زرتشت در ژاپن: الف های تالکین و یوفو های امریکایی

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا نوشته ای از "یوئیچی سائکی" در تبلیغ کتابی کاغذی به نام «جعل تاریخ در کره: استثمار ژاپن برای الحاق به کره ی جنوبی» اثر «یاتسوهیرو ناکاگاوا» (متولد 1945) میخواندم که با دیدنش از میزان مظلومنمایی ژاپنی ها از بابت از دست دادن جایگاهشان در تاریخ حیرت کردم. بیایید با هم بخش هایی از مقاله را مرور کنیم تا بفهمید چه میگویم.:

«کره ی جنوبی فرهنگ ژاپن را نابود میکند و ادعا میکند که همه چیز متعلق به آنها است. نمونه ی بارز آن، دیدگاه رسمی دولت کره است که "بوشیدو [قانون نامه ی سامورایی ها] از کره ی جنوبی سرچشمه گرفته است". اگر یک ژاپنی معمولی هستید، داستانی سرگرم کننده است و درنهایت میخندید. با این حال، شرایط به جایی رسیده است که دیگر خنده کافی نیست... آیا ژاپن پس از سرقت سامورایی و بوشیدو سکوت خواهد کرد؟ اگر بوشیدو را از دست بدهید، ژاپن تمام شده است. کشوری که از فرهنگ محروم باشد، ویران خواهد شد. هنگ کنگ مثال خوبی است. حتی اگر از نظر اقتصادی غنی باشد، اگر از فرهنگ بیرون برود، فقط سردی برایش میماند. مردم ژاپن بر اساس کاخ امپراطوری و بوشیدو خواهند بود. اما کره ی جنوبی به امپراطور توهین کرد و ادعا کرد که او یک کره ای است. ممکن است خاندان امپراطور با خون پاکجه مخلوط شده باشد اما ربطی به کره ای های فعلی ندارد. خاندان امپراطوری را از ژاپن دزدیده اند و بعد نوبت بوشیدو رسیده است. تکواندو قطعا خاستگاه کاراته دوی ژاپنی است. کره ی جنوبی تاریخ را تحریف کرد و بلاخره آن را به پیش برد. در کره، معلمان به دانش آموزان آموزش میدهند: "اگر در خارج از کشور، کار اشتباهی انجام دادید و گرفتار شدید، بگویید که ژاپنی هستید." این یک واقعیت است. ممکن است برخی معقول باشند، اما در کره ی جنوبی اگر از ژاپن تعریف کنید، انتشار آن ممنوع میشود. این هم یک واقعیت است... همانطورکه نویسنده اشاره میکند، آیا میدانستید که "دریای ژاپن" در نقشه ی جهان در حال ناپدید شدن است؟ کره ی جنوبی با ناشران و دولت های سراسر جهان مانند "توکای" کار میکند و شرکت های بیشتری با هم مینویسند... آیا کشوری را میبخشید که این گونه ظلم میکند؟ من نباید احساس کنم که دشمنی کشوری با اقتصاد متوسط مانند کره ی جنوبی، بسیار غیر انسانی تر از تروریسم کشور ضعیفی مانند کره ی شمالی است؟ علاوه بر آنچه دراینجا گفته شد، این کتاب پیشنهادی است زیرا همچنین دلایلی را نشان میدهد که ژاپن میتواند مطابق زمانه، حداقل 63تریلیون پول از کره ی جنوبی بگیرد.»

خیلی جالب است. نویسنده از خطر از دست دادن فرهنگ کشور میگوید درحالیکه این فرهنگ، به خاندان امپراطوری و جنگجویان سامورایی محدود شده است. البته که کره ی جنوبی باید از تصرف آنها حرف بزند چون تمام پیروزی های مافیای نیمه کره ای یاکوزا در ژاپن از 1-همکاری خاندان امپراطوری ژاپن با آنها و 2-سوء استفاده یا اصلا بهتر است بگویم استفاده ی معقولشان از بوشیدو یا سلسله قوانینی که آدم های امپراطور ژاپن به آدمکشان سامورایی نسبت داده اند حاصل آمده است. بدون بوشیدو، مافیای ژاپن چیزی برای شرافتمندانه کردن قواعد گنگستری خود در بین اعضایش نداشت. پیش از این که در هرج و مرج پس از جنگ جهانی دوم، یاکوزاها به منبع تامین همه چیز در ژاپن تبدیل شوند، مافیای ژاپن، با قمار در بازار ناهاری در ادو شروع شد. بازنده ها مجبور بودند به سربازان مافیا تبدیل شوند. آنها در این زمان، به "لشکر احمق ها" معروف بودند. در این عنوان، هیچ افتخاری وجود ندارد. ولی الآن جوانان ژاپنی با دل و جان به باندهای یاکوزا میپیوندند چون شرافت دارد. این شرافت از تقدس خشونت در قوانین سامورایی های شرافتمند نیرو میگیرد. نتیجه اش این که هر روز در ژاپن، حداقل یک نفر با شلیک گلوله در وسط خیابان هدف میگیرد. تقثدس خشونت گاهی آنقدر با ژست های سامورایی های کابوی مانند فیلم های ژاپنی ترکیب میشود که میبینید در یک پرونده، مرد 28ساله ی گانگستر، بر سر یک مشاجره ی معمولی، روی همسرش اسلحه میکشد و او را در حال فرار از پشت با شلیک گلوله مجروح میکند و سپس دختربچه ی 7ماهه اش را که از سروصدا به گریه افتاده، به ضرب گلوله میکشد. کسانی از بوشیدو دفاع میکنند و آن را شرافتمندانه میخوانند که هنوز هم که هنوز است، سربازان ژاپنی جنگ دوم جهانی را قهرمان میدانند و معتقدند مردم تمام کشورهای همسایه شان در دروغبافی درباره ی خاطره ی سبوعیت این سربازان با هم در توطئه ای مشترک همکاری کرده اند. آقایان میهن دوست ژاپنی، تصاویری –احتمالا جعلی- از سربازان مهربان ژاپنی در حال بغل کردن سگ و گربه در مستعمرات منتشر میکنند و انتظار دارند ما تصور کنیم این همه سرباز تفنگ به دست و حامل شمشیر، برای هواخوری به چین و کره و آسیای جنوب شرقی رفته بودند. آن سربازان میهن پرست که تردید نداشتند امپراطور فرزند آماتراسو الهه ی خورشید و فرمانش ازجمله در خونریزی لازم الاجرا است همان نسبتی را با امپراطور دارند که یاکوزاها با امپراطوران واقعی کشور یعنی یاماگوچی ها و دیگر مافیاهای نیمه کره ای ژاپن. الگوی هر دو دسته هم یک پدیده است: سامورایی های قدیمی و مدرن تکثیرشده در سطح رسانه که یا در حال آدمکشیند یا در حال خوشگذرانی بخصوص با مشروب و فحشا که این دومی، مهمترین صنعت تحت کنترل مافیا و دولت های متبوعش در ژاپن است که تبلیغاتش را با کمک صنعت انیمه-مانگا تا توی مدارس دخترانه گسترش میدهد. تبلیغات، مستعمره سازی، تجارت فحشا... زمانی این کلمات، همه ی شرقیان را به یاد جهان موسوم به غرب می انداخت. شاید سامورایی گری رسانه ای ژاپنی نیز چندان پدیده ی خاصی نباشد. احتمالا هم سامورایی ها چندان با لمپن های لباس شخصی در رژیم پهلوی و جمهوری اسلامی تفاوتی نداشتند و فرهنگ شرافتشان از حد لوطی گری کلاه مخملی های ایرانی آن ور تر نمیرفت. در مقاله ای از توفوگو عنوان شده که نام بوشیدو را "اینازو نیتوبه" با کتابی به نام "بوشیدو" بر سر زبان انداخت. نیتوبه یک ژاپنی تحصیلکرده در امریکا و ازدواج کرده با زنی مسیحی بود. او بود که از سامورایی ها، چیزی شبیه به شوالیه های اروپایی ساخت تا جنگ را شرافتمندانه کند. بسیاری از اقوال او در کتاب –ازجمله دیالوگی از سایگو تاکاموری رهبر شورش سامورایی ها علیه دولت میجی- برگرفته از کتاب مقدس مسیحیان هستند. مجازات بربرانه ی خودکشی را نیتوبه بود که به راهی برای دفاع از شرافت تعبیر کرد و در این راه، بحث زندگی روح در شکم را پیش کشید، اعتقادی که ژاپنی نبود و از کتاب تورات برگرفته شده بود. حتی کلمه ی بوشیدو تا قبل از سال 1900 وجود نداشت تا نماینده ی مرامی باستانی باشد. صحنه پردازی نیتوبه از هر جهت جدید بود چون حتی در ژاپن سنتی هم خاندان توکوگاوا تا جایی که توانسته بود شر سامورایی ها را از ژاپن کم کرده بود. بسیاری از ژاپنی های تحصیلکرده، نیتوبه را به مسیحی سازی جنگ به پیروی از شوالیه ها متهم میکردند و میگفتند که الآن کشور بیشتر به اخلاق کنفسیوس برای ساختن فرهنگ صنعتی نیاز دارد تا به اراذل و اوباش سامورایی که برای پول، آدم میکشتند. اما هرچه ژاپن با سرعت بیشتری گذشته را تخریب میکرد و غربی میشد، ژاپنی ها بیشتر و بیشتر به تصاویر غربی نما از گذشته ی خودشان حریص میشدند بخصوص نسبت به سامورایی ها که در زمان کودکی نیتوبه از صحنه ی ژاپن محو شده بودند و آنها را میشد به هر شکلی تصور کرد. ازاینرو کتاب نیتوبه جنگسالاران ژاپنی را خوش آمد و آنها محتویات آن را در راه تولید یک حکومت فاشیستی و ارتش آماده ی خونریزی در راه میهن گسترش دادند. بعد از آن، تصویر خیالی ژاپنی ها از گذشته شان، جنگ و شرافت، هرگز دست از سر آنها برنداشت.:

“everything tom cruise taught you about samurai is wrong”: togugu: December 8,2014

اینها مسائل درستی هستند. ولی یادمان باشد هیچ وقت یک شخص نمیتواند جریانی را ایجاد کند مگر این که مردم زیادی پیشزمینه ی پذیرش آن جریان را پیدا کرده باشند. شاید ژاپن نیز آنقدرها که تصور میشود از دنیا منزوی نبوده و بذرهای غربزدگی در آن به حدی وجود داشته که جوانان آن را آماده ی انجام بدترین جنایت ها در کشورهای دیگر به بهانه ی تقلید از شرافت شوالیه ی اروپایی نموده باشد.

اگر دقت کنید، ژاپنی ها در تاریخی که به جنگجویی خود منتسب کرده اند، روی یک دوره ی خاص زوم کرده اند. این دوره، دوره ی جنگ های داخلی است که در آن، نام جنگسالارانی چون شینگن تاکه دا، کن شین، نوبوناگا ادا، هوجو و هیده یوشی میدرخشد و سرانجام با اتحاد کشور توسط بزرگترین شخصیت تاریخ ژاپن یعنی توکوگاوا ایه یاسو به پایان میرسد. پس از آن، دوره ی 200ساله ی شوگان های توکوگاوا آغاز میشود که پایان آن، به قدرت رسیدن یا -به قول خودشان- بازگشت امپراطور به قدرت در دوره ی مدرن است (معلوم نیست تنو یا میکادو که نامش را به امپراطور ترجمه میکنند، تا قبل از تبدیل شدن به عروسک خیمه شب بازی فرقه ی "اژدهای سیاه" در شورش علیه خاندان توکوگاوا، هیچ وقت مقامی بیش از کاهن اعظم داشته بوده باشد). اگر دقت کنید، میبینید که صنعت انیمه-مانگا و گیمینگ ژاپن روی یک دوره ی دیگر در تاریخ چین هم زوم کرده که خیلی شبیه دوره ی مزبور در ژاپن به نظر میرسد، دوره ی سقوط امپراطوری هان و تقسیم کشور به سه پادشاهی تا اتحاد مجدد کشور به دست سلسله ی جین. این دوره نیز با نام های آشنایی چون لیو بی، ژانگ فی، گوآن یو، سائو سائو، ژوگه لیانگ کونگ مینگ و ژو یو مشهور است و محتویاتش بسیار نزدیک به شرافت سامورایی ژاپنی است تا جایی که در بازی ای ژاپنی به نام اوروچی، شخصیت های سقوط دولت هان در 1800سال پیش با شخصیت های دوره ی جنگ داخلی ژاپن در بین 300 تا 400سال پیش با هم علیه شیطانی به نام اوروچی متحد میشوند. به نظر میرسد شخصیت های چینی، الگوی شخصیت های ژاپنی باشند. این داستان چینی در رمان کلاسیک "عاشقانه ی سه پادشاهی" اثر لو گوانگ جونگ و در اوایل سلسله ی مینگ تنظیم و تا اواسط سلسله ی چینگ چند بار بازپردازش شده است. داستان از جایی شروع میشود که ظهور یک قحطی و آشکار شدن فساد ماموران حکومتی، سبب خشم مردم و بروز شورش دستار زردها به رهبری ژانگ ژیائو علیه دولت مرکزی میشود. پس از جنگ های بسیار و مرگ ژانگ در اثر بیماری، دستار زردها سرکوب میشوند. اما ژنرال هایی که در سرکوب شورش همکاری کرده اند سهم خود را از قدرت میخواهند و با هم درگیر کشمکش بر ضد اتحاد دولت میشوند. یکی از این ژنرال ها به نام دونگ ژو که بر منطقه ی بربر شی لیانگ حکومت میکند موفق به فتح پایتخت و کسب مقام نخست وزیری میشود. دونگ ژو زمانی سرداری دلاور و جوانمرد بود. ولی شدائد روزگار، وی را به شخصیتی سنگدل، روانی و نامتعادل تبدیل کرد. او یک تیرانی بیرحمانه بر کشور پیاده کرد و خود به خوشگذرانی و اعمال خلاف متعدد مشغول شد. جنگ هایی که دشمنانش علیه او به راه انداختند به جایی نرسید. ولی یکی از وزرای مخالفش به نام وانگ یون، دخترخوانده اش دیائوچان را تعلیم داد تا معشوقه ی دونگ ژو شود و همزمان از پسرخوانده ی مورد اعتماد دونگ ژو یعنی لو بو که سرداری بسیار قدرتمند است دلربایی کند و دونگ ژو و لوبو را به جان هم بیندازد، اتفاقی که نتیجه ی نهایی آن قتل دونگ ژو با نیزه ی لو بو است. با مرگ دونگ ژو، هرج و مرج، کشور را فرا میگیرد و بخش حماسی مورد علاقه ی ژاپنی ها از رودررویی شخصیت ها سر گرفته میشود. نام دونگ ژو به معنی رهبر ژوها است و اشاره به برخاستن او از لیانگ یا سرزمین چیانگ های بربر دارد که پادشاهی کهن ژو از آن قوم برخاسته بود. مارک گراف، معتقد است که داستان رودررویی دونگ ژو و لو بو در مقام پدر و پسر در این رمان، چیز کوچکی نیست. رودررویی پدر و پسر به خاطر یک زن در داستان بودایی شاهزاده پدمه در هند نیز آمده که نامادریش او را به قصد سوء در حق او متهم کرد و پدرش شاه دستور قتل او را داد. اما خدایان نجاتش دادند و او را به هیمالیا بردند جایی که در آن، به راهبی مقدس تبدیل شد. بعدها وقتی پدر به بی گناهی پسرش پی برد، دستور به پرت کردن زن خاطی از روی صخره ها داد. پدمه یا بادام، درواقع تلفظ دیگر نام بودا و یکی از صورت های او است که احتمالا پیش از تثبیت زندگینامه ی شاکیامونی به عنوان داستان رسمی بودا در بودیسم تبتی به قدرت رسیده در دوره ی چینگ، بسیار مشهور بوده است. داستان پدمه شبیه داستان یوسف است که به سبب نیت سوء نامادریش زلیخا به زندان پدرخوانده اش پوتیفار افتاد. البته یوسف بیگناه بود و لوبو گناهکار. اما آنچه لوبو را به یوسف و البته بودا یا پدمه متصل میکند، مجموعه ای از داستان های دیگر است که نشان میدهد یوسف یا بودا چطور به جنگجویی چون لوبو تغییر شخصیت میدهند. اکثر این داستان ها در سرزمین های غربی روی میدهند و دلیلش هم مشخص است. این داستان ها ریشه ی مغولی دارند و نتیجه ی رشد و قدرت گرفتن یهودیان در بین تاتارها از سمت غرب هستند. هان به معنی پادشاه در چینی، تلفظ دیگر عنوان خان در زبان های آلتایی است و به گفته ی مارک گراف، دستار زرد شورشیان علیه خان یا امپراطور هان، همان دستار زردی است که سربازان مغول دولت قزل اردو در روسیه بر سر داشتند. در داستان دونگ ژو نیز دیائوچان کپی استر و پدرخوانده اش وانگ یون، کپی مردخای –عمو یا پسرعموی استر و ولینعمت او- هستند. همانطورکه مردخای، استر را برای وا داشتن شاه پارس به کشتن دشمنان یهودیان، به ازدواج شاه درمی آورد، وانگ یون نیز چنین میکند. از آن شبیه تر، داستان های یودیت (زن یهودی) و تومیریس (ملکه ی تاتارهای ماساگت) است: زنانی که وانمود میکنند قصد ازدواج با –به ترتیب- هولوفرنس (سردار بابلی) و کورش (شاه پارس) را دارند ولی هدفشان از این کارها کشتن پادشاه است، دقیقا همان هدفی که دیائوچان از ابراز علاقه به دونگ ژو دارد. اتحاد این داستان ها، در تلاش برای منحط کردن یک دولت است. استر با قانع کردن اخشوارش شاه پارس به کشتن نخست وزیرش هامان و دیگر پارسیان دشمن یهودیان ونیز نشاندن مردخای به نخست وزیری، عملا دستگاه پارس را یهودی میکند. هولوفرنس نیز مانعی برای نفوذ یهودیان در دستگاه دولت بابل است، نفوذی که با مرگ هولوفرنس آنقدر قوت می یابد که درنهایت با باز شدن دروازه های بابل به روی سپاه پارس با خیانت یهودیان، به پارسی شدن بابل می انجامد. در این مورد باید توجه داشته باشیم که کلمات پارس و فارس، جانشین عناوین فرقه ی پاروشیم یا فریسی ها هستند که خاندان داود و سلیمان و پیروانشان را در بر میگیرند. درواقع منظور از این داستان ها، از بین بردن خوبی در یک دولت برای مادی و منحط کردن آن بوسیله ی زنان است. این داستان را در الگوی اصلی پردازش شخصیت دونگ ژو می یابیم، یعنی در شخصیت "وانگ ژو" (یعنی شاه ژو) آخرین پادشاه سلسله ی کهن شانگ در چین مرکزی که نخست شخصیتی درستکار و نیکو بود. اما یک روز وانگ ژو به بت الهه نووو ابراز شهوت کرد و آرزو کرد که او زنی واقعی بود و شاه میتوانست با او معاشقه کند. این، همتای معاشقه ی دنگ ژو با بیوه ی ولینعمتش امپراطور لینگ و مادر امپراطور شیان است که حکم مادر مملکت را داشت. نوو در کنار فوشی، دو ایزد نخستین بودند که گل آدمیان را سرشته و حکم پدر و مادر انسان ها یا آدم و حوای چینی را داشتند. از این جهت نووو و فوشی، ما به ازایی برای عیشتار و مردوخ خدایان کلدانی بودند که نام های توراتی استر و مردخای از روی آنها پرداخته شده اند. درواقع استر یا عیشتار انسان شده، همان مجسمه ی زنی است که پیگمالیون ایتالیایی میسازد و به آن ابراز عشق میکند و ونوس الهه ی دلدادگی، آن مجسمه را به زنی واقعی تبدیل میکند تا پیگمالیون به هدفش برسد. این زن واقعی، در داستان وانگ ژو، "دی جیا" است: زنی که نوووی خشمگین، برای انتقام به سراغ وانگ ژو میفرستد تا بساط حکومتش را برچیند. علاوه بر آن، نووو وانگ ژو را به جنون دچار میکند. جنونی که وانگ ژو را هوسباز و زودجوش میکند و چنان باعث وحشت همه از او میشود که او را از هرچه تنها تر شدن، بیشتر به دی جیایی پناه برنده کند که با سبکسری ها و خواسته های نامعقولش از پادشاه که سبب فشار بر مردم میشود، سبب خشم مردم از حکومت میشود. دی جیا حتی پادشاه را به پسر خود بدبین میکند و باعث قتل او به دست پدرش میشود، چیزی که یادآور تبعید یوسف به زندان به عنوان مابه ازای جهان زیرین یا قلمرو مردگان توسط پدرخوانده اش پوتیفار است. سرانجام مردم خشمگین، به وو رهبر قبیله ی شورشی ژو روی می آورند و لشکر او را بزرگ میکنند. در رویارویی نهایی بین شورشیان و ارتش شانگ، سربازان به شورشیان میپیوندند و وانگ ژو که نمیتواند این وضع را تحمل کند، کاخ خود را به آتش میکشد و در شعله ها میسوزد. این، دقیقا همان سرانجام ساراک آخرین شاه آشور هنگام یورش سربازان ماد به قلعه ی او است. ساراک نیز مانند وانگ ژو اعتبار خود را با زنبارگی و خوشگذرانی و بی توجهی به امور مملکت از دست داد و سقوطش به دست مادها روایت دیگر سقوط بابل به دست کورش پارسی است که تورات، او را شاه مادها و عیلامی ها خوانده است. نکته ی مهم اما در داستان وانگ ژو این است که سلسله ای که جایش را میگیرد یعنی ژو همنام خودش است. آیا حکومت قبلی به شکلی مثبت تر دگرگون میشود؟ آیا درست مثل داستان مسیح، پایان بدی، خوبی است؟ در داستان مسیح میبینیم که یوحنای تعمیددهنده یا یحیی که مردم او را تجسد ایلیا یا الیاس مسیح یهودیان میدانند به تحریک زنی به نام سالومه که همتای استر و یودیت و دی جیا و دیائوچان است، به دستور هرود پادشاه زمانه به قتل میرسد ولی مسیح دیگری که عیسی شاگرد او است جایش را میگیرد و مذهبی عالمگیر از او پدید می آید. قتل یوحنا همتای قتل آنتی پاتر پسر بزرگ هرود به دست او در اثر جنون بی اعتمادی حادث شده بر او است که در داستان ایوان مخوف شاه روسیه هم تکرار میشود. کلیسای عیسی مقبره ی پطرس یعنی سنگ در رم است و صلیبش شمشیر صلیب مانند آرتور است که در سنگی فرو رفته است. شمشیر فقط مال آرتور است چون به دست آوردن گرال یا جام حاوی خون عیسی در زمان او ممکن شده است. گرال در اصل یعنی سنگ و معادل هعمان سنگ یا پطرس مسیح است. در روایت ولفرام فون اشنباخ، گرال به پسر شوالیه گاموره از بلکان ملکه ی حبشه تعلق میگیرد. این بلکان، همان بلقیس یا ملکه ی سبا است که دلیل جنون و بتپرستی سلیمان دانسته شده و به عنوان مدل دیگری از دی جیا قابل ارزیابی است. اعقاب پسر بلقیس به آسیای مرکزی یا دور میروند که درآنجا پرسبیتر جان –شکل دیگری از یوحنای تعمیددهنده- با قدرت گرال، یک پادشاهی مسیحی عظیم بنا میکند. افسانه ی جام اسرارآمیز در شرق را کیخسرو دارد. او پسر سیاوش است: شاهزاده ی درستکار ایران بنا بر شاهنامه ی فردوسی که توسط نامادریش در داستانی کپی شده از داستان یوسف، از چشم پدر می افتد و با این که بیگناهیش ثابت میشود، ولی از ترس نامادری به سرزمین های شرقی و قلمرو توران میگریزد و درآنجا داماد شاه توران افراسیاب میشود. ولی با بدگمانی بیمورد شاه به سیاوش، او کشته میشود. بعدها کیخسرو بر تخت شاهی ایران مینشیند و انتقام پدر را با کشتن پدربزگش افراسیاب میگیرد. سودابه نامادری سیاوش، دختر پادشاه هاماوران –حمیر یا یمن- است و معمولا در روایات عربی، سبا محل حکومت بلقیس را نیز یمن میدانند. داستان کیخسرو که بعد از مرگ پدرش متولد میشود، بی شباهت به داستان مرگ ازیریس در کتاب "ایزیس و ازیریس" پلوتارخ نیست. ازیریس مهربان که توسط برادرش ست به قتل رسیده، به صورت هورس مجددا از همسرش ایزیس متولد میشود و انتقام میگیرد درحالیکه اینبار پهلوانی جنگجو و بیرحم است و چیزی از مهربانی سرش نمیشود. این داستان برگرفته از اعتقاد قبطی مرگ هر روزه ی هورس خدای خورشید در غرب زمین و تبعیدش به جهان زیرین، و تولد دوباره اش از رحم مادرش هاثور از شرق در فردای آن است. الهه هم قاتل قهرمان است و هم متولد کننده ی دوباره ی او شاید از طریق همین قتل. پس قتل سیاوش در اثر بدخواهی نامادریش سودابه و البته توام با فرار او به سرچشمه ی خورشید در شرق (توران)، روایت کامل کننده ی داستان زندانی شدن یوسف در جهان زیرین در اثر بدخواهی نامادریش زلیخا و تولد دوباره ی او از زندان به صورت قدرتمندترین مرد مصر به جای پدرش پوتیفار است. به همین ترتیب بودا هم که در هند واقعا در اثر بدخواهی نامادریش به قتل رسیده، در شرق به صورت خورشیدی جدید متولد میشود. اما همانطور که ازیریس و سیاوش در تولد جدیدشان دیگر مهربان و انساندوست نیستند و مدعیان جایگاه یوحنای انساندوست و صلح طلب، شوالیه های آدمکش پرستشگر گرال خون عیسی در اروپایند، در شرق هم جای بودای درستکار را لوبوی جنگجوی هوسباز میگیرد. ژاپن به راحتی میتواند حتی مکان مناسب تری برای پرورش لوبوهای جنگجوی بی شخصیت و ابله باشد چون در مکان شرقی تری نسبت به چین قرار دارد و همانطورکه چینی ها او را نامیده اند، "تای نیه پونگ کو" یعنی سرزمین آفتاب تابان است. [این کلمه ی چینی در اروپا تبدیل به چیپانگو و سپس جاپان، و در خود ژاپن تبدیل به دای نیپون و بلاخره نیپون شد که ژاپنی ها کشور خود را بدان نام مینامند.] در این مورد باید توجه کنید که مغول های فاتح چین، جورچن هایی بودند که سلسله ای به نام "چین" در چونگ فوآ کوآ (چین کنونی) بنیان نهادند و خاندان سلطنتی جوسیون در شبه جزیره ی کره نیز یک شاخه از خاندان سلطنتی جورچن های چین بودند و جنگجویان ژاپنی نیز از کره به جزایر ژاپن یورش برده اند. در این مورد، باید توجه داشت که یک چین دیگر با یک املای چینی دیگر نیز پرداخته شده که امپراطوری هان (خان) شکل اصلاح شده ی مدل بنیانگذاشته شده توسط آن تلقی شده است. اولین امپراطور چین موسوم به "چین شی هوانگ دی" شخصیتی نامتعادل و مجنون و خطرناک داشت که گفته میشد به دلیل خاطرات بدش از هوسبازی های مادرش در او به وجود آمده بوده است (نامادری سیاوش را به یاد بیاورید). چین شی هوانگ دی در جستجوی عمر جاوید بود و داروهایی که در این راه مصرف کرد، جنون او را افزایش و مرگ او را تسریع نمود. این امپراطور از وجود جزایر جاودانگی در شرق اطلاعی حاصل نمود و جادوگری به نام شو فو را برای کشف این جزایر به سفری دریایی در شرق فرستاد. پس از مدتی، شوفو برگشت و گفت که خدایان جزیره، صنعتگر و معمار و کشاورز و آشپز و سرباز و خدم و حشم و دختران و پسران زیبا طلب کرده اند. امپراطور، لشکری از این افراد در اختیار شوفو گذاشت تا رضایت خدایان را جلب کند. شوفو دیگر برنگشت و با آن مردمی که امپراطور به او داده بود به ژاپن گریخت و تمدن ژاپن را تاسیس نمود و خود به "شن وو" اولین امپراطور ژاپن تبدیل شد. [دو مقبره به نام شوفو در ژاپن هست و در بعضی نواحی ژاپن به عنوان خدای کشاورزی برایش آیین هایی برگزار میشود.] دراینجا دوباره نگاره ی شاه مجنون و دلنگران قدرتش را میبینیم که سبب ظهور شاهی دیگر در حرکت به شرق مقدس میشود. بر اساس فلسفه ی پیشین، ژاپن با تولید جنگجویان و فتح شرق بزرگ و درنهایت جهان به وظیفه ی تاریخی خود عمل خواهد کرد. امپراطوری خونین ژاپن از این فکر متولد شده بود.:

“issues of reconstruvtion”: mark graf: hx moka: 10/2/2020

در گزارش مارک گراف، نکته ی جالبی وجود دارد که جای گسترش در آن هست. او به پیروی از فومنکو و نوکووسکی، سلیمان قانونی سلطان عثمانی را همان سلیمان تورات و مسجد ایاصوفیه ی او را مدل دیگری از معبد سلیمان میداند. شاید سلیمان قانونی، رابط بین ملکه ی سبا و پسر مسیحی او در شرق باشد. سلیمان قانونی، در اثر بدبینی ای که خرم سلطان همسرش در او نسبت به پسر بزرگ سلیمان یعنی محمد پدید می آورد، محمد را که شاهزاده ی قابل و باکفایتی است میکشد و پسر خرم سلطان به نام سلیم معروف به "سلیم احمق" و "سلیم خوشگذران" را که شخصیت روانی، عیاش و باطلی دارد ولیعهد میکند. سلیم که ملکه اش همسر یهودی او است، تحت تاثیر این زن، یهودیان را آنقدر در عثمانی قدرتمند میکند که شایعه میشود سلیم پسر واقعی سلیمان نیست و پدرش یک تاجر یهودی بوده است. این مطلب ظاهرا با قتل یحیی توسط هرود و جا زدن عیسی به مقام مسیح دوران او نامرتبط نیست. نکته ی جالب این است که تایید مسیح بودن عیسی، در گزارش های سریانی، به مردمانی از شرق دور نسبت داده شده که مجی یا مجوس یا مغ یعنی جادوگر و اصحاب شیطان خوانده شده اند. سه شاه مجی از شرق با دنبال کردن ستاره ای، به اصطبلی که مسیح نوزاد در آن است میرسند و او را میپرستند و این داستان در انجیل متی نیز روایت شده است ولی گزارش های سریانی آن مفصل تر است. بنا به تحقیق ویتاکوفسکی، در این گزارش ها، این سه مجی: 1-از اعقاب بلعم بودند. 2- از اعقاب مردم سبا و شبا بودند. 3-اکنون در شرق به سر میبرند. معمولا مجی ها را فرقه ای از کلدانیان یا آشوریان به شمار می آوردند و آنها را در تاسیس مکتب آشوری شرقی و گاها آشوری غربی موثر میدانستند. در مکتب آشوری غربی، عنوان زرتشت برای بنیانگذار مجی ها به کار میرفت و این زرتشت با تطبیق با باروخ یا بلعم، به نوعی شخصیت باخدایی تلقی میشد. با این حال، به سبب منشا گرفتن مجی های شرق از مردم سبا و شبا در افریقا، آنها سیاهپوست تلقی و با عیلامیان که همسایه های شرقی کلدانیان بودند تطبیق میگردیدند و ازآنجاکه عیلامی ها و پارسیان یک قوم واحد تلقی میشدند، مردمی موسوم به پارسی یا فارس که به پهلوی سخن میگفتند نیز داعیه ی حمل کیش زرتشت را میکردند. اما در گزارشی در رویدادنامه ی ذوقنین –منسوب به مکتب آشوری غربی- سه پادشاه مجی هنوز وابسته به اولاد سبا و شبا ولی برخاسته از دورترین شرق ممکن و در قلمرو غار گنج ها خوانده شده اند. غار گنج ها غاری در شرق کشور شیر بود. کشور شیر که با چین تطبیق شده، منشا اولین اندیشمندان جهان خوانده شده است. غار گنج ها محل نگهداری صحف آدم بود که وی به پسرش شیث داده بود و پیروان کیش شیث ابن آدم، آن را گرامی میداشتند. روزی مرد کوتاه قدی از غار گنج ها بیرون آمد و به مردم گفت که ستاره ای از این غار بیرون جهیده و پیوسته به سمت غرب حرکت میکند و باید آن را تعقیب کنند. "پیر شابور" (به معنی بزرگ سرزمین شابور یا خاور یعنی شرق) سه شاهزاده را مامور دنبال کردن ستاره نمود و 9تن دیگر را نیز با آنها رهسپار نمود. این 12 مجی (در سریانی: مغوس) عبارتند از: 1- بعل ابن مردوخ 2-نصردیح ابن بلدان 3-اریحو ابن کسرو 4-اوشتازف ابن غدافر 5- هرمزد ابن سنتروق 6-ارتاشیش ابن حویلت 7-اشتان بوزان ابن ششرون 8-محروق ابن همام 9-ارشاک ابن محروق 10-ظهرونداد ابن ارتابان 11-زرونداد ابن ودواد 12- اخشیرش ابن سحبان. این افراد بعد از سفری طولانی به کلدانیان غرب میرسند و از آنها راهنمایی میخواهند. کلدانیان در کتاب های خود جستجو میکنند و از روی پیشگویی زرتشت، مجی ها را به کوه نبو در یهودیه راهنمایی میکنند. آنها درآنجا عیسای نوزاد را می یابند که هشت روزه بود ولی سخن میگفت. یهودی پیری به نام "افریم" متوجه میشود که با توجه به این که مردان مقدس و ستاره شان از شرق و از طلوعگاه خورشید آمده اند و مذهب این مردان مقدس، "پرستش آتش" و جنس خورشید نیز از آتش است، کیش خدای متولد شده باید برگرفته از کیش پرستش «شیطان» باشد که خورشید را در آسمان جابجا میکند. بدین ترتیب اساس شکل دهی به مذهب مسیحیت، بر کیش میترا یا سول اینویکتوس خدای خورشید قرار گرفت. در زمان بازگشت مردان به شرق، عیسای نوزاد قول داد که بعدا یک حواری برای تبلیغ آیین در بین آنها بفرستد. این حواری، توماس جوداس بود که بعدها مذاهب شرق را تاسیس نمود. ویتاکوفسکی، این داستان را با روایت سریانی موسوم به "پیشگویی زرتشت" مقایسه میکند که بر اساس آن، زرتشت –که متن میگوید همان باروخ است- سه شاگرد خود به نام های محمد، سیسینو (ساسان) و گشتاسف (گشنسف) را به تعقیب ستاره ای در جهت شرق دعوت میکند که به آنها نوزادی را نشان خواهد داد که زرتشت در قالب او مجددا متولد میشود و این نوزاد، عیسی مسیح بوده است. ویتاکوفسکی ربط این دو داستان را در این میداند که کیش پارسیان که تابعین زرتشتند به مانند کیش نسبت داده شده به مجی های غار گنج ها، با تقدس آتش توام است و بعلاوه اسامی بعضی از مجی های 12گانه ی آمده از غار گنج ها معادل اسامی ذکر شده برای بعضی شاهان قوم پارس است. سریانیان، پارس ها را مردم عمون و موآب [اعقاب قوم لوط] تلقی میکردند که درنتیجه ی بیابان شدن سرزمینشان در اردن، به شرق رفته اند. ازاینرو پارس ها در حمل بار گناهان نژادهای لعنت شده، با سبایی ها هم مسیر و آماده ی تبادل تجربه با آنها محسوب میشدند.:

“the magi in syraic tradition”: witold witakowsky: upsala university: researchgate: jaNUARY 2020

این متن، به وضوح میگوید که کیش مسیح از روی کیش شیطان ساخته شده است. اگرچه شیطان دراینجا از دید یک یهودی مطرح شده، ولی میتواند تمام انتظاری را که فرهنگ یهودی-مسیحی از شیطان و شیاطین دارد به خدای خورشید منتقل کند. این موضوع بخصوص از آن جهت اهمیت دارد که در مذهب مجی ها بلاتردید گوهر دوگانه ی خیر-شر بشر به رسمیت پذیرفته شده است. "ریوز" معتقد است که زرتشت متن "پیشگویی زرتشت" همان زرتشت اپوکریفون قبطی یوحنا است که کتابی درباره ی به بدن انسان درآمدن فرشتگان آرخونی دارد. این فرشتگان، 7پسر شیث آسمانی موسوم به "رسولان شیث" هستند که ردشان در تعالیم منسوب به کلمنتین دروغین، مانی و محمد عیان است. زرتشت تجسد انسانی رسول روشنایی است چون خود شیث است که دراصل فرشته ی شاثل بوده که به شکل انسانی به نام شیث درآمده است. آدم درنتیجه ی خوردن میوه ی درختی موسوم به "لوطیس" که شاثل عمدا سر راهش قرار داده بود به نطفه ی شیث دچار آمد. نگارش عربی نام این درخت، هم املا با نگارش عربی نام لوط پیامبر است و این اصلا اتفاقی نیست. لوط به میان مردم سرزمین سدوم و عموره رفته بود و عمونی ها و موآبی ها که تنها بازماندگان قوم لوطند، از نسل دو دختر لوط و همسر بومی او میباشند. بنا بر متون نگ حمادی، سدوم، مرتعی بود که شاثل گیاهش را در آن کاشت و شهر عموره در آن پدید آمد و بنا بر روایتی دیگر، عموره شهری بوده که شاثل در مکانی خارج از آن موسوم به سدوم، بذر گیاه خود را کاشته است. در هر حال، سدوم و عموره بهشتی بود که مردمش قدرش را ندانستند و به سبب گناهانشان آن را از دست داند و لوط مثل آدم که از بهشت اخراج میشود به عنوان عصاره ی درخت شاثل ازآنجا بیرون آمد. در روایتی یهودی، شیث در دومین تجسد خود، به شکل انوش ظاهر شد. انوش به معنی انسان و تقریبا مدل دیگری از آدم ابوالبشر است. عیسی نیز آدم دوم نامیده میشود. اینجا است که تولد هابیل و قابیل، در ادامه ی لوط یا آدم دارای گوهر شیث و همسر مادیش حوا تعریف میشود و نسل آنها به دو گوهر خوب و بد هابیل و قابیل تقسیم میگردد. هابیل به دست قابیل کشته میشود و نسل قابیل مخترع و پیشرو، طی انجام گناهان، اختراعات و پیشرفت های مادی خود را افزایش میدهند:

“heralds of that good realm: syro-mesopotamian gnosis , jewish tradition”: john c.reevs: brill: 1996 :P127-134

به نظر میرسد جای گرفتن قابیل در محل هابیل، همان جای گرفتن لوبو در محل بودا باشد: نتیجه ی طبیعی روی آوردن آدم به حوا و لوبو به دیائو چان. این، فقط تغییر سرشت را نشان میدهد نه تغییر نام را. مسئله فقط اینجا این است که از دید یک مسیحی، خدای خورشید شیطان است ولی مذهب مسیح را بر پایه ی این شیطان ساخته اند. در ژاپن هم که به نظر میرسد کوه فوجی خود را با غار گنج ها در دورترین شرق ممکن تطبیق کرده باشد، بودا با خدای خورشید تطبیق و "دای نیچی نیورایی" یعنی خورشید-خدای بزرگ نامیده شد و عنوان گردید آماتراسو الهه ی خورشید که امپراطوران ژاپن از نسل اویند همان بودا است. بودا در این کسوت، محور "چی شیکی" یا انجمن اخوت بودایی مومنان به یک بودا شد که معابدشان "چی شیکی جی" نامیده میشد. آنها از "هون جی سویی جاکو" یا تجلی بود آغازین صحبت میکردند که "هوری ایچی رو" آن را علت سخت بودن تمایز شینتو یا طبیعت پرستی ژاپنی از بودیسم میداند. چون این آموزه، تمام نیروهای طبیعت را تجلی های مختلف بودا و ذهنیت انسان از آنها را بسته به صفات بودا میخواندند. گفته میشود این یک مذهب حکومتی بود که راهبی به نام "گیوگی" –منسوب به قرن هشتم میلادی- در سرتاسر ژاپن سفر کرده تا آن را همگانی کند. به نظر ایچی رو، نهضت گیوگی، سبب بیرون آمدن نوعی فردیت در اثر بودیسم دولتی شد. ("جان ژاپنی: بنیادهای فلسفه و فرهنگ ژاپنی": چارلز مور: ترجمه ی ع.پاشایی: نشر نگاه معاصر: 1381: ص2-381) نباید از نسبت این فردیت با تقدس طبیعت تعجب کرد. جانوران مقدسند درحالیکه در روا کردن خشونت و شهوت که آدمیان آن را کنترل میکنند تردید نمیکنند. لوبو در کنترل این امیال، حدود را به سختی رعایت میکند و در راه شهوت، پدر خود را میکشد. پس او آزادتر و درنتیجه مقدس تر و بودا تر است. این، آرمان یک ژاپنی معتمدبنفس است و او برای هرچه خورشیدی تر شدن در این راه، روی به جزایر شرق می آورد و در راه تصاحب آنها با ایالات متحده در شرق میجنگد. پیروزی ایالات متحده اما غار گنج ها را از ژاپن میگیرد و هرچه بیشتر به شرق و به ایالت متحده ی امریکا منتقل میکند کشوری که با تعیین خط مشی برای ژاپن ثابت کرده بودای قانونی و درواقع آماتراسوی قرن 21 جهان کسی جز "مجسمه ی آزادی" خودش در نیویورک نیست.

امریکا مقدس است چون در شرق چین و ژاپن قرار دارد ولی از سوی دیگر مقدس تر است چون در غربی ترین قاره ی دنیا روی نقشه ی جغرافیا و جایگاهی مناسب برای غروب خورشید و ستاره ی مسیح یعنی جایی است که مسیح جدید در آن به دنیا می آید و مردان سرزمین مقدس شرق، آن را جستجو میکنند. بنابراین ژاپنی ها در کپی کردن زندگی و فولکلور امریکایی ها و اسلاف اروپایی بنیانگذارانشان اشتباه نکرده اند. دیگران نیز وظیفه دارند در غربزدگی، از این شرقی های خردمند بودایی تبعیت کنند. تقدس امریکا و شرق با هم در انگلستان و در رمان ارباب حلقه های تالکین بروز میکنند. حوادث در سرزمین میانه به نمایندگی از اروپای غربی روی میدهند جایی که الف های خردمندش از دورترین شرق زمین آمده اند و بهشت موعود تمام مردمش، سرزمین والار یا خدایان در آن سوی دریا به کنایه از قاره ی امریکا است. تالکین در جایی از کتابش از قول گالادریل به فرودو میگوید که الف ها در حال ترک شهرها و ناپدید شدن در جنگل ها و غارها هستند تا روشن کند که چرا امروزه الف ها را به عیان دور و بر خود نمیبینیم. درست مثل زرتشت که خدایی در قالب انسان بود، الف های تالکین نیز به شکل انسانند. این با تصویر انگلیسی دوره ی ویکتوریایی از الف ها که آنها را به شکل کوتوله های باغبان تصویر میکند متفاوت است. تالکین برای حل این تناقض، به اساطیر ژرمن رجوع کرد و الف های خود را با "لیوس الفار" یا الف های روشنایی که به شکل بشر بودند مترادف نمود و در عوض، "دوک الفار" (الف های تاریک) و "سوارت الفار" (الف های سیاه) را با دورف ها تطبیق نمود و دورف های خود را به شکل معمول کوتوله ها آفرید. اما تاکید تالکین بر انسان بودن الف ها که به سبب ادعای اشرافیت انگلیسی و ژرمن در نیمه الف بودن و برتر بودن از انسان های عادی لازم بود، بر افسانه ی "توماس شعرباف" استوار بود که با ملکه ی الف ها دیدار کرده و ادعا نموده بود که از او تعالیم و قدرت هایی گرفته و در بین مردم آورده است. در نگاره های این رویداد، ملکه ی الف ها کاملا به شکل یک انسان است. توماس شعرباف به خاطر پیشگویی هایش مشهور است. او پیشگویی کرده بود که روزی، اسکاتلند تمامی انگلستان را فتح خواهد نتمود و در جمله ای منسوب به او آمده است: «قدرتمند ترین شهرهای کشور، یورک بود و لندن هست و ادینبورگ خواهد بود.» ادینبورگ اسکاتلند معروف به شهر روشنگران، همان شهری است که صحنه های هری پاتر را در آن فیلمبرداری کرده اند و توریسم هری پاتر برای خود به راه انداخته است. روشن است که توماس شعرباف که داستان ها و اشعاری به او منسوب است، شکل تاریخی شده ی "تام لین" یا "تومبلین" یا توماس لنگ است که افسانه ی ملاقات او با ملکه ی "فیری" (جن) ها در اسکاتلند مشهور بود. شاید "هالی تامپسون" (تامسون مقدس) اگر تامسون را به پسر توماس (از بانوی فیری ها) معنی کنیم، علت اهمیت نانوشته ی این الف خوانی باشد. هالی تامپسون مربوط به افسانه ی شکل گیری ولتشایر در جنوب بریتانیا است. ولتشایر مسکن الف ها و فیری ها بود ولی یک سردار نورمن فرانسوی به نام "سول وب"، این الف ها را تارومار نمود و شعاری که او را در مقابل جادوی الف ها مقاوم مینمود، "هالی تامپسون" بود. شاید این تامسون یا پسر توماس، به معنی پدیده ای باشد که ثمره ی فعالیت توماس قدیس در سرزمین اولیه ی الف ها در شرق بوده است: شاید حتی خود بودا. امروزه نام های فامیل وب، توماس و تامپسون از پرکاربردترین نام های فامیل در ولتشایر هستند. نکته ی جالب این که خاندانی به نام "فری" هم از آنجا برخاسته اند که جدشان "توماس لو فری" حکمران ولتشایر شمالی بود و این توماس، باید با توماس قدیس و تامپسون مرتبط باشد. نام خاندان فری را به صورت فریگ هم نوشته اند که این، او را با فری یا فریگ خدای ژرمن تطبیق و در ارتباط با فیری ها یا پریان قرار میدهد. منطقه ی ولتشایر نام از شهری به نام ولتون دارد که عنوانش مرتبط با ولش های گالیک و همتبارانشان در ولز است. تالکین در اختراع زبان الف های خاکستری سرزمین میانه، از زبان های ولش بخصوص در ولز استفاده کرده بود. خاندان وب هم از ولتشایر برخاسته و ظاهرا مرتبط با سول وب هستند. نام کوچک این قهرمان یعنی سول، به معنی خورشید است و او به سبب تبار تاتار ژرمن های یورش برنده به بریتانیا، خود یک خورشید شرقی و به سبب الف زاده بودن، حریف الف ها است. نام فامیل "وب"، به معنی بافنده ی لباس در انگلیسی میانه، و معادل "ویور" در انگلیسی جدید است. این نام نیز ممکن است به لباس دار شدن آدم و حوا در ابتدای خلقت انسان مرتبط باشد. خاندان وب، از ولتشایر و سامرست به سراسر انگلستان و ایرلند منتشر شده اند و در قرون 17، 18 و 19 پیوسته در حال مهاجرت به امریکای شمالی، هم در ایالات متحده و هم در کانادا بوده اند. آنها جزو خاندان های اشرافی امریکا و پرکار در عرصه ی سیاست آنجا بوده اند. مشهورترینشان بیشک "جیمز وب" است که در سال 1949 و در همان ابتدای به کار ناسا در آنجا جزو مدیران والارتبه بوده و اولین برنامه ها برای ورود انسان به فضا در رقابت با اتحاد جماهیر شوروی را ارائه نموده بود و امروزه تلسکوپ فضایی پر سر و صدایی را به نامش کرده اند. در آن زمان، استفاده از دانشمندان نازی در تاسیس ناسا بر کسی پوشیده نبود. جیمز وب هم نظامی و هم فراماسون بود و درباره اش شایعه بود که بنا بر یک سنت خانوادگی، درصدد دستیابی به الف ها و اسپریته ها روی سطح سیاره ی مشتری است. هرچند دانشمندان تربیت شده در دستگاه او، ترجیح دادند از گازهای آتشین سطح مشتری صحبت کنند و نه از الف های آتشین سطح آن. به هر حال، این شایعه احتمالا مرتبط با نماد خاندان وب یعنی عقاب است که پرنده ی زئوس موکل سیاره ی مشتری است. زئوس فرمانروای آسمان است و وب ها میتوانند رضایت او در ارتباط بین زمین و آسمان را جلب کنند. ازاینرو حضور جیمز وب در ناسا احتمالا یکی از دلایل قوت شایعه ی ارتباط دولت ایالات متحده با یوفو ها است که مدل های علمی نمای الف ها برای عصر فیزیک نیوتنی هستند. حالا خورشید از جهان زیرین نمی آید. بلکه همواره در فضا است و تمام اجرام آسمانی منظومه ی شمسی ازجمله زمین از جنس آنند و به دورش میچرخند. پس الف های خورشیدی باید از فضا به زمین بیایند. این به ایالات متحده که در شرق دور با ژاپنی ها و سپس کمونیست ها دست به گریبان شده است، کمک میکند تا شرق مقدس را به سیاره هایی دور از زمین منتقل کند؛ پروسه ای که درنهایت به تقدس زدایی از زمین منجر میشود و امکان امریکایی کردن جهان را تسهیل میکند. تمام روابط مثبت و منفی فضایی ها با زمین در رسانه ها، از دریچه ی کاخ سفید میگذرند. چون غار گنج ها الآن آنجاست.

وعده ی خدا به اسماعیل و سخنگویی آدم های جنگ طلب از قول خدا

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا بانو رفعت هاشمپور را از دست دادیم. این گوهر کمیاب نسل طلایی دوبلورها 16سالی بود دیگر گویندگی نمیکرد. ولی هنوز وقتی به مردم میگویم: «گوینده ی نقش خاله هتی فوت شد»، همه میفهمند منظورم کیست و چه صدایی داشته است. شاید عده ی کمی اسم سریال "قصه های جزیره" (اولین پخش در 1376) را به خاطر بیاورند ولی خاله هتی معرف حضورشان هست. هاشمپور در آن سریال مدیر دوبلاژ بود و جالب این که در سری اول کار، از بانو ناهید شعشعانی برای نقش خاله هتی استفاده کرده بود. در آن سری هتی فقط دیکتاتور بود و طنزی نداشت. اما بعد از مهربان شدن هتی، طنز او رو شد و تقریبا از همان زمان بود که زنده یاد هاشم پور، نقش او را به عهده گرفت و به توفیق رساند. در دنیای دوبلورها که اصولا میلی به دیده شدن و حتی شناخته شدن ندارند، درآوردن نقش ماندگار، توفیق الهی است. چه بسیار دوبلورهای بزرگی که در فیلم های بسیار خوبی، نقش های بسیار خوبی گفتند ولی نه آن فیلم ها و نه آن نقش ها مردمی نشدند و مردم هرگز متوجه کمبود آن هنرمندان بزرگ بعد از رفتن آنها از بین ما نشدند. این موضوع بهانه ای شد که به مهمترین تاثیر ناشناخته ی دوبله بر فرهنگ ایرانی و ازجمله فرهنگ مذهبیمان بپردازم، اتفاقی که در رأس آن، دوبلور مورد علاقه ی کلاسیک بازهای سینما یعنی منوچهر اسماعیلی قرار دارد. اسماعیلی به سلطان دوبله مشهور است و بعضا ازجمله خود دوبلورها او را مهمترین دوبلور ایران و افتخار دوبله به حساب می آورند. این البته به هیچ وجه به معنی این که منوچهر اسماعیلی در همه زمینه، هنرش از دیگر دوبلور های همعصرش بالاتر است نیست. زدوبندهای صنعت فیلم که متاسفانه دوبله را هم آلوده کرده این را ثابت نموده است. بارها شاهد بودم که بینندگانی که از شهرت استاد هیچ اطلاعی نداشتند، با شنیدن بد حرف زدنش روی نقش های نامناسب برای او، ابراز نارضایتی کرده اند. اسماعیلی هم مانند دیگر دوبلورها در نقش های خاصی استاد است و باید همان ها را بگوید. اگر از این جهت به دوبله نگاه کنیم، ما «بهترین ها» داریم نه «بهترین». یک بار در روزنامه ی جام جم از بانو مژگان عظیمی دوبلور نقش کودکان پرسیدند: «بهترین صدا کیست؟» و ایشان پاسخ داد: «دهه ی شصتی ها همه شان بهترینند.» و منظور از دهه ی شصتی ها، تمام دوبلورهای دهه های قبل از انقلاب بود که بعد از انقلاب هنوز فعالیت میکردند به اضافه ی استعداد هایی که در دهه ی شصت اضافه شدند و شامل اکثر بانوان مشهور کودک گو میشدند. این، قضاوت درستی است که فکر نمیکنم کسی در آن اما و اگری بیاورد. پس برویم سراغ اصل مطلب یعنی خاص بودن استاد اسماعیلی. صدای اسماعیلی بسیار ایرانی است و این باعث شده بسیاری از بازیگران ایرانی موفق ترین نقش های اولیه ی خود را با صدای او داشته باشند. ازجمله ی آنها در قبل از انقلاب میتوان به ناصر ملک مطیعی و رضا بیگ ایمانوردی، و در بعد از انقلاب میتوان به جمشید مشایخی، جمشید هاشم پور و داریوش ارجمند اشاره کرد. با این حال، این دو مرحله ی قبل و بعد از انقلاب با یک اتفاق غیر ایرانی از هم جدا میشوند. اسماعیلی در قبل از انقلاب و در کنار زنده یادان ایرج ناظریان و چنگیز جلیلوند با صحبت کردن به جای لات ها و لمپن های فیلم فارسی مطرح شد. اما نقش های بعد از انقلاب او اکثرا انسان های حسابی و با شخصیت همچون رضا خوشنویس و ناخدا خورشید بودند. آنچه این مسیر را تغییر داد، مدیریت او بر دوبله ی فیلم "رسالت" بود که در ایران به نام "محمد رسول الله" بسیار مشهور و به طرز غریبی یکی از مانیفیست های جمهوری اسلامی شد. این دوبله در سال 1358 یعنی یک سال بعد از انقلاب ایران انجام گرفت. قهرمان این فیلم، حمزه عموی پیامبر اسلام با بازی آنتونی کوئین بود. اسماعیلی که خود قبل از انقلاب چند باری به جای کوئین صحبت کرده بود این نقش را خود عهده دار شد و چنان عالی درآورد که کمتر کسی فهمید این بازیگر، امریکایی است. پس از آن، بسیاری از نقش گویی های استاد، به نوعی تابع حمزه ی ایرانی ای بود که او خلق نموده بود. شاید مشهورترینشان مالک اشتر فیلم امام علی با بازی داریوش ارجمند باشد که با لباس سیاه و ریش سفید، انگار بازآفرینی حمزه بود و چون اسماعیلی نقشش را صحبت میکرد، وقتی اولین بار این نقش را در سال 1375 و بعنوان یک دانش آموز کلاس 5 ابتدایی دیدم، یک لحظه فکر کردم خود حمزه است در یک سریال ایرانی. این باشکوه نمایی تقریبا درباره ی ضد قهرمان ها هم رخ داده بود. ابوسفیان این فیلم، آدم حسابی بود. یکی از دلایلی که مصطفی عقاد از دوبله ی ایرانی فیلمش ابراز رضایت کرده بود، گویندگی احترام برانگیز نصرالله مدقال چی در نقش ابوسفیان بود که ظاهرا عقاد درباره اش گفته بود: «این همان ابوسفیانی است که میخواستم.» تعجبی ندارد. عقاد سوری بود و در سوریه، معاویه پسر ابوسفیان به عنوان خلیفه ی دمشق که امپراطوری اسلام را گسترش داده، پایه ی اصلی ناسیونالیسم تاریخ محور در این کشور است. برای همین است که ابوسفیان این فیلم، آنقدرها آدم بدی نیست درحالیکه یادم می آید جایی خواندم ابوسفیان فیلم امام علی با بازی زنده یاد جهانگیر فروهر و گویندگی زنده یاد ایرج دوستدار، به ابوسفیان منابع تاریخی نزدیکتر درآمده است تا ابوسفیان فیلم رسالت. به هر حال، چه حمزه باشد و چه ابوسفیان، دوبله در وجود این شخصیت های صدر اسلامی، قدرتی قابل احترام خلق کرده که با ابراز قدرت واقعی در کشور ما تفاوت دارد. این نوع باشکوه صحبت کردن، اختراع تئاتر و وسعت یافته در دوبله ی فیلم است. دکتر ماشاء الله آجودانی یک بار در یک مصاحبه گفت که زبان قدرت در ایران، همان زبان اراذل و اوباش کلاه مخملی دره ی پهلوی بوده است. همان زبانی که در فیلم هایی مثل شب دهم، آجان ها و قزاق ها با آن با مردم صحبت میکنند و پیشتر نیز مدل صحبت کردن ارباب ها و شاهزادگان قاجار با مردم بدبخت بوده است و برخلاف آنچه بعضی فکر میکنند، همه ی مردم به چنین زبانی صحبت نمیکردند. این، زبانی است که تهدید میکند و تحقیر میورزد برای این که ثابت کند قدرت دارد و اصلا زبان فاخری نیست. در میدان جنگ هم از آدمکشان نمیتوان انتظار زبان فاخر داشت. شاهنامه در ایجاد تصور چنین زبان فاخری نقش داشته است ولی یادمان نرود فضای جنگ های شاهنامه همان فضای فصاحت و بلاغت عربی در عربده کشی و هل من مبارز خوانی در آستانه ی جنگ است و نه فضای آرتیست های جنتلمن فیلم های کلاسیک امریکایی مثل بربادرفته. با این حال، ما این فضا را چنان باور کرده ایم که از رجزخوانی های غیرمنطقی مسئولین سپاه ایران علیه امریکا و اسرائیل و دیگران، خجالت میکشیم درحالیکه آنها واقعا بر اساس سنت بومی عمل میکنند و این، مانیفیست های امریکایی جمهوری اسلامی مثل فیلم "رسالت" عقاد هستند که ما را دچار سردرگمی کرده اند. چرا این مانیفیست ها ما را گول زدند؟ برای این که باور داشتیم نظر کرده ایم و حتی امریکایی هایی که این نوع فیلم ها را تقبل میکنند قبول دارند که به پیامبری رسیدن محمد در تورات و انجیل وعده داده شده است؛ پس عجیب نیست اگر جانشینان مذهبی محمد، استانداردهای هنری غربی را با خود حمل کنند. ما از یک نقطه غافل بودیم: وعده ای که متون مذهبی درباره ی سروری نسل اسماعیل میدهند، به دیگرانی نیز داده شده است و باید از مجموع روایات، به برایندی رسید تا روشن شود قهرمان موعود چه کیفیاتی دارد.

تورات، وعده ی نیرومند شدن در امت ابراهیم را به اسماعیل ابن ابراهیم و عیصو ابن اسحاق داده که هر دو آنها از امت خود رانده شده اند. تا این جای قضیه را تناقضی نیست چون عیصو با اولاد اسماعیل وصلت میکند و آنها به هم می آمیزند. اما موضوع این است که یعقوب ابن اسحاق، مردی فرشته مانند که خود خدا است را جایی گیر می آورد و با او کشتی میگیرد و او را شکست میدهد و با برکت گرفتن از خدا بر سر این پیروزی، لقب "اسرائیل" (یعنی بنده ی خدا) را از آن خود میکرد و از این پس، اعقاب او بنی اسرائیل برگزیدگان خدایند هرچند خود یعقوب در این کشتی گیری، لنگ میشود و تا آخر عمر، با عصا به این سو و آن سو میرود. اما آیا این با وعده های قبلی خدا به اسماعیل و عیصو در تناقض نیست و آیا نویسندگان تورات، خودشان متوجه این تناقض نبوده اند؟ برای درک بهتر مسئله بیایید نخست ببینیم که رسالت بنی اسرائیل به کدام پسر یعقوب منتقل شده است؟ نماد خداوند شیر است و یعقوب با توصیف یهودا به "بچه شیر" ظاهرا انتخاب خود را کرده است. با این حال، موسی اصطلاح بچه شیر را برای نامیدن "دان" پسر دیگر یعقوب و در توصیف قبیله ی او به کار برده است. فریسیان که پیرو داود از نسل فریس هستند و او را پیشبرنده ی آینده ی یهودا میدانند، رش گلوتا یا خاندان داود را هدف این پیشگویی دانسته اند. با این حال، کاهنان نویسنده ی تورات که طبیعت فاسد و ضد الهی زندگی داود و جانشینانش را قبول نداشته اند، نظر دیگری داشتند و تقدس یهودا را به سبب ظهور هور از نسل او دانسته اند که اتفاقا ربطی هم به اولاد فریس ندارد. هور مهمترین همکار موسی در کنار هارون در اکثر صحنه های زندگی او است. بعضی معتقدند نام های هور و هارون تکرار نام های ناهور و هاران برادران تراح (پدر ابراهیم) هستند و هور و هارون با موسی همان تثلیثی را تشکیل میدهند که ناهور و هاران با تراح. پس تقدس یهودا تا این لحظه است و پس از آن، موسی مسیر رسالت را تعیین میکند و موسی میگوید بچه شیر، دان است یعنی همان قبیله ای که نامش به معنی قاضی و تشخیص دهنده است. عجیب این که پیشتر، دان به مار گزنده ای تشبیه شده بوده که همه از آن فاصله میگیرند بطوریکه در تقسیم اراضی نیز دان، شمالی ترین اراضی را به دست گرفت و درآنجا در نسل مشرکین محو شد. ممکن است علت اصلی نظرکردگی دان هم همین انزوای او باشد همانطورکه در اسماعیل این را میبینیم. اسماعیل به معنی "شنیدن خدا" تلقی شده ازآنروکه هاجر از ابراهیم حامله شده بود و هوویش ساره از فرط حسادت او را آزار میداد. هاجر نزد خدا از وضعیتش گلایه کرده و خدا به او ندا داده بود که صدای او را شنیده است. در تولد دان هم میبینیم مادرش موقع حامله شدن به او با خوشحالی میگوید خدا صدای من را شنید. به نظر میرسد منزوی کسی است که بیش از مردم، به خدا متکی است و شاید همین او را بیش از اعتقادات رسمی قوم، به عقاید مشرکین نزدیک کند. در مورد مادرهای دان و اسماعیل بخصوص باید توجه داشته باشیم درحالیکه یهوه ی یهودیان عنایتی به زنان نداشت، تموز خدایی بود که زنان مشرکین را تحت حمایت خود میگرفت و این زنان همواره او را با لقب "بعل" یعنی حضرت صدا میزدند. بنابراین مسیر اتحاد مادران دان و اسماعیل روشن میشود. اتفاقا داود هم از دیگر برادرانش منزوی بوده چون مادرش کنیزی بوده و خودش حرامزاده. نامیده شدن داود و دان به بچه شیر، بخصوص با در نظر گرفتن این وضعیت، آنها را همتای "شبلوت" میکند که نامش از "شبل" به معنی بچه شیر می آید چون شبلوت هم درست مثل داود حرامزاده است و مادرش "بنت یفتاح" به سبب حامله شدن بی شوهر کردن، از سوی برادرانش "بنی یفتاح" طرد شده و در غاری شبلوت را به دنیا آورده است. شبلوت به قبیله ی عمون ملحق میشود و بعدا مقامی والا می یابد. زنان یهودی در تاکید بر این که خدا حامی زنان بی سرپرست است مراسم برای ام شبلوت میگرفتند و این رسم در انگلستان قرون وسطی، شبلوت را تحت عنوان "للو للاو" مشهور کرد نامی که از "لئو" به معنی شیر می آید. وی درآنجا به شکل مردی با پوست شیر نمایش داده و با هرکول و دیونیسوس تطبیق میشد. بعضی معتقدند او همان لوگ [یا لوکی] خدای سلتی است. وضعیت اخیر، شبلوت دوشیزه زاده را همتای عیسی مسیح قرار میدهد و عیسی را با هرکول متعادل میکند که نه از پدر انسانی بلکه از زئوس متولد شد. نیاز به گفتن ندارد که هرکول همان سمسون پهلوان یهودی از نسل دان است. در لیبی و کوه های اطلس، هرکول در مرگی با درد و شکنجه قربانی شده بود که بی شباهت به مرگ عیسی مسیح نیست. با این حال، این داستان او در مصر نوشته و متاثر از عقاید آنها درباره ی سقوط و انحطاط خدایان قرار داشت. خدای الگوی همه ی این گونه داستان ها نیز "ست" یا "سوتخ" پروردگار پهلوانان بود. تحوت خدای دانش، او و برادرش هورس را از نور ماه آفریده و هر دو آنها ماه گون بودند. ست و هورس بر سر این که کدام یک حق حکومت دارند با هم جنگیدند. ست پیروز شد و به هورس تجاوز جنسی کرد. اما با این کار، ذرات نور وجودش به هورس منتقل شد و هورس به حد خدای خورشید قوی شد و ست در تاریکی فرو رفت. شاید هنوز همه ی مردانی که با دیدن مردی زن نما دچار حالت نگرانی و سوء ظن میشوند، خاطره ی تعالیم مصری پشت این داستان را در ناخودآگاه خود زنده میکنند. پیام اصلی این داستان این است که عمل جنسی، سبب انحطاط افراد میشود و خداوند، پهلوانان را دارای میل جنسی زیاد میکند تا از پیشرفت آنها جلوگیری کند. به همین دلیل است که راهبان –چه مسیحی و چه بودایی و چه مانند آنها- به خاطر عدم انجام عمل جنسی، به خدا نزدیک تر تصور میشوند. در تعیین خطر برای عمل جنسی، بین مجامعت با زنان و مردان فرق نهاده شده بود. چون نوری که به صورت اسپرم، از بدن مرد به بدن زن وارد میشد فرصت برای رشد کردن به صورت یک نوزاد را درآنجا داشت و انگیزه ی بیشتری برای ترک بدن مرد پیدا میکرد. به همین دلیل است که فرزند مرد، پاره ای از تن او محسوب میشود و آینده با جوانان است که مردان در به وجود آمدن آنها مقصر و با وجود آنها، بخشی از شایستگی خود را در راه تقسیم کردن مشکلات زندگیشان با آنها و تضمین نسل از دست داده اند. اما عشق بین مردان چون به تولد کودک نمی انجامد خطرش کمتر است و اگر با تبادل درست افکار همراه باشد بیش از کم شدن خدائیت، افزایش آن را باعث میشود. به همین دلیل، پاگانیسم ماقبل یهودی، با همجنسبازی مشکلی نداشت و حتی آن را سرگذشت خدایان و فرشتگان نموده بود. اما یهودیت، همین شق را در راه انحطاط انسان به نفع خدا برگزید و با ممنوع کردن همجنسبازی، شهوت مرد را متوجه زن در راه انحطاط به پیروی از الگوی فریب خوردن آدم از حوا کرد. اینجا اما یک راه جدید گشوده میشود: مرد برای به دست آوردن زنان بیشتر در زندگی، با مردان دیگر رقابت میکند و اتحاد مردان به هم میریزد. هرکول اصلی، چنین طرحی داشت. او که حجاج عمالیقی خوانده میشد، پهلوانی بود که به پادشاهی رسیده ولی در اثر آغشته شدن به خواسته های زنان متعدد کم کم تمام ذره های نیکی وجودش را از دست داد و از این جهت خدائیتش مثل مسیح و هرکول تکه تکه شد و در انزوا فرو رفت. این فکر با فتح مصر توسط سامی ها به آنجا منتقل شد. حجاج درآنجا تحت عنوان ست خدای پهلوان، بسیار محبوب بود و مصر را به نامش "اوگیگیا" (حجاجیه) مینامیدند. تباه شدن ست را در سرنوشت سمسون نیز میبینیم که معشوقه اش دلیله او را در هنگام مستی بست و تحویل دشمنانش داد تا کشته شود؛ همچنین در سرنوشت هرکول یونانی: همسر هرکول که از مراودات او با زنان متعدد خسته شده بود، نادانسته روغنی را از نسوس دشمن هرکول دریافت کرد و به بدن هرکول مالید با این تصور که اینطوری شوهرش فقط او را دوست خواهد داشت غافل از این که آن روغن که زهری کشنده بود چنان زجر و درد وحشتناکی به بدن در حال فرسایش هرکول وارد کرد که هرکول، بی مهابا خود را در آتش افکند و کشت. این الگوی ستایش شده از پهلوان تباه شونده برسازنده ی  صحنه ی مشهور اساطیر یونان بخصوص ایلیاد است مملو از مردانی که یکدیگر را میکشند و به هر زنی در سر راهشان تجاوز میکنند و خود جنگ ایلیاد هم با آن همه کشته، نتیجه ی دزدیده شدن همسر یک شاه توسط شاهزاده ای از کشوری دیگر است. کل این طرح احمقانه، از روایت یونانی نامیدن اولین زن به به "کالون کاکون" یعنی شیطان زیبا برخاسته است. زن یک کالون یا شیطان است چون به سبب زیباییش مرد را به خود جذب میکند و با آتش خود میسوزاند. این روایت، همتای سفت شدن گل بدن نخستین انسانها با آتش توسط پرومتئوس خالقشان است. یعنی زن به جای آتش، زندگی مردان را یکنواخت میکند و از انعطاف می اندازد. در روایت هزیود، زئوس زنی به نام پاندورا را با یک جعبه به میان مردان فرستاد و وقتی پاندورا در جعبه را باز کرد، حشراتی از آن بیرون آمدند که مردان را با نیش زدن به تمام چیزهای بدی که میتواند سبب تفرقه بین آنها شود دچار کردند و این تنها راهی بود که زئوس یعنی یهوه میتوانست با آن، از اتحاد مردان علیه خود جلوگیری کند. در قرن 16، جعبه ی پاندورا به ظرفی شبیه شیشه ی مربا تعبیر میشد، یعنی تقریبا همان چیزی که مریم مجدلیه خون عیسی را در آن ریخته و با خود به اروپا آورده بود. این ظرف، همان مهبل زن و اروپا زاینده ی مسیحی نوین به جای مسیح پیشین بود. این قاره مسئولیت خود را با نام خود، اعلام کرده است. اروپا نام شاهزاده خانمی فنیقی است که زئوس در قالب گاوی او را ربود و به جزیره ی کرت برد و به مینوس اولین شاه آنجا حامله کرد و کرت خاستگاه تمدن یونان شد. مذهب کرتی، یک شعبه از مذهب یهودی بوده و نقش آن در تعریف خدایان یونان، متولد کردن یهودیت به زبان پاگانیسم بوده است. طرف های مرد و زن این رابطه اکنون مشخصند: طرف مرد، پهلوانانی از جنس هرکولند و طرف زن، زنان بی پناهی که به تموز پناه میبرند. این دو، پیرو همان دو نیرویی هستند که تحوت ایجاد کرده و در مصر به نام های ست و هورس شناخته شده اند. تحوت را دراصل، تائوتس دانسته اند که پس از سیل نوح، اولین کلنی انسانی را در فنیقیه ایجاد کرد و آن کلنی نیز بعدا اولین کلنی را در مصر ساخت. نام تحوت تلفظ دیگر جهوتی و جهوتی لغتا همان یهوه است. دو نیروی او نیز یکی تموز جبیل یا آدونیس هستند و دیگری گرازی که آدونیس را میکشد و این داستان در کتاب ایزیس و ازیریس پلوتارخ، به صورت کشته شدن ازیریس مهربان توسط برادرش تایفون و بازگشت ازیریس به صورت هورس انتقامجوی بیرحم برای انتقام گرفتن از تایفون تکرار شده است؛ ازجمله در روایت تکه تکه شدن بدن ازیریس توسط ست درحالیکه ست به شکل گرازی درآمده بوده است. همانطورکه دیدیم، در روایت مصری، هورس برادر ست بود که مورد تجاوز جنسی او قرار گرفت. هورس اولیه یا ازیریس به جای تموز نشسته است که فریادرس زنان و مردان زن مانند است درمقابل ظلم مردان پهلوان. این، همان خدایی است که هاجر و ام دان و ام شبلوت را تحت پناه خود دارد. او وعده را به پیروان پسر زن بی پناه یعنی اسماعیل تموزپرست داده است. ولی بعد شرایط تغییر میکند. کشتی گرفتن ست و هورس به شکل کشتی یعقوب و خدا تکرار میشود و همانطورکه از منبع یهودی میتوان انتظار داشت، بخش تجاوز جنسی از آن حذف میشود. مرد فرشته مانند که خدای زنان یعنی تموز است به جای یک زن، مورد تجاوز یعقوب پهلوان قرار میگیرد و مذهبش از درون به مذهب پهلوانان و شوالیه ها تغییر حالت میدهد. همانطورکه هورس از ماه به خورشید پرافتخار و شاهنشاه دگرگون میشود و همانطورکه پلوتارخ وصفش را آورده، ازیریس مهربان تبدیل به هورس ابرقاتل میشود. این همان مسیحی است که در اروپا متولد میشود؛ هم حامی مظلومان است و هم کشنده ی آنان؛ بستگی دارد چقدر به تعالیم متناقض او همانطورکه جانشینان او میخواهند وفادار باشند. اهمیت دان به سببب همین دوگانگی بروز میکند. او همزمان بچه شیر است و مار. پس میتواند شیر یهودا باشد در قالب هرکولی که مار جهنم را با خود به این سو و آن سو میبرد. میترای رومی که فرمی از آپولو یا اوبل (بعل) است، گاهی به شکل مردی با سر شیر تصویر میشد که ماری به دور بدنش پیچیده است. همین تمثال را در یوگوسلاوی سابق، "آزون" مینامیدند که تلفظ دیگر "سان" به معنی خورشید است. ترکیب مزبور را اسکیت ها پذیرفتند و به شیر-اژدها تبدیل کردند که نماد کشور چین شده است. حاملان آن نیز پسران خدا یعنی سرافیم یا مارسانان تورات یعنی مردان سوسماری هستند که مثل آدم و حوا از بهشت عدن اخراج شده اند؛ همتای قبیله ی دان که در بهشت زمینی اورشلیم جایی ندارند:

“who wrote the bible?”: laura knight-jadczyck: 2011: chap4

,”the worshp of the serpent”: john Bathurst deane: 1833: chap1

به نظر نمیرسد شیر چندان نماد مناسبی برای مذاهب غیرجنگجو و مردانی که به محض نشان دادن مهربانی به زن صفتی متهم میشوند باشد. او همیشه نماد پهلوانان بوده و ازاینرو تمثال قبیله ی یهودا است. ولی هرکول کیست که شیر را میکشد و با پوشیدن پوستش شیر جدید میشود؟ همانطورکه دیدیم او سمسون از قبیله ی دان است و قبیله ی دان قرار است نقش اسماعیل اعراب را بازی کند. با این توضیح، به اولین صحنه ی ظهور حمزه در فیلم رسالت عقاد توجه کنید: مردی با صورت پوشیده سوار بر اسب، درحالیکه سر و پوست شیری را بر دوش حمل میکند همچون هرکولی مهیب در صحنه ی آزار دیدن پیامبر توسط مشرکین ظاهر میشود و با فریاد «شیر کیست؟» هماورد میطلبد و از محمد حمایت میکند: صحنه ای که در تاریخ اسلام هم تقریبا به همین شکل روایت شده است. در فیلم، چندباری او را شکارچی شیر نامیده اند. در تاریخ اسلام نیز حمزه در کشتی گرفتن، تیراندازی و شکار شیر بی همانند توصیف شده است. نکته ی جالب این که نام حمزه به معنی شیر درنده است و او ملقب به "اسدالله" یعنی شیر خدا نیز بوده است. درست مثل هرکول که شیر را میکشد و به شیر جدید تبدیل میشود. حمزه جنگاورترین مرد عرب توصیف شده است. میگویند در جنگ، سپر حمل نمیکرد و در دو دستش دو نیزه یا دو شمشیر داشت و همزمان با دو نفر میجنگید. مرگش هم درست مثل مرگ زیگفرید رویین تن، نه در نبرد تن به تن، بلکه با نیزه ای که از دور به سمتش پرتاب شد و غافلگیرش کرد رقم خورد. حمزه فقط دو سال یا چهار سال با برادرزاده اش محمد اختلاف سنی داشت و با هم بزرگ شده بودند. ابن کثیر روایت کرده است که کاهنی یهودی، به عبدالمطلب، مژده ی نوری را داده بود که از قبیله ی بنی زهره به زندگی عبدالمطلب وارد میشود و قدرت و پیامبری را به خاندان عبدالمطلب منتقل میکند. زمانی که عبدالمطلب برای خواستگاری آمنه برای پسرش عبدالله به قبیله ی بنی زهره رفته بود، دختری را آنجا دید و پسند کرد و به زنی گرفت و این دو زن بنی زهره، برای عبدالمطلب، حمزه و محمد را زاییدند که اتحادشان، اتحاد قدرت و پیامبری بود. اگر حمزه مسلمان نمیشد، مسلمان های اولیه که اکثرا اقشار فقیر و مظلوم جامعه بودند هرگز وارد عرصه ی جنگ نمیشدند. در اولین رویارویی مسلمانان و مشرکین در بدر، این، حمزه بود که خود و دو برادرزاده اش را به مصاف سه پهلوان مشرک فرستاد و با قتل آن سه مشرک، برای اولین بار مسلمانان احساس قدرت و روحیه ی جنگی کردند و این اتفاق در پیروزی آنها در بدر و جری شدنشان برای جنگ های بیشتر، نقش مهمی داشت. بنابراین حمزه به رسالت محمد لباس جنگ پوشاند و درواقع محمد جدید و آینده ی امت اسلامی گردید. بهانه ی این جنگ، شیطنت های مشرکین در شهر مسلمان یعنی مدینه بوسیله ی همدستان یهودیشان در آن شهر بود که به سقوط قدرت یهودیان در مدینه انجامید. این، تکرار خلع ید یهودیان از اورشلیم به سبب اتحاد یهودیان با شرک در تاریخ یهود است. با این حال، پارادوکس غیرعادی در این رویداد، این است که اولین شاهی که محمد را به عنوان شخصی جدای از مسیح شناساند یعنی عبدالملک مروان، همان کسی است که در "ایلیا فلسطین" شهری (بیت المقدس کنونی) را ساخت و ادعا کرد اورشلیم نابودشده را احیا کرده است. اتفاقا این دو روایت، قابل جمعند.

در زندگینامه ی مسیح میخوانیم که در زمان تولد او ستاره ای درخشان در آسمان ظاهر شد و سه اشرافزاده ی مجوس یا مغ برای ملاقات با مسیح نوزاد و با دنبال کردن ستاره، به بیت اللحم وارد شدند. هرود شاه یهودیان این ستاره را نشانه ی سقوط دولت خود دانست و به فکر کشتن نوزاد تازه متولد شده افتاد. این داستان کمی عجیب است. چون در زندگینامه ی هرود، چیزی درباره ی سقوط دولت او به آن زودی ها گفته نشده است. اما جالب این که در زمان تولد محمد نیز ستاره ای در آسمان ظاهر شد که نشانه ی تولد محمد بود و در زمان میانسالی محمد، خسرو شاه آل ساسان در فارس، به اورشلیم حمله کرد و آن را نابود نمود تا بعدا توسط عبدالملک از نو ساخته شود. قاعدتا ارتباطی بین آل ساسان، محمد و ستاره ی فتنه گر وجود دارد. ما این ارتباط را در تعالیم دو امام سریانی به نام های "مار سلیمان" و "بار حبریوس" –منسوب به قرن13 میلادی- پیدا میکنیم. در این روایت، زرتشت نام دانشمندی است که سه شاگرد به نام های مهیمد، ساسان و گشنسف دارد. زرتشت به آنها میگوید که ستاره ای را که در آسمان ظاهر خواهد شد، تا خانه ی نوزادی که در شب ظهور ستاره متولد خواهد شد دنبال کنند چون روح زرتشت، در آن کودک حلول خواهد کرد و او منجی جهان خواهد بود. این سه شاگرد زرتشت، همان سه نفر مغی هستند که به دنبال ستاره، به محل تولد عیسی مسیح رسیدند. نقش ستاره ی درخشان در این داستان مشخص است. یکی از معانی ای که برای نام "زرت اوشترا" (زرتشت) برشمرده اند، ستاره ی زرین است. پس ستاره، خود زرتشت است. از طرفی، زرتشت، تجسد انسانی اهوره مزدا روح روشنایی است. مجسم کردن اهوره مزدا به صورت گوی بالدار که در مصر، تجسم خدای خورشید است، تبار خورشیدی او را نشان میدهد. خورشید از شرق طلوع میکند و به همین دلیل، آل ساسان از شرق حمله کردند و اورشلیم را نابود نمودند. گوی بالدار مزبور، در مصر همان هورس اولیه یا ازیریس است که بهشتش توسط نیروی تاریکی نابود شد و پس از آن، جهان همواره درگیر نبرد خونین نیروهای روشنایی و تاریکی یعنی هورس پهلوان و ست است.:

“the mystery of the two jesus children and the descent of the sprit of the sun”: Bernard nesfield-cookson: temple lodge pub: 2005: P31-38

حالا دیگر همه چیز در حال روشن شدن است. دفاع تنها بهانه برای جنگسالاری در میان مردمی است که ذاتا جنگجو نیستند. انسان اولیه ضعف خود در مقابل خدا را به ضعف خود در مقابل شیر تشبیه میکرد. پس انسان پیشرفته تر اگر به نام خدا به کشتار بپردازد، مثل انسانی است که همچون هرکول، شیر را کشته و با پوشیدن پوستش، جای او را گرفته است و مثل خدا میتواند درباره ی مرگ و زندگی مردم قضاوت کند همان حقی که شیر در قبال جانوران ضعیف تر و ازجمله انسان ها برای خود قائل است.  در زندگینامه ی محمد، این دشمنان، اتحاد یهودیان و مشرکین هستند یعنی همان چیزی که سبب خشم خدا بر یهودیان در تورات شده است. ساسان و مهیمد که شاگردان زرتشتند همان خسرو ساسانی و محمدیان هستند که وظیفه ی بازسازی سرزمین خدا یعنی مذهب او را دارند. ساسان جنگجو یهودیان را برمی اندازد و مهیمد امت جدید را جانشینشان میکند. اما در هر حال این فقط یک تعمیر است. وسیله ای است برای یهودی کردن غیر یهودیان و جنگجو کردن بر حذر ماندگان از فرهنگ حماسی خونریز. به همین دلیل هم هست که محمدی که امروزه میشناسیم تاییدکننده ی تاریخ یهود و پیامبرانش قلمداد میشود. چون تنها دلیل برحق بودن امتش حکومت آنها بر سرزمین خدای یهودی ها است و حالا احساس میکنند که اگر این سرزمین که با ایلیا فلسطین تطبیق شده را از دست بدهند دیگر تقدسی نخواهند داشت و به جای امت خدا غاصب جایگاه او خواهند بود. آنها در این زمینه تفاوتی با اروپاییان و امریکاییان ندارند که درست مثل خودشان پیرو دعوی های قبیله ی دان و سمسونشان هستند. اتفاقا اروپایی ها و امریکایی ها در دعویشان روراست ترند. آنها میگویند مسیحشان عیسی، خدایی بود که به شکل بشر درآمد و این به گزاره ی مردی که شیر خدا را کشت و در پوستش رفت نزدیکتر است. بزرگترین نقطه ضعف اسلام این است که هنوز اعتراف نکرده خیلی از حرف هایی که از قول خدایش میزنند حرف آدم هایی جنگجو و جاه طلب است که مشرکانه در پوست خدا رفتند و از قول خدا حرف درآوردند و همین باعث شده خودش هم نداند چرا چیزهایی در مذهبش وجود دارد که باعث غبطه ی بیگانگان میشود.

 

روزه گرفتن برای پیروزی بهار و قصه ی آقا خرگوشه ای که تخم مرغ رنگی میگذاشت

نویسنده: پویا جفاکش

حدودا یک سال پیش پسرخاله ام برایم تعریف کرده بود که آقای خسرو معتضد تاریخنگار، سال ها پیش یک بار در تلویزیون گفته بوده در دوره ی قاجار، بیشتر دکترها در ایران یونانی بوده اند. با توجه به این که پدر دکتر معتضد خود یک ارتشی پزشک بوده است و مسلما اطلاعات زیادی درباره ی وضعیت پزشکی در اواخر دوره ی قاجار داشته است این مطلب به نظرم بسیار جالب آمد. آیا ممکن است متون طب ما به این خاطر اینقدر وامدار یونانیان باشند که یونانیان در دوره های اخیر در طب استاد بوده اند و نه در دوره ی باستان؟ این سوال را پی نگرفتم به این خاطر که پیش خودم گفتم شاید یونانی ها لاینقطع در تاریخشان در طب استاد بوده اند و شک بی سند به درد نمیخورد. تا این که اخیرا موقع تحقیق درباره ی یکی از آخرین گونه های گیاهی وحشی فراوان زادگاهم گیلان دوباره به این سوال برخورد کردم. منظورم وج است: گیاهی مردابی که ما گیلانی ها آن را "گالی" مینامیم و در قدیم از آن برای گالی پوش کردن سقف خانه های سنتی گیلانی استفاده میکردیم. در یونانی، آن را "کالاموس" مینامیدند که احتمالا تلفظ دیگر کلمه ی فوق است. در گیاهشناسی مدرن، این گیاه فقط یکی از اعضای خانواده ی کالاموس ها است که همگی بومی شرق آسیایند و نام فعلی وج، "آکوروس کالاموس" است. در یکی از منابع آمده که این گیاه را فرشتگان به دستور خداوند به زمین آوردند تا انسان ها بتوانند به کمک آن، لجن های متعفن را از آلودگی پاک کنند و آب نوشیدنی را سالم کنند. سربازان چنگیزخان و باتوخان مغول با همین هدف، این گیاه را طی فتوحات خود به سمت غرب در جهان گستردند و این گیاه از طریق ترکیه به اروپا معرفی شد. با این حال، منبع مزبور در کمال تناقض، ادامه میدهد که کالاموس در طب سنتی یونان کاربرد داشته و ابن سینا دانش دیوسکوریدس و جالینوس درباره ی آن را به طب اسلامی انتقال داده است. به طور اخص به سبب خواص ضد التهابی، ضد عفونی کننده، ضد درد، ضد باکتری، ترمیم کننده ی زخم، تسکین دهنده، مقوی، تب بر، خلط آور، ادرارآور و گشادکنندگی عروق. منبع مزبور در ادامه اضافه میکند: در هندوستان و چین، از جوشانده ی ریزوم های کالاموس برای «درمان اختلالات عصبی و روانی، ذات الریه، آسم برونش، برونشیت، روماتیسم، آرتریت، اختلال بینایی و شنوایی، کرم های خارج شده و فرار از گزش مار» استفاده میشده است:

«داروهای گیاهی، ابن سینا، کالاموس –گیاه گلپر»:

Fa.nowadaywomen.com

سوالی که دراینجا پیش می آید این است که چرا باید ابن سینا دانش طب درمورد وج را در قرن11 میلادی از یونانی هایی بگیرد که قاعدتا در قرن 13 نمیبایست هنوز این گیاه را شناخته باشند و نه از مردم شرق دور که انتقال دهنده ی این گیاه ازجمله به حوزه ی جیحون بودند که زادگاه ابن سینا یعنی بخارا در آن قرار داشت. اما دراینجا یک نکته ی عجیب تر بروز میکند. آنطورکه از "قانون" ابن سینا برمی آید، ابن سینای اهل جیحون اصلا نمیدانسته که چنین گیاهی در محل زندگیش وجود دارد! در یکی از منابع شکاک به تاریخ رسمی، از کتاب "قانون" ابن سینا مثال آورده شده که  ابن سینا از قول دیوسکوریدس نقل آورده است وج در منطقه ی ینفیش در سوریه به دست می آید. ابن سینا سپس از قول "یوسف الاندلسی" اضافه میکند نوع دیگری از وج موسوم به "القرناطی" نیز در اندلس وجود دارد. منبع مزبور با بدبینی خاصی این مطلب را به این گزاره ی قبلی ربط میدهد که وج یا کالاموس بومی هندوستان و چین بوده و تاتارها بوده اند که آن را به آسیای مرکزی و سپس به خاورمیانه و اروپای شرقی منتقل کرده اند تا در همه جا از آن برای تصفیه ی آب استفاده کنند. مارک گراف نویسنده در ادمه میگوید که در زندگینامه ی ابن سینا اثر "نیکولای مسا" که در لای یکی از متن های لاتین "قانون" گنجانده شده بوده، پدر ابن سینا مدام به محله ی ثروتمندان بخارا سر میزده است چون تمام افراد آنجا مصری بودند و پدر ابن سینا که عاشق هنر خوانندگان ممفیس (منف یا قاهره) بوده، این افراد را در آنجا می یافته است. ابن سینا همراه پدر به این محل رفت و آمد میکرده و دانش مصریان را کسب مینموده است. این گزارش نشان میدهد که بخارا باید توسط مصریان افریقایی خلق شده باشد، همینطور دانش ابن سینا در آن. "اوه سنا" که نام لاتین ابن سینا است، باید با کلمه ی "اویسینیا" به معنی حبشی یا سرزمین ابیسین ها (حبشی ها) مرتبط باشد که در قدیم به افریقای سیاه اطلاق میشد. فرعون های مصر از این نژاد شمرده میشدند. اما در عین حال، اوه سینا با معنی شدن به "ابن سینا" یا "ابی (علی) سینا" ارتباط با طور سینا در تورات را نیز نشان میدهد که تصور میشد در مصر افریقایی قرار دارد. طور سینا با کوه آتشفشانی کشنده ی حورب تطلبق شده و آن را همان آتشفشان نابود کننده ی شهرهای قوم لوط به نام های سدوم و عموره تلقی کرده و این دو شهر را نیز با شهرهای نابودشده ی هرکولانیوم و پمپی در سیسیل تطبیق نموده بودند. کلمه ی ایتالیایی "سینو" به معنی سرنوشت، نتیجه ی تصور کردن جایگاه خداوند در کوه سینا است. ازاینرو اصطلاحات افریقا و لیبی را برخی درباره ی ایتالیای جنوبی بخصوص سیسیل به کار میبردند. دانش مربوط به خواص دارویی وج باید از لیگوریا در شمال ایتالیا منتشر شده باشد که به نوشته ی مارک گراف، اولین کشتگاه کالاموس در شبه جزیره ی ایتالیا بوده است.:

“leafing through avicena”: mark graf: chronologia.org

لیگوریا از راه دریا با افریقای عربی و اندلس تجارت میکرده و تعجبی ندارد که رویشگاه های وج را فقط سوریه و اسپانیا تصور کرده باشد. این عجیب است که ابن سینای بخارایی این تصور را داشته باشد. آیا قانون ابن سینای بخارایی و یکی از نقاط اتکایش دیوسکوریدس یونانی، ریشه ی ایتالیایی دارند و چیزهایی را از شرق برگرفته اند که سال ها بعد خود اهالی شرق نزدیک آنها را نمیدانسته اند و باید آنها را دوباره از اروپای ایتالیا زاده و مخلوقات یونانیش که استادان چند مسلمان معدود بی اطلاع از همه چیز خوانده شده اند دریافت میکرده است؟ آیا این، به معنی پسرفت معرفت در آسیای سامی و شمال افریقا است؟ من حدس میزنم چنین چیزی ممکن باشد. چون بیشتر مردم ما در طول تاریخ، کاملا بیسواد و فرورفته در فرهنگ شفاهی بودند. اتفاقات پشت سر هم می آمدند و میرفتند و در چند حافظه ی معدود حفظ میشدند. ولی این که آیا اطلاعات مزبور ارزش باقی ماندن در تاریخ را دارند و اگر آری، به چه صورت، به تشخیص مقامات مذهبی و حکومتی بستگی داشت. همین تازگی در مهمانی یکی از دوستان پدرم در نزد او، برای اولین بار با یکی از این منابع شفاهی آشنا شدم. دوست پدرم، به مناسبتی میخواست از این شخص خاطره نقل کند. ولی اسمش را به یاد نمی آورد. آخر برای راهنمایی گرفتن از پدرم، رو به او گفت: «میگویند یک نفر بود در مایه های بهلول و ملانصرالدین در کنفگوراب [از توابع لاهیجان] که با به حماقت زدن خود واقعیت ها را میگفت و از ارباب و آخوند و هیچکس دیگری نمیترسید. اشعاری میسرود که در چند روستا در آن منطقه، خوانده میشدند.» پدرم گفت: «شیطان آقای را میگویی؟» دوست پدرم پاسخ داد: «آره آره. شیطان آقای. مثل این که تا کمی بعد از اصلاحات ارضی دهه ی چهل هم زنده بوده است.» پدرم پاسخ داد که او را دیده است و ریش انبوهی داشته است. به هر حال خاطره ی دوست پدرم نقل قولی از پدر مرحومش اهل روستای "داخل" از توابع آستانه ی اشرفیه بود بدین مضمون که زلزله ای در کنفگوراب حادث شد و خانه ی شیطان آقای را خراب کرد. شیطان آقای ناراحت و غمزده برای بررسی وضعیت بقیه ی خانه ها، در روستا به حرکت درآمد تا این که به مسجد رسید و دید که مسجد هم به شدت تخریب شده است. سر بلند کرد و به خدا گفت: «خداااا! تو خانه ی ما را که خراب کردی، به خانه ی خودت هم رحم نکردی. لابد خیالت جمع است که خانه ی تو را هم ما باید تعمیر کنیم. نه؟!» حسابش را بکنید ببینید از این جمله چقدر میتوانید تناقضات ذهنی روستایی های دوران در شرف مدرنیته را بیرون بکشید. ولی متاسفانه حتی نسل پدرم هم برایشان مهم نبوده فولکلوری ولو در مایه های شیطان آقای را حتی به اندازه ی این ترانه های گیلکی دست به دست شونده ای که دقیقا هم فولکلور نیستند و بنا بر قول بدبینانه ای، بیشتر از نصفشان را جهانگیر سرتیپ پور تحصیلکرده سروده، حفظ کنند. در غیاب این قوه ی تشخیص،  حکومت بوده که تعیین کرده فولکلور چه باشد و چطور باشد.

 ازجمله موردی که به خوبی میشناسم، جشن آغاز بهار یا به قول مادربزرگ مرحومم "نوروز سلطانی" بود که در دوران ماقبل رادیو و تلویزیون هم جشن گرفته میشد. ولی در حد خانه تکانی، دید و بازدید عید، و درست کردن کاکا (تلفظ محلی کعک) یعنی شیرینی محلی. در زمانی کودکی پدر و عمو و عمه ام، تازه چیزی شبیه قاشقزنی مد شده بود. آن هم نه خود قاشق زنی. بچه ها میرفتند دم در خانه های ایوان دار و داد میزدند: «ما عیدی میخوایم.» ولی مادربزرگم بچه هایش را از شرکت در این حرکت منع کرده و مانند خیلی از روستایی های دیگر، این کار را گدایی میدانست. مراسم کنونی عید نوروز توسط تلویزیون و رسانه های پیشرفته و پس از انقلاب بوده که تمام ایران را طی کرده اند. من فکر میکنم یک دلیل این که این اتفاق افتاده، این بوده که جشن گرفتن بهار از ابتدا یک جشن مذهبی بوده ولی پس از رفتن تقویم شمسی و قمری به دو راه متفاوت قضیه عوض شده است. در قدیم تقویم قمری و شمسی به موازات هم راه میرفتند و ازآنجاکه هر سال قمری ده روز از ماه شمسی کوتاه تر است، هر سه سال یک ماه سیزدهم به نام نسی به تقویم هجری قمری اضافه میشد تا سال شمسی و قمری دوباره با هم برابر شوند. در تقویم های میلادی و چینی هم جشن آغاز بهار را از هماهنگی بین تقویم های قمری و شمسی تعیین میکنند. حکومت اسلامی، برای این که ارتباط جشن های اسلامی با جشن های پاگانی شناخته نشود، ماه سیزدهم را حذف کرد و از آن زمان پیوند سال های قمری و شمسی گسسته شد. اگر شما اسم ماه های قمری را نگاه کنید، متوجه میشوید این ماه ها در ایام مشخصی از سال قرار میگرفتند. مثلا "جمادی الاول" و "جمادی الثانی" را توجه کنید. جمادی یعنی یخ زدن آب. چون این دو ماه، معادل ماه های قوس و جدی، یعنی آذر و دی ماه کنونی ایرانی بودند که سردترین ایام سال محسوب میشوند. قبل از جمادی الاول نیز ماه های ربیع الاول و ربیع الثانی را داریم که در آنها ربیع به معنی اعتدال هوا در بهار و پاییز است. تعجبی هم ندارد چون این دو ماه به ترتیب معادل ماه های شمسی میزان و عقرب یعنی مهرماه و آبان ماه کنونی ایرانیند. ولی الآن این ماه ها یک وقت در تابستانند یک وقت در بهارند یک وقت در پاییزند یک وقت هم در زمستان. به هر حال اگر ترتیب اصلی این ماه ها را حفظ کنیم، میرسیم به این که جشن آغاز بهار در انتهای رمضان و آغاز شوال بروز میکند. یعنی همان ایامی که شب قدر در آن قرار دارد و عرب ها به این مناسبت برای ده روز جشن میگیرند و طی آن خانه تکانی و دید و بازدید عید انجام میدهند یعنی همان کارهایی که ترک ها و افغان ها و تاجیک ها و ایرانی ها در نوروز بهاری انجام میدهند. روزه ای که قبل از این جشن گرفته میشد، به اعتقادات پاگانی درباره ی نبرد خدای خیر یعنی مردوخ علیه الهه ی شر یعنی تهاموت که فرمی از "ننه سرما" بوده، مربوط میشده و مردم با پرهیزگاری سعی میکردند تا به نیروهای خیر قدرت بدهند که بر شر پیروز شوند و وقوع بهاری پر برکت به معنای پیرزی خیر بر شر ازجمله به زحمت مردم بود. شرح این مطالب را قبلا به طور مفصل در کتاب "اسطوره ها و آیین های روح" توضیح داده ام که میتوانید آن را با دانلود رایگان، از وبلاگ "تاریخ و اساطیر" دریافت کنید. ولی اینجا میخواهم به چیزهایی اشاره کنم که تازه آمده اند تا آن خلئی را که غیاب حمایت مذهب اسلام از جشن بهاری ایجاد کرده است پر کنند. مثلا تخم مرغ رنگی. این مال جشن ایستر یا عید پاک مسیحی است. بنا بر خرافات ابلهانه ی مذهبی در آلمان، آقا خرگوشه ی عید پاک میرود توی باغ های مردم تخم مرغ رنگی میگذارد تا بچه ها بروند آنها را بردارند؛ نمونه ای از خرافات در حد بابانوئل که باعث میشود بفهمید چرا بچه های اروپایی به محضی که بزرگ شدند در جدی گرفتن مسیحیت دودل میشوند. دیگر، مثلا هفت سین. این رسم، خاص ایران بوده است ولی ازآنجاکه مشابهش "هفت میوه" را در افغانستان داریم، معلوم میشود هفت سین ایران هم جانشین هفت سبزی شده اند چون هفت میوه ی افغان ها هم میوه های سبزی مانند هستند و کلمه ی سبزی نیز با "س" شروه میشود. این با اصطلاح مشهور یهودی "هفت محصول" درباره ی هفت گیاه خوردنی مقدس ارض موعود مرتبط است که در نقاط مختلف، به گیاهان مختلفی تعبیر شده است ولی فعلا و پس از تثبیت تطبیق ارض موعود با فلسطین، اکثرا با 7گیاه خاص سرزمین های عربی تطبیقش میکنند که در تورات اسم آنها برده شده است. یهودی ها ارض موعود را بهشت میدانستند و حتی وقتی صهیونیست ها آنها را به فلسطین آوردند انتظار داشتند اینجا جوی های شیر و عسل ببینند. بهار، بازگشت بهشت به زمین است و بنابراین بازسازی 7محصول بهشت در سر سفره، برکت بهشت را به خانه می آورد. این عقاید اروپایی در خاورمیانه ی اسلامی چه میکنند؟ راستش را بخواهید، اگر روی نام فعلی این جشن تمرکز کنیم همه چیز دستگیرمان میشود.

کلدانیان و آشوریان و آرامیان که بنیانگذاران جشن گرفتن سرسبزی طبیعت در آغاز بهار هستند، به این جشن "اکیتو" میگویند. این کلمه دگرگون شده ی لغت "حجیتو" یا "حجتو" است. هنوز در بعضی نواحی عراق، به آغاز بهار کلمه ی "حج" را اطلاق میکنند. حج به معنی بارش باران از آسمان است و "تو" به معنی "نزدیک شدن به". بدین ترتیب حج یا حجتو یا اکیتو به معنی موسم باران است. با این حال، امروزه ایرانی ها و تمام همسایه های مسلمان دیگر امپراطوری سابق تزارهای روسیه –از کریمه گرفته تا تاجیک های غرب چین- به موسم آغاز بهار، نوروز میگویند. ظاهرا این کلمه باید به معنی روز نو باشد. اما اتفاقا این کلمه در اصل به معنی سال نو است. "نو" آن، همان "نوو" ی روس ها به معنی جدید است. ولی روز آن، ربطی به آن معنایی که ما امروزه در ایران از روز برداشت میکنیم، یعنی ایام بین طلوع و غروب خورشید ندارد. این کلمه، اصالتا عبری است: "روش" یعنی سال. جشن نوروز جشن سال نو است نه جشن روز نو. نکته ی جالب این که لغت روش در خود زبان عبری، بیشتر معنی رأس و رئیس و حاکم را میداده است و فقط با انجیل کینگ جیمز در انگلستان بوده که به معنی سال رشد کرده و جشن آغاز بهار عبری را به "روش هاشانا" نامبردار کرده است. با این حال، ابتکار نامیدن سال به "روش" را به گوت های آلمانی نسبت میدهند. این قوم، نامشان مرتبط با غاز و دیگر پرندگان مهاجری بود که در زمستان به سرزمین های جنوبی میکوچند و در بهار باز میگردند. عنوان این پرندگان به همراه ترک های فاتح سرزمین های جنوبی تا افریقا رفته و در آنجا به صورت "اوز" درآمده و با همین اسم آنقدر مشهور شده که حتی بعضی از افریقایی ها قو را "اوز عراقی" مینامند. پرستش غازها به فرمانروایان مغول اولوس جوچی (پسر بزرگ چنگیزخان) در روسیه منسوب است که نامش با آنتی کریست های یاجوج و ماجوج مرتبط است. حتی یکی از نام های محلی اسلاو برای غاز، جوچن است. اورتلیوس مینویسد در کتاب آرزرات که یکی از روایت های ناپذیرفته ی کتاب دوم عزرا است، ده قبیله از تارتاریا (تاتارستان) به اسکیتیه آمدند و به گاوتن یا گوت معروف شدند و پادشاهی پرافتخار "کاتای" را پدید آوردند. در گزارش المفضل فرستاده ی دربار مصر به اولوس جوچی آمده که "برکه خان" پسر جوچی که اولین فرمانروای مسلمان مغول و حاکم کننده ی اسلام بر روسیه –پیش از دوران تزارها- خوانده شده، دارای صورت بزرگ زرد و دو شاخ سیاهرنگ بر سر بوده است. شاخ های مزبور، جانشینی فرمانروای مغول به جای صورت فلکی حمل (قوچ) را نشان میدهد که به طور سنتی، اعتدال بهاری را به آن نسبت میدهند. درآمدن مسیح از قبر، در عید پاک در اعتدال بهاری رخ داده و مسیح بره ی خدا خوانده شده است. پس برکه خان به نوعی بازگشت مسیح است. فین معتقد است لغت عربی "حمل" اصل نام "هیمدال" خدای نورس است که در آخرالزمان، لوکی شیطان را میکشد. هیمدال را نیز شاخدار یا با کلاه شاخدار توصیف کرده اند که بعدا نماد وایکینگ های منسوب به نورس ها شده است. یکی از القاب هیمدال در اسکاندیناوی، گولیتانی به معنی دندان زرد است که اشاره به دندان های زرد گوسفند دارد. روس ها که رهبران اسلاوها در فتح سرزمینی که امروزه روسیه میخوانیم بودند از تبار نورس ها خوانده میشدند هرچند امروزه تمام اسلاوزبانان تابعشان به نام آنها روس نامیده میشوند که احتمالا مرتبط با همان "روش" عبری است. روس های امروزی و قزاق ها که اعقاب خزرهای یهودی مسلک مغلوب روس های اسلاو بوده اند، در ترکیب نژادهای سفید و مغول بودن، اغلب از هم قابل تشخیص نیستند. در یک افسانه ی متاخر اسلاو آمده که "روس" و "خزر" دو برادر از یک پدر و یک مادر بودند. روس از برادر خود خزر که شاه سرزمین بود، خواست تا قلمروی به او بدهد تا حکومت کند. خزر، سرزمینی جنگلی را یافت که هیچ بشری در آن ساکن نبود و آن را به روس واگذارد. اما اتفاقا در همان زمان، کیخسرو شاه خالیب، سردار خود "لخراسف" را برای حکومت به آن سرزمین بدانجا فرستاد و اختلاف بر سر این قلمرو، سبب جنگ های لخراسف و سپس پسرش گشتاسف با خزرها و آلان ها در آن سرزمین شد. با این که این جنگ، باید در محلی در حدود خزرستان تصور شده باشد، اما قلمرو اصلی تاتارها دورتر و در حدود اورال در سامرلند یا سامریه قرار داشت. فرمانروایان این ناحیه عنوان تامیر را حمل میکردند. السیون معتقد است که همین سامریان بودند که بعدا "سمرکند" یا "سمرقند" (ساخته شده توسط سامریان)  را که پایتخت تیمور لنگ به شمار میرود در ازبکستان ساختند. در روایتی از "پلانو کارپینی" از پادشاهی افسانه ای به نام "سیمور جان" در تاتارستان صحبت شده که در این عنوان، سیمور همان سامره و "جان" همان پرسبیتر جان یا شاه یوحنای مسیحی افسانه های غربی در شرق آسیا است. اگر سیمور تلفظ دیگر تیمور باشد سامره را باید سرزمین تامیرها خواند و شاید سیمور جان نیز همان تیمور لنگ اصلی باشد. چون همین شاه افسانه ای به صورت "یاروسلاو عاقل" پادشاه مسیحی کی یف و نووگرود در تاریخ انتهای کافرکیشی اسلاو تکرار شده است و او را "یاروسلاو لنگ" نیز میخواندند. پرک معتقد است لغت یاروسلاو، شکل بد خوانده شده ی نام های هرکولس و هراکلیوس در خط سیرلیک است:

“translations among the languages of the latin alphabet”: gilvishinn: hx moka: nov 2016

این متن، نکات جالبی در خود دارد که میتوان آنها را توسعه داد. یاروسلاو عاقل، عنوان حکومتیش "یاروسلاو ولادیمیرویچ" بود ازآنرو که پدرش "ولادیمیر" نام داشته و این ولادیمیر، اولین شاه مسیحی اسلاو بوده است. ولادیمیر به معنی تامیر سفید یا تیمور سفید، عنوانی بوده برای اسلاوهای سفیدپوست بعد از این که جای مغول های زردپوست را در روسیه گرفتند. بنابراین یاروسلاو ولادیمیرویچ را باید "یاروسلاو: تیمور سفید" معنی کرد و برابر با خود ولادیمیر یا مسیحی نخستین اسلاو خواند که اکنون به نام مسیحیت، به جنگ تیمورهای کافر میرود. از طرف دیگر اگرچه لغت تامیر یا تیمور در اصل هم در زبان قبطی و هم در زبان ترکی-مغولی معنی "امیر بزرگ" میدهد، اما لغت "تیمور" یکی از نام های شیر درنده در زبان عربی نیز هست و این با پوست شیر پوشیدن هرکول و نیز این واقعیت که تجسم یهوه پدر مسیح، شیر است جور درمی آید. هرکول را معمولا با شهر صور در لبنان مرتبط میدانند که در آنجا ملکارت یا ملقارت نامیده میشده است متشکل از دو کلمه ی سامی: ملک (پادشاه) + قرت (سرزمین). ملکارت یعنی پادشاه سرزمین. جالب این که همین قرت در زبان های اسلاو و ژرمن تبدیل به "گراد" به همان معنا شده و نووگرود پایتخت یاروسلاو در لغت یعنی سرزمین جدید. نه فقط این، بلکه عنوان "رع قرت" که آن هم به معنی شاه سرزمین است، در فرانسوی، "ریچارد" تلفظ شده و به "ریچارد شیردل" پادشاه افسانه ای انگلستان در جنگ های صلیبی جان بخشیده است. درواقع کلمه ی "لاین هارت" در این عنوان یک سوء تفاهم است. این کلمه، ترجمه ی لغت "ریچارد کور د لیون" است که در آن ریچارد (رع قرت) چنانکه دیدیم اسم نیست و لقب است. نام اصلی "کور" همان کورس یا کریست یعنی مسیح است. کور د لیون یعنی کریست شیر. بنابراین "ریچارد کور د لیون" به صورت تحت اللفظی یعنی "مسیح شیر، پادشاه سرزمین" به جای ملقارت یا هرکول آسیایی. اتفاقا "هرت" هم یکی از تلفظ های همپایه ی هورس و کورس برای کریست است و با توجه به معنی شدن این کلمه به دل یا قلب، تعجبی ندارد که کور د لیون به لاین هرت تبدیل شده باشد. از آن بدتر این که در بسیاری از دستنوشته ها، حروف "اس" و "اف" را شبیه هم مینوشتند و  کورس نیز "کرف" و سپس در زبان های فین و استونی، "کریب" و "کریو" تلفظ شده و به نام ملقارت آسیا، سرزمینی به نام "کرافیا" یا "کریب" تحت نام او در آسیای شرقی که تختگاه پرسبیتر جان است تصور شده است. کریستف کلمب وقتی که اروپا را به تصور کشف آسیای شرقی در آن سوی دریا ترک کرد، در شرق امریکا به مردمی ابتدایی برخورد کرد و آنها را پیرو همین پیش ذهنیت، کاریب نامید که الآن قلمروشان کارائیب نامیده میشود. از آن پس، مردم ابتدایی "کاریبال" خوانده شدند. بدبختانه این کلمه تحت تاثیر پیش ذهنیت هایی که مسیحیت درباره ی دنیای ماقبل مسیحی ساخته بود، کانیبال تلفظ شد، کلمه ای که در قرن 17 برای نامیدن حیوانات همنوعخوار مثل آخوندک و عنکبوت وضع شده بود. نتیجه این که آدمخواری به یکی از کلیشه های کهن در توصیف مردم ابتدایی بدل گردید. این کاریب یا کارافیا باید همان خالیب باشد که روس ها و خزرها به جنگش رفته اند. احتمالا آن را "خالیفیا" به معنی سرزمین خلافت در نظر گرفته و به کشورهای مسلمان جنوب روسیه تعبیر نموده اند و سپس اسم های شاهنامه ای را از تاجیک های مسلمان تحت حکومت روس ها گرفته و درآنجا مقابل روس و خزر قرار داده اند. اما بر اساس آنچه گفته شد خالیب اصلی همان سرزمین مغول های مسلمان در طلوعگاه خورشید در شرق و مسیح آن، شیر خدا یعنی خورشید است. هرکول، شیر سرزمین نمه را که هیچ تیری به پوستش اثر نمیکند خفه میکند و پوست آن را به عنوان زره میپوشد و خود صفات آن ایزد را تصاحب میکند. ولادیمیر یعتی تیمور سفید نیز همین کار را میکند و از این طریق در جامه ی مسیح میرود. خورشید قبلی، شمش یا شموس همان تموز بود که در بهار متولد و در مردادماه یا برج اسد (شیر) کشته میشد. هرکول، از همین برج یعنی مرداد شروع میکرد. شیر خدا را به عنوان برج اسد در اولین خوان خود میکشت که اولین خوان از 12خوان به جای 12ماه سال بود و وقتی تمام میشد که هرکول، در آتشی که نشان گرم ترین ماه سال یعنی تیرماه بود میسوخت و کمی بعد از قتلگاه خود همچون عیسی مسیح به آسمان عروج میکرد. این آتش، همتای آتشی بود که یهودیان طی قربانی های عظیم گوسفند، برای سوزاندن جسد و تقدیم آن به خدا روشن میکردند و گوسفند حکم بره ی خدا یا مسیح را داشت. در تقویم قمری پیش از بریده شدن نسبت آن با تقویم شمسی، ماه قتل تموز یعنی ماه تموز یا مرداد، مصادف با اواخر ذی الحجه و اوایل محرم میشد. بدین ترتیب هم قربانی گوسفند به جای اسماعیل و هم قربانی شدن امام حسین و یارانش در راه اسلام، در آن به وقوع میپیوست؛ همینطور واقعه ی غدیر خم که گفته شده در نوروز ایرانی ها اتفاق افتاده و این درست است. چون نوروز بنا بر تقویم یزدگردی در میانه ی تابستان و در مردادماه برگزار میشده و این جشن هنوز تحت عنوان "نوروز بل" یعنی آتش سال نو، با برپا کردن آتش در دیلمان گیلان برگزار میشود. در اروپا و بعضی نواحی شمال افریقا، این، مناسبت روشن کردن آتش های نیمه ی تابستان بود. در شمال افریقا، از روی آتش میپریدند و این، حکم تطهیر با آتش همچون هرکول را داشت که گناهانش با سوختن در آتش پاک میشدند. ازآنجاکه مسیح کلیسا نیز مانند هرکول پس از مرگ از قبر برمیخاست این همتایی عجیب نبود. پس آتش به پا کردن های دیگری در ماه مارس و به مناسبت عید پاک، در نواحی مختلف اروپا تکرار شد که طی آن، عروسک های جادوگران یا یهودای اسخریوطی را میسوزاندند. در ایران نیز به پیروی از همین روند، نوروز به زمان عید پاک و جشن سال نو بابلی در ابتدای بهار انتقال یافت و آتش به پا کردن و پریدن از روی آن برای تطهیر –با خواندن شعر "سرخی من از تو، زردی تو از من"- به آخرین چهارشنبه ی سال افتاد چون در فرهنگ عربی، چهارشنبه روز نحسی است و اگر نحسی چهارشنبه را از سر بگذرانید با سعادت به استقبال بهار در سال نو میروید. مادربزرگم در آخرین چهارشنبه ی هر سال، خانه ی روستاییش در کنفگوراب را رفت و روب میکرد و زمانی که گرد و خاک جاروب شده را از روی ایوان، در حیاط خانه میریخت، میخواند: «نکبت، بشو؛ دولت بای» یعنی «ای بدبختی، برو تا سعادت بیاید.» شاید این همه برخورد مرام های گوناگون در یک مراسم ساده مثل نوروز برای ما سرگیجه آور باشد. ولی تنها دلیل این سرگیجه آور بودن، بی اهمیتی دقیق شدن در دلایل آیین ها است وقتی آنها را مثل تمام ارکان فرهنگیمان بدون پرسیدن دلایل وقوع یا اجرایشان و صرفا در تقلید از اسلاف، حکومت یا رسانه ها برگزار میکنیم.

 

ایران، مملکت گونگادین پرور

نویسنده: پویا جفاکش

«در کتابی دیگر، رسما و علنا به ما و ملت ما دشنام دادند. ولی چون این دشنام ها از کارگاه پر زرق و برق اروپا صادر شده بود، بسان پیامی آسمانی آنها را پذیرفتیم و چه جنجال ها که در مدح و منقبت آنها برپا نکردیم. سخن بر سر کتابی است به نام "بهشت برای گونگادین نیست." بهتر بگویم، سخن بر سر خود این کتاب نیست، مسئله ی اساسی جنجالی است که در ایران بر سر این کتاب برپا شد: گفتند که این کتاب، اثری است فوق العاده، عجیب، استثنایی، تراویده از مغزی بزرگ، حادثه ای است در ادب معاصر ایران، اثری است در ادب معاصر ایران، اثری است که باید جایزه ی ادبی نوبل آن را به جهانیان بشناساند. به جهانیان بشناساند تا همه بدانند آب دهانی را که به سوی ما پرتاب میکنند، آب حیات میپنداریم و مستانه به به میگوییم و بر سر عرش میساییم. برای این که بهتر متوجه مطلب شویم نخست باید بدانیم گونگادین چگونه شخصیتی است. گونگادین که کارسازان زرادخانه ها فیلمی هم از او تهیه کرده اند یک هندی مزدور بود که با مشک آب به خدمت سربازان انگلیسی در هند پیش از استقلال درآمده بود و برای آنها کار میکرد و ازجمله کارهایش یکی جاسوسی بود. سربازان انگلیسی در هند با نهضتی از مخالفان استعمار هند روبرو بودند و این نهضت، شیوه ی مرگ بی خونریزی را برای نابودی سربازان انگلیسی انتخاب کرده بود و در کمینگاه راه های کوهستانی و جنگلی برای سربازان انگلیسی دام میگسترد. ازجمله یک بار دامی بزرگ گسترد که قوای اصلی انگلیس در دره ای با پای خویش در آن افتادند. درست در لحظه ای که نزدیک بود قوای انگلیس یکباره زیر پای میهن پرستان معدوم شود گونگادین از ماجرا آگاه شد و از رنگ و چهره ی هندی خویش استفاده کرد و تا پای طبل بزرگ بالای تپه پیش رفت و آنجا طبل را به علامت خطر برای سپاه انگلیس به صدا درآورد. انگلیسیان از دام رستند و نیروی جمع شده ی میهن پرستان هندی را زیر رگبار گلوله و زیر پای اسب ها در هم شکستند. فرمانده ی انگلیس بعد از این پیروزی در جنگ، این افتخار را به او داد که به نام او درجه ی گروهبانی دادند و او را خادم انگلیس شناختند. این که از گونگادین. اما ببینیم "علی میر دیرک وندی" که نویسنده ی کتاب "بهشت برای گونگادین نیست" معرفی شده، به فرض وجود چه کسی است؟ پروفسور زینر استاد دانشگاه اکسفورد مینویسد: "دهقانی بود از سرزمین های وحشی لرستان و در هیچ قاموسی نمیشد او را باسواد نامید. چون دهقانی بی چیز بود حق نداشت سواد داشته باشد معذلک پیش خود، نوشتن فارسی را یاد گرفته بود." آیا چنین کسی از اساطیر مقدس سیاست انگلستان در هند مطلع است؟ آیا چنین کسی به درستی میداند "گونگادین" یعنی چه؟ آیا این دهقان ساده ی ایرانی است که لجن به چهره ی خود میمالد و به اسم گونگادین و رسم جاسوسی و خیانت میبالد؟ مقدمه ی "همینگ" خلاف این معنی را میرساند. همینگ با این که نظامی است مینویسد که این دهقانزاده عطش سوزانی برای یادگرفتن زبان انگلیسی داشت. میگفت اگر انگلیسی یاد نگیرم بهتر است بمیرم. ولی برغم این عطش سوزان در غم شرافت خود بود. مینوشت: "شرافتمندانه خودم را در اختیار شما میگذارم." درباره ی این که چه کسی نام پرافتخار گونگادین را به این روستایی داده است همینگ مینویسد: "یک افسر امریکایی حساس و سریع الانتقال." اما پروفسور زینر که علی میر دیرک وندی فقط شش هفته به عنوان خانه شاگرد در سفارت انگلیس در تهران افتخار درک محضر ایشان را داشته عقیده ی دیگری دارند. مینویسند: "او علی میر دیرک وندی نام داشت ولی ترجیح میداد گونگادین خوانده شود." و نخستین سطر مقدمه ی پروفسور درباره ی معرفی گونگادین چنین است: "مانند ژنرال دوگل بی رقیب و تنها بود، به عنوان یک مرد و به عنوان یک نویسنده. باید مقایسه را در اینجا پایان داد." که اینطور؟ در همه ی کلمات این جمله دقت کنید: تاریخ معاصر ایران یک مرد بی رقیب و تنها، یک نویسنده ی بی رقیب و تنها، یک ژنرال دوگل بی رقیب و تنها، تحویل جامعه ی بشری داده است و آن کسی است که "ترجیح میدهد گونگادین خوانده شود." نه آقای پروفسور، نه. اگر شما و همه ی کسانی که دست اندرکار نشر و تبلیغ این اثر بوده اید و میخواهید از این گونگادین "تیپ" بیافرینید سخت در اشتباهید. البته اگر این مقدمه را درباره ی دکترها و مهندس هایی که خدمتتان در تهران شرفیاب میشدند مینوشتید بسیار به جا بود. اینان هرچه دارند از دولت سر راه و روش گونگادینی آنها است. اما درباره ی روستایی ساده، درباره ی 75 درصد سکنه ی ایران بگذارید دیگری داوری کند.» ("بهشت برای کیست؟": مصطفی رحیمی: "نیم نگاه": مقلات مجله ی نگاه: کتاب زمان: 1351: ص38-34)

آنچه خواندید، بخشی از واکنش مصطفی رحیمی به جنجال کتاب "بهشت برای گونگادین نیست" در سال 1344 بود. ترجمه ی فارسی این کتاب که مترجمش غلامحسین صالحیار، در ستایشنامه ی مجله ی ابزرور از کتاب، از وجود متن انگلیسی آن مطلع شد، نخست در ستون مربوطه اش در روزنامه ی اطلاعات به چاپ رسید. داستان کتاب درباره ی گروهی نظامی انگلیسی است که در راه شیری مسیری به بهشت را طی میکنند و خدمتکار آنها گونگادین نیز از آنها پیروی میکند. پس از طی داستان ها و مراحلی، گروه به دروازه ی بهشت میرسند. ولی امر میشود که اول باید مورد قضاوت قرار بگیرند. درحالیکه افسران انگلیسی همه به بهشت راه می یابند، گونگادین محکوم به مجازات شدن طی 40سال زمینی در جهنم میگردد. چندین نویسنده ی مشهور انگلیسی از این کتاب تعریف به عمل آورده بودند. ازجمله ی آنها آگاتا کریستی است که شخصیت های "موسیو پوآورو" و "خانم مارپل" او بعد از انقلاب در ایران مشهور شدند. با هرچه رسانه ای تر شدن این داستان، روزنامه ی اطلاعات و دیگر اصحاب فرهنگی مملکت، تیم هایی را برای کشف و شناسایی این مغز ناشناخته ی ایرانی یعنی علی میر دیرک وندی عازم لرستان میکنند. اما هیچ نشانی از او به دست نمی آید. کم کم شایعه شد که این داستان را انگلیسی ها خودشان به نام شخصیتی مجهول ولی حتما ایرانی موسوم به علی میر دیرک وندی نوشته اند تا خدمت کردن به استعمار انگلستان و مقام پست استعمارشدگان توسط آن را در ایران جار بزنند و عمومی کنند. منتقدان میگفتند که اصلا امکان ندارد آنطورکه همینگ –منتشر کننده ی نخستین داستان- ادعا میکند، شخصیتی کمسواد طی خدمت به انگلیسی ها آنقدر در یاد گرفتن زبان انگلیسی موفق بوده باشد که رمانی به زبان اعلای انگلیسی و با مضامینی کار شده بنویسد که نوبل ادبی بگیرد. با گذشت زمان و پس از آن که اطمینان حاصل شد که هیچگاه هیچ نشانی از این علی میر دیرک وندی به دست نخواهد آمد، ناگهان سر و کله ی آدم هایی پیدا شد که ادعای شناختن علی و دوستی با او را داشتند و میگفتند از او خبری نداشته اند چون او معتاد شده بود و آنها ترجیح داده بودند از او فاصله بگیرند. این، خیلی شبیه موقعیت صادق هدایت است که پس از خودکشیش، کسانی از او نقل خاطره میکردند که بعضیشان را هدایت حتی به اسم هم نمیشناخت. مثال تاسف آورتر، کمال الملک است که با توجه به تناقض شدید روایات و اسناد جعل شده از روی خاطرات مزبور، اگر گواه کافی از حیات او در نیشابور پس از سال 1307 شمسی وجود نداشت، حتی وجود او نیز ممکن بود انکار شود کمااینکه عده ای هنوز در این که او نقاش دربار شاهان قاجار بوده باشد شک دارند. به هر حال، با هرچه واقعی تر به نظر رسیدن وجود علی میر دیرک وندی که ظاهرا فامیلی اصلیش میر دریک وندی –تلفظ دیگری از همان کلمه- بوده، با بازگشت موج انگلیسی دوستی و غربزدگی بی نقاب در سال های اخیر، غلامرضا نعمتپور فیلم مستندی درباره ی گونگادین ساخت که در جشنواره ی فیلم فجر هم نمایش داده شد. نعمتپور در این مستند، با پروفسور فیلیپ کرینبروک نیز مصاحبه میکند که مدعی است دوبار علی میر دریک وندی را از نزدیک دیده است. کرینبروک انگلیسی ای است که فارسی را خیلی خوب صحبت میکند. در مستند مزبور گفته میشود که در اثنای قحطی و بیسامانی بزرگی که پس از فتح ایران توسط متفقین بر ایران وارد میشود، میر دریک وندی از گرسنگی و بی پناهی، خدمتکار انگلیسی ها میشود تا حداقل غذا برای خوردن داشته باشد. انگلیسی ها پس از نمایش فیلم سینمایی "گونگادین" در ایران، دریک وندی را به لقب گونگادین میخوانند و خود او نیز اصرار داشته است که او را گونگادین بخوانند. این فیلم بر اساس داستان "گونگادین" اثر رودیارد کیپلینگ –اشرافزاده ی انگلیسی از هند دوره ی استعمار و خالق شخصیت "موگلی" در "کتاب جنگل"- ساخته شده و قهرمان آن همان گونگادین هندی ای است که در مقاله ی رحیمی شناختیمش و با خیانت به دیگر هندی ها انگلیسی ها را از تله ی آنها نجات داد. در جایی از رمان، از گونگادین هندی نیز سخن رفته و گفته شده که او اکنون در بهشت است. کلمه ی گونگادین به معنی "پیرو کیش پرستش رود گنگ" عنوانی بوده که به دورگه های هندو-مسلمان در هندوستان داده میشده است. پس گونگادین هم از تبار هندو بود و هم از تبار مسلمان، و از طرف هر دو مامور بود تا خدمتگزار منافع انگلستان در هند باشد تا قهرمان تلقی شود. قهرمان کتاب "بهشت برای گونگادین نیست" که نویسنده ی ایرانیش خود را گونگادین میداند و به جای قهرمان کتاب به همان نام تصویر میکند نیز همین کار را در ایران میکند. او انگلیسی ها را در طی مسیرشان به بهشت یا اتوپیا همراهی میکند غافل از این که با این کار زودتر به جهنم می افتد. درواقع با هرچه دور شدن از دهه ی چهل و بخصوص طی شدن وقایع پس از انقلاب اسلامی، این ظن هرچه بیشتر قوت می یافت که گونگادین این داستان کسی جز محمدرضا شاه پهلوی نیست. شاه پس از این که در جریان قائله ی مصدق و ملی شدن نفت توسط انگلیسی ها و شاخه ی امریکایی آنها به قدرت بازگشت، عملا خدمتکار آنها در ایران –و درست مثل گونگادین، خدمتکاری نه چندان صادق- شد و به خیال خودش ارابه ی مملکت ایران را به سمت بهشتی که در انتظار انگلیسی ها و امریکایی ها بود حرکت داد و برای این که این چرخش به اتوپیا، به حرکت به سمت بهشت آسمانی نزدیک باشد، باز به دستور همانان، هرچه بیشتر بر قدرت و نفوذ روحانیون شیعی در مملکت افزود و پول های یامفت نفت را در شکم مساجد و روحانیانشان ریخت و آنها را به ابعادی عظیم رساند. غافل از این که با این کارها هرچه بیشتر خود را به جهنم انقلاب نزدیک میکند. حتی حدس زده شده که شخصیت های اصلی پشت انتشار رمان مزبور و عاملان به راه انداختن جنجال رسانه ای خر کننده حول آن، زینر و بخصوص آن لمبتون باشند. لمبتون یکی از اولین کسانی بود که در همان بحبوحه ی بازگشت شاه به قدرت در 28مرداد، توصیه میکرد که یک حکومت مذهبی شیعی بهتر از شاه میتواند تامین کننده ی منافع انگلستان در ایران باشد درصورتیکه رهبرش یک "امام" باشد که یادآور مهدی شیعیان باشد که به محض رسیدن به قدرت علیه جهان فرمان جهاد صادر کند. اگرچه خیلی طول کشید تا تز لمبتون پذیرفته و شرایط برای احیای آن مهیا شود، ولی عقیده بر این است که ظهور فدائیان اسلام به عنوان شاخه ی ایرانی فرقه ی اسلامپناه انگلیسی-امریکایی اخوان المسلمین، یکی از نخستین بروزات چنین ایده ای آن هم در بحبوحه ی ملی شدن صنعت نفت بوده است. این نظریه ی توطئه البته توضیح نمیدهد که چرا گونگادین انگلیسی ها یک روستایی بدبخت و کمسواد توصیف شده است. اگرچه تمام تحصیلکردگان خادم به منافع بیگانگان در ایران منجمله خود شاه تحصیلات غربی داشتند، ولی این تحصیلات درست مثل خود دریک وندی، در ابعاد بسیار اندک و کوتاه مدت و بدون طی مراحل راستین ارتقای فرهنگ انجام گرفته بود و چه بسا رمز اصلی خیانت گونگادین بیش از تحصیلاتش، در عقبه ی فقیر و بیسواد او نهفته بود. این را میتوان در زندگینامه ی دریک وندی نیز یافت. او از گرسنگی ای به انگلیسی ها پناه برد که خود انگلیسی ها عاملش بودند. انگلیسی ها به هیتلر نیرو و امکانات داده بودند تا به شوروی استالین حمله کند (بروید "نبرد من" هیتلر را بخوانید و ببینید چقدر انگلیسی ها را دوست خود میدانسته است) ولی هیتلر هار شده و برگشته پاچه ی انگلیسی ها را در فرانسه گاز گرفته بود. آن وقت انگلیسی ها و روس ها با هم علیه آلمان متحد شده و ازجمله به ایران رضاشاه که پنهانی قصد اتحاد با آلمان را داشت حمله کرده و به این بهانه، آذوقه ی مردم بدبخت ایران را به روسیه ارسال کرده بودند که زمین های کشاورزیش در جنگ آلمان و شوروی نابود شده و مردمش گرسنه بودند. انگلستان ایرانی ها را بدبخت کرده بود و ایرانی ها از این بدبختی مثل میردریک وندی به خود انگلیسی هی فتنه گر که سالم و سرحال به نظر میرسیدند پناه میبردند و خدمتگزارش میشدند. برخلاف آنچه رحیمی فکر میکرد، حرف زینر درست بود. افراد کمسواد و نادان و رنج دیده، واقعا خدمتگزاران خطرناکتری برای منافع استعمارگران هستند تا آنها که دید وسیع و بهتری نسبت به سیر معارف در غرب دارند.

 

دشمنان عشق: از مذهب جنگجویان تا سندرم دون ژوان

نویسنده: پویا جفاکش

در اوایل انقلاب اسلامی، یک شعار کمونیستی، ورد زبان تحصیلکردگان بود که با سخنرانی های شریعتی مشهور شده بود بدین مضمون که: «دوست داشتن از عشق بهتر است» چون وقتی شما "عاشق" کسی یا چیزی هستید –جنس مخالف، اتومبیل، پول و مانند آنها- دلتان میخواهد آن فقط مال خودتان باشد و هیچکس آن را نداشته باشد اما وقتی چیزی را «دوست دارید» –مثلا دانش، یک خاطره ی قشنگ یا حتی یک موسیقی یا ویدئوی جالب- دلتان میخواهد دیگران را در آن شریک کنید. بنابراین دوست داشتن، آدم ها را به هم نزدیک میکند و عشق، جدا میکند. متاسفانه اصطلاحات به کار رفته در این شعار، به سبب جانشین شدن با اصطلاحات اروپایی، موضوع را بغرنج کرده اند. «عشق» بخشی جدایی ناپذیر از ادبیات فارسی است اما در دوران غربزدگی، آن همه جا به جای "لاو" به کار رفته و همین است که چنین برداشت عجیبی از آن حاصل شده است. لغت عربی "عشق" بنا بر رساله ی کوتاه "مونس العشاق" از "عشقه" می آید: گیاهی که به دور گیاهان دیگر میپیچد و با مکیدن آب و مواد غذایی آنها، قوی میشود؛ درست مثل عشق که «درخت جان» است و به دور «درخت تن» میپیچد و آن را زجر میدهد تا رشد کند. به اصطلاح، عشق پدیده ای روحانی است که با سختی دادن به انسان، روح او را بزرگ میکند. اما "لاو" از "لاوی" یعنی شیر می آید. وقتی کسی به کس دیگری "لاو" میورزد، یعنی مثل شیر او را شکار میکند و هیچکس حق ندارد شکار شیر را از چنگش درآورد. به عبارت دیگر، این شخص دوم، الآن مال او است و حق ندارد امتیازاتی که برای شیر قصه قائل شده را با دیگر شکارچیان شریک شود. این میشود همان تملک که شرط ازدواج است. آنچه باعث میشود متوجه ظرایف این قضیه نشویم، این است که در خود کشورهای انگلیسی زبان، مردم لغات "لاو" به معنی تصاحب کردن و "لایک" به معنی دوست داشتن را به جای هم به کار میبردند و به هر کس و ناکسی ابراز "لاو" میکردند و هنوز هم میکنند. این یادگار دورانی است که هنوز علاقه به همسر، دشمن علاقه به دیگران نبود و مردم برای همکاری در سختی های زندگی در غیاب امدادهای خدای حکومت هم که شده، همدیگر را دوست داشتند. همین به جای هم به کار رفتن لاو و لایک را در مابه ازای ایتالیایی و اسپانیاییشان نیز میبینیم و حتی در ایرانی که عشق به جای لاو نشسته، میبینید که مردم سر خیابان به هم میگویند «عاشقتم.» اما همینطور که عشق به لاو تبدیل میشود و از درون توسط آن منهدم میشود، رابطه ی جنسی که مهمترین شرط لاو انسانی تلقی میشود، به جنون تصاحب کردن دچار میشود بی این که عشق و دوست داشتنی در کار باشد. اینجاست که اختلال روانی موسوم به «سندرم دون ژوآن» متولد میشود: اختلال روانی فجیعی که امروزه اینقدر رواج دارد که بیشتر مردم حتی نمیدانند آن اختلال است. سندرم دون ژوان، همیشه بین آدم های خودشیفته ای ظهور میکند که میخواهند ثابت کنند از دیگران برترند. همانطورکه اسمش نشان میدهد تا مدت ها مختص مردها بود ولی الآن مدتی است در بین زن ها نیز در حال رشد است. شخص مبتلا به این اختلال، معمولا مردی بوده که تصاحب کردن زنان را افتخار تلقی میکرده و هرچقدر زنی در مقابلش مقاومت میکرده، بیشتر بر او حریص میشده تا جایی که او را صاحب شود و وقتی زن را شکار میکرده –حتی اگر همسرش شود- سریع دلسرد میشده و سراغ زنان دیگر میرفته است. فرد دون ژوان به هیچ وجه اینکار را برای نیاز به دوست داشته شدن نمیکند. برعکس او از این که کسی دوستش داشته باشد میترسد و فکر میکند این شخص برایش نقشه کشیده است. این خصوصیت روانی در جامعه ای رشد میکند که در آن فرد در اثر رسانه ها، مردم دیگر متاثر از رسانه، و مهمتر از همه با اعتماد به تعلیم و تربیت لابد علمی ای که حکومت خدایی به او می آموزد و اضافه میکند «جز این نیست»، به شدت نسبت به همطبقه های خود سوء ظن پیدا کرده و از ترس آنها به «بابا حکومت» پناه میبرد. توصیف چنین جامعه ای دقیقا شبیه توصیف یک فیلم سینمایی و حتی قبل از آن یک صحنه ی تئاتر است و میتوان آن را در این جملات خلاصه کرد:

«افسانه ی بزرگ، از روحیات زمانه تاثیر میپذیرد: امروز پیکره ی حاکم دیگر نمیترساند و دوزخ میخنداند. تنها اغواگر فریبکار زنده مانده که به انحراف جنسی ای گرفتار آمده که از آن پس "دون ژوان گرایی" نامیده میشود (واژه در سال 1864 وضع شد.). از سوی دیگر، بعضی میکوشند این روان رنجور را بر تخت بخوابانند تا اسرار واپس زده ی آرزوها و تمایلات وسواس گونش را از زیر زبان بیرون بکشند.» ("اسطوره ی دون ژوان": میشل دوبرانسکی: ترجمه ی جلال ستاری: جهان اسطوره شناسی8: نشر مرکز: 1384: ص128)

این تعریف فعلی وضعیت المان های افسانه ی دون ژوان یا دون جیووانی برای امروز است؛ دون ژوانی که به قول نویسنده در همان صفحه، پس از مولیر، همه چیزش فدای هرزگی و لذتپرستی وقیحانه شد. دون ژوان را تیرسو دومولینا خلق کرد. این عنوان، نام مستعار راهبی اسپانیایی به نام گابریل تلز در قرن 17 به شمار میرود.: «این دون ژوان تنوریوی فریبکار، ارباب جوانسالی است که با نشاط و خوشرویی به فریفتن زنان اشتغال دارد. پنهان داشتن هویت، طبیعت ثانوی او است چنانکه برای راه یافتن نزد دوشس ایزابلا، خود را نامزدش جا میزند و اندکی بعد با ظاهر مارکی دولاموتا با دونا آنا نرد عشق میبازد و سرانجام در روز عروسیش، برای فریفتن آمینای دهاتی، جامه ی روستایی به تن میکند. این دون ژوان هرزه، خاصه هزال خبیثی است. به کلیسا میرود برای کشیدن ریش پیکره ی پدر دونا آنا، حاکمی که به دست وی کشته شده است هنگامی که پدر، دخترش را با او غافلگیر کرد. با وجود این دون ژوان در برابر پیکره ی حاکم، سرانجام دچار ندامت میشود و به فکر توبه کردن و استغفار می افتد و میگوید: "بگذار کسی را بخوانم که اعترافاتم را بشنود و گناهانم را ببخشد." اما دیگر بسی دیر است و وقتی پیکره دستش را میگیرد، بر خاک می افتد و جان به جان آفرین تسلیم میکند و روحش به دوزخ واصل میشود. آموزه ی نمایشنامه از لحاظ خداشناسی روشن است: دون ژوان از رحمت و کرم خداوند ناروا سود جسته و عدل و داد پروردگار را به درستی تمیز نداده است. راهب تیرسو، فرصت طلبی و سودجویی بسیاری گناهکاران ثابت قدم را که میپندارند میتوانند در آخرین لحظه به گناهانشان اعتراف کنند و رستگار شوند، برملا میکند و نشان میدهد که آن خطا بی مکافات نمیماند. این نخستین دون ژوان، نیرنگ باز و خشن و عشرت طلب است اما تیرسو او را انسانی ملحد و کفرگوی و یا عاصی نخواسته است... شخصیت نر فحل (سور میل) در یونان باستان، نظائری چند دارد و در راس همه، زئوس که به هیئتی ناشناس پی در پی با زنان بشر میرا همبستر میشود.» (همان: ص1-120)

نمایشنامه های با محوریت دون ژوان، در ایتالیا از میلان تا ناپل را درنوردیدند و در آنها دون ژوان تقریبا تمام ویژگی های منفی انسان ها را به خود جذب کرد درحالیکه نوکرش آرلکن مدام با هجویاتی خنده دار، منفی بودن اعمال اربابش را متذکر میشد و مورد علاقه ی مردم قرار داشت. در اولین نسخه های فرانسوی، دون ژوان آنقدر شرور شد که پدر خودرا کتک زد و سرانجام سبب دقمرگ شدن پدر شد. اما نمایشنامه ی مولیر، همه چیز را عوض کرد و آنقدر در فرانسه سروصدا کرد که نمایش آن را متوقف کردند و تنها با مدتی بعد با دخل و تصرف فراوان بر سر صحنه بردند. دون ژوان مولیر، هنوز شهوتران و حقه باز بود ولی صراحتا قاتل نبود. اتفاقات مدتی بعد از دوئل او با پدر دختر رقم میخوردند. در عوض کارهایی میکرد که تماشاگران را خوش می آمد. مثلا در صحنه ای، مردی را که راهزنان به او حمله کرده اند از دست آنها نجات میداد. در صحنه ای دیگر، تارک دنیای صومعه نشین بدبختی را وادار میکرد که به ازای صدقه ای که به او میدهد کفر بگوید و بعدش کارش را با پرداخت یک لویی طلا به او «در راه عشق به بشریت» جبران میکرد. مولیر حتی دفاع از اخلاقیات را به «نوکری خدانشناس تر از اربابش» واگذار کرده بود. مولیر در این نمایشنامه آرمان های آزاداندیشی ضدکلیسایی را به خدمت درباریان ولینعمتش که «سخت هرزه و اهل فسق و فجور و هزل و ریشخند و منافی ادب و نزاکتند» درمی آورد؛ «دون ژوان مولیر از این قماش مردم است و چنان در اذهان اثر میگذارد که پس از او، واژه ی "لیبرتین" معنای "آزاداندیش" را به طور قطع از دست میدهد و مترادف با "هرزه" میشود.» (همان: ص127) دوبرانسکی حدس میزند که یکی از دلایل موفقیت دون ژوان در بین مردم، خسته شدن آنها از تصویر زن عفیف و پرهیزگار بوده که در این مورد، دون ژوان با وادار کردن زنان متعدد به شکستن این قالب، سبب خشنودی بسیاری از مردم شده است. این گفته را من در گفتاری منسوب به "ژان دو لا برویر" (1696-1645) به این شکل یافته ام که در آن زمان، بسیاری از مردم هنوز به انگاره ی زن جنگجو یا آمازون می اندیشیدند که به نظر دو برویر، یکی از جلوه های زن اسکیت بود که همراه آتیلا و هون هایش به اروپای غربی وارد شده بود. به گفته ی دو لا برویر، اگرچه زن های متعارف قرن 17 قابل قاتل تصور شدن نبودند، ولی میتوانستند با فتنه افکنی شهوانی، مردها را به دست همدیگر بکشند همانطورکه دو لا برویر این را در توصیفات کشیش ها از قتل های ناموسی هرکول یافته بود. شاید زن اخیر، زیاد از باکانت ها یا زنان مردنمای دائم الخمر همراه دیونیسوس خدای شراب و جنون فاصله نداشته باشند. انگاره های این زنان را امروزه به وفور در اطراف دون ژوان های امروزین فیلم های سینمایی مشاهده میکنیم. اما این انگاره های شرک آمیز چرا باید در اروپای به شدت مسیحی ای که طرفداران مولیر، او را اعتراضی علیه استبداد آن خوانده اند به سادگی با مقبولیت عام مواجه باشند؟

"مارک گراف" که گفتار دولابرویر را نزد او یافته ام، معتقد است که بخش اعظم خدایان به اصطلاح پاگانی که زمانه شان را روزگاران قبل از مسیحیت در بیش از 2000سال قبل تعیین کرده اند-از ازیریس و هورس و آمون گرفته تا کریشنا و آپولو و بعل حداد- همگی مدل های مختلف مسیح کلیسای رم هستند و مسیح که در یکشنبه روز خورشید (ساندی) اعدام میشود همان شمش یا شمس خدای خورشید است. حول گذر مسیح از آسمان روز، مرگش در غروبگاه و تلاشش برای جدال با نیروهای اهریمنی در جهان زیرین برای تولد دوباره از رحم مادرش زمین، افسانه های گوناگون با ویژگی های انسانی متفاوت و متناقض فراوانی وجود داشته که سمسون یهودی، تموز-آدونیس بابلی-فنیقی، و دیونیسوس باخوس یونانی-رومی، هر کدام بخشی از آن را تصاحب کرده اند. آنکه به عیسای پاپ های رم تبدیل شد، آتیس ترکیه بود که میترا هم از همان به وجود آمد. نام میترا با میتر کلاه اسقف ها مرتبط بود و برخاستنش از سنگ، همتای برخاستن پاپ ها از کلیسای پطرس به معنی سنگ در رم است. گاوکشی او هنوز در مراسم گاوبازی اسپانیایی تکرار میشود. این ادعا که میترا خدای ماقبل مسیحیت است هیچگاه ثابت نشد. تنها گواه ها در تایید ماقبل مسیحی بودن او نسبت دادن او به مذاهب ودایی و زرتشتی به ادعای کهن بودن این ادیان است درحالیکه کشف منابع ودایی و زرتشتی در هند در قرن 18، از ابتدا با کنکاش تردید در قدمت آنها همراه بوده و امر از بالا به پذیرش قدمت منابع این دو مذهب، هرگز با پاسخ گفتن به این تردید، همراه نشد. به همین ترتیب، آثار باستانی خاورنزدیک نیز هرگز نتوانستند گواهی را که ثابت کند بیش از 800سال قدمت دارند واقعا ارائه دهند. وجود صلیب در نشان های پادشاهان آشوری در خرابه های نینوا، میتواند به راحتی با مسیحی بودن آشوری های امروز و قرون وسطایی بودن آن شاهان مرتبط باشد و نه با فرمانروایانی در 3000سال پیش. نشان های هورس نوزاد و مادرش هاثور، و بودای نوزاد و مادرش مایا نیز همتای نگاره ی عیسای نوزاد و مادرش مریم هستند همانطور که کورش پسر ماندانا، لغتا همان کریست پسر مدونا است. بعضی از این گوناگونی ها نتیجه ی تاکید روی یک قسمت از داستان مسیح انجیل است. در مورد دیونیسوس خدای شراب باید گفت که او نتیجه ی وقف در معجزه ی عیسی مسیح در کرنا در جلیل است. این وقف احتمالا در گاول فرانسه رخ داده که نامش هماوا با گالیل یا جلیل است چون در گاول، شهر مهمی به نام کارن وجود داشته که میتوانسته با کرنا تطبیق شده باشد. گاول محل انجیل مادری بوده که انجیل کینگ جیمز یعنی انجیل کنونی از روی آن تنظیم شده است. کینگ جیمز که اکنون با شاه جیمز انگلستان منسوب به قرن17 هویت میگیرد، احتمالا در اصل، همان جیمز برادر عیسی و حواری او است که خود نامش تحریفی از نام یعقوب پدر یوسف است. یوسف پسر یعقوب که به مصر میرود و پس از طی مشقات فراوان به بارگاهی بزرگ در آنجا دست می یابد جنبه ای از یعقوب را نشان میدهد که با سفر به غرب، به شهادت طلبی عیسوی دست زده است. تورات میگوید فرعون او را به سمت "وزیر" گماشت، سمتی که نامش تنها در قرن 18 و همزمان با افزایش جنگ های اروپایی ها با عثمانی ها، در عناوین سردمداران عثمانی زیاد شنیده شد. "وزیر" احتمالا از ریشه ی سامی "وزر" به معنی یاری کردن می آید و میتواند یاری گر بودن مسیح نسبت به سیاست در غرب یا غروبگاه خورشید را نشان دهد. در افسانه های لاتین، سنت جیمز برای کمک به نیروهای صلیبی در جنگ با کافران ساراسن (عرب افریقایی)، از راه شیری در آسمان خود را به صحنه ی نبرد میرساند و ازاینرو در اسپانیا و پرتغال، به راه شیری، جاده ی سنت جیمز میگویند. در بعضی نواحی دیگر نیز راه شیری به جاده ی موسی شهرت دارد یعنی جاده ای که موسی و قوم بنی اسرائیل که اعقاب یعقوب پدر یوسفند از آن گذشتند. اسلاوها راه شیری را مسیر سفر ارواح به جهان دیگر میخواندند و معتقد بودند موش ها راهنمای ارواحند. به احتمال زیاد، لغات ماوس و موش، با لغات موسی و موشه که عنوان پیامبر بنی اسرائیل هستند مرتبطند. بنی اسرائیل در مقصد که سرزمین موعود و مقدسشان بوده با کافران همنژاد با ساراسن ها جنگیده ولی درنهایت در زمان تاسیس پادشاهی خود از آنها تاثیر پذیرفته بودند درست مثل اشرافیت صلیبی اروپا. این نبردها همتراز با اختلافات موسی با مصری ها، به صورت نبرد مصر به رهبری رامسسی ها علیه ختی های ترکیه بر سر قادش در سوریه در متون مصری تکرار شده است. این نبرد، بازسازی اسطوره ای نبرد ممالیک مصر با عثمانی های ترکیه، و همتای نبرد ممالیک با مغول ها بر سر سوریه است. ختی یا حتی، همان ختایی یا ختنی در نسبت به ترک ها است که عثمانی های ترکیه از آنها بودند و هون ها و اسکیت ها و قزاق هایی که از روسیه به اروپای غربی مهاجرت کردند و اشرافیت اروپایی از آنها برخاستند با آنان همنژادند. از این جهت سلیمان باشکوه عثمانی که فرمانروای استانبول و خادم مسجد آن است، همان سلیمان اورشلیم و خادم معبد یهوه است. مسلمانان مسجد اصلی استانبول را ایاصوفیه یا "حاجیه صفیه" خوانده و نام آن را از "صفیه" همسر سلطان محمد دوم فاتح استانبول میدانستند. فومنکو و نوسووسکی، محمد دوم فاتح قستنطنیه را مدل دیگر محمد پیامبر فتح مکه میدانند. محمد پیامبر، همسری یهودی به نام صفیه داشت که پدر و شوهر و برادران او را در جنگ خندق کشته بود. سر توماس هربرت در قرن 19 گزارش کرده است که بسیاری از ایرانیان و بعضی از اعراب همه ی ریش به جز سبیل خود را میزنند و معتقدند در این کار از پیامبر اسلام تبعیت میکنند و این باعث تسهیل ورودشان به بهشت میشود. همچنین بعضی از عرب ها همه ی موی سر به جز یک طره را میزنند و آن طره را بلند میکنند به این تفکر که در این کار از پیامبر اسلام تبعیت میکنند و این باعث تسهیل ورودشان به بهشت میشود. امروزه میدانیم هر دو رسم گزارش شده در فوق، تقلید از تاتارهای یورشگر از روسیه به خاورمیانه است. در رساله ی "کرونولوژی موشیم" آمده است که نسطوری های کلده، تاثیر روحانی خود را به به ورای کوهستان های ایمائوس و به تارتاریا بردند.  تاتارها مسیحیت را پذیرفتند و پس از آن، رهبرانشان به "ایوان پروسویتار" نامبردار شدند تا آنگاه که چنگیزخان در قرن 14 ظهور کرد و مسیحیت را از تاتارستان برانداخت. کلمه ی "ایوان" با کلمه ی "جوآن" یا "جیووانی" به معنی فرد جوان مرتبط است و یکی از مشهورترین عناوین داده شده به روس ها ازجمله تزار مشهورشان ایوان مخوف است. احتمالا ایوان یا "جوآن" دراینجا به جای "جان" در "پرسبیتر جان" یا همان اولین پادشاه مسیحی تاتارستان است. دو پادشاه روس به نام های ایوان سوم و چهارم، مسئول سقوط حکومت مغول های کافر در روسیه خوانده شده و احتمالا در ابتدا به جای ایوان های کلدانی مسلک نشسته بودند تا این که خاندان تزارها و کلیسای ارتدکس روسیه آنها را از آن خود کرد. ولی واقعیت این است که در مسیحیت نسطوری کلدانی روسیه، اسلام و مسیحیت چندان از هم قابل تمییز نبودند. پس با این داستان، میتوان مسیحی شدن تاتارها را به تشکیل ملت مسلمان اوزبک -یعنی بیگ های غز- در آستانه ی فتح روسیه به دست مسیحیان دوخت و گسترش حکومت های اسلامی در خاورمیانه و آسیای مرکزی توسط ترکان غز را با آن تبیین کرد؛ موقعیتی که قزاق های مهاجر از روسیه را هم در خاورنزدیک و هم در اروپا در نسبت با مغلوبین عرب مسلک، خودبخود در موقعیتی شبیه نسبت یهودیان به رهبری سلیمان در نسبت با مشرکین قرار میدهد. سلیمان شاه اسرائیلی ها با سرزمین اوفیر که محل آن هند یا افریقا –این دو سرزمین در ابتدا یک مکان بودند- تعیین شده، تجارت میکرده و ازآنجا طلا که اساس ثروت است به دست می آورده است. اوفیر را گاها با سرزمین "گنگ" که محل پادشاهی ارمیا یا یرمیا بوده برابر میدانند.[ممکن است نام رود کنگو از همین گنگ فرض شده در افریقا گرفته شده باشد.] یرمیا اصل نسبت یروم یا جروم است که نام پدیدآورنده ی انجیل یونانی تصور شده است. این، کافرمآب شدن صلیبیان در برخورد ثانویه با اعراب افریقایی را نشان میدهد ازجمله در اتخاذ صنعت. کلمه ی عربی "دارالصناعه" به معنی کارخانه –که معمولا درباره ی کارخانه های اسلحه سازی و کشتی سازی به کار میرفت- در زبان لاتین تبدیل به دارسانوس و سپس ارسن یا ارزان شد. کلمه ی "آرسنال" به معنی صنعتی، از منطقه ی ونیز به بقیه ی اروپا انتقال یافت و ونیز از مهمترین گلوگاه های تجاری اروپا به جهان اعراب بوده است. در ادبیات صلیبی اروپای شمالی، گاها از "ساراسن ها" (اعراب) تعبیر به جنگجویان آبی شده است؛ عبارتی که عرب ها را در ارتباط با "لیلاک" یا جن های آبی قرار میدهد. این عبارت ممکن است با ارتباط لغت بلو به معنی آبی با بلا در بلالند یعنی نامجایی مرتبط باشد که به آیسلند اطلاق میشود چون آتشفشان های آیسلند محل فعالیت غول های صنعتگر تلقی میشده اند. واکنش مذهبی صلیبیون به معلم کشی اولیه شان در این راه، قرار دادن خود در مقام یهودیان و رومیان به عنوان قاتلین مسیح و سپس مقدس دارنده ی همو بوده است. انجیل کینگ جیمز که در این راه در انگلستان لوتری منتشر شده، باعث شد تا قتل توام با سنگسار مسیح، مرتبط باشد با سنگسار شدن شاه بلیساریوس [یا بعل-آسور] به دستور شاه کلوتار (لوتر) در سرقسطه (ساراگوسا) درحالیکه بلیساریوس به ستونی بسته شده است. بسته شدن به ستون برای قربانی شدن، یادآور داستان اعدام سمسون در معبد داگون توسط پلستینی ها است. وی ستونی را که به آن بسته شده بود از جا کند و معبد را روی سر خود و دشمنانش خراب کرد. این، ترکیبی از کشته شدن دشمن به دست قهرمان و کشته شدن قهرمان به دست دشمن است. عیسی با صلیبی بر پشتش به قتلگاه خود در جلجتا رفت. جلجتا یعنی جمجمه. آنجا محل دفن جمجمه ی گولیات یا جالوت یعنی همان غولی بود که به دست داود پدر سلیمان کشته شده بود. لغات گلگتا و گولیات منشا یکسان دارند. جلجتا گاهی منطقه ای کوهستان مانند توصیف شده است. این به خاطر آن است که پیروزی داود بر یک غول عظیم الجثه، مثل فتح یک کوهستان و رسیدن به منطقه ی مقدس آن است. نگاره ی داود که سر بریده ی جالوت را حمل میکند، همان نگاره ی قوم فاتح است که تقدس خدا و فرهنگ قوم مغلوب را به جای قله ی کوهستانشان با خود به همه سو میبرد. حمل سرهای بریده ی کورش، هولوفرنس و یوحنای تعمیددهنده توسط قاتلینشان نیز دقیقا همین انتقال تقدس را از بابلی ها به یهودی ها و ترک ها میرساند. درواقع مثل قتل مسیح می ماند که به اروپاییان و یهودیان تقدس میدهد و نیز به تمدنشان که آن را از کافرانی همتراز جالوت گرفته اند. این کافران، در تمام منطقه ی همسایه ی روسیه ی اولیه در آسیای مرکزی تا همسایگی اروپا در افریقا، پیرو ادیان ابراهیمی و منشا گرفته از ابراهیم بودند. ابراهیم، در داستانی همانند داستان موسی و مسیح، از خشم پادشاه زمانه که در رویایی سقوط پادشاهیش به دست نوزادی در حال تولد را پیشبینی نموده بود، نجات یافته و علیه او فعالیت کرده بود. این پادشاه، نمرود شاه کلدانیان بود و ابراهیم احتمالا مسیح نخستین از جنس مسیحیت کلدانی که در بین تاتارها تبلیغ شد. نمرود را "جبار" میخواندند و یکی از معانی "جبار"، غول است. مذهب ابراهیم با هر سه شاخه ی خود –یهودیت، مسیحیت و اسلام- مبنای تقدس خود را از غولی که با آن جنگیده بود یعنی مذهب نخستین کلدانی، دزدیده بود. نمرود را برخی با ارمیلوس یا ضدمسیح تطبیق کرده اند. ارمیلوس که نام اصلیش هرمولائوس بوده و به صورت اریمانیوس یا اهریمن نیز تلفظ شده است، نامش ازجمله مرتبط با رومولوس بنیانگذار افسانه ای رم است. رومولوس با رمئوس یک زوج را تشکیل میدهند. آنها دو برادرند که توسط گرگ بزرگ شده اند و رمئوس به دست رومولوس کشته میشود. مثل این میماند که مسیح با توطئه ی یهودا کشته شود. در غرب، مدل دیونیسوسی مسیح به جای یهودا نشسته است و تمثال زنده اش کوپید خدای شهوت است که برای بیخطر به نظر رسیدن، همواره به صورت پسرکی در کنار مادرش ونوس تصویر میشود به جای عیسای کودک در کنار مادرش مریم. او کودکی بالدار است و از این جهت بیشتر فرشته به نظر میرسد تا ضد مسیح. در بعضی نگاره ها تصویر گرگ ماده با دو کودک، با تصویر مریم با دو کودک جایگزین شده است: عیسی مسیح و یوحنای تعمیددهنده. یوحنای تعمیددهنده در بسیاری از تصاویر خود، با پوستینی تصویر میشود که این پوستین، وابستگی به اصالت وحشی گرگ را نشان میدهد. چون جانور مقدس تاتار های روسیه گرگ بود و در زبان اسلاوی، جن ها «وولخو» از ریشه ی "ورک" یا "اورک" به معنی گرگ نامیده میشوند. مسیح بدلی در جامعه ی مسیحی، مثل سگ به عنوان بدل گرگ در شهرهای انسان ها است. مسیحی های ارتدکس از این جهت به سگ نظر بدی دارند. سگ در فرهنگ اسلاوی نماد حماقت است و خود را به حماقت زدن، یکی از روش های توصیه شده به مقامات مذهبی در تصوف اسلامی و هندوئیسم است. در غرب این خود احمق نمایی، سینیسیسم یعنی سگ نمایی نامیده میشود و مدل های مسیحیش از قرن 18 گزارش شده اند. جانور خود احمق نما در قالب یک مرد جنگجوی پرافتخار و محبوب مردم نیز تصویر میشود. میلون پهلوان یونانی است. روایت حمل شدن یک ورزاو توسط او وی را به هرکول شبیه میکند. میلون به مانند هرکول، پوست شیر میپوشید. او شاگرد معتمد فیثاغورس پیامبر جادوگران بود و به قولی فیثاغورس و همکارانش در خانه ی میلون و از آتشی که دشمنانشان در خانه انداختند به قتل رسیدند. میلون شبی در جنگل سعی کرد درختی را از جا بکند ولی تنه ی درخت روی دستانش افتاد و وی بدون این که بتواند خود را نجات دهد به دست گرگ ها خورده شد. در منابع قرن 18 بیشتر مرگ او را با خورده شدن بوسیله ی یک شیر توصیف کرده اند. دستان حلقه زده ی او به دور درخت یادآور دستان حلقه زده ی سمسون به دور ستون موقع قربانی شدن برای داگون و دستان بسته و ناتوان از نجات مسیح بالای صلیب میباشد. در میلون و هرکول، مرگ قهرمان در راه قدرتنمایی و ابراز برتری او رقم میخورد و قدرت به فرقه اعتبار میدهد. اسکاندل، دون ژوآن را در راستای این نفس پرستی، ارزیابی میکند. ژوآن لغتا همان ایوان، جان و یوحنا است و جانشین یهودا و کوپید. آنها با هم جمع آمده اند همانطور که در اسلاف عیسی و در راسشان موسی نیز جمع آمده اند. فروید به درستی متوجه شده بود که موسای میکلانژ، تلفیق دو شخصیت مختلف است. ما میدانیم این دو شخصیت که ها هستند: موسای یهودیان و یوحنای تعمیددهنده یا یحیی. اولی نماد فاتحانی است که به نام خدا کشتار میکنند و از رحم و انسانیت به دورند و دومی نماد کیش های صلح طلب طبیعتپرست. هم موسی و هم یحیی با آب ارتباط دارند و قابل تلفیق با همدیگرند. یسوع یا عیسی جانشین موسی است چون همانطورکه مسلمانان به حق تصور میکردند –و الآن این خیال را کنار گذاشته اند- موسی ابن عمران و مریم بنت عمران با هم برادر و خواهر بودند و یسوع خواهرزاده ی موسی است. در تاریخ رسمی، یسوع به پیروی از موسی به دو شخصیت تقسیم شده است: یسوع یا عیسی که جانشین یحیی است و یوشع که جانشین موسی است. اولی مردی صلح طلب است و دومی کافرکشی بیرحم ولی درنهایت کلیسا آنها را با هم تلفیق کرده است. ازاینرو مسیح کلیسا آنتی کریست یعنی دشمن کریست است که ظاهری چون کریست دارد و مردم او را با کریست یا مسیح اشتباه میگیرند. روایت های مسیحی، تولد انتی کریست را از یک جن و یک دختر یهودی در یکی از شهرهای زیر گزارش کرده اند: بابل، ناصره، بیت اللحم، خورازین (احتمالا تمام این شهرها یک شهر واحدند). بعضی روایات دیگر، گفته اند او از قبایل یهودی دان که با قبایل گوگ و ماگوگ (یاجوج و ماجوج) در شمال آمیخته اند متولد میشود. برخی دیگر گفته اند آنتی کریست یک آهنگر یا صنعتگر است و چنگیزخان هم آنتی کریست تلقی میشده چون از یک خانواده ی شمن آهنگر در بین یاجوج و ماجوج برخاسته بود. [نام اصلی چنگیزخان را تموچین نوشته اند که به معنی آهنگر است.] اگر ترکیب فرهنگی بین اهالی خاورمیانه با تاتارهای روسیه و گسترش صنعت از این ترکیب را از این روایات نتیجه بگیریم، ما الآن در تحت تسلط انتی کریست زندگی میکنیم.:

“miscellaneous issues”: mark graf: chronologia.org

توصیف شدن دون ژوان به عنوان روح خود احمق نمایی خدائیت کهن برای پیشبرد اهدافش در جهان تحت هدایت ادیان ابراهیمی، ما را به یاد عبارت دوبرانسکی در مقایسه ی دون ژوان با خدایان رنگ به رنگ یونان می اندازد و جالب این که دون ژوان مثل خدای میرنده ی خورشید، به سزای سقوط خود میرسد و راهی دوزخ میشود. این باز مرتبط با سرنوشت یهودا است که خود را به دار آویخت. روایت اسلامی قصه حتی جالبتر است: خدا مسیح را از دید دشمنانش غایب کرد و یهودا را به شکل عیسی مسیح درآورد و یهودا به جای مسیح مصلوب شد و اویی که امروزه تمثالش بر صلیب را گرامی میدارند یهودا است نه مسیح. اتفاقا مارک گراف هم به دار آویخته شدن یهودا را روایت دیگر به صلیب کشیده شدن مسیح میداند و وامداری مذهب فعلی به مذهب قبلی را تا آن حد ارزیابی میکند که دوگانه ی خیر و شر در واحد نیز از مذهب کهن برگرفته شده باشد. این دوگانه، درخت کیهانی و مار هستند. اولی حیات میدهد و دومی میکشد. ولی دسترسی به میوه ی درخت زندگی، نیازمند مبارزه با مار است و این مار، به جای شیطان نشسته است. در انجیل، این مار با متصل شدن به دریا به عنوان نماد هاویه، به لویاتان دشمن یهوه تبدیل شده است. گاهی او حتی نه مار بلکه ماهی که حیوانی کاملا دریایی است تصویر میشود همانطورکه در نگاره ای از نبرد پرسئوس با اژدهای دریایی، وی با خنجری دو لبه که مارک گراف آن را با ذوالفقار مقایسه میکند، به جنگ یک ماهی میرود. این همان ماهی ای است که یونس را نیز بلعید. اما در کتاب یونس، این ماهی را خدا فرستاده است. همانطورکه گفته شد، او نماد مرگ است و مسلمانان نگاه فلسفی تر و واقعگراتری به آن داشته اند. روایات اسلامی زیادی از گفتگو و همکاری عزرائیل فرشته ی مرگ با پیامبران وجود دارد. پیامبران به مردم زندگی کردن می آموزند و عزرائیل جانشان را میگیرد. آنها در این راه مکمل همند. در مذهب زندگی دوست یهودیت، عزرائیل به عزرا مخفف میشود که جمع آوری کننده ی تورات و گاها بنیانگذار واقعی یهودیت محسوب میشود و نسبتش با موسس دین بعدی یعنی مسیحیت، نسبت یهودا (یهودی) با عیسی است. نوآوری مشخص دین جدید نسبت به ثنویت قدیم، در یکی از مدل های در دسترس داستان آشکار میشود: یاسون و پشم زرین. پشم زرین، به معنی واقعی کلمه میراث "بره ی خدا" یعنی عیسی مسیح است که در راه خدا قربانی شد. مدئا که به همراه پشم زرین، یاسون را تا مقصدش همراهی کرد، همان مریم مجدلیه است و پشم زرین در نسبت با او گرال حاوی خون عیسی. پشم زرین درست مثل میوه ی حیات، از معبر دوگانه ی درخت و اژدها میگذرد. اما این بار، او حکم سر جالوت را هم دارد. درخت زندگی مثل کوه، آسمان را به زمین میدوزد به شرطی که کوه قله و جالوت سر داشته باشند. وقتی پشم را از درخت جدا کردید و بردید، درخت دیگر تقدسی ندارد و فقط یک اژدهای کشنده در کنار آن باقی میماند. تیرسوس یا عصای خوشه مانند دیونیسوس نیز همین حکم را دارد. تقدس درخت زندگی در آن خلاصه شده و مثل عصای موسی همراه انسان حمل میشود و گاهی تبدیل به مار درخت زندگی میشود و گاز میگیرد (همان). این، با ارتباط ایزد با آیین های کشاورزی هم مرتبط است. خوشه ی غله به کنایه از زندگی روزمره ی مردم، در قالب یک طبیعت رام شده، تقدس طبیعت را به نفع انسان میدزدد و طبیعت وحشی را نابود میکند همان کاری که مسیح در قالب ابراهیم، با نمرود میکند. پس از آن، خوشه های مزرعه انعکاسی از زندگی روزمره ی مردم میشوند و حتی وقتی زندگی روزمره تغییر کاربری داده باشد هنوز فلسفه ی خوشه چینی اسلاف کشاورز را طی میکند. به همین دلیل، دون ژوانیسم غربی، درست مثل صنعت عوض کننده ی شغل ها، زمینه ی قبلی در کشورهای شرقی ازجمله ایران را با گسترش مذهب مسیحی مانند پیدا کرده است. در مورد ایران، اگرچه آغاز غربگرایی و ترویج آن از بالا در ایران، دوره ی قاجار است، اما تاسیس قاجار را بر پایه ی یک امپراطوری تجزیه شده ی افشار در قبل از آن تعریف کرده اند که نکته ی مهمی است. افشارها درست مثل قاجارها از ترکیه به ایران کوچیده و غز بودند. قبل از این که عثمانی ها و ممالیک با همدیگر در سوریه همسایه شوند، افشارها پادشاهی "قره مان" در ترکیه ی جنوبی و به پایتختی شهر قونیه را بین این دو دولت اداره میکردند. با فتح این قلمرو به دست عثمانی ها، گروهی از افشارها به اطاعت عثمانی درآمدند و گروهی دیگر به شرق کوچیده و در ایران و آذربایجان شمالی و افغانستان و ترکمنستان منتشر شدند و ازجمله در ایران خانات زنجان را تاسیس کردند که در سال 1810 به تصرف قاجارها درآمد. این تاریخچه نشان میدهد که افشارها باید به موازات عثمانی ها و ممالیک از روسیه به خاورمیانه ورود یافته و رمز اهمیتشان ازجمله در نسبت آنها با اعتبار نادرشاه این باشد که آنها همان ایدئولوژی اسلامی غز را در شرق منتشر و زمینه را برای مذهبسازی غربگرایانه ی قاجاری فراهم کرده باشند.

این نوع تغییرات، فقط در فاز عقیدتی رخ نمیدهند بلکه بنیان فیزیولوژیک نیز دارند. مغز ما یک پدیده ی شکل گرفته ی ثابت نیست و اثرات وارد شده از فضای خارج، آن را دچار تغییراتی میکند که میتواند به صورت اپی ژنتیک به اعقاب ما برسد. امروزه دانشمندان میگویند شبکه ی نورون ها در مغز آنقدر پیچیده است که هر سلول به طور میانگین با ده هزار سلول دیگر، ارتباط دارد تا این ساختار را به پیچیده ترین مدار الکتریکی دنیا مبدل سازد. سال 2013 میلادی (1392شمسی) مرکز تحقیقات علوم شناختی در درسدن آلمان، شکل گیری ارتباطات نورونی را روی موش های کلون شده (شبیه سازی شده) بررسی کرد. موش های کلون شده از لحاظ ژنتیکی کاملا به یکدیگر شبیه بودند اما در محیط های متفاوتی رشد کردند. پژوهش ها نشان داد موش هایی که اسباب بازی های بیشتر و محیط مفرح تری در اختیار داشتند تعداد نورون های بیشتر و درنتیجه ساختار مغزی پیچیده تری کسب کرده بودند؛ در مقابل، موش هایی که در محیط بدون امکانات قرار داده شده بودند، تنبل تر شده بودند و مغزشان متناسب با شرایط موجود، ساختار ساده تری به خود گرفته بود. از این جهت، مذاهب ابراهیمی هم با بی ارزش جلوه دادن همه چیز در زمین بر اساس شعار "لا احب الآفلین" حضرت ابراهیم، و تقلیل همه چیز به احساس وظیفه، لذت را به وظیفه و چیزهای خوب را در مسیر آن تعریف کرده و درنتیجه با تعریف تولیدمثل به عنوان یک وظیفه، زن ها را به عنوان یکی از معدود چیزهای خوب زندگی مردها تبدیل کرده بودند. دون ژوان گرایی بر همین زمینه استوار است ولی هنوز نتوانسته لذت های پیشین زندگی آدمی را به طور کامل نابود کند. شاید علت، در کاهش قوای فیزیکی انسان ها حتی با وجود بهبود تغذیه ی آنها استوار باشد که نتیجه ی تحولات مغزی در این چندصدسال به نظر میرسد. امروزه میدانیم که سلول های بدن ما که به طور مرتب در حال مرگ و بازسازی هستند، در ظهور جایگزین ها به شدت تابع تاثیر هورمون های تولیدشده توسط مغز ازجمله در سلامت و قوت جایگزین ها هستند و این بسته به این است که ذهن فرد، مغز او را دچار کدام امواج کند. در چند صد سال گذشته با افزایش جنگ ها در اثر گسترش استعمار، فشار استرسی پسااتفاقی شدیدی به مغزها وارد شده و در نسل ها تداوم یافته است و این استرس، خود سبب نوعی اعتیاد به استرس جدید شده که در تمرکز کاری شدید پیش برنده ی عصر صنعت، محرک مهمی بوده است. این، خیلی در تداوم فکر مربوط به تمرکز بر کشاورزی، به صورت کارگری صنعتی موثر بوده است. تمرکز بیش از حد بر موضوعاتی معدود، سبب افزایش امواج بتا بالا در مغز میشود که امواج استرس و مولد ترس و اضطرابند و در ارتباط مستقیم با ترشح هورمون های کورتیزول و آدرنالین و تعداد زیادی از واکنش های جانبی در بدن قرار دارند. انجام کار در مهلت اندک،شنیدن صداهای ترسناک در شب، به یاد آوردن خاطرات بد و افکار منفی، همگی باعث افزایش بتا بالا در مغز میشوند. ازاینرو وجود گوناگونی در زندگی شخص، میتواند سبب تعدیل سلامت روانی و جسمی شخص شود. این، یکی از دلایلی است که سبب شده هنوز هم لذت های به جا مانده از دوران کهن، از زندگی انسان ها محو نشوند و به تحقیقات دانشمندان، هنوز این اتفاقات بر زندگی بسیاری از مردم به طور موقت احساس ارزش و لذت بیفکنند: تماشای صحنه های طبیعت بخصوص در بهار یا هنگام غروب و مانند آنها. گوش دادن به یک آهنگ زیبا. سرگرم شدن با نوزادان و بچه های کوچک. لحظه ی لطیف ملاقات با یک دوست. صحبتی که فرد از آن چیزی مهم بیاموزد. رضایت از مطالعه ی یک کتاب. ورزش کردن. دریافت تشویق پس از سخنرانی. نوشیدن یک فنجان چای یا قهوه. باز کردن فضای منزل پس از حذف شلوغی. دریافت لبخند از یک غریبه. مشاهده ی جانوران... در مقابل، دون ژوانیسم اصرار دارد ثابت کند که شاعرانه بودن افتخار دارد مشروط به این که محدود به این شعار باشد:

زندگی در نظر شاعر ما مردود است

پنج حرف است و سه حرفش دود است

تاکید بیش از حد داروینیست ها بر قدمت طولانی نوع بشر، ازجمله در جهت القای کند بودن ایجاد تغییرات در مغز و بدن برای پذیرفته شدن شرایط محیط و بی خطر به نظر رسیدن آن به مردم ساکن در آن است. مثلا درباره ی این موضوع که انسان اینقدر دچار تجسم است و همانطورکه در این افسانه ها میبینیم مثلا مار و ماهی را با هم ترکیب میکند و جانوری جدید تجسم میکند، حو.اسمان هست که این تجسم خاص آدمیزاد است و در دیگر جانوران نیست و آنطورکه بهنوش خرمروز در مجله ی دانستنیها (نیمه ی اول 1398) دراینباره مینویسد، به عقیده ی داروینیست ها انسان به 600قرن جهش های ژنتیکی بیوقفه برای خروج از مغز جانوری به این وضعیت انسانی نیاز داشته است. ولی شاید تغییرات ژنتیکی نیازی به جهش نداشته باشند و به سادگی همین الان که ما داریم در این متن با هم متحد میشویم در حال وقوع در وجود ما باشند. پس اگرچه ما تاکنون درگیر جبر محیط در طی چنین مسیری بوده ایم از این پس باز به لطف محیط، امکان خروج از آن را داریم به شرطی که به محیطی بازتر از محیط دون ژوان مولیر بیندیشیم که لذت هایش را تنها زن های فریب خورده و دود کردن ایجاد میکنند.

یکی از مهمترین زیان های این جهانبینی، علم مردم به اشرافی بودن موقع پناه بردنشان به آن به اسم فرهنگ پاپ است. از قدیم هشدار داده اند وقتی کسی به قدرت میرسد، به آدم ها چنان مینگرد که انگار از بالای کوه آنها را کوچک و حقیر میبیند و توجه ندارد آدم ها هم از آن پایین، او را کوچک و حقیر میبینند. متاسفانه همیشه به نظر رسیده که این هشدار، فقط متوجه قدرتمداران است درحالیکه گاهی کوچک دیدن حاکم، خود مردم را بیشتر از او دچار دردسر میکند. وقتی کسی در نظر مردم عصر مسیحی زده حقیر باشد، بر اساس المان های مسیحی حقیر میشود و نتیجه این که در تمام فیلم ها زندگی حکام و اشراف در ضیافت و زنبارگی و توطئه و جنایت خلاصه شده و دریغ از یک جو تدبیر سیاسی برای لنگ نماندن مملکت. این فکر قبل از این در توصیف دربار شاهان پمپاژ میشده و الآن در وصف امریکا و انگلستان و مانند آنها که تصور میرود مردمشان همه در ناز و نعمت به سر میبرند و بالای کوهند. این باعث شده تا فراموش شود تمام این بلاهای فکری، از روسیه به اروپا و آسیا و نهایتا امریکا منتشر شدند و اربابان اقتصادی امروز دنیا، یهودیان اشکنازیند که از روسیه در دنیا انتشار یافته اند و بیماری های روانی خودشان را در مریدانشان تکثیر کرده اند. باید یادآوری شود که بسیاری از این انتشارات، نتیجه ی فرار گروه هایی از مردم از سیطره ی یک دستگاه کپی ساز از ارتدکسیسم روم شرقی برای مشتریان جاه طلب همانندستیز در استپ های روسیه بوده که فقط سقوط دول ترک-مغول به دست تزارهای آلمانی تبار اسلاوها در اوکراین و سپس روسیه بوده که توانسته آن را بلامصرف کند. ازاینرو روحیات بسیاری از این مردم، شکل گرفته توسط تناقضات ارتدکسیسم است و همین ریشه ی مشترک فرهنگ های غالب در این ممالک است که باعث میشود نیهیلیسم هرگز سخنگویی بهتر از ادبیات قرن 19 روسیه نیافته و این ادبیات در قرن21 هنوز هم تازگی داشته باشد. چچن، گواه آشکار این همتباری است. پس از دروشدن اسلام نسطوری مانند خاقان های پیشین توسط ارتدکسیسم روس در دوره ی تزارها و زدن تیر خلاص به آن در شوروی سابق، چچن از آخرین بروزات اسلام در امپراطوری سابق تزارها بود. با این که پس از سقوط شوروی، چچن نیز مانند بسیاری دیگر از متصرفات تزارها کشوری مستقل شد، ولی بوریس یلتسین نمیتوانست محروم ماندن خود از عایدات نفتی آن را تحمل کند و چون عامل دستنشانده ی امریکایی ها در روسیه بود، به این پشتوانه به چچن حمله و آن را تصرف کرد. مبارزات پارتیزانی چچنی ها علیه روس ها بلافاصله شروع شد و پس از این که مافیای روسیه ولادیمیر پوتین را برای شاخ و شانه کشیدن علیه غرب رهبر روسیه کرد، با هدایت امریکا عملا به یکی از افراطی ترین و کشنده ترین انواع اسلام بنیادگرا در تاریخ میدان داد. در قائله ی داعش، بیشترین و خطرناک ترین گروه تروریست ها، چچنی های روسیه بودند که چون از آدمکشی در روسیه سودی نبرده بودند، میخواستند در مستعمره ی روسیه یعنی سوریه موی دماغ او شوند و اردوغان هم که تا قبل از کودتای ابلهانه ی گولنیست های امریکایی علیه او، آدم امریکایی ها بود، با میل و رغبت، ترکیه را به کوریدور ورود این آدمخواران به عراق و سوریه تبدیل کرده بود. هرچقدر که در ایران از روسیه متنفر باشیم، باید توجه داشته باشیم که چچن، آینه ی گذشته ی ایران است که از روسیه درس آموخت و دشمن او شد. امروزه امریکا از طریق فضای رسانه ای اینقدر در ایران سرزنده و آشکار، خودنمایی میکند که ما از خرس غولپیکر همسایه مان و مناسبات درهم پیچیده ی سیاسی-اقتصادی با او غافلیم و حتی از اوراسیاگرایی الکساندر دوگین که در ایران با آن به مافیای روسیه تریبون داده شده، چیزی نمیدانیم. ولی در قبل از انقلاب که رسانه های امروزین وجود نداشتند و شوروی به واسطه ی مزدورانش در ایران بیشتر از امریکا تاثیرگذار بود،  تاثیر هیولای روسی به شدت در اوجگیری نیهیلیسم (پوچگرایی) در ایران احساس میشد؛ نیهیلیسمی که مدتها است ایرانی ها فراموش کرده اند از ترس آن، به اسلام ناب محمدی نومسلمانان حزب موتلفه ی اسلامی پناه بردند. در آن زمان، داریوش شایگان، به خوبی احساس خود از خطر همسایگی با روس ها را در این عبارات منتشر کرده بود:

«نیهیلیسم آلمان آگاهی به سیر تطوری و نزولی تفکر غربی است، حال آن که نیهیلیسم روس، نفی این تاریخ و گریز از آن است. نیهیلیسم روس، ریشه های تاریخی و فرهنگی دارد. روس ها فطرتا اهل افراط و تفریط هستند و یا نیهیلیستند و یا آخرت نگر. کشمکش مدام این دو صفت متناقض، عرصه ی ظهور همان چیزی است که "بردیائف"، "جنون مابعدالطبیعه" مینامد.این کشمکش را کمابیش در همه ی مردان بزرگ آن قوم به ویژه در آثار داستایفسکی باز می یابیم. روس هیچگاه میانه رو نیست. حد داشتن و متعادل بودن در قاموسش نیست. شاید فضاهای نامتناهی استپ ها و افق های بیکران سرزمین پهناور روسیه اثری در روح آن قوم گذاشته باشد، چه روس حد و اندازه نمیشناسد، یا به زهد روی می آورد یا به باده گساری. این جنبه ی دیونیسوسی روح روس را میتوان در رقص، آواز، موسیقی و در شادخواری های طوفانی آنها مشاهده کرد. باده گساری های شب های سن پطرزبورگ گاه چند شبانه روز به طول می انجامید و چه بسا همراه خود ثروت خانواده ها و آرزوهای یک عمر را به باد میداد و سرانجام در لحظه ای که سیر دورانی سرمستی به حد جنون میرسید با شلیک گلوله ای پایان میپذیرفت. روسی احساساتی است، احساساتی که انسان را از خود به در میبرد؛ خواه استغراق در لذت حواس باشد و باده گساری، خواه به صورت جزمی و تعصب آمیز عقاید انقلابی درآید، خواه به صورت قمار با زندگی جلوه کند و به شلیک گلوله ای بینجامد که در رولت روسی، مغز نجیبزاده را متلاشی میکرد، خواه به صورت کوششی پارسایانه که خواهان معصومیت مسیحایی است. اما این احساسات خواه مثبت باشد خواه منفی، همواره ابعادی غول آسا می یابد: اگر رذالت باشد به حد نبوغ بروز میکند، اگر گذشت باشد به حد انکار نفس و فداکاری، اگر غرور باشد به حد جنون، اگر عشق باشد به حد مهر مسیحایی، و اگر سرکشی باشد به حد انکار خدا، آخرت و دنیا یعنی  نیهیلیسم صرف. از همین رو است که ادبیات بزرگ قرن نوزدهم روسی اینچنین کششی دارد، چه مانند خود ملت روس در جستجوی طرح مسائل نهایی است: خدا وجود دارد یا ندارد؟ تجدد خوب است یا بد؟ همه چیز مجاز است یا نه؟ مسائلی که در قرن نوزدهم در میان اینتلیژنتسیای روس در مباحثاتی که اغلب تا صبحدم می انجامید و تحت عنوان "مسائل لعنتی" مطرح میشد، بیشباهت به مسائل فعلی ما [ایرانی ها] نیست منتها با این فرق که روسیه با این که آسیایی بود جزئی از غرب هم بود، دوم این که مساول مورد معارضه ی آنها بعد غول آسای رسالت قومی ملت روس را به خود میگرفت و سوم این که کسانی که این مسائل را مطرح میکردند از بزرگترین نوابغ فرهنگ بشری به شمار می آیند. اگر سرنوشت شوم روسیه را داستایفسکی در کتاب "ابلیسان" پیشگویی کرد، برای "بوریس پاسترناک"، نتیجه ی انقلاب بلشویک ها دخترک ساده لوحی است که از"لارا" ی زیبا و "ژیواگو" ی شریف به وجود آمد، به عبارت دیگر، روسیه ی مقدس، کودکی بی خاطره زایید. داستایفسکی میگفت: "ما روس ها همه نیهیلیست هستیم." این گفته درخور اعتنا است، چه نیهیلیسم ریشه های فرهنگی در تاریخ روسیه دارد. نیهیلیسم در اصل یک پدیده ی روسی و مذهبی است که از زمینه ی ارتدکسی برخاست و درواقع وجه معکوس معنویت روس و نوعی پارسایی بی رحمت الهی است. تصور این که این جهان سرشار از شر و آغشته به جمله ی پلیدی ها است، نیهیلیسم روس را به آنجا کشاند که منکر همه چیز شود، از مذهب گرفته تا فرهنگ و هنر. نیهیلیسم مانند خوی زاهدانه ی روس ها، خواهان ارزش های فردی بود اما سرانجام منکر فردیت شد و آنرا در نظام کلی بولشوییسم مستحیل کرد. خلاصه این که نیهیلیسم روس وجه منفی بینش اخروی و آخرت نگری آنها است. منشا این سرکشی در قرن هفدهم به نهضت راسکول ها که مومنان به کلیسای ارتدکس بودند میرسد. راسکول ها این پرسش را مطرح کردند: آیا روسیه ی مقدس که رم سوم است سرزمین حکومت مسیح است یا قلمرو استیلای دجال یعنی آنته کریست؟ باور به این که کلیسا و تزار به دیانت اصیل روس ها خیانت کرده اند، به تدریج  قوت گرفت و راسکول ها همواره سقوط مسکو و حکومت دجال را پیشگویی میکردند و از آن پس، تمام قدرت های دنیوی اعم از ایوان مخوف، ناپلئون و پطر کبیر را مظاهر آنته کریست میدانستند و مدینه ی اصیل ارتدکسی را در شهر اساطیری "کی تژ" که در قعر دریا است، میجستند. از شعب افراطی راسکول ها شیوه ی نفی و انکار که یکی از صفات شاخص قوم روس است پدید آمد و به عصیان این قوم همان بعد نیهیلیستی را بخشید که بعدها بر اثر آمیزش با مرام های سوسیالیستی و مارکسیستی غربی، منجر به آنارشیسم و بلشویسم شد. انکار فرهنگ و تاریخ موجب شد که روس ها دایم با مسائل نهایی درگیر شوند و به راه های افراطی روی آورند. در این زمینه کتاب نیهیلیست روس "چرنیچفسکی" به نام "چه باید کرد؟" گویا است زیرا همه ی متفکران روس در این فکر بودند که چه باید کرد. آیا باید غربی بود چنانکه هرتسن و پیروان شیوه ی غربی تجویز میکردند و یا به رسالت قوم روس که ناجی بشریت است روی آورد چنانکه اسلاوفیل ها می گفتند. در برابر ایدئالیست های سال های 1840 که پیرو هگل و شلینگ بودند و معتقد به ادب و هنر و آرمان های متعالی، نیهیلیست های سال های 1860 مانند چرنیچفسکی، دوبرولیوبوف و پیسارف، سوسیالیست بودند و مادی و پیرو علوم زیستی و منکر دیانت. پیسارف میگفت که یک جفت کفش به تمام شکسپیر می ارزد. در برابر نیهیلیست ها، آنارشیست های پایان قرن نوزدهم مارکسیست بودند. به اعتباری شاید بتوان گفت که سوسیالیسم و مارکسیسم نقطه ی پیوند نیهیلیسم روس و نیهیلیسم غربی است. اما چه نیهیلیست، چه آنارشیست، چه پیرو شیوه ی غربی، چه اسلاوفیل، همه طالب راه حل های نهایی بودند: خواه این راه حل به شیوه ی افراطی انقلابی نچائف بینجامد خواه به آنارشیسم باکونین که تخریب را سرآغاز آفرینندگی نو میدانست خواه به آنارشیسم مذهبی تولستوی، خواه به برنامه ی لنین که مخلوطی از باکونین و پطر کبیر بود. کسی که همه ی این تناقضات روسیه ی تزاری را که در آن سطوح گوناگون فرهنگی و تاریخی از قرن14 تا قرن 20 میلادی دوشادوش هم میزیستند، به حد هوشیاری بیمارگونه آزمود، داستایفسکی است. رمان "ابلیسان" یک مدرک پیشگویانه است که در آن، نتایج این تناقضات بزرگ و سرنوشت روسیه و ارتدکسی پیشبینی شده است. داستایفسکی شیوه ی دیالکتیک منفی خود را در یادداشت های این رمان بسط داده است و این دیالکتیک با این پرسش می آغازد: "آیا میتوان متمدن و اروپایی بود و در عین حال ایمان داشت؟ آیا میتوان به الوهیت فرزند خداوند، عیسی مسیح ایمان داشت؟" چون نمیتوان به این پرسش با قاطعیت پاسخ داد، پس باید به بی ایمانی روی آورد که در جهانبینی علوم جدید شکل گرفته است. به این بی ایمانی باید به هر حال ایمان داشت. اکنون پرسشی که مطرح میشود این است: آیا میتوانیم به علوم همان ایمانی را داشته باشیم که به عیسی مسیح؟ با طرح این پرسش، تناقض بزرگتری آشکار میشود، چه اگر بتوان هم به این ایمان داشت و هم به آن، پس ما یا دچار "فلسفه ی خوشگواری" شده ایم یا آن که نه به این ایمان داریم نه به آن. فلسفه ی خوشگواری درواقع وجه غافلانه ی انکار هم این است و هم آن. به عبارت دیگر، فلسفه ی خوشگواری، غفلت صرف است، غفلت از این که نه این را داریم و نه آن را. چرا؟ چون ایمان و بی ایمانی هیچ سنخیتی با هم ندارند و ناقض و دافع یکدیگرند. بنابراین، یا این را باید انتخاب کرد و یا آن را، و راه سوم یا غفلت است و فلسفه ی خوشگواری، یا انکار هم این است و هم آن. اگر ایمان وجود ندارد، ایمان به عیسی مسیح ناممکن است، پس انقلابی افراطی نچائف حق دارد، باید همه چیز را آتش زد و نظام های موجود را سرنگون کرد. اگر ایمان هست باید سوسیالیسم و بی ایمانی را که همراه آن می آید، انکار کرد و در عیسی مسیح پناه جست: یا ایمان یا آتش زدن. راه حل سوم که آشتی دادن این دو با یکدیگر است، یا فلسفه ی خوشگواری است و یا انکار هم این و هم آن. داستایفسکی در تمام آثارش رگه ی این عصیان را که انکار ایمان و خدا است با سماجت خاصی دنبال میکند ولی راه انکار که از آزادی بی حد و اندازه ی انسان برمیخیزد، سرانجام به استبداد نامحدود می انجامد و منجر به نفی همین آزادی میشود. تمام دیالکتیک  منفی داستایفسکی از رمان "جنایت و مکافات" گرفته تا "برادران کارامازف" و "ابلیسان" نشان دادن نتایج هولناک این عصیان و بیگانگی تدریجی آدمی، و درنتیجه سقوط ارزش های انسانی و سرانجام اسارت بی چون و چرای انسان است و اوج عصیان نیز به افسانه ی مفتش بزرگ در رمان برادران کارامازف می انجامد و مفتش بزرگ هم وجه معکوس مسیح یا به عبارت دیگر "آنته کریست" است. منشا این عصیان از این عبارت مایه میگیرد: "اگر خداوند نباشد همه چیز مجاز است" یعنی آزادی بی حد و اندازه ی انسان، منجر به خدایی او میشود. این وسوسه ی آزادی را تمام قهرمانان "زیرزمینی" داستایفسکی از راسکولنیکوف تا ایوان کارامازف تا کی ریلوف و استاوروگین به تدریج می آزمایند. تجربه ی ابرمردانه ی راسکولنیکوف که برای خدمت به بشریت دست به جنایت میزند به فاجعه و عذاب وجدان می انجامد. در برابر این عاصی ناچیز، عصیان ایوان عظیم است. اگر راسکولنیکوف خود را تابع نظامی ابرمردانه میدانست، ایوان خود را مقهور هیچ نظامی نمیداند. ایوان منکر خدا است ولی انکار خدا ناگزیر به انکار دنیا نیز میرسد و انکار خدا و دنیا بالطبع به دیالکتیک نه این نه آن می انجامد و نتیجه ی این عصیان نیز استبداد و خودکامگی بی حد و اندازه ی انسان و سلطه ی حکومت مفتش بزرگ است. به عبارت دیگر، آزادی و خودکامگی بی حد و اندازه منجر به اسارت بی قید و شرط میشود. حکومت مفتش بزرگ، استیلای عقل اقلیدسی است و عقل اقلیدسی نیز استقرار نظامی است که در آن نه دردی هست نه مسئولیتی و نه آزادی. سلطه ی عقل اقلیدسی نتیجه ی مستقیم حکومت مفتش بزرگ است یعنی حکومتی که در آن، آدمیان مورچه وار، فقط به ضرورت زیستی بزیند و هیچ توجهی به هیچ آرمان متعالی نداشته باشند.» ("آسیا در برابر غرب": داریوش شایگان: نشر امیرکبیرک 1386: ص36-30)

بعد از گذشت 44سال از این توصیف، حالا به خوبی میدانیم که آنچه شایگان، ویژگی های قوم روس میدانست، به هیچ وجه مختص به آنها نبوده و چه بسا چنین بیان مفصلی از این تناقض ها خود نتیجه ی نگرانی نویسنده از قومی نبودن آنها باشد. روس ها در برخورد با غرب به این شرایط دچار شده بودند چون زمینه اش را داشتند. غربی ها شکل تحول یافته ی همان ارتدکسیسم روم شرقی را نشان میدادند که تزارهای آلمانی، از آن یک حربه ی صلیبی علیه مغول های کافر برای فتح روسیه ساخته بودند. اشرافیت ژرمن اروپا درست مثل مغول های مسلمان شرق، اسکیت تبار و رشد یافته با ارزش های نظامی فتوحاتی بودند. آنها نمیتوانستند به مذهبی بی سر و ته با نمادهای مرده ای در حد کله ی جالوت و پشم زرین وفادار باشند که خصوصا خودشان نمیتوانند حریم ارزش های آن را نگه دارند. پس خودبخود به سمت دون ژوانیسم تحول می یابند و تاثیر این تحول بر مردم عادی مصداق همان جوک گیلکی است که میگوید: «وقتی پیشنماز بگوزد، پس نمازها میرینند.» ما نیز مانند روس ها تا مدتی نمیتوانستیم به این تحول منطقی ولی غیراستاندارد تن دهیم و ازاینرو راه حل های مخرب روسی را در واکنش به غربی سازی سرسام آور پهلوی ها تقلید میکردیم به خیال این که روس ها چون اروپاییند بهتر میدانند چطور درمقابل این نااستانداردی مقاومت کنند. حالا  و در بحبوحه ی بحران اوکراین، روس ها همانقدر دون ژوان به نظر میرسند که امریکایی ها و اروپایی ها. با این تفاوت که دون ژوانیسم آنها به حد فتح عروسک های بی ارزشی به نام "زن زمینی" خاتمه پیدا نمیکند و میخواهند با فتح مادر مقدس میهنی، سرزمینی که اسلاوهای تحت حکومت روس ها از آنجا به روسیه یورش بردند یعنی اوکراین، الهه ای که حالا به یک آمازون اسکیتی حسابی تبدیل شده، به اصل مغولی لذت فتح کردن بازگردند: فتح کردن نه به معنی کام جستن و رها کردن بلکه به مفهوم نگه داشتن، همان کاری که وظیفه ی ما در قبال ناموس میهنیمان ایران خانوم است. آیا این راه حل نهایی روس بوده است؟ ما ایرانی ها تا حالا در تمام واکنش هایمان به رویدادهای تاریخی تحمیل شده از جهان موسوم به غرب، حتی در پذیرش انگلیسی ها در ایران در عصر ناصرالدین شاه و تن دادن به توطئه های آنها، از آن بدتر در ساقط کردن مصدق به نفع شاه تحت کنترل امریکا، اول به دهان روس ها نگاه کرده ایم. ولی حالا برای نخستین بار مرددیم که کدامیک کم خطرترند: دون ژوان واپس گرای روس یا دون ژوان پوچ محض مولیرهای غربی تر؟!

دوئل شیطان اکباتان و معشوقه های هرکول با آتش کردن چوب کبریت

نویسنده: پویا جفاکش

در دهه ی هفتاد شمسی، رادیو هنوز یکی از اعضای جدانشدنی خانواده ی ایرانی بود و تازه به صورت دستگاه رادیو-ضبط توسعه پیدا کرده بود. قطعا یکی از دلایلی که هنوز مردم را به رادیو وفادار نگه داشته بود، برنامه ی "صبح جمعه با شما" بود که در روزهای جمعه ساعت 9صبح پخش میشد و لطیفه هایش با اجرای خوب بازیگران، بسیار محبوب بودند. اما این لطیفه ها فقط از بعضی جنبه ها با لطیفه های امروزی رسانه ای اشتراک داشتند. در انتقاد از ویژگی های ناپسند ایرانی ها که اغلب نتیجه ی زندگی در شرایط بد اقتصادی بودند. در یکی از این لطیفه ها، زنده یاد منوچهر نوذری –با صدای تغییر شکل یافته- به عنوان خریدار، به فروشنده –با صدای زنده یاد رضا عبدی- میگفت: «آقا این لبو ها کیلو چنده؟» فروشنده پاسخ میداد: «کیلو سی تومن.» خریدار میپرسید: «نمیشه کیلو بیس تومن حساب کنی و یه پنجا گرم به ما بدی؟» اگر حساب کنید میبینید لبوی 20تومانی 50گرمش میشود "یک تومان" که حتی در آن زمان هم پول بسیار کمی بود. اما در کنار این لطیفه ها لطیفه های دیگری را هم میشنیدیم که هیچ معنایی نداشتند جز نشان دادن یک شرایط غیرواقعی و مضحک، و عجیب این که بین این دو دسته لطیفه تناقضی حس نمیکردیم. محض نمونه به این دیالوگ بین بیوک میرزایی و منوچهر نوذری توجه کنید:

-تو آدم خیلی دیوونه ای هستی.

-چی؟ به من توهین میکنی؟ من تو رو به دوئل دعوت میکنم.

-هه. بچه میترسونی؟ باشه. قبوله.

-چه سلاحی رو انتخاب میکنی؟ سرد یا گرم؟

-سلاح گرم.

-بیا این کبریت مال تو. اینم مال من. یاالله آتیش کن.

در لطیفه ای دیگر، پدر با صدای ابر روشنفکرانه ی اکبر منانی به پسرش میگوید: «پسرم. من با این که تو ازدواج کنی مخالف نیستم. ولی به شرطی که مثل بقیه ی خانواده با فامیل ازدواج کنی.» پسر میگویدک «مثل کی پدر؟» پدر پاسخ میدهد: «مثل خاله ات که با شوهرخاله ات ازدواج کرد. عمویت که با زنعمویت ازدواج کرد. داییت که با زنداییت ازدواج کرد. خودم هم با مادرت.!» اگر بازهم برایتان کافی نیست، به این لطیفه توجه کنید: شاعر میرود بالای سن و پشت بلندگو مصرع اول شعرش را میخواند:

-من می آیم.

هرچه فکر میکند بقیه اش را به یاد نمی آورد. دوباره میخواند:

-من می آیم.

فایده ندارد. مصرع دوم یادش نمی آید. تکرار میکند:

-من می آیم.

یکدفعه پایش میلغزد و با میز از آن بالا روی یک پیرمردی می افتد. شروع میکند به عذرخواهی از پیرمرد. پیرمرد آه و ناله کنان، (با صدای زنده یاد کنعان کیانی) میگوید: «نه پسرم. تقصیر تو نیست. تو سه بار گفتی "من می آیم." ولی من متوجه منظورت نشدم و از سر راه کنار نرفتم.» بعدا منوچهر نوذری یک سری از آن لطیفه ها را کتاب کرد. در آن کتاب، بعضی دیگر از عجایب چندین گانه ی لطایف صبح جمعه را کشف کردم. مثل این:

-اون چیه که پوستش زرده و توش موزه؟

-خب معملومه. بادمجون.

یا این یکی:

-سلام اصغر آقا. چه خبر؟

-خب دیگه.

الآن ما به سراپای وجودمان تمسخر و خنده روا میداریم و همه ی لطایفمان تحقیر اجتماعمان است. آقای مهران مدیری میرود روی سن دورهمی. به گزنده ترین الفاظ، اعمال ایرانیان را تحقیر میکند و ایرانی های توی استودیو که اکثرا همان اعمال را مرتکب میشوند، با شلیک خنده، مدیری را تایید میکنند و مدیری هم در جواب، نیشخند تلخی نثارشان میکند. شاید این حالت، با صبح جمعه موافق نباشد که بیشتر به چیزهای ظاهرا غیرمعمول خنده روا میداشت. ولی به نظر من، احساس آن زمان ما درست بود و واقعا تفاوتی بین خنده به وضعیت غریب اجتماعی و مسائل غیرمنطقی وجود نداشت. در کتاب درسی ادبیات ما، داستان رستم و اشکبوس در شاهنامه نقل شده بود : داستانی کوتاه که ظاهرا فقط برای تایید همین مسئله منتشر شده بود. رستم از سر عجله برای جنگ، پیاده به میدان عربده کشی "اشکبوس کشانی" که یک سردار تورانی بود رفت. اشکبوس سواره که به اسب نژاده ی خود مینازید شروع به تمسخر وضع نامعمول پهلوان سپاه ایران کرد و او را به تمسخر گرفت.:

بدو گفت خندان که نام تو چیست؟

تن بی سرت را که خواهد گریست.

رستم در جواب توهین های اشکبوس، اسب او را به تیری کشت و حریف را با خود در شرایط برابری قرار داد. اشکبوس از شدت حیرت و بهت، از حالت خندان به حالت مضطرب تغییر فاز داد و قبل از این که بتواند آماده ی نبرد شود، تیر دیگری از طرف رستم به سمت او پرتاب شد:

بزد بر بر و سینه ی اشکبوس

سپهر آن زمان دست او داد بوس

قضا گفت گیر و قدر گفت ده

فلک گفت احسنت و مه گفت زه

کشانی هم اندر زمان جان بداد

چنان گفتی اصلا ز مادر نزاد

شاید همان زمان هم احساس غریبی بین ناداری و نامعمولی وجود داشته که بعدا به شکل غریب بودن بی اخلاقی و بی شخصیتی در یک مملکت بنیان یافته بر اخلاق توسعه یافته است. امریکایی ها قبل از ما این مسیر را رفته بودند ولی تندرویشان خیلی زودتر و بیشتر از ایرانی ها حس میشد و در پخش کارتون های امریکایی به شدت در ذوق میزد. از پاییز 1373 که شبکه ی1 هجده ساعته شد و از 6صبح تا 12شب پیوسته برنامه پخش میکرد، برنامه ی "صبح بخیر ایران" که بین ساعات 6تا 9صبح برنامه پخش میکرد، صبح ها و حدود ساعت 6و 40 دقیقه کارتون پخش میکرد تا بچه ها قبل از رفتن به مدرسه آن را ببینند. در تابستان 1374 پخش کارتون به دلیل نبود کلاس درسی، به ساعت 8 و 40دقیقه ی صبح انتقال یافت.  کارتون های پخش شده شامل کارتون های زیبا با دوبله ی قدیمی در کنار تام و جری و البته یک سری کارتون دوبله-جدید بودند که شخصیت هایشان گوناگون و منتشر در داستان های مختلف بودند ولی مدام داستان هایشان با هم تداخل میکرد. بعدا فهمیدم که اینها همه شخصیت های کارتون امریکایی "لونی تونز" هستند. از آنها فقط یکیشان را پیشتر دیده بودم: دافی داک در یک سری جداگانه به نام دافی، اولین بار در دهه ی فجر سال 1373 هر روز از برنامه ی کودک شبکه ی1 دیده میشد و به جایش تورج نصر صحبت میکرد. ولی در لونی تونز صبح بخیر ایران، صدایش فرق میکرد. مدیر دوبلاژ لونی تونز اخیر، امیر هوشنگ زند بود که خودش به جای سیلوستر –همان گربه ی بدبخت- صحبت میکرد. کایوت و رادرانر، دو شخصیت دیگر لونی تونز بودند که در همان تابستان 74 در حلقاتی به مراتب محدودتر از برنامه ی کودک بعد از ظهر شبکه ی1 نیز پخش میشدند. داستان های آنها که در ایران به کارتون میگ میگ معروف شده، به خاطر بی دیالوگ بودن و گویایی تصویر، متحد کننده ی احساسات برانگیخته شده از تمام داستان های لونی تونز به گویا ترین شکل ممکن بود. کایوت، تمام تلاش ها را برای شکار کوکوی مکزیکی یا همان میگ میگ به کار میبست. ولی ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودند تا همه جور بلا بر سر او بیاید و او نتواند میگ میگ بی ادب زبان دراز را که الگوی تمام دور زنندگان قوانین راهنمایی و رانندگی است شکار کند. مثلا کایوت، با تبر، طناب پل را زمانی که میگ میگ رویش بود قطع میکرد ولی به جای پل، آن طرف کوه که کایوت رویش بود سقوط میکرد و غیره. انگار تمام عقل و منطق فدای بیچارگی معمول زندگی قهرمان شده بودند. سیلوستر که بعدا در کارتون توییتی به مدیریت دوبلاژ مرحوم کنعان کیانی به سبب گویندگی درخشان مرحوم محمد آفرین بر خود، شهرت بیشتری به دست آورد دل همه ی پسرها را آشوب میکرد. سیلوستر پسر بود و توییتی قناری دختر، و معلوم بود پسرها در این دوگانه، خود را به جای سیلوستر میگذاشتند و تمام مدارج سادومازوخیستی طی شده بر او را در ذهن بر خود شبیه سازی میکردند. بعدا فهمیدم فقط پسرها این حس را نداشتند. بلکه دخترها هم خودشان را به گربه ی فلکزده شبیه تر میدیدند تا آن قناری لوس بی احساس که انگار هوویشان بود که هیچ بلایی سرش نمی آمد. بعد، یک سری محدود از حلقات داستان های باگزبانی از راه رسید. تنها شخصیت های همه ی این حلقات، باگزبانی خرگوش و یک موجود بی هویت کوتاه قد با سبیل های بلند موسوم به "سام" بودند. به جای باگزبانی، زنده یاد کنعان کیانی و به جای سام، زنده یاد عباس سعیدی صحبت میکردند. خط داستانی یکسان بود: سام یک موجود عصبی و پر ادعا بود که هر دفعه باگزبانی بدون هیچ دلیل مشخصی روی زندگیش خراب میشد و سام را دشمن خود میکرد. ولی تمام خشونت سام علیه باگزبانی، باز هم بدون هیچ دلیل روشنی به طرف خودش برمیگشت درحالیکه باگزبانی در تمام مدت هیچ کار خاصی نمیکرد و از همه بدتر این که باگزبانی با صبر و حوصله ی یک راهب بودیست ذن، حتی دلش هم تشویش نمیشد و در مقابل تمام اعمال سام، فقط زندگی میکرد. این یکی دیگر، نه مثل میگ میگ خنده دار بود و نه شخصیتی مثل سیلوستر داشت که آدم ها بتوانند با آن ارتباط برقرار کنند؛ درنتیجه تا جایی که رصد کرده ام تقریبا به طور کامل فراموش و از ذهن ها سانسور شده است. ولی به نظر من، عصاره ی بنیاد لونی تونز در آن خلاصه شده است. لونی تونز در لغت یعنی کارتون های احمقانه. احمقانه به این معنا که هیچ چیز دنیای آن با دنیای واقعی منطبق نیست و تمام شخصیت هایش –خوش شانس یا بدشانس- به سبب گیر افتادن در شرایط غیرعادی قهرمانند. در دهه ی هفتاد، هنوز روح ایرانی برای تحول یافتن به این درجه از زوال عقل آماده نبود ولی لطیفه های صبح جمعه را خوب هضم میکرد. در این لطیفه ها تحمل زندگی روزمره بدون هیچ پیشرفتی به اندازه ی دوئل کردن با چوب کبریت مشتعل، احمقانه به نظر میرسید چون از بستر انقلابی برخاسته بود که هنوز با ایدئولوژی شاهنشاهی با شعارهای شاهنامه ای در باب سرافراز شدن با پیروزی در همه ی جنگ ها فاصله ای نداشت و تازه مردم داشتند برای دلخوش کردن خود، به تصاویر عرفا از قهرمانان غیر معمول چون عیسی مسیحی که با کشته شدن به دست دشمنانش به پیروزی رسید، و زاهدانی که با فاصله گرفتن از مردم شهری معمول زمانه شان و پناه بردن به دامن طبیعت، رستگاری یافتند، بازمیگشتند و مقدس بودن حافظ و سعدی و مولوی را بعد از یک عمر کوبیده شدن اینها به دست سوسیالیست های انقلابی مدرن و آخوندهای قدیمی باور میکردند. جمهوری اسلامی، داشت با جانشین کردن مسیح با امام حسین، شرایط را همچنان جنگی نگه میداشت و شاید درج داستان رستم و اشکبوس شاهنامه در کتاب درسی دانش آموز ایرانی همین کاربرد را داشت. رستم، بدون امکانات نظامی لازم، دشمنی مسلح تر که او را تحقیر میکرد را شکست میداد و این غیرعادی به نظر میرسید. ولی همین غیرعادی بودن بود که شعارهای جمهوری اسلامی علیه امریکای تا بن دندان مسلح را جالب میکرد. امریکا را فراماسونری اسکاتلندی، مرکز دنیا کرده بود و اشکبوس کشانی (اهل کشور کوشان یا کوئی چانگ در افغانستان کنونی) نیز نامش از ایشغوزهای تورانی می آمد که نامشان در اروپا اسکوت یا اسکیت تلفظ میشد و اسکات های اسکاتلند هنوز هم خودشان را اعقاب آنها میخوانند. هم ایران و هم اسکاتلند و امریکا به سبب تصرف شدن توسط اعقاب تاتارهای اسکوت، بنیاد تجملگرایی مسلح را در خود داشتند ولی این که غیرمعمول بودن با تجمل مسلحانه و ترکیب و به سمت ابعادی بینهایت احمقانه متحول شود، فقط در تختگاه فراماسون های اسکوت تبار اسکاتلندی یعنی انگلستان امکان تحقق داشته یعنی کشوری که الهه اش "ملکه بریتین" مادر راستین ایالات متحده ی امریکا به شمار میرود.

تعامل حماقت و تجمل مسلحانه در انگلستان قرن19 حتی برای نزدیکترین همسایگانشان در اروپا یعنی فرانسوی ها نیز غیرقابل هضم بود. زمانی این جمله در فرانسه رواج داشت: «چه باک از این که من جانوری باشم. درعوض شیکی انگلیسی را دارم.» این جمله خاموش شد چون فرانسه هم مثل بقیه ی اروپایی ها دچار انگلیسی مآبی شد. اندره زیگفرید فرانسوی مینویسد که انگلیسی ها «بیش از هر قوم دیگر، در تکامل تمدن باختر زمین موثر بوده» اند. ("روح ملت ها": اندره زیگفرید: ترجمه ی احمد آرام: 1354: ص80) خاص بودن آنها در این مورد، به نظر زیگفرید، تا حدود زیادی به جزیره بودن آنها مرتبط است. آنها برای به دست آوردن نیازهایشان در آن جزیره ی کوچک، ناچار به توجهی نامعمول به جهان خارج داشته اند و تمنایشان برای دریانوردی و امپراطوری سازی و رسالت تراشی برای خود، از این موقعیت ناشی میشود. (همان: ص88-87) حتی رسالت انگلیسی را هم مهاجرینی از خارج تعیین کرده اند: «مردمان چهارم» موسوم به "انگوین" که در اسکاندیناوی ظهور کرده اند و شاخه ی "انگوین فری" آنها که پیرو ایزدی به نام "فری" یا "گادفری" هستند سوار بر کشتی هایشان به انگلستان یورش برده اند. ارتباط آنها با کشتی، به سمبل قایق جادویی فری برمیگردد که میشد آن را با تا کردن کوچک کرد و در جیب گذاشت. فری یا فریگ، لغتا با "فروگ" به معنی قورباغه در ارتباط است و این احتمالا با "نون" خدای دریا در مصر مرتبط است که به شکل قورباغه ای عظیم، کشتی ها را بر پشت خود در دریا جابجا میکرد. "فریت" یا "فرد" انتساب به فری و بنابراین ایزدی بودن را میرساند. لغت فرد در زبان های ژرمن به معنی "صلح" است. این کلمه در حالت اسم خاص، معمولا مخفف "الفرد"، "ویلفرد" و "فردریک" است. "فردریک" یعنی "شاه فرد"، اشاره به "الفرد" شاه افسانه ای دارد و الفرد لغتا "الف + فرد" یعنی صلح با جن است. ویلفرد نیز "ولف+فرد" یعنی صلح با گرگ است. معنی اصلی این دو کلمه یکسان است. چون الف و وولف هر دو تلفظ های مختلف "اولاف" به معنی گرگ هستند و جن در باور اروپاییان نیز ابتدائا آدم-گرگ یعنی مرد گرگ آسا بوده که این باور، میتوانسته تاتارهای گرگ تبار یورشگر به اروپا را نیز در بر بگیرد. این تاتارها مشتمل بر خزرهای یهودی بودند و اولاف نیز از لافی یا لاوی به معنی شیر می آید که سمبل خدای یهودیت است. "درف" که وارونه ی لغت "فرد" است هم معنی با آن و مترادف نام فرد است. نکته این که درف شبیه به لغت "دورف" به معنی جن است و دورف نیز دراصل "دو وارف" یعنی همان وولف یا گرگ است. کاهنان تاتارهای گرگ تبار جنگجو، آهنگرانی بودند که سلاحشان را با آتش شکل میبخشیدند و آتش را سمبل خلقت میدانستند و خواهنده ی قربانی با ریختن خون در جنگ. درنتیجه در اسکاندیناوی، فری به فریر غول آتش تبدیل شده بود و ساکن در آتشفشان ها بود که کارگاه وولکان خدای آهنگران به حساب می آید. فرد نیز تبدیل به فرودی دوست فریر شده بود. فرودی در سفری با دو ماده غول دوست شده و آنها را تابع خود کرده بود. شبی یکی از دو ماده غول، آواز سوزناکی در سرنوشت غم انگیز خود خواند و از بابت بچه ای که در شکم دارد و آینده را تغییر خواهد تقاضای رحمت سرنوشت به خود را کرد. همان شب، فرودی توسط غولی که شاه دریا بود کشته شد. شاه دریا دو ماده غول را داخل کشتی خود نمود و با خود برد. ازآنجاکه از این داستان، جز شعر ماده غول، چیزی به جا نمانده، از سرنوشت بچه ی فرودی اطلاع نداریم. سانتیلانا، این داستان را با داستان سقوط جمشید در شاهنامه مقایسه میکند. ضحاک، پس از فتح سرزمین جمشید، دو خواهر او را ندیمه ی خود میکند و این دو زن پس از سقوط ضحاک، به خدمت فریدون شاه جدید درمی آیند. این دو زن که با دو غول ماده ی داستان فرودی قابل تطبیقند به نظر میرسد نمادی از سلطنت و ابراز قدرت باشند. انتقال آن دو به شاه دریا اشاره به قدرتنمایی دریا است و دلیلش را باید در ارتباط سقوط جمشید با بینظمی پس از آن ارزیابی کرد. چون در فرهنگ خاورنزدیک کهن، دریا –به کنایه از سیل- نمادی از بینظمی بوده است. نام جمشید را در اصل یمه خشائته یعنی یمه شاه نوشته اند. سانتیلانا معتقد است این نام، دگرگون شده ی یمبوشاد یا ینبو شاد –یعنی ینبو شاه- است: فرمی از تموز –ایزد گیاهان- در سرزمین های نبطی نشین عراق. وی پیامبری دانشمند بود که توسط دشمنانش کشته شد و به طغاس قتل او، سیلی عظیم بر جهان نازل شد. سانتیلانا در این مورد ینبوشاد را با یمیر غولی در اسکاندیناوی مقایسه میکند که با مقتول شدنش، خون بدنش سیلی عظیم ایجاد کرد که جهان را در خود بلعید. سانتیلانا نام یمیر را تلفظ دیگر یمه میداند. وی اضافه میکند در همان زمان که تموز در قلمرو اسلام به گونه ی ینبوشاد درآمده بود، در بعضی نواحی آن همچون حران هنوز مراسم مرگ و رستاخیز تموز در ایام خزان و بهار گیاهان و طبیعت با شدت و حدت برگزار میشد. در مراسم مرگ تموز، زنان آوازهای غمگینانه سر میدادند و سانتیلانا این را با آواز غمگنانه ی ماده غول در شب مرگ فرودی مقایسه میکند. این نوع آواز خواندن که درواقع اعتراف به ضعیف بودن در مقابل اراده ی الهی است، حفظ میراث ایزد مقتول را در زندگی آیندگان تضمین میکند و امیدی است به درخشان شدن آینده ی فرزندان توسط خداوند.:

“amoldhis quern”: George santillana: bibliotecapleyades.net

انگوین از راه دریا به بریتانیا آمده اند و این مثل این میماند که شاه دریا، میراث فرودی را در بریتانیا از کشتی پیاده کرده باشد. انگوین وایکینگند و منسوب به اسکاندیناوی سرزمین غول های شمال. ولی عنوان انگوین بیشتر آنها را با خاندان صلیبی انجو در فرانسه مرتبط نشان میدهد. میدانیم که از یک حمله ی فرانسوی-وایکینگ از نورماندی فرانسه به انگلستان نیز سخن رفته است. ولی بیشتر قابل باور است که فرانک های ژرمن حاکم بر فرانسه به اسکاندیناوی بی دولت و تمدن نقل مکان کرده باشند تا عکس آن. بنابراین باید ببینیم چرا اسکاندیناوی برای حمل این میراث انتخاب شده است. خوب که نگاه کنیم میبینیم که داریم از میراث شرک در عصر پس از سیل نوح سخن میگوییم. شاه دریا، نوح یکتاپرست است که فرودی یا شرک را کشته است ولی بی آن که بداند میراث شرک را در کشتی خود حمل میکند. دشمن شرک و میراث دار نوح در اروپا کلیسای رم است و دورترین نقطه نسبت به رم در قاره، شبه جزیره ی اسکاندیناوی. پس قاعدتا آنجا باید آخرین پناهگاه شرک و فرودگاه خدایان یونانی-رومی باشد که کلیسای رم ممنوعشان کرد. این خدایان را در ایلیاد هومر میشناسیم همینطور فرزندانشان را که اشراف و افراد فوق طبیعی یونان باستانند. در ایلیاد، آگاممنون و آشیل با سرخمو خوانده شدن، از یونانی های معمولی که نژادپرستان اروپایی، هیچوقت آنها را جدی نگرفته اند، متمایز شده اند و هلن که او نیز مانند آشیل از نسل خدایان است، موهایی به رنگ روشن داشته است. آگاممنون رهبر یونانیان در ایلیاد، اهل ارگوس است و یونانیان در بعضی منابع یونانی زبان ازجمله ایلیاد، گاها "ارگوسی" خوانده شده اند. ارگوس و ارگئوس، دو پسر دانائه از فینئوس هستند که در محلی که بعدا شهر رم ساخته شد، ساکن گردیدند. در روایتی دیگر، دانائه دختر پادشاه ارگوس و مادر پرسئوس قهرمان یونانی است. او از نسل دانائوس نامی است که پنجاه دختر داشت و پس از کشتن 49پسر برادرش اجیپتوس در عربستان، به ارگوس یونان گریخت و درآنجا آپولو را در قالب یک گرگ پرستید. دانائه را با "توهاته دانان" یا فرزندان "دانو" مقایسه کرده اند که بنا بر افسانه های ایرلندی، به بریتانیا مهاجرت کردند. این کشتی رانان میتوانند با ارگونات ها یا دریانوردان کشتی ارگو نیز مقایسه شوند که نامشان مرتبط با ارگوس به نظر میرسد.:

“tuatha de danan; gods of Ireland and the myth of danae and zeus”: thalia lightbringer: “message to eagle”: march28,2017

ساکنان کشتی ارگو 50نفر بودند و این با 50دختر دانائوس در نسبت است. ربط 50 جنگجو با 50 دختر را در افسانه ی هرکول می یابیم. هرکول در سفری برای شکار شیر، به قلمرو پادشاهی پای میگذارد که 50دختر دارد و این دخترها همجنسبازند. پادشاه برای تغییر حالت دخترها، امر میکند هر شب یکی از آنها باید با هرکول آمیزش جنسی کند. هرکول طی 50شب از 50 دختر  پادشاه، 50پسر صاحب میشود. این افسانه، با داستان "بارن" خدای سلتی مرتبط است که در لاتین، "فرونیوس" خوانده میشود. بارن، با 50 دختر که فرم های مختلف الهه ی ماه بودند در معاشقه بود. در حالت معمول نیز ماه، 50کاهنه داشت که در اطراف سنگی نامبردار به "اروس"، با پادشاهی پوست شیرپوش معاشقه میکردند. 50دختر به جای یک الهه را در داستان پرسئوس نیز می یابیم. کاسیوپیا ملکه ی اتیوپیا ادعا میکند که دخترش اندرومدا از 50نرئید که دختران نرئوس پیرمرد دریا هستند زیباتر است. پوزیدون خدای دریا از بابت این گستاخی امر میکند که دختر، خوراک یک اژدهای دریایی شود. ولی پرسئوس دختر را نجات میدهد و با او ازدواج میکند انگار که با پنجاه نرئید ازدواج کرده باشد که حکم پنجاه کاهنه ی ماه را دارند. 50پسر هرکول از الهه ی ماه نیز 50 ساکن کشتی ارگو هستند چون هلال ماه، به خاطر شبیه بودن به کشتی، الگوی آسمانی ارگو و البته ارگوس است. ماه، باعث عادت ماهانه ی زنان میشد و ازاینرو با شهوت زنانه مرتبط بود. اما ارتباط یافتنش با جنگجویان و قهرمانان، به سبب نسبت دادن آن به الهه ی شعرا بوده است. شعرا سبب بالا آمدن آب نیل میشد همانطورکه ماه سبب جزر و مد خون در مهبل زنان میگردید. چرخه ی سیریوس بی از مجموعه ی شعرا، 50ساله بود و 50کاهنه ی ماه به جای این 50 سال ساخته شده اند. شعرا کلب سماوی (سگ آسمانی) بود و پرستش اپولو در قالب گرگ که چیزی بین شیر و سگ است ازاینرو به کیش دانائوس تبدیل شده است. ستاره ی شعرا، از سه ستاره ی مجاور هم تشکیل میشده است که با همدیگر در مثلث شکل بودن، به سر یک پیکان یا تیر تشبیه میشدند. ترکیب زنان و تیراندازی کشنده را در افسانه های یونانی، در ارتمیس الهه ی ماه و پرستندگانش زنان آمازون می یابیم. مابه ازای آنها در عالم واقع، زنان نگهبان مخصوص پادشاهان افریقایی بودند که هم جنگجو بودند و هم معشوقه ی پادشاه محسوب میشدند. این، یک رسم لیبیایی بود که گارامانتی ها در شهر سیرن در الجزایر به جای می آوردند. این شهر، از طریق تجارت دریایی بر سرزمین های مختلف یونانی، مصری و اسکیتی تاثیر فرهنگی نهاده بود. از قول هرودت نوشته اند که یونانی ها، مصری ها، اسکیت ها و لیبیایی ها از نظر فرهنگی بسیار به هم نزدیکند. رابرت گریوز معتقد بود که گارامانتی ها به وجود آورنده ی تیمبوکتو در مالی بوده و ازآنجا تا اعماق نیجریه و غنا پیش رفته اند. وی دوگون های مالی را که پرستشگر سه گانه ی شعرا بوده اند از اعقاب گارامانتی ها در مالی میدانست.:

“the Sirius mystery”: Robert k.g.temple: scribd: 1987: part2,sect7

این زوجیت جنگ گستری و شهوت پرستی نمیتوانست از حد بادیگاردهای مونث قذافی های قدیم فراتر برود مگر این که به دلایل برحقی، این دو پدیده، روبروی هم قرار بگیرند. مبارزه جویی، شهوتپرستی را به نام حفظ اجتماع از صحنه خارج کند و به نام دوام اجتماعی، بحران های جدیدی برای در صحنه بودن خود ایجاد کند و وقتی کاملا جا خوش کرد، شهوتجویی بی حد و حصر را امتیاز خود نسبت به دیگران نشان دهد. ازدواج پرسئوس یا شاهنشاه آینده با اندرومدا به جای پنجاه زن، بر همین اساس قرار دارد. اندرومدا یعنی انسان مونث اهل ماد، و دقیقا مترادف با مدوسا به معنی زن اهل ماد است. مدوسا زنی هیولایی بود که به جای مو، از سرش مار روییده بود و به دست پرسئوس کشته شد. اندرومدا درواقع فرم از نو پرداخته شده ی وی بود و میتوان گفت نجات اندرومدا از چنگ اژدهای دریایی، همان خالی کردن او از توحش زنانه یا آمازون بودن بود. ترکیب زن با اژدهای دریایی، تهاموت یا دریای آشوبگر افسانه های کلدانی را میسازد. او یک بار مردوخ را زندانی کرد. ولی مردوخ به کمک پسرش نبو از زندان نجات یافت و تهاموت را کشت. میتوان به خوبی فهمید که زندانی شدن مردوخ و آزادشدنش روایت دیگر تبعید تموز به دوزخ و نجات از آن است که همان مرگ و رستاخیز تموز است. انگار که فرودی که کشته شده، در قالب پسر خود بازگردد، همینطور جمشید. نبو یا پسر مردوخ که او را نجات میدهد، خود تموز است که از نو و از درون قلمرو تهاموت متولد شده و از جنس او است. ینبو یا ینبوشاد نیز نام از نبو دارد. در این زمان، مردوخ که سیاره ی مشتری است به جای پدرش حئا که سیاره ی زحل است بر تخت سلطنت نشسته و نامش به حئا تغییر کرده است و حئای قبلی، اکنون نامش "ان مشارا" یعنی صاحب گنج ها است و جای کینگو شوهر تهاموت در مقامی به این عنوان را گرفته است. پس زحل، کنایه ای از دورانی قدیم تر است که در کرونولوژی یهودی، جایش توسط شیر یهودیان اشغال شده است. درست مثل داستان پرسئوس، دشمن دوران قدیم، به شکل یک زن علیه او برمیخیزد:  یودیت یعنی یهودی زن. این زن یهودی، با هولوفرنس سردار کلدانیان همخوابگی میکند و سپس در خواب او را میکشد. این داستان، به شکل روایت پلیانوس از قتل کورش شاه پارس ها و مادها تکرار میشود که در آن، پارس ها و مادها اشاره به نام های پرسئوس و مدوسا/اندرومدا هستند. کورش برای تصرف سرزمین تومیریس ملکه ی ماساگت ها به او تقاضای ازدواج میکند. تومیریس وانمود میکند که او را میپذیرد و به مهمانی دعوت میکند. سپس کورش را که پس از افراط در میگساری به خواب رفته، میکشد. با توجه به اسکوت بودن ماساگت ها و این حقیقت که اسکیت های کوچنده به غرب، ترک های یهودی بودند، تومیریس همان یودیت و هولوفرنس همان کورش به نظر میرسند. پلیانوس جزئیات بیشتری از مرگ کورش ارائه نداده است. ولی هرودت نوشته که تومیریس سر او را بریده و در تشتی از خون غوطه داده است. این روایت نیز با قتل یحیای تعمیددهنده توسط هرود شاه یهودیان و تقدیم سر بریده اش در تشتی از خون به سالومه قرار میگیرد چون سالومه این هدیه ی دهشتبار را طلب کرده بود. سالومه به عنوان یک زن فتنه گر، در این مورد، همتای یودیت و تومیریس است و یحیی نماد دورانی که به سر رسیده تا عصر عیسای کلیسای رم محقق شود. پس از آن، بنا بر استرولوژی ژزوئیت، تغییر عصر با ورود زحل به صورت فلکی اسد اتفاق می افتد و درواقع مانند این است که دوران قدیم، بخشی از دوران جدید شود. در تاریخ رسمی، این حالت، با شدت گرفتن پاگانیسم ماقبل یهودی در ادبیات و هنر رنسانس در دوران پاپ لئوی به اصطلاح دهم در قرن 16 و طغیان پروتستانتیسم در آلمان و سپس انگلستان علیه او از همان زمان مشخص میشود و البته نیاز به گفتن ندارد که لئو یعنی شیر، جایگاه خداوند را نشان میدهد. عجیب این که همزمان با این اتفاقات، نوشته ای از سنکا –یکی از فیلسوفان پاگان منسوب به رم باستان و نمایندگان دوران کهن- کشف میشود که از کشف سرزمین مقدس و تاثیرگذاری به نام "تول" در آن سوی دریا پیشبینی هایی ارائه کرده است و برخی این تول را انگلستان میخوانند و برخی امریکا. بدین ترتیب، عصر انگلستان و امریکا، با تلفیق مذاهب قدیم و جدید، و اتحاد مقدس خشونت و شهوت در فرویدیسم مدرن محقق میشود.

این اتحاد، در نگاه اول کمی غیرعادی به نظر میرسد. شهوت وصل میکند و خشونت فصل میکند. ولی اتفاقا وصل شدن شهوانی، میتواند زمینه ی فصل شدن های گسترده تر شود. وقتی دو نفر با هم عمل شهوانی مرتکب میشوند دور از چشم دیگران این کار را میکنند و این یعنی آنها به هم نزدیکترند و از دیگران دورتر. اگر این یک لحظه را به طرز غیر عقلانی ای به کل زندگی آن دو سرایت دهید و رابطه ی آنها را مهمتر از همه ی آدم های دیگر جلوه دهید، اولا هر کدام از آنها را از دیگران دورتر میکنید و ثانیا با بالا بردن انتظار آن دو از هم، عملا جدا شدن عاطفی و اگر شد جسمانی آنها را از هم رقم میزنید و هر دو آنها را به شدت تنها میکنید. تقریبا همه ی جوامع سنتی جهان، زمینه ی فریب خوردن در این میدان را دارند. چون همه ی آنها را جوامع بیسوادی تشکیل میدادند که تربیت کردن کودک بلد نبودند و کودکان وقتی بزرگ میشدند با انبانی از احساس بی ارزشی که فحش ها و کتک های والدینشان برایشان به جا گذاشته بودند بزرگ شده بودند و همین سبب میشد حس کنند ارزش محبت بی شائبه را ندارند. نیل دونالد والش گفته است که تمام کسانی که جواب محبت را با بدی کردن میدهند کسانیند که احساس میکنند لیاقت محبت دیدن ندارند. معنی این سخن این است که بعضی ها وقتی کسی بهشان خوبی میکند پیش خودشان میگویند: «این چرا به من خوبی کرد؟ اصلا چرا کسی باید به من خوبی کند؟ من که آدم بد و بی ارزشی هستم. دلیلی ندارد کسی بیخودی به من خوبی کند؟ این حتما نقشه ای برای من کشیده است...» و بعد در جواب آن به خیال خود نقشه ی حیله گرانه ی آدم محبت کننده، در بهترین حالت از او میگریزند و در بدترین حالت، چنان بلایی بر سر او می آورند که طرف هاج و واج میماند: «چرا؟» واقعیت این است که در این معادله، آدم خود کم بین و بی احترام به محبت، قطعا خودش زمانی جای آدم محبت کننده بوده و همین بلا سرش آمده و همین سوال "چرا؟" را از خودش هم پرسیده و به این نتیجه رسیده که ارزش خوبی دیدن را ندارد. این تجربه ها کم کم آدم ها را به ترسیدن از همدیگر خو میدهند و پس از آن، فقط حکومت است که میتواند آدم ها را برای لحظه ی جنگ با هم متحد کند. در این موقع، جنگ بین ملت ها از جنگ بین افراد خودی شروع میشود؛ درست مثل جنگ دو نحله ی دشمن که از جنگ دو برادر الگو میگیرد. دو همسر غول فرودی هم برای همین در صحنه اند. آنها به جای دو همسر ابراهیم -الگوی همه ی نبی های کلیسا- ساخته شده اند: ساره مادر اسحاق جد یهودیان است و هاجر جد اسماعیل جد عرب ها و پیامبرشان محمد. لئوی به اصطلاح دهم به عنوان کهن الگوی کلیسا به جای اسحاق نشسته و ازاینرو دستور جنگ صلیبی علیه سلطان سلیم اول عثمانی به عنوان کهن الگوی اسلام یهودی تبار را میدهد.ولی جالب این که بزرگترین الگوی پروتستانتیسم معترض به پاپ لئو در آلمان و انگلستان در اعتراض آنها به نمادپردازی مشرکانه ی کلیسا و توضیح "رد تشبیه" از خداوند مسیحیت توسط آنها، بتشکنی محمد عرب ها و تعدیل تقدس عیسی و مادرش توسط آنها است. این، همان رفتن در شکم الهه ی هیولا برای اصلاح آن است و ازقضا الگوی این کار نیز در انجیل خود کلیسای کاتولیک یافت میشود: کتاب توبیت. یهودی ها هرگز این کتاب را به عنوان یک منبع یهودی نپذیرفتند و پروتستان ها نیز شاید برای رفع سوء ظن مومنان به نقشه ی مومنان، آن را اپوکریفا نامیدند و جزو ادبیات یونانی-رومی به حساب آوردند نه یهودیت اصیل خداوندی. این، سبب شده تا آن، تقریبا کاملا کاتولیک و رومی باشد. داستان کتاب توبیت، در بین قبیله ی نفتالی و زمانی رقم میخورد که آنها توسط آشوری ها در بین النهرین شمالی ساکن شده اند. توبیت که این آوارگی را به چشم دیده، کور میشود و در همین زمان، پسرش توبیاس را برای برگرداندن پولی که در مهمانخانه ای در اکباتان در ماد جای گذاشته است به سفری دور و دراز میفرستد. "رافائل" فرشته، در این سفر، در قالب جوانی زیبارو توبیاس را همراهی میکند. آنها در سر راه خود به اکباتان، از شهر راگا میگذرند. این دو شهر در تاریخ هرودت نیز جزو مادند و با شهرهای ری و همدان کنونی در ایران تطبیق شده اند. البته در داستان توبیت، راگا قبل از اکباتان قرار دارد درحالیکه در گذر از عراق به همدان، ری قرار ندارد و شما اول وارد همدان میشوید و بعد وارد ری. به نظر میرسد قرار داشتن مقبره ی استر و مردخای در همدان، سبب تطبیق زورکی ماد با ایران غربی به مرکزیت اکباتان شده باشد. ولی به هر حال، این ماد مابه ازای همان سرزمین مدوسا است و تعجبی ندارد که یک بدل برای مدوسا نیز در آن وجود دارد. ساره، زنی است که با هر مردی وصلت میکند، آن مرد در شب اول عروسی میمیرد و خودش هم دلیلش را نمیداند. علت این است که اسمودئوس جن، در وجود این زن، لانه کرده و شوهران او را از حسادت میکشد. اسمودئوس، یونانی شده ی لغت "اشمه دیو" به معنی دیو خشم است. رافائل به توبیاس یاد میدهد که با جادو، دیو را از وجود زن خارج کند و با او ازدواج کند. زمانی که توبیاس با ساره و رافائل به نزد پدر و مادر توبیاس بازمیگردند میبینند که نابینایی پدر معالجه شده است. درواقع، ساره حکم نیمه ی دیگر توبیت را داشت و درمان او، درمان توبیت نیز بود. این داستان را برخی دارای اصل آرامی-سریانی حدس زده اند. ممکن است لغت نفتالی نیز تلفظ دگرگون عنوان "ایل نبطی" باشد. این داستان به صورت داستان سفر خضر نبی با پسر لقمان، در اسلام نیز تکرار شده است ضمن این که درمان شدن کوری توبیت توسط پسرش توبیاس یادآور داستان اسلامی بینا شدن یعقوب نابینا در اثر ملاقات دوباره با پسر از دست رفته اش یوسف است. یوسف و یعقوب، دو تلفظ مختلف از کلمه ی یهوه اند و توبیت و توبیاس نیز دو تلفظ مختلف از کلمه ی تموز. لغات تموز و یهوه نیز به واسطه ی نام های تاوت، تحوت و جهوتی با هم مرتبطند. کوری یعقوب و توبیت، هر دو کنایه ای از سیاه دیدن روزگار و دوزخ بودن آن است. نجات یافتن پدر با سفر پسر، همان نجات یافتن مردوخ توسط نبو از سیاهچال یا دوزخ تهاموت است و تهاموت نیز ساره است که با پاک شدن جسمش از شیطان، از مدوسا به اندرومدا تغییر شخصیت داده و به ازدواج پرسئوس که همان توبیاس است درآمده است. ساره شوهران خود را میکشد درست مثل تومیریس، یودیت و احتمالا سالومه (در ابتدای توصیف او). ولی کلیسا از وصلت جادوگرانه با چنین عروس خطرناکی متولد میشود: عروس یهودیت که در قالب یودیت، رام کلیسای رم شده و ازاینرو در داستان توبیت، ساره نام دارد و همنام مادر اسحاق است. اما یهودیت، عامل این وصلت را دوست نمیدارد: رافائل. موکل یهودیت داودی، میکائیل است و رافائل، متعلق به کیش آدم است. آدم ابوالبشر، رافائل را "دانشمند خالص آسمان ها" خوانده بود. رافائل، حامی آدم و حوا بود درحالیکه خود، عشق بین فرشتگان را رقم میزد و فرشتگان، بی جنسیت و ازاینرو متشبه به پسران زن مانند بودند. بدین قیاس، رافائل، حامی همجنسبازان و وصل کننده ی آنها به خداوند نیز بود و برای آنها زمینه ی دستیابی به گنجینه ی دانش و معرفت را فراهم میکرد:

“paradise lost: 1668-1968”: earl miner, William moeck, steven jablonski: Lewisburg bucknell university press: 2010:P74-75

رافائل، با این معرفینامه، مسلما پیرو اصل دوجنسه ی ذات انسان است و به همین دلیل هم توبیت را از طریق توبیاس، به نیمه ی زنانه ی وجود او که سارا است متصل میکند. سارا با مردان متعددی روابط کوتاه مدت دارد و دشمن است. از این جهت، او تصویر هراس انگیز زن به عنوان بخشی از وجود نادرست یک مرد است که جز روسپی نمیتوان تصورش کرد. این تصویر خراب است که توبیت را به نابینایی به کنایه از جهالت، بدبختی و دوزخی زیستن دچار کرده است. با اصلاح تصویر زن به صورت دوست و مهربان، توبیت نیز شفا می یابد. شفایابی در این مورد، به کارکرد فرشته ی رافائل مرتبط است. او جز در کتاب توبیت، در هیچ جایی از انجیل، جایگاهی ندارد. اما آنطورکه "ردپاث" انگلیسی، در مقاله ای کوتاه خاطرنشان میکند، در کیش کلدانیان، موجودی شناخته شده است. رفائیل، فرشته ی سلامت و بهبودی است. دشمنش اسمودئوس نیز جایگاهش در فرهنگ کلدانی-آرامی معلوم است. اشمود در نزد آرامیان، پادشاه "شدیم" یا جن ها است. اشمود به معنی نابودی است. در نزد یهودیان، اشمود فرشته ی نابودی است و ازجمله عامل تمام بلایای نازل شده بر مصریان در سفر خروج، عامل بلایای نازل شده بر ایوب در کتاب ایوب، و عامل طاعون عصر داوود در کتاب پادشاهان بوده است.:

“mythological terms in the lxx”: henry.a.redpath

همانطور که میبینیم، در یهودیت کلیسایی، اسمودئوس بخشی از قوای الهی و همچون جنگ عامل نابودی است. پس پاک کردن وجود زن درون از وجود او، به معنی شرط بودن از بین رفتن جنگجویی افسارگسیخته به عنوان عامل نابودی انسانی، برای محو شدن تصویر روسپی است؛ بعبارت دیگر، اتحاد خطرناک شهوت و خشم را بدون بیرون کشیدن مفهوم مردانگی از هر چیز مرتبط با نفرت و نابودی، نمیتوان برطرف کرد. مسیح کلیسا نیز همین را میگوید. مریم مجدلیه در پیش پای او از روسپی گری توبه کرد و به زنی پاک تبدیل شد چون مسیح، نفرت را از وجود خود شسته و با همگان مهربان بود. مسیح مثل "فرودی" و به عنوان نمادی از مذهب دوران کهن کشته شد و مریم مجدلیه که در متون مسیحی غیر تاییدشده توسط کلیسا به ازدواج او درآمده و از او باردار بود راه گاول و بریتانیا را در پیش گرفت. سرنوشت او را باید در عاقبت سنت "اورسولا" –یعنی رسول مونث- در برتانی یافت که لقبی برای مریم مجدلیه به نظر میرسد. اورسولا که جامعه ی بزرگی از مسیحیان فراهم آورده بود در حال سوار شدن بر یک کشتی به همراه گروهی از مریدانش، مورد حمله ی جولیوس شاه هون ها قرار گرفت که فامیل خاندان سلطنتی رم بود و از سوی رومی ها برای سرکوب اورسولا گسیل شده بود. در این هجوم، شاه هون ها با دیدن اورسولا به او علاقه مند شد ولی چون از دسترس او خارج بود وی را با پرتاب تیری کشت. جولیوس همنام جولیوس سزار از قهرمانان و بنیانگذاران تمدن رومی به نظر میرسد. در نقاشی های سنت اورسولا، هون ها به دو دسته ی عمامه دار همچون مسلمانان، و سربازانی در ظاهر سربازان قرون وسطایی امپراطوری ژرمن رم مقدس تقسیم میشوند. عمامه دارها اشرافند و رومی های کافر، در بسیاری از گرافیک های قدیمی کشتار شهیدان مسیحی، عمامه دار تصویر شده اند. این، به رومی نامیده شدن سلاطین عثمانی یعنی همان هاجری های دشمن خو مربوط بوده که همچون هون ها تاتار یا اسکیت بوده اند. اشرافیت رومی یا هون رومی، با عمامه دار تصویر شدن در کنار زیردستان اروپایی معمولی خود، سرشت کافر کلیسای رم را افشا میکند. کلیسای رم، شاه دریا و عامل بینظمی است ولی در مقام جولیوس، زنی (سنت اورسولا) که حامل خیر بوده را نیز علیرغم میل به همخوابگی با او کشته است. ازاینرو در ساحل بریتانیا قهرمانی متولد نمیشود که انگلیسی ها بخواهند از او الگو بگیرند  و فقط میدانند که رم بد است. بنابراین دست آنها برای انواع و اقسام انحرافات ضد مسیحی باز است و فقط یک گذشته را تکرار میکنند: تناسخ اسمودئوس در وجود سارا در اکباتان.

از این پس، تحول گذشته دیگر مطرح نیست، چون رم به نفع انگلستان، آینده را کشته است. فقط میتوان از گذشته ای که بود صحبت کرد و آن را با مضارع بی آینده تلفیق کرد. گذشته، همان زنی است که شیطان در آن حلول کرده است و تلفیقش با مضارع زن حامله، نگاره ی یک روسپی است که بچه ای از مردی خاص –از میان مردهای مختلف زندگیش- در شکم دارد و فقط یک مادر مانده است و یک پسربچه که باید بزرگش کند. دیگر نه گذشته ی این روند برمیگردد و نه آینده ای پیش رو دارد، چون در این لحظه فریز شده است: این فریز، الگوی پسربچه ی بی پدر را میسازد که هیچوقت مرد نمیشود. مادرش نه یک مادر متعارف بلکه یک کارمند اماکن فساد است و خودش، بچه ای است که هیچ وقت عاقبت اندیشی بزرگسالانه را یاد نمیگیرد؛ نه از پدر نداشته اش و نه از مادر درگیر جبر زمانه اش. او کودک غریزی باقی می ماند ولی هنوز از نسل اسمودئوس دیو است و نباید شبیه یک بچه باشد. بسیار عادی تر است که ظاهر او مرد لندهور بزن بهادری را نشان دهد یا رپری را که قیافه ی خود را به شکل شیطان آراسته است. ولی واقعیت این است که عقل او اندازه ی یک بچه است و این بچه ی خطرناک و آنارشیست، در ناخودآگاه جوانان همه ی ممالک، به حد مردان درشت مسخره و بی شخصیت رشد کرده و چنان غولپیکر شده که دیگر در ذهنشان جا نمیشود و به شکل ناپرهیزی های اجتماعی بیرون میزند. هیچکس این تصویر را نمادی از جنگجوی خطرناک حکومتی نمیبیند ولی او بواقع آماده ی پذیرش چنین مسئولیتی است و به شدت تشنه ی قدرت است. ویکتور فرانکل روانکاو اطریشی در این مورد نوشته است: «اگر نقاب ها و وانمودها را کنار بزنیم، متوجه این موضوع خواهیم شد که گاه ناکامی در معنی جویی سبب قدرت طلبی است که آن هم به شکل بسیار ابتدایی آن یعنی پول پرستی آشکار میشود. در پاره ای موارد جای ناکامی در معناجویی را "لذت طلبی" اشغال میکند. به همین دلیل، ناکامی وجودی گاه حرص و آز عملیات جنسی را به جانشینی برمیگزیند. در این موارد میتوان دید که چگونه کسانی که درواقع از خلا وجودی رنج میبرند اسیر شهوات خویش میشوند.» ("انسان در جستجوی معنا": ویکتور فرانکل: ترجمه ی دکتر نهضت صالحیان، مهین میلانی: "مشاوران برتر": ص112) فرانکل، درباره ی اثرات این خلا معنا مثال جالبی دارد:

«یکی از مقامات عالیرتبه ی سیاسی امریکا، روزی به مطب من در وین آمد تا رواندرمانی خود را که پنج سال پیش با یک روانکاو و در شهر نیویورک آغاز کرده بود پیگیری کند. پیش از هر چیز، از او پرسیدم چرا به این فکر افتاده است که میبایست روانکاو شود. اصلا چرا روانکاوی را آغاز کرده است؟ استنتاج من از گفته ی او این بود که حرفه ی خود را دوست نداشت و تحمل سیاست های خارجی امریکا برایش دشوار بود. روانکاو [به پیروی از تز فروید] کرارا به او گفته بود که مشکل واقعی او در ارتباط با پدرش است و لازم است با پدرش کنار بیاید زیرا دولت امریکا برای او به صورت جایگزینی از قدرت مافوق درآمده است که با تصویر پدر جابجا شده است. نارضایتی شغلی او به واسطه ی نفرتی بود که به طور ناخودآگاه نسبت به پدر داشت. بوسیله ی درمان که پنج سال به درازا کشید بیمار به مرور زمان و در اثر تکرار، میرفت که تعبیر و تفسیر درمانگر را بپذیرد و دیگر توان آن را نداشت که جنگل حقیقت را از ورای درختان خیالی و تصورات قراردادی ببیند. پس از چند جلسه مصاحبه مشخص گردید که شغل او، موجب ناکامی "معنی جویی" اش گردیده بود و آرزو داشت که شغل دیگری برگزیند. دلیلی وجود نداشت که این کار را نکند. ازاینرو استعفا داد و دنبال کار دیگری رفت که علاقه ی بیشتری داشت و نتیجه نیز رضایتبخش بود. او اخیرا به من اطلاع داد که مدت 5سال است که در شغل جدید، مشغول کار است و از زندگی بسیار خشنود است. من تصور نمیکنم که این فرد یک بیمار نوروتیک بود. به عقیده ی من او نه به روانکاوی نیاز داشت و نه حتی به لوگوتراپی. زیرا او اصولا بیمار نبود. وجود تعارضی در فرد الزاما دلیل بر نوروتیک بودن او نیست. تعارضات و رنج و درد. هرگز نباید تصور کرد  که هر درد و رنجی منشا نوروزها و نشانه ی بیماری های عصبی است. این دردها و رنج حتی ممکن است سبب پیشرفت انسان نیز گردد. به ویژه که اگر این درد و رنج از ناکامی وجودی سرچشمه گرفته باشد.» (همان: ص106)

نبود معنا در زندگی، به راحتی میتواند سیاستمداران و افراد قدرتمند بی اعتنا به جان مردم را بسازد که همه شان محصول همان صورت پست و ابتدایی قدرت طلبی هستند که به قول فرانکل، آشکارترین فرمش پولپرستی است و کسانی هم که قادر به رسیدن به آن نیستند به شهوتپرستی روی می آورند که از جلوه های بارز جامعه ی پول پرست است. جنگندگی در بالا و شهوتپرستی و پولپرستی در پایین، جامعه را متحد میکند به شرطی که اینقدر بیمعنایی در جامعه پمپاژ شده باشد که پیوند مقدس شهوت و خشونت در فردانیت سرایی فروید محقق شود. وقتی که جامعه اولین گام ها را در این راه برداشت، حکومت گام های بزرگتر را به سمت او برمیدارد و برای این که فردانیت مردم بی مقدار کامل شود، به آنها اینترنت عطا میکند. کمی فکر کنید. چرا باید عمو احمدینژاد درست در آستانه ی آشکار شدن انشقاق جهانبینی ها در ایران در 1388، مردم را از نعمت اینترنت برخوردار کند و از آن زمان، حکومت همیشه صحبت از کنترل بر اینترنت نماید؟ وقتی فکرش را بکنید میبینید بودن اینترنت بیشتر به نفع حکومت در ایران است تا به ضررش. فرضش را بکنید. در انقلاب57، اینترنت وجود نداشت ولی هیچ چیز نمیتوانست مانع از حضور عظیم ایرانی ها در تظاهرات علیه شاه بشود. چند سال پیش هم دوباره اوضاع به هم ریخت. شورش های خارج از کنترل با دزدی ها و قتل های فراوان به وقوع پیوستند. ولی آخرش چه شد؟ اینترنت را قطع کردند، همه برگشتند سر خانه شان. چون دیگر ارتباط ها مثل قدیم چشم در چشم نیست و مردم فقط با اینترنت به هم مرتبطند. با این حال، همین اینترنت است که بیش از هر چیز دیگری در ایران و هر جای دیگری در دنیا، امکان به دست آوردن اطلاعات در سطح وسیع و مفید را فراهم کرده و اگر قدرش را بدانیم، امید است امید حکومت ها به حفظ بقای خودشان تحت هر شرایطی، گام های بزرگی را در اندیشه ی بشر به پیش ببرد که قبلا امکانپذیر نبوده است.

 

غربزدگی به سبک کته کله ها: قابیل تورانی و قهرمانان کسل کننده ی ماتریکس 4

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا دو تن از خویشان را که از طرفداران سرسخت سه گانه ی ماتریکس بودند درحالی یافتم که پس از کلی انتظار، ماتریکس4 را تماشا کرده و از آن به شدت سرخورده بودند. آنها که عمری را با خاطره ی ابرقهرمان بی برو و برگرد ماتریکس زندگی کرده بودند، از این که او را درگیر چرخه ی زندگی روزمره و یک طنز تلخ در به سخره گرفتن همه چیز جامعه ی نوین حتی ساخته شدن خود ماتریکس دیده بودند جا خورده و اگرچه از مدت ها قبل مدام هشدار شنیده بودند که ماتریکس 4 ربطی به ماتریکس قبلی که داستانش تمام شده است ندارد و میخواهد با بهره گیری از پیشزمینه ی آن حرف جدیدی بزند، ولی باز هم احساس میکردند به انتظاراتشان خیانت شده و حتی یکیشان میگفت اگر تویش بزن بزن های فیلم های قبلی را بدون هیچگونه نوآوری ای تقلیدوار تکرار نکرده بودند و اصلا بزن بزن برایش نمیگذاشتند اقلا دلمان خوش بود که واقعا با یک کار جدید مواجهیم و آخر فیلم احساس میکردیم چیزهای جدیدی در این داستان لایق توجهند. تنها چیزی که چشمشان را گرفته بود، روانشناسی بود که قهرمان و همه ی شخصیت های دیگر دنیای خیالی فیلم را کنترل میکرد و خودش مشکل همه ی آنها بود چون برنامه ای بود که آن دنیای ناواقعی را خلق کرده بود. من فکر میکنم همین یک نکته حداقل با توجه به زمینه ی روانی فاجعه بار جامعه ی نوین، ارزش توجه به این که چرا یک داستان به کل مستقل، در زمینه ی سه گانه ی ماتریکس قدیم نهاده شده را دارد. ماتریکس قدیم که بر اساس تئوری کابالایی ماتریس یا ماتریکس به کنایه از جهان مادی مطرح شده، دنیای غیرواقعی صدر ظهور کابالا یعنی جوامع درگیر در چرخه ی خلدونی –چرخه ی ظهور و سقوط حکومت ها به روایت ابن خلدون- بوده است. همانطورکه انتهای ماتریکس 3 –دزدیده شدن جسد قهرمان توسط ماشین ها برای ساختن مذهب جدید از او- نشان میدهد، این چرخه بر اساس پیشبینی "خالق" ماتریکس همچنان تکرار خواهد شد و ادامه خواهد یافت. در ماتریکس4 ما هنوز یک دنیای غیرواقعی داریم. اما این دنیای غیرواقعی، دنیای پساخلدونی یعنی دنیای ارتباطات و تکنولوژی است که قواعدش فرق میکند و خدایان و قهرمانان مذاهب دوران خلدونی، همچون شخصیت های سه گانه ی ماتریکس به طرز ابلهانه ای و به دور از رضایت خود آنها، در آن به مضحکه تبدیل شده اند. گرداننده ی این دنیا، یک روانشناس است چون دنیای جدید را نیز روانکاوی اداره میکند. تمام رسانه ها و بنگاه های مغزشویی جهان –که پایه های جهان پساخلدونی هستند و مانند دنیای خیالی ماتریکس4 برای مردم، فیلم "ماتریکس" میسازند- بر اساس نظریات بنیاد تاویستاک در لندن کار میکنند که پدرخوانده ی معنوی آن "زیگموند فروید" است و سازمان مرکزی روانکاوان در لندن، راه او را ادامه میدهد. اریک فروم که یک روانکاو نئو فرویدی بوده است، در فصل اول کتاب "بحران روانکاوی" شواهد مختلفی از میزان استبداد سازمان لندن و مجبور کردن روانکاوان به ماندن در چارچوبی که آن از فروید ارائه داده اذست را رو میکند و میگوید آن در ایجاد کیش شخصیت پیرامون فروید و مخالفت با نوآوری، مانند یک مذهب نوین است و روش هایش را با بلایی که استالینیسم بر سر نظریات مارکس آورد مقایسه میکند. به گفته ی فروم، هدف از این کار، نگه داشتن فروید به عنوان یک مدافع جامعه ی بورژوایی نوین بوده که هدف خود فروید نیز بوده ولی این با قرار گرفتن تز های فروید در دنباله ی داروین جانورشناس و مارکس معتقد به تحولات اجتماعی، مکتب او را دچار تناقض های تشنج آمیز نموده که ماندن در مرحله ی بورژوازی را تاب نمی آورد. عجیب این که به گفته ی فروم، دقیقا خود جامعه ی بورژوایی بوده که مردم را در فرار از خود، به آغوش روانکاوی سوق میداده درحالیکه روانکاوی خود مدافع ارزش های بورژوازی و تکثیر آن در جهان است و این برای من قرن بیست و یکمی، درست مثل پناه آوردن قهرمانان ماتریکس به روانشناسی است که خودش آنها را در فضای رنج و اضطرابی که بدان بسته اند اسیر کرده است. فروم مینویسد:

«درک علل رونق و رواج روانکاوی مشکل نیست. قرن حاضر –"عصر نگرانی ها"- تنهایی و انزوای فزاینده ای را به همراه آورده است. فروپاشی دین، پوچی و بیهودگی سیاست، ظهور انسان تشکیلاتی از خود بیگانه، طبقه ی متوسط شهری را از جهتگیری و احساس ایمنی در جهان بی معنی و بی محتوا محروم ساخته است. گرچه عده ی معدودی جهتگیری های تازه ای در سوررئالیسم، سیاست رادیکال و ذن بودیسم یافته اند اما به طور کلی فرد لیبرال واقعگرا در پی فلسفه ای است که در جهانبینی وی تغییر اساسی ندهد یعنی از دوستان و همگنانش "متمایز و متفاوت" نشود. روانکاوی این خواست را تامین کرد. حتی اگر هم بیماری معالجه نمیشد گفتگو با کسی که شنونده ی شکیبایی بوده و کم و بیش با حس همدردی به مشکلات و گفته های بیمار گوش فرا میداشت سبب آرامش و سبکباری زیاد او میگردید. وجهی که در مقابل به روانکاو پرداخت میشد برای بیمار زیان قابل توجهی نبود و شاید هم اصلا زیان تلقی نمیگردید زیرا پرداخت وجه، خود دلیلی بر جدی بودن، محترم بودن و امیدبخش بودن معالجه بود. بعلاوه مراجعه به روانکاو، خود جنبه ی نوعی کسب حیثیت داشت زیرا از لحاظ اقتصادی لوکس تلقی میگردید. روانکاو جایگزینی برای دین، سیاست و فلسفه عرضه میکرد. فروید به ادعای خود تمام اسرار زندگی را کشف کرده بود: ضمیر ناآگاه، عقده ی ادیپ، تکرار تجربه ی دوران کودکی در زمان حاضر، و اگر کسی این مفاهیم را درک میکرد دیگر چیزی در نظر او اسرارآمیز و تردیدانگیز نبود. این شخص، عضو فرقه ای "باطنی" میگردید که روانکاو روحانی آن بود و کمتر احساس تنهایی و سرگردانی میکرد.» ("بحران روانکاوی": اریک فروم: ترجمه ی اکبر تبریزی: نشر فیروزه: 1397: ص12-11)

فروم، از دید سازمان لندن، بیش از آن، خواص بی بصیرت بود که کاملا به اسرار و رموز این «فرقه ی باطنی» مطلع شود و احتمالا ازاینرو است که در ادامه و در صفحات 37 تا 39 به مارکوزه ی فیلسوف انتقاد میکند که از آزادی جنسی فروید، زمینه ای ساخته برای تایید سادیسم کودکانه ی مادر-پناه خودشیفته-همجنسگرا در مذهب نارسیسی-اورفئوسی قدیم و بازگشت به تمام آنچه سابقا انحراف نامیده میشد به نام این که "انتظار به عمل به مسئولیت تولید مثل" آنها را محکوم کرده بوده است درحالیکه فروم پافشاری میکند که فروید هم آن لذت ها را به نام "دهانی" و "مقعدی" عقب افتاده میدانست و آدم سالم را کسی میدانست که درست بالغ شده باشد و فقط عمل جنسی از طریق اندام های جنسی او را متلذذ کند بی آن که فروید، لذت جنسی را همچون مذهبیون فقط برای تولیدمثل قبول داشته باشد. (لذات دهانی یعنی لذت نوزاد از شیر مکیدن از پستان مادر از دهان و لذات مقعدی یعنی لذت کودک از مدفوع ریختن پیش از بالغ شدن. به نظر فروید، تمام اعمال جنسی مرتبط با دهان و نشیمنگاه، مال آدم هایی است که بچه اند و بزرگ نشده اند). من فکر میکنم فروم خودش را به کوچه ی علی چپ زده و میترسد ما بفهمیم که فروید یهودی، آنچه لذات دهانی و مقعدی میخواند –و علم روانشناسی قبولش ندارد- را برای این محکوم کرده که بر اساس نص تورات، مربوط به اقوام اولیه و پست است که یهود با منحصر کردن عمل جنسی به آلات تناسلی، از آنها "تاوت" (تفاوت) می یابد و یکی از نشانه های برتریش بر آنها است همچون برتری بالغ بر کودک. مارکوزه فقط دارد با ترویج دوباره ی اینها مردم را برای متمایز بودنشان از یهودیان و بالغان –که در صحنه ی سیاست و اقتصاد جهان، معنی مشترکی دارند- آرام میکند و از فروید مایه گرفته تا آن جنبه ی محکوم وجودشان به نام فروید آزاد ولی باز به نام فروید همچنان محکوم باشد و مردم سر مسخره ترین مسائل ممکن برای تعیین امتیاز (در غیاب آیین های اخلاقی و انسانی)، در سطح مذهب حضرت آدم در قبل از پیدایش یهودیان باقی بمانند و آماده ی پذیرش هر گونه مجازات الهی از سوی هر قالبی از یوشع یهودی توراتی که جلو راهشان قرار گیرد باشند.

یک لطیفه ی امریکایی میگوید شیطان برای سر زدن به سه نفر از کارمندانش به دوزخ رفت و آنها یک یهودی و یک کاتولیک و یک نیو ایجی بودند که با یکدیگر همکاری میکردند. شیطان آنها را کنار یکدیگر در میان آتش دوزخ به وضع غریبی یافت. به یهودی رو کرد و احوالش را پرسید. یهودی با بی حسی گفت: «چه حالی میخواهم داشته باشم؟ یک عمر برای این آتش، لحظه شماری میکردم. حالا به آن رسیده ام و دیگر دلیلی برای کاری ندارم.» بعد شیطان رو به کاتولیک کرد و دید که او چشم هایش را بسته و دارد زمزمه میکند. گفت: «کاتولیک. حواست به من هست؟ اصلا فهمیدی من آمده ام؟» کاتولیک یک چشمش را باز کرد و گفت: «ببخشید. نمیتوانم حرف بزنم. دارم دعای مخصوص میکنم که آتش، تبدیل به گلستان شود.» شیطان رویش را به نیو ایجی کرد. دید او فیگور بودای در حال مکاشفه را به خود گرفته و وضعش از همه وخیم تر است. شیطان پرسید: «نیو ایجی. خوبی؟» نیو ایجی پاسخ داد: «هیسسسس! دارم تصور میکنم که این آتش، گلستان است.» این لطیفه، بنیاد انجیلی قوی ای دارد که تعجب معمول یک امریکایی پروتستان از دشمنان سنتیش را نشان میدهد. آمریکایی های معمولی فکر میکنند که در این تعجب کردن، با شیطان مشترکند چون شیطان انجیل، برای فریب دادن کافرها و اقوام ماقبل یهودی برنامه ریزی شده نه برای فریب دادن این مخلوقات متکامل غریبی که در لطیفه میبینیم. امریکایی خودش را در حد و اندازه ی اولاد آدم میبیند که از بهشت اخراج شده اند و هرگز نمیتواند در حد یهودی و کاتولیک و مرز مشترک آنها یعنی نیو ایجی، خودش را برگزیده ی خدا ببیند. یک حکمت عامیانه ی امریکایی وجود دارد بر اساس جمله ای که ظاهرا از رمان "باشگاه مشتزنی" چاک پالانیک استخراج شده است به این مضمون که: «ما  با پولی که نداریم، وسایلی را میخریم که نیاز نداریم برای این که کسانی را تحت تاثیر قرار دهیم که از آنها خوشمان نمی آید.» تمام زندگی امریکایی حول این حقیقت تلخ میگذرد برای این که اگر آدم های مزخرف اطرافش نباشند نمیتواند درباره ی خودش نظری داشته باشد فقط به این خاطر که اینقدر وجود خودش را کثیف میداند که به نظرش خودش لیاقت رضایت داشتن از خودش را ندارد و برای همین هم به برنامه ریزی رهبرانش که آنها را خزنده سانان فضایی و از نسل سرافیم یا اژدهایان تورات میداند تن میدهد همانطورکه آم ابوالبشر هم به حرف مار گوش داد و هبوط کرد. یهودیت و دو مذهب دیگر تولیدیش یعنی مسیحیت و اسلام فعلی که تمام مذاهب زمین را متاثر از خود کرده اند، به این روند مهر تایید زده اند. قرآن درباره ی خدا میگوید: «هوالاول و الآخر والظاهر والباطن» (سوره ی حدید: آیه ی3) و باید همه چیز جهان با همه ی خوبی ها و بدی هایش تجسد وجود خدا باشد و این با همان تصور یهودی درباره ی جانشینی انسان در زمین از سوی خدا در ارتباط است. ذهن انسان از سوی خدا برنامه ریزی شده که خلقت کند. سه گانه ی پدر و پسر و روح القدس، همان سه گانه ی ذهن و جسم و روح است که روح، فقط در اثر تبدیل شدن ذهن به جسم پدید می آید. عقیده که پدر است، به فکر که روح القدس است تبدیل میشود و در قالب عمل که پسر است تجسم می یابد. نتیجه ی عمل همیشه آن چیزی که انتظار داریم نیست ولی اعمال ناجور باید رخ بدهند تا خدا کم کم از طریق بنده هایش خودش را اصلاح کند بلکه بتواند از آدم هبوط کرده به عیسای عروج کرده برسد. ولی بندگانش این را قبول نمیکنند و برای همین است که در سوره ی طه آیه ی 114 شکایت خدا را دریافت میکنیم که میگوید: «ما با آدمی عهدی بستیم و او را در آن عهد، استوار نیافتیم.» خدا از اول با بندگانش درباره ی ناکامل بودن آنها اتمام حجت کرده بود و همانطورکه قرآن العجم یا مثنوی مولوی سفارش کرده است:

نیم تو مشکست و نیمی پشک هین

هین میفزا پشک، افزا مشک چین

اما فرو رفتن شدید انسان پیرو مذهب آدم در فاز بی لیاقتی خود در تعیین پیشرفت یا پسرفت در زندگی، او را تابع مارهای زمینی میکند. در شرق، از این به مسلک «کته کله» های افغان و هندی تعبیر میشود. کته کله یعنی قبایلی که رهبرانشان از قبیله ی کته بوده اند. کته ها در کنار کوموارها قدرتمندترین قبایل در کافرستان چیترال بوده اند که امروزه جزو افغانستان است و نورستان نامیده میشود. کته ها ثروتمندترین قبایل کافرستان به لحاظ فراوانی احشام و دارایی بوده اند و ازاینرو کته نامیده میشوند که در زبان بشگالی، به معنی ثروتمند و بزرگ است. ثروت و دارایی کته های نورستان و فراوانی افراد سفیدپوست و مورنگی در آن منطقه، آنها را به نمادی از اروپاییان ثروتمند و سفیدپوست ورود یافته به هند بدل کرده بود. اروپاییان، شیطانصفت بودند و این با الگویشان آدم ثابت میشد که از مار فریب خورد و از جنس او شد و از بهشت اخراج گردید. در یک روایت یهودی گفته شده مار پس از فریب آدم و حوا پوست اندازی کرد و خدا لباس هایی از پوست مزبور تهیه کرد و به تن آدم و حوا نمود. این افکار با افسانه ی پیدایش انسان های روشن پوست و مو رنگی در نورستان توسط مار قابل تطبیق بود. در این افسانه گفته شده که روزی گروهی از دختران در برکه مشغول آبتنی بودند. وقتی به سراغ لباس هایشان بازگشتند ماری را بالای لباس ها دیدند. دخترها ترسیدند ولی یکیشان جرئت نمود و به لباس خود نزدیک شد. مار او را گزید. پس از این اتفاق در اثر زهر مار، پوست آن دختر، به اندازه ی شیر خوردنی سفید شد و بعد از ازدواج، بچه هایش موهایی به رنگ های پوست مار پیدا کردند. در اروپا چنین داستانی برخورنده خواهد بود ولی در هندوستان که بسیاری از مردم مارپرستند وضع جور دیگری است. قبایلی پیدا میشوند که اروپایی ها را کته های درست و حسابی و از نسل خدایان تلقی میکنند و هر مسیر ابلهانه ای که این خدازادگان پیش رویشان بگذارند طی میکنند. به اینها میگویند کته کله یعنی کسانی که رهبرانشان اروپاییانند و اروپایی ها به جای سرهای اینها فکر میکنند و برایشان مشرب تعیین میکنند. این با خرافات قبلی شرقی ها درباره ی رهبران مسلمانشان تناقضی ندارد. تمام ممالک اسلامی شرق به استثنای مراکش، توسط تاتارهایی اداره میشدند که پیرو اژدهای چینی محسوب میشدند و از نسل یافث ابن نوح یعنی همان جد اشرافیت مارزاده ی اروپایی بوده اند. حالا اگر اروپایی ها به فرزندان مار داستان کته ها نزدیک تر باشند، بیشتر رگ آسمانی دارند و قابل اطاعت ترند. برای همین است که هر حرکتی ولو ضد استعماری در شرق باید مویدین اروپایی داشته باشد. حتی انقلاب اسلامی ایران هم باید به نماز خواندن شهید ایتالیاییش "ادواردو آنیلی" نو هیپی سوپرآقازاده در صف اول نماز جمعه ی اول انقلاب بنازد. خاندان آگنلی که نامشان در ایتالیایی، آنیلی تلفظ میشود نامشان مرتبط با لغت "یوگانیو" دانسته میشود که در زبان ونیزی ایالت پادوآ به معنی بسیار جذاب است ولی اصل آن از هاگن می آید که تلفظ دیگر نام خاندان "کاگان" است: خاندانی که نام از خاقان های ترک یهودی دارند و اشکنازی محسوب میشوند. تمام اشرافیت های اروپایی، اشکنازی و اژدهازاده اند.

کلمه ی اشکنازی که به یهودی های خزری یا ترک تبار گفته میشود، از لغت "ایشغوز" می آید مرکب از دو لغت ترکی "ایچ" به معنی واحد و یگانه، و "غز" به معنی کوچنشین یا بیابانگرد. این کلمه در زبان آشوری، ایسگوزی تلفظ میشود. در ایران، لغت اخیر به صورت "سگزی" تلفظ و درباره ی سکاها و سکستانی ها استفاده شده است. در شاهنامه ی فردوسی، اسفندیار به رستم شاه سکاها میگوید:

فراموش کردی تو سگزی مگر

کمان و بر مرد پرخاشخر؟

ایسگوزی را در یونانی، "اسکوت" تلفظ میکردند ولی بعدا تلفظ آن در کتاب هرودت که "اسکیت" باشد مشهورتر شده و در انگلیسی، "سیت" تلفظ شده است. اسکوت ها اعقاب یافث پسر نوح در تورات تلقی و جد بسیاری از اقوام اروپایی به حساب می آمدند. درباره ی معنی یافث در عبری اختلاف است. برخی آن را از یفتاح به معنی گشاینده و بزرگ شونده میدانند و به گسترش یافتن قلمرو ترک ها در جهان نسبت میدهند. برخی نیز آن را از "یافه" در عبری به معنی "زیبا" میدانند و به شهرت زردپوستان به زیبایی منتسب میکنند. همین اختلاف نشان میدهد که حدیث یافث را نباید در یهودیت خاورمیانه جست که تورات و انجیلش را از اروپا گرفته بلکه باید آن را در کانون فرهنگ انجیلی در اروپا یعنی ایتالیا ردیابی کرد و دید که آنجا چه نسبتی بین خود و یافثی ها برقرار کرده است. اومبری ها را قدیمی ترین قوم در ایتالیا میدانستند. نوشته اند که آنها از سیلی عظیم در ایتالیا جان به در برده اند که این روایت، مرتبط با تطبیق ایتالیا با سرزمین قوم نوح است. اومبری ها اولین فرزندان گومر پسر یافث ابن نوح بوده اند و عقیده بر این بوده که آنها نخست گومری نامیده میشدند که این لغت بعدا به کومری، کیمری، کیمبری، هومبری و نهایتا اومبری تبدیل شده است. گادفری هگینز معتقد بود که نام اومر یا اومبر به "اوم" یا نام خدا برمیگردد که نام هر سه پسر نوح –حام، سام، یافث-  از آن برمیخیزد و یافث مرتبط با تلفظی از کلمه به اضافه ی "س" اضافه شده ی سامی است که نام شهر "اومسا" (حمص) در سوریه نیز بدان برمیگردد. به گفته ی هگینز، کلمه ی "ام" در خاورمیانه هم به معنی مادر بوده هم به معنی سرزمین ("هوم" یا خانه) و هم به معنی جانوران. برخی، اومبری ها را مهاجرین از ام به معنی سرزمین و این ام را "ام داود" در شبه جزیره ی سینا دانسته اند. داود در این عنوان، تلفظی از "دود" خدای فنیقی-مصری است که نامش مرتبط با "داد" به معانی پدر و عمو و دایی است. این محل، یکی از پایگاه های نزج گیری فرهنگ یهودی بوده است تا آن حد که تطبیق محل طور سینا در تورات با آن شبه جزیره را به آنها نسبت دهند و شاید ظهور عنوان "داود" در مقام یک پادشاه و شخص متعارف توراتی را نیز باید به گردن همان ها انداخت و همین است که روایت مزبور درباره ی مهاجرت اومبری های یهودی از "ام داود" را مهم میکند. روایت دیگری، اومبری ها را از نسل شاهان نبطی در ادوم میخواند و میگوید پایتخت اینان یعنی پطرا محل نگهداری گنج های فرعون و رم اول بوده است. رم دوم در ایتالیا از روی آن ساخته شده و نخستین پاپ رم یعنی پطرس، نامش مرتبط با پطرا است. روایت سوم، مسیر مهاجرت را وارونه کرده و میگوید اومبری ها، پلاسگی های یونانی بوده اند که در قالب مردم دریا به شرق مدیترانه حمله برده و در تورات به پلستینی ها شهرت یافته اند یا این که قدرتمندترین و تاثیرگذارترین خاندان بر اومبریا که از نارنیا در اومبریا برخاسته اند از جزیره ی کرت یونان برخاسته و پلاسگی بوده اند. خدایشان اوم معبود اومولپوس پیامبر تراسی و پسر پوزیدون خدای دریا بوده که نمادش کورس، همان کراس یا صلیب است که بعدا نماد عیسی مسیح شده است. درواقع همه ی این روایات درست است. اومبری ها هم یافثی و از نسل کیمری های مهاجر از شمال بودند هم یهودیان مصری مآب بودند هم رم را از روی تجربه ی پادشاهی های خاورمیانه برساختند و هم برای تصرف خاورمیانه از ایتالیا بدانجا یورش بردند.:

“the umbri”: gnosticwarrior.com

اگرچه رم ایتالیا امروزه با یک چهره ی مظلوم و محبوب از مسیح شناخته میشود ولی اولین مسیح او ژولیوس سزار فاتح بیرحم بود که به مانند مسیح توسط قوم خود به قتل رسید ولی خاطره اش ابدی شد. فرانچسکو کاروتا در 1999، در کتاب "آیا سزار مسیح بود؟" بحث پایان کیش پرستش سزار پس از جنگ های یهودی-رومی در تاریخ رسمی را مطرح نمود. ولی یک احتمال جایگزین این بوده که سزار نمادی از خود کلیسای رم بوده و فتوحاتش در "گاول" همتای انهدام کاتارها در فرانسه توسط شوالیه های پیرو کلیسای رم بوده است.  مسیح بودن سزار، بر اساس استقبال از یک مسیح قبلی که اپولونیوس تیانایی بوده وارد گود شده و ازآنجاکه کیش سزار را محصول ازدواج او با کلئوپاترا در اسکندریه ی مصر خوانده اند میتوان فهمید که مسیح نخستین کلیسا یعنی سزار از یک بستر مصری در اسکندریه برخاسته که مهم ترین مرکز یهودیان مصری مآب و یونانی مسلک بوده است. در روستای اوسولا در ایتالیا، هنوز کریسمس (تولد مسیح) در ماه جولای (تیرماه) یعنی در ماه تولد جولیوس سزار جشن گرفته میشود و این سنت به "سنت برناردینو دو سینا" از فرقه ی فرانسیسکن در قرن 15 میلادی منسوب است ولی رواجش در اوسولا به سال 1730 برمیگردد:

“was Julius Caesar the real jesus Christ?”: cassiopaea: jan2,2020:p73

ماه جولای، هفتمین ماه سال میلادی و جانشین ماه سپتامبر در این مقام است. معنای سپتامبر، هفتم است ولی به دلیل حائل شدن ماه های جولای و اگوست به نام امپراطوران جولیوس و اگوستوس سزار، ماه های سپتامبر و اکتبر به معانی هفتم و هشتم، الان نهمین و دهمین ماه های سالند. جالب این که اکتبر از اکتاو یا هشت می آید و نام اصلی اگوستوس که ماهش الان هشتمین ماه است نیز اکتاوین یعنی هشتمین است که عمق مسخرگی سرهم بندی ماه های فعلی رومی را نشان میدهد. اهمیت تولد مسیح در هفتمین ماه سال، به سرازیر شدن ارواح یا به قول چینی ها "برادران خوب" به زمین در ماه هفتم تقویم چینی (معادل ماه اگوست در تقویم میلادی فعلی، ماه تموز در تقویم سریانی و ماه اسد یا مرداد در تقویم هجری شمسی) بنا بر عقیده ی تمامی مردم شرق آسیا است که روز پانزدهم آن –چهاردهم در بعضی بخش های چین جنوبی- مختص بازدید ارواح مردگان از زمین است و مراسم ژونگ یوآن در آن روز، برای گرامیداشت اجداد و درگذشتگان به عمل می آید. سزار در ماه هفتم، مسیح را در مقام روح آدم هبوط کرده به کنایه از تمام ارواح ورود یافته به جهان نمایندگی میکند درحالیکه مسیح فعلی، که خدای به تمام معنی است خدای آینده و مربوط به زمانی است که انسان ایدئالی پیدا شود که از پشک خالی شده و مشک کامل شده باشد. پس چرا امروزه عیسای زاهد از خود گذشته ی متعالی جانشین سزار آدمکش و خودخواه شده است؟

بگذارید به این سوال، اینطور پاسخ بدهیم: هر فکری که خدا بکند با عملی شدن، خلقت را به پیش میبرد و تمام تجربه های به دست آمده از این اعمال، سبب اعتدال در خلقت میشود. عیسی، خدای ایدئالی است که به اعتدال رسیده چون تمام تجربه های خلقت را پشت سر گذاشته و همه ی تجربه های ممکن را از سر گذرانده است. دقیقا به همین خاطر است که او همه ی انسان ها، از خوب تا بد، از جاهل تا دانا، و از فقیر تا ثروتمند را دوست دارد چون همه ی آنها بخشی از اویند. اعتدال خلقت او نتیجه ی گناهان سزاری فجیع و بی مانع پیشین است که محصول پشت پا زدن به احساس گناه در نظرکردگی خدا به قوم یهود است. شاه داود و پیروان یهودیش، به تمام گناهان ممکن در جهان، جامه ی عمل پوشیده و به همین دلیل است که عیسی از نسل داود ظهور میکند. فقط کسی چون عیسی که همه چیز را تجربه کرده باشد همه کس را، و حتی قاتلان خود را دوست دارد. کلیسا هم اگر به جای عیسی، حامی همه نوع انسانی باشد و تمام انسان ها را با هر نوع شخصیتی بپذیرد، میتواند گسترش یابد. از یک جایی، کلیسا از این مسئولیت به نفع دولت های سکولار کوتاه آمده و عیسی نام خود را به دموکراسی تغییر داده است: نامی مقدس برای جلب کردن مردم کشورهای جهان به سمت استعمار نو حتی اگر شده بر ضد دولت هایی که بعضیشان دستنشانده ی خود دول مروج استعمار نویند. اینجاست که تناقض بزرگ آشکار میشود: در دنیا همه چیز حتی فساد جایز است مگر آنجایی که فساد برخلاف منافع دول قدرتمند باشد. ولی مگر مخالفت با خود دول بزرگ نیز جایز است، و به فرض اگر جایز باشد، اگر این مخالفت، به نفع یک دولت بزرگ باشد و به نفع دیگری نه، چطور؟ این سوالی است که فقط به یمن بی اعتمادی محض ملت های فرورفته در احساس گناه به قوه ی انتخاب خود است که از سوی آنها یقه ی کسی را نگرفته است و فقط مغزهای تحلیلگر آن را مطرح کرده اند؛ مغزهایی مثل ژان بودریار که چنین نوشته است:

«وحدتگرایی بشردوستانه و وحدتگرایی تمایزات در بن بست قرار دارند: بن بست مفهوم امر عام. جدیدترین نمونه ی این امر، در فرانسه غوغایی بود که بر سر حجاب دانش آموزان  دختر اهل شمال افریقا به دلایل مذهبی به پا شد. همه ی استدلال های عقلانی که در این رابطه اقامه شدند، درنهایت، چیزی جز تلاش های مکارانه برای خلاصی از این واقعیت ساده از کار درنیامدند که هیچ راه حلی در هیچ یک از نظریه های اخلاقی یا سیاسی تمایز یافت نمیشود. دراینجا، تمایز خود توهمی برگشت پذیر است. ما کسانی هستیم که تمایز را به چهار گوشه ی کره ی زمین بردیم: این که اینک تمایز تحت اشکال شناسایی نشدنی، اسلامی، بنیادگرا و تقلیل ناپذیر، به سوی خود ما برگردد، چیز بدی نیست. گناهی که در این رابطه احساس میکنیم ابعادی عظیم به خود گرفته است. چندی پیش، سازمان پزشکان بدون مرز اطلاع یافت که محموله های پزشکی که در افغانستان توزیع شده بود، به جای این که به مصرف مستقیم  دریافت کنندگان آنها برسد، مجددا به فروش رسیده است. این امر، سبب بروز عذاب وجدان برای سازمان دهندگان این برنامه شد. آیا کمک های اعطایی باید قطع میشد یا این تجارت غیراخلاقی و بی قاعده باید به موجب احترام به "تمایزات فرهنگی" تحمل میشد؟ آنان پس از مراجعه ی فراوان به وجدان خود، تصمیم گرفتند ارزش های غربی در محراب تمایز قربانی شود و امکان ادامه ی حیات بازار سیاه دارو فراهم شود. آری. انسان دوستی چنین ایجاب میکند.» ("شفافیت شیطانی": ژان بودریار: ترجمه ی پیروز ایزدی: نشر ثالث:1399: ص6-165)

برای غیر اروپایی، لازم است که باور کند دول غرب، خدا هستند و به همین دلیل است که این دول، آزادی های شخصی او را جدی میگیرند. همتباران و همطبقگان و همعنانان او خدا نیستند و به همین دلیل، دشمن و رقیب او در زندگی به شمار میروند. با این حال، غیر اروپایی هیچوقت قرار نیست خدا شود تا مانند آدم دوم یعنی عیسی که از بهشتی که در آن خلافکاری معنی ندارد و همه چیز آزاد است استعفا بدهد. ازاینرو است که غیر اروپایی، همیشه و با کمال میل، از تعبیر "دیگری غرب" بودن استقبال میکند.:

«همه چیز تابع سیستم است. ولی درعینحال، از کنترل آن نیز خارج است. گروه هایی در سراسر جهان که سبک زندگی غربی را در پیش گرفته اند، هرگز به صورت واقعی، خود را متعلق به چنین سیستمی نمیدانند و درواقع در خفا آن را حقیر میشمرند. آنان نسبت به این نظام ارزشی احساس بیگانگی میکنند. روش جذب آنان که اغلب به لحاظ لزوم رعایت آداب و رسوم غربی ها، بدان منجر میشود که در این موارد متعصب تر از خود غربی ها شوند، آشکارا کیفیتی تقلیدگونه و مضحک دارد: گویی آنان به نوعی اجزا و قطعات شکسته ی روشنگری و "پیشرفت" را مجددا سر هم بندی کرده اند. حتی هنگامی که آنان با غرب به مذاکره میپردازند یا با آن متحد میشوند، همچنان بر این باورند که اساسا راه و روش آنان صحیح است. شاید این گروه ها نیز مانند بومیان الاکالوف [که هیچوقت نپذیرفتند سفیدپوستان به لحاظ ماهوی با سرخپوستان متفاوتند] بی آن که هرگز سفیدپوستان را جدی گرفته باشند، نابود شوند. ما به نوبه ی خود آنان را بسیار جدی میگیریم، اعم از این که هدفمان جذب یا نابودیشان باشد: آنان حتی به سرعت به نقطه ی ارجاع بسیار مهم و منفی کل نظام ارزشی ما تبدیل میشوند. شاید روزی خود سفیدپوستان نابود شوند بی آن که درک کنند سفیدپوست بودنشان صرفا حاصل مجاورت و اختلاط کلیه ی نژادها و فرهنگ ها است درست همانگونه که نور سفید از ترکیب همه ی رنگ ها حاصل میشود. همانطورکه رنگ ها فقط هنگامی میتوانند با یکدیگر مقایسه شوند که با مقیاس ساختاری تمایزات سنجیده شوند. اما در اینجا معیاری دوگانه وجود دارد، زیرا تنها از نظر فرهنگ غربی، سایر فرهنگ ها متفاوتند. از دیدگاه سایر فرهنگ ها، سفیدپوستان حتی متفاوت نیز نیستند بلکه وجود ندارند و اشباحی از جهان دیگر به شمار آورده میشوند. گرویدن ظاهری به راه و رسوم غربی، تمسخر هژمونی غرب را پنهان میسازد. دوگون ها [در مالی] را به یاد آورید که مطابق میل روانکاوانشان خواب هایی را سر هم بندی میکردند و این خواب ها را به عنوان هدیه به آنها تقدیم میکردند. زمانی ما دیگر فرهنگ ها را تحقیر میکردیم اما اینک به آنها احترام میگذاریم. با وجود این، آنها به فرهنگ ما احترام نمیگذارند. آنها احساسی جز تحقیر آن ندارند. ممکن است درنتیجه ی فتوحات خود، حق استثمار و به زیر یوغ درآوردن این فرهنگ ها را به دست آورده باشیم اما آنها این امتیاز را برای خود قائل شده اند که ما را دچار ابهام سازند.» (همان: ص2-171)

این نویسنده ی غربی مدرن از این وضع ناراضی است چون آن را کشف کرده است بی آن که شرقی متوجه آن شده باشد. چرا؟ چون شرقی هیچوقت اروپایی را به عنوان خدا نپذیرفته است و اصلا به همین خاطر است که عینا اعمال و ظواهر زندگی غربی را کپی و تقلید میکند. چون امتیازی برای غربی قائل نیست که بخواهد چیزی خاص غرب باقی بگذارد. شرقی که حتی چند سال پیش زندگی خودش را به یاد نمی آورد و همانطورکه غربی از او انتظار دارد، در لحظه زندگی میکند در اثر تصویر متواتر رسانه ای غرب گناه آلود معتقد است که  گناه کردن را از غربی آموخته است. بنابراین انتظار ندارد غربی بابت این که آزادی گناه کردن شرقی را به رسمیت شناخته، از او طلبکار باشد. درواقع این شرقی است که طلبکار است و فقط برای این که رسم شرقی ادای دین حتی در امور مافیایی را به جای آورده باشد، جلو دیگران از غرب حتی در گناه کاریش و حتی در استعمار دفاع میکند. ولی باز این یک ویژگی بارز جامعه ی آدم هبوط کرده –چه شرقی باشد و چه امریکایی- است که افراد هیچوقت نیات واقعی خود را به زبان نیاورند: «زبان سرخ، سر سبز میدهد بر باد» و الخ. درواقع شرقی حتی چیزی هم از غربی طلبکار است چون اصلا به خاطر نمی آورد که اغلب هموطنانش در شهری شدن و اتخاذ بورژوایی، کورکورانه به اوامر دولت های غربزده ی مدرن عمل کرده اند و چشمانش فریب تصاویری را که مدام غربی ها از شهرهای عظیم و نابودشده ی تمدن های کهن سرزمینش پیش میکشند را میخورند و فکر میکند مردم کشورش همگی و همیشه بورژوایی غربی بوده اند و اگر امروز تمدنش منحط است، یا کار همسایه ها و خائنان داخلی تحت حمایت آنها بوده یا کار خود غرب و اغلب نتیجه ی همدستی شیطانی هر دو دسته!

موضوعی که این امر را ناگزیر میکند، همان پایه ی طبیعی تن دادن به سیطره ی استبداد فرویدی از لندن است: یعنی بنیاد قبلی نظریه ی فروید که داروینیسم باشد و از بزرگترین کارخانه ی مذهبسازی تاریخ یعنی بریتانیای کبیر بر عالم علم سایه انداخته است. همانطورکه دکتر "گونتر بچلی" -متخصص فسیل های حشرات از موزه ی تاریخ طبیعی اشتوتگارت- میگوید، داروین نمیتوانست منشا مشترک برای گونه ها را از گونه های بسیار نزدیک به هم عقبتر ببرد و در بازه ی زمانی خود و دور و بر خود نیز شاهد هیچ گونه زایی ای در جهان نبوده است. ازاینرو وی تصور میکرد که تکامل جانداران به واسطه ی انتخاب طبیعی، امری بسیار کند و نامشهود بوده و طی زمان بسیار طولانی ای اتفاق افتاده است. داده های فسیلی درباره ی تکامل هرچقدر هم در بوق و کرنای خبری بشوند، هیچکدامشان هیچوقت موافقت دستکم بخش بزرگ یا مهمی از جامعه ی علمی در نشان دادن پیوستگی در هر نوع گونه زایی ممکن را حاصل نکرده اند. بچلی در این مورد جمله ی "فیلیپ گینگریچ" فسیل شناس مشهور را نقل میکند که: «سخنان مربوط به شواهد، سخنان مربوط به شواهدند نه شواهد سخنان.» بچلی اضافه میکند کسانی که داروینیسم را در جامعه عمومی کرده اند و در صدر آنها سخنگوی بیخدایان "ریچارد داوکینز"، هنوز بر همان جمله ی داروین درباره ی بسیار آهسته بودن تکامل انواع پافشاری میکنند:

“the discontinuous fossil record refutes Darwinian gradualism”: gunter bechly: evolution news: November 2,2021

این تاکید غیر عادی بر آهسته پیش رفتن همه چیز در زمان، یکی از مهمترین دلایل فلسفی گول خوردن حافظه ی ضعیف مردم در ندیدن سرعت رشد تغییرات در جامعه و همچنین یکی از مهمترین دلایل طلبکار بودن مردم همه جای دنیا از حکومت هایشان بابت عدم تغییر در کشور و بیکاره بودن سیاستمداران است. در لاهیجان جز عده ی معدودی آدم بیسواد بی اطلاع از داروینیسم و جهان غرب و تمدن های باستانی، کسی یادش نمی آید شهر در اوایل انقلاب چقدر کوچک بود و یک جاهاییش که اکنون سراسر ساختمان و بازار است جزو جنگل –و نه حتی مزرعه- بود. در اسالم، اخیرا یک سنی جوان تحصیلکرده بی مهابا با مسئول جزو شیعه ای درگیر مناقشه ی کلامی شد و مسئولین را به خیانت به ایران متهم کرد و مسئول مزبور هم رک و پوست کنده به او گفت: «شما هم ایرانی دانستن خودتان را مدیون مایید و هم افتخارتان به فارسی صحبت کردن را. ما شما را ایرانی و فارس کردیم نه پادشاهان قدیم. آن وقت شما ما را دشمن ایران میدانید؟» یک نفر تعریف میکرد یک بازی کامپیوتری درست کرده اند که در آن، تمدن ها با هم میجنگند و هر تمدنی به زبان خاص آن کشور صحبت میکند. ازجمله نماینده ی ایران یک شاه هخامنشی است ولی به زبان فارسی تهرانی امروزی [یعنی فارسی فتحعلیشاهی] صحبت میکند. شاید خیلی ها با دیدن همین بازی فکر کنند ما الآن 2500 سال است داریم به زبان شاهنامه حرف میزنیم. بنابراین ما ایدئولوژی غرب را که خود را درست مثل آن زمان که پاسدار قانون مسیح بود، اصل نظم میپندارد و علیه دشمنانش جهاد صلیبی میکند، کپی میکنیم و فکر میکنیم در تمام طول تاریخ چنین بوده ایم و مواجهه با غرب را المثنای مواجهه مان با بیگانگان دیگر –مثلا درباره ی ایران: مقدونی ها، عرب ها و مغول ها- میبینیم و پیروزی دائم هویت ملی را به یاد می آوریم تا این بار هم به نظر برسد از امزجاج در غرب، پیروز بیرون خواهیم آمد. اما همانطورکه به دنبال کپی های پی در پی ایدئولوژی و سلاح از غرب، هرچه بیشتر به او شبیه شدیم، فیلمان یاد هندوستان میکند و دوباره به اصل "خودی در مقابل بیگانه" برمیگردیم و احساس میکنیم چون الان به غربی ها شبیه تریم تا به محافظه کاران سنتی نمای مخالف آنها، پس الآن غربی خودی است و سنتگرای قلابی بیگانه. و ادای لیبرال شدن درمی آوریم. غافل از این که چرخه قرار است باز هم تکرار شود و ما اصولا همیشه توسط دشمنانمان است که مسخ میشویم همانطورکه کالبد اجدادمان به تسخیر روح درندگانی درمی آمد که دشمن بشر بودند. بودریار، مکانیسم دائمی خودی-دیگری کردن ذهن آدمی را بر بنیاد یک توتمیسم بسیار ابتدایی توصیف میکند:

«قانون هرگز امری ناگزیر نیست، مفهومی است که بر اجماع استوار شده است؛ برعکس به راستی ناگزیر است زیرا مفهوم نیست بلکه شکلی است که به بازی نظم و نسق میبخشد. اغواگری این را به خوبی نشان میدهد. اروس عشق است؛ نیروی جاذبه، همجوشی و پیوستگی. اغواگری وجهی بسیار رادیکال تر از گسستگی، آشفتگی، توهم و انحراف دارد، وجهی که جوهر و معنا و نیز هویت و سوژه را تغییر میدهد. همچنین، برخلاف عقیده ی رایج، آنتروپی در طرف گسستگی عام قرار ندارد بلکه در طرف پیوستگی و همجوشی و نیز عشق و تفاهم، یعنی در طرف کاربرد مناسب تمایزات واقع است. اغواگرای –بیگانه گرایی- وجه افراطی دیگری، دگربودگی و جذبه ی سرسام آور آن چیزی است که "متفاوت تر از متفاوت" است: این چیزی تقلیل ناپذیر است و منبع راستین انرژی محسوب میشود. در جهان از پیش مقدر شده ی دیگری، همه چیز از جای دیگر می آید؛ رویدادهای شادی بخش یا غم انگیز، بیماری ها و حتی خود افکار. همه ی الزامات از موجودات غیر انسانی میشوند، از خدایان، حیوانات وحشی، ارواح، جادو. این جهان تقدیر است و نه روانشناسی. به گفته ی جولیا کریستوا، ما به درونی کردن "دیگری"، از خود بیگانه شده ایم و این بیگانگی از خود ازجمله شکلی ناخودآگاه به خود گرفته است. اما در جهان تقدیر، ناخودآگاه وجود ندارد. بنا بر ادعاهای مطرح شده در دانش روانکاوی، شکلی عام از ناخودآگاه وجود ندارد و تنها بدیل برای سرکوب ناخودآگاه تقدیر است یعنی نسبت دادن همه چیز به عاملیتی کاملا غیر انسانی، عاملیتی بیرون از امور انسانی که ما را از این امور رها میسازد. مسئله ی "دیگری"، در این جهان مقدر، مسئله ی مهمان نوازی است... دیگری، مهمان من است. نه کسی که به لحاظ قانونی با من برابر است هرچند با من متفاوت است، بلکه یک خارجی یا بیگانه یا غریبه است و به همین دلیل، باید از او غربتزدایی شود. اما هنگامی که با او به شکل مقتضی، آشنایی حاصل شد، زندگی مهمان من حتی از زندگی خودم برایم ارزشمندتر میشود. در این جهان نمادین، جایی برای "دگربودگی تمایز" وجود ندارد. حیوانات، خدایان، و مردگان، هیچکدام دیگری نیستند. همه در یک چرخه قرار دارند. اگر شما خارج از این چرخه قرار داشته باشید، اصلا وجود ندارید.» (شفافیت شیطانی: ص8-177)

بودریار، بی نقاب ترین واکنش انسانی از این نوع را در مستند "اربابان بیگانه" اثر ژان روش (2004-1917) می یابد. اربابان دیوانه، شرح و تصویر اجرای رقص تسخیر توسط مریدان مسلمان فرقه ی هائوکاس در سال 1955 است. طی این مراسم که از 1927 میلادی پدید آمده و تقلید وحشیانه ی دنیای سفیدپوستان از سوی افریقایی ها بوده، سیاهان گرد کلبه ای به نام کاخ فرماندهی، جمع میشدند و خود را به تسخیر خدایانشان درمی آوردند: خدای فرمانده ی کل، خدای راننده ی لوکوموتیو، خدای سرجوخه، خدای ژنرال، خدای زن پزشک دهکده، و غیره. بودریار معتقد است در اصل فلسفی این مقوله،  تفاوتی بین ژاپن و برزیل یا بین هر یک از آنها و اربابان دیوانه ی ژان روش وجود ندارد. همگی آدمخوارانی در این مفهومند که به شکل مرگباری پذیرای ارزش هایی میشوند که به آنان تعلق نداشته و هرگز نیز نخواهد داشت.» (همان: ص179)

بودریار، منظور خود از آدمخواری را در سه صفحه ی آتی توضیح میدهد. وی از شکل گیری تصادفی موفقیت ها و شکست های ممالک بسته به این که فرهنگ بومیشان با مدرنیته ی غربی جهانخوار چه کند سخن میگوید. مثلا در ژاپن، ماشینیسم غربی بدون این که مردم با فلسفه ی غرب آشنا باشند مقابلشان قرار میگیرد و مردم عادی ژاپن، با فرهنگ دوره ی ارباب-رعیتی، نهایت تلاش و انجام وظیفه در راه کارخانه داران و روسای شرکت ها را بدون رعایت حقوق خودشان به انجام میرسانند و حتی به بهای "کاروشی" (کلمه ای ژاپنی برای مرگ بر سر کار) ماشینیسم اروپایی را در ژاپن گاها از مبدا آن هم بهتر درمی آورند. به نظر بودریار، حتی در هم جوشی دیگ نژادها در شرق اگر ادامه پیدا کرده بدون آن که بحران های نژادی از انواع اروپایی و امریکایی درگیری نژادی بروز کند، به این خاطر نیست که جوهر کریه نژادپرستی از غرب به شرق وارد نشده است؛ بلکه به این خاطر است که نژادپرستی دیر در شرق کپی شده و در این مدتی که از غربزدگی خبری نبوده، مرزهای نژادها چنان کمرنگ شده که نژادها نمیتوانند با هم بجنگند و درنتیجه حتی المقدور صدایش را هم درنمی آورند.  تنها کاری که غرب در قبال این آش شله قلمکاری که از جهان ساخته، توانسته بکند، این بوده که تمام این ملت ها را چنان به تقدیر گرایی مشغول کند که وضعیت خود را به هر راه که میروند بپذیرند و لجاجت نکنند. اما خود غرب خیالش راحت نیست. چون به قول بودریار، سردمداران غرب نه به تقدیر و نه هیچ کنشگر ماوراء الطبیعی دیگری در پیدایش این وضع اعتقاد ندارند و جز خودشان هیچکس را به وجودآورنده ی جهان فعلی نمیدانند و چون به خودشان اعتماد ندارند همیشه از طغیان دست تقدیر بوسیله ی این آش شله قلمکار علیه خودشان در هراسند. سرنخ این که باید با این وضع چه کنند را بودریار در صفحه ی 183 با این نقل قول از سگالن داده است: «درک ناپذیری نژادها همان تعمی درک ناپذیری  افراد به نژادها است.» یعنی این که در عصر مرزاندازی بین نژادها، دو نفر از دو نژاد مختلف وقتی همدیگر را در خصوصیتی درک نمیکنند این را به حساب نژاد همدیگر میگذارند. غرب هم برای کم شدن تنش ها، در جاهایی که لازم باشد، شعار برابری تبار انسان ها را تکرار میکند و به عصر سیل نوح برمیگردد. این زمانی بوده که همه ی انسان ها در یک شهر به نام بابل زندگی میکردند و پادشاهشان نمرود بوده است. ایجاد بلبله ی بابلی –یعنی اختلاف زبانی بین مردمان- آنها را در جهان پراکنده کرد و کم کم آنها با هم فرق پیدا کردند. نیبیرو یا نبرود یا نمرود به عنوان اولین پادشاه انسان ها با این ادعا که در بین مردم پرستش میشده، همیشه بهترین نقطه ی ارجاع برای قرار دادن حکومت به جای خدا از جانب حکومت های نوین بوده و اکنون که دهکده ی جهانی به جای بابل قدیم آدم ها را متحد میکند این حکومت خدایی ایالات متحده است اگرچه این حکومت اکنون بیشتر توسط نفوذی های حکومت های دیگری جهتیابی میکند. ولی مهم این است که حکومت جدید، جنگجو است درست مثل نمرود که "جبار" نامیده میشده و با همین عنوان، در قالب صورت فلکی اوریون در آسمان خودنمایی میکند. در اروپا او را "ارندل جوبار"، "ارندل" و "ارنتل" نیز نامیده اند. در اساطیر ژرمن، ارندل بعدا دوست تور خدای جنگ شده و به تیراندازی شهره گردیده است. در روایتی او سیبی را روی سر پسرش با تیر میزند، روایتی که بعدا متعلق به گیوم تل شده است. در روایتی دیگر، او در آخر عمر نابینا شده است. این هم یکی از داستان ها درباره ی کماندار افسانه ای دیگری به نام رابین هود است. در روایتی دیگر وی به یک سفر دریایی جنگی رفته و در بازگشت، کشتیش در دریا سرگردان شده است. این هم او را با ادیسه معادل میکند. در روایتی دیگر، وی قدیمی ترین قهرمان و نام اصلیش "ایزه" یا "ایزن" بوده که همان عیسی است. وی ماهیگیری بوده که ریاست بر هشتصد ماهیگیر دیگر را بر عهده داشته است و در روستایی به نام ارندل یا ارنتل زندگی میکرده است. لغت ارندل از دو جزء تشکیل شده است. اندل یا وندل یکی از نام های شیطان است. "اره" هم به معنی تیرانداز است و هم به معنی دریانورد. وجه اشتراک این دو پدیده، توصیف پیکان آسمانی است که معمولا با ستاره ی شعرای یمانی تطبیق میشود. در محاورات کلدانی، استعاره ی تیر مردوخ که به دریا اصابت میکند به کار میرفته است. در ایران نیز، "تیر" نام پیکانی است که از کمانی در آسمان به درون دریا پرتاب میشود و این کمان، از مجموع ستارگانی در صور فلکی "سفینه" (کشتی) و "کلب اکبر" تشکیل میشده است. در ایران، تیر هم نام عطارد است و هم نام ستاره ی شعرای یمانی. در بین النهرین، ستاره ی مردوخ را "ایل دیپانو" خوانده اند و آن ستاره ی نبو و نوسکو هم بوده است. میدانیم که هم نبو و هم نوسکو نام های موکل ستاره ی عطارد بوده اند. نبو را پسر مردوخ میدانند. زمانی که مردوخ در زندان تهاموت بود، نبو او را از زندان نجات دادو اینبار مردوخ بر تهاموت پیروز شد. پس نبو درواقع فرم جوانتر مردوخ و نیرویی در وجود او بوده که وی با ایجاد آن، موفق به شکست دادن تهاموت شده است. ازاینرو نبو را باید با "خومبا" یا "ملا هومبا" که در بین النهرین "انلیل صباح" یعنی خدای شرق نامیده میشد مقایسه کرد. نام خومبا قطعا تساوی او با "هومبان" یا "هومن" خدای عیلامی را نشان میدهد. هومبان به معنی میمون نیز هست و از این جهت باید همان "هانومان" خدای میمون هندی نیز باشد. میمون در یک مرحله ی نیمه حیوان-نیمه انسان به نظر میرسد و از این جهت تشبیه است به غول های انسان شکل قبل از سیل نوح ازجمله "هوم بابا" که باید نام از هومبا داشته باشد. هومبابا با صورت فلکی "نانگار" (نجار) تطبیق میشد که امروزه جزوی از صورت فلکی سرطان است. نجار، مرحله ی بینابینی مردوخ و نبو را نشان میداد. هارمون، هومبابا را خدای ایران و هندوستان میدانست و معتقد بود وی در پایه، همان "کومبابوس" در کتاب "دی سیریا" ی لوسیان است که برای رفع بدگمانی پادشاهی یونانی در باب نظر بد او به ملکه، خود را اخته کرد و ویژگی های زنانه یافت. هارمون، کومبابوس را نمادی از گالی ها یا کاهنان زن مانند کیش های اولیه میدانست و اخته شدن کومبابوس را هم به بچه مانند بودن قیافه ی آنها مربوط میدانست و هم به تبدیل شدن خدایان مذکر به الهگان در تاریخ ادیان. بچه مانند بودن، یعنی تکرار طفولیت نوع بشر و زمانی که انسان همچون هومبابا، نیمه انسان-نیمه حیوان بود. کومبابوس اخته میشود همانطورکه مردوخ جنگجو تبدیل به نبوی پسرمانند میشود. این همان تیری است که به درون دریا پرتاب میشود چون خصم مردوخ و نماد بینظمی تهاموت الهه ی دریا است و خود تیر، مردوخ نبو شده. تیر، سلاح جنگجویان و در خدمت نرگال خدای مریخ است. "ایرا" جن شرور دوزخ در عراق نیز با مریخ مقایسه شده و این ممکن است منشا نام اره یا ارندل را در او آشکار کند. اسب ها جانورانی هستند که داشتنشان ویژگی جنگجویان یا پرستندگان مریخ به شمار می آمده است. در اساطیر یونان، خدای اسب ها "پوزیدون" خدای دریا است. ربط او به مریخ را میتوانید در اساطیر زرتشتی بیابید که مطابق آنها "اپم نپات" روح دریا به همراه اسب هایش در دریا به سر میبرد و تیشتر یا تیر که الهه ی باران است نیز هم به اسب تشبیه میشود و هم به پیکان. [توجه کنید که باران نیز به تیرهایی شبیه است که از آسمان سرازیر و به دریا جاری میشوند.] درواقع نیروی جنگی به دریا یا هرج و مرج هویت میدهد و با تبدیل شدن به ضد خود یعنی متمایل شدن به زنانگی و درآمدن به فرم کودکان، نظم را برمیگرداند. این در راس الشمرا به کشته شدن بعل به دست برادرش موت، سپس قتل موت به دست عنات خواه رآن دو به تلافی قتل بعل تعبیر میشد و درنهایت بعل و موت هر دو به زندگی بازمیگشتند. آنات یا عنات یعنی الهه. نام وی منشا نام آنائیتیس یا آناهیتا الهه ی آب ها است. موت نیز به معنی مرگ است. مرگ با هرج و مرج فراوان میشود و ازاینرو زندگی در مقابل او قرار دارد. منشا زندگی، "گیزیدا" خدای درخت کیهانی است که "ذی زید" یعنی صاحب زندگی نامیده میشود. لقب دیگر او در عراق، "عامل محل" است؛ عنوانی که ممکن است با توصیف شدن آشیل –قهرمان ایلیاد هومر- به آملتوس و آملونگ در اروپا ارتباط داشته باشد. آشیل هم ظاهری کودک مانند دارد و هم جنگجویی پرآوازه است و درست مثل هومبان، در مرز مردوخ و نبو قرار دارد. در شرق، بیش از همه ترکان بودند که هم به مردان دارای صورت زنانه در بین خود مشهور بوده اند و هم به جنگاوری و تیراندازی [از این جهت لغت "ترک" هم معنی زیبا میداده و هم معنی جنگجو و سنگدل]. ترک های شرق همگی اوغوز و از نسل "دپه غوز" همتای آلتایی قائن یا قابیل در یهودیت بودند که به مانند قابیل، هم شرور و آدمکش بود و هم آهنگر و تولیدکننده ی آهن آلات اهم از وسایل کشاورزی زندگی بخش و ابزارآلات جنگی کشنده، و شمن های اوغوز نیز آهنگر بودند. دپی غوز، همان "سوسانو" خدای هرج و مرج و طوفان در ژاپن است. برخی ربی های یهودی نوشته اند که قابیل، همان مار فریب دهنده ی آدم در بهشت بود که پس از اخراج از بهشت، به سمائیل یا شیطان تبدیل شد؛ او که بهشت را از آدم گرفته بود، به شکل قابیل انسان، از حوا همسر آدم متولد شد تا نسل خود را در انسان ها به جای بگذارد و این کار را بعدها نیز تکرار کرد و به شکل ابی ملک و عیصو نیز مجدا خود را به شکل انسان در زمین تکرار کرد.:

Hamlets mill: Giorgio de santiillana, hertha von dechend: 1977: appendices2,9,15,18,19,26

خوب به این مطالب توجه کنید. آیا انتقاد مارکوز از تمدن نوین و تجویز نسخه ی کودکانه کردن جنسیت در غرب در جهت بازگشت به دوران قبل از قانون سرباززایی آدمکشان ضد زن یهودی در ابتدای حیات بشر، همان تمثال کشورگشای غربی نیست که به جای مردوخ و نمرود، به کودکانگی برمیگردد و آیا اتهام بازگشت به سادومازوخیسم کودکانه ی نارسیسی-اورفئوسی که فروم سرسپرده ی فروید، به مارکوز وارد میکند، تنها راه برای مهار سادومازوخیسم سرکش و وحشتناک مرد بالغ نیست که هم دیگران را میکشد و هم صاحبانش را مشتاق کشته شدن به فجیع ترین شکل ممکن به پیروی از قهرمانان شهید قومش در تاریخ دروغین زمین میکند؟ آیا کلیسای رم هم با همین مشکل مواجه نبود وقتی سزار را که یک کپی رمی از نمرود بابلی بود، با عیسی مسیح مهربان کودک صفت جایگزین کرد؟ شاید برادران واکوفسکی هم که الان خواهران واکوفسکیند، به همین نتیجه رسیده اند که قهرمان ماتریکس را از جنگجویی مردانه ی محض، به صبر و اندیشه ی زنانه در راه خروج از دنیای روانکاوان به سمت دنیای واقعی دعوت کرده اند؟

این رجعت در امریکا دیر رخ داده چون آن محصول بریتانیای پروتستان است که با طغیان علیه کلیسای رم، راه خود را مدتی از اروپای غربی جدا کرده و حتی شورشی گری خود را به بقیه ی اروپا نیز یاد داده بوده است. با این حال، بریتانیا نیز هیچوقت افسانه ی هومبان را فراموش نکرد و در نمایشنامه ی شکسپیری هملت، سردرگمی دیوانه وار خود بین نظم و بینظمی را از زبان هملت مجنون بیان نمود. نمایشنامه ی هملت از روی افسانه ی کوتاه آملتوس پسر هورواندل یا هورندیل [همان ارندیل] پرداخته شده که میتوان نامش را به همان نبو پسر مردوخ ترجمه کرد. همانطورکه دیدیم آملتوس که اصل نام هملت را نشان میدهد همان آشیل است. پوسنر معتقد است بعضی از پرده های اساسی شخصیت آشیل که در ایلیاد فدای جنگستایی حماسه شده، در نمایشنامه ی هملت به عیان رخ مینمایند؛ پرده هایی که به وضعیت طبیعی سن آشیل و هملت مرتبطند. هر دو آنها جایی بین نوجوانی و بلوغ جوانی قرار دارند و از دیدن وضع ولینعمت بزرگسال خود، به شکاکیت در بزرگسالی دچار میشوند. در زندگی آشیل، این ولینعمت بزرگسال، آگاممنون است که او را به جنگ علیه بیانگان فرا میخواند. آگاممنون جنگسالار، مردی به تمام معنی است که همه چیزش –حتی جان خود- را فدای خودخواهی های غریزی خود میکند. در هملت، این غریزه پرستی، در جنایت منجر به مرگ هورواندل بروز میکند. کلاودیوس عموی هاملت، برادر خود را میکشد و با همسر او ازدواج میکند تا بر تخت شاهی بنشیند. این عمل، فقط در حیوانات مجاز است. هملت کسی است که عمری را با دستور به عمل به ارزش های انسانی از سوی ایدئالیسمی که حکم پدرش را دارد رشد کرده و حالا با واقعیت زشت اجتماع که مثل کلاودیوس، آن ایدئالیسم را نابود میکند و جای آن را پر میکند مواجه میشود. به نظر پوسنر، این واقعیت در صحنه ای از نمایشنامه که هملت، پولونیوس وزیر کلاودیوس را اشتباهی به جای او میکشد خود را آشکار میکند. پولونیوس نوکر حلقه به گوش کلاودیوس است و از این جهت کسی است که با واقعیت اجتماع کنار آمده است. او از سر وظیفه، حتی دختر خود افلیا را که نامزد هملت است جاسوس زندگی هملت میکند. پولونیوس از کلاودیوس اطاعت میکند و افلیا و دیگران از پلونیوس. همه پذیرفته اند که نقش بازی کنند و نقاب بزنند چون واقعیت جهان این است. هوراتیو که همکلاس سابق هملت و تنها شخصیت اصلی درستکار و صادق داستان است، با بقیه فرق میکند چون حکم همزاد دوران کودکی هملت را دارد که روح پدر هملت را میبیند ولی باور نمیکند آن واقعا روح پدر هملت بوده و حقیقت را درباره ی قتل خود بع هملت گفته است. به همین دلیل، معنای زندگی برای او عوض نشده و تا پایان سعی میکند هملت را از دیوانه بازی باز دارد و در پایان داستان، این، او است که بالای سر هملت در حال احتضار از خدعه ی کلاودیوس است و به آخرین سخنان هملت گوش میدهد. پوسنر مینویسد واقعیت متجلی در کلاودیوس، همان قابیل است که هابیل را میکشد و روبرو شدن با این واقعیت برای هملت و آشیل، حکم اخراج آدم از بهشت عدن که همان سادگی کودکی است را دارد. گذشتن از این دوگانگی و تن دادن به قابیل کلاودیوس سرنوشت مشهورترین قهرمانان غرب از مکبث گرفته تا فاستوس بوده است. هملت مقاومت میکند و این ازآنرو است که کالبدش به تسخیر روح پدرش درآمده و ازاینرو است که مجنون است. درنهایت هم داستان پدر تکرار میشود و هورواندل رسوخ کرده در هملت، مجددا به دست کلاودیوس کشته میشود.  کناره گیری آشیل از جنگ در ایلیاد نیز به عقیده ی پوسنر، دراصل مقاومت در مقابل واقعیت جامعه ی بزرگسالان مبارزه طلب است. ولی این مقاومت ها موقتیند. آشیل به میدان جنگ بازمیگردد. هملت هم که مدتی در تبعید به انگلستان به سر میبرده، به صحنه ی جرم بازمیگردد و هر دو بازگشت به قیمت جان مجموعه ای از آدم ها ازجمله خود قهرمان (آشیل و هملت) تمام میشوند. انگیزه ی هملت و آشیل از بازگَشت، هر دو، انتقام است. برای آشیل، انتقام مرگ دوستش پاتروکلوس و برای هملت، انتقام مرگ پدرش. برای هر دو نفر، مقتول، حکم نیمه ای از وجودشان را دارد که آنها را مجبور به خوب بودن نگاه داشته است. درواقع مرگ این نیمه ی خوب، سبب بد شدن این دو شخصیت در جهت مبارزه با کسانی است که آنها را بد کرده اند. درست مثل ما که بدی کردن را از کسانی می آموزیم که آنها را به سبب کشتن خوبی در وجودمان، دشمن میداریم و اغلب نیز صدمه زدن به دیگران را در جهت مبارزه با آنها مجاز میداریم؛ مثل کاری که هملت با رزنکرانتس و گیلدنسترن کرد. درنهایت هم ما، هم آشیل و هم هملت به لااقل بخشی از اهداف خود در این بدی کردن ها دست می یابیم ولی خودمان هم در این منجلاب بدی تباه میشویم:

“law , literature”: Richard a.posner: harvarde university press: 2009: p119-122

 

هملت، الگوی بدی برای سیاست و مردمسازی امروزی است. وقتی این الگو پیش رویتان است، شما همیشه آماده ی نبرد با "دیگری" برای از بین بردن بدی هستید و درعینحال انتظار این را که خودتان هم در این بده بستان بدی کردن و بدی دیدن تباه شوید را دارید. شما این را قانون الهی میبینید ولی این قانون الهی، قانون خدای جنگ است: مریخ. او است که به جای نمرود آسمانی، تیری را از کمان آسمان به سمت نمرود زمینی در اعماق دریای هرج و مرج پرتاب میکند؛ مثل افلاطونی شاه انحطاط یافته و آدم هبوط کرده است که نسخه های زمینی خود را با مانند خودشان تباه میکند و چرخه همینطور تکرار میشود. شاه کف دریا را ما در شاهنامه ی فردوسی در قالب افراسیاب تورانی می یابیم که در کف دریاچه ی ارومیه، از بابت گناهان خود افسوس میخورد و استغفار میطلبد و در همانجا به تیر الهی که نوه ی انتقامجویش کیخسرو است دچار میشود و به قتل میرسد. سانتیلانا افراسیاب را نسخه ی تورانی کلاودیوس عموی هملت میداند. افراسیاب، دامادش سیاوش را میکشد همانطورکه کلاودیوس، برادرش هورواندل را. فلسفه ی هر دو قتل، یکسان است و با تطبیق مقتول با ایدئال خوبی توضیح داده میشود. سیاوش، پسر کیکاووس شاه ایران است و کیکاووس در مناقشه ی سیاوش با نامادریش سودابه، طرف سودابه را میگیرد و سبب پناه بردن سیاوش به افراسیاب شاه توران میشود. افراسیاب با سیاوش به نیکو ترین وجه، دوستی میکند و او را به ازدواج دختر خود در می آورد. سیاوش در توران، در کنگ دز که به قول سانتیلانا، مدلی دیگر از بهشت عدن تورات است حکومتی طلایی زیر نظر افراسیاب ایجاد میکند. اما گرسیوز که همان شیطان تورانی است و برادر افراسیاب تلقی شده، افراسیاب را به سیاوش بدبین میکند و سیاوش به همراه باغ عدنش به دست افراسیاب نابود میشوند. کیخسرو پسر سیاوش از دختر افراسیاب که در بین چوپانان بزرگ شده، مورد ظن افراسیاب قرار میگیرد ولی با ادای سگ درآوردن جلو پادشاه، از خشم او میرهد. سانتیلانا این را معادل خود را به حماقت زدن هملت در مقابل کلاودیوس میداند. درنهایت کیخسرو افراسیاب را به انتقام مرگ پدر میکشد چنانکه هملت نیز با کلاودیوس چنین میکند. باید یادآوری شود که هملت مجنون یعنی جن زده است چون جسمش توسط روح پدرش مسخ شده است و درباره ی کیخسرو نیز چنین است. سیاوش، جنبه ی خوب کیکاووس است و افراسیاب جنبه ی منفی او. کیخسرو اما سیاوشی است که خون افراسیاب دارد و بدی ای است که به خوبی آغشته شده و بدی را به خدمت خوبی درمی آورد. اگر این خبر به یک اثر ادبی از دوران حکومت ترکان بر آسیای مرکزی نسبت داده شده، به خاطر این است که ترکان که همان تورانیان یافثی و پیرو شاه-شمن های آهنگرند، کاملا احساس میکنند که دچار وضعیت یأس آلود افراسیاب در ته دریای هرج و مرج بوده اند. سانتیلانا معتقد است آنها پس از فتح هند، شخصیت افراسیاب را از روی کاووس که همان کوی اوسن یا کاوی اوشناس هندی است کپی کرده اند. او کاوی اوسن را نام دیگر یمه شاه دوزخ در اصالت اولیه ی آن میداند و معتقد است این ایزد اولیه، در شاهنامه ی فردوسی هم در قالب "یمه خشائته" (یم شاه) به جم یا جمشید جان بخشیده و هم در قالب "کوی اوسن" به کاووس. کوی اوسن (یعنی: اوسن شاه-کاهن) که بعدا به کاووس خلاصه شده، به نظر سانتیلانا، همان "اسام" یا "اوسا" یا "اذان" یا "اتانا" از فرم های گیلگمش شاه-پهلوان در بین النهرین است. گیلگمش روح درخت میشو بوده که در افسانه ی ایرا جن کشنده به اعماق دریا مرتبط شده است. زمانی که مردوخ، جهان را به سیلی عظیم نابود کرد، ایرا را که یکی از تجسدهای نرگال یا موکل مریخ بوده، مامور کرد تا ارواح هفت فرزانه موسوم به "اومانو" را در جنگل درختان میشو در اعماق دریای سیل باقی نگه دارد تا نسل بشر پس از سیل تداوم یابد و این، صورت دیگر داستان حئا است که در جریان نابودی جهان در اثر سیل به دست انلیل، گروهی معدود از انسان ها به همراه گروهی از جانوران را در کشتی اتراهاسیس از نابودی نجات داد.:

Hamlets mill: chap2,23

گیلگمش که یکی از غول های نیمه انسان-نیمه جن حاکم بر زمین در "کتاب غولان" و تطبیق شده با خود نمرود است، با معنی شدن به روح درختان میشو که پرورنده ی ارواح انسان های نجات یافته از سیل و از این جهت همتای نوح پدر انسان ها است، ثابت میکند که چرا انسان ها پس از پایان سیل، بابل را ساختند و در آن سروری نمرود را پذیرفتند و اکنون هم همه شان دوست دارند باور کنند در قدیم پر از بابل ها و نمرودهایی بوده اند که همه شان کپی بابل ها و نمرودهای انگلستان و امریکایند. رهبری امریکا مثل نمرود جنگجو و کشنده است و تنها توجیه این وضعیت، دشمنان فراوانی است که برای خود در نقاط مختلف دنیا اختراع کرده است و تمام این دشمنان نیز به مانند پدرشان امریکا، تمام بدی های خود را ناشی از شرایط اضطراری از بابت دسیسه های دشمنان میخوانند. تمام رهبران سنتگرای قلابی زمین به نام دشمنی با دهکده ی جهانی امریکا، کشورشان را وارد این دهکده ی جهانی می کنند تا اولا ثابت کنند این دسیسه ها واقعیند و ثانیا مردمشان را با سیراب کردن از رسانه های سراینده ی افسانه های قهرمانان و دشمنانشان که در امریکا قوی تر از هر جای دیگری عمل میکنند، مردم را از فکر وجود دشمن محروم نکنند. برای مردم، قهرمانان همیشه آماده ی نبرد با دشمنانند چون تنها مجوز بدی کردن برایشان، انتقام گرفتن از دشمن و آسیب رساندن اضطراری به دیگران در این راه، به همان مدلی است که هملت ادبیات انگلیسی را قهرمان میکند. به همین دلیل هم هست که دیدن قهرمانان ابرانسان سه گانه ی ماتریکس، در قالب مردمی معمولی و اسیر در چرخه ی زندگی روزمره در ماتریکس 4 بیشتر مخاطبان را خوش نیامده است. چون این فکر سرکوب شده را در ناخودآگاهشان شعله ور میکند که آیا واقعا این زندگی سگی، ارزش بدی کردن به همدیگر را دارد؟!

رویای گاندالف در موریا و شورش تارزان علیه تن تن

نویسنده: پویا جفاکش

سال 1370 بود. یک روز جمعه صبح، در برنامه ی قاصدک، یک انیمیشن پخش شد که صداگذاری خیلی قدیمی ای داشت و شخصیت های اولش، یک جوان عاقل و یک کاپیتان ریشوی ترشروی بامزه بودند. روابطشان من پسربچه ی پنج ساله ی آن سال را به یاد دوستی های بعضی پسرها می انداخت. بعد از آن تا سال ها این انیمیشن را ندیدم و همیشه برایم جای سوال بود که چرا آن را دیگر پخش نکردند. تابستان سال 1377 این انیمیشن بازگشت و روزهای جمعه بعد از ظهر از برنامه ی کودک شبکه ی اول سیما پخش شد. تازه فهمیدم این سریال، اسمش "ماجرا های تن تن" است. دو شخصیتی که جلب آنها شده بودم، تن تن و کاپیتان هادوک بودند. در یک صداگذاری جدید، به جای آنها به ترتیب امیرهوشنگ زند و زنده یاد حسین باغی صحبت میکردند. در تیتراژ، صدای ناصر نظامی شنیده میشد که احتمالا باید مدیر دوبلاژ کار بوده باشد. (تن تن بعدا یک بار دیگر، در شبکه ی خانگی و با مدیریت امیرهوشنگ زند دوبله شد که در آن، زند خودش به جای تن تن صحبت کرد و نقش کاپیتان را به نصرالله مدقالچی داد). در همان سال، وقتی به همراه پدرم به رشت رفته بودیم، کتاب های کمیک تن تن را در یک کتابفروشی دیدم و فهمیدم این انیمیشن از روی این کمیک ساخته شده است. من تا سال 1384 نمیدانستم که هم دوبله شدن مجدد تن تن و هم انتشار کمیکش در بازار کتاب آغاز دوم خرداد، با انتقادات شدید مواجه شده بوده است. داستان های تن تن، دارای بار استعماری توصیف میشدند و به شدت اروپامحور بودند. تن تن در اولین ماجراجوییش با شوروی کمونیست درگیر شده بود که آماده ی بلعیدن غرب بود. تا این جای کار به نظر نمیرسید زیاد جمهوری اسلامی با او مخالف باشد. اما داستان دوم به نام "تن تن در کنگو" جای بخشایشی باقی نمیگذاشت. تن تن خبرنگار بلژیکی به یک مستعمره ی مهم کشورش در افریقا پا میگذاشت و درآنجا افریقایی ها را از دست نیات پلید امریکایی ها که میخواستند کنگو را از دست بلژیک درآورند نجات میداد و پس از بازگشت به کشورش، بتش توسط سیاهان افریقایی پرستش میشد. بعد در داستان سوم، مستقیما به خود امریکا که به شدت به کلیشه ی "غرب وحشی" آغشته و صحنه فیلم های مافیایی تصویر شده بود سفر میکرد تا انتقام کشورش از این استعمارگران تازه از راه رسیده را بگیرد. در تمام داستان های تن تن، اقوام غیر اروپایی، بربر و نادان تصویر شده اند به جز چینی ها. تن تن در سفرش به چین، خطاب به دوست نوجوانش چانگ از اعمال اروپایی ها در آن کشور، عذرخواهی میکند و میگوید همه ی اروپایی ها بد نیستند. تا این جای کار هنوز قضیه استعماری است و تن تن به نمایندگی از اروپا از چینی ها عذرخواهی میکند تا بازار عظیمشان را به اروپایی ها بدهند. نشان به آن نشان که دشمنان تن تن در این داستان، استعمارگران ژاپنیند که قصد دارند جای اروپایی ها را در چین بگیرند. ولی بعدها تن تن به دلایلی کاملا غیر استعماری به چین برمیگردد. "تن تن در تبت"، داستان مورد علاقه ی هرژه خالق تن تن بود. زمانی که چانگ میخواست برای ملاقات تن تن به اروپا بیاید هواپیمایش در کوه های تبت سقوط کرد و تن تن که نمیخواست قبول کند دوستش کشته شده، به سفری سخت و خطرناک برای یافتن چانگ در ناکجاآباد هیمالیا دست زد و کاپیتان هادوک نیز همچون دوستی واقعی او را در این سفر همراهی کرد. سرانجام تن تن، چانگ را در غاری یافت درحالیکه توسط یک یتی (در دوبله ی فارسی سریال در دهه ی هفتاد: "غول برفی") نجات یافته و نگهداری شده بود. زمانی که هرژه این داستان را مینوشت، از همسر اولش جدا شده بود و به شدت احساس تنهایی میکرد. او به شدت به یاد دوست چینیش "ژانگ چونگ رنگ" افتاده بود یعنی همان کسی که شخصیت چانگ را از روی او کپی کرده بود. او خیلی وقت بود ژانگ را ندیده بود و سفر غیر ممکن تن تن برای یافتن چانگ در تبت، مثل این بود که هرژه بخواهد ژانگ را از ناکجاآباد زندگی آوار شده ی خودش بیرون بکشد. بله. هرژه اروپایی بود ولی مهمتر از آن، انسان بود. قهرمانش تن تن حتی در این پروژه ی استعماری و اروپا محور، هنوز ویژگی های یک انسان درستکار را داشت. او فرد مودبی بود و فقط با دشمنانش بد تا میکرد، ولی حتی برای مرگ دشمنانش هم متاسف میشد. تن تن مذکر با وجود دوستان متعدد مرد، هیچ رقیق مونثی نداشت –به جز مادام کاستافیوره ی غیر قابل تحمل که او هم دوست نزدیکی نبود- و فقط سگش میلو بود که گهگاه دنبال سگ های ماده راه می افتاد تا حیوانیت او از انسانیت تن تن بارز باشد. شاید برای همین بود که امریکا با توصیف شدن به غرب وحشی، نمیتوانست برای هرژه سرزمین قهرمان پروری باشد. ولی امروز تمام قهرمانان، کپی قهرمانان غرب وحشی سینمای امریکا هستند. قهرمان امریکایی، الگوهای زیادی دارد: یکیش خود تن تن است. تن تن یک خبرنگار است و خبرنگاران، هنوز ستون پنجم ارتش امریکا در کشورهای دیگر هستند. ولی وقتی اروپایی ها در خبرنگاری پیشکسوتند، باید مسائل دیگری نیز به خدمت گرفته میشدند که اروپا به سبب لاف استعمارگر بودن در جهت ارزش های بشردوستانه نمیتوانست به آنها چنگ بزند یعنی به هر چیز غیر انسانی جذاب ممکن و برعکس همه ی آنچه که سبب انزجار تن تن از غرب وحشی بود. امریکا قوی ترین سلاح های دنیا را علیه جنتلمنی اروپا به کار گرفته است: غرایز حیوانی بشر. تن تن در مقابل این سلاح شکست خورد. این شکست را ما در یکی از فیلم های اخیر تارزان میبینیم. تارزان میمون صفت، با یک امریکایی علیه استعمارگران بلژیکی متحد میشود و با لشکری از میمون های انسان نما که در بینشان بزرگ شده، به جنگ بلژیکی ها میرود. تارزان امریکایی قله ی تکامل انسان در داروینیسم است و میمون های انسان نمای تابعش، الگوهای غریزی رسانه ای با ابعاد انفجاری در خشم و شهوت و پولپرستی از جنس کابوی های فیلم های امریکایی که از طریق انواع فیلمها، بازی های رایانه ای، اخبار سلبریتی ها و دروغپراکنی های روزنامه ای-اینترنتی، جهان را درنوردیده و در ذهن آدمیان رسوخ کرده اند و آنها را از درون به میمون های آدمنمای تارزان مسخ کرده اند. این لشکر اینقدر بزرگ بوده که امریکا تاکنون هر دشمنی را که اراده کرده، با آن ناک اوت کند. در این پرده ی رسانه ای غیرواقعی ولی غریزی پسند، حتی دشمنان امریکا هم دشمنان مجازیند بخصوص وقتی پای انتی کریست موقتی زمان، آقای ولادیمیر پوتین در میان باشد.

در سال 1387 شمسی (2008 میلادی)، روسیه به گرجستان حمله کرد و ابخازیا را از آن جدا کرد. غربی ها هم طبق معمول جلسه تشکیل دادند و محکوم کردند. همین. حکومت گرجستان غربگرا بود و بعضی رسانه های اصولگرا برای خودی ها پالس میفرستادند که «دیدید گفتیم. امریکایی ها به نوکرهای خودشان همیشه وفا نمیکنند.» ولی در سطح گسترده تر صدایش را درنیاوردند، مبادا جدایی خواهان ایرانی ها هم متوجه شوند که در قرن 21 هنوز میشود به کشور دیگری حمله کرد و یک تکه از آن را جدا کرد و جامعه ی جهانی هم فقط نظاره کند. برای ایرانی ها که هنوز اینترنت باز قهاری نبودند مسئله ی چندانی مهمی نبود. چون هنوز عمق سرسپردگی حکومت ایران به مسکو کشف نشده بود و یک چند ماهی با شعار «سفارت روسیه. لانه ی جاسوسیه.» فاصله داشتیم. ولی در امریکا وضع جور دیگری بود. مسیحی های خرافی امریکایی از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدند. آنها عمری را با این پیشگویی اوانجلیستی زندگی کرده بودند که انجیل میگوید آنتی کریست از روسیه می آید و برای مدتی طولانی به نظر میرسید که آنتی کریست عضوی از اتحاد جماهیر شوروی است که دشمن سرزمین خدا یعنی امریکا به نظر میرسید و عرب ها را هم علیه قوم برگزیده ی خدا یعنی یهودیان در اسرائیل و اربابانشان در اروپا و امریکا تقویت میکرد. زمانی که شوروی با هدایت یک عنصر وابسته به امریکا یعنی یلتسین فروپاشید و یلتسین خود رئیس جمهور امریکا شد و کشور را به نفع امریکا ورشکسته کرد، مسیحی های امریکایی، از همسویی روسیه و امریکا ترسیدند و گفتند نکند انجیل دروغ گفته و انتی کریست، روس نیست. حالا پوتین یک انتی کریست تمام عیار به نظر میرسید. این خوشحالی، حدود 2سال بعد دوباره جای به نگرانی داد. یک روز پوتین آمد روی صحنه سخنرانی کند و همه دیدند که قیافه اش به شدت عوض شده است. موهایش هنوز عقب رفته و بور بودند. ولی کله ی درازش گرد شده بود، چشم های درشت آبیش جای به چشم های کشیده ی تنگ داده بودند، اکت صورت و بدنش به شدت سرد و کاهیده شده بود و اصلا کلا یک آدم دیگر شده بود. شایعه شد که پوتین قبلی ترور شده و بدلش را به جایش نشانده اند. این شایعه  به سرعت توسط جریان رایج رسانه، در حجم وسیعی از اخبار بی سر و ته گم و محو شد و البته چون در سیاست های روسیه هم تغییر ملموسی مشاهده نشد، ناخودآگاه مسیحیان خرافی، چنان آن را از خودآگاهشان سانسور کرد که الان خودشان هم یادشان نمی آید. بیشتر ما میدانیم که پوتین، عروسک مافیای روسیه است. ولی برای مسیحی خرافی که آنتی کریست را شخص میداند، صحبت کردن از یک نفر به نام پوتین راحت تر است تا از یک هیولای چندسر به نام مافیا. چون هنوز هم صحبت کردن درباره ی «با ما یا بر ما» بودن مافیای روس در امریکا کار سختی است. مافیای روس در اواخر دوران شوروی شکل گرفت و یلتسین را هم برای متلاشی کردن شوروی به نفع امریکا، به درون روسیه فرستاد. پس چرا باید ذهن خودمان را با این سوال سخت که «چرا مافیا با جایگزین کردن یلتسین با پوتین، صاحب خودش را گاز گرفته است؟» مشوش کنیم؟ همه چیز را می اندازیم گردن یک نفر به نام پوتین فقط به این عنوان که عضو "کا گ ب" بوده است. اما تا قبل از آمدن پوتین و در دوران یلتسین، این جواب ساده دم دست نبود و مسیحی باید کله ی خود را به کار می انداخت که ببیند در روسیه ی همسو با امریکا چه نشانی از آنتی کریست میتواند پیدا کند. روسیه پس از سقوط شوروی به شدت در سرمایه داری غوطه خورده بود. دکتر اسلامی ندوشن در سفر خود به چین در دهه ی 1990، با ابراز شگفتی چینی های مسافر به روسیه از میزان آشکاری فساد اخلاقی روس ها پس از سقوط شوروی روبرو شده بود.روس ها تمام بدی های سرمایه داری را جذب کرده بودند بی این که از توفیق های سرمایه داری امریکایی و حتی نبوغ هالیوودی آن بویی برده باشند. مسیحی ها نیز همین را سوژه کرده و سعی کرده بودند از آن، ردی در بنیاد یاجوج و ماجوج آخرالزمان که روس ها از نسلشانند بیابند. این بود که جلو تلویزیون نشسته و تمام آیین های شرق دور را از نظر میگذراندند تا یک چیز شیطانی پیدا کنند که وصل کننده ی شرق از طریق روسیه به غرب باشد. آخرش نمیدانم کدام مغز متفکری بود، یک فستیوال ژاپنی مردگان پیدا کرد به نام "بون" که با موزیک و رقص همراه بود. این مشابه هایی در فرهنگ سرخپوستان امریکای لاتین هم داشت که همچون ژاپنی ها از نسل مغول های سیبری بوده اند ولی با ماتم زدگی مسیحی اروپایی در سر خاک مرده و ترسش از اشباح و ارواح قبرستان در تضاد بود. موضوع این بود که ژاپنی ها خودشان به شدت از ارواح و اجنه میترسیدند و کارشان از دید یک امریکایی، مثل این میمانست که آدم خودش با علاقه و اشتیاق، مراسمی در استقبال از هیولاها و غول ها برقرار کند تا اثبات کند از آنها نمیترسد و بعد از این که غول ها واقعا به زندگیش پای گذاشته اند شاکی باشد. اسم این را گذاشته بودند "بون بیس" یعنی چرخه ی "بون" به کنایه از زندگی روزمره ی شیطانی و آلوده ی انسان غربی که در دیگر نقاط دنیا، برای فرار از آن، به دامن کمونیسم شوروی پناه برده بودند و حالا با فجیع ترین استقبال استادان روس کمونیسم از این چرخه ی هیولاپرور و شیطانی، بخش وسیعی از مردم جهان آماده خواهند بود تا بون بیس کنند و زندگیشان را فدای تخیلاتشان درباره ی شیاطینی کنند که فکر میکنند مثل قهرمانان فیلم های امریکایی، حریف آنها خواهند بود. تناظر مسئله ی آنها از یک جمله منسوب به "سنت متیو" نیرو میگرفت که میگوید: «آدمی به هر چیز هر طور فکر کند، همان به صورت مادی به سمتش برمیگردد.» عمر لغت "بون بیس" همچون عمر شایعه ی ترور شدن پوتین، مستعجل و کوتاه بود ولی ما در ایران درستیش را آزمودیم وقتی فردای سقوط شوروی، روشنفکران سوسیالیست مآب کشور، یک دفعه در جامه ی لیبرال رفتند و بعضیشان بعدا حتی "نو لیبرال" شدند. اگرچه دیگر کمتر کسی در غرب، فکر "بون بیس" را به یاد می آورد ولی تاثیرش هنوز برجا است؛ در این اندیشه که گوناگونی سبک زندگی در امریکا و تبلیغ شده از سطح رسانه های آن، یک توطئه ی کمونیستی و مصداق شرک و بتپرستی کهن است و امریکا الآن کوه موریای جدید جهان و در مرز شرک و بتپرستی و در معرض آزمایش الهی است و به همین دلیل هم هست که سرزمین خدا و تنها ملت نظر کرده ی جهان است.

در ادبیات یهودی-مسیحی، تپه ی موریا در اورشلیم، مرز توحید و شرک، و نیز مرز خوبی و بدی است. موریا محل امتحان است چون ابراهیم، بر فراز آن به امتحان الهی در قربانی کردن پسرش لبیک گفت. به همین دلیل هم گفته شده معبد سلیمان بر فراز آن قرار داشته است. چون معبد سلیمان برای یهوه ساخته شده بود ولی خانه ی بت های مشرکان شد تا مرز خیر و شر باشد. در انگلستان، تالکین، موریا را زنده کرده و صحنه ی نبردی آخرالزمانی شبیه آرماگدون یهودی-مسیحی نموده که بیلبوی هابیت به نمایندگی از انگلیسی ها در آن نقش اصلی را ایفا میکند. بسیاری از جزئیات این پروژه همچون سفر به کوه، فریفتگی به یک شیء، نبرد چندین نیرو بر سر یک سرزمین، همکاری گاندالف جادوگر با قهرمان، و مانند آنها، در زندگینامه ی برادرزاده ی بیلبو یعنی فرودو هم تکرار میشوند تا تاکید تالکینیسم بر تکرار چرخه ای ثابت برای دوران های مختلف جهان پساانگلیسی روشن باشد. منظور از جهان پساانگلیسی، اصل چیزی است که در دورانبندی تالکین، به عصر سوم شناخته میشود؛ عصری که طی آن، اورک ها که الف های تباه شده و وحشی هستند بر سرتاسر سرزمین های شرق سیطره می یابند و نیروهای خیر هرچه بیشتر به غرب میروند و در منطقه ی غربی سرزمین میانه که اروپا است، مجتمع میشوند و حتی المقدور راه سفر به آن سوی دریا یعنی سرزمین خدایان (والار) که در جغرافیای اصلی، برابر با قاره ی امریکا است را در پیش میگیرند. در ابتدای این دوره در اثر گسترش بیابانزایی، بیشتر جنگل های زمین از بین میروند، در اثر آب شدن برف های سرزمین های اورک ها، "نومه نور" یا مرکز نژادها که همان آتلانتیس است زیر آب میرود و بادی از شرق میوزد که همه جا را دچار طاعون میکند و هرچه بیشتر نژادهای گوناگون را در غرب متمرکز میکند. این عصر پساانگلیسی است چون برای اولین بار در آن از هابیت ها سخن میرود. آنها پس از فرار از طاعون و اورک ها، در غرب سرزمین میانه در آدم های فانی و الف ها و دورف ها امتزاج می یابند. این مسئله را هنوز هم برای ایرانی ها به زحمت میتوانم توضیح بدهم چون ما مسلمانیم، با اندیشه ی اصل مشترک همه ی انسان ها بزرگ شده ایم و این که برخی انسان ها به سبب نسب بردن از جن ها از بقیه برتر باشند به نظر ما غیر قابل فهم است. از آن بدتر این که مخاطبان پرشور تالکین چنان این پیشزمینه ی ذهنی عربی-اسلامی را به سازندگان اشرافی ادبیات و فیلم های تالکینی تسری میدهند که دوست ندارند قبول کنند آنها به این عقبه ی الهی خیانت کنند. حداقل دو نفر را دیده ام که اصرار داشتند الف ها نمیتوانند جن باشند «چون خوشگلند». ولی به نظر روشنفکران عصر تالکین، گوناگونی، شیطانی نبود، خیر محض بود چون مقابل استبداد مغولی ای که روسیه و بخش اعظم اروپا را گرفته بود ایستاده و اکنون از فرانسه ی دموکراتیک و انگلستان مشروطه میرفت تا تمدنی جدید را در سرزمین والار در امریکا بنا نهد. این باعث شد تا موریا یا بیت المقدس دورف ها جایی در همان نزدیکی و در خط مقدم جبهه ی نبرد انگلستان با دیگر استعمارگران در اروپای مرکزی قرار گیرد چون موریا هنوز مرز سرزمین اورک ها بود. در طول حیات تالکین، یک موریای دیگر در فلسطین اشغالی کنونی تعیین شد که دولت اسرائیل در محل آن هنوز همچون موریای تالکین، دروازه ی سرزمین میانه (اروپا) به روی قلمرو اورک ها یعنی نژادهای پست خاورمیانه و شرق بود. به همین دلیل، داستان اصلی تالکین فقط فرودو بود که قرار بود چرخه ی انگلیسی هابیت ها را در کوه موریا متوقف کند؛ با تغییر دادن محتوای راهنمای چرخه یعنی گاندالف جادوگر. گاندالف خاکستری، در سفر به کوه معهود در قلمرو شیطان، در آنجا به آزمون قربانی الهی ابراهیم تن داد و جان سپرد ولی به زودی در قالبی پیشرفته تر یعنی گاندالف سفید بازگشت تا راهنمایی بهتر برای عصری پیشرفته تر باشد. سفید شدن گاندالف نه فقط با پایان حکومت سایرون –وردست اروپایی جبهه ی شر-همراه است بلکه آنطورکه فیلم ارباب حلقه ها دوست دارد تمامش کند، با سفر بیلبو و فرودو و دوستان فرودو به غرب در آن سوی دنیا تمام میشود. شایر هابیت ها یعنی انگلستان مکانیکی میشود –چون بخشی از طرح مارشال امریکا پس از جنگ جهانی دوم است- ولی مهم نیست، چون چرخه ی انگلیسی بیلبو-فرودو دیگر تمام شده است و از این به بعد انگلستان در خدمت والار در امریکا قرار دارد. عجیب نیست که هرژه ی بلژیکی به خاطر به خطر افتادن منافع حکومتش در افریقا تن تن را به مصاف امریکایی ها در آنجا بفرستد. حتی این هم عجیب نیست که فرانسه ی ناتوان پس از جنگ جهانی دوم، در ازای باقی ماندن بخشی از منافعش در ویتنام، آنجا را به امریکا واگذار کند و با این کار، طولانی ترین جنگ قرن بیستم یعنی جنگ ویتنام را رقم بزند. عجیب فقط سکوت انگلستان است. انگار هیچ اتفاق عجیبی در طی تغییر موازنه ی قدرت، در نظرش بروز نکرده و این را حتی کسی مثل تالکین که بیشتر انگلیسی ها او را فقط یک رمان نویس ساده میدانند میدانسته است. واقعا مگر این موریا چه جور جایی است که انگلیسی ها را به جای گاندالف جادوگر، اینقدر به لحاظ روحی-روانی، متحول کرده است؟ قرار داشتن موریای دورف ها در اولین پایگاهشان یعنی "خزدوم" همه چیز را روشن میکند. خزدوم مشخصا همان کسدیم یا کلدانیان هستند و ابراهیم بنا بر سفر پیدایش در "اور کسدیم" یعنی شهر کلدانیان میزیسته است. بسیاری از روایات یهودی عتیق، اور کسدیم را حران در سرزمین آموریان میدانستند و چه بسا موریا نام از همین آموری ها داشته باشد. حرانیان، ستاره پرست بودند ولی به ستارگان و صور فلکی، هویت جانورپرستانه ی همسایگان بدویشان را میدادند. بحث تفاوت تبار انسان ها نیز احتمالا با افراط در توتمیسم یا تعیین اجداد جانوری برای قبایل، جدی شده و ستارگان آسمان با درآمدن به شکل حیوانات، تبار همه ی انسان ها را به یک بهشت پرجانور در آسمان و به قلمرو آدم ابوالبشر رسانده اند. "حکمت دیرباس" در تحقیقی که در دهه ی 1970 درباره ی اسامی جانوران در زبان های سامی انجام داد طی دو فصل آخر درباره ی سامی های شمالی و عرب ها نشان داد که بسیاری از دیدگاه های عربی-اسلامی درباره ی جانوران، به حیوانپرستی آموری ها نزدیک بوده است.

لهجه های سامی شمالی در منطقه ی سوریه ی شمالی، یادگار آموری ها دانسته میشوند. صاحبان این لهجه ها، معتقد بودند که گذاشتن اسم حیوان بر کودک انسان، سبب انتقال صفات آن جانور به کودک یا حمایت روح آن جانور از کودک میشود. مثلا اسم پسر را "ذئبان" (گرگ گون) یا "شوآل" (روباه) میگذاشتند چون فکر میکردند اینطوری قدرت گرگ یا زیرکی روباه، از کودک در مقابل جن و شیطان محافظت میکند. برای دخترها، اسامی "یاعیل" (بز کوهی) و "غزال" (آهو) یا "غزاله" (آهوی ماده) اسامی رایجی بودند بلکه چابکی و دقت و پر طاقتی این علفخواران در محیط خشن کوهستان و صحرا، زنان آینده را برای زندگی پرمشقت خانوادگی آماده کند. در زندگی خشن کوهستان و صحرا، ظرافت آخرین چیز مهم بود و اسامی درندگان به همان اندازه ی پسرها در انتظار دخترها بود. "ذئب" (گرگ) برای پسر، "ذئبه" (گرگ ماده) برای دختر، و "کپر" (شیر نر) برای پسر، و "کپری" (شیر ماده) برای دختر. ظریف ترین اسامی، "عمار" (بره) و "عمران" (بره مانند) بود که تاثیر مسیحیت و عنوان بره ی خدا برای عیسی مسیح را نشان میدهد. "حکمت دیرباس" عمار را تلفظ محلی "حمار" به معنی خر دانسته است. اگر چنین باشد عجیب نیست. چون خر، تجسم یهوه پدر عیسی است و تعجبی ندارد که حمار (خر) وقتی انسان میشود و به عیسی بدل میگردد، عمار (بره) باشد. در سنت اسلامی، عمران نام پدر موسی و پدر مریم بطول است. به هر حال، جامعه ی آموری ماقبل مسیحیت را در جانور تباری به دو گروه تقسیم کرده اند: 1-لابان یا لبوان یا لبن یعنی شیرگون. آنها به "شومو لابا" یعنی اعقاب شیر نیز معروف بودند. جد بزرگ خود را "عمو لابو" یعنی پدربزرگ-شیر مینامیدند و یکی از نام هایشان برای خداوند، "لابو آنو" یعنی شیر آسمانی بود. صورت فلکی اسد یا شیر را به خوبی میشناختند و آن را "نیشو" یعنی شیر مینامیدند. 2-دیتان یا تیدان که جد بزرگشان "ابی دیتانو" به شکل ورزاوی با سر انسان بود. معنی دیتان مشخص نیست ولی به نظر میرسد با "دیسون" مرتبط باشد. دیسون نام نوعی آنتلوپ بزرگ است که اکنون فقط در بعضی نواحی افریقا باقی مانده و در انگلیسی، "آداکس" نامیده میشود. در عربی شمال افریقا، او را امروزه بیشتر "رئم" یا "ریم" میخوانند که نام قدیم گاو وحشی منقرض شده ی خاورمیانه است و همین نشان میدهد که ممکن است دیتان به عنوان اصل دیسون، در ابتدا برای نامیدن گاو وحشی (اوروکس) یا بیسون به کار رفته باشد پیش از این که در اثر تغییرات آب و هوایی و تباه شدن خاورمیانه در بیابانزایی، این موجودات منقرض شوند. البته این فقط یک حدس است. کلمات "طیس" به معنی بز و گوزن نر (شاخدار)، و "طویسان" به معنی بچه گوزن را هم داریم که به دیسون نزدیکند. بنا بر منتهی الارب، طیس به معانی زیاد شدن، عده ی کثیر، و هر چیزی که به فراوانی روی زمین باشد مثل خس و خاشاک است. ممکن است ارتباط طیس از طریق دیسون و دیتان، به "دیاتا" در زبان آشوری شرقی هم برسد که به معانی جوهر و رنگ و شکل به کار میرود و نوع کثیر را در واحد قالب بندی میکند و ازاینرو مفهوم ظرف پیدا میکند. کلمه ی دیس – "دیش" در انگلیسی- به معنی بشقاب و ظرف از آن می آید و "دیس" و "دیسه" در عربی عراقی به معنی پستان، و "دیسک" در یونانی به معنی هر چیز دایره ای شکل، به سبب گرد بودن نام از دیس در معنای بشقاب دارند. ارتباط این معانی بر کثیر بودن نوع دیتانو تاکید دارد که گاو انسان نما و نماینده ی اکثریت انسان ها است. او در برابر اقلیت قدرتمند قرار میگیرد که لابان ها یا مردم شیر هستند. مثل این میماند که در عالم طبیعت، عده ی چرندگان از عده ی درندگان بیشتر باشد تا درندگان همیشه آنها را برای خوردن در کنار خود داشته باشند. در فرهنگ صابیان یا مردم ماقبل اسلامی، صفت صاب یا صعب یا ساب یا شعب به معنی امر مقدس، بر روی شیر نهاده شده و بعدا بیشتر معنی شیر میداده است. حتی وقتی "صعب" به معنی کار سخت معنی یافت، به سبب تشبیه در میزان سختی به درافتادن با شیر بود. حتی اسم مقدس "زمزم" در میان حیوانات، فقط بر شیر نهاده شد و بعدا به "صمصام" تغییر تلفظ یافت. "شعب لحی" یعنی شیر خدا، از اسامی پرکاربرد در بین نبطیان بوده و "آریل" در یهودیت و "اسدالله" در اسلام، رونوشت های مدرن آن با همان معنیند. در هر محلی، بزرگ و پاسدار جامعه، "اسد الدیر" یعنی شیر اجتماع نامیده میشد. لغت "شعبان" که به صورت تحت اللفظی به معنی شیرگون است، در زبان عربی معنی مقدس یافت. در بعضی لهجه ها، پسوند "ان" به صورت "ند" تلفظ میشد که منشا "وند" فارسی است. ازاینرو "سبند" پدید آمد که به همان معنی شیرگون است. سبند در عربی برای نامیدن پلنگ که شبیه شیر است به کار میرود ولی همین لغت در فارسی، تبدیل به "سپند" به معنی مقدس شده است تا وامداری خود به شعبان عربی را نشان دهد. همه ی این مسائل، نشان میدهد که مقدس بودن در ارتباط با اقلیت، و اقلیت مجاز به درنده خویی است. این درنده خویی جاهایی آنقدر برجسته شده که نام گرگ یعنی "ذئب" به راحتی به عنوان یک تلفظ از "صعب" انفراد یافته و از آن بدتر آن که صفت "ذئبان" (گرگ گون) در برخی نواحی عنوان کفتار شده است. "حکمت دیرباس" در دوران تحقیقش، مشاهده کرده بود که گرگ هنوز برای اعراب بدوی جانور مهمی است و آنها اسم بچه هایشان را "سرحان" به معنی گرگ میگذارند تا فرزندانشان، صفات و قدرت این حیوان را به میراث ببرند. وقتی کودک عرب از بلندی می افتاد، زن ها فریاد میزدند: «یا ذئب. یا ذئب.» یعنی «ای گرگ. ای گرگ.» چون عقیده داشتند که افتادن اتفاق بد برای کودک کار اجنه است و تنها حیوانی که جن ها به شدت از او میترسند گرگ است. ازاینرو زنان بدوی، از گرگ برای کم کردن شر جن یاری میخواستند. من فکر میکنم در ایجاد دوتایی شیر-گاو از ابتدا همین درندگی و اهمیت کشتن بوده که مورد توجه بوده است. به خاطر دارم در سال 1382 یک مستند قدیمی ژاپنی به نام "طبیعت در آسیا" از تلویزیون پخش میشد که یک قسمت آن در اوایل تابستان، خورده بود به نمایش آخرین شیرهای باقی مانده در آسیا در پارک ملی گیر در گجرات هند. در زمان ساخت آن مستند، تعداد آن شیرها حدود 180 عدد بود (اکنون نزدیک به 400 تخمین زده میشود). راوی –ناصر ممدوح در متن فارسی- بیان میکرد که نابودی شیرها در هند، صدمات شدیدی به طبیعت آن کشور زد. ازآنجاکه شیرها تنها شکارچیان دائمی گاومیش ها در کشور بودند، با از بین رفتن شیرها در بعضی نواحی، جمعیت گاومیش ها به شدت زیاد شد و این موجودات پرخور و وحشی، همه ی گیاهان را خوردند و زندگی خودشان و بقیه ی گونه ها را به خطر انداختند. وقتی دیگر چیزی برای خوردن نماند، از خشم به همه چیز و همه کس ازجمله همنوعانشان حمله میبردند. بلاخره عده ی کثیریشان از گرسنگی مردند و با این همه هزینه برای طبیعت، جمعیتشان کنترل شد. من فکر میکنم در خاورمیانه نیز صحنه های مشابهی به وقوع پیوسته بوده و همین موضوع بوده که انگاره ی شیر یهوه در مقام اقلیت یهود را علیه ورزاو بعل در مقام اکثریت پاگان برجسته و به همه سو صادر نموده است. لغت بعل را در عبری "فل" به معنی آتش نیز تلفظ میکنند که در انگلیسی تبدیل به "فایر" شده است. در برخی گویش های گالیک اروپایی و در زبان گیلکی ایران نیز "بل" به معنی آتش است. این بدان سبب است که همانطورکه حیوان درنده از علفخوار تغذیه میکند، فرهنگ جنگجوی درنده خوی اشرافی نیز از آتش دوزخ وجود مردم چرنده صفت تغذیه میکند. سلاح های جنگجویان دستگاه اشراف، با آهن درست میشود و آهن از آتش پدید می آید. این حقیقت با این مشاهده ترکیب شده که از برخورد آهن با سنگ، آتش پدید می آید. سنگ نماد زمین خاکی به عنوان منشا کالبد مادی بشر است و آهن نماد فرهنگ اشراف جنگسالار که آتش دوزخ را به جان زمینیان می اندازد. هر سنگی آتش تولید نمیکند و سنگی که جنسش مشکل دارد و آتش بگیرد حقش است. به قول مولانا:

آتش ابراهیم را دندان نزد

چون گزیده ی حق بود چونش گزد

زآتش شهوت نسوزد اهل دین

باقیان را برده تا قعر زمین

بدین ترتیب، فرهنگ اشرافی، از سوختن رنج آلود گنهکاران سیراب میشود و این گنهکاران اکثریت مردم یعنی همان دیتان ها هستند. لغت دیتان را میتوان با لغات تیتان و شیطان به معنی جن مقایسه کرد و جنس اجنه از آتش است.

جالب این که در زبان های فرانکو-نورمن نیز لغت "تایسون" به معنی آتش است. در قلمرو این زبان ها، تایسون نام خاندان جنگجویی بوده که به سبب خدمت به فرانک ها در جنگ علیه عرب ها به مدارج بالای قدرت رسیده و در فتح انگلستان به دست ژرمن ها ایفای نقش نموده است. تایسون ها در انگلستان تکثیر شدند و ازآنجا به نقاط مختلف امریکا سایه انداختند. در نیمه ی دوم قرن19 یکی از اعضای فراماسون کمتر شناخته شده ی این خاندان به نام "متیو تایسون" از وینچستر ویرجینیا شعار عجیبی سر داد که مدت ها بعد عملی شد و بی شک با پروژه ی سفر نژادهای تالکینی به غرب والار در آن سوی دریا بی ارتباط نبوده است: «اتحاد گرگ ها با اژدهایان (دراگون ها) علیه شیرها». منظور از شیرها پیروان «شیر لیبی» نماد انگلستان بود که حول قوانین مذهبی لاوی (لابی) ها یا کاهنان شیرگون تورات نویس میگشتند و بریتانیای سختگیر مذهبی عهد ویکتوریا را به پیش میبردند. اگرچه امریکا از انگلستان مستقل شده بود، ولی به هر حال توسط فراماسون ها اداره میشد و فراماسونری از بدو تاسیسش در قرن 18 در خدمت خاندان سلطنتی بریتانیا بوده است. خدمت انگلیسی تبار های امریکا به دربار انگلستان، مثل خدمت قبیله ی گرگ نشان بنیامین به قبیله ی شیرنشان یهودا در یهودیت فریسی بود و حالا پروژه ای که از قبل وجود داشته، به سمت نوعی انقلاب نمایی، تغییر فاز داده بوده ولی اصلش از مدت ها قبل وجود داشته است. منظور از اتحاد با اژدها نیز همین است. اژدها حتی در فرم اروپاییش گسترش یافته ی "شیر-اژدها" یا اژدهای چینی است که فرم اولیه اش ماری شیرمانند بوده است. این تصویر، ترکیبی از دو عنوان "دان" جد قبیله ی یهودی "دان" به نظر میرسیده است: «یاور شیرها» و «مار». او را میتوانید به جای "آزور" پهلوان بیابید که شیری را در یک دست حنل میکند و در دست دیگر یک مار. قبیله ی دان، بیش از تمام قبایل یهود در شمال و در سرزمین آموری ها پیش رفته بود. پس فقط همو بوده که میتوانسته تا درون ترکیه و به درون اشرافیت اسکیت-تاتار چینی تبار اژدهاپرستی نفوذ کند که به جای الف های تالکین در غرب پیش رفتند و اشرافیت اروپایی را پدید آوردند. "دان" در لغت یعنی قاضی، و در عصر استعمار، تنها قاضیان جهان از دید فراماسون های خادم به بریتانیا، خودشان میتوانسته باشند. پس چرا به قانون دان برنگردند؟ معنی شیر مشخص است: یهوه خدای یهود که آدم را خلیفه ی خود کرد. معنی مار هم مشخص است: شیطانی که آدم را فریفت و از بهشت یهوه محروم کرد. مگر معنی برخورد آتش و سنگ چیزی غیر از این میتواند باشد؟ «دوزخ را محیا کنید. اگر آدم ها به آن تن دادند تقصیر خودشان است. شما فقط از آنها تغذیه کنید.» اما این بار، تفاوتی هم در کار است: خیزش امریکا علیه انگلستان به نام خیزش گرگ ها علیه شیرها. تمام امریکایی ها خود را گرگ میپندارند و میشورند. انگاره ی هرکول پهلوان زنده میشود: انسانی شیری را میکشد و پوست آن شیر را میپوشد و شیر به نظر میرسد: شیر خدا. این، ثمره ی راستین پروتستانتیسم است که انگلستان به عنوان مدافع خداپرست آن در نجات مسیحیت از چنگ کاتولیسیسم نمیتواند بدان عمل کند ولی امریکا پس از طغیان ظاهری علیه بریتانیا دستش باز است. پروتستانتیسم، احیای تورات بر اساس فرمایش مسیح انجیل را اصل قرار میدهد و فرض میکند خدایی که به شکل عیسی مسیح درآمد، همان خدای وحشی و به لحاظ روحی نامتعادل تورات است که کاهنان یهود آن را از روی شخصیت خودشان ساخته اند. هر مسیحی ای به اسم پیروی از مسیح، انعکاسی از این خدا است و آدمی فرو رفته در پوست شیر لاوی ها. اگر این را بپذیرد هر فکری که میکند همچون کن فیکون خدا به حقیقت بدل میشود. اما این انسان از کجا پیدایش شد که در پوست شیر رفت؟ از بهشت. درآنجا به توصیه ی مار گوش کرد و از بهشت اخراج شد و حالا خودش یک مار دو پا است. این مار، یک ظاهر شیرگون به خود داده و اژدها شده است. پوست شیر خدایی انسان ما جان ندارد و آنچه آن را راه میبرد انسان مار صفت داخلش است. نتیجه این که آنچه جامعه را راه میبرد شیر خدا نیست بلکه مار شیطان است، ولی ماری انسان نما که فکر میکند میتواند فنا و میرندگی را پوست اندازی کند و در عین انسان بودن، در نامحدودیت خدایی زندگی کند. درست در این لحظه است که قهرمانان مارول، متولد میشوند و به سرعت به پرده ی سینما و گیمینگ و تبلیغات بازرگانی و شو های ملی راه می یابند. آنها همان انسان های روزمره اند که در کیوسک های تلفن به کنایه از عصر ارتباطات لباس عوض میکنند (پوست اندازی میکنند) و ماهیت ابرقهرمان خود را نشان میدهند؛ درست مثل مخاطبانشان که آدم های امروزیند و درست وقتی که به وسایل ارتباط جمعی متصل میشوند و خود را به جای قهرمان داخل حریم رسانه میبینند، احساس جاودانگی میکنند و به دنبال کردن داستان های این نو-خدایان معتاد میشوند. شنیده ام که گاندالف زمانی که در کوه موریا از بلندی سقوط کرده بود، در عالم نیمه زنده-نیمه مرده با عوالم بالا ارتباط برقرار کرده بود و در این حال غیر مادی بود که به مرتبه ی جادوگر سفید، عروج روحانی کرد. رویای گاندالف، همان رویای جوان عصر امریکایی است که شادیش در فرار از واقعیت و در پناه بردن به مواد مخدر به دست می آید و رسانه، کم ضرر ترین مخدر موجود است.  برای همین هم روی تکامل آن به متاورس کمتر حساسیت وجود دارد چون آدم ها برای متاورس پول خرج کنند کمتر ضرر میکنند تا برای دود کردن و صدمه زدن به بدن و مغز خود. ولی عقل اروپایی وقتی که از حریم انگلیسیش به سمت اصل آلمانی خود عقب مینشیند و از زبان عصبشناسانی مثل "ویکتور یی فرانکل" اطریشی اظهار نظر میکند، به یک منتقد حسابی شادی رسانه ای امریکایی تبدیل میشود حتی قبل از این که رسانه در آنجا به ابعاد فضای مجازی برسد.

فرانکل مینویسد: «از نظر ساکنان اروپا، فرمان و دستور دادن برای خوشحال بودن و احساس خوشحالی کردن، از ویژگی های ساکنان امریکا به حساب می آید. حتی نمیتوان با ترغیب کردن، افراد را دارای  حس خوشبینی کرد. درعینحال، هرگاه دلیل مناسبی پیدا شود، هر فردی به خودی خود، خوشبین میشود. همانطورکه میبینیم انسان در جستجوی شادی نیست بلکه به دنبال یافتن دلیلی برای شاد بودن است. این نیاز به یافتن دلیل، به پدیده ی خاص انسانی دیگری شبیه است: خنده. اگر بخواهد کسی بخندد باید دلیلی برای خندیدن داشته باشد یعنی باید لطیفه ای برایش تعریف کنید. به هیچ وجه نمیشود با مجبور کردن، کسی را به خنده ی حقیقی وا داشت. خودش هم نمیتواند خودش را مجبور به خندیدن کند. انجام این کار، همان است که کسی را مقابل دوربین قرار میدهند و از او میخواهند بگوید "سیییب" و آن وقت در عکس میبینیم که روی صورت بیحال فرد، لبخندی تصنعی دیده میشود. این رفتار در ایجاد بیماری های عصبی جنسی اعم از سردمزاجی یا ناتوانی جنسی نقش موثری دارد. هرقدر بیمار به جای فراموش کردن خود و رسیدن خود به دیگری، مستقیما برای رسیدن به اوج لذت جنسی تلاش کند، این تعقیب لذت جنسی بیشتر با شکست مواجه میشود. درواقع آنچه "اصول لذتجویی" نامیده میشود بیشتر کشنده ی لذت است. اگر جستجوی انسان برای معنا موفقیت آمیز باشد نه تنها موجب خوشحالی او خواهد شد، بلکه به او ظرفیت ایستادگی در برابر درد و رنج خواهد بخشید. اگر جستجوی انسان برای یافتن معنای زندگی بیحاصل باشد چه رویدادی شکل خواهد گرفت؟ چنین اتفاقی ممکن است در شرایط بحرانی بیفتد. بهتر است رویدادهایی را به یاد بیاوریم که در شرایط دشواری همچون هنگام اسارت در اردوگاه کار اجباری زمان جنگ شکل میگیرد و موجب تسلیم محض افراد میشود. چنین واکنشی در یکی از اردوگاه های  کار اجباری [نازی ها] در ساعت 5بامداد یک روز و هنگامی اتفاق افتاد که تعدادی از افراد از از بستر بیرون آمدن، رفتن به دستشویی و آماده شدن برای انجام کارهای روزانه، امتناع ورزیدند. در رختخواب پر از ادرار و مدفوع خود ماندند و هیچ کاری، چه استفاده از زور، چه وعده ی تشویق و چه تهدید، نتوانست آنها را از کاری که میکنند منصرف سازد و از بستر بیرون بیاورد. آنگاه رویدادی ویژه شکل گرفت. همه ی آنها سیگارهایی را که پیشتر پنهان کرده بودند بیرون آوردند، آتش زدند و دود کردند. همان لحظه فهمیدیم حداکثر 48 ساعت آینده شاهد و ناظر بروز فاجعه و مصیبت، و حتی مرگ آنها خواهیم بود. تردیدی نداشتم که آن افراد احساس کرده اند هیچ آینده ای ندارند و درنتیجه چاره ای جز تسلیم محض و رفتن به ورطه ی ناامیدی نیست. درواقع توسل به مواد مخدر، وجهی عمومی و پدیده ای مربوط به توده ها است. افرادی که در زندگی عادی به چنین مرحله ای میرسند، بیدرنگ به استفاده از مواد مخدر روی می آورند و سپس اقدام به خودکشی میکنند. اصطلاحا احساس بی معنا بودن ناشی از برطرف نشدن نیازهای وجودی ما که به نوبه ی خود در اجتماعات صنعتی به پدیده ای جهانی مبدل شده است... نظر به علتیابی احساس بیمعنایی، اگرچه به صورت بیش از حد ساده شده ی آن، میتوان گفت مردم همه چیز برای زندگی کردن دارند اما چیزی ندارند که به خاطرش زندگی کنند. آنها وسیله برای زندگی دارند اما معنایی برای زندگی ندارند. قدر مسلم این که بعضی ها همان وسیله را هم ندارند. به طور اخص به توده های کثیری فکر میکنم که که امروزه بیکار هستند.» ("انسان در جستجوی معنا": ویکتور فرانکل: ترجمه ی محمد جواد نعمتی: نشر فانوس دانش: 1399: ص8-146)

چیز غریبی است. مشترک شدن تخیلات با دیگران ظاهرا باید معنای عدم تنهایی بدهد. ولی باز هم گفته میشود آنها وجود ندارند و چون "هیچ چیز" ند پس معنایی هم نباید داشته باشند. ما اصلا به "هیچی" پناه میبریم چون فکر میکنیم فقط چیزی که وجود ندارد میتواند بیخطر باشد. ولی اخیرا یکی از فامیل، فیلمی از یک پیرمرد در لباس گالش ها را نشان داد که خودش را "سرگالش" معرفی کرد و به زبان گیلکی داستانی تعریف کرد به این مضمون: «روزی دزدی در خانه ای وارد شده بود که ناگهان خود را با صاحبخانه روبرو دید. صاحبخانه با تعجب پرسید: "تو که هستی؟" دزد نگران و مضطرب به هم پیچید و پاسخ داد: "هییییییچ چیییییی". صاحبخانه گفت: "عجب. معنی هیچی را هم فهمیدیم."» شاید این روزها ما هم باید از بابت چیزهایی که به آنها "هیچی" میگویند بیشتر نگران باشیم.

مسیح در انگلستان: گادفری هگینز، اسلام و ادبیات شهوانی

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا در یک جمع سه نفری که همه مان دهه ی شصتی بودیم، صحبت از مصاحبه ی جوزف کمپل با بیلی مویرز گزارشگر بی بی سی در دهه ی 1980 را کرده بودم که گفته بود رابطه ی آزاد جنسی بین زن و مرد، تنها ابتکار قدیمی اروپا در تاریخ تمدن و اخلاق بوده که جهانگیر شده و مخترعینش هم تروبادور ها یا خنیاگران کاتارمسلک بودند که معتقد بودند که برای این که مکتبشان اروپا و جهان را فرا بگیرد، باید اول، تمام مکاتب جهان و قبل از همه مسیحیت کاتولیک اروپایی از بین بروند و در این راه، هیچ چیز به اندازه ی رابطه ی آزاد جنسی بین زن و مرد دشمن سنت های اجتماعی و درنتیجه آیین ها و مذاهب نیست چون تاثیرات شدیدی بر روح و روان نسل های پس از رواج خود میگذارد. تروبادورها اکثرا همجنسباز بودند و اعتقادی به ارزش رابطه ی بین زن و مرد داشتند. دوستان از من خواستند که نمونه ای از ادبیات تروبادور را برایشان بگویم. ازآنجاکه در کتاب ادبیات فارسی هر سه ی ما در دوره ی دبیرستان، بخشی از منظومه ی "ویس و رامین" درج شده و همه مان با این دو اسم آشنا بودیم، منظومه ی سلتی "تریستان و ایزوت" را نام بردم و گفتم که داستان ویس و رامین، از روی این منظومه کپی شده و حتی مانند آن در شرایطی شبیه ملوک الطوایفی قرون وسطای اروپا میگذرد. همانطورکه انتظار داشتم، هیچکدام از آن دو نفر، داستان ویس و رامین را نمیدانستند ولی یکیشان یادش بود که وقتی در کلاس درس، از معلم سوال شده بود که داستان آنها چیست، معلم گفته بود این داستان، در ایران ممنوع الانتشار است و بهتر است شما هم دنبالش نباشید (اتفاقا در کلاس درس خودمان هم دقیقا همین سوال و جواب پیش آمده بود. البته کتاب ویس و رامین، الآن در بازار ایران موجود است). به آنها گفتم که در داستان ویس و رامین، رامین که برادر جوانتر پادشاه است با ویس که همسر پادشاه است درگیر رابطه ی نامشروع است و از این جهت شبیه تریستان است که با ایزوت همسر دایی خود که یک شاه است درگیر دلدادگی است. قسمتی از شعر ویس و رامین که در کتاب درسی ادبیات درج شده بود، نشان میداد که ویس، رامین را که به سبب عذاب وجدان از ویس فاصله گرفته، به عمل حرام دعوت میکند. در داستان تریستان و ایزوت، دو دلداده در آخر خودکشی میکنند. ولی در ویس و رامین، شاه به دست یک گراز کشته میشود و ویس و رامین با خیال راحت با هم ازدواج میکنند. یکی از مخاطبان گفت: "بعدش چه شد؟" گفتم: "هیچی. داستان تمام شد دیگر." طرف با تمسخر گفت: "همه اش همینطوری است. یک داستان سخت منتهی به ازدواج را تعریف میکنند و وقتی ازدواج انجام شد انگار همه چیز تمام شده است. درحالیکه با ازدواج، سختی های زندگی زوجین تازه شروع میشوند." دیگری در تایید او داستان جالبی تعریف کرد که بی شباهت به ویس و رامین نبود:

«در هشت پر به خاطر یک مسئله ی کاری، پیش قاضی رفته بودیم. ولی قاضی جلو چشم ما درگیر پرونده ی دیگری شده بود. آقا و خانم حدودا 35ساله و بسیار شیکی، با هم مجادله داشتند. خانم تقاضای طلاق میکرد. آقا در مقابل میگفت: "من سه سال زحمت کشیدم بگیرمت. بعد به راحتی طلاقت بدهم." دادستانی که در حال تماشای قضیه بود، داستانشان را برایم تعریف کرد. گفت: این خانم، شوهر یک مرد ثروتمند جاافتاده بوده و از طریق او پول و ثروت فراوانی به دست آورده است. در عین متاهلی، با این آقا که از شوهرش جوان تر بوده درگیر رابطه شده و این آقا دو سال زحمت کشیده تا این خانم را وادار کند از شوهرش جدا کند و پس از آن هم دو سال داشته پول خرج میکرده تا با این خانم ازدواج کند. تمام این مدت، برای این خانم با مهارت نقش بازی میکرده تا پولدار به نظر برسد. ولی درواقع آس و پاس بوده و تمام پول و مالی را که در این سه سال به پای خانم ریخته، و تمام امکاناتی را که به رخ او کشیده، همه شان قرضی بوده اند و الآن تا خرخره بدهکار است. دادستان که اهل آمل بوده، یک پرونده ی دیگر از این دست در هشت پر دیده و از جاهای دیگر گیلان هم خبر پرونده های مشابهی را داشت. درحالیکه متهم به پای خانم شاکی افتاده بود و التماس رضایت میکرد، دادستان به آقای جوان اشاره کرد و گفت: "ما اصطلاحا میگوییم این آدمها مثل "کمپوت پهن" هستند. وقتی خانم ها قوطی یعنی بیرونشان را میبینند، آنها را با کمپوت خوشمزه اشتباه میگیرند. ولی وقتی زندگیشان را برای اینها به هم میزنند، در قوطی را باز میکنند و میبینند داخلش به جای کمپوت، پهن همزده [!] پیدا میکنند."»

ویس و رامین به همراه بقیه ی ادبیات فارسی در قرن19 کشف و مطرح شد. عهده داران معرفی فرهنگ فارسی، انگلیسی ها بودند که تا قبل از ورود روس ها به صحنه، تقریبا به طور کامل، مسئولیت آنچه امروز به "رنسانس ایرانی" شناخته میشود را بر دوش میکشیدند. اولین تاریخ سیاسی ایران را یک انگلیسی به نام "سر جان ملکوم" نوشت و اولین تاریخ ادبیات ایران را یک انگلیسی دیگر به نام ادوارد براون. اما راهنمای آنها در این مکتبسازی، تحقیقاتی از قرن 18 پیرامون رسالت انگلیسی بود که بعد از کشف هندوستان و مشاهده ی مشابهت هایی در ادبیات مذهبی و غیر مذهبی آنجا با اروپا به اذهان متبادر شده بود. انگلستان یک مملکت پروتستان و شورشی علیه مذهب کاتولیک بود و حالا اگر میخواست شورشی بودن خود را با انقلابی دیگر علیه پروتستانتیسم ثابت کند، باید همچون کاتارها به "بودا" نزدیک میشد که اینجا در هندوستان شگفت انگیز، هنوز در ارتباط با مسیحیت قرار داشت. گادفری هگینز از محققین سلطنتی بریتانیا که در میان مجموعه ای از انگلیسی ها حرف نهایی را در این راه زد، بر اساس گزارش "فاریای سوسا" از پرستش سنت توماس در هندوستان –مربوط به آستانه ی استعمار پرتغال در هند- متوجه شده بود که سنت توماس که آورنده ی مسیحیت به شبه قاره و پدیدآورنده ی مذاهب هندوستان و چین تلقی میشده، قبرش توسط کاهنان بودایی خدمت میشده و یک سیبیل یا کاهنه –متصف به ایندیکا- در نزدیکی آن، تبلیغ کیش "کاما" خدای هوسرانی و دلدادگی را میکرده است. این سیببیل، به گفته ی هگینز، تجسم "کالی" الهه ی نابودی بوده است. هگینز، این را با سیبیل کوما در ایتالیا یعنی پایتخت مسیحیت کاتولیک مقایسه و اضافه کرده است که سیبیل کوما از کلده به ایتالیا رفته بوده و سیبیل هندی از کالیدا –در آن زمان، مطابق شده با هند شمالی و افغانستان- به هند جنوبی. کاما –به معنی هوس و شهوت- به نظر هگینز، دگرگون شده ی تاما یا فرم مونث تم یعنی خود توماس بود که در سر قبرش نام او را "تم" نوشته بودند. در مقبره ی او، نشانه های دو انسان و دو ماهی به چشم میخورده که نشان میداده وی صورت فلکی جوزا یا توأمین (دوپیکر) است که به صورت دو ماهی صورت فلکی حوت در عصر حوت یعنی عصری که با تولد عیسی در 2000سال پیش شروع شده، بازسازی شده اند. عصر جوزا در پیش از عصر ثور در 6000سال پیش یعنی پیش از پیدایش انسان –از دید تورات- وجود داشته و بنابراین نماد دوران بهشت است. "توم" یا توماس، در لغت به معنی همزاد است و دو همزاد صورت فلکی "توأمین" همین مسئله را بازگو میکنند. در برج حوت، این دو همزاد، به صورت انسان-ماهی یا اوآنس درمی آیند که شامل یوحنا (اوآنس) و عیسی است که توسط یوحنا یا یحیی تعمید میشود. اوآنس باز به صورت یونس تکرار میشود که به خاطر اشتباهاتش، به درون شکم ماهی می افتد ولی با توبه و بازگشت به خدا به بیرون برمیگردد مثل عیسی که پس از مرگی دردناک، از قبر در میآید و به آسمان صعود میکند. این ازآنرو است که به نظر هگینز، عیسی و توماس درواقع همان تموز خدای قبیله ی تمیم هستند: ایزد کشاورزی که در آغاز بهار متولد و سبب سرسبزی طبیعت میشود و در فصل خزان، توسط شیاطین به قتل میرسد و به دوزخ تبعید میشود تا در بهار دوباره از دوزخ به درآید. کاما یا کوما که فرم مونث تموز و معادل الهه عیشتار است که سبب مرگ تموز میشود، درواقع توم یا آتوم یا تموز انحطاط یافته یا حضرت آدم است که از بهشت به زمین تبعید شده و کهن الگوی انسان مادی است که از بریتانیا به جهان صادر شده و خاص بودگی بریتانیا را اثبات کرده است. اولین دانشگاه انگلیسی به نام "سنت جان" که همان یوحنای تعمیددهنده است، بر اساس مدرسه ی قاهره و در همانجایی افتتاح شد که شهر کمبریج –یعنی پل کوما [یا شاید هم شهر کوما]- در اطراف آن پدید آمد. این محل، "بده" قلمرو "بودا ترگرانون" ایزد ولزی بود که یکی از جلوه های همان بودایی به شمار میرفت که همراه تاتارها در جهان گسترش یافته و کاهنان توماس هند نیز خادمان او بودند.:

“Anacalypsis”: godfrey Higgins: v1:  longman pub: 1836: p833-4

توصیفات هگینز از دکترین سری بودایی پشت افسانه ی مسیح نشان میداد که عصر حوت باید با تبدیل کردن تموز به مسیح، زمینه ی مادیگرایی و گناه آلود شدن جامعه ی انسانی را برای عصر بعدی محقق کند درحالیکه تا آن زمان، گام های زیادی در این راه برداشته نشده بود. با استعمار بریتانیا در هند به نظر میرسید بعضی شعارهای محلی، تقریبا جهانیند ولی کاهنان و شاهان سنتی برای حفظ کیان جامعه جلو تحقق آن شعارها را گرفته بوده اند. بریتانیا هنوز به سوء استفاده از این سنت ها در راه مذهبسازی و تفرقه افکنی خود نیاز داشت و بنابراین سخنان هگینز نیز با صدای بلند تکرارنمیشد اگرچه نقشه های بریتانیا عملا در جهت تحقق آن کشفیات پیش میرفتند که چیزی جز آنها منجی گرایی و مسیحایی بودن بریتانیا را اثبات نمیکرد بخصوص بعد از این که همگان در انقلاب مادیگرا و ضد خدای فرانسه در اواخر قرن18، نقش فراماسون هایی که دربار انگلستان از طریق فامیلش فردریک کبیر پروس، به جان فرانسه ی بی پناه انداخته بود را برجسته کرده و جنگ های ناپلئونی قرن19 را یک نمایشنامه ی فراماسونی برای سیطره ی اقتصادی بریتانیا بر اروپا تصور کرده بودند.

در ادامه ی این رویکرد و در سال 1850، سال ها پس از مرگ گادفری هگینز، رساله ای منسوب به او به نام "عذرخواهی برای زندگی و شخصیت محمد: پیامبر عرب ها" منتشر شد که درواقع، در دفاع و تعریف از محمد پیامبر عرب ها بر اساس زندگینامه ای که اخیرا امپراطوری بریتانیا در چارچوب آن به توافق رسیده بود ایراد گردیده بود. نگارش این رساله به سال 1829 منسوب بوده و این درحالیست که دستنوشته های گادفری هگینز که پس از مرگ او و در دهه ی 1930 در قالب کتاب "اناکالیپسیس" تنظیم شدند، نشان میدهند که هگینز تا لحظه ی مرگ، اعتقادی به وجود تاریخی پیامبری به نام محمد نداشته است. گفته ی صریح هگینز در اناکالیپسیس این است: «محمد رونوشتی از مسیح است و علی رونوشتی از محمد.» به نظر هگینز، رابطه ی محمد و علی در تشیع، برگرفته از رابطه ی یوحنای تعمیددهنده و عیسی مسیح در مسیحیت، و نسخه ی یهودی این رابطه، رابطه ی ایلیای نبی و الیشع در یهودیت است. ایلیا و الیشع هر دو علی هستند. ولی الیشع، همان الی یوشع یعنی علی-یسوع یا عیسی شاگرد یوحنا به جای ایلیا است مثل علی تشیع که شاگرد محمد است. به نظر هگینز، اولین شهر مقدس مسلمانان، دمشق پایتخت مروانیان بوده که محل دفن سر قطع شده ی یوحنا یا یحیی بوده است و بیت المقدس فعلی هم به این خاطر مقدس شده که خلفای دمشق آن را ساخته اند و اصلا آن معبد سلیمانی که این همه در غرب درباره اش افسانه بافته اند، همین بنای قبه الصخره ی فعلی است که یک مسجد اسلامی است و توسط عبدالملک مروان خلیفه ی دمشق بنا شده است. درباره ی زندگینامه ی جنگی محمد هم که با صلح طلبی عیسای انجیل در تضاد بود، هگینز معتقد بود همانطورکه عیسای قستنطنیه، تولید یهودیان یونانی مآب است، زندگینامه ی جنگی محمد هم از کپی شدن جنگ های حماسی یونانیان و رومیان توسط یهودیان یونانی مآب به صورت جنگ های محمد یا همان عیسی در "تلمسوس" –به گفته ی هگینز: کاشمر- در انجیل یوآخیم پدید آمده که افغان های غارتگر و جنگجوی شمال هند که خود یهودی بوده اند از آن استقبال کرده اند و محمد جنگجو و کافرکش از همین افغان ها به سمت اعراب بازگشته است. ازآنجاکه اعراب تحت سلطه ی ترکان عثمانی و عثمانی ها نیز خود ابتدائا حاکمان قستنطنیه –پایتخت سابق روم- و رشد یافته با فرهنگ جنگجوپرست و حماسی یونانی-رومی بوده اند، تصویر فعلی محمد بنا بر مصالح جنگسالاران، موفقیت بیشتری نسبت به محمد مهربان و عیسی مانند قدیمی تر یافته است. (همان: ص 2-831) بنابراین بعید است که هگینز، واقعا مولف رساله ی "عذرخواهی از محمد" باشد. نکته این که "عذرخواهی از محمد" را "ادوارد اوپهام" منتشر کرده بود که تنظیم کننده ی تاریخ بودیسم نیز به شمار میرود. هگینز، اصلا به وجود تاریخی پیامبری به نام بودا و هر گونه مرز کشی ممکن بین بودا و خدایان پاگانی هندوستان و آسیای شرقی و غربی و مرکزی تا لحظه ی مرگ خود اعتقاد نداشت اگرچه هیچوقت فرصت نیافت تا نوشته های خود را به گونه ای خالی از تناقض گویی و با نتیجه گیری نهایی مشخص تنظیم و منتشر کند. او و همراهانش بیشتر قصد بر این داشتند که پاگانیسم و یکتاپرستی را به هم نزدیک کنند تا در هندوستان که مهمترین مستعمره ی انگلستان بوده، استعمارگر و استعمار شده با هم دوست باشند و در این مسیر، بین هندو و مسلمان تفاوتی نبود چنانکه در اناکالیپسیس نیز آنها را به زحمت از هم تشخیص میدهید. اما در سال های پس از مرگ هگینز، وقتی که ضربات متعدد انگلیسی ها به حکومت مسلمان هند، سبب جلب توجه هندو ها به اسلام و برنامه ریزی های عثمانی علیه انگلستان در آن سرزمین انجامید، انگلیسی ها به لزوم بقای یک مملکت شیعی مخالف با عثمانی سنی بین عثمانی و هند اعتقاد یافتند و نتیجه ی سرمایه گذاری مشترک انگلستان و روسیه روی این مسئله، پیدایش ایران ناصری در دهه ی 1950 بود که بنیانش زندگینامه ی محمد بود که جبهه های شیعی و سنی در آن، از دوران تخیلی 1400 سال پیش، مستقیما به قرن 19 پرتاب میشدند. همچنین با بتشکن و مذهبستیز تصویر شدن محمد، اختلاف بین هندو ها و مسلمان ها به جریان افتاد تا نتوانند علیه بریتانیا متحد شوند. با این حال، انگلیسی ها معرفی این محمد به مسلمانان را با تعاریف پرآب و تاب ستایشگرانه از او همراه کردند تا کسی در سوء نیتشان شک نکند. این که یکی از این تعاریف، از زبان هگینز شکاک به تاریخ ایراد شد، از جهاتی باور کردنی به نظر میرسید ازآنروکه هگینز در کتاب دیگرش به نام "دروئیدهای سلتی"، در باب تاسیس تمدن بریتانیا، به نوعی مبنای سامی بسیار مهم و قوی از جغرافیای اسلامی کنونی، معتقد بود. هگینز، به پیروی از مورخین کلاسیک چون گورجیونیدس، که مدعی بودند سرزمین بریتانیا توسط لشکر هانیبال سردار کارتاژی فتح شده، معتقد بود که بریتانیا یکی از مراکز تمدن فنیقی سامی کارتاژ بوده است ولی این به معنی الزام در فتح سرزمین توسط هانیبال نامی در زمانی مشخص و معلوم نیست. چون هانیبال (حنو بعل) یعنی دوست بعل، یک لقب است برای تمدن کارتاژ. اشرافیت کارتاژ، ابتدائا بیشتر در ایرلند متمرکز بودند و سپس تر نیز در اسکاتلند و ایکومکیل و ولز بیشتر عمران کردند و به انگلستان توجهی نداشتند. به همین دلیل هم منابع فرهنگی بریتانیا عمدتا از ایرلند به دست آمده اند تا انگلستان. چون فتح سایر نواحی بریتانیا به دست انگلیسی ها، به خواست رم انجام شده و این، حکم شکست هانیبال کارتاژی از رم را داشته است. ازآنروکه بریتانیا به سبب اهمیت اقتصادی-تجاری کمترش نسبت به دیگر نواحی اروپای غربی، بسیار دیر و فقط زمانی مورد توجه رم قرار گرفته که کلیسای رم احساس کرده فرهنگی مخالف با فرهنگ مختص کلیسای کاتولیک، از آن ناحیه مزاحم سیطره ی کلیسا شده است. هگینز مینویسد این به معنی راستین بودن منابع کنونی تاریخ ایرلند نیست و «تاریخ ایرلند همانمقدر دروغ است که تاریخ بقیه ی اروپا.» اما منابع را از قول ایرلند جعل کرده اند چون در بریتانیا آنجا را منبع فرهنگ میدانسته اند. هگینز، به پیروی از کلنل والنسی، ایرلند را در این زمینه، وامدار هر دو فرهنگ اسکیت- سکایی-تاتار و کارتاژ میداند چون اشرافیت سلت-ژرمن ایرلند، خود، اجداد اسکیت داشته اند. ازآنجاکه این اشرافیت، دارای تبار مشترک با اشرافیت ژرمن اروپای قاره ای بوده اند خود، منبع تاثیرات فرهنگی بخصوص در بازگشت به پاگانیسم یونانی-رومی در رنسانس بوده اند. به گفته ی هگینز، در دوران خفقان کلیسایی، آشنایان به فرهنگ یونانی که یهودیان تلمودی متمایل به مکتب میمونیدس (ابن میمون) در اسکندریه ی مصر بودند، در ایرلند، یک آرشیو به زبان یونانی موسوم به "کتابخانه ی یونا" پدید آورده بودند که در جعل فرهنگ یونانی، نقش فعالی ایفا کرد. کوئنتیلوس یهودی، جاعل تاریخ یونان بود و او بود که تصمیم گرفت هومر، افلاطون، اسکندر و دیگر شخصیت ها هر کدام در کجای این تاریخ قرار بگیرند و در کدام قلمرو ظهور کنند و چه بگویند. ازجمله در ارتباط با تاریخ آسیا. در روایتی از استرابو میخوانیم که یونانیان، داستان های پارسیان و سوریان را از ماساگت ها (سکاهای بزرگ) آموخته اند و برای هگینز، این، برای منعکس شدن تاریخ آسیا از طریق منابع یونانی، ولی از حافظه ی اسکیت دروئیدهای ایرلندی کافی است. هگینز، حتی داستان های سفرهای کورش در سیروپدی گزنفون را با داستان های سفرهای "کوچولین" قهرمان افسانه ای ایرلندی، دارای منشا مشترک میداند:

 “celtic druids”: godfrey Higgins: saint paul churchyard: 1829: p80-84

رد کوئنتیلوس جودائیکوس یا کوئنتیلوس یهودی را نتوانستم بیابم. ولی باید در ارتباط با "سیر دو کوئنسی" یا شیر کوئنسی باشد. سیر یا سئیر، تلفظ دیگر ساوور یا کاوور یا کاوول است که به صورت "کول" و "کوهل" نیز مخفف شده و در نام فامیل خاندان انگلیسی کول انعکاس یافته است. تلفظ دیگر کاوول، "کوپلی" (احتمالا در ارتباط با قاپلان در ترکی به معنی پلنگ) است که نام خانوادگی مادربزرگ پدری گادفری هگینز است و او را در ارتباط با فامیل هایی مرتبط با یک سنت خاص قرار میدهد. منظور از شیر، عضو خاندان شیر یهودا یا رهبریت یهود بودن است. کوئنسی نیز انتساب به محل کوئینچی در فرانسه ی شمالی را نشان میدهد. کوئینچی از "کوئینتوس" می آید که صورت لاتینی شده ی لغت گالی "کیونوئیت" یعنی منسوب به "کونیو" است. کونیو به اولاد "کاهنه" پادشاه زن پیشگوی سراسر افریقای کارتاژی گفته میشد که مملکتش به دست حسان ابن نعمان غسانی –پسر آخرین پادشاه لخمی حیره که به وصلت حکام غسانی درآمده بود- فتح شد. کاهنه خودش در جنگ پیش آمده کشته شد ولی پسرانش در خدمت حکومت جدید باقی ماندند. حسان در 85سالگی از حکومت افریقا کنار رفت و جانشینش موسی ابن نصیر، اسپانیا را فتح کرد. یهودیان که در اسپانیا با شاه یهودی خزرها ارتباط برقرار کرده بودند، اشرافیتی یافتند که ادعای خزر بودن و نسب بردن از خاقان ها را داشتند و گروهی از همانان با اولاد کاهنه وصلت کردند. اولاد آنها خاندان یهودی "کاگان" –یعنی خاقان- بودند که به "کوهن" –وابسته به تلفظ چینی کلمه ی اول- نیز شناخته میشدند. ریشه ی این عنوان، لغت فنیقی "کاهن" به معنی خدمتگزار معبد بود که عنوان کاهنه مونث شده ی آن محسوب میشد و بنابراین کاگان، که به کوهن و هوهن هم تلفظ میشد عنوان دقیقی برای این خاندان بود. علاوه بر کازانو های اسپانیا، و کاگان ها و کاگانوفسکی های روس و کوهن های آلمانی، در ایرلند نیز هوگان ها، اوهوگان ها، اوهگینزها، هگینز ها و هگینسون ها و ازجمله شاخه ی انگلیسی هگینز، زیرمجموعه ی این کاگان ها هستند. خاندان هگینز، منطقه ی اسکلو در یورک را به وجود آورده بودند و گادفری هگینز، در خانه ی ویلایی خود در اسکلو بود که اخبار مردمشناسی سراسر جهان را جمع کرد و دستنویس اناکالیپسیس و دروئیدهای سلتی را تهیه نمود. اسکلو مرتبط با لغات عبری "سکل" و "سجیل" به معنی دانش است و پیشینه ی دانش اندوزی در این خاندان ابتدائا نیمه کارتاژی را نشان میدهد که هگینز، آن را در موقعیت نسبت داده شده به بریتانیا در ثبت فرهنگ کهن داخل نموده است. ولی باید توجه کنیم این، کوئینچی است که نام از کونیو های کارتاژ دارد و با توجه به نام گرفتن کوئنتیلوس از آن، باید در ارتباط کاگان ها بین بریتانیا و اروپای قاره ای نقش مهمی داشته باشد. کوئینچی، در منطقه ی کالائیس قرار دارد که نامش تمرکز کول ها را نشان میدهد. به طور معمول، لغت کول در لای "استاکل" (استاک + کول) قرار میگرفته که در آن، استاک به معنی بخشی از سرزمین است. استاکل ها رهبران یهودی مختص هر قلمرو شاهی بودند که هر یک، خاندانی را ایجاد میکردند. اما ریشه ی همه شان به "ترابیس" ها برمیگشت: یک اشرافیت از طربزون در ترکیه ی بیزانس که به شمال دریای سیاه رفته و در سکاها جذب شده بودند. با این حال، معمولا وقتی از نفوذ ترابیس صحبت میشود، یک شاخه ی محدودتر آنها مطرح میشود: مشخه یا ماساگت یعنی همان سکاهای بزرگ که در آلمان به نام "مشخو" یا "میسکو" یا "مسکین" یا "مشین" مشهور شده اند و ریشه ی خاندان های "مکی" و "مسی" در انگلستان هستند. آنها را به کیش نوشیدن شراب از شاخ بز میشناسند که به فرهنگ "چی خی" معروف است. چی و خی، دو تلفظ مختلف از یک حرف یونانی هستند که در لاتین، با حرف ایکس نشان داده میشود و به جای نام کریست یا مسیح استفاده میشود چنانکه حرف ایکس نیز شبیه صلیب است. این حرف در استعاره از کریست، در ادبیات ایرلندی، "کای" نامیده شده که یک پهلوان "ماسکی" (ماساگت) است. کای نیز از شاخ، شراب مینوشید، آن هم به اندازه ی چهار نفر. در شعری حماسی، او 9جادوگر در "یستار-فینگون" را میکشد و سپس به نابودی شیرها در "ینیس مون" میپردازد. کای بعدا به دست "گویداگ فاب منیستر" به قتل میرسد. منیستر، ترکیبی از یستار و مون در هر دو نامجای پیشین را دارد و معرف استورا الهه ی مون (ماه) است که همان عیشتار الهه ی شرقی و رهبر زنان جادوگر و شیرها است. او همان مورگان الهه ی شریر ایرلندی است که 9 زن جادوگر قدرتمند در خدمت او هستند و باید همان جادوگران هدف گرفته توسط کای باشند. درواقع، کای به نمایندگی از عیسای انجیل، خادمان عیشتار را که دشمنان بشر هستند سرکوب کرده ولی درنهایت خودش به دست آنان از بین رفته است. منیستر نیز به دست سپاه ارتور از بین میرود و اینجاست که مسئله خیلی مدرن میشود. منیستر یا استارته که نام یهودی عیشتار است، همان خاندان سلطنتی استوارت در بریتانیا است که در قرن 18 به دست ویلیام اورنج هلندی فتح میشود. ملکه ی استوارت به ازدواج شاه هلندی درمی آید و دخترش هم به وصلت شاه خاندان ساکس کوبورگ آلمان درمی آید و سلطنت به ساکس کوبرگ میرسد که هنوز هم بر آن حکومت میکنند ولی اسم خود را به ویندزور تغییر داده اند. فراماسونری نیز از ابتدا در خدمت خاندان ساکس کوبورگ بوده است. دربار آرتور که حول گرال یا جام مقدس حاوی خون عیسی تقدیس شده، کنایه از این خاندان آلمانی است که اولاد میسکوها یا مسکین های آلمانیند و مانند خود را در انگلستان و بریتانیا به قدرت رسانده اند. میسکو ها نیز عیسی و عیشتار را با هم داشتند و عیشتار را به صورت آیین بهاری ایستر در اروپا منتشر نمودند. آنها در سیلزیا در مرز لهستان و آلمان شکل گرفته اند. اشرافیت سیلزیا که با اسکیت های ترابیس ترکیب شده اند، از سولکیس در ساردینیا می آمدند که به آنتیوخیا یا پایتخت انتیوخوس انتی کریست سلوکی نیز معروف بود. در کتاب دانیال (11) انتی کریست یک سلوکی خوانده شده بود و سولکیس ساردینیا را برخی همان قلمرو سلوکی ها در نظر گرفته بودند. با توجه به این که این مهاجرت از جنوب صورت گرفته بود، آنها به "شاتو" یعنی جنوبی نیز معروف بودند. به دلیل فریسی بودن، پروکیو-کاتو (فریسی جنوبی) نیز خوانده میشدند که باید همان پارسیانی باشند که ماساگت ها خبر آنها در جنوب را از شرق آوردند. در کوئینچی فرانسه ی شمالی، این جنوب اسرارآمیز، در جای دم دست تری در فرانسه ی جنوبی و در محلی که "رنه لو شاتو" نام گرفت، تنظیم شد که فرقه ای به نام "دیر صهیون" حول تقدس آن شکل گرفتند. این محل بیشتر از دهه ی 1950 و در اثر هوچی گری های رسانه ای و بخصوص با رمان "رمز داوینچی" شهرت یافته است. با این حال، جنوب مقدس مشخو ها جنوب دورتری بود. نماد آنها شترمرغ بود که به نام استورا، "استریچ" خوانده میشود. شترمرغ فقط در افریقای شمالی و شبه جزیره ی عربستان یافت میشد که همان جغرافیای کارتاژهای هگینز است. پرشیای مشخو ها هم با سرزمینی در شرق جنوب مورد بحث یعنی عراق و ایران حالیه تطبیق گردید. در رمانی از "نوآح گوردون" -نویسنده ی یهودی امریکایی- به نام "فیزیسین" (حکیم)، داستان جوانی انگلیسی به نام "راب کول" را میخوانیم که  در طلب دانش، سراسر این قلمرو را طی میکند و در اصفهان به شاگردی ابن سینا درمی آید و در این زمان طاعون در اصفهان شایع میشود و کول که از خود ابن سینا بهتر طاعون را درمان میکند عملا استاد او میشود. بعد از مرگ ابن سینا، کول با خانواده اش به انگلستان برمیگردد و آنجا با مزاحمت مسیحی های متعصب مواجه میشود. این داستان، ردی در تاریخ مکتوب ندارد. در کتاب حجت الحق که فهرست شاگردان ابن سینا را میدهد اسمی از یک انگلیسی نیست. ولی اسم فامیل قهرمان یعنی کول، پیوند او با صحنه ی ترسیم شده را آشکار میکند. این داستان نمادین، بریتانیا را نشان میدهد که در شرق میانه و نزدیک کسب دانش میکند و از خود شرق که در لحظه ی ترک شدن توسط کول به انحطاط فرهنگی دچار شده، جلو میزند و حالا برای به کرسی نشاندن برنامه های خود باید با تعصب مسیحی مبارزه کند. این، دقیقا همان برنامه ای بود که هگینز برای انگلستان در نظر داشت. او و همراهانش قصد داشتند تا طی احیای افسانه های اولستر آرتوری، از امتزاج فرهنگ انگلیسی با مستعمرات آن بخصوص هند که نسبت به بقیه به شدت مملو از فرهنگ های ابتدایی به نظر میرسید به یک مکتب میانه برسند که در آن، مسیح سختگیر کلیسا به مسیح فرهنگ های ابتدایی نزدیک شده باشد. هگینز، تمرکز خود را روی فهرستی از قهرمانان منجی یا مسیح گون و شهید در زمان خودش متمرکز کرد که توسط "کرسی گریوز" جمع آوری شده بودند و مشتمل بودند بر خدایانی چون کریشنای هندی، تولیس یا زولیس مصری، کریته ی کلدانی، آتیس ترکیه، تموز سوریه، یائوی نپال، بالی افغانستان، ایندرای تبت، ساکیای هندی، کوئیرینوس رمی، کوئکسالکوت مکزیک، ویتوبای تلینگونی، اروی مصری، زرتشت پارسیان، برمریلای دروئید، فتای مندائیان، گنتوت مکزیکو، ایسکی فورموسا، فوشی چینی، آدونیس یونانی، ایکسیون رمی، محمد عرب ها. تمرکز هگینز روی تحقیق گریوز بسیار مختصر است و از آنجا که ما تحقیق گریوز را در دست نداریم، بعضی از این خدایان به شدت ناشناخته اند. ازاینرو به نظر میرسد هگینز، تحقیق گریوز را در مسیر یک جهانبینی متفاوت استفاده کرده باشد.

بنا به نوشته ی "ویلیام هنری"، هگینز، پیرو دو نفر کابالیست به نام های "هیرین" و "ابه گورین دو راشر" بود. این دو نفر، جدای از هم و از روی نوشته های سبئوس، به این نتیجه رسیده بودند که ابراهیم و همسرش ساره در مصر به پادشاهی رسیده بودند و ابراهیم را در مصر به "بن توریس" (پسر تراح) میشناختند. فرزند آنها به نام "تولیس" پادشاهی مصر و جزایری در آن سوی اقیانوس –شامل جزیره ای که به نامش تول یا تولا نامیده شد- را به دست آورد. تولیس به ملاقات پیشگوی معبد اسور-هاپیس یا ازیریس-اپیس رفت و از او پرسید که چه کسی در دنیا از خودش قوی تر است؟ پیشگو پاسخ داد: خدا، کلمه و روح القدس. سپس پیشگو از تولیس خواست که از او دور شود، چون زندگی غیر قابل پیشبینی ای دارد. تولیس در بازگشت به دست مردم خود کشته شد. کلمه ی تولیس، در افریقا به معنی مصلوب یا به صلیب کشیده شده است و ارتباط با مسیح را نشان میدهد. ازاینرو هگینز، مسیح را همان تولیس میدانست و شعار بازگشت به به یک مسیح غیر کاتولیک-پروتستان در جزایر بریتانیا که آنها را با تول تطبیق کرده بود را سر میداد. در منابع اروپایی، تول یا تولا با هایپربوریا یا سرزمین تاریکی تطبیق و پادشاه آن، "گرین من" (مرد سبز) یا "گاردنر" (باغبان) خوانده میشد. در بعضی منابع قرون وسطی، گرین من را همان خدایی میدانستند که به یونانی با نام های آدونیس و دیونیسوس خوانده شده است. مسلمانان، از یک روح سرسبزکننده ی زمین و برکتبخش به نام "خضر" سخن گفته اند که معنی اسمش "به رنگ سبز" است و از این جهت هم معنی با گرین من است. خضر، حاکم آب حیات است که در ظلمات یا سرزمین تاریکی قرار دارد. خضر را مسلمانان گاها با ایلیا یا الیاس نبی، و گاها با یحیی یا یوحنای تعمیددهنده تطبیق کرده اند که در یهودیت، این دو نفر، گاها یک شخص واحد تلقی شده اند. در یکی از افسانه های قرون وسطایی آمده که اسکندر کبیر، با کشتی گرین من از دریایی گذشت. این کشتی پر از درختان انگور بود که نشانه های دیونیسوس خدای شرابند. در روایات یهودی، کاشف شراب، نوح بوده و ازاینرو کشتی گرین من میتواند به جای کشتی نوح نیز باشد. از صورت گرین من، درخشش آتشین سبزرنگی میتابید که یادآور درخت درخشانی است که خدا از درون آن با موسی سخن گفت. گرین من، در همین حالت، عصای طلایی رنگی نیز داشت که این هم یادآور عصای مار شونده ای است که موسی زیر درخت شعله ور، از یهوه دریافت کرد. اسکندر، از گرین من، تقاضای نکته ای کرد. گرین من گفت که در سرزمین عربستان، غار خدایان قرار دارد که اسکندر در صورت گذر از تاریکی آن، به آب حیات خواهد رسید. گرین من، همچنین در وقت وداع، یک خوشه انگور به اسکندر داد. اسکندر بی آن که آن خوشه را بخورد و در بابل پیش از آن که فرصت سفر به غار خدایان را بیابد از بیماری درگذشت. غار خدایان و ظلمات آن را با تاریکی بی پایان در هایپربوریا یا همان تولا مقایسه کرده اند. تولا را در برخی منابع، رنه نیز نامیده اند. روح رنه، گوزن شمالی است که به نامش "رین دیر" خوانده میشود. در گراوری از "متیو مریان" منسوب به قرن17، مردی با سر گوزن شمالی که میتواند خود اسکندر باشد، در آستانه ی غار خدایان قرار دارد و زنی برهنه با نشانه ی کره ی ماه در دست، او را راهنمایی میکند. این زن، "ماری" از الهه های کابالایی است که هم با مریم مقدس مادر مسیح تطبیق میشود و هم با مریم مجدلیه که در برخی روایات شاهنشاهی، به همسری مسیح درآمده است. ماری درخت حیات را که آسمان و زمین و جهان زیرین را به هم متصل میکرد از سیل نوح نجات داده و در سرزمینی در سوریه که به نامش ماری خوانده شد کاشته بود. او درآنجا توسط قوم آموریان تحت لقب "اینانا" (ا-ننه) یعنی الهه ی بزرگ پرستش میشد. ماری پدر خود حئا را با شراب مست کرد و با او خوابید و از این اتفاق، تحوت خدای دانش متولد شد. ماری، شبکه ای موسوم به "نت" –یعنی آنچه از آن "انات" یا الهه است- را در بین آنطولی، بین النهرین و مصر گسترده و در این سه سرزمین، به ترتیب با نام های کوبله، عیشتار، و ایزیس پرستش شده بود. سلیمان نبی، مدل های مختلف عیشتار موسوم به عیشتاروت را با عنوان جمع "آستارته" در معبد خدا در اورشلیم میپرستید. انگلیسی ها، کلمه ی نت را در نقل قول متیو از عیسی مسیح، برای نامیدن «سرزمین آسمانی خداوند» به کار برده اند که جایگاه بهشت عدن و درخت حیات دانسته میشد. درخت پرسیا که همان درخت حیات است، محل زندگی لیلیت (جن ماده) در ریشه، مار در ساقه، و مرغ انزو (عنقا) در شاخه های خود بود. در روایتی دیگر، دو مار به نام های سموئیل و لیلیت از این درخت محافظت میکرده اند که همنام دو جن نر و ماده ی شرور در یهودیتند. این دو مار، معادل دو مار پیچیده به دور عصای "گیزیدا" محافظ درخت حیات در پاگانیسم بین النهریند. در اساطیر یونانی، این، هرمس خدای دانش است که دو مار به دور عصایش پیچیده است و یونانیان، هرمس را با تحوت خداوند ماه در مصر تطبیق میکردند. در روایتی دیگر، دو مار مزبور، "مایا" و "یاما" نام دارند. مار ماده خود ماری است که به "ما یا" یعنی بانوی حیات، یا فقط "ما" یعنی بانو نامیده میشد. یاما همنام با "یم" خدای دریا و دشمن بعل حداد در اساطیر کنعانی است که در عربی، دریا را به نامش "یم" مینامند. نام یاما از "یام" عبری [معادل "ام" در فارسی] به معنی "هستم" می آید و اشاره به جمله ی "من هستم" دارد که موسی دم درخت شعله ور از زبان یهوه شنید. عصای مارشونده هم خود یهوه یا "یام" (مار یاما) بود که در عصا حلول کرده بود. در اساطیر هندو، یاما خدای دوزخ است. او همراه بودیسم تا ژاپن رفته است. در ژاپن، درخت زندگی که زمین را به آسمان میدوزد، با کوه فوجی جابجا شده و فوجی را به نام یاما، فوجی یاما نامیده اند. درخت زندگی و کوه غاردار، هر دو میتوانند پیکره یا کالبد الهه (ماری) باشند که خداوند به درونش میخزذ و او را به تحوت یا عیسی حامله میکند. این، معادل رسوخ ازیریس مقتول به درون کالبد ایزیس و تولد دوباره اش از او به صورت هورس است. در هیروگلیف مصری، ازیریس با تصویر شدن "رستاو" یا نماد سر ازیریس که ماری از درونش میگذرد در کنار دو "تت" (ستون) و یک دروازه در میانشان تصویر میشود که ردیف شدن این سه در قالب قلعه ای، معرف همان معبد خداوند یا کالبد الهه است که رستاو باید همچون کلیدی آن را بگشاید. کلمه ی رستاو در مصری، معادل اسفنکس (شیر با سر انسان) [و از ریشه ی عربی "رستم" به معنی شیر] است. این رفتن به درون جهان زیرین است و ازیریس در این تجسم، به خرگوش نیز تشبیه میشود که به درون سوراخی در زیر زمین میرود. در کتاب "آلیس در سرزمین عجایب"، یک خرگوش، وارد کننده ی "آلیس" به سرزمین عجایب در زیر زمین است. چون ازیریس همان هار یا هور (هورس) است، خرگوش نیز در انگلیسی، "هیر" نامیده میشود. همسر ازیریس یعنی ایزیس که خود ماری است، نیز هوره یا هور مونث نامیده میشود که در یونانی، "هورا" تلفظ و الهه ی کشاورزی تلقی میشده است. در وقت محصول دادن مزارع، کشاورزان با خوشحالی نام او را برای تشکر صدا میزدند و این کلمه (هورا) بعدها همواره در اروپا در وقت موفقیت بر زبان رانده شد. عیشتار یا عنوان دیگر ماری نیز در آلمانی، ایستر خوانده شد و در عید ایستر، به صورت خرگوشی که تخم مرغ رنگی میگذارد در خرافات اروپایی به عنوان آورنده ی بهار گرامی داشته شد. خرگوش به کثرت جماع جنسی معروف است و ازاینرو فاحشه را "هارلوت" می نامیدند یعنی کسی که زیاد کار خرگوش را انجام میدهد. طبیعتا این به فاحشه خواندن عیشتار نیز انجامید و ماری در قالب مریم مجدلیه، یک هارلوت یا فاحشه خوانده شد که قرار است فرزندان عیسی یا شاهان آینده ی اروپا را در آن سوی دریا به دنیا بیاورد. اگر مصلوبگاه عیسی آنطورکه هگینز می اندیشید مصر باشد پس محل رسالت اولاد او در آن سوی دریا نیز باید تول یا همان بریتانیا باشد. قصر اینانا در ماری، پالاتو نامیده میشد که منشا لغت اروپایی پالاس یعنی قصر است. اما در کابالا، آن، بیشتر با پالادیوم یا مجمع شوالیه های تمپلار جدی گرفته شده که پناهگاه نهاییشان، بریتانیا بوده است. در سال 1933، والتر اندره خرابه ای در سوریه را بقایای شهر ماری خواند و ازجمله اشیائی که ادعا نمود از آن کشف کرده، مجسمه ی زنی تاجدار بود که ظرفی مربا شکل را حمل میکند. این ظرف، از آن زمان، با گرال یا جام حاوی خون عیسی مقایسه شده که به همراه مریم مجدلیه، از سرزمین مقدس به اروپا حمل شده بوده است. منظور از ظرف را مهبل مریم مجدلیه دانسته اند و منظور از خون عیسی را نسل او که قرار بود در اروپا از مریم مجدلیه متولد شوند. نتیجه این که عیسی داشت به صورت اصل پاگانی خود و بر اساس افسانه ی پسر عیشتار بازتعریف میشد:

“blue apples”: William henri: 2000: chap6

کلیسایی به نام "ماری ماگدالین" (مریم مجدلیه) در رنه لوشاتو موجود است که یک محل ادعایی قبر مسیح نیز میباشد. درآنجا دو کتیبه ی چوبی در تبارشناسی خاندان مروونژین –رهبران امپراطوری مقدس روم و منشا تمام خاندان های سلطنتی اروپا- موجود بوده که یکی از سال 1244 و دیگری از سال 1644 شروع میشده اند و در سال 1780 توسط کشیشی به نام "ابه آنتوئین بیگو" مرقوم شده بوده اند. برخی را عقیده بر این است که خاندان مروونژین، اعقاب عیسی مسیح و مریم مجدلیه بوده اند. بنا بر مکاشفه ی یوحنا (8 : 11) قبر مسیح در شهری قرار دارد که «سدوم» و «قبط» نامیده میشود. قبط را معمولا همان کشور مصر کنونی و محل پرستش ایزیس میدانند و معنی لغت قبط، سیاهی است که به خاک سیاه اطراف رود نیل نسبت داده میشود ولی میتواند با ظلمات بودن تول یا رنه هم مرتبط باشد. تحقیقات الیزابت وان بورن، نشان میدهد که در اکولتیسم، نامجاهای رنه و قبط مترادف بوده اند و منطقه ی رنه لوشاتو و ناحیه ی همسایه اش "رنه لو برین"، لاف برابری با رنه ی اساطیری را میزدند. رودخانه ی سالس در این منطقه، نام از رود سائیس در قبط دارد و روستایی به نام لوکسور نیز در نزدیکی آن موجود است که نامش تلفظ اروپایی نام منطقه ی باستانی "الاقصر" در مصر است. حتی در کوهستان سابورو در محل، در سال 1800 مجسمه ای از ایزیس موجود بود. این سرزمین، جزو قلمرو کاتارهای لانگدوک  بود که به "انجیل آمور":

amor

 اعتقاد داشتند. آمور به معنی دلدادگی و هوس جنسی است و عمدا حروف لغتش عکس لغت "روما" چیده شده اند که همان "رم" مرکز کلیسای کاتولیک است تا تضادش با دستورات کلیسا را نشان دهد. "آمور" یکی از نام های دیگر قبط است که به سرزمین گناهان شناخته میشده است. (همان: فصل دوم) به نظر میرسد برجسته کردن رنه لو شاتو و افسانه ی معاشقه ی مسیح با مریم مجدلیه در یک صحنه ی تاریخی اروپایی، با رد گم کردن نشان مسیح در افریقا توام بوده است. مسلما تطبیق قبط با مصر قدیمی تر است. چون مریم مجدلیه، همان "کاهنه" مادر کاگان های فرهنگ ساز برای اروپا است. حسان سرزمین او یعنی قرطاجه (کارتاژ) را به پنج کشور برقه، طرابلس، افریقیه، مغرب الاوسط، و مغرب الاقصی تقسیم نمود و مسیحیان آنجا را تابع کلیسای اسکندریه ی مصر یعنی همان شهری نمود که میمونیدس  در آن فعالیت میکرد. هجومگاه حسان به افریقا، از شام بود که او به خدمت فرمانروای آن عبدالملک مروان درآمده بود. شام همان قلمرو ماری و جایی است که درخت پرسیا در آن واقع بوده است. این درخت همانطورکه دیدیم، به جای غاری به سمت ظلمات قرار گرفته است و این به مانند حرکت به سرزمین غروب یعنی غرب از ناحیه ی شام میماند. مسیح نیز از همین دریچه میگذرد؛ منتها با مرگ. یوسف رامه ای کسی است که جسد او را به باغ خود میبرد و این، معادل روایت دیگری است که در آن، یوسف رامه ای، گرال حاوی خون عیسی را به بریتانیا در غرب میبرد. لینکلن، این روایت را دلیلی بر "باغبان" یا "مرد سبز بودن" یوسف رامه ای میداند و البته تعجب آور نیست اگر یوسف رامه ای همان یوسف نجار –پدر عیسی- باشد چون هر کس پدر عیسی باشد، به جای یهوه نیز نشسته است که در نقاشی های رنسانس، او را در قالب چشمی که از آسمان به صحنات زندگی عیسی مینگرد ترسیم کرده اند. در اروپای انجیلی، این چشم، به "چشم روشنایی" موصوف شده و به "ائا" موسوم است. ائا همان حئا است [که همانطورکه دیدیم، ماری، تحوت را از او به دنیا آورد]. عیسی با مرگ به او برمیگردد و بنابراین او اهل سرزمین تاریکی است و تعیین کننده ی مرگ عیسی. البته عامل مرگ عیسی، یهودا بوده که پس از مرگ عیسی به جزیره ی اسخریوط در غرب رفته است. جوداس یا یهودا در لغت یعنی همزاد. در کتاب "اعمال توماس" گفته شده توماس قدیس، همچهره با عیسی بود و جالب این که توماس را "جوداس توماس" نیز خوانده اند. توماس همان تموز است و از "توم" یا "توأم" یعنی همزاد می آید. توماس پس از مرگ عیسی، کیش او را گسترد و این مثل آن است که عیسی جای به یهودا داده باشد. یهودا همان یهودیت است. همزاد را به برادر نیز تعبیر میکنند. برادر عیسی، جیمز یعنی یعقوب است و یعقوب نام پدر یهودیان نیز هست. درواقع تمام این داستان ها، تکرار داستان سفر تموز به دوزخند که زندگی تموز را به تموز خوب و تموز بد تقسیم میکنند؛ برابر با دو دوره ی سال که در یکی طبیعت به نمایندگی از تموز سرسبز است و در دیگری، خزان زده و افسرده؛ درست مثل دوران قبل و بعد از مرگ مسیح. مسیح و تموز هردوشان را به "آدونیاه" یا آدونیس خوانده اند و هر دو نیز به قتل رسیده اند (همان: فصل9). تموز را همنشینی با عیشتار به دوزخ فرستاد و شاید در داستان عیسی نیز عیشتار را با مریم مجدلیه جانشین کرده باشند. مریم مجدلیه، کاهنه ی داستان حسان، و سیبیل روما شخصیتی واحدند. اولاد کاهنه با یهودیانی نیمه اسرائیلی-نیمی اسکیت، وصلت کرده اند و موجودیتی واحدند. یهوه در مقام فرمانروای دوزخ، هادس است و الهه همسرش پرسفونه. بنابراین عیشتار، یهودیت، و اشرافیت اسکیت تبار اروپای غربی، یک چیز را میگویند و آن، شعاری است که در بریتانیای آزاد از رم، به نتیجه ی نهایی خود رسیده است و بریتانیا وظیفه ای موقت در حاکم کردن آن بر جهان داشته است. این شعار، تشویق انسان ها به رفتن به درون ظلمات دوزخ برای رسیدن به آب حیات است. تا آن زمان، مردم این شعار را میشنیدند ولی جرئت ریسک کردن در عمل به آن را نداشتند ولی دنیای پس از استعمار بریتانیا، همه را به زور به درون این دوزخ ریخت و مجبور به ریسک کردن کرد چون صاحبان ظلمات، ثروت خود را مدیون تباه شدن مردم در دوزخ بودند و اصلا ممکن نیست وقتی دوزخ و مادیگرایی با هم معادل باشند، دوزخ تبدیل به بازار نشود.

این تحول، یک تحول مذهبی است و به نام خداوند چنان صورت میگیرد که مردم در ابتدا چندان متوجه آن نمیشوند و چنان از آن تقلید میکنند که وقتی استحاله تمام شد به سادگی آن را پذیرفته اند. در مورد تموز هم همین اتفاق می افتد. او از درون تبدیل به عیشتار میشود و از بین میرود ولی به نظر نمیرسد تغییری کرده باشد. تموز، به شکل مردی زن نما تصویر میشود و کاهنانش یعنی گالی ها نیز همچنین. در فرهنگ یونانی نیز کوریت ها که کاهنان آپولو کوریوس خدای خورشیدند چنین شمایلی دارند. اگر مرد زن نما را از درون، زن مردنما تصرف کند او به لحاظ ماهیتی تبدیل به آمازون یا زن جنگجوی مردخواه مردپوش هوسباز و کلا یک زن در قالب مرد میشود که نوعش تکثیر چهره ی عیشتار بر زمین است. به قدرت رسیدن اولاد کاهنه یا کاهن زن در اروپا، فرم انسانی این استحاله را در رسالت اروپایی ابلاغ میکند. هگینز از استحاله ی "یو" یا یوپیتر (ژوپیتر) که همان یهوه است، در مذهبسازی یهودی سخن گفته و نوشته است که یهودیان، در مصر، خدایی از روی یهوه ساختند و او را "یون" یعنی یهوه گون خواندند که اسکیت ها نیز اورا با نام "یون" پذیرفتند ولی بعدا در اروپا "اون" و "اوون" تلفظ شده است و این خدا یک جنبه ی مادینه به نام "یونا" داشته که همان "ژونو" همسر ژوپیتر است. یونا نام محلی بوده که سنت کلومبا در آن کلیساهایی بنا نهاده و این کلیسا ها توسط نیروهای اهریمنی تسخیر شده است. هگینز از قول بریانت مینویسد که آمازون ها کاهنان خورشید در نزد کلدی ها یا کلدانیان ترکیه بودند و به "یونیم" یا یونا ها مشهور بودند و 12شهر در ایونیه یا منطقه ی یونانی نشین ترکیه بنا نهادند. هگینز، به این گفته، نظر دکتر "آیکین" را اضافه میکند که میگفت کلدانی های بین النهرینی در گالاتیا (قلاطیه) در ترکیه ساکن بودند و در مهاجرت به شمال، کیش خود را بر گروهی از بربرهای نزدیک به اقوام "لاپ" و "فین" انتقال دادند و از آن پس، آنها به کلت که همان کلدی یا کلدانی است نامبردار شده، در پیشروی به سمت اروپای مرکزی و غربی، اقوام فنیقی ساکن آنجا را منقاد خود کردند. هگینز، در تکمیل این گفته ها، کلدانی های مزبور را کولدی یعنی یهودی کلدانی مسلک شمرده و مرکز آنها در بریتانیا را اولین قلعه و مرکز نظامی انگلستان یعنی بورگ (برج یا قلعه) میداند که در تلفظ محلی، بورو و ساکنانش بوری خوانده میشدند و عبارتست از "ایسور" در حدود آلدبوروی کنونی در یورک. کلیسای سنت اندرو که صلیب ایکس مانندش اکنون بر پرچم بریتانیا قرار گرفته، در الدبورو قرار دارد. ایسور، محل معبد مرکزی دروئیدها در "بریم هام" بوده است. این نام، بازمانده ی لغت "بت ریمون" (بیت رحمان) یعنی خانه ی رحمان خدای سامی است. هگینز دراینجا نقل میکند که کلنل والنسی متوجه شده بود در بعضی نواحی انگلستان، به خورشید و ماه و ستارگان، ریمین گفته میشود و تقدس اجرام آسمانی، ویژگی مشهور کلدانیان است. به گفته ی هگینز، نام ایسور از "ایسو" می آید که همان یسوع عبری به معنی منجی و مرتبط با عیسی مسیح است. ولی این ایسو، "پلنیز" یا بلنوس خدای خورشید و درواقع همان میترا است که علیه نیروهای تاریکی به رهبری "آریمان" [یا اهریمن] میجنگد. بخشی از آلدبورو در تملک ایسو بود و معبد ژوپیتر-باخوس در همانجا قرار داشت. ارتباط منجی با زئوس (ژوپیتر) و دیونیسوس (باخوس) در ارتباط این دو ایزد، با لغت "سوتر" به معنی منجی مشخص میشود. چون دیونیسوس سوتر و زئوس سوتر، هر دو، عناوین هرکول قادس بوده اند. این هرکول، مدلی از ملقارت یا هرکول صور است که در شهر قادس در اسپانیای کارتاژی شناخته میشده و حامی تجارت بوده است. ازاینرو وی را به "هرکول ماگازین" میشناختند که صفتش از لغت کلدانی "مگوسان" به معنی جابجایی و حمل و نقل می آید. ("دروئیدهای سلتی": هگینز: پیشین: ص201-184)
میتوان گفت ایزدی که به نام "سوتر" یعنی منجی شناخته شده، همان عیسی مسیح است در یک معنای مشخص. در ابتدای مسیحیت، پاپی به نام سنت سوتر (منسوب به قرن دوم میلادی)، اسقف شهر رم بوده که جشن ایستر را هم گفته اند همو برپا داشته است. مهمترین اتفاق زندگی این پاپ، ظهور جنبش مونتانیست بوده است که از آناطولی در ترکیه به سرتاسر کارتاژ و سپس گاول منتشر شده و بساط گسترش دستگاه پاپی پاولی رم را به خطر انداخته بوده است. کلیسای آنقوره (آنکارا) در قلاطیه را نیز مونتانیست ها به راه انداخته بودند. بنیانگذار این جنبش، یک کاهن آپولو بوده که به مسیحیت درآمده و عقاید یوحنایی حول انجیل یوحنا و مکاشفه ی یوحنا را پذیرفته و مدعی بود که خدا با همه ی انسان ها سخن میگوید نه فقط با عیسی و سنت پاول. وی دو زن به نام های پرسیلا و ماکسیمیلا را سخنگویان روح القدس خوانده بود و دستگاهش نیز به پیروی از او، زنان محجبه را به اسقفی وا میگذاشتند و این، پیشزمینه ی ظهور عده ی کثیری از زنان پیشگو در افریقای کارتاژی[ازجمله کاهنه جده ی کاگان ها] شده بود. جنبش مونتانیست تنها در قرن هشتم میلادی و توسط ژوستینین بود که در مرکزش ترکیه سرکوب و نابود شد و به دنبالش کم کم از بقیه ی سرزمین ها نیز محو گردید:

Montanism: wikipedia

اگر سنت سوتر را خود عیسی بدانیم که اناجیلش برای الهامبخشی به جریان های دینی مخالف کلیسا لازم آمده، مونتانوس نیز آپولو خواهد بود که روی دوش عیسی می ایستد و مذهب تولید میکند. پس کلیسای رم میشود هرکول، و منتقدانش میشوند سلت های دستگاه پلونیز یا بلونوس که خود آپولو به عنوان یکی از منشئات دکترین رم است. آپولویی که رم را به عنوان آپولو تحریف شده سرمشق قرار دهد، خود، یک ایزد تحریف شده و دگردیسی یافته است.

در اوایل قرن19 و همزمان با گسترش تحقیقات هگینز، جورج پیرسون، از قول بولس عنوان کرد که بازار عقاید پاگانی، خیابان توت هیل در وستمینستر در عصر الیزابت بوده است. این خیابان که پیشتر محل آبادی ای به نام کادیز یا قادس بوده است، نام از همان تحوت یا توث خدای مصری داشته است که در محل، به جفت دوقلوی هرکول و مرکوری-توتاتیس تقسیم و این دو در توت هیل به صورت دو ستون موسوم به تومیلوم پرستش میشدند. مرکوری-توتاتیس همان هرمتنا خدای شاه پروس بوده که به دو جنبه ی مذکر و مونث هرمس و آتنا تقسیم میشده است. هرمس و آتنا هر دو خدایان دانش هستند ولی آتنای مونث، جنگجو و خشن و بیرحم است و هرمتنا ترکیب عقل و جنگ را نشان میدهد و در خدمت جنگسالاران است. او را در هیبت هرمس نشان میدادند درحالیکه یک گوسفند و یک عقرب در کنارش هستند. در روایتی از ماکروبیوس آمده که عقرب در کنار هرمس، جنبه های جنگجویانه ی خورشید را به او منتقل میکند. به روایتی منسوب به پوزانیاس، هرمتنا را فنیقی ها از مصر به کلنی فوکایی ها در مارسی بردند. البته او بیشتر یهودی بوده تا برگرفته از کهانت کهن مصری. هرمتنا ازآنجا در سطح سرزمین گاول منتشر شد و بلژهای بلژیکی نظر به هم راستایی آن با جنگجویی و درندگی خویش از آن استقبال کرده و در تهاجم به بریتانیا، آن را به نام بلنوس بدانجا بردند. حضور هرکول در کنار مرکوریوس توتاتیس و تجسم آن دو به صورت دو ستون، تاثیر کیش فنیقی هرکول صور یا ملقارت را نشان میدهد. در بریتانیا کشیشی به نام آمبروسیوس، بلنوس را ملایم تر کرد و پایه ی اعتقاد به مسیح نمود و چون نام اصلی امبروسیوس، "امس بوری" تصور میشد، مکتب او به مکتب بوری شناخته شد [همانطورکه تصور میشود نام منطقه ی امزبوری، از امبروسیوس اورلیانوس فاتح رومی بریتانیا برآمده باشد]. در هر دو مکتب بلژ و بوری، بلنوس فرشته ی خورشید است. بلنوس همان اپولو خداوند خورشید یونانی است. نامیده شدن اپولو به بلنوس در خود فرهنگ یونانی مآبی، انجام گرفته و عدد ابجد هجی یونانی بلنوس، 365 به تعداد روزهای سال است. با این حال، آپولو که همان میترا خدای ذوابعاد است، در هرمتنا به شدت به درد و رنج و معادله ی قدرت کاهش یافته است. پیرسون، صراحتا از گادفری هگینز به سبب زنده کردن پاگانیسم در انگلستان انتقاد میکند و میگوید پاگانیسم ابتدایی سلت ها، بربرانه و وحشی بوده به همین دلیل است که سرکوب اخلاق مسیحی توسط انقلاب فرانسه، یک باطلاق خون در فرانسه ایجاد کرده که حتی باعثینش چون روبسپیر و مارا در آن فرو رفته اند.:

“portrait of George pearson”: gentlemans magazine”: January-june, 1829: p140-3

میتوان به راحتی فهمید که هرمتنا که هرمس تبدیل شده به آتنای دوشیزه و جنگجو است، کنایه از فرهنگ کهن به خدائیت گیزیدا یا هرمس است که اکنون از زبان کاهنه های مونتانیست، حالت خشن و البته نوگرا می یابد و البته جنگجویی خود را از روی جنگجویی هرکول صور –یعنی کلیسای رم- در کنار خود توجیه میکند. وقتی هم صحبت از الهامات نوین خدا -به قول مونتانوس- میرود، این کاهنه دیگر لازم نیست دوشیزه و محجبه باشد چون لابد تصویر مدرن زن مردمانند هم بخشی از الهامات الهی است که فقط با دیده شدن، میتواند بارقه اش را در کله های مردم جرقه بزند. شاید قهرمانان ادبیات تروبادورها هم برای حرص به زنای محصنه با مردان شوهردار میسوختند چون به آنها الهام شده بود خداوند درون زنان زیبا است و تصرف این زنان یعنی نزدیک شدن به خدا! این، به هیچ وجه مذاهب مسیحی گون امروزی –از یهودیت تا اسلام- که حول هرکول قادس شکل گرفته اند و بنده ی تجارتند را بد نمی آید. آنها میخواهند عناصر طبیعت از تقدس خالی شوند تا جا برای کلیسای خودشان باز شود. وقتی هم که همه چیز و همه کس دنیا را مزاحم رسیدن قهرمان به بانویش کردید و جز بوسه ی بی بهداشت دهانی در انتهای داستانتان، هدف و غایتی برای قهرمان باقی نگذاشتید، همه چیز جهان، جز آنچه که برای فریب دادن زنان مردنمای توی خیابان به کار بیایند، بی ارزش میشوند و دوستانتان هم تا وقتی ارزش دارند که بتوانید با آنها درباره ی زن ها اشتراک مطلب بگذارید و با خوار کردن زن ها وانمود کنید که از خدایی که توی زن حلول کرده، قوی تر و بزرگترید. ازاینرو هیچکس در این که چرا انگلستان همزمان هم زندگینامه ی محمد را به ایرانی ها داد و هم "ویس و رامین" را، دچار تناقض ذهنی نشد. هرچه باشد، خود پیامبر هم به جای چهار زن، چهل زن داشت. چون از بقیه ی انسان ها برتر بود. این که میگویند او ساده زیست بود یک انحراف در مذهب رایج برای نزدیک کردن پیامبر به توده های بیسواد و بی اطلاع از زندگینامه ی مزبور در دم انقلاب اسلامی بود. چون وقتی پیامبر بخواهد زندگی 11همسر دائمی و بیشمار کنیزش را تامین کند نمیتواند فقط یک خانه ی محقر و دخل و خرجی اندک داشته باشد. روحانیون هم اگر بخواهند ثابت کنند مثل پیامبر مقدسند باید چنان شکوهی داشته باشند همانطور که اشرافیت اروپایی-امریکایی و مقلدین نوکیسه شان در جهان چنین میکنند. و اما ما مردم جهان؛ مجبوریم برای اندک دارایی های خود، در شبکه های اجتماعی، شو به راه بیندازیم و چون حریف ثروت کاهن ها و کشیش ها نمیشویم فقط همدیگر را دچار شکنجه ی روانی کنیم بلکه اینطوری هم منطق کشیش را که دشمن زندگی خودمان است اثبات کنیم و هم چنان با هم دچار تفرقه و دورویی و دروغگویی از راه دور شویم که رابطه هامان بپژمرد و نتوانیم با هم علیه او متحد شویم.

یکی از دوستانم از قول شریک پدرش که مهندس تحصیل کرده ای بوده، تعریف میکرد که در زمان شاه سابق، بخش های وسیعی از گیلان زیر آب بوده و در منطقه ی آنها گل آلودی زمین به حدی بوده که مردم، کفش نمیپوشیده اند. چون کفش در گل گیر میکرده و کنده میشده و راه رفتن را کندتر میکرده است. ولی آخوند محل، تنها کسی بوده که با اسب از روستا میگذشته و وقتی به مسجد میرسیده، دم آستانه ی مسجد، یک نمه جلو اسب او میگذاشته اند تا مبادا پای آخوند با زمین برخورد کند و او تمیز و مرتب وارد مسجد شود. مهندس دراینجا فحشی نثار آخوند نموده و گفته بود که بعد از انقلاب، آن آخوند، به بزرگترین زمینخوار آن منطقه تبدیل شد. دوستم از مهندس که سابقه ی انقلابی گری داشت پرسیده بود: «شما میدانستید این آخوند اینطوری است و دورش جمع شدید؟» مهندس پاسخ منفی داده بود. ولی دوستم در این مورد تردید داشته و از من پرسیده است: «چطور ممکن است مردم این همه به آخوند احترام بگذارند بدون این که بدانند او چگونه آدمی است؟» من در موقع طرح سوال، جوابی نداشتم. ولی الآن فکر میکنم مردم در نوع برخورد مذهبی خود، مبنا را از روحانیون به مراجع دیگر تغییر داده درحالیکه بر همان روش قدیم تفکر خود باقی مانده اند. مردم به روحانیون به چشم جادوگر نگاه میکرده اند و فکر میکردند آنها جادوهای خاصی از پیامبرشان به ارث برده اند. وقتی آخوندها به عربی نامفهوم سخن میگفتند -فرق نمیکرد دعا باشد یا قرآن که مردم فرق این دو را نمیدانستند- فکر میکردند اینها دارند طلسمات جادویی به کار میبرند. به نظر مردم عامی، آخوندها جادوگر بودند و با جادو پولدار شده بودند چون تاجر بودند. لباس روحانیت در ایران، لباس طبقه ی تجار و یهودیان–که آنها هم تاجر بودند- در عصر ناصری است و در خارج از ایران نیز شما این لباس را جز در تن روحانیون شیعی که همه نانخور ایرانند نمی یابید. پیامبر روحانیون هم بنا بر زندگینامه اش مانند خود آنها تاجر بود. الآن مردم احساس میکنند جادوی آخوندها بینتیجه است و آنها جادوگر قلابیند. چون تجار بسیار بزرگتری را در جهان غرب یافته اند که هم پولدارترند و هم جادوگرتر. جادوی پیامبر و امامان آخوندها نسیه است، ولی جادوی تجار غربی را شما در رسانه هایشان بعینه میبینید. هگینز نوشته است که ایرانی ها یا اهالی پرشیا همانطور با جادو و جادوگر برخورد میکنند که ایرلندی ها و هندی ها. جادوی هندی ها یادگار هرکول هندی است که سیسرو نام او را "بلوس" دانسته است. بلوس همان بعل عنوان فرشتگان سامی است و ارتباطش با هند، توسط "بالی" محقق شده که هر دو سرزمین آسورستان و هندوستان را فتح کرده است. برای ایرلندی ها، این مبنای جادویی، با عناوین "سیدهاک" و "بال" شناخته میشده که موکلانش ملقب به "سامهان" جادویی میزده اند که به "کوبور" شناخته میشده است. به نظر هگینز، کوبور در ارتباط با سیدهاک، همان کابیری ها یا 7پسر صدیق خدای فنیقی را نشان میدهد که هرکول و دیونیسوس یونانی نیز رونوشت هایی از اویند. 7پسر صدیق، 7سیاره ی کلدانیند که 7جلوه ی مختلف صدیق محسوب میشوند. این 7تن، به خدمت "اشمون" (آسمان) درمی آیند که نفر هشتم این جمع است و در مصر نیز 7سیاره با پتاح یا خالق، یک اتحاد هشتگانه میسازند. هگینز به نقل از پیکتت مینویسد که اشمون در ایران قرن 18، به نام های "زمان" و "ازمن" شناخته میشده که به معنی آسمان به کار میرفته اند. "سامان" نیز لقب "بعل زبوب" در نزد صبی ها یا صابی ها بوده است و در فرهنگ ایبرو-سلتی، بعل زبوب به صورت "بال زاب" یا "بال ساب" به عنوان موکل مرگ شناخته میشده است. 7سیاره و نمایندگان زمینیشان یعنی جادوگران به خاطر پیروی از اشمون، در زبان کلدانی به نام او "سامین" یا "ثامن" نامیده میشدند که عنوان "شمن" برای کاهنان ترک-مغول نیز از آن می آید و "سامهان" ایرلندی نیز تلفظ سلتی همین سامین یا شمن است. بال را ایرلندی ها "خودیا"، "کودام" و "کد" نیز مینامیدند که به صورت "گاد" برای نامیدن خدای مسیحیت در انگلیسی به کار رفته است. به نظر هگینز، این، کار یهودیان است. چون حرف "سی" برای واج "ک" حرف سوم الفبای انگلیسی است که با حرف "جی" برای واج "گ" جانشین شده ازآنروکه در الفبای عبری، "جی" به جای "سی" حرف سوم الفبا است و این معامله با عبارات "گیمل" و "گاما" هم شده است (دروئیدهای سلتی: ص 182-177).
این عبارت آخر، نشان میدهد که چرا ما ایرانی ها یزدان را به جای "الله"، خدا صدا میزنیم. شاید هم یک دلیل میهن فروشی دو قرنه ی ما به انگلیسی ها، همتباری مذهبی باشد که ما در یکی از خودسانسوری های تبرئه کننده ی متعدد خود، فراموشش کرده ایم. ولی جالب این که هرچقدر همخانوادگی "خدا" ی فارسی و "گاد" انگلیسی، از نظرها مخفی مانده، در گیلان من، نسبت او با "خوتای" هندی شناخته بوده و حتی دستمایه ی لطیفه ای شده است. جمله ی "خوتای؟" در گیلکی، مخفف فعل فارسی "خفته ای" و درواقع پرسش استفهامی است به معنی "آیا خوابیده ای؟" در این لطیفه ی قدیمی، یک هندی و یک گیلک، در اتاق تاریکی به سر میبرند. گیلک، دراز کشیده و هندی فکر میکند که او خوابیده است. هندی، در تنهایی خود، آنقدر ذهنش مشغول مشکلات میشود که ناگهان طاقتش به آخر میرسد و خدا را فریاد میزند: «خوتای؟» یک دفعه گیلک میگوید: «نه. بیدارم.» چون فکر کرده هندی از او میپرسد: «آیا خوابیده ای؟» یکی از معانی جانبی این لطیفه این است که مردم جامعه ای که لطیفه را اختراع نموده، در تاریکی و تنهایی، یاد خدا می افتند و اصلا خدای ایرانی نیاز دارد مردمش دائم در تاریکی و تنهایی باشند تا او را فراموش نکنند. بدبختانه بهشت انگلیسی هگینز و پیروان اولستریش نیز، از معبر دوزخی تاریک و مادی میگذرد.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷