دانلود کتاب "یهودی برره ای (شهوت، جنگ و جادوگری)
نویسنده: پویا جفاکش
فهرست: مقدمه:4- فراجنسیت و فراسیاست:22- ابوالبشر صوفی:93- اجنه ی کلاه قرمز:133- مردان مریخی، زنان ونوسی: 201
بخشی از کتاب:
«سال های تحصیلی دوره های راهنمایی و دبیرستان من، به طور کامل در دوران اصلاحات و ریاست جمهوری سید محمد خاتمی و تغییرات فرهنگی عظیم آن گذشت. در تمام آن سال ها، همکلاسی ای به نام نیما داشتم که شوهرخاله اش یک سیاسی اصلاحطلب بود و نیما هم با خط مشی او تقریبا تمام کلاس راسیاسی کرده بود. نیما از اخلاقیات گریزی اصلاحات دفاع میکرد و به ما هشدار میداد که سعی نکنیم بیش از حد، به مسائل مذهبی که در کتب دینی آن زمان تدریس میشدند، پایبند باشیم وگرنه اذیت میشویم. یادآوری میکنم که در آن زمان، مدت کوتاهی بود که جنجال قتل های زنجیره ای، نخستین ضربه ها به آبروی نظام جمهوری اسلامی را وارد کرده بود ولی فقط در آن حد که معلوم کند همه ی دست اندرکاران نظام، لزوما افراد درستکاری نیستند وگرنه در بیشتر شهرها، ارزش های نظام هنوز پابرجا و مقبول عام بودند. خود نیما هم به پیروی از اصلاحطلبان آن دوره که هنوز با هاشمی رفسنجانی و کارگزاران در اصطکاک بودند، پیرو علی شریعتی بود و مقابله با تعالیم دینی، هنوز حالت دین ستیزی محض را نداشت. بنابراین نیما در سندیت ادعای خود، داستان عجیبی را نقل میکرد: داستان "میرزا ابوالفضل": یک مرد مذهبی درستکار، خیر و محترم که در سال های آخر عمرش دچار زوال عقل شد و به هذیان گویی پرداخت و بعد از مدتی فکر کرد خودکشی کرده و بلاخره هم به این نتیجه رسید که یک زن است! مردم متعجب بودند که چرا خدا با مرد بسیار خوبی مثل میرزا ابوالفضل چنین کرده است، ولی بعضی از دوستان قدیمی میرزا میدانستند اوضاع از چه قرار است: «مسئله به نوجوانی میرزا برمیگشت: مادر باسوادش به او گفته بود ابوالفضل یعنی پدر فضیلت، و او باید مثل اسمش فضیلتمند باشد. طبیعتا در آن زمان که حدود دهه های 30 و 40 شمسی میشد، فضیلت بار شرعی داشت. برای نوجوان نوبالغ، شرع با ظاهر دلفریب و مهربانی جلو می آید. پس این نوجوان که ابوالفضل باشد، چقدر باید جا بخورد وقتی فقط از سر مهربانی، تمایلاتش به همجنسگرایی را پیش دوستانش بروز میدهد و دوستانش که ذهنیتشان از مرد، جاهل های چهارشانه ی سبیلوی لندهور زن ستیز است، او را مسخره میکنند. ابوالفضل که فکر میکند علت این برخورد غیرقابل توضیح، منفوری لواط در شرع است، برای اثبات فضیلتمندی خود، به لباس یک متشرع درمی آید و تمام قوانین شرع اسلام را مو به مو اجرا میکند. اما تمایلات سرکوب شده اش او را آزار میدهد. همسن های او با تبدیل ذهنیت "پسر پری پیکر" به "زن هرزه"، تا حدودی خود را آزاد میکنند. اما برای ابوالفضل متشرع، زن هرزه همانقدر حرام و گناه آلود است که پسر پری پیکر. پیش خودش میگوید زن هرزه را تبدیل میکند به زن اثیری شاعران عرب که برایش شعر و موسیقی برگزار میکنند. اما در شرع اسلام، شعر و موسیقی نیز حرام است. این است که درونیات ابوالفضل، برایش عقده میشوند و طی سال ها تلنبار شدن، بلاخره بیرون میزنند و او را از پا درمی آورند. پس کسی که دستورات اسلام را مو به مو اجرا کند، درنهایت دیوانه میشود. کیفتان را بکنید. گور پدر اتهام ریاکاری و آب زیر کاهی. گور پدر دری وری هایی که آدم هایی که از خودتان بدترند نثارتان میکنند؟!»
در آن زمان، جوان تر از آن بودم که به این فکر کنم داستان این میرزا ابوالفضل از کجا آمده و اصلا چطور شده که ایرانی های مذهبی دور و بر یک متشرع، دست به تحلیل روانی او زده اند! ولی بعدها فهمیدم که داستان میرزا ابوالفضل، تقریبا همان داستان "شربر" قاضی قرن 19 است که فروید، به زعم خود، او را به بیانی شبیه گفته های نیما، روانکاوی کرده است. در این صورت، میرزا ابوالفضل، یک شخصیت اسطوره ای مدرن با کارکرد کوتاه مدت بوده است. ولی خبر خوب این که مثل همه ی شخصیت های اسطوره ای، او نیز ردی از واقعیت های جامعه ی اسلامی را در خود دارد. بدین معنی که اگر او تمام قوانین شرع را رعایت میکرده، پس اهل غیبت پشت سر زنده و مرده نبوده است. این، او را یک گام به دیوانگی نزدیک میکند. چون به قول "داوید-منار" و "کلوسفسکی"، آدمیزاد برای این که از فشار غرایز مغضوب خود خلاص شود، آنها را به دیگران فرافکنی میکند و با ارتکاب ستایش، عناد یا تمسخر نسبت به آن دیگران، خود را سبک میکند. این، توصیف عینی همان تمثیل "بز وینی" یا "گاومیش ایرلندی" (قوچ در بیان فروید) است: «مثل مردی باشید که قابلمه ای زیر بز نری گرفته و مرد دیگری، آن بز را میدوشد.»
مشکل بزرگی که شرایع مسیحیت و اسلام در این فرافکنی ایجاد کرده اند، این است که این دیگری را تکرارگر یک رویه ی شیطانی یا منقضی وانمایانده اند: از جایی که آدم ابوالبشر گول شیطان و حوا و مار را خورد و سیب یا گندم را مصرف کرد و به قلمرو لعنت و پلیدی هبوط کرد تا آنجا که مسیح آمد و بنی آدم را به راه درست رهنمون شد. از این پس، هرکس از راه مسیح و محمد خارج شود، اصحاب شیطان محسوب میشود. این تعلیم، زندگی مردمان را آغشته به کینه و نفرت میکند و عاقبت خوشی ندارد. اما عرفان، با بازگرداندن تاریخ به اصل اسطوره ای خود یعنی هبوط تموز به جهنم و موفقیت او به خروج از آن، سرنوشت آدم را به همه ی انسان ها فرافکنی میکند و راه نجات را برای همه ممکن مینمایاند. در اشعار عرفانی مولانا جلال الدین رومی در مثنوی معنوی که مظهر کامل تصوف اسلامی هستند، سرنوشت آدم، مقوله ای طبیعی در زندگی تمامی آدمیان حتی فاضل ترینشان تلقی میشود:
چشم آدم چون به نور پاک دید جان و سر نام ها گشتش پدید
چون ملک، انوار حق در وی بیافت در سجود افتاد و در خدمت شتافت
مدح این آدم که نامش میبرم قاصرم گر تا قیامت بشمرم
این همه دانست و چون آمد قضا دانش یک نهی شد بر وی خطا
کای عجب نهی از پی تحریم بود یا به تاویلی بد و توهیم بود
در دلش تاویل چون ترجیح یافت طبع در حیرت سوی گندم شتافت
باغبان را خار چون در پای رفت دزد فرصت یافت کالا برد تفت
چون ز حیرت رست بازآمد به راه دید برده دزد رخت از کارگاه
ربنا انا ظلمنا گفت و آه یعنی آمد ظلمت و گم گشت راه
پس قضا ابری بود خورشیدپوش شیر و اژدرها شود زو همچو موش
من اگر دامی نبینم گاه حکم من نه تنها جاهلم در راه حکم
ای خنک آن کو نکوکاری گرفت زور را بگذاشت او زاری گرفت
گر قضا پوشد سیه همچون شبت هم قضا دستت بگیرد عاقبت
گر قضا صد بار قصد جان کند هم قضا جانت دهد درمان کند
این همان قانون طبیعی جهان است که هدهد به سلیمان میگوید: «من نیز میتوانم دام را زیر دانه ها ببینم به شرط آن که قضای الهی، دیدگان عقلم را نبندد.» مشکل این است که این قضا فقط وقتی طبیعی است که خداوند مذهبیون، مقتضیش کرده باشد و همو مردمان را از آن نجات دهد یا به قول خود مولانا در دفتر پنجم مثنوی:
چون ز مرده زنده بیرون میکشد هرکه مرده گشت او دارد رشد
بنابراین، مدرنیته ی فلسفی کانتی که همزمان با انقلاب فرانسه و صدور آن با جنگ های ناپلئونی، اخلاق منهای مذهب را در جهان منتشر کرده بوده، خود میتوانست زمینه ی بالفعل شدن جنون بالقوه در هر جامعه ی اشباع شده از اخلاقیات ابراهیمی را فراهم کند و این، همان مطلبی است که حساس شدن ژاک لکان به همزمانی کانت و مارکی دو ساد در تاریخ رسمی را باعث شده است. شخص اخیر که یک متجاوز جنسی مجنون و خشن، و مدلول لغت "سادیسم" است، در اوایل قرن بیستم، به عنوان خالق داستان های جنسی سادیستی ای شناخته میشده که به سبب اخلاقستیزی، ممنوع الانتشار بوده اند. کمی بعد از جنگ جهانی دوم، "ژان ژاک پوور"، «مجموعه ی کامل» آثار منسوب به ساد را منتشر کرد ولی در یک پرونده ی مهم و سطح بالای دادگاهی، دستور به توقیف و نابودی کتاب های مزبور داده شد و ناشر آنها نیز به پرداخت غرامت سنگینی محکوم گردید. در سال 1958 و در آستانه ی انقلاب جنسی دهه ی 1960، "کلود چو" ویراستار بلژیکی-چینی فرانسوی، نشر "حلقه ی کتب نفیس" را با قصد تولید و فروش آثار ادبی و علمی –اغلب با موضوعات اروتیک- به راه انداخت و از سال 1961، انتشار مجموعه آثار ساد را شروع کرد که به عقیده ی "دنی نوبوس" اینها باید همان کلکسیون شکست خورده ی قبلی باشند. این آثار، با مقدمه های افراد گوناگونی منتشر شدند که اکثرا "لیبرتن" بودند یعنی پرده دری و هرزه نگاری را فقط توصیف نمیکردند بلکه تقدیس میکردند و قهرمانانه وامینمایاندند. با این حال و در کمال تعجب، مقدمه ی اثر "فلسفه در اتاق خواب" به ژاک لکان افتاد: مقاله ای با عنوان "کانت با ساد" که بعد از این که معلوم شد نگاه چندان قهرمانانه ای به ساد ندارد، از نشر حذف شد ولی تا دهه ی 1990، شش نسخه از آن به دست آمد. مقاله ی کانت، مقاله ی بسیار سخت فهمی است ولی از همان نخستین سطورش معلوم است که او نوعی سادیسم جنسی را که میتواند به شکنجه و جنگ بیرحمانه میدان دهد، ثمره ی شکلی منحرف شده از اخلاق کانتی میداند...»
