. آنهایی که جانشینان قدرت کلیسا شدند اجنه را به معنی نیروهای جهان برنگرداندند بلکه روی همان مضمون محدود عامل شر سوار شدند و با گسترش دادن هر چیزی که کلیسا به درست یا غلط شر اخلاقی میخواند، خود را جن پرست و بنابراین جهان گرا تلقی کردند (دو ور در این زمینه تفاوتی با بازاری های رقیبش ندارد). ولی این، فقط جایگزین کردن فریبی با فریبی دیگر بود و تا حالا ما فقط با گسترش جهانبینی های محدود کننده ای روبرو بوده ایم که علیرغم وانمود کردن خود به صورت دنباله هایی بر عرفان های باستانی، چه در بازاری مسلکی و چه در احمق پروری، فرزندان راستین کلیسایند.

در بازگشت به اناکالیپسیس میبینیم که هگینز دقیقا چنین برداشت مدرنی را در رابطه ی بین مسیحیت، بنیاد یهودیش و ادیان شبیه ولی طردشده نشان میدهد. وی به ارتباطی که بعضی بین لغت "موندوس" در لاتین به معنی جهان، و اصطلاح سامی "مندا" به معنی معرفت و دانش که ریشه ی نام فرقه ی مندایی است قائل شده اند اشاره دارد. مندایی ها مانند مسیحیان به عرفان و تزکیه ی روح اهمیت میدهند. اما برعکس مسیحیت، خدای مندایی ها یعنی اباثور (پدر اثیری)، خالق جهان مادی نیست و به اعتقاد آنها خلقت را نیم جن –نیم فرشته ای به نام "پتاحیل" یا "ال پتاح" یعنی خدا-پتاح رقم زده (هگینز این پتاحیل را همان پتاح خدای خالق در اساطیر مصریان میشمرد) که محدودیت امکانات دنیای مادی به سبب محدودیت او است. با وجود این که مندایی ها مسیح را رد میکنند ولی نوعی ارتباط بین جهانبینی آنها وجود دارد که به همین ارتباط لغات مندا و موندوس برمیگردد. هگینز در این رابطه مینویسد که در زبان کلدانی، لغت "مندا" به معنی شهر و سرزمین هم هست [که در این مورد، تلفظ دیگر لغت اکدی "مدا/ماد" به همین معناها است] و از ترکیب دو معنی مندا است که اصطلاح «شهر دانش» مصطلح شده و گاها درباره ی نواحی جغرافیایی خاصی روی زمین به کار رفته است. مندایی ها در زمره ی اصیل ترین پیروان زنده ی کلدانیان باستان به شمار میروند و با این حال، پیرو پیامبری هستند که در تاریخ مسیحیت، همزمان با عیسی است یعنی یوحنای تعمیددهنده یا یحیی. نام این یوحنا از اوآنا/اوآنس پیامبر ماهی مانند کلدانی ها می آید که تمدن را به آدمیان آموخت و به مانند آن اوآنس که از توی دریا درآمد مندایی ها نیز هر روز در حال غسل کردن در رودهای بزرگند همانطورکه غسل تعمید مسیحی هم از غسل تعمید عیسی توسط یحیی منتج شد. اینطوری نسخه ی اولیه ی دین آنها علیرغم تمام شباهت هایش به یهودیت، ماقبل آن قرار میگیرد و میتوان آن را با این ادعای تورات مقایسه کرد که ابراهیم جد دور بنی اسرائیل، با ملکی صدق شاه اورشلیم هم مسلک بود و بنابراین چیزی شبیه دین موسی مدت ها قبل از او وجود داشت. دقت کنیم که هم عیسی و هم یحیی نامزد مقام مسیح بودند و از طرفی عیسی ملقب به ایکتیس یعنی ماهی بود و این نوعی ارتباط با اوآنس را نشان میدهد. از طرفی یحیی مظنون بود به این که خود ایلیای نبی، مسیح سابق یهودیان بوده است که برگشته است و این میتواند او را یک نسخه ی قدیمی تر از مسیح نشان دهد کمااینکه ایلیا و عیسی مسیح، هر دو پیامبرانی هستند که هنوز زنده ولی از نظرها ناپدیدند. معمولا در قدیم حرف Iبه نشانه ی نام IESUSیا یسوع یعنی عیسی، برای مقدس کردن نام ها در ابتدای آنها به کار میرفت. این از آن جهت جالب است که ایکتوس یا ایکتیس هم میتواند از اضافه شدن I به کتوس نام نهنگ یا ماهی بزرگی به دست بیاید که یونس را بلعید. پوست ماهی تن اوآنس میتواند اشاره به همین ماهی باشد که یونس بر او غلبه کرده و از شکم او که دنیای مادی به کنایه از قوانین مادی آن است بیرون آمده است. یونس پیامبری بود که بر نینوا مبعوث شد و ظاهرا در انتهای داستانش اهالی نینوا به حقانیت او ایمان آوردند و این میتواند همان استقبال کلدانیان از اوآنس باشد. نام نینوا به نینوس شاه آشوری منسوب است که همان نمرود بنیانگذار بابل تلقی میشود. بنا بر یک افسانه ی مسیحی، نمرود در اصل، زرتشت، شاه «حامی» ها در مصر و کنعان بود که بعد از غلبه بر سامیان در کلده و عربستان، قلمرو خود را به این سرزمین ها انتقال داد و بابل را ساخت و پایتخت نمود و خود را "بعل" یعنی خدا نمود و 72نفر را به عنوان پیامبران کیش پرستش خود به اطراف و اکناف دنیا فرستاد و آنها 72 مذهب را پدید آوردند که اساس تمام مذاهب جهان هستند. هگینز، این زرتشت را به عنوان یک مصری فاتح جهان، با سزوستریس فرعون مصر تطبیق میکند که در افسانه های یونانی، تمام آسیا را فتح کرده است. با توجه به این که این فاتح را باید خدای سابق یا تجلی زمینی او شمرد، هگینز، او را با Omthaعنوان کلی خدا در زبان قبطی تطبیق میکند و پیشنهاد میدهد که همانطورکه در یونانی مآبی مصری رایج است، برای ایزدی کردن یک شخص، اول اسمش حرفMرا بگذاریم. این طوری لغت ممتا به دست می آید که میتواند با ممت یا مهمت یا محمد نام پیامبری تطبیق میشود که معروف بود مذهبش تمام آسیا را گرفته است [و بنابراین اومتا را نیز میتوان معادل "احمد" نام دیگر محمد دانست]. دراینجا هگینز قدمی رو به جلو میگذارد و به اهمیت M میپردازد. این حرف، نشان دیونیسوس باخوس خدای مشروبات الکلی به ویژه شراب انگور است که VIN خوانده میشده و البته در قدیم رایج بوده که در لاتین، V جای به U دهد. این میتوانسته کمک کند تا شراب به عنوان نمادی از عنصر حیات که با "عین" یا سرچشمه ی جهان تطبیق میشده است، با قرار گرفتن M در اول "عین" و تبدیلش به "معین" به همان معنای سرچشمه، عین را به UIN یا همان VIN تبدیل کند. ابجد این کلمه اینطور جمع می آمده است:

M=600

U=6

I=10

N=50

جمع=666

666 عدد دجال یا آنتی کریست در مکاشفه ی یوحنا است که البته هنوز داشته دین بابل شیطانی را احیا میکرده است. با توجه به این که قرار بوده آنتی کریست بعد از مسیح بیاید و برود و دیگر مزاحم اربابان بعدی جهان نشود، او با نرون تطبیق شد که یک سزار و بنابراین یک خدای انسان گون دیگر بود که تجسد جووه یا ژوپیتر، نسخه ی دیگر یهوه که مسیح قالب زمینی او است تلقی میشد. لغت "سزار" تلفظ لاتین لغت بابلی-اتروسکی "اسار" به معنی حکمران است که "ازیریس" نسخه ی مصری باخوس نام از آن دارد. ایزیس خواهر و همسر ازیریس، در روم، هم نسخه ی مادینه ی باخوس بوده و هم تطبیق شده با سرس الهه ی زمین، که خود در روایت دیگری نسخه ی مادینه ی باخوس بوده است. از نام ایزیس، نام یاسیوس درآمده که به روایت ویرژیل، نژاد سزار از او برخاست. یاسیوس و یاسون و ایسون، سه نام مختلف برای بنیانگذار قوم یاسون ها در آتیک شمرده شده اند. نام یاسیوس میتواند به معنی یسوعی یا مسیحی باشد که با نامیده شدن یسوع به ایسوس و احتمالا بعدا هسوس خدای گاول ها در ارتباط است ضمن این که خود یسوع تلفظ دیگر یهو یا یهوه است. اگر یهودیان مدعیند که از مصر درآمده اند برای آن است که نسخه ی قبلی خدایشان باخوس تبدیل به یک فرعون مصری شده و به صورت ازیریس بدل به کهن الگوی پادشاهان مصر شده است. او همچنین روح رود نیل شمرده میشود. رود نیل، به نام های سور و سیر هم نامیده میشد که هر دو، قابلیت بومی سازی سوریه را در مصر دارند. هر دو لغت، همریشه با SR در عبری به معنی رودخانه [مرتبط با "سریان" و "ساری" به مفهوم جاری بودن در عربی] هستند. یهودیان کلدانی مآب که در اسکندریه ی مصر، فعالیت زیادی داشتند، عادت داشتند به تقلید از کلدانیان، در لغات عبری، "س" را با "ت" جابجا کنند و مثلا "کوثی" را "کوتی" و "سوری" را "توری" مینوشتند. دراینجا هم SR جای به TR داد. عدد ابجد "ت" در عبری، 400 و عدد ابجد "ر" در عبری، 200 است که مجموعا میشوند 600 و برابر عدد ابجد M در لاتین. اگر M را به جای دیونیسوس، با "را" به معنی خدا که معادل عبری "رع" قبطی است، کنار هم بگذاریم، به نام "رام" نزدیک میشود که میتواند روح رم باشد که سزارها از آن می آیند. در هند، رام یا راما نام یکی از تجلی های خدای ویشنو است که به مانند اوآنس و مسیح مجسم به ماهی هم بوده است. PAYNE KNIGHT راما را نسخه ی هندی سزوستریس میدانست و حتی معتقد بود سزوستریس معادل رامسس فرعون مصری است که نامش شبیه به راما است. راما مدت ها قبل از کریشنا محبوب ترین آواتار ویشنو در هند میزیست. اما یک رامای دیگر که بالا-راما یا بل-رام یعنی دقیقا «بعل رام» نامیده شده است، به جای همزاد و نابرادری کریشنا در کنار او قرار گرفته و هگینز زوج کریشنا-بالاراما را همان زوج کریست و یوحنای تعمیددهنده میشمرد. یعنی باز هم خدای سابق به صورت حامی و تایید کننده ی نسخه ی جدید خود در کنار او ظاهر میشود. با این حال، داستان مسیح کامل تر است. چون پایه ی مندایی مذهب مسیح، با یک پایه ی یهودی جابجا میشود و یوحنا با همدستی کاهنان یهودی کشته میشود. بعد به خاطر تلفیق یوحنا و عیسی، همین سرنوشت برای عیسی تکرار میشود تا بهانه ای برای جدا کردن راه مسیحیت از یهودیت متعارف باشد. در مورد هند هم میتوان به چنین شورشی قائل شد. چون هند شبه قاره زیرمجموعه ی یک هند بزرگتر اسکیتی بود که مغول ها از آن آمدند و به گفته ی کارپینی، هند شبه قاره را هم فتح کردند. امپراطوری مغول با شورش چنگیزخان علیه پرستر جان یا شاه یوحنای مسیحی افسانه ای ایجاد شد. این شاه یوحنا میتواند همان یوحنای تعمیددهنده باشد که در قالب دیگرش اوآنس/یونس بعد از پذیرش از سوی اهالی نینوا به نینوس و نمرود و بعل و سزار و سزوستریس و دیگر شاهان اسطوره ای بنیانگذار تبدیل شده است. در بعضی منابع لاتین، از پرستر جان با عنوان "جوآنس بوتو دئوس"، یعنی یوحنا-بوتوی ایزدی یاد شده که میتواند نشاندهنده ی برابری اولیه ی یوحنا با بودا باشد و همانطورکه میدانیم، کریشنا و بودا هم در ابتدا از هم غیر قابل تشخیص بودند. موفقیت کیش کریشنا کمک میکرده تا برای کسانی که هنوز به یوحنا وفادار بودند او از شاگرد به صورت یک استاد تغییر حالت دهد. به نظر هگینز، این اتفاق در بهاگاوادگیتا افتاده آنجاکه ارجونا شاهزاده ی بزرگ، بعد از مطلع شدن از این که ارابه ران معمولیش کریشنا، درواقع ویشنو خدای بزرگ در هیبت یک انسان است، در مقابل کریشنا تعظیم میکند. هگینز، نام ARJONA ارجونا را به ار-جونا یعنی یوحنای والامرتبه معنی میکند بخصوص از آنرو که نام او را در تبت، ARGIONA تلفظ میکنند. به نظر هگینز همین اتفاق برای یوحنا در مسیحیت افتاده است و او که در ابتدا در قالب یوحنای تعمیددهنده استاد مسیح به نظر میرسد، بعدا به صورت های یوحنای حواری و یوحنای انجیل نویس، تحت عناوین شاگرد و دنباله رو عیسی -که حالا مسیح و خدای رسمی است- بازتولید میشود.:

“ANACALYPSIS”: V1: GODFREY HIGGINS: LONGMAN: 1836: P648-9 , 656-660

یهودیت که پایه ی دین مسیح شد، در تاریخ فعلی، مذهب قومی عقب مانده، منزوی و به شدت بسته که تنها یکی از اقوام امپراطوری جهانی و جهان گرای روم بود، به شمار می آمدند. یهودی ها مقاومت سختی در مقابل این جهانی سازی کردند و شکست خوردند ولی دینشان روم را درنهایت فتح کرد. مقاومت عیسی در مقابل روم، دراینجا به صورت مقاومت ابراهیم در مقابل بابل، مقاومت یعقوب در مقابل ادوم، و مقاومت موسی در مقابل مصر، مدام بازتعریف شده و به عقب انتقال داده شده است و در تمام موارد، مدت ها بعد از قهرمان یهوه پرست، مذهب او دشمن را در تسخیر خود درآورده است. این تکرار مکررات، برای یادآوری الگو بودن مقاومت قوم مسیح است. هر دین یا مسلکی که به عنوان بدیل روم و درواقع برای محدود کردن روم فعلی به جهت گسترش جهل ایجاد میشود، با قصه ای از یک قهرمان شکست خورده تعریف میشود که مذهبش به مقاومت خود ادامه داده و بلاخره جایی از روم فعلی را گرفته و جانشینی برای روم در خیمه شب بازی مقابل مردمی است که از سلطه ی روم خسته شده اند. میدانید که اخیرا اسم روم یا بابل، امریکا شده و آن، هنوز در حال جنگیدن و همزمان تطبیق دادن خود با انواع عیسی مسیح هایی است که خودش ایجاد کرده و خودش با پیروان آن مشکل پیدا کرده است. اگر جنگ و چانه زنی همزمان با دشمن، با سیاست چماق و هویج امریکا تعارضی ندارد، پس چرا باید تعجب کنیم از این که از داخل یکی از همین یهودیه های جدید به اسم ایران، امثال دکتر غنی نژاد، بیایند و بگویند ایرانی بودن هیچ تعارضی با پذیرش برتری غرب ندارد. نه دکتر غنی نژاد دروغ میگوید و نه آنهایی که پیبش از او 2500سال جنگ بی وقفه ی ایران علیه غرب را معنی ایرانی بودن میدانستند. در بیش از صد سال گذشته، ایرانی بودن همیشه معنایش موقتی بوده است چون بستگی به این داشته و هنوز دارد به این که غرب، دوست داشته باشد ایران در نظر مردمش چگونه باشد.

مطلب مرتبط:

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش1)


معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش2)

تالیف: پویا جفاکش

برای فهم این موضوع فقط کافی است به ایران بگردیم. مدت کوتاهی قبل از حمله ی اسرائیل به ایران، در جدیدترین نشست "گفت و شنود اقتصادی" که با موضوع «میهن دوستی یا ناسیونالیسم؟» و با میزبانی مرتضی کاظمی در گروه رسانه ای دنیای اقتصاد برگزار شد، موسی غنی نژاد و شروین وکیلی مهمانان مدعو بودند. آدم اول تعجب میکند که شروین وکیلی ناسیونالیست پان فارس در یک نشست اقتصادی چه میکند؟! ولی خوشبختانه دکتر غنی نژاد لیبرال، در نوبت صحبت خودش همه چیز را روشن میکند. غنی نژاد که میشود گفت طبق معمول خودش کارگردان تک گوی کل جلسه است، یادی از رفیق باستانگرای از دست رفته اش سید جواد طباطبایی میکند و میگوید ایران نیازی به ناسیونالیسم ندارد چون ناسیونالیسم یک مفهوم مدرن و مخصوص کشورهای اروپایی است که بعد از فروپاشی امپراطوری مقدس روم، برای خودشان تعریف درست کرده اند؛ مثلا فرانسه که به زور، صدها زبان محلی را در خودش از بین میبرد و زبان رسمی فرانسه را جانشین میکند تا همه فرانسوی شوند؛ این جور کارها به درد کشورهای مستعمره میخورد که خودشان اکثرا تاریخ و موجودیتی نداشته اند، اما ایران از زمان کورش کبیر به مدت 2500سال وجود داشته و همانطورکه شاهنامه گواه است، حداقل هزار سال است که نام آن "ایران" و گره خورده به زبان فارسی است؛ اینهایی که میگویند ایران توسط صفوی ها یا توسط رضاشاه دولت-ملت شد، «یاوه میبافند» و ایران نیازی به دولت-ملت شدن در زمان مدرن و تحت یک ایدئولوژی مدرن نداشته است؛ بنابراین ما حق نداشتیم ناسیونالیسم غربی را وارد کنیم، ولی این کار را کردیم و این باعث ایجاد نهضت مصدق و درافتادن ما با غرب به نام دفاع از منافع ملی مثل نفت شد و صدمات زیادی به ما وارد کرد.

اینجاست که معلوم میشود چرا آقای غنی نژاد وارد بحث ایران باستان شده است. او به عنوان پدرخوانده ی جریان لیبرالیسم و غربگرایی افراطی در ایران میخواهد وانمود کند که میهن پرستی ایرانی، هیچ ربطی به مقاومت در مقابل سوء استفاده های غرب از وطن فروشی و جهل ایرانی ندارد و ما میتوانیم با اطمینان خاطر و در اوج ایرانی بودن، در مقابل هر نکبت جدیدی که سیاستمداران غربی بر سرمان می آورند تسلیم و مازوخیست باقی بمانیم. آقای غنی نژاد میتواند وانمود کند کارش اقتصاد است و چیزی درباره ی گذشته ی ایران نمیداند، ازجمله درباره ی این که آن پارس منابع یونان و روم باستان که ادعا میشود سلف ایران است، 12 قرن یعنی در تمام طول بقایش در حال جنگ با یونان و رومی بوده که همان غربی که به ما گفته است پارس سلف ایران است ادعا دارد آن یونان و روم، سلف غربند. دکتر غنی نژاد موقع صحبت کردن حتی به تته پته هم نمی افتد چون خیالش جمع است که هیچ کدام از جوانان غربگرای مخاطبش، اصلا به آن 12 قرن فکر نمیکنند. کل ایران باستان در نفر اولش به نام کورش خلاصه شده است و این کورش فقط فرصت کرد از دور یک تهدیدی نثار یونانی های داخل اروپا بکند و قبل از این که به جنگ واقعی برسد از دنیا رفت. اما چرا وقت جنگ با یونانی های اروپا را نیافت؟ چون تمام طول عمرش را در حال جنگ با قدرت های آسیایی گذراند. آیا این کورشی که فقط غرب را تهدید میکند و در عمل با همسایه ها میجنگد خیلی با حکومت فعلی ایران فرق میکند که غنی نژاد موقع نفی ناسیونالیسم، به آن طعنه میزند و آن را دنباله ی مصدقی میخواند که رهبران انقلاب اسلامی، از او بیزارند؟ یک ذره فکر کنید ببینید این کورش و دنباله ی راستینش جمهوری اسلامی، به نفع غربند یا به ضرر او؛ آن وقت دو دو تا چهارتا کنید ببینید ایران باستان ما چقدر قدمت دارد؟ برای این که راهنماییتان کنم یک چیزی را میگویم که دکتر غنی نژاد خوب میداند ولی جوان ها را مطلع نمیکند.: دقت کنید ببینید عجیب نیست که در دهه های پیش، اسم سیروس در ایران خیلی رواج داشت ولی الان ندارد؟! سیروس نام یونانی همان شاهی است که ما امروز او را به نام توراتیش "کورش" میشناسیم. اگر امروز کورش را به خاطر داستان توراتی نواختن یهود مقدس میدانند، او سابقا به خاطر روحیه ی فتوحات گری سلسله ی پهلوی –واسطه ی بی فاصله ی کورش ظاهرا 2500ساله با جمهوری اسلامی- از روی نسخه ی یونانیش مقدس و شناخته شد و حتی میرزاده ی عشقی وقتی در یکی از شعرهایش میخواست بزرگان ایران را دور هم جمع کند تا برای ایران پس از اسلام مویه سر دهند، او را سیروس نامید. الان اسم سیروس برند نمیشود تا مردم یادشان نیاید وجود تاریخی کورش هخامنشی را از کدام منبع خارجی گرفته اند. نکته ی مهم همین است. کورش الان شاهی آرمانی است چون قبلش به نام سیروس آرمانی شد؛ آن هم در یک اثر کلاسیک به زبان یونانی به نام "سیروپدی" یا تربیت سیروس. این اثر به گزنفون یونانی منتسب است که خالق کتاب آناباسیس یا بازگشت ده هزار نفر هم تلقی میشود. این کتاب را من نخوانده ام. اما مقاله ی جالبی از دیوید ماتیزن درباره اش دیده ام که مقایسه اش با حرف های دکتر غنی نژاد، نکات مهمی را به ما نشان میدهد.:

«بسیاری از مردم می‌دانند که فیلم کلاسیک WARRIORS "جنگاوران " از سال ۱۹۷۹ (براساس کتاب سال ۱۹۶۵ نوشته ی سول یوریک) شباهت‌های عمدی و آشکاری با «راهپیمایی ده هزار نفر» معروف دارد، روایتی از ارتشی از مزدوران یونانی که در وسط امپراتوری پارس منزوی شده بودند و مجبور بودند «با صدای تق‌تق» به سرزمین‌های دوست برگردند. من خودم هنوز به وضوح به یاد دارم که این واقعیت و تمام شباهت‌ها را معلم برجسته ی زبان لاتین و تاریخ کلاسیک ما، تنها چند سال پس از اکران فیلم در گیشه، برای کلاس لاتین کلاس هفتمم توضیح داد. در فیلم، هر گروه تبهکاری در شهر، هیئتی متشکل از نه نماینده را که هیچ‌کدام (در تئوری) مسلح نیستند، به یک «گردهمایی» بزرگ در پارک ون کورتلند در برانکس می‌فرستد. در آنجا، سایروس - رهبر بزرگترین گروه تبهکاری شهر (گرامرسی ریف‌ها) - سخنرانی معروف خود را ایراد می‌کند که در آن او به طرز چشمگیری به "واریورز" یا جنگجویان جمع شده اشاره می‌کند که اگر باندهای مختلف فقط از جنگیدن علیه یکدیگر دست بردارند، تعدادشان بسیار بیشتر از پلیس و هر کس دیگری است که ممکن است سر راهشان بایستد. با این حال، وقتی سایروس خائنانه توسط رهبر گروهی که خود را "یاغیان" می‌نامند، تیرباران می‌شود، و او فوراً گروه واریورز را به خاطر قتل متهم می‌کند، واریورز خود را در میانه‌ی قلمرویی نامساعد، در حالی که تمام گروه‌ها در شهر (به خصوص ریف‌ها) برای دستگیری آنها تلاش می‌کنند، منزوی می‌بیند. این طرح داستانی بسیار شبیه به وضعیتی است که گروه ده هزار نفری یونانیان هوپلیت با آن مواجه بودند. این گروه در قلب پارس، پشت سر شاهزاده ی محبوب پارسی، سیروس، پسر داریوس دوم، برای رویارویی با برادر بزرگترش (پادشاه جدید پارس) در نبردی برای تصاحب تاج و تخت، وارد عمل شده بودند. سیروس در نبرد کوناکسا در سال ۴۰۱ پیش از میلاد کشته شد و یونانیان منزوی، در اعماق قلمرو دشمن، با ارتش‌های عظیم کمتر و صدها مایل قلمرو متخاصم بین آنها و سرزمین مادری‌شان، که همه توسط قبایل مختلفی که با عبور آنها مخالفت می‌کردند، اشغال شده بود، علاوه بر ارتش پادشاهی که سیروس را کشته و سایر سربازانش را پراکنده کرده بود، در جنگ بودند. علاوه بر این، یکی از ژنرال‌های پادشاه، بلافاصله پس از نبرد، خائنانه ژنرال‌های برجسته ی یونانی را دستگیر و کشت، و بنابراین یکی از جنگجویان یونانی - گزنوفون آتنی، که احتمالاً حدود ۲۶ یا ۲۷ سال سن داشت - به عنوان رهبر جدید انتخاب شد (به روایت خودش) و با موفقیت آنها را به مکانی امن رساند. روایت گزنفون از لشکرکشی و پیامدهای ناامیدکننده ی آن، که آناباسیس به زبان یونانی و آنطورکه گاهی اوقات نامیده می‌شود، سفر اکتشافی پارسی در انگلیسی (که خود کلمه ی یونانی به معنای «سفری از دریا» است)، روشن می‌کند که جنگجویان یونانی، جنگجویانی فوق‌العاده توانمند، دارای سنت‌های عمیق و نظم و انضباط تحسین‌برانگیز و با تاکتیک‌های محکمی بودند که آنها را تا زمانی که هوشیار بودند و تسلیم ترس یا وحشت نمی‌شدند، از حریفانشان برتر می‌کرد. آنها همچنین در سراسر این مصیبت، ایمان عمیقی به خدایان و درستی رفتار خود نشان می‌دهند، و معتقدند که اگر به جای خائنانه عمل کنند، خدایان به جای دشمنانشان که خائنانه و قاتلانه عمل کردند، طرف آنها خواهند بود. و اگرچه نسخه ی سینمایی شامل سخنرانی به‌یادماندنی سیروس، همراه با آرایه‌های بلاغی است، سخنرانی‌های ثبت‌شده در روایت باستانی گزنفون از راهپیمایی ده هزار نفری، به دلیل بیان پرشور آرمان‌های سربازان مغرور و آزاد یونانی، که ممکن است منزوی و کم‌شمار باشند، اما ترجیح می‌دهند مانند مردان آزاد بجنگند تا اینکه خود را در معرض رحمت پارسیان قرار دهند، در جایگاه دوم قرار می‌گیرند. وقتی پس از پایان نبرد کوناکسا و کشته شدن سیروس، پادشاه، منادیان خود را به رهبری یک یونانی به نام فالینوس که برای پادشاه کار می‌کرد به ارتش یونان می‌فرستد و از آنها می‌خواهد که سلاح‌های خود را تسلیم کرده و در دربار حاضر شوند تا هر گونه لطفی را که می‌توانند از پادشاه دریافت کنند، دریافت کنند، پاسخی که گزنفون از تئوپومپوس آتنی ثبت کرده، جاودانه است:

"همانطور که می‌بینی فالینوس، تنها چیزهای ارزشمندی که در حال حاضر داریم، سلاح‌ها و شجاعت ما هستند. تا زمانی که سلاح‌هایمان را نگه داریم، خیال می‌کنیم که می‌توانیم از شجاعت خود به خوبی استفاده کنیم؛ اما اگر سلاح‌هایمان را تسلیم کنیم، جان خود را نیز از دست خواهیم داد. پس تصور نکن که قرار است تنها دارایی‌های ارزشمندمان را به تو تسلیم کنیم. برعکس، با کمک آنها برای آنچه که تو نیز برای آن ارزش قائل هستی، خواهیم جنگید." (صفحه ی ۱۰۵ نسخه ی پنگوئن ترجمه ی رکس وارنر، اولین انتشار در سال ۱۹۴۹)

فالینوس، در تلاش برای متقاعد کردن یونانیان به زمین گذاشتن سلاح‌هایشان، دلایل مختلفی برای این کار ارائه می‌دهد. رهبر یونانیان، کلیرخوس، آخرین پاسخ را به فالینوس می‌دهد:

"خب، پس، از نصیحت شما بسیار سپاسگزارم. حالا می‌توانید پاسخ ما را پس بگیرید، یعنی ما معتقدیم که اگر قرار باشد با پادشاه دوست شویم، اگر سلاح‌هایمان را نگه داریم، دوستان ارزشمندتری خواهیم بود تا اینکه آنها را به شخص دیگری تحویل دهیم؛ و اگر قرار است بجنگیم، اگر سلاح‌هایمان را نگه داریم، بهتر خواهیم جنگید تا اینکه در اختیار شخص دیگری باشند."

بنابراین، انسان‌های آزاده باید همیشه به مستبدان و مشاوران متقاعدکننده‌شان پاسخ دهند -- نه با بدخواهی یا نیت بد، بلکه با وقار و تمایل به ایستادگی بر حق طبیعی مردان و زنان برای دفاع از جان و آزادی خود در برابر خشونت از هر سو، هر چقدر هم که در لباس اقتدار دنیویِ ظاهری پنهان شده باشد. یونانیان باستان حقوق خود و تفاوت بین آزادی و بردگی را می‌دانستند و بنابراین می‌توانستند چنین پاسخی بدهند. در قرون گذشته، برخی از مردم این حقوق و تفاوت‌ها را فراموش کرده‌اند، در حالی که برخی دیگر با بدخواهی هر کاری که از دستشان بر می‌آمده انجام داده‌اند تا این اصول ساده و باستانی را مبهم کنند. نام‌های موجود در روایت باستانی با نام‌های موجود در فیلم بسیار مشابه است. البته، سیروس در هر دو حماسه نام یکسانی دارد. روایت گزنفون، سیروس را به عنوان رهبری ستودنی، شجاع و سخاوتمند و کسی که یونانیان را به خاطر فداکاری بی‌دریغشان برای آزادی‌شان تحسین می‌کند، به تصویر می‌کشد. در جایی قبل از نبرد سرنوشت‌ساز کوناکسا، او خطاب به یونانیان می‌گوید:

"سربازان یونانی، من شما را به جنگ با خودم نمی‌برم چون تعداد سربازان بومی‌ام کم است. نه، دلیل اینکه از شما کمک خواستم این بود که شما را کارآمدتر و قدرتمندتر از انبوه بومیان می‌دانستم. پس می‌خواهم خودتان را شایسته‌ی آزادی‌ای که به دست آورده‌اید و فکر می‌کنم از داشتن آن خوشحال هستید، نشان دهید. مطمئن باشید که من این آزادی را به تمام چیزهایی که دارم و خیلی بیشتر از آن ترجیح می‌دهم."

کلیرخوس، که پس از پایان نبرد به طرز خائنانه‌ای توسط تیسافرنس، ژنرال پادشاه، به قتل می‌رسد، بدون شک همان کلئون در فیلم است، رهبر هیئت نمایندگی نه جنگجو به انجمن محرمانه در برانکس، که توسط رهبر یاغیان مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد و توسط جمعی از ریف‌های گرامرسی متخاصم محاصره و مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد. بدون شک خودِ گزنوفون همان سوان است (به شباهت زبانی این دو نام توجه کنید)، کسی که پس از یک رویارویی پرتنش با جنگجوی قدرتمند، آژاکس، توسط بقیه ی واریورز به عنوان "فرمانده ی جنگ" انتخاب می‌شود، در صحنه‌ای که شباهت‌هایی با قسمتی از لشکرکشی پارسیان دارد که در آن گزنوفون پس از قتل ژنرال‌های یونانی، خود را به عنوان رهبر جدید معرفی می‌کند. در آن صحنه، گزنوفون می‌گوید که همه ی فرماندهان ارتش یونان می‌خواستند گزنوفون رهبر آنها باشد، به جز آپولونیدس، که با گزنوفون مخالفت کرد و شروع به شکایت از همه مشکلاتشان کرد.در آناباسیس، آپولونیدس هیچ نقش مهمی در بقیه‌ی ماجرا ندارد. اما آژاکس در واقع یکی از به یاد ماندنی‌ترین شخصیت‌های فیلم است، زیرا اگرچه از انتخاب نشدن به عنوان رئیس جدید جنگ ناراحت است، اما در واقع تا زمانی که به او فرصت جنگیدن داده می‌شود، خوشحال است و با نوعی شادی تلخ به هر یک از «صحنه‌های نبرد» فیلم نزدیک می‌شود و تا زمانی که در دامی که پلیس پهن کرده می‌افتد و با دستبند از آنجا برده می‌شود، غیرقابل توقف است. در فیلم، واریورز باید به جزیره ی کانی برگردند و سوان این حس را به خوبی بیان می‌کند که وقتی اقیانوس را می‌بینند، احساس می‌کنند که به خانه برگشته‌اند. در آناباسیس، لحظه‌ای فراموش‌نشدنی وجود دارد که یونانیانِ درگیرِ نبرد، که قبیله‌ای پس از قبیله، و از منطقه‌ای به منطقه‌ی دیگر جنگیده‌اند، به قله‌ی کوه تکس می‌رسند و برای اولین بار نگاهی اجمالی به دریا می‌اندازند:

"آنها در روز پنجم به کوهی رسیدند که نام آن کوه تِکِس بود. وقتی مردان جلویی به قله رسیدند و دریا را دیدند، فریاد بلندی برخاست. گزنوفون و عقب‌داران آن را شنیدند و فکر کردند که دشمنان بیشتری در جلو حمله می‌کنند، زیرا بومیان کشوری که آنها ویران کرده بودند، از پشت سر آنها را تعقیب می‌کردند و عقب‌داران برخی از آنها را کشته و برخی دیگر را در کمین اسیر کرده بودند و حدود بیست سپر پوست گاو خام را با موهایشان به غنیمت گرفته بودند. با این حال، وقتی فریادها بلندتر و نزدیک‌تر شد، و کسانی که دائماً در حال پیشروی بودند، شروع به دویدن به سمت مردان جلویی کردند که همچنان فریاد می‌زدند و هر چه تعداد آنها بیشتر می‌شد، فریادها بیشتر می‌شد، به نظر می‌رسید که این موضوع اهمیت قابل توجهی دارد. بنابراین گزنوفون سوار بر اسب خود شد و لیکوس و سواره نظام را با خود برد و برای پشتیبانی به جلو تاخت و خیلی زود صدای سربازانی را شنید که فریاد می‌زدند: «دریا! دریا!» و در ستون به پایین خبر می‌دادند. سپس مطمئناً همه ی آنها شروع به دویدن کردند، عقب‌داران و همه، و با تمام سرعت به سمت حیوانات بارکش و اسب‌ها راندند؛ و وقتی همه به بالای تپه رسیدند، سربازان، با چشمانی اشک‌بار، یکدیگر و ژنرال‌ها و فرماندهان خود را در آغوش گرفتند. در یک لحظه، به پیشنهاد کسی یا کسانی، سنگ‌ها را جمع‌آوری کردند و توده‌ای بزرگ از آنها درست کردند."

در مقدمه‌ی جورج کاک‌ول بر ترجمه‌ی رکس وارنر از سفر اکتشافی پارسی، آن استاد آکسفورد (و اهل نیوزیلند) با این جمله شروع می‌کند:

"هر بچه مدرسه‌ای می‌دانست که چگونه ده هزار یونانی خود را در قلب امپراتوری پارس، هزاران مایل دورتر از یونان، یافتند، در حالی که نیمی از رهبرانشان توسط پارسیان دستگیر شده بودند، و ارتشی از پارسیان در نزدیکی بود، و چگونه گزنوفون آتنی مسئولیت را به عهده گرفت و آنها را از طریق رودخانه‌ها و کوه‌ها، از میان زمستانی وحشتناک و دشمنان وحشی به همان اندازه وحشتناک، به سلامت به خانه آورد، و واقعاً یک بچه مدرسه‌ای کودن بود که از صدایی که یک روز گزنوفون از پشت ستون شنید، به وجد نیامد، در حالی که او در حال بالا رفتن از کوهی دیگر علیه به گمان خودش، قبیله‌ای متخاصم دیگر بود: «دریا، دریا». "

متأسفانه، می‌توان با اطمینان گفت که اکنون اکثر دانش‌آموزان می‌توانند از مهدکودک تا تحصیلات تکمیلی را بدون یادگیری داستان ده هزار یونانی و صدای هیجان‌انگیزی که روزی گزنفون شنید، یعنی «دریا، دریا»، طی کنند. حتی عبارت‌بندی جورج کاک‌ول نیز به روشنی نشان می‌دهد که وقتی خود او این کلمات را در سال ۱۹۷۲ می‌نوشت، دیگر این‌طور نبود که هر دانش‌آموزی به طور طبیعی این داستان را یاد بگیرد. این فراموشی فرهنگی بسیار تأسف‌بار است و مشخصه ی بسیاری از چیزهای دیگری است که ما در مورد گذشتگان فراموش کرده‌ایم. راهپیمایی ده هزار نفری امروز چیزهای زیادی برای آموختن به ما دارد، از شجاعت در برابر احتمالات به ظاهر غیرممکن گرفته تا فداکاری برای آزادی، ایمان به خردِ ایستادگی برای حقوق طبیعی بشر در برابر استبداد، ایمان به آنچه الهی است، و انزجار از کسانی که حاضرند با دیگران مانند خدا رفتار کنند. خود سیروس گفت که به آزادی‌ای که یونانیان برای خود به دست آورده بودند حسادت می‌کرد؛ آزادی‌ای که در واقع ما هنوز وارث آن هستیم. این را فراموش نکنیم، مهم نیست که در حال حاضر چقدر از دریا دور به نظر برسیم.»:

“The warriors and the ten thousands”: DAVID WARNER MATHISEN: STAR MYTHS OF THE WORLD: 10 JAN2014

آیا این نوع یونانی ستایش شده از سوی گزنفون و مخترعینش در غرب مدرن، که شعار میدهد دشمن فقط او را وقتی سلاح در دست دارد، مورد دوستی قرار میدهد، خیلی با جمهوری اسلامی فاصله دارد که مدام در دفاع از خود در مقابل انتقادها میگوید فقط با داشتن سلاح و استفاده از هر موقعیت و کالایی به عنوان سلاح، با دشمن غربی در صلح به سر خواهد برد؟ بله عزیزانی که با روحیات واقعی غنی نژادها آشنا نیستید! جمهوری اسلامی خیلی خیلی غربی است بی این که این غربی بودن منافاتی با میهن پرستیش حول محصولات سرزمینی سیروس/کورش منافات داشته باشد. الگویش هم شاهزاده سیروس معروف به سیروس جوان یا سیروس کهتر است که عمدا همنام سیروس مهتر یا سیروس اول –اخیرا دوم- شده تا به جای او یونانی ها را ستایش کند و بدین ترتیب آن جریان نوپدیدی که تحت نام کورش به جنگ یونانی گری رفته بود، باز هم به نام کورش به یونانی گری جلب شود. کورش برای ایران مقدس است چون ایران، معادل پارس و بدین ترتیب نمادی از دشمنی شرق با غرب تعیین شده است. ولی این نماد مقدس نه بخشی از دین و سنت ایرانی بلکه بخشی از دین و سنت غرب است. چون کورش یک مسیح یهودیان و ازاینرو از اسلاف عیسی مسیح یعنی خدایی است که بیشتر خدای تمدن غرب شمرده میشود و برای همین هم هست که راحت میتواند به سایروس امریکایی و دار و دسته یث خلافکارش "جنگاوران" تبدیل شود. این که دو سیروس با دو رویکرد متفاوت، مسیح یگانه ای را به جلوه های متضاد تقسیم میکند، ناشی از عملیات مشابه یسوعی روی مسیح در مغربزمین است که به ایجاد مسیحیت متعارف انجامیده است. این موضوع در کتاب کلاسیک اناکالیپسیس منسوب به گادفری هگینز انگلیسی خودنمایی میکند. این کتاب ظاهرا قرن نوزدهمی، یک نسخه ی امریکایی از اوایل قرن بیستم (دورانی که امریکا مرکز تئوسوفی بریتانیایی و تطبیق اساطیر هندو-بودایی و یونانی-رومی و کابالایی توسط آن بود) دارد که ممکن است نسخه ی اصلی باشد ولی برای این که قرن نوزدهم بی حساب و کتاب به نظر نرسد، نسخه ی چاپی قرن نوزدهم انگلستانش هم تهیه شده است که من از آن استفاده میکنم. اناکالیپسیس کتاب متناقضی است و دلیلش را هم این میدانند که یادداشت های نویسنده هستند که بعد از مرگش منتشر شده اند و او به دلیل مرگش فرصت ویرایش آنها را نیافته است. دانسته های جدید نویسنده مدام دانسته های قبلی را تحت الشعاع قرار میدادند و کم کم آنقدر زیاد شدند که علیه بنیاد خود قیام کردند و تاریخ را یک سرگرمی اختراع ژزوئیت ها یا همان یسوعی ها نشان دادند که میشود آنها را بر اساس اسمشان، عیسوی های اولیه ی واقعی شمرد؛ ادعایی که در انکالیپسیس تنها از صفحه ی 600 به بعد مطرح میشود.

هگینز معتقد است که بسیاری از بنیانگذاران افسانه ای منجمله موسی، رومولوس، کریشنا و کورش، در ابتدا همگی جلوه های محلی یک قهرمان منجی ایزدی واحد بودند که در نقاط مختلف، شاخ و بال هایی بر داستان هایش افزوده یا از آنها کاسته و همین کمی و زیادی ها بر آیین هایش هم اعمال شده است. ژزوئیت ها هر کدام از اینها را به یک شخصیت تاریخی تبدیل کرده اند تا مزاحم یا رقیبی برای جلوه ی رسمی فعلی این قهرمان ایزدی یعنی عیسی مسیح نباشند. اما عنوان کریست برای این ایزد منجی، بنیاد پاگانی او را هنوز لو میدهد. کریست تلفظ دیگری است برای «کوروس» لقب آپولو خدای خورشید یونانی، و نیز «کیروش» لقب تموز خدای طبیعت و فصول در سوریه، که این دومی تحت عنوان «آدونیس» لقب سوری دیگر تموز، هنوز در اساطیر یونانی حضور دارد. ازآنجاکه فصول بر اثر گردش خورشید ایجاد میشوند، این دو خدا هنوز در پایه با هم مشترکند منتها مرگ و رستاخیزی را که خورشید در طول یک شبانه روز با غروب (مرگ) و طلوع (تولد دوباره) تجربه میکند، خدای فصل ها در طول یک سال با مرگ در خزان و تولد دوباره در بهار از سر میگذراند و مرگ و رستاخیز مسیح هم بر اساس همین چرخه رخ میدهد. منتها موقع تاریخ سازی، تغییر جلوه ی خدای خورشید در هنگام گذر از صورت فلکی هر ماه، طی دوره های حدودا 2000ساله رقم میخورد و در هر دوره، تصویر خدای خورشید روی صورت فلکی ای که در آغاز سال، خورشید از آن طلوع میکند، ثابت میماند و ادیانی با دوره های طولانی وجود، تخیل میشوند. در این حالت، مرگ و رستاخیز خدا مرگش در یک دوره ی فلکی برای تولد دوباره در یک دوره ی فلکی دیگر بر اساس صورت فلکی جدیدی اتفاق خواهد افتاد. برای مسیح، این مرگ، قربانی شدن به صورت بره ی خدا در انتهای عصر فلکی حمل یا قوچ برای از نو متولد شدن در ابتدای عصر فلکی حوت یا ماهی است که مسیح به نام آن، ایکتیس یعنی ماهی نامیده میشود. ایکتیس لقب دیونیسوس باخوس خدای تاکستان ها و مشروبات الکلی و رقص های نمایشی هم هست. در سرود هجدهم اورفیک، باخوس، نخستین زاده شده، دارای طبیعت دوگانه، سه بار زاده شده، شاه باخیوس، دارای دو شاخ، و دارای دو شکل توصیف شده و نامبردار به چاسته است که هم به معنی بره است و هم به معنی آتش. طبیعت دوگانه ی دیونیسوس باید به دوگانه بودن ماهی عصر حوت مرتبط باشد و این که او هم ماهی است و هم بره، نشانه ی این است که او در جایگاه مسیح قرار دارد. در این صورت، سه بار زاده شدنش، جلوه های ماهی و گوسفند او را با جلوه ی گاو در سه برج فلکی ثور (ورزاو)، حمل (قوچ) و حوت (ماهی) جمع می آورد و عیسی را به عنوان منقسم در برج های فلکی حمل و حوت، با گذشته ی یهودیش علیه جلوه ی قبلی خود در برج ثور متحد میکند. عیسی تجسد زمینی یهوه خدای یهود است که خود، شکل بازآفرینی شده ی بعل ها یا خدایان پاگانیسم در قبل از خود است و بعل در یهودیت، عنوان رقیب یهوه و متهم به شیطنت و نابودگری است که همواره به شکل گاو ظاهر میشود طوری که در انگلیسی، لغتBULLبه معنی گاو نر، ازBOLمشتق شده است که یکی از تلفظ های نام "بعل" در میان یهودیان بوده است. همین ارتباط بین خدایان و صور فلکی، در هند هم تکرار میشود. خدای هندوی ورزاو شکل، شیوا خدای نابودی است و در آیین های قربانی هندو، گوسفند در آتش پخته میشود چون خدایان در جای همان باخوسی قرار دارند که همزمان آتش و گوسفند است و چون از چیزی از جنس خود تغذیه میکند، گوسفند در آتش پخته میشود. مسلما نسخه ی قبلی هم از مانند خود تغذیه میکرد. بدین ترتیب، این نسخه ی قبلی به میترا خدای خورشید رومی نزدیک است که همواره در حال قربانی گاو تصویر میشده است. میترا خدای پارسیان شمرده میشد که دشمنان یونانیان و رومیان بودند. در شناسایی امروزین ملل، اساس فرهنگ پارس ها زرتشتی گری تعیین شد چون در هندوستان، جامعه ای به نام پارسی ها که زرتشتی بودند، گاو را مقدس میشمردند و دلیل خوبی بودند بر این که ناخوشایندی چنین فرهنگی برای مسیحیان یونانی و رومی کنونی، به گذشته ی پاگانی یونان و روم هم فرافکنی شود. دراینجا مسیح با جلوه ی گوسفندی خود همهویت شده که با گذشته ی یهودیش این همانی دارد. بنابراین دراینجا هنوز معادل موسای گوسفندچران است. به نظر هگینز، نام موسی تلفظ دیگر نام مسیح است و موسی مسیح اولیه ی مذهبی بود که در ابتدا خود مسیحیت بود و بعد به یک شعبه ی مطرود از آن که نامش یهودیت شد محدود گردید تا مسیح جدید یعنی کریست پرداخته شود. نام موسی را از ریشه ی موشه میگیرند که به معنی از آب گرفته شده است. ماهی هم از آب گرفته میشود. در این مورد، میتوان به افسانه ی ایتالیایی ازدواج جانوس خدای دو چهره –که دو چهرگیش با دوگانگی ماهی برج حوت و دو ماهیتی بودن باخوس قابل مقایسه است- با زنی به نام کامیسه و به دنیا آمدن پسری به نام کاماسنس از این رابطه اشاره کرد چون کاماسنس هم به معنی ماهی است و هم به معنی از آب گرفته شده. کامیسه در حکم الهه ی زمین است که خدا در او حلول میکند تا جلوه ی زمینی بیابد و این الهه نسخه ی مادینه ی خود خدا هم است. در این رابطه هگینز، نام کرس یا سرس الهه ی زمین رومی را تلفظ دیگر نام کورس خدای خورشید میشمرد. حلول خدای خورشید در زمین، معادل مرگ او است و پسرش باززایی او همانطورکه با مرگ خدا در یک ظاهر، او توسط قاتلش به صورت نویی بازمیگردد. مرگ بعل توسط موسی هم ماهیت مشابهی دارد. هگینز یادآوری میکند که املای لاتین موسیMOSEنزدیک املای لاتین میوزMUSEنام عمومی الهگان هنر که در خدمت آپولو خدای خورشیدند میباشند و این میوزها درابتدا چرخه های قمری بودند که آپولو یا خورشید در آنها جلوه های منحصر به فرد می یافت گویی توسط الهه ی ماه از نو زاده میشود. در مورد باخوس هم میبینیم که او در سرود های مخصوص خود در فستیوال های اورجی، به نامYESنامیده میشد که نه فقط راهبرد به یاه/یاهو/یهوه خدای یهود دارد، بلکه ارتباط سرراست تری با AYESنام الهه ی هرج و مرج در آغاز آفرینش را نشان میدهد. شاید این با مضمون نخست زاده بودن باخوس هم مرتبط باشد. چون در هند، ویشنو تحت نام نارایانا به عنوان خدای آفرینشگر غنوده بر ماری چند سر بر آب های آغازین معرفی میشود. آفرینش زمین از میان آب های هاویه با آفرینش دوباره ی آن به دنبال سیلی عظیم نسبت می یابد که در این داستان هم ویشنو در قالب آواتار ماهی به نام متسیه کشتی مانو نوح هندی را از میان سیل به سلامت عبور میدهد و بنابراین نوح یا آدم دوم هم یک نسخه از مسیح ماهی میشود. از طریق او خدای ماهی در صدر آفرینش تمدن بشر قرار میگیرد و با اوآنا یا اوآنس پیامبر تمدن آموز کلدانی ها که پوست ماهی پوشیده و از داخل دریا درآمده بود برابری می یابد. نام اوآنا/اوآنس معادل نام یوناه/یونس پیامبری است که توسط ماهی ای بلعیده و بیرون انداخته شد و ماهی دراینجا باز الهه ی زمین است که خدا را میبلعد تا از نو متولد کند. کشتی نوح هم جانشینی برای همین ماهی است. نام اوآنا همچنین معادل یوحنا پیامبر تعمیددهنده ای است که همزمان با عیسی، نامزد مقام مسیح بود و البته عیسی را هم غسل تعمید داد. مسیح شدن و درواقع تولد دوباره ی عیسی بعد از غسل تعمید، همان برخاستن نارایانا از آب است. به گفته ی هندوان در زمانی که ویشنو به صورت نارایانا روی آب ها غنوده بود، جهان را "تاماس" احاطه کرده بود که معنیش در هندی تاریکی است. کلنل ویلفورد، این اصطلاح را با نام "تماس" برای یکی از نسخه های قبطی تموز مقایسه میکند. همه ی این اصطلاحات مرتبط با لغت کلدانی "توما" به معنی توأم یا همزاد است و به نظر هگینز، از تموز، خدای دوگانه ای میسازد که دو شخصیت معادل با دیوسکوری یا دو انسان صورت فلکی توأمان یا جمینی هستند. به نظر هگینز، توما را مانوی ها تبدیل به روح همزاد مسیح و نامبردار به توماس کردند ولی سنت جروم، او را با یک آدم همراه و گاهی متضاد در مقابل مسیح اشتباه گرفت و اینچنین توماس که در ابتدا خود مسیح بود، به صورت یکی از حواریون او درآمد. سنت توماس به شرق و از جمله تا هند کوچید و مسیحیت را در سر راه خود پراکند. بعدا ژزوئیت ها یک سری مسیحی های هندی که توماس را معلم خود میشمردند را در مالابار یافتند و آنها را مشکلی برای تعریف مسیح شمردند و با جایگزین کردن زبان کلدانی آنها با زبان لاتین، مسیحیت آنها را به سمت مسیحیت غربی تحریف کردند. در همان منطقه ی جنوب هند که کیش سنت توماس رواج داشت، یک منجی شگفت پاگانی به نام سالیواهانا کشف شد که درست که مثل مسیح نجار بود و باز مثل مسیح، میمرد و از نو زنده میشد و از نظرها غایب میشد. پیروان سایواهانا به یک منجی آینده اعتقاد داشتند که در ظاهر یک اسب متولد میشد. این یادآور بازگشت مسیح نجار با شمشیری در دست سوار بر اسب سفید است که پادشاهی جهان را طلب میکند. این، در جای خود، کریست را چه در نام و چه در ماهیت با کریشنا آواتار هشتم ویشنو در هند مرتبط میکند؛ چون کریشنا هم بعد از مقتول شدن قرار بود بعدا به صورت آواتار دهم موسوم به کالکی بازگردد: منجی ای که با شمشیری در دست و سوار بر اسب سفید می آید. بین دو آواتار هشتم و دهم، بودا به عنوان آواتار نهم ظهور میکند. این هم جالب است. چون ویشنوئیست های مالابار، سنت توماس مسیحیان آنجا را به نامBUDHENMARیعنی پسر بودِن میشناختند و ظاهرا "بودن" یا بودا را با خدای مسیحیت یکی فرض کرده اند. یک افسانه ی ژاپنی میگوید که در دوره ی حکومت سین-مو، BUDUکه همان بودا باشد، سوار بر یک اسب سفید، مذهب خود را از هند به ژاپن آورد. به نظر هگینز، این بودا خود آواتار دهم است و مقوم این ظن که کریشنا و بودا در ابتدا خدایی واحد بودند. دوگانگی تصویر بودای زاهد و کالکی سلطنت طلب و جنگجو نیز به نظر هگینز، نسخه ی دیگر دوگانگی عیسای زاهد و سزار سلطنت طلب و جنگجو است که هر دویشان در ابتدا خدای انسان شده و دو نسخه ی مختلف مسیح از یک بازه ی زمانی بودند که مثل دو همزاد مقابل، روبروی هم قرار گرفته بودند.:

“ANACALYPSIS”: V1: GODFREY HIGGINS: LONGMAN: 1836: P636-640 , 662-8

همانطورکه میبینید این پروژه اینقدر جهان گستر است که میتوان مشابه آن را در هر نقطه ای از زمین طوری ایجاد و تحریک کرد که به سمت تمدن غربی گرایش بیابد. مثلا در زمانی که گزنفون به نام در ایران محترم بود و کتاب اناباسیسش هم به فارسی ترجمه شد، سیروس بزرگ و سیروس کوچک هر دو به ایرانی ها داده شدند تا ذهنیت اولیه ای که از آنها به وجود می آید با تحریکات بعدی داستان آنها را از قصه به واقعیت تبدیل کند و خود گزنفون بعدا از خاطره ی عموم محو شد تا کسی متوجه نشود غرب پرستی شدیدی که امروز در واکنش به یک دوره غربستیزی افراطی در ایران مستقر شده است، بر اساس پیشگویی های غربی ها و غربزده هایی که عاشق دشمن درست کردن برای خودشان هستند، به پیش رفته است. علت این است که زیربنای طبیعت پرستانه و تموزی کیش منجی پرستی و جادوگری جهانگیر، علیرغم امکان برداشت های معنوی و عقلانی از آن، بیشتر اوقات، فقط با غرایز انسان ها بازی میکند و این برای رهبران تمدن جدید مطلوب تر است چون آنها به دلیل داشتن پول و قدرت بیشتر، با شکوهمندتر نشان دادن زندگی غریزی خود، بهتر میتوانند در بین مردم، خداگون به نظر برسند. این، بسیار نزدیک به ادعای عجیبی است که ژاک لکان موقع همریشه خواندن اخلاق کانتی بورژازی نوین با سادیسم دوستی و مازوخیسم پروری مارکی دو ساد بدنام، مطرح کرد. لکان در مقاله ی مشهور "کانت با ساد" نوشت:

«اینکه آثار ساد، ازجمله در رابطه با فهرست انحرافات، از فروید پیشی می‌گیرد، حرف احمقانه‌ای است که بی‌وقفه در میان انواع ادبی تکرار می‌شود. تقصیر، مثل همیشه، متوجه متخصصان است. در مقابل، ما معتقدیم که اتاق خواب ساد با مکان‌هایی که مکاتب فلسفه ی باستان نام خود را از آنها گرفته‌اند، برابر است: آکادمی، لیکیوم، رواق. در اینجا و آنجا، راه علم با اصلاح جایگاه اخلاق هموار می‌شود. بله، در این مسیر، زمینه‌سازی‌ای رخ می‌دهد که باید صد سال از اعماق ذوق عبور کند تا مسیر فروید قابل عبور باشد. شصت سال دیگر را بشمارید تا کسی دلیل همه ی اینها را بگوید. اگر فروید توانست اصل لذت خود را بدون نگرانی از مشخص کردن آنچه آن را از عملکردش در اخلاق سنّتی متمایز می‌کند، بیان کند، حتی بدون اینکه خطر شنیده شدن آن به عنوان پژواکی از تعصب بی‌چون و چرای دو هزاره را به جان بخرد تا جاذبه‌ای را که موجود را به خیر خود مقدر می‌کند، همراه با روانشناسی حک شده در اسطوره‌های مختلف حسن نیت، به یاد آورد، ما فقط می‌توانیم این را به ظهور تلویحی مضمون «خوشبختی در شر» در سراسر قرن نوزدهم نسبت دهیم. در اینجا ساد گام آغازین یک براندازی است که، هر چقدر هم که با توجه به سردی مرد، خنده‌دار به نظر برسد، کانت نقطه ی عطف آن است و تا آنجا که ما می‌دانیم هرگز به آن اشاره نشده است.»:

Kant with Sade: Author: Jacques Lacan: Translator: james B. Swenson, Jr. Source: October, Vol. 51 (Winter, 1989) pp.55-75

لکان بر اساس اصل فرویدی برابری سادیسم با مازوخیسم که طی آن، سادیست با آزار دادن یک نفر دیگر، به جای آن نفر دوم، به لذت میرسد، معتقد است که آثار مارکی دو ساد، آشکارترین و سرراست ترین پروژه ی مدرن کاپیتالیستی در بیان دستورالعمل همیشگی آن هستند:

«این امر را می‌توان به وضوح در پارادوکسی که موضع ساد در قبال جهنم ایجاد می‌کند، مشاهده کرد. ایده ی جهنم، که صدها بار توسط او رد شده و به عنوان وسیله‌ای برای انقیاد مورد استفاده ی استبداد مذهبی محکوم شده است، به طرز عجیبی به انگیزه ی اعمال یکی از قهرمانان او، و با این وجود در میان کسانی که شیفته‌ترین افراد با براندازی آزادانه در شکل معقول آن هستند، یعنی سن فوند زشت، بازمی‌گردد. اعمالی که او به واسطه ی آنها شکنجه‌های نهایی‌شان را بر قربانیانش تحمیل می‌کند، بر این باور استوار است که می‌تواند عذابی را که برای آنها در آخرت ایجاد می‌کند، ابدی کند. رفتار و باوری که شخصیت با پنهان کردن اولی از نگاه همدستان خود و با دشواری‌اش در توضیح دومی، بر اصالت آن تأکید می‌کند. بنابراین، چند صفحه بعد می‌شنویم که او تلاش می‌کند آنها را در گفتار خود با اسطوره‌ی جاذبه‌ای که تمایل به گرد هم آوردن "ذرات شر" دارد، قابل قبول جلوه دهد. این ناهماهنگی در ساد، که توسط متخصصان سادی، که خود نوعی قدیس‌نویس هستند، نادیده گرفته شده است، با توجه به اصطلاحی که رسماً در نوشته‌های او بیان شده است، یعنی مرگ دوم، روشن می‌شود. اطمینانی که او از آن در برابر روال وحشتناک طبیعت (همان روالی که به گفته‌ی او در جای دیگر، جرم وظیفه‌ی شکستن آن را دارد) انتظار دارد، مستلزم آن است که به حدی رانده شود که غش سوژه دو برابر شود، که با آن، او در آرزوی اینکه عناصر تجزیه‌شده‌ی بدن ما، برای اینکه دوباره جمع نشوند، خودشان نابود شوند، نمادپردازی می‌کند. اینکه با این وجود، فروید، پویایی این آرزو را در موارد خاصی از عمل خود تشخیص دهد، اینکه او باید به شدت، شاید بیش از حد، عملکرد آن را به قیاس با اصل لذت تقلیل دهد و آن را بر اساس یک «رانه» (تقاضا) ی «مرگ» تنظیم کند، چیزی است که به آن رضایت نخواهد داد. این مشکل در ابعاد بزرگتر بر کسی ظاهر میشود که حتی نتوانسته است در تکنیکی که به فروید مدیون است، بیش از آنچه در آموزش خود آموخته است، بیاموزد که زبان تأثیری دارد که حداکثر فایده‌گرایانه یا تزئینی نیست. برای چنین کسی، فروید در کنگره‌ها مفید است. بدون شک، در نظر چنین عروسک‌هایی، میلیون‌ها انسانی که درد وجود داشتن برایشان گواه اصلی اعمال رستگاری است که در ایمان خود به بودا برقرار می‌کنند، باید توسعه نیافته باشند؛ یا بهتر است بگوییم، همانطور که برای بولوز، مدیر "نمایش دو جهان" با لحنی بسیار محترمانه به رنان اشاره می‌کند ، وقتی که مقاله‌اش در مورد بودیسم را رد می‌کند، این بعد از برنوف، یا زمانی در دهه ی 50 (قرن گذشته)، برای آنها "غیرممکن است که افرادی تا این حد احمق وجود داشته باشند". آیا آنها، اگر فکر می‌کنند گوش شنوای بهتری نسبت به بقیه ی روانپزشکان دارند، این درد را در حالت خالص که آهنگ برخی از بیماران، که مالیخولیایی نامیده می‌شوند، شکل می‌دهد، نشنیده‌اند؟ و آیا یکی از آن خواب‌هایی را که پس از آن خواب‌بیننده از بودن در اعماق درد وجود، در شرایطی که به عنوان یک تولد دوباره و پایان‌ناپذیر احساس می‌شود، غرق در آن می‌شود، ندیده‌اند؟ یا برای اینکه این عذاب‌های جهنم را که هرگز فراتر از آن‌هایی که نگهداری سنتی در این جهان توسط انسان‌ها تضمین می‌شود، تصور نشده‌اند، به جای خود برگردانیم، آیا از آنها التماس می‌کنیم که زندگی روزمره ی ما را به عنوان چیزی که باید ابدی باشد، در نظر بگیرند؟ در برابر حماقتی که در نهایت جامعه‌شناختی است، هیچ امیدی –حتی از سمت ناامیدی- وجود ندارد و ما فقط به این دلیل به آن اشاره می‌کنیم که هیچ‌کس از بیرون، در مورد ساد، از حلقه‌هایی که تجربه ی مطمئن‌تری از اشکال سادیسم دارند، انتظار زیادی نداشته باشد. به‌ویژه در مورد ابهام آنچه در مورد رابطه‌ی بازگشت که سادیسم را با ایده‌ی مازوخیسم پیوند می‌دهد، منتشر می‌شود که تصور آشفتگی آن از بیرون دشوار است. بهتر است در آن ارزش یک داستان کوچک، یک داستان معروف، در مورد استثمار انسان توسط انسان را بیابیم: تعریف سرمایه‌داری آن‌طور که می‌دانیم. و سوسیالیسم؟ برعکس است. طنز غیرارادی، این لحنی است که از آن نوع انتشار روانکاوی تأثیر می‌گیرد. این طنز با نادیده گرفته شدن نیز جذاب است. هنوز هم برخی از نویسندگان هستند که برای ظاهری شیک‌تر تلاش می‌کنند. آن‌ها به سراغ سفارشی‌سازی اگزیستانسیالیستی یا به‌عبارتی هوشیارانه‌تر، آماده‌سازی‌های شخصی می‌روند. این منجر به این جمله می‌شود که سادیست «وجود دیگری را انکار می‌کند». این دقیقاً همان چیزی است که ظهورش در تحلیل ما پذیرفته خواهد شد. در ادامه، آیا اینطور نیست که سادیسم دردِ بودن در دیگری را رد می‌کند، اما بدون توجه به اینکه با این رویکرد، خود او به یک "شیء ابدی" تبدیل می‌شود، اگر آقای وایتهد مایل باشد این اصطلاح را به ما بازگرداند؟ اما چرا نمی‌توانیم آن را به عنوان یک خیر مشترک در نظر بگیریم؟ آیا این، رستگاری، روح جاودانه، جایگاه مسیحی نیست؟ نه خیلی سریع، تا زیاده‌روی نکنیم. بیایید درک کنیم که ساد فریب خیال‌پردازی خود را نمی‌خورد، تا جایی که دقت اندیشه‌اش به منطق زندگی‌اش منتقل شود.... سرانجام می‌بینیم که ساد، به عنوان سوژه،$ یاS ممنوع را در ناپدید شدنش است که امضا می‌کند، یعنی در زمره ی چیزهایی که به پایان خود رسیده‌اند. به طرز باورنکردنی، ساد بدون هیچ چیز، حتی کمتر از مورد شکسپیر، بدون هیچ اثری از تصویرش ناپدید می‌شود، پس از آنکه در وصیت‌نامه‌اش دستور داده بود که حتی رد پای نامی که سرنوشت او را رقم می‌زد، بر روی سنگ محو شود. Μή ϕῦναι که زاده نشده است، نفرین او، که از نفرین ادیپ مقدس‌تر است، او را در میان خدایان قرار نمی‌دهد، بلکه جاودانه می‌کند: الف) در اثری که ژول ژانین با پشت دست خود آن را کنار می‌زند، بقای غرق‌نشدنی را به ما نشان می‌دهد، و با کتاب‌هایی که آن را می‌پوشانند، اگر به او باور داشته باشیم، در هر کتابخانه ی معتبری، سنت جان کریسوستوم یا اندیشه‌ها ، به آن درود می‌فرستد. شما موافقید که بگویید، بله، کار ساد به زمختی دزدها، آقای قاضی و آقای استاد دانشگاه است، اما همچنان می‌تواند شما را یکی به دیگری، یکی و دیگری، یکی در دیگری، ناراحت کند. زیرا یک خیال‌پردازی واقعاً بسیار ناراحت‌کننده است، زیرا نمی‌دانیم آن را کجا قرار دهیم، زیرا آنجاست، کاملاً در ذات خود به عنوان خیال‌پردازی که فقط واقعیت را به عنوان گفتمان دارد و هیچ انتظاری از قدرت‌های شما ندارد، بلکه از شما می‌خواهد که خودتان را در رابطه با خواسته‌هایتان درست کنید. بگذارید خواننده اکنون با احترام به این چهره‌های نمونه که در اتاق خواب سادیایی، خود را در یک آیین نمایشگاهی مرتب و از هم می‌پاشند، نزدیک شود. "وضعیت از هم می‌پاشد."» (همانجا)

طعم تلخ و گزنده ی این تمسخر محض، ناشی از تجربه ی سخت و خردکننده ی جنگ های جهانی بوده که به نظر میرسید طی آنها به جنگسالارانی به مراتب روانی تر و خطرناک تر از ساد، سلاح هایی مهیب داده اند تا با آنها «بازی کنند» یا به جای قلم ساد، با آنها اثر هنری خلق کنند.:

«پس از جنگ، به نظر می‌رسید بسیاری از روشنفکران، خواندن آثار ساد نفرین‌شده را ضروری می‌دانستند : باتای، کلوسوفسکی، پاولان، بلانشو، مرلوپونتی، و حتی سنت دوبوار-قبل از بارت. آیا ساد ادعای خاصی داشت درباره این که "مدرنیته" و در واقع جسارت انقلابی را در مقابل بورژوازی درست‌اندیش تضمین میکرد؟... [لکان] خلوتگاه سادیستی را معادل مکاتب باستانی فلسفه (آکادمی، لیکیون یا رواق) قرار داد؛ او ژان کوکتو -قاضی و همچنین آکادمیسین- را که جرئت کرده بود در جریان دادرسی علیه ناشر پوور بگوید که سادِ "کسل‌کننده"، «فیلسوف و اخلاق‌گرا» است، مورد بازخواست قرار داد. او در مورد مرلوپونتی که سادیست را به "نفی وجود دیگری" متهم می‌کرد، طعنه‌آمیز صحبت کرد زیرا به عقیده ی لکان، سادیست، درد زندگی را در دیگری رد میکند. آثار ژاک لاکان چه تز بدیعی می‌توانست ارائه دهد؟ او استدلال میکند که شباهت چشمگیری بین الزام ساد به آزادی لذت و قاعده ی جهانی رفتار کانتی وجود دارد. ساد، به ویژه در pampWet Franfais، encore un effort si vous voulez erre republicans. حقیقت را در مورد نقد عقل عملی که هشت سال قبل منتشر شده بود، آشکار می‌کند . ساد "گام آغازین یک براندازی را برداشت (...) که کانت نقطه ی عطف آن است؛ هرچند تا آنجا که ما میدانیم، هرگز به این عنوان شناخته نشد." فروید قصد داشت این براندازی را تکمیل کند، که در آن مسئله، شرح و بسط «فهرست انحرافات» نیست، بلکه تعیین دقیق روابط قانون و لذت، زندگی و مرگ ، یا به عبارت دیگر، تقسیمبندی ذهن سوژه با ابژه ی میل خود و دیگری، جایگاه متعالی «فرمان‌هایی که امرشان به صورت مطلق، به عبارت دیگر ، یک امر بی‌قید و شرط، نمایش داده می‌شود» است. بنابراین، قضاوت در مورد محتوای فرمانی که داده می‌شود، اشتباه خواهد بود. چه شریرانه و چه والا، مهم‌ترین چیز این است که فرمان از نظر منطقی به عنوان امری جهان‌شمول قابل دریافت باشد، که برای همه ی موارد، حتی اگر همه از آن اطاعت نکنند، معتبر باشد، و اینکه نشان دهنده‌ی آنچه ممکن است و نه آنچه که تحقق می‌یابد، باشد؛ "مسئله این است که چیزها را آنطور که در اساس خود قرار گرفته‌اند، در نظر بگیریم، نه آنطور که در عمل نظم یافته‌اند". صداقت ساد در این بود که آشکار کند "امر بر ما به عنوان امر دیگری تحمیل می‌شود، نه به عنوان امر خودمان"، یعنی از دهان دیگری بیان می‌شود و نه به عنوان صدایی از درون. بنابراین، ساد شکاف سوژه را که دیگران معمولاً از آن عبور می‌کردند، آشکار کرد. بنابراین از طریق ارجاع اخلاقی است که لاکان "ارجاع وحشیانه" ی سادی را شرح می‌دهد که اولین اعلامیه ی حقوق بشر را به نهایت خود رسانده بود. متن ساد به لاکان اجازه می‌دهد تا ساختار و فانتزی "منحرف" را بسازد، همانطور که مورد شربر به او اجازه داده بود تا این کار را با روانپریشی انجام دهد.»:

Kant avec Sade: From No Subject - Encyclopedia of Psychoanalysis

(ادامه دارد...)

نوشته های مرتبط:

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش1)

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش3)

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش1)

تالیف: پویا جفاکش

در ایام حمله ی اخیر اسرائیل به ایران (اواخر بهار 1404)، یک بار دو جوان دهه ی هشتادی را در جلو خودم در خیابان دیدم که دیالوگ زیر بینشان رد و بدل شد:

-داداش شنیدی؟ امروز ایران کلی اونجا رو بمباران کرد ترکوند!

-چی زد؟ هسته ای زد؟

-نمیدونم. یه چیزایی زد دیگه.

-کجا بود؟ استرالیا بود دیگه؟ نه؟

-اسرائیل.

-آها اسرائیل.

شگفتزده شدم که چطور ممکن است در مملکتی 47سال هر روز و هر ساعت فریاد "مرگ بر اسرائیل" سر بدهند و هنوز کسانی فرق بین استرالیا و اسرائیل را حس نکنند. با این که آن جوان به فارسی بدون لهجه صحبت میکرد، ولی مطمئنا گیلانی بود. چون تهرانی هایی که از جنگ به گیلان پناه برده اند، قطعا میدانند از چه میگریزند و اخبارش را دنبال میکنند. در ملاقات با یک خانواده ی تهرانی پناه آورده به لاهیجان در دور استخر لاهیجان، نوعی احساس همدردی با اهالی غزه مشاهده کرده ام. یکی از تهرانی های گریخته شکایت داشت که اسرائیل فقط میگوید من اعلام کرده ام کجا را میزنم تا وقتی میزند بهانه داشته باشد که اخطار داده است و اگر تلفاتی پیش آمده، تقصیر او نیست؛ دیگر کاری ندارد که برای بعضی مردم، حتی کرایه ی حمل و نقل بین دو سر تهران هم زیاد است چه رسد به کرایه ی مسیر بین تهران و گیلان که به خاطر جنگ، به صورت ساعتی گران میشد؛ بعضی از مردم هم در خارج از تهران جایی را ندارند که بخواهند شب ها در آن باشند؛ اگر موقعی که اسرائیل در غزه این کارها را میکرد، کسی جلویش را میگرفت، الان جرئت نداشت همین معامله را با تهران بکند. این که به اسرائیل «اجازه داده شد» اینطور گستاخانه رفتار کند، آن هم درست موقعی که ایرانی ها به صلح با امریکا امیدوار شده بودند، سردرگمی عجیبی را در ایران ایجاد کرده است. آنهایی را که مثل جوان اسرائیل نشناس بالا الکی فقط زندگی میکنند و کار ندارند کدام نیرو آنها را به کدام سمت هل میدهد، کار ندارم؛ منظورم آنهایی است که اصطلاحات امریکا، اسرائیل و غرب، چه به صورت مثبت و چه به صورت منفی، برایشان معانی مشخصی به همراه داشته است. بعد از گذشت بیش از 40سال، برای اولین بار، این اصطلاحات برای ایرانی ها، ذو ابعاد شده اند. در تمام این مدت، امریکا مرتبا در حال فروکش به قالب یک دشمن دانا، توانا و خداگون بود و بد و بیراه گویی افراطی به امریکا و غرب باعث میشد به نظر برسد که امریکا برترین کشور دنیا، و غرب برترین تمدن دنیا است و حکومت ایران و مانند آن، به این تمدن و آن کشور حسادت میکنند. حملات اصولگرایان سیاسی ایرانی به غرب با زبان شعار، در حکم نبرد پهلوانان قدیم با جانوران ترسناک مملو از تقدس مانایی برای اثبات ایزدی بودن خود بود. پهلوان بعد از کشتن جانور ایزدی، پوست او را به تن میکرد یا از دندان هایش برای خود گردنبند درست میکرد تا نیروی ایزدی حیوان کشته شده را به خود منتقل کند. هنوز هم در خانه های اشراف علاقه مند به شکار، میبینید که پوست جانوری کف اتاق پهن شده و کله های یک سری جانور دیگر روی دیوار اتاق است و معمولا شکوهمندترین و پرافتخارترین جانوران شکار شده، به صورت کاملا تاکسیدرمی شده و در حالتی تهدیدکننده در اتاق خودنمایی میکنند. شما در فیلم های مستند میبینید که یک شیر، بعضی اوقات تهدیدکننده، بعضی اوقات بازیگوش، بعضی اوقات مهربان، و بیشتر اوقات خواب آلود است؛ ولی وقتی تاکسیدرمی میشود، در حالت تهدیدکننده ی خود تثبیت و جاودان شده تا با الگوی مثالی و ایزدیش تطبیق شود بی این که واقعا تهدیدی برای شما باشد، چون مرده است. امریکا هم برای جمهوری اسلامی چنین حالتی دارد: به نظر میرسد ابرقدرتی است که طی انقلاب 1979 و جنگ تحمیلی، توسط جمهوری اسلامی شکار و تاکسیدرمی شده و در حالت تهدیدکننده ی خود و بنابراین در جذاب ترین و ایزدی ترین حالت خود، بیش از 40 سال، مردم ایران را به شکوه خود جذب کرده است و الان که واقعا حمله کرده است، بیش از این که شبیه یک شیر شجاع و شریف به نظر برسد، یادآور روباه مکار است. این حس را فقط بد و بیراه گویان به امریکا و اکثریت بی طرف ندارند؛ آنهایی که در اثر القائات بی بی سی و ایران اینترنشنال امیدوار شده بودند جمهوری اسلامی رفتنی است حتی متحیرترند. امریکا برای ایرانی ها مثل شیری است که جنگلش را ترک کرده و با نقشه تا داخل خانه ی شکارچی رفته فقط برای این که اسلحه ی او را از بین ببرد و حتی بعد از این که خانه ی شکارچی را به کل به هم ریخته، معلوم نیست اسلحه را از بین برده است یا نه. آن وقت این اسلحه چیست؟ یک عدد انرژی اتمی که 50سال است آسایش و امید و امنیت و اقتصاد ایرانی ها توسط آن به گروگان گرفته شده و ظاهرا دو سلسله ی حکومتی، قربانی آن شده اند و آن وقت هیچ اثری از کاربرد این انرژی در هیچ کجای زندگی ایرانی دیده نمیشود و الان هم که نیروگاه هایش را خراب کرده اند، صحبت از همه چیز هست جز نشت آن به بیرون از نیروگاه ها. مثل خدای کتاب های درسی ایرانی است که ابدا دیده نمیشود، ولی اثرات وجودش در همه جا قابل مشاهده است و البته درست مثل خدای این کتاب ها، اثرگذاریش را فقط با عذاب دادن اثبات میکند. هدیه ای است به فیزیکدانان مدرن که خدا را با اتم عوض کرده اند؛ ولی نه به ایرانی ها که در 20سال گذشته مدام بهشان وانمود کرده اند که «انرژی صلح آمیز هسته ای» را برای حل مشکل برق در کشور میخواهند و حالا که مشکل برق دیگر قابل پنهان کردن نیست، میشنویم رئیس جمهور دستور ساخت نیروگاه های انرژی خورشیدی داده است و اصلا معلوم نیست آمدن و رفتن امریکا برای چه بوده است. ممکن است این اتفاقات، برای اولین بار، «امریکا» و «غرب» را جزو نیروهای ایزدی ای کند که وقتی توسط بسیاری از افراد درک و جذب موجودیت آنها نمیشوند، در ذهنیت آنها حالت اهریمنی می یابند.

اصول کلی چنین عملکرد ذهنی ای را فروید در مقاله ی «غرایز و فراز و نشیب آنها» (1915) تذکر داده است. او در این مقاله به موضوع «دوسویگی» روان بشر توجه نشان میدهد که یوژن بلویلر (1939-1857) مطرح کرده بوده است. بلویلر که بعضی اصطلاحات تخصصی در حوزه ی بیماری های روانی مثل اسکیزوفرنی و اوتیسم از ابداعات او است، به سبب مطالعاتش در باب هیستری و هیپنوز، به کار فروید جلب شد ولی مانند بسیاری از مغزهای دیگر، او هم با فروید مشکل پیدا کرد و در 1911 از جنبش روانکاوی او استعفا داد. بلویلر اصطلاح دو سویگی را در سه ساحت مطرح میکند: 1-دوسویگی عاطفی که نوسان میان عشق و نفرت است. 2-دوسویگی ارادی، که در آن، فرد بعد از انتخاب مسیر خاصی در زندگی، مدام به مسیر متضاد آن، تمایل ذهنی پیدا میکند. 3-دوسویگی عقلانی یعنی اعتقاد به آرای متناقض. فروید فقط به گزینه ی اول یعنی دوسویگی عاطفی توجه نشان میدهد که بیشتر در گرایش به نفرت از معشوق بعد از شکست عشقی، علنی میشود. فروید، موضوع عشق را طبق معمول، تابع یک بنیاد جنسی میبیند و به اوتواروتیسم نسبت میدهد. به عقیده ی او اوتواروتیسم یا تمایل جنسی به بدن خود، مرحله ی اولیه ی عشق است و در مراحل بعد، عاشق، خود را با معشوق همهویت میکند تا جایی که فکر میکند معشوق حق دارد به جای خود فرد عاشق، به بدن عاشق حالت اتو اروتیک پیدا کند. فروید این وضعیت را با دوسویگی جنسی دیگر سادیسم-مازوخیسم مقایسه میکند که در آن، سادیست جنسی، خودش مازوخیست است و با گذاشتن خود به جای کسی که مورد آزار قرار میدهد، به جای آن فرد، از آزار دیدن لذت میبرد و به ارگاسم میرسد. البته فروید میداند که این نوع روابط، به هیچ وجه محدود به حوزه ی جنسیت نیستند و علت چسبیدن نامعقولش به فرضیه ی عقده ی ادیپ یعنی میل جنسی پسر به مادر و سرایت دادنش به دختر با فرض عقده ی اختگی و تمایل دختر به مرد شدن نیز همین است. چون فروید به درستی متوجه شده که فرد در مواجهه با دنیای اطراف خود، هنوز همچون نوزادی که درون شکم مادر است، رفتار میکند. فرد امیدوار است که بتواند محیط اطراف خود را به اندازه ی شکم مادر خودی کند و البته فضای جهان فیزیکی هم معمولا به یک مادر کیهانی یا الهه ی مادر تشبیه میشود. فرد سعی میکند «دنیای بیرون» را حتی المقدور «درونی» کند و زمانی که چیزهایی در بیرون به هیچ وجه درونی نمیشوند، آن بیرون به عنوان بیگانه باقی میمانند و اهریمنی و منفور میشوند و حتی چیزهایی در درون که فرد از آنها خوشش نمی آید، با فرافکنی به افراد و پدیده های غیر، «بیرونی» میشوند. شاید تبدیل شدن های مادر و جهان خودی شده به هم، بتواند بعضی نظریات فروید در دیگر مقاله های او را بهتر تبیین کند. مثلا در مقاله ی «فتیشیسم» (1927)، فروید، فتیشیسم جنسی در مرد را نتیجه ی برخورد ناخوشایند او با واقعیت زن تبیین کرده است. به عقیده ی فروید، پسر وقتی که میفهمد دختر قضیب ندارد، دچار دلهره ی نداشتن قضیب میشود و خود به خود نوعی همجنس خواهی پیدا میکند تا با آن، از هراس انگیزی زن بگریزد. بسیاری از مردان برای این که بتوانند با رابطه با زن، آشتی پیدا کنند، سعی میکنند چیزی را در زن با قضیب عوض کنند. مثلا مردی که به پای زن فتیشیسم پیدا میکند، پای زن را به شکل یک قضیب غولپیکر میبیند. به نظر فروید، دلیل این که چینی ها پای دخترانشان را معیوب میکردند، این بود که پای زن آنها را به یاد قضیب می انداخت و میخواستند از اخته بودن زنان مطمئن باشند. کفش های زنانه ی غربی هم که خود موضوع فیتیشند چنین خاصیتی در ظاهر خود نشان میدهند هرچند پاشنه های بلندشان باز جانشین قضیب است. به همین ترتیب، مردانی که فتیش موی زن دارند و به زنان حمله میکنند تا موی بلند زنانه را مقراض کنند، هراس خود از زنانگی را به این شکل تسکین میدهند که وقتی موی بلند را به جای قضیب نداشته ی زن میبرند، دلخوش میشوند که از اختگی زن ترسی ندارند و خود شخصا این کار را کرده اند. در مقابل، مردانی که به لباس زیر زنانه فتیش دارند، کسانی هستند که از این که با واقعیت بدن زن آشنا شده اند، پشیمانند و ترجیح میدهند زن را در آخرین مرحله ی جذابیت جنسیش قبل از لخت شدن کامل، یعنی زمانی که فقط لباس زیر به تن دارد، تثبیت کنند. این نظریه ی فروید، نشان میدهد که زن که جهان فیزیکی به آن تشبیه میشود، میتواند خود ابژه ای باشد که میتواند به زحمت در درون «مادر زمین» جای بگیرد. (برای مطالعه ی هر دو مقاله ی فوق، به کتاب «کودکی را میزنند» -مجموعه مقالات فروید به گردآوری و ترجمه ی مهدی حبیب زاده- که از طرف نشر نی منتشر شده است، رجوع کنید.) در واکنش به این نظریه آنچه قابل توجه است این است که «امریکا» و «غرب» مفاهیمی نیستند که بتوان به راحتی آنها را پس زد. آنها واقعیت های بی چون و چرای جهان ما هستند که چنان تمام جهان را فرا گرفته اند که انکار خودشان و آنچه به مردم داده اند، به خلا روانی محض خواهد انجامید.

مدت ها پیش از بیشتر ایرانیان و دیگر شرقیان، افراد متعددی در خود جغرافیاهای موجد این اصطلاحات –و البته فرهنگ های مادر آنها- دچار چنین خلئی شده اند؛ خلئی که از فرط غیر قابل تعریف بودن، فقط میتوانست در سیستم داستان نویسی مدرن، صورت پردازی شود، همانطورکه اگزیستانسیالیست ها از رمان نویسی در راه دعوت به جستجوی اصالت انسان استفاده میکنند. امیرعباس علی زمانی در گفتگو با ساسان یغمایی در اشاره به اصالت طلبی اگزیستانسیالیست ها میگوید:

«دلیل این که اینها به طرف رمان میروند به نظر می آید این است که فضای رمان با این فضایی که فضای خلأ هست خیلی متناسب است. یکی از آثاری که در بحث اصالت مورد توجه قرار گرفته کتابی است که دنی دیدرو نوشته به نام "برادرزاده رامو". دنی دیدرو جزو اصحاب دایره المعارفی بود که دالامبر تاسیس کرده بود. در نهضت روشنگری، اصحاب دایره المعارف خیلی بحث داشتند. دیدرو شهرت ادبی خیلی عجیبی پیدا کرد و به خاطر نمایشنامه هایش و مقالاتی که در دایره المعارف نوشته است یکی از شخصیت های تاثیرگذار در زمان خودش است. کتاب "برادرزاده ی رامو" که اتفاقا مورد توجه هگل هم قرار گرفته یکی از آثاری است که برای اولین بار صمیمیت و صداقت را به چالش میکشد و گفت و گویی است بین برادرزاده رامو (فیلیپ رامو موسیقیدان فرانسوی) و شخصیتی به نام فیلسوف که راوی داستان است. برادرزاده ی رامو بیشتر شبیه کولی است که از ریاکاری جامعه آگاه است و نسبت به معیارهای دوگانه ی جامعه ای که پر از تظاهر است واکنش نشان میدهد و چهره ی این ریاکارها را مثل حافظ آشکار میکند و در عین حال، خودش هم به گونه ای در این جامعه است و خودش هم ترکیبی از زیرکی و پلیدی است. هگل در "پدیدارشناسی روح" در بخشی از قسمت فرهنگ از این اثر نام میبرد. دلیل علاقه ی هگل به این اثر این است که میگوید این داستان، ارزش های دوگانه ی بورژوازی را فاش میکند. میگوید این آگاهی که برادرزاده ی رامو به آن رسید، این آگاهی از هم پاشیده یک مرتبه ی تکامل یافته ای است از یک آگاهی که کسی پیدا میکند نسبت به این که این جامعه چقدر دوگانه است و چقدر ارزش هایش ارزش های دوگانه ای است، چقدر این مردم با این ارزش های دوگانه زندگی میکنند، و اساسا وفاداری به این ارزش ها چقدر ریاکاری و تظاهر به وجود می آورد. میگوید اتفاقا این برادرزاده ی رامو به اصالت نزدیکتر است تا خود آن جناب فیلسوف که خودش را طرفدار حقیقت میخواند. نکته ای که در این جا میخواهم روی آن تاکید کنم، این است که در حقیقت فیلسوفان اگزیستانس و حتی در دوره ی رمانتیسم و قبل آن وقتی راجع به اصالت میخواهند صحبت کنند، از یک زبان مستقل نمیتوانند استفاده کنند. آنها احتیاج به یک زبان تازه ای دارند که این زبان تازه بتواند برای ما اصالت را ترسیم کند. وقتی با آثار این فیلسوفان مواجه میشویم، زیباترین قسمت آنها آثار ادبی آنها است که آرای فلسفیشان را در قالب آثار ادبی بیان کرده اند.» ("اطلاعات حکمت و معرفت": شماره ی 174: بهار 1404: ص20-19)

البته همانطورکه علی زمانی بیان میکند، اصالت طلبی با این گروه شروع نشده است بلکه با آنها حالت های تازه ای پیدا کرده است:

« در ویژه نامه ی فلسفه به مثابه روش زندگی (اطلاعات حکمت و معرفت، شماره ی 169) پییر آدو به خوبی این را توضیح میدهد که دغدغه ی اصلی کسانی مانند سقراط و فیلسوفان باستان یک نوع شناخت خود و بازگشت به خود مطرح بوده است و همانطورکه توضیح داده ام، اگر ما بخواهیم در چهار قدم آن فلسفه را بیان کنیم، خُب، یکی این است که خودت را بشناس، خودت باش، خودت را باش و خودت را بهتر کن. در این جا هم خود بودن ملاک است و معیار است. در آرای فیلسوفان اگزیستانس هم مثل هایدگر، سارتر، نیچه، داستایوفسکی، این تفرد یا خود بودن را مشاهده میکنید. مثلا سارتر میگوید: افتخار ما این است که خودمان نمایشنامه ی زندگی خودمان را بنویسیم، خودمان اجرا کنیم، خودمان به صحنه ببریم؛ این نمایشنامه، نمایشنامه ی زندگی ما باشد و ما خودمان نقش های خودمان را ایفا کنیم و مسئول باشیم... فرق بنیادینش این است که در سنت های باستانی و حتی معنوی شما برمیگردید به امری که هست. به نظر من هم در یونان باستان، هم در نزد فیلسوفان و عارفان ما مثل این است که ما "خودی" داریم که این خود را باید کشف کنیم. به تعبیری دراینجا سخن کشف است هم راجع به معنا و هم راجع به اصالت؛ ما سالکیم، ما زائریم؛ چه در مولانا جلال الدین، چه در آگوستین قدیس، چه حتی در متون دینی. در قرآن آمده است: "نسوا الله فانساهم انفسهم" (حشر، 19): "اینها خدا را فراموش کردند و خدا هم خودشان را از یاد خودشان برد." یا "نسوا الله فنسیهم" (توبه، 67): "اینها خدا را فراموش کردند و خدا هم آنها را فراموش کرد." یا "علیکم انفسکم" (مائده، 105): "بر شما باد مراقب خود باشید." این "خود"، یک امر واقعی است. جلوه ای است از یک خود ازلی یا از یک فرشته ی ماورایی که ما در عالم واقع در یک زمانی با او بوده ایم ولی جدا شدیم. یعنی مثل کسی که خانه ای دارد، وطنی دارد، اهل بیتی دارد و شناسنامه ای دارد و سرزمینی دارد و "خودی" دارد و خاطراتی دارد؛ بعد، از اینها به غربت می افتد. لذا از آنجا مفهوم یک نوع فراق مطرح میشود و مفهوم پرتاب شدگی مطرح نمیشود این طوری که در اگزیستانس مطرح است. مثل این که شما معشوقی دارید و دوباره معشوقتان را گم کرده اید و الان به دنبالش میگردید. و رنج تو رنج این نیست که میخواهی یک معشوق انتخاب کنی، یک معشوق بیافرینی، بلکه یک معشوق هست، یک گنجی هست، یک خانه ای هست، تو این را گم کرده ای و در حقیقت این جا داستان کشف است. بنابراین به یک معنا میتوانیم بگوییم ما خود را نمیسازیم، ما خود را کشف میکنیم، غبارها و حجاب ها را کنار میزنیم، ما عوارض و موانع را کنار میزنیم و سالک هستیم و غایتی داریم. پس آنجا ابژکتیو خودش، کاملا ابژکتیو است و مشترک هم هست، اینکه آدم ها با هم متفاوتند صحیح است ولی یک نوع ارتباطی هست.:

اتصالی بی تکیف و بی قیاس

هست رب الناس را با جان ناس

(مثنوی معنوی: دفتر چهارم)

حتی مولانا در جایی میگوید: حتی آن جایی که ما چنگ میزنیم به سینه ی مادر، نمیدانیم چرا؟:

همچو میل کودکان با مادران

سرّ میل خود نداند در لبان

(مثنوی معنوی: دفتر چهارم)

ولی درواقع حقیقتی است که ما به سوی آن حقیقت حرکت میکنیم. آن چیزی که در دنیای جدید اتفاق افتاده، فرو ریختن این منابع اصالت است. به تعبیری که طرح میکنند، ایده ی اصالت به این مفهوم جدید بعد از داستان مرگ خدا مطرح میشود، مرگ خدای نیچه. و بعد از این که ما با جهانی روبرو هستیم کر و کور، و بعد از این که ما دیگر چیزی به نام ارزش های ذاتی و ضد ارزش ها نداریم؛ قهرمان واقعی و ضد قهرمان نداریم. ما دیگر آن کوه قاف و آن سرچشمه را نداریم. در دوره ی جدید آدم ها راهشان مختلف است ولی به هر حال باید به سوی آن سرچشمه بروند و دیگر آن سرچشمه وجود ندارد. نه الگویی هست نه ارزشی. به تعبیری که کاتینگهام در کتاب "معنای زندگی" میگوید: منابع معنا از بین رفته است. تکیه گاه ها از بین رفته. قوانین جامعه هم حتی دیگر نمیتواند آن اصالت را را داشته باشد و عقل هم که تنها چیزی بود که برای انسان باقی مانده بود، در دوره ی مدرن بعد از هیوم و بعد از نقادی هایی که به وسیله ی کانت صورت گرفت، عقل هم حجیت و اعتبارش محل سوال قرار گرفت. پس بنابراین در دوره ی جدید، ما با یک اصالت سوبژکتیو روبرو هستیم، لذا اصالت اینجا از صنف آفرینش است. در اینجا ما با یک نوع جعل روبرو هستیم نه کشف. یعنی هر کسی باید قصه ی زندگی خودش را بنویسد، نه این که از پیش قصه ای دارد. یک وقت هست شما میگویید ما خانه ای داریم، مسیری داریم باید آن را پیدا کنیم ولی خانه ای وجود ندارد، هر کسی باید خودش برای خودش یک خانه ای بسازد و طبیعتا این معنای از اصالت کاملا نسبی میشود و کاملا فردمحور میشود و کاملا مجعول است، نه مکشوف و کاملا سیال است. وقتی شما میگویید کسی به چیزی رسیده است یعنی یک واقعیتی هست و او به آن رسیده یا یک گنجی هست و او به آن گنج رسیده. ما در دوره ی مدرن، دیگر چیزی به نام رسیدن نداریم. در این جا درواقع ساختن و خراب کردن است، آفرینش است. مثلا در نزد سارتر در رمان تهوع، روکانتن سعی میکند با واقعیت هستی روبرو شود و پوچ بودن هستی و پوچ بودن خودش و نامعقول بودن خودش و زیادی بودن خودش و هستی را، قبول میکند. سارتر به گونه ای تصویر میکند که روکانتن پیشینه ای ندارد که بر او تاثیر بگذارد و خودش میفهمد که با آزادی مطلق، مسئولیت را بر دوش بگیرد و با اضطراب ناشی از این مسئولیت و آزادی روبرو شود و خُب، طبیعتا با یک موقعیت کاملا پارادوکسیکال روبرو هست؛ در طلب اصالتی است که هرگز نمیتواند به آن برسد. اتفاقا سارتر در اثر دیگرش به نام "کودکی"، رهبر داستان، لوسین را مثال میزند که دقیقا برای این که به این اضطراب وجودی گرفتار نشود و این بار آزادی را بر دوش نکشد –چون وقتی انسان پایش به جایی بند نباشد دچار وضعیت ژله وار و وضعیت اضطراب میشود- برای دچار نشدن به این وضعیت، از آزادی فرار میکند و ایمان بد را انتخاب میکند. ایمان بد دقیقا یعنی این که من به دلیل نتایج آزادی که اضطراب و دلهره است، نقشی را برای خودم تعریف میکنم و خودم را در آن نقش تقلیل میدهم. اتفاقا لوسین همین کار را انجام میدهد. یعنی میگوید من میخواهم مثل پدرم مدیر کارخانه شوم و کار کنم، ازدواج کنم، و در حقیقت رئیس باشم، و اوج آرزویی که دارد سعی میکند آن زندگی مسئولانه ی آزادی که هر لحظه باید آن را بیافریند را رها کند. نهایتش میخواهد تصمیم بگیرد سبیل بگذارد به جای جستجوی اصالت، مثلا یک فاشیست بشود که تعریف فیکسی داشته باشد. پس بنابراین این معنای از اصالت را ما نباید با آن تعریفی که در دوران سنت و در تفکر معنوی هست یکی بگیریم. مسئله ی معنا هم همینطور است؛ آن جا با کشف معنا روبرو هستیم درحالیکه در دنیای جدید، در دنیای ما بعد نیچه ای، با جعل معنا روبرو هستیم. آن جا ما با یک معنای واحد با یک کلان روایت روبرو هستیم درحالیکه در این جا هر کسی خودش به تنهایی با این موقعیت مواجه میشود و قصه ی خودش را مینویسد. یکی از مواردی که در بحث اصالت هم هست، این است که ما اساسا نمیتوانیم داوری کنیم و معیاری برای داوری وجود ندارد. حتی از این بالاتر، شما الگو نمیتوانید داشته باشید. در این معنای مدرن، در این معنای اگزیستانسیال چرا؟ چون معنای الگو یعنی کسی که مثل یک آیینه است که شما میتوانید از آن تبعیت کنید. اساسا تبعیت دیگر در این جا معنایی نخواهد داشت. برای همین این فیلسوفان با هم خیلی فرق دارند. در این جا به گونه ای ما به هر حال یک نوعی ذات گرایی میپذیریم درحالیکه در اصالت به معنای جدیدش واقعا هیچ نوع ذات گرایی را نمیتوانیم بپذیریم. در آن جا ما از نسبی گرایی فاصله میگیریم ولی در معنای جدید کاملا با یک جهان پلورال و نسبی و متفرق روبروییم و مثل این است که هر کسی قصه ی خودش و داستان خودش را مینویسد. لذا زندگی با رمان خیلی شباهت پیدا میکند.» (همان: ص19-16)

میتوان به خوبی فهمید که رد ارزش های حاکم بر دوران مدرن از سوی اگزیستانسیالیسم، به معنی بازگشت به ارزش های سنتی که مدرنیته رد کرده، نیست و بنیاد مشترک هر دو را نشان گرفته است. چون سنت و مدرنیته هر دو در تاریخ غرب، مانند یک دنیای بیرونی هستند که به سبب داشتن اشتراکاتی با درون، سعی شده است درونی شوند ولی بعد از تلاش بسیار، بیرونی مانده و به جای عشق، نفرت را متوجه خود کرده اند. مدرنیته در این روند، تجربه ی مسیحیت را از سر گذرانده و با توجه به شباهت های بنیادین اسلام و مسیحیت، به نظر میرسد امروزه اسلام هم در ایران، در حال تکرار تجربه ی شکست خورده ی اروپا در جذب کردن مسیحیت به خود است. جالب اینجاست که مسیحیت در روم، ظاهرا خود نوعی تلاش برای بازگشت به اصل بعد از یک دوره غربی شدگی وانمود میشد همانطورکه اسلام انقلابی نیز در ایران، موج «بازگشت به خویشتن» در واکنش به غربزدگی منفور دوره ی سلطنت پهلوی را مصادره کرده بود.

در روم، این بازگشت به اصالت، با علاقه به پیشگویی های سیبیل اریتره درباره ی عیسی مسیح و کیش او پدید آمد و این ازآنجا جالب است که منشا علاقه به سیبیل ها در روم، داستان کمک کردن سیبیل کومایی به انئاس است. انئاس رهبر تروایی ها بود که بعد از تخریب شهرشان توسط یونانی ها از آسیا به ایتالیا کوچیدند و نکته این است که سیبیل کومایی، برای تروایی های شرقی جایز نمود که مذهب و فرهنگ دشمنان یونانی از غرب را که شهر و پادشاهی تروآ را نابود نمودند بپذیرند. مجموعه ای از آثار سیبیلی موسوم به «کتاب های سیبیلین» جمع آوری شده بود که در آرشیو سنای رم نگهداری میشد. تصور میشد که اولین سیبیل، سیبیل هلسپونتی بوده که ریاست مجموعه ای از پیشگویان آپولو خدای خورشید در شمال غربی آناطولی را بر عهده داشته و در کوه آیدا مستقر شده بوده است. دانش سبیلی ازآنجا ابتدا به اریتره و سپس به مستعمره ی یونانی کومای در نزدیکی ناپل ایتالیا منتقل شده بود. با توجه به این که عنوان سیبیل Sybil بسیار به نام سیبل Cybleبرای کوبله الهه ی مادر زمین در آسیای صغیر مرتبط است، به نظر میرسد منشا واقعی ادبیات سیبیلی، پذیرش کیش کوبله در رم و اهمیت یافتن آن باشد. کوبله در رم به نام های رئا و گایا شناخته میشد. رمی ها کوبله را الهه ی گنگ یا خاموش مینامیدند و این، ظاهرا با علاقه ی رمی ها به آن دسته از داستان های سیبیلی برمیگردد که مطابق آنها سیبیل ها کاهنه هایی بودند که چیزی از خود نمیگفتند و آپولو خدای نرینه ی خورشید، از زبان آنها سخن میگفت. یعنی درواقع سیبیل ها تکثیر الهه ی زمین در زنان انسانی بودند.:

MOUNTAIN MOTHERS: CYBELE, THE SYBILS AND THE CAILLACH”: ATLANTICRELIGION.COM: 9 JUNE 2014

گادفری هگینز مینویسد داستان های سیبیل اریتره ای درباره ی یک نجار مقدس سوری، توسط جاستین شهید به عنوان سندی بر حقانیت عیسی مسیح نقل شده است. امپراطور اگوستوس، افرادی را برای یافتن سیبیل اریتره ای به اریتره فرستاد که در ساحل مقابل جزیره ی خیوس در آسیای صغیر قرار داشت. به طرز عجیبی، این شهر همنام «دریای اریتره» [برابر با خلیج فارس] در مسافت زیادی به سمت جنوب است که «عمان» به معنی سرزمین عم یا خدا، در ساحل آن قرار دارد. گاهی کل دریای بین عمان تا سرندیب یا سریلانکا را دریای اریتره حساب میکردند. سرندیب محل پرستش سالیواهانای مقدس، نهمین آواتار ویشنو بود که او نیز مانند عیسی نجار بود. [منظور، شالیواهانا معروف به "بوجا" است که امروزه بیشتر به عنوان پسر یک سفالگر اهل آیودها شناخته میشود که به حکومت رسید و موفق به ایجاد یک پادشاهی بزرگ شد.] به نظر میرسد دریای اریتره داستان های گوناگونی درباره ی یک خدای انسان شده ی واحد را در سواحل خود تکثیر کرده بوده است. آواتار نهم ویشنو را هندی های دیگری به نام های ویکرامادیتیا و بودا میشناختند که به نظر هگینز در ابتدا نام های دیگر خود سالیواهانا بوده اند. یک کشیش ژزوئیت به نام «پدر-روآ» که در هند فعالیت میکرد، از رواج عقیده به تجلی یک خدای سه گانه –همچون تثلیث مسیحیت- در 9بدن انسانی در هند و در اثر نوشته های یک یهودی کارملی اهل شیراز سخن میگوید. این 9نفر، به ترتیب، تجلی های اقنوم های سه گانه ی مزبور میشده اند. با این حال، تجلی هشتم که مهمترین تجلی است، در تجلی نهم تکرار میشود و قرار است یک اقنوم سوم که عنصرش آتش است، با ظهور در یک تجلی دهم، به این چرخه خاتمه دهد. در مورد ویشنو، آواتار هشتم، کریشنا است و قطعا روایتی درباره ی برابری اولیه ی کریشنا و سالیواهانا وجود داشته است. هگینز نام سالیواهانا را با نام اروپایی سالیوان/سالیبان مقایسه و همخانواده با لغت «صلیب» میشمرد که نماد عیسی مسیح است. سالیوان همچنین معادل «سلیمان» شاه یهود است که در شبه قاره ی هند، اماکن زیادی به او منسوب است. نام سلیمان از ریشه ی «سلیم/سلام/سلم» حول مضمون صلح و ریشه ی «اسلام» است که به دلیل تبدیل معمول «م» و «ب/و» به هم، میتواند به «صلیب» تبدیل شود. «سلم» خود از اضافه شدن «م» تعریف سامی به «سل/سر» یعنی رئیس به دست می آید که تلفظ SOLاز آن در لاتین به معنی خورشید است. عیسی مسیح هم به خورشید تشبیه میشود و به سبب نامیده شدن به «بره ی خدا» با خورشید در برج فلکی حمل یا قوچ تطبیق میشود که آغاز بهار را نشان میدهد. بهار زمان بازگشت تموز -خدای طبیعت و گیاهان و فصول در آسیای غربی- از جهان مردگان است که پیشتر در فصل خزان توسط نیروهای دوزخی کشته شده بود. مرگ و رستاخیز او در مرگ و رستاخیز مسیح تکرار میشود و عید پاک که زمان رستاخیز مسیح است، معادل با آغاز بهار است. آدونیس که از نسخه های سوری تموز است، بنا بر روایتی یونانی در محلی به نام کوروماندل به معنی دایره ی گوسفند کشته شد. در زبان عبری، RAM[منشا "رمه" به معنی گلّه] ندرتا به معنی گاو و بیشتر به معنی گوسفند است. این اصطلاح میتواند با نام "راما" قهرمان خدایی و تجسد ویشنو که به سریلانکا آمد و قهرمانی هایی آفرید مقایسه شود. سریلانکا به نام راما، SERI RAMA DIVEیعنی سرزمین رامای مقدس نامیده میشد. دراینجا خدای گوسفند میتواند با سرزمینی خاص همهویت شده باشد که نسخه ی غربیش رُم یا رومی است که اگوستوس بر آن حکومت میکند. آسیای صغیر نیز «روم» نامیده میشد. فریجیا در آسیای صغیر، خاستگاه کیش کوبله یا سیبل الهه ی مادر کبیر است که در رم پذیرفته میشود و ممکن است سیبیل اریتره ای نسخه ی انسانی همین کوبله باشد.:

“ANACALYPSIS”: V1: GODFREY HIGGINS: LONGMAN: 1836: P668-672

اینجا ما با الهه ی مادر برخورد میکنیم که از خود تجلی ای ندارد و صرفا از بازتاب خدای خورشید سخنگو میشود. الهه ی زمین دراینجا و در مقام مادر همه چیز، با ماه در بعضی منابع کلاسیک قابل تطبیق میشود. مثلا در آغاز کتاب یازدهم "دگردیسی ها" از آپولیوس، راوی به نام لوسیوس که بعد از مرارت های بسیار به دنبال مسخ شدن به الاغ، از اسارت گریخته است، ماه را در حال طلوع از دریا می بیند و به درگاه ماه دعا میکند زیرا به گفته ی خودش: «میدانستم که ماه الهه ی آغازین قدرت مطلق است؛ که همه ی انسان ها مخلوقات و مشیت او هستند؛ که نه تنها جانوران اهلی و وحشی، بلکه حتی اشیاء غیر ارگانیک نیز با تاثیر نور الهی او زنده میشوند...» لوسیوس در دعای خود، الهه ی ماه را به نام های گوناگونش چون سرس، ونوس و پروسرپین میخواند که اولینشان یعنی سرس، یکی از نام های الهه ی زمین است. در انئید ویرژیل، سیبیل برای ورود دادن و برگرداندن انئاس به جهان زیرین، از هکاته تیتان ماده ی مسئول ماه کمک میگیرد و هکاته در این سفر، انئاس را همراهی میکند. هکاته که بعدا بیشتر به عنوان الهه ی جادوگری شناخته شد، در پیشگویی های کلدانی به عنوان مادر جهان فیزیکی شناخته میشود. ماه نیز مانند زمین نور خود را از خورشید میگیرد و اگر اثری از نور خورشید بر بخشی از او نباشد، اصلا در آسمان دیده نمیشود؛ بنابراین، معرفی است از سیبیلی که خود سخنی از خود ندارد و سخنگوی خدایی است بخصوص اگر پای خدای خورشید در میان باشد. زمین هم در تاریکی مطلق، از آسمان قابل تمییز نیست ولی برافروختن آتش میتواند نقطه ای از آن را از محیط تاریک اطراف متمایز کند. تمام آتش ها ریشه گرفته از خورشید تصور میشدند و این باعث رسم گسترده ی آتش پرستی شده بود. ولی یهود که خدای خود را برعکس خدایان دیگر جاودانه میشمردند، دقیقا برای بی اعتبار کردن خدایان دیگر، از خود آتش پرستی و این واقعیت که آتش ها میرنده اند استفاده کردند و این شد که گروهی از یهود، به پرستش آتش همیشه روشن پرداختند تا آن را به عنوان مظهر یهوه از آتش های میرنده ی معمولی متمایز کنند، رسمی که در زرتشتی گری هم تکرار شده است. این با مقوله ی مخالفت یهود با بعل ها یعنی تجلی های زمینی خدا نیز قابل جمع است. هر چیز زمینی فانی است و برای این که بعل جاودانه ی یهود با بعل های کفار مشتبه نشود، بعل معنی منفی یافت و جایش را "بیت ایل" یعنی خانه ی خدا گرفت که معبد یهود است و جانشین همان محفظه ی آتش جاویدان. معبد مرکزی در اورشلیم در جوار کوه مقدس موریاه قرار داشت. در همین کوه، هرود اجازه ی اجرای مراسم توسط خورشیدپرستان در غاری مخصوص را داده بود. به هم پیوستن غار و خورشید، نشان میدهد که چطور شد که یهود بعدا در به دست گرفتن کیش میترا در امپراطوری و احتمالا تبدیل او به مسیح یهودی اینقدر کوشا ظاهر شدند. این، میترا بود که خورشید برآمده از غار به نشانه ی فرج مادر-زمین تلقی میشد. میترا از صورت فلکی حمل (قوچ) و در زمانی متولد شد که صورت فلکی سنبله یا دوشیزه در افق قرار داشت. ازآنجا که قرار بود دوشیزه مادر خورشید باشد از آن پس خورشید یا میترا مرتبا به افق وارد و از آن خارج میشود. اکنون خورشید برآمده از گوسفند، تبدیل به مسیح ملقب به «بره ی خدا» شده و مادر دوشیزه اش هم مریم بطول شده است. زمان تولد او نیز برابر با 25دسامبر است که سابقا زمان تولد سول اینویکتوس یا میترای رومی بود. این زمان به اشتباه زمان انقلاب زمستانی تلقی شده بود درحالیکه زمان درست انقلاب زمستانی 21دسامبر است که روز تقدیس سنت توماس بوده است. نام توماس برگرفته از تم یا تموز خدای فصول است و عنوان کریست برای مسیح نیز به اندازه ی نام کریشنا از کور لقب تموز ریشه گرفته است که اتفاقا ریشه ی کوریوس -لقب هلیوس تیتان خورشید- هم هست. بدین ترتیب، کوه موریاه جانشینی برای افقی است که خورشید عالم تاب از آن بر جهان سایه می اندازد تا همه چیز خدایی شود و چون این فکر به نفع یهود است، دیدگاه های مخالف با انحصار طلبی یهودی در خود تورات هم جلوه گر میشود ازجمله در فرازی از کتاب هوشع که ممکن است آموزه ی بنیادینش با سوا کردن یهوه از بعل هم مرتبط باشد و در آن یهوه میگوید اگر امت من ماهیت مرا بهتر میفمیدند، مرا به جای «بعلی» -یعنی "ارباب من"- «عیشی» مینامیدند. اصطلاح «عیشی» را به «شوهر من» یا «آقای من» معنی کرده اند ولی روشن است که این «عیشی» باید ارتباطی با یشوع و عیسی نامیده شدن مسیح داشته باشد. میدانیم که عیسی با این که خدا بود ولی کشته شد و مرد. بنابراین تجلی خدا میتواند دارای جسم میرنده باشد و این میتواند به وحدت وجود جواز دهد همانطورکه خدای یهود را هم از اسارت یک قوم خارج میکند و خدای همه ی مردم میکند. اصلاح «عیش» در ایدئوگرام های اولیه ی فنیقی، گاهی «ایر»، «ایرو» و «ایرا» خوانده میشد و حرارت معنی میداد. همانطورکه میدانیم ریشه ی حرارت به دلیل آتشین بودنش، از خورشید دانسته میشده و بنابراین موضوعی آسمانی تلقی میشده است. هندیان برای جاودانه تر بودنش آن را به چرخه ی ازلی-ابدی آب فرافکنی کردند و ازاینرو «ایرا» در هند معنی باران را میدهد که آبی است که از آسمان به زمین میرسد. در زبان سانسکریت، ایراواتی معنی دریا میدهد و اصل آن، ایرا-وادی به معنی قلمرو آب است. «ایر/ایرا» درواقع تلفظ دیگر «ایل»، «ال» و «اله» به معنی خدا است و نام هلیوس برای خدای خورشید یونانی هم از آن می آید. در زبان کلتی، آن، «یار» تلفظ میشده و معنی خدا میداده است. "ایل/ایر" در اثر تلفظ شدن "ر/ل" به "ن"، به صورت های سامی "این" و "آن" به معنی خدا درمی آید که در اروپا لغات uno,oneبه معنی یگانه یا واحد با آن مرتبط هستند. این یگانگی، تمام مخلوقات جهان را در بر میگیرد و ازاینرو است که در انگلیسی میتوان در ابتدای عنوان هر شیء، از کلمه ی a/anبه معنی «یک» استفاده کرد همانطورکه اصطلاحtheکه قبل از عنوان اشیاء می آید، ازDEبه معنی خدا ریشه میگیرد.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R FORLONG: QUARITCH PRESS: 1883: P411-6

اگر بخواهیم با نگاه متشرع یهودی-مسیحی از این زاویه به جهان بنگریم، ما با تایید این زاویه، هم پاگانیسم را پذیرفته ایم و هم هر آنچه ضد یاهویی و بنابراین متعلق به بعل ها است که در مسیحیت مترادف شیاطین و لشکریان لوسیفرند و ازآنجاکه تمدن جدید عملا مبلغ پلورالیسم است و از دل فرهنگ یهودی-مسیحی هم درآمده است، ما هم نمادهای پاگانیسم را همه جا میبینیم و هم تظاهر عمدی به گرامیداشت لوسیفر و شیاطین با همان معیارها و تصویرسازی هایی که کلیسای مسیحی درباره شان اعمال کرده است. این، یک کیش جدید نیست. دنباله ای است بر مذهب طالعبینی که آدم ها را دارای ذات یکسان نمیدید و بر اساس تاثیر کواکب و افلاک، متفاوت بودن طبایعشان را طبیعی میشمرد. مسیحیت، سال ها پیش با تمهید کشاندن سه مغ ستاره پرست به نیایش مسیح نوزاد بعد از تعقیب یک ستاره، پلورالیسم اختری را برای روز مبادا که اکنون باشد ذخیره نگه داشت ولی مدرنیته هنوز آنقدر مسیحیت قبلی ریشه دارد که شیطان سازی او را پشت سر نگذاشته باشد. شیاطین و بدکاران این مذهب مدرن، دیگر دار و دسته ی لوسیفر نیستند بلکه کسانی هستند که جهانشمولی ارزش های سرمایه داری نوین و مدرنیته را به طور کامل نمیپذیرند و علیه آن سخن میگویند. طبیعتا با توجه به پیشزمینه ی بدنام تشرع یهودی-مسیحی و تداوم آن در نحله های راست افراطی اروپایی و تشرع اسلامی شرقی-غربی، این دشمنان نوین خدا –خدایی که حالا دیگر با بعل شدن همه چیز و همه کس، خود جهان مادی و معبدش بازار پر زرق و برق آن است- رهبران سیاسی ای هستند که تمکین مطلق به معبد بازار و بانک های جهانخوار اداره کننده ی آن نمیکنند و علیه جهانشمولی ارزش های تمدن غرب، لشکرکشی میکنند. بزرگترین برگ برنده ی این دسته، برقراری اعتقاد صادقانه ی گروهی از مردم به راستی و درستی رهبرانشان و ارزش های اجتماعی بهانه شده توسط آن رهبران است و اگر دقت کنید، صداقت همان چیزی است که اصالت طلبی اگزیستانسیالیستی، قبل از هر چیز دیگری علیه آن شوریده است. گناه صداقت معلوم است: وفاداری به اجرای یک سری دستورها بدون اعتقاد قلبی که میشود ریاکاری، و اگزیستانسیالیسم هرچه را که از مسیحیت و مکاتب سنتی انکار کند، نمیصرفد در بد بودن ریاکاری شک کند.:

«صداقت را میتوان این گونه تعریف کرد: وضعیت یا کیفیتی از خود که در آن، میان احساساتی که ادعا میکنیم و احساسات واقعی خود هماهنگی وجود دارد. بین هماهنگی احساسات ادعایی و واقعی با صداقت رابطه ی مستقیم وجود دارد: هرچه احساسات ادعایی و واقعی ما هماهنگ تر باشد، ما فرد صادق تری به حساب می آییم. این مفهوم صرفا فردی نیست و خود را در امر اجتماعی نیز بروز میدهد: صداقت یعنی هماهنگی فرد با باورها و ارزش های حاکم. صداقت بیشتر ناظر به رفتار فرد است و راستگویی ناظر به کلام او. اگر کلام فرد با آنچه در درون او هست سازگار باشد، فرد راستگو است. اگرچه این مفاهیم نزد مردم اموری مثبت تلقی میشوند، ولی درست در مقابل اصالت قرار میگیرند. برای ورود به سپهر اصالت، باید به این زیر و زبر شدن مفاهیم عادت کنیم. آنچه نزد جامعه امری مثبت است، همان ارزش های حاکم بر جامعه، بزرگ ترین مانع برای اصیل شدن در نظر گرفته میشود. درست در نقطه ی مقابل صداقت و راستگویی، اصالت یعنی شورش علیه چنین صداقت فردی و اجتماعی، شورشی وجودی، حرکت از صدق عینی بیرونی به اصالت شخصی درونی. در صداقت، مطابقت میان باور و تعهد با رفتار شرط است. اما اصالت یعنی همیشه در شدن بودن و فرا رفتن دائمی از آنچه هست، انکار و تخریب خودی که نهادهای مختلف یک اجتماع از ما ساخته اند و آفرینش خود مانند یک آفرینش هنری. در فلسفه ی اصالت، دو خود برای انسان وجود دارد:1-خود واقعی 2-خود اصیل. خود واقعی آن بخش پنهان از وجود است که توسط نهادهای جامعه و مبتنی بر ارزش های حاکم قالب ریزی شده و شکل گرفته است. در مقابل، خود اصیل، آن خودی است که باید در آزادی مطلق و با پذیرش مسئولیت، آفریده شود. دوباره تاکید میکنیم که اصالت و صداقت از اساس با یکدیگر تعارض دارند. این که به دیگری بگوییم یا اجازه دهیم دیگری به ما بگوید که چه باید بکنیم یا چه باید باشیم، یعنی تن دادن به ارزش های حاکم، آشکارا با اصالت در تعارض است. اما اصالت، شورشی علیه پذیرش کور و مکانیکی ارزش های بیرونی حاکم است. اگر به اخلاق و ارزش های حاکم تن دهیم، یعنی عملا اجازه داده ایم دیگری به ما شکل دهد، دامی که انسان از ترس دشواری های اصیل شدن، خفت آن را به جان خریده و عطای اصالت را به لقایش میبخشد. هگل نیز صداقت را نقد میکند، اما نه از مجرای اصالت. صداقت از نظر هگل یعنی سر فرو آوردن در برابر اخلاق حاکم. این امر، حرکت دیالکتیکی روح را متوقف میکند چراکه لازمه ی حرکت، تنش دائمی است. کسی که امروز به آنچه هست، رضایت دهد، امروزی که روح تحقق کامل نیافته است، خود را از عقلانیت مطلقی که قرار است در پایان تاریخ با تحقق روح مطلق اتفاق افتد، محروم کرده و حتی مانعی بر سر تحقق این مهم گردد.» ("مقدمه ای بر فلسفه ی اصالت": حسین خطیبی: "اطلاعات حکمت و معرفت": شماره ی 174: بهار 1404: ص27-26)

درواقع اگر دقت کنیم، عصیان روح در برابر اخلاق رسمی و ریاکاری جبری آن، اول در افراد بوهمی (کولی) مسلک و فرصت طلبی مثل "برادرزاده ی رامو" در کتابی به همین نام از دیدرو -که پیشتر علی زمانی از آن نام برد- ظاهر میشود که هم در صدر اگزیستانسیالیسم قرار دارد و هم مورد توجه هگل است.:

«دلیل علاقه ی هگل به این اثر، این است که استانداردهای دوگانه ی جامعه ی بورژوا را فاش میکند. هگل با این امر موافق است که آگاهی از هم پاشیده (آگاهی برادرزاده) والاترین حقیقت را نشان میدهد. برادرزاده خودی از هم پاشیده دارد چرا که آگاهانه استانداردهای دوگانه ی جامعه ی خود را درونی سازی کرده و بی پروا آنها را فاش میکند و جار میزند. فرصت طلبی او در این حقیقت ریشه دارد که با اتخاذ هست های مرسوم و رایج جامعه به جای بایدهای مورد ادعای آن، نسبت به استانداردهای دوگانه ی جامعه ی ریاکارش واکنش نشان میدهد. اما باید دقت کرد که اگرچه چهره ی او از فیلسوف صادق [دیگر شخصیت کتاب]، به اصالت نزدیکتر است، اما فرد اصیلی نیست. واکنش فرصت طلبانه ی او کمتر از فرد صادقی که کاملا همرنگ جماعت شده و صادقانه مانند آنها زندگی میکند، از اصالت دور نیست. بنابراین، اگر واقعا صداقت در تطابق و همرنگی با نوعی اخلاق عمومی است، دیدرو حق دارد برادرزاده را فردی صادق تر از همقطاران خود بداند، اما او هنوز فرسنگ ها با یک قهرمان دارای اصالت فاصله دارد، زیرا قهرمان اصالت به جای واکنش منفعلانه به شرایط، فعالانه می آفریند و به جای فرصت طلبی از سالوس جامعه، به کلی آن را کنار گذاشته و پروای آفرینش خود را دارد. دشمنی برادرزاده با اخلاق و قدرت های حاکم، گامی رو به جلو در سیر گذار روح است، چه او با خلاص شدن از شر احترام به اصول اخلاقی رایج، تحقیر و دشمنی با قدرت های اجتماعی حامی آنها، میزانی از استقلال خود را به دست می آورد و به وضعیت خود، یعنی از خود بیگانگی ناشی از درونی کردن ارزش های حاکم، آگاهی می یابد.» (همان: ص31)

بدین ترتیب، کسانی که به ارزش های اخلاقی جامعه میخندند و با اطمینان از رواج سالوس و ریاکاری در جامعه در اثر استحکام آنها، از ریاکاری به وجود آمده به نفع خود سوء استفاده میکنند، هنوز منجیان جهان و پیشگامان قدم های بزرگ به نفع پیشرفت اخلاقی به نظر میرسند. اگر شک کرده اید که این گروه خیلی به سیاستمداران پیشران جهان مدرن و جامعه ی روشنفکری توجیه کننده ی آنها نزدیکند، به نوبه ی خودم شکتان را با تکرار تاریخچه ی کتاب برادرزاده ی رامو بیشتر به یقین نزدیک میکنم:

«کتاب برادرزاده ی رامو، هجونامه ای است که توسط دنی دیدرو، احتمالا بین سال های 1761 تا 1774 نوشته شده است. این اثر ابتدا در سال 1805 توسط گوته به زبان آلمانی ترجمه و منتشر شد. اما مدتی بعد نسخه ی فرانسوی آن ناپدید شد. [!!!!] نسخه ی آلمانی توسط سرهنگ دو سورو سن ژنی به زبان فرانسوی ترجمه و در سال 1821 منتشر شد. سپس نسخه ی کاملی که به دست خود دنی دیدرو نوشته شده بود، در سال 1890 توسط جورج مونوال پیدا [!] و نسخه ی ترجمه شده اصلاح شد.» (همان: ص30)

اینطورکه معلوم است این کتاب مال دیدرو نیست ولی اعضای مختلف جامعه ی روشنفکری به دلیل علاقه ای که به محتوای آن داشته اند، در طول قرن 19 در حال اصلاح و نوسازی آن بوده اند و این قطعا با رشد مدرنیته در غرب و از طریق استعماری کاملا سیاسی در سراسر جهان، بی ارتباط نیست. پس نباید تعجب کنیم که هنوز هم سالوس و ریاکاری، امری پسندیده در بین روشنفکرانی باشد که سخنگوی ریاکارترین و -چنانکه لازمه ی ریاکاری، آن است- دورترین سیاستمداران جهان غرب از اخلاق و انسانیت هستند.

(ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش2)

امپراطوری بریتانیا یا امپراطوری اسرائیل؟: آلفاها و امگاهای تاریخ مدرن

تالیف: پویا جفاکش

موسی تصمیم گرفته بود یوشع را به عنوان جانشین خود تعیین کند. منتها برای یوشع شرط گذاشت که دنیا را بگردد و بدترین آدمی را که وجود دارد پیدا کند و به موسی معرفی کند. یوشع همه جا را گشت و از هر کس تعریف بدی شنید درباره ی او تحقیق کرد و چون نکات مثبتی درباره ی او یافت، او را از لیست خط زد. بلاخره کسی را پیدا کرد که گناهی نبود که مرتکب نشده باشد و کسی نبود که از او ناراضی نباشد. خواست این شخص را انتخاب کند ولی ناگهان و به سبب تجربه ای که از سر گذرانده بود دودل شد که نکند این یکی هم صفات خوبی داشته باشد که یوشع از آن مطلع نشده است. بنابراین به این نتیجه رسید که جز بدی های خودش، درباره ی میزان بدی هیچ کس مطمئن نیست. با همین نتیجه گیری به نزد موسی بازگشت و گفت که از خودش بدتر کسی را نمیشناسد. موسی به او تبریک گفت و جانشینی وی را اعلام نمود.

در این قصه ی اسلامی، یوشع بیشتر از این که به آن قصاب جنایتکار توصیف شده در سفر خروج شبیه باشد، به همنامش یشوع یا یسوع انجیل یعنی جناب عیسی مسیح نزدیک است که در هر کسی و هر چیزی به جای عیب، دنبال حسن میگشت. به هر حال عیسی مسیح هم به سبب آوردن مذهبی در ادامه ی مذهب پیامبر اولوالعزم قبلی یعنی موسی، همچون یوشع جانشین موسی است. شاید این که یوشع دنیا را گشت و به جایی که خودش در آن بود رسید به نوعی با این جمله ی معروف مسیحی که عیسی آلفا و امگا یعنی اول و آخر است مرتبط باشد. این اول و آخر بودن به سبب خدا بودن عیسی است. در قرآن هم در آیه ی 3 سوره ی حدید آمده است: «هُوَ الاول والآخر والظاهر والباطن و هو بکل شیء علیم.» این که اول و آخر دنیا در یک آدم خلاصه شود به خلاصه شدن باطن در ظاهر هم برمیگردد. امروزه تحت تاثیر پست مدرنیسم بسیار احساس میکنیم که همه ی اخبار دور و برمان دروغند. سوفسطایی های قدیم هم همین احساس را داشتند ولی معناگراها از داخل حرف دروغ هم معنی درمی آوردند که البته این از نتایج فرهنگ تمثیل و داستانسازی برای تشبیه باطن به ظاهر بود چنانکه در یک رباعی منسوب به جامی آمده است:

سوفسطایی که از خرد بی خبر است

گوید عالَم، خیالی اندر گذر است

آری عالم همه خیال است ولی

پیوسته در او حقیقتی جلوه گر است.

به همین دلیل، هر انسانی به عنوان یک «کیهان کوچک» که جلوه های گوناگون خدا در زمین را به صورت صفات و تماثیل در خود دارد به اندازه ی خدا مرکز جهان است ولی برای کشف خود باید دور دنیا بچرخد همانطورکه در دیوان حافظ آمده است:

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه میگردانند

این دایره میتواند سیاره ی زمین باشد و گردش ما در آن مصداق آن اشتباه قدیمی که زمین گرد است و از هر جا سفر در آن را شروع کنید به جای اول برمیگردید. در این صورت، شما آلفا و امگا و در جایگاه مسیح خواهید بود. جالب اینجاست که مسیح در جایی به نام جلیل فعالیت میکرد و جلیل یعنی دایره. شاید این دایره را گاها با کره ی زمین عوض کردند. "جلیل" تلفظ دیگر "جلجال" یا "گلگال" به همان معنای دایره است که به صورت "سیرکل" به معنی چرخه وارد زبان انگلیسی شده است. در دایره المعارف مذهبی، جلجال عنوان معبدی است که موسی بنیاد نهاد و آن دایره ای با 12سنگ به جای 12 قبیله ی بنی اسرائیل بود و بعدا در اولین معبد مقدس یهود در گریزیم همان بازسازی شد. بنابراین بودن عیسی در جلیل میتواند به معنی بودن در سرزمین مقدس و احتمالا یکی از نسخه های اولیه ی اورشلیم باشد. چند منطقه به نام جلیل آباد در ایران میتوانند در نام به معنی آباد شده توسط جلیلی ها یعنی آدم های آمده از سرزمین مقدس باشند. جلیل آباد هرات در افغانستان این را حتی بهتر نشان میدهد چون این جلیل آباد بخشی از ولسوالی "انجیل" است.

گادفری هگینز در آناکالیپسیس مینویسد که دایره های سنگی با 12 سنگ در بسیاری از محوطه های دروئیدی و چنانکه فراماسون ها درباره ی گذشته ی فیثاغورسی خود نوشته اند، در تمام معابد فیثاغورسی وجود داشته اند. به نظر هگینز دلیل این است که هر دو مکتب فیثاغورسی و دروئیدی توسط یهودی های کارملی پدید آمده اند. اما او مینویسد که مضمون 12 قبیله که در قصه ی بنی اسرائیل اساس دایره های سنگی مقدس یهود شده در اقوامی که ظاهرا ربطی به یهود ندارند هم تکرار شده است ازجمله 12قبیله ی اولیه ی ایونی (مهاجران یونانی) در ترکیه و 12 قبیله ی اولیه ی اتروسکی در ایتالیا. اما هگینز محدوده ی این چرخه های 12تایی را به تعداد قبایل منحصر نمیکند. وی مینویسد که سنگ های 12گانه که یک دایره بسازند در اصل از روی 12 صورت فلکی دایره البروج پدید آمده اند و یهود برای زدودن طبیعت پرستی از دایره ی مقدس، آنها را به 12 قبیله تبدیل کرده است. ازآنجاکه خورشید به ترتیب از این دایره ها میگذرد و با گذر زمان مدام بدانها تغییر شکل میدهد، این 12صورت فلکی میتوانند با 12 پادشاه پیاپی که روح سلطنت مدام به آنها تغییر شکل میدهد عوض شوند. به نظر هگینز، 12 امام فارسیان و 12 امپراطور روم دقیقا چنین مضمونی دارند. اولین 12 امام، علی است که نام از ایلی یا اله یعنی خدا دارد و اولین 12 امپراطور روم ژولیوس یا یولیوس از همان ریشه ی لغوی است و هر دو هم توسط یاران سابق خود کشته میشوند. از این دو ژولیوس سار ملقب به "پاتر فوتوری ساکولوم" به معنی "پدر کشورش ساکولوم" بود که ساکولوم از سایکل به معنی چرخه می آید که همخانواده با لغات سیرکل، جلجال و جلیل است. نام یولیوس با یوله نام دیگر ساتورن خدای زحل و خورشید ارتباط دارد. مونس کاپیتولین که تختگاه سزار در آن قرار گرفت هم ساتورنیا نام داشت. ایام مقدس ساتورن موسوم به ساتورنالیا اکنون تبدیل به کریسمس یا سالگرد میلاد مسیح شده و روزهای بعد از کریسمس هم یوله نامیده میشوند. یوله را میتوان در لغت با "هوله" مقایسه کرد که نام جشن اعتدال پاییزی در میان فارس ها و هندوان بوده است. "حروم اولوم" عنوان معابد پرستشگاه سزار در کیلیکیه ی آسیای صغیر بود که در آن اولوم –به وضوح از ریشه ی اله و علی- تلفظ دیگری برای یولیوس به نظر میرسد. این کیلیکیه هم خود یکی دیگر تلفظ های گلگال و سیبرکل به معنی دایره به نظر میرسد و میتواند به معنی محل دایره ی مقدس باشد. گایوس ژولیوس اگرچه به امپراطوری نرسید ولی الگوی امپراطوران بعدی شد که همچون او تجسد ژوپیتر خدای اعظم روم بودند همانطورکه مسیح تجسد یهوه بود. این تجسد درواقع یک نوع تجلی است. ژولیوس ملقب به سزار یا قیصر بود. این لغت تلفظ لاتین لغت اتروسکی "اسار" به معنی خدا است و از ریشه ی کلدانی-فنیقی "اسر"، "سر" و "زر" به معنی رئیس و والا مرتبه است که به صورت "آسور/آشور" عنوان خدای سیاره ی مشتری و همتای ژوپیتر شده و در مصر هم ازیریس کهن الگوی فراعنه نام از آن دارد. در کیلیکیه شهری به نام "سزار اگوستینی" وجود داشته است که توسط خاندان آنازاربنس از بنی آذر کنترل میشده و این آذر میتواند همان اسار و بنابراین سزار باشد. با این حال در بین خود اتروسک ها لغت "اسار" درابتدا تجلی خدا را نشان میداد و خود خدا "اسه" بوده که میتواند همان هسوس خدای جنگل بر و نجار گاول ها باشد که همتای مارس خدای جنگ رومی بود و قربانی انسانی طلب میکرد. "هسه" یا "اسه" همچنین عنوان دیگر اودین خدای نورمن ها بود و احتمالا اسم اصلی او را یدک میکشید. چون اودین در اصل معادل وتان آلمانی است که نامش از ریشه ی "ویت" به معنی راستی و درستی و معادل وایز به معنی عاقل در انگلیسی است و لغت ویزارد به معنی جادوگر هم از آن می آید. بنابراین وتان/اودین بیشتر لقبی است که جای اسم اصلی یعنی اسه را گرفته است. اسه به وضوح تلفظ دیگر "ایهه" از عناوین دیونیسوس باخوس خدای یونانی است که برابری او با یوئه یا یهو خدایی سامی را نشان میدهد که بعدا به صورت یهوه بازسازی و خدای یهود شد. در بین فنیقیان، "حس"، "اس"، "عز"، "عزوس" و "عزوز" ازجمله نام های خدای مرگ و موکل سیاره ی مریخ بوده که در هر دو مسئولیت، معادل مارس رومی است. عنوان "عزوز" با "عزیز" در عربی به معنی گرامی هم ریشه است. وایتر گزارش داده است که در بین بعضی عرب ها لغات "آز" و "آذر" به معنی انرژی ماهیتی یک شیء یا موجود بوده اند. برای خدا خلقت یک موجود میتوانسته تجلی ماهیت او در آن موجود باشد [و ازاینرو احتمالا اصطلاح عربی "اثر" برای مخلوق یک فرد یا موجود، با "اسار" اتروسکی همریشه است.] علی و ژولیوس هم خدایی بودند که در رهبران سلسله ها تجلی می یافت و همزمان برابر با مسیح هم بود. در مورد علی او فقط در دوازدهمین جانشینش همچون مسیحا غیب گشت. احتمالا درباره ی امپراطوران 12گانه ی سرکشیده از داستان ژولیوس هم چنین است. این 12 امپراطور آنطورکه سوئتونیوس آنها را نام برده است، به ترتیب عبارتند از: ژولیوس سزار، اگوستوس، تیبریوس، کالیگولا، کلودیوس، نرون، گالبا، اتو، ویتلیوس، وسپازیان، تیتوس و دومیتیان. قاعدتا انتظار داریم که دومیتیان همتای مسیح باشد. برخلاف مسیح درباره ی هنوز زنده بودن او چیزی گفته نشده است ولی او هم مانند سزار و البته مسیح توسط افراد خودش کشته شده است. همچنین تخت دومیتیان به مشاور او نروا تقدیم شده که یادآور نقش مهم بروتوس پسرخوانده و دوست نزدیک سزار در قتل او است، چیزی که بروتوس و نروا را همتای یهودای اسخریوطی در خیانت به مسیح میکند. دومیتیان که کیش شخصیت عظیمی برای خود به وجود آورده بود در امور زندگی مردم دخالت میکرد و به رعایت اخلاقیات بسیار حساس بود، چیزی که او را بسیار به سختگیری های مذهبی کلیسای کاتولیک در قرون وسطی نزدیک میکند، درحالیکه جانشینش نروا تمام این دخالت ها را از بین برد. بنابراین اگر دومیتیان مسیح باشد، نروا همتای آنتی کریست یا دجال است. این شباهت، اسم نروا با نرو(ن) را جالب میکند. چون در مسیحیت، نرون به سبب مسیحی کشی گسترده، یک آنتی کریست تلقی میشود. عدد ابجد اسم NERO 666 است و البته نروا هم در سن 66سالگی به امپراطوری رسیده است. همانطورکه متوجه شدید 12 امپراطور پیشین بر اساس 12 ماه سی روزه که سال 360 روزه ی خورشیدی را بین خود تقسیم میکردند ساخته شده اند. مصریان گاهی این 12ماه را با 5دوره ی 72روزه جایگزین میکردند و اگر ما هم 12 امپراطور را با 5امپراطور جایگزین کنیم با کمال تعجب میبینیم که ششمین امپراطور به عنوان همتای نروا میشود خود نرون که اتفاقا اولین امپراطوری است که در یک کودتا سرنگون میشود. سال مصری به جای 360روز 365 روز بود که 5روز آخر به صورت یک پنجه بعد از 12 ماه حساب میشدند. روح نروا هم در این 5روز ضرب میشود و به 5امپراطور خوب تبدیل میشود. این امپراطورها سلسله نبودند و سلطنت را به جای پسر خود، به فرد برگزیده ای واگذار میکردند و ازاینرو احتمالا در ابتدا در مرز سلطنت موروثی و حکومت دموکراتیک شایسته سالار قرار داشتند. [در نمایشنامه ی ژولیوس سزار شکسپیر هم بروتوس، سزار را به سبب حفظ دموکراسی میکشد.] با این حال به اندازه ی حکومت های شایسته سالار کنونی، شایستگان هنوز از یک سیستم اشرافی سالار برمیخیزند و از این جهت به ژوپیتر بودن امپراطوران مزبور نزدیکند. در بین اینان بیشترین کارهای فرهنگی و مذهبی به هادریان منسوب است که اتفاقا کتاب 12 امپراطور روم سوئتونیوس هم منسوب به دوران هادریان و به نظر هگینز، نوعی الگوگیری از هادریان برای خلق سزار است. هادریان از خاندان ائلیان است که احتمالا به اندازه ی یولیوس ریشه در نام اله دارد. نام او برگرفته از محلی به نام هادریا منسوب به ایتالیا است ولی هادریا میتواند ریشه گرفته از آدر تلفظ دیگر اسار باشد و هادریا به معنی سرزمین خدایان مطرح بوده باشد که در این صورت، هادریان به معنی آسمانی یا ماوراء الطبیعی است. [این "آدر" را اگر بعد از "نا" ی پیشوند آرامی قرار دهید، نام "نادر" ساخته میشود که یک کشورگشای مستبد ترک بود و به مانند سزار و دومیتیان، توسط افراد خودش کشته شد.] گفته میشود دریای آدریاتیک نام از هادریان دارد با این حال در تواریخ هرودت که به چندصد سال قبل از هادریان منسوب است این دریا آدریاتس نامیده شده است که میتواند با لغت عربی "حضرت" به معنی والامرتبه –یکی دیگر از لغات ریشه گرفته از اسر- هم منشا باشد. بدین ترتیب هادریان به عنوان الگوی آسمانی-زمینی 12 امپراطور روم، سزارها یا قیصرها را از محیطی دیگر وارد ایتالیا میکند و و این محیط میتواند "خزریه" باشد که مردمش خزرها به عنوان پیروان اولاد خزر پسر یافث ابن نوح، از فردی با نام مشابه "سزار" تبعیت میکنند. آنها اهل روسیه ی کنونی و شمال دریای خزر بودند و روس ها پادشاهان را تزار مینامند که تلفظ دیگر سزار است. لغت مشابه "خضر" نام پیامبری مقدس در مزد مسلمانان است که همچون عیسی دارای عمری طولانی و از نطرها ناپدید است و هرجا میرود سرسبزی میبرد چنانکه خضر به معنی سبز است. این کارکرد، نزدیک به کارکرد تموز خدای گیاهان و فصول است که مذهبش توسط پیروان یهوه ریشه کن شد. البته عیسی که تجسم همان یهوه است گرته برداری های زیادی از مذهب تموز نموده است. اینطور پاکسازی تموز توسط یک نسخه ی دیگر از خودش که به مارس خدای جنگ نزدیک است، با قتل دومیتیان توسط سربازان خودش قابل مقایسه است و نیز با کلیسا که شوالیه ها را قدرتمند کرد و بعدا شعبه ای از همان ها تمپلاریسم و به دنبالش فراماسونری را به راه انداختند و کلیسا را تضعیف کردند. در رودررویی آدونیس و مارس به عنوان دو نسخه از تموز، این اتفاقات به تمثیل بدل شده اند. دلیل دشمنی مارس با آدونیس رقابت عشقی این دو بر سر ونوس یا آفرودیت الهه ی زمین بود که درواقع رقابت جریان های فرهنگی بر سر حکومت بر زمین را نشان میدهد. آدونیس شکارچی و جنگل گرد، نمایانگر جریان های ابتدایی دوران وحشی زمین است و مارس پرورنده ی جنگسالاران و لشکرکشی ها نماینده ی ارتش هایی که کشورها را ایجاد و چشم انداز جهان را متمدن کردند. مارس با عزوز خدای مرگ تطبیق میشود و در عربی، مرگ "حضر" –یکی دیگر از لغات ریشه گرفته از "اسر"- نامیده میشود. این لغت نزدیک به لغت "خزیر" به معنی گراز در شامات [معادل "خنزیر" در عربی فصیح] است و همانطورکه میدانیم قاتل آدونیس یک گراز بود. این قتل، آدونیس را به یک خدای گاهی مرده و گاهی زنده تبدیل کرد درست مثل مسیح که در حالت جذب مخاطب، تموز است و در میدان سوء استفاده ی جنگجویان، مرده ای بدل شده به مارس. درواقع این موقعیت، تغییر محتوای مرگ آیینی تموز است که در فصل خزان میمیرد و در بهار با سرسبزی طبیعت بازمیگردد. بنابراین آنتی کریست، کریست را به تسخیر خود درآورده و ازاینرو از کریست غیر قابل تمییز است. درواقع این خودی شدن ژولیوس سزار و سیستم امپراطوری توسط نروا به عنوان نسخه ی کهن الگویی هادریان هم هست. توجه کنیم که ژولیوس سزار در اصل، گایوس از خاندان ژولیوس بود و این خاندان نسب به اسکانیوس پسر انئاس تروایی میرساندند چون اسکانیوس ملقب به یولیوس بود. این اسکانیوس از ازدواج انئاس با لاوینیا دختر لاتینوس حاصل آمد. انئاس به خدمت لاتینوس شاه لاتیوم درآمد و بعد از شکست دادن دشمنان لاتینوس، به دامادی لاتینوس درآمد و جانشین او شد. پسرش اسکانیوس، شهری به نام البا درآنجا بنا نهاد و پایتخت خود کرد. عدد ابجد نام لاتینوس با املای LATEINOS برابر 666 یعنی عدد دجال است و بدین ترتیب سلطنت ژولیوس با خدمت به آنتی کریست به دست آمده است. اسکانیوس یکی از دو پسر انئاس بود و همانطورکه میدانیم انئاس به یک روایت، بنیانگذار تروای جدید بود که همان رم باشد. در روایتی دیگر، دو برادر به نام های رومولوس و رموس بنیانگذاران رم بودند که از آنها رموس به دست رومولوس کشته شد و این باز همتای دیگر قتل سزار به دست بروتوس و قتل دومیتیان به دست ارتش خودش و البته عیسی به دست امت خودش یعنی یهودیان است. هگینز معتقد است که کلهم این مسیر، بر اساس یک نظم کیهانی درست شده است. چون او به سیستم 10 آواتار ویشنو اعتقاد دارد و بر اساس سیستم تقویمی نروها معتقد بوده است که آنها هر 600سال ظهور میکنند. آخرین آواتار رسمی ویشنو در هندوئیسم، آواتار نهم یعنی بودا بوده که بر اساس حسابرسی اروپاییان در قرن ششم قبل از میلاد ظهور کرده است. بنابراین هگینز حساب میکند که آواتار بعدی باید در نیمه ی دوم قرن اول میلادی مطرح شود و چون قتل دومیتیان در سال 96 میلادی در اواخر همان قرن اتفاق افتاده است دومیتیان میتواند به جای سزار و مسیح، آواتار دهم باشد. در هندوئیسم، آواتار دهم، ظهور دوباره ی کریشنا آواتار هشتم است و کریشنا ملقب به کسو" و "کسار" بوده که یادآور عنوین هسه و سزار/قیصر هستند. همچنین شیوا که خدایی خارج از مذهب ویشنو و بیشتر رقیب آن بوده، ملقب به ایشوار تلفظ دیگر آشور یا اسر بوده است.:

“ANACALYPSIS”: V1: GODFREY HIGGINS: LONGMAN: 1836: P608-614

گادفری هگینز در بخش بزرگی از فصل های اول کتابش درصدد اثبات ریشه گیری تمدن و فرهنگ بشری از سیاهان با فرض برخاستن سیاهان در هند بوده و از این راه، مهاجرت هندیان به غرب در حال تبدیل شدن به سامیان، اروپاییان و بلاخره بریتانیایی ها را همزمان مسیر تکامل مذهب هندی و مسیر تکامل بشر ارزیابی میکرد. نوعی اتحاد یک آلفای هندی با یک امگای انگلیسی-اسکاتلندی و هر دو زیرمجموعه ی امپراطوری بریتانیا. اما یک شخص نظامی تر یعنی سرهنگ دوم لارنس آستین وادل، که علاقه ی زیادی به مطالعه ی مذاهب هندو و بودایی داشت، هند و بریتانیا را در یک ریشه ی متمدن تر متحد کرد که به صراحت مدعی بود در بریتانیا بهتر حفظ شده است. ریشه ی آریایی اروپا و هند به نظر او به تمدن سومر برمیگشت و توسط فنیقی ها به تمام جهان صادر شده بود. وادل در مقدمه ی کتاب خود به نام «ریشه ی فنیقی بریتانیایی ها، اسکاتلندی ها و انگلوساکسون ها» (1914) عنوان بهارات که بومیان درباره ی شبه قاره ی هند به کارمیبرند را با عنوان بریتانیا همریشه میخواند و مینویسد:

«هند که هنوز سرزمین بارات ها یا بریتانیایی ها نامیده میشود، از طریق خویشاوندی خونی با روسای حاکم هند که اکنون آشکار و تثبیت شده است، باید در این روزهای ناآرامی هند به نفع دومی تصمیم بگیرد که در عضویت کشورهای مشترک المنافع بریتانیا باقی بماند که اکنون نشان داده شده است که عناصر واقعی "سواراج" تمدن اجدادی مترقی قدیمی بارات را به شکلی بسیار خالص تر از شاخه ی هندی حفظ کرده است.»

وادل فصل اول کتابش را با این نقل قول آغاز میکند (عبارت داخل [] از وادل است):

«پانچ های [فنیقی های] توانمند که قصد حمله به زمین را داشتند، تمام جهان را تحت سلطه ی خود درآوردند.» (حماسه ی هندی مهابهاراتا از بارات های بزرگ)

وادل، نام کوروپانچالاها (کورو-پانچ های توانمند) را که قدیمی ترین پادشاهان هند بودند، با نامیده شدن سوریه توسط سومری ها و بابلی ها به "کور" و تعبیر پانچ به تلفظ دیگر پونیک یا فنیقی تفسیر میکند و کورو-پانچ را معادل سوری-فنیقی میداند. وی مینویسد که در سفر به هند متوجه شده که هیچ بنای ساختمانی قدیمی ای در هند وجود ندارد و فقط چند چیدمان سنگی معمولی از دوران کهن به جا مانده ولی سیستم شهرسازی و مدل زندگی و لباس ها در هند امروز به همین شکل «ناگهان حدود سال 609 پیش از میلاد در صفحات ادبیات بودایی و در حماسه ی مهابهاراتا» پدیدار میشود. [روشن است که فرض وادل این است که این آثار واقعا متعلق به اواخر قرن هفتم قبل از میلادند و جعلیات جدید نیستند.] بنابراین وادل نتیجه گیری کرد که قدیمی ترین شاهان هند منسوب به هزاران سال پیش در هند زندگی نمیکردند و از جای دیگری آمده اند. وی گفت که با روایات محلی بسیاری برخورد کرده که فهرست هایی از شاهان هند ارائه میدهند منتها هندشناسان فقط به مندرجات واداها اهمیت میدهند و این فهرست ها را رد میکنند. در بعضی از این فهرست ها اولین شاه هند، همنام پسر آخرین شاه ختی آناطولی است. ختی یا خاتی، گروهی از حکمرانان آناطولی و سوریه هستند که در کتاب مقدس از آنها با عناوین "حت" و "حتی" یاد شده و در انگلیسی «هیتیت» نامیده میشوند. تختگاه آنها در آناطولی در گذشته جزو سوریه به حساب می آمده و استرابون، ختی ها را «سوری های سفید» میخواند. سریانی ها و فنیقی ها خود را «آری» به معنی اشرافی و والامرتبه میخواندند و وادل این لغت را با اصطلاح «آریا» برای شاهان قدیم هند مقایسه میکند. او ضمنا معتقد است که ختی ها در نام همان گوت های اروپایی هستند و اسکیت ها که گوت ها از نسل آنها درآمدند در اصل ختی های مهاجر به اروپا بوده اند. در فصل های کوتاه دوم تا چهاردهم، وادل، پارت اولون یا بارت اولوم اولین شاه اسکاتلند که از اسپانیا به بریتانیا نقل مکان کرده است را یک فنیقی مرتبط با آناطولی میخواند و به این مناسبت، از گستره ی تقدس سنت بارتولومه در بریتانیا میگوید. بارتولومه ی حواری در آلبانیای قفقاز کشته شد و بریتانیا نیز نامبردار به آلبان بوده است. وادل، نام پارت اولون را به دو بخش پرات/پارت و اولون/اولوم تجزیه میکند. جزو دوم، معادل اصطلاح آوالون برای بریتانیای قدیم و ریشه گرفته از عنوان خدا یا رئیس در نظر گرفته میشود درحالیکه پرات یا پارت، عنوان قبیله ای از فنیقی ها از جدی به همین نام تلقی میشود که علاوه بر پارت های نبردکننده با روم در کیلیکیه، با شهر براته در قلمرو لیکایون های کیلیکیه هم مرتبطند. شهر-بندر اصلی کیلیکیه یعنی طرسوس نامبردار به پارتنیا بود که وادل آن را به سرزمیسن پارت ها معنی میکند. لیکایون ها در مناطق شمال کوهستان طوروس ساکن بودند و پایتختشان قونیه مرکز پرستش میترا یا شمس خدای خورشید بود، خدایی که هم در اروپا و هم در هند پرستش میشد و نامش در عهدنامه ی بین حکمرانان ختی و میتانی در بغازکوی دیده میشود. براتی الهه ی مهم لیکایون ها و معادل دایانا الهه ی ماه بود. فیگورهای او در تصاویر، همتای فیگورهای الهه بریتانیا در نگاره های انگلیسیند. فنیقی های کرت، بریتو-مرتیس را میپرستیدند که دختر فنیکوس شاع فنیقی ها بود و بعدا با دایانا تطبیق شد. براتی الهه ی زمین است و بریتانیا مونث قلرو بریت ها یا پیروان براتی. بنابراین آنها با هم معادلند. از دید وادل، براتی لغتا همان پرتیوی الهه ی زمین در نزد هندوان است و پرتیوی همراه دوقلوهای آشوین فعالیت میکند که همتای کاستور و پولوکس در اساطیر یونانی-رومیند. کاستور و پولوکس به شکل دو یار میترا در نگاره های او ظاهر میشوند. در این صورت، براتی/پرتیوی، شکل مونث خورشید است و به عنوان یک لغت مونث، باید مذکرش برات یا همان پرات باشد. در نزدیکی ساوت شیلدز در شرق نیوکاسل آپون تاین، سنگنگاره ی رجینای آربیا قرار دارد که به دو زبان لاتین و آرامی پالمیری نوشته شده و شرح افسوس یک مرد اشرافی به نام باراتس از پالمیرای سوریه برای مرگ همسرش رجینا از قبیله ی کاتالونی در جنوب شرقی بریتانیا است. کاتالونی که میتواند با کاتالونیای اسپانیا هم مرتبط باشد، مرکب از اصطلاحات کاتی –تلفظ دیگر خاتی- و اولون (جزو دوم پارتولون) است و بنابراین کاتالون های بریتانیایی-اسپانیایی هم اصالتا فنیقی-ختی تلقی میشوند. عنوان کاتی با نامجای کاتانیا در کیلیکیه و با نام سلسله ی کاسی ها در بابل مقایسه شده است. وادل معتقد است که این فنیقی-ختی های مهاجر علاوه بر اختراعشان الفبا خط میخی را هم از خاورمیانه به بریتانیا آورده اند و آن درآنجا تبدیل به خط "اوگام" (عجم) شده است خطی که به شخصی به نام اوگما منسوب است و اوگما یکی از نام های هرکول فنیقی هم هست. وادل، پیوستگی های خط اوگام با خط میخی سومری را نشان میدهد و سندی بر هزاران ساله بودن تمدن در بریتانیا میشمرد. به همین ترتیب، او از شباهت معماری ختی های باستان با معماری گوتیک اروپایی پرده برمیدارد و نتیجه میگیرد که برخلاف نظر قاطبه ی علمای غرب، معماری گوتیک اختراع قرون وسطی نیست و متعلق به هزاران سال پیش است. [البته ممکن است برعکس باشد و معماری ختی مربوط به قرون وسطی باشد.] وادل، کلتی بودن مردم ماقبل فنیقی بریتانیا و اصلا چیزی به نام نژاد کلتی را رد میکند و معتقد است هر دو زبان کلتی و انگلوساکسون در بریتانیا از زبان فنیقی پدید آمده اند و همراه کلنی سازی های پسران شاه ابراکوس به اروپای قاره ای منتقل شده اند. وادل مینویسد که کلت ها در توصیفات مورخان ظواهر و خصوصیات گوناگونی دارند و علت این است که عنوان کلت، هر دورگه ی گوت با بومیان را در بر میگیرد. این الگو از روی آمیختن ختی ها با ون های اطراف دریاچه ی وان پدید آمده که اعقاب دورگه شان، خود را گال یا گالاتی یا خالدی مینامیدند و همین لغات به صورت های گاول و و گالیک و کلتی در اروپا برای دورگه های مشابه از نسل هون ها و آلپی ها و اسلاوها به کار رفتند. بسیاری از این دورگه ها به خاطر نسب بردن از قدتمداران پیشرفته تر، خود را اشرافی میخواندند و افتخار به نژاد کلتی در بریتانیا و فرانسه هم ازاینجا ریشه میگیرد. میشود این نوع افراد را با ناسیونالیست های آلمانی مقایسه کرد که نژاد ژرمن را نژاد برتر و نژاد اسلاو را نژادی پست و قرومایه معرفی میکنند درحالیکه بیشتر ژرمن ها تفاوت ظاهری خاصی با بیشتر اسلاوها ندارند. وادل معتقد است که برات ها در مستعمرات خود با بومیان علیه حکمرانان فنیقی متحد میشدند و داستان نبرد بروتوس تروایی با غول های البا در البان یا بریتانیای بعدی هم از این جا می آید. این بروتوس نوه ی اسکانیوس یولیوس بود که بعد از این که پدر خود سیلویوس را اشتباهی موقع شکار کشت، مجبور به ترک ایتالیا شد و درنهایت از اسپانیا رهسپار بریتانیا گردید. وادل مینویسد که سیلوان عنوان شاهان البا در ایتالیا بود. از طرفی نام اسکانیوس میتواند ریشه گرفته از اصطلاحات اوسک و آکس به معنی رودخانه باشد که از ریشه ی سومری "آگاه" به معنی سیل یا آب زیاد مثلا در رود فرات است و با اکوئوس یونانی به معنی آب مرتبط است. بنابراین اسکانیوس به معنی اهل آب زیاد میتواند لقبی برای رهبران فنیقی باشد و برات ها و الباها دو شعبه از این رهبران را نمایندگی کنند. پس رودررویی بروتوس با غول های البا انعکاسی از نبرد برات ها با فامیل های قدرتمندتر خود برای کسب قدرت نیز بوده است که نه فقط در سرزمین مادری بلکه در رقابت برای تصرف سرزمیبن های دور نیز تداوم داشته است. در وقایعنامه ی آلبان که عنوان شده در سال 1070 میلادی برای تاجگذاری ملکوم سوم شاه اسکاتلند سروده شده است، آلبان برادر بزرگتر بریوتوس (بروتوس) تروایی است که نام خود را به سرزمین بریتانیا میدهد.:

«اولین تهاجم شناخته شده ای که سرزمین آلبان را تصرف کرد، چه بود؟ آلبان آن را با بسیاری از فرزندانش تصرف کرد. او پسر بزرگ ایزیکون (اسکانیوس) و برادر بریوت بود. اما برادر کمیابی بود. او آلبای قایق ران نام داشت. اما این برادر بزرگتر توسط بریوت به آن سوی دریای ایخت تبعید شد...»

به نظر وادل، دریای ایخت اشاره به معادن قلع و بندر ایکتیس که محل تجارت قلع بود برمیگردد و به تجارت قلع توسط فنیقی ها در کورنوال اشاره دارد.

شاید بتوان مطالب فوق از وادل را به شکلی دیگر هم به افسانه های هندو مرتبط کرد. در مهابهاراتا «بهیشمه پاتاما» یکی از کوروپانچ های زخمی در حال مرگ، برای یودیشتره از دشمنان پاندوه اش داستان پریتو اولین پادشاه هند را نقل میکند. پیریتو در ایامی که اوضاع زمین بسیار آشفته بود توسط ویشنو به پیامبری برگزیده شد. او الهه ی زمین را که به شکل گاوی از آدمیان میگریخت رام کرد و شاه زمین شد و ازاینرو زمین را به نام پیریتو «پرتیوی» نامیدند. این پیریتو یکی از دو موجودی بود که از جسد یک مرد کشته شده ی شریر به نام ونا به وجود آمدند. او از بازوی راست ونا به وجود آمد. موجود دوم، نیشادا یا ساکن جنگل بود که از او انسان های شکارچی-گردآورنده با زندگی ابتدایی پدید آمدند.

نام ونا با نام قومی که وادل میگوید ختی ها در وان بر آنها سیطره یافتند و دوگانه ی براتی-کلتی در همه جا از روی این واقعه کپی شد، نزدیک است. پس شاید نام پیریتو/پراتی/براتی، به نوعی دوگانگی وضعیت او نسبت به قبایل ابتدایی زمین را نشان دهد. در زبان آشوری، اصطلاحات پرتو و پرسو به معنی مرز هستند و به نظر میرسید با واژه ی "بارز" به معنی ممتاز یا متمایز مرتبط باشند. در زبان ایتالیایی، BARATTA به معنی تاجر است و با توجه به این که لاتین از ایتالیا به همه سمت گسترش یافته است، عجیب نیست که صاحب کتیبه ی رجینا در بریتانیا هم که از خط لاتین استفاده میکند، باراتس پالمیری نام داشته باشد. جالب اینجاست که نام همسر او رجینا به معنی ملکه است اگرچه این خانم کاتولونی، یک برده ی آزادشده عنوان شده است. آربیا که رجینا در آن زندگی میکند میتواند همان ARABIA یا عربستان پالمیرا بوده باشد که به بریتانیا منتقل شده است. شاید این همان موضوعی باشد که وادل به آن اشاره کرده است: برات ها برای رقابت با حکومت مسلط، با مردمانی که توسط رهبران فنیقی تقریبا به بردگی گرفته شده اند متحد میشوند و برگزیدگان آنها را به رده های بالا میرسانند تا بتوانند از این مردم، ارتشی برای مقابله با نیروهای مسلط بسازند و این، مسیری است که استعمارگران اروپایی به عنوان اعقاب راستین فنیقی ها همچنان در پیش گرفته اند، حتی تا به امروز. الان کشورهای شرقی، خود را پس از رسیدن به جایگاه کشورهای غربی، آلفاهای امگا شده می یابند یعنی با طی مسیر به آخر، به اول خواهند رسید. قبلا آنها همزمان آلفا و امگا بودند اما حالا جایگاه سابق خود را انحرافی در مسیر سفر میشمرند و فکر میکنند که با بازگشت به مسیر غربی شدن و رسیدن به حد نهایت تمدن فعلی غرب، به جایگاه اولینی که مستشرقین غربی برای گذشته ی تمدنشان تعریف کرده اند بازخواهند گشت.

شاید بسیاری از آنچه در تاریخ به پای کشوری به نام بریتانیا نوشته شده است، به خاطر آن باشد که «بریتانیا» امضای مستعار اتحادیه ی برات ها باشد و منظور از برات ها اشرافی ایزدی است که حاضر به مخلوط شدن با ملت های دون پایه در راه اهداف اتحادیه ی خود شده اند. این روی اصل اولیه ی پیدایش کلت ها استوار است و اگرچه به قول وادل، کلت عنوانی عمومی برای مخلوط های قومی مختلف است، ولی میبینیم که برای تعریف قومی کلت، ادبیات خاصی آفریده شده که مبنای حرکت را آشکار میکند. سرهنگ فورلانگ انگلیسی که از معاصران وادل بوده، مینویسد که ادبیات کلتی به شدت بوی مرگ پرستی میدهد و مشخصا تابعی از مرگ پرستی کوثایی است که توسط اسکیت ها به اروپا آورده شده است. یهودی زدگی کوثایی ها باعث میشود تا این مرگ پرستی، فاصله ی چندانی از مرگ اندیشی مسیحی و فرهنگ شهادت (مارتیردوم) آن نداشته باشد. توجه داریم که مسیح از نسل داود پدرجد اشرافیت یهود است و این نسل را از طرف آدونیاه ادامه میدهد که مانند یوآب و مردان و کاهنانش برای سنگ زهولت در کنار چشمه ی روگل قربانی میداد. این سنگ وقف ستاره ی مریخ بود که حامی جنگندگی و پیروزی پرستندگانش در جنگ بود. مریخ در اساطیر یونانی-رومی با آرس، مارس و هرکول تطبیق میشود که هرکول، خدای محبوب فنیقی ها بوده و بانیان یهود نیز بادیه نشینانی بودند که به تمدن فنیقی جذب شده بودند. نام سامی هراکلس یا هرکول، ارگالو است که به لغت "ایرکال" برای دوزخ اکدی نزدیک است. ایرکال در زبان عبری، میتواند معنی منطقه ی ایر را بدهد که این ایر میتواند همان ایرا رهبر اجنه ی دوزخ در اعتقادات اکدی باشد و همو است که هنوز به صورت شیوا خدای نابودی به صراحت در هند پرستش میشود. ایرکال در معنی قلمرو ایر میتواند برابر با ایرپولیس محله ی پیروان داود و هسته ی اورشلیم باشد. بنابراین مریخ از دید یهود یک خدا نبوده بلکه جایی بوده که موجودات ماورائی در آن زندگی میکرده اند. اورشلیم هم اعتبارش را از آن دارد ولی همانطورکه میدانیم، اورشلیم زمینی، دروازه ی اورشلیم آسمانی یعنی قلمرو خدا بوده و مریخ هم به عنوان نحس اصغر دروازه ی نحس اکبر یعنی زحل است که روز خاصش در هفته یعنی شنبه روز مقدس یهوه خدای یهود است. زحل ازآنروکه دورترین سیاره ی شناخته شده بوده، ساکن قلمرو تاریکی و مرگ شمرده میشده ولی همزمان صاحب خورشید بوده و بعضی قبایل عرب، او را محور تثلیثی با ماه و خورشید میکردند. در اساطیر رومی، ساتورن خدای زحل بوده است. نسخه ی یونانی او یعنی کرونوس به خوردن فرزندان خودش در نوزادی مشهور بوده است ازاینرو در مسیحیت مرتبا با ملوخ جن شریری که بنا بر کتاب مقدس، یهودیان منحرف، نوزادان خود را برای او قربانی میکردند تطبیق شده است. ملوخ به شکل گاو و از این جهت برابر با مینوتائور غول انسان خوار اساطیر یونانی بود. همانطورکه زحل تنور آتشین خورشید را روشن میکرد و از جنس آتش بود، قربانی های ملوخ نیز در آتش سوزانده میشدند. اتفاقا در اساطیر یونانی از شاهی به نام "کیرون" –نامی نزدیک به کرونوس- یاد شده است که ملقب به "کوهن تائور" یعنی کاهن گاو بود. کوهن یا کاهن از ریشه ی فنیقی کان یا کِن است و اگر در لغت بالا، کوهن را با "کن" جایگزین کنید، کنتائور یا سنتور به دست می آید که عنوان موجودات شریر نیم اسب-نیم انسان بوده است. در بین کنتورها نیز باز یک چیرون –نامی دیگر نزدیک به کیرون و کرونوس- داریم که بسیار معروف بوده است. کنتائورها از تلاش ایکسیون شریر برای تجاوز به هرا همسر زئوس/ژوپیتر به وجود آمدند. زئوس ابری را به شکل هرا درآورد و از جفتگیری ایکسیون با ابر، کنتاورها به دنیا آمدند. دراینجا هرا به عنوان خواهر و همسر زئوس در حکم ماده ی اولیه ی آفرینش است و کار ایکسیون تقلید از خلقت خدا است. این اتهامی است که غنوصی ها به یلدابهوت جن وارد میکنند و از دید آنها یلدابهوت خود یهوه است که به دروغ ادعا میکند خدای بی نقص اصلی است که میتواند با اشغال جایگاه بعل سامین خدای آسمان های فنیقی ها توسط یهوه مرتبط باشد. همین باعث شده تا زئوس یا ژوپیتر که خود یهوه است، در داستان در مقام خدای اصلی هم ظاهر شود. محدوده ی وفور کنتاورها آسیای صغیر و نواحی سامی نشین مجاور آن در سوریه بوده که دقیقا متراکم ترین قلمرو کلنی های اولیه ی یهود بوده اند. کنتاورها به عنوان فرزندان یهوه، در جایگاه ملائکه و فرزندان زمینیشان غول ها نیز هستند. یهوه یک بار از غول ها شامل امیم و زوزیم و رفائیم برای تخریب مصر استفاده کرد و شیطان در این تخریب، رهبر غول ها بود. نظر به برابری اولیه ی یهوه با دیونیسوس، خدمت غول ها به یهوه میتواند با حضور کنتاورها در ارتش دیونیسوس در گزارش نونوس تطابق داشته باشد. عجیب نیست که ارتش ملائک خدا با غول ها و کنتاورها عوض شده باشند. دراینباره فقط کافی است به همریشه بودن لغت "ملوخ" و "مَلَک" (فرشته) توجه کنید تا متوجه شوید ملائک تکثیر ملوخ هستند. این که غول ها را بارها با شاخ گاو تصویر میکنند به خاطر همین تعلقشان به ملوخ گاوآسا است. ملوخ به سبب گاوشکل بودن، پدر گاوها و گوسفندها و بزها یعنی دقیقا همان حیواناتی است که در یهودیت و فراورده های مذهبی دیگرش برای خدا قربانی میشوند. علت این است که یهوه همان ملوخ است که مانند ساتورن از فرزندان خودش تغذیه میکند. در مسیحیت تحت اللفظی اما یهوه فقط یک فرزند دارد که عیسی مسیح است و همانطورکه میدانیم او را قربانی میکند. پورفیری مینویسد که در زبان فنیقی ها «یهود» به معنی فرزند یگانه است. همانطورکه میدانیم، در عبری به فرزند یگانه، "یسید" میگویند که اختلاف گرچند جزئی تلفظش با "یهود" فنیقی، مانع از کشف ریشه ی عمیق یهودیت متعارف در مسیحیت شده است.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P528-530

برابری عناوین یسوع/عیسی و یهود، باعث شد تا عیسی به صورت یک قوم کثیر شش میلیونی به نام یهود در قرن بیستم یک بار دیگر زنده شود و توسط نازی ها در هولوکاست قربانی گردد و چنانکه خدای یهود یعنی ملوخ چنین تقاضا میکند، این قوم در طی مراسم قربانی، سوزانده شوند. هر گونه تلاشی برای اثبات این که این قصه تماما واقعیت دارد، همانقدر ابلهانه است که تلاش کنیم داستان قربانی عیسی مسیح در انجیل را اثبات تاریخی کنیم. ارزش این اسطوره ها در این است که نشان میدهد که چطور قصه های خدایان با بازآفرینی شدن در دوران مدرن، به واقعیات جهان جهت میدهند. در این مورد، شما میتوانید معنی سیاسی جدید آلفا و امگا را درک کنید و با سرگردانی یوشع (عیسای سابق) در جهان برای یافتن بدترین انسان مقایسه نمایید. یهود هم یک قوم آواره و سرگردان بودند که بعد از هولوکاست، بلاخره در جایی ساکن شدند. این جایگاه یعنی اسرائیل کنونی، آلفا و امگای آنها بود. جایی که ادعا میشود در آن به وجود آمدند و بدان بازگشتند. این بازگشت بعد از یک قربانی آیینی پر سر و صدا برابر با بازگشت خدا در قالب عیسی به جایگاه معنویش بعد از قربانی شدن بود. حالا جایگاه خدا برابر با اورشلیم و اورشلیم جانشین مریخ قلمرو خدای جنگ بود. از این پس، هر کس یا گروهی که مقدس باشد در قلمرو خدای جنگ قرار میگیرد و شرطش این است که او انسان نباشد و بنابراین هرگز شکست نخورد. به همین دلیل هم هست که وانمود میشود اسرائیل هیچ وقت شکست نخورده است و همین وانمودسازی را تمام حکومت های جهان و تحت حمایت همین ایدئولوژی برای خود بازآفرینی کرده اند. علیرغم جهانگیری این ایدئولوژی، باز هم اویی که همه سر جنگسالاری استثنائیش، سر موساد و تکنیک های جاسوسی و نفوذ اطلاعاتی فوق العاده اش قسم میخورند فقط اسرائیل است و حتی وقتی نقشه هایش برای سوریه ی جولانی شکست میخورند و زحماتش برای باقی نگه داشتن آشوب های پ.ک. با دستگیری شهردار استانبول، نقش بر آب میشوند، همه ترجیح میدهند صحنه های شلیک سربازان اسرائیلی به صف غذای مردم گرسنه در رفح یا ویدئوهایی که سربازان اسرائیلی و مردم تندرو یهودی جداگانه درباره ی غذا درست کردن خود در مرز نواحی در حصر غزه برای آزار دادن مردم گرسنه ی آنجا از خود گرفته اند را برای هنوز نیرومند نشان دادن یهود و اسرائیل برجسته کنند. چون اسرائیل دقیقا روح همان یوشعی است که پذیرفته بدترین آدم دنیا است و این پذیرش را در یک دین به نام یهودیت پخش کرده است. به محض این که یسوع پذیرفت بدترین آدم دنیا است دیگر در این که بدترین کارها را بکند با خودش تعارف ندارد و ازاینجا عیسای قربانی تبدیل به یوشع قصاب میشود همانطورکه یهود قربانی هولوکاست تبدیل به رقم زننده ی بدترین هولوکاست ها در سرزمین مقدس یوشع میشود و در هر دو مورد، هدف، کسب اطمینان لازم از تبدیل نقطه ای از زمین به قلمرو خدای خونخوار جنگ است بلکه یهودیان و مسیحیان و مسلمانان فراوانی که به درگاه خدای اورشلیم نماز میبرند باعث تقویت این خدا در مقام خدای جنگ و موفق کردن هرچه بیشتر آن جنگسالاران و اسلحه فروشانی که این خدا را بدون نقاب میپرستند شوند.

این چنین چرخشی برای خدا مسبوق به سابقه و ریشه دار در مسیحیت است. فورلانگ مینویسد خدای یهودی-مسیحی به شیر متشبه است و همزمان شیطان این مذهب هم به شیر تشبیه میشود. شیر جانوری اشرافی، پرافتخار و خونخوار و درواقع یکی از متناقض ترین جانوران است و تمام این صفات گوناگون را در درجه ی اول به مظهر همیشگیش خورشید داده که با خورشید به مسیح و یهوه اش انتقال داده شده اند. "فریس" به معنی شیر، هم با عناوین پرز و فریسی در یهودیت و هم با نام زبان پارس یا فارس برابر و این دو مقوله همریشه اند. [دقت کنید که لغت "بارز" به معنی ممتاز و بنابراین برات و پرات هم از همین ریشه هستند.] در اساطیر یونانی، پارس ها قومی هستند که از پرسئوس قهرمان ریشه گرفته اند. از زمان سر ویلیام دروموند، پارس ها معمولا با منطقه ی خوزستان ایران مرتبط میشدند که فورلانگ نامش را برگرفته از قوم کوثا میداند همانطورکه خود نامجای ایران را نیز با "ایر" در ایرپولیس تطابق میدهد. هلنی ها (یونانی ها) پرسئوس را «پدر» خطاب میکردند چون زادگاه او را آرگوس محل قدیمی ترین تمدن هلاس میدانستند. با این حال، هرودت، پرسئوس را آشوری و دیودوروس سیکولوس او را مصری شمرده اند. در تاریخ موندانه آمده که پرسئوس در بابل به دامادی استریا دختر بلوس درآمد و از این ازدواج، جونو (هرا) به دنیا آمد که دراینجا با هکاته الهه ی ماه تطبیق شده است. نسخه ی مصری پرسئوس، ستاره شناسی بود که در دهانه ی هرکول در رود نیل، به مشاهده ی دقیق ستارگان میپرداخت. این پرسئوس مانند مسیح بعد از مرگ از نو زنده شد و در این هنگام، در میان یک آبشار طلایی هویدا گردید. فورلانگ معتقد است این مرگ و رستاخیز در میان آب ها در نسخه ی یونانی قصه هم مستتر است که در آن، پرسئوس در نوزادی به همراه مادرش دانائه در قایقی در دریا رها میشود تا بمیرد ولی زنده می ماند درحالیکه طلایی بودن آبشار مصری، اشاره به خورشیدی بودن پرسئوس دارد. در نسخه ی یونانی علت تلاش برای کشتن او متولد شدنش از دانائه دختر اکریسیوس است که زئوس در قالب یک باران طلایی او را باردار کرده است. نام دانائه مونث کلمه ی "دان" است که برای یکی از قبایل پرفعالیت اساطیر یونانی به کار میرود و به معنی ارباب و درواقع تلفظ دیگر آدون از عناوین یهوه است که نام آدونیس هم از همان می آید. آدونیس در پاییز میمیرد و به صورت آدار یا آدوروس درمی آید و که تلفظ دیگر آدون است و به نظر فورلانگ، دیگر قوم معروف اساطیر یونان یعنی دوری ها هم ازاینجا درمی آیند و مانند پاییز، دوران شکوه قبلی یونان در عصر اساطیری را پایان میدهند. عصر تاریخی و واقعی یونان از این لحظه تعیین میشود چون نابودی همان آفرینش است. مرگ پرستی و نابودی پرستی کوثایی هم از اینجا می آید. اصطلاح کوثی به صورت حوثی، حاتی، آتی و بلاخره با اضافه کردن پسوند قوم ساز "پی/بی" به صورت اتیوپی درمی آید و در نسخه ی یونانی قصه ی پرسئوس، میبینیم که پرسئوس داماد شاه اتیوپی و جانشین او میشود. اشراف کوثا خود را "بعلیم" یعنی خدایان میخواندند و در این امر، تقلیدگر یهودیان بودند که اشراف خود را "الیت" یعنی همچون ال یا خدا میشمردند. در یک تصویر انسان گون از ال، این اشراف، یادآور نامیده شدن میترا خدای خورشید به "الیس" یا همان الی یا علی میباشند. در فنیقیه میترا از یک سو نامبردار به "کامل" یعنی بی عیب و نقص بود، ولی همزمان همین کامل، به صورت «کادمل» یعنی خادم خدا تلفظ میشد که فرم دوم میترا را تعیین میکرد که با هرمس یا مرکوریوس پیامبر زئوس تطبیق میگردید. شاه زمینی نیز هم خادم خدا بود و هم تجسم انسانی او. به همین ترتیب، مسیح هم پیامبر خدا بود و هم خود او. ترتولیان، از یک شستشوی آیینی در بازی های آپولویی و الئوسی صحبت میکند که در فرقه ی میترا هم هست. این شستشوی آیینی میتواند با غسل تعمید مسیحی مرتبط باشد. این غسل تعمید برای مسیحیت مفهوم از نو زاده شدن را دارد که با مرگ و رستاخیز پرسئوس در میان آب ها مرتبط است و خورشیدی بودن خدای مربوطه، مضمون طلایی شدن آب را روشن میکند. برای خورشید، این مرگ و رستاخیز، فرو شدنش در جهنم در جهان زیرین در غروب و تولد دوباره اش از افق زمین در صبح فردا است که با جنگ مسیح با شیاطین جهنم طی مرگ موقتش موافقت دارد.:

Ibid: p471-3

دیدیه لاکاپله اشاره میکند که در تلمود بابلی، از دو مسیح یهودی به نام های ایتامار و الیعازر سخن رفته است که به طرز عجیبی همنام دو جد کاهنان یهودی بنا بر کیش توراتند. انگار که دو مسیح به دو شعبه ی کهانت در یهودیت معنی بخشیده و بعد در یک نسبسازی جعلی بازآفرینی شده باشند. به نظر لاکاپله هیچ یک از آنها اصالتا انسان نبودند. الیعازر از ترکیب نام های ال/الی و آسار به دست می آید و معنیش خدا آسار میشود که این آسار قاعدتا ازیریس کهن الگوی شاهان مصر و دارای وجوه شباهات بسیار با عیسی مسیح است. او مجسم به گاو است و بنابراین از نظر لاکاپله نسخه ی مقابل الیعازر یعنی ایتامار، همان میترا است که معمولا در حال قربانی کردن گاو تصویر میشده است. اگر مسیحایی بودن ازیریس در انجیل و تلمود به دو راه متفاوت رفته باشد، با توجه به این که هر دو رشته تورات را قبول دارند، باید نتیجه حاصل کرد که در بدو امر، نوشته شدن تلمود با فرض پیدایشش در سه قرن بعد از میلاد مسیح، نقطه ی اصلی جدایی یهودیت از مسیحیت شمرده میشده است. منتها مانع اصلی بر سر این نتیجه گیری وجود اقلیتی به نام قرائیان است که با انکار تلمود، مانع از پذیرش آن از سوی تمام یهود شده اند. این جمعیت به عنان بن داود نسبت داده میشوند که در قرن هشتم میلادی در بابل، مقابل ادعای «تورات شفاهی» بودن تلمود قرار گرفت و نزدیک بود به جرم ارتداد اعدام شود اما با حملات مستقیم به رش گلوتا (اشرافیت داودی) و خاخام ها در چشم بسیاری از یهودیان قهرمان شد و برای حفظ افکار عمومی، او را به جای اعدام، به اورشلیم تبعید کردند. او آغاز فرقه ای به نام عنانی ها شد که ریشه ی قرائیان بعدی شمرده میشوند. در منابع یهودی آمده که بعضی از خاخام های بزرگ قرون وسطایی مانند یهودا ها لوی، ابراهیم بن عزرا، ابراهیم بن داود، و موسی بن میمون، قرائی ها را اعقاب صادوقی ها میشمردند. با این حال، پیروان یهودا ها داسی این ادعا را زیر سوال میبرند با این استدلال که درحالیکه هم یهودیان خاخامی و هم قرائی ها به رستاخیز مردگان و آمدن مسیح اعتقاد داشتند، صادوقیان رستاخیز مردگان را قبول نداشتند. در کتاب «یهودیان باستان» منسوب به جوزفوس فلاویوس، یک آنانوس (عنان) که کاهن اعظم و از فرقه ی صادوقی بود، مسئول قتل یعقوب عادل، برادر عیسی در اورشلیم است. در نسخه ی اوریجن، خود یعقوب، کاهن اعظم معبد اورشلیم است. او پس از سقوط از پشت بام، توسط جمعیت ناراضی تا حد مرگ کتک میخورد. مقصرین جناح دیگری به نام «جلیلی» ها شمرده شده اند. کلمنت اسکندریه نیز بر همین ادعا است. جوزفوس که خود را فریسی معرفی میکند، با یعقوب احساس نزدیکی میکند و مینویسد اورشلیم به سزای قتل یعقوب، ویران خواهد شد. امروزه زمان مرگ یعقوب، سال 62 میلادی، و زمان تخریب معبد اورشلیم توسط تیتوس رومی، کمی بعد از آن در سال 70 میلادی تعیین میشود. در «علیه آپیون» فلاویوس جوزفوس مینویسد که در زمان او در معبد اورشلیم، به سزار قربانی تقدیم میشد و فریسیان که رهبران معبد و حمایت شده از سوی روم بودند، فرقه ی سزار را سازماندهی میکردند. جالب اینجاست که نه یهودیان بلکه مسیحیان هستند که در این صحنه مقابل فریسی ها قرار میگیرند. در نامه ی پلینی کهتر به تراژان آمده است که مسیحیان به دلیل امتناع از پرستش امپراطور یعنی سزار، مورد آزار و اذیت قرار میگیرند. اگر گسترش تلمود کار اشرافیت داودی و مکتب فریسی آنها بوده باشد، پس دراینجا این، مسیحیان هستند که به جای قرائیان اولیه مقابل رش گلوتا و خاخام ها قرار میگیرند. منتها در این برهه مسیحیان نه مسیحی بلکه مدعی یهودی بودنند. در کتاب مسیحی مکاشفه ی یوحنا، نویسنده خود را یهودی میخواند و یهودی بودن کاهنان بابل یعنی پیروان رش گلوتا را رد میکند. این دقیقا همان واکنش صدوقیان به رش گلوتا و کاهنانشان بوده است. بنابراین ممکن است قرائیان و صادوقیان و مسیحیان همه در ابتدا یک جریان بوده باشند که بعدا و در نتیجه ی سرکوب و تحریف توسط جریان غالب، با محتواهای متفاوتی معرفی شده اند. بعضی از ادعاها ممکن است از فرافکنی جزء به کل پدید آمده باشند. مثلا در مورد ادعای انکار رستاخیز مردگان از سوی صادوقیان، احتمالا انکار رستاخیز جسمانی مسیح پس از مقتول شدن بوده که از سوی فریسیان به صورت انکار معاد معرفی شده است. اتفاقا این اتهام دقیقا برای نوسازی یهود به ادعای بازگشت به نوعی اصل جدی گرفته شد. چون یهودیان معاصر، از سال 1770 هر عنصری که مربوط به جاودانگی و زندگی پس از مرگ بود از مکتب خود زدودند و در بدو امر، کار خود را با پیش کشیدن بعضی ادعاهای قدیمی توجیه میکردند. این جا هم جلودار قوم، فریسیان بودند نه صادوقی های منقرض شده. میتوان گفت رمز موفقیت فریسی ها خدمتگزاریشان به حکومت بوده و بنابراین باید آغاز آنها را همان سزارپرستی رومی دانست. از طرفی حمله ی روم به اورشلیم نسخه ی دیگر حمله ی بابل به اورشلیم است که امروزه به 600سال قبل از آن تاریخ نسبت داده میشود. در این حمله رش گلوتا به بابل تبعید نشدند بلکه به میل خود به آنجا رفتند و برای همین هم با پایان تبعید برنگشتند و میبینید که در قرن هشتم میلادی هنوز آنجایند و دارند عنان بن داود را محاکمه میکنند. فریسی ها با همین دست بالا قرائی گری را هم تحریف کردند و به زودی بین دو اصطلاح قرائی و عنانی تفاوت پیش آمد و قرائی ها حملات تندی به عنان بن داود و عنانی ها نمودند. این، به معنی پیدایش شمایل جدیدی از قرائی ها است و اگر دنبال فرم قبلی قرائیان هستیم باید مثل صادوقی ها و مسیحی ها آن را در مرز گسترش تاریخ و اعتقادات یهودیت به میان نایهودیان جستجو کنیم. قرائی های کریمه که خود را یهودی نمیدانستند و در زمان گسترش به لیتوانی کاملا ترک زبان بودند در این مرز قرار دارند. آغاز آنها را به قرن چهاردهم نسبت میدهند و اگر آنها را قرائی های اصلی بشماریم، باید تاریخ قرائیان حداقل قبل از این قرن را کلا افسانه های تمثیلی بدانیم. این قرائی ها در مسیر لشکرکشی های تاتارهای نوحی و عثمانی ها و قزاق ها قرار داشتند و میتوان گفت تا حدودی گره گاه اعتقادات مشترک هر سه ملت هم میباشند. بنابراین باید به نقش احتمالی آنها در پیدایش اسلام شرعی در دوران عثمانی توجه کرد. قرائی ها شباهت های زیادی به شرع اسلامی نشان میدهند. هم در بین قرائی ها و هم در بین مسلمان ها نوشیدن مشروب الکلی ممنوع است. قرائی ها تمام روش های بدعت آمیز در تعیین آغاز ماه یهودی را رد کردند و فقط مشاهده ی هلال ماه نو قمری را اصل دانستند که اسلام هم به همین راه رفت. قرائی ها نماز خواندن ایستاده را کافی ندانستند و سجده را هم به نماز اضافه کردند و این امر سجده کردن در اسلام هم جدی گرفته شد. قرائی ها مقرر کردند که برای ورود به معبد باید کفش ها را از پا درآورد و این رسم را به موسی نسبت دادند و این هم در اسلام موقع ورود به مسجد تکرار شد. عنانی ها سه بار در روز نماز میخواندند و این رسم را به دانیال نبی نسبت میدادند. با این که مسلمانان امروزه پنج بار در روز نماز میخوانند ولی در بعضی فرقه های آنها معمول است که با دوتا یکی کردن نمازها عملا سه بار در روز نماز بخوانند. رد شعبه ی عنانی قرائی ها در این برهه ی ارتباطی هنوز به جا هست و یکی از اتهامات وارده به آنها سفسطه گویی از طریق تمثیلی کردن بیش از حد همه ی روایات است. این خصلت آنها نیز یکی از خصال معروف اسلام حنفی بوده و شباهت حنفیان و قرائیان در این موضوع به هم اینقدر زیاد بوده که دشمنان قرائی ها آنها را در این مورد، تحت تاثیر حنفی ها دانسته اند تا جایی که حتی نوشته اند عنان بن داود در زندان با ابوحنیفه بنیانگذار مذهب حنفی در یک سلول بوده و سفسطه گری را از او آموخته است. با این حال، درست تر آن است که تمثیل گرایی در هر دو مکتب قرائی و اسلام را به مرز مشترک آنها با فرقه ی قمران برگردانیم. به نظر میرسد زدودن بقایای قمران از مکتب، نشانه ی قدرت قرائی ها در اسلام باشد چون در اسلام هنوز بقایایی از توجه نشان دادن به رسوم قمرانی هست. مثلا برعکس تقویم قمری یهود، قمران با تقویم شمسی کار میکرد و یک سال 364 روزه داشت. احتمالا این دستور قرآن که ماه سیزدهم حذف شود ( اعراب برای تطبیق ماه های شمسی و قمری، هر سه سال یک ماه سیزدهم به تقویم اضافه میکردند تا آغاز سال قمری به جایگاه شمسی خود برگردد) منوط به جانشینی تقویم قمری با تقویم شمسی قمران بود ولی غلبه ی تقویم قمری قرائی باعث شد این دستور به این سمت حرکت کند که تقویم قمری مطلقا 12ماهه رایج شود و به مرور نظم ماه ها به کل به هم بخورد و سال قمری اسلامی دیگر هیچ نسبتی با سال شمسی نداشته باشد. علیرغم تمام این شباهت ها مسیح هم در اسلام مقام والایی دارد بی این که آن مسیح خداگون مسیحیت اروپایی باشد و این هم باید یادگار دورانی باشد که قرائی ها هنوز منکر عیسی مسیح نبودند. احتمالا نفوذ یهودیان فریسی و مسیحیت فریسی تبار اروپایی در عثمانی، باعث جدا شدن اسلام از قرائیان شد و دقیقا به خاطر افزایش قدرت فریسیان در عثمانی، قرائی ها تدریجا از عثمانی محو شدند اما بقایایشان به ایران گریختند و درآنجا و در قرن 18 نوشته های یک پیشوای تقلبی به نام "بنیامین نهاوندی" (منسوب به قرن نهم میلادی) را کشف و الگو کردند. این بنیامین نهاوندی تفسیر تمثیلی مکتب اسکندریه را که تحت تاثیر حصائیان بود به کار گرفته بود و البته تمثیل گرایی مکتب مزبور، ریشه ی تمثیل گرایی کابالا و به دنبالش مکتب مسیحی یسوعی هم هست و همینجا میتوانید متوجه شوید که قرائیان در ایران، در حال استحاله به سمت غربگرایی بودند اگرچه در این غربگرایی، رنگ اسلام را به خود زده و در شکل دهی به تشیع نقش آفرینی میکردند. درست در همان دوران در مصر، مطالبی علیه عنان بن داود منتشر میشد که ادعا بر این بود از سه کتاب مفقود شده ی ربی ای به نام "سعدیا بن یوسف گائون" منسوب به قرن دهم میلادی بیرون آمده اند. احتمالا هدف این انتشارات، تخریب قرائی های در حال استحاله ی ایران بود. به موازات این جریانات و به دنبال فتح لیتوانی توسط روسیه قرائی های نایهودی آنجا به عنوان یک اقلیت در روسیه به رسمیت شناخته شده بودند. در دهه ی 1910 یک سکولاریست به نام سزاپسال که با مسائل شرعی ناآشنا بود در آمنا به سمت رئیس جامعه ی قرایی روسیه منصوب شد و در سال 1936 مسئولیت قرایی های لهستان و لیتوانی را به عهده گرفت. سزاپسال هنوز مدعی بود که عیسی و محمد پیامبران بزرگی بودند، حرفی که امروزه انحرافی از تاریخ «یهودی» قرائیون محسوب میشود.:

“Les Karaites”: D. Lacapelle: Theognosis: 23 May 2025

قرائی ها به عنوان نایهودیانی یهودی مآب از میان اقوام قلمرو سابق خزرها، ثمره ی فعالیت یهودیان در خزریه شمرده میشوند. یائیر داویدی مینویسد این یهودیان از ایران به شمال کوچیدند و به صورت آلان ها و قبایلی از اسکیت ها درآمدند. اصطلاح "دن گلای" یا قلمرو دان که یکی از نام های قدیم ایران بود همراه آنها به میان ایشغوزها که همان اسکیت ها باشند هم منتقل شد. این دان، قبیله ی دان است که بیش از دیگر قبایل اسرائیل میل به بتپرستی و آمیزش با بیگانه داشت. قبیله ی نفتالی (نا اوفتالی) هم همراه او جابجا میشد و در افغانستان در میان هون ها قدرتی یافت و ملت اوفتالیت یا هپتالی را پدید آورد که معروف به هون های سفید بودند و آنها نیز از اقوام تاثیرگذار بر اسکیت ها و بخصوص خزرهایند. اسکیت ها و مجموعه ی اقوام تابع آنها همان گوت های سرنگون کننده ی رومند. نام دان نیز در همین جابجایی در تمام اروپا پخش میشود از دانائان های یونانی گرفته تا توهاته دانان های فاتح ایرلند و البته سازندگان گوت دانمارک. میتواند قوم ساکسون به معنی فرزند سکاها را هم شامل آنها بدانید. آنها را مجموعا "بربر" میخوانند و احتمالا در ابتدا نه به خاطر این که وحشی بودند، بلکه چون ارتباط آنها با بربرهایی دیگر در شمال افریقا را یادآوری کنند. از قلمرو اخیر بود که اشرافیت یهود به اسپانیا پای نهاد و باعث نام گرفتن شبه جزیره ی آن به ایبری –تلفظ دیگر عبری- شد. قدرت های یهودی بعدا بیشتر در انگلستان متمرکز شدند جایی که عبرانیان باعث ایجاد فرهنگ های کلتی شده و شیر را که نماد فریسی ها و اشرافیت یهودا بود مظهر پادشاهی انگلستان کرده بودند. داویدی، اصطلاح فریسی را با نام پرز یا فارص پسر یهودا و جد عیسی مسیح تطبیق میکند و اصطلاحات فارس، پارس و پارت را همه از آن میشمرد و معتقد است این لغات همه با لغت عبری "پرش" به معنی جدا شده و متمایز مرتبطند. قرار بود دعوای قبیله ی یهودا با قبایل جدا شده از او در بریتانیا ادامه یابد. صحنه ی دعوا در اسکاتلند بود که رهبرانش اسکات ها بر اساس اسمشان به نسب اسکیت خود افتخار میکردند. آنها در مقابل نشان شیر انگلستان، نماد تک شاخ را برگزیدند که در ادبیات عبری، دشمن دائمی شیر است. لغت یونیکورن یا تکشاخ معادل لغت عبری رئم قرار گرفته که در ابتدا نام نوعی کرگدن یک شاخ بوده و بعد از انقراض آن بیشتر درباره ی گاو وحشی و بیسون مصطلح شده است. با این حال، پیشگویی بر آن بوده که در همین بریتانیا شیر و تک شاخ با هم رفیق شوند و اسرائیل جدید تشکیل شود همانطورکه اکنون هر دو حیوان در آرم بریتانیا قرار دارند. این از سخنان بلعم باعور دشمن یهود در سفر اعداد (22 : 24-23) مستفاد شده که تشبیهات شیر و رئم را درباره ی آینده ی اسرائیل با هم به کار میبرد: «خدا آنها را از مصر بیرون آورد گویی قدرت یک اسب شاخدار را دارد. مطمئنا هیچ افسونی علیه یعقوب نیست و هیچ فالگیری علیه اسرائیل نیست. طبق این زمان، درباره ی یعقوب و اسرائیل گفته خواهد شد که خدا چه کرده است. اینک، قوم مانند شیری بزرگ برخواهند خاست و مانند شیری جوان خود را برافراشته خواهند کرد. او تا زمانی که از شکار نخورد و خون کشتگان را ننوشد، نخواهد خوابید.» یعقوب ملقب به اسرائیل، پدر بنی اسرائیل است و در ادبیات انگلیسی بارها از زبان شاهان بریتانیا و رهبرانی چون کرامول، بریتانیا اسرائیل خوانده شده است. اصطلاح "یونیون جک" یعنی یعقوب متحد که انگلیسی ها درباره ی کشور خود به کارمیبردند توسط سرخپوستان ایالات شمالی امریکا به صورت یانکی درآمد و به معنی انگلیسی به کار رفت ولی اکنون یانکی به معنی امریکایی است و این امریکا به عنوان فرزند خلف بریتانیا است که راه اسرائیل را ادامه میدهد.:

“PROVING THE IDENTIFY OF THE LOST TRIBES OF ISRAEL”: YAIR DAVIDY: BRITAM.ORG

بروتوس که وادل او را پرات و پارتی میخواند هم از اسپانیا به البان آمد و درآنجا با فامیل های قوی ترش که به غول ها تشبیه شده اند درگیر شد. حالا میتوانیم بگوییم که قبیله ی پرات همان فریسی ها هستند که یهودیت را ایجاد و جانشین فنیقی سنتی کردند. اتحاد آنها با نیمه یهودیان یا نایهودی های یهودی شده اگر به اتحاد انگلستان و اسکاتلند تشبیه میشود، فقط بر اساس تمثیل محوری قبلی است. چون اینطورکه معلوم است بریتانیای فریسی ها به اندازه ی جلیل عیسی مسیح، به بزرگی سیاره ی زمین است.

آنوناکی ها و خوک خورها:  تقلید عموم از پول پرستان خوک صفت  در اثر کنترل انگل های ذهنی بر افراد

تالیف: پویا جفاکش

در پرورش روباه های قطبی برای پوستشان، طی چند نسل به سلاخی فرستادن روباه های پرخاشگر و نگه داشتن روباه های مطیع برای نسل کِشی، ظاهر روباه های اهلی شده تغییر کرد و همچون سگ، گوش هایشان افتاده و دمشان به سمت بالا کمانه شد. میدانیم که روباه از سگسانان و فامیل دور سگ است و این را هم میدانیم که سگ و گرگ جد مشترک دارند و بنابراین سگ اولیه به احتمال زیاد مانند گرگ، گوش های تیز و دم افتاده داشته است. بنابراین احتمال زیادی وجود دارد که مانند روباه ها تغییرات رخ داده در ظاهر سگ ها هم نتیجه ی هیبرید شدن سگ های مطیع تر با هم تحت نظارت انسان بوده باشد. دانشمندان امیدوار بوده اند که بتوانند با نظریه کردن هیبریداسیون، تغییر ظاهر انسان از میمون به انسان کنونی را هم توضیح دهند اما به موانع بزرگی برخورده اند و مهمترینشان این که چطور ممکن است بشری که بنا بر داروینیسم در ابتدا حیوان محض بود، بدون این که مثل روباه های قطبی و سگ های اولیه، مربیان دانشمند داشته بوده باشد، تشخیص داده باشد چه کسی با چه کسی بیامیزد تا فرزندشان چه شود. برای حل این مشکل، دانشمندان تکاملی سعی کردند تا حدس بزنند که جبر محیطی چطور ظاهر میمون هایی در یک موقعیت جغرافیایی خاص را تغییر و آنها را در آمیزش با همنوعان معمولی تر خود، تکثیر کرده است اما فرضیه های ایجاد شده برای تبدیل شدن به نظریه آزمایشاتی را از سر گذراندند که مشکلات جدیدی را پیش روی داروینیسم نهادند. یک مثال بسیار مهم از این نوع، فرضیه ی میمون آبزی "آلیستر هاردی" است که پیشنهاد داد شاخه ای از میمون ها به دلیل رقابت بر سر زیستگاه های زمینی، مجبور به شکار غذاهای دریایی مانند صدف از بستر دریا شدند و سازگاری هایی در آنها به وجود آمد که به ایجاد برخی خصوصیات بشر مانند بی مو بودن و دوپا شدن منجر شد. اما امتحان کردن این فرضیه از طریق انجام آزمایش هایی روی پوست و موی شمپانزه، باعث توجه جدی به تفاوت جنس این اجزا در میمون و انسان شد و سردرگمی ها را بیشتر کرد. این اتفاق باعث شد تا دکتر یوجین مک کارتی، متخصص ژنتیک امریکایی و یکی از برجسته ترین مقامات هیبریداسیون حیوانات در جهان جرئت کند و نظریه ی عجیبی را مطرح نماید و آن این که شمپانزه یا یک خویش منقرض شده ی او تنها جانوری نیست که خونش منشا ژنتیک انسان است و انسان نتیجه ی هیبریداسیون او با یک حیوان غیر قابل انتظار است: خوک. دکتر مک کارتی معتقد است که انسان از تجاوز یک خوک نر به یک شمپانزه ی ماده و تداوم هیبریداسیون جانور دورگه ی به وجود آمده با شمپانزه ها پدید آمده است. وی ناباروری نسبی انسان را محصول به وجود آمدنش از هیبریدی کم زاد و ولد –در مقایسه با هیبرید های بی زاد و ولد مثل قاطر- میخواند اما این که یک رگ این هیبرید، جانوری با فقدان خویشی تکاملی نسبت به شمپانزه یعنی خوک انتخاب شده است، به وجود ویژگی های بدنی زیر در بشر ربط میدهد که در شمپانزه نیستند و جز انسان، مجموعشان فقط در خوک یافت میشود.:

ویژگی های صورت:

چشم های کمرنگ رایج، بینی برآمده و غضروفی، دهانه ی تنگ چشم، لب بالایی کوتاه و ضخیم، شکاف لب، ابروها و مژه های پرپشت، لاله ی گوش.

ویژگی های پوستی:

امکان برهنه و بی مو شدن پوست، لایه ای از چربی زیر جلدی، محتوای زیاد فیبر الاستیک در پوست، تعریق تنظیم کننده ی دما، لیبیدهای اپیدرمی حاوی تریگلیسیرید و اسیدهای چرب آزاد.

ویژگی های جمجمه:

لوب های مغز، پیشانی ها و گیجگاه برجسته، شبکه های وریدی تنظیم کننده ی دما، سیستم وریدهای خروجی به خوبی توسعه یافته، استخوان های بینی بزرگ شده، چشم های واگرا (داخل حدقه از پهلو قابل مشاهده است)، دندان های آسیاب بزرگ و نوک تیز.

اندام ها:

دیورتیکول در انتهای قلبی معده، دریچه های کرک رینگ، قوس های شریانی مزانتریک، کلیه های چند هرمی مسطح، نوک سینه های روی پایین قفسه ی سینه.

ویژگی های مرتبط با دوپا بودن:

خارهای کوتاه پشتی روی شش مهره ی اول گردنی، دنده های شناور کمتر و دنده های غیر شناور بیشتر، مهره های کمری خارجی متمرکز ستون فقرات، عضلات سرینی حجیم (برعکس ماتحت تخت چهارپایان دیگر و میمون ها)، اندام های عقبی بلندتر از اندام های جلویی، استخوان تالوس مختص باز و بسته کردن پا، خروجی لگن باریک.

سایر ویژگی ها:

فعالیت شبانه به ویژه در ارتباط با دفع مدفوع، چرخه ی قاعدگی کوتاه، اشک های ریز، اعتیاد به الکل، همه چیزخوار بودن و توانایی بهره برداری از طیف وسیعی از محیط ها و غذاها، حمله ی قلبی، تصلب شرائین، سرطان.

خوک ها حیوانات باهوشیند، مانند انسان و برعکس شمپانزه جانورانی زمینی و نا درخت زی هستند، و درحالیکه شمپانزه به خاطر کمی چربی در بدنش توانایی شنا ندارد، در مکان هایی مانند ناسائو و اگزوما در باهاما، خوک های شناگر، جاذبه های گردشگری محبوبی هستند. خوک ها مانند انسان ها در محیط طبیعی جانوران تمیزی هستند که از فضله انداختن در لانه ی خود خودداری میکنند و شهرت کثیف بودنشان از شرایط محیط پرورش آنها به وجود آمده است. خوک های مادر نه فقط از بچه هایشان تا لحظه ی بالغ شدن مراقبت میکنند، بلکه مانند انسان پیوند خود با فرزندانشان را پس از آن نیز حفظ میکنند. خوک مانند انسان مژه های بلندی دارد و عنبیه ی چشمانش میتواند آبی رنگ یا قهوه ای کم رنگ باشد که این موضوع در کنار کم رنگ بودن پوست نسخه ی بی مویش و درازی بینیش باعث میشود تا احساس کنیم نزدیک ترین نژاد بشر به خوک، سفیدپوست ها باشند. شباهت های فیزیولوژیکی خوک و انسان در پزشکی مورد توجهند. بافت های پوست خوک و دریچه ی قلب او به دلیل شباهت و سازگاری با بدن انسان در پزشکی استفاده میشوند. از خوک ها به عنوان انکوباتور برای رشد اندام های انسان جهت پیوند استفاده میشود. به گزارش بی بی سی، محققان دانشگاه دیویس کالیفرنیا، با موفقیت، سلول های بنیادی انسان را به جنین های خوک تزریق کردند تا بتوانند جنین های انسان مانند تولید کنند. اما همه ی این اتفاقات به هر حال، زیر دست انسان و تحت نظارت هوش انسانی اتفاق می افتاد و این است که این سوال پیش می آید که چطور ممکن است وقتی که آمیزش جنسی دو حیوان از دو راسته ی متفاوت در طبیعت و دور از محیط های مصنوعی انسانی، بسیار نادر است، در در ماقبل تاریخی که حتی هنوز انسانی به وجود نیامده، چنین اتفاق نادری رخ داده باشد و باز از سر اتفاق و در شرایطی که حتی آمیزش گونه های همخانواده اغلب به تولیدات فرزندان ابتر می انجامد، به خلق یک گونه ختم شده باشد؟ از طرفی نمیتوانیم پیوندی را که روشنفکران و سرمایه داران بین خوک و خودشان حس میکنند نادیده بگیریم. خوک های هوشمند رمان "مزرعه ی حیوانات" اورول را در نظر آورید که حیوانات دیگر را به بردگی گرفتند و کم کم روی دو پا بلند شدند و درنهایت انسان شدند؛ همچنین این جمله ی چرچیل را که: «گربه به انسان از پایین به بالا نگاه میکند، سگ به انسان از پایین به بالا نگاه میکند، اما خوک مستقیما در چشمان انسان نگاه میکند و او را برابر خود میبیند.» آیا ممکن است این هر دو نوع ارتباط مشکوک، با آن خاستگاه یابی آسمانی و ابر انسانی که اشرافیت سیاسی-اقتصادی و متفکرین مذهب ساز و مکتب ساز توجیه گر آنها (به قول مارکس: روشنفکر مدافع منافع طبقه ی خودش است) برای خود تدارک دیده اند، نسبتی داشته باشد؟ دیدیم که این اواخر، زکریا سچین، ادعا کرد که آن خدایانی که اشراف، تبار خود را به آنها میرسانند، آنوناکی های متون بین النهرینند و آنها آدم های فضایی هستند که به زمین آمدند و با انجام آزمایش های ژنتیکی روی میمون های انسان نما و هیبریداسیون آنها نژاد جدیدی از بردگان برای خدمت کردن به خویش ایجاد کردند و روزی ناگهان سوار سفینه های فضایی خود شدند و رفتند و انسان را با سرنوشتش تنها گذاشتند. آنوناکی ها خدایان خاورمیانه اند و یهودی ها که خوردن گوشت خوک را ممنوع کردند، از این منطقه برخاستند. هنوز هم و درحالیکه گوشت خوک در آسیای جنوب شرقی و اروپا غذای بسیار لذیذی محسوب میشود، پرهیز از پرورش و خوردن گوشت خوک، بیشتر در همین منطقه رعایت میشود. بعضی مانند اوسلو اما فکر میکنند که آنوناکی ها صرفا همان اجداد زمینی اشرافند که اشراف، آنها را خدایان و آسمانیان معرفی کرده اند. ظاهر مجسمه های انسان های مارنمای العبید که سچین آنها را نمادی از آنوناکی ها و از طریق آنها شیاطین به زمین آمده ی متشبه به مار در اساطیر یهودی-مسیحی میشناسد، هنوز در گوشه و کنار در بعضی آدمیان امروزی ظاهر میشود که نه تبار اشرافی دارند و نه هیچ موقعیت اجتماعی خاصی و فقط به نظر میرسد پدرانشان کمتر از مردم دیگر، با نژادهای نو شده ی انسان آمیخته اند؛ نژادهای نو شده ای که آغازشان با خود اشراف بود. بنابراین فارغ از این که اولین انسان ها چطور به وجود آمدند و شباهت هایشان با خوک به چه دلایلی است، اشراف، اولین انسان هایی بودند که در اثر هیبریدهای اتفاقی، هوشمندتر از بقیه ی مردم شدند و وقتی لذت سیطره بر انسان های معمولی را یافتند، به هیبرید عمدی خود با انسان های برگزیده همت گماردند و کم کم در اثر افزایش هوش، دارای تکنولوژي و امکانات پیشرفته ای شدند که به تمدن های باستانی نسبت داده میشود و تاریخ ادبیات دروغین کنونی که در قرون 18 و 19 برای مردم جعل شده و پر از تصاویر انسان هایی با ابزارهای ابتدایی و شرایط بد زیستی است، مانع از وامداری تکنولوژی کنونی به آن میشود. این امکانات باعث موفقیت های بعدی آنها در نوسازی خود شد ولی رقابت بین آنها باعث شد تا گروهی از آنها به هیبریداسیون انسان های معمولی در جهت هوشمند کردن آنها برای ساختن ارتشی از عوام علیه اشرافیت حاکم دست بزنند. اوسلو داستان شورش انکی یا ائا/حئا علیه انلیل رئیس آنوناکی های زمین را در این راستا میبیند. چون انکی که خالق بشر است، چیزی از خود در وجود بشر جاسازی کرده و باعث شورش بشر علیه آنوناکی ها به رهبری انلیل شده که به نظر سچین، همان شورش جهان غرب علیه خدای یهودیت و مسیحیت است. همچنین این کار با ایجاد هیبریداسیون هایی برای ایجاد اشرافیت های نوین در نقاط دیگر جهان همراه بوده است. در این مورد، اوسلو بخصوص به نوشته های سایت ihasfemr.net توجه نشان میدهد که علاقه ی زیادی به مناطق معروف به "تپه ی مار" در بریتانیا دارد که در قرون 18 و 19 همزمان با یادداشت برداری از فولکلور بریتانیا –یا بهتر است بگوییم اختراع و نوسازی این فولکلور- در سراسر جزایر ریشه کن شدند. سایت بالا این تپه ها را جایگاه کشتار انسان برای استفاده از گوشت و پوست انسان میشمارد و اگرچه نتیجه گیری هایش افراطی و حتی مورد سوء ظن هستند، اما درباره ی ارتباط آنها با افسانه های قتل اژدها توسط شوالیه های مسیحی اشتباه نمیکند. پس شاید یکی از همین داستان های پریان بازنویسی شده حقیقت بیشتری در خود داشته باشد: قصه ی "اژدهای لیدی اسپیدلستون هیو". این داستان درباره ی شاهزاده خانم مارگارت است که در زمان سفر برادرش چایلدویند به آن سوی دریا، توسط نامادری جادوگری که به او حسادت میکرد، طلسم شد و به اژدهایی وحشتناک بدل گردید. چایلدویند برگشت و شاهزاده خانم را با سه بار بوسیدن دوباره به دختر انسانی بدل کرد، نامادری جادوگر را به وزغی تبدیل و از شهر اخراج کرد و خود بر تخت سلطنت نشست. این داستان میگوید که چطور برادری که نماد یک خاندان فامیلی گم شده است برمیگردد و خواهری که نماد انسان های مارسان است را با هیبریداسیون به تصویر اصلیشان که تصویر انسان خانواده ی برادر است تبدیل میکند و همانطورکه میتوانید حدس بزنید پیوند اشرافیت دو خانواده واقعی نیست و این پیوند را جعل کرده اند تا تغییرات ایجاد شده در جامعه را قانونی کنند. سوال این است که آیا تغییرات سیاسی پیش آمده در هر حال به نفع مردم است؟ اوسلو نیروهای پیرو انکی را خیرخواه و نیروهای پیرو انلیل را بدخواه بشر میشناسد. اما آیا واقعا میتوان گفت که چنین نیروهایی واقعا صلاح همه ی افراد تابع سیاست خود را در نظر میگیرند؟ دیدیم که در قرن گذشته آنهایی که صحبت از ستاندن حق توده های مردم از اشراف بدسیرت میکردند، به کمونیست هایی تبدیل شدند که با ارتکاب جنایات وحشیانه علیه مردم خود، برای اشراف، حیثیت خریدند و دیدیم که چطور سرمایه داری و کمونیسم، خود با هم هیبریداسیون کردند و انواع رژیم های بینابینی متخاصم ایجاد نمودند که تنها چیزی که میتوانست آنها را با هم متحد کند، دشمنی مردمانشان علیه آنها بود، و باز دیدیم که هر کدام از این گروه ها رسانه به راه انداختند و مطابق ایدئولوژی ها و منافع خودشان، دروغ ها و فریب ها و روش های بد زندگی را در میان مردم گستردند که اگر قصابی های قبلی، تن مردم را شکنجه کرد، این فریبکاری ها ارواح مردم را شکنجه و فرسوده کردند و باعث سطح بالای عدم رضایت از زندگی و احساس حقارت آحاد مردم در اثر تجارب شکست خورده در سطح جهان شدند. آیا انکی یا هر گروهی که پشت نام او شورش اولیه را ایجاد کرده است، اکنون نیست و نمیداند اختلافش با خویشانش کار مردم را به کجا کشانده یا این که از اول هم آدم ها برایش ابزار بودند و هیچ وقت صلاح آدم ها برایش مهم نبود؟:

“EVIDENCE HUMANS WERE CREATED AND TRADED AS SLAVES, FOOD, ENTERTAINMENT AND MATERIAL RESOURCES (IHASFEMR)”: DANIEL HALEVI: STOLEN HISTORY: 29 MAY 2021

دقت در این سوال آخر باعث میشود که فکر کنیم اگر رشد بعضی خصوصیات روانی با ایجاد تغییرات همزمان ظاهری در افراد مرتبط است (چنانکه در روباه های قطبی و سگ ها رخ داده است) شاید شباهت های ظاهری مشترک خوک و آدمیزاد هم با رشد بعضی خصوصیات روانی در هر دو گونه مرتبط بوده و با توجه به آن جمله ی معروف قدیمی که «شما همان چیزی هستید که میخورید»، ممنوعیت خوردن خوک در بعضی مذاهب، جهت جلوگیری از رشد بعضی خصوصیات شخصیتی خاص خوک در انسان نیست، خصوصیاتی که تصور شده در ذهن بسته ی خوک راهشان مسدود است، ولی هوشیاری انسانی امکان بالفعل شدنشان را میسر میکند. اورول این خصوصیات را خیلی اشرافی و همزمان فریبکارانه میشناسد. خوک های مزرعه ی حیوانات اورول میل زیادی به تغییر داشتند همانطورکه از تغییر کردن بقیه ی جانوران جلوگیری میکردند، درست مثل اشراف انسانی در مقایسه با انسان های معمولی. پس هر گونه میل انسان دونپایه ی امروزی به تغییر ولو بر ضد منافع اطرافیان و همطبقگانش باید نتیجه ی رسوخ خون اشراف متلون خوک صفت در او باشد و علت خودخواهی بی حد و حصر او نیز همین است. این باید یکی از نتایج همان مواد مشترک بین خوک و آدمیزاد باشد که عده ای از آدم های مارمانند اولیه را مایل به تغییر چه در ظاهر و چه در روش زندگی کرد. در این صورت، این مواد ناشناخته دارای نیرویی هستند که میتوان آن را همان روح خدا دانست که در کالبد خاکی آدم دمیده شد و آدم را مانند خدا خودبزرگ بین و جهانخوار کرد. پس مجموعه ی این نیرو در حالت تجزیه شده اش در حکم بنی الوهیم یا پسران خدا در منابع یهودی خواهد بود که با آنوناکی ها قابل تطبیقند و نسل های نژادهای طاغی متمدن را در زمین ایجاد کردند که باعث خشم یهوه/خدا گردیدند. آنها را به غول های رواج دهنده ی اعمال شنیع و وحشیانه در زمین تشبیه کرده اند که دور از توصیفات IHASFEMRاز دوران عتیق نیستند. سرخپوستان امریکای شمالی، از آنها تعبیر مشابهی دارند: وتیکو، جن انسانخوار. اما این بار، این موجود، وضعیت استعاری مشخص تری دارد و بیشتر به یک انگل شبیه است: انگلی که اذهان انسانها را به تسخیر خود درمی آورد و علیه منافع خودشان و همنوعانشان به کار میگیرد. پاول لوی، وتیکوها را دارای قابلیت تطبیقی با ارکتایپ ها یا کهن الگوهای یونگ میشناسد و معتقد است آنها باعث نوعی بیماری در بشر شده اند که او آن را «اگوفرنی بدخیم» یا «خودشیفتگی بدخیم» میخواند. لوی مینویسد:

«میکروب وتیکو یک کرم نواری روانی و انگل ذهن است. درست همانطور که برخی ویروس‌های کامپیوتری یا بدافزارها، کامپیوتر را آلوده کرده و آن را طوری برنامه‌ریزی می‌کنند که خودش را نابود کند، ویروس‌های ذهنی مانند وتیکو می‌توانند کامپیوتر زیستی انسان را طوری برنامه‌ریزی کنند که به شیوه‌هایی فکر کند، باور داشته باشد و رفتار کند که منجر به خودویرانگری ما شود. وتیکو یک پاتوژن روانی بدخیم است که افکاری را در ذهن ما القا می‌کند که وقتی ناخودآگاه به اجرا در می‌آیند، آن را تغذیه می‌کنند و در نهایت میزبان خود (ما) را می‌کشند. با این حال، نمی‌خواهد ما را خیلی سریع بکشد، زیرا برای اجرای موفقیت‌آمیز دستور کار خود در تولید مثل و تکثیر خود در سراسر میدان، باید به میزبان اجازه دهد تا به اندازه کافی زنده بماند تا ویروس را پخش کند. اگر میزبان خیلی زود بمیرد، حشره قبل از موعد مقرر از خانه بیرون رانده می‌شود و دردسر یافتن محل سکونت جدید را متحمل می‌شود. مانند سرطان ذهن که متاستاز می‌دهد، در بیماری وتیکو ، یک بخش آسیب‌شناختی از روان، تمام بخش‌های سالم روان را به خود جذب و در خود جای می‌دهد تا به آسیب‌شناسی خود خدمت کند. به نقل از یونگ: "یک «چیز» ناشناخته بخش کوچک‌تر یا بزرگ‌تری از روان را تصرف کرده و وجود نفرت‌انگیز و مضر خود را بدون هیچ گونه بینش، عقل و انرژی ما اعلام می‌کند و بدین ترتیب قدرت ناخودآگاه بر ذهن آگاه، قدرت مطلق تصرف را اعلام می‌کند." سپس شخصیت، خود را به صورت یک نمایش بیرونی از انسجام پیرامون این هسته ی بیماری‌زا سازماندهی می‌کند، که اختلال عملکرد درونی را «میپوشاند» و تشخیص آن را دشوار می‌سازد. در یک کودتای روانی، میکروب وتیکو می‌تواند فرد را غصب و جایگزین کند، و آن فرد به عروسک خیمه‌شب‌بازی او تبدیل شود. ویروس وتیکو مانند یک انگل می‌تواند اراده‌ی حیوانی تکامل‌یافته‌تر از خودش را تسخیر کند و آن موجود را در خدمت اهداف شوم خود قرار دهد. وقتی انگل به اندازه ی کافی در روان ریشه دواند، دستورالعمل اصلی هماهنگ‌کننده ی رفتار فرد از خود بیماری می‌آید، زیرا اکنون این بیماری است که تصمیم‌گیرنده ی نهایی است. همانطور که کسی که به ویروس هاری آلوده شده است در برابر نوشیدن آب که عفونت را از بین می‌برد مقاومت می‌کند، کسی که توسط انگل وتیکو تسخیر شده است ، هیچ کاری با چیزی که به او کمک کند تا از شر بیماری خلاص شود، نخواهد داشت. وتیکوها از نور حقیقت هراس دارند و مانند طاعون از آن اجتناب می‌کنند. در مراحل پیشرفته، این فرآیند چنان فرد را کاملاً در بر می‌گیرد که به درستی می‌توانیم بگوییم که دیگر وجود ندارد؛ آنها فقط یک پوسته ی خالی هستند که بیماری را حمل می‌کنند. به یک معنا، فقط بیماری وجود دارد که از طریق چیزی که به نظر یک انسان است، عمل می‌کند. فرد کاملاً با نقاب خود، با شخصیتش، یکی می‌شود، اما گویی هیچ کس دیگری پشت نقاب نیست. اگرچه کلمه ی «آرکتایپ» کلمه‌ای بزرگ و پر زرق و برق به نظر می‌رسد، اما «آرکتایپ» چیزی است که همه ی ما آن را تجربه می‌کنیم و از درون به طور عمیق می‌شناسیم. کهن الگوها موجودات زنده، غرایز روانشناختی یا میدان‌های نفوذ اطلاعاتی هستند که ادراک و تجربه ی انسان را الگو قرار می‌دهند. کهن‌الگوها، به عنوان اندام‌های روانیِ روانِ پیشامنطقی، «طرحِ زمینه‌ایِ» نامرئی و بی‌شکلی هستند که به رفتار فردی و جمعیِ انسان شکل می‌دهند و آن را منظم میکنند. کهن‌الگو که یونگ آن را «شیوه‌های معمول ادراک» می‌نامد، مانند خط شطرنجی یا طرح اولیه‌ای است که نحوه ی درک، تفسیر و پاسخ ما به تجربیاتمان را شکل می‌دهد و به آن ساختار می‌بخشد. کهن‌الگوهای ناخودآگاه جمعی، نیروی تعیین‌کننده‌ی زیربنای روانشناسی فردی و جمعی، الگوهای سازنده‌ای هستند که به رویدادها در جهان درونی و بیرونی، روح (الهام) و عمق (مادیت) می‌بخشند. کهن‌الگوها، که تعریف‌ناپذیرند، امکانات جاودانه‌ی به ارث رسیده از ایده‌هایی هستند که در ابتدا هیچ محتوای خاصی ندارند. آنها اسکلت روانی هستند که سیاست فردی و جمعی بر روی آن شکل می‌گیرد. آرکی‌تایپ‌ها اشکال ساختاری هستند که زیربنای آگاهی هستند، همانطور که شبکه ی کریستالی، زیربنای فرآیند تبلور است. آرکی‌تایپ‌ها، مانند شبکه ی کریستالی، خالی از وجود مادی و ملموس هستند، با این حال آنها آگاهی و رویدادهای جهان را شکل می‌دهند، درست مانند شبکه ی کریستالی که شکل کریستال فردی را الگو می‌دهد. درست مانند کوچکترین ذرات در فیزیک، کهن‌الگوها خود غیرقابل ادراک و غیرقابل بازنمایی هستند، اما از طریق تأثیراتشان در جهان تجربه می‌شوند. کهن‌الگوها مقدم بر هرگونه بازنمایی هستند، در عین حال که همزمان خود را از طریق شکل‌دهی به جهان محسوس، بازنمایی می‌کنند. یونگ می‌نویسد: "بنابراین، کهن‌الگوها چیزهای بسیار مهمی با تأثیری قدرتمند هستند که شایسته ی توجه دقیق می‌باشند." عقده‌ها، ابزارهای درونی و روان‌شناختی هستند که مخزن غنی محتویات کهن‌الگوهای زیربنایی را تکمیل می‌کنند و به کهن‌الگوهای بی‌شکل، چهره‌ای کاملاً انسانی می‌بخشند." کهن‌الگوها ماهیتی «متعالی» دارند، به این معنی که در قلمرویی خارج از فضا و زمان وجود دارند . کهن‌الگوها به صورت غیر مکانی، تأثیر درونی خود را از طریق واسطه‌ی بی‌اصطکاک و فوق‌العاده سیال ناخودآگاه جمعی اعمال می‌کنند. آن‌ها فوران می‌کنند، آشکار می‌شوند و در طول زمان خطی نفوذ می‌کنند تا تجسم یابند و خود را آشکار سازند. آرکتایپ‌ها با چیدن و جذب مغناطیسی رویدادها در میدان نیروی خود، به گونه‌ای که به خودشان شکل دهند، قابل مشاهده می‌شوند. کهن‌الگوها، زمینه‌های خودسازمانده و فرازمانی هستند، به عبارت دیگر، آنها ابعاد بیرونی و درونی، جهان و تجربه ی ما را سازماندهی میکنند و شکل و فرم می‌دهند. کهن الگوها به صورت غیرموضعی وقایع دنیای بیرون را طوری پیکربندی می‌کنند که به طور همزمان آنچه را که در درون ما می‌گذرد بیان کنند، و همچنین برعکس. هنگامی که بُعد کهن الگوها در حال ظهور است، مرز بین درون و بیرون شروع به از بین رفتن می‌کند، زیرا تجربه ی درونی کهن الگوها به طور همزمان در دنیای بیرون به اجرا در می‌آید. رویدادهای مخرب جهانی که از زمان‌های بسیار قدیم وجود داشته‌اند، اثرات شکل‌گیری یک کهن الگو و به نمایش درآمدن ناخودآگاه آن به عنوان تاریخ بشر هستند. آرکی‌تایپ پیوسته در حال خلق تکرارهای بدیع از همان فرآیند تغییرناپذیرِ زیربنایی است، که به عبارت دیگر خودش است، مانند یک فراکتالِ خودزایِ ابدی که در طول زمان خطی و تاریخی آشکار می‌شود. بُعد آرکی‌تایپ پیوسته در حال آشکار شدن و نمایان شدن بر ماست، همچنان که خود را در صحنه ی تاریخ متحقق و مادی می‌سازد. با این حال، تا زمانی که این کهن الگو به طور آگاهانه شناخته نشود و به جای اینکه به طور ناخودآگاه به آن واکنش نشان داده شود، با آن ارتباط برقرار نشود، ما محکوم به بازآفرینی بی‌پایان و اجباری جنبهی منفی و مخرب آن هستیم ، گویی کابوسی تکرارشونده می‌بینیم. وقتی گفته می‌شود چیزی غیرموضعی (غیر محلی) است، به یک مکان یا زمان خاص محدود یا بومی‌سازی نشده است، بلکه برعکس، از قوانین متعارف و سه‌بعدی فضا و زمان فراتر می‌رود. تعامل غیرموضعی با تبادل اطلاعات فوری مشخص می‌شود ، جایی که به نظر می‌رسد یک بخش از جهان، در هیچ زمانی (یعنی خارج از زمان)، به طور فوری و بدون واسطه با بخش دیگری از جهان تعامل، تأثیر و ارتباط برقرار می‌کند. تصور کنید، در اصطلاحات بیسبال، پرتابی از مرکز زمین به سمت زمین اصلی، فقط بازیکن خط حمله در نیمه راه کره ی زمین است و رسیدن پرتاب صفر ثانیه طول می‌کشد. برهمکنش موجود در یک جهان غیرموضعی، هیچ شکل شناخته‌شده‌ای از برهمکنش نیست که ما با آن آشنا باشیم، زیرا بی‌نهایت سریع‌تر از سرعت نور که می‌تواند در فضا حرکت کند، رخ می‌دهد، در حالی که در عین حال هیچ هزینه ی انرژی را شامل نمی‌شود. کنش از راه دورِ غیرموضعی، بیانگر یک میدان اطلاعاتیِ زیربنایی و رو به بیرون است که هر بخش از جهان را در کمترین زمان به بخش‌های دیگر متصل و به طور جدایی‌ناپذیری به هم پیوند می‌دهد. در یک جهان غیرموضعی مانند جهان ما، هیچ بخشی از جهان اساساً از هیچ بخش دیگری جدا نیست یا نمی‌تواند باشد، به عبارت دیگر، غیرموضعی بودن، بیانگر تمامیتِ تقسیم‌ناپذیر جهان است. به گفته ی هنری استاپ، نظریه‌پرداز کوانتومی ، این ارتباط می‌تواند «عمیق‌ترین کشف در تمام علوم» باشد. این عقده‌ها که از نظر موضوعی سازماندهی شده‌اند (مانند عقده ی قدرت، عقده ی ناجی، عقده ی مادر، عقده ی حقارت و غیره)، حامل‌هایی هستند که مخزن غنی محتویات کهن‌الگوهای زیربنایی را تکمیل می‌کنند و به کهن‌الگوهای بی‌شکل، چهره‌ای کاملاً انسانی می‌بخشند. داشتن عقده‌ها آسیب‌شناختی نیست، زیرا همه آنها را دارند. با این حال، آنچه آسیب‌شناختی است، این است که فکر کنیم عقده نداریم . یونگ توضیح می‌دهد: "امروزه همه می‌دانند که مردم «عقده» دارند. چیزی که خیلی شناخته‌شده نیست، هرچند از نظر تئوری خیلی مهم‌تر است، این است که عقده‌ها می‌توانند ما را داشته باشند." لازم نیست از شر عقده‌هایمان خلاص شویم، بلکه باید آگاهانه از آنها آگاه شویم. مهم این است که با عقده‌هایمان چه می‌کنیم. عقده‌ها، عوامل روانی هستند که دیدگاه روانشناختی ما از جهان را شکل می‌دهند و تعیین می‌کنند. به نقل از یونگ: "با این حال ، راه سلطنتی به ناخودآگاه، رویا نیست بلکه عقده است که خالق رویاها و علائم است." عقده‌ها واحدهای عنصری زنده ی روان هستند که مانند نقاط کانونی یا گره‌ های حیات روانی عمل می‌کنند، که در آنها بار انرژی کهن‌الگوهای مختلف ناخودآگاه جمعی متمرکز شده است. یک عقده ی عاطفی مانند مرکز یک میدان مغناطیسی عمل می‌کند و هر چیزی را که طنین، ارتباط یا به هر نحوی با خودش مرتبط باشد، جذب و به طور بالقوه در خود جذب می‌کند. این فرآیند درونی را می‌توان به گونه‌ای دید که در دنیای بیرونی خود را نشان می‌دهد، زمانی که با کسی که عقده ی فعالی دارد تماس می‌گیریم و خود را در فرآیند او می‌یابیم و نقشی در روان او به عهده می‌گیریم. این بازتاب بیرونی این است که چگونه یک مجموعه می‌تواند سایر بخش‌های محیط، چه درونی و چه بیرونی، را جذب کند و در خود جای دهد. عقده‌ها، هنگامی که از آگاهی جدا می‌شوند، اراده و شبه‌زندگی مستقل و خودمختاری از خود ایجاد می‌کنند (که عقده‌های خودمختار نامیده می‌شوند) که می‌توانند به طور بالقوه کل شخصیت را در خود فرو برده و تصاحب کنند. "عقده‌های خودمختار" بخش‌هایی از روان هستند که به دلیل شوک، تروما یا نقض مرزهای ما از هم جدا شده‌اند و زندگی ظاهراً خودمختار و اراده‌ای ظاهراً مستقل از خود را ایجاد کرده‌اند. اگرچه ما به طور ناخودآگاه با آنها یکی می‌شویم، اما عقده‌های خودمختار به طور ذهنی به عنوان چیزی غیر از خودمان تجربه می‌شوند. گذشته از ابهام و عجیب بودن ذاتی آنها، یکی شدن ناخودآگاه ما با عقده‌های خودمختار دلیل اصلی دشواری درک آنهاست. عقده‌های خودمختار بر ما تأثیر می‌گذارند، مانند صمیمی‌ترین خود ما احساس می‌شوند، در نهایت نیاز به تملک دارند، اما به طور متناقضی، به ما تعلق ندارند. خودمختاری ظاهری کهن الگوها و عقده‌ها همان چیزی است که ایده ی موجودات ماوراء طبیعی را به وجود می‌آورد. عقده‌های خودمختار که از انرژی قدسی برخوردارند، همان چیزی هستند که اجداد ما آن را "دیو" مینامیدند. عقده‌های خودمختار نامی روانشناختی برای شیاطین در فرآیند کهن الگوی اعتیاد هستند که ما را به انجام اجباری رفتارهای اعتیادآورمان تحریک می‌کنند. به نقل از یونگ، یک دیو یا عقده ی خودمختاری، "مانند یک جسم خارجی متحرک در حوزه ی آگاهی رفتار می‌کند. این عقده معمولاً می‌تواند با تلاش اراده سرکوب شود، اما نمی‌توان آن را از بین برد و در اولین فرصت مناسب با تمام قدرت اولیه ی خود دوباره ظاهر می‌شود." به دلیل عدم ارتباط با خودِ آگاه، عقده‌های خودمختار به طور کهن الگویی پذیرای تأثیرپذیری، آموزش یا اصلاح توسط «واقعیت» نیستند. یونگ خاطرنشان می‌کند که یک عقده ی خودمختار، مزاحمی از ناخودآگاه و برهم زننده ی آرامش است.: "دقیقاً مثل یک جن رفتار می‌کند که همیشه از دست ما فرار می‌کند." اگر به این شیاطین یا عقده‌های خودمختار بی‌توجهی شود، برای همه ی کسانی که در حوزه ی نفوذشان هستند، ویرانی به بار می‌آورد. یونگ می‌نویسد: "هر مجموعه ی خودمختاری که تابع اراده ی آگاهانه نباشد، متناسب با قدرت آگاهی، تأثیری سلطه‌جویانه بر آن اعمال می‌کند و آزادی آن را محدود می‌سازد." همانطور که یک عقده بر فرد غلبه می‌کند و مسئول او می‌شود، یک رژیم به ظاهر خودمختار را در درون پیکره ی سیاسی بزرگتر روان جای می‌دهد. یونگ در مورد عقده‌های خودمختار می‌نویسد: "این عقده چیزی شبیه به یک دولت سایه برای ایگو تشکیل می‌دهد"، به این معنی که عقده خودمختار به ایگو دستور می‌دهد. وقتی ما تحت سلطه و در تضاد درونی با و به دلیل یک عقده ی خودمختار قرار می‌گیریم، گویی ما، به عنوان حاکمان طبیعی چشم‌انداز روانی خود، عزل شده‌ایم و در یک کشور اشغال شده زندگی می‌کنیم. ما تا زمانی که آزادی ظاهری خود را تهدید نکند، حق داریم حاکمیت و سلطه ی قدرت حاکم را داشته باشیم. نظرات یونگ: "انسان وقتی تحت سلطه‌ی یک دیو است، متوجه آن نمی‌شود؛ او تمام مهارت و حیله‌گری خود را در خدمت ارباب ناخودآگاه خود قرار می‌دهد و بدین ترتیب قدرت آن را هزار برابر افزایش می‌دهد." از آنجایی که این وضعیت درونی و روانشناختی، غیر موضعی است ، می‌تواند همزمان هم در روان ما و هم در جهان بیرونی آشکار شود. شیاطین یا عقده‌های خودمختار را می‌توان به ویروس هاری تشبیه کرد که به بخشی از مغز فرد که کل فرد را کنترل می‌کند، سفر می‌کند. برای مثال، باعث می‌شود که آنها آب را پس بزنند، به طوری که ویروس نتواند از دهانشان بیرون بریزد. ویروس هاری در نهایت قربانیان خود را کنترل و به بردگی می‌کشد و خلاقیت، خودانگیختگی و آزادی ذهنی آنها را از بین می‌برد، زیرا آنها را مانند یک خون‌آشام مجبور می‌کند تا به طور اجباری به تکثیر ویروس ادامه دهند. یک عقده ی جدا شده و خودمختار، با تسلط و استعمار روان ما، به طور بالقوه مانند یک "ویروس خون‌آشام" است، زیرا اساساً ماده‌ای "مرده" است. فقط در یک موجود زنده است که شبه‌حیات پیدا می‌کند. درست مانند یک خون‌آشام که با مکیدن نیروی حیات ما خود را احیا می‌کند، وقتی ما ناخودآگاه با یک عقده ی خودمختار فعال شده هویت می‌یابیم، به معنای واقعی کلمه به مردگان متحرک جان می‌بخشیم. ما در قربانی شدن خود شریک جرم هستیم و ناخواسته آزادی، قدرت و نیروی حیات خود را در این فرآیند از دست می‌دهیم. مانند سلول‌های سرطانی که بدن را ویران می‌کنند، یک عقده ی خودمختار خود را در روان تکثیر می‌کند و جنبه‌های سالم روان را می‌بلعد و از بین می‌برد. عقده‌های خودمختار با یک‌جانبه‌گراییِ اجباری، تمام بخش‌های سالم روان را به خود جذب می‌کنند و روان فرد (یا ملت) مبتلا را منحرف و نابود می‌کنند و در این فرآیند، محیط اطراف را نیز آلوده می‌کنند. با این حال، یک عقده ی خودمختار نمی‌تواند دیده شود، تقریباً به همان روشی که یک خون‌آشام از نور بیزار است. یک دیو یا عقده ی خودمختار تغییر شکل می‌دهد و تمام تلاش خود را می‌کند تا در برابر روشن شدن مقاومت کند، زیرا به محض اینکه دیده شود، خودمختاری و قدرت مطلق آن از بین می‌رود. دیو یا عقده ی خودمختار ، که به آگاهی متصل شده است، دیگر نمی‌تواند دوباره به ناخودآگاه تبخیر شود، به عبارت دیگر، دیگر قادر نیست ما را از پشت و زیر آگاهی مطمئنمان تسخیر کند تا ما را مجبور کند ناخواسته آن را به نمایش بگذاریم و دستوراتش را اجرا کنیم. تورم زمانی است که خود (ایگو) به طور ناخودآگاه با کهن الگوی خودSELF (تمامیت و کلیت وجود ما) یکی می‌شود. تورم زمانی است که چیزی کوچک (ایگو)، به جای اینکه در رابطه ی آگاهانه با چیزی بزرگتر از خود (SELF) باشد، ویژگی‌های SELF را به خودش اختصاص داده است. در نتیجه، ایگو فراتر از محدودیت‌های انسانی مناسب خود منفجر می‌شود. ایگو با همانندسازی ناخودآگاه با کهن الگو، قدرت آن را تصاحب می‌کند، در حالی که همزمان انسانیت خود را از دست می‌دهد، که در واقع به معنای "خطا کردن" است. شخصیت‌های مغرور پر از غرور می‌شوند، «از خودشان لبریز» می‌شوند، در ذهن خود افسانه‌ای می‌شوند و احساس می‌کنند که به قوانین جهان سه‌بعدی پایبند نیستند. گرفتار شدن در یک تورم مانند این است که توسط یک گردباد مکیده شوید، زیرا به معنای واقعی کلمه هیچ راهی برای رسیدن به فردی که مغرور شده است، وجود ندارد، کسی که توسط یک انرژی قدرتمندتر از زمین بلند شده و به اوج رسیده است. یونگ خاطرنشان کرد که: "تورم، نقطه ی کور چشم را بزرگ می‌کند. {...} یکی از نشانه‌های بارز این امر، بی‌میلی روزافزون ما به توجه به واکنش‌های محیط و توجه به آنهاست." وقتی ما دچار خودبزرگ‌بینی می‌شویم، هیچ بازتاب، بازخورد یا تأثیر درونی از جهان بیرونی را که با تصویر خودبزرگ‌بینانه ی ما از خودمان در تضاد باشد، نمی‌پذیریم. وقتی دچار خودبزرگ‌بینی می‌شویم، به جای اینکه در ارتباط با دنیای بیرون پذیرا باشیم و از آن بیاموزیم، پیوسته همه چیز را طوری تفسیر می‌کنیم که از تصویر خیالی و خودبزرگ‌بینانه‌مان پشتیبانی کند. ما جهان را از طریق فیلتر تصویر خودشیفته‌وار و خودخواهانه ی خودمان می‌بینیم که نوعی کوری روانی است. یونگ در مورد آگاهی خودبزرگ‌بینانه می‌گوید که "قادر به درس گرفتن از گذشته نیست، قادر به درک رویدادهای معاصر نیست، و قادر به نتیجه‌گیری درست در مورد آینده نیست. در خودش هیپنوتیزم شده و بنابراین نمی‌توان با آن بحث کرد. ناگزیر خود را محکوم به فجایعی می‌کند که باید او {و دیگران را در حوزه ی نفوذش} به کام مرگ بکشاند." همانطور که ناخودآگاه همیشه یک‌جانبه‌گرایی را جبران می‌کند، تورم نیز ناگزیر منجر به خارج شدن تمام هوا (زندگی، نفس، روح) از فرد متورم می‌شود. تورم در نهایت خودویرانگر است و اگر آگاهانه در مورد آن تأمل نشود، همیشه منجر به فاجعه می‌شود. یونگ در مورد تورم گفت که "تنها با وحشتناک‌ترین فاجعه برای تمدن، یعنی سیل دیگری که خدایان بر سر بشریت نامهربان جاری کنند، می‌توان آن را فرونشاند."»:

“A PARASITE OF AN DIFFERENT ORDER: A PSYCHIC TAPEWORM”: PAUL LEVI: 2011: AWAKENINTHEDREAM.COM

لوی به نقل از یونگ، راه حل غلبه ی تقریبی بر این محتویات ناخودآگاه ذهن را "تخیل فعال" معرفی میکند و میگوید شخصیت بخشیدن و هویت دادن به این موجودات از طریق خلق داستان، تا حدودی امکان افشای آنها برای ما و دیگران را فراهم میکند.:

«فرآیند روانشناختی تخیل فعال معادل عملیات نمادین کیمیاگری است. در تخیل فعال، به جای تماشای منفعلانه‌ی تجلیات ناخودآگاه، ما کاملاً با ناخودآگاه خود درگیر می‌شویم و به طور فعال در یک رابطه‌ی آگاهانه با آن شرکت می‌کنیم. در تخیل فعال، از خود می‌پرسیم که چگونه خلاقانه به صدای «دیگری» درون خود پاسخ دهیم و با آن کنار بیاییم. وقتی یک محتوای ناخودآگاه در شرف تبدیل شدن به آگاهی است، ابتدا تا حدی آگاه می‌شود، مانند چیزی که شفاف است - همزمان قابل مشاهده و نامرئی. در تخیل فعال، ما وارد گفتگوی خلاقانه با این محتویات ناخودآگاه می‌شویم و گذار آنها را از حالت ناخودآگاه و بالقوه به حالت آگاهانه و بالفعل تسهیل می‌کنیم. تخیل فعال قدرتمندترین تکنیکی است که یونگ تاکنون برای پر کردن این شکاف و متابولیزه کردن، هضم و جذب محتویات ناخودآگاه و در نتیجه، تبدیل آن به خودآگاه، با آن مواجه شده است. وقتی ما به طور ناخودآگاه با محتویات ناخودآگاه خود یکی می‌شویم، نمی‌توانیم این محتویات را با آنها یکسان ببینیم، ما خود را از این محتویات جدا نکرده‌ایم تا بتوانیم آنها را به عنوان اشیاء ببینیم. این محتویات ناخودآگاه هنوز بیش از حد بخشی از چارچوب مرجع ما هستند که از طریق آن تجربیات خود را تفسیر می‌کنیم تا بتوانیم آنها را با هر گونه عینیت بررسی کنیم. پیش از آنکه بتوانیم محتوای ناخودآگاه را در خود ادغام کنیم، باید خود را از آن متمایز کنیم. در تخیل فعال، ما با شکل و فرم دادن خلاقانه به محتویات ناخودآگاه خود، آنها را «عینی‌سازی» می‌کنیم و بدین ترتیب آنها را به ابژه‌ای تبدیل می‌کنیم که ما، به عنوان سوژه، از آن جدا هستیم و با آن رابطه‌ای تعاملی و گفتگو داریم. نظرات یونگ: "نکته ی اساسی این است که با شخصیت بخشیدن به این محتویات ناخودآگاه، خود را از آنها متمایز کنیم و همزمان آنها را با آگاهی مرتبط سازیم. این تکنیکی برای سلب قدرت آنهاست."»

تخیل فعال، باعث آشکار شدن منبع ایجاد ناراحتی و امکان اجرای آموزه ی مطرح شده در تمثیلی بودایی موسوم به «نگاه شیر» میشود:

«وقتی چوبی را دور سگی پرتاب می‌کنیم، سگ به دنبال چوب می‌دود، اما وقتی چوبی را به طرف شیری پرتاب می‌کنیم، شیر به دنبال ما می‌دود.»

سگ فقط دنبال محرکی میدود که میبیند درحالیکه شیر به منبع تحریک واکنش نشان میدهد. لوی درباره ی این تمثیل مینویسد:

«پرتاب چوب در این مثال نشان دهنده ی زمانی است که یک احساس ناراحت کننده و رنج آور در درون ما تحریک می شود. وقتی این تحریک رخ می دهد، گویی دکمه ای در درون ما فشار داده شده است که یک واکنش ناخودآگاه و اجباری مانند تکان دادن زانو را فعال می کند. مثل سگ دنبال چوب دویدن، که به معنای لذت بردن و «برون‌ریزی» است، به معنای معطوف کردن توجه‌مان به بیرون از خودمان است. این برای مرتبط کردن چیزی است که ما را در دنیای بیرون به عنوان «مشکل» تحریک می‌کند. از این دیدگاه، اگر آنچه در دنیای بیرون ما را تحریک می‌کرد متوقف می‌شد، احساس بهتری داشتیم و مشکل حل می‌شد. با این حال، اگر با چیزی تحریک شویم، مانند شیر نگاه می‌کنیم، نگاهمان را به درون خود معطوف می‌کنیم و در خود تأمل می‌کنیم و به هر آنچه در درونمان فعال شده است نگاه می‌کنیم. شیر از رفتن مستقیم به سراغ منبع محرک نمی‌ترسد، منبعی که هرگز بیرون از ما نیست، بلکه همیشه در درون ماست. با فرض نگاه بی‌باک شیر، ما با موقعیتی که ما را به عنوان یک موهبت برانگیخته است، ارتباط برقرار می‌کنیم، زیرا به ما کمک کرده است تا به بخشی از خودمان که تاکنون ناخودآگاه و در نتیجه پنهان بوده است، دسترسی پیدا کنیم.»

عدم تخیل فعال و عدم بها دادن به آن، باعث اطاعت افراطی از هرآنچه وقوع می یابد، میشود و این، شاید نقطه ضعف بزرگ ساکنان مزرعه ی حیوانات اورول بود. آنها صرفا از قوانین خوک ها اطاعت میکردند و حتی متوجه تغییر قوانین کتاب مقدس آنها نمیشدند. خوک ها همزمان هم رهبران جامعه بودند و هم وتیکوهایی که چنان این رهبران را به تسخیر خود درآورده بودند که با کالبد آنان جامعه را اداره میکردند. آینده ی چنین جامعه ای روشن است: اطاعت از قوانین وتیکوها درنهایت مردم بیشتری را مبتلا به وتیکوها میکند و مردم به جای این که از خود وتیکوها متنفر شوند، از اشراف و سیاستمدارانی که خود به آنها آلوده اند متنفر میشوند، همچون مردم خرافاتی ای که فکر میکنند اگر بیمارترین بیماران را بکشند، بیماری از بین میرود.

وتیکو: جنی که کنترل ذهن انسان را به دست میگیرد و او را به مسیری برخلاف منافعش هدایت میکند.

تالیف: پویا جفاکش

مارشال مک لوهان در مصاحبه با پلی بوی در سال 1969 از نوعی از «خود-هیپنوتیزم گری» صحبت کرده بود که آن را «نارسیس نارکوزیس» مینامید:

«سندرمی که در آن انسان بی‌خبر می‌ماند از اثرات روانی و اجتماعی فناوری جدیدش، همچون ماهی از آبی که در آن شنا می‌کند. در نتیجه، دقیقاً در نقطه‌ای که یک محیط جدید ناشی از رسانه فراگیر و دگرگون می‌شود، تعادل حسی ما، آن نیز نامرئی می‌شود. این مشکل امروزه دو چندان حاد است، زیرا انسان باید، به عنوان یک استراتژی ساده برای بقا، از آنچه بر او می‌گذرد آگاه شود، علیرغم درد همراه از چنین درکی.»

استیو کلی، توصیف فوق را با آنچه سرخپوستان امریکای شمالی تحت عنوان وتیکو میشناختند، قابل تطبیق میداند.:

«وتیکو نه تنها بسیار مسری است، بلکه خود تکثیر شونده نیز می‌باشد؛ همچنان ادامه دارد، مخفیانه در روان ما. عموماً، میزبانان انسانی، وقتی با پرسش‌هایی در مورد علائمی که به صورت ناهنجاری‌های رفتاری ابراز می‌شوند مواجه می‌شوند، به شدت انکار می‌کنند که آلوده/جن‌زده شده‌اند. برخی از کسانی که این بیماری همه‌گیر روانی را مطالعه کرده‌اند، وتیکو را نوعی آدم‌خواری توصیف می‌کنند ، اما نه به شکل رایج گوشت‌خواری؛ این شکل فراگیر، انرژی معنوی دیگران را به عنوان وسیله‌ای برای تضمین جایگاه شخصی بالا، ثروت و برتری مصرف می‌کند. در اصل، وتیکو بیماری "من" است. فکر «من» مقدمه‌ای بر وتیکوی «کامل» است. بدون «من فکر می‌کردم» - که «من» را به یکی شدن با فکر و جهان ظواهر نسبت می‌دهد - وتیکو ممکن نمی‌بود. ببین "من کی هستم؟". رامانا ماهارشی آموزش می‌دهد که به ریشه برسیم: " به عبارت دیگر، فقدان خوداندیشی منجر به حس متظاهرانه‌ی "من" (me, my, mine) می‌شود که توهم مالکیت را به تفکر نسبت می‌دهد، بنابراین، میزبان همه چیز را به عنوان «یک چیز»، شیئی که باید تصاحب شود، درک می‌کند." وتیکو یک کلمه ی آلگونکین "کری" به معنای روحیه‌ای آدم‌خوار/انگلی است که با حرص و طمع، زیاده‌روی و مصرف‌گرایی خودخواهانه هدایت می‌شود. در زبان اوجیبوا windigo و در زبان پوهاتان wintiko نامیده می‌شود. کری یکی از قبایل اصلی آلگونکین زبان است که در منطقه ای از خلیج‌های هادسون و جیمز تا غرب و دریاچه ی گریت اسلیو در جایی که اکنون کانادا نامیده می‌شود، ساکن بوده‌اند. وتیکو میزبان خود را فریب می‌دهد تا باور کند که خوردن نیروی حیات دیگران، میزبان را وادار می‌کند که در یک خودبزرگ‌بینی کورکورانه و مرگبار، بسیار بیشتر از نیازش مصرف کند. انرژی روح توسط انگل ربوده و مصرف می‌شود و این می‌تواند وسواس اخیر در تحقیقات میدان الکترومغناطیسی EMF را توضیح دهد: دستکاری فرکانس، دستکاری رفتاری، و سایر اشکال تأثیرات محیطی. طیف کاملی از تابش الکترومغناطیسی در طیف رو به گسترش فناوری نانو گنجانده شده است تا سرعت حرکت از طبیعت به سمت وابستگی بیشتر به ماشین را افزایش دهد. ذهن، بدن، روح؛ به نظر می‌رسد نوعی نیروی بیگانه و کشنده ی نامرئی (برای ما) مصمم است از رویکردی همه‌جانبه، از جمله جدیدترین کاربردهای نانوذرات، برای به بردگی کشیدن و کنترل انسان استفاده کند، مانند کودکی که هواپیمای بدون سرنشین یا ماشین اسباب‌بازی کنترل از راه دور یا سایر اسباب‌بازی‌های رباتیک را هدایت می‌کند. سوال امروز من: آیا هوش مصنوعی، اپراتور انسان، ، ترکیبی یا چیزی کاملاً برای ما ناشناخته است؟ وتیکو باعث نابینایی می‌شود که توانایی فرد را برای دیدن خود به عنوان عنصری یکپارچه/وابسته از جهانی با تعادل ظریف از بین می‌برد. این ایده ی جدایی ، خودخواهی را به ارتفاعات بزرگ و جدیدی ارتقا می‌دهد، که توهم کاذب اما قانع‌کننده‌ای از جدایی خود از طبیعت ایجاد می‌کند، که به صورت حرص و طمع، زیاده‌روی و مصرف خودخواهانه بیان می‌شود. PAR'ASITEاسم (پارازیت لاتین; یعنی مسئول غله) [امروزه معنیش انگل است] در یونان باستان، به کاهن یا وزیر خدایان گفته می‌شد که وظیفه‌اش جمع‌آوری غله ی اختصاص داده شده برای قربانی‌های عمومی از کشاورز بود. پارازیت ها همچنین بر قربانی‌ها نظارت داشتند. در کاربرد امروزی، دوستِ خائن؛ کسی که مرتباً سرِ سفره ی ثروتمندان می‌رود و با چاپلوسی، نظر آنها را جلب می‌کند؛ وابسته؛ چاپلوسِ متملق. در گیاه‌شناسی، گیاهی که روی ساقه یا شاخه ی گیاه دیگری رشد می‌کند و از آن تغذیه می‌کند، مانند دارواش. بسیاری از سنت‌های معنوی، از جمله بودیسم، تصوف (شاخه ی عرفانی اسلام)، تائوئیسم، غنوصی گری و همچنین بسیاری از فرهنگ‌های بومی، مدت‌هاست که ماهیت ذهن‌محور خلقت را درک کرده‌اند. این جهان‌بینی‌ها در هسته ی خود، به رسمیت شناختن قدرت اشکال فکری برای تعیین مسیر رویدادهای فیزیکی را دارند. سنت‌های مختلف ملل اولیه ی آمریکای شمالی، افسانه‌های خاص و دیرینه‌ای در رابطه با آدم‌خواری و اصطلاحی برای شکل فکری که باعث آن می‌شود، دارند: وتیکو. ما معتقدیم که درک این ایده، راهی قدرتمند برای درک عمیق‌ترین ریشه‌های بحران چندگانه ی جهانی فعلی ما ارائه می‌دهد. وتیکو می‌تواند هم عفونت و هم بدن آلوده را توصیف کند. یک فرد می‌تواند به وتیکو آلوده شود یا در مواردی که عفونت بسیار پیشرفته است، می‌تواند خود را به شکل بیماری پیوند شونده نشان دهد. این موضوع در مورد فرهنگ‌ها و سیستم‌ها صادق است؛ اگر همه ی آنها به طور معمول این ویژگی‌ها را از خود نشان دهند، می‌توان آنها را وتیکو نامید:
در کلاس فعلی‌شون

ذهنشون با اسکناس‌های میلیون دلاری خش‌خش می‌کنه.
می‌گی نقره یه سوراخ تو جیبت می‌سوزه
و طلا، یه سوراخ تو روحت.
خب، اورانیوم یه سوراخ برای همیشه می‌سوزونه،
. فقط از کنترل خارج می‌شه.

بافی سنت ماری ("کاهنان گاو طلایی")
چیزی که می‌توانیم بگوییم این است که ردپای باورهای وتیکوگونه را می‌توان حداقل تا انقلاب نوسنگی ردیابی کرد، زمانی که انسان‌ها در هلال خصیب برای اولین بار یاد گرفتند که بر محیط خود تسلط داشته باشند، چیزی که نویسنده "دنیل کوئین" آن را «کشاورزی تمامیت‌خواه» می‌نامد: "یعنی، شیوه‌های کشاورزی تثبیت‌شده‌ای که غذای بیشتری از آنچه که دقیقاً برای جمعیت مورد نیاز است تولید می‌کنند، و نابودی هر موجود زنده‌ای را که سر راه آن (تولید بیش از حد) قرار می‌گیرد - چه انسان‌های دیگر، «آفات» یا محیط طبیعی - نه تنها مشروع، بلکه اخلاقی می‌دانند." نکته این است که اپیدمیولوژی وتیکو شاخص‌های روشنی از تبار آن به جا گذاشته است و اگرچه نمی‌توان آن را بر اساس مرزهای جغرافیایی یا نژادی آسیب‌شناسی کرد، اما سویه ی فرهنگی که امروزه می‌شناسیم، قطعاً ریشه‌های عمیق بسیاری در اروپا دارد. بالاخره، این پروژه‌های اروپایی بودند، "از عصر روشنگری تا انقلاب صنعتی ، تا استعمار ، امپریالیسم و ​​برده‌داری" که فناوری‌ای را توسعه داد، که کانال‌هایی را گشود که گسترش فرهنگ وتیکو را در سراسر جهان تسهیل کرد. به این ترتیب، همه ما وارث و میراث‌دار وتیکو هستیم. حالا همه ی ما میزبان وتیکو هستیم. جدایی ما از طبیعت و خود واقعی‌مان تقریباً کامل شده است.»:

“MIND PARASITE-WETICO”: by Steve Kelly: PieceOfMindful : August 09, 2021

موضوع پنهان بودن وتیکوها در ترکیب با پارازیت یا انگل بودنشان آنها را شبیه انگل های میکروسکوپی نشان میدهد. شاید آمیخته بودنشان با کالبد انسان نشان دهد که چرا مادام بلاواتسکی و جریان تئوسوفی او، از هفت نژاد بشر صحبت کردند و دو تای اولشان را با توصیفات فیزیکی نامعقول و حتی به نظر میعان گونه ای توصیف کردند که برای تولید مثل تقسیم سلولی میشوند یا تخم میگذارند، انگار خصوصیات یک نوع میکروب را دارند به انسان منتقل میدهند. نژاد سوم در دور اول ظهور خود، به لحاظ فیزیکی به تصوری که از بشر داریم نزدیکتر است ولی دوجنسه است و مانند خود را با عرق کردن تولید میکند. منتها در دور دوم نژاد سوم، کم کم تفاوت بین انسان نر و ماده به وجود می آید و تولید مثل جنسی شکل میگیرد تا میرسیم به انسان نژاد چهارم که همان انسان آتلانتیسی صاحب تمدن نابودشده ی باستانی است. اختلافی که بین بعضی نخبگان این نژاد و روسای تمدنشان به وجود می آید باعث میشود تا گروه اول با میمون های انسان نمای پیشرفته بیامیزند و یک نژاد دورگه ی حیوان-خدا ایجاد کنند که بعد از نابودی آتلانتیس، منشا نژاد پنجم میشود. به نظر مادام بلاواتسکی، چینی ها نزدیکترین ملت به نژاد چهارم و در تداوم آنند ولی به لحاظ تکاملی هنوز نژاد پنجم محسوب میشوند، سامی ها یا اعراب اولیه اولین ملت نژاد پنجم با استقلال نسبی هستند و به هر حال، تمام مردم امروز کره ی زمین یا از نژاد پنجمند یا از بقایای نژاد چهارم با ترکیب های نسبی با دور دوم نژاد سوم. بلاواتسکی در قرن 19 پیشبینی میکند که امریکا محل پیدایش نژاد ششم خواهد شد و با کم سکنه شدن تمدن های دیگر، کم کم نژاد ششم در بقیه ی جهان توسعه می یابد و بقیه ی نژادها را در خود مضمحل میکند. با نژاد ششم، تفاوت های ظاهری بین دو جنس دوباره کم رنگ میشود و مرد و زن مرتبا به هم شبیه تر میشوند و همزمان بخش اثیری وجود انسان توسعه می یابد و مادی گرایی در او تضعیف میشود تا این که نژاد هفتمی به وجود می آید که دوباره به دوران تک جنسیتی برگشته و آنقدر اثیری است که با نیروی ذهن خود تولید مثل میکند. موضوع هفت نژاد تئوسوفی که مادام بلاواتسکی مدعی است آن را از استادن غیبی خود از جمله "ارباب تبتی" گرفته است، در نوشته های آلیس بیلی و بنیاد "لوسیفر" او که بعدا به "لوسیس" تغییر نام داد، تکرار شده است. بیلی که از شاگردان مادام بلاواتسکی بوده ، با این که مدعی است بعضی اطلاعات خود را از همان واسطه های روحانی مادام بلاواتسکی منجمله ارباب تبتی گرفته است، از سوی جریان ارتدکس تئوسوفی رانده شده است و حتی بعضی معتقدند که او مطالب بعضی منابع سری تئوسوفی را که از مردم معمولی پنهان نگه داشته میشوند افشا کرده است؛ همچنین انکار قوم برگزیده بودن یهود از سوی بیلی، باعث نارضایتی یهودیان ارتدکس از او شده و او حتی متهم است که بر اساس تقسیمبندی های نژادی زمان خود، یهود را به نامعنوی بودن متهم و در سطح معمولی ترین انسان ها رتبه بندی کند. با این حال، فعالیت مستمر و آشکار شاگردان و اطرافیان بیلی در سازمان ملل متحد از زمان تاسیس آن، باعث شده اثرگذاری فکری او بر دنیای نوین بسیار بیشتر از اسلاف خود در نظر گرفته شود. بیلی در «رساله ای در باب آتش کیهانی»، پیتری های خورشیدی و قمری را که سازندگان جهانند، فرشتگان هبوط کرده ی اساطیر یهودی-مسیحی معروف به بنی الوهیم یا پسران خدا میخواند که به زمین آمدند تا از طریق آمیزش با انسان ها خصوصیات الهی را به این حیوانات سابق انتقال دهند و بشر را به سمت تکامل دادن زمین در جهت منافع خداوند پیش برانند. در این رساله همچنین فرشتگان هبوط کرده اجزای روح القدس تلقی شده اند. ظاهرا آنچه بیلی در اینجا بیان کرده است، روایت دیگر آمیزش نژاد چهارم انسان با میمون های انسان نما است. نکته ی جالب این است که نژاد اول که بعدا به نژاد چهارم تبدیل شد، از قطب شمال آمده است. در اساطیر تئوسوفی که تکیه ی زیادی بر معرفت منسوب به بودیسم تبتی دارد، شمبهلا یا بهشت زمینی گم شده ی بودیسم تبتی در محل قطب شمال قرار دارد و کوهستانی است که آسمان و بهشتش را به زمین و سپس جهنم در زیر زمین میدوزد. این مسلما نسخه ی دیگر کور یا کوه خدایان سومری است که زیگورات های بین النهرینی نسخه های بازسازی شده ی آنند. این زیگورات ها هفت طبقه اند به تعداد هفت طبقه ی آسمان و ایزدان سیاره ای حاکم بر آنها. شاید 7نژاد انسان هم از روی همین هفت طبقه تهیه شده اند. روریچ از اعضای تئوسوفی و همینطور از شخصیت های تاثیرگذار بر سازمان ملل، مدعی است که در سفرهای خود از سمت چین و مغولستان به تبت، با لامایی برخورد کرده که به او گفته شمبهلا جهانی بزرگتر از کل زمین و موازی با آن است ولی انعکاس آن از منطقه ی قطب شمال بیشتر وارد زمین میشود. این روریچ، به متحد کردن رشته های علمی و خلاقانه در جهت پیشبرد فرهنگ و صلح بین الملل شناخته میشود و به افتخار تلاش هایش در سال 1935 پیمان صلح روریچ تاسیس شد که ملت ها را موظف میکرد به موزه ها، کلیساهای جامع، دانشگاه ها و کتابخانه ها مانند بیمارستان ها احترام بگذارند و این پیمان، بخشی از منشور سازمانی سازمان ملل متحد شد. روریچ مدعی بود که یک جامعه ی عظیم اگارتایی را کشف کرده که در سطح وسیعی از تونل های زیرزمینی از مرکز شمبهلا در سراسر آسیای مرکزی و غرب چین و مغولستان گسترش دارند. در افسانه های عبری هم از یک تمدن زیرزمینی افسانه ای به نام لوز صحبت شده است. اندرو توماس در کتاب «شمبهلا، واحه ی نور» جامعه ی شمبهلا را شامل وسایل مکانیکی نقلیه مثل اتومبیل و موتور سیکلت توصیف میکند که تا تونل هایی در عمق زمین گسترده است و در زیر زمین، با وسایل مکانیکی نورپردازی، به شیوه ی گلخانه ای، گیاهانی برای تغذیه پرورش داده میشوند. انگار که با نظریات توطئه درباره ی افسانه ی همان آتلانتیسی طرف باشیم که تکنولوژی باستانیش مرتبا به نام اختراعات مدرن در حال بازتولید در دوران جدید هستند. مطابق یک افسانه ی ادعا شده ی بودایی، شمبهلا 32 پادشاه داشته که هر کدام صد سال بر زمین حکومت کرده اند. در زمان آخرین پادشاه، شورش بربرها و بحران تمدن، سبب خشم شاه و سقوط یک چرخ گردنده از سوی او به زمین شده که جهان زمینی را ویران کرده است و این چرخ گردنده را عده ای با بشقاب پرنده تطبیق میکنند. درواقع نظریه ی تئوسوفی درباره ی ابرانسان های آتلانتیسی در شمبهلا و مشابه های ارتدکسشان فرشتگان هبوط کرده، امکان تبدیل به نظریه ی بنیادگذاری تمدن توسط انسان های فضایی را می یابد، انسان های فضایی که حالا به جای نژاد چهارم و فرشتگان هبوط کرده بر نیمه میمون ها تاثیرات ژنتیکی میگذارند. اینجاست که زکریا سچین وارد میشود و افسانه ی بابلی درباره ی کارگذاری چیزی از حئای آنوناکی در وجود انسان موقع خلقت او را به انجام آزمایشات ژنتیکی برای ایجاد بهترین انسان و در ترکیب با خون آنوناکی ها یا خدایان بین النهرین در زمان فرود آنوناکی ها با بشقاب پرنده هایشان به زمین تعبیر میکند. جان لش معتقد است که آنوناکی ها نه دقیقا موجودات فضایی بلکه شکل تجسم یافته و زنده پنداشته شده ی نیروهای الکتریکی نیمه زنده ی کهکشانیند که بدل به پارازیت ها یا انگل های ذهنی شده و کالبد انسان زمینی را به تسخیر خود درآورده اند. به نظر لش، این نیروها همان آرخون ها یا نیروهای اهریمنی مولد جهان مادی در منابع غنوصی مثل متون نجع حمادی هستند.:

“ARCHONS”: JOHN LAMB LASH: WHALE: JUNE2005

لش، آرخون ها را که نامشان قابل معنی به "آغازین" است، نه موجودات فضایی، بلکه نیروهای اولیه ی شکل دهنده به منظومه ی شمسی قبل از تشکیل زمین و از جنس سیارات مرده ی اطراف زمین چون مریخ و زهره میشناسد و انگل بودنشان را به این تعبیر میکند که آنها با روح زندگی و عشق در انسان زمینی بیگانه اند. بنابراین او سوفیا الهه ی محبوب غنوصی ها را همان گایا الهه ی زمین میشناسد و معتقد است گایا بعد از تبدیل به زمین، آنها را به خود جذب کرده است. لش، با فرو کاستن غنوصی گری به نوعی مسیحیت اولیه مخالف است و میگوید مسیحیت یهودی تبار دشمن غنوصی گری است چون خدای بزرگ مسیحیت، همان یهوه ی تورات است که در نزد غنوصی ها یک جن و درواقع رئیس آرخون ها است و نه خدای دوستدار بشر؛ بنابراین هر رنگی که کلیسای مسیحیت از غنوصی گری به خود زده، در راه جذب کم دردسرتر علاقه مندان به غنوصی گری به خود در عین عزم جدی بر سرکوب غنوصیان راستین بوده است.:

“AT THE END OF DECEPTION”: JOHN LAMB LASH: NEWDAWN MAGAZINE: SPECIAL ISSUE17: 3 SEP 2011

بنابراین لش، به عنوان یک پیرو نظریه ی گایا و دنباله دهنده ی راه جنبش عصر جدید، ما را به آمیختن شهوانی با سوفیا و در پیش گرفتن تانتریسم به عنوان آیینی برای بازتقلید آمیختن با زمین و نیروهای زمینی دعوت میکند و از داکینی ها یا نسخه های زمینی کوچکتر گایا سخن میراند. لش هیچ دینی را قبول ندارد اما چون در هندوئیسم، هنوز الهگان بسیار پرنفوذند، اصطلاحات هندو را وارد میکند و سوفیا را شاکتی که عنوان نیمه ی زنانه ی خدایان هندو است مینامد و درنهایت تایید میکند که الان شاکتی خدا در زمین «کالی» الهه ی ویرانگر و وحشی و خوناشام و جنگ دوست و بی ملاحظه ی مذهب هندو است و باید چنین باشد، چون خشم و خودخواهی آدمیان نسبت به هم در شاکتی یا زمین منعکس میشود و وقتی همه یک جا جمع شود، باید همه چیز را درو کند و آدم ها هم باید این را بپذیرند و خم به ابرو نیاورند تا وقتی که این بی ملاحظگی جمعی تلطیف شود و فروکش کند.:

‘INTRODUCING PLANETARY TANTRA”: JOHN L.LASH: METAHISTORY: APR 2025

اما اشکالی در این فکر وجود دارد. اگر ما آب را مینوشیم و کربن را میخوریم، به سبب آن است که عناصر مزبور جزو اجزای تشکیل دهنده ی بدن ما هستند و باز اگر خدا را میپرستیم یا از او انتظاراتی داریم، برای آن است که یک اشتراکات ذهنی ای با تصویری که از خدا در جامعه مان وجود دارد داریم و امیدواریم این تصویر، در زمان های سختی، به ما آرامش دهد و کمکمان باشد. پس چطور ممکن است ما به کل با آرخون ها بیگانه باشیم وقتی راحت آنها را به خود جذب میکنیم؟ قطعا وقتی انرژی ما غذای آنها است و این انرژی، به رفتارهای آنها فعلیت میبخشد، چیزی از ما و بدن حیوانیمان با آنها مشترک است و قطعا این هدف آنقدر نیرومند است که از بین تمام جانوران، انسان اولیه انتخاب شده است. دقیقا به همین خاطر است که آرخون ها تحت عنوان وتیکو به "انسان خوار" تعبیر شده اند چون آنها در وضعیتی نزدیک به جانوران زمینی و در ارتباط مستقیم با پرستش جانوران درنده ی نیرومند توسط انسان اولیه قرار دارند؛ پرستشی که نشانه هایش در مجسم کردن خدای یهود به شیر (اسد) هنوز باقی مانده است. وتیکوها مثل یک شیر یا خرس کشنده ولی همزمان به اندازه ی یک انگل کوچک در حد حشره یا میکروب نامرئیند.

در مقاله ی دیگری از پاول لوی که باز به بررسی ارتباط وتیکو با انگل میپردازد، به کنه جزئیات صحنه نزدیکتر میشویم و متوجه میشویم که در هم تنیدگی خواست های وتیکو و انسان آنقدر زیادند که اجتماع انسانی، خود توسط وتیکوها از خود بیگانه شده است:

«روح وتیکو که در طول تاریخ با نام‌های مختلفی شناخته شده است، هر مسئله‌ی دیگری را در درجه‌ی دوم اهمیت قرار می‌دهد، زیرا وتیکو چتر فراگیری است که هر شکلی از تخریب خود و دیگری را که گونه‌ی ما در جهان خود به نمایش می‌گذارد، در بر می‌گیرد، شکل می‌دهد و زیربنای آن میشود. اگر با آنچه وتیکو - که می‌توان آن را به عنوان یک ویروس ذهنی تصور کرد - برای ما آشکار می‌کند، کنار نیاییم، هیچ چیز دیگری مهم نخواهد بود، زیرا دیگر گونه‌ی انسانی وجود نخواهد داشت. وتیکو تاریک‌ترین شر قابل تصور را القا می‌کند، در عین حال، به طور بالقوه به ما کمک می‌کند تا به ماهیت واقعی خود به عنوان موجوداتی خلاق بیدار شویم. اینکه وتیکو چگونه در نهایت خود را نشان می‌دهد، به این بستگی دارد که آیا ما آن را به عنوان یک مکاشفه ی مداوم تشخیص می‌دهیم یا خیر - این پدیده چیزی را در مورد خودمان به ما نشان می‌دهد که دانستن آن برای ما از اهمیت بالایی برخوردار است. آنچه یک «سنت خرد» را شایسته ی این نام می‌کند این است که آیا عملیات پنهان حشره ی وتیکو را روشن می‌کند یا خیر. من در نوشته‌هایم، همزمان با گسترش دانشم، پیوسته در حال گسترش بیان خود از وتیکو هستم - وقتی سنت دیگری را می‌بینم که سرشار از خرد است و به شیوه منحصر به فرد و خلاقانه خود به وتیکو اشاره می‌کند، هرگز از شگفتی دست نمی‌کشم. وتیکو را می‌توان انگل ذهن دانست که از طریق نقاط کور ناخودآگاه عمل می‌کند، به گونه‌ای که خود را از دیده شدن پنهان می‌کند، زیرا ما را فریب می‌دهد تا به شیوه‌هایی خلاف منافع خود فکر و عمل کنیم. علاوه بر محققان مستقلی مانند من، بسیاری از هنرمندان نیز به طور خلاقانه، کارکردهای موذیانه ی روان‌پریشی وتیکو را در طیف گسترده‌ای از رسانه‌ها بیان کرده‌اند. به عنوان مثال، کالین ویلسون در «داستان مهیج فرقه‌ای ماوراءالطبیعه» با عنوان "انگل های ذهن" که اولین بار در سال ۱۹۶۷ منتشر شد، از قدرت جادویی تخیل ادبی برای زنده کردن این ویروس ذهن استفاده می‌کند. هر چه بیشتر کتاب ویلسون را مطالعه می‌کردم، بیشتر به این باور می‌رسیدم که او واقعاً به نکته‌ای پی برده است - یعنی اینکه ردپای گریزان وتیکو را ردیابی می‌کند - و اینکه قالب یک روایت داستانی را برای توصیف، محدود کردن و روشن کردن ماهیت این ویروس ذهنی کشنده که همه ما را تهدید می‌کند، انتخاب کرده است. گویی ویلسون داشت از انگل‌های روانی که نه تنها در درون خودش، بلکه در درون تمام بشریت وجود داشت، آگاه می‌شد و ناخودآگاه فعال‌شده‌اش از ابزار تخیل ادبی برای بیان این درک استفاده می‌کرد. اغلب اوقات هنرمندان خلاق، قناری‌هایی در معدن زغال سنگ روان بشریت هستند که با پیشگویی، به آنچه در ناخودآگاه جمعی گونه ما در حال ظهور است، شکلی قابل انتقال می‌بخشند. گاهی اوقات اثر هنری چنان تحت تأثیر ناخودآگاه هنرمند قرار می‌گیرد که خود هنرمند آگاهانه از آنچه آشکار می‌کند، آگاه نیست. وقتی یک هنرمند چیز جدیدی را ارائه می‌دهد، معمولاً درجات مختلفی از آگاهی در مورد آنچه از طریق آنها می‌آید وجود دارد، زیرا اثر آنها نتیجه ی تعامل خلاقانه بین ذهن خودآگاه و ناخودآگاه آنهاست. من آنقدر به نوشتن درباره ی وتیکو «به صورت غیرداستانی» عادت کرده‌ام که ایده پرداختن به آن از طریق رسانه ی ساختگی داستان، یعنی از طریق هنر خلاقانه‌ای که تا اندازه ی غیرداستانی «جدی» نباشد، درهای جدیدی از آزادی را در روحم می‌گشاید. وتیکو را می‌توان به یک «حشره» تشبیه کرد که مانع تخیل خلاق می‌شود - و حتی اگر اصلاً بتوان با چنین عبارات جبرگرایانه‌ای در مورد تخیل صحبت کرد، می‌تواند آن را «بکشد» - به عبارت دیگر، استفاده از تخیل خلاق به عنوان راهی برای مقابله با اثرات نابودکننده ی تخیل آن منطقی است. شخصیت اصلی ویلسون در کتابش، باستان‌شناسی به نام دکتر آستین ، از خودکشی دوست و همکارش، روانشناسی به نام کارل وایزمن، شگفت‌زده میشود. حیرت آستین به دلیل این احساس اوست که وایزمن، "حتی یک ذره هم خودویرانگری در وجودش نبود. از هر نظر، او یکی از کم‌عصبی ‌ترین و منسجم‌ترین مردانی بود که تا به حال شناخته‌ام." به قول آستین، "این غیرممکن بود. چنین مردی هرگز نمی‌توانست خودکشی کند." وایزمن در یادداشت خودکشی لرزان خود، آرزو کرد که آستین مسئولیت مقالات علمی او را بر عهده بگیرد. آستین کنجکاو است که وایزمن می‌خواست بلافاصله پس از مرگش با آستین تماس گرفته شود، و از خود می‌پرسد که دلیل این فوریت چیست و آیا مدارک وایزمن حاوی سرنخی در مورد خودکشی دوستش بوده است یا خیر. و داستان اینگونه آغاز می‌شود. وقتی دکتر آستین شروع به جستجو در مقالات علمی دوست مرحومش کرد، این جمله توجهش را جلب کرد: "چندین ماه است که به این باور رسیده‌ام که نوع بشر مورد حمله‌ی نوعی سرطان ذهن قرار گرفته است." این به طرز چشمگیری شبیه ویروس وتیکو است که می‌توان آن را سرطان روان دانست که به آرامی متاستاز می‌دهد و به تدریج تمام بخش‌های سالم روان را در خود فرو می‌برد تا به اهداف شوم خود خدمت کند. وتیکو یک سیستم عامل خودخوار است که هیچ چیز را دست نخورده باقی نمی‌گذارد و در نهایت اگر متوقف نشود، میزبان و همچنین خودش را نیز از بین می‌برد. در ابتدا آستین ایده ی وایزمن را به معنای واقعی کلمه نمی‌فهمید، اما با ادامه ی خواندن، متوجه شد که دوستش به صورت استعاری صحبت نمی‌کند، بلکه کاملاً جدی است. با مطالعه‌ی «تاریخ فرهنگی» مفصل وایزمن در چند صد سال اخیر، برای آستین روشن شد که وایزمن بر این عقیده بوده است که: "گونه ی ما به عصری از تاریکی سقوط کرده بود و احساس می‌کرد که نوعی نیروی تاریک‌تر خود را در ذهن بشریت رسوخ داده است." آستین در ابتدا با مواجهه با طرز فکر ظاهراً پارانوئید و توطئه‌گرایانه ی وایزمن، واکنش آنی و ناخودآگاه خود را اینگونه فرض کرد که دوست باهوشش واقعاً دیوانه شده است. با این حال، آستین پس از خواندن تحلیل دقیق و مستدل وایزمن، به این فکر افتاد که شاید دوستش دیوانه نبوده، بلکه در واقع به طور اتفاقی به چیزی واقعاً عمیق برخورده است. به قول آستین، احساس می‌کرد که این روز را تا آخر عمر به یاد خواهد داشت: "اگر کارل وایزمن دیوانه نبود، نژاد بشر با بزرگترین خطر در تاریخ خود روبرو می‌شد." با ادامه‌ی خواندن مقالات دوستش، مشخص شد که وایزمن در حال کاوش در ذهن خودش بوده است و کم‌کم متوجه شده که چیزی «بیگانه» - یک «دیگری خودمختار» - در درون او زندگی می‌کند که به نظر می‌رسد اراده‌ی مستقل خود را دارد و در برابر کاوش‌های درونی او مقاومت می‌کند. به نقل از وایزمن: " متوجه شدم که نیروهای درونی خاصی در برابر تحقیقات من مقاومت می‌کنند". انگار این نیروهای درونی نمی‌خواستند آشکار شوند. این یک شکل منفعل از مقاومت نبود؛ این نیروهای درونی هر چه که بودند، درگیر مقاومتی فعال بودند، گویی کشف شدن بدترین کابوس آنها بود. این نیروهای منفی با تکیه بر «جهل برای در زنجیر نگه داشتن نسل بشر»، نه تنها از جهل ما تغذیه می‌کنند، بلکه به طور فعال آن را ترویج می‌دهند . وایزمن کم‌کم داشت متوجه می‌شد که این نیروهای درونی همزمان از ناآگاهی او تغذیه، تقویت و پنهان می‌شوند، گویی نقاط کور روانی او دریچه‌ای گشوده بودند که از طریق آن این نیروها خود را به روان او وارد می‌کردند. وایزمن نوشت: "می‌دانستم چرا برایشان اینقدر مهم است که کسی به وجودشان شک نکند. انسان آنقدر قدرت دارد که می‌تواند همه ی آنها را نابود کند." اما تا زمانی که او از آنها بی‌خبر باشد، می‌توانند مانند خون‌آشام‌ها از او تغذیه کنند و انرژی‌اش را بمکند. هر چه خیال‌پردازی خلاقانه‌ی ویلسون بیشتر در صفحات رمانش آشکار می‌شد، گوش‌های من تیزتر می‌شد - کم‌کم به این فکر افتادم که "اینجا مردی مطابق میل من است"، چون متوجه شدم که او به وتیکو اشاره می‌کند، که یک حشره ی خون‌آشام است که به طور مخفیانه در روان ما فعالیت می‌کند و در این فرآیند نیروی زندگی ما را تحلیل می‌برد. در رمان ویلسون، وایزمن، گویی هدیه‌ای گرانبها را به دوستش می‌دهد، آنچه را که به‌طور اتفاقی یافته بود به آستین منتقل می‌کرد، آستین نیز به محض اینکه متوجه کشف وایزمن شد، با دنبال کردن ردپای او، تحقیقات دوست مرحومش را ادامه داد. آستین با فرو رفتن در اعماق ذهن خود، با تجربه ی مستقیم خود از نیروهای به ظاهر «بیگانه» که اکنون در ذهنش جای گرفته بودند، در نهایت آنچه را که وایزمن مصرانه به آن اشاره می‌کرد، تأیید کرد. با خواندن مقالات وایزمن، آستین - و خواننده - متوجه می‌شوند که وایزمن در حال انجام یک کشف تاریخی بود. آستین در مورد انگل‌های ذهنی می‌نویسد که: "آنها همچنین خود را در سطح عمیقی از روان انسان مستقر کرده بودند، جایی که می‌توانستند انرژی‌هایی را که انسان‌ها از سرچشمه‌ی سرزندگی خود می‌گیرند، بنوشند". کانال اصلی که این خون‌آشام‌ها که از طریق آن فعالیت می‌کنند، آگاهی است ، یا به طور خاص‌تر، فقدان آن در ما: "برای این موجودات خون‌آشام‌مانند حیاتی بود که ما را از وجودشان بی‌خبر نگه دارند، زیرا به محض اینکه از عملیات پنهانی آنها در ذهن خود آگاه شویم، کارشان تمام است، زیرا در آن صورت دیگر هیچ قدرتی بر ما نخواهند داشت". وایزمن نوشت: "به محض اینکه نژادی از وجود این خون‌آشام‌ها آگاه شود، نیمی از نبرد را برده است." این نیروهای تاریک‌تر تمام تلاش خود را می‌کنند تا از «آشکار شدن» جلوگیری کنند، از جمله تلاش برای الهام بخشیدن به فردی که به آنها وابسته است تا به طور خودویرانگر به خودکشی روی آورد. وقتی کسی به روشن کردن این نیروهای تاریک نزدیک می‌شود، می‌تواند ارتباط فرد را با خلاقیت ذاتی و تأییدکننده ی زندگی‌اش مبهم کند، به طوری که نیروی حیات خلاق او علیه خودش عمل می‌کند و به صورت خودویرانگر عمل می‌کند، که حتی در موارد شدید، می‌تواند منجر به خودکشی شود. این موضوع خودکشی وایزمن را در بستر عمیق‌تری قرار می‌دهد، زیرا وقتی می‌بینیم او در حال افشای چه چیزی بوده، عمل خودویرانگری او قابل درک‌تر می‌شود. نزدیک شدن به نور درون خودمان، همزمان این نیروهای خون‌آشامی را روشن می‌کند و آنها را کاتالیز می‌کند، زیرا آشکار شدن بدترین کابوس آنهاست، به این معنی که هرچه به نور نزدیک‌تر شویم، نیروهای تاریکی می‌توانند ترسناک‌تر ظاهر شوند. این می‌تواند به ما کمک کند تا این واقعیت روانشناختی شناخته شده را درک کنیم که بزرگترین خطر افتادن در دام خودکشی، درست قبل از رسیدن به موفقیت است. شیاطین معمولاً بدترین بوی خود را درست قبل از شکست خود ایجاد می‌کنند. این درک همچنین می‌تواند به ما کمک کند تا وقتی نیروهای به ظاهر تاریک‌تر در جریان‌های ذهنی‌مان برانگیخته می‌شوند، دوباره در موقعیت مناسب قرار بگیریم. برای مثال، وقتی احساس می‌کنیم که توسط نیروهای تاریک‌تر روان «مورد حمله» قرار گرفته‌ایم، به جای اینکه این را به عنوان مدرکی دال بر اینکه چقدر آشفته‌ایم تفسیر کنیم، می‌توانیم درک کنیم که این بیانگر این است که ما به نور درون خود نزدیک‌تر می‌شویم؛ سایه‌ها صرفاً فقدان نور نیستند، بلکه بیانگر حضور آن نیز هستند. به عبارت دیگر، هر چه نور بیشتر باشد، تاریکی بیشتر فعال و قابل مشاهده می‌شود. از آنجایی که نیروهای تاریک می‌خواهند ما را از مسیرمان منحرف کنند، می‌توانیم یاد بگیریم که بفهمیم تجلی آنها بازتابی دقیقاً برعکس است - اینکه ما در مسیر درست خود هستیم. ما معمولاً روشنایی را به عنوان «دیدن نور» در نظر می‌گیریم، اما «دیدن تاریکی» نیز نوعی روشنایی است. وایزمن می‌نویسد: "آنچه کشف کرده بودم، البته، آنقدر خارق‌العاده بود که ذهن ناآماده نمی‌توانست آن را درک کند." چیزی که وایزمن به آن برخورده بود - اینکه نیروهای منفی در حال شکل‌دهی و ایجاد ذهنیت بشر هستند تا ما را مجبور کنند ناخودآگاه برنامه‌ی آنها را اجرا کنیم، در حالی که خود را از دیده شدن پنهان می‌کنند - برای افرادی که به واقعیت مورد توافق و اجماع پایبند هستند - که متأسفانه بخش عمده‌ی بشریت همین است - دیوانه‌وار، کاملاً دیوانه‌وار به نظر می‌رسید. درک وایزمن برای «ذهن ناآماده» بیش از حد دشوار بود؛ آنچه او به آن اشاره می‌کرد، برای اکثر مردم شوک زیادی ایجاد می‌کند - بیش از حد آسیب‌زا است. وایزمن متوجه شد که اگر گونه‌ی ما همچنان در خواب بماند و متوجه اتفاقات واقعی نشود، این نیروهای منفی می‌توانند به طور بالقوه گونه‌ی ما را نابود کنند. او نوشت: "به نحوی، نژاد بشر باید از خطری که او را تهدید می‌کند، آگاه شود." وایزمن با تأمل در موقعیتی که هنگام تلاش برای انتقال کشف خود به دیگران در آن قرار گرفت، می‌نویسد: "احتمال بیشتری وجود دارد که مردم مرا به عنوان دیوانه نادیده بگیرند." زیرا وقتی کسی این انگل‌های ذهنی را دیده باشد، که به معنای ارتباط با سطح عمیق‌تری از سلامت عقل اولیه ی ما است، برای کسانی که هنوز به این موجودات مبتلا هستند و از آنها بی‌خبرند - یعنی اکثریت گونه ی ما - کسی که به آنچه واقعاً اتفاق می‌افتد اشاره می‌کند، معمولاً دیوانه تلقی می‌شود. من کاملاً می‌توانم با وضعیت وایزمن همذات‌پنداری کنم؛ انگار او دارد وضعیتی را توصیف می‌کند که من بیشتر عمرم در آن بوده‌ام. وایزمن در دفتر خاطراتش می‌نویسد: "ذهن انسان پیوسته طعمه‌ی این خون‌آشام‌های انرژی بوده است. در چند مورد، خون‌آشام‌ها توانسته‌اند ذهن انسان را به طور کامل تسخیر کنند و از آن برای اهداف خود استفاده کنند." این خون‌آشام‌ها می‌توانند کسی را تسخیر کنند که ناخواسته به مامور مخفی آنها تبدیل می‌شود - راز آنها حتی برای خودشان هم مخفی است - زیرا سپس آنها به کانالی تبدیل می‌شوند که از طریق آن این نیروهای ابعاد بالاتر واقعاً وارد واقعیت بُعد سوم ما می‌شوند و دستور کار به ظاهر ضد تکاملی خود را اجرا می‌کنند. فردی که چنین تسخیر شده است - بدون اینکه کوچکترین اطلاعی از شرایط فاسد خود داشته باشد - به عروسک خیمه شب بازی تبدیل می‌شود، ابزاری انسانی برای این نیروهای تاریک و غیرانسانی فریب تا خود را در دنیای ما به نمایش بگذارند. این "فریبکاران" - اعضای "نامیراها" - با تصرف ذهن کسی، آن را با یک شبیه‌سازی جعلی از روان مرده و خودکار خود، روانی عاری از خلاقیت، جایگزین می‌کنند. فردی که اینگونه تسخیر شده است، با این نسخه ی جعلی از خود همانندسازی می‌کند و فرض می‌کند ذهنی که تجربه می‌کند، ذهن خودش است - در حالی که حقیقت این است که آنچه او به عنوان خود تجربه می‌کند، چیزی جز خود واقعی‌اش نیست. به جای اینکه خودشان باشند، تبدیل به یک کپی از خودشان می‌شوند، یک کپی اصلی. خود کتاب مقدس به این موضوع اشاره می‌کند - از انگل‌های ذهن به عنوان antimimon pneumaیا «روح جعل‌کننده» یاد می‌کند، به این معنی که آنها خود را به جای ما جا می‌زنند، به این امید که ما با نسخه ی جعلی آنها از خودمان هویت یابی کنیم. جالب اینجاست که متن عرفانی مورد احترام "پیستیس سوفیا" ادعا می‌کند که ذات‌الریه ی آنتی‌میمون مانند یک بیماری خود را به بشریت پیوند زده است. اینکه ذهن ما توسط این «خون‌آشام‌های انرژی» جذب و تسخیر شود، می‌تواند (به طرق کوچک یا بزرگ) برای هر یک از ما در هر لحظه از زمان اتفاق بیفتد - مثلاً وقتی هر یک از ما ناخودآگاه سوءاستفاده ی درمان‌نشده ی خود را انجام می‌دهیم، در رفتارهای اعتیادآور خود افراط می‌کنیم، دروغ می‌گوییم یا تسلیم «تفکر گروهی» می‌شویم، که تنها چند نمونه از این موارد هستند. این چیزی است که من در "رفع وتیکو" نوشتم:

"تا جایی که ما ناخودآگاه توسط روح وتیکو تسخیر شده‌ایم، گویی یک انگل روانی مغز ما را تسخیر کرده و مای میزبان، خود را فریب داده تا فکر کنیم در حال تغذیه و توانمندسازی خود هستیم، در حالی که در واقع در حال غذا دادن به انگل هستیم."

این انگل‌های ذهنی نه تنها قادر به تسخیر ذهن یک فرد هستند، بلکه می‌توانند از طریق یک گروه، یک ملت یا حتی - به طور بالقوه - به درجات مختلف، کل گونه ی ما را تحت کنترل خود درآورند. وتیکو، در نهایت، یک روانپریشی جمعی است. بیشتر بشریت تحت تأثیر نیروهای «پنهان» (که یکی از معانی کلمه ی "اکالت" یا «غیبی» است) قرار دارد که در اعماق ذهن ناخودآگاه ما فعالیت می‌کنند و کیفیت آگاهی ما را به شدت تضعیف می‌کنند، در حالی که کوچکترین اطلاعی از وقوع این زوال ندارند. این نیروهای بدخواه ما را به گونه‌ای مسدود می‌کنند که این انسداد خود به خود تداوم می‌یابد، و در نتیجه حتی نمی‌توانیم تشخیص دهیم که مسدود شده‌ایم. وقتی ذهن ما توسط انگل‌های ذهنی «برنامه‌ریزی» می‌شود - به شکلی که باید درآید - ما بیشتر شبیه روبات ها و زامبی‌ها می‌شویم تا انسان‌های خلاق و زنده. آستین در مورد افرادی که تحت سلطه ی این نیروهای شوم قرار گرفته‌اند، اظهار می‌کند که آنها، "به صورت مکانیکی حرکت می‌کردند؛ صرفاً شطرنج‌بازانی در دستان انگل‌های ذهنی." اگر از افرادی که در چنگال انگل‌های ذهنی گرفتارند بپرسیم که چرا به شیوه‌ی عادت‌وار و ناخودآگاه خود عمل می‌کنند، اغلب یک توجیه و دلیل‌تراشی حاضر و آماده ارائه می‌دهند. "داستان پوششی" آنها ناخودآگاه در خدمت دستور کار انگل‌های ذهنی است، زیرا عملیات این موجودات شوم را در ذهن خودشان پنهان می‌کند تا آنها همچنان از منبع انگیزه‌ها، افکار، باورها و اعمال خود بی‌اطلاع بمانند. آستین می‌نویسد: "وقتی انسانی توسط انگل‌های ذهنی «شرطی» شد، مانند ساعتی است که کوک شده است؛ او فقط سالی یک بار یا بیشتر به توجه [یعنی کوک شدن مجدد] نیاز دارد." علاوه بر این، وایزمن کشف کرد که انسان‌ها یکدیگر را «شرطی» می‌کنند و دیگر نیاز نیست انکل ها دست به کار شوند. این شبیه زمانی است که یک عامل خشونت‌گر در سیستم خانواده وجود دارد، آنها معمولاً فقط یک بار مجبورند خشونت خود را بروز دهند - صرف احتمال اینکه آنها دوباره این کار را انجام دهند، پیام آنها را بلند و واضح منتقل می‌کند و خانواده را "در مسیر درست" نگه می‌دارد. ما فقط گاهی اوقات به توجه آنها نیاز داریم تا تهدیدی را که در آن زندگی می‌کنیم به ما یادآوری کنند، تهدیدی که در ذهن خودمان درونی می‌شود. گروه‌هایی از افراد که چنین شرطی شده‌اند، می‌توانند به راحتی حالت درونی ترس و محدودیت خود را به گونه‌ای اعمال کنند که خود را کنترل کنند و به عنوان سیستم کنترل خود عمل کنند - سپس در خواب نگه داشتن یکدیگر همدست می‌شوند. هر کسی که از این برنامه خارج شود، توسط کسانی که هنوز تحت طلسم آن هستند، به عنوان یک تهدید دیده می‌شود. بیشتر مردم آنقدر به محدودیت خود عادت میکنند که به نظر میرسد به اندازه ی همه چیز عادی است و بدون اینکه چیز متفاوتی بدانند، به راحتی از وضعیت فعلی محدودیت خود راضی، خشنود و در واقع "خوشحال" می‌شوند، آن را با آزادی اشتباه می‌گیرند و فکر می‌کنند که صرفاً با "دنیای واقعی" در ارتباط هستند که به قول آستین، بشریت در حال مبارزه "انگار در چنگال یک اختاپوس نامرئی" بود. آستین با توصیف ویژگی چند سرِ هیدرا بودن این نیروهای تاریک، درباره ی آنها اظهار می‌کند:...

"چیزی که فقط می‌توانم با یک اختاپوس عظیم و ژله‌ای مقایسه کنم که شاخک‌هایش از بدنش جدا هستند و می‌توانند مانند افراد مختلف حرکت کنند."

آستین در حال توصیف جنبه‌ی غیرموضعی شاخک‌ها – بازوهای وتیکو- بود، که از طریق افراد یا جنبه‌های مختلف محیط، به نظر جدا از هم می‌آیند اما در واقع بخش‌های هماهنگ و متصل یک «بدنه» ی بزرگتر هستند که همه ی آنها در آن جای دارند و همگی تجلی آن هستند. به نقل از آستین، «اشتباه می‌کردم که انگل‌ها را موجودات جداگانه‌ای می‌دانستم.» یک انرژی عمیق‌تر وجود داشت - که ظاهراً از بُعدی بالاتر از بُعد صرفاً فیزیکی سرچشمه می‌گرفت - و تمام تجلیات متنوع انگل‌های ذهنی را به حرکت در می‌آورد. به عبارت دیگر، چیزی که ظاهراً متکثر به نظر می‌رسید، در واقع ماهیتی مفرد داشت که به طور قابل توجهی، در اعماق درونی ما یافت می‌شود. وایزمن می‌نویسد::

"برای خون‌آشام‌های ذهن بسیار مهم است که حضور خود را ناشناخته نگه دارند، و خون حیات انسان را بدون اینکه او از آن آگاه باشد، تخلیه کنند. مردی که خون‌آشام‌های ذهن را شکست می‌دهد، برای آنها دو برابر خطرناک می‌شود، زیرا نیروهای خودنوسازی او غلبه کرده‌اند."

"در چنین مواردی، خون‌آشام‌ها احتمالاً سعی می‌کنند او را به روش دیگری نابود کنند - با تلاش برای تأثیرگذاری بر دیگران علیه او ."

اگرچه به نظر می‌رسید که او دچار توهمات پارانوئیدی است، اما این گفته‌ی وایزمن نشان می‌دهد که او از ماهیت غیرموضعی انگل‌های ذهنی آگاه شده بود، به عبارت دیگر - که کاملاً "علمی تخیلی" یا دیوانه‌وار به نظر می‌رسد - این موجودات خون‌آشام محدود به قوانین مرسوم فضا و زمان سه‌بعدی نیستند. از لحن نوشته‌های او، وایزمن کم‌کم متوجه می‌شد که این انگل‌های ذهنی، نه یک پدیده‌ی موضعی که بتوان آن را مشخص کرد، بلکه یک پدیده‌ی میدانی هستند و تنها زمانی می‌توان آنها را دید - و با آنها برخورد کرد - که به این صورت شناخته شوند. انگل‌های ذهنی، به عنوان یک پدیده ی میدانی، در قلمرویی وجود داشتند که با جهان خارج و ذهن ما در ارتباط و پیوند بود. این موجودات همزمان از طریق آگاهی ما عمل می‌کنند و همچنین می‌توانند به نحوی محیط ظاهراً بیرونی را طوری پیکربندی کنند که خود را به شکل تجسم‌یافته به عنوان راهی برای انجام دستور کار خود به نمایش بگذارند. آنها خود را سازماندهی می‌کنند - چه از طریق ایجاد موانع درونی و چه بیرونی - تا با هرگونه تلاشی (از جمله همین مقاله) که توجه محافل بزرگتری از مردم را به عملیات مخفیانه آنها جلب می‌کند، مقابله کنند. مهم است بدانیم که با چه چیزی روبرو هستیم؛ همانطور که ضرب‌المثل می‌گوید، «دشمن خود را بشناسید». اگر بتوانیم با نور درون خود ارتباط برقرار کنیم و سعی کنیم نور خود را با دیگران به اشتراک بگذاریم، این موجودات خون‌آشام غیرمحلی (آنچه در نوشته‌های قبلی‌ام «شیاطین غیرمحلی» یا به اختصار NLD نامیده‌ام)، از طریق «ارتباطات» خود با میدان غیرمحلی، سعی خواهند کرد با تأثیرگذاری بر دیگران برای روی آوردن به ما، ما را متوقف کنند. آستین می‌نویسد،

"آنها {انگل‌های ذهنی} می‌دانستند چگونه از مردم دیگر علیه ما استفاده کنند، و این خطر واقعی بود."

وقتی کسی شروع به بیدار شدن می‌کند ، گویی نیروهای تاریکی، از طریق «سیستم کنترل» تعبیه‌شده در جامعه و ساختارهای نهادینه‌شده‌ی آن - که در ذهن مردم درونی شده‌اند - هوشیار و بسیج می‌شوند، به گونه‌ای که مطمئن شوند فردی که از عملیات این دشمنان درونی آگاه می‌شود و شروع به یادآوری هویت خود می‌کند، دوباره به خواب فرو می‌رود، ساکت می‌شود و دوباره به خواب می‌رود. انگل‌های ذهنی قادرند دیگرانِ بی‌خبر را «به درون خود» بکشانند تا به دروازه‌هایی تبدیل شوند که از طریق آنها این نیروها می‌توانند نفوذ خود را در دنیای ما اعمال کنند تا ما را اغوا کنند، منحرف سازند یا مانع از مسیرمان شوند. افرادی که در خواب این نیروهای شرور هستند، ناخودآگاه به عنوان سربازان پیاده‌ی زامبی‌مانند انگل‌های ذهنی به خدمت گرفته می‌شوند و ناخواسته در خدمت دستور کار آنها برای اطمینان از اینکه هیچ‌کس از خط خارج نشود، عمل می‌کنند. من تعجب می‌کنم که چه تعداد از افرادی که به بیماری‌های روانی مبتلا شده‌اند -که اغلب از احساس انرژی‌های بیگانه‌ی عجیب و غریبی که در ذهن خودشان زندگی می‌کنند و سعی در کنترل آنها دارند، شکایت دارند - در واقع تجربیات اولیه‌ای از انگل‌های ذهنی دارند، اما به اندازه‌ی کافی تسلط یا آگاهی پیدا نکرده‌اند تا بتوانند با موقعیت خود کنار بیایند. روانپزشکانِ خیرخواه، آنها را آسیب‌شناسی و درمان می‌کنند – همه ی اینها به نفع خودشان است - اما، آیا ممکن است این روانپزشکان ابزارهای ناخواسته‌ای باشند که انگل‌های ذهنی از طریق آنها می‌توانند کارهای کثیف خود را انجام دهند؟ همچنان که این درام پیش می‌رود، در یک کنفرانس مطبوعاتی که در آن دکتر آستین سعی داشت جهان را از خطری که با آن مواجه است آگاه کند، گفت: " هدف ما امروز هشدار دادن به مردم زمین در مورد تهدیدی بزرگتر از آنچه تاکنون با آن روبرو بوده‌اند، است." این نیروها از هر نیرویی که تاکنون برای بشر شناخته شده خطرناک‌ترند، زیرا نامرئی هستند و می‌توانند مستقیماً به ذهن انسان حمله کنند. آنها قادرند سلامت عقل هر فردی را که مورد حمله قرار می‌دهند از بین ببرند و باعث خودکشی او شوند. آنها همچنین قادرند افراد خاصی را به بردگی بگیرند و از آنها برای اهداف خود استفاده کنند. توجه من را به این نکته جلب می‌کند که دقیقاً همان وضعیتی که ویلسون از طریق روایت تخیلی خود توصیف می‌کند، در واقع توسط فرآیند عمیق‌تری که در حال حاضر در جهان ما در حال وقوع است، منعکس می‌شود: نیروهای تاریک‌تر، مخفیانه در سایه‌ها فعالیت می‌کنند و سعی در به بردگی کشیدن بشریت دارند. این یک تئوری توطئه‌ی پارانوئیدی نیست، بلکه از دید پنهان است، برای همه ی کسانی که چشمان (درونی) برای دیدن را توسعه داده‌اند، قابل مشاهده است. وایزمن ادامه می‌دهد: "نقش آنها {انگل‌های ذهنی} این است که ذهن انسان را تسخیر کنند و او را به دشمن زندگی و نسل بشر تبدیل کنند." وایزمن نوشت: "حالا من گمان می‌کنم که این خون‌آشام‌های ذهن در یافتن نژادهایی که تقریباً به این نقطه از تکامل رسیده‌اند، کسانی که در آستانه ی دستیابی به قدرتی جدید هستند، و سپس تغذیه از آنها تا زمانی که آنها را نابود کنند، تخصص دارند." این خون‌آشام‌های روانی، علاوه بر افراد ضعیف و بی‌دفاع، به دنبال افرادی هستند که در آستانه‌ی یک جهش کوانتومی و تکاملی در آگاهی هستند، اما هنوز به طور کامل به ادراکات خود دست نیافته‌اند و خود را در سطح بالاتر و منسجم‌تری از آگاهی که در حال دسترسی به آن هستند، تثبیت نکرده‌اند. این افراد در شرایط حساس به انرژی و "شارژ شده" قرار دارند و گشودگی و آسیب‌پذیری آنها، این موجودات خون‌آشام را دعوت می‌کند تا از نور آگاهی رو به گسترش طعمه ی خود لذت ببرند و در نتیجه مانع از داشتن انرژی کافی برای تکامل به سطح بالاتری از آگاهی می‌شوند. مانند پروانه‌هایی که جذب نور شعله می‌شوند ، این نیروهای تاریک‌تر نیز به طور خاص جذب افرادی می‌شوند که به طور فعال در فعالیت‌های ارتقای آگاهی، جستجوی حقیقت و صحبت در مورد آن با هدف کمک به بیدار کردن دیگران مشارکت دارند. وایزمن در ادامه‌ی شرح خود از این انگل‌های ذهنی، می‌گوید:

"قصد واقعی آنها نابودی نیست - زیرا وقتی این کار را انجام دادند، مجبور می‌شوند به دنبال میزبان دیگری باشند. قصد آنها این است که تا حد امکان از انرژی‌های عظیم تولید شده توسط مبارزه ی تکاملی تغذیه کنند."

این خیلی شبیه چیزی است که من در Dispelling Wetiko نوشتم :

"با این حال، [وِتیکو، یعنی انگل‌های ذهنی] نمی‌خواهد ما را خیلی سریع بکشد، زیرا برای اجرای موفقیت‌آمیز برنامه‌اش مبنی بر تولید مثل و تکثیر خود در سراسر مزرعه، باید اجازه دهد میزبان به اندازه ی کافی زنده بماند تا ویروس را پخش کند."

اگر میزبان خیلی زود بمیرد، انگل زودتر از موعد بیرون رانده می‌شود و دردسر پیدا کردن محل سکونت جدید را متحمل می‌شود. وایزمن همچنان که کم‌کم به نیت این انگل‌های ذهنی پی می‌برد، ادامه می‌دهد:

"بنابراین، هدف آنها این است که مانع از کشف جهان‌های درون انسان شوند و توجه او را به بیرون معطوف کنند."

استراتژی این شکارچیان این است که حواس ما را پرت کنند تا توجه ما به خارج از خودمان معطوف شود و در نتیجه ما را از یافتن و استفاده از نور عظیم آگاهی ذاتی درون خود باز دارند، که با ناتوان کردن خون‌آشام‌ها، آنها را "می‌کشد." وتیکو تنها زمانی قادر به شکوفایی است که ما در حالت «ارجاع به شیء» باشیم، یعنی توجه خود را به دنیای بیرون معطوف کنیم - فکر کنیم مشکل بیرون از خودمان است - در مقایسه با زمانی که در حالت «ارجاع به خود» (یعنی خوداندیشی) باشیم، و با قدرت خلاق عظیم خود به عنوان ناظر/مشارکت‌کننده در ارتباط باشیم تا تجربه ی خود را از جهان و خودمان شکل دهیم. آستین می‌نویسد: "به نظر می‌رسد قدرت اصلی آنها در توانایی‌شان در برهم زدن تعادل ذهن نهفته است." انگل‌های ذهنی، چه با ایجاد یا تغذیه از پتانسیل طبیعی روان برای گسستگی، گویی ذهن را تجزیه می‌کنند و یک‌جانبه‌گرایی را تحمیل می‌کنند که در آن ما ارتباط خود را با تمامیت ذاتی خود و طیف کامل امکاناتی که همیشه در دسترس ما هستند، از دست می‌دهیم. انگل‌های ذهنی با الهام بخشیدن و سپس تغذیه از قطبی شدن حاصل، از تمایل ناخودآگاه افراد برای فرافکنی سایه‌شان به بیرون از خودشان سوءاستفاده می‌کنند، به آن وابسته می‌شوند و آن را تشویق می‌کنند. به قول آستین، انگل‌های ذهن، "انسان را وادار میکنند دشمنانش را بیرون از خودش جستجو کند." تا زمانی که دشمن را در بیرون از خود جستجو کنیم، دشمن واقعی ما ، که در قلب ما زندگی می‌کند و حامی اصلی فرافکنی ماست، بی‌مجازات رها می‌شود. آستین ادامه می‌دهد: "سلاح اصلی انگل‌ها نوعی «دستگاه مختل‌کننده ی ذهن» بود که می‌توان آن را با دستگاه مختل‌کننده ی رادار مقایسه کرد." زمانی که انگل‌های ذهنی متوجه می‌شدند شخصی «روی آنها» قرار دارد، از هر وسیله‌ای که در اختیار داشتند برای پنهان نگه داشتن خود استفاده می‌کردند تا عملیات مخفیانه‌شان را پنهان نگه دارند. آستین می‌نویسد: "انگل‌ها همیشه از این روش «مانع‌تراشی» علیه نژاد بشر استفاده کرده‌اند - منحرف کردن عمدی ذهن وقتی که شروع به دست و پنجه نرم کردن با اسرار خودش می‌کند." جالب اینجاست که در والاترین آموزه‌های معنوی، تنها و تنها دستورالعمل این است که از شناخت و پایبندی به ماهیت حقیقی و بی‌کران آگاهی خود منحرف نشویم. هرگاه کسی بیش از حد به کشف نقشه ی خود نزدیک می‌شد، این موجودات انگلی از طریق ارتباط خود با ذهن ناخودآگاه فرد، سعی می‌کردند او را گمراه و از مسیر خود منحرف کنند. برای مثال، همانطور که در آستانه‌ی داشتن یک بینش دگرگون‌کننده و دست‌نیافتنی هستیم، ممکن است حواسمان پرت شود و آن را ننویسیم، در نتیجه آن را در آگاهی خود تثبیت نکنیم و سپس آنچه را که فهمیده بودیم فراموش کنیم و از دست بدهیم. یا ممکن است با نزدیک شدن به مشاهده ی عملیات روانی پنهان انگل‌های ذهنی، خود را در حال تجربه ی دوباره برانگیخته شدن آسیب‌های التیام نیافته‌مان بیابیم که باعث اضطراب یا ترس ما می‌شود. یا، همانطور که شروع به دیدن پشت پرده ی این انگل‌های ذهنی می‌کنیم، ممکن است درد زیادی را احساس کنیم، که می‌تواند به راحتی باعث شود ما از هم جدا شویم (یعنی از هم بپاشیم)، و در نتیجه از کشف انگل‌های ذهنی خود فاصله بگیریم. یا ممکن است ناگهان میل شدیدی به خوردن، آشامیدن یا پیاده‌روی داشته باشیم - هر چیزی که ما را از حضور در لحظه ی حال دور کند. یا، همانطور که شروع به کشف نور درون خود می‌کنیم، به جای اینکه رابطه‌ای عمیق‌تر با درخششی که در درون خود می‌یابیم برقرار کنیم، ممکن است فریب انگل‌های ذهن را بخوریم و در عوض این که با نور یکی شویم، مغرور و خودبزرگ‌بین شویم و فکر کنیم شخص خاصی هستیم. انگل‌های ذهن ، استادان فریب و حقه‌بازان تمام‌عیار هستند. اگرچه این می‌تواند مانند یاوه‌گویی‌های یک دیوانه‌ی پارانوئید به نظر برسد، اما در واقع برعکس، بیانی روشن‌بینانه از آنچه که ما با آن روبرو هستیم میباشد. در نوشته‌های وایزمن، برای او روشن می‌شد که این انگل‌های ذهنی نه تنها ذهن افراد را به هم می‌ریزند، بلکه از طریق ناخودآگاه جمعی گونه‌ی ما، فرآیندی را که به طور گسترده در تئاتر جهانی در حال اجرا بود، ویران می‌کنند. او نوشت: "به گمان من، هیچ شکی نیست که جنگ‌های قرن بیستم، تدبیر عمدی این خون‌آشام‌ها بوده است." گویی «هیولای» جنگ، تجسم جمعیِ کینه‌توزانه‌ای - در گوشت و خونِ زنده (و در حال مرگ) - از این انگل‌های ذهنی است که در صحنه‌ی جهانی حضوری پررنگ دارند. اگر به وضعیت جهان امروز نگاه کنیم، وقتی چشمانمان را برای دیدن این خون‌آشام‌های روانی پرورش دهیم، متوجه نفوذ آنها در همه جای "فرهنگ" -یا فقدان فرهنگ- سیاره‌مان می‌شویم. وایزمن از طریق بینش عمیق‌تر خود نسبت به عمق تاریکی که این انگل‌های ذهنی را به حرکت در می‌آورد، شروع به درک این موضوع کرد، همانطور که با مطالعه ی نوشته‌هایش مشخص می‌شود، که یک موهبت پنهان در این موجودات شرور وجود دارد. او می‌نویسد که، "خون‌آشام‌های ذهن، بدون اینکه خودشان بخواهند، ابزار نیرویی برتر هستند. البته آنها ممکن است در نابودی هر نژادی که میزبانشان شود، موفق شوند". اما اگر، به هر نحوی، نژاد از خطر آگاه شود، نتیجه قطعاً دقیقاً عکس آن چیزی خواهد بود که مد نظر بوده است. این موضوع، شاهکار گوته ، فاوست ، را به یاد می‌آورد که در آن فاوست از مفیستوفلس (که نماینده ی شیطان است) می‌پرسد که او کیست و مفیستوفلس پاسخ می‌دهد که او "بخشی از آن نیرویی که شر می‌کند، اما تا ابد نیکی می‌کند" است. ایده این است که نیرویی که در تاریکی رمزگذاری شده است، در واقع نیرویی است که به طور بالقوه در خدمت نور خواهد بود، تنها اگر به این صورت شناخته شود. وایزمن می‌نویسد، "بنابراین، خون‌آشام‌ها می‌توانند انسان را در برابر بی‌تفاوتی و تنبلی خودش واکسینه کنند ". انگل‌های ذهنی/وتِیکو به معنای واقعی کلمه از ما می‌خواهند که به قدرت خود تکیه کنیم و در برابر فریب، نیرنگ و ظلم آنها مقاوم و ایمن شویم، به طوری که کشف کنیم چگونه از بندگی خارج شویم و آزاد شویم – و اینچنین آزاد خواهیم شد. انگل‌های ذهنی موجوداتی "کوانتومی" هستند، به عبارت دیگر، آنها در برهم‌نهی از حالاتی قرار دارند که شامل عمیق‌ترین شر و/یا والاترین خیر هستند. از یک طرف، انگار این انگل‌های ذهنی مانع از تجربه ی ماهیت واقعی ما می‌شوند و با این حال، اگر این انگل‌های ذهنی به عنوان موجوداتی چنین شناخته شوند، می‌توانند به طور بالقوه به ما کمک کنند تا همان نوری را که پنهان می‌کنند، کشف کنیم. آنها نگهبانان واقعی آستانه ی تکامل ما هستند. چگونگی تجلی آنها در واقع بستگی به این دارد که آیا ما آنچه را که برای ما آشکار می‌کنند تشخیص می‌دهیم و چگونه تفسیر می‌کنیم. ظهور انگل‌های ذهنی/وتیکو در صحنه به نحوی مرموز با بیدار شدن بشریت به ماهیت واقعی خود به عنوان موجودات خلاق الهام گرفته از خدا مرتبط است. این نیروهای به ظاهر تاریک‌تر، این طبیعت را پنهان می‌کنند، در حالی که در عین حال، چالش مرگبار آنها دقیقاً همان چیزی است که به طور متناقضی، به ما کمک می‌کند تا ماهیت واقعی خود را کشف کنیم، از خواب بیدار شویم و با آن ارتباط برقرار کنیم. زیرا اگر بشریت می‌توانست از قید و بند ظواهر بیرونی رها شود و به قول وایزمن با جهان درون خود ارتباط برقرار کند، او ناگهان متوجه می‌شود که دارای قدرت‌های درونی است که باعث می‌شود بمب هیدروژنی صرفاً یک شمع به نظر برسد. به معنای واقعی کلمه، این انگل‌های ذهنی، نگرش نادرست ما را نسبت به جهان و همچنین خودمان درمان می‌کنند. به جای اینکه یک ویروس معمولی جهش یابد تا در برابر تلاش‌های ما برای درمانش مقاوم شود، ویروس وتیکو ما را مجبور می‌کند که نسبت به آن جهش کنیم. گویی شر وتیکو خود ابزاری برای یک هوش برتر است. این قدرت برتر، از طریق آشکارسازی و درک وتیکو، ما را به منبعی مقدس و خلاق در درون خودمان متصل می‌کند که "بمب هیدروژنی فقط یک شمع به نظر می‌رسد". در کتاب "تسکین وتیکو" می‌نویسم، "حشره وِتیکو بزرگترین نیروی کاتالیزوری تکامل است که تاکنون برای بشریت شناخته شده - و البته ناشناخته – است." گاهی اوقات برای دسترسی به واقعیت، باید با خلق یک دنیای خیالی ساختگی، سعی کنیم تصور کنیم چه اتفاقی دارد می افتد. گویی ویلسون، مانند شخصیت معروف «احمق» (دلقک) در دربار پادشاه، به عنوان راهی برای رساندن پیام و بیان حقیقت، آنچه را که در واقع در حال رخ دادن است، "کم‌اهمیت جلوه می‌دهد." روایت داستانش به گونه‌ای که انگار یک داستان تخیلی است - یعنی واقعی نیست - ویلسون را قادر می‌سازد تا تابوی گفتن حقیقت را در جهانی که گفتن حقیقت در آن مملو از خطر و حتی جرم است، بشکند. به اشتراک گذاشتن داستانش به گونه‌ای که گویی صرفاً محصول جادویی تخیل خلاق اوست، به طرز ماهرانه‌ای به او اجازه می‌دهد تا با دانشی رهایی‌بخش، شمشیرهای تحریریه ی شعله‌ور دروازه‌بانان واقعیت اجماعی را دور بزند؛ دانشی که معمولاً - اگر به عنوان هشداری واقعی به بشریت منتشر می‌شد - از دیدگاه صاحبان قدرت، مخرب و تابو تلقی می‌شد. از قضا، اگر آنچه ویلسون می‌گوید درست باشد - یعنی اینکه نیروهای بدخواه هم به جهان و هم به ذهن ما نفوذ کرده‌اند - با ارائه ی این اطلاعات به گونه‌ای که گویی صرفاً تخیلی است، خود را از حمله ی تلافی‌جویانه ی همان انگل‌های ذهنی که وانمود می‌کند فقط در رمان فانتزی‌اش وجود دارند، محافظت می‌کند. ویلسون، گویی عضوی از یک جنبش مقاومت زیرزمینیِ جاودانه باشد، موفق شده است «اطلاعات زنده» را مخفیانه وارد جهانی کند که ناآگاهانه زندانی است و به شدت به چنین دانشی نیاز دارد.:

“THE MIND PARASITES OF COLIN WILSON: FICTION OR REALITY?”: by Paul Levy: AWAKENIN THE DREAM : June 20, 2016
اگر ما آنقدر توسط وتیکوها از خود بیگانه شده ایم که صلاح آنها را صلاح خود پنداشته ایم، بخ خاطر آن است که استانداردهای ما به استانداردهای آنها نزدیک است. وتیکوها یا آرخون ها انسان اولیه را که جانوری بیش نبود، به عنوان میزبان پذیرفتند چون فکر میکردند در هیچ جانداری به اندازه ی انسان، قائر به ارضای خودخواهی های خود نیستند. آنها ارواح طاغی علیه خدا هستند و با زندانی شدن در جسم زمینی دو راه پیش روی خود دارند: یا با دچار شدن به جنگ و نفاق ابدی بین خود، دردسر های خدا را کم کنند و یا در اثر پذیرش شدائد، تلطیف و تسلیم گردند و با خدا آشتی کنند. امر دوم برای آنها و ما بهترین راه خواهد بود ولی فقط ما هستیم که میتوانیم با به افسار درآوردن آنها قدرت آنها را به مسیر درست منتقل و صلاح خودمان و آنها را تامین کنیم.

دموکراسی: کریسمسی که جاده اش را فاشیسم هالووینی صاف میکند.

تالیف: پویا جفاکش

«اگر الکساندر زن بود، او را بانوی خودم میکردم.»

شاید باورتان نشود؛ ولی این جمله را در نامه ای که ظاهرا ناپلئون بناپارت به همسرش نوشته است، ناپلئون دارد درباره ی تزار الکساندر اول میگوید. حتی در فصل پنجم "جنگ و صلح" تولستوی هم هنوز میشود رد پای نوعی اتحاد قبلی بین ناپلئون و الکساندر را دید وقتی که گفته میشود الکساندر در مقابل ناپلئون بدون کرنش و از موضع برابر ظاهر میشد و با این حال، ناپلئون در مقابل او کاملا راحت بود. مدال هایی که در روسیه به افتخار ناپلئون و با تصویر او ضرب شده اند را فراموش نکنید. پس چه شده که هرچه زمان جلو رفته، بیشتر سعی شده وانمود شود ناپلئون و الکساندر مقابل هم بوده اند؟ آیا جنگ روم فرانسوی با رومانوف روسی کمی مشکوک نیست وقتی همین تاریخی که قصه اش را درست کرده، میگوید اشراف روسی تا نیمه ی دوم قرن 19 کاملا به زبان فرانسه تسلط داشتند؟ کوربن دالاس دراینباره معتقد است که با توجه به جانشین شدن الکساندر به جای ناپلئون در روسیه، میتوانیم بگوییم آنها در قصه ی اولیه در یک جبهه ی واحد علیه تاتارها میجنگیدند که تا قرن 19 هنوز جمعیت قالب روسیه را تشکیل میدادند. این جنگ در حد نهایی خود و در قرن بیستم، به منچوری رسید جایی که منچوها یا حکمرانان تاتار سابق چین در آن، آخرین سنگر خود را حفظ کرده بودند. روس ها مجبور شدند بر سر این ناحیه با استعمار نوظهور ژاپن شاخ به شاخ شوند چون صاحب منچوری میتوانست ادعای مالکیت چین را کند، و این، خود نشان میدهد که در این زمان، اصطلاحات چینی و تاتار هنوز چندان مقابل هم نبودند. خود ژاپن به هر حال یک دنباله ی حاشیه ای بر فرهنگ نیمه چینی-نیمه تاتار کره است و جالب است که اروپاییان اینجا را برای ایجاد اولین حکومت اروپایی آسیای شرقی انتخاب کرده اند. در کتاب "سیستمی از جغرافیا" منسوب به 1701 میلادی، از محدوده ی شرقی "تارتاری (تاتارستان) بزرگ" شامل منطقه ی ژاپن، با عنوان «دریای کایماتیت ها» یاد شده که کایماتیت، تحریفی از لغت کلموک است یعنی همان مردم نایمان در مغولستان و سین کیانگ که ظاهرا مرتبا به سمت شرق گسترش یافته اند. این که هم امریکای شمالی و هم سرزمین های مجاورش در روسیه "تارتاری" نامیده شده اند، تا اندازه ی زیادی اهمیت سوق الجیشی ژاپن را توضیح میدهد. ژاپن در میان اینها قرار داشت و اگر فرهنگ تاتاری را در آنجا ریشه کن میکردید، میتوانست دنباله ی حضور تاتارها در امریمای شمالی پیش از غربی شدن آنجا را هم راحت تر انکار کنید. اما جالبترین قسمت این تخریبگری این است که این اشرافیت اروپایی سانسورچی، خود، دنباله ی دورگه های اسکیت های تاتار در اروپای شرقی و مرکزی هستند و دارند در همه جا سنت های اجدادشان را ریشه کن میکنند. آنها امروزه بیشتر اوقات، شباهت های ظاهری کمی با تاتارها که معمولا آنها را مغول میدانیم نشان میدهند. ولی این، استثنایی بر قاعده نیست. تاتارها تعصب نژادی نداشتند و در همه جا با مردمان بومی می آمیختند. بارزترین نمونه اش ترکیه است که زبان ترکی آن میراث حکام ترک تاتار است بی این که نژاد مغولی در مردمش کثرت داشته باشد. بنابراین تاتار بیشتر از این که یک نژاد باشد، یک فرهنگ است و اسلاف مورخان اروپایی، وقتی تاتارها را "تارتار" مینامیدند، تا حدی سرنخ کار را به آیندگان میدادند. تارتاری اشاره به تارتاروس یا دوزخ دارد، جایی که زئوس یا ژوپیتر موکل سیاره ی مشتری، بعد از تکیه دادن به تخت حکومت خدایان رم، خانواده ی قبلی خدایان یعنی تیتان ها به رهبری پدرش کرونوس یا ساتورن موکل سیاره ی زحل را به آنجا تبعید کرد. این داستان باعث شد تا ساتورن خدای کشاورزی، همزمان خدای مرگ و نابودی هم بشود و داس درو محصولش تبدیل به داس فرشته ی مرگ گردد. خمیدگی این داس موقع نابودگری، با مسیر قوسی شکل به سمت پایین ستاره ی زهره در آسمان تطبیق میگردد و در همین حالت، با قسمت پیدای حلقه ی زحل موقع نگاه کردن به نمادش –یک گوی حلقه دار- بر روی بسیاری از برندهای مدرن قرار گرفته است. زهره بخصوص در فرم زنانه اش موکل لذت های دنیوی و الهه ی جادوگری است و قوس آشکار حلقه سیر دنیوی خدا را نشان میدهد درحالیکه قسمت پنهان حلقه جنبه ی روحانی و ناپیدای خدا را نشان میدهد. زحل مجسم به مکعب بخصوص مکعب سیاه است و گردش زوار مسلمان در مکه به دور خانه ی کعبه، حلقه ی زحل به طور کامل و شامل هر دو جنبه های مادی و معنوی زندگی با تمام خوبی ها و بدی ها و سختی ها و آسانی هایش را به نمایش میگذارد. درواقع ساتورن هرگز انکار نشده بلکه فقط درونی شده است. درحالیکه پسرش ژوپیتر به عنوان حاکم فعلی جهان، مظهر قانون است، زحل مظهر آنچه ضد قانون است میباشد و اقتدا بر او بر مردم عامی حرام ولی بر قدرتمداران سیاسی-اقتصادی و شرکای مذهبیشان جایز است، یعنی دقیقا همان واقعیتی که از رهبران هر سه مذهب جهانگیر یهودیت، مسیحیت و اسلام میبینیم. با این همه سالروز مقدسش ساتورنالیا اکنون به صورت کریسمس، مبنای جهانگیری هر سه دین در آغاز زمستان شده است. برج این سالروز به طور سنتی، جدی یا بز-ماهی است که به قول منلی پی.هال، بهانه ی ربط دادن ساتورن دوزخی با پان خدای بزآسا و از طریق او شیطان بزمانند وسوسه گر همه شده است همانطورکه عادت است نام ساتورن را به ساتن یا شیطان مرتبط کنند. جی اس. وارد در «فراماسونری و خدایان باستان» مینویسد: «ساتورن نسخه ی مقابل ژوپیتر است. نماد او صلیب بالای علامت لونا [یا ماه] است. او شیطان وسوسه گر، یا بهتر بگوییم آزمایشگر است. وظیفه ی او تنبیه و رام کردن احساسات سرکش در انسان اولیه است.»:

”TARTARY AKA TARTARIA- AN EMPIRE HIDDEN IN HISTORY.”: KORBIN DALLAS: STOLEN HISTORY: 29 OCT 2020

آلوین بوید کوهن مینویسد که مکعب به خاطر شش وجهی بودنش، قابل تعویض با ستاره ی شش پر هکاته الهه ی جادوگری و اعمال شیطانی است، الهه ای که نامش با هگز به معنی عدد 6 و همچنین به معنی جادوگری مرتبط است. از طرفی مکعب را اگر از هم باز کنیم، شکل یک صلیب ایجاد میشود و میتوانید با آن مستقیما به مسیحیت برسید. خط ارتباطشان، مضمون زمستان است. ساتورنالیا که اکنون تبدیل به کریسمس شده است، جشن آغاز زمستان است. با این حال، در اروپا آن را نه آغاز زمستان بلکه میانه ی زمستان میخوانند چون سال قدیم اروپایی فقط دو فصل تابستان و زمستان را داشت و آغاز زمستان تقریبا همان آغاز پاییز بود. با این همه آغاز زمستان دقیقا تولد زمستان نبود بلکه زمانی بود که خورشید در انتهای تابستان و درحالیکه به باکره ی صورت فلکی سنبله تبدیل شده بود، در اثر برابری تاریکی و روشنایی، از باکرگی درمی آمد و بدل به زن جادوگر میشد. در جوار صورت فلکی باکره صورت های فلکی غراب (کلاغ) و جام قرار دارند که به صورت نمادهای متواتر کلاغ سیاه و دیگ جوشان پر از مواد متعفن در کنار زن جادوگر بازتولید میشوند. این دیگ، مظهر شکم حامله ی باکره است که اکنون پر از نیروها و مواد غریزی است چون برهه ی پیش رو نماد هبوط روح به جای نور به دنیای مادی به جای قلمرو تاریکی است که با ورود خورشید به ایام تاریک سال نشان داده میشود. معمولا حاملگی زن انسانی، 40هفته طول میکشد و این 40 هفته ی انسانی با 40روز از چرخه ی سال جابجا میشوند که از اول پاییز (21سپتامبر) تا دهم آبان ماه (اول نوامبر) طول میکشند. بنابراین شب اول نوامبر که محل جشن سامهاین بود، به عنوان زمان تولد زمستان و نمادی از روح متولد شده ی کاملا مادی یک انسان تعیین و زمان حمله ی شیاطین و ارواح شیطانی و جادوگران به زمین تصور میشد و همان است که اکنون بیشتر به هالووین مشهور است. به محض این که این شب تمام میشد، AL-HALLOW یا روز گرامیداشت تمام قدیسین جشن گرفته میشد که در آن، قدیسین مسیحی به عنوان معلمین صدر مسیحیت، جانشین معلمین انسانی میشوند که سعی میکنند با تربیت، جانور نو متولد شده را انسان کنند و غلبه بر غرایزش را بر او بیاموزند. زمانی که این انسان به مرحله ی ساتورنالیا میرسد، به یک حد تعادلی رسیده که در آن، نه کاملا از معلمینش حرف شنوی دارد و نه کاملا تسلیم غرایز است. حرف شنوی از معلم، به سبب مذهب سازی حکومت ها با اشراف نمادین میشود و سرکشی غریزی به سبب غیر اجتماعی بودنش با عوام و عامی گری نمادین میشود و ساتورنالیا هم زمانی بوده که در آن، قدرتمدار و عامی با هم همپایه میشدند. مسیح چندان از ساتورنالیا عدول نکرد چون هم میخواست شریعت را مستقر کند و هم به جای کاهنان و اشراف، طرف مردم فقیر و عامی را میگرفت. همنشینی شاه و عامی در ساتورنالیا را در داستان های مختلفی از شاهان همنشین با دیوانگان یا دلقک ها دراماتیک کرده اند. در اروپا چنین دلقک هایی لباسی دو رنگ میپوشیدند که کنایه ای به دوگانه ی روح و ماده است. دلقکی یک حرفه ی آیینی بود و دلقک تنها کسی بود که میتوانست به زبان دیوانگان، انتقاداتی از شاه بکند که هیچ کس نمیتوانست، کنایه ای از خود مذهب که در آن، تمام حقایق روحانی پیچیده در تمثیل هایی از جنس مادیات ارائه میشوند و مثل حرف های دلقک دوپهلویند و باید معنایشان را کشف کنید.:

“GET READY FOR HALLOWEEN AND FOR ALL-HALLOWS DAY WITH THE TEACHINGS OF ALVIN BOYD KUHN”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 28 OCT 2014

دوگانه ی اخیر، دوگانه ی شکاکیت علمی مادیگرا در مقابل القائات ایمان خواهانه ی مذهب حکومتی هم هست. در داستان مسیحیت، این به دوگانه ی مسیح و توماس شکاک تشبیه میشود. توماس حواری باور نمیکند که مسیح زنده شده و از نظرها ناپدید شده باشد و بنابراین برعکس حواریون دیگر به عیسی شک دارد. توماس نام برادر عیسی هم هست و البته این کلمه به معنی دوقلو یا همزاد است. اصطلاح توماس همخانواده با نام تموز خدای گیاهان است که در فصل خزان طبیعت میمیرد و در بهار همزمان با شکوفایی دوباره ی گل ها و گیاهان از نو زنده میشود. دوگانگی او دوگانگی مرگ و زندگی و جاودانگی و میرایی است. در اساطیر یونانی، این دوگانگی در یک جفت دوقلو به نام دیوسکوری نشان داده میشود که در آنها کاستور میرا و پولی دئوس یا پولوکس نامیرا هستند. مویه ی پولوکس بر مرگ کاستور پس از قتل او به دست پسرعموهایشان، با مویه ی گیلگمش ایزدی بر انکیدوی حیوانی قابل تطبیق است و این دو، اشکال پهلوان شده ی دیوسکوری جوانند. چیزی بین این دو را میتوان در صحنه ی مویه ی آشیل ایزدی بر محبوبش پاتروکلوس معمولی در افسانه ی جنگ تروآ بازیافت. نام پولوکس/پولی دئوس (پولی خدا) قابل تطبیق با نام پولوس حواری است. رابرت تیلور در قرن 19 نام پولوس را برگرفته از نام آپولو خدای خورشید دانست و اضافه کرد که نام عبری او شائول هم از روی لغت "سول" به معنی خورشید برگرفته شده است. خورشید هم روزانه با غروب و طلوع، میمیرد و از نو زنده میشود و چون چرخه ی فصل ها نتیجه ی سفر خورشید در دایره البروج است، تموز هم یک خدای خورشیدی است.:

“DIOSCURI”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 28 NOV 2016

ظاهرا دوگانه ی روح و ماده از طریق دوگانه ی شاه و دلقک، دوگانه ی ژوپیتر و ساتورن به جای اشرافی گری و عوام گرایی را به جایگاه دوگانه ی حکومت استبدادی و دموکراسی نشانده و با یکدیگر چنان همراه کرده که بتوان همزمان به نام استبداد، دین گستری کرد و به نام دموکراسی، کفر و اعمال شیطانی را تبلیغ نمود. ناپلئون دقیقا این دوگانه را در خود دارد. او یک فرمانروای مستبد و همانطورکه خود مدعی است امپراطور روم است ولی کشورگشایی هایش باعث گسترش آرمان ها و شعارهای دموکراتیک انقلاب فرانسه میشود. هم مسیری او با معانی افسانه های باستانی اتفاقی نیست؛ چون او یک عدد ناپلئون تاریخی نیست که یک بار در تاریخ آمده و رفته و تمام شده باشد. او به اندازه ی خدایان باستانی، الگوی وقایع سیاسی-اجتماعی در جریان است.

کوربن دالاس توجه میکند که در بعضی کاریکاتورهای قدیمی از ناپلئون بناپارت، او نه ناپلئون بلکه نیکولاس نام دارد. جستجوهای بعدی او منابع عتیقی را می یابد که نام کوچک امپراطور را نیکولاس ذکر کرده و گفته اند که او نام خود را به نام دوپهلویی چون ناپلئون که هم شیر جنگل معنی میدهد و هم فاتح مردم و هم شیر ناپل (اشاره به شهری در ایتالیا که ریشه ی ناپلئون از آن برخاست)، عوض کرده است. حتی یکی از منابع (بخش اول از جلد اول "امپراطور ناپلئون" از ویلیام گراتون منسوب به 1823) درباره ی نام فامیل نامعمول ناپلئون هم متعجب است و تصور میکند که ممکن است "بناپارت" شکل وارونه و تحریف شده ی لغت "بوربون" باشد که نام فامیل پادشاهان فرانسه پیش از انقلاب کبیر بوده است. مطابق همان منبع، ناپلئون زمان هایی هم خود را «بروتوس بناپارت» معرفی میکرد. عوض کردن نام و نام فامیل برای این آدم مجهول الهویه به همین جا ختم نمیشود و او در مصر، به نام فامیل و دوست مورد احترام پیامبر اسلام، خود را «علی بناپارت» معرفی میکند. در این زمان، نگاره ای از ناپلئون در لباس پاشایی مصری ایجاد میشود که دقیقا معادل یکی از تصاویر علی صدر اسلام در کنار پیامبر اسلام است. در مقاله-کتابی به نام «تردیدهایی تاریخی نسبت به ناپلئون بناپارت» به قلم ریچارد واتلی انگلیسی و منسوب به 1852، نویسنده اصلا درباره ی ایجاد چنین امپراطوری ای درباره ی چنین آدم مجهول الهویه ای تردید میکند و فکر میکند ناپلئون اسم مستعار چند فاتح مختلف در یک دوره ی زمانی بوده باشد. اما کوربن دالاس، اصلا ناپلئون را تاریخی نمیداند. او معتقد است که ناپلئون خدای انسان شده ای بوده که مشابهش را برای دوره های مختلف زمانی بازتولید کردند. قبل از هر چیز، او به عنوان یک فاتح موفق روم، نسخه ی قرن نوزدهمی ژولیوس سزار است که به همان ترتیب، زیاده خواهی هایش با مقاومت اشراف دیگر مواجه میشود. صحنه ی حمله ی سناتورها با شعار "مرگ بر دیکاتور" در مجلس به او، با صحنه ی ترور ژولیوس سزار توسط سناتورها در مجلس بنا بر نمایشنامه ی شکسپیری ژولیوس سزار قابل تطبیق است اگرچه اینجا ناپلئون کشته نمیشود. سزار را ایتالیایی میدانند. ناپلئون هم اصالت ایتالیایی داشت ولی متولد جزیره ی کورس بود و از طریق رگ ایتالیاییش خود را اشرافزاده معرفی میکرد. اشرافیت ایتالیایی کورس به کنستانتین کومننوس از قرن 17 نسبت داده میشوند و البته کومننوس ها یک اشرافیت بیزانسی ساکن شده در ایتالیا در نظر گرفته میشوند. جالب این است که در سال 1782 یک افسر برجسته به نام دمتریو استفانوپولی از همان جزیره، از لویی شانزدهم حق رسمی به عنوان وارث قانونی داود کومننوس آخرین امپراطور طربزون در ترکیه را دریافت نمود که این میتواند یک نفر دیگر از همان دوره را صاحب حق قانونی امپراطوری بشناسد. جالب اینجاست که دمتریو استفانوپولی به همراه خویشاوند ناشناخته اش نیکولو استفانوپولی، یک بار از طرف دولت فرانسه و یک بار از طرف ژنرال بوناپارت به یک سفر ماموریتی به یونان اعزام میشوند. آیا این نیکولو استفانوپولی چیزی بین دمتریو استفانوپولی و نیکولاس بوناپارت نیست که موازی با آنها در یک دوره ی تاریخی بازآفرینی شده است؟ سزار هم یک مرد بلندپرواز با ادعای تبار ایزدی بود که مجبور بود مدتی استیلای جباران قوی تری چون سولا را تحمل کند. سزار به عنوان تجسد زمینی جوویس یا ژوپیتر خدای اعظم رم، نسخه ی دیگری از تجسد یهوه در عیسی شاه یهودا به نظر میرسد. عیسی هم مثل سزار چون برای رسیدن به شاهی تلاش کرد اعدام شد. نکته ی جالب این است که نام نیکولاس را هم برخی ریشه گرفته از ناک لاس به معنی سنگ یا صخره میشمرند که لقب مسیح است. مسیح متولد کریسمس است و قدیس کریسمس، سنت نیکولاس است که ظاهرا در ابتدا نسخه ی دیگری از خود مسیح بوده است. سنت نیکولاس، یک بار چند کودک را که قصابی در شرایط عسرت کشته و تکه تکه کرده بود تا به جای گوشت خورشتی به مردم بفروشد به معجزه زنده کرد و ازاینرو قدیس حامی کودکان شد. این یادآور معجزه ی مرده زنده کردن مسیح است. سنت نیکولاس اهل شهر میرا در ترکیه بود. این شهر قبل از این که به تصرف رومیان درآید، قلمرو شاهان پونتوس بود که کاهنان کیش میترا خدای خورشید و تجسد زمینی او بودند. آخرین شاه پونتوس قبل از تسلط رومیان، میتریداتس ششم بود که نام کاملش میترادیس اوپاتر دیونیسوس بود. بنابراین او همزمان هم میترا بود و هم دیونیسوس که هر دو، خدایانی هستند که کیش مسیح با کیش آنها همریشه است. دو فرمانده ی رومی که پونتوس را فتح کردند، بروتوس و کاسیوس نام داشتند. به طرز عجیبی آنها همنام تنها دو قاتل برجسته شده ی سزار در نمایشنامه ی ژولیوس سزار هستند. بروتوس نقش مهمتری دارد و نقش کاسیوس این است که بروتوس را به خیانت به سزار ترغیب کند. بروتوس مطابق این نمایشنامه برای دفاع از شورایی بودن روم با سزار و آنها که قصد گرفتن انتقام خونش را میکنند رودررو میشود. در تاریخ رم یک بروتوس دیگر هم داریم که فعلا از این یکی قدیمی تر است و در انقلاب رم علیه شاه تارکین مغرور که به پایان دوره ی شاهی و آغاز دوره ی جمهوری انجامید نقش مهمی دارد. به جز اینها یک بروتوس دیگر هم داریم که به اندازه ی بنیانگذاران روم، تروایی و درواقع نسخه ی دیگری از انه بنیانگذار تروایی رم است. بعد از سقوط تروا در اثر حمله ی یونانی ها، او در جایی از یونان، تروایی هایی را می یابد که اسیر ظلم یک شاه یونانیند. با نقشه ای شاه را دستگیر میکند و یونانی ها را مجبور مینماید که تروایی ها را آزاد کنند. مانند انه همراه تروایی ها سفری را در شمال افریقا در پی میگیرد. در انتهای این سفر، به گاول میرسد و بعد از ناتوانی در فتح آنجا راه دریا را پیش میگیرد و به جزایر بریتانیا میرسد. بروتوس درآنجا با غول های البان برخورد میکند. او و یارانش همه ی آنها را میکشند ولی کشتن قوی ترینشان به نام گوگ-ماگوگ بسیار گرفتاری ایجاد میکند. بعد از تصرف البا آنجا به نام بروتوس بریتانیا نام میگیرد و بروتوس درآنجا شهر نیو تروی یا تروآی جدید را میسازد که بعدا لندن نام میگیرد. ازقضا نام قدیم واشنگتن دی سی پیش از تبدیل شدن به پایتخت امریکا هم نیو تروی بوده و در صورتی که بروتوس و ناپلئون را یک نفر در نظر بگیریم، با او یک دفعه از روم اروپایی به روم امریکایی مهاجرت میکنیم. گوگ-ماگوگ رئیس غول های مقابل او، همنام با یاجوج و ماجوج است که از اصطلاحات به کار رفته برای تاتارها است و میتواند مبارزه ی احتمالی ناپلئون با تاتارها طی یورش به شرق و بخصوص در روسیه ی کنونی را به یاد بیاورد. یادمان باشد آخرین تزار رومانف (رومی) روسیه نیکولای نام داشت که شکل رومی نیکولاس است و سقوط و اعدام او توسط کمونیست های مردم گرا میتواند شکل دیگری از سقوط و اعدام سزار توسط جمهوری خواهان و سقوط ناپلئون توسط قدرت هایی باشد که او را به استبداد متهم میکردند و خود را دموکرات میخواندند. ولی این داستان، بیش از هر چیز، این نکته را تقویت میکند که بروتوس و نیکولاس، دو جنبه ی مختلف یک شخصیت واحدند که اولی، دومی را حذف میکند بعد از این که نفع خود را از آن چهره برد. این موضوع در یکی از نمادهای کشور ناپلئون (فرانسه) یعنی تبر دو سویه انعکاس می یابد. این تبر، دوگانه است چون یک سویه اش نماد تخریب و سویه ی دیگر نماد سازندگی است ازآنروکه صاحبش با یک چهره ی خود تخریب میکند و با چهره ی دیگر بازسازی میکند. این تبر را فاشس مینامند که اصطلاحی بسیار شبیه اصطلاح فاشیسم است و اتفاقا در فرانسه در دوران حکومت فاشیسم آلمانی بر آن، برجسته شده بود. فاشیسم هم دنیا را تخریب کرد تا آنها که آن را از بین میبرند، بتوانند دنیای جدیدی از آن خود بسازند. تمام حکومت های ناسیونالیستی مدرن سراسر جهان، در کشورهایی که به تازگی برای خود تعریف کرده بودند، هر ردی از تاریخ و فرهنگ گذشته ی ملت ها را تا حد ممکن تعقیب و نابود نمودند تا حکومت هایی که بعد از آنها می آیند و ادای مخالفت با آنها را درمی آورند، تاریخ جدیدی به آن کشورها دیکته کنند و فرهنگ جدیدی ایجاد کنند که مخالفت زیادی با فرهنگ مدرن غربی نداشته باشد.:

“NAPOLEON, AKA NICHOLAS, BRUTUS, AND ALI BONAPARTE: WHAT DO WE KNOW?”: KORBIN DALLAS: STOLEN HISTORY: 1 JUL 2021

این فلسفه بافی از ابتدا بر پایه ی خوب بودن روحانیت و بد بودن مادی گرایی بوده، چون قرار بوده روحانیت با حکومت اشرافی و مادیگرایی با دموکراسی منطبق شوند. به همین دلیل هم بعید است فاشیسم واقعا دور انداخته شده باشد، چون آن مسیحی است که هر موقع شرایط را مناسب ببیند برمیگردد. دموکراسی ادعای پیروزیش بر فاسیسم را جشن میگرفت چون به جای توماس شکاکی نشسته است که زنده شدن دوباره ی مسیح را باور نداشت، اما الان مدتی است که در رسانه هایش ابراز نگرانی میکند که فاشیسم نمرده و همین دور و برها میپلکد.

دموکراسی و قربانی دادن برای شیاطین (قسمت دوم)

تالیف: پویا جفاکش

آتاماس دیوانه در جایی از سرگردانی خود با گروهی از گرگ ها در حال خوردن شکاری برخورد میکند و گرگ ها از او میگریزند. آتاماس از مقایسه ی این اتفاق با این گفته ی پیشگویان که نجات او پس از همترازیش با جانوران ممکن خواهد شد، به این نتیجه میرسد که راه را درست آمده است. دراینجا آتاماس با سرنمونه ی آدم-گرگ ها یعنی یک مجنون دیگر به نام لیکائون همتراز میشود. لیکائون در کوهستان لیکایوس در آرکادیا، از زئوس با غذایی پخته شده از گوشت پسر خودش پذیرایی میکند و زئوس به سبب این اهانت، لیکایون را به گرگ تبدیل میکند. این، روایت دیگری از اهانت ایکسیون به زئوس به نظر میرسد.

این کوهستان محل تولد پان خدای بز مانند تلقی میشد و جشنواره ای به نام لیکایا در آن برای پان برگزار میشد. به نظر دیوید ماتیزن، با توجه به برگزاری این جشن در قلمرو یک گرگ-انسان ایزدی، آن باید همان جشن لوپرکالیا برای پان در رم باشد چون در جشن اخیر نیز هم پان را داریم و هم ارتباطی با گرگ را. لوپرکالیا بین سیزدهم و پانزدهم فوریه برگزار و همانطورکه از اسمش پیدا است از محل لوپرکال یا غار گرگ آغاز میشد ارتباطش با گرگ به سبب قربانی بز بود چون گرگ دشمن اصلی بز اهلی به شمار میرفت. بز برای پان خدای بزمانند قربانی میشد تا او در بدن زن ها حلول کند و برای آنها بچه به دنیا برود. برای این کار، پسران جوانی که تن پوش خفیفی از پوست بز پوشیده بودند با تسمه هایی از پوست بز، زنان را در خیابان شلاق میزدند. ارتباط این جشن با باروری، در این که جانشین مسیحیش یعنی روز ولنتاین امروزه روز عشاق است تاثیر دارد. جورج سانتیلانا و هرتا دچند، پان را به عنوان خدای چوپانان، شکلی از تموز خدای چوپانان میشمرند که به خاطر ارتباطش با بزچرانان، یک ظاهر نیم بز-نیم انسان به خود گرفته بود. دیونیسوس که او هم با ساتیرها یا موجودات بزآسا همراه بود، شکل دیگری از آدونیس یا تموز است. تموز خدای طبیعت و عامل رشد گیاهان بود و طبیعی بود که باروری زمین توسط او به باروری زنان تشبیه شود. در آستانه ی تولد مسیح، صدایی مرموز به دریانوردی به نام تاموس –شکل دیگر نام تموز- اعلام کرد که "پان بزرگ مرده است" و با اعلام این خبر به ساحل نزدیک، فریاد و گریه و شیون عمومی درآنجا به پا شد. به نظر سانتیلانا و دچند، دراینجا مرگ مطلق پان، شکل تاریخی شده ی مرگ ادواری تموز است. تموز همراه گیاهان در فصل خزان طبیعت موقتا میمیرد و در بهار از نو از جهان زیرین به درمی آید و باعث سرسبزی طبیعت و شکوفایی گل ها میشود و این شکوفایی تا خزان بعد و مرگ موقت بعدی ادامه می یابد. موسم مرگ تموز، با عزاداری و گریه و شیون فراوان همراه بوده است و علت گریه و زاری مردم در این داستان نیز همین است، منتها این بار، مرگ تموز که خدای رقیب یهوه در تورات است، مصادف با میلاد مسیح است و این مسیح است که به عنوان روح خزان، موقتا جای او را در عالم میگیرد. درواقع مرگ تموز دراینجا اعلام پایان یک عصر است. این عصر میتواند پایان عصر خرد هم باشد. سانتیلانا و دچند و نیز متیزن که با آنها موافق است، نبو/انبی/ینبو خدای دانش را هم فرمی از تموز میشناسند و یادآوری میکنند که روایت نبطی ها درباره ی قتل ینبوشاد (ینبو شاه) پیامبر دانشمند بابل توسط پیروان آدم –که بعدا آدم ابوالبشر شد- خود شکلی اجتماعی از مرگ تموز در قالب پایان یک عصر شکوفایی دانش و معنویت است. به نظر سانتیلانا و دچند، نام ینبوشاد در زبان فارسی، به صورت های یمبو شاد، یمه شاد (ییمه خشائته) و درنهایت جمشاد و جمشید درآمده است که بنیانگذار تمدن بود ولی سقوط کرد و نیروهای تاریکی جایش را گرفتند. متیزن میگوید میتوان آن را با نابودی عصر دانش باستان بعد از ظهور مسیحیت مقایسه کرد و فهمید چرا مرگ پان بزرگ معاصر تولد مسیح است. او دراینجا ستاره ی بیت اللحم را مطرح میکند و میگوید که این ستاره میتواند با افسانه های قدیم درباره ی زیرورو شدن زمانه در اثر برخورد یک شیء آتشین عظیم به زمین ارتباط داشته باشند. داستان فائتون چنین فجایعی را از سراسر زمین گزارش میدهد و علت فجایع هم این است که اسب های ارابه ی هلیوس یا آپولو خدای خورشید به دست پسرش فائتون افتاده و او از کنترل آنها عاجز است. عاقبت زئوس، فائتون را با آذرخش میزند و اوئ به زمین سقوط میکند و این سقوط میتواند سقوط شیء آسمانی باشد. دراینجا فائتون مانند یک خورشید دوم که خورشید اول را تحت الشعاع قرار میدهد ظاهر میشود. سانتیلانا و دچند، بی نظمی ایجاد شده را با زیرورو شدن میز غذای لیکائون توسط زئوس در کوهستان لیکایوس مقایسه میکند. لیکایوس در جایگاه نوع آدم قرار میگیرد که تبدیلش به آدم-گرگ بعد از این فاجعه همزمان نشانی از وحشی خو شدن و عقبگرد تمدنی در نوع بشر است.:

“VALENTINE DAY AND PAN PRECESSI”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 13 FEB 2012

اسب سواری خدای خورشید و نسخه ی مقابلش، یادآوری اسب سواری جنگجویان و شاهان است که همانطورکه دیدیم، کنتاورها الگوی آنها هستند و این کنتاورها از گناه ایکسیون نسبت به زئوس به وجود آمده اند و همانطورکه متوجه شده اید، ایکسیون نسخه ی دیگر لیکایون است. پس تاخت و تاز جنگجویان و مقابل هم قرار گرفتن ارتش ها هم یکی از نتایج هرج و مرج پیش آمده است. در داستان فریدون هم لشکری اسبسوار را داشتیم که در نبرد خود، راه ستاره ای را که در روز به مانند خورشید دومی میدرخشد پی میگرفتند و لابد به دنبال او به سرمنزل هرج و مرج در زمین میرفتند. استعاره ی دو خورشید، میتواند مقابله ی دو خدای خورشیدی را هم برساند. اتفاقا هرکول که جنونش و میلش به هرج و مرج، او را نسخه ی دیگر آتاماس، ایکسیون و لیکایون معرفی میکند، یک خدای خورشیدی است و داستان مشهوری حول درگیری او با آپولو برای تسلط بر سه پایه ی مقدس آپولو که حکم تخت شاهی او را دارد وجود دارد.

داستان از این قرار است که هرکول در اثر جنون یا فریبکاری –دلیلش مورد اختلاف است- شاهزاده ای را به ناحق میکشد و به سزای این جنایت، به بیماری سختی دچار می آید. او برای درمان بیماریش به نزد کاهنه ی معبد آپولو در دلفی میرود ولی کاهنه از پاسخ به پرسش او امتناع میکند. هرکول خشمگین میشود و معبد را به هم میریزد و اراده میکند که سه پایه را با خود ببرد و با آن، کیشی برای خودش درست کند. ناگهان خود آپولو ظاهر میشود و با هرکول درگیر منازعه میشود تا این که زئوس –مظهر قدرت- ظاهر میشود و دستور میدهد که سه پایه باید سر جایش بماند. در این داستان، سه پایه جلوه ی دیگری از صورت فلکی افیوخوس یا مارافسا است که پاهای آدم و دم مارش به سه پایه ی یک صندلی تشبیه شده اند. صورت فلکی هرکول بالای افیوخوس قرار دارد درحالیکه صورت فلکی قوس یا کمان که دراینجا اشاره به کمانداری آپولو است در گوشه ی پایین افیوخوس است و به نظر میرسد افیوخوس یک صندلی است که دارد بین هرکول و آپولو طنابکشی میشود. مقابل قوس و دقیقا زیر افیوخوس، صورت فلکی عقرب قرار دارد که موکل پاییز است و کوتاه تر شدن شب ها و افول قدرت خورشید را نشان میدهد. از این جهت عقرب به عنوان دشمن خورشید و مظهر تاریکی، نسخه ی دیگر پیتون یعنی اژدهایی است که با پرتاب تیرهای آپولو کشته میشود. جسد پیتون دقیقا زیر سه پایه ی مقدس دفن شد همانطورکه عقرب زیر افیوخوس قرار دارد. کاهنه ی آپولو که روی سه پایه مینشست، در اثر بخارات جسد پیتون، دچار حالت خلسه میشد و میتوانست پیشگویی کند و ازاینرو پیتیا یعنی پیتون ماده نامیده میشد. آپولو که در این زمان در وجود کاهنه حلول کرده بود با استفاده از امکانات جادویی پیتون از قول او پیشگویی میکرد. ازاینرو پیتون بخشی از آپولو شده بود و همانطورکه پیتر کینگزلی در 1999 نوشت، آپولو با غلبه بر پیتون، قدرتمندتر گردید چون امکانات او را تصرف کرد. علت برابری مارافسا با سه پایه نیز همین است، چون مارافسا خود آپولو است که هم با پیتون دشمن است و هم میخواهد او را تحت کنترل دربیاورد. آپولو دراینجا نسخه ی دیگری از یک انسان است که تحت تاثیر نیروهای تاریک و غریزی اعماق وجودش قرار دارد و اگر بر این مار ذاتی درونش غلبه نکند توسط او هلاک خواهد شد ولی اگر غلبه کند، میتواند امکانات این نیروها را به سمت مقاصدی والاتر هدایت کند و درجایگاه خدایی خورشیدی قرار بگیرد. نکته ی جالب این است که کهکشان راه شیری در محل عقرب و مارافسا، در مسیر رو به بالا حالتی دود مانند پیدا میکند و شاید، این هاله ی دود مانند، اشاره به بخارات پیشگویی دهنده ی جسد پیتون باشد.:

“HERACLES AND APOLLO AND THE TRIPOD OF THE DELPHIC ORACLE”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 6JULY 2020

دقت کنیم که صورت فلکی قوس یا کمان، گاهی به شکل یک کنتاور یا اسب-انسان تیرانداز تصویر میشود که میتواند ترکیب آپولو و اسبش را نشان دهد. از طرفی این صورت فلکی با عقرب در جوار خود یک در هم پیچیدگی یافته که پروفسور فرانتس باول (1924-1867) آن را به افسانه های مغاک های بخارناک ره یافته به عالم اموات میشمرد که توسط اسب-انسان ها یا عقرب-انسان ها نمایندگی میشوند. یعنی اگر قنطورس های محافظ عالم دیگر در افسانه ی گیلگمش، عقرب-انسانند به خاطر این است که کنتاور و عقرب با هم مخلوط شده اند و باول از پیشگویی مسیحی درباره ی بیرون آمدن یک هیولا با بالاتنه ی انسان و پایین تنه ی اسب با کناره ها و دم عقرب در آخرالزمان نیز صحبت میکند. صورت فلکی تاج جنوبی بین دو صورت فلکی واقع شده و منطقه ی مزبور در زیر افیوخوس را یک منبع قدرت نشان میدهد که احتمالا عامل بخار مزبور در راه شیری است. از طرفی میدانیم که مطابق یک افسانه راه شیری از شیر پستان هرا مادر هرکول (در این روایت) موقع تغذیه ی هرکول در نوزادی پدید آمد و بنابراین راه شیری انعکاسی از منبع تغذیه ی هرکول است و چون بالای افیوخوس قرار دارد پس دود مزبور منبع تغذیه ی او و به دلیل ارتباط با تاج، منبع قدرت او است. ظاهرا این قدرت، با مسیری که هرکول دارد طی میکند و برخلاف مسیر سالانه ی خورشید است نسبت دارد. صورت فلکی بوتس یا گاری درست در اولین منزل سر راه تا حدودی موضوع را روشن میکند. این گاری را معمولا گاری یک گله دار میدانند و در داستان های هرکول، این گله دار گاری ران، همان گله داری است که هرکول را به خاطر کشتن یکی از گاوهایش نفرین میکند. این اتفاق در آستانه ی سفر هرکول برای آوردن سیب های طلایی باغ هیسپریدها می افتد. هیسپریدها دختران اطلس غول هستند که وظیفه ی نگه داشتن آسمان بر دوش های خود را دارد. درخت سیب افسانه ای توسط یک مار محافظت میشود که همتای مار محافظ درخت میوه ی ممنوعه –متشبه به سیب- در تورات است. آپولودوروس میگوید به یک روایت، هرکول، این مار را کشت تا سیب ها را به دست بیاورد و به روایت دیگر، دست به دامان اطلس شد و تا اطلس سیب ها را بیاورد مدتی به جای او آسمان را نگه داشت. بر اساس روایت دوم، اطلس موقع آوردن سیب ها و دیدن سالم بودن شرایط، به این فکر افتاد که آسمان را دوباره قبول نکند و همراه هرکول رها کند. اما هرکول وانمود کرد که در اثر خستگی دارد تعادل را از دست میدهد و دستش را کمی پایین آورد. اطلس از ترس دوباره آسمان را گرفت و هرکول گریخت. بعضی روایات یونانی، از برابری اطلس و هرکول در نزد مصریان سخن رانده اند و همانطورکه میدانیم، اطلس مصریان شو است. شو خدایی شیرچهره و از این جهت یادآور هرکول فرو رفته در پوست شیر است. شیرگونگی شو به ارتباطش با خورشید که شیر حیوان او است برمیگردد. درواقع شو/اطلس به عنوان نمادی از کوه کیهانی، نسخه ی دیگر عمود جهان در محل قوس آسمان است که آسمان را به دو قسمت بالا و پایین تقسیم میکند. قسمت بالا که مسئول بهار و تابستان و دوران اوج خورشید است، با بهشت مقایسه میشود و قسمت پایین آسمان که دوران اوج گیری تاریکی است با جهنم تطبیق میشود. باغ هیسپریدها به خاطر همنشینی با اطلس در محل آسمان بالا است و درخت سیب هم درصورتیکه نسخه ی دیگر درخت کیهانی باشد باز نسخه ی دیگر اطلس است همانطورکه نسخه ی دیگر کوه المپ (محل حکومت زئوس) و کوه های موریاه و سینا (محل حکومت یهوه) هم هست. معمولا عمود جهان را در قطب شمال و محل ستاره ی قطبی تعیین میکردند. آپولودوروس محل باغ سیب هیسپریدها را در شمال دور در هایپربوریا معرفی میکند که سرزمین مقدس آپولو خدای خورشید بوده است. با این حال، ارتباطاتی بین این باغ و سرزمین های دور غربی –ابتدا بریتانیا و سپس آتلانتیس و حتی امریکا- به وجود آمده است. یک دلیلش هم وجود لغت هیسپریدس است که عنوان «ستاره ی غروب» یا زهره در وقت غروب خورشید است که نماد غرب است. ظاهرا اینجا هیسپریدها ارتباط با تاریکی را میرسانند و این باید با مطرح شدنشان در قصه ی هرکول و در رابطه با صورت فلکی هرکول مربوط باشد. در این مورد، میدانیم که این صورت فلکی اولین بار توسط بطلمیوس در بعد از میلاد مسیح با نام هرکول مطرح شده و ظاهرا فقط در حول و حوش میلاد مسیح هرکول شده است چون قبل از آن، با عنوان Hind به معنی گوزن شناخته میشده است. میلاد مسیح در آغاز عصر فلکی حوت و در زمانی روی داد که در زمان انقلاب زمستانی، خورشید در صورت فلکی قوس یا کمان قرار میگرفت. از طرفی از دید کلت های اروپایی، زمان آغاز زمستان در آبان ماه که برج عقرب است قرار میگرفته و موسم مربوطه اکنون به نام هالووین آیین سازی میشود. بنابراین منطقه ی قوس تا عقرب که محل تاج جنوبی است میانگینی از آغاز زمستان و اوج ضعف خورشید را نشان میدهد که محل تغذیه ی قدرت هرکول به عنوان یک نسخه از مرکز جهان است. در مقابل، اطلس، آغاز تابستان را نشان میدهد که به طور سنتی با برج سرطان یا خرچنگ نشان داده میشود و در عصر حوت، موقع قرارگیری خورشید در صورت فلکی جوزا یا دو پیکر رقم میخورد. هر دو صورت فلکی در گذشته جزوی از صورت فلکی اسد یا شیر بودند که خانه ی خورشید است و شیرگونگی شو را نشان میدهد. به نظر میرسد عوض شدن جای هرکول و اطلس، عوض شدن شخصیت محور جهان به نفع بهشت و جهنم یا اوج و زوال را نشان میدهد و این میتواند به انحطاط محور گیتی هم تشبیه شود، اتفاقی که نشان میدهد احتمالا توصیف آپولودوروس از نزدیک بودن افتادن آسمان در دست هرکول، نه آنطورکه آپولودوروس میگوید یک حقه بلکه بخش کوچکی از تکرار یک واقعه ی آسیبزای قدیمی –احتمالا فاجعه ی برخورد شهابسنگ – در اکنون، ولی در مقیاس کوچکی به نام زمستان بوده است. استعاره ی DJED یا ستون آسمان در مصر هنوز این برداشت را انعکاس میدهد چون بر اساس آن، وقوع خزان طبیعت و ضعف خورشید، نتیجه ی افتادن ستون آسمانی است. در بعضی نگاره های مصری، این ستون، دو دست دارد که آسمان را نگه میدارند درحالیکه دو شخصیت زن مانند، او را مراقبت میکنند. این دو انسان، صورت فلکی جوزا یا دو پیکر را نشان میدهند و داستان رو به بالا شو را. این دست ها در جوار جوزا، به چنگال های سرطان یا خرچنگ تشبیه میشوند و همانطور که رابرت تیلور در سال 1857 توضیح داد، چنگال های خرچنگ این صورت فلکی مثل دو دست شو رو به بالا هستند. آلوین بوید کوهن در کتاب "نور گم شده" (1940) دستان رو به بالای شو در ترکیب با ستون بالا و پایین آینده ی آسمان مصری را همان دستان رو به آسمان موسی در قصه ی جنگ عمالیق در تورات خواند. بر اساس سفر خروج (8 : 17-12) موقع این جنگ، موسی از بالای کوهی برای بنی اسرائیل دعا خواند و دستان خود را رو به آسمان برد. اما هر از چند وقت دستانش خسته میشد و پایین می آمد. هروقت دستانش بالا بود، بنی اسرائیل در حالت پیروزی قرار میگرفتند و هر وقت دستانش پایین می آمد، عمالقه بر بنی اسرائیل ظفر می یافتند. پس هارون و هور که همراه موسی بودند او را بر تخته سنگی نشاندند و دستانش را رو به بالا نگه داشتند تا زمانی که اسرائیل پیروز شد. کوهن، بالا و پایین رفتن دستان موسی را نشانه ی وقوع پیروزی یا ضعف خورشید میشناسد، کوه مربوطه را همان کوه کیهانی و محل اقامت خدا و همتای سینا و المپ میشناسد و خود موسی را برابر با شو، و هارون و هور را هم نسخه هایی از دو انسان صورت فلکی جوزا یا جمینی معرفی میکند. قاعدتا موسی از طریق ارتباطش با آسمان های بالا و پایین، واسطه ای بین بروز بهشت و جهنم یا خوشی و بدبختی به صورت ادوار زمانی در رویدادنامه های جوامع انسانی است. دراینجا ادوار تاریخی در جایگاه فضای پسا آخرالزمانی و فضای پساآخرالزمانی جانشین فصول سرما میشود. همانطورکه میدانیم، فصول سرد سال زمان مرگ جانوران ضعیف و بخصوص موجودات خونسرد در کنار کاهش علفخواران در اثر کمبود مواد گیاهی است و ازاینرو برای گوشتخواران هم دوران خوشی نیست. نام نمایشنامه ی «شیر در زمستان» شکسپیر، وضعیت بد هنری دوم شاه انگلستان در اواخر عمر او را به وضعیت بد سلطان گوشتخواران در آخرین فصل سال تشبیه میکند. توجه کنیم که در گفتمان علمی، مدام از نابودی جمعیت های عظیم جانوری پس از بروز فجایع کیهانی مثلا در اثر برخورد شهابسنگ صحبت میشود و اولین نظریه های پیش داروینی در این باره در قرون 18 و 19 میتوانند روی مشاهدات واقعی مردم در زمان های نزدیک به آن نظریه پردازی ها استوار بوده باشند. از طرفی رشدذ جمعیت انسانی نیز از همان قرون شروع شده است. در گفتمان نو-بودایی، افزایش جمعیت انسان ها در قرون جدید، با کاهش جمعیت جانوران وحشی بخصوص نیرومندترین و خطرناک ترین گونه های آنها ارتباط مستقیم دارد. بودیسم میگوید که ارواح انسانها میتوانند در جانوران حلول کنند و برعکس، و البته در این باره با فیثاغورسیم در مغربزمین و یکی از مهمترین مجراهای تاثیر آن یعنی کابالای یهودی متفق و احتمالا مرتبط است. این ارواح درگیر چرخه ی کارما هستند و هرچقدر به مقام انسانیت نزدیکتر باشند احتمال آزادیشان از این چرخه بیشتر است. چون آگاهی انسانی، معبر اصلی غلبه بر قوانین جهان فیزیکی و خلاصی نهایی از آن با سفر به مقصد بهشت خواهد بود. حتی رنجی که انسان از معبر غم و اندوه میکشد و جانوران از آن بهره ی کمی دارند یا اصلا بهره ای ندارند، خود نوعی سوزاندن کارما است. بنابراین نابودی انبوه جانوران همزمان با افزایش ناگهانی جمعیت انسان ها در قرن های 19 و 20 شرایطی جادویی را به ذهن می آورد که گویی امکان بزرگی برای رهایی موجودات از زندگی سخت و فلاکتبار وحشی و ورودشان به زندگی راحت تر انسانی فراهم شده و سیر وفور یافتن امکانات زندگی و افزایش سطح رفاه انسان از آن دوران، نشاندهنده ی یک تجلی گاه بزرگ برای رهایی موجودات توسط خدا و از معبر انسان است. حتی جاهایی هم که خصوصیات بشری ارتقا می یافتند به تاثیر ارواح جانوران نسبت داده میشد. مثلا گرازها هم خیلی جان سختند و هم خیلی علاقه مند به محصولات کشاورزی. پس عجیب نیست اگر یک کشاورز سختکوش، نتیجه ی تناسخ روح یک گراز در کالبد انسانی باشد. اینطوری این فکر به ذهن رسوخ میکند که شاید جنون شکار جانوران وحشی و بخصوص قدرتمندترین هایشان که توسط انسان غربی و دستگاه مستعمراتیشان در جهان به رفاه افتاد، برای شکار نیرومندترین ارواح به جهت به خدمت گرفتنشان در کالبدهای انسانی به مسیر تمدنسازی در مغربزمین و مجموعه های مستعمراتیشان بوده باشد. اگر نگاهی به سیر کاهش جمعیت حیوانات وحشی بیندازیم، میبینیم که در ابتدا اغلب، گوشتخواران بزرگ ناپدید شده اند و در پایان هم بیشتر، پرندگان وحشی همجوار با سکونتگاه های انسانی. به طرز عجیبی، سیر نابودی درندگان هم با تفاوت نظرات انسانها در سرزمین های متمدن درباره ی انواع آنها هماهنگ است. شیر و سپس ببر که بسیار بیشتر از بقیه با کاهش جمعیت موجه شدند اشرافی ترین گونه ها به شمار آمدند. درباره ی عظمت نسخه های شکار شده شان افسانه زیاد گفته شده است. وزن شیر بربری و ببرهای سیبری معدوم شده را تا 300کیلوگرم براورد میکردند. زیرگونه های امروزی شیر و ببر حتی به نزدیک این وزن هم نمیرسند و بعضی محققان معتقدند پشمالو بودن زیرگونه های منقرض شده باعث اغراق گویی درباره ی اندازه ی آنها شده است. با این حال، طرفداران انسانی این گونه ها مدعیند که آنها به دلیل کاهش خوراک هایشان، کاهش اندازه یافته اند. البته این طرفداری، خود، نشان از نوعی ارتباط روحی بین انسان های امروزین و این حیوانات است که در گذشته و در زمانی که آنها تهدیدکننده ی بزرگ انسان بودند، کمتر وجود داشت. این خودش یک پوآن مثبت به نفع بودا گراهایی است که میگویند حیوانات به انسان تبدیل شده اند و شاید علت این که چندین پرچم جهان تصویر شیر را بر خود دارند، حامل ادعای تشکیل سلسله توسط ارواح انسان شده ی شیرها باشد. هرکول شیرکش شیر شده که از زمستان به سمت انقلاب تابستانی میشتابد، نتماینده ی حکومت های مدرن است. پلنگ ها و خرس ها که هرگز کاهش جمعیت شیر و ببر را تجربه نکردند، هنوز فاخرند ولی نه به اندازه ی شیر و ببر. اما گرگ دقیقا چون خیلی دیر جمعیتش منهدم شد، آنقدر فرصت ایجاد کرد که ما شاهد تغییر نظر انسان ها درباره ی او شویم. گرگ ها هرچقدر در بین برخی قبایل منزوی مقدس بودند، در نزد انسان متمدن مظهر کامل انسان های رذل و پست بودند. ترکیب آنها با آدم ها در افسانه ی عمومی گرگ-انسانها یا وروولف ها بسیار مشهور شد. گرگ-انسانهای اروپای شرقی تنها نبودند و در هند، ببر-انسانها و در افریقا، پلنگ-انسان ها را داشتیم ولی فقط گرگ-انسان بود که خرافه اش جهان را فتح کرد. اینجا هم به نظر میرسد که گرگ ها به خاطر مقاومتشان در مردن برای انسان شدن، پست تلقی شده باشند. همین حس نسبت به گربه و بخصوص با در نظر گرفتن رابطه ی فامیلیش با شیر هم ایجاد شد و ارتباط گربه با جادوگری شیطانی را تقویت کرد. برعکس گربه ها گرگ ها بلاخره در ارواح آدمیان پخش شدند و همزمان درنده خویی نوع بشر را افزایش دادند ولی به مرور که خوی بشری در آنها تثبیت شد و صفات خوبشان جذب آدمیزاد شد، آدمیان متمدن با آنها ارتباط بهتر و حتی گاهی ارتباطی به مراتب قوی تر از ارتباط با شیر حس کردند و گرگ ها حداقل در بین مردم شهرنشین، افتخار بالایی برای خود کسب نمودند. درواقع یکی از ویژگی های چرخه ی کارمایی این است که وقتی روح از یک گونه به درون گونه ی دیگری میرود، درحالیکه صفات بدن قبلی را با خود به بدن جدید برده است، اثیرش هنوز امکان تاثیرپذیری از اثیر فیزیک و خون بدن جدید را دارد و میتواند تا حدود متفاوتی تغییر محتوا بدهد. وحدت وجود بودیسم ذن که مشابه وحدت وجود کابالا است، توضیح این تغییر را به وحدت اولیه ی همه ی ارواح مثالی منوط میکند. ریشه ی واحد ارواح و قالب های فیزیکیشان باعث میشود تا آنها همیشه امکان تبدیل به هم یا حد تعادل پیدا کردن نسبت به هم را داشته باشند و این میتواند در طول عمر یک موجود زنده ی فیزیکی هم مرتبا در او رخ دهد. بر اساس نظریه ی سنتی «انسان، کیهان کوچک» از تمام موجودات جهان چیزی در انسان هست و داستان های سنتی پیرامون جانورانی با شخصیت های انسانی با صفات به دقت تقسیمبندی شده هم ناشی از فضایی باشند که در آن، انسان ها هنوز مرز روح خود با جانوران را انکار نکرده و بده بستان جانوران در داستان، به قصد تصفیه ی روحی از طریق انذار دادن با سرانجام داستان انجام شده باشد. ارتباط وحوش با نفیلیم یا انسان های باستانی هم دراینجا آشکار میشود. نفیلیم از فرشتگان هبوط کرده ای به وجود آمدند که «پسران خدا» (بنی الوهیم) و درواقع همان ارواح تجزیه شده ی خدا بودند و اگر مانند پدرانشان جاویدان میبودند، خطر بزرگی برای خدا میشدند. برای همین هم یهوه عمر آنها را در حد 120سال محدود کرد. درحالیکه در قدیم به ندرت پیش می آمد انسانی بیش از 50سال عمر کند، کسانی که دیر پیر میشدند و امکان نزدیک شدن به سن 120سال را پیدا میکردند، تقریبا در حد خدایان محترم شمرده میشدند. البته شاید اهمیت 120سالگی در یهودیت و مسیحیت ثانویه بوده باشد و علت اصلی این بوده که هرچقدر عمر کسی بیشتر باشد، بیشتر وقت دارد که روح خود را تبدیل و تصفیه کند و به همین دلیل، در سراسر جهان، به طور سنتی، سالخوردگان محترم شمرده میشدند.:

“WOSHEEPS IN SOCIAL MEDIA”: PART1: JOHN FRANK: HXMOKHA: 3/2/2012

انسان ها تنها موجوداتی نبودند که همزمان با کاهش جمعیت حیوانات وحشی کاهش یافتند. بسیاری از ارواح، به جانوران اهلی یا آفت های بی خطر کشاورزی تبدیل شدند و برای ارواحی که در کالبد انسانیشان هنوز با ارواح جانوری ارتباط خوبی برقرار میکردند، بخصوص ارواح کودکان، الگوی رام بودن و کرنش پذیری حتی موقع قربانی شدن در راه «صاحب» میگردیدند. کافی است صاحب مزرعه را با صاحب جامعه عوض کنید تا ببینید این چقدر به نفع حکام است. اینگونه بود که آن دسته از نمادپردازی های حیوانی در دین برجسته شدند که انسان معمولی را به چنین جانورانی نزدیک کنند: عیسی بره ی خدا، خرگوش لیستر و تخم مرغ های رنگی عید پاک، برخی از این نمادها هستند. چهارپایان و پرندگان دوست داشتنی که بچه ها با آنها دوستی میکنند، ارواح را از جنگندگی باز میدارند و انسان ها را در مقابل «صاحب» خود رام میکنند. نه فقط این، بلکه ارواح وحشی سابق برای انسان شدن، به دورترین حد فاصله ی خود از جایگاه درندگیشان یعنی زنانگی منتقل میشوند که در اثر دل رحمی غیر طبیعی ای، از جنگاوری خشونتبار و خونین مردانه پالوده میشود. بدین ترتیب، زن نماد انفعال و مرد نماد کنش میشود همانطورکه در کابالای یهودی و همچنین یکی از مهمترین آبشخورهای بودیسم ذن یعنی نظریه ی چینی یین و یانگ اتفاق می افتد. پس زن ضعیفی که فرمانبردار مردان جامعه اش هست، از جانور اهلی الگو گرفته میشود و از او جلو میزند و در نهایت، تبلیغ مرد زن مانند در سطح رسانه، تصویر مرد جنگجو و پهلوان و رئیس را تحت الشعاع قرار میدهد. این، ظاهرا باید خط پایانی بر سفر ارواح وحشی جانوران باشد و افسانه ی عیسی مسیح فقط در این مرحله به واقعیت میپیوندد: یهوه ی شیر که به شکل بره ای درآمده است، توسط پیروان خودش (یهودیان) قربانی میشود. یهوه ی شیر، ایدئال قبلی روح را نشان میدهد و بره ی خدا ایدئال جدید را. اما این قربانی، پایان مسیر انسان نیست، بلکه آغاز آن است. مرگ مسیح، او را مقدس میکند و این مسیح، چون بره ی خدا است، مثل عمومی همه ی مردم زیردست است و برای همین هم در داستان خود، حامی مردم است و مقابل کنیسه و قدرتمداران ایستاده است. افراد جامعه هم دقیقا وقتی قربانی میشوند و به لحاظ هویتی میمیرند، بیشترین تاثیر را بر جامعه ی خود میگذارند. این، ابدا اختلافی با گناهکار بودن جامعه ندارد و ازقضا این گناهکاری عمومی بخشی از تشکیل جامعه ی مذهبی است. آلن بوید کوهن در 1940 در کتاب "نور گم شده" حتی معتقد است که مسیحیت خود بر آن معترف است و این اعتراف در فصل هفتم نامه ی پولس به رومیان دیده میشود آنجا که پولس میپرسد «آیا شریعت معادل گناه است» وقتی که گناه در ما «تحت شریعت» رشد کرده است؟ پولس در جریان کلنجار رفتن بر سر این سوال، به این نتیجه میرسد که «هنگامی که فرمان به من رسید، گناه زنده شد و من مردم.» میل به گناه در جامعه ی تحت تاثیر شریعت، فرد را به جهتی در خلاف منفعت خود سوق میدهد و باعث رانده شدنش از سوی افرادی میشود اما این افراد پیام او را گرفته و در ته ذهن خود نگه داشته اند و این پیام بلاخره روزی از حالت خفتگی درمی آید مانند گیاهی که تخمش در خاک کاشته شده و در صورتی که رطوبت و نور و شرایط محیط به میزان مناسب برسد رشد خواهد کرد و به گیاهی جدید بدل خواهد شدو این رشد اخیر، نیازمند آن مرگ قبلی است و فکر و هویت فرد، مانند دانه ای است که درست به مانند جسد یک مرده باید خاک شود و پنهان گردد. آن وقت، این پنهان بودگی، حالتی خدایی به فرد مجهول خواهد داد و این درحالیست که حتی وقتی پیامش در ذهن مخاطب سابق جوانه زده است، مخاطب حالا حتی یادش نیاید این پیام از کجا آمده و این وضعیت، پیام مزبور را بیشتر شبیه یک الهام الهی خواهد کرد. این، شبیه مرگ مسیح و البته مرگ پولس است که با قربانی شدن هر دو –که احتمالا در ابتدا یک نفر بودند- همراه بود. دوست یا آشنای سابق ممکن است طرد شده و در وضعیت ضعف پیام خود را رسانده باشد. اما به قول کوهن: «آنچه کاشته میشود فانی است؛ آنچه برمیخیزد، جاودانه است. آنچه ننگین کاشته میشود، در جلال برمیخیزد. آنچه در ضعف کاشته میشود، در قدرت برمیخیزد. در بدن حیوانی کاشته میشود، در بدن روحانی برمیخیزد. » بنابراین در جامعه ای که مردم تحت تاثیر القائات جو حاکم، به هم جفا میکنند و مدام رابطه شان قطع میشود، امکان تاثیرپذیریشان از هم از همیشه بیشتر است و این، کاملا برخلاف منویات شریعت یا قانون مستقیم حکومت است. ظاهرا امروزه حکومت ها به درستی نظر کوهن پی برده اند و خود نیز سعی میکنند مانند پیام ده مخفی عمل کنند. یعنی برای این که پیام های خود را به ذهن مردم وارد کنند، خود مانند مولف مرده عمل میکنند و در یک فضای علمی، هنری و اخیرا اینترنتی، به نام مردم معمولی، پیام های خود را میپراکنند تا پیام، درست مثل پیام یک دوست گم شده و یک قلب دور شده، در ذهن افرادی در جامعه، حالت پیام الهی را بیابد. تا اندازه ی زیادی هم تاثیر داشته است. مردم، تصاویر انسان های پولدار موفق و قدرتمند را که دیگران را به کرنش و التماس در مقابل خود وامیدارند در سطح رسانه و از دریچه ی مزدوران بی نام و نشان قدرت های سیاسی-اقتصادی دریافت میکنند و وقتی به قهرمانان حسد میخورند و با تقلید کردن از آنها باعث ناراحتی دیگران میشوند، متوجه نیستند که ایدئولوژی وارد شده به ذهنشان به دستور مشتی پولدار وارد شده است. این برای ثروتمنداران و قدرتمداران تعیین کننده ی سیاست ها نشانه ی قدرت است ولی به طرزی پارادوکسیکال، همزمان نشانه ی ضعف هم هست چون پولداران ناچار شده اند برای قبولاندن مردم به این که پولدارها واقعا ابرانسانند با این نوع تصویرسازی رسانه ای، تمام آن بافته های قبلی درباره ی ارزش زهد و بی ارزشی پول را که در قالب مذهب به مردم خورانده اند تخریب کنند و پیه نفرت مردم از خودشان را به تن بمالند. خیلی قبل تر از این که شبکه های اجتماعی، اثبات کننده ی خشم مردم در سر این دوراهی شوند، پیتر کینگزلی در 1999 و در کتاب «در مکان های تاریک خرد» به عادت غرب در ایجاد راه های نیمه کاره اشاره کرده بود وقتی در صفحات 35 و 36 کتابش نوشت:

«فرهنگ غرب، استاد هنر جایگزینی است. چیزی را ارائه میدهد و هرگز به سرانجام نمیرساند زیرا نمیتواند. حتی قدرت تشخیص آنچه باید ارائه شود را از دست داده است، بنابراین به جای آن، جایگزین ارائه میدهد... حتی دین و معنویت و آرمان های والای بشریت به جایگزین های شگفت انگیزی تبدیل میشوند. و این اتفاقی است که برای فلسفه افتاده است. آنچه که قبلا راه هایی برای آزادی اجداد ما بود، برای ما به زندان و قفس تبدیل شده است.»

کینگزلی در این کتاب، برای راه حل، حرکات به عقب و رد کردن تمام جایگزین ها تا رسیدن به پارمنیدس را پیشنهاد میکند. پارمنیدس بنیانگذار علم منطق در یونان باستان تلقی میشود، ولی منطق او دقیقا منطق سکولار امروزی نیست چون پارمنیدس خود یک کاهن آپولو خدای خورشید بود و در حالت های خلسه و از خودبیخودی با این خدای خورشیدی ارتباط برقرار میکرد. این حالت بیخودی، تقریبا مرگ موقت یا مرگ در عین زنده بودن هم بود و با آنچه درباره ی سفر پارمنیدس به هادس یا جهان مردگان نوشته اند قابل تطبیق است، سفری که کینگزلی ما را به آن میخواند. همانطورکه الکس پریو در بررسی اشاراتی از کتاب سوفسطایی افلاطون نتیجه گیری میکند، هادس برای پارمنیدس همزمان کوهستان المپ بود. همانطورکه دیدیم، المپ جانشینی برای جایگاه اطلس است و هرکول توانایی قرار گرفتن در این جایگاه را می یابد چون از دوزخ یا هادس به عنوان جایگاه زمستانی خورشید تغذیه میکند. پس سفر پارمنیدس به هادس، معادلی با سفر ناچیکتا به جهان مردگان برای ملاقات با یاما در کاتااوپانیشاد –از منابع هندوئیسم- به نظر میرسد. این سفر برای ناچیکتا اصلا دلپذیر نبوده و دردسرهای زیادی برایش درست کرده است. به همین خاطر، یاما برای دلجویی، به ناچیکتا اجازه میدهد سه موهبت از یاما درخواست کند. ناچیکتا ابتدا با فروتنی از یاما میخواهد با بازگشت ناچیکتا از جهان مردگان، خشم پدرش فروکش کند چون پدر ناچیکتا از سفر او به شدت ناراضی بود و نفرین پدر و مادر، نگرانی بزرگی به شمار میرفت. دومین درخواست ناچیکتا از یاما این است که اجرای صحیح آیین آتش را به او بیاموزد. سومین درخواستف پاسخ به این سوال است که آیا فرد پس از مرگ فیزیکی، به حیات خود ادامه میدهد یا خیر. یاما از این درخواست سوم طفره میرود و به جایش میگوید:

«از من پسران و نوه هایی طلب کن که صد سال زنده بمانند. گله های گاو، فیل ها و اسب ها، طلا و سرزمین های پهناور بخواه. و بخواه که تا هر زمان که اراده میکنی، زنده باشی. یا اگر چیزی بیشتر به ذهنت میرسد. مطلوب است که ثروت و مانند آن درخواست کنی. عمرت دراز باد ناچیکتا؛ فرمانروا شدن بر یک پادشاهی بزرگ ، نهایت ظرفیت برای لذت بردن از نعمت های زندگی، و زیبایی را بخواه؛ زنان زیبا را که به ندرت روی زمین دیده میشوند، ارابه رانان و هنرمندان ماهر برای شرکت در مراسم خود را بخواه؛ ولی ناچیکتا، از من درباره ی مرگ نپرس.»

بعدا میفهمیم که یاما تمام این پیشنهادها را برای امتحان ناچیکتا کرده است. پاسخ ناچیکتا این است:

«این لذت ها فقط تا فردا دوام می آورند و نیروهای حیاتی زندگی را تحلیل میبرند. چقدر زندگی روی زمین زودگذر است؟! بنابراین اسب ها و ارابه هایتان را، رقص و موسیقی را برای خودتان نگه دارید. انسان فانی هرگز نمیتواند با ثروت خوشبخت شود.»

و در انتها اضافه میکند:

«ناچیکتا جز این راز بزرگ، هیچ نعمت دیگری نمیخواهد.»

و یاما جواب سوال ناچیکتا را اینطور میدهد:

«خردمند، از طریق مراقبه به درک میرسد. خود بی زمان فراتر از هر گونه ادراک، پنهان در غار دل، از درد و لذت فاصله ی زیادی میگیرد. کسانی که میدانند نه بدن هستند و نه ذهن، بلکه خود ازلی، آن ذات الهی، اصل وجود، منبع را پیدا میکنند، از همه ی شادی ها لذت میبرند و در شادی جاودانه زندگی میکنند. میبینم که دروازه های شادی، برای تو ناچیکتا، گشوده میشوند.»

این خود حقیقی یا خود بی زمان، اصل الهی انسان است که به گفته ی یاما خطاب به ناچیکتا « خود دانای کل [است که] هرگز زاده نشده است و نخواهد مرد. این خود، فراتر از علت و معلول،ابدی و تغییرناپذیر است. وقتی بدن میمیرد، خود حقیقی نمیمیرد.» جالب است که این درس را ارباب مرگ یعنی یاما به او میدهد چون پیشنهادهای او به ناچیکتا برای منصرف کردن او از راهش، همتای پیشنهادهای شیطان به مسیح در 13 آیه ی اول فصل 4 انجیل لوقا است که به «وسوسه ی مسیح» شهرت دارد. شیطان وعده ی لذت های گوناگون و سروری جهان را به عیسی میدهد بلکه عیسی را از مسیرش منصرف کند ولی موفق نمیشود. البته در انجیل، شیطان به عیسی پاداشی نمیدهد ولی به هر حال، او یک جن است و از این جهت، میتواند با سه خواسته ای که میشود از یاما کرد، در داستان های معروف عربی حول جن چراغ جادو جمع آید. در این داستان ها کسی که جن را از چراغ آزاد کند، میتواند سه خواسته از اوطلب کند و جن آنها را براورده نماید. در بسیاری از افسانه های قدیم، از دیوها و جن های وارونه کار سخن رفته است یعنی چنان دروغگویند که هرچه میگویند، وارونش عمل میکنند و وقتی به نظر میرسد دارند خیر میرسانند، شر میرسانند و وقتی به نظر میرسد میخواهند شر برسانند، خیر میرسانند.:

“SHEEPS IN SOCIAL MEDIA”: PART2: JOHN FRANK: HXMOKHA: 10/2/2012

موضوع درآمدن خیر از شر و وارونه اش، از افسانه ی تایفون یا سیت هم قابل استنباط است. او خدای خشکسالی و قحطی است ولی همزمان به خاطر ارتباط با آب، با تاریکی هم مرتبط است و از طرفی برای ایجاد پهنه های مورد علاقه اش یعنی بیابان ها اول نیازمند ایجاد خورشید توسط دشمنش روشنایی است. جرالد مسی جمیع این تضادها را در توصیفی از "کتاب پادشاه" از یک گوهر عرفانی غنوصی می یابد که مزین است به تصویر مردی با سر گرگ که دو عقرب غولپیکر را در دست گرفته است؛ نوعی تصویرسازی از هورس، خدای خورشید. خورشید و یک سوسک بالدار –از نمادهای خدای خورشید- هم در صحنه هستند، اما علاوه بر آنها، ماه و یک ستاره ی هشت پر هم درج شده اند. ستاره ی هشت پر نشان میدهد که این ایزد، آنوبیس خدای شغال سر است. آنوبیس خودش یک فرم خیر از سیت یا تایفون است و گرگ نشان دادن سیت در مصر معمول بوده است. دراینجا آنوبیس خدای قطب شمال است که در این مقام، هشتمین ایزد بعد از هفت ایزد موکل ستاره ی دب اکبر است که تبدیل به ستاره ی قطبی شده است. آنوبیس در این مقام، «پسر گاو» نامیده میشود که گاو، "نات" الهه ی آسمان است که فرم توسعه یافته ی دب اکبر به شمار میرود. هفت ستاره ی دب اکبر از روی هفت گانگی یاران "شو" خدایی که زمین را از آسمان جدا کرده است، برآمده اند. در پاپیروس جادویی، شو غول هفت ذراعی نامیده میشود که یک معبد هشت ذراعی میسازد که خودش به آن نمیرسد تا تویش برود چون این ذراع هشتم، خود آنوبیس به عنوان هشتم خارج از هفتگانه ی او است و هفتگانه با هفت طبقه ی آسمان برای هفت خدای سیاره ای بابلی قابل تطبیقند. مطابق نظر مندایی ها، هیول زیوا پس از به دست گرفتن حکومت جهان هایی که خلق کرده بود، در ورای هفت ماتاراتو در انتهای جهان ما در ستاره ی قطبی پنهان شد. مسی به یک سری سنگ های گنوسی اشاره میکند که در آنها شیخ الجبل یا پیرمرد کوهستان اسماعیلی ها سر هفت ستاره است. بنابراین به نظر مسی، «پیرمرد کوهستان اصلی» افسانه های فراماسونی که تمپلارها یا شوالیه های صلیبی شاگردی او را کردند، درواقع خدای قطب شمال در مرکز جهان است. احتمالا منشا نسخه ی مقبطی افسانه، هرموپولیس بوده و آن، درآنجا در ارتباط با کیش پرستش تحوت خدای ماه پدید آمده است. با این خدای هشتم، قوس آسمان ساخته شد و یک آسمان سوم بین دو آسمان قبلی شمالی و جنوبی که محل نزاع هورس و سیت بود ایجاد گردید که محل عبور خورشید شد. درواقع دراینجا آنوبیس نتیجه ی نزاع دو جنبه ی مخالف سلف خود سیت است. سیت خدای تاریکی که در شب منزل دارد، به خاطر خاصیت های اختری و قمریش عامل جزر و مد آب ها است و دشمنش هورس مطابق روایتی مشهور، سوار بر نیلوفرهای آبی، از اعماق آب ها بیرون آمده است. یعنی نور سیت که تنها دلیل برتری او بر بقیه ی تاریکی است، طوری عمل کرده که ضد خود را ایجاد کرده است. این ضد، در مقابل افراط سیت، تفریط پیشه میکند. دلیل این برداشت را از جغرافیای مصر می یابید. تماما صحرا است جز قسمت هایی که در اثر رسوخ رود نیل و آبرفت هایی که با خود می آورد سرسبز و قابل کشاورزی شده اند. صحرا نتیجه ی تابش خورشید است و آب نتیجه ی جزر و مد نیروهای آشکار در غیاب خورشید چون قمر و شعری. پس نیروهای مخالف با هم متحد میشوند و این اتحاد در صورت فلکی جوزا یا دوپیکر، تبلور می یابد. افسانه ی مصری بر نبرد دائمی هورس و سیت متمرکز است و آنها در این نبرد، آسمان های شمالی و جنوبی را در قالب دو شیر رهبری میکنند اما برایندشان در آسمان وسطی تحت رهبری شو ایجاد میشود. شیرگونگی شو در دو دست باز شده اش قسمت میشود و دو شیر افق های طلوع و غروب خورشید موسوم به روتی را میسازد که بازتکرار شیرهای هورس و سیت میباشند. تعادل شو مقابل تضاد هورس و سیت قرار میگیرد و ازآنجاکه هورس و سیت در جوزا قرار دارند، شو در خانه ی مقابل آنها در دایره البروج یعنی در صورت فلکی قوس مستقر میشود. تعادل شو به عنوان برابر و متعادل کردن نیروهای متخاصم، بعدا به لحاظ اجتماعی بازخورد تطبقاتی و سلسله مراتبی می یابد و به صورت عصر طلایی ساتورن در رم بازآفرینی میشود. همانطورکه به تعادل رسیدن تضاد سیت و هورس در شو باعث ممکن شدن کشاورزی و ایجاد تمدن در مصر میشود، رم هم شهری است که از تضاد دو برادر دوقلوی متخاصم –رومولوس و رموس- بنا میشود و خدای کشاورزیش ساتورن مروج صلح و تعادل است و ایام خاصش موسوم به ساتورنالیا زمان برابری ارباب و برده، والد و کودک، و مرد و زن است تا جایی که بردگان با اربابانشان روی یک میز غذا میخورند و مردان و زنان، لباس هایشان را با هم عوض میکنند. به نظر مسی، در شرایطی که تاریکی بار اخلاقی یافته و شر میگردد و هیچ کس مایل نیست خود را جناح شر و در میدان تایفون یا سیت بخواند، شو در مقابل هورس که در مقام خدای روشنایی میخواهد تاریکی را به کل برکند تعریف میشود چون هورس در مقام ستیزنده مظهر اشرافیت های جنگجو میشود و در تصویر شیر تثبیت میگردد، درحالیکه شو در برج قوس تبدیل یک کماندار میشود و دوگانه ی شکارچی انسانی و شیر، بدل به دوگانه ی مساوات گرایی در مقابل اشرافی گری میگردد.:

“ANCIENT EFYPT”: GERALD MASSEY (1907): V1: PART2: BOOK4

جرالد مسی مصر را تمدنی هزاران ساله و خدایان آن را متعلق به روزگاران پیش از مسیح و قبل از عصر حوت میداند ولی متوجه نیست که درحالی دارد ساتورن را به واسطه ی شو به برج قوس مرتبط میکند که ساتورنالیا جشنی که اکنون تبدیل به کریسمس شده است، در انقلاب زمستانی برگزار میشده و انقلاب زمستانی فقط در عصر حوت، در برج قوس رقم میخورد. ضمنا شوی برج قوس هم میشود همان هرکولی که اطلس میشود. چون همانطورکه دیدیم، هرکول از صورت فلکی مارافسا نیرو میگیرد و مارافسا همان سه پایه ی آپولو در مقام خدای برج قوس است. همین طور دیدیم که عقرب و قوس با هم مارافسا را میسازند چون عقرب همان اژدهای پیتون است که به تسخیر آپولو درآمده است. آیا نگاره ی هورسی که دو عقرب در دست دارد و به راحتی میتواند با سیت گرگ سر همهویت شود، دقیقا همین ترکیب آپولوی خورشیدی با دشمن تاریکی پسندش را نشان نمیدهد؟

اینجا همینطور قلمرو تاریکی و عمق جهنم است. کاهن آپولو –مثلا پارمنیدس- در فرود آمدن به دوزخ، به خود آپولو اقتدا میکند و هادس فرمانروای دوزخ در نسخه ی هندی قصه، یاما است؛ کسی که دیدیم همان ینبوشاد، ییمه خشائته یا جمشید است که با جنبه ی تاریک خود یعنی اژدها –بخوانید پیتون؛ بخوانید تایفون- درگیر است و فریدون که مابه ازایی برای مسیح است، ساحت او را از اسارت اژدها/ضحاک آزاد میکند. درواقع مسیح با این کار، به شیوه ی خودش به جهان زیرین فرود می آید و همانطورکه داستان «وسوسه ی شیطان» نشان میدهد، در بیابان –قلمرو سیت یا تایفون- شیطان را شکست میدهد. طبیعتا و همانطورکه داستان های شکست پیتون از آپولو و مواجهه ی ناچیکتا با یاما نشان میدهند، انتظار داریم درنتیجه ی این پیروزی، مسیح، چیزهایی از شیطان گرفته باشد. اما شرط این موفقیت، این است که بر شیطان ظفر یابد وگرنه خودش طعمه ی او خواهد شد. یادمان باشد این سفر، همتای سفر ازیریس به جهان زیرین و جهنم است جایی که به تایفون تعلق دارد و قهرمان ممکن است هرگز از آن برنگردد.

یکی از نکات جالب در این مداقه آن است که تایفون در کتاب ایزیس و ازیریس پلوتارخ به شکل گراز ظاهر میشود و گراز قاتل آدونیس شکارچی، نسخه ی لبنانی تموز هم هست. در اساطیر یونانی، گاهی آرس خدای جنگ به شکل گراز آدونیس را میکشد چون آدونیس رقیب عشقی آرس در تصاحب آفرودیت یا ونوس الهه ی عشق است و میدانیم که هراکلس یا هرکول هم مثل آرس در جایگاه خدای جنگ پرستیده میشده است. با این حال، در داستان اصلی خدا الهه عیشتار همتای بابلی ونوس، خود باعث مرگ تموز و افتادنش به دوزخ میشود. ممکن است گراز، آفرودیت و تایفون، همه نسخه های مختلفی از یک موجودیت باشند. یادمان باشد که تایفون یک تیتان است و مثل دیگر تیتان ها گاهی صاحب پاهایی به شکل مار تجسم میشده است. همین پاهای مارمانند را برای سیرن ها یا عفریته های اغواگر در نظر میگرفتند. مشهورترین سیرن ها سیرن های دریایی در داستان ادیسه هستند که دو پای مارمانندشان به دم های ماهی با سر دو طرفه تبدیل شده است، دقیقل نسخه ی مونث همان تریتونی که هرکول با او کشتی گرفت. گاهی هم پاهای مار و دم ماهی با هم تلاقی میکنند و سیرن با دو پا به شکل دم ماهی تصویر میشود. سیرن های دریایی در ظاهر زنانی نیمه ماهی اکنون تبدیل به پری های دریایی دوست داشتنی کارتون ها شده اند. اما آنها در داستان های اصلی، چنین مهربان نیستند. در داستان ادیسه آنها با آواز خواندن برای ملوانان آنها را به داخل دریا میکشانند و باعث غرق شدنشان میشوند. ادیسه با تمهیدی موفق میشود کشتی خود را از آسیب آنان دور نگه دارد. اما یکی از ملوانان به دنبال آواز، توی دریا میپرد و در آستانه ی غرق شدن قرار میگیرد. شانس می آورد و آفرودیت عاشقش میشود و او را نجات میدهد و به نزد خود میبرد. این ملوان، بوتس نام دارد یعنی همنام همان صورت فلکی گله دار صاحب گاری است و میشود گفت این گله دار، همان تموز یا آدونیس است در ماجرای عشقیش با آفرودیت به یک روایت دیگر. ظاهرا افتادن او در دام آفرودیت یک نسخه ی دیگر غرق شدن او است. اما چرا غرق شدن؟ قرارگیری بوتس در جوار صورت فلکی مارافسا را به یاد بیاورید. بدن مار که دو طرف آدم این صورت فلکی قرار دارد، در صورت حذف کردن پاهای آدم، تبدیل به دو پا به شکل دم ماهی میشود که در دو دست صاحبشان قرار گرفته اند، دقیقا همان تصویر متداول سیرن ها. همانطورکه بیان شد، صورت فلکی راه شیری از روی مارافسا میگذرد و این صورت فلکی، متداولا به رودخانه یا جریان آب تشبیه شده است. بنابراین کسی که فریب مارافسا را بخورد و در تملک او درآید در آب آن غرق شده است، همانطورکه امروزه هم اصطلاح غرق شدن در باب فرو رفتن در مشکلات زندگی مادی زیاد استفاده میشود. ادیسه موفق میشود از این بلا نجات یابد چون تحت حمایت آتنا الهه ی عقل است. اتفاقا آتنا در جایی از داستان ادیسه به شکل پسری چوپان بر او ظاهر میشود و این میتواند نشان دهد که آتنا یک فرم زنانه از تموز است همانطورکه آفرودیت و سیرن فرم های زنانه ی تایفون هستند. آتنا تیرانداز ماهری است و میتواند صورت فلکی قوس یا کمان در جوار مارافسا را نمایندگی کند. همانطورکه میدانیم، آدونیس هم یک فرم شکارچی و کماندار از تموز بود. کریستف نولز معتقد است داستان هایی مانند قصه ی آدونیس و ونوس یا ادیسه و سیرن ها الگوهایی برای قربانی جوانان در دنیای متمدن امروزین هستند. جوانان در پرتگاه هایی که همتایان سیرن ها یعنی چاله های خطرناک مسیر زندگی مادی و تلون و بوقلمون صفتی لذت های مادی سر راهشان قرار میدهند، در رنج و غم می افتند و بسیاریشان خودکشی میکنند و بنابراین به عنوان قربانیانی تقدیم جهان ارواح شریری میشوند که در ازای تمدنی که به انسان ها آموخته اند، انتظار تقدیم قربانی انسانی را دارند. کسانی که قربانی میشوند، حقشان است. به آنها اجازه ی انتخاب داده شده و آنها میتوانند مثل ادیسه با توسل به عقل نجات یابند ولی مثل بوتس تسلیم احساسات و غرایز خود شده اند.:

“the vitally importan work of christoph Knowles and the power and wisdom of the stars”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 31 July2020

این حق انتخاب، همان حق تعادل شوی کماندار در مقابل زورگویی خیرخواهانه ی شیر خورشیدی است. میتوان نزاع دموکراسی لائیسیته و اقتدار مذهب در امروزه روز را نسخه ی مدرن آن در نظر گرفت. دموکراسی راه را هم برای مذهب خدایی و هم برای آزادی شیطانی باز میگذارد و به انسان ها اختیار میدهد تا از بینشان یکی را انتخاب کنند. در مقابل، مذهب خواهان بستن هر گونه راهی بر شیطان با کمتر کردن هرچه ممکن راه انتخاب است و چون با اختیار میانه ای ندارد، از سر مصلحت، اینقدر در محدود کردن همه کار و ممنوع کردن همه چیز افراط میکند که عملا باعث گردنفرازی سکولاریسم میشود. آنها هر دو یک قسمت مفقوده دارند و آن آماده کردن مردم برای درآوردن سعادت از مغاک شیطان و با غلبه بر شیطانند و شاید لازم باشد که ما فکر کنیم تعلل در آموختن این مهم به مردم برای آن باشد که جامعه به دادن قربانی به شیاطین نیاز دارد. پس خوب است موقع فکر کردن به این مسئله این را هم گوشه ی ذهنمان داشته باشیم که بر اساس تفسیری که از افسانه ها به دست دادیم، سیاست و جریان اقتصادی مهم حمایتگر آن، خودشان جلوه هایی از مارافسا یا تریتون تحت حکومت هرکول است و ممکن است شیاطینی که داریم از آنها صحبت کنیم، نیروهای غریزی کور و خودخواه حاکم بر سیاستمداران و مقتصدین باشند.

مطلب مرتبط:

دموکراسی و قربانی دادن برای شیاطین (قسمت اول)

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷