سانسورچی ها و فیلم های قشنگشان در یک بازنگری دیونیسوسی

تالیف: پویا جفاکش

در سایت اینترنتی فارسی آپارات، صفحه ای به نام «خاطرات صدا» وجود دارد که در آن، خاطرات بعضی از دوبلورهای قدیمی از طریق مصاحبه ی ویدئویی با آنها منتشر شده است. یکی از این دوبلورها غلامعلی افشاریه معروف به بیژن افشار یا آقای افشار است. وی مدتها یکی از نریتورهای حرفه ای فیلم های مستند حیات وحش بود و مشاهده ی مرتب این نوع مستندها توسط من باعث شد تا آقای افشار، یکی از اولین دوبلورهایی باشد که صدایش را در فیلم ها بلافاصله تشخیص دهم و یادم بیاید که فیلم ها دوبله اند. ویدئوی مربوطه، احتمالا در خانه ی آقای افشار ضبط شده بود؛ چون دخترخوانده اش در صحنه بود و جاهایی خاطراتی را که استاد به یاد نمی آورد یا به زحمت به یاد می آورد تکمیل میکرد و معلوم بود آقای افشار، قبلا درباره ی این خاطرات، مرتبا با دخترخوانده اش صحبت میکرده است. ازجمله یکی از همین خاطرات که در ذهن دخترخوانده ی آقای افشار بهتر مانده بود، خاطره ای از انیمیشن ژاپنی «پسر شجاع» بود که در اوایل دهه ی شصت و به مدیریت دوبلاژ آقای افشار دوبله شده بود. این انیمیشن یکی از مشهورترین کارهای تلویزیون در زمان خود بود و شخصیت هایش حیوان هایی لباس پوش و راست رو با شخصیت انسانی بودند. در آن زمان، در ایران، فیلم دیدن تازه جواز شرعی گرفته بود و برای تربیت نسلی از انسان های انقلابی، کارهای کودکان از کارهای بزرگسالان بیشتر جدی گرفته میشد و این باعث میشد تا انیمیشن مزبور، یکی از مهمترین کارها در جاافتادن صداهای دوبلورهایی باشد که قبل از انقلاب تربیت شده بودند، ولی تقدیر این بود که دوره ی اوج کاری خود را پس از انقلاب و در دهه های شصت و هفتاد و تا نیمه ی دهه ی هشتاد طی کنند. یکی از دوبلورهای این انیمیشن، پرویز نارنجیها بود که به جای یک بز عاقل که پزشک روستا بود صحبت میکرد. آقای افشار تعریف کرد که نارنجیها صدای خاصی داشت و جور خاصی حرف میزد که هر کس او را موقع صحبت کردن میدید شناسایی میکرد او کیست. در زمانی که کارتون پسر شجاع پخش و معروف شده بود، یک بار که نارنجیها در حال رانندگی در خیابان بود، با اتومبیل دیگری که یک خانم آن را میراند، تصادف کرد. نارنجیها سرش را از پنجره ی اتومبیل درآورد و طلبکارانه گفت: «خانم. این چه طرز ترمز گرفتنه؟!» و خانم در مقابل ذوق زده گفت: «اه. آقا بزه! آقا بزه!»

اخیرا که دوبله ی ایران، «پرویز ربیعی» کبیر را از دست داد، به نظر میرسید که حداقل بعضی از مردم، از دهه ی شصت خود زیاد فاصله نگرفته اند. بیشتر منابع خبررسانی رسمی و مردمی که خبر درگذشت استاد ربیعی را نشر و بازنشر کردند، او را با نقش گویی هایش در انیمیشن های قدیمی و روی نقش های کارهای کودکان مثل پدر پسر شجاع، استاد ادر نجار، و پت پستچی شناساندند. این در حالی بوده که پرویز ربیعی، قبل از این که کارتون گو باشد، یک دوبلور جدی فیلم بوده و هم در قبل از انقلاب و هم در بعد از انقلاب، تجربه های پیاپی صحبت کردن به جای نقش های اول و بیشتر دوم فیلم ها و آن هم معمولا جدی ترین نقش ها را داشته است. در دهه ی شصت و اوایل دهه ی هفتاد، به دلیل کمبود فیلم، دوبلورهایی که امروزه بیشتر، به عنوان دوبلور فیلم شناخته میشوند در انیمیشن ها نیز صحبت میکردند که با افزایش فیلم های زنده ی تلویزیون و شبکه ی خصوصی از اواسط دهه ی هفتاد، بسیاری از آنها کم کم از انیمیشن فاصله گرفتنند. مثلا خاطره ی صحبت کردن حسین عرفانی در نقش اسب در کارتون "لوک خوش شانس" را داشتیم که در دوبله ی سری های بعدی آن در دهه ی هشتاد تکرار نشد و یا در همان انیمیشن، نقش آوریل دالتون را حسین معمارزاده صحبت میکرد که لحن به کار رفته توسط او فرسنگ ها از نقش گویی های جدیش در فیلم هایی مثل بروس لی و جنگجویان کوهستان و هانیکو (داستان زندگی) فاصله دارد. با این حال، همین طورکه فیلم ها زیاد میشدند، دایره ی انتخاب مخاطب نیز وسعت می یافت و درنتیجه هیچ کدام از فیلم هایی که در این دوره و حتی با استادانه ترین دوبله ها روی آنتن رفتند به پر مخاطبی و شهرت آثار سابق نشدند مگر بعضی از تبلیغ شده ترین ها مثل ارباب حلقه ها و افسانه ی جومونگ که آنها نیز در ابتدای عصر رواج دیدن فیلم با زیرنویس مطرح شدند و هیچ وقت از نظر دوبله ی فارسیشان اهمیت نیافتند. منوچهر والیزاده که از سال 1384 دوران اوج گیری خود با صحبت کردن در اکثر نقش اول ها را شروع کرد، در مصاحبه با مجله ی فیلم (شماره ی فروردین 1385) گفت که با این که در عمرش بیشتر فیلم گفته است، ولی همه او را با صحبت کردنش در لوک خوش شانس به یاد می آورند و اضافه کرد: «شاید لوک، واقعا خوش شانسی می آورد!» ولی شانس لوک به هیچ وجه بیشتر از شخصیت های کارتون و فیلم دیگر همدوره اش نبود. آنها با یک مظلومیت خاصی و در فضایی مصرف شدند که هنوز عمق فساد صنعت فیلم بر مردم مکشوف نبود. هنوز بیشتر مردم، کلمه ی «سانسور» را نشنیده بودند و نمیدانستند داستان فیلم ها تعدیل و حتی تحریف میشود. مجله ی گل آقا، یک بار در این باره و در بعدی اغراق شده، قصه ی طنزی منتشر کرده بود بدین مضمون که چند جوان ایرانی، آلفرد هیچکاک را در هواپیمایی میبینند و به او میگویند که منظورش از فلان صحنه در فلان فیلم هیچکاک چه بوده است. هیچکاک میگوید دقیقا نمیداند منظور مخاطبین از این قسمت از داستان چیست و وقتی جوان ها به "عمو آلفی" میگویند که داستان از چه قرار است، هیچکاک میگوید که داستان فیلمش این نبوده و بعد داستان اصلی فیلم را تعریف میکند که سراسر دری وری و یک مشت جفنگیات به نظر میرسد. جوان ها به عمو آلفی میگویند که اصلا این داستانی که تعریف میشود را در فیلم ندیده اند و عمو آلفی در پاسخ میگوید: «حق دارید. من هم تا همین اواخر، از تاثیر قیچی و دوبله ی خوب بی خبر بودم.»

در یک کلام، آثار به یاد ماندنی فیلم در دوران اول انقلاب، آنقدر ایرانی شده بودند که ایرانی به سمع مردم رسیده بودند و درواقع یک خیالپردازی ایرانی از خود ایجاد کرده بودند درست مثل داستان های مذهبی و اختراعات اروپایی که در ورود به ایران، کاربرد ایرانی پیدا کرده اند. یادم هست در نوروز سال 1387 وقتی به مناسبت پخش یک فیلم به مدیریت زنده یاد جلال مقامی در برنامه ی سینما4 با او مصاحبه کردند، گفت: نقشی که به خاطر صحبت در آن، « خدا را شکر میکند» جعفر ابن ابیطالب در فیلم «محمد رسول الله» (با نام اصلی "رسالت") اثر مصطفی عقاد است. در این فیلم، جعفر ابن ابیطالب در مقابل نجاشی پادشاه حبشه (با صدای محمد علی دیباج) از اسلام دفاع میکند و میگوید که اسلام و مسیحیت، مکمل همند و نجاشی در جواب، خطی بر زمین میکشد و میگوید: «فاصله ی ما و شما به اندازه ی این خط است.» این، درست حسی بوده که مقامی میخواسته به کارش بدهد؛ مقامی داشته فیلم های یهودیان و مسیحیان را به زبان یک کشور اسلامی برمیگردانده به این امید که به اسلام خیانت نمیکند. اما آنچه تمام آن گونه دخل و تصرف ها را توجیه میکرده است، چیزی بوده که این امید را ایجاد میکرده است؛ یک پندار عمومی درباره ی این که خوشحال کردن مردم یک کار خداپسندانه است. مادرم همیشه به ما میگفت لورل و هاردی هر گناهی که کرده باشند، خدا میبخشد چون اینقدر مردم زیادی را خندانده اند که تمام گناهانشان تحت الشعاع این کار خیر قرار میگیرد و جای آن دو الان حتما در بهشت است؛ همینطور ادیسون که برق را به مردم داد، اگر اعمال و اندیشه های غلطی هم داشته بوده باشد، در مقابل کمکی که نیروی برق به مردم کرد، آب میشوند و او قطعا الان در بهشت است. نیرومحرکه ی چنین فکری، طبیعی دانستن اشتباه از سوی مردم است که در دوران بیسوادی عمومی، بهتر درک میشد و ضرب المثل های فارسی توجیهش میکردند. مثلا این که از قدیم گفته اند: «گل، بی خار نمیشود» و یا «چراغ محمدی، شرار ابولهبی دارد.» یعنی طبیعی است که هر چیز خوبی، جنبه های ناخوشایندی هم داشته باشد.

امروزه گسترش ایدئالیسم، باعث کمرنگ شدن این ضرب المثل های خوشبینانه شده است، ولی این هم شاید خودش خبر از برجسته تر شدن گل نسبت به خار دارد و این که ساقه ی خارداری که گل را تولید و تا زمان رشدش از آن مراقبت کرده است، دیگر کار خودش را کرده و حالا باید گل را چید و هرچند خطر خلیده شدن دست توسط خار را به جان خرید تا گل از خار جدا شود. درواقع از این تشبیه میتوان این نتیجه را گرفت که گل، محصول خار است و بدون پذیرش قبلی آن جنبه های فعلا ناخوشایند، امکان پذیرش فعلی خوبی وجود نداشت. اگرچه این مسائل، از دایره ی توجه ایدئالیست های امروزی در ممالک بنیانگذار این ضرب المثل ها به دورند، ولی در غرب، مدتی است که مورد توجه روانکاویند.

"فراستی چاد" روانکاو مینویسد که شهرت یافتن ناگهانی و جنجال آفرین فرویدیسم، نقش مهمی در به روز شدن اعتقادات قبلی درباره ی جنون به مفهوم جن زدگی داشت. چون اهمیت زیادی که فروید به محتویات ناخودآگاه و نیروهای ناعقلانی آن به عنوان موجوداتی که میتوانند ذهن انسان را تسخیر کنند و وادار به انجام کارهایی برخلاف صلاحش نمایند، پایه ی کار بعدی او در «موسی و یکتاپرستی» درباره ی اثبات ریشه گرفتن خدای یهود و دیگر خدایان از ناخودآگاه ناعقلانی بشر شد و این کار، به نوبه ی خود، به نظریه ی «ذهن دو مجلسی جینز» میدان داد که نشان میداد در دوران باستان، مغز انسان به گونه ای کار میکرد که القائات ناخودآگاهش را نجواها و الهام هایی از سوی موجوداتی ناشناخته نشان میداد و طرف فکر میکرد خدایان دارند با او حرف میزنند. فروید و جینز، هر دو تحت تاثیر دیدگاه داروینی درباره ی ریشه داشتن انسان در میمون و تکامل تدریجی مغز انسان از مغز حیوانات قرار داشتند و با این پیشفرض، بساط ذهن آدمی را کاملا غریزی ارزیابی کرده بودند. در این صورت، سوالی پیش می آید که میل انسان به خوبی از کجا پیش می آید؟ دراینجا تکامل نظریه ی فروید توسط ژاک لکان بسیار مهم میشود. چون او میگوید ناخودآگاه یک چیز ثابت نیست و مدام توسط فضای عمومی جامعه بازسازی میشود. بنابراین قوی ترین محتویات ناخودآگاه، مطالبی هستند که در سطح جامعه بیشتر تکرار میشوند و به سمع و نظر فرد میرسند. این باعث میشود تا قوی ترین نیروهای حاکم بر جامعه که بیشتر از همه خود را تبلیغ میکنند، تاثیر گذار ترین افراد و درواقع جانشین خدایان در خود-کنترلی ناخودآگاه فرد به عنوان برده ی اینان باشد. پس سرمایه داران و نیروهای سیاسی-اقتصادی-علمی خدمتگذار آنان، جانشینان نفیلیمی میشوند که در افسانه های یهودی-مسیحی، انسان ها را به بردگی خود درآورده بودند و امروزه گاها لغت آنوناکی جانشین عنوان نفیلیم میشود. آنوناکی ها خالقین بشر هستند درحالیکه تورات، خالق بشر را یهوه خدای یهود میشمرد که اتفاقا خدای سرمایه داران مزبور است. بنابراین اینجا تاثیر نوعی بازگشت به مرقیون و غنوصیان را می یابیم که یهوه را با دمیورگ خالق جهان مادی تطبیق میکنند که خدای اصلی نیست ولی از نور ایزدی برای جان بخشیدن به ماده ی بیجان استفاده کرده و درنتیجه باعث شده است که در حد نهایی تجسم اراده ی ایزدی در موجودات زنده یعنی انسان، نوعی مقاومت در مقابل غریزی بودن و مادی بودن محض و بنابراین نوعی میل به خوبی به وجود بیاید.:

“stolen history and psychoanalysis”: Frosty chud: stolen history: 17 nov 2022

بر این اساس، فرض میشود آنچه بر ذهن بنیادین بشر حکومت میکرده است، نه ستایش خوبی اخلاقی، بلکه ستایش قدرت بدنی و توانایی در کشتن باشد، همانطورکه بستر غریزی حاکم بر جامعه ی شکارچی اولیه ی انسان و پرستش رهبران جنگجوی قبیله نشان میدهد. ما در مرکز مقدس اسمی یهوه در فلسطین اشغالی هنوز میبینیم که دو دسته آدم همدیگر را میکشند و خود را اینطور توجیه میکنند که هر کس در جنگ و کشتن پیروز شود، یهوه طرف او است. با چنین خدایی که بدبختانه اکنون تمام مذاهب دنیا را به تسخیر خود درآورده است، شما فقط وقتی میتوانید خوبی را در دنیا بگسترانید که در مذهب یهوه نفوذ کنید و آن را بدل به ساقه ی خارداری کنید که درنهایت گل میدهد. اما این کار شما جواب خواهد داشت، چون نیروی سرمایه داری که از غریزی زیستن محض انسان ها و مقابل هم قرار دادن آنها سرمایه و قدرت می اندوزد و بر اساس قانون یهوه که طرف پیروزترین و پولدارترین افراد است، خود را مقدس نشان میدهد، علیه شما خواهد شد. او خود بزرگترین عامل سرکوب نیروی خوبی دوست درون انسان ها بوده است و بعد از این هم سعی میکند ثابت کند که این نیروی خوبی که به «روح» نسبت داده میشود وجود ندارد و انسان فقط یک جانور گوشت و خون دار و از بدترین نوع خود است که بدون اطاعت از قوانین جامعه ی تحت اداره ی پولدارهای مقدس، چیزی به جز یک وحشی همنوع کش بالفطره نیست.

ران رابرتز از اعضای انجمن روانشناسی بریتانیا در فصل اول کتاب «روانشناسی و سرمایه داری» این رویکرد را پاشنه ی آشیل روانشناسی مدرن میداند. چون به گفته ی او سایکولوژی به معنی روان شناسی، درحالی علم محسوب میشود که باید چیزی (روان) را بشناسد که به لحاظ علمی، قابل تعریف و توضیح نیست و تا به الان هم تعریف جامع و همه پسندی از آن ارائه نشده است و بنابراین از نظرگاه پوپری محبوب سرمایه داران بنیانگذارش، فقط میتواند شبه علم باشد. ولی آن علم است چون با همان پایگاه اشرافی پرست بقیه ی علوم رشد کرده که به همت فرانسیس گالتون، پسرعمه ی چارلز داروین، در قالبی تحت عنوان علم تجربی، روی بنیان داروینیسم در مفهوم تعریف انسان به یک حیوان تحت سیطره ی «قانون جنگل» (حق با قوی تر است) قرار گرفته اند تا جامعه ی انسانی را بر اساس «داروینیسم اجتماعی» بازتعریف کنند. طی این عملیات، خصوصیات حاکم بر جامعه ی ایدئال سرمایه داری و افراد تحت کنترل آن، توسط روانشناسی تبدیل به وضعیت معمول «سرشت فرد» میشوند و به همه ی اعصار و دوران های تاریخ فرافکنی میشوند و تاریخ به گونه ای تنظیم میشود که به نظر برسد سرمایه داری، برایند ایدئال خصوصیات نفع پرستانه ی مردم قدیم و حد ایدئال رشد و تکامل بشری است. منتها در حالی که اینها به صورت کلامی در حد حقایق پذیرفته شده توسط نوآموزان روانشناسی باقی میمانند، در سطح اجتماعی، بدون این که به زبان بیان شوند، به صورت عملی به جامعه آموخته میشوند. به گفته ی رابرتز، بزرگترین گناه فروید از نظر روانشناسان رسمی، علمی نبودن روانکاوی او نبود که در این صورت، هیچ یک از دو نوع روانشناسی رسمی و روانکاوانه علمی نیستند، بلکه این بود که با عمومی کردن نظریات روانشناسی، بنیاد غیر انسانی آن را در سطح جامعه آشکار کرد و با جار زدن تعریف روانشناسی از انسان به عنوان حیوانی داروینی، تناقض آن را علنی کرد. فروید مدعی بود که همه ی انسانها به نوعی بیمار روانیند چون تحت سرکوب و نفوذ ناخودآگاهند، ولی این فقط وقتی میتواند معنی داشته باشد که روان، چیزی جدای از سطح حیوانی تعریف انسان معنی داشته باشد و وقتی ما انسان را حیوان محض تعریف میکنیم، متوجه میشویم که بیشتر انسان ها به هیچ وجه نفس گسیخته تر و آزاردهنده تر از بیشتر حیوانات نیستند و با این مقایسه، ما اصلا نمیتوانیم هیچ انسانی را بیمار روانی بدانیم.

رابرتز در فصل سوم کتابش با عنوان «سرمایه داری و سلامت روان» به یکی از مشخصات جامعه که کیفیت ذهن سازی را ممکن میکنند یعنی الیناسیون یا از خودبیگانگی توجه میکند. او این فصل را با این دو نقل قول شروع میکند:

«روانشناسی دانشگاهی و تجربی مدرن، تا حد زیادی علمی است که با انسان بیگانه شده سر و کار دارد که محققان بیگانه شده آن را با روش های بیگانه شده و بیگانه کننده مورد مطالعه قرار میدهند.» (فروم، 1973)

«خصوصی سازی استرس، بخشی از پروژه ای بوده که هدف آن، نابودی تقریبا کامل مفهوم امر عمومی بوده است؛ مهمترین چیزی که سلامت روانی، اساسا بسته به آن است.» (فیشر، 2011)

و ادامه میدهد:

«اگر بخواهیم مجموعه ی روابطی را که بین نظام تولید، توزیع و مبادله ی سرمایه داری و رفاه سوبژکتیومان وجود دارد، به طور رضایت بخشی در نظر بگیریم، نه تنها باید نحوه ی تاثیر این نظام بر سلامتمان بلکه مقولات مفهومی را نیز بررسی کنیم که برای درک حالات سوبژکتیو خود از آنها بهره میبریم. دسته ی دوم مقولات که از روانپزشکی و روانشناسی به ما ارث رسیده، نه فقط عمدتا مسئول سردرگمی قابل توجهمان در مورد چگونگی تاثیر زندگی درون نظام سرمایه داری بر ما است، بلکه همچنین عامل سردرگمی مداوممان درباره ی آن چیزی است که معمولا سلامت روان نامیده میشود. قبل از این که ببینیم چگونه چارچوب پزشکی روان شناختی مسلط برای درک سلامت روان (همانطورکه در راهنمای تشخیصی و آماری اختلال های روانی تقدیس میشود؛ کتابی که به اختصار به DSM مشهور است و زمان نوشته شدن این کتاب، ویراست پنجم آن منتشر شده)، در خدمت پشتیبانی و تقویت نظام سرمایه داری است، اول باید دیدگاهی را در مورد بهروزی بالقوه و بالفعلمان بررسی کنیم که به ذهنیت نظام سلامت روان فعلی آلوده نشده است و مشکلات موجود در آن را روشن میکند. این دیدگاه، بیگانگی است. "بیگانگی" اصطلاحی است که به خوبی فهم نشده، اما اغلب درباره اش بحث و گفتگو میشود؛ هرچند نه در روانشناسی. مارکس اولین بار پیشنهاد استفاده از آن را در کتاب دستنوشته های اقتصادی و فلسفی در پاسخ به یکی از سوالات اصلی –اگر نگوییم اصلی ترین سوال- داد که به نظر او هنگام تلاش برای درک وضع بشر با آن روبرو میشویم: چرا ما در ستم بر خودمان مشارکت داریم؟ مارکس بیگانگی را شکلی از غریبگی با طبیعت انسانی در ذات ما میدانست؛ بی بهرگی از امکانات موید زندگی در ذات وجود. از نظر مارکس، در جامعه ای قشربندی شده از نظر اجتماعی که در آن ابزار تولید در دستان یک طبقه (سرمایه داران) است به زیان اکثریت قاطع جمعیت که کارگر (واقعی یا بالقوه) هستند، برای همه بیگانگی اجتناب ناپذیر میشود. از نظر مارکس، هم سرمایه دار و هم کارگر از انسانیت بنیادین خود بیگانه شده اند و شکل این بیگانگی، همزمان خود را در چندین گونه ی متمایز مینمایاند که همه ی این اشکال بیگانگی، تاثیر قابل توجهی بر این دارند که روانشناسی به مثابه رشته، چگونه بیگانگی را تداوم میبخشد و در خدمت منش سرمایه است. مسلما اساسی ترین شکل این بیگانگی، بیگانگی از خود است که به موجب آن، فرد این حق را از دست میدهد که خودش را مولف/گرداننده ی اعمال خویشتن در نظر بگیرد. تصورش دشوار نیست؛ شخصی را فرض کنید که خواسته های رئیس خود را در خط مونتاژ برآورده میکند، یا متن تبلیغی یک شرکت را از یک مرکز تلفن میخواند و وظیفه شناسانه از دستورات مافوق خود برای فروش هر چیزی از پنجره ی دوجداره گرفته تا بیمه ی عمر به لشکر مشتریان بی میل، اطاعت کند. در جوامع سرمایه داری پیشرفته، این بیگانگی اکنون به حرفه های به اصطلاح فکری، سرایت کرده است؛ برای مثال برنامه نویسان رایانه ای، کدهای سیستم عامل ماشین هایی را مینویسند که برای کشتن یا نقص غضو طراحی شده اند؛ یا دانشگاهیانی که مجبورند طرح های توجیهی بی پایانی برای بهبود کسب و کار شرکت ها بنویسند تا بتوانند از عهده ی تامین هزینه های زندگی برآیند. این بیگانگی از خودمان، همراه با بیگانگی از کار و بیگانگی اقتصادی ناشی از آن است. ظرفیت ما برای کنش کاملا خودآیین، مطابق با طبیعت مهرورز و خلاق ذاتی ما تحت شرایط بازار در همه جا حاضر، تبدیل به فعالیتی برنامه ریزی شده میشود. این امر نه تنها به امکان تعامل ما با کار به شیوه ای که از نظر روانشناسی رضایتبخش باشد صدمه میزند، بلکه ما را از داشتن هر گونه حق اظهار نظر درباره ی نحوه ی استفاده از محصولات کارمان محروم میکند. با این حال، دراینجا مشکلی اساسی در عملکرد نظام سلامت روان وجود دارد. بر اساس قواعد فعلی، فرد قرار نیست متوجه شود که بیگانه شده است و اقداماتش از جای دیگری هدایت میشود. اگر شخصی در لحظه ای از آگاهی ادعا کند که عروسک خیمه شب بازی است و صرفا مکانیکی و مطیعانه به دستورات "بیگانه" پاسخ میدهد و بگوید بدنش درواقع پوسته ای خالی است که به دست قدرت های بیگانه ی خارجی کنترل میشود، احتمالا به نزدیک ترین مرجع روانپزشکی احضار شده و گفته میشود که ارتباطش را با واقعیت از دست داده، مبتلا به اسکیزوفرنی پارانویید شده و باید تحت درمان قرار گیرد. اگر واقعیت ارتباط اعمال خود شخص با نیروهای گسترده تر قدرت به آگاهی او نفوذ کند و به خاطر این آگاهی، نشانه هایی از پریشانی مشهود در او پدیدار شود، احتمال حبس روانپزشکی حتی بیشتر افزایش می یابد. احتمال این که چنین ادعاهایی (اظهارات بیانگر وضع نامناسب فرد) چه بسا درواقع توصیف دقیقی ولو همراه با استعاره از رابطه ی کنونی فرد با جهان گسترده تر و نظام تولید مسلط باشد، به سادگی قابل بررسی نیست. بیش از 70سال از زمانی گذشته که اریک فروم روانکاو (1942) اظهار داشت ما اعتقاد داریم که "از منافع شخصیمان انگیزه میگیریم و در عین حال" زندگیمان "به اهدافی اختصاص یافته که متعلق به خود ما نیستند." این احساسات ظرفیت خود را برای ایجاد مزاحمت حفظ میکنند اما در جریان اصلی روانشناسی بدون بحث باقی میمانند و حتی در حاشیه ی آن به ندرت مورد توجه قرار میگیرند. دامی بسیار کارآمد برای حفظ این توهم که نظام فعلی به نوعی توسط طبیعت نظم و نسق یافته و اصلا قابل چون و چرا نیست و بنابراین بدون چالش باقی میماند. بیگانگی ما از خودمان و کار با پیشرفت رو به جلو فناوری همراه شده است. همانطورکه مارکس اشاره کرد، تولید صنعتی متناسب با کار ماشین ها سازماندهی شده و در چنین نظامی، کارگر انسانی به موضوعی فرع بر ماشین تبدیل میشود: چرخ دنده ای در تولید دقیق و ساعت وار کالاها برای استفاده و خواست، اما نه نیاز. نتیجه ی منطقی این است که ما خودمان به طور فزاینده ای به ماشین شبیه میشویم. ما نه تنها تحت نظام های معاصر بازنمایی علمی –که خود تابع سرمایه داریند- طوری نظریه پردازی و شیء انگاری شده ایم که چیزی نیستیم جز ماشین های زیست شناختی و بیوشیمیایی، بلکه بدتر از آن، فعالیت های روزمره مان، ویژگی ها، تمایلات، ناتوانی ها، افکار و کارهای خلاقانه (درواقع خصوصی ترین جنبه های زندگیمان) در بازار آزاد به عنوان سرگرمی فروخته میشوند و ما عملا تبدیل به کالا شده ایم. امروزه شاهد ظهور ژانر جری اسپرینگر در برنامه های روزانه ی تلویزیون (زیرمجموعه ای از برنامه های زنده به طور اعم)، ایکس فاکتور، صنعت جنسی در حال گسترش چند رسانه ای جهانی، دوست یابی اینترنتی و رسانه های اجتماعی هستیم؛ بگذریم از این که بخش وسیعی از جمعیت به امتداد گوشت و خونی تلفن های هوشمند خود تقلیل یافته اند. هرچه "گوشی هایمان" هوشمندتر میشوند، ما خرفت تر میشویم: زائده ای بر ماشین. بیگانگی و دررفتگی از خود، لزوما یعنی بیگانگی و دررفتگی از دیگران. همان طور که رابطه ی ما با خودمان به مثابه دارایی تجاری، برونی سازی و شیء انگاری میشود، توانایی تعریف روابط خود با سایر افراد را نیز از دست میدهیم. روابط اجتماعی سرمایه داری، همان گونه که اریک فروم با فصاحت شرح داده، افراد دیگر را نیز به اشیاء تبدیل میکند. ارزش ذاتی آنها در مقام انسان، به ارزشی تبدیل میشود مبتنی بر نحوه ی استفاده از آنها. هر کسی باید قیمت و کاربرد داشته باشد. آنها فقط به عنوان اشیائی که باید "مصرف" شوند و ما را راضی کنند، ظاهر میشوند. روانشناسی مدرن در خدمت ایدئولوژي فراملیتی ابرسرمایه داری است و به این تصویر بیگانه از خودمان بسیار دامن زده است. این گونه است که انسان ها به عنوان مخلوقات بدنمند، متفکر، حساس، مهرورز و دارای تجربه، مالامال از حس خویشتن خود، همه در جریان اصلی نظری و عملی این رشته (روانشناسی) ناپدید شده اند؛ شوکی که هر نسل از دانشجویان روانشناسی باید به سرعت با آن سازگار شود. شخص به مثابه مرکز تجربه، با حذف شدن از موضوع علوم رفتاری، جای خود را به "زامبی" داده است که دانیل دنت فیلسوف (1992) این گونه توصیفش میکند: زامبی "از نظر رفتاری غیر قابل تمییز" از یک "انسان عادی" است. این امر به روانشناسان کمک میکند هم از رمز و راز ازلی آگاهی –که گفته میشود "بزرگترین مشکل ماتریالیسم" است (شلدریک: 2012)- بگریزند و هم به تمجید بی وقفه ی خودکار شدن همه چیز ادامه دهند. پس درحالیکه همدیگر را در راه قدرت بازار مصرف میکنیم، زامبی ها و پسرعموهای خوناشامشان، در همه جا از برنامه های تلویزیونی آخر شب گرفته تا خیابان های محلی، در نظم و قاعده ی مشوش کننده ای از دنیای نامردگان سر بر می آورند. این استعاره ای مناسب برای نحوه ی ارتباطی است که تشویق میشویم با هم داشته باشیم. این بینش آخرالزمانی، وجود انسان ها را به جماعتی سریالی تقلیل میدهد که بیرحمانه در یک تنازع بقای داروینی جاودانه با هم رقابت میکنند: گروهی اساسا سازمان نیافته و ضد اجتماعی که به سوی مصرف رانده میشود و هر کسی را که سر راهش قرار میگیرد فرو می بلعد؛ دقیقا مانند کارگزاران در پس نظام مالی که بیکن (2005) تحت عنوان جامعه ستیزان شرکتی افشایشان میکند. ما امروزه در غرب به معنای واقعی و همچنین مجازی کلمه، همان چیزی هستیم که میخوریم. ما تبدیل به شکل بیگانه شده ی شخصیت حقوقی شرکت شده ایم.» ("روانشناسی و سرمایه داری": ران رابرتز: ترجمه ی روژان مظفری: نشر شوند: 1402: ص56-51)

موقعیت شغلی که ما را بیگانه میکند امرکننده و ایجاب کننده ی موقعیت ما در سلسله مراتب شغلی ممکن تا رسیدن به رهبران کشورها و بلاخره جهان است و این افراد را در جایگاه سابق اجنه ای نشان میدهد که ما را مسخ و از خود بیگانه میکردند. همانطورکه دیدیم، رد این موجودات تا آنوناکی های آکدی ردیابی میشود و در بین آنوناکی ها خدای آب ها به نام حئا کسی بود که از طرف انلیل مامور شد انسان را بیافریند ولی چیزی از خود در انسان گذاشت تا همیشه آماده ی طغیان علیه نیروهای انلیل زورگو باشد. از طرفی حئا دراینجا جانشین فرشته ی خدمتگذاری نیز هست که از طرف یهوه مامور ساختن گل انسان بود. به همین دلیل، انسان ها هیچ وقت مطمئن نبوده اند که یهوه به جای حئا دوست انسان است یا به جای انلیل، فرمانروای زورگوی او.

برداشت های معمول از یهوه به عنوان یک خدای انسان دوست، محصول شاخه ی کژرو مکتب او یعنی مسیحیت است که در آن، یهوه به شکل انسان مهربانی به نام مسیح بر زمین هبوط میکند. انتساب روز خورشید در هفته یعنی یکشنبه به مسیح و برابر کردن سالگرد تولد او با سالگرد تولد سول اینویکتوس خدای خورشید رومی، امکاناتی برای برابر کردن او با حئا ایجاد میکند. چون حئا در مقابل خدایی که از پهنه ی آب ها می آید، قابل تطبیق با اوآنس است که پیامبری بوده که به شکل یک هیولای دریایی نیمه انسان از دریا برآمده و تمدن را به کلدانی ها آموخته است. حئا در جهان یونانی-رومی بیشتر کارکردهای خود را به پوزیدون خدای دریا داده که منشا موفقیت ها و نکبت های دریانوردان است. اما تمدن آموزی با سفر در دریا از ویژگی های کابیری ها یا خدایان کشتی ران است که سفرهای دریاییشان با سفرهای دریایی آمون رع خدای خورشید با قایق آسمانی (صورت فلکی سفینه) در دریای آسمان بنا بر اساطیر مصری قابل تطبیق است. سفرهای اولیس یا ادیسه طی سرگردانیش در دریا هم میتواند انعکاس دیگری از همین سفرها باشد. چون نام اولیس احتمالا تحریفی از هلیوس یا خورشید است. بعضی از خطرهای این سفر مثل برخورد با غول آدمخوار در جزیره، یادآور افسانه های سندباد بحری در بین دریانوردان بصره اند. اتفاقا نام سنباد یا سندباد، تحریف عنوان "سین بار" یا "سنوار" به معنی فرزند سین/سوئن برای شمش یا شمس خدای خورشید است که پسر سین خدای ماه شمرده میشده است. سین، با تصویر شدن به صورت یک مرد ریشو بسیار به تجسم یهوه نزدیک است. با این حال، او تجسم های زنانه هم دارد که در بین آنها هم مدل های بهشتی چون دایانای آسمانی وجود دارد و هم صورت های جهنمی چون هکاته الهه ی جادوگران. هکاته که از هل یا دوزخ به جهان ما وارد میشود به لحاظ اسمی با حقات الهه ی دریایی مصری قابل تطبیق است. حقات موکل سفرهای دریایی نیز بوده است و ارتباط آب با او ناشی از تاثیر ماه بر جزر و مد آب است. دقیقا تجسم آبی الهه ی ماه است که به مسیح ربط پیدا میکند چون نام ماریا یا مریم برای مادر عیسی مسیح، با کلمه ی "ماری" به معنی دریایی مرتبط است. ونوس الهه ی سیاره ی زهره نیز از دریا پدید آمده و "استلا د ماری" یعنی ستاره ی دریا نامیده میشود چون تجسمی از دریا در مقام الهه است. برای تولد یک نوزاد انسان، ده ماه قمری زمان نیاز است و اگر مسیح را چنین نوزادی و در مقام شکل تکمیل شده و نهایی یهوه به حساب آوریم، در دریافت قمری یهوه، 10 عدد رشد و تکمیل خواهد بود. در کابالا یا عرفان یهود، بر همین اساس، ده سفیروت به نشانه ی مرحله های یهوه تعیین میکنند و آنها را به صورت قطر یک دایره درمی آورند که این دایره با قطر تصویر شده روی آن، عدد he عبری با صدای "ه" را میسازد. عدد ابجد "ه" 5 است و وقتی قطر آن را به جای دایره دو نیمه میکند، آن را در 2 ضرب میکند و عدد 10 را میسازد که هم عدد تکمیل است و هم عدد ابجد حرف "یود" یا "ی" که نشان اصلی نام های یهود و یهوه است. دوگانگی مربوطه در دایره ی یهوه، همان دوگانگی مرد و زن و نزدیک به دایره ی دوگانه ی یین و یانگ چینی به نشانه ی دوگانگی نیروهای مذکر و مونث حاکم بر گیتی است که اینجا به دوگانگی نرینه و مادینه ی خدای ماه تعبیر میشود. مسیح نتیجه ی جفتگیری جنبه های مذکر و مونث یهوه است همانطورکه در مصر، هورس یا خورشید جدید، نتیجه ی حامله شدن ایزیس الهه ی قمری به جادوی تحوت خدای قمری به روح ازیریس یا خورشید متوفی در غروب پیشین است و بنابراین مسیح پسر مریم، همان مسیح پسر جنبه ی مادینه ی یهوه است که این جنبه ی مادینه را یهود به نام خوخمه میشناسند. به مانند نیروی یین چینی، او نماد جنبه ی مادی کیهان و نماد ماده ی اولیه ای است که خالق در آن، دست به آفرینش میزند و کاملا برابر با تهاموت الهه ی مادر کلدانی است که هم تجسمش آب های هاویه و متظاهر به یک اژدهای دریایی است و هم جسدش ماده ی اولیه ی خلقت جهان کنونی میشود. با این حال، در کابالا او بخشی از خدا است و ازاینرو است که یاهو بیشتر یهوه نامیده میشود تا نامش ترکیب یاه با حوا و اینچنین دوجنسه باشد چون این حوا همان همسر آدم ابوالبشر و مادر انسانها است و آدم نیز تجسم جنبه ی نرینه ی یهوه یعنی یاه شمرده میشود. این دوگانگی به اندازه ی ماه در خدای زهره هم دیده میشود که همزمان هم عاثتر مذکر است و هم عشتاروت یا عیشتار مونث. مادر گیتی به تنهایی نور خلقت ندارد و ازاینرو قسمت تاریک ماه را نشان میدهد درحالیکه نور خورشید در قسمت روشن ماه ذخیره شده است و همان تحوت است که نور ازیریس را وارد رحم ایزیس میکند. مین رو است که هم ازیریس و هم ایزیس، به گاو تشبیه میشوند که به خاطر شکل هلال مانند شاخ هایش، یک جانور قمری است. ارتباط این ایزدان قمری، همان ارتباط عشقی تموز و عیشتار، یا آدونیس و ونوس دو جنبه ی مذکر و مونث خدای موکل رشد گیاهان نیز هست که درنهایت در رابطه ی شبیه ترین خدای یونانی به یهوه یعنی زئوس با همسر یا نیمه ی مادینه اش هرا فرافکنی میشود. نور، نشاندهنده ی اختیار و آگاهی است که به پیکره ی چیزی کاملا مخالف خود وارد میشود تا به شکل جدیدی متولد شود و اینجا است که برجسته شدن نام ماریا در میان نام های مختلف الهه اهمیت می یابد. نام "ماریا" به صورت "مایا" کوتاه شده و بزرگترین برجستگی فلسفه ی آن در مذهب هندوئیسم مشاهده میشود. مایا الهه ی توهم است و در همین قالب، یکی از محبوب ترین الهگان هندو است و این محبوبیت درحالیست که ارتباطش با توهمات این دنیایی قطعی است و نامش در زبان های هندی، به معانی پرده و پوشش و توهم به کار میرود. کلمه ی مایا که در روم نیز به صورت اسم الهه ی ماه "می" کاربرد دارد دوپهلو است چون با توجه به معنی دادن ma به مادر در یونانی و نامیده شدن خود ماه در آن زبان به ma میتواند هم معنی مادر-یاه بدهد و هم معنی یاه ماه یا یهوه ی قمری. در اساطیر یونانی-رومی، مایا مادر هرمس یا مرکوری خدای عقل است که موکل سیاره ی عطارد است و در هند نیز سوما خدای ماه، پدر بودا خدای سیاره ی عطارد است و لغت بودا در هند به معنی به روشنبینی رسیده و مبنای مذهب بودایی است. در بین بوداییان، نام بودا معمولا برای گئوتمه سیذارتا استفاده میشود که نام مادر او مایا است. همانطورکه عطارد به جایگاه شب ماه تعلق دارد دوگانگی دو نیمه ی روشن و تاریک ماه را در او نیز میبینیم و اینطوری است که عصایی به نام کادوسئوس در دست هرمس قرار میگیرد که دو مار به نشانه ی تضاد در وحدت به آن پیچیده اند. این فرزند ستاره ی وقتی خورشیدی میشود که مار تاریکی که همان مار فریب دهنده ی آدم و حوا در باغ عدن و معادل شیطان رجیم است به جای نیمه ی تاریک از آن حذف شود و فقط نیمه ی نورانی ای به جا ماند که به صورت خورشید تابان رشد کند. در ترجمان انسانی این حالت، ما مابه ازای قهرمان خورشیدی را داریم که جانشین قدرت های قمری میشود و همانطورکه خورشید با روز به شب پایان میدهد و ماه را محو میکند، او نیز در مقام منجی و مسیح، عصر هرمافرودیت ها یا انسان های دوجنسه با کارکردهای مخلوط مرد و زن را پایان میدهد و محو میکند و ماه را به صورت یک خدای کاملا مذکر در حد و اندازه ی یهوه به عنوان پدر خود معرفی و مقدس میکند چون او مذکر است و یهوه باید از روی او سنجیده شود و این یهوه ماه است دقیقا به این خاطر که ماه در روز دیده نمیشود و یهوه نیز نامرئی است و کسی او را نمیبیند. این تکه ی اخیر دقیقا بر روی یک سری باورهای قبلی استوار شده که بر اساس آنها خداوند همه ی موجودات را آفریده و خود به هیچ موجود فیزیکی ای شبیه نیست. بدین ترتیب است که در کتاب مقدس ازجمله در عهد عتیق یهودی، گاهی یهوه خصوصیات قمری دارد و گاهی خصوصیات شمسی؛ چون تمام تفاسیر قمریش محصول یک بازنگری شمسی و بنابراین مسیحایی است. دقیقا تفسیر شمسی اصلی است که باعث میشود یهوه در آتش تجسد کند و در بوته ی سوزنده و بعدش کوه آتشفشان خود را به موسی نشان دهد و گوشت قربانی را برایش بسوزانند چون در آتش معبد آشکار میشود. چون آتش نسخه ی زمینی خورشید سوزنده است همانطورکه مسیح نسخه ی زمینی یهوه است. بنابراین این دقیقا یهوه نیست که پدر مسیح است بلکه به همان اندازه مسیح یا بهتر است بگوییم کلیسای او به وجود آورنده ی مفهوم یهوه و ازاینرو پدر او است. این بیشتر به خاطر این است که مادر مسیح، خود جزوی جدایی ناپذیر از یهوه ی اولیه است و این مادر همان عیشتار آشوری است که به «ام ابیها» یعنی مادر پدرش مشهور بوده است. تفسیر این لقب غامض، به هماهنگی الهه در مقام بخش فیزیکی جهان با مادر-زمین برمیگردد. خورشید در هنگام مرگ در افق زمین فرو میرود و این همان ازیریس است که به کالبد همسرش ایزیس وارد میشود تا فردا به صورت هورس از رحم او از نو متولد شود. در شکل کلی تر، هورس به کالبد همسرش هاثور که همزمان الهه ی زمین، ماه و زهره است وارد میشود و فردا از نو از او متولد میشود و بنابراین هاثور هم همسر او است و هم مادر او. اما به جز این، الهه دختر خدای خورشید هم هست چون در شب تاریک، زمین و آسمان از هم قابل تشخیص نیستند و زمین وقتی آشکار میشود که خورشید به او بتابد و او را پدید کند. بدین ترتیب، قهرمان خورشیدی در فرم کیهانیش میتواند به وجود آورنده ی قانونی کیهان هم باشد و اجازه داشته باشد که بگوید جهان باید چگونه باشد و بر جهان قبلی که شبی و روزی در قبل از آن شبند خط بطلان کامل بکشد. به همین دلیل است که بنا بر فلاحه النبطی یا کشاورزی نبطی، قوثامی یا قطامه افسانه های عتیق بابلی ها و خدایانشان را از بت ماه دریافت میکند چون ماه همزمان نشان شب یا دوران سپری شده ی خدایان نیز هست و از آن جالبتر این که بعضی اصحاب کلیسا برای انکار نبوت خدایان دروغین، بت ماه قوثامی را مجسمه ی مریم مقدس میخوانند چون در اسناد خودشان، مرتبا مریم مقدس با ماه تطبیق میشود. بدین ترتیب، پدر-مادر دوجنسه ی وضع موجود، همزمان دشمن او نیز هست که به دست او سرنگون شده است و شب در مقام نیمه ی تاریک ماه، نه فقط مادر خدا، بلکه برادر او که در مقام تاریکی با نیمه ی روشن و خورشیدی خود ستیز دارد نیز هست؛ همان سوت-تایفون دشمن هورس و ازیریس بنا بر اساطیر مصری. پس اگر قهرمان خورشیدی شکست بخورد و مکتبش افول کند، آنهایی که میخواهند او را با شب محو کنند، دقیقا میدانند که باید همان شبی را برایش تدارک ببینند که خودش تعریف کرده است.:

“the secret doctrine” by h.p.blavatsky: v1: book2, chap9

یک نکته ی مکمل بر این نظرات، این است که مطابق افسانه ای مشهور، کادوسئوس عصای هرمس، در ابتدا در دست آپولو خدای خورشید بود و آپولو آن را در ازای دریافت سازی که هرمس کودک از لاک لاک پشت درست کرده بود به هرمس داد. این به نوعی تحویل دوگانگی به نسخه ی اولیه ی خدای مسیحایی توسط خدای خورشید را نشان میدهد و این که قهرمان خورشیدی خود تشخیص داده که شب جانشینش توسط چه کسی اداره شود. اتفاقا تحوت عاقل و جادوگر هم با هرمس و مرکوری یکسان دانسته میشده است. اما در ازای آنچه هرمس تحویل آپولو میدهد و بدین سان نسبت آن با عقل را مخدوش میکند هنر است که یک مقوله ی جمع کننده ی آدم ها است؛ درست مثل ادوات بیگانگی جمعی عصر مدرن و همانطورکه در مورد آثار هنری دوران اولیه ی انقلاب ایران هم دیدیم اثر یکسانی بر همگان نمیگذارد. این رابطه در میان خدایان هنرانگیز بیش از همه در دیونیسوس منعکس شده است که اتفاقا برپاسازنده ی تئاتر به عنوان ریشه ی صنعت فیلم نیز هست. دیونیسوس به عنوان فرزند زئوس از یک زن زمینی با توجه به رابطه اش با شراب، ارتباط نزدیکی با مسیح دارد ولی از آن مهمتر این که او ایزد شهید شونده است و قاتلینش تیتان ها همان قومی هستند که زئوس در هنگام رسیدن به قدرت، به دورانشان پایان داد و حکم نفیلیم از بین رفته به دست یهوه را دارند. بنابراین مرگ و رستاخیز دیونیسوس، به اندازه ی مرگ و رستاخیز هورس، با پیدایش جهان ما توسط مسیح مرتبط است. نیکول هولنیش در یادداشت جالبی درباره ی ارتباط دیونیسوس با روانشناسی مینویسد:

«سوزان رولند در سخنرانی مهیج خود در مورد دیونیسوس و قدرت فرارشته‌ای را با این سخن آغاز کرد که تغییر جامعه مستلزم تغییر ایده‌های ما در مورد آموزش، به‌ویژه در مورد رشته‌ها است. خدای یونانی دیونیسوس، که شاید بیشتر به عنوان خدای برداشت انگور، شراب‌سازی و شراب، جنون آیینی، باروری، تئاتر و وجد مذهبی شناخته می‌شود، سعی نمی‌کند همه چیز را تقسیم کند، بلکه در عوض آنها را با هم مخلوط می‌کند. رولند می گوید که دیونیزوس طبلی دارد که بسیاری از فعالیت های هنری زمان یونانیان باستان را پوشش می دهد. در آن زمان، زمانی که دیونیسوس رهبری نمایش‌های آتنی را بر عهده داشت، رفتن به تئاتر یک فعالیت تفریحی نبود، بلکه یک اقدام مدنی عمده بود که شامل سیاست و مذهب و همچنین هنر می‌شد. "ژینت پاریس" که آثارش در تفکر خود رولند بسیار تأثیر گذاشته است، اظهار می دارد که دیونوسوس خدای جمع است نه افراد. در اسطوره های اولیه، دیونیزوس بسیار با تیتان ها مرتبط بود، کسانی که توسط المپیکی ها برای داشتن سبکی کهن الگویی تر کنار زده شدند. رولند اذعان می‌کند که تایتانیسم ممکن است جایی باشد که از زمان یونان باستان تکامل یافته‌ایم، اما اگر اوضاع در فرهنگ ما واقعاً بد شود ممکن است دوباره به چنان جایی برسیم. تایتانیسم می‌تواند نشان‌دهنده ی یک جمعیت صنعتی شده و تقریباً شستشوی مغزی شده باشد: نوعی خلاص شدن از خلاقیت روان. در واقع، در اساطیر، دیونیزوس توسط تیتان ها پاره شد. او تجزیه را تجربه کرد و در نهایت دوباره کنار هم قرار گرفت، بنابراین او نیز خدای تجزیه است. رولند خاطرنشان می کند که کسانی که به دیونیزوس احترام نمی گذارند محکوم به تجزیه شدن توسط او هستند. رولند شباهت‌های کهن‌الگویی جالبی با وضعیت سیاسی و انتخابات ریاست‌جمهوری اخیر در ایالات متحده ایجاد می‌کند، این شامل عدم تعادل و "ناتوانی در انجام جمعی دیونوسوس" است که منجر به جنبه‌های سایه‌ای می‌شود که مؤسسات را تجزیه می‌کند. در زمانی که هنر و علم واقعاً و برخلاف حالت طلاق مانند امروزیشان از هم جدا نبودند، مردم معتقد بودند که شعر و نقاشی راه خوبی برای کسب اطلاعات است. رولند خاطرنشان می کند زمانی بود که هیچ حس واقعی "درون روان" و "بیرون در جهان" وجود نداشت. در دنیای امروز، ما معمولاً یادگیری را مربوط به دانستن می‌دانیم و نه بودن. اما از برخی جهات، بسیاری از آنچه که ما معتقدیم در مورد جهان صادق است، اطلاعات آشکار درباره ی هستی [خودمان] نیز هست.»:

Dionysus as God of Drama, Psychology, and Transdisciplinarity: Depth Psychology and the Arts: Nikole Hollenitsch: PACIFICA POST: Jul 19, 2017

این جملات، طعنه هایی آشکار به فردگرایی لیبرالیسم مدرن هستند و اتفاقا لغت لیبرالیسم نیز از "لیبر" یکی از عناوین دیونیسوس می آید و پیرو تعریفی محدود از او شکل گرفته است. پیرو همان محدودیت سازی در لیبرالیسم نوین، درحالیکه به نظر میرسد رسیدن فردها به خواسته های قلبیشان مد نظر است، درواقع خواسته های ظاهرا قلبی هر فرد، خواسته هایی است که یک جامعه به نمایندگی از منافع یک اقلیت کوچک از افراد یعنی سرمایه داران به آنها القا میکند و به محض این که گروهی متوجه میشوند و برای فهم خواسته های واقعیشان به جنبه های سرکوب شده ی واقعیت –که باز هم به هیچ وجه نشان دهنده ی کل نیستند- رجوع میکنند، انشقاق در جامعه به وجود می آید. تجزیه وقتی پایان می یابد که تمام اجزاء دیونیسوس متلاشی شده کنار هم گرد آیند و واقعی ترین تصویر از هستی و دیونیسوسش، شبیه پازلی است که از همه کامل تر شده است و هنوز به جمع آمدن با قطعات دیگران از پازل نیاز دارد. بنابراین دانش مکمل هنر میشود و هر دو نیازمند درک تفاسیر و احساسات مختلف آدم ها از برایند خود خواهند بود. شاید آن موقع، احساس قشنگ آدم های دهه ی شصت ایران از آثار هنری ای که با آنها بزرگ شدند، تناقضی با واقع بینی تلخ نسل های جدیدتری که لغت «سانسورچی» را به عنوان فحش استفاده میکنند نداشته باشد.

نوشته ی مرتبط:

بسته های خدا-تومنی عرفان آریایی: چگونه عملا نام روم به اسرائیل تغییر کرد؟

خدای قصاب ها و آتش جنگ

تالیف: پویا جفاکش

مجسمه ای در ورودی اصلی پارک گیبسون در گریت فالز ایالات متحده (بنا شده در 1882) که یک شیر فنیقی را در قله ی بالای یک هرم قدرت نشان میدهد.

پرتره های عتیق از عیاشی های دیونیسوسی

بعضی موضوعات هستند که برای مردم معمولی مورد سوال قرار نمیگیرند؛ ولی سیاستمداران به آنها بها میدهند و روانشناسان را برای حل معمایشان به استخدام میگیرند. یکی از مهمترین هایشان این که چرا وقتی در اروپای پیش از جنگ جهانی دوم، بعضی کشورها دچار تضاد طبقاتی توام با بحران اقتصادی شدند، مردمشان از فاشیسم استقبال کردند درحالیکه عقل سلیم حکم میکند که مارکسیسم که دشمن تضاد طبقاتی و نویددهنده ی برابری در ثروت است باید موفق شود؟! پاسخ ویلهلم رایش به این سوال این بود که سرکوب جنسی در اروپای آن زمان و تمرکز حواس جامعه روی کنترل نفس افراد، به افراد احساس ضعفی میدهد که سعی میکنند در هر فرصتی با خود بزرگ نمایی در مقابل دیگران، آن را تخفیف دهند و اگرچه این باعث جدایی افتادن بین افراد میشود ولی در صورتی که یک ایدئولوژی مثل فاشیسم پیدا شود که خود برتر نمایی افراد را در ملت ضرب کند و ملت را روی ملت های دیگر خراب کند، موفق به جلب توجه جمعیت عظیمی خواهد شد اگرچه فاشیسم خود نقطه ی اوج سرمایه داری و به لحاظ کنترل جامعه، بدتر از انواع قبلی است.

نظریه ی ویلهلم رایش هیچ وقت وارد کتب درسی نشد؛ نه به خاطر این که مهم نبود؛ بلکه دقیقا به خاطر اهمیتش. رمزش باید کم گفته میشد چون قرار بود در بلوک های سرمایه داری امتحان شود. اگر جواب میداد گزینه ی مفیدی برای تداوم سلطه ی غرب در این ممالک میشد. این ممالک، اکثرا توسط رژیم های مبتلا به فساد مالی و تضاد طبقاتی افسارگسیخته بودند و امکان وقوع انقلاب کمونیستی در آنها بسیار بالا بود. اما اگر رژیم شکست خورده ی رواج دهنده ی طرز زندگی غربی، با یک رژیم سرکوب کننده ی خوشی های غربی جانشین میشد، این میتوانست مردم را به رقبا و دشمنان هم تبدیل کند و از اتحاد آنها در جهت مبارزه با سرمایه داری جلوگیری کند بخصوص که این بار دیگر فاشیسم هم سرکوب شده و در صحنه نبود. سرزمین های اسلامی آزمایشگاه های خوبی برای بررسی این ایده بودند چون اسلام تنها مذهبی بود که به معنای واقعی کلمه در مقابل غربی شدن افراطی مقاومت میکرد. با این حال، به زودی معلوم شد که این نظریه چیزی کم دارد. پاسخ را اتفاقا بدترین و افراطی ترین رژیم اسلامی تولید امریکا نشان داد: رژیم طالبان که دقیقا به عنوان یک نیروی نابودکننده ی کمونیسم، افغانستان را به خاک و خون کشید. طالبان چندان چیزی را عوض نکرد و یک دلیل عمده اش این بود که او نتوانست احساس تحقیر دقیقی را در مردم ایجاد کند چون او تمام تصاویر غرب را سرکوب کرد و درنتیجه مردم برای تقلید کردن از خدایان غربی وسوسه نمیشدند که در ازایش، احساس تحقیر و فخرفروشی به هم پیدا کنند. بنابراین معلوم شد که برعکس، باید در ممالک جهان، به طرزی افراطی، تصاویر قهرمانان در حال عیش و نوش غربی را پمپاژ کرد؛ منظور، تصاویر صرفا سرگرم کننده نیست، بلکه تصاویر الگوساز برای این اعمال است؛ و به طور موازی باید وضعیت اقتصادی بر مردم تنگ شد تا پول و وقت کافی برای امتحان این همه خوشی را نداشته باشند و در تقلید از قهرمانان قلابی و غیر واقعی، شکست بخورند و احساس پوچی کنند. ژاپن و کره ی جنوبی، دو کشوری که سایه ی تاریک امریکا روی سرشان از یک سو و همسایگی با چین از سوی دیگر، میتوانست آنها را به آبشخورهای بزرگ نظریات برابری خواهانه تبدیل کند، بزرگترین محل امتحان این بازسازی شدند و الحق هم در آنها خوب جواب داد و این شگرد، امروز بیش از پیش، اذهان مردم افسرده ی این کشورها را بمباران روانی میکند. اینترنت برای این دنیا را درنوردید که هم الگوهای ناممکن را بین مردم رواج دهد و هم دروغ های غیر قابل ابطال کسانی که از راه دور به مردم وانمود میکنند در تقلید از این الگوها موفق شده اند تا مردم بیشتر احساس حقارت و پوچی کنند و بیشتر از هم واهمه پیدا کنند. اینترنت میتوانست بزرگترین دشمن سرمایه داری شود. ولی عدم آمادگی ذهنی مناسب مردم و تن سپردن افراطی آنها به جوسازی ها که به آن عادت کرده بودند مانع از این اتفاق شد. دلیل موفقیت این طرح نیز همین بود. تمامی این کشورها پیشتر مذهبی بودند و مذهب، قرار بود مردم را متحد کند. درنتیجه این دروغ دموکراتیک که حق با اکثریت است دنیا را اسیر خود کرده بود. به همین دلیل نیز نباید تعجب کرد که روانشناسی به عنوان یک حربه ی یک دست کننده ی جامعه در خدمت اشرافیت سرمایه دار و بخصوص نهادهای مذهبی، ریشه در تجربیات کشیش های مسیحی اروپایی داشته باشد. اریک فروم در 1942 و کواله در سال 2003 ریشه های کشیشی روانشناسی را نشان داده اند. کواله حتی در رازگویی های خصوصی مراجع پیش روانپزشک، رد اعترافات گناهکار پیش کشیش برای آمرزش را میجوید. از این که لباس ظاهرا اخلاقی کشیش به روند ضد اخلاقی تبلیغ عیاشی تمدن ضد مسیحی انجامیده باشد نباید تعجب کرد. قدمت یک کاسه کردن عیسای یهودی-مسیحی و اجنه ی دشمنش در کیش بعل، به قدمت روانشناسی است. در "رمز داوینچی" دن براون که فیلمش هم خیلی مورد تبلیغ قرار گرفت، شما میبینید که ادعا میشود دیونیسوس و آدونیس و ازیریس مثل مسیح در 25 دسامبر به دنیا آمده اند. این ادعا را 170 سال پیش از آن، در آناکالیپسیس گادفری هگینز هم می یابید که مدعی است همه ی این خدایان، اسم های دیگر عیسی مسیحند. اگرچه منابع بسیاری از ادعاهای هگینز معلوم نیست و نتیجه گیری های او از ترکیب روایات نیز بارها بسیار مضحک از آب درآمده اند، اما در مورد تولد دیونیسوس در 25 دسامبر که هیچ منبع کلاسیکی به صراحت از آن سخن نمیگوید، میدانیم که منبعش تفسیر دوپوئی در 1795 از فرازی از کتاب اول ساتورنالیای ماکروبیوس است. ماکروبیوس، آپولو و دیونیسوس را نشاندهنده های جنبه های مختلفی از خورشید معرفی میکند و ضمن آن با اشاره به تصویر کردن دیونیسوس به سه شکل جوان کودک مانند، مرد میانسال ریشو و پیرمرد، بیان میکند که این ها باید سه شکل مختلف خورشید در طول سال باشند و دیونیسوس جوان را نسخه ی زمستانی خدای خورشید در نظر میگیرد. دوپویی نتیجه میگیرد که اگر خورشید مثل آدمی در لحظه ی تولد در ضعیف ترین حالت خود باشد پس باید تولد دیونیسوس در درازترین شب سال در ابتدای زمستان رخ داده باشد که مطابق تقویم میلادی، 25 دسامبر یعنی همان زادروز مسیح است. ازیریس و آدونیس احتمالا به دلیل برابر گرفته شدن با دیونیسوس در منابع کلاسیک، متولد 25 دسامبر خوانده شده اند که البته میدانیم زادروز ازیریس در تقویم قبطی، در زمان هایی غیر از 25دسامبر جشن گرفته میشده است. جالب این که عنوان شدن تولد میترا دیگر خدای تطبیق شده با مسیح در 25 دسامبر نیز نتیجه ی وامگیری فرانتس کومون از دوپویی بوده است. دوپویی تولد سول اینویکتوس نسخه ی رومی میترا در 25 دسامبر را تعبیر به تولد میترا به طور کلی در 25 دسامبر نمود درحالیکه هیچ سندی وجود ندارد که در خارج از اخوت سول اینویکتوس (میان لژیون های رومی)، و مثلا در کیش های عامیانه ی پرستش میترا در ترکیه ی جنوبی، مراسم تولد او در 25 دسامبر یا اصلا هر زمانی که برای انقلاب زمستانی تعیین شده باشد برگزار شده باشد. اما دراینجا باید به برابرگیری معمول میترا با آپولو توجه کرد و این که باز هم قرار است آپولو و دیونیسوس هر دو همزمان مسیح باشند، آن هم درحالیکه در قرن بیستم، مقابل هم قرار گرفتن اینها توسط نیچه دقیقا به خاطر تاثیرگیری فاشیسم از نیچه بسیار مشهور بود. نیچه آپولو را ماهیتی اخلاقی و عقلانی میبخشید و دیونیسوس را مظهر افسار گستیختگی جنون و نفس پرستی، و بین این دو، دیونیسوس را ترجیح میداد. نقش مکتب موسوم به آیین گرایان کمبریج در بقای نظریات قرن نوزدهمی تطبیق دهنده ی خدایان با مسیح تا قرن بیستم را نباید در این مسئله دست کم گرفت. این مکتب، دیوانه ی مفهوم قربانی شدن آیینی انسان در تطبیق ادیان فریزر بودند و فقط جنونی دیونیسوسی ممکن بود چنین تصورات وحشیانه ای را در دورانی مدرن که ادعای گسترش روشنگری را داشت پاس بدارد و ترویج کند. ولی عملا چنین بود. دیونیسوس ملقب به لیبر بود و نام صورت مونثش لیبرتاس، تبدیل به لیبرتی به معنی آزادی شده و مفهوم دم دست از آزادی فردی در رژیم های نامبردار به لیبرال را روشن میکرد. لیبرو لیبرتاس با پلوتون و پروسرپینا شاه و ملمه ی مردگان در جهان زیرین هم تطبیق میشدند و بنابراین دنیای لیبرال آزادی، به هیچ وجه چیزی جدای از مرگ افروزی و مرگ دوستی نبود. پس برای فستیوال لیبر و لیبرتاس، انسان قربانی میشد. به همین ترتیب، عیسی یک نجار بود و در نجاری و شباهت اسمی، با ایسوس خدای چوب بر کلتی که برایش انسان قربانی میکردند تطبیق شده بود. اتفاقا یکی از بازی های کلامی با نام دیونیسوس، تجزیه ی آن به «دیون ایسوس» به معنی خدا ایسوس بود. اینطوری او میتوانست همزمان آپولو هم باشد چون دایانا نام خواهر دوقلوی آپولو و درواقع نسخه ی مادینه ی آپولو، صورت مادینه ی دیون به نظر میرسد و بنابراین زوج آپولو-دایانا، همان زوج لیبر-لیبرتاس میشوند. کلمه ی لیبر با لوبار یا لئوپارد به معنی پلنگ قابل تطبیق است. لئوپارد یعنی شیر خالدار که اشاره دارد به بچه ی شیر که دارای طرح های خال دار و خط دار روی پوست است و ارابه ی دیونیسوس نیز پلنگ های خالدار و ببرهای خط دار میکشند که مثل بچه شیر بی یالند. این یادآوری میکند که دیونیسوس فرزنذ زئوس یا ژوپیتر، نسخه ی یونانی-رومی یهوه پدر عیسی است و درست مثل عیسی، دیونیسوس نیز نتیجه ی جفتگیری رئیس عرش کبریایی با یک زن زمینی است. یهوه به شیر تشبیه میشود و تشبیه دیونیسوس به یک شیر جوان و به دنبالش پاندر (پلنگ یا ببر) با این مطلب بی ارتباط نیست.توجه داریم که شیر، سمبل پادشاهان و قدرت های مادی نیز هست و میتواند کلیسا و صاحبان قصرها را با هم متحد کند. طبیعتا باید مفهوم وراثت سلطنتی در زندگینامه ی شیر، بازآفرینی شود. شیر جوان، سهم شیر بزرگ از افتخاراتش را به دست می آورد و این مثل تغذیه از شکار شیر است. ولی تنها کسانی که میتوانند طعمه های شیر را به دست آورند خانواده ی او نیستند. دشمنی اغراق شده ی شیرها با کفتارهای خالدار بی دلیل سوژه ی فیلم شیرشاه نشدند و مدام در فیلم های مستند حیات وحش، داستان سازی نگردیدند. کفتار که درست مثل پلنگ و ببر دارای بدن های خالدار و راهراه است، به تنهایی حریف شیر نمیشود ولی در اتحاد با همنوعانش میتواند طعمه ی شیر تنها را دسته جمعی تصرف کنند. نکته ی جالب این که اتحاد کفتارها در جوامع مادرسالار یعنی تحت رهبری یک ماده که همزمان چندین جفت دارد انجام میشود و این برابری لیبرتاس با ونوس الهه ی شهوتران و لاابالی در اساطیر رومی را به یاد می آورد. ونوس الهه ی زهره است و در اساطیر مصری، چشم رع خدای خورشید است که به شکل هاثور الهه ی لذت های نفسانی جدا میشود و بعد تبدیل به شیر نر مهیبی به نام سخمت میشود که جهان را به سبب گناهان انسان ها به خاک و خون میکشد؛ ادمه ای بر تصویر کردن عیشتار یا ونوس آسیایی در کنار شیر نر. بنابراین کسی که طعمه ی شیر را صاحب شود میتواند نقاب خود او را داشته باشد و کفتاری باشد در لباس شیر الهی. میدانیم که انواعی از کفتار خالدار و شیر موسوم به کفتار غار و شیر غار در قدیم در سراسر اروپا وجود داشتند. البته علم امروزی مدعی است که آنها مدت ها قبل از ظهور تمدن در اروپا منقرض شدند ولی ممکن است این تلاشی برای پوشاندن واقعیتی دیگر باشد. شان هورس توجه کرده است که گرگ ماده ای که رمولوس و رموس بنیانگذاران رم را در نوزادی آنها شیر میدهد و تمثال شهر رم شده است در مجسمه ها دهانش را چنان باز میکند که شبیه خنده ی یک کفتار خالدار باشد و شاید گرگ به سبب زندگی اجتماعی و شباهت ظاهری، جانشین بومی کفتار در نظر گرفته شده است. در این صورت، ماده بودن گرگ ایزدی، به سبب جانشینی او در مقام مادرسالار کفتارها است. اما چه کسانی به جای کفتار، سهم شیر را دزدیده اند؟ در این مورد میدانیم که شعار spqr رم به صورت spqs سینا siena همراه مجسمه ی گرگ ماده و دو نوزاد انسانی مانده است چون فرزندان رموس بعد از قتل رموس به دست رومولوس، همراه اولین مجسمه ی مربوطه به سینا در توسکانی گریختند و درآنجا کلنی خود را ساختند، کلنی ای که بعدا در محلش امپراطور اگوستوس، شهر جولیا سینا را بنا نمود. سینا یک شهر تپه ای اتروسکی بوده و احتمالا شباهت اسمش با کوه سینای تورات اتفاقی نیست، چون قدیمی ترین بانک جهان توسط رباخواران یهودی در سینای توسکانی بنا شده و از طرفی کلنی های اتروسکی دقیقا 12 تا به تعداد قبایل اسرائیل در تورات بوده اند. با این حال، بانکداران سینا، به زودی رقیبان قدرتمندتری در فلورانس یافتند یعنی خاندان مدیچی که به زودی اختیارداران رم شدند و رقابتشان با سینا، به تسویه حساب های بی رحمانه ی پاپ لئوی دهم از خاندان مدیچی با اشراف سینا انجامید تا این که در زمان حکومت جانشین پاپ لئوی دهم –یک مدیچی دیگر به نام کلمنت هفتم- شارل پنجم امپراطور هابسبورگ، رم را فتح و ویران کرد و تومار اقتدار پاپ ها را در هم پیچید. جالب اینجاست که شارل پنجم ملقب به اگوستوس و همنام همان امپراطوری بود که سینا را ارتقا داد. شارل پنجم همچنین مدعی بود که میخواهد رم را به زمان پاپ ژولیوس دوم برگرداند همانطورکه امپراطور اگوستوس میخواست دوران ژولیوس سزار را ادامه دهد و در این راه، دیگر مدعی جانشینی ژولیوس سزار یعنی مارک انتونی را از بین برد. جولیوس همان یولیوس به معنی خدا و ریشه دار در ایل/ایلی/اله در سامی به معنی خدا است، کلمه ای که ریشه ی نام هلیوس برای خدای خورشید نیز هست. فرانچسکو کاروتا توجه کرده است که زندگینامه های مسیح و جولیوس سزار، هر دو نتیجه ی تفاسیر متفاوت از گزاره هایی واحد در انجیل است و درواقع سزار در قالب یک دیکتاتور در شرف رسیدن به امپراطوری، شکل هیجان انگیزتر عیسی مسیح مدعی عنوان شاه یهودا است. بنابراین ما با پاپ جولیوس به اصطلاح دوم، درست در لحظه ی ظهور مسیح قرار داریم. پاپ ژولیوس دوم و ژولیوس سزار، هر دو با رسیدن به موفقیت هایی در گاول یا فرانسه پیشرفت کردند و این ظاهرا با فعالیت عیسی در گالل یا جلیل مرتبط است. جولیا در عنوان «جولیا سینا» برای شهر سینا نیز اشاره به جولیوس/ژولیوس دارد. بنابراین قدرتی که روم از آن متولد میشود حامی نظام بانکداری است و هم تعریف سکولار دارد (ژولیوس سزار) و هم تعریف مذهبی (پاپ ژولیوس دوم).:

Hyenas of siena: john frank: hxmokha: 12/4/2016

ویلهلم کامیر، محل اولین رم را آوینیون در گاول میدانست که مدتی محل حکومت پاپ ها بود. به نظر کامیر، تاریخ قبلی پاپ ها قبل از انتقال مقر پاپ از رم ایتالیا به آوینیون توسط پاپ کلمنت پنجم، به کل دروغ است و به این موضوع توجه میدهد که مطابق تمام اشارات تاریخی، زمانی که مقر پاپ مجددا به رم ایتالیا برگشت، آنجا ویرانه ای بود. به نظر کامیر، این ویرانه، ویرانه های رم باستان است. ولی دیدیه لاکاپله که به وجود رم باستان اعتقاد ندارد نظر دیگری دارد: این ویرانه، اورشلیم است چون رم ایتالیا یکی از نامزدهای مقام اورشلیم بوده است. انتقال کلمنت پنجم به گاول، نتیجه ی سرسپردگی او به فیلیپ عادل بوده است و این شبیه اسارت اشرافیت یهودا توسط نبوکدنصر شاه بابل است پس از این که یهودیه به تصرف بابل درآمد. پاپ اوربان پنجم، اصطلاح بابل را درباره ی آوینیون به کار برده و اگر توجه کنیم، مدت تبعید یهود از اورشلیم به بابل، 70 سال بود، به اندازه ی دوران استقرار پاپ ها در آوینیون. نبوکدنصر، معبد مقدس را در بابل نابود کرد، همانطورکه فیلیپ عادل، فرقه ی معبدی ها را در اروپا سرکوب کرد. این معبدی ها همان تمپلارهای معروف به عنوان بنیانگذاران بانکداری اروپایی هستند که کامیر، وجودشان را به کل انکار کرده و آنها را در آمیختگی به عقاید کابالایی و عرفانی، جانشینان مذاهب قبلی چون کاتارها و البیژنی ها میبیند که توسط کلیسا در اروپا نابود شدند. لاکاپله توجه میدهد که به نظر یهود، سقوط اورشلیم، یکی از عواقب مرگ جاکوب یا یعقوب، خاخام بزرگ بود و در سقوط تمپلار ها نیز برجسته ترین رویداد، اعدام ژاک دو مولای استاد اعظم تمپلارها بود که ژاک، مخفف جاکوب است. تمپلارها اساس فراماسونری هستند که خود را دنباله ی اخوت میترا در رم معرفی میکند و بالاترین مقام اعضای فرقه ی میترا پاپ یا پدر بود همانطورکه رهبر کلیسا پاپ نام دارد چون آنچه که پاپ به عهده گرفته است، شکل دگرگون شده ی مکتب پیشین یهود است که فاصله ای از تمپلاریسم و میترائیسم نداشت. همچنین گفته میشود که بعد از مرگ خاخام یعقوب، شاگردش یوحنا بن زکای، مدرسه ای در منطقه ی یاونه در جلیل ایجاد کرد. یاونه در جلیل، لغتا همان آوینیون در گالل یا گاول است. بنابراین آوینیون میتوانسته به عنوان یک تبعیدگاه یهودی، با بابل تطبیق و اینطوری با معروف ترین کاندیدای مقام "بابل" در قرون وسطی یعنی قاهره ی مصر خلط شود و به همین دلیل است که پترارک، از «سلطان آوینیون» یاد میکند انگار که آوینیون به اندازه ی قاهره، محل حکومت سلاطین مملوک است. اهمیت مصر به سبب استقرار قبلی اشرافیت یهود در آنجا است و بنابراین نباید تعجب کرد که کابالا به شدت آمیخته به شرک قبطی باشد. کابالا بیش از شریعت اصلاح شده ی یهودی، به سنت های اشرافیت اکنون بانکدار یهود نزدیک بوده و ازاینرو است که فلورنس محل استقرار مدیچی ها، یکی از مهمترین مراکز انتشار منابع رازوری مصری بوده است. تغییر مسیر یهودیت که به همگامی آن با تورات کتاب مقدس مسیحی مربوط است، با ستیز صلیبی کلیسای واتیکان با مذاهب پیشین بی ارتباط نیست و تاریخ دقیق این بازسازی را باید پس از تبعید تعیین کرد، زمانی که یک فتح دوم اورشلیم یعنی تخریب معبد توسط روم، به عنوان تکرار کپی وار فتح بابلی اورشلیم تکرار میشود. این بار، شکست پاپ کلمنت هفتم از شارل پنجم را داریم. آیا سیطره ی پاپی به نام کلمنت از شارل پنجم، تکرار تمکین پاپی به نام کلمنت به فیلیپ عادل نیست و آیا ستیز شارل پنجم با پروتستان ها در آلمان، نسخه ی دقیق تر نبرد فیلیپ عادل با تمپلارها نیست؟:

“nouvelles preuves de falsification de lhistoire allemande”: Didier lacapelle: theognosis: 20 jun 2024

تطبیق آوینیون با یاونه در گاول، محل یونان را هم در آنجا قرار میدهد. چون عبرانی ها به گریک ها یونی و یاوان میگفتند. از طرفی در تورات، پادشاه یونانی به نام آنتیوخوس که یکی از ضد مسیح های یهود و دشمن اورشلیم است، از یونا در سوریه بر عبرانی ها حکومت میکند که این یونا به نامش آنتیوخیا یا انطاکیه نام میگیرد. این آنتیوخوس از سلسله ای مقدونی است که آغاز امپراطوری سازیش با شاهی به نام فیلیپ است و ممکن است نام گرفتن شاه زمان انتقال به اوینیون به فیلیپ از این رو باشد. یونانی ها پیرو پرستش عناصر طبیعت بودند ولی همانطورکه خواهیم دید، تنظیم دین جدید مسیحیت، به هیچ وجه با انکار راستین مذاهب طبیعتپرستانه ی پیشین همراه نبوده و همواره در خود کتاب مقدس، نشانه هایی بر صحه نهی بر آنها وجود داشته است.

کتاب مقدس ژنو که تنظیم آن به سال 1599 منسوب است، ترجمه های شگفت از آیات انجیل به همراه تفسیرها و معناسازی های عجیب تر از اصطلاحات آنها دارد. شما در مزمور 3 : 148 میخوانید: «ای خورشید و ماه؛ او [یعنی یهوه] را ستایش کنید. ای همه ی ستارگان درخشان، او را ستایش کنید.» و در ایوب 7 : 12-9 میخوانید: «اما اکنون از حیوانات بپرسید تا به شما تعلیم دهند و از پرندگان آسمان، تا به شما بگویند، و از ماهی دریا، تا به شما خبر دهند که در میان همه ی اینها نمیدانید دست خداوند این کار را کرده است.» انگار تمام جانوران و گیاهان و حتی موجوداتی که ما بیجان میپنداریم، ازجمله خورشید و ماه و ستارگان، همانطورکه مشرکان معتقد بوده اند، واقعا جاندار، صاحب آگاهی، و دارای نظر و عقیده اند. ولی اینها برخلاف نظر مشرکان، هیچ یک خدا نیستند و خدا از نظرها غایب است. این است که در موضوع آیه ی سفر پیدایش 14 : 1 با این محتوا: «و خدا گفت: بگذار نورهایی در فلک آسمان برای جداسازی روز از شب، برای تعیین نشانه ها و برای تعیین فصول و روزها و سال ها باشد.» و پاورقی کتاب مقدس ژنو درباره اش میگوید: «منظور از نورها، خورشید و ماه و ستارگان است که روز مصنوع است از طلوع خورشید تا غروب.» گویی که روز مصنوعی است چون نور مصنوعی است و همه ی چیزها در نور شکل و شمایل می یابند و همه شان مصنوعیند چون آنچه نادیدنی است و تاریکی میتواند کنایه ای به آن باشد اصل است. برای این که تذکر دهد نتیجه گیریمان اشتباه نیست، ذیل آیه ی سفر پیدایش 16 : 1 که میگوید: «و خدا دو چراغ بزرگ آفرید: نور اکبر برای فرمانروایی روز و نور اصغر برای حکومت بر شب. ستارگان را نیز آفرید.» باز یک پاورقی میبینیم به این شرح: «یعنی خورشید و ماه؛ و اینجا همانطورکه انسان با چشمش قضاوت میکند، صحبت میشود؛ و گرنه ماه از سیاره ی زحل کمتر است.» برجسته کردن زحل بر ماه، در راستای مقابل هم قرار گرفتن های زحل و خورشید با نام های خورشید و خورشید سیاه و این اعتقاد است که خورشید سیاه است و نورش از زحل می آید. انجمن های کابالایی مثل جامعه ی نازی وریل، خورشید سیاه را خورشید هایپربوریا یا سرزمین قطبی شمالی و تاریکی معرفی میکردند که آپولو از آنجا حکمت را در جهان گسترد. درحالیکه معرفت به نور خورشید تشبیه میشود، زحل به جای خورشید تاریکی هایپربوریا در مقام حکمران شب قرار میگیرد. اما تورات به صراحت ماه را چراغ شب میگیرد، نه زحل را؛ و آن وقت پاورقی میگوید تورات این حرف را زده است چون مردم با چشمشان قضاوت میکنند و ماه را بیشتر جدی میگیرند. یعنی پاورقی دارد تایید میکند که تورات ترجیح میدهد مردم را همانطورکه اشتباه میکنند در اشتباهشان نگه دارد چون قرار است نور خوب باشد و تاریکی بد، و با قضاوت بر اساس ورود نور به چشم، بهترین منبع نور در تاریکی، اویی است که درخشان تر است؛ مثلا در آسمان شب، ماه نسبت به زحل. و تازه قرار است این نوع قضاوت های اشتباه، مبنای جنگ پیروان مسیحیت علیه دشمنانشان شود. انجیل، کج تابی و آدرس غلط دادن هایش را با دادن آیه های متناقض ثابت میکند؛ بخصوص با این یکی: «مبارزه ی ما با گوشت و خون [یعنی موجودات زنده ی فیزیکی] نیست، بلکه با حاکمان، قدرت ها و نیروهای جهانی این تاریکی، با نیروهای روحانی شرارت در مکان های آسمانی است.» (افسسیان 6 : 12) یعنی مسیحیت دارد به جنگ تاریکی و آسمان میرود اگرچه آنها ظاهرا از همه چیز خدایی ترند. از طرف دیگر، این نیرویی که دارد به جنگ تاریکی میرود مانند تمام منابع نوری چون ماه و خورشید و ستارگان و همانطورکه کتاب مقدس میگوید مخلوق نیروهای تاریکی است و بنابراین آنچه آشکار است نقابی است بر آنچه پنهان است همانطورکه عیسی مسیح، شکل مرئی شده ی خدای نادیدنی است. بنابراین خدا فقط در صورتی خدا است که پنهان باشد و این وقتی ممکن است که مردم در یکی از دو امکان باشند: یا دنبال یک خدای دروغین مثل عیسی مسیح راه افتاده باشند و یا اصلا به خدا اعتقاد نداشته باشند چون خدا فقط وقتی کسی به او فکر نکند از همیشه در او فعال تر است.:

“the black sun, the vril society and the 144000 living souls”: JB cool: STOLEN HISTORY: 14 SEP 2020

مقابل خورشید قرار گرفتن زحل، ضمن از صحنه خارج شدن ظاهری کیشش توسط عیسی مسیحی که تجسد یهوه/زئوس است، میتواند با سقوط ساتورن یا کرونوس خدای زحل توسط پسرش زئوس یا ژوپیتر خدای مشتری مرتبط باشد. یونانی ها هلیوس یا خورشید را چشم زئوس میمردند و در این جایگاه، زئوس برابر با آسمان بود همانطورکه در بت پرستی رومانیایی، خورشید، چشم خدا خوانده میشد. نشستن زئوس در جایگاه آسمان، با جانشین شدن او به جای خدایی قدیمی تر نسبت داشت. در اساطیر بابلی، خدا را "دینگیر" مینامیدند که بعدا بیشتر "دیگر" تلفظ شد. این کلمه از اضافه شدن "د" معمول سومری به لغت "انگور" به دست آمده است که در آن، جزو اول "ان" هم به معنی صاحب، هم به معنی خدا و هم به معنی آسمان است که بیشتر "آنو" نامیده میشود. یونانیان، آنو را با "ان مشاره" و تموز تطبیق کردند. ان مشاره یک خدای قانونگذار از جهان زیرین بود که حامی گله ها و چوپان ها شمرده میشد. او جد انلیل بود که به دست انلیل کشته شد و جایگاهش به انلیل رسید. ان مشاره به دلیل جایگاه جهان زیرینیش با نرگال خدای فرمانروای دوزخ در کوثا تطبیق شده بود. نرگال که مجسم به شیر یا مردی با سر شیر بود، هم خدای جنگ بود، هم فرمانروای اجنه ی شرور و شیاطین، و هم خدای مرگ آور. او یک خدای خورشیدی جنگجو بود که درنهایت به موقعیت تاریک زیرزمینی خورشید پس از غروب آن محدود و در آسمان، صفاتش به سیاره ی مریخ منتقل شد. در فرهنگ یونانی-رومی نیز آرس یا مارس، هم خدای جنگ و هم خدای مریخ است. لاتینی ها برای مارس در دو برهه فستیوال میگرفتند: در ماه مارتیوس یا مارس به عنوان آغاز بهار که در این هنگام، او خدای کشاورزی میشد و در آغاز پاییز که او کشاورزی را ترک میگفت تا به لشکرکشی بپردازد. این تغییر کاربری مارس با تغییر کاربری چهره ی اولیه ی خورشیدی او در طول فصول منطبق است. در بین حوری ها و ختی های ترکیه ی جنوبی نیز میبینیم که نرگال به APLU یعنی نامی نزدیک به آپولو خدای خورشید نامبردار است. اتفاقا یونانیان این اراضی نیز آپولو را به عنوان عامل بروز طاعون و بیماری های کشنده میشناختند. عنوان آپلو برای نرگال تا حدودی ناشی از نامیده شدن او به "اپال انلیل" در بین النهرین است. نام دیگر نرگال در ترکیه ی جنوبی، TIWAZ بود که این یکی همان لغت یونانی تئوس یا دئوس به معنی خدا است که زئوس نیز تلفظ دیگر آن است. لغت تیواز به صورت تیوز به معنی خدای مریخ در بین ژرمن ها نفوذ کرده است. بدون US یونانی و با اضافه شدن معمول "ر" به کلمه، از آن، نام های TYR و THOR خدایان جنگجوی ژرمن حاصل آمده است. با این که موقعیت آسمانی زئوس نسبت به جهان تاریک زیرین، مانع ارتباط سازی راحت بین او و نرگال میشود ولی میبینیم که عنوان معروف او یعنی DEUS PATER به صورت DIS PATER برای یک خدای زیرزمینی به کار میرود که معمولا با پلوتون و اورکوس خدایان دوزخ تطبیق میشده است. این DIS با DEATH به معنی مرگ مرتبط است ولی جالب اینجاست که سیسرون نام دیس پاتر را با DIVES به معنی ثروت مرتبط میکند و او را خدای حامی ثروتمندان میشمرد. اتفاقا پلوتون را که فرمانروای جهان زیرین و از نسخه های رومی نرگال است، معمولا با پلوتوس خدای ثروت و ثروتمندان تطبیق میکردند و ربطشان را در این میدانستند که خیلی اوقات، گنج های گرانقیمت در زیر زمین کشف میشوند. پلوتوس از خدایان مطرح در رازوری آیین الئوسینی نیز بوده است. چون درست مثل گنج که در یک دوزخ زیرزمینی پنهان است، معرفت عرفانی نیز در لفافه ها پنهان است. نسخه ی جهنمی او پلوتون شوهر پروسرپینا، همان هادس یونانی شوهر کوره یا پرسفونه دختر الهه ی زمین است. آنها به عنوان یک زوج با نرگال و همسرش اللات برابرند. اللات فرم زیرزمینی عیشتار الهه ی زهره است که در غرب، با ونوس یا آفرودیت تطبیق میشود و باید بدین خاطر باشد که بیشتر بر برجسته کردن جذب شدن ونوس به مارس خدای جنگ علاقه وجود داشته است. در ازمیر ترکیه، یک کتیبه ی وقفی وجود دارد که در یک مکان مقدس به «خود خدا» تقدیم شده است. این «خود خدا» خودش را در یک گروه شش تایی از خدایان تکثیر کرده که در بین آنها نام های پلوتون هلیوس و کوره سلن، یعنی پلوتون خورشید و کوره ی ماه به چشم میخورد. این زوج، به عنوان عروس و داماد، در یک معبد محصور از سایر خدایان مجموعه جدا شده اند. نام پلوتون هلیوس در ادبیات هم در ارتباط با دو خدای کوره سلن و هلیوس آپولون ذکر شده است. کتیبه ی ازمیر، حضور هلیوس آپولون را در محراب معبد ذکر کرده است. آپولیوس، آیینی را توصیف میکند که مطابق آن، خورشید در نیمه شب در دروازه های پروسرپینا بر آغازگر ظاهر میشود. به نظر میرسد این خورشید نیمه شب، پلوتون هلیوس بوده و در مقابل هلیوس آپولو به عنوان خورشید روز قرار داده شده باشد. بنابراین در یک تقسیمبندی ثانویه، آپولو و پلوتو به عنوان دو چهره ی مختلف هلیوس یا خورشید معرفی شده اند.:

“NERGAL-PLUTO (UNDERWORLD), MARS (OUR ANCESTOR) AND APOLLO (THE SKY)”: ARATTA.WORDPRESS.COM

توجه کنیم که پلوتو و پروسرپینا با لیبر و لیبرتاس تطبیق میشدند. بنابراین پلوتو یک تعریف از دیونیسوس است و مقابل هم قرار گرفتن آپولو و پلوتون به جای نور و تاریکی، با مقابل هم قرار گرفتن آپولو و دیونیسوس توسط نیچه من باب تجربیات هنری و اخلاقی و خصال انسانی در یک ردیف است. از روی همین برابر نهاد، آپولو در مقام اخلاق، مقابل پلوتوس که ازدیاد کننده ی ثروت و پول است نیز قرار میگیرد و تمام عیاشی های دیونیسوسی با جلوه های ریخت و پاش در زندگی ثروتمندان مترادف میشوند همانطورکه بر پرده ی سینما رخ میدهد. اینجا معلوم میشود چرا کیش مسیح از داخل سیستم پاپ های میترا درآمده است. میترای اخوت رومی، یک میترای زیرزمینی است و در داخل غارها و اتاق های تاریک پرستش میشود. بنابراین او نسخه ی زیرزمینی آپولو و معادل نرگال یا خورشید قلمرو زیرزمینی است. او به دلیل تصویر شدن به صورت ی یک آپولوی ساکن در قلمروی تاریک، همان آپولوی هایپربوریا و جلوه دهنده ی تاریکی جهان زیرین در تاریکی قطب شمال است. افسانه های قطب شمال، به افسانه های پیدایش جهان و آغاز جلوه گری خداوند مرتبط میشوند.

قطب شمال، به خاطر این که محل تنها ستاره ی ثابت جهان یعنی ستاره ی قطبی به نظر میرسیده است عمود جهان و محل بهشت عدن تلقی میشده است. آنجا جایی بوده که کوه خدایان یا درخت زندگی، آسمان را بالای زمین سر پا نگه میداشتند. ارتباط بهشت عدن با عمود جهان در افسانه ی اطلس غول نیزدیده میشود که همچون یک کوه، کره ی آسمان را بر دوش میکشد. چون دختران اطلس، کاهنه های سیب های طلایی باغ هیسپریدس بودند و یک مار از این درخت سیب محافظت میکرد که یادآور رابطه ی مار و درخت سیب در باغ عدن تورات است. هرکول برای به دست آوردن این سیب ها مجبور شد مدتی به جای اطلس، کره ی آسمان را بر دوش بگیرد و ازاینرو خود، نسخه ی سیار اطلس به شمار میرود. هرکول همچنین در کوه های اطلس در انتهای جهان، دو ستون بر افراشت و ظاهرا این دو ستون، مابه ازای دو پای خدای کوه مانندی است که عمود آسمان شده است. برخورد هرکول با دختران اطلس، همتای برخورد ادیسه با کالیپسو دختر اطلس در جزیره ی اگیگیا در «ناف اقیانوس کیهانی» است و نام کالیپسو نیز میتواند شکل دیگری از "الیمپوس" کوه خدایان و محل زندگی زئوس و خدایان دیگری شامل آپولو باشد. جان اونیل، دختر اطلس در ناف جهان را به این واقعیت وصل میکند که اصطلاح دلفوس به معنی ناف، بر روی دلفی محل معبد مقدس آپولو نیز مانده است. ناف دنیا یعنی مرکز دنیا. در جهان مسیحیت، اورشلیم مرکز دنیا شمرده میشده است، همانطورکه در خاورمیانه بابل، و در بین ترکمن های آسیای مرکزی، سمرقند مرکز دنیا شمرده میشده اند. دو ستون بوعز و یاکیم در معبد سلیمان در اورشلیم، جانشینان دو ستون هرکول در کوه های اطلس و مابه ازای پاهای اطلس و ریشه های کوه کیهانیند. برای تورات، این کوه، کوه صهیون و برابر با طور سینا است که در آن، خدا به صورت آتش بر قله ی کوه ظاهر شد. جای خدا را در معبد یهودی، آتش معبد گرفته است و این مبنای آتش پرستی در آتشگاه های زرتشتیان است. نکته ی جالب در همین رابطه، نامیده شدن آگنی خدای آتش در هند به نابهاس یعنی ناف است. مطابق یک روایت موفق هندو، مرکز دنیا، ستونی است که روی آن، آتشی به نشانه ی آگنی، شعله ور است. پیوند مرکز دنیا با ناباس یا ناف، در افسانه ی درآمدن برهما خدای خالق از داخل یک نیلوفر آبی دیده میشود که از ناف ویشنو زمانی که او روی آب های آغازین غنوده است میروید. این همان درآمدن گل نیلوفر آبی از درون آب و شکفتنش بر سطح آب است که با تشکیل جزیره ها در میان دریا دراثر برآمدن کوه های آتشفشان آتشین از درون دریا ایجاد میشوند و تصوری از چگونگی پیدایش زمین را نشان میدهد. در اساطیر یونان، پریاپوس خدای خفت و خیز جنسی، همدستی به نام توتونوس دارد که تاجی به شکل آتش و لباسی زنانه میپوشد. این نام، یادآور عنوان "توتانوس" است که نونوس مارسلوس، لقب هرکول شمرده است. مبنای این لغت، انتساب به "توت" به معنی پدر در زبان مصری است. زن پوشی توتونوس، اشاره به تبدیل او به الهه است. بنابراین فرم مادینه ی خدا، میتواند "ما توتا" الهه ی اوسک های ایتالیا باشد که نسخه ی اوسکانی آتنا یا مینروا الهه ی مردآسا و جنگاور رومی است. در «ما توتا»، جزو «ما» مخفف mater به معنی مادر است و «توتا» فرم مادینه ی لغت «توت» است. بنابراین «توتا» همان «ما» است. «ما» به صورت "مه" و "مات" معنی مرکز را میدهد و در یونانی از آن، MED به معنی میانه می آید که محل منتسب به آن MEDINA نامیده میشود و همین لغت را به صورت MEDINI در هند به معنی زمین می یابیم. در اروپا «ما» به عنوان لقب الهه، مخصوص کوبله الهه ی زمین فریجی است که نام معشوقش آتیس، از "آتا" به معنی پدر می آید. آتیس را یونانیان فریجیه «زئوس پاپاس» میخواندند یعنی زئوس پدر می خواندند، از ریشه ی اسکیتی «پاپا» به معنی پدر یا والد رئیس در خانواده، که در لاتین هم وارد و به «پاپ» مخفف شده است. نسخه ی لاتین آتیس، آتیوس است که همسرش آکا یا آکسیوس نام دارد؛ لغتیس که به راحتی میتواند همان اکسیس به معنی قطب باشد. این الهه به جای نیلوفر آبی افسانه ی هندی خلقت و به عنوان جنبه ی مادینه ی خدایی که در هند ویشنو نامیده شده است، متولد کننده ی خدای خالق است و از زمین در می آید تا در آسمان، خدا را ایجاد کند. پس آسمان از محل عمود جهان در قطب شمال ایجاد میشود و ستاره ی قطبی را در محل خود، مرکز چرخ آسمان میکند. آشور، خدای آسمان آشوریان، به چرخ تشبیه میشد. چرخ آسمان، میتواند در چرخ مقدس اورستس در دلفی مجسم شده باشد. دیونیسوس را چون خدایی کوهنشین بود، اوروس و اوریوس و اورستوس به معنی کوهستانی مینامیدند که اورستس میتواند صورتی از اورستوس باشد. پس شاید لغت اورانوس برای آسمان در یونانی نیز میتواند به معنی آنچه از اوروس یا دیونیسوس خدای کوه حاصل آمده است باشد. اما مرکزی که کل این تشکیلات کیهانی در زمین و آسمان را ایجاد کرده است، یک محیط برهوت یخ زده به نام قطب شمال است و این، دقیقا به خاطر تشبیه مرکز به ناف در بدن انسان است. چون ناف روی شکم قرار دارد و شکم، جایی است که تمام خوراک هایی که موجود زنده میخورد به آن میرود تا درآنجا تبدیل به انرژی و خون و چربی شود و در بقیه ی قسمت های بدن ذخیره شود. در مذاهبی مثل یهودیت و هندوئیسم که خدا آتش است و تقدیم قربانی به خدا، با سوزاندن گوشت قربانی در آتش انجام میشود، خون و چربی و انرژی که میسوزند و همراه آتش به هوا میروند، تجسمی از روحند برعکس گوشت سوخته ای که مانده و تجسمی از جسم فیزیکی است. بنابراین وقتی که کاهن، خود را وقف ناف/شکم دنیا میکند، مابه ازایش یک شکم پر از ضایعات بیماریزا در شکم یک حیوان است که کاهن آن را به خودش اختصاص میدهد و نیرویی که به قسمت های دیگر بدن حیوان رفته است را با قصابی جدا میکند و تحویل دیگران میدهد. نتیجه این که در همه ی شغل ها میتوان روحانیت پیدا کرد جز در کهانت. پیرو این تشبیه، خاخام های یهودی به طور سنتی قصاب بوده اند و موقع قرار گرفتن در محراب یهوه برای عبادت، پیشبند قصابی به تن میکردند.:

“THE NIGHT OF THE GODS”: JOHN ONEIL: PART OF “POLAR MYTHS”

به همین خاطر است که میبینیم در اسلام یهودی تبار، مرکز دنیا و بهترین جای دنیا، یک بیابان برهوت با یک معبد به نام کعبه است در شهری به نام مکه که روح دانشمندساز اسلام از آنجا به اطراف و اکناف جهان سفر میکند و در همه جا دانشمند تولید میکند الا خود این مکه؛ انگار شکمی باشد که بدنش را تغذیه میکند و خالی میشود. در روشنگری اروپایی، ریشه ی ادعایی آن یعنی یونان باستان با مرکز لایزالش دلفی، در عقب افتاده ترین منطقه ی اروپا بازسازی میشود و از آن فقط بحران اقتصادی و فساد سیاسی و تحجر مذهبی خبرساز میشود، و در یهودیت، مرکز دنیا، یک کشتارگاه انسانی به نام القدس یک محل دعوا در جایی به نام فلسطین است که جز جنگ و کینه های نژادی و مذهبی چیزی از آن خبر نمیشود، چون این ناف های جهان، قرار است شکم های پر از ضایعاتی باشند که روح خود را به بقیه ی دنیا صادر کرده اند. تمام این فلسفه بر این انگاره استوار است که محل حکومت نرگال در جهان تاریکی را با قطب شمال تطبیق کنیم که پیرو آن امکان ندارد این خرافات، در هزاران سال پیش در بیغوله ای در شامات که دورتر از شوش عیلام را نمیشناسد شکل گرفته باشند. یعنی این دین سازی، پروژه ای از عصر گسترش تجارت و نزدیک به ظهور مدرنیته است. ولی قدیمی نماییش مانع از آن میشود که مردم مترصد کشف روح صادره از مرکز در نواحی زیست خود شوند. پس خدای کاهنان قصاب، باید به طور مرتب، در آتش تجلی کند تا وجود روح اعلام شود و برای تطمیع خدای مرگ دوست به تجلی هم مدام باید با آتش، قربانی کشت تا خدا تطمیع شود. شاید مرگ مداوم افراد با سلاح گرم در سراسر جهان، همان تقدیم قربانی به خدا با آتش گشودن است. به نظر نمیرسد اصطلاح «آتش جنگ» سر خود ایجاد شده باشد. این وسط یک سوال باقی میماند: اگر همه چیز این مذهب، اینقدر مدرن است، چرا بزرگترین و عیان ترین مرکز دنیایس مدرن یعنی ایالات متحده ی امریکا اصلا برهوت به نظر نمیرسد؟ پاسخ احتمالا این است که امریکا چون اصیل ترین مرکز دنیا است، برهوت بودنش بنا بر فلسفه ی اصلی هم کمتر نمادین است؛ این است که امریکا به لحاظ مادی تامین معرفی میشود. شکم امریکا پر است، درست مثل تاکید بر شکم چاق امریکایی ها در میم های اینترنتی؛ اما در عوض، همیشه ممنلکتی سطحی پر از آدم های سطحی معرفی میشود؛ چون شکمی است که خودش روح ندارد و روح را باید از انواع و اقسام برون ریزی هایی که به کشورهای دیگر میریزد استخراج کرد؛ مثلا از اسلحه هایی که به دیگران میفروشد تا در جنگ ها و آشوب هایی که در این کشورها ایجاد میکند مدام خدا در آتش اسلحه ها جلوه کند.

روش شناسی ایرانشهر: چرا فکر میکنیم «سلام» گفتن بد است و «درود» گفتن خوب است؟

تالیف: پویا جفاکش

اثری از معبد ذوشری در پطرا، پایتخت نبطی ها در اردن

پوزیدون و آتنا خدایان آتن، چشمه ای برای این شهر ایجاد میکنند.

یک خرافه ی عامیانه و نه چندان جدی اروپایی که قطعا محصول گسترش تجارت و ازاینرو متاخر است میگوید پستان های مادر-زمین در نزدیکی دو شهر پاریس و پراگ قرار دارند. این قطعا یکی از محورهای اروپا-مرکزی است چون آدمیزاد به عنوان برترین و ایزدی ترین فرزند مادر-زمین باید در دوران نوزادی خود، در جوار پستان ها تغذیه شود و رشد کند یعنی این که محل رشد انسان در اروپا است و چون کسانی که این تصمیم را گرفته اند اشرافیت ژرمنی هستند که مدعیند همراه فرانک ها از شمال آلمان آمده اند نوزاد خیالی ما هم در شمال قرار گرفته است. این یعنی آن که فرج مادر-زمین که نوزاد را به دنیا آورده است حتی شمالی تر و در قطب شمال، تاریک ترین، آبی ترین و سردترین جایگاه شناخته شده ی سابق زمین و ازاینرو نزدیک ترین به هاویه ی نخستین است، بخصوص به هاویه ی نخستین نورس که بر اساس آن، جهان از یخ زدن آب به وجود آمده است. حالا خلقت نورس را با جمله ی انجیل که میگوید: «نخست کلمه بود و کلمه خود خدا بود» جمع آورید؛ میبینید نوزاد الهی که در بشر تجسم می یابد و میشود یهوه ای که به صورت عیسی مسیح از مریم دوشیزه متولد شد، یک زبان است که از باز شدن دو فک بیرون آمده و دو فک مزبور هم جایی لب های فرج مادر-زمین را گرفته اند. این زبان چیزی جز کوهستان مقدس عمود جهان در قطب شمال نیست، جایی که محور زمین است و به مانند نمادش ستاره ی قطبی دارای جایگاه ثابت است. فقط چنین ترکیب افسانه ای میتواند باعث نام گرفتن آن به ginnungagap در اساطیر نورس شده باشد؛ کلمه ای که به «صحبت کردن خلا اولیه» یا «خمیازه کشیدن خلا اولیه» معنی میشود و در هر دو حالت، منظورش، دهان باز کردن خلا است. در دایره المعارف اسکاندیناوی gripla محل جغرافیایی آن بین گرینلند و وینلند تعیین میشود ولی اضافه میشود که احتمالا خلیج آن از افریقا به وینلند میرسد. حالا محلی را در نظر بگیرید که از سمت شمال ظاهر میشود ولی رو به غرب و ازآنجا تا جنوب. آیا خشکی منتهی به آن میتواند چیزی به جز قاره ی امریکا باشد؟ از طرفی گوبراندور تورلاکسون اسقف ایرلندی منسوب به قرن 17 محل جینون گه گپ را یک آبراه باریک بین گرینلند و «پارس امریکا» تعیین کرد که بعضی مثل کرستن سیور، منظور از پارس امریکا را جزیره ی بافین میدانند. آیا این، توصیفی از یک خاستگاه بین اروپا و امریکا نیست، دو قاره ای که وضعیت جهان در قرون 19 و 20 را تعیین کردند؟! آیا این دو قاره را باید خاستگاه خدا در یک جهان بی نظم خواند؟ اما کدام خدا؟ از یک طرف، ظاهرا خدای یهودیت یعنی یهوه را داریم که در عیسی مسیح تجلی میکند و از طرف دیگر، مذهب عیسی از ترکیب یهودیت با کیش سول اینویکتوس/میتراس/میترا خدای اخوت لژیون های رومی فاتح یهودیه کپی شده است. درواقع اینها یک دوگانه ی جمع آمده در یک وحدتند. هر دو آنها خدایان رومیند، منتها یهوه همان جوویس یا ژوپیتر یا زئوس، خدای آذرخش و تمثال فرمانروایان است و میترا با هرمس و آپولو خدایان دانش و هنر تطبیق میشود. تفاوت عمده در ظاهر اینها است. میترا خدای خورشیدی بی ریش و زن مانند است و زئوس اغلب مردی کهنسال و ریشو ولی نیروومند، همان گونه که معمولا یهوه دیده میشود. با این حال، همانطورکه تورات نشان میدهد، یهوه برابر با ال علیون (ال بالاتر از همه) خدای کنعانی است و میتواند با ال خورشیدی ملقب به میشتارو یا میترا که همان الاگابالوس یا ال گبل خدای حمص است تطبیق شود. گبل هم برابر با جبل به معنی کوه و بلندی است و هم برابر با گیبیل خدای آتش آکدی. بنابراین ال گبل میتواند درست مثل یهوه که در کوه آتشفشان تجلی کرد هم در کوه تجلی کند و هم در آتش. الگبل حمص، در سنگ سیاه مدور خانه میکند که یادآور حجرالاسود خانه ی کعبه در بین مسلمانان است و مکعب شکل و سیاه رنگ بودن کعبه باز مرتبط با خانه کردن دیگر خدای خورشیدی یعنی ذو شری خدای نبطیان در سنگ سیاه مکعب شکل. ذوشری را هم میتوان به خدا آشور معنی کرد و هم به خدای بلندی ها که در صورت اخیر، مترادف الگبل است. آشور به معنی فرمانروا در برابری با میشو یا میش شارو (میشو شاه) که همان میشتارو یا میترا است، در بین آشوریان به "آشور میشتو" یا "آسورامستاس" نامبردار شد که این نام به صورت اهوره مزدا روی خدای زرتشتیان مانده است. معابد زرتشتی شبیه به مکعب هایی که داخلشان آتش برقرار است، یادآور به جانشینی آتش برای خورشید در خانه اش هستند. با این که بیشتر زرتشتیان در هند زندگی میکرده اند خانه ی اصلی زرتشتیان را ایران و مذهبشان را مذهب فرمانروایان پارس با ریشه ی ایرانی خوانده اند. در جنوب غربی ایران دو بنای مکعب شکل می یابیم که ابتدا به زرتشتیان و سپس تر به مذهبی نزدیک به زرتشتی گری نسبت داده شدند. یکیشان کعبه ی زرتشت است و دیگری که از آن معروف تر است مشهد مادر سلیمان که امروزه بدون هیچ دلیلی، قبر کورش پارسی خوانده شده است. در داخل قبر کورش، هیچ نوشته ی خط میخی یا پهلوی ای نیست ولی یک نوشته ی عربی اسلامی هست که رو به قبله قرار گرفته است و نشان میدهد که مشهد مادر سلیمان و کعبه ی قبله ی اسلامی همخانواده اند. قبر کنونی کورش، در قدیم، قبر مادر سلیمان شاه یهود تلقی میشد. دلیلش احتمالا این است که سلیمان یا سولومان، انتساب به "سلم" خدای آرامی را نشان میدهد و "سلم" از اضافه شدن "م" تعریف سامی به "سول" به معنی خورشید می آید. همانطورکه سنگ خانه ی الگبل، مادر او محسوب میشود، مشهد مادر سلیمان هم مادر محلی خدای خورشید یا سلم است و این سلم با سلام و اسلام و مسلم مرتبط است. با این حال، میبینیم که دوگانگی یهوه و میترا به همان گونه که در دوگانگی دو ملت دشمن روم و یهود ضرب شده است، اسلام را هم به دوگانه ی زرتشت و اسلام و به دنبالش دو ملت متخاصم عرب و عجم تقسیم کرده است. این دوگانه تا قبل از جنگ ایران و عراق، در بین عموم اعراب و ایرانیان به جز غربگرایان چشم به دهان مستشرقین غربی جایگاهی نداشت و جالب اینجاست که خود جنگ ایران و عراق که با توطئه های غربیان شکل گرفت، حالتی نمادین در اشاره به اصل واحد دو فرهنگ عرب و ایرانی پیدا کرد چون دعوا بر سر نواحی مورد اختلاف عراق و ایران در مرزهای عرب نشین دو کشور بود. اهمیت مسئله در این است که عراق، تختگاه حکومت پارس تلقی میشد و اگرچه یک سرزمین سامی نشین بود که عربی شدنش پس از اسلام به سهولت به وقوع پیوست، در کتاب های درسی ایران ادعا میشود که زبان فارسی دری (زبان رسمی امروز ایران) در مدائن در عراق پیدایش یافته ولی در آسیای مرکزی و منطقه ی موسوم به خراسان بزرگ (شامل ایران شرقی) رشد و توسعه یافته و بلاخره به همراه شعر فارسی، به غرب ایران سرازیر شده است. مدائن یا تیسفون، جانشین بابل مرکز پیشین عراق تلقی میشود و اینجاست که دوباره دوگانگی یهوه آشکار میشود. چون ال خدای ابراهیم که بعدا یهوه نامیده شد همراه ابراهیم از بابل به کنعان منتقل شده بود تا ازآنجا به صورت یهوه و به همراه مسیحیت، به اروپا سفر کند و درآنجا مقر خود را بیابد و این درحالیست که در تورات، بابل یک سرزمین شرور است. پس اینجا خدای مسیحیت به دو صورت بهشتی و این دنیایی تقسیم میشود. در صورتی که این دنیا با اسلامی تطبیق شود که ادعای بازگشت به دین ابراهیم قبل از تحریفش توسط یهودیت و مسیحیت را دارد، بهشت جناح مقابل نیز نه بهشت آسمانی اسلام بلکه بهشت یونانیان در شمال دور هایپربوریا است که میتوان گفت همان دروازه ی تولد کلمه در خاستگاه اروپا و امریکا است و برخورد دنیای انسان های معمولی با آن، همان برخورد ژرمن های شمالی با کلت های دروئیدی در جنوب است که یکی از کلتی ترین جلوه های آن، در برخورد کونلا پسر con شاه ایرلندی با دوشیزه ی فیری (پری) آشکار میشود. این دوشیزه که فقط کونلا او را میبیند به شاهزاده ابراز عشق میکند و شاهزاده را به رفتن با او به سرزمینش قلمرو جاودانگان دعوت میکند. شاه که از صدای فیری ای که نمیبیند نگران شده است بلافاصله کوران coran کاهن دروئید خود را احضار میکند. کوران با خواندن ورد و طلسم، فیری را فراری میدهد اما فیری قبل از رفتن، سیب سرخی را به میان دستان کونلا می اندازد. کونلا در طول روز مرتبا به سیب نگاه میکند و بلاخره تصمیم میگیرد آن را بخورد. ولی متوجه میشود هر بار که سیب را میخورد آن دوباره به حالت اول برمیگردد و تمام نمیشود. یعنی سیب واقعا از سرزمین جاودانگان آمده است. کمی بعد، کونلا مجددا هدف دعوت دوشیزه ی فیری قرار میگیرد. شاه دنبال کوران میفرستد تا بیاید و فیری را فراری دهد اما قبل از این که فرصت این کار پیش بیاید، کونلا سوار بر قایقی همراه فیری در میان امواج آب ها ناپدید میشود و دیگر کسی خبری از او به دست نمی آورد. در این داستان، قوی تر بودن کاهن دروئید از زن جن است که قابل توجه است. این در اسم او مستتر است. coran یکی از صورت های نوشتاری لغت آرامی "قرآن" به معنی تلاوت و چیز قابل قرائت یعنی کتاب یا دعا است و در تجسم های خرافی غربیش، برابر با طلسم خوانی برای دور کردن اجنه است و جالب این که این تا همین دهه های اخیر، تنها کاربرد کتاب مقدس مسلمانان موسوم به "قرآن" در دنیای اسلام بوده است. بنابراین کوران دروئید، تجسم روح قرآن یا کهانت در یک فرد است و به همین دلیل است که به عنوان یک اسم، کاربرد چندانی در ایرلند نداشته است. با این همه درست مانند تمام اسامی و اصطلاحات مذهبی که در جابجایی خود، معانی لغات مشابه بومی را در خود جذب میکنند، کوران نیز با مفاهیم ایرلندی-اسکاتلندی کلاغ و نیزه جمع آمده که معانی کلمه ی cor در ایرلند هستند. نکته ی جالب این که در یونانی دورووس به معنی نیزه و همان کلمه در زبان مقدونیه به معنی درخت بلوط است و این هر دو با لغت دروئید مرتبط میشوند که معنی درخت پرست یا پرستشگر درخت بلوط را میدهد. مانند قرآن که روح درستی است، دروئید نیز با لغت truth به معنی درستی مرتبط است و truth قبل از درستی، معنی سختی میدهد چون از drus و tree به معنی درخت درآمده است. عجیب این که "دار" نسخه ی فارسی درخت هم منشا لغت فارسی مشابه doros یا "درست" است. علاوه بر اینها فراماسون های غربی مثل هانری کوربن، اصل اسلام را در اسماعیلی های درس آموز به تمپلارها یا بنیانگذاران فراماسونری غربی میشمرند که دروزی های لبنان و سوریه جانشینان آن شمرده میشوند و آوای لغت دروز نیز دور از دروس و دروئید نیست و این درحالیست که علاقه ی عجیبی به پیوند زدن مذهب اسماعیلی به ایرانی ها و بقایای زرتشتی گری وجود دارد. اما از همه ی اینها جالب تر فرقه سازی پیرامون "دروس" یا درخت است که اتفاقا کاملا رومی است و با لغت لاتین drudus جلوه می یابد که معادل fidus به معانی وفاداری، قابل اطمینان، و امنیت است. درودوس در کلمه ی فارسی "درود" جلوه گر میشود که ادعا میشود به پادشاهان نثار میشد؛ به گونه ی "درود بر پادشاه" یعنی اعلام وفاداری به پادشاه. اعلام وفاداری یعنی آمادگی برای قربانی شدن در راه پادشاه، و ازاینرو "درود" با لغت "دریدن" به معنی پاره پاره کردن بدن یک موجود زنده یا غیر زنده مرتبط است چون تنها موجوداتی که به عنوان فاعل "دریدن" مشخص میشوند و "درنده" نام میگیرند، حیوانات گوشتخوار و یا جانوران قدرتمندی هستند که با دندان، رقیب خود را زخمی میکنند چون این موجودات، الگوهای شکارگری و جنگندگی بشر اولیه و ازاینرو خدایان او بوده اند و بنابراین به نظر میرسد جانوری که توسط حیوان درنده دریده میشود، در راه او قربانی شده است. ترکیب شاه، درودگران و درندگان، یادآور جهانی ترین تمثیل حیوانی قدرت یعنی شیر است که تقریبا در سراسر زمین، «سلطان درندگان» شمرده میشود و کشته شدن حیوانات دیگر برای سیر شدن او، یادآور قربانی شدن مردم دون پایه در راه اهداف حاکمان کشورها است. با این معنی سازی و از یک نظرگاه غربی، به نظر میرسد اسلام و ایران –که این روزها مرتبا ادعا میشود دومی اولی را ساخته است- قلمروی زمینی هستند که در آن، کشته شدن در راه خدا، فقط کشته شدن در راه یک حاکم یا رئیس فرقه است که خود را جانشین خدا نشان میدهد درحالیکه غرب بهشتی مدت ها است با به رسمیت شناختن آزادی انسان و رها کردن اذهان انسان ها از سیطره ی استبداد و مغزشویی حاکمان مذهبی، از این منجلاب عبور کرده است. اما چیزی که اسطوره سازی مدرن غرب به آن اعتراف کرده است پیشینه ی مذهبی کل این اسطوره و استواریش بر دوگانگی خدا است که اگر خدای بهشت، یهوه ی دوچهره باشد، هر دو سیرت و صورت خدا در غرب جایزند. پس هم به مردم آزادی فکر داده میشود و هم اطلاعات خاصی برای مردم برجسته میشود که مردم با تجزیه و تحلیل آنها همان نتیجه ای را بگیرند که رهبران غرب میخواهند و اینطوری در کمال آزادی اندیشه و با چشم های باز، در راه مقاصد رهبران غرب قربانی شوند، روشی که بعد از گرفتن جواب مثبت در اروپا و امریکا، مانند کلام الهی از این دو فک خدا به تمام جهان جاری میشود.:

“tongue of god”: john frank: hxmokha: 4/6/2017

جان اونیل، در جدولی، لغات «دروس»، «دروئید»، «درودوس» (مترادف فیدو)، truth و true را با هم در کیش ستایش درختان متحد و آن را مرتبط با افسانه ی درخت کیهانی دانسته که گاهی به جای کوه کیهانی، محور جهان در قطب شمال است. بنابراین همه ی آنها را با لغت dhruva که نام هندی ستاره ی قطبی است جمع آورده است و لغت اخیر را معادل دروپا از شخصیت های مونث اساطیر یونان برابر گرفته است که هم معشوقه ی آپولو خدای هایپربوریا است و هم معشوقه ی هراکلس یا هرکول، قهرمان مشهور. چون هرکول یک بار به جای اطلس، آسمان را روی دوش خود گرفته و عمود جهان شده است، نسخه ای دیگر از خدای عمود جهان در قطب شمال به شمار میرود و بنابراین دروپا هم تجسم مادی او به صورت یک کوه یا درخت است. از این جهت، دروپا نسخه ی دیگری از دافنه است، زنی که مورد عشق آپولو قرار گرفت و برای فرار از تجاوز آپولو به درخت تبدیل شد. دروپا معمولا همراه نیمف های دریاچه های دارای لوتوس یا نیلوفر آبی بود و خود نیز تجسمی از لوتوس به شمار میرفت. ازاینرو لغت دروئید از طریق او به دریادها یا پریان آبی یونانی مربوط میشود. دریاد، خود، فرم تکثیر شده ی دریاس dryasدختر فاونوس خدای بزمانند لاتینی و معادل پان ارکادیایی است. به روایتی، لاتینوس شاهی که لاتینی ها نام از او گرفتند پسر فاونوس بود و فاونوس خود پسر پیکوس بود. پیکوس خدایی است که نامش به معنی قله است و درست مثل اطلس و هرکول، فرم شخصیت یافته ی عمود جهان است و از طرف دیگر، نامش با pike به معنی عصا مرتبط است. عصا نماد شیخوخیت و درنهایت سلطنت است و چون فرم اولیه ی عصای شیخوخیت، شاخه ای از درخت است، صاحب خود را شعبه ای از شجره ی الوهیت و عمود جهان نشان میدهد. کلمه ی به کار رفته برای قطب شمال و عمود آن، axis است که نام پسر ساتورن یا زحل، سرور جهان در قبل از ریاست ژوپیتر است. بنابراین همانطورکه عمود جهان فرزند و جانشین ساتورن است، نسخه ی انسانیش یعنی شاه هم جانشین فاونوس است و فاونوس فرم زمینی تر ساتورن را نشان میدهد. در همین تداوم جانشینی، همانطورکه شاه جانشین خدا و مامور مسلح حکومتی جانشین شاه در بین مردم میشوند، عصای سلطنت با نیزه ی سرباز جانشین میشود و اتفاقا دوری ها که بانیان یونانیان تاریخی شمرده میشوند نامشان از dor به معنی نیزه می آید که بی ارتباط با دروس به معنی درخت نیست. شهر آتن، که در دامنه ی تپه ی اکروپولیس به عنوان یک نسخه ی بومی شده ی کوه کیهانی قرار داشت، نام خود را از الهه آتنا میگرفت که معمولا همراه یک نیزه نشان داده میشد. تصور میرفت که آتنا با زدن نیزه اش به زمین، آب یک چشمه را برای استفاده ی مردم در آن محل، جمع آورده است. درختی به نام پان دروسوس در آتن، وقف پرستش الهه آتنه پولیوس بود که این نام باید مرتبط با pole به معنی قطب باشد. بنابراین آتنا و نیزه اش درست مثل دافنه تجسمی از الهه ی درخت کیهانی بودند.:

“the night of the gods”: john oneil: chap27

جانشینی درخت کیهانی با لوتوس، برآمدن گیاه دراز از درون دریا را به یاد می آورد و توجه به این مسئله دارد که قطب شمال، یک دریای یخ زده است و زمانی یخ زده نبوده است. برآمدن لوتوس روی دریا در آغاز کیهان، یادآور صحنه ی درآمدن لوتوس از ناف ویشنو خدای هندو است زمانی که او روی بدن مار هفت سری که بر آب های آغازین شناور است خفته است و از این لوتوس، برهما خدای خالق برمی آید و دنیای نوین را می آفریند. در همین زمان، لاکشمی همسر ویشنو در کنار او است ولی نقش خاصی ندارد. علت این است که او خود لوتوس است و برآمدنش از اژدهای هفت سر در ارتباط با تصاویر بابل فاحشه به صورت زنی نشسته بر اژدهای هفت سر آخرالزمانی مسیحیت است. برهما فرزند لوتوس همان آنتی کریست فرزند بابل فاحشه است که با رقم زدن آخرالزمان، دنیای جدید را ایجاد میکند و اگر این دنیای جدید از محور اروپا-امریکا متولد شود پس تا حالا رقم خورده است. بنابراین دریای قطبی جانشین بابل است و لایه های یخ شناور بر آب که گاهی شبیه پولک های یک خزنده ی عظیم به نظر میرسند نسخه ی جدید اژدهای شناور بر آبند که از مشاهده ی تمساح ها و مارهای غولپیکر سرزمین های گرم جنوبی تخیل شده است. این اژدها هفت سر دارد همانطورکه صورت فلکی دب اصغر به عنوان محل ستاره ی قطبی، صاحب 7ستاره شمرده میشود و این 7ستاره جانشین 7 طبقه ی آسمان با 7سیاره ی معروف بابلی در آنها هستند که به صورت زیگورات های 7طبقه ی بابلی، بازسازی میشوند. افسانه ی برج بابل که زمین را به آسمان میدوزد از روی این زیگورات ها ساخته شده است و اژدهای شناور و ویشنوی روی آن در وسط دریای آغازین، خشکی ایجاد شده از عقب رفت سیل نوح هستند که بابل در آن بنا میشود. تفاوت در این است که بابل، برجی است که تخریب شده است و دروازه ی قطبی که به خاستگاه ژرمن ها و اشرافیت ها و حکومت های اروپایی-امریکایی تعبیر شد، با جانشین کردن درخت زندگی با آن، محل بهشت جاویدان شمرده شد. از این پس، بابل به عنوان خاستگاه و نماد تمدن مذهبی خاورمیانه، نمادی از تخیلات خرافی ساخته شده توسط خود مردم بود که مثل برج بابل به هم سوار میشد تا آدم ها را به آسمان برساند و آخر هم بی آن که به جایی برسد سقوط میکرد. درحالیکه مجموع اروپای ژرمنی و ادامه اش در امریکای شمالی، دروازه ی بهشت برین بود و هرچه از آن میرسید حقیقت مطلق بود.

زمانی که در خاورمیانه دعوای عرب و عجم پیش آمد و همنژادی ایرانی ها با ژرمن های قطبی مطرح شد، این خیالات بی سند و مدرک پدید آمد که هرچه در ایران باستان بوده است، مشابهش در غرب مدرن هست درحالیکه در غرب، در هر فرصتی پیروزی های یونانی ها بر ایرانی های باستان جشن گرفته و این پیروزی ها پیروزی غرب بر شرق و باعث نجات تمدن بشری شمرده میشد همانطورکه دو ماراتون از روی افسانه ی یکی از این پیروزی ها در دشت ماراتون ساخته شد. یکی از معضلاتی که این پیشینه ی کاملا مذهبی برای تفکر نرسیده ی ایرانی به وجود آورده است این است که اینطوری تمام آدم های اروپا و امریکا فرشتگان بهشتی و ازاینرو صاحب وحی منزلند و این درحالیست که در عقاید گروه های متفاوت متفکران غربی، تفاوت ها و تضادهای بسیار بارزی وجود دارد و خشکه مذهبی هایی که فکر میکنند کل شیعه با کل غرب در جنگ است، در این انحراف حزب اللهی از مدرنیته ی پهلوی، شاگردان روشنفکران به قول خودشان غربزده اند. عدم آشنایی بیشتر ایرانیان با غرب، باعث شد تا آنهایی که آگاهند هر عقیده ای را که به «صلاح» باشد از غرب بگیرند و فقط با اضافه کردن یک نام غربی به عنوان مبدع آنها، آن نظریات را ایزدی جلوه دهند بی این که مردم بدانند غربی مزبور، دوست است یا دشمن، و یا نظرش چقدر در ایران قابل اجرا است. این گونه بود که مدام ایده های غربی متضاد به ایران وارد و هر کدام بسته به آمادگی ذهنی ایرانی ها از آنها تحریف و معوج شدند و «ایران» را شتر-گاو-پلنگی کردند که نه سرش پیدا است و نه تهش.

این ایراد فقط بعد از انقلاب فهمیده شد زمانی که لیبرال ها و مارکسیست ها هر کدام با تکیه بر متفکران خاصی که به زودی تضاد و دشمنیشان مشهور شد با هم مجادله کردند و این مجادله ها از تریبون تلویزیون ایران پخش شدند و این، در شرایطی بود که گروهی دیگر از نام های غربی که اسلام را دشمن ایران خوانده و به ستایش ایران قبل از اسلام پرداخته بودند بدنام شده بودند. پس از آن و در همان آغازینه های نظام انقلابی در دهه ی شصت، بازمانده های نظام فکری رژیم پیشین که دیگر نمیتوانستند ارتباط تقدس غرب و همنژادی خیالی ایران و اروپا در تفکرات رژیم پیشین را انکار کنند وبا خالی شدن دستشان از همگون کردن غرب به صورت یک بهشت مقدس، دیگر پشتوانه ای برای تداوم نظم پیشین در ایران پساانقلابی نداشتند ناچار شدند کلیت حاصل را با دشمن فکری نظام پیشین یعنی مارکسیسم که ترکش هایش پس از انقلاب، بسیار دوررو شده بودند توجیه کنند چون مارکسیسم مدعی بود که هر ایده ای فقط در شرایط مادی موجه کننده ی آن، موفق میشود و این امکان وجود داشت که با مارکسیسم، کل تفکرات بومی و وارداتی موجود را قطعه های مختلف یک ماشین امکان ساز واحد وانمایاند. اما مارکسیسم در سویه ی موجودش چنان تک بعدی شده بوده که برای این کار باید به ابتدای مارکسیسم در انتهای هگلیسم بازگشت میشد و این همان کاری بود که یکی از پژوهندگان مارکسیسم در آن دهه یعنی سید جواد طباطبایی انجام داد. طباطبایی نظام نژادی ایران در معرفی مدرن پهلویش را به یک نظام باز تبدیل کرد اینطوری که ایران نژادی را با "ایرانشهر" جایگزین کرد که هر کس داخلش میشود فارغ از این که یونانی و عرب و ترک باشد خودبخود ایرانی میشود و با همین وضعیت، نظریات اروپایی هم وقتی وارد ایران میشوند از برایند خود با وضعیت قبلی، یک چیز ایرانی از آب درمی آیند که در هر حال، چیز خوبی است انگار ایران یک خدا است که هر چیزی که تویش برود خود به خود خدایی میشود.

پس زمینه ی راستین این ایده ی توسعه گر بسیار موفق، فقط در همین اواخر و وسط تسویه حساب های سیاسی، مورد اعتراف قرار گرفت. داستان از آن قرار بود که بعد از مرگ سید جواد طباطبایی، مصاحبه ای با قید «منتشر نشده» با وی و به سال 1389 از سوی شخصی به نام «علی عظیمی نژادان» منتشر شد که مورد توجه زیادی قرار گرفت و مجله ی سیاستنامه از نشریات مروج ایدئولوژی ایرانشهری طباطبایی که هرچه میگذرد، تندی و عصبیت لحنش به تندی و عصبیت قلم و زبان طباطبایی نزدیک تر میشود، در شماره ی 30 خود در بهار 1403 واکنش بسیار تندی به آن نشان داد. این واکنش به صورت مقاله ای به نام «ناآشنایی و ناشی گری: درباره ی وثاقت علمی یک "مصاحبه ی منتشرنشده" با شادروان جواد طباطبایی» به قلم مصطفی نصیری بروز کرد. وی که از کشف هویت عظیمی نژادان به عنوان «مجری-کارشناس تلویزیون» بسیار به وجد آمده و با همین عنوان، بیسوادی مصاحبه گر را اثبات کرده بود، درحالیکه این شخص را به عنوان یک حکومتی تا حد دشمن خطرناک طباطبایی برجسته میکرد، همزمان به انکار تایید نظام آخوندی توسط طباطبایی در سال هایی که این مصاحبه در آنها رقم خورده است پرداخته و نوشته است:

«عظیمی نژادان در مقدمه ی مصاحبه ی مورد نظر، دکتر طباطبایی را در زمره ی "جدی ترین، تاثیرگذارترین و در عین حال پرکارترین نظریه پردازان ایرانی در سالیان اخیر" دانسته که "آثار مختلف او در دهه های گذشته تاثیرات فراوانی را در عرصه ی فرهنگ و اندیشه بخصوص در زمینه ی تاریخ اندیشه ی سیاسی در ایران بر جای گذاشته" و "بسیاری از مفاهیم و عباراتی که توسط او ساخته و پرداخته شد (هکذا فی الاصل) مانند زوال اندیشه ی ایرانی، نظریه ی انحطاط، امتناع اندیشه ی سیاسی بر مبنای عرفانی، تصلب سنت، تاریخ عدمی، شرایط امکان، شرایط امتناع، ایدئولوژی های جامعه شناسانه و نظریه ی ایرانشهری در مجامع دانشگاهی و فرهنگی و رسانه ای ایران بازتاب گسترده ای پیدا کردند." اما این کارشناس مجری صدا و سیمای جمهوری اسلامی، لختی پس از انتشار مصاحبه با مقدمه ی مزبور، رویکرد تخریبی غیر قابل تصوری را درباره ی شادروان طباطبایی اتخاذ کرد و توهین را چنان بالا گرفت که در مدت بسیار کوتاهی، آن فقید را صراحتا "یک شیاد" نامیده که "تقدیرنامه از بیت رهبری" دریافت کرده است؛ وانگهی "تقدیرنامه" تعریف مشخصی دارد که عبارت از قطعه کاغذی با شماره و تاریخ و موشح با امضای بالاترین مقام یک دستگاه است که برای قدردانی از زحمات و خدمات اجرایی یا مساعی علمی و پژوهشی کسی صادر میشود. علی هذا، پیرو پی گیری از خانواده و دوستان بسیار صمیمی و نزدیکان شادروان استاد طباطبایی، اثری از چنین تقدیر نامه ای پیدا نشد.» (ص9-338)

دراینجا نویسنده بدون این که جمله ی خاصی از عظیمی نژادان را برجسته کند، برای پاسخ گفتن به «کسان دیگری که این انتقاد را مطرح میکنند که استاد طباطبایی درباره ی نقش برخی از علمای همراه مشروطیت، نقش و جایگاه روشنفکران عصر مشروطه را در سنجه با علمای آن عصر تنزل داده است»، فرصتی پیدا میکند و به جای طباطبایی که دیگر نیست، پاسخی را که طباطبایی نداد را میدهد و مینویسد: «در برابر اتحاد شیخ فضل الله و محمد [علی] شاه قاجار... اهمیت علما در گذار از این مرحله در این بود که مغالطه های شرعی شیخ فضل الله را روشن کردند، نه این که آنها نظریه ای برای آزادی و حکومت قانون ارائه داده باشند.» (همان: ص339) و بدین ترتیب معلوم شد «فقه» و «علما» به عنوان یک بخش از تولیدات پساوارداتی «ایرانشهر» دارند از اتوبوس ایرانشهر طباطبایی پیاده میشوند. این نه خیانت به طباطبایی است و نه سندی بر دورویی طباطبایی، و نصیری هم اصلا از بابت آن خجل نیست، چون اتفاقا یکی از اتهاماتی که عظیمی نژادان وارد میکند، پیرامون سوال عظیمی نژادان حول روش شناسی طباطبایی است، حاشیه ای مهمتر از متن که نشان میدهد شاگردان طباطبایی پیرامون این گونه مواقع چه چیزی برای خلاصه کردن ایدئولوژی طباطبایی در آستین دارند:

«عظیمی نژادان اگر اندک آشنایی هایی با نظام فکری دکتر طباطبایی داشت، به ویژه ادعای "هگلی بودن طباطبایی" را اندکی بررسیده بود، باید میدانست که در نظام فلسفی هگل، روش چیزی جدا از موضوع نیست و دیالکتیکی بودن امری، به این معنی است که آن امر و مجموعه متغیرات مرتبط با آن، در هر "آن" ی، در وضعیتی غیر از وضعیت لحظه ی قبل است و منطق ثابتی برای توضیح همه ی آنات وجود ندارد. در پارادایم قدیم، روش جدا از موضوع و به مثابه مقدمه ای برای آن بود. همچنان که در فلسفه ی قدیم که متاثر از ارسطو بود، منطق صوری مقدم بر فلسفه بود. اما فلسفه ی جدید به مثابه "راه"ی است که هیچ آیین نامه و دستورالعملی مبنی بر شیوه ی درست راه رفتن وجود ندارد تا رهرو پس از یادگیری درست آن، پای در راه بگذارد. مارکس خیلی تلاش کرد تا روش هگلی نامبردار به دیالکتیکی را از موضوع اندیشه و فلسفه ی او [یعنی هگل] انتزاع کند و در زمینه و موضوع دیگری به کار گیرد، یا به ادعای معروف، هگل کله پا را روی دوپا بایستاند، اما چیزی جز شکست نصیب او نشد. اگر عظیمی نژادان اندک ورودی در این مقدمات داشت، برای پی بردن به روش شناسی طباطبایی، هرگز او را مورد استنطاق قرار نمیداد.» (ص340)

درواقع روشنفکری ایران هم مارکسیست شده بود تا مثل مارکس که میخواست فضای فیزیکی-ذهنی سازنده ی اندیشه های یک مدافع اشرافیت های غربی یعنی هگل را سروسامان دهد، فضای فیزیکی-ذهنی بی سر و ته ایران مدرن را که در آن معلوم نیست کدام فکر از کدام روش در می آید و موقع عمل، با کدام فکرها و روش های درآمده از ناکجا تضاد و برخورد انفجاری پیدا میکند، سر و سامان دهند و به مانند مارکس در این صحنه شکست خوردند و ازاینرو مارکسیسم به عنوان یک مکتب غربی از ایران حذف شد تا میراثش به عنوان بخشی از تفکر غالب «ایرانی» یا «ایرانشهری» درآید و حالا این ایرانشهر جذاب طباطبایی چیست؟ یک فضای ضد اسلام که در آن، مردم تحت تاثیر شعارهای عدالت محور مارکسیسم، خواستار بازگشت به حکومت مارکسیست کش پهلوی هستند و برای دشمنی با استبداد رژیم اسلامی، به جای "سلام" (به معنی آرزوی سلامتی برای طرف مقابل) بر طرف مقابل، "درود" میفرستند بدون این که بدانند "درود" یک نوع چاپلوسی به قدرت است و وقتی هم به آنها بگویی معنای سلام چیست، میگویند "سلام" یعنی «تسلیم شدن»، چون همان علمایی که اینها دروغگویشان میخوانند به دروغ گفته اند سلام یعنی تسلیم شدن، و اینها حرف همان «دروغگو» ها را باور کرده اند. مشکل این است که بر اساس تعریف مدرن از ایران، ما هیچ حقی برای زیر سوال بردن علما به عنوان دروغگو نداریم چون به قول طباطبایی و شاگردانش « روش چیزی جدا از موضوع نیست و دیالکتیکی بودن امری، به این معنی است که آن امر و مجموعه متغیرات مرتبط با آن، در هر "آن" ی، در وضعیتی غیر از وضعیت لحظه ی قبل است و منطق ثابتی برای توضیح همه ی آنات وجود ندارد.»! کاملا هگلی، کاملا غربی، ولی از دید روشنفکری مدرن، کاملا ایرانی. پس لطفا باور کنید که روشنفکران ایرانی که به جمهوری اسلامی انتقاد میکنند ایرانی نیستند چون معنی ایران را نفهمیده اند و باور کنید که این روشنفکرها ریاکارند چون به تعریف خودشان از ایران پایبند نیستند. خانم ها، آقایان؛ به ایرانشهر خوش آمدید!

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷