نویسنده: پویا جفاکش

معمولا وقتی مجله های روشنفکری را میخوانید تفاوت معنی داری بین اصولگراها و اصلاح طلب هایشان میبینید که فراتر از گرایش سیاسی آنها است. اگرچه هر دو آنها بنا بر سنت اصیل غربزدگی، دنیا را در "ایران" و "غرب" خلاصه کرده اند و برایشان فرهنگ ها و کشورهای دیگر جز در آنجاها که به گذشته و حال غرب و ایران –آن هم صرفا از منظر این دو- مربوط باشد اهمیتی ندارند، اما دقیقا در همین مرز مشترک است که اختلاف بزرگ این دو بروز میکند: مجله های اصولگرا چه در توصیف ایران قدیم و جدید، و چه در توصیف غرب، روش های ناواقعگرایانه ای پیش میگیرند و حداقل در این موضوع تکلیفمان با آنها روشن است. درمقابل، مجله های اصلاحطلب به شدت سردرگم کننده اند چون وقتی غرب را توصیف میکنند، همه چیزش منطقی است و حتی فقر و جنگ و طاعون و انقلاب در آن با "فلسفه ی رنج" به هم می آمیزد تا به پیروی از اومانیسم فوئرباخ، انسان غربی، خدای زمینی شده باشد و قهرمان هومری که از خدایان برتر است چون برعکس خدایان رنج میکشد؛ اما وقتی به توصیف ایران قدیم –تا قبل از قاجار- میرسیم، ناگهان همه چیز از منطق خارج میشود و فضا از آکادمی افلاطون به قهوه خانه ای که در آن، بازاری های قلیان کش به پرده سرایی های شاهنامه ای نقال گوش میدهند، تغییر میکند و رنجدیدگان هم ابلهانی که فقط کیسه ی فالگیرها و دعاخوان ها را پر میکنند. این قسمت از این مجلات، در بهترین حالت، هزار و یک شب است و در بدترین حالت، صحرای کربلا، و در هر دو حالت، در تلاش برای بازپردازی قصه های از نوع امیر ارسلان نامدار با منطق فلسفی سیاسی غربی. ازاینرو وقتی میبینیم مجله ای مانند "قلم یاران" که به پیروی از سید جواد طباطبایی، سودای حفظ مسلک ایرانشهری را دارد در شماره ی 30 خود (آبان و آذر 1400) درباره ی ملکم خان دوره ی ناصری پرونده میزند که شعار قانونخواهی سر داده و سردمدار مشروطه شده و در عین فراماسون بودن و بی اعتقادی به مذهب اسلام، علما یا به قول پهلوی ها روحانیون را علیه رجال سیاسی، وارد گود سیاست کرده، طبیعتا تعجب نمیکنیم که با مطلبی از جنس مصاحبه ی دکتر علی فردوسی (استاد دانشگاه کالیفرنیا) با این مجله برخورد کنیم که در آن به ملکم خان خرده میگیرد که او نه سنت ایرانی را دقیقا فهمیده و نه سنت غربی را؛ وگرنه سعی نمیکرد در کشوری که از زمان صفوی، شرع و قانون به هم آمیخته و جداکردنشان غیرممکن بوده، قانون غربی پیاده کند. فردوسی میگوید باید «پرسش کنیم چطور شد که نه تنها هستی ما به عنوان یک کشور متزلزل شد بلکه چطور شد که دیگر نتوانستیم مانند سابق خودمان را با ابزارهای شناختی خودمان درست بفهمیم؟ ما میبینیم که ادغام ایران در جهان جهانی شده نه تنها شرایط عینی بلکه ساختارهای ذهنی ما را هم پریشان کرد. درست است که باید ساختارهای فکری-معرفتی عوض شود تا بتوان بحران را درست فهمید ولی فکر میکنم فهم دیگری هم وجود دارد که وابسته به تحقیقات و کارهای علمی نیست. به عنوان مثال، اسپینوزا در رساله ی الهی-سیاسی، وقتی در مورد عبری ها پس از نجات از بندگی در مصر صحبت میکند، میگوید آنها مردمی سرکش، گستاخ و خوگرفته به بردگی بودند، تجربه و شناختی از حکومت نداشتند، پس به محضی که موسی نبود گوساله پرست شدند. اما حضرت موسی (ع) اینقدر هوشمند بود که بپرسد چگونه میتوان این مردم را که واجد چنین خصوصیاتی بودند، متشکل کرد. چون به سبب این خلقیات، یا به اصطلاح امروزی فرهنگ، ممکن نبود بتوان آنها را مانند یونانی ها و رومی ها از طریق عقل، منطق و تبادل نظر به یک کشور تبدیل کرد، حضرت موسی یک خدا و دین بسیار قوی که همه ی امور آن از لباس پوشیدن و خوردن و رفتار و غیره را به صورت روزمره تحت تاثیر قرار میداد، طرح کرد که آنها را کنار هم نگه دارد تا بتوانند از منافع عمومی خودشان دفاع کنند و زندگی امن، آرام و مرفهی را برای خودشان تامین کنند. ما این را در تاریخ خودمان بارها دیده ایم، مثلا درمورد خواجه نصیرالدین طوسی یا برادران جوینی یا خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی که چگونه از دل یورش مغول یک دوران شکوه و درخشش علمی و ادبی درآوردند.چیزی که درمورد ملکم خان و غیره ناکافی بود، این بود که ایران را به صورت عملی از درون نمیفهمیدند. درواقع من فکر میکنم یک روحانی مذهبی، نسبت به متفکرانی که میخواستند مشکل ایران را از جانب بیرون بفهمند و حل کنند، از درون بهتر میفهمید که نوعی شناخت عینی، عملی و درونی از پدیده وجود دارد. به عنوان مثال کسی که دکتری ترمودینامیک میگیرد نمیتواند اتومبیل خودش را تعمیر کند درحالیکه یک مکانیک که هیچ شناخت اکادمیک از قوانین احتراق ندارد آن را به اصطلاح چشم بسته تعمیر میکند. به عبارت دیگر، نوعی شناخت درونی هم درباره ی ماشین وجود دارد که برای تعمیر آن کفایت میکند... در عمیق ترین سطوح، کشوری که امروز نام آن ایران است، اساسا ساخته و پرداخته ی دوره ی صفویه است. ما هنوز در ادامه ی تاریخ شاه اسماعیل و با چیزی که صفویه درست کرد، درگیر هستیم. به تعبیر غربی ها، استیت همان است درحالیکه رژیم ها و خاندان های پادشاهی آن عوض شده است؛ یعنی شخصیت حقوقی همان است. چنانچه گفتم این ساختار، الهی-سیاسی، شهریاری به اضافه ی تشیع است. در هر صورت به نظر من، ملکم خان در روزنامه ی قانون متوجه شد که با توجه به پتانسیل مذهب در ایران، اقتداری وجود دارد که نمیتوان آن را نادیده گرفت. فهم او تا اینجا درست است اما ناکفایتی در فهم او این بود که قدرت مذهب را  در چارچوب مسئله ی الهی-سیاسی نمیدید، اگرنه به جای باز کردن گره خوردگی الهیات و سیاست، روحانیون را به امر سیاسی فرا نمیخواند. این راهکار مبتنی بر یک فهم ناقص از جوهر مسئله ی الهی-سیاسی بود.» (ص 93-91)

طبیعی است که دکتر فردوسی با ورود یافتن روحانیت به سیاست به دعوت ملکم خان و همکاران غربزده اش موافق نباشد چون به تصریح خودش در همین مصاحبه، موافق سیاست های رضا شاه است و لابد آن را یک پیرو الگوی شهریار ایرانشهری و یا مجاز به آنچه علی فردوسی در تایید الگوی "اختراع سنت" در مجاورت "اختراع مدرن" به روایت اریک هابسبام به جا آورده، میداند. ولی مسئله این است که اگر همین بحث اختراع سنت را جدی بگیریم، با موضوع ملکم دچار تناقض میشویم. جوینی ها، طوسی ها و رشیدالدین فضل الله هایی که دکتر فردوسی برشمرده، همه متعلق به همان سنتی هستند که شرقشناسی اروپایی کشف و ارائه کرده و مقایسه ی آنها با ملکم خان معنی ندارد وقتی هم سنت مزبور و هم ملکم خان نگاه به غرب دارند. به نظر من اگر روی این تناقض فکر کنیم، متوجه میشویم که پهلوی از اول هم فقط یک میانپرده برای به جای گذاشتن زورکی یک بنیاد مدرن برای یک حکومت خدایی شرعی در یک مملکت ثروتمند بود که قرار بود به ورشکستگی دچار شود بلکه بازار نفت و معادنش را با التماس به دیگران بفروشد. در این شرقشناسی، صفویه وارثان یک حکومت خدایی در قبل از اسلامند که سنت هایشان در یک "ایران شرقی" فرضی ایزوله شده اند تا شاهنامه ها و اوستا هایشان را –حتی المقدور به زبانی که به نظر برسد لغات بیگانه ندارند- تولید کرده اند و بعدا این ایران شرقی خیالی از فرط ایزوله شدن به طالبانیسم دچار شود و از شرش خلاص شویم تا یک "ایران غربی" فرضی به نمایندگی از ساسانیان و صفویان، خلوص مذهبیش را بهانه ی اقتدار موسایی دکتر فردوسی کند. این ایران غربی برعکس قبلی همیشه توجهش به غرب است و این را آریایی های نیمه خوجی غرب از اجداد عیلامیشان یاد گرفتند که تمدن را از سومر و آکد در غرب اخذ کرده بودند. پس از این، همه چیز از غرب می آمد. این غرب برای کورش، بابل و آشور بود، برای داریوش مصر و آرامیان، برای ایرانی ها از اسکندر به بعد یونان، از زمان ساسانیان، نو آشوری ها، از انتهای ساسانیان اعراب و مسلمانان، و از مغول به بعد اروپا. فقط مسئله این بود که با توجه به فاصله ی زیاد چندصدساله ی توصیف شده بین ساسانیان و صفویان، باید یک حلقه ی میانجی در ایران غربی بین این دو حایل میشد تا نگذارد خداوندگاری انسانی ایران شرقی زیر بار این همه غربگرایی خرد شود. اگر روی این حلقه ی میانجی دقت کنیم، متوجه میشویم که دموکراسی قراضه ی جمهوری اسلامی، بهترین نتیجه ی ممکن از سنت ایرانشهری است و لابد هیچ چیزی هم بهتر از آن برای مدرن کردن ایران جواب نمیداده است.

مینورسکی فارغ التحصیل لازارئو مسکو در 1903، اولین کسی بود که به ردگیری نقش سلسله های محلی از محدوده ی ایران کنونی در تداوم ملی گرایی ایرانی نسبت داده شده به هخامنشیان و ساسانیان در ایران اقدام نمود و دقیقا به خاطر روس بودن خود، روی بومیان منطقه ی اطراف دریای خزر سرمایه گذاری کرد. وی که از 1911 با نوشتن رساله ای درباره ی "اهل حق" یا علی اللهی ها مطرح شده بود، با انقلاب 1917 روسیه محل کار خود را به اروپای غربی و عمدتا پاریس و لندن انتقال داد و در خدمت شرقشناسی اروپای غربی درآمد. مینورسکی، دیلمیان آل بویه را که خلیفه ی عباسی را شکست داده و دستنشانده ی خود کرده بودند زنده کننده ی ایران باستان خواند به این خاطر که جشن های زرتشتی را برگزار میکردند و خود را "شاهنشاه" میخواندند که از عناوین نسبت داده شده به شاهان ساسانی است. مینورسکی، آنها را زمینه سازان تاسیس امپراطوری صفوی و تشکیل ایران حالیه میداند. این درحالیست که دیلمیان از مناطق گیلان و طبرستان بودند که به تسخیر هخامنشیان و ساسانیان درنیامده بودند و برای پارسیان که با ایرانیان تطبیق شده اند حتی از عرب ها نیز بیگانه تر بودند. برگزاری رسم های زرتشتی چیز جدیدی نبوده و در خلافت عباسی سابقه دار است. دیلمیان این رسم را به موازات اجازه ی برگزاری عزاداری های شیعی به جا می آوردند و بیشتر، سعی در راضی نگه داشتن تمام اقوام و مذاهب ایرانی که خود در مقابل آنها اقلیتی بودند داشتند ضمن این که آنها به عربی سازی ایران همت گمارده بودند و در شیراز، بیشترین شعرای عربی گو را تولید نمودند درحالیکه در همان زمان، سلاله های ترک در شرق، به ترویج شعر فارسی کمر بسته بودند. عنوان "شاهنشاه" توسط آل بویه به موازات القاب عربی چون "فک الامه"، "امیرالامرا"، و "ملک الملوک" به کار رفته است. به بزرگترین پادشاه دیلمی یعنی عضدالدوله کتیبه ای در تخت جمشید منسوب کرده بودند که ارادتش را به ایران باستان نشان دهند. البته آن کتیبه نیز به زبان و خط عربی است. ("ایران بمثابه ملتی خیالی": دکتر مصطفی وزیری:  فصل ششم) باید توجه داشته باشیم که تمام منابع درباره ی حکام دیلمی را همین غربیانی که مینورسکی به خدمتشان درآمده بوده تهیه کرده اند و آنها بودند که دیلمی ها را هم احیاگر ایران میخواستند و هم توسعه دهنده ی مرام های غیر فارسی و به قول خودشان و ناسیونالیست ها غیر ایرانی. آنها چون هم غیر عرب بودند و هم غیر فارس، هم بردگانی شورشی بودند و هم در اقلیت، ناچار بودند تمام فرهنگ های تابع را راضی نگهدارند و با اشراف بسازند. ازاینرو است که شاهنشاه، امیرالامرا و ملک الملوک یعنی شاه شاهانند بدین معنی که شاهان دیگری وجود دارند که در اطاعت از شاه دیلمی با هم متحد میشوند. این تقریبا به معنای ملوک الطوایفی و فئودالیسم نزدیک است. سیستم فئودالیته در ایران را به خسرو اول (انوشیروان) شاه ساسانی نسبت داده اند و استفاده از کلمه ی شاهنشاه میتواند به معنی دنباله روی از ساسانیان باشد. از طرف دیگر، بویهی ها اگرچه زیدی ولی بلاخره شیعه بودند و همانطورکه دیدیم به شیعیان آزادی مذهبی دادند. این با ارتباط تنگاتنگ روحانیت شیعی در ایران با اربابان و فئودال ها مرتبط است که سبب شورش آنها علیه اصلاحات ارضی در 15 خرداد 1342 شد. مادربزرگ مادریم از گیلوا (در نزدیکی کوچصفهان) تعریف میکرد که در زمان اوج انقلاب در سال 1357 به بقعه ی امامزاده ی روستا رفته و درآنجا دختر ارباب سابق را دیده بود که به ضریح امامزاده چنگ زده و میگفت «یا آقا سید محمد. کاری کن خمینی اینا پیروز بشن ما زمینامونو پس بگیریم.» پس روشن است که در شرقشناسی غربی، دیلمی ها خط ارتباطی برای متصل کردن تشیع به ایران باستان بودند. در اواسط دهه ی هفتاد، تلویزیون ایران، سریالی به نام "خورشید شب" درباره ی "شیخ مفید" –روحانی شیعه ای که به کرسی نشستن بحث "معصومیت امام" در تشیع را دستاورد او دانسته اند- ساخت و در آن، عضدالدوله ی دیلمی با بازی داریوش ارجمند را در ظاهر یک سردار ساسانی تصویر نمود و از او شخصیت یک شاه  آرمانی را ارائه داد که با شیخ مفید به عنوان یک روحانی شیعه روابط مثبتی دارد. درواقع تلاش برای بازگشت به فئودالیته، به معنی پیش کشیدن شاه یا فرمانروایی است که فره ی ایزدی دارد و اشراف نه او را به خاطر قدرتش بلکه به خاطر ویژگی های فوق طبیعیش قبول دارند انگارکه رهبر فرزانه ای باشد که تباری آسمانی دارد موضوعی که در ایران عصر تکنوکرات ها در حال فراموشی و مورد بدبینی است.

من فکر میکنم توجه به نسبت دادن فئودالیته به "خسرو" مهم است وقتی خسرو یا کسری اسم عام پادشاه ساسانی دانسته میشود. کلمه ی مزبور، از لغت آشوری "کسار" به معنی شاه می آید که تالبوت، آن را منشا لغات قیصر و سزار درباره ی رومیان نیز میداند. با این حال، کلمه ی کسار که تالبوت آن را تلفظ دیگر "سار" و "آسور" به معنی فرمانروا میداند، به قول تالبوت با کلمه ی آشوری دیگر "کزیر" به معنی اشرافی به طور کلی، آنقدر هماوا است که دو تلفظ از یک کلمه به نظر میرسند و تالبوت اشاره میکند سزار رومی هم قبل از تبدیل شدن به امپراطور، معنای کلی عضو خانواده ی اشرافی را میداده است. تالبوت به قصر "الکازار" در فرانسه اشاره میکند و میگوید دراینجا کازار که خیلی شبیه کزیر است، همان "قصر" عربی است و قصر مجموعه ای از اشراف را در خود دارد.:

“contributions towards a glossary of the Assyrian language”: h.f.talbot: part3: p16-17

دراینجا به عنوان "شاه شاهان" نزدیک میشویم و این موضوع را متوجه این مطلب میکنم که لغات کسار و کزیر، دارای منشا مشترک با لغات "کسار"، "کشار"، "کساری"، و "قسوره" جملگی به معنی شیر، و حتی لغت "کازان" به معنی بچه شیر هستند. میدانیم که شیر را "آرتون"، "آرتون بیگ" و "آریستان" نیز نامیده اند که تشبیه به لغات آشوری "ارتو" و "ارستو" به معنی بلندمرتبه و اشرافی را میرساند. از طرف دیگر، در آشوری، اشراف را "بیل" نیز مینامیدند که تلفظ دیگر "بعل" به معنی رئیس است. یکی از نام های شیر در مقام سلطان جنگل، "بغ بالان" یعنی شاه بعل ها است. شیر هم اشرافی است و هم شاه اشراف؛ البته اشراف جنگل که درندگان شکارگرند. نسبت شیر با شاه آرمانی، از نسبت او با این موجودات نشانی میشود. میدانیم که یکی از نام های شیر در زبان عبری، "گور" است که از صدای "غر" و غریدن درندگان تهدیدگر می آید چیزی که سبب ترس میشود البته شیر از همه ی این موجودات، ترسناکتر بوده و ازاینرو او را در عربی "مهیب" به معنی بسیار ترسناک نامیده اند که سبب شده تا اصطلاح هیبت که منشا مهیب است برای شاه تعریف به حساب آید. در اروپا پاریسی ها که نامشان از "فریس" به معنی شیر می آید، توسط فرانک ها یا حکام فرانسه اداره میشدند که نامشان از فرناس تلفظ دیگر کلمه ی فریس برمی آید با این تفاوت که فرناس برای نامیدن شیر یال کلفت به کار میرفته یعنی شیری که از بقیه مهیب تر است و دیگران از او اطاعت میکنند. در بازگشت به "غرش" که اولین پیام مهیب بودن قبل از دیده شدن جانور بوده، فعل "غر" منشا اصطلاح "غول" به معنی جن آدمخوار است که به سبب ارتباط با اجنه، زمینه ی اخلاقی پیدا میکند. "یغور" یعنی در حال غریدن. این کلمه در ترکی، معنی "گنده، بدقواره و نامتوازن" میدهد که به توصیف غول ها نزدیک است. یغور منشا لغت سوئدی-دانمارکی "جاگر" به معنی شکارچی، و لغت سرخپوستی "جاگوار" به معنی حیوان وحشی بزرگ است که اتفاقا امروزه بیشتر برای نامیدن نزدیکترین فامیل زنده ی شیر در قاره ی امریکا یعنی پلنگ امریکایی به کار میرود.

به گفته ی "آنتونیوز"، شاه کهن، همیشه در معرض هجوم "گالو" یعنی غول بود و از این جهت به چوپان شبیه بود که وقتی دام هایش را به چرا به دامن طبیعت میبرد، احتمالا همیشه در معرض تماشای حیوانات وحشی بود. درندگان وحشی میتوانستند به چوپان صدمه بزنند مگر این که او بتواند با جادو، قدرت قوی ترین درندگان یعنی شیر را در حمایت از خود برانگیزد. شیر، به خاطر قوی تر بودن، حکم شاه را در میان آدمیان داشت. شاه مستبد، بسته به شرایطش میتوانست بخشنده یا سختگیر و خشن باشد. ازاینجهت درست مثل شیر بود که در وقت گرسنگی میتوانست بدترین بلا برای چوپان و گوسفندانش باشد. شاه به جای چوپان نشسته بود، مردمش به جای گله ی گوسفندان، اجنه به جای درندگان، و خدا به جای شیر که از بقیه ی درنده ها قابل تمییز نیست و لاجرم خدا هم تفاوت چندانی با یک جن ندارد کمااینکه آنتونیوز، این را در برشماری تشبیهات متعدد خدای یهود به شیر در سنت عبری مورد تاکید قرار میدهد. از دید اهالی خاورنزدیک بخصوص در عراق، شامات و ایران، شیر لزوما جانور مقدسی نبود چون هم میتوانست حکم شاه ملت را داشته باشد و هم حکم شاه ممالک و قبایل دشمن را. در مذهب نیز شیر هم "یهوه" ی یهودیان بود و هم "بعل ست" رقیب یهوه، و از نبرد اینان به جنگ شیران تشبیه میشد. الهگان شیطانی چون هاثور (سخمت) و عیشتار نیز به شیر یا شیر ماده تشبیه و مرتبط میشدند. هر شاهی میتوانست برگزیده ی یکی از این خدایان باشد. ازاینرو تمثیل چوپان بیش از شیر، برای تشبیه کردن شاه خودی مورد رجوع بود. داوود که مظهر بنیانگذاری پادشاهی بود، پیش از شاه شدن، چوپانی بود که شیری را در دفاع از گله ی خود کشته بود. شیر، در بسیاری از تصاویر عتیق، دشمنی بود که توسط شاه یا قهرمان به قتل میرسید. به گفته ی آنتونیوز در این تصاویر، شیر هم نماد خطری طبیعی بود که مردم تابع شاه را تهدید میکرد و هم نماد یاغی ای انسانی که علیه نظم موجود شوریده بود و هر دو خطر، همتراز شده بودند تا اطاعت رمه وار مردم از شاه تثبیت شود. در مملکت فقط شاه و اشرافیتش بودند که وظیفه ی فکر کردن را داشتند و آنها مردم را مثل گله ی گوسفند به دنبال خود میکشیدند:

“the lion, the shepherd and the master of animals”: Stephanie anthonioz: hal open science: 5 feb 2021

تشبیه شاه به چوپانی که باید در کنف حمایت شیر باشد، باعث میشد تا غلبه ی شاه بر شیر، حکم شورش یک انسان بر خدا را داشته باشد. تمثیل نمرود جبار که علیه خداوند میشورد و خود را خدا میخواند در این لحظه متولد میشود. نمرود بر سرزمین ثروتمند بابل در عراق حکومت میکند که محل بهشت عدن تلقی میشود. این بهشت در اثر بلایای طبیعی نابود میشود و انسان ها آن را از دست میدهند که این به صورت داستان اخراج آدم و حوا از بهشت خداوند در اثر گناهانشان درمی آید. خدای زورگو و خبیث دوران قدیم که نمیتواند خدای مسیحیت یعنی خدای مهربان باشد، فقط میتواند شیطان باشد. او "آری بی" یعنی شبیه به "آری" یا "آریا" به معنی شیر است و قلمروش آربات یا سرزمین مردم شیرگون است که همان دوزخ محل حکومت نرگال شاه شیران و خدای مردگان است. آربات درست مثل جامعه ی اشراف تحت کنترل شاهنشاه یک مجموعه است و در فردیت به "آرباد" تبدیل میشود که در لغت هم به معنی شیر است و هم به معنی مار. توضیح این که در شهرهای شاهان، خطر جن باید با نزدیکترین جانور خطرناک دم دست که جانشین شیر شود، گوشزد شود و این جانور، مار است. این تجربه ی تخریب محیط سرسبز خاورمیانه ی کهن را که انسان ها را مجبور به متمدن شدن کرد معنی دار میکند چون برخی، علت فاجعه ی مزبور را برخورد یک شهابسنگ یا مجموعه ای از شهابسنگ ها به زمین میدانند. همانطورکه میدانیم شهاب ها در آسمان شبیه مارهای درخشان هستند. در زبان عربی، کلمه ی شیطان بیشتر به معانی مار و طناب به کار میرفته است. ولی امروزه آن به مانند تلفظ سریانیش "شیدا" بیشتر معنی جن و دیو میدهد. البته منشا این کلمه، "سیت" یا "شید" به معنی درخشنده است و ارتباط این معانی، از درخشنده بودن شهاب های مارگون ناشی میشود. تبعید آدم و حوا از بهشت آسمانی به زمین در اثر فریب خوردن از مار بوده و ازاینرو انسان های تبعیدی، با سرسپردگی به مار،  مارگون یا مار دست و پا دار همچون مارمولک محسوب میشدند. بدین ترتیب نسل حکام و پادشاهان در زمین، باید نسل ستارگان مجازات کننده باشد که از گناهان مردم منتفعند و مقام خود را از صدقه ی سری قانونشکنی های مردمی حفظ کرده اند.

تاثیر این عقاید حتی در افریقای جنوب صحرا قابل ردگیری است. مردمان هوتو در رواندا، اجداد خود را "ایمانجوئلا" یعنی "اربابانی که آمده اند" میخوانند و مدعیند که اجدادشان از آسمان آمده و از مردمانی انسان مانند موسوم به "زیش وزی" بوده اند و مردم واتوسی نیز ادعای مشابهی دارند. در جنوب افریقا، زولوها معتقدند که در گذشته ای دور، مردانی سوسمارمانند موسوم به چیتائولی به زمین آمدند و نخستین انسان های زمین موسوم به "مردم سرخ" را نابود کردند و فقط عده ی کمی از آنها را زنده گذاشتند. چیتائولی با زنان زمینی آمیزش کردند که شاهان و رهبران قبایل از نسل آنانند. قبایل مختلف تحت حکومت امپراطوری زولو، از مخلوقاتی سخن میگویند که در حالت عادی به شکل مارمولکند ولی هر وقت اراده کنند به شکل انسان و هر جانور دیگری درمی آیند. عقیده بر این بوده که چیتائولی قادر بودند با نیروی چشمان خود، آتش خورشید را به سمت نابودی دشمنانشان هدایت کنند و از این قدرت برای به آتش کشیدن یک امپراطوری به نام "آماریری" در افریقا استفاده کردند. آنها همچنین قادر به ایجاد زمین لرزه بودند. "چیتائولی" به مردم یاد داده بودند که انسان ها رسالتی دارند و آن آماده کردن زمین برای فرود خداوند بر روی آن بوده است. زولو ها نخستین اعقاب انسانی این خزنده سانان در افریقا را "ووزونگو" نامیده اند که اکنون معنی خدا میدهد ولی معنای اصلیش مردم گردباد یا طوفان است.آنها را انسان هایی با پوستی روشن توصیف کرده اند و همین مسئله باعث شده زمانی که اروپاییان به افریقای جنوبی پای گذاشتند، مردم سیاهپوست آنجا بنا بر سابقه ی میتولوژی زولو، اروپاییان را با عنوان "اولمونگو" خطاب کنند که در زبان زولو به معنی خدا است. این افسانه ها در افریقا ناشی از تاثیرپذیری قاره از تجارت طلا با خاورمیانه هستند. در غرب بندر ماپوتو در افریقای جنوبی، بقایای شهر بزرگی وجود دارد که باشندگانش جویندگان طلا بودند. آنها این طلا را به واسطه ی تجار متمدن سواحیلی در افریقای شرقی، با بین النهرین مبادله میکردند و در ازای آن، محصولات و صنایع سرزمین های متمدن شمال –از فرش گرفته تا چوب سدر لبنان- را دریافت میکردند. در نزدیکی این شهر مخروبه، بنای سنگی موسوم به "تقویم آدم" قرار دارد که یک گاهشمار ستاره ای کهن است. این گاهشمار، بر اساس برآمدن صورت فلکی جبار (اوریون) کار میکرده و این نشان از متحیر بودن بومیان از تمدن بین النهرین است. چون جبار، همان نمرود بنیانگذار بابل و اکد دانسته میشده است. در افسانه های یهودی، وی از نسل سرافیم یا فرشتگان هبوط کرده ی خدا بوده که با زنان زمینی آمیزش کرده بودند. در این سیستم گناه، فقط مردان که جبار به نمایندگی از شاهان آنها را مینوازد نقش ندارند. گناه زنانه در ستاره ی شعری یا سیریوس انعکاس می یابد که کلب آسمانی است و کلبین یعنی سگ های شکاری جبار در کنار او را هدایت میکند. زایندگی، زنانه است و ازاینرو دوگون های مالی، معتقدند خدایان یا موجودات فضایی از شعری آمده اند. دوگون ها –و به پیروی از آنها: ستاره شناسان جدید- شعری را سه ستاره میدانند که یکی به نظر میرسند. به نظر دوگون ها، سیریوس بی، قدیمی ترین ستاره ی جهان و مادر همه ی ستارگان است؛ وی اشعه ای سیاه میپراکند که سبب سیاه بودن آسمان در شب است و نتیجتا خود نیز دیده نمیشود؛ نور شعری از سیریوس سی است که ستاره ای سرخرنگ در نظر گرفته شده و ستاره ی زنان است. به نظر میرسد مرز مشترک تمام این عقاید، نظریه ی کلدانی درباره ی تسخیر جسم بشر توسط اجسام ستاره ای باشد. این نظریه بیشتر توسط تمپلارهای اروپایی حفظ شده که معتقد به حصول توفیق دستیابی بشر به اشعه ی ایلو یا خداوندی پس از طی مراحلی سخت و بر اساس آنچه از آن به طی سه مرحله ی ثنوی تعلیم مردوخ در جهان میگفتند بودند. آنها فکر میکردند این توفیق در زمان گذر عصر بشر از عصر حوت به عصر دلو اتفاق می افتد و زمان آن را حدود سال 1962 تعیین کرده بودند: سالی که در عالم واقع، در متن وقوع جنبش هیپی و انقلاب های جنسی، فرهنگی و مخدری دهه ی 1960 قرار دارد. این نظریه در دوره ی مدرن و در استرونومی کوزیرف، به این حالت تحول یافت که ما انسان ها همه از غبار ستارگان تشکیل شده و از نیروهای آسمانی پدید آمده ایم؛ ازاینرو گذشته و حال و آینده همزمان با هم موجودند و زمان موهوم است؛ ولی ستارگان، با نیروی الکترومغناطیس خود، "حجابی" پدید می آورند که حقیقت اطراف ما را در ذهنمان فیلتر میکند تا ما بر اساس یک نوع نادانی، خلقت مد نظر آنها را ادامه دهیم و در زمین تکمیل کنیم.:

Bill mcdonalds general composite of the roswell space craft: mcmirkin, bboyer: thunderbolts: v2:0ct2020: p44-45

این تلفیق کالبد ستاره ای با ماموریت انسان از سوی مردم آسمانی، "شرافت" را دربرگیرنده ی کالبد جامعه ی بشری میکند و نه فقط گروهی از حاکمان؛ کمااینکه اصل تبعید نیز در ابتدا دربرگیرنده ی همگان بود یعنی در زمانی که تضادهای طبقاتی معنی نداشت. موقعیت جدید، سلطنت را که قبلا از آدمیزاد به حاکمان آدمیزاد محدود شده بود اکنون به مسیری وارونه به آحاد مردم برمیگرداند تا دموکراسی برقرار شود. بدین ترتیب، فرشتگان سوسمارسان مجازات شده میشوند گونه های منقرض شده ای طبقه بندی شده ذیل عنوان دایناسور و پتروسور و ایکتیوسور و مانند آنها، و حاکمان میشوند انسان هایی از جنس مردم معمولی که میلیون ها سال پس از دایناسورها از راه آمده اند. اگر مردم حکومت را از خودشان بدانند علیه آن نمیشورند. سقوط ساسانیان یا خسروها به نمایندگی از فئودالیته ی شاهنشاهی، به دست اعراب به نمایندگی از دموکراسی قبیله ای همین مسئله را نشان میدهد. عربی از آری بی یا شیرگون می آید. آری بی، آریا یا شیر را که انسان خدا شده است ساقط میکند. آری بی همان نرگال یا خدای جهان مردگان است و انسان ها را میکشد. این هم به فرم هجوم اعراب قاتل درمی آید و هم به فرم همه گیری طاعون در زمان خسرو دوم (پرویز) و مرگ جمع کثیری از ایرانیان منجمله شیرویه پسر و جانشین خسرو پرویز؛ ممکن است خود خسرو نیز پیش از به قتل رسیدن به دست پسرش، به طاعون دچار شده باشد. طاعون ابتدا سبب تضعیف رومی ها در مقابل خسرو شد و خسرو با پیشروی در ترکیه در امپراطوری روم، سبب ورود طاعون به درون ایران شد. توجه بیش از حد خسرو به جنگ که سبب غافل شدن او از گسترش طاعون در آذربایجان شد، یکی از مهمترین دلایل نارضایتی مردمان از جاه طلبی های حکومتی خسروها عنوان شده است. لازم به ذکر است که گسترش طاعون را نتیجه ی تغییرات آب و هوایی در عصر یخبندان کوچک دانسته اند که شرایط را برای انتشار موش ها در جهان فراهم کرده بود. ریچارد ای لووت در مقاله ای که به تاریخ 4 فوریه ی 2010 در ناشنال جئوگرافیک منتشر میکند، به نقل از "دالاس ابوت" ژئوفیزیست دریایی از دانشگاه کلمبیا، علت احتمالی وقوع عصر یخبندان کوچک را برخورد شهابسنگ عنوان میکند و آن را عامل زوال کشاورزی و تمدن و جایگزینی امپراطوری روم با فئودالیته ی ژرمن میخواند. این، با توجه به این که مقر حکومت شاه ایران یا خسرو، در بین النهرین دانسته شده، تکرار مجازات اعقاب سرافیم با بلایای آسمانی است. با این حال تلقی دیگری نیز میتوان از آن داشت. کافی است زمانش را عقبتر ببریم تا موضوع روشن شود. پیشروی خسرو در یک سرزمین یونانی و بازگشت یونانیان به رهبری هراکلیوس بیزانس به درون سرزمین او، تکرار پیشروی پارسیان به رهبری داریوش درون سرزمین یونانی ها و بازگشت یونانیان به رهبری اسکندر به قصد موفق فتح پارس در زمان پادشاهی به نام داریوش است. سربازان مقدونی اسکندر نیز تفاوت زیادی در سطح زندگی با شاهشان نداشتند و از این جهت شبیه اعراب بودند. با این حال، اسکندر در کشورسازی و رسوم شاهانه از پارسیان تقلید کرد و از این جهت به قول پیر بریان آخرین امپراطور هخامنشی بود. این شبیه تقلید اعراب از پارسیان پس از فتح سرزمین پارس است و جالب این که در نوشته های اسلامی، اشکانیان جانشینان اسکندرند اگرچه در متون غربی، اشکانیان شورندگان علیه اسکندرند.  به هر حال یک تلقی از این همانی سلوکیان و اشکانیان به عنوان یک حکومت پارسی با رهبران یونانی وجود داشته است. نکته ی جالب در این مطلب این است که به مانند ساسانیان، زوال هخامنشیان نیز نتیجه ی بحران آب و هوایی به نظر میرسد. اریستوبول و پاتروکل نوشته اند که در زمان ورود اسکندر به حدود دریای کاسپین، آب آن به حدی کم شده بود که رود جیحون در زمان فروریختن در دریای خزر به حالت آبشار درآمده بوده است. این موضوع که مرتبط با کاهش حجم آب رودها است، با قحطی و تلفات دام ها در سرزمین های خیون ها (شیونگ نو ها) در استپ های آسیا و جاری شدن آنها به صورت غارتگران به سمت مرزهای چین و جابجایی های عظیم آنها در اوراسیا ازجمله به صورت هون ها در اروپا و تاراندن قبایل بربر گاول و ژرمن توسطشان به صورت بهمن وحشت بر سر رم طی چند قرن همراه است. نخستین بروزات آن در اروپا، جابجایی مسیر حرکت گردبادها رو به شمال است که به افزایش حجم یخچال های طبیعی در گذرگاه های کوهستانی آلپ و بسته شدن راه های گذر می انجامد و سبب یورش قبایل کیمبر و تویتون در قسمت های پایین راین به سمت رم در اثر طغیان آب میشود. ("کشف خزرستان": لف ن. گومی لی یف: ترجمه ی ایرج کابلی: نشر آگه: 1382: ص82-80) اگر یورش اخیر را مربوط به همان اقلیت ژرمن فرناس بر اکثریت فریس یعنی فرانک های پاریسی که امپراطوری مقدس روم را میسازند بدانیم آنوقت میتوانیم این یورش را به قرن چهارم قبل از میلاد برگردانیم زمانی که گاول ها به قلمرو اتروسکی که رم جزوی از آن بود یورش بردند و به روایت فلیستوس سیسیلی، پلینی و پلوتارخ بر ارتش رم وابسته به اتروسک ها چیره شدند.:

Acritical history of ancient rome: gary forsthe: the joan palevsky imprint in classical litereature:  p253

این باز میتواند به صورت همکاری گاول ها با کارتاژها یا فنیقی های شمال افریقا برای تصرف رم در قرن سوم قبل از میلاد تکرار شود. کارتاژها موفق به محاصره ی رم شدند ولی نتوانستند آن را بگیرند. رهبر جنگ علیه رم یعنی هانیبال از سوی کارتاژها طرد شد ولی به سلوکیان که دیگر دشمنان رم بودند پیوست و با آنها در نبرد ناموفقی علیه پیشروی رومیان در ترکیه همکاری کرد. همدستی سامی های شمال افریقا و هون ها و ژرمن های یورشگر از شمال در سقوط امپراطوری رم، در قرن پنجم میلادی و در دنباله ی یورش عرب ها به مصر و کارتاژ در قرون سوم و چهارم میلادی در همدستی با پارس تکرار میشود. اینجا البته رم به دست ژرمن ها می افتد و این مثل این است که رم اتروسکی ابتدایی به جای کارتاژها به دست گاول های همکارشان افتاده باشد. به هر حال، همدستی هانیبال کارتاژ با سلوکیان یا جانشینان اسکندر یونانی پارسی مآب علیه پیشروی رم در ترکیه همان همکاری عرب ها و ساسانیان علیه رم است. شکست این اتحاد از رم، یک ابداع عمدی در تاریخ رسمی برای نشان دادن اصل بیزانس یا روم یونانی در رم اروپا است. به هر حال، ثمره ی اتحاد پارسی مآبان با اعراب جالب است. هاتمر تاریخ بین قرون دوم قبل از میلاد تا دهم میلادی را دچار اشکال میبیند، ولی به پیروی از تاپر زمان فاجعه را در قرن سوم میلادی –همزمان با فروپاشی امپراطوری هان در چین، سقوط دولت پارت در عراق، و تضعیف شدید رم و هرج و مرج سیاسی آن- قرار میدهد و ازآنجاکه به پیروی از هریبرت ایلیگ، تاریخ قرون ششم تا نهم میلادی را جعلی میداند، فتوحات اسلام منسوب به قرن ششم را همان پیشروی اعراب دوست پارسیان در شمال افریقا، ایتالیا و اسپانیا در قرون چهارم و پنجم میلادی مقارن با سقوط رم غربی توسط بربرهای شمالی میخواند و نتیجه میگیرد که ما باید از این اتحاد پارسی گری با اسلام عربی، مستقیما از سلسله ی ساسانی ساقط کننده ی پارت در عراق در قرن سوم، به رهبران دیلمی عراق در قرن دهم میلادی برسیم که مثل ساسانیان، خود را شاهنشاه میخوانند با این تفاوت که یک خلیفه ی عرب به عنوان جانشین مذهبی خدا تامین کننده ی رضایت مردمی از اعمال این شاهان است. یعنی ساسانیان تبدیل به دیلمیان میشوند که همانطورکه دیدیم نماد ملوک الطوایفی مردمگرایانه در شرق است:

‘falsified antiquity; slight corrections between130bc and 911ad: Thomas hattemer

اگرچه به نظر من این داستانها، تاریخ واقعی کاتاستروف یا فاجعه ی کیهانی را روشن نمیکنند ولی با نشان دادن یک تغییر مسیر در حکومت از شاه قدرقدرت آسمانی به رهبر مردمی آسمانی، تبلور اندیشه ی نادرستی مضمون فره ی ایزدی شاهنشاهی و اولین تلاش های گله ی سابق آدمی در راه خود اتکایی را –که البته همگانی نبوده و هنوز هم نیست- مدلل میکنند. دراینجا ما دو راه حل پیش رو داریم: یا راه حل کارتاژی یا راه حل رومی، که راه حل رومی همان راه حل فاتحان ژرمن رم یا برسازندگان فئودالیته ی قرون وسطی است که خود از اشرافیت بیزانسی قستنطنیه الگو گرفته اند. سقوط کارتاژ توسط رم مابه ازای جانشین شدن دموکراسی قبیله ای با شاهنشاهی ساسانی-دیلمی است. تا زمان غلبه ی رم بر کارتاژ،  «نظام کارتاژ هیچگاه از درون مورد تهدید قرار نگرفت و باز به خلاف شهرهای خودمختار آسیای صغیر و یونان، نه گرفتار آشوب داخلی گشت  و نه "جباران" بر آن حکم راندند. اگر دولت کارتاژ استوار بماند نه به خاطر تنظیم گروه های مهاجر بود بلکه جامعه ای مرفه بود. به طور کلی، فقر و بیعدالتی اجتماعی بر آن استیلا نیافت و حتی قانون رفاه اجتماعی داشت که به آن میرسیم. از این نظر، بیشتر به جامعه ی کرت میماند تا به شهرهای آناطولی و یونان که تقریبا در همه ی آنها اختلاف طبقاتی حدت داشت و تعارض داخلی به بار آورد...به گفته ی ارنست بارکر: تدبیر شایسته ی کارتاژ به تعبیر جدید همان نقشه ی "خدمات عمومی اجتماعی" است. هدف آن درمان آنی پریشانی نبود بلکه نقشه ی سازنده ای بود که افراد جامعه بتوانند زندگانی خویش را سامان دهند. لاجرم در آن روزگاران خیلی دور، عقل اجتماعی کارتاژ، نظام سیاسیش را در درون استوار نگه داشت. کارتاژ با کنستیتاسیون مرکب خود نه به تیرانی روی آورد نه به نفی حقوق مردم برآمد و نه بر تهیدستان ستم روا داشت...پولیبیوس به مطالعه ی تطبیقی کنستیتاسیون رومی با کنستیتاسیون های کارتاژ، کرت، آتن، اسپارت و تبس میپردازد. در آن قیاس سیاسی، توجه او در درجه ی اول معطوف به نظام دولت کارتاژ است. خصوصیات مهم و نیکویی که برای جمهوری روم شناخته، دراصل "اختراع" کارتاژ میداند و منطق آن را در متن تحول تاریخ دو دولت میسنجد که جنبه ای از فلسفه ی تاریخ او است...تاثیر پولیبیوس در تئوری سیاسی رومی خاصه تاکید او بر اصل حاکمیت و اراده ی مردم انکارناپذیر است. سیسرون متفکر سیاسی نظریه ی پولیبیوس را در هر دو اثر خود به نام "جمهوری" و "قوانین" آورده است. اما اهمیت نوشته ی پولیبیوس تنها بدین نیست که نخستین تحلیل مضبوط را درباره ی کنستیتوسیون روم به دست میدهد بلکه بامعنی تر از آن، تفسیر و وجهه ی نظر خود او است از بابت تاثیری که در تئوری قوانین کنستیتوسیون و و نفوذی که در مجموع قوانین اساسی مغرب تا عصر جدید داشته است و آن اصل بزرگ تفکیک قوای دولت است در یک نظام سیاسی قانونی در عالی ترین مراحل عقل سیاسی. فکر نظارت و موازنه ی قدرت در فلسفه ی سیاسی مونتسکیو نفوذ کرد. متفکر فرانسوی نظریه ی تفکیک قوا را در منطق نفی مطلقیت سیاسی و قدرت نامحدود سلطنت، و تاسیس دولت قانونی پروراند، نظریه ای که به طور مشخص پایه ی کنستیتوسیون امریکا را ساخت و در قوانین اساسی سده ی نوزدهم تاثیر ژرف و عام داشت.» ("تاریخ فکر از سومر تا یونان و روم": فریدون آدمیت: نشر روشنگران و مطالعات زنان: 1386: ص 79و 82 و 172و 174) مسلما کسانی که این دستاوردها را به پولیبیوس نسبت داده اند، وابسته به همان اشرافیت های سلطنتی ژرمن اروپای غربیند که از امپراطوری مقدس رم یا تنها دولت سراسری واقعی رومی در اروپای غربی برخاسته اند و ازاینرو آن را به یک رم باستانی نسبت داده اند که در فئودالیته ی قرون وسطایی خودشان اثر آن دیده نمیشده ولی بیشک آنچه بازگشت به برتری رومی در دولتسازی مدرن خوانده شده، نتیجه ی ابتکاراتی برای اصلاح و پیشرفت سیستم ملوک الطوایفی اروپایی است که احساس میکند در مقابل خشم مردم ناراضی ضعیف است و به نوعی دستکاری اشرافی در مردمگرایی عربی دست میزند یعنی همان کاری که سنای اشرافی روم با مشروطه ی کارتاژ میکند و این در یک زمینه ی رای دهی مردمی معنی پیدا میکند که امروزه تنها دلیل وجود دموکراسی در یک کشور از سوی قدرتمداران آن –حتی صدام حسین- تلقی میشود. دموکراسی برای این آمد که مردم که هنوز توسط فرمانروایان خط داده میشدند و میشوند، فکر کنند خودشان حاکم و سیاست ها را انتخاب میکنند و به شرایط تن دهند. اما نارضایتی از بین نرفته و بخصوص در کشور بحران زده ای مثل ایران، اشرافیت میخواهند به فئودالیته ی ساسانی برگردند تا هنوز خودشان در قدرت باشند و مردم نیازی به فکر کردن حس نکنند و به شاه آسمانی اعتماد کنند. فرض خیلی ساده ای پشت این بلاهتپروری قرون وسطایی وجود دارد: زمانی که مردم بیسواد باشند -و سواد فقط به خواندن و نوشتن نیست- رنج را راحت تحمل میکنند به شرطی که مطمئن باشند شاهشان فره ی ایزدی دارد و تمام بلاهایی که بر سرشان می اید با برنامه ای ایزدی به پیش میرود و کلا همه چیز تحت کنترل است حالا بلاها زیر سایه ی ارباب فئودال دوران قبل از مشروطه بر انها نازل شود یا دولت های لیبرال خدمتگزار و امید، فرقی نمیکند. آیا این یک عقبگرد نیست؟