درباره ی وامداری رستاخیز ایرانی به برداشت مدرن از افسانه ی پسران فریدون
نویسنده: پویا جفاکش

وقتی دانش آموز بودم، پدرم تعریف میکرد که در روستایشان کنفگوراب بین آستانه ی اشرفیه و لاهیجان، هر گاه شب هنگام دنباله دار یا شهابسنگی در آسمان ظاهر میشد، مادرش و دیگر روستاییان، بسته به جهت حرکت دنباله دار، میگفتند این نور، فلان امامزاده است که دارد به دیدن برادرش امام هشتم در مشهد میرود. این را به زودی خودم هم بعینه دیدم. شبی در اوایل تابستان 1382 در زیرشیروانی منزلمان در آستانه ی اشرفیه خوابیده بودیم. مادربزرگم –مادر پدرم- کنارم دراز کشیده بود. پنجره ی بزرگ اتاق باز بود و آسمان آشکار. در دو سوی این پنجره، حرم آقا سید جلال الدین اشرف و حرم آقا سید محمد قرار داشتند. همینطور که در رختخواب دراز کشیده بودیم، هواپیمایی از گوشه ی راست پنجره هویدا شد که به سمت چپ حرکت میکرد و چون شب بود، به شکل نورانی دیده میشد. یک دفعه مادربزرگم از جا جست. به من گفت: «پویا. نگاه کن. آ سد محمد دارد به دین آ سد جلال میرود.» گفتم: «مامان بزرگ. آن طیاره است. آ سد محمد کجا بود؟» مادربزرگ گفت: «طیاره است؟ مطمئنی؟» گفتم: «آره. طیاره است.» دیگر چیزی نگفت و گرفت خوابید. در آن لحظه، به این مسئله فکر میکردم که به ما میگفتند قوم ابراهیم در شهر بابل ستاره پرست بودند. ولی نمیدانستم که جاندارپنداری ستارگان اینقدر مکن است به جغرافیای خودم و حتی زمان خودم نزدیک باشد. پیش خودم میگفتم این باید یک اتفاق باشد. اینقدر گول تاریخ یهودی-مسیحی-اسلامی طولانیمان را خورده بودم که از نشانه های طبیعتپرستی در خرافات گیلانی غافل بودم. اولین قلقلک برای یک فکر جدی دراینباره را مطالعه ی کتاب "اسطوره تا تاریخ" که مجموعه مقاله ها و مصاحبه های دکتر مهرداد بهار –پسر ملک الشعرای بهار- بود، به من وارد کرد. ایشان ادعا میکرد که مذاهب ایرانی مثل زرتشتی گری، بخشی از یک طبیعتپرستی فلسفی-اسطوره ای کهن خاورنزدیکند که الگوی فرهنگ ایرانی را در کیش تموز تعیین میکند. تموز، ایزد رشد گیاهان در بابل بود و در تابستان به همراه محصولات درو شده مقتول میشد و به جهان زیرین می افتاد ولی در بهار بازمیگشت و سرسبزی را به جهان ارزانی میداشت. دکتر بهار، معتقد بود که اکثر افسانه های شاهنامه، از الگوی مرگ و رستاخیز تموز تبعیت میکردند مثل سیاوش که توسط افراسیاب به قتل میرسید و بعدا به شکل پسر خود کیخسرو بازمیگشت و انتقام میگرفت، آبتین که به دست ضحاک به قتل میرسید و به شکل پسر خود فریدون بازمیگشت و انتقام میگرفت، ایرج که به دست برادرانش سلم و تور به قتل میرسید و به شکل پسر خود بازمیگشت و انتقام میگرفت، کاووس که در مازندران به بند کشیده میشد و توسط رستم نجات می یافت و بازمیگشت، اسفندیار که برای نجات خواهرانش در سفری خطرناک، به دوزخ توران وارد میشد و بازمیگشت، بیژن که در چاه افراسیاب –به کنایه از دوزخ- دربند میشد ولی از آن نجات می یافت... الگوی دکتر بهار، به گفته ی خودش تطبیق افسانه های تورات و انجیل توسط غربیان با افسانه ی تموز بود که بعضی از آنها را بعدا شناختم؛ ازجمله: یوسف که در اثر بدخواهی برادرانش به چاه می افتاد و بعد در مصر نیز در سیاهچال می افتاد ولی نجات می یافت و به سروری میرسید، بنی اسرائیل که در اثر خشکسالی، به مصر میرفتند و بعدا همراه موسی بازمیگشتند، یونس که در شکم ماهی می افتاد و از آن نجات می یافت، نوح که دچار سیل میشد و از آن نجات می یافت، لوط که به دوزخ قوم سدوم و عموره میرفت و از آن بازمیگشت، ایوب که انسان درستکاری بود که به بلاهای بسیار بدی دچار شد ولی با صبر و استقامت، آنها را از سر گذراند و مجددا نیکبختی را به دست آورد، ایلیا که از نظرها غایب شد و قرار است در آینده بازگردد، یهوه که به صورت عیسی مسیح وارد جهان ما میشود و دراینجا با زجر و شکنجه کشته میشود ولی در آخرالزمان به شکل عیسای اسبسوار و شمشیر به دست، بازمیگردد و تمام دشمنان خود را قلع و قمع خواهد کرد و غیره. دکتر بهار، همچنین اولین کسی بوده که آنطورکه کتاب نشان میدهد، متوجه شده کنار هر درخت بزرگی یک امامزاده قرار دارد و تقدس درخت به امامزاده منتقل و آن را شیعی کرده است. شبیه این مسئله را من در مستندی که شبکه ی چهار سیما درباره ی درخت های قدیمی انگلستان پخش کرده و آن را در سال 1381 دیده بودم نیز برخوردکرده داشتم. در آن مستند، کنار تمام درخت های کهن، یک کلیسا یا بقعه ی یک قدیس مسیحی قرار داشت. وقتی عمر درخت ها را میسنجیدند میدیدند که درخت ها از بناهای کنارشان قدیمی ترند و عنوان میکردند که کشیش ها برای مسیحی کردن مشرکین بریتانیایی، کلیسا ها را کنار درختان مقدس میساختند و یا یک قدیس مسیحی کنار آن درخت اختراع میکردند تا کم کم تقدس درخت به خادمین کلیسا منتقل شود. این بحث ها در زیرمجموعه ی طبیعتپرستی قرار میگیرند که ستاره شناسی هم جزو آنند. بهار در یکی از مصاحبه ها صراحتا میگفت که تا اندازه ی زیادی، به نظریه ی منسوخ "پان بابیلونیسم" (همه چیز از بابل) اعتقاد دارد چون بین النهرین به عنوان تنها منطقه ی پرآب در آسیای غربی، زمینه ی تولید تمدن و مرکز تجاری بودن را داشته و تنها قلب تپنده ی آسیای غربی همانجا بوده و خوزستان هم در جوار بین النهرین متمدن شده چون هم تنها رودخانه ی بزرگ ایران یعنی "قارون" یا "کارون" در آنجا واقع است (سفیدرود که دومین رودخانه ی بزرگ است به دلیل شرایط جغرافیایی نامساعد و قرار گرفتن در منطقه ی پرباران و خوش آب و هوا بیشتر مخل تمدن بوده تا مقوم آن) و هم به دلیل همسایگی میتوانسته از منطقه ی دجله و فرات، تجربه دریافت کند. در مقابل، بقیه ی نواحی ایران به دلیل خشکی و کشت به شیوه ی قنات، توانایی فراتر رفتن خودبخود از حد روستا را نداشتند مگر این که به مرور، در مسیر تجاری بین چند تمدن بزرگ مثلا بین النهرین با چین قرار بگیرند. تقریبا یک سال و یک ماه طول کشید تا جرئت اعتقاد به آنچه دکتر بهار میگفت را پیدا کنم. چون وضع عراق را با وضع حالش میسنجیدم. عراق بعد از تحریم های فلج کننده ی ایالات متحده آنقدر اوضاع ناجوری داشت که وقتی امریکا و همدستانش به آن حمله کردند عراقی ها واقعا اشتیاقی برای دفاع از میهن خود نشان ندادند و عراقی که ما ایرانی ها هشت سال با آن جنگیده بودیم در چهل روز توسط امریکا فتح شد. اپوزیسیون خارجی عراق که در این مدت از امریکا و اروپا از طریق شبکه های ماهواره ای مدام وعده ی دادن دموکراسی به مردم عراق را به آنها میدادند پس از پیاده شدن در کشور، چنان مملکت را به بلوک غرب و ترکیه و ایران و سعودی فروختند و چنان فساد و بی لیاقتی ای از خودشان نشان دادند که الآن عراقی ها دلشان برای صدام تنگ شده است (چنین چیزی یک زمانی غیرقابل باور بود). کسانی که به کربلا رفته اند میگویند بعضی از خیابان های شهرهای سر راه، از زمان صدام تا حالا جارو نشده اند. البته خیلی از مشکلات عراق به خاطر مسئله ی شرایط بد آب و هوایی و کیفیت سست خاک است. اما آن را فهمیدم که قبلا اینطور نبوده و شرایط آب و هوایی بدتر شده و حتی خاک هم به خاطر زهکشی فراوان توسط جمعیت های عظیم قبلی، تخریب شده و این شرایط سبب عقبگرد بسیاری از مردم عراق از کشاورزی، به سمت شترچرانی و زندگی قبیله ای شده است. اما آیا دامن زدن استعماری به وضعیت الآن عراق، راهی نیست برای هرچه دور تر به نظر رسیدن چشم انداز دوران تمدن و تاثیرگذاری آن بر خاورمیانه و وقت خریدن برای جا دادن فرهنگ ساختگی در لای موقعیت ایجاد شده بین حال و ماقبل تاریخ؟ همین سوال را میتوان درباره ی طالبانیزه شدن افغانستان به عنوان منطقه ی واسطه ی بین فرهنگ های چینی، تاتار، هندوستان و آسیای غربی نیز مطرح کرد و این که چطور میتواند هنوز برای تمام این فرهنگ ها پشتوانه ی فرهنگسازی استعماری خشنی باشد؟! الآن دارم به بعضی از صحبت های گذشتگان بیشتر فکر میکنم. مادربزرگم تعریف میکرد که در قدیم وقتی میخواستند خانه را ترک کنند –منظورم خانه های بی در و پیکر روستایی های گیلان قدیم است که دزدی کردن ازشان خیلی آسان بود- یک سنگ وسط حیاط پرت میکردند و میگفتند: «ای سنگ. مراقب باش.» و فکر میکردند سنگ به قورباغه ای تبدیل میشود و از خانه مراقبت میکند یا چوبی پرت میکردند و میگفتند: «ای چوب. مراقب باش.» و فکر میکردند آن چوب، تبدیل به ماری میشود و از خانه مراقبت میکند. همانطوری هم خانه از دستبرد و خطر در امان میماند. این را یک بار برای برادرم تعریف کردم و گفتم: «مثل این می ماند که ما الآن از خانه مان در لاهیجان خارج شویم و در را باز بگذاریم و بگوییم: "خدایا. مراقب خانه ام باش."» برادرم به طعنه گفت: «مثل این که خداهای آنها بیشتر از خدای ما به دردشان میخوردند.» آن موقع خندیدم. ولی بعدا پیش خودم گفتم: «چه شد که الان در همان روستاها دزدی و خیانت اینقدر زیاد شده است؟ آیا واقعا ربطی به عوض شدن خدایمان دارد؟» نتیجه ای که فعلا و در این لحظه به آن رسیده ام، این است که مسیر فعلی گیلان و احتمالا بقیه ی نواحی ایران که بیش از گیلان به عفریت قبیله گرایی دوران قدیم آلوده اند، نتیجه ی طبیعی سیر آنها در تحول مذاهب در ایران و خاورنزدیک است که ناچارا باید این وسط توسط چند نفر که از جغرافیاهای دیگری آمده اند و کمتر دچار جبر جغرافیای اینجا بوده اند دستکاری میشد و درواقع مسلمان بودن امروز ما در ادامه ی جادوباوری ابتدایی ای قرار داشته که مردم به طور خودجوش تصمیم گرفته بودند خود را تسلیم تغییر و تحولات نامعلوم آن کنند تا سختی اندیشه کردن را به جان نخرند.













در دفاع از این ادعا میخواهم به یک افسانه ی محلی آستانه ای اشاره کنم. این روایت میگوید که حاج آقا المعی بزرگ که روحانی معروفی در آستانه ی اشرفیه بوده، کتابی به نام "لهمه" (؟) را که به عربی بسیار دشواری نوشته شده بود، به عربی سلیس ترجمه و تقدیم حوزه ی علمیه ی قم نمود تا گامی در انتقال دانش تشیع به اعراب برداشته باشد. بعدا وقتی حاج آقا به حوزه برگشت، چند نفر معدود روحانی ای که کارش برایشان ارزش داشت به او گفتند: «ببین. تو که داشتی این را ترجمه میکردی. اقلا به فارسی ترجمه میکردی که ما هم بفهمیم تویش چه نوشته است.» بعد از هر بار روایت شدن شفاهی این داستان، گزاره ای در تاکید بر کم اطلاعی روحانیون نسبت به زبان عربی و توجهشان به آموزه ی اسلامی «اول وجود، بعدا سجود» بیان میشده که بر اساس آن، بیشتر روحانیون به سبب وجود و نه سجود به این شغل روی آورده اند. البته آستانه ای های قدیم، افراد نمازخوانی بودند و موعد نماز مسجد را پر میکردند ولی این مسئله اصلا خاطر آنها را مکدر نمیکرد. اکثرا دم به دقیقه پشت سر آیت الله امینیان غیبت میکردند و همانطوری هم پشت سرش نماز میخواندند. آنها فقط به دنیا و آخرتشان فکر میکردند که باید به یک نفر اقتدا کنند تا هر گناهی که کردند به پای آن یک نفر نوشته شود و خودشان مامور و معذور باشند. به اصطلاح عقل را به نفع تقلید تعطیل کرده بودند تا آسوده باشند. این یکی از مهمترین تفاوت های دین با مذهب است که خود روحانیون برای گرفتن کارشان، آنها را هم معنی کرده اند. "دین" یک کلمه ی آشوری و ریشه ی "دیدن" در فارسی است. دین یعنی بینش در جهت انجام قضاوت. دانا یعنی قاضی . یعنی کسی که میتواند بین مسائل تمییز بگذارد. اما در مذهب، شما تمییز نمیگذارید و فقط تقلید میکنید. مذهب از "ذهب" یعنی رفتن می آید و در جای "مفعل" به معنی محل فعل قرار میگیرد. مذهب یعنی جایی که همه به آن میروند و شما هم با آنها. همه میروند نماز جمعه، پس شما هم بروید. همه کار خیر انجام میدهند، شما هم کار خیر بکنید. همه میروند جنگ، شما هم بروید. همه شراب میخورند، شما هم بخورید. همه مواد مخدر میکشند، شما هم بکشید. همه کسی را که خانم بازی میکند تحقیر و شماتت کنند، شما هم بکنید. همه خانم بازی میکنند، شما هم بکنید. همه میگویند تاریخ اینطوری اتفاق افتاده، شما هم بگویید همانطور اتفاق افتاده. همه دارند سر خیابان یک نفر را میزنند، شما هم بروید بزنید... در مذهب همیشه شما دین یعنی قضاوت را به یک شخص یا گروه سیاسی یا فرقه ای محدود میکنید و بعدش نگاه میکنید ببینید جمعیت چطور تحت تاثیر آنها قرار میگیرند و فقط خود را به جمع میسپرید. مثلا در ایران، اکثر مردم یا تابع مذهب جمهوری اسلامیند یا تابع مذهب دشمنان جمهوری اسلامی و یا هرجا به نفعشان باشد این و هرجا به نفعشان باشد آن؛ ولی در هر سه حال، از تعقل و قوه ی قضاوت بریند و نمیفهمند از کجا مدام ضربه میخورند. چون مذهب یک موضوع جمعی است و دین یک موضوع فردی. مثل این میماند که همه ی مردم گوسفندوار به دنبال کوری به راه بیقتند و کور به پرتگاهی برود و جمعیت هم پشت سرش. یک دلیل ناآگاهی ما از این مسئله، ناآشنایی ما با زبان و فرهنگ آشوری از بین النهرین است که به تصور انقراض و تاریخ مصرف داشتن تمدنش، از تاثیرگذاری آن بر گذشته ی نزدیک و مضارع خود غافل مانده ایم. تاریخ رسمی، 1400سال تاریخ تهوع آور اسلام و قبل از آن 1200سال تقسیم خاورمیانه بین تنزل ارتجاعی پارسی و تصفیه ی فرهنگی یونانی را بین دوران ما و دوران عظمت فرهنگ آشوری حائل کرده و آشوریان را از طریق منابعی مکتوب به متون میخی به ما شناسانده که ادعا میشود مربوط به هزاران سال پیشند و کمتر کسی در ایران میداند که لغات زبان کتیبه های آشوری-بابلی که به زبان اکدی معروف است تقریبا همان لغات زمان آرامی شمال شرقی موسوم به زبان کلدانی یا آشوری در آغاز استعمار است و این که دستیار سر هنری لایارد پدر آشورشناسی انگلیسی، یک عراقی آشوری به نام "هرمزد رسام" بوده که اتفاقا کاشف کتیبه ی کورش در بابل هم هست، نشان از دست داشتن آشوری های مسیحی در جعل این گسست تاریخی وحشتناک در جهت اثبات دیرینگی یهود و تورات و انجیلشان میباشد. جدول زیر، مقایسه ای بین لغات آشوری فعلی و اکدی است که ویلیام واردا آن را در مقاله ای به نام «زبان آشوری: گذشته و حال» در سال 2005 در کالیفرنیا منتشر کرده است. همانطورکه میبینید اکثر لغات اکدی، برگرفته از زبان آسوری شرقی موسوم به زبان «اورمی» هستند که در حدود موصل تکلم میشده و بیشترین ارتباط را با زبان "سوری شرقی" در شرق سوریه دارد که نزدیک ترین زبان شناخته شده ی عربی به زبان قرآن بوده است. مسلما شما هم قبول دارید که مسخره است فکر کنیم این لغات هزاران سال قدمت داشته اند وقتی انگلیسی های الآنی زبان 200سال قبل خود را متوجه نمیشوند بخصوص با اضافه کردن این ادعای آقایان که زبان اکدی طی 2000سال تاریخ آن بین 2500 تا 500قبل از میلاد تغییر اندکی کرده است.












اگر به این جدول نگاه کنید، میبینید که "شلامو" که در عربی، سلام تلفظ میشود، در آشوری هم به معنی صلح، هم به معنی سلامت و هم به معنی تمام کردن است. سلام که ریشه ی اسلام است را ما معمولا به معنی تسلیم شدن میگیریم. این بازی کردن با کلمات است. چون تسلیم یعنی این که شما در مقابل طرف حاضر شوید به این امید که سالم بمانید. یعنی تسلیم از سلام می آید و نه بالعکس چون سلام ریشه ی سالم و سلامت است. سلام نام خدا هم هست و این به سبب آن است که آن، از هسته ی "سل" بعلاوه ی "م" تعریف سامی می آید و سل همان "سور" و "آسور" به معنی سرور و آقا، و ریشه ی نام قوم آسوریان است. آسوریان اعقاب "آسور لابا" یعنی شاه شیر بودند که همان "اشدی دگن" یا داگون خدای آموری در هیبت شیر بود. از این جهت او را "عمو لابا" یعنی پدربزرگ شیر مینامیدند ولی از آن طرف او را "سدوم لابا" یا همان "صدام لابا" هم میخواندند که به معنی شیر مصدوم کننده و آزاردهنده است چون معتقد بودند که خودشان نخواسته اند به دنیا بیایند و شیر بوده که باعث پیدایش آنها شده است. لازم به ذکر است که لغت سدوم یا صدام یا شتامه، خود از اضافه شدن "م" به سد یا شدای یا اسد به معنی شیر حاصل میشود که لغت انگلیسی "ساد" به معنی عصبی و بداخلاق هم از آن می آید. بنابراین به وجود آمدن بشر طی تولید مثل با بیرحمی شیر مقایسه شده است. ازاینرو لابا در زبان آنها مفهوم دلدادگی و رابطه ی جنسی هم دارد همانطور که "لاو" اروپایی از "لاوی" یهودی می آید که تلفظ عبری لابا به همان معنی شیر است. مردم خود را بازیچه ی اجدادشان میدانستند و از این رو لابات یا شیر ماده مبدل به "لعبت" به معنی بازیچه و خود لابا مترادف با لعب یا بازی است. لابات مرتبط با "شی لابا" در آشوری به معنی "او (ضمیر مونث) که شیر است" بوده؛ اصطلاحی که برای عیشتار یا جن مونث موکل دلدادگی به کار رفته است که شیران او را احاطه کرده بودند. این تصویر، باز پای یک بازآفرینی قدیمی تر آموری را به میان میکشد. اسد یا اشد به معنی شیر، در آموری برای نامیدن سربازان به کار میرفته و به صورت "حشد" یا سپاهی در عربی کنونی بازآفرینی شده است. این تصویر، توجیه شده با الگوی "نینیب" یا جنگجوی خورشیدی نیپور است. نینیب، آنو یا خداوند آسمان است که به صورت "آلالا" (الله) یعنی عقابی که توسط عیشتار فریب میخورد و از آسمان به زمین سقوط میکند، از جهان معنوی به جهان مادی هبوط میکند و در این حالت، به "آنو لخمو" نامبردار میشود. نامهای مختلفی بر این تبعید نهاده شده که هر کدام صورت مخصوص خود را دارند: نسروخ، نوح، حئا و ازجمله نینیب. دمشقی، او را آئوس نامیده و هومل آن را در اصل، آئو و تلفظ دیگر ائا میخواند که همان حئا است. یونانیان، ائوس را خدای سپیده دم و طلوع خورشید میدانستند. درواقع خلقت که توسط حئا از خانه اش اریدو گسترش یافته، از ابتدا مورد هجوم جن هایی با بدن شغال، دم عقرب، سر شیر و چنگال عقاب قرار داشته و از این جهت به مانند خورشید بوده که در موقع طلوع، دایره ای احاطه شده توسط تاریکی به نظر می آمده است. نینیب یک طلوع توفنده و جنگاورانه برای خورشید و علیه نیروهای تاریکی را رقم زده و با قبایل متعدد اجنه چون گالو ها، آلو ها، اتاکو ها، و ماسکیم رودررو شده است. هر پیروزی برای او عناوینی چون "بعل نیپور"، "انلیل-بعل"، و "امامون" به همراه آورده و این تاریخ فاتحانه ی افتخارآمیز، او را الگوی "بعل مردوخ" خداوند جنگاور بابل نموده است. بابل، جانشین کاردونیاش یا گان آدونیاس یا گان دونی بهشت حئا است که درخت زندگی در آن توسط تموز و گیزیدا نگهبانی میشود. به این سبب، مردوخ هم خورشید طلوع است و هم خورشید بهار تا بر برکت بخشی تاکید نماید. خورشید بهار یا مردوخ در هیبت تموز، سرسبزی کاردونیاش را به جهان می آورد و خورشید طلوع یا مردوخ در هیبت "ببر-شمش" (شیر-خورشید)، با از بین بردن تاریکی، نور را به جهان ارزانی میدارد. پس جنگ با نابود کردن آنچه موجود است وصول بهشت را ممکن میکند. از سربازان انتظار میرفت که همانطور که "ایساکو" کاهن اعظم معبد ابابره در جهت منافع سلسله ی شاهان "جلالیم" از آنها انتظار داشت، به "دوموزی ذوئابا" یا راهی که تموز رفته است اقتدا کنند و بدون اهمیت داشتن موفقیت یا عدم موفقیت پروژه، در راه آن بمیرند. همانطورکه آدمیزاد به عنوان الگوی دائم التکرار هبوط روح خدایی به جهان مادی، فقط تا وقتی مجاز به جنگندگی و آفرینش است، تموز نیز با مرگ خود در تابستان، به سرسبزی طبیعت خاتمه و جهان را تقدیم نرگال خدای مرگ میکند. به همین ترتیب، خورشید نیز در وقت شلامو یا تمام شدن مسئولیتش، دیگر تسلیم میشود و به صورت مادینه ی خود میپیوندد که در عبری "صلمائوت" یا سلام مونث خوانده میشد و به معنی تاریکی به کار میرفت. همین کلمه ی صلمائوت را در عربی به صورت ظلمت داریم. در باور کلدانیان، " شمش" یا خدای خورشید پیش از مقتول شدن در غروب، سه مرحله ی طلوع، ظهر و غروب را طی میکند که به ترتیب با سیارات زحل، مشتری و مریخ کنترل و در این سه مرحله به ترتیب نینیب، مردوخ و نرگال نامیده میشود. سپس به دست عیشتار که الهه ی تاریکی است از بین میرود تا بعدا به صورت نبو در "ازیدا" (خانه ی اثیری) از نو شکل بگیرد. این دو مرحله ی اخیر، به ترتیب با سیارات زهره و عطارد تنظیم میشوند. این افسانه مرتبط با مرگ تموز در اثر دلدادگیش به عیشتار است که یرمیاس آن را به صورت نسبت ایزدوبار-نمرود با عیشتار بازآفرینی کرد. نبو خداوند نوشتار و دانش و الگوی همه ی نبی ها یا پیامبران بوده است. در افسانه ی آفرینش بابلی، مردوخ به دست الهه تهامات در سیاهچال می افتد ولی به دست پسرش نبو آزاد میشود و این انعکاسی از نجات خورشید از دوزخ ظلمت در جهان زیرین است.:
History of Egypt, chaldaea, Syria , babylonia and Assyria: gaston maspero; chap2
مرگ هر روزه ی خورشید با دور تولد دوباره ی او در فردا تکرار میشود. در افسانه های ارمنیان که خود را اعقاب آرامیان عراق میدانستند "آرا" جد آرامی ها مورد دلدادگی سمیرامیس ملکه ی نینوا که همان عیشتار است قرار میگیرد ولی در جنگ پیش آمده کشته میشود. سمیرامیس که از این مسئله غمگین شده با جادوی منجمین کلدانی، آرا را از نو زنده میکند. نام آرا مرتبط با "آری" یا "آریه" به معنی شیر است و از این جهت، او را باید یک ایزد خورشیدی دانست. در این مورد سایس معتقد است که درحالیکه در بابل، عیشتار به صورت سارپانیت همسر مردوخ به فرم سفت و سخت یک همسر وفادار و همپای شوهرش در زندگی خانوادگی درآمده بود، آسور یا فرم آشوری مردوخ در منطقه ی نینوا و اربیل، چندان زنان در زندگیش برجستگی نداشتند و این میتوانست عیشتار را رها کند تا فرم خودش را بگیرد. این فرم هنوز با تختگاه نخستین عیشتار در "تل لیلی" یا "تل اید" در جنوب عراق و در ارتباط با پرستش خلیج فارس مرتبط بود جایی که او در آن با تموز نسبت یافت. "لیلی" مونث شده ی "لیلو" به معنی جن است. خلیج فارس را رودخانه ی "سوبار لیلی" یعنی چوپان لیلی میخواندند که همان تموز است و همانطورکه میبینیم لیلی یا عیشتار در این رابطه دست بالا را دارد. ارتباط تموز با خلیج فارس، ناشی از آبزی بودن الگوی قبلی او حئا است که در آب، فرم ماهی داشت و وقتی به خشکی می آمد، فرم ظباء را به خورد میگرفت. ظبا ها به عنوان چهارپایان علفخوار، بازنمود بهشت و سرسبزی آن و نماد برکتبخشی بودند و کارکرد تموز را نشان میدهند. حئا را "تراخو" مینامند که بیشک مرتبط با کلمه ی آشوری "دارا" به معنی ظباء است و سایس احتمال میدهد همین لغت تراخو به صورت تراح، به نام پدر ابراهیم خلیل تعبیر شده باشد. درواقع عیشتار و تموز به عنوان دختر و پسر حئا دو جنبه ی مختلف او را نشان میدادند. روایت دیگری بر آن است که حئا خودش در اصل توسعه یافته ی تموز است و ارتباطش با آب ازآنرو است که اولین ایزد کلدانیان، "تموز سیل" نام داشته است. در افسانه های نبطی با پیشزمینه ی مندایی و کلدانی آمده که در معبد خورشید در بابل، مجسمه های تمام خدایان عالم جمع آمده بود؛ چون همه ی آنها جلوه ای از تموز به حساب می آمدند. نبطیان، تموز را خدای "مثل" یا "مثال" میدانستند که با استفاده از داستان و تشبیه، "خدای آتش" را در ذهن مردم روشن و اجنه را از آنجا فرای میدهد. در اینجا نام تموز با لغت "تیم ایزی" یعنی برافروزنده ی آتش معادل شده است. خدای آتش، گیبیل بوده که احتمالا تلفظ دیگر "گبل" [یا الجبل یا الاگابالوس] از عناوین آدونیس –مدل سوری تموز- میباشد. به نوشته ی جاکو حمیم آنطیلا، افسانه ی تموز به همراه ترجمه ی بسیاری از نوشته های مندایی، توسط شخصی نبطی اهل "سواد" در عراق به نام "ابوبکر" جمع آوری و توسط میمونی ها (پیروان ابن میمون) در اسکندریه ی مصر، مایه ی نظریه های فلسفی شده که ازآنجا وارد اروپا شده اند و احتمالا افسانه ی قتل ازیریس و تولد دوباره ی او به صورت هورس از ایزیس در مصر، تکرار داستان تموز است. مهمترین دلیل این توفیق، توانایی بالاتر پان تئیسم تموز در جنوب عراق برای ارتباط با ستاره شناسی حرانی نسبت به یکتاپرستی سفت و سخت آشوری در شمال است. این کمک میکند تا جذب شدن لیلی که درواقع همان لیلیت همسر اول آدم در افسانه های یهودی-مسیحی است به پیکره ی تموز، او را به همسر مول لیل پادشاه نیپور یا نیبیرو قلمرو نیروهای ستاره ای مرتبط کند. مول لیل که فروفرستنده ی سیل بزرگ بر کلده در زمان نوح است، همانطورکه اسمش نشان میدهد رئیس جن ها است و چون جایگاه جن ها دوزخ تلقی میشود وی با نرگال خدای دوزخ در کوثا قابل تطبیق بوده است. نرگال در مقام یک خدای خورشیدی، نخست دو تجسم مشتری و مریخ را داشت که به ترتیب با طلوع و غروب خورشید و تحت اسامی "سرنیم" و "سلیم تائه" شناخته میشدند. ولی بعدا کلا با مریخ یا خدای جنگ تطبیق گردید و عنوان شد که او تموز بوده در قالب صورت فلکی اوریون یا جبار به صورت یک مرد جنگجو. در حران، این ابتکار را گاه به اکد دوران سارگون نسبت میدادند و گاه به بابل دوران "خاموراگاس" (حمورابی). احتمال دوم، گواه حضور نرگال در بابل و تاثیرگذاری او بر افسانه ی مردوخ است. در صورت جنگجو شدن تموز، عیشتار که دست بالا را نسبت به او دارد نیز به صورت ملکه توسعه می یابد. سمیرامیس همان عیشتار در این حالت کشنده و خطرناک است که در ترکیه، گالی ها یا پسرهای زن مانند، و آمازون ها یا زنان جنگجوی مردنما را خادمان او میخواندند و همو است که به صورت های آفرودیت و آرتمیس در میتولوژی یونانی بازسازی شده است. لیلی و لیلا که عیشتار جنگجو یا سمیرامیس از آنها تغذیه شده، هر دو تلفظ دیگر لغت "لیلاتو" یا جن مونث هستند و لیلاتو یا لیله لغتی است که برای نامیدن شب به کار میرود. زامس که پس از سمیرامیس و به قولی با کشتن او به قدرت میرسد، لغتا همان شمس یا شمش یعنی خورشید است که در پایان شب، از نو متولد میشود و این مثل از نو زنده شدن آرا میماند.:
“tammuz”: samizdat: may 2015












این صورتبندی اسطوره ای، ما را متوجه منشا فراموش شده ی بازآفرینی های خرافی خودمان از این افسانه در قالب رستاخیز ایرانی از پهلوی ها تاکنون میکند. یعنی ما به این خاطر، پروژه ی رستاخیز ایرانی را باور کردیم که زمینه ی طبیعتپرستانه ی قبلی درباره ی امید در تاریکی موقت بین طلوع و غروب خورشید را داشتیم. اگر کسانی دو دستی به اسلام چنگ زده بودند، از ترس انتقام اجنه ی آن بود که کارمندان "سلیم تائه" یا نرگال غروب بودند. شلامو حلقه ی اتصال سلیم تائه با مذهب اسلام است. اسلام آخرین دین است چون بر اساس اسمش در ارتباط با شلامو، تمام کننده و تکمیل کننده است. اما بر اساس لبگوی غروب خورشید، تمام کننده همان نابودکننده است. وقتی چیزی کامل میشود دیگر دلیلی ندارد در دنیا باقی بماند و از بین میرود. مثل خود اسلام. بنابراین در فردای شبی که مرگ و انحطاط اسلام ایجاد میکند ایران که همان آریا و درواقع آرا یعنی خورشید و آریه یعنی شیر است، از نو زنده میشود. این خودبخود به معنی یک روز دائمی است بدون طلوع و غروب و درنتیجه بدون شرق و غرب. برای ایران زمان پهلوی که ادعای جانشینی امپراطوری فارس ساسانی را داشت، شرق تورانیان را آورده بود که همان ترکان حاکم بر ایران بودند و غرب اسلام را. این دو درواقع همان تور و سلم برادران ایرج بودند و ایرج خود سرزمین پهلوی ها یعنی ممالک محروسه یا ایران کنونی. بنا بر شاهنامه ی فردوسی و چند منبع اسلامی دیگر –با توضیح بسیار مختصرتر- جمشید شاه، جهان را به شکوه و عظمتی رساند و ازاینرو مغرور شد و به سبب این غرور، قلمروش توسط ضحاک ماردوش فتح شد و ضحاک با ظلم و ستم جهان را تباه نمود. فریدون بر ضحاک شورید و او را سرنگون کرد و شهرناز و ارنواز دو خواهر جمشید را که خدمتکار ضحاک شده بودند به خدمت خود درآورد. پس از مدتی، فریدون قلمرو خود را بین سه پسر خود تقسیم نمود. شرق به تور رسید و به نام او توران نامیده شد. میانه به ایرج رسید و به نام او ایران نامیده شد. غرب نیز به سلم رسید و روم نامیده شد. این سه برادر به ترتیب با یافث، سام و حام پسران نوح تطبیق شده اند. آنها به جای سه سر ضحاک با دو مار روی دوشش هستند. در دعوایی بین سه برادر که در سرزمین تور درگرفت سلم ایرج را در مقابل چشمان تور کشت. این اتفاق بعدا سبب قتل سلم و تور به دست پسر ایرج شد و از آن زمان، سه کشور ایران و توران و روم همیشه با هم در نبرد بوده اند. البته ایران این معرکه دقیقا همان ایران کنونی نیست. در زین الاخبار گردیزی، زمین فارس و عراق و عرب، قلمرو ایرج و ایرانشهر خوانده شده است. (زین الاخبار گردیزی-ویراسته ی عبدالحی حبیبی: دنیای کتاب: نسخه ی الکترونیکی در سایت تاریخ بوک: ص30) در تاریخ بلعمی نیز قلمرو ایرج، عراقین، پارس، حجاز و یمن خوانده شده است (تاریخ بلعمی: جلد اول: تصحیح محمدتقی بهار به کوشش گنابادی- چاپخانه ی تابش: 1353: ص149). اصطلاح فارس که در هر دو متن دیده میشود میتواند هم به استان فارس و هم به کل قلمرو ساسانی اطلاق شود. اما از آنجا که در هردو متن نام عراق در کنار فارس دیده میشود (بخصوص در متن بلعمی که از اصطلاح عراقین -یعنی عراق عرب و عراق عجم- استفاده شده و عراق عجم خود شامل بخشی از غرب ایران کنونی است) و عراق هم جزء قلمرو ساسانی و حتی مرکز آن بوده است این نتیجه به ذهن متبادر میشود که ایران مزبور شامل سراسر ایران کنونی نبوده است ولی در اینباره باید بیشتر تامل کرد. میدانیم که در شرق قلمرو ایرج، توران (ترکستان) یعنی قلمرو تور برادر ایرج قرار داشت. اگر بفهمیم غربی ترین حد توران نزد این نویسندگان چه حدودی بوده حد شرقی آن نیز تا حدودی معلوم میشود. دراین باره بلعمی مینویسد: «افراسیاب ملک ترک بود پسر فشنج ابن دشمن...و نشست او به بلخ بود و گه گه به مرو، و این زمین ماوراء النهر ترکان داشتندی و از جیحون گذشته بود و به بیابان مرو تا به بیابان بلخ و زمین شهر مرو و زمین بلخ همه ترکان بودند و خرگاهها و خانهای ترکان بود... و پادشاهی او از حد سرخس بود به حد چینستان» (همان:ص6-345). پس سرخس حد غربی توران بوده یعنی جایی که امروز شرقی ترین حد ایران کنونی است. این که بلعمی خراسان ایران کنونی را به زبان در زمره ی قلمرو ایرانشهر نمی آورد ولی در عمل آن را جزو آن حساب میکند بیشتر از آن رو است که همه ی کشور بزرگی که در زمان او خراسان خوانده میشد جزو این قلمرو نیست و اصطلاح خراسان غربی نیز هنوز معمول نبوده است.اما میتوان دلیل دیگری هم برای این قضیه جست و آن این که زمانی به راستی خراسان در ایران فرهنگی جای نمیگرفت و از پس تهران کنونی قلمرو توران ظاهر میشد. جهانشاه درخشانی واژه های تور وتوران و تورانی را مرتبط با "توغری"میداند. ("آریاییان، مردم کاشی، امرد، پارس و دیگر ایرانیان": جهانشاه درخشانی- بنیاد فرهنگ کاشان 1382: ص332) وی مینویسد که در اسطوره ی سومری "انکی و نین خورساگ" توگریش سرزمینی است کوهستانی با کانهای زر و سنگ لاجورد، و اضافه میکند که تنها معادن سنگ لاجورد در دنیای شناخته شده برای سومریها افغانستان بوده ولی توگریش را وسیعتر از افغانستان میداند و با مترادف دانستن "توگریش" و "تجریش" در عمل، حد توگریش را به تهران میکشاند(همان:ص330). در زمان راولینسون، حتی روایت محدودتری وجود داشت که حدود توران دقیقا از مرز بین النهرین در شوشان یا خوزستان که به یونانی سوزیانا نامیده میشد شروع میگردد. در این روایت، توران مشتمل بر چین و ماچین، آسیای مرکزی، روسیه، ماورای قفقاز و ترکیه بود ولی شوش نیز رهبران تورانی داشت که زمینه ی تورانی شدن کیسیا یا ایران را فراهم کرده بودند. این، درحالی بود که شوشان و سرزمین های دنباله ی آن در کرمان و بلوچستان تا خود هند سرزمین سیاهان به شمار می آمدند. تناقض در این است که بنیانگذاری آکد را نیز به نمرود سیاهپوست نسبت میدهند که از نسل حام بود و در بین اکدیان به سارگون مشهور بود. نمرود کشور کلده را ساخت که شهرهای اصلیش، بابل، ارک، آکد و کلنه بودند. فرزندان نمرود بر شهر اکد حکومت میکردند ولی باشندگان یا اکدی ها مثل آنها حامی نبودند بلکه اکثرا تورانی بودند. این مطلب با این روایت از تورگوس پومپیوس قابل توضیح است که نژاد اسکیت را قدیمی ترین نژاد بشر و نژاد حامی را دومی و شکل گرفته در مصر (قبط) دانسته اند. نژاد تورانی در این دیدگاه، خود ترکیبی از نژادهای زرد و سیاه بوده است که در اسکیت ها هم دیده میشده است. چنانکه اروپاییان نیز سیاهان سرزمین خود در قرون وسطای متاخر را گاها اعقاب یورشگران اسکیت به حساب می آوردند. برخی معتقد بودند اریستئاس شاه اسکیت که به روایت یونانیان با مصریان جنگید، درواقع همان کیاکسارس شاه ماد و ساقط کننده ی آشور به روایت هرودت بوده که به اشتباه محلش را به همدان نسبت داده اند درحالیکه وی از سمت ترکیه به خاورنزدیک عربی یورش برده و تا مصر پیش رفته است. در این اتفاق تورانیان با حامیان برخورد کرده اند که بومیان خاور نزدیک بوده اند. سر دبلیو جونز، به یک امپراطوری حامی معتقد بود که از شهر صیدا در لبنان گسترش یافت، بابل را فتح و تمدن های ایران و باکتریا را ایجاد نمود که آنها نیز مادر تمدن هندوستان شدند. حدود این امپراطوری همان "عربی" یا عربستان است که در دایره المعارف لانگ، در ساحل چپ رودخانه ی ایندوس (سند) واقع است. بر اساس این تلقی، عربستان، اتیوپیای آسیا بوده و توسط دریای سرخ از اتیوپیای افریقا شامل مصر و حبشه جدا میشده است. بدین ترتیب، نژاد سامی که شامل اولین سفیدپوستان هستند از برخورد دو نژاد تورانی و حامی پدید آمدند و در ابتدا خود زیرمجموعه ی حامی به حساب می آمده اند.:
“WHO WERE THOSE DARK-SKINNED, MYSTERIOUS CHALDEANS?”: H.P.BLAVATSKY IN ADYAR ARCHIVES: PUBLISHED IN THE THEOSOPHIST: VOL LXXXIII: NO11: AUGUST1962: P287-301












تقریبا روشن است که دراینجا منظور از نژاد تورانی، نژاد خویی-سان یا اولین نژاد در انسان هوموساپینس ساپینس است که ترکیبی از ظاهر سیاهپوست و مغول دارد و درحالیکه در خاستگاه بشر یعنی افریقا وابستگان معدودی از آن باقی مانده اند، بیشترین بستگی ژنتیکی با آنها را امروز چینی ها دارند. نژادهای حبشی در شرق افریقا و نیجر در غرب افریقا از نژاد خویی سان پدید آمده اند و نژاد سفید احتمالا از آمیزش نژاد حبشی با انسان های نئاندرتال در شامات و همزمان با پیدایش فرهنگ ناطوفی در سوریه از این اتحاد، حاصل آمده است. به هر حال، همانطورکه میبینیم در قدیم به خاطر کثرت داشتن ویژگی مغولی در اسکیت های کوچنده از شرق و باقی نماندن اثر آن در خاورمیانه این تقدم به تورانی ها نسبت داده میشده و همین سبب شده که ایرج به دست سلم ولی در سرزمین تور کشته شود. یعنی تور چینی و ترک-مغول که همان یافث ابن نوح است، زمینه ی نخستین بشر تلقی میشده که در آن، حام و سام یا سیاه و سفید با هم اختلاف داشتند، چیزی شبیه تقسیم وجود آدم به دو جنبه ی قابیل و هابیل. حکومت حامی ها در آکد، آنها را در مقابل قدیمی ترین شهر کلده یعنی اوروک یا ارک قرار میدهد. ارک یا ایراگ، همان کلمه ای است که به صورت ایرج معرب شده و معرب دیگر آن یعنی "عراق"، نام سرزمین وسیعی شده که به فرزندان ایرج یعنی سامیان تعلق دارد. تلفظ دیگر این کلمه "اراک" است و هر دو تلفظ عراق و اراک گواهند که این نام را باید به صورت "آرا اوکو" یعنی فرزند آرا یا بهتر است بگوییم تجسم خورشید بر زمین خواند که این تجسم، تموز ایزد رویش است. چون گیاهان نیز مانند خورشید که میمیرد و بازمیگردد در خزان دچار پژمردگی میشوند و در بهار مجددا سرسبز میشوند. ارتباط تموز و آرا به لحاظ همپوشانی لغوی آنها نیز جالب است. تموز نیز به مانند شلامو مرتبط با "تمو" به معنی کامل شدن است. پروفسور سایس، هم نام حام ابن نوح و هم نام سام ابن نوح را مرتبط با این کلمه دانسته و گفته که "حم" در سامی و "خام" در حبشی، به معنی سیاه شدن، درحالیکه "سام" و "شام" در آسوری به معنی "قهوه ای" شدن است. این لغت به معنی تاریک شدن هم استنباط شده و همین امر سبب نامیده شدن ابر به "سهام" گردیده است. "آرا" که به سبب خدایی بودن با نور خورشید مرتبط شده، در انتقالش به "آرکو" یعنی فرزند آرا که برگ درخت پدید آمده از نور است، تیرگی و تکمیل را که همان مرگ برگ است، شبیه سازی میکند. سایس مینویسد آرا در آشوری به معنی رنگ زرد، و آرکو به معنی هم رنگ زرد و هم رنگ سبز است چون آرکیت در انتساب به آرکو، ریشه ی ورکیتو [برابر با ورقه در عربی و برگ در فارسی] است. آرکو همینطور تبدیل به "اوریک" و سپس "خیریک" شده که همان "خیر" عربی است.:
“the Assyrian language and syllabary”: Archibald henry sayce: Cambridge university press: 2014: p146-7
اوروک به سبب حکمرانی ایزدوبار بر آنجا شهرت داشته که درواقع نام دیگر نمرود است. افسانه ی ایزدوبار به مانند افسانه ی "الف لیله و لیله" (هزار و یک شب) -که بعدا "آنتوان گالان" آن را داستان چهارچوب مجموعه قصه های شرقی نمای خود موسوم به "شب های عربی" نمود- و افسانه ی پیدایش کلدانیان، به "جابر ابن حیان" منسوب بود و تنها در زمان ما زمانی که کتیبه های خطی میخی آن که در دهه ی 1870 توسط جرج اسمیت ارائه شده بودند، به صورت افسانه ی گیلگمش به توافق کلی ای رسیدند، حد و مرز مشخصی پیدا کرد. قبل از آن، یکی از روایات آن به نقل از "اپیفانیوس ویلسون" از قراری بود که به تکمیل نتیجه گیری این مقاله کمک میکند. بر اساس این روایت، پدر ایزدوبار توسط یک شاه عیلامی از حکومت برکنار شده بود و ایزدوبار به صورت مردی شکارچی و متکی به نفس رشد کرده بود. او به حدی نیرومند بود که میتوانست شیر و گاو وحشی را که دیگر آدمیان از آنها وحشت داشتند بکشد. کم کم، آزمایش های او سخت تر شد. وی با عقرب های نیمه انسان، گاوهایی با سر انسان، ساتیرهای ترسناک و شیردال های بالدار درافتاد و از تمام آزمون ها موفق برآمد. روزی در خواب دید که ستارگان آسمانی، بارانی باریدند و طی آن از آسمان موجودی وحشتناک با صورت شیر بر زمین فرود آمد و با ایزدوبار جنگید و ایزدوبار به زحمت موفق به شکست دادن او شد. در همان زمان، ایزدوبار از وجود یک "جن" که صورت انسان و شاخ گاو داشت و بدنش از مو پوشیده شده بود مطلع شد و فهمید این همان دشمن است. دو زن را فرستاد تا با مفتون کردن آن جن موسوم به حئابانی او را متمدن کنند. حئابانی یکی از زن ها را به همسری گرفت و به خدمت ایزدوبار درآمد و همکار او شد. آنها با کمک هم شاه عیلامی را سرنگون کردند و ایزدوبار حکمران اوروک شد. عیشتار بر او دل باخت و به او ابراز تمایل کرد. اما ایزدوبار او را مورد ناسزا قرار داد و سرنوشت شوهران قبلی عیشتار شامل تموز، آلالای عقاب و تابالون چوپان را به یاد آورد که چطور به خاطر عیشتار به سرنوشت بدی دچار آمدند. عیشتار خشمگین شد و بارانی از بلایای آسمانی بر اوروک نازل کرد. آخرینشان طاعونی بود که بسیاری ازجمله حئابانی را قربانی کرد. ایزدوبار که خود بیمار شده بود برای یافتن داروی شفابخش به جستجوی فردوس برآمد که "خاسیسادرا" آخرین پادشاه کهن کلده در آن زندگی میکرد. خاسیسادرا پس از آن که حیات در جهان را از سیلی عظیم نجات داده بود عمر جاوید یافته، با همسر خود در عزلت زندگی میکرد. ایزدوبار به کمک خاسیسادرا به گیاه شفابخش دست یافت و خود را درمان کرد و پس از آن، عمر خود را وقف خدمت به خدایان نمود. ویلسون، داستان نزول بلایا بر اوروک درنتیجه ی خشم الهه از ایزدوبار را همتای نابودی تروآ در جنگ درنتیجه ی خشم هرا مادر خدایان از پاریس شاهزاده ی تروایی میداند که او را زیبا ترین الهه انتخاب نکرده بود.:
“ISHTAR AND IZDUBAR”: LEONIDAS LE CENCI HAMILTON: INTRODUCTION: 1901















در این داستان، ایزدوبار، به مانند جمشید است که یک دوره ی درستی و یک دوره ی سیاهی دارد و این دو دوره، به ترتیب فریدون و ضحاکند. در داستان ایزدوبار، این دو جنبه به ترتیب خاسیسادرا یا نوح کلدانی در مقابل حئابانی هستند. دو زنی که ایزدوبار به سراغ حئابانی میفرستد همان دو خواهر جمشیدند که به خدمت ضحاک درآمده اند. این دو زن، همان دو فرم عالی و دانی عیشتارند که ال خدای کنعانیان با آنها می آمیزد و از آنها "شاحار" و "شلیم" –طلوع و غروب- متولد شده اند که به ترتیب با اسحاق و اسماعیل، دو پسر ابراهیم از دو همسرش ساره و هاجر مقایسه شده اند. شلیم یا اسماعیل که همان سلم است، به جای حئابانی نشسته و تبدیل کننده ی ایزدوبار تورانی به نمرود حامی است. ایزدوبار با دشمن خود حئابانی که یک انسان نمای بهایم صفت و غریزی ولی نیرومند است متحد میشود تا حق خود را پس بگیرد. ایزدوبار، نمرود حامی است و درمقابل شاه خوزستانی و بنابراین تورانی قرار دارد. او درواقع با حئابانی کامل میشود و به سلم یا اسلام میرسد و این کامل شدن همانطورکه خورشید ظهرگاه را به مسلخ صلمائوت یا الهه ی ظلمت میبرد ایزدوبار را نیز به میل عیشتار یا همان "شی لابات" (زن شیر گون) دچار میکند، اتفاقی که به تخریب تمدن ایزدوبار می انجامد و او را ناچار به سمت گذشته ی کلده در قبل از این چرخه سوق میدهد که در یک بهشت یا یک ناکجاآبد ناموجود در جغرافیای زمین یعنی در لابه لای دانشی افسانه ای که باید از لا به لای خاطرات نادقیق بیرون کشیده شود قرار دارد. پس جستجوی ایزدوبار برای گیاه شفابخش، یک جستجوی ذهنی و درواقع چیزی شبیه همان یافتن دین یا قوه ی قضاوت در تلاشی فردی است که دیگران نیز از آن سهم میبرند. این همان مطلبی است که به تبدیل تورانی به حامی و سپس سامی تشبیه شده است. اما مسئله اینجا است که در این تمثیل، حام به جای سلم نشسته و درواقع خود اسلام است. جن بهایم مانند، اسلام است نه خاسیسادرای دانشمند. این نکته در تنظیم پیکره بندی اسطوره ای نقشه ی اسلام هم دیده میشود که بر بنیاد دکترین یعقوبی استوار است. دکترین یعقوبی، خود را به یوسف پیامبر نسبت میدهد که داستانش یکی از نزدیک ترین داستان های تورات به افسانه ی مورد بحث از تموز است. یوسف که در اثر هوس زلیخا به سیاهچال می افتد و نجات می یابد و به سروری میرسد، همان تموز است که در اثر هوس عیشتار، به دوزخ می افتد و نجات می یابد و به سروری میرسد. پشت دکترین یعقوبی، صادوقی ها قرار گرفته اند: عرب های یهودی شده به رهبری گروهی از لاوی ها یا کاهنان یهود که عرب ها را اعقاب اسماعیل ابن ابراهیم و عیص ابن اسحاق خوانده (عیص در ادوم با اولاد اسماعیل وصلت کرده بود)، به نام بازگشت به ابراهیم پدر یهودیان و اعراب، اعراب را مقابل یهودیان کلاسیک قرار داده اند. خریده شدن پروژه ی یعقوبی ها با پول فریسی ها که پیروان اولاد خائن داود به کیش یهود بودند، سبب شد تا یهودیت فریسی با صادوقی ها متحد شود و مسیحی که از اولاد داود است در کنار مسیح عرب قرار بگیرد که "محمد" یا "ماحومن" [معادل با خلیفه عبدالله مامون و نیز میمونیدس یا ابن میمون] نام گرفته و این دو با هم متحد باشند. پس از این که دیوید روبنی حبشی و همکارش سلیمان ملکوم، با سرمایه گذاری صلیبی ها، به مذهبسازی در خاورمیانه دست زدند و محمد را پیامبری که قبلا آمده و دیوید روبنی از اولاد او بوده معرفی کردند، محمد مسیح با مهدی که او هم نامش دراصل محمد است مطابق گردید و گفته شد در آخرالزمان، او همکار عیسی مسیح یا کریست مسیحیان خواهد بود که از نسل داود است. جالب این که همزمان یهودیانی نیز بوده اند که میگفتند وقتی مسیح آل داود بیاید کنارش مسیح دیگری از لاویان موسوم به "صادق" قرار خواهد داشت که نام صادق، مسلما تاثیر فرقه ی صادوقی را نشان میدهد. با این حال، این موضوع، نوعی رقابت بین دو مسیح را نیز در خود دارد چون صحبت از پروژه های ابراهیم و اسحاق است که هر دو، از تضاد –تضاد بین دو پسر ابراهیم و تضاد بین دو پسر اسحاق- نیرو میگیرند؛ یعنی جریان هایی که ظاهرا با هم مخالفند ولی این تضاد بر اساس نوعی همکاری شکل میگیرد که منتقدان جناح های مقابل را خودبخود جذب جریان بزرگتر میکند. این دو اختلاف بین سلیمان ملکوم و دیوید روبنی هم تکرار شد و الگویش در داستان محمد منعکس گردید که کمی پس از پیامبر شدنش با ادعای پیامبری مسیلمه ی کذاب از قبیله ی بنوحنیفه مواجه شد. ادعای مسیلمه ی حنفی، سبب شد که دیگران هم به دنبال او ادعای پیامبری کنند و امت اسلامی، در آستانه ی فروپاشی قرار گیرد. آمود جیسون دئوس، معتقد است که مسیلمه تلفظ دیگر "مسلم" و "بنو حنیف" اشاره به همان اصطلاح حنیف است که هم در نامیدن اسلام محمد به کار میرود و هم در باب مذهب ابراهیم. در قرآن (60 : 3) عنوان شده که ابراهیم نه یهودی بود و نه مسیحی بلکه "مسلما حنیفا" (مسلمانی حنیف) بود. این همانی محمد و مسیلمه ی کذاب، یادآور داستان دجال است که عینا شکل مسیح است و وقتی می آید همه فکر میکنند او مسیح است. این بخصوص با این مسئله که قبیله ی بنو حنیفه مسیحی یا مانوی خوانده میشوند جالب توجه میشود و مقابله ی متحدالمنشا مسیح داودی با مسیح عرب را نشان میدهد. در یک روایت قدیمی اسلامی، دجال، سعید ابن سعید نام دارد و از یهودیه برمیخیزد. یهودیه نام قدیم اصفهان در ایران و پایتخت سلسله ی صفوی بوده که ادعا شده ایران را شیعی کرده اند و اروپاییان مسیحی از آنها به عنوان "خنجری در پشت عثمانی" برای جلوگیری از هجوم عثمانی سنی به اروپا استفاده کرده اند.:
“doctrina Jacobi: the deceivers deception”: a.j.deus: academia: 2021: p10-15, 18-30














شاید عجیب به نظر برسد ولی بخش اعظم چنین فلسفه ای بر اعتقادات جادویی حول همان مبحثی میچرخد که تمدن ما را پدید آورده است: مغناطیس. اگر قطبنماهای اختراع شده در چین دوران سونگ نبودند، صنعت دریانوردی رشد نمیکرد، جابجایی های بزرگ و استعمار به وقوع نمیپیوست و نتیجه این که مدرنیته ای هم در کار نبود. ظاهرا دانشمندان مدرن هیچوقت این وامداری خود به کشف مغناطیس در چین را فراموش نکرد و دلشان نیامد اعتقادات جادویی حول مغناطیس و قطبنما را که در تائوئیسم هنوز دائرند دور بریزند. در مغناطیس، قطب های متضاد، یکدیگر را جذب و قطب های موافق یکدیگر را دفع میکنند. چینی ها معتقد بودند این قطب های مختلف در وجود ما نیز با یکدیگر در رابطه اند. در نیمه ی دوم قرن 19، اینتهوون که یک پزشک هلندی غیرعادی بود، روابط قطب ها حول این ایده را در ذرات مغناطیسی بدن انسان را مطالعه کرد و برای این کار، دستگاهی به نام الکتروکاردیوم نیز اختراع نمود. منتقدان به او میخندیدند ولی خنده شان بعد از این که او در 1924 برنده ی جایزه ی نوبل پزشکی شد قطع گردید. دنباله های عصبشناختی این نوع تحقیقات توسط کسانی چون "هارولد ساکسون بور" به این نتیجه ی عجیب انجامید که اگر در پروژه ای عده ی زیادی آدم، نظری متضاد با گردانندگان پروژه داشته و با آن نظرهای مخالف، در پروژه شرکت کرده باشند درحالیکه فکر گردانندگان حسابی تر و بجاتر از آن اکثریت باشد، انرژی منفی مخالفان، جذب انرژی مثبت گردانندگان میشود و باعث میشود پروژه ی گردانندگان خیلی خوب از آب دربیاید. مثل این میماند که عده ی قلیلی از بیگانگان دانا، عده ی کثیری از دشمنان نادان خود در مملکتی در انقلابی علیه حکومت آن مملکت برانگیخته باشند و تمام قدرتی که انقلابیون از دشمنی با بیگانه به خرج داده اند به نفع آن اقلیت بیگانه، انقلاب را دگرگون کند. ویکتور هوگو رمان نویس فرانسوی گفته است: «کسی که در برابر حمله ی ارتش مقاومت میکند، در برابر تهاجم ایده ها مقاومت نمیکند.» قانون آقازادگی در مواجهه با غربزدگی از همین اصل پیروی میکند و ازاینرو قدرتمداران غرب، دشمنان سلاح به دست خودشان را بیشتر دوست دارند تا منتقدان منطقی را. اتحاد قطب های متضاد در پروژه های مسیحایی را نیز باید در این راستا دید. وقت فکر کردن به این مسئله، دیگر این که آیا اثبات علمی چنین نظریه هایی ممکن است یا نه، مهم نیست. مهم این است که چنین نقشه هایی وجود دارند.
اگرچه این فکر به زبان مغناطیس بیان شده، ولی بنیاد آن کهن تر است و به طبابت منسوب به هوآنگ دی بنیانگذار افسانه ای تمدن برمیگردد. این بنیاد، به یک مشاهده ی ساده مرتبط است. وقتی آب به جوش می آید، بخار میشود و از قابلمه خارج میشود و شما میبینید که حجم آب کم شده است. پس او خود بخار بوده است. در این خارج شدن هیچ چیز دخیل نبوده جز "چی" یا انرژی وارد شده از گرما. انرژی، آب را جابجا میکند چون در سیالیت مثل آب است. این مبنای نظریه ی کوانتوم است که میگوید ذرات در اصل انرژی هستند. در فیزیک اینشتینی هم داریم:
E=mc2
پس انرژی از میزان جرم یا کمیت ماده در نسبت با سرعت یا میزان در جریان بودن آن تعیین میشود. این وامداری، مانع از آن شده که فیزیک، هیچگاه دست از سر آب بردارد و مدام روی تاثیرپذیری آرایش مولکولی آن از انرژی وارده تحقیق کند. این تحقیقات، با فرمولی مثل این، توضیح داده میشوند که صدای بلند مثلا صدای انفجار، در آب تلالو ایجاد میکند و حتی میتواند شیشه را بشکند. پس ماده از صدا تاثیر میپذیرد و آب که ماده ای روان است، این را بهتر نشان میدهد. ازجمله ی این تحقیقات میتوان به آزمایشات تاثیر انرژی بر آب در موسسه ی هوا-فضا (به طور رسمی، موسسه ی استاتیک و دینامیک ساخت و سازهای فضا) در اشتوتگارت آلمان به رهبری پروفسور "برترد هلمات کروپلین"، و مطالعات دیگری در توکیو و انستیتوی علوم در پتولمای کالیفرنیا اشاره کرد. این نوع تحقیقات میگویند حتی کلماتی که ما در جوار دیگران به زبان می آوریم دارند بر وجود مادی اطرافیان اثر میگذارند. اگر کلمات دارای بار مثبت باشند، اثر مثبت و اگر کلمات منفی میشوند، اثر منفی میگذارند و بدن فرد را قوی یا ضعیف میکنند. این موضوع در ارتباط با تشکیل شدن بدن انسان از آب (به گفته ی علم امروزی: 70درصد) و نیز نرم و تاثیرپذیر بودن بیشتر آن در سنین رشد استوار است طوری که اگر شخص در جوانی نتواند از اثرات منفی وارد شده از محیط اطراف خود خلاص شود، کارش در سنین بالا تر خیلی سخت خواهد شد. علت آبدوستی بدن انسان و تاثیر مثبت استحمام بر بدن نیز همین سیالیت آب و انرژی بخشی او دانسته میشود که حس سیالیت انرژی در بدن را در روان انسان زنده میکند. تاثیر درمانی آب، بیشتر در غسل کردن های پیاپی مندائیان در بین النهرین مطرح شده است. مندائیان، خدا را "حیی" یعنی زنده مینامند که بیشک همان حئا است و همانطور که دیدیم، در آب میزید. خداوند که منشا سیالیت است، در جلوه ی آب و به کنایه از انرژی در جهان جریان دارد و همانطورکه دیدیم، در این حالت، لخمو نام دارد. لخمو جن محافظ خانه ها بود و از خانه در مقابل بیماری و اجنه و هر شری محافظت میکرد. یکی از تجسم های لحمو که همان لخمو است، انسانی بوده که همچون جانوس رومیان دو قیافه دارد. یکی از این قیافه ها یک مرد ریشو، و دیگری یک شیر است. مرد ریشو در بین آشوریان، همواره تجسمی از نمرود بوده است. شیر را "گرین" مرتبط با "اوگالو" میداند: جنی از خانواده ی اتاکو ها که تجسمش شیر است و گرین، او را همان جن موسوم به "اورمه لولو" (به معنی "شیر-جن") میداند که به صورت موجودی نیمه انسان-نیمه شیر تجسم میشده است.:
“neo-assyrian apotropaic figures”: Anthony green: Iraq: vo1,45: 1983: p90-92
ناکامورا، دالی و ویگرمن، گفته اند لخمو در ارتباط با اپکالو ها ("اب گال" ها یا غول های آبی) بوده که به شکل انسان های ماهی مانند از دریا بیرون آمدند و تمدن را به انسان آموختند، ولی توصیف شدن او به "پشمالو" و مجسم کردن او به صورت مردی قوی و ریشو به الهام گیری شخصیت او از موجودات نیمه بشر-نیمه حیوان شامل کوساریکو یا جن نیمه انسان-نیمه ورزاو، جن نیمه عقرب-نیمه انسان و اوگالو بوده است که هر سه جزو جن هایی بودند که در رکاب تهامات علیه مردوخ و نظم گیتی جنگیدند و هر سه نیز جن های محافظ خانه در مقابل اجنه و بیماری ها بودند. تهامات یک هیولای آبی و بیانگر هرج و مرج دریا بود و ناکامورا این را با آمدن اپکالو ها در پیش از سیل نوح مرتبط میداند:
“mastering matters: magical sense and apotropaic figurine worlds of neo-assyria”: Carolyn nakamura: archaeologies of materiality : 2005: p34-36
این توصیف، ما را به یاد حئابانی می اندازد که در فرم اثیریش در رویا به صورت یک مخلوق شیرمانند (موجود خورشیدی که مانند نور سیال کوانتوم، منشا ماده است) بر ایزدوبار آشکار شد و فرم مادیش، مردی تنومند، ورزاومانند و پشمالو بود. آیا معنی لخمو با دو چهره ی مرد ریشو و شیر همین نیست؟ میبینیم که او حام و از این جهت نمرود است و نسبت به ایزدوبار، دشمنی است که به طور موقتی باید با او دوست شد. سلم است که ایرج را میکشد تا ایرج از نو متولد شود. این همان رسیدن ایزدوبار به تخت شاهی به کمک حئابانی در اوج قدرت است که درست وقتی به نظر میرسد همه چیز تمام شده (شلامو)، به جادوی عیشتار (صلمائوت) باید همچون تموز راهی دیار مردگان شود تا در این سفر، تجربه بیندوزد بلکه با اصلاح شدن و رفع بیماری، از نو متولد شود.














حئابانی که چیزی جز تصویر مرد ایدئال و کوشا و مبارز در راه خانواده، قبیله و کشور نیست، یک واسطه در رشد تعالی انسان است و هرگز جواب همه ی دردها نیست و یک نیروی کمکی در وقت لزوم است و هرگز برای اداره ی یک مملکت کافی نیست. یادمان باشد او نمرود است و نمرود در تورات، یک شکارچی است. ما را سال ها با سرمشق های ابلهانه ی شاهان دلاور و شکارچی ای بار آورده اند که فقط با وحشت افکنی از طریق کشتن وحوش مهیب، مردم را میترسانند و ذره ای برای مردم ارزش قائل نبودند. یکی از بهترین سرمشق ها در توصیف فلسفه ی اینان را در شاهنامه ی فردوسی و در حدیث به شکار رفتن بهرام گور در بخش16 پادشاهی بهرام گور میبینیم.:
همی بود تا ابر شهریوری
برآمد جهان شد پر از لشکری
ز هر گوشه ای لشکر جنگجوی
سوی شاه ایران نهادند روی
ازایشان گزین کرد گردنکشان
کسی کاو ز نخچیر دارد نشان
بیاورد لشکر به دشت شکار
سواران شمشیرزن ده هزار
ببردند خرگاه و پرده سرای
همان خیمه و آخور و چارپای
همه زیردستان به پیش سپاه
برفتند هر جای کندند چاه
بدان تا نهند از بر چاه چرخ
کنند از بر چرخ چینی سطرخ
پس لشکر اندر همی تاخت شاه
خود و ویژگان تا به نخچیرگاه
بیابان سراسر پر از گور دید
همه بیشه از شیر پرشور دید
چنین گفت کاینجا شکار من است
که از شیر بر خاک چندین تن است
بخسپید شادان دل و تن درست
که فردا بباید مرا شیر جست
کنون میگساریم تا چاک روز
چو رخشان شود هور گیتی فروز
نخستین به شمشیر شیر افگنیم
همان اژدهای دلیر افگنیم
چو این بیشه از شیر گردد تهی
خدنگ مرا گور گردد رهی
ببود آن شب و بامداد پگاه
سوی بیشه رفتند شاه و سپاه
هم آنگاه بیرون خرامید شیر
دلاور شده خورده از گور سیر
به یاران چنین گفت بهرام گرد
که تیر و کمان دارم و دست برد
ولیکن به شمشیر یازم به شیر
بدان تا نخواند مرا نادلیر
بهرام دو شیر قدرتمند را به شمشیر کشت و در این هنگام، بین او و یکی از یاران، دیالوگ زیر، رد و بدل شد:
یکی گفت کای شاه خورشید چهر
نداری همی بر تن خویش مهر
همه بیشه شیرند با بچگان
همه بچگان شیر مادر مکان
کنون باید آژیر بودن دلیر
که در مهرگان بچه دارد به زیر
سه فرسنگ بالای این بیشه است
به یک سال اگر شیر گیری به دست
جهان هم نگردد ز شیران تهی
تو چندین چرا رنج بر تن نهی
چو بنشست بر تخت شاه از نخست
به پیمان جز از چنگ شیران نجست
کنون شهریاری به ایران ترا است
به گور آمدی جنگ شیران چرا است
بدو گفت شاه ای خردمند پیر
به شبگیر فردا من و گور و تیر
سواران گردنکش اندر زمان
نکردند نامی به تیر و کمان
اگر داد مردی بخواهیم داد
به گوپال و شمشیر گیریم یاد
بدو گفت موبد که مرد سوار
نبیند چو تو گرد در کارزار
که چشم بد از فر تو دور باد
نشست تو در گلشن و سور باد
این است آنچه از دید یک شاه هوسران دوران قدیم، برای برجا ماندن نام کافی است. قطعا یا انتظار زمانه خیلی پایین بوده یا این که ما الآن خیلی باهوشیم که به چنین خودستایی هایی میخندیم. ولی باید توجه داشته باشیم خیلی از مشکلات ما در همین شکارچی منشی بسیار ابتدایی نهفته است که چون مثل بهرام درباره اش لافزنی نمیکنیم فکر کرده ایم از آن مبراییم. درست است که شیران آنطورکه منتقد بهرام فکر میکرد تمام نشدنی نبودند و اگر خود انسان ها به نجاتشان نمی آمدند همین یک مقداری که الان هستند نیز دیگر وجود نمیداشتند. ولی چیزهای زیادی وجود دارند که میتوانند جانشین شیرها باشند؛ چیزهایی که ما با آنها ارتباط برقرار میکنیم چون مشابهشان را درون خودمان داریم همانطورکه شاهان در شیر و گاو وعقرب، مشابهت هایی با خودشان می یافتند. شاید باید به تضادهای درونمان بیشتر توجه کنیم و این که آنجه در دنیای بیرون، جناح های خیر و شر تصور میکنیم و جانشین دعوای پسران ابراهیم نمودیمشان، هر دو بخشی از شخصیت ما باشند و به بازآفرینی های بیرونی هر دو شان متداوما و به طور کاملا غریزی جلب میشویم و صدمه میبینیم اگر اندیشه کردن را نیاموزیم. شاید در حال حاضر، دعوای شیر و انسان در درون ما تفاوت چندانی با دعوای شیر و گاو نداشته باشد.
























































































































































































































































































































































































































