مردم سوسماری در همسایگی ما

نویسنده: پویا جفاکش

در سال 1998 در دنور کلورادو شایعه شده بود که طبقات بالای یک بلوک اداری در آرورا نزدیک دنور که به شدت تحت حفاظت قرار دارند محل رفت و آمد انسان هایی بیش از حد سفید با قیافه ای که یادآور مارمولک است و چشمانی با مردمک های عمودی همچون خزندگان شده است. تصور میشد این موجودات که به مارمولک های سفید نامبردار شده بودند، یوفوها و موجودات فضایی آدم مانند و از نسل همان خدایان دوران باستانند که کواکب را اداره میکردند و ارابه های پرنده ی آتشینشان در متون مذهبی ازجمله عهد عتیق توصیف شده است. آنها فرزندان شیطانند که به شکل ماری، آدم و حوا را به خوردن میوه ی درخت کیهانی فریفت و ازاینرو خیلی دوست دارند همه چیز مثل پدرشان مارمانند باشد. ازاینرو متهم بودند به این که در پروژه ی جدیدشان میخواهند آدم ها را شبیه خزندگان و قورباغه ها کنند. دیوید ایک در ابتدای فصل دهم tales from time loop ادعا میکند که با 12 نفر از افرادی که از این موضوع مطلع بودند صحبت کرده است ولی شگفت این که فقط یکی از آنها را برجسته میکند که اتفاقا با مغز توطئه پرداز خودش از همه سازگارتر است و او یک مصرف کننده ی ال اس دی بوده که در دهه ی 1960 در عالم هپروت میدیده بعضی از مردم شروع به شبیه شدن به خزندگان میکنند. فرد مزبور در یک سفر 5روزه ی اعتیادی با دوستان مثل خودش مدام میدیده که بعضی دوستان او که شبیه مارمولک میشوند، واکنش های مشابهی به فیلم ها، برنامه های تلویزیونی و غیره نشان میدهند. البته ایک برای این که مسئله بیش از حد هپروتی نشود، بعدش اضافه میکند که در مینیاپولیس با خانم روانشناسی صحبت کرده که میگفته به نظرش میرسد هنری کسینجر و جورج بوش و هیلاری کلینتون هرچه میگذرد بیشتر شبیه سوسمار میشوند. جناب ایک دراینجا این کشف بزرگ را اعلام میکند که احتمالا در موقع نشئگی ال اس دی، انسان به مدارج هوش بالایی متصل میشود که آینده را هویدا میکنند. اما واقعا نیاز به این همه عرفان سازی بر سر این قضیه نیست. موضوع خیلی ساده است: ناهشیاری ناشی از مصرف مواد مخدر، با از بین بردن تفسیر عقلانی، ذهن اسطوره ساز بشر را فعال میکند و آن وقت، بشر مثل آن مصری هایی میشود که مایه ی حیات خود را به آب رود نیل تشبیه میکردند و نیروهای وحشی درون را به جانوران خطرناک و منجمله خزندگان آبزی ساکن در درون یا اطراف آن آب هستی بخش. یعنی اصلا قرار نیست ما به خزندگان تبدیل شویم چون همین حالا آنها را درون خود داریم و به همین دلیل است که بعضی آدم ها از دیدن مارهای غیر سمی و قورباغه های بی آزار مفید آنقدر چندششان میشود که مصری های باستان از دیدن مارهای سمی و تمساح های نیل آنقدر وحشت نمیکردند. این موجودات، حس آشنایی را در ما زنده میکنند که بخشی از خودمان است و ناشی از قسمت مشترک مغز ما با خزندگان است که یکی از سه قسمت مغز را تشکیل میدهد. در مقاله ی How Your Reptilian Brain Controls Youدر dismantledmind.comعملکرد قسمت های مختلف مغز توضیح داده شده است:

«مغز خزندگان بخش بدوی و حیوانی مغز ما است. همچنین به عنوان مغزتمساحی یا مغز مارمولکی نیز شناخته می شود ، بیش از 100 میلیون سال پیش توسعه یافته است. و در درجه ی اول فقط به دو چیز مربوط می شود. تمام عملکردهای حیاتی بدن ما را کنترل می کند: ضربان قلب، تنفس، دمای بدن، دفع، و غیره. مغز خزنده تضمین می کند که ما به هر قیمتی زنده بمانیم. مغز لیمبیک به دور مغز خزنده می پیچد و به نوعی قسمت هایی از مغز را که با عملکردهای بالا و پایین سروکار دارند به هم متصل می کند. این قسمت از مغز تمام احساسات و رفتارهای غیرکلامی ما را کنترل می کند. همچنین مسئول خاطرات ما است و تجربیات خوشایند و ناخوشایند را پیگیری می کند. مغز لیمبیک بسیاری از رفتارها و روابط ما را شکل می دهد. نئوکورتکس خارجی ترین لایه ی مغز است و با توانایی های شناختی سطح بالایی مرتبط است. تفکر پیچیده و منطقی ما را قادر می سازد. این به ما قدرت افکار انتزاعی، زبان، تخیل و تفکر درجه بالاتر مانند تفکر و تعقل را می دهد. نئوکورتکس چیزی است که ما را از حیوانات جدا می کند.»

این مقاله در ادامه درباره ی مغز رپتیلین یا خزنده سان میگوید که تکامل آن در درجه ی اول، نتیجه ی شرایط خطرناک زندگی اجدادمان و احاطه شدن آنها توسط حیوانات خطرناکی بوده که امروز دیگر به اندازه ی سابق انسان ها را تهدید نمیکنند ولی به دلیل تهدید دائم آنها در گذشته، بخش غیر متفکر و عمل کننده ی سریع مغز یعنی قسمت مشترک با خزندگان را در بشر قوی نموده است:
«در چنین شرایطی، مغز خزنده بر نئوکورتکس (که کند است و انرژی بیشتری نیاز دارد) غلبه می کند. و واکنش جنگ یا گریز بدن را فعال می کند. اعمال و احساساتی که از مغز خزنده بیرون می‌آیند، این کار را به‌طور خودکار انجام می‌دهند، بدون اینکه لازم باشد به آنها فکر کنیم. مغز خزندگان "احمق" است اما در زنده نگه داشتن ما بسیار کارآمد است. حالا مشکل اینجاست: محرک های خاصی وجود دارد که می تواند مغز خزنده ی شما را مستقیماً فعال کند، و زمانی که این اتفاق می افتد، نئوکورتکس یا مغز متفکر شما دور زده می شود که منجر به رفتار غیرمنطقی می شود. هر چیزی که امنیت شما (یا خانواده ی شما) را تهدید کند مغز خزنده ی شما را تحریک می کند. نه تنها ایمنی فیزیکی، بلکه می تواند امنیت عاطفی، اجتماعی و مالی شما نیز باشد. ممکن است شخصی به فضای شخصی شما حمله کند. ترس از دست دادن شغل و یا کسی که با شریک زندگی شما معاشقه می کند. جهان تغییر کرده است و چیزهای کمی وجود دارد که بقای ما را تهدید می کند. اما مغز خزندگان به گونه‌ای سیم‌کشی شده است که دائماً محیط را برای تهدیدات اسکن کند. این دلیل اصلی اضطراب است. مغز خزنده میل به راحتی، ثبات و آشنایی دارد و از تجربیات جدید می ترسد، زیرا ممکن است خطرناک باشند. میل به تولید مثل یک غریزه ی اولیه ی بسیار قوی است. بنابراین بسیاری از خواسته های ما را می توان در این میل ریشه ای جستجو کرد. ما سخت به دنبال جفت و تضمین بقای گونه ی خود هستیم. رابطه ی جنسی به ناچار یک محرک قوی است. جای تعجب نیست که چشم انداز رابطه ی جنسی باعث می شود افراد رفتار احمقانه ای داشته باشند و در بعضی مواقع کاملاً مانند حیوانات. همه ما - صرف نظر از اینکه چقدر "خوب" فکر می کنیم - تأثیر برانگیختگی بر رفتار خود را دست کم می گیریم. برای هزاران سال، موقعیت بالا دسترسی به منابع و موفقیت باروری را تضمین می کرد. به نوعی هنوز هم همینطور است. پول، قدرت، جذابیت - امکان به دست آوردن یا از دست دادن هر یک از این چیزها باعث تحریک مغز خزنده می شود. مغز خزنده، خود شیفته، حریص و پرخاشگر است. انجام بازی های وضعیت و تلاش زیادی برای کنترل تصویر خود هنگامی که اقتدار به چالش کشیده می شود، همه ویژگی های مغز خزنده است. مغز ما در زمانی تکامل یافت که غذا کمیاب بود و بدن ما نیاز به انرژی بالایی داشت. بنابراین وقتی گرسنه هستید، مغز شما آن را به عنوان یک تهدید برای بقا درک می کند. تحقیقات نشان می دهد که گرسنگی تأثیر منفی بر تصمیم گیری و کنترل تکانه دارد. در حال حاضر غذا برای بسیاری از ما فراوان است، به خصوص اگر در حال خواندن این مطلب هستید. قبلا اینطور نبود بنابراین ترجیح دادیم غذاهایی که کالری زیادی دارند به دست آوریم. به همین دلیل است که غذاهای چرب، کربوهیدرات های تصفیه شده و شکر بسیار اعتیاد آور هستند. اعتیاد، عملکرد نئوکورتکس را مختل می کند، تغییری که در اسکن مغز fMRI قابل مشاهده است. در نتیجه، معتادان قدرت خودکنترلی و تصمیم گیری منطقی را از دست می دهند. مغز خزنده بر فرآیند تفکر آنها تسلط دارد. مواد مخدر، سیگار، الکل، پورن، نتفلیکس، رسانه های اجتماعی - همگی یک مدار عصبی را تحریک می کنند که دوپامین را آزاد می کند. آنها سیستم پاداش مغز ما را می ربایند تا ما را درگیر کنند. واقعیت جالب: اسکن مغز افراد معتاد به شبکه های اجتماعی شبیه افراد معتاد به مواد مخدر است. استرس ترکیبی از واکنش ها را در بدن ما ایجاد می کند. ضربان قلب شما بالا می رود، تنفس سریع می شود و ماهیچه ها منقبض می شوند. این پاسخ، همچنین به عنوان حالت "جنگ یا گریز" شناخته می شود و به عنوان یک مکانیسم بقا تکامل یافته است. اجداد ما را قادر می سازد تا به موقعیت های تهدید کننده ی زندگی به سرعت واکنش نشان دهند. این ماشه اساساً راه دیگری برای بازنگری "تهدید ایمنی" است. متأسفانه، بدن به عوامل استرس زا که تهدید کننده ی زندگی نیستند، مانند راهبندان، فشار کاری یا مشکلات روابط، بیش از حد واکنش نشان می دهد. در چنین شرایطی، مغز خزنده شما بر نئوکورتکس شما غلبه می کند. در اینجا یک مثال آورده شده است - کودکانی که در محیط های مورد غفلت یا بدرفتاری زندگی می کنند اغلب اختلالات یادگیری را نشان می دهند. تمرکز آنها بر گذراندن هر روز است. یافتن مقدار کافی برای خوردن، کتک خوردن یا فریاد زدن. وقتی تمرکز بر زنده ماندن است، مغز متفکر خاموش می شود. بنابراین چیزهایی مانند خواندن، نوشتن و حساب کردن از پنجره بیرون می روند. مغز خزندگان امکان بقا را فراهم می کند اما عملکرد نئوکورتکس را محدود می کند. شرکت ها و سیاستمداران قدرت این محرک ها را می دانند. آنها می دانند چگونه مغز خزنده ی شما را به حرکت درآورند و شما را از تفکر منطقی باز دارند. دلیلی وجود دارد که آنها از مدل‌های جنسی در لباس‌های چشمگیر استفاده می‌کنند تا همه چیز را از لباس گرفته تا الکل گرفته تا دئودورانت‌ها و ماشین‌ها را تبلیغ کنند ("سکس می‌فروشد"). آنها با ترس ها و ناامنی های شما بازی می کنند تا شما را به خرید محصولاتشان وادار کنندو توهم "خوشبختی" را به شما می فروشند. سیاستمداران از ماهیت قبیله ای مغز خزندگان برای پیروزی در انتخابات استفاده می کنند. آنها از نژاد، مذهب، طبقه برای ایجاد یک روایت "ما در برابر آنها" استفاده می کنند و باعث می شوند که شما احساس خطر کنید. ایده ی ناسیونالیسم برای ماهیت قلمرو طلب مغز خزنده جذاب است. زمانی که معتاد، استرسی و دچار افسردگی هستید، کنترل و دستکاری شما بسیار آسان تر است. مغز خزندگان برای بقای ما مهم است اما الگوهای رفتاری آن زیبا نیستند، نمی تواند منطقی فکر کند، نمی تواند در برابر وسوسه ها مقاومت کند، یکسره لذت را تعقیب می کند حتی اگر جلوگیری از ناراحتی ناشی از این لذت طلبی، به معنای پاداش بیشتر در آینده باشد، باعث می شود شما عزیزان خود را مورد آزار زبانی قرار دهید، وسواسی است و به راحتی قابل دستکاری است. مغز خزنده از محل ترس فکر می کند و بر اساس غریزه عمل می کند. اگر در حالتی دائمی از ترس و استرس زندگی کنیم، هرگز نمی‌توانیم از خواسته‌های اولیه ی خود بالاتر برویم. ما به کار در مشاغلی که از آن متنفریم ادامه خواهیم داد. ما کارهایی را انجام خواهیم داد که به آنها افتخار نمی کنیم. ما روابطمان را خراب خواهیم کرد رویاهایمان را فراموش خواهیم کرد و فقط یک چرخ دنده دیگر در سیستم و تحت کنترل جامعه، پر از حسرت و دائماً در جستجوی خوشبختی واقعی خواهیم شد.».

اندرو بودسون پروفسور نورولوژی از دانشگاه بوستون عنوان میکند که قدرت یافتن جنبه ی خزنده سان بر مغز امری بسیار معمول است و احتمالا بارها آن را در اطراف خود دیده ایم:

«آیا تا به حال خود را غافلگیر کرده اید و متوجه می شوید که کاری را بدون فکر کردن به آن انجام داده اید؟ آیا تا به حال متوجه شده اید که احساس غمگینی یا شادی می کنید، اما مطمئن نیستید که چرا؟ در سال 1990، پل مک‌لین، پزشک و عصبشناس ، توضیح احتمالی این پدیده را در کتاب خود به نام "مغز سه‌گانه" ارائه کرد. اگرچه دانشمندان اکنون می دانند که برخی از جزئیات ممکن است اشتباه باشد، اما همچنان یک مفهوم مفید است. ایده این است که مغز انسان ما واقعاً از سه بخش تشکیل شده است... روال‌های خودکاری که با گذشت زمان آموخته‌ایم بدون فکر کردن به آن‌ها انجام دهیم، مانند بازی تنیس و حتی رانندگی، تا حد زیادی توسط مغز خزنده ی ما انجام می‌شود. بنابراین وقتی در حال رانندگی هستیم و در عین حال غرق در مکالمه با یک دوست هستیم، ممکن است متوجه شویم که جایی رانده‌ایم که هیچ خاطره‌ای از نحوه ی انجام آن نداشته‌ایم - این به این دلیل است که مغز خزنده بیشتر رانندگی را انجام می‌داد. گاهی اوقات، چیزی که ما از آن آگاه نیستیم، مانند یک بوی خاص، به دلایلی که ذهن خودآگاه ما قادر به درک آن نیست، می تواند احساسات پیچیده ای را تحریک کند. این می تواند به این دلیل اتفاق بیفتد که مغز پستانداران بو را پردازش کرده، خاطره ی مربوط به بو را بازیابی کرده و احساسات مربوط به آن تجربه را برانگیخته است. تنها وقتی مغز نخستی ما از بو و حافظه آگاه می شود که ما احساسات خود را درک می کنیم. به عنوان مثال، ممکن است متوجه شوید که در یک رستوران هستید و ناگهان احساس غم و اندوهی می کنید که نمی توانید آن را درک کنید. تنها پس از تأمل است که متوجه می شوید زن سر میز کناری عطری مشابه بهترین دوست شما که سال گذشته درگذشت، به خود زده است. در کار من به عنوان یک متخصص مغز و اعصاب شناختی-رفتاری و محقق، مفهوم مغز سه گانه اغلب به من کمک می کند تا بفهمم چه اتفاقی برای بیمارانم می افتد. بیشتر بیماری‌های مغزی بیماران من، مانند آلزایمر، بر مغز پستانداران و نخستیان [=قسمت های لیمبیک و کورتکس] تأثیر می‌گذارد و مغز خزندگان را نسبتاً دست نخورده می‌گذارد. این الگوی آسیب مغزی به توضیح بسیاری از موقعیت ها کمک می کند:

-من می دانم که مادربزرگ آلزایمر دارد، اما چگونه می تواند به یاد بیاورد که چگونه پیانو بنوازد وقتی نام من را به خاطر نمی آورد؟

حافظه ی آگاهانه و نامگذاری در مغز پستانداران و نوپستانداران اتفاق می افتد، در حالی که فعالیت های رویه ای مانند نواختن یک آلت موسیقی در مغز خزنده رخ می دهد.

-پدرم همیشه مردی مودب و ملایم بود، اما از آنجایی که به زوال عقل مبتلا شد ، غذای دیگران را می‌خورد و ممکن است به کسی ضربه بزند تا راهش را بگیرد.

مغز نخستی ما - و به ویژه لوب های فرونتال ما - بر رفتار ما حاکم است و در زمانی که از نظر اجتماعی مناسب نیستند، از رانش های اولیه ی مغز خزندگان ما جلوگیری می کند. هنگامی که زوال عقل آلزایمر در مرحله متوسط ​​یا شدید است، مغز نخستی به حدی تحلیل می‌رود که دیگر نمی‌تواند مغز خزنده را تنظیم کند، به طوری که بر اساس انگیزه‌ها و تحریک ‌های اولیه عمل می‌شود. از آنجایی که لوب های فرونتال نخستیان حاکم اصلی مغز خزنده سان هستند، وقتی یک بیمار به مطب من می آید و خانواده به من می گویند که اولین مشکلاتی که رخ داد رفتارهای نامناسب اجتماعی بود، مانند درخواست از عروس برای اعمال جنسی (یک مثال واقعی)، من نگران این هستم که یک بیماری که لوب های فرونتال را تحت تاثیر قرار می دهد، مانند زوال عقل فرونتوتمپورال وجود داشته باشد.»:

Don’t Listen to Your Lizard Brain: Andrew E. Budson: psychologytoday: December 3, 2017

این زوال عقل به راحتی میتواند در حالتی فلسفی و پیش از پیری یقه ی ما را بگیرد ولی باید اعتراف کنیم هرچقدر از دوران خطرات و قحطی های مهیبی که گذشتگانمان با آنها مواجه بودند گذشته است دامنه ی اندیشه ی ما نیز وسیع تر شده است. کافی است دقت کنیم که در دنیای به شدت امریکایی امروز، سیطره ی اسمی لیبرالیسم با شعار حق انتخاب آزاد افراد، به گونه ای متفاوت از آنچه تبلیغات سوسماری سرمایه داری انتظار داشته اند، بر جامعه اثرگذاری داشته است. لیبرالیسم واقعا گسترش یافته است اما نه به آن معنای جنگ سردش که بخواهد از آزادی افراد در مقابل توتالیتریسم مارکسیسم دفاع کند بلکه آزادی را در تمام نیروهای شکست خورده از خود تزریق کرده جز خودش که هنوز در قدرت است. در مقاله ی There's No Escaping the Enlightenmentاثر kim r. holmesکه به تاریخ OCTOBER 10, 2022 در law,liberty منتشر شده است، میخوانیم:

«محافظه کاری آمریکایی همواره متفکرانی را شامل می شود که روشنگری را رد کرده اند. سنت‌گرایان، محافظه‌کاران کلاسیک و برخی از پیروان لئو اشتراوس، روشنگری را به‌طور کامل مقصر بیماری‌های اخلاقی و سردرگمی‌های فکری دنیای مدرن می‌دانستند. دیگر محافظه‌کاران در آمریکا گزینش‌گرتر بودند و از جان لاک و ایده‌های روشنگری معتدل اسکاتلندی که به بنیان‌گذاری آمریکای نوین کمک کرد، استقبال کردند. امروزه برخی از محافظه کاران تلاش می کنند محافظه کاری آمریکایی را به طور کامل در تصویر خود شکل دهند، فرآیندی که شامل تلاش برای ایجاد یک راست جدید "پسا لیبرال" جدا از هر یک از ایده های مرتبط با روشنگری است. اما یک مشکل وجود دارد. این منتقدان روشنگری آنقدر که فکر می کنند با میراث روشنگری دشمنی ندارند. در واقع، آنها ایده‌های غیرلیبرالی را از سمت رادیکال روشنگری می‌خرند که برای نقد سنت محافظه‌کاری انگلیسی-آمریکایی استفاده شده است. آنها با اشتیاق خود برای رد چهره هایی مانند لاک و آدام اسمیت، برخی از همان انتقاداتی را که سوسیالیست ها، ملی گرایان و دیگران در دویست سال گذشته از آمریکا کرده اند، پذیرفته اند. این، شفافیت و یکپارچگی جنبش محافظه کار آمریکا را تهدید می کند. این دریچه ای را به روی ایده های اقتدارگرایانه ای باز می کند که محافظه کاران همجوشی که به ویلیام اف. باکلی بازمی گردند همیشه از آن محافظت می کردند. برای درک اینکه چگونه متفکران می توانند در نهایت ایده هایی را از سنت های فکری که ادعا می کنند با آنها مخالف هستند جذب کنند، باید ماهیت تاریخ فکری را درک کنیم. تاریخ فکری هرگز در یک خط مستقیم حرکت نمی کند. ایده ها در طول زمان تکامل می یابند و اغلب به گونه ای متفاوت از آنچه در ابتدا مورد نظر فیلسوفان بود تفسیر می شوند... عقل گرایی ناب روسو، کانت و پیروان آنها نشان دهنده ی گسست کامل با برداشت قدیمی و مکتبی از عقل درست به عنوان ظرفیت ذهن برای شناخت حقیقت اخلاقی، فلسفی و دینی است. نگرش نسبت به قانون طبیعی در سنت روشنگری معتدل کمتر عقلانی و معقولتر بود به این معنا که آنها ظرفیت های عقل را تصدیق می کردند، اما محدودیت های ذهن انسان را نیز تأکید می کردند، که به نوبه ی خود مستلزم اعمال کنترل های قابل توجه در اختیارات دولت مدنی بود. علاوه بر این، لاک و دیگران در سنت معتدل، ایده‌های قدیمی‌تر درباره ی قانون طبیعی و ریشه‌های نهایی آن در خالق را پذیرفتند یا حداقل تحمل کردند، در حالی که رادیکال‌ها کاملاً آنها را رد کردند. رادیکال ها و میانه روها نیز تمایل داشتند پیشرفت را متفاوت ببینند. وارثان رادیکال‌ها به پیشرفت به‌عنوان یک راهپیمایی مستقیم به سوی کمال انسانی مبتنی بر آزادی و برابری همیشه آشکار می‌نگریستند. از سوی دیگر، میانه‌روها با استفاده از علم، یادگیری و آموزش برای بهبود رفاه اخلاقی و جسمانی نوع بشر، پیشرفت‌هایی را در حد معتدل‌تر مشاهده کردند. تمایز مهمی نیز وجود دارد که باید بین نحوه ی نگرش رادیکال ها و میانه روها نسبت به فرد انسانی قائل شد. رادیکال‌ها تمایل داشتند که فرد را به‌عنوان یک مظهر توتالیستی جامعه (یعنی از نظر اجتماعی تعیین‌شده) ببینند، در حالی که میانه‌روها جامعه را متشکل از افرادی می‌دانستند که حق انتخاب دارند. در سنت رادیکال، فرد توتالیست به طور کامل فردیت خود را به دلیل الزامات وفاداری به جامعه از دست می داد. از سوی دیگر، میانه‌روها حقوق طبیعی را در فرد قائل بودند که باید توسط دولت در برابر تلاش برای تجاوز توسط افراد دیگر یا دولت محافظت می‌شد. من از اصطلاحات نسبی "میانه رو" و "رادیکال" برای توصیف گرایش های مختلف روشنگری استفاده کرده ام، اما می توان روشنگری میانه رو را لیبرال به معنای کلاسیک کلمه (احترام به حقوق فردی، آزادی های مدنی، آزادی اقتصادی، حکومت محدود) دانست، و روشنگری رادیکال را به عنوان غیرلیبرال (اعتقاد به حقوق اجتماعی یا جمعی، برابری طلبی شدید، عدالت توزیعی اجتماعی شده، و کنترل دولت بر اقتصاد و جامعه). سنت چپ غیر لیبرالیسم سرراست است. این جنبش متشکل از جنبش‌های فکری مختلف برخاسته از جنبه رادیکال روشنگری است، از جمله ایده‌آلیسم کانتی، هگلیسم، مارکسیسم، سوسیالیسم، و پوزیتیویسم و ​​فرزندان مختلف فلسفی آن. از نظر سیاسی، هدف غیرلیبرالیسم چپ مدرن، شکل اجتماعی شده ی آزادی در مقابل آزادی افراد، و برابری طلبی (آنچه امروزه معمولاً برابری نامیده می شود) در مقابل برابری فرصت ها و برابری در برابر قانون بود. در مقابل، درک معتدل از آزادی و حقوق به لیبرالیسم کلاسیک تبدیل شد که توسط مارکسیست ها و سوسیالیست ها به عنوان لیبرالیسم «بورژوایی» محکوم شد. اما نسخه ی دومی از لیبرالیسم وجود دارد که پیچیده تر است. این نوع تفکر غیرلیبرال راست گرای مدرن است که در واکنش متقابل به روشنگری در قرن 19 و 20 بیان شد. آن با شورش رمانتیک اوایل قرن نوزدهم علیه انقلاب فرانسه و زیر اسم شخصیت هایی مانند گوته و شاتوبریان آغاز شد. محافظه‌کاری اروپایی در قرن نوزدهم، با در نظر گرفتن این موضوع، بیماری‌های جهان مدرن را با لیبرالیسم و ​​عقل‌گرایی مرتبط کرد. نقد روشنگری مشخصه ی سیاست محافظه کارانه ی ژوزف دو ماستر بود که می خواست سلطنت و برتری مسیحی را در اروپا بازگرداند. از نظر فلسفی، مهمترین میراث شورش ضد روشنگری، فلسفه های وصیت نامه ای بود که در آرتور شوپنهاور و فردریش نیچه یافت شد. راست اروپای قرن نوزدهم عمیقاً بدبینانه و ضد مدرن بود و این فیلسوفان به شورش قدیمی جان تازه ای بخشیدند. به عنوان مثال، ایده های آنها به عنوان نیروهای فکری مهم در ناسیونالیسم ارتجاعی عامیانه ی اواخر قرن نوزدهم، به ویژه در آلمان، ظهور کرد. تصادفی نیست که آثار نیچه، منتقد برجسته ی فلسفی مدرنیته در پایان قرن نوزدهم، در کوله‌پشتی سربازان امپراتوری آلمان در جنگ جهانی اول قرار گرفت. در حالی که ضد عقل گرایی و ضد لیبرالیسم شوپنهاور و نیچه از نظر سیاسی به سمت راست گرایش داشت، شاخه ای از شورش ضد روشنگری وجود داشت که در قرن بیستم فوران کرد و به سمت چپ متمایل شد. برای مثال، آثار نئومارکسیست‌ها، تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر از مکتب فرانکفورت، عقل‌گرایی را به همان اندازه که هر رمانتیک راست‌گرایانه انجام می‌داد، رد می‌کرد. آنها استدلال می کردند که ظهور فاشیسم نشان داد که عقل «پسرفت» و در نتیجه سرکوبگر شده است. از این رو آنها خواستار نوعی مارکسیسم روانشناختی اجتماعی شدند که درها را برای خردگرایی به عنوان یکی از ویژگی های کلیدی ترقی گرایی مدرن باز کرد. استفاده از ذهنیت گرایی روانشناسی و پدیدارشناسی، همه ی اشکال رادیکالیسم مدرن، چه چپ و چه راست، نتیجه این اتحاد فکری عجیب است. برای مثال، در سمت چپ، ادغام ایده های مارکس، نیچه و زیگموند فروید بود که انقلاب جنسی دهه ی 1960، چپ جدید و مکتب فرانکفورت را ایجاد کرد. نیچه و فروید بخشی از چپ نبودند و اقبال به آنها برخاسته از بدبینی و عقلانیت ستیزی ای بود که لیبرالیسم روشنگری را به کلی رد می کرد. آنچه این روندهای فکری متناقض را گرد هم آورد، رد مشترک عقل گرایی «بیات» و لیبرالیسم «بورژوایی» بود که توسط لیبرالیسم انگلیسی-آمریکایی روشنگری میانه رو نمایندگی می شد. فاشیسم مدرن و ناسیونالیسم رادیکال نیز آمیختگی این روندهای غیرلیبرال را از راست رادیکال و چپ رادیکال نشان می دهد. تأکید روشنگری چپ رادیکال بر برابری طلبی به وضوح در جنبه ی سوسیالیستی نازیسم و ​​فاشیسم یافت می شود. هر دو به اندازه ی هر کمونیست از لیبرالیسم بورژوایی و سرمایه داری متنفر بودند. علاوه بر این، نئوپاگانیسم یکی از ویژگی های نازیسم بود که مذهب سنتی را به اندازه ی مارکسیست ها رد می کرد. هم کمونیسم و ​​هم فاشیسم ایدئولوژی های توتالیتری را توسعه دادند که به دولت قدرت داد تا آزادی فردی را به طور کامل سرکوب کند: تعریف کلاسیک لیبرالیسم.»

آیا اکنون و در فضای پس از سقوط حکومت های توتالیتر فاشیست و مارکسیست لنینیست، این تنها قدرت باقی مانده یعنی لیبرالیسم است که دشمنانش را به خود جذب کرده تا از فردیت ستیزی و انتخاب ستیزی آنها برای باقی نگه داشتن مردم تحت اداره ی خود استفاده کند؟ مردم اگر قوای عقلانی خود را توسعه دهند، غیر قابل پیشبینی میشوند. اما اگر مثل حیوان رفتار کنند و خزنده سان محض باشند، قابل اداره اند. به همین دلیل، مدام با غرایز آنها بازی میشود و تحت ترس های جمعی عظیم قرارشان میدهند تا حتی المقدور در دنیای ترسناک بشر قدیم زندگی کنند و مغز خزنده سانشان به جای عقلانیت، آنها را به پیش ببرد. ازاینرو لیبرالیسم مدام عقلانی تر میشود و احزاب مخالفش مدام بر ضد او شعار عقلانیت سر میدهند. شاید این کمک کند تا در آینده ای نزدیک برای اولین بار، شاهد افزایش طرفداران عقلانیت در جهان باشیم.

دراکولا در قلمرو اسلامی

نویسنده: پویا جفاکش

«شکست خون آشام ناتوانی او در درک فلسفه ی خون آشام است. "مغز کودکانه"ی او حاوی یک عقل قدرتمند است که قدرت فریبش میدهد.»

این، عبارت آغازین مقاله ی john s.schuler به نام philosophy of vampire مندرج در the imaginative conservative logo به تاریخ سوم سپتامبر 2013 است که در نقد رمان دراکولای برام استوکر نوشته شده است. نویسنده در ادامه جملات زیر را از قول جاناتان هارکر قهرمان داستان استوکر نقل میکند:
«اینجا هستم، پشت میز کوچکی از بلوط نشسته ام، جایی که در زمان های قدیم احتمالاً خانمی خوش اخلاق ، با فکر زیاد و سرخ شدن های زیاد، برای نوشتن نامه ی عاشقانه ی بدخلق خود نشسته بود. در دفتر خاطراتم به طور خلاصه تمام آنچه را که از زمان اسیر شدنم رخ داده است، می نویسم. این قرن نوزدهم با انتقام به روز میشود. و با این حال، تا زمانی که حواس من مرا فریب ندهد، قرون قدیم دارای قدرت‌هایی بوده و هستند که صرفاً "مدرنیته" نمی‌تواند آنها را بکشد.»

شولر در ادامه مینویسد:

«سفر سریع جاناتان هارکر، قهرمان داستان دراکولا ، به شرق "در میان سنت‌های حاکمیت ترک"، تسخیر فاصله را به جای زمان و مکان توسط مدرنیته خراب می‌کند. بین این دو، به معنای واقعی کلمه یک دنیا تفاوت وجود دارد. او به عصر دیگری با زمان و مکان کیفی متفاوت سفر میکند. زمانی که باعث رشد یک دوره به عنوان یک فرهنگ می شود بسیار غنی تر از انتزاع فیزیکدانان است:

"آنها می گویند افرادی که نزدیک به مرگ هستند، عموماً در هنگام تغییر به سحر یا در نوبت جزر می میرند. هرکسی که وقتی خسته است، و انگار به پستش گره خورده، این تغییر جو را تجربه کرده است، می تواند آن را باور کند. به یکباره صدای شوم خروس را شنیدیم که از هوای صاف صبحگاهی با صدایی پیش از طبیعت بیرون آمد. " (جاناتان هارکر)

هارکر وارد دنیایی می شود که رویدادهای طبیعی هدفی دارند. با تغییرات خورشید و جزر و مد، شر افزایش می یابد و از بین می رود. ریتم های زیستی دارای قدرت مقدس هستند. اقدامات هدف نهایی را دارند. بنابراین دراکولا هیچ حادثه ای ندارد. شکار خون آشام از فرهنگ دوستی ناشی می شود. بنابراین روایت آن شرح مکتوب این چیزهایی است که با هم رشد کرده اند و به درستی بوم شناسی نامیده می شود. دوستی لوسی و مینا خانواده ی هارکر را به دوستان جان سوارد پیوند می دهد و رابطه اصلی رمان است. عشق، از جمله دوستی، از جزئیات رشد می کند. دسیسه های دراکولا کلی هستند. یعنی از اصول کلی یا بهتر بگوییم زایشی تبعیت می کنند. او به دنبال ورود به انگلستان از طریق یک وکیل است و جای آقای هارکر ارشد و دچار به نقرس را می گیرد. ویژگی های احتیاط و سکوت جاناتان هارکر در دوران زندان به خوبی به او کمک می کند. او اصل شجاعت رمان است. سودمندی هارکر برای دراکولا قطعی است. او یک وکیل است که مجوز انجام معامله ی تجاری را دارد و به عنوان یک مرد، برای خون آشام های زن اشتها آور است. خطری که او ایجاد می کند خاص است. از طریق مجله ی او است که غنی ترین منبع اطلاعاتی درباره ی کنت دراکولا در اختیار خواننده قرار می گیرد. شکار لوسی توسط دراکولا فرصت طلبانه است. او به سمت قبر خودکشی کشیده می شود، مکانی که لوسی به دلیل منظره ی زیبایش از آن لذت می برد. ملاقات دراکولا و لوسی در چنین چهارراهی مناسب است، زیرا خون آشام در تقاطع زیبایی و زشتی شکار می کند. عشق خون آشام ماهیتا مصرف کننده است.»

آری. دراکولا مصرف کننده ی صرف است و با مصرف، طعمه اش را نابود میکند. دقیقا همین مسئله هست که شرقی را که هارکر توصیفش میکند مهم مینماید. تمام ادبیات به کار رفته تا اینجا ملهم از پاگانیسم شرق ترکی-تاتاری است که همانطورکه هارکر میگوید مدرنیته نمیتواند آن را از بین ببرد ولی آیا نمیتواند آن را به خدمت بگیرد؟ برای این کار، کافی است که نماد شرق بر نماد غرب دژم خو پیروز شود و آن هم یکی از کثیف ترین، وحشی ترین و تهوع آورترین غرب های ممکن. دقیقا به همین خاطر است که قهرمان درام استوکر، دراکولا نام دارد چون همنام ولاد تپس پادشاه خوناشام ترانسیلوانیا است که در جنگ صلیبی علیه عثمانی های مسلمان دست داشت و طی آن، جنایات فجیعی رقم زده بود. انتقال هویت او به یک خوناشام مرکزی مذکر که لشکری از معشوقه های خوناشام مادینه را گرد خود جمع آورده، هوشمندانه است. این خوناشام های ماده، در ترکیب خود از خشونت و شهوت، تصویرگر زن جادوگر به عنوان جنبه ی وحشی و سرکوب شده ی زن هستند. نیکولاس دو ور، در کتاب "افسانه ی اژدها" مینویسد: در ایتالیای قدیم، لغتی که معادل witch (جادوگر) به کار میرفت استرژا بود، عنوانی که با لغت استروژن به معنی هورمون زنانه مرتبط است. استرژاها کاهنه های کیش الهه ی ماه موسوم به دایانا بودند و در ماه کامل برای او قربانی های خونین میدادند. الهه ی ماه خون دوست داشت و این به خونریزی عادت ماهانه ی زنان تحت چرخه ی ماه مربوط میشد. به همین دلیل، حیوان الهه پلنگ بود که شکارش را با بریدن گردن او میکشد و خونش را می آشامد. این فکر، ریشه ی قانون کشتن شرعی حیوانات با ذبح کردن است. پلنگ علاوه بر دایانا جانور باخوس، دیگر خدای طالب قربانی های خونین نیز بود و باخوس کاهنه های زنی موسوم به مئنادها داشت که در خوی وحشی خود، منشا استرژاها و ویچ ها بودند. آیین های مربوطه همراه با اسکیت ها از شرق آمده بودند و خود اسکیت ها که توتمشان گرگ بوده، در کشتن وحشیانه ی دیگر مردمان، به آدم-گرگ متشبه میشدند. اسکیت ها نه فقط جانوران بلکه آدم ها را هم سر میبریدند و سرهای بریده ی روسای دشمنان را به نزد شاه خود میبردند چون تصور میکردند روح آدم ها در غده ی پینئال مغز در سر قرار دارد و با آوردن سر دشمن، روح دشمن را به خدمت قبیله درآورده اند. قرن ها بعد دکارت هم محل روح را غده ی پینئال میخواند و تانترای یوگا نیز هنوز این عقیده را تکرار میکند ضمن این که غده ی پینئال را در متون خود "سر قو" مینامد و از این طریق، به نقش قو ها در افسانه های شوالیه ای معنی میدهد. پارس ها که در متون یونانی تا حدود زیادی از روی اسکیت ها بازسازی شده اند، سرهای بریده ی دشمنان را به نمایش عمومی میگذاشتند و در موارد خیانت های سنگین، سر مجرم را چنان با له کردن بین دو سنگ نابود میکردند که مطمئن باشند اثری از روح شرور او در محل به جا نمیماند. در مسیحیت نیز این اعتقادات در افسانه های شهدا به جا مانده ازجمله در داستان سنت کولومبای یونا در بریتانیا که سر شاگردش را که توسط کافران کشته شده بود برید تا با خود از محل در ببرد و خون آن سر به او برکت داد و در بازگشت خود موفق شد. بنا بر نوشته های یونانی-رومی، اسکیت ها از جمجمه های دشمنانشان کاسه میساختند و در آن شراب می آشامیدند. در صورت مسیحی این باور، کاسه ی سر خونین، حکم جام شراب را می یابد و در روایت مسیحی خود، تبدیل به گرال مقدس حاوی خون مسیح میشود. ازآنجاکه عیسی مسیح، بازتکرار یحیای تعمیددهنده است، گرال نیز در حکم سر بریده ی یحیی است. کاسه همچنین نماد مهبل زن و محل خونریزی عادت ماهیانه ی او است و این گونه است که سر بریده تبدیل به جام مقدس، و جام مقدس پر خون تبدیل به بچه های عیسی که در شکم مریم مجدلیه هستند و نسل او را در اشرافیت اروپایی ادامه میدهند میشوند. اما با کشته شدن دراکولای اشرافی به عنوان خدای زنده و تجسم شرارات اشرافیت خونی اروپایی، و انتقال سر بریده ی او به پایتخت مسلمانان در قستنطنیه، روح او نیز به مسلمانان و دینشان منتقل میشود:

“the dragon legacy”: Nicholas de vere: the book tree of san diego: 2004: P77-80

عجب استعاره ی وحشتناکی؟ در قرن بیست و یکم، مسلمانان افراطی، مسیحیان را سر میبرند و جنایات وحشیانه مرتکب میشوند تا اروپاییان با دیدن نیمه ی سرکوب شده ی خود در شرق، کامل شوند و بر شرارت خود فائق آیند. این تصویر همانقدر نسبت به مسلمانان توهین آمیز است که نسبت به مسیحیان. ولی مسلمانان و مسیحیان، هر دو با پذیرش قربانی شدن خونین یحیی و مسیح و تمام کپی های تهوع آور مسیحی و مسلمان آنها، این لعنت و توهین را از صمیم قلب به جان خریده اند و به دلیلی نامعلوم، تا حالا متوجه این نشده اند که چرا باید قهرمانان مقدسشان مثل حیوانات بمیرند وقتی خودشان برای فحش دادن به هم، از لغت "حیوون" استفاده میکنند. آیا این همان «مغز کودکانه» ی "دراکولایی" نیست که «قدرت» فریبش داده است؟

اجازه دهید پاسخ را از لای ادامه ی مقاله ی شولر ردیابی کنیم:

«دراکولا جای خود را در دنیایی می گیرد که در آن امر خاص، قدرت مناسب خود را دارد و اتمیسم در نهایت بی ربط است. برای درک متافیزیک دراکولا ، ابتدا باید جنبه های دانسته شده ی دراکولا را درک کنیم. برای درک مخلوق، باید بفهمیم که او چه چیزی را درک کرده است و اساساً چه چیزی را اشتباه درک کرده است. رمان در نقاط کور مدرنیته می گذرد. از گوشه های تاریک ممکن است خطای این خون آشام کاملاً مدرن را مشاهده کنیم. مدرنیته عصری است با مقاصد و شیوه های فکری مشخص. واکنشی به قرون قدیم که ظاهراً تا امروز قدرت خود را دارند. خواهیم دید که آناتومی تفکر مدرن کلید فلسفه ی خون آشام است. اصطلاح "مدرن" در لاتین به معنای "هم اکنون" است. ناپایداری، دوران را تعریف می کند. اعتماد به پیشرفت اجتناب ناپذیر، که در اندیشه ی مدرن فراگیر است، این پارادوکس را حل می کند. مدرنیته به عنوان یک واقعیت، منطقاً به پیش بینی حال از آینده بستگی دارد. هر "اکنون" متوالی به بهترین وجه مدرنیته را مشخص می کند. تاریخ مدرن تاریخ آینده است. این توصیف نیاز به توضیح دارد. دوره های گذشته نیز مفاهیمی از تاریخ مترقی را در خود داشتند. وجه تمایز مفهوم مدرن پیشرفت، درک ابزاری آن از تاریخ مترقی است. پیشرفت مدرن بهبود سیستماتیک و هدفمند ابزار توسط ابزار است. استفاده ی سیستماتیک از سازها خود یک ابزار است. ما این سیستم های ابزاری را "تکنولوژی" می نامیم. مدرن ها به طور غریزی می فهمند که دست برداشتن از نوآوری، به معنای از بین رفتن وجود است. آگاهی ما از این وابستگی ما را به نظام‌مندی خودآگاهانه عادت می‌دهد. "سیستم" یک اصطلاح انتزاعی است. انتزاع الگوهایی را از چیزهای مشاهده شده یا شهودی ترسیم می کند، آنها را بر اساس مشترکات با هم طبقه بندی می کند و طبقه را به عنوان همه ی چیزهایی که دارای این مشترکات هستند تعریف می کند. تجرید، پسینی است از آنچه از آن انتزاع شده است. این انتزاع سیستماتیک به عنوان میانبری برای استدلال تکراری مفید است، اما به جای متافیزیکی، تکنولوژیکی است و عادات ذهن فرد را شکل می دهد. این شیوه ی سیستماتیک تفکر، خود را در تفسیر علمی طبیعت نشان می دهد. عجیب است، برای درک علوم طبیعی، ابتدا باید ریاضیات را در نظر بگیریم، پارادایم‌ترین و کم‌تعارف‌ترین علم. ریاضیات مانند خود مدرنیته فرآیندی تکراری است. ریاضیدانان نمونه های خاصی از اشیاء ریاضی را به منظور ترسیم ویژگی های کلی مطالعه می کنند. عناصر یک کلاس ریاضی منحصراً به دلیل دارا بودن ویژگی‌های تعریفی آن هستند. تمام خصوصیات بیشتر مربوط به آن کلاس باید از اینها استنتاج شوند. این تعمیم قیاسی مبتنی بر کلاس کافی نیست. ریاضیات، که صرفاً در نظر گرفته می‌شود، صرفاً با عدم تناقض اداره می‌شود و هیچ ارتباطی با دنیای بیرونی ندارد. فرم معنای آن است. همه ی علوم دیگر برای معنای خود به جهان خارج ارجاع می دهند و همچنین باید بین طبقات پدیده ها و مقولات انتزاعی مطابقت داشته باشند. این مطابقت، فرضیه ی قابل آزمون و پیوند بین عقول محض و تجربی است. با توجه به ویژگی های تعریفی برخی از کلاس ها، پیامدهای خاصی به صورت قیاسی به دست می آیند. درستی نظریه، سازگاری رابطه بین طبقات منطقی و پدیدار است. این سازگاری را نمی توان به طور مطلق ایجاد کرد زیرا تجربه نمی تواند هر عنصر طبقه ی پدیداری را پوشش دهد. علم در برخورد با موارد کمیاب مشکل ساختاری دارد. فرضیه ی تایید شده، رابطه ای است بین امر منطقی و امر مشاهده شده، نه قابل مشاهده. بنابراین، مفهوم علمی طبیعت، مشاهده شده است، هر چند به امر قابل مشاهده میل دارد. برای اهداف تکنولوژیکی، ارزش مطالعه ی این پیامدهای سازگار و در نتیجه قابل پیش بینی را به سختی می توان انکار کرد. در واقع، تا آنجا که طبیعت گرایی یک فرضیه ی علمی است، از نظر تجربی صحیح است. با این حال، منطقاً غیرممکن است که طبیعت‌گرایی را به طور گسترده‌تر تفسیر کنیم و در عین حال موفقیت تجربی را به عنوان نشانی از درستی آن حفظ کنیم. ناتورالیسم در نهایت یک فرض بسته است و تنها به این صورت است که می‌تواند تایید شود. نماد نقطه ی تغییر جهت روح است. باید یک مرجع داشته باشد و با آن تعریف شود. مثال بارز نماد، حرفی در الفبای آوایی است که به دسته ای از واج ها اشاره دارد. مرجع این نماد به وضوح نسبت داده می شود و بنابراین مصنوعی است. به عنوان یک موضوع روانشناختی، ذهن به صورت نمادین با مقولات سروکار دارد. نماد به اشتراکات بین عناصر دسته اشاره دارد. توانایی تفکیک جنبه های رسمی و تجربی علم به معنای متعارف بودن نماد است. در سیستم رسمی، نماد خود ارجاعی است. در ساختار تجربی، به چیزی که مشاهده یا فرضیه شده اشاره دارد. در هر صورت، تغییر جهت ذهن ناشی از رابطه ی صریح نماد با مرجع آن یا نتایج قیاسی آن است. علم به مجموعه ای از نمادها بسیار کوچکتر از پیامدهای منطقی آن کاهش می یابد. این نمادها اتم های منطقی هستند و نام خود را به این دلیل به دست می آورند که محتوای خود را ندارند، اگرچه ممکن است با پارامترهای مختلف رابطه ی عملکردی داشته باشند.

ساختار منطقی علم مستلزم وجود اتم های بی محتوا است. اگر هر یک از قوانین نمادین نمادی غیر مصنوعی را شامل می شود، یعنی ذهن ناآشنا را به چیز دیگری ارجاع می دهد، این مرجع یا ساده تر است، اتمیسم را نقض می کند یا خارج از سیستم رسمی، نقض بسته شدن است. علم به دنبال بسته شدن منطقی است و عدم وجود آن را به عنوان اولین نوع مرجع توضیح می دهد. امکان نمادگرایی طبیعی به طور کلی نادیده گرفته می شود. پیروی منطقی از این تلاش برای تعریف قانون طبیعت است. قانون طبیعت یک رابطه ی نمادین بین اتم های منطقی است که یک تبدیل منطقی را بر روی این اتم ها نشان می دهد که با پدیده ها سازگار است و به طور جهانی برای برخی از کلاس های از پیش تعریف شده قابل اعمال است. یک قانون طبیعت بسته است و به طبیعت اشاره نمی کند. اتم های منطقی بدون محتوا هستند اما به پدیده ای اشاره می کنند و از طریق فرآیند قیاسی به یک رابطه ی منطقی دیگر اشاره می کنند. این رابطه ی پایدار بین منطق درونی نظام علمی و روابط قابل اندازه‌گیری پدیده‌ها، فرضیه ی آزمایش‌پذیر است. ترکیب آن نمادین و محتوای آن فرم آن است. استدلال علمی در علوم انسانی مشابه است. علوم انسانی، یا انسان‌شناسی علمی، اغلب گونه‌ای از ماتریالیسم را فرض می‌کنند، اما این همیشه در تحلیل آنها نقشی ندارد. انسان شناسان باید به اتم منطقی دیگری بسنده کنند و امکان تقلیل را به عنوان یک اصل بپذیرند. معمولاً آنها روی یک فرد انتزاعی می نشینند. این فرد خصوصیات را از طریق پارامترها تقریب می زند. بنابراین، این فرد عنصری از یک طبقه است تا یک موجود کاملاً خاص. این انسان شناسی تقلیل گرایانه را نه می توان در مفروضات خود تأیید کرد و نه انکار کرد، بلکه محدودیت های آن یک مشکل است. از آنجایی که هیچ مدلی نمی تواند همه ی پارامترها را محاسبه کند، نتیجه گیری مدل های علمی اجتماعی فقط طبقات را مشخص می کند. یعنی انسان شناسی علمی در عمل یا اصولاً نمی تواند جزییات را توضیح دهد. تجلی این محدودیت در تاریخ علمی به طور مستقیم ظهور میکند. خاص بودن اخلاق یک فرد برای انتخاب آزاد تنها زمانی معنادار است که درون زا باشد. تاریخ علمی نمی تواند تاریخ اخلاقی باشد و نمی تواند چیزی را توضیح دهد که عقل طبقه بندی نمی تواند پیش بینی کند. آیا می توان نمادگرایی طبیعی را نشان داد؟ هر نمایش رسمی نمادگرایی طبیعی شامل یک نماد مصنوعی است که ذهن را به نماد طبیعی به عنوان آن ارجاع می دهد. تعریف نماد طبیعی به عنوان چیزی که روح را به طور خود به خود به چیز دیگری ارجاع می دهد طوری است که این رابطه نه نسبت داده می شود و نه استنباط می شود، ما نمی توانیم وجود آنها را به طور رسمی نشان دهیم زیرا ربط دادن طبقه ی نمادهای طبیعی به برخی دستور زبان های نمادین، آن را دچار نمادگرایی مصنوعی می کند درحالیکه باید تجربه در حد کافی باشد. نماد طبیعی از واقعیت تداعی روانی ناشی می شود. اگر قرار است تفکر معنادار باشد، ارتباط نمی تواند تصادفی باشد. ارتباط واقعاً آزاد روان پریشی است. تفاوت اساسی بین نماد طبیعی و مصنوعی در این واقعیت است که نماد طبیعی به روح ادراک کننده ی خاص بستگی دارد. برعکس، نماد مصنوعی به معیارهای تولیدکننده ی کلاس بستگی دارد. بنابراین، اگر چیزی وجود داشته باشد که بتواند هر روح معینی را به مفهومی خارج از خود ارجاع دهد، آن نمونه ای از یک نماد طبیعی است...صحبت از علم طبیعی خون آشام بی معنی است، زیرا کنت دراکولا از طبیعت نیست. ون هلسینگ می‌گوید: "کسی که از طبیعت نیست، هنوز باید از برخی قوانین طبیعت پیروی کند، چرا ما نمی‌دانیم." هیچ موجود غیر طبیعی در علم طبیعت قرار نمی گیرد. علم طبیعی فقط موجوداتی را توصیف می کند که از همه ی قوانین طبیعت پیروی می کنند...میزبان جعبه های زمینی خود را غیرقابل سکونت می کند و بنابراین قوانین مقدس او را مقید می کند. با این حال، همانطور که ذکر شد، او به زمین مقدس برای استراحت نیاز دارد. هر علمی در مورد خون آشام باید تمام بخش های علوم طبیعی را که از آن قوانین طبیعت که او را مقید می کند، همه ی قوانین فراطبیعی که او را مقید می کند، ناشی شود، و بیشتر معنای طبیعی آن قوانین طبیعی را که او از آنها اطاعت می کند، درک کند. شکار موجودات عاقل توسط موجودات عاقل، یک انزجار غریزی را به همراه دارد، که دلالت بر این دارد که عقلانیت نیز دارای غرایز خاص خود است. اگر عقلانیت را به عنوان توانایی درک معنا، شاید حتی توانایی درک خود به خودی آن تعریف کنیم، شروع به دیدن منشأ این انزجار می کنیم. جنبه های حیوانی و اهریمنی خون آشام را نمی توان از هم جدا کرد زیرا هم دیو و هم خون آشام، شکارچیان موجودات منطقی هستند. یک موجود عاقل را نمی توان به عنوان یک نماد مصنوعی درک کرد. موجودات عاقل به طور غریزی سایر موجودات عاقل را دارای منزلت اخلاقی می دانند و بنابراین بیشتر هدف هستند تا وسیله. استثناهای ظاهری برده داری و جنگ، این قاعده را ثابت می کند، زیرا در برده داری و جنگ مردمان بدوی و نیز دموکراسی ها، هر دو با ضرورت غیرانسانی کردن اهداف خود - یعنی انکار عقلانیت آنها روبرو هستند. بنابراین، وقتی یک موجود عاقل، با درک کامل و صادقانه ی عقلانیت آن موجود، موجود عاقل دیگری را شکار می کند، فعالیت آن شیطانی است. انسان عاقل باید به فعالیت های حیوانی نیز بپردازد، به ویژه غذا خوردن و تولید مثل، اگرچه حیوانات به طور غریزی به این فعالیت ها می پردازند، اما انسان ها این فعالیت ها را به صورت تشریفاتی می پوشانند، یا بهتر است بگوییم، و بدون تعصب مدرن، انسان ها این چیزها را بیش از معنای طبیعی می دانند. بنابراین، مراسم ازدواج و ضیافت، هر دو جنبه ی عبادی دارند. خون آشام این تشریفات را شکار و منحرف می کند و در هم می آمیزد. او نیز با عبور از خطوط خونی تولید مثل می کند. او مقدسات را با مخلوط کردن آنها آلوده می کند. او نه با از بین بردن یک حیوان یا گیاه، بلکه با دخالت در نجات روح دیگری، خود را تغذیه می کند. انسان اعمال حیوانی خود را از طریق تشریفات تقدیس می کند و اذعان می کند که عقلانیت او به او اجازه می دهد تا معنای آنها را درک کند. خون آشام نیز منطقی است، اما او همان مقدسات را وارونه می کند و آنها را با نیات شیطانی القا می کند. بنابراین، هیچ جانورشناسی از خون‌آشام وجود ندارد، زیرا او به همان اندازه موضوع شیطان‌شناسی است. بدخواهی اولیه ی خون آشام امکان درک علمی ماهیت او را به معنای ماتریالیستی یا الهیاتی منع می کند. خون آشام خوب را درک می کند و آن را رد می کند. درک آن از خیر، امکان علم طبیعی ماتریالیستی خون آشام را تا آنجا که چنین علمی نمی تواند وجود شر اولیه را توجیه کند، منع می کند. از آنجایی که شر غیرطبیعی است، به معنای الهیاتی، علم کلامی خون آشام نیز نمی تواند وجود داشته باشد. خون آشام هیچ بسته ی منطقی ندارد. انحراف او از مقدسات طبیعی، نیهیلیستی است، به این معنا که معنای طبیعی آنها را منحرف و فاسد می کند. هیچ علمی درباره خون آشام دقیقاً به این دلیل وجود ندارد که او را نمی توان درک کرد مگر در منطق معنایی که او برای خنثی کردن آن تلاش می کند. به طرز متناقضی، تنها نوعی از جهان که خون آشام می تواند در آن وجود داشته باشد، جهانی است که معنای آن طبیعی و اولیه است. او قانون طبیعی را با سرپیچی از پارامترهایی که بر او می گذارد نشان می دهد. خون آشام بیشتر نشان می دهد که معنای ذاتی در چیزهای طبیعی وجود دارد. به طور خلاصه، احتمال انحراف نماد طبیعی دلالت بر وجود چنین نمادهای طبیعی دارد. خشونتی که بوم‌شناسی خون‌آشام با بوم‌شناسی وسیع‌تری انجام می‌دهد، مستلزم وجود هر دو اکولوژی است. بشر که ذاتاً ولایتی و متناهی است، فقط ظرفیت بسیار محدودی برای تشخیص اتفاق از طبیعی و درک رابطه ی اینها با ابدیت دارد. برای خودآگاه شدن یک دوره، دیدن این تمایز است اما لزوماً درک آن نیست. تناقض مدرنیسم این است که با تمام آگاهی اش از تمایز بین طبیعت و هنر، به خاطر اعمال هنر بر طبیعت، طبیعت را به نمادگرایی تبدیل کرد و در نتیجه آن را به هنری تبدیل کرد که مرز طبیعی را با محدودیت های مصنوعی یکی می کند. صرف تلاش برای جدا کردن طبیعت از هنر ما را وادار می کند که طبیعت را به طور همزمان بسیار گسترده و بسیار محدود تفسیر کنیم. به طور گسترده، به این معنا که طبیعت، به عنوان آن بخش هایی از جهان که از تغییر مصنوعی انسان در امان میمانند، تصور می شود که مبنای منطقی برای خود ساختگی فراهم می کند. و بنابراین، مطالعه ی آن مصنوع، مخصوص انسان شناسی، جزء رشته های فرعی علوم طبیعی محسوب می شود. به طور محدود به این معنا که فقط آن جنبه‌هایی از واقعیت که بیشتر متمایل به روش‌های علوم طبیعی هستند، جزء آن محسوب می‌شوند. خودآگاهی دوران مدرن ناشی از آگاهی آن از ظرفیت منحصربه‌فرد آن برای مصنوعیتی است که بر طبیعت اعمال قدرت می‌کند. بنابراین، خودآگاهی آن به معنای واقعی کلمه به این معنی است که توانایی خود را برای دور شدن از طبیعت درک می کند. سپس، یک پیش داوری اساسی مدرنیسم و ​​در نتیجه یکی از ویژگی های تصادفی و دورانی آن، درک نادرست کیفیت دورانی خود است. سیستم آنقدر به عادت تبدیل شده است که به یک فرهنگ تبدیل شده است. خود را عصری دانسته است که شکاف بین طبیعت و هنر را به رسمیت می شناسد، اما این شکاف را اشتباه درک کرده است.»

پس، ما با یک موضوع غیر منطقی مدرن روبروییم که قرار است عمدا از جغرافیایی استعاری از مرز جهان های منطقی و غیر منطقی در تلاقی خاستگاه اشرافیت های اروپایی با شرق اسلامی –در این مورد اروپای شرقی- به پایتخت های وقت جهان های مدرن حمله کند. موضوع غیر منطقی از شرق می آید و چون با منطق مدرن قابل حل و فصل نیست مدرنیته ناچار میشود شق غیر منطقی جهان غرب را که در خرافات مسیحی متجلی است –مثلا خرافاتی که ون هلسینگ با آنها دراکولا را میکشد- را نگه دارد تا با آنها به جنگ جهان غیر منطقی خارج از بلوک غرب برود. ولی این چیزی بیش از یک سرگرمی است. باقی گذاشتن بلاهت قدیم در فرم به شدت مبتذل مدرنش، راهی است برای برجسته کردن درخشش علمی مدرنیته و نشان دادن این که مدرنیته قله ی تمدن است و چقدر باید زحمت کشیده باشدذ تا از خرافاتی تا بدین حد دیرپا و ابلهانه به حد فعلیش تکامل یافته و درحالیکه دیگران هزاران سال است نتوانسته اند از شر آن خلاص شوند، اروپایی به این مهم نائل آمده است و چقدر اروپایی ها که از وضع موجود ناراضیند باید ناشکر باشند که چنین پیشرفت قهرمانانه ای را در اروپایشان نادیده میگیرند. برای این که ثابت شود چقدر این خرافات کهنه اند و پیشرفت کند معرفت در اروپا چقدر در مقابل این سرسختی ریشه دار خرافات از خود توانایی نشان داده، تغییرات فرهنگی به سرعت و در عنفوان برجستگی مدرنیته، با داروینیسم گره میخورند و اعمال تغییر فرهنگی توسط اروپا در مستعمرات را یک پیشرفت چند دهه ای در تاریخ کند تحولات در شرقی بسیار کهن و ذات حیوانی گونه ای کهن تر به نام انسان معرفی میکنند. ایده ی ارتباط تغییرات فرهنگی با داروینیسم، با خود داروین متولد میشود. الکس مسعودی، دراینباره این عبارت از "تبار انسان" داروین را برجسته میکند:

«شکل‌گیری زبان‌های مختلف و گونه‌های متمایز، و شواهدی که هر دو در طی فرآیندی تدریجی ایجاد شده‌اند، به طرز عجیبی موازی هستند.»

مسعودی در ادامه مینویسد:

«این نقل قول از چارلز داروین، از یک سو، بین تکامل ژنتیکی گونه ها، و از سوی دیگر، تغییرات فرهنگی (یعنی تغییرات در اطلاعات آموخته شده اجتماعی، مانند باورها، دانش، ابزار، فناوری، نگرش ها، هنجارها، و همانطور که داروین ذکر می کند، زبان) خط ربط میکشد. این ایده مقدمه ی اساسی تکامل فرهنگی است: تغییر فرهنگی یک فرآیند تکاملی داروینی را تشکیل می دهد که ویژگی های کلیدی را با تکامل ژنتیکی گونه ها مشترک است. ظهور این دومین فرآیند تکاملی شاهد گسترش بی‌سابقه‌ای از تکامل ژنتیکی بود که به ارگانیسم‌ها اجازه داد تا سریع‌تر با محیط‌هایشان سازگار شوند و قوی‌تر آن را ایجاد و شکل دهند. از دهه ی 1980، این تشابه بین تکامل ژنتیکی و فرهنگی توسط محققان طیف وسیعی از رشته ها در سراسر علوم اجتماعی، رفتاری و زیستی دنبال شده است... نظر داروین در بالا از زبان شناسان تاریخی زمان خود الهام گرفته شده است، که حتی قبل از انتشار کتاب "درباره ی منشأ گونه ها"طرحواره های درخت مانندی از زبان های موجود را به صراحت بر اساس فرض تبار مشترک می ساختند. اگرچه ایده‌های "تکاملی"به روش‌های رایج برای توصیف تغییرات فرهنگی در اواخر دهه ی 1800 تبدیل شدند، این ایده‌ها اشتباه گرفته شدند. بسیاری از محققان به اشتباه تکامل را به عنوان پیشرفت اجتناب ناپذیر در امتداد مراحل ثابت پیچیدگی فزاینده (مثلاً از وحشی گری تا بربریت تا تمدن) می دانستند که بیشتر از هربرت اسپنسر گرفته می شد تا داروین. همچنین در غیاب درک روشنی از ژنتیک، در مورد وراثت ژنتیکی و فرهنگی سردرگمی زیادی وجود داشت. نظریه ها اغلب به معنای واقعی کلمه لامارکی بودند، با ایده ها، مصنوعات و کلمات به نحوی که تصور می شد از طریق استفاده ی مکرر بخشی از خط نطفه شوند. به دلیل این سردرگمی، و همچنین استفاده ی نادرست از نظریه‌های نژادی شبه تکاملی برای اهداف سیاسی ناپسند، دانشمندان علوم اجتماعی اوایل قرن بیستم فرهنگ را جدا از "ارگانیک" اعلام کردند. علوم زیستی و اجتماعی راه های جداگانه ای را طی کردند و مفهوم تکامل فرهنگی، یا در واقع هر مبنای تکاملی برای رفتار انسان، از بین رفت. تا دهه‌های 1970 و 1980 بود که یک نظریه ی داروینی درست در مورد تغییر فرهنگی، ابتدا توسط کاوالی-اسفورزا و فلدمن و سپس بوید و ریچرسون تدوین شد. این نظریه شامل مدل‌های کمی از ریز تکامل فرهنگی است که مکانیسم‌هایی را توصیف می‌کند که به وسیله ی آن تنوع فرهنگی از فردی به فرد دیگر منتقل می‌شود، و فرآیندهایی که این تنوع را در طول زمان در بین جمعیت‌ها تغییر می‌دهند، "تفکر جمعیت" مشخصه ی رویکرد داروین است. در اینجا، "فرهنگ" تعریف میشود به "اطلاعاتی که می تواند بر رفتار افراد تأثیر بگذارد و آن را از طریق آموزش، تقلید و سایر اشکال انتقال اجتماعی از سایر اعضای گونه خود به دست می آورند". "انتقال اجتماعی"، "یادگیری اجتماعی" و "انتقال فرهنگی" به جای یکدیگر برای نشان دادن انتقال غیر ژنتیکی اطلاعات آموخته شده از فردی به فرد دیگر استفاده می شوند. "ویژگی فرهنگی"، "نوع فرهنگی" و گاهی اوقات "مم" برای اشاره به اطلاعاتی که منتقل می‌شود (مثلاً ایده‌ها، نگرش‌ها، مهارت‌ها) استفاده می‌شود. همه ی این اصطلاحات، پیچیدگی و هشدارهای عظیمی را پنهان می کنند. چنین ساده سازی نمونه ای از رویکرد مدل سازی است. این رویکرد از ژنتیک جمعیت پیروی می‌کند، که فرضیات ساده‌سازی (مثلاً جمعیت‌های بی‌نهایت بزرگ) را برای درک فرآیندهای تکاملی ژنتیکی پیچیده‌ای مشابه ایجاد می‌کند. ساده‌سازی در هر دو مورد، تاکتیکی است، با هدف درک فرآیندهای پیچیده به‌صورت مقطعی و رسمی‌سازی استدلال‌های کلامی.»:

Pursuing Darwin’s curious parallel: Prospects for a science of cultural evolution: Alex Mesoudi: pnas: july24,2017

شاید واقعا چند دهه مسکوت گذاشتن این ارتباط، بیش از این که خیرخواهی برای خلق در جواب سوء استفاده های نازی ها و مانند آنها بوده باشد، بیشتر فرصت دادن برای جا افتادن یک اشتباه عمومی بوده باشد. آن اشتباه این است که فکر کنیم تقلید از غرب و دادن جواز تغییر اجتماعی به او در ممالک دیگر، فقط یک مسئله ی ساده است و با پشت پا زدن به تمام ارزش ها به نفع غرب سر و تهش هم می آید و متوجه نباشیم که روی خوش نشان دادن به تغییر فرهنگی استعمار، یک آمادگی قبلی میخواهد که این آمادگی را هم معمولا آنهایی که به نام دفاع از سنت، غرب را به صورت سنتی در شرق بازتولید میکنند، ایجاد میکنند. اینها همان کسانی هستند که لاف میزنند جانشین مقدسینیند که قبلا غربیان تبهکار را شکست داده اندو به عنوان سند، سرهای بریده ی دراکولاها را نشان میدهند: سرهای بریده ای که روح دراکولا را از غرب به شرق می آورند.

تابلو باخوس اثر روسو فیورنتینو

مطلب مرتبط:

مانیفیست شکسپیری وطن فروشان

ژان بودریار و فیلم ماتریکس: وقتی حس میکنیم همه چیز دروغ است!

نویسنده: پویا جفاکش

بعضی از مردم، روی تغییرات تکنولوژیک و اجتماعی تاکید خیلی زیادی دارند و میگویند گذشته به درد الان نمیخورد و باید چیزهای نو آورد. در ایران و در نشست «خانه ی گفت و گوی دانشگاه تهران» با حضور 90 استاد دانشگاه تهران در تالار شهید سلیمانی دانشگاه تهران که به سبب ناآرامی های کشور در سال 1401 برگزار شد، "سعیدرضا عاملی" –دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران- این دیدگاه را زیرمجموعه ی عقاید «پسا-تجد» (یا پست مدرن) و عامل اکثر ناآرامی های اخیر جهان ازجمله ناآرامی های ایران خواند و مهمترین خصیصه ی آن را «بی قاعدگی» در اعم از هنر و معماری و ادبیات و سبک زندگی و بازی ها و غیره دانست. "عاملی" این اتفاق را نتیجه ی فضای انفجار اطلاعات و در معرض داده های بزرگ قرار گرفتن دانست. با این حال، من احساس میکنم حتی در این پدیده هم بازمانده ی یک صورت بندی اسطوره ای قدیمی وجود دارد که قائل به ساده سازی و اسطوره ای کردن گذشته و حال است و آنقدرها هم که به نظر میرسد زیر همه چیز زدن نیست و حتی بینظمی و بی قاعدگی آن نوعی لجاجت در مقابل وضع موجود است که به هر حال یک نظم هست. وقتی میخواهید متضاد همه چیز را رو کنید ضد نظم را بینظمی میخوانید. ولی نظم موجود خود نتیجه ی تغییر در نظم های پیشین است و تغییر آنقدر مداوم است که همیشه درباره ی آن هم ابراز نیاز و هم هشدار داده شده است. معمولا این دوگانگی، نه لزوما تکنولوژی بلکه در درجه ی اول موضوع مدیریت را در تمام سطوح جامعه نشانه میرفته است. مجله ی "فرهنگ امروز" در شماره ی 38 خود (آذر 1401) فصلی از تازه ترین کتاب علی اکبر فرهنگی را در مقاله ای به نام "فیلسوفان گمنام" منتشر کرده که این موضوع را خیلی خوب توضیح داده است. در همان دو صفحه ی اول این مقاله میخوانیم:

«امروزه تقریبا همگان این مسئله را پذیرفته اند که ما در دنیایی زندگی میکنیم که تغییر، تنها اصل تغییرناپذیر آن است و هرچه سرعت تغییرات بیشتر شود، برای مدت کوتاهتری قادریم در گوشه ی امن عادات و متعارف های خود باقی بمانیم و در پی این، "خارج از چارچوب های خود" فکر کردن بیشتر ضرورت پیدا میکند. ایده ی خارج از چارچوب فکر کردن درواقع از اندیشه های افلاطون اقتباس شده است که معتقد بود فلسفه درست از لحظه ای آغاز میشود که یاد بگیریم خارج از "غار خود" تفکر کنیم. از نظر افلاطون، فلسفه جایی آغاز میشود که جرئت کنیم و "گوشه ی امن" مالوفات را ترک کنیم، گوشه ی امنی که به آن خو گرفته ایم:

یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید.

(مولانا جلال الدین محمد بلخی)

اما به صورت سنتی، همان گونه که "جان کوتر" به ما یادآوری میکند، مدیران برای تفکر خارج از غارهای خود، چهارچوب های متعارف زمان خود، آموزشی نمیبینند؛ مدیران تربیت شده اند تا در شرایط ثبات، فکر و عمل کنند: "افراد زیادی در یک محیط باثبات و به منظور فعالیت در یک دنیای باثبات تربیت شده اند، دنیایی که در عصر حاضر میتوان گفت دیگر عملا وجود خارجی ندارد. اکثریت مدیران آموزش دیده اند تا بتوانند صرفا سیستم موجود را مدیریت کنند و یا تغییرات تدریجی در آن ایجاد کنند، به آنها آموزش داده نشده است که چگونه باید سازمان را در خلال تحولات و جهش های بزرگتر هدایت کرد." با این وجود، همان گونه که افرادی همچون جک ولش به ما تلنگر میزنند، ما در دورانی زندگی میکنیم که دیگر نمیتوان آنچه زمانی در حوزه ی مدیریت متعارف و مرسوم بوده است، قدر مسلم بدانیم. حین بحث در مورد محدودیت های رویکردهای عقل مدار علمی در مدیریت، ولش گفته است: "ما باید یک مفهوم صدساله (مدیریت علمی) را از دور خارج کنیم و مدیران را متقاعد کنیم که نقش آنها در سازمان، تحت کنترل داشتن همه ی افراد و تمامی امور نیست، بلکه نقش یک مدیر بیش از هر امر دیگری، هدایت، انرژی دادن (تهییج کردن) و انگیزه بخشیدن به افراد سازمان است." (لو: 1998)... چه خوشایندشان باشد و چه نباشد، آن دسته از مدیران و رهبرانی که شاهد فروپاشی چهارچوب ها و پیش فرض های قدیمی مسلط بر مدیریت هستند، وارد فرایندی از تردید و پرسشگری در مورد پیش فرض های سنتی مدیریت میشوند. ممکن است این آن چیزی نباشد که اکثر مدیران مشتاق به انجام آن باشند، درواقع ممکن است آنها فقط به دنبال این باشند که بتوانند به سادگی کار خود را به روال معمول و مالوف قبل ادامه دهند، اما زمانی که با سدی ناشی از عملیاتی نبودن روش های معمول انجام امور در مسیر حرکت متعارف خود مواجه میشوند، ناگزیر به حالتی از عدم قطعیت و پرسشگری که حالتی فلسفی است، سوق داده میشوند. در چنین موقعیتی است که چاره ای جز پذیرش و کنار آمدن با این حالت و بهره گرفتن از هنر و مهارت پرسشگری برایشان باقی نمیماند. به همین دلیل است که "لو گرستنر" از شرکت ibm میتواند بگوید: "هنگامی که متوجه شدید وقت آن رسیده است که مکتوبش کنید، کتابچه ی راهنمایی برای آن بسازید و فرمول های خود را مستند کنید، دیگر در حالت کند و کاو و پرسشگری راجع به وضعیت موجود نیستید. ما در ibm دائما آنچه انجام میدهیم، به چالش میکشیبم، حرکت به سمت پایه گذاری فرهنگی مبتنی بر خودنوسازی مستمر و خستگی ناپذیر." (نف: 1999)

پیش از ما کسی یک بار مسلمان نتوان شدن؛ مسلمان میشود و کافر میشود و باز مسلمان میشود و هر باری از او چیزی بیرون می آید تا آن وقت که کامل شود. (شمس تبریزی)

هر لحظه و هر ساعت یک شیوه ی نو آرد

شیرین تر و نادرتر زان شیوه ی پیشینش

(مولانا جلال الدین محمد بلخی)

من عادت به نیشتنم نداشته ام، هرگز! چون نمینویسم، در من میماند و هر لحظه مرا روی دیگر میدهد. (شمس تبریزی)

در شکاف بین فروپاشی ساختارها و پیش فرض های قدیمی مدیریت و استقرار چهارچوب های مدیریتی جدید هنوز تثبیت نشده است که ما درگیر چنین حالتی از پرسشگری و زیر سوال بردن امور متعارف میشویم. ایده ی بنا نهادن فرهنگ خودنوسازی مداوم و خستگی ناپذیر، از طریق زیر سوال بردن مستمر وضعیت موجود، شالوده ی تفکر فلسفی است. سقراط، کهن الگوی فیلسوف در جهان غرب، به واسطه ی فرایند زیر سوال بردن مداوم تمامی امور به شهرت رسید. به زعم سقراط، گرایش به پرسشگری به این دلیل ارزشمند است که همیشه فرصت ها و دریچه های جدیدی برای نگرش به مسائل و درک امور، پیش روی فرد میگشاید، درست مانند تجربه ی گرستنر. سقراط به دلیل تاکید و ممارستش بر فرایند زیر سوال بردن مداوم وضع موجود، به عنوان یک فیلسوف شناخته میشود. علاوه بر این، سقراط در میانه ی فروپاشی تصویر سنتی آتن به عنوان یک امپراطوری نظامی و شکلگیری تصویر تازه از آتن (که هنوز عملا و به تمامی در جهان تبلور نیافته بود) به عنوان جایگاهی برای تعلیم و تعلم که حداقل برای دو هزار سال پس از آن تاریخ بر تفکر غربی سایه می افکند، به پرسشگری بلاانقطاع خود مشغول بود و بر آن اصرار میورزید.»

دراینجا نویسنده یک تصویر تقریبا 2400ساله از تغییر و نیروی مقابل آن ارائه میدهد که از فلسفه ی یونانی تا اعتقادات اسلامی و مدرنیته ی غربی را دربرمیگیرد. ولی در جریان اصلی پسامدرنیته ی غربی، همه ی اینها در یک کلمه یعنی "گذشته" خلاصه میشوند و به هیولایی بیرحم تبدیل میشوند که "نو" در قالب یک مسیح مدرن عزم مبارزه با آن را دارد. "نو" مثل مسیح مردم را دوست دارد و با آنها مهربان است. ولی قدیم است که مدیریت میکند و با ابزار قانون، خشونت را برای حفظ وضع موجود به کار میگیرد: از تنبیه دانش آموزان گرفته تا زندانی کردن انقلابیون. این تصویر دقیقا به همین شکل وارد ایران شده با این تفاوت که آنچه غربی "قدیم" میپندارد، به طرز ابلهانه ای برای ایرانی هنوز "نو" است چون ایرانی هیچوقت روسای خودش را دارای توانایی برای مدیریت اختراع و ابتکار ندیده و تنها تصویرش از اختراع در حوزه ی تکنولوژی های غربی و کپی هایشان در شرق دور خلاصه میشود. درواقع ذهن ایرانی حتی از ذهن پست مدرن غربی هم زنگ زده تر و عقب افتاده تر است چون حتی نمیداند در کجاها باید تغییر اتفاق بیفتد و طوطی وار، شعار تغییر غربی را سر میدهد.

این من را به یاد فیلمی می اندازد که به نظرم پخش نخستش در ایران خیلی زودتر از آمادگی ذهنی جامعه ی ایران برای آن اتفاق افتاد: نمایش ترومن. نمایش ترومن، داستان شخصی به نام ترومن –با بازی جیم کری- بود که تمام زندگیش فیلمنامه ی استودیو داری به نام کریستف –با بازی اد هریس- بود و توسط هزاران دوربین برای مردم فیلمبرداری و در تلویزیون نمایش داده میشد تا این که ترومن این را میفهمید و طغیان میکرد و از استودیو خارج میشد درحالیکه به قول کریستف هیچ معلوم نبود آن طرف در استودیو چه چیزی انتظارش را میکشد. اولین پخش این فیلم در ایران در زمستان 1382 در برنامه ی سینما1 انجام گرفت و فیلم در آن برنامه مورد گفتگو قرار گرفت. من آن را ندیدم ولی در سال 1383 فیلم یک بار دیگر و در یک گفتگوی کاملا مجزا مجددا در سینما1 پخش و تحلیل شد که این بار آن را دیدم. یکی از آدم های میز گرزد، معتقد بود این فیلم دارد زیر نگاه بودن شدید زندگی انسان غربی و بخصوصس سلبریتی های آن جلو دوربین ها را سوژه میکند و نفر دوم معتقد بود در این فیلم، کریستف همانطورکه اسمش هم نشان میدهد خدای مسیحیت است و ترومن انسان برگزیده ی غربی است که با خروج از سناریو خدا علیه او طغیان میکند. الان که فکرش را میکنم هر دو نظر درستند. یعنی این که الان صحنه ی جهان بر پرده ی وسایل ارتباط جمعی، شبیه یک سناریو الهی است و خدایان آن هم گردانندگان شبکه های اجتماعی و دنیای تکنولوژیند که که انسان یک بار دیگر باید علیه آنها طغیان کند. همانطورکه میبینید نگاه غربی در این مورد کاملا متضاد برداشت ایرانی از نبرد کهنه و نو است. اما از سوی دیگر باید توجه داشت که این دروغین به نظر رسیدن همه چیز بر پرده ی رسانه ها، بهانه ی پست مدرنیست ها برای دروغین خواندن کل نظم موجود و طغیان علیه سرتاپای نظم فعلی نیز هست و برجستگی شدیدش بخصوص در فلسفه ی ژان بودریار، زنگ خطری علیه تمام چیزهای مقدس کنونی نیز هست. این موضوع بخصوص آنجا جالب میشود که توجه کنیم اگرچه نمایش ترومن خیلی زود و قبل از عصر هالیوودپرستی در ایران پخش شد، ولی ماتریکس که در نوروز 1385 و در شبکه ی فرهنگی چهار سیما، کولاک کرد، هنوز در ایران فیلم مشهوری است و آن هم در تشبیه کردن دنیا به فضای مجازی متاثر از ژان بودریار است.

من این را از طریق مقاله ی simulacra and simulation: baudrillard and the matrix اثر ریچارد هانلی متوجه شدم که در وبلاگ whatts the matrix منتشر شده بود. این مقاله ی طولانی با این جملات از ژان بودریار شروع میشود:

«زیر آفتاب چیز جدیدی نیست. با مرگ واقعیت، یا بهتر است بگوییم با (دوباره) رستاخیز آن، ابرواقعیت هم ظهور می کند و هم همیشه از قبل خود را بازتولید می کند. مردگان از قبل مرده اند، دقیقاً بیشتر از زنده هایی که هنوز زنده اند.

خود خدا فقط شبیه خودش بوده است.دیزنی لند خودش... برای شروع، تفاوتی در «هدف» وجود ندارد: تقاضا یکسان است. سابقاً گفتمان بحران، منفی نگری و بحران بود. ضرورت تلقی کردن این فیلم‌ها با رستاخیز تصنعی‌شان در نظام‌هایی از نشانه‌ها، بی معنی است.»

هانلی در ادامه مینویسد:

فیلسوفان میتوانند در مئرد [فیلم] ماتریکس بسیار هیجانزده شوند. یک استثنای آشکار ژان بودریار ، نویسنده یSimulacra and Simulation (از این پس S&S)،کتابی است که در فیلم ظاهر می‌شود. منابع متعددی گزارش می‌دهند که بودریار می‌گوید که این فیلم «بیشتر از سوءتفاهم‌ها» از کار او ناشی شده است. بنابراین یک نکته ی طبیعی تحقیق این بوده است که آیا این درست است یا خیر. S,s (2002) شامل دو مقاله با عنوان "ماتریس: پارادایم پست مدرنیسم یا موضع روشنفکرانه؟" است. یکی پاسخ می دهد "اولی" و دیگری "دومی"، و هر دو ظاهراً تفکیک را انحصاری فرض می کنند. در این مقاله به تفاسیر دیگری اشاره خواهم کرد و (در نهایت) برای یکی از آنها استدلال خواهم کرد. اما ابتدا اجازه دهید کارت هایم را روی میز بگذارم. من طرفدار بودریار و پست مدرنیسم نیستم. من یک فیلسوف تحلیلی هستم و تمرکز من کاملاً بر این است که از دیدگاه تحلیلی، بودریار و ارتباط او با ماتریکس را چه کنم. من فکر می‌کنم که بین فیلسوفان تحلیلی اتفاق نظر وجود دارد که پست مدرنیسم عمدتاً خودپسندانه و خود مهم است، که به‌طور غیرقابل توضیحی در بسیاری از بخش‌های فلسفه خارج از دنیای انگلیسی‌زبان، و در بسیاری از بخش‌های غیرفلسفی داخل آن جا افتاده است. موارد زیر یک ارزیابی نسبتاً معمولی خواهد بود. به هر حال، خواندن فلسفه به اندازه کافی سخت است، اما نویسندگان تحلیلی تلاش می کنند شفاف باشند، در حالی که به نظر می رسد پست مدرنیست ها تلاش می کنند تا حد ممکن مبهم باشند. و فقط برای بدتر شدن اوضاع، زمانی که یک نماینده ی پست مدرنیسم گهگاه بیانیه‌ای واضح و معقول می‌دهد، به معنای واقعی کلمه یا به طور پیش پا افتاده درست است یا آشکارا نادرست است. بنابراین اصل نیکوکاری (دیگران را به گونه ای تفسیر کنید که آنچه می گویند بیشترین شانس را برای درست و جالب بودن داشته باشد) پیشنهاد می کند که آنها را غیر تحت اللفظی در نظر بگیریم. اما پس معنای غیر تحت اللفظی چیست؟ حتی یک شوخی در مورد آن وجود دارد. اگر یک پست مدرنیستی را با یک مافیوسو تلاقی کنید چه چیزی بدست می آورید؟ کسی که به شما پیشنهادی می دهد که نمی توانید درک کنید!
اما این موضوع بیشتر از این خنده دار نیست. هر چه اهانت به وضوح و عقل خوب فاحش تر باشد، عامل آن تأثیرگذارتر و تحسین برانگیزتر تلقی میشود. آنها با ارادت تقریباً مذهبی به نوشته های خود به جایگاهی فرهنگی و در حد ستاره ی پاپ ارتقا یافته اند، اما بسیاری از مقاله‌های «حتماً خوانده‌شده» در محافل پست مدرن، حتی برای یک دانشجوی کارشناسی در یک مدرسه ی تحلیلی نمره ی ضعیفی کسب می‌کنند. این بیشتر شبیه به گاف ویرایش نشده‌ای است که در اینترنت می‌چرخد، جایی که هر مهره‌ای با یک نظریه می‌تواند در آن جا بیفتد. کاری که پست مدرنیست ها انجام می دهند در واقع اصلاً فلسفه نیست، و دیگر دانشگاهیان، نام بدی را به این رشته می دهند. آنها مشاغلی را می پذیرند که می تواند و باید به افراد معقول تری برسند، و دروغ های خطرناکی را به عموم مردم ارائه می کنند.
من اعتراف می کنم که با این خط همدردی دارم، اگرچه شاید با حسادت حرفه ای همراه باشد. و اگر بودریار را نتوان درک کرد، پس او را نیز نمی توان سوء تفاهم کرد. با این حال، از سوی دیگر، یک دانشجوی کارشناسی در یک برنامه ی فلسفه که محل سکونت پست مدرنیست ها است، می تواند تحصیلات کاملاً مناسبی در منطق و تاریخ فلسفه کسب کند، بنابراین نمی تواند درست باشد که پست مدرن ها فقط فلسفه انجام نمی دهند. در عوض، آنها تصور بسیار متفاوتی از آنچه برای فلسفه معاصر ممکن است دارند. شروع برای درک دیدگاه آنها این است که استفاده ی معمولی ما از داستان را در نظر بگیریم. یک رمان (یا فیلم یا هر چیز دیگری) می‌تواند همه نوع افکار را در ما برانگیزد، و ما اغلب می‌پرسیم که چه معنایی دارد، آیا واقع‌گرایانه بوده یا نه، و چه چیزی می‌توانیم از آن بیاموزیم. داستان یک جهان (یا بخشی از یک جهان) را نشان می دهد، و بخشی از علاقه ی عادی ما به این است که شباهت آن به دنیای واقعی را بسنجیم. اما ما واقعاً داستان را با چه چیزی مقایسه می کنیم؟ آیا این طوری نیست که ما فکر می کنیم آن دنیای واقعی است؟ و این فقط بازنمایی دیگری از دنیای واقعی است، داستانی ذهنی «درباره»ی آن، نه خود دنیای واقعی. فیلسوفان تحلیلی به خوبی از این رگرسیون بالقوه در بازنمایی آگاه هستند، و بحث‌های مداومی در مورد آنچه که ممکن است نشان دهد و ملاحظات مرتبط با آن وجود دارد. به عنوان مثال، برخی فکر می‌کنند که همه ی مشاهدات ما از دنیای واقعی «تئوری مملو از تئوری» است و در مورد اینکه آیا این چیز بدی است یا نه بحث می‌کنند. دیگران فکر می کنند ما دسترسی مستقیم تری به دنیای واقعی داریم. اما سنگ محک در تمام دیدگاه‌های تحلیلی درباره ی این موضوع این است که بازنمایی - مثلاً زبان - جهان واقعی را هدف قرار می‌دهد: به عنوان مثال، در یک دیدگاه بسیار رایج، نام‌ها اغلب به افراد واقعی اشاره می‌کنند، و محمول‌ها اغلب برای ویژگی‌های واقعی اعمال می‌شوند. حقیقت امری است از محمولاتی که در مورد افراد مورد اشاره به کار می رود. پست‌مدرنیست‌ها دیدگاهی اساساً متفاوت از زبان و دیگر بازنمایی‌ها دارند، دیدگاهی که از ساختارگرایی در زبان‌شناسی به ارث رسیده است. آنها می گویند که بازنمایی ها فقط به بازنمایی های دیگر اشاره می کنند یا به کار می روند، به طوری که زبان (و اندیشه) به معنای واقعی کلمه از دنیای واقعی بریده می شود. هرچقدر هم سعی کنید به غیر نماینده رجوع کنید، نمی توانید آن را انجام دهید. اگر این درست است، پس کدام فلسفه؟ خوب، هنوز امکان تحقیق عینی وجود دارد، اما موضوع مطالعه بازنمایی ها و روابط بین آنها است - سیستم "نشانه ها". یک علامت از یک "دال" و یک "دلالت" تشکیل شده است: به عنوان مثال کلمه ی "اسب" یک دال است و به مفهوم اسب دلالت می کند (و هرگز، همانطور که تحلیلگران اغلب آن را می گویند، اسب های واقعی نیست.) اکنون این تعقیب - نشانه‌شناسی یا نمادشناسی - محدودیت‌های خود را دارد، اگرچه آن‌قدرها هم که فکر می‌کنید محدود نیست، زیرا پست‌مدرنیست‌ها تمایل دارند دامنه ی چیزهایی را که به‌عنوان بازنمایی به حساب می‌آیند (مثلاً شامل همه مصنوعات) بسط دهند. علاوه بر این، برخی حتی پیشنهاد می کنند که نشانه شناسی به هر حال عینی نیست. بنابراین در محافل پست مدرنیسم تغییری به سمت آنچه که من جنبه های زیبایی شناختی بازنمایی می نامم وجود دارد. بعد از همه، فلسفه تبدیل به یک هنر می شود، جایی که ارائه به همان اندازه مهم است (شاید بیشتر) تا بازنمایی. نکته به بازیگوشی کردن، پرکردن نوشته های خود با دو معنی، جناس، نقل قول های ترسناک، کنایه، استعاره، حروف بزرگ و غیره ختم می شود. به عنوان مثال، در دست یک پست مدرنیست، اولین جمله این پاراگراف ممکن است این باشد: اگر این "درست" است، پس فلسفه چیست؟ بودریار در این زمینه کاملاً معمولی است: "شکل زبان من تقریباً مهمتر از آن چیزی است که باید در آن بگویم. زبان باید با ماهیت تکه تکه ی واقعیت همگام باشد. با کیفیت ویروسی و فراکتالی اش، ماهیت موضوع همین است! بحث این نیست. ایده ها - در حال حاضر ایده های زیادی وجود دارد!" این نقل قول از فیلسوفان، کتابی از عکس پرتره های استیو پیک است که همراه با پاسخ هر فیلسوف به این سؤال است: "فلسفه برای شما چه معنایی دارد؟" بودریار مستقیماً به این سؤال پاسخ نداد و در عوض از یکی از مفسران انگلیسی زبان خود خواست که نقل قول مناسبی از نوشته هایش ارائه دهد
. "سینکرونوس" و "فرکتال" را در فرهنگ لغت جستجو کنید، و به نظر واضح است که این کلمات برای تأثیری غیر از معنای واقعی یا حتی استعاری آنها انتخاب شده اند. از سوی دیگر، «ویروسی» (حداقل به عنوان استعاره ای که در مورد زبان به کار می رود، معنا پیدا می کند، مانند استعاره ی کریپکی از "سرایت معنا".) فیلسوفان همچنین حاوی پاسخ

یک فیلسوف تحلیلی، سر جفری وارناک، به سوال "فلسفه برای شما چه معنایی دارد؟":
"روشن فکر بودن به جای گیج شدن. شفاف به جای مبهم؛ منطقی به جای غیر آن؛ و مطمئن بودن نه بیشتر و نه کمتر از چیزهایی که با استدلال یا شواهد قابل توجیه است. که ارزش تلاش کردن را دارد."
پست مدرنیست ها این نوع پاسخ را به عنوان یک مصنوع عجیب از گذشته ی "مدرنیستی" رد می کنند، تقاضایی برای وضوح و عینیت که (اکنون) نمی توان داشت. ما تحلیل‌گران، مدرنیست‌هایی که به عقب می‌رویم، باید این را در هنگام بررسی نوشته‌های بودریار در نظر داشته باشیم، و به‌ویژه از آنجایی که معمولاً در حال خواندن ترجمه هستیم. فصل اول S&S، "
The Precession of Simulacra با این جملات آغاز میشود:

"شبیه سازی هرگز چیزی نیست که حقیقت را پنهان می کند - حقیقتی است که این حقیقت را پنهان می کند که هیچ حقیقتی وجود ندارد. شبیه سازی درست است."
اگر زمانی می‌توانستیم افسانه ی بورخس را ببینیم که در آن نقشه‌نگاران امپراطوری نقشه‌ای با چنان جزئیاتی ترسیم می‌کنند که در نهایت دقیقاً قلمرو را می‌پوشاند (زوال امپراطوری شاهد به هم ریختن تدریجی این نقشه، و سقوط است. امپراطوری به ویرانه ها تبدیل می شود، گرچه هنوز پاره هایی در بیابان ها قابل تشخیص است - زیبایی متافیزیکی این انتزاع ویران شده گواهی بر غروری برابر با امپراطوری و پوسیده شدن مانند لاشه، بازگشت به جوهر خاک، کمی که دوتایی با بودن به پایان می رسد. اشتباه گرفته شده با واقعی از طریق پیری) - به عنوان زیباترین تمثیل شبیه سازی، این افسانه اکنون برای ما به دور کامل درآمده است و چیزی جز جذابیت مجزای شبیه سازهای درجه دوم ندارد.
امروزه انتزاع دیگر نقشه، مضاعف، آینه یا مفهوم نیست. شبیه سازی دیگر شبیه یک قلمرو، یک موجود ارجاعی یا یک جوهر نیست. این تولید بر اساس مدل‌های واقعی بدون منشأ یا واقعیت است: یک ابرواقعی. قلمرو دیگر نه قبل از نقشه است و نه از آن باقی مانده است. با این حال، این نقشه است که قبل از قلمرو - تقدم شبیه‌سازی‌ها - قلمرو را ایجاد می‌کند، و اگر باید به افسانه بازگردیم، امروز این قلمرو است که تکه‌های آن به آرامی در وسعت نقشه می‌پوسد. این نقشه واقعی است، و نه نقشه ی بقایایی که اینجا و آنجا در بیابان هایی که دیگر متعلق به امپراتوری نیست، بلکه مال ماست، یعنی خود بیابان واقعی.
در واقع، حتی برعکس، افسانه بورخس غیرقابل استفاده است. شاید فقط تمثیل امپراتوری باقی بماند. زیرا با همین امپریالیسم است که شبیه‌سازهای امروزی تلاش می‌کنند تا واقعیت، همه ی واقعی‌ها را با مدل‌های شبیه‌سازی خود منطبق کنند. اما دیگر بحث نقشه یا قلمرو نیست. چیزی ناپدید شده است: تفاوت حاکمیتی، بین یکی و دیگری، که جذابیت انتزاع را تشکیل می دهد.»

دقیقا ناهمگرایی نویسنده به عنوان یک فیلسوف تحلیلی با پست مدرنیست ها که نتیجه ای را که من میخواهم از مقاله اش بگیرم مهم میکند. چون به نظر من، در این مقاله نکته ای وجود دارد که نشان میدهد حتی بودریار اگرچه پست مدرنیست سرشناسی بود ولی به عنوان یک فرد دانا و مطلع، تمام معانی جهان از تمام طول تاریخ را انکار نمیکرد. هانلی در قسمتی از مقاله اش مینویسد:

«توجه داشته باشید که بودریار در اینجا از جمله به تفکر مارکسیستی واکنش نشان می دهد. ماتریالیسم تاریخی مارکس ضرورت سرنگونی بورژوازی توسط پرولتاریا را فرض کرد. بودریار در عوض مدعی است که روند تاریخی متفاوتی در حال انجام است - و عامل تعیین کننده شیوه ی تولید نیست، بلکه شیوه ی بازتولید است. علاوه بر این، در حالی که مارکس ادعا می کرد که توده ها از آگاهی کاذب رنج می برند، بودریار می نویسد که توده ها پست مدرنیستی هستند و درک می کنند که تمام آگاهی ها "کاذب" است و با تشنگی تصاویر "کاذب" را یکی پس از دیگری مصرف می کنند. ماهیت تاریخی این فرآیندها نشان می‌دهد که تنها در دنیای پست مدرنیستی - از اواخر قرن بیستم به بعد - است که حقیقت و عینیت غیرممکن است. (این ممکن است توضیح دهد که چرا پست مدرنیست ها به طور بنیادی از فیلسوفان تحلیلی در مورد موضوع تاریخ فلسفه فاصله نمی گیرند.) به تعبیر بودریار، به نظر می رسد زمانی دنیایی واقعی وجود داشته است که باید مورد بررسی قرار گیرد. قبلاً این بود که تصاویر ما کم و بیش بازنمایی واقعی از واقعیت بودند، سپس به بازنمایی های کاذب تبدیل شدند، سپس به ظواهر کاذب بازنمایی تبدیل شدند، سپس در نهایت (در شرایط شبیه سازی) دیگر حتی به نظر نمی رسند که بازنمایی باشند. به هر حال شما این را در نظر بگیرید (به عنوان مثال، چه او بگوید که واقعیتی وجود ندارد، یا فقط اینکه تصاویر ما هیچ ارتباطی با آن ندارند)، چیزهای بسیار رادیکالی است. البته ممکن است واقعاً منظور او چیزی نباشد که می گوید. اگر او را به معنای واقعی کلمه تفسیر کنیم، سؤال واضحی که باید بپرسیم این است که چرا باید یک کلمه از آن را باور کنیم. بنابراین شاید بهتر باشد که او را به عنوان یک نوع داستان هشداردهنده در نظر بگیریم نسبت به این که ما به نوعی ارتباط خود را با واقعیت از دست داده ایم. اما پس از آن، همه ی نثرهای مبهم فقط غیر ضروری به نظر می رسند. در هر صورت، به نظر می‌رسد که بین آثار بودریار و ماتریکس ارتباطات زیادی وجود دارد ، از جمله سردرگمی در این که آیا ماتریکس شبیه سازی از نوع پیش بینی شده است یا نه، یک "ماشین برنامه‌ای، فراپایدار و کاملاً توصیفی که همه ی نشانه‌های واقعی را ارائه می‌دهد و تمام فراز و نشیب‌هایش را به هم متصل می‌کند"، حتی شبیه به ماتریکس. هنگامی که به روز رسانی بودریار از نظریه ی ارزش مبادله مارکس را در نظر می گیریم، ارتباطات آشکارتر می شود. مبادله ی نمادین، مفهوم کلیدی برای بودریار است و با تقدم شبیه‌سازی‌ها پیوند دارد. یک مبادله ی نمادین نابرابر زمانی وجود دارد که یک شیء فقط یک کپی از یک اصل باشد (مثلاً بازتولید صندلی ملکه "آن"). در ترتیب بعدی شبیه‌سازی‌ها، مبادله ی برابر است (مثلاً صندلی‌های تولید انبوه که فقط کپی‌هایی از یکدیگر هستند). در نظم فعلی (شبیه سازی)، اشیاء بر حسب قابلیت تکرارپذیری تبادل برابر (البته صندلی ها به این شکل تصور نشده بودند)، در کد کامپیوتری باینری تصور می شوند. باز هم، ماتریکس شبیه یک شبیه‌سازی به نظر می‌رسد که کاملاً در کد کامپیوتری طراحی شده است. علاوه بر این، بودریار با کوچک‌سازی کد به‌ وسیله ی زبان دودویی تراشه رایانه بسیار مورد توجه قرار گرفته است. همه آن یک ها و صفرها یک موضوع رایج پست مدرنیسم، ساختارشکنی است، تقریباً فرآیند افشای مسائل متافیزیکی، و به ویژه تضادها، در زبان نظری. اگر "تضاد" را به معنایی آزاد بفهمیم، آن ادعای درست و نادرست هر دو است، و در منطق معمول است که صدق را با عدد 1 و کذب را با عدد 0 نشان دهیم. بنابراین شاید ما فکر کنیم که ماتریس لزوماً حاوی بذرهای د(ساخت) خود است؟ از این گذشته، Neo [قهرمان فیلم ماتریکس] "یک" است و نام "Cypher" در میان معانی آن "صفر" (0) قرار دارد. در نهایت، S&S یک بحث کوتاه ("درباره نیهیلیسم") در مورد ضرورت تروریسم و ​​خشونت دارد، و این ممکن است توجیهی برای آشوبی که در فیلم رخ می دهد ارائه دهد. حتی الکتریسیته ی بدن انسان نیز به قیاس در کتاب بودریار در سایه ی اکثریت‌های خاموش به چشم می‌خورد. اما در اینجا انسان ها "زمین" هستند و "انرژی" تصاویر را جذب می کنند. بنابراین در ابتدا، ماتریکس به شدت بر اساس کار بودریار است و به نظر نسبتاً وفادار به آن است. اما بیایید زود نتیجه نگیریم. پست مدرنیست ها تنها کسانی نیستند که به مفهوم شبیه سازی علاقه مند هستند که کاربردهای مهمی در فلسفه تحلیلی دارد. من فقط به دو مورد اشاره می کنم. ابتدا، می‌خواهیم بدانیم چه زمانی عمدی را به افراد دیگر نسبت دهیم. به عنوان مثال، بحث معروفی وجود دارد که شامل آلن تورینگ، جان سرل و دیگران است، در مورد شبیه سازی هوش. (سرل در برابر ادعای تورینگ استدلال می کند که کامپیوتر دیجیتالی که هوش را با موفقیت شبیه سازی می کند، هوشمند به حساب می آید.) دوم، شبیه سازی جهانی از نوعی که در ماتریکس می بینیم به نظر می رسد یک امکان منطقی، فیزیکی و معرفتی باشد، مشاهده ای که مجموعه ای از موارد حشرات معروف فلسفی را افزایش می دهد. در مورد اول، من در اردوگاه تورینگ هستم و تقریباً معتقدم که بهترین توضیح در مورد توانایی یک رایانه برای شبیه‌سازی خروجی زبانی یک انسان عادی این است که رایانه هوشمند است. ممکن است بگوییم که هوش شبیه سازی شده می تواند هوش واقعی باشد. آیا می‌توانیم بودریار را اینگونه تعبیر کنیم که در مورد واقعیت همین را می‌گوید: واقعیت شبیه‌سازی شده، واقعیت واقعی است؟ به ندرت. به نظر می رسد بهتر است او را اینگونه تعبیر کنیم که شبیه سازی واقعیت شبیه سازی شده نیست، زیرا حتی ظاهر واقعیت را هم ندارد. بنابراین به نظر می رسد بودریار دلایلی برای شکایت خود دارد که در بالا ذکر شد. ماتریکس بیشتر به پازل‌های فلسفی سنتی مربوط به شبیه‌سازی جهانی وفادار است، زیرا به نظر می‌رسد واقعیتی عمیق در خارج از ماتریکس وجود دارد، و افراد حاضر در ماتریکس به دروغ شرایط شبیه‌سازی شده خود را واقعیت می‌دانند. البته ممکن است وقتی این سه گانه به پایان برسد، معلوم شود که حتی این ظاهر واقعیت نیز خود یک شبیه سازی است، اما موضوع این نیست. ماتریکس هنوز هم این را دارد که انسان ها در داخل یا خارج از ماتریکس می توانند تمایز بین واقعیت و شبیه سازی صرف را مفهوم سازی کنند. بودریار اخیراً انتقاد خود را در این راستا گسترش داده است: آنچه ما در اینجا داریم اساساً همان سوء تفاهم با هنرمندان شبیه سازی در نیویورک در دهه ی 80 است. این افراد فرضیه ی مجازی را به عنوان یک واقعیت در نظر می گیرند و آن را به قلمروهای قابل مشاهده منتقل می کنند. اما ویژگی اولیه ی این جهان دقیقاً در ناتوانی در استفاده از مقوله های واقعی برای صحبت در مورد آن نهفته است. (ترجمه ی گزارش شده از مصاحبه در Le Nouvel Observateur.) البته در اینجا یک پارادوکس بازتابی وجود دارد. به نظر می‌رسد انتقاد بودریار این را پیش‌فرض می‌گیرد که ما می‌توانیم تفاوت بین شبیه‌سازی و واقعیت صرف را مفهوم‌سازی کنیم و با آن ارتباط برقرار کنیم - وگرنه فیلم نمی‌توانست این تصور را ایجاد کند - که کاملاً با این ادعا که ما نمی‌توانیم در تناقض است. از دیدگاه تحلیلی، این به تنهایی نشان می دهد بودریار (وقتی به معنای واقعی کلمه) در اشتباه است که تا جایی که ممکن است اشتباه کند، ما را به سمت تفاسیر غیر تحت اللفظی سوق می دهد.»
پس اگر از یاده روی های پوچ گرایانه ی بودریار فاصله بگیریم و تداوم تحلیل مارکسیستیش را جدی بگیریم، اذعان میکنیم که قبلا واقعیتی وجود داشته و الان کسی به نام بازآفرینی واقعیت، آن را به چیزی کاملا متفاوت دگرگون کرده اند و این دنباله ی اصل دستکاری تحلیل مارکسیستی از سرمایه داری، با جانشین کردن تداوم تولید با تداوم بازتولید است. دراینجا آنچه جلب توجه میکند این است که اگر مدرنیته برخلاف آنچه ادعا میکند کاملا گذشته را نفی نکرده و چیزهایی در آن را برای "بازنمایی" دروغینش مفید یافته، پس نفی گذشته به طور کامل و همراه با خود مدرنیته، از بین بردن سلاح های مدرنیته و به مثابه خلع سلاح کردن آن به نفع پست مدرن ها نیز هست.

اما بعضی مثل فیلیپ جونز این موضوع را قبول ندارند و آن را نمایش میپندارند. جونز در بخش چهارم از جزوه ی نسبتا کوتاه “the nexus of evil: a pre-emptive strike on humanity” (2009) مینویسد که «نظم پست-مدرن»، یک نظم «نو فئودالی» و «پسا دموکراتیک» است که در آن، اکثر مردم به هیچ چیز اعتقاد ندارند و به راحتی تابع اشراف اداره کننده ی خود میشوند و این بیتفاوتی، فقط پس از اشباع شدن عموم از دروغ و همه چیز را به صورت دروغ دیدن ممکن است. جونز در بخش سوم، تبار این انحطاط را به «ایده ی انگلیسی» و افتادن اکثر جریان های سوسیالیست دنیا به دست جوزپه مازینی ایتالیایی وابسته به فراماسونری انگلیسی در دهه ی 1870 رسانده است. از آن زمان، سوسیالیسم که نقطه ی مقابل سرمایه داری بود، بازیچه ی سرمایه داری شد تا با مقابل هم قرار دادن سرمایه داری و کمونیسم به عنوان جبهه های حق و باطل، همه ی ممالک دنیا را به این دو جبهه کشانده و سنت های فرهنگی آنها را به نفع آنچه «امپراطوری جدید» مینامد نابود کند. در بخش اول، جونز به عنوان نمونه ی آشنای این مسئله برای غربی ها، بحث را با یادآوری مقابل هم قرار گرفتن آنها که مردم را از آنفلوانزای خوکی میترساندند و آنها که مردم را از واکسیناسیون در مقابل آنفلوانزای خوکی میترساندند شروع کرد، بحثی که هیچکس نمیتوانست بگوید چه کسی در آن دروغگوتر است. جونز سپس یادآوری کرد که دعوای قبلی درباره ی جنگ جهان اسلام علیه غرب هم که با «اپرای دروغگویی» غرب درباره ی حمله ی 11 سپتامبر شروع شد همینقدر پوچ بود. به گفته ی جونز، کشورهای اسلامی در اثر «فساد اداری و دخالت های بی پایان غرب» چنان فرسوده اند که امکان ندارد بدون کمک از سمت دول غربی بتوانند دشمنان قسم خورده ی غرب را پرورش دهند. دراینباره جونز حرف "دیوید لیوینگستون" نویسنده ی کانادایی را تکرار میکند که نوشته است:

«اسلام تهدیدی برای غرب نیست. درست برعکس است. سازمان های تروریستی اسلامی جولانگاه شیادان در خدمت غرب هستند. به خوبی می‌دانیم که روابط مشکوک مختلفی بین رادیکال‌های اسلامی و قدرت‌های غربی وجود دارد. حقیقت بسیار شوم تر است. تروریست های اسلامی از طریق شبکه ی پیچیده ای از جوامع مخفی با قدرت غربی در ارتباط هستند. تروریست های اسلامی در حالی که ظاهراً ادعا می کنند به فرقه های مذهبی متفاوتی پایبند هستند، از نسخه ی بدعت آمیزی از ایمان پیروی می کنند که در نهایت، مانند همتایان خود در غرب، ریشه در همان آموزه ی غیبی، پرستش لوسیفر، و اعتقاد به استفاده ی ابزاری از مذهب به عنوان پوششی برای فریب مردم دارد.»

به نظر جونز، مسلمان ها فقط به این خاطر به عنوان دشمن انتخاب شدند که اسلام بیش از هر مذهب دیگری در دنیا در مقابل سنت ستیزی غربی مقاومت کرده است. ازاینرو جونز تعجب میکند که بیشترین کسانی که به دشمنی اسلام با غربیان باور کرده اند گروه های محافظه کار مذهبی مسیحی هستند که ایدئال های اخلاقی مسیحیشان همان هایی هستند که در خود غرب نابود شده و بنیادگرایان اسلامی برای احیای آنها قیام کرده اند و رهبران غرب هم درحالیکه این بنیادگرایان اسلامی را به جنگ مسیحیت فرستاده اند تا توسط مسیحیان بدنام شوند، ریاکارانه سنگ دفاع از مهاجران مسلمان در مقابل بنیادگرایان افراطی مسیحی را به سینه میزنند. درواقع غربی ها دو گروه مثل هم را به جنگ هم میفرستند تا سنت های مذهبی مشترک همدیگر را به دست هم بدنام و نابود کنند. جونز مطمئن است که نفرت پراکنان چه در سطوح روسای مذهبی اسلام و چه همتایان مسیحی آنان، «ستون پنجم» های جناح های سنت ستیز سیاست غربند. جونز که یک انگلیسی ساکن دانمارک است، متعجب است از این که به خاطر عنوان کردن این مطالب، مورد سرزنش گروه هایی از مسلمانان دانمارک قرار گرفته است. ولی میگوید این مسئله از جهاتی قابل توضیح است چون توصیف "ایمان" در شریعت اسلامی دقیقا از روی ایمان مسیحی برساخته شده و برای نابودی اسلام هم میتوان همان روشی را به کار گرفت که سبب سقوط مسیحیت در غرب شد: یعنی با خلاصه کردن خداپرستی در بی عقلی و تنگنظری و به قدرت رساندن افرادی در سطوح بالای مذهبی که اسلام را در این مسائل خلاصه کنند، هر گونه تصویر زیبایی از دین را محو میکنید تا با رسوا شدن تدریجی این مردان دروغین خدا، دیگر اثری از دینشان باقی نماند. البته جونز اضافه میکند که در بین مسلمانان نیز با افرادی صحبت کرده که به ارزش های انسانی و جهانشمول اسلام پایبندند ولی در عین حال، این را هم قبول دارند که کسانی در رئوس سیاست و مذهب اسلام، از درون به آن خیانت میکنند.

بحث جونز و بخصوص پس از این که آنچه در قائله ی آنفلوانزای خوکی در سطح معدودی آزموده شده، بعدا در قائله ی جهانی کورونا تکرار شد، بسیار مهم مینمایاند. پس قبل از این که به تمام گذشته ی بوده و نبوده ی خود پشت پا بزنیم، بیایید به آن فکر کنیم که آیا واقعا پست مدرنیسم به این دعوی خود که نسبتی با گذشته ندارد، وفادار است یا نه؟!

اربابان و قربانیان خوناشام زیبارو: مذهب، رسانه و سادومازوخیسم جنسی

نویسنده: پویا جفاکش

ریچارد شیردل با نشان سه شیر پلنتیجنت

در زمان عتیقی که امروزه از آن به قرن 12 میلادی تعبیر میشود دلایل زیادی برای ناپدید شدن آدم ها در بیشه زارهای آنجو فرانسه وجود داشت. اما یکی از مدل های ناپدید شدن افراد، اینقدر تکراری بود که شواهدش مردم را به اضطرابی به مراتب خوفناک تر از ترس معمول از حیوانات وحشی کشاند. فرض کنید گروهی از مردان یا پسران اعم از چوپان یا کشاورز یا بازرگان، در نزدیکی رودخانه یا برکه ای توقف میکردند و در این هنگام به طور اتفاقی، یک بند جوراب نو زنانه می یافتند و میفهمیدند که در همین نزدیکی، زنی در حال آبتنی است و موقع جابه جا کردن لباس هایش، این بند جوراب را جا گذاشته است؛ احتمالا داخل گروه مردان، آدم بوالهوسی بود که برای پیدا کردن زن عریان، گروه را ترک میگفت؛ و خب، او دیگر برنمیگشت. چند بار که این اتفاق افتاد، مردم به این نتیجه رسیدند که صاحب این بند جوراب، یک زن خوناشام جادوگر است که مردان را در اعمال سادیستی جنسی میکشد. اسم او را لامیای سیدهی گذاشتند. مردم عادی، کم کم حساب خودشان را از هوس بند جوراب باز کردند ولی جایشان را آدم هایی گرفتند که عمدا و در جستجوی یک ماده جن زیبارو به دنبال بند جوراب برمی آمدند. این داوطلبان جان بر کف، شوالیه هایی بودند که میخواستند ارباب این زن خطرناک شوند و به خیال خود او را رام کنند اما همگی در این راه، جان خود را به هدر دادند.

یک روز، "جئوفری" کنت آنجو، بند جوراب را در محل اطراق کاروان خود یافت. او شوالیه ای موسوم به برتیلاک را مامور کرد که این ماده جن جادوگر را اسیر کند و به خدمت کنت درآورد. برتیلاک به تنهایی به طرف آبزار نزدیک رفت و زن را آنجا منتظر خود یافت. شوالیه با زن درگیر شد و او را گرفت و بدون این که کوچکترین فرصت تقلایی به زن بدهد، تا میتوانست به او تجاوز کرد. زن حیوانصفت که احساس میکرد ارباب خود را یافته است، به خدمت شوالیه درآمد و به دستور ارباب جدید، قدرت جادوگری خود را به نفع اهداف کنت به جریان انداخت.

این کنت جئوفری، پدر هنری دوم سرسلسله ی پادشاهان پلانتیجنت است که بین قرون 12 تا 15 میلادی بر انگلستان حکومت کردند. داستان شوالیه ی کنت و زن جادوگر، اگرچه یک افسانه ی هرزه ی شوالیه ای بین یک مشت اشراف روانپریش بیش نبوده، ولی اکنون توسط اعقاب آن اشرافیت، به صورت انبوه بازتولید شده و لامیای سیدهی در تمام زنان کاباره و صنعت مد و سرگرمی، جاسوس های زن جنسی یا به اصطلاح پرستوها، و سلبریتی های زن به کار گرفته شده در کلاهبرداری های سیاسی تکثیر شده است؛ چون تمام این زن ها مردان را به بردگی و بدبختی و تباهی میکشانند مگر اربابشان را که دیگر حتی نه با استفاده از اهرم زور بدنی بلکه با ده ها اهرم به مراتب پیشرفته تر، زن ها را در بند بدنامی و بردگی نگه میدارند و همانقدر به آنها به چشم حیوان نگاه میکنند که برتیلاک و جئوفری، لامیای سیدهی را یک حیوان تلقی میکردند: حیوانی که آنقدر در وحشی گری خود بی تقصیر است که حتی لازم نیست به سزای بلایی که بر سر انسان ها آورده، او را مجازات کرد. درست مثل لامیای سیدهی که شهرت طلبان و بوالهوسان فکر میکردند میتوانند رامش کنند، امروزه نیز ابلهانی از طبقات فرودین جامعه یافت میشوند که فکر میکنند میتوانند زنانی را که از درجه ی انسانیت ساقط شده اند به تسلط خود درآورند؛ درحالیکه تنها قدرتی که اغلب این زنان رام آنند، پول و قدرت به نیروی جادوی رسانه است که همان کسانی آن را در ید خود دارند که پیشتر توانایی خود را با غلبه بر موجودی خیالی به نام لامیای سیدهی و تبدیل او به میلیون ها موجود واقعی نشان دادند. بنابراین، لامیای سیدهی، کهن الگوی زن مدرن امروز است که وظیفه دارد یک خوناشام و یک حیوان وحشی در خدمت سیاست باشد. میتوان لامیای سیدهی را روایت دیگری از ملوسین دانست: اژدهایی آبی و گاهی ماهی گون مجسد به زنی زیبا که "مایلو دو ور" اولین کنت آنجو را اغوا کرد و از او صاحب نسل اشراف ایزدی شد. نیکولاس دو ور، این را شکل دیگری از پیدایش اشراف ابرانسان از آمیزش قابیل ابن آدم با لیلیت جن ماده میداند و اتصال آن به پیدایش پلنتیجنت از آنجو را وابسته به "ملوسین مک لئان" معروف به "ملوسین دس اسکیتس" دختر "گیل سیدهی" شاه آلبانی میداند که خواهرش پلنتینا جده ی پلنتیجنت بود. این که دراینجا نسب خونی باید حتما با یک زن پی گرفته شود، نشان از اعتقاد به انعکاس اژدهای مادینه در زنان دارد. نیکولاس دو ور، کلمه ی plantagent را وابسته به دو لغت plant یعنی گیاه و genitrix یعنی تداوم نسل میداند و اینها و جده شان پلنتینا را درخت زندگی معرفی میکند که میوه ی نسخه ی یهودیش یعنی درخت دانش، توسط مار یا اژدها به بشر هدیه شد. با این مار، انسان وارد جهانی قانونمند به زمان شد و مار به اوروبوروس یا مار زمان تبدیل شد که با گاز گرفتن و خوردن خود درحالیکه به شکل یک دایره درآمده، به بقا ادامه میدهد. دو ور میگوید که شوالیه های خاندان orcadia نگاره ی بند جوراب را به عنوان نمادی از اوروبوروس به کار میبردند. البته دو ور فراموش نمیکند که اصالت فریسی این عقاید را یادآوری کند.:

Dragon legacy: Nicholas de vere: chap5

این مار، دقیقا همان مار بهشت است که نخست پا داشت (خدا بعدا پاهای او را به جرم دادن میوه ی درخت ممنوعه به حوا از او گرفت) و میتوان چهره ی او را در اژدهاهای قرون وسطی و تمساح های خطرناک رود نیل تشخیص داد: جلوه های شر در مذهب خدایی مسیحیت که توسط همان اشرافیتی شعار داده میشوند که مسیحیت را بر اروپا حاکم کردند. در همان زمان که اژدهای شیطان مقابل شیر خدا قرار گرفته بود، اشرافیت صلیبی مقابل عثمانی ها نماد خود را اژدها قرار داده بودند و این اژدها بیشک همان اوروبوروس زمان بود که با خوبی دائمی نمیساخت. شیر حیوان خورشید بوده و زمان، دائمی بودن خورشید در آسمان و حکومت نور به کنایه از راستی و نیکی را تحمل نمیکرد. در این مورد باید توجه داشت که محافظ زمان، سیاره ی ساتورن یا زحل است که درواقع مدیر خورشید هم هست. ساتورن که دورترین ستاره تلقی میشد، در تاریکی شدید رو مینماید و ازاینرو با روشنایی خورشید در روز، پارادوکسی را ایجاد میکند که به مذهب شغال دوگانه یا کانیس اوریوس (سگ طلایی) در مصر بازمیگردد که در قالب های سوت و آنوبیس، دوگانگی ظلمت جهل و روشنایی دانش را همزمان در خود جای میدهد. همین دوگانگی را از قول کتزیاس، در تقابل برادران شین-ناناروس و آدار-پارسونادس در بین النهرین گزارش کرده اند. شین همان سین یا نعناع خدای ماه است در مقابل آدار یا هرکول بابلی که ایزد خورشیدی است. در این مقابله، برادر بزرگتر و دارای حق سلطنت، شین است. پیروزی ها و شکست ها در این دوگانه، در افق های شرق و غرب رقم میخورند که در هر کدامشان یک درخت جادویی قرار دارد. بدون تسلسل وقوع روز و شب به کنایه از خیسر و شر، دنیا محل زندگی نیست و این موضوع همانطورکه در نبرد موجودات زنده بر سر بقا به وقوع میپیوندد در جامعه ی انسانی نیز باید تقلید شود:

“the natural genesis”: Gerald massey: two volumes in one: cosimoclassics: 2011: p492-3

بنابراین هرآنکس که در جایگاه خدا باشد و به خود شغل روشنایی افکنی بر جهان به نیروی رسانه را بدهد، از ترکیب خشونت شوالیه و شهوتپرستی زن خوناشام برکنار نیست و از این طریق، قدرت خود را اثبات میکند. این ترکیب را میتوان در ژست های "سرباز-انگلند" (حدس میزنم حتی این اسم هم یک لقب نمادین باشد) در عکس های شکنجه ی جنسی سربازان عراقی در ابوغریب دید. انگار این زن مردمانند که بیش از همه ی سربازهای مرد اطراف خود، تجسم شر شده است یکتنه وظیفه ی گرفتن انتقام مسیحیان از مسلمانان در جنگ صلیبی مدرن را دارد. ظاهرا جنگ های صلیبی باید با سقوط عثمانی و تاسیس دولت اسرائیل و به اصطلاح دولت نوین یهود به پایان رسیده باشد اما در منط ق شوالیه ی غربی، مسلمانان شکست را نپذیرفته اند و شاخ و شانه کشیدنشان برای بلوک غرب، در حکم همان بلاهت مردان نا اشرافی است که سودای تسلط بر لامیای سیدهی یا لیلیت را دارند و حقشان است که توسط یک لیلیت امروزی تحقیر و شکنجه شوند. سرباز انگلند، چنین لیلیتی است و آن نظامی های مرد امریکایی که در اطراف او اعمالش را تایید میکنند و از آنها لذت میبرند، مظاهر نوین قدرت که لیلیت ها را در چنگال خود دارند. یادم هست در زمان به اصطلاح افشای عکس های مثلا سری ابوغریب در سال 1382، اخبار ایران در پخش عکس های سانسورشده ی مورد بحث، مدام سرباز انگلند را برجسته میکرد و سربازان مرد امریکایی فقط به طور اتفاقی در صحنه حضور داشتند. یادمان باشد اخبار جمهوری اسلامی ایران، تحت یک سیاست مردانه میچرخد و آنهایی را هم که میخواسته با این عکس ها در رگ هایشان، خون انتقام اسلامی تزریق کند، مردان مسلمان بوده اند. مذهبی بودن این مکانیزم در ایران بسیار مذهبی تر آن روزگار، دقیقا یک کارکرد روانی مردانه به همان مردانگی اسلام خشن خونریز جمهوری اسلامی و نسخه ی اصلش یعنی مسیحیتی است که همان مکانیزم را در انگلستان و امریکای فاتح عراق و فلسطین به جریان می اندازند و میدانند چطور مردم را تحت تاثیر قرار دهند. این اتفاق که اولین رویداد رسانه ای از نوع خود بوده، ترکیبی از مذهب، رسانه ی مدرن، سادومازوخیسم و تخیل مردانه بوده که برای به راه انداختن یک جریان مدرن در ابتدای قرن اینترنت یعنی قرن بیست و یکم بهترین گزینه بوده است. یوهانا سومیالا استادیار بخش پژوهش اجتماعی و مطالعات رسانه و ارتباطات در دانشگاه هلسینکی فنلاند، اتحاد این مسائل را حول آنچه "منطق هرزگی آیینی" (لوژیک اورجی) مینامد، ارزیابی میکند و مینویسد:

«در اصل، ژان بودریار (1986) هنگامی که پویایی شناسی اجتماعی تکانه های لیبیدویی جامعه ی مدرن متاخر را شرح داد، این مفهوم را در فرمول بندی پسامدرن آن معرفی کرد. منطق هرزگی آیینی واسطه ای برای تبدیل مرگ به نمایش، امکان بازی با میل و شهوت، هزینه و مازاد، "جراحت" و ناسازگاری فرد و تجلیل جاذبه و دافعه در منطق اقتصاد لیبیدویی است. در این سناریو، مفهوم تخیل مشترک و جماعت در یک بازنمایی پیوسته ی آیین وار از تصاویری مانند ابوغریب که پتانسیل عاطفی قوی دارند، پرورده میشود. این امر ضروری است زیرا ماهیت جماعت تخیلی بسیار ناپایدار و زودگذر است و تنها تا زمانی ادامه می یابد که انرژی های عاطفی برانگیخته با شکنجه در حال گردش باشند و تماشاگران به تصویری نگاه کنند که به گونه ای نظربازانه و مسری اثرگذارند. در این شرایط، جماعت تخیلی که حول شکنجه، تحقیر و خواری بنا شده است، به محض این که هیچ محرک عاطفی باقی نماند، از میان میرود و برای رونق دوباره ی آن به تصاویر جدیدی از شکنجه و سوء استفاده نیاز است. پویایی شناسی اجتماعی، این اثر متقابل ستم را تقویت و یکسره آن را مبتذل میکند. درنتیجه، ایده ی تخطی، آشکارا شروع به از دست دادن کارکرد اجتماعی خود میکند. پس از ابتذال ممنوعیت، نه چیزی برای تکمیل شدن باقی میماند و نه پویایی اجتماعی خیالی مشترکی برای فعال شدن. سناریوی دوم بر نقشی متمرکز است که قدرت رسانه ها ایفا میکند. به پیروی از نیک کولدری (2003) جامعه شناس رسانه، من استدلال میکنم که با فعال کردن تخیل اجتماعی حول شکنجه، تحقیر و خواری، رسانه ها در وهله ی اول قدرت خودشان را تقویت میکنند. بنا بر این دیدگاه، تا زمانی که رسانه انرژی های متاثر شده ای را تغییر شکل میدهد که تخیل اجتماعی را تقویت میکنند، هیچ تفاوتی ندارد که چه نوع انرژی های عاطفی –وحشت، انزجار، جاذبه، دافعه و کنجکاوی- به عمل نگاه کردن به تصاویر منضم شوند، زیرا آنچه به هر روی تقویت میشود، قدرت رسانه است. به قول کولدری، انگاره ی "اسطوره ی مرکز"، باوری است که بنا به آن، مرکزی اجتماعی وجود دارد و رسانه ها صاحب دسترسی ویژه ای به آن مرکزند. در این چارچوب تحلیلی، رسانه ها میتوانند انجمن های عاطفی مختلفی را متحد کنند که مرتبط با تصاویر ابوغریب هستند. پس هنوز هم رسانه ها به عنوان یک مرکز اجتماعی کارکرد دارند و آیینی کردن شکنجه و تحقیر –در این مورد، بازنمایی مکرر تصاویر ابوغریب- روشی برای برساختن و بازسازی اسطوره ی مرکز است یعنی این انگاره که خود واقعیت، رسانه ای شده است. پس در این بافتار نسبتا هولناک رسانه های مدرن متاخر، چه چیزی از تخیل اجتماعی و جماعت های تخیلی باقی میماند؟ یا برعکس، پیامدهای اخلاقی و سیاسی این نوع تخیل اجتماعی برای زندگی عمومی معاصر چیست؟ آیا همانطورکه از تصاویر ابوغریب برمی آید، ما باید تصدیق کنیم که از طریق گردش بی پایان تصاویر خشونت آمیز است که حداقل تا حدودی جماعت تخیلیمان را در عصر رسانه ای امروز بنا میکنیم و میپروریم؟» ("رسانه و آیین، مرگ، جماعت و زندگی روزمره": یوهانا سومیالا: ترجمه ی نسیم خواجه زاده: نشر ثالث: 1400: ص6-105)

متاسفانه تاریخ خونبار ایران و جهان اسلام بعد از فتح عراق، پاسخ این سوال را تا حدود زیادی "بله" جلوه میدهد. انگار پیشبینی هانتینگتون درباره ی جنگ "آینده" ی اسلام و جهان غرب که در دهه ی 1990 یک شوخی به نظر میرسید به راحتی و با افسانه های رسانه ای مثل زندان ابوغریب رنگ واقعیت به خود گرفته باشد. کافی است به سرنوشت ایران توجه کنید که چطور از «گفتگوی تمدنها» ی دولت خاتمی به ماجراجویی های نظامی مبتذل احمدینژادی و درنهایت به انحطاط شدید اقتصادی و فرهنگی در وضعیت کنونیش که برخی، از آن به «دولت سوم احمدینژاد» یاد میکنند، سقوط کرد؟ ابوغریب، احمدینژاد و شوهای رسانه ای دیگر شبیه آنها، ظاهرا غرور مذهبی مسلمانان را نشانه گرفته بودند ولی به نابودی زیربنای مذهبی جامعه ی مسلمانان کمک کردند همانطورکه اعمال مشابهی را قبلا در شرق و جنوب آسیا و دیگر نواحی جهان مرتکب شده بودند. کافی است به ابوغریب دقت کنید. آیا بدون دیدن سرباز-انگلند، لیلیت از داخل شیشه ی رسانه به درون خانه های مسلمانان می آمد و ارواح آنها را به نفع اعقاب کنت آنجو جادو میکرد؟

الف ها از جنگل بیرون می آیند: قهرمانان مردمی در مقابل الف های شهیدپرور

نویسنده: پویا جفاکش

در سال 2003، آنا لیند وزیر امور خارجه ی سوئد در فروشگاهی در استکهلم هدف چاقو زنی قرار گرفت و کمی بعد در بیمارستان مرد. لیند، به مانند اولاف پالمه نخست وزیر اسبق و مردمی سوئد، با بادیگارد و گارد امنیتی در میان مردم رفت و آمد نمیکرد و ازاینرو ترور او با ترور پالمه مقایسه میشد. لیند در آن زمان، یکی از موفق ترین سیاستمداران سوئد و بخت اصلی نخست وزیری آینده برای حزب سوسیال دموکرات بود. به همین دلیل، قتل او یک قتل معمولی نبود. با این حال، حکومت اعلام کرد که قاتل، مشکل روانی دارد و یک ناسیونالیست افراطی است که صرفا به خاطر این که دولت سوئد با تغییر پول ملی به یوروی اتحادیه ی اروپا موافقت کرده است انتقام گرفته است. طبیعتا این پاسخ، بسیاری را راضی نمیکرد و بخصوص این مطلب که لیند به سادگی و بدون محافظ بین مردم رفت و آمد میکرد او را به صورت قهرمانی افسانه ای که احتمالا در راه مردم کشته شده است تبدیل کرد. مردم در سوئد و حتی در ورای آن در دیگر کشورهای اسکاندیناوی بخصوص فنلاند، به سرعت از لیند یک قهرمان مردمی ساختند و او را به عنوان اسوه ی انسانی ایدئال معرفی کردند. لیند از حزب حاکم سوسیال دموکرات بود، حزبی که رفاه را به مردم سوئد داده بود.

در کشورهای سرمایه داری مثل انگلستان و امریکا، همیشه سوسیالیست ها نابودکننده ی ارزش های اخلاقی و اجتماعی و توزیع کننده ی مواد مخدر و فحشا معرفی میشوند. این کشورها اگرچه خود ارزش های مذهبی را زیر پای سرمایه داری و تنها ارزش آن پول خرد کرده اند، ولی باز کلیساها را قدرت میبخشند تا از آنها به عنوان وسیله ای برای مبارزه با سوسیالیسم که تمام گناهان خودشان را به گردن نفوذی های آن انداخته اند استفاده کنند. بدین ترتیب، بلوک سرمایه داری، توجیه لازم برای جلوگیری از اهدای رفاه به مردم خود دارد و به همین دلیل است که کشورهای سوسیالیست مثل سوئد و نروژ برعکس انگلستان و امریکا بر پرده ی رسالنه حضور چندانی ندارند. اما این هم درست است که رفاه اقتصادی سوسیال دموکراسی در سوئد و نروژ و دانمارک، با طغیان شدید فساد اجتماعی و نشانه های بیماری روانی همراه بوده است. بنابراین پوسترهای لیند به عنوان یک آدم نورمال در رهبری سوسیال دموکراسی، با عکس های خانوادگی خود در کنار همسر و دو پسرش در دستان مردم دیده میشد تا نشان دهد قهرمان رفاه اسکاندیناوی، یک مادر نمونه و یک همسر وفادار بوده است حتی اگر مردمش از آزادی ای که او و مانند او به مردم داده اند سوء استفاده کرده باشند. به جز آن، بیشترین عکس هایی که مردم از لیند استفاده میکردند، عکس های او با اولاف پالمه بود که حدود دو دهه قبل و در 1986 ترور شده بود. لیند و پالمه تفاوت سنی زیادی با هم داشتند و این همه عکس آنها با هم، میتوانست نشان آن باشد که لیند میخواست راه ناتمام پالمه نخست وزیر مردمی را ادامه دهد. حتی شایع شده بود که پالمه پدر بیولوژیک آنا لیند است. دراینجا نیز باز مردمی بودن دو سیاستمدار، آنها را مقابل نماد سرمایه داری یعنی یهودیت قرار داد. لیند، مرکز ارتباط یورو-مدیترانه ای را در مصر به پا کرده و قصد نزدیک کردن کشورهای در حال توسعه و اروپایی را داشت. در این راستا او بسیار مشتاق به حل دعوای اعراب و اسرائیل در فلسطین اشغالی بود. دو سال بعد از مرگش zeiten schrift نوشت او تنها سیاستمدار اروپایی بود که جرئت کرد رئیس جمهور امریکا (جرج بوش) را متهم کند که در جواب جنایات اسرائیل در حق فلسطینی ها، به اسرائیل «پاداش میدهد»، و این که به سبب زحمت های لیند بود که پس از مرگ او، حنان عشراوی –مذاکره کننده ی فلسطینی- نوشت: «بیش از سوئد، بر تاریخ فلسطین، هیچ قدرت بزرگتر و یا نزدیکتری تاثیر مثبت نگذاشته است.» در این راستا نیز نارضایتی واقعی لیند از خیانت های اسرائیل به مذاکرات، تکرار موضع مشابه اولاف پالمه تصویر میشد و قتل هر دو در کنار قتل کنت برنادوت سوئدی در مدت ها پیشتر قرار داده میشد. کنت برنادوت سعی کرده بود تا مناقشه بر سر اورشلیم را با برگرداندن کنترل اورشلیم به اردن حل کند و به خاطر این موضع گیری، به دست سه تن از اعضای "استرن باند" ترور شد: یک گروه صهیونیستی تندرو که رهبران آن، اسحاق شامیر و مناخیم بگین بودند. بدین ترتیب، برای کشتن قهرمانان ملی، دشمن خارجی هم جور شده بود.

البته دولت وقت سوئد، از این بروز اتحاد ملی، رسما خرسند بود. درواقع از زمان ترور پالمه، موضوعی نبود که بتواند دوباره در سوئد وفاق ملی ایجاد کند. انگار این کشور بی سروصدا فقط با دادن خون بود که میتوانست به رگ های مردم خود، غرور ملی تزریق کند. مضمون تمرکز بر داوطلبی برای قربانی شدن، در ماجرای قتلعام اندرس برویگ در نروژ در سال 2011 حتی بیشتر نمایان شد بطوریکه تمام کشورهای اسکاندیناوی –سوئد، نروژ، دانمارک و فنلاند- را به واکنش واداشت. برویک، مدام داشت از آزادی رسانه، برای نفرت پراکنی در جامعه استفاده میکرد و وقتی دید کسی کارش ندارد، آنقدر شجاع شد که چنان کشتاری به راه انداخت. مضمون پیام های رسانه ای حول این اتفاق، این بود که همیشه کسانی از آزادی سوء استفاده میکنند و ما در ازای آزادی ای که داریم، باید همیشه آماده ی قربانی شدن در راه این آزادی باشیم.

این ما را متوجه مسئله ای میکند که بندیکت اندرسون در 1983 مطرح کرد: این که ناسیونالیسم، اختراع یک هویت اسطوره ای و نادقیق برای جماعتی کثیر از مردم است که فقط به زور اسطوره میتوان آنها را کنار هم نگه داشت. فدراسیون های نخستین قبیله ای هم سعی میکردند با خلق اسطوره هایی که خدایان و اجداد قبایل فدراسیون را به هم متصل میکردند مردم مختلف فدراسیون را به باورهایی مشترک بکشانند. ولی وقتی فدراسیون به حد کشوری بزرگ و مدرن توسعه می یابد آن وقت دیگر فقط قصه تعریف کردن کمک به حفظ وضعیت نمیکند. شما باید مدام قربانی خونین و شهید تقدیم کنید تا مردم همیشه متوجه باشند که کسانی در راه ملتی که آنها به آن تعلق دارند جان خود را از دست داده اند. این قهرمانان، خدایان مدرن هستند: خدایانی که دقیقا به کشور جدید تعلق دارند و نه قبایلی که قبلا در آن محدوده زندگی را سر میکردند. به همین دلیل است که در ایران، مدام باید شهید گمنام دفن شود تا مردم، مدام تصویر قربانی دادن در راه کشور جلو چشمانشان باشد وگرنه از آن داستان هایی که قبلا برای تولید ناسیونالیسم و قدمت تراشی برای ایران مدرن تعریف شده اند کسی چیزی بلد نیست و گنده ترین قربانیان ماقبل انقلاب، شاه و هویدا هستند که هر دوشان قربانی انقلابند و برجستگیشان بصرفه نیست. به همین دلیل هم شهیدپرستی، شغل دیرینه ی انقلاب اسلامی است ولی حتی در این حالت هم بدون استفاده از رسانه های مدرن، قابلیت استفاده ندارد. دیوید اینگل و کارولین ماروین در سال 1999، تحقیق مفصلی درباره ی جایگاه قربانی در فرهنگ امریکایی منتشر کردند و عنوان کردند که بدون تولید مرتب و انبوه قربانی های واقعی و خیالی، کشته شده و یا رنج کشیده در حات زنده، امکان متحد نگه داشتن جماعت های مردمی زیر پرچم ملی وجود ندارد. یادآوری این آموزه در مدرنیته به بقای نماد سوری آنخ یا کلید حیات به واسطه ی تمپلاریسم و فراماسونری بستگی دارد که گوی خورشید را روی صلیب مسیح نشان میدهد. یعنی صلیب که جایگاه شهادت ایزد کهن است، به جای درخت زندگی، تولدگاه خورشید و دهنده ی حیات است. قهرمان شهید، خدای زندگی بخش است و برای دوام زندگی ملت، شهادت باید مدام اتفاق بیفتد.

در سنت دروئیدی، قربانی را آنکو یعنی روح ایزدی میخواندند و آیینی به همین نام، وقفش میکردند. در این کلمه، ko تلفظی از لغت قبطی ka به معنی روح است ولی عمدا اینطور تلفظ شده تا لغت آنکو نزدیک به لغت آنخ باشد. لغت آنکو، با نامجای anjo در فرانسه قابل مقایسه است که سلطنتش از مهمترین ریشه های تمپلاریسم بریتانیا است. آنجو و بریتانی فرانسه، خاستگاه های عمده ی کیش آنکو به شمار رفته اند. لغت anjo خود قابل مقایسه با لغت angev است که در زبان کیمری شمالی نواحی پست اسکاتلند، به معنی مرگ به کار میرفته است. Angevin kings عنوان شاهانی از نسل devil یا شیطان بوده است که مدیران کلیسای شیطان تصور میشدند. آنها را به نام آنگلوم نیز میشناختند که این لغت، مرتبط با لغت angel به معنی جن و بعدا فرشته است. Angel را در یونانی، eggelus تلفظ کرده اند و همین سبب شده است تا تصور شود آنکو نیز با agg یا yggالقاب کاهنان اودین مرتبط باشد. نامیدن کاهنان به موجودات فراطبیعی در این مورد، قابل مقایسه با نامیدن کاهنان نرگال –خدای دوزخ کوثا در عراق- به "رفائیم" است و رفائیم از نام های انسان های فراطبیعی از نسل فرشتگان هبوط کرده بر زمین در یهودیت است. قربانی آنکو به جزوی از مادر-زمین تبدیل و در این حالت، بدل به anuket الهه ی قبطی جهان زیرین میشد که همان اژدهای مادینه ی شرور افسانه های کهن و ازجمله ارشکیگال مالک نخستین دوزخ است که بعدا به همسری نرگال درآمد. ولی مرده بعد به صورت ققنوسی رستاخیز میکرد. ترکیب اینها تصویرسازی سوبک نفرو ملکه ی قبطی از الهه هاثور به صورت یک مار بالدار را نشان میداد که سوبک نفرو خودش تجسد او بود. این، الهه ی آنکو است که در اروپا به نام های مدونای سیاه و آنیس سیاه شناخته میشود و همان مورگانا الهه ی جادوگری در بریتانیا نیز هست. همانطورکه میدانیم، هاثور را تمپلارها با ماری ماگدالین یا مریم مجدلیه در افسانه ی عیسی مسیح تطبیق میکردند و جالب آن که در ناحیه ی باسک، آیین آنکو، mari نامیده میشد. ازآنجاکه مرده مثل یک قهرمان، باید راه رسیدن به سعادت در جهان مردگان را در یک هزارتوی بی سر و ته می یافت، آنکو الهه ی لابیرنت ها نیز بود. در انگلستان، رقصی درون یک لابیرنت رسم شده بر زمین انجام میگرفت که به رقص تروی troy معروف بود. ولی همان رقص را در جزیره ی دلوس یونان، به نام رقص گرانوس یعنی درنا می شناختند و به نظر میرسد از طریق آن با رقص درنا در بین تاتارهای سیبری مربوط باشد چون درنا در شرق دور، ماهیتی نزدیک به ققنوس دارد. با این حال، پرنده ی آنکو در اروپای غربی، بیشتر کلاغ بوده که رنگ سیاهی دارد و از این جهت، یادآور تاریکی پس از مرگ و تاریکی جهان زیرین است. همانطورکه گفتیم، این ققنوس، درابتدا اژدهای مادینه بوده و عجیب این که در این حالت، نامبردار به چیرو بوده که درواقع آوایش متشکل از نام های دو حرف یونانی xp به عنوان مخفف نام خرست یا مسیح است. یعنی این، عیسی مسیح است که پس از مصلوب شدن، به یک الهه ی کشنده تبدیل شده است. علت این است که دراینجا عیسی با دیونیسوس باخوس تطبیق شده که در قالب لیبر به یک الهه تبدیل شده است. لیبر، تلفظی دیگر از لیبار یا لیبارد است که مخفف لغت لئوپارد به معنی پلنگ است. پلنگ، همزمان جانور دیونیسوس ایزد نرینه و دایانا ایزد مادینه بوده است. عیسی را نیز یهودیان "جسوس بن پاندیرا" مینامیدند که میتوان آن را به عیسی پسر پلنگ معنی کرد. نام لیبر با لابیرنت به معنی مارپیچ مرتبط است. آریادنه زنی است که تزئوس قهرمان را از لابیرنت کرت نجات میدهد و میتوان او را همچون آنکو الهه ی لابیرنت و راهنمای قهرمانان در جهان مردگان دانست. آریادنه همسر دیونیسوس و درواقع جنبه ی مادینه ی او است.:

“from transilvania to tunbridge wells”: Nicholas de vere: chap8

آیا آریادنه که تزئوس را از مارپیچ مرگ بازمیگرداند کارکرد آنکو را نشان نمیدهد که شهید را به صورت اسوه ی مذهب یا میهن به زندگی بازمیگرداند و به خورشید صلیب یعنی آنخ تبدیل میکند تا کلید حیات گروه و جماعت باشد؟ اینجا لازم نیست آنخ را کلید حیات جماعت بخوانیم فقط کافی است او را کلید حیات بنامیم چون آدمیزاد هم بدون متحد بودن با همنوعانش مجبور به فنا است. اما آیا راه های کم خشونت تر و کم تاثرتری برای متحد ماندن وجود ندارد؟ اخلاقیات از قرن ها پیش برای متحد نگه داشتن مردم مطرح شده است. اما حکومت های مدرن، اخلاقیات را زیر پا میگذارند و مردم عادی را جایز به رعایت آنها میدانند. مردم، این را البته نمیپذیرند و میخواهند مثل سیاستمداران رفتار کنند تا همچون آنها خدا به نظر برسند. اما سیاستمداران و اشراف که از تعفن این تقلید عمومی خطرناک به تنگ آمده اند، بلاخره حرف دلشان را زده و ادعا کرده اند که نژادشان با مردم عادی فرق دارد و قوانین دنیای کوچک این مردم، نباید مردمانی که نسب به رفائیم یادشده در بالا میبرند را محدود کند.

نیکولاس دو ور در فصل چهارم کتاب فوق، دقیقا همین را گفته است. او میگوید اگر زمانی امثال «آقای گرین» و «خانم لیبوویچ» وجود نژاد یهودی را انکار میکردند و میگفتند یهودی ها آدم هایی مثل مردم معمولیند، به خاطر این بود که اکثر مردم از یهودی ها متنفر بودند و فکر میکردند آنها یک پدیده ی ضد انسانی بخصوصند. اما بعد از این که نازی ها از یهودی ها به حد وفور قربانی گرفتند و باعث مظلوم تلقی شدن آنها شدند، یهودی ها هم جرئت کردند و به صدای بلند گفتند ما یک نژاد خاص هستیم که قوم نظر کرده ی خداییم. حالا ما اشراف هم با صدای بلند میگوییم که با شما مردم عادی فرق داریم چون از نسل الف ها یعنی جن هاییم و این شجاعت را داریم که این را بگوییم چون ما هم مثل یهودی ها خیلی قربانی شده ایم: قربانی کلیسا. کلیسا آدم ها و الف ها را با تقسیم جامعه به گوسفندها و بزها از هم جدا سازی کرد و گروه اول را فرزندان یهوه و گروه دوم را فرزندان سمائیل دانست. درست مثل یهودی ها، کلیسا از الف ها جن هایی ضد انسان ساخت و آنها را شیطانی تلقی کرد تا انسان ها به راحتی و بدون عذاب وجدان، آنها را بکشند ولی الف ها هم انسان بودند، منتها انسان هایی با توانایی های فوق طبیعی در جادوگری. در شرق اروپا آنها sidh های دانوبی و در غرب، میلیسین های سلتی تلقی نامیده میشدند ولی آنها بومیان سلتی نبودند، بلکه گروه کم تعدادی از اسکیت هایی بودند که یک رگشان به فنیقی ها و مصری ها میرسید. آنها را به سه دسته ی یارل ها، کارل ها و ترال ها تقسیم میکردند که به ترتیب موی بور، موی قرمز و موی سیاه داشتند. رهبرانشان با ازدواج درون خانوادگی و با خویشاوند نزدیک، خون الهی خود را حفظ میکردند و این مسئله بیش از این که نژادی باشد طبقاتی بود. کلیسا الف ها را به جادوگری در جهت ترویج اعمال ناپسند جنسی مثل سکس دهانی و مقعدی، همجنسبازی هم بین مردان و هم بین زنان، و میخوارگی و مصرف مواد مخدر، جهت تخریب امت مسیحی متهم کرد. تصور میشد چوپانان همجنسبازان قهاری هستند چون به خاطر نوع زندگیشان در معرض گذر انواع حیوانات قرار دارند و الف ها به شکل گونه های مختلف جانوران اهلی و وحشی بر آنها گذر کرده و آنها را به جهت انجام همجنسگرایی جادو میکنند. بعد اتهامات الف ها به خوناشامی، و دزدیدن و خوردن کودکان انسانها ارتقا پیدا کرد. تصور میشد آنها برای این که نژاد خود را با خون خالص الف زیاد کنند تا بهتر آدم ها را در معرض خود قرار دهند، از عنفوان کودکی، مرز جنسی بین اعضای خانواده بر آنها محو است و پدر با دختر و پسر با مادر و برادر با خواهر، متداوما آمیزش جنسی میکنند. بدین ترتیب، آنها به تعداد زیاد، آدمیان را در معرض تجاوز جنسی و اغوای جنسی قرار میدهند و ممکن است بسیاری از آدم های جامعه ی انسانی، فرزندان دورگه ی آنها بوده و قابلیت تبدیل شدن به موجودات خطرناکی مثل آدم-گرگ را داشته باشند. بدین ترتیب، ترس، عامل جاسوسی همه ی اعضای جامعه علیه همدیگر تا حد جاسوسی زن و شوهر از هم بود و کشیش ها آمار همه ی مردم تحت اداره ی خود را داشتند. الف ها برای در امان ماندن از خطر مردم معمولی، به درون جنگل ها پناه بردند و درآنجا جوامع خود را تشکیل دادند: جوامعی شبیه راهزنان تحت اداره ی رابین هود در جنگل شروود یا نقاشی های رسم شده از گروه باخوس در بیشه زارها. ولی حالا به قول ور، شما ممکن است از چند قدمی یک الف بگذرید بدون این که بدانید از کنار یک فرابشر جادوگر رد شده اید.

حرف های ور، مرا به یاد صحبت های دوستم از خاطرات مادربزرگش می اندازد. مادربزرگ او در روستای درگاه آستانه ی اشرفیه، معتقد بود در زمان شاه سابق و در دورانی که روستاها از نعمت جاده ی آسفالت بی بهره، و اماکنی دورافتاده پر از چشم اندازهای وحشی بودند، بارها در طول شب ها جن ها را دیده است و همیشه هم آنها را به شکل پسران جوان لختی که در کنار آبزارها با هم کشتی میگیرند دیده است. در روایات گیلانی، جن ها اغلب شبیه آدمند ولی توانایی جادوگری دارند. آیا در گیلان و شاید ایران هم آخوندها با یک رژیم کشیشی مسیحی و با نفی بلد کردن گروهی از آدم ها به نفع خود در گذشته ای نزدیک، مردم را اسلامیزه کرده اند و آیا به خاطر فضایی شبیه جامعه ی کشیشی در روستاهای گیلان در گذشته ای فراموش شده بوده که هنوز هم وقتی یک اتومبیل غریبه وارد خانه ی یکی از روستاییان میشود، همه ی همسایه ها ناخودآگاه سرشان را از پنجره بیرون می آورند تا فضولی کنند؟ این سوال ها علیرغم خنده دار بودن اولیه ی ظاهرشان مهمند چون باید دانسته شود اگر آنچه کلیسا و کپی شیعی ایرانیش فساد اخلاق میخوانند، مختص اشراف جن تبار و به اصطلاح "ژن های خوب" است و مردم عادی لیاقت تقلید آنها را ندارند، پس چرا کیش آنکو نیز بیخ ریش اشراف نمیماند و اینجا دیگر مردم عادی هستند که باید با تقلید از اشراف، شهدای راه ملت شوند و به خدایی برسند؟ آیا اگر قربانی شدن الف ها توسط پیروالن کلیسا به آنها اجازه میدهد هر لیچاری را که کشیش ها بار اجدادشان کرده اند به صورت نمایش رسانه ای خیره کننده به مردم غالب کنند، پس آیا مردم عادی نیز پس از این همه قربانی ای که تقدیم نیات جنگ افروزانه ی این الف زاده ها کرده اند، حق ندارند طلبکار باشند که این حرامزاده ها اقلا همین اخلاقیاتی را که مردم مجبور به رعایتش هستند رعایت کنند؟ به نظر میرسد ما مردم، همه در طول زمان، تابعین فراموشکار اشراف رسانه دار درون مرزی و برون مرزی ای بوده ایم که آنقدر به نظرشان بی ارزشیم که مطمئنند به تناقض های قوانینی که بر ما تحمیل کرده اند حتی فکر هم نمیکنیم.

دراکولا: مساخ انسان های مدرن

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا داشتم به شازده کوچولوی آنتون دو سنت اگزوپری فکر میکردم. او نمونه ی خوبی بود از این که اگر آدمی در جایی غیر از زمین زندگی کرده و بعد به زمین آمده بود و قوانین و کردارهای زمینی ها را مرور میکرد چقدر از دیدن چنین انسان هایی تعجب میکرد. زبان اگزوپری آنقدر خود را به ذات آدمی نزدیک میکند که هر کسی میتواند جای شازده کوچولو از ادم ها عجب شود. اما آنجاییش که ذهنم را مشغول کرده بود، جایی بود که شازده کوچولو سر راهش به زمین از 7سیارک با 7 آدم-خدای عجیب میگذشت که المثنای 7سیاره ی کلدانی ها بود که سرنوشت زمینی ها را تعیین میکردند. آیا واقعا آدم ها محکوم به زندگی امروزیشانند؟ همین دو سه ماه پیش بود که دوستم امیررضا بعد از شنیدن افسانه های ازوپ، از من پرسیده بود: «آیا این داستان ها واقعا قدیمیند؟ اینها که همه شان شبیه توصیفات رفتارهای آدم های الآنیند؟» گفتم: «اینها داستان های تربیتند و داستان های تربیتی همیشه در فرم های اشرافیشان ثبت میشوند هرچند همه ی مردم عادی، دارای زمینه ی روانی مشترکی هستند که آنها را به محض قرار دادن در معرض تاثیرات روانی جامعه ی ثروتمندان، به این سمت و سوها میکشاند و شاید الان در قرن بیست و یکم، اکثر آدم ها چنان اشرافی مآب باشند که در هیچ دوره ای از تاریخ، اینقدر اشرافی مآب نداشته ایم هرچند خیلی از این اشرافی مآب ها در پشت و روی زندگیشان، مردمی فقیر و ضعیفند.» آیا خدایان 7سیاره هم جلوه های اشراف را به خود گرفته بودند و میخواستند مردم زمین را مثل خودشان کنند؟ احساس میکنم خیلی ها خودآگاه و ناخودآگاه اینطوری فکر میکنند چون همین اخیرا به طور اتفاقی، قسمت ششم از مستند سریالی تاریخی «ظهور امپراطوری ها: فصل دوم: عثمانی» را میدیدم که داستان قدفرازی ولاد تپس دراکولا پادشاه والاشیا بر ضد سلطان محمد فاتح بلافاصله بعد از فتح قستنطنیه به دست سلطان را به گونه ای که همحسی مخاطبان را به خود جلب کند به سمت و سوی خاصی روایت میکرد: ولاد مردی بربر بود که میخواست سرزمین وحشیش را پایتخت نوین مسیحیت بعد از قستنطنیه ی ارتدکس یونانی جا بزند درحالیکه خودش با درآمدن به کیش کاتولیک رومی و پشت کردن به مذهب ارتدکس یونانی قستنطنیه حمایت مردم خودش را از دست داده بود و معلوم نبود از جذب حمایت صلیبی های غربی هم چه طرفی ببرد؟ در صحنه پردازی ولاد، یک مرد جاه طلب دیده میشود که خیلی شبیه اکثر افراد مذکر بعد از رسیدن به بلوغ ظاهر شده است. اما فلش بک هایی هم به کودکی و نوجوانی این فرد دیده میشود جایی که او و برادرش رادو دوستان صمیمی شاهزاده محمد کوچک به نظر میرسند. رادو هنوز طرف سلطان است و با او علیه برادر خونخوار و بیرحمش متحد شده است. ولاد جنگ را میبازد ولی قبل از فرار از پایتخت، جنگلی از 20 هزار نفر اجساد به سیخ کشیده شده را در دو طرف جاده برای سلطان و لشکرش به جا میگذارد تا جنگ روانی کرده باشد. سلطان عمیقا متاثر میشود اما جنگ روانی او قوی تر است و با توجه به شناختی که از ولاشی ها دارد درجا رادو را شاه جدید ولاشیا میکند تا دیگر، ولاد رسمیتی در بین ولاشی ها نداشته باشد. پس از آن، ولاد یک فراری بدبخت است. اما این فیلم، جایی برای درس دادن جنگ روانی نیست و پیام نهایی آن حتی از جنگ روانی بی خونریزی سلطان هم انسانی تر است و البته آنقدر واقع گرایانه است که صحنه ای به مراتب موحش تر از صحنه ی اجساد به سیخ کشیده شده –که احتمالا یکی از خیالبافی های رومانیایی ها درباره ی شاه شیطانصفتشان بوده است- را برای ما رو میکند: صحنه ای که خاطرات شخصی خیلی از آدم ها را به یاد می آورد؛ صحنه ی پایانی فیلم، جایی که به قول راوی، سلطان و ولاد برای آخرین بار با هم ملاقات میکنند: ولاد در پایتخت عثمانی است، اما فقط با سر بریده اش که در کنار دروازه های قستنطنیه به سیخ کشیده شده است. سلطان به چهره ی معوج و زامبی مانند ولاد که به زحمت از لای ریش و موی انبوهش قابل تشخیص است، نگاه میکند انگار میخواهد قیافه ی آشنا و آشکاری را در آن به یاد بیاورد. بعد دست میکند در جیبش و سکه ای درمی آورد و به آن مینگرد. باز هم فلش بکی به گذشته و صحنه ای می آید که یک نوجوان خوش سیمای صمیمی که کسی جز ولاد نبود، آن سکه را به نوجوان خوش بر و ابرویی که کسی جز سلطان ریشوی فعلی نبود، به عنوان یادگاری هدیه میکرد. به زمان حال برمیگردیم: سلطان سرش را از سکه برمیگیرد و راه برگشت را در پیش میگیرد و بی این که به عقب بنگرد، سکه را به پشت و به طرف سر بریده ی ولاد پرت میکند درحالیکه مردم استانبول بی هیچ توجهی به این صحنه به زندگی معمولی خود مشغولند. انگار سناریست و کارگردان فیلم، داشتند خودشان را به جای سلطان تصور میکردند و کله ی بی سر و ته ولاد را به جای قیافه های تغییر کرده ی دوستان دوره ی کودکیشان که الان دیگر هیچ دوستی ای بینشان باقی نمانده بود. ظاهرا ولاد را که در پرتره ی متاخر معروفش فقط سبیل دارد، در این فیلم، عمدا در ریش و سبیل فرو برده بودند تا ارتباط ریش و سبیل مرد با بلوغ را به یاد بیاورند و این که مرز دوستی دانش آموزان و بیرحمی بزرگسالان در این لحظه ی بلوغ است. اینطوری شاهان عمومی میشوند و به حد مردم مخاطب، قابل درک میگردند اما یادمان باشد این اتفاق زمانی میتوانست کمتر قابل درک باشد. شاهان و اشراف به خوشقلبی کودکانه ی خود پشت میکردند چون تربیت میشدند و تربیت، آنها را از خشم و نفرت پر میکرد. بعدش جنگ، آنچه را که فقط حدس زده میشد ثابت میکرد و اینطوری است که قابل باور است سلطان محمد فیلم، دیگر ارزشی برای سکه ای که یادگار یک خوشقلبی کودکانه و بنابراین ابلهانه تلقی میشد قائل نباشد. خاطرم هست در سال 1375 وقتی کلاس 5 ابتدایی بودم، مجری برنامه ی کودک شبکه ی 1 از ما میخواست خاطرات کودکیمان را فراموش نکنیم: «چنگیز و هیتلر بیرحم شدند چون پاکی کودکیشان را فراموش کردند، اگر مردم کودکیشان را فراموش نکنند دنیا چنگیز و هیتلری به خود نمیبیند.» بعدها شنیدم چنگیز و هیتلر، هر دو کودکی های دردناکی داشتند ولی آیا ستمکاران و بدکاران، پاکی کودکیشان از قربانیان شدائدی که کشیده اند نبوده است و آیا نمیتوان در هر کودکی، ردی از پاکی و خوشقلبی را جست؟ سوال این است که آیا این پشت پا زدن به گذشته، یکی از اتفاقات همیشگی تاریخ نبوده است؟

مسلما آنچه فیلم نشان میدهد تا حدی حدس و گمان است. این درست است که ولاد دراکول -پدر ولاد و رادو دراکولا- پس از شورشی ناموفق علیه عثمانی ها توسط آنها دستگیر شد و پسرانش ولاد و رادو در دربار عثمانی بزرگ شدند. امنا این که آنها با محمد صمیمی بودند را باید در مشابه های اسطوره ایشان اثبات کرد؛ داستان های انسان هایی که در کودکی، سرنوشت مشابهی داشتند و در بزرگسالی مقابل هم ایستادند. هر نوع مقایسه ای از این نوع، باید ربطی به تاریخ روم داشته باشد که عثمانی ها فاتح آن شدند و یک قدرت انتقامجوی مسیحی را به سزای آن در غرب خود ایجاد کردند. شورش ولاد دراکول که شورش پسرش ولاد دراکولا دنباله ی آن بود، از سوی چنین قدرتی تنظیم شد. فرمانده ی ولاد دراکول، "جان هونیادی" (یوحنای هون) جنگجوی صلیبی مشهور مجارستان و دارای اصل و نسب اشرافی ولاشی بود. نمادش کلاغ که به نامش کورویوس خوانده میشد، نشان ولاشیا نیز بود و بنابراین افسانه های ولادها رنگی از او به خود گرفته اند. او قدرتی بزرگتر از ولادها بود و بعد از دوستی ولاد دراکول با عثمانی ها، به ولاد حمله برد و او را شکست داد و کشت. شاید ولاد، تلفظی دیگر از والاشی و والاشی نیز همان بلگ یا بلغار باشد که تاتارهای پیشرو در اروپا را معرفی میکند. دراکول یعنی اژدها، و اینان نیز اگر تاتار باشند، مدافع اژدهای چینی هستند که با یونانی مآب و مسیحی مآب شدن عثمانی ها عصرش به سر میرسد. آن وقت، نظم جدیدی علیه نظم قدیم شکل میگیرد که با جایگزین شدن مسیح یونانی یعنی عیسی با مسیح تاتاری یعنی یوحنای تعمیددهنده تبدیل میشود چون یوحنای تعمیددهنده به شکل پرسبیتر جان (یوحنا) پادشاه افسانه ای تاتارهای مسیحی در شرق، ورد زبان غربی ها بوده است. پس علت این که نام هونیادی، یوحنا است، این است که او نماینده ی نظم قدیمی رومی است و این مثل رودررویی عیسی و یوحنا است که هر دو در یک سال به دنیا آمده اند، منتها یوحنا در انقلاب تابستانی به دنیا آمده و پس از آن، بخت روزهایش رو به کم شدن میرود و عیسی در انقلاب زمستانی به دنیا آمده و پس از آن، بخت روزهایش رو به فزونی میگذارد. رومی بودن آنها در نشان گرگ تاتارها متجلی میشود و این گرگ، همان ماده گرگی است که رومولوس و رموس بنیانگذاران رم را در کودکی شیر داد. دقیقا در داستان این دو برادر است که چهره های کودکان همبازی ای با خاطرات مشترک که در آینده علیه هم میشورند آشکار میشوند چون بعدها رموس به دست رومولوس به قتل میرسد و رومولوس شاه رم میشود. فومنکو و نوسفسکی در گفتارهای 5و6 از فصل اول کتاب "هرکولس" عنوان میکنند که عیسی و یوحنا، همان رومولوس و رموس بنیانگذاران رمند و از این دو، یوحنا را که پوست حیوانات میپوشد و در جنگل به سر میبرد، باید همان هرکول تلقی کرد که پوست شیر میپوشد. هرکول با چماقی از جنس چوب درخت زیتون، دشمنانش را میکشد و این به سبب خرافه ای است که میگوید چوب زیتون، دور کننده ی ارواح و اجنه ی شرور است و یوحنا نیز با صلیبی از جنس چوب زیتون، به جنگ این موجودات فراطبیعی میرفت. هرکول درست مثل تاتارهای جانشین یوحنا فاتح جهان بود. فومنکو و نوسفسکی در نقل قول از دیونیسوس هالیکارناسوسی مینویسند: «و صادقانه تر از آنچه بسیاری از کسانی که اعمال هرکول را در قالب تاریخ بیان کردند، این است: تبدیل شدن او به قوی ترین فرمانده در زمان خود، رهبر نیروهای بزرگ، که از تمام زمین تا اقیانوس عبور کرد. هرکول با ویران کردن هر ظلمی و با دفاع از هر شهری در مقابل توهین و رسوایی های شهرهای مجاور یا غلبه بر مردان وحشی که به قتل بیگانگان میپرداختند، پادشاهی های مشروع، حکومت خردمندانه و آداب و رسوم بشردوستانه ی قابل قبول برای همه ایجاد کرد؛ برای یونانیان و بربرهایی که در داخل با جمعیت ساحلی زندگی میکردند. او در سرزمین های بیابانی، شهرها را بنا کرد و رودخانه ها را برای آبیاری دشت ها برگرداند و در کوه های تسخیرناپذیر، مسیرها را برید و چیزهای دیگری اختراع کرد بطوریکه تمام زمین و جهان، تمام دریا به نفع همه باز شد. هرکول به تنهایی و فقط برای دنبال کردن یک گله گاو به ایتالیا نرسید. بلکه برای تسلیم و فرمانروایی بر مردم در آن، رهبری ارتش بزرگی را به عهده گرفت و قبلا ایبریا را هم تصرف کرده بود.» فومنکو و نوسفسکی، این که ایبریا مصدر کشف قاره ی امریکا توسط کلمب شد را هم به داستان سفر هرکول به جزایری در آن سوی اقیانوس ربط میدهند که معمولا با آتلانتیس تطبیق میگردد و این دو از آن تعبیر به استعمار امریکا پیش از قدرت های مستقل اروپایی میکنند. به گفته ی فومنکو و نوسفسکی، روایات دیگری هم سرنخ استعمار امریکا را به ترکیه ی رومی عثمانی میکشانند ازجمله داستان میداس شاه بریگی ها و این بریگی ها را به نام موسخیان نیز میشناسند. این میداس که پسر الهه ی ایدا از یک ساتیر (نیم بز-نیم انسان) بود، به دامادی گوردیاس از شاهان ترکیه رسید و جانشین گوردیاس در حکومت بر سرزمینش گردید و کشورش به نام بریگ ها، فریگیا یا فریجیه نام گرفت. روزی سیلنوس مربی سابق دیونیسوس درحالیکه سرمست از شراب بود، از لشکر دیونیسوسی ها جا ماند و اسیر میداس شد. سیلنوس برای میداس از اطلاعاتش درباره ی سرزمین ثروتمند و پر از فرصت هایی گفت که میدانست در آن سوی اقیانوس وجود دارد: جزیره ای بزرگ و مجزا از اروپا و آسیا و افریقا. میداس، سیلنوس را نگه داشت تا برایش اختراعاتی جهت تسخیر سرزمین مزبور فراهم کند و فومنکو و نوسفسکی این سرزمین را همان امریکا میدانند. آنها اضافه میکنند نام سیلنوس شبیه نام سولون است که افلاطون، گزارش سرزمین آتلانتیس را به او منسوب میکند. اراتستون، سیسرو و استرابون نیز به صحبت هایی از وجود سرزمینی در ورای اقیانوس غربی اشاره میکنند که نشان میدهند عجیب است کلمبوس به طور اتفاقی به غرب حرکت کند بدون این که چیزی درباره ی چنین سرزمینی شنیده باشد.

دراینجا باید نام بریگ های میداس را با بلگ های بلغار مقایسه کرد و توجه نمود که نام بالکان نیز از بلگ ها و ولاش ها می آید و محل یونان باستان را هم در بالکان تخیل کرده اند که اولین دریچه ی اروپا به روی شرق نزدیک یا خاستگاه مسیحیت است. پس آیا نمیتوان گفت جانشینی حکومت یونانی مآب رومی بر ترکیه ی پاگانی، جانشینی حکومت مسلمان طرفدار مسیح بر میراث اژدهایان، محو شدن میراث یوحنا توسط پیروان رومی عیسی مسیح، و برادرکشی در روم، همگی ذوب در رویداد بسیار مدرن تر غربی شدن نظم امریکایی دنیا به جای سنت های شرقی و گسترده ی پیشین در زمانی بسیار نزدیک به ما هستند؟ دوران سلطان محمد فاتح نه ششصد سال بلکه نهایتا شاید 200 سال و به اندازه ی قدمت محاسبه ی تاریخ از ما فاصله دارد و همین است که افسانه ی ولاد را در قالب تقریبا تمام سیاستمداران مدرن و شاگردانشان در طبقات عامی مردم، برای ما ترسناک نگه میدارد و اجازه میدهد برام استوکر از روی او شخصیت دراکولا را خلق کند، شخصیتی که الان با تکثیر خود در زامبی های سینمای هالیوود، دارد اپیدمی شدن بیماری خود در بین مردم عامی را جار میزند.

مطلب مرتب:

دختر فروشی مفتخران ایرانی به قلدر امریکایی طبق قانون ارباب حلقه ها

مذهبی ها بیشتر دوست مردمند یا سکولارها؟

نویسنده: پویا جفاکش

انزو پرنده ی محافظ الشطره در جلوه ی سلطان حیوانات

"هورس در برج حوت" یکی از نگاره های ماسونی عجیب و از محصولات مصرشناسی است. در این نگاره، زنی را میبینیم که بین یک تمساح در پایین و یک ماهی در بالا قرار دارد. این زن، هم مریم مادر عیسی است و هم ونوس مادر amor یا شهوت خویی. دوگانگیش هم ناشی از دوگانگی برج حوت است که دو ماهی را نشان میدهد. در صورت مصری این برج، گاها دو تمساح ظاهر میشوند که جنبه های متضاد هارماخو یا زئوس قبطی را نشان میدهند. آنها دو افق طلوع و غروبند که هورس در مقام هارماخو یا خورشید قهرمان، بین دروازه هایشان در تردد است. ازآنجاکه لقب عیسی، ایکتیس یعنی ماهی است، میتوانید در این دوگانگی به این شکل، دخل و تصرف کنید که یکی ماهی باشد و یکی تمساح. جدیده که بالای سر قرار دارد عیسی است و آنچه در زیر، پشت سر نهاده شده است، اژدهای کفار است که با تمساح مصری تطبیق میشود. این اژدها را در یونانی به تایفون میشناسند که مغلوب زئوس شد. تایفون در مصر هم اژدهای آپپ است و هم ست یا سوتخ با سر یک سگسان که هورس، حکومت را از او پس گرفت. ازاینرو تمساح هورس برج حوت هم گاهی با سری سگ مانند تصویر میشود. علت این که این نگاره، ماسونی است، ارتباط فراماسونری با مدرنیته است. ماهی زندگی بخش و خوردنی است و تمساح کشنده و خورنده. ماهی متاخر است و تمساح متقدم. در مدرنیته نیز اول جنگ و کشتار داریم و بعدش فراوانی. یعنی شما باید عده ی زیادی از آدم ها را بکشید تا آنها که باقی میمانند رنگ سعادت به خود ببینند. به همین دلیل، تاکید بیش از حدی بر خونباری وحشتناک و بی گناه کشی افراطی انقلاب فرانسه به عنوان اولین رویداد مدرن سیاسی میشود. این اتفاق آنقدر شرورانه بود که نمیتوانست با تعلیم به مهر و دوستی به برادران دینی در مسیحیت موافق باشد و اصلا به همین دلیل، یکی از گروه های بزرگ قربانیان آن را کشیش ها تعریف کرده اند. پس بازگشتی به خشونت باستان را تعریف میکرد که در آن، کل تاریخ به صورت اژدهای انسان کش و مسیح باطل کننده ی آن، در یک بازه ی دو قرنه به صورت نکبت انقلاب های پشت سر هم فرانسه و فرارسیدن دورانی بهتر برای فرانسوی ها در پایان جنگ های متمادی نتیجه ی آن، تکرار میشوند. ازاینرو است که نماد انقلاب فرانسه و الهه اش ماریانه، کلاه فریجی است که متعلق به کیش ماگنا ماتر یا کوبله الهه ی اژدها است و اجنه ی اروپایی را که مسیحیت طردشان میکرد معمولا با آن روی سرشان تصویر میکردند. در انگلستان که فراماسونری از ابتدایش در قرن 18 در خدمت به خاندان سلطنتی آن شکل گرفت و نظم دهنده به انقلاب های فرانسه به نفع خود بود، کلاه فریجی شناخته شده و منسوب به ساکسون ها بود. جالب این که به روایت ریموند کپت در کتاب «سنت های گلاستونبری»، ساکسون ها آورنده ی مکتب کولدی ها به انگلستان و کولدی ها از همان ابتدا برنامه ریزان اصلی مسیحیت کلیسایی در انگلستان تلقی شده اند. به روایت captمرکز کولدی ها یورک بود جایی که ریشه ی قدیمی ترین خط و مشی های پی گرفته شده در فراماسونری است. کپت همچنین کولدی ها را برسازندگان اصلی سنت موسوم به دروئیدیسم دانسته که به بریتانیای ماقبل مسیحیت نسبت داده میشود. کولدی ها یهودیان کلدانی مآب بودند. Edward waite در دایره المعارف فراماسونری، آنها را شاگردان دانیال نبی میخواند: یهودی ای که در کلده به خدمت دربار درآمد. ویت، کسیدی ها، حصائیان، تراپوتا و مجوسان magi را ازجمله فرقه هایی میداند که وارث کولدی ها بوده اند. ویت همچنین کولدی ها را گنجانندگان یک دکترین مخفی در مسیحیت، حاملان افسانه ی میزگرد و جام مقدس، و جارزنندگان شهرت معبد سلیمان در زمین عنوان میکند و نسب بدعت های شوالیه های تمپلار را به آنها میرساند. نسبت کولدی ها با شرق سامی را که وارث اصلی تمدن کلده بوده، از اسپانیا رد گرفته اند که اسپاردا یا سرزمین سافردیم خوانده میشد. این لغت از عنوان "شافارداه" در عبری به معنی چوپان به دست می آید. چوپانی در اینجا معنی حفظ نظم گله ی مردم را میدهد و برای چوپان، هیچ شورشی ای بدتر از گاو نیست یعنی همان جانوری که ناچار است در مسابقات گاوبازی، به دست ماتادور یا چوپان بازیگر آیینی قربانی شود. امریکا نیز که نظم آینده ی جهان را تعیین میکند، میراث بر کاوبوی ها تلقی میشود که همانطورکه اسمشان نشان میدهد معرف چوپانان گاوها هستند. ترکیب چوپان با یهودی کلدانی مآب و قربانی گاو، منشا کولدی ها را به گیرسو (تل تلوه کنونی) در عراق جنوبی میرساند جایی که فرمانروایش گودئا رسم قربانی گاو را برقرار کرد. گودئا شاهان را "ایر" یا "اور" یعنی چوپانان مردم میخواند و پسرش به نام "اور گیرسو" (چوپان گیرسو) حکومت کرد. اما از آن مهمتر آن که gudea نسخه ی محلی Judah یا یهودا پسر یعقوب بود که مقرر شد پادشاهی اسرائیل در اولاد او ازجمله سلیمان صاحب معبد نهادینه شود. برای این که چوپانی او جایز باشد، خودش هم از نسل چوپانانی تلقی شد که درنتیجه ی رسیدن گودئا به دامادی "اربابو" شاه گیرسو و منطقه ی اطرافش یعنی لاگاش (در حدود الشطره ی کنونی)، به حکومت لاگاش رسید. چهار نسل قبل از گودئا، پدرسالاران تبار او همه اسم های مشابه اسلاف یهودا در تورات دارند. Irarum که معادل آبراهام یا ابراهیم است، پسری به نام asahku به طور تحت اللفظی یعنی پسر خدا دارد و همان اسحاق یهودیان است. پس از او khab یا khabulum و از پس او akhab می آیند که همان یعقوب است و پدر خود را هم در شجره نامه ی توراتی با خود جمع آورده است که با توجه به همریشگی اسم هایشان غیرعادی نیست. گودئا پسر آخاب، برابر با یهودا پسر یعقوب است. از طرف دیگر، جوداه عمدا گودئا تلفظ شده چون نام گودئا به معنی خدا-ائا یا شاه ائا هم هست. ائا یا حئا خدای آب ها در کلده است که یاهو یا یهوه هم فرمی تحریف شده از او است و نام یهودا نیز فرم دیگری از لغت یهوه است. این نوع نامرسانی، کمک میکند تا خدایان و قهرمانان بابلی، تبدیل به قهرمانان یهودی شوند و ازجمله اورگیرسو پسر و جانشین گودئا با نمرود پسر حئا برابر گردد:

“Chaldean genesis”: boyd rice: dragon key press: oct 21, 2004

یکی از نکات جالب در این تبدیل، آن است که خدای ملی گیرسو و لاگاش، نینورتا پسر انلیل است که بیشتر با لقبش "نین گیرسو" یعنی خدای گیرسو نامیده میشده است. نینورتا قهرمانی بوده که غول ها و جن ها را میکشته است. به طرز عجیبی، بزرگترین قهرمانی او شکست دادن انزو (عنقا) پرنده ای در هیبت یک درنده و احتمالا همان شیردال است که نماد ملی لاگاش بوده است. کار مهم دیگر نینورتا شکست دادن اساگ غول و لشکر او است که اساگ هم نامش شبیه اسحاق جد یهودیان است. این دوگانگی، در نسب های گودئا و خدایش هم بازتاب می یابد. انلیل پدر نینورتا فرمانروای نیپور یا نیبیرو قلمرو خدایان بوده است. انلیل و حئا با همدیگر اختلافات زیادی درباره ی مخلوقات و به ویژه بشر داشته اند. انلیل، بیشتر خواهان نابودی بوده و حئا بیشتر خواهان نجات دادن. حئا و انلیل، دو نیمه ی متضاد آنو فرمانروای آسمان بودند و بنابراین اصالت یکسان داشتند. بنابراین انلیل که همان یهوه است، نوعی بازتعریف حئا در مذهب جنگسالار یهود برای کشاندن مردمان نایهودی به مذهب فرمانروایان است. به همین ترتیب، نینورتا پسر انلیل نیز بازسازی مردوخ پسر حئا است که همانطورکه در متن بالا بیان شده، در بین یهود بیشتر به نام نمرود معروف بوده است. محل حکومت نمرود البته بیشتر بابل دانسته شده است. ولی قرار گرفتن بابل و لاگاش هر دو در بین النهرین جنوبی، نمرود لاگاشی را تابع نمرود بابلی میکند. مهمترین دلیلش هم این که قبیله ی بنیامین که درانتها تنها پیروان اسرائیلی قبیله ی یهودا باقی ماندند، بنا بر کتاب ارمیا (1 : 40) از سکونتگاهشان در رامه به بابل منتقل شدند. در نسبنامه ی داود بنیانگذار پادشاهی یهودا از کسی به نام "رام" سخن رفته که به نظر میرسد رابط یهودا با رامه ی بنیامینی ها باشد. آناتولی فومنکو در فصل اول کتاب «چهارصد سال فریب» نام رامه را با roma نام قدیم رم مقایسه میکند و از قول اوزیبیوس بیان میکند که بعضی ها رم را همان بابل میدانستند. به گفته ی فومنکو تاریخدانان بیزانسی اغلب بغداد را بابل میخواندند و علت قرار دادن بابل در بین النهرین نیز همین است با این حال، مصر و بخصوص قاهره نیز بابل نامیده میشدند و هرم بزرگ مصر گاهی با برج بابل تطبیق میگردید. رم، تروآی جدید بود و جالب اینجا است که تروآ به ایلیون نامبردار بود نامی که به الیا نام دیگر اورشلیم نزدیک است. تیتوس لیوی، مکان «تروی» و «منطقه ی تروآ» را در ایتالیا توصیف میکند و ازجمله درباره ی این که به دلیل سکونت موقت ائنیاس در لورنسی ایتالیا، آنجا تروی هم نامیده میشود. از طرفی در ایلیاد و ادیسه ی هومر، نشانه هایی دیده میشود از این که زمانی قوی ترین روایت درباره ی تروآ، فتح آن توسط ادیسه بوده که حاکم ایتاکا توصیف شده است. آنا کومننا نویسنده ی قرون وسطایی، گفته است که اورشلیم به طور کامل در ایتاکای ادیسه واقع بود. اوزیبیوس پامفیلیایی نوشته است که شهرهای کوچک پتوسا و تیمیون در فریجیه ی ترکیه هم اورشلیم نامیده میشوند. محل تروا نیز در ترکیه تلقی میشود و احتمالا رم یونانی و اصلی یعنی قستنطنیه چنین محلی بوده که بعدا با مهاجرت یونانیان به ایتالیا، به آنجا منتقل شده است. صحنه ی نبرد یهودیان با کافران نیز با این انتقال، به ایتالیا منتقل شده است. کنعان با جنوآ تطبیق میشد و رود "اردن" که مرز کنعان بود، بدل به اریدانوس نام دیگر رود پو در ایتالیا شده است. یهودیان در حوالی این محل و با جنگ با واسال های شاه بشن در آدریا موفق به غارت بشن شدند. آدریا هنوز با همین نام، در دهانه ی رود پو واقع است و بشن نیز همان شهر باسانو در ایتالیا است. بنی اسرائیل طی سفرشان از سمت کنعان (جنوآ)، از سرزمین فرزندان لوط گذشتند که فرزندان لوط هم به قول فومنکو همان لاتینی ها هستند که زبانشان از ایتالیا به تمام اروپا صادر و تاثیر گذار شد. مردمان سدوم و عموره که قوم لوط بودند و به خاطر گناهانشان توسط آتشفشان از بین رفتند هم همان مردم شهرهای هرکولانیوم و پمپی هستند که زیر خاکستر آتشفشان وزوو دفن شدند. فومنکو به پیروی از موروزف، کوه وزوو را مدل ایتالیایی کوه حورب یا همان طور سینا در تورات میداند.

اگر رم را نسخه ی دیگری از اورشلیم و بابل بدانیم، میتوانیم یک روند کمتر افسانه ای و بهتر گزارش شده از روند تبدیل حکومت چوپانان به امپراطوری جهانی مدرنیته را بیابیم. چوپانان قبیله ی بدوی که شیوخ قبیله اند، به لحاظ دارایی و امتیازات، چندان از مردم خود قابل تشخیص نبودند درست مثل کشیش های رم در ابتدای به تخت نشستن آنها. ولی کلیسا با رنسانس یا به اصطلاح بازگشت به گذشته ی خود، امکان به وجود آمدن حکومت های سکولار با اشراف ایزدتباری که به مردم حماقت میفروشند و آنها را به جنگ های ویرانگر میکشانند مهیا کرده است. یادمان باشد کلیسای رم، وارث عیسی مسیحی است که تصور میشود در ابتدای عصر صورت فلکی حوت (ماهی) که تخمین زده شده به 2000سال پیش است به دنیا آمده است و به همین خاطر است که عیسی، ایکتیس (ماهی) نامیده میشود. درواقع، عیسی همان هورس در برج حوت است و آنچه در بالا رو میکند (ماهی نعمت بخش)، آنقدر مهم نیست که آنچه در زیر آن پنهان کرده است (تمساح نابودگر). یادمان باشد مسیح، با الگوی قربانی شدن برای جمع، قهرمان شده است و نظم قبلی هم اگر توسط نظم فاسد فعلی بی اعتبار شود به سرعت مثل عیسی مقدس میشود. حال اگر شما یک نظم خونخوار تمساح مانند و اژدهایی را برای بستر کردن یک حکومت کشیشی فاسد و دزد توصیف کنید که آن را از بین برده اند عملا یک نظم هیولایی کشنده را برای مردم مقدس کرده اید که احتمالا بیش از آن که در گذشته وجود داشته بوده باشد قرار است در آینده خلق شود درست مثل استعمار غرب که روی افسانه های اسکندر و سزار استوار بود.

درباره ی سازوکار عملکرد ذهنی مربوطه، بیشتر توجه ها روی آیین ها به عنوان جزو جدانشدنی مذاهب بوده است که این روزها بیشتر توسط رسانه ها و به طور موقت به وجود می آیند. انسانشناسانی مثل ویکتور ترنر (1983-1920) به نقش آیین ها در تخریب وضع موجود توجه کرده اند که این وضع موجود میتواند یک نظم مذهبی یا سنتی یا به ظاهر سنتی هم باشد ولی به دلیل گوناگونی سلایق انسان ها، متحد کردن جمع کثیری از مردم فقط در یک محیط بینابینی میان نظم های جدید و قدیم ممکن است که آن آیین ها همه کاربرد موقتی و زودگذر در جماعت–یعنی مردمی که موقتا دور هم جمعند و جامعه نیستند -دارند:

«ترنر، مانند دورکیم، به آیین و معانی اجتماعیش، به ویژه آیین گذار در نقاط عطف مهم زندگی، علاقه مند بود. "آیین گذار" اثر آرنولد ون ژنپ (1909) الهامبخش ترنر بود. ون ژنپ، آیین گذار را آیینی تعریف کرد که مربوط به هر تغییری است که در مکان، فضا، موقعیت اجتماعی و سن رخ میدهد. ترنر (1969) درام اجتماعی یک آیین گذار را در مراحل زیر تحلیل میکند: 1-گسست اجتماعی اصلی. 2-تصعید گسست به درون یک بحران اجتماعی گسترده تر که به روابط اجتماعی در جماعت شکل میدهد. 3-حل بحران تقویت و استقرار مجدد نظم اجتماعی. یک مراسم گذار به سه مرحله تقسیم میشود: جدایی، حالت انتقالی آستانه ای بودن، و ادغام. ترنر، به ویژه به مرحله ی دوم آستانه ای علاقه مند بود که بین جدایی از امر کهنه و اتصال مجدد به امر نو است. ترنر گفت: "اشخاص در مرحله ی آستانه ای، نه در این جا یا آن جا بلکه در میان و مابین موقعیت هایی حضور دارند که از جانب قانون رسم عرف و تشریفات تعیین و مرتب شده اند." این حالت نامشخص، فرصت جدیدی را برای تماس انسانی میگشاید که در شرایط عادی امکانپذیر نیست. حالت آستانه ای، همانطورکه از نامش برمی آید، مرحله ای بینابینی میان نظم گذشته و آینده است. این حالت نامشخص نمیتواند برای همیشه ادامه یابد. این مرحله، به منظور مقابله با آشفتگی، نظم جدیدی را بیرون میکشد که یک الزام اولیه برای زندگی اجتماعی مشترک است. بینش مهم ترنر این است: پدیده هایی که درون حالت آستانه ای رخ میدهند، فقط برای لحظه ای کوتاه، نوع جدیدی از جماعت را تسهیل میکنند که ترنر، در مقابل ساختار که بیانگر شرایط عادی است، آن را جماعت واره مینامد. ترنر با کار روی این وجه تمایز، نظریه ی پویایی شناسی درونی جماعت خود را مطرح میکند. برای ترنر، زندگی اجتماعی افراد و گروه ها یک فرایند تعاملی است که در آن تجارب بالا و پایین، جماعت واره و ساختار، تساوی و تفاوت و برابری و نابرابری نسبت به یکدیگر تناوب دارند. تحرک از پایگاه پایین تر به بالاتر از طریق وضعیت بینابینی که فاقد پایگاه است رخ میدهد. تفسیر ترنر امکان تبدیل و تغییر در زندگی جماعت را افزایش میدهد. آیین ها تنها انگاره ها، باورها و ارزش هایی را تجلیل نمیکنند که جماعت تاکنون به اشتراک گذاشته و درباره ی خود تقویتی جماعتند (آن گونه که در مدل کلاسیک و نو دورکیمی وجود دارد) بلکه تصور میشود که آیین ها همچنین میتوانند جماعت ها را تغییر دهند و فرو بپاشند. تجزیه ی ساختار با ضد ساختار دنبال میشود اما این امر، امکانی برای توسعه ی انواع جدید و متفاوت ساختارها هم میگشاید. چنین احتمالی، ممکن است در نتیجه ی فاجعه ای خشونت آمیز بروز کند که جماعت تجربه میکند. قتل عام در جزیره ی یوتویا خارج اسلو در ژوئیه ی 2011 نمونه ای متاخر است. آنچه در یوتویا رخ داد بسیار ناخوشایند بود، زیرا این تصور را عمیقا به چالش کشید که چه چیزهایی ممکن است در جامعه ی نروژ رخ دهد. فروپاشی نظم، حالتی آستانه ای ایجاد کرد: ضد ساختاری موقت که به نوبه ی خود برای آیین های سوگواری فضا ایجاد کرد. خیابان های اسلو مملو از گل، شمع و سوگواران بودند. با این حال، آن وضعیت جدید به آیین ها این امکان را میدهد که به گونه ای متفاوت برساخته شوند. انواع جدیدی از ضد آیین ها ممکن است پدیدار شوند. شورش های لندن و بریتانیا در 2011 حالتی آستانه ای و انواع احتمالا جدید برزش های آیینی شده را ایجاد کردند که مرتبط با اعتراض، غارت و خرابکاری بودند. با آیین های جدید و متفاوتی که دیگران در مکان برمیسازند، امکان انواع کاملا جدیدی از ساختارهای فرهنگی سر میزند. به این ترتیب، آیین های حالت آستانه ای را میتوان اشکال آیینی ارتباط تفسیر کرد که برآمده از نظم جایگزین کاملا جدیدیند. با این حال در لندن و دیگر شهرهای انگلستان، در پی مداخله ی قوی دولت، نظم قدیمی زود بازسازی شد. قدرت مفهوم آستانه ای و ضعف آن در قابلیت اجرایش قرار دارد. اگر این مفهوم بسیار بی قیدانه به کار برده شود، این ریسک هست که نیروی تحلیلی و دقتش را از دست بدهد. خود ترنر این دیدگاه را برگرفت که آستانه ای همیشه با عنصری از اجبار سر و کار دارد: اعضای جماعت باید در فضای آستانه ای شرکت کنند. از این دیدگاه میفهمیم که چیزهایی مانند تلویزیون دیدن یا تماشای مراسم افتتاحیه ی بازی های المپیک به طور مستقیم نمیتوانند به عنوان رویدادهای حالت آستانه ای شناخته شوند. در ادامه، ترنر (1974 و 1982) نظریه ی خودش را با افزودن تمایز بیشتری بین امر آستانه ای و شبه آستانه به تفصیل توضیح داد. زمانی که مشارکت در مرحله ی آستانه ای ضروری است و شدیدا بر همه ی اعضای جماعت اعمال میشود، حالت شبه آستانه ای یا آستانه ای مانند، نوع فرد تری از وضعیت بینابینی در جامعه ی مدرن را بازتاب میدهد که مجالی را برای آزادی انتخاب بیشتر فراهم میکند. ژرژ باتای (1962-1897) را یکی از اصلی ترین پژوهشگران قرن بیستم درباره ی ارتباط بین آیین و جماعت میدانند. باتای نیز در طول سال های فعالیتش در اواخر دهه ی 1930 در کالج موسوم به جامعه شناسی (انجمن جامعه شناسی) تحت تاثیر تفکر دورکیم بود. باتای از دورکیم این انگاره را وام گرفته بود که جهان در دو قلمرو اجتماعی سازماندهی شده است: مقدس و دنیوی. دورکیم و باتای هر دو مدعی بودند که این قلمروها به گونه ای ضد و نقیض با یکدیگر متضادند و جماعت با نیروی انسجام بخش امر مقدس دور هم نگه داشته میشود. دریافت باتای این بود که دورکیم امر مقدس را به عنوان چیزی اساسا خوب در نظر گرفته بود که جماعت را ایجاد میکرد. امر مقدس به گونه ای کاملا غیر قابل منازعه، شکل منظمی به جماعت میبخشد و با استفاده از خدا، نمادهای مقدس و آیین ها، جماعت را به یک هویت، یعنی خودانگاره ی آرمانیش مجهز میکند. باتای، انگاره ی دورکیم را یکباره رد نمیکند، اما استدلال میکند که هسته ی نهایی جماعت، در سمت راست یعنی سویه ی خالص و زیبای امر مقدس قرار ندارد، بلکه بیشتر در سمت چپ آن یعنی مرکز تاریکش مستقر است. باتای، سویه ی تاریک امر مقدس را "ناهمگن" میخواند، در تضاد با همگنی امر دنیوی در اندیشه ی دورکیم. جامعه ی همگن بر پایه ی هدف ادغام و سازگاری استوار است. ازآنجاکه ادغام کامل در جامعه غیرممکن است، قدری ته نشین همیشه از این فرایند خارج میشود. جامعه ی همگن از جذب این عنصر در خود ناتوان است و این همان چیزی است که باتای آن را عنصر ناهمگن میخواند. باتای میگوید تملک ابژه، همشکلی و تعادل در هسته ی همگنی قرار دارد. باتای در مقاله ی خود "ساختار روانشناسی فاشیسم" (1933) همگنی را با سرمایه داری و مکانیسم هایی که رشد و سود آن را حفظ میکنند مرتبط میکند. با این حال او ویژگی همگنی را تنها به جامعه ی سرمایه داری مدرن محدود نمیکند، بلکه استدلال میکند که به طور کلی تر، این، نمونه ای از بشر تولیدکننده است. ماده ی ناهمگن آمیخته نمیشود و درگیر محرومیت شدید و احساسات عمیق و دوگانه است. دسته بندی باتای از همگنی گسترده و فراگیر است و شامل مواری چون دفع و ترشحات بدن انسان، فرایندهای ناخودآگاه، رویاها، اختلال روانی، اعمال شهوانی هیجان انگیز، خشونت و دیوانگی میشود. یکی از جنبه های مشترک تمام مظاهر بخش ناهمگون این است که برخورد با این تظاهرات همیشه باعث احساسات قوی و دوگانه میشود: جاذبه و بیزاری. بنابراین همگنی جهان خرد ابزاری است و ناهمگنی "واقعیت قدرت و شوک". هسته ی جماعت باتایی در امر مقدس ناهمگن قرار دارد که به گونه ای متفاوت، در آن واحد، جذاب و ترسناک است. باتای باور داشت که بشریت بدون امر مقدس ممنوع و مطرود وجود ندارد، چیزی که هم ابژه ی نفرت و هم میل است. برای باتای، مرگ چنین امر مقدس مطرودی است که با برزش های آیینی مرتبط میشود و امکان شناخت آگاهانه یا ناخودآگاه امر مقدس ناهمگن را ممکن میسازد. در دیدگاه باتای، ضروری است که آیین های مرگ مستلزم انحلال موقت هویت ها و سرپیچی از ممنوعیت ها باشند. برای باتای، مرگ و به ویژه مرگ خشونت آمیز همیشه با آیین قربانی و به این ترتیب با شکستن و ویرانی و با فروپاشی مرز بین قربانی و قربانی کننده مرتبط است. جرم، ممنوعیت کشتن و قتل را نقض، و امر مقدس ویرانگر را رها میکند. این عمل شرکت کنندگان در آیین را بسیار بیزار میکند، اما آنها در عین حال به طرز عجیبی جذبش نیز میشوند. با این حال، در تفکر باتای، شکستن ممنوعیت به این معنی نیست که ممنوعیت وارونه شود. برعکس، این سرپیچی، به تقویت خط مرزی میان عناصر همگن و ناهمگن در جامعه، میان مبادله کردن و هدر دادن، نور و تاریکی، زندگی و مرگ خدمت میکند.» ("رسانه و آیین، مرگ، جماعت و زندگی روزمره": یوهانا سومیالا: ترجمه ی نسیم خواجه زاده: نشر ثالث: 1400: ص 67-63)

رنه ژیرار نیز در 1977 موضع مشابهی گرفت و آنچه خشونت جماعت متوجه آن میشود را به بز بلاگردان بنی اسرائیل تشبیه کرد که بار گناهان قوم را بر دوش میکشد و منفور میگردد. به نظر ژیرار، «قربانی های مناسب شامل شاهان و حاکمان و افرادی مانند بزهکاران و بیگانه هایی اند که از جهات دیگری جماعت آنها را استثنایی میداند. افزون بر این، یک قربانی کافی نیست. در یک جماعت که مبتنی بر قربانی است، فرایند طرد باید چندین و چند بار تکرار شود زیرا خشونت تقلیدی کاملا در عمل قربانی از میان برداشته نمیشود، بلکه همیشه برمیگردد تا صلح جماعت را تهدید کند. بنابراین درحالیکه تمرکز باتای بر سرپیچی از مرز بین شخص قربانی و عمل قربانی است، برای ژیرار، آیین قربانی درباره ی جهت دادن به خشونت و طرد کردن شر است.» (همان: ص69)

از مجموع این اقوال میتوانیم متوجه شویم که چرا مذهب در جوامع امروز از بین نرفته و حتی بعضی اوقات به نظر میرسد قدرتش از قبل بیشتر شده بی این که تلاش موثری از سوی او برای از بین بردن آنچه از قدیم شر میخوانده، صورت گرفته باشد و چرا از سوی همان رژیم های سکولاری که جای مذهب را گرفته اند، توضیحات بسیار قوی تر و تاثیرگذارتری برای درست بودن اخطارهای مذهبیون فوق بر ضد شرورات فوق ارائه شده است. هیچکس قرار نیست دنیا را بهتر کند چون دنیا فقط وقتی پر از شر است میتواند قربانی های باتایی لازم برای جمع آوردن موقت مردم در جماعت طی آیین را فراهم کنند بلکه معلوم شود قدرت نظم بخش حکومت به یک دردی میخورد. ما قرار است در مرحله ی آستانه ای باشیم تا به قول ترنر، همیشه در حالت جماعت به سر ببریم و هیچ وقت صاحب یک «پایگاه» اجتماعی دائم نباشیم که روزی به خطری برای پایگاه های اشراف بدل گردیم. ازاینرو مذهبیون و ضد مذهبیون، هر دو بر بخش های ناهمگن و ضد عقلانی آیین ها پافشاری میکنند. در ایران خودمان، رسانه های غربی را با اینترنت و ماهواره میگیری و در دروغ و امر به منکر گم میشوی و جواب اینها را در ایران، باید در رسانه هایی مثل روزنامه های کیهان و جوان بیابی که فقط فحش دادن و تحقیر کردن بلدند و به نظر میرسد جز به درد فروخته شدن به سبزی فروش ها به جای روزنامه ی باطله نمیخورند. هر دو طرف، انباشته از امر ناهمگنند و وظیفه دارند چنین باشند، چون هر دو بر سر این که ایرانی ها و مردم هیچ جای دیگر دنیا نباید تبدیل به جامعه ی مردمی موفقی شوند اتفاق نظر دارند. مردم دنیا فقط باید گله هایی باشند که به زور اشراف چوپان و بدون هیچ حسی به هم، یکجا جمع میشوند تا به وقت خود توسط چوپانان، دوشیده یا سلاخی شوند.

دانلود کتاب «حوا فلسفه دوست نداشت: شیطان، جادو و رسانه»

نویسنده: پویا جفاکش

بخشی از کتاب:

این مطلب تمرکز ویژه میخواهد که به اصطلاح کشف متون باستانی و ترکیب میراث مسیحی با ادبیات پاگانی در رنسانس بوده که به باززایی "اویل" یا شر در مقام یک نیروی محرک نوین قلمداد شده است. پروفسور چارلز متیوز از دانشگاه ویرجینیا بر آن است که بهشت گم شده ی جان میلتون، نتیجه ی غور درونی نویسنده درباره ی شیطان بر پایه ی کمدی الهی دانته است، غوری که حتی نویسنده را به جرئت جایز دانستن علنی طلاق میرساند. ولی رنسانس در این مورد نه بازگشت به دوران کهن بلکه بازسازی مسیحیت بود. درواقع فرمی که کلمه ی "اویل" یا شیطان بدان نوشته میشود یعنی

Evil

را به

Eve + il

تعبیر کردند یعنی ترکیب حوا با خدا. حوا یعنی جنبه ی مونث آدم که او را به خوردن از میوه ی ممنوعه ی باغ بهشت حریص میکند و باعث اخراج خود و او از بهشت خداوندی میشود، ولی این اخراج، به دلیل این که نتیجه ی خوردن از میوه ی دانش و عارف شدن به نیک و بد است سبب آفرینشگری انسان میشود و سمبل این آفرینشگری، موجودیتی است که یهودیت علیه آن طاغی است یعنی داگون که آن را هم

dagon

نوشته اند تا به

Dag

یعنی ماهی و

On

یعنی خدای خورشید تجزیه شود: ترکیب خدای مذکر خورشید با هیولای دریایی منکوب او که به پیدایش خشکی و ممکن شدن حیات انجامید. ماهی به دلیل شبیه بودن به رحم، سمبل زنان و بخصوص الهه ی طبیعت است و خدای نرینه ی خورشید نیز به سبب ترکیب شدن با این موجود، معمولا ظاهر زنانه ای یافته که در تصاویر آپولو خدای خورشید هنوز دیده میشود. تشبیه خورشید به مار هم تا حدودی ناشی از آن است که مار هم مثل ماهی در آب شنا میکند و هم در خشکی زیست مینماید. اما درواقع این تصویر قبل از هر چیز نتیجه ی خلقتگری خورشید است که به غلبه ی او بر هیولای دریایی تشبیه میشود همانطورکه آب سیل توسط نور خورشید خشک میشود. ازآنجاکه آب در ارتباط با ماهی مادینه تلقی میشود و رحم ماهی شکل زن هم پر از آب است، غلبه بر آب، در حکم تصرف زایندگی او و جذب کردن او توسط خورشید به صورت بخشی از بدن خدا است و فقط در این حالت است که خورشید نرینه زاینده و خالق میشود. این شبیه جفتگیری و ازدواج هم هست ازجمله در داستان آدم وحوا. به هم پیوستن این دو موجود در پیکره ای واحد، همان به هم پیوستن آدونیس با ونوس یا زهره است که به باروری طبیعت مادی می انجامد: تلمیحی از این که چرا خلقت خدا با نیروهایی اداره میشود که اگر انسان بخواهد خود را به جریان آنها بسپارد دچار سرنوشت شوم خواهد شد یا دیگران را به شومی دچار خواهد کرد: مثلا غریزه ی جنسی که برای تداوم نسل موجودات لازم است ولی در زندگی بشر، اشکالات زیادی به وجود آورده است. در این راه، مردم همه مثل تموز که اصل آدونیس است قربانی بودند و مثل بذر گیاهانی که تموز تجسد آنها است باید به قتل میرسیدند و در قالب خوراکی ها خورده میشدند. این نمادی از تغذیه ی جریان حیات از قوای طبیعت بود که به جای خود مفید و به جای خود مضر بودند. ازاینرو بود که در فستیوال تموز، کعک یا شیرنی خورده میشد چون شیرینی های محلی هم شیرین بودند و هم برای خوش طعم شدن، در خود نمک داشتند. بدین ترتیب تضاد نتایج نیروهای طبیعت که به تضاد شیرینی و شوری به جای موفقیت و تلخکامی انسان تشبیه میشد در نظمی که انسان به این نیروها میداد طعم مطبوعی می یافت. الان هم ما در جشن هایمان کیک و شیرینی میخوریم چون این جشن ها امید به آغازی نوین هستند. ازآنجاکه مذهب یهودی-مسیحی، خود، ادعا داشته که چنین قصد خیری را دارد هیچوقت به طور کامل از پاگانیسم استعفا نداده و درنتیجه کلام های ممنوعه در پشت پرده ی آن به صورت جادوگری یا ویکا از آن جدا شده و تحولاتی شگفت یافته اند. لغات ویکا و ویچ، با نام پوکا جن جنگلی گوزن مانند انگلیسی و لغات کلی تر بوگ و بوگی به معنی جن مرتبطند. پوکا شکل جنگلی تر ساتیرها و فاون های بزمانند را به خود گرفته که خود تکثیر دیونیسوس باخوس خدای چوپانان و از شکل های تحول یافته ی آدونیسند. بز جانوران گوسفندچرانان است و گوسفند دیگر جانور آنان، جانور عیسی مسیح دیگر چهره ی خدای چوپان شده است. جرالد مسی لغت بوگی را با لغت فرانسوی

Bouch

به معنی بز مرتبط میدانست و این لغت را با لغت انگلیسی

Back

به معنی پشت ربط میداد. در مجموع همه ی اینها اصطلاحات ویکا بودند چون به آدم کدمون یا آدم دوجنسه ی اولیه برمیگشتند که همان بیونه یا دیونیسوس دوگانه بود. آدم و حوا به عنوان دو پاره ی مذکر و مونث موجودی واحد، با باخوس و همسرش آریادنه برابر شده اند. این موجود دوجنسه با اولین الگوی حیوانی بشر یعنی شیر که درست مثل بشر اولیه شکارچی و قلمروطلب بوده، نسبت یافته است. مسی لغت

Back

را ازآنرو برگشته به پشت میدید که دراصل قبطی خود، آن

Pekh

یا دم شیر بوده است. دم شیر، قسمت مونث وجود او تلقی میشد چون شبیه مار است و این یادآور پیروزی یهوه ی شیرگون بر لویاتان اژدهاگون است چون این داستان با افسانه ی مشابه پیروزی مردوخ خدای خورشیدی بر تهاموت اژدهای مادینه ی دریایی تکمیل میشود. مردوخ پس از کشتن تهاموت، از جسد او جهان مادی را خلق میکند و درواقع با به کارگیری الهه، مقام زایندگی را به خود منتقل میکند و گویی الهه بخشی از وجودش میشود. با انتقال این رویداد به صحنه ی نبرد شیر و مار، شیر هم بخشی از مار را تصرف میکند که در پشت ناپیدا است: چیزی شیطانی که خدای شیر یعنی یهوه برای خلقت استفاده میکند و در تشبیه اصحاب نیروهای کفر به بز، در کنار مار با بدن شیر ترکیب میشود و هیولای کیمرا را میسازد که چون خورشیدی است از دهانش آتش به بیرون میریزد. اسفنکس که نیمی شیر و نیمی زن است هم همین موقعیت خلقتناکی خدای شیرگون را نمایندگی میکند. قهرمانان انسانی افسانه های قدیم که شیرها و اژدهایان شیرگون را میکشند نیز تصرف میراث خدای یهود توسط خود را اعلام میکنند. تفکیک جنسیتی در دیونیسوس یکی از نمودهای ترکیب یهودیت و خدای شرک در تصرف آن توسط انسان مدرن است. به قول جرالد مسی، ویکا دیونه یا خدای دوجنسه را درست مثل شیر به دو قسمت جلویی و عقبی تقسیم کرده و در عقب جای دم شیر را پشت گرفته است. ازآنجاکه نبرد مردوخ و تهاموت، نبرد نظم و بینظمی بوده، یهوه نیز در مبارزه ی خود با مار دریایی لویاتان، او را به بینظمی اجتماعی و فرض عدم رعایت ارزش های خانوادگی در ملت های ماقبل یهودی تعبیر کرده و سبت یهودی که موعد بازگشت به بینظمی برای جادوگران است مفهومی جنسی گرفته است. بدین ترتیب قسمت مردانه و جلویی خدا در آلات جنسی نرینه و قسمت پشتی و مادینه ی او در باسن خلاصه شده و در صنعت فرهنگ نوین که تکثیر دیونیسوس در تمام انسان ها را به دنبال داشته مردها با آلات جنسی بزرگ برنده اند و زن ها با باسن های بزرگ و خودشان هم نمیدانند چرا، و جالب این که احتمالا هیچکدام از زن هایی که برای عمل باسن میشتابند و مردهایی که خود را به خاطر ضعف جنسی ملامت میکنند نمیدانند بیونه چیست و پشت آدم قرار است جای دم شیر را پیش یک یک سری جادوگر متوهم بگیرد. درواقع به همین خاطر است که بینظمی که به دلیل تعبیر شدن به ولنگاری با تفریح مساوی شده، هنوز آیین است. چون با پیروی از افسانه ی آفرینش کلدانی، اجرای آیین در فستیوال بهاری به یادبود پیروزی مردوخ بر تهاموت، خودبخود اولین آیین دنیا تلقی شده و خدا با یادآوری بینظمی است که میتواند هنوز مهم باشد همینطور خدایان مدرن در صنعت سرگرمی که کپی خدایان باستانند مثلا خانواده ی شگفت انگیزان که با دچار شدن به زندگی روزمره بدون وجود خطری که دنیا را تهدید کند به پوچی میرسند. حتی شما میتوانید ببینید که نسل جوان آنها خیلی بیشتر به نوجوانان امروزی شبیهند تا پدر و مادر خدایشان به انسان های قدیم...

دانلود کتاب «حوا فلسفه دوست نداشت»

شکیرا، امبر هرد و لیدی لیبرتی: الهگانی که مردان بوالهوس، از ماشین سواری با آنها خسته میشوند.

نویسنده: پویا جفاکش


اخیرا روزنامه ی 7صبح به تاریخ 3 اسفند 1401 این خبر را در صفحه ی چهارم خود منتشر کرده بود:
«چند ماه پیش، شکیرا و جرارد پیکه پس از سال ها زندگی مشترک، از یکدیگر جدا شدند. دلیل جدایی، خیانت پیکه بود، اتفاقی که شکیرا را به شدت خشمگین کرد و کینه ی او از ستاره ی سابق بارسا تمامی ندارد. ماه گذشته، دنیای فوتبال و موسیقی با خبری جنجالی مواجه شد. شکیرا با بیزارپ، دی جی آرژانتینی، آهنگی منتشر کرده بود که در ترانه ی آن، انتقادهایی تند به این ستاره ی سابق بارسا و نامزد جدیدش کلارا چیا مطرح شده بود. آهنگ شکیرا میلیون ها بار دیده و شنیده شد. این نقطه ی شروع جنجال جدیدی با نقش آفرینی زوج سابق بود. شکیرا در آهنگ خود، کلارا چیا را تلویحا به ساعت کاسیو و اتومبیل توینگو تشبیه کرد و به پیکه طعنه زد که ساعت رولکس را با کاسیو و ماشین فراری را با توینگو عوض کرده است. امروز رسانه های اسپانیایی مدعی شدند این طعنه های شکیرا نامزد جدید جرارد پیکه را به شدت ناراحت کرده، تا جایی که او دچار حمله ی اضطرابی شده و کارش به بیمارستان کشیده است. کنایه های شکیرا به پیکه ادامه دارد و طبق ادعای رسانه های اسپانیایی، او در آهنگ جدید خود نیز به پیکه طعنه های تندی زده است. هنوز این آهنگ که او همراه با کارول جی خوانده، منتشر نشده ولی برنامه ی اوی دیا فاش ساخت که در متن ترانه عباراتی طعنه آمیز علیه پیکه وجود دارد؛ عباراتی همچون "من برایت بزرگ بودم" ، "تو بیرون به دنبال خرج زندگی بودی و من به این فکر میکردم چه زندگی کسالتباری دارم" یا "حداقل با من تو زیباتر بودی".»
معلوم نیست وقتی خانمی ارزشش قابل مقایسه با اتومبیل فراری است چطور میتواند برای معشوقش بزرگ باشد وقتی آن معشوق میتواند چندین اتومبیل فراری بخرد؟ معلوم است که هنوز ارزش های دوران ماقبل مدرن، از عصر تنها ارزش مدرن یعنی پول و ثروت خارج نشده اند. این را همه کمابیش میدانند ولی وقتی مبلغان شبه فرهنگ ها و ضد فرهنگ مدرن در نتیجه ی صدمه ی روانی از قوانین ناجوانمردانه ی عصر مدرن، آن را جار میزنند بیش از هر موقع دیگری به آن فکر میشود بخصوص الان و مدتی بعد از شو دادگاه جانی دپ و امبر هرد که محراب مردان ضد زن و همه ی مردان فاسدی شده بود که میخواستند به جای جانی دپ، از امبر هرد به جای تمام زنان دسیسه گری که مردان بوالهوس را به دام می اندازند و میچاپند انتقام بگیرند. واقعا قرار نبود این دادگاه اینقدر مسخره باشد. قبلا و در سال 2020 آقای جانی دپ، در بریتانیا علیه روزنامه ی سان به جرم این که او را "همسر کتک زن" خطاب کرده بود شکایت برده بود و آن دادگاه در کم حاشیه ترین روند ممکن و بر اساس اسناد، اعلام کرد که دپ حداقل 12 بار امبر هرد را کتک زده است و توصیف روزنامه ی سان را «به طور قابل ملاحظه ای درست» توصیف کرد. اما دادگاه امریکایی، اصلا موضوعش دعوای واقعی زن و شوهری معمولی نبود. به لطف استقبال عمومی از این دادگاه مضحکه بود که "میشل گلدبرگ" با خشنودی محض، در نیویورک تایمز، مقاله ی «مرگ جنبش "من هم"» را منتشر نمود چون امبر هرد با آن مدل ظاهر شدن جلو یک دادگاه تلویزیونی، عملا تمام زنانی را که اخیرا جرئت کرده، در جنبش me to (من هم) مردان آزارگر جنسی ازجمله از سطوح بالای مالی-اقتصادی-فرهنگی-سیاسی را در برابر افکار عمومی به محاکمه میکشیدند را به تمسخر گرفت و پس از این، دیگر زنان با جرئت کمتری به این افشاگری تن خواهند داد.
نباید امبر هرد را متهم به خیانت به زنان کرد چون او در ازای شهرت و ثروت، و قبل از این که یک زن معمولی باشد، یک مبلغ مذهب پول است: مذهبی مردانه که زن ها را از هم جدا میکند. همین اواخر، مجله ی فمنیستی "زنان امروز" در دو مقاله به قلم های مریم دژم خوی و مهسا صباغ، دو اثر ضد زن "تادیب النسوان" و"عقاید النسا" منسوب به دوره های قاجار و صفوی را سوژه کرده بود که نویسندگان مردشان، از گردهمایی های زنان در خانه ها و بازارها و حمام ها ابراز نگرانی کرده بودند و فکر میکردند بیشتر دسیسه های زنان علیه مردان در این گردهمایی ها شکل میگیرد. فارغ از اصالت این آثار (که قدمتشان فقط در دوره ی مدرن حدس زده شده است)، نمیتوان درباره ی نگرانی های مردانه ای که بازتاب میدهند شک داشت و همین موضوع است که باعث میشود احساس کنیم کم مانده نویسندگان فمنیست دو مقاله ی فوق بنویسند: «یاد زنان دوره ی قاجار به خیر که هرچه میشد هوای هم را داشتند.» دژم خوی، تادیب النسوان را مدرکی میداند مبنی بر این که زنان سنتی ایرانی، اکثرا به هیچ وجه در مشت مردانشان اسیر نبودند. به نظر این نویسندگان، یکی از مهمترین دلایل تشویق اختلاط جنسی در مدرنسازی ایران، از بین بردن اتحاد زنان بود و به گفته ی صباغی، بهانه ی این حرکت هم انکار زیبایی جنسی مرد در ضدیت با گرایش های همجنسخواهانه و انحصار نگاه جنسی به زن برای کنترل بر او به بهانه ی ستایش کردن زیبایی جسمی او بود بدون این که ارزش ها و احساسات خود زنان اصلا مطرح باشند. صباغی درباره ی تضادهای مشهود در این مدرنسازی جنسیتی مینویسد:
«رژیم جنسیتی مدرن بخشی از پروژه ی مدرنیزه کردن ایران بود. بر اساس این پروژه روابط میان زن و مرد از نو تعریف شد، جنسیت های پیشین طرد و دوگانه ی زن و مرد طبیعی شمرده و تثبیت شد. درنتیجه ی این تغییر عمده، ازدواج که پیش از آن، ماهیتی تولید مثلی داشت به امری عاشقانه تبدیل شد، رابطه با همجنس مذموم شمرده شد، و آنچه مقدس و مهم و اصلی تلقی شد چیزی نبود جز ازدواج زن و مرد. این تغییرات، رژیم جنسیتی حاکم بر ایران را مطلوب اروپاییانی ساخت که امردان را چونان "بچه ها" و امردخواهی را معادل بچه بازی میدانستند اگرچه امرد کودک نبوده است. این تغییرات، زبان و معانی را در مبارزات مشروطه خواهی نیز دگرگون کرد. در صورتبندی جدید ناشی از این رژیم جنسیتی، وطن تبدیل به "مام میهن" شد، یعنی مونثی که نیاز به مراقبت، نگهداری و دور ماندن از گزند غریبه ها دارد. نگهبانان آن هم کسی نیستند جز مردان. به گفته ی نجم آبادی (1396) : "در ادبیات تهییجی مشروطه، زنان و کودکان در کنار مال و ثروت جزو املاک مرد محسوب میشوند." در این گفتمان، زنان "ناموس" مرد و مردان موظف به نشان دادن "غیرت" خود نسبت به زنان هستند. اما نکته ی مهم این است که آسیب دیدن آنها نه به قصور مردان، که به ظلم حاکمیت مستبد نسبت داده شده میشد و همین زمینه ی مبارزه را بیش از پیش فراهم میکرد. حکایت ها و قصه هایی نیز آتش مبارزان را تندتر میکرد. "حکایت دختران قوچان" ازآنجمله است. همزمان، زنان نیز صدای خود را بلند کردند و به طرق مختلف سعی داشتند هویت جداگانه ی خود را تثبیت کنند و در مقام شهروند به رسمیت شناخته شوند. بنابراین شاهد نوعی جدال میان خود مشروطه خواهان نیز هستیم و زنان با وجود پیروزی هایی که در تاسیس انجمن های زنانه و روزنامه ها و نشریات به دست آوردند، نهایتا و به تدریج پس زده شدند. با استقرار دولت مدرن، گفتمانی که به دنبال سیاست های سلطه بر زنان بود راه خود را به دولت باز کرد. این بار دولت، برخلاف دوران قاجار که قدرت حکومت محدود به مرکز بود، قدرتمند و متمرکز بود و کانون های اعمال قدرت خود را در سراسر کشور تاسیس کرده بود. این بار جداسازی، نگهداری و مراقبت از زنان در مقابل مردان غریبه "وظیفه" ی دولت تلقی شد و به این ترتیب، "تفکیک جنسیتی" به عنوان سیاستی محافظتی در دولت ها آغاز شد. دراینجا با نوعی پارادوکس مواجه میشویم: از سویی دولت در راستای مدرنسازی قصد دارد زنان را به اجتماع وارد کند، حجاب (چادر) آنها را بردارد و به آنان ظاهری مدرن ببخشد، و اختلاط میان زن و مرد را به ویژه در در فضاهای عمومی تشویق میکند. اما از سوی دیگر میخواهد با سیاست های تربیتی و آموزشی، هرچه بیشتر میان زنان و مردان تمایز و تفکیک ایجاد کند. این جداسازی هم در عرصه ی فضاهای نفکیک شده و هم در قالب آموزش های تفکیک شده پیش میرود. به عبارتی [از قول افسانه نجم آبادی] :"مختلط کردن روابط اجتماعی در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم به بازنویسی زبان زنان، باز صورت بندی حضور تنانه ی آنان در اماکن عمومی و بازانگاری خرد و دانش آنان منجر شد. موقعیت مدرن زنان بیش از آن که حرکتی در راستای رهایی از سرکوب و فشار پیشا مدرن باشد، ملغمه ای بود از هم آمیزی تصادفی علم، سکسوآلیته و گفتار."» ("تفکیک جنسیتی: مسئله ای مدرن در تاریخ اجتماعی ایران": مهسا صباغی: زنان امروز: شماره ی 45: بهار و تابستان 1401: ص81-80)


















یادمان باشد ما در تمامی این مسائل، فقط مثل طوطی از غربی ها تقلید کردیم و گفتاری هم که به دست آمد همانقدر فکورانه و خوش آوا بوده که یک طوطی بخواهد در حرف زدن از یک سخنگوی توانا تقلید کند. و حالا برای این که حالتان را بدتر کنم بایدد اضافه کنم که سخنگوی اول هم اگر قشنگ حرف میزند -یا بهتر است بگویم رسانه قشنگ او را انعکاس میدهد- دلیل بر این نیست که حرف هایش خیلی مغز و مایه دارند. افتضاحاتی مثل دعوای شکیرا و پیکه نشانه ی اینند که تمام صحنه آرایی پروژه ی ممتد قهرمانسازی و قهرمان فروشی، درست مثل صحنه گردانانش، سر در آخور کابالا و بازی با عرفان های باستانی و مذاهب پاگانی دارند که صرفا دنیای ناشناخته و هراسناک انسان ماقبل تاریخ را برای عصر مدرن بازسازی میکند. در این راه، مصر که تمدنی بزرگ ولی آمیخته به جانورپرستی، ستاره پرستی و شیء پرستی ماقبل تاریخ بوده، الگوی مدرنیته در جانبخشی به اشیاءولی در عصر علم بوده و ازاینرو است که پروژه ی مدرنیته در اداره ی جوامع بزرگ، از زمان آغاز مصرشناسی در قرن 19 سمت و سوهای روشنی پیدا کرده است بی این که حتی تصویری که از قدمت آن ارائه شده و در خدمت ثابت و بلاتغییر به نظر رساندن طبیعت انسان امروزی به کاررفته است، چندان واقعی باشد. جرالد مسی مصرشناس که تاثیرش بر انسانشناسی و رسانه بسیار بیش از آن است که پشت بدنام کردن ظاهریش پنهان بماند بخشی از سیر مذهبسازی نوین را که -مثل همیشه در کپی بردای از مذاهب پیشین روی میدهد- روشن میکند:
الهه ی کهن کلدانی یعنی تهاموت که اژدهای دریایی دشمن نظم بود و بدنش وسیله ی خلقت دنیا توسط خدای مذکرخورشیدی جناب بعل مردوخ شد، همان دب اکبر بود که سرور قطب شمال و اگرچه بعدا نامبردار به خرس، ولی در اشکال اولیه ی خود در افریقا مجسم به کرگدن و ترکیب اسب آبی با تمساح بود که بعدا در فرم خشکی زیش با گاو جایگزین شد. هفت غول به رهبری" شو" جسد او را بالا گرفتند تا عمود آسمان شود و 7ستاره ی دب اکبر شدند. پسرش آنوپ یا ستاره ی قطبی به عنوان عمود آسمان به هفت غول قبلی اضافه شد و بالاترین جایگاه را در آسمان به دست آورد و ازاینرو اداره کننده ی خورشید به عنوان نظم نوین جهان شد. او دلیل آن است که چرا هفت کابیری فنیقی هشت تا شدند، هفت کامی قدیمی ژاپنی تحت سیطره ی هشتمین و جدیدترین کامی قرار گرفتند و چرا شاه آرتور به 7قهرمان قبلی انگلستان اضافه شد و بیشتر جلوه پیدا کرد. آنوپ که با سر یک سگسان تصویر میشد عملا همان سوت خدای سگ مانند جنگاوری در مصر است که بعدا جایگاه خورشیدیش به هورس تعلق گرفت. بر یک جواهر غنوصی از لودستون ، تصویر آنوپ دیده میشود که دو عقرب هیولایی را در مشت دارد و هشت اشعه ی خورشیدی از گرد سرش به اطراف هاله شده است. خدای خورشید مجسم به شیر است و شو هم شیرمانند است. هفت ستاره ی دب اصغر شامل ستاره ی قطبی، المثنای هفت غول ستاره شده در دب اکبرند و به همین دلیل، دب اکبر، مادر دب اصغر است. همین ها نیز به صورت هفت سیاره ی گردنده به دور خورشید در ریشه ی کلدانی فیثاغورسیسم بازسازی شده اند که در آن، خورشید به جای هشتمین یا آنوپ قرار گرفته است. دو عقرب هیولایی آنوپ که نماد تضاد نظم خورشیدی در شب و روزند نیز به دو شیر مجسم میشوند. سپس در انعکاس به زمین، به دو مرد نیمه همراه و نیمه متخاصم تقسیم میشوند که وفادارترین توصیف از آنها در رمئوس و رومولوس بنیانگذاران روم هویدا است. ولی بلاخره شکل نهایی تضاد در عین اتحاد، آنها را به مرد و زن عاشق تبدیل میکند و به داستان عشقی ختم میشود: "the sign-language of astronomical mythology": part2: gerald massey: hbp.narod.ru
نگاره های شیر محافظ خورشید، و شیر در حال مبارزه با اژدها در ایران نیز کاربرد نمادین داشته و گم شدن اسطوره های حول آنها طی مدرنسازی ایران پشت 1400سال تاریخ قلابی اسلام و تشیع باعث شد تا الهه ای که بدنش جهان مادی بود و نگرانی های مادی انسان قدیم و حرص او به مال و ثروت را بیان میکرد به راحتی و به کمک فلسفه ی خورشیدی تضاد، در زن زمینی خلاصه شود و در همان حال که به نظر میرسید برای اولین بار به زیبایی زنان ارزش میدهد آنها را به لحاظ مادی با اشیا هم قدر مینمود. به همین دلیل هم نباید تعجب کرد که بسیاری از جوانان ایرانی، با علاقه شو دادگاه دپ-هرد را دنبال کردند، نه فقط برای خنده، بلکه برای این که تحقیر کالایی شورشی به نام زن را با چشمان انتقامجویشان ببینند. هنوز هیچکس به این فکر نکرده که چرا هرچقدر احمدینژاد بیشتر ادعای بازگشت به تشیع را میکرد مردان ایرانی، بیشتر زنان را به چشم کالا مینگریستند و این که این نگرش پست، چقدر دارای ریشه های مشترک با انحطاط اقتصادی فعلی ایران است؟ ما داشتیم آرزوی زندگی امریکایی را میکردیم چون فکر میکردیم آن زندگی، حق هر کسی است که به جای امریکایی ها امت برگزیده باشد و قوم برگزیده ی خدا هم حتما چیزی شبیه امریکایی ها باید باشند: ملتی که همه اش حرف از خدای مسیحیت (و اسلام) میزنند و همیشه هم به او خیانت میکنند چون خدی مسیحیت بخشنده است. زمانی که احمدینژاد برای امریکایی ها رجز میخواند، ما آنقدر از برگزیده شدنمان مطمئن بودیم که فقرا برای گرفتن یارانه ی بیشتر، شروع به تولید مثل بیشتر کردند و مجله ی آسمان گزارشی از این رویداد در دور دوم احمدینژاد ارائه داد. برای غربی که از جنگ بر سر منابع در آینده در مملکت خشک، بی امکانات، منفجر از جمعیت، ولی به لحاظ استراتژیک بسیار مهم ایران نگران بود، فقط یک راه مانده بود و آن این که با تحریم ها و فشار اقتصادی کمر شکن، ایرانی های فقیرو بی اعتنا به صرفه جویی را از بچه تولید کردن زیاد بترساند. تا قبل از آن، احمدینژاد عاشق این بود که وانمود کند در ایران همه چیز عالی است و پیروانش هم عاشق این بودند که باور کنند اینطور است. بدبختانه این پیروان به شکل متفاوتی در حال زیاد شدنند. تازگی یکی از دوستان میگفت عمویش در زمان احمدینژاد همیشه به او فحش های بد میداد اما حالا در مقایسه ی او با دولت فعلی میگوید: «یادش به خیر. عجب آدم خوبی بود!» به دوستم گفتم: «به عمویت بگو میدانی چرا احمدینژاد در زمان روحانی همیشه از شرایط بد مردم شکایت میکرد و خود را مدافع آنها نشان میداد، ولی حالا ساکت است؟ برای این که نصف اعضای کابینه ی ریاست جمهوری فعلی، آدم های احمدینژادند.» حسابش را بکنید چقدر باید اوضاع به هم ریخته باشد که احمدینژاد گستاخی که شب تاریک را به مردم، روز روشن معرفی میکرد، حالا ساکت شده و چیزی نمیگوید. او آنقدرها هم که وانمود کرد ابله نبود. فقط داشت روی ارزش های جدید مردم ایران که حاصل غربزدگی و امریکازدگی افراطی دوره ی اصلاحات بود قایقرانی میکرد چون فقط کسی میتوانست موفقیت سیاسی کسب کند که وانمود کند میتواند ایران را به یک امریکای دیگر تبدیل کند و ایرانی ها هم که فکر میکردند (و هنوز هم میکنند) که «هنر نزد ایرانیان است و بس!» آن موقع دوست داشتند باور کنند چنین چیزی ممکن است. ارتباط این زیاده خواهی با رنسانس تشیع ایرانی آنگاه اثبات شد که در همان سال به قدرت رسیدن احمدینژاد در 1384، شبکه ی 3 به دنبال هرچه راه یافتن بیشتر فیلم های تبلیغاتی هالیوود به ایران، طلسم را شکست و فیلم "افسانه ی 1900" را از تلویزیون پخش کرد: فیلمی که امریکا را سرزمین فرصت ها برای مسافران فراری از شرق نشان میداد. در یکی از اولین صحنه های آن، مردم ماتمزده ی روی عرشه ی یک کشتی دیده میشدند که یکیشان از میان مه غلیظ، مجسمه ی لیدی لیبرتی را تشخیص داد و فریاد زد که به خشکی رسیده اند و همه ناگهان غرق در شادی شدند. این مجسمه نمادی است از هر آن مملکتی که به خاطر ارزش های مذهبیش فکر کند نظرکرده ی خدا است و میتواند بهشت روی زمین را به لحاظ مادی تامین کند. تصویر امریکایی ها از لیدی لیبرتی، بابالون یا الهه ی بابل بود که همان عیشتار است و برخورداری را به شهر بزرگ بابل اعطا کرده بود و همو بود که فساد بابلی را که در هرآنچه فرد مسیحی از لیبرتی (آزادی) میفهمد در بابل رواج داده بود. لیدی لیبرتی، خود تهاموت بود که علیه نظم فقیرپسند خدای یهودی-مسیحی که بدل مردوخ است شوریده بود.پس شورش علیه اخلاق، رسیدن به ثروت را ممکن میکند و بهشت مادی را به خدمت می آورد. برای ابلهانی که کتاب مقدس را باور داشتند بابل چنین بهشتی بود و برای ابلهان ایرانی، کپی بابل یعنی امریکا چنین بود. درست مثل یهودی های دروغین توی تورات که با طغیان علیه بابل و تاسیس اورشلیم به چنین فکر ابلهانه ای رسیدند، و درست مثل ایرانی ها که با طغیان علیه بابل زمانه یعنی امریکا اورشلیم یهودی را تقلید کردند، امریکا نیز نظر کردگی خود را با جدا شدن از امپراطوری لندن تخیل کرده بودند و لندن نیز پیشتر خود را برگزیده تصور کرده بود چون اولین مملکتی تخیل میشد که با جدا شدن از بابل دوم یعنی رم در جریان تن دادن به پروتستانتیسم، ملت جدید خدا را تاسیس کرده است.



















گادفری هگینز، با توجه به این که مارتین لوتر بنیانگذار پروتستانتیسم را از اعضای فرقه ی رزیکروسیان (رز-صلیبی) میخوانند، حرکت لوتر را پیرو اهداف این فرقه و آن را شورش علیه وضعیت عمومی تحت اداره ی کلیسای کاتولیک رم میبیند. وی به نظریه ی mallet اشاره میکند که رزیکروسیان های آلمانی و اسلافشان فراماسون های انگلیسی را شاگردان سینیورهای اسکاندیناوی میخواند و آنها را پیروان کشیش های تعلیم گر مسیحیت در اسکاندیناوی میداند که هرگز تحت اداره ی کامل کلیسای رم قرار نگرفتند و حتی افسانه های اودین و دیگر خدایان اسکاندیناوی را از حافظه ها پاک نکردند. اما هگینز با وجود این که نقش سینیورها را مهم میبیند ولی پیدایش آنها را به اسکاندیناوی تعلق نمیدهد و بخصوص به تلفظ شدن سینیور به معنی ارباب از روی ساینور در عبری به معنی نشاندار توجه نشان میدهد و کل قاره را تحت تاثیر سکاهای عبرانی مآب ورود یافته از شرق میبیند. به نظر او اینها مسیحی های پیش از کاتولیک بودند و خدایشان om با نام لاتین القاب آلفا و امگا ی یونانی -به معنی اول و آخر- برای مسیح قابل بررسی است. هگینز، حوزه ی نفوذ اصلی اینان را در اطراف رود po در ایتالیا میبیند جایی که چینی ها، تاتارهای چینی مآب و تاتارهای آمیخته با سامیان در آن ساکن شده و با اشرافیت اروپایی به زد و بند میپرداختند. این جماعت حول خدایی به نام "لحم" متحد شده بودند که "سرس نرینه" male ceres هم خوانده میشد: خدایی مذکر که با مادینه شدن، تبدیل به الهه ی طبیعت شده است و همان دیونیسوس باخوس از ایزدان خورشیدی یونانی-رومی است. در عبری او را به نام "الام" al-om میشناسند که راهگشا به aum یا صدای خلقت در عرفان است. لحم متجسد در دانش کتبی "راس" ها یا خردمندان بود و ازاینرو به "رست" یا "رشت" نامبردار بود. ازاینرو کتاب ها به نام "لیبر" لقب باخوس liber نامیده میشدند (منشا LIBRARY یا کتابخانه) و خودش mere de livre یعنی مادر کتاب یا کتاب مادر خوانده میشد. "ام" نیز به معنی مادر است و این معنی را با لغت "ام الکتاب" برای قرآن در عربی معادل میکند. ام یا om که به "آمادیوس" (ام-خدا) و "آمپول" (ام-بعل) هم نامبردار بود در غرب به صورت de om و ازاینرو dom , domus عمومی شد که معنی اعمال سیطره میدهد. عاملان این اعمال سیطره به di یعنی ایزدی نامبردار میشدند چنانکه به نام لار در ترکی به معنی خدا lardi و سپس lord نامیده شدند و به نام "خان" در ترکی به معنی رئیس که در آلمانی can, con تلفظ شد، condi و سپس cont خوانده شدند. e-lar دیگر تلفظ بومی لار نیز تبدیل به earl شد. ولی "بیگ" دیگر عنوان ترکی سروران، مختص ام یا سرس نرینه ماند و او به dombeg , bocdom نامدار شد که با توجه به هم معنی بودن با ام الکتاب، احتمالا نشانگر ریشه داشتن book به معنی کتاب در بیگ است چیزی شبیه رابطه ی لیبر با کتاب. پیروان لحم بر آن بودند که او در سرزمینی در غرب موسوم به domania ظهور خواهد کرد که در این لغت ania به معنی سرزمین an یا خدا است. هگینز از قول Cleland نقل میکند که نخست این سرزمین خدا اومبریا در ایتالیا در نظر گرفته شد ولی درنهایت با سرزمین های GLEB و PARISHتطبیق شد که شامل گاول، جرمانی و بریتانیا بودند. در بریتانیا اومبریا به صورت های اومبرلند و کومبرلند و نورث اومبریا بازتولید شد تا وراثت برحق بریتانیا در میراث لیبر را اثبات کند. به نظر هگینز، دراینجا الگوی باخوس و کپی هایش چون رومولوس، هرکول، تزئوس، کورش و کریشنا در انگلستان نیز تکرار شد. تمام این الگوها نشان میدادند که فرمانروایی ایزدی، سرزمین مقدسی را فتح میکند و فتح این سرزمین، به او رسالتی الهی در تاسیس امپراطوری ای جهانی میدهد. در مورد بریتانیا، این قهرمان ایزدی، ویلیام فاتح رهبر نورمان ها بود. نورمان ها یعنی مردان شمال، مردم اسکاندیناوی بودند که سنت های تاتارهای سکایی در آنها بیشتر در بینشان در اروپا باقی مانده و حتی به گفته ی مالت، منابع از وجود مردمان سیاهپوست در بین آنها گفته اند. تاتارها مردمانی جنگجو بودند که آسمانی بودن خود را از خدمت کردن به بودای صلح جو میگرفتند. عیسی نیز معمولا معلمی صلحجو تلقی میشد ولی به جنگجویان کشتارگر، رسالت الهی داد و به قول هگینز، محمد نیز به همین سرنوشت دچار شد.:
“anacalypsis”: godfrey Higgins: v2: longman: 1836: p300-8
لیبر که در بالا از آن یاد شده، در صورت مونث شده ی خود لیبرتاس نامیده میشود: اصطلاحی که رومی ها به عنوان لقب عیشتار و ونوس استفاده میکردند و در مسیحیت، یادآور اژدهایی مادینه است که با مادر-زمین و دلفریبی جهان فیزیکی مشخص میشود و اکثر مردم، ناخواسته او را شریک خدای یکتا در پرستش میکنند. این اژدها با هرج و مرج ارتباط دارد که به سیل آب تشبیه میشود چون آب برای بشر سودمند ولی بینظمی آن مضر است. مردوخ بعل خالق، تهاموت اژدهای آبی را کشت و از بدن آن جهان را خلق کرد. حئا که مردوخ را به وجود آورده بود جانشین تهاموت مادینه بر پهنه ی آبی شد و در غرب به نام های پوزیدون و تریتون معروف گردید. او بود که با حمایت از تجارت دریایی، تمدن ما را گسترش داد. بدین ترتیب، نشستن ایزد نرینه در جایگاه الهه ی خلقت یا جهان فیزیکی، در حکم مادینه شدن او نیز هست. در تطبیق این ایزد با یهوه خدای مذهب یهودی-مسیحی که به شیر و خر نامبردار میگردد تصویر لاماشتو جن ماده به دست می آید که زنی با سر شیر و سوار بر خر است و از یک پستناش یک سگ، و از پستان دیگرش موجودی خوک مانند شیر میخورند. درواقع بدن زنانه در حکم زمین یا جهان فیزیکی به عنوان بدن خدا است. بدن در مرکز است مثل آب که از آن بخار به وجود می آید و بخار به صورت گاز است. کلمه ی gas با کلمه ی ghost به معنی روح مرتبط است چون گاز مثل روح نادیدنی است. لغت gas درابتدا برای آتش نادیدنی استفاده میشد که همان اثیر است. بدین ترتیب آتش از آب برمیخیزد، نور از تاریکی و خلقت روحانی از تحولات جهان فیزیکی. لاماشتو بنا بر بعضی نسخه های کتاب عبری "رازیل"، باعث مرگ زن زائو و نوزادان میشد و این کنایه ای از مخالفت خداوند مادینه شده با خلقت نوین است. همین زائوکشی و نوزادکشی را به لیلیت جن ماده نیز نسبت داده اند. لیلیت نیز متهم است که با یهوه ازدواج کرده و بر اداره ی جهان توسط او تاثیرات منفی نهاده است. بدین ترتیب لیلیت را نیز میتوان جنبه ی مونث یهوه دانست. هم لیلیت و هم لاماشتو جلوه هایی از عیشتار دانسته شده اند که همان بانوی بابل یا بابالون است. پایان یافتن دوران او توسط یهوه با پایان یافتن عصر تیتان ها توسط زئوس بازآفرینی میشود. لغت teitan در یونانی به معنی جن و شیطان است و عدد ابجد آن:
T=300
+
E=5
+
I=10
+
T=300
+
A=1
+
N=50
است که در مجموع میشود: 666، یعنی عدد آنتی کریست یا دجال در آخرالزمان، که نشان میدهد آینده فقط با بازگشت تیتان ها یا شیاطین تحت رهبری بانوی بابل رقم خواهد خورد، مسئله ای که میتوان آن را به زایندگی نوین خدا از طریق قوم برگزیده اش تعبیر کرد. زایندگی قوم برگزیده یعنی این که این قوم از طرف خدا در زمین تغییراتی ایجاد میکنند که در حکم یک آفرینش ایزدی است. اگر قوم برگزیده به لیلیت همسر یهوه اقتدا کنند در این آفرینندگی سهم ایفا میکنند و اینجاست که لیلیت که تهاموت سابق است تبدیل به لیدی لیبرتی میشود:
“satan and dinasurs”: john frank: hxmokha: 13/12/2017


















انگلیسی ها نیز دچار این حس برگزیدگی بودند و این حس را بیشتر، پیوریتن ها به آنها القا کرده بودند. آنها ادعا میکردند چون کلیسای رم به خدا خیانت میکرده و انگلستان با پروتستان شدن علیه آن شوریده، پس اکنون کلیسای انگلستان مقر راستین خدا است و پادشاه انگلستان که رئیس کلیسای ملی است، تنها جانشین برحق خدا روی زمین است و انگلستان رسالتی الهی برای فتح جهان زیر نام عیسی مسیح دارد. پیوریتن را معمولا به پاکدین ترجمه میکنند اما اصل این کلمه از ریشه ی purifie به معنی شستن است. درواقع انگلستان داشته بخشی از سنت مسیحی را در خود پاک میکرده ازآنرو که دیگر به آن باور نداشته است. چون کلیسای رم میخواست با فقیر نگه داشتن مردم، آنها را به سعادت در آن دنیا برساند، حالا مردم که دیگر صداقت کلیسای کاتولیک را باور نداشتند میخواستند به سعادت در این دنیا برسند و این مثل بازگشت از سختگیری یهودی به الهه ی بابل یعنی عیشتار بود که همان لیبرتاس یا لیدی لیبرتی است. این دیدگاه با انگلیسی ها به امریکا رفت و ازاینرو است که لیبرتاس با همان هویت ونوس یا عیشتار را کشیش های کلیساهای اپیسکوپولیان و پرسبیتری در امریکا چهره کردند و این زمینه ای برای تبدیل او به نماد ملی امریکا شد هرچند این با واکنش منفی جریان های دیگری مواجه میشد که به این نحله های مسیحی، اصطلاح "عیشتاریسم" را اطلاق میکردند. بعضی از منتقدان، حتی عیشتاریست ها را در راهی که برگزیده بودند، بیشتر پیرو خود کلیسای کاتولیک خائن رم میدیدند. لیبرتاس یا عیشتار، دهنده ی پول به مردم تلقی میشد و امریکا نیز به عنوان جانشین خدا بر روی زمین، باید مسیحیت را در پول پرستی و ریخت و پاش مادی به اثبات میرساند همینطور در جنگ طلبی و انواع و اقسام فسق و فجور جنسی که کلیسا و کشیش هایش به بابلی های پیرو عیشتار نسبت میدادند کمااینکه به روایت پیتر واگنر، یکی از مهمترین دلایل رشد روحیه ی ارتشی مردانه و هرچه جنسی تر شدن زنان در امریکا، پشتوانه ی حمایت گروه هایی از کشیش ها از این جریانات بود که همگی به لیدی لیبرتی و نظرکردگی امریکا بر اثر او باور داشتند:
“ishtarism coming out of the closet in American churches”: r.a.coombes: bibliotecapleyades.net
اتفاقی نیست که با وجود آن که جهان را گرد میدانند و مفهوم غرب جهان در آن معنی ندارد، و باز با وجود آن که سابقا اروپا غرب جهان بود و امریکا نسبت به آن باید شرق تلقی میشد، ولی همواره امریکا را غرب جهان در نظر میگیرند. چون استقرار لیدی لیبرتی در آن، منوط به قرار گرفتن او در غرب است. این هم بر اساس برابری لیدی لیبرتی با الهه ی هیولایی است که همانطورکه دیدیم در فرم خشکی زیش تبدیل به گاو شده بود. یکی از نام های قبطی این گاو ماده، mehur بود که در اروپا موراس نام گرفت و در کوهستانی در غرب جهان موسوم به کوهستان گاو مستقر شد و خدایی شیرگون با سر آدم موسوم به هارماخیس به دنیا آورد. این هارماخیس، فرم یونانی شده ی هارماخو یا هورس دو افق است که سوار بر دو تمساح به جای دو افق طلوع و غروب ترسیم میشد. این دو تمساح، جانشینان دو ماهی صورت فلکی حوت هستند که مسیح در ابتدای عصر آن –تخمین زده شده به حدود دو هزار سال پیش- به دنیا آمده است. این دو تمساح، همان خرافو یا شیر دوگانه یعنی دو شیر دو افق هستند که با فرض جزیره بودن خشکی وسط دریا، حالت دریایی به خود گرفته و به درندگان آبی متشبه به تمساح تبدیل شده اند. قرار است هر دو افق، به جهان زیرینی راه داشته باشند که از نظرها ناپدید است و دوزخی است که تمساح ها در آن، در هورس متحد میشوند. مسلما یکی از آنها مثل افق طلوع، به جهان دیدنی سرک میکشد و یکی مثل افق غروب، همه چیز را در ما ناپدید میکند و اینها هنوز در ارتباط با الهه ی گاوند. بنابراین اگر بخواهیم شکل گاومانند آنها را شناسایی کنیم به ازیریس مجسم به ورزاو آپیس میرسیم که پس از مقتول شدن، به شکل هورس از نو از ایزیس گاوآسا متولد شد. هورس، گوساله ای است در ارتباط با ورزاو ازیریس که نماینده ی عصر ثور (صورت فلکی ورزاو) است و در عصر بعدی یعنی عصر حمل یا قوچ، ازیریس جای به یهوه ی قوچ میدهد و هورس جای به بره ی خدا عیسی مسیح که قربانی آغاز عصر پس از خود یعنی عصر حوت، و در مقام هارماخو معنا دهنده به آن عصر است. ازیریس پس از مقتول شدن، حاکم جهان مردگان میشود و هورس به جای او حاکم جهان ما. پس ازیریس تمساح متمایل به جهان مخفی است و هورس تمساح نمایان. اولی نماد جاودانگی است و دومی نماد زمان و اسارت در زمان، درست مثل خدای خورشید که در هر ماهی از سال، شکل صورت فلکی آن ماه را به خود میگیرد و صفاتش پیرو زمان است. آغاز زمان، از "خرو" یا "کار" رقم خورد که دروازه ای بود به "نتر کار" یا جهان مردگان. خرو با قاهره تطبیق میشد که «بابل مصر» بود یعنی محلی که مصریان، آن را همان بابل تورات میدانستند. بابل یعنی دروازه ی خدا. قاهره نیز دروازه ای به جهان اثیری خدایان بود. 7 قدرت ایزدی موسوم به 7 روح زمین، ازآنجا بر دنیا جاری میشدند. این 7 روح دقیقا در افسانه های کلدانی در بابل عراق نیز شناخته شده بودند. آنها به سبب ارتباط با جاودانگی، به آب های حیات مربوط میشدند و آب های حیات در زیر زمین توسط اژدهایان یا تمساح ها و دیگر مخلوقات هولناک آبزی از دسترسی آدمیزاد به آنها محافظت میشدند. آنها به سبب ارتباط با تاریکی، به جهان غرب راه داشتند و خداوند هارماخو ی اسفنکس یا شیر-انسان، آنها را در وجود خود نمایندگی میکرد. سر انسانی این خداوند متوجه شرق و قلمرو انسان بود و دمش در غرب قرار داشت. پس دم شیر که شبیه مار و اژدها است در مقام هیولای مادینه ی نخستین، مادینه است و در غرب جای دارد درحالیکه تنه ی اسفنکس، نرینه است و سر به نظم این جهانی میساید:
Ancient Egypt: Gerald massey: cosimoclassics: 2007: p236-240
اگر قلمرو غربی الهه را همزمان در غرب و شرق جهان شناخته شده ی موسوم به بر قدیم –مجموع اروپا و آسیا و افریقا- بسنجیم، در هر دو طرف، قاره ی امریکا را خواهیم یافت و در صورت گرد فرض کردن زمین و قرار دادن بر قدیم در روی آن، امریکا برابر با جهان زیرین خواهد شد. پس آنجا به لحاظ اسطوره ای، جهان اثیری و قلمرو خدایان است و جایی است که در آن، بینظمی کردن جایز است درحالیکه میتواند و اصلا موظف است نظم را از قلمرو خود بر جهان شناخته شده تحمیل کند. خودش لیلیت است و تهاموت و دنیای شیطانی، ولی دیگران را تابع یهوه میکند و نظم خداییش هم در هر مملکتی یک شکل است: به بعضی فساد و کفر و بی ایمانی ارزانی میدارد و به بعضی دیگر، القاعده و داعش و دالایی لاما؛ بستگی دارد "زمان" از او چه انتظاری داشته باشد؟ شما که فکر نمیکنید امریکای سرخپوستان، خودش این وظایف را به خودش داده باشد؟! نه امریکا از خودش اراده ای در پذیرش این مطالب داشته و نه امریکایی ها. از آنها فقط یک کار برمی آمد و آن این که عفریته ی میهنی را به جای گاو و تمساح و اسب آبی و کرگدن، زن زیبا تجسم کنند و در الهه های خرد یعنی ستارگان سینما و آواز و عرصه ی فرهنگی اتز سراسر جهان تکثیر کنند تا لیبرالیسم باخوسی که امریکا در جهان تبلیغ میکرد به جای وحشتناکی، پذیرنده باشد. ولی خود این ستارگان، در ذات خود عفریته نیستند و انسانند. به همین خاطر است که شکیرا برای برحق تصویر کردن خود، در کسوت مادری دلسوز ظاهر میشود و پیکه را یک مرد بوالهوس تصویر میکند که مسئولیت پدریش را فدای لذت های زودگذر میکند.












توضیح فلسفی این که چرا قانون در همه ی کشورها از نظر مردم ناامیدکننده است؟

نویسنده: پویا جفاکش

در زمان مصلوب شدن عیسی مسیح، خورشیدگرفتگی ای در آسمان بروز کرد و کمی بعد زمانی که مریم مجدلیه و چند زن دیگر وارد سرداب محل دفن عیسی مسیح شدند، او را در حال عروج به آسمان دیدند. بعدها عریشو تبعال، این رویداد را به معنی بازسازی کیش بعل پسر ال از سوی خدا دانست تا یادآوری کند مذهب مسیح، مذهب بعل است نه شریعت یهود که کلیسا هنوز از آن حمایت میکند. خورشید گرفتگی، نشانه ی غلبه ی تاریکی بر نور و قتل خورشید به دست شب بود که شب، یهودیان قاتل مسیح بودند. سرداب تاریک،عصر تاریکی و قابل مقایسه با هادس یا دوزخ زیر زمین بود که بعل به آن تبعید شده بود. مریم مجدلیه نیز استارته یا عنات همسر یا خواهر بعل بود که برای دیدار با او به جهان زیرین میرفت و او را ازآنجا نجات میداد. منظور از بعل دراینجا، بعل بیبلوس یا جبیل در لبنان است که رابطه اش با الهه در اساطیر یونانی-رومی به صورت رابطه ی آدونیس با آفرودیت/ونوس بیان شده و مدلی از تموز خدای مغضوب پیامبران یهودی است. ارتباط بعل آدونیس با "ال" باعث شده تا قانون ملغی کننده ی شریعت یهود، نام او را به خود بگیرد و در انگلیسی LAW نوشته و خوانده شود، لغتی که بریتانیکا آن را به مفهوم قوانین نوین اجتماعی به کار میبرد و از KANON یا قانون شرع یهودی و "شریعت" اسلامی متمایز میکند. حرف L در ابتدای LAW دقیقا "ال" میشود چون خدای مسیح در تمایز از یهوه ی یهودی است. "ال" کنعانی، کیفیت نجومی دارد و این او را به "ایلو" در کلدانی مرتبط میکند که هم به معنی خدا است و هم به معنی ستاره. مذهب کلدانیان قائل به تعیین سرنوشت و قوانین توسط ستارگان در آسمان بود و بنابراین ELAWکه لغتی دگرگون شده ی همان ایلو است، قانونی محکم تر و ابدی تر از شریعت یهود معرفی میشود اما برای یهودی کردن ایلو و بومی کردن آن در سرزمین مسیح، او باید به نام مبدا و مقصد یهودیت، قبطی و کنعانی میشد. ال که ایلوی کنعانی است، به L در LAW تبدیل شد ولی AWکه OW,IAU,IEU,IU نیز تلفظ شده،ربط دهنده ی یاهو یا یهوه خدای یهودیت با این لغات است که همگی در قبطی همزمان به معانی گوساله و خر استفاده میشدند. در وجه ایزدی، IU خری است که قایق خورشید را پس از غروب او در جهان زیرین به سرمقصد آن در طلوعگاهش حمل میکرد. خورشید بر قایق سوار است چون فرودش به جهان زیرین، به فرود آب به جهان زیرین و از نو برآمدنش به صورت رود نیل از چشمه هایش در دریاچه ی نیانزا (ویکتوریا) در اوگاندا و ورود مجدد حیات توسط آن به سرزمین مصر تشبیه میشد. خورشید باید در جهان زیرین با آپپ یا آپوفیس اژدهای خشکسالی میجنگید همانطورکه نیل نیز در مسیر خود به مصر، از سرزمین های خشک حبشه در سودان و اتیوپی میگذشت. در پس این صحراها سرزمین هایی پر از حیوانات وحشی عظیم و مخوف و عجیب و جادویی وجود داشتند که مشابه آنها در شرق و طلوعگاه خورشید یعنی در شامات نیز وجود داشتند هرچند اکثرا در سراشیبی انقراض قرار گرفته بودند. ازاینرو هم شامات و هم افریقای سیاه به پونت یعنی بهشت نامبردار بودند. سفر نیل از جنوب به شمال، با طولانی تر شدن شب در جغرافیا همراه میشد درست مثل سفر خورشید از شرق به غرب که آغاز روز را به سیطره ی شب متصل میکرد. انسان میخواست شرایط جهان را با جادوگری به نفع خود کند و یکی از راه های به کارگیری جادو، تکیه کردن عملی بر نمادپردازی بخصوص در جاهایی بوده که خودش در طبیعت دستکاری کرده بوده است. نقش انسان در سفر خورشید و آب نیز با به استخدام درآمدن جانوری قدرتمند از وحوش که اهلی آدم شده باشد تضمین میشد. در آسیا گاو چنین جانوری بود ولی برای قبطی های افریقایی مصر، نیل که از قلمرو وحشی جنوب می آمد مهمتر بود و ازاینرو خر را که در سرزمین حبشه در جنوب اهلی شده بود برگزیدند. خر اهلی در سفر خود مقابل وحوشی قرار میگرفت که بزرگترین و قوی ترینشان فیل بود و تقابل این دو حیوان، امروزه در نمادهای جمهوری خواهان و دموکرات ها در مصر نوین امریکا تکرار میشود. امروزه جمهوری خواهان محافظه کارند و دموکرات ها تحول طلب. محافظه کاری جمهوری خواه ها با شریعت یهودی-مسیحی مقایسه میشود و مثل این میماند که آنها به عصر غارنشینان تعلق داشته باشند و دموکرات ها وارثان کسانی باشند که با اهلی کردن حیوانات و باربری و تجارت بوسیله ی آنها، فصل های جدید تاریخ را رقم میزنند. ولی در ابتدا یهودیان، خود، رقم زنندگان تغییر تصور میشدند. آنها با ترک مصر به مقصد سرزمین خورشید، در جستجوی پونت یا بهشت برآمدند و در بیابانی شبیه بیابان آپپ، با دنبال کردن خری، از نابودی نجات یافتند. این، شکل دیگری از دنبال کردن ستون آتش در افق آسمان در راه رسیدن به ارض موعود است. ستون آتش، همان مار آتشین آسمانی موسوم به "آکر" است که به یک روایت، قاتل آپپ است. ارتباط او با شرق را در تبدیلش به اژدهای آسمانی به عنوان نماد مملکت چین در شرق دنیا میبینیم. غلبه ی یک مار بر ماری دیگر و لشکر اشرار او، در بلعیده شدن مارهای فرعون توسط عصای موسی که به مار تبدیل شده بود نیز تکرار میشود. بنابراین ترک مصر، ترک وضع موجود است و در قالب یهودیش رسیدن به یک بهشت زمینی به نام اورشلیم که منشا توصیف اتوپیا های زمینی و ایجاد انتظار در مردم از تاسیس جامعه ی ایدئال روی زمین با ترک سنت های معنوی و خرافیشان است که هر دو مورد، سد راه جهانی سازی تجارت یهودیند. این با پشت سر گذاشتن بهشت پاگانی و نمادهایش ممکن میشود که درنهایت، پشت سر گذاشتن شرع یهودیت و کپی هایش در جهان را به دنبال دارد. به همین دلیل، وقتی یهودیان در کنعان، گوساله پرستی پیشه کردند تا احترام یوی بومی را به جا آورند، با خشونت ورزی موسی و انتقام الهی مواجه شدند:

“satan and dinasurs”: john frank: hxmokha: 13/12/2017

جرالد مسی، این مطلب را که چرا نماد یو گوساله است و نه گاو بالغ، به این موضوع مرتبط میداند که گاوهای نر و ماده، تفاوت های فیزیکی مشخصی با هم دارند ولی گوساله های نر و ماده را به راحتی نمیتوان از هم تشخیص داد. گوساله نماد دورانی است که خدا وضعیت جنسی مشخصی نداشت. این موضوع را مسی به داستان بعل مردوخ خدای بابل مرتبط میبیند که اژدهای مادینه ی آبی موسوم به تهاموت را که مادر خدایان بود کشت و دنیا را از جسد او آفرید. مردوخ با قرار گرفتن در جایگاه الهه و آفرینش گری به جای او حکم یک مرد زن شده را پیدا کرد. در گزارش بروسوس آمده که مردوخ، انسان را از آمیختن خون خود به خاک که جسد آمورکا (تهاموت) بود آفرید و یک نتیجه گیری بعدی از این گزارش آن بوده این خون، از اخته شدن خدا حاصل آمده و داستان آتیس و کاهنان او در ترکیه که خود را در راه الهه کوبله اخته میکردند پدید آمد. مردوخ موکل سیاره ی مشتری بوده که رومیان، او را ژوپیتر یعنی پدر-ژو یا همان پدر-یو مینامیدند. "ولاریوس سورانوس" ژوپیتر را «مادر خدایان» نامید؛ هسیخیوس، ژوپیتر را همان هلن شاهزاده خانم یونانی که جنگ تروا بر سر او درگرفت دانست؛ و پروکلوس در تیمائوس گفت همه چیز از شکم زئوس که همان ژوپیتر است بیرون آمده است. در هندوستان، برهما (خدای خالق) از قول کریشنا، شکم خود کریشنا توصیف شده است و در جاهای دیگر، همه چیز از دهان کریشنا پدید آمده اند. کریشنا تجسد انسانی ویشنو خدای هندو است که مانند همه ی خدایان هندو دوجنسه است و خدایان هندو چهاردست کشیده میشوند چون همزمان دو نفرند.:

“the natural genesis”: two volumes in one: Gerald massey: cosimo classics: 2011: p514

نام زئوس با لغت DEO به معنی خدا مرتبط شده و ونوس یا الهه ی زهره را که موکل طبیعت بود DEA مینامیدند که فرم مونث DEO بود. (همان: ص512) ممکن است عنوان DEMETER که الهه ی زمین است معنی مادر-دئا بدهد و از این طریق، زمین در مقام تهاموت، بدن مادینه ی ژوپیتر یا مردوخ شود. آن وقت دیگر جهان معنوی که آسمان آن را کنایه میزند، برسازنده ی وجود نخواهد بود و زمین به کنایه از جهان فیزیکی، آفرینشگری خواهد کرد و آنچه فرم و موجود نهایی زمین باشد، فرم جدید خدا در خلقت خواهد بود. داروینیسم آمد و آخرین موجود را انسان معرفی کرد و چون مخلوقات ترسناک بهشت در آن هنگام، از آسیا محو شده و یا در حال محو شدن بودند، داروینیسم با کمال میل، توجه خود را معطوف بازماندگان آن مخلوقات کرد که هنوز در حجمی عظیم در افریقا میزیستند و در میان آنها میمون هایی شبیه انسان و به رنگ سیاه بودند که به نظر انگلیسی های خالق داروینیسم با انسان های سیاه آن منطقه تفاوت زیادی نداشتند. اروپاییانی که به افریقا رفته بودند آنجا را سرزمینی کابوس ساز و دلهره آور توصیف میکردند و قرار شد اینجا همان بهشت مالیخولیایی اجداد ما باشد که LAW را از روی دنیای غریزی حیوانات تعیین کرده و انسان ها را روانه ی مقصد بهشت زمینی کرده است. حالا بیابان خاورمیانه ی شریعت یهودی، یک میانپرده ی اجباری بین سرسبزی بهشت آسمانی خطرناک افریقا و سرسبزی بهشت امن و رمانتیک اروپای غربی بود. با این حال، law هنوز وابستگی خود به یهودیت را حفظ کرده بود. law میتوانست مرتبط با lowe از تلفظ های ژرمن leo به معنی شیر هم باشد. شیر، مهمترین نماد حیوانی یهوه خدای یهودیت و سمبل سلطه ورزی و برقراری نظم از طریق کشتن بود. در خارج از بهشت، یهوه در این شکل و شمایل، نظم را برقرار میکرد و تا وقتی قوم او در بیابان خطرناک مسیر خروج از بینظمی ناپسند، به بهشت آرمانی نرسند میتواند گناهکاران را با سبوعیت یک شیر مجازات کند. طبیعتا شما اگر جای حکومت باشید هرگز اجازه نمدهید قوم به بهشت موعود زمینیتان یعنی سعادت و خوشی در جهان مادی برسند تا همیشه سایه ی زور و سلطه ورزیتان بالای سرشان باشد. برای همین است که نگاره ی شیر، روی آرم های اشراف و خاندان های سلطنتی و پرچم های بسیاری از کشورهای جهان به چشم میخورد. امروزه شیر تقریبا مختص افریقا است ولی در گذشته در اکثر نقاط کره ی زمین وجود داشته و هنوز هم در خارج از افریقا، در بیشه زار گیر در گجرات هند موجود است. ولی با این حال، همواره او را به گونه ی یک جانور تمام افریقایی وصف میکنند چون جدایی او از بهشت بی نظم و وحشی اولیه ی داروینیسم به صلاح نیست. حکومت شیر است و مجاز است از طریق اعمال بی نظمی و قانون شکنی، نظم را بر ضعیف ترها تحمیل کند؛ کی؟ وقتی ملت در بدبختیند، پس بینظمی بهشت جایز نیست و باید قانونرانی کرد تا کمبود، جمع را دچار بحران نکند، اما اشراف کمبودی ندارند پس از رعایت قانون معافند و میتوانند تمام آنچه بر دیگران ممنوع است را مرتکب شوند، فقط از آنها خواسته میشود گناهشان را حتی المقدور در خفا انجام دهند تا بردگان یاد نگیرند. به قول زنده یاد منوچهر احترامی:

کارهای زشت خود را رو مکن

کار اگر خوب است در پستو مکن.

اما این پروسه به خوبی پیش نرفته و با موافقت عمومی مواجه نشده است چون دنیای بینظم و وحشی بشر نخستین که در قدیم به هیچ وجه مختص افریقا نبود هیچگاه او را ترک نگفته است. نگرانی های بزرگ اجدادمان در طبیعت وحشی، به کابوس های شبانه ی کنونی و بیماری های روانی خاص بشر مدرن تبدیل شده اند و یک دلیلش این است که تصویر بهشت آسودگی در نزد اجداد "ندید بدید" و کم اطلاع ما خیلی کوچک و محدود بود. به نظر میرسد تاسیس کشور اسرائیل به عنوان اورشلیم نوین در محل کنونیش هم به سبب همین قناعت در بهشت پنداری بود. چون اگر مصر را انتهای افریقا و دروازه ای به روی خشکی های دیگر در نظر بگیریم که آینده از آن دروازه میگذرد، تا آخر خود مصر، یک رود نیل حیاتبخش واصل به بهشت وجود دارد که دورتا دورش سرسبزی است و بعد از آن در مسیر آسیا باید از بیابانی بگذرید که اورشلیم مانند یک واحه از وسط آن سر بر می آورد: درست مثل حکومت در مقام هستی دهنده به همه چیز در دنیای خالی از معنا. این هستی بخشی از اولش هم بیجا بود چون همان بیابان خالی از همه چیز را عرب های بومی، قلمرو انبوهی از اجنه و عفریت های غریبی کرده بودند تا جای خالی درنده های منقرض شده ای که باید از آنها بترسند را پر کنند و این اجنه به خاطر مجهز بودن به نیروی جادو به مراتب خطرناک تر از درندگان بودند ولی گاهی به آدمی لطف و خیر هم میرساندند. اما الان هستی بخشی غربی به بیابان اورشلیم بیش از این که رویایی باشد ابلهانه به نظر میرسد چون آن چیزهایی که گذشتگان ما تا چند دهه پیش به آن راضی بودند الان کمترین انتظار بشر چشم دریده و حریص کنونی هستند که میخواهد تمام چیزهای خوب دنیا را داشته باشد و برای این که چیزهایی که قرار است تصاحب کند را پیدا کند چشم هایش را در رسانه و یا با سفر کردن به دور دنیا به تمام گوشه و کنارهای جهان فیزیکی و حتی جهان خیالی فیلم ها و سریال ها میچرخاند و انبوهی از چیز های خوب و بد میبیند. خوب ها را اغلب نمیتواند به دست بیاورد ولی بدها اغلب بی این که اراده ای در کار باشد فقط با دیده شدن، در ذهن شخص جا خوش میکنند و تمام خاطرات سرکوب شده ی وحشت اجدادش از سیل ها، طاعون ها، جنگ ها، قحطی ها، درنده ها و جن ها را در او بیدار میکنند. این از یک طرف، کاسبی روانشناس ها را سکه کرده و از طرف دیگر، سبب بازگشت به معنویت شده است و حالا این جمله ی منسوب به ویلیام جیمز ورد زبان ها است که تعالیم معنوی گذشتگان، در حکم دانه های گیاهانی بودند که ده ها نسل پیش در زمین کاشته شدند و بلاخره روزی میرسد که به درختان میوه ی تناور تبدیل میشوند و میوه میدهند آنقدر زیاد که تمام بشر سیر شوند. البته الان باید به این نقل قول، نتیجه گیری صحنه ی حاضر را هم اضافه کرد که در آن، مردم را میبینیم که درختان را پیدا کرده اند درحالیکه قبل از این که به مرحله ی میوه دادن رسیده باشند، کرم های حشره ای از گونه ی ماتریالیسم به جانشان افتاده اند و بدبختانه آنقدر سریع رشد میکنند و تکثیر میشوند که کم کم از درخت غیر قابل تشخیص شده و ژنتیک انگل و درخت آنقدر به هم آمیخته اند که اغلب یک میوه ی تا ابد نارس و به درد نخوری میدهند که نه این است و نه آن. (بعضی معتقدند فضله های آن لاروها خوشمزه تر است تا خودشان وقتی با درخت میوه ادغام میشوند). ما از این موضوع تعجب میکنیم چون همیشه شنیده ایم که تمدن های قدیم دارای دانش های معنوی والایی بودند ولی وقتی میخواهیم صاحبان این دانش ها را شناسایی کنیم به تاریخ یونانی-رومی اعتماد میکنیم که «ابوالتواریخ» آن و ازاینرو «ابوالتواریخ» کل جهان، هرودت است و شما در کتاب هرودت، صاحبان این تمدن ها را در حال همه جور کثافتکاری ای میبینید جز معنویت. دلیلش را هم میتوانید در مقاله ی یادشده از جان فرانک بیابید: در تاریخ هرودت ظاهرا از تمام مردم شرق نزدیک سخن رفته جز یهودیان، یعنی همان هایی که ظاهرا پشت کل این تاریخند و اینقدر از استتار خود مطمئنند که دلیلی ندیده اند هویت خود را در نام نویسنده افشا نکنند: هرودت یعنی هیرودیسی به نام آن پادشاه یهودی نیمه نبطی که عیسی مسیح را کشت. محل تولد هرودت را جزیره ی kos نوشته اند و به طرز جالبی، این کلمه املای لاتین نام "قوس" خدای ادوم است و نبطی ها هم از ادوم با یهودیه ی عیسی تماس برقرار کردند. تاثیر آنها در غرب، از طریق donato های assisi بروز کرد. نام این قوم، درواقع تلفظ دیگری از دانائه مادر پرسئوس و -از طریق پرسئوس- پاروشیم یا فریسی ها است که پیروان اشرافیت تجاری و نابکار یهودی هستند. میتوان دانائه یا دوناتو را به "دان" مونث یعنی زن اهل قبیله ی دان برگردند که یکی از پسران یعقوب و از بنی اسرائیل است. آسیسی قلمرو این قوم نیز با azizus یا "عزیز" از عناوین کاهنان نبطیان مرتبط است. دوناتوها از نسل donnus های اومبریا در ایتالیا هستند. ظاهرا همینان به قبیله ی ایرلندی تارا مرتبط شده اند که خاندان ایرلندی-اسکاتلندی dun از اینان برخاست و نماد این خاندان عقاب یعنی همان پرنده ی زئوس است. [اینجا مجددا به آفرینشگری زئوس برمیگردیم.] آفرینش زئوس در زایندگی آتنا الهه ی عقل از او متجلی شد وقتی که هفستوس خدای آهنگران با چکش توی سر زئوس زد و آتنا از سر شکافته ی زئوس بیرون جهید. نماد جانوری آتنا جغد است یعنی پرنده ای که در شب فعالیت میکند و دانشی است که وقتی تاریکی جهل بر همه جا سایه میگسترد، میتواند طعمه های ناتوان خود را بگیرد. این پرنده در روشنایی روز، خواب آلود و ناتوان است. جغد در انگلیسی owl خوانده میشود. اینجا باز با ترکیب نام های 0w/aw با L (ال) روبرو میشویم. اما این بار، جانشین یهوه قبل از ال می آید و ال شکلی از یهوه است نه بالعکس. اگر به جای OW خود YU را بگذاریم به نام یوئیل میرسیم: پیامبر یهودی که کتابش شرح فراخوانی یهود به توبه از گناهانشان و نزدیک بودن رسیدن یهودیان به سزای اعمال بدشان میباشد. شاید تکرار سرنوشت یهود و خلاصه شدن در یو و تن دادن به LAW –یعنی ال آنگاه که تبدیل به یهوه شده است- لازم باشد تا ما با مجازات شدن همچون یهودیان، به ال یعنی خدای اصلی بازگردیم.

چنین بازگشتی، ناچارا به معنی فاصله گرفتن از ژوپیتر (یو) و اتحاد با نیمه ی مادینه اش ونوس است که همان استارته یا عیشتار الهه ی سیاره ی زهره است و ظاهرا همو است که به صورت آتنا بازیابی شده و ارتباط خود با عقل و دانش را هویدا نموده است که ضد اطاعت کورکورانه از زئوس است. ارتباط او با اروپا بیش از هر کجا در کشوری است که معمولا نامش را با استارته مرتبط میدانند: اوستریا یا اطریش که سابقا ایستریا هم نامیده میشد. اطریش در دوره ی تاریخی با پادشاهی خاندان هابسبورگ شناخته میشد که پس از اتحاد مجارستان با آنها برای مقابله با پروس، به رهبران امپراطوری اطریش-مجارستان تبدیل شدند. نماد خاندان هابسبورگ، عقابی دو سر بود که پیشتر مظهر امپراطوری یونانی روم شرقی و از این طریق وصل به زئوس و ونوس یونانی بود. نکته ی جالب این که هابسبورگ ها نام خود را مدیون حکومت بر قلعه ای به این نام هستند که بنا بر صفحه ی habsburg در ویکی پدیای انگلیسی، نامش به معنی قلعه ی شاهین یا پرنده ی شکاری است ( habes=hawk ). اینجا میتوانیم رد عقاب دون ها را قبل از اسکاتلند بیابیم. نکته ی جالب این است که فراماسون های بریتانیایی، شاگرد تمپلارهایی هستند که گفته میشود از اروپای قاره ای به اسکاتلند گریخته بودند و این شوالیه ها در طی جنگ های صلیبی، در شامات، شاگردی فرقه ی رمزآمیز assassin را کرده بودند که رهبرشان در پرشیا که معمولا ایران تلقی میشود در قلعه ی الموت به معنی آشیانه ی عقاب پناه گرفته بود. لغت اساسین را هم به حشاشین به معنی حشیش کش ها معنی کرده اند و هم به ترجمه ی انگلیسیش یعنی قاتل. ازاینجا به این نتیجه رسیده اند که رهبران اینها جوانان را با حشیش مست میکردند و بعد میفرستادندشان برایشان آدم بکشند به قیمت جان خودشان ولی در ازایش به بهشتی بروند که در نشئگی حشیش آن را دیده اند. اما اگر دقت کنیم، اساسین به سادگی به معنی اهل اسیسی یعنی همان محلی است که دون ها از دوناتو های آنجا برخاستند. محل قلعه ی عقاب شیخ اساسین ها هم به ایران منتقل شده چون پرشیا را به ایران کنونی ترجمه کردند درحالیکه پرشیا یه معنی سرزمین پرسئوس، درواقع سرزمین فریسی ها است و چون سرزمین های فریسی ها در دنیا زیادند باید آن را بیشتر یک مفهوم فرهنگی دانست. ازاینرو قرار دادن قلعه ی عقاب در سوئیس هم ثانویه است چون بستگی به این دارد که هابسبورگ های اطریش را همان خاندان حاکم بر امپراطوری روم مقدس بدانیم که اروپا را تحت رهبری مذهبی پاپ رم متحد کرده بودند. ولی تاریخ میگوید خاندان هابسبورگ در اثر ازدواج های پشت سر هم با خویشاوندان نزدیک و دچار شدن به انواع بیماری های ژنتیکی که حتی باعث عجیب و غریب شدن قیافه هایشان شد در قرن 18 در اعضای مرد کلا منقرض شدند و خاندان هابسبورگ قرن 19 که به حکومت اطریش رسید دراصل خاندان لورین بودند که به دلیل پز دادن به رسیدن نسب اشرافی خود به بانویی از خاندان هابسبورگ، خود را هابسبورگ خوانده بودند که این ادعا را هم میتوان نمونه ی دیگری از تولید سادات تقلبی تلقی کرد. ولی نکته ی جالب، اسم خاندان لورین است که مخفف لوترین یا لوتارین است؛ ظاهرا منسوب به لوتار دوم از امپراطوران فرانک قبل از به قدرت رسیدن هابسبورگ ها در روم مقدس، ولی میتوان لوتری یعنی پروتستان هم معنی و در مسیر طغیان امپراطوران ژرمن علیه قدرت گیری پاپ کاتولیک ها ارزیابی کرد. بنابراین دولت هابسبورگ های اطریشی در مرز حکومت ژرمن های فرانک و پروتستانتیسم بود و ارتباطش با فریسی گری نیز از طریق افزایش قدرت مالی فرانک ها با بانکداری فریسی قابل تبیین است. فرانک ها باعث رونق گرفتن شهر بی اهمیت siena در ایتالیا شدند پس از آن که به دنبال فتح siena با اشراف آنجا وصلت کردند. تنها شهر سینا، Julia siena بود که به اگوستوس امپراطور رم منتسب بود و اسم جولیوس سزار را بر خود داشت. نکته ی جالب این که بانیان siena دو پسر رمئوس -برادر رومولوس و یکی از دو بنیانگذار رم- بودند که پس از قتل پدرشان به دست عمو، سوار بر دو اسب یکی سیاه و دیگری سفید به قلمرو اتروسک سینا گریختند و درآنجا حکومتی تشکیل دادند و به همراه خود مجسمه ی رمئوس و رومولوس در حال شیر نوشیدن از دایه شان گرگ ماده را با خود بردند و درآنجا نصب کردند. پس میتوان گفت سینا یکی از رم های اولیه ی قبل از رم فعلی بوده و بانیانش هم نسخه های اولیه ی رومولوس و رمئوس بودند. آرم شهر به رنگ دو اسب آنها طرحی از رنگ های سیاه و سفید است که ضدیت دو سر عقاب و دو نیمه ی زئوس را نشان میدهد. آرم هابسبورگ ها نیز ترکیب رنگ های سرخ و سفید است که رنگ های دو سیاره ی مریخ و زهره به نشانه ی جنگ و صلحند که اولی نحس و دومی سعد است درست مثل رنگ های سیاه و سفید. هابسبورگ بیشتر نحس را انتخاب و نماد خود را شیر سرخ ایستاده بر دو پا در نظر گرفته و گاهی از ترکیب شیر سرخ و عقاب سیاه، شیر دوپای سیاهرنگ برجسته شده که امروزه بیشتر نماد فلاندر است. مسلما برجستگی نحسی در ارتباط مستقیم با رنگ شدن شیر با او است چون شیر نماد فریسیان است و از این طریق در ارتباط با بانکداری قرار میگیرد. اهمیت سینا نیز در همین است چون این شهر، محل قدیمی ترین بانک دنیا یعنی مونته پاسته است. احتمالا خاندان senester واسطه ی اسمی سینا با ایستریا هستند و چه بسا نام اوستریا یا اطریش نیز با خاندان لورین-هابسبورگ به محل کنونیش در اطراف وین انتقال یافته باشد. کنایه ی عنوان سینیستر قابل درک است: صلح به روش عیشتار یا زهره، اما صلحی که به کام متحد شدن با دیگران در راه جنگ میرود تا شیر سرخ از خون و ثروت سیراب شود. امپراطوری مقدس رم اینچنین دولت های فئودالی را در راه جنگ برای تصرف ملت های شرق متحد کرد و حالا عقاب امریکا همان روش را ادامه میدهد.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷