درباره ی  وامداری رستاخیز ایرانی به برداشت مدرن از افسانه ی پسران فریدون

نویسنده: پویا جفاکش

وقتی دانش آموز بودم، پدرم تعریف میکرد که در روستایشان کنفگوراب بین آستانه ی اشرفیه و لاهیجان، هر گاه شب هنگام دنباله دار یا شهابسنگی در آسمان ظاهر میشد، مادرش و دیگر روستاییان، بسته به جهت حرکت دنباله دار، میگفتند این نور، فلان امامزاده است که دارد به دیدن برادرش امام هشتم در مشهد میرود. این را به زودی خودم هم بعینه دیدم. شبی در اوایل تابستان 1382 در زیرشیروانی منزلمان در آستانه ی اشرفیه خوابیده بودیم. مادربزرگم –مادر پدرم- کنارم دراز کشیده بود. پنجره ی بزرگ اتاق باز بود و آسمان آشکار. در دو سوی این پنجره، حرم آقا سید جلال الدین اشرف و حرم آقا سید محمد قرار داشتند. همینطور که در رختخواب دراز کشیده بودیم، هواپیمایی از گوشه ی راست پنجره هویدا شد که به سمت چپ حرکت میکرد و چون شب بود، به شکل نورانی دیده میشد. یک دفعه مادربزرگم از جا جست. به من گفت: «پویا. نگاه کن. آ سد محمد دارد به دین آ سد جلال میرود.» گفتم: «مامان بزرگ. آن طیاره است. آ سد محمد کجا بود؟» مادربزرگ گفت: «طیاره است؟ مطمئنی؟» گفتم: «آره. طیاره است.» دیگر چیزی نگفت و گرفت خوابید. در آن لحظه، به این مسئله فکر میکردم که به ما میگفتند قوم ابراهیم در شهر بابل ستاره پرست بودند. ولی نمیدانستم که جاندارپنداری ستارگان اینقدر مکن است به جغرافیای خودم و حتی زمان خودم نزدیک باشد. پیش خودم میگفتم این باید یک اتفاق باشد. اینقدر گول تاریخ یهودی-مسیحی-اسلامی طولانیمان را خورده بودم که از نشانه های طبیعتپرستی در خرافات گیلانی غافل بودم. اولین قلقلک برای یک فکر جدی دراینباره را مطالعه ی کتاب "اسطوره تا تاریخ" که مجموعه مقاله ها و مصاحبه های دکتر مهرداد بهار –پسر ملک الشعرای بهار- بود، به من وارد کرد. ایشان ادعا میکرد که مذاهب ایرانی مثل زرتشتی گری، بخشی از یک طبیعتپرستی فلسفی-اسطوره ای کهن خاورنزدیکند که الگوی فرهنگ ایرانی را در کیش تموز تعیین میکند. تموز، ایزد رشد گیاهان در بابل بود و در تابستان به همراه محصولات درو شده مقتول میشد و به جهان زیرین می افتاد ولی در بهار بازمیگشت و سرسبزی را به جهان ارزانی میداشت. دکتر بهار، معتقد بود که اکثر افسانه های شاهنامه، از الگوی مرگ و رستاخیز تموز تبعیت میکردند مثل سیاوش که توسط افراسیاب به قتل میرسید و بعدا به شکل پسر خود کیخسرو بازمیگشت و انتقام میگرفت، آبتین که به دست ضحاک به قتل میرسید و به شکل پسر خود فریدون بازمیگشت و انتقام میگرفت، ایرج که به دست برادرانش سلم و تور به قتل میرسید و به شکل پسر خود بازمیگشت و انتقام میگرفت، کاووس که در مازندران به بند کشیده میشد و توسط رستم نجات می یافت و بازمیگشت، اسفندیار که برای نجات خواهرانش در سفری خطرناک، به دوزخ توران وارد میشد و بازمیگشت، بیژن که در چاه افراسیاب –به کنایه از دوزخ- دربند میشد ولی از آن نجات می یافت... الگوی دکتر بهار، به گفته ی خودش تطبیق افسانه های تورات و انجیل توسط غربیان با افسانه ی تموز بود که بعضی از آنها را بعدا شناختم؛ ازجمله: یوسف که در اثر بدخواهی برادرانش به چاه می افتاد و بعد در مصر نیز در سیاهچال می افتاد ولی نجات می یافت و به سروری میرسید، بنی اسرائیل که در اثر خشکسالی، به مصر میرفتند و بعدا همراه موسی بازمیگشتند، یونس که در شکم ماهی می افتاد و از آن نجات می یافت، نوح که دچار سیل میشد و از آن نجات می یافت، لوط که به دوزخ قوم سدوم و عموره میرفت و از آن بازمیگشت، ایوب که انسان درستکاری بود که به بلاهای بسیار بدی دچار شد ولی با صبر و استقامت، آنها را از سر گذراند و مجددا نیکبختی را به دست آورد، ایلیا که از نظرها غایب شد و قرار است در آینده بازگردد، یهوه که به صورت عیسی مسیح وارد جهان ما میشود و دراینجا با زجر و شکنجه کشته میشود ولی در آخرالزمان به شکل عیسای اسبسوار و شمشیر به دست، بازمیگردد و تمام دشمنان خود را قلع و قمع خواهد کرد و غیره. دکتر بهار، همچنین اولین کسی بوده که آنطورکه کتاب نشان میدهد، متوجه شده کنار هر درخت بزرگی یک امامزاده قرار دارد و تقدس درخت به امامزاده منتقل و آن را شیعی کرده است. شبیه این مسئله را من در مستندی که شبکه ی چهار سیما درباره ی درخت های قدیمی انگلستان پخش کرده و آن را در سال 1381 دیده بودم نیز برخوردکرده داشتم. در آن مستند، کنار تمام درخت های کهن، یک کلیسا یا بقعه ی یک قدیس مسیحی قرار داشت. وقتی عمر درخت ها را میسنجیدند میدیدند که درخت ها از بناهای کنارشان قدیمی ترند و عنوان میکردند که کشیش ها برای مسیحی کردن مشرکین بریتانیایی، کلیسا ها را کنار درختان مقدس میساختند و یا یک قدیس مسیحی کنار آن درخت اختراع میکردند تا کم کم تقدس درخت به خادمین کلیسا منتقل شود. این بحث ها در زیرمجموعه ی طبیعتپرستی قرار میگیرند که ستاره شناسی هم جزو آنند. بهار در یکی از مصاحبه ها صراحتا میگفت که تا اندازه ی زیادی، به نظریه ی منسوخ "پان بابیلونیسم" (همه چیز از بابل) اعتقاد دارد چون بین النهرین به عنوان تنها منطقه ی پرآب در آسیای غربی، زمینه ی تولید تمدن و مرکز تجاری بودن را داشته و تنها قلب تپنده ی آسیای غربی همانجا بوده و خوزستان هم در جوار بین النهرین متمدن شده چون هم تنها رودخانه ی بزرگ ایران یعنی "قارون" یا "کارون" در آنجا واقع است (سفیدرود که دومین رودخانه ی بزرگ است به دلیل شرایط جغرافیایی نامساعد و قرار گرفتن در منطقه ی پرباران و خوش آب و هوا بیشتر مخل تمدن بوده تا مقوم آن) و هم به دلیل همسایگی میتوانسته از منطقه ی دجله و فرات، تجربه دریافت کند. در مقابل، بقیه ی نواحی ایران به دلیل خشکی و کشت به شیوه ی قنات، توانایی فراتر رفتن خودبخود از حد روستا را نداشتند مگر این که به مرور، در مسیر تجاری بین چند تمدن بزرگ مثلا بین النهرین با چین قرار بگیرند. تقریبا یک سال و یک ماه طول کشید تا جرئت اعتقاد به آنچه دکتر بهار میگفت را پیدا کنم. چون وضع عراق را با وضع حالش میسنجیدم. عراق بعد از تحریم های فلج کننده ی ایالات متحده آنقدر اوضاع ناجوری داشت که وقتی امریکا و همدستانش به آن حمله کردند عراقی ها واقعا اشتیاقی برای دفاع از میهن خود نشان ندادند و عراقی که ما ایرانی ها هشت سال با آن جنگیده بودیم در چهل روز توسط امریکا فتح شد. اپوزیسیون خارجی عراق که در این مدت از امریکا و اروپا از طریق شبکه های ماهواره ای مدام وعده ی دادن دموکراسی به مردم عراق را به آنها میدادند پس از پیاده شدن در کشور، چنان مملکت را به بلوک غرب و ترکیه و ایران و سعودی فروختند و چنان فساد و بی لیاقتی ای از خودشان نشان دادند که الآن عراقی ها دلشان برای صدام تنگ شده است (چنین چیزی یک زمانی غیرقابل باور بود). کسانی که به کربلا رفته اند میگویند بعضی از خیابان های شهرهای سر راه، از زمان صدام تا حالا جارو نشده اند. البته خیلی از مشکلات عراق به خاطر مسئله ی شرایط بد آب و هوایی و کیفیت سست خاک است. اما آن را فهمیدم که قبلا اینطور نبوده و شرایط آب و هوایی بدتر شده و حتی خاک هم به خاطر زهکشی فراوان توسط جمعیت های عظیم قبلی، تخریب شده و این شرایط سبب عقبگرد بسیاری از مردم عراق از کشاورزی، به سمت شترچرانی و زندگی قبیله ای شده است. اما آیا دامن زدن استعماری به وضعیت الآن عراق، راهی نیست برای هرچه دور تر به نظر رسیدن چشم انداز دوران تمدن و تاثیرگذاری آن بر خاورمیانه و وقت خریدن برای جا دادن فرهنگ ساختگی در لای موقعیت ایجاد شده بین حال و ماقبل تاریخ؟ همین سوال را میتوان درباره ی طالبانیزه شدن افغانستان به عنوان منطقه ی واسطه ی بین فرهنگ های چینی، تاتار، هندوستان و آسیای غربی نیز مطرح کرد و این که چطور میتواند هنوز برای تمام این فرهنگ ها پشتوانه ی فرهنگسازی استعماری خشنی باشد؟! الآن دارم به بعضی از صحبت های گذشتگان بیشتر فکر میکنم. مادربزرگم تعریف میکرد که در قدیم وقتی میخواستند خانه را ترک کنند –منظورم خانه های بی در و پیکر روستایی های گیلان قدیم است که دزدی کردن ازشان خیلی آسان بود- یک سنگ وسط حیاط پرت میکردند و میگفتند: «ای سنگ. مراقب باش.» و فکر میکردند سنگ به قورباغه ای تبدیل میشود و از خانه مراقبت میکند یا چوبی پرت میکردند و میگفتند: «ای چوب. مراقب باش.» و فکر میکردند آن چوب، تبدیل به ماری میشود و از خانه مراقبت میکند. همانطوری هم خانه از دستبرد و خطر در امان میماند. این را یک بار برای برادرم تعریف کردم و گفتم: «مثل این می ماند که ما الآن از خانه مان در لاهیجان خارج شویم و در را باز بگذاریم و بگوییم: "خدایا. مراقب خانه ام باش."» برادرم به طعنه گفت: «مثل این که خداهای آنها بیشتر از خدای ما به دردشان میخوردند.» آن موقع خندیدم. ولی بعدا پیش خودم گفتم: «چه شد که الان در همان روستاها دزدی و خیانت اینقدر زیاد شده است؟ آیا واقعا ربطی به عوض شدن خدایمان دارد؟» نتیجه ای که فعلا و در این لحظه به آن رسیده ام، این است که مسیر فعلی گیلان و احتمالا بقیه ی نواحی ایران که بیش از گیلان به عفریت قبیله گرایی دوران قدیم آلوده اند، نتیجه ی طبیعی سیر آنها در تحول مذاهب در ایران و خاورنزدیک است که ناچارا باید این وسط توسط چند نفر که از جغرافیاهای دیگری آمده اند و کمتر دچار جبر جغرافیای اینجا بوده اند دستکاری میشد و درواقع مسلمان بودن امروز ما در ادامه ی جادوباوری ابتدایی ای قرار داشته که مردم به طور خودجوش تصمیم گرفته بودند خود را تسلیم تغییر و تحولات نامعلوم آن کنند تا سختی اندیشه کردن را به جان نخرند.

در دفاع از این ادعا میخواهم به یک افسانه ی محلی آستانه ای اشاره کنم. این روایت میگوید که حاج آقا المعی بزرگ که روحانی معروفی در آستانه ی اشرفیه بوده، کتابی به نام "لهمه" (؟) را که به عربی بسیار دشواری نوشته شده بود، به عربی سلیس ترجمه و تقدیم حوزه ی علمیه ی قم نمود تا گامی در انتقال دانش تشیع به اعراب برداشته باشد. بعدا وقتی حاج آقا به حوزه برگشت، چند نفر معدود روحانی ای که کارش برایشان ارزش داشت به او گفتند: «ببین. تو که داشتی این را ترجمه میکردی. اقلا به فارسی ترجمه میکردی که ما هم بفهمیم تویش چه نوشته است.» بعد از هر بار روایت شدن شفاهی این داستان، گزاره ای در تاکید بر کم اطلاعی روحانیون نسبت به زبان عربی و توجهشان به آموزه ی اسلامی «اول وجود، بعدا سجود» بیان میشده که بر اساس آن، بیشتر روحانیون به سبب وجود و نه سجود به این شغل روی آورده اند. البته آستانه ای های قدیم، افراد نمازخوانی بودند و موعد نماز مسجد را پر میکردند ولی این مسئله اصلا خاطر آنها را مکدر نمیکرد. اکثرا دم به دقیقه پشت سر آیت الله امینیان غیبت میکردند و همانطوری هم پشت سرش نماز میخواندند. آنها فقط به دنیا و آخرتشان فکر میکردند که باید به یک نفر اقتدا کنند تا هر گناهی که کردند به پای آن یک نفر نوشته شود و خودشان مامور و معذور باشند. به اصطلاح عقل را به نفع تقلید تعطیل کرده بودند تا آسوده باشند. این یکی از مهمترین تفاوت های دین با مذهب است که خود روحانیون برای گرفتن کارشان، آنها را هم معنی کرده اند. "دین" یک کلمه ی آشوری و ریشه ی "دیدن" در فارسی است. دین یعنی بینش در جهت انجام قضاوت. دانا یعنی قاضی . یعنی کسی که میتواند بین مسائل تمییز بگذارد. اما در مذهب، شما تمییز نمیگذارید و فقط تقلید میکنید. مذهب از "ذهب" یعنی رفتن می آید و در جای "مفعل" به معنی محل فعل قرار میگیرد. مذهب یعنی جایی که همه به آن میروند و شما هم با آنها. همه میروند نماز جمعه، پس شما هم بروید. همه کار خیر انجام میدهند، شما هم کار خیر بکنید. همه میروند جنگ، شما هم بروید. همه شراب میخورند، شما هم بخورید. همه مواد مخدر میکشند، شما هم بکشید. همه کسی را که خانم بازی میکند تحقیر و شماتت کنند، شما هم بکنید. همه خانم بازی میکنند، شما هم بکنید. همه میگویند تاریخ اینطوری اتفاق افتاده، شما هم بگویید همانطور اتفاق افتاده. همه دارند سر خیابان یک نفر را میزنند، شما هم بروید بزنید... در مذهب همیشه شما دین یعنی قضاوت را به یک شخص یا گروه سیاسی یا فرقه ای محدود میکنید و بعدش نگاه میکنید ببینید جمعیت چطور تحت تاثیر آنها قرار میگیرند و فقط خود را به جمع میسپرید. مثلا در ایران، اکثر مردم یا تابع مذهب جمهوری اسلامیند یا تابع مذهب دشمنان جمهوری اسلامی و یا هرجا به نفعشان باشد این و هرجا به نفعشان باشد آن؛ ولی در هر سه حال، از تعقل و قوه ی قضاوت بریند و نمیفهمند از کجا مدام ضربه میخورند. چون مذهب یک موضوع جمعی است و دین یک موضوع فردی. مثل این میماند که همه ی مردم گوسفندوار به دنبال کوری به راه بیقتند و کور به پرتگاهی برود و جمعیت هم پشت سرش. یک دلیل ناآگاهی ما از این مسئله، ناآشنایی ما با زبان و فرهنگ آشوری از بین النهرین است که به تصور انقراض و تاریخ مصرف داشتن تمدنش، از تاثیرگذاری آن بر گذشته ی نزدیک و مضارع خود غافل مانده ایم. تاریخ رسمی، 1400سال تاریخ تهوع آور اسلام و قبل از آن 1200سال تقسیم خاورمیانه بین تنزل ارتجاعی پارسی و تصفیه ی فرهنگی یونانی را بین دوران ما و دوران عظمت فرهنگ آشوری حائل کرده و آشوریان را از طریق منابعی مکتوب به متون میخی به ما شناسانده که ادعا میشود مربوط به هزاران سال پیشند و کمتر کسی در ایران میداند که لغات زبان کتیبه های آشوری-بابلی که به زبان اکدی معروف است تقریبا همان لغات زمان آرامی شمال شرقی موسوم به زبان کلدانی یا آشوری در آغاز استعمار است و این که دستیار سر هنری لایارد پدر آشورشناسی انگلیسی، یک عراقی آشوری به نام "هرمزد رسام" بوده که اتفاقا کاشف کتیبه ی کورش در بابل هم هست، نشان از دست داشتن آشوری های مسیحی در جعل این گسست تاریخی وحشتناک در جهت اثبات دیرینگی یهود و تورات و انجیلشان میباشد. جدول زیر، مقایسه ای بین لغات آشوری فعلی و اکدی است که ویلیام واردا آن را در مقاله ای به نام «زبان آشوری: گذشته و حال» در سال 2005 در کالیفرنیا منتشر کرده است. همانطورکه میبینید اکثر لغات اکدی، برگرفته از زبان آسوری شرقی موسوم به زبان «اورمی» هستند که در حدود موصل تکلم میشده و بیشترین ارتباط را با زبان "سوری شرقی" در شرق سوریه دارد که نزدیک ترین زبان شناخته شده ی عربی به زبان قرآن بوده است. مسلما شما هم قبول دارید که مسخره است فکر کنیم این لغات هزاران سال قدمت داشته اند وقتی انگلیسی های الآنی زبان 200سال قبل خود را متوجه نمیشوند بخصوص با اضافه کردن این ادعای آقایان که زبان اکدی طی 2000سال تاریخ آن بین 2500 تا 500قبل از میلاد تغییر اندکی کرده است.

اگر به این جدول نگاه کنید، میبینید که "شلامو" که در عربی، سلام تلفظ میشود، در آشوری هم به معنی صلح، هم به معنی سلامت و هم به معنی تمام کردن است. سلام که ریشه ی اسلام است را ما معمولا به معنی تسلیم شدن میگیریم. این بازی کردن با کلمات است. چون تسلیم یعنی این که شما در مقابل طرف حاضر شوید به این امید که سالم بمانید. یعنی تسلیم از سلام می آید و نه بالعکس چون سلام ریشه ی سالم و سلامت است. سلام نام خدا هم هست و این به سبب آن است که آن، از هسته ی "سل" بعلاوه ی "م" تعریف سامی می آید و سل همان "سور" و "آسور" به معنی سرور و آقا، و ریشه ی نام قوم آسوریان است. آسوریان اعقاب "آسور لابا" یعنی شاه شیر بودند که همان "اشدی دگن" یا داگون خدای آموری در هیبت شیر بود. از این جهت او را "عمو لابا" یعنی پدربزرگ شیر مینامیدند ولی از آن طرف او را "سدوم لابا" یا همان "صدام لابا" هم میخواندند که به معنی شیر مصدوم کننده و آزاردهنده است چون معتقد بودند که خودشان نخواسته اند به دنیا بیایند و شیر بوده که باعث پیدایش آنها شده است. لازم به ذکر است که لغت سدوم یا صدام یا شتامه، خود از اضافه شدن "م" به سد یا شدای یا اسد به معنی شیر حاصل میشود که لغت انگلیسی "ساد" به معنی عصبی و بداخلاق هم از آن می آید. بنابراین به وجود آمدن بشر طی تولید مثل با بیرحمی شیر مقایسه شده است. ازاینرو لابا در زبان آنها مفهوم دلدادگی و رابطه ی جنسی هم دارد همانطور که "لاو" اروپایی از "لاوی" یهودی می آید که تلفظ عبری لابا به همان معنی شیر است. مردم خود را بازیچه ی اجدادشان میدانستند و از این رو لابات یا شیر ماده مبدل به "لعبت" به معنی بازیچه و خود لابا مترادف با لعب یا بازی است. لابات مرتبط با "شی لابا" در آشوری به معنی "او (ضمیر مونث) که شیر است" بوده؛ اصطلاحی که برای عیشتار یا جن مونث موکل دلدادگی به کار رفته است که شیران او را احاطه کرده بودند. این تصویر، باز پای یک بازآفرینی قدیمی تر آموری را به میان میکشد. اسد یا اشد به معنی شیر، در آموری برای نامیدن سربازان به کار میرفته و به صورت "حشد" یا سپاهی در عربی کنونی بازآفرینی شده است. این تصویر، توجیه شده با الگوی "نینیب" یا جنگجوی خورشیدی نیپور است. نینیب، آنو یا خداوند آسمان است که به صورت "آلالا" (الله) یعنی عقابی که توسط عیشتار فریب میخورد و از آسمان به زمین سقوط میکند، از جهان معنوی به جهان مادی هبوط میکند و در این حالت، به "آنو لخمو" نامبردار میشود. نامهای مختلفی بر این تبعید نهاده شده که هر کدام صورت مخصوص خود را دارند: نسروخ، نوح، حئا و ازجمله نینیب. دمشقی، او را آئوس نامیده و هومل آن را در اصل، آئو و تلفظ دیگر ائا میخواند که همان حئا است. یونانیان، ائوس را خدای سپیده دم و طلوع خورشید میدانستند. درواقع خلقت که توسط حئا از خانه اش اریدو گسترش یافته، از ابتدا مورد هجوم جن هایی با بدن شغال، دم عقرب، سر شیر و چنگال عقاب قرار داشته و از این جهت به مانند خورشید بوده که در موقع طلوع، دایره ای احاطه شده توسط تاریکی به نظر می آمده است. نینیب یک طلوع توفنده و جنگاورانه برای خورشید و علیه نیروهای تاریکی را رقم زده و با قبایل متعدد اجنه چون گالو ها، آلو ها، اتاکو ها، و ماسکیم رودررو شده است. هر پیروزی برای او عناوینی چون "بعل نیپور"، "انلیل-بعل"، و "امامون" به همراه آورده و این تاریخ فاتحانه ی افتخارآمیز، او را الگوی "بعل مردوخ" خداوند جنگاور بابل نموده است. بابل، جانشین کاردونیاش یا گان آدونیاس یا گان دونی بهشت حئا است که درخت زندگی در آن توسط تموز و گیزیدا نگهبانی میشود. به این سبب، مردوخ هم خورشید طلوع است و هم خورشید بهار تا بر برکت بخشی تاکید نماید. خورشید بهار یا مردوخ در هیبت تموز، سرسبزی کاردونیاش را به جهان می آورد و خورشید طلوع یا مردوخ در هیبت "ببر-شمش" (شیر-خورشید)، با از بین بردن تاریکی، نور را به جهان ارزانی میدارد. پس جنگ با نابود کردن آنچه موجود است وصول بهشت را ممکن میکند. از سربازان انتظار میرفت که همانطور که "ایساکو" کاهن اعظم معبد ابابره در جهت منافع سلسله ی شاهان "جلالیم" از آنها انتظار داشت، به "دوموزی ذوئابا" یا راهی که تموز رفته است اقتدا کنند و بدون اهمیت داشتن موفقیت یا عدم موفقیت پروژه، در راه آن بمیرند. همانطورکه آدمیزاد به عنوان الگوی دائم التکرار هبوط روح خدایی به جهان مادی، فقط تا وقتی مجاز به جنگندگی و آفرینش است، تموز نیز با مرگ خود در تابستان، به سرسبزی طبیعت خاتمه و جهان را تقدیم نرگال خدای مرگ میکند. به همین ترتیب، خورشید نیز در وقت شلامو یا تمام شدن مسئولیتش، دیگر تسلیم میشود و به صورت مادینه ی خود میپیوندد که در عبری "صلمائوت" یا سلام مونث خوانده میشد و به معنی تاریکی به کار میرفت. همین کلمه ی صلمائوت را در عربی به صورت ظلمت داریم. در باور کلدانیان، " شمش" یا خدای خورشید پیش از مقتول شدن در غروب، سه مرحله ی طلوع، ظهر و غروب را طی میکند که به ترتیب با سیارات زحل، مشتری و مریخ کنترل و در این سه مرحله به ترتیب نینیب، مردوخ و نرگال نامیده میشود. سپس به دست عیشتار که الهه ی تاریکی است از بین میرود تا بعدا به صورت نبو در "ازیدا" (خانه ی اثیری) از نو شکل بگیرد. این دو مرحله ی اخیر، به ترتیب با سیارات زهره و عطارد تنظیم میشوند. این افسانه مرتبط با مرگ تموز در اثر دلدادگیش به عیشتار است که یرمیاس آن را به صورت نسبت ایزدوبار-نمرود با عیشتار بازآفرینی کرد. نبو خداوند نوشتار و دانش و الگوی همه ی نبی ها یا پیامبران بوده است. در افسانه ی آفرینش بابلی، مردوخ به دست الهه تهامات در سیاهچال می افتد ولی به دست پسرش نبو آزاد میشود و این انعکاسی از نجات خورشید از دوزخ ظلمت در جهان زیرین است.:

History of Egypt, chaldaea, Syria , babylonia and Assyria: gaston maspero; chap2

مرگ هر روزه ی خورشید با دور تولد دوباره ی او در فردا تکرار میشود. در افسانه های ارمنیان که خود را اعقاب آرامیان عراق میدانستند "آرا" جد آرامی ها مورد دلدادگی سمیرامیس ملکه ی نینوا که همان عیشتار است قرار میگیرد ولی در جنگ پیش آمده کشته میشود. سمیرامیس که از این مسئله غمگین شده با جادوی منجمین کلدانی، آرا را از نو زنده میکند. نام آرا مرتبط با "آری" یا "آریه" به معنی شیر است و از این جهت، او را باید یک ایزد خورشیدی دانست. در این مورد سایس معتقد است که درحالیکه در بابل، عیشتار به صورت سارپانیت همسر مردوخ به فرم سفت و سخت یک همسر وفادار و همپای شوهرش در زندگی خانوادگی درآمده بود، آسور یا فرم آشوری مردوخ در منطقه ی نینوا و اربیل، چندان زنان در زندگیش برجستگی نداشتند و این میتوانست عیشتار را رها کند تا فرم خودش را بگیرد. این فرم هنوز با تختگاه نخستین عیشتار در "تل لیلی" یا "تل اید" در جنوب عراق و در ارتباط با پرستش خلیج فارس مرتبط بود جایی که او در آن با تموز نسبت یافت. "لیلی" مونث شده ی "لیلو" به معنی جن است. خلیج فارس را رودخانه ی "سوبار لیلی" یعنی چوپان لیلی میخواندند که همان تموز است و همانطورکه میبینیم لیلی یا عیشتار در این رابطه دست بالا را دارد. ارتباط تموز با خلیج فارس، ناشی از آبزی بودن الگوی قبلی او حئا است که در آب، فرم ماهی داشت و وقتی به خشکی می آمد، فرم ظباء را به خورد میگرفت. ظبا ها به عنوان چهارپایان علفخوار، بازنمود بهشت و سرسبزی آن و نماد برکتبخشی بودند و کارکرد تموز را نشان میدهند. حئا را "تراخو" مینامند که بیشک مرتبط با کلمه ی آشوری "دارا" به معنی ظباء است و سایس احتمال میدهد همین لغت تراخو به صورت تراح، به نام پدر ابراهیم خلیل تعبیر شده باشد. درواقع عیشتار و تموز به عنوان دختر و پسر حئا دو جنبه ی مختلف او را نشان میدادند. روایت دیگری بر آن است که حئا خودش در اصل توسعه یافته ی تموز است و ارتباطش با آب ازآنرو است که اولین ایزد کلدانیان، "تموز سیل" نام داشته است. در افسانه های نبطی با پیشزمینه ی مندایی و کلدانی آمده که در معبد خورشید در بابل، مجسمه های تمام خدایان عالم جمع آمده بود؛ چون همه ی آنها جلوه ای از تموز به حساب می آمدند. نبطیان، تموز را خدای "مثل" یا "مثال" میدانستند که با استفاده از داستان و تشبیه، "خدای آتش" را در ذهن مردم روشن و اجنه را از آنجا فرای میدهد. در اینجا نام تموز با لغت "تیم ایزی" یعنی برافروزنده ی آتش معادل شده است. خدای آتش، گیبیل بوده که احتمالا تلفظ دیگر "گبل" [یا الجبل یا الاگابالوس] از عناوین آدونیس –مدل سوری تموز- میباشد. به نوشته ی جاکو حمیم آنطیلا، افسانه ی تموز به همراه ترجمه ی بسیاری از نوشته های مندایی، توسط شخصی نبطی اهل "سواد" در عراق به نام "ابوبکر" جمع آوری و توسط میمونی ها (پیروان ابن میمون) در اسکندریه ی مصر، مایه ی نظریه های فلسفی شده که ازآنجا وارد اروپا شده اند و احتمالا افسانه ی قتل ازیریس و تولد دوباره ی او به صورت هورس از ایزیس در مصر، تکرار داستان تموز است. مهمترین دلیل این توفیق، توانایی بالاتر پان تئیسم تموز در جنوب عراق برای ارتباط با ستاره شناسی حرانی نسبت به یکتاپرستی سفت و سخت آشوری در شمال است. این کمک میکند تا جذب شدن لیلی که درواقع همان لیلیت همسر اول آدم در افسانه های یهودی-مسیحی است به پیکره ی تموز، او را به همسر مول لیل پادشاه نیپور یا نیبیرو قلمرو نیروهای ستاره ای مرتبط کند. مول لیل که فروفرستنده ی سیل بزرگ بر کلده در زمان نوح است، همانطورکه اسمش نشان میدهد رئیس جن ها است و چون جایگاه جن ها دوزخ تلقی میشود وی با نرگال خدای دوزخ در کوثا قابل تطبیق بوده است. نرگال در مقام یک خدای خورشیدی، نخست دو تجسم مشتری و مریخ را داشت که به ترتیب با طلوع و غروب خورشید و تحت اسامی "سرنیم" و "سلیم تائه" شناخته میشدند. ولی بعدا کلا با مریخ یا خدای جنگ تطبیق گردید و عنوان شد که او تموز بوده در قالب صورت فلکی اوریون یا جبار به صورت یک مرد جنگجو. در حران، این ابتکار را گاه به اکد دوران سارگون نسبت میدادند و گاه به بابل دوران "خاموراگاس" (حمورابی). احتمال دوم، گواه حضور نرگال در بابل و تاثیرگذاری او بر افسانه ی مردوخ است. در صورت جنگجو شدن تموز، عیشتار که دست بالا را نسبت به او دارد نیز به صورت ملکه توسعه می یابد. سمیرامیس همان عیشتار در این حالت کشنده و خطرناک است که در ترکیه، گالی ها یا پسرهای زن مانند، و آمازون ها یا زنان جنگجوی مردنما را خادمان او میخواندند و همو است که به صورت های آفرودیت و آرتمیس در میتولوژی یونانی بازسازی شده است. لیلی و لیلا که عیشتار جنگجو یا سمیرامیس از آنها تغذیه شده، هر دو تلفظ دیگر لغت "لیلاتو" یا جن مونث هستند و لیلاتو یا لیله لغتی است که برای نامیدن شب به کار میرود. زامس که پس از سمیرامیس و به قولی با کشتن او به قدرت میرسد، لغتا همان شمس یا شمش یعنی خورشید است که در پایان شب، از نو متولد میشود و این مثل از نو زنده شدن آرا میماند.:

“tammuz”: samizdat: may 2015

این صورتبندی اسطوره ای، ما را متوجه منشا فراموش شده ی بازآفرینی های خرافی خودمان از این افسانه در قالب رستاخیز ایرانی از پهلوی ها تاکنون میکند. یعنی ما به این خاطر، پروژه ی رستاخیز ایرانی را باور کردیم که زمینه ی طبیعتپرستانه ی قبلی درباره ی امید در تاریکی موقت بین طلوع و غروب خورشید را داشتیم. اگر کسانی دو دستی به اسلام چنگ زده بودند، از ترس انتقام اجنه ی آن بود که کارمندان "سلیم تائه" یا نرگال غروب بودند. شلامو حلقه ی اتصال سلیم تائه با مذهب اسلام است. اسلام آخرین دین است چون بر اساس اسمش در ارتباط با شلامو، تمام کننده و تکمیل کننده است. اما بر اساس لبگوی غروب خورشید، تمام کننده همان نابودکننده است. وقتی چیزی کامل میشود دیگر دلیلی ندارد در دنیا باقی بماند و از بین میرود. مثل خود اسلام. بنابراین در فردای شبی که مرگ و انحطاط اسلام ایجاد میکند ایران که همان آریا و درواقع آرا یعنی خورشید و آریه یعنی شیر است، از نو زنده میشود. این خودبخود به معنی یک روز دائمی است بدون طلوع و غروب و درنتیجه بدون شرق و غرب. برای ایران زمان پهلوی که ادعای جانشینی امپراطوری فارس ساسانی را داشت، شرق تورانیان را آورده بود که همان ترکان حاکم بر ایران بودند و غرب اسلام را. این دو درواقع همان تور و سلم برادران ایرج بودند و ایرج خود سرزمین پهلوی ها یعنی ممالک محروسه یا ایران کنونی. بنا بر شاهنامه ی فردوسی و چند منبع اسلامی دیگر –با توضیح بسیار مختصرتر- جمشید شاه، جهان را به شکوه و عظمتی رساند و ازاینرو مغرور شد و به سبب این غرور، قلمروش توسط ضحاک ماردوش فتح شد و ضحاک با ظلم و ستم جهان را تباه نمود. فریدون بر ضحاک شورید و او را سرنگون کرد و شهرناز و ارنواز دو خواهر جمشید را که خدمتکار ضحاک شده بودند به خدمت خود درآورد. پس از مدتی، فریدون قلمرو خود را بین سه پسر خود تقسیم نمود. شرق به تور رسید و به نام او توران نامیده شد. میانه به ایرج رسید و به نام او ایران نامیده شد. غرب نیز به سلم رسید و روم نامیده شد. این سه برادر به ترتیب با یافث، سام و حام پسران نوح تطبیق شده اند. آنها به جای سه سر ضحاک با دو مار روی دوشش هستند. در دعوایی بین سه برادر که در سرزمین تور درگرفت سلم ایرج را در مقابل چشمان تور کشت. این اتفاق بعدا سبب قتل سلم و تور به دست پسر ایرج شد و از آن زمان، سه کشور ایران و توران و روم همیشه با هم در نبرد بوده اند. البته ایران این معرکه دقیقا همان ایران کنونی نیست. در زین الاخبار گردیزی، زمین فارس و عراق و عرب، قلمرو ایرج و ایرانشهر خوانده شده است. (زین الاخبار گردیزی-ویراسته ی عبدالحی حبیبی: دنیای کتاب: نسخه ی الکترونیکی در سایت تاریخ بوک: ص30) در تاریخ بلعمی نیز قلمرو ایرج، عراقین، پارس، حجاز و یمن خوانده شده است (تاریخ بلعمی: جلد اول: تصحیح محمدتقی بهار به کوشش گنابادی- چاپخانه ی تابش: 1353: ص149). اصطلاح فارس که در هر دو متن دیده میشود میتواند هم به استان فارس و هم به کل قلمرو ساسانی اطلاق شود. اما از آنجا که در هردو متن نام عراق در کنار فارس دیده میشود (بخصوص در متن بلعمی که از اصطلاح عراقین -یعنی عراق عرب و عراق عجم- استفاده شده و عراق عجم خود شامل بخشی از غرب ایران کنونی است) و عراق هم جزء قلمرو ساسانی و حتی مرکز آن بوده است این نتیجه به ذهن متبادر میشود که ایران مزبور شامل سراسر ایران کنونی نبوده است ولی در اینباره باید بیشتر تامل کرد. میدانیم که در شرق قلمرو ایرج، توران (ترکستان) یعنی قلمرو تور برادر ایرج قرار داشت. اگر بفهمیم غربی ترین حد توران نزد این نویسندگان چه حدودی بوده حد شرقی آن نیز تا حدودی معلوم میشود. دراین باره بلعمی مینویسد: «افراسیاب ملک ترک بود پسر فشنج ابن دشمن...و نشست او به بلخ بود و گه گه به مرو، و این زمین ماوراء النهر ترکان داشتندی و از جیحون گذشته بود و به بیابان مرو تا به بیابان بلخ و زمین شهر مرو و زمین بلخ همه ترکان بودند و خرگاهها و خانهای ترکان بود... و پادشاهی او از حد سرخس بود به حد چینستان» (همان:ص6-345). پس سرخس حد غربی توران بوده یعنی جایی که امروز شرقی ترین حد ایران کنونی است. این که بلعمی خراسان ایران کنونی را به زبان در زمره ی قلمرو ایرانشهر نمی آورد ولی در عمل آن را جزو آن حساب میکند بیشتر از آن رو است که همه ی کشور بزرگی که در زمان او خراسان خوانده میشد جزو این قلمرو نیست و اصطلاح خراسان غربی نیز هنوز معمول نبوده است.اما میتوان دلیل دیگری هم برای این قضیه جست و آن این که زمانی به راستی خراسان در ایران فرهنگی جای نمیگرفت و از پس تهران کنونی قلمرو توران ظاهر میشد. جهانشاه درخشانی واژه های تور وتوران و تورانی را مرتبط با "توغری"میداند. ("آریاییان، مردم کاشی، امرد، پارس و دیگر ایرانیان": جهانشاه درخشانی- بنیاد فرهنگ کاشان 1382: ص332) وی مینویسد که در اسطوره ی سومری "انکی و نین خورساگ" توگریش سرزمینی است کوهستانی با کانهای زر و سنگ لاجورد، و اضافه میکند که تنها معادن سنگ لاجورد در دنیای شناخته شده برای سومریها افغانستان بوده ولی توگریش را وسیعتر از افغانستان میداند و با مترادف دانستن "توگریش" و "تجریش" در عمل، حد توگریش را به تهران میکشاند(همان:ص330). در زمان راولینسون، حتی روایت محدودتری وجود داشت که حدود توران دقیقا از مرز بین النهرین در شوشان یا خوزستان که به یونانی سوزیانا نامیده میشد شروع میگردد. در این روایت، توران مشتمل بر چین و ماچین، آسیای مرکزی، روسیه، ماورای قفقاز و ترکیه بود ولی شوش نیز رهبران تورانی داشت که زمینه ی تورانی شدن کیسیا یا ایران را فراهم کرده بودند. این، درحالی بود که شوشان و سرزمین های دنباله ی آن در کرمان و بلوچستان تا خود هند سرزمین سیاهان به شمار می آمدند. تناقض در این است که بنیانگذاری آکد را نیز به نمرود سیاهپوست نسبت میدهند که از نسل حام بود و در بین اکدیان به سارگون مشهور بود. نمرود کشور کلده را ساخت که شهرهای اصلیش، بابل، ارک، آکد و کلنه بودند. فرزندان نمرود بر شهر اکد حکومت میکردند ولی باشندگان یا اکدی ها مثل آنها حامی نبودند بلکه اکثرا تورانی بودند. این مطلب با این روایت از تورگوس پومپیوس قابل توضیح است که نژاد اسکیت را قدیمی ترین نژاد بشر و نژاد حامی را دومی و شکل گرفته در مصر (قبط) دانسته اند. نژاد تورانی در این دیدگاه، خود ترکیبی از نژادهای زرد و سیاه بوده است که در اسکیت ها هم دیده میشده است. چنانکه اروپاییان نیز سیاهان سرزمین خود در قرون وسطای متاخر را گاها اعقاب یورشگران اسکیت به حساب می آوردند. برخی معتقد بودند اریستئاس شاه اسکیت که به روایت یونانیان با مصریان جنگید، درواقع همان کیاکسارس شاه ماد و ساقط کننده ی آشور به روایت هرودت بوده که به اشتباه محلش را به همدان نسبت داده اند درحالیکه وی از سمت ترکیه به خاورنزدیک عربی یورش برده و تا مصر پیش رفته است. در این اتفاق تورانیان با حامیان برخورد کرده اند که بومیان خاور نزدیک بوده اند. سر دبلیو جونز، به یک امپراطوری حامی معتقد بود که از شهر صیدا در لبنان گسترش یافت، بابل را فتح و تمدن های ایران و باکتریا را ایجاد نمود که آنها نیز مادر تمدن هندوستان شدند. حدود این امپراطوری همان "عربی" یا عربستان است که در دایره المعارف لانگ، در ساحل چپ رودخانه ی ایندوس (سند) واقع است. بر اساس این تلقی، عربستان، اتیوپیای آسیا بوده و توسط دریای سرخ از اتیوپیای افریقا شامل مصر و حبشه جدا میشده است. بدین ترتیب، نژاد سامی که شامل اولین سفیدپوستان هستند از برخورد دو نژاد تورانی و حامی پدید آمدند و در ابتدا خود زیرمجموعه ی حامی به حساب می آمده اند.:

“WHO WERE THOSE DARK-SKINNED, MYSTERIOUS CHALDEANS?”: H.P.BLAVATSKY IN ADYAR ARCHIVES: PUBLISHED IN THE THEOSOPHIST: VOL LXXXIII: NO11: AUGUST1962: P287-301

تقریبا روشن است که دراینجا منظور از نژاد تورانی، نژاد خویی-سان یا اولین نژاد در انسان هوموساپینس ساپینس است که ترکیبی از ظاهر سیاهپوست و مغول دارد و درحالیکه در خاستگاه بشر یعنی افریقا وابستگان معدودی از آن باقی مانده اند، بیشترین بستگی ژنتیکی با آنها را امروز چینی ها دارند. نژادهای حبشی در شرق افریقا و نیجر در غرب افریقا از نژاد خویی سان پدید آمده اند و نژاد سفید احتمالا از آمیزش نژاد حبشی با انسان های نئاندرتال در شامات و همزمان با پیدایش فرهنگ ناطوفی در سوریه از این اتحاد، حاصل آمده است. به هر حال، همانطورکه میبینیم در قدیم به خاطر کثرت داشتن ویژگی مغولی در اسکیت های کوچنده از شرق و باقی نماندن اثر آن در خاورمیانه این تقدم به تورانی ها نسبت داده میشده و همین سبب شده که ایرج به دست سلم ولی در سرزمین تور کشته شود. یعنی تور چینی و ترک-مغول که همان یافث ابن نوح است، زمینه ی نخستین بشر تلقی میشده که در آن، حام و سام یا سیاه و سفید با هم اختلاف داشتند، چیزی شبیه تقسیم وجود آدم به دو جنبه ی قابیل و هابیل. حکومت حامی ها در آکد، آنها را در مقابل قدیمی ترین شهر کلده یعنی اوروک یا ارک قرار میدهد. ارک یا ایراگ، همان کلمه ای است که به صورت ایرج معرب شده و معرب دیگر آن یعنی "عراق"، نام سرزمین وسیعی شده که به فرزندان ایرج یعنی سامیان تعلق دارد. تلفظ دیگر این کلمه "اراک" است و هر دو تلفظ عراق و اراک گواهند که این نام را باید به صورت "آرا اوکو" یعنی فرزند آرا یا بهتر است بگوییم تجسم خورشید بر زمین خواند که این تجسم، تموز ایزد رویش است. چون گیاهان نیز مانند خورشید که میمیرد و بازمیگردد در خزان دچار پژمردگی میشوند و در بهار مجددا سرسبز میشوند. ارتباط تموز و آرا به لحاظ همپوشانی لغوی آنها نیز جالب است. تموز نیز به مانند شلامو مرتبط با "تمو" به معنی کامل شدن است. پروفسور سایس، هم نام حام ابن نوح و هم نام سام ابن نوح را مرتبط با این کلمه دانسته و گفته که "حم" در سامی و "خام" در حبشی، به معنی سیاه شدن، درحالیکه "سام" و "شام" در آسوری به معنی "قهوه ای" شدن است. این لغت به معنی تاریک شدن هم استنباط شده و همین امر سبب نامیده شدن ابر به "سهام" گردیده است. "آرا" که به سبب خدایی بودن با نور خورشید مرتبط شده، در انتقالش به "آرکو" یعنی فرزند آرا که برگ درخت پدید آمده از نور است، تیرگی و تکمیل را که همان مرگ برگ است، شبیه سازی میکند. سایس مینویسد آرا در آشوری به معنی رنگ زرد، و آرکو به معنی هم رنگ زرد و هم رنگ سبز است چون آرکیت در انتساب به آرکو، ریشه ی ورکیتو [برابر با ورقه در عربی و برگ در فارسی] است. آرکو همینطور تبدیل به "اوریک" و سپس "خیریک" شده که همان "خیر" عربی است.:

“the Assyrian language and syllabary”: Archibald henry sayce: Cambridge university press: 2014: p146-7

اوروک به سبب حکمرانی ایزدوبار بر آنجا شهرت داشته که درواقع نام دیگر نمرود است. افسانه ی ایزدوبار به مانند افسانه ی "الف لیله و لیله" (هزار و یک شب) -که بعدا "آنتوان گالان" آن را داستان چهارچوب مجموعه قصه های شرقی نمای خود موسوم به "شب های عربی" نمود- و افسانه ی پیدایش کلدانیان، به "جابر ابن حیان" منسوب بود و تنها در زمان ما زمانی که کتیبه های خطی میخی آن که در دهه ی 1870 توسط جرج اسمیت ارائه شده بودند، به صورت افسانه ی گیلگمش به توافق کلی ای رسیدند، حد و مرز مشخصی پیدا کرد. قبل از آن، یکی از روایات آن به نقل از "اپیفانیوس ویلسون" از قراری بود که به تکمیل نتیجه گیری این مقاله کمک میکند. بر اساس این روایت، پدر ایزدوبار توسط یک شاه عیلامی از حکومت برکنار شده بود و ایزدوبار به صورت مردی شکارچی و متکی به نفس رشد کرده بود. او به حدی نیرومند بود که میتوانست شیر و گاو وحشی را که دیگر آدمیان از آنها وحشت داشتند بکشد. کم کم، آزمایش های او سخت تر شد. وی با عقرب های نیمه انسان، گاوهایی با سر انسان، ساتیرهای ترسناک و شیردال های بالدار درافتاد و از تمام آزمون ها موفق برآمد. روزی در خواب دید که ستارگان آسمانی، بارانی باریدند و طی آن از آسمان موجودی وحشتناک با صورت شیر بر زمین فرود آمد و با ایزدوبار جنگید و ایزدوبار به زحمت موفق به شکست دادن او شد. در همان زمان، ایزدوبار از وجود یک "جن" که صورت انسان و شاخ گاو داشت و بدنش از مو پوشیده شده بود مطلع شد و فهمید این همان دشمن است. دو زن را فرستاد تا با مفتون کردن آن جن موسوم به حئابانی او را متمدن کنند. حئابانی یکی از زن ها را به همسری گرفت و به خدمت ایزدوبار درآمد و همکار او شد. آنها با کمک هم شاه عیلامی را سرنگون کردند و ایزدوبار حکمران اوروک شد. عیشتار بر او دل باخت و به او ابراز تمایل کرد. اما ایزدوبار او را مورد ناسزا قرار داد و سرنوشت شوهران قبلی عیشتار شامل تموز، آلالای عقاب و تابالون چوپان را به یاد آورد که چطور به خاطر عیشتار به سرنوشت بدی دچار آمدند. عیشتار خشمگین شد و بارانی از بلایای آسمانی بر اوروک نازل کرد. آخرینشان طاعونی بود که بسیاری ازجمله حئابانی را قربانی کرد. ایزدوبار که خود بیمار شده بود برای یافتن داروی شفابخش به جستجوی فردوس برآمد که "خاسیسادرا" آخرین پادشاه کهن کلده در آن زندگی میکرد. خاسیسادرا پس از آن که حیات در جهان را از سیلی عظیم نجات داده بود عمر جاوید یافته، با همسر خود در عزلت زندگی میکرد. ایزدوبار به کمک خاسیسادرا به گیاه شفابخش دست یافت و خود را درمان کرد و پس از آن، عمر خود را وقف خدمت به خدایان نمود. ویلسون، داستان نزول بلایا بر اوروک درنتیجه ی خشم الهه از ایزدوبار را همتای نابودی تروآ در جنگ درنتیجه ی خشم هرا مادر خدایان از پاریس شاهزاده ی تروایی میداند که او را زیبا ترین الهه انتخاب نکرده بود.:

“ISHTAR AND IZDUBAR”: LEONIDAS LE CENCI HAMILTON: INTRODUCTION: 1901

در این داستان، ایزدوبار، به مانند جمشید است که یک دوره ی درستی و یک دوره ی سیاهی دارد و این دو دوره، به ترتیب فریدون و ضحاکند. در داستان ایزدوبار، این دو جنبه به ترتیب خاسیسادرا یا نوح کلدانی در مقابل حئابانی هستند. دو زنی که ایزدوبار به سراغ حئابانی میفرستد همان دو خواهر جمشیدند که به خدمت ضحاک درآمده اند. این دو زن، همان دو فرم عالی و دانی عیشتارند که ال خدای کنعانیان با آنها می آمیزد و از آنها "شاحار" و "شلیم" –طلوع و غروب- متولد شده اند که به ترتیب با اسحاق و اسماعیل، دو پسر ابراهیم از دو همسرش ساره و هاجر مقایسه شده اند. شلیم یا اسماعیل که همان سلم است، به جای حئابانی نشسته و تبدیل کننده ی ایزدوبار تورانی به نمرود حامی است. ایزدوبار با دشمن خود حئابانی که یک انسان نمای بهایم صفت و غریزی ولی نیرومند است متحد میشود تا حق خود را پس بگیرد. ایزدوبار، نمرود حامی است و درمقابل شاه خوزستانی و بنابراین تورانی قرار دارد. او درواقع با حئابانی کامل میشود و به سلم یا اسلام میرسد و این کامل شدن همانطورکه خورشید ظهرگاه را به مسلخ صلمائوت یا الهه ی ظلمت میبرد ایزدوبار را نیز به میل عیشتار یا همان "شی لابات" (زن شیر گون) دچار میکند، اتفاقی که به تخریب تمدن ایزدوبار می انجامد و او را ناچار به سمت گذشته ی کلده در قبل از این چرخه سوق میدهد که در یک بهشت یا یک ناکجاآبد ناموجود در جغرافیای زمین یعنی در لابه لای دانشی افسانه ای که باید از لا به لای خاطرات نادقیق بیرون کشیده شود قرار دارد. پس جستجوی ایزدوبار برای گیاه شفابخش، یک جستجوی ذهنی و درواقع چیزی شبیه همان یافتن دین یا قوه ی قضاوت در تلاشی فردی است که دیگران نیز از آن سهم میبرند. این همان مطلبی است که به تبدیل تورانی به حامی و سپس سامی تشبیه شده است. اما مسئله اینجا است که در این تمثیل، حام به جای سلم نشسته و درواقع خود اسلام است. جن بهایم مانند، اسلام است نه خاسیسادرای دانشمند. این نکته در تنظیم پیکره بندی اسطوره ای نقشه ی اسلام هم دیده میشود که بر بنیاد دکترین یعقوبی استوار است. دکترین یعقوبی، خود را به یوسف پیامبر نسبت میدهد که داستانش یکی از نزدیک ترین داستان های تورات به افسانه ی مورد بحث از تموز است. یوسف که در اثر هوس زلیخا به سیاهچال می افتد و نجات می یابد و به سروری میرسد، همان تموز است که در اثر هوس عیشتار، به دوزخ می افتد و نجات می یابد و به سروری میرسد. پشت دکترین یعقوبی، صادوقی ها قرار گرفته اند: عرب های یهودی شده به رهبری گروهی از لاوی ها یا کاهنان یهود که عرب ها را اعقاب اسماعیل ابن ابراهیم و عیص ابن اسحاق خوانده (عیص در ادوم با اولاد اسماعیل وصلت کرده بود)، به نام بازگشت به ابراهیم پدر یهودیان و اعراب، اعراب را مقابل یهودیان کلاسیک قرار داده اند. خریده شدن پروژه ی یعقوبی ها با پول فریسی ها که پیروان اولاد خائن داود به کیش یهود بودند، سبب شد تا یهودیت فریسی با صادوقی ها متحد شود و مسیحی که از اولاد داود است در کنار مسیح عرب قرار بگیرد که "محمد" یا "ماحومن" [معادل با خلیفه عبدالله مامون و نیز میمونیدس یا ابن میمون] نام گرفته و این دو با هم متحد باشند. پس از این که دیوید روبنی حبشی و همکارش سلیمان ملکوم، با سرمایه گذاری صلیبی ها، به مذهبسازی در خاورمیانه دست زدند و محمد را پیامبری که قبلا آمده و دیوید روبنی از اولاد او بوده معرفی کردند، محمد مسیح با مهدی که او هم نامش دراصل محمد است مطابق گردید و گفته شد در آخرالزمان، او همکار عیسی مسیح یا کریست مسیحیان خواهد بود که از نسل داود است. جالب این که همزمان یهودیانی نیز بوده اند که میگفتند وقتی مسیح آل داود بیاید کنارش مسیح دیگری از لاویان موسوم به "صادق" قرار خواهد داشت که نام صادق، مسلما تاثیر فرقه ی صادوقی را نشان میدهد. با این حال، این موضوع، نوعی رقابت بین دو مسیح را نیز در خود دارد چون صحبت از پروژه های ابراهیم و اسحاق است که هر دو، از تضاد –تضاد بین دو پسر ابراهیم و تضاد بین دو پسر اسحاق- نیرو میگیرند؛ یعنی جریان هایی که ظاهرا با هم مخالفند ولی این تضاد بر اساس نوعی همکاری شکل میگیرد که منتقدان جناح های مقابل را خودبخود جذب جریان بزرگتر میکند. این دو اختلاف بین سلیمان ملکوم و دیوید روبنی هم تکرار شد و الگویش در داستان محمد منعکس گردید که کمی پس از پیامبر شدنش با ادعای پیامبری مسیلمه ی کذاب از قبیله ی بنوحنیفه مواجه شد. ادعای مسیلمه ی حنفی، سبب شد که دیگران هم به دنبال او ادعای پیامبری کنند و امت اسلامی، در آستانه ی فروپاشی قرار گیرد. آمود جیسون دئوس، معتقد است که مسیلمه تلفظ دیگر "مسلم" و "بنو حنیف" اشاره به همان اصطلاح حنیف است که هم در نامیدن اسلام محمد به کار میرود و هم در باب مذهب ابراهیم. در قرآن (60 : 3) عنوان شده که ابراهیم نه یهودی بود و نه مسیحی بلکه "مسلما حنیفا" (مسلمانی حنیف) بود. این همانی محمد و مسیلمه ی کذاب، یادآور داستان دجال است که عینا شکل مسیح است و وقتی می آید همه فکر میکنند او مسیح است. این بخصوص با این مسئله که قبیله ی بنو حنیفه مسیحی یا مانوی خوانده میشوند جالب توجه میشود و مقابله ی متحدالمنشا مسیح داودی با مسیح عرب را نشان میدهد. در یک روایت قدیمی اسلامی، دجال، سعید ابن سعید نام دارد و از یهودیه برمیخیزد. یهودیه نام قدیم اصفهان در ایران و پایتخت سلسله ی صفوی بوده که ادعا شده ایران را شیعی کرده اند و اروپاییان مسیحی از آنها به عنوان "خنجری در پشت عثمانی" برای جلوگیری از هجوم عثمانی سنی به اروپا استفاده کرده اند.:

“doctrina Jacobi: the deceivers deception”: a.j.deus: academia: 2021: p10-15, 18-30

شاید عجیب به نظر برسد ولی بخش اعظم چنین فلسفه ای بر اعتقادات جادویی حول همان مبحثی میچرخد که تمدن ما را پدید آورده است: مغناطیس. اگر قطبنماهای اختراع شده در چین دوران سونگ نبودند، صنعت دریانوردی رشد نمیکرد، جابجایی های بزرگ و استعمار به وقوع نمیپیوست و نتیجه این که مدرنیته ای هم در کار نبود. ظاهرا دانشمندان مدرن هیچوقت این وامداری خود به کشف مغناطیس در چین را فراموش نکرد و دلشان نیامد اعتقادات جادویی حول مغناطیس و قطبنما را که در تائوئیسم هنوز دائرند دور بریزند. در مغناطیس، قطب های متضاد، یکدیگر را جذب و قطب های موافق یکدیگر را دفع میکنند. چینی ها معتقد بودند این قطب های مختلف در وجود ما نیز با یکدیگر در رابطه اند. در نیمه ی دوم قرن 19، اینتهوون که یک پزشک هلندی غیرعادی بود، روابط قطب ها حول این ایده را در ذرات مغناطیسی بدن انسان را مطالعه کرد و برای این کار، دستگاهی به نام الکتروکاردیوم نیز اختراع نمود. منتقدان به او میخندیدند ولی خنده شان بعد از این که او در 1924 برنده ی جایزه ی نوبل پزشکی شد قطع گردید. دنباله های عصبشناختی این نوع تحقیقات توسط کسانی چون "هارولد ساکسون بور" به این نتیجه ی عجیب انجامید که اگر در پروژه ای عده ی زیادی آدم، نظری متضاد با گردانندگان پروژه داشته و با آن نظرهای مخالف، در پروژه شرکت کرده باشند درحالیکه فکر گردانندگان حسابی تر و بجاتر از آن اکثریت باشد، انرژی منفی مخالفان، جذب انرژی مثبت گردانندگان میشود و باعث میشود پروژه ی گردانندگان خیلی خوب از آب دربیاید. مثل این میماند که عده ی قلیلی از بیگانگان دانا، عده ی کثیری از دشمنان نادان خود در مملکتی در انقلابی علیه حکومت آن مملکت برانگیخته باشند و تمام قدرتی که انقلابیون از دشمنی با بیگانه به خرج داده اند به نفع آن اقلیت بیگانه، انقلاب را دگرگون کند. ویکتور هوگو رمان نویس فرانسوی گفته است: «کسی که در برابر حمله ی ارتش مقاومت میکند، در برابر تهاجم ایده ها مقاومت نمیکند.» قانون آقازادگی در مواجهه با غربزدگی از همین اصل پیروی میکند و ازاینرو قدرتمداران غرب، دشمنان سلاح به دست خودشان را بیشتر دوست دارند تا منتقدان منطقی را. اتحاد قطب های متضاد در پروژه های مسیحایی را نیز باید در این راستا دید. وقت فکر کردن به این مسئله، دیگر این که آیا اثبات علمی چنین نظریه هایی ممکن است یا نه، مهم نیست. مهم این است که چنین نقشه هایی وجود دارند.

اگرچه این فکر به زبان مغناطیس بیان شده، ولی بنیاد آن کهن تر است و به طبابت منسوب به هوآنگ دی بنیانگذار افسانه ای تمدن برمیگردد. این بنیاد، به یک مشاهده ی ساده مرتبط است. وقتی آب به جوش می آید، بخار میشود و از قابلمه خارج میشود و شما میبینید که حجم آب کم شده است. پس او خود بخار بوده است. در این خارج شدن هیچ چیز دخیل نبوده جز "چی" یا انرژی وارد شده از گرما. انرژی، آب را جابجا میکند چون در سیالیت مثل آب است. این مبنای نظریه ی کوانتوم است که میگوید ذرات در اصل انرژی هستند. در فیزیک اینشتینی هم داریم:

E=mc2

پس انرژی از میزان جرم یا کمیت ماده در نسبت با سرعت یا میزان در جریان بودن آن تعیین میشود. این وامداری، مانع از آن شده که فیزیک، هیچگاه دست از سر آب بردارد و مدام روی تاثیرپذیری آرایش مولکولی آن از انرژی وارده تحقیق کند. این تحقیقات، با فرمولی مثل این، توضیح داده میشوند که صدای بلند مثلا صدای انفجار، در آب تلالو ایجاد میکند و حتی میتواند شیشه را بشکند. پس ماده از صدا تاثیر میپذیرد و آب که ماده ای روان است، این را بهتر نشان میدهد. ازجمله ی این تحقیقات میتوان به آزمایشات تاثیر انرژی بر آب در موسسه ی هوا-فضا (به طور رسمی، موسسه ی استاتیک و دینامیک ساخت و سازهای فضا) در اشتوتگارت آلمان به رهبری پروفسور "برترد هلمات کروپلین"، و مطالعات دیگری در توکیو و انستیتوی علوم در پتولمای کالیفرنیا اشاره کرد. این نوع تحقیقات میگویند حتی کلماتی که ما در جوار دیگران به زبان می آوریم دارند بر وجود مادی اطرافیان اثر میگذارند. اگر کلمات دارای بار مثبت باشند، اثر مثبت و اگر کلمات منفی میشوند، اثر منفی میگذارند و بدن فرد را قوی یا ضعیف میکنند. این موضوع در ارتباط با تشکیل شدن بدن انسان از آب (به گفته ی علم امروزی: 70درصد) و نیز نرم و تاثیرپذیر بودن بیشتر آن در سنین رشد استوار است طوری که اگر شخص در جوانی نتواند از اثرات منفی وارد شده از محیط اطراف خود خلاص شود، کارش در سنین بالا تر خیلی سخت خواهد شد. علت آبدوستی بدن انسان و تاثیر مثبت استحمام بر بدن نیز همین سیالیت آب و انرژی بخشی او دانسته میشود که حس سیالیت انرژی در بدن را در روان انسان زنده میکند. تاثیر درمانی آب، بیشتر در غسل کردن های پیاپی مندائیان در بین النهرین مطرح شده است. مندائیان، خدا را "حیی" یعنی زنده مینامند که بیشک همان حئا است و همانطور که دیدیم، در آب میزید. خداوند که منشا سیالیت است، در جلوه ی آب و به کنایه از انرژی در جهان جریان دارد و همانطورکه دیدیم، در این حالت، لخمو نام دارد. لخمو جن محافظ خانه ها بود و از خانه در مقابل بیماری و اجنه و هر شری محافظت میکرد. یکی از تجسم های لحمو که همان لخمو است، انسانی بوده که همچون جانوس رومیان دو قیافه دارد. یکی از این قیافه ها یک مرد ریشو، و دیگری یک شیر است. مرد ریشو در بین آشوریان، همواره تجسمی از نمرود بوده است. شیر را "گرین" مرتبط با "اوگالو" میداند: جنی از خانواده ی اتاکو ها که تجسمش شیر است و گرین، او را همان جن موسوم به "اورمه لولو" (به معنی "شیر-جن") میداند که به صورت موجودی نیمه انسان-نیمه شیر تجسم میشده است.:

“neo-assyrian apotropaic figures”: Anthony green: Iraq: vo1,45: 1983: p90-92

ناکامورا، دالی و ویگرمن، گفته اند لخمو در ارتباط با اپکالو ها ("اب گال" ها یا غول های آبی) بوده که به شکل انسان های ماهی مانند از دریا بیرون آمدند و تمدن را به انسان آموختند، ولی توصیف شدن او به "پشمالو" و مجسم کردن او به صورت مردی قوی و ریشو به الهام گیری شخصیت او از موجودات نیمه بشر-نیمه حیوان شامل کوساریکو یا جن نیمه انسان-نیمه ورزاو، جن نیمه عقرب-نیمه انسان و اوگالو بوده است که هر سه جزو جن هایی بودند که در رکاب تهامات علیه مردوخ و نظم گیتی جنگیدند و هر سه نیز جن های محافظ خانه در مقابل اجنه و بیماری ها بودند. تهامات یک هیولای آبی و بیانگر هرج و مرج دریا بود و ناکامورا این را با آمدن اپکالو ها در پیش از سیل نوح مرتبط میداند:

“mastering matters: magical sense and apotropaic figurine worlds of neo-assyria”: Carolyn nakamura: archaeologies of materiality : 2005: p34-36

این توصیف، ما را به یاد حئابانی می اندازد که در فرم اثیریش در رویا به صورت یک مخلوق شیرمانند (موجود خورشیدی که مانند نور سیال کوانتوم، منشا ماده است) بر ایزدوبار آشکار شد و فرم مادیش، مردی تنومند، ورزاومانند و پشمالو بود. آیا معنی لخمو با دو چهره ی مرد ریشو و شیر همین نیست؟ میبینیم که او حام و از این جهت نمرود است و نسبت به ایزدوبار، دشمنی است که به طور موقتی باید با او دوست شد. سلم است که ایرج را میکشد تا ایرج از نو متولد شود. این همان رسیدن ایزدوبار به تخت شاهی به کمک حئابانی در اوج قدرت است که درست وقتی به نظر میرسد همه چیز تمام شده (شلامو)، به جادوی عیشتار (صلمائوت) باید همچون تموز راهی دیار مردگان شود تا در این سفر، تجربه بیندوزد بلکه با اصلاح شدن و رفع بیماری، از نو متولد شود.

حئابانی که چیزی جز تصویر مرد ایدئال و کوشا و مبارز در راه خانواده، قبیله و کشور نیست، یک واسطه در رشد تعالی انسان است و هرگز جواب همه ی دردها نیست و یک نیروی کمکی در وقت لزوم است و هرگز برای اداره ی یک مملکت کافی نیست. یادمان باشد او نمرود است و نمرود در تورات، یک شکارچی است. ما را سال ها با سرمشق های ابلهانه ی شاهان دلاور و شکارچی ای بار آورده اند که فقط با وحشت افکنی از طریق کشتن وحوش مهیب، مردم را میترسانند و ذره ای برای مردم ارزش قائل نبودند. یکی از بهترین سرمشق ها در توصیف فلسفه ی اینان را در شاهنامه ی فردوسی و در حدیث به شکار رفتن بهرام گور در بخش16 پادشاهی بهرام گور میبینیم.:

همی بود تا ابر شهریوری

برآمد جهان شد پر از لشکری

ز هر گوشه ای لشکر جنگجوی

سوی شاه ایران نهادند روی

ازایشان گزین کرد گردنکشان

کسی کاو ز نخچیر دارد نشان

بیاورد لشکر به دشت شکار

سواران شمشیرزن ده هزار

ببردند خرگاه و پرده سرای

همان خیمه و آخور و چارپای

همه زیردستان به پیش سپاه

برفتند هر جای کندند چاه

بدان تا نهند از بر چاه چرخ

کنند از بر چرخ چینی سطرخ

پس لشکر اندر همی تاخت شاه

خود و ویژگان تا به نخچیرگاه

بیابان سراسر پر از گور دید

همه بیشه از شیر پرشور دید

چنین گفت کاینجا شکار من است

که از شیر بر خاک چندین تن است

بخسپید شادان دل و تن درست

که فردا بباید مرا شیر جست

کنون میگساریم تا چاک روز

چو رخشان شود هور گیتی فروز

نخستین به شمشیر شیر افگنیم

همان اژدهای دلیر افگنیم

چو این بیشه از شیر گردد تهی

خدنگ مرا گور گردد رهی

ببود آن شب و بامداد پگاه

سوی بیشه رفتند شاه و سپاه

هم آنگاه بیرون خرامید شیر

دلاور شده خورده از گور سیر

به یاران چنین گفت بهرام گرد

که تیر و کمان دارم و دست برد

ولیکن به شمشیر یازم به شیر

بدان تا نخواند مرا نادلیر

بهرام دو شیر قدرتمند را به شمشیر کشت و در این هنگام، بین او و یکی از یاران، دیالوگ زیر، رد و بدل شد:

یکی گفت کای شاه خورشید چهر

نداری همی بر تن خویش مهر

همه بیشه شیرند با بچگان

همه بچگان شیر مادر مکان

کنون باید آژیر بودن دلیر

که در مهرگان بچه دارد به زیر

سه فرسنگ بالای این بیشه است

به یک سال اگر شیر گیری به دست

جهان هم نگردد ز شیران تهی

تو چندین چرا رنج بر تن نهی

چو بنشست بر تخت شاه از نخست

به پیمان جز از چنگ شیران نجست

کنون شهریاری به ایران ترا است

به گور آمدی جنگ شیران چرا است

بدو گفت شاه ای خردمند پیر

به شبگیر فردا من و گور و تیر

سواران گردنکش اندر زمان

نکردند نامی به تیر و کمان

اگر داد مردی بخواهیم داد

به گوپال و شمشیر گیریم یاد

بدو گفت موبد که مرد سوار

نبیند چو تو گرد در کارزار

که چشم بد از فر تو دور باد

نشست تو در گلشن و سور باد

این است آنچه از دید یک شاه هوسران دوران قدیم، برای برجا ماندن نام کافی است. قطعا یا انتظار زمانه خیلی پایین بوده یا این که ما الآن خیلی باهوشیم که به چنین خودستایی هایی میخندیم. ولی باید توجه داشته باشیم خیلی از مشکلات ما در همین شکارچی منشی بسیار ابتدایی نهفته است که چون مثل بهرام درباره اش لافزنی نمیکنیم فکر کرده ایم از آن مبراییم. درست است که شیران آنطورکه منتقد بهرام فکر میکرد تمام نشدنی نبودند و اگر خود انسان ها به نجاتشان نمی آمدند همین یک مقداری که الان هستند نیز دیگر وجود نمیداشتند. ولی چیزهای زیادی وجود دارند که میتوانند جانشین شیرها باشند؛ چیزهایی که ما با آنها ارتباط برقرار میکنیم چون مشابهشان را درون خودمان داریم همانطورکه شاهان در شیر و گاو وعقرب، مشابهت هایی با خودشان می یافتند. شاید باید به تضادهای درونمان بیشتر توجه کنیم و این که آنجه در دنیای بیرون، جناح های خیر و شر تصور میکنیم و جانشین دعوای پسران ابراهیم نمودیمشان، هر دو بخشی از شخصیت ما باشند و به بازآفرینی های بیرونی هر دو شان متداوما و به طور کاملا غریزی جلب میشویم و صدمه میبینیم اگر اندیشه کردن را نیاموزیم. شاید در حال حاضر، دعوای شیر و انسان در درون ما تفاوت چندانی با دعوای شیر و گاو نداشته باشد.

ملاقات قاتل ناموسی، شاه زنباره و حضرت باب اسفنجی سر قبر پدر روباه

نویسنده: پویا جفاکش

میگویند روزگاری یک روباه و یک شغال و یک خر، همدیگر را در بیابانی پیدا کردند و تصمیم گرفتند یار همدیگر در پیدا کردن مکانی مناسب برای زندگی باشند. مساعدت متقابل آنها، به کشف بیشه زاری سرسبز در وسط بیابان انجامید. آنها خوشحال به سمت بیشه زار دوان شدند و از چشمه ی آن سیراب نوشیدند که ناگهان چشمشان به گرگی افتاد که از دور می آمد. وحشتزده هر کدام به گوشه ای پناه بردند. گرگ به میدان آمد و با صدای بلند گفت: «پنهان شدن فایده ای ندارد. من مخفیگاه هر سه ی شما را میدانم. بهتر است با پای خودتان نزدیک من بیایید. شاید با گفتگو بتوانیم مسئله را حل کنیم.» روباه و شغال و خر، سراسیمه و با دلواپسی کنار هم جلو گرگ جمع شدند. گرگ با نگاهی چون شراره ی آتش، به آنها نگریست و گفت: «من در برخورد با شکارهایم اصولی دارم. الان شما سه نفرید و من امر میکنم هر کدامتان که پیر تر باشد، به احترام سنش از مرگ در امان خواهد بود به شرطی که کبر سن خود را اثبات کند.» شغال گفت: «سرورم. من به یاد می آورم که زمانی این بیشه زار، صحرا بود.» روباه گفت: «اعلیحضرت. من به یاد می آورم که چطور این محل از زیر دریا خارج و به صحرا تبدیل شد.» خر که دید از دروغ روباه بالاتر چیزی نمیشود گفت، ریسک کرد و گفت: «والله من بیسواد و نادانم و سنم را نمیدانم. ولی وقت به دنیا آمدن، پدرم سنم را روی سم عقبم حک کرد. هر کس سواد دارد بیاید جلو و سنم را از روی سمم بخواند.» خر این را گفت برای این که میدانست روباه و شغال هم مثل خودش بیسوادند، ولی گرگ به سبب اشرافی بودن باید سواد داشته باشد. گرگ جلو آمد و دستور داد که خر سمش را بالا بیاورد. خر سمش را بالا آورد و به محض این که گرگ صورتش را به سم نزدیک کرد چنان لگد محکمی به پوزه ی گرگ زد که گرگ به آسمان رفت و جسدش به زمین برگشت. در همین زمان، روباه شروع کرد به دویدن و گریختن. خر گفت کجا فرار میکنی؟ روباه گفت: «میروم سر قبر پدرم دعا بخوانم که مرا باسواد نکرد. وگرنه من به سرنوشت گرگ دچار میشدم».

ظاهر این داستان، این است که باسوادها از بیسوادها لطمه میخورند اما لایه های عمیقتری هم دارد که نشان میدهد چرا این داستان در این فرم، در جامعه ی شدیدا بیسواد پهلوی و اوایل جمهوری اسلامی در ایران محبوبیت عامیانه داشت. روباه و شغال و خر، مردم بیسواد و عامی ای در بیابان برهوت و بی امکانات ایران بودند که در جستجوی آرمانشهر به بیشه زار بهشت گونی که پهلوی و جمهوری اسلامی وعده اش را میدادند وارد شدند. تا زمانی که با داعیان این بهشت روبرو شوند آنها با هم مساعدت داشتند ولی اکنون برخورد با گرگی که در خوردن آنها دست به انتخاب از میانشان میزند آنها یعنی مردم را مقابل هم قرار داده بطوریکه باور کرده اند بقایشان به قربانی شدن بقیه در پیشگاه دروغ و دسیسه وابسته است. گرگ باسواد، نمادی است از افراد دارای دانش که به خدمت رژیم های پیشین و فعلی درمی آیند و از دانش خود برای چپاول و بهره کشی از مردم در زیر نام بهشت سوء استفاده میکنند. روباه و شغال بیسواد ولی از جنس اویند. باهوشند و جانورخوار و از این جهت خائن به طبقه ی خود که فقط شرایط دشوار، آنها را در کنار همطبقه ها قرار داده است. خر، که بیسواد ترین و دارای بیشترین قابلیت برای حمالی دیگران است همان است که دقیقا به خاطر شکست طبیعیش در این رقابت، ناچار به ریسک کردن است و نابودی گرگ ها نیز فقط با حضور او ممکن است، اتفاقی که در انقلاب محرومین ایرانی در 1357 عملا رخ داد. ترس از خر است که سبب شده روباه از باسواد شدن و ورود به جرگه ی گرگ و گرگسانان احراز کند و این باسواد شدن مسلما به معنی داشتن سواد خواندن و نوشتن نیست بلکه به معنی عقل معاش داشتن بدون اطلاع از اصول درست دنیا است در حدی که بتوان پول به دست آورد و مردم را سرکیسه یا قربانی کرد. این داستان، درواقع واکنشی است به این باور که در آن، اکثریت مردم باید اتحاد زیر رهبری صاحب بهشت یعنی حکومت را قبول کنند و به موقعش در راه او قربانی شوند؛ شعاری که در این ضرب المثل عربی متجلی شده است: «گله ای از گوسفندان که توسط یک شیر رهبری میشوند بر گله ای از شیران که توسط یک گوسفند رهبری میشوند پیروز میگردند.» در این ضرب المثل که نتیجه ی طبیعی مشاهده ی استعمار شرق با حکومت های فاسد و نادان توسط استعمارگران غربی متحد شده زیر حکومت های گردنده توسط افراد دانا است، جایی برای گله ای از شیران که توسط یک شیر رهبری شوند وجود ندارد و همین فرهنگ است که آتاتورک ها، رضا شاه ها، عبدالناصر ها، عبدالکریم قاسم ها، حافظ اسدها و بن سلمان ها را تولید میکند. شرقیان را به خاطر این کج سلیقگی نباید شماتت کرد چون حتی فرانسوی های مشهور به روشنفکری هم در اوایل قرن بیستم وقتی خود را با انگلیسی ها که مخترع مدل مدرن حکومت گوسفندان توسط شیر هستند مقایسه کرده اند به این عبارت رسیده اند: «یک فرانسوی یعنی یک مرد عاقل. دو فرانسوی یعنی بحث و گفتگو. سه فرانسوی یعنی هرج و مرج و اغتشاش. یک انگلیسی یعنی یک ابله. دو انگلیسی یعنی باشگاه ورزشی. سه انگلیسی یعنی امپراطوری بریتانیا!»؛ ضرب المثلی که حاکی از حسادت فرانسوی ها به اتحاد انگلیسی ها و منوط دانستن آنها چنین اتحادی را به بلاهت اجتماعی یا همان گله ی گوسفند بودن میباشد. شاید اروپایی دیدن این مسئله، به ما کمک کند که بفهمیم چرا مصطلح بودن کلمات "بالغ" و "بلوغ" در معنای روانشناسی و اجتماعی آنها، به سبب عربی بودنشان، مانع از توجه ما به کار رفتن اولیه ی آنها در ازای لغت "ادالت" در انگلیسی از 1929 به بعد شده و هیچوقت بلوغ فکری و فرهنگی را در این مملکت گسترش نداده است. لغت ادالت ما به ازای "آدولتوس" لاتین به معنی کسی است که قادر به انجام عمل جنسی باشد. این اصطلاح تنها از نیمه ی دوم قرن 17 مصطلح شده و منشا آن، لغت یونانی "آدولاتری" در انجیل است که در خود انجیل، دو معنی دارد: زنا و طلاق. وجه مشترک دو مفهوم زنا و طلاق در این است که هر دو بر رابطه ی تاریخ مصرف دار جنسی بین مرد و زن همراهند که پس از آن، آنها مسئولیتی در قبال هم ندارند و به اصطلاح بر جدایی توأم با نامسئول شدن استوارند. هم معنی بودن زنا و طلاق در مسیحیت، یکی از مهمترین دلایل در منفور بودن طلاق در این مذهب بوده است. با این حال، در دنیای مدرن که بیمسئولیتی زوجین در طی زندگی مشترک، این زندگی را برای یک یا هر دو آنها غیر قابل تحمل میکند، مصلحان مسیحی مانند تامکا واتلینگتون، طلاق گرفتن را آسان میکنند و بار منفی آن را به صورت تحت اللفظی و با یافتن منشا غیر خانوادگی برای اطلاق موازی به هر دو پدیده ی زنا و طلاق کاهش میدهند. بدین ترتیب که منشا آدولاتری را به لغت هم آوای "ایدولاتری" نسبت میدهند که آن هم در انجیل آمده است. ایدول یعنی تصویر، و لاتری یعنی پرستش. ایدولاتری یعنی تصویر پرستی. این کلمه جایگزین لغت عبری "الیلیم" یعنی اله پرستی یا الله پرستی در توصیف مذاهب کهن در قبل از ظهور کیش یهوه در تعریف یهودی آن است. در این مذاهب، همجنسبازی پسر-پسر و مرد-پسر یک عمل مقدس بود به این تصور که چون خدا دوجنسه است، پسرهای نوجوان با ظاهر نیمه زن-نیمه مردشان، تصویر خدا روی زمین هستند. گاد یا قد یا قدش –به معنی خوب و همخانواده با "خدا" در فارسی- یکی از اشکال "رحمان" (بعل حداد یا قانونگزار در کنعان) بوده که با تموز-آدونیس خداوند دوجنسه ی همجنسگرا تطبیق و در محلی که به نامش "ماگدو" (مجدو) -یعنی متعلق به گاد- نامیده میشد مرکز یافته بود. در عبری، همجنسبازی به نام او "قادشه" نامیده میشده و محکوم بوده است ولی از آن سو در کمال تعجب، لغات قدس و مقدس و مجد و قدیس و مانند آنها در عبری، با معنای مثبت از همین کلمه گرفته شده اند (کلمه ی "لواط" که مسلمانان به اشتباه آن را فقط درباره ی همجنسبازی مردانه به کار میبرند، در یهودیت با همان بار منفیش به مفهوم تمام اعمال جنسی خارج از عمل جنسی واژنی در ازدواج شامل همجنسبازی، خودارضایی، زنا، و آمیزش دهانی و مقعدی تحت هر شرایطی و کلا هر چیزی بوده که سبب شود عمل جنسی، به خدمت افزایش نسل مومنان درنیاید و از غلبه ی جمعیت آنها بر جمعیت کافران جلوگیری کند و مانع از آن شود که غیر یهود، برده ی یهود شوند. همه ی این اعمال، به قوم لوط منسوب بودند و امروزه در عبری، لغات "لواط"، "لاوط" و "لوطان" به معنی پنهان کردن به کنایه از همان اعمال آشکار قوم لوط است که یهودیان در زندگی شخصی، پنهانی انجام میدادند). در رابطه ی جنسی دو مرد، ازدواجی در کار نیست و درنتیجه مسئولیت متقابلی هم ضروری نیست. دو طرف میتوانند به روابطشان تداوم دهند یا ندهند یا عاشق همدیگر باشند یا نباشند. درحالیکه چنین آزادی ای در روابط مرد و زن وجود ندارد. ازاینرو آدولاتری در اصل یعنی اختیار در داشتن مسئولیت نسبت به کسی. اطلاق آدولتوس به فرد بالغ نیز به همین مختار بودن و جایز بودن به طغیان مربوط میشود. کودک بایستی کنش پذیر باشد و اوامر پدر و مادر و پدربزرگ و عمو و معلم و جمع را اجرا کند و در همه چیز از آنها اجازه بگیرد. اما وقتی آدولت شد میتواند چنین نباشد. یک نوجوان حتی اگر همچنان در همه چیز از پدر و مادرش اطاعت کند در خودارضایی خود که دیگر به آنها چیزی نمیگوید. برای همین است که مختار بودن به توانایی انجام عمل جنسی منوط است. شاید هم آدالت قرن بیستم قرار است در همه چیز زندگیش به جز عمل جنسی، همچنان تابع باقی بماند. قبلا تابع پدر و مادر بود و از این پس مستقیما تابع حکومت حتی اگر پدر و مادر با این تابعیت مشکل داشته باشند. ایران نیز به مانند دیگر مریدان کدخدای مدرن دهکده ی جهانی، از این تفکر برکنار نبوده و لذا بدبینی قدرتمدارانه ای که از تجربه ی قتل گرگ های باسواد به دست خر های بیسواد به دست آمده، در قالب این رباعی خیام:

با این دو سه نادان که چنین پندارند

کز جهل که دانای جهان ایشانند

خر باش که از خری ایشان به مثل

هر کاو نه خر است کافرش پندارند

به دست مدرنیسم پهلوی رسیده و به پیروی از اربابان انگلیسی آنها به این رباعی چراغموشی گنابادی تغییر سرمشق داده است:

با این همه خر که در جهان ویلانند

شایسته ی افسار و جل و پالانند

هستند پیاده گر گروه عقلا

انصاف که جملگی ز بیحالانند

بنابراین حکومت باید فرهنگی را ایجاد کند که در آن، خر عامی با ریب و رضا توسط گرگ اشرافی خورده شود و از دانشی که گرگ را صاحب بهشت کرده علیه خود گرگ استفاده نکند.

خیلی وقت است که تلاش در این راه ادامه دارد. از نفرتپراکنی نسبت به دیگران در بالای منبر خاخام شروع شده و اکنون بیشتر در فرم تخریب شخصیت همه ی انسان ها در اخبار جنگ و جنایت و فیلمهای حول خلافکاران و اراذل و پوچگرایان در تقریبا تمام رسانه ها قابل مشاهده است و در هر حال، حکم آن روباه ازوپ را دارد که دمش در تله قطع شده بود و به بقیه ی روباه ها گفت دم به درد نمیخورد و بقیه هم گوش کردند و همه عین خودش معیوب شدند. اکنون علم، بر صبر اقطاب عرفان کابالا درباره ی تلاش برای مرحله مرحله کردن این پروسه صحه مینهد. دکتر جوزف اسپینزا گفته است: «علم، زبان حال عرفان است» و عرفان، لزوما هر مذهبی نیست بلکه مذهبی است که کسانی را که از مذاهب برده کننده فرار کنند منفرد میکند چون منفرد ها برای سیاست خطری ندارند به شرطی که دیگر بردگان اینقدر به بردگی خو گرفته باشند که منفردها نتوانند آنها را تحت تاثیر قرار دهند. علم میگوید قدرت گرفتن خصوصیات خاص در اکثریت انسان ها تنها با گذشتن از زنجیره ای از رویدادهای اپی ژنتیک ممکن است. چون ژن انسان بدون تغییر به نسل بعدی منتقل نمیشود و پروتئین ها دارند آن را دچار تحول میکنند. کلیه ی تکانه ها و رویدادهای زندگی شخص، دارند دی ان ای او را دچار تغییرات مثبت و منفی میکنند و مغز، در این پروسه نقش بسیار مهمی دارد. اریک کندل پزشک برنده ی جایزه ی نوبل نشان داده که وقتی سیگنال های اطلاعاتی از یک بسته ی عصبی در مغز عبور میکنند، آن بسته به سرعت رشد میکند. تعداد اتصالات میتواند فقط در یک ساعت تحریک مکرر، دو برابر شود. افکار و احساسات و آگاهی ما از طریق شبکه ی عصبی منتقل و با سنتز پروتئین در سلول های ما باعث تغییر بیان ژن ها میشود. این رویدادهای سلولی میدان های الکتریکی و مغناطیسی تولید میکنند که میتوانند توسط دستگاه های تصویربرداری پزشکی مانند "ای ای جی" و "ام آر آی" اندازه گیری شوند. اما قدرتمند و پایدار و به اصطلاح ریشه دار شدن اثر آنها نیاز به تمرین و تکرار دارد که در جوامع هنوز بی حافظه ی بشری، فقط با تکرار وحشتناک و سرسام آور اطلاعات بد به جای اطلاعات خوب میتواند به برده شدن مردم کمک کند. شخصیت خوب انسان آنقدر قوی بوده که این رویداد تا رسیدن به این جنگل بی قانون کنونی، نسل ها در حال تاثیرات اپی ژنتیک بر انسان ها با کثیف تر کردن ژن در پروسه ی اپی ژنتیک از نسلی به نسل دیگر ممکن شده است. در ایران، رد این قضیه را میتوان تا اولین یهودی مآبی غیر یهودی اقوام خاورمیانه در دکترین یعقوبی عقب برد. ای.جی.دئوس از دانشگاه اتاوا، دکترین یعقوبی را جدای از تاریخی که در باب بنیانگذاری آن معرفی کرده اند، در درجه ی اول، نام گرفته از خود یعقوب اسرائیل-پدر بنی اسرائیل- عنوان میکند. چون در زندگینامه ی بنی اسرائیل، برای اولین بار، دوگانه ی پسران مخالف هم در بنیاد افسانه های پیامبران بنیانگذار دیده نمیشود: دوگانه ای که به صورت دعوای هابیل و قابیل در زندگینامه ی آدم، سام و حام در زندگینامه ی نوح، و اسماعیل و اسحاق در زندگینامه ی ابراهیم بروز میکند. حتی خود اسحاق هم این دوگانه را در دعوای پسرانش عیص و یعقوب تکرار میکند تا راه جدید را فقط و فقط یعقوب با فرزندانش که نخستین یهودیانند شروع کرده باشد. بدین ترتیب با بنی اسرائیل و مذهبشان یهودیت، جهان برای اولین بار، تجربه ی جدیدی را از سر میگذراند و تقدیر بر این است که جهانیان به زیر سیطره ی یهود و مسیحشان که شاه جهان است درآیند. در کتاب یوبیلی ها اما از سرزمین "سوسا" در هند به قلمرو وعده داده شده به اولاد نوح یاد شده که قهرمانی درآنجا ظهور میکند که به مذهب نوح برمیگردد اگرچه همچنان شاه جهان، شاه یهود خواهد بود. منظور از سوسا در جهان، همان سرزمین شوش در همسایگی بین النهرین و کنایه از ایران کنونی است. [جالب این که یکی از القاب شاهان عیلام در شوش را "ایندا بیگاس" یعنی شاه هند خوانده اند.] یعقوبی ها این پیشگویی را زمینه کرده اند تا بگویند کریست مسیحیان به عنوان شاه یهود، همان مسیح یهود است و برقراردارنده ی قانون یهود در جهان. اما عنوان دیگر مسیح یعنی "محمد" برای رهبر عرب ها به کار خواهد رفت که همچون یهود، فرزندان ابراهیمند و با بازگشت به دین ابراهیم، زمینه را برای بازگشت بعدی به دین نوح در ایران و توسط "مهدیگ که کامل کننده ی مذهب محمد است فراهم میکند. عبدالملک مروان که یعقوبی بود و سنگ بنای معبد مقدسش قبه الصخره را تجسم خدای یهود خواند، سیطره بر ایران را در جهت زمینه سازی فرهنگی در آن قلمرو ناشناخته و بربر ممکن کرد.:

“doctrina Jacobi: the deceivers deception”: amod Jason deus: academia: 2021: p2-7

در روایات اسلامی، نوح به حد اکثر تنزیه در میان پیامبران اولوالعزم شناخته میشده است. چراکه قوم نوح، قومی به شدت تشبیه گرا بودند . ازاینرو نوح در مقابل افراط آنها تفریط به کار برده است. در سنت اسلامی، تشبیه یعنی متکثر کردن خداوند در جنبه های مختلف او و مقدس کردن موجودات جاندار یا بیجان و یا افرادی خاص که انعکاس جنبه های مزبور از خداوندند به کنایه از خود خداوند؛ مثلا تشبیه صلابت خداوند به کوه، تغییر و جاری بودن او در زمین به آب، همه چیز را دیدنش به عقاب، همیشه پربار بودنش به سرو، و توانمندی و بیرحمیش به شیر. در مقابل، تنزیه یعنی این که خداوند را از هر گونه تشبیهی منزه بدانیم و تاکید کنیم که خدا شبیه هیچ چیز نیست. اسلام مانند یهودیت و مسیحیت، در مرز تشبیه و تنزیه قرار دارد ولی اکثر علمای آن، در شکل فعلی خود و بخصوص در وهابیت که حد اعلای انحطاط او است، اصرار بر تنزیه دارند و همه ی اشکال آن، حتی –توجه کنید: حتی- تشیع، همچون عالمان بی عمل و یا شاید هم عالم نمایان بیسواد، طوطی وار تکرار میکنند که تشبیه همان شرک است و نتیجه ی گول خوردن یهودیان از سامری، و پشت کردن آنها به تورات موسی. از یک طرف میگویند تورات دستکاری شده است و از طرف دیگر میگویند مسیح تورات را احیا کرد، بعد میگویند انجیل هم دستکاری شده است و تورات و انجیل اصلی را یهود مخفی کرده اند. نتیجه این که از چیزی که معلوم نیست چیست، به ادعاهای ابلهانه ی یهود درباره ی نظرکردگیشان از سوی خدا اعتبار میدهند ولی فقط برای این که آنها را با سیطره شان بر بزرگترین دین جهان یعنی مسیحیت برای برحق خواندن ابراهیم در کنار خود داشته باشند و به نام ابراهیمی که خارج از ادبیات یهود معلوم نیست چه گفته، به نام مهدی به نوح برگردند که او نیز خارج از ادبیات یهود کاملا ناشناخته است. این قسمت راه ناچارا با بددینان است که باید در ایران به قدرت برسند و در آنچه "سنت" اسلام است با "اهل سنت" یعنی سنیان مخالفت کنند چون "شیعه" (از ریشه شیوع و شایعه، ولی در معنای فعلیش به معنی انشعاب و عامل تفرقه) بنا بر قرآن (سوره ی انعام : آیه ی 60، و سوره ی روم: آیات 30 و 31) مورد غضب خدا هستند (بیچاره شیعیان حتی اسم خودشان را هم داده اند دشمنانشان برایشان انتخاب کنند و بعد همین که در یکی عیبی میبینند، میگویند: "تو مگر شیعه ی علی نیستی؟" معلوم نیست دارند اصل و نسبش را یادآوری میکنند یا به او فحش میدهند، البته بدتر از ستایش کردن مالک ابن حارث نخعی با فحش "اشتر" و یا تصور کردن نسب او به "مالک ابن اشتر" نیست و این فقط وقتی قشنگ است که احمدینژاد وارد صحنه میشود و تبلیغاتچی داد میزند: "مالک اشتر زمان آمد"!!!!!!!!). شیعیان از فرط بدنامی، اجازه ی دست بردن در دین را دارند. آنها سوسا هستند در هند، و البته در هند یک سری انگلیسی در قدرت هستند که سیاستمداران قاجاری، عروسک های خیمه شب بازی آنهایند و یک مذهب هم برای ایرانی ها اختراع میکنند به نام بهائیت تا ظهور دین نوح در سوسا به حقیقت بپیوندد. مذهب آنها از مردی به نام "سید محمدعلی شیرازی" ملقب به "باب" شروع شده که ابتدا خود را باب مهدی و سپس خود مهدی نامیده بود. بهایی ها در ایران بسیار قوی میشوند و وقتی درباریان به محمدرضا شاه اعتراض میکنند که مردم از قدرت اینها در کشور نگرانند او مدام میگوید اسلام دین عربی است و بهایی دین ایرانی، پس بهایی دین ملی تری است. اتفاقا حق با محمدرضا شاه بود. بهایی ها واقعا دشمن اسلام نبودند و فقط میخواستند آن را پلکان تحقق پیشگویی های کهن یهودی کنند. برای همین هم اسلام را حذف نکردند بلکه به نفع خودشان تغییر دادند. کتاب به شدت ضد عرب و باستانپرست دکتر زرین کوب به نام "دو قرن سکوت" درباره ی تاریخ ایران، که در جمهوری اسلامی مشهورتر است تا در دوره ی شاه، به دستور احسان یارشاطر بهایی نوشته شد (هم زرین کوب و هم یارشاطر، عضو لژ نور بودند که یک لژ اسکاتلندی است و تمام لژهای اسکاتلندی ایران، وابسته به لژ بصره در عراق بودند و علاوه بر روسای یهودی ایرانی و انگلیسی، روسای عرب هم داشتند). زرین کوب بعدها و در دوران فرهنگسازی دور و بری های فرح که باید شرایط برای انقلاب اسلامی آماده میشد هم کتابی با 180 درجه چرخش به نام "کارنامه ی اسلام" نوشت ولی این دو پروژه مکمل هم بودند. اگر دو قرن سکوت نبود، انقلاب ما اصلا انفجار نبود حالا چه انفجار نور چه انفجارهای دیگر (دراینباره اختلاف است.)؛ چون این کتاب دکتر زرین کوب بود که میگفت تمدن عربی را ایرانی ها و نه حتی رومی ها ساخته اند و اسلام ما هم لابد شکل گرفته ی ایرانی ها در دوران پس از دو قرن سکوت است. تاکید بر دوره ی حکومت حجاج بر ایران و عراق در این مورد برای من بسیار جالب است. حجاج که جز قتل و کشتار، چیزی از حکومتداری او در این کتاب روشن نیست، مرید سینه چاک عبدالملک مروان است. در روی دیوار قصر عبدالملک در قبه الصخره، تصاویر گوی بالدار "آسور میشو" یا "آسور میشتو" یا "آسورا مستاس" فرمی از بعل مردوخ بابلیان دیده میشود که لغتا همان اهوره مزدای پارسی است و در کتیبه ی بیستون هم برآمده از درون گویی بالدار با داریوش کبیر دیدار میکند. گوی، خورشید است و بال هایش دو جنبه ی متضاد او که او را به پیش میرانند. این بال ها میتوانند تشبیه و تنزیه باشند که تنزیهش الهام گرفته از پیامبران یهود، و تشبیهش تاریخ پر پرت و پلایی است که منابعش را انگلیسی ها و کارگزارانشان بخصوص اردشیر جی (ریپورتر) زرتشتی هندی، در مدرسه ی علوم سیاسی، به شاگردانشان چون تقی زاده و فروغی تحویل دادند تا معلوم باشد اسلام چیست و ضد اسلام چیست. پرت و پلاهایش تا حالا لمس نشده اند چون هیچکس منابع اصلی را نمیخواند و همه میروند آن تصفیه شده های دانشگاهی دکترها و پروفسورهای زرنگ (در تقلید از کاری که ادوارد گیبون انگلیسی با تاریخ مزخرف روم کرد) میخوانند؛ مثلا همین کتاب آقای زرین کوب. برای این که تاثیر این باسمه کاری دانشگاه پسند را بر مذهبسازی و جنگسالاری ایرانی متوجه شوید، کافی است بگویم که در بسیج شاهد بودم که بسیجی ها در دفاع از این که اسلام به خطا رفت چون عمر سنی به ایران حمله کرد و نه علی شیعه، این داستان را آوردند که فرش بهارستان را در ایوان مدائن در تیسفون یافتند و عمر دستور داد فرش را تکه تکه کنند و بین یاران پخش کنند. پرسیدم: «میدانید این مثالی که اینطور با شدت و حدت میزنید انگار خودتان آنجا بوده اید، این از کدام منبع درآمده است؟» گفتند: "نه." گفتم «از کتاب دو قرن سکوت زرین کوب. حالا میدانید او منبع خبرش را چه ذکر کرده است؟» گفتند "نه." گفتم «کتاب تاریخ طبری. حالا میدانید اصل داستان در کتاب طبری چطوری است؟» گفتند "نه." گفتم: «فرش را پیش عمر میبرند. عمر میگوید حالا با این فرش چکار کنیم؟ علی (ع) میفرماید "فرش را قطعه قطعه کنیم و بین یاران پخش کنیم." عمر هم قبول میکند. حالا دوست دارید این داستان واقعی باشد؟» فضا چنان ساکت شد که مسئول حلقه بحث را عوض کرد. کار دیگری هم نمیتوانست بکند. چون انقلاب اسلامی واقعا نتیجه ی سیاست های پهلوی و قاجار در قبل از او بود. نابودی منابع ایران و ستمی که ایرانیان به هم روا میداشتند، درست به مانند وقایعی که طی دویست سال گذشاته در دیگر ممالک اسلامی در حال رخ دادن بوده، نتیجه ی تاکید افراطی بر تنزیه بر اساس مدل نسبت داده شده به پیامبران یهودی های مادیگرا بود که باعث میشد همه چیز در جهان، از تقدس خالی شود و انسان و گیاه و حیوان و خاک، توسط هر کسی که زورش بیشتر است، چپاول یا ریشه کن شوند. بدون چنین اتفاقی، مدرن شدن ایران غیرممکن بود.

اکنون این مدرنیته، با همین روش کجدار و مریز، به جاهایی رسیده و شاید هم راهی بهتر از آن تا حال در کار نبوده و حتی مضراتش در انقلاب و جنگ و رویداد های سیاسی و اجتماعی متعدد ناگزیر بوده است. ولی تاکید بر آن، پس از این، دیگر جایز نیست چون فایده مندی آن را تحت الشعاع قرار خواهد داد. دیشب اخبار 30 : 20 را میدیدم. خبرهای خوبی داشت درباره ی خدماتی که دولت آقای رئیسی به محرومین کرده بود؛ از اجرای طرح آبرسانی در استان های مختلف کشور تا تامین برق در 211 روستا و دادن پنل های مولد انرژی خورشیدی به عشایر. خبری هم منتشر کرده بود درباره ی افشای حقوق های میلیونی که یکی از اعضای شهرداری کرمان (ازقضا مسئول شفافیت مالی شهرداری) به خودش اختصاص داده بود و واکنش مثبت کرمانی ها به این خبر؛ ازجمله صحبت شهروندی که امیدوار بود شهرداری های جا های دیگر هم یاد بگیرند و بدبینی نسبی شهروند دیگری که میگفت اگر این روند ادامه پیدا بکند، میتواند مطمئن باشد دروغ نیست و خبر خوبی برایش خواهد بود. این خبرهای خوب، در شبکه های اجتماعی، رنگ و رویی درمقابل وحشتپراکنی و نفرتپراکنی سراسری اکانت های جعلی سی آی ای و موساد ندارند که فقط به کمک منفی بافی ذهنی ایرانی ها موفق به گسترش اخبار بد بر اساس اهداف شوم خود میشوند. در این مورد شکی نیست. ولی آیا فرهنگی که جمهوری اسلامی تشویقش کرده، خود به این شومی زمینه نداده است؟ محض اطلاعتان بگویم که در همان اخبار، داشتند با یک پیرمرد بازاری قدیمی از ری مصاحبه میکردند که از خود 15 خرداد، سرباز خمینی بود و در جنگ ایران و عراق هم 2پسر خود را فدای او کرده بود و حالا هم میگفت: پسران دیگر هم دارم؛ آقا هرجا دستور بدهند، عراق، سوریه، لبنان، فلسطین، تقدیم میکنم. این خون دوستی و مرگ دوستی درست از شب قبل به شکل دیگری بر خانواده ی ما اثر بد نهاده بود. مادرم یک فیلم در شبکه ی اجتماعی دریافت کرده بود و بدون این که دقت کند چیست آن را باز کرد و با تصویر مردی اهل اهواز که سر بریده ی دختری را در دست میچرخاند مواجه شد. اینقدر حالش بد شد که شب را به زحمت خوابید. این خبر تا حالا که من آن را مینویسم، خیلی در فضای مجازی سروصدا کرده و این فیلم خیلی بین مردم پخش شده است و هر کس و ناکسی درباره ی آن اظهارنظر میکند. همه ی ما میدانیم که قتل های ناموسی بخصوص در شناعت و فجاعتی در این حد، هر روز در گوشه و کنار ایران روی میدهند. پس این دفعه دلیلی نداشته دشمنان از این خبر وحشتناک بهره برداری کنند مگر سندیت فیلم آن. من معتقدم تمام کسانی که این فیلم را آگاهانه منتشر کردند و از آن برای مهم به نظر رسیدن خودشان استفاده کردند بیمارند چون به اندازه ی آن مرد قاتل اهوازی، از این صحنه ی فجیع لذت برده و به مانند او از آن برای مهم و مشهور شدن خودشان ("دیدی عجب خبری گیر آوردم؟") سود برده اند. این مرگ دوستی و توحش الآن به درد جمهوری اسلامی نمیخورد وقتی دشمن اینقدر قوی تر از او است که در رسانه همیشه موفق به انداختن سایه ی بدی های او روی خوبی هایش میشود و موفق میشود به این که در سیناپس های کله های مردم ایران، فقط انرژی منفی جاری شود. اعتماد بیش از حد جمهوری اسلامی به پیشگویی های یهودی، باعث شده تا او خود را در مرحله ی خطرناکی تعریف کند و بگوید که دم انقلاب مهدی است. ولی تمرکز روی این پیشگویی نشان میدهد آن اصلا به نفع متقاضیانش نیست. سه مرحله ی مسیح، محمد و مهدی، بر اساس سه پیشروی یهودیت از جنوب و در نبرد با شمال شیطانی برای ایجاد بهشت بر روی زمین ساخته شده اند. در مرحله ی اول، یهودیان به رهبری موسی، از دریای سرخ گذشته و وارد عربستان سعودی میشوند و با کشتن عمالقه و مدینی ها با شعار تنزیه موسایی، به سمت شمال حرکت میکنند که یادآور حرکت محمد از مکه به مدینه در شمال و تاسیس حکومت درآنجاست. قصاب کافران، یوشع است که نامش به معنی منجی و معادل "مشیا" یا مسیح در پیشگویی های یهود است. یشوع همان کسی است که نامش به صورت یسوع یا عیسی مسیح در مسیحیت بازسازی و درنتیجه ی آمیختگی به عقاید مشرکان، از قصاب به مردی مهربان تغییر کاربری داده است. در مرحله ی دوم، یهود با یبوسی ها در اورشلیم به توافق میرسند و همراه آنها در آنجا زندگی میکنند. درنتیجه به مانند آنها به پیروی از عقاید بابلی روی می آورند و داود و سلیمان به مانند بابلی ها به ساخت قصرهای باشکوه و بتپرستی اقدام میکنند. در حدیثی از ربی یوحنان، معنی اصلی داستان تخریب اورشلیم به دست بابل، درواقع بابلی زدگی یهودیان و استقرار رهبران آنها در بابل است. این مابه ازای فتح بیت المقدس توسط لشکر اسلام در پیشروی بیشترشان از عربستان به شمال و گرفتن آن از رومیان در دوران ابوبکر جانشین محمد است. لغت ابوبکر به معنی پدر سحرگاه یا طلوع خورشید است. بکر به معنی سحرگاه هم در عربی استفاده میشود هم در عبری. ولی کاربردش در عبری به مراتب بیشتر است. ابوبکر قیصریه ای لقب عباهو از رهبران مذهبی یهود در قیصریه بود که موفق به پیوند یهودیت بابلی و اورشلیمی شد. البته در این داستان، فرض بر تفاوت بابل و اورشلیم و تطبیق اورشلیم با بیت المقدس کنونی بوده درحالیکه این، کار عبدالملک مروان حکمران دمشق بوده و او بوده که شهری را که پیشتر "ایلیا فلسطین" نام داشته، اورشلیم یهودیان خوانده است و باعث ریخته شدن این همه خون در قرن بیستم به نام یک بهشت افسانه ای شده است. توضیح این که قدرتگیری داود در اورشلیم یکی از نتایج پیروزی های یهودیان بر پلستینی ها یا بربرهای اروپایی است که از سرزمین های یونانی ازجمله کرت بر کنعان یورش آورده بودند و آنها همتای همان رومی های یونانی هستند که ابوبکر، اورشلیم را از چنگشان درآورد. نام فلسطین از این پلستینی ها می آید و ایلیا به معنی جایگاه ایلی یا اله (الله) است که وقتی یک یهودی آن را به زبان می آورد، میتواند هم به معنی خدا باشد و هم به معنی خدای دروغین. چون "ال" هم نام خدای کنعانی های بدکار است و هم در قالب هایی چون الوهیم و ال علیون نام خدای رهبران مذهبی تورات. بابل هم نامش به معنی دروازه ی ال یا خدا است. درواقع ایلیا همان بابل است و عباهو و یبوسی نیز تلفظ های دیگر عباسی (از عباس به معنی شیر) یا عنوان فرمانروایان بغداد در ارض بابل است. درواقع دراینجا تشبیه بابلی و تنزیه یهودی به دو بال خورشید بالدار عبدالملک تبدیل میشوند و این ادامه دارد تا وقتی پیشگویی تورات مبنی بر سقوط بابل به دست توگرمه که همان اقوام یاجوج و ماجوج از شمالند تحقق بیابد. وقتی ترک ها به تمام مناطق شرق نزدیک و اروپا نفوذ می یابند، یهود فقط در صورتی پیروز است که بتواند آنها را از خودش کرده باشد. ازاینرو در ترکان نفوذ میکند و خادمینی ترک موسوم به خزرها نسبت به ایدئولوژی خود از آنها میسازد. ترک های عثمانی که روم شرقی و سرزمین بابل (عراق عرب) را تصرف کردند قزاق و درنتیجه از نسل خزرهایند و همینطور قجرها یا قزر ها که همان خزرها هستند از ترکیه به شمال ایران رفته و ایران را متحد کرده اند. یهودیان اشکنازی که بانک های جهانی را از مقرهای خود در لندن و واتیکان و دیگر پایتخت های غربی کنترل میکنند نیز از نسل خزرهایند. این، دیگر مرحله ی انقلاب مهدی بعد از دو مرحله ی عیسی و محمد است. این سه مرحله، در حدیثی از "بن زوما" به برخورد یک مرد با به ترتیب یک گرگ، یک شیر و یک اژدها تشبیه شده اند. بنا بر حدیث بن زوما، زمانی که مرد گرگ را میبیند، هر کس را میبیند یک افسانه درباره ی گرگ میگوید؛ وقتی با شیر برخورد میکند، دیگر از گرگ حرف نمیزند و به هر کس میرسد یک افسانه درباره ی شیر میگوید؛ اما وقتی اژدها را میبیند، چنان درگیر آن میشود که دیگر به گرگ و شیر فکر نمیکند. به نظر من، مرحله ی سوم، نتیجه ی حذف شدن بال تشبیه در خورشید بالدار و سقوط خورشید به زمین در یک بستر مادیگرا است که در آن، موجودات واقعی مثل شیر و گرگ تقدسی ندارند و مردم ذهن خود را معطوف موجودات ساختگی کرده اند تا آن حد که حتی در انیمیشن پر تبلیغات "چگونه اژدهای خود را رام کنیم؟" تنها دشمنان جانوری وایکینگ های محبوب سوداگران رسالت اروپایی، انواع و اقسام اژدها های تخیلی و غیرواقعیند که آخر با وایکینگ ها دوست میشوند و به خدمت آنها درمی آیند. همین اژدها ها را علم به صورت دایناسورها بازسازی و زمانشان را به قبل از آدمیان در بین 200 تا 65 میلیون سال پیش منتقل میکند. عجیب این که کشیش ها آنها را واقعی و ثمره ی جفتگیری سرافیم یا فرشتگان مارسان خدا با زنان زمینی در نظر میگیرند و میگویند آنها منقرض شدند چون در کشتی نوح جای نگرفتند ولی بعضی هایشان تا قرون وسطی باقی ماندند و به اژدها معروف شدند. برخورد "پل سرینو" با استخوان های دایناسورها همسطح با استخوان های گاو و انسان در صحاری شمال افریقا آنقدر مسیحیان را خوشحال کرد که آن را به معنی اثبات قدیمی بودن تورات خواندند و از خود نپرسیدند که اگر علم تورات را اثبات میکند، در کدام است؟ در دایناسورهای گوشتخوار کوچک کشف شده توسط سرینو یا در دایناسور به معنی دقیق کلمه (به معنی سوسمار و حشتناک) یعنی دایناسورهایی مانند مامنچی زوروس با ده ها تن وزن که با سرعت 3کیلومتر در ساعت راه میرود و چون سختش است راه برود از 35متر طول بدنش 11 تا 12مترش گردن است تا بدون این که راه برود با حرکت داددن گردن، کله اش از یک درخت به درخت دیگر برود بلکه این کله ی کوچک با ن دندان های کندش بتواند تمام روز را برگ بخورد تا شکم بزرگش سیر شود و همینطوری چند میلیون سال، وقت دنیا را تلف کند؛ و یا تیرانوسوروس رکس که دست هایش کوچکند و فقط 2تا انگشت دارند که به هیچ دردی نمیخورند و جانور برای شکار باید هیکل 5تنی خود را به سرعت بدواند و به دایناسور نوک اردکی برسد و با کله اش به شکار ضربه بزند تا شکار بیفتد و تیرانوسوروس جوری که فقط خودش و دانشمندان مخترعش میفهمند روی شکار بیفتد و او را تکه تکه کند و برای این هم که سوسمار کله زن، از کله زدن در حال دویدن به دایناسوری هم اندازه ی خودش ضربه مغزی نشود، تیرانوسوروس محترم یک جمجمه ی عظیم توخالی دارند که در آن، مغزی به اندازه ی یک نخود قرار دارد؟!!!! آقای نوح با چنین اعجوبه هایی طرف بود و آنها را با سیل غرق کرد و حالا مهدی هم که قصد احیای نوح در ایران را دارد باید با اژدهایان طرف شود. کار او سخت تر است چون مردم توسط اژدهایان کنترل میشوند بی این که اژدهایی در جهان بیرون از مغز انسان ها و پرده ی جادویی رسانه دیده شود. اما اگر این اژدها در جهان اروپایی خوش کرده، پس اهمیت شوش یا ایران در این معادله در چه بوده است؟

برای پاسخ به این سوال، به افسانه ای ایرانی مآب شدن خلفای عباسی در بغداد در ارض بابل مراجعه میکنیم که با اولین خلیفه ی بغداد یعنی منصور دوانیقی شروع میشود. بر اساس این قصه ی متواتر، منصور به شکم دردی دچار میشود که وزیر عرب و وفادار او "ربیع"، درمانگر آن را فقط "جرجیس ابن بختیشوع" حکیم آشوری سرزمین اهواز میداند. منصور، فرستاده ای به نزد جرجیس و پسرش بختیشوع در اهواز میفرستد و جرجیس را به بغداد فرا میخواند. زمانی که جرجیس وارد قصر میشود، منصور به احترام او از جای خود بلند میشود و به او تعارف میکند. منصور و جرجیس با هم صحبت میکنند و منصور، میپذیرد که جرجیس مرد بسیار دانایی است. جرجیس شکم درد منصور را برطرف میکند. منصور متوجه میشود که به وجود چنین مرد دانایی برای تربیت انسان در بغداد نیاز دارد. ازاینرو از جرجیس میخواهد که در بغداد بماند. جرجیس میگوید که کار دانشگاه او در اهواز نباید لنگ بماند. ولی منصور پیشنهاد میکند که آنجا را به پسرش بختیشوع بسپارد. با این تمهید جرجیس را نگه میدارد و پس از مدتی پسرش بختیشوع را نیز به بغداد فرا میخواند. این روایت بعدا به صورت برساخته شدن دانشگاه جندی شاپور توسط خاندان آشوری بختیشوع در روزگار ساسانیان و در خوزستان، و فراخوان این خاندان توسط هارون الرشید به بغداد بازتولید میشود. به هر حال، جرجیس و بختیشوع بغداد را برای فعالیت دانشمندان مسیحی مساعد میکنند و این اتفاق سبب مهاجرت گسترده ی دانشمندان قدرنادیده ی مسیحی در روم بیزانسی به عراق اعراب میشود و به مرور، دانش این مسیحیان به روم بازگشته، جهان مسیحی را دچار تحول میکند. پزشک بودن بختیشوع یا بختیشوع ها با نام او گره خورده است. "بخت" تلفظ دیگر "بغ" به معنی خدا و ارباب است؛ درحالیکه یشوع همان یسوع و یوشع یعنی منجی است. عیسی هم دردهای لاعلاح را همچون طبیبان فوق العاده دوا میکرد. این حدس، بخصوص با تکرار داستانی مشابه درباره ی استقبال هارون الرشید از پزشکی آشوری به نام "بختیشوع ابن جبرئیل" قوت میگیرد. مسلمانان، روح القدس را همان جبرئیل میدانند و از این جهت بختیشوع پسر جبرئیل، همان عیسی پسر روح القدس است. دریافت دانش بختیشوع از بغداد، معادل دستیابی رومیان به عیسی در اورشلیم است. اورشلیم یعنی شهر سلام یا خدا، و بغداد نیز "دارالسلام" به همان معنا نام داشت یعنی اورشلیم یبوسی ها همان دارالسلام عباسی ها تلقی شده است که خود به جای بابل، عرض اندام نموده است. اهواز در شرق، خوزستان به طور کلی بوده است و نه شهری خاص. منشا نامجای احواز یا اهواز، حوز یا خوز یا خوجه یا حوجا است که همان خواجه یعنی بزرگ است. ازآنجایی که نیشکر خوزستان معروف بوده، نیشکر در عربی، هوز نامیده میشده است؛ چیزی شبیه سرنوشت مس که چون از جزیره ی کیپروس (قبرس) آورده میشده، کوپر نامیده شده است. تا اواخر دوره ی قاجار، زبانی به نام "خوزی" که احتمالا همان کوسی (کاسی) و عیلامی است، در قسمت شرقی "عربستان" ایران که همان احواز سابق باشد، به میزان محدود رواج داشت. شوش مرکز اهواز بوده و این قلمرو به نامش شوشان نیز خوانده شده که احتمالا منشا عنوان ساسان و ساسانیان است. اگر در نظر بگیریم که دکتر بودن بختیشوع، همان دکتر بودن عیسی و نسخه پیچی او برای حاکمان بغداد و روم همان اصول سیاسی است، میتوانیم بگوییم که بختیشوع یا مسیح خوزستانی نسبت به بغداد، همان "مسیح شرق" اشعیا یعنی کورش بنیانگذار دولت پارس است. علمی هم که این دولت به یونانیان و دیگر اروپاییان آموخته، غرق کردن دربار و زندگی قدرتمداران در تجمل و فساد برای برتر به نظر رسیدنشان نسبت به مردم است که تا هم اکنون با قدرت برجا است و جواب دادن خود را با افسانه های عامیانه درباره ی ثروتمند شدن معجزه آمیز بیل گیتس و ایلان ماسک و استیو جابز و دونالد ترامپ، اثبات میکند. برای این که مقدس بودن این نوع زندگی ثابت شود، ادعا میشود که دربار شاه پارس، الله بختکی و بر اثر بوالهوسی های رهبر خدایی میگردد. این تصویر، در نوشته های یونانی بخصوص آنچه به کتزیاس منسوب است به طرز رسوایی آوری مورد تاکید قرار گرفته و بخصوص در زنبارگی بی منطق این شاهان ولخرج متجلی شده است. "پی یر بریان" در فصل اول کتاب "امپراطوری هخامنشی" عنوان میکند که تصویر ابلهانه ای که در غرب از دربارهای شرق –از عثمانی گرفته تا چین- تصویر میشود و در آن، شاه کله پوک و هوسبازی در تمام تصمیماتش توسط یک مشت زنان حسود و درباریان خریده شده توسط این زنان به این سو و آن سو هل داده میشود، مطلقا از دروغ های یونانیان درباره ی دربار کورش و جانشینانش برخاسته و به تمام حکومت های شرقی فرافکنی شده در اینجا باید اضافه کنم که تصویر دربار پارس در شوش، قبل از نوشته های یونانی، از کتاب استر در تورات بیرون جهیده که در آن، شاه بوالهوس پارس، عقل خود را بازیچه ی دست ملکه ی یهودیش کرده و یهودیان را بر کشور حاکم کرده است. اکنون خود این کشورهای شرقی، همچون کره و چین و ژاپن و ترکیه و ممالک عربی، همان تصور رسوایی آور از خود را از اروپاییان آموخته، حکومت های خود را به همان شکل مسخره تخیل و در فیلم های ناسیونالیستی تولید میکنند طوری که معلوم نمیشود این حکمرانان ابله چگونه مملکت را با تدبیر اداره میکنند و برای چه میتوان آنها را فرمانروایان خدایی نامید؟ باورکردنی نیست که دوای دردی که بختیشوع دانشمند به بغداد و رم داده است همین باشد ولی این، راز دور نگه داشتن عوام از اصول سیاست و منتر کردن آنها در تقلید عامیانه از حکومت است که سبب شاه شدن آنها پیش هم و قربانی شدن دوستی ها و همبستگی ها به پای غرایز است؛ عقده سازی که عقده ی خطرناک قاتل ناموسی خوزستان و جارچیان جنایتش را فعال کرده است. این، سبب از بین رفتن اتحاد اجتماعی میشود و حکومت تنها راه برقرار نگه داشتن مملکت به نظر میرسد. علت هم ارتباطی است که همه ی مردم –مرد و زن- با داستان خاله زنکی شاه ابله برقرار میکنند. اگرچه شاه مرد است، ولی رابطه ی او با زن، رابطه ی انسان با مادیات به طور کلی است. چون به قول امریکایی ها، زن ها مثل تبلیغات بازرگانی می مانند. بدین معنی که تبلیغات بازرگانی را همه میدانند که دروغند و پیامشان را با داستان ها و جلوه گری های غیرواقعی و فریبنده منتقل میکنند و هیچ تلاشی هم برای مبری کردن خود از غیر منطقی بودن نمیکنند؛ به همین ترتیب زن ها هم وقتی مدام شوهرشان را به انجام کاری یا خرید خاصی وادار میکنند، لازم نیست حتما منطقی باشند؛ احتمالا هم چند دفعه ی اول "نه" قاطعی میشنوند؛ ولی هم زن و هم پیام بازرگانی، با تکرار مداوم حرفشان، مرد و انسان را وادار به انجام خواسته شان میکنند؛ مثل تکرارهای ده ها قسمتی خرم سلطان برای سلطان سلیمان در بدبین کردن سلطان به ابراهیم پاشا و شاهزاده مهمت بنا بر سریال خاله زنکی حریم سلطان. این، دقیقا همان مطلبی است که اریک کندل بیان علمی آن را به صورت توضیح تاثیر تکرار مداوم یک پیام بر تغییر کارکرد مغز بیان کرد.

اگر در ضرب المثل امریکایی، زن ها به پیام بازرگانی تشبیه شده اند، به این خاطر است که در دنیای بازاری متاثر از ایالات متحده ی امریکا، پیام های بازرگانی، آشکارترین، بی نقاب ترین و بی مخالف ترین جلوه ی این فریب بزرگند و بهشتشان یک بهشت مادی و غریزی در جهت مصرف است. هر پدیده ی مادی که راحت تر با غرایز بازی کند و فریب دهد و مغز را تعطیل کند، بهتر میفروشد. توضیح اسطوره ای این مسئله در ارتباط با احیای کیش نوح در ایران به این مسئله اشاره میکند: خدای غرایز، دیونیسوس باخوس است و بهانه ی غریزه رانی او دشمنیش با هند که همانطورکه دیدیم شوش متعلق به آن خوانده شده است. ارتباط باخوس با هند و مدیترانه در افسانه ی شخصی به نام لیکوس فراهم میشود که یک "تلخین" یعنی از نسل کاهنان جزایر رودس و کرت [خاستگاه پلستینی ها] بود که در لشکر دیونیسوس علیه هندیان جنگید و در سرزمین لیکیا معبدی برای آپولو لیکایوس بنا نمود. البته نامگذاری لیکیا را به لیکوس دیگری منسوب میکنند که پسر پاندیون شاه آتن بود. چهار پسر پاندیون، امپراطوری او را بین خودشان تقسیم کرده بودند:

Kings of greek mythology: burton menoni: chap 3o: lycus

این باید بنیان آپولونیای لیکیا در شهر کاس در ایالت آنتالیا باشد و کاس، مرتبط با کاسیان یا کوسیان زاگرس است که همان خوزیانند چون مسیح شرق، خود خورشید است که برای اهالی بین النهرین از سرزمین کاسیان طلوع میکند. آپولو هم خدای خورشید است و لیکایوس نامیده شده چون لیکوس یعنی گرگ، و تشبیه آپولو به گرگ، به گرگ زاده بودن ترکان در اسطوره های آنان برمیگردد چون ترکان هم مانند خورشید از شرق دور می آیند. ترکان، توری (تورانی) نیز نامیده میشوند که مخفف "توگری" یا "توغری" (مرتبط با طغرل) مفرد توگریم یا توگرمه است و نامش بر روی تئوکر از بنیانگذاران تروآ در افسانه ها مانده است. دختر تئوکر به نام باتیا ریشه ی بیتینی ها بود که امپراطوری قستنطنیه به سبب برخاستن از منطقه ی آنان، بوزنطیه یا بیزانس نام گرفت. بنابراین ترکان به نوعی فرمانروایان برحق بیزانس نیز محسوب میشوند و تاریخ هم بر ارتباط فامیلی خاندان عثمانی با خاندان سلطنتی بیزانس گواه است که به آنها حق تصرف قستنطنیه یا استانبول را میدهد. تئوکر وردستی به نام "پاندیون" داشت که با پاندیون پدر لیکوس مرتبط به نظر میرسد. پاندیون مرتبط با هندیانی موسوم به پاندیا است که با یونانیان و رومیان روابط حسنه داشتند و این روابط حسنه با مسیحی شدن روم توسط کنستانتین متوقف شد. به روایت استرابون، در دوران اگوستوس، پاندیاها مملکتی به نام پاندیون در منطقه ی مدیترانه بر پای داشته بودند. پاندیا های هند در اساطیر هندوستان به صورت پاندوه ها مشاهده میشوند. ملکه ی پاندوه ها طی یک سری جنگ های پیشگیرانه بر بیش از صد پادشاه پیروز شده و تا دل افغانستان پیش رفته بود تا این که در منطقه ی سند به ازدواج شیوا خدای هندو درآمده و پس از آن با صلح حکومت کرده بود. پاندوه ها سیاهپوست بودند و خدایان را سیاه، درعوض شیاطین را سفید نقش میکردند. در اساطیر یونان نیز پاندیای هندی ریشه ی سیاهپوست در افریقا داشت و به روایت اپولودوروس، پاندیون پسر اجیپتوس بنیانگذار قبط یا مصر کنونی بود. "پوندی" یکی از اطلاق ها به اهالی پاندیا است و در ولز، پنج روستا به نام پوندی وجود دارند:

“pandian (dynasty) and the roman-greek connections”: arul sp muthupandian: linkedin: sep 18, 2015

دشمنی لیکوس خورشیدپرست پلستینی –و بنابراین رومی- با هند در راه خدای غرایز (دیونیسوس)، همان داستانی است که امروزه به صورت نبرد مذهب سختگیرانه ی جمهوری اسلامی با غرب غریزه پرست بازسازی شده است اما این فقط یک بازسازی جغرافیایی از نبردی است که در درون تمام انسان ها در حال روی دادن است و بیرونی کردنش مانع از تحت الشعاع قرار گرفتن زندگی غریزی روزمره از سوالات فلسفی و درنتیجه مسخره شدن گرفتاری های زندگی روزمره به همان سهل انگاری غریزه پرستانه ی شاهان پارس در اداره ی امپراطوری های پارس و عباسی و روم است که اکنون امپراطوری های غربی جانشین آنها شده اند (برای همین است که ایرانی ها دوست داشتند باور کنند کمدی مهوع سریال "حریم سلطان" واقعی است). هر کسی هم که مثل قاتل ناموسی اهواز، آنقدر ضعیف النفس باشد که نتواند در یک مازوخیسم تمام عیار، زندگی به سبک باب اسفنجی در دهکده ی جهانی را تاب بیاورد و عقده اش را بر سر ضعیف ترین باعثین ناآرامیش خالی کند، به طور گسترده توسط عقده ای های دیگری که میخواهند بگویند "ما اینقدر ضعیف نیستیم"، شماتت میشود تا بقیه مازوخیست باقی بمانند مبادا نظم جامعه به هم بریزد. جمهوری اسلامی از اول هم در مخالفت با این وضع تنها بوده چون مردم ایران فقط در رویای موفقیت های مادی، او را دوست داشتند ولی الآن فکر میکنند اگر کس دیگری جای جمهوری اسلامی بود، موفقیت های مادیشان در این 40سال، بیشتر و سریعتر از حد فعلی محقق میشد. حتی اگر مطابق حساب خود جمهوری اسلامی با پیشگویی های یهودی برخورد کنیم، ایرانی ها نمیتوانستند از این وضعیت خارج باشند چون آنها هدیه کننده ی نظام سلطنتی به غرب و جهان بودند و تابع آن. اگر کورش، احیا کننده ی دین نوح باشد، با تنزیه افراطیش همه چیز را از تقدس خارج و به وسیله ی بهره برداری تبدیل و از این طریق، بالاترین حد تشبیه یعنی شرک را زمینه سازی کرده است. شرک یعنی این که شما برای تصاحب مادیات از اتومبیل و منزل گرفته تا پول، و از آدم ها گرفته تا لباس ها، آنقدر آنها را بپرستید که قوانین خدا را در این راه زیر پا بگذارید. شرک به لحاظ فلسفی به یونان پناه برد و در قالب دیونیسوسیسم، در مقابل جریانی ایستاد که اگرچه فلسفه اش در هند (ایران) مقبول نبود، ولی عملا در جامعه اش جاری بود ازجمله در سلطنت ضد آن فلسفه. جمهوری اسلامی هم دقیقا چنین وضعی دارد و درست به مانند مردم خودش و حتی بدتر از آنها، به تنزیه خود خیانت میکند چون تنزیه افراطی، نتیجه ای جز تشبیه افراطی ندارد و رمز اتحاد بابل و اورشلیم در اروپای مقدس کننده ی ایلیا فلسطین هم همین است.

دراینجا باید از خود بپرسیم که چرابازسازی کننده ی ایلیا فلسطین به نام اورشلیم یعنی عبدالملک مروان، به زور در سلسله ی معاویه ابن ابی سفیان جای گرفته و به عنوان "اموی" بودن، تداوم گر حکومت سفیانی ها خوانده شده است؟ در این مورد، باید توجه داشت که صخر پدر معاویه ملقب به "ابو سفیان" یعنی پدر سفیانی ها و درواقع خود، اصل سفیانی بوده که مقابل مهدی ایستاده است و در برخی روایات، سفیانی آخرالزمان نیز صخر یعنی هم اسم ابی سفیان است. از طرفی، صخر یعنی سنگ، هم معنی با پطرس نیز هست که سنگ بنای کلیسای رم است همانطورکه سنگ یهوه، سنگ بنای قبه الصخره است. اگر دقت کنیم، سال تولد ابوسفیان به تقویم گریگوری مسیحی ها، برابر با 560 میلادی میشود. این بر اساس پیشگویی دانیال نبی است که گفته مسیح نمی آید مگر این که هفت دوره ی هفتاد ساله از تخریب معبد اورشلیم بگذرد. تاریخ غربی مدعی است معبد، در سال 70میلادی توسط رومی ها تخریب شده است. اگر 7دوره ی 70ساله که میشود 490سال را به سال 70 میلادی اضافه کنیم میرسیم به سال 560 و ظهور ابوسفیان. یادمان باشد حدیث ظهور سفیانی را قبل از شیعیان، علمای سنی سر داده بودند آن هم نه به عنوان ضد مسیح بلکه به عنوان بازگرداننده ی اسلام. توضیح این که تاریخ اسلام ادعا کرده که وقتی اموی ها به نام مذهب اسلام دست به ترویج فساد و تبهکاری زدند، برای این که خودشان را در مظان اتهام خیانت به دین قرار ندهند، برای اولین بار در اسلام و به دستور همین جناب عبدالملک مروان، طبقه ی علما یا دانشمندان مذهبی را پدید آوردند تا آنها را توجیه کنند (تاریخ اسلام مدعی است تا آن موقع هر کسی میتوانست پیشنماز مسجد باشد و شما این را حتی در فیلم مختارنامه هم میبینید). علمای جیره خوار، یک سری آیات از داخل قرآن درآوردند که نشان میدادند همه چیز در دنیا حتی بدکاری بدکاران به خواست خدا است و ازاینجا به این نتیجه رسیدند که هر کس که در زمین در قدرت باشد، قدرتش را از خدا گرفته و باید از او اطاعت کرد حتی اگر به دستورات خدا پایبند نباشد یا قدرتش را به روش های کثیفی به دست آورده باشد. اینها معروف به "جبریون" بودند و در مقابل "قدریون" یعنی کسانی قرار داشتند که آیه های دیگری از قرآن را که بدکاران را توبیخ میکردند علیه دسته ی اول رو میکردند و درمقابل جبرگرایی علمای جیره خوار، شعار اختیار آدمی را سر میدادند. در اواخر دوره ی اموی، واصل ابن عطا شاگرد حسن بصری، این اختیارگرایی را جزو خمیرمایه ی فلسفه ی معتزله کرد. عباسیان وقتی اموی ها را سرنگون کردند نظریه ی معتزله را بر ضد ایدئولوژی اموی که از آن علما بود قدرتمند کردند و علما را تضعیف نمودند. علما شروع به تولید احادیث درباره ی بهترین آدم دنیا بودن معاویه و وعده ی ظهور سفیانی برای احیای دین خدا بر ضد عباسیان نمودند. حتی یکی از آنها به نام احمد خزاعی تلاش ناموفقی را برای سرنگون کردن خلافت عباسی نمود. میگویند سر بریده اش بعد از اعدام بالای نیزه قرآن میخواند. درواقع این گروه بر ضد معتزله ی نوآور، ملقب به "سنی" یعنی بازگشت کننده به سنت اسلام خوانده شدند و بسیاری از ما نمیدانیم که کلمه ی سنی اول بر ضد معتزله به کار رفت نه بر ضد شیعیان. سرانجام با بالا گرفتن کار علما که مجهز به توانایی ترکیب مذهب اسلام با خرافات عامیانه بودند، متوکل عباسی متوجه خطر شد و خود، مذهب اهل سنت را قبول کرد و درحالیکه زندگی فسادآمیزش ثابت میکرد اعتقادی به اصول اسلام ندارد، دستور به نابودی تمام کتاب ها به جز قرآن و کتب اهل سنت داد. مکتب معتزله به کل محو شد جز در آن حد که توسط دشمنان آنها در کتب سنی و یا به حدی بسیار تعدیل شده در کتب فلاسفه ی خراسانی در دولت های خودمختار شرقی که کمتر تحت نفوذ خلفای عباسی بودند انعکاس پیدا کردند. (برای اطلاعات بیشتر، ر.ک: "المثفقون فی الحضاره العربیه": محمد عابد الجابری: بخش های اول و دوم). بدین ترتیب، سفیانی با طبقه ی علما به هر شکل و رنگی که باشند، پیروز شد و جهان را –بخصوص به دلیل تاثیرپذیری پروتستانتیسم اروپای غربی از انسان انگاری مسیح در تعالیم علمای اسلامی- تحت تاثیر قرار داد. این رویدادها لازم نیست واقعی باشند. فقط کافی است از تنظیم آنها بر اساس پیشگویی های یهودی-مسیحی، مطمئن باشیم که با مراحل سه گانه ی پیشگویی های یهودی متناظرند و چه بسا این روایت متواتر که سفیانی موهای زردرنگ دارد، بیانگر این باشد که مدرنیسم غربی، حد اعلای پیروزی سفیانی مسلمان بر جهان است. بیمعنی است که فکر کنیم انقلابی که به نام مهدی و توسط علما در ایران روی داده علیه این جریان جهانی بوده است وقتی بستر این جبرگرایی، ساخته شده توسط علمای اسلام و عقبه ی یهودی-مسیحیشان است. بر اساس تعالیم جبریون، باب اسفنجی امریکایی، یک مسلمان واقعی است. پس از زندگیتان لذت ببرید. همه ی شما خیلی مدرنید و خیلی هم مسلمان؛ اما اگر احساس میکنید حالتان از این زندگی به هم میخورد، تقصیر خودتان است؛ چون هنوز به اندازه ی کافی باب اسفنجی نشده اید و مثل اختاپوس شکاک بی بصیرت، مورد غضب خدا قرار گرفته اید.

بهشت مال آقازاده ها است: ایرانی خوشگذران شیعی و وحدت وجود ابن عربی

نویسنده: پویا جفاکش

در دهه ی هفتاد شمسی، هر وقت میخواستند از مستندهای حیات وحش یاد کنند، از اصطلاح "راز بقا" استفاده میکردند که ترجمه ی "سه وه ول" یکی از مستندهای مشهور پخش شده از تلویزیون بود. بسیاری از مستندهای تاثیرگذار بر عادات و تصورات زندگی ایرانی، به اسم به یاد آورده نمیشوند چون در "راز بقا" خلاصه شده اند. "سوپر سنس" یا "حس برتر" محصول بی بی سی یکی از این مستندها بود که قدیمی ترین خاطره ام از آن مربوط به سال 1371 است  و بعد از آن هم بارها بازپخش یافت. این مستند شش قسمتی، بسیار خوش ساخت و در زمان خود جذاب بود. راوی این سریال در متن فارسی، آقای داود نماینده بود که پیشتر بیشتر در داستانی ها صحبت میکرد و بخصوص نقش آدم های بدجنس و موذی را خیلی خوب درمی آورد و البته نریشن چند انیمیشن را هم گفته بود. اما موفقیت "حس برتر" باعث شد تا او بعد از این، به یک مستندگو شناخته شود و حتی به تدریج –طی حدود دو دهه- کارهای داستانی را به نفع مستندها به کل ترک کند. از بدعت های این مستند یکی این بود که یک قسمت برای پشت صحنه داشت و در آن نشان میداد فیلم مستند، کاملا هم غیر داستانی نیست و صحنه سازی میکند. مثلا صحنه ای را نشان میداد که خفاشی از سوراخ سقف کلیسایی تو می آید و از شکافی، به اجرای گروه کر کلیسا در پایین نگاه میکند. بعد کارگردان می آمد و به طنز میگفت: «خیلی جالب است. درست موقع برنامه ی مذهبی کلیسا، تصویربردار ما آن بالا وسط زمین و آسمان معلق است و به طور اتفاقی، در همان زمان یک خفاش از سوراخی تو می آید و فیلمبردار ما هم میدانسته او قرار است از کجا تو بیاید و دوربینش را روی همان زوم کرده است. اتفاق واقعا جالبی است!» و بعد توضیح میداد که تمام صحنه ی کلیسا را فیلمنامه نویسی و پردازش کرده بودند و خفاش را هم خودشان فرستاده بودند جلو دوربین فیلمبردار. و یا صحنه ای که مربوط به مهاجرت عظیم مارها در مانیتوبای کانادا بود. مارها را فقط از دور میشد فیلم گرفت ولی وقتی نزدیک میشدید سریع فرار میکردند. یک مشت از آن مارها را توی چاله ای که دوربین در آن قرار داشت انداخته بودند تا از نزدیک فیلمشان ثبت شود. ولی جالبترین قسمت این پشت صحنه برای من، اواخر آن بود مربوط به قسمت حس بینایی که من از قضا آن قسمت را دیده بودم. موضوع آن صحنه، به شکار رفتن شیر با توضیح نقش بینایی او در موفقیت او در عمل بود. این صحنه را در اوایل تابستان 1374، برنامه ی "صبح بخیر ایران" مرتبا در وقفه های قبل از اخبارهای صبحگاهی نیم ساعت به نیم ساعت و البته بدون گفتار و با پخش یک موسیقی مناسب روی تصویر پخش میکرد. شیر نشان داده میشد که دارد در میان علفزار به سمت طعمه ها پیش میرود و با نگاه دقیق و بیرحمش آنها را زیر نظر میگیرد. بلاخره آنقدر به گله نزدیک میشد که حمله را آغاز کند و در شکارش هم موفق میشد. گنو پس از به دام افتادن به مبارزه با شیر برخاسته ولی به دست شیر کشته شده بود. صحنه ی فوق العاده ای بود. در پشت صحنه، اتفاق مزبور، یک شکار لحظه ی واقعی و افتخارآمیز توصیف شده بود اما لحظه های طولانی تر کمین کردن شیر و پیشروی آهسته ی او در علفزار اینطور نبود. چون مسلما قرار نبود فیلمبردار در طول کمین شیر همه جا همراه او باشد. فیلمبرداران مجبور شده بودند یک دستگاه –اگر اشتباه نکنم- لاکپشت مانند را کنار شیر رها کنند تا برای ساعت ها از زندگی کسالتبار و خسته کننده ی سلطان جنگل فیلم بگیرد بلکه در چند تصویر معدود، شیر شبیه همان هیولایی باشد که همه از او انتظار دارند. شیرها جانوران تنبلی هستند. آنها استادان بزرگ خواب و استراحتند و در 24ساعت شبانه روز، چهار ساعت آن را به زحمت سر پایند آن هم برای شکار. باید به این مستند قدیمی تبریک گفت که با مردم روراست بوده است. اگر قرار باشد فیلم های مستند، برای دقایقی طولانی خفاش ها را در حالت آویزان از غارهایشان، مارها را در زندگی خونسردانه ی کم شکارشان، و شیرها را لم داده بر تخت شاهی نداشته شان تصویر کنند، کمتر کسی میل به دیدن مستندهای حیات وحش می یافت. ما این فیلم ها را میبینیم تا جانوران را در حالت های ایدئالشان ببینیم و برای همین هم دوست نداریم باور کنیم که بسیاری از صحنه های نبرد حیوانات در این فیلم ها الله بختکی بر سر راه فیلمسازان قرار نگرفته اند و آنها برای جواب دادن به اشتیاق ما در ذیق وقت خود، جانوران را قربانی همدیگر میکنند. این اشتیاق، بازمانده ی یک نوع ایدئالیسم بسیار اسطوره ای در خدایی و جادویی تصور کردن جانوران از زمانی است که انسانها و حیوانات در کنار یکدیگر زندگی میکردند. حتی تصویر کردن غیرواقعی زندگی مافیا ها و شاهزادگان و سیاستمداران که درست مثل جانوران وحشی دشمن بشر و ازاینرو مرموزند، پاسخ به همین نیاز اولیه در انسان است. این ایدئالیسم، چیزی است که سیاستمداران از وجود آن خوشحالند و از آن برای مذهبسازی و فرقه سازی به نفع خود استفاده میکنند. اگر این ایدئالیسم در ایران پابرجا و زمینه ساز استقبال ما از مستندهای حیات وحش و سپس هالیوود شده است، در درجه ی اول به خاطر فلسفی شدن انتظارات ما از حیات در تشبیه خلقت خدا به تالیف کردن دانشمندان باسوادی بود که فلسفه ی خلقت را با کتبشان  و به واسطه ی معلمی معلمان –که به قول مسلمانان «شغل انبیا» است- انتقال میدادند. حروف الفبا، کلمات را نظام مند میکردند و حروف قبل از نوشته شدن به صدا درمی آمدند و این تنها با تنفس ممکن بود. خلقت بشر نیز به پیروی از آن، به "نفخه ی الهی" یا "نفس الرحمان" یعنی تنفس خدا تشبیه میشد. مواد گیتی، حروف الفبایی بودند که از کنار هم قرار گرفتنشان، کلماتی که موجودات بودند شکل میگرفتند: از پشه گرفته تا کوه. اما این فقط به درد موجود شدن یا به قول معروف "کن فیکون" آنها میخورد. چون موجودات –از گیاهان و حیوانات گرفته تا اختراعات بشری، و از دره ها گرفته تا دریاها- در طول قرون مدام تغییر و تحول پیدا میکردند و به اصطلاح "ماهیت" آنها دچار تغییر میشد. این موضوعی بود که به "اصالت وجود" ابن سینا و به دنبالش "اصالت وجود" ملا صدرا اعتبار میداد. اصالت وجود میگوید اول وجود می آید و بعد ماهیت آن. ماهیت برعکس وجود، لزوما در صحنه نیست. مثلا ماهیت ققنوس را میتوان تجسم کرد بدون این که خود او لزوما وجود داشته باشد اما میتوان ماهیتی تعیین کرد که وجود درنهایت به سمت آن تکامل پیدا کند. کسی که این را انتخاب کند در خلقت مشارکت کرده است. فقط خدا است که خلقت میکند پس خدا جزوی از وجود است و در وجود موجودات خلقت میکند.

این محور نظریه ی "اعیان ثابته" ی ابن عربی است. این نظریه به گفته ی دکتر ابوالعلا عفیفی (در مقاله ی "اعیان ثابته در اندیشه ی ابن عربی، معدومات در اندیشه ی معتزله" در کتاب «نمادگرایی در اندیشه ی ابن عربی»: ترجمه ی داود وفایی) ، ترکیبی است از نظریه ی مثل افلاطون، نظریه ی قوه و فعل ارسطو، و نظریه ی معدومات-ذات-صفات معتزله. بحث اصلی این است که جهان –مثل جهان فیزیک مدرن- قدیم است ولی از لحظه ای (خلقت) به جنبش درآمده است یعنی ماده ی اولیه ی آن تبدیل به اساس جنب و جوش نظم کیهانی شده است. معمولا تصور میشود این نظم از جای دیگری به جهان تزریق شده است یعنی صورت اختری یا مثالی  جانور یا انسان یا گیاه، در ماده تجسد کرده و آن زنده شده است اما ابن عربی، خدا را مجموعه ی جهان میبیند و میگوید حق در اجسام مجسد میشود و بسته به جنس ماده ی اولیه شان به فرم های گوناگون حتی در خلق و خو درمی آید. بنابراین گناهکار از درستکار قابل تمییز نیست چون هر دو حقند و هر دو هم باید به سرنوشت خود راضی باشند. چون خدا دارد از طریق ظاهر شدن در آنها با تمرین و تکرار خودش را بهتر میکند تا اعیان ثابته تحقق یابند نه این که صورت مثالی آنها از قبل در آسمان باشد و آنها فردا آن را تحقق بخشند. یعنی جهان تکامل پیدا میکند تا شیر و خفاش و مار و انسان که الان ایدئال نیستند به مرور به آن انتظاری که بشر اولیه از آنها داشته برسند. این جلوه گری خدا در جهان موجود، بر بنیاد مادیگرایی یهود استوار است که در اروپا نیز به صورت وحدت وجود اسپینوزای یهودی جلوه گر شده و دکتر ابراهیم مدکور نیز مقاله ای در مقایسه ی این دو وحدت وجود منتشر کرده است. اعیان ثابته ی ابن عربی، چیزی است که شرایط زیست انسان را در حال، خدایی و ایدئال وامینمایاند حتی اگر شخص عمیقا از آن رنج ببرد و طبیعتا راهی برای بستن دهان است. در ایران معمولا مردم به تاثیری که از آن برده اند توجه نمیکنند چون همه خیالشان جمع است که تشیع با آموزه های امامان اداره میشود و الکی سرشان را می آورند پایین و به زندگی از هر نوعی که جبر اجتماعی و رسانه ای امر کند تن میدهند. من به بعضی از دوستانم پیشنهاد داده ام که به جای فیلم های جادویی هالیوود فقط بروند این فیلم تاریخی "آپارتمان شماره ی 13" از اواخر دهه ی شصت درباره ی زندگی در تهران در آن سال ها را تماشا کنند و دقت کنند ببینند فضای اطراف بازیگران اسطوره ای آن فیلم را –که خیلیشان اکنون دیگر در بین ما نیستند- میتوانند درک کنند یا نه؟ ما به یک جایی رسیده ایم که خودمان را در طی هیچیک از مراحلش برای آن آماده نکرده بوده و اکنون بحران هایش را هم تحمل نمیکنیم. انگار بیخیالی ابن عربی، فقط در خوردن خربزه اش مجاز است و نه در نشستن پای لرزش. چرا؟ چون اینقدر به آقای جمهوری اسلامی اعتماد کرده ایم که اگرچه اعتراف نمیکنیم، ولی واقعا باورمان شده که او با فقه جعفری کشور را به امروزش رسانده است. هیچکداممان هنوز نفهمیده ایم که امام خمینی صدرایی بود و ولایت مطلقه ی فقیه را برساخت چون ولی فقیه، مرز مشترک امام شیعی، شاه ساسانی و شاه فیلسوف افلاطون و قطب تصوف بود که ملاصدرا –یا بهتر است بگوییم جاعلان آثارش- آنها را با هم ترکیب کرده بود. پس امکان نداشته که در جمهوری اسلامی، تصوف، فلسفه ی یونانی با دنباله ی غربی آن، و ترکیب استبداد بیحساب شاهی با استبداد مذهبی نسبت داده شده به ایران باستان (بازتولید شده در استبداد پهلوی) در نظام امام خمینی تبلور نیابند. اصولگراها که خود را حافظان مسیر نخستین نظام معرفی میکنند هنوز هم وقتی صحبت از ممالک جنگزده ی اطراف ایران میشود ژست جزیره ی ثبات میگیرند و میگویند آنها به این بلا دچار شدند چون به عقل خود اعتماد کردند و برای خودشان فکر کردند ازآنرو که امام نداشتند که خط دستشان بدهد ولی ما امامان معصوم از خطا داشتیم و راه امامان را رفتیم؛ در ادبیاتی مثل مورد زیر:

«دو مکتب فقهی در اهل سنت داشته‌ایم که یکی مکتب بغدادی است که ابوحنیفه نماینده ی اصلی آن است. مبنای آن عرفان و نوعی فقه تساهلی و اباحه‌گرایانه است. اوج این اباحه‌گری در آزادی هم‌جنس‌بازی و لواط است که در احکام السلطانیه ی ماوردی در باب حدود آمده است که می‌گوید "و اما الواط فلا حد فیه". روش‌شناسی این مکتب فقهی «قیاس» است؛ قیاس به «وصف»، نه قیاس به «علت»؛ یعنی قیاسی که به‌وسیله ی شباهت وصفی حکم را تسری می‌دهد. این ساختار موجب سرنگونی خلافت بنی‌عباس به‌وسیله ی مغول شد. در مقابل مکتب بغداد، مکتب مدینه قرار دارد که به اهل حدیث هم مشهور است و نماینده آن مالک ابن انس است. این دو مکتب با هم تضادهایی هم داشته‌اند. از تعامل مکتب مدینه و مکتب بغداد، مکتبی جدید به‌نام «حنبلی» پدید می‌آید. وقتی مغول حمله می‌کند و حکومت بنی‌عباس نابود می‌شود، مذهب حنبلی مبنای به وجود آمدن ابن تیمیه و سایر کسانی می‌شود که «وهابیت» را به‌وجود آوردند که مکتب کلامی است و مساله‌اش این است که چرا خلافت بنی‌عباس با آن عظمت سرنگون شد. در بعد معرفتی ابن تیمیه بحث می‌کند که صوفیسم هندی از شرق وارد جهان اسلام شد، فلسفه و عرفان غربی (مثل ابن عربی) هم از طرف دیگر وارد جهان اسلام شد و با این ساختار اصل اسلام و قرآن و سنت پیامبر از بین رفت و به همین دلیل دشمن حمله می‌کند و خلافت را نابود می‌کند. چند قرن می‌گذرد تا مکتب وهابیت وارد عربستان می‌شود و در اینجا مکتب حنبلی و مالکی با هم ترکیب می‌شوند و حکومت عربستان سعودی به وجود می‌آید. عربستان سعودی بر اساس وهابیت و ترکیب حنبلی و مالکی به وجود آمده است. همزمان با انقلاب اسلامی ایران، مکتب وهابیت که ترکیب حنبلی و مالکی است، با مکتب ابوحنیفه در حوزه ی پاکستان و افغانستان ترکیب می‌شود و القاعده به وجود می‌آید. سپس سازمان القاعده که حنفی است، با عرفان غربی ترکیب می‌شود و «داعش» شکل می‌گیرد. عرفانش یک عرفان قبیلگی است. جالب است که داعش با حزب بعث که سوسیالیسم ملی‌گرای پان‌عربیست است و ساختار ایلی دارد، متحد است! این به همان ساختار قومی و قبیلگی در هر دو برمی‌گردد. ملی‌گرایی همان قبیله‌گرایی است با این تفاوت که ملی‌گرایی شکل مدرن قبیله‌گرایی سنتی است.» ("عقل داعشی": ابراهیم فیاض: شبکه ی اجتهاد: 29مهر 1396)

ولی به محض این که پای بحران های داخلی وسط کشیده میشود، همان عرفان و فلسفه ی سنی را دخیل در موضوع میکنند و اینجا است که میبینیم راقم سطور بالا یعنی دکتر فیاض، در جمعبندی هشت سال دوره ی احمدینژاد در گفتگو با عصر ایران (به نقل از فرارو : 31تیر1392) اینطور ظاهر میشود:

«درباره ی احمدی‌نژاد نکات فراوانی گفته شده است. برخی معتقدند او ارزش‌های مغفول‌مانده سال‌های نخست انقلاب را احیا کرد. آیا اصلاً چنین بوده است؟ و دیگر اینکه، طرح شجاعانه برخی از ارزش‌های انقلابی از سوی احمدی‌نژاد، منجر به تقویت آنها هم شد؟

انتقاد معیار و شاخص می‌خواهد. الان یک عده می‌گویند احمدی‌نژاد [؟] را نابود کرده است. می‌گویند تولید را پایین آورده و کارخانه‌ها را تعطیل کرده است. احمدی‌نژاد هم می‌گوید ما آن کارخانه‌هایی را که به درد نمی‌خوردند، تعطیل کردیم و به جای آنها، کارخانه‌های پرسود آوردیم. منظورم این است که باید شاخصی در میان باشد تا ما ببینیم کدام طرف درست می‌گوید. متاسفانه تا به حال شاخصی در کشور ما ارائه نشده است. مثلاً می‌گویند احمدی‌نژاد مردمی بود. یعنی پس از ترورهای سال‌های نخست انقلاب، به دلایل امنیتی، فاصله‌ای بین مقامات سیاسی کشور با مردم ایجاد شد و سیاستمداران ما، چهره ی مردمی خودشان را تا حدی از دست دادند و به نوعی اشرافیت روی آوردند. این عده معقتدند که احمدی‌نژاد از اشرافیت فاصله گرفت و به سوی مردم بازگشت و جمهوریت را در برابر اشرافیت احیا کرد. حرف من این است که باید شاخصی در کار باشد تا ما بتوانیم داوری کنیم که احمدی‌نژاد ارزش‌های انقلاب را احیا کرد یا نه. مگر تکلیف خود انقلاب روشن شده است که حالا بخواهیم درباره احیای ارزش‌های انقلاب توسط احمدی‌نژاد و یا هر کس دیگری حرف بزنیم.

 

پس به نظر شما، فعلا نمی‌توان درباره نسبت احمدی‌نژاد با ارزش‌های انقلاب اسلامی داوری کرد؟

باید شاخص داشته باشیم.

 

شما خودتان شاخصی برای پاسخ‌دادن به این سوال دارید؟

من فقط به نقش مردمی احمدی‌نژاد اشاره می‌کنم. مردم در انقلاب اسلامی نقش بسیار مهمی داشتند و احمدی‌نژاد سعی کرد به شاخص‌ مردمی‌بودن نزدیک شود. دست کم احمدی‌نژاد اول سعی کرد این طور باشد. حالا اینکه موفق شد یا نه، بحث دیگری است. به نظر من، احمدی‌نژاد در پایان کار گرفتار یک اومانیسم عرفانی شد.

 

اومانیسم عرفانی یعنی چه؟

اومانیسم عرفانی انسانگرایی عرفانی است. ما باید ببینیم این انسانگرایی به نخبگان بازمی‌گردد یا مردم؟ مردمگرایی عرفانی بحث بسیار مهمی است...

 

این "اومانیسم عرفانی"، تعبیر محترمانه ی همان جریان انحرافی است؟

نه، من کاری به این بحث‌ها ندارم. انحراف هم شاخص می‌خواهد. من فقط دارم تحلیل می‌کنم.

 

اومانیسم عرفانی نوعی عرفان غیر اسلامی است؟

من نمی توانم چنین چیزی بگویم. در این باره باید بحث مفصل کرد. در اومانیسم عرفانی، انسان محور است. در انسانگرایی هم، مردم محورند. نخبه‌گرایی عرفانی هم داریم. مثل آن چیزی که در محی الدین عربی می‌بینیم. ابن عربی هم اومانیسم عرفانی داشت.

 

شما مردمگرایی احمدی‌نژاد را تعبیر به اومانیسم می‌‌کنید. بله؟

البته احمدی‌نژاد در آخر کار، از مردمگرایی‌اش عدول کرد و به اومانیسم عرفانی رسید. در مردمگرایی عرفانی، نوعی غیرنخگبه‌گرایی وجود دارد. این با اومانیسم عرفانی خیلی متفاوت است.

 

یعنی احمدی‌نژاد از مردمگرایی به سمت نخبه‌گرایی رفت؟

دقیقا. اگر دیده باشید، در حرفهای اطرافیان احمدی‌نژاد هم ابن عربی وملاصدرا برجسته شد. چون همه ی این‌ها اهل اومانیسم عرفانی بودند.

 

حالا اومانیسم این‌ها به کنار. عرفانی‌اش را  شما از کجا آوردید؟!

چون حرفها و نگرش‌هایشان عرفانی است. یعنی عرفان را معاون خدا قرار می‌دهند.

 

شما به احیاء جمهوریت نظام توسط احمدی‌نژاد اشاره کردید. درباره ی نسبت احمدی‌نژاد با جمهوریت نظام کمی بیشتر توضیح می‌دهید؟

جمهوریت بعد مردمی احمدی‌نژاد است و با نخبه‌گرایی عرفانی او نمی‌سازد. احمدی‌نژاد اول در پی احیاء جمهوریت بود ولی احمدی‌نژاد به اومانیسم عرفانی و نخبه‌گرایی روی آورد و با مردم فاصله گرفت.

 

به نظر شما، دوره ی مردمگرایی عرفانی‌اش بهتر بود یا اومانیسم عرفانی‌اش؟

مردمگرایی عرفانی‌اش؛ برای اینکه در اول انقلاب، مردمگرایی عرفانی در جامعه ایران حاکم بود.

 

پس در نهایت معتقدید احمدی‌نژاد در این دو سال آخر، از آن خط اصلی انقلاب خارج شد؟

بله، در این دو سال به نخبه‌گرایی عرفانی روی آورد. نخبه‌گرایی عرفانی بیشتر مبتنی بر فلسفه ی صدرایی و آرای محی الدین عربی است. یعنی حرفهای احمدی‌نژاد و اطرافیانش روی هوا نبود؛ ریشه و چارچوب تئوریک داشت. اومانیسم عرفانی در دوران شاه هم وجود داشت. سید حسن نصر مبلغ چنین عرفانی بود. ملاصدرا و ابن عربی را مطرح می‌کرد و انجمن سلطنتی فلسفه، که رئیس‌اش سید حسین نصر بود، کارش ترویج اومانیسم عرفانی بود. مردمگرایی عرفانی در واقع انقلابی علیه اومانیسم عرفانی بود. انقلاب اسلامی ایران مبتنی بر مردمگرایی عرفانی و  ضد اومانیسم عرفانی بود.

 

 برخی معتقدند در دوره احمدی‌نژاد، سیاست در ایران به جنگ روانی تقلیل یافت. آیا این طور بود و چرا؟

کار عرفان همین است دیگر. در عرفان تعادل نیست. عرفانی که مردمی نباشد، یعنی اومانیسم عرفانی، کارش یا به افراط می‌کشد یا به تفریط و اعتزال و گوشه‌نشینی و درونگرایی. اومانیسم عرفانی یا درونگرا می‌شود یا رادیکال و پرخاشگر.

 

یعنی رفتار و گفتار احمدی‌نژاد در مناظره‌اش با موسوی، پاسخ به سوال نمایندگان مجلس و یا در مجادله با علی لاریجانی، با عرفان مرتبط است؟!  

عرفان همیشه هوش هیجانی ما را تقویت کرده است. هوش هیجانی یعنی همین مچ‌‌گیری‌ها و زد و خوردها؛ و گر نه درباره بعد فقهی‌اش که رهبری گفتند این سخنان خلاف شرع است. شرع هرگز اجازه نمی‌دهد ما با دیگران این طور حرف بزنیم. ساختار جامعه ی ما عرفانی است. تصوف و صوفیسم در جامعه ما بالاست. حتی روشنفکری دینی هم این طور است. پرخاشگری در روشنفکری دینی ما هم بالاست. ما در نتیجه ی این ساختار عرفانی، به شدت درونگرا و یا به شدت برونگراییم. اصلاً اعتدال نداریم!

 

واقعا به نظر شما، ریشه‌های اندیشه‌های احمدی‌نژاد و سبک سیاست‌ورزی او را باید در فلسفه ی عرفانی ملاصدرا و عرفان نظری محی الدین عربی جستجو کرد؟

بله، یکی از روحانیان مدرسه مروی به جمع یاران احمدی‌نژاد پیوست و این‌ها را به سمت عرفان و فلسفه ی محی الدین و ملاصدرا سوق داد. این اواخر روزنامه ایران هم در ویژه‌نامه‌هایش، مجموعه‌هایی درباره ملاصدرا و ابن عربی منتشر کرد. بازتولید تئوریک این نگاه عرفانی و فلسفی در تیم احمدی‌نژاد منجر به تقویت اومانیسم عرفانی در ذهن این‌ها شد. این آموزه‌ها حاصل تلاش گروه فلسفه و عرفان مدرسه ی مروی بود.

 

حالا این شلم‌شوربای عرفان و فلسفه و جدل‌پیشگی، چه سودی برای جامعه ی ایران و چه تاثیر مثبتی در فرهنگ سیاسی ایرانیان داشته است؟

هیجان و رکود ایجاد کرده است. یعنی ما با این پدیده، دچار هیجان و یا رکود می‌شویم. در شرایط ابتلا به رکود، دچار خستگی و ناامیدی می‌شویم و این وضع گاهی در انتخابات هم به چشم می‌آید.

 

این پدیده، مثبت بوده است یا منفی؟

جامعه ی ما ساختاری دارد که چنین پدیده‌ای می‌تواند در آن شکل بگیرد. ولی برای داوری درباره مثبت و منفی بودن این پدیده، باز نیازمند شاخص هستیم. اگر شاخص ما عرفانی باشد، این پدیده مثبت است؛ چرا که ایجاد هیجان می‌کند. یعنی تنور انتخابات را گرم می‌کند و اکثریت مردم با شور و شوق در انتخابات شرکت می‌کنند و از دل این بساط پرهیجان، رئیس جمهور هم بیرون می‌آید! من باور ندارم که برندگان انتخابات ریاست جمهوری اخیر، خودشان هم از قبل احتمال می‌دادند که پیروز انتخابات باشند. خودشان هم از پیروزی‌شان شوکه شدند! کسانی هم که رای نیاوردند و با این فاصله انتخابات را باختند، شوکه شدند. به هر حال این پدیده از حیث ایجاد هیجان اجتماعی، خوب است اما از حیث ایجاد عقلانیت اجتماعی، اصلاً خوب نیست. جامعه ی ما باید با آرامش و عقلانیت جلو برود نه با هیجان و رکود. اینکه دچار هیجان شویم و سپس گرفتار رکورد و باز هم هیجان، امر مطلوبی نیست. از دل این رکود و هیجان "چرخش کور" بیرون می‌آید و این امر چیزی جز خستگی اجتماعی به بار نمی‌آورد.»

الان این خستگی اجتماعی آمده و مقاومت هم ایجاد شده است. ابن عربی، همین مقاومت را میخواست. در زندگینامه اش گفته شده او از اسپانیا این همه راه را کوبیده آمده در ام القرای شامات تا مردم را به کیف زندگی و دوری از سخت گرفتن زندگی و خدا دیدن دشمنان و صلحجویی مسیح و برتر خواندن او به سبب صلحجویی نسبت به محمد فرابخواند درست آن موقعی که صلیبیون دارند اسپانیا را از مسلمانان میگیرند و کشیش ها دم در هر کلیسایی در اندلس، یک روسپی خانه زده اند و جوانان عرب را با شراب و زن فاسد کرده اند و فقط به خاطر همین بحران اخلاقی بوده که توانسته اند عرب ها را ساقط کنند. یعنی ابن عربی ستون پنجم دشمن است. موضوع این است که ابن عربی به مسیح اکتفا نکرده و به سراغ اصل دو مذهب یعنی ابراهیم رفته و به خدمت اسطوره ی عید قربان که الگوی تسلیم اسماعیل وار جنگجویان جهادی مسلمانان به تصمیم ابراهیم های زمانه شان در قربانی کردن آنها است رسیده است درحالیکه جنگجوی صلیبی هنوز به ابراهیم و اسحاقش سخت چسبیده بود. کافی است کی یر کگور مسیحی معتقد را دراینباره با ابن عربی مقایسه کنیم:

 « کی‌یرکگارد فیلسوف و خدادان دانمارکی واکنش حضرت ابراهيم (ع) نسبت به فرمان خداوند مبني بر ذبح فرزندش را برآمده از اوج اخلاص و ایمانش دانسته و لذا ابراهیم را «شهسوار و یکه‌تاز ايمان» معرفي می‌کند. از منظر کی‌یرکگارد، وقتي به ابراهيم (ع) فرمان داده شد که بايد فرزندش را قرباني کند، او حتي اخلاق را هم زير پاگذاشت؛ چرا که او فراتر از اين ساحت‌ها رفته بود. او حتي اگر احتمال و ترديد ذهني درباره مرگ فرزندش داشت، ديگر نمي‌شد او را یکه‌تاز ايمان دانست.ابراهيم (ع) که بعد از سالیان دراز خدا به او فرزندی عطا کرده است اکنون با فرمان جدیدی از سوی خدا مواجه می‌شود که دستور ذبح فرزندش را می‌دهد. او در جدال ميان عقل و ايمان يا اخلاق و ايمان، تنها و بدون هيچ ترديدي، ايمان را برگزيد و اين انتخاب، تاريخ مباحث خداشناسي را در مرحله‌اي حساس و عميق قرار داد. در نظر کی‌یرکگارد ایمان ورای عقل و شریعت است و «ایمان دقیقاً از همان جایی آغاز می‌شود که عقل پایان می‌یابد». ایمان یعنی به صلیب آویختگی عقل. از نظر کی‌یرکگارد ایمان مبتنی بر محال است: با ایمان هر ناممکنی ممکن است. در نظر کی‌یرکگارد محال امری بی‌معنی نیست بلکه بر عکس این محال است که به ما بر خلاف عقل و منطق حقیقت را افاده می‌کند. محال معنای حق است اگرچه مفهوماً باطل است. ابراهیم ممکن بودن محال را باور داشت و اساساً ایمان همین است.به هر روی کی‌یرکگارد عمل ابراهیم را اوج ایمان او می‌شمرد و ابراهیم را به واسطه آن می‌ستاید و وی را شهسوار و یکه‌تاز ایمان محسوب می‌کند.حال ببینیم نظر ابن عربی راجع به ذبح فرزند توسط حضرت ابراهیم چیست؟ابن عربی رؤیای ابراهیم (علیه السلام) را که در خواب دید فرزندش را ذبح می‌کند – خطا می‌داند. به نظر ابن عربی، گوسفند در خواب ابراهیم (علیه السلام) به صورت اسحاق ظاهر شده، به این مناسبت که هر دو منقاد اوامر الهی هستند. یعنی درست است که ابراهیم (علیه السلام) در خواب دید پسرش اسحاق علیه السلام را ذبح می‌کند، ولی در واقع مقصود همان گوسفند بود. چون خواب، حضرتِ خیال و مثال مقید است و آنچه در این حضرت مشاهده می‌شود احتیاج به تعبیر دارد، تا مراد از صورت مرئیه معلوم آید. زیرا آن گاهی مطابق واقع باشد و گاهی نباشد. اما ابراهیم (علیه السلام) عنایت نفرمود و به تعبیر آن نپرداخت. زیرا چنین انگاشت که امر را در عالم مثال مطلق مشاهده کرده است که احتیاج به تعبیر ندارد، چون هر چه در این مشهد مشاهده شود همواره مطابق واقع باشد و نیازمند تعبیر نباشد.ابن عربی می‌گوید: خدا خطاب به ابراهیم فرمود: "أنّ یا ابراهیم قد صدّقت الرؤیا" و آنچه را که در خواب دیدی صادق شمردی، و نفرمود: صدقت فی الرؤیا أنّه ابنک (صادق بودی در رؤیا و آنچه دیدی ذبح می‌کردی عین فرزند تو بود) زیرا ابراهیم علیه السلام ظاهر رؤیای خود را گرفت و آن را تعبیر نکرد، در حالی که رؤیا احتیاج به تعبیر دارد.خلاصه سخن آنکه در ماجرای ابراهیم و قربانی فرزند؛ امتحان بودن خواب را هم کی‌یرکگارد قبول دارد و هم ابن عربی با این تفاوت که کی‌یرکگارد ابراهیم را پیروز این امتحان می‌داند و او را یکه‌تاز ایمان می‌خواند و طور ایمان را ورای طور عقل می‌خواند "اما ابن عربی می‌گوید امتحان برای این بود تا معلوم شود که ابراهیم تعبیر خواب بلد است یا نه؛ و او در امتحان مردود شد و معلوم گردید که توانایی و بصیرت لازم برای تعبیر خواب ندارد. ابراهیم به خواب دید که فرزند خود را قربانی می‌کند ولی ملتفت این معنی نبود که خواب تعبیر می‌خواهد و تعبیر عبور کردن و گذشتن از ظاهر است به سوی باطن". (موحد، ۱۳۸۹: ۳۵۱)» ("حضرت ابراهیم و ذبح فرزند از دیدگاه کی یر کگارد و ابن عربی": رضا مهریزی: عصر اسلام: 20مرداد1398)

شاید به خاطر همین باشد که ابن عربی را اسپانیایی دانسته و حتی عرب تبار بودنش را زیر سوال برده اند. به راستی هم زمینه ی مشکل از مسیحیت بلند میشود ولی لازم نیست خود آن از جایی به دوری اسپانیا بیاید. مسیحیت زمینه ی دوگانه ای دارد که میتواند هم به زهد غزالی در دمشق تبدیل شود و هم به لذتپرستی ملامتیان در هرات و نیشابور و هند. طبیعتا هم محل اتفاق جاهایی در نزدیکی هر دو منطقه بوده اند: جاهایی که در آنها از ترکیب یهودیت با انواع پاگانیسم، مسیحیت اروپایی و کپی های آسیاییش ضمانت یافتند.

استارت این ترکیب را یهودیانی زدند  که از مادیگرایی مذهبی خود سرخورده شدند و جریانی برای بازگشت به جدشان ابراهیم به راه انداختند. ابراهیم از "اور کسدیم" یعنی شهر کلدانیان آمده بود و همین یک جمله، سبب ملقب شدن او به "اوری کلدانی" و بعد شخصیت یافتن او با این اسم و به طریقی جدا به عنوان رهبر اوریم (هوری ها) و تمیم شد. اوری کلدانی با صورت فلکی با نام مشابه اوریون تطبیق و عنوان شد که وی سه پدر دارد: مرکوری، ژوپیتر و نپتون که به ترتیب در هیبت صورت های فلکی ثور (ورزاو)، حمل (قوچ) و حوت (ماهی) بذر نمک "کروس" را پدید آورده اند که اساس اوریون است. مکتب او حول ایزد خورشید میچرخد که در کلدانی بعل یا بول یا ابول، و در یونانی، اپولو نام دارد و به نام این نمک، اپولو کارنیوس خوانده میشود. این ایزد که در عصر حوت یعنی معاصر ظهور عیسی مسیح پدید آمده و درواقع همو است، حالتی دوگانه دارد که به دو ماهی صورت فلکی حوت مربوط میشود. این دو ماهی، دو شاخ قوچ صورت فلکی عصر پیشین یعنی حمل هستند. درواقع آپولو نیز ترکیبی از دو جانور و دو عصر دارد که به اپولو کارناتوس معروف است. در انگلستان و گاول، او را به نام هایی نزدیک به کارن و کارنیت میشناختند و در ایران، تحت عنوان گارن درباره ی مرگش سرودهای غمناک میسرودند. دوگانگی این ایزد، دوگانگی حیات جسمی و روحانی انسان بود. انسان در کلدانی، اوآنا یا اوآنس نامیده میشد؛ کلمه ای که بر نام یونس پیامبر نینوا مانده است که توسط یک ماهی بزرگ (به نمایندگی از صورت فلکی حوت) بلعیده شد ولی با توسل به خدا بر آن غلبه کرد. نام اوآنا منشا نام یوحنا یا یحیای تعمیددهنده نیز هست که با آب سر و کار داشت و نمادش ماهی بود و با غسل نمادین مسیح با آب مقدس، او را نیز به مسیر خود آورد. یوحنا نماد جنبه ی معنوی و روحانی وجود عیسی بود و برای او به صورت توماس قدیس تکرار شد. چون توماس، لغتا همان تومو یا تموز، ایزد کهن است که نامش از "توم" یا "توأم" به معنی قرین و همزاد می آید. این دو، صورت فلکی جوزا یا دو پیکر را میسازند که در یونانی، علاوه بر جمینی، دیدیموس به معنی دو تموز یا دو همزاد خوانده میشود. درحالیکه صورت های فلکی ثور، حمل و حوت، سه عصر نسبت داده شده به تمدن طی 6هزار سال قدمت جهان از دید یهود را تعریف میکنند، عصر جوزا با قرار گرفتن در قبل از عصر ثور، دوران ماقبل مادیات و درواقع دوران روحانیت را نشان میدهد و خود را در دو ماهی عصر حوت تکرار مینماید. تمیم یعنی پیروان تومو یا تموز، جارچیان معنویتند اما اول باید با ادیان محلی برخورد کنند و سیستم دوگانه را در تطبیق تدریجی ایزدان محلی با خدای خورشیدی به جای آورند. حیر ها یا کیرها محلات جداگانه اند با آیین های منحصربفرد. اما تمام ایزدانشان اپولو کارنیوس نامیده و جلوه ای از خدای واحد به نام "اپولو کونیوس" تصور میشوند. ازاینرو لغات "کارن" و "کاریون" برای نامیدن خدایان به کار میروند. اپولو کونیوس متعلق به قلمرو کولیدا یا کلده ی جدید است و قبر تموز در آن قرار دارد. این مکان سرزمین کونیا است که پدربزرگ یا مادربزرگ کنستانتین کبیر بنیانگذار مسیحیت نیقیه ای و سراسری دانسته میشود و قطعا با قلمرو ترکیه ی کنونی یا روم شرقی که کنستانتین از آن برخاست قابل تطبیق است. درعینحال، جدا شدن توماس از تموز به صورت یک قدیس مسیحیت نیقیه ای به او این امکان را داد که به شرق سفر کند و کلیساهای هندوستان و چین را پدید آورد. در اینجا است که کلده به صورت کالیدا یا سرزمینی در شمال هندوستان و در افغانستان کنونی بازسازی شد و آپولو کونیوس نیز به صورت کانیا که نام دیگر کریشنا خدای هندوان است. کانیا را گاهی "کان یا" یا "کان یی" میخواندند که با در نظر گرفته شدن کان به خان به معنی فرمانروا، یا و یی همان یهوه ی یهودیان خواهند بود. با قرار دادن لغت "بعل" به جای خان، عنوان "بال یی" به دست می آید که لقب اوریسا یا کوریسا فرم افغانستانی کریشنا است. اوریسا منشا زبانی مخصوص به همین نام بوده که ویلسون لغات و ویژگی های زبانی کلدانی و عبری آن را به ثبوت رسانده و از طریق آن، پرستش خدایان کلدانی توسط اسکیت های هندی در شمال و جنوب افغانستان –بنا بر گزارشی از دهه ی 1770- را توضیح داده است. ویلسون معتقد بود کریشنا همان بودا است و توسط "ساراسن ها" (عرب ها) از غرب به این حدود وارد شده است. در انگلستان، تمپلارها یک معبد مهم برای یوحنای تعمیددهنده ساخته بودند که کمبریج حول آن شکل گرفت و درآنجا منطقه ای به نام "بده" قرار داشت که با نام بودا هم منشا دانسته میشود. کلنل تود معتقد بود که در حکومت عرب ها مجسمه های بودایی یا بت ها همچنان پرستش میشدند چون مذهب محمد خود زیرمجموعه ی مذهب بودا بود و هگینز این موضوع را تایید میکند و میگوید عرب ها در مصر نیز با آثار منتسب به فراعنه و قبطیان مشکلی نداشتند؛ این ترک های اسکیت بودند که آثار مذاهب پاگانی را تا حد ممکن محو کردند. در آسیای مرکزی، اسکیت های یونانی مسلک، پادشاهی به نام "ویک راما دیتیا" یعنی شاه رامای ایزدی را میپرستیدند که گفته میشد در ازمنه ی دور، اسکیت ها یا سکاها که همان تاتارها باشند را شکست داده و پیرو خود کرده بود. این شخصیت، در افسانه های محلی هندی نیز به صورت یک پادشاه هندی که سکاها را از سرزمین خود بیرون رانده بازسازی شده بود. ویک راما دیتیا، سیلواهانا نیز نامیده میشد که از عناوین برابرشده با کریشنا نیز هست. ولی جالب این که بعضی برهمن های هندو معتقد بودند که ویک راما دیتیا همان محمد رهبر و قانونگذار عرب ها است. در افسانه ها آمده که هندوستان یک بار توسط پادشاه بلخ به نام چوملا فتح شده است. در یکی از قدیمی ترین نقشه های هندوستان که توسط الفینستون کشیده شده بوده، نام منطقه ی کشمیر، چوملا ذکر شده بوده است. کشمیر در مرز سند است و ناحیه ی بالایی سند، محل سکونت قبایل ابدالا بوده که وابسته به عبدالله پدر محمد تصور میشدند. یهودی های خیبری در شرق افغانستان، این مردم را "اربیم" یعنی غربی میخواندند که سبب درنظرگرفته شدن آنها به عنوان اعراب صدر اسلام شد. با توجه به این که یهودیان خیبری را مغلوبین محمد در حدود مدینه دانسته اند، ورود یهودیان آسیای مرکزی و هند به حجاز، سبب انتقال بسیاری از افسانه های محمد در مقام یک فاتح جنگجوی تاتارستان هند (افغانستان) به منطقه ی حجاز شده است. برهمن ها ادعا میکردند که شهر مکه را هندیانی از منطقه ی اسماعیلستان از اطراف نیلاب در هند، در مهاجرت به حجاز بنا کرده اند و در تاریخ اسلام نیز سازنده ی مکه اسماعیل است. این هندیان را میتوان با یهودیانی برابر دانست که در بندر تجاری ای در غرب عربستان به قدرت رسیده بودند که به نامشان "جودا" نامیده و اکنون "جده" خوانده میشود. موقعیت مکه در جنوب جده، موقعیت یهودیان خیبری با کابل است چون اینان کابل را به نام صبایوت لقب یهوه "شیبی" نامیده و بعدا با کشور سبا یا یمن در جنوب عربستان تطبیق کرده بودند. گفته میشد تخریب سرزمین سبا در اثر عذاب الهی آنها را به سمت نواحی شمالی و طبیعتا قبل از همه جا به مکه سوق داده است که مابه ازای سبای افغانستان یعنی کابل بوده است و به نظر میرسد چوملا نیز تلفظ دیگر کابلی باشد. اتیوپیا یا سرزمین سیاهان افریقا که در تواریخ غرب گاهی با سبا برابر و یا سبا مستعمره ی آن در نظر گرفته میشده نیز با سرزمین های سیاهپوست نشین هندوستان تطبیق شده بود. یهودیان خیبری سرزمین خود را سلیمانیه یعنی قلمرو سلیمان میخواندند و رابطه ی سلیمان با ملکه ی سبا را رابطه ی افغانستان با هندوستان. در کابل که معبد مکه بود بت کبوتر که تجسم ملکه ی سبا –به کنایه از ایزیس الهه ی افریقایی- بود، پرستیده میشد و این بت پس از فتح شهر توسط اعراب، به دست محمد و علی تخریب شد. یهودیان سلیمانیه که در مقام خیبری ها به دست اعراب یعنی ابدالا ها اسلام آوردند، در "سپین غر" در کوه های سلیمانیه، جریانی از تصوف را ایجاد کردند که توسط خاندان یهودی صفاری، در سرزمین یادو مستقر شد. کلنل تد، حدود یادو را از غزنی در افغانستان جنوبی تا سمرقند در ازبکستان دانسته است. سمرقند، تختگاه نخستین بابر فاتح مغول مسلمان هندوستان بود. در گزارشات فرانک، از وجود ملتی به نام ثابور در بین تاتارها سخن رفته که از نامشان معلوم است باید تحت تاثیر یهودیان خیبری باشند. یادو که تلفظ دیگر لغت "یهودی" است، نام قبیله ی کریشنا خوانده شده که به نظر والنسی، برسازندگان دولت اود در هندوستان نیز بوده اند. جریان یادو که خود را وارثان دولت داود و سلیمان میخواندند، منطقه ی تاثیر خود بین رودهای جیحون و گنگ را بهشت تورات خواندند و مرکز توجه کردند و به این ادعا، افکار خود را در سرتاسر هندوستان و سرزمین های اسلامی جولان دادند و جریان رایج تصوف شدند. آنها لغت صوفی را به صورت کوفی و گوفی نیز تلفظ میکردند که در حالت اول، سبب نسبت داده شدن تصوف به کوفه پایتخت علی از دید مردم پرشیا (ایران) شد و در حالت دوم سبب پیدایش افسانه ی گوپتاها یا پادشاهان منجی در هند. :

Anacalypsis: godfrey Higgins: longman; 1836:v1:p418-430, 833-6, 756-766

درباره ی سطور اخیر باید گفت که فاتح شدن محمد مرتبط با متحدکننده بودن او است و این در ارتباط یافتن او با ابدالا ها است که قطعا همان قبیله ی ابدالیند. ابدالی ها را برخی همان هپتالیان یا تاتارهای مشهور افغانستان دانسته اند که در مهاجرت به جنوب و ترکیب با افغان های اصلی (پشتون ها) جزو آنان شده بودند. این قبیله به رهبری احمدخان ابدالی که یک سردار جنگجو بود اولین حکومت متحد افغان ها را در قرن 18 در افغانستان ایجاد کرد اما با مرگ احمدخان این اتحاد فروپاشید و سال ها طول کشید تا افغان ها پس از جنگ های داخلی و خارجی متعدد زیر سایه ی دوست محمدخان متحد شدند و حکومت افغانستان ایجاد شد. احمد نام دیگر محمد نیز هست و ازاینرو فاتح و متحدکننده خوانده شدن محمد، ممکن است در ارتباط با بازسازی او از روی احمدشاه ابدالی باشد. اما ارتباط یافتن محمد با تصوف توسط یهودیان خیبری درست به نظر میرسد. خرابه ی قلعه ی خیبر که گفته میشد توسط علی فتح شده، در بلخ قرار داشته و قبر منسوب به علی نیز در همانجا و در شهری که به نامش "مزار شریف" نامیده میشود قرار دارد. بلخ محل تولد محمد مولانا (محمد سرور ما) یا مولوی (سرور من) است که گفته شده در کودکی ازآنجا به قونیه در ترکیه رفته است. لازم به ذکر است که اشعار مولانا به زبان فارسی هستند و نه ترکی، ضمن این که نخستین مجموعه اشعار منسوب به مولانا را امیر عباس گجراتی در قرن 17، در سند و کابل و پیشاور جمع آوری کرده است نه در ترکیه. بنابراین روشن است که قونیه ی مزبور همان کانیا یا اتحاد افغانستان و هند است که تا اواسط قرن 19 یک قلمرو فارسی زبان بوده است. ولی مولانا به ترکیه مربوط شده چون قونیه ی اصلی سرزمین اپولو کونیوس یا کونیا یعنی ترکیه ی یونانی و سرزمین مسیح بوده است. میدانیم که محمد به معنی بسیار ستایش شده و احمد به همان معنی، اطلاق های آرامی و عربی کلمه ای هستند که در یونانی فارقلیط خوانده میشد و برابر است با مسیح بازگشته در آخرالزمان، یعنی همان مطلبی که سبب خوانده شدن محمد به آخرین پیامبر میشود. پس انتظار داریم محمد مولانا نیز مانند عیسی مسیح جفت همزادی در کنار خود داشته باشد که البته دارد: شمس تبریزی. شمس در عربی به معنی خورشید و مابه ازای اپولو کونیوس خدای قونیه است. تبریزی نیز تحریفی از تائوروسی یا طوروسی است. تائوروس عنوان کوه های جنوب ترکیه شامل قونیه ولی قبل از آن نام صورت فلکی ثور یعنی برسازنده ی قدیمی ترین عصر فلکی زمین در تاریخ یهودی است و ازاینرو کنایه ای از روح سنت های باستانی است. شمس مولانا را شیفته ی خود میکند و به راه می آورد همانطورکه کشفیات و تجارب گذشتگان، راهبر انسان های امروز است. مولانا درباره ی شمس، غزل هایی سروده و شاید همین او را با "محمد غزالی" یعنی محمد غزلسرا منسوب به نیشابور نیز معادل کند. آثار غزالی و مثنوی مولانا، داستان های مشترکی دارند که قبل از آنها در هیچ جا دیده نشده است. برای نشان دادن تاثیر فلسفه ی آنها بر تشیع ایرانی کافی است اشاره کنیم داستان مشهوری که در آن علی روی پهلوانی شمشیر میکشد، پهلوان روی علی تف میکند و علی شمشیرش را زمین می اندازد یکی از همین داستان های مشترک بین غزالی و مولانا به عنوان اولین رفرنس های آن است. در مثنوی مولانا، وقتی پهلوان از علی میپرسد چرا علی شمشیر را زمین انداخته و علی پاسخ داده نمیخواسته از روی خشم و کینه ی شخصی کسی را بکشد، بحث فلسفی مفصلی بین دو جنگجو درمیگیرد و پهلوان مسلمان میشود. اما در روایت شیعی، راویان دنبال یک پهلوان در تاریخ طبری گشته اند که علی با او جنگ تن به تن کند و عمر ابن عبدود را یافته اند. البته عمر ابن عبدود را علی کشته بود بنابراین گفته شد علی بعد از این که عمر رویش تف کرد ابتدا مدتی راه رفت تا خشمش فرو بنشیند بعد آمد عمر را کشت. این تخریب مبتذل تمثیل هرمسی محمدی اولیه به نفع تاریخ خشن جنگاوران جهادی در تشیع ایرانی آن هم در کیفیاتی بدین حد ابلهانه، ما را متوجه جنبه ی دوم محمد یعنی تصویر جنگاور او میکند که لاجرم باید قبل از جا افتادن محمد عارف و صوفی به صورت محمد مولانا در افغانستان، در خود ترکیه شکل گرفته باشد تا جدا شدن این دو شخصیت از هم با زندگینامه های متفاوت ممکن شود و در مسیر این انتقال، هر دو تصویر توسط ایران در بین دو مملکت نیز یک جذب اولیه داشته بوده باشند که آن را برای تاثیرپذیری انبوه و افتضاح بعدی از عثمانی، هندوستان و افغانستان آماده کرده باشد. تدقیق در این مسئله، نقش اسپانیای ابن عربی در اسلام ایرانی را نیز روشن خواهد کرد.

ای.جی.دئوس از دانشگاه اتاوا، تصویر جنگجوی محمد را محصول مسیحی مآبی سلاطین عثمانی میداند و میگوید این، مکاشفه ی یوحنا بوده که گفته مسیح در بازگشت خود سوار بر اسب در آخرالزمان، کافران را به شمشیر قتلعام میکند و بنا بر گمانه هایی مسیح از نو و باز هم از ذریه ی ابراهیم ولی اینبار نه از یهود بلکه از «زنی که به صحرا میرود» و با هاجر –همسر دوم ابراهیم و مادر اعراب- تطبیق شده، متولد میشود. محمد نیز مسیح آخرالزمان است و خاک عربستان را از خون کفار سرخرنگ میکند تا جانشینان برحقش یعنی سلاطین عثمانی نیز بهانه داشته باشند همین سرمشق را علیه کسانی که آنها را کافر در نظر گرفته اند به کار ببرند و جوانان را برای نوشیدن شربت شهادت در این راه، بسیج کنند. عثمانی ها ترک هستند و تنها دلیل این که عربی را زبان رسمی اسلامشان کرده اند این است که سنت قبلی درباره ی ظهور مسیح از بین اعراب وجود داشته و این عثمانی ها را لاجرم به دنباله روی و اصلاح سنت قبلی حکمرانان عرب در شام به مرکزیت دمشق واداشته که بیزانسی ها به آنها "آموریم" (آموری ها) میگفتند و سرسلسله شان ماآویا یا –به قول امروزی ها- معاویه ابن ابی سفیان، و عبدالملک مروان هستند. قبه الصخره که عبدالملک در بیت المقدس ساخته، به سمبل ریشه داشتن اعراب در سرزمین مقدس و مقاومتشان در مقابل یهود مهاجر از اروپا در قرن بیستم تبدیل شده است. اما این که عثمانی ها قلمرو عبدالملک را همان سرزمین مقدس دانسته اند به همگامی آنان با دول مسیحی غرب در تعیین جغرافیای مسیحیت برمیگردد. درواقع خود عثمانی ها نیز در تاریخسازی برای اسلام، از ریشه های یهودی مسیحیت بیزانسی تبعیت کرده اند. بیزانسی ها ادامه ی یهودیان شمال عراق در ترکیه بوده اند و این یهودیان زبان مخصوص خودشان را داشته اند که در آن معنی کلمات عوض میشده است مثل "نرگال" (نام خدای دوزخ در جنوب) که در زبان آنان معنی خروس پیدا کرده است و "دد" که هم معنی با خدا شده است و غیره. ازجمله ی آنها است کلمه ی "امیه" که عثمانی ها از آن برای جمع بستن معاویه و پسرش یزید –که وجود تاریخیش زیر سوال است- با مروانی ها زیر خاندان فرضی بنی امیه استفاده کرده اند. امیه در زبان این یهودیان، هم به معنی قوم آرامیان است و هم تلفظ دیگری از احمد نام دیگر محمد؛ چراکه دمشق عبدالملک یک قلمرو آرامی بوده و این نشان از پیوستگی تنگاتنگ اسلام محمدی متصف به قرآنی با مروانی ها در نظر عثمانی ها دارد. امروزه به جز تقلب های بازاری موزه های اروپا بخصوص بریتانیا در کشف قدیمی ترین قرآن ها و یا سکه های صدر اسلام –جعل سکه، راحت ترین جعل عتیقه است- یگانه منبع در تعیین قدمت قرآن، وجود آیات قرآنی در قبه الصخره است. اما قبه الصخره تا رسیدن به زمان ما در اثر زمین لرزه تخریب شده و در قرون 18 و 19 چند بار توسط سلاطین عثمانی بازسازی شده، احتمالا برای این که هر کدامشان، جعل ایدئولوژی مخصوص خودشان را به عبدالملک منسوب کنند. اما چه دلیلی باعث شده که عبدالملک اینقدر برای عثمانی ها مهم باشد؟ همانطورکه میدانیم عبدالملک در تاریخ اسلام و تحت عنوان "عبدالملک ابن مروان"، امپراطوری فروپاشیده ی معاویه را با نابود کردن عبدالله ابن زبیر در حجاز، و برادرش مصعب ابن زبیر در ایران و عراق احیا کرد. عبدالله زوپیران یا زبیری معروف به عبدالله ابن زبیر، اعتبار خود را از جدش ابوبکر میگرفت. اما این ابوبکر برخلاف آنچه تاریخ اسلام میگوید یک خلیفه ی مسلمان نیست، بلکه ابوبکر قیصریه معروف به هرمولائوس یکی از سه رهبر بزرگ دکترین یعقوبی در ابتدای تاریخ این دکترین است. یعقوبی ها جریان وابسته به خاندان یوسف بودند که ادعا میکردند بعد از مادیگرا شدن یهودیان به پیروی از اولاد داود و سلیمان، خدا از یهود ناامید شده و عرب ها را قوم برگزیده ی خدا در نظر گرفته است و مسیح از بین عرب ها ظهور خواهد کرد. یعقوبی ها جریانی ضد بیزانسی بودند و با حکومت رومی ها بر خاورمیانه مشکل داشتند. ازآنجاکه الیاس ابن کبشه (ایاس ابن قبیصه) حکمران حیره، یعقوبی ها را در عراق جایگاه بخشیده بود، آنها عراق را علیه بیزانسی ها با زبیری های حجاز متحد کرده بودند. این الیاس یا ایلیا به نظر دئوس همان علی است که نوشته اند دار و دسته ی مختار در کوفه سنگ او را به سینه میزدند و عنوان شده که اگرچه مختار با ابن زبیر متحد شد ولی درنهایت ابن زبیر او را به دست برادر خود مصعب نابود کرد. مختار اعمالش را به نام "محمد ابن حنفیه" پسر علی انجام میداد و دئوس این کلمه را شکل دیگری از محمد حنفی یا محمد پیرو دین ابراهیم میداند که میتواند همان محمد پیامبر اسلام باشد. به هر حال، اتحاد سرزمین مهم عراق با حجاز به رهبری حکمران حجاز، ادعا های آن منطقه را بسیار جدی کرد. یهودی های آنها دو کوه مقدس سافون و موریاه در اورشلیم را با دو کوه در مکه که امروزه به نامشان صفا و مروه نامیده میشوند تطبیق کرده بودند و این دو کوه منشا دو خاندان سفیانی و مروانی تلقی میشدند که در بنی امیه جمع آمده اند و خود مکه نیز اورشلیم تلقی شده و به "هابیت یهوه" یعنی خانه ی یهوه نامبردار بوده است. اگر عبدالملک نیز به مروان شناخته شده، ازآنرو است که خود دعوی مکه را پذیرفته و از فتح مکه برای توسعه ی پروپاگاندای خود سود برده است. چراکه عبدالملک و معاویه خود از دکترین یعقوبی که به نفع عرب ها بود سود میبردند و از آن استقبال میکردند. معاویه به قدره توجه داشت که قدیس حامی آن یوحنای تعمیددهنده یا یحیی است ولی از نمادهایش صلیب سنت آنتونی متعلق به قبطی های مصر بود و این به سبب ارتباط خوب مسیحیت قبطی با خاندان یوسف در مصر بود. شاید این ارتباط، سبب توسعه ی بعدی روابط عبدالملک با مسیحیت بیزانس شده بود که معاویه با آن جنگیده بود چون خود عبدالملک نیز با عبدالرحمان ابن محمد از خاندان یوسف همکاری میکرد. عبدالرحمان خود با ابوبکر نسبت داشت ولی دشمن زبیریان بود. اتحاد عبدالملک با بیزانس علیه زبیریان، سوء استفاده ی او از دشمنی یعقوبی ها با بیزانس به نفع توسعه طلبی سیاسی خود بود. وی در این راه، با یهودی های داودی ایرانی علیه عراق متحد شد؛ اتفاقی که به بازگشت اقتدار خاندان داوود در عراق اما این بار با دخالت بیشتر ایرانی ها در آنجا منجر شد و این یادآور حکومت عباسی های ایرانی مآب در بغداد است. گروهی از این یهودیان فرصت طلب، در قلمرو جدیدشان به سرعت با نیروی قدرتمندتر بیزانس ارتباط برقرار کردند ولی به زودی بین مروانی ها و بیزانسی ها دشمنی به وجود آمد. رهبری جریان عرب-ایرانی بیزانسی مآب در عراق سرکوب شد و به اسپانیا رفت ولی به زودی با صلیبی گری بازگشت. بنا بر یک روایت لاتین، در عهد سلطان سلیمان قانونی، "داود النصرانی عباسی" یا دیوید روبنی که یک یهودی خیبری -خابوری یا هابوری یا برره ای- از حبشه بود، نهضتی دینی حول مسیح یا محمد در مسیر متحد کردن عثمانی ها با مسیحیت غرب در شرق و زیر نام محمد انجام داد که به کوشش ابراهیم پاشا صدر اعظم سلیمان به پیش رفت ولی درنهایت به دلیل مخالفت شارل امپراطور آلمان با این ماموریت، ابراهیم پاشا به توطئه ی نفوذی ها به دستور سلیمان کشته شد و ماموریت عقیم ماند. ایرانی ها پیرو سلیمان ملکوم یا ملکو-اربوم (ملکوم عرب) که همکار یهودی دیگر دیوید روبنی و در شرق به ملا کابیز معروف بود شده بودند و نهضت دیوید روبنی را در مسیری متفاوت ادامه دادند. دیوید روبنی ادعا میکرد که از نسل محمد است و در رده ی مسلمانانی است که در زمان محمد در حبشه ساکن شده بودند. در تاریخ اسلام، تنها فرزندان محمد، اعقاب فاطمه دختر او هستند که همسر علی بود. بدین ترتیب، مرز مشترک عباسی و علوی و ایرانی  در اتحاد با صلیبی گری ظهور کرده در اسپانیا روشن میشود. عثمانی ها در مقابل این صلیبی گری تعریف میشدند. آنها که مثل مروانی ها با شعار جنگ با مسیحیت به قدرت رسیده بودند سرمشق مروانی را دنبال میکردند ولی چون خودشان بیزانسی مآب بودند در این سرمشق تغییراتی ایجاد کردند که گاهی ضد مروانی ها بود. مثلا این روایت پاپی که قرآن را حجاج کارگزار عبدالملک نوشت و تکثیر کرد، به این حالت تغییر کرد که حجاج قرآن را سوزاند و از نو نوشت لابد برای این که اگر مومنان اختلافی بین اسلام عثمانی و اسلام حجاجی-مروانی یافتند درست را از آن عثمانیان بدانند. این، علاوه بر این که بر افسانه ی قدیمی اختلاف قرآن علی با قرآن عثمان [در باور شیعیان اخباری] نوری می افکند، دئوس را به مسئله ی دیگری در تاریخ مروانیان جلب میکند. تاریخ اسلام مدعی است وقتی حجاج به مکه حمله کرد ابن زبیر به حرم کعبه پناه برد ولی حجاج بیرحمانه کعبه را با منجنیق بمباران و آن را تخریب نمود و بعد از آن مکه از نو ساخته شد. دئوس حدس میزند این روایت هم جانشین روایت قدیمی تری بوده که در آن، کعبه توسط حجاج و عبدالملک ساخته شده و پس از آن، قبله ی مسلمانان از اورشلیم عبدالملک به مکه تغییر کرده است. در هر دو روایت، حجاج کعبه ساز و قرآن نویس، بیشتر دشمن اسلام است تا دوست آن؛ چون اسلام راستین در دست عثمانی ها است که ادعا دارند به سنتی در قبل از معاویه اقتدا میکنند ولی ناچارند با بعضی بدعت های معاویه و یزید و مروانی ها کنار بیایند؛ مثلا کاخنشینی و عیاشی و مانند آنها که برای ثابت کردن فرق داشتن حاکم با مردم و نمایاندن بهره مندی او از لذت بهشت یهودی در زمین لازم هستند:

“the jewish serpent king in the dom of the rock”: a.j.deus: academia: 2022: p3-40, 100-104

این اطلاعات از این جهت جالبند که یهودیان افغانستان، خود را دنباله رو داود ربانی میدانند و نوشته هایی به زبان فارسی منسوب به او ازآنجا به دست آمده است. بنا بر صفحه ی "دیوید روبنی" در ویکی پدیای انگلیسی، داود ربانی باید همان دیوید روبنی باشد. حالا میتوانیم بگوییم که یهودیان خیبری، به خاطر ارتباط با دیوید روبنی خیبری بدین عنوان شناخته شده اند. آنها صوفی بوده اند همانطورکه دشمنان اروپا دوست عثمانی ها از ایران، به نام "صفوی" یا همان صوفی شناخته شده اند. بیشتر از این نمیتوان اسطوره را از تاریخ سوا کرد. ولی تا همین حد این سوال را ایجاد میکند که آیا استقبال ایرانی از ابن عربی اسپانیایی، بازگشت یهودیت عرب نمای مسیحی دوست به ریشه ی خود نیست؛ ریشه ای که حالا دیگر به جای ترکیه مستقیما در اروپا مأوا گزیده است؟ این سوال، اندیشه ا و سوالات دیگری را با خود به همراه می آورد: میدانیم که در تاریخ رسمی، بغداد را سلطان مراد چهارم در قرن 17 از چنگ شاه عباس کبیر شاه صفوی (صوفی) ایران به درآورد و این سلطان مراد به اصطلاح چهارم همان کسی است که خانه ی کعبه را بازسازی کرد و تورهای زیارتی حج را احیا نمود. با توجه به این که خاندان عثمانی، قزاق هایی از روسیه و در خدمت سلاطین مغول آنجا بودند، آیا پیروزی سلطان مراد بر شاه عباس در بغداد، همان فتح بغداد عباسیان توسط مغول ها نیست و آیا انتساب عباسیان به مقام بزرگترین حاکمان عرب، نوعی تشویق عرب ها به ایرانی مآبی در معنای استقبال از یهودیت داودی ایران به صورت فرمانروایان خودکامه و برخورداری نیست که از حشمت و ثروت داود و سلیمان تقلید میکنند و وانمود میکنند که دور و برشان را شراب و زن و پول و تجمل گرفته چون این چیزها مال بهشتند و فقط حکام باید داشته باشندشان تا ثابت شود بهشتیند و از مردم عادی برتر؟ آیا جز این است که شیوخ عرب و آقازاده های ایرانی هر دو از همین طریق مقدس میشوند و نیازی به ریاکاری در انجام اعمال ضد اسلامی نمیبینند به این دلیل که این فرهنگ فاسد خرفت کننده، آنقدر در ذهن مسلمانان و دیگر مردم جهان رسوخ کرده که هنرپیشه های هالیوود برایشان مقدسند فقط به خاطر این که از شراب و سکس و تجمل و شهرت سیری ندارند؟! تجربه ی زندگی روزمره پاسخ تمام این سوالات را روشن کرده است. ما همه به راه جمهوری اسلامی رفته ایم و مشکلمان با جمهوری اسلامی این است که بهشت یهودی او را باور کرده ولی نمیفهمیم چرا هنوز در این بهشت راهی نداریم؟ غافل از این که این فقط برای آن است که خودمان دست بجنبانیم و به انواع حیله ها و فسادها این بهشت خدایی را برای خودمان فراهم کنیم و به رویمان هم نیاوریم که به خواست شیطان اینکارها را کرده ایم که البته بیشتر ما این کار را میکنیم. خب؛ ابن عربی هم همین را میگفت؛ این که حق خودش را در ما متجلی کند تا دست به خلقت بزند. حقی هم که از مادیگرایی یهودی متولد شده باشد و وحدت وجود کابالا را به نام ابن عربی، اسلامی کرده، خود را "محیی الدین" (احیا کننده ی دین) بخواند، چیزی بهتر از جمهوری اسلامی از آب درنمی آید. فقط ما چون به پیروی از ابن عربی فکر نمیکنیم و فقط زندگی میکنیم، هنوز باور نکرده ایم این "حق" باشد. ما فکر میکنیم بیل گیتس و استیو جابز چون پولدارند مقدسند و در این راه، کلی داستان های معجزه آمیز کپی شده از معجزات پیامبران و ائمه در مورد پولدار شدنشان درست میکنیم و در شبکه های اجتماعی پخش میکنیم. موضوع این است که آقازاده ها هم همینطور فکر میکنند چون هرچه باشد ما و آقازاده ها از یک فرهنگ برخاسته ایم. ما و آقازاده ها همدیگر را تکمیل کرده ایم. در سرتاسر دنیا، تا این لحظه این، نقطه ی تکامل دیدیموس در اعیان ثابته ی ابن عربی است.

در ستایش بی مغزی اجتماعی: شعار لیبرال برای بازگشت ارتجاعی به ایران باستان

نویسنده: پویا جفاکش

معمولا وقتی مجله های روشنفکری را میخوانید تفاوت معنی داری بین اصولگراها و اصلاح طلب هایشان میبینید که فراتر از گرایش سیاسی آنها است. اگرچه هر دو آنها بنا بر سنت اصیل غربزدگی، دنیا را در "ایران" و "غرب" خلاصه کرده اند و برایشان فرهنگ ها و کشورهای دیگر جز در آنجاها که به گذشته و حال غرب و ایران –آن هم صرفا از منظر این دو- مربوط باشد اهمیتی ندارند، اما دقیقا در همین مرز مشترک است که اختلاف بزرگ این دو بروز میکند: مجله های اصولگرا چه در توصیف ایران قدیم و جدید، و چه در توصیف غرب، روش های ناواقعگرایانه ای پیش میگیرند و حداقل در این موضوع تکلیفمان با آنها روشن است. درمقابل، مجله های اصلاحطلب به شدت سردرگم کننده اند چون وقتی غرب را توصیف میکنند، همه چیزش منطقی است و حتی فقر و جنگ و طاعون و انقلاب در آن با "فلسفه ی رنج" به هم می آمیزد تا به پیروی از اومانیسم فوئرباخ، انسان غربی، خدای زمینی شده باشد و قهرمان هومری که از خدایان برتر است چون برعکس خدایان رنج میکشد؛ اما وقتی به توصیف ایران قدیم –تا قبل از قاجار- میرسیم، ناگهان همه چیز از منطق خارج میشود و فضا از آکادمی افلاطون به قهوه خانه ای که در آن، بازاری های قلیان کش به پرده سرایی های شاهنامه ای نقال گوش میدهند، تغییر میکند و رنجدیدگان هم ابلهانی که فقط کیسه ی فالگیرها و دعاخوان ها را پر میکنند. این قسمت از این مجلات، در بهترین حالت، هزار و یک شب است و در بدترین حالت، صحرای کربلا، و در هر دو حالت، در تلاش برای بازپردازی قصه های از نوع امیر ارسلان نامدار با منطق فلسفی سیاسی غربی. ازاینرو وقتی میبینیم مجله ای مانند "قلم یاران" که به پیروی از سید جواد طباطبایی، سودای حفظ مسلک ایرانشهری را دارد در شماره ی 30 خود (آبان و آذر 1400) درباره ی ملکم خان دوره ی ناصری پرونده میزند که شعار قانونخواهی سر داده و سردمدار مشروطه شده و در عین فراماسون بودن و بی اعتقادی به مذهب اسلام، علما یا به قول پهلوی ها روحانیون را علیه رجال سیاسی، وارد گود سیاست کرده، طبیعتا تعجب نمیکنیم که با مطلبی از جنس مصاحبه ی دکتر علی فردوسی (استاد دانشگاه کالیفرنیا) با این مجله برخورد کنیم که در آن به ملکم خان خرده میگیرد که او نه سنت ایرانی را دقیقا فهمیده و نه سنت غربی را؛ وگرنه سعی نمیکرد در کشوری که از زمان صفوی، شرع و قانون به هم آمیخته و جداکردنشان غیرممکن بوده، قانون غربی پیاده کند. فردوسی میگوید باید «پرسش کنیم چطور شد که نه تنها هستی ما به عنوان یک کشور متزلزل شد بلکه چطور شد که دیگر نتوانستیم مانند سابق خودمان را با ابزارهای شناختی خودمان درست بفهمیم؟ ما میبینیم که ادغام ایران در جهان جهانی شده نه تنها شرایط عینی بلکه ساختارهای ذهنی ما را هم پریشان کرد. درست است که باید ساختارهای فکری-معرفتی عوض شود تا بتوان بحران را درست فهمید ولی فکر میکنم فهم دیگری هم وجود دارد که وابسته به تحقیقات و کارهای علمی نیست. به عنوان مثال، اسپینوزا در رساله ی الهی-سیاسی، وقتی در مورد عبری ها پس از نجات از بندگی در مصر صحبت میکند، میگوید آنها مردمی سرکش، گستاخ و خوگرفته به بردگی بودند، تجربه و شناختی از حکومت نداشتند، پس به محضی که موسی نبود گوساله پرست شدند. اما حضرت موسی (ع) اینقدر هوشمند بود که بپرسد چگونه میتوان این مردم را که واجد چنین خصوصیاتی بودند، متشکل کرد. چون به سبب این خلقیات، یا به اصطلاح امروزی فرهنگ، ممکن نبود بتوان آنها را مانند یونانی ها و رومی ها از طریق عقل، منطق و تبادل نظر به یک کشور تبدیل کرد، حضرت موسی یک خدا و دین بسیار قوی که همه ی امور آن از لباس پوشیدن و خوردن و رفتار و غیره را به صورت روزمره تحت تاثیر قرار میداد، طرح کرد که آنها را کنار هم نگه دارد تا بتوانند از منافع عمومی خودشان دفاع کنند و زندگی امن، آرام و مرفهی را برای خودشان تامین کنند. ما این را در تاریخ خودمان بارها دیده ایم، مثلا درمورد خواجه نصیرالدین طوسی یا برادران جوینی یا خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی که چگونه از دل یورش مغول یک دوران شکوه و درخشش علمی و ادبی درآوردند.چیزی که درمورد ملکم خان و غیره ناکافی بود، این بود که ایران را به صورت عملی از درون نمیفهمیدند. درواقع من فکر میکنم یک روحانی مذهبی، نسبت به متفکرانی که میخواستند مشکل ایران را از جانب بیرون بفهمند و حل کنند، از درون بهتر میفهمید که نوعی شناخت عینی، عملی و درونی از پدیده وجود دارد. به عنوان مثال کسی که دکتری ترمودینامیک میگیرد نمیتواند اتومبیل خودش را تعمیر کند درحالیکه یک مکانیک که هیچ شناخت اکادمیک از قوانین احتراق ندارد آن را به اصطلاح چشم بسته تعمیر میکند. به عبارت دیگر، نوعی شناخت درونی هم درباره ی ماشین وجود دارد که برای تعمیر آن کفایت میکند... در عمیق ترین سطوح، کشوری که امروز نام آن ایران است، اساسا ساخته و پرداخته ی دوره ی صفویه است. ما هنوز در ادامه ی تاریخ شاه اسماعیل و با چیزی که صفویه درست کرد، درگیر هستیم. به تعبیر غربی ها، استیت همان است درحالیکه رژیم ها و خاندان های پادشاهی آن عوض شده است؛ یعنی شخصیت حقوقی همان است. چنانچه گفتم این ساختار، الهی-سیاسی، شهریاری به اضافه ی تشیع است. در هر صورت به نظر من، ملکم خان در روزنامه ی قانون متوجه شد که با توجه به پتانسیل مذهب در ایران، اقتداری وجود دارد که نمیتوان آن را نادیده گرفت. فهم او تا اینجا درست است اما ناکفایتی در فهم او این بود که قدرت مذهب را  در چارچوب مسئله ی الهی-سیاسی نمیدید، اگرنه به جای باز کردن گره خوردگی الهیات و سیاست، روحانیون را به امر سیاسی فرا نمیخواند. این راهکار مبتنی بر یک فهم ناقص از جوهر مسئله ی الهی-سیاسی بود.» (ص 93-91)

طبیعی است که دکتر فردوسی با ورود یافتن روحانیت به سیاست به دعوت ملکم خان و همکاران غربزده اش موافق نباشد چون به تصریح خودش در همین مصاحبه، موافق سیاست های رضا شاه است و لابد آن را یک پیرو الگوی شهریار ایرانشهری و یا مجاز به آنچه علی فردوسی در تایید الگوی "اختراع سنت" در مجاورت "اختراع مدرن" به روایت اریک هابسبام به جا آورده، میداند. ولی مسئله این است که اگر همین بحث اختراع سنت را جدی بگیریم، با موضوع ملکم دچار تناقض میشویم. جوینی ها، طوسی ها و رشیدالدین فضل الله هایی که دکتر فردوسی برشمرده، همه متعلق به همان سنتی هستند که شرقشناسی اروپایی کشف و ارائه کرده و مقایسه ی آنها با ملکم خان معنی ندارد وقتی هم سنت مزبور و هم ملکم خان نگاه به غرب دارند. به نظر من اگر روی این تناقض فکر کنیم، متوجه میشویم که پهلوی از اول هم فقط یک میانپرده برای به جای گذاشتن زورکی یک بنیاد مدرن برای یک حکومت خدایی شرعی در یک مملکت ثروتمند بود که قرار بود به ورشکستگی دچار شود بلکه بازار نفت و معادنش را با التماس به دیگران بفروشد. در این شرقشناسی، صفویه وارثان یک حکومت خدایی در قبل از اسلامند که سنت هایشان در یک "ایران شرقی" فرضی ایزوله شده اند تا شاهنامه ها و اوستا هایشان را –حتی المقدور به زبانی که به نظر برسد لغات بیگانه ندارند- تولید کرده اند و بعدا این ایران شرقی خیالی از فرط ایزوله شدن به طالبانیسم دچار شود و از شرش خلاص شویم تا یک "ایران غربی" فرضی به نمایندگی از ساسانیان و صفویان، خلوص مذهبیش را بهانه ی اقتدار موسایی دکتر فردوسی کند. این ایران غربی برعکس قبلی همیشه توجهش به غرب است و این را آریایی های نیمه خوجی غرب از اجداد عیلامیشان یاد گرفتند که تمدن را از سومر و آکد در غرب اخذ کرده بودند. پس از این، همه چیز از غرب می آمد. این غرب برای کورش، بابل و آشور بود، برای داریوش مصر و آرامیان، برای ایرانی ها از اسکندر به بعد یونان، از زمان ساسانیان، نو آشوری ها، از انتهای ساسانیان اعراب و مسلمانان، و از مغول به بعد اروپا. فقط مسئله این بود که با توجه به فاصله ی زیاد چندصدساله ی توصیف شده بین ساسانیان و صفویان، باید یک حلقه ی میانجی در ایران غربی بین این دو حایل میشد تا نگذارد خداوندگاری انسانی ایران شرقی زیر بار این همه غربگرایی خرد شود. اگر روی این حلقه ی میانجی دقت کنیم، متوجه میشویم که دموکراسی قراضه ی جمهوری اسلامی، بهترین نتیجه ی ممکن از سنت ایرانشهری است و لابد هیچ چیزی هم بهتر از آن برای مدرن کردن ایران جواب نمیداده است.

مینورسکی فارغ التحصیل لازارئو مسکو در 1903، اولین کسی بود که به ردگیری نقش سلسله های محلی از محدوده ی ایران کنونی در تداوم ملی گرایی ایرانی نسبت داده شده به هخامنشیان و ساسانیان در ایران اقدام نمود و دقیقا به خاطر روس بودن خود، روی بومیان منطقه ی اطراف دریای خزر سرمایه گذاری کرد. وی که از 1911 با نوشتن رساله ای درباره ی "اهل حق" یا علی اللهی ها مطرح شده بود، با انقلاب 1917 روسیه محل کار خود را به اروپای غربی و عمدتا پاریس و لندن انتقال داد و در خدمت شرقشناسی اروپای غربی درآمد. مینورسکی، دیلمیان آل بویه را که خلیفه ی عباسی را شکست داده و دستنشانده ی خود کرده بودند زنده کننده ی ایران باستان خواند به این خاطر که جشن های زرتشتی را برگزار میکردند و خود را "شاهنشاه" میخواندند که از عناوین نسبت داده شده به شاهان ساسانی است. مینورسکی، آنها را زمینه سازان تاسیس امپراطوری صفوی و تشکیل ایران حالیه میداند. این درحالیست که دیلمیان از مناطق گیلان و طبرستان بودند که به تسخیر هخامنشیان و ساسانیان درنیامده بودند و برای پارسیان که با ایرانیان تطبیق شده اند حتی از عرب ها نیز بیگانه تر بودند. برگزاری رسم های زرتشتی چیز جدیدی نبوده و در خلافت عباسی سابقه دار است. دیلمیان این رسم را به موازات اجازه ی برگزاری عزاداری های شیعی به جا می آوردند و بیشتر، سعی در راضی نگه داشتن تمام اقوام و مذاهب ایرانی که خود در مقابل آنها اقلیتی بودند داشتند ضمن این که آنها به عربی سازی ایران همت گمارده بودند و در شیراز، بیشترین شعرای عربی گو را تولید نمودند درحالیکه در همان زمان، سلاله های ترک در شرق، به ترویج شعر فارسی کمر بسته بودند. عنوان "شاهنشاه" توسط آل بویه به موازات القاب عربی چون "فک الامه"، "امیرالامرا"، و "ملک الملوک" به کار رفته است. به بزرگترین پادشاه دیلمی یعنی عضدالدوله کتیبه ای در تخت جمشید منسوب کرده بودند که ارادتش را به ایران باستان نشان دهند. البته آن کتیبه نیز به زبان و خط عربی است. ("ایران بمثابه ملتی خیالی": دکتر مصطفی وزیری:  فصل ششم) باید توجه داشته باشیم که تمام منابع درباره ی حکام دیلمی را همین غربیانی که مینورسکی به خدمتشان درآمده بوده تهیه کرده اند و آنها بودند که دیلمی ها را هم احیاگر ایران میخواستند و هم توسعه دهنده ی مرام های غیر فارسی و به قول خودشان و ناسیونالیست ها غیر ایرانی. آنها چون هم غیر عرب بودند و هم غیر فارس، هم بردگانی شورشی بودند و هم در اقلیت، ناچار بودند تمام فرهنگ های تابع را راضی نگهدارند و با اشراف بسازند. ازاینرو است که شاهنشاه، امیرالامرا و ملک الملوک یعنی شاه شاهانند بدین معنی که شاهان دیگری وجود دارند که در اطاعت از شاه دیلمی با هم متحد میشوند. این تقریبا به معنای ملوک الطوایفی و فئودالیسم نزدیک است. سیستم فئودالیته در ایران را به خسرو اول (انوشیروان) شاه ساسانی نسبت داده اند و استفاده از کلمه ی شاهنشاه میتواند به معنی دنباله روی از ساسانیان باشد. از طرف دیگر، بویهی ها اگرچه زیدی ولی بلاخره شیعه بودند و همانطورکه دیدیم به شیعیان آزادی مذهبی دادند. این با ارتباط تنگاتنگ روحانیت شیعی در ایران با اربابان و فئودال ها مرتبط است که سبب شورش آنها علیه اصلاحات ارضی در 15 خرداد 1342 شد. مادربزرگ مادریم از گیلوا (در نزدیکی کوچصفهان) تعریف میکرد که در زمان اوج انقلاب در سال 1357 به بقعه ی امامزاده ی روستا رفته و درآنجا دختر ارباب سابق را دیده بود که به ضریح امامزاده چنگ زده و میگفت «یا آقا سید محمد. کاری کن خمینی اینا پیروز بشن ما زمینامونو پس بگیریم.» پس روشن است که در شرقشناسی غربی، دیلمی ها خط ارتباطی برای متصل کردن تشیع به ایران باستان بودند. در اواسط دهه ی هفتاد، تلویزیون ایران، سریالی به نام "خورشید شب" درباره ی "شیخ مفید" –روحانی شیعه ای که به کرسی نشستن بحث "معصومیت امام" در تشیع را دستاورد او دانسته اند- ساخت و در آن، عضدالدوله ی دیلمی با بازی داریوش ارجمند را در ظاهر یک سردار ساسانی تصویر نمود و از او شخصیت یک شاه  آرمانی را ارائه داد که با شیخ مفید به عنوان یک روحانی شیعه روابط مثبتی دارد. درواقع تلاش برای بازگشت به فئودالیته، به معنی پیش کشیدن شاه یا فرمانروایی است که فره ی ایزدی دارد و اشراف نه او را به خاطر قدرتش بلکه به خاطر ویژگی های فوق طبیعیش قبول دارند انگارکه رهبر فرزانه ای باشد که تباری آسمانی دارد موضوعی که در ایران عصر تکنوکرات ها در حال فراموشی و مورد بدبینی است.

من فکر میکنم توجه به نسبت دادن فئودالیته به "خسرو" مهم است وقتی خسرو یا کسری اسم عام پادشاه ساسانی دانسته میشود. کلمه ی مزبور، از لغت آشوری "کسار" به معنی شاه می آید که تالبوت، آن را منشا لغات قیصر و سزار درباره ی رومیان نیز میداند. با این حال، کلمه ی کسار که تالبوت آن را تلفظ دیگر "سار" و "آسور" به معنی فرمانروا میداند، به قول تالبوت با کلمه ی آشوری دیگر "کزیر" به معنی اشرافی به طور کلی، آنقدر هماوا است که دو تلفظ از یک کلمه به نظر میرسند و تالبوت اشاره میکند سزار رومی هم قبل از تبدیل شدن به امپراطور، معنای کلی عضو خانواده ی اشرافی را میداده است. تالبوت به قصر "الکازار" در فرانسه اشاره میکند و میگوید دراینجا کازار که خیلی شبیه کزیر است، همان "قصر" عربی است و قصر مجموعه ای از اشراف را در خود دارد.:

“contributions towards a glossary of the Assyrian language”: h.f.talbot: part3: p16-17

دراینجا به عنوان "شاه شاهان" نزدیک میشویم و این موضوع را متوجه این مطلب میکنم که لغات کسار و کزیر، دارای منشا مشترک با لغات "کسار"، "کشار"، "کساری"، و "قسوره" جملگی به معنی شیر، و حتی لغت "کازان" به معنی بچه شیر هستند. میدانیم که شیر را "آرتون"، "آرتون بیگ" و "آریستان" نیز نامیده اند که تشبیه به لغات آشوری "ارتو" و "ارستو" به معنی بلندمرتبه و اشرافی را میرساند. از طرف دیگر، در آشوری، اشراف را "بیل" نیز مینامیدند که تلفظ دیگر "بعل" به معنی رئیس است. یکی از نام های شیر در مقام سلطان جنگل، "بغ بالان" یعنی شاه بعل ها است. شیر هم اشرافی است و هم شاه اشراف؛ البته اشراف جنگل که درندگان شکارگرند. نسبت شیر با شاه آرمانی، از نسبت او با این موجودات نشانی میشود. میدانیم که یکی از نام های شیر در زبان عبری، "گور" است که از صدای "غر" و غریدن درندگان تهدیدگر می آید چیزی که سبب ترس میشود البته شیر از همه ی این موجودات، ترسناکتر بوده و ازاینرو او را در عربی "مهیب" به معنی بسیار ترسناک نامیده اند که سبب شده تا اصطلاح هیبت که منشا مهیب است برای شاه تعریف به حساب آید. در اروپا پاریسی ها که نامشان از "فریس" به معنی شیر می آید، توسط فرانک ها یا حکام فرانسه اداره میشدند که نامشان از فرناس تلفظ دیگر کلمه ی فریس برمی آید با این تفاوت که فرناس برای نامیدن شیر یال کلفت به کار میرفته یعنی شیری که از بقیه مهیب تر است و دیگران از او اطاعت میکنند. در بازگشت به "غرش" که اولین پیام مهیب بودن قبل از دیده شدن جانور بوده، فعل "غر" منشا اصطلاح "غول" به معنی جن آدمخوار است که به سبب ارتباط با اجنه، زمینه ی اخلاقی پیدا میکند. "یغور" یعنی در حال غریدن. این کلمه در ترکی، معنی "گنده، بدقواره و نامتوازن" میدهد که به توصیف غول ها نزدیک است. یغور منشا لغت سوئدی-دانمارکی "جاگر" به معنی شکارچی، و لغت سرخپوستی "جاگوار" به معنی حیوان وحشی بزرگ است که اتفاقا امروزه بیشتر برای نامیدن نزدیکترین فامیل زنده ی شیر در قاره ی امریکا یعنی پلنگ امریکایی به کار میرود.

به گفته ی "آنتونیوز"، شاه کهن، همیشه در معرض هجوم "گالو" یعنی غول بود و از این جهت به چوپان شبیه بود که وقتی دام هایش را به چرا به دامن طبیعت میبرد، احتمالا همیشه در معرض تماشای حیوانات وحشی بود. درندگان وحشی میتوانستند به چوپان صدمه بزنند مگر این که او بتواند با جادو، قدرت قوی ترین درندگان یعنی شیر را در حمایت از خود برانگیزد. شیر، به خاطر قوی تر بودن، حکم شاه را در میان آدمیان داشت. شاه مستبد، بسته به شرایطش میتوانست بخشنده یا سختگیر و خشن باشد. ازاینجهت درست مثل شیر بود که در وقت گرسنگی میتوانست بدترین بلا برای چوپان و گوسفندانش باشد. شاه به جای چوپان نشسته بود، مردمش به جای گله ی گوسفندان، اجنه به جای درندگان، و خدا به جای شیر که از بقیه ی درنده ها قابل تمییز نیست و لاجرم خدا هم تفاوت چندانی با یک جن ندارد کمااینکه آنتونیوز، این را در برشماری تشبیهات متعدد خدای یهود به شیر در سنت عبری مورد تاکید قرار میدهد. از دید اهالی خاورنزدیک بخصوص در عراق، شامات و ایران، شیر لزوما جانور مقدسی نبود چون هم میتوانست حکم شاه ملت را داشته باشد و هم حکم شاه ممالک و قبایل دشمن را. در مذهب نیز شیر هم "یهوه" ی یهودیان بود و هم "بعل ست" رقیب یهوه، و از نبرد اینان به جنگ شیران تشبیه میشد. الهگان شیطانی چون هاثور (سخمت) و عیشتار نیز به شیر یا شیر ماده تشبیه و مرتبط میشدند. هر شاهی میتوانست برگزیده ی یکی از این خدایان باشد. ازاینرو تمثیل چوپان بیش از شیر، برای تشبیه کردن شاه خودی مورد رجوع بود. داوود که مظهر بنیانگذاری پادشاهی بود، پیش از شاه شدن، چوپانی بود که شیری را در دفاع از گله ی خود کشته بود. شیر، در بسیاری از تصاویر عتیق، دشمنی بود که توسط شاه یا قهرمان به قتل میرسید. به گفته ی آنتونیوز در این تصاویر، شیر هم نماد خطری طبیعی بود که مردم تابع شاه را تهدید میکرد و هم نماد یاغی ای انسانی که علیه نظم موجود شوریده بود و هر دو خطر، همتراز شده بودند تا اطاعت رمه وار مردم از شاه تثبیت شود. در مملکت فقط شاه و اشرافیتش بودند که وظیفه ی فکر کردن را داشتند و آنها مردم را مثل گله ی گوسفند به دنبال خود میکشیدند:

“the lion, the shepherd and the master of animals”: Stephanie anthonioz: hal open science: 5 feb 2021

تشبیه شاه به چوپانی که باید در کنف حمایت شیر باشد، باعث میشد تا غلبه ی شاه بر شیر، حکم شورش یک انسان بر خدا را داشته باشد. تمثیل نمرود جبار که علیه خداوند میشورد و خود را خدا میخواند در این لحظه متولد میشود. نمرود بر سرزمین ثروتمند بابل در عراق حکومت میکند که محل بهشت عدن تلقی میشود. این بهشت در اثر بلایای طبیعی نابود میشود و انسان ها آن را از دست میدهند که این به صورت داستان اخراج آدم و حوا از بهشت خداوند در اثر گناهانشان درمی آید. خدای زورگو و خبیث دوران قدیم که نمیتواند خدای مسیحیت یعنی خدای مهربان باشد، فقط میتواند شیطان باشد. او "آری بی" یعنی شبیه به "آری" یا "آریا" به معنی شیر است و قلمروش آربات یا سرزمین مردم شیرگون است که همان دوزخ محل حکومت نرگال شاه شیران و خدای مردگان است. آربات درست مثل جامعه ی اشراف تحت کنترل شاهنشاه یک مجموعه است و در فردیت به "آرباد" تبدیل میشود که در لغت هم به معنی شیر است و هم به معنی مار. توضیح این که در شهرهای شاهان، خطر جن باید با نزدیکترین جانور خطرناک دم دست که جانشین شیر شود، گوشزد شود و این جانور، مار است. این تجربه ی تخریب محیط سرسبز خاورمیانه ی کهن را که انسان ها را مجبور به متمدن شدن کرد معنی دار میکند چون برخی، علت فاجعه ی مزبور را برخورد یک شهابسنگ یا مجموعه ای از شهابسنگ ها به زمین میدانند. همانطورکه میدانیم شهاب ها در آسمان شبیه مارهای درخشان هستند. در زبان عربی، کلمه ی شیطان بیشتر به معانی مار و طناب به کار میرفته است. ولی امروزه آن به مانند تلفظ سریانیش "شیدا" بیشتر معنی جن و دیو میدهد. البته منشا این کلمه، "سیت" یا "شید" به معنی درخشنده است و ارتباط این معانی، از درخشنده بودن شهاب های مارگون ناشی میشود. تبعید آدم و حوا از بهشت آسمانی به زمین در اثر فریب خوردن از مار بوده و ازاینرو انسان های تبعیدی، با سرسپردگی به مار،  مارگون یا مار دست و پا دار همچون مارمولک محسوب میشدند. بدین ترتیب نسل حکام و پادشاهان در زمین، باید نسل ستارگان مجازات کننده باشد که از گناهان مردم منتفعند و مقام خود را از صدقه ی سری قانونشکنی های مردمی حفظ کرده اند.

تاثیر این عقاید حتی در افریقای جنوب صحرا قابل ردگیری است. مردمان هوتو در رواندا، اجداد خود را "ایمانجوئلا" یعنی "اربابانی که آمده اند" میخوانند و مدعیند که اجدادشان از آسمان آمده و از مردمانی انسان مانند موسوم به "زیش وزی" بوده اند و مردم واتوسی نیز ادعای مشابهی دارند. در جنوب افریقا، زولوها معتقدند که در گذشته ای دور، مردانی سوسمارمانند موسوم به چیتائولی به زمین آمدند و نخستین انسان های زمین موسوم به "مردم سرخ" را نابود کردند و فقط عده ی کمی از آنها را زنده گذاشتند. چیتائولی با زنان زمینی آمیزش کردند که شاهان و رهبران قبایل از نسل آنانند. قبایل مختلف تحت حکومت امپراطوری زولو، از مخلوقاتی سخن میگویند که در حالت عادی به شکل مارمولکند ولی هر وقت اراده کنند به شکل انسان و هر جانور دیگری درمی آیند. عقیده بر این بوده که چیتائولی قادر بودند با نیروی چشمان خود، آتش خورشید را به سمت نابودی دشمنانشان هدایت کنند و از این قدرت برای به آتش کشیدن یک امپراطوری به نام "آماریری" در افریقا استفاده کردند. آنها همچنین قادر به ایجاد زمین لرزه بودند. "چیتائولی" به مردم یاد داده بودند که انسان ها رسالتی دارند و آن آماده کردن زمین برای فرود خداوند بر روی آن بوده است. زولو ها نخستین اعقاب انسانی این خزنده سانان در افریقا را "ووزونگو" نامیده اند که اکنون معنی خدا میدهد ولی معنای اصلیش مردم گردباد یا طوفان است.آنها را انسان هایی با پوستی روشن توصیف کرده اند و همین مسئله باعث شده زمانی که اروپاییان به افریقای جنوبی پای گذاشتند، مردم سیاهپوست آنجا بنا بر سابقه ی میتولوژی زولو، اروپاییان را با عنوان "اولمونگو" خطاب کنند که در زبان زولو به معنی خدا است. این افسانه ها در افریقا ناشی از تاثیرپذیری قاره از تجارت طلا با خاورمیانه هستند. در غرب بندر ماپوتو در افریقای جنوبی، بقایای شهر بزرگی وجود دارد که باشندگانش جویندگان طلا بودند. آنها این طلا را به واسطه ی تجار متمدن سواحیلی در افریقای شرقی، با بین النهرین مبادله میکردند و در ازای آن، محصولات و صنایع سرزمین های متمدن شمال –از فرش گرفته تا چوب سدر لبنان- را دریافت میکردند. در نزدیکی این شهر مخروبه، بنای سنگی موسوم به "تقویم آدم" قرار دارد که یک گاهشمار ستاره ای کهن است. این گاهشمار، بر اساس برآمدن صورت فلکی جبار (اوریون) کار میکرده و این نشان از متحیر بودن بومیان از تمدن بین النهرین است. چون جبار، همان نمرود بنیانگذار بابل و اکد دانسته میشده است. در افسانه های یهودی، وی از نسل سرافیم یا فرشتگان هبوط کرده ی خدا بوده که با زنان زمینی آمیزش کرده بودند. در این سیستم گناه، فقط مردان که جبار به نمایندگی از شاهان آنها را مینوازد نقش ندارند. گناه زنانه در ستاره ی شعری یا سیریوس انعکاس می یابد که کلب آسمانی است و کلبین یعنی سگ های شکاری جبار در کنار او را هدایت میکند. زایندگی، زنانه است و ازاینرو دوگون های مالی، معتقدند خدایان یا موجودات فضایی از شعری آمده اند. دوگون ها –و به پیروی از آنها: ستاره شناسان جدید- شعری را سه ستاره میدانند که یکی به نظر میرسند. به نظر دوگون ها، سیریوس بی، قدیمی ترین ستاره ی جهان و مادر همه ی ستارگان است؛ وی اشعه ای سیاه میپراکند که سبب سیاه بودن آسمان در شب است و نتیجتا خود نیز دیده نمیشود؛ نور شعری از سیریوس سی است که ستاره ای سرخرنگ در نظر گرفته شده و ستاره ی زنان است. به نظر میرسد مرز مشترک تمام این عقاید، نظریه ی کلدانی درباره ی تسخیر جسم بشر توسط اجسام ستاره ای باشد. این نظریه بیشتر توسط تمپلارهای اروپایی حفظ شده که معتقد به حصول توفیق دستیابی بشر به اشعه ی ایلو یا خداوندی پس از طی مراحلی سخت و بر اساس آنچه از آن به طی سه مرحله ی ثنوی تعلیم مردوخ در جهان میگفتند بودند. آنها فکر میکردند این توفیق در زمان گذر عصر بشر از عصر حوت به عصر دلو اتفاق می افتد و زمان آن را حدود سال 1962 تعیین کرده بودند: سالی که در عالم واقع، در متن وقوع جنبش هیپی و انقلاب های جنسی، فرهنگی و مخدری دهه ی 1960 قرار دارد. این نظریه در دوره ی مدرن و در استرونومی کوزیرف، به این حالت تحول یافت که ما انسان ها همه از غبار ستارگان تشکیل شده و از نیروهای آسمانی پدید آمده ایم؛ ازاینرو گذشته و حال و آینده همزمان با هم موجودند و زمان موهوم است؛ ولی ستارگان، با نیروی الکترومغناطیس خود، "حجابی" پدید می آورند که حقیقت اطراف ما را در ذهنمان فیلتر میکند تا ما بر اساس یک نوع نادانی، خلقت مد نظر آنها را ادامه دهیم و در زمین تکمیل کنیم.:

Bill mcdonalds general composite of the roswell space craft: mcmirkin, bboyer: thunderbolts: v2:0ct2020: p44-45

این تلفیق کالبد ستاره ای با ماموریت انسان از سوی مردم آسمانی، "شرافت" را دربرگیرنده ی کالبد جامعه ی بشری میکند و نه فقط گروهی از حاکمان؛ کمااینکه اصل تبعید نیز در ابتدا دربرگیرنده ی همگان بود یعنی در زمانی که تضادهای طبقاتی معنی نداشت. موقعیت جدید، سلطنت را که قبلا از آدمیزاد به حاکمان آدمیزاد محدود شده بود اکنون به مسیری وارونه به آحاد مردم برمیگرداند تا دموکراسی برقرار شود. بدین ترتیب، فرشتگان سوسمارسان مجازات شده میشوند گونه های منقرض شده ای طبقه بندی شده ذیل عنوان دایناسور و پتروسور و ایکتیوسور و مانند آنها، و حاکمان میشوند انسان هایی از جنس مردم معمولی که میلیون ها سال پس از دایناسورها از راه آمده اند. اگر مردم حکومت را از خودشان بدانند علیه آن نمیشورند. سقوط ساسانیان یا خسروها به نمایندگی از فئودالیته ی شاهنشاهی، به دست اعراب به نمایندگی از دموکراسی قبیله ای همین مسئله را نشان میدهد. عربی از آری بی یا شیرگون می آید. آری بی، آریا یا شیر را که انسان خدا شده است ساقط میکند. آری بی همان نرگال یا خدای جهان مردگان است و انسان ها را میکشد. این هم به فرم هجوم اعراب قاتل درمی آید و هم به فرم همه گیری طاعون در زمان خسرو دوم (پرویز) و مرگ جمع کثیری از ایرانیان منجمله شیرویه پسر و جانشین خسرو پرویز؛ ممکن است خود خسرو نیز پیش از به قتل رسیدن به دست پسرش، به طاعون دچار شده باشد. طاعون ابتدا سبب تضعیف رومی ها در مقابل خسرو شد و خسرو با پیشروی در ترکیه در امپراطوری روم، سبب ورود طاعون به درون ایران شد. توجه بیش از حد خسرو به جنگ که سبب غافل شدن او از گسترش طاعون در آذربایجان شد، یکی از مهمترین دلایل نارضایتی مردمان از جاه طلبی های حکومتی خسروها عنوان شده است. لازم به ذکر است که گسترش طاعون را نتیجه ی تغییرات آب و هوایی در عصر یخبندان کوچک دانسته اند که شرایط را برای انتشار موش ها در جهان فراهم کرده بود. ریچارد ای لووت در مقاله ای که به تاریخ 4 فوریه ی 2010 در ناشنال جئوگرافیک منتشر میکند، به نقل از "دالاس ابوت" ژئوفیزیست دریایی از دانشگاه کلمبیا، علت احتمالی وقوع عصر یخبندان کوچک را برخورد شهابسنگ عنوان میکند و آن را عامل زوال کشاورزی و تمدن و جایگزینی امپراطوری روم با فئودالیته ی ژرمن میخواند. این، با توجه به این که مقر حکومت شاه ایران یا خسرو، در بین النهرین دانسته شده، تکرار مجازات اعقاب سرافیم با بلایای آسمانی است. با این حال تلقی دیگری نیز میتوان از آن داشت. کافی است زمانش را عقبتر ببریم تا موضوع روشن شود. پیشروی خسرو در یک سرزمین یونانی و بازگشت یونانیان به رهبری هراکلیوس بیزانس به درون سرزمین او، تکرار پیشروی پارسیان به رهبری داریوش درون سرزمین یونانی ها و بازگشت یونانیان به رهبری اسکندر به قصد موفق فتح پارس در زمان پادشاهی به نام داریوش است. سربازان مقدونی اسکندر نیز تفاوت زیادی در سطح زندگی با شاهشان نداشتند و از این جهت شبیه اعراب بودند. با این حال، اسکندر در کشورسازی و رسوم شاهانه از پارسیان تقلید کرد و از این جهت به قول پیر بریان آخرین امپراطور هخامنشی بود. این شبیه تقلید اعراب از پارسیان پس از فتح سرزمین پارس است و جالب این که در نوشته های اسلامی، اشکانیان جانشینان اسکندرند اگرچه در متون غربی، اشکانیان شورندگان علیه اسکندرند.  به هر حال یک تلقی از این همانی سلوکیان و اشکانیان به عنوان یک حکومت پارسی با رهبران یونانی وجود داشته است. نکته ی جالب در این مطلب این است که به مانند ساسانیان، زوال هخامنشیان نیز نتیجه ی بحران آب و هوایی به نظر میرسد. اریستوبول و پاتروکل نوشته اند که در زمان ورود اسکندر به حدود دریای کاسپین، آب آن به حدی کم شده بود که رود جیحون در زمان فروریختن در دریای خزر به حالت آبشار درآمده بوده است. این موضوع که مرتبط با کاهش حجم آب رودها است، با قحطی و تلفات دام ها در سرزمین های خیون ها (شیونگ نو ها) در استپ های آسیا و جاری شدن آنها به صورت غارتگران به سمت مرزهای چین و جابجایی های عظیم آنها در اوراسیا ازجمله به صورت هون ها در اروپا و تاراندن قبایل بربر گاول و ژرمن توسطشان به صورت بهمن وحشت بر سر رم طی چند قرن همراه است. نخستین بروزات آن در اروپا، جابجایی مسیر حرکت گردبادها رو به شمال است که به افزایش حجم یخچال های طبیعی در گذرگاه های کوهستانی آلپ و بسته شدن راه های گذر می انجامد و سبب یورش قبایل کیمبر و تویتون در قسمت های پایین راین به سمت رم در اثر طغیان آب میشود. ("کشف خزرستان": لف ن. گومی لی یف: ترجمه ی ایرج کابلی: نشر آگه: 1382: ص82-80) اگر یورش اخیر را مربوط به همان اقلیت ژرمن فرناس بر اکثریت فریس یعنی فرانک های پاریسی که امپراطوری مقدس روم را میسازند بدانیم آنوقت میتوانیم این یورش را به قرن چهارم قبل از میلاد برگردانیم زمانی که گاول ها به قلمرو اتروسکی که رم جزوی از آن بود یورش بردند و به روایت فلیستوس سیسیلی، پلینی و پلوتارخ بر ارتش رم وابسته به اتروسک ها چیره شدند.:

Acritical history of ancient rome: gary forsthe: the joan palevsky imprint in classical litereature:  p253

این باز میتواند به صورت همکاری گاول ها با کارتاژها یا فنیقی های شمال افریقا برای تصرف رم در قرن سوم قبل از میلاد تکرار شود. کارتاژها موفق به محاصره ی رم شدند ولی نتوانستند آن را بگیرند. رهبر جنگ علیه رم یعنی هانیبال از سوی کارتاژها طرد شد ولی به سلوکیان که دیگر دشمنان رم بودند پیوست و با آنها در نبرد ناموفقی علیه پیشروی رومیان در ترکیه همکاری کرد. همدستی سامی های شمال افریقا و هون ها و ژرمن های یورشگر از شمال در سقوط امپراطوری رم، در قرن پنجم میلادی و در دنباله ی یورش عرب ها به مصر و کارتاژ در قرون سوم و چهارم میلادی در همدستی با پارس تکرار میشود. اینجا البته رم به دست ژرمن ها می افتد و این مثل این است که رم اتروسکی ابتدایی به جای کارتاژها به دست گاول های همکارشان افتاده باشد. به هر حال، همدستی هانیبال کارتاژ با سلوکیان یا جانشینان اسکندر یونانی پارسی مآب علیه پیشروی رم در ترکیه همان همکاری عرب ها و ساسانیان علیه رم است. شکست این اتحاد از رم، یک ابداع عمدی در تاریخ رسمی برای نشان دادن اصل بیزانس یا روم یونانی در رم اروپا است. به هر حال، ثمره ی اتحاد پارسی مآبان با اعراب جالب است. هاتمر تاریخ بین قرون دوم قبل از میلاد تا دهم میلادی را دچار اشکال میبیند، ولی به پیروی از تاپر زمان فاجعه را در قرن سوم میلادی –همزمان با فروپاشی امپراطوری هان در چین، سقوط دولت پارت در عراق، و تضعیف شدید رم و هرج و مرج سیاسی آن- قرار میدهد و ازآنجاکه به پیروی از هریبرت ایلیگ، تاریخ قرون ششم تا نهم میلادی را جعلی میداند، فتوحات اسلام منسوب به قرن ششم را همان پیشروی اعراب دوست پارسیان در شمال افریقا، ایتالیا و اسپانیا در قرون چهارم و پنجم میلادی مقارن با سقوط رم غربی توسط بربرهای شمالی میخواند و نتیجه میگیرد که ما باید از این اتحاد پارسی گری با اسلام عربی، مستقیما از سلسله ی ساسانی ساقط کننده ی پارت در عراق در قرن سوم، به رهبران دیلمی عراق در قرن دهم میلادی برسیم که مثل ساسانیان، خود را شاهنشاه میخوانند با این تفاوت که یک خلیفه ی عرب به عنوان جانشین مذهبی خدا تامین کننده ی رضایت مردمی از اعمال این شاهان است. یعنی ساسانیان تبدیل به دیلمیان میشوند که همانطورکه دیدیم نماد ملوک الطوایفی مردمگرایانه در شرق است:

‘falsified antiquity; slight corrections between130bc and 911ad: Thomas hattemer

اگرچه به نظر من این داستانها، تاریخ واقعی کاتاستروف یا فاجعه ی کیهانی را روشن نمیکنند ولی با نشان دادن یک تغییر مسیر در حکومت از شاه قدرقدرت آسمانی به رهبر مردمی آسمانی، تبلور اندیشه ی نادرستی مضمون فره ی ایزدی شاهنشاهی و اولین تلاش های گله ی سابق آدمی در راه خود اتکایی را –که البته همگانی نبوده و هنوز هم نیست- مدلل میکنند. دراینجا ما دو راه حل پیش رو داریم: یا راه حل کارتاژی یا راه حل رومی، که راه حل رومی همان راه حل فاتحان ژرمن رم یا برسازندگان فئودالیته ی قرون وسطی است که خود از اشرافیت بیزانسی قستنطنیه الگو گرفته اند. سقوط کارتاژ توسط رم مابه ازای جانشین شدن دموکراسی قبیله ای با شاهنشاهی ساسانی-دیلمی است. تا زمان غلبه ی رم بر کارتاژ،  «نظام کارتاژ هیچگاه از درون مورد تهدید قرار نگرفت و باز به خلاف شهرهای خودمختار آسیای صغیر و یونان، نه گرفتار آشوب داخلی گشت  و نه "جباران" بر آن حکم راندند. اگر دولت کارتاژ استوار بماند نه به خاطر تنظیم گروه های مهاجر بود بلکه جامعه ای مرفه بود. به طور کلی، فقر و بیعدالتی اجتماعی بر آن استیلا نیافت و حتی قانون رفاه اجتماعی داشت که به آن میرسیم. از این نظر، بیشتر به جامعه ی کرت میماند تا به شهرهای آناطولی و یونان که تقریبا در همه ی آنها اختلاف طبقاتی حدت داشت و تعارض داخلی به بار آورد...به گفته ی ارنست بارکر: تدبیر شایسته ی کارتاژ به تعبیر جدید همان نقشه ی "خدمات عمومی اجتماعی" است. هدف آن درمان آنی پریشانی نبود بلکه نقشه ی سازنده ای بود که افراد جامعه بتوانند زندگانی خویش را سامان دهند. لاجرم در آن روزگاران خیلی دور، عقل اجتماعی کارتاژ، نظام سیاسیش را در درون استوار نگه داشت. کارتاژ با کنستیتاسیون مرکب خود نه به تیرانی روی آورد نه به نفی حقوق مردم برآمد و نه بر تهیدستان ستم روا داشت...پولیبیوس به مطالعه ی تطبیقی کنستیتاسیون رومی با کنستیتاسیون های کارتاژ، کرت، آتن، اسپارت و تبس میپردازد. در آن قیاس سیاسی، توجه او در درجه ی اول معطوف به نظام دولت کارتاژ است. خصوصیات مهم و نیکویی که برای جمهوری روم شناخته، دراصل "اختراع" کارتاژ میداند و منطق آن را در متن تحول تاریخ دو دولت میسنجد که جنبه ای از فلسفه ی تاریخ او است...تاثیر پولیبیوس در تئوری سیاسی رومی خاصه تاکید او بر اصل حاکمیت و اراده ی مردم انکارناپذیر است. سیسرون متفکر سیاسی نظریه ی پولیبیوس را در هر دو اثر خود به نام "جمهوری" و "قوانین" آورده است. اما اهمیت نوشته ی پولیبیوس تنها بدین نیست که نخستین تحلیل مضبوط را درباره ی کنستیتوسیون روم به دست میدهد بلکه بامعنی تر از آن، تفسیر و وجهه ی نظر خود او است از بابت تاثیری که در تئوری قوانین کنستیتوسیون و و نفوذی که در مجموع قوانین اساسی مغرب تا عصر جدید داشته است و آن اصل بزرگ تفکیک قوای دولت است در یک نظام سیاسی قانونی در عالی ترین مراحل عقل سیاسی. فکر نظارت و موازنه ی قدرت در فلسفه ی سیاسی مونتسکیو نفوذ کرد. متفکر فرانسوی نظریه ی تفکیک قوا را در منطق نفی مطلقیت سیاسی و قدرت نامحدود سلطنت، و تاسیس دولت قانونی پروراند، نظریه ای که به طور مشخص پایه ی کنستیتوسیون امریکا را ساخت و در قوانین اساسی سده ی نوزدهم تاثیر ژرف و عام داشت.» ("تاریخ فکر از سومر تا یونان و روم": فریدون آدمیت: نشر روشنگران و مطالعات زنان: 1386: ص 79و 82 و 172و 174) مسلما کسانی که این دستاوردها را به پولیبیوس نسبت داده اند، وابسته به همان اشرافیت های سلطنتی ژرمن اروپای غربیند که از امپراطوری مقدس رم یا تنها دولت سراسری واقعی رومی در اروپای غربی برخاسته اند و ازاینرو آن را به یک رم باستانی نسبت داده اند که در فئودالیته ی قرون وسطایی خودشان اثر آن دیده نمیشده ولی بیشک آنچه بازگشت به برتری رومی در دولتسازی مدرن خوانده شده، نتیجه ی ابتکاراتی برای اصلاح و پیشرفت سیستم ملوک الطوایفی اروپایی است که احساس میکند در مقابل خشم مردم ناراضی ضعیف است و به نوعی دستکاری اشرافی در مردمگرایی عربی دست میزند یعنی همان کاری که سنای اشرافی روم با مشروطه ی کارتاژ میکند و این در یک زمینه ی رای دهی مردمی معنی پیدا میکند که امروزه تنها دلیل وجود دموکراسی در یک کشور از سوی قدرتمداران آن –حتی صدام حسین- تلقی میشود. دموکراسی برای این آمد که مردم که هنوز توسط فرمانروایان خط داده میشدند و میشوند، فکر کنند خودشان حاکم و سیاست ها را انتخاب میکنند و به شرایط تن دهند. اما نارضایتی از بین نرفته و بخصوص در کشور بحران زده ای مثل ایران، اشرافیت میخواهند به فئودالیته ی ساسانی برگردند تا هنوز خودشان در قدرت باشند و مردم نیازی به فکر کردن حس نکنند و به شاه آسمانی اعتماد کنند. فرض خیلی ساده ای پشت این بلاهتپروری قرون وسطایی وجود دارد: زمانی که مردم بیسواد باشند -و سواد فقط به خواندن و نوشتن نیست- رنج را راحت تحمل میکنند به شرطی که مطمئن باشند شاهشان فره ی ایزدی دارد و تمام بلاهایی که بر سرشان می اید با برنامه ای ایزدی به پیش میرود و کلا همه چیز تحت کنترل است حالا بلاها زیر سایه ی ارباب فئودال دوران قبل از مشروطه بر انها نازل شود یا دولت های لیبرال خدمتگزار و امید، فرقی نمیکند. آیا این یک عقبگرد نیست؟

خدا نوکر ما نیست:  هشدارهای صدر اسلام درباره ی مادی بودن ذهنیت انسان از خدا

نویسنده: پویا جفاکش

"پزشک دهکده" یکی از سریال های پرطرفدار و طولانی تلویزیون بود که اولین بار، در اوایل دهه ی هشتاد شمسی و جمعه شب ها از شبکه ی دوم سیما پخش میشد و داستانش در یک دهکده ی غرب وحشی در امریکای قرن 19 میگذشت؛ آدم هایی درک شدنی و متعارف داشت و از دوبله ی بسیار قوی و کار شده ای هم برخوردار بود. پس از 3سال پخش، آخرین قسمت این سریال، در چهارمین جمعه ی پاییز 1383 مصادف با 24 مهرماه آن سال، درست شب آغاز ماه رمضان از تلویزیون پخش شد درحالیکه قسمتهای پخش شده در سال 1383 گاهی بسیار قوی تر از قسمت های دوران آغاز سریال به نظر میرسیدند. یکی از این قسمت های خاص، داستان کشیش دهکده را روایت میکرد که دچار بیماری چشمی شده و در حال کور شدن بود. کشیش اقدام به عمل چشمان خود کرد که شانس موفقیت آن، تا حدی بود. تمام مردم ده، برای سلامتی کشیش دست به دعا بردند ولی عمل موفقیت آمیز نبود و کشیش برای همیشه نابینا شد. این اتفاق باعث شد تا کشیش به شدت احساس افسردگی و بی پناهی کند و از سوی دیگر، مردم و حتی کشیش، به وجود خدا بدبین شوند ولی درنهایت کشیش به این نتیجه رسید که باید به خواست خدا احترام بگذارد و اتفاق روی داده را به نفع خود و دنیا ببیند. در زمان پخش این قسمت، من هنوز تازه از مدرسه درآمده بودم و جوانتر از آنی بودم که به فلسفه ی بدبینانه ی پشت این اتفاق بیندیشم. ولی سه سال بعد، در تابستان 1386 که این سریال برای دومین بار و این بار هر روز از شبکه ی دو پخش شد، در شرایطی بودم که احساس میکردم هر طور شده، باید این قسمت را مجددا ببینم و به دیالوگ هایش دقت کنم. متاسفانه تلویزیون مرا ناامید کرد. مسئولین پخش، ازآنجاکه فلسفه ی این قسمت را مزاحم فرهنگ شفاخواهی و رشوه دادن مردم به خدا –یا بهتر است بگویم: نمایندگانش- برای درمان مشکلاتشان یافته بودند، آن قسمت را به جز حدود ده دقیقه کلا سانسور کردند و صرفا آنقدر نگهش داشتند که معلوم شود چرا کشیش کور شده است و دعاها و بدبینی های مردم کلا حذف شد؛ بعد این ده دقیقه را به قسمت بعدی که آن را هم به شدت سانسور کرده بودند دوختند (این هم لابد یکی از تغییرات وعده داده شده در تلویزیون با جانشینی آقای ضرغامی به جای آقای لاریجانی در ریاست صدا و سیما از 1383 به بعد بوده است!). این به همان نسبت که خبر بدی است، به طور غیرمستقیم خبر خوبی نیز هست چون این جور اتفاقات همیشه وقتی می افتند که سطح امید به زندگی مردم افزایش یافته و اتفاقات بد از اتفاقات خوب کمتر شده باشند و این گونه مواقع، همیشه مردم احساس میکنند خدا نوکرشان است و اگر جواب دعاهایشان را ندهد پس حتما وجود ندارد درحالیکه در گذشته ی نزدیک، مرگ به همان نسبت زندگی بخشی از جهان بود و مردم که اغلب نفع زیادی از زندگی نبرده بودند بیشتر روی جهان پس از مرگ، سرمایه گذاری میکردند تا جهان زنده ها. مادربزرگ دوستم به او میگوید "شما جوان ها نسبت به جمهوری اسلامی بی انصافید. شما دوران شاه را ندیدید ما چه جوری زندگی میکردیم. جمهوری اسلامی هر کار نکرد اقلا همه جا را آسفالت کرد. بدون این آسفالت ها ما حتی در خارج شدن از روستایمان مشکل داشتیم. من الآن اینقدر عمر کرده ام به خاطر این که آسفالت و ماشین هست و میتوانم وقتی مریض شدم، دکتر بروم." همین تازگی، شبکه ی مستند سیما، فیلم مستند قدیمی "طاعون" ساخت پوران درخشنده (1361) را پخش کرد که داستان انهدام طاعون در کردستان توسط مامورین زحمتکش انستیتو پاستور در آن سال را روایت میکرد. یکی از اعضای گروه، مردی بود که 27نفر از افراد خانواده اش را در اثر طاعون از دست داده بود. در زمان ساخت این فیلم، حتی کشاورزی کردن برای روستاییان، حکم بازی با زندگیشان را داشت. چون لانه های موش ها توی مزارعشان بود. مامورین انستیتو پاستور، مدل لانه سازی این موش را که جونده ای وحشی بود، شناسایی و از روی آن، تمام سوراخ های لانه های آنها را درآورده و با سنگ هایی علامتگذاری شده، نسبت به نزدیک شدن کشاورزان به لانه ها هشدار داده بودند و بعد جلو ورودی های لانه ها طعمه گذاری کرده بودند. از طاعون گذشته، ریشه کن شدن فلج اطفال در ایران را که دیگر خودم هم به یاد دارم و این که در سال 1374 چطور در برنامه ی کودک سیما، مدام برای زدن واکسن فلج اطفال به کودکان تبلیغ میشد. الآن دیگر کسی به خاطر این مرض، از کودکی تا آخر عمر فلج نمیشود. راستش را بخواهید، ما هیچکدام از این اتفاقات را به حساب خدا نمیگذاریم. مثل چاپلین در فیلم عصر جدید هستیم که در طبقه ی بالای یک فروشگاه –کنایه از دنیای بازاری شده- با چشمان بسته اسکیتبازی میکنیم و بارها به لبه ی پرتگاه فروشگاه نزدیک میشویم و از آن فاصله میگیریم و اصلا نمیفهمیم که خطر سقوط از بیخ گوشمان گذشته است. ولی چشمان بسته به هر حال، به سقوط خواهند انجامید و این سقوط گاهی فقط به خاطر انتظارات دنیاپرستانه ی ما از خدا است که هیچوقت از ته دل به او اعتماد نداریم و او را به عنوان یک وسیله ی کسب منفعت مادی در کنار خود نگه داشته ایم. این به تبعیت از نخستین مسلمانان در تاریخ صدر اسلام اتفاق افتاده است.

در این تاریخ میخوانیم که یهودیان، عمالقه را در یثرب یا مدینه شکست دادند و درآنجا امارت های عالی برای خود ساختند. حاکم یهودی مدینه به مردم عرب تابع شهر ظلم میکرد و آنها را مجبور میکرد در هر ازدواجشان، عروس قبل از داماد باید با حاکم یهودی مجامعت کند (همان سنتی که در فیلم "شجاع دل" مل گیبسون هم نمایش داده شده است). تا این که یکی از عرب ها که نمیتوانست نیت حاکم علیه خواهرش در شب عروسی او را تحمل کند، شورید و بساط حکومت یهودیان برچیده شد. اما دو قبیله ی عرب پیروز یعنی اوس و خزرج بر سر حکومت بر شهر با هم جنگیدند و یهودیان نیز به آتش تفرقه دمیدند تا از اتحاد اعراب علیه خودشان در امان باشند. این شد که اعراب یثربی به این نتیجه رسیدند کسی از خارج از این دو قبیله باید رئیس هر دو شود تا عدالت برقرار شود. در همین زمان، یثربی های مسافر به حج، از وجود پیامبری در مکه خبر دادند و یثربی ها تصمیم گرفتند این پیامبر یعنی محمد را حاکم خود کنند. یهودی ها که خطر را حس کردند، با وجود بیعت با محمد، به ایجاد تفرقه با یثربی ها و همکاری با دشمنان پیامبر ادامه دادند و این سبب اخراج و قتل گروه هایی از آنها از شهر شد. این داستان، جذب اعراب به کیش محمد را در جهت بهبود زندگی مادی و بر اساس قراردادهای اجتماعی نشان میدهد. با این حال همه این داستان ها را قبول ندارند. "شاخت" معتقد است رسالت پیامبر را بر قرآن نهاده اند و قرآن را وسیله ی جذب مردم بیسواد به کیش محمد دانسته اند درحالیکه زبان قرآن، عربی فصیح است و عربی فصیح، اصلا یک زبان بومی و محلی نیست و یک زبان قراردادی و متعلق به باسوادان است؛ اصلا اشعار جاهلی از یک جهت به این دلیل جعل شده اند که بگویند در قبل از اسلام هم این زبان را مردم میفهمیده اند اگرچه دستور زبانش را خلیل ابن احمد در دوره ی اموی نوشته است! شاخت، محیط مکه و مدینه و کلا حجاز را یک قلمرو یهودی میدانست و معتقد بود محمد در حجاز، مدلی بومی از موسی بنیانگذار یهود است که همانطوری مهاجرت میکند و در مسیر مهاجرت، مثل موسی در راه خدا کافرکشی میکند. در این روایت، مهاجرت محمد از مکه (مکان) به یثرب یا مدینه، همان مهاجرت موسی از ماگان (مصر) به "مدین" قلمرو پدرزنش "یثراو" (یترو) است. به نظر شاخت، عبدالملک مروان که حاکم اعراب در سوریه بوده پس از فتح حجاز، با یهودیان آنجا مناسبت یافته و یهودیت را با اسلام محمدی عربی کرده است. شاخت روی روایت های ارمنی تاکید میکند که بر اساس آنها، اعراب و یهودیان با هم دشمن نبودند بلکه با همدیگر علیه مسیحیان رومی متحد شده بودند. "کوک" اگرچه زندگینامه ی محمد را جعلی میداند، ولی معنی شدن لغات احمد و محمد به "بسیار ستایش شده" یا همان "فارقلیط" یا منجی مسیحیت و عیسای بازگشته را مرتبط با مسیح باوری ای فرایهودی میداند که با مسیح یهودیان پیوند خورده است. کوک، این مسیح باوری را برخاسته از یکتاپرستی ابراهیمی [یعنی حنفیت] میداند و هنوز برای آن کاربرد سیاسی قائل است ازآنروکه اگر اعراب از نسل ابراهیم باشند پس مسیح آمده از نسل ابراهیم، وعده ی خدا به ابراهیم در تورات را عملی میکند و این به نفع اشرافیت عرب است. پاتریسیا کراون نظریه ی کوک را گسترش میدهد با این عنوان که نخستین روایت های غیر عربی از اسلام، حاملان آن را "مهاجرون" میخوانند و این لغت قبل از این که به هجرت کنندگان عرب از مکه به مدینه اطلاق شود به یهودیان کوچیده از حجاز به شامات اطلاق میشد. این یهودیان در شامات موفق بودند چون پیشتر، سامری ها یهودی مآبی را در بین اعراب گسترش داده بودند. سامریان، شعار "خدا فقط خدای یگانه است" را سر میدادند که منشا "لااله الاالله" اعراب است. آنها همچنین قبل ازانجام هر کاری اصطلاح "بشم" یعنی با یاد خدا را به کار میبردند که در اعراب به صورت "بسم الله" تقلید شد. [توضیح این که یهودیان، نام خدا را بلند نمیگویند و به جایش اصطلاح "اشم" یا "هاشم" به معنی اسم یا نام را به کار میبرند به کنایه از نام خدا. قبیله ی پیامبر هم "بنی هاشم" یعنی پسران هاشم نامیده میشوند. البته تاریخ اسلام مدعی است هاشم لقب "عمروالعلی" یا "عمروالعلاء" (یعنی "عمر بلندمرتبه") جد قریشی پیامبر بوده است.] اما مهمتر از همه این که سامری های تاثیرگذار بر عرب ها خواستار بازگشت به سنت ابراهیم بودند و عرب های یهودی مآب تحت تاثیر آنها به سمت قبله ی "شخیم" نماز میبردند چون تصور میشد آنجا جایی است که ابراهیم، قوچی را به جای پسرش در راه خدا قربانی کرد. این آمادگی قبلی، سبب لبیک عرب ها به دعوت یهودیان به توجه به معبد ابراهیم در روستای مکرب یا مکه ی مکرمه ی کنونی در حجاز شد.:

“origins of koran”: ibn warraq: 2012: qcc.cuny.edu

مورخان نامبرده سعی کرده اند تا این نظریات را در قرار دادن در بافت تاریخ اسلام، به لحاظ سالشماری و با جزئیات توضیح دهند و به حدود 1000سال پیش نسبتشان داده اند که البته این تلاش ها به نظر من به همان اندازه ی سالشمار کردن اشعار حافظ توسط دکتر قاسم غنی بیهوده است. ولی نکته ی مورد توجه من درباره ی این نظریات این است که مسلمانان عمری را با این داستان ها سر کرده اند بی آن که به اندازه ی این مورخان سکولار در آنها شک کنند و اصلا آنها را ضربه زننده به تقدس پیامبر ارزیابی کنند. این نشان میدهد که مسلمانان واقعا در تمام طول تاریخ، برای اسلام، رسالت ایجاد بهشت مادی قائل بوده اند و شاید همین مسئله بوده که ایرانی ها را دچار توهم ظهور قریب الوقوع بهشت مادی پس از به حکومت رسیدن یک روحانی شیعه (امام خمینی) در کشور کرده است. خرافه ی قریب الوقوع بودن آخرالزمان با انقلاب اسلامی ایران، در شعار "خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار!" متجلی شد و هنوز هم که هنوز است، یکی از بزرگترین کابوس های اولیای جمهوری اسلامی است که مردم هنوز از آنها طلبکار بهشت زمینیند. ولی این همه ی ماجرا نیست. درواقع تا حدود 200سال قبل، هنوز وجود فرهنگی در صدر اسلام دانسته و شناخته بود که به همان اندازه ی امید به مادیات، نسبت به خطر آنها هشدار میداد و ازجمله این را درباره ی مادی بودن اعتقادات دینی و وسیله بودن آنها در دنیاپرستی نیز صورتبندی کرده بود. در آن سال ها هگینز، درحالیکه تایید میکرد اله یا الله عرب ها همان الوهیم یا علیم عبری و هر دو همان "ایلو" ی کلدانی و "ال" فنیقی هستند، همزمان نکته ی ظریفی نیز در نسخه ی عربی-اسلامی خداوند یافته بود. در عربی، "ال" با کسر الف، مذکر بوده ولی "ال" با فتح الف، دو جنسه بودن را میرسانده و گاهی فقط معنی مادینه میداده است. عرب ها به اول تمامی اسامی عام، "ال" با فتح الف اضافه میکردند تا از این طریق، هم خدایی بودن آن را مورد تاکید قرار داده باشند و هم دوجنسه بودن آن را. دوجنسه بودن به این معنی که شی ء یا پدیده ی مزبور، نرینه است یعنی روحانیت و خدائیت دارد ولی از طرف دیگر، مادینه است یعنی از جنس جسمانیت و فیزیک است. بنابراین ارزش دارد اگر انسان را به خدائیت برساند و خطرناک است اگر او را به وادی مادیگرایی و نفع پرستی بکشاند. نکته ی جالب این است که عرب ها حتی به اول نام مذکر "اله" با کسر الف، یک "ال" با فتح الف اضافه کرده و خود خداوند –یعنی تصور انسان از او- را هم مادی توصیف کرده بودند و هم روحانی ازآنروکه خدا در ذهن بشر وجود دارد و ذهن بشر مادی و محدود است. از این جهت هرگونه توصیف الله جزوی از "بعل" یا انعکاس "ال" معنوی در جهان مادی به شمار میرود. به همین ترتیب، در عبری نیز خدا "علیم" نامیده شده بود که از "ال" با فتح الف بعلاوه ی حرف تکمیل "م" سامی پدید آمده بود. علیم نسخه ی ماورائی خدا است و تجسد این جهانیش که بعل زبوب است در "سمیم" یا آسمان های ستارگان منتشر میشود ولی هنوز برای نامیدن خودش باز از فتحه استفاده میشود تا مادی بودن به مضمون درآمدنش در ذهن آدمی گوشزد شود. اله در عربی، معنی به چرخش درآمدن را میرساند چون خدا در خورشید انعکاس می یابد که در آسمان میچرخد و مثل موجودات مادی، طلوع، بلوغ و غروب دارد که این سه حالت به خداوند نیز تسری می یابند و او را به خالق، نگهدارنده و کشنده تقسیم میکنند. این سه حالت در هند، به ترتیب برهما، ویشنو و شیوا هستند و در بین پارسیان به ترتیب میتراس، اوروماسدس و اربیانوس. از سرزمین های عربی نیز گزارش یک تثلیث فصلی حول پرستش "سدای آدونیس" را که همان تموز یا ایزد رویش و مرگ گیاهان در طول سال است را داده اند. وقتی خدایان و مذاهبشان اسما در این چرخه گذارده میشوند، یعنی قبول کرده اند که خودشان نیز همچون الگویشان خورشید، در معرض گذر زمان، رشد و افول خواهند داشت حتی شاید خود الله یا علیم. هگینز که در این برهه از زندگی خود، برهمای هندیان را فرم اصلی و اولیه ی ابراهیم پدر یهودیان و اعراب میدانست، حدس میزد که این فلسفه باید از هند به پرشیا، سپس سرزمین های عربی و سپس جهان غرب وارد شده باشد. ازجمله به روایتی درباره ی وجود سرزمین پلستین (فلسطین) در شرق فرات و حاشیه ی "دریاچه ی آشوریان" (خلیج فارس) –یعنی در ایران حالیه- اشاره کرده بود و روایتی دیگر درباره ی مهاجرت یهودیان از طریق دریای سرخ از عربستان به مصر (یعنی عکس مهاجرتی که به خروج موسی نسبت داده میشود).:

“anacalypsis’: godfrey Higgins: v1: creatspace pub: p9-13

هگینز که عضو یک انجمن سلطنتی قرن هجدهمی درخصوص فرهنگسازی برای اتحاد مستعمرات بریتانیا بود، به پیروی از رده های بالاتر سیاسی، هند را که به لحاظ فرهنگی اشتراکاتی با بریتانیا داشت، ولی از سوی دیگر سرزمین پرستش جانوران و عناصر طبیعت و از این جهت ملتی بدوی به نظر میرسید یک تمدن مادر در نظر گرفته بود تا بتواند بریتانیا در غرب را نقطه ی تحول مذهب هند و شرق نشان دهد همانطورکه گذر زمان، خورشید را مدام از شرق به غرب جابجا میکند و صحبت رفتن از چرخه ی خدا در نخستین فصل از کتاب اناکالیپسیس دقیقا چنین مضمونی را میرساند. با توجه به این که مسلمانان و یهودیان، خط اتصال بریتانیا در غرب با هند در شرق بوده اند، بحث های سیاسی ای که هگینز آنها را در بریتانیا بر بنیاد عربی-یهودی قرار میدهد بسیار مهمند. هگینز دراینباره از دو مکتب "سوردور" (جنوب) و "نوردور" (شمال) در بریتانیا صحبت میکند که تحت حکومت به ترتیب "سوردروی" (شاه جنوب) و "نوردروی" (شاه شمال) بودند. شاه شمال در "نوروی" ساکن بود که نامجایش بعدا روی کشور نروژ قرار گرفت. درمقابل، مقر جنوب در "یونا" یا سرزمین ملت "یی" قرار داشت که به تفاوت در داخل یا خارج از بریتانیا دانسته میشود. یی ها غله، گاو و فن ساخت قلعه های سنگی در نواحی پرآب را رواج دادند و نمادهایشان کبوتر و هلال ماه بود منسوب به "آمیدا" یا "مامد" یا "مامت" که همان احمد یا محمد پیامبر مسلمانان است. البته به گفته ی هگینز، نماد هلال ماه را در بین مسلمانان، پیروان عمر یا عثمان به کار میبردند نه پیروان علی، و آن را ترک ها گستراندند نه عرب ها. رهبری معنوی مکتب یونا با "شان شریبو" بوده که در این عنوان، شریبو همان "شریف" یا کلانتر است و "شان" در ایرلندی به معانی کهن و مقدس استفاده میشود. لغت شان به همراه عنوان مزبور، از سرزمین سین گالی آمده است که در آن، گالی عنوان اقوام گاول یا کلت است و سین معادل همان شان است. سین در لغت یعنی شیر درنده، و تلفظ دیگر کلمه ی سان به معنی خورشید است. سین و نیس یا نیش [از "نیشو" در آشوری به معنی شیر] هر دو القاب دیونیسوس از خدایان خورشیدی هستند و احتمالا عنوان نیس بر دریاچه ی لاک نس و کوهستان نویس در اسکاتلند بر جای مانده است. سینگالی نام دیگر جزیره ی سیلان یا سریلانکا در شبه قاره ی هند نیز بوده و عنوان گالی در آن، احتمالا با سرزمین شمالی بنگال مرتبط بوده که محل حکومت شاهان بنی گال یعنی پسران گال بوده است. البته اصطلاح سین در سینگالی سیلان را به نام کشور صین یا چین نسبت میدادند که گفته میشده تنها حکومت بیگانه ای بوده که زمانی بر آن جزیره حکومت کرده است. این چینی ها باید همان سکاهای ترک-تاتاری باشند که رهبران ژرمن اقوام گالی در غرب نیز از نسل آنانند. ارتباط گالی های شرق و غرب، به نسبت قوم افسانه ای گالی به پادشاهی اوروگالو برمیگردد که اولین ملتی بودند که اسطوره ها و افسانه ها را با نوشتن ثبت کردند و زبان آن ملت، پدر زبان های عربی، کلدانی، سریانی و عبری محسوب شده است. در اروپا گالی ها یا گاول ها یا کلت ها هر قومی بودند که سیادت کولدی ها یا کالدونی ها یعنی یهودی های متمایل به استرولوژی کلدانی را پذیرفته باشند. این یهودی ها از "باثکول" آمده اند که هگینز، اصل آن را "بیت غول" و مرتبط با عناوین گال و اورگالو میداند. آنها عاملین برگزاری جشن تولد یوحنای تعمیددهنده در انقلاب تابستانی بودند تا یوحنا پیامبر صابئین را با خورشید یا سان تطبیق کرده باشند. ولی این صابئی نماها در هر حال، یهودی بودند و جارچیان تقدس معبد سلیمان. عرب نماییشان هم ازآنرو بود که عرب ها احیاگران معبد سلیمان در اورشلیم به شمار می آمدند. [منظور از معبد سلیمان، قبه الصخره است که عبدالملک مروان در ایلون ساخت پس از آن که ایلون ویران شده را اورشلیم خواند و آن را بازسازی کرد.] ازاینرو این کولدی ها را هگینز، اولین تمپلارها یا شوالیه های معبد در اروپا میداند ضمن این که آنها را معمار فئودالیته ی بریتانیایی به شمار می آورد. به نظر هگینز، سینگالی ها را باید با فین گال افسانه های ایرلندی مقایسه کرد که در این عنوان، در اثر اشتباه خوانده شدن حرف "اف" به جای "اس"، کلمه ی جدید به وجود آمده است. فین گال به معنی بیگانه ی سفید استنباط میشده که لقب فین یا فیون مک کومهیل شاه قلمروی در اسکاتلند و قهرمان افسانه های ایرلندی بوده است. اوسیان پسر فیون را گاها اوسیان پسر اوم میخوانند که ترجمه ای است از "اوسیان اومر" که به نظر میرسد اومر، اصل لغت کومهیل باشد چون لغت اومر را در ایرلندی را میتوان به پسر اوم ترجمه کرد. اما این که اوسیان در پیری و در حالت نابینایی با معرکه گیری و شرح قهرمانی های پدرش امرار معاش میکرده، اومر را تلفظ دیگر نام هومر حماسه سرای نابینای اساطیر یونان و کپی او نشان میدهد. اما تجزیه ی اومر به پسر اوم ازآنرو است که "اوم" یا "اومبی" در زبان ژرمن، ازجمله به معنی "تغییر کرده" یا "از مرحله ای به مرحله ی دیگر رفته" است و در ایرلندی نیز گاهی معنی "ضد" و "برخلاف" میدهد و در زبان های مختلف ژرمن، با داشتن معانی ای چون "بر"، "در"، "برای"، "حول و حوش" و مانند آن، معنی اعمال تغییر بر آنچه قبل از آن قرار گرفته را میرساند و تغییر، رسالت قوم فین گال است. در عنوان مک کومهیل، کوم به جای اوم، و "هیل" به جای "ار" نشسته است. منشا ار و هیل –هر دو- باید "هری" باشد که در "شپ هری" –تلفظ ایرلندی قدیم لغت "شپرد" (چوپان)- به چشم میخورد (شپ در شپ هری به معنی گوسفند است). هری به معنی مقدس، عنوان خدایان هندو و بیش از همه شان لقب کریشنا خدای چوپان است که بقیه از آن پدید آمده اند. کریشنا خود، تحول یافته ی بودا خدای تاتارهای حکمران هند بوده است. به بودا دانشی منتسب بوده که به نامش "ودا" نامیده میشده است و همان در غرب، تحت عنوان "ویت"، منشا لغت وایز به معنی عاقل و دانا بوده است. لغات ویکا و ویچ و ویزارد به معانی جادو و جادوگر، از ویت و ودا و بودا برآمده اند.:

“anacalypsis”: godfrey Higgins: v2: longman pub: 1836: 288-298

لغت گال در فنیقی به معنی خدا است و یهودیان تلمودی، آن را به صورت "گاول" یا "خاول" [مترادف با حاول و تحول در عربی] تلفظ و برای ققنوس یا پرنده ای به کار برده اند که در موقع مرگ، خاکستر میشود و از خاکستر خود مجددا متولد میشود. خاول لغتا همان "گبور" [یا جبار] عبری و "کبر" عربی –منشا اکبر و کبری- است و در قبطی، خپری یا خدای خورشید مصری است که در قالب یک جعل (سوسک سرگین غلتان)، گوی خورشید را از شرق به غرب جهان قل میدهد و از طریق زمان، تحول ایجاد میکند. در قانون موسی، گاول عبارت از این بوده که مردی برای بخشوده شدن گناهان خود، خود را داوطلبانه به بردگی دیگران درآورد تا پاک شود:

“a book of the beginnings”: v2: Gerald massey: cosimoclassics: 2007: p333-4

بردگی، دراینجا تکرار عذاب کشیدن همچون در آتش جهنم سوختن است به مانند ققنوس که در آتش میسوزد. مدل دم دست این تشبیه، پروانه است که در تاریکی، به نور شمع جذب میشود و در آن میسوزد و خاکستر میشود. در عبری، "اش" به معنی پروانه است و در انگلیسی، همین کلمه به معنی خاکستر است. قرار گرفتن اش در کنار گال یا گاول به صورت اشکول که نام وادی ای بوده و آن را وادی خشکله ی کنونی در اسرائیل میدانند، ترکیب سرنوشت پروانه با ققنوس را هویدا میکند که در هیبت شترمرغ بزرگترین پرنده ی خشکی ظاهر میشود. چون شترمرغ نر، پرهایی به رنگ های مرکب از سفید و تیره داشته و ازاینرو یادآور آسمان شب بوده است. شترمرغ به کمهوشی مشهور بوده و ازاینرو از کلمه ی اشگول، لغت ترکی "اوزگل" و لغات فارسی "اسکول"، "شاسکول" و "کسخل" برآمده اند که جملگی به معنی احمق و نادانند و بر اساس ارتباط احتمالی کلمه با "عثکول" در عربی به معنی خوشه ی خرمای بی بار (ریشه ی "آشغال" و "اشغال") معنای مثبتی ندارند. اما احتمالا همین اشگول است که منشا "سکل" (دانش) و "اسکول" (محل کسب دانش) در عبری هستند. ازاینرو شاید نام فین الکی به جای سین در سینگالی ننشسته است چون فین میتواند تلفظ دیگر "بنو" یا ققنوس قبطی باشد. امروزه در ایرلند، منطقه ای به نام فین گال در مجاورت دوبلین در ایالت لین استر وجود دارد که معنی نامش را قبیله ی بیگانه میدانند. اینجا قلمرو مردمی موسوم به ابلانی یا بلانی یا ابدونی بوده که نام دوبلین از آنها می آید. ابلانی باید مرتبط با ابیل یا ابول یا بول باشد که هگینز، آنها را تلفظ های مختلف عنوان سامی "بعل" برای رب النوع و ریشه ی نام اپولو خدای خورشید یونانی-رومی میداند. اپولو ملقب به کونیوس و یی بوده که دومی را هگینز مرتبط با عنوان یاه یا یهوه میداند. این هر دو عنوان در اسم کانیا یا کانیی برای کریشنا در هند جمع آمده اند. اپولو همچنین ملقب به کوریوس یا کوروس بوده که با نام کریشا یا کریشنا ارتباط مستقیم دارد و لغات شرقی خورش، خروس، و خروشت به معنی خورشید، میتوانند واسطه ای بین کوریوس و کریشنا باشند. در کریستونیا در تراس، یک اپولو سیاه موسوم به کرجوج پرستش میشده که برای هگینز بسیار مهم است. تراس را محل زندگی قوم "سیندی" دانسته اند که به مانند سندی ها یا هندی های شرق، پس از مرگ مرد، همسر او را نیز میکشتند تا در زندگی پس از مرگ، در کنار او باشد. به نظر هگینز، کرجوج ارتباط مستقیم با "کرج" را نشان میدهد که یک موجود ماوراء الطبیعی برکتبخش و ملقب به "جن خوب" در خاورمیانه بوده است. کرج، عصایی موسوم به "قرس" داشته که لغتا همان "کراس" یا صلیب کریست یا مسیح است. دو تخته ی صلیب، جانشین دو مار پیچیده به دور قرس هستند که در اساطیر یونانی-رومی، به دور کریکیون یا کادوسئوس عصای هرمس یا مرکوری خدای دانش یونانی-رومی پیچیده اند. منابع قرون وسطایی، هرمس را با بودا برابر دانسته اند. هرمس و بودا هر دو فرزندان ایزدی زنی زمینی به نام "مایا" خوانده شده اند و یونانیان گاها مایا را با سرس الهه ی زمین برابر دانسته اند. در ایرلند، کیرس و همسرش کیرا پدر و مادر دختری به ناتم پرسیوان هستند و روشن است که کیرا و پرسیوان همان سرس و پرسفونه الهگان مادر و دختر طبیعت در اساطیر یونانی-رومیند. این نشان میدهد که الهه ی طبیعت، فرم مادینه ی اپولو کوریوس یا کریشنا خدای چوپان است که درواقع همان آدونیس [یا تموز] خدای طبیعت در خاورنزدیک است. این کیش، به واسطه ی کلدانیان به بومیان سیاهپوست خاورنزدیک میرسد ولی در هند نیز به مانند غرب از یک صافی یهودی گذشته است. هگینز، این را به کشف بریانت درباره ی یک کشور کولیدا به عنوان مابه ازای کلده ی بین النهرین در شمال هند مرتبط میکند که در آن نهرین یا دو رود، د به صورت سند و گنگ که دو رودخانه ی بزرگ هندوستان و منطقه ی بین آنها موسوم به "دو آب" بوده، بازسازی شده اند. کلده ی بین النهرین توسط زرتشت بنیان نهاده شده که منابع زرتشتی هندی او را آریایی میدانند. این به نظر بیرانت از آغاز شدن کولیدا از آریا یا هرات کنونی در افغانستان برمیگردد. بریانت همچنین توجه میکند که در کلدانی، نسبت آریایی به صورت "آری بی" (عربی) تلفظ میشود و این در تطبیق جغرافیای افغانستان با عربستان که خاستگاه محمد بوده توسط بومیان نقش داشته است. برسازی کولیدا در هند به عقیده ی بیرانت ناشی از منطقه ی سورا –به عقیده ی بریانت: مابه ازای سوریه در هند- بوده که مردمش یهودی نامیده میشدند اما به زبانی "کلدانی-سوری" تکلم میکردند و به نظر بریانت، همان کلدانی های باکتریا (بلخ) در گزارش امیانوس مارسلینوسند. این مردم، منطقه ی مهم "مهاسورا" (میسور) به معنی سورای بزرگ را در جنوب ساختند و از قدرت خود در آنجا برای شناساندن کولیدا یا کلده ی هند حول سورای شمال استفاده نمودند درحالیکه در جنوب هنوز موسوم به یودا یعنی یهودی بودند.:

anacalypsis: v1: book10: chap12

دلایلی وجود دارد که نظر بریانت درباره ی نقش هرات را در این مسئله تصدیق میکند. پلینی مورخ رومی، از سرزمین آریانا نام برده و مردم آنجا را به آریانوس توصیف کرده است. محدوده ی آریانا در نزد او حدود آریا یا هرائیوه را نشان میدهد که هرات کنونی است. اما در گزارش های اراتوستن و استرابون که زمانشان را به قبل از پلینی نسبت داده اند حدود آریانا بسیار بزرگتر و دربرگیرنده ی بخش اعظم افغانستان است و مشتمل است بر استان های آریا (هرات)، پارتیا (قلمرو بین هرات و دریای خزر)، باکتریا (بلخ)، مرگیانا (منطقه اطراف مرغاب در مرو کنونی)، هیرکانیا (گرگان)، کارمانیا (کرمان)،درانگیانا (سیستان)، گدروزیا (بلوچستان)، آراخوزیا (قندهار بزرگ)، و پاروپامیسوس (هندوکوش). آئلیانوس در "طبیعت جانداران" (کتاب16، فصل16) اصطلاح «هندیان باشنده ی آریانا» را استفاده کرده و آپولودوروس آرتیمیتیا از باکتریا به عنوان "زیور آریانا" یاد کرده بود ("آریانا": ویکی پدیا). آریانا بر اساس آنچه در بالا گفته شد، وسعت قلمروی را نشان میدهد که آبادگرانش یعنی آریایی ها همچون در اروپای غربی، یهودیانی کلدانی مآب بوده اند که به اسلام عربی گرایش داشته و برای آن آینده ی سیاسی-عقیدتی قائل بوده اند. در هند، این حرکت به مقابله ی آریایی های سفیدپوست با بومیان سیاهپوست شبه قاره توصیف شده است. در زبان هندی، گوری به معنی شخص سفیدپوست است. این کلمه از منشا عبری "گور"، "گوری" و "گوریون" و "گارون" (قارون) به معنی شیر جوان یا بچه شیر است و از دو جزء تشکیل شده است: "گه" یا "گو" به معنی جوان (معادل همان "گای" در انگلیسی) و اوری یا آری یا آریه به معنی شیر که نام ملت آریا از آن می آید. نکته ی جالب این که  لین استر که فین گال بریتانیا در آن واقع است نیز لغتا به معنی "سرزمین لاگین" ها است که لاگین عنوان اصیلترین قبایل گالی در ایرلند است. لین یا لاگین، مشخصا همان لیون به معنی شیر است که از لئو یونانی و لاوی عبری می آید و به کهانت قبیله ی لاوی بر یهودیان مرتبط است. این کلمات به صورت "لی" نیز در نام های فامیل اروپایی به کار میروند. ارتباط گوری با مسیح یا کریست ازآنجا روشن میشود که کریست "گالیلی" یعنی اهل جلیل است و این لغت را میتوان به "گالی لی" تجزیه کرد. گالی در عبری به معنی چشمه است و گالی لی میشود سرمنشا شیران. سینگالی نیز باز سین بعلاوه ی گالی است و همان معنی را میدهد همینطور اوروگالی که منشا نژاد اسطوره نویسان است و آن هم میشود چشمه ی شیران یا جد شیران. خود قوم نیز گالیند یعنی چشمه؛ چون قرار است همه چیز از آنها ریشه بگیرد. اهمیت آریانا در شباهت و یکسانی معنای لغوی آن با لغت "عرین" در عربی به معنی محل زندگی شیر است. این کلمه عرینه نیز تلفظ میشود و منشا لغت رومی آرنا به معنی سیرک رومی است که در آن آدمیان به مصاف شیران میرفتند. عرینه به آریانه که تلفظ یونانی آریانای رومی است بسیار نزدیک است. قدما محل زندگی ایدئال برای شیر را یک سرزمین پردرخت میدانستند و اسد عرین، قوی ترین شیرها بود که این قلمرو را اشغال میکرد. او در مقابل "الاسدالاحفوری" قرار داشت که شیر متعارف مینیاتورهای قرن 19 است و همیشه با یک گرده ی بزرگ که به سختی بتوان در آن یال زردرنگ جانور –اگر باشد- را از اسکلت جانور تشخیص داد با یک توده ی موی سیاه بالای گردن تصویر میشود و جانوری است تکرو و یا زیستگر در کنار چند همجنس خود؛ معمولا قیافه اش را به زحمت بتوان از قیافه ی میمون تشخیص داد. (در عربی کنونی، به طور قراردادی، اصطلاح "الاسدالاحفوری" را برای شیر موسباخ استفاده میکنند که پدر شیر غار اروپایی بوده است ولی این ، چیزی شبیه اختصاص واژه های کلی مرال و شوکا به گونه ای خاص از دو گونه ی خاص از گوزن در جانورشناسی ایرانی است.) مسلما اسد احفوری حریف شیر عرین نبوده و به سبب بیابانزی بودن بیشتر دوام آورده است. بدین ترتیب عرین در عربی معنی جنگل و منطقه ی پردرخت را پیدا کرده است. اما نکته ی جالب این که عرین در عربی به معنی حول و اطراف هم هست و با توجه به ریشه گرفتن لغتش از آری یا شیر، مسلما معنی تنش و جدال انسان با محیط اطرافش را میرساند؛ چیزی شبیه مواجهه ی گلادیاتور با دشمنانش در آرنا (عرینه). این یادآور معانی ذکرشده برای اوم در زبان ژرمن و ارتباط آن با فینگال یا سینگالی است و تغییر بزرگ را به موازات رقابت و دشمنی فرد با جهان معنی دار میکند.

تغییر بزرگ در جهان را مسیحیت به عیسای یهودی نسبت داده و و ارتباط عیسی و مسیحیت یهودی تبار منسوب به او با کلدانی گری، به سبب گزارش لاکتاتیوس از پیشگویی آپولو میلتوس بوده است. در این پیشگویی، در آینده قهرمانی ایزدی به نام کریته توسط کلدانیان مصلوب میشود. فرض بر این است که این کریته، همان کریست است که به دست یهودیان مصلوب شد. برابر دانستن یهودیان با کلدانیان، آنها را به مرز مشترکشان در یهودیت کلدانی مآب میکشاند که عمدا عنوانشان را شکلی معوج شده از لغت کلده در نظر میگیرند. این شکل معوج، ازجمله به لغت کولیدا میرسد که منطقه ای است که هم کریسه، هم سیلواهانا و هم سنت توماس در آن به صلیب کشیده شده اند. سنت توماس که همان تاموس یا تموز است نشانگر مسیحی شدن این ایزد گیاهی در مذهب ابراهیمی است و تطبیقش با کریته به معنی برابر بودن کریست، توماس و تموز است. تموز احتمالا همان "کرج" است. "پرسی گریوز" از یک قهرمان مصلوب دیگر به نام "بدرو" نیز سخن گفته که "اچاریاس" آن را لغتا تحریفی از "بدو" دانسته که یکی از تلفظ های بودا است و بودا را نیز در این معادله ی ایزد گیاهی شهید قرار میدهد. تموز به مانند عیسی، در اعتدال بهاری از قبر برمی آمد و سبب سرسبزی طبیعت میشد. در میلتوس یا محل پیشگویی اپولو میلتوس، مکانی به نام تاماس موجود بوده است. از طرفی، کریته، اسما در جزیره ی کرت پذیرفته شده که درآنجا به ایکریتی و کریتیکا مشهور بوده است. کریتیکا در هندوئیسم نیز نام ایزدی است و در کرت نام یک نوع موسیقی بوده است. ایکریتی در زبان عبری، به معنی اهل جزیره ی کرت است. "شماریه ها ایکریتی" نام یک ربی یهودی است که ادعای مسیح بودن کرد و به این ادعا به قتل رسید. کرت، کاندیا نیز نامیده میشد که احتمالا تلفظ دیگری از "کلده" است. کریته هم با ورزاو مرتبط بوده و هم با قوچ. این ظاهرا بدان سبب است که در زبان عبری، لغت "رام" به معنی قوچ، جانشین "رئم" شده که هم به معنی ورزاو به کار میرفته و هم به معنی قوچ. رئم درابتدا یک مخلوق هیولایی در تورات و استعاره از بعل بوده که با گاو وحشی تطبیق شده و بعدتر نیز برای نامیدن مهات استفاده شده است [که اتفاقا در عربی نیز لقب "بقرالوحش" یا گاو وحشی را اکنون برای مهات به کار میبرند]. رئم و رام منشا نام "راما" ایزد هندویند و در هندوستان، زمان ظهور راما را در ابتدا مصادف با انتقال اعتدال بهاری از برج ثور (ورزاو) به برج حمل (قوچ) تعیین کرده بودند و در یهودیت، بر اساس سنتی منتسب به موسی، این دوران –نسبت داده شده به حدود 4000 سال پیش- زمانی است که خدا به ابراهیم دستور داد پسرش اسحاق را در راه او قربانی کند ولی درنهایت قوچی قربانی شد. درواقع این به معنی انتقال فرم خدا از ورزاو به قوچ بود که در عنوان "بره ی خدا" برای پسر یهوه که عیسی مسیح باشد مورد تاکید قرار گرفت. در مذهب یونانی، زئوس مترادف با یهوه است. زئوس در قالب ورزاوی، پرنسس فنیقی موسوم به "اروپا" را به جزیره ی کرت آورد و او را درآنجا به مینوس که اولین شاه کرت بود حامله کرد. در تطبیق اساطیر یونانی و مصری، زئوس هم با ازیریس گاوچهره تطبیق میشود و هم با ژوپیتر-آمون قوچ چهره.:

“who is crite of Chaldea?”: ogy.stackexchange.com

به نظر کسانی چون ولس، سخت است که دوران نخستین مسیحیت یهودی تبار را بازسازی کنیم چون یگانه متن موید فعلی در مسیحیت، متن برداشته شده از انجیل کینگ جیمز است که توسط فرانسیس بیکن و پیروانش منجمله "چارلز د ور" منسوب به دوره ی شاه جیمز انگلستان (قرن 17) ویرایش شده و احتمالا قبل از آن هم در حال ویرایش شدن و تحریف شدن بوده است. ولی با توجه به زمینه ی خورشیدپرستانه ی مسیح، میتوان احتمال داد که مسیح نخستین در میان شخصیت های تورات بیش از همه به سمسون نزدیک بوده که شرح قهرمانی هایش، یادآور گذر خورشید از 12صورت فلکی دایره البروج است. سمسون یعنی شمس گون یا خورشیدمانند. این پهلوان شکستناپذیر به مانند خورشید که وقتی نورهای مو مانندش در اوج روز بلندند، در اوج قدرت به سر میبرد، قدرت و جنگاوریش از موهایش می آیند و این یادآور اولین خوان او یعنی کشتن شیر نر است که مانند سمسون موهای بلند دارد. دراینباره باید یادآور شد که عنوان "من" به معنی انسان، و به پیروی از آن "مانوس"، مینوس و منس که قانونگزاران نخستین به ترتیب در هند، کرت و مصر بوده اند، با "مانس" (مین) به معنی یال شیر مرتبط است. موهای بلند یال شیر، به ماران تشبیه میشوند که مردانگی برمی انگیزند و این مردانگی، جنون آسا است و وقتی از بالقوگی به حالت بالفعل درمی آید، به شدت خطرناک. جنون ضد عقل است و چون اکثر اعمال زنان غیرعقلانی و بوالهوسانه تصور میشد، از مانس مانیا بیرون میتراوید که نام الهه ی جنون بود و عنوان دهنده به مئنادها یا دستیاران مونث دیونیسوس باخوس خدای شراب و مواد مخدر. ترکیب جنگندگی با این زنان، افسانه ی یونانی آمازون ها یا زنان جنگجو را پدید آورد. مرد میباید این جنگندگی را کنترل میکرد و در این معنا، اسب که همچون شیر نر یال دارد، به کنترل جنگجو درمی آمد و برای جنگ در راه پادشاه و سلسله مراتب او به کار گرفته میشد. کنترل، نیازمند مهار غریزه با عقل است و عقل امری خدایی است. خورشید هم سیاه است و نور زردرنگش را از خدا میگیرد به مانند موی مردم خاورمیانه که سیاه است. [جالب این که لغات آشوری "ردو"، "ارد"، "اورت"، "ارتو" و "ارسطو" به معنی اشرافی، مرتبط با لغت عربی "الورد" به معنی شیر یال سیاه به نظر میرسند و این برای اشرافی گری، بستری غیرعقلانی و غریزی و از این جهت سلطه جو معرفی میکند.] مذهب با مردمی سر و کار دارد که قبل از تربیت شدن باید به زور مهار شوند و دستورات یهود، نشان این دوره از سیر قهرمانند. موسی که قانونگزار یهود است باید همان "میسس" در سوریه باشد که تمام ده فرمان موسی را به او نیز منسوب کرده اند. میسس مدل سوری "نمو" یا "نبو" خدای دانش در کلده است و تمام رهبران دینی یهود به نام او "نبی" نامیده شده اند. این انتقال، بعد از درآمدن لاوی ها یا کاهنان شیر به استخدام خاندان داود و سلیمان در بابل صورت گرفته و عبرانیان به جز رهبرانشان در مدارس بابل و مصر، کمترین اطلاعی از دستورات سری پشت آن نبرده اند. در اروپا نیز اسرار توسط یهودیان اشکنازی گسترش یافتند که اعقاب ترکان خزر، و نتیجه ی رسوخ یهودیت از بابل و عراق به ترکیه و سپس قفقاز و درنهایت روسیه بوده اند و کمترین نسبتی بین آنها و عبرانیان میتوان تعیین کرد. در سیر این مذهب گستری استیلاگرانه، جنگندگی قهرمان خورشیدی تا انقلاب زمستانی، ادامه پیدا میکند جایی که اوستای آسمانی در مرز بروج قوس و جدی به صورت صلیبی راه شیری را قطع میکند و این صلیب، نشان تولد مسیح مصلوب است که [همانطورکه دیدیم] همان تموز است. دومو یا دموس یا تموز، همان آتوم خداوند غروب در مصر است که به نوزایی با غسل تعمید شناخته میشده است. در بابل، غسل تعمید به ایندرا یا عنتره [به معنی شیر درنده] معروف به "بعل غسان" منسوب بوده که در مکتب نصرانی یا نصیری، به یوحنای تعمیددهنده شناخته میشود. یوحنا خود تحریفی از اوآنا یا اوآنس ایزد برج دلو در حدود دجله و فرات است. پس از تضعیف خورشید در بروج قوس و جدی (آذر و دی)، برج دلو (بهمن) با آب پاشیدن بر قهرمان، او را تقویت میکند و این معادل غسل تعمید شدن عیسی توسط یوحنا است. جفت عیسی-یوحنا، همان جفت تموز-بعل غسان هستند که در هند نیز به صورت جفت کریشنا-بالاراما بازگشته اند. عیسی و توماس نیز مدل دیگر همین جفت را درست میکنند. توماس که همان تموز است، از "توم" بابلی [برابر با "تام" و "توأم" عربی] به معنی همزاد و تمام کننده یا مکمل [معادل "طباع تام" در هرمسی گری اسلامی] می آید و صورت فلکی جوزا (جمینی) را "دیدیموس" یعنی "دو تموز" یا "دو همزاد" میخواندند. حتی نام ایندرا یا عنتره به صورت اندرو  برادر عیسی بازسازی میشود. اندرو در "پاترا" در یونان به صلیب کشیده میشود و این او را با پطرس قدیس اولین پاپ رم برابر میکند. در این اتحاد دوگانه، قهرمان به کیش بابلی بازمیگردد و با نیمه ی زنانه اش موسوم به "مام" متحد میشود. نتیجتا شخصیتی زنانه و مهربان پیدا میکند درست مثل عیسی مسیح. این نیمه ی زنانه "ماریانا عیشتار" است که زاینده ی عیسی و بنابراین مادر او است و برابر با ماریا یا مریم مقدس. اما باز به شکلی دیگر و در قالب روسپی توبه کرده به نام مریم مجدلیه به سلک عیسی درمی آید تا تسلیم مانیا و غرایز را نشان دهد. برخی این را به ازدواج عیسی با مریم مجدلیه تعبیر کرده اند که خاندان های اشرافی اروپا خود را حاصل این ازدواج شمرده اند. به هر حال، این زنانه شدن نیازمند خروج تولد خورشید در دایره البروج از برج مردانه و جنگجوی قوچ و عقبنشینی بعدی او به به برج حوت (ماهی) است چون ماهی نماد زایندگی و زنانگی است. پیرو این بحث، خاندان پدیدآورنده ی مسیحیت، نام فامیل "پیسو" را دارند که از "پایسیز" نام غربی صورت فلکی حوت می آید. اویی هم که نخستین منابع مسیحی را نوشته، "آریوس پیسو" است که در نام خود هم نام صورت فلکی آریس (حمل یا قوچ) را دارد و هم نام فامیل پیسو را، تا در مرز برج های حمل و حوت ظهور کرده و خود عیسی باشد. روخلین، آریوس پیسو را همان جوزفوس نویسنده ی تاریخ یهود میداند. مخفف لغت پیسو، حروف "پی" و "اس" لاتین هستند که در یونانی، صداهای "ر" و "م" میدهند و از کنار هم قرار گرفتنشان، عنوان "رم" به دست می آید. مقر خاندان پیسو، شهر افسوس در ترکیه بوده [که شاید نامش به همانان مربوط باشد] که یکی از نخستین کلیساهای جهان و آن هم کلیسایی بسیار سرنوشتساز برای مسیحیت در آن واقع شده بوده است. آریوس پیسو به همراه پلینی اکبر، در نقاط مختلف آسیای صغیر و مصر، گشت و گذار و تعلیم آموزی نموده و بخصوص از مذاهب اسکندریه ی مصر بسیار الهام گرفته بودند. پلینی، نخستین کلیساهای بیتینیا و پونتوس در ترکیه را ساخت که پایه ی کلیسای کنستانتین کبیر اولین فرمانروای قستنطنیه و بنیانگذار امپراطوری روم شرقی یا بیزانس شدند. استقبال مردمی از این مرحله ی استرولوژیک، به صورت یک عقبگرد تاریخی، سبب تقویت اتحاد مردمان شد که مذهب شاهی را تهدید میکرد. ازاینرو اگرچه مسیحیت یک مرحله ی لازم برای مطرح کردن جهانی یهود بود، ولی یهود آن را پایه ی تاثیرگذاری خود بر یک مذهب جهانی دیگر یعنی اسلام کردند که حول پرستش سنگ سیاه به نمایندگی از خورشید استوار بود و زمینه ی تاثیرگیری از مسیحیت را که نخستین پاپش پطرس یعنی سنگ نامیده میشد را داشت. سنگ در یهودیت، معنایی جنسی داشت که به تقدس یافتن عمل جنسی نزد یعقوب اسرائیل پدر بنی اسرائیل مربوط میشود. یعقوب، آلت جنسی خود را با روغن می مالید تا مثل سنگ سفت شود و همیشه آماده ی آمیزش باشد. [تشبیه آلت تناسلی مردانه به سنگ را امروزه بیشتر در نام موسیقی راک اند رول میشنویم. در فرهنگ سیاهان مسیحی جنوب امریکا، اصطلاح "راک اند رول" به معنی آلت جنسی نرینه ای بوده که بلند و سفت شده و آماده ی عمل جنسی است. همانطورکه عنوان موسیقی جاز هم از کلمه ی "دینزی" می آید به معنی آلت نرینه ای که وارد آلت مادینه شده است.] با توجه به عقبگرد مسیحیت از جنسیت، یهودیت تمام تقدس جنسیت را به نام گسترش نسل مومنان، در اسلام تزریق کردند و با جنسی کردن جامعه، آن را به قبول جدایی بین مردان و زنان قانع کردند. جدایی زنان، سبب رشد مدیریت در بین زنان برای اداره ی گروه های خودشان شد که خودکفایی بعدی زنان در غرب مسیحی و به دنبالش فروپاشی خانواده و منزوی شدن مردمان در دوران مدرن تنها در اثر تقویت و درنتیجه ی این تجربه ی قبلی در اسلام ممکن شده است.:

“god save us from religion”:  joseph wheless , Abelard Reuchlin, Barbara walker: bibliotecapleyades.net

شاید این هم یکی از مراحل افول موقت برای غسل تعمید باشد. غسل تعمید با فرو کردن سر در آب و بیرون آوردنش از آن همراه بوده و شاید غروب تموز در انقلاب زمستانی و اتمام غسلش در برج دلو، همین مرحله را نشان دهد. این مابه ازای نبرد مردوخ –رئیس ارباب انواع بابل- با اژدهای مادینه ی آبی به نام تهاموت بود که همان مانیا است. این غرق شدگی موقتی در تاریخ توراتی، به سیل نوح تعبیر شده که موجودات را غرق میکند تا جهان بهتری پدید بیاید. سیل نوح، در اساطیر تبتی به خلقت دوباره مرتبط شده است. در این روایت، شیوا –خدای نابودی- جهان را با سیلی عظیم نابود کرد و در جریان عقبنشینی آب ها، بذرهای حیات به خاک آمیختند و از آن انسان ها پدید آمدند.:

“shiva the destroyer”: ivan petricevic: ancient code: 02 august 2018

به احتمال زیاد، تشبیه این وضعیت به یک حادثه ی کیهانی نتیجه ی وقایع طبیعی واقعی بوده همانطورکه تشبیهات دیگر خدایان به شیر و مار و اسب و مانند آن، نیز نتیجه ی اشتراکات آنها با رویدادهای طبیعی بوده است.حمل، برج سیاره ی مریخ است که خدای جنگ است درحالیکه دو ماهی صورت فلکی حوت، ونوس و کوپید بوده اند که الهه ی زهره و پسرش عشق هستند. در افسانه های مکزیکی، از وقوع سوانح زمینی و آسمانی وحشتناکی سخن رفته که سبب ایجاد خلیج مزیک شده اند و با این اتفاق، عصر مریخ، جای خود را به عصر زهره داده است. در اساطیر چینی گفته شده که زمانی در اثر جنگ خدایان اتش و آب، جهان به ویرانی کشیده شد. خدای اتش پس از شکست، از شدت عصبانیت چنان سر خود را به غرب زمین کوبید که همه ی رودهای چین به سمت غرب جابجا شدند. دانشمندان، خلیج مکزیک را نتیجه ی برخورد یک شهابسنگ عظیم میدانند. کاتستروفیست ها معتقد به وقوع زلزله های عظیم، آتشفشان ها، سیل ها و سونامی ها، و تغییرات شدید جوی و آب و هوایی درنتیجه ی برخورد یک یا چندین شهابسنگ به زمین هستند که به قدری قوی بوده اند که سبب جابجایی قطبین جغرافیایی زمین شده اند. در صحت این ادعا، به جسدهای یخ زده ی ماموت های سیبری اشاره میشود که درحالی یخ زده اند که در دهانشان و در معده شان علف ها و گیاهان نواحی معتدله وجود داشته انگارکه در یک منطقه ی معتدل و سرسبز و کاملا متفاوت با قطب شمال فعلی، بلافاصله بعد از سانحه [و احتمالا در اثر استنشاق گازهای خارج شده از زمین] مرده و ناگهان در اثر جابجایی قطبین آنجا سرد شده و جسدها به همراهان گیاهانشان منجمد شده و برای امروز حفظ شده باشند. این فاجعه باید سبب پیدایش رشته کوه های هیمالیا، آلپ، آناطولی [و البته زاگرس] و عامل از بین رفتن دریای تتیس باشد که دریای سیاه را به صحرای گبی وصل میکرد و دریاچه های آرال و خزر [و ارومیه همچنین کویرهای نمک داخل ایران] بازمانده ی آن هستند. وقایع رخداده باعث دگرگونی های شدید جغرافیایی و آب و هوایی بخصوص در شبه جزیره های عربستان و هند شده اند. دانشمندان، زمان این واقعه را به تفاوت حدود 10 هزار سال، 5000سال یا 3500 سال پیش تعیین کرده اند.:

“the lately tortured earth”:  Alfred de grazia: 1983: chap18

تاپر و زیلمرمن زمان های به مراتب جدیدتری را پیشنهاد داده اند. یووه تاپر، که منابع عتیق تاریخ جهان و تعیین سالشمار برای آن را جعلیات جدید میداند، معتقد به جابجایی آسمان در اثر تغییر قطبین در حدود 1000سال قبل و ورود ناگهانی دنیا از قرن سوم میلادی به قرن یازدهم است. در باور او، چون قرن ششم میلادی به واقع وجود ندارد که پیامبر اسلام و یارانش در آن ظهور کرده باشند، آغاز اسلام در همان قرن سوم میلادی یعنی حدود 1000سال قبل از زمان ما رقم خورد وقتی آریوس کشیشی یکتاپرست که عیسی را پیامبر و نه پسر خدا میدانست از تثلیث کلیسای رم شکست خورد و عقایدش به عربستان پناه بردند و کمی بعد ریشه ی حکومت معاویه و مروانیان –نه در قرن هفتم بلکه در قرن یازدهم- شدند. آریوس در باور او لغتا همان "علی" و اصل محمد است. هاتمر در دنباله ی نظریه ی تاپر، فتوحات اعراب را صورتبندی میکند و میگوید فتح شمال افریقا و اسپانیا و سیسیل توسط اعراب مسلمان درواقع همان فتوحات این سرزمین ها به موازات اتحاد اعراب و پارسیان در قرون چهارم و پنجم میلادی است و در این مسیر، قیچی شدن امپراطوری روم غربی توسط اعراب از جنوب و ژرمن ها و هون ها در شمال را همزمان توصیف میکند و میگوید این دو جریان در اسپانیا به هم رسیده اند. درمقابل، هانس یوآخیم زیلمر، آغاز تمدن را به حدود 1000سال قبل موکول میکند و معتقد است که فاجعه ی کیهانی در قرن ششم میلادی روی داده و باعث انقراض حیات وحش عظیم جهان در اثر تغییرات آب و هوایی و اجبار بشر به متمدن شدن در زندگی سخت بعدیش شده است. به نظر او امپراطوری رم غربی وجود نداشته و رم قرون وسطایی دنباله ی یک فرهنگ اتروسکی-یونانی ابتدایی است.:

“falsified antiquity”: Thomas hattemer: herstellung and verlag pub: 2021: p106-7

تلفیق نظریه ی زیلمر و تاپر، سبب میشود تا آغاز و گسترش اسلام بلافاصله پس از فاجعه ی کیهانی باشد. این با عقل جور در می آید. چون گسترش اسلام را به پراکنده شدن عرب ها در جهان نسبت داده اند. اگر فاجعه ی کیهانی سبب از بین رفتن طبیعت شبه جزیره ی عربستان شده باشد این مسئله کاملا با گسترش تمدن مرتبط میشود. چون اگر به نقشه نگاه کنید، عربستان ملتقای سه قاره است و انسان ها در مسیر مهاجرت از افریقا به دیگر نواحی جهان، اول باید از عربستان بگذرند. اگر عربستان که در گذشته محیط و حیات وحشی شبیه ساوانای افریقای شرقی داشته، خشک شود، انسان ها مجبور به مهاجرت به سرزمین های دیگر خواهند شد.  توجه داشته باشید که بسیاری از حیات وحش جهان امروزه در بیش از یک قاره وجود دارند فقط به این خاطر که زمانی در عربستان و دیگر سرزمین های خشک خاورمیانه وجود داشته اند و امروز ندارند. کرگدن، فیل، مار پیتون، انواع میمون و بسیاری از گونه های مشابه که در افریقا و آسیای شرقی و جنوبی محدودند، اگر از خاورمیانه نمیگذشتند نمیتوانستند بین دو قاره جابجا شوند درحالیکه هیچکدام امروز در خاورمیانه وجود ندارند. انسان ها نیز چنین وضعی داشته اند و ازاینرو باید شباهت های عقیدتی مشاهده شده توسط هگینز در هندوستان و بریتانیا را به مهاجرت های اعراب و یهودیان به هر دو منطقه نسبت داد.

مرتبط شدن آریوس با علی توسط تاپر نکته ی جالب دیگر در این معادله است. سال تولد علی را سال 600میلادی دانسته اند. این سال در تقویم نبونسری، برابر سال 1347 یا 1349 میشود که برایندش میشود سال 1348 نبونسری. من فکر میکنم در تلفیق تقویم های مختلف توسط ژزوئیت ها این سال، با سال 1348 میلادی تطبیق شده است. سال 1348 میلادی را نیز سالی دانسته اند که در آن فجایع عظیمی بر اروپا نازل میشوند. در آن سال، زلزله ای عظیم و به دنبالش سیلی ویرانگر در دریای مدیترانه پدید می آید و طاعون سیاه در اروپا منتشر میشود. در سطح اجتماعات اروپا این اتفاقات به انتقام خداوند از انسان به سبب گناهانش تعبیر میشوند:

“man and natural disaster in the late middle ages”: Christian rohr: environment and history 9,no2: may 2003 

از طرف دیگر، سال 600میلادی برابر با سال 911 تقویم سلوکی است که احتمالا این بار نیز در جریان تلفیق سالشمارها از روی آن، سال 911 میلادی را برابر با تاریخ تاجگذاری کونراد اول در نظرگرفته اند یعنی اتفاقی که زمینه ی اتحاد آلمانی ها و تاسیس امپراطوری روم مقدس از اتحاد ژرمن ها و واتیکان واقع شده است. پس علی همان آریوس است و آریوس همان آری یا آریا یا آری بی یا عربی، یعنی قوم شیران شامل لاوی های یهودی اروپا و لین های لینستر که نورمان و ازاینرو ژرمن توصیف شده اند. لازم به ذکر است که لغت "علی" با کلمه ی "ایلی" یا "اله" به معنی خدا نیز قرابت دارد و تلفیق اله با آری یا شیر، به خداوند مضمونی سیاسی و زمینی میدهد. درواقع لغات عالی و آری به معانی بالا و شیر، منشا یکسانی دارند: در بعضی زبان های افریقایی، لغاتی چون "آلوآ" یا "آروآ" معنی آسمان میدهند درحالیکه از "راو" صدای غرش شیر معنی میگیرند چراکه وقتی آسمان رعد و برق میزند گویی شیری در آسمان میغرد. شیر جانوری است طماع در طلب طعمه و  فتح قلمرو همنوعان خود. ما تصویر او را به آسمان انعکاس داده ایم و به سبب نسبت دادن آسایش و امنیت خود به خداوند، از این تصویر آینه ای الگو گرفته ایم. همزمانی این دو درصورتیکه به پیشرفت های مادی در زندگی دست یابیم، ما را دچار غرور خودخداپنداری خواهد کرد و به همین دلیل، لازم است هرازچند وقت، رویدادی ناخجسته این غرور را در هم بشکند تا در فزونخواهیمان نقصانی پدید آید بلکه سرعت اوجگیری آن نابودمان نکند. این، نه خود فزونخواهی که میتواند انسان را به پیشرفت های مادی و معنوی برساند بلکه پیروی کورکورانه از نفس در مسیر آن است که خطرناک است. نفس را به خری تشبیه کرده اند که انسان را در مسیر پیشرفت به پیش میبرد و اگر انسان عنان خود را به دست او بسپرد به بیراهه خواهد رفت. مولانا در دفتر اول مثنوی دراینباره میسراید:

دشمن راه است خر، مست علف

ای که بس خربنده را کرد او تلف

گر ندانی ره، هرآنچه خر بخواست

عکس آن کن خود بود آن راه راست

شاوروهن پس آنگه خالفوا

ان من لم یعصهن تالف

استفاده از ضمیر مونث عربی در بیت آخر به جای خر، آنقدرها هم اتفاقی نیست. خر بیفکر و غریزه پرست (علف پرست) به جای همان جنون یا مانیا نشسته است و ازاینرو است که مونث است. بحث دوجنسه شدن پدیده ها در عربی با گرفتن "ال" هم همین است. ازجمله الله. همیشه باید در نظر داشته باشیم اجدادمان زمانی میدانستند وقتی این کلمه به کار برده میشود، از آن هم عقل میتواند متولد شود و هم جنون؛ بستگی دارد چه کسی الله را سخنگوی خود کرده باشد. اما نکته ی مهم این است که کسی که در الله فقط موفقیت مادی جستجو کند از شکست در هراس خواهد بود و پیوسته افسرده و بدبین.

 

نظریه ی کوانتومی زرتشت: اسلام ایرانی، مذهبسازی اروپایی و جنگ های زرگری سیاسی :3

نویسنده: پویا جفاکش

 

اهمیت سیاسی کنعانی بودن را یهودیان در اروپا و نخست در قلمرو خزرها و اولادشان قزاق ها در اروپای شرقی جار زدند. در قرون وسطی، اوکراین و بخشی از روسیه «کنعان بزرگ» نامیده میشد و از زبان اسلاوها به نام "کنعانی" یاد میگردید. بعدها که روس ها از طریق دریای برینگ به شمال امریکا رسیدند، بربریت آنجا را با کنعان اولیه ی خودشان مقایسه کردند و آنجا را "کانادا" نامیدند که تلفظی پالئو هبرو از انتساب به کنعان است. در تاریخ زبان ییدیش از ماکس وینریش، عنوان شده که یهودیان قزاق معمولا به زبان اسلاوهای قلمرو خود (چک ها)، "لسون کنعان" (زبان کنعانی) میگفتند. قزاق ها در قالب یهودیان اشکنازی، در شکل گیری زبان و ادبیات آلمانی، نقش زیادی داشتند و قسمت های شرقی آلمان، اسلاو نشین بودند. ونتی ها یا واندال ها که شهر ونیز را در ایتالیا تاسیس و با پیشه کردن سرمایه داری در آنجا، تاریخ اروپا را دگرگون کردند، اسلاو بودند. تاریخنویس سوئدی موسوم به جوهانس مسینوس نوشته است که کنعانی های خاورمیانه پس از شکست از یوشع، به شمال دور و به مملکت اسکوندیا رفتند که مدرسه ی ژزوئیت براندنبورگ، نام قلمرو ژرمن اسکاندیناوی را از آن گرفتند. استفانو بونسیگنوری، نوشته است: قلمرو پس از دریای مجارها (دریای سیاه) و آرکی پلاگو، توسط نوح و در سال سوم حکومت "بلو" (بعل) شاه آشور، به نوه اش "تیرا" پسر یافث، و به آرکادیو و اماتیو، پسران کنعان ملقب به "کام فنیس" (حامی فنیقی) پسر کامیس (حام ابن نوح) داده شد. این قلمرو بعدا به نام "ایلیریو" پسر کادموس، ایلیریا نام گرفت [که نام کهن یوگوسلاوی سابق است]. با فتح ایلیریا توسط شیاوونی ها به رهبری فوکا، آنجا "شیاوونیا" نام گرفت. ازجمله مردمانی که از این ملت برخاستند، بوسینس (بوسنی)، سرویانی (صرب)، بولگاری (بلغار)، روسی (روس)، پولاچی (لهستانی)، بوئمی (بوهمی)، لیتوانی، و موسکوویتی بودند که  گروهیشان به آسیا و مرزهای تارتاری (تاتارستان) در شرق رفتند. گروهی از شیاوونی ها به اطاعت امپراطوران روم، گروهی به اطاعت یونگاری ها (اویغور یا اوگری یا هونگری که هون های تحت حکومت قبیله ی مجار بودند)، گروهی به اطاعت سلطان ترک، گروهی به اطاعت ونیزی ها و گروهی به اطاعت ارشدوک اطریش درآمدند. از شخصیت های متن تاریخی فوق، ارکادیو انتساب به ارکاس در افسانه های یونانی را نشان میدهد که پیش نمونه ی کنعانی های موسوم به ارکیت از شهر ارقا در لبنان است و کادموس نیز بنیانگذار فنیقی الفبای یونانی است. [اماتیو احتمالا با نام شهر امسا (حمص) در سوریه مرتبط است که مرکز پرستش الگبل یا اپولو در قالب سنگ سیاه چهارگوش است و تیرا نیز نام یونانی شهر فنیقی "صور" در لبنان است.] ارتباط نوح با این داستان ها ازآنجا حاصل آمده که گفته شده کشتی نوح بر بلندی های آرارات در ارمنیا (ارمنستان) فرود آمده و تصور میشده اصطلاح ارمنی لغتا همان عنوان ژرمانی و آلمانی است و کشتی نوح در قلمرو ژرمن ها فرود آمده است. اصطلاح ونتی یا ونیزی نیز تلفظ دیگری از فنیسی یا فنیقی به شمار می آمد. کنعانی ها از سوی خدای اسرائیل محکوم شده بودند که "خدمتکار خدمتکاران" باشند و ازاینرو به "اسلاو" یعنی برده ملقب شده بودند. مقام زیردست آنها در رابطه شان با فرمانرویان اسکیت تعریف شده بود. استفانو بونسیگنوری نوشته است که اسکیت ها از سمت روسیه آمدند و در منطقه ی شمال رودخانه ی اراکس یا ارس قدرت گرفتند. آنها ارتش سیروس (کورش) شاه پارس را در هم شکستند و خود او را به صلیب کشیدند: داستانی که همتای تصلیب عیسی مسیح یهودی است و کورش نیز همچون عیسی، توسط یهودیان مسیح خوانده شده [و نامش تلفظ دیگر کریست یا عیسی مسیح] است. کلنی های انسانی ایتالیا و دیگر نواحی اروپا را اسکیت ها ساخته اند.:

“the mysterious origin of the slavs”: uwe topper: stolen history: dec 12, 2o21

همپایه شدن کنعانی های فرودست با اسکیت های زبردست که حکم پیروزی ابراهیم گله دار –و پیروانش یهودیان بربر- بر بابل تمدنساز است، همان مطلبی است که میتوان از آن تعبیر به احیای کعبه ی دوگانه کرد. در ایران قاجار، زمینه ی این اتفاق فراهم آمده بود. قاجارها که اسمشان در اصل قجر یا غزر (یعنی قوم غز) و تلفظ دیگر نام خزرها یا تاتارهای یهودی است، به سبب ریشه ی اسکیت مشترک با حکومت های اروپا، طبیعتا همانقدر از رعایت اصول مذهبی که جارش میزدند دور بودند که اروپاییان. در این مورد آنها با عثمانی های قزاق تبار که بیشتر با اروپاییان مراوده داشتند و تنها الگوی ممکن از حکومت را برای دول عربی پدیدآمده از تجزیه ی عثمانی به جای نهاده بودند تفاوتی نداشتند. پس زمینه ی اتحاد با اروپا در ایران پیشاپیش وجود داشت و حرکت دادن سیاست ایرانی به سمتی مشابه اروپا –یعنی تولید مذهب ملی که ترکیبی از مذهب اخلاقی پیشین با مدرنیته ی مخالف با آن باشد- کار چندان سختی نبود.
 

سرمایه گذاری اروپا روی مذهب زرتشت در این راه به جایی نرسید. مذهبی مثل زرتشت که روحانیونش از هیچ چیز به اندازه ی ازدواج زرتشتیان با غیر زرتشتیانی با جهانبینی های گسترده تر چون هندوئیسم و اسلام وحشت ندارند، هرچقدر ناشناخته تر باشد، حریم شرقشناسی را امن تر نگاه میدارد. پس درنهایت تصمیم بر آن شد که کسانی مثل کوربن، قسمت های به دردبخور زرتشتی گری را در تشیع تزریق کنند و مذهب ملی را جامه ی تشیع بپوشانند. اما قبل از رسیدن به این مرحله، پیوند اولیه ای بین زرتشت و اتمیسم فراهم آمده بود که میتوانست آن را زمینه ی کوانتوم کند و آن استوار بر داستان ملاقات دموکریتوس واضع یونانی اتمیسم در بابل با مغی پارسی در آنجا به نام اوستانس بود که گاها با خود زرتشت برابر دانسته میشد. با این حال، کار کردن روی این قسمت هم متوقف شد. به جای آن، نویسندگان نامدار تاریخ زرتشت همچون نیبرگ مدعی شدند که مذهب زرتشت فاقد هر گونه جهانبینی علمی یا حکومتی و صرفا نوعی اخلاقیات ثنوی مبنی بر فرق گذاری بین خیر و شر بوده که در آسیای مرکزی، توسط "ایرانی ها" علیه گروه دوم "آریایی" های آنجا یعنی "هندی" ها موضع گرفته و درنهایت به غرب رانده و در آنجا و در جریان ترکیب "ایرانی" ها با نژادهای پست و پیدایش قوم دورگه ی "پرشین" (که در ترجمه های فارسی، همیشه بیخود و بیجهت به "ایرانی" ترجمه میشود)، به سمت ایدئولوژی های دورگه حرکت کرده است؛ بدین شکل که پرشین ها برای تاسیس حکومت، از مدل حکومتی بابلی ها تقلید کرده و خدایی بابلی به نام زروان را به عنوان مدل پادشاه بر زمین برگزیده اند و اهوره مزدا و اهریمن زرتشتی را فرزندان او کرده اند؛ بعدها ساسانیان که از نسل موبدان زرتشتی بوده اند، اهوره مزدا را جای زروان نشاندند و سپنتا مئینو را به جای اهوره مزدا هماورد اهریمن کردند. هدف از ایجاد چنین نظریه هایی، رفع ظن احتمالی مخاطبان مبنی بر امکان وجود حکومت یکتاپرست اخلاقی بوده و اثبات این که یکتاپرستی چه بابلی باشد چه کنعانی چه پارسی چه مغولی و چه مسیحی، در هر حال باید با الگوبرداری از مدل پادشاهان فاسد تورات مثل داود و سلیمان محقق شود و اخلاقیات نباید مزاحم سیاست های سرشار از ستم و فریب حکومت های جانشین خدا بر روی زمین باشند. از آن زمان تا حالا تمام کسانی که سعی کرده اند زرتشت را نغبی به سوی دنیای آینده کنند، نو زرتشتیانی بوده اند که زرتشت را قبل از اوستا و متون پهلوی، از طریق استرولوژی هایی که یونانیان به زرتشت کلدانی و انواع و اقسام آن –ازجمله استانس- منتسب کرده اند شناخته اند. یکی از نمونه های بارزش "الکساندر بارد" (زرتشتی شده به سال 1983) بود که در سخنرانی ای در مرکز زرتشتی کالیفرنیایی در وست مینستر در سال 1998 گفت در پنجاه تا صد سال آینده، تمام جریان های تاثیرگذار بر فرهنگ جهانی از یکی از 9 مکتب زیر خواهند بود: یهودیت، مسیحیت، اسلام، بهایی، هندو، بودایی، اومانیسم غربی، نیو ایج، و زرتشتی گری. منظور از اومانیسم غربی، جریان دنباله رو ولتر از اواخر قرن 18 شامل تمام ایدئولوژی های مادیگرا –از لیبرالیسم تا مارکسیسم- است و منظور از نیو ایج، جریان دنباله روان ژان ژاک روسو (همزمان با ولتر) تاکنون شامل تمام معنویت های نو بنیاد در غرب است. بارد در ادامه میگوید با جمع آمدن مارکس و نیچه به عنوان دو نماینده ی شاخص اومانیسم غربی در "ورا رابین" یهودی، نظریه ی بیگ بنگ به یک قرارداد علمی تبدیل شده است و تداوم استقبال از آن، بی برو و برگرد، فیزیک کوانتوم را بر گرده ی علم، سنگین خواهد کرد؛ اسلام، یهودیت، مسیحیت و بهایی گری که ادعا میکنند خدا همه چیز را میداند نمیتوانند در مقابل جریانی که در آن، تمام انسان های ناآگاه بخشی از خدا هستند، عقب افتاده و بی مصرف به نظر نرسند ولی هندوئیسم، بودیسم، اومانیسم غربی، نیو ایج و زرتشتی گری که خدای یگانه ندارند، با آن مشکلی نخواهد داشت؛ با توجه به این که زرتشتی گری شباهت زیادی به یهودیت، مسیحیت، اسلام و آیین بهایی دارد، توانایی هنگفتی در استفاده از این فرصت دارد و میتواند از این امکان برای مجبور کردن  اومانیسم غربی، نیو ایج، هندوئیسم و بودیسم زیر پرچم خود استفاده کند و سردمدار جهانبینی انسانی در صد سال آینده باشد اگر رهبران زرتشتی متوجه این فرصت شوند و از آن استفاده کنند. رهبران زرتشتی، بارد را هم ناامید کردند همانطورکه پیشتر رهبران بریتانیایی هند را ناامید کرده بودند. نقش آنها در تاریخ، تا همین الان به حد یک پلکان موقتی برای گذراندن ملتی به نام ایران از سنت های خود به یک موقعیت مدرن بنیادگرا با سیاست های کپی شده از انگلستان قرن19 در حال حاضر بوده است؛ موقعیتی که شاید فقط تصادف باعث شد تا امضای نام زرتشت بر آن قرار بگیرد. مهم فقط کوانتوم بود و قانون جذب، که با موفقیت مستقر شدند و شیادان در بیت کوین و شرکت های هرمی و بقیه ی بازارهای مالی مدرن، از آنها برای قربانی گرفتن از جوانان استفاده میکنند.

ولی تاثیر تشیع در غربی شدن ایران به مراتب بیشتر بود. چون به دلیل آخرالزمانی بودن، زمینه ای جهان وطن داشت که آن را تشنه ی تعریف شنیدن از غرب میکرد. هنوز هم صدرائیسم شیعه متداوما به دنبال همصداهایی برای حق به جانب به نظر رسیدن خود در غرب میگردد و بدون همنظران غربی چیزی کم دارد بطوریکه در زمان حمله ی امریکا و انگلستان به عراق هم ژاک شیراک فرانسوی، به دلیل مخالفت با جنگ مزبور، قهرمان اخبار صدا و سیما شده بود و یکسره تظاهرات ضد جنگ عراق در اروپا و امریکا از صدا و سیما پخش میشدند بی آن که عکس های صدام بر فراز تظاهرات نمایش داده شوند (رسانه های اصلاحطلب موذیانه نوشتند که یک نفر در فیلیپین اسم پسر تازه به دنیا آمده اش را صدام حسین گذاشته است و رسانه های اصولگرا هم چند سال بعد با انتشار این خبر که یک نفر در روسیه اسم پسر تازه به دنیا آمده اش را احمدینژاد گذاشته است، آن را جبران کردند). این ها همه دنباله ی آن چاپلوسی های لذتبخش هانری کوربن برای فلسفه های سهروردی و ملاصدرا بود که ایران باستان پهلوی را به تشیع آخوندیسم دوخته و زمینه ی اشتیاق برای یک امپراطوری ایران باستان منتها با ایدئولوژی جهان وطنی ای چون تشیع را در ملت ایجاد کرده بود. منتها در آن زمان هنوز زود بود تا ایرانی ها منظور هانری کوربن از این مطلب را بفهمند. کوربن درصدد گسترش یک فردگرایی عرفانی در جهت توجیه فردگرایی لیبرال بود و به همین خاطر قصد اتحاد ثنویت یاد شده در بالا را داشت. او این ثنویت را به جای ثنویت روان در روانکاوی گذاشته بود:

«بر اساس آنچه از آرای یونگ به عنوان روانشناسی که بخش زیادی از زندگی حرفه ای و همچنین آثارش را به این موضوع اختصاص داده، استنباط میشود فردیت به ساده ترین زبان ممکن، فرایندی است که در آن، فرد تجربه ای عمیق از تمامیت، یکپارچگی و کلیت را به دست می آورد و شخص مهتر درونی او آزاد میشود. به تعبیر وی: " در تحلیل نهایی باید گفت که هر زندگی عبارتست از محقق ساختن یک کل یعنی محقق ساختن "خویش" و به همین دلیل است که میتوان این تحقق را "تفرد" نیز نامید." یونگ تحقق این کل و تمامیت را در گرو تعامل خودآگاه با ناخودآگاه میداند. طی سفر به درون، محتویات ناخودآگاه اعم از فردی و جمعی در دسترس ضمیر خودآگاه قرار میگیرد. از نظر وی ما دارای دو مرکز روان هستیم که یکی متعلق به خودآگاهی ما و دیگری که او خویش مینامد، در مرکز کلیت روان قرار دارد و خودآگاه و ناخودآگاه را در بر میگیرد. ارتباط مرکز اول که دارای خصیصه های مشترک با "من زمینی" کوربن است، با هسته ی اصلی روان، این تجربه را ممکن میکند. روان به شکل طبیعی، خودآگاه را به این ارتباط ترغیب میکند و درصورتیکه این پیوند برقرار شود، امکان درک کهن الگوهای موجود در ناخودآگاه و جاری شدن نیروی نهفته در آنان فراهم میشود. کهن الگو ها قالب های تعریف شده ی روان و الگو های رفتارهای غریزیند که از طریق وراثت انتقال می یابند. آنها دارای ارزشمندترین و عالی ترین ارزش های انسانی، نامحسوس اما قدرتمندند. از تعابیر یونگ برمی آید که آنها تصاویر ازلی و صور مثالیند البته نه به معنای فلسفی آن بلکه صوری اند که از آغاز ایجاد انواع و ویژگی های انسانی وجود داشته اند... در انسانشناسی کوربن، تقسیم حصری روان به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه امری ناصواب است چراکه حتی فرض این که یک فضای ناپیدا یعنی ناخودآگاه، ضرورتا و به گونه ای یک سویه در زیر فضای پیدا و آشکار خودآگاه قرار داشته باشد، امری ناممکن است. همچنین وی از استعمال مفهوم "ناخودآگاه جمعی" عامدانه اجتناب میورزد و مثل اعلای فردی را ترجیح میدهد چراکه واژه ی "جمعی" که گویا تاکید بر آن از آن جهت است که پشتیبان روان باشد، هدف اصلی روانکاوی در درمان روح را که همانا پیشبرد فرایند تفرد است، تحت الشعاع قرار میدهد. بخش فردی روان که شامل عملکردها، کنش ها و عقده ها و مانند آن میشود، شخصی است، اما بخش جمعی اگر دارای ساختاری تمایز نایافته، غریزی و تنها حاوی مشترکات حیات تاریخی بشر باشد، هرچند از بسیاری از جوانب، متمایز از ناخودآگاه است، اما باز هم به گونه ای دربند محدودیت ها و هنجارها و معیارهای جمعی ولو شکل باستانی آن و در کل، قواعد زندگی زمینی بشر است و درواقع، ازآنچه فرد را در سطح آگاهی از تفرد باز میدارد، رهایی یافته اما درون و باطن انسان، از نفوذ آنان رها نشده است. بنابراین هرچند از نظر کوربن، این امتیاز یونگ نسبت به دیگران بود که به اهمیت عالم درون پی برد و با جرئت واقعیت آن را تصدیق و تایید کرد اما ساختاری که از آن ارائه داد به طور جامع و کامل مورد تایید کوربن نبود. وی الگویی دیگر را برای مراتب روان مطرح میکند: سطح زیرین آگاهی که جنبه های مادون و تاریک روان را در بر میگیرد و سایه از محتویات آن است. این مرتبه، خود یا من زیرین هر فرد است... هرچند یونگ بر پیشاتجربی بودن صورت های ناخودآگاه تمرکز دارد... هیچوقت اهتمامی به مبدا این صور ندارد و دراینباره همواره سکوت میکند و آن را موضوعی مربوط به ماوراء الطبیعه میداند...تاکید کوربن بر اعراض از اصالت روانشناسی، دقیقا نفی هر دیدگاهی است که درصدد انکار متافیزیک عالم مثال و تقلیل صور خیالی به اوهامات صرفا روانی است...از طرفی صور مثالی که فرد شهود میکند و از طریق ادراک خیالی آشکار میشود، گواهی بر وجود حقیقتی است که اکنون تمثل و تجسد یافته و از جهت مقابل نیز تاکید بر وجودشناسی عالم این صور، پشتوانه و حیثیتی است برای تجربه ی انسان و نفی توهمی بودن آنها... برای بررسی امکان تجربه ی تفرد از نگاه کوربن، توجه به ساختار دو وجهی و دو یکتایی انسان در انسانشناسی وی بسیار حائز اهمیت است. به اذعان وی، این ساختار دوتایی، اتحاد دو اصل یا دو عنصر متضاد نیست، نور اهورامزدا و تاریکی اهریمن، بلکه وحدت اهورامزدا و فرشته (فره ورتی) او است، وحدت همزادهای روشنایی و نور است، وحدت روح آرامش یافته و شاهد آن در آسمان. وحدت هرمس و طبیعت کامل آن، فاستوس و راهنمای روشنایی او [یعنی مفیستوفلس شیطان]، آگاهی و فوق آگاهی و این نور علی نور است. دراینجا وحدت خیر و شر مطرح نیست، هیچ وجهی ظلمت تام نیست که در این صورت نمیتوانست مکمل یک وجود نورانی باشد. یک ترکیب روانشناختی از آگاهی و سایه وجود ندارد بلکه هر دو فرشته اند؛ عقل و نفس. ازاینرو وی به تبعیت از سهروردی، دو پر جبرئیل را که رب النوع انسانی است، رمز ساختار دو وجهی وجود عارف میداند که از پر راست او، عقل آسمانی و از پر چپ او، نفس که به دنیا هبوط کرده است، صادر میشود. بر وجه جسمانی و زمینی انسان، ظلمتی مینشیند اما بخشی از ذات او نمیشود. این تاریکی یا سایه، وجهی نیست که انسان باید به آن روی کند، به شکلی که بعضا در روانشناسی اعماق میبینیم بلکه باید آن را براندازد و از آن درگذرد. سایه به تعبیر کوربن، ظلمت مغربی در مشرق نفس است.» ("فردانیت در نگاه کوربن": مریم زائری: اطلاعات حکمت و معرفت: شماره ی 160: پاییز 1400: ص26-23)

کوربن، دو وجهی نفس و اخلاق را پیش رو میگذارد تا با زندگی کردن در نفس و تجربه کردن آن حتی به بهای زیر پا نهادن اخلاق، از جمع بگذریم در نقطه ی مقابل یونگ که شاید از وحشت دو جنگ جهانی که نتیجه ی تمایلات نفسانی و خودخواهی های فردی بودند، میخواست ماقبل تاریخ جمعی همه ی انسان ها را زنده کند تا انسان ها با هم متحد شوند. البته کوربن از آن جهت برحق به نظر میرسد که اتحاد عده ای کثیر در راه منافع عده ای قلیل، فقط به خاطر هویت های جمعی ممکن شده است. هر دو نفر، از جهاتی برحقند اما ایرانی، تا وقتی که تجربه ی جنگ خانمانسوز و ویرانگری هویت جمعی شیعی را امتحان نکند، انتخاب خود از بین کوربن و یونگ را انجام نمیدهد و طعمه ی لیبرالیسم نمیشود. سایه ی من کوربن، تمام هراس ها و خرافات ناعقلانی بشر را در خودش ذخیره کرده و برعکس آنچه یونگ در نظر دارد، بیش از ماورائی بودن، از من فروتر و حیوانی بشر برمیخیزد و قرار است ما با این موجودیت ناعقلانی زندگی کنیم و او را فرشته بپنداریم. فرشته ی ماوراء الطبیعی در قالب قهرمان مادی نیز چیزی بهتر از قهرمانان هالیوود از آب درنمی آید که البته فعلا نان آنها در ایران در روغن است. کوانتوم نیز آمده تا مرز واقعیت و توهم را فرو بریزد و به نفع کوربن، تخیل را از عقلانیت تمییز ندهد آن هم به نام علم تجربی. شاید اگر ملت از جمهوری اسلامی سرخورده نمیشدند و اهریمنشان در بیرون، به فرشته ی کوربنی در درون تبدیل نمیشد، هیچوقت زمینه برای استقبال از فیزیک هسته ای منجمله کوانتومی نیز فراهم نمی آمد همانطورکه اگر ایدئولوژی جمهوری اسلامی، مغز مردم را شستشو نداده بود، مردم هیچوقت آنقدر مالیخولیایی و متوهم نبودند که حوصله یا طاقت نگاه کردن فیلم هایی مثل ارباب حلقه ها و بازی تاج و تخت را داشته باشند.

راهی که کوربن در نسبت با ایران طی کرده، در 1394 توسط عشقی دنبال میشود. لیلی عشقی یکی از شاگردان کریستن ژامبه است کرسی فلسفه ی وی در مدرسه ی عملی پژوهش های عالی، زمانی به استادش کوربن تعلق داشت. با این پیشینه، عشقی، کتابی به نام «زمانی میان زمان ها: امام، شیعه و ایران» نوشت و در آن عنوان کرد که سرنوشت ایران با تشیع باطنی ای که کوربن به آن نسبت میداد مصداق همان حدیث منسوب به امام جعفر صادق است که میگوید: "باطن وقتی کشف شود، آنگاه خود، ظاهر یک باطن دیگر میشود." عشقی، این حدیث را پیوند زده بود به این عبارت از امام خمینی در سال 1361 که «وقتی دعوت به خدا شد و دنیا هم الهی شد، میشود آخرت و میشود ملکوت دنیا. فرقی ندارد مابین اینجا و ملکوت و جبروت.» حسام الدین صفاری مینویسد با این مقایسه، «لیلی عشقی در معرض یک پرسش بنیادین قرار میگیرد که "چگونه میتوان باز هم ایرانی بود؟" (عشقی: 1394: ص142) پرسشی که در زبان وی به بیان های مختلفی مطرح است؛ ایران کیست؟ ایران چیست؟ و پاسخ وی در بازگشت از بهشت زهرا و پس از تدفین امام خمینی این است که "چیزی بازگشتناپذیر پدید آمد. درست مانند بهشت از دست رفته ی آدم که بازنمیگردد. معصومیت سیاسی ما هم بازگشتناپذیر است. شاید ما افسوس آن روزگار را بخوریم، زیرا وظیفه ی ما از این پس سنگین و مشکل است. اما از دست دادن این بهشت، خواست خود ما بود و حالا مانند آدم که بار امانت را پذیرفت باید وظیفه ی خود را به انجام برسانیم." درواقع این وظیفه، مواجهه با تاریخ این جهانی ما [و درنتیجه عاری از ماوراء الطبیعه ی اخلاقی و آخرالزمانی تشیع] است که حقیقت در آن از آسمان هبوط کرده و عرفی شده است. بنابراین میبایست آن را به رسمیت بشناسیم و بی هیچ عذر و بهانه ای با آن روبرو شویم.» پاسخ صفاری به این نتیجه گیری بی وطن شده ی عشقی یک سوال است: «اگر انقلاب ایران و ظهور امام خمینی، فاصله ی ظاهر و باطن را با بحران مواجه کرده است، آیا این رویداد در تاریخ ایران بی سابقه است؟ آیا به عنوان مثال، ظهور صفویان و قاجار نیز به نحوی مبین قرار گرفتن شاهان صفوی و قاجار به مثابه واسطه ی میان ملکوت و ناسوت و ظل الله نبود؟ و این ردپا را میتوان همینطور به عقب برد  و از شاه موبدان ساسانی و غیره پرسید.» ("آیا زایش ایران تنها در ساحت دولت-ملت امکانپذیر است؟": حسام الدین صفاری: اطلاعات حکمت و معرفت: شماره ی 160: پاییز 1400: ص30-29) همانطورکه صفاری در ادامه مینویسد، نظریه ی ایرانشهری سید جواد طباطبایی دارد همین بحث ها را دنبال میکند تا این سنت را که میراث کوربن است زنده نگهدارد: میراثی که محوریتش –به قول صفاری- با ایده ی "شاه آرمانی" است: ایده ای که طباطبایی از طریق آن، ولایت فقیه را یک شیوه ی حکومت ایرانشهری و جانشین سیستم اهورایی شاه-خدایان پارسی –هخامنشی و ساسانی- میخواند. مثل این که قرار نیست این ایدئالیسم شاهی که پس از تحقق شعار فردگرایی کوربن در مدارج بالای سیاسی ایران، دیگر فقط میتواند زمین محور و ثروتمندپرست باشد، هیچوقت دست از سر ایرانی ها بردارد چون از وحی منزل تاریخ ایران از آسمان سیاست انگلستان با همان کتاب تاریخ سیاسی ایران سر جان ملکوم بیرون تراویده است تا ایرانی ها با باور کردن مفاد این تاریخ مضحک و ضد ایرانی، همیشه در مشت شباهت های عقیدتی هالیوودیشان با خرافات مسیحی دنیای غرب و آماده ی پذیرش وحی های جدید از این آشنایان غریب باشند. چند سال پیش، شایعه شد که پپسی کولا دارد شب هنگام آرم پپسی را روی ماه می اندازد. جوانان و نوجوانان به خیابان ریختند تا آرم پپسی را روی ماه ببینند همانطورکه پدرانشان به دنبال عکس خمینی روی ماه میگشتند. کلا برای ایرانی ها همه ی مقدسات جادویی، از سمت غرب وارد میشوند.

 

نظریه ی کوانتومی زرتشت: اسلام ایرانی، مذهبسازی اروپایی و جنگ های زرگری سیاسی:2

نویسنده: پویا جفاکش

زرتشتیان، رسومی داشتند که شبیه یهودیان بود ضمن این که خدای خوبی آنها اهوره مزدا نیز بسیار به یهوه ی یهودی شبیه تر بود تا به خدایان شرک. پرستش آتش توسط زرتشتیان، یادآور تقدس آتش به نمایندگی از شخینه همسر یهوه نزد یهود بود و زرتشتیان نیز مانند یهودیان در آتش نمیدمیدند مبادا به نفس آدمی آلوده شود. زرتشت پیامبر پارسیان را گاها در مسیحیت یهودی تبار با دانیال تطبیق میکردند که اعجاز قدرت خدای او نزد داریوش اخشوارش شاه ماد (پارس) به اثبات رسیده بود. شرح این ماجرا در کتاب دانیال آمده است. با این حال، جریان غالب یهود، کتاب دانیال را به رسمیت نشناخته و شهرت این کتاب بیشتر به سبب پذیرش آن توسط مسیحیت بوده است. کاهنان یهود اغلب کتاب دانیال را جعلی و گاها آن را محصول مکتب فیلون اسکندرانی در مصر میدانسته اند بخصوص به این خاطر که کتاب انوخ نیز به دانیال منسوب بود و آن فقط در بین کتب مقدس حبشه در همسایگی مصر حفظ شده بود. یهودیان، شباهت مذهب زرتشت و یهودیت را ناشی از ازدواج اخشوارش شاه پارس با استر یهودی میدانستند و میگفتند که تحت سیطره ی استر بر اخشوارش، مردخای یهودی، وزیر اخشوارش شده و معابد بتپرستان را در پارس نابود کرده است. در این مورد، یکی از شباهت های مذهب یهود و مذهب پارسیان را در این دانسته اند که هیچکدام در ابتدا معبد نداشتند. اولین معبد یهودی را سلیمان تحت تاثیر بتپرستان ساخته است و پیش از آن، یهودیان دایره های ساخته شده توسط صخره های سنگی را میپرستیدند که به گفته ی هگینز، بازمانده هایشان هنوز در اروپا هست و مشهورترینشان استون هنج انگلستان است. در نظریه ی اخیر، زرتشت همان عزرا کاهن منسوب "ارتاخشتر" (شاه زمین) یعنی شاه پارس بر یهودیان است نه دانیال. مهمترین دلیل این که داستان استر بر داستان دانیال ارجحیت داشته، این بوده که کاهنان یهود، دانیال را نه یک یهودی بلکه یک کلدانی میدانستند و یهودی کردن این شخصیت را توطئه ای برای ورود عقاید کلدانی به یهودیت به حساب می آوردند. درواقع اگر کلدانی بودن دانیال به باور عموم میرسید، دیگر پیشینه ی یکتاپرست بنی اسرائیل به عنوان یگانه قوم برگزیده ی خدا تا قبل از به اصطلاح اسارتشان در بابل پشیزی ارزش نداشت و میشد گفت داریوش یا اخشوارش یا کورش، به این خاطر یهودیان را نواخت و دستور به بازسازی معبد سلیمان داد که آنها به پیروی از شاه، پرستشگر یک خدای یگانه ی کلدانی شده بودند. به نظر میرسد توصیف شدن بنی اسرائیل به اعقاب ابراهیم به عنوان یک کلدانی معترض علیه بتپرستی نیز از همین مطلب برآمده باشد. اعراب، ابراهیم را صاحب کتابی به نام "صحف" خوانده و آن را به "حکمت ابراهیم" ملقب کرده بودند و این جالب توجه است که داستان ابراهیم در تورات در سفر پیدایش آمده که به "راسیت" به معنی حکمت ملقب است و ممکن است مطالب سفر پیدایش از منابع پیروان ابراهیم گرفته و به نفع یهود ویرایش شده باشد. سفر پیدایش، سرزمین بین نیل و فرات را به اولاد ابراهیم وعده داده و یهود هدف این وعده را خودشان میدانند. اما این ادعای فریسیان که آنها از نسل شاهان جادوگر و ابر انسانند چون اسحاق نتیجه ی تجاوز ابی ملک به ساره همسر ابراهیم بوده، دیگر اولاد اسحاق را در ذریه ی ابراهیم قرار نمیدهد و تنها فرزند برحق ابراهیم، اسماعیل خواهد بود که جد اعراب است. این ممکن است کار صادقیم یا صادوقی ها گروه مقابل فریسیان باشد که توسط دشمنانشان اصالتا عرب نبطی خوانده شده اند و نبطیان بر مناطقی از عراق منجمله حیره در قلمرو بابل نیز سیطره داشتند. هگینز توجه میکند که یهودیان میخواستند به کنعان برگردند چون سرزمین پدرشان ابراهیم و مادرشان ساره بود و پارسیان نیز میخواستند بابل را فتح کنند چون سرزمین پدرشان ابراهیم بود که بعدا با مادرشان قطوره ازدواج کرده بود؛ قبیله ی یهودی دان نیز در بیبلوس (جبیل) در مناطق کوهستانی کنعان در لبنان کنونی ساکن شدند چون آن را همان بابل سرزمین ابراهیم میدانستند. ابراهیم شهرنشینی را رها کرده و همچون شیوخ عرب به گله داری روی آورده بود. او در "هار گریزیم" یا کوهستان گریزیم، شاگردی ملکی صدق شیخ آنجا را نموده بود که نامش با صادوقی ها مرتبط به نظر میرسد. کوهستان گریزیم را باز در داستان یوشع جانشین موسی می یابیم که بنی اسرائیل را در آنجا اسکان میدهد و آنها را از شهر سامری ها انذار میدهد. منظور از شهر سامری ها، اورشلیم است که محل زندگی یبوسی ها است. این، تکرار ایستادگی کوچنشینان در مقابل شهر است. اما این ایستادگی در زمان ملکی صدق در کار نبود بلکه از زمان ابراهیم شروع شد که با شهرهای تحت اداره ی دمشق درگیر جنگ شد. جنگ به سبب مرگ دوستی و علاقه ی خدا به مرگ، با بدعت ابراهیم در کیش ملکی صدق نسبت می یابد که احتمالا مهمترین دلیل پذیرش ابراهیم توسط کافرکش های سربازپرور یهود بوده است. خدای ابراهیم به او دستور داد پسرش را در راه خدا قربانی کند و پسر ابراهیم با شجاعت نشان دادن در استقبال از مرگ در راه خدا از آزمون سرفراز بیرون آمد ولی درنهایت قوچی جانشین پسر شد. قربانی قوچ در هند برای آگنی خدای آتش انجام میگیرد و جسد قوچ در آتش سوزانده میشود. گوسفند را هندوان به نام آگنی، یاجنا مینامند. [زرتشتیان آتش پرست نیز قوچ را "گو سپند" (منشا لغت گوسفند فارسی) یعنی گاو مقدس میخوانند.]  فرهنگ قربانی قوچ در هند، مقابله ی فرهنگ کریشنای چوپان با سبزی خواری و صلح طلبی بودای شاهزاده است. این مقابله در یهودیت نیز با رقابت هابیل چوپان و قائن کشاورز در جلب توجه خدا تکرار میشود. قائن، گندم به خدا تقدیم میکند و هابیل، گوسفند سوخته در آتش. نتیجه این که قربانی هابیل پذیرفته میشود. هابیل درواقع همان "ابیل" خدای ملکی صدق بود که در یونانی، به آپولو نامبردار شده است. مقابله ی ابراهیم نیز با مقابله ی پیروان اولیه ی ابیل [یا "هبل زیوا" یعنی ابیل زیبا] یعنی قوم صلح طلب نصیری بود که از کشتن اکراه داشتند و حتی المقدور گیاهخواری میکردند. آنها به شکل حصائیان در یهودیت بازسازی شدند و مکتبشان توسط یهودیان کارملی –و هگینز، فیثاغورسیان را هم جزو یهودیان کارملی حساب میکند- به ایتالیا و توسط بودائیان به شرق دور منتقل شد.:

anacalypsis”: godfrey Higgins: v1: chap4"

میتوان گفت کوه گریزیم که در مقابل شهر سامری ها قرار گرفته، همان تهدید شهرنشینان دشت های عراق جنوبی توسط همسایگان چوپانشان در کوه های اطراف عراق را نمایندگی میکند. سامری ها میتوانند سومری ها یا بومیان عراق باشند و یبوسی ها همان عباسیان یا سلسله ی خلفای قرون وسطای عراق به مرکزیت بغداد، و اورشلیم –یعنی شهر سلام یا خدا- همان دارالسلام –به همان معنا- که نام اصلی بغداد و واقع شده در جغرافیای بابل است. کوه نشینان تهدیدکننده میتوانند هم کیثری ها یا ایرانی های زاگرس شرقی باشند که محل پارس را در آن قرار داده اند و هم ساکنان کوهستان های ترکیه و سوریه که دروازه های بین النهرین به روی قلمرو بیزانس یا روم شرقی هستند. بخصوص ملتقای ترکیه و سوریه در اطراف رود خابور باید مورد توجه قرار بگیرد. این ناحیه محل زندگی عبری یا حبری هایی بود که باعث نامیده شدن رودخانه به حابور و سپس خابور شدند. افسانه ی قطوره همسر ابراهیم، بیشتر در مجاورت آنها با رود زاب ساخته شد. این رودخانه به نام "صبایوت" (لقب یهوه) زبایوت خوانده میشد ولی نامش بعدا به زابا و نهایتا زاب تخفیف یافت. زابا بعدا با "شبا" نامی تطبیق شد که گفته میشد از نسل ابراهیم و قطوره است و بومیان خود را از نسل او میشمردند. در منابع یونانی، رودخانه ی زاب، لیکوس نامیده شده و این نام به شخصی به همین نام منسوب است. لیکوس برادر گیگس پادشاه لیدی بوده است و هر دو آنها پسران داسکیلوس (دجله) بوده اند که این داسکیلوس به منطقه ی تاسکولوم ایتالیا نام بخشیده است. کردم ناحیه ی اخیر، لیگوری های سالی بوده اند که اسما هم با لیکوس مرتبطند و هم با فرانک های سالی. ایتالیا محل رم لاتینی است چون لیدی هم پیشزمینه ی ظهور روم شرقی یعنی بیزانس واقع شده است. برخی بین عناوین لیدی و لاتین ارتباط قائلند و هر دو را با با لادون یا لوتان نامیده شدن آپولو مربوط میکنند. همانطورکه دیدیم، آپولو دراصل ابیل بود. جالب این که در سوریه راهبان مسیحی نیز ابیل خوانده میشدند و عیسی مسیح به "ابیل الابیلین" ملقب بود. رومی ها پیرو عیسی مسیح یهودی بودند که به تایید یوحنای تعمیددهنده پیغمبر نصیری ها رسیده بود و ازاینرو صاحب مکتبی دورگه بود به محوریت یک منجی به نام عیسای ناصری. این دورگی را در منجی گری اسلام شیعی نیز می یابیم: کتایون شاهزاده خانم رومی به اسارت اعراب درمی آید و کنیز امام عسکری میشود تا منجی موعود که مهدی است از او متولد شود. کتایون، دگرگون شده ی لغت کاترین به معنی منتسب به قطوره و قابل مقایسه با عنوان کیثری درباره ی کاسیان یا کوهنشینان ایران است. کاسی نیز همان کوتی یا گوتی در کوهستان جنوب ترکیه است و کتایون لغتی واسطه بین کاترین و کوتی به نظر میرسد. ازاینرو جالب است که سزار یا منجی رومی نیز مادرش از خاندان "اورلیوس کوتا" بوده که در این عنوان اورلیوس به معنی طلایی یا از نسل خورشید است و کوتا شبیه به کوتی است و کتایون میتواند همان انتساب به کوتا را نشان دهد. این خاندان را به نام اورلئان یا طلایی نیز میشناسند و این عنوان در تاریخ بریتانیا نیز در نامیدن خاندان سلطنتی کنستانین شاه انگلستان –که اتفاقا همنام همان امپراطور رومی است که مسیحیت یهودی تبار را بر روم حاکم کرد- تکرار میشود؛ بیش از همه در نامیدن "امبروس اورلیانوس" از آن خاندان که با زندانی کردن دو اژدهای تهدیدکننده در کوهستانی، نظم را بر بریتانیا حاکم کرده است.  امبروس عموی شاه آرتور و وزیر اصلی او بود. وی بعدا با "مریدین وحشی" که یک آنتی کریست بریتانیایی و همان مرلین جادوگر است تطبیق شد و در تاریخ جئوفری مونموت، با نام مرلین جادوگر نقش اصلی را در رسیدن آرتور به تخت پادشاهی ایفا کرد. بسیاری از رویدادهای قبلی زندگی امبروس در منابعی چون رساله ی ننیوس، در کتاب جئوفری به مرلین انتقال یافته اند ازجمله زندانی کردن اژدها که اینجا اژدهای سرخ ولز نام دارد و توسط مرلین در کوهستان اسنودن زندانی میشود. این اژدها اکنون نماد و حامی مملکت ولز است و ولیعهد بریتانیا که پیش از رسیدن به تاج و تخت، در ولز حکومت میکند و به شاهزاده ی ولز ملقب است در تحت حمایت او است. امبروس نام لاتین شخصیت اولیه است و از امبروسیوس یونانی به معنی جاودانه می آید. تلفظ سلتی نام او امریس است. این هر دو تلفظ، ارتباط او را با لغت آمورو یا عمرو یا عمر به معنی امیر یا فرمانروا نشان میدهند که لقب "مرتو" یا خدای عربی است متعلق به قومی به همین نام در شامات، و اصطلاح مردین یا مرلین نیز انتساب به همان قوم و همان ایزد را نشان میدهد. مرتو که مخفف "امر اوتو" یا فرمانروا خورشید است، همان ایزدی است که با فتح سرزمین سومری ها توسط اعراب آموری، به نام مردوخ ایزد اعظم بابل نامبردار میشود. اتفاقا خاندان کنستانتین شامل امبروس نیز از اعقاب پادشاهی به نام "کونان مروداک" هستند که میتوان آن را دگرگون شده ی "کنعان مردوخ" دانست. کونان مروداک به روایتی در آینده بازمیگردد و به روایتی دیگر، در قالب یکی از اعقابش بازمیگردد و شاید این مسیح برخاسته از اعقاب او خود امبروس و از این جهت قابل تطبیق با مرلین آنتی کریست یا شبه مسیح باشد. اینها مکاشفاتی سامی هستند که به همراه بنیانگذاران فنیقی تمدن بریتانیا بدانجا منتقل شده اند چون در تاریخ خاورمیانه هم یک منجی عرب به نام امبروس یا عمرو یا عمر ملقب به خالد به همان معنی جاودانه یا امبروسیوس داریم. وی فرمانروای تاشخستان بوده که از طرف ابوبکر (یعنی پدر یا شیخ قبیله ی بکر) امیر حیره، مامور جنگ با پارسیان شد و پس از موفقیت در این ماموریت، چنان قدرتی یافت که بعد از مرگ ابوبکر، حکومت حیره را نیز از آن خود کرد. وی سوریه و مصر را از چنگ رومیان خارج کرد و به گسترش مسیحیتی یکتاپرست منهای اوهیت مسیح و تصلیب او همت گماشت. بنیامین اقدس پاپ قبطیان مصر، در آن زمان عنوان کرد که نام عمر در متن مقدسی موسوم به "تورات ادوم" آمده و او یک قهرمان موعود است. پس از آن، وی در بین سریانی زبانان به "محمد" و در بین پهلوی زبانان به "مهمت" مشهور شد که از نام های مسیح در فرهنگ مسیحی است. بنا بر روایتی منسوب به "لئوی ایسورانی"، امبروس با همکاری چند تن دیگر، کتاب مقدسی برای اعراب اسماعیلی ساخت که نزد دخترش حفصه نگهداری میشد و بعدا جانشین مانوی مسلک او آن کتاب را ویرایش کرد و منتشر نمود.:

“emir ambrus”: godfearers.com

در متن لاتین (شاید با اصل یونانی) موسوم به "تعصب شصت شهید غزه" (منسوب به قرن 15) با داستان شصت سرباز رومی مواجه میشویم که در زمان فتح سرزمین مقدس توسط اعراب، حاضر به اطاعت از رهبران غیر کلیسایی نمیشوند. ده تایشان به دستور "امیراس" و پنجاه تایشان به دستور "امبروس" کشته میشوند. امیراس و امبروس احتمالا دو تلفظ مختلف از یک نام واحد یعنی عمر یا عمرو هستند. در این داستان نیز امبروس درست به مانند شخصیت همنام بریتانیاییش که با مرلین تطبیق شده، یک ضد مسیح به نظر میرسد. امپراطوران رومی هم که جانشین سزار شده اند نخست مسیحیان را میکشند و بعد از مدتی از سر ناچاری مسیحی میشوند درست مثل پادشاه بریتانیا که رهبر کلیسای انگلیکن است ولی قبل از پادشاهی شاهزاده ی ولز است و در ارتباط با اژدهای سرخ انتی کریست. درواقع این نوع داستان گویی ها بر همان ابتکار اولیه ی یهودی در تورات استوارند که یک رهبر خبیث برای آینده را با کپی کردن از قهرمانان یهودی میسازند و سپس برای او مابه ازایی ماقبل یهودی تعیین میکنند و او احیاگر گذشته میشود و تا این جا باید متوجه شده باشیم که این الگو داستان ابراهیم است و بر اساس آن، دشمنان یهود حاملان سنت گذشته ای ماقبل یهودی تلقی میشوند. در این مورد، هپنر، سنت کهن را از ابراهیم به آدم و نوح که دو جد همه ی بشرند فرافکنی میکند و آنها را تا زمان پیدایش خود لغت اسرائیل یعنی زندگینامه ی یعقوب جلو می آورد که ملقب به اسرائیل است و پدر بنی اسرائیل. یعقوب با برادرش عیصو دچار اختلاف میشود. عیصو رهبر ادوم است و نام ادوم مرتبط با نام آدم. آدم در بهشت سرسبز عدن در کنار جانوران وحشی تصویر میشود. نوح تمام جانوران وحشی را در کنار خود و خانواده ی خود در یک کشتی جمع می آورد. عیصوی شکارچی هم بیشتر وقت خود را در طبیعت و در کنار حیوانات وحشی سپری میکند.  مجموعه ی اینها میشود آغاز ظهور بشر به عنوان جانوری معمولی در کنار دیگر جانوران در طبیعتی که هنوز سرسبز و مملو از زیست طبیعی زمین است. یعنی از این قدیمی تر گذشته ای برای بشر قابل تصور نیست و این گذشته در قالب عیصو در مقابل یعقوب قرار میگیرد. یعقوب فقط یوسف و اولاد او را جانشینان طریق خود میداند و سفارش میکند که اولاد یوسف باید در کنعان ساکن شوند و بقیه ی بنی اسرائیل به کلده یا خاستگاه قوم برگردند که سرزمین ابراهیم و نیز محل بهشت عدن است. پیرو این سفارش بوده که عزرا و نحمیا در دوران مملکت پارس، ازدواج بنی اسرائیل با اقوام بیگانه را ممنوع کرده بودند مگر با اهالی بین النهرین یا کلده. این موضوع البته کمی بغرنج است. برخی از یهودیان مانند ساموئل مغربی، معتقد بوده اند که تخریب چهره ی داود و سلیمان در تورات و حتی نسبت دادن اعمال شنیعی مانند خوابیدن داود با خواهرش، کار پیروان عزرا بوده چون اولاد داود که رهبران جامعه ی فریسی بودند در بابل مانده بودند و حاضر به بازسازی معبد اورشلیم در کنعان نبودند. اما به گفته ی هپنر، این موضوع به تنهایی قابل بررسی نیست. وی به پیروی از ربی یوسف، این نظر را عنوان میکند که در تورات، نام های عنوان شده برای شاه پارس در زمان احیای معبد یعنی کورش، داریوش و ارتاخشتر (اردشیر) همه متعلق به شخصیت واحدی هستند و این شخصیت در اسفار مختلف به نام های مختلفی خوانده شده چون کسان مختلفی داستان او را نوشته اند. طبیعتا این افراد مختلف، نیت های مختلفی برای نگارش این بخش از تاریخ یهود داشته اند و از مطالعه ی این بخش ها فقط میتوان به نیات نویسندگان پی برد و نه به حقیقت ماموریت عزرا و نحمیا و هر شخص دیگری در نسبت بابل با کنعان و معبد یهود.:

“legal friction”: gershon hepner: peter lang pub:  2010: p60-62

من فکر میکنم اختلاف در ساخت ایدئولوژی، نتیجه ی فقدان ایدئولوژی باشد. چون همانطورکه در بالا دیدیم، بابل کنایه از زمینه ی اولیه ی تمدن بشری است درحالیکه اختلاف داستانسازی یهودی در تعریف دوره ی داریوش مادی رقم میخورد که فاتح و تخریب کننده ی بابل است. او را با شخصیت های متعددی متناظر کرده اند از آن جمله: کیاکسارس: شاه ماد و فاتح آشور در تواریخ هرودت؛ استیاگس: آخرین شاه ماد در تواریخ هرودت؛ کامبیزس داماد استیاگس و پدر سیروس پارسی در تواریخ هرودت؛ گبریاس (اوگبارو): سردار گوتی فاتح بابل؛ سیروس: نخستین فاتح بابل در تواریخ هرودت؛ داریوش اول: دومین فاتح بابل در تواریخ هرودت؛ خرخس: سومین فاتح بابل در تواریخ هرودت و تخریب کننده ی بابل به روایت او. بنا بر کتاب عزرا و برخی منابع حول وقایع آن، داریوش، زیر وعده ی احیای معبد سلیمان زد و به سبب این خلف وعده، از یونانیان شکست خورد:

“darius the medes”: Wikipedia , “darius”:biblestudytools.com

میتوان به پیروی از ربی یوسف، تمام شخصیت های بالا را در یک نفر جمع کرد و هزاران صفحه کاغذ سیاه شده در رمان نویسی حول و حوش شکست های داریوش اول از یونانیان، خرخس از یونانیان، داریوش دوم از یونانیان و داریوش سوم از اسکندر یونانی را خیالپردازی های مالیخولیایی درباره ی همان یک جمله ی شکست داریوش مادی از یونانیان تلقی کرد. آن وقت داریوش مادی، عصاره ی پادشاه واحدی است که هرودت بیخود و بیجهت به حد یک سلسله به نام اکامنید (هخامنشی) گسترشش داده و این پادشاه واحد، همان داریوشی است که به دست اسکندر یونانی سرنگون شده است. آن وقت معلوم میشود چرا در زمان رومیان معبد نیمه کاره ی سلیمان در زمان پارسیان، سالم و برپا محل دعوا است. چون منابع شرقی، به درستی اسکندر را علاوه بر یونانی، رومی خوانده، او را مسیحی تلقی کرده و خاستگاهش را سرزمینی به نام عموره خوانده اند. عموره خط اتصال آموری ها و ملت عمر با رومیان است. همانطورکه پیشتر دیدیم، امبروس یا عمر ملقب به محمد بود. محمد یعنی بسیار ستایش شده و صفت مبالغه آمیز کلمه ی احمد به همان معنا است. احمد و ریشه اش "حمد" یا پرستش، مرتبط با "آمیدا" در عبری به معنی پرستشگر و نمازگزار است. علت این است که یهودیان ایستاده نماز میخوانند و آمیدا تلفظ دیگر عمود به معنی ایستاده است. در سنت میشناه که پیروان یهودا ناسی هستند، آمیدا معادل آمورا و آموریم (امیر و رئیس) است که این لغات را برای رهبران کهانت استفاده میکرده اند. در تاریخ آمده که یهودا ناسی، مقر تقدس یهودیت را از بابل رش گلوتا یا اولاد داود در پرشیا به فلسطین زیر سلطه ی رومیان که با کنعان تورات تطبیق شده بود، انتقال داده بود و این میتواند نماد دیگری از شکست پارس از روم یونانی یا بیزانس باشد. ناسی در لغت یعنی شاه. یهودا ناسی یعنی یهودا شاه، ضمن این که او هنوز زیرمجموعه ی جریان فریسی یا رهبری قبیله ی یهودا بر بنی اسرائیل محسوب میشود. بنابراین پیروزی کنعان بر بابل، پیروزی یهودیان مادیگرای فریسی بر بقیه ی مردم است. این مثل تصرف جهان توسط اسکندر رومی مسیحی در متون اسلامی است. مسیح رومیان نیز از نسل داود و بنابراین یهودا است. او شاه جهان است چون شاه یهودا است و در ادبیات یونانی، شاه معنای مشخصی دارد که با خدایان توضیح داده میشود: ژوپیتر یا زئوس که شاه خدایان است در سرس یا دمتر که مادر طبیعت است ورود میکند و از شدت سنگینی بار پادشاهی، سرس تکه تکه میشود و آرس یا مارس که خدای جنگ است پدید می آید. معادل زمینی و تاریخی شده ی این قصه، تولد سزار است که برای به دنیا آوردنش مجبور میشوند شکم مادرش را بشکافند و اینطوری او را "سزارین" کنند. منظور این است که تن انسان به جای سرس وقتی محل خواهش زیاده خواهی شاهانه (ژوپیتر) میشود، از برای تولید جنگ و رقابت (مارس) خود را دچار رنج و عذاب میکند. ژوپیتر نام سیاره ی مشتری است و مارس نام سیاره ی مریخ. بین این دو سیاره، کمربندی از خرده سیارک ها واقع است که دانشمندان آن را سرس نامیده اند. سرس مبنای نظریه ی اسطوره ای مدرن موسوم به "توطئه ی سرس" بوده است. بر اساس این توطئه بافی، در حدود سال های 1800 تا 1801 میلادی، جنی سنتاور مانند (اسب-انسان) به نام "الدرعان" که حامی شمنیسم و یوگای چاکراها و علوم شگفت بود، در صورت فلکی عقرب ساکن شد و بر صورت فلکی مقابل یعنی "ثور" (ورزاو) تاثیرات شدید گذاشت. سرس، الهه ی ثور و زنی با سر سگ بود که ماری به همراه داشت و بر ایام سرسبز سال و بارآوری طبیعت نظارت میکرد ولی اثرات منفی الدرعان، او را دچار نقصان کرد و با این اتفاق، نظم زمین و زندگی بشر به هم ریخت. بادهای تغییرات و جنگ های مخرب و انقلاب های سیاسی، جهان را درنوردید. تاثیر مستقیم الدرعان تا انتهای دهه ی 1970 ادامه پیدا کرد و او سپس ناپدید شد تا تغییراتی که تا آن زمان پدید آمده اند، طی سال های بعد جوانه بزنند و رشد کنند و تکثیر شوند تا بلکه بعد از دهه ها نظم جدیدی پدید آید. روشن است که این توطئه بافی هیپی گرا، مبنای نجومی خود را با سگ سر توصیف کردن سرس نشان داده است. سرس مسلما همان ثریا یا الهه ی صورت فلکی ثور است که عیشتار الهه ی طبیعت را نمایندگی میکند. اما سگ گون بودنش با در نظر گرفتن ستاره ی "کلب سماوی" یا شعری معنی پیدا میکند که عامل بالا آمدن آب رود نیل در تیرماه یعنی برج سرطان یا خرچنگ میباشد. در زبان انگلیسی، خرچنگ را "کراب" مینامند که تلفظی بومی از کلمه ی عربی "عقرب" است چون خرچنگ جانشینی برای عقرب در اروپا بوده که تمدنسازان فنیقی آنجا خود عقرب را در اکثر نقاط آن نیافته بودند. از طرفی چون در مصر، فصل زادآوری جعل یا سوسک سرگین غلتان در تیرماه است، مصریان این صورت فلکی را به شکل جعل نشان میدادند و در اروپا جعل نیز به اسکاراب یا اسکارابوش نامیده شده که باز تلفظ دیگر کلمه ی عقرب است درحالیکه خود عقرب در اروپا اسکورپیون نامیده میشود که باز تلفظ دیگری از عقرب است. این بهانه ای برای تناظر ایجاد کردن بین تیرماه یا قلمرو شعری و سرس با آبان ماه یا برج عقرب شده که آغاز ایام زمستان اروپایی و غلبه ی شیاطین بر زمین در روز هالووین است. الدرعان در برج عقرب ساکن شده است. این نام، از درع می آید هم به معنی زره مردانه و هم به معنی لباس زنان در خانه. درع در مقام فعل هم به معنی زره پوشیدن مردان و هم به معنی پیراهن پوشیدن زنان است. انگار که الدرعان بر تن ایزد زن رویش، زره ایزد مرد کشنده و مرگ آور جنگ را پوشانده باشد. "الدرعا" در زبان عربی، به چهارپای اهلی ای گفته میشود که تنش سفید و سرش سیاه باشد. این را با سنتاور مقایسه کنید که نیمه ی پایینی تنش اسب، و نیمه ی بالایی آن انسان است. سر سیاه روی تن سفید، پلیدی مرد جنگی است که اسب را به نمایندگی از طبیعت و قوانین آن مسخر خود میکند و به مسیر خود میراند. بلندی مرد در اینجا یادآور بلندی کوه کنعان نسبت به دشت بابل است. کلمه ی "هار" یا "هر" به معنی کوه، میتواند به صورت "سر" نیز تلفظ شود که قله ی بدن است. بنابراین درعا با سر سیاه بر بدن سفید، بدذات هایی را معرفی میکند که در اقلیتند و بر اکثریت نیکی دوست ولی ابله و دستورپذیر، حکومت میکنند.

ادامه دارد

 

نظریه ی کوانتومی زرتشت: اسلام ایرانی، مذهبسازی اروپایی و جنگ های زرگری سیاسی:1

نویسنده: پویا جفاکش

چند شب پیش آمدم خانه دیدم که پدر و مادر دارند آخرین سکانس های آخرین قسمت سریال "بچه مهندس4" را از شبکه ی آی فیلم میبینند. دیدم نریتوری دارد به حالت کاملا مستند، در حال نمایش تصویری دستاوردهای پهبادی جمهوری اسلامی زیر نظارت رئیس دانشگاه فیلم با بازی فرهاد قائمیان، چنان با خونسردی اخبار و فانتزی ها را به هم میبافد که یک لحظه فکر کردم نکند این داستان واقعی باشد. اما بعد یک نگاه ذهنی به سرتاپای بچه مهندس انداختم و با خودم گفتم چطور میشود این داستان را واقعی پنداشت وقتی هر سریش که تمام میشود، برای سری بعدیش هنوز تصمیم گرفته نشده است. بچه مهندس4 از بچه مهندس1 خیلی فاصله داشت ولی هنوز در یک فضای به شدت غیرواقعی گیر کرده بود و اصلا این فضای غیرواقعی را به خدمت ایدئولوژی جمهوری اسلامی درآورده بود. جواد جوادی، همان هدف پیاپی فتنه های الهی که مثل قهرمانان کابالا یتیم و فقط از این جهت نظر کرده است، همان شوالیه ی مدرنی که به سبب دلدادگی ناعقلانی و شکست خورده به یک دختر، مهندس شده تا روح فروید شاد شود، همان آدم از نظر روحی نامتعادل که دقیقا در روز وداع با دختر اول، از یک دختر دیگر خواستگاری میکند و درجا بله میگیرد، همان دنباله رو خستگی ناپذیر الگوهای رسانه ای جمهوری اسلامی که اگر به دانشگاه بروند امکان ندارد مجرد از آن برگردند، این دفعه دیگر مرزها را درنوردید و وقتی دم روز عروسی، فهمید تومور مغزی دارد، برای شفا به آستان قدس امام رضا شتافت تا کاسبی حضرت علم الهدی را تبلیغ کند. اما این دانشمند مبلغ دینی، به روش های معقولانه تری شفا گرفت. خدا –ببخشید. امام رضا!- یک دانشمند تجربی دیگر و این بار یک کفشدار حرم امام رضا را مقابل پایش گذاشت که بعدا معلوم شد یک پروفسور مغز و اعصاب است که به طور مرموز و زیر پوستی در حرم کار میکند تا نیازمندان را شناسایی کند. ظاهرا ایدئولوژی جمهوری اسلامی به ستایش تکنوکراسی رسیده و این که شما فقط تکنوکرات باشید و تخصص تجربی داشته باشید تا به خدمت نظام دربیایید بی این که در اثر مطالعه ی علوم انسانی و بی ایمان شدن به خدایان نظام، از راه به در شده باشید. آیا واقعا چنین چیزی ممکن است وقتی هزاران اتفاق نامشخص و بی سر و ته در طول روز، متداوما آدمها را به سمت کشف راهی برای تعریف نظمی جدید در زندگی دعوت میکنند؟ کوانتوم برای همین است که محبوبیت دارد. کوانتوم بر فیزیک اتمی استوار است و فیزیک اتمی میگوید جهان به سمت انتروپی (بینظمی) متمایل است؛ درست نقطه ی مقابل نظم خداوندی در فقه جعفری. کوانتوم اوج بینظمی است و از این بینظمی نظم بیرون میکشد. اتم نیلز بور، نسخه ی میکروسکوپی خورشید ستاره پرستان ماقبل اسلام شیعه است و همانطور که سیارات به دور خورشید میچرخند، الکترون ها نیز به دور این اتم میچرخند. در دوره ی شاه سابق که اسلام –و نه لزوما تشیع- در خطر بود و به جای نظم غایب از بینظمی مدرنیسم پهلوی ها قرار گرفته بود، مولوی یک کوانتومی مسلمان شده بود و سندش هم شده بود این بیت او که:

دل هر ذره را که بشکافی

آفتابیش در میان بینی

و آن آفتاب هم شده بود بمب اتمی هیروشیما و ناکازاکی. بعد از انقلاب، کسانی مثل دکتر کبری رهبر، قدسیت فیزیک مولانا را از اسلام عقب تر بردند و رساندند به زرتشت و نیروهای خیر و شر یا نور و تاریکی در توصیف او به نام های اهوره مزدا و اهریمن. نیروی خیر شد الکترون های آغاز گر ماده، و نیروی شر شد پوزیترون های ضد ماده، و برایندشان هم شد نور که مصدر ماده از دید فیزیک کوانتوم است. اهمیت کار دکتر رهبر این بود که با توجهش به وامگیری هگل از مثنوی مولانا در قرن 19، که به نظریه ی پیدایش سنتز از برخورد تز و آنتی تز در دیالکتیک هگلی انجامید، نسبت فیزیک کوانتوم با فلسفه را روی میز گذاشت. ولی همانطورکه هگل اسلامستیز، فلسفه و عرفان مولانا را کلا محصول ایران قبل از اسلام میدانست، در ایران نیز این به سمت کشف مدرنیسم غربی بلافاصله قبل از اسلام و بدون فهم زمینه های شکلگیریش هدایت شد. مثلا در اینترنت، شخصی که خودش را «دکتر جهانگیر پاسدار» از وین معرفی میکند، مدعی است که آیین زرتشت «دین» نیست بلکه یک نظریه ی فیزیکی است که اهوره مزدایش خدا به مفهوم اسلامی یا یهودی-مسیحی آن محسوب نمیشود. بنا بر گات12، اهوره مزدا منشا نور است و نور بنا بر فیزیک کوانتوم، ماده است که جهان از آن پدید آمده است. پس نظریه ی زرتشت، جهان را مادی میبیند و به ماوراء الطبیعه اعتقاد ندارد. ممکن است بپرسید چطور ممکن است کسی تمام اسطوره ها و رسوم و اخلاقیات و خرافات زرتشتی را به کناری بیندازد و از همین یک جمله به این نتیجه برسد که زرتشت- آن هم زرتشت اوستا- فیزیکدان بوده است و و آیینش دین محسوب نمیشده است؟ آشنایان با منابع اسلامی میدانند که ما در قرآن هم سوره ای به نام "نور" داریم که در آن الله نور آسمان ها و زمین نامیده شده است: الله نورالسماوات والارض. ولی موضوع این است که همه –و بخصوص دشمنان اسلام-  در توصیف اسلام، به منابع فقهی و یگانه متخصصان قابل اعتنای آن یعنی "علما" –که در ایران، رژیم پهلوی در یک خودکشی عجیب، برای اولین بار، آنها را "روحانیون" نامید- اعتماد کامل دارند ولی در تعریف زرتشتی گری، همه ی عالم مهمند به جز روحانیون زرتشتی و مردم زرتشتی. این نه به یک شخص بلکه به یک مسئله ی نیندیشیده ی مورد توافق در روح ایرانی تبدیل شده است که فرهنگش هم مثل بازارش بدون دلال نمیچرخد. در ایران از وقتی که سر جان ملکوم اولین تاریخ سیاسی ایران را برای ایرانی ها نوشت و هنوز هم بدین خاطر حتی در صدا و سیما ستایش میشود، ما زرتشت و کیشش را مطلقا به دلالی غربی ها شناخته ایم. متون پهلوی زرتشتی، منابع ثنوی در شناسایی آن هستند و منبع دست اول، اوستا است که در زمان کشف آن توسط انکتیل دوپرون آن هم در هند، حتی موبدانش هم معنی آن را نمیفهمیدند و آن برای زرتشتیان، فقط جادو و جنبلی و ورد و طلسمی بود در حد قرآن خوانی سر قبر ایرانیان بدون این که هیچکس در طلب معنی آن باشد. اوستا را اول خود انکتیل و بعد اروپایی های دیگر و هر کدام هم بسته به بازار خود از روی ظن و خیال ترجمه کردند و هر کدام زرتشت خودشان را ساختند و تازه به روحانیون زرتشتی یاد دادند زرتشت چیست و چگونه باید باشد. حرف همه شان هم این است که از اوستا فقط گاتهایش و گاهی هم بخشی از یسناهایش به درد میخورد و بقیه ی اوستا کار شیادان است و زرتشت را باید در گاتها خلاصه کرد.  بیایید به جمعبندی مفید زیر درباره ی ابهامات حول این مذهب از قول صالح طباطبایی (در گفتگو با مجله ی چشم انداز ایران: شماره ی 130: آبان و آذر 1400) گوش بسپاریم که خیلی چیزها را دستگیرمان میکند:

«گاتها یا گاثاها مجموعه ی 17سرود به زبان اوستایی کهن است که در پنج بخش به شیوه ای کمابیش پراکنده در میان 72 هات (فصل) از یسنا –از بخش های اصلی اوستا- گنجانده شده اند. مرادم از کمابیش پراکنده آن است که میان بخش نخست و بخش دوم گاتها هفت فصل به نثر از یسنا حائل شده است. بخش عمده ای از گاتها شامل نیایش هایی در خطاب به اهورامزدا است. سنت زرتشتی گاتها را از دیرباز به خود زرتشت منسوب کرده، هرچند این انتساب در میان اوستاپژوهان محل بحث و درنگ بوده است. مثلا ژام دارمستتر، از اوستاشناسان پیشکسوت، در کتاب خود "زند اوستا" (3-1892) بر آن بود که گاتها را در زمانی متاخر، ولی به زبانی کهن نگاشته و آن را به زرتشت نسبت داده بودند تا مقبولیت بیشتری پیدا کند. در دوران معاصر نیز ژان کلنز، اوستاشناس بلژیکی و همکارش اریک پیرار تاکید دارند که در ده موضع از این سرودها نام زرتشت به صورت سوم شخص آمده و حتی گاه به صورت منادا از او یاد شده است: "ای زرتشت، همپیمان راست کردارت کیست؟" (یسنا46: 14). در بخش نخست گاتها این مسئله حتی بارزتر است. زیرا چنین مینماید که یسنا 28 ، 6 میان شخص زرتشت و نویسنده (نویسندگان) این سروده ها تمایزی قائل شده باشد: "ای مزدا که قدرت و حمایت به زرتشت ارزانی داشتی. به ما نیز ای اهوره، حمایتی ارزانی دار." جان کلام آنکه کلنز نگارش گاتها را کار گروهی از نویسندگان میداند. خواه این تردیدها را روا بدانیم و خواه آنها را نادیده بینگاریم، درخصوص گاتها نکات تامل برانگیزی هست که باید به آنها اشاره ای اجمالی داشت: اکثریت قریب به اتفاق بندهای چهار بخش اول گاتها آشکارا گاهی در خطاب به اهورامزدا و گاه در پرسش از او و گاه حتی در شکوه به درگاه او از بددینان روزگار (مثلا یسنا 32 ، 9-10) سروده شده اند. این گواه آشکاری است که این سروده ها به مثابه نیایش یا عرض حال به درگاه خداوند نیکی ها بوده اند نه همچون الهامی از سوی او به پیامبر یا انسانی به نام زرتشت. این یکی از مهمترین تمایزات گاتها با آن چیزی است که در سنت ابراهیمی، همچون "وحی الهی" شناخته میشود. به دیگر سخن، گاتها نیایش یا عرض نیاز از بنده ای به سوی خدا است؛ ای بسا کمابیش معادل "دعا" درسنت خودمان.حال آن که وحی آسمانی در جهتی معکوس جریان می یابد. 2-روی خطاب سراینده ی گاتها تنها اهورامزدا نیست. اهورامزدا را ایزدانی دیگر همراهی میکنند که گاتها آنها را اهوراها میخواند: "ای مزدا و شما اهورا ها." (یسنا 30 ، 9 ؛ یسنا 31 ، 4) ایزدانی دیگر نیز چون وهومن، اشه و آرمئیتی نیز در میانند هرچند برخی مفسران چون استاد پورداوود آنها را نه به اسم خاص که به معنای لغویشان برگردانده اند. مثلا در گاتها (یسنا 31 ،8)، اهورامزدا  "پدر وهومن" دانسته شده است ولی مفسران "وهومن" را نه اسمی خاص بلکه به اصل معنای واژه به "نیک اندیشی" برگردانده اند. به هر ترتیب، اینان همان امشاسپندان و ایزدان در متون زرتشتی متاخرند. 3-برخلاف این دعوی مکرر برخی از نویسندگان معاصر که گاتها تصویری مسالمت آمیز از مواجهه میان مزداپرستان و مخالفانشان ارائه میدهد (رواداری زرتشتی)، زرتشت در بسیاری از بخش های گاتها همچون رهبری دینی که به مخالفانش وعده ی عذابی سخت میدهد پدیدار میشود: یسنا 53 ،8: "باشد که آنانی که نیکوکردارند بدکاران را در هم کوبند و همه ی آنان را درحالیکه رو به آسمان فریاد برمی آورند، از پای بیندازند. باشد که بزرگترین عذاب بر آنان فرو آید، درحالیکه در پایبست مرگ گرفتارند و باشد که این امر زود فرا رسد." (به نقل از ترجمه ی هلموت هومباخ: 1994: ص105). یسنا 53 ، 9: "اهوره ی راستگو کجاست تا آنان را از معاش و آزادیشان محروم سازد؟" (همان: ص105). 4-این مطلب که آیا گاتها برخلاف بخش های دیگر اوستا چون وندیداد (مثلا در فرگرد نخست و داستان هماوردی اهریمن با اهورامزدا) از ثنویت بنیادین یکسره برکنار مانده از مباحث مناقشه آمیز دیگری است که پس از این بیشتر درباره اش میگویم. ولی دراینجا تنها به این نکته  اشاره میکنم که به رأی برخی از اوستاپژوهان در گاتها و به طور خاص در هات 30 از یسنا، انگره مینو یا گوهر شر (اهریمن) در برابر سپنتا مینو یا گوهر نیک –که آن را غیر از اهورامزدا دانسته اند- قرار گرفته است. ازاینرو این اوستا پژوهان به این رای گراییده اند که بر این اساس، اهوره مزدا رقیب یا هماوردی در گاتها ندارد و این شاهدی بر ثنوی نبودن گاتها است اما حتی اگر این تفسیر  بی چون و چرا پذیرفته شود، همچنان این پرسش باقی است که اگر اهوره مزدا خالق آفریده های نیک باشد که در گاتها چنین است (مثلا یسنا 31 ، 8)، آفریده های شر از کجا آمده اند؟ اینکه شرور جهان باید خاستگاهی غیر از اهوره مزدا داشته باشند آیا بیان تلویحی نوعی دوگانه انگاری یا ثنویت در جهانبینی گاتهایی نیست؟»

همانطورکه میبینید این متن مثل تمام متن های تخصصی درباره ی زرتشت در ایران نظریه ها را یک به یک پیش میکشد بدون این که نظر و حتی پاسخ یک روحانی زرتشتی در واکنش به آنها را بیان کند و زرتشتیان در مقابل اوستاپژوهان غیر زرتشتی همچون دارمستتر، کلنز، هومباخ و حتی "استاد پورداوود" اصلا وزنه ای به حساب نمی آیند و این موضوع برای هیچ ایرانی ای تاکنون تعجب برانگیز نبوده است. علت این است که بازگشت به زرتشت، نتیجه ی تلاش برای بازگشت به ابراهیم پس از سرخوردگی از اسلام اعقاب پسرش اسماعیل بوده است. زرتشت به خاطر ارتباط با آتش، با ابراهیم تطبیق میشده و بازگشت به زرتشت، در شعار موقتی و تاریخ مصرف دار تطبیق زرتشت و ابراهیم در پاسخ به فراخوان هایی مانند این بیت منسوب به حافظ رقم خورده است:

به باغ تازه کن آیین دین زرتشتی

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

ابراهیم در درون آتش نمرود افتاد و آن را گلستان کرد. آتش نمرود، آتش جهنم دل انسان بدکار بود و ابراهیم کنایه از عنصر خوبی که هیزم آتش جهنم را به درختان باغ بهشت تبدیل میکرد و دل انسان بدکنش را به سمت خوبی هدایت مینمود. آتش زرتشت هنوز با تمثیل آتش جهنم سر و کار داشته و به همین دلیل مذهب زرتشت فقط تخته سیاهی بود که باید ابراهیم رویش مینوشت. برای همین هم در سرتاسر دوره های پهلوی و جمهوری اسلامی، زرتشت پیامبری بود که هر کس در ایران از زبان او حرف خودش را میزده حتی اگر این حرف فقط نوعی اصلاحات در تبیین اسلام باشد.

اما وقتی زرتشت با کوانتوم مرتبط میشود، مسئله دیگر انحراف به سمت مذهبسازی غربی است. کوانتوم میگوید ذره در اصل، نور است که اعوجاج میکند و کوانتید میشود. تجسد نور هم برای زرتشتیان آتش است که بدان نماز میبرند. این با مادی شدن نور الهی در علم فیزیک توسط نیوتن کابالیست و دنباله روانش در کوانتوم قابل تطبیق است. فیزیک که در مادیگرایی دنباله رو یهودیت است، نوعی ابراهیم اسحاق شده است و تعجبی ندارد که با کوانتوم، برای بازگرداندن تقدس به پولداران در یک دنیای خالی از تقدس شده، به اثبات قانون جذب با فیزیک بینجامد بلکه مردم باور کنند که با فکر مثبت میتوان پولدار شد و ثروتمندان یهودی با قانون جذب پولدار شده اند چون خدایان زمینیند.  پایگاه جامع ادیان، فرق و مذاهب در مقاله ای که با عنوان «فیزیک کوانتوم و قانون جذب؟» در تاریخ 7/2/1395 منتشر کرد، پیشینه ی بحث فیزیک نور تا تلفیق آن از طریق کوانتوم به قانون جذب توسط کسانی چون دکتر جان هگلین را چنین صورتبندی میکند:

«نیوتون معتقد بود، نور مجموعه‌ای از ذرات است که از سوی منبع نور جریان پیدا می‌کند، وقتی خورشید از پنجره به اتقاق می‌تابد، داخل اتاق با ذرات نور (فوتون) گلوله باران می‌شود. پس از مدتی تامس یانگ (1773- 1829) نشان داد که نور به صورت موجی نوسان‌دار و پیوسته جریان می‌یابد، نه به صورت ذراتی که مستقیم و منقطع حرکت می‌کنند. او با قرار دادن صفحه‌ای با دو شیار در برابر منبع نور نشان داد وقتی نور به این صفحه می‌تابد، از هر دو شیار می‌گذرد و روی دیوار مقابل تصویری راه راه می‌سازد، که نشان‌گر تداخل امواج نور پس از عبور از دوشیار است. در صورتی که اگر حرکت نور مستقیم بود باید از یک شیار عبور می‌کرد و یک خط یا نقطه را در دیوار مقابل روشن می‌نمود. سپس ماکس پلانک نشان داد که امواج نور در بسته‌های مشخص انرژی نوسان می‌کند. و اسم این بسته‌ها را کوانتوم گذاشت. مکانیک کوانتوم به حرکت این بسته‌های انرژی که ممکن است به صورت ذره تجربه شوند می‌پردازد. درسال 1905 انیشتین نشان داد که اگر فلزی را با بار الکتریکی منفی که حامل ذرات الکترون است، در تابش پرتو نور فرابنفش قرار دهیم، بارش را از دست می‌دهد. یعنی ذره ی الکترون از آن جدا می‌شود. معنای این آزمایش آن بود که نور به صورت یک ذره با الکترون برخورد می‌کند و آن‌را از فلز خارج می‌سازد. پدیده‌ی آزاد سازی الکترون در اثر برخورد پرتو فرابنفش، اثر فوتو الکتریک نامیده شد و معمای موج بودن یا ذره بودن نور را به میان آورد. بعدها لویی دوبروی (1892 - 1987) نشان داد که "همه ی ماده حتی چیزهایی که ما معمولا ذره می‌پنداریم، مانند الکترون‌ها، باید رفتار موج مانند از خود نشان دهند." در واقع او برای تفسیر اثر فوتوالکتریک گفت چرا از تأثیر نور بر الکترون باید نتیجه بگیریم که نور ذره است، می‌توانیم نتیجه بگیریم که الکترون هم مثل نور موج است و موج نور، موجب خارج شدن موج الکترون از فلز باردارمی‌شود. از این‌جا به بعد تعارض اساسی میان موج بودن و ذره بودن اجزاء بنیادین ماده شکل گرفت و بسیاری برای حل آن کوشیدند. در حقیقت معلوم شد که ما در بنیاد ماده با بسته‌های انرژی روبرو می‌شویم که به صورت موجی حرکت می‌کنند و فضایی بیش از یک ذره را در بر می‌گیرند. این بسته‌های انرژی، کوانتوم نامیده شدند و معلوم نبود که آن‌ها را باید ذره تصور کنیم یا موج بدانیم. چون گاهی مثل ذره رفتار می‌کردند و گاهی همانند موج. بی‌تردید برای حل این معما باید تحقیقات بیشتری انجام گرفت، ولی بررسی‌های ورنر هایزنبرگ برای نتیجه بخشی این تحقیقات چشم اندازی مأیوس کننده ترسیم کرد. او پس از تأملاتی به این نتیجه رسید که وقتی وارد دنیای درون اتم می‌شویم و ذرات بسیار ریزتری مثل الکترون‌ها را مشاهده می‌کنیم، مفهوم مشاهده  معنای خود را از دست می‌دهد و به مداخله تبدیل می‌شود. شما در دنیایی با ابعاد معمولی می‌توانید در جایی قرار بگیرید و چیزی را مثل یک میز یا قلم در نقطه‌ای دیگر مشاهده کنید. اما در دنیای زیر اتمی، برای مشاهده‌ی چاره‌ای ندارید جز این‌که دخالت کنید و ذرات مورد مطالعه را با تحریک کردن و مشاهده ی واکنش‌هایش شناسایی نمایید. و این کار تأثیر تغییر دهنده‌ای در وضعیت موضوع مورد مشاهده به جا می‌گذارد. برای مشاهده و شناسایی یک الکترون و تشخیص مکان و موقعیت آن باید ذره دیگری مثل نوترون را به آن شلیک کرد و از این برخورد آن را سنجید. با این روش می‌توانیم آثار و واکنش‌های ذرات بنیادین را مشاهده کنیم و به وجود آن‌ها و برخی از ویژگی‌هایشان پی ببریم. اما با یک مشکل بزرگ روبرو می‌شویم و آن این‌که اگر به آرامی به یک ذره شلیک کنیم، نمی‌توانیم به درستی ویژگی‌های آن را تشخیص دهیم و اگر به سختی به آن شلیک کنیم، ویژگی‌ها و موقعیتش را تشخیص می‌دهیم، اما آن ویژگی‌ها پس از برخورد تغییر می‌کنند. بنابراین بشر با ابزارهای کنونی امکان شناسایی درست ذرات بنیادین را ندارد و اگر بخواهد آن‌ها را بررسی کند، موجب تغییر در آن‌ها می‌شود یعنی مشاهده به مداخله تبدیل می‌شود. هایزنبرگ حاصل این تحقیقات و تأملاتش را اصل عدم قطعیت نامید. اما متأسفانه به لحاظ فلسفی تعابیر نادرستی از این اصل صورت گرفت. به طوری که محدودیت‌های شناختی انسان به جهان مادی فرافکنی شد و این طور پنداشته شد که: ذره‌ی جدید می‌تواند مکان داشته باشد، یا می‌تواند سرعت داشته باشد، اما نمی‌تواند هر دوی آن‌ها را با هم و به طور دقیق داشته باشد. با این گونه تعابیر محدودیت‌های ادراکی و ابزاری بشر که نمی‌توانست سرعت و مکان ذره را هم‌زمان تشخیص دهد، به ویژگی‌های جهان مادی نسبت داده شد. به عبارت دیگر مباحث دقیق فیزیک می‌رفت تا به یک معرفت شناسیِ معطوف به محدودیت‌های بشری در دنیای مادی تبدیل شود. نیلز بوهر با پذیرش نتایجی که هایزنبرگ به دست آورده بود، گفت چرا ما باید فرض کنیم که در دنیای بسیار ریز درون اتم با پدیده‌هایی مواجه هستیم که واقعا ذره هستند. اگر فرض کنیم که پدیده‌های زیر اتمی هم حالت ذرات مادی را دارند و هم حالت امواج انرژی را نمایش می‌دهند، آن‌گاه نگران این نیستیم که مکان دقیق این ذرات را نمی‌توانیم تشخیص دهیم، بلکه به راحتی می‌گوییم که یک بسته موج الکترونی در فلان محدوده وجود دارد. این بسته‌های موج گونه‌ی انرژی  که کوانتوم نامیده می‌شود، گاهی وِیژگی‌های ذره‌ای را پدیدار می‌نمایند. انیشتین این ابهام و دوگانگی را نپذیرفت. او می‌گفت خدا تاس‌بازی نمی‌کند و آفرینش هویت مشخص دارد. اما تفاسیر هنجارشکن ادامه داشت و به این‌جا رسید که عده‌ای گفتند، ماده با شعور آمیخته است و شناخت و تصمیم مشاهده گر در ماهیت و چیستی ماده تأثیر می‌گذارد. بعدها دیوید بوهم کوشید که نشان دهد این تغییر رفتار ذرات بنیادین یا کوانتوم‌ها نشانه ی شعورمندی آن‌هاست. از مجموع این ایده‌ها نتیجه گرفتند که انسان با افکارش می‌تواند در جهان ماده دست کاری کند و آن‌چه را می‌خواهد ایجاد کند و تغییر دهد. دیوید بوهم با طرح ایده جهان هلوگرافیک اعلام کرد که ما در جهان مادی یک توده انرژی نامشخص داریم و انسان به هرچه می‌اندیشد، تصوراتش در این توده منعکس می‌شود و مثل تصاویر هلوگرامی و سه بعدی که وقتی به آن خیره می‌شوید، تصویری دیگر در آن می‌بینید، پدیده‌های جهان نیز در اثر نگرش ما به توده انرژی کیهانی و حوزه کوانتومی جهانی برون‌فکنی می‌شود و به مشاهده می‌آید. بنابراین همه چیز در ذهن ما و مخلوق ذهنی ماست. خلاصه استدلال فیزیکی برای قانون جذب این است که وقتی موضوعی در ذهن تصور می‌شود، مغز انرژی تولید می‌کند و از سوی دیگر انرژی صورت دیگری از ماده است و همه ی کائنات از انرژی درست شده‌اند. انرژی ذهنی بر انرژی کائنات اثر می‌گذارد و قانون جاذبه عمل می‌کند. پس آن‌چه تصور می‌کنیم به طرف ما جذب می‌شود و در برابر ما ظاهر می‌گردد. این توضیحات و یا شاید استدلال‌ها به همان اندازه که برای یک پزشک، یا دانش‌جوی رشته ی نقاشی و یا یک زن خانه دار مبهم است، برای یک فیزیک‌دان هم مبهم است. فیزیک یک علم دقیق است و با فرمول و محاسبات کار می‌کند. یعنی وقتی درباره انرژی مغزی صحبت می‌شود، یا مقدار انرژی تشکیل دهنده یک شیء مادی، از نظر فیزیک مقادیر مشخصی از ماده و انرژی وجود دارد که قابل محاسبه است و تأثیر و تأثرات آن‌ها نیز با فرمول‌های مشخص اندازه گیری می‌شود. براساس قانون نسبیت عام، جرم انرژی متراکم شده است و انرژی یک جسم برابر با مجذور سرعت نور ضرب در جرم آن است. (E=mc2)  یعنی با یک ضریب بزرگ، جرم به انرژی تبدیل می‌شود. با این وصف کاملا قابل محاسبه است که یک دوچرخه یا یک ماشین و یا یک خانه از چقدر جرم و در نتیجه چه مقدار انرژی تشکیل شده است. بنابراین برای جذب شیء یا حتی جابجایی یک سانتی متری آن کاملا مشخص است که به چه اندازه انرژی نیازمندیم. اگر بخواهیم این مقدار انرژی را با امواج مغزی ناشی از فکر کردن به آن شیء تولید کنیم، این نیز قابل محاسبه است. برای روشن شدن اثبات‌ناپذیری علمی قانون جذب می‌توانیم بپرسیم که آیا به راستی انسان هرچه را می‌اندیشد و احساس می‌کند، می‌تواند خلق یا جذب کند؟ آیا انرژی ذهنی ما بیش از انرژی متراکم در یک اتومبیل چند صد کیلویی است و می‌تواند آن‌را جابجا کند؟ شما برای جذب یک دوچرخه به انتفال چقدر نیرو نیاز دارید؟ در واقع انرژی ذهنی و مغزی شما با چه طول موجی و به چه اندازه باید به سوی یک دوچرخه در کائنات ارسال شود، تا آن را جذب کند؟ آیا دوری مسافت انرژی بیشتری را مصرف می‌کند؟ تاکنون چه تجربه‌ای در این زمینه و در کدام مرکز تحقیقاتی فیزیک انرژی صورت گرفته است و کدام دانشمندان آزمایش‌های انجام شده را تأیید کرده‌اند؟ گذشته از این‌ها انرژی تولید شده در مغز از هیچ به وجود نمی‌آید، بلکه با تغذیه و سوخت و سازی که در سلول‌های اعصاب مرکزی و مغز صورت می‌گیرد، تولید می‌شود. حالا باید محاسبه کرد که اگر کسی می‌خواهد با انرژی تولید شده از فکر کردن به یک ماشین، آن را جذب کند، باید چند کیلوگرم غذا میل کند، تا انرژی لازم در بدن او تولید شود. از این هم بگذریم، چه میزان تمرکز و چند میلیون سال زمان لازم است که مقدار انرژی معادل جرم یک خودرو در مغز تولید شود. برفرض تولید این مقدار انرژی که از مغز ارتعاش می‌کند، کنترل آن برای برخورد با موضوع مورد نظر و انباشت آن تا زمانی که به حد نصاب لازم برسد، چگونه انجام خواهد شد؟ مروّجان قانون جذب به جای محاسبات روشنی که در فیزیک تعریف شده است، به هیاهو و سخنرانی‌های هیجانی می‌پردازند تا ادعای خو را اثبات کنند. کنفیلد می‌گوید: "ماهم از انرژی ساخته شده‌ایم".  انرژی وجودی ما در پیوستاری از انرژی جهانی که همه چیز از آن آفریده شده است، جریان دارد. با این مقدمات مروّجان قانون جذب نتیجه می‌گیرند ما با انرژی تصورات ذهنی و احساس می‌توانیم دست به خلق بزنیم. "افکار و احساسات تو زندگی‌ات را خلق می‌کند.""شما می‌توانید آینده‌ی دلخواه‌تان را بیافرینید. شما دارای توانایی‌ها و استعداد‌هایی نامحدود هستید.." انسان این امکان را دارد که "هر آن‌چه را که اراده کند خلق می‌کند." "تجسم از دنیایی که می‌بینی واقعی‌تر است، چون دنیایی که می‌بینی از تجسم و باور تو ناشی شده است؟ هر چه را باور داشته باشی و احساس کنی که واقعیت دارد، همان زندگی واقعی تو خواهد شد." ...»

به نظر میرسد پاسخ دهنده، بیش از خود دست اندرکاران فیزیک، قوانین آن را باور کرده و میخواهد با همان قوانین، به این ماوراء الطبیعه ی مادی شده پاسخ دهد. انرژی مادی وقتی درباره ی فیزیک قابل اندازه گیری است که پای اتم هایی در میان نباشد که هیچکس آنها را ندیده است. نظریات توطئه ی زیادی در غرب وجود دارد که دانش هسته ای را به تمسخر میگیرند، دانشمندان هسته ای و دم و دستگاه هایشان را نمایشگاه صرف میدانند، بمب های هسته ای هیروشیما و ناکازاکی را بالواقع بمب گاز مایع هیدروژنی میدانند نه بمب هسته ای، و یا میپرسند که چطور ممکن است ایالات متحده حتی به اندازه ی فرمول کوکاکولا، در حفظ راز تولید بمب هسته ای در دنیا موفق نبوده و با لو رفتن فرمول آقای خرچنگش، این همه کشور در دنیا رقیب هسته ایش شده باشند؟ حتی عده ای معتقدند پیشرفت در کامپیوتر و موبایل را به این خاطر به فیزیک کوانتوم نسبت داده اند که شعار «الحاد نوین» در خارج کردن خدا از مذهب و سپردنش به علم را که کسانی چون داوکینز در زیستشناسی دنبال میکنند، با فیزیک به شیوه ی موجه تری بر کرسی بنشانند. این نظریات توطئه که پاسخ دادن به آنها از حد دانش من بیرون است و در ایران با سابقه ی برجام باورنکردنی، همه شان بر همین مفهوم مرموز دخالت فیزیک با ادعای ریاضیات و اندازه گیری در مسائل ظاهرا غیرقابل اندازه گیری استوارند. این موضوع، این سوال را ایجاد میکند که آیا تجربه ی تقدس فیزیک بر تجربه های پیشین سیاسی در مادی شدن ماوراء الطبیعه استوار نیست؟

زیاد راه دور نرویم. در همان زمان که اینشتین مثلا داشت در تولید بمب اتمی به جاهایی میرسید، دولت اسرائیل در خاورمیانه در شرف تاسیس بود. اسرائیل یک دولت سکولار است که تقدسش را از یک مذهب خدایی گرفته است و تکرار حسابی برگزیدگی یهود مادیگرا به سبب نشئت گرفتنشان از ابراهیم معنوی ای است که خداوند به امت او وعده ی سروری بر جهان را داده است. متناقض به نظر رسیدن کوانتوم و بمب هسته ای، به موازات متناقض بودن وضعیت آخرالزمانی اسرائیل پیش رفته است ازآنرو که در هر دوشان آنقدر عجله شده که برای سوالات پیش روی احتمالیشان پاسخی اندیشیده نشده است. این به بینظمی سیاسی مربوط است و ممکن دوام فیزیک اتمی با توضیحش در میل جهان به بینظمی، بتواند بینظمی سیاسی را نیز معقول و دست اندرکارانش را "مامورین معذور" جلوه دهد. شاید در خبرها خوانده باشید که الآن در اسرائیل، آقای نتانیاهو که از قدرت به زور کنار رفته، نفتالی بنت را که نخست وزیر جدید است، متهم کرده که خطر ایران برای اسرائیل را دستکم گرفته و درمقابل، دارودسته ی بنت، دورو بری های نتانیاهو وبخصوص پسر او را متهم میکنند که با ایادی جمهوری اسلامی ایران همکاری میکنند تا افکار عمومی اسرائیل را علیه بنت بسیج کنند. عجیب نیست. دولت اسرائیل، برند ساخت بریتانیا دارد و نمیتواند برای مشکلاتی نسخه تهیه کند که خود بریتانیا از حلشان عاجز بوده است. این بریتانیا است که از قدیم، به نام ملت حرف میزند و همزمان در جهت دهی خبری به افکار عمومی، برای ملت به اندازه ی برگ چغندر هم شعور قائل نیست. بازمانده های موفقیت در این طرح را به جای دستپخت های سیاسی بریتانیا، میتوانید در دستپخت های غذایی آن ببینید. مثلا "لاواره" یکی از غریب ترین غذاهای به جا مانده از اعصار فقر و تنگدست عمومی در بریتانیا است. این غذا خمیری است که از جلبک پخته تهیه و با نان خورده میشود. غذایی است خاص شهر کاردیف در ولز. آن را در قرن 19 و همزمان با گسترش ارتباطات و صنعت در بریتانیا، کارگران کاردیفی در بریتانیا شناساندند ولی عجیب این که هنوز هم کاردیفی ها این غذا را میخورند و مصرف روزانه دارد. شاید این یکی از دستاوردهای بزرگ خاندان "بیوت" حاکمان کاردیف باشد که نام و نشانشان در تمام شهر به چشم میخورد تا نشان دهد فئودالیته ی تغییر کاربری داده به سرمایه داری، در این قسمت از بریتانیا هنوز جواب میدهد درحالیکه تعجب انگلیسی ها از خوراکی که با نامیده شدن به لاواره –یعنی گدازه- در خود مغازه های فروش آن، به نامتعارف بودن خوراکش اعتراف میشود، نشانگر آن است که حتی در بریتانیای محافظه کار هم فئودالیته ی تغییر لباس داده با یک نوع بدبینی مواجه شده است. در اوایل قرن بیستم اینطور نبود. در جنگ جهانی دوم، زیردریایی های آلمانی اغلب کشتی های حامل گوشت گاو به انگلستان –تقریبا تمام گوشت گاو مصرفی انگلستان، از راه دریا از مستعمرات می آمد- را غرق کرده بودند. چرچیل فقط یک جمله گفت: «مردم. بروید به جای گاو، گوشت خرگوش بخورید.» مردم هم اطاعت کردند و خم به ابرو نیاوردند. آخر به نظر میرسید چرچیل نخست وزیر مردم است اگرچه از یک خاندان اشرافی بوده ولی به رای مردم آمده است. اما حالا رئیس جمهور و مجلس امریکا همه اش جلو چشم انگلیسی ها هستند. سیستم بریتانیا دو مجلس اعیان و عوام دارد که مجلس عوام را مردم انتخاب میکنند بدون این که قدرت غلبه بر مجلس اعیان را داشته باشد.  مجلس عوام هم دو حزب مثلا مخالف به نام های محافظه کار و کارگر دارد تا به نظر برسد اقلیتی از دموکراسی در کشور حاکم است. این سیستم برای ما ایرانی ها –که نمیدانم چرا به انگلیسی ها فحش میدهیم و همزمان ازشان تقلید میکنیم- بسیار آشنا است: یک مجلس عوام با دو حزب مخالف که اعضایش متقابلا با هم فامیلند و صلاحیتشان بسته است به وفاداری به یک پادشاه که رئیس کلیسا است و نماینده ی خدا بر روی زمین، و توسط یک مشت پیرمرد بسیار ثروتمند در مجلس اعیان (این مجلس در ایران به مجالسی جداگانه تقسیم شده است) که همه چیزشان را از همان پادشاه دارند مثلا کنترل میشود و تشخیص مصلحت مملکت هم با همین پیران ثروتمند است: اولاد خاندان های زمینداری که هنوز هم زمیندارند ولی انگلستان را صنعتی کرده اند. طبیعتا اینها با آن افراد متشخص مجلس عوام همدستند. این، یک حکومت دوگانه است که به دو شیر تشبیه میشود. برای بومی کردن این سیستم در ایران، یک مثلا دموکراسی پانصدساله ی اشکانی در تاریخ ایران باستان گذاشتند با یک شاه و دو مجلس: مجلس کهان و مجلس مهان (که دقیقا ترجمه ی مجالس عوام و اعیان در بریتانیا هستند) و ایرانی ها چنان بنیانگذاری خود در این سیستم را باور کردند که چند سال پیش، مجله ی همشهری دانستنیها (وابسته به شهرداری تهران آقای قالیباف) در جوابیه ای به فیلم های کره ای، درحالیکه تمام فیلم های کره ای را کپی از تاریخ امپراطوری های هخامنشی و اشکانی و ساسانی در ایران میخواند، ادعا کرد اختلاف دو حزب در سریال کره ای دونگ یی، از اختلاف های مجالس کهان و مهان در عهد اشکانی دزدیده شده است؛ انگارکه کره ای ها برای فیلمسازی فستفودی، تاریخ ایران را که هیچکس نمیخواند جدی گرفته باشند نه فیلمهای دم دست تر اروپایی-امریکایی را. اگر چیزی در جایی ریشه دار باشد، باید ریشه اش آنقدر قوی باشد که وقتی فرهنگش اسباب تولید مثل رسانه ای میشود، مردمش تعجب نکنند و بدان آشنا باشند. اروپا بود که در ایران تولیدمثل کرد و فحش "غربزده" که حافظه ی کوتاه مدت ایرانی، حتی رواج آن را هم دارد فراموش میکند این را اثبات مینماید. ریشه ی فئودالیته ی دوگانه آنقدر در اروپا محکم بود که چرخشش به سمت سرمایه داری و بر ضد آرمان های کلیسا، به آن خللی وارد نکرد. در اوایل قرن 19 این فئودالیته ی سیاسانه و متمرکز، به "یی" ها نسبت داده میشد که دار و دسته ی یک قدیس مسیحی کهن به تفاوت نام گرفته به "سنت کولومبا" یا "سنت یونا" بودند. گادفری هگینز معتقد است ازآنجا که سنت کولومبا متولد جایی به نام یونا بوده احتمالا به اشتباه او را سنت یونا خوانده اند. یونا به نظر هگینز به معنی سرزمین یی ها است. [لغت "یی" یا "ای" در ژرمن به معنی روحانی است و حاکمان ژرمن "اریک" یا همان "ای ریک" لقب داشتند که معنیش شاه روحانی است.] امروزه نواحی ای به نام یونا در ایرلند و اسکاتلند موجود است. ولی هگینز، یونای اصلی را در خارج از بریتانیا و احتمالا یونای فرانسه میخواند و میگوید فئودالیته ی بریتانیایی، دنباله ی یک دکترین سیاسی کاتولیک است که توسط کولدی ها یا یهودان کلدانی مآب از ایتالیا و یونا به یورک و ریپون، و سپس به کمبریج و آکسفورد [یعنی همان نواحی فعلی تولیدکننده ی دانش سیاسی در بریتانیا] انتقال یافته است. این یهودیان، دو سیستم سیاسی زیردست و بالادست را در سیستمی واحد متحد میکردند که در آن، زیردست ها کولدی و بالادست ها پاپی نامیده میشدند. کولدی ها اگرچه راهب بودند ولی  یهودی و متمایل به روش های ناشایست نژاد های کافر –کلدانی های پیشین- به نظر میرسیدند و از این رهگذار وظیفه داشتند با مردمنمایی و وانمود کردن به این که اعمالشان مورد تصدیق اولیای مسیحیت نیست، نیات کثیف کلیسا را که زیر نام عیسی قابل انجام نبودند به نام مردم جامه ی عمل بپوشانند. در ادبیات این کولدی ها، اسقف ها گاها "کینگ" یا شاه خوانده میشدند. کولدی ها پیروان "بوتوفان" یا آپولو کلدانی و برخاسته از یک فرهنگ کوریت (یعنی پیروان آپولو یا خورشید) بودند که با بودا ایزد اشرافیت سکایی ژرمن های حاکم بر اروپا –منجمله نورمان های فاتح بریتانیا- در نسبت بود و دورادور با بودا ساکیامونی هند هم قابل مقایسه است. هگینز، نام هایی چون "بده" در زبان بومیان بریتانیا –و ازآنجمله عنوان "بیوت" را- با کلمه ی بودا مقایسه میکند. [یادآوری میشود که "بیوت" منشا لغات "بیوتی" و "بیوتیفول" به معنی زیبا، از کلمه ی "بت" می آید که با مجسمه های بودا مرتبط است و البته قبل از آن، معنی پسر زیبا هم میدهد و با "البد" به معنی پسر زیبا در زبان عربی مرتبط است.: "چارده ساله بتی چابک و شیرین دارم..." (حافظ).] خدائیت در این اندیشه کاملا سیاسی است به طوری که لغت انگلیسی "اسکای" به معنی آسمان، از همان ساکیا یا سکا یعنی تاتارهای اجداد فاتحان ژرمن می آید که ساکسون ها و اسکات های بریتانیا نام خود را مدیون آنهایند و نام قبیله ای که بودا از آن برخاسته نیز هست. فکری که فئودالیته را در اروپا برحق کرده، نامیدن زمین به الودیوم یا بهومیا به معنی بخشیده شده توسط خداوند است. کسی که حکومت زمینی را به دست می آورد –از هر راهی که موفق به این کار شده باشد- سیطره ی خود را به لطف خدا به دست آورده و مخالفت با او مخالفت با خدا است. بزرگترین فرصت طلبان چنگ زده به این ایده، در بین ژرمن ها، فرانک های سالیان بودند که ایدئولوژیشان در یورکشایر با استقبال مواجه شده است. هگینز، عنوان "سالی" یا "سالیان" در نام اینان را به "سول" یا خورشید مرتبط میکند که همان میترا یا آپولو رومی است. با قرار گرفتن این رهبران ژرمن جنگجو و فاسد ضد مسیحی به جای کولدی ها تحت قیمومیت کلیسا، سیستم کولدی به دو دستگاه سکولار و رگولار (عاری از مذهب و مذهبی) تقسیم شد. کولدی ها به گفته ی هگینز، یهودی کارملی بودند ولی ادعای بازگشت به جد یهودیان یعنی ابراهیم در کلده را داشتند و با همین ادعا از یونا به یورک و ریپون آمدند و شاخه ی شرقیشان نیز همین ادعا ها را تحت نام های بودا و سنت توماس به خورد مردم میدادند:

“anacalypsis”: godfrey Higgins: v2: longman pub: 1836: p280-288

ممکن است بگویید مردم چطور فریب این مسخره بازی ها را میخورند و باورشان میکنند؟ پاسخ این است که مردم معمولا نه باور میکنند و نه اصلا گوش میدهند که باور کنند. آنها فقط نگاه میکنند ببینند در جنگ زرگری، چه به آنها میماسد و اصلا نمیفهمند که برای فریب خوردن، لازم نیست فقط باور کنی؛ گاهی فریب خوردن، فقط اجازه ی عمل به سیاست دادن در جهت خود از آن منتفع شدن است بدون توجه به این که ضرر این معامله از انتفاعش بیشتر است. این را انگلیسی ها در جنگ های عراق و افغانستان فهمیدند وقتی جوانانشان در آن جنگ تلف شدند. تازه آن موقع بود که غر و لند کردند چطور ممکن است حزب کارگر انگلستان به عنوان جبهه ی مقابل محافظه کاران در مجلس واقعا سوسیالیست باشند وقتی نخست وزیر برگزیده ی حزب کارگر یعنی آقای تونی بلر، بیش از هر کس دیگری در دنیا، دست در دست جرج بوش رهبر سرمایه داری جهانی، در آتش این جنگ های استعماری دمیده است. همین حرف ها را هم بعدا پشت سر گوردون براون زدند. دیوید کامرون که آمد دیگر نور علی نور شد: ادوارد اسنودن اسناد جاسوسی بریتانیا از مردمش و مردم بقیه ی دنیا را افشا کرد و این خودش زمینه ی برگزیت شد به این خیال که اگر از نیوولد اتحادیه ی اروپا خارج شویم همه چیز حل میشود ولی بعدش تنها دعوای سیاسی واقعی سال های اخیر بریتانیا بین مجلس و نخست وزیر فعلی بر سر اجرای همین برگزیت پیش آمد که ناگهان با یک حکم حکومتی ملکه به نفع نخست وزیر، همه لال شدند و معلوم شد برگزیت هم فقط به خواست مردم بریتانیا بروز نکرده و تنها راه ممکن از ما بهتران برای فرار از بحران اقتصادی بوده است. بعد از آن هم کورونا پیش آمد و انگلیسی ها به پیروی از بی بی سیشان شروع کردند از چینی ها بد گفتن که چرا رهبرانشان کورونا را مدتی از مردمشان مخفی کرده اند و برای مدتی کوتاه به سیاستمدارانشان خوشبین شدند. این بار هم تف سربالایشان به خودشان برگشت و معلوم شد همزمان با چین و در همان دی ماه، کورونا در انگلستان و امریکا و ایتالیا هم بوده و از ما بهتران به روی خود نمی آورده اند و فقط وقتی به حد کافی آدم مرد که نتوان مخفی کرد، اعتراف کرده اند. حتی دانش آموزان انگلیسی هم از این که در این مدت تعطیل نشده اند و بیدلیل به مدرسه رفته اند عصبانی بودند و به طوری که نوشته اند، آن اوایل چند دانش آموز نوجوان در بیمارستانی در لندن راه افتاده بودند و توی صورت پرستاران تف میکردند و به آنها میگفتند: "کورونا. کورونا"، تا این که به زور بیرونشان کردند!. با این که سیستم سیاسی بریتانیا از ایران قدیمی تر است ولی ایرانی ها به فاصله ی چند سال بعد از بریتانیا شروع به شک کردن در سیستم سیاسی مشابه خود نمودند و تبدیل شدن شکشان به یقین دیگر به موازات بریتانیا انجام گرفت و من فکر میکنم مهمترین دلیل این مسئله، همبستگی اجتماعی بالای ایرانی ها نسبت به انگلیسی ها در ایران است که سبب شده سریعتر همرنگ جماعت شوند. درواقع فقط کافی است دو دسته شدن ایرانی ها بر سر فیلم های "اخراجی ها3" و "جدایی نادر از سیمین" را به یاد بیاورید. این دو فیلم، رکورد فروش سینما را در زمان خود شکستند فقط به خاطر این که سیاسی شده بودند. اخراجی ها3 را اصولگراهای مستاصل، علیه دعوتنامه ی اصلاحطلبان و رسانه های ضد انقلاب به تماشای فیلم "جدایی نادر از سیمین" بزرگ کردند درحالیکه اگر خود اصولگراها جدایی نادر را تخریب نکرده بودند شاید هیچوقت مورد علاقه ی ضد انقلاب هم قرار نمیگرفت. مردم فقط به دلایل سیاسی و برای نشان دادن همبستگی با مانند خود، اینطور برای این فیلم ها سر و دست شکستند و کمی بعد هم تماشاگران اخراجیها3 آن را "دلقک بازی" میخواندند و طرفداران جدایی نادر میگفتند اصلا نفهمیده اند این فیلم چرا اسکار گرفته است. این گونه رویدادها آخرین تلاش های ایرانی ها برای متحد بودن در تقلید از اتحادشان در انقلاب –حتی اگر شده علیه سردمداران انقلاب- بود. من مطمئن نیستم همبستگی اجتماعی، شرط اساسی برای ناسیونالیسم باشد. اما ناسیونالیسم ایرانی به راستی با اولین اتحاد عظیم ایرانی ها در انقلاب اسلامی –و قطعا نه انقلاب مشروطه- محقق شد و شدتش آنقدر زیاد بود که هشت سال، جوانان مملکت در جنگ پرپر شوند و خانواده هایشان تا نزدیک بیست سال بعد –و بعضی تا هنوز- خم به ابرو نیاورند. اما باید توجه کنیم که ناسیونالیسم یک پدیده ی غربی است و مانند هر جای دیگر، در ایران هم فقط به این دلیل تحقق پیدا کرده که روی اشتراکاتش با غرب کار شده است. رژیم پهلوی، کارهای زیادی برای ایران و با الگوگیری از تمدن غرب انجام داد که اگر انجام نمیشدند، ظهور جمهوری اسلامی در ایران و پیشرفت متعاقب آن ممکن نبود اما بخش اعظم این کارها، روی موضوعات مورد افتراق ایران و غرب انجام شده بودند و همین موضوع، مانع از توجه به این مسئله شد که کسانی که در این مدت، ادعای سرکردگی اسلام را داشتند و به نام اسلام به انگلستان فحش میدادند، فقط به این خاطر در رأس انقلاب اسلامی قرار گرفته بودند که سال ها پیش انگلستان در اولین واقعه ی سیاسی به شدت مدرن ایران یعنی انقلاب مشروطه، با پناه دادن آنها در سفارت خود، بذر رشد آنها به صورت یک قدرت سیاسی، راهبر و –از همه مهمتر- برای اولین بار موازی با حکومت را در ایران کاشته بود. روحانیون حامی بازار بودند و انگلستان هم به یک فرهنگ بازاری برای زمینه سازی سرمایه داری وابسته به خود در ایران نیاز داشت. اینجا مسئله شیعه بودن روحانیون نبود بلکه مسئله مسلمان بودن آنها بود. اسلام دین ابراهیم محسوب میشد که جد موسی و عیسی بود و مذهبش قدیمی تر از مذهب آن دو. یی ها هم صحبت از بازگشت به ابراهیم میکردند. تمرکز روی مبانی اتصال ابراهیم و عمال کلیسایی فرهنگساز غرب کار راحتی است. کافی است به تنها دستپخت علنی منسوب به ابراهیم در دنیای اسلام که یکی از معدود محورهای اتحاد مسلمانان نیز هست توجه کنید: خانه ی کعبه. این سنگ مکعب چهارگوش، تمثالی از کیهان است. آن از دو مربع افقی تشکیل شده که توسط خطوطی عمودی به هم متصل شده اند. چهار راس مربع پایینی، جایگزین عناصر چهارگانه اند که جهان مادی را میسازند و چهار راس مربع بالایی نماد مصادر آسمانی آنها در عالم بالا. چهار راس آسمانی، خورشید، زحل، مریخ و مشتری هستند. خورشید، یک سنگ سیاه بزرگ است و نورش را زحل تامین میکند منتها زحل از طریق دو میانجیش مشتری و مریخ، نور را میفرستد که وقتی مشتری میفرستد خورشید مصدر خیر است و وقتی مریخ میفرستد مصدر شر. چهار راس پایینی این مربع نیز سیارات ماه (به جای زحل)، عطارد (به جای مشتری)، زهره (به جای مریخ) و زمین (به جای خورشید) هستند که به ترتیب با عناصر آب، هوا، آتش و خاک تطبیق میشوند. در کعبه دقیقا به این خاطر که زمین جای خورشید سیاه نشسته، در رکن مزبور یک سنگ سیاه که حجرالاسود باشد جاسازی کرده اند تا نمادی جادویی از حفظ نظم زمین مستقیما توسط خورشید باشد. این سنگ، قابل مقایسه با پطرس قدیس (پطرس در یونانی یعنی سنگ؛ لقب شمعون حواری) است که سنگ بنای کلیسای رم است و اولین پاپ آن؛ یعنی سیستمی که یهودیان بایبلی یعنی تعریف شده با کتاب مقدس مورد قبول کلیسا کارهای کثیف آن را برایش انجام میدهند. این یهودیان پیرو کابالایند. آنها مکعب سیاه را  متطرون مینامند و او را فرشته ای میدانند که انوخ پیامبر (ادریس مسلمانان) تناسخ او بر زمین بود. بعضی از کابالیست ها نام متطرون را گاهی با شش حرف عبری مینویسند و گاهی با هفت حرف عبری، که در حالت اول منظور از آن انوخ است و در حالت دوم منظور فرشته ی ماورائی است. متطرون دو فرم دارد که دو فرشته ای هستند که برای سرکوب "گریگوری" یعنی فرشتگان شورشی علیه خدا در جهان مادی فرود آمده اند. این دو فرشته، میکائیل و جبرئیلند که به ترتیب، مربع های بالایی و پایینی مکعب را نمایندگی میکنند. مکعب سیاه است چون مادی و بیجان است ، و این متطرون است که به آن جان میدهد. خورشید هم در سیاهی تابع است ولی سه راس تکمیل کننده اش جان دارند و ماورائیند. موکلان زحل، مشتری و مریخ را به ترتیب زروان، اهوره مزدا و اهریمن میخوانند و تجسد انسانی آنها در زمین را به ترتیب آدم، هابیل و قاین (قابیل) تعیین میکنند. نظم آنها از بیرون از جهان ما و از طریق سیاهچاله ای وصل به عالم بالا معروف به "کثر" می آید. این سیاهچاله در ستاره ی "زتا اوریون" در کمربند صورت فلکی اوریون یا جبار قرار دارد. از اتصال آن به مربع بالا، عالمی هرمی شکل پدید می آید که به آن "ملکوت" یا همان "ملکه" ی عربی به معنی شاه زن میگویند و چون ملکوت کالبد الهه ی هرم است که ایزیس نام دارد. مربع یا ماتریس بالایی، زهدان یا ماتریکس او برای تولد هور یا هورس است که عالم پایین یا "وحش" را تصرف میکند و به آن جان میدهد. ایزیس متشبه به کبوتر است و هورس یا پسر آسمانی، "با-بی" (یعنی روح کبوتر) نامیده میشود که منشا لغت بیبی در انگلیسی به معنی کودک و نوزاد است. فرود هورس به صورت روح کبوتر بر وحش، همتای فرود روح القدس به صورت کبوتر بر مسیح است. [این یادآور نام سنت کلمبای یونا است چون کلمبوس یا کلمبا یعنی کبوتر.] به مربع بالا که ماتریکس یا زهدان الهه و صدورگاه کودک آسمانی بر زمین است، ماتریکس تعادل برداری یا:

vem

گفته میشود و به مربع پایینی، ماتریکس برداری همگرا یا:

ivm

انسان، کیهان کوچک است و ازاینرو خود تجسدی از مکعب کیهانی یا متطرون است. ازاینرو مغز پیچ در پیچ انسان، که تاثیر رویدادها و مهندسی نیروی آمده از کثر در کعبه را در خود ثبت کرده، دریچه ای رو به گذشته است. در فیزیک کوانتوم، سیاهچاله ها یا کرمچاله ها دریچه هایی رو به گذشته محسوب میشوند و این تکرار رهیابی پیشینه ی نیروی آمده از کثیر است. ازاینرو فکر انسان درباره ی گذشته، میتواند گذشته را تغییر دهد و هرچقدر تفکرات انسان درباره ی گذشته منفی باشد، حال و مضارع او نیز زشت تر و پلیدتر میشود و بالعکس، که این ایده در حال حاضر در صورتی علمی نما که فقط خود دانشمندان ممکن است از آن سر در بیاورند، دوباره مورد توجه قرار گرفته است. گذشته برای کابالیست ها تایفون یا دشمن نظم حاضر است پیوسته از سوی آنان تخریب میشود. آنها چیزی را روی زمین خوب نمیدانند و توجهشان را به آینده ای که کثر آسمانی برایشان حفظ میکند متوجه میکنند.  ازآنجا که دریچه ی اتصال به کثر در صورت فلکی جبار قرار دارد، آن موجودی ماورائی و به نظر کابالیست ها از جنس طلا –تنها چیزی که بیشتر داشتن آن میتواند ماورائی بودن قدرتمداران نسبت به مردم عادی را ثابت کند- است و ازاینرو اوریون به معنی طلایی (از "اور" در عبری به معنی طلا) نامیده میشود. اما سگ های جبار یا کلبین اکبر و اصغر به خاطر متاثر بودن از کلب سماوی یا ستاره ی شعری (سیریوس)، نظم آسمان را تهدید میکنند. شعری را گاها اورتروس میدانند که پسر تایفون هیولا و متمثل به سگ بود. رومیان، به خاطر کوچک به نظر رسیدن شعری در هیبت یک سگ نسبت به کلبین، او را به کوچکترین سگسانی که میشناختند یعنی فنک یا روباه صحرایی شمال افریقا تشبیه میکردند. ولی در افسانه های گوناگون او به گرگ، شغال، روباه و سگ نامیده شده است. دردسر آفرینی های او از دید کابالا به افسانه های محلی هم راه یافته ازجمله به افسانه ای اوکراینی که در آن، ستارگان آسمان اسبانی هستند که هر از چند وقت، شعری در قالب سگی به آنها پارس میکند و با رماندنشان نظم آسمان را به هم میریزد تا این که سگ تشنه میشود و پی آب خوردن میرود و نظم برمیگردد. شعری به خاطر سه گانه بودن به پیکان و به خاطر مسین رنگ بودن، به مس تشبیه میشود و ازاینرو دشمن او ادوات جنگی آهنی و تمدن بنا شده توسط آهنگران و صنعتگران علیه دوران ابتدایی نسبت داده شده به غلبه ی او از طریق ادوات مسی است. ازاینرو جنگ و رشد تمدنی انسان، برای حفظ نظم گیتی لازمند.:

Bill mcdonalds general composite of the roswell spacecraft: mgmirkin, b boyer: thunderbolts:v2:aug2011:p34

خواهشمندم یک نگاهی به این مرحله بندی های تاریخی که درباره ی دوران های ماقبل تاریخ کرده اند بیندازید ببینید عصر آهن چه جایگاه بارزی در آن دارد؟ نوشته اند صنعت آهن را "حتی" ها در ترکیه کشف کردند و تا مدت ها نیز از افشای دستورالعمل آن جلوگیری مینمودند تا این که بربرهای یونانی نابودکننده ی حتی، با این دستورالعمل تجارت خوبی به راه انداختند. به محض انتشار صنعت آهن در خاورمیانه، بزرگترین، خونخوارترین و مجلل ترین امپراطوری تاریخ خاورمیانه تا آن زمان یعنی آشور دوم ظهور کرد. کمی بعد آهن از اروپا سر به درآورد و آنجا هم یک ابرقدرتی به نام رم با همان مشخصات آشور پدید آورد. ورود آهن به هند اولین امپراطوری تاریخ آن کشور یعنی مائوری را موجد شد. راه یافتن آهن به چین هم بلافاصله به ظهور ارتش جرار و بیرحم امپراطور "چین شی هوانگ دی" (دولتمرد محبوب حزب کمونیست کنونی چین) منجر شد که چین را متحد کرد بدون این که به هیچ کدام از آرمان های چین کهن وفادار باشد و تمام کتاب های کهن را نیز سوزاند تا کسی نفهمد روش حکومتی ای غیر از روش های وحشتناک خودش ممکن است. هر چهار امپراطوری یادشده، با جنگ و کشتار، تمدن و صنعت و رفاه را در جهان پراکندند. منظور، این نیست که این تاریخ، واقعی است. منظور این است که چطور آینده بر اساس گذشته ی موهومی ساخته شده که به جای واقعیت های تاریخی، از استرولوژی کیمیاگری بر اساس انیمیسم فلزات درآمده است و مدرنیته ای که ادعا میکند کیمیاگری –بدون این که هیچ وقت از ارتباط آن با کابالا کلامی به زبان بیاورد بلکه سرخطی پیدا شود- خرافات است، چطور تاریخ را به عنوان یک علم تجربی، وسیله ی توجیه کیمیاگری سیاسی خود کرده است. این همان ورود آهن به جای مس به گذشته است، گذشته ای که تغییر می یابد و این با وصل شدن زهره در "آی وی ام" به مریخ در "وی ای ام" روشن میشود. آهن سرخ مریخ به مس سرخ زهره درمیگیرد و آن را آتشین میکند. زهره، شهوت و آز است و مریخ، ستیزه جویی و رقابت که در خدمت طمع درمی آید و این هر دو لازمه ی بازارند. اما این فقط وقتی مقبول است که رفاه و آسایش سیاره ی مشتری آن را همراهی کند. طبیعتا اتحاد این دو بازگشت به پدرشان زحل است قبل از این که زروان یا موکل زحل، به نیروهای متخاصم اهوره مزدا و اهریمن تقسیم شود. افسانه ی زروان میگوید او قربانی کرده بود تا صاحب پسری شود و چون مدتی صاحب پسر نشد، درست همان زمان که اهوره مزدا در شکمش بود، به درستی اعتقاد خود به خدا شک کرد و از شک او اهریمن زاده شد و دو برادر از درون شکم پدر با هم به دعوا برخاستند همانطور که عیصو و یعقوب هم از درون شکم مادرشان با هم اختلاف داشتند. یونگ، در ارانوس، به این افسانه علاقه نشان داده بود چون شک زروان را همتای شک تاریخساز یهوه در کتاب ایوب میدانست. تا کتاب ایوب، خبری از شیطان در تورات نیست. در باغ عدن هم مار است که آدم و حوا را فریب میدهد. مسیحیان میگویند این مار، شیطان بود که به شکل مار درآمده بود. اما یهودیان با دادن این نظریه در جانورشناسی که به خاطر این جنایت، خدا پاهای مار را از او گرفت و از آن زمان مار روی شکمش میخزد، تکلیف عقیده ی اولیه ی خود درباره ی مار را روشن کرده اند. شیطان جایی سرو کله اش پیدا میشود که یهوه در این که ایوب به عنوان بهترین بنده ی خدا روی زمین (بیشتر یهودی ها کتاب ایوب را متعلق به یهود نمیدانند چون ایوب یک عرب ادومی است و این که بهترین بنده ی خدای اسرائیل، یک غیر اسرائیلی باشد، حال کاهنان زیبای یهود را بد میکند) از سر اخلاص به او وفادار است، شک میکند و به محض این شک، سروکله ی شیطان پیدا میشود که با خدا شرطبندی میکند اگر یهوه بر سر ایوب کلی بلا بیاورد، ایوب دیگر او را نخواهد پرستید. تا این لحظه دو گانگی ای در یهوه نیست. او دقیقا شبیه یک مرد جنگجوی عوضی بی مغز و بوالهوس است که همه چیز را برای خودش میخواهد. همین که از دست قومی عصبانی شود، سیل و زلزله و آتشفشان یا لشکر دشمنی بر آنها نازل میکند و نابودشان میکند تا بقیه درس عبرت بگیرند. اصولا فقط با ایجاد وحشت حکومت میکند و عاشق ابراز نوکری و چاکری مردم است. دلیلی ندارد بر ایوب خشم بگیرد ولی حالا برای اولین بار دارد این کار را میکند. وقتی که بعد از تمام بلایایی که بر او نازل میکند، ایوب همچنان وفادار است، خدا تکان میخورد و احساس میکند نکند ایوب انسان از خودش که خدا است باشخصیت تر است. دراینجا یهوه برای اولین بار از یک انسان الگو میگیرد و دچار تحولات روحی-روانی ای میشود که درنهایت به تجسد او به صورت یک انسان بسیار مهربان به نام عیسی مسیح بر روی زمین می انجامد. ارتباط شک یهوه با شک زروان که مورد توجه یونگ بود، در مقاله ای هم که هانری کوربن در دهه ی پنجاه درباره ی نظریه ی یونگ نوشته بود، تکرار شد. این مقاله به نام "سوفیای ازلی" که بعدا در کتاب کوربن به نام "یونگ، آیین بودا وسوفیای ازلی" منتشر شد را کوربن به گفته ی خودش درحالی مینویسد که در تهران نشسته و به کوهستان ری چشم دوخته، جایی که محل زندگی یک قبیله ی قدرتمند زرتشتی در دوران قدیم توصیف شده است. کوربن فراماسون که داشته در آن زمان، تشیع روحانیت بازاری و زمیندار را به خداشناسی زرتشتی متصل میکرده، اهمیت زیادی به بازسازی ثنویت زرتشتی به صورت یکتاگرایی شبه یهودی منسوب به پیروان زروان میداده است تا اهوره مزدای زرتشت و الله تشیع با هم برابر شوند. این بر پایه ی ذوق زدگی اولیه و موقتی در کشف برابری زرتشت و ابراهیم در ایران استوار بود که سنگ آتش زنه ی بازگشت به زرتشت به عنوان مابه ازایی برای بازگشت اسلام به حنفیت ابراهیم واقع گردید. ابراهیم دقیقا مثل زروان یک خالق بود چون خانه ی کعبه را بنا نهاده بود. این خلقت مآبی با مقایسه ی لغت ابراهیم و تلفظ عبری نام آن یعنی ابراهام با "اب روحیم" به معنی پدر ارواح تایید میشود. اما از سوی دیگر، لغت روح، تلفظ دیگر الوه و ایلو به معنی خدا نیز هست که خود منشا لغت ایل به معنی قبیله است. تلفظ عبری دیگر نام ابراهیم یعنی ابیرام قابل مقایسه با "ابیلیم" به معنی پدر قبایل در حران است که گاهی برای نامیدن "آنو" خدای آسمان به کار میرفته و گاهی برای نامیدن "سین" یا ماه. میتوان با متناظر کردن ابروحیم یا ابراهیم، با ابیلیم یا ابیرام، او را خدایی زمینی شده و انعکاس یافته در انسان ها نمایاند که آسمان را از نو تعریف میکند. ابراهیم درحالیکه روی حجرالاسود خورشیدی به جای زمین ایستاده بود، سقف آسمان کعبه را بر اساس زمین بنا نهاده بود. در هند، ابراهیم به برهما تبدیل شده بود چراکه داراشکوه شاهزاده ی مغول هند در بازسازی هندوئیسم از روی اسلام، برهما را با جبرئیل، ویشنو را با میکائیل و شیوا را با عزرائیل تطبیق و آنها را به ترتیب، فرشتگان خالق، حفظ کننده و نابودگر جهان نموده بود. عزرائیل درست به مانند عزازیل، تلفظ دیگر "عزائیل" به معنی عزل شده بود که لقب ابلیس یا شیطان است. شیطان و میکائیل به جای اهریمن و اهوره مزدا نشسته بودند و دو جنبه ی مختلف جبرئیل یا خالق بودند که در روایات اسلامی دو بال یکی به رنگ سیاه در چپ و یکی به رنگ طلایی در راست داشت که جنبه های منفی و مثبت جهان مادی را تشکیل میدادند. برهما که همان ابراهیم بود با جبرئیل برابر گردیده و تبدیل شده بود به نماینده ی انسانی مذهبساز که آسمان را از روی سیاست زمینی تعریف میکند. در زرتشتی گری، این موضوع برجسته و در حال بومی شدن در ایران بود ازآنروکه توجه به زرتشت، در اساس یک توجه از سوی یهودیت ارتدکس به موضوع تا آن زمان مهجور و تعریف نشده ای بود که میخواست آن را خودی کند و به نفع خود به جریان بیندازد.

ادامه دارد

 

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷