جادوگران معبد سلیمان

نویسنده: پویا جفاکش

بنای یادبود شاه اسماعیل سامانی در تاجیکستان

در اوایل دهه ی 1390 شمسی در پایگاه بسیج شهید فریدون پارسی، شاهد بودم که یکی از مسئولین حلقه ی بسیج، به اعضای حلقه درباره ی نقشه های فراماسونری برای جهان و احاطه ی آن بر رسانه های اصلی هشدار میدهد و در بین صحبت هایش، اشاره میکند که اعقاب فراماسون ها شوالیه های تمپلری بودند که در جریان فتح فلسطین طی جنگ های صلیبی، در معبد سلیمان، به وسایل جادوگری یهودیان باستان دست یافتند. اینها طلسمات و وسایل جادوگری ای بودند که جن ها در زمان حضرت سلیمان در اختیار مردم قرار دادند و سلیمان دستور داد همه را جمع کردند و در معبد سلیمان، جاسازی کردند.

آن زمان وسط حرف مسئول حلقه پریدم و به او گفتم دارد حرف های غلطی به بچه ها میگوید؛ چون معبد سلیمان در قرن ششم قبل از میلاد توسط بابلی ها، و بازسازی شده ی بعدی آن نیز در قرن اول میلادی توسط رومی ها ویران شده بوده و در زمان جنگ های صلیبی اصلا وجود نداشته است. مسئول حلقه هاج و واج مرا نگریست و گفت: «معبد سلیمان آن زمان وجود نداشت؟» محکم گفتم: «نه. وجود نداشت.» دوباره پرسید: «پس آن زمان وجود نداشت؟!» محکم تر گفتم: «وجود نداشت.» گفت: «باشه.» و بدون هیچ بحثی به حرف های خود همانطورکه قصد داشت صحبت کند ادامه داد.

بعدا فهمیدم که ادعای احیای جادوگری توسط تمپلارها بعد از بازرسی معبد سلیمان توسط «استاد رائفی پور» در ایران مطرح شده که بسیجی ها ارادت بسیاری به این آقا داشته اند و این آقا هم تقریبا هفتاد درصد حرف هایش تکرار حرف های هارون یحیای ترکیه ای بوده است؛ ازجمله در ادعای بیرون آمدن جادوگری از معبد سلیمان تمپلارها. هارون یحیی هم یکی از خیل عظیم فراماسون هایی بود که به نام دشمنی با فراماسونری، مردم را دور خودشان جمع میکنند و بعد همان تحفه های فراماسونری را در مذهب اقلیم خود بومی میکنند. هارون یحیی هم به پیروی از این اصل، بعد از کمی معرکه گیری آخوندپسندانه، توانست باشگاه سکس اسلامی در ترکیه به وجود بیاورد و پس از آن، دیگر کسی از او در ایران حرفی نزد. گاهی فکر میکنم این فراماسون ریاکار، مثل بقیه ی فراماسون ها داشت دوپهلو حرف میزد و زمانی که از توجه به معبد سلیمان توسط صلیبیون سخن میگفت، منظورش معبد سلیمان فلسطین نبود، بلکه معبد سلیمان کشمیر بود و صلیبی هایش هم قومی به جز انگلیسی های فاتح هندوستان نبودند. احیای وداها و اوستا برای اثبات وجود قوم آریایی در هند دوران انگلیسی ها در حکم بیرون کشیدن میراث اصلی باستانیان از جهان مردگان بود چون قوم سلیمان هم به جادوی ملل ماقبل یهودی بازگشته بودند و پیروان نظریه ی آریایی معتقد بودند یهودیت چیزی جز به ابتذال کشیده شدن عرفان کهن آریایی توسط یهودیان نیست. پس کپی شدن یهودیت و مسیحیت از مذهب آریایی در حکم بازگشت قوم سلیمان به جادوی انسان های نیمه خدای باستانی بوده است که با خدایان هندو مقایسه میشدند. کشمیر بهترین محل برای چنین مواجهه ای بود چون معبد سلیمان داشت و محل فرود موسی و قومش پس از مهاجرت آنها از مصر به شمار میرفت.

دنیای مردگان دقیقا سر در کشمیر داشت. "یاما راج" یا محل حکومت یاما پادشاه مردگان در کشمیر واقع بود و سرینگار مرکز حکومت او بود. یاما را زرتشتیان هند "یمه" میخواندند و در فارسی هندی، "جم" نامیده میشد. "یمه خشائته" به معنی یمه شاه، در فارسی "جمشید" نامیده میشد. شاهنامه ی فردوسی، جنگ های ایران و توران را حاصل فروپاشی امپراطوری جمشید به سه کشور ایران و توران و روم میدانست و «ایران» اصلی که فارسی هندی ظاهرا داشت زبان آن تلقی میشد بخشی از کشمیر بود. مواجهه ی ایران با توران، مسلما مرتبط با حمله ی سلطان محمود غزنوی به کشمیر بود. سلطان ترک دو بار در لشکرکشی از منطقه ی "توسا میدان" در کشمیر دچار شکست شد و نتوانست بیشتر در جنوب پیشروی کند. این یادآور منسوب شدن فردوسی به طوس به جای توسا است و جالب این که یکی از نام های کشمیر، فردوس یعنی بهشت بوده است. بنابراین فردوسی طوسی همان کشمیری مقاومت کننده در مقابل ترکان در توسا است که مثل فردوسی طوسی مانع حذف شدن فارسی توسط ترکی در ایران یا کشمیر شده است. درواقع "تخت جمشید" ایرانی ها نیز ظاهرا در اصل خود "تخت جمشید" کشمیر بوده است. چون معبد سلیمان را "تخت سلیمان" و به دلیل تطبیق سلیمان با جمشید، "تخت جمشید" هم میخواندند. یاما یا جمشید، ملقب به آسور بود و سرینگار نیز در اصل "سوری ناگار" یعنی شهر آسور بوده است. استفاده از سوری به جای آسور، نشاندهنده ی تطبیق یاما با سوریا خدای خورشید است که آن هم نامش فرمی از آسور است. پدر یاما به نام ویواسوات هم خدای خورشید بوده و بنابراین باید او را فرم دیگری از خود یاما دانست. نام های آسور و سوریا ریشه ی فرهنگ یاما را در غرب و در سرزمین های سوریه و آسور (آشور) قرار میدهد و آنجا نیز آسور خدایی مشهور بوده و عنوان کامل ترش "آسورا مستاس" ریشه ی نام اهوره مزدا خدای زرتشتیان است. آسوری ها بات لغت "هند" بیگانه نبودند. ناحیه ی سفلای فرات در بین النهرین را هند مینامیدند و در ایران نیز به منطقه ی بین بندر هرمز تا انتهای بلوچستان، هند گفته میشد که اتفاقا همان منطقه ای در ایران است که بیشترین اشتراکات فرهنگی را با مردم شبه قاره ی هند دارد. با این حال و با وجود این که فعالیت چشمگیر اثروان ها یا کاهنان آتش هندو در کشمیر، یادآور آتش پرستی زرتشتی است ولی در نزد هندوان کشمیر، اسوره ها که نام از آسور غرب دارند عمدتا شیاطین تلقی میشدند و در مقابل دئیوه ها (دیو ها) یعنی خدایان نیک قرار میگرفتند. این دشمنی ناشی از ضدیت با اسلام گومدا یا آسیای غربی بود که ادعا میشد مذهب شیوا را درآنجا سرکوب کرده است. "عمر ابن هشام" نام یک عموی محمد پیامبر اسلام تلقی میشد که به جرم پرستش شیوا به دست او کشته شد و هندوها حتی شعری از این عمر ابن هشام در ستایش "مها دیوا" (شیوا) «نگه داشته بودند!». در عوض، کشمیر نگاه ویژه ای به شمال داشت. اگرچه کتومالا یا افغانستان همیشه بخشی از هند تلقی میشد، اما کشمیر مدعی نفوذ در سرزمین های ماورای آن در کشور رامیکا یا رامانیکا یا رامونیکا شامل حوزه ی رودهای جیحون و سیحون و کشور بلخ در جنوب آن در شمال شرقی افغانستان کنونی است. ناگاکومارا از کشمیر به اینجا سفر کرده و پس از غلبه بر یک اسوره به نام بهیمه با دختر پادشاه محلی ازدواج کرده و یک معبد جین دراینجا بنا کرده بود. پس از آن، هندی ها به رهبری کشمیری ها دراینجا فعالیت کرده و یک معبد مقدس و محبوب نارایانا نیز دراینجا بنا نموده بودند. آنها جمعیت اندک مردم دراینجا را به نام شیاطین کوهستان های اطرافشان "کورو" مینامیدند. در قرن 19 عقیده بر این بود که رودخانه ی سایلودا در رامایانا که برهمن ها از آن میگذشتند تا به سرزمین مردمی بسیار خوب به نام اوتارا کورو وارد شوند، لغتا همان سیردریا یا سیحون است. بدین ترتیب فعالیت فارسیان کشمیری در رامیکا افزایش یافت و باعث تولید جمعیت زیادی از فارسی زبانان در ازبکستان و تاجیستان کنونی شد. این مردم، به تازیک یا تاجیک معروف شدند، کلمه ای در اصل به معنی عرب، که ترک ها به همه ی غیر ترک زبانان اطلاق میکردند. طبیعتا این پایگاه هندی در سرزمینی که بخشی از حیطه ی حکومت تزارهای روس بود جهت نفوذ بیشتر در اوتارا کورو یا نواحی مسلمان نشین شمالی تر در روسیه بود. دراینجا برعکس آنچه در گومدا یا آسیای غربی عمل میشد، وظیفه ی قدرت دادن اسلام به گونه ای خاص پی گرفته میشد. قطعا این جا هندوان کوچکترین اهمیتی در داستان نداشتند چون حالا انگلیسی ها رهبران هند و کاشف متون مقدس هندو و زبان مقدسشان سانسکریت، و بنابراین میراث دار برهمن های هندو بودند و وظیفه داشتند برای اسوره های شمال، اسلام آریایی تولید کنند. دلیل این وظیفه هم مشخص بود. روسیه متشکل از یک اقلیت اسلاو مسیحی و اکثریت مسلمان و شمنی آسیایی بود. روس ها برای خوب کردن این مردم با خود، اقدام به انتشار فرهنگ قرآنی و کتاب قرآن در بین مردم نموده بودند. چون فرهنگ قرآنی، عیسی مسیح را پیامبر خدا و مورد احترام میدانست و مسیحیت را یک مذهب الهی میشمرد و میتوانست مردم را به کنار آمدن با فاتحان مسیحی وا دارد. البته ازآنجاکه سوادآموزی همگانی در روسیه فقط در اتحاد جماهیر شوروی به عمل آمده و تاریخ در آن از نو نوشته شده، نکته های مرموز در قرآن پژوهی قبلی زیاد دیده میشود. مثلا اولین قرآن در روسیه را تا دهه ی 60 قرن 19 نوشته ی شاهزاده ای روسی به نام دیمیتری کانتمیر میدانستند ولی پس از آن ادعا شد که این قرآن، ترجمه ای از یک قرآن فرانسوی است که توسط پیوتر واسیلویچ پستنیکوف و به دستور پطر کبیر در اواخر قرن 18 ترجمه شده است. نکته ی عجیب این است که این قرآن تنها در اوایل قرن بیستم کشف شده و معلوم نیست نسخه ی مربوطه واقعی است یا این که قصد داشته واقعیتی را مخفی کند؛ ازجمله این که چرا با وجود ترجمه ی قرآن به روسی، در منابع روسی چیزهایی به آن منسوب شده که در قرآن کنونی نیست. مثلا در کتاب «دادگاه قیصر ترک» (فصل 21) آمده است که قرآن به 4 بخش تقسیم میشود که نام های خود را از چهار شاگرد محمد پیامبر گرفته اند. جزء اول به نام شافعی،عرف را تعلیم میدهد، جزء دوم به نام حنفی، به دعا اختصاص دارد، جزء سوم به نام مالکی مربوط به آداب و اصول ازدواج است، و جزء چهارم به نام حنبلی، تعیین کننده ی قانون مدنی است. امروزه قرآن دارای چنین حدودی نیست و 4 بخش آن نیز نام های 4 فرقه را دارند که ادعا میشود همگی دو قرن بعد از محمد پیامبر ظاهر شده اند. شاید باید رمز این تفاوت را در افسانه های مربوط به تولید نسخه های بعدی و این بار عربی قرآن یافت. توجه داریم که کسی که مسئول تامین متون عربی قرآن روسی به کمک علمای غازان شده بود، ویوورکین پسر بتمن بود که رئیس امور ورزشی غازان بود؛ شخصی سرگردان بین تئاتر و ژیمناستیک که به دلیل ذوق ادبیش مامور ایجاد یک قرآن ادبی و یک زندگینامه ی ادبی تر برای محمد شده بود. این نشان میدهد که معنویت در درجه ی دوم اهمیت قرآن قرار داشت و آدم غربی مسلک و عشق ادبیات و تئاتری مامور آن شده بود که بعید است رذایل اخلاقی منعکس در ادبیات و هنر غرب را رذیلت اخلاقی تلقی کند. آیا این همان ساخته شدن اسلام عربی محمد توسط ایران آریایی نیست که به 1400 سال پیش فرافکنی شده و تمام چیزهای مثبت قرآن را به یک مشت میخواره ی زنباره ی فارسی زبان نسبت میدهد که اشعار کفرگویانه و جبرگرایانه میسرایند و همه هم در اطراف و اکناف امپراطوری اسلامی، فارسی را به یک لهجه –فارسی زبان رسمی سابق هندوستان- تلفظ میکنند؟! این زبان، فقط یک زبان آیینی برای قومی است که مذهبی دیگر دارند: مذهب مادیگرایی و ثروت اندوزی. کاهنان این مذهب، فرقه ی ظاهرا عرفانی تئوسوفی را تشکیل میدهند که اشرافیت انگلیسی را به دنباله روی از اصول پاک و آریایی یک هندوئیسم سر و سامان داده شده از روی بودیسم دعوت میکنند تا تصوف و عرفان را در جهان گسترش دهند، البته فقط برای فقرا و آنهایی که به دست انگلیسی ها بدبخت میشوند تا به حق خود از زندگی راضی شوند؛ به همان شکل که متون عرفانی فارسی از مسلمانان انتظار دارند و به همان شکل که تئاتر زندگینامه ی محمد، مردمان شریف شرق را یک مشت گوشت قربانی بی ارزش در مقابل شمشیرهای لشکریان خیالی اسلام تخیل کرده است.:

“the Turkish religion”: peter andrew: hxmokha: 5/7/2006

مناظری از تاجیکستان

این صحبت از هر جهت برای من ایرانی قابل باور است. مادرم تعریف میکند مادرش که مادربزرگ من باشد و اهل روستای گیلوا در غرب گیلان بوده، هیچ وقت برای منطقه ی خارج از گیلان اصطلاح "ایران" را به کار نمیبرده و برای تمام ایران خارج از گیلان، از لغت "عراق" استفاده میکرده است. کلا دنیا برای او به دو منطقه ی گیلان و عراق تقسیم میشده است و به نظر مادرم، این باید یک ادبیات ارثی بیسوادان از دوران قاجار باشد در زمانی که هنوز دولت پهلوی نیامده و در سوادآموزی خود، مردم را با شهروند ایران بودن خو نداده بود. بازمانده ی چنین ادبیاتی هنوز در گفتار محاوره ی گیلانی ها دیده میشود. مثلا آنها بنا به عادت، بادام زمینی مرغوب گیلانی را به نام معدن بادام زمینی گیلان یعنی آستانه ی اشرفیه، «بادام آستانه» مینامند و آن را در مقابل «بادام عراقی» قرار میدهند که این اصطلاح بادام عراقی، به بادام های کاشته شده در نواحی دیگر ایران اتلاق میشود. بی تردید اصطلاح ایران به این خاطر جانشین لغات دیگر مورد استفاده ی عوام شده که هیچ معنایی را به ذهن متبادر نمیکرده و برعکس اصطلاح "فارس" بار قومی هم نداشته اگرچه همچنان با زبان فارسی عجین شده بوده است. ازاینرو هند آریایی های ایرانی قاعدتا در شمال و شرق و در روسیه و آسیای مرکزی اعلام وجود میکرد که گفته میشد منشا ورود آریایی ها به فلات ایران و نامیده شدن کشور به ایران یعنی سرزمین آریایی ها بوده اند.

اتفاقا این چیز غیر عادی ای نیست. چون هند قبل از این که با جغرافیای شبه قاره تطبیق شود قلمرو نامعلوم پرسبیتر جان یا شاه یوحنای مسیحی شرق از دید اروپاییان بود که معمولا محل حکومتش در شرق دور مغولی تعیین میشد. در مغولستان منطقه ای به نام enetekhag قرار داشت که لغتا همان enetia و قابل تطبیق با هند است. نامگذاری این منطقه بر این اساس استوار بود که آنجا مدعی بود از تغییرات اعمال شده توسط فرمانروایان منچوی چین در مغولستان مصون مانده و هنوز همان هند مسیحی ماقبل بودایی مغول ها است. لغت enetia که با india یا هند تطبیق میشود با لغت آنتیک (عتیق) نیز مرتبط است و entus در ارتباط با آن، معنی دوران باستان را میدهد. Enetia به دلیل شباهت اسمی؟، با انئاس بنیانگذار رم نیز مرتبط میشد که تمدن اروپا نتیجه ی گسترش تمدن رومی او عنوان میشود. بنابراین هند میتواند به وسعت اوراسیا تا انتهای قاره ی اروپا باشد.:

“the word of india”: chronologia.org

گادفری هگینز نیز اعتقادات هند شبه قاره را قابل تطبیق با اعتقادات محدوده ای به وسعت جهان بین چین و انگلستان می یافت. او اتحاد انواع پاگانیسم هندی را تحت تثلیث خالق-نگهدارنده-نابودگر یافته بود که در هندوئیسم به ترتیب برهما، ویشنو و شیوا نامیده میشوند و آنها همان اهوره مزدا خالق نیکو، اهریمن یا شیطان نابودگر، و موجود میانجی بینشان یعنی میترا هستند. هگینز معتقد بود این سه ایزد، همان تولاک، فان و مولاک، سه چهره ی ایزد سه گانه به نام "عین" (چشم) در نزد دروئیدها هستند. در این تثلیث، مولاک خدای نابودگر، همان ملوخ معروف یهودیان است. پیکتت اساس این تثلیث در واحد را به کابیری ها خدایان آهنگران میرساند. چون در آهنگری، شما اول مواد اولیه ی ساخت را با آتش ذوب و نابود میکنید و سپس از قالب گیری مایع مذاب، وسیله ی فلزی خلق میکنید. پس نابودگری، زمینه ی تولید است و دو چهره ی نابودگر و خالق، در چهره ی سومی که خود خدا است جمع می آید. نام کابیری ها از کلمه ی عربی "کبیر" به معنی بزرگ می آید و مذهبشان نیز فنیقی است و چون عبری یک شاخه از زبان فنیقی است در بین یهودیان توسعه یافته است. هگینز، نام کابیری را به "کابور" نیز متصل میکند که به گفته ی تریم در تاریخ شاهان بوهمیا، نام جادوی سامهان magic of samhan بوده است. لغت "مجیک"، به مجوس متصل میشده که تطبیق آن با مغان پارسی تابع زرتشت معمول بود. سامهان همان سامان samanهشتمین کابیری و رئیس کابیری های هفتگانه در ایرلند بود. معادل فنیقی او در ریاست بر کابیری های هفتگانه "اسمون" نام داشت. در نسخه ی مصری کابیری، آنها سیاره های هفتگانه بودند که توسط یک خدای هشتم یعنی پتاح خالق متحد میشدند. اصطلاحات اسمون و سامان، دراینجا به "سامین" ربط پیدا میکنند که اصطلاح کلدانیان برای تاثیر سماوی سیارات و ستارگان بر انسان است. "شم" یا "سخم" نام خدای میانجی بین بعل و خدایان کهتر است و به دلیل میانجی بودن، با میترای پارسیان تطبیق میشود. بعل که دراینجا خدای والا است، همان بلوس یونانی-رومی است. موریس، عنوان کرده که بلوس، نام هرکول هندی نیز هست که هندوستان را فتح میکند و با توجه به بنیاد بابلی-آشوری بلوس، باید او را نمادی از رسوخ آشوریان در شبه قاره ی هند بشمریم. سامان نیز در همین رسوخ، به صورت سامانو تبدیل به یک ایزد هندی شده است؛ همینطور بودا که همان bud خدای ایرلندی است.:

“the celtic druids”: godfrey Higgins: hunter press: 1829 :P176-183

سامان خدای هندی تامین کننده ی نظم بودایی است و در بین بوداییان هند محبوبیت دارد. او را در کنار گل نیلوفر آبی و فیل سفید تصویر میکنند که هر دو نمادهای بوداییند. فیل سفیدی که در رحم مایا فرود آمد و به صورت بودا از او متولد شد، در صورت تطبیق با سامان، او را فرمی از خود بودا معرفی خواهد کرد. بودا یک شاهزاده بود که وقتی خوشی زیر دلش را زد به فقر گرایید و به دنبال حقیقت گشت. در مقابل، نام سامان قابل مقایسه با عنوان "شمن" برای روحانیون تاتار است که به طور سنتی میباید آهنگر میبودند. بنابراین بودا از طبقه ی قدرت، با آهنگری که نابود میکند تا از نو بیافریند، در یک ردیف قرار میگیرد. چنین فرهنگی، این فکر را در سرزمین های تابع خود جا می اندازد که برای آفرینش باید هرآنچه اکنون داریم را نابود کنیم و بدبختانه بیشتر از قدرتمداران، مردم عادیند که از این تز حمایت میکنند چون میتوانند آن را هر وقت خواستند مثل پتکی بر سر همان قدرتمداران بکوبند. محمود درویش در شعر معروف "من یک عربم" بدوی ترین و آشکارترین روحیه ی مردم معمولی خاورمیانه را در زمانی که هنوز نقاب زدن بلد نبودند، در صحبت های یک عرب فلسطینی به یک سرباز اسرائیلی چنین نشان داده بود:

بنویس

من یک عربم

و شماره ی کارت من 50000 است.

هشت فرزند دارم

نهمی در تابستان آینده متولد میشود

آیا خشمگینی؟

بنویس من یک عربم

و همراه دوستانم در سنگ تراشی کار میکنم

و برای هشت کودکم از سنگ ها نان و پیراهن و دفتر فراهم میکنم

بر در بخشش شمایان توسل نمیجویم

و در پیشگاه سرزنشتان حقیر نمیشوم.

آیا خشمگینی؟

بنویس!

من یک عربم

من اسمی بدون عنوانم

انسان صبوری هستم در دنیایی که خشم به وفور در آن یافت میشود

ریشه هایم پیش از پیدایی زمان در این زمان رسته است

قبل از آن که گاوآهن زمین را بشکافد، پیش از سرو و زیتون

پدرم از قبیله ی کشاورزان بود

نه از تیره ی نجیب زادگان

پدربزرگ من کشاورز بود بدون ثروت و بدون نسب

پیش از به نام خواندنم به من

بزرگی و عزت نفس آموخت

من یک عربم.

بنویس من یک عربم

رنگ موهایم شبگون

و چشم هایم همرنگ قهوه ای قهوه

بر سرم عقالی است و بر فرازش چفیه ای

چنان سفره وار و آهن گون

که لمس کنندگان را زخم میزنند

و نشانی من قریه ی گوشه نشین فراموش شده ای است

که خیابان هایش بی نامند

و همه ی مردانش در سنگتراشی ها خاک میخورند

آیا خشمگینی؟

بنویس من یک عربم

که بزرگی پدرانش از او سلب شده

به همراه زمینی که در آن زراعت میکردند؛ من و همه ی فرزندانم

و آنچه از خویشان باقی مانده اند به جز این صخره ها

آیا آنها را هم خواهید گرفت؟

حکومت شما آنچنان بود که گفته شد

بنویس بر بالای صفحه ی اول

من از هیچ کس نفرت ندارم

و بر ثروت کسی نظری نمی افکنم

ولی هنگامی که گرسنه باشم

گوشت غارتگرانم را میخورم

به دور باش، به دور باش از گرسنگیم و خشمم

مطلب مرتبط:

میان لیلیت و حوا: رواج لذت پرستی مدرن به نام مذهب

طناب دار و حلقه های الف ها: بنیاد مذهبی وطن فروشی پول پرستانه در شرق

نویسنده: پویا جفاکش

در 19مه 2021، کشف 7 حلقه ی طناب آویزان مشکوک شبیه به طناب دار از یک انبار ساخت و ساز آمازون در کنکتیکات امریکا گزارش شد. این موضوع، شگفتی بسیاری را آفرید. طناب دار، با خفگی متناظر میشد و یادآور شعار «نمیتوانم نفس بکشم» بود که بعد از خفه شدن جورج فلوید توسط پلیس امریکا زبانزد شده بود، همینطور به شرایط آن زمان امریکا در میانه ی بحران کورونا مرتبط میشد که مردم مثل جورج فلوید نمیتوانستند راحت نفس بکشند و از ترس ماسک میزدند. به طرز غیر منتظره ای روز 26 مه همان سال، یک حلقه ی هشتم در همان انبار کشف و روز بعد در رسانه ها گزارش شد. در این هنگام، یک فعال اینترنتی با نام مستعار رمبو، متنی را منتشر کرد و گیر دادن کدسازان مرموز به آمازون را به سوخته شدن یک مرکز توزیع آمازون در ردلندز در 5 ژوئن 2020 در جریان آتش سوزی بزرگ کالفرنیا مرتبط کرد که همزمان با یک آتش سوزی بزرگ در جنگل های آمازون رخ داده بود. معلوم بود که بین شرکت آمازون، جنگل های آمازون و خفگی آیینی ارتباطی وجود داشت. رمبو معتقد بود که چون همه میگویند جنگل آمازون ریه های زمین را تشکیل میدهد و اکسیژن زیادی تولید میکند و لابد با از بین رفتنش نفس کشیدن سخت خواهد شد، کدگزاران میخواهند از 2020 شامل آتش سوزی شرکت آمازون، نمادی برای فرا رسیدن دوران سنگین سخت شدن نفس کشیدن سیاسی-اجتماعی به ذهن متبادر کنند که با حلقه ی هشتم به جای کره ی هشتم مرتبط است: یعنی هشتمین سیاره بعد از 7 سیاره ی معروف کلدانی در 7 آسمان باستانیان. این هشتمین سیاره لیلیت است که موکل شهوانیت است و دوره ی سخت شدن زندگی افراد به دنبال نابودی هرچه بیشتر ارزش های اخلاقی را بر زمین تحکیم میکند.

درباره ی هشتمین سیاره نباید زیاد فراطبیعی برخورد کرد. به نظر من، آن محصول طبیعی کیهانشناسی کوپرنیکی است که خود از دل کیهانشناسی فیثاغورسی درمی آید که خورشید را مرکز منظومه ی شمسی میداند نه زمین. این که میگویند کیهانشناسی کوپرنیکی، خورشید مرکزی و ضد کیهانشناسی زمین مرکزی بطلمیوسی است دروغ است. کیهانشناسی کوپرنیکی به مراتب زمین مرکزی تر است. اگرچه در آن، خورشید در مرکز منظومه ی شمسی است ولی زمین دقیقا در میانی ترین حلقه ی 7 سیاره قرار دارد ضمن این که در آن فقط جای خورشید و زمین در 7سیاره ی بطلمیوسی عوض شده است. ترتیب سیارات در کیهانشناسی بطلمیوسی و از بالا ترین آسمان تا پایین ترین چنین است:

1-زحل 2-مشتری 3- مریخ 4-خورشید 5- زهره 6-عطارد 7-ماه.

این ترتیب در کیهانشناسی کوپرنیکی چنین است:

1-زحل 2-مشتری 3- مریخ 4-زمین 5- زهره 6-عطارد 7-خورشید.

در این میدان، به جای آسمان ماه، طبقه ی زمین را داریم و ماه جزوی از زمین است. روشن است که میتوانیم ماه را هشتمین سیاره و معادل لیلیت بدانیم کمااینکه معمولا ماه با الهگان مربوط میشود. در این مورد باید متافیزیک فیض را به یاد آوریم که طی آن، روح برای رسیدن به زمین از 7 آسمان میگذشت و خصوصیات آن را به خود میگرفت. حالا به نظر میرسد همان متافیزیک فیض را به زبان کوپرنیکی ای داریم که دنباله ی تئوگونی هزیود است. دوره ی حکومت ساتورن (زحل) که در آن مردم با هم برابر بودند و شیوخ به لحاظ مالی متمایز از مردم معمولی و اربابان چندان قابل تشخیص از بردگانشان نبودند «عصر طلایی» نام داشت. این دوران با سقوط ساتورن توسط پسرش ژوپیتر (مشتری) به پایان رسید و عصر فرمانروایان به وجود آمد. در این دوران، قهرمانان، فرمانروایان ایزدی بودند. در عصر بعدی، مارس (مریخ) که تنها پسر حلال زاده ی ژوپیتر و جانشین قانونی او است، شوالیه ها و جنگاورانی را برکت میدهد که از فرمانروایانی پوسیده و بی ارزش حراست میکنند و سه تفنگدار توماس مان نمونه هایی از آنها هستند. این دوران، زمینه ساز دوران بعدی است که در آن، جنگجویان از شاهان جدا شده و در تمام مردم ضرب شده اند و همه در رقابت با هم برای به دست آوردن یک زندگی مادی مرفه از قماش شاهانند. پس همه خدا هستند ولی خدای مادیات، چنانکه زمین با مادی گرایی شناخته میشود. این انتقال از مریخ به زمین، امروزه به صورت افسانه ی اختراع تمدن در زمین توسط یوفوها تخیل شده است چون در قرن بیستم، معمولا آدم فضایی ها را مریخی میدانستند. بنابراین انتظار داریم در دوره های بعد، مردم به ترتیب به ونوس (زهره) الهه ی شهوات، سپس مرکوری (عطارد) خدای دانش و بلاخره خورشید الهی فیثاغورس برسند. پس تعجبی ندارد که از پس مادیگرایی محض قرن 19 فمینیسم افسارگسیخته و انقلاب جنسی دهه ی 1960 فرا برسد و لیلیت مطرح شود. لیلیت هم ماه است و هم زهره. چون ماه کار سیاره ی هشتم در فرا رسیدن عصر ونوس را به عهده میگیرد. همانطورکه رمبو میگوید سیاره ی هشتم، جایی است که ارواح شریری که به بهشت راه نیافته اند و هنوز دلبسته ی زندگی زمینی سابق خود هستند در آن جای میگیرند و از طریق آن، در زندگی زمینیان دخالت میکنند. پس باید اضافه کنیم که تا قبل از این که ستاره شناسان، نور ماه را انعکاس نور خورشید شناسایی کنند، مردم عقبمانده در ستاره شناسی، نور بزرگ شونده ی ماه در طول شب ها را جمع شدن انوار ارواح مردگان در آن میدانستند و بعد کوچک شدن هلال ماه پس از بدر شب چهاردهم را به مفهوم انتقال تدریجی ارواح پس از دادرسی به بهشت تلقی میکردند. پس طبیعتا سیاهی به جا مانده در ماه، متعلق به ارواح شریران بود که هنوز به زمین نگاه داشتند. به همین دلیل هم بوده که سابقا مردم، ماه را عامل جنون و مسخ میدانستند و همدیگر را از نگریستن به ماه بر حذر میداشتند. چون این اتفاقی لازم برای خورشیدی شدن انسان است، چرخه ی 33 روزه ای که به حداکثر نزدیکی ماه و خورشید به هم می انجامد سبب تقدس عدد 33 در فراماسونری و فرقه های صوفی موجد یا متولد آن انجامیده است.

پس طبیعتا کد گذاران آمازون میخواستند افزایش فعالیت آسمان در زمین از طریق لیلیت را یادآوری کنند و این با سال 2020 که از همه جهت به نظر میرسید آغاز عصر جدید باشد مرتبط شده و در خفگی آیینی بازتاب یافته بود. رمبو ربط این موضوع به خفگی را ناشی از روایت قتل عیسی مسیح با به دار آویخته شدن از درخت عنوان کرد و یادآور شد که به روایتی، با قربانی شدن مسیح در زمین، نیروهای شیطانی موقتا در زمین شکست خوردند و به سیاره ی نادیدنی هشتم عقب نشستند. از آن پس، زمین قلمروی الهی و آسمان فرو فرستنده ی شر بر زمین بود. هم مسیح و هم شیطان قربانی شده بودند ولی شیطان وارونه کار بود و ازاینرو قربانی شدن او به به دار آویخته شدن وارونه ی او شبیه شده بود و به همین شکل هم در تصویر آویزان وارونه ی او در تاروت منعکس شد. در فیلم بتمن کریستوفر نولان، ژست تاروتی او را جوکر میگیرد و جالب این که مخالف جوکر، بتمن است که مسیح در هیسبت یک خفاش است. درواقع جوکر به عنوان بتمن وارونه یک خفاش وارونه آویزان است. از آن جالب تر، ژست پاهای تاروتی مشابه الیوت پیج شلبریتی مورد علاقه ی همجنسبازها است که احتمالا به شیطان زن شده یعنی لیلیت ره میبرد. البته الیوت پیج یک پسر است و این هم به نظر رمبو یکی از ربط های شرکت آمازون به این معرکه است. چون آمازون قبل از این که نام یک جنگل باشد، نام قوم زن های مردمانند بود که ظاهرا از تخیل کردن مردهای همجنسباز به صورت زنی در قالب مرد تخیل شده اند و کاهنه های لیلیت بخصوص در عالم سلبریتی ها نیز زنانی هستند که مثل آمازون ها رفتارهای مردانه دارند. عجیب این که لیلیت در این وارونه کاری، هنوز مکمل نیمه ی متضاد خود یعنی مسیح انجیلی مدافع شرع یهودی است، همان مسیحی که زنا و همجنسبازی را ممنوع میکند. مسیح، آلفا بود و طبیعتا شیطان هم مثل او آلفا بود. معادل آلفا در الفبای لاتین، حرف A است. دوگانه ی مسیح و شیطان، اصطلاح AA را میسازد که در شیطانپرستی الیستر کراولی معروف است. از طرفی A شیطان، وارونه ی A عیسی است و در وارونگی خود به سر یک گاو شبیه است. سر گاو، به دلیل شباهت به جهاز تناسلی زن، نماد لیلیت است و فرود آمدن سر گاو لیلیت بر Aمسیح است. لیلیت، فرم زنانه ی شیطان و معادل لوسیفر ستاره ی صبح است که همان سیاره ی زهره است. ازآنجاکه هوا هم به آسمان نسبت داده میشود، نام اکسیژن عامل تنفس جالب میشود. OXIGINE یعنی از نسل OX یعنی گاو نر که منظور لیلیت است. لغت آلفا نیز از "الف" به معنی ورزاو می آید و تضاد مسیح و شیطان، به نبرد دو ورزاو تشبیه میشود که گاهی یکی سرخ و یکی آبی است. لغت پارادوکس به معنی متناقض نما، در اصل خود، PARA D OX یعنی دوگانه ی گاوی است. نماد معروف تر ضدین تضاد روشنایی و تاریکی است که جمع آنها در روشنایی فلق و شفق است که موکل هر دو هنگام، زهره در مقام ستاره ی صبح و ستاره ی غروب است. معبر ماه به خورشید در حماسه ی کوپرنیکی، از فلق ستاره ی صبح میگذرد.

در رمان های تالکین، مفهوم ستاره ی صبح، به طور ضمنی به اورشلیم سرزمین آسمانی یهودیان مرتبط شده است. یکی از مابه ازاهای اورشلیم در ادبیات تالکینی، اوسگیلیات پایتخت سابق نومه نوری های گاندور است. نومه نور، نام سرزمین جزیره ای بزرگ و باشکوهی در غرب سرزمین میانه بود که بی دلیل بدکاری مردم و فرمانروایانش تباه شد و ساکنانش به سرزمین میانه آمدند و تحت رهبری الندیل، پادشاهی جدیدی را تاسیس کردند. این پادشاهی به زودی به دو کشور آرنور و گوندور تجزیه شد. تردید وجود ندارد که نومه نور، همان آتلانتیس و دو پادشاهی مجزای شمالی و جنوبی، همان اسرائیل و یهودیه هستند که توسط یهودیان مهاجر از مصر ساخته شده اند و در نوشته های افلاطون، تمدن مصر دنباله ی آتلانتیس است. تالکین در نامه به رون بیر در سال 1958 نوشته بود که نومه نوری های گوندور را از روی مصریان ساخته و به مانند مصریان، اینها نیز عاشق ساختن بنا های سنگیند. البته مابه ازای دقیق گوندور، یهودیه است و دنباله ی معماران مصری آن، ماسون های در خدمت سلیمانند. اولین پایتخت گوندور، میناس اتیل به معنی شهر ماه بود. این شهر توسط نیروهای تاریکی شرق به رهبری سایرون نابود شد. سپس اوسگیلات یا شهر ستاره در غرب آن، پایتخت شد. اما به سبب بدکاری هایش به شورش و طاعون دچار شد و بلاخره آن هم در حمله ی سایرون نابود شد. سرانجام، پایتخت در انتقال بعدی به غرب، به میناس آنور یا شهر خورشید منتقل شد که به سبب نقش مهمش در مقاومت در مقابل نیروهای شر، به میناس تیریت یا شهر نگهبان نامبردار گردید. با به پادشاهی رسیدن آراگورن در این شهر، دوران پیشروی سایرون در غرب به پایان میرسد. آراگورن مجددا اوسگیلات را بنا مینهد اما پایتخت در میناس تیریت و شهر سفید آن باقی می ماند. این حرکات در گوندور کنایه ای از اتفاقات بزرگ تر در کل جهان تالکینی است که با جابه جایی تمدن به غرب و سرزمین والار به جای امریکا همراه است. برج سفید شهر سفید میناس تیریت هم چیزی جز کاخ سفید واشنگتون نیست و اوسگیلات تازه بنا شده هم همان دولت اسرائیل است که وظیفه ی اثبات وصل بودن آراگورن و دنباله روانش در غرب به خدا را دارد. میناس ایتیل و اوسگیلات قبلی هم به ترتیب، رم شرقی یا استانبول و رم غربی یا رم ایتالیا هستند. میناس ایتیل که استوارد ها آبادش میکنند همان انگلستان استوارت ها است و این انگلستان است که امریکا را بنا مینهد و سرزمین والار را آباد میکند. درحالیکه میناس ایتیل شهر ماه و نشانه ی شب است، میناس آنور شهر خورشید و نشانه ی روز است. پس اوسگیلات یا اورشلیم که شهر ستاره است در مرحله ی بین آنها یعنی فلق قرار دارد و ستاره اش هم کسی جز ستاره ی صبح یا لوسیفر یعنی زهره یا لیلیت نیست.

اورشلیم یعنی شهر سلیم. مابه ازای دیگر قوم آن در نزد تالکین، سیلماریل های کتاب سیلماریون هستند که نامشان از شاخه ی اصلی قومشان به نام سیلیما می آید و مشخصا همان سولیمی ها از نسل پیسیدی های آسیای صغیرند. SULIMO نام ارباب بادها در نزد تالکین است و مابه ازای یونانیش آئولوس خدای بادها و پسر پوزیدون خدای دریا است. نام پیسیدی ها هم از پوزیدون می آید. لغت PISCES به معنی ماهی از نام پوزیدون می آید چون ماهی ها مثل پوزیدون دریاییند. همانطورکه میدانیم تولد مسیح هم به 2000سال پیش نسبت داده شده چون آغاز عصر حوت یا ماهی است و مسیح هم ایکتیس یا ماهی نامیده میشود. این به سبب تولد مسیح از مریم یا ماری یعنی دریایی است که ناشی از تطابق جهان مادی با تهاموت الهه ی دریا است. این الهه است که در مقام زهره یا لوسیفر، با ستاره ی صبح بین ماه و خورشید تطبیق شده است. و این سه گوهر الهی –ماه، زهره و خورشید- همان سه جواهری هستند که سیلماریل ها بر اساس آن به سه قبیله تقسیم شده اند. این سه جواهر را میتوان با سه حلقه ی الف ها مقایسه کرد. الف یا الب از نام های اروپایی جن است. البی ژن ها که کلیسای کاتولیک نابودشان کرد، در نام به معنی الف زادگانند و این اتفاق احتمالا همان شورش زوال دهنده ی اوسگیلات (روم غربی) و عامل نزول طاعون بر اروپای قاره ای است. خط شاهی الف ها OBERON نام دارد که به یک شاه الف به نام AUBREY یا ABREY میرسد. این لغت، قابل مقایسه با OBRI در منابع روسی و ABAROI در منابع بیزانسی است که هر دو لغت برای قوم تاتار آوار به کار میروند. آوارها در ارتباط با هون های خزریند که مرکز حکومتشان ایتیل در کرانه ی ولگا بوده و ظاهرا میناس ایتیل یا شهر ماه هم همانجاست: یکی از مابه ازاهای رم شرقی که مصدر یهودیان اشکنازی و اشرافیت های ژرمن به اروپای مرکزی و غربی است ازجمله همان ها که امپراطوری مقدس روم را پدید آوردند و رم ایتالیا را مرکز مذهبی آن کردند. ازآنجاکه این یهودیان «سلیمانی» و بنابراین دنباله ی سولیمی های ترکیه یا روم شرقیند حق داشته اند که با استانبول در رم بودن رقابت کنند.

الف های تالکین درباره ی خود لغت QUENDIرا به کار میبردند که با لغت سلتی GWYNEDD به معنی اتحاد قبایل مرتبط است. در افسانه های بریتانیایی، madoc gwynedd نام یک شاهزاده ی ولزی است که در سال 1170 و مدت ها پیش از کریستف کلمب امریکا را کشف کرد و در ساحل آلاباما پیاده شد و در میان سرخپوستان امریکا زیست و خانواده تشکیل داد. معمولا این گوئیند را یک جعل انگلیسی میدانند که در دوره ی الیزابتی برای اثبات حق تصرف انگلستان در امریکا به جای اسپانیا اختراع شده است. در تاریخ ولز، گوئیند نام دولتی تلقی میشود که از شمال غربی ولز برخاست و موفق به تسخیر کل ولز شد ولی در زمان ادوارد اول انگلستان، خودمختاری خود را از دست داد و بخشی از انگلستان شد. اهمیت ولز در تاریخ انگلستان در آن است که غربی ترین قسمت جزیره و مشرف به اقیانوس اطلس و امریکا در آن سوی آن است. اولین رهبر گوئیند ولزی cunedda نام دارد که آوایی بسیار شبیه به نام خودخوانده ی quendi یا الف های تالکینی دارد. نکته ی جالب این است که افسانه های ولزی، نام گوئیند را مرتبط با goewin خدمتکار دوشیزه ی math شاه گوئیند میکنند. مث نیاز داشت که گوئین همیشه پاهای او را در آغوش بکشد وگرنه میمرد. Gilfaethwy برادرزاده ی مث که عاشق گوئین شده بود، به کمک برادر جادوگرش gwydion جنگی به راه انداخت که طی آن و به دنبال رفتن شاه به جنگ، گیلفاثوی به گوئین تجاوز کرد. وقتی مث به گوئیند بازگشت متوجه شد که نمیتواند پاهایش را در دامن گوئین بگذارد چون گوئین دیگر دوشیزه نبود. مث، گوئین را به همسری گرفت تا آبروی خود را حفظ کند و سپس به عنوان مجازات، برادرزاده هایش را تبعید کرد و به مدت یک سال آنها را به یک جفت گوزن، سپس به مدت یک سال به یک جفت گراز، و سپس به مدت یک سال دیگر به یک جفت گرگ تبدیل کرد و طی این سه سال، این جفت ها سه فرزند به نام های hyddwn، hychddwn، bleiddwn به دنیا آوردند که این نام ها در ولزی به ترتیب به معنی گوزن، خوک و گرگند. البته این اسم ها همه بعد از این که مث این بچه های حیوانی را به انسان تبدیل کرد بر آنها نهاده شدند.

این حیوانات، به لحاظ شخصیتی قابل تطبیق با سه گانه ی خوبی و بدی و جمع ضدین و همچنین مابه ازاهای آسمانی آنهایند. گوزن زیبا و علفخوار نشانه ی روز، گرگ درنده و خطرناک، نشانه ی شب، و گراز همه چیزخوار و گاهی خطرناک، چیزی بین این دو است. بدین ترتیب آنها به ترتیب با روز و شب مابین آنها، و به عبارت دیگر خورشید و ماه و زهره قابل همپوشانیند. پس سه پسری که نام های سه حیوان را بر خود دارند اربابان سه حلقه ی الف های تالکین هستند و پدر و مادرشان مسیح مذکر و شیطان زن نما در هیبت لیلیتند. آمیزش این زوج متضاد در داستان نتیجه ی رابطه ی نامشروع یک مرد با یک زن است و جالب این که نام گوئین قابل مقایسه با gwen به معنی زن است. یعنی زن دوشیزه ی داستان، الگوی هر زنی میتواند باشد. و به همین ترتیب، آمیزش پیاپی مردان خاطی با همدیگر به سزای از بین بردن دوشیزگی آن زن، میتواند به آشکارگی همجنسبازی همزمان با افزایش عشق آزاد زن و مرد در قرن پیش معنی دهد. سلبریتی هایی که تلاش زیادی برای شیطانی نشان دادن همجنسبازی بین طرفداران خود میکنند وظیفه دارند تشبیه این موضوع به رابطه ی جنسی مسیح و شیطان به کنایه از آمیزش خوبی و بدی برای تولید امپراطوری اورشلیم نوین را جار بزنند. در این رابطه، مردی که با زن تطبیق میشود شیطان است و زنانگی صلح تلقی میشود درست نقطه ی مقابل مردانگی که با حکومت پلیسی تطبیق میشود. پلیس مثل مسیح نگهبان شرع است و آدم ایدئال مثل شیطان نیازی به پلیس در قانون نامه ی زندگیش ندارد.

درحالیکه بیشتر کشورها از رواج دادن چنین ایدئولوژی اختری ای در کشورهای دشمنانشان خشنود خواهند بود، برای مردم درونی که باید تابع قانون و پلیس باشند، تلاش بر هرچه بیشتر فاصله گرفتن از ادبیات نجومی کتاب مقدس و تبدیل کردن مسیح به یک راهبر انسانی و الگوی زمینی است. خود رم در تلاش برای همین مقصود بود که موقعیت اورشلیم بودن خود را از دست داد. تلاش های او لیلیت را حتی المقدور از مسیح دور کرد و او کم کم به یک زن زمینی به نام مریم مجدلیه تبدیل شد: روسپی ای که برای ازدواج با مسیح توبه کرد. درنهایت، تمام بنیاد اختری فسادآلود مسیح به پای حواری خائنش یهودا نوشته شد که خدا او را به شکل مسیح درآورده و به جای او به دار آویخته شده بود و مسیح به صورت ناشناس در بین مردم به زندگی ادامه میداد تا زمین یک جایگاه الهی و نظرکرده ی خداوند باشد.

این دیدگاه مسیحیان شرقی بود که در قرآن محمدی حفظ شده بود و در قرن 19 مورد توجه امپراطوری تزاری روسیه قرار گرفت. حکومت روسیه از اقلیتی از اسلاوها تشکیل شده بود که موفق به تسلط بر یک اکثریت تاتار و قفقازی شده بودند. به نظر حکومت روسیه، مسیحی کردن یک دفعه ی این مردم شمنی و محمدی کار غیر ممکنی بود ولی میشد با مقدس کردن قرآن در بین اینان، آنها را با مسیح و مسیحیان همدل کرد و ظاهرا قرآن را اولین بار در بین قرقیزها رواج دادند. آنها برای این کار، از قرآنی به زبان عربی استفاده کردند که خود ترجمه از روسی بود و شگفت این که ترجمه ی روسی هم از روی یک ترجمه ی فرانسوی انجام شده بود. قرآن را koran مینوشتند که برعکس آن میشود narok در زبان روسی به معنی قانون و شرع. نامش را با kor به معنی خروس مقایسه میکردند که پرنده ی آفتاب و مقدس بود. همچنین آن را به سبب اسمش به کورش مسیح تورات نسبت میدادند و از قضا جورج را هم برخی تلفظی دیگرگون از کورش خوانده بودند. سنت جورج جنگجو، پیشوای شوالیه های غرب بود و قرآن جورجی هم میتوانست مستمسک خوبی برای تولید یک مذهب جنگجویانه و سرباز ساز برای امپراطوران باشد. همچنین Koran مرتبط با koranet به معنی اعلامیه بود و میتوانست عقبه ی اعلامیه های سیاسی نوین باشد. برای تهیه ی متن قرآن عربی، از دانشمندان مسلمان کازان (غازان) استفاده کرده بودند که به زبان عربی آشنایی داشتند. علت اهمیت دادن به عربی، هنوز تابع تقدس انجیل و برجستگی یهودیت بود. چون عبری که زبان یهودیان است بی تردید دورادور ریشه در عربی داشت و چون انواع مختلف عربی در خاورمیانه رواج داشت به نظر میرسید عربی همان زبان کهن همه ی انسان ها در زمان سقوط برج بابل باشد. با این حال، به نظر نمیرسد عربی فصیح که تاتارهای غازان از آن در تنظیم قرآن بهره بردند چندان زبان باستانی ای بوده باشد. این زبان، حتی در رساندن درست پیام متن دچار مشکل بود و بین سال های 1810 تا 1859 چند بار در متن قرآن عربی، بازنگری شد. تنها از اواسط قرن 19 بود که ترجمه های قرآن به روسی از زبان عربی انجام شد. بلاخره هم برای اثبات این که قرآن عربی واقعا باستانی و قدیمی است، در دهه ی 1860 یک قرآن قدیمی در سمرقند کشف شد که گفته میشد تیمور لنگ آن را با خود از بصره به سمرقند آورده بود. کمی بعد، قرآن قدیمی دیگری هم در مسجد خواجه احرار کشف شد که به عثمان خلیفه ی سوم منتسب بود و به قرآن عثمان نامبردار گردید. مسجد خواجه احرار متعلق به پیشوای صوفیان نقشبندیه بود که در همکاری با قدرت های اروپایی شهرت بدی در بین مسلمانان دارند. ظاهرا نسبت دادن قرآن قدیمی به عثمان، دراصل به نسب آن در امپراطوری عثمانی میبرد نه در حجاز فرضی عثمان. هاگان در سال 1998 از یک پیرمرد ترکیه ای شنیده بود که تا دهه ی 1920 که آتاتورک، قرآن را در حجم عظیم در ترکیه چاپ کرد، بیشتر مردم ترکیه، اصلا قرآن ندیده بودند چه رسد به این که در خانه داشته باشند. قرآن به تعداد معدود از مساجد بود و فقط روحانیون اجازه داشتند به آن دست بزنند. در سرزمین هالی عربی، تا سال 1947 و زمان تاسیس دولت اسرائیل، قرآن کتاب مهمی نبود و در آن سال، تنها به دلیل نیاز برای یک کتاب مذهبی جهت اتحاد بود که قرآن برای عرب ها مهم شد و آخوندها برای اولین بار آن را در حجم عظیم بین اعراب منتشر کردند. جالب اینجاست که مستمسک مطرح شدن قرآن به جای دیگر کتب احتمالی، کشف نوشته های قمران در همان محدوده ی تاریخی بود که برای عرب هایی که دنبال کتاب های باستانی برای بازگشت به اصل خود میگشتند موضوع مهمی بود. به دلیل شباهت لغات "قرآن" و "قمران" ادعا شده بود که قرآن یک بخشی از قمران است و از این طریق محبوبش کرده بودند. عدم اهمیت قرآن تا تاریخ، یکی از مهم ترین دلایل قدرتمند شدن مذهب شیعه در ایران بود چون بیشتر آخوندهای شیعه [معمولا اخباری ها] قرآن را قبول نداشتند و مقائمت در مقابل آن، تا حدودی تا انقلاب 1979 ادامه داشت. به همین دلیل هم بود که انگلستان توانست از تقویت مذهب شیعه در ایران برای حایل کردن آنجا بین امپراطوری عثمانی و مستعمره ی عزیزش هندوستان استفاده کند. یکی از بدترین نتایج نسبت داده شدن قرآن به محمد پیامبر، ایجاد فکر تولید او توسط محمد ابن عبدالوهاب بود که یکی از بازسازی های قرن هجدهمی سلطان محمد فاتح عثمانی در نجد عربستان بود. الوهاب، به معنی بخشنده، لقب الله و عنوان معمول او در نجد بود. با ترجمه ی محمد عبدالله به محمند ابن عبدالله و سپس محمد ابن عبدالوهاب، این دیوانه ی زنجیری تخیل شده برای وهابیت، تبدیل به مرجع تفسیر اصلی قرآن شد. گفته میشد محمد ابن عبدالوهاب اول به نزد المعمر امیر عینیه رفت. ولی چون در انجام قوانین مذهبی سختگیری کرد و حتی سنگسار زناکاران را رواج داد امیر او را اخراج کرد. سپس محمد به نزد سعودی ها رفت و از طریق آنها علیه المعمر توطئه کرد. با ترور المعمر موقع نماز جماعت در مسجد، عینیه متشتت شد و سعودی ها آن را فتح کردند. به نظر میرسد قتل المعمر را میتوان با قتل خلیفه ی دوم "عمر" در مسجد مقایسه کرد که به خلیفه شدن عثمان و از بین رفتن دوران همسانی حاکم و مردم و عدالت طلبی در بین اعراب مقایسه کرد. این همان عثمان دستوردهنده به جمع آوری قرآن بود که کارگزارانش را میشد به حلقه ی محمد ابن عبدالوهاب تعبیر کرد. او نماد عثمانی و ورود سرشت عثمانی مآبان ترکیه در بین اعراب نیز بود. بنابراین المعمر را میتوان به عمل کننده به عمر معنی کرد و آل سعود را همتای عثمانیان خواند. قرار گرفتن این صحنه در قربن 18 نیز هنوز ظاهرا مرتبط با کورانت های قرن 18 است که ادامه ی قرن نوزدهمی آنها روزنامه است. روزنامه در انگلستان قرن 19 پدید آمد. اما به دلیل خفقان حکومتی، بسیاری از روزنامه نویسان، روزنامه های تقلبی از قرن 18 تهیه میکردند که در آن، وقایع قرن 19 را با افرادی با اسم مستعار انعکاس میدادند. درواقع تاریخچه ی اسلام قرن 18 هم همان تاریخ اسلام قرن 19 بود که داشت با قرآن توسعه یافته در قرن بیستم گره میخورد. درواقع قرآن در زمانی داشت در خاورمیانه و هند قرن بیستم رشد میکرد که در روسیه ی پس از سقوط تزارهای سابق، شوروی کمر به نابودی آن بسته بود و حتی اقدام به کشتن دسته جمعی کسانی که زبان عربی بلدند مینمود. بنابراین قرآن خشن عبدالوهابی، تبدیل به سلاح سرمایه داری غرب برای شورشی خشن و ترسناک علیه نفوذ مارکسیسم شوروی در خاورمیانه شده بود. کلودیو موتی که یکی از طرفداران تئوری بنیاد صوفیانه ی اسلام است، بنیاد آن را در آنچه «توحید خورشیدی» میخواند بیان میکند زئوس، آپولو، هلیوس، پرون و تمام خدایان خورشیدی دیگر را تفسیرهای متعدد از ذات انسان در تفسیر اسلامی خداوند و انعکاس آن در خورشید همچون انسان می یابد. وی تنگری پرستی در شمنیسم ترکی-مغولی را نیمه ی کامل کننده ی اسلام سامی میدانست و فتوحات چنگیزخان را دارای همان تعابیر عرفانی ای میدانست که سفرنامه ی اسکندر ذوالقرنین در بین اعراب. بدین ترتیب، اسلام نخستین را یک عامل وحدت بخش به تمام قثاره ی آسیا و قابل انتقال به اروپا می یافت نه مذهب جهادی پروژه ی روتچیلدی-بریتانیایی که مردم قاره را به جان هم می اندازد به جای این که با هم متحد کند.:

“Master of mekane 19:21” : m. kotelnikov : hxmokha: 06/07/2018

سرهنگ فورلانگ انگلیسی، در قرن 19 درباره ی تلاش مذهبی برای متحد کردن مردم در عرفان متحد تورانی-سامی صحبت کرده بود که توسط ختایی های رسوخ کرده در آسیای صغیر انجام شده بود. این ختایی ها تورانی های تحت تاثیر سامی ها در اوراسیا بودند که پس از سفر به جنوب، بر اساس مشابهات زبانی بین سامی ها و تورانی ها نوعی زبان بینابینی تولید کرده بودند که ادعا میشد پایه ی مشترک زبان های عربی و عبری و سریانی و ترکی-مغولی است. این زبان که خود پایه ی زبان های ارمنی و آلارودی شده ، در حمات سوریه آموزش داده میشد و فرهنگ های فنیقی و اتیوپیایی را تحت تاثیر خود قرار داد. علمایش که بعدا در قبرس ساکن شدند، پایه گذاران مذهب زهره یا ونوس در مقام یک الهه ی شهوانیند. شاخه ی کوماگنی ختایی ها که یونانی مآبی را باب کردند و حبرون را مرکز مقدس خود خواندند تمام خدایان و ایزدبانوان را عاشرها و عاشره های حبرون خواندند تا با فرافکنی آنها به همه ی خدایان و تبدیل خدایان محلی به فرشتگان خدایی واحد، کم کم مردم را زیر سایه ی خدای همه ی مردم متحد کنند. نفوذ اینان در مذهب یونانی-رومی در تاثیر آنها بر الفبا و حتی علم لغات مغربزمین خود را نشان داده است. مثلا boot به معنی چکمه همان بتا به معنی حرف "ب" در فنیقی است چون "ب" به جای "ل" نشسته است که و با آمدن بعد از الفف –اولین حرف الفبا- نام "ال" یا خدای فنیقی را کامل میکند. "ب" در حکم خلقت در مقام تکمیل کننده ی خالق است. خلقت حرکت میکند و مثل پا خالق را راه میبرد. "ل" هم L نوشته میشود که شبیه چکمه است ازآنروکه تاتارهای مسافر به جنوب چه در ترکیه و چه در بلخ به چکمه پوشی شهرت داشتند. بنابراین راهبران خلقت خدا رهبران تاتار بودند. "ب" و "ل" در کنار هم، "بل" یا بعل را میساختند که معرف روح خدا در جهان مادی است. کیلیکیه که شامل کوماگن بود مرکز پرستش خدای ساندس یا سندون بوده که همان هرکول است. در یونانی، این کلمه به صورت sandux برای اومفال به کار میرود: زنی که هرکول را به بردگی گرفت و ساندوکس اومفال است آنگاه که پوست شیر هرکول را میپوشد و ادای او را درمی آورد.:

“rivers of life”: v2: james forlonf: green press: 1883 :P541-2
آیا اومفال همان مردی نیست که از درون زن توصیف شده است و همان آمازون یا مرد زن نما نیست که به قول "رمبو" تبدیل به زن مردنما شده و الگوی ونوس شهوانی و زنان ونوسی گردیده است؟ حالا این زن درون را کامل تر داریم: حقیقت سرکوب شده ی مرد که به زنان بیرونی فرافکنی شده تا از مرد در بیرون پوست شیر، حیوان شاهان و جنگجویان دیده شود. مرد نمیتواند در درون زنانگی نداشته باشد. ولی در بیرون باید خود را جنگجویی بیرحم نشان دهد و مثل سندون، زن درون خود را به جای هر گونه عطوفت و انسانیتی سرکوب کند. او نمیتواند غیر از این عمل کند چون اتحاد مملکتش به شاهان منوط شده است و هر مردی دوست دارد مثل شاهان مقدس و خدایی به نظر برسد. چون فرهنگ رهبر پ=رستی در شرق قوی تر از غرب بود و ایزدی بودن اسلامیش درآنجا برجسته تر بود، خیانت کردن به شاه برای خدا شدن حدودی به ضرر او بیشتر رواج داشت و این شد که مسیحیت غربی بهتر توانست قلمرو اسلامی را برده ی دستورات خود کند و آن را تدریجا با خیانت فتح کند. شرق هنوز سندون بود و به عنوان مرد زن شده، لیلیت. مسیح زمینی با آمیختن با این زن آسمانی، تا توانست نسل خود را در شرق تکثیر و آن را بی هویت تر و افسرده تر و پوچ تر کرد. قلمروی که برای رهبران مسلمان عثمانی مقدسش باشد جای خوبی برای تولید امواج خفگی آیینی است و شاید به همین دلیل هم اوسگیلات دوم تالکین باید در آنجایی بیت المقدس خود را میساخت که عثمانی ها آن را بیت المقدس میدانستند.

ورتیگرن یا نسخه ی انگلیسی کورش: چطور حلقه ی سایرون به امریکا رفت؟

نویسنده: پویا جفاکش

در تاریخ 24 ژانویه ی 2019 وبسایت truthscramber.comنقدی بر فیلم inception منتشر کرد؛ فیلمی تخیلی و به شدت پیچیده. قهرمانان این فیلم، دانشمندان مزدوری هستند که با ذهن خوانی، وارد رویای سوژه های انسانی خود میشوند تا اطلاعاتی را از آنها سرقت کنند و یا تغییراتی در اطلاعات مغز آنها ایجاد کنند که به نفع کارفرماهایی که این دانشمندان را خریده اند باشد. این فیلم، محصول سال 2010 بود ولی طی این سال هایی که گذشته و با افزایش بدبینی به رسانه و سیل هشدارها درباره ی مغزشویی رسانه ها حالا خیلی بهتر فهمیده میشد. حالا معلوم بود که این فیلم، نمادین است و در آن، بیداری کنایه از آگاهی، و خواب، کنایه از عالم تخیل و افسانه است. دانشمندانی که در رویا دستکاری میکنند، متخصصان رسانه اند که با محصولات خود، در تخیلات و اعتقادات ما درباره ی دنیا تغییر ایجاد میکنند، تغییری که به نفع کارفرماهای آنها یعنی اربابان زور و زر باشد. در سال 2010 هم این بحث ها بود و کسانی به آن جلب شده بودند و ظاهرا این فیلم قصد داشت تا دیر نشده و قبل از این که همه مطلع شوند با فیلم سازی درباره ی این مزدوران، از آنها قهرمانانی قابل احترام بسازد. نقد فوق نیز به این موضوع توجه داشت و بخصوص توجه خود را روی سرنوشت نقش اصلی فیلم با بازی لئوناردو دی کاپریو گذاشته بود. این شخص، به همراه همسرش به یک خواب عمیق رفته بودند که در آن در عالم رویا ده ها سال در دنیایی عالی و بی نظیر زندگی کرده بودند طوری که خانم باورش شده بود که این زندگی واقعی آنها است. وقتی از خواب بیدار شده بودند خانم فکر میکرد که به خاطر شغل شوهرش در خواب رفته اند و آن زندگی رویایی خیالی، زندگی واقعیشان بوده است نه زندگی سخت و اعصاب خرد کن کنونی. پس کم کم از شدت افسردگی دیوانه شد و کلی مشکل ایجاد کرد و بلاخره هم برای این که از خواب بدی که خیال میکند به آن دچار است خلاص شود خود را کشت تا در آن دنیای عالی خیالیش از خواب بیدار شود. شوهرش هم مظنون به قتل و متواری شد و از دیدن فرزندانش محروم گردید. نویسنده ی نقد میگوید این دنیای خیالی داخل خواب که در زندگی نقش اصلی و همسرش و بعدا در مورد سایتوی سرمایه دار -با بازی کن واتانابه- میتواند ده ها و بلکه صدها و هزاران سال فقط در طول یک خواب کوتاه طول بکشد، کنایه ای از تاریخ است که احتمالا چیزی به جز تخیلات ملت ها نیست: هزاران سال رویا فقط در مدت درس آموزی کوتاه مدت یک نفر بشر. در فیلم، داستان های این چنین طولانی در طول رویا همیشه وقتی روی میدهند که کسی سعی کرده باشد در رویا دستکاری کند و همانطورکه فیلم میگوید این گونه دستکاری ها همیشه توسط افراد آموزش دیده ای که مزدور سرمایه داران هستند درمیگیرد. مابه ازای خارج از فیلم آنها طبیعتا میشود دستگاه های آموزش و پرورش، و رسانه که از دنیا واقعیتی را به مردم نشان میدهند که واقعیت نیست و فقط در رویاهای آنها وجود دارد. وقتی مردم مثل همسر نقش اصلی به طرز ناخوشایندی بیدار میشوند و با واقعیت روبرو میشوند باورشان نمیشود واقعیت جامعه شان این باشد و تمام آن داستان های قشنگی که معلم ها و رسانه از زندگی آدم ها و آشنایی هایشان تعریف کرده اند باد هوا بوده باشند. پس به شدت رنج میبرند و افسرده میشوند و شاید هم مثل خانم داخل فیلم، به فکر خودکشی بیفتند و فکر کنند اگر بمیرند به جایی که دنیا در آن واقعا آن شکلی است که دوست دارند وارد میشوند.

نویسنده ی نقد بالا همچنین به این موضوع توجه میکند که چطور این دستکاری کننده ها میتوانند در رویا یعنی تخیلات مردم دستکاری هایی ایجاد کنند که در واقعیت زندگیشان تاثیر عمیق بگذارد. کافی است توجه کنیم دانشمندان فیلم از طرف سایتو مامور شدند تا در زمان مرگ رئیس یک شرکت، در ذهن پسر و جانشین او تغییراتی ایجاد کنند که او وقتی از خواب بیدار شد دیگر راه پدرش را ادامه ندهد و اصلا هم معلوم نیست پروژه ی رئیس شرکت فقید واقعا به نفع مردم بود یا نه. برای نقش اصلی فیلم، این مهم نیست. مهم این است که آقای سایتو به او وعده داده که اگر به نفع او کار کند، سایتو کل سیستم قضایی و پلیسی امریکا را میخرد و نقش اصلی دوباره پیش خانواده اش برمیگردد که البته مخاطبان هم کورکورانه امیدوارند «دی کاپریو» به هدفش برسد حالا از هر راه ماکیاولیایی ای که شده باشد. منتقد معتقد است که در آخر فیلم هنوز معلوم نیست که دی کاپریو واقعا موفق شده یا هنوز در خواب است. به نظر من این هم به تصوری که ما باید از الانمان داشته باشیم مربوط است. چون واقعیت الان ما هنوز رویایی است که میشود در آن دستکاری کرد. مگر تمام تاریخ ما شخصیت هایش مدام در حال دستکاری شدن نیستند؟ کورش زمانی منفور بود چون محمدرضا شاه منفور از او نیرو میگرفت. دستکاری کننده هایی که آن زمان مردم را علیه شاه میشوراندند حالا خودشان از شاه و کورشش قهرمان میسازند و محمد و علی ای را که یک زمانی در نزد مردم علیه شاه مقدس جلوه میدادند حالا به طرز فجیعی تخریب هویت میکنند و معلوم نیست همه ی این شخصیت ها بعدها دوباره چطور دستکاری میشوند.

اما یکی از نکات مورد توجه منتقد که برای من جالب است و شاید خودش هم متوجه اهمیت آن نشده باشد نقش آب در کمک کردن به قهرمانان دانشمند و خرابکار فیلم است. هر جا بحرانی پیش می آید بلافاصله یک سیل همه چیز را خراب میکند و جالب اینجاست که این سیل میتواند خود قهرمان ها را هم غرق کند. در بنیاد کلدانی اخوت های رمزی اصحاب رسانه در غرب، سیل آب، نمادی از هرج و مرج اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است. تقریبا در تمام جاهایی که رسانه در جاسوس بازی به مدل متخصصین فیلم به مشکل میخورد بلافاصله سر و کله ی یک شورش یا آشفتگی اقتصادی-اجتماعی پیدا میشود.

بیایید این مطلب را از یک بعد فرا امروزی مورد بررسی قرار دهیم تا از طریق آن بینشی از امروز خودمان پیدا کنیم. اگر بخواهیم روند این فیلم را مثل منتقد مزبور به رویای طولانی ای به نام تاریخ فرافکنی کنیم، میبینیم که رویای طولانی هسته ای فیلم که اتفاقا فیلم با عواقب آن آغاز میشود، از پس یک هرج و مرج دریایی در جریان دستکاری ذهنی واتانابه و دی کاپریو در ماموریت اصلی واتانابه به دی کاپریو بروز میکنند. درنتیجه باید تمام رویاهای قبل از هرج و مرج دریایی فیلم را بریزیم دور، که این میشود کل رویای آن سوژه ی اشرافی مهم سایتو به جای تمام پادشاهی های ماقبل هجوم فرضی مغول.

تمدن سنتی به تصریح متون شرقی و غربی، در همه جا با راه سازی و تجارت پروری در امپراطوری پهناور مغول گسترش یافت و این امپراطوری فرضی را عده ی کمی زردپوست بی امکانات با کشتار و تخریب فجیع، و سیاست وحشت سازی ایجاد کردند. اما آیا این غیرممکن نیست؟ آیا تنها دلیل باور کردن این دروغ ها این نیست که زمین را قبل از فتوحات فرضی مغول، مملو از جمعیت فرض کنیم و به جای عظمت و هولناکی دنیای وحش و آدم های هراسان از همه چیز و همه جا، هزاران سال تمدن برای بشر تخیل کنیم؟ تنها پاسخ داده شده به این پرسش ها، همان حقیقتی است که توضیح چرایی تهوع آور بودن تاریخ سنتی و مذهبی تمام این ممالک را میدهد.

دی.کوزنتسف معتقد است که داده شدن اصطلاح "تاتار" به مغول ها پیش از ارتباط یافتن آن با تارتاروس و جهنم، مرتبط با معنی شدن اصطلاح مزبور در ژرمن به سرکارگر است بر اساس ترکیب دو اصطلاح مغولی "تا" به معنی بزرگ و سر و رئیس، و "تار" به معنی یاور در کار. مغول ها بیشتر یک نوع ناظران اجرای منظم تجارت خود بودند و به دلیل مراقبت از راه های تجاری و ساخت موسسات لازم در شهرهای سر راه آن، از مردم انتظار قانونمند بودن و دوری از رفتارهای ناشایست و تهدیدکننده داشتند درحالیکه در همه جا تعدادشان از مدم بومی کمتر بود و حتی سلاح های به دردبخوری هم برای جنگ با مردم نداشتند. برای جبران این کاستی، آنها خود را جادوگر و شرور توصیف میکردند و ادعا میکردند که آنقدر بیرحم و قسی القلبند که از تکه تکه کردن دشمنان خود لذت میبرند. چیزی شبیه پدری که پسرش را تهدید میکند: «چشم هایت را از کاسه درمی آورم» ولی هرگز چنین نمیکند. از همین جا میتوانید بفهمید که مردم در زمان آغاز تجارت وسیع و گسترش تمدن، چقدر بیسواد و ترسو بودند. مردم در باور کردن این گذشته ی نزدیک آنقدر پیش رفتند که وقتی خواستند برایشان گذشته ی دور اختراع کنند هم سرتاپای تاریخشان را با قتل عام و مثله کردن و جنایت ورزیدن انباشتند تا باورشان شود این واقعا دوران قدیم است. شاید از این بدتر؛ مردم آنقدر داغان بودند که خودشان هم رهبران جادوگر و ترسناک خود را از خدای مدافع اخلاقی که آنها توصیف میکردند تشخیص نمیدادند. پس هر کس از هر چیزی صدمه میدید نتیجه ی گناهان و تخطیش از خدای اخلاق ولی به جادوی رهبران بیرحم و فرزانه ی تاتار بود. پس این خدای بزرگ مثل رهبران تاتار عاشق کشتن و مجازات بود پس چرا برای خوشامد مردم و بهبود وضع آنها قانون وضع کرده بود؟ ظاهرا کس دیگری که مردم را دوست داشت به مردم تمدن آموخته بود و چون این خوشایند مغول های خدایی نبود خودشان به دستورات مهربانانه ی آن شخص عمل نمیکردند و مثل این بود که خودشان این شخص را کشته بودند. اگر خدا برای همه ی ما حکم پدر بداخلاق را دارد آن شخص حتما پسر قطعی خدا و از جنس او بود و خودش اراده کرده بود در مرتبه ی رهبران ایزدی، او را نابود کند. این تقریبا مبنای بحث وجود عیسی پسر خدا در مسیحیت است. خدا اراده کرد پسرش کشته شود اما به دست شاه وقت یعنی هرود. قبل از عیسی نیز هرود یک رهبر الهی دیگر به نام یوحنا را که فامیل عیسی بود کشته بود و هر دو آنها را عده ای مسیح نجات دهنده پنداشته بودند. جالب این که جوزفوس نوشته است که هرود، دو پسر خود از همسرش "ماری آمنه" را زمانی که هنوز خیلی جوان بودند کشت به خاطر این که میترسید روزی آنها او را سرنگون کنند. عیسی و یوحنا نیز از ترس مسیح بودنشان کشته شدند چون مسیح کسی بود که بر اساس گفته ی منجمان هرود را سرنگون میکرد. ماری آمنه همسر هرود دراینجا همان ماری یا مریم همسر خدا و مادر عیسی مسیح است. درواقع هرود خود خدا بود که در قالب یک شاه، پسران خودش را میکشت و هرود اصلی کسی جز "راد" یا رعد، یکی از نام های خدای آسمان در بین مغول ها نبوده است. او در تهدید کردن مسیح، حکم اژدها دشمن اسطوره ای مسیح در انجیل را دارد و در بنیاد تاتار تمدن روم اروپایی که از سمت مجارستان به آلمان جاری میشود، حکومت اژدها نشان با سیگیسموند امپراطور اطریشی مجار تبار رم مقدس آغاز میشود. او یک مسیحی پرهیزگار ولی به شدت بیرحم است که اخوت اژدها را برای جنگ صلیبی علیه عثمانی ها در شرق پایه گذاری میکند. عثمانی ها اسلاف مغول های مسلمان روسیه هستند که مسیح را نه پسر خدا بلکه پیامبر او میدانند. عجیب این که چنین ادعایی از سوی یک کشیش مسیحی مجارستانی به نام یان هاوس تکرار میشود و این کشیش پس از محاکمه با سوزانده شدن در آتش کشته میشود. سیگیسموند موقع فراخوانی و محاکمه ی کشیش به او قول امنیت داده بود ولی زیر قولش زد و دراینجا سیگیسموند به پونتوس پیلاطس رومی هم تبدیل میشود که به خود قول داده بود مسیح را نکشد ولی این کار را کرد. درواقع روم مقدس سیگیسموند و روم باستان هرود یک چیزند و این رم تفاوتی هم با اورشلیم محل مرگ مسیح ندارد. از آن مهمتر این که شورای مخالف با یان هاوس و تعیین مذهب رسمی مجارستان، در شهری به نام کنستانس برگزار میشود که به نظر میرسد آن هم معادل قستنطنیه یا کنستانتینوپول (شهر کنستانتین) پایتخت امپراطوری روم شرقی و بعدا عثمانی است. این شورا نیز همتای شورای نیقیه در قستنطنیه است که آریان کشیش را که میگفت مسیح فقط یک پیامبر است محکوم و تثلیث را مذهب رسمی روم شرقی نمودند. یان هاوس درواقع همان مسیح معدوم است و قابل تجزیه به دو شخصیت یوحنا و عیسی به جای دو پسر هرود. یان یا جان، همان یوحنا است. یوحنا عیسی را تعمید داد و درواقع به وجود آورد طوری که انگار شاگردیش را کرده باشد. منظور این است که عیسی مسیح ساخته و پرداخته ی یوحنا و نیمه ی تکمیل کننده ی او است گویی که مسیح اصلی همانی بوده که یان هوس توصیف نموده بود. قتل یان هوس و عیسایش با هم برای دخل و تصرف در عیسی انجام شده است و جالب این که در زمان اعدام یان هوس، یک خورشیدگرفتگی رخ میدهد که یادآور خورشیدگرفتگی در زمان اعدام عیسی است. در جلد 19 تاریخ الیشع روحانی، یان هوس عضوی از مملکت پرسبیتر جان بدعتگزار در شرق خوانده شده که اگر سوزانده شده، به رسم مردم خودش اعدام شده است؛ چون این مردم، محکوم را یا میسوزاندند یا در آب غرق میکردند یا خوراک شیرها و پلنگ ها و خرس ها و دیگر درندگان میکردند؛ آنها به زبان لاتین آشنایی نداشتند و به «زبان کلدانی» صحبت میکردند. فراز آخر این روایت، یادآور به کار رفتن اصطلاح «قیصر کلدانیان» در متون اپوکریفایی درباره ی سزار های رومی است. لغت «آرامی» که معمولا به معنی بابلی، کلدانی، سوری و آسوری استفاده میشد، «رومی» هم تلفظ میشد و بنابراین روم فرم دیگری از دولت افسانه ای کلدانی یا سوری است. لغت قیصر یا سزار هم از "تسور" تلفظ دیگر «سور» می آید و «خسرو» عنوان شاه پارسی کلده هم تلفظ دیگری از همین کلمه است. لغت "سوری" یا «کورو» به سبب اضافه شدن "س/ش" به آخر کلامات آرامی و بعدا یونانی، منشا نام گیری سیروس یا کورش شاه فاتح دیگر پارسی در تورات و متون یونانی است. با جای گیر شدن "ت" و "د" در جای "س" همین لغت، تبدیل به نام "داریوش" دیگر شاه پارسی تورات میشود. بندر "صور" هم مرتبط با سوری و سوریه است ولی چون در یونانی "تیروس" تلفظ شده قوم خیالی دیگری را تولید کرده که بعدا با تروآیی ها تطبیق شده اند. جا به جا شدن "د" با "ر/ل" در یونانی و لاتین نیز سبب شده تا صور را "صیدا" هم تلفظ کنند و در کنار بندر "تیروس" یک بندر "سیدون" هم تخیل شود. سوری ها مدافعان پیامبر بودن مسیح و بی زاد و ولد بودن خدا در کلیسای نسطوری اولیه اند که در سرزمین های مغولی شمال جای میگیرد و مبنای حکومت مسیحی شاه یوحنای کاهن یا پرسبیتر جان میشود. زبان و خط سریانی بر مغول ها تاثیر والایی داشته است. از طرفی این زبان از راست به چپ خوانده میشود و اگر در لاتین آن را از چپ به راست بخوانید که درباره ی اسم ها زیاد این کار را میکردند، لغت "سور" به صورت "روس" خوانده میشود که شده همان قومی که تقریبا میراث مغول های روسیه را به نامشان نوشته اند. اسلاوهایی که امروزه روس نامیده میشوند نیز به خطی مینویسند که خودشان آن را "سیریلیک" یعنی سریانی خوانده اند.:

CHRONOLOGIA.ORG: ISSUE 1785: 17/10/2006

پس رم جدید، رمی است که در آن عیسی «پسر انسان» و تولید یک قوم زمینی نیست بلکه از آسمان می آید و فرهنگی را که معلم بزرگوار انسان ها را انسان میخواند نابود میکند و به صورت کنایی، یان هوس و خود عیسی را به جای معلم و مکتبش میکشد. چون معلم قبلا متعلق به قومی بود که همانطورکه در توصیف مغول ها دیده میشود از نیروهای وحشی طبیعت قابل تمییز نبودند. مجازات هایی که الیشع روحانی در توصیف آنها به کار برده، همان نیروهای طبیعتند که مردم از آنها وحشت دارند: آتش، آب و جانوران وحشی. حتی مقتول شدن نخستین شهدای مسیحی در روم توسط آتش و درندگان، همین ها را تکرار میکند. درواقع مسیح آسمانی، شورشی علیه طبیعت است و روم قبلی نیز چیزی جز جهان طبیعت نیست که نخستین معلمین بشر، قوانین خود را از آن نسخه برداری کردند.

این به معنمای نبردی علیه بنیان طبیعت پرستانه ی بشر است که معنی دادن انسان به جهان را بی ارزش جلوه میدهد تا ماوراو الطبیعه ای راستین را به همراه رشد تمدن مادی و طبیعت کشی در حین آن، بلای جان مردم کند. مدرنیته هرگز ماوراء الطبیعه را از بین نبرد بلکه آن را بر ضد طبیعت راستین توسعه داد و با بی معنی کردن جادوی راستین طبیعت، مردم را از شاد بودن به صرف زیستن در جهان دور کرد تا به جای طبیعت، از جادوهای ماوراء الطبیعی تکنولوژی نیرو بگیرند. ماوراء الطبیعه ی کشنده و بیرحم تواریخ دروغین ممالک که بر تخیلات آنها درباره ی کلیساهایشان استوار است، تنها نسیه ی جادوی دروغین پیامبران و قدیسین فرابشر بود که وظیفه داشت زمینه ی نقد جادوی راستین تکنولوژی مدرنیست های مسخره کننده ی پیامبران را ایجاد کند. الگوی راهبردی این پروژه در تورات دیده میشود و آن، کتاب استر است. در این کتاب و نسخه های توسعه یافته ی آن در ادبیات یهودی میبینیم که چطور شاه آرامی مسلک زمان، با دل سپردن به یک زن یهودی، یهودیان را در مملکت خود تقویت میکند، دشمنان آنها را میکشد و مملکت را دچار استحاله ی فرهنگی به نفع قوم سابقا ضعیف یهود میکند. این پادشاه که اخشوارش نام دارد همان کورش پارسی است. همسر یهودیش استر است و این استر، از دستورات عمو یا پسرعموی خود به نام مردخای اطاعت میکند که بعدا نخست وزیر اخشوارش میشود.

بعضی از ابعاد مهم تر این قصه در تقلیدهای محلی آن در ممالک دیگر فاش میشود. یکی از حلقه های واسطه ی مهم در میان آنها افسانه ی ورتیگرن شاه بریتانیا است. او از سر هوس به یک زن زیبای ساکسون به نام روونا، حاضر میشود در ازای ازدواج با روونا نیمی از مملکت خود را به کنت ساکسون ها ببخشد. ساکسون ها پس از تصرف این سرزمین، شروع به آزار و کشتار و به بردگی گرفتن بریتانیایی ها در آن قلمرو میکنند که به عقیده ی مارک گراف، نسخه ی دیگر کشتار و تحقیر پارسیان توسط یهودیان به دنبال ازدواج اخشوارش با استر است. به یک روایت، استون هنج یادبود برتانی های کشته شده توسط ساکسون ها در انگلستان است. بنابراین داستان ورتیگرن به عقیده ی مارک گراف، حلقه ی گم شده ی تحول داستان استر با داستان قتل عام سنت بارتلمی است که طی آن در شب عروسی "هنری" شاه فرانسه، پروتستان ها به طور دسته جمعی به دست کاتولیک ها کشته شدند. کاتولیک ها پیروان کلیسای رمند و پروتستان ها آنها که به این کلیسا خط بطلان کشیده اند. پس در اصل داستان فقط یک قدیس رسمی میتوانسته جنایتی در حد یک قتل عام را توجیه کند وقتی که این جنایت به نام مذهب ولی توسط یک شاه فاسد انجام میشود. ورتیگرن شاهی بدکار و خودفروخته بود. سرسپردگی او به ساکسون ها باعث شورش پسرش ورتیمر علیه او و ساکسون ها شد. اما ورتیمر به دست نامادری بی اسمش که ممکن است همان روونا باشد مسموم و مقتول شد و ورتیگرن به قدرت بازگشت. ورتیمر دستور داد تا جسدش را در یک هرم در مرز قلمرو ساکسون دفن کنند تا روحش سبب آزار ساکسون ها شود. ورتیگرن پس از بازگشت به قدرت، چنان مغرور شد که به گناهان خود به شدت افزود تا این که مغضوب خدا شد و به روایتی با کاخ و خدمه ی خود در زمین فرو رفت و اثری از او باقی نماند و به روایتی دیگر، حکومت را از دست داد و به آواره ای در به در تبدیل شد که مدام از سویی به سویی میرفت تا این که در فقر درگذشت. تنها دلیل این که ورتیگرن تا آن زمان توسط خداوند تحمل شد رابطه ی غریب او با سنت هرمن بود. ورتیگرن با دختر خود زنا کرده و پسری نامشروع تولید کرده بود. برای این که آن پسر برخلاف خودش عاقبت به خیر شود، وانمود کرد که پدر واقعی آن پسر، هرمن قدیس است و به این بهانه پسر را به هرمن سپرد تا او را در راه خدا تربیت کند. اسم این پسر را فاوست گذاشتند، مخالف لقب پدرش اینفاستوس، کلمه ای به طور لفظی به معنی ناراضی، ولی بیشتر به کنایه از غاصب. خب، این هرمن یک آدم معمولی نبود. مطابق یک داستان، زمانی که در قلمرو شاه بنلی به او ستم شد، خداوند تمام مردم آن سرزمین را به جز مرد نیکوکاری که به هرمن پناه داده بود، در عذاب آتشین نابود کرد. بدون شک دراینجا با روایت دیگری از داستان قوم لوط در سدوم و عموره طرفیم که در آن، دو فرشته مهمان لوط میشوند و مورد آزار سدومی ها قرار میگیرند و ازاینرو خداوند آنها را در عذابی آتشین نابود میکند و فقط لوط و دو دخترش زنده میمانند. پس هرمن یک فرشته یا موجود فراانسانی است و فاوست وقتی دیگر پسر ورتیگرن نیست و پسر هرمن است طبیعتا پسر یک ایزد است. به عقیده ی مارک گراف، ورتیگرن دراینجا همان هرود است، و فاوست همان عیسی مسیح، و هرمن همان روح القدس به عنوان فرمی از یهوه خدای یهود. فرم دیگر او قطعا مرلین است که او هم در زمان ورتیگرن به دنیا آمد و مانند مسیح از زنی دوشیزه متولد شد و البته مثل مسیح هم جادوگر بود. مسیح را بارها با آدونیس مقایسه کرده اند که او هم مثل فاوست حاصل آمیزش پدری با دخترش بود. مادر او "میرا" که نامش فرم دیگری از نام ماری مادر عیسی است، مخفیانه با پدر خود فاونتس پسر بلوس که شاه آشوریان بود خوابید و وقتی پدر خشمگینش او را تعقیب میکرد در جنگل به یک درخت مر تبدیل شد. در همان لحظه پدرش تیری به سمت او پرتاب کرد که به پهلوی درخت اصابت کرد و آن را شکافت و این شکاف بعدا افزایش پیدا کرد و از آن آدونیس متولد شد. این اتفاق را میتوان با قتل همسران نرون رومی و کامبیز پارسی توسط شوهران دیوانه شان مقایسه کرد که هر دو با برخورد ضربات به پهلویشان مردند. همینطور تولد نوزاد از پهلوی مادر یادآور تولد ژولیوس سزار –نسخه ای دیگر از مسیح- از پهلوی مادرش است که عمل سزارین نام خود را از او گرفته است. به روایتی دیگر، گرازی با دندانش پهلوی زن درخت شده را شکافت و باعث امکان توبد آدونیس شد. این حیوان شرور و اهریمنی، باید فرم دیگری از شاه بدکار باشد. مارک گراف، یادآوری میکند که ماری به معنی دریایی هم هست و این اتفاق همتای تولد یهودیت با شکافته شدن دریا توسط موسی موقع فرار او از مصر نیز هست. داستان مصری تکمیل کننده ی آن، داستان فرعون سنفرو است که جواهر یکی از همسرانش در آب افتاد و "ججائیم عنخ" جادوگر دربار، با از میان باز کردن آب موفق شد جواهر را از درون شکم یک ماهی بیرون بکشد. این داستان، نسخه ی دیگر داستان گم شدن حلقه ی قدرت سلیمان در دریا و یافت شدن دوباره ی آن در شکم یک ماهی است و الهه ی دریا نیز به ماهی تشبیه میشود. فصل مشترک آنها یونس است که به شکم ماهی افتد و از آن بیرون می آید چنانکه عیسی و آدونیس میمیرند و زنده میشوند. بنابراین عیسی همتای حلقه ی قدرت سلیمان است و به مانند آن، ابزار قدرت رهبران یهودیت است که سلیمان سلف آنها است. این درحالیست که آدونیس در اصل یک ایزد رویش گیاهان است و مردخای و استر نیز در اصل خود مردوخ و عیشتار خدایان بابلیند که دورادور با آدونیس فامیلند. جوزف اچ.پروستر معتقد است که افسانه ی آدونیس در فرم فعلی خود به همراه بخش اعظم افسانه های معروف دیگر پاگانی، نتیجه ی استخدام افسانه های پاگانی برای فرهنگسازی جدید ازجمله در پاگانیسم هستند:

Chronologia.org: issue 115005: 26/4/2016

به نظرم، این تفسیر، به راحتی عیسی را هم عرض دکتر فاستوس معروف قرون وسطی میکند که جادوگری شیطانی بود چون داریم فاوست پسر هرمن/روح القدس را با مرلین جادوگر برابر میکنیم. وقتی به یاد می آوریم که مرلین را در قدیم آنتی کریست میدانستند نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که مرد خدا به ضد خود تبدیل نمیشود. در نمایشنامه ی فاوست گوته، دکتر فاستوس را در قالب یک مرد مقدس می یابیم که روح خود را به مفیستوفلس یا شیطان میفروشد و خدا هم اتفاقا اجازه ی این عمل شیطانی را به مفیستوفلس میدهد. این همان یهوه ی برابر شده با اژدها یا مار است و همو است که در نقاشی های عتیق انجیلی به شکل ماری با سر یک مرد ریشو در اطراف صندوق عهد یهودیان ظاهر میشود. او همان مار حلقه زده به دور درخت بهشت است که در کسوت زمینی خود به دور ستون –یکی از مهم ترین نمادهای یهودیت- حلقه میزند. این مار ظاهرا باید خود شیطان باشد و ترکیب خدا و مفیستوفلس در زندگی فاوست. فاوستوس کیمیاگر، یکی از مهمترین نمادهای ادبی جریان رز-صلیبی یا رزیکروسیان است که از پیشگامان تطبیق عیسی با آدونیسند. آدونیس به عنوان روح گیاهان توسط گراز دشمن غلات کشته شد و از خونش گلی سرخ رنگ رویید که معمولا رز در نظر گرفته میشود و این رز به عنوان نماد مرگ آدونیس، با صلیب به عنوان نماد مرگ مسیح آمیخت. جریان رز-صلیبی در فرانسه قدرت یافت و این بی تردید مرتبط با سنت دنیس قدیس حامی فرانسه است. سنت دنیس را به همراه دو پیرو فرانسویش سر بریدند ولی سر بریده ی خود را برداشت و مسافتی راه رفت و در محلی به نام کاتولا بر زمین افتاد و همان جا دفنش کردند. او و دو همراهش همان عیسی و دو نفری هستند که به همراه او به صلیب کشیده میشوند. ولی اسمش شبیه عیسی نیست بلکه برگرفته از آدونیس است. این سه نفر، همتای سه دانه ای هستند که در زمان مرگ آدم، توسط شیث از بهشت آورده شده و در دهان آدم رو به موت قرار گرفتند و با تولید گیاه زندگی از آنها در جمجمه ی آدم زیر قبر، آن به همراه جمجمه ی آدم، توسط پیامبران به این سو و آن سو حمل شد که آخرین محلش هم جلجتا (یعنی جمجمه) محل مصلوب شدن مسیح بود. ظاهرا این روایت دیگر حمل شاخه ی درخت مقدس به صورت عصا توسط پیامبران بوده که باعث معجزه کردن آنها میشده و آخرین حاملش هم عیسی بوده است. سه دانه ی مزبور را گاهی «سیب آبی» مینامیدند و با انگور سیاه برابر میکردند که وسیله ی تولید شراب است. چون فرم دیگر نام آدونیس، دیونیسوس است که به صورت ایزدی جداگانه تبدیل به روح شراب شده است. نام دیونیسوس هم اتفاقا دوپهلو است. چون میتوان آن را به "دی اوآنس" یعنی خدا-اوآنس معنی کرد. اوآنس مردی ماهی مانند بود که از دریا بیرون آمد و تمدن را به کلدانیان آموخت و این همتای تولد خدایان مسیح گون از الهه ی ماهی گون و دریایی است. اوآنس حتی در شباهت اسمی همان یونس است که از شکم ماهی بیرون می آید. از طرفی یوناه که تلفظ دیگر یونس است با یونا در عبری به معنی کبوتر مرتبط است که پرنده ی روح القدس است و در یونانی با آفرودیت یا ونوس الهه ی عشق و معشوقه ی آدونیس مرتبط است. اوآنس به دلیل ارتباط با آب، همان یوحنای تعمیددهنده به عنوان نسخه ی اصل مسیح هم هست. یوحنا تحت عنوان یحیی، پیامبر مندائیان در عراق است که آنها هم صلیبی را تقدیس میکنند. برخی یهودی ها او را تجسد یک مسیح قدیمی تر به نام الیاس میدانستند که از نظرها غایب شده است. نام اوآنس با کلمه ی اوآنا یا اومان به معنی انسان مرتبط است که معنای نام آدم هم هست. پس جمجمه ی آدم، جانشینی برای سر بریده ی یحیی پس از اعدام او به دست هرود نیز هست. جمجمه ی آدم در زمان سیل بزرگ در کشتی نوح نگهداری میشد که صندوق عهد یهودی ها نسخه ی کوچک تر آن و به مانند آن نامبردار به "آرک" است. پس ستون برخاسته از صندوق عهد نیز همان درخت حیات از نو درآمده از جمجمه ی آدم در کشتی ای است که حکم تولد دوباره از الهه ی دریا را دارد. نام جان یا یوحنا در هندوستان "جین" تلفظ میشود که دینی به نامش در آنجا موجود است؛ آیینی زاهدانه که مذهب بودا نسخه ی دیگر آن به شمار میرود. جینیست ها نیز در نگاره های عتیقشان در حال حمل صندوقی که ستونی از آن بیرون زده، دیده میشوند. کلمه ی جین در زبان هندی هم به معنی انسان است و هم به معنی دوگانگی. ولی جینیست ها آن را به نیکی، خیرخواهی و عشق هم معنی میکنند. این معانی، "جین" هندی را به "جن" یا "ژن" چینی نزدیک میکند که کمال فضایل از دیدگاه کنفسیوس است. علیرغم این که مندایی ها و جینیست ها ملت هایی هستند که در رعایت اصول اخلاقی سختگیری میکنند اما دیدگاه ها درباره ی مکتب سنت دنیس در فرانسه چنین به نظر نمیرسند. معبد دنیس در کاتولا را داگوبرت دوم بنا کرد: یک پادشاه مروونژی. مروونژی ها خود از تجاوز یک هیولای دریایی به جده ی انسانشان پدید آمدند و طبیعتا این هیولا فرمی از اوآنس است که تبدیل به سنت دنیس آنها شده است. تضاد چنین تولدی با قدسیت راهب زاهد را شما حتی در نام کاتولا هم میبینید که به لحاظ لغوی چیزی بین "کاتولیک" عنوان کلیسای رم و "کاتار" عنوان دشمنان مسیحی کلیسای رم است. معبد قبلی دنیس را در قرن یازدهم ویران کردند چون به قول سنت برنارد «کنیسه ی شیطان» و «کارگاه وولکان» بود. وولکان که مسیحیان بارها او را با شیطان و قابیل تطبیق کرده اد خدای صنعت و آهنگری بود و نامش تلفظ دیگر "بعل خان" است. بعل معمولا به ایزدان دشمن یهوه اطلاق میشود. :

“THE ARKS MISSING PIECE”: WILLIAM HENRY: BIBLIOTECAPLEYADES.NET

بی تردید، شیطانی شدن دنیس یا مسیح بنیادی، با دوگانگی او مربوط است: دوگانگی یوحنا که همان دوگانگی جین است و با تطبیق عصای پیامبران با درخت حیات، به رسمیت یافتن شر نتیجه میدهد. چون مار حیات به دور درخت حیات پیچیده و با ضرب شدن در دوگانگی یوحنا، مارهای دوگانه ی پیچیده به دور عصای هرمس خدای دانش را موجد میکند. حالا اگر این دوگانگی از ابتدا دوگانگی مسیح و یوحنا بوده، از این پس یکی از آنها خدا و دیگری شیطان خواهد بود و هر دو هم ظرفیت تطبیق با یکی از این دو را خواهند داشت؛ بستگی دارد در کدام جناح قرار داشته باشید و چه اتهامی را بار کدام جناح دیگر کنید. اما در بحث ما فقط نظر یک نحله دراینباره مهم است: اصل کاری ها یعنی سردمداران بنگاه های زر و زور که مسیحیت را در دنیا گسترش دادند. آنها پیش خودشان چه برداشتی از مسیح داشتند؟ با یک جستجوی دیگر در اساطیر ادبی محبوب این قشر همه چیز روشن خواهد شد.

همانطورکه دیدیم یوحنای تعمیددهنده پیامبر مندائیان است درحالیکه عیسی میخواهد دین موسی را احیا و جهانی کند. حتی میتوان گفت موسی اختراع عیسی –منظور، عیسای سیگیسموندی ها نه عیسای هوسیت ها- بوده تا سخنگوی او باشد و نام موسی هم تلفظ دیگری از "مسیح" لقب عیسی است. البته یوحنا تجسد الیاس نبی تلقی شده که فعلا یک پیامبر یهودی است که البته این هم غیر عادی نیست، چون مذهب موسی نتیجه ی یک دست کاری در مذهب یوحنا و دارای ادوات مذهبی مشابه با آن است هرچند بعدا مندایی گری را نیز به مانند بقیه ی ادیان دستخوش تحریفاتی کرده است.

به نوشته ی مارک گراف، بین الیاس و موسی یک شباهت بسیار مهم وجود دارد و آن دقیقا همان مطلبی است که به سزارین مسیح و تولد آدونیس راه دارد. الیاس با زدن پوست گوسفندی به آب رود اردن، گذرگاهی از خشکی در بستر آب ایجاد کرد و از آن گذشت و همین عمل توسط شاگردش الیشع نیز تکرار شد. همانطورکه دیدیم موسی هم از این کارها کرده است. اما داستان موسی یک جایی برجستگی واضحی دارد. موسی و قومش از دریای سرخ گذشتند و در نقاشی های اروپایی، بارها در صحنه ی این رویداد، آب این دریا سرخ رنگ و همچون خون است چیزی که برداشت اروپایی ها از داستان را روشن میکند. این باید به خون شدن آب مصری ها به جادوی خدای موسی مربوط باشد. این ترکیب هاویه ی آبی با رنگ آتش و خون، نشاندهنده ی گذر از جهنم است و راهبر به داستان هبوط عیسی به جهنم و بیرون آمدن او از آن. موسی تن به دوزخ میدهد تا به بهشت زمینی در ارض موعود برسد. ارض موعود محل طور سینا است که موسی بالای آن با خدا ملاقات میکند و تورات را از آنجا می آورد. ظاهرا در ابتدا این سفر آنقدرها هم که به نظر میرسد مورد رضایت خدا نبوده است. چون به چند روایت میدراشی، موسی با بالا رفتن از کوه به بهشت میرود و درآنجا برای به دست آوردن تورات، با فرشتگان محافظ آن میجنگد و حتی فرشته ای به نام کموئیل را میکشد. بدون کوچترین تردیدی، دراینجا طور سینا همان کوه المپ محل اقامت خدایان یونانی است و موسی نیز کسی جز پرومتئوس نیست که آتش را از زئوس –معادل یونانی یهوه- دزدید و برای آدم ها آورد. این را میتوان با اتهام یهودی ها به عیسی در کتاب "تولدوت یشو" مقایسه کرد که گفته اند عیسی نام سری خدا را بی اجازه ی او دزدید و با آن معجزه کرد و مردم را دور خود جمع نمود. مصلوب شدن عیسی و سرگردانی موسی در بیابان، شاید روایات دیگر مجازات شدن پرومته با زنجیر شدن در قفقاز به سزای این دزدی بوده اند. پرومته در بند بود وقتی یو معشوقه ی زئوس را دید و به یو گفت از نسل پسر یو از زئوس، قهرمانی ظهور میکند که زئوس را سرنگون میکند. احتمالا این قهرمان، هرکول است که بعدها پرومته را از زندان زئوس آزاد میکند و این آغاز سقوط تدریجی دولت زئوس در کلیسای رم همزمان با اختراع پرومته و هرکول و دیگر قهرمانان اساطیر یونانی به مدل اومانیستیش در رنسانس است. احتمالا حتی طرحی از این سقوط در یکی از این منابع یونانی به نام کمدی پرندگان اثر آریستوفانس داده شده است. در این داستان، پیسفتر و اولپید که از آتن دلزده شده اند در جستجوی جایی آرام تر برای زندگی، به کشور پرندگان وارد میشوند و درآنجا شاه پرندگان به نام هوپوئه را راضی میکنند که علیه زئوس و دربار المپی او شورش کند. پیسفتر و اولپید هر کدام صاحب دو بال میشوند و مثل پرندگان در آن سرزمین پرواز میکنند و آدم های دیگری هم به آنجا می آورند و بالدار میکنند. شورش تا زمان شاه شدن پیسفتر در آن سرزمین ادامه می یابد. سرانجام زئوس و دیگر المپی ها مجبور به صلح کردن با پیسفتر میشوند و تاج شاه خدایان بر سر پیسفتر قرار میگیرد. در قطعه ای از موسونیوس آمده که عهد جدید یا انجیل، به شدت تحت تاثیر آریستوفان است و کبوتر پرنده ی روح القدس مسیحی ها در اصل خود همان کبوتر آفرودیتا اورانیا (ونوس) الهه ی شهوت بوده که وابسته به ایزدی کردن پرندگان شده است، اما آنچه آریستوفان یک فانتزی کمدی تلقی میکرده، در انجیل به صورت یک مکاشفه ی عمیق درآمده است. روشن است که کل این جریان، به هدف خدا کردن گروهی از آدمیان و گرفتن جای خدای آسمان به تقلید از آنچه عیسی مسیح ادعا کرد، بوده و فقط به دلیل مخالفت صریح عمومی ای که قطعا در ابتدا با این فکر به عمل میآمد، در قالب خدا پرستی و اخلاق قدیم جا زده شده است تا کم کم با ایجاد جهنم اخلاقی و فیزیکی برای آدمیان، دریای سرخ سفر به سرزمین خدا و فتح آن به وجود بیاید. مارک گراف معتقد است که مصری که آغازگاه این سفر است همان شوشی است که اخشوارش بر آن حکومت میکند. عید پوریم که در آن یهودیان به سبب کشته شدن پارسیان به دست اجدادشان شادی میکنند نسخه ی دیگر عید فصح است که در آن، یهودیان به شکرانه ی کشته شدن مصریان به معجزه ی الهی توسط خدایشان شادی میکنند و خون میخورند. در هر دو افسانه، خدای یهودیان، ملت یهود را از دست قوم غالب بر آنها نجات میدهد و آنها را به بهروزی میرساند. هامان نخست وزیر اخشوارش که دشمن یهودی ها بود و بر درختی به دار آویخته شد همان فرعون بود که در تعقیب یهودی ها در دریا غرق شد. جانشین شدن هامان با مردخای، همان تغییر ماهیت سیاست و جهانبینی در مملکت و جهان، از کلدانی-آرامی به یهودی است و درست مثل سفر موسی، این تغییر در ابتدای خود، سست شدن تقریبا تمام قوانین اخلاقی باستانیان تحت هدایت یهود را از خود نشان خواهد داد. شکوه یافتن رم و رواج بازار و بانکداری در رنسانس که زمان کشف یا درواقع اختراع انجیل و متون کلاسیک یونانی-رومی است، بلافاصله اقدام به پوشاندن جامه ی عمل به این تغییر نموده است.:

Chronologia.org: issue 11505: 26/4/2016

به نظر من،آنچه میتوان دراینجا به اظهارات مارک گراف افزود این است که طغیان پرندگان به رهبری یک انسان علیه خدایان در روایت آریستوفان، باید همان طغیان سلیمان ابن داود باشد که بر پرندگان حکومت میکرد و زبان آنها را میفهمید و همانطورکه میدانیم سلیمان جد افسانه ای و کهن الگوی رش گلوتا یا رهبری یهود است. این سلیمان بود که به دلیل نافرمانی از خدا، با گم کردن حلقه ی قدرت خود ، حکومتش را از دست داد و با به دست آوردن حلقه اش از داخل شکم ماهی در دریا، مجددا به قدرت بازگشت. آیا این فاصله ی بین دو حکومت سلیمان همان فاصله ی بین آدم و دوران مدرن بعد از جدایی افتادنشان با سیل نوح نیست و شبیه به ادعاهای گماشتگان علمی رهبران جریان فعلی جهان که میخواهند آدمیزاد را به اصل حیوانی و اولیه اش در ماقبل تاریخ بازگردانند به این ادعا که اصل قانون انسانی چیزی جز حیوانیت نبوده است؟ آیا این همان یک بار سقوط ورتیگرن به دست پسرش و سپس بازگشت ورتیگرن به قدرت نیست و آیا تداوم مسیر ورتیگرن پس از ناپدید شدنش به پسرش فاوست یا همان مرلین آنتی کریست وانهاده نشده است؟ به هامان مزاحم در کتاب استر توجه کنید. مارک گراف نوشته است که خوراکی محبوب یهودی ها در پوریم، شیرینی ای به شکل گوش موسوم به گوش هامان است چون موقع اعدام هامان گوش هایش را بریده بودند و او جای گوش هایش را با روسری پوشانده بود. مارک گراف حدس میزند که این باید روایت دیگری از اسمردیس دروغین در تواریخ هرودت [در کتاب های درسی ایران: بردیای دروغین] باشد که مغی بود که خود را اسمردیس پسر سیروس جا زده بود و قدرت را به دست گرفته بود و با مهربانی کردن به همه ی ملت ها و از بین بردن امتیازات پارسیان، باعث خشم پارس ها شده بود. او زمانی لو رفت که همسر اسمردیس به پوشانده بودن همیشگی گوش های او شک کرد و در خواب، دستمال را بالا زد و دید او گوش ندارد. میتوان گفتار مارک گراف در اینجا را به یکی از گفتارهای فرازین درباره ی یکسانی سیروس و کورش و داریوش ربط داد. درواقع داریوش که حکومت اسمردیس را سرنگون میکند و قدرت را به پارسیان بازمیگرداند همان کورش پدر اسمردیس است و رفت و برگشت او همان رفت و برگشت ورتیگرن است و این ورتیگرن در زمین فرو میرود و هیچ نشانی از او باقی نمیماند تا مخاطبین تاریخ تعجب نکنند که کورش و داریوش و ورتیگرن تا حالا کجا بوده اند که پدرانمان آنها را نمیشناختند. خب؛ آنها فقط و فقط در کله ی یک مشت سرمایه دار زندگی میکرده اند که برنامه داشته اند برای فرهنگسازی خود، عقبه جعل کنند و به کمک آن، مردم را مثل عیسی به «اصل» خود بازگردانند. پارس ها یا فارس های کورش همان فریسیان یا پیروان داود و سلیمانند و ازدواج اخشوارش یا کورش با استر، بهانه ی افسانه ای فریسی شدن مردم جهان و تغییر مرامشان از کلدانی و مندایی به یهودی مآبی.

یهودی مآبی با مادیگرایی شناخته میشود و تصور میشود انسان نیز در آغاز خود و زمانی که کهن الگویش آدم بود فقط به نیازهای مادی خود فکر میکرد و همچون حیوانات موجودی کاملا غریزی بود. بازگشت به آدم با یک درخت در کله اش، یعنی این که درخت ایزدی باغ عدن باید در کله های تک تک آدم ها رشد کرده و در وجود همه ی ما ریشه دوانده باشد و طبیعتا هم این درخت ابدا آسمانی نیست و مطابق با کله ی حضرت آدمی فکر میکند که انتظارش از دنیا در حد یک جانور و در نهایت خود، یک میمون انسان نمای داروینی است. ولی انسان هنوز انسان کابالا و بنابراین کیهان کوچک است، منتها کیهانی بدون آسمان و همهویت با زمین.

در مذهب کلدانی، هفت سیاره داشتیم که به جای 7 آسمان زمین را تحت تاثیر خود قرار میدادند. پیروان ایده ی زمین تخت نیز به میزان این 7 آسمان، 7 لایه زمین در زیر پای ما قرار داده بودند و 7 طبقه ی جهنم تخیل کرده بودند که سیارات در غروب خود در آنها به سر میبردند و جهنم 7 لایه ی مزبور همان سرزمین تاریکی بود که موقع هبوط خورشید در آن، تاریکی بر جهان سایه می انداخت. آسمان زمانی حذف میشود که آن و زیر زمین در تاریکی با هم برابر شوند. تاریکی، هر روز، خورشید را از شرق تا غرب جهان دنبال میکند. مابه ازای انسانی آن در حد جمعیت ها و نژادها قطعا "ارباب حلقه ها" ی تالکین است که نیروهای تاریکی، الف ها و آدم ها را در شرق تهدید میکنند و پیوسته به سمت غرب متواری میکنند. قرار است تاریکی آنقدر در غرب گسترش یابد که درنهایت مردم با گذر از دریا به سرزمین والار در غرب جهان زمین-تخت ها بروند که معادل امریکا است و این مردم، مردم سرزمین میانه اند که قرار است یک سرزمین میانه ی جدید در آن بنا کنند. وقتی که آسمان به زمین دوخته شود، این سفر جغرافیایی به غرب، همتای سفر عرفانی به جهان زیرین است. میانه ی 7 آسمان از آن خورشید است و سفر از شرق به غرب هم سفر خورشید است. همهویتی با زمین، همان خلاصه کردن زیست انسان در کالبد فیزیکی او است که آن هم از 7 چاکرا تشکیل شده است که چاکرای میانی یا قلب، معادل خورشید است. قلب مرکز احساسات بشر است و راهبر به دوگانگی. یادآوری میشود که فیزیک انسان قابل تطبیق با درخت کابالایی آدم-کدمون است و همتای آن در مقام درخت باغ عدن، درخت کیهانی یگدراسیل است که 9 جهان را به هم وصل میکند. این 9 جهان در 7 طبقه اند ولی مابه ازاهای طبقات متصل به جهان میانی به جای قلب، مثل کلیه ها و ریه های انسان دوگانه اند و مستقیما هم به جهان میانه وصلند. چون میخواهند دوگانگی احساسات انسان را نمایندگی کنند که دوگانگی خورشید با آن مطابق شده است. این دوگانگی باعث نبرد نور و تاریکی است که به خوبی و بدی تشبیه میشوند و به چرخه های ماه و خورشید مربوطند. هر دو چرخه ی خورشید و ماه در آسمان سیری شبیه عدد 8 انگلیسی دارند و در کنار هم سازنده ی عدد 88 هستند. چرخه ی عطارد 88 روز طول میکشد و مارهای دور عصای هرمس خدای عطارد، به جای ماه و خورشید یا شب و روزند و ظاهرا به همین دلیل "هشت" انگلیسی شکل 8 است. آنها ضرب مار دور درخت عدن در عدد 2 هستند. همچنین 8 آگوست به خاطر این که معادل روز 8/8 و بنابراین تکرار دیگری از دو 8 است، زمان باز شدن یک دروازه ی اختری به نام «دروازه ی شیر» تلقی میشود که در آن زمان، آسمان تاثیراتی بر زمین مینهد. این عقیده در اخوت «پسران کابالا» در هالیوود شایع است. در ادامه توجه میکنیم که این 88 به لحاظ انسانی ازآنرو مهم میشود که آسمان در انسان فرود آمده و کهن الگوی این هبوط عیسی مسیح است. عیسی به عنوان کسی که بعد از اتمام یک دوره آمده، به سیزدهمین ماهی که بعد از یک سال 12ماهه می آید تشبیه میشود و ماه های قبلی تحت تاثیر او به 12 عدد حواری او تبدیل میشوند و خود عیسی در مقام رئیس آنها معادل عدد 13 میشود. 88 از پس 13 عدد 1388 را میسازد. 1388 میلادی، سال تکمیل نسخه ی تجدید نظر شده ی انجیل وایکلیف است که اولین انجیل بهزبان انگلیسی و عامل اصلی آشنایی انگلیسی ها با داستان های کتاب مقدس وانمود میشود. گفته شده نسخه ی اول این انجیل در سال 1382 میلادی تکمیل شده بود و پس از آن بازنویسی آن تا 1388 طول کشید. اما باید دقت کنیم که عدد 8 انگلیسی شبیه حرف B نیز هست که دومین حرف الفبا و گاهی معادل عدد 2 است. ازاینرو سال 1388 و 1382 دو نسخه از یک داستان را جادو میکنند و آن تطابق گسترش فرهنگ انجیلی در بین انگلیسی زبانان با چرخه های خورشید و ماه و نظم جهان است. بنابراین انگلیسی ها هستند که وسیله ی زمینی کردن خدا در اورشلیم جدید یعنی واشنگتون دی سی امریکا را دارند و باید آن را تبدیل به مرکز نظم نوین جهان پیش رو کنند. 88 یا BB شبیه به چهار حلقه است و هر حلقه به کنایه از چرحه و دربردارنده ی همه چیز، کنایه ای از الفبای 22 حرفی عبری نیز هست. اگر دقت کنید ضرب 22 در 4 عدد 88 را میسازد. این 4 حلقه مابه ازای آن چهار دنیای اطراف سرزمین میانی در یگدراسیل هستند. سرزمین میانی، زمین خورشیدی است و دو طبقه ی زیرین و زبرین شامل هر یک دو دنیا متعلق به مریخ موکل جنگ و رقابت، و زهره یا ونوس موکل عشق و شهوات است. دوگانگی این دو، همان دوگانگی ضد و نقیض عشق، و دوگانگی ضد و نقیض خودخواهی است که مجموعه ی آنها جهان ما در سرزمین میانه را شکل میدهد. آنها جهان 7گانه را به جهان 9گانه ای تبدیل میکنند که معادل 9 حلقه ای است که در رمان ارباب حلقه ها انسان ها را برده ی رهبر نیروهای دوزخی به نام سایرون میکنند. در این رمان، حلقه ی اصلی و رهبر حلقه ها که همان خورشید و زمین است در شایر در غرب سرزمین میانه (همان انگلستان) به دست هابیت ها می افتد و با نابودی حلقه سایرون شکست میخورد. هابیت های قهرمان که نجات سرزمین میانه مدیون آنها است راهی غرب و سرزمین والار یا امریکا میشوند و بدین ترتیب هویت سرزمین میانه نیز با آنها به آنجا منتقل میشود. نکته این که این حلقه توسط دو هابیت ماهیگیر از درون آب ها پیدا شده و درواقع حکم یافت شدن مجدد حلقه ی سلیمان را دارد. بدین ترتیب انگلیسی ها حلقه ی سلیمان و با آن حکومت ورتیگرن را از نو احیا کرده اند و بعدش مجبور شده اند که خودشان حلقه و ورتیگرنش را با هم به جهنم جوشان زیر زمین بفرستند. برای تقدیس این عمل در تواضع انگلیسی که میخواهد خودش را عمل کننده به دستورات آسمانی ملت ظاهرا متفاوتی نشان میدهد، حلقه ی سایرون در شرق و در کوه آتشفشانی که مابه ازای طور سینا و محل تجلی خشم آتنشین یهوه است به گدازه های جهان زیرین تقدیم میشود. البته همانطورکه دیدیم برای سرزمین میانه و قوس فضا-زمان انیشتینیش، امریکا خودش زیر زمین است و الان هم حلقه درآنجا به حکومت خود ادامه میدهد اما یک حلقه ی ذوب شده و آمیخته به جان کل جهنم و انسان هایش: انسان های سرزمین دموکراسی که همه شان مثل سلیمان، انتظار شاه بودن و تفرعن دارند.

مطلب مرتبط:

تاریخ به روایت ارباب حلقه های تالکین: ما در عصر سایرون هستیم.

دانلود کتاب «مذهبی به نام بی خدایی: جن ها، ایدئولوژی های مدرن و خدای درون»

نویسنده: پویا جفاکش

بخشی از کتاب:

در مقاله ای از "ساندی میل" یک افریقایی تعجب میکند از این که خدای استعمارگران در مسیحیت تبلیغ شده در افریقا نه به نام های اصیل خود بلکه تحت عنوان گاد مطرح شده است. به تحقیق نویسنده در دایره المعارف های غربی، این کلمه از زبان سوری توسط مسیحیت اخذ شده و در بدو خود بیشتر به معنی بخت و اقبال به کار رفته است. ولی بعدش مسیحیت، آن را تحت مفهوم خدایان مشرکین به کار برد. زمانی که مسیحیت به تویتون های آلمانی عرضه شد، نه نام های معمول خدای یهودی-مسیحی چون یهوه یا ال الیون یا حتی دئوس، بلکه گاد و تلفظ های دیگرش چون گاود یا گوت یا گوذ مورد استفاده قرار گرفتند. به نوشته ی یولیوس پوکورنی، تنها واژه ی اصیل ژرمن که از این کلمه موجود است، به معنی جفتگیری بین جنس های نر و ماده ی موجودات بوده است. یک دلیل اصلی این موضوع آن است که خدای مسیحیت برای فهم شدن توسط تویتون ها از ابتدا بیشتر با ظاهر و صفات انسانی نمایش داده شد و بیشتر شبیه گادهای مشرکین آلمانی بود تا خدای فرابشر مسیحی ها. ازاینرو خدا از ابتدا در مسیحیت اروپایی، موجود دم دستی بود که هر انسان جاه طلبی میتوانست مقام او را تسخیر کند و به همین دلیل هم این بیشتر اومانیسم با شعار خدا شدن انسان تحت اراده ی خود بود که کلمه ی گاد را برای خدا جا انداخت و توصیفات ماهوی آن را برای پیشبرد سکولاریسم به پیش برد:

“who is almighty god in zim constitution?”: shingairuk wata: Sundaymail.co.zw

اصلا عجیب نیست که خدای کلیسای غربی، بیشتر تویتون باشد تا مسیحی اصیل. درواقع بنیانگذار امپراطوری مقدس روم به مرکزیت کلیسای کاتولیک رم را شارلمانی دانسته اند که خود، به روایتی از خودی ها، تولید مستقیم نسل گادها یا خدایان آدم مانند بومی بود. شاه پپین، پدر شارلمانی، در کلبه ای در جنگل به «برتای پا گنده» برخورد و با او آمیخت که ثمره ی این رابطه، به دنیا آمدن شارلمانی بود. برتا فرم زمستانی و برفی هرتا یا هولدا الهه ی زمین است که مادر اجنه و الف ها به رهبری لوکو یا لوکی است. فرزندان او در جایگاه شرند در مقابل اسوس یا اسینوس و نیروهایش در آسمان. با این حال، زمین و آسمان در فرم مالوفشان با هم زن و شوهرند و در این حالت، هرتا معروف به فرکا یا فریگا یا فریا است و شوهرش موسوم به فری یا فریگ یا اودین. علت نامیده شدن هرتای زمستانی به برتا، درآمیختن نام او با "پر" یا "پور" به معنی آتش است که در انگلیسی "فایر" تلفظ میشود و اجاق گرم کننده ی خانه در ایام زمستان را به این الهه اختصاص میدهد. هرتا صاحب کوهستان نیز بود و در این حالت، "ونوس برگ" [یعنی ونوس بلندی] نام داشت. درواقع این الهه، همان تویسکو یا تویستو یا تیوت منشا نام قوم تویتون بود که مسئول زندگی زمینی انسان ها محسوب میشد چون پدر مانس یا مانوس نخستین انسان بود. او درواقع همان دئوس یا زئوس خدای روم است و نامش وابسته به تحوت یا هرمس مصری نیز هست. ازاینرو نام دیگر او "هرمن سئول" یا هرمس خورشیدی است. ونوس که صورت مادینه ی او است، صورت او در برج میزان (مهرماه) است که در آن او به صورت سیاره ی زهره موکل آن برج، حالت زمینی پیدا میکند. توئیستو یا هرمن سئول، در اصل خود، همان عاشر از خدایان سامی است که به شکل مردی با سر شیر تجسم میشد و ازاینرو گربه ها نیز حیوانات اویند. ترکیب شیر-انسان او به شدت یادآور خرس است و ازاینرو در نواحی مرکزی اروپا خرس فرم زمستانی و زنانه ی توئیستو بود درحالیکه در اسکاندیناوی، خرس، او را در تجسم خدای نرینه ی جنگ نشان میداد. توئیسکو منشا نام ایالت توسکانی در ایتالیا نیز هست که ساکنینش یعنی اتروسک ها را معلمان تمدن رومی در ایتالیا خوانده اند. اتروسک ها را منشا گرفته از ترکیه و دارای تمدنی با ریشه ی سامی بین النهرینی دانسته اند. این مردم در ایتالیا کلمه ی "تاسک دیو" را به معنی قدرت خدایی زنانه استنباط میکردند و به سرس الهه ی زمین نسبت میدادند. ازاینرو سرس را در ایرلند، "تاسک وان ایت" میخواندند و به بانوی غله ترجمه میکردند. تایسگ یا تاسگ که تلفظ دیگر کلمات تاسک و تویسکو است، در ایرلندی معادل "یا" و "یه" استفاده میشد که همان یهوه خدای یهودی-مسیحی است. مذهب او درواقع فرمی از خورشیدپرستی شهر کوثا در عراق با برجستگی دوزخ و در ارتباط بسیار نزدیک با "قانون" یا شرع یهودی بود که در مهاجرت به شمال، توسط اسکیت های ترک نژاد اخذ و به اروپا وارد شده بود. ترک ها معتقد بودند خداوند انسان را در روز جمعه خلق کرده است و جمعه (در انگلیسی: فرای دی) روز فریا است. در دانمارک، اسکیت ها را بلگ مینامیدند و از نسل "اشقر" [همان عاشر] و "امبلا" میخواندند که به آتش و درخت مجسم بودند و همان آدم و حوای سفر پیدایش بودند. آمیزش درخت و آتش، همان درگرفتن آتش به هیزم اجاق بود که بیشتر در ایام سرمای سال –از مهرماه به بعد- لازم می آمد:

“rivers of life: v2: j.g.r forlong: celephais press: 2005: p217-222

بی تردید، خدا در مقام الهه ی برانگیزنده ی آتش، با هستیا یا وستا الهه ی آتشدان رومی (ایتالیایی) در ارتباط است. فورلانگ معتقد است که تپه ی پالاتین در رم ایتالیا، لغتا همان پالستین یا فلسطین محل زیست یهودی ها است و تپه هم نسخه ای زمینی از کوه صهیون است. الهه ی آتش در درون آتشدان نیز نسخه ی دیگر الهه ی مار است و سر بریده ی مدوسا زن هیولایی را که موهای سرش مارند، با ظرفی که مارهای آتشین از آن برمیخیزند در یک ردیف قرار میدهد. مار دراینجا جانشین اجنه و شیاطین است. تمثیل دیگر چنین ظرفی، جام شراب است که از آن شیاطین زبانه میکشند و این تمثیل، بخصوص در ادبیات فارسی دارای بار سنت ستیز شدیدی است که دقیقا با باخائیسم و آیین های ارجی سبت یهودی قابل مقایسه است. نوشته اند که در جادوگری کاهن افیت آپولو خدای خورشید در بوئتیا، مارها به سنگ تبدیل میشدند و از سنگ، ظرف و گلدان تهیه میشد. در جریان یک تجمع سران شهر تروآ، ماری که در بالای درختی پرستوها را شکار میکرد به یک سنگ تبدیل شد.:

Ibid: v1: p194-5

ظرف، نماد واژن است و ماری که به ظرف تبدیل میشود الهه ی اژدها است که مارها موجودالت اویند. مدوسا نمونه ای از این زن اژدهایی است. او نسخه ی دیگر تهاموت اژدهای دریایی است. پرسئوس که سر مدوسا را از تنش جدا کرد قاتل یک اژدهای دریایی نیز شد تا همسر آینده اش آندرومدا را از چنگ اژدها آزاد کند. درواقع سر بریده شده ی مدوسا و آندرومدای آزاد شده از اژدها یک چیزند. نیکولاس دو ور، اژدها بودن زن را به هاویه ی رحم او مربوط میداند. رحم زن حکم مینوتائور یا هیولای انسان-گاو را دارد و اژدها حکم مارپیچ معماگونه ای را که مینوتائور در آن است. چون دستگاه رحم زن، شکلی شبیه سر یک گاو دارد و این گاو، مینوتائور آدمخوار است که جوانان دختر و پسر را خوراک او میکنند و درواقع در راه او قربانی میکنند. خونی که در این راه ریخته میشود، همان خون بکارت دختر دوشیزه است که او را وارد دومین مرحله از سه مرحله ی زنانگی میکند. در مرحله ی اول که دایانا است زن، یک دختر دوشیزه است. در مرحله ی دوم، او

زن با از دست دادن بکارت خود و بدل شدن به معشوقه، با ونوس الهه ی شهوت مقایسه میشود. مرحله ی سوم که افراط و تکرار مرحله ی دوم است، با مردانه تر کردن زن در اثر ترشح هورمون ها، او را تبدیل به هکاته الهه ی جادوگری میکند که در فرم کشنده ی خود، همان "هل" یا الهه ی جهان مردگان است که "هل" به معنی دوزخ از نام او می آید و همان کالی الهه ی قتال در هندوئیسم است. در یونانی، این الهه را پرسفونه مینامند. او در ایام خزان سال، در جهان زیرین و ملکه ی مردگان است و در آغاز بهار، ازآنجا آزاد میشود. جهان زیرین، مارپیچ گمراه کننده ی اژدها است که بانو باید از آن آزاد شود تا طلوعی جدید رقم بخورد و این در حکم آزادی زن از شهوات وحشی تخیل شده حول او او است. شراب سرخ نیز جانشینی برای خون ازاله ی بکارت است و شراب نوشی از جام، کنایه ای از بهره بردن از فرج دختر دوشیزه با برداشتن بکارت او است.:

“the jewel in the crown”: Nicholas de vere: bibliotecapleyades.net

دراینجا بهره وری از جام برای تولید مارها، با کنایه زدن به مفهوم حاملگی الهه، مضمون تولد اجنه از هولدا یا زمین را به پیش میببرد و تشبیه اجنه به مارها در نزد قدما امری است که همه از آن مطلعند. الهی کردن این مفهوم که به لطف تطبیق خدای مسیحیت با گاد ژرمنی حذر از آن غیر ممکن بوده، دقیقا روی تبار الهی اجنه دست گذاشته و آنها را دچار ابعاد فلسفی کرده است. این آشکارتر از همه جا در کیمیاگری پاراسلسوس خود را نشان

میدهد.

پاراسلسوس، اجنه را با اسامی گوناگونشان چون ساتیرها، اسپریت ها و گوبلین ها یک جا جمع می آورد و میگوید آنها دریا را با مرمیدها،رودخانه ها و چشمه ها را با نیمف ها،هوا را با فیری ها،آتش را با لرها و پنات ها، و زمین را با فاون ها و دریادها و هامادریادها انباشته اند. با این حال، این دنیای انباشته از جن را به صورت مادی و فیزیکی توضیح میدهد. به گفته ی او، جهان فیزیکی، یک بعد مشخص و قانونمند موسوم به ترئوس دارد که آدمیان و جانوران و گیاهان و جمادات در آن به سر میبرند. اما قوانین این جهان را عناصری تعیین میکنند که قاننونشان از آن ارباب عنصر و هر قانون متعلق به جن مخصوص خود است. چنانکه در میان عناصر چهارگانه، آب متعلق به هیدروژن، هوا متعلق به اکسیژن، آتش متعلق به نیتروژن، و خاک متعلق به کربن است. سطح ناشناخته ی این عناصر که در سطحی فراتر از ترئوس واقع شد، اسپریت یا جان اشیا را میسازد. آدمیزاد بی جان، با عناصر فیزیکی-شیمیایی مشخص است ولی وقتی اسپریت آن را به پیش میبرد، در ترکیب خود با آن، چیز جدیدی میسازد که به گفته ی پاراسلسوس نه این است و نه آن. در این حالت، جن ها در انواع مختلف گنوم، سیلف ها، یوندی ها و سالاماندرها حکم نیمه ی مکمل شخص و خدای شخصی او را پیدا میکنند؛ مانند "دیمون" شخصی سقراط، سیلف های فوسیوس کاردین (فیلسوف اهل میلان)، "سالاماندر" بنونوتو سلینی، "پان" سنت آنتونی، و «مرد کوچک سرخ» ناپلئون بناپارت.:

”the elements and their inhabitants”: hellena Blavatsky: bibliotecapleyades.net

در اینجا میبینیم که فاصله ی خدای شخصی با خدای مسیحیت کم میشود و کم کم تمام نکات مثبت خدای خیرخواه مسیحیت را به صاحب خود که ممکن است آنها را نداشته باشد اسما منتقل میکند و شرایط را برای اومانیسم فراهم میکند. علت این که این فرایند به سادگی رخ میدهد آن است که فرد در اجتماع زندگی میکند و خدای جمع را هم تا حدی که مقاصد شخصی خودش را تامین کند گرامی خواهد داشت. طبیعتا این اومانیسم بالقوه در شرایط دموکراتیک و وقتی که انتخاب جمع مورد نظر ساده شود به اومانیسم بالفعل تبدیل خواهد شد. علت تناقض موجود در این مطلب آن است که انسان بدون جمع به زحمت زندگی میکند ولی از سوی دیگر، بشخصه و منفردا موجودی فکور هست. به نوشته ی انور خامه ای: «پراکسیس انسان نسبت به خودش... تنها از راه اندیشیدن صورت میگیرد و اندیشیدناگرچه بیش از تمام فعالیت های دیگر انسان دارای محتوای اجتماعی و بار اجتماعی است لیکن اساسا فردی به نظر میرسد. وقتی یک عده کارگر در کارخانه کار میکنند یا یک گروهان سرباز میجنگند،جنبه ی اجتماعی فعالیت آنها آشکار است. اما هنگامی که شاگردان یک کلاس یک مسئله ی ریاضی را حل میکنند به زحمت جنبه ی اجتماعی کار آنها برایشان قابل درک است. هر یک از دانش آموزان تصور میکنند که به تنهایی مسئله را حل میکنند.» پراکسیس انسان «نسبت به طبیعت و نسبت به انسان های دیگر» در این زمینه ی اجتماعی به منصه ی ظهور میرسد و «تمام نهادهای ایدئولوژیک مانند مذهب، فلسفه و ایمان به صورت های گوناگون آن، از این نوع پراکسیس سرچشمه میگیرند که تظاهر اساسی آن اندیشه است... مذهب، اصیل ترین و مهم ترین شکل نهادهای ایدئولوژیک است. نهادهای دیگر تا حدی که جنبه ی ایدئولوژیک دارند از مذاهب سرچشمه میگیرند یا خود یک نوع "جانشین مذهب" میباشند.مثلا فلسفه ی محض یا ماوراء الطبیعه که شامل انتولوژی و گنوسئولوژی و غیره میشود به طور مستقیم و غیر مستقیم به مذاهب پیوسته میشود؛ یا مستقیما برای توجیه اصول مذهبی به وجود آمده و یا مستقلا درباره ی همان مسائلی بحث میکند که بنیان مذاهب بر آنها استوار است مانند وجود خالق، قدمت یا حدوث جهان، اصالت روح یا ماده و نظائر آن. در مقابل، ایدئولوژی هایی مانند اومانیسم، فاشیسم، مارکسیسم و به طور کلی هر نوع فلسفه ی اجتماعی یا فلسفه ی تاریخی هر کدام به نحوی از انحاء،"جانشین مذهب" هستند یعنی همان مشخصات اساسی مذهب را دارند و همان وظایف را انجام میدهند.» ("ازخودبیگانگی در مذهب": انور خامه ای: نگین: شماره ی 133: 31 خرداد 1335: ص10)...

دانلود کتاب «مذهبی به نام بی خدایی»

مطلب مرتبط:

مثلث برمودای آسیایی

هر آنچه شاهان کاهن بخواهند: تاریخچه ی اسطوره ای توصیف خدای واحد با ترکیب دو خدای متضاد

نویسنده: پویا جفاکش

دیروز یکشنبه معادل 28 فروردین 1402 و بیست و ششم ماه رمضان امسال، شبکه ی باران کمی قبل از اذان مغرب رشت، در برنامه ی ویژه ی ماه رمضانی خود، کارشناسی را نشان داد که بقعه ی محله ی چله خانه ی رشت را معرفی میکرد که امروزه محل دفن امامزاده میرنظام الدین تخیل میشود. برنامه ازجمله دو عکس بالا را تصویر این بقعه در اواخر دوره ی قاجار توصیف نمود. اهمیت اینجا این بود که دکتر حشمت همرزم میرزا کوچک خان را پس از اعدام در این محل دفن کرده بودند که بعدا عمال رضا خان، محل قبر را با بتن پوشاندند و کلا ناپدیدش کردند تا این که جمهوری اسلامی، بعدا در محل آن بنای یادبود دکتر حشمت را بنا کرد. به گفته ی کارشناس، پهلوی ها همچنین بنا را به کل تغییر شکل دادند. شکل الانیش را در سایت های فارسی میتوانید به صورت زیر ببینید:

این محل الان کلا داخل شهر رشت است. اما آنطورکه سایت «سیری در ایران» از قول پریسا میرنظامی که از اعقاب میرنظام الدین مزبور تصور میشود، این محل در قرن 19 محل انارکله ای بوده که غالبا کولی ها و تجار در بین درخت هایش بیتوته میکردند تا این که یک زاهد گوشه نشین دراینجا خانه ای برای خودش ساخت و در آن عبادت کرد و بعد از مرگ در همان دفن شد؛ میر نظام الدین فوق الذکر باید همان زاهد باشد؛ در محل این بقعه، درویشان چهل روز مراسم ویژه ی سالیانه میگرفتند که به خاطر آن به آن چله خانه میگویند. کارشناس برنامه ی افطاری شبکه ی باران هم گفته که حدس زذه میشود نام زاهد مجهول الهویه ی فوق، میرنظام الدین بوده باشد. به هر حال، این آقای احتمالا میر نظام الدین را بعد از سید شدن، از نسل امام زین العابدین دانسته اند، لابد به خاطر این که امام زین العابدین هم مثل این آقا همه اش در حال عبادت و دعا کردن بود. بنابراین من یک بار دیگر نتیجه میگیریم که وقتی اسطوره و زندگینامه ی یک نفر تحت شرایط تغییرات جغرافیایی-سیاسی-فرهنگی عوض میشود، هنوز چیزی از آنچه که در ابتدا بوده در طرف قابل مشاهده است. اتفاقا عابد بودن میر نظام الدین، خیلی به تصویر اولیه و خلوت اطراف آدمیزاد در عصر قدیم نزدیک است و امام سجاد یکی از بی سروصدا ترین امام ها در بین لشکری از مدعیان سیاسی و چند نفر امام اولیه ی جنگجو است که بیشتر به زمان حاضر نزدیکند. شاید الکی نباشد که مقبره های قدیسین کهن، همیشه حول احترام به یک عابد گوشه نشین شکل میگیرند و مقبره های قدیسین مدرن روی اجساد قهرمانان جنگی و سیاسی. چون دنیای قدما کوچک بود و در این زمینه ایران تفاوتی با اروپا ندارد.

کوچکی دنیای اروپایی قدیم را مقایسه ی تاریخ هایشان نشان میدهد که به طرز عجیبی تمام راه هایشان به رم ختم میشود، آن هم حتمکا رم ایتالیا. میگویند دنیای امروز را انگلستان شکل داده است. ولی هنوز هیچ کس نتوانسته است توضیح دهد وقتی نقشه ی اروپا را 90 درجه جابجا میکنیم، موقعیت جزایر بریتانیا نسبت به آن، شبیه جزایر سیسیل در ایتالیا میشوند. این موضوع بیشتر به سبب شبیه بودن تاریخ این دو مجمع الجزایر در کمی قبل از جنگ جهانی دوم شبیه است. ایتالیا خانه ی مافیا بوده و هست. کمی قبل از جنگ دوم جهانی، چزاره موری از طرف موسولینی مامور شد تا مافیا را در این سرزمین نابود کند و اتفاقا موری با جدیت و بیرحمی تمام، این مهم را با موفقیت به انجام رساند. درست در همان زمان، در بریتانیا نیز ویلیام جوینسون هیکس، با پشتکار بینظیر و تکرار نشده ای به ریشه کنی تبهکاران در بریتانیا همت گماشته بود. مافوق موری، لوئیجی فدرزونی نام داشت و مافوق هیکس نیز موسوم به استنلی بالدوین بوده است. شباهت پرتره های این دو مافوق نیز یکی از موضوعات سوال برانگیز تاریخ است که آنها را به نوعی به هم مربوط کرده است. هیکس از مخالفان سرسخت اشرافیت یهودی بریتانیا و البته وینستون چرچیل بود. به همین دلیل پس از بازگشت چرچیل به قدرت و سربلندی او در پیروزی انگلستان در جنگ دوم جهانی، نگذاشتند هیچ نشانمی از هیکس غیر از آنچه دشمنانش درباره اش نوشته اند باقی بماند. درست مثل هیکس، میراث موری نیز با سقوط موسولینی در همان جنگ، به پایان رسید. امریکایی های فاتح ایتالیا پس از تصفیه ی سیاسی در کشور، دوباره به زد و بند با مقامات محلی پرذداختند و مافیا بازگشت. تفاوت بریتانیا با ایتالیا در این زمینه در آن است که دیگر هرگز در بریتانیا مثل سابق، تبهکاران دست بالا پیدا کنند، شاید چون انگلستان برنده توسط امریکا فتح نشدذ و ایتالیای بازنده چرا. البته امریکایی ها آلمان را هم فتح کردند اما آلمان در این دوگانه قرار نمیگیرد. شاید به این خاطر که انگلستان و سیسیل هر دو جزایر گوسفندان و چراگاه ها بودند و قوانین ابتداییشان درست مثل قوانین جامعه ی چوپانی، بر مناسبات خشن محلی استوار تر بوده است. میدانیم که پیشرفت های صنعتی و علمی روسیه و امریکا با به میراث بردن دانشمندان نازی در فتح آلمان میسر شد. از طرفی آلمان، محور راستین امپراطوری مقدس روم بود که آن را از فرانک های ژرمن به ارث برده بود. بنابراین مناسبات خشن در خارج از مرزهای آن، در فرانسه ای معنی پیدا میکنند که همانطورکه اسمش نشان میدهد نتیجه ی تجزیه ی دولت فرانک بوده ولی در یک محیط گاول و کلتی اولیه که کمتر با لشکر کشی ژرمن مناسبت دارد. فرانسه تلاش خود برای امپراطوری سازی را با خدایی شروع کرد که بتواند مردم را متحد کند بی آن که چندان شباهتی به یک ارتشی خشن داشته باشد؛ آدمی از جنس قلدرهای محلی ولی آنقدر فراانسان که بتوان به خدای مسیحیت ربطش داد؛ یعنی هرکول گاولی که دولت فرانسه آن را به هرکول فرانک تغییرذ نام داد. بیشترین سرمایه گذاری روی آن به لویی 14 در قرن 18 نسبت داده میشود. هرکول همان گیلگمش در افسانه های خاورنزدیک است که در کتاب مقدس یهودی-مسیحی به گونه ی سمسون تکامل یافته است. مشهورترین کار این قهرمان تحت هر سه اسم، کشتن یک شیر بوده است و به پوشیدن پوست شیر مشهور است. به نظر میرسد قهرمانی های هرکول، برای نزدیک کردن انسان ها به خدای یهودی-مسیحی به واسطه ی یک انسان خدا مانند بوده باشد که حکام دوره ی رنسانس به این سو خود را جانشینان او میخواندند. صحنه ی جمع آوری سیب های طلایی از باغ دختران اطلس توسط هرکول وقتی که سیب ها توسط یک مار حفاظت میشوند، برخورد آدم با حوا و مار پای درخت سیب ممنوعه را به یاد می آورد. ولی از سوی دیگر، او در تروآ، شاهزاده خانمی را نجات میدهد که در پای ساحل دریا زنجیر شده تا اژدهای دریایی پوزیدون او را ببلعد و هرکول این اژدها را میکشد، صحنه ای که در نجات یافتن شاهزاده خانم اندرومدا از قربانی شدن به دست اژدهای دریایی تکرار میشود؛ البته اندرومدا را پرسئوس نجات میدهد که احتمالا او هم ورژنی از هرکول است. نسخه ی مسیحی این داستان نیز نجات شاهزاده خانم از چنگ اژدها توسط سنت جورج است. اما چون داریم درباره ی نبرد یک خدا با یک اژدهای دریایی صحبت میکنیم، مهمترین همتای اروپایی این نبرد منهای ذکر شاهزاده خانم، قطعا پیروزی یهوه خدای مسیحیت بر لویاتان اژدهای دریایی است.:

“many faced Hercules”: chronologia.org

از هرکول باید چطور الهام بگیریم؟ در مقام آدمی که علیه حکم خدا طغیان کرد یا خدایی که از او انتقام گرفت؟ بیایید روی یک نقطه ی خاص از زندگی هرکول تمرکز کنیم: مرگش. همسرش که میخواست بی وفایی تمام نشدنی هرکول نسبت به خودش را از بین ببرد ناخواسته سبب مرگ او شد. از طرفی سمسون یا هرکول یهودی را دشمنانش با فرستادن زنی روسپی به بستر او فریب دادند و دستگیر کردند و کشتند. هرکول که نماد قدرت است در مقابل زنان خلع سلاح است. با ای حال، جاودانگی از معبر مرگ به دست زنان ب دست می آید. سلف هرکول در این راه، آدونیس یا تموز جبیل است که در راه عشق به ایزدباونیی (ونوس یا استارته) به دست شوهر زن به قتل رسید ولی به کوشش ایزدبانو مجددا زنده شد. قدرت نیز برای جاودانه شدن باید به راه مرگ در راه زنان برود بخصوص اگر قدرت در دست انسانی چون هرکول باشد که میخواهد میانجی خدایی چون یهوه باشد.

دانش نیز قدرت به بار می آورد و آثاری هنری درباره ی به بند درآمدن مرکوری یا هرمس خدای دانش توسط الهه ونوس /آفرودیت و پسرش اروس/کوپید خدایان شهوت وجود دارد که نشان میدهد چطور شهوت عقل را کور میکند. هرمس معمولا دارای کلاهخود است و کلاهخود نشانه ی تعلق اولیه ی او به قدرتمداران و جنگجویانی از جنس هرکول میباشد. اما از طرف دیگر، او حامل نشان کریکیون یا کادوسئوس است: عصایی که دو مار به دورش پیچیده اند. این نشان، یادگار اقوام صلحجوتری است. کریکیون در ابتدا متعلق به گیزیدا یا گیشزیدا خدای کلدانی بوده است. او به همراه تموز، نگهبانان دروازه ی جهان دیگر بودند. تموز ایزد حامی رشد نباتات بود و گیزیدا «چوپان زمین» که از مردم در مقابل اجنه و شیاطین دفاع میکرد. در شش ماه آخر سال که تموز به جهان زیرین هبوط کرده و موسم خزان گیاهان بود، گیزیدا به جای او محافظ زیست بود. تموز و گیزیدا هر دو هرمافرودیت یا دوجنسه و معمولا دو مرد جوان تصور شده اند. آنها با هم رابطه ی عاشقانه داشتند و در این رابطه گاهی تموز رئیس و گیزیدا مطیع بود و گاهی برعکس، گیزیدا رئیس و تموز مطیع بود. گاهی به جای آنها دو شیر، دو مار، دو عقرب، دو عقاب یا دو جن با ظواهر ترکیبی از انسان وحیوانات را نگهبان دروازه ها ترسیم میکردند. با این حال، مسیری که به دو مار حول کریکیون ختم شد، به احتمال زیاد، به نسخه ی خاص تری از گیزیدا مربوط میشود که به رویای گودئا شاه لاگاش بازمیگردد. در این رویا الهه "نعناع" به گودئا شمایلی از گیزیدا تحت نام "نین گیشزیدا" (یعنی رئیس-گیشزیدا) ارائه کرد که اساس کیش جدید شد. در این کیش، نین گیش زیدا مجسم به مردی ریشو با دو مار روییده روی کتف هایش بود. این شمایل، کپی شده از روی تصویر حئا خدای آب ها بود که دو شاخه آب از رودو کتفش جاری بودند و این آب ها به کنایه از آب حیات، با مار جانشین شده بودند که به دلیل پوست اندازی مثل آب حیات با جاودانگی مرتبط بودند. نین گیش زیدا محافظ درخت زندگی بود و این درخت، با مجامعت دائم یک الهه که اسمش ذکر نشده و فقط تحت عنوان بعلات –یعنی ملکه- از او یاد میشود با شمش در هیبت خدای مذکر خورشید بهاری تداوم حیات می یابد. روشن است که الهه ی مزبور الهه ی بهار است که معمولا عیشتار یا عنانه را در این مقام تصور میکنند. عصای کادوسئوس جانشین درخت زندگی شده و دو مار نیز همین دو ایزد نر و ماده اند که نشانه ی تجزیه ی گیزیدای هرمافرودیت قبلی به شمار میروند. در حالت جدید، نین گیشزیدا برابر با آنو خدای آسمان است و جلوه های نر و ماده اش به ترتیب خورشید روز و ماه شبند. بنابراین گیزیدا خود کریکیون است و هرمس در مقام صاحب عصا تموز یار گیزیدا است که در سوریه معمولا خود گیزیدا و روح کریکیون به حساب می آمده است. از طرفی، درخت حیات گیزیدا درخت باغ میوه ی ممنوعه نیز هست و روح درخت به تنهایی اژدهای مادینه است که شمش فقط پس از الحاق به او مارسان میشود. الهه از ترکیب درخت و مار به دست می آید و فرم انسانیش گاهی مثل درخت شاخه دار میشود و شاخه ها نیز گاهی شکل مارند و گاهی شکل شاخه ی میوه دار درخت. یک شیر هم کنار الهه تصویر میشود که همان گیزیدا است. گاهی روی شانه های الهه هم رویش داریم اما نه مار بلکه سر شیر. این در حکم همان شاخه های میوه ی مارسان است که میتواند نتیجه اش جانور شمش یا خورشید یعنی شیر باشد. همانطورکه میوه های درخت در مقام میوه ی ممنوعه ی باغ عدن بچه های الهه اند، شیرها هم در مقام مظهر قدرت، فرزندان او از شمش شیرآسا هستند. این فرزندان درست مثل پدر و مادرشان خورشید و ماه، منعکس کننده ی تضاد تاریکی و روشنایی درون خدا و جلوه های زمینیش شاهانند. برخورد گیزیدا در قیافه ی انسان با این زن درخت مانند، در داستان یونانی عشق آپولو به دافنه دختری که تبدیل به درخت شد تکرار میشود. اما مسیری که نین گیشزیدا را به هرمس حامل کریکیون رساند، مسیری بود که با برجسته شدن عصای مارپیچ در هیراپولیس سوریه به طبع استبداد یونانی-رومی رسید. در این جا، الهه ی مارسان تبدیل به آتارگاتیس الهه ی ماهی گون آب ها شد که همسر حداد خدای بومی بود. در دی سیریا این زوج با زئوس و هرا شاه و ملکه ی خدایان المپی یونان تطبیق شده اند. اما آتارگاتیس یک عاشق جوان موسوم به سمیوس یا سمیون هم داشت که ناپسری او بود و با دیونیسوس یونانی تطبیق شده است. از طرفی ماکروبیوس نوشته است که شوهر آتارگاتیس، خدایی مجسم بر زمین نبود و بیشتر بار آسمانی داشت. بنابراین او همتای یهوه ی یهودی و پسرش سمیون همان آدم ابوالبشر بود که به همسر پدرش درخت ممنوعه ی دانش ذکر شده در تورات دست درازی کرده بود. این تثلیث خدایان را به نام های زئوس-آفرودیت-هرمس و ژوپیتر-ونوس-مرکوری نیز یاد کرده اند. بنابراین هرمس که خدای دانش است درنتیجه ی دست درازی به درخت ممنوعه ی دانش در هیبت سمیون یا همان آدم، خدای معرفت و حامل کریکیون شده است. مقاومت در مقابل دستور خدا مبنی بر ممنوعیت میوه ی درخت، در حکم همان مقاومت در مقابل شیر درنده است که تجسم دیگر وسوسه ی آن میوه به شمار میرود. الهه ی صاحب درخت، همان الهه ی بینظمی و نابسامانی است که مردوخ خدای کلده او را درحالیکه نامدار به تهاموت الهه ی اژدهاگون دریایی است میکشد و همین مردوخ به شیرکشی هم معروف است چون شیران فرزندان الهه اند. شیر سلطان حیوانات است و مردوخ حامی سلاطین انسان ها و الگوی آنها. قانون شیر، قانون جنگل است که در آن همه قدرت خود را علیه ضعیف تر از خود به کار میبرند و مزاحم جامعه ی متمدن است. بنابراین شاه به جای مردوخ در امر آیینی شیرکشی، سیطره ی نظم شهری بر بینظمی طبیعت را اعلام میکند. شاه تنها کسی است که اجازه دارد برای به دست آوردن این قدرت خدایی، از میوه ی درخت ممنوعه بخورد و به قانون وحشی طبیعت ازجمله آیین ارجی گودئا که در آن، شاه تمام قوانین اخلاقی جامعه را زیر پا مینهد مشرف شود. آیین مزبور بر مجامعت دائم ایزد و ایزد بانو استوار است که در آن، تداوم نسل ایزد بانو وابسته به تن دادن او به مجامعت با نر به پیروی از موجودات مادینه در مقابل همنوعشان استوار است. پس شاه هم باید اشتهای جنسی فراوانی برای مجامعت با همنوعان مادینه اش یعنی زنان داشته باشد. در یهودیت، روح درخت زندگی لیلیت همسر اول آدم است و جانشین زمینی او حوا مقام همسر را دارد. منتها اولی بهشتی است و دومی زمینی و بی ارج. هنوز هم مردان، افتخار به مجامعت با زنان زیاد را نشانه ی قدرت و برتری خود تلقی میکنند که یک خودخواهی شاهانه و نشانه ی اشرافی بودن است:

“Babylonian origin of hermes the snake god and of caduceus”: a.l. forthingham: American journal of archaeology: vol 20: number2: apr-jun 1916: p175-211

سرهنگ فورلانگ انگلیسی در بحث از زنبارگی اشراف و کشیش های اسپانیایی، مینویسد که معشوقه های اینان همه در حکم لیلیت برای آدمند. لیلیت سرور جانوران وحشی و خومند به حیوانات است. دربارهای اشراف همواره پر از حرامزاده های روانپریشی توصیف میشوند که نتیجه ی درآمیختن نامسئولانه ی اشراف پیشین با فاحشه ها و حتی همسران اشراف دیگر هستند. این فرزندان درست مثل مادرانشان حکم جانوران وحشی را دارند. لیلیت از لیله در عربی-آشوری به معنی شب می آید و در روایتی یونانی، لیلاتوس ایزدبانوی ماه و خواهر دوقلوی آپولو خدای خورشید است. در حدیثی از سنت پاول، به مردان توصیه شده است که هرگز بی همسرشان نخوابند. چون در این موقع لیلیت به سراغشان می آید و از مجامعت با آنها انواع و اقسام اجنه و شیاطین را ایجاد میکند. اشرافیت های درباری نیز حکم اجنه و شیاطین انسان نمای جامعه را دارند.:

“rivers of life”: v2: james forlong: celepohais press: 2005: p1312-3

و اما این دربار یهودی-مسیحی روی رویای شاهی به نام گودئا استوار است که پس از رسیدن به دامادی و جانشینی اوربابا شاه گیرسو به حکومت آنجا رسید. خدای شخصی او که او را "نین گیرسو" یعنی خدای گیرسو مینامید، خدای جنگ بود. گودئا انسی یعنی شاه لاگاش بود درحالیکه خود را لوگال نیز مینامید، اصطلاحی که در آن منطقه فقط برای خدایان به کار میرفت و حتی جانشینان گودئا نیز جزئت نکردند خود را به این عنوان بخوانند. علت این است که نام گودئا چیزی جز تلفظی دیگر از جوداه یعنی یهودا نیست: حاکمی که نام یهودیان از او می آید. در گفتاری از سانخونیاتون آمده که یهودا همان زئوس خدای یونانیان است و پدرش کرونوس کسی جز اسرائیل یعنی یعقوب پدر بنی اسرائیل نیست. زئوس همان سابازیوس یا دیونیسوس توصیف شده در آیین های ارجی است و سابازیوس لغتا و ماهیتا همان صبایوت از نام های یهوه است. در گفتاری اپوکریفایی منسوب به مسیح، کرونوس «صبایوت بزرگ»، و زئوس «صبایوت کوچک» توصیف شده و «صبایوتی ها» حامی «آدمی ها» خوانده شده اند در مقابل یبرائوث و پیروانش که دشمن آدمیانند. هویت این دو خدای متضاد –صبایوت و یبرائوث- روشن است: آنها به ترتیب، حئا و انلیل پسران آنو هستند. حئا و انلیل رهبران آنوناکی ها هستند که در متون مقدس از آنها با عناوین آناکیم و نفیلیم و ناظرون یاد میشود و دورگه های فرشتگان هبوط کرده ی خدا با زنان زمینی به حساب می آیند. آنها برعکس آدم های معمولی که «سر سیاه» یعنی دارای موهای سیاه هستند، موها و چشمان رنگی دارند. انسان های دارای چنین خصوصیاتی از نسل اسکیت ها و تاتارها هستند که از شمال و از سمت کردستان به بین النهرین وارد شدند و بر بومیان سیطره یافتند و فامیل های همینان نیز در فتح اروپا اشرافیت آنجا را به وجود آوردند. در روایات آشوری، قلمرو آنوناکی ها موسوم به خارساگ در کوه های طوروس قرار دارد و شامل نواحی کردنشین ترکیه میشود. حئا که نامش از "حی" عربی به معنی زنده می آید و مشخصات اولیه ی کیشش بیشتر در بین مندائیان بین النهرین دوام آورده است، خالق آداپا یا آدم ابوالبشر و حامی نوع بشر بوده است درحالیکه انلیل متفرعن آدم ها را فقط بردگانی بی ارزش تصور میکرده است. حئا برابر با کرونوس، و زئوس برابر با پسر او مردوخ که حامی شاهی بابل است در نظر گرفته شده اند. از طرفی «سام ابن نوح» که جد سامیان منجمله یهودیان است نیز در منابع هاقده گاها با کرونوس تطبیق شده است. مانویان، سام و نهریمان را در زمره ی ناظرون به شمار آورده اند. در شاهنامه ی فردوسی، دو تن از مهمترین قهرمانان به نام های رستم و زال، از نسل سام پسر نریمانند. اگر کرونوس یا اسرائیل همان حئا باشد، انلیل که برادر شاه مسلک حئا و در دشمنی با او است نیز برابر با برادر دشمن خوی یعقوب یعنی عیصو میشود. عیصو بعد از درگیری با یعقوب، بزی قربانی میکند و پوست او را میپوشد و به حران میرود و درآنجا دو همسر اختیار میکند که قابل مقایسه با "آرانگاواخ" و "ساوانگاواخ" دو همسر "آژی دهاک" شاه-اژدهای ترسناک افسانه های زرتشتیند. پوست بز پوشیدن عیصو با شیطانی تلقی کردن نسلش و تشبیه شیطان به بز نسبت دارد. اما از سوی دیگر، اسکالیگر و بسیاری از نویسندگان مکتب او عیصو را با خدایی به نام اوزائوس تطبیق کرده اند که نخستین بار به انسان ها امر به لباس پوشیدن کرد و خود در این مسیر پوست بز پوشید و ازاینرو لباس نخستین انسان ها به تقلید از او پوست بز شد. لباس پوشیدن یکی از مهمترین دستورات یهودیت برای جدا کردن بشر از حیوانات وحشی است. بدین ترتیب ما در مذاهب پیروان گودئا هم حمایت از برتری شاهان و اصل و نسب آنان را می یابیم و هم عنایت ایزدی و حفاظت از خوبی و نیکی ازجمله در جاهایی که انلیل و حئا در آن با هم متفقند. اتفاقی که در نسل یهودای نسب برده از حئا افتاده است این است که آنها به سبب نسب بردن مستقیم از آنوناکی ها و زیستن در میان انسان ها یهوه و یبرائوث را که همان حئا و انلیلند در هم تلفیق کرده اند و هر دو را یهوه خوانده اند و کم کم هویت اصلی یهوه را انلیل قرار داده اند تا بتوانند به عنوان انسان های ایزدی به مردم زور بگویند. یعنی نخست ادعا کرده اند که قوم حئا خدای حامی انسانند و بعد کم کم روی برتری خدایی خود بر انسان های معمولی به شیوه ی انلیل سرمایه گذاری کرده اند. نین گیشزیدا که اتفاقا او هم پسر حئا تلقی میشود الگوی تأسی آنها به قانون جنگل یا «حق با قوی تر است» میباشد. در نین گیشزیدا انسانی جای شیر در ریاست بر مخلوقات زمینی را میگیرد و این در قانون فرعونی مصر در تمثال ایزدی اسفنکس یا شیری با سر انسان، متبلور میشود. این بدعت شاهانه علیه مساوات طلبی حئا توسط یهودیان بین النهرین بروز میکند و دراینجا حساب آنها از یهودیت متعارف جدا و نسبنامه ی آنها دچار تغییر میشود؛ بدین ترتیب که چون دیگر فرقی بین عیصو و یعقوب یعنی دو پسر اسحاق وجود ندارد هر دو آنها در پدرشان اسحاق خلاصه و به نام دیگر تلفظ نام اسحاق، تبدیل به «ضحاک» ماردوش میشوند که بر دوشش دو مار روییده است و این ضحاک در شاهنامه معادل همان اژی دهاک زرتشتی است. او پیشوای آشوریان یا آسوریان است که نامشان در فارسی عمدا آتوری تلفظ میشود تا با توری ها یا تورانیان همهویت شوند که همان اسکیت های تاتارند. تنها پسر ضحاک، هوشیم است که جد کوشیم یا کوشی ها است که با عیلامی های خوزستان تطبیق میشوند و عیلامی ها نیز همان هندیان و بانیان هندوستان تلقی میشوند. جنگ قهرمانان با نفیلیم شیطانی در ادبیات یهودی تبدیل به جنگ آریایی ها با آسورا ها در هندوستان میشود که نام آسوراها از آسوریان می آید و بومیان سیاهپوست هند را در بر میگیرد که از نسل هوشیم عیلامی پسر ضحاک آسوریند. در کردستان که روی آشور قدیم به وجود آمده، یارسانی ها یا پیروان سلطان اسحاق سکونت دارند. این اسحاق مردی مقدس بود که گاهی دارای خویی خشن و ناخوشایند میشد. در این لحظه گفته میشد ضحاک یا نیمه ی شرورش بر او غلبه یافته است. درواقع سلطان اسحاق جامع اسحاق یهودی و ضحاک آشوری بود. اما چیزی موقتا هویت اصیل اسحاق-ضحاک او را تحت الشعاع قرار داده بود: تعالیم یثرو کاهن مدین که موسی تعالیم او را به بنی اسرائیل داد و یهودیت را ایجاد کرد.مدیا یا ماد که فرم دیگر مدین است با کوهستان های کردستان ایران تطبیق شد یعنی جایی که مطابق شاهنامه، فریدون لشکر آماده ی مبارزه با ضحاک را درآنجا سازماندهی کرد. اکنون این هر دو شق مدینی-ضحاکی در مذهب یهوه وجود دارند. به نفع مردم عادی است که شق مدینی یا حئا غلبه داشته باشد و به نفع اشراف است که شق تورانی یا انلیل غلبه داشته باشد.:

“race that bwent stray”: Melinda siebold: subrosa pub: 2015: chap8

وقتی به این قسمت از احتمالات میرسیم و به یاد سابقه ی یهودی شرع اسلامی می افتیم، اگر مسلمان باشیم، شعارهای آشنای اسلامی به ذهنمان میرسد که در این بیت مولانا خلاصه شده اند:

طالبان یزدان و آنگه عیش و نوش؟

باده ی شیطان و آنگه نیم هوش؟

ولی یادمان باشد گیلک ها قبل از این که با این شعارها آشنا شوند این کنایه را درباره ی فلسفه ی تعلیمات آخوندها از زبان آخوند به کار میبردند: «قالی خودمان را نگفتیم؛ قالی دیگران را گفتیم.» قطعا آخوندها و صوفی ها قبلا در بیان امتیازاتشان راستگوتر بودند و شاید به همین دلیل است که زمانی نام و اصل و نسب عابد گوشه نشین چله خانه ی رشت مهم نبود.

مطلب مرتبط:

کنت دراکولا در لباس پیشوای دینی

دانلود کتاب «ایران باستان در دوزخ رسانه ای: کورش، زرتشت و مسیح یهودی ها»

نویسنده: پویا جفاکش

بخشی از کتاب:

...از ابتدا اشتباه کردیم که افسانه ها را انکار کردیم و به عنوان خرافات زشت از خود دور کردیم. رابطه ی ما با این اعتقادات به اصطلاح شرک آمیز، رابطه ی عشق و نفرت بود. یعنی همانطورکه ظاهرا از خیلی از آدم های دور و برمان نفرت داریم ولی در درون به آنها کشش داریم، این اعتقادات را نیز در کالبد کلامی و تشبیهیشان با نفرت و تحقیر به نسیان سپردیم ولی آنقدر در درونمان ریشه داشتند که آگاهان میدانستند آنها را چگونه از نو در ما زنده کنند. این را اتفاقا باز در یک افسانه ی دیگر با ریشه ی پاگانی نشان داده اند.: دیو و دلبر. دخترخانمی که داوطلب شده به جای پدرش زندانی جانوری وحشی و وحشتناک شود، نخست از حیوان میترسد ولی کم کم به او دل میبازد تا جایی که بلاخره حیوان که شاهزاده ای طلسم شده است به نیروی عشق او به صورت اول خود بازمیگردد و جالب این که دختر که به چهره ی حیوانی او عادت کرده است، متعجب میپرسد: «پس وحش من کجاست؟» "جاش گرسل" روانشناس بالینی از خلیج سانفرانسیسکو، تعبیر این داستان را آن میداند که ما باید با سختی و زشتی مطلبی که زندانی آن هستیم کنار بیاییم و کم کم زیبایی را درون آن کشف کنیم و از درون دیو، یک شاهزاده ی زیبا بیرون بکشیم.:

“BEAUTY AND THE BEAST AS A LESSON IN SELF ACCEPTANCE”: JOSH GRESSEL:PSYCHOLOGY TODAY: 4DECEMBER 2016

ولی من فکر میکنم در این داستان، دختر فقط پذیرنده نبود بلکه یک کنشگر بود. او فقط یک شاهزاده را در زیر پوست یک حیوان وحشی شناسایی نکرد بلکه حیوان را به جوان زیبا تبدیل کرد. ما نیز باید به ریشه ی مذهبی و اولیه ی فرهنگ عمومی خود برگردیم و به جای انکار آن، آن را به صورت یک سیستم مفیدتر و سازگارتر و صلح آمیزتر بازسازی کنیم. در این مورد ابتدا باید خط اتصال خود به فرهنگ شوالیه ای اروپا را کشف کنیم و بعد رد عقاید پاگانی کشاورزی پشت آن را بیابیم. این کار زیاد سختی نیست. فقط کافی است به یاد بیاوریم که رابین هود یک خدا بود که در خدمت حکومت قرار گرفته بود منتها به شرطی که حکومت به حق باشد. ریچارد شیردل شوالیه ی صلیبی یک شاه برحق بود و برادرش پرنس جان نبود. طبیعتا انتظار داریم در ایران نیز مذهب شیعه تحت اختیار حکومت برحق باشد نه غاصب بی لیاقت که سابقا شاه پهلوی بود و الان عده ای آن را جمهوری اسلامی میدانند. اما واقعیت این است که ایده ی نظم بهشتی تحت حکومت شاه برحق کاملا به ایدئولوژی جمهوری اسلامی گره خورده و رد آن را تا مدینه ی فاضله ی افلاطون میتوان جست که بر آرمانشهری تحت نظارت شاه فیلسوف استوار بود. این یک نظریه ی یونانی باید باشد که توسط صدرایی گری مورد تایید امام خمینی در مقام رهبر انقلاب ایران پذیرفته شده بوده است. ولی توفیقش در دوره ی شاه سابق مدیون توجه به سهروردی است که ادعا میشد نظریه های فلسفی ایران باستان را وارد تصوف اسلامی کرده و ملا صدرا از دنباله روان او است. بخصوص هانری کوربن از مدعیان این نسبتسازی بین تشیع و استبداد الهی ایران باستان بود. همانطورکه انشاء الله رحمتی مترجم آثار کوربن در مقاله ی "احیای حکمت" که در اطلاعات حکمت و معرفت(شماره ی 165: زمستان 1401: ص6) عنوان میکند، ادعای کوربن روی این عبارت کوتاه در کلمه التصوف سهروردی استوار بود: «در میان پارس بودند جماعتی که به واسطه ی حقیقت هدایت میکردند و بر مبنای آن عدالت میورزیدند. حکیمان و فاضلانی بودند بی هیچ شباهتی به مجوس و من حکمت نوری شریفشان را که ذوق افلاطون و حکیمان پیش از وی بر آن گواهی میدهد در کتابم به نام "حکمت الاشراق" احیا کردم و در این مورد، کسی را بر من فضل تقدم نیست.» جالب این که سهروردی در وصف این پارسیان مرموز بینام، آیه ای از قرآن را در مورد «قوم موسی» به کار میبرد: «و من قوم موسی امه یهدون بالحق و به یعدلون: و از میان قوم موسی هستند جماعتی که به واسطه ی حقیقت هدایت میکنند و بر مبنای آن عدالت میورزند.» (اعراف: 159) رحمتی در وصف این تعبیر مینویسد که سهروردی مسلمان دارد تایید الهی قوم موسی را «به حکیمان پارس باستان و بالمالازمه به حکیمان راستین در میان همه ی امت ها تعمیم میدهد.» (همان: ص7) اما من فکر میکنم کاربرد آیه دراینجا محصول اعتقاد سنتی به پدید آمدن پارسیان از نسل اسحاق ابن ابراهیم و بنی اسرائیل است که در نسبنامه های تاریخ طبری هم دیده میشود و بیش از این که در ژرفای تاریخ ریشه داشته باشد، محصول ارتباطات فرهنگی دورانی است که ادبیات فارسی و تاریخ ایران باستان در آن در حال کشف یا بهتر است بگوییم در حال جعل بودند یعنی در امپراطوری بریتانیای قرن19 و بخصوص در کانون آن زمان زبان فارسی یعنی هندوستان. در همین حدود زمانی است که معرفی نامه های ایران باستان و در صدر آنها کتاب دساتیر از هند بریتانیا به سمت ایران قاجار سرازیر میشوند و شعار احیای ایران باستان به کمک انگلستان را در ایرانی به توفیق میرسانند که به لحاظ نظامی تحت نفوذ قزاق های روس است. ازاینرو نوع نگاه ایرانی به تاریخ باستان خود از ابتدا یک تلفیق یهودی-انگلیسی-هندی بود و در یک نتیجه گیری تاریخ های اروپایی، زرتشتی و یهودی از حدسیات پیرامون هویت ماقبل اسلامی بنای تخت جمشید در فارس خلاصه شده بود که آنجا را با پرسپولیس نوشته های یونانی تطبیق میکرد. در این نگاه که فراماسونری یورک جلودار آن بود، هندوستان انگلیس درست مثل قرن19 در دوران باستان نیز دروازه ی حکمت به روی ایران بود و ایران را به دروازه ی حکمت به روی دنیای عرب تبدیل نموده بود. این حکمت، حکمت یهودیان اولیه در ماتورا، کشمیر، کابل و بلخ بوده که پدرشان برهما، تبدیل به "ابراهیم" ایرانی و بعد "آبراهام" کتاب مقدس شده است. مارتین هاوگ توجه کرده است که زرتشتیان هند که بیشتر به نام "پارسیان" شهرت داشتند به دین خود، "کیش ابراهیم" میگفتند و پیامبر خود زرتشت را با ابراهیم پدر یهودیان و اعراب تطبیق میکردند. اگر کورش پارسی، یهودیان را در بابل ارتقا داد ازآنرو بود که خودش از قوم آنها بود. در کتاب یوشع (3-2 : 24) آمده که ابراهیم به مانند نوح، از سیلی در اور کسدیم نجات یافته و به همراه خانواده ی خود به کنعان نقل مکان کرده است. این سیل را سیل عظیم رود سند در دوران عتیق خواندند که آثارش در قرن 19 کشف شده بوده است. کسدیم همان کلدانیان هستند که نام سرزمینشان کلده با کالا دوا (خدای سیاه) لقب شیوا خدای نابودی هند مقایسه میشد. نام اسماعیل پسر ابراهیم و جد اعراب نیز به صورت ایشماهال لقب شیوا تلفظ شده بود. کالا لقب شیوا منشا عنوان کالان برای یهودیان بود. فلاویوس جوزفوس از قول ارسطو نوشته که یهودیان از نسل «هندیان» بودند و هندیان به یهودیان «کالانی» میگفتند. کلارخوس سولی نیز نوشته است که کالانی های هندی در سوریه «یهودی» خوانده میشدند:

“that old whore”3: Thomas doreste: jehovahs-witness.com

با این حال، نباید فراموش کرد که تطبیق هند با شبه جزیره ی هند کنونی مربوط به قرون 18 و 19 میشود و در قدیم، لغت «هندی» درست مثل لغت «اتیوپیایی» به معنی سیاهان به طور کلی بود. از طرفی، همانطورکه در نوشته های دورسته دیده میشود، کسی درباره ی تعیین منطقه ای به نام کلده در بین النهرین عراق شک نداشت یعنی منطقه ای که به سبب دو رود دجله و فرات، به طور سنتی، شنعار یا "شین ناهارین" (میان دو رودخانه) نامیده میشود و خوزستان یا عیلام به عنوان مهد تمدن ایران نیز به سبب مجاورت با مجموع آن دو رودخانه یعنی شط العرب در شرق کلده، گاهی جزو بین النهرین تعیین میشد. قلمرو نمرود همین منطقه بود و شهر او به نام کلنه قابل مقایسه با اصطلاح کالانی است. سرهنگ فورلانگ انگلیسی، در قرن 19 اطلاعات زیر را درباره ی شنعار عراق جمع آوری کرد: آن از دو منطقه ی "ایس" یا "هیت" در اطراف فرات، و سامرا در اطراف دجله تشکیل میشد که مجموعه ی آنها بین زاگرس در شمال و صحرای عربستان در جنوب، "کلده" نامیده میشدند. ایس با ایسیا نام دیگر مدیا [امروزه: ماد] قابل تطبیق است. رشد کلده نتیجه ی اتحاد آمیت های سیاهپوست بومی با بوربورهای آکدی عرب زبان به وجود آمد. آمیت های کوثا در این زمینه نقش زیادی ایفا کردند و ازاینرو این قوم به نام کوثیم یا کوثی ها نیز شناخته میشوند. عنوان کوثی مرتبط با نسل کوش است که نمرود از آن برآمد. پارسیان از نسل پرسئوس پسر هلیوس خدای خورشید از "پارسی" دختر اکئانوس شاه تیتان کوثا بودند و اولین قبیله ی آنها پاسارگادیان بودند که بعدا توسط شوشی ها به رهبری داریوش و خرخس فتح شدند. نوشته های یونانی از شهر آنان به نام پاسارگاد یاد کرده اند که مقبره ی سیروس یا کورش در آن قرار داشت. فورلانگ، آنچه را که یونانیان مقبره فرض کرده بودند، دراصل معبد کورس یا کوریوس خدای خورشید میداند که نامش یکی از القاب بلوس یا بعل خدای کلده بود و بلوس را مسیحیان همان نمرود دانسته اند. "عاشر" یا "آشور" که همان بلوس و منشا نام قوم آشوری است لغتا همان ایشوارا لقب شیوا در هندوستان است. برخی مقبره ی کورش پاسارگاد را با بنای مکعب شکل سنگی در صحرای فارس تطبیق کرده اند اگرچه در اطراف آن شهری نیست. به همین ترتیب خرابه ی "اصطخر" [یا تخت جمشید] در نزدیکی آن را با پرسپولیس –یعنی شهر پارسیان- در نوشته های یونانی تطبیق کرده اند که بنای آن به کوکلوپ ها یا غول های باستانی نسبت داده میشد و بعدا پایتخت خرخس [امروزه: خشایارشا] شده بود اگرچه اصطخر خیلی کوچک تر از آن است که یک شهر باشد. در اصطخر زمان فورلانگ، مجسمه ی مردی که بزی پاهایش را روی شانه های او گذاشته، وجود داشت و این بز، پیشگویی ظهور نابودکننده ی بنا به شمار میرفت که با اسکندر مقدونی تطبیق شده است. معماری و هنر به کار رفته در اصطخر و بنای «موسوم به مقبره ی کورش» چیزی بین مدل های بابلی-آشوری و عربی-اسلامی است. این منطقه زائده های تمدن هیلان یا عیلام به مرکزیت شوش به شمار میروند. ولی شنعار و شوش دیگری نیز بوده اند که در افریقا واقعند. شنعاری داریم در نزدیکی مروئه در سودان که بیشتر "شمار" نامیده میشود. یهودیان مصری، منطقه ی شرقی آن تا قسمت کوهستانی اطراف نیل در جنوب مصر را "سوسا" یا شوش میخوانند، مردم آن را "هندی" و "کوش" میخوانند و آنها را ریشه ی فراعنه ی مصر به شمار می آورند.:

“rivers of life”:v2: james forlong: green: 1883: p4-8

فورلانگ، در معماری بناهای فرعونی مصری، خرابه های آشور و کلده و «بنای موسوم به مقبره ی کورش»، یک خصلت مذهبی کلدانی واحد می یابد: تقدس مکعب؛ یعنی همان چیزی که در محور اتحاد مردم این منطقه از جهان یعنی کعبه ی مکه هم مشاهده میشود: اقامت خدا در بنایی چهارگوش به کنایه از جهان فیزیکی. فورلانگ، اسطوره ی پشت این اعتقاد را تقویمی توصیف میکند بدین معنی که خدایی که توسط جهان مادی و کیفیت پلشت آن جذب شده به زمین مربوط میشود چون اصطلاحات "فیزیکی" و "زمینی" معادل همند، بنابراین اینجا با مقوله ی تقویمی مرگ خدای نباتات و تبعید موقت او به دوزخ زیر زمین مواجهیم که در طی آن، زمین دچار خزان میشود و پاییز و زمستان وقوع می یابند تا این که در بهار، خدا به همراه سرسبزی طبیعت بازگردد. این توام با خورده شدن جسد خدا همچون جسد شاخ و برگ های گیاهان توسط کرم ها است و کرم جانشین اژدها است که دشمن بعل در مقام خدای زندگی است و هنوز کیفیت ایزدی دارد. در مذهب یهودی-مسیحی نیز نام "بعل زبوب" دشمن یهوه را فقط از سر اشتباه "ارباب مگس ها" معنی نکرده اند بلکه فلسفه ی آن را نیز فهمیده اند چون مگس ها روی اجساد تخم میگذارند و فرزندانشان در قالب کرم ها اجساد را میخورند. ما با مذاهبی طرفیم که از طرف خدایانشان، خدایان و مذاهب پیشین را میخورند و از محتویات آنها تغذیه میکنند. کالا یا شیوا نیز روی همین اصل، خدای نابودی است. چون از خوردن مذاهب سنتی قدرت یافته است. فورلانگ نام کالا را با کالح شهر نمرود از نظر آشوریان مقایسه و نامیده شدن شهر به نمرود را نیز نشان همترازی نمرود در مقام یک پادشاه فاتح با شیوا میبیند. شاه فاتح با کشتن و فتح کردن، نظم های پیشین را تحت سلطه ی خود متحد و در آنها دستکاری ایجاد میکند. کپی های کلدانی متعدد نمرود در هیبت شاهان و فراعنه ی شکوهمند بابل و مصر چنین حالتی دارند و چون مصر و عراق پایه های تمدن خاورمیانه اند کل تاریخ خاورمیانه با کشتار و تخریب پشت سر هم قوام میگیرد. به همین ترتیب، نام کالا در غرب هم به "کائل" سلتی به معنی آسمان تبدیل میشود و هم به "کیل" انگلیسی به معنی کشتن. فورلانگ، این را به کاهنان ماقبل دروئید کلتی موسوم به "گویت" یا "کووید" یا "ساوید" مرتبط میبیند و نام آنها را برگرفته از "سید" در عربی به معنی آقا میخواند. آنها دنباله روان کاهن آپولو در بین بوری ها موسوم به "اباریس" یا "امریس" یا "امبروس" بودند که فورلانگ، او را در اصل خود، از فرم های کوثایی آپولو میداند و از نام های استون هنج انگلستان نیز "گویت امبروس" بود. بوری ها در سرزمین سرد و طوفانی و تاریک شمال به سر میبردند که قلمرو تایفون زمستان، دشمن نوسازی و جوانی و طراوت بود. کلت ها دو خدای اصلی را میپرستیدند: یکی "آلفادیر" یا پدر همگان که همان الله عرب ها بود و موجودیتی کلی شامل همه ی چیزهای به لحاظ فیزیکی ممکن و ناممکن داشت، و دومی فرم مجسد از او در جهان فیزیکی موسوم به اودین یا وودن بود که در تحولات طبیعت و چرخه های خورشیدی منعکس میشد. در دستکاری دروئیدی، وودن در مقام آسمان، تکه ی زمین را به صورت جفتش فریگای مادینه از خود جدا کرد و از آمیختن با او دونار یا تونار یا تور را پدید آورد که جلوه ی انسانی تر او است. ولی آنها قبلا جداسازی نشده و در قالب تیوث یا زئوس که همان تحوت ایزد قبطی دانش است بر اساس کیش آدونیس خدای طبیعت، با هم متحد بودند. با جداسازی، تحوت به توئیسکو جد ژرمان ها تبدیل شد که با تبدیل انسان به ایزدی نوین، شوق بلعیدن نظم الهی پیشین را پیدا نمود؛ لوگوس یا دانش، به صورت لوکی شیطان علیه پدرش اودین شورید و این به شورش الف ها یا جن ها علیه خدای مسیحیت جای داد؛ پس نیروهای شیطانی معنی جدید پیدا کرده و حتی پذیرفته شدند. سفر خدای طبیعت به قلمرو تاریکی، به شوق انسان به ونوس الهه ی تاریکی بدل گردید که همان هرتا یا هولدا یا هرودیاس (=ایرث) الهه ی زمین و مظهر مادیات است. (همان: ص9-213)

حواسمان باشد که آخرین کسانی که در خاورمیانه ی فرعون و نمرود دست به تخریب گسترده زدند همین اروپاییان کلت تبار و فرزندشان ایالات متحده ی امریکا بودند و آنها با تغذیه از ما بومیان، لوازم فرهنگسازی نوین را داشته اند و ما نیز بر اساس عادت معهود خدا-پنداری قوم فاتح، به آنها در این راه مشروعیت بخشیده ایم. ولی آنچه به ما در باور کردن این که آنچه بلغور میکنیم سنت است یاری رسانده، این است که در فرهنگ نوین، مطالب آشنایی یافته ایم که تعجبی هم ندارد؛ فرهنگ جدید مثل کرم، از فرهنگ پیشین تغذیه کرده است و چیزی از آن در خود دارد...

دانلود کتاب «ایران باستان در دوزخ رسانه ای»

شورش زنان علیه سینما در آینه ی شورش شاگردان یهودیت علیه خدای یهودی

نویسنده: پویا جفاکش

اکنون و مدتی بعد از شکست نسخه ی ایرانی جنبش me to (من هم) در سینمای ایران، و فرو خوابیدن نسبی حب و بغض های شخصی و هیجانی در تب آن، بهتر میتوانیم به گزارش مجله ی "زنان امروز" (شماره ی 45: بهار و تابستان 1401) از «شکستن تابوی روایت آزار در سینمای ایران» فکر کنیم که شرح گفتگوی فرشته حبیبی با نمایندگان «800زن» بود. در بخشی از این گفتگو هانیه توسلی میگفت:

«من روایت مشخصی را مطرح نکرده ام اما به عنوان یک زن بارها در این جامعه ی مردسالار، هم در محیط کار و هم در زندگی شخصی، آزار دیده ام. قبلا نمیدانستم وقتی مردی از عوامل فیلم، سر فیلم برداری، به خیال بامزه بودن متلک میگوید یا جلو جمع حرف های شنیع میزند و یا مثلا با صدای بلند میگوید "چقدر خوشگلی! کاش نقش اول مرد فیلم را من بازی میکردم!"، مصداق آزار و تعرض کلامی است. آن موقع فقط ناراحت میشدم و حالم از شغلی که عاشقش بودم بد میشد. یا گاهی در زندگی شخصیم با مردانی مواجه شده ام که با توجیهاتی مثل مراقب بودن، دوست داشتن و غیرتی بودن دائم سعی میکردند تمام ابعاد زندگیم را کنترل کنند و با احساس مالکیت بیش از حد، مرا به مرز جنون میرساندند. الان باورم نمیشود که آن موقع چطور میتوانستم این حجم آزار را که چیزی شبیه رفتار مرد فیلم "قرمز" فریدون جیرانی با کاراکتر زن بود، تحمل کنم. چرا هیچ کس نبود به من آگاهی بدهد که اینها در یک رابطه ی طبیعی وجود ندارد و مصداق آزار است؟... من پارسال شعری از فروغ را در اینستاگرام گذاشتم و نوشتم که روایت های آزاردیده ها باعث شده به بیست سال پیش پرت شوم و از این اتفاق حالم به شدت بد است. هشتگ "من هم" گذاشته بودم. و باورم نمیشد که با آن همه فحش جنسی و بدوبیراه و کامنت توهین آمیز روبرو شوم. من با خواندن روایت های آزاردیده ها چند روز بود که اشکم بند نمی آمد و درواقع پست آن را گذاشته بودم که کمی آرام شوم، اما با آن بازخوردها رعشه گرفتم و دچار حمله ی عصبی شدم.» (ص8-117)

سمیه میرشمسی نیز حرف مشابهی داشت:

«من به عنوان یکی که هیچ کسی را در سینما نداشتم و از دستیار لباس و دستیار صحنه شروع کردم تا به دستیار کارگردان رسیدم، میخواهم بگویم تا قبل از این که روایت خودم را منتشر کنم، فقط شنیده بودم که سینما همین است. یعنی اولین چیزی که باعث میشود ما مورد آزار جنسی قرار بگیریم این است که نگاه جامعه به سینماگر به همین اندازه بدبینانه و منفی است. اما مسبب این اتفاق کسانی هستند که این خشونت و آزار جنسی را عادی سازی میکنند. یادم می آید در دومین فیلم سینمایی ای که کار میکردم بازیگر مرد پروژه رفتار بسیار بد و رقت انگیزی با عوامل دیگر داشت و هیچ کس هم چیزی نمیگفت. من پیش خود فکر کردم که خب لابد اینطور است که اگر کسی آقای پروژه باشد باید در مقابل او ساکت بود و حتی نمیدانستم رفتارهایی که او با من دارد اسمش آزارگری و تعرض است. من همین الان هم هنوز دارم یاد میگیرم و تلاش میکنم چیزهایی را که یاد گرفته ام به دیگران منتقل کنم. متاسفانه عشق بودن سر صحنه ی فیلمبرداری و این که شاید یک پلان جلو دوربین بروند آنقدر در بعضی ها زیاد است که امکان دارد به هر چیزی تن بدهند. مشتاقان بازیگری و هنرورها هم خیلی معرض خطر آزارگریند. بارها شده من پشت صحنه گریه کرده ام، ولی از من دستیار دوی کارگردان یا دستیار یک کارگردان کاری برنمی آید. چند ماه پیش داشتم فکر میکردم که چقدر در سینما قلدری و خشونت دیده ام ولی چون میخواسته ام در یک پروژه بمانم، از ترس این که کارم را از دست بدهم، تحمل کرده ام.» (ص121)

این مطلب را برای دو نفر تعریف کردم. یکیشان گفت هانیه توسلی را در تهران دیده و او را آدم درست و حسابی ای شناسایی نکرده و بعد از کمی بدگویی از توسلی، گفتگو را ترک کرد. اما نفر دوم که به خاطر داشتن بچه ی کوچک و شناسایی راه های تربیت بچه کتاب های روانشناسی کودک مطالعه میکرد به من گفت که این حرف ها برای او آشنا است و قربانیان این پدیده فقط زن ها نیستند بلکه حتی خود مردها نیز به همین اندازه قربانیند و مسیر هم از کودکی آنها و زمانی که دختر و پسرند آغاز میشود:

«تو میگویی اینها پذیرفته اند که سینما کثیف است یا این که هر کاری که اطرافیان انجام میدهند درست است حتی اگر حال خود شخص از این مسائل به هم بخورد. به این ترتیب حتی وقتی خود شخص هم احساس میکند که کاری غلط است ولی چون جمع انجام میدهند او آن را به رسمیت میشناسد. روانشناسان کودک میگویند این یکی از خطرهای پیش روی مردان و زنان آینده است. آنها از کودکی از پدر و مادر خود یاد میگیرند که احساس واقعی خود از مسائل را جلو دیگران بروز ندهند و گاهی به خاطر این کار، با دعوا و تنبیه والدین مواجه میشوند. بنابراین در آینده نیز در مقابل رفتارهای بد دیگران، ناخودآگاه دچار خودسانسوری و سکوت میشوند. خود آن پسرهایی که الان به مردان عرصه ی سینما و دیگر صحنه های زندگی اجتماعی تبدیل شده و زنان را آزار میدهند، وقتی با رفتار زشت دوستان خود نسبت به زن ها روبرو میشوند با این که آن را درست نمیبینند ولی چون دقیقا فکر میکنند احساس خودشان غلط است و کار جمع درست است، دقیقا برعکس احساسشان عمل میکنند و یکدفعه به طرف جمع میجهند و سعی میکنند زورکی هم که شده، از آزار دادن زنان لذت ببرند. زن ها هم برعکس، سعی میکنند از آزار دیدن لذت ببرند چون آنها هم دقیقا برعکس احساس واقعی خود حرکت میکنند و هر دو دسته هم در آسیب دیدن از رفتارهای ناپسند خود، به یک اندازه قربانی جامعه اند.»

اگر کمی به این حرف ها دقت کنیم، میتوانیم چرخه ای را شناسایی کنیم که در آن، قربانیان پیاپی با سرکوب احساسات راستین خود، سبب قربانی شدن دیگران میشوند: زن معمولی در اثر رفتار مرد بیمار، بیمار میشود و مورد تعرض او قرار میگیرد و وقتی با مردی معمولی همان معامله ای را میکند که با مرد بیمار کرده و به از راه به در کردن مرد معمولی با زیبایی های ظاهری خود مبادرت میکند، مرد معمولی را هم مثل مرد بیمار میکند درحالیکه این مرد دوم هم حالا احساس میکند این زن به او تعرض کرده و کینه ی زن ها را به دل میگیرد و این چرخه ادامه می یابد. به نظر میرسد نیمه ی انتهایی این چرخه را اشرافیت مذهبساز و برسازنده ی اساطیر در اروپا با تفسیر افسانه های یهودی به صورت افسانه های یونانی، مدلل کرده اند. آنها ضربه ای را که خود از زنان فتنه گر دریافت کرده، به آغاز تاریخ و زمانی که آدم ابوالبشر با فتنه ی حوا از بهشت اخراج شد فرافکنی کرده اند و یادمان باشد آدم و حوا با هم از بهشت اخراج شده اند و هر دو از آن فتنه گری صدمه دیدند.

آدم در مقام نخستین انسان معمولی، در افسانه های یونانی با نخستین انسان هایی که پرومته ی تیتان در آغاز فرمانروایی زئوس از گل آفرید و پرورد قابل مقایسه است. زئوس که همان یهوه خدای یهودی ها است، برای از بین بردن اتحاد نخستین انسان ها که همه مرد بودند، نخستین زن یعنی پاندورا را با جعبه ای که حاوی تمام بیماری های روحی بشر مثل دروغ، حسادت، ریاکاری، و برتری طلبی بود، به زمین فرستاد و این در حکم فتنه ی حوا در اثر تلقین شیطان به آدم بود. بهشتی هم که انسان ها شامل پاندورا از آن اخراج شدند، باغ سیب های طلایی هیسپریدها بود که به اطلس برادر پرومته تعلق داشت. اطلس و پرومته هر دو پسران یاپتوس بودند که نامش به وضوح همان یافث ابن نوح را تداعی میکند که اشرافیت های اروپایی خود را از نسل او میدانستند و عقیده بر این بود که اولادش از قفقاز به اروپا آمده اند. اتفاقا پرومته هم به سزای اعطای آتش آسمانی به انسان ها در کوه های قفقاز بود که به امر زئوس به سنگ زنجیر و شکنجه شد. زئوس که پدرش کرونوس تیتان را سرنگون کرده بود، با نفرین پدر مواجه شد که خواست همانطورکه زئوس او را که پدرش بوده، سرنگون کرده، پسر زئوس نیز زئوس را سرنگون کند. زئوس به پرومته ی دانا این فرصت را داد که اگر فاش کند آن که در آینده زئوس را سرنگون میکند کیست، از بند آزاد خواهد شد. ولی پرومته شکنجه را به جان خرید و چیزی نگفت. با این حال، بعدها وقتی یو معشوقه ی زئوس که از انتقام هرا همسر زئوس میگریخت از شکنجه گاه پرومته در قفقاز گذشت، از پرومته شنید که یک نفر از سیزدهمین پشت او زئوس را سرنگون خواهد کرد. افسانه های یونانی در این که آن شخص کیست چیزی نمیگویند. ولی هرکول دقیقا در سیزدهمین پشت یو قرار دارد و همانطورکه میدانیم او پرومته را آزاد میکند. آیا ممکن است در ابتدا آزاد شدن پرومته از بند، آغاز بازگشت عصر تیتان ها و سقوط زئوس باشد که پیروان زئوس یعنی یهودیان و مسیحیان آن را سانسور کرده اند؟ میدانیم که یو و پرومته همتبارند. یو دختر ایناخوس است که لغتا همان آناک یا عناق پدر آناکیم یا بنی عناق یعنی نژاد انسان های دارای نیروهای فراطبیعی و به اصطلاح نیمه فرشتگان یا نیمه خدایان است که یهوه علیه آنها بود و تا جای ممکن نابودشان کرد. آناکیم با تیتان ها تطبیق شده اند و همچون آنها گاها نژاد غولان به شمار آمده اند. آناکیم عاملان رواج شرک و چند خداپرستی در دنیا بودند و به نظر میرسد انتخاب یهوه بین آنها و یهودیان در داستان خود یو به صورت انتخاب زئوس بین هرا و یو بازتکرار شده باشد. یو به شکل گاو ماده درآمده چون خود یهودیان خدایشان را به گوساله ی سامری تشبیه کرده اند و وقتی قوم بنی اسرائیل در تورات متداوما همسر یهوه نامیده میشوند، پس اگر گوساله فرزند و تولید آنها باشد خودشان هم گاو ماده اند. "اروپا" که اکنون قاره ی یهودی مسلکان راستین به نام او نامگذاری شده، نیز در تبدیل به گاو ماده، تکرارگر یوی بنی اسرائیل است. زئوس در قالب ورزاوی او را از فنیقیه به کرت بود و اولین شاه یونانی یعنی مینوس را از او به دنیال آورد و این مرز مشترک یهودی گری و یونانی گری است. از طرف دیگر، بنی اسرائیل گوساله پرستی را پس از فرار از مصر به سرزمین های عربی-فنیقی به جا آورده اند و مصریان به شرک و پرستش خدایان بسیار متصفند. آنها خدایانشان را به چشم یا غول های یک چشم تشبیه میکردند مثل هورس که یک چشمش را برادرش ست کور کرد یا رع که یک چشمش به صورت الهه هاثور از او جدا شد و به سیاره ی زهره بدل گرید. بنابراین خدایان بسیار در قامت یک موجود واحد، جلوه گر آرگوس غول بودند که بدنش از صدها چشم پوشیده بود و از طرف هرا مامور بود تا مراقب یو باشد همانطورکه بنی اسرائیل در اسارت فرعون مصر بودند. هرمس خدای دانش، از طرف زئوس فرستاده شد و آرگوس را سر برید و یو را آزاد کرد. بعضی نویسنده های کلاسیک مثل ارتاپانوس، هرمس را همان موسی میدانستند. هرمس برابر با نبو خدای دانش کلدانی ها است که نامش به صورت "نبی" روی موسی و جانشینان او در صحبت کردن با خدا به جا مانده است. هرمس همچنین با تحوت در مصر تطبیق میشد. روایت معروف دچار شدن بنی اسرائیل به مارهای سمی و مار برنزی که موسی علیه مارگزیدگی به کار گرفت، در بین یهودی های مصر به فرستاده شدن ابومنجل برای خوردن مارهای سمی تبدیل شد و ازاینرو تحوت را گاها با سر یک ابومنجل تصویر میکردند. کتاب تحوت یا هرمتیکا که مشتمل بر متون هرمسی بود که در دوره ی رنسانس از خاورمیانه به ایتالیا وارد شدند، گاها تعالیم موسی در نظر گرفته میشدند. در این کتاب، هرمس بیان میکرد که خدایان گوناگون مصری، جلوه ها و صفات خدایی واحد یعنی آتوم رع هستند. به نظر میرسید آتوم رع همان یهوه باشد و این به شورش یکتاپرستی علیه شرک تعبیر میشد که در حکم کشته شدن ارگوس به دست هرمس بود و مرگ فرعون در جدال با موسی روایت دیگر آن بود. خود گوساله به عنوان پسر گاو بنی اسرائیل نیز باز به موسی شبیه است آنجاکه کوریت ها او را میدزدند و یو بعدا فرزندش را درحالی می یابد که ملکه ی بیبلوس (جبیل) در لبنان، آن فرزند را به فرزندخواندگی پذیرفته و در مقام شاهزاده بزرگ میکند مثل موسی که ملکه ی مصر او را به فرزندی پذیرفت. یو درنهایت به زادگاه خود فرئونیا بازمیگشت و درآنجا میمرد که معمولا فرض شده این فرئونیا باید آرگوس در یونان باشد. با این حال، یونا یا یوپولیس در سوریه نیز قبرگاه یو بود که بعدا به شهر انطاکیه تبدیل شد. همینطور حبرون مقدس یهودی ها نیز نام از افرون ختی دارد و ممکن است فرئونیا نام دیگر افرونیه و برابر با حبرون باشد. به هر حال به نظر میرسد آرگوس یونان انتقال فرئونیا از شامات به یونان باشد که با توجه به این که تمدن یونان توسط فنیقی ها پایه گذاری شده عجیب نیست. ارگوس قدیمی ترین شهر یونان بود و جالب این که آن را به این نام میخواندند چون بنیاد آن روی رقابت هرا و پوزیدون بر سر خدایی آن ولایت استوار بود. مردم طرف هرا را که همسر شاه خدایان بود گرفتند و نام پسرش آرگوس غول را روی شهر نهادند و به سزای این گستاخی، پوزیدون خدای دریا، آنها را با زلزله و سیل مجازات کرد. شکست پوزیدون از یک الهه در منازعه بر سر ولایت یک شهر، در منازعه ی آتنا و پوزیدون بر سر شهر ککروپس هم تکرار میشود و درآنجا هم پس از پیروزی الهه بر پوزیدون، نام او بر شهر میماند و شهر آتن نام میگیرد. نام پوزیدون متشکل از دو جزو سامی "آپسو" (دریای هاویه) و "آدون" (ایزد) و در مجموع به معنی رب النوع هاویه (بینظمی) است. پس نام گرفتن آرگوس به غول شرک به جای پوزیدون، بنای اولین نظم دنیا بر شرک قبل از یهودیت را نشان میدهد. این که شهر آرگوس نام نماد شرک را بر خود دارد، میتواند با طغیان همتای آرگوسی موسی ازاینجا علیه دشمنی که از تبار او است ارتباط پیدا کند که میدانیم این همتا پرسئوس است که درست مثل موسی، در نوزادی با شناور شدن در صندوقی روی آب، از خطر پادشاهی که در رویایی نابودی خود به دست نوزاد را درک کرده نجات می یابد و در آینده آن پیشگویی را عملی میکند:

“moses, hermes and io”: john r.salverda: britam.org

اگر سیل و زلزله ی پوزیدون علیه آرگوس را با بلایایی که یهوه بر آناکیم در قبل از عصر موسی نازل میکرد مقایسه کنیم، آن وقت به نظر میرسد آرگوس تلفظ دیگری از ارک یا عراق یعنی سرزمین شنعار است که گفته میشود انسان ها ازآنجا در دنیا گسترش یافته اند و معروف ترین شهر آن نیز بابل بوده است. احتمالا با انتقال محل رش گلوتا یا رهبری یهودیان از بغداد (در جوار خرابه ی بابل) به مصر ممالیک و نام گرفتن قاهره به بابل، سرزمین شرک نیز به مصر انتقال و مبنای تاریخسازی برای فراعنه شده است. با توجه به این که لغت عبری "فراعوه" برای رهبران مصر، در عربی "فرعون" تلفظ میشود، بعید نیست نام فرئونیا برای آرگوس نیز به معنی سرزمین فراعنه باشد و افرون حبرون نیز شکل دیگری از "فرعون" یا همان فراعوه باشد. تمامی این ممالک، در حکم آرگوس غولند که زئوس، یوی عزیز خود را با نابودی آنها حفظ میکند درحالیکه مقدر است سقوط آینده ی زئوس از نسل همین یو یا یهودیت به وقوع بپیوندد. این موضوع به نظر من از دید تاریخ اسلام که خیلی با یهودیت مشکل دارد قابل توجه است چون پیامبر اسلام از نسل اسماعیل است و سالوردا در متن بالا احتمال میدهد فرار یو از آزار هرا، به شکل فرار هاجر کنیز ابراهیم به بیابان از آزار و اذیت ساره همسر ابراهیم نیز در تاریخ یهود بازتولید شده باشد. در روایات عرب مسیحی، مقدس ترین فرد از سیزدهمین نسل اسماعیل، الیاس ابن مضر ابن نزار ابن معد ابن اد ابن اداد ابن الیسع ابن همیسیع ابن سلامان ابن نبط ابن حمل ابن قیدار ابن اسماعیل ابن ابراهیم است. او در روز پنجشنبه درگذشت و همسرش همیشه روزهای پنجشنبه برای او سوگواری میکرد: موضوعی که باعث شده تا عرب ها و بسیاری از مسلمانان –منجمله ایرانیان- به پایداری آن، در روزهای پنجشنبه بر سر مزار مردگان خود بروند. نکته ی جالب این که پیامبر اسلام نیز از نسل الیاس ابن مضر است. نسل پیامبر را مضری ها مینامیدند. ابن خلدون، لغت مضری را برای زبان عربی به کار میبرد که منظور از آن، معمولا حد مثلا اعلای آن یعنی "عربی فصیح" بوده و شاید ازاینرو بوده که ابن خلدون نوشته است تمام داشنشمندان دولت اسلامی "عجم" یعنی غیر عرب بودند (در ترجمه های ایرانی، معمولا عجم را دراینجا یکجانبه به "ایرانی" معنی میکنند) چون با توجه به این که زبان عربی فصیح زبان هیچ قوم زنده و مرده ی عربی نبوده و به پاس قرآن محمد، زبان رسمی اعراب –آن هم فقط در مکاتبات- شده است، همه ی عرب های واقعی "عجم" اند! توجه داشته باشید که ناحیه ی مضری ها در حجاز "موسری" نامیده میشد که میتواند شکل دیگر نام "مصر" باشد و مضر هم شکل دیگری از همان کلمه است. پس الیاس پسر مضر، حکم موسی پسر مصر را دارد و روح مصر هم فرعون است. جالب این که در شجره نامه ی محمد، نام اد یا عاد با "عدنان" جابجا شده است که معنی اهل عدن یا بهشت را میدهد و نشان میدهد که سرزمین اناکیم که مصر هم یکی از اسامی آن است در وضعیتی بهشتی ظهور کرد. سقوط بهشت باید با نابودی تمدن قوم عاد در قرآن مرتبط باشد چون نام دیگر اد، عاد است که با عدنان جابجا شده است. قوم عاد در نتیجه ی گوش نکردن به حرف های "هود پیامبر" مجازات شدند و جالب این که قرآن درباره ی یهود معمولا اصطلاح "کان هودا" را به معنی «آنمها که هدایت شده بودند» به کار برده که با نام هود بی ارتباط نیست.

البته انساب پس از عدنان حذف شده اند و در احادیث از قول پیامبر اسلام تاکید شده که نسبش را بین عدنان و اسماعیل بیان نکنند. در تفسیر این حدیث گفته اند که روایات درباره ی انساب بین اسماعیل و عدنان یکدست نیستند و البته برای اثبات این موضوع، چندین نسبنامه ی جعلی متفاوت بین آنها ایجاد کرده اند ولی شاید این برای رد گم کردن این موضوع بوده که آن ورتر از عدنان یعنی بهشتی ها هاویه ی محض قرار دارد و دیگر زمین نیست درحالیکه دیگران پشت مضر چند نیای دیگر گذاشته اند تا الیاس سیزدهمی یعنی آخری شود چون 12 به خاطر این که تعداد ماه های سال است، به طور سنتی عدد جادویی یک دوره ی کامل است و 13 یعنی 12+1 ناشناختگی و دوران جدید و ناملموس را میرساند و برای همین است که 13 نحس است. اگر دقت کنید دراینجا سیزدهمین نفر، ایلیا یا الیاس نام دارد که از کاندیداهای مقام "منجی موعود" در یهودیت نیز هست. از برخاستن نیروی متخاصم علیه یهودیت از توی خود روایات یهودی نباید تعجب کرد. چون کسی که سیستمی را نامناسب تشخیص میدهد و علیه آن شورش میکند، باید خود آن سیستم را تجربه کرده باشد و از داخل آن سیستم برآید. شاید بتوانیم این تفسیر اسطوره ای را درباره ی سیستم های مدرن برخاسته از سیستم یهودی عمومیت دهیم. سینما یکی از این سیستم ها است که کسانی که داخل آنند به فاسد بودن آن اطمینان دارند و فقط چون داخل آنند و آن را میشناسند میتوانند برای تصفیه ی این فساد قدمی بردارند. مسلما کسی انتظار ظهور پیامبری به نام الیاس از درون سیستم سینما را ندارد. مسخرگی چنین فکری دراینجا به ما کمک میکند به جدیت پیشداوری های ما درباره ی دیگر سیستم های جامعه ی مدرن که ما عضو آنیم و به فساد آنها مطمئنیم، متوجه گردیم. ما هر کدام باید جرئت کنیم و اولین قدم ها را برای طغیان علیه نپذیرفتن قوانین فاسد حاکم بر سیستم های شناخته شده توسط خود برداریم.

نوشته ی مرتبط:

بهشت خونین: دجال، سینما و 33 درجه ی فراماسونری

یک کاسگی انحرافات جنسی جن ها با رذایل سیاسی اشراف اقتصادی-سیاسی

متافیزیک جهنمی: حذف نظم اخلاقی به نفع نظم جنگی تحت نام مذهب جهانی

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا میخواستم برای خواهرزاده ام ایلیا هدیه ای بگیرم. تصمیم گرفتم به عشق کودکی های خودم، یک بسته اسباب بازی حیوانات پلاستیکی برای او بگیرم. موقعی که در مغازه در حال انتخاب بودم، فروشنده با لهجه ی ترکی، اسباب بازی شیر را در یکی از بسته ها به من نشان داد و گفت: «این لیوئه. کارتونش رو اون زمان تلویزیون پخش میکرد؟!» برایم تعجب آور بود که هنوز کسی در این زمان، شیر را با لیو شخصیت انیمه-مانگاهای ژاپنی بشناسد که در ایران، بعد از دهه ی هفتاد، تقریبا به نسیان سپرده شده است.

در ایران، لیو به عنوان قهرمان انیمه ی ژاپنی leo the lion شناخته میشود که در ایران، طی سال های 6-1375 تحت عنوان «شهری در جنگل» از برنامه ی کودک شبکه ی دو سیما پخش میشد. بچه ها این انیمه را به نام «کارتون شیر سفید» میشناختند چون لیو یک شیر سفید رنگ افریقایی بود که میتوانست به زبان انسان ها صحبت کند. پسر کوچکش رونی هم عین خودش سفید بود و در محضر پدر، کم کم به یک شیر استثنائی تبدیل میشد. کمی بعد، انیمه ی دیگری به نام «کیمبا شیر سفید» نیز پخش شد که بچه شیر سفید دیگری به نام کیمبا را سوژه کرده بود. در قسمت اول این کارتون، رونی پدر کیمبا –که بچه ها فکر میکردند باید همان رونی پسر لیو باشد که بزرگ شده است- به سزای خوردن حیوانات اهلی به دست آدم ها کشته میشد و به همراه مادرش به سرزمین انسان ها تبعید میشد. کیمبا از آدم ها درس آموزی کرد و در بازگشت به جنگل خود، متداوما سعی در تبدیل جنگلش به یک شهر انسانی داشت. در کارتون لیو هم مدام میشنیدیم که لیو در کودکی، از انسان ها درس آموزی کرده و به سبب پیروی از اصول انسان هایی که حیوانات آنها را دشمن خود میدانستند دشمنان زیادی در بین حیوانات قدرتمند مرتجع و نیز قبایل سیاهپوست افریقایی داشت. بدین ترتیب، لیو و کیمبا بیش از هر چیز، وضعیتی شبیه شرقی های غربگرا داشتند. لیو و کیمبا هر دو میتوانستند به زبان انسان ها صحبت کنند: مطلبی که یادآور صحبت کردن شرقی های غربگرا به زبان استعمارگران غربی است. شاید این، با چاپ مانگاهای داستان های شیر سفید در دهه های 1950 و 1960 زمانی که آتش نفرت ژاپنی ها از بمباران های امریکایی ها هنوز نخوابیده بود بی ارتباط نباشد. فراماسون های ژاپنی، غربزدگی هرچه بیشتر ژاپن را به پیش میبردند و به دوره ی قبل از خود خط بطلان میکشیدند. این در داستان کیمبا انعکاس یافته است جایی که کیمبا پس از ورود به جنگل، متوجه میشود پس از مرگ پدرش، شیر یک چشم بدجنسی به نام bubu (در لغت یعنی شرور) تخت قدرت را در جنگل غصب کرده و به حیوانات ستم میکند. کیمبا به دنبال دادخواهی حیوانات از او، بوبو را از جنگل بیرون میکند و پس از آن به طور مرتب، با فتنه افکنی های بوبو برای بازگشت به قدرت مواجه میشود. برخی این تکه را حتی ریشه ی ظلم و ستم اسکار شیر پس از مرگ موفاسای شیر و پایان مرارت با بازگشت سیمبا پسر موفاسا در انیمیشن شیرشاه در دهه ی 1990 میبینند. اتفاقا هنوز خاطره ی انیمه ی کیمبا تمام نشده بود که انیمیشن دیگری پخش شد که موتیف مشابهی داشت. اسمش را به خاطر ندارم و شاید دو قسمت بیشتر از آن ندیده باشم. اما در همان یک مقدار متوجه شدم که داستانش درباره ی شرارت پیشگی ببری است که بعد از مرگ یک شیر عادل، در جنگلی مشکل ایجاد میکند و اخیرا از به قدرت رسیدن پسر شیر قبلی در بین حیوانات احساس نگرانی میکند و مدام علیه او دست به خرابکاری میزند. در این انیمیشن، یک سوژه ی فلکی هم میدرخشید: نشان دب اکبر که حامی شیران پادشاه است.

در آن زمان نمیدانستم که صورت فلکی دب اکبر، نماد قطب شمال است و وقتی فهمیدم برایم سوال بود که چرا باید نماد قطب شمال، بر جانورانی تاثیر داشته باشد که همه شان در ایران جانوران شناخته شده به حیوانات جنگل و گاها حتی جنگل های گرمسیری هستند. این موضوع بخصوص توجه مرا به بخش هایی غیر طبیعی از انیمیشن های لیو و کیمبا جلب میکرد. در داستان لیو، چند باری او برای برقراری نظم به کوهی به نام مون (یعنی ماه) میرود که دوستش فیل ماموت درآنجا زندگی میکند. آنجا برفگون و یخی است و سفیدی آن با سفیدی پوست لیو و پسرش رونی یکسان است. دشمنان او نیز در کوه مون، اسمایلودون (ببر خنجر دندان معروف) و دایناسورها هستند. چرا باید ماموت و اسمایلودون که کنار هم قرار گرفتنشان در فضای برفی، تصویر رایج اروپا و امریکای عصر یخبندان است در بالای کوهی در افریقا زندگی کنند؟ دایناسورها در این برف و یخ چه میکنند؟ حالا میدانم که اینجا دارند شمالی بودن اروپا و امریکا نسبت به افریقای سیاه را با دایناسورخیز بودن امریکای شمالی و سردتر شدن هوای آن نواحی نسبت به افریقای استوایی برجسته میکنند. فضای کوه مون فضای سرد و تاریکی است و سرما و تاریکی هر دو در شب گسترش می یابند. اسم کوه نیز مون یعنی ماه است و ماه در شب میدرخشد. ماه سفیدرنگ است درست مثل کوه برف گون و شیرهای سفید وارد شده به آن. اینجا تقریبا یک خاستگاه برای شیر سفید است و جانشینی است برای سرزمین تاریکی و سرما در شمال دور در جایی که صورت فلکی دب اکبر عمود زمین را تعیین میکند، جایی که فرقه های رازور، آن را محل زیست خدایان خوانده اند. کیمبا نیز به نوبه ی خود به کوهستان میرود تا با رئیس شیرها که از نسل قدیمی ترین شیرها است و مثل شیرهای باستانی بدنی خالدار دارد دیدار کند اما به خاطر پوست سفیدش از سوی شیر پیر رد میشود؛ برای کیمبا، اثبات خود به شیر پیر خالدار بسیار مهم است بخصوص ازآنروکه با یک شیر-دختر که نوه ی شیر پیر خالدار است دوست شده و ظاهرا قرار است جانشین آن شیر شود. آیا کوهستان برف گون، جایی نیست که حکومت آینده در آن تعیین میگردد و اصل اشرافی اثبات میشود؟

به نظر من، اهمیت نام داشتن کوهستان به ماه، در نسبت شیر با خورشید تعیین میشود و به نظریه هایی برمیگردد که افسانه های حکومت یهودی را در ارتباط با شیر یهودا میسنجند. وینکلر در حدود 1900 میلادی، روی برخاستن ابراهیم جد بنی اسرائیل از اور کسدیم که مرکز پرستش سین بوده، تمرکز میکند و نیز حضور دراز مدتش در حران که آن هم پرستشگاه سین بوده و برخی آن را خود اور کسدیم میدانند. سین خدای ماه است و شمش یا خورشید فرزند او است. به نظر وینکلر، تا یعقوب، پدرسالارها همه تکرار اسطوره ی ماهند و از یوسف، شمش یا خورشید است که به عنوان وارث برحق سین برگزیده میشود و یوسف، در اصل، تموز شخیم است و تموز خدایی با ویژگی های خورشیدی است که وینکلر، یهوه را نیز نخست فرمی از او یافته است. داود نیز در مقام شیر یهودا کیفیتی خورشیدی دارد و این خورشیدوارگی، در نسبت او با پدرزنش شائول دیگر قهرمان خورشیدی است که با رسیدن به شاهی، به دوران حکومت پیامبران و شیوخ خاتمه میدهد. شائول را سموئیل نبی به حکومت دعوت میکند. "جنسن" ورود شائول به شهر و پذیرایی سموئیل از او را با ورود حئابانی به اوروک گیلگمش مقایسه میکند. گیلگمش درست به مانند سموئیل، از طریق رویایی، از حضور حئابانی/شائول در نزدیکی شهر خود مطلع میشود و درست به مانند حئابانی، شائول نیز توسط زن ها به نزد داعی خود برده و با او دوست میشود. جنسن همچنین حئابانی را با آدم ابوالبشر نیز مقایسه میکند چون حئابانی حیوانی وحشی و پشمالو بود که مانند آدم از گل آفریده شده بود. حئابانی تحت تعلیم زنی روسپی متمدن شده و به میان آدمیان راه یافته بود و این قابل مقایسه با آدم است که بعد از خوردن میوه ی دانش از دست حوا، از بهشت توحش خارج شده و مجبور به کشاورزی شده بود.:

“the astro-mythological school of biblical interpretation”: George a.barton: the biblical world

شائول زمانی وارد شیلو شد که آنجا مورد حمله ی پلستینیان قرار گرفته بود و این مجازات گناهکار شدن مردم و زعمای قوم در زمان کهانت ایلی استاد سموئیل بود. بدین ترتیب، دوران کهانت در مقام شب ماه پایان یافت و شاه خورشیدی وارد سرزمین فاسدی شد که دلیلی نمیدید از فساد آن تقلید نکند. این در حکم سفر خورشید از روز بهشتی به دوزخ تاریک و سرد جهان غروبگاه شد. در بازسازی جغرافیایی این رویداد، با مهاجرت اسکیت ها و اقوام مغولی نژاد از شرق دور به اروپا مواجه میشویم که در غرب یا محل غروب قرار دارد و اقامت اعقاب آنها درآنجا در حکم دوزخی شدن فرزندان خورشید است. این با رومی بودن تمدن کلت ها و ژرمن ها به هم می آمیزد. چون رومیان لاتینی نیز تمدن را از اتروسک های آمده از ترکیه برگرفتند که فرهنگشان تحت تاثیر تورانی ها یا سکاهای شرقی بوده و همانان شمال را قلمرو دوزخی تری میشناختند. به همین ترتیب، غرب برای اروپاییان تا منتهی الیه اروپا دنباله داشت و دوزخی فراطبیعی تر در آنجا جستجو میشد. ازاینرو تاریخ روم در بریتانیا در انتهای قاره تکرار شد و همانطورکه نخستین امپراطور مسیحی روم یعنی کنستانتین کبیر، مسیحیت را از پوشاندن جامه ی یهودی به آپولو خدای خورشید پدید آورد، نخستین کاهنان مسیحی ایرلندی نیز مسیحیت بریتانیا را از پوشاندن جامه ی یهودی به مدل بومی آپولو درآنجا پدید آوردند.:

“rivers of life”:v2: james forlong: green: 1883 :P282-3

بزرگترین سمبل دوزخ انسانی در جامعه ی غربی، سیزیفوس است. او هر روز سنگ بزرگی را به بالای صخره ای میغلتاند و بعد سنگ سقوط میکند و به پایین قل میخورد و سیزیفوس باید مجددا کار را تکرار کند. سنگ سمبل زئوس مدل یونانی یهوه است. چون زئوس متعارف، پسر کرونوس شاه قبلی خدایان است که پسران خود را میخورد تا این که اشتباها به جای زئوس نوزاد، سنگی را بلعید و زئوس نجات یافت و بزرگ شد و در آینده پدر خود را سرنگون کرد. زئوس سنگ همچنین مرتبط با افسانه ی آزوپوس است. زمانی که زئوس با دختر آزوپوس معاشقه میکرد، آزوپوس وارد شد و زئوس پشت سنگی مخفی شد. آزوپوس او را یافت و بی این که بداند او زئوس است با او درگیر شد و به او بد و بیراه گفت. به سزای این کار، زئوس او را تا آخر عمرش لنگ کرد. نام آزوپوس، صورت دیگری از نام جاکوبوس یا یعقوب است. درگیری آزوپوس با زئوس، همان کشتی گرفتن یعقوب با یهوه است که طی آن، یعقوب خدا را شکست داد و از او به زور، حکومت نسل خود بر زمین را قول گرفت ولی طی همین کشتی گیری بود که یعقوب لنگ شد و از آن پس، عصا زنان راه میرفت. برگزیدگی یعقوب با آمیختن زنی از نسلش با یهوه اثبات شد آنگاه که عیسی مسیح از مریم اسرائیلی متولد شد. در داستان آزوپوس، نسل مابین حذف شده و مریم تبدیل به دختر یعقوب شده است. نارضایتی اسرائیل (یعقوب)/آزوپوس از زنای خدا با دخترش، همان نارضایتی بنی اسرائیل از مادر شدن مریم بدون داشتن شوهر در شرایطی است که ادعا میشود خدا پدر کودک است. به هر حال، دراینجا خدای مسیحیت، خدای قوم یعقوب است و این قوم خدا را در این شکل و شمایل زاده است بنابراین آزوپوس یا یعقوب، همان کرونوس پدر زئوس است و حمله ی او به سنگ که زئوس پشت او است همان حمله ی کرونوس به سنگ به جای زئوس است. دراینجا مرد پشت سنگ، باید با پسر برگزیده ی یعقوب مقایسه شود که کسی جز یوسف نیست. نام یوسف را در یونانی و لاتین، جوزفوس میخواندند که همین نام با تغییر قابل انتظاری، تبدیل به سیزیفوس شده است. بنابراین سیزیفوس که در تارتاروس یا دوزخ یونانی-رومی، سنگ میغلتاند و به بالا و پایین جابجا میکند، همان یوسف است. محل این رویداد را استرابو به نقل از برخی عقاید، ساحل مقابل تارتسوس در اسپانیا تعیین میکند که قاعدتا یا مجمع الجزایر بریتانیا است یا سواحل امریکای شمالی در جوار اقیانوس اطلس. هر دو منطقه محل استقرار انگلوساکسون های امپراطوری بریتانیا هستند که مجموعشان را یهودیان، با بریتام (پیمان ملل) یعنی محل اتحاد آخرالزمانی قبایل بنی اسرائیل و نویددهنده ی ظهور مسیح پس از آشتی کرن فرزندان یوسف با فرزندان یهودا تلقی میکنند (فرزندان افرائیم پسر یوسف، فرزندان یهودا را که اولاد داودند و رهبری یهود را به دست دارند، غاصبان جایگاه خود میدانستند):

Sisyphus and joseph: john r. salverda: britam.org

اگر سنگ، خدا باشد که مدام دچار عروج و افول میشود، پس جانشینان یوسف که ظاهرا بریتانیایی ها هستند اجازه دارند مذاهب خدایان را به قدرت برسانند و به آنها پایان دهند. ولی این حق را فعلا اولاد یهودا از چنگ اولاد یوسف درآورده اند و البته پس از ناپدید و مستحیل شدن اولاد یوسف و قبایل تابع آنها در گوییم (نایهودیان)، لغات یهودا و یهودی دیگر مترادف همند. این در حکم پیدایش شیر دوزخی یا شیر سفید از شیرهای قهوه ای است. درحالیکه قلمرو انسان های «سفید» در اروپا با دوزخ معادل شده است، شیر قهوه ای در حکم انسان های رنگین پوست است و دلیل این که اصرار وجود دارد که یخبندان اروپایی کوه ماه شیر سفید، درون افریقای گرمسیر گنجانده شود آن است که افریقای گرم بوده که محل ظهور انسان های رنگین پوست بوده است: انسان های عقب افتاده ای که از دید نژادپرستان اروپایی به خاستگاه میمون خود نزدیک و در حد حیواناتند و در نگاره های اروپا محور، علاقه ی زیادی به تصویر کردن آنها در حالت احاطه شده توسط انواع حیوانات مهیب باستانی وجود دارد. اگر شیر سفید زبان انسانها را بلد است و بقیه بلد نیستند، ازآنرو است که او حیوانی است که به دوزخ سفید اروپایی نزدیک تر است و رسالتی الهی برای چشاندن طعم فرهنگ انسان خدایی به جانوران تهی مغزی دارد که جانشینان انسان رنگین پوستند. در این مورد، قابل توجه است که نام آزوپوس قابل مقایسه با ازوپ نیز هست که داستان های تمثیلی حیوانات او معروف است و لافونتن در قرن 18 بخش زیادی از آنها را جمع آوری کرده است. در این داستان ها حیوانات شخصیتی انسانی دارند و با هم صحبت میکنند و از این جهت، افسانه های ازوپ را میتوان پدر جد افسانه ی اروپایی-ژاپنی شیر سفید خواند. نام ازوپ هم با یوسف و هم با یعقوب قابل تبدیل است و هر دو نام، تلفظ هایی از یهوه اند که دراینجا منظور یهوه ی اولیه یا تموز است. یعقوب متعارف که به سبب برگزیده شدن نسلش توسط خدا در قالب پیرمرد لنگ جاودان شده، همان خدای قدیم است که با خالی شدن از معنویت و تبدیل شدن به مفیزیک مقدس زئوس، درست مثل مردی لنگ، محدود خصوصیات فیزیکی خود است و حذف معنویت و اخلاق توسط او، پشت پا زدن به تمام الگوهای اخلاقی توصیه شده از طریق دنیای تمثیلی ازوپ و تشبیه خصوصیات انسانی توسط او به حیوانات مادی است.

در افسانه های ازوپ، شیر تقریبا همیشه نماد قدرت و حکومت است و شیر سفید دنیای شرقیان نیز باید یک حکومت غربگرا باشد. شاید پخش کارتون شیر سفید از تلویزیون ایران در بزنگاه به قدرت رسیدن دولت غربگرای اصلاحات در سال 1376 بی ارتباط نباشد. تا جایی که من انیمه های شیر سفید را دیده ام در آنها همواره چیزهای خوب از جامعه ی انسانی غرب به جامعه ی حیوانات انتقال یافته است. اما پس چرا المان های تمثیلی دوزخ درباره ی الهامگاه شیر انسان نما به کار رفته اند و چرا این دوزخ باید درست مثل تمثال شیر، یک پدیده ی یهودی باشد؟

در این مورد، باید توجه کنیم که با تبدیل خدا به زئوس یونانی و پیدایش نسل متاخر و فعلی انسانها در ابتدای دوران حکومت زئوس، فرهنگ و ادبیات و فلسفه ی یونانی-رومی یا هر چیزی که دنباله ی آن تلقی شود، تنها نسخه ی قابل پذیرش یهودیت از مرام انسانی است و چون این با اخراج آدم از بهشت توام بوده، شورشی علیه آسمان است. ازاینرو نام بعل سافون (تسافون) یعنی خدای آسمان که قبل از یهوه پرستیده میشده، تبدیل به تایفون نام تیتان (خدای معزول) میشود که علیه زئوس میشورد و از او شکست میخورد. تایفون هیولایی مارگون تلقی میشود و این مار، مارپیچ دایره البروج است که صورت های فلکی را به هم پیوند میدهد و 12 صورت فلکی دایره البروج، نه فقط تبدیل به 12 قبیله ی بنی اسرائیل بلکه 12 خدای المپ نیز هستند که زئوس رئیسشان است و 12 خصلت زئوس را نمایندگی میکنند که پیونددهنده ی خصال جهان فیزیمکی هستند. مار تایفون به نمایندگی از زمان، دوران ماه هر صورت فلکی را پایان میدهد و نوبت را به صورت فلکی دیگری میدهد و بدین ترتیب، قبیله ای و خدایی و خصلتی جانشین قبیله و خدا و خصلت دیگری میشود که درجا مثل غلبه ی خشن زئوس بر تایفون در یک انقلاب یا جنگ بروز میکند. بدین ترتیب هیچ کس حق ندارد و همه حق دارند و متافیزیک منقرض شده ی بعل سافون یا تایفون کنونی، تصمیم میگیرد که الان هر کس در جنگ برنده شود حق با او است. پس هرکس بیشتر جنگ افزار دارد خداتر و جادوگرتر است. در افسانه ی یهودی، بعل سافون حاکم کوه سافون در شامات بوده که فرعون داستان موسی در جوار آن در دریا غرق شد. هرودت در کتابی که به جا نمانده، محل دفن تایفون را در دریاچه ای در مرز مصر و سوریه ذکر کرده است. پیروزی موسی بر پدرش فرعون نیز روایت دیگری از پیروزی زئوس بر تیتان هایی چون کرونوس و تایفون است درحالیکه موسی بنیانگذار یهودیت میباشد. پس غلبه ی موسی بر فرعون در دریا با غلبه ی یهوه بر لویاتان مار دریایی به هم می آمیزند. 12 قبیله ی بنی اسرائیل با شکست فرعون است که از مصر خارج میشوند و همچون 12 صورت فلکی دایره البروج، تقدیر جهان را تعیین میکنند. تیتان ها در مقابل با نسل انسان های ماقبل یهودی تطبیق میشوند که رفائیم و نفیلیم و آناکیم و زمزومیم و مانند آنها نام داشتند و دارای توانایی های مافوق طبیعی بودند ولی از پس یهوه ی قدرتمند برنیامدند و نابود شدند و جایشان را بنی اسرائیل زبون و ذلیل و فیزیکی گرفتند که یهوه مطمئن بود زورشان به او نمیرسد. آنها تابع خدایان حیوانی 12 برج فلکی شدند که نمادهای حیوانی قبایل اسرائیل به آنها برمیگشت و در بالای کوه صهیون که عمود دنیا و همان کوه المپ یونانی بود، اقامت داشتند: کوهی که قله اش پوشیده از برف بود:

“Olympus: the council of the gods”: john r. salverda: britam.org

شاید کوه برفین المپ، همان عمود برفین جهان در قطب شمال باشد، نه به لحاظ جغرافیایی، بلکه به لحاظ کنایی و با پیام این که مذهب جهانی ای که اکنون ادعای نظم دارد با بینظمی متافیزیکی ای حکومت میکند که حذف نظم اخلاقی شرط بزرگی است در این که آن بتواند از جهانیان قربانی بگیرد.

فلسفه ی تخم مرغ های رنگی عید نوروز

نویسنده: پویا جفاکش

در چند گامی جشن نوروز ایرانی، میخواهم برایتان از مدل اروپایی آن بگویم: ایستر یا عید پاک که سالگرد آن را کشیش ها بر اساس تلفیق تقویم های شمسی و قمری به دست می آورند. عید پاک، جشن زنده شدن عیسی مسیح پس از مصلوب شدن، درآمدن او از سرداب یا قبر، و عروج او به آسمان است و از روی آیین های مرگ و رستاخیز خدای طبیعت در اساطیر پاگان کپی شده است که طی آنها، خدای طبیعت که در فصل خزان کشته شده و به جهان مردگان در زیر زمین تبعید شده بود در بهار از آنجا به در می آمد و با زنده شدنش طبیعت مجددا سرسبز میشد. البته جشن ایستر، مراسم ویژه ای دارد که دایره ی فرهنگی مطلب را تنگ تر میکند. در این مراسم، بزرگترها تخم مرغ هایی را رنگ میکنند و در باغ ها پنهان مینمایند و به بچه ها میگویند که بروند این تخم مرغ ها را پیدا کنند. البته بچه ها فکر میکنند این تخم مرغ ها را خرگوش ایستر گذاشته است. همانطورکه مطلعید تخم مرغ های رنگی را ما ایرانی ها نیز در مراسم نوروزی هفت سین بر سر سفره گذاشته و مثل اروپایی ها آنها را میخوریم.

تبار ارتباط تخم مرغ با بهار، به مصر و گزارش یونانیان از مرگ و رستاخیز فرعونی به رامپسانیتوس (رع موسه یا رامسس یعنی پسر رع) برمیگردد. در این مراسم، کاهنی که نقش فرعون را بازی میکرد به همراه دو کاهن دیگر که نقاب گرگ بر چهره زده بودند به معبد آست یا ایزیس برده و ازآنجا بازگردانده میشد و پس از این بازگشت، مجددا زنده شده بود. در این مراسم، مصریان تخم مرغ میپختند و میخوردند. مصریان مسیحی امروزه نیز در عید پاک، تخم مرغ میپزند و میخورند. این نکته ازآنجا قابل تامل است که عناوین "کاراست" و "مسو" که معادل های کریست و مسیح برای عیسای مسیحیان هستند عناوین خدایان مصری چون یوسیر (ازیریس)، هرو (هورس) و تحوت بوده اند. یاد شدن از معبد ایزیس نشان میدهد که دراینجا رامپسانیتوس همتای ازیریس شوهر ایزیس است. ازیریس به دست برادرش ست به قتل رسید و به جادوی همسرش ایزیس، مجددا و به صورت هورس از ایزیس متولد شد و هورس از ست انتقام گرفت. هورس خدای خورشید طالع است و به نظر میرسد مرگ و رستاخیز خدای طبیعت دراینجا با مرگ و رستاخیز خورشید در طی شبانه روز معادل شده است. بعضی از مصریان، خورشید را در موقع طلوع، هورس یا آتون، در موقع ظهر و در اوج خود "رع"، و در موقع غروب "آتوم" مینامیدند. رع یا خورشید پیروز، به روایتی نخست از درون گیاهی برآمد که از تخم مرغی که در میان آب های آغازین پدید آمده بود رشد کرده بود. این گیاه که یادآور رشد گیاهان در بهار است تخم مرغ را به ازیریس وصل میکند که پس از مرگ، پادشاه جهان مردگان و حاکم قلمرو تاریکی شده و از این طریق کیفیت قمری یافته بود. در سرتاسر افریقا، خرگوش نماد ماه و جانوری قمری است و در مصر، خرگوش از نمادهای جانوری ازیریس بوده است. ماه است که در غیاب خورشید، روشنایی را در جهان زنده نگه میدارد و مثل آن است که روشنایی خورشید طالع، تکثیر روشنایی ماه است چنانکه هورس از ازیریس برمیخیزد. تخم مرغ رنگی خرگوش در عید پاک نیز تخم نور است که بچه ها باید به نور مسیحیت متولدش کنند. مرگ و رستاخیز ازیریس ظاهرا از طریق گزارش ها درباره ی همتای شاهی دیگر او در بابل موسوم به "بعل" به جشن آغاز بهار قابل ارتباط است. چون بعل نیز کشته میشد ولی در جشن بهاری به زندگی بازمیگشت.:

“eastere: origins in a pagan Christ”: corey gilkes: race and history: april 03,2002

هورس خدای قهرمان که دراینجا به جای مسیح باز زنده شده نشسته است، نماد فرعون های حبشی از جنوب مصر بود که علیه هیکسوس ها یا فرعون های عرب در شمال میجنگیدند و جد عرب ها یعنی شیث، همان ست بود. تقسیم مصر به شمال و جنوب و جنگ بین آنها معادل تقسیم بین النهرین به شمال و جنوب و جنگ بین آنها است که در هر دو مورد، پیروزی جنوب بر شمال، پیروزی خدای خیر بر خدای شر بوده است. بعل که دراینجا گیلکس از آن یاد میکند، همان مردوخ شاه-خدای کلده یا بین النهرین جنوبی است که در نواحی شمالی بین النهرین به نام آشور شناخته و مردم آن نواحی به نامش آشوری خوانده میشدند. روایات یهودی، بعل را لقب نمرود شاه بانی بابل میدانستند. با این حال، درحالیکه بابل تختگاه بعل مردوخ، پایتخت کلده بود، در تورات کلده یک سرزمین دیرآمده و شورنده علیه آشور است. ازاینرو برخی معتقدند نمرود دراصل نینوس بنیانگذار نینوا و ایجادکننده ی امپراطوری آشور بوده است. بدین ترتیب، ما دراینجا با تخیل شدن یک نیروی جنوبی قهرمان مواجهیم که فرهنگ خود را از روی ملتی که در شمال با آن میجنگد کپی کرده و همزمان آن فرهنگ اصلی را شر میپندارد.

گادفری هگینز، برساخته شدن نبرد بین یهودیت و مسیحیت، و همچنین مذهب یهودی-مسیحی و پاگانیسم را درست مثل نبردهای شمال و جنوب در مصر و بین النهرین، روی یک الگوی اختلاف شمال و جنوب در منابع کلاسیک می یابد که نشان میدهد مقابل هم قرار دادن فرهنگ های یونانی-رومی از یک سو و یهودیت از سوی دیگر، چقدر تصنعی است. در این مدل، سلوکوس نیکاتور جانشین اسکندر کبیر در خاورمیانه، در محل سرزمین یونا در سوریه که هگینز آن را مرتبط با نامجای یونان –معادل یهودی گریس و هلاس غربی ها- میداند، شهری بنا میکند و آن را به افتخار پسرش آنتیوخوس سوتر، آنتیوخیا یا انطاکیه مینامد. یونا را در یونانی، "یو پولیس" مینامیدند و معمولا آن را با زنی به نام "یو" مربوط میکردند که چون معشوقه ی زئوس شاه خدایان شد، برای در امان ماندن از آزار هرا همسر زئوس به ماده گاوی تبدیل شد. با این حال، یو گاهی ایزدی نرینه و گاهی ایزدی مادینه بود و به سبب تبدیل عادی حروف مصوت به همدیگر در زبان کلدانی، "یه" و "یا" نیز نامیده میشدو ظاهرا او همان "یائو" یا "یاهو" الگوی یهوه خدای یهودیان است. شهر در زمان آنتیوخوس اپیفانس تکمیل میشود. وی خدایی به نام "ژوپیتر بوتیوس" یا "زئوس بودایوس" را خدای جدید شهر خواند و باعث رنجش بومیان که پرستشگر یوی سنتی بودند شد. با توجه به این که امپراطوری سلوکوس تا حدود آسیای مرکزی و شمال هند یعنی نواحی تشکیل مذهب بودیسم هم میرسیده، هگینز ایزد جدید را با بودا تطبیق کرده است. این ایزد بیشتر به لقب "خرسوس" یعنی گوهر نیک خوانده میشد که یادآور خرستوس یا کریست لقب مسیح است. از طرفی "سوتر" لقب شاهزاده ای که شهر به نامش انطاکیه خوانده شد نیز به معنی منجی است. از زمان آنتیوخوس سوتر تا آنتیوخوس اپیفانس که شهر تکمیل شد، سه آنتیوخوس آمدند و رفتند و این در حکم سه نسل از یک خدا است که این هم در تبار مسیح دیده میشود. نخست یهوه به شکل یک مار، "آنا" (مادربزرگ مسیح) را به مریم بطول حامله میکند و بعدا خودش به صورت عیسی مسیح از مریم متولد میشود. ازاینرو هم خدا پدر مریم است و هم مریم مادر خدا است. بدین ترتیب، مسیح همتای خدای نوینی است که بومیان قبولش ندارند. البته مسیح و یهودیان را به اورشلیم نسبت داده اند ولی آیا اتفاقی است که گزارش شورش یهودیان علیه آنتیوخوس اپیفانس نیز در تاریخ یهودیان بسیار برجسته است و آیا انطاکیه یکی از نامزدهای محل شهر اورشلیم نیست؟ یادمان باشد اورشلیم نیز در خود روایات یهود، توسط یک پادشاه ضد خدا به نام داود تختگاه یهودیان شد و قبل از آن، سرزمین مقدس خدا که موسی آن را تعیین کرده بود، گریزیم بود. این داود بود که با فتح اورشلیم در شمال، معبد جدید خدا را در آنجا بنا نمود و همانطورکه میدانیم عیسی مسیح را از نسل داود خوانده اند. داود نیز خدایان کهن را که همان خدایان نمرود بودند بازگردانده و باعث خشم کاهنان موسایی شده بود. این هم نکته ی جالبی است که در بعضی روایات یهودی، سازنده ی انطاکیه –و درواقع یونا- نمرود بوده است. نمرود به عنوان کسی که در میان بعل ها یا ارباب انواع سامی، "بعل" خوانده میشد، درواقع "بعل بزرگ" بود و معادل "مها بالی" در هند به همان معنا، که عنوانی است که روی بالاراما یار کریشنا در هندوستان ماند و ازاینرو بالاراما نیز مدلی از بودا تلقی میشود. بدین ترتیب، مسیحیت اولیه همانقدر در مقابل یهودیت قرار دارد که مصر و یونان و هند در مقابل مسیحیت یهودی تبار قرار داشته اند.:

Anacalypsis: v1: godfrey Higgins: j.burns pub: 1878 :P538-544

اگر مسیحیت، درابتدا یک نوع پاگانیسم بوده باشد که یهودیت از شکل متاخر آن جدا شده و بعد کل مسیحیت را خریده باشد، میتوان فهمید که چرا آیین هایی مثل ایستر در آن اینقدر ابلهانه و بی معنی به نظر میرسند. در مورد تخم مرغ های رنگی بهار باید گفت آنها جانشینان مولد نور در فرهنگی هستند که در آن، انسان کیهان کوچک بود و تمام نیروهای طبیعت در او معادل هایی داشتند ازجمله نور که خوبی های انسانی به آن تشبیه میشدند. کودکان با به دست آوردن یا ایجاد تخم مرغ های رنگی در زمان سحرآمیز بهار که زمان تجلی خدا در طبیعت است، تمرین میکردند تا مثل ازیریس که نوری در تاریکی بود، خود تابنده ی نور نیکی به دنیای سیاه شده توسط نیروهای اهریمنی باشند: آیینی که از فرط تکرار و بدون دنبال داشتن عمل، فلسفه ی خود را از دست داده است.

در رسانه، فقط اخبار سیاسی نیست که دروغ میگوید.

نویسنده: پویا جفاکش

به فاصله ی کمی پس از رسوایی هک تلفن ها در نیوزکورپ متعلق به روپرت مورداک، مارک کارلین مقاله ای به نام can the corpate media turn lies into truth? را به تاریخ 11 اگوست 2011 در trouthout منتشر کرد و در ابتدای آن پرسید: «چطور شد که یک مرد [یعنی مورداک] از طریق یک شرکت رسانه ای بین المللی، چنین نفوذ عظیمی بر دولت بریتانیا، بیشتر ساختار قدرت منتخب در واشنگتن دی سی و سلسله مراتب سیاسی در استرالیا اعمال کرد؟» فکر به این سوال باعث شده بود که راوی، به فیلم "اورول در قبرش میلرزد" به کارگردانی رابرت کین پاپاس که در زمان دولت بوش فیلمبرداری شده بود توجه کند. آن فیلم هم درباره ی نقش رسانه ها در تعیین سیاست ها بود. کارلین مینویسد بعد از دیدن این فیلم، به نظر میرسد «می‌توانیم جنگل را از میان درختان ببینیم، زیرا با ادغام رسانه‌های شرکتی انتفاعی، جنگل اطلاعات تقریباً در اختیار چند شرکت است و این شرکت‌ها نه تنها اغلب "حقایق" را برای افزایش سود ایجاد می‌کنند، بلکه چارچوبی را ایجاد می‌کنند که از طریق آن سیاست‌های عمومی برای دستیابی به اهداف تجاری آنها مورد بحث قرار می‌گیرد. آیا یک سیستم رسانه‌ای که توسط چند شرکت جهانی کنترل می‌شود و توانایی غلبه بر صداهای رقیب را دارد، می‌تواند دروغ را به حقیقت تبدیل کند؟» به بهانه ی این معما، کارلین مصاحبه ای با کارگردان آن فیلم برقرار کرده بود که در آن، رابرت کین پاپاس دیالوگ طلایی ای را ایراد کرده بود.:

« شرکت‌های رسانه‌ای مانند News Corp عمدتا از طریق لابی‌گران، قوانین را می‌نویسند و جزئیات کلیدی مقررات را تکمیل می‌کنند. در پاییز 2002، قبل از حمله ی ما به عراق، در اطراف ساختمان های اداری کنگره فیلمبرداری می کردم. [سناتور مستقل ورمونت] رئیس دفتر برنی سندرز یک دستیار صمیمی و شایسته را منصوب کرد تا مرا ببرد و به من نشان دهد که کجا چه اتفاق می افتد، قوانین چگونه نوشته می شود؛ از طریق سالن ها و اتاق های استماع کمیته، جاهایی که سازمان های خبری اصلی به ندرت دوربین های خود را قرار می دهند. تریبون و بایت صدا روش آنهاست. این آسان و ارزان تر است. در اینجا، من با چیزی به نام "دارنده ی مکان" آشنا شدم. خارج از اتاق‌های استماع - جایی که قانون‌گذاران در حال بررسی سیاست‌های مخابراتی هستند، به عنوان مثال، به افرادی که ظاهرشان پایین و بیرون است، پول می‌دهند تا اول صبح حاضر شوند. آنها روی تکه های کاغذ گرد کوچکی به عرض حدود 12 اینچ روی زمین می ایستند یا می نشینند، مکان هایی را برای لابی ها ذخیره می کنند (مکان هایی که ظاهراً برای عموم محفوظ است). آنها دقایقی قبل از شروع جلسه ی استماع با لباس های Brooks Brothers خود حاضر می شوند و جانشین ها را جایگزین می کنند. این در مورد نوشتن قوانین، وعده ی ذاتی مشاغل آینده در بخش خصوصی (در گردان) و کمک های مالی است. بنابراین، علاوه بر تدوین قوانین، تنظیم‌کننده‌ها و سیاستمداران اسیر افرادی می‌شوند که قرار است آنها را تنظیم کنند، از جمله شرکت‌هایی مانند نیوزکورپ.»

در جایی از مصاحبه کارلین درباره ی شباهت جامعه ی رسانه ای مزبور و جامعه ی 1984 جورج اورول که در فیلم مطرح شده سوالی میپرسد:

«شما یک کلیپ فوق‌العاده از بیش از دو دهه پیش دارید که با سردبیر آن زمان نیویورک پست پس از به دست آوردن مورداک مصاحبه کردید. دانه دانه و پژمرده است و به نظر می رسد شبحی از گذشته است که خیلی چیزها را پیشگویی می کند. در این سال‌ها چه اتفاقی افتاده است تا این باور شما را تقویت کند که اطلاعاتی که در مورد مسائل مربوط به سیاست‌های عمومی و "اخبار" دریافت می‌کنیم در چارچوب اورولی برای ما آورده شده است؟»

و آقای کارگردان پاسخ میدهد:

«دستکاری رسانه ها برای مدت طولانی در جریان بوده است. نمونه های زیادی وجود دارد. ویلیام راندالف هرست به ذهن می رسد. تفاوت در درجه است. در سند جدید من در مورد علم افزایش سن، به نام "پیر شدن یا نشدن"، دانشمندان در مورد "درجات" آسیب پیری بحث می کنند. ایده ی ساده ی شگفت انگیز این است که درجات، در طول زمان، ماهیت چیزها را تغییر می دهند. من فکر می‌کنم این به ترشی‌ای که ما در آن هستیم مربوط می‌شود، نه تنها با توجه به رسانه‌های شرکتی، بلکه همچنین اقتصاد ما، جنگ‌های مختلف و غیره. از آنجایی که تمرکز رسانه ای بیشتر و بیشتر می شود، گزارش کمتر، روابط عمومی بیشتر تولید می شود، ماهیت تأثیر آن بر جامعه ی ما تغییر می کند، اثرات منفی پیش بینی نشده ای دارد که ماهیت تجمعی پیدا می کند.»

با این که رسوایی نیوزکورپ موضوع پر سر و صدایی در مغربزمین بوده، ولی مانند دیگر سروصداهای رسانه ای که زود فروکش میکنند و فقط به سبب تسویه حساب های موقتی سیاسی به پا شده اند اثری بر جامعه ننهاد و با این که یکی از مشخصه های وافر دهه ی پیش رو در قرن 21 را از همان اول روشن میکرد ولی تا پایان آن دهه اوضاع هنوز همان گونه بود و در همان موقع بود که "تیم شواب" گزارش gates guardians of journalism را به تاریخ 21 اوت 2020 در Columbia Journalism Review (cjr) منتشر کرد و در آن نوشت:

«در آگوست گذشته، NPR (رادیو عمومی ملی) آزمایشی را توصیف کرد که توسط هاروارد برای کمک به خانواده‌های کم درآمد برای یافتن مسکن در محله‌های ثروتمندتر انجام شد و به فرزندانشان دسترسی به مدارس بهتر و فرصتی برای "شکستن چرخه ی فقر" داد. به گفته ی محققانی که در مقاله ذکر شده اند، این کودکان می توانند بیش از 183000 دلار درآمد مادام العمر داشته باشند که پیش بینی خیره کننده ای برای یک برنامه ی مسکن است که هنوز در مرحله ی آزمایشی خود است. اگر در حین خواندن داستان از چشم‌هایتان کار بکشید، متوجه می‌شوید که همه ی کارشناسان ذکر شده به بنیاد بیل و ملیندا گیتس متصل هستند ، که به بودجه ی پروژه کمک می‌کند. و اگر واقعاً توجه داشته باشید، یادداشت سردبیر را نیز در پایان داستان خواهید دید که نشان می‌دهد NPR توسط گیتس تأمین مالی می‌شود. خبرنگار Pam Fessler ، می‌گوید: "این عاملی در چرایی یا چگونگی انجام گزارش نبود." با این حال، این گزارش یکی از صدها گزارشی است که NPR در مورد بنیاد گیتس یا کارهایی که آن را تأمین مالی می کند، شامل تعداد بی شماری قطعات مطلوب نوشته شده از دیدگاه گیتس یا ذینفعانش است. و این حاکی از یک روند گسترده تر و یک موضوع اخلاقی است، با میلیاردرهای نیکوکار که بودجه ی اخبار را تامین می کنند. بنیاد Broad، که برنامه ی بشردوستانه ی آن شامل ترویج مدارس منشور است، در یک مقطع زمانی بخشی از گزارش آموزشی LA Times را تامین مالی کرد. چارلز کخ کمکهای خیریه ای به موسسات روزنامه نگاری مانند موسسه ی پوینتر و همچنین سازمان های خبری مانند بنیاد خبری دیلی کالر که از سیاست محافظه کارانه ی او حمایت می کنند، پرداخت کرده است. و بنیاد راکفلر پروژه ی گزارشگری Vox 's Future Perfect را تأمین مالی می کند که جهان از دریچه ی انسان دوستی موثر بررسی می کند. از آنجایی که نیکوکاران به طور فزاینده ای شکاف های مالی در سازمان های خبری را پر می کنند، نقشی که تقریباً به طور قطع در رکود رسانه های پس از ویروس کرونا گسترش خواهد یافت، یک نگرانی کمتر بررسی شده این است که چگونه این امر بر سازمان های خبری و بر روش هایی که اتاق های خبر در مورد خیرین خود گزارش می دهند تاثیر میگذارد. این نگرانی در هیچ کجا برجسته تر از بنیاد گیتس نیست، که کمک کننده ی اصلی به اتاق های خبر و موضوع مکرر پوشش خبری مطلوب است. من اخیراً نزدیک به 20000 کمک مالی خیریه را که بنیاد گیتس تا پایان ژوئن اعطا کرده بود، بررسی کردم و متوجه شدم که بیش از 250 میلیون دلار برای روزنامه نگاری در نظر گرفته شده است. گیرندگان شامل: فعالیت‌های خبری مانند بی‌بی‌سی، ان‌بی‌سی، الجزیره، پروپوبلیکا، ژورنال ملی، گاردین، یونیویژن، مدیوم، فایننشال تایمز، آتلانتیک، تگزاس تریبون، گانت، ماهنامه واشنگتن، لوموند، و مرکز گزارش‌های تحقیقی؛ موسسات خیریه وابسته به رسانه مانند BBC Media Action و The New York Times Needy Fund ؛ رسانه‌هایی مانند Participant که مستند «در انتظار سوپرمن» از دستور کار گیتس در مدارس منشور پشتیبانی می‌کند؛ سازمان های روزنامه نگاری مانند مرکز پولیتزر در بحران، بنیاد ملی مطبوعات و مرکز بین المللی روزنامه نگاران، گروه‌های مختلف دیگری که محتوای خبری تولید میکنند یا در روزنامه‌نگاری کار می‌کنند، مانند شرکت لئو برنت، یک آژانس تبلیغاتی که گیتس مأمور ایجاد یک "سایت خبری" برای ترویج موفقیت گروه‌های حمایتی شده است. در برخی موارد، دریافت‌کنندگان می‌گویند که آنها بخشی از بودجه را به عنوان کمک بلاعوض به سایر سازمان‌های خبری توزیع کرده‌اند که دیدن تصویر کامل از بودجه ی گیتس در بخش چهارم را دشوار می‌کند. این بنیاد حتی به بودجه ی گزارش موسسه ی مطبوعاتی امریکا در سال 2016 کمکی کرد که برای تهیه ی دستورالعمل هایی برای اینکه اتاق‌های خبر چگونه می‌توانند استقلال سرمقاله را از سرمایه‌گذاران بشردوستانه حفظ کنند، استفاده شد... اخبار درباره ی گیتس این روزها اغلب از دیدگاه بسیاری از دانشگاهیان، سازمان های غیرانتفاعی و اتاق های فکری که گیتس در آنها سرمایه گذاری می کند فیلتر می شود. گاهی اوقات از طریق اتاق‌های خبری با پیوندهای مالی با بنیاد به خوانندگان می‌رسد. بنیاد گیتس درخواست های متعدد مصاحبه برای این داستان را رد کرد و توضیحی درباره میزان پولی که برای روزنامه نگاری صرف کرده است ارائه نکرد. سخنگوی بنیاد در پاسخ به سوالات ایمیلی گفت که "اصل راهنمای" آن در تأمین مالی روزنامه نگاری، "تضمین استقلال خلاقانه و سردبیری» است. این سخنگو همچنین خاطرنشان کرد که به دلیل فشارهای مالی بر روزنامه نگاری، بسیاری از موضوعاتی که این بنیاد روی آنها کار می کند، "پوشش رسانه ای مداوم و عمیقی را که زمانی انجام می دادند، دریافت نکرده اند. زمانی که خبرگزاری های معتبر فرصت تهیه پوشش موضوعات کم تحقیق و کم گزارش شده را داشته باشند، این قدرت را دارند که به مردم آموزش دهند و اتخاذ و اجرای سیاست های مبتنی بر شواهد را در بخش دولتی و خصوصی تشویق کنند."

زمانی که cjrدر حال تکمیل بررسی واقعیت این مقاله بود، بنیاد گیتس پاسخ مستقیم تری ارائه کرد: "دریافت کنندگان کمک های مالی بنیاد روزنامه نگاری در زمره ی معتبرترین رسانه های روزنامه نگاری در جهان بوده و هستند". خط پرسش در این گزارش حاکی از آن است که این سازمان ها با ارائه ی گزارش در مورد بهداشت، توسعه و آموزش جهانی با بودجه ی بنیاد، یکپارچگی و استقلال خود را به خطر انداخته اند. "ما به شدت با این تصور مخالفیم". پاسخ این بنیاد همچنین روابط دیگری را که با رسانه ها دارد، از جمله "شرکت "در ده ها کنفرانس، مانند جشنواره ی روزنامه نگاری پروجا، شبکه ی ناشران جهانی، یا کنفرانس جهانی روزنامه نگاری علمی، و همچنین کمک به ایجاد ظرفیت از طریق صندوق نوآوری توسعه". میزان کامل کمک‌های گیتس به رسانه‌ها ناشناخته باقی مانده است، زیرا این بنیاد تنها پولی را که از طریق کمک‌های خیریه اعطا می‌شود و نه از طریق قراردادها به صورت عمومی افشا می‌کند....در سال 2007، لس‌آنجلس تایمز یکی از تنها مجموعه‌های تحقیقاتی انتقادی را در مورد بنیاد گیتس منتشر کرد، که بخشی از آن دارایی‌های بنیاد در شرکت‌هایی را بررسی می‌کرد که به افرادی که بنیاد ادعا می‌کرد کمک می‌کرد، مثلا در آسیب شرکت‌های شکلات‌سازی مرتبط با کار کودکان، میپرداخت. چارلز پیلر ، گزارشگر اصلی سریال، می‌گوید که در طول تحقیقات برای دریافت پاسخ از بنیاد گیتس تلاش زیادی کرده است: "در بیشتر موارد، آنها حاضر به تعهد به من نبودند. آنها حاضر به پاسخگویی به سؤالات نبودند و تقریباً برای اکثر خواسته های من به هیچ وجه به جز از کوچکترین پاسخ خودداری کردند. این برای شرکت‌های بزرگ، سازمان‌های دولتی بسیار بسیار معمولی است - تلاش می‌کنند امیدوار باشند که هر موضوع بحث برانگیزی که در گزارش‌ها مطرح شده است، عمر محدودی داشته باشد و آنها بتوانند به مسیر خود بازگردند." وقتی از پیلر در مورد کمبود گزارش‌های سخت درباره گیتس پرسیده شد، می‌گوید بودجه ی بنیاد ممکن است اتاق‌های خبر را به سمت یافتن اهداف دیگر سوق دهد. او می‌گوید: "من فکر می‌کنم که آنها با پیشنهاد اینکه این کمک‌ها به سازمان‌هایشان تأثیری بر تصمیم‌های تحریریه ندارد، خودشان را گول می‌زنند. دنیا همینطور است."»

در دو سوی دهه ی دوم قرن 21 آشکار بود که مرز بین رسانه ی معتبر رسمی و سرمایه داری دروغ فروش بسیار کمرنگ است و با این حال، گذر زمان فقط این بی مرزی را به اندازه ی خود رسانه های دروغگوی جریان اصلی، رسمی و معتبر نموده بود. ولی این موضوع حساسیت زا نشد چون رسانه از ابتدای شکل گیری خود با قانون اسطوره با مردم ارتباط برقرار میکرد و کسی از اسطوره انتظار راستگویی ندارد. منطق عمده ی تداوم اسطوره در رسانه هم این است که از گذشته تا هنوز، آدمیزاد هرآنچه برداشت های محدودی را که توانسته از مشاهده ی دنیا به دست آورد، حقیقت میپندارد و اغلب، واقعیت موجود در ذهن او یک مشت خیالات است.

یوهانا سومیالا «جماعت» هایی را که «حول روزنامه ها، تلویزیون یا رسانه های جمعی شکل میگیرند» را به لحاظ انسانشناسی، «جماعت های تخیلی» مینامد و اضافه میکند:

«اینها جماعت های رسانه ای شده اند که نمیتوانند در هیچ مکان فیزیکی خاصی لنگر بیندازند زیرا در تخیل مردم و جهان خیالی تجربیات شکل میگیرند و می زیند. با وجود این، آنها قطعا بخشی از واقعیت اجتماعی مشترکند. در نظریه پردازی درباره ی تخیل اجتماعی، بسیاری از پژوهشگران ازجمله بندیکت اندرسون (1983)، آرجون آپادورای (2007)، چارلز تیلور (2002 و 2004) و مایکل وارنر (2002) در تفکر خود تحت تاثیر کورنلیوس کاستوریادیس بوده اند، کسی که در کتاب خود که با عنوان "نهاد خیالی جامعه" ترجمه شده (1987) استدلال میکند نهادهایی که جامعه را منسجم نگه میدارند، تنها به این دلیل امکان پذیرند که به لحاظ نمادین و تخیلی وجود دارند. هدف بلندپروازانه ی کاستوریادیس این بود که میکوشید قدرت خلاق امر تخیلی را در بنا و پیوسته نگه داشتن جهان مشترک بفهمد. او باور داشت جامعه پدیده ای از پیش تعیین شده، محدود یا معین نیست و تنها با ارجاع به شرایط پیرامون قابل توضیح نیست. جامعه خود را از طریق برزش های تخیلی گوناگون می آفریند. افزون بر این کاستوریادیس این دیدگاه را برگرفت که هر جامعه، زمانی که چیزی کاملا جدید ایجاد و امر قدیمی کنار گذاشته میشود، لحظات کلیدی خودش را دارد. نمونه ی مورد علاقه ی کاستوریادیس از این نوع زایی اجتماعی، توسعه ی فلسفه و دموکراسی در یونان باستان است. قدمت نظریه ی کاستوریادیس به دهه ی 1960 برمیگردد، زمانی که نقش رسانه ها به عنوان یک نیروی انسجام بخش و یک نهاد نمادین و تخیلی در جامعه کاملا با امروز متفاوت بود. در این دوره ها، رسانه های جمعی دستکم در بخش های بسیاری از اروپا زیر سلطه ی تلویزیون دولتی بودند. ما همچنان نیازمندیم درباره ی ماهیت پدیده های میانجی و تخیلی و نقش رسانه ها در ایجاد و نگه داشتن آنها پژوهش کنیم و بدانیم زیرا تجربه ی ما از جهان بسیار رسانه ای شده است یعنی مرتبط به رسانه و رسانه محور شده است. پس این جماعت های خیالی چیستند و در جامعه ی امروز چگونه آفریده میشوند؟ چارلز تیلور میگوید جماعت های خیالی یا "خیال های اجتماعی" بر بستر شیوه ای که افراد هستی اجتماعیشان و چگونگی هماهنگ شدنشان با افراد دیگر و محیط پیرامونشان را تخیل میکنند و نوع مفاهیم هنجاری و تصاویری که زیربنای این انتظارات است رشد می یابند. این خیال ها که جماعت ها و افراد را پیوسته به هم نگه میدارد، به طور معمول در تصاویر، داستان ها و افسانه هایی بیان میشوند که رسانه ها میانجی آنهایند. آنها برساخت ها یا باورهای اندیشه ی نظری نیستند، بلکه برزش های واقعی روزمره اند. بندیکت اندرسون (1983) میگوید جماعت های تخیلی، آنطورکه او آنها را مینامد، به وجود چندین فرد بستگی دارند که بتوانند از طریق رسانه، همزمان چیز یکسانی را تجربه کنند. درواقع اندرسون ادعا میکند پرسشی که ما باید بپرسیم این نیست که آیا جماعت هایی که به این شیوه شکل میگیرند واقعیند یا نه، بلکه این است که در هر مورد چگونه و در چه سبکی جماعت خیالی تولید میشود. آرجون آپادورای انسانشناس حتی از انگاره ی جماعت های تخیلی پا را فراتر میگذارد و میگوید آن خیال که از مرزهای ملی عبور میکند، خود تبدیل به یک برزش اجتماعی جدید در جامعه و فرهنگ رسانه ای جهانی میشود: "تصویر، امر تخیلی، امر خیالی. اینها همه اصطلاح هاییند که ما را به چیزی انتقادی و جدید در فرایندهای جهانی و فرهنگی هدایت میکنند: تخیل به عنوان برزشی اجتماعی. تخیل در حال حاضر مرکز همه ی اشکال عاملیت است؛ خودش واقعیتی اجتماعی و جزء کلیدی نظم جدید جهانی است." نزد آپادورای، تخیل و تفکر خیالی به تصاویر رسانه ای عینی و مادی مرتبط میشود. درواقع تصاویر و ارتباطات بصری عموما در آفرینش و نگهداری تخیلات مشترک نقش حیاتی به عهده دارند. جامعه شناس فرانسوی، میشل مافزولی (1993 و 1996) نیز نقش تصورات در بنای جماعت اجتماعی و نگهداری از آن در جهان امروز را برجسته میکند. مافزولی عصر ما را به عنوان عصر نو-قبیله گرایی توصیف میکند که در آن تصاویر، تخیل و احساسات برای آفریدن تجارب زیبایی شناسانه ی زودگذر جماعت اجتماعی در هم می آمیزند. کاستوریادیس، اندرسون، تیلور، آپادورای و مافزولی، همه بر رابطه ی بین امر تخیلی، خیالی و جماعت اجتماعی تاکید دارند. رهیافت آنها در بسیاری ویژگی ها با تفکر دورکیم دارای وجه مشترک است. دورکیم نیز این دیدگاه را برگرفت که جماعت ها خویش آفریننده اند و از طریق گردهمایی های معین مشترک به وجود می آیند. این موقعیت ها با ارتباط نمادین سروکار دارند؛ یعنی باورها یا اسطوره ها، کنش یا آیین ها و نمادهای مقدس یا توتم ها. درحالیکه امروزه اندرسون، آپادورای، تیلور و مافزولی در مورد فعال کردن تخیل جمعی صحبت میکنند، دورکیم درباره ی بازنمایی های جمعی صحبت کرد و کاستوریادیس از قدرت نمادها و تخیلات سخن گفت.» ("رسانه و آیین، مرگ، جماعت و زندگی روزطمره": یوهانا سومیالا: ترجمه ی نسیم خواجه زاده: نشر ثالث: 1400: ص80-78)

به نظر میرسد هرچقدر جلوتر آمده ایم، اعتیاد ما به متحد شدن حول مسائل زودگذر و به سرعت فراموش شونده چنان زیاد شده که موضوعات رسانه نیز سریع عوض میشوند. سریال ها از پخش هقتگی به جدول پخش روزانه می آیند و بلاخره تلویزیون جای به شبکه های اجتماعی میدهد. دیگر مسئله این نیست که از اسطوره ها چیز جدیدی بیاموزیم. ما فقط منتظریم یک بازسازی جدید از آنها را وسیله ی اتحاد خود کنیم تا مطمئن شویم آنها هنوز جواب میدهند و اربابان رسانه هم از همین کیف میکنند چون اینطوری مطمئن میشوند که مردم هنوز برای مواجب دهندگان سیاسی آنها قابل کنترل و پیشبینیند. خطر این مسئله فقط این نیست که مردم به لحاظ ذهنی پیشرفت نمیکنند و در چرخه ی جنگ و جهالت باقی میمانند بلکه این است که آنها را جز در حالت نشئگی با ماده ی مخدر رسانه، در بی حسی و عدم لذت از زندگی نگه میدارد زندگی ای که در آن فقط باید برای زنده ماندن چیز یاد گرفت و یاد گرفتن هیچ لذتی نمیدهد چون همه چیز یکنواخت و تکراری است حتی افسانه های بی سر و تهی که فقط کپی افسانه های معنی بخش قدیم به هستی هستند. این موضوع تا حدی در مطلبی با عنوان what social mrdia is doing to society به قلم victor bishop که در تاریخ 9 نوامبر 2017 در waking times منتشر شده، منعکس است. در این گزارش میخوانیم:

«همین یک نسل پیش ارتباطات انسانی کاملاً متفاوت از الان بود، و از آنجایی که فناوری سریعتر از ما حرکت میکند، بسیاری از ما متوجه می‌شویم که جنبه‌های منفی محتاطانه‌ای برای چنین غوطه‌وری در رسانه‌های اجتماعی وجود دارد. سباستین یونگر روزنامه نگار و نویسنده ی آمریکایی است که بیشتر به خاطر پوشش جنگ علیه تروریسم که در آن زمان زیادی را در خط مقدم افغانستان گذرانده است، شناخته شده است. کتاب "جنگ" او تصویری سوزان از زندگی در لبه ی امپراتوری آمریکا و تلاقی برادری و بیهودگی بود. در سال 2010 او فیلم مستند تحسین شده یRestrepo را کارگردانی کرد که زندگی را برای غرغر آمریکایی ها در افغانستان به تصویر می کشید. یونگر به‌عنوان یک انسان‌شناس، دیدگاهی مشتاق به انسانیت و نیروهایی دارد که ما را به حرکت در می‌آورند، ما را کنار هم نگه می‌دارند و ما را از هم جدا می‌کنند. یونگر اخیرا در یک مصاحبه ی پادکستی با "جو روگان"، در مورد تأثیراتی که رسانه های اجتماعی و فناوری های ارتباطی بر جامعه می گذارند، اظهار نظر کرد. دیدگاه‌های او بسیار مهم هستند زیرا ما به سرعت به تکینگی نزدیک می‌شویم، در حالی که هرگز واقعاً نمی‌توانیم سؤالات مهمی را درباره اینکه چگونه فناوری ممکن است به خوبی به ما خدمت نمی‌کند بپرسیم.:

"من یک انسان شناس هستم و به رفتار، به معنای واقعی کلمه، رفتار فیزیکی افراد با گوشی های هوشمند نگاه می کنم و به نظر می رسد ضد اجتماعی، ناراضی و مضطرب است، و من نمی خواهم اینطور به نظر برسم، و نمی خواهم. احساس کنم که من فکر می کنم آن مردم احساس می کنند." (سباستین یونگر)

صحبت آنها با گفتگو درباره ی این که چرا یونگر گوشی هوشمند حمل نمی کند، بلکه یک تلفن تاشو با سبک قدیمی تر حمل می کند، شروع شد، سپس به سرعت به تأثیرات رسانه های اجتماعی بر سلامت روان و در کل جامعه پرداخت. یونگر با استناد به افزایش در تیراندازی های دسته جمعی، افسردگی، اضطراب، خودکشی کردن، و این نوع وقایع منفی، این رشد را به ظهور عصر اطلاعات مرتبط می کند، که در آن مردم در واقع کمتر از همیشه با انسان ها ارتباط دارند. روگان اظهار می‌کند که گوشی‌های هوشمند به نظر دارویی هستند که شما را نمی‌کشند، اما تمام وقت شما را می‌کشند و باعث می‌شوند که شما بی‌پرده به دستتان خیره شوید.:

-یک ماده مخدر وجود دارد. این همان رسانه های اجتماعی است.

یونگر: "من فکر می کنم دروغ بزرگ نسل ما عبارت شبکه های اجتماعی است. واقعاً اینطور نیست، این رسانه ضد اجتماعی است. کاربردهای زیادی دارد، و هر چیز دیگری، اما به هیچ وجه اجتماعی نیست، و اگر به نرخ خودکشی، نرخ افسردگی، میزان تیراندازی دسته جمعی، نرخ اضطراب نگاه کنید، شبکه های اجتماعی کاری جز افزایش همه ی آن چیزها در جامعه ی ما انجام نمی دهند. آنها نشانگر چیزی هستند و همه ی آنها در جامعه ی ما رو به افزایش هستند، علیرغم این واقعیت که ما یک جامعه ی بسیار ثروتمند، قدرتمند و نسبتاً صلح آمیز هستیم. من نمی‌توانم ثابت کنم که ارتباط آن چیزها با رسانه‌های اجتماعی و اینترنت، واضح است، اما این واقعیت که آنها همزمان اتفاق می‌افتند، مرا متعجب می‌کند که این دستگاه‌های جدید مطمئناً خوشحالی را به ارمغان نمی‌آورند."

به گفته ی یونگر، بخش بزرگی از مسئله این است که مردم در واقع دیگر زندگی خود را آنطور که میخواستند تجربه نمی‌کنند.:

*"من فکر می‌کنم مشکل زمانی است که مردم می‌خواهند دائماً از نظر اجتماعی در ارتباط باشند، مهم نیست که چه می‌کنند. و این، فکر می‌کنم، مردم را از تجربه ی کامل هر کاری که واقعاً انجام می‌دهند، باز می‌دارد."

*"مطمئناً جذابیت زیادی برای این فناوری‌ها وجود دارد، اما چیزی در اینجا اشتباه است، و با پیشرفت فناوری‌ها و پیشروی بیشتر خود به زندگی ما، چیزی را نادیده می‌گیریم. نکته ای که در مورد رسانه های اجتماعی وجود دارد این است که به نوعی بی ادبی را به سلاح تبدیل می کنند. این به افراد جواز داشتن بستری برای پیش پا افتاده‌ترین و غیر جالب‌ترین جنبه‌های زندگی‌شان می‌دهد، زیرا آنها باید دائماً، دائماً به عنوان نوعی خروجی، ارتباط تولید کنند."

او با اشاره به اینکه چرا میزان اضطراب در نوجوانان در حال افزایش است، به نیاز به اعتبارسنجی دائمی که رسانه های اجتماعی ایجاد می کنند اشاره می کند:

"نرخ اضطراب در نوجوانان به شدت افزایش یافته است. اضطراب تا حدودی ناشی از نوعی خودآگاهی دردناک است، و البته، به این دلیل که شما هرگز نمی توانید از نظرات همسالان خود فرار کنید، تشدید می شود. این برای مردم فلج کننده است."

البته دلیل خوبی وجود دارد که تاثیرات رسانه های اجتماعی بر ذهن ما را زیر سوال ببریم. حتی یکی از بنیان‌گذاران فیس‌بوک، شان پارکر، اخیراً اظهار داشت که این پلتفرم‌ها از آسیب‌پذیری در روان انسان برای ایجاد یک حلقه ی بازخورد از اعتبارسنجی خود سوء استفاده می‌کنند. نظرات او کاملاً صریح بود و نشان می دهد که چقدر این کار خطرناک است.:

"زمانی که فیس بوک شروع به کار کرد، افرادی را دیدم که به سراغ من می آمدند و می گفتند:

-من در شبکه های اجتماعی نیستم.

و من می گفتم:

-باشه. می دانید، خواهید بود. و سپس آنها می گفتند:

-نه، نه، نه. من برای تعاملات زندگی واقعی خود ارزش قائل هستم.من برای لحظه ارزش قائل هستم. من برای حضور ارزش قائلم. من برای صمیمیت ارزش قائلم.

و من می‌گفتم:

- در نهایت شما را می‌گیریم

نمی‌دانم واقعاً عواقب حرف‌هایم را فهمیدم یا نه، زیرا به دلیل پیامدهای ناخواسته و غیره، یک شبکه زمانی که به یک میلیارد یا 2 میلیارد نفر می‌رسد به معنای واقعی کلمه رابطه ی شما با جامعه را تغییر می‌دهد. دیگر احتمالاً از راه‌های عجیبی با بهره‌وری تداخل می‌کند. فقط خدا می‌داند که با مغز فرزندانمان چه می‌کند ."...»

به نظر میرسد بیشتر مردم وقتی میگویند «سیاست چیز کثیفی است» و به سیاستمداران فحش میدهند، خودشان هم متوجه نیستند که نه در حرف بلکه در عمل و فقط با تعمیر و رنگ آمیزی عادت های فکریشان، به تداوم سیاست موجود یاری میرسانند. هنوز مرزدم متوجه نیستند که تنها رسانه ی دروغگوی دور و برشان، "اخبار سیاسی" تلویزیون و روزنامه ها نیست.

مطلب مرتبط:

ایران، سوژه ی آزمون قرن بیست و یکمی کابوس رسانه ای جنگ در امریکا

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷