سانسورچی ها و فیلم های قشنگشان در یک بازنگری دیونیسوسی
تالیف: پویا جفاکش




در سایت اینترنتی فارسی آپارات، صفحه ای به نام «خاطرات صدا» وجود دارد که در آن، خاطرات بعضی از دوبلورهای قدیمی از طریق مصاحبه ی ویدئویی با آنها منتشر شده است. یکی از این دوبلورها غلامعلی افشاریه معروف به بیژن افشار یا آقای افشار است. وی مدتها یکی از نریتورهای حرفه ای فیلم های مستند حیات وحش بود و مشاهده ی مرتب این نوع مستندها توسط من باعث شد تا آقای افشار، یکی از اولین دوبلورهایی باشد که صدایش را در فیلم ها بلافاصله تشخیص دهم و یادم بیاید که فیلم ها دوبله اند. ویدئوی مربوطه، احتمالا در خانه ی آقای افشار ضبط شده بود؛ چون دخترخوانده اش در صحنه بود و جاهایی خاطراتی را که استاد به یاد نمی آورد یا به زحمت به یاد می آورد تکمیل میکرد و معلوم بود آقای افشار، قبلا درباره ی این خاطرات، مرتبا با دخترخوانده اش صحبت میکرده است. ازجمله یکی از همین خاطرات که در ذهن دخترخوانده ی آقای افشار بهتر مانده بود، خاطره ای از انیمیشن ژاپنی «پسر شجاع» بود که در اوایل دهه ی شصت و به مدیریت دوبلاژ آقای افشار دوبله شده بود. این انیمیشن یکی از مشهورترین کارهای تلویزیون در زمان خود بود و شخصیت هایش حیوان هایی لباس پوش و راست رو با شخصیت انسانی بودند. در آن زمان، در ایران، فیلم دیدن تازه جواز شرعی گرفته بود و برای تربیت نسلی از انسان های انقلابی، کارهای کودکان از کارهای بزرگسالان بیشتر جدی گرفته میشد و این باعث میشد تا انیمیشن مزبور، یکی از مهمترین کارها در جاافتادن صداهای دوبلورهایی باشد که قبل از انقلاب تربیت شده بودند، ولی تقدیر این بود که دوره ی اوج کاری خود را پس از انقلاب و در دهه های شصت و هفتاد و تا نیمه ی دهه ی هشتاد طی کنند. یکی از دوبلورهای این انیمیشن، پرویز نارنجیها بود که به جای یک بز عاقل که پزشک روستا بود صحبت میکرد. آقای افشار تعریف کرد که نارنجیها صدای خاصی داشت و جور خاصی حرف میزد که هر کس او را موقع صحبت کردن میدید شناسایی میکرد او کیست. در زمانی که کارتون پسر شجاع پخش و معروف شده بود، یک بار که نارنجیها در حال رانندگی در خیابان بود، با اتومبیل دیگری که یک خانم آن را میراند، تصادف کرد. نارنجیها سرش را از پنجره ی اتومبیل درآورد و طلبکارانه گفت: «خانم. این چه طرز ترمز گرفتنه؟!» و خانم در مقابل ذوق زده گفت: «اه. آقا بزه! آقا بزه!»
اخیرا که دوبله ی ایران، «پرویز ربیعی» کبیر را از دست داد، به نظر میرسید که حداقل بعضی از مردم، از دهه ی شصت خود زیاد فاصله نگرفته اند. بیشتر منابع خبررسانی رسمی و مردمی که خبر درگذشت استاد ربیعی را نشر و بازنشر کردند، او را با نقش گویی هایش در انیمیشن های قدیمی و روی نقش های کارهای کودکان مثل پدر پسر شجاع، استاد ادر نجار، و پت پستچی شناساندند. این در حالی بوده که پرویز ربیعی، قبل از این که کارتون گو باشد، یک دوبلور جدی فیلم بوده و هم در قبل از انقلاب و هم در بعد از انقلاب، تجربه های پیاپی صحبت کردن به جای نقش های اول و بیشتر دوم فیلم ها و آن هم معمولا جدی ترین نقش ها را داشته است. در دهه ی شصت و اوایل دهه ی هفتاد، به دلیل کمبود فیلم، دوبلورهایی که امروزه بیشتر، به عنوان دوبلور فیلم شناخته میشوند در انیمیشن ها نیز صحبت میکردند که با افزایش فیلم های زنده ی تلویزیون و شبکه ی خصوصی از اواسط دهه ی هفتاد، بسیاری از آنها کم کم از انیمیشن فاصله گرفتنند. مثلا خاطره ی صحبت کردن حسین عرفانی در نقش اسب در کارتون "لوک خوش شانس" را داشتیم که در دوبله ی سری های بعدی آن در دهه ی هشتاد تکرار نشد و یا در همان انیمیشن، نقش آوریل دالتون را حسین معمارزاده صحبت میکرد که لحن به کار رفته توسط او فرسنگ ها از نقش گویی های جدیش در فیلم هایی مثل بروس لی و جنگجویان کوهستان و هانیکو (داستان زندگی) فاصله دارد. با این حال، همین طورکه فیلم ها زیاد میشدند، دایره ی انتخاب مخاطب نیز وسعت می یافت و درنتیجه هیچ کدام از فیلم هایی که در این دوره و حتی با استادانه ترین دوبله ها روی آنتن رفتند به پر مخاطبی و شهرت آثار سابق نشدند مگر بعضی از تبلیغ شده ترین ها مثل ارباب حلقه ها و افسانه ی جومونگ که آنها نیز در ابتدای عصر رواج دیدن فیلم با زیرنویس مطرح شدند و هیچ وقت از نظر دوبله ی فارسیشان اهمیت نیافتند. منوچهر والیزاده که از سال 1384 دوران اوج گیری خود با صحبت کردن در اکثر نقش اول ها را شروع کرد، در مصاحبه با مجله ی فیلم (شماره ی فروردین 1385) گفت که با این که در عمرش بیشتر فیلم گفته است، ولی همه او را با صحبت کردنش در لوک خوش شانس به یاد می آورند و اضافه کرد: «شاید لوک، واقعا خوش شانسی می آورد!» ولی شانس لوک به هیچ وجه بیشتر از شخصیت های کارتون و فیلم دیگر همدوره اش نبود. آنها با یک مظلومیت خاصی و در فضایی مصرف شدند که هنوز عمق فساد صنعت فیلم بر مردم مکشوف نبود. هنوز بیشتر مردم، کلمه ی «سانسور» را نشنیده بودند و نمیدانستند داستان فیلم ها تعدیل و حتی تحریف میشود. مجله ی گل آقا، یک بار در این باره و در بعدی اغراق شده، قصه ی طنزی منتشر کرده بود بدین مضمون که چند جوان ایرانی، آلفرد هیچکاک را در هواپیمایی میبینند و به او میگویند که منظورش از فلان صحنه در فلان فیلم هیچکاک چه بوده است. هیچکاک میگوید دقیقا نمیداند منظور مخاطبین از این قسمت از داستان چیست و وقتی جوان ها به "عمو آلفی" میگویند که داستان از چه قرار است، هیچکاک میگوید که داستان فیلمش این نبوده و بعد داستان اصلی فیلم را تعریف میکند که سراسر دری وری و یک مشت جفنگیات به نظر میرسد. جوان ها به عمو آلفی میگویند که اصلا این داستانی که تعریف میشود را در فیلم ندیده اند و عمو آلفی در پاسخ میگوید: «حق دارید. من هم تا همین اواخر، از تاثیر قیچی و دوبله ی خوب بی خبر بودم.»
در یک کلام، آثار به یاد ماندنی فیلم در دوران اول انقلاب، آنقدر ایرانی شده بودند که ایرانی به سمع مردم رسیده بودند و درواقع یک خیالپردازی ایرانی از خود ایجاد کرده بودند درست مثل داستان های مذهبی و اختراعات اروپایی که در ورود به ایران، کاربرد ایرانی پیدا کرده اند. یادم هست در نوروز سال 1387 وقتی به مناسبت پخش یک فیلم به مدیریت زنده یاد جلال مقامی در برنامه ی سینما4 با او مصاحبه کردند، گفت: نقشی که به خاطر صحبت در آن، « خدا را شکر میکند» جعفر ابن ابیطالب در فیلم «محمد رسول الله» (با نام اصلی "رسالت") اثر مصطفی عقاد است. در این فیلم، جعفر ابن ابیطالب در مقابل نجاشی پادشاه حبشه (با صدای محمد علی دیباج) از اسلام دفاع میکند و میگوید که اسلام و مسیحیت، مکمل همند و نجاشی در جواب، خطی بر زمین میکشد و میگوید: «فاصله ی ما و شما به اندازه ی این خط است.» این، درست حسی بوده که مقامی میخواسته به کارش بدهد؛ مقامی داشته فیلم های یهودیان و مسیحیان را به زبان یک کشور اسلامی برمیگردانده به این امید که به اسلام خیانت نمیکند. اما آنچه تمام آن گونه دخل و تصرف ها را توجیه میکرده است، چیزی بوده که این امید را ایجاد میکرده است؛ یک پندار عمومی درباره ی این که خوشحال کردن مردم یک کار خداپسندانه است. مادرم همیشه به ما میگفت لورل و هاردی هر گناهی که کرده باشند، خدا میبخشد چون اینقدر مردم زیادی را خندانده اند که تمام گناهانشان تحت الشعاع این کار خیر قرار میگیرد و جای آن دو الان حتما در بهشت است؛ همینطور ادیسون که برق را به مردم داد، اگر اعمال و اندیشه های غلطی هم داشته بوده باشد، در مقابل کمکی که نیروی برق به مردم کرد، آب میشوند و او قطعا الان در بهشت است. نیرومحرکه ی چنین فکری، طبیعی دانستن اشتباه از سوی مردم است که در دوران بیسوادی عمومی، بهتر درک میشد و ضرب المثل های فارسی توجیهش میکردند. مثلا این که از قدیم گفته اند: «گل، بی خار نمیشود» و یا «چراغ محمدی، شرار ابولهبی دارد.» یعنی طبیعی است که هر چیز خوبی، جنبه های ناخوشایندی هم داشته باشد.
امروزه گسترش ایدئالیسم، باعث کمرنگ شدن این ضرب المثل های خوشبینانه شده است، ولی این هم شاید خودش خبر از برجسته تر شدن گل نسبت به خار دارد و این که ساقه ی خارداری که گل را تولید و تا زمان رشدش از آن مراقبت کرده است، دیگر کار خودش را کرده و حالا باید گل را چید و هرچند خطر خلیده شدن دست توسط خار را به جان خرید تا گل از خار جدا شود. درواقع از این تشبیه میتوان این نتیجه را گرفت که گل، محصول خار است و بدون پذیرش قبلی آن جنبه های فعلا ناخوشایند، امکان پذیرش فعلی خوبی وجود نداشت. اگرچه این مسائل، از دایره ی توجه ایدئالیست های امروزی در ممالک بنیانگذار این ضرب المثل ها به دورند، ولی در غرب، مدتی است که مورد توجه روانکاویند.
"فراستی چاد" روانکاو مینویسد که شهرت یافتن ناگهانی و جنجال آفرین فرویدیسم، نقش مهمی در به روز شدن اعتقادات قبلی درباره ی جنون به مفهوم جن زدگی داشت. چون اهمیت زیادی که فروید به محتویات ناخودآگاه و نیروهای ناعقلانی آن به عنوان موجوداتی که میتوانند ذهن انسان را تسخیر کنند و وادار به انجام کارهایی برخلاف صلاحش نمایند، پایه ی کار بعدی او در «موسی و یکتاپرستی» درباره ی اثبات ریشه گرفتن خدای یهود و دیگر خدایان از ناخودآگاه ناعقلانی بشر شد و این کار، به نوبه ی خود، به نظریه ی «ذهن دو مجلسی جینز» میدان داد که نشان میداد در دوران باستان، مغز انسان به گونه ای کار میکرد که القائات ناخودآگاهش را نجواها و الهام هایی از سوی موجوداتی ناشناخته نشان میداد و طرف فکر میکرد خدایان دارند با او حرف میزنند. فروید و جینز، هر دو تحت تاثیر دیدگاه داروینی درباره ی ریشه داشتن انسان در میمون و تکامل تدریجی مغز انسان از مغز حیوانات قرار داشتند و با این پیشفرض، بساط ذهن آدمی را کاملا غریزی ارزیابی کرده بودند. در این صورت، سوالی پیش می آید که میل انسان به خوبی از کجا پیش می آید؟ دراینجا تکامل نظریه ی فروید توسط ژاک لکان بسیار مهم میشود. چون او میگوید ناخودآگاه یک چیز ثابت نیست و مدام توسط فضای عمومی جامعه بازسازی میشود. بنابراین قوی ترین محتویات ناخودآگاه، مطالبی هستند که در سطح جامعه بیشتر تکرار میشوند و به سمع و نظر فرد میرسند. این باعث میشود تا قوی ترین نیروهای حاکم بر جامعه که بیشتر از همه خود را تبلیغ میکنند، تاثیر گذار ترین افراد و درواقع جانشین خدایان در خود-کنترلی ناخودآگاه فرد به عنوان برده ی اینان باشد. پس سرمایه داران و نیروهای سیاسی-اقتصادی-علمی خدمتگذار آنان، جانشینان نفیلیمی میشوند که در افسانه های یهودی-مسیحی، انسان ها را به بردگی خود درآورده بودند و امروزه گاها لغت آنوناکی جانشین عنوان نفیلیم میشود. آنوناکی ها خالقین بشر هستند درحالیکه تورات، خالق بشر را یهوه خدای یهود میشمرد که اتفاقا خدای سرمایه داران مزبور است. بنابراین اینجا تاثیر نوعی بازگشت به مرقیون و غنوصیان را می یابیم که یهوه را با دمیورگ خالق جهان مادی تطبیق میکنند که خدای اصلی نیست ولی از نور ایزدی برای جان بخشیدن به ماده ی بیجان استفاده کرده و درنتیجه باعث شده است که در حد نهایی تجسم اراده ی ایزدی در موجودات زنده یعنی انسان، نوعی مقاومت در مقابل غریزی بودن و مادی بودن محض و بنابراین نوعی میل به خوبی به وجود بیاید.:
“stolen history and psychoanalysis”: Frosty chud: stolen history: 17 nov 2022
بر این اساس، فرض میشود آنچه بر ذهن بنیادین بشر حکومت میکرده است، نه ستایش خوبی اخلاقی، بلکه ستایش قدرت بدنی و توانایی در کشتن باشد، همانطورکه بستر غریزی حاکم بر جامعه ی شکارچی اولیه ی انسان و پرستش رهبران جنگجوی قبیله نشان میدهد. ما در مرکز مقدس اسمی یهوه در فلسطین اشغالی هنوز میبینیم که دو دسته آدم همدیگر را میکشند و خود را اینطور توجیه میکنند که هر کس در جنگ و کشتن پیروز شود، یهوه طرف او است. با چنین خدایی که بدبختانه اکنون تمام مذاهب دنیا را به تسخیر خود درآورده است، شما فقط وقتی میتوانید خوبی را در دنیا بگسترانید که در مذهب یهوه نفوذ کنید و آن را بدل به ساقه ی خارداری کنید که درنهایت گل میدهد. اما این کار شما جواب خواهد داشت، چون نیروی سرمایه داری که از غریزی زیستن محض انسان ها و مقابل هم قرار دادن آنها سرمایه و قدرت می اندوزد و بر اساس قانون یهوه که طرف پیروزترین و پولدارترین افراد است، خود را مقدس نشان میدهد، علیه شما خواهد شد. او خود بزرگترین عامل سرکوب نیروی خوبی دوست درون انسان ها بوده است و بعد از این هم سعی میکند ثابت کند که این نیروی خوبی که به «روح» نسبت داده میشود وجود ندارد و انسان فقط یک جانور گوشت و خون دار و از بدترین نوع خود است که بدون اطاعت از قوانین جامعه ی تحت اداره ی پولدارهای مقدس، چیزی به جز یک وحشی همنوع کش بالفطره نیست.

























ران رابرتز از اعضای انجمن روانشناسی بریتانیا در فصل اول کتاب «روانشناسی و سرمایه داری» این رویکرد را پاشنه ی آشیل روانشناسی مدرن میداند. چون به گفته ی او سایکولوژی به معنی روان شناسی، درحالی علم محسوب میشود که باید چیزی (روان) را بشناسد که به لحاظ علمی، قابل تعریف و توضیح نیست و تا به الان هم تعریف جامع و همه پسندی از آن ارائه نشده است و بنابراین از نظرگاه پوپری محبوب سرمایه داران بنیانگذارش، فقط میتواند شبه علم باشد. ولی آن علم است چون با همان پایگاه اشرافی پرست بقیه ی علوم رشد کرده که به همت فرانسیس گالتون، پسرعمه ی چارلز داروین، در قالبی تحت عنوان علم تجربی، روی بنیان داروینیسم در مفهوم تعریف انسان به یک حیوان تحت سیطره ی «قانون جنگل» (حق با قوی تر است) قرار گرفته اند تا جامعه ی انسانی را بر اساس «داروینیسم اجتماعی» بازتعریف کنند. طی این عملیات، خصوصیات حاکم بر جامعه ی ایدئال سرمایه داری و افراد تحت کنترل آن، توسط روانشناسی تبدیل به وضعیت معمول «سرشت فرد» میشوند و به همه ی اعصار و دوران های تاریخ فرافکنی میشوند و تاریخ به گونه ای تنظیم میشود که به نظر برسد سرمایه داری، برایند ایدئال خصوصیات نفع پرستانه ی مردم قدیم و حد ایدئال رشد و تکامل بشری است. منتها در حالی که اینها به صورت کلامی در حد حقایق پذیرفته شده توسط نوآموزان روانشناسی باقی میمانند، در سطح اجتماعی، بدون این که به زبان بیان شوند، به صورت عملی به جامعه آموخته میشوند. به گفته ی رابرتز، بزرگترین گناه فروید از نظر روانشناسان رسمی، علمی نبودن روانکاوی او نبود که در این صورت، هیچ یک از دو نوع روانشناسی رسمی و روانکاوانه علمی نیستند، بلکه این بود که با عمومی کردن نظریات روانشناسی، بنیاد غیر انسانی آن را در سطح جامعه آشکار کرد و با جار زدن تعریف روانشناسی از انسان به عنوان حیوانی داروینی، تناقض آن را علنی کرد. فروید مدعی بود که همه ی انسانها به نوعی بیمار روانیند چون تحت سرکوب و نفوذ ناخودآگاهند، ولی این فقط وقتی میتواند معنی داشته باشد که روان، چیزی جدای از سطح حیوانی تعریف انسان معنی داشته باشد و وقتی ما انسان را حیوان محض تعریف میکنیم، متوجه میشویم که بیشتر انسان ها به هیچ وجه نفس گسیخته تر و آزاردهنده تر از بیشتر حیوانات نیستند و با این مقایسه، ما اصلا نمیتوانیم هیچ انسانی را بیمار روانی بدانیم.
رابرتز در فصل سوم کتابش با عنوان «سرمایه داری و سلامت روان» به یکی از مشخصات جامعه که کیفیت ذهن سازی را ممکن میکنند یعنی الیناسیون یا از خودبیگانگی توجه میکند. او این فصل را با این دو نقل قول شروع میکند:
«روانشناسی دانشگاهی و تجربی مدرن، تا حد زیادی علمی است که با انسان بیگانه شده سر و کار دارد که محققان بیگانه شده آن را با روش های بیگانه شده و بیگانه کننده مورد مطالعه قرار میدهند.» (فروم، 1973)
«خصوصی سازی استرس، بخشی از پروژه ای بوده که هدف آن، نابودی تقریبا کامل مفهوم امر عمومی بوده است؛ مهمترین چیزی که سلامت روانی، اساسا بسته به آن است.» (فیشر، 2011)
و ادامه میدهد:
«اگر بخواهیم مجموعه ی روابطی را که بین نظام تولید، توزیع و مبادله ی سرمایه داری و رفاه سوبژکتیومان وجود دارد، به طور رضایت بخشی در نظر بگیریم، نه تنها باید نحوه ی تاثیر این نظام بر سلامتمان بلکه مقولات مفهومی را نیز بررسی کنیم که برای درک حالات سوبژکتیو خود از آنها بهره میبریم. دسته ی دوم مقولات که از روانپزشکی و روانشناسی به ما ارث رسیده، نه فقط عمدتا مسئول سردرگمی قابل توجهمان در مورد چگونگی تاثیر زندگی درون نظام سرمایه داری بر ما است، بلکه همچنین عامل سردرگمی مداوممان درباره ی آن چیزی است که معمولا سلامت روان نامیده میشود. قبل از این که ببینیم چگونه چارچوب پزشکی روان شناختی مسلط برای درک سلامت روان (همانطورکه در راهنمای تشخیصی و آماری اختلال های روانی تقدیس میشود؛ کتابی که به اختصار به DSM مشهور است و زمان نوشته شدن این کتاب، ویراست پنجم آن منتشر شده)، در خدمت پشتیبانی و تقویت نظام سرمایه داری است، اول باید دیدگاهی را در مورد بهروزی بالقوه و بالفعلمان بررسی کنیم که به ذهنیت نظام سلامت روان فعلی آلوده نشده است و مشکلات موجود در آن را روشن میکند. این دیدگاه، بیگانگی است. "بیگانگی" اصطلاحی است که به خوبی فهم نشده، اما اغلب درباره اش بحث و گفتگو میشود؛ هرچند نه در روانشناسی. مارکس اولین بار پیشنهاد استفاده از آن را در کتاب دستنوشته های اقتصادی و فلسفی در پاسخ به یکی از سوالات اصلی –اگر نگوییم اصلی ترین سوال- داد که به نظر او هنگام تلاش برای درک وضع بشر با آن روبرو میشویم: چرا ما در ستم بر خودمان مشارکت داریم؟ مارکس بیگانگی را شکلی از غریبگی با طبیعت انسانی در ذات ما میدانست؛ بی بهرگی از امکانات موید زندگی در ذات وجود. از نظر مارکس، در جامعه ای قشربندی شده از نظر اجتماعی که در آن ابزار تولید در دستان یک طبقه (سرمایه داران) است به زیان اکثریت قاطع جمعیت که کارگر (واقعی یا بالقوه) هستند، برای همه بیگانگی اجتناب ناپذیر میشود. از نظر مارکس، هم سرمایه دار و هم کارگر از انسانیت بنیادین خود بیگانه شده اند و شکل این بیگانگی، همزمان خود را در چندین گونه ی متمایز مینمایاند که همه ی این اشکال بیگانگی، تاثیر قابل توجهی بر این دارند که روانشناسی به مثابه رشته، چگونه بیگانگی را تداوم میبخشد و در خدمت منش سرمایه است. مسلما اساسی ترین شکل این بیگانگی، بیگانگی از خود است که به موجب آن، فرد این حق را از دست میدهد که خودش را مولف/گرداننده ی اعمال خویشتن در نظر بگیرد. تصورش دشوار نیست؛ شخصی را فرض کنید که خواسته های رئیس خود را در خط مونتاژ برآورده میکند، یا متن تبلیغی یک شرکت را از یک مرکز تلفن میخواند و وظیفه شناسانه از دستورات مافوق خود برای فروش هر چیزی از پنجره ی دوجداره گرفته تا بیمه ی عمر به لشکر مشتریان بی میل، اطاعت کند. در جوامع سرمایه داری پیشرفته، این بیگانگی اکنون به حرفه های به اصطلاح فکری، سرایت کرده است؛ برای مثال برنامه نویسان رایانه ای، کدهای سیستم عامل ماشین هایی را مینویسند که برای کشتن یا نقص غضو طراحی شده اند؛ یا دانشگاهیانی که مجبورند طرح های توجیهی بی پایانی برای بهبود کسب و کار شرکت ها بنویسند تا بتوانند از عهده ی تامین هزینه های زندگی برآیند. این بیگانگی از خودمان، همراه با بیگانگی از کار و بیگانگی اقتصادی ناشی از آن است. ظرفیت ما برای کنش کاملا خودآیین، مطابق با طبیعت مهرورز و خلاق ذاتی ما تحت شرایط بازار در همه جا حاضر، تبدیل به فعالیتی برنامه ریزی شده میشود. این امر نه تنها به امکان تعامل ما با کار به شیوه ای که از نظر روانشناسی رضایتبخش باشد صدمه میزند، بلکه ما را از داشتن هر گونه حق اظهار نظر درباره ی نحوه ی استفاده از محصولات کارمان محروم میکند. با این حال، دراینجا مشکلی اساسی در عملکرد نظام سلامت روان وجود دارد. بر اساس قواعد فعلی، فرد قرار نیست متوجه شود که بیگانه شده است و اقداماتش از جای دیگری هدایت میشود. اگر شخصی در لحظه ای از آگاهی ادعا کند که عروسک خیمه شب بازی است و صرفا مکانیکی و مطیعانه به دستورات "بیگانه" پاسخ میدهد و بگوید بدنش درواقع پوسته ای خالی است که به دست قدرت های بیگانه ی خارجی کنترل میشود، احتمالا به نزدیک ترین مرجع روانپزشکی احضار شده و گفته میشود که ارتباطش را با واقعیت از دست داده، مبتلا به اسکیزوفرنی پارانویید شده و باید تحت درمان قرار گیرد. اگر واقعیت ارتباط اعمال خود شخص با نیروهای گسترده تر قدرت به آگاهی او نفوذ کند و به خاطر این آگاهی، نشانه هایی از پریشانی مشهود در او پدیدار شود، احتمال حبس روانپزشکی حتی بیشتر افزایش می یابد. احتمال این که چنین ادعاهایی (اظهارات بیانگر وضع نامناسب فرد) چه بسا درواقع توصیف دقیقی ولو همراه با استعاره از رابطه ی کنونی فرد با جهان گسترده تر و نظام تولید مسلط باشد، به سادگی قابل بررسی نیست. بیش از 70سال از زمانی گذشته که اریک فروم روانکاو (1942) اظهار داشت ما اعتقاد داریم که "از منافع شخصیمان انگیزه میگیریم و در عین حال" زندگیمان "به اهدافی اختصاص یافته که متعلق به خود ما نیستند." این احساسات ظرفیت خود را برای ایجاد مزاحمت حفظ میکنند اما در جریان اصلی روانشناسی بدون بحث باقی میمانند و حتی در حاشیه ی آن به ندرت مورد توجه قرار میگیرند. دامی بسیار کارآمد برای حفظ این توهم که نظام فعلی به نوعی توسط طبیعت نظم و نسق یافته و اصلا قابل چون و چرا نیست و بنابراین بدون چالش باقی میماند. بیگانگی ما از خودمان و کار با پیشرفت رو به جلو فناوری همراه شده است. همانطورکه مارکس اشاره کرد، تولید صنعتی متناسب با کار ماشین ها سازماندهی شده و در چنین نظامی، کارگر انسانی به موضوعی فرع بر ماشین تبدیل میشود: چرخ دنده ای در تولید دقیق و ساعت وار کالاها برای استفاده و خواست، اما نه نیاز. نتیجه ی منطقی این است که ما خودمان به طور فزاینده ای به ماشین شبیه میشویم. ما نه تنها تحت نظام های معاصر بازنمایی علمی –که خود تابع سرمایه داریند- طوری نظریه پردازی و شیء انگاری شده ایم که چیزی نیستیم جز ماشین های زیست شناختی و بیوشیمیایی، بلکه بدتر از آن، فعالیت های روزمره مان، ویژگی ها، تمایلات، ناتوانی ها، افکار و کارهای خلاقانه (درواقع خصوصی ترین جنبه های زندگیمان) در بازار آزاد به عنوان سرگرمی فروخته میشوند و ما عملا تبدیل به کالا شده ایم. امروزه شاهد ظهور ژانر جری اسپرینگر در برنامه های روزانه ی تلویزیون (زیرمجموعه ای از برنامه های زنده به طور اعم)، ایکس فاکتور، صنعت جنسی در حال گسترش چند رسانه ای جهانی، دوست یابی اینترنتی و رسانه های اجتماعی هستیم؛ بگذریم از این که بخش وسیعی از جمعیت به امتداد گوشت و خونی تلفن های هوشمند خود تقلیل یافته اند. هرچه "گوشی هایمان" هوشمندتر میشوند، ما خرفت تر میشویم: زائده ای بر ماشین. بیگانگی و دررفتگی از خود، لزوما یعنی بیگانگی و دررفتگی از دیگران. همان طور که رابطه ی ما با خودمان به مثابه دارایی تجاری، برونی سازی و شیء انگاری میشود، توانایی تعریف روابط خود با سایر افراد را نیز از دست میدهیم. روابط اجتماعی سرمایه داری، همان گونه که اریک فروم با فصاحت شرح داده، افراد دیگر را نیز به اشیاء تبدیل میکند. ارزش ذاتی آنها در مقام انسان، به ارزشی تبدیل میشود مبتنی بر نحوه ی استفاده از آنها. هر کسی باید قیمت و کاربرد داشته باشد. آنها فقط به عنوان اشیائی که باید "مصرف" شوند و ما را راضی کنند، ظاهر میشوند. روانشناسی مدرن در خدمت ایدئولوژي فراملیتی ابرسرمایه داری است و به این تصویر بیگانه از خودمان بسیار دامن زده است. این گونه است که انسان ها به عنوان مخلوقات بدنمند، متفکر، حساس، مهرورز و دارای تجربه، مالامال از حس خویشتن خود، همه در جریان اصلی نظری و عملی این رشته (روانشناسی) ناپدید شده اند؛ شوکی که هر نسل از دانشجویان روانشناسی باید به سرعت با آن سازگار شود. شخص به مثابه مرکز تجربه، با حذف شدن از موضوع علوم رفتاری، جای خود را به "زامبی" داده است که دانیل دنت فیلسوف (1992) این گونه توصیفش میکند: زامبی "از نظر رفتاری غیر قابل تمییز" از یک "انسان عادی" است. این امر به روانشناسان کمک میکند هم از رمز و راز ازلی آگاهی –که گفته میشود "بزرگترین مشکل ماتریالیسم" است (شلدریک: 2012)- بگریزند و هم به تمجید بی وقفه ی خودکار شدن همه چیز ادامه دهند. پس درحالیکه همدیگر را در راه قدرت بازار مصرف میکنیم، زامبی ها و پسرعموهای خوناشامشان، در همه جا از برنامه های تلویزیونی آخر شب گرفته تا خیابان های محلی، در نظم و قاعده ی مشوش کننده ای از دنیای نامردگان سر بر می آورند. این استعاره ای مناسب برای نحوه ی ارتباطی است که تشویق میشویم با هم داشته باشیم. این بینش آخرالزمانی، وجود انسان ها را به جماعتی سریالی تقلیل میدهد که بیرحمانه در یک تنازع بقای داروینی جاودانه با هم رقابت میکنند: گروهی اساسا سازمان نیافته و ضد اجتماعی که به سوی مصرف رانده میشود و هر کسی را که سر راهش قرار میگیرد فرو می بلعد؛ دقیقا مانند کارگزاران در پس نظام مالی که بیکن (2005) تحت عنوان جامعه ستیزان شرکتی افشایشان میکند. ما امروزه در غرب به معنای واقعی و همچنین مجازی کلمه، همان چیزی هستیم که میخوریم. ما تبدیل به شکل بیگانه شده ی شخصیت حقوقی شرکت شده ایم.» ("روانشناسی و سرمایه داری": ران رابرتز: ترجمه ی روژان مظفری: نشر شوند: 1402: ص56-51)
موقعیت شغلی که ما را بیگانه میکند امرکننده و ایجاب کننده ی موقعیت ما در سلسله مراتب شغلی ممکن تا رسیدن به رهبران کشورها و بلاخره جهان است و این افراد را در جایگاه سابق اجنه ای نشان میدهد که ما را مسخ و از خود بیگانه میکردند. همانطورکه دیدیم، رد این موجودات تا آنوناکی های آکدی ردیابی میشود و در بین آنوناکی ها خدای آب ها به نام حئا کسی بود که از طرف انلیل مامور شد انسان را بیافریند ولی چیزی از خود در انسان گذاشت تا همیشه آماده ی طغیان علیه نیروهای انلیل زورگو باشد. از طرفی حئا دراینجا جانشین فرشته ی خدمتگذاری نیز هست که از طرف یهوه مامور ساختن گل انسان بود. به همین دلیل، انسان ها هیچ وقت مطمئن نبوده اند که یهوه به جای حئا دوست انسان است یا به جای انلیل، فرمانروای زورگوی او.

























برداشت های معمول از یهوه به عنوان یک خدای انسان دوست، محصول شاخه ی کژرو مکتب او یعنی مسیحیت است که در آن، یهوه به شکل انسان مهربانی به نام مسیح بر زمین هبوط میکند. انتساب روز خورشید در هفته یعنی یکشنبه به مسیح و برابر کردن سالگرد تولد او با سالگرد تولد سول اینویکتوس خدای خورشید رومی، امکاناتی برای برابر کردن او با حئا ایجاد میکند. چون حئا در مقابل خدایی که از پهنه ی آب ها می آید، قابل تطبیق با اوآنس است که پیامبری بوده که به شکل یک هیولای دریایی نیمه انسان از دریا برآمده و تمدن را به کلدانی ها آموخته است. حئا در جهان یونانی-رومی بیشتر کارکردهای خود را به پوزیدون خدای دریا داده که منشا موفقیت ها و نکبت های دریانوردان است. اما تمدن آموزی با سفر در دریا از ویژگی های کابیری ها یا خدایان کشتی ران است که سفرهای دریاییشان با سفرهای دریایی آمون رع خدای خورشید با قایق آسمانی (صورت فلکی سفینه) در دریای آسمان بنا بر اساطیر مصری قابل تطبیق است. سفرهای اولیس یا ادیسه طی سرگردانیش در دریا هم میتواند انعکاس دیگری از همین سفرها باشد. چون نام اولیس احتمالا تحریفی از هلیوس یا خورشید است. بعضی از خطرهای این سفر مثل برخورد با غول آدمخوار در جزیره، یادآور افسانه های سندباد بحری در بین دریانوردان بصره اند. اتفاقا نام سنباد یا سندباد، تحریف عنوان "سین بار" یا "سنوار" به معنی فرزند سین/سوئن برای شمش یا شمس خدای خورشید است که پسر سین خدای ماه شمرده میشده است. سین، با تصویر شدن به صورت یک مرد ریشو بسیار به تجسم یهوه نزدیک است. با این حال، او تجسم های زنانه هم دارد که در بین آنها هم مدل های بهشتی چون دایانای آسمانی وجود دارد و هم صورت های جهنمی چون هکاته الهه ی جادوگران. هکاته که از هل یا دوزخ به جهان ما وارد میشود به لحاظ اسمی با حقات الهه ی دریایی مصری قابل تطبیق است. حقات موکل سفرهای دریایی نیز بوده است و ارتباط آب با او ناشی از تاثیر ماه بر جزر و مد آب است. دقیقا تجسم آبی الهه ی ماه است که به مسیح ربط پیدا میکند چون نام ماریا یا مریم برای مادر عیسی مسیح، با کلمه ی "ماری" به معنی دریایی مرتبط است. ونوس الهه ی سیاره ی زهره نیز از دریا پدید آمده و "استلا د ماری" یعنی ستاره ی دریا نامیده میشود چون تجسمی از دریا در مقام الهه است. برای تولد یک نوزاد انسان، ده ماه قمری زمان نیاز است و اگر مسیح را چنین نوزادی و در مقام شکل تکمیل شده و نهایی یهوه به حساب آوریم، در دریافت قمری یهوه، 10 عدد رشد و تکمیل خواهد بود. در کابالا یا عرفان یهود، بر همین اساس، ده سفیروت به نشانه ی مرحله های یهوه تعیین میکنند و آنها را به صورت قطر یک دایره درمی آورند که این دایره با قطر تصویر شده روی آن، عدد he عبری با صدای "ه" را میسازد. عدد ابجد "ه" 5 است و وقتی قطر آن را به جای دایره دو نیمه میکند، آن را در 2 ضرب میکند و عدد 10 را میسازد که هم عدد تکمیل است و هم عدد ابجد حرف "یود" یا "ی" که نشان اصلی نام های یهود و یهوه است. دوگانگی مربوطه در دایره ی یهوه، همان دوگانگی مرد و زن و نزدیک به دایره ی دوگانه ی یین و یانگ چینی به نشانه ی دوگانگی نیروهای مذکر و مونث حاکم بر گیتی است که اینجا به دوگانگی نرینه و مادینه ی خدای ماه تعبیر میشود. مسیح نتیجه ی جفتگیری جنبه های مذکر و مونث یهوه است همانطورکه در مصر، هورس یا خورشید جدید، نتیجه ی حامله شدن ایزیس الهه ی قمری به جادوی تحوت خدای قمری به روح ازیریس یا خورشید متوفی در غروب پیشین است و بنابراین مسیح پسر مریم، همان مسیح پسر جنبه ی مادینه ی یهوه است که این جنبه ی مادینه را یهود به نام خوخمه میشناسند. به مانند نیروی یین چینی، او نماد جنبه ی مادی کیهان و نماد ماده ی اولیه ای است که خالق در آن، دست به آفرینش میزند و کاملا برابر با تهاموت الهه ی مادر کلدانی است که هم تجسمش آب های هاویه و متظاهر به یک اژدهای دریایی است و هم جسدش ماده ی اولیه ی خلقت جهان کنونی میشود. با این حال، در کابالا او بخشی از خدا است و ازاینرو است که یاهو بیشتر یهوه نامیده میشود تا نامش ترکیب یاه با حوا و اینچنین دوجنسه باشد چون این حوا همان همسر آدم ابوالبشر و مادر انسانها است و آدم نیز تجسم جنبه ی نرینه ی یهوه یعنی یاه شمرده میشود. این دوگانگی به اندازه ی ماه در خدای زهره هم دیده میشود که همزمان هم عاثتر مذکر است و هم عشتاروت یا عیشتار مونث. مادر گیتی به تنهایی نور خلقت ندارد و ازاینرو قسمت تاریک ماه را نشان میدهد درحالیکه نور خورشید در قسمت روشن ماه ذخیره شده است و همان تحوت است که نور ازیریس را وارد رحم ایزیس میکند. مین رو است که هم ازیریس و هم ایزیس، به گاو تشبیه میشوند که به خاطر شکل هلال مانند شاخ هایش، یک جانور قمری است. ارتباط این ایزدان قمری، همان ارتباط عشقی تموز و عیشتار، یا آدونیس و ونوس دو جنبه ی مذکر و مونث خدای موکل رشد گیاهان نیز هست که درنهایت در رابطه ی شبیه ترین خدای یونانی به یهوه یعنی زئوس با همسر یا نیمه ی مادینه اش هرا فرافکنی میشود. نور، نشاندهنده ی اختیار و آگاهی است که به پیکره ی چیزی کاملا مخالف خود وارد میشود تا به شکل جدیدی متولد شود و اینجا است که برجسته شدن نام ماریا در میان نام های مختلف الهه اهمیت می یابد. نام "ماریا" به صورت "مایا" کوتاه شده و بزرگترین برجستگی فلسفه ی آن در مذهب هندوئیسم مشاهده میشود. مایا الهه ی توهم است و در همین قالب، یکی از محبوب ترین الهگان هندو است و این محبوبیت درحالیست که ارتباطش با توهمات این دنیایی قطعی است و نامش در زبان های هندی، به معانی پرده و پوشش و توهم به کار میرود. کلمه ی مایا که در روم نیز به صورت اسم الهه ی ماه "می" کاربرد دارد دوپهلو است چون با توجه به معنی دادن ma به مادر در یونانی و نامیده شدن خود ماه در آن زبان به ma میتواند هم معنی مادر-یاه بدهد و هم معنی یاه ماه یا یهوه ی قمری. در اساطیر یونانی-رومی، مایا مادر هرمس یا مرکوری خدای عقل است که موکل سیاره ی عطارد است و در هند نیز سوما خدای ماه، پدر بودا خدای سیاره ی عطارد است و لغت بودا در هند به معنی به روشنبینی رسیده و مبنای مذهب بودایی است. در بین بوداییان، نام بودا معمولا برای گئوتمه سیذارتا استفاده میشود که نام مادر او مایا است. همانطورکه عطارد به جایگاه شب ماه تعلق دارد دوگانگی دو نیمه ی روشن و تاریک ماه را در او نیز میبینیم و اینطوری است که عصایی به نام کادوسئوس در دست هرمس قرار میگیرد که دو مار به نشانه ی تضاد در وحدت به آن پیچیده اند. این فرزند ستاره ی وقتی خورشیدی میشود که مار تاریکی که همان مار فریب دهنده ی آدم و حوا در باغ عدن و معادل شیطان رجیم است به جای نیمه ی تاریک از آن حذف شود و فقط نیمه ی نورانی ای به جا ماند که به صورت خورشید تابان رشد کند. در ترجمان انسانی این حالت، ما مابه ازای قهرمان خورشیدی را داریم که جانشین قدرت های قمری میشود و همانطورکه خورشید با روز به شب پایان میدهد و ماه را محو میکند، او نیز در مقام منجی و مسیح، عصر هرمافرودیت ها یا انسان های دوجنسه با کارکردهای مخلوط مرد و زن را پایان میدهد و محو میکند و ماه را به صورت یک خدای کاملا مذکر در حد و اندازه ی یهوه به عنوان پدر خود معرفی و مقدس میکند چون او مذکر است و یهوه باید از روی او سنجیده شود و این یهوه ماه است دقیقا به این خاطر که ماه در روز دیده نمیشود و یهوه نیز نامرئی است و کسی او را نمیبیند. این تکه ی اخیر دقیقا بر روی یک سری باورهای قبلی استوار شده که بر اساس آنها خداوند همه ی موجودات را آفریده و خود به هیچ موجود فیزیکی ای شبیه نیست. بدین ترتیب است که در کتاب مقدس ازجمله در عهد عتیق یهودی، گاهی یهوه خصوصیات قمری دارد و گاهی خصوصیات شمسی؛ چون تمام تفاسیر قمریش محصول یک بازنگری شمسی و بنابراین مسیحایی است. دقیقا تفسیر شمسی اصلی است که باعث میشود یهوه در آتش تجسد کند و در بوته ی سوزنده و بعدش کوه آتشفشان خود را به موسی نشان دهد و گوشت قربانی را برایش بسوزانند چون در آتش معبد آشکار میشود. چون آتش نسخه ی زمینی خورشید سوزنده است همانطورکه مسیح نسخه ی زمینی یهوه است. بنابراین این دقیقا یهوه نیست که پدر مسیح است بلکه به همان اندازه مسیح یا بهتر است بگوییم کلیسای او به وجود آورنده ی مفهوم یهوه و ازاینرو پدر او است. این بیشتر به خاطر این است که مادر مسیح، خود جزوی جدایی ناپذیر از یهوه ی اولیه است و این مادر همان عیشتار آشوری است که به «ام ابیها» یعنی مادر پدرش مشهور بوده است. تفسیر این لقب غامض، به هماهنگی الهه در مقام بخش فیزیکی جهان با مادر-زمین برمیگردد. خورشید در هنگام مرگ در افق زمین فرو میرود و این همان ازیریس است که به کالبد همسرش ایزیس وارد میشود تا فردا به صورت هورس از رحم او از نو متولد شود. در شکل کلی تر، هورس به کالبد همسرش هاثور که همزمان الهه ی زمین، ماه و زهره است وارد میشود و فردا از نو از او متولد میشود و بنابراین هاثور هم همسر او است و هم مادر او. اما به جز این، الهه دختر خدای خورشید هم هست چون در شب تاریک، زمین و آسمان از هم قابل تشخیص نیستند و زمین وقتی آشکار میشود که خورشید به او بتابد و او را پدید کند. بدین ترتیب، قهرمان خورشیدی در فرم کیهانیش میتواند به وجود آورنده ی قانونی کیهان هم باشد و اجازه داشته باشد که بگوید جهان باید چگونه باشد و بر جهان قبلی که شبی و روزی در قبل از آن شبند خط بطلان کامل بکشد. به همین دلیل است که بنا بر فلاحه النبطی یا کشاورزی نبطی، قوثامی یا قطامه افسانه های عتیق بابلی ها و خدایانشان را از بت ماه دریافت میکند چون ماه همزمان نشان شب یا دوران سپری شده ی خدایان نیز هست و از آن جالبتر این که بعضی اصحاب کلیسا برای انکار نبوت خدایان دروغین، بت ماه قوثامی را مجسمه ی مریم مقدس میخوانند چون در اسناد خودشان، مرتبا مریم مقدس با ماه تطبیق میشود. بدین ترتیب، پدر-مادر دوجنسه ی وضع موجود، همزمان دشمن او نیز هست که به دست او سرنگون شده است و شب در مقام نیمه ی تاریک ماه، نه فقط مادر خدا، بلکه برادر او که در مقام تاریکی با نیمه ی روشن و خورشیدی خود ستیز دارد نیز هست؛ همان سوت-تایفون دشمن هورس و ازیریس بنا بر اساطیر مصری. پس اگر قهرمان خورشیدی شکست بخورد و مکتبش افول کند، آنهایی که میخواهند او را با شب محو کنند، دقیقا میدانند که باید همان شبی را برایش تدارک ببینند که خودش تعریف کرده است.:
“the secret doctrine” by h.p.blavatsky: v1: book2, chap9
یک نکته ی مکمل بر این نظرات، این است که مطابق افسانه ای مشهور، کادوسئوس عصای هرمس، در ابتدا در دست آپولو خدای خورشید بود و آپولو آن را در ازای دریافت سازی که هرمس کودک از لاک لاک پشت درست کرده بود به هرمس داد. این به نوعی تحویل دوگانگی به نسخه ی اولیه ی خدای مسیحایی توسط خدای خورشید را نشان میدهد و این که قهرمان خورشیدی خود تشخیص داده که شب جانشینش توسط چه کسی اداره شود. اتفاقا تحوت عاقل و جادوگر هم با هرمس و مرکوری یکسان دانسته میشده است. اما در ازای آنچه هرمس تحویل آپولو میدهد و بدین سان نسبت آن با عقل را مخدوش میکند هنر است که یک مقوله ی جمع کننده ی آدم ها است؛ درست مثل ادوات بیگانگی جمعی عصر مدرن و همانطورکه در مورد آثار هنری دوران اولیه ی انقلاب ایران هم دیدیم اثر یکسانی بر همگان نمیگذارد. این رابطه در میان خدایان هنرانگیز بیش از همه در دیونیسوس منعکس شده است که اتفاقا برپاسازنده ی تئاتر به عنوان ریشه ی صنعت فیلم نیز هست. دیونیسوس به عنوان فرزند زئوس از یک زن زمینی با توجه به رابطه اش با شراب، ارتباط نزدیکی با مسیح دارد ولی از آن مهمتر این که او ایزد شهید شونده است و قاتلینش تیتان ها همان قومی هستند که زئوس در هنگام رسیدن به قدرت، به دورانشان پایان داد و حکم نفیلیم از بین رفته به دست یهوه را دارند. بنابراین مرگ و رستاخیز دیونیسوس، به اندازه ی مرگ و رستاخیز هورس، با پیدایش جهان ما توسط مسیح مرتبط است. نیکول هولنیش در یادداشت جالبی درباره ی ارتباط دیونیسوس با روانشناسی مینویسد:
«سوزان رولند در سخنرانی مهیج خود در مورد دیونیسوس و قدرت فرارشتهای را با این سخن آغاز کرد که تغییر جامعه مستلزم تغییر ایدههای ما در مورد آموزش، بهویژه در مورد رشتهها است. خدای یونانی دیونیسوس، که شاید بیشتر به عنوان خدای برداشت انگور، شرابسازی و شراب، جنون آیینی، باروری، تئاتر و وجد مذهبی شناخته میشود، سعی نمیکند همه چیز را تقسیم کند، بلکه در عوض آنها را با هم مخلوط میکند. رولند می گوید که دیونیزوس طبلی دارد که بسیاری از فعالیت های هنری زمان یونانیان باستان را پوشش می دهد. در آن زمان، زمانی که دیونیسوس رهبری نمایشهای آتنی را بر عهده داشت، رفتن به تئاتر یک فعالیت تفریحی نبود، بلکه یک اقدام مدنی عمده بود که شامل سیاست و مذهب و همچنین هنر میشد. "ژینت پاریس" که آثارش در تفکر خود رولند بسیار تأثیر گذاشته است، اظهار می دارد که دیونوسوس خدای جمع است نه افراد. در اسطوره های اولیه، دیونیزوس بسیار با تیتان ها مرتبط بود، کسانی که توسط المپیکی ها برای داشتن سبکی کهن الگویی تر کنار زده شدند. رولند اذعان میکند که تایتانیسم ممکن است جایی باشد که از زمان یونان باستان تکامل یافتهایم، اما اگر اوضاع در فرهنگ ما واقعاً بد شود ممکن است دوباره به چنان جایی برسیم. تایتانیسم میتواند نشاندهنده ی یک جمعیت صنعتی شده و تقریباً شستشوی مغزی شده باشد: نوعی خلاص شدن از خلاقیت روان. در واقع، در اساطیر، دیونیزوس توسط تیتان ها پاره شد. او تجزیه را تجربه کرد و در نهایت دوباره کنار هم قرار گرفت، بنابراین او نیز خدای تجزیه است. رولند خاطرنشان می کند که کسانی که به دیونیزوس احترام نمی گذارند محکوم به تجزیه شدن توسط او هستند. رولند شباهتهای کهنالگویی جالبی با وضعیت سیاسی و انتخابات ریاستجمهوری اخیر در ایالات متحده ایجاد میکند، این شامل عدم تعادل و "ناتوانی در انجام جمعی دیونوسوس" است که منجر به جنبههای سایهای میشود که مؤسسات را تجزیه میکند. در زمانی که هنر و علم واقعاً و برخلاف حالت طلاق مانند امروزیشان از هم جدا نبودند، مردم معتقد بودند که شعر و نقاشی راه خوبی برای کسب اطلاعات است. رولند خاطرنشان می کند زمانی بود که هیچ حس واقعی "درون روان" و "بیرون در جهان" وجود نداشت. در دنیای امروز، ما معمولاً یادگیری را مربوط به دانستن میدانیم و نه بودن. اما از برخی جهات، بسیاری از آنچه که ما معتقدیم در مورد جهان صادق است، اطلاعات آشکار درباره ی هستی [خودمان] نیز هست.»:
Dionysus as God of Drama, Psychology, and Transdisciplinarity: Depth Psychology and the Arts: Nikole Hollenitsch: PACIFICA POST: Jul 19, 2017
این جملات، طعنه هایی آشکار به فردگرایی لیبرالیسم مدرن هستند و اتفاقا لغت لیبرالیسم نیز از "لیبر" یکی از عناوین دیونیسوس می آید و پیرو تعریفی محدود از او شکل گرفته است. پیرو همان محدودیت سازی در لیبرالیسم نوین، درحالیکه به نظر میرسد رسیدن فردها به خواسته های قلبیشان مد نظر است، درواقع خواسته های ظاهرا قلبی هر فرد، خواسته هایی است که یک جامعه به نمایندگی از منافع یک اقلیت کوچک از افراد یعنی سرمایه داران به آنها القا میکند و به محض این که گروهی متوجه میشوند و برای فهم خواسته های واقعیشان به جنبه های سرکوب شده ی واقعیت –که باز هم به هیچ وجه نشان دهنده ی کل نیستند- رجوع میکنند، انشقاق در جامعه به وجود می آید. تجزیه وقتی پایان می یابد که تمام اجزاء دیونیسوس متلاشی شده کنار هم گرد آیند و واقعی ترین تصویر از هستی و دیونیسوسش، شبیه پازلی است که از همه کامل تر شده است و هنوز به جمع آمدن با قطعات دیگران از پازل نیاز دارد. بنابراین دانش مکمل هنر میشود و هر دو نیازمند درک تفاسیر و احساسات مختلف آدم ها از برایند خود خواهند بود. شاید آن موقع، احساس قشنگ آدم های دهه ی شصت ایران از آثار هنری ای که با آنها بزرگ شدند، تناقضی با واقع بینی تلخ نسل های جدیدتری که لغت «سانسورچی» را به عنوان فحش استفاده میکنند نداشته باشد.
نوشته ی مرتبط:
بسته های خدا-تومنی عرفان آریایی: چگونه عملا نام روم به اسرائیل تغییر کرد؟





































































































































































