نویسنده: پویا جفاکش

بعضی از مردم، روی تغییرات تکنولوژیک و اجتماعی تاکید خیلی زیادی دارند و میگویند گذشته به درد الان نمیخورد و باید چیزهای نو آورد. در ایران و در نشست «خانه ی گفت و گوی دانشگاه تهران» با حضور 90 استاد دانشگاه تهران در تالار شهید سلیمانی دانشگاه تهران که به سبب ناآرامی های کشور در سال 1401 برگزار شد، "سعیدرضا عاملی" –دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران- این دیدگاه را زیرمجموعه ی عقاید «پسا-تجد» (یا پست مدرن) و عامل اکثر ناآرامی های اخیر جهان ازجمله ناآرامی های ایران خواند و مهمترین خصیصه ی آن را «بی قاعدگی» در اعم از هنر و معماری و ادبیات و سبک زندگی و بازی ها و غیره دانست. "عاملی" این اتفاق را نتیجه ی فضای انفجار اطلاعات و در معرض داده های بزرگ قرار گرفتن دانست. با این حال، من احساس میکنم حتی در این پدیده هم بازمانده ی یک صورت بندی اسطوره ای قدیمی وجود دارد که قائل به ساده سازی و اسطوره ای کردن گذشته و حال است و آنقدرها هم که به نظر میرسد زیر همه چیز زدن نیست و حتی بینظمی و بی قاعدگی آن نوعی لجاجت در مقابل وضع موجود است که به هر حال یک نظم هست. وقتی میخواهید متضاد همه چیز را رو کنید ضد نظم را بینظمی میخوانید. ولی نظم موجود خود نتیجه ی تغییر در نظم های پیشین است و تغییر آنقدر مداوم است که همیشه درباره ی آن هم ابراز نیاز و هم هشدار داده شده است. معمولا این دوگانگی، نه لزوما تکنولوژی بلکه در درجه ی اول موضوع مدیریت را در تمام سطوح جامعه نشانه میرفته است. مجله ی "فرهنگ امروز" در شماره ی 38 خود (آذر 1401) فصلی از تازه ترین کتاب علی اکبر فرهنگی را در مقاله ای به نام "فیلسوفان گمنام" منتشر کرده که این موضوع را خیلی خوب توضیح داده است. در همان دو صفحه ی اول این مقاله میخوانیم:
«امروزه تقریبا همگان این مسئله را پذیرفته اند که ما در دنیایی زندگی میکنیم که تغییر، تنها اصل تغییرناپذیر آن است و هرچه سرعت تغییرات بیشتر شود، برای مدت کوتاهتری قادریم در گوشه ی امن عادات و متعارف های خود باقی بمانیم و در پی این، "خارج از چارچوب های خود" فکر کردن بیشتر ضرورت پیدا میکند. ایده ی خارج از چارچوب فکر کردن درواقع از اندیشه های افلاطون اقتباس شده است که معتقد بود فلسفه درست از لحظه ای آغاز میشود که یاد بگیریم خارج از "غار خود" تفکر کنیم. از نظر افلاطون، فلسفه جایی آغاز میشود که جرئت کنیم و "گوشه ی امن" مالوفات را ترک کنیم، گوشه ی امنی که به آن خو گرفته ایم:
یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید.
(مولانا جلال الدین محمد بلخی)
اما به صورت سنتی، همان گونه که "جان کوتر" به ما یادآوری میکند، مدیران برای تفکر خارج از غارهای خود، چهارچوب های متعارف زمان خود، آموزشی نمیبینند؛ مدیران تربیت شده اند تا در شرایط ثبات، فکر و عمل کنند: "افراد زیادی در یک محیط باثبات و به منظور فعالیت در یک دنیای باثبات تربیت شده اند، دنیایی که در عصر حاضر میتوان گفت دیگر عملا وجود خارجی ندارد. اکثریت مدیران آموزش دیده اند تا بتوانند صرفا سیستم موجود را مدیریت کنند و یا تغییرات تدریجی در آن ایجاد کنند، به آنها آموزش داده نشده است که چگونه باید سازمان را در خلال تحولات و جهش های بزرگتر هدایت کرد." با این وجود، همان گونه که افرادی همچون جک ولش به ما تلنگر میزنند، ما در دورانی زندگی میکنیم که دیگر نمیتوان آنچه زمانی در حوزه ی مدیریت متعارف و مرسوم بوده است، قدر مسلم بدانیم. حین بحث در مورد محدودیت های رویکردهای عقل مدار علمی در مدیریت، ولش گفته است: "ما باید یک مفهوم صدساله (مدیریت علمی) را از دور خارج کنیم و مدیران را متقاعد کنیم که نقش آنها در سازمان، تحت کنترل داشتن همه ی افراد و تمامی امور نیست، بلکه نقش یک مدیر بیش از هر امر دیگری، هدایت، انرژی دادن (تهییج کردن) و انگیزه بخشیدن به افراد سازمان است." (لو: 1998)... چه خوشایندشان باشد و چه نباشد، آن دسته از مدیران و رهبرانی که شاهد فروپاشی چهارچوب ها و پیش فرض های قدیمی مسلط بر مدیریت هستند، وارد فرایندی از تردید و پرسشگری در مورد پیش فرض های سنتی مدیریت میشوند. ممکن است این آن چیزی نباشد که اکثر مدیران مشتاق به انجام آن باشند، درواقع ممکن است آنها فقط به دنبال این باشند که بتوانند به سادگی کار خود را به روال معمول و مالوف قبل ادامه دهند، اما زمانی که با سدی ناشی از عملیاتی نبودن روش های معمول انجام امور در مسیر حرکت متعارف خود مواجه میشوند، ناگزیر به حالتی از عدم قطعیت و پرسشگری که حالتی فلسفی است، سوق داده میشوند. در چنین موقعیتی است که چاره ای جز پذیرش و کنار آمدن با این حالت و بهره گرفتن از هنر و مهارت پرسشگری برایشان باقی نمیماند. به همین دلیل است که "لو گرستنر" از شرکت ibm میتواند بگوید: "هنگامی که متوجه شدید وقت آن رسیده است که مکتوبش کنید، کتابچه ی راهنمایی برای آن بسازید و فرمول های خود را مستند کنید، دیگر در حالت کند و کاو و پرسشگری راجع به وضعیت موجود نیستید. ما در ibm دائما آنچه انجام میدهیم، به چالش میکشیبم، حرکت به سمت پایه گذاری فرهنگی مبتنی بر خودنوسازی مستمر و خستگی ناپذیر." (نف: 1999)
پیش از ما کسی یک بار مسلمان نتوان شدن؛ مسلمان میشود و کافر میشود و باز مسلمان میشود و هر باری از او چیزی بیرون می آید تا آن وقت که کامل شود. (شمس تبریزی)
هر لحظه و هر ساعت یک شیوه ی نو آرد
شیرین تر و نادرتر زان شیوه ی پیشینش
(مولانا جلال الدین محمد بلخی)
من عادت به نیشتنم نداشته ام، هرگز! چون نمینویسم، در من میماند و هر لحظه مرا روی دیگر میدهد. (شمس تبریزی)
در شکاف بین فروپاشی ساختارها و پیش فرض های قدیمی مدیریت و استقرار چهارچوب های مدیریتی جدید هنوز تثبیت نشده است که ما درگیر چنین حالتی از پرسشگری و زیر سوال بردن امور متعارف میشویم. ایده ی بنا نهادن فرهنگ خودنوسازی مداوم و خستگی ناپذیر، از طریق زیر سوال بردن مستمر وضعیت موجود، شالوده ی تفکر فلسفی است. سقراط، کهن الگوی فیلسوف در جهان غرب، به واسطه ی فرایند زیر سوال بردن مداوم تمامی امور به شهرت رسید. به زعم سقراط، گرایش به پرسشگری به این دلیل ارزشمند است که همیشه فرصت ها و دریچه های جدیدی برای نگرش به مسائل و درک امور، پیش روی فرد میگشاید، درست مانند تجربه ی گرستنر. سقراط به دلیل تاکید و ممارستش بر فرایند زیر سوال بردن مداوم وضع موجود، به عنوان یک فیلسوف شناخته میشود. علاوه بر این، سقراط در میانه ی فروپاشی تصویر سنتی آتن به عنوان یک امپراطوری نظامی و شکلگیری تصویر تازه از آتن (که هنوز عملا و به تمامی در جهان تبلور نیافته بود) به عنوان جایگاهی برای تعلیم و تعلم که حداقل برای دو هزار سال پس از آن تاریخ بر تفکر غربی سایه می افکند، به پرسشگری بلاانقطاع خود مشغول بود و بر آن اصرار میورزید.»
دراینجا نویسنده یک تصویر تقریبا 2400ساله از تغییر و نیروی مقابل آن ارائه میدهد که از فلسفه ی یونانی تا اعتقادات اسلامی و مدرنیته ی غربی را دربرمیگیرد. ولی در جریان اصلی پسامدرنیته ی غربی، همه ی اینها در یک کلمه یعنی "گذشته" خلاصه میشوند و به هیولایی بیرحم تبدیل میشوند که "نو" در قالب یک مسیح مدرن عزم مبارزه با آن را دارد. "نو" مثل مسیح مردم را دوست دارد و با آنها مهربان است. ولی قدیم است که مدیریت میکند و با ابزار قانون، خشونت را برای حفظ وضع موجود به کار میگیرد: از تنبیه دانش آموزان گرفته تا زندانی کردن انقلابیون. این تصویر دقیقا به همین شکل وارد ایران شده با این تفاوت که آنچه غربی "قدیم" میپندارد، به طرز ابلهانه ای برای ایرانی هنوز "نو" است چون ایرانی هیچوقت روسای خودش را دارای توانایی برای مدیریت اختراع و ابتکار ندیده و تنها تصویرش از اختراع در حوزه ی تکنولوژی های غربی و کپی هایشان در شرق دور خلاصه میشود. درواقع ذهن ایرانی حتی از ذهن پست مدرن غربی هم زنگ زده تر و عقب افتاده تر است چون حتی نمیداند در کجاها باید تغییر اتفاق بیفتد و طوطی وار، شعار تغییر غربی را سر میدهد.
این من را به یاد فیلمی می اندازد که به نظرم پخش نخستش در ایران خیلی زودتر از آمادگی ذهنی جامعه ی ایران برای آن اتفاق افتاد: نمایش ترومن. نمایش ترومن، داستان شخصی به نام ترومن –با بازی جیم کری- بود که تمام زندگیش فیلمنامه ی استودیو داری به نام کریستف –با بازی اد هریس- بود و توسط هزاران دوربین برای مردم فیلمبرداری و در تلویزیون نمایش داده میشد تا این که ترومن این را میفهمید و طغیان میکرد و از استودیو خارج میشد درحالیکه به قول کریستف هیچ معلوم نبود آن طرف در استودیو چه چیزی انتظارش را میکشد. اولین پخش این فیلم در ایران در زمستان 1382 در برنامه ی سینما1 انجام گرفت و فیلم در آن برنامه مورد گفتگو قرار گرفت. من آن را ندیدم ولی در سال 1383 فیلم یک بار دیگر و در یک گفتگوی کاملا مجزا مجددا در سینما1 پخش و تحلیل شد که این بار آن را دیدم. یکی از آدم های میز گرزد، معتقد بود این فیلم دارد زیر نگاه بودن شدید زندگی انسان غربی و بخصوصس سلبریتی های آن جلو دوربین ها را سوژه میکند و نفر دوم معتقد بود در این فیلم، کریستف همانطورکه اسمش هم نشان میدهد خدای مسیحیت است و ترومن انسان برگزیده ی غربی است که با خروج از سناریو خدا علیه او طغیان میکند. الان که فکرش را میکنم هر دو نظر درستند. یعنی این که الان صحنه ی جهان بر پرده ی وسایل ارتباط جمعی، شبیه یک سناریو الهی است و خدایان آن هم گردانندگان شبکه های اجتماعی و دنیای تکنولوژیند که که انسان یک بار دیگر باید علیه آنها طغیان کند. همانطورکه میبینید نگاه غربی در این مورد کاملا متضاد برداشت ایرانی از نبرد کهنه و نو است. اما از سوی دیگر باید توجه داشت که این دروغین به نظر رسیدن همه چیز بر پرده ی رسانه ها، بهانه ی پست مدرنیست ها برای دروغین خواندن کل نظم موجود و طغیان علیه سرتاپای نظم فعلی نیز هست و برجستگی شدیدش بخصوص در فلسفه ی ژان بودریار، زنگ خطری علیه تمام چیزهای مقدس کنونی نیز هست. این موضوع بخصوص آنجا جالب میشود که توجه کنیم اگرچه نمایش ترومن خیلی زود و قبل از عصر هالیوودپرستی در ایران پخش شد، ولی ماتریکس که در نوروز 1385 و در شبکه ی فرهنگی چهار سیما، کولاک کرد، هنوز در ایران فیلم مشهوری است و آن هم در تشبیه کردن دنیا به فضای مجازی متاثر از ژان بودریار است.




















من این را از طریق مقاله ی simulacra and simulation: baudrillard and the matrix اثر ریچارد هانلی متوجه شدم که در وبلاگ whatts the matrix منتشر شده بود. این مقاله ی طولانی با این جملات از ژان بودریار شروع میشود:
«زیر آفتاب چیز جدیدی نیست. با مرگ واقعیت، یا بهتر است بگوییم با (دوباره) رستاخیز آن، ابرواقعیت هم ظهور می کند و هم همیشه از قبل خود را بازتولید می کند. مردگان از قبل مرده اند، دقیقاً بیشتر از زنده هایی که هنوز زنده اند.
خود خدا فقط شبیه خودش بوده است.دیزنی لند خودش... برای شروع، تفاوتی در «هدف» وجود ندارد: تقاضا یکسان است. سابقاً گفتمان بحران، منفی نگری و بحران بود. ضرورت تلقی کردن این فیلمها با رستاخیز تصنعیشان در نظامهایی از نشانهها، بی معنی است.»
هانلی در ادامه مینویسد:
فیلسوفان میتوانند در مئرد [فیلم] ماتریکس بسیار هیجانزده شوند. یک استثنای آشکار ژان بودریار ، نویسنده یSimulacra and Simulation (از این پس S&S)،کتابی است که در فیلم ظاهر میشود. منابع متعددی گزارش میدهند که بودریار میگوید که این فیلم «بیشتر از سوءتفاهمها» از کار او ناشی شده است. بنابراین یک نکته ی طبیعی تحقیق این بوده است که آیا این درست است یا خیر. S,s (2002) شامل دو مقاله با عنوان "ماتریس: پارادایم پست مدرنیسم یا موضع روشنفکرانه؟" است. یکی پاسخ می دهد "اولی" و دیگری "دومی"، و هر دو ظاهراً تفکیک را انحصاری فرض می کنند. در این مقاله به تفاسیر دیگری اشاره خواهم کرد و (در نهایت) برای یکی از آنها استدلال خواهم کرد. اما ابتدا اجازه دهید کارت هایم را روی میز بگذارم. من طرفدار بودریار و پست مدرنیسم نیستم. من یک فیلسوف تحلیلی هستم و تمرکز من کاملاً بر این است که از دیدگاه تحلیلی، بودریار و ارتباط او با ماتریکس را چه کنم. من فکر میکنم که بین فیلسوفان تحلیلی اتفاق نظر وجود دارد که پست مدرنیسم عمدتاً خودپسندانه و خود مهم است، که بهطور غیرقابل توضیحی در بسیاری از بخشهای فلسفه خارج از دنیای انگلیسیزبان، و در بسیاری از بخشهای غیرفلسفی داخل آن جا افتاده است. موارد زیر یک ارزیابی نسبتاً معمولی خواهد بود. به هر حال، خواندن فلسفه به اندازه کافی سخت است، اما نویسندگان تحلیلی تلاش می کنند شفاف باشند، در حالی که به نظر می رسد پست مدرنیست ها تلاش می کنند تا حد ممکن مبهم باشند. و فقط برای بدتر شدن اوضاع، زمانی که یک نماینده ی پست مدرنیسم گهگاه بیانیهای واضح و معقول میدهد، به معنای واقعی کلمه یا به طور پیش پا افتاده درست است یا آشکارا نادرست است. بنابراین اصل نیکوکاری (دیگران را به گونه ای تفسیر کنید که آنچه می گویند بیشترین شانس را برای درست و جالب بودن داشته باشد) پیشنهاد می کند که آنها را غیر تحت اللفظی در نظر بگیریم. اما پس معنای غیر تحت اللفظی چیست؟ حتی یک شوخی در مورد آن وجود دارد. اگر یک پست مدرنیستی را با یک مافیوسو تلاقی کنید چه چیزی بدست می آورید؟ کسی که به شما پیشنهادی می دهد که نمی توانید درک کنید!
اما این موضوع بیشتر از این خنده دار نیست. هر چه اهانت به وضوح و عقل خوب فاحش تر باشد، عامل آن تأثیرگذارتر و تحسین برانگیزتر تلقی میشود. آنها با ارادت تقریباً مذهبی به نوشته های خود به جایگاهی فرهنگی و در حد ستاره ی پاپ ارتقا یافته اند، اما بسیاری از مقالههای «حتماً خواندهشده» در محافل پست مدرن، حتی برای یک دانشجوی کارشناسی در یک مدرسه ی تحلیلی نمره ی ضعیفی کسب میکنند. این بیشتر شبیه به گاف ویرایش نشدهای است که در اینترنت میچرخد، جایی که هر مهرهای با یک نظریه میتواند در آن جا بیفتد. کاری که پست مدرنیست ها انجام می دهند در واقع اصلاً فلسفه نیست، و دیگر دانشگاهیان، نام بدی را به این رشته می دهند. آنها مشاغلی را می پذیرند که می تواند و باید به افراد معقول تری برسند، و دروغ های خطرناکی را به عموم مردم ارائه می کنند.
من اعتراف می کنم که با این خط همدردی دارم، اگرچه شاید با حسادت حرفه ای همراه باشد. و اگر بودریار را نتوان درک کرد، پس او را نیز نمی توان سوء تفاهم کرد. با این حال، از سوی دیگر، یک دانشجوی کارشناسی در یک برنامه ی فلسفه که محل سکونت پست مدرنیست ها است، می تواند تحصیلات کاملاً مناسبی در منطق و تاریخ فلسفه کسب کند، بنابراین نمی تواند درست باشد که پست مدرن ها فقط فلسفه انجام نمی دهند. در عوض، آنها تصور بسیار متفاوتی از آنچه برای فلسفه معاصر ممکن است دارند. شروع برای درک دیدگاه آنها این است که استفاده ی معمولی ما از داستان را در نظر بگیریم. یک رمان (یا فیلم یا هر چیز دیگری) میتواند همه نوع افکار را در ما برانگیزد، و ما اغلب میپرسیم که چه معنایی دارد، آیا واقعگرایانه بوده یا نه، و چه چیزی میتوانیم از آن بیاموزیم. داستان یک جهان (یا بخشی از یک جهان) را نشان می دهد، و بخشی از علاقه ی عادی ما به این است که شباهت آن به دنیای واقعی را بسنجیم. اما ما واقعاً داستان را با چه چیزی مقایسه می کنیم؟ آیا این طوری نیست که ما فکر می کنیم آن دنیای واقعی است؟ و این فقط بازنمایی دیگری از دنیای واقعی است، داستانی ذهنی «درباره»ی آن، نه خود دنیای واقعی. فیلسوفان تحلیلی به خوبی از این رگرسیون بالقوه در بازنمایی آگاه هستند، و بحثهای مداومی در مورد آنچه که ممکن است نشان دهد و ملاحظات مرتبط با آن وجود دارد. به عنوان مثال، برخی فکر میکنند که همه ی مشاهدات ما از دنیای واقعی «تئوری مملو از تئوری» است و در مورد اینکه آیا این چیز بدی است یا نه بحث میکنند. دیگران فکر می کنند ما دسترسی مستقیم تری به دنیای واقعی داریم. اما سنگ محک در تمام دیدگاههای تحلیلی درباره ی این موضوع این است که بازنمایی - مثلاً زبان - جهان واقعی را هدف قرار میدهد: به عنوان مثال، در یک دیدگاه بسیار رایج، نامها اغلب به افراد واقعی اشاره میکنند، و محمولها اغلب برای ویژگیهای واقعی اعمال میشوند. حقیقت امری است از محمولاتی که در مورد افراد مورد اشاره به کار می رود. پستمدرنیستها دیدگاهی اساساً متفاوت از زبان و دیگر بازنماییها دارند، دیدگاهی که از ساختارگرایی در زبانشناسی به ارث رسیده است. آنها می گویند که بازنمایی ها فقط به بازنمایی های دیگر اشاره می کنند یا به کار می روند، به طوری که زبان (و اندیشه) به معنای واقعی کلمه از دنیای واقعی بریده می شود. هرچقدر هم سعی کنید به غیر نماینده رجوع کنید، نمی توانید آن را انجام دهید. اگر این درست است، پس کدام فلسفه؟ خوب، هنوز امکان تحقیق عینی وجود دارد، اما موضوع مطالعه بازنمایی ها و روابط بین آنها است - سیستم "نشانه ها". یک علامت از یک "دال" و یک "دلالت" تشکیل شده است: به عنوان مثال کلمه ی "اسب" یک دال است و به مفهوم اسب دلالت می کند (و هرگز، همانطور که تحلیلگران اغلب آن را می گویند، اسب های واقعی نیست.) اکنون این تعقیب - نشانهشناسی یا نمادشناسی - محدودیتهای خود را دارد، اگرچه آنقدرها هم که فکر میکنید محدود نیست، زیرا پستمدرنیستها تمایل دارند دامنه ی چیزهایی را که بهعنوان بازنمایی به حساب میآیند (مثلاً شامل همه مصنوعات) بسط دهند. علاوه بر این، برخی حتی پیشنهاد می کنند که نشانه شناسی به هر حال عینی نیست. بنابراین در محافل پست مدرنیسم تغییری به سمت آنچه که من جنبه های زیبایی شناختی بازنمایی می نامم وجود دارد. بعد از همه، فلسفه تبدیل به یک هنر می شود، جایی که ارائه به همان اندازه مهم است (شاید بیشتر) تا بازنمایی. نکته به بازیگوشی کردن، پرکردن نوشته های خود با دو معنی، جناس، نقل قول های ترسناک، کنایه، استعاره، حروف بزرگ و غیره ختم می شود. به عنوان مثال، در دست یک پست مدرنیست، اولین جمله این پاراگراف ممکن است این باشد: اگر این "درست" است، پس فلسفه چیست؟ بودریار در این زمینه کاملاً معمولی است: "شکل زبان من تقریباً مهمتر از آن چیزی است که باید در آن بگویم. زبان باید با ماهیت تکه تکه ی واقعیت همگام باشد. با کیفیت ویروسی و فراکتالی اش، ماهیت موضوع همین است! بحث این نیست. ایده ها - در حال حاضر ایده های زیادی وجود دارد!" این نقل قول از فیلسوفان، کتابی از عکس پرتره های استیو پیک است که همراه با پاسخ هر فیلسوف به این سؤال است: "فلسفه برای شما چه معنایی دارد؟" بودریار مستقیماً به این سؤال پاسخ نداد و در عوض از یکی از مفسران انگلیسی زبان خود خواست که نقل قول مناسبی از نوشته هایش ارائه دهد. "سینکرونوس" و "فرکتال" را در فرهنگ لغت جستجو کنید، و به نظر واضح است که این کلمات برای تأثیری غیر از معنای واقعی یا حتی استعاری آنها انتخاب شده اند. از سوی دیگر، «ویروسی» (حداقل به عنوان استعاره ای که در مورد زبان به کار می رود، معنا پیدا می کند، مانند استعاره ی کریپکی از "سرایت معنا".) فیلسوفان همچنین حاوی پاسخ
یک فیلسوف تحلیلی، سر جفری وارناک، به سوال "فلسفه برای شما چه معنایی دارد؟":
"روشن فکر بودن به جای گیج شدن. شفاف به جای مبهم؛ منطقی به جای غیر آن؛ و مطمئن بودن نه بیشتر و نه کمتر از چیزهایی که با استدلال یا شواهد قابل توجیه است. که ارزش تلاش کردن را دارد."
پست مدرنیست ها این نوع پاسخ را به عنوان یک مصنوع عجیب از گذشته ی "مدرنیستی" رد می کنند، تقاضایی برای وضوح و عینیت که (اکنون) نمی توان داشت. ما تحلیلگران، مدرنیستهایی که به عقب میرویم، باید این را در هنگام بررسی نوشتههای بودریار در نظر داشته باشیم، و بهویژه از آنجایی که معمولاً در حال خواندن ترجمه هستیم. فصل اول S&S، " The Precession of Simulacra “ با این جملات آغاز میشود:
"شبیه سازی هرگز چیزی نیست که حقیقت را پنهان می کند - حقیقتی است که این حقیقت را پنهان می کند که هیچ حقیقتی وجود ندارد. شبیه سازی درست است."
اگر زمانی میتوانستیم افسانه ی بورخس را ببینیم که در آن نقشهنگاران امپراطوری نقشهای با چنان جزئیاتی ترسیم میکنند که در نهایت دقیقاً قلمرو را میپوشاند (زوال امپراطوری شاهد به هم ریختن تدریجی این نقشه، و سقوط است. امپراطوری به ویرانه ها تبدیل می شود، گرچه هنوز پاره هایی در بیابان ها قابل تشخیص است - زیبایی متافیزیکی این انتزاع ویران شده گواهی بر غروری برابر با امپراطوری و پوسیده شدن مانند لاشه، بازگشت به جوهر خاک، کمی که دوتایی با بودن به پایان می رسد. اشتباه گرفته شده با واقعی از طریق پیری) - به عنوان زیباترین تمثیل شبیه سازی، این افسانه اکنون برای ما به دور کامل درآمده است و چیزی جز جذابیت مجزای شبیه سازهای درجه دوم ندارد.
امروزه انتزاع دیگر نقشه، مضاعف، آینه یا مفهوم نیست. شبیه سازی دیگر شبیه یک قلمرو، یک موجود ارجاعی یا یک جوهر نیست. این تولید بر اساس مدلهای واقعی بدون منشأ یا واقعیت است: یک ابرواقعی. قلمرو دیگر نه قبل از نقشه است و نه از آن باقی مانده است. با این حال، این نقشه است که قبل از قلمرو - تقدم شبیهسازیها - قلمرو را ایجاد میکند، و اگر باید به افسانه بازگردیم، امروز این قلمرو است که تکههای آن به آرامی در وسعت نقشه میپوسد. این نقشه واقعی است، و نه نقشه ی بقایایی که اینجا و آنجا در بیابان هایی که دیگر متعلق به امپراتوری نیست، بلکه مال ماست، یعنی خود بیابان واقعی.
در واقع، حتی برعکس، افسانه بورخس غیرقابل استفاده است. شاید فقط تمثیل امپراتوری باقی بماند. زیرا با همین امپریالیسم است که شبیهسازهای امروزی تلاش میکنند تا واقعیت، همه ی واقعیها را با مدلهای شبیهسازی خود منطبق کنند. اما دیگر بحث نقشه یا قلمرو نیست. چیزی ناپدید شده است: تفاوت حاکمیتی، بین یکی و دیگری، که جذابیت انتزاع را تشکیل می دهد.»




















دقیقا ناهمگرایی نویسنده به عنوان یک فیلسوف تحلیلی با پست مدرنیست ها که نتیجه ای را که من میخواهم از مقاله اش بگیرم مهم میکند. چون به نظر من، در این مقاله نکته ای وجود دارد که نشان میدهد حتی بودریار اگرچه پست مدرنیست سرشناسی بود ولی به عنوان یک فرد دانا و مطلع، تمام معانی جهان از تمام طول تاریخ را انکار نمیکرد. هانلی در قسمتی از مقاله اش مینویسد:
«توجه داشته باشید که بودریار در اینجا از جمله به تفکر مارکسیستی واکنش نشان می دهد. ماتریالیسم تاریخی مارکس ضرورت سرنگونی بورژوازی توسط پرولتاریا را فرض کرد. بودریار در عوض مدعی است که روند تاریخی متفاوتی در حال انجام است - و عامل تعیین کننده شیوه ی تولید نیست، بلکه شیوه ی بازتولید است. علاوه بر این، در حالی که مارکس ادعا می کرد که توده ها از آگاهی کاذب رنج می برند، بودریار می نویسد که توده ها پست مدرنیستی هستند و درک می کنند که تمام آگاهی ها "کاذب" است و با تشنگی تصاویر "کاذب" را یکی پس از دیگری مصرف می کنند. ماهیت تاریخی این فرآیندها نشان میدهد که تنها در دنیای پست مدرنیستی - از اواخر قرن بیستم به بعد - است که حقیقت و عینیت غیرممکن است. (این ممکن است توضیح دهد که چرا پست مدرنیست ها به طور بنیادی از فیلسوفان تحلیلی در مورد موضوع تاریخ فلسفه فاصله نمی گیرند.) به تعبیر بودریار، به نظر می رسد زمانی دنیایی واقعی وجود داشته است که باید مورد بررسی قرار گیرد. قبلاً این بود که تصاویر ما کم و بیش بازنمایی واقعی از واقعیت بودند، سپس به بازنمایی های کاذب تبدیل شدند، سپس به ظواهر کاذب بازنمایی تبدیل شدند، سپس در نهایت (در شرایط شبیه سازی) دیگر حتی به نظر نمی رسند که بازنمایی باشند. به هر حال شما این را در نظر بگیرید (به عنوان مثال، چه او بگوید که واقعیتی وجود ندارد، یا فقط اینکه تصاویر ما هیچ ارتباطی با آن ندارند)، چیزهای بسیار رادیکالی است. البته ممکن است واقعاً منظور او چیزی نباشد که می گوید. اگر او را به معنای واقعی کلمه تفسیر کنیم، سؤال واضحی که باید بپرسیم این است که چرا باید یک کلمه از آن را باور کنیم. بنابراین شاید بهتر باشد که او را به عنوان یک نوع داستان هشداردهنده در نظر بگیریم نسبت به این که ما به نوعی ارتباط خود را با واقعیت از دست داده ایم. اما پس از آن، همه ی نثرهای مبهم فقط غیر ضروری به نظر می رسند. در هر صورت، به نظر میرسد که بین آثار بودریار و ماتریکس ارتباطات زیادی وجود دارد ، از جمله سردرگمی در این که آیا ماتریکس شبیه سازی از نوع پیش بینی شده است یا نه، یک "ماشین برنامهای، فراپایدار و کاملاً توصیفی که همه ی نشانههای واقعی را ارائه میدهد و تمام فراز و نشیبهایش را به هم متصل میکند"، حتی شبیه به ماتریکس. هنگامی که به روز رسانی بودریار از نظریه ی ارزش مبادله مارکس را در نظر می گیریم، ارتباطات آشکارتر می شود. مبادله ی نمادین، مفهوم کلیدی برای بودریار است و با تقدم شبیهسازیها پیوند دارد. یک مبادله ی نمادین نابرابر زمانی وجود دارد که یک شیء فقط یک کپی از یک اصل باشد (مثلاً بازتولید صندلی ملکه "آن"). در ترتیب بعدی شبیهسازیها، مبادله ی برابر است (مثلاً صندلیهای تولید انبوه که فقط کپیهایی از یکدیگر هستند). در نظم فعلی (شبیه سازی)، اشیاء بر حسب قابلیت تکرارپذیری تبادل برابر (البته صندلی ها به این شکل تصور نشده بودند)، در کد کامپیوتری باینری تصور می شوند. باز هم، ماتریکس شبیه یک شبیهسازی به نظر میرسد که کاملاً در کد کامپیوتری طراحی شده است. علاوه بر این، بودریار با کوچکسازی کد به وسیله ی زبان دودویی تراشه رایانه بسیار مورد توجه قرار گرفته است. همه آن یک ها و صفرها یک موضوع رایج پست مدرنیسم، ساختارشکنی است، تقریباً فرآیند افشای مسائل متافیزیکی، و به ویژه تضادها، در زبان نظری. اگر "تضاد" را به معنایی آزاد بفهمیم، آن ادعای درست و نادرست هر دو است، و در منطق معمول است که صدق را با عدد 1 و کذب را با عدد 0 نشان دهیم. بنابراین شاید ما فکر کنیم که ماتریس لزوماً حاوی بذرهای د(ساخت) خود است؟ از این گذشته، Neo [قهرمان فیلم ماتریکس] "یک" است و نام "Cypher" در میان معانی آن "صفر" (0) قرار دارد. در نهایت، S&S یک بحث کوتاه ("درباره نیهیلیسم") در مورد ضرورت تروریسم و خشونت دارد، و این ممکن است توجیهی برای آشوبی که در فیلم رخ می دهد ارائه دهد. حتی الکتریسیته ی بدن انسان نیز به قیاس در کتاب بودریار در سایه ی اکثریتهای خاموش به چشم میخورد. اما در اینجا انسان ها "زمین" هستند و "انرژی" تصاویر را جذب می کنند. بنابراین در ابتدا، ماتریکس به شدت بر اساس کار بودریار است و به نظر نسبتاً وفادار به آن است. اما بیایید زود نتیجه نگیریم. پست مدرنیست ها تنها کسانی نیستند که به مفهوم شبیه سازی علاقه مند هستند که کاربردهای مهمی در فلسفه تحلیلی دارد. من فقط به دو مورد اشاره می کنم. ابتدا، میخواهیم بدانیم چه زمانی عمدی را به افراد دیگر نسبت دهیم. به عنوان مثال، بحث معروفی وجود دارد که شامل آلن تورینگ، جان سرل و دیگران است، در مورد شبیه سازی هوش. (سرل در برابر ادعای تورینگ استدلال می کند که کامپیوتر دیجیتالی که هوش را با موفقیت شبیه سازی می کند، هوشمند به حساب می آید.) دوم، شبیه سازی جهانی از نوعی که در ماتریکس می بینیم به نظر می رسد یک امکان منطقی، فیزیکی و معرفتی باشد، مشاهده ای که مجموعه ای از موارد حشرات معروف فلسفی را افزایش می دهد. در مورد اول، من در اردوگاه تورینگ هستم و تقریباً معتقدم که بهترین توضیح در مورد توانایی یک رایانه برای شبیهسازی خروجی زبانی یک انسان عادی این است که رایانه هوشمند است. ممکن است بگوییم که هوش شبیه سازی شده می تواند هوش واقعی باشد. آیا میتوانیم بودریار را اینگونه تعبیر کنیم که در مورد واقعیت همین را میگوید: واقعیت شبیهسازی شده، واقعیت واقعی است؟ به ندرت. به نظر می رسد بهتر است او را اینگونه تعبیر کنیم که شبیه سازی واقعیت شبیه سازی شده نیست، زیرا حتی ظاهر واقعیت را هم ندارد. بنابراین به نظر می رسد بودریار دلایلی برای شکایت خود دارد که در بالا ذکر شد. ماتریکس بیشتر به پازلهای فلسفی سنتی مربوط به شبیهسازی جهانی وفادار است، زیرا به نظر میرسد واقعیتی عمیق در خارج از ماتریکس وجود دارد، و افراد حاضر در ماتریکس به دروغ شرایط شبیهسازی شده خود را واقعیت میدانند. البته ممکن است وقتی این سه گانه به پایان برسد، معلوم شود که حتی این ظاهر واقعیت نیز خود یک شبیه سازی است، اما موضوع این نیست. ماتریکس هنوز هم این را دارد که انسان ها در داخل یا خارج از ماتریکس می توانند تمایز بین واقعیت و شبیه سازی صرف را مفهوم سازی کنند. بودریار اخیراً انتقاد خود را در این راستا گسترش داده است: آنچه ما در اینجا داریم اساساً همان سوء تفاهم با هنرمندان شبیه سازی در نیویورک در دهه ی 80 است. این افراد فرضیه ی مجازی را به عنوان یک واقعیت در نظر می گیرند و آن را به قلمروهای قابل مشاهده منتقل می کنند. اما ویژگی اولیه ی این جهان دقیقاً در ناتوانی در استفاده از مقوله های واقعی برای صحبت در مورد آن نهفته است. (ترجمه ی گزارش شده از مصاحبه در Le Nouvel Observateur.) البته در اینجا یک پارادوکس بازتابی وجود دارد. به نظر میرسد انتقاد بودریار این را پیشفرض میگیرد که ما میتوانیم تفاوت بین شبیهسازی و واقعیت صرف را مفهومسازی کنیم و با آن ارتباط برقرار کنیم - وگرنه فیلم نمیتوانست این تصور را ایجاد کند - که کاملاً با این ادعا که ما نمیتوانیم در تناقض است. از دیدگاه تحلیلی، این به تنهایی نشان می دهد بودریار (وقتی به معنای واقعی کلمه) در اشتباه است که تا جایی که ممکن است اشتباه کند، ما را به سمت تفاسیر غیر تحت اللفظی سوق می دهد.»
پس اگر از یاده روی های پوچ گرایانه ی بودریار فاصله بگیریم و تداوم تحلیل مارکسیستیش را جدی بگیریم، اذعان میکنیم که قبلا واقعیتی وجود داشته و الان کسی به نام بازآفرینی واقعیت، آن را به چیزی کاملا متفاوت دگرگون کرده اند و این دنباله ی اصل دستکاری تحلیل مارکسیستی از سرمایه داری، با جانشین کردن تداوم تولید با تداوم بازتولید است. دراینجا آنچه جلب توجه میکند این است که اگر مدرنیته برخلاف آنچه ادعا میکند کاملا گذشته را نفی نکرده و چیزهایی در آن را برای "بازنمایی" دروغینش مفید یافته، پس نفی گذشته به طور کامل و همراه با خود مدرنیته، از بین بردن سلاح های مدرنیته و به مثابه خلع سلاح کردن آن به نفع پست مدرن ها نیز هست.
اما بعضی مثل فیلیپ جونز این موضوع را قبول ندارند و آن را نمایش میپندارند. جونز در بخش چهارم از جزوه ی نسبتا کوتاه “the nexus of evil: a pre-emptive strike on humanity” (2009) مینویسد که «نظم پست-مدرن»، یک نظم «نو فئودالی» و «پسا دموکراتیک» است که در آن، اکثر مردم به هیچ چیز اعتقاد ندارند و به راحتی تابع اشراف اداره کننده ی خود میشوند و این بیتفاوتی، فقط پس از اشباع شدن عموم از دروغ و همه چیز را به صورت دروغ دیدن ممکن است. جونز در بخش سوم، تبار این انحطاط را به «ایده ی انگلیسی» و افتادن اکثر جریان های سوسیالیست دنیا به دست جوزپه مازینی ایتالیایی وابسته به فراماسونری انگلیسی در دهه ی 1870 رسانده است. از آن زمان، سوسیالیسم که نقطه ی مقابل سرمایه داری بود، بازیچه ی سرمایه داری شد تا با مقابل هم قرار دادن سرمایه داری و کمونیسم به عنوان جبهه های حق و باطل، همه ی ممالک دنیا را به این دو جبهه کشانده و سنت های فرهنگی آنها را به نفع آنچه «امپراطوری جدید» مینامد نابود کند. در بخش اول، جونز به عنوان نمونه ی آشنای این مسئله برای غربی ها، بحث را با یادآوری مقابل هم قرار گرفتن آنها که مردم را از آنفلوانزای خوکی میترساندند و آنها که مردم را از واکسیناسیون در مقابل آنفلوانزای خوکی میترساندند شروع کرد، بحثی که هیچکس نمیتوانست بگوید چه کسی در آن دروغگوتر است. جونز سپس یادآوری کرد که دعوای قبلی درباره ی جنگ جهان اسلام علیه غرب هم که با «اپرای دروغگویی» غرب درباره ی حمله ی 11 سپتامبر شروع شد همینقدر پوچ بود. به گفته ی جونز، کشورهای اسلامی در اثر «فساد اداری و دخالت های بی پایان غرب» چنان فرسوده اند که امکان ندارد بدون کمک از سمت دول غربی بتوانند دشمنان قسم خورده ی غرب را پرورش دهند. دراینباره جونز حرف "دیوید لیوینگستون" نویسنده ی کانادایی را تکرار میکند که نوشته است:
«اسلام تهدیدی برای غرب نیست. درست برعکس است. سازمان های تروریستی اسلامی جولانگاه شیادان در خدمت غرب هستند. به خوبی میدانیم که روابط مشکوک مختلفی بین رادیکالهای اسلامی و قدرتهای غربی وجود دارد. حقیقت بسیار شوم تر است. تروریست های اسلامی از طریق شبکه ی پیچیده ای از جوامع مخفی با قدرت غربی در ارتباط هستند. تروریست های اسلامی در حالی که ظاهراً ادعا می کنند به فرقه های مذهبی متفاوتی پایبند هستند، از نسخه ی بدعت آمیزی از ایمان پیروی می کنند که در نهایت، مانند همتایان خود در غرب، ریشه در همان آموزه ی غیبی، پرستش لوسیفر، و اعتقاد به استفاده ی ابزاری از مذهب به عنوان پوششی برای فریب مردم دارد.»
به نظر جونز، مسلمان ها فقط به این خاطر به عنوان دشمن انتخاب شدند که اسلام بیش از هر مذهب دیگری در دنیا در مقابل سنت ستیزی غربی مقاومت کرده است. ازاینرو جونز تعجب میکند که بیشترین کسانی که به دشمنی اسلام با غربیان باور کرده اند گروه های محافظه کار مذهبی مسیحی هستند که ایدئال های اخلاقی مسیحیشان همان هایی هستند که در خود غرب نابود شده و بنیادگرایان اسلامی برای احیای آنها قیام کرده اند و رهبران غرب هم درحالیکه این بنیادگرایان اسلامی را به جنگ مسیحیت فرستاده اند تا توسط مسیحیان بدنام شوند، ریاکارانه سنگ دفاع از مهاجران مسلمان در مقابل بنیادگرایان افراطی مسیحی را به سینه میزنند. درواقع غربی ها دو گروه مثل هم را به جنگ هم میفرستند تا سنت های مذهبی مشترک همدیگر را به دست هم بدنام و نابود کنند. جونز مطمئن است که نفرت پراکنان چه در سطوح روسای مذهبی اسلام و چه همتایان مسیحی آنان، «ستون پنجم» های جناح های سنت ستیز سیاست غربند. جونز که یک انگلیسی ساکن دانمارک است، متعجب است از این که به خاطر عنوان کردن این مطالب، مورد سرزنش گروه هایی از مسلمانان دانمارک قرار گرفته است. ولی میگوید این مسئله از جهاتی قابل توضیح است چون توصیف "ایمان" در شریعت اسلامی دقیقا از روی ایمان مسیحی برساخته شده و برای نابودی اسلام هم میتوان همان روشی را به کار گرفت که سبب سقوط مسیحیت در غرب شد: یعنی با خلاصه کردن خداپرستی در بی عقلی و تنگنظری و به قدرت رساندن افرادی در سطوح بالای مذهبی که اسلام را در این مسائل خلاصه کنند، هر گونه تصویر زیبایی از دین را محو میکنید تا با رسوا شدن تدریجی این مردان دروغین خدا، دیگر اثری از دینشان باقی نماند. البته جونز اضافه میکند که در بین مسلمانان نیز با افرادی صحبت کرده که به ارزش های انسانی و جهانشمول اسلام پایبندند ولی در عین حال، این را هم قبول دارند که کسانی در رئوس سیاست و مذهب اسلام، از درون به آن خیانت میکنند.
بحث جونز و بخصوص پس از این که آنچه در قائله ی آنفلوانزای خوکی در سطح معدودی آزموده شده، بعدا در قائله ی جهانی کورونا تکرار شد، بسیار مهم مینمایاند. پس قبل از این که به تمام گذشته ی بوده و نبوده ی خود پشت پا بزنیم، بیایید به آن فکر کنیم که آیا واقعا پست مدرنیسم به این دعوی خود که نسبتی با گذشته ندارد، وفادار است یا نه؟!



















