زرتشت در ژاپن: الف های تالکین و یوفو های امریکایی
نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا نوشته ای از "یوئیچی سائکی" در تبلیغ کتابی کاغذی به نام «جعل تاریخ در کره: استثمار ژاپن برای الحاق به کره ی جنوبی» اثر «یاتسوهیرو ناکاگاوا» (متولد 1945) میخواندم که با دیدنش از میزان مظلومنمایی ژاپنی ها از بابت از دست دادن جایگاهشان در تاریخ حیرت کردم. بیایید با هم بخش هایی از مقاله را مرور کنیم تا بفهمید چه میگویم.:
«کره ی جنوبی فرهنگ ژاپن را نابود میکند و ادعا میکند که همه چیز متعلق به آنها است. نمونه ی بارز آن، دیدگاه رسمی دولت کره است که "بوشیدو [قانون نامه ی سامورایی ها] از کره ی جنوبی سرچشمه گرفته است". اگر یک ژاپنی معمولی هستید، داستانی سرگرم کننده است و درنهایت میخندید. با این حال، شرایط به جایی رسیده است که دیگر خنده کافی نیست... آیا ژاپن پس از سرقت سامورایی و بوشیدو سکوت خواهد کرد؟ اگر بوشیدو را از دست بدهید، ژاپن تمام شده است. کشوری که از فرهنگ محروم باشد، ویران خواهد شد. هنگ کنگ مثال خوبی است. حتی اگر از نظر اقتصادی غنی باشد، اگر از فرهنگ بیرون برود، فقط سردی برایش میماند. مردم ژاپن بر اساس کاخ امپراطوری و بوشیدو خواهند بود. اما کره ی جنوبی به امپراطور توهین کرد و ادعا کرد که او یک کره ای است. ممکن است خاندان امپراطور با خون پاکجه مخلوط شده باشد اما ربطی به کره ای های فعلی ندارد. خاندان امپراطوری را از ژاپن دزدیده اند و بعد نوبت بوشیدو رسیده است. تکواندو قطعا خاستگاه کاراته دوی ژاپنی است. کره ی جنوبی تاریخ را تحریف کرد و بلاخره آن را به پیش برد. در کره، معلمان به دانش آموزان آموزش میدهند: "اگر در خارج از کشور، کار اشتباهی انجام دادید و گرفتار شدید، بگویید که ژاپنی هستید." این یک واقعیت است. ممکن است برخی معقول باشند، اما در کره ی جنوبی اگر از ژاپن تعریف کنید، انتشار آن ممنوع میشود. این هم یک واقعیت است... همانطورکه نویسنده اشاره میکند، آیا میدانستید که "دریای ژاپن" در نقشه ی جهان در حال ناپدید شدن است؟ کره ی جنوبی با ناشران و دولت های سراسر جهان مانند "توکای" کار میکند و شرکت های بیشتری با هم مینویسند... آیا کشوری را میبخشید که این گونه ظلم میکند؟ من نباید احساس کنم که دشمنی کشوری با اقتصاد متوسط مانند کره ی جنوبی، بسیار غیر انسانی تر از تروریسم کشور ضعیفی مانند کره ی شمالی است؟ علاوه بر آنچه دراینجا گفته شد، این کتاب پیشنهادی است زیرا همچنین دلایلی را نشان میدهد که ژاپن میتواند مطابق زمانه، حداقل 63تریلیون پول از کره ی جنوبی بگیرد.»
خیلی جالب است. نویسنده از خطر از دست دادن فرهنگ کشور میگوید درحالیکه این فرهنگ، به خاندان امپراطوری و جنگجویان سامورایی محدود شده است. البته که کره ی جنوبی باید از تصرف آنها حرف بزند چون تمام پیروزی های مافیای نیمه کره ای یاکوزا در ژاپن از 1-همکاری خاندان امپراطوری ژاپن با آنها و 2-سوء استفاده یا اصلا بهتر است بگویم استفاده ی معقولشان از بوشیدو یا سلسله قوانینی که آدم های امپراطور ژاپن به آدمکشان سامورایی نسبت داده اند حاصل آمده است. بدون بوشیدو، مافیای ژاپن چیزی برای شرافتمندانه کردن قواعد گنگستری خود در بین اعضایش نداشت. پیش از این که در هرج و مرج پس از جنگ جهانی دوم، یاکوزاها به منبع تامین همه چیز در ژاپن تبدیل شوند، مافیای ژاپن، با قمار در بازار ناهاری در ادو شروع شد. بازنده ها مجبور بودند به سربازان مافیا تبدیل شوند. آنها در این زمان، به "لشکر احمق ها" معروف بودند. در این عنوان، هیچ افتخاری وجود ندارد. ولی الآن جوانان ژاپنی با دل و جان به باندهای یاکوزا میپیوندند چون شرافت دارد. این شرافت از تقدس خشونت در قوانین سامورایی های شرافتمند نیرو میگیرد. نتیجه اش این که هر روز در ژاپن، حداقل یک نفر با شلیک گلوله در وسط خیابان هدف میگیرد. تقثدس خشونت گاهی آنقدر با ژست های سامورایی های کابوی مانند فیلم های ژاپنی ترکیب میشود که میبینید در یک پرونده، مرد 28ساله ی گانگستر، بر سر یک مشاجره ی معمولی، روی همسرش اسلحه میکشد و او را در حال فرار از پشت با شلیک گلوله مجروح میکند و سپس دختربچه ی 7ماهه اش را که از سروصدا به گریه افتاده، به ضرب گلوله میکشد. کسانی از بوشیدو دفاع میکنند و آن را شرافتمندانه میخوانند که هنوز هم که هنوز است، سربازان ژاپنی جنگ دوم جهانی را قهرمان میدانند و معتقدند مردم تمام کشورهای همسایه شان در دروغبافی درباره ی خاطره ی سبوعیت این سربازان با هم در توطئه ای مشترک همکاری کرده اند. آقایان میهن دوست ژاپنی، تصاویری –احتمالا جعلی- از سربازان مهربان ژاپنی در حال بغل کردن سگ و گربه در مستعمرات منتشر میکنند و انتظار دارند ما تصور کنیم این همه سرباز تفنگ به دست و حامل شمشیر، برای هواخوری به چین و کره و آسیای جنوب شرقی رفته بودند. آن سربازان میهن پرست که تردید نداشتند امپراطور فرزند آماتراسو الهه ی خورشید و فرمانش ازجمله در خونریزی لازم الاجرا است همان نسبتی را با امپراطور دارند که یاکوزاها با امپراطوران واقعی کشور یعنی یاماگوچی ها و دیگر مافیاهای نیمه کره ای ژاپن. الگوی هر دو دسته هم یک پدیده است: سامورایی های قدیمی و مدرن تکثیرشده در سطح رسانه که یا در حال آدمکشیند یا در حال خوشگذرانی بخصوص با مشروب و فحشا که این دومی، مهمترین صنعت تحت کنترل مافیا و دولت های متبوعش در ژاپن است که تبلیغاتش را با کمک صنعت انیمه-مانگا تا توی مدارس دخترانه گسترش میدهد. تبلیغات، مستعمره سازی، تجارت فحشا... زمانی این کلمات، همه ی شرقیان را به یاد جهان موسوم به غرب می انداخت. شاید سامورایی گری رسانه ای ژاپنی نیز چندان پدیده ی خاصی نباشد. احتمالا هم سامورایی ها چندان با لمپن های لباس شخصی در رژیم پهلوی و جمهوری اسلامی تفاوتی نداشتند و فرهنگ شرافتشان از حد لوطی گری کلاه مخملی های ایرانی آن ور تر نمیرفت. در مقاله ای از توفوگو عنوان شده که نام بوشیدو را "اینازو نیتوبه" با کتابی به نام "بوشیدو" بر سر زبان انداخت. نیتوبه یک ژاپنی تحصیلکرده در امریکا و ازدواج کرده با زنی مسیحی بود. او بود که از سامورایی ها، چیزی شبیه به شوالیه های اروپایی ساخت تا جنگ را شرافتمندانه کند. بسیاری از اقوال او در کتاب –ازجمله دیالوگی از سایگو تاکاموری رهبر شورش سامورایی ها علیه دولت میجی- برگرفته از کتاب مقدس مسیحیان هستند. مجازات بربرانه ی خودکشی را نیتوبه بود که به راهی برای دفاع از شرافت تعبیر کرد و در این راه، بحث زندگی روح در شکم را پیش کشید، اعتقادی که ژاپنی نبود و از کتاب تورات برگرفته شده بود. حتی کلمه ی بوشیدو تا قبل از سال 1900 وجود نداشت تا نماینده ی مرامی باستانی باشد. صحنه پردازی نیتوبه از هر جهت جدید بود چون حتی در ژاپن سنتی هم خاندان توکوگاوا تا جایی که توانسته بود شر سامورایی ها را از ژاپن کم کرده بود. بسیاری از ژاپنی های تحصیلکرده، نیتوبه را به مسیحی سازی جنگ به پیروی از شوالیه ها متهم میکردند و میگفتند که الآن کشور بیشتر به اخلاق کنفسیوس برای ساختن فرهنگ صنعتی نیاز دارد تا به اراذل و اوباش سامورایی که برای پول، آدم میکشتند. اما هرچه ژاپن با سرعت بیشتری گذشته را تخریب میکرد و غربی میشد، ژاپنی ها بیشتر و بیشتر به تصاویر غربی نما از گذشته ی خودشان حریص میشدند بخصوص نسبت به سامورایی ها که در زمان کودکی نیتوبه از صحنه ی ژاپن محو شده بودند و آنها را میشد به هر شکلی تصور کرد. ازاینرو کتاب نیتوبه جنگسالاران ژاپنی را خوش آمد و آنها محتویات آن را در راه تولید یک حکومت فاشیستی و ارتش آماده ی خونریزی در راه میهن گسترش دادند. بعد از آن، تصویر خیالی ژاپنی ها از گذشته شان، جنگ و شرافت، هرگز دست از سر آنها برنداشت.:
“everything tom cruise taught you about samurai is wrong”: togugu: December 8,2014
اینها مسائل درستی هستند. ولی یادمان باشد هیچ وقت یک شخص نمیتواند جریانی را ایجاد کند مگر این که مردم زیادی پیشزمینه ی پذیرش آن جریان را پیدا کرده باشند. شاید ژاپن نیز آنقدرها که تصور میشود از دنیا منزوی نبوده و بذرهای غربزدگی در آن به حدی وجود داشته که جوانان آن را آماده ی انجام بدترین جنایت ها در کشورهای دیگر به بهانه ی تقلید از شرافت شوالیه ی اروپایی نموده باشد.
















اگر دقت کنید، ژاپنی ها در تاریخی که به جنگجویی خود منتسب کرده اند، روی یک دوره ی خاص زوم کرده اند. این دوره، دوره ی جنگ های داخلی است که در آن، نام جنگسالارانی چون شینگن تاکه دا، کن شین، نوبوناگا ادا، هوجو و هیده یوشی میدرخشد و سرانجام با اتحاد کشور توسط بزرگترین شخصیت تاریخ ژاپن یعنی توکوگاوا ایه یاسو به پایان میرسد. پس از آن، دوره ی 200ساله ی شوگان های توکوگاوا آغاز میشود که پایان آن، به قدرت رسیدن یا -به قول خودشان- بازگشت امپراطور به قدرت در دوره ی مدرن است (معلوم نیست تنو یا میکادو که نامش را به امپراطور ترجمه میکنند، تا قبل از تبدیل شدن به عروسک خیمه شب بازی فرقه ی "اژدهای سیاه" در شورش علیه خاندان توکوگاوا، هیچ وقت مقامی بیش از کاهن اعظم داشته بوده باشد). اگر دقت کنید، میبینید که صنعت انیمه-مانگا و گیمینگ ژاپن روی یک دوره ی دیگر در تاریخ چین هم زوم کرده که خیلی شبیه دوره ی مزبور در ژاپن به نظر میرسد، دوره ی سقوط امپراطوری هان و تقسیم کشور به سه پادشاهی تا اتحاد مجدد کشور به دست سلسله ی جین. این دوره نیز با نام های آشنایی چون لیو بی، ژانگ فی، گوآن یو، سائو سائو، ژوگه لیانگ کونگ مینگ و ژو یو مشهور است و محتویاتش بسیار نزدیک به شرافت سامورایی ژاپنی است تا جایی که در بازی ای ژاپنی به نام اوروچی، شخصیت های سقوط دولت هان در 1800سال پیش با شخصیت های دوره ی جنگ داخلی ژاپن در بین 300 تا 400سال پیش با هم علیه شیطانی به نام اوروچی متحد میشوند. به نظر میرسد شخصیت های چینی، الگوی شخصیت های ژاپنی باشند. این داستان چینی در رمان کلاسیک "عاشقانه ی سه پادشاهی" اثر لو گوانگ جونگ و در اوایل سلسله ی مینگ تنظیم و تا اواسط سلسله ی چینگ چند بار بازپردازش شده است. داستان از جایی شروع میشود که ظهور یک قحطی و آشکار شدن فساد ماموران حکومتی، سبب خشم مردم و بروز شورش دستار زردها به رهبری ژانگ ژیائو علیه دولت مرکزی میشود. پس از جنگ های بسیار و مرگ ژانگ در اثر بیماری، دستار زردها سرکوب میشوند. اما ژنرال هایی که در سرکوب شورش همکاری کرده اند سهم خود را از قدرت میخواهند و با هم درگیر کشمکش بر ضد اتحاد دولت میشوند. یکی از این ژنرال ها به نام دونگ ژو که بر منطقه ی بربر شی لیانگ حکومت میکند موفق به فتح پایتخت و کسب مقام نخست وزیری میشود. دونگ ژو زمانی سرداری دلاور و جوانمرد بود. ولی شدائد روزگار، وی را به شخصیتی سنگدل، روانی و نامتعادل تبدیل کرد. او یک تیرانی بیرحمانه بر کشور پیاده کرد و خود به خوشگذرانی و اعمال خلاف متعدد مشغول شد. جنگ هایی که دشمنانش علیه او به راه انداختند به جایی نرسید. ولی یکی از وزرای مخالفش به نام وانگ یون، دخترخوانده اش دیائوچان را تعلیم داد تا معشوقه ی دونگ ژو شود و همزمان از پسرخوانده ی مورد اعتماد دونگ ژو یعنی لو بو که سرداری بسیار قدرتمند است دلربایی کند و دونگ ژو و لوبو را به جان هم بیندازد، اتفاقی که نتیجه ی نهایی آن قتل دونگ ژو با نیزه ی لو بو است. با مرگ دونگ ژو، هرج و مرج، کشور را فرا میگیرد و بخش حماسی مورد علاقه ی ژاپنی ها از رودررویی شخصیت ها سر گرفته میشود. نام دونگ ژو به معنی رهبر ژوها است و اشاره به برخاستن او از لیانگ یا سرزمین چیانگ های بربر دارد که پادشاهی کهن ژو از آن قوم برخاسته بود. مارک گراف، معتقد است که داستان رودررویی دونگ ژو و لو بو در مقام پدر و پسر در این رمان، چیز کوچکی نیست. رودررویی پدر و پسر به خاطر یک زن در داستان بودایی شاهزاده پدمه در هند نیز آمده که نامادریش او را به قصد سوء در حق او متهم کرد و پدرش شاه دستور قتل او را داد. اما خدایان نجاتش دادند و او را به هیمالیا بردند جایی که در آن، به راهبی مقدس تبدیل شد. بعدها وقتی پدر به بی گناهی پسرش پی برد، دستور به پرت کردن زن خاطی از روی صخره ها داد. پدمه یا بادام، درواقع تلفظ دیگر نام بودا و یکی از صورت های او است که احتمالا پیش از تثبیت زندگینامه ی شاکیامونی به عنوان داستان رسمی بودا در بودیسم تبتی به قدرت رسیده در دوره ی چینگ، بسیار مشهور بوده است. داستان پدمه شبیه داستان یوسف است که به سبب نیت سوء نامادریش زلیخا به زندان پدرخوانده اش پوتیفار افتاد. البته یوسف بیگناه بود و لوبو گناهکار. اما آنچه لوبو را به یوسف و البته بودا یا پدمه متصل میکند، مجموعه ای از داستان های دیگر است که نشان میدهد یوسف یا بودا چطور به جنگجویی چون لوبو تغییر شخصیت میدهند. اکثر این داستان ها در سرزمین های غربی روی میدهند و دلیلش هم مشخص است. این داستان ها ریشه ی مغولی دارند و نتیجه ی رشد و قدرت گرفتن یهودیان در بین تاتارها از سمت غرب هستند. هان به معنی پادشاه در چینی، تلفظ دیگر عنوان خان در زبان های آلتایی است و به گفته ی مارک گراف، دستار زرد شورشیان علیه خان یا امپراطور هان، همان دستار زردی است که سربازان مغول دولت قزل اردو در روسیه بر سر داشتند. در داستان دونگ ژو نیز دیائوچان کپی استر و پدرخوانده اش وانگ یون، کپی مردخای –عمو یا پسرعموی استر و ولینعمت او- هستند. همانطورکه مردخای، استر را برای وا داشتن شاه پارس به کشتن دشمنان یهودیان، به ازدواج شاه درمی آورد، وانگ یون نیز چنین میکند. از آن شبیه تر، داستان های یودیت (زن یهودی) و تومیریس (ملکه ی تاتارهای ماساگت) است: زنانی که وانمود میکنند قصد ازدواج با –به ترتیب- هولوفرنس (سردار بابلی) و کورش (شاه پارس) را دارند ولی هدفشان از این کارها کشتن پادشاه است، دقیقا همان هدفی که دیائوچان از ابراز علاقه به دونگ ژو دارد. اتحاد این داستان ها، در تلاش برای منحط کردن یک دولت است. استر با قانع کردن اخشوارش شاه پارس به کشتن نخست وزیرش هامان و دیگر پارسیان دشمن یهودیان ونیز نشاندن مردخای به نخست وزیری، عملا دستگاه پارس را یهودی میکند. هولوفرنس نیز مانعی برای نفوذ یهودیان در دستگاه دولت بابل است، نفوذی که با مرگ هولوفرنس آنقدر قوت می یابد که درنهایت با باز شدن دروازه های بابل به روی سپاه پارس با خیانت یهودیان، به پارسی شدن بابل می انجامد. در این مورد باید توجه داشته باشیم که کلمات پارس و فارس، جانشین عناوین فرقه ی پاروشیم یا فریسی ها هستند که خاندان داود و سلیمان و پیروانشان را در بر میگیرند. درواقع منظور از این داستان ها، از بین بردن خوبی در یک دولت برای مادی و منحط کردن آن بوسیله ی زنان است. این داستان را در الگوی اصلی پردازش شخصیت دونگ ژو می یابیم، یعنی در شخصیت "وانگ ژو" (یعنی شاه ژو) آخرین پادشاه سلسله ی کهن شانگ در چین مرکزی که نخست شخصیتی درستکار و نیکو بود. اما یک روز وانگ ژو به بت الهه نووو ابراز شهوت کرد و آرزو کرد که او زنی واقعی بود و شاه میتوانست با او معاشقه کند. این، همتای معاشقه ی دنگ ژو با بیوه ی ولینعمتش امپراطور لینگ و مادر امپراطور شیان است که حکم مادر مملکت را داشت. نوو در کنار فوشی، دو ایزد نخستین بودند که گل آدمیان را سرشته و حکم پدر و مادر انسان ها یا آدم و حوای چینی را داشتند. از این جهت نووو و فوشی، ما به ازایی برای عیشتار و مردوخ خدایان کلدانی بودند که نام های توراتی استر و مردخای از روی آنها پرداخته شده اند. درواقع استر یا عیشتار انسان شده، همان مجسمه ی زنی است که پیگمالیون ایتالیایی میسازد و به آن ابراز عشق میکند و ونوس الهه ی دلدادگی، آن مجسمه را به زنی واقعی تبدیل میکند تا پیگمالیون به هدفش برسد. این زن واقعی، در داستان وانگ ژو، "دی جیا" است: زنی که نوووی خشمگین، برای انتقام به سراغ وانگ ژو میفرستد تا بساط حکومتش را برچیند. علاوه بر آن، نووو وانگ ژو را به جنون دچار میکند. جنونی که وانگ ژو را هوسباز و زودجوش میکند و چنان باعث وحشت همه از او میشود که او را از هرچه تنها تر شدن، بیشتر به دی جیایی پناه برنده کند که با سبکسری ها و خواسته های نامعقولش از پادشاه که سبب فشار بر مردم میشود، سبب خشم مردم از حکومت میشود. دی جیا حتی پادشاه را به پسر خود بدبین میکند و باعث قتل او به دست پدرش میشود، چیزی که یادآور تبعید یوسف به زندان به عنوان مابه ازای جهان زیرین یا قلمرو مردگان توسط پدرخوانده اش پوتیفار است. سرانجام مردم خشمگین، به وو رهبر قبیله ی شورشی ژو روی می آورند و لشکر او را بزرگ میکنند. در رویارویی نهایی بین شورشیان و ارتش شانگ، سربازان به شورشیان میپیوندند و وانگ ژو که نمیتواند این وضع را تحمل کند، کاخ خود را به آتش میکشد و در شعله ها میسوزد. این، دقیقا همان سرانجام ساراک آخرین شاه آشور هنگام یورش سربازان ماد به قلعه ی او است. ساراک نیز مانند وانگ ژو اعتبار خود را با زنبارگی و خوشگذرانی و بی توجهی به امور مملکت از دست داد و سقوطش به دست مادها روایت دیگر سقوط بابل به دست کورش پارسی است که تورات، او را شاه مادها و عیلامی ها خوانده است. نکته ی مهم اما در داستان وانگ ژو این است که سلسله ای که جایش را میگیرد یعنی ژو همنام خودش است. آیا حکومت قبلی به شکلی مثبت تر دگرگون میشود؟ آیا درست مثل داستان مسیح، پایان بدی، خوبی است؟ در داستان مسیح میبینیم که یوحنای تعمیددهنده یا یحیی که مردم او را تجسد ایلیا یا الیاس مسیح یهودیان میدانند به تحریک زنی به نام سالومه که همتای استر و یودیت و دی جیا و دیائوچان است، به دستور هرود پادشاه زمانه به قتل میرسد ولی مسیح دیگری که عیسی شاگرد او است جایش را میگیرد و مذهبی عالمگیر از او پدید می آید. قتل یوحنا همتای قتل آنتی پاتر پسر بزرگ هرود به دست او در اثر جنون بی اعتمادی حادث شده بر او است که در داستان ایوان مخوف شاه روسیه هم تکرار میشود. کلیسای عیسی مقبره ی پطرس یعنی سنگ در رم است و صلیبش شمشیر صلیب مانند آرتور است که در سنگی فرو رفته است. شمشیر فقط مال آرتور است چون به دست آوردن گرال یا جام حاوی خون عیسی در زمان او ممکن شده است. گرال در اصل یعنی سنگ و معادل هعمان سنگ یا پطرس مسیح است. در روایت ولفرام فون اشنباخ، گرال به پسر شوالیه گاموره از بلکان ملکه ی حبشه تعلق میگیرد. این بلکان، همان بلقیس یا ملکه ی سبا است که دلیل جنون و بتپرستی سلیمان دانسته شده و به عنوان مدل دیگری از دی جیا قابل ارزیابی است. اعقاب پسر بلقیس به آسیای مرکزی یا دور میروند که درآنجا پرسبیتر جان –شکل دیگری از یوحنای تعمیددهنده- با قدرت گرال، یک پادشاهی مسیحی عظیم بنا میکند. افسانه ی جام اسرارآمیز در شرق را کیخسرو دارد. او پسر سیاوش است: شاهزاده ی درستکار ایران بنا بر شاهنامه ی فردوسی که توسط نامادریش در داستانی کپی شده از داستان یوسف، از چشم پدر می افتد و با این که بیگناهیش ثابت میشود، ولی از ترس نامادری به سرزمین های شرقی و قلمرو توران میگریزد و درآنجا داماد شاه توران افراسیاب میشود. ولی با بدگمانی بیمورد شاه به سیاوش، او کشته میشود. بعدها کیخسرو بر تخت شاهی ایران مینشیند و انتقام پدر را با کشتن پدربزگش افراسیاب میگیرد. سودابه نامادری سیاوش، دختر پادشاه هاماوران –حمیر یا یمن- است و معمولا در روایات عربی، سبا محل حکومت بلقیس را نیز یمن میدانند. داستان کیخسرو که بعد از مرگ پدرش متولد میشود، بی شباهت به داستان مرگ ازیریس در کتاب "ایزیس و ازیریس" پلوتارخ نیست. ازیریس مهربان که توسط برادرش ست به قتل رسیده، به صورت هورس مجددا از همسرش ایزیس متولد میشود و انتقام میگیرد درحالیکه اینبار پهلوانی جنگجو و بیرحم است و چیزی از مهربانی سرش نمیشود. این داستان برگرفته از اعتقاد قبطی مرگ هر روزه ی هورس خدای خورشید در غرب زمین و تبعیدش به جهان زیرین، و تولد دوباره اش از رحم مادرش هاثور از شرق در فردای آن است. الهه هم قاتل قهرمان است و هم متولد کننده ی دوباره ی او شاید از طریق همین قتل. پس قتل سیاوش در اثر بدخواهی نامادریش سودابه و البته توام با فرار او به سرچشمه ی خورشید در شرق (توران)، روایت کامل کننده ی داستان زندانی شدن یوسف در جهان زیرین در اثر بدخواهی نامادریش زلیخا و تولد دوباره ی او از زندان به صورت قدرتمندترین مرد مصر به جای پدرش پوتیفار است. به همین ترتیب بودا هم که در هند واقعا در اثر بدخواهی نامادریش به قتل رسیده، در شرق به صورت خورشیدی جدید متولد میشود. اما همانطور که ازیریس و سیاوش در تولد جدیدشان دیگر مهربان و انساندوست نیستند و مدعیان جایگاه یوحنای انساندوست و صلح طلب، شوالیه های آدمکش پرستشگر گرال خون عیسی در اروپایند، در شرق هم جای بودای درستکار را لوبوی جنگجوی هوسباز میگیرد. ژاپن به راحتی میتواند حتی مکان مناسب تری برای پرورش لوبوهای جنگجوی بی شخصیت و ابله باشد چون در مکان شرقی تری نسبت به چین قرار دارد و همانطورکه چینی ها او را نامیده اند، "تای نیه پونگ کو" یعنی سرزمین آفتاب تابان است. [این کلمه ی چینی در اروپا تبدیل به چیپانگو و سپس جاپان، و در خود ژاپن تبدیل به دای نیپون و بلاخره نیپون شد که ژاپنی ها کشور خود را بدان نام مینامند.] در این مورد باید توجه کنید که مغول های فاتح چین، جورچن هایی بودند که سلسله ای به نام "چین" در چونگ فوآ کوآ (چین کنونی) بنیان نهادند و خاندان سلطنتی جوسیون در شبه جزیره ی کره نیز یک شاخه از خاندان سلطنتی جورچن های چین بودند و جنگجویان ژاپنی نیز از کره به جزایر ژاپن یورش برده اند. در این مورد، باید توجه داشت که یک چین دیگر با یک املای چینی دیگر نیز پرداخته شده که امپراطوری هان (خان) شکل اصلاح شده ی مدل بنیانگذاشته شده توسط آن تلقی شده است. اولین امپراطور چین موسوم به "چین شی هوانگ دی" شخصیتی نامتعادل و مجنون و خطرناک داشت که گفته میشد به دلیل خاطرات بدش از هوسبازی های مادرش در او به وجود آمده بوده است (نامادری سیاوش را به یاد بیاورید). چین شی هوانگ دی در جستجوی عمر جاوید بود و داروهایی که در این راه مصرف کرد، جنون او را افزایش و مرگ او را تسریع نمود. این امپراطور از وجود جزایر جاودانگی در شرق اطلاعی حاصل نمود و جادوگری به نام شو فو را برای کشف این جزایر به سفری دریایی در شرق فرستاد. پس از مدتی، شوفو برگشت و گفت که خدایان جزیره، صنعتگر و معمار و کشاورز و آشپز و سرباز و خدم و حشم و دختران و پسران زیبا طلب کرده اند. امپراطور، لشکری از این افراد در اختیار شوفو گذاشت تا رضایت خدایان را جلب کند. شوفو دیگر برنگشت و با آن مردمی که امپراطور به او داده بود به ژاپن گریخت و تمدن ژاپن را تاسیس نمود و خود به "شن وو" اولین امپراطور ژاپن تبدیل شد. [دو مقبره به نام شوفو در ژاپن هست و در بعضی نواحی ژاپن به عنوان خدای کشاورزی برایش آیین هایی برگزار میشود.] دراینجا دوباره نگاره ی شاه مجنون و دلنگران قدرتش را میبینیم که سبب ظهور شاهی دیگر در حرکت به شرق مقدس میشود. بر اساس فلسفه ی پیشین، ژاپن با تولید جنگجویان و فتح شرق بزرگ و درنهایت جهان به وظیفه ی تاریخی خود عمل خواهد کرد. امپراطوری خونین ژاپن از این فکر متولد شده بود.:
“issues of reconstruvtion”: mark graf: hx moka: 10/2/2020
















در گزارش مارک گراف، نکته ی جالبی وجود دارد که جای گسترش در آن هست. او به پیروی از فومنکو و نوکووسکی، سلیمان قانونی سلطان عثمانی را همان سلیمان تورات و مسجد ایاصوفیه ی او را مدل دیگری از معبد سلیمان میداند. شاید سلیمان قانونی، رابط بین ملکه ی سبا و پسر مسیحی او در شرق باشد. سلیمان قانونی، در اثر بدبینی ای که خرم سلطان همسرش در او نسبت به پسر بزرگ سلیمان یعنی محمد پدید می آورد، محمد را که شاهزاده ی قابل و باکفایتی است میکشد و پسر خرم سلطان به نام سلیم معروف به "سلیم احمق" و "سلیم خوشگذران" را که شخصیت روانی، عیاش و باطلی دارد ولیعهد میکند. سلیم که ملکه اش همسر یهودی او است، تحت تاثیر این زن، یهودیان را آنقدر در عثمانی قدرتمند میکند که شایعه میشود سلیم پسر واقعی سلیمان نیست و پدرش یک تاجر یهودی بوده است. این مطلب ظاهرا با قتل یحیی توسط هرود و جا زدن عیسی به مقام مسیح دوران او نامرتبط نیست. نکته ی جالب این است که تایید مسیح بودن عیسی، در گزارش های سریانی، به مردمانی از شرق دور نسبت داده شده که مجی یا مجوس یا مغ یعنی جادوگر و اصحاب شیطان خوانده شده اند. سه شاه مجی از شرق با دنبال کردن ستاره ای، به اصطبلی که مسیح نوزاد در آن است میرسند و او را میپرستند و این داستان در انجیل متی نیز روایت شده است ولی گزارش های سریانی آن مفصل تر است. بنا به تحقیق ویتاکوفسکی، در این گزارش ها، این سه مجی: 1-از اعقاب بلعم بودند. 2- از اعقاب مردم سبا و شبا بودند. 3-اکنون در شرق به سر میبرند. معمولا مجی ها را فرقه ای از کلدانیان یا آشوریان به شمار می آوردند و آنها را در تاسیس مکتب آشوری شرقی و گاها آشوری غربی موثر میدانستند. در مکتب آشوری غربی، عنوان زرتشت برای بنیانگذار مجی ها به کار میرفت و این زرتشت با تطبیق با باروخ یا بلعم، به نوعی شخصیت باخدایی تلقی میشد. با این حال، به سبب منشا گرفتن مجی های شرق از مردم سبا و شبا در افریقا، آنها سیاهپوست تلقی و با عیلامیان که همسایه های شرقی کلدانیان بودند تطبیق میگردیدند و ازآنجاکه عیلامی ها و پارسیان یک قوم واحد تلقی میشدند، مردمی موسوم به پارسی یا فارس که به پهلوی سخن میگفتند نیز داعیه ی حمل کیش زرتشت را میکردند. اما در گزارشی در رویدادنامه ی ذوقنین –منسوب به مکتب آشوری غربی- سه پادشاه مجی هنوز وابسته به اولاد سبا و شبا ولی برخاسته از دورترین شرق ممکن و در قلمرو غار گنج ها خوانده شده اند. غار گنج ها غاری در شرق کشور شیر بود. کشور شیر که با چین تطبیق شده، منشا اولین اندیشمندان جهان خوانده شده است. غار گنج ها محل نگهداری صحف آدم بود که وی به پسرش شیث داده بود و پیروان کیش شیث ابن آدم، آن را گرامی میداشتند. روزی مرد کوتاه قدی از غار گنج ها بیرون آمد و به مردم گفت که ستاره ای از این غار بیرون جهیده و پیوسته به سمت غرب حرکت میکند و باید آن را تعقیب کنند. "پیر شابور" (به معنی بزرگ سرزمین شابور یا خاور یعنی شرق) سه شاهزاده را مامور دنبال کردن ستاره نمود و 9تن دیگر را نیز با آنها رهسپار نمود. این 12 مجی (در سریانی: مغوس) عبارتند از: 1- بعل ابن مردوخ 2-نصردیح ابن بلدان 3-اریحو ابن کسرو 4-اوشتازف ابن غدافر 5- هرمزد ابن سنتروق 6-ارتاشیش ابن حویلت 7-اشتان بوزان ابن ششرون 8-محروق ابن همام 9-ارشاک ابن محروق 10-ظهرونداد ابن ارتابان 11-زرونداد ابن ودواد 12- اخشیرش ابن سحبان. این افراد بعد از سفری طولانی به کلدانیان غرب میرسند و از آنها راهنمایی میخواهند. کلدانیان در کتاب های خود جستجو میکنند و از روی پیشگویی زرتشت، مجی ها را به کوه نبو در یهودیه راهنمایی میکنند. آنها درآنجا عیسای نوزاد را می یابند که هشت روزه بود ولی سخن میگفت. یهودی پیری به نام "افریم" متوجه میشود که با توجه به این که مردان مقدس و ستاره شان از شرق و از طلوعگاه خورشید آمده اند و مذهب این مردان مقدس، "پرستش آتش" و جنس خورشید نیز از آتش است، کیش خدای متولد شده باید برگرفته از کیش پرستش «شیطان» باشد که خورشید را در آسمان جابجا میکند. بدین ترتیب اساس شکل دهی به مذهب مسیحیت، بر کیش میترا یا سول اینویکتوس خدای خورشید قرار گرفت. در زمان بازگشت مردان به شرق، عیسای نوزاد قول داد که بعدا یک حواری برای تبلیغ آیین در بین آنها بفرستد. این حواری، توماس جوداس بود که بعدها مذاهب شرق را تاسیس نمود. ویتاکوفسکی، این داستان را با روایت سریانی موسوم به "پیشگویی زرتشت" مقایسه میکند که بر اساس آن، زرتشت –که متن میگوید همان باروخ است- سه شاگرد خود به نام های محمد، سیسینو (ساسان) و گشتاسف (گشنسف) را به تعقیب ستاره ای در جهت شرق دعوت میکند که به آنها نوزادی را نشان خواهد داد که زرتشت در قالب او مجددا متولد میشود و این نوزاد، عیسی مسیح بوده است. ویتاکوفسکی ربط این دو داستان را در این میداند که کیش پارسیان که تابعین زرتشتند به مانند کیش نسبت داده شده به مجی های غار گنج ها، با تقدس آتش توام است و بعلاوه اسامی بعضی از مجی های 12گانه ی آمده از غار گنج ها معادل اسامی ذکر شده برای بعضی شاهان قوم پارس است. سریانیان، پارس ها را مردم عمون و موآب [اعقاب قوم لوط] تلقی میکردند که درنتیجه ی بیابان شدن سرزمینشان در اردن، به شرق رفته اند. ازاینرو پارس ها در حمل بار گناهان نژادهای لعنت شده، با سبایی ها هم مسیر و آماده ی تبادل تجربه با آنها محسوب میشدند.:
“the magi in syraic tradition”: witold witakowsky: upsala university: researchgate: jaNUARY 2020
این متن، به وضوح میگوید که کیش مسیح از روی کیش شیطان ساخته شده است. اگرچه شیطان دراینجا از دید یک یهودی مطرح شده، ولی میتواند تمام انتظاری را که فرهنگ یهودی-مسیحی از شیطان و شیاطین دارد به خدای خورشید منتقل کند. این موضوع بخصوص از آن جهت اهمیت دارد که در مذهب مجی ها بلاتردید گوهر دوگانه ی خیر-شر بشر به رسمیت پذیرفته شده است. "ریوز" معتقد است که زرتشت متن "پیشگویی زرتشت" همان زرتشت اپوکریفون قبطی یوحنا است که کتابی درباره ی به بدن انسان درآمدن فرشتگان آرخونی دارد. این فرشتگان، 7پسر شیث آسمانی موسوم به "رسولان شیث" هستند که ردشان در تعالیم منسوب به کلمنتین دروغین، مانی و محمد عیان است. زرتشت تجسد انسانی رسول روشنایی است چون خود شیث است که دراصل فرشته ی شاثل بوده که به شکل انسانی به نام شیث درآمده است. آدم درنتیجه ی خوردن میوه ی درختی موسوم به "لوطیس" که شاثل عمدا سر راهش قرار داده بود به نطفه ی شیث دچار آمد. نگارش عربی نام این درخت، هم املا با نگارش عربی نام لوط پیامبر است و این اصلا اتفاقی نیست. لوط به میان مردم سرزمین سدوم و عموره رفته بود و عمونی ها و موآبی ها که تنها بازماندگان قوم لوطند، از نسل دو دختر لوط و همسر بومی او میباشند. بنا بر متون نگ حمادی، سدوم، مرتعی بود که شاثل گیاهش را در آن کاشت و شهر عموره در آن پدید آمد و بنا بر روایتی دیگر، عموره شهری بوده که شاثل در مکانی خارج از آن موسوم به سدوم، بذر گیاه خود را کاشته است. در هر حال، سدوم و عموره بهشتی بود که مردمش قدرش را ندانستند و به سبب گناهانشان آن را از دست داند و لوط مثل آدم که از بهشت اخراج میشود به عنوان عصاره ی درخت شاثل ازآنجا بیرون آمد. در روایتی یهودی، شیث در دومین تجسد خود، به شکل انوش ظاهر شد. انوش به معنی انسان و تقریبا مدل دیگری از آدم ابوالبشر است. عیسی نیز آدم دوم نامیده میشود. اینجا است که تولد هابیل و قابیل، در ادامه ی لوط یا آدم دارای گوهر شیث و همسر مادیش حوا تعریف میشود و نسل آنها به دو گوهر خوب و بد هابیل و قابیل تقسیم میگردد. هابیل به دست قابیل کشته میشود و نسل قابیل مخترع و پیشرو، طی انجام گناهان، اختراعات و پیشرفت های مادی خود را افزایش میدهند:
“heralds of that good realm: syro-mesopotamian gnosis , jewish tradition”: john c.reevs: brill: 1996 :P127-134
به نظر میرسد جای گرفتن قابیل در محل هابیل، همان جای گرفتن لوبو در محل بودا باشد: نتیجه ی طبیعی روی آوردن آدم به حوا و لوبو به دیائو چان. این، فقط تغییر سرشت را نشان میدهد نه تغییر نام را. مسئله فقط اینجا این است که از دید یک مسیحی، خدای خورشید شیطان است ولی مذهب مسیح را بر پایه ی این شیطان ساخته اند. در ژاپن هم که به نظر میرسد کوه فوجی خود را با غار گنج ها در دورترین شرق ممکن تطبیق کرده باشد، بودا با خدای خورشید تطبیق و "دای نیچی نیورایی" یعنی خورشید-خدای بزرگ نامیده شد و عنوان گردید آماتراسو الهه ی خورشید که امپراطوران ژاپن از نسل اویند همان بودا است. بودا در این کسوت، محور "چی شیکی" یا انجمن اخوت بودایی مومنان به یک بودا شد که معابدشان "چی شیکی جی" نامیده میشد. آنها از "هون جی سویی جاکو" یا تجلی بود آغازین صحبت میکردند که "هوری ایچی رو" آن را علت سخت بودن تمایز شینتو یا طبیعت پرستی ژاپنی از بودیسم میداند. چون این آموزه، تمام نیروهای طبیعت را تجلی های مختلف بودا و ذهنیت انسان از آنها را بسته به صفات بودا میخواندند. گفته میشود این یک مذهب حکومتی بود که راهبی به نام "گیوگی" –منسوب به قرن هشتم میلادی- در سرتاسر ژاپن سفر کرده تا آن را همگانی کند. به نظر ایچی رو، نهضت گیوگی، سبب بیرون آمدن نوعی فردیت در اثر بودیسم دولتی شد. ("جان ژاپنی: بنیادهای فلسفه و فرهنگ ژاپنی": چارلز مور: ترجمه ی ع.پاشایی: نشر نگاه معاصر: 1381: ص2-381) نباید از نسبت این فردیت با تقدس طبیعت تعجب کرد. جانوران مقدسند درحالیکه در روا کردن خشونت و شهوت که آدمیان آن را کنترل میکنند تردید نمیکنند. لوبو در کنترل این امیال، حدود را به سختی رعایت میکند و در راه شهوت، پدر خود را میکشد. پس او آزادتر و درنتیجه مقدس تر و بودا تر است. این، آرمان یک ژاپنی معتمدبنفس است و او برای هرچه خورشیدی تر شدن در این راه، روی به جزایر شرق می آورد و در راه تصاحب آنها با ایالات متحده در شرق میجنگد. پیروزی ایالات متحده اما غار گنج ها را از ژاپن میگیرد و هرچه بیشتر به شرق و به ایالت متحده ی امریکا منتقل میکند کشوری که با تعیین خط مشی برای ژاپن ثابت کرده بودای قانونی و درواقع آماتراسوی قرن 21 جهان کسی جز "مجسمه ی آزادی" خودش در نیویورک نیست.
















امریکا مقدس است چون در شرق چین و ژاپن قرار دارد ولی از سوی دیگر مقدس تر است چون در غربی ترین قاره ی دنیا روی نقشه ی جغرافیا و جایگاهی مناسب برای غروب خورشید و ستاره ی مسیح یعنی جایی است که مسیح جدید در آن به دنیا می آید و مردان سرزمین مقدس شرق، آن را جستجو میکنند. بنابراین ژاپنی ها در کپی کردن زندگی و فولکلور امریکایی ها و اسلاف اروپایی بنیانگذارانشان اشتباه نکرده اند. دیگران نیز وظیفه دارند در غربزدگی، از این شرقی های خردمند بودایی تبعیت کنند. تقدس امریکا و شرق با هم در انگلستان و در رمان ارباب حلقه های تالکین بروز میکنند. حوادث در سرزمین میانه به نمایندگی از اروپای غربی روی میدهند جایی که الف های خردمندش از دورترین شرق زمین آمده اند و بهشت موعود تمام مردمش، سرزمین والار یا خدایان در آن سوی دریا به کنایه از قاره ی امریکا است. تالکین در جایی از کتابش از قول گالادریل به فرودو میگوید که الف ها در حال ترک شهرها و ناپدید شدن در جنگل ها و غارها هستند تا روشن کند که چرا امروزه الف ها را به عیان دور و بر خود نمیبینیم. درست مثل زرتشت که خدایی در قالب انسان بود، الف های تالکین نیز به شکل انسانند. این با تصویر انگلیسی دوره ی ویکتوریایی از الف ها که آنها را به شکل کوتوله های باغبان تصویر میکند متفاوت است. تالکین برای حل این تناقض، به اساطیر ژرمن رجوع کرد و الف های خود را با "لیوس الفار" یا الف های روشنایی که به شکل بشر بودند مترادف نمود و در عوض، "دوک الفار" (الف های تاریک) و "سوارت الفار" (الف های سیاه) را با دورف ها تطبیق نمود و دورف های خود را به شکل معمول کوتوله ها آفرید. اما تاکید تالکین بر انسان بودن الف ها که به سبب ادعای اشرافیت انگلیسی و ژرمن در نیمه الف بودن و برتر بودن از انسان های عادی لازم بود، بر افسانه ی "توماس شعرباف" استوار بود که با ملکه ی الف ها دیدار کرده و ادعا نموده بود که از او تعالیم و قدرت هایی گرفته و در بین مردم آورده است. در نگاره های این رویداد، ملکه ی الف ها کاملا به شکل یک انسان است. توماس شعرباف به خاطر پیشگویی هایش مشهور است. او پیشگویی کرده بود که روزی، اسکاتلند تمامی انگلستان را فتح خواهد نتمود و در جمله ای منسوب به او آمده است: «قدرتمند ترین شهرهای کشور، یورک بود و لندن هست و ادینبورگ خواهد بود.» ادینبورگ اسکاتلند معروف به شهر روشنگران، همان شهری است که صحنه های هری پاتر را در آن فیلمبرداری کرده اند و توریسم هری پاتر برای خود به راه انداخته است. روشن است که توماس شعرباف که داستان ها و اشعاری به او منسوب است، شکل تاریخی شده ی "تام لین" یا "تومبلین" یا توماس لنگ است که افسانه ی ملاقات او با ملکه ی "فیری" (جن) ها در اسکاتلند مشهور بود. شاید "هالی تامپسون" (تامسون مقدس) اگر تامسون را به پسر توماس (از بانوی فیری ها) معنی کنیم، علت اهمیت نانوشته ی این الف خوانی باشد. هالی تامپسون مربوط به افسانه ی شکل گیری ولتشایر در جنوب بریتانیا است. ولتشایر مسکن الف ها و فیری ها بود ولی یک سردار نورمن فرانسوی به نام "سول وب"، این الف ها را تارومار نمود و شعاری که او را در مقابل جادوی الف ها مقاوم مینمود، "هالی تامپسون" بود. شاید این تامسون یا پسر توماس، به معنی پدیده ای باشد که ثمره ی فعالیت توماس قدیس در سرزمین اولیه ی الف ها در شرق بوده است: شاید حتی خود بودا. امروزه نام های فامیل وب، توماس و تامپسون از پرکاربردترین نام های فامیل در ولتشایر هستند. نکته ی جالب این که خاندانی به نام "فری" هم از آنجا برخاسته اند که جدشان "توماس لو فری" حکمران ولتشایر شمالی بود و این توماس، باید با توماس قدیس و تامپسون مرتبط باشد. نام خاندان فری را به صورت فریگ هم نوشته اند که این، او را با فری یا فریگ خدای ژرمن تطبیق و در ارتباط با فیری ها یا پریان قرار میدهد. منطقه ی ولتشایر نام از شهری به نام ولتون دارد که عنوانش مرتبط با ولش های گالیک و همتبارانشان در ولز است. تالکین در اختراع زبان الف های خاکستری سرزمین میانه، از زبان های ولش بخصوص در ولز استفاده کرده بود. خاندان وب هم از ولتشایر برخاسته و ظاهرا مرتبط با سول وب هستند. نام کوچک این قهرمان یعنی سول، به معنی خورشید است و او به سبب تبار تاتار ژرمن های یورش برنده به بریتانیا، خود یک خورشید شرقی و به سبب الف زاده بودن، حریف الف ها است. نام فامیل "وب"، به معنی بافنده ی لباس در انگلیسی میانه، و معادل "ویور" در انگلیسی جدید است. این نام نیز ممکن است به لباس دار شدن آدم و حوا در ابتدای خلقت انسان مرتبط باشد. خاندان وب، از ولتشایر و سامرست به سراسر انگلستان و ایرلند منتشر شده اند و در قرون 17، 18 و 19 پیوسته در حال مهاجرت به امریکای شمالی، هم در ایالات متحده و هم در کانادا بوده اند. آنها جزو خاندان های اشرافی امریکا و پرکار در عرصه ی سیاست آنجا بوده اند. مشهورترینشان بیشک "جیمز وب" است که در سال 1949 و در همان ابتدای به کار ناسا در آنجا جزو مدیران والارتبه بوده و اولین برنامه ها برای ورود انسان به فضا در رقابت با اتحاد جماهیر شوروی را ارائه نموده بود و امروزه تلسکوپ فضایی پر سر و صدایی را به نامش کرده اند. در آن زمان، استفاده از دانشمندان نازی در تاسیس ناسا بر کسی پوشیده نبود. جیمز وب هم نظامی و هم فراماسون بود و درباره اش شایعه بود که بنا بر یک سنت خانوادگی، درصدد دستیابی به الف ها و اسپریته ها روی سطح سیاره ی مشتری است. هرچند دانشمندان تربیت شده در دستگاه او، ترجیح دادند از گازهای آتشین سطح مشتری صحبت کنند و نه از الف های آتشین سطح آن. به هر حال، این شایعه احتمالا مرتبط با نماد خاندان وب یعنی عقاب است که پرنده ی زئوس موکل سیاره ی مشتری است. زئوس فرمانروای آسمان است و وب ها میتوانند رضایت او در ارتباط بین زمین و آسمان را جلب کنند. ازاینرو حضور جیمز وب در ناسا احتمالا یکی از دلایل قوت شایعه ی ارتباط دولت ایالات متحده با یوفو ها است که مدل های علمی نمای الف ها برای عصر فیزیک نیوتنی هستند. حالا خورشید از جهان زیرین نمی آید. بلکه همواره در فضا است و تمام اجرام آسمانی منظومه ی شمسی ازجمله زمین از جنس آنند و به دورش میچرخند. پس الف های خورشیدی باید از فضا به زمین بیایند. این به ایالات متحده که در شرق دور با ژاپنی ها و سپس کمونیست ها دست به گریبان شده است، کمک میکند تا شرق مقدس را به سیاره هایی دور از زمین منتقل کند؛ پروسه ای که درنهایت به تقدس زدایی از زمین منجر میشود و امکان امریکایی کردن جهان را تسهیل میکند. تمام روابط مثبت و منفی فضایی ها با زمین در رسانه ها، از دریچه ی کاخ سفید میگذرند. چون غار گنج ها الآن آنجاست.














































































































































































































































































































































































































































































































































































