خدا: سلاح اشراف بر ضد مردم که مدام به سمت مردم برگشت میکند.

تالیف: پویا جفاکش

در سال 1940 زمانی که گسترش ایدئولوژی های اتمیسم و مادیگرایی و تقلیل انسان به جسم با انکار روح، با افزایش جنگ های مخرب و قتل عام های ددمنشانه ی گسترده در اروپا ارتباط مستقیم یافت، سیمون ویل، مقاله ای به نام "ایلیاد یا شعر زور" منتشر کرد که در آن، سعی نمود پیوند زورگویی و خشونت با فقدان روح را در توصیفات صحنه های جنگ در ایلیاد هومر بیابد. نویسنده استدلال نمود که اجساد قربانیان در میدان جنگ، نه لزوما کشته های واقعی بلکه آدم هایی را نشان میدهند که از شدت غلبه ی غضب و خشونت و بی فکری بر آنها روحشان مرده و تفاوتی با ماده ی بیجان ندارند. ویل، به صحنه های توصیف عنان گسیختگی اسب ها بعد از مرگ سوارانشان در ایلیاد توجه ویژه نشان داده بود. مرکب های اعمال خشونت زنده مانده و از همیشه جاندارتر بودند و سوارانشان تبدیل به "شیء" شده بودند. صحنه ی قتل هکتور هم چنین تضادی دارد. پس از این که آشیل، برای گرفتن انتقام قتل معشوقش پاتروکلوس به دست هکتور تروآیی، هکتور را کشت، جسد هکتور را به ارابه بست و در میدان تاخت. ایلیاد میگوید چهره ی سابقا جذاب هکتور در آن زمان دیگر هیچ حسی در بیینده ایجاد نمیکرد. این هم میتواند کاملا نمادین باشد. افزایش خشونت و زورگویی، جذابیت یک فرد محبوب را در بین اطرافیانش از بین میبرد. او اکنون شیئی در تملک دشمن خود است و این دشمن، یک ارابه ران است؛ شاید ارابه ران ذهن. در کاتوپانیشاد آمده است که حواس انسان مانند اسب های قدرتمندی هستند که اگر به درستی توسط ذهن کنترل نشوند و به افسار آن درنیایند، میتوانند به دنبال خواسته های خود فرار کنند و کالسکه ی روان انسان را واژگون کنند. در داستان ارجونا شاهزاده ارجونا به خود برتر انسان تشبیه میشود و ذهن، کریشنا است که اسب های ارابه ی او را کنترل میکند. کریشنا ظاهرا یک ارابه ران معمولی است ولی ارجونا به زودی میفهمد او خداوند ویشنو است که به این شکل درآمده است. در نگاره ها کریشنا بین ارجونا و اسب ها حائل شده و حکم میانجی آنها را دارد. تصویر کریشنای ارابه ران در حال کشیدن اسب ها دنباله ی تصویر خدای خورشید در حال راندن ارابه ی اسب های خورشیدی است که در اساطیر یونانی به آپولو و هلیوس نسبت داده میشود. سقوط فائتون پسر هلیوس از اوج آسمان در اثر عدم توانایی کنترل اسب های خورشیدی داستان مشهوری است. پیرو ارتباط دادن این تماثیل، متوجه میشویم فائتون تمثیلی از یک الوهیت رشد نایافته است که در اثر عدم توانایی کنترل حواس مادی فرد، سقوط میکند و شک گرایی افراطی ای را بر او تحمیل میکند که سبب عدم تعادل روانی فرد میگردد. این که فرد باور داشته باشد میتواند تعادل خود را بازیابد در حکم رستاخیز خدای مرده پس از مرگ او است. در داستان مسیح، میبینیم که توماس شکاک، تنها حواری ای است که رستاخیز عیسی مسیح را باور ندارد. او نماد شک گرایی مادی است و چنین شکاکی ای خود ناشی از دور شدن از تمثیل و اشتباه گرفتن خدا با موجودی مادی است که جسمش پس از مرگ خاک میشود. در عین حال، این شک گرایی نیمه ی تکمیل کننده ی ایمان برای بهتر کردن آن هم هست چنانکه نام توماس از توم به معنی همزاد و مکمل می آید چون او نیمه ی تکمیلی مسیح به نشانه ی ایمان است و این دو نیمه های مقابل و پارادوکسیکال خدایی واحد یعنی تموز/تامس/توماس هستند که خدای فصل ها و گیاهان است و مانند مسیح همراه خزان و بهار طبیعت، مرگ و رستاخیز میکند. این بهار و خزان در طول روز هم با غروب و طلوع خورشید بازآفرینی میشود و میتوان آن را در اساطیر مصری به صورت رستاخیز ازیریس خدای خورشیدی پس از مقتول شدن و به شکل اوروس/هوروس بازیافت. نام اوروس به صورت اروس خدای عشق هم دیده میشود که امروزه بیشتر تحت نام لاتینش کوپید خوانده میشود. این خدای کودک سان بالدار به مانند خداوند یهودی-مسیحی، خود را از همسرش پسوخه (سایکه) که نامش به معنی روان فرد است پنهان میکند. روان به هویت شوهرش شک پیدا میکند و تحت بدگویی های خواهرانش مظنون میشود که او یک اژدها باشد. تلاش او برای دیدن اروس، باعث ناپدید شدن اروس (خدا) از زندگیش میشود و زندگی پسوخه بی معنا میگردد. او مجبور میشود بردگی آفرودیت/ونوس که الهه ی لذت های دنیوی و مادر اروس است را نماید که درنهایت باعث مرگ پسوخه یا روان میگردد تا این که اروس او را دوباره زنده میکند و به نزد خود میبرد. درواقع رفت و بازگشت اروس نسخه ی دیگر مرگ و رستاخیز عیسی مسیح است که دراینجا شک پایه ی این ناپدیدی موقت است و میتوان آن را با قتل مسیح در اثر شک قومش مقایسه کرد همانطورکه در دنیای امروز هم شکاکیت سبب مرگ الوهیت در فرد مادیگرا است درحالیکه میتوانست این الوهیت را ارتقا دهد ولی از استفاده از الوهیت ذهن برای کنترل کردن اسب های مادیگرایی درماند.:

“EROS AND PSYCHE”: DAVID WARNER MATHISEN: STARMYTHWORLD.COM

نتیجه ی جالبی که از به هم آمیختن این تماثیل به دست می آید، این است که به دست آوردن ایمان بعد از فقدان آن، امری طبیعی در زندگی بشر است و افسانه های پاگانی به طرق مختلف به این طبیعی بودن صحه نهاده اند. این درحالیست که افسانه های پاگانی مکمل داستان مرگ و رستاخیز مسیح به نظر میرسند و انتظار داریم که مشابهش در مسیحیت هم باشد و شاید نیاز قدرتمداران به ایمان بی چون و چرای مردم تابع، باعث شده تا این ادیان به شدت سانسور شده و به صورت مسیحیت یهودی تبار کنونی بازآفرینی شده باشند، امری که در ادیان تحت تاثیر مسیحیت یهودی تبار هم تکرار شده است.

مشهورترین مدرک بر اشتراک چنین ادیانی با نیمی از پاگانیسم و نابودی کل آنها به خاطر نیمه ی طرد شده، در داستانی اسلامی درباره ی فتح مصر توسط مسلمانان اولیه آشکار میشود. بر اساس این داستان، زمانی که عمروعاص اسکندریه را گرفت، از عمر ابن خطاب خلیفه ی دوم درباره ی الواح کتابخانه ی اسکندریه کسب تکلیف کرد. خلیفه گفت کتاب های این کتابخانه یا مخالف قرآن هستند که در این صورت باید از بین بروند یا مطابق قرآن هستند که در این صورت، قرآن را داریم و کفایت میکند، پس همه را بسوزانید. سرهنگ فورلانگ انگلیسی این داستان را اختراع مسلمانان تندرو و وسیله ای برای تایید سرکوب دگراندیشی و از بین بردن اطلاعات با ایجاد یک الگو از صدر اسلام میداند و یادآوری میکند که بیشتر اطلاعات غرب درباره ی مذاهب پاگانی شرق اسلامی از اسکندریه و به واسطه ی تجارت اعراب به ایتالیا و اسپانیا رسیده اند و بنابراین نوشته های عتیق آنجا از بین نرفته بودند و چه بسا به غرب منتقل میشدند چون در اثر رشد اسلام خشن، بودنشان در شرق خطرساز بود. بنابراین فورلانگ، روایت خود منابع مسیحی را میپذیرد که بر اساس آن، اکثر منابع اسکندریه توسط مسیحیان تندرو از بین رفته اند و اگر چنین حدیثی در اسلام داریم، به خاطر این است که روح تعصب مسیحی در اسلام نفوذ کرده و افتخار خود به تخریب و کتابسوزی را به اندازه ی مسیحیت در اسلام هم نهادینه کرده است. این باعث میشود تا فورلانگ، جمله ی منسوب به عمر را به دهان و قلم کشیش ها انتقال دهد و بپرسد چرا باید از دید مسیحیان، بخشی از دانش کتابخانه ی اسکندریه با مسیحیت هماهنگ و بخشی دیگر با آن متفاوت باشد و این استدلال نابودی آثار شود؟ فورلانگ دراینباره این موضوع را برجسته میکند که کتابخانه ی اسکندریه وابسته به سراپیوم یا معبد سراپیس بود و منابع گوناگون مسیحی، از فعالیت کشیش های مسیحی در سراپیوم نوشته اند. وی همچنین بخشی از متن موسوم به نامه ی هادریان امپراطور روم به دوستش سروانیوس را برجسته میکند که در آن آمده است کریستیان ها یا مسیحیان، یک شعبه از پیروان سراپیس هستند، برای برخیشان سراپیس همان کریست یا مسیح است و برای برخی دیگر، سراپیس خود خدای اعظم یهود و مسیح میباشد. سراپیس، مخفف آسور-آپیس، ترکیب نام اسری یا ازیریس خدای خورشیدی و کهن الگوی فراعنه با نام تجسم حیوانی او یعنی گاو آپیس است. او خدای جهان زیرین یا قلمرو مردگان بود. نخست به شکل انسانی با سر گاو و کلاه و عصای فرعونی نشان داده میشد ولی بعد یکی از حکام یونانی، تصویر او را با تصویر یک خدای جهنمی آسیایی با سه سر، سر شیر در وسط و سرهای گرگ و سگ در دو طرف عوض کرد. فورلانگ معتقد است این خدای آسیایی، یک فرم از میترای پونتوس است که در منابع یونانی-رومی، با فبوس، هایپریون، فاناکس، دیونیسوس و لیبر تطبیق شده است. میترا یک خدای خورشیدی با زمینه ی تاثیر گسترده است. فورلانگ معتقد است عوض شدن جای او با یهوه خدای یهودی-مسیحی، حداقل یک مشابه شرقی دارد و آن، انتقال بخش بزرگی از وظایف میثره/مهر یا میترای پهلوی به اهوره مزدا در زرتشتی گری است اگرچه مهر برای زرتشتیان همیشه خدای خورشید نیست. همانطورکه میدانیم، خورشید 12 خانه در 12 صورت فلکی دایره البروج دارد که توسط هفت سیاره کنترل میشوند. در یک روایت زرتشتی، هفت سیاره توسط 4جن کنترل میشوند: 1-آنائید یا آتش 2-مهر (میثره/میترا) یا خورشید 3-برسیوف یا مشتری 4-آناهید یا ستاره ی صبح که نسخه ی مونث مهر است. فورلانگ توجه میدهد که نام های آنائید و آناهید، صرفا دو تلفظ از یک اسمند و این اسم، آناهیتا یا ناهید، الهه ی زهره است که دو فرم ستاره ی صبح و ستاره ی غروب دارد و از این بابت با تاریکی مرتبط و واسطه ی خورشید و تاریکی است. نام آناهیتا بخصوص همانطورکه نامنوشت یونانیش آنائیتیس نشان میدهد، شکل دگرگون نام آنات یا عنات الهه ی سامی است که شکل مونث نام "آن" یا خدا است چنانکه نسخه ی دیگرش اللات یا الایلات هم نامش شکل مونث "ال" یا خدا و در هر دو حالت معادل الهه است و به عنوان خدای مونث شده با میترای مونث شده ای که آناهید باشد مطابقت دارد. این الهگان سامی هم موکل ماه تلقی شده اند و هم موکل زهره، و اگر دقت کنید، آتش، ماه و زهره، هر سه جانشینان خورشید در تاریکی هستند. بنابراین از چهار جن یادشده سه تایشان معادل مهر یا میترایند. میماند جن مشتری. اگرچه زرتشتی گری، ستاره پرستی را مذموم خوانده و ارتباط بنیاد خود با نجوم را انکار کرده است، ولی میدانیم که اهوره مزدا خدای اعظم زرتشتی همان آسورامستاس یا آشور خدای مشتری در بین النهرین است که نام اسری/ازیریس در مصر هم از او می آید. بنابراین میتوان به نوعی جانشینی خورشید با مشتری اطلاع حاصل کرد. در جهان یونانی-رومی، خدای مشتری، ژوپیتر یا زئوس است. قراینی هست که او هم جای یک خدای خورشیدی به نام فاناکس را اشغال کرده که با شیرها و مارها در ارتباط بوده و بعدا به دیونیسوس جوان و آپولو تقسیم شده است. درواقع این تعویض را میتوان در تعویض سول اینویکتوس یا خدای خورشید رومی با عیسی مسیح در 25 دسامبر یا کریسمس که سابقا سالگرد فستیوال خورشید بوده است هم شناسایی کرد. تلمودی ها مدعیند که مسیحیت، ترکیبی از مذهب ژوپیتر با مذاهب مرکوری و خورشید است. ژوپیتر یا پدر-ژو درابتدا بیشتر به نام جووه JOVE شناخته میشده است. حدیثی از اورفئوس میگوید جووه، فبوس (خورشید)، پلتو (ارباب جهان زیرین و مردگان) و دیونیسوس همه خدایی واحد هستند و جولیانوس موقع نقل این حدیث اضافه میکند که همه ی آنها همان سراپیس هستند. "جووه" نامی نزدیک به یهوه است و ظاهرا جانشینی مزبور، با عوض شدن الوهیم خدای کلی سامی با یهوه در تورات ارتباط مشخصی دارد. یهوه برای تبدیل شدن به جووه ابتدا باید به "یاوه" تبدیل شود که کلمه ای نزدیک به "یابه" از نام های خدا در بین سامری ها است. خود یهوه نخست "یاهو" بوده که نامی است نزدیک به "آه" خدای ماه و مطابقت هایی بین یهوه و جهوتی یا تحوت خدای ماه مصری نیز وجود دارد. نام یاهو همچنین به صورت "یائو" IAO هم تلفظ شده که عنوان آپولوی کریوس هم هست. در مصر، یائو درست مثل خدای مسیحیت، سه کالبد دارد که عبارتند از آمون، رع و فره PHRE. این یائو در بتی به نام "آسپ" ASP مجسم میشده که به شکل قلب بوده است. رع نیز در کیش ویژه ی خود، بیشتر در تمثال یک شاهین مقدس به نام "آیت" ظاهر و در بت ویژه اش به نام "بیت" BAIT مجسد میشده است. اصطلاح «یک بیت، یک آثور» بیت یا خانه ی زمینی خدای خورشید را با آثور یا هاثور که الهه ی زمین است منطبق میکند. این هاثور موکل زهره و نسخه ی قبطی ونوس یا آفرودیت الهه ی عشق یونانی-رومی بوده است. تجسد خدا در او همان تجسد یهوه در کالبد ماری یا مریم برای متولد شدن به شکل عیسی مسیح است. درواقع روح خدا در بت حلول میکند و از طریق آن بر نیایش کننده اثر میگذارد و این اثر، هم سرنوشت او را متحول میکند و هم بر اعتقادات او تاثیر میگذارد. در زبان انگلیسی FATE یا سرنوشت با FAITH یا اعتقاد، دارای ریشه ی لغوی واحد است. FATE در قدیم بیشتر نام اجنه ی سرنوشت بوده است ولی اکنون سرنوشت را خدای مسیحیت تعیین میکند که همزمان خالق هم هست. این باز به سراپیس برمیگردد که در تصویر جهان زیرینی ازیریس تثبیت شده بود. ازیریس در مقام خدای جهان زیرین با پتاح خدای خالق تطبیق میشد و عنوان FATE هم از همین نام پتاح می آید همانطورکه همین نام پتاح به "بودا" هم تبدیل شده، خدایی که به اندازه ی مسیحیت، روحانیونی زاهد پرورش میدهد و مانند FATE ها در بوداهای کوچکتری تقسیم میشود.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P505-512

به همان ترتیب که خدا در خانه اش یعنی بت حلول میکند تا به شکل باور در افراد متولد شود، قصر یا برج هم در که در حکم خانه ی جانشین زمینی خدا یعنی حاکم است، برای او حکم الهه ی مادر را دارد. این به توصیف بت الهه ای که از سرش برجی درآمده است در متن "دئا سیریا" منسوب به لوسیانوس راهگشا میشود. این نام را میتوان به الهه ی سوری معنی کرد ولی فورلانگ مینویسد میتوان آن را الهه سوریا به عنوان فرم مونث سور/آسور هم دید. معبد این الهه در جوار رود فرات را دیونیسوس باخوس برای مادرش جونو ساخته بود که جونو نام لاتین هرا همسر زئوس/ژوپیتر است. در درون معبد، بت های ژوپیتر و ژونو در کنار هم و نشسته بر تخت هایی تصویر شده بودند و تخت ژوپیتر را گاوها و تخت جونو را شیرها حمل میکردند که یادآور نگاره های مشهور هندو حول ارتباط شیوا با گاو، و همسرش پرواتی با شیر است. به جز اینها بت یک خدای فرزند درآنجا بود که کبوتری بر سرش نشسته بود و برخی او را باخوس و برخی دیگر سمیرامیس میدانستند. فورلانگ معتقد است این خدای سوم باید عیسی مسیح باشد اما این که از روی ظاهرش معلوم نیست مثل باخوس مذکر است یا مثل سمیرامیس مونث، مرحله ی بینابینی او بین خدای خورشیدی و عیسای مسیحی را نشان میدهد. کاهنان معبد الهه، گالی ها بودند که مردانی با ظاهر و لباس زنانه بودند. ولی لوسیان، موضوعاتی مثل خدمت کردن فواحش زن و مرد به معبد، قربانی کردن بعضی از جانوران اهلی و نوشتن گناهان قوم به پای بعضی دیگر و رها کردنشان، و قربانی کردن کودکان برای معبد را ذکر کرده که فورلانگ همه را یادآور ویژگی های انواع طردشده ی یهودیت در تورات میشمرد.:

Ibid: p515-7

ظاهرا خدای یهود با قصرها میانه ای ندارد و کاخ نشینان و ثروتمندان را جهنمی میداند. ولی این هم از صفات خاص خدای یهودی-مسیحی است که همیشه در هرآنچه شیطانی است حلول میکند. مثلا مار در کتاب مقدس مظهر شیطان و عامل اخراج انسانها از بهشت است ولی میبینیم که خدای موسی در صحرا در مار برنجین روی عصای موسی حلول میکند تا بیماران را شفا دهد و اینچنین با اشمون خدای درمان سوری ها یکی میشود و فرم اسکلپیوس خدای درمان مصری-یونانی را پیدا میکند که ماری به دور عصایش پیچیده است و اتفاقا این اسکلپیوس، یائو IAO نامیده میشود که تلفظی از یاهو یا یهوه است. این هم مشابهی در خورشیدپرستی دارد: آپولو اژدهای پیتون را میکشد ولی کاهنه هایش جانشین پیتون میشوند و پیتیا نام میگیرند. عنوان پیتون را میتوان ریشه گرفته از پتاح و مرتبط با بودا هم تلقی کرد. ای.پیکاک، به شباهت مذهب بودایی با مذهب فیثاغورسی توجه کرده و نام پیتاگوراس را به گورو-بودا یا معلم-بودا معنی کرده بود ولی بلاواتسکی فکر میکند دراینجا پیتا میتواند قبل از بودا، پتاح باشد. از طریق پیتون و پتاح، مار به بخش مخالف ازیریس-هورس خدای خورشیدی با وظایف شخصیش هم تبدیل میشود و البته سراپیس هم به مار متشبه است. دشمن بزرگ ازیریس و هورس در گزارش های یونانی از اساطیر مصر، تایفون است که معادل قبطیش سیت میباشد. تایفون به خر مجسم میشود که در قبطی یائو نامیده میشود و باز هم با یهوه مرتبط میگردد. در اساطیر یونانی، تایفون رهبر غول هایی است که میشورند و خدایان از وحشت آنها میگریزند و در اتیوپیا به شکل حیوانات درمی آیند تا این که برمیگردند و غول ها را شکست میدهند. در تواریخ رومی-مسیحی و معمولا پیرو مطالب نقل شده از قول مانه تو، این با بازگشت فراعنه –خدایانی در ظاهر انسان- و خانواده های سلطنتیشان و بیرون راندن امت تایفون یعنی هیکسوس ها از مصر همراه است. در گزارش مانه تو، موسی و قومش هم همزمان با اخراج هیکسوس ها از مصر بیرون شدند و بنابراین نسبتی بین هیکسوس ها و یهودیت وجود دارد. مصریان، ختی ها را هم امت سیت میخواندند. در الواح آشوری، گاهی از فلسطین به عنوان سرزمین ختیان یاد شده است. بعضی پاپیروس های مصری هم فلسطین را سرزمین هیکسوس ها و ختیان و قلمرو تحت اداره ی سیت خوانده اند. در رساله ی کاتولیک "یهودا" میخوانیم که «اما میکائیل، فرشته ای که باشیطان درگیر میشد و درباره ی جسد موسی بحث میکرد، جرئت نکرد حکمی توهین آمیز بر او وارد کند.» که منظور از جسد موسی را فلسطین میدانند. قرار است فلسطین در دستان سیت یا تایفون که همان شیطان است بماند اگرچه آنجا سرزمین خدا است. شاید هم اخراج خدا از تختگاهش به معنی پایان قدرت او در جهان باشد و ادعای شکست امت شیطان در مصر، فقط برای وانمود کردن خدایی بودن سیستم حکومتی آنجا بوده باشد. چون ظاهرا برخی معتقد بوده اند که پیروزی زئوس/ژوپیتر بر تایفون هنوز محقق نشده است. مثلا به این شعر ویرژیل توجه کنید: «سلام ای فرزند خدایان، پسر بزرگ جووه. افتخارات بزرگ را دریافت کن. زمان نزدیک است. مار خواهد مرد.» که قاعدتا مار باید تایفون یا شیطان باشد. مثل این میماند که بگوییم ظهور مسیح نزدیک است. البته به نظر میرسد جووه همزمان خود مار باشد و در قالب آن به مسیح تبدیل شده باشد چون به شکل ماری، به بستر پروسرپین خزیده و او را به زاگرئوس یا باخوس اول باردار کرده است و این باخوس به سبب مرگ و رستاخیزش سلف عیسی مسیح به شمار میرود بخصوص که فرمی از باخوس به نام زئوس سابازیوس، عملا همان یهوه صبایوت و خدای سبت سیاه جادوگری یهودی است. تلاش ها برای انکار ارتباط خدا با مار، بیشتر حلقه های مفقوده ی کشف این ارتباط را افشا کرده اند. مثلا میتوان به کتاب "پیشگویی های زکریا" مراجعه کرد. این کتاب، متعلق به حسیدی ها است. آنها شیطان را "آنرامانیا" مینامیدند که لغتا همان آریمانیوس یا اهریمن است. شیطان مرتبا بوسیله ی آنان با خدایان سوریه تطبیق شده است ازجمله با سیت، بعل زبوب و آپولو. به عقیده ی آنها زکریا در سال دوم حکومت داریوش هیستاسپ، در یهودیه آغاز به پیامبری کرده و برخورد خود با شیطان را چنین توصیف کرده است: «او یوشع، کاهن اعظم را نشان داد که در برابر فرشته ی خداوند ایستاده بود تا دشمن او باشد. و خداوند به شیطان گفت: "ای شیطان، خداوند تو را ملامت کند. حتی خدایی که اورشلیم را برگزیده است، تو را ملامت کند."» این از آن جهت جالب است که یوشع، جبعونیانی را به خدمت مقدس برگماشت که از قبایل HIVI بودند و HIVI یعنی مار. اینطوری واقعا مرز بین مار شیطانی و خدای مارآزار مخدوش میشود. رفع تناقضات ناشی از حواشی این اتفاق حتی موقع بازنویسی تورات، از دست کاتبان هم در رفته است و اینطوری است که میبینیم در کتاب اول تواریخ (21 : 1) آمده است: «و شیطان بر اسرائیل قیام کرد و داوود را برای شمردن اسرائیل برانگیخت» و همزمان در کتاب دوم سموئیل (24 : 1) میخوانیم: « و بار دیگر خشم خداوند بر اسرائیل افروخته شد و داود را بر ایشان برانگیخت و گفت: برو اسرائیل و یهودا را بشمار.» بلاخره معلوم نیست خدا دستور شمارش قوم را داده است یا شیطان. شاید چون هر دو یک نفرند. به هر حال باید توجه کنیم که کتاب مقدس، دستورنامه ی کاهنان است و کاهنان بیش از همه به شیطان و لشکر شرورش نیاز دارند. چون اگر شیاطین دشمن و مزاحم مردم نباشند، نیازی هم به فرشتگان و یاری گران انسانیشان یعنی کاهنان برای دفع شر آنها وجود ندارد. هرچقدر دامنه ی نفوذ شیاطین در جهان زیادتر باشد، کشیش های مسیحی هم بهانه ی بیشتری برای دخالت در همه جای جهان خواهند داشت و به همین دلیل هم علاقه ی زیادی به شیطانی تلقی کردن همه چیز در جهان از سوی دستگاه های غربی و بازگویی آنها بر اساس تصویر کشیش ها از مذاهب جادوگری وجود داشته است. مادام بلاواتسکی معتقد است کشیش های مسیحی، ویژگی های کلی مذاهب پاگانی را از روی جادوگری یهودی برداشته اند که همراه فریسی ها گسترش یافته و لزوما ویژگی تمام ادیان ابتدایی یا باستانی نبوده است ولی انگاره ی ارتباط یهودیان منحرف با شیطان بهانه ای شده تا تمام خدایان غیر مسیحی، شیاطین باشند و تمام ملت های غیر مسیحی شیطانپرست. در نیمه ی دوم قرن 19 و همزمان با اوج گیری اکتشافات و اختراعات، قدرت کشیش ها و پولی که برای دستگاه تبلیغات مذهبی آنها در مستعمرات تخصیص داده میشد برای غربی ها جلب توجه میکرد. مثلا در روز نهم آوریل سال 1877 روزنامه ی "سان" سخنرانی کشیش جان دبلیو. سارلز از بروکلین در گردهمایی واعظان باپتیست در کلیسای مارینرز نیویورک را سوژه کرد که گفت همه ی بتپرستان بالغ که بدون آگاهی از انجیل میمیرند، برای ابد ملعون هستند.:

«برادر استودارد، مبلغی از هند، نظرات کشیش بروکلین را تایید کرد. هندوها گناهکاران بزرگی بودند. یک روز پس از موعظه ی او در بازار، برهمنی از جا برخاست و گفت: "این مرد ما هندوها را متهم میکند که دنیا را به دروغ گذرانده ایم. چگونه میتواند بگوید که خداوند همه ی ما را دوست دارد؟ به مارهای زهرآگین، ببرها، شیرها، و همه ی انواع حیوانات خطرناک اطراف ما بنگرید. اگر خدا ما را دوست دارد، چرا آنها را نمیبرد؟" کشیش آقای پیکسلی از همیلتون نیویورک، از صمیم قلب با دکترین برادر سالرز موافقت و خطاب به وزارت، 5000 دلار برای تخصیص مردان جوان در راه آنها درخواست کرد.»

در ادامه ی این مقاله، از عملکرد وارونه ی اثر تبلیغات کشیش ها صحبت شده است؛ و نیز از این که در هند شیادی و خلافکاری دقیقا در جاهایی که مبلغین مسیحی مرکز دارند بیشتر است. مادام بلاواتسکی آن را با سقوط اخلاقی سرخپوستان امریکا در جاهایی که تحت نفوذ میسیونرهای مذهبی هستند مقایسه میکند و مینویسد اعتبار کشیش ها در همه جا رو به سقوط است و برخلاف پیشگویی مسیحیت که کلیسای مسیح جای کنیسه ی یهود را خواهد گرفت، تنها مکتب نزدیک به کلیسای مسیح که با موفقیت و سرعت در حال رشد در تمام نواحی کوچک و بزرگ اروپا و آسیا و امریکا است، کنیسه ی یهودی است. در این پس زدن مسیحیت، هیچ چیز به اندازه ی شیطانی خواندن همه چیز و همه کس از سوی کلیسا موثر نبوده است. شیطان کلیسا دیگر آن تایفون شرور مصریان و یهودیان و یونانیان نیست. سیت یا تایفون، بیش از هر چیز خدای قحطی و خشکسالی و دشمن سبزیجات و گیاهان کشاورزی بود و از این طریق و به سبب مشابهت به گراز که آفت محصولات کشاورزی است حتی ممکن بود در حد خوک اهلی ساده سازی شود. او به هیچ وجه یک قدرت شکست ناپذیر نبود و بلاخره دورانش با پیروزی نیروهای طبیعی مدافع آدمیزاد به پایان میرسید. اما در مسیحیت، ظاهرا همه ی نیروهای طبیعت و همه ی آدم های تحت تاثیر این نیروها شیطانیند و وقتی این را با ادعای دیگر کلیسا که همه چیز جهان دست خدا است جمع می آوریم، یقین میکنیم که خدای کلیسا باید خود شیطان باشد. اتفاقا ادعای اخیر، تاثیر کابالای یهودیان سبتی که کلیسا منفورشان میدارد را بر کلیسا نشان میدهد. چون این کابالا است که مروج وحدت وجود است و مدعی است یهوه به شکل آدم کدمون در تمام موجودات و نیروهای زمین تکثیر شده و همه چیز جهان خدایی است. روشن است که این هبوط خدای آسمان به زمین اگر در یک زمینه ی غنوصی نشانه ی انحطاط او باشد مبین تبدیل یک خدا در زمین به شیطان است.:

“ISIS UNVEILED”: H.P.BLAVATSKY: v2: CHAP10

کابالا مدعی است که یهوه تبدیل به زمین شده تا خود را تصفیه کند و به عنوان آدم کدمون یا آدم اولیه در قالب آدم ابوالبشر در برترین آفریده اش انسان تجسد پیدا کرده تا بهتر این وظیفه را انجام دهد. بنابراین انسان ها و ناچارا تکامل یافته ترین انواعشان وظیفه ی به حداکثر رسانی تصفیه ی مزبور را دارند. نازی ها که نژاد ژرمن را عالی ترین نوع انسان میخواندند به عنوان سروران نژاد ژرمن این وظیفه ی الهی را بر دوش گرفتند چون اگرچه واضعان این بشارت، همان یهودیان "کثیف" بودند که باید تصفیه میشدند، ولی به هر حال، قربانی شدن در راه خدای یهود هم یکی از آموزه های خود آن یهودیان بود و آنها باید برای آموزش این رسالت الهی به بقیه ی مردم زمین، پیشقدم میشدند. ازآنجاکه بعد از پایان یافتن ظاهری نازی ها یهودی ها از بین نرفته و اشرافیتشان که اتفاقا پیروان کابالایند از همیشه قدرتمندترند نظریه ی نازی ها هم از همیشه قوی تر است. فقط ترجیحا نازیسم و فاشیسم را در اروپا تعطیل کرده و محل جنگ و سختی کشی و عذاب روانی در اثر فقر و توهم را به بقیه ی نقاط دنیا منتقل کرده به این ادعا که اروپایی ها به اندازه ی کافی با سلاخی کردن حاملان ژن های معیوب به دست هم طی جنگ های چندصدسال اخیر آرام شده اند و حالا باید شرایط جنایت و فساد را در بقیه ی دنیا نیز گستراند تا بقیه ی ژن های عاصی و «شیطانی» هم در اثر آتش بلایا تطهیر شوند. پس دانش نازی تعطیل نشد بلکه دانشمندان نازی به خدمت امریکایی های پیروز درآمدند و با به راه انداختن عملیات کنترل ذهن عمومی درMK-ULTRA و مانند آن، به راه مبارک فاشیسم در غرب و شرق ادامه دادند. یک بخش مهم عملیات نازی ها به راه انداختن ناسا بود که از طریق آن، بخش مهمی از فلسفه ی آنها به زبان نجومی بیان شد. ظاهرا این نجوم یک علم است ولی درواقع همانقدر علم است که پایه ی اساسی آن یعنی نجوم بابلی. نجوم بابلی کاملا مذهب بود. برای رد گم کنی ادعا میشود که علم جدید، مذهبی نیست و پایه اش گالیله ای بوده که نزدیک بود توسط کلیسا اعدام شود. این شروع را عمدا انتخاب کرده اند تا نجوم جدید را با چرخش زمین به دور خورشید مشخص کنند و آن را مقابل کیهانشناسی کلیسا قرار دهند که در آن، خورشید به دور زمین میچرخید بدون این که به روی خود بیاورند که حامیان اصلی گالیله هم اکثرا کشیش بودند و در مقابل، کیهانشناسی قبلی یعنی کیهانشناسی بطلمیوسی، اساس کشیشی ندارد و همراه المجسط بطلمیوس از قلمرو عربی وارد شده است. درواقع کیهانشناسی گالیله موسوم به کیهانشناسی کوپرنیکی هم به اندازه ی کیهانشناسی بطلمیوسی، ریشه در مذهب دارد و این مذهب، خورشید مرکزی فیثاغورسی است که همانطورکه افسانه ی درس آموزی فیثاغورس در بابل نشان میدهد به اندازه ی کیهانشناسی بطلمیوسی ریشه در مذاهب بابلی دارد و اگر خورشید را به جای زمین مرکز قرار میدهد به خاطر آن است که ارادت بسیار بیشتری به خورشیدپرستی دارد همانطورکه چنین ارادتی قبل از گالیله از لابه لای نوشته های یک کوپرنیکی آشکارا فیثاغورسی یعنی کپلر بیرون میزند. میتوان رد این منشا بابلی را در ترتیب سیارات منظومه ی شمسی بنا بر مواعظ ناسا یافت. از خارج از منظومه که وارد آن میشویم، به ترتیب از کنار پلوتو، نپتون، اورانوس،زحل، مشتری، مریخ، زمین، زهره و عطارد میگذریم و به خورشید میرسیم. دراینجا زمین هفتمین سیاره است و این با نشان هفت نقطه یا ستاره ی هفت پر برای انلیل ارباب زمین در اساطیر اکدی هماهنگ است. نماد زهره در نگاره های اکدی، یک ستاره ی هشت پر است و همانطورکه میبینید او سیاره ی هشتم شده است. مریخ، سیاره ی ششم است و نماد نرگال ارباب مریخ یک ستاره ی شش پر است. این ستاره ی شش پر بعدا و به سبب جشن اکیتو نماد نبو خدای عطارد شده است. چون نبو برای نجات پدرش مردوخ از زندان تهامات الهه ی هرج و مرج، به جنگجوترین خدای زمانه تبدیل میشود و جای نرگال را میگیرد و همانطورکه ارتباطش با عدد 6 حکم میکند، نجات مردوخ توسط نبو در روز ششم عید اکیتو رخ میدهد. زحل سیاره ی چهارم است و این هم با نشستن نینورتا ارباب زحل بر تختی با نشان 4ستاره هماهنگی دارد. با این وضع اگرچه هیچ سند بابلی دراینباره نداریم، ولی از نظم دهنگان یهودی صحنه انتظار میرود مشتری که سیاره ی پنجم است را با ستاره ی پنج پر مشهور شیطانپرستان مرتبط کرده باشد که به شکل سر بز نماد حیوانی مشهور یهود ترسیم میشود. ارباب مشتری، مردوخ است که بعدا ارباب زمین میشود و با انلیل همهویت میگردد. در اساطیر یونانی-رومی، ارباب مشتری، ژوپیتر یا زئوس است که بر المپ حکومت میکند که با حکومت یهوه بر کوه موریاه و انلیل بر کوه کور مطابقت دارد. گودئا شاه لاگاش، آموخت که انلیل، «یک 7 است که 50 است». 50 دراینجا با 50 نام مردوخ در سرودی به همین نام مطابقت دارد. به نظر میرسد زکریا سچین موقع پرداختن به مردوخ، بدون این که خود بخواهد، به شکلی نقش اساطیر بین النهرین در شکل دهی به تصویر آسمان از سوی ایدئولوژی علمی کنونی را افشا کرده است. وی در فصل هشتم از کتاب «سیاره ی دوازدهم» میگوید که نیبیرو سیاره ی مردوخ با مشتری تطبیق شده است چون مردوخ معروف به «مرکز آسمان» بوده است. سچین خرده میگیرد که کسانی که این حرف را میزنند (و سچین از آنها نامی نمیبرد) مشتری را مرکز آسمان حساب میکنند چون به عنوان پنجمین سیاره وسط 9سیاره است و این درحالیست که همین ها میگویند بابلی ها دورتر از زحل را نمیشناختند و بنابراین اورانوس و نپتون و پلوتون نباید موقع حسابرسانی مرکز آسمان لحاظ شوند. سچین اضافه میکند که ماه همیشه در حسابرسی سیارات بابلی مهم بوده و اگر آن را اضافه کنیم، مرکز آسمان نه مشتری بلکه یک سیاره ی ناشناخته در بین مشتری و مریخ خواهد بود. از طرفی متون بابلی از سفر مردوخ از «پایگاه آسمان» (آن نور) به «مسکن ارباب» (ای نور) سخن میگویند و سچین از اینجا حدس میزند که سیاره ی مردوخ در یک چرخش بیضی شکل از آسمان ورای منظومه ی شمسی به محل مورد مناقشه بین مشتری و مریخ منتقل میشده و در این هنگام، نیروی وارده از او سبب تغییرات بزرگ در زمین میگردیده است. متون بابلی از بروز سیل ها توسط مردوخ سخن میگویند و ممکن است سیل بروسوس که همان سیل نوح است اشاره به این استقرار داشته باشند. سچین حتی از روی یک متن بین النهرینی، بخش مورد توجه سیر مردوخ از سوی بابلی ها را هم تعیین میکند: «به محض ظهور: عطارد. طلوع 30 درجه از قوس آسمانی: مشتری. هنگام ایستادن در محل نبرد آسمانی: نیبیرو». سچین برابر شدن مردوخ با عطارد و مشتری دراینجا را به همتراز شدن سیاره اش با آنها نسبت میدهد درحالیکه اینجا ممکن است سیر تغییر صفات یک خدا با تمثیل شدن خدایان سیاره ای صاحب صفات مطرح باشد. به هر حال، این قطعه برای فهم موضوع همهویتی مردوخ با نبو خدای عطارد موقع خلق زمین مهم است. اتفاقا سچین برای این موضوع هم برنامه ای دارد. وی در همان فصل، از نظریه ی کریگ و اورگل درباره ی خلق حیات در زمین سخن به میان می آورد که برای توضیح چگونگی پیدایش حیات در جو اولیه ی زمین بدون حضور بعضی عناصر لازم در زمین ارائه شده است. مطابق نظریه ی این دو، موجودات فضایی پیشرفته در یک فضاپیما سلول هایی را کاشته و در فضا رها کرده اند که به زمین رسیده و در اثر تکامل داروینی به تمام موجودات زنده ی جهان تبدیل شده اند. سچین این نظریه را بیش از حد تخیلی میداند ولی از آن الهام میگیرد برای این که بگوید سیاره ی نیبیرو یا همان سیاره ی دوازدهم ( با احتساب ماه و خورشید)، وقتی در مدار بین مشتری و مریخ قرار گرفته، موجودات هوشمندی از آن به زمین آمده و آب و خاک و عناصر لازم را آورده و در آن دست به آفرینش موجودات زنده زده اند و این موجودات فضایی همان آنوناکی ها یا خدایان بین النهرین و البته فرشتگان هبوط کرده بر زمین در اساطیر توراتیند. بنابراین سچین، مراحل سفر مردوخ در عید سال نو بابلی را که تکرار واقعه ی آفرینش است انعکاسی از مراحل سفر سیاره ی دوازدهم از آسمان بالا به منظومه ی شمسی و سپس سفر موجودات فضایی به زمین میخواند. مردوخ پس از سرکوبی تهامات و ارتشش، زمین را آفرید و ارباب زمین شد و سالگرد این اتفاق در آغاز بهار و در جشن موسوم به اکیتو جشن گرفته میشود. این جشن در 12 روز اتفاق می افتد که روزهای اولش شبیه گذر از مراحل سفر مردوخ قبل از جایگزینی در مشتری در روز پنجم هستند. در بازسازی های نوین این سفر بر اساس نظریه ی سچین که انوناکی ها یا خدایان بین النهرین را یک مشت آدم فضایی سوار بر سفینه ی فضایی میخواند، این مراحل به گذر از اولین سیارات در منظومه ی شمسی تشبیه میشوند. میتوان چنین برداشتی را از مرحله ی مشتری بعد از آشوب اولیه استنباط کرد. چون یکی از نام های سیاره ی مشتری یعنی باربارو را به روشنایی معنی کرده اند که میتواند مرحله ی طلوع جدیدی بعد از هرج و مرج قبلی را نشان دهد. هرج و مرج قبلی در مرحله ی چهارم یعنی سیاره ی زحل رخ داده است پس از آن که حئا خدای زحل، پدر خدایان یعنی آبزو را به اعماق تبعید کرده و تهامات مادر خدایان و همسر آبزو خشمگینانه لشکری از هیولاها آفریده و انتقامجوییش جهان را به هرج و مرج کشانده و اکنون حئا ناچار به تولید مردوخ با نیروی فکر خود و برای نجات جهان شده است. همانطورکه دیدیم مرحله ی ششم، با پیشرفت مردوخ به کمک نبو همراه است که به جای مریخ نشسته است. البته نبو در ابتدا به اندازه ی مردوخ یک فرم از حئا بوده و درواقع دراینجا جامع دانایی حئا –که در عطارد انعکاس می یابد- و غلبه گرایی مردوخ –که در مشتاری انعکاس می یابد- میباشد. به لطف نبو است که مردوخ میتواند مرحله ی هفتم یعنی زمین را تدارک ببیند. اگرچه آیین های این روز دقیقا شناخته شده نیستند ولی اچ.فرانکفورت معتقد است این آیین ها جانشین فعالیت های خدایان به نفع مردوخ و تحت رهبری نبو بوده اند. سپس در مرحله ی هشتم یعنی زهره که یک سیاره ی سعد و نماد بخشش موهبت های دنیوی است، مردوخ تمام امتیازات و قدرت های عالی خود را دریافت میکند تا در مرحله ی نهم یعنی عطارد وارد فاز اصلی خود که نبو است شود، جایی که جنگجویی و دانش با هم تلاقی میکنند و ایدئولوژی علمی نوین قدرت های جنگسالار فراهم میگردد. در این مرحله مردوخ به معبدی در خارج از شهر موسوم به بیت اکیتو منتقل میشود و تا روز یازدهم جشن آنجا میماند و در روز دوازدهم جشن، بت های تمام خدایان به شهرهای اصلیشان برمیگردد و بت مردوخ هم به معبدش برمیگردد. سفر مردوخ به بیت اکیتو یک سفر هفت مرحله ای بوده که با یک سفر آبی در یک قایق، از هفت محل میگذشته که تکرار مراحل سفر مردوخ به زمین بوده است. اینجا باز نشانه هایی بر تایید تز ما دیده میشود. ایستگاه اول به نام «خانه ی آب های روشن» یادآور ظهور آبزو و تهامات به عنوان ارواح آب ها است. ایستگاه دوم به معنی «جایی که میدان جدا میشود» مرحله ی اختلاف ابزو با فرزندانش یعنی آنوناکی ها است. نام ایستگاه سوم ناخوانا است ولی مردوخ در آن به «خداوند آتش ریخته شده» نامبردار است که ظاهرا مرحله ی ظهور خدا را نشان میدهد. ایستگاه چهارم، «مکان مقدس مقدرات» و مردوخ در آن نامبردار به «ارباب طوفان های آسمان و زمین (آن و کی)» است. ایستگاه پنجم، «جاده» نام دارد که همانطورکه متوجه شدیم مرحله ی سیاره ی مشتری و جایی است که مسیر آفرینش معلوم میشود. مردوخ در این ایستگاه عنوان «جایی که کلام چوپان ظاهر میشود» را دارد که کاملا اشاره به تعیین مسیر گله ی انسانی بر اساس تصمیمات مردوخ را میرساند. در ایستگاه ششم به نام «کشتی مسافر» مردوخ به خدای دروازه ی مشخص شده نامبردار میگردد که با آزادیش از زندان تهامات مطابقت دارد. و بلاخره در ایستگاه هفتم یعنی بیت اکیتو، مردوخ، خدای استراحت در خانه نام میگیرد که نشاندهنده ی هبوطش بر زمین است. به نظر میرسد هفتگانه بودن این مراحل، ارتباطی با نظریه ی هفت آسمان در کیهانشناسی بطلمیوسی داشته باشد. هفت سیاره ی بابلی که موکل صفات موجودات هستند، در هفت طبقه ی آسمان، حایل بین فلک ثابتات و زمین میشوند و روح برای ورود به زمین باید از این هفت طبقه بگذرد و در هر طبقه آلودگی های صفات آن سیاره را بگیرد و وقتی به زمین وارد میشود دیگر یک روح پاک نیست. این هفت طبقه ی آسمان جانشین هفت جن دوزخ در جهان زیرین و تحت رهبری ایرا هستند که به هفت گناه برجسته ی مسیحی تبدیل شده اند. آسمانی شدن جن ها میتواند به یک متن اختری برگردد که A.JERMIAS آن را در موضوع تاثیرپذیری کیهانشناسی کتاب مقدس یهود از اساطیر خاورنزدیک مورد بررسی قرار داده است. در این متن آمده که هفت تن «به نوار آسمانی هجوم می آورند» و در این شورش، با «شمش قهرمان و اداد دلیر» متحد میگردند. شمش خدای خورشید است و اداد یا حداد، خدای طوفان و معادل دیگر ژوپیتر که در نسخه ی زمینیش باید مثل مردوخ با نبو یا عطارد همهویت شده باشد. آن کس که هدف شورش واقع شده، ارباب وقت آسمان یعنی سین خدای ماه است و در این میان، عیشتار خدای زهره هم سعی میکند از هرج و مرج پیش آمده سود ببرد و خود را به مقام ملکه ی آسمان برساند.: «هفت نفری که از قانون نمیترسند، سین نوردهنده را به شدت محاصره کرده بودند.» روشن است که آسمانی که این اتفاقات در آن رقم میخورد، قسمتی از آسمان است که این 4سیاره –ماه، عطارد، زهره و خورشید- در آن حضور دارند که اتفاقا میشود فضای بین زمین تا خورشید در کیهانشناسی خورشید مرکزی کنونی. این ناحیه در اساطیر بابلی به نام های "گیر حئا"، "موهه"، و "اولهه" شناخته میشده است. جالب است که هنوز هم ناسا این منطقه را بی نظم میخواند و مدعی است ماهواره ها در منطقه ی بین ماه و خورشید در اثر بارش ذرات ناشی از شعله های خورشیدی یا تغییرات در بازتاب پرتوهای فروسرخ ماه «گیج» میشوند. هفت آسمان کیهانشناسی بطلمیوسی در اینجا و به صورت 7منطقه ی مرزبندی شده بین دیوهای شورشی در یک نوار آسمانی به نام UB بازآفرینی میشوند و UB برای اینها حکم "گیپارو" یعنی منطقه ی استراحت شبانه را دارد.UB معروف به "کیشاتو" یعنی کُل بود. این اصطلاح از ریشه ی SHU به معنی «مهمترین یا عالی ترین در مجموعه» می آید. ازاینرو هفت جن به SHU-NU یعنی ساکنان قسمت عالی نامبردار بودند. این مسئله از آن جهت اهمیت دارد که انلیل ملقب به SHU-PA یعنی ناظر شو بوده و بنابراین میتوانسته رئیس آنها باشد. متنی نجومی میگوید: «ارباب کوه ها، انلیل، با "شو-گی" یکسان است.» گی همان کی یا زمین است و شو-گی میشود زمین شو. شو-گی همچنین در اولین نگارش تصویری خود، با شیبو به معنی هفت برابر بوده است.: باز هم ارتباط زمین با 7 که میتواند به هفتمین بودنش تعبیر شود. حالا روح زمین یعنی انلیل به جای هفتمین، باید با مابه ازای مردوخ نبو شده یعنی اداد که عطارد یا مرکوری است برابر گردد. نبو یا مرکوری خدای دانش است و هدف از صعود به آسمان هم اثبات موفقیت در رسیدن به اوج دانش است. دانش قرار است به جای دین، بدی ها را از جامعه بزداید و زدودن بدی ها همان چیزی است که در بخش برزخ از کمدی الهی دانته باز باید از یک مسیر هفت مرحله ای بگذرد، هفت طبقه ای که بین دوزخ در پایین و بهشت در بالا حایل شده اند. دغدغه ی دانته درباره ی وفور بدی ها در جامعه اش یعنی ایتالیای قدیم از همان ابتدای فصل ششم برزخ موقع کشف بخش عظیمی از بدکاران مرده ی وقت توسط دانته و در هیبت عذاب شوندگان بدبخت جلب توجه میکند. افراد نام برده همه شخصیت های معروف ایتالیایی زمان دانته هستند که گناهانشان محل صحبت مردم بود. آنها پشت سر هم یقه ی دانته را میگرفتند و از او میخواستند تا برای نجات آنها دعا کند و یا در فرصت مناسب، شفاعت آنها را در نزد مقدسین بهشتی بکند. دانته رو به راهنمایش ویرژیل میکند و میگوید: «ای چراغ راه من. به نظرم تو در جایی گفته ای که دعاهای ما قوانین و مقررات آسمان را تغییر نخواهد داد.» که اشاره ای است به کتاب ششم انئید از ویرژیل که در آن، زنی غیبگو میگوید: «بیهوده امید نداشته باش که دعاهای تو سرنوشتی را که خدایان خواسته اند تغییر نخواهد داد.» دانته به این فکر میکند که آیا این شفاعت طلبکاران گناهکار، دل به امید واهی ای بسته اند؟! اما ویرژیل میگوید که این با نوشته ی او در تضاد نیست چون محبت الهی هم بخشی از ساختار حاکم بر جهان است و بر اساس قوانین در موقع خود به جنبش می افتد؛ منتها در آن جایی که ویرژیل آن جمله را بیان کرده بود، اتفاقات افتاده طوری بودند که هیچ دعایی نمیتوانست کارگر بیفتد، بخصوص به این خاطر که خدای واقعی که خدای مسیحیت باشد ناشناخته بود و قهرمانان داستان، نجات را از طریق خدایان دوره ی شرک طلب کرده بودند. ویرژیل دراینجا میگوید که این مسئله یقه ی خودش را هم گرفته و به خاطر این که در زندگی پیرو خدایان غیر بوده و به شیوه ی مسیحیان غسل تعمید داده نشده، باید در دوزخ بماند و راهی به بهشت ندارد؛ بنابراین در اواخر گذر از برزخ، دیگر ویرژیل، دانته را همراهی نخواهد کرد و بئاتریس، دانته را از ویرژیل تحویل خواهد گرفت و به بهشت خواهد برد. بئاتریس زنی از اشراف ایتالیا بوده که دانته او را از کودکی میشناخته و از دور او را دوست میداشته ولی هیچ وقت طلب عشق از او نداشته است. عشق دانته به بئاتریس به آن نوع عشق قرون وسطایی معروف بوده که به آن عشق شهسواری میگویند و بر اساس آن، عشق بین زن و مرد فقط تا زمانی واقعی است که به رابطه ی جنسی نینجامیده باشد. بئاتریس در کمی بیش از 20سالگی در اثر بیماری فوت شد. او دعا کرده بود که خداوند، گناهان دانته را ببخشد و به همین خاطر است که در برزخ او دانته را از ویرژیل تحویل میگیرد تا در بهشت تحویل سومین راهنما یعنی یک کشیش مقدس بدهد. چون برزخ به عنوان میانجی بین بهشت و دوزخ، یادآور میانجی گری بئاتریس برای نجات دانته از دوزخ است. اما این که ویرژیل به خاطر مسیحی نبودن به بهشت راه ندارد درحالیکه آدم درستکاری است موضوع غریب و مورد جدلی است. ظاهرا دراینجا پای تعصب مسیحی در میان است که فقط پیروان کلیسای رم را لایق بهشت میشناسد و این درحالیست که ساختار روایی سفر دانته به طور کلی برگرفته از منابع نامسیحی به نظر میرسد. همانطورکه میگوئل آسین پالاسیوس محقق اسپانیایی و کشیش مسیحی کاتولیک در 1919 نشان داد کمدی الهی دانته به شدت تحت تاثیر جهانبینی اسلامی اولیه است و حتی سفر دانته از هفت طبقه ی برزخ برای رسیدن از دوزخ به بهشت، شباهت هایی با معراج پیامبر اسلام از زمین به جایگاه خدا با گذر از هفت طبقه ی آسمان دارد. سیریل گلاسه هم در سال 2008 کمدی الهی را در موضوع سفر از دوزخ به برزخ، با رساله ی الغفران ابوالعلاء معری دارای ریشه ی مشترک ارزیابی کرد. علاقه به متون عربی-اسلامی در ایتالیای دوران دانته بسیار رایج بود ولی عجیب این است که دانته مسلمانان و پیامبرشان را به سبب مقاومت در مقابل گسترش دین مسیح، جزو بدعاقبت ترین اهالی جهنم توصیف کرده و ظاهرا علاقه ای به آنها نداشته است. بعضی معتقدند که دانته مستقیما تحت تاثیر اسلام قدیم یا معتقدات عربی قرار نداشته ولی به شدت متاثر از سنت توماس اکوئیناس است که یکی از مهمترین دروازه های ورود اعتقادات عربی-اسلامی و بخصوص فلسفه ی ابن رشد به اروپا و تاثیرگیری اروپا از اسلام بوده است و ممکن است جهانبینی های اسلامی از طریق اکوئیناس به طور غیر مستقیم بر دانته تاثیر گذاشته باشند. از طرفی نشانه های نوعی دوپهلویی در گفتار دانته وجود دارد که ممکن است داستان را مثل یک شیوه ی معمول داستانپردازی های شرقی و اسلامی، دارای معنی پنهان و غیر سرراست بیان کرده باشد. مثلا معلوم است که ویرژیل در کمدی الهی، نمادی از عقل است. این، با یکی از تفاسیر انجام شده بر معراج پیامبر اسلام مطابقت دارد. در معراج محمد، جبرئیل تا جایی با پیامبر همراه است و پس از آن بالاتر نمی آید با این اعتراض که نور الهی بال هایش را میسوزاند. بر اساس بعضی تفسیرهای اسلامی، جبرئیل نماد عقل است و منظور از قصه این است که عقل فقط تا جایی میتواند در شناخت خدا به انسان کمک کند و پس از آن، عشق است که باید انسان را نجات دهد. بنابراین در برزخ کمدی الهی هم از جایی بئاتریس که نماد عشق است جای دانته را که نماد عقل است میگیرد. این تفسیر اتفاقا با جهانبینی مسیحی حاکم بر کمدی الهی هم منطبق است چون دانته و ویرژیل قبل از رسیدن به بئاتریس باید از برج هفت طبقه ی برزخ بگذرند که در هر طبقه گناهکاران با تحمل عذاب هایی از یکی از گناهان هفتگانه ی متداول مسیحی پاک میشوند و این 7گناه همه مرتبط با شیوه های غلط عشق ورزی پدید آمده اند. از دید مسیحیان از بین این 7گناه، سه گناه شهوترانی، شکمپرستی و حرص، مرتبط با "عشق مفرط"، گناه تنبلی مرتبط با "عشق ناقص"، و سه گناه خشم، حسادت و غرور، مرتبط با "عشق بدخواهانه" اند و تعجبی ندارد که ویرژیل پس از گذر از مراحل این عشق های نادرست به عشق واقعی که نمادش بئاتریس است برسد. درواقع همانطورکه محمد پیامبر موقع گذر از هفت مرحله ی معراج، هنوز در قید حیات است، دانته هم در حال زنده بودن از دوزخ زمینی به بهشت آسمانی سفر میکند. این اشتراک معنی ناشی از جهانبینی متداول دوران ماقبل مدرن است که نگاه های اقوام مختلف به زندگی پس از مرگ را در روی یک پاره خط جمع میکند. در یک سر این پاره خط، مصریان قدیم و در سر دیگر، قبیله ی افریقایی ماسایی قرار دارند. مصری های مشرک، توصیفات فراوانی را برای جهان خدایان و زندگی پس از مرگ به کار بردند و از زندگی در جهان زمینی، چیزهای چندانی ننوشتند. درعوض، ماسایی ها درباره ی زندگی پس از مرگ در جهانی دیگر، هیچ ایده ای ندادند و بیشتر روی این موضوع تمرکز کردند که شخص پس از مرگش از طریق تاثیر اعمالش در این دنیا بر روی مردم بعدی به زندگی خود ادامه میدهد به طوری که همه ی ما وارث نتایج اعمال افرادی هستیم که ممکن است هیچ آنها را نشناسیم. بیشتر اقوام و مردم دنیا در بین این دو افراط زندگی میکردند و همین باعث شده تا در توصیفات به دست آمده از جهان پس از مرگ، مرز این دنیا و دنیای ماوراء الطبیعی نامشخص باشد. کمدی الهی هم از این موضوع برکنار نیست و این هم در انعکاس جهانبینی مسیحی آشکار است و هم در این که دانته موقع نام بردن از افراد، بیشتر روی ایتالیایی ها متمرکز است. به همین دلیل است که در ادامه ی بخش ششم برزخ، دانته شرح ملاقاتی را میدهد تا از آن به عنوان بهانه ای برای شکایت علیه وضع بد ایتالیای زمان خود و نقش شرورات انسانی در آن استفاده کند. دانته و ویرژیل دراینجا برای پرسیدن آدرس، به روحی نزدیک میشوند که در ابتدا با نگاهی مشکوک و بدمنظر که دانته آن را به نگاه شیر تشبیه میکند، آنها را ورانداز میکند. روح از آنها هویتشان را میپرسد و وقتی میفهمد پرسنده ویرژیل شاعر بزرگ است و اهل مانتوآ در ایالت لومباردی هم هست بسیار خوشحال میشود. معلوم میشود روح مزبور، سردلو شاعر معروف مانتوآیی است که دانته از او به عنوان «روح لومباردی» نام میبرد. سردلو شاعری بسیار بااستعداد ولی بسیار هوسباز بود که از شعر خود برای خام کردن دختران استفاده میکرد و با سرودن اشعار زیبا در وصف دختران، آنها را فریب میداد و شکار میکرد و پس از کامجویی رها مینمود تا این که بلاخره به دست برادر یکی از دخترهایی که بی عفت کرده بود کشته شد. سردلو و ویرژیل، یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و دانته از دیدن این صحنه افسوس میخورد که چرا باید ایتالیایی که چنین استعدادهایی را پرورانده است اکنون به حال زار افتاده باشد. دانته، آلبرت فون هابزبورگ امپراطور آلمانی روم را خطاب قرار میدهد که مانند سواری بی مسئولیت، ماده اسبش را که همان ایتالیا است رها کرده است. او اسب را ماده خوانده چون کلمه ی ایتالیا مونث یا زنانه است. با عدم توجه امپراطور به ایتالیا، گردنکشان و فرصت طلبان از تمام نواحی به طمع افزایش قدرت برخاسته اند و در اثر جنگ و خیانت در حق هم باعث انحطاط وضع معیشتی نواحی مختلف ایتالیای پاره پاره شده اند. دانته در ادامه از عیسی مسیح پیامبر مسیحیان اجازه ی اعتراض میخواهد و به عیسی میگوید که او دیگر چرا به ایتالیا توجهی نشان نمیدهد و به حال امت مسیحی ایتالیا دل نمیسوزاند؟ با این افسوس های دانته، بخش ششم برزخ به پایان میرسد. روشن است که برزخ دانته در جایی بین زمین و آسمان قرار ندارد بلکه بر زمین و فضایی داخل ایتالیای اطراف دانته است و دانته ابدا از محیط خود جدا نشده است. در مابه ازای مدرن این سفر یعنی اکتشافات فضایی نیز ما هنوز در حال صحبت از آسمان، درواقع داریم به زمین کنایه میزنیم و دانش را که اکنون به انلیل خدای اشراف تعلق دارد، مقابل جهل عوام قرار میدهیم که جایی خارج از شوی انلیل و درست نقطه ی مقابل مسیر منتهی به خورشید است. برای انلیل، این قسمت ماورائی، قلمرو برادرش حئا است که به جنگ با او برخاسته است. انلیل برای خلق زمین به کمک حئا نیاز داشت ازجمله برای خلق نژادی از بردگان یعنی انسان ها. اما حئا چیزی از خود در انسان نهاد که باعث شد تا او همواره علیه انلیل/یهوه شورش کند و به این ترتیب، حئا امیدوار باشد که بتواند لشکری از انسان ها برای مبارزه با انلیل ایجاد کند. حئا زحل را که خانه ی نینورتا پسر انلیل بود از چنگ او درآورده و این زحل به عنوان دورترین سیاره ی شناخته شده از خورشید برای باستانیان، مظهر تاریکی و نقطه ی مقابل خورشید بود. بابلی ها زحل را به عنوین "کاک سیدی" یعنی «سلاح عدالت»، و "سی موتو" یعنی «کسی که برای عدالت میکشد» میشناختند که او را در مقابل اشرافی منشی انلیل قرار میدهد. انلیل در منطقه ی خورشیدی قرار میگیرد که اشراف را در جایگاه نور دانش نشان میدهد و در مقابل، دشمنان اشراف، عوام جاهل میشوند که در جبهه ی تاریکی زحل قرار میگیرند. ازآنجا که فعلا خورشید در مرکز کهکشان است و عطارد و زهره هم جای تبلور حیات نیستند، موجودات فضایی بدسیرت باید از همان سمت جبهه ی تاریک بیایند و باعث هرج و مرج در زمین بشوند. نور نماد خدا و معنویت، ازجمله در انجیل محل تمثیل عیسی مسیح است و در مقابلش تاریکی قرار دارد که حول پردازش محض به مادیات و مادیگرایی میچرخد چنانکه در مارکسیسم که ایدئولوژی مدافع عوام است کاملا مادیگرا است مذهب را سلاح اشراف و قدرتمداران علیه مردم میخواند. این مادیگرایی خود کمک میکند تا اصحاب تاغریکی از شیاطین ماوراء الطبیعی به آدم های فضایی و یوفوها تغییر ماهیت دهند. همانطورکه میدانیم، قبلا موجودات فضایی همیشه از مریخ می آمدند و خیلی جالب است که سچین هم از آن به عنوان یک محل مرزبندی یاد میکند. او در فصل نهم «سیاره ی دوازدهم» مینویسد که «مریخ به درستی UTU.KA.GAB.A یعنی "نور مستقر در دروازه ی آب ها" نامیده شد که ما را به یاد توصیفات سومری و کتاب مقدس از کمربند سیارکی [بین مشتری و مریخ] به عنوان دستبند آسمانی جدا کننده ی "آب های بالا" از "آب های پایین" منظومه ی شمسی می اندازد.» شاید مریخ همان نیبیرویی باشد که دیدیم سچین در فصل قبلی و به نقل از بابلی ها، سومین پایگاه مردوخ در منظومه ی شمسی و «محل نبرد آسمانی» توصیف کرده است. رهبران جهان هم همیشه از سودای فتح مریخ و ایجاد تمدن در آن سخن میگویند همانطورکه ایلان ماسک مدتها است عوامفریبانه شعار ایجاد تور فضایی به مریخ را سر میدهد. میدانیم که مریخ خدای جنگ است و میتواند تمثیلی از مرزبندی های انسانی و مهمترین جبهه ی جنگی میانی در این مرزبندی باشد. مریخ در لاتین، مارس و مارکوس نامیده میشد. لغت مارکوس در ژرمن بدل به مارکس MARX شده است که اتفاقا جریان موسوم به مارکسیسم که کل تاریخ را عرصه ی نبرد طبقات پایین و بالا میخواند، از شخصی با این نام فامیل نام گرفته است. این شخص، "کارل مارکس" نام دارد، اصطلاحی که به سادگی میتواند به معنی شاه مریخ و بنابراین ماهیتا روح جنگ باشد.:

“THE DAILY FAKE”: PEN D.DRAIG: STOLEN HISTORY: 28 DEC 2023

قرار گرفتن مردوخ در جایگاه انلیل و درحالیکه مردوخ پسر حئا است، این امکان را ایجاد میکند که از داستان او برداشتی شبیه شورش خدای مشتری علیه پدرش خدای زحل کنیم که این اتفاق در اساطیر یونانی-رومی افتاده و درآنجا ژوپیتر/زئوس علیه پدرش کرونوس/ساتورن که خدای زحل است شورش میکند. بدین ترتیب بخشی از یک خدا از او جدا میشود و به یک نیمه ی مقابل تبدیل میشود و پس از آن، خدای والد دیگر خدای سابق نیست و میتوان گفت به دو خدا تقسیم شده که حکم دو پسر او را دارند بنابراین حئا بعد از جدا شدن مردوخ برابر با آنو پدر انلیل و حئا است. اگر ازاینجا به برابری اولیه ی نام های حئا، انلیل و آنو برسیم، میبینیم که همین اتفاق برای انلیل افتاده و نینورتا پسر انلیل که قبل از حئا صاحب زحل بوده، بخشی از خود انلیل است که با جدا شدن از بقیه ی او به صورت حئا مقابل او قرار گرفته است. این مقابله ی همزادهای متضاد ولی مکمل، میتواند همان مقابله ی عیسی و توماس باشد که در اصل باید مکمل هم باشند و در بازتاب این تقابل به جامعه ی امروزی، به مقابله ی مارکسیسم و کاپیتالیسم تبدیل شده که در عین مقابله با هم، مکمل یکدیگرند. اگر بخواهیم این تقابل را در بنیاد رومی ژوپیتر به صورت تقابل زورمندان اشرافی منش و فرودستان بربر بی فرهنگ بازیابی کنیم، به تقابل رومیان با بربرهای سلتیک میرسیم که به طور مرتب در سطح رسانه بازآفرینی میشود. شاید مشهورترین این بازسازی ها سری کمیک ها و انیمیشن های استریکس و ابلیکس در مورد جنگ های گاول ها با رومیان باشند. اما یکی از رمزگذاری شده ترین این بازسازی ها قطعا رمان "عقاب نهم" اثر زرماری ساتکلیف به سال 1954 است که در سال 2011 داستانش به صورت فیلم "عقاب لژیون گم شده" روی پرده رفت. این فیلم، روی سمبل امپراطوری روم یعنی مجسمه ی عقاب ژوپیتر تمرکز میکند که میتواند نمایش دیگری از "بیت" یا بت شاهین شکل رع باشد و به همان اندازه موضوع بازسازی ذهنی خدا در کسی که به بت میرسد را به همراه داشته باشد. مجسمه ی عقاب توسط بربرهای گالیک بریتانیایی دزدیده شده و قهرمانان داستان میخواهند آن را به رم برگردانند. زمانی که بت عقاب کشف میشود توسط یک قبیله ی وحشی جنگجو در مراسم جادوگری استفاده میشود؛ سمبلی از دزدیده شدن مذهب فرادستان توسط فرودستان دشمن آنها که قطعا با برداشت های مارکسیستی از مذهب، ارتباط موثقی دارد. درست به مانند مسیح که از خدای آسمان به قامت فرودستان انسانی درآمد تا علیه گذشته ی خود طغیان کند، شخصیت اصلی رومی داستان هم مقدر است در این جهنم وحشی، به بردگی وحشیان درآید تا در باورهای مذهبی قبلیش تجدید نظر کند و توجه کنیم که وضعیت اکنون نیمه رومی-نیمه بریتانیایی عقاب، قرار است او را به صورت دستپخت موفق یک روم بریتانیایی در قاره ی جدید یعنی عقاب نمادین ایالات متحده ی امریکا تبدیل کند که رهبرانش دنیای جدید را به وجود می آورند.

متیزن توجه میکند که در فیلم عقاب، قهرمان "آکیلا" نام دارد که خود به معنی عقاب است. او نماد یک اشرافی رومی است که به مانند بت عقاب و مذهب رومی باید درون خانه ی جدید عقاب حلول کند تا بازتعریف شود. همراه و مترجم آکیلا که به بزرگترین یار او تبدیل میشود، یک کلتی بومی به نام اسکا است. اسکا از آکلا میپرسد مگر یک تکه فلز چقدر اهمیت دارد که برای آن جانش را به خطر می اندازد؟ شاید این با شمایل گریزی بعدی پروتستانتیسم مسیحی بریتانیایی نسبتی داشته باشد. بعضی منابع مسیحی روی پیشگامی گالیک های گاول و بریتانیا در مسیحی شدن بر بقیه ی روم تاکید ویژه ای دارند. افسانه ها حتی مسیحی شدن بریتانیا را به زمان زندگی مسیح و تحت تاثیر سفر یوسف رامه ای به آنجا نسبت میدهند. بعضی مدعیند پولس خودش شخصا به بریتانیا رفته با این استدلال که اریستوبولوس در که در "رومیان 10 : 16" از او یاد میکند خود بریتانیایی بود. برخی دیگر چنین استدلال میکنند که پولوس در گالاتیا یا قلاطیه که منطقه ی گاول نشین ترکیه بود، فعالیت میکرد و فشار روم بر قلاطیه بسیاری از گاول های آنجا را به سمت اروپای غربی هدایت و در گاول و بریتانیا ساکن کرد و بنابراین بسیاری از مسیحی های گالاتی در این هنگام در بریتانیا ساکن شدند. قاعدتا بسیاری از این مسیحیان، در فرار از مسیحی ستیزی رومی در قسمت هایی از بریتانیا که تحت تسلط رومیان نبودند مثل جاهایی که آکیلا و اسکا به آنجاها میروند موضع میگیرند و بنابراین سفر آکیلا/عقاب به قلمروهای بسیار بربر برای بازیابی خود، تمثیلی از تبدیل ژوپیتر به خدای مسیح هم هست.:

“Toughts on the movie THE EAGLE (2011)”: DAVID WARNER MATHISEN: STARMYTHWORLD.COM

شاید آنچه کابالا از آن تعبیر به تصفیه ی خدا در طول زمان و در درون موجودات کرده است نیز درواقع تصفیه ی نوع باور به خدا در طی دست به دست شدن هایش باشد. این که خدای اشراف رومی در سفر به قلمرو بربرها در بسترهای طبیعی وحشی، اسباب تغییر و بهتر شدن باورهای نماد انسانی روح اشرافزادگان رومی (آکیلا یا عقاب) میشود –سفری که همراه با قربانی شدن رومی ها و بربرهای بسیار در راه این تغییر است- به این برمیگردد که از ابتدا هم قانون مرگ و رستاخیز خدا برای بهتر شدنش، توسط چوپانان و کشاورزان و انسان های عامی و بر اساس مشاهده ی قوانین طبیعت تهیه شده و به همین دلیل هم ریشه ی تضاد ضدین در خدایی واحد، به مرگ و رستاخیز خدای طبیعت طی گذر فصول برمیگشت. شاید امروز بزرگترین نقطه ضعف باورهای خداپرستانه این باشد که مردم عامی دیگر چنین نگاه های عمیقی به طبیعت و جهان اطراف خود را ندارند و شاید اصلا وقت این کار را ندارند. خدا کاملا به جبهه ی قدرتمداران انتقال داده شده و هنوز هم با بنیاد ریشه ای خود یعنی نبو یا دانش همهویت است و دانش را طبقاتی کرده و بوسیله ی آن و از طریق گسترش جهل در میان مردم معمولی، دوگانه ی رومی متمدن و بربر وحشی را طبقاتی میکند.

سیاهچاله ها و جنبش عصر جدید: چه کسی آنقدر با خدا در ارتباط است که میتواند بگوید کیهان چیست.

تالیف: پویا جفاکش

یکی از مسائل نوپدید عجیب درباره ی نظریه ی ظاهرا علمی سیاهچاله های فضایی این است که سطح تصویرپردازی از آنها در اینترنت دارد بسیار به یک نظریه ی اسطوره ای که از همان ابتدا یادآورش بود یعنی خورشید سیاه یا خورشید تاریک نزدیک میشود. این که یک ستاره در انتهای عمر خود تاریک خواهد شد با ستاره بودن خورشید برای بازآفرینی نظریه های آخرالزمانی زیاد تلاقی میکرد. البته خورشید در نظریه های علمی نوین خودش میسوزد درحالیکه خورشید سیاه اسطوره ای، ستاره ی سیاه بزرگی در آسمان زمین است که نور خود را از ستاره ی زحل میگیرد. همین موضوع را عجیب میکند. چون تصویرسازی های جدید، مدام سیاهچاله یا همان ستاره ی تاریک شده را با حلقه ای شبیه حلقه ی زحل بازآفرینی میکنند و علاوه بر آن، ظاهر چشم مانندی به آن میدهند که یادآور چشم همیشه بیدار فراماسونری است. علاقه ی مسیحیت ارتدکس به اتصال فراماسونری و چشمش به 666 عدد دجال و وحش آخرالزمانی را همه میشناسیم و این را هم میدانیم که مسیحیت ارتدکس، تمام ملت های باستانی را پرستنده های ساتورن یا کرونوس میخواند ازجمله یهودی های به اصطلاح منحرف را که جادوی سبت سیاه در شنبه ی زحل را بر خدایشان یهوه برگزیدند و با آمدن عیسی دیگر قوم خدا نیستند. نام ساتورن مرتبا با اصطلاح satan یا شیطان تطبیق شده که ظاهرا فقط یکی از مامورین لعنت شده ی یهوه یا خدا است ولی برداشت های امروزی از مذهب یهودی-مسیحی به عنوان یک فراورده ی مذهب شرک، کیش یهوه را فرزند کیش دشمنش بعل میکند و او به زئوس یا ژوپیتر نزدیک میشود که پدرش کرونوس یا ساتورن را سرنگون و به تارتاروس یا دوزخ تبعید میکند. بنابراین 666 قیام مذهب شرک علیه یهودیان و مسیحیان در مقرشان اروپا و امریکای شمالی، و به دنبالش قیام همه ی مردم جهان علیه بدعت مغربزمین و زیر پرچم زحل و خورشیدش است. خیزش جریان های برابری نژادی در کنار خیزش تمام آزادی های جنسی و مخدری منتسب به سبت سیاه در انقلاب فرهنگی دهه ی 1960 که به نام بازگشت ساتورن در عصر اکواریوس یا به الصطلاح "نیو ایج" رقم خورد، همه پیرو این انتظار قبلی است: شورش ضد مسیحی بر اساس پیشگویی های مسیحی که حوضه اش از حد غرب مسیحی فراتر میرود و طی جهانی سازی، تمام مردم جهان را در یک ایدئولوژی غربی، علیه غرب متحد میکند. به طرز شگفتی از منابع دین پژوهی قرن 19 پیوندی بین ساتورن آخرالزمانی و کلیت بشریت، مستفاد میشود.

به نوشته ی سرهنگ فورلانگ انگلیسی، در بریتانیای قدیم، tor یکی از کلمات به کار رفته برای انسان و معادل adam در عبری بود. جمع هر دوی این کلمات، عدد ابجد 666 را میساخت.:

T=400

O=6

R=200

S=60

جمع: 666

A=1

D=4

A=1

M=600

S=60

جمع: 666

خدای یهودیت که به عنوان "آدم کدمون" کابالا در آدم ابوالبشر و نوع انسان به کمال رسیده و روز مقدسش شنبه روز زحل بود، در زحل جایگاه داشت و کلمه ی storکه میتوانست به معنی استراحتگاه انسان باشد، به نام ساتورن نزدیک میشود. بنابراین ساتورن و آدم با هم متساوی بودند. در بازی با کلمات، نام آدم ADAM هم به دو جزو تقسیم میشد: AD (عاد) و AM (عم) و درمجموع به معنی پدر اجدادی. دراینجا او با خدای دیگری به نام "عم" همریشه میشود که نامش ریشه ی نام خدایان پیشرفته تری چون آمون و آمور/عمرو نیز هست. عم، معادل با "حام" ابن نوح نیز هست که بار تمام تمدن شیطانی ماقبل یهودیت بر دوش او بود. نام او CHAM یا خام هم تلفظ میشد و این لغت "خام" مرتبا جانشین "خان" عنوان رهبران تاتار ایران و آسیای مرکزی میشد. ژوپیتر یا زئوس اولیه –یهوه قبل از جدا شدن از بعل های قدیمی تر- هم در برابری با خام یا عم و بنابراین ساتورن، ZEUS CHAMUS نام میگرفت و این لغت، معادل با ZEUS CONORUS بود که انتساب به CO/CON/KO/KON/CHON ریشه ی لغات «خان» و «کوهن/کاهن» را نشان میدهد. CONOR که KANAR هم نامیده میشود ترکیب CO(N) با AR یا ORUS یعنی خورشید را یادآوری میکند. عوض کردن جای دو لغت، آرخون ORCHON به معنی حکمران را میسازد. تبدیل "ن" به "ر" رایج بوده و این میتوانسته KON را به KOR/COR دیگر عنوان به کار رفته برای حاکم نزدیک کند. کور معنی ارباب بیش از همه به صورت "کوروس" به صورت لقبی برای آپولو هلیوس خدای خورشید یونانی-رومی به کار میرفت. ولی در اصل تلفظ دیگری از سور یا سار یا آسور/آشور بود که به صورت SIR در انگلیسی برای ادای احترام به کار میرود. ازیریس فرم قبطی آسور بود که در آب رود نیل تجسم پیدا میکرد. طغیان رود نیل در انقلاب تابستانی به الهه ی ستاره ی شعری یا سیریوس نسبت داده میشد که همانطورکه اسمش نشان میدهد فرم مادینه ی ازیریس یا آشور است. KAUN که از عناوین قبطی شعری است، باز مرتبط با ریشه ی CON است. وقوع رخداد در اوج تابستان و حکومت خورشید، او را الهه ای خورشیدی میکند. پس روح آب نیل در خانه ی خورشید در دایره البروج که اتفاقا یک خانه ی تابستانی هم هست یعنی برج اسد یا لئو قرار میگیرد که به شکل کثیرترین نماد جانوری خورشید و البته ارباب حیوانات است. در خاورمیانه و هند او را به نام "شیر" مینامیدند که این نام، خود تلفظ دیگری از سور/آشور است. نام "سیروس" که در یونانی برای بنیانگذار پادشاهی پارس به کار رفته است نیز از همین ریشه است. نسخه ی عبری این نام، کوروش است که باز خود ریشه در کو/کور دارد. این یکی هم یک فرم مادینه دارد که همان کرس یا سرس الهه ی زمین و نسخه ی لاتین دمتر الهه ی کشاورزی است. دوری های کنیدوس در ترکیه، عنوان کورا KORA را که فرم مونث کوروس است برای سرس و پرسفونه الهگان زمین به کار میبردند. پیوند خورشید و زمین در موقع غروب خورشید به ازدواج آنها تشبیه میشد و در حکم وصل شدن دو نیمه ی مکمل به هم بود. پیرو این اسطوره سازی، لغت CO (N) JUNX به معنی همسر اعم از زن یا شوهر را داریم که به معنی اقتدا به CO است و دراینجا CO به معنی درآمدن خدای خورشید به شکل جانوران زمینی است. شکل زمینی CO/KO ناچارا او را مادینه و تبدیل به KOTI یعنی الهه کرده است. KOTUS عنوان الهه ای بود که فرم مادینه ی SABOS نسخه ای از دیونیسوس و درواقع معادلی برای زئوس سابازیوس به شمار میرفت. درواقع این تجسم زمینی خدا میتوانست یک ملت را برسازد. برای رومی ها KOTTIUS به منزله ی یک عنوان ملی برای یک شاه و KOTTIA به معنی سرزمین او در قبل از تاسیس امپراطوری روم بود. بریانت، آن را با عنوان CUTHITE برای ملت کوثایی تطبیق میکند.:


“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P496-8

نقش کوثا (تل ابراهیم کنونی در عراق) در گسترش نوع نگاه به خدایان را میتوان از یک اسطوره ی به دست آمده از آن کشف کرد. متن داستانی موسوم به «افسانه ی کوثا» شرح میدهد که چطور به سبب غرور و خود بزرگ بینی و خود خدا خوانی نارام سین فرمانروای آکد، خدایان، نژادی از ابر انسان ها یا موجودات انسان نمای ماوراء الطبیعی را خلق کردند که بر آکد حمله بردند و آن را برانداختند. نارام سین به جنگ با آنها پرداخت ولی شکست خورد و متحمل خسارات سنگینی شد؛ پس استغفار کرد و به اراده ی خدایان تسلیم شد. با این که نامی از این انسان نماهای فوق طبیعی ساخت خدایان برده نمیشود، ولی از فحوای کلام برمی آید که آنها همان گوتی ها هستند که معمولا کوهنشینان بربر یورشگر به بین النهرین از سمت شمال به حساب می آیند.:

“the legend of cutha”: JASHUA J.MARK: WORLDHISTPRY.ORG

نیکولاس دو ور، فراماسون بلندمرتبه ی اسکاتلندی، گوتی ها را نماینده ی طبقه ای از اشراف میشمرد که در اثر تماس اسکیت ها با اشرافیت یهودا در اسکیتوپولیس سوریه پدید آمدند. این شهر در منطقه ی جلیل یا گالیل در فلسطین امروزی قرار داشت و در دوران حکومت ختی ها به یک مرکز چند فرهنگی خالی از تعصب نژادی تبدیل شده بود. توجه داریم که گالیل همان محل ظهور عیسی مسیح است و ریشه داشتن نامش در گال آن را با قلمرو توراتی دیگر گیلعاد یا جلعاد مرتبط میکند. گیلعاد همان گالاتیا یا غلاطیه است که رشد و گسترش گالیک ها از سمت جنوب به شمال همراه اسکیت ها یا سکاها را مشخص میکند که پس از ریشه دواندن در ترکیه، همراه سکاها به سمت بلغارستان و درنهایت سرزمین های اروپای غربی که به نامشان گاول نامیده میشود گسترش می یابند. آنها همچنین همراه سکاها در شرق دور و سیبری گسترش می یابند. زبان های سکایی تا حدی مرتبط با زیرسازه ی اولیه ی مخفی شده در زیر لایه های زبان موسوم به سومری در بین النهرین پیش از ترکیب آن با زبان های دیگر است که به نوبه ی خود بر زبان قلاطی نیز تاثیر میگذارد. همراه گالاتی ها و گوت ها یک ایده ی غریب گسترش می یابد و آن این که دانش امری شیطانی است و توسط اجنه و موجودات شرور به انسان داده میشود. این را در کلمه ی ویکا (شکل مونث آن: ویکه) که برای جادوگران به کار میرود میبینید. این لغت معمولا با لغت ژرمن WIT (در انگلیسی : وایز) به معنی عاقل مرتبط میشود و جادوگری و در نتیجه شیطانصفت بودن را نتیجه ی طبیعی عاقل بودن و داشتن قدرت تعقل و تفکر میشمرد. اما این کلمه همزمان ارتباط مشخصی با لغت WIC به معنی گردباد دارد. "گردباد" که در اکدی "زمئی" نامیده میشود لقب تهامات الهه ی هرج و مرج و مادر انوناکی ها یا خدایان بین النهرین بوده است و آنوناکی ها به نامش زمی یا زومئی نامیده میشدند. ممکن است همین لغت در حالت برساختن قومیت، بدل به "سومر" شده و برای اشرافیت های مهاجر به شمال، مضمون جنوب یافته و روی بین النهرین جنوبی مانده باشد. این مهاجران شمالی، همچنان از نسل آنوناکی ها و بنابراین اجنه بوده و همان اسکیت ها هستند که نامشان در ژرمن به صورت سیت یا سیث هم تلفظ میشده است. بنابراین از لغات اخیر، کلمات "سیده"، "شیده"، شیث SHEETH، شیت SHIT ،"سیلی"، "شیلی" و "شیلا" به معنی اجنه پدید آمده اند. اصطلاح سیده بیشتر درباره ی نورن ها و موری ها و فیت ها به کار میرفت که از طریق اداره ی وب ویرد WYRD نیروهای فراطبیعی مختلف نهان شده در سرشت افراد را به جریان می انداختند تا بر تصمیمات آنها تاثیر بگذارند و اینچنین سرنوشت مردمان را تعیین کنند. ممکن است لغت FATE به معنی سرنوشت، خود تلفظی دیگر از ویرد باشد. بدین ترتیب، افرادی که مد نظر هستند کاملا انسان و دارای کالبد فیزیکی انسان هستند ولی انوناکی ها یا اجنه ی نیرومند در خون آنها مخفی شده اند و این همان تئوری رومی GENUS یا همزاد است که در اصل از GEN به معنی نیروی وراثتی از طریق تولید مثل برمیگردد. درواقع ژن یونانی-رومی، همان "جن" عنوان عربی شیاطین و دیوها است و در لغت به معنی پنهانی است و اشاره به نیروهای پنهانی تاثیرگذار بر سرنوشت انسان ها دارند که میتوانند در انسان ها مسخ و حلول کنند و این بخصوص از طریق جادوگری رقم میخورد. جادوگران مورد هراس بودند چون تصور میشد اجنه ای آنها را اداره میکنند که برای هیچ کس حتی خودشان، قابل اعتماد نیستند. درواقع این اجنه ممکن است اصلا از جای دیگری به جادوگر نرسیده باشند و ظهورشان نتیجه ی توانایی های او بر تصرف نیروهای به وراثت رسیده به اجدادش باشند یعنی همان نیروهایی که مذاهب هندو و بودایی، تشویق به تصرف آنها با ریاضت و تمرینات روحی میکنند و به عقیده ی دو-ور، شاخه ای از جریان اشرافی بالا با مهاجرت به شرق و از طریق ایران، آن را به هندوستان رسانده اند و همین شاخه بعضی مذاهب هندوان ازجمله کیش های خدایانی چون ویشنو و شیوا را در هند برساخته اند. کسی که بتواند این نیروها را کنترل کند، فردی قادر به کنترل خواست های فوری خود و از این طریق، رشددهنده ی تفکر و تعقل در خود است و میتواند از این نیروها که در حکم اجنه و شیاطینند بر ضد دیگران یا برای تاثیرگذاری بر تفکرات آنها به نفع خود استفاده کند. ازاین فلسفه دو برداشت مختلف برمی آید که مقابل همند و آینده ی تمدن نتیجه ی بر هم کنش های مداوم آنها بر یکدیگر است: 1-تفکر، یک نیروی شیطانی و دشمن ایمان و بنابراین دشمن سلامت جامعه است و متفکرین، حاملان خطری بزرگ برای انسانیت هستند و باید از روحانیونی که با متفکرین مخالفت میکنند تبعیت کرد. 2- تفکر و تعقل، باعث رشد جامعه میشود و البته امری شیطانی است؛ پس شیاطین نیروهای مثبت و دوستدار بشر هستند و برعکس، دینی که شیاطین را محکوم کند –مسیحیت و هر مذهبی که تنحت تاثیر مسیحیت باشد- خود و خدایش دشمن مردمند؛ پس باید خواست ها و انتظارات شیاطین درباره ی جامعه ی انسانی را برآورده کرد تا آنها حامی تمدن باشند که در این راه هم تنها کار لازم این است که هرچه مسیحیت و انجیلش میگویند، عکسش عمل کنید. :

“FROM TRANSYLVANIA TO TURNBRIDGE WELLS’: NICHOLAS DE VERE: CHAP1

اگر خدایان از طریق نفوذ در خون آدمیزاد به جاهای بالایی برسند، میتوانند تعریف خود را بسته به موقعیت جدید تغییر دهند. از این دیدگاه است که به عقیده ی پارکر میتوان تفاوت های داستان های جهانگیری مثل سیل بزرگ و کشتی نوح در نقاط مختلف زمین را توجیه کرد. همه ی این داستان ها علیرغم تفاوت هایشان درستند چون خدایان در قالب انسان ها با ورود به این سرزمین ها تجربه های متفاوتی را از سر گذرانده اند. هرکول قهرمان هیولاکش، به عنوان خدایی که در مرز خالق و انسان فانی قرار دارد، در رأس دربار الهی و الگوی تغییرات تمام خدایان و شیاطین در این راه است. او شیر را که جانور ایزدی و مظهر خورشید است کشته و با به تن کردن پوستش به عنوان یک انسان، جای خدای سابق را اشغال کرده است. جین هریسون نشان داده است که هراکلس یا هرکول یک زمانی به جای خدای زئوس در رأس بارگاه الهی بوده و شوهر هرا محسوب میشده است درحالیکه امروزه هرا به همسر زئوس شناخته میشود. به همین خاطر است که در قدیم معابد زئوس و هرا از هم جدا بوده اند. در این زمان، زئوس شوهر دیونه بوده که در نسخه ی نهایی داستان هرکول، یک زن زمینی و مادر هرکول است. اینجا دیونه معشوقه ی زئوس و نه همسر او است. درنهایت، چهره ی ایزدی خدا از چهره ی انسانیش جدا میشود و هرکول به عنوان یک پهلوان فانی که تجسم زمینی زئوس است فرزند او از یک زن زمینی میشود. این نشان میدهد که چرا در میان همتاهای شرقی هرکول، خدایان ابدی مثل نرگال و نینورتا در بین النهرین، ملقارت در فنیقیه، و ایندرا در هند قرار دارند. به عقیده ی "اما استافورد"، 12 خوان هرکول که از روی 12 ماه سال و سفر خورشید در 12 صورت فلکی دایره البروج درست شده اند در ابتدا فرم ثابتی نداشته و درنهایت در راه ایجاد یک اتحادیه ی قومی و بیشتر با انتخاب مهمترین داستان های هرکول در سرزمین های مختلف، تثبیت شده است. در میان آنها قتل اژدهای هیدرا که جانشین قتل الهه ی اژدهاوش هرج و مرج برای خلق جهان در بین النهرین است، کلیدی ترین اسطوره ای است که اتصال هرکول به مقام خدای خالق را اثبات میکند. افسانه های یونانی-رومی از ورود افسانه های هرکول همراه خود او در قالب انسان به سرزمین های گوناگون سخن میگویند و مثلا مگاستنس از بومی شدن هرکول و دیونیسوس در هند با حمله ی این دو به آنجا مینویسد. ولی با این حال، همیشه این فکر وجود داشته که هرکول در غرب تغییر کرده است و اصل او ملقارت خدای صور است. اسکندر موقع فتح صور در فنیقیه از کاهنان خواست تا وارد بارگاه معبد هرکول (ملقارت) شود چون هرکول جد او بوده است. ولی کاهنان مخالفت میکنند و اسکندر را یک بیگانه به شمار میروند چون هرکول یونانی دیگر هرکول صوری نبود و تغییر کرده بود.:

“Heracles and the ancient east”: ASTERIOS E.KECHAGIAS: 2025: ACADEMIA.EDU

خدا با تبدیل به هرکول و تجسد در انسان های گوناگون، در نقاط مختلف جهان تغییرات زیادی کرده است ولی در میان آنها فقط قلمرو ایدئولوژیک موسوم به "غرب" (به مرکزیت اروپا و امریکای شمالی) بوده که با افتخار، خود را در مقام جهنم یا تارتاروس تثبیت کرده است و میشود با اطمینان گفت مجموعه ی هرکول های انسانیش به جای زئوس اجدادی یا همان ساتورن خدای زحل نشسته و فقط همو است که حق دارد محل انقلاب فرهنگی و مرکز عصر اکواریوس در جهان باشد. روح غرب، خدا است؛ پس وقتی درباره ی کیفیت سیاهچاله ها و کل کیهانشناسی مرتبط با آنها سخن میگوید، حتما دارد راست میگوید! شما چه فکر میکنید؟

جهل گستری برای ایجاد جامعه: تاریکی به عنوان سوپاپ اطمینانی برای عوض کردن خدا

تالیف: پویا جفاکش

زمانی که اسکندر مقدونی سربازان خود را برای جنگ با داریوش محیا میکرد، برای آنها سخنرانی ای مهیج کرد که در آن، برای رفع نگرانی سربازان یونانی از کمی تعدادشان در مقابل عظمت سپاه داریوش، تمثیل خاصی را به کار برده بود: زمانی که گل ها میشکفند، مگس های بسیاری روی آنها مینشینند ولی وقتی زنبورهای نیش دار از راه میرسند مگس ها را به راحتی میتارانند اگرچه تعدادشان کمتر از مگس ها باشد. دراینجا سپاه داریوش معادل مگس ها و سپاه اسکندر معادل زنبورها هستند. اما مگر سپاه اسکندر، چه سلاح خاصی داشتند که آنها را در مقابل سپاه داریوش، همچون زنبورهای مسلح به نیش در مقابل مگس های بی دفاع میکرد؟ مارک گراف که به تاریخ باور ندارد، معتقد است گزارش های جنگ های به اصطلاح دوره ی باستان، درواقع قصه های توجیه کننده ی پیروزی با سلاح گرمند و برای این که فتوحات قدرت های اروپایی با سلاح گرم را برای سربازان خودشان قابل قبول کنند صحنه هایی شبیه به جنگ با سلاح گرم را برای دوره های تخیلی باستان و قرون وسطی شبیه سازی میکنند و موقع شبیه سازی، عمدا شخصیت هایی را به میان می آورند که نسخه های باطل شده ی عیسی مسیح ولی هنوز به او شبیهند تا پیروزی اروپایی یک پیروزی مقدس به نظر برسد. در مورد نیش های زنبورهای یونانی هم مارک گراف همین نظر را دارد. وی به شکست داریوش در نبرد دوم خود با اسکندر اشاره میکند که طی آن، وقتی داریوش و سپاهش برای فرار از روی رودخانه ی یخ زده ی استراگا عبور کردند از سنگینی لشکر، یخ شکست و افراد و محموله های بسیاری در رودخانه غرق شدند. این یک صحنه ی تکراری در افسانه های قدیمی است. نسخه ی مقدسش برای غربی ها غرق شدن فرعون و لشکرش در دریا موقع تعقیب موسی و بنی اسرائیل است. یک نسخه ی تقریبا مقدس دیگر، غرق شدن امپراطور روم ماکسنتیوس و بخش بزرگی از لشکرش در رود تیبر طی نبرد پل ها با کنستانتین کبیر در رم ایتالیا است که چون کنستانتین آن را معجزه ی خدای مسیح تلقی کرد به سبب آن مسیحی شد و پس از رسیدن به امپراطوری روم، در ترویج مسیحیت کوشید. کشیش ها پیروزی کنستانتین بر ماکسنتیوس را با پیروزی فرعون بر موسی مقایسه میکنند. پیروزی کنستانتین به سبب این که او وارد شونده به رم بود، به لشکرکشی اسکندر به پارس شبیه تر است. غرق شدن سپاه دشمن در اثر شکستن یخ ها نیز قابل مقایسه با پیروزی مشابه یک الکساندر دیگر یعنی الکساندر نوسکی بر شوالیه های غربی در حمله به روسیه است. در میان این مثال ها یکی هم نبرد کولیکوف است که در آن، لشکر تاتارهای خان مامای در اثر شرایط ناگوار آب و هوایی که باز به معجزه ی خدای مسیحیت نسبت داده شدند از اسلاوهای مسیحی شکست خوردند و بسیاریشان در اثر طغیان رودخانه غرق شدند. این نبرد اخیر، کهن الگوی پیروزی های روس های اسلاو زبان بر تاتارها در دوره ی مدرن بوده که این پیروزی ها همه ناشی از مجهز بودن روس ها به سلاح گرم رخ داده اند. در نبرد کولیکوف همانند نبردهای اسکندر، ارتش اروپایی بسیار کوچک تر از ارتش مقابل بود با این تفاوت که در داستان اسکندر یونانی نشانه های پیروزی قهرمانان کم تعداد با سلاح های آتشین آشکارتر است. اتفاقا یکی از این نشانه ها در کیلیکیه آشکار میشود، سرزمینی که نامجای کولیکوف تقریبا نسخه ی اسلاو نام آن است. در این صحنه اسکندر خواب میبیند که توسط لشکر عظیم دشمن محاصره شده است ولی با بستن چراغ هایی به شاخ های بزها در تاریکی، لشکر خود را بسیار بزرگتر از لشکر دشمن نشان میدهد و نجات می یابد. اسکندر این خواب را خوش یمن می یابد و دستور میدهد در محل آن رویا، شهری به نام شهر بز بسازند که بعدا بیشتر به اسکندریه ی ایسوس معروف شد. جالب این است که کلمه ی ایسوس خود مرتبط با "عز/اوز" در عبری به معنی بز است و همزمان شبیه نام های عیصو و عیسی است. عیصو اولین شاه یونانیان و جد رومیان در احادیث یهودی است و عیسی خدای یونانیان و رومیان که مثل اسکندر پسر یهوه/ژوپیتر است و بنابراین عجیب نیست که بشود نام ایسوس (عیسائیه) را به الکساندریا/اسکندریه ترجمه کرد. موقع فتح بابل، این رویا به واقعیت نزدیک میشود. در مرغزار سر راه، اسکندر و افرادش به لشکر عظیمی از آسیاییان نزدیک میشوند که شکست دادنشان غیر ممکن است. اسکندر دستور میدهد افراد چراغ های بسیار به دست بگیرند و به شاخ بزها نیز چراغ های بسیار ببندند و به شاخ های بزهای دیگری شاخه های گیاهان را ببندند بطوریکه وقتی بزها راه میروند شاخه ها زمین را جاروب کنند؛ آنگاه به فرمان اسکندر، افراد، بزها را تعقیب کردند و در اثر فرار بزها، گرد و خاک بسیاری به هوا رفت که تا قله ی المپ رسید و در میان گرد و خاک، هرج و مرج آتش چراغ ها رقص نور ایجاد میکرد. ارتش آسیایی که گمان کردند سپاهی بسیار عظیم به سویشان می آید عقبنشینی کردند و اسکندر به بابل رسید اگرچه آن موقع موفق به فتح آن نشد. به نظر مارک گراف، آتش ها در میان گرد و خاک، انعکاس صحنه ی آتشین بودن شلیک تفنگ های قدیم در میان دود و گرد و خاک ناشی از شلیک توپ جنگی در صحنه ی جنگ های مدرن است و بز شیطانی، استعاره ای از سلاح های گرم شیطانی است. کسی که این سلاح ها را به کار میبرد اما اهل است و خدایی است که میداند دارد چکار میکند و چون نمیخواهد مردم مستعمراتش از او تقلید کنند و تکنولوژی های او را بگیرند خدای محافظه کار و زورگوی آسیا را همچنان گرامی میدارد. این است که میبینیم همانطورکه خدای اروپا به صورت اسکندر در تاریخ بازآفرینی میشود خدای آسیا نیز به صورت شاه مقابل او یعنی داریوش درمی آید. این اسکندر است که به آخرین وصایای داریوش قبل از مرگ او گوش میسپرد گویی که جانشین قانونی او باشد. این اسکندر است که از خائنینی که داریوش را به قتل رساندند انتقام میگیرد. گویی اسکندر همان خدایی است که عیسی مسیح به مردم معرفی کرده و حالا این خدا وظیفه ی گرفتن انتقام خون مسیح از یهودا حواری خائن و البته امت خائن بنی اسرائیل را دارد، انتقامی که خدای مسیح با دست ارتش روم از اسرائیل میگیرد. از همه جالبتر این که داریوش دم مرگ وصیت میکند که از این پس مادرش سیسی گامبیس، مادر اسکندر هم هست چنانکه گویی او اسکندر را زاده است. این هم یادآور خطابی از عیسی مسیح به جانشین برحقش یوحنای حواری (از دید یوهانی ها) است که مریم مقدس را "اینک مادرت" مینامد.:

“ALEXANDER THE GREAT AND DIMITRY”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 2/9/2015

میدانیم که یوهانی ها جانشین برحق مسیح را نه پطرس قدیس بلکه جوانترین حواری یعنی یوحنا میدانند چون یوحنا پسرعمو و بنابراین خویشاوند عیسی بوده است. گفته میشود که بقایای یوهانی ها بعد از سرکوبی توسط کلیسای پطرس در رم، جذب تمپلاریسم شدند و با رشد دادن و گسترش پروتستانتیسم و سپس فراماسونری، از کلیسای رم انتقام گرفتند. پس درواقع آنها میتوانستند همان بدعتی باشند که چون برحق ترند اجازه ی بدعت را دارند. آنها اصلند و کلیسای رم فرع. روم باستان اصل آنها است و باید خشونت و جنایتپیشگیش جذب مسیحیت برحق آنها شود. درمقابل، کلیسای رم، برحق نیست چون اروپایی نیست و مسیحش مثل داریوش، یک خدای آسیایی است. مثلا پرون خدای آذرخش و نسخه ی اسلاو-ژرمن ژوپیتر خدای اروپایی تری است و اتفاقا ارابه هایش را بزها میکشند. مسیح همانطورکه تولدش کریسمس و روز مقدسش یکشنبه یا ساندی (روز خورشید) نشان میدهند، نسخه ی بازسازی شده ی سول اینویکتوس یا میترا خدای خورشید رومی است که در اصل، الگبل یا الاگابالوس یا هلیوگابالوس مقدس ترین خدای شهر حمص سوریه بوده و توسط امپراطور نوجوانی از این شهر که کاهن خدای مزبور بوده و خود را تجسد او میخوانده است به رم وارد شده و جای خدایان قبلی را گرفته است، بدعت ناخوشایندی که درنهایت به سرنگونی و قتل زودهنگام امپراطور جوان منجر شد. الاگابالوس یک امپراطور زن پوش و تقریبا دوجنسه توصیف شده که او را در مقابل جنگاوری مهلک و مردانه ی لژیون های رومی قرار میدهد و این یادآور مهربانی بیش از انتظار عیسی مسیح در مقام تجسد یهوه ی تشنه به خون است. ازاینرو به نظر میرسد رفت و برگشت امپراطور الاگابالوس و کیشش، نسخه ای دیگر از رفت و برگشت جنگپرستی رومی باشد، رفتی که زمانش و اصل وجودش مورد سوال است و بازگشتی که فقط در دوره ی مدرن رخ میدهد.

مرکز پرستش کیش خورشید در رم، جایی به نام تیتانیا بود که نام از تیتان ها دارد. این محل به نام های اولیمپوس و اومفالوس هم نامبردار بود که دو عنوان برای مرکز خدایان در اساطیر یونانی-رومی هستند. بنابراین خدای خورشید سوری و بارگاه خدایان آسیاییش، حق خدایان یونانی-رومی را غصب کرده و در حکم لشکر تیتان های تایفون هیولا در شورش علیه بارگاه زئوس/ژوپیتر بودند. آنها میتوانستند مثل الاگابالوس امپراطور آسیایی، زن صفت هم باشند چون گاهی لغت تیتان به اصطلاح "تیت" به معنی پستان زن وصل میشد و روایتی به وجود آمده بود که آنها از پستان یک الهه پدید آمده اند همانطورکه رود نیل از پستان ایزیس جاری میشود. بریانت معتقد بود که تضاد پیروان خدایان رومی با پیروان الاگابالوس در شکل دهی انواعی از داستان های نبردهای خدایان یونانی-رومی با تیتان ها ایفای نقش کردند که بعدا بیشتر به خدمت تطبیق های تاریخ افسانه ای روم با روایات تورات و احادیث یهودی-مسیحی درآمدند. مطابق منابع اخیر، غول هایی که بر بابل حکومت میکردند، اعقاب تیتان هایی بودند که تحت رهبری بلوس و استارته (خدایان اعظم بابل) با خدایان یونان به رهبری کرونوس و زئوس جنگیدند. دراینجا ما با دو خانواده ی خدایان اروپایی و آسیایی مواجهیم. بریانت، اصل قبلی دوگانگی آنها را با دوگانگی خدایان/دواها و ضد خدایان/اسوره ها در اساطیر هندوها همریشه میبیند که البته هندوئیسم چنانکه موضوع شاکتی ها یا نیمه های زنانه ی خدایان هندوها نشان میدهد هنوز تحت تاثیر شدید صابئی گری یا آیین عرفانی گسترده ی ماقبل یهودی-مسیحی خاورمیانه است. دواها مقدسند و اسوره ها اغلب شیطانی. در بین زرتشتیان هند، این نسبت وارونه است؛ اهوره ها که همان اسوره ها هستند مقدسند و دواها تبدیل به دیو یعنی شیطان شده اند. عنوان اسوره/اهوره به آشور یا آسور یا سور خدای بزرگ سامی برمیگردد که ملت سوریه هم نام از او دارند. جالب این که همین خدا به صورت سوریا در هند خدای خورشید است. محل معبد مرکزی سوریا در "استان ایشوار" STAN ISHVAR یعنی سرزمین ایشوار بوده که این ایشوار به معنی خدا خود تلفظ دیگر آسور یا آشور است. سوریا در غاری در روستای آمین درآنجا به دنیا آمد که یادآور پرستش میترا در غرب در غارها و جایگاه های زیرزمینی است. در هند عنوان ایشوار بیش از همه ی خدایان درباره ی مهادوا یا شیوا به کار میرود که چون خدای نابودی است گزینه ی مناسبی برای ریشه دادن اسوره های مخرب است. تا پیش از شکل گیری نهایی مذهب شیوا، پرنفوذترین خدایان هندی، نزدیکی واضحی به بودای آسیای مرکزی و دور نشان میدادند. بودا موقع مرگ به سمت خورشید دراز کشید. بیشتر قبله گاه ها و قبرستان های شرق هم به سمت طلوع خورشید بودند به جز آنهایی که متعلق به مسلمانان بودند. قبله گاه ها و قبرستان ها و ترجیحا سمت غنودن مسلمان ها به سمت معبد کعبه در حجاز است اما نکته آن است که معبد اخیر، خود یک مکعب سیاه است که تمثالی از خانه ی الاگابالوس به شمار میرود و بنابراین قبله گاه بودنش باز جانشین خورشیدی بودن قبله های پیشین شده است. هندوهای هند معمولا الله خدای مسلمان ها را یک نسخه از مهادوا یا شیوا میشمردند. حتی زهدگرایی هندو نیز اگرچه وابسته به زهدگرایی بودایی است، ولی از طریق آن با زهدگرایی نسبی اسلام فامیل است و به اندازه ی زهدگرایی مسیحی، ریشه در مذهب خورشید دارد. اصیل ترین ظاهر ویهارها یا معابد بودایی اولیه ی هند را در خرابه های ویهار جایندرا در مرتند شناسایی کرده بودند. دراینجا یک روستا حول یک معبد اولیه ی خورشید شکل گرفته بود. ژنرال کورینگهام معابدخورشیدی با این مشخصات را ریشه ی معابد شیوایی هم میشمرد و یادآوری میکرد که از القاب معابد قدیم شیوایی، رانیسا (ران-ایسا) بوده است. "ران" در هندی به معنی ارباب و مدیریت کننده است و خود یکی از القاب شیوا است. معنی "ران ایسا" ارباب خورشید است. امروزه تصاویر خشونتبار شیوا در مقابل آرامش بودا قرار دارند. این خشونت، وابسته به تصویر شیرگون خدای خورشید هستند و جالب این که در کیش ویشنو بودا در میان آواتارهای ویشنو کنار یک خدای شیرمانند وحشتناک به نام نریوسنگهه یا ناراسیمها قرار دارد. ناراسیمها از درون ستونی برمی آید و پادشاه اسوره ها را میکشد و پسرش را که به ویشنو وفادار است جانشین وی میکند. مرکز کیش ناراسیمها مولتان در پنجاب بود و کیش او درآنجا آمیخته به کیش کریشنا –دیگر آواتار ویشنو- و سامبا بود. سامبا پیامبر میترا یعنی خدایی است که نامش در غرب برای خدای خورشید به کار میرود. شهری به نام سامباپوترا مرکز مقدس کیش سامبا بوده است. اعراب، مولتان را بزرگترین شهر در مناطق شرقی قلمرو خود توصیف میکردند. تصور میشد مولتان زمانی مرکز یک امپراطوری بزرگ بوده است ولی بعد از این که جلندر، آخرین پادشاه آن حکومت، قوانین هندو را پشت سر هم زیر پا نهاد، شیوا حکومت او را از بین برد و دستور داد: «از کوه، پایین برو» و اینچنین جلندر و قبیله اش از کوهستان مقدس بیرون شدند. این، قابل مقایسه با سرنگونی حکومت سلسله ی آسور به دست کریشنا است که طی آن، پادشاه "بان آسور" و قبیله اش از سرزمین اخراج شدند. نام این قوم آسور قابل تطبیق با آسوره ها است. این نبرد در بحبوحه ی همکاری کریشنا با پاندوه ها برای شکست دادن کوروها خویشاوندان سلطنتی پاندوه ها رخ داد. نام کوروها نیز قابل مقایسه با کوروس است که هم لقب هلیوس خدای خورشید یونانی-رومی است و هم تلفظ دیگری از سوروس یا سور یا آسور. کوروها پیروان شیوا درحالیکه پاندوه ها پیروان ویشنو بودند و اگر همه ی این داستان ها را با هم جمع و در داستان ظهور ناراسیمها جمع کنیم میبینیم که مسئله فقط تغییر حکومت توام با تغییر تصویر خدا یا روح قوانین جامعه است.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P485-492

دیوید شرمن، نسبت بودا با آسور را باز از طریق کیش خورشید روشن میکند و مکتب ازیریس در منف یا ممفیس (قاهره ی کنونی) در مصر را نشانی از چنین ارتباطی میشناسد. درآنجا ازیریس که نسخه ی قبطی آسور است با پتاح خدای خالق قبطی که نامش در ارتباط با نام بودا است تطبیق میشده است. نه فقط ازیریس یکی از همتاهای پاگانی عیسی مسیح است، بلکه پتاح نیز فرمی قوچ مانند دارد که یادآور عنوان "بره ی خدا" برای عیسی و نیز تصویر متواتر عیسی در حال حمل یک بره است. سر ای.آرنولد، مجموعه ای از سرودهای مذهبی و داستان های قدیم بودایی شامل قطعاتی از زندگینامه ی بودا را در شبه قاره جمع آوری کرده بود که بسیاریشان امروزه جزو احادیث پذیرفته شده ی بودایی نیستند. شرمن که قبلا بحث هایی دراینباره را در دانشگاه جوشی ژاپن شنیده و با بعضی چینی ها هم دراینباره صحبت کرده بود، در سفر به سریلانکا متعجب شد وقتی بعضی از آنها را از زبان مردم معمولی بودایی شنید. او دراینباره با روحانیون بودایی سیلان صحبت کرد ولی آنها به صراحت صحت این داستان ها را رد کردند و آنها را خرافات عوام شمردند. یکی از داستان های نقل شده از آرنولد، تصویر عیسای در حال حمل بره را به یاد می آورد: مطابق آن، بودا بره ی لنگی را در میان گله ی گوسفندان میبیند که نمیتواند همپای مادرش راه برود؛ بودا او را به دوش میگیرد و همراه گله و گله دار تا شهر حمل میکند. در نزدیکی شهر، او با زنی برخورد میکند که برای فرزند مرده اش میگرید. بودا به او میگوید که باید شکرگزار باشد که همه ی مردم دنیا فرزندانش نیستند وگرنه برای از دست دادن همه ی آنها باید گریه میکرد؛ کنایه از این که هرچقدر دارایی های بیشتری در این دنیا داشته باشی، نگرانی بیشتری را تحمل میکنی و برای از دست دادن همه شان باید نگران باشی و وقت از دست دادنشان زجر بکشی.:

«اما خداوند در مراقبه ی از دست رفته قدم میزد و فکر میکرد: "افسوس برای همه ی گوسفندان من که شبان ندارند؛ سرگردان در شب بدون کسی که آنها را راهنمایی کند؛ کورکورانه به سوی چاقوی مرگ نفخ میزنند، مانند این جانوران گنگ [یعنی گوسفندان] که خویشاوندان آنها هستند.»

دراینجا بی راهنما بودن به سرگردانی در شب تشبیه میشود که یادآور لغت "آمیتابها" (نور بی پایان) برای بودا است. نور راهنمای انسان ها در تاریکی است درست به مانند شبان که راهنمای گوسفندان است و عیسی هم شبان مردمش است. عیسی ملقب به pho/phosیعنی نور است که لغت مزبور تلفظ دیگری از لغت "بها" به معنی نور است و از طریق آن، با عنوان Fo برای بودا در هندی مرتبط میشود.:

“THE LIGHT OF THE WORLD IS A HEALING SHEPHERD”: DAVID SHERMAN: GOLDSUNAURA: 21 OCT2021

قرار است در میان تاریکی، نور، نشاندهنده ی راه مقصد و گذرگاه خروج از تاریکی باشد اما با عوض شدن راهنمای حامل نور، مقصد هم عوض خواهد شد. به همین دلیل هم به نظر میرسد تاریکی بیشتر به نفع راهنماها تمام میشود تا این که آنها میل به از بین رفتن آن داشته باشند. تاریکی، همانطورکه قطعه ی بالا نشان میدهد، نمادی از جهل گوسفندوار است و از دید چوپانان، بودنش برای گله ماندن گوسفندان لازم است، گوسفندانی که از سر جهل به سوی چاقوی قصاب میشتابند.

انقلاب های سیاسی و فصلی: چطور میشود در طول انقلاب، از خداپرستی مفرط به کفر رسید؟

تالیف: پویا جفاکش

اخیرا بخشی از یک انتقادیه ی سایت آگاه نسبت به شبکه ی سریال های خانگی در ایران توجه هیئت تحریریه ی روزنامه ی هفت صبح را جلب کرد و این روزنامه تکه ی مزبور را به صورت بریده در شماره ی 26 اسفند 1403 درج کرد:

«باورتان میشود شخصیت اول سریال که انسانی باهوش و کارآفرین است به خاطر زمانبندی نامناسب کسب و کارش 15میلیارد بدهی بالا می آورد و سرمایه گذار تازه، شرطی برای ادامه ی همکاری میگذارد که او باید از همسرش جدا شود و درنهایت با دسیسه و زور و فشار، این امر اتفاق می افتد و در همان شب اول جدایی، زن به خانه ی سرمایه گذار تازه منتقل میشود؛ همزمان وکیل شرکت سرمایه گذار که همسرش در خارج از کشور به سر میبرد، خانه و زندگیش و همچنین منشی شرکت را که با او حشر و نشر دارد، در قمار میبازد و رئیس شرکت که ظاهرا قمارباز قهاری است به کمک او شتافته و در قماری دیگر همه ی چیزهای از دست رفته را بازمیگرداند؟! در فضایی که خانواده نقش اصلی و مهم و راهبردی در مصون ماندن اعضایش در ناملایمات زندگی دارد وقتی این گونه تحت آماج حمله قرار میگیرد چه باقی میماند؟ اصلا حواسمان به نقش خزنده ی محتواهای این سال های سینما و تلویزیون برای زیر سوال بردن نقش و مفهوم پدر در خانواده بوده است؟ پدری که در تمام دوران، ستون و محور خانواده بوده و حالا در محتوای تولیدی، نقش آدمی زبون، بی مسئولیت و باعث و بانی تمام عقب افتادگی خانواده است.»

نگرانی سایت آگاه به جا است ولی آیا این تصویر باورنکردنی است وقتی واقعا پدر علت بدبختی بسیاری از خانواده ها است؟ پدر، وظیفه ی اداره ی مدبرانه ی خانواده را دارد و این انتظاری است که از هر مردی میرود ولی چه میشود اگر نه پدر و نه آن پسری که پدرش را شماتت میکند، میلی به تدبیر و تدبر نداشته باشند و بخواهند مانند قهرمانان حیوان صفت سریال مورد اشاره، به صورت غریزه محور، الله بختکی و با تلاش برای شکار فرصت، از هیچ به همه جا برسند همانطورکه این نوع فیلم ها جا می اندازند؟ این فیلم ها یکدفعه ای و از هیچ کجا نزول نکرده و مورد استقبال مردم قرار نگرفته اند بلکه بر یک سیر غیر منطقی معجزه باور که از قبل وجود داشته است استوارند و قطعا انقلاب ایران با ساده سازی بیش از حد همه چیز و فقط تحت شعارهای احساسات برانگیز در جا انداختن آن نقش ویژه ای ایفا کرده است. انقلاب ایران محصول فرصتی بود که به دست عده ای از سیاسیون افتاد و آنها این فرصت را مانند یک شکارچی شکار کردند. مردم هم هماوا بودند چون فرهنگشان در حد جوامع شکارگر اولیه بود و شور و اشتیاقشان برای هموار کردن راه قدس از کربلا با جنگ، این روحیه ی شکارچی را اثبات کرد. ولی هرچقدر روحیه ی شکارچی نیاز به سریع العملی دارد تدبر نیاز به فرصت و توانایی اندیشیدن دارد و هرچقدر یقین باور و مطمئن بودن شکارچی به خود در موفقیت او در یک لحظه ی حساس حیاتی است، اداره کردن یک موقعیت مستدام با آن ضدیت دارد بطوریکه رشد باورهای یقینی و ایمانی، باعث تضعیف توانایی استدلال میشود و این علیرغم امکان گسترش زهد باوری و خویشتنداری مذهبی در کوتاه مدت، درنهایت و در دراز مدت سبب رشد غریزه محوری و تضعیف تفکر میشود و از این طریق، امکان به هم ریختن شالوده های حیاتی جامعه از خانواده گرفته تا حکومت و خود مذهب را فراهم میکند. جان ناتن استاد دانشگاه اُپِن بریتانیا در مقاله ای که در 22سپتامبر 2024 در وبسایت گاردین منتشر شده است، مینویسد:

«دنیل کانمن، روانشناس و برنده ی جایزه ی نوبل، در سال 2011 ما انسان ها را موجوداتی دوحالتی دانست که فقط به دو شیوه قادریم فکر کنیم: حالت اول که او نامش را سیستم 1 میگذارد، سریع، غریزی و هیجانی است و حالت دوم یا سیستم 2، آهسته تر، حساب شده تر و منطقی تر است. مسلما حالت اول، زمانی در ما پدید آمده که ما موجوداتی شکارچی گردآورنده بودیم و بسیار هم به کارمان می آمده است. درمقابل، دومی که متضمن تفکر آهسته، پرزحمت، نامتداول، منطقی، محاسبه گر و آگاهانه است، بعد از حالت اول به وجود آمده، یعنی زمانی که جوامع پیچیده تر شدند و عدم قطعیت به بخش لاینفکی از زندگی انسان تبدیل شد. دیوید اسپیگلهاتر میگوید عدم قطعیت "ما را فرا گرفته است، اما مثل هوایی که در آن نفس میکشیم، هیچ وقت به آن توجهی نداشته ایم." و به همین خاطر هم هست که او کتابی درباره ی نحوه ی زیستن با آن نوشت. طبق دیدگاه اسپیگلهاتر، عدم قطعیت رابطه ای است میان فرد و جهان خارج. برای همین، در مواجهه با این پدیده، قضاوت های شخصی ما نقش مهمی را ایفا میکنند، "چه آن وقت هایی که درباره ی زندگیمان فکر میکنیم، چه آن وقت هایی که حرف های مردم درباره ی خودمان را سبک و سنگین میکنیم، و چه آن وقت هایی که تحقیق علمی میکنیم." آدمها در برابر عدم قطعیت تاب آوری مختلفی دارند؛ بعضی ها از وجودش هیجان زده میشوند و بعضی ها هم از فرط اضطرابش زمینگیر و ناتوان. اسپیگلهاتر معتقد است که هنگام رویارویی با عدم قطعیت، سیستم 1 کانمن برایمان دردسرساز میشود. حاصلش "اعتماد به نفس بیش از حد، نادیده گرفتن اطلاعات زمینه ای مهم، بی توجهی به کمیت و کیفیت شواهد، توجه بیش از اندازه به نحوه ی مطرح شدن موضوعات، تمرکز بیش از حد روی رویدادهای نادر اما دراماتیک، و سرکوب کردن شک و تردید درباره ی مسائل" است و این دقیقا توصیف خوبی است از صفحه ی اصلی حساب توئیتر من که پر است از آدم هایی که سرشان درد میکند برای این که فورا و بدون رعایت مقدمات به مرحله ی نتیجه گیری شیرجه بزنند.» ("عدم قطعیت، هوایی است که در آن نفس میکشیم": جان ناتن: ترجمه ی محمد مهدی پور: ترجمان علوم انسانی: شماره ی 33: زمستان 1403: ص180-179)

اگر دقت کنید، الان توصیفات اخیر بیشتر شایسته ی مردم خسته از سیاست های جمهوری اسلامی است تا حکام جمهوری اسلامی. شاید این مردم، همه دلشان برای زمان شاه تنگ شده است و در اثر چهل و چند سال شنیدن شعارهای پراطمینان و یقین باور، یادشان رفته است در دوران شاه، در چه فضای سرشار از عدم قطعیتی زندگی میکردند ولی حکام فعلی که دقیقا در همان فضای سیاسی مجریان امر در رژیم سابق نفس میکشند بیشتر در این عدم قطعیت فرو رفته اند و خیلی کمتر از مردم عامی، به یک گزاره ی خاص ایمان دارند. اکنون این گزاره ی خاص، شعار حل شدن مشکلات کشور در اثر برقراری ارتباط با امریکا –به فرض عدم وجود چنین رابطه ای تاکنون- است. رسانه های ماهواره ای و اینترنتی وابسته به سیاستمداران غربی، پشت سر هم، رژيم ایران را مورد حمله قرار میدهند که چرا مذاکره نمیکند یا در مذاکره عجله نمیکند و مردم موعظه ها و آیات این پیامبران مدرن را فی الفور میپذیرند و توجه نمیکنند که در چانه زنی سیاسی –بخصوص وقتی یک طرف مذاکره دولت امریکا باشد- باید کلی زمان صرف کرد تا نتیجه ی معامله حتی المقدور برد-برد باشد و ایمان نیندیشیده ی ایرانی ها به شعارهای تبلیغاتی زمانه، اکنون دارد بر ضد خود آنها عمل میکند همانطورکه در صدر انقلاب چنین نمود. درواقع الان همان انقلابیون پر شر و شور اول انقلاب، بیشتر در لاک وضعیتی که سابقا با آن جنگیده اند فرو رفته اند تا مردمی که آن زمان حرف های آنها را باور کردند و حالا پشیمانند. اما در کشوری که همه عادت دارند حرف های خود را عقاید مردم بخوانند و مردم همیشه مقدسند، هیچ کس هیچ تلاشی برای روشن کردن مردم در این زمینه نمیکند و این اصلا موقعیت غیر عادی در تاریخ نیست. به فضای ذهنی عمومی اسپانیا در قبل از جنگ داخلی دهه ی 1930 فکر کنید و به این که مرتبا هشدار داده میشود که آن فضا به آن کشور برگشته است؛ آنگاه از خود بپرسید که چرا باید در شرایط مشابه ولی در دو برهه ی تاریخی به کل متفاوت، ذهنیت عمومی واکنش یکسانی نشان بدهد؟ آیا مردم در قالب های از قبل تعیین شده قرار میگیرند تا واکنش هایشان به شرایط ناخوشایند، هنوز تحت کنترل باشد؟ ظاهرا همینطور است.

در همه جای دنیا انقلابی گری همینطور و بر اساس قالب دهی به مردم عمل کرده و اصلا از بین انواع و اقسام سوسیالیست های قرن 19 فقط کارل مارکس برجسته شده چون سوسیالیسم علمی نسبت داده شده به او که مصلحت در این بود به کمونیسم تقلیل داده شود، بهترین قالب سازی ممکن را به عمل آورده و در چیزی به نام تاریخ گنجانده است. مارکس به این شهره است که هگل را که روی سرش ایستاده است دوباره روی پاهایش قرار داده است. در اوایل قرن 19 هگل از یک GEIST صحبت میکرد که قبلا روح ترجمه میشد و حالا بعضی میخواهند ترجمه اش به ذهن را جا بیندازند درحالیکه بزرگترین حمله ی ماتریالیسم به هگل، ناشی از همین صحبتش درباره ی روح تاریخ بود و مارکسیسم قصد کرده بود که روح را دوباره تبدیل به ماده کند. در سال 1806 هگل با دیدن ناپلئون سوار بر اسب، روح تاریخ را به صورت انسانی زنده دید و ستود. اما آیا او واقعا ناپلئون را دید یا ما باید اینطور فکر کنیم؟ هگل عاشق انقلاب فرانسه بود و ناپلئون در حال صدور آرمان های آن انقلاب به تمام دنیا بود. اما آیا انقلاب فرانسه واقعا میتوانست یک امپراطور تولید کند وقتی آن کشور در دهه ی 1870 هنوز در حال سر و کله زدن با هرج و مرج انقلابیون کومونار بود؟ آیا آثار هگل به خاطر این اهمیت دارند که یک چهارچوب برای تاریخ ایجاد میکنند؟ بعید نیست. به هر حال هرچه باشد هگل همان کسی است که دولت پروس را به خاطر ایجاد آموزش همگانی و افزایش بوروکراسی، مهمترین ابتکار بشر پس از بریدن نان خواند و طبیعتا آموزش همگانی او زیر پرچم یک حکومت مستبد اشرافیت پرست مثل پروس، جایز است هر دروغی را همگانی کند، مثلا تاریخ را، و معلوم است این به نفع چه کسانی است. دقت کنید که در آثار هگل از این برهه های تاریخی سخن رفته است: استبداد شرقی، دوره ی یونانی-رومی، مسیحیت، فئودالیسم، روشنگری، دولت جهانی. برای یک آلمانی کلاسیک پیشرفت شگفتی است و خیلی به تاریخ کنونی نزدیک است آن هم وقتی گواهی اوسلو را داریم که بزرگترین جاعلان منابع تاریخی، رمانتیک های انگلیسی قرن 19 بوده اند. فرالیمال میپرسید که آیا فارغ التحصیلان تاریخ میدانند که بر اساس فرمول مارکسیستی-هگلی تاریخ می آفرینند؟ شاید پاسخ این باشد که برای بیشترشان مهم نیست چون با تقلیل کل تاریخ به مبارزه ی طبقاتی، حرص به دست آوردن منافع مادی بوسیله ی تاریخ از سوی عموم مردم، چراغ بازارشان را همیشه روشن نگه میدارد و جالب اینجاست که فقط مطالعات پسااستعماری است که بحث هایی خارج از جنگ طبقاتی و در ارتباط با بسترهای فرهنگی و صداهای خاموش شده ی گروه هایی مثل زنان و همجنسگرایان را برجسته میکند یعنی گفتمان ظاهرا ضد استعماری مارکسیستی خود بخشی از گفتمان بزرگتر استعماری و سرمایه داری است و جالب اینجاست که امروزه وقتی با گفتمان هایی مثل رستاخیز جریان تراجنسیتی برخورد میکنیم، میبینیم هرجا به هگل نزدیک میشوند، بیشتر خودجوشند و هرجا که به مارکسیسم نزدیک میشوند، بیشتر در حال خودفروشی به گفتمان حاکم در غربند. به همین دلیل هم هست که ما الان در عصر ووکیسم به سر میبریم. چون دروغ های قبلی، مردم را راضی نکرده و بعضی از مردم متوجه شده اند که باید پاسخ ها را در جاهایی که سانسور شده اند بجویند و حالا باید همین سانسور شده ها را به نام نبش قبر، تحریف کرد و به دروغ هایی از جنس قالب های قبلی آمیخت.:

“SUBALTERN VOICES AND THE MARXIST REVISION OF HISTORY”: FROSTY CHUD: STOLEN HISTORY: 21 DEC 2023

ظاهرا هرجا گفتمان های مردمشناسی غربی قوی تر بوده است، نیاز به تعمیر قالب ها نیز جدی تر افتاده است. چون نگرانی اصلی، تلاش مردم برای یافتن هویت واقعی خود بوده و نه آن ظرفی که هویتشان در آن توسط بیگانه قالب بندی شده است. این، دقیقا یکی از بقایای فرهنگ های اسطوره ای پیشین است که درحالیکه مردم در حال فراموشی ریشه های آن هستند، برای شرقشناسی خادم سیاست های دول غربی بسیار مهم بوده که اثر آن بر انقلاب ها را همواره مقابل چشم خود داشته باشد.

معمولا انقلاب ها در همان حال که حکومت و فرهنگ پیش از خود را به شدت تخریب میکنند روح فرهنگ خود را با ماده ی محتوای جامعه و حکومت پیشین می آمیزند و از نو متولد میکنند. در اروپای قرون وسطی این در تصویر متواتر اژدها به عنوان نماد اشراف مسیحی صاحب قدرت انعکاس پیدا میکند. این تمثیل، نشاندهنده ی عمق نفوذ فرهنگ پاگانی بر مذهب حاکم اشراف مسیحی متعصبی است که خدایشان عیسی مسیح را از روی یکی از مهمترین خدایان پاگان یعنی خورشید برسازی کرده اند. اژدهای قرون وسطایی به طور سنتی شبیه یک نیم خزنده-نیم اسب ترسیم میشود که بال هایی دارد که با آنها پرواز میکند. این، برگرفته از فرمی از آپولو خدای خورشید یونانی-رومی است. ارابه ی خورشید را در آسمان، اسبها میکشیدند که یال هایشان به نور خورشید تشبیه میشد. ترکیب اسب و حرکت در آسمان باعث میشد تا پگاسوس یا اسب بالدار نمادی از آپولو باشد. اما خورشید همیشه در آسمان نبود و گاهی به جهان زیرین میل میکرد و درآنجا با تمثال معروف هاویه و بینظمی که دشمن خورشید هم بود یعنی مار همهویت میشد. ازاینجا آپولو تصویری نیم اسب-نیم مار با بال پیدا میکرد که به آن HIPAON میگفتند و کاهنانش هیپی HIPPIE نامیده میشدند. به نوشته ی فورلانگ، این نام از HIPA می آید که شکل مونث کلمه ی هیپوس به معنی اسب است و با این حال، خود، یکی از القاب آپولو است چون وقتی خورشید که از مظاهر نظم است به هاویه که به مادینگی تمثیل میشود متمایل میگردد خود از جنس آن میگردد. این همان گرایش به زمین هم هست که در آن، خورشید با جانشین زمینیش آتش تعویض میشود همانطورکه اسب خورشیدی با مابه ازای قمریش گاو که حیوان تاریکی است عوض میشود. HANWAY در شمال شرقی شرق باکو با آتش پرستانی موسوم به "گبر" ها برخورد کرده بود که مثل بعضی یهودی ها به آتش جاودان اعتقاد داشتند و مذهبشان نزدیک به سانیاسی های هندی بود. به مانند قبطی ها و یهودی ها، این گبرها یک گاو قرمزرنگ را به نشانه ی تجسد خدای خورشید/آتش، تقدیس میکردند. انگیزه یابی خدای خورشید در گرایش به هاویه ی زمینی یا جهنمی را فورلانگ به پیروی از HOLWELL در سرشت آپولو و خواهر دوقلویش آرتمیس یا دایانا که الهه ی ماه است ردیابی میکند. آنها از آمیزش زئوس یا ژوپیتر که مظهر نور آذرخش است با زنی زمینی به نام لاتونا یا لِتو به وجود آمده اند اما این لاتونا خود قبلا الهه بوده است. نام او با لغت LOT به معنی صمغ گیاهی مرتبط است. چون صمغ درختان هم مثل الهه ی هاویه از جنس آب است و هم به رنگ نور خورشید است. بنابراین میشود گفت آپولو و آرتمیس، در حکم آب نورانی ای بودند که چون از بدن مادرشان درآمدند همچون صمغ گیاهی سفت شدند و نظم پذیرفتند و این روایت دیگر فرود آمدن ژوپیتر بر هرا یا جونو زمانی که این الهه به شکل هوای سیاه است میباشد. به خاطر همین تعلق به هاویه است که خورشید و ماه مرتبا به اعماق تاریک هاویه ی جهنمی در زیر زمین هبوط میکنند. این هاویه ی زیرین خود را با جهنم همهویت کرده و طی هبوط پیش آمده، آپولو خود را در چهره ی هادس فرمانروای عالم اموات و دایانا خود را در چهره ی هکاته الهه ی جادوگری تثبیت کرده اند. این میل خدای برحق به هاویه در قامت های شمسی و قمری، احتمالا فلسفه ای جهانشمول داشته است. منابع کلاسیک ادعا میکنند که تنها خدایان یونانی که معابدشان از تخریب توسط لشکر پارس ها در امان میماندند آپولو و آرتمیس بودند و این شاید به خاطر این بوده که مولفین مشابهت هایی بین شکل یونانی-رومی مذهب این دو ایزد با بعضی مذاهب آسیایی-افریقایی یافته بودند. یکی از انعکاس های دوگانگی خورشید بین نظم و بی نظمی در کارکردهای او است. آپولو هم بیماری ایجاد میکند و هم بیماری را درمان میکند، هم تیراندازی جنگجو است و هم هنرمندی حامی صلح، هم نظم میبخشد و هم هرج و مرج میفرستد. جامع ضدین است چون پدر و مادرش نیروهای متضادند. فورلانگ آن را به حدیثی از اورفئوس مربوط میکند که میگوید جهانگیرترین تمثال حیوانی خورشید یعنی شیر، از همسری یک سگ و یک گاو به وجود آمده است. چیزی شبیه این در توصیف هزیود از خواهر دوقلویش آرتمیس هم دیده میشود: یک کالبد سه گانه که یک سمت آن یک اسب، یک سمتش یک سگ، و در وسط یک انسان مونث قرار دارند. این تصویر، روی فرم جهنمی و جادوانه ی دایانا یعنی هکاته باقی مانده است. سگ نماد پرخاشگری درحالیکه اسب نماد باروری است و تضاد اینها همان تضاد عشق و غلبه گری است. میدانیم که گاو هم سمبل باروری بوده است. دایانا/آرتمیس همچنین به شکل های گاو جوان، سگ و شیر درمی آید که همان جانوران تمثیل اورفئوس هستند.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P478-483

آمیختن خدای فاتحان با فرهنگ سیاسی-اجتماعی به تسلط درآمده در حکم مرگ خدای فاتحان در فرم قبلیش نیز هست و علت این است که این خدا از این پس بیشتر توانایی ها و آزادی های خود را از دست خواهد داد همانطورکه روح ایزدی بعد از فرود آمدن به کالبد زمینی، دچار محدودیت های فیزیکی محیط زمین خواهد شد. مناسبت های مسیحیان اروپایی برای استقبال از انقلاب تابستانی و انقلاب زمستانی، فلسفه ی مزبور را به صورت آیینی همچنان در خود انعکاس میداده اند.

جشن های میانه ی تابستان یا MID-SUMMER(آغاز تابستان کنونی) در نواحی مختلف اروپا و در طول ماه های ژوئن و جولای برگزار میشدند. در ارتفاعات بریتانیا این فستیوال، در 29 ژوئن برگزار میشده و BEOL FIR یعنی آتش بعل نام داشته که تلفظش تدریجا به BAN FIR تغییر کرده است. دکتر مورسین گزارش داده است که در این فستیوال، «پسرها لباس دختران را میپوشند» و همزیمان سمبل های منتسب به روسپی گری در اطراف افزایش می یابند؛ مسئله ای که ارتباط تنگاتنگ با نسبت جادوگری با فحشای سبت سیاه دارد. فورلانگ، این را با فستیوال سنت جیووانی لاتران در ایتالیا در 24 جولای مقایسه میکند که جشن تولد یوحنای تعمیددهنده در انقلاب تابستانی یا همان میانه ی تابستان اروپایی است. در شب 24 جولای، جادوگران زن در سکونتگاه های انسانی پرسه میزنند و مردم برای در امان ماندن از شر آنها با خود پیاز حمل میکنند. قدرت گیری اعمال غیر اخلاقی در انقلاب تابستانی مرتبط با باور پیشین درباره ی مسیح بودن یوحنای تعمیددهنده یا یحیی در قبل از قدرت گرفتن عیسی در مقام مسیح است. یحیی به این خاطر از زوجی پیر متولد میشود تا یادآوری کند که به صورتی معجزه آسا متولد شده و خدایی است که در قامت بشر فرود آمده است. بنابراین هبوط او به این دنیا انگاره ای از سقوط خدا همراه با سقوط روح به محیط جهنمی جهان مادی است. خدا در هنگام تولد در حد و اندازه ی یک نوزاد و در ضعیفترین حالت خود است و کلمه ی junior به معنی کوچک و فرزند، از روی June یا همان ماه ژوئن آمده است تا تکرار هبوط خدا در تولد هر فرزند را یادآوری کند. این است که جشن شبانه است چون خدا وقتی سقوط میکند تاریکی حکمفرما میشود. هم در جشن بریتانیایی میانه ی تابستان و هم در فستیوال سنت جیووانی لاتران این شب توام با زیادی شعله های آتش و چراغ ها است. در رم هم در شب انقلاب تابستانی چراغ ها و شمع های زیادی روشن میکردند اما آن را به سنت برنابای حواری تقدیم میکردند. از طرفی خدا این سقوط را تحمل میکند تا به زمین برکت ببخشد و این در حکم ازدواج زمین و آسمان است. لندن تایمز در جولای 1875 در گزارش فستیوال ایتالیایی سنت جیووانی لاتران نوشته است که کیک هایی که در دوره ی پاگانی، مخصوص الهه آتنا یا مینروا بودند در جشن مربوطه به مصرف میرسیدند. آتنا یک الهه ی دوشیزه بود و به مانند زمینی بود که تازه قرار بود با شوهر آسمانیش رودررو شود. این با آغاز شدن ماه تموز به عنوان آغاز تابستان یهودی در چند روز بعد مرتبط است. این ماه، نام از خدای گیاهان و فصول دارد که در تابستان میمیرد تا بدنش به زمین انرژی بدهد و باعث زیادی محصول در فصل درو شود که این باعث میشد بعضی جاها مرگش در قالب درو محصول بازآفرینی شود چنانکه در فستیوال آدونیس –از نسخه های سوری تموز- در جبیل لبنان، مردان به منظور نشان دادن سوگواری، با چاقو به بدن خود زخم میزدند چنانکه محصول برای درو شدن با سلاح سرد زخمی میشود. خاخام س. ایزاکی آدونیس را با ملوخ تطبیق نمود با این استدلال که زنان برای آدونیس به شدت اشک میریختند و گویی دلشان در درون وجودشان میسوزد و این به شکل استعاره ی کودکی درآمده از درون شکم زن که در آتش برای ملوخ قربانی میشود بازآفرینی میگردد. رابطه ی آدونیس با زنان، همان رابطه ی تموز با عیشتار الهه ی زمین و طبیعت در بین النهرین است که در اساطیر یونانی به شکل رابطه ی آدونیس با آفرودیت/ونوس، الهه ی شهوت و فواحش در اعتقادات قبرسی بازآفرینی شده است. در آپولوژی ملیتو آمده که تموز، با بعلتی ملکه ی قبرس که دختر کوثار شاه فنیقیان بود، ارتباط عشقی برقرار کرد و همین سبب مرگش شد. تموز یک شکارچی و درواقع نسخه ی اولیه ی نمرود شکارچی توانا بود و همین باعث شد تا داستانش به شکل رابطه ی نامشروع آفرودیت یا ونوس همسر هفستوس (نسخه ی یونانی کوثار) با آرس یا مارس خدای جنگ بازآفرینی شود. یهودی ها البته روزی برای عزاداری تموز/آدونیس ندارند ولی اول ماه اب، برابر با 15 جولای که سالگرد مرگ هارون است، میتواند یکی از سالمرگ های تموز باشد که از سوی یهودیان انتخاب شده و تغییر مضمون داده است.:


IBID: P452-5

همین رابطه در آستانه ی فستیوال مسیح دوم یعنی عیسی در انقلاب زمستانی –به نشانه ی نقطه ی مقابل تولد مسیح اول یا یحیی- تکرار میشود. باز هم فستیوال دوگانه است و این بار در دو نامزد مختلف زمان آغاز زمستان ضرب شده است؛ دومی همانطورکه میدانیم کریسمس است که در انقلاب زمستانی در 25 دسامبر قرار دارد. اولی در آغاز نوامبر (میانه ی پاییز) و در موسمی قرار دارد که در تقویم قدیم اروپایی که فقط دو فصل زمستان و تابستان را داشت، آغاز زمستان تلقی میشد و اگرچه در زمان فورلانگ بیشتر به Hollow نامبردار بود خود او از این که گاها هالووین نامیده میشود هم اطلاع داده است. این بار هم مجددا با هجوم شیاطین و ارواح شرور و البته زنان جادوگر مواجهیم و فورلانگ میگوید که این بار هم مسئله به مرگ خدا ربط دارد. او این بار صحبت از هجوم تایفون هیولا به نظم خدایان تحت رهبری زئوس و فرار زئوس به درون غاری دارد و داستان قتل ازیریس خدای قبطی کشاورزی به دست تایفون را که همان سیت خدای بیابان ها در مصر است نسخه ی کامل تر آن میشمرد. دراینجا تایفون درواقع چهره ی هاوئیه ای و متضاد خود خدای خورشیدی است. هم زئوس و هم ازیریس به شکل گاو درمی آمدند و به عقیده ی فورلانگ، میترای گاوکش همان تایفون در هیبت یک جوان فریجی است. زمانی که میترا ورزاو را میکشد علاوه بر جانور محبوب تایفون یعنی مار، سگ و کلاغ هم که در زمستان از زیادی اجساد جشن میگیرند، به طرف گاو مجروح هجوم می آورند. اما علاوه بر اینها یک عقرب هم در حال چنگ گرفتن آلت نرینه ی ورزاو که مظهر تولید مثل و تکثیر است میباشد. به نظر فورلانگ، این عقرب، همان کژدم برج عقرب یا مهرماه –معادل نوامبر اروپایی- است که هالووین در موسم او رقم میخورد. این بار هم باز با فرود آمدن ارواح به زمین همزمان با مرگ خدا مواجهیم. هالو ایام سر زدن ارواح مردگان به زمین بود و مردم، مراسم هایی برای خوشایند ارواح رفتگانشان برگزار میکردند:

Ibid: p461-2

ارواحی که در ایام انحطاط یک کشور به دنیا می آیند هم شبیه ارواحی هستند که در ایام ضعف خدا به دنیا می آیند و در دنیای مصیبتزده ی اطرافشان، خدا را پشتیبا خود نمی یابند. گوش دادن به این نسل جوان لازم است. ولی نباید فراموش کرد آنها هم مثل خدایان فصلی همانطورکه در لحظه ای از زمان به دنیا می آیند در طول زمان انحطاط خواهند یافت.

مدرنیته و بربریت: سازگار شدن توحش با زمان

تالیف: پویا جفاکش

در سال 2022 نتفلیکس، سریالی به نام "بربرها" و حول حماسه ی ژرمن شکست ارتش واروس سردار رومی از قبایل تحت هدایت آرمینیوس وامبری منتشر کرد که برخلاف اسم غلط اندازش، خود را طرفدار نماد تاریخی ناسیونالیسم آلمانی یعنی آرمینیوس بربر نشان میداد. در سال گذشته ی میلادی و به دنبال پیروزی بزرگ راست افراطی در انتخابات آلمان، تیزیبینی این شبکه ی مروج آرمان های جهان وطنی در انتخاب این موضوع ناسیونالیستی تا حد خوشایند نازی ها مورد توجه قرار گرفته است. اقبال به ناسیونالیسم آلمانی و بازگشت به آرمینیوس قصاب آدمیزاد، راه بازگشتی نداشت و جهان وطن ها فقط میتوانستند آن را خودی کنند به این شکل که فیلمی بسازند که داخلش بربرها آنقدرها بربر نباشند و به جای وحشی گری محض، به تکنولوژی های پیشرفته و حیله های پیشرفته ی نظامی مجهز باشند تا حالا که واپس گرایی پیش آمده، واپس گرایی محض نباشد. اما اگر قرار است بربرها را متمدن کنیم، چرا آنها را هنوز بربر میخوانیم وقتی که در افواه، این کلمه صرفا به معنی غیر رومی نیست و تحت معنی وحشی و بی تمدن جا افتاده است؟ شاید برای این که برخلاف آنچه به نظر میرسد، تمدن و بربریت واقعا با هم تضادی ندارند. شما در دوره ای زندگی میکنید که در آن، دیزنی، انیمیشنی مثل هرکول درباره ی نظم اساطیری یونان باستان میسازد و در آن تیتان ها یا خانواده ی خدایان قبل از زئوس پدر هرکول را یک مشت وحشی بی سر و ته میسازد شبیه به تصویری که بربرهای دشمن تمدن یونانی-رومی دارند. در این نوع آثار هنری، شورش تیتان ها تهدید کننده ی نظم کیهان است ولی همزمان همه ی آن آثار، محصول دوران انقلاب فرهنگی و تلاش برای بازگشت به دوران حکومت زحل یعنی کرونوس یا ساتورن پدر زئوس و رئیس تیتان ها هستند. از قبل از ورود به این ساحت، بین این دو موضوع، ارتباطی ایجاد شده بود، حداقل از دهه ی 1870 زمانی که سرهنگ فورلانگ انگلیسی، کتاب "رودخانه های حیات" خود را مینوشت. این کتاب، توجه زیادی به رسوخ ایدئولوژی جهنم پرستای کوثایی ها توسط اسکیت ها به درون اروپا داشت.

کوثایی ها زحل را "بر" bar [یعنی بالا و در ارتباط با "برتر" در فارسی] مینامیدند و فورلانگ، این لغت را مرتبط با لغت "بربر" میداند. ولی وی یادآوری میکند که آشوری ها زحل را "نین" مینامیدند و لغت "بر" را برای آتش به کار میبردند که بنابراین تلفظ دیگری از لغات عبری "پر" و "پئور" به معنی آتش هستند که fireدر انگلیسی از آنها می آید. بنابراین "بر" در مقام یک خدا میتواند همان "بعل پئور" یعنی ارباب آتش باشد که نام جن باعث 7گناه مسیحی است و چون تنها جن حامی تنبلی است، در آموزش تکنولوژی به انسان و آسان شدن کارها برای انسان میکوشد. اگر "بعل" را با "دا/ذا" به همان معنی صاحب و ارباب جابجا کنیم و قبل از "بر" به جای "پئور" قرار دهیم، لغت کلدانی dabarبه معنی زنبور عسل به دست می آید که هم حشره ای با نیش آتشین است و هم به مانند انسان، سکونتگاه هایی برای جمعیتی از عظیم از خود میسازد. البته "بر/بار" در سامی کهن، عبری و ایرلندی معنی "فرزند پسر" هم میدهد و عیسی مسیح را "بار ان دی" به معنی پسر خدا مینامیدند. تصادفا این عنوان در ایرلندی به صورت های dabar, diabar است و این، عیسی را هم در جایگاه خدای آتش قرار میدهد. شاید دلیل سنگ شدن ردپاهای عیسی در کوه موریاه هم آتشین بودن پاهایش باشد. گفته میشود قبه الصخره هم روی یکی از همین ردپاها قرار گرفته است. آتشین بودن مسیح میتواند با جانشین شدن میترا خدای خورشید با او مرتبط باشد. ردپاهای سنگ شده ی هراکلس یا هرکول که او هم یک خدای خورشیدی است در سرزمین های سکایی تیراس، پرستش میشدند. در روایت یونانیان، هراکلس جد سکاها بود و این وضعیت اجدادی در کنار خدا بودن هرکول در بین یونانیان، هرکول را نسخه ای از یک خدای سکایی نشان میدهد. روشن است که این خدا باید پوت یا بودا باشد که لغت foot/feet به معنی پا هم از او می آید. بین نواحی هند بر سر داشتن جای پاهای بودا برای پرستش رقابت بود. برای نامیدن این ردپاها از لغت "نشان" استفاده میشد که به طور کلی به معنی اثر و علامت است. لغات "نیش" و "نیشان" در اصل برای اشیا و پدیده هایی که موقع گذر از بیابان، برای شناسایی راه در نظر گرفته شده بودند به کار میرفت و ردپاها هم نشانه هایی هستند که گذر انسان ها یا جانوران خاصی از مسیری را آشکار میکنند. در صورتی که این بیابان را مسیر زندگی در نظر بگیرید، ردپاها استعاره ای از محل عبور پیامبر یا مریدی هستند که دنبال کردنشان میتواند شما را از شرایط بد خارج کند. این ردپاها کنایه ای به نوع زندگی و مواجهه ی پیامبر با شرایط هستند که مانند پاهای آتشین خورشید، سنگ های پیش روی خود را ذوب کرده و دچار تغییر نموده اند. این تغییر دهی میتواند با خمیری شدن جسم سخت برای ساختن چیزی جدید جایگزین شود. یادمان باشد مسیح به نان عشای ربانی تشبیه میشود و نان، غلات خمیر شده است که بعد از رفتن به کوره و درآمدن از آن، دوباره سفت شده است. این رفتن به درون آتش و درآمدن از آن، همان انداخته شدن دانیال به داخل آتش به دستور نبوکدنصر و زنده درآمدن دانیال از آن است. فورلانگ، آن را روایتی دیگر از انداخته شدن دانیال به گودال شیرها به دستور داریوش و زنده درآمدنش از آن میداند. شیرها هم جانورانی خورشیدی و بنابراین آتشینند و بنابراین گودال شیرها کنایه ای از گودال آتشین جهنم است که به زیر زمین راه دارد. طبیعتا چنین گودالی میتواند گودال آتشفشانی باشد که کارگاه آهنگری وولکان خدای آهنگری شمرده میشود. وولکان به عنوان حامی صنعت، یک نسخه ی دیگر از بعل پئور است و bryant و holwell نام او را معادل "بعل کاهن" میشمرند. هفستوس نام یونانی وولکان، برآمده از نام "پتاح" صورت مصری او است و این پتاح در نام با بودا همریشه است. آتشفشان ها به نام وولکان نامگذاری شده اند. همانطورکه میدانیم، یهوه هم در یک کوه آتشفشان زندگی میکرد. ظاهرا این آتشفشان با صندوق عهد که دیگر خانه ی یهوه است قابل تعویض بوده است. صندوق عهد مکعب شکل بود درست مثل دیگر خانه ی معروف خدا یعنی "کعبه" ی مسلمانان. لغت "کعبه" شکل مونث "کعب" است که با cup به معنی جام همریشه است. لغت ship به معنی کشتی هم به سبب داشتن قوس به درون از همین ریشه است. جالب است که برای نامیدن صندوق عهد، از لغت "آرک" استفاده میشود که همان لغتی است که همواره برای نامیدن کشتی نوح استفاده میشود. کشتی نوح هم در پایان سیل بزرگ، روی یک کوه به نام آرارات فرود آمد. امروزه این کوه را به طور سنتی در ارمنستان و در کنار دریاچه ی وان مشخص میکنند که درست نیست چون کشتی باید در کوهی باشد که وقتی مردم از کوه فرود می آیند وارد دشت شنعار یعنی بین النهرین شوند. ولی هنوز نامگذاریش نشانه های جالبی در خود دارد. ترک ها به کوه تعیین شده آغورداغ یعنی کوه بزرگ میگویند اما یک تلفظ کمتر استفاده شده از این نام، آغری داغ است که میتواند معنی کوه آتشین بدهد. لغت آغری/آگری، معادل ترکی نام "آگنی" خدای آتش در هند است. این آغور و آغری همچنین میتوانند با نامیده شدن آکروپولیس به عنوان تپه ی محل بنای آتن مهمترین شهر یونان باستان مرتبط باشند. نام آرارات همچنین رابطی با مونث بودن کعبه و صندوق عهد است. یکی از تلفظ های آن یعنی آلالات در ارتباط با نام اللات الهه ی ماه در بین اعراب است. سامری ها به اهالی فامیه در سوریه، آلالات میگفتند. آلالات در زبان ایرلندی به معنی ماه است. از این جهت میتواند ارتباطی با نام مونت لیبانوس یا جبل لبنان داشته باشد که کوهی است که از لبن یا لابان به معنی ماه نام دارد. جالبتر این که در ایرلند، لیبان نام یک الهه ی ماه است که مانند پریان دریایی در آب سکونت دارد. وولکان هم زمانی علیه زئوس یا ژوپیتر رئیس خدایان کوه المپ شورید و زئوس او را از بالای جهان به زیر و درون آب افکند. در روایتی دیگر، وولکان برای فرار از تایفون هیولا به اعماق آب ها رفت و بعد از آرام شدن اوضاع، با موفقیت به کوه المپ بازگشت. این انتقال موقت به پایین، مرکز جدید جهان را روشن میکند. از دید لاتینی ها این مرکز، رم ایتالیا و آب های مقدسش متعلق به رود تیبر بودند. کلمه ی کعبه یا کعبت، ریشه ی کاپوت به معنی سر شد و سر به عنوان رئیس بدن با تختگاه متعارف شد و اینچنین لغت کاپیتولین به دست آمد که نام یکی از تپه های رم است. تپه ی دیگری در رم که میتواند با آن متعارف باشد، پالاتین است که با لغت پالاس به معنی قصر مرتبط است. این تپه نام از پالاس یعنی الهه آتنا دارد. رومولوس پس از بنای رم، پالاتین را مرکز پرستش ساتورن به عنوان خدای زحل و خورشید نمود. از طرفی پالاس مسئول هدایت آب های زیرزمینی در منطقه بود و آب های شمال را به اتروسک ها و آب های جنوب را به سابین ها اختصاص داده بود. این آب ها از طریق چاه ها و چشمه ها به دست می آمدند و به اندازه ی جهنم، مرتبط با جهان تاریک زیر زمین بودند. پالادیوم که نام مجسمه ی مقدس پالاس آتنا در روم بود، با عنوان پالاتیوم همریشه است که برای معبد مقدس ملقارت یا هراکلس صور در لبنان به کار میرفت. در این معبد، دو ستون به نشانه های روشنایی و تاریکی پرستش میشدند. به همین ترتیب، پالاتین هم علاوه بر مرکز پرستش خورشید، جایی برای پرستش تاریکی در جوار معبد ونوس الهه ی عشق اختصاص داده بود. در این محل، نام وولکان در کنار الهه وستا به عنوان خدایان آتش گرامی داشته میشدند. معمولا ونوس یا آفرودیت، همسر وولکان دانسته میشد. شاید پیرو این ارتباط با الهه ی تاریکی است که وولکان معشوقه ای به نام karis دارد که نامش به سادگی به معنی آتشفشان است. این لغت همخانواده با karon به معنی معابد خورشید و آتش است. درواقع وولکان به عنوان یک خدای آتشین جهان زیرین، نسخه ای از خدای خورشید است که هر روز غروب در جهان زیرین زندانی میشود و رابطه اش با الهه همان رابطه ی خدای خورشید با الهه ی زمین است. پس وولکان هم به اندازه ی کرونوس/ساتورن در آتشفشان زندانی شده بود. در ایران، یک کوه آتشفشان خاموش به نام الوند وجود دارد که معنی نامش این زندانی شدن را انعکاس میدهد. نام این کوه به معنی محل بند شدن ال یا خدا است. شهر همدان در نزدیکی الوند را با اکباتان محل حکومت پارس ها تطبیق کرده و مقبره ی استر و مردخای –دو قهرمان یهودی تورات- را در آن قرار داده اند چون یک برداشت از نام اکباتان، "اک" (حق) + بات (بند) + ان (پسوند مکان) و در مجموع به معنی محل دربند شدن خدا بود که میتوانست ترجمه ای برای الوند هم باشد. لغت "ال" را میتوان با "دا/دیا/دئوس" به همان معنی خدا جانشین کرد. این لغت در هند، deva تلفظ میشود و بنابراین الوند alvand قابل تبدیل به devavand است. در هند، devavend یکی از نام های کوه افسانه ای meru است و هندوها و زرتشتی هایی که به ندرت از محل خود خارج شده و اطلاعات کمی درباره ی امور کشور و جهان داشته اند، بنا بر روایتی سنتی معتقد بودند که پایتخت در دامنه های کوه دواوند قرار دارد و "شاه" shah از آن بر کشور حکومت میکند. [روشن است که این دواوند اکنون با تلفظ دماوند در نزدیکی تهران قرار گرفته و همانطورکه میدانیم، فرمانروایانی به نام "شاه" ازآنجا بر ایران حکومت میکرده اند.] ساکنان هند مرکزی، دواوند را محل سکونت مهادیوا (به معنی بزرگترین خدا) یعنی شیوا میدانستند که این، کوه کایلاش در هیمالیا را که سکونتگاه شیوا است یک نسخه از دواوند نشان میدهد. شیوا خدای یوگای تانترا و عبادت جنسی است. وولکان هم رابطه ی جنسی را به وجود آورد چون به دستور زئوس و برای تفرقه انداختن بین مردان که مخلوقات پرومته بودند، وولکان اولین زن را خلق کرد. به همین ترتیب، رابطه ی جنسی مرد و زن در زمین، انعکاسی از رابطه ی آسمانی نسخه ی خورشیدی وولکان با عروسش بود. ورود خورشید به برج سنبله یا باکره، زمان فستیوال وولکان بود و بنابراین دراینجا عروسی وولکان به جای خورشید با باکره، نسخه ی دیگر اتحاد شیوا با شاکتی یا نیمه ی زنانه ی خود است. فنیقیان وولکان را krusurمینامیدند. این لغت احتمالا تلفظ دیگر لغت xrusos است که به گفته ی holwell در اشعار یونانی برای ستایش آپولو خدای خورشید به کار میرفت. آن را میتوان با krusei مقایسه کرد که در کنار kun عناوین یادشده توسط یونانیان برای کاهنان وولکان در بین کوسیان –همسایگان شرقی بابل در آن سوی شط العرب- هستند. این کوسیان که همان خوزیان امروزند دنباله های ایرانی کوثی ها یا سیاهان بین النهرین هستند که بابلی ها آنها را فرزندان "کوث" میشمردند و این کوث میتواند یک نسخه ی دیگر از وولکان باشد. هندیان نیز از سیاهان هستند و شباهت های شیوا و وولکان از این موضوع خارج نیست. شیوا خدای سگ ها بود و سگ در کنار شیر، گاو و گراز جانوران مقدس وولکان بودند (دو حیوان آخر برای شیوا قربانی میشدند). وولکان همچنین حامی کینوکفال ها یا مردم سگ سر بود که تا حدود زیادی از روی میمون های بابون جنوب مصر الگو برداری شده اند که سری شبیه سگ دارند و برای پتاح نسخه ی مصری وولکان مقدس بودند. این میمون ها برای تحوت خدای ماه قبطی هم مقدس بودند و قبطیان آنها را توتا مینامیدند. شیوا همچنین حامی ناگاها یا خدایا مارمانند بود. وولکان هم در آکروپولیس فوق الذکر و با تلاش ناموفق برای تجاوز به پالاس آتنا، فرزند نیم مار-نیم انسانی به نام ارکتیوس تولید کرد که شاه آتن شد و برای اوفیت ها یا مارپرستان اروپایی مقدس بود. ارکتیوس میتواند با ATHIS خدای مارمانند باکتریا در روایت یونانیان مرتبط باشد و این نام هم احتمالا تلفظ دیگری "آهی" در زبان هندیان به معنی اژدها یا مار است.

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P355-375

همانطورکه میبینیم امکان به هم آمیختن وولکان خدای تکنولوژی با کرونوس رئیس تیتان ها وجود داشت. همانطورکه میدانیم کرونوس خدای زمان بود و زمان، حلقه ی اتثال مهم تمدن و بربریت است.:

«قصیده ی معروف بنجامین فرانکلین، "زمان پول است" قاعده ی کلی در جوامع مدرن غربی است. اگرچه این اصطلاح ساده است، اما به دیدگاهی تقلیل گرایانه از زمان خیانت می کند، دیدگاهی که آن را منحصراً معیاری بیرونی از عملکرد و اندازه گیری سود می بیند. در جامعه ی مدرن بهره وری با اندازه گیری مقدار تولید در واحد زمان تعیین می شود. زمان استانداردی برای اندازه گیری است که چه کسی در کار تولید کالاهای مادی یا خدمات باشد، عملی است. برای تولید مازاد یا سود، کارگران باید در واحد زمان بیشتر تولید کنند. استدلال آدام اسمیت برای تقسیم کار به وظایف خاص و تکراری مبتنی بر مفهوم شتاب یا افزایش تولید با کاهش زمان است. ما نه تنها با تقسیم کار، بلکه با ساده‌سازی فرآیندها و ترکیب ابزارهای جدید، که همگی برای کاهش زمان تولید طراحی شده‌اند، تولید را تسریع می‌کنیم. گاهی اوقات هدف تولید مقدار زیاد در مدت زمان کوتاهتر است. در موارد دیگر، هدف دستیابی به همان میزان کیفیت در مدت زمان کوتاهتر است. با این وجود، زمانی که در واحد زمان بیشتر تولید کنیم، مازاد به دست می آوریم و مازاد برای کسب سود ضروری است. در جوامع صنعتی و فراصنعتی، زمان اساساً بر حسب «زمان ساعت» درک میشود. «زمان ساعت» بر اساس درک آیزاک نیوتن از زمان به عنوان یک زمان «مطلق، واقعی، و ریاضی، به خودی خود و طبیعت خود، (که) بدون اشاره به هیچ چیز خارجی، به طور یکنواخت جریان دارد» (به نقل از مامفورد) استوار است. بر اساس این تعریف، زمان یک معیار عینی برای اندازه گیری است تا آنجا که یک ویژگی مستقل از واقعیت است که به سادگی و بدون ارتباط با چیزی غیر از خودش، روی آن پا می گذارد. از آنجایی که "زمان ساعت" ماهیت آن همگن و قابل اندازه گیری است، به راحتی به صورت دقیقه، ساعت، روز و هفته سازماندهی می شود. این تقسیم‌بندی به ما امکان می‌دهد کارمان را بر اساس ساعت‌هایی که صرف کار می‌کنیم، کمیت کنیم یا با اشباع کردن آن‌ها از فعالیت‌ها و پروژه‌ها، از ساعات کاری خود نهایت استفاده را ببریم. به طور خلاصه، "زمان ساعت" یک واحد اندازه گیری است که بهره وری را تعیین می کند، که برای کسب سود ضروری است. همچنین ابزاری برای سازماندهی کارگران به منظور تداوم تولید و محاسبه ی دستمزدها است. به همین دلیل، لوئیس مامفورد اصرار دارد که ماشین کلیدی عصر مدرن ساعت است، نه موتور بخار. اگر رژیم صنعتی بدون زغال‌سنگ و آهن و بخار راحت‌تر از بدون ساعت کار میکرد، در این صورت، رژیم فراصنعتی می‌توانست بدون ارتباطات دیجیتال، محاسبات و بازاریابی آسان‌تر از آن چیزی که بدون ساعت انجام دهد، کار کند. طبق گفته ی مامفورد، تقسیم ریاضی پایه ی ساعت به شصت دقیقه، و دقیقه به شصت ثانیه، تنها از اواسط دهه ی 1300 وجود داشته است. تا قرن شانزدهم بود که ساعت داخلی در انگلستان و هلند معرفی شد. مامفورد می‌گوید: ثروتمندان اولین کسانی بودند که ساعت‌های جدید را در دست گرفتند و آن‌ها را محبوب کردند، نه تنها به این دلیل که آنها به تنهایی می‌توانستند آن‌ها را بخرند، بلکه به این دلیل که «منظم شدن مثل ساعت‌گردی ایده‌آل بورژوازی بود، و داشتن ساعت برای مدت طولانی نماد قطعی موفقیت بود». او ادامه می دهد: "سرعت فزاینده ی تمدن منجر به تقاضا برای قدرت بیشتر شد: و به نوبه ی خود قدرت سرعت را تسریع کرد. اکنون، زندگی منظم که برای اولین بار در صومعه ها شکل گرفت، بومی بشر نیست، اگرچه تا به حال مردم غربی به قدری با ساعت کنترل شده اند که "طبیعت دوم" است و آنها به عنوان واقعیتی از رعایت آن نگاه می کنند ." ساعت نوعی ماشینی است که دقیقه و ثانیه را تولید می کند، که "زمان را از رویدادهای انسانی جدا می کند و به ایجاد باور به دنیای مستقلی از توالی های قابل اندازه گیری ریاضی کمک می کند: دنیای خاص علم." زمان برنامه ریزی شده نه تنها تصوری عینی از زمان ایجاد می کند که بهره وری را می سنجد، بلکه جوامع صنعتی را همگام نگه می دارد و به شیوه ای سازمان یافته حرکت می کند. مدرن ها نه تنها زمان را عمدتاً بر حسب "زمان ساعت" درک می کنند، بلکه زندگی ما نیز به آن وابسته است. ادوارد کیسی می‌نویسد: «برنامه‌ریزی‌شده و بیش از حد برنامه‌ریزی‌شده، ما برای راهنمایی و آرامش، حتی قضاوت، به ساعت یا تقویم نگاه می‌کنیم! اما چنین زمان‌گویی راهنمایی کمی گران‌بها را ارائه می‌کند، هیچ آرامشی ندارد، و قضاوتی عمدتاً منفی است. {...} در مواجهه با زمان، در واقع ساعت، موضوعی مدرن و امروزی را می‌طلبد. شاعری که به ما بفهماند که "زمان جان ما را می‌خورد" و موذی‌ترین «دشمن» ماست. کیسی می‌گوید، اگرچه مدرنیته با کاهش زمان به یک متریک، دستاوردهای فن‌آوری عظیمی را به‌دست آورده است، «همچنین در حالت اسکیزوئیدی قرار گرفته است که عینی‌ترین و زودگذرترین، «مبهم‌ترین» را در تجربه ی بشری، به‌عنوان ساعت و زمان جهان، در واقع تبدیل کرده است... یک فرد «با ظرفیت بالا» کسی است که می‌تواند کارهای قابل توجهی را در مدت زمان کوتاهی انجام دهد، خواه مدیر شرکت باشد، کارگر کارخانه، صاحب کسب‌وکار، یا حتی یک والدین در خانه. حتی در آکادمی، یک محقق اغلب با توجه به میزان انتشارات، کلاس‌ها، کمیته‌ها و مشارکت جامعه در واحد زمان مورد احترام قرار می‌گیرد - یا موفق تلقی می‌شود. از دست دادن زمان نه تنها یک فاجعه ی اقتصادی است، بلکه یک فاجعه ی حرفه ای و شخصی است. ما مدرن‌ها که از تیک تاک ساعت رنج می‌بریم، چه ساعت بیولوژیکی و چه ساعت بهره‌وری، خود را با زمان می‌سنجیم و اغلب زمان را به‌عنوان تهدیدی برای از دست دادن، زوال و شکست تجربه می‌کنیم. تنها انتخابی که داریم این است که سعی کنیم از زمان خود عقب نمانیم، یا سعی کنیم قبل از اینکه زمان از ما پیشی بگیرد، سبقت بگیریم.

راه های مثبت تری برای اندیشیدن به زمان در مفهوم (پسا)صنعتی آن وجود دارد. به عنوان مثال، افزایش بهره وری (از لحاظ نظری) به این معنی است که افراد می توانند زودتر از محل کار به خانه بروند. ما می گوییم اوقات فراغت امتیازی است که با بهره وری میسر می شود و هر چه وقت مازاد بیشتر باشد، فرصت بیشتری در اختیار ماست. با این وجود، این ایده ی مثبت تر از زمان، متکی به چارچوبی است که زمان را به نوعی ارز کاهش می دهد. همانطور که می گوییم زمان پول است و هر چه بیشتر داشته باشیم، بیشتر می توانیم برای چیزهایی که می خواهیم خرج کنیم، از جمله اوقات فراغت. متأسفانه، اگر این تصور از چگونگی ارتباط زمان با کار تنها چیزی باشد که ما داریم، کار ما همیشه در رقابت برای حفظ آن مازاد خواهد بود. زمان همیشه پای ما خواهد بود. من اظهار می‌کنم که این تصور از زمان دارای ویژگی‌هایی است که پدیدارشناس فرانسوی، میشل هانری، «بربریت» می‌نامد، که بیش از یک چشم‌انداز محدود از زمان در رابطه با کار، اما نوعی فقر معنوی را نشان می‌دهد. به گفته ی هانری، بربریت زمانی اتفاق می افتد که علم گرایی، یا ایدئولوژی علمی-تکنیکی، در هر حوزه ای از زندگی نفوذ کند. چیزی که هانری دردسرساز می‌بیند، علم نیست، بلکه روشی است که شکل ایدئولوژیک آن عمیقاً در جامعه ی مدرن جا افتاده است. علم گرایی به دنبال دانشی است که عینی و عقلانی است و اعتبار جهانی دارد، برخلاف "تغییر نظرات افراد، دیدگاه های خاص، و هر چیزی که فقط «ذهنی» است." با این حال، هانری استدلال می‌کند که رد سوبژکتیویته به نفع عینیت «بسیار فراتر از رد تفاوت‌های فردی است، به ماهیت عمیق تجربه و شرایط انسانی بازمی‌گردد و تنها بر اساس آن قابل درک است». یک ایدئولوژی علمی-تکنیکی، که هانری به گالیله می رساند، جهان را به عنوان ظرفی از اشیاء قابل اندازه گیری می داند که می توانند از طریق ریاضیات شناخته شوند و دستکاری شوند. او توضیح می دهد: "با توجه به این علم گالیله ای در مورد طبیعت که آمد تا شیوه ی تفکر اروپایی را متحول کند و آن را به شکلی که هست شکل داد، ممکن است فراتر از نسبیت ظواهر ذهنی رفت و موجودی واقعی از جهان را به نمایش گذاشت، جهانی در خود. معرفت این جهان در صورتی امکان پذیر است که کیفیت های معقول و به طور کلی هر چیزی را که از ذهنیت ناشی می شود انتزاع کند و فقط صورت های انتزاعی جهان مکانی-زمانی را به عنوان موجود واقعی حفظ کند." علم گالیله جهان را به تعاریف هندسی تقلیل می دهد که برای همه یکسان درک می شود. بنابراین، «به‌جای برداشت‌های فردی و تغییر عقایدی که آنها به وجود می‌آورند، دانش یکسانی از جهان، از آنچه واقعاً وجود دارد، ارائه می‌شود.» علم گالیله معقول را از طریق انتزاع ریاضی توضیح می دهد. زندگی بیولوژیکی را به فرآیندهای مکانیکی کاهش می دهد. به این ترتیب، هر چیزی که در «حوزه ی ذهنیت» موجود است، مانند «احساسات، نظرات، افکار شخصی، و غیره»؛ به طور خلاصه، هر چیزی که می‌توان آن را جهان ذهن یا معنویت انسانی نامید – مبتنی بر این طبیعت است که وجود واقعی آن توسط علم اثبات و در نهایت توضیح داده میشود. به گفته ی هانری، «اساس پنهان» واقعی جهان ما نه انتزاعات ریاضی است و نه فرآیندهای مکانیکی، بلکه چیزی است که او «زندگی» می نامد. زندگی سرچشمه همه ی هستی و حتی تجربه است. ما تجربه می کنیم زیرا در حال «زندگی» هستیم، یا به این دلیل که گرفتار نیروی حیاتی زندگی هستیم که اساساً نیروی ذهنی، عاطفی و پویا است. زندگی یک افق ماقبل نظری است، یا آن چیزی که در اساس تجربه ما از جهان قرار دارد. ما به زندگی دسترسی معرفتی داریم، نه با از بین بردن هر گونه ردی از ذهنیت که ممکن است عینیت ما را آلوده کند، بلکه دقیقاً از طریق ذهنیت ما. زندگی همان چیزی است که برای ما بی‌واسطه است، به این معنی که «خود را به گونه‌ای احساس و تجربه می‌کند که چیزی در آن وجود ندارد که تجربه یا احساس شود. این به این دلیل است که حقیقت احساس خود چیزی است که انسان را زنده می‌کند». بلکه از طریق خودجوشی غیر انعکاسی یا خود عاطفه خودنمایی می کند. خاصیت تجربه کردن خود محل اصلی شناخت است، به این معنی که سوبژکتیویته هم شرط درونی و هم شرایط بیرونی دانش، از جمله دانش علمی است. بنابراین، زمانی که دانشمندان زندگی را به گونه‌ای مطالعه می‌کنند که آن را به تعیین‌های عینی تقلیل می‌دهد، ممکن است بتوانند فرآیند فن‌آوری را پیش ببرند، اما این کار را به گونه‌ای انجام می‌دهند که خود حیات را انکار میکنند. آنچه باقی می ماند دنیایی است که از پوسته های بیرونی یا «نمایشگرهای قابل مشاهده» تشکیل شده است، که در آن تفاوت کمی بین یک انسان زنده و یک ماشین تکنولوژیکی، یا جهان حیات و ظرفی از اشیاء جدا شده وجود دارد. یک ایدئولوژی فنی-علمی، ماهیت معنوی زندگی، سوبژکتیویته ی درونی را که ما را به جهان و به یکدیگر متصل می کند، با بیرونی «بی جان» مبادله می کند. بنابراین نوعی ضد معنویت یا نوعی سرکوب معنوی را ترویج می کند. از آنجایی که زندگی «پایه ب پنهان» واقعی هستی است، نمی توان آن را نابود کرد، بلکه فقط انکار یا سرکوب کرد. اکتشافات علمی، حتی آن‌هایی که با هدف نفی حیات انجام می‌شوند، از علاقه ی پرشور دانشمندان ناشی می‌شوند و با وجود ذهنی درگیر آن‌ها در جهان ممکن میشود. به عبارت دیگر، حتی پروژه‌هایی که می‌خواهند زندگی را «خارج از بازی» قرار دهند، فقط به خاطر زندگی ممکن هستند. از این رو، هنری می‌گوید که نفی زندگی «تنها این جوهر زندگی را اشتباه نمی‌فهمد، بلکه آن را انکار می‌کند. بنابراین شکلی از زندگی است که بر ضد زندگی است، از هر گونه ارزشی برای زندگی خودداری می‌کند و وجود خود را به چالش می‌کشد.» این بینش مهم است زیرا نشان می‌دهد که بربریت شکلی معنوی از فرهنگ نیست - فرهنگی که توانسته است وجود معنوی را به نفع مادی‌گرایی خالص واژگون کند. بلکه فرهنگ ضد معنوی است دقیقاً به این دلیل که زندگی ضد فرهنگی است. زندگی چیزی است که فرهنگ را تولید می کند، و بنابراین شکلی از فرهنگ که به زندگی حمله می کند فرهنگ تجلی زندگی است، وارونگی شیطانی بربریت، فرهنگ مرگ را تولید می کند. شکلی از معنویت را نشان می دهد که جهت دهی نادرست و در نتیجه سرکوبگر و متخاصم است. فرهنگ علمی مدرن در تلاش برای درک حقیقت جهان، «حقیقت اصیل‌تر» یعنی حقیقت زندگی را با دروغ بیرونی «بی‌جان» مبادله می‌کند. همانطور که هانری می گوید، این نوع فرهنگ محصول زندگی است که علیه خود می چرخد ​​و به دنبال حذف خود به عنوان زنده است. چنین تلاشی بیش از بی اعتنایی به امر معنوی است، بلکه شکل شیطانی معنویت است. این همان چیزی است که نویسنده ی کی یرکگاردی Anti-Climacus آن را به عنوان ناامیدی شدید، یا تلاشی سرکش برای محو کردن خود به منظور رهایی از «قدرت تأسیس کننده» توصیف می کند. برای Anti-Climacus، این نوع ناامیدی یک بیماری روحی است. هنری با طنین این متن کی یرکگاردی می نویسد: «روی کردن بر ضد زندگی - به عنوان یک شیوه خاص زندگی، شیوه زندگی گالیله ای - به معنای تجربه کردن خود به گونه ای است که از بودن چیزی که هست رنج می برد، یعنی کسی که خود را تجربه می کند.» هانری می‌گوید آرزوی این نوع خاص از رنج، «این است که دیگر خود نباشیم و به همین دلیل، دیگر زنده نباشیم». با این حال، هم برای Anti-Climacus و هم برای هانری، تلاش برای نفی خود، یا انکار زندگی، بیهوده است. همانطور که ادعای «قدرت برقرارکننده» در مورد خود همیشه در پاسخ خود آشکار است - حتی اگر این پاسخ ناامیدی باشد - زندگی نیز خود را به عنوان منبع پنهان و تغییرناپذیر وجود حتی از طریق تلاش برای انکار یا سرکوب آن آشکار می کند. از این رو، همانطور که Anti-Climacus می گوید، نامیدی "به راستی یک خود مصرف کننده است، اما یک خود مصرف کننده ی ناتوان است که نمی تواند آنچه را که می خواهد انجام دهد. آنچه می خواهد انجام دهد مصرف خود است، چیزی که نمی تواند انجام دهد، و این ناتوانی شکل جدیدی از خود مصرفی است، که در آن ناامیدی خود بار دیگر قادر به انجام دادن آن نیست." بربریت حقیقت نهایی زندگی را از بین نمی برد، اما نشان دهنده ی یک رابطه ی تحریف شده با آن است. بنابراین، بربریت، قبل از هر چیز، یک بیماری روحی است. همانطور که ممکن است ما از وضعیت ناامیدی خود بی خبر باشیم (کی یر کگارد)، فرهنگ مدرن و علمی نیز ممکن است از ضعف روحی خود بی خبر باشد. وظیفه ی هانری در بربریسم تشخیص «شرایط معنوی» فرهنگ‌های (پسا) صنعتی و تکنوکراتیک و تجزیه و تحلیل تأثیرات آن بیماری بر تجربیات اساسی انسانی، از جمله تجربه کار است. تحریف معنوی بربریت منجر به تجربه ی از خود بیگانگی، ملال و عدم همخوانی با خود، دیگران و جهان می شود. این تجربیات به ویژه وقتی صحبت از کار در یک فرهنگ بربر/وحشیانه می شود، تلخ است. همانطور که هانری مشاهده می کند: "وحشیانه ترین نشانه ی این جایگزینی مرگ به جای زندگی، ظهور یک فناوری ناشناخته است. این دیگر ریشه در ذهنیت بدن‌های زنده‌ای ندارد که «ابزار» آن‌ها تنها «گسترش» آنهاست، بلکه در دانش غیرشخصی این فرآیندهای مادی، همذات پنداری با آن‌ها و به بازی گرفتن بی‌قید و شرط آن‌ها توسط نوعی عهد شیطانی است: هر کاری که می‌توان در جهان کور اشیا انجام داد، باید انجام شود، بدون هیچ ملاحظه‌ای، مگر اینکه سودی از آن حاصل شود. گویی اقتصاد به تنهایی می‌تواند امروز ما را نجات دهد، هرچند که قبلاً انتزاع‌ها را جایگزین کار واقعی انسان‌ها کرده است. این فناوری جدید اساساً صرفاً مادی است و با هر نسخه ی اخلاقی بیگانه است. این چیزی است که اصولی را که در پس دنیای کنونی غیرانسانی ما قرار دارد هدایت می کند." یک بار دیگر، هانری ریشه ی معنوی شیطانی بربریت را تشخیص می دهد. «نذر شیطانی» که زندگی را با عینیت بخشیدن به آن و تسلیم کردن آن به اهداف خود بی‌اهمیت جلوه می‌دهد، فرهنگی می‌آفریند که اساساً غیرانسانی است. بربریت با تقلیل کار به انتزاعات اقتصادی، زندگی و کنش انسان را از اهمیت شخصی، عاملیت خلاق و هدف فراتر از سود خالص یا پوچ گرایی «پیشرفت» محروم می کند.»:

Working in Time: From Barbarism to Repetition: by Amber Bowen: Religions 2021, 12(8), 565

وقتی سود خالص از جنس پول به عنوان تنها معیار گسترش تکنولوژی مطرح میشود، با قرار گرفتن در معادله ی «زمان، پول است» خدا را با خود کوره ی ریخته گری و آتش دوزخ یکسان میکند. نتیجه ای که از کوره درمی آید فقط خود بیابان است. مسلما ردپاهای هدایت کننده ای روی این بیابان سنگ شده اند اما به ما آموخته شده فقط خود بیابان را بپرستیم و در آن دنبال آثار حیات نگردیم. حسابش را بکنید که چقدر اوضاع فرق میکرد اگر زمانی که بیابان قبلی یعنی اینترنت گسترش یافت، مردمی که بر سطح آن دنبال آثار حیات گشتند، اینقدر معدود نبودند؟!

استعمار و عشق: فرمولبندی عشق زن و مرد برای الگوسازی عشق بین استعمارگر و استعمارزده

تالیف: پویا جفاکش

در قدیم، ماهنامه ی گل آقا، یک ستونی داشت به نام "با خبرنگار ویژه گلنا" با امضای مستعار «خرمگس». در شماره ی یکی مانده به آخر (بهمن ماه 1386) این ستون با این داستانک شروع شده است.:

«چند روزی بود که خبرنگار ما از سایر همکاران خبرگزاری میپرسید که چرا جوانان نسل سومی مدام از واژه ی "ترکاندن" استفاده میکنند و مثلا میگویند: "از بس فلان سی دی موسیقی را گوش دادیم، آن را ترکاندیم" یا "یه سیستم بستیم محل را میترکاند" یا "موهامو همچین خفن مدل دادم که تو مهمونی تولد، همه را ترکاند!" ولی خب، یک جورهایی دست پیدا نمیکرد. تا این که به گفته ی خودش با مطالعه ی این اظهار نظر رئیس سازمان ملی جوانان متوجه دلیل استفاده از این فعل معلوم الحال شد: "خطر ابتذال جوانان از بمب اتم بیشتر است."»

الان معلوم شده که اظهار نظر مزبور، چندان هم بی راه نبوده و واقعا داریم اثرات مخرب مسیری که در آن سال ها در حال رشد بود را بر وضعیت سلامت خانواده و جامعه در امروزه روز مشاهده میکنیم. اما خب؛ مردم خودشان را آماده کرده بودند که به هر چیزی که یک مسئول میگوید بخندند یا با آن مخالفت کنند و دلیلش هم هم ترازی لغات "مسئول" و "ریاکاری" و "بی منطقی" بود. درست است که ابتذال جوانان نتیجه ی تقلید غیر منطقی از غرب است ولی این تقلید غیر منطقی فقط جوانان را در بر نمیگیرد و خود مسئولین ایرادگیر هم در بسیاری از سیاست هایشان همینطورند. مثلا در همان مجله (شماره ی تیرماه 1385) در ستون «از آب گذشته» به قلم دکتر محمدرضا پویان از سوئد میخوانیم:

«دایی منوچهر به سوئد آمده بود تا آب و هوای این طرف آب ها را هم تجربه کرده باشد. هنگام مراجعت به ایران، دوست داشت چند رقم سوغاتی برای دوستان خود در ایران تهیه کند. به همین دلیل از من خواست که او را در خریدن سوغاتی کمک کنم. بنده هم به حرمت فامیلی، خودم را به بیماری زدم و از صاحب کار مرخصی گرفتم و همراه او روانه ی بازار شدم. اجناسی که بیشتر توجه او را در بازار سوئد به خود جلب میکرد، محصولات ایران بود. به او گفتم: این محصولات را که در ایران هم دارید، چیزهایی را ببرید که برای دوستان تازگی داشته باشد. تازه، آدم عاقل زیره به کرمان نمیبرد. گفت: محصولاتی که من از ایران در خارج دیدم، در وطن به این مرغوبی و ارزانی پیدا نمیشود؛ ایران بهترین محصولات کشور را با نازل ترین قیمت به این طرف آب ها صادر میکند.

شما که غریبه نیستید، راستش ادعاهایش را باور نکردم تا این که در روزنامه ی صبح امروز استکهلم جریانی را در همین راستا خواندم. این روزنامه نوشته بود: داروی ضد فشار خون selekon توسط شرکت استرا در سوئد ساخته و به یونان و اسپانیا هم صادر میشود. اگر داروخانه ها همان دارو را در سوئد تهیه کنند، هزینه ی آن برایشان گران تر از وارد کردن این دارو از کشورهای یونان و سوئد تمام میشود. به سخن دیگر، داروی فوق را در سوئد میسازند، سپس آن را خیلی ارزان به اروپا صادر میکنند و اروپا هم همان دارو را را با همان نام، ولی با قیمت بسیار ارزان به سوئد صادر میکند! نتیجه ی اخلاقی: چراغی که به خانه روا است، به مسجد حرام است.»

چه میشود کرد که «الناس علی دین ملوکهم» و مردم ایران هم بعد از پشت سر هم تقلیدهای بی دلیل حکومت از غرب، اینقدر تقلید بی دلیل کردن برایشان عادی شده که حتی وقتی حکومت درباره اش هشدار میدهد، مردم کوتاه بیا نیستند. الان درباره ی شبکه های اجتماعی، ما همین مشکل را داریم. ولی توجه نداریم که درآنجا هم عقلا درباره ی این مسئله هشدار میدهند و مردم گوششان بدهکار نیست چون نمیفهمند این از اول اشکال داشت پس برای چه در اختیار همه قرار گرفت. مثلا خانم آدرین لافرانس در 30 ژانویه ی 2020 در آتلانتیک و در مقاله ی «ظهور تکنو-اقتدارگرایی» (به نقل از ترجمه ی فارسی عرفان قادری در "ترجمان": شماره 33: زمستان 1403) مینویسد:

«اگر بخواهیم ایدئولوژی غالب سیلیکون‌ولی را در یک اتفاق خلاصه کنیم، باید به حدود بیست سال پیش بازگردیم که مارک زاکربرگ زیر نور آبی‌رنگ کامپیوتر خودش نشسته بود و با یکی از دوستانش دربارۀ وبسایت جدید فیسبوک، و دسترسی‌اش به ‌خرواری از اطلاعات شخصی هم‌کلاسی‌هایشان چت می‌کرد:

زاکربرگ: حتماً، هر چیزی دربارۀ هر کسی در هاروارد خواستی.

زاکربرگ: فقط لب تر کن.

زاکربرگ: حدود ۴۰۰۰ ایمیل، عکس، آدرس و اس‌ان‌اس دارم.

دوست زاکربرگ: چی؟ چطوری این‌ها را جمع کردی؟

زاکربرگ: خودشان دادند.

زاکربرگ: نمی‌دانم چرا.

زاکربرگ: به من "اعتماد کردند".

زاکربرگ: احمق‌های دیوانه.

کمی پس از این گفت‌و‌گو -که بعدها در لابه‌لای چت‌های لورفتۀ زاکربرگ برملا شد- گفت‌و‌گوی دیگری شکل گرفت که، گرچه مؤدبانه‌تر بود، مثل همین جملات حکایت از طرز فکر زاکربرگ داشت. زاکربرگ در مهمانی معروف کریسمس سال ۲۰۰۷ برای نخستین بار شریل سندبرگ را دید. سندبرگ دست‌آخر مدیر ارشد عملیات در فیسبوک شد و به‌همراه زاکربرگ فیسبوک را به ابرقدرت امپریالیسم دیجیتال تبدیل کرد. زاکربرگ، که در آغاز فعالیت فیسبوک شعار «اولویت شرکت بر کشور» را سرلوحۀ عمل خود قرار داده بود، در آن مهمانی به سندبرگ گفت که دلش می‌خواهد همۀ آمریکایی‌های متصل به اینترنت یک حساب فیسبوک داشته باشند. برای سندبرگ، که روزگاری به یکی از همکارانش گفته بود «هدفش در زندگی رشددادن شرکت‌هاست»، این مأموریتی ایدئال بود. فیسبوک (متای امروزی) به مظهر همۀ جنبه‌های منفی سیلیکون‌ولی تبدیل شده است. نقش منفعت‌طلبانۀ آن در گسترش اطلاعات غلط بحرانی دائمی است. به خاطر دارید که این شرکت در سال ۲۰۱۲"آزمایش ذائقه سنجی" مخفیانه‌ای راه انداخت و تعمدا محتوای موجود در نیوزفیدبک کاربران را تغییر داد تا بدون اطلاع آن‌ها تاثیر فیسبوک بر وضعیت هیجانیشان را اندازه‌گیری کند، یا دخالت آن در وقوع نسل کشی میانمار در سال ۲۰۱۷، یا استفاده از آن به‌عنوان مرکز برنامه‌ریزی و اجرای شورش ۶ ژانویۀ ۲۰۲۱ (در روزهای آغاز فعالیت فیسبوک، «انقلاب‌ها» ازجمله علاقه‌مندی‌های زاکربرگ بود. تقریباً در همین زمان بود که داده بود روی کارت ویزیتش نوشته بودند «من مدیرعاملم، حروم‌زاده‌ها»). به‌هر‌حال، بااینکه رسانه‌های اجتماعی و پیشرفت‌های فناورانۀ دیگر (مثل تیک‌تاک و هوش مصنوعی) از نظر فرهنگی گوی سبقت را از فیسبوک ربوده‌اند، روش کسب‌و‌کار فیسبوک، تا حد زیادی، به روش معمول صنعت فناوری تبدیل شده است. ستایش رشد بی‌حدوحصر و باور به اینکه اخذ تصمیمات جهانی-تاریخی را به نمایندگی از مردم جهان بر عهده گرفته‌اید، مردمی که شما را انتخاب نکرده‌اند و چه‌بسا ارزش‌هایشان با شما متفاوت است، مستلزم نادیده‌گرفتن مزاحمت‌های متعدد، ازجمله اتخاذ نگرشی متواضعانه و پذیرش تفاوت‌های جزئی است. بسیاری از غول‌های سیلیکون‌ولی مکرراً مرتکب چنین بده‌بستانی شده‌اند. یوتیوب (با مالکیت گوگل)، اینستاگرام (با مالکیت متا) و توئیتر (که ایلان ماسک اصرار دارد نامش را ایکس بگذارد) به‌اندازۀ فیسبوک برای حقوق فردی، جامعۀ مدنی و دمکراسی جهانی مضر بوده‌اند. با توجه به گسترش کنونی هوش مصنوعی مولد در سیلیکون‌ولی، باید آمادگی داشته باشیم که در چند سال آینده این مضرات چندبرابر شوند. رفتار این شرکت‌ها و گردانندگانشان غالباً ریاکارانه و آزمندانه است و نشان می‌دهد که آن‌ها بیش از هر‌چیز به موقعیت خودشان فکر می‌کنند. اما در زیر این رفتارهای غیراخلاقی چیزی خطرناک‌تر نهفته است، ایدئولوژی‌ای روشن و منسجم که ماهیت حقیقی آن ندرتاً شناخته می‌شود: تکنو-اقتدارگرایی. این ایدئولوژی، هم‌زمان با بلوغ شرکت‌های قدرتمند سیلیکون‌ولی، نیرومندتر، خودبین‌تر، فریب‌آمیزتر و، از انتقادات روزافزون، عصبانی‌تر شده‌ است. تکنوکرات‌های جدید در ظاهر از ارزش‌های روشنگری -خرد، پیشرفت و آزادی- صحبت می‌کنند، ولی در واقع پیش‌گام جنبشی متحجرانه و ضددمکراسی هستند. بسیاری از آن‌ها مدعی حمایت بی‌قید‌و‌شرط از آزادی‌ بیان هستند، ولی از کسانی که تملقشان را نمی‌گویند کینه به دل می‌گیرند. آن‌ها عموماً اعتقادات عجیب‌و‌غریب دارند، مثلاً اینکه هر نوع پیشرفت فناورانه کاملاً و ماهیتاً خوب است، اینکه تا هر وقت بشود باید چیزهای جدید ساخت، اینکه جریان روان اطلاعات، بدون توجه به کیفیت آن، بالاترین ارزش است، اینکه حریم شخصی توهمی تاریخ‌مصرف‌گذشته است و اینکه ما باید از آن روزی که هوش ماشین از هوش بشر بیشتر می‌شود استقبال کنیم. و مهم‌تر از همه اینکه قدرتشان باید بدون محدودیت باشد. سامانه‌هایی که ساخته‌اند یا دارند می‌سازند -تا سیم‌کشی ارتباطات را عوض کنند، شبکه‌های ارتباطات اجتماعی انسان را بازسازی کنند، جای هوش مصنوعی را در زندگی روزمره باز کنند و غیره- چنین اعتقاداتی را به مردم تحمیل می‌کنند، مردمی که نه نظرشان خواسته می‌شود نه معمولاً آن‌طور که باید از چیزی مطلع می‌شوند. با همۀ این احوال، آن‌ها همچنان تلاش می‌کنند به‌دروغ نشان دهند ستم‌دیدگانی ماجراجو هستند. عموماً سیلیکون‌ولی را با وال‌استریت یا واشینگتن دی سی مقایسه می‌کنند و درست هم هست؛ همۀ این‌ها مراکز قدرت هستند و برای کسانی که غالباً بلندپروازی‌هایشان از انسانیتشان پیش می‌افتد جذابیت دارند. اما تأثیر سیلیکون‌ولی بسیار بیش از تأثیر وال‌استریت و واشینگتن است. سیلیکون‌ولی، شاید از روزگار نیو دیل به این‌سو، بیش‌از هر مرکز قدرت دیگری در کار مهندسی مجدد جامعه بوده است. بسیاری از شهروندان آمریکا، به‌حق، نگران اقتدارگرایی فزاینده در میان جمهوری‌خواهان طرفدار ترامپ هستند، ولی احتمالاً عامل قدرتمند دیگری را که مخالف آزادی است نادیده می‌گیرند: سلاطین خشمگین و بسیار قدرتمند دنیای فناوری. ماجرای شکسپیری سال گذشته در شرکت اپن‌ای‌آی نشان می‌دهد که جنبه‌های منفی ذهنیت «بکوب و جلو برو»ی فیسبوک تا چه حد در سیلیکون‌ولی پذیرفته شده و مورد اقبال است. اپن‌ای‌آی در سال ۲۰۱۵ و در قالبی غیرانتفاعی تأسیس شد و هدفش عرضۀ هوش مصنوعی عمومی به جهان بود، به طریقی که منجر به خیر عمومی شود. فلسفۀ شکل‌گیری آن اعتقادی بود که می‌گفت فناوری بسیار قدرتمندتر و خطرناک‌تر از آن است که تنها با انگیزه‌های تجاری توسعه یابد... سیلیکون‌ولی همچنان بسیاری از افراد فوق‌العاده مستعد را که برای انجام کارهای سودمند تلاش می‌کنند و می‌خواهند جامعۀ جهانیِ داده‌ای و آنلاین را به بهترین شکل محقق سازند جذب خود می‌کند. حتی زیان‌بخش‌ترین شرکت‌ها نیز ابزارهایی فوق‌العاده ساخته‌اند. اما این ابزارها، در مقیاس وسیع، سیستم‌های دستکاری و کنترل نیز هستند. وعدۀ یگانگی می‌دهند و تخم نفاق می‌کارند؛ دعوی دفاع از حقیقت دارند و دروغ می‌پراکنند؛ خود را در لفاف مفاهیمی چون توانمندسازی و آزادی می‌پیچند، ولی بی‌امان مراقب ما هستند. ارزش‌هایی که دست‌آخر غلبه می‌یابند غالباً ارزش‌هایی هستند که حس عاملیتمان را تقلیل می‌دهند و ما را همچنان معتاد فیدهای فضای مجازی نگه می‌دارند. وعدۀ نظری هوش مصنوعی، مثل وعده‌ای که روزگاری رسانه‌های اجتماعی می‌دادند، امیدوارکننده و مطابق اهداف پرشورترین طراحانش خیره‌کننده است. هوش مصنوعی واقعاً می‌تواند بیماری‌های گوناگون را درمان کند، واقعاً می‌تواند دانش‌پژوهی را متحول و علوم فراموش‌شده را مجدداً احیا کند. اما سیلیکون‌ولی، زیر نفوذ مسئله‌سازترین گرایشات تکنوکراتیک، همان استراتژی‌های مورد استفاده در گسترش و انحصاری‌کردن رسانه‌های اجتماعی را تکرار می‌کنند. دغدغۀ اپن‌ای‌آی، مایکروسافت، گوگل و دیگر شرکت‌های طلایه‌دارِ هوش مصنوعی احتیاجات عمومی یا شناختی مردم نیست و پرواضح است که در فرایندهایشان شفافیت یا احتیاط جایی ندارد. برعکس، همۀ آن‌ها درگیر رقابت برای گسترش سریع‌تر و سود بیشتر هستند. هیچ‌یک از این اقدامات بدون منطقِ اجتناب‌ناپذیریِ موجود در تکنوکراسی امکان‌پذیر نیست -منطقی که می‌گوید اگر می‌توانی چیز جدیدی بسازی، باید بسازی. سال گذشته آلتمن، ضمن اشاره به تلاش‌های اپن‌ای‌آی در توسعۀ هوش مصنوعی عمومی، به همکارم راس اندرسن گفت «تصور می‌کنم در یک جهان ایدئال چنین کارهایی وظیفۀ دولت‌هاست». ولی آلتمن همچنان خودش مشغول ساختن آن بود. یا آن‌طور که زاکربرگ سال‌ها پیش به نیویورکر گفت "آیا بالاخره یک شبکۀ اجتماعی بسیار گسترده ساخته نمی‌شد؟ {...} اگر ما نمی‌ساختیم، کس دیگری می‌ساخت." شکوفایی فناوری، در آغاز، محصول ایدئولوژی سیاسیِ پس از جنگ جهانی اول بود که جمع کوچکی از دانشمندان و مهندسانِ مستقر در شهر نیویورک می‌خواستند ساختار اجتماعی تازه‌ای را جایگزین دمکراسی نیابتی کنند و مسئولیت را به خواص دنیای فناوری بسپارند. بااینکه جنبش آن‌ها از نظر سیاسی دچار مشکل شد -و مردم درنهایت به طرح نیو دیلِ رئیس‌جمهور روزولت اقبال بیشتری نشان دادند- به‌لحاظ فکری موفقیت بیشتری کسب کرد و در کنار مدرنیسم در هنر و ادبیات، که با این جنبش ارزش‌های مشترکی داشتند، وارد روح زمانه شد. «چیزی نو بساز»، شعار مدرنیستی شاعر آمریکایی، ازرا پاوند، به‌خوبی می‌توانست اصل راهنمای تکنوکرات‌ها قرار بگیرد. جنبش مشابه دیگرْ فوتوریسم ایتالیا به سرکردگی چهره‌هایی چون مارینتیِ شاعر بود که از شعارهایی مثل «راکد نمانید، حرکت کنید» و «آفرینش نه تفکر» استفاده می‌کرد. کنش به‌خاطرِ نفس کنش سرشت تکنوکرات‌ها و فوتوریست‌ها بود. مارینتی در سخنرانی سال ۱۹۲۹ خود گفت «ما به گشت‌و‌گذار در باغی محصور میان درختان اسرارآمیزِ سرو که بر ویرانه‌ها و عتیقه‌های پوشیده از خزه سایه افکنده‌اند قانع نیستیم». «ما معتقدیم که تنها سنت ارزشمند ایتالیا عدم تقید به سنت است». اشتیاق فوتوریست‌های برجسته به فناوری، کنش و سرعت دست‌آخر آن‌ها را به‌سوی فاشیسم سوق داد. مارینتی پس از انتشار مانیفست فوتوریسم (1909) مانیفست فاشیسم (1919) را منتشر کرد. دوست او، ازرا پاوند، شیفتۀ موسیلینی شد و با همکاری رژیم برنامه‌ای رادیویی تهیه کرد که به تبلیغ فاشیسم می‌پرداخت، با آب‌و‌تاب از کتاب نبرد من تعریف می‌کرد و موسیلینی و هیتلر را می‌ستود. گذار از فوتوریسم به فاشیسم ناگزیر نبود -بسیاری از دوستان پاوند کم کم از او میترسیدند یا تصور می‌کردند دیوانه شده- ولی این اتفاق نشان می‌دهد در دوره‌های ناآرامی اجتماعی جنبش‌های فرهنگیِ مبتنی‌بر انکار افراطی تاریخ و سنت، با ته‌رنگی از عصبانیت، ممکن است به ایدئولوژی‌ای سیاسی تبدیل شوند. در ماه اکتبر، مارک آندریسن، تکنوکرات و سرمایه‌گذار کسب‌و‌کارهای نوپا، مقاله‌ای به سبک سیلان ذهن و با عنوان «مانیفست تکنو-آپتیمیست» در وبسایت شرکت خود منتشر کرد، معجون ایدئولوژیک ۵۰۰۰کلمه‌ای که به‌طرزی هراس‌انگیز فوتوریست‌های ایتالیایی، چون مارینتی، را تداعی و آشکارا تأیید می‌کرد. آندریسن، علاوه‌بر آنکه یکی از بانفوذ‌ترین سرمایه‌گذاران میلیاردر سیلیکون‌ولی است، به زودرنجی و سرکشی مشهور است و به نظر می‌رسد که این مانیفست را، به‌رغم القای خوش‌بینی در عنوان آن، تا اندازه‌ای تحت‌تأثیر خشم خود نوشته است، خشم از اینکه چرا فناوری‌هایی که او و اسلافش توسعه بخشیده‌اند دیگر «آن‌طور که باید تحسین نمی‌شوند». این مانیفست متنی روشنگر است و حکایت از نگرشی دارد که مورد حمایت او و تکنوکرات‌های دیگر است. آندریسن می‌نویسد «هیچ مشکلی نیست که با پیشرفت فناوری حل نشود» -ازجمله مشکلات ناشی از خودِ فناوری. او می‌نویسد که فناوری نه‌تنها باید همیشه در حال پیشرفت باشد، بلکه همواره بر سرعت پیشرفت خود بیفزاید «تا حرکت رو‌به‌بالای سرمایۀ فناوری تا ابد ادامه یابد». و از آنچه فعالیت‌هایی علیه فناوری می‌خواند -تحت عناوینی چون «اخلاق فناوری» و «خطر وجودی»- به‌شدت انتقاد می‌کند. یا آنچه را که چه‌بسا بتوان اعتقادنامۀ رسولانِ جنبش سیاسی نوپدید او دانست در نظر بگیرید:

ما معتقدیم که باید هوش و توان را در حلقۀ بازخورد مثبت قرار دهیم و هر دو را به بی‌نهایت برسانیم.

ما معتقد به خطرپذیری هستیم؛ سفر قهرمان را در پیش گرفتن؛ شوریدن علیه وضع موجود؛ کاوش در سرزمین‌های ناشناخته؛ شکست‌دادن اژدهاها و غنایم را به خانه آوردن.

ما معتقد به طبیعت هستیم، ولی به غلبه بر طبیعت نیز اعتقاد داریم. ما انسان‌های بدوی نیستیم که از صاعقه بر خود بلرزیم. ما شکارچی رأس هرم غذایی هستیم و آذرخش در خدمت ماست.

آندریسن از چند «قدیس پشتیبانِ» جنبش خود نام می‌برد که مارینتی یکی از آن‌هاست. او از مانیفست فوتوریسم نقل‌قول می‌کند و هرکجا مارینتی نوشته «شعر»، او گذاشته «فناوری»:

زیبایی تنها در مبارزه یافت می‌شود. هیچ شاهکاری نیست که سرشتی پرخاشگرانه نداشته باشد. فناوری باید حمله‌ای تند به ناشناخته‌ها باشد، تا آن‌ها را به تعظیم در برابر انسان وادار کند.

درحقیقت مانیفست آندریسن فاشیستی نیست، ولی بی‌تردید افراطی است. او از موضعی منطقی آغاز می‌کند -که به‌طور کلی فناوری زندگی بشر را به میزان فوق‌العاده‌ای ارتقا بخشیده است- ولی بعد آن را می‌پیچاند تا به چنین نتیجۀ نامعقولی برسد که هر تلاشی در جهت مهار پیشرفت فناوری، تحت هر شرایطی، مذموم است. این دیدگاه، اگر فرض کنیم در صداقت کامل بیان شده، تنها در اعتقادات مذهبی قابل توجیه است و درعمل فقط به درد معاف‌کردن او و غول‌های دیگر سیلیکون‌ولی از مسئولیت‌های اخلاقی یا مدنی می‌خورد تا هرچه می‌توانند چیزهای جدید بسازند و، بدون درنظرگرفتن تاریخ یا زیان‌های اجتماعی، کسب ثروت کنند. آندریسن از فهرست «ایده‌های ترسناک» و دشمنان خود هم یاد می‌کند و از طرف‌دارانش می‌خواهد منکوبشان کنند. «نهادها» و «سنت» ازجملۀ این دشمنان هستند. آندریسن می‌نویسد «دشمن ما نگرش‌های عقل‌کل‌مآبانه، موثق و کارشناسانه‌ای‌اند که درگیر نظریات انتزاعی، عقاید تجملی و مهندسی اجتماعی هستند و از دنیای واقعی بریده‌اند و فریب‌آمیز، غیرمنتخب و خودسرند -اختیار زندگی مردم را به دست می‌گیرند، در‌حالی‌که از عواقب آن کاملاً در امان هستند». جالب اینجاست که این توصیف خیلی بیشتر با رفتار آندریسن و دیگر نخبگان سیلیکون‌ولی سازگار است. دنیایی که آن‌ها طی دو دهۀ گذشته به وجود آورده‌اند یقیناً دنیای مهندسی اجتماعی بی‌محابا، بدون تبعات برای مهندسانش، است که نظریات انتزاعی و عقاید تجملی‌ خودشان را به ما قالب می‌کنند. برخی اصول فردی که آندریسن در مانیفست خود مطرح می‌کند خنثی و بی‌دردسر هستند. اما، با توجه به موقعیت و قدرت او، افراط‌گرایی گستردۀ این مانیفست باید حواستان را جمع کند....»

پیوند تکنولوژی و فاشیسم، ارتباط مشخصی با پنهان ماندن خطر تکنولوژی ارتباطی نوین دارد که میتوان آن را با اعتماد به نفس کافی، در مقوله ی به خدمت درآمدن تکنولوژی نازی به همراه دانش روانسنجی آن در پروژه های امریکایی سازمان سیا مثل ام کی اولترا ردیابی کرد. نازی ها علایق عرفانی خاصی به افسانه ی "خورشید سیاه" داشتند: یک منبع مرموز انرژی که مثل نور خورشید انرژیزا است ولی همانطورکه اسمش انعکاس میدهد نامرئی تشریف دارد. در عملیات روانی، خورشید سیاه استعاره ای از اتفاقات نامرئی ذهن در آنچه فروید و یونگ "ناخودآگاه" میخوانند است که اطلاعات آشکار و خودآگاه –که خورشید روشن آنها را نمایندگی میکند- مانع از توجه به آنها میشوند و درنتیجه آنها راحت تر و بدون مقاومت خاصی از سوی فرد او را تحت شرایط مغزشویی قرار میدهند. در مورد خود نازی ها آنچه خیلی در بوق و کرنا میشود، جنگ طلبی و استبداد آشکار آنها است و این مانع از توجه به ایدئولوژی های پنهان آنها میشود که اکنون به خدمت حکومت های دموکراتیک غرب مدرن درآمده است. به پیروی از آنها امروزه هم اخبار پرسروصدای جنگ ها و حکومت های استبدادی تبدیل به اطلاعات خودآگاه میشوند تا حواس ها را از آنچه از طریق تکنولوژی به ناخودآگاه القا میشود پرت کنند. ظاهر قضیه این است که همه از جنگطلبی و تهدید آشکار متنفرند و در حال دفاع از خود هستند و نفرت خود را با سرنگون کردن نازیسم آلمان و فاشیسم ایتالیا آشکار کرده اند. اما ایدئولوژی های مربوطه درواقع هنوز زنده اند و در به اصطلاح فاتحان به حیات خود ادامه میدهند. نازیسم و فاشیسم، چهره هایی جهنمی دارند و از جنس تارتاروسند. ددخویی آشکار نسبت داده شده به آنها در حد ددخویی نسبت داده شده به تاتارها یا مغول ها افراطی و مبالغه آمیز است و ربطشان هم در "تارتار" خوانده شدن تاتارها در منابع قدیم آشکار میشود. تارتار نام از تارتاروس یا جهنم دارد که زئوس یا ژوپیتر، خدای اعظم روم، پس از سرنگون کردن تیتان ها که خدایان پیشین باشند، آنها را بدانجا تبعید کرده بود. با این حال، نازی ها به لحاظ ایدئولوژیک، آنقدر از غرب مدرن فاصله ندارند که بخواهیم آنها را در تارتار یا تاتار بودن، از غرب لیبرال منفک کنیم. آمیزه ی تکنولوژی و جنگسالاری در آنها هم آمیزه ای آشنا در تاریخ نویسی سنتی است. در ادبیات مسیحی، کرونوس یا ساتورن، رهبر تیتان ها و پدر زئوس، که گاهی خدای خورشید سیاه و خورشید روشن با هم است، بارها با بنیانگذار تمدن پیشرفته یعنی نمرود شاه بابل تطبیق میشد. تمدن بابلی همواره در مقابل بدویت سکاها یا اسکیت ها که تاتارهای باستانیند قرار داشت و خصلت آشکار اسکیت ها، جنگ طلبی و میل به غلبه با زور عنوان شده است. در کتاب مقدس، پیشگویی شده است که بابل، به سزای تخریب معبد یهوه –نسخه ی عبری ژوپیتر- در اورشلیم، توسط مهاجمان شمالی یاجوج و ماجوج یا همان سکاها نابود خواهد شد. البته نابودی بابل، رد گم کنی است چون اصل آن، این است که توان تمدن سازی باقی میماند ولی به خدمت جنگسالاران سکایی درمی آید و مطامع آنها را تامین میکند که این مطامع گاهی به نفع مردم و گاهی به ضرر آنها تمام میشود. اتفاقی که در این بده بستان رخ میدهد، این است که خدایان انسان نمایی در زمین، جای خدایان آسمانی را میگیرند و رهبران و جنگسالاران، رنگ این خدایان زمینی را به خود میگیرند. عیسی مسیح به عنوان یک انسان، یک شاه، و همزمان نسخه ی زمینی الله یا الوهیم، نماینده ی این تغییر رویه ی مذهبی است. یسوع یا عیسی، در لغت همان یوشع –هر دو لغت به معنی منجی- است که جانشین جنگسالار موسی است و دچار تغییر محتوا شده تا آشکاری تغییرات با جنگ و زور را تخفیف دهد. او را میتوان در جایگاه آن زئوسی که به دوران تیتان ها خاتمه میدهد، با نابودی تمدن های آناکیم یا انسان های هیولایی در بلایای نازله از سوی یهوه نیز مرتبط دید. مسیح قابلیت تطبیق یابی با افسانه های مربوطه را دارد. او به خاطر داشتن لقب ایکتیس یا ماهی، میتواند با پوزیدون یا نپتون خدای آب ها تطبیق شود که گاهی یک انسان-ماهی است و به خاطر هدایت آب ها میتواند با سیل نوح ارتباط یابد که مهمترین تمهید یهوه برای نابود کردن آناکیم بوده است. امروزه زمان این سیل را هزاران سال پیش میدانند ولی تصاویر قدیم از بنای شهرهای قرن 19 اروپا و امریکای شمالی بر بسترهای فربه از گِل، نشان میدهد که ظاهرا در ابتدا زمان این سیل، چندان دور از قرن های 18 و 19 تلقی نمیشده است. بنابراین تمدن نوین میتوانسته احیای یک تمدن ضربه دیده ی سکایی باشد که از این فرصت، برای برسازی یک اصل ماقبل سکایی به نفع خود استفاده کرده است و تحقیقات ویلهلم کامیر مورخ آلمانی قرن بیستم حول جعلی بودن تمام منابع کلاسیک منسوب به یونان و روم باستان، این گمانه را تایید میکند. اتفاقا کمی قبل از کامیر، امکان این نظریه پردازی بوده که به اصطلاح روم باستان، مرحله ای از رشد جنگسالاری در یک تمدن بالقوه ی سکایی بوده است. همانطورکه میدانیم روم باستان در زمانی که با کمبود سرباز روبرو شد از میان بربرهای تابع امپراطوری شامل قبایل گاول و ژرمن عضوگیری کرد و اینها از این فرصت برای نابود کردن و غارت روم توسط همقبیله ای های خود سود بردند. اشرافیت های این قبایل، عمدتا نیمه هون بودند که هون ها همان سکاها هستند. چالز لاسال در کتاب "خاستگاه ملل و زبان های غربی" (1883) نابودی و غارت روم توسط گوت ها و واندال ها و هون ها را با نابودی و غارت آشور توسط مادها مقایسه میکند. در هر دو روایت، اقوام بربر خودی باعث ساقط شدن کشور شدند و در هر دو روایت، علت پر تحرک شدن این قبایل، تاثیر قوی سکاها بر نواحیشان بود. لاسال، اشاره میکند که تا قبل از آشوری ها میل به نابودگری در تمدن سامیان پایین، و داستان تخریب یک شهر توسط شهری دیگر نادر بود. صور و صیدا علیرغم رقابتشان هیچ وقت برای نابودی هم توطئه نچیدند. دمشق علیرغم میل به گرفتن جای آنها همیشه بر سلطه ورزیدن بر آنها تمایل داشت و نه تخریب آنها به نفع خود. بابل و دمشق همدیگر را تحمل میکردند ولی همواره تعامل با هم را بر حذف همدیگر ترجیح میدادند. اینها با بربریتی که در تخریب آشور و نینوا توسط مادها و سکاها بروز کرد تضاد آشکاری دارد. ازاینرو لاسال معتقد است که نابودگری و شرارت خود آشور، نتیجه ی تاثیرپذیریش از سکاها است. سکاها به خدمت یک تمدن رو به رشد درآمدند و سپس با حذف دولت متبوع خود، بر همه چیز سیطره یافتند. آنها اختیار سیستم تجارتی فنیقی را به دست گرفتند و در شرق، آن را از شوش تا دهلی و قراقوروم گسترش دادند. در غرب هم در سکایی کردن دستگاه فنیقی کارتاژها همت گماشتند و با آن تا اروپا، اعماق افریقا و با رفتن به آن سوی اطلس در قاره ی نوین امریکا ریشه دواندند. اگرچه لاسال به صراحت این را نمیگوید، ولی از فحوای کلامش این فکر به ذهن میرسد که نابودی روم باستان توسط هون ها و نیمه هون ها، همان نابودی آشور توسط سکاها و نیمه سکاها است و روم مقدس که درواقع همان روم غربی واقعی است، اولین استقلال اروپا از آسیا است و نکته ی جالب این است که جدا شدن روم غربی از روم شرقی به طور قطعی در سال 395 و با مرگ امپراطور تئودوسیوس رقم خورد. این اتفاق دقیقا هزار سال بعد از نابودی آشور در یورش مادها در سال 605 میلادی افتاده است. شاید این به نوعی آغاز قبلی تاریخ و زمان ظهور مسیح هم بوده است. چون یک نظریه ی رایج در غرب این است که هزار سال از تاریخ کنونی اضافی است و علت اختراع این هزار سال این بوده که قبل از عدد سال، حرف I به نشانه ی IESUS یا عیسی قرار میگرفت و این I با عدد 1 اشتباه شده است و گاهی هم به جای I، J به نشانه ی JESUS قرار میگرفته است. بر اساس این نظریه، سال 1 میلادی بعدا با سال 1001 میلادی جانشین شده است و ما حالا باید در نظر بگیریم که قبلا سال 1001/1 همان سالی بوده که الان سال 395/1395 میلادی است. همچنین باید توجه داشت که تنها منطقه از روم که توسط رومی ها فتح نشد و اشرافیتش به جا ماندند و رومی شدند، اردن بود و درصورتیکه نابودی روم همان نابودی آشور باشد، اعراب تاجرپیشه ی این منطقه بیشترین بخت بقا و توسعه ی خود را داشتند و این میتواند عربی مآب شدن خاورمیانه و جدا شدن فرهنگیش از روم لاتینی شده ی غرب را توضیح دهد. این عربی شدن میتوانسته بدون افسانه ی فتوحات اعراب و در بستر حکومت های مغولی/سکایی قرون 14 و 15 خاورمیانه رقم بخورد. مغول ها به عنوان تارتار یا نیروهای جهنمی، میتوانند منعکس کننده ی فرم انسانی شده ی نیروهای جهنمی باشند که با نازل شدن بر زمین، باعث تغییرات آب و هوایی ناخوشایند شده اند. پروفسور مایک کاپلان از لامونت، بر اساس بررسی اسناد تاریخی، سال های بین 1400 تا 1900 را دوران اصلی وقایع آب و هوایی مخرب موسوم به عصر یخبندان کوچک میداند هرچند مقدمه ی این دوران، از اوایل قرن 14 شروع شده بود که از این جهت، سال 1395 باز یک سال آستانه ای مناسب به نظر میرسد. اما حتی انتهای قرن 14 هم بیش از حد زود است. میتوان روی نقشه های اروپایی منسوب به قرن 17 تمرکز کرد که شمال افریقا و شبه جزیره ی عربستان را پر از شهر نشان میدهند و در اواسط قرن 18، جای آنها را نقشه هایی میگیرند که در آنها این دو منطقه با صحاری کم جمعیت عوض شده اند. گل و لای محل برسازی شهرهای اروپایی-امریکایی قرن 19 که روایت سیل نوح را برجسته میکرد، میتوانست بهانه ی خوبی برای تحت الشعاع قرار دادن فجایع آب و هوایی مختلف با بلای سیل باشد؛ اما دلیل اصلی این کار، احتمالا در سه بلای متواتر فنگ شویی چینی هنوز محفوظ مانده است: بعد از بلای آب، بلای آتش و بلای فلز رخ میدهند. پس انتظار داریم بعد از پایان دوران قبلی، آتش برای تکثیر فلز و برسازی تمدن نوینی بر فلزات یعنی تمدن مدرن غربی به کار افتد و این تمدن جدید، بتواند به طور قانونی دنباله ی کار نابودگری بقایای مظاهر تمدن پیشین را بگیرد.:

“our timeline could be much shorter than we think”: KORBIN DALLAS: STOLEN HISTORY: 19 JUN 2021

دلیل این که سال 395 جای سال 1 را گرفت، میتواند نومرولوژی آن باشد که میتواند جمع ارقام ابجد حروف یونانی صداهای زیر باشد:

300 : ت

90 : ق

5 : ِ

معادل عبری جمع این حروف، لغت "تقه" taqa شکل دیگر tauqeh است در عبری به معانی دست زدن و بخصوص شیپور زدن برای اعلام زمان وقوع یک عمل یا واقعه ی جدید بخصوص شیپور جنگ. میتوانید از ترکیب صحنه های بالا به شیپورهای سپاه یوشع برسید که چون به صدا درآمدند، دیوارهای اریحا فرو ریخت؛ مظهری از سقوط شهرهای باستانی. این که نماد اریحا در یک جنگ از بین رفت، نابودگری با فلز را یادآور به تکثیر سلاح های فلزی و تا اندازه ای خاک برداری آوار با ماشین آلات فلزی میکند. ولی میدانیم که فرهنگ ها بیشتر از این که بر بدنه ی مادی خود متکی باشند، در روح های مردم ریشه دارند و بنابراین سلاح های فلزی و ماشین آلات فلزی، ابزار استتار وسایل فلزی مهمتری هستند که ارواح را دگرگون میکنند و همانطورکه اسمشان مدیوم یا رسانه نشان میدهد، واسطه های القای اطلاعاتند. هدف، تسخیر مردم است ولی نه فقط با جنگ سخت، بلکه بیشتر با جنگ نرم و از طریق وا داشتن مردم نواحی مختلف جهان –چه در به اصطلاح «غرب» با به اصطلاح «شرق»- به تمکین از حکومت های قدرتمند غربی. برای این کار، آنچه درواقع جنگ و غلبه گری است، ظاهر خود را به مقوله ی ظاهرا متضاد «عشق» تغییر میدهد.

این تغییر اخیر، مورد توجه موج سوم فمنیسم بخصوص فمنیسم پسااستعماری بوده که از تلاش فمنیسم غربی برای یکسان کردن زنان تمام نقاط دنیا با تصویر ایدئال زن غربی انتقاد میکنند و البته خود با اتهام تفرقه انداختن در جریان واحد فمنیستی در دنیا مواجه میشوند. فمنیسم پسااستعماری در دهه ی 1980 با مقاله ی ادری لرد به نام «ابزار ارباب، خانه ی ارباب را خراب نمیکند» شروع شد. منظور از ابزار ارباب، فمنیسم غربی و منظور از خود ارباب، اشرافیت سیاسی-اقتصادی غرب است. این اشرافیت سیاسی-اقتصادی در طول دوره ی استعمار، مسئول بدتر شدن اوضاع زنان در مستعمرات بودند و بعید است که وقتی دم از دفاع از حقوق زنان میزنند و انواع خاصی از فمنیسم را در جوامع تبلیغ میکنند، واقعا دلشان برای زنان یا کلیت مردم آن جوامع سوخته باشد و مطمئنند که این «ابزار» ها هنوز بیشتر به نفع خودشان است تا این که به ضررشان تمام شود. فمنیسم پسا استعماری بیشتر در هند هواخواه داشته است چون درآنجا خاطره ی زنده ای از سلب حقوق زنان بومی در دوره ی استعمار بریتانیا، سختگیرانه کردن مردسالاری در آن دوره و سوء استفاده های مکرر مردان هندی از این فرصت وجود دارد و یأس ناشی از عدم موفقیت در حذف این بدعت پس از انقلاب، حس تلخی در اذهان فعالان حقوق زنان ایجاد کرده که مانع از فراموشی این خاطره شده است.:

“gender and imoerialism in british india”: joanna liddle , rama joshi (1985): economic and political weekly: 20 (43)

فمنیسم پسااستعماری، تا حد زیادی پیرو نظریه ی جیمز بالدوین درباره ی ارتباط مستحکم استعمار با بازآفرینی جنسیت های زن و مرد و رابطه ی جنسی توسط مدرنیته در سطح جهان است. پیرو این نظریه، استعمار از عدم توجه جوامع بومی به آموزش زنان سود برده و از زنان، لوح های خالی ای ساخته که برای پیشبرد جوامع به سمت مطامع غرب بسیار مفیدند و حتی خود زن ها هم این را نمیفهمند. برای این منظور، شکلی بیش از حد مطیع و مظلوم از زن ظاهرا سنتی تولید میشود که مردان را به محدود کردن عشق به زنان متمایل کند. تا قبل از این و در شرایط وفور همجنسگرایی، مردان در بده بستان به همجنسان خود مشتاق و گاهی مجبور به رعایت حقوق متقابل بودند. اما زن مطیع استعماری، میتوانست آنها را به لذت زرنگبازی دچار کند و کم کم و در شرایطی که تصویر زن مطیع ظاهرا میتوانست سببساز حفظ حیا شود، علاقه ی افراطی مردان به جذب کردن همه ی زنان به خود، تدریجا سد عفاف و حیا را برداشت و جوامع مردانه و مردسالار را به سمت استقبال از تصویر رسانه ای زن بی عفت غربی هدایت کرد، امری که درنهایت به ضرر خود مردان تمام شد. در این دیدگاه، آنچه عشق نامیده میشود، درواقع یک برسازه ی توجیه چپاول و سوء استفاده است. عشق به زن محدود میشود تا رفتار سوء استفاده گرانه عاشقانه تلقی میشود و مرد با پذیرفتن این مطلب، سوء استفاده ی استثمارگران غربی از خودش را هم "عشق" بپندارد و به اندازه ی زن مظلومی که مطیع همسر یا معشوق خیانتکار خود است، در مقابل عشق چپاولگر غربی، سر تسلیم فرود آورد. ("مشکل عشق: تاملی درباره ی نسبت عشق و مردسالاری": رها نبوتی: زنان امروز: شماره ی 52: زمستان 1403)

houria bouteldja در یک مقاله تحت عنوان feminist or not?: thinking about the possibility of a decolonical feminism with james baldwin and audre lorde برای دپارتمان مطالعات قومیتی و مرکز علوم انسانی تاونسند در 15 آوریل 2014 (به نقل از patri des indigenes de la republique: 5 dec 2014) با بهره گیری از جیمز بالدوین و ادری لرد، تاکید میکند که این وضعیت، به این خاطر بر ضد زن بومی تمام میشود که بر ضد مرد بومی است و مرد بومی را دچار وضعیت روانی ناجوری کرده است و تا وقتی به مرد بومی کمک نشود، زن بومی هم نجات نخواهد یافت. به گفته ی بوتلجا، مرد استعمار زده به سبب قرار داشتن تحت «اثرات یک مردسالاری نژادپرستانه ی سفیدپوستان که روابط جنسیتی را در جوامع بومی تشدید میکند» دچار احساس «اختگی فرهنگی» شده و این وضعیت روحی او را دچار انحطاطی کرده که آتشش دامن زنان را هم میگیرد. بوتلجا این وضعیت را مشابه توصیف جیمز بالدوین از مردان سیاهپوست امریکایی میخواند آنجاکه بالدوین میگوید: «مطمئنا هیچ معیاری از مردانگی در این کشور وجود ندارد که کسی بتواند به آن احترام بگذارد. بخشی از وحشت سیاهپوست بودن در امریکا قرار داشتن در دام تقلید کردن از یک تقلید است.» بوتلجا، مطلق و یکدست بودن فمنیسم غربی را که میخواهد همه ی زنان جهان را بدون توجه به ظرف فرهنگی و مختصات سیاسی-جغرافیایی-اقتصادیشان و اصلا تفاوت مشکلاتشان با هم، یکجا شبیه تصویر تبلیغ شده از زن موفق غربی کند، نسخه ی زنانه ی همین «تقلید» میشمرد. او ضمنا انتقاد نرمی هم به فمنیست های اسلامی میکند آنجاکه آنها اسلام را به سبب دادن حقوق زیاد به زنان، پیشگام فمنیسم و فمنیسمی قبل از فمنیسم غربی میشمرند. بوتلجا میگوید وقتی میگوییم فمنیسم، همه به یاد فمنیسم غربی می افتند درحالیکه زمینه هایی که اسلام در آنها با زنان جوامع تحت تبلیغ مواجه میشد، به کل متفاوت از زمینه ی مدرن ظهور فمنیسم غربی است، پس وقتی ما میگوییم اسلام فمنیسم ماقبل غربی است و درباره ی احیای حقوق زنان، یک کلمه ی مطلق غربی درباره ی یک وضع خاص را به کار میبریم، زمینه ی غربی را در نزد بخشی از علاقه مندان به اسلام جذاب تایید نموده ایم و شرایط را برای تکرار زمانبر و پرتلفات این چرخه ی معیوب فراهم میکنیم.

بعضی حتی از «فمنیسم امپریالیستی» سخن رانده اند و گفته اند که دلسوزی فمنیسم رایج برای زنان جهان سوم در بسیاری از موارد، آنقدر غیرواقعی است که در جهانبینی اکثریت زنان آن جوامع درک نمیشود مثلا stephanie cawley در مقاله ی «حجاب و فمنیسم پسااستعماری» (2019) مینویسد بخش بزرگی از زنان مسلمان محجبه در خاورمیانه میپرسند چطور ممکن است فمنیسم به ادعای آزاد کردن زنان، حجاب اسلامی را با پوششی «بیش از حد جنسی» جایگزین کند و زنان از چنین پوششی احساس آزادی کنند؟! ویلیام پارسونز، دراینباره خاطره ی کشف حجاب اجباری در ایران زمان رضاشاه را نبش قبر میکند و یادآوری میکند که در آن موقع، این، نه خواست اکثر زنان جامعه، که صرفا خواست اشرافیت حاکمی بود که رژیم سلطنتیشان به شدت استوار بر پدرسالاری و مردسالاری افراطی بود، چنانکه امروزه هم در فرانسه مهمترین کسانی که علم مبارزه با حجاب اسلامی در کشور را بالا میبرند، مردان خودمحوری هستند که آخرین چیز مهم برایشان ممکن است استقلال زنان باشد. به نظر پارسونز، همه جا همینطور است و سیاست های افراطی طالبانی برای استقرار حجاب شرعی و سیاست های سکولار حول تحقیر یا تقبیح حجاب، به یک اندازه خواست هایی مردانه و در جهت منافع اشرافیت های مردسالار هستند.:

“are forced veiling and forced unveiling similar or contradictoty policies?”: william parsons: academia.edu

همانطورکه میدانیم هم در مورد متشرعان حامی حجاب اجباری و هم در مورد سکولارهای مایل به حذف حجاب اسلامی از جامعه، با مردانی طرفیم که معتقدند صلاح زنان را از خودشان بهتر میدانند؛ نسخه های تکثیر شده ی شوهر عاشقی که به خاطر عشق، از همسرش انتظار اطاعت بی چون و چرا دارد. همانطورکه متوجه شدیم، همین رابطه به رابطه ی غرب با شرق یا حاکم غربگرا با ملت هنوز غربی نشده برقرار میشود و به همان اندازه ای که عشق رمانتیک بین زن و مرد، در ادبیات و سینمای تحت کنترل استعمار غرب بی منطق است، حالت بی منطق پیدا میکند و به همان اندازه ی داستان های مهیج رمان ها و فیلم ها، به معشوق ها صدمه میزند. نمونه اش را داریم الان در اوکراین میبینیم. نگاه کنید ببینید چطور «عشق» سیاستمداران به مردم اوکراین، برای غربی کردن آنها کشورشان را ویران کرد و به آنها صدمات جانی و مالی وارد نمود؟! عشقی که میتواند چنین مردمش را فدای بلندپروازی های سیاستمداران غربی کند، خیلی کارهای دیگر هم میتواند بکند؛ مثلا میتواند کل فرهنگ یک مملکت را برای نزدیک شدن به عاشق پرجذبه و مستبدی مثل روح سیاست در غرب، بازتعریف کند.

اوکراین زمانی یک سرزمین کاملا روسی بود و امروزه بر هویت "اوکراینی" در حال تاکید میشود که اصطلاح "اوکراین" را نه بومیان بلکه لهستانی و اهالی اطریش-مجارستان درباره ی این سرزمین به کار میبردند و خودشان تا زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، خودشان را روس میدانستند. درحالیکه به اصطلاح زبان اوکراینی درواقع فقط یک گویش از زبان روسی جنوبی است، ولی حالا در اوکراین مسابقه ای برای «کشف» منابع زبان بومی به جریان افتاده و ادیبان و استادان ادبیات، درصدد احیای زبان "ملی" اوکراین هستند. صداها برای جانشین کردن الفبای کشور که الفبای سیریلیک روسی است با الفبای لاتین غربی هم بسیار بالا است. همه ی اینها دارد در قرن بیست و یکم و در مقابل چشمان جهانیان اتفاق می افتد. حسابش را بکنید که چنین فرهنگ کشی ای در قرن 19 و در نیمه ی اول قرن بیستم، زمانی که بیشتر مردم دنیا بی سواد بودند و تعلیم و تربیت مدرن اجباری تازه پا بود، چقدر راحت تر بود. حالا در عصر ارتباطات، دیگر حتی مدارس اجباری هم برای بازتعریف انسان ها آنقدر مهم نیستند که شبکه های اجتماعی؛ سیستم های شلیک گلوله های نادیدنی اطلاعاتی که از داخل یک سری سلاح های فلزی به نام کامپیوتر و موبایل، اذهان جوانان ممالک را به رگبار میبندند.

خدایی به نام هوش مصنوعی : بازسازی ایجاد مذاهب قدیم در سمتگیری اقبال مردم به مدرنیته

تالیف: پویا جفاکش

یک خورشید درخشان که از پشت تپه ای زیبا طلوع میکند نمادی رویایی و امیدبخش برای ایالت نیویورک به حساب می آید ولی به شرطی که شما جای بعضی از اهالی خود نیویورک نباشید. از دید آنها این تپه هرمی شکل است. شاید شما نتوانید درباره ی هرمی شکل بودنش قانع شده باشید چون شما پیش فرض های نیویورکی لازم را ندارید. درحالیکه بیشتر ما بر اثر تماشای صنعت سرگرمی و بخصوص فکر میکنیم همه ی امریکا شبیه نیویورک است، بسیاری از نیویورکی ها پرافاده هایی هستند که احساس میکنند توسط مجموعه ی عظیمی از "هیلی بیلی" ها (اصطلاحی همزمان به معانی دهاتی و بی فرهنگ) احاطه شده اند. زیادی رفت و آمد هیلی بیلی ها به شهرهای بزرگ باعث میشود تا ساکنان این شهرها احساس کنند جزیره هایی در چشم اندازهای روستایی بی پایان هستند. نواحی خالی از سکنه در امریکای شمالی بسیار زیادند و اکثرا تحت پوشش حمایت از حیات وحش قرار دارند. مردم از خود میپرسند که مگر یک سری جانور کوچک در حد و اندازه ی موش و خرگوش چقدر به حمایت نیاز دارند و چرا پارک هایی که از آنها جانورانی مثل خرس و گوزن گزارش میشوند در مقایسه با تعداد این پارک ها بسیار پایینند؟ زیادی گزارشات مشاهده و شکار شیر و جانوران ترسناک دیگر در امریکا مردم را کنجکاو کرده است. معمولا گفته میشود اینها جانوران دست آموزی هستند که صاحبانشان آنها را در طبیعت رها کرده اند. ولی مردم درباره ی این به اصطلاح «شیرهای شبح گون» phantom lions قانع نشده اند چون شیر یا ببر دست آموز چیزی نیست که شما به طور مکرر در خیابان های امریکا ببینید. بسیاری از مردم فکر میکنند –و نویسندگانی مثل برنت سوانسر این فکر را تایید میکنند- که این جانوران عظیم، از پارک های ملی ممنوع التصویر می آیند و درآنجاها که منظره هایشان هنوز در حد شکارگاه های بزرگ شیر در افریقا مانده است، غذای کافی برای خوردن دارند. این مناطق چه موجودات دیگری را میتوانند سیر کنند؟ گرگنماها؟ پاگنده ها؟ شاید هم غول ها. در امریکای شمالی تقریبا هر جایی که غاری هست، داستان های سرخپوستان درباره ی مردمان غولپیکری که در غارها زندگی میکردند وجود دارد. در نیویورک هم چنین داستانی هست. اینجا پای غول های سنگی غار هاوه در نزدیکی نیویورک در میان است که جزوی از افسانه های ایروکویی ها هستند و یک نقاشی از آنها را در بالا میبینید. به طرز مشکوکی عنوان شده که سفیدپوستان این غار را کاوش نکرده اند. چطور ممکن است؟ آیا آنجا خانه ی غول ها است؟ به خاطر همین است که بعضی دوست دارند تصور کنند کوه این غار، یک هرم پنهان شده است. وقتی هم که صحبت از هرم میشود همه به یاد مصر و فرار موسی از آن می افتند. موسی هم در مصر و هم در کنعان –جایی که به آن گریخت- با اولاد حام ابن نوح مواجه بود که نسلشان به خون فرشتگان هبوط کرده آلوده شده و از این هیبرید، غول هایی پدید آمده بودند؛ ازجمله عوج ابن عنق، غول عظیم که موسی با فرو کردن عصایش در پاشنه ی پای آن غول، او را ساقط و علیل کرد و شیرها و گرگ ها او را خوردند. در همین فرارگاه پر از غول و در منطقه ی اورشلیم بود که معبد مقدس یهوه خدای موسی ساخته شد و ستون های بوعز و یاکیم دروازه ی آن شدند. آیا شهر نیویورک در سرزمین غول ها همان دو ستون را به صورت برج های دوقلوی موازی تجارت جهانی بازآفرینی نکرده بود و آیا حمله ی «کفار» با نابود کردن آن دو برج، دروازه ی خدا را به روی مردم امریکا نبست؟ به این بلای آسمانی دقت کنید. کفار نامبرده به «پایتخت غرب» حمله کردند چون آن را طغیانی علیه اصول الهی میخواندند. دین یهود در اورشلیم که خانه ی پیامبر قبلی یهوه درآنجا یعنی ملکی صدق بود هم یک بدعت تلقی میشد. شاید چنین بدعتی در نام خود نیویورک نهفته باشد. اسم اولیه ی نیویورک نه نیویورک بود نه نیوآمستردام، بلکه نیوآنگولم بود.

بنا بر تاریخ رسمی، این اسم را جیووانی دو ورازانو کاشف نیویورک به نام سلسله ی نوپدید آنگولم در فرانسه بر نیویورک نهاد چون به اولین پادشاه این سلسله یعنی فرانسیس اول تعلق گرفته بود. این سلسله نام خود را از آنگولم فرانسه که خاستگاه فرانسیس بود گرفته و شارل پدر فرانسیس، کنت آنجا بوده است. فرانسیس اول، حامی بزرگ هنر رنسانس بود و نقاشان و هنرمندان بزرگ ایتالیایی منجمله لئوناردو داوینچی و بنونیتو سلینی را به فرانسه آورده بود تا آنجا را ارتقا دهند. او بزرگترین مشوق زبان فرانسه و گسترش دهنده ی آن در کشور بود. دوران او همچنین دوران آغاز استعمار فرانسه در امریکا بود. موفقیت های فراوان فرانسیس، او را تا آستانه ی نشستن بر تخت حکومت امپراطوری مقدس روم رساند اما رقیب بزرگش شارل پنجم هابسبورگ، بیشتر حامیان فرانسیس را با تهدید مجبور به انصراف از تایید فرانسیس نمود و خود، امپراطور روم مقدس شد. به زودی فرانسیس قلمرو خود را در محاصره ی امپراطوری هابسبورگ شارل پنجم یافت و برای مقابله با او، با سلطان سلیمان قانونی فرمانروای عثمانی متحد شد، اتحادی که باعث انتقادات حکام مسیحی از او شد. او همچنین با هنری هشتم که اخیرا بریتانیا را از کلیسا مستقل کرده بود متحد شد و او را تایید و یاری کرد اما این اتحاد به شکست انجامید. شاید هم این افسانه ها به طرز رمزی میگویند که انگلند یا انگلستان بریتانیایی، دنباله ی انگلوم فرانسوی در جزایر بریتانیا است پس از این که مثل حکومت یهودی سلیمان به دو قسمت تقسیم شد. درواقع خود نام فرانسیس هم شکل دیگر نامجای فرانسه و البته پادشاهی بنیانگذار آن یعنی فرانک به نظر میرسد. امپراطوری مقدس روم توسط شارلمان شاه فرانک ها در فرانسه به وجود آمد و دررفتن قدرت از دست فرانسیس به نفع هابزبورگ ها میتواند نشاندهنده ی تحریفی در اصل باشد. اتحاد فرانسیس با مسلمانان نیز یادآور اتهام اسلام علیه یهود و مسیحیت مبنی بر تحریف شدن این دو دین میباشد.

در مقدمه ی نسخه ی انگلیسی کتاب "کارهای ولتر" به کوشش تی اسمولت منسوب به 1763 آمده است که فرانسیس نام نیای اشراف فرانک ها بود و این فرانسیس پسر هکتور تروایی بود. شهر تروی در فرانسه هم نام از کلنی نشین تروایی داشت. مهاجران تروایی سازندگان روم تلقی میشدند و ادبیات تروبادوری قدیم فرانسه هم رومانس یعنی رومی نامیده میشدند. "پاریس" پایتخت فرانسه هم نامش به شاهزاده ی معروف تروایی برمیگردد. با این حال، پاریس فرانسوی فقط تروایی نبود بلکه بیشتر یونانی بود. بعضی از زبان های محلی فرانسه نزدیکی آشکاری به زبان نوشته های یونانی داشتند و وسایل و ویژگی های فرهنگی منعکس در آثار هنری تمدن یونانی، همه در شهر پاریس اولیه معمول بوده اند. اولین رئیس عدالتخانه ی پاریس، آشیل دو هارلای نام داشت که نویسنده در این نام، "آشیل" را همان قهرمان یونانی دشمن تروآ و هارلای را معادل ژرمن "آریستوس" یونانی به معنی اشرافی میداند. حکومت های یسونانی به نام اشرافشان "آریستوکراسی" نامیده میشدند. پس تروا پس از فتح به دست یونانی ها دارای اشرافیت یونانی شده بود و به دلیل همین اشرافی نشینی، یک شهر یونانی مآب در تروای فرانسه همچون پاریس، نام یک شاهزاده ی تروایی را داشت. در نام های فامیل ژرمن، گاهی "یستوس" یونانی با "لای" جانشین میشد و بنابراین هارلای معادل "آری" نسب است که در سامی میتواند "آریم" خوانده شود و نام آریمانیوس بنیانگذار افسانه ای آلمان هم از این نسب می آید. همین بنیاد میتواند "آری بی" و بنابراین "عربی" باشد و کلمات عربی هم در زبان فرانسه زیادند. عربی مآبی میتواند شامل مصری مآبی باشد که یونانیان باستان بدان شهره بودند. آثار کیش های مصری در فرانسه نیز مشهود بوده اند و مدتی قبل از نوشته شدن اثر فوق، در جاده ی پاریس به ورسای، روستایی به نام "ایزیس" وجود داشته که مرکز پرستش ایزیس الهه ی مصری بوده است. این به نوعی با ریشه داشتن اشراف فرانک در هون ها هم تطبیق می یافت چون هون ها عامل ورود لغات چینی و سیبریایی تا درون فرانسه شمرده میشدند. سزوستریس فرعون مصر، در طی لشکرکشی های خود، کلنی ای در آن سوی رود گنگ در آسیا بنا کرده بود که برخی تصور میکردند این کلنی شامل جمعیت بزرگی از انسان های یافثی در چین بوده که از آنجا بر تمام آسیا تاثیر نهاده اند و شعبه ی ژاپنیشان حتی پرو را ایجاد کرده اند. هون ها گروهی از مردم چین شمالی به حساب می آمدند که ابتدا به روسیه و سپس به غرب کوچیده بودند. متن، هون ها را فرزندان ترک ابن یافث ابن نوح میخواند و میگوید آتیلا پادشاه معروف هون ها پسر این ترک بود. آتیلا پسری به نام BELA داشت که به حکومت هونگری یا مجارستان رسید و سزارهای مسکو از نسل او بودند.

کوربن دالاس، «بِلا»ی فوق الذکر در مقدمه ی "کارهای ولتر" را با عنوان IVAN VASILOWICH BEALA برای حکمران روس ها در جلد سوم کتاب PVRCHAS HIS PILGRIMESمنسوب به 1625 مقایسه میکند. به نظر او این شخص، همان ایوان واسیلوویچ روریک یعنی ایوان مخوف است. ازاینجا پیوند بِلای فوق الذکر با خاندان روریک در حکومت بر اسلاوها آشکار میشود. بنا بر تاریخ رسمی بلا عنوان چهار پادشاه سلسله ی ارپاد بود که آغازشان به ارپاد رئیس کنفدراسیون مجار و معروف به "پدر مجارستان" میرسد. او پیرو تورول پرنده ی سلطنتی مقدس بود و افسانه ای مجاری میگوید شهر بوداپست روی محلی که تورول، شمشیری را بر آن انداخت بنا گردید. از چهار بلای فوق ، دومینشان معروف به بلای کور، منشا سلسله ی روریکی ها در اوکراین گردید. شاخه ای از این سلسله به نام رومانوویچ، به حکومت روسیه ی غربی و مرکزی رسید. ظاهرا همنامی آنها با رومانف های بعدی روسی اتفاقی است ولی کوربن دالاس معتقد است آنها خود رومانف ها هستند در یک روایت دیگر. قلمروهای رومانویچ توسط "رومان کبیر" –که اسمش به سادگی به معنی رومی است- و پسرش دانیل متحد شدند که این دومی بعدا با عنوان پادشاه گالیسیا ولهینیا تاجگذاری کرد. دانیل که در ابتدا شاه گالیسیا (نیمی در لهستان و نیمی در اوکراین) بود، شهر LVIV (به معنی شیر) در اوکراین کنونی را در گالیسیا –و آنطورکه ادعا میشود به نام پسرش لئو- بنا نهاد و پایتخت خود نمود. بعد از تصرف قلمرو سلسله اش توسط امپراطوری اطریش-مجارستان، عنوان پادشاه گالیسیا-ولهینیا به امپراطور اطریش-مجارستان رسید. با این حال، داستان هایی از دوران شاخه ی روسی آن، هنوز ارتباط اولیه ی این سلسله با حکومت های مجاری را برملا میکند. مثلا در کتاب OF THE RUSSE COMMON WEALTH از GILES FLETCHER منسوب به 1591 آمده است که واسیلی سوم پدربزرگ ایوان مخوف، همواره آشکارا مباهات میکرد که فرزندانش از خون روسی هستند، با این حال، پسرش ایوان سوم یک بار به زرگری انگلیسی که مامور تولید بشقابی شده بود سفارش کرد که اول طلایی را که آورده اند، خوب وزن کند چون روس ها همه دزد هستند. زرگر خندید و گفت عالیجناب خود روس هستند. اما امپراطور پاسخ داد: «من روس نیستم. اجداد من آلمانی بودند زیرا آنها مجارها را بخشی از ملت ژرمانیا یا آلمان میدانند اگرچه درواقع آنها از هون ها هستند که به آن کشورها حمله کردند و در آن مناطق پانونیا که اکنون مجارستان نامیده میشود مستقر شدند.» درواقع میتوان گفت رومی گری، طغیانی علیه بنیاد تاتاری اشرافیت اروپایی است و این طغیان شامل تمام حرکت های نوگرا به سمت دوران مدرن است که طغیان روم هابسبورگی اطریش-مجارستان علیه حکومت هون های آتیلا طی آن مدام در جاهای مختلف شبیه سازی شده است ازجمله در روسیه به شکل طغیان حکومت های روس اسلاوی علیه یوغ حکومت اولاد چنگیزخان. این طغیان، یک طغیان مذهبی هم هست. لغت BELA مشخصا با لغت BAL در ارتباط است که در بین هون ها به معنی جنگجوی محبوب و معمولا برای رهبران جنگی به کار میرفت. این لغت ریشه در عنوان "بعل" برای خدایان سامی دارد. یاهو یا یهوه نیز در ابتدا یک بعل بود. ولی بعدا و در شکل گیری مذهب نوین یهودی-مسیحی، علیه هویت خود طغیان کرد و "بعل" را عنوان شیطان نمود. زئوس یا ژوپیتر، رهبر خدایان یونانی-رومی و حکمران کوه الیمپوس، در میانه ی این طغیان قرار دارد. او عملا همان یهوه است ولی در بازنویسی نوشته های سانخونیاتون، زئوس درحالیکه هنوز مثل نسخه ی معروفش پسر کرونوس نامیده میشود، «زئوس بلوس» یعنی زئوس-بعل نام میگیرد و روشن است که منظور باید بعل حداد خدای کنعانی باشد که مثل زئوس، عامل طوفان و رعد و برق است. این کنعانیان، همان فنیقیان شامی هستند که در شمال افریقا کلنی سازی کردند، همان نواحی ای که در قرون وسطی بنادر اروپایی از تجارت با آنها ثروتمند شدند و مورهای اسپانیا هم پس از شکست از اروپاییان مسیحی به همان سرزمین ها در جنوب گریختند. این مناطق خاستگاه حمله ی هانیبال سردار کارتاژ به روم خوانده شدند. نام هانیبال قابل تقسیم به "هان/خان" و "بعل" است. خان بعل یعنی فرمانروا بعل، و "هان" که تلفظ دیگر "خان" عنوان فرمانروایان تاتاری است به نوبه ی خود ریشه ی لغت "هون" است. پس عقب رانده شدن کارتاژها از روم، همان استقلال روم مسیحی از ریشه ی فنیقی و تاتاری خود است. این سرزمین های فنیقی همه توسط عثمانی ها تصرف میشوند یا تحت تاثیر فرهنگی شدید قرار میگیرند که این عثمانی، خود، نسخه ای متعارض از روم است. هر دو روم، به شخصیت اسکندر کبیر احترام میگذارند که سد یاجوج و ماجوج ئرا برای جلوگیری از آسیبرزسانی قوم تاتار یا یاجوج و ماجوج بر جهان بنا نهاد که دراینجا بعل در حالت عنوان رهبران انسان نمای تاتار از نظر دور نیست. اگر کیش بعل، ریشه ی کیش یهوه باشد، پس خود او به عنوان ریشه ی یهوه میتوانسته پدر او تلقی شود. بنابراین شورش یهوه علیه بعل، معادل شورش زئوس علیه پدرش کرونوس در جهانبینی هزیودی است. زئوس و خانواده اش، نسل قبلی خدایان که تیتان ها باشند را سرنگون میکنند و بیشترشان را در تارتاروس زندانی میکنند. تاتارها به این بهانه در غرب، "تارتار" خوانده شده اند که با تارتاروس و بنابراین تیتان ها تطبیق شوند. کرونوس رئیس تیتان ها با نمرود پادشاه بابل تطبیق میشد که کیشش ریشه ی تمام مذاهب غیر یهودی شمرده میشد. در امریکا هم سرخپوستان بومی که مثل مغول ها زردپوست بودند تارتار یعنی تاتار نامیده میشدند و جنگ سفیدها با آنها در تاریخ رسمی، به اندازه ی جنگ اشرافیت اروپایی با هون ها و چنگیزی ها در اروپای مرکزی و روسیه، جنگ نو با کهنه بود. تیتان ها و بنابراین تارتارها با نسل قدیم خدایان بین النهرین یعنی آنوناکی ها و خدمتگذارانشان یعنی حجاجی ها یا ایگیگی ها هم تطبیق میشوند که انسان امروزی جای آنها را گرفت. در کیهانشناسی هزیودی، انسان امروزی را پرومته ی تیتان به دستور زئوس برای خدمتگذاری او ساخت ولی به دلیل برجا گذاشتن امکانی برای قدرت گرفتن انسان، از سوی زئوس مجازات شد و این معادل است با دستور انلیل رئیس آنوناکی های زمین به حئا برای ساختن نوع بشر به عنوان خدمتگذار که طی آن، حئا از این انسان های ظاهرا خدمتگذار، لشکری شورشی علیه انلیل ساخت. در افسانه های بین النهرین، گزارش های زیادی از نابودی شهرها و سرزمین ها در اثر بلایایی بوده که یا مجازات خدایان انلیلی خوانده شده اند و یا خدایان در مقابل آنها ساکت بوده اند. میتوان این بلایا را با خرابه های باستانی امروزی و گزارش های قرون وسطایی از نابودی اماکن توسط سیل ها و زلزله ها و بیابانزایی ها و قحطی های متعدد مقایسه کرد و همچنین آن بلایا را علت اصلی نابودی حیات وحش باستانی ای شمرد که تاریخ رسمی کنونی، انقراض آنها را به پایان عصر یخبندان در ده هزار سال پیش حواله میدهد. این بلایا میتوانند پایان تیتان ها هم باشند. مردمانی که در شهرهای باشکوه قدیم زندگی میکردند در تخیل انسان های باقی مانده که در خانه های گلی و چوبی معمولی و یا در خیمه ها زندگی میکردند، به خدایان یا نیمه خدایانی شبیه غول های قصه های توراتی تبدیل میشوند و حاملان بقایای تمدن گذشته یعنی اشرافیت هایی که شهرهای جدید را ایجاد میکنند به نسل جدید خدایان یعنی امت زئوس یا یهوه بدل میگردند و جهان نوین را ایجاد یا هدایت میکنند و صلاح انسان در این است که به القائات و تصمیمات این خدایان انسان نما سر تسلیم فرود آورد.:

“our timeline could be much shorter than we think”: KORBIN DALLAS: STOLEN HISTORY: 19 JUN 2021

تارتاروس یا دوزخ در جهان زیرین قرار دارد و معمول بوده که محل غروب خورشید در غرب جهان، دروازه ی دوزخ تلقی شود. پس آیا از دید اروپایی های سازنده ی جهان نوین، امریکای شمالی در غرب اروپا یک محل مناسب برای تنظیم تارتاروس نیست؟ از طرفی قرار نیست هر قسمتی از امریکا تارتاروس باشد بلکه باید نواحی ای مد مظر باشند که اولین تاسیسات خدایان پیشین یا تیتان ها یعنی حاملان مذهب رایج قبل از تحریف آن در آنها قرار داشته باشند که این تاسیسات همه در شرق امریکای شمالی یعنی نزدیکترین قسمت ها به اروپا بنا شدند. نیو انگولم که الان نیویورک نامیده میشود دقیقا نام از بنیاد فرانکی روم قبل از تحریف آن توسط هابسبورگ ها دارد، همان بنیادی که بنا بر کارهای ولتر، هم چینی است، هم ترکی-مغولی، هم عربی، هم یونانی، هم رومی و هم مصری؛ یک دنیای ماقبل ناسیونالیسم های قومی و دشمنی های نژادها و کشورها. اگر قرار باشد تحریف های انجام گرفته در این بنیاد، الهی شوند، این امر باید در قسمت تارتاروسی آن رقم بخورد. همانطورکه خانه ی خدای تورات در جهنم کنعانی غول ها ساخته شد، خانه ی خدای روم جدید هم در قالب مرکز تجارت جهانی در نیو انگولم جدید یعنی نیویورک ساخته شد تا معلوم شود مذهب جدید جهان یعنی مادیگرایی از کدام معبد به تمام جهان صادر میشود. مادیگرایی مذهب آسیبرسانی بود که با فدا کردن نیازهای روحی انسان ها و حقوق مردم در پای لذت های فردی و منفعت های شخصی باعث نارضایتی های زیادی شده و میل به بازگشت به گذشته را ایجاد کرده بود، میلی که فقط با حمله ی مدافعان قلابی نظم قدیم به معبد جدید، میتوانست خدشه دار و بی آبرو شود. تخریب برج های دوقلو همسطح تخریب معبد یهود در اورشلیم به دست بابلی ها شد و به همان ترتیب، بهانه ی «جنگ صلیبی» جورج بوش و حمله ی غرب به عراقی شد که خودش با بابل و رهبرش صدام حسین با نبوکدنصر شاه بابلی تخریب کننده ی معبد یهود مقایسه میشدند. نکته ی مهم در این بازسازی این بود که حکومت یهودی اورشلیم در زمان نبوکدنصر، و امریکای مسیحی مدرن، هر دو متهم به خیانت به ارزش های کتاب مقدس شده بودند و باید یادآوری میشد که معبد مقدس در هر حال آنقدر مقدس است که هتک حرمتش جنایت است حتی اگر مثل معبد اورشلیم در انجیل مسیح، جایگاه صرافان و بازاریان باشد که برج های دوقلو عملا چنین بودند. چه نیازی به این یادآوری بود و مردم مدرنی که خودشان و پدرانشان (در انقلاب فرهنگی دهه ی 1960) علیه ایدئولوژی مسیحی شوریده بودند، چرا باید وضع موجود را بر اساس سنت های منقضی شده ی جامعه ی اسلاف مسیحیشان، قابل دفاع قلمداد میکردند؟

درواقع یک دلیل شک مردم آن زمان در ارزش های مذهبی نوین، قرار داشتن یک پای خودشان یا والدینشان در دنیای سنت ها و شنیدن اخبار ناخوشایند از کاهنان مذهب جدید یعنی سلبریتی ها یا همان مبلغین مفاسد دنیای مدرن یعنی کسانی است که به صراحت آیدول یعنی صنم یا بت نامیده میشوند تا کارکرد مذهبیشان روشن باشد. رسوایی های پیاپی سلبریتی ها تا آنجا پیش رفته که صنعت هوش مصنوعی مجبور به تولید نسخه های غیر واقعی از آنها شده که حالا دیگر به اندازه ی خدایان باستان خیالی و در حد و اندازه ی تخیل مخاطبانند و نمیتوانند «گناهان» اجتماعی مرتکب شوند.:

«نیل مک آرتور [در سال 2023] پیشبینی میکند که برخی از افراد ممکن است هوش مصنوعی را به عنوان یک قدرت برتر در نظر بگیرند و آن را شایسته ی پرستش بدانند، زیرا دارای ویژگی هایی است که معمولا با موجودات الهی مرتبط میشود، ازجمله دانش به ظاهر بی پایان، ارائه ی راهنمایی به انسانها، جاودانگی، و عدم تاثیرپذیری از دغدغه های معمول انسانی مانند درد جسمانی، گرسنگی و میل جنسی. با این حال، مک آرتور انتقادی از این نوع خدایی ارائه نمیدهد؛ خدایی که بسیار متفاوت است از خدای مهربان، پایدار و تجسم یافته ای که در مسیحیت معرفی میشود.» ("دین و اندروید": ویلیام اف کلاکسین: ترجمه ی دانیال نجفی: اطلاعات حکمت و معرفت: شماره ی 173: زمستان 1403: ص90)

اما قرار گرفتن دلایل فوق در کنار یک جنبه ی مهم از کارکرد مذهبی صنعت تبلیغاتی مدرن است که سلبریتی های هوش مصنوعی را به خدایان و مرشدهای مذهبی نزدیک میکند و آن این که روابط و تبلیغات آن به اندازه ی مذاهب قدیم، یکطرفه و در حکم سخنرانی واعظ مذهبی برای مخاطبان ناشناسش در یک مسجد مهم در شهری عظیم است. آیدول مدرن به اندازه ی متشرع قانونساز قدیم، در زندگی مردمی که باید القائاتش را عملی کنند حضور ندارد تا به آنها پاسخگو باشد. این، چیزی است که به آن، روابط فرااجتماعی گفته میشود.:

«روابط فرااجتماعی روابطی یک طرفه است که در آن یک نفر انرژی عاطفی، علاقه و زمان خود را گسترش می دهد و طرف دیگر، شخصیت، کاملاً از وجود دیگری بی خبر است. روابط فرااجتماعی بیشتر با افراد مشهور، سازمان ها (مانند تیم های ورزشی) یا ستاره های تلویزیون رایج است. روابط فرااجتماعی، شبکه ی اجتماعی را به گونه‌ای گسترش می‌دهد که شانس طرد شدن را نفی می‌کند و افراد را توانمند می‌سازد تا افرادی را که انتخاب می‌کنند مدل‌سازی کنند و با آنها همذات پنداری کنند که به طور طبیعی پاسخ همدلانه را برمی‌انگیزد. برای برخی، ماهیت یک طرفه ی رابطه، ناشی از رهایی از روابط متشنج در زندگی واقعی آنهاست. روابط فرااجتماعی توسط رسانه ها پرورش داده می شود تا شبیه روابط چهره به چهره باشد. با گذشت زمان، تجربیات زیادی با جان دیلی یا جاستین بیبر یا جی زی به اشتراک گذاشته می شود که ما با "کاربر رسانه" صمیمیت و دوستی برقرار می کنیم و احساس می کنیم که آنها ما را می شناسند و درک می کنند. در گذشته، روابط فرااجتماعی عمدتاً با شخصیت های تلویزیونی رخ می داد. اکنون، این روابط بین افراد و وبلاگ نویسان مورد علاقه ی آنها، کاربران رسانه های اجتماعی و گیمرها نیز رخ می دهد. ماهیت و صمیمیت روابط فرااجتماعی نیز به بلوغ رسیده است. تلویزیون با ظاهر واقعیش به بینندگان این امکان را می دهد که صمیمی ترین و شخصی ترین زندگی شخصیت های تلویزیونی را به اشتراک بگذارند و افراد مشهور به طور آشکار نظرات و فعالیت های خود را از طریق رسانه های اجتماعی مختلف مانند توییتر و فیس بوک به اشتراک می گذارند. علاوه بر این، اینترنت امکان دسترسی 24 ساعته به کاربران رسانه ها را فراهم می کند و افزایش وابستگی به اینترنت ممکن است منجر به افزایش تعاملات فرااجتماعی شود .در حالی که روابط فرااجتماعی هنوز یک طرفه باقی می‌ماند، آنها به محیط‌های تعاملی‌تری تبدیل شده‌اند و به افراد اجازه می‌دهند با شخصیت‌های رسانه‌ای خود ارتباط برقرار کنند و صمیمیت و استحکام روابط فرااجتماعی را افزایش دهند. علیرغم ماهیت یک طرفه ی روابط فرااجتماعی، شباهت های متعددی بین این روابط و روابط اجتماعی سنتی تر وجود دارد. مطالعات نشان می‌دهد که روابط فرااجتماعی داوطلبانه هستند، همراهی می‌کنند و تحت تأثیر جذابیت اجتماعی قرار دارند. علاوه بر این، بینندگان با کاربر رسانه ارتباط برقرار می کنند و نسبت به آنها احساس محبت، قدردانی، اشتیاق، تشویق و وفاداری را ابراز می کنند. همانطور که حفظ رابطه با دوستان و خانواده ی واقعی ما مهم است، حفظ رابطه در روابط فرااجتماعی نیز از طریق رویدادهایی مانند تماشای هفتگی Keeping Up with Kardashians رخ می دهد. وبلاگ ها و سایت های رسانه های اجتماعی مانند توییتر، فیس بوک و اینستاگرام، سهولت بینندگان را در بیان احساسات خود افزایش می دهند. روابط فرااجتماعی در این جوامع آنلاین رایج است، و این ممکن است به دلیل افزایش حس «شناخت» شخصیت‌ها یا درک تعاملات فرااجتماعی به عنوان داشتن پاداش بالا و عدم امکان رد شدن باشد. از نظر تاریخی، روابط فرااجتماعی به‌عنوان آسیب‌شناختی و نشانه‌ای از تنهایی، انزوا و اضطراب اجتماعی تلقی می‌شد. با این حال، یک مطالعه نشان داد که هیچ ارتباطی بین تنهایی و شدت روابط فرااجتماعی بینندگان با شخصیت های روی صفحه وجود ندارد. تحقیقات دیگر انگ چنین روابطی را کاهش داده و پزشکان را به این باور رسانده اند که چنین روابطی می تواند شبکه اجتماعی فرد را به جای محدود کردن آن گسترش دهد. روابط فرااجتماعی برای بینندگان مهم است و از بسیاری جهات به دلیل حمایتی که بیننده از رابطه به دست می آورد، سودمند است. بسیاری از افرادی که به شدت بیمار هستند، بعدازظهرها با اپرا یا الن را تنها فرصتی در روز برای دیدن یک دوست بدون استرس می دانند و از رابطه ی خود با میزبان قدرت می گیرند. افراد دارای روابط فرااجتماعی اغلب از شخصیت های مورد علاقه ی خود برای کمک به آنها برای گذراندن دوران سخت قدردانی می کنند. به‌علاوه، برخی از بینندگان این شخصیت‌ها را به‌عنوان کمکی به شکل دهی قابل توجه هویت خود می‌دانند . حمایتی که روابط فرااجتماعی ارائه می‌کند برای بینندگانی که درگیر آن‌ها می‌شوند، ارزش اساسی دارد و با تکنیک‌های جدید رسانه‌های اجتماعی، این روابط راهی مناسب برای گسترش شبکه‌های اجتماعی افراد است.»:

Parasocial Relationships: The Nature of Celebrity Fascinations: www.findapsychologist.org

جذابیت سلبریتی ها و شخصیت های رسانه ای مطلب پراکن مختلف، شبیه به جذابیت سخنرانان مذهبی قدیم است. در هر دو مورد، عامل ارائه ی اطلاعات، توسط مخاطب انتخاب میشود تا با هویت او به تعادل برسد. اما این که چه کسی بیشتر تبلیغ میشود، بستگی به این دارد که اسپانسر او چه کسی باشد. بنابراین مشهورترین نام ها اغلب خودفروخته ترین ها هستند و برای سوق دادن مردم به سمت منافع مادی و ایدئولوژیک اسپانسر خود، شهرت پیدا کرده اند. بنابراین وقتی ما با مسئله ی سلبریتی های مجازی و مبلغان مشهوری مواجه میشویم که اصلا وجود خارجی ندارند و همچون خدایان غیر واقعی، الگوی زندگی واقعی مردم میشوند، مجبوریم بپرسیم که چرا مردم حاضرند تبلیغات انجام شده حتی برای پیامبری خیالی را بپذیرند. موج اقبال به سلبریتی های مصنوعی بخصوص در آسیای شرقی باعث علاقه مند شدن انسانشناسان چینی به این مسئله شده است:

«بازسازی فرهنگ بت پرستی با ظهور شخصیت های مجازی، به ویژه در قلمرو موجودات مبتنی بر هوش مصنوعی مشهود است. مهم است که ویژگی‌های فرهنگی را در نظر بگیریم، به‌ویژه در مناطقی مانند چین، جایی که شیوه‌های فرهنگ منحصربه‌فرد طرفداران با تکثیر فناوری هوش مصنوعی تلاقی می‌کنند. بت‌های مجازی که از فناوری‌های رسانه‌های دیجیتال به وجود آمده‌اند، به طور واقعی از بت‌های واقعی در اجراها و تعاملات انسانی تقلید می‌کنند. در حالی که تحقیقات موجود در درجه ی اول بر روی بت های واقعی در تعامل بین افراد مشهور و طرفداران تمرکز دارد، توجه محدودی به درک اینکه چرا طرفداران به سمت بت های مجازی گرایش پیدا می کنند، شده است. این مطالعه با اتخاذ دیدگاه روابط فرااجتماعی (PSR) و با استفاده از روش نظرسنجی، عواملی را که مشارکت جامعه ی طرفداران را در طرفداری بت مجازی در چارچوب جامعه ی چین هدایت می‌کند، بررسی می‌کند. یافته ها نشان می دهد که جذابیت بین فردی و احساس تنهایی به طور قابل توجهی بر توسعه ی روابط فرااجتماعی بین بت های مجازی و طرفداران تأثیر می گذارد و این PSR ها بر مشارکت جامعه ی طرفداران تأثیر مثبت دارند. علاوه بر این، این مطالعه روشن می کند که هم جذابیت بین فردی درک شده ی بت های مجازی و هم تنهایی تجربه شده توسط طرفداران به طور مستقیم به افزایش مشارکت جامعه ی طرفداران از طریق اثر واسطه ای PSR ها کمک می کند. این تحقیق عوامل اصلی حفظ رابطه بین بت‌های مجازی و طرفداران را بررسی می‌کند، به‌ویژه در دوره‌ای که موجودیت‌های مبتنی بر هوش مصنوعی به طور فزاینده‌ای ویژگی‌های انسان‌مانند را منعکس می‌کنند و ماهرانه با مخاطبان درگیر می‌شوند. این مطالعه ویژگی‌های خرده فرهنگ چینی را برجسته می‌کند و شواهدی برای «انگ زدایی» از خرده فرهنگ‌ها در عصر هوش مصنوعی ارائه می‌کند، که به گفتمان گسترده‌تری در مورد تأثیر هوش مصنوعی بر رویه‌های فرهنگی متنوع کمک می‌کند. این امر بر ضرورت رویکردهای جهانی و زمینه‌ای در درک پویایی در حال تکامل بین بت‌های مجازی و جوامع طرفدار آنها تأکید می‌کند و درک ما از تأثیر هوش مصنوعی بر پدیده‌های فرهنگی را غنی می‌کند. فناوری تصورات مردم را از نظر تعاملات اجتماعی گسترش داده است و به بازسازی فرهنگ بت پرستی منجر شده است. پیدایش و تکامل بت های مجازی سابقه ای نزدیک به چهار دهه دارد. در سال 1984، اولین بت مجازی، "لین مین می"، در ژاپن از طریق مجموعه انیمیشن "Super Dimension Fortress Macross" معرفی شد، که در آن لحظه ای مهم را رقم زد که در آن یک خواننده ی خیالی به موفقیت چشمگیری در دنیای واقعی دست یافت ( کنگ و همکاران، 2021 ). در دهه‌های 1980 و 1990، بت‌های مجازی ژاپنی به تدریج از ریشه‌های خود در پس‌زمینه‌های مانگا یا انیمه فراتر رفتند، و روش‌های عملیاتی را بیشتر با بت‌های دنیای واقعی هماهنگ کردند و حتی از نظر محبوبیت از بت‌های انسانی پیشی گرفتند. با ورود به قرن بیست و یکم، تعامل بین صداپیشگان، بت ها و بت های مجازی پیچیده تر شده است ( یوشیدا، 2016 ). منادی این موج فناوری «Hatsune Miku» بود، یک نرم افزار خواننده ی مجازی که ابتدا در قالبی به سبک انیمه ارائه شد. در سال 2009، هاتسونه میکو اولین کنسرت پروجکشن هولوگرافیک جهان را برگزار کرد که دوره ی جدیدی را با یک بت مجازی به عنوان مجری اصلی به نمایش گذاشت ( Ye, 2021 ). متعاقبا، با توسعه ی فناوری سنتز هوش مصنوعی (AI)، تعداد فزاینده ای از بت های مجازی در صنعت سرگرمی در سراسر جهان فعال شده اند. به عنوان مثال می‌توان به «لیل میکولا» از ایالات متحده، یک چهره ی مشهور رسانه‌های اجتماعی، و نماد مجازی چینی «Luo Tianyi» که به دلیل میزبانی رویدادهای محبوب و پخش‌های زنده مشهور است، اشاره کرد. ظهور بت های مجازی نه تنها ارزش اقتصادی ایجاد می کند، بلکه تجسم دگرگونی ها و نفوذهای فرهنگی است. اینفلوئنسرهای مجازی مانند Imma نشان می‌دهند که چگونه از فناوری هوش مصنوعی برای انتشار فرهنگ مصرف‌کننده استفاده می‌شود، و گفتمان‌های شرق‌شناسی دیجیتالی نژادی و جنسیتی ژاپنی را در زمینه رسانه‌های غربی تقویت می‌کنند ( Miyake,2023). پرستش بت های مجازی را می توان به عنوان نوعی خرده فرهنگ جوانان در نظر گرفت که به طور قابل توجهی بر ارزش ها و پویایی های اجتماعی در میان جمعیت جوان تر تأثیر می گذارد. از زمان معرفی آنها به چین در اوایل قرن بیست و یکم، بت های مجازی محبوبیت فزاینده ای در میان بومیان دیجیتال چینی به دست آورده اند و به تکرارهای محلی تبدیل شده اند. از زمان آغاز به کار "Luo Tianyi"، اولین بت بومی چینی که صرفاً بر اساس مدل سازی متحرک ساخته شده است، تا ظهور گروه دختران بت مجازی در سطح پدیده A-SOUL در سال 2020، با مدل سازی شبیه انسان، بت های مجازی به خلاقیت های مبتنی بر هوش مصنوعی بدون بدن فیزیکی تبدیل شده اند. این موجودیت ها با استفاده از فناوری های رسانه های دیجیتال مانند واقعیت مجازی، انیمیشن موتور، ضبط حرکت، تشخیص تصویر و سنتز صدا ساخته می شوند ( هوانگ و وانگ، 2021 ). فناوری هوش مصنوعی که قادر به انعکاس بت‌های واقعی در عملکرد و تصویر است، به بت‌های مجازی حرکات طبیعی، توانایی‌های خلاقانه و مهارت‌های ارتباطی تعاملی میبخشد ( یو و گنگ، 2020 ). بازاری که به سرعت در حال رشد است، گواهی بر اشتیاق نسل جوان چین برای این گونه سرگرمی‌ها است، که در سال 2022 مقیاس بازاری 186.61 میلیارد یوان را به پیش می‌برد. این بازار شگفت‌انگیز توسط طرفداران بت‌های مجازی ایجاد شده است، با بزرگسالان جوان بین 22 تا 40 سال، که 881% از این گروه تحقیقاتی را شامل می‌شوند . 2023 ). این صنعت در حال پیشروی، روند جدیدی در مصرف فرهنگی و سرگرمی در میان جوانان چینی است و چشم انداز فرهنگی را در پس زمینه ی «بعد دوم» مبتنی بر هوش مصنوعی (2D) شکل می دهد. تحقیقات قبلی در مورد پویایی تعاملی بین طرفداران و بت های مجازی محدود باقی مانده است، در تضاد با مطالعات گسترده در مورد روابط بت های واقعی با طرفداران. به عنوان مثال، راسموسن (2018) استدلال می کند که آشنایی بینندگان با ستاره های زن جذاب یوتیوب باعث ایجاد تعاملات فرااجتماعی (PSIs) می شود، جایی که ستاره ها به عنوان منابع معتبر تلقی می شوند. با این حال، تحقیقات تجربی قانع‌کننده‌ای وجود ندارد که تعاملات اجتماعی بین طرفداران و بت‌های مجازی و عوامل شکل‌دهنده ی این روابط را روشن ‌کند. روابط عاطفی بین طرفداران و بت‌های مجازی مظهر گسترش تعاملات جدید انسان و ماشین است که به طور قابل توجهی بر توسعه ی اقتصاد سرگرمی در عصر هوش مصنوعی تأثیر می‌گذارد. چه چیزی طرفداران را وادار می‌کند که به بت‌های مجازی علاقه داشته باشند و از طریق کانال‌های آنلاین و آفلاین روی آنها سرمایه‌گذاری کنند؟ انگیزه ی تعامل طرفداران با بت های مجازی چیست؟ علاوه بر این، این انگیزه ها چه پیامدهایی برای توسعه ی جهانی صنعت سرگرمی مبتنی بر هوش مصنوعی دارند؟ برای پرداختن به این سؤالات، این مطالعه A-SOUL را مورد بررسی قرار می‌دهد، یک مورد پیشگام در تاریخ توسعه ی بت مجازی چین ( لیو و شی، 2022 )، برای روشن کردن عواملی که باعث تعامل جامعه ی طرفداران از طریق دیدگاه روابط فرااجتماعی (PSR) و نظرسنجی‌های پرسشنامه می‌شود. بررسی تحولات بت های مجازی فعلی و ویژگی های فرهنگ طرفداران آنها به عنوان سکوی پرشی برای کاوش رابطه ی تعاملی بین طرفداران و بت های مجازی در چارچوب اجتماعی چین عمل می کند و بر همگرایی فناوری و فرهنگ در شکل دادن به چشم انداز جهانی سرگرمی های مبتنی بر هوش مصنوعی تأکید می کند. در طی چندین دهه، خرده فرهنگ ها دستخوش تغییرات دگرگونی شده اند. هبدیج (2012) اولین کسی بود که خرده فرهنگ را به عنوان واکنش مقاومتی در برابر فرهنگ رایج تعریف کرد. خرده فرهنگ ها رفاه روانی و عاطفی را برای اعضای خود به ارمغان می آورند ( کوهن، 1955 ). به دلیل آمیختگی مکرر خرده فرهنگ ها با فرهنگ ضد فرهنگ یا فرهنگ مبتذل، تأکید بیش از حد بر ماهیت غیر اصلی آنها، هویت فرهنگی گروه های خرده فرهنگی را تعیین کرده است ( Jingke & Jiayi, 2021 ). خرده فرهنگ جوانان، تجلی خرده فرهنگ است که در درجه اول بر نوآوری و بیان جمعیت جوان تر در ابعاد فرهنگی، اجتماعی و شخصی تمرکز دارد. این نشان‌دهنده ی یک شاخه خاص از فرهنگ جوانان است که فرهنگ‌های گروه کوچکی را نشان می‌دهد که در میان جوانان شکل می‌گیرد و نسبتاً مستقل از فرهنگ جریان اصلی است ( شیلدریک، 2006 ). نسل فعلی جوانان در جامعه به شدت با نسل Z که در طول توسعه ی سریع فناوری دیجیتال بزرگ شده‌اند، همزمان است. آنها شمولیت بیشتری نسبت به فرهنگ های متنوع نشان می دهند و در استفاده از رسانه های اجتماعی برای سازماندهی فعالیت های اجتماعی ماهر هستند. سان و لی (2020) پیشنهاد کردند که طرفداران خوانندگان مجازی شبیه به لو تیانی عمدتاً جوانان هستند. فرهنگ طرفداران آنها منعکس کننده ی سبک زندگی متمایز، عادات و ارزش های نسل جوان است و آن را به یک خرده فرهنگ معمولی جوانان تبدیل می کند. طرفداران مقدار قابل توجهی از احساسات و زمان خود را صرف بت های مجازی می کنند که آنها را تحسین می کنند و اغلب فعالانه در فعالیت های خلاقانه مانند خلق آثار طرفداران و شرکت در نقش آفرینی شرکت می کنند. آنها همچنین در پلتفرم های رسانه های اجتماعی با یکدیگر تعامل می کنند و اطلاعات را به اشتراک می گذارند و جوامعی را تشکیل می دهند. با این حال، خرده فرهنگ جوانان در طول توسعه ی خود، به ویژه در بافت جامعه ی چین، انگ زده شدن را تجربه کرده است. انگ زنی به برچسب های تحقیرآمیز و توهین آمیزی که جامعه به افراد یا گروه های خاصی می چسباند، اشاره دارد که نشان دهنده ی انحراف از هنجارهای اجتماعی است. افراد یا گروه هایی که به این روش برچسب زده می شوند، کاهش ارزش هویت اجتماعی خود را تجربه می کنند که منجر به رفتار ناعادلانه می شود ( گافمن، 2009 ). خرده فرهنگ جوانان اغلب با ارزش‌های سنتی و هنجارهای فرهنگی در تضاد است و باعث می‌شود که نسل‌های قدیمی نسبت به آن دیدگاه‌های منفی داشته باشند و آن را با اخلاق و هنجارهای اجتماعی ناسازگار می‌دانند. تحقیقات اولیه ی جامعه شناختی در مورد خرده فرهنگ جوانان عمدتاً بر جنبه های انحرافی آن متمرکز بود ( ویلیامز، 2007 ). در چین، انگ زدن به فرهنگ ACG (انیمه، کمیک و بازی) در اواخر دهه ی 1980 آغاز شد، با موسسات معتبری که نگرانی‌های خود را در مورد انیمیشن منجر به اعتیاد، تحریک خشونت و تهاجم فرهنگی ابراز کردند ( لی، 2019 ). تا اوایل قرن بیست و یکم، زمانی که پتانسیل اقتصادی فرهنگ ACG شناخته شد، این انگ به آرامی شروع به اصلاح کرد. با این حال، کلیشه های منفی در مورد فرهنگ ACG هنوز در جامعه وجود دارد. به عنوان مثال، هان و همکاران. (2021) اشاره کردند که پرستش بت های مجازی، برچسب فرهنگ اوتاکو را به همراه دارد و به یک پدیده ی خرده فرهنگی اشاره می کند که با اشتیاق شدید برای فرهنگ ACG مشخص می شود. این برچسب گاهی اوقات به معنای انزوای اجتماعی، فقدان مهارت های اجتماعی یا اتکای بیش از حد به دنیای مجازی است. اشتیاق طرفداران نسبت به بت های مجازی را می توان با اشاره به تحقیقات طولانی مدت در مورد بت پرستی توضیح داد. ظاهر بدنی و ویژگی های شخصیتی بت ها عواملی هستند که قدردانی مخاطب را به خود جلب می کنند. اتکین و بلاک (1983) استدلال کردند که بت ها باید دارای جذابیت باشند تا تحسین جوانان را به خود جلب کنند. یو و چئونگ (2000) ترجیحات جوانان در هنگ کنگ و نانجینگ را نسبت به بت ها مقایسه کردند و ثابت کردند که ایده آل گرایی، رمانتیسم و ​​مطلق گرایی در انتخاب بت برای نسل جوان اهمیت بیشتری دارد. بت پرستی همچنین بر رشد خود افراد جوان تأثیر می گذارد، زیرا شیفتگی یا دلبستگی ثانویه به چهره های بت، جنبه مهمی از رشد خودپنداره در دوران نوجوانی است ( آدامز-پرایس و گرین، 1990 ).

در حال حاضر مطالعاتی با تمرکز بر پرستش بت های مجازی انجام شده است. بلک (2012) پیشنهاد می کند که از آنجایی که تصاویر رسانه های دیجیتال مستقل از هر موجود زنده ای هستند، بت های مجازی فرصتی را برای نوع جدیدی از رابطه بین بت ها و طرفداران فراهم می کنند. بلک (2008) تاکید می کند که بت های مجازی بدن های فیزیکی را نشان می دهند و برای درجه بالایی از "واقعیت" تلاش می کنند. رابطه جدید بین بت ها و طرفداران به صحت تصویر بت مجازی بستگی دارد. همبستگی مثبت و معناداری بین اعتبار و تعامل بت های مجازی و تمایل مصرف کنندگان به ادامه تماشا وجود دارد، که نشان می دهد هرچه بت های مجازی واقعی تر باشند، مصرف کنندگان بیشتری آنها را دریافت می کنند ( یانگ و همکاران، 2022 ). لی و لی (2023) همچنین مستند کردند که استریمرها و افراد مشهور به طور فزاینده ای از آواتارهای مجازی به عنوان نوعی سرگرمی آنلاین استفاده می کنند و حس حضور و غوطه ور شدن مخاطب تحت تأثیر نوع پلتفرم درک شده و نقش های VTuber (به عنوان مثال، بت ها / استریمرها) قرار می گیرد. رابطه جدید بین بت ها و طرفداران نیز بر تجربیات روانی ناشی از تعامل بت های مجازی با طرفداران متکی است. به عنوان مثال، لیو و شی (2022) تعیین کردند که آنچه طرفداران را به خود جلب می کند، نه تنها توهم ایجاد شده توسط فناوری پیشرفته و ظاهر دوبعدی، بلکه استعدادهای بت های مجازی و ارزش عاطفی آنها است. پژوهش فوق عمدتاً حول مکانیسم روان‌شناختی بت‌پرستی می‌چرخد و فاقد دیدگاهی برای مقایسه این نوع خرده فرهنگ در زمینه‌های فرهنگی مختلف است. در واقع، دیدگاه های جانبدارانه نسبت به خرده فرهنگ های جوانان چینی با توسعه صنعت سرگرمی مبتنی بر هوش مصنوعی دستخوش دگرگونی شده است. با این حال، تحقیقات محدودی بر روی تلاقی بت های مجازی با زمینه های فرهنگی متنوع، به ویژه در خرده فرهنگ های منحصر به فرد در جامعه چین، متمرکز شده است. به عنوان مثال، وانگ و همکاران. (2022) پیشنهاد کرد که تصاویر بت های مجازی بر اساس خلاقیت طرفداران آنها ساخته می شود. این ارتباط متقابل بین بت های مجازی و خلاقیت طرفداران آنها نه تنها طرفداران بیشتری را برای مشارکت در خلق آثار ترغیب می کند، بلکه فرهنگ مشارکتی را با فرهنگ ACG ادغام می کند و خرده فرهنگ متمایز را در بین جوانان تشکیل می دهد. همانطور که گوو (2020) تاکید می کند، نسل جوان در چین معاصر با فشارهای مرتبط با دانشگاهیان، وام های مسکن، ازدواج و تعاملات اجتماعی مواجه است. هواداران بت‌های مجازی یک خرده فرهنگ عمدتاً از طریق کلاژ و همگنی ایجاد می‌کنند و نگرش مثبت خرده فرهنگ و تفکر فعالانه نسبت به زندگی را نشان می‌دهند. بنابراین، ظهور بت های مجازی، فرار و مقاومت را برای جوانان فراهم می کند و به عنوان حائلی در برابر فشارهای دنیای واقعی عمل می کند. با توجه به ارزش فرهنگی پرستش بت های مجازی در چین، زی (2022) پیشنهاد کرد که با گسترش و فراگیرتر شدن سازندگان و گیرندگان بت های مجازی، خلاقیت فرهنگی طرفداران بت های مجازی این واقعیت را که بدن و فرهنگ بت ها توسط جامعه ی سنتی بت سازی انحصاری شده اند، زیر سوال می برد. اهمیت دموکراسی‌سازی بت‌ها در دستیابی به برابری حقوق برای همه در نمایندگی بت، پرورش خودآگاهی و عاملیت فردی، گسترش دامنه ی شیوه ی تفسیر نخبگان فرهنگی از خود است. بنابراین، بدیهی است که خرده فرهنگ بت های مجازی ویژگی های منحصر به فردی را در جامعه ی چین ایجاد کرده است. از این رو، لازم است با توجه به زمینه های فرهنگی خاص، پرستش بت های مجازی در زمینه های مختلف اجتماعی مورد بررسی قرار گیرد. در تحقیق در مورد رابطه بین ستاره ها یا بت ها و پیروان آنها، مفهوم PSR به رسمیت شناخته شده است و مجموعه ای غنی از ادبیات را در بر می گیرد. مک کاتچون و همکاران (2003) پیشنهاد می کند که بت پرستی یک شکل خیالی و غیر متقابل PSR است. روابط فرااجتماعی از تعاملات فرااجتماعی (PSIs) که در ابتدا توسط هورتون و ریچارد وول (1956) معرفی شد، سرچشمه می گیرد . آنها PSI را به عنوان تقلید از مبادلات رو در رو، دادن و گرفتن با شخصیت های تلویزیونی تصور کردند. هورتون و استراوس (1957) اهمیت PSI را بیشتر توضیح دادند و بیان کردند که اینها تجربیات مستقیم، شخصی و متقابلی هستند که به طور یکجانبه توسط مخاطب احساس می شود، اما در واقع توهمی هستند و با اجراکننده به اشتراک نمی گذارند. این تعاریف نشان می‌دهد که مفهوم «پارااجتماعی» تعاملات بین فردی در زندگی واقعی را شبیه‌سازی می‌کند، اما ساختاری است که عمدتاً به تخیل مخاطب وابسته است.»:

“Virtual presence, real connections: Exploring the role of parasocial relationships in virtual idol fan community participation”: Jiahui Liu: https://journals.sagepub.com/: First published online December 19, 2023

کاملا طبیعی است که بت های انیمه-مانگا و حتی سلبریتی های انسانی کنونی، همان مسیری را طی کرده باشند که خدایان قدیم و منجمله خود عیسی مسیح و نسخه ی آسمانیش یهوه طی کرده باشند. خدا یا قهرمان اسطوره ای ای تولید میشود و مردم نواحی مختلف، بسته به نیازها و سلایق خود، جنبه هایی از او را تقویت یا کمرنگ میکنند و با ادامه ی همین روند، طی دست به دست شدن های مختلف، خدا یا قهرمان ما ممکن است به کل با اصل خود متفاوت شود و حتی دشمن او گردد. طبیعتا در بازار تولید خدایان توسط کهانت ها هر کهانتی سود مادی خود را در این میبیند که بتواند جوامع و افراد و بنابراین سلایق بیشتری را به خود جذب کند و بنابراین موقع تولید متون مقدس، برای انواع و اقسام سلایق، جمله ای در متن میگنجاند که بتوان بسته به شرایط، آن را تقویت کرد یا تخفیف داد. خطری که وجود دارد و مطمئنا در پایان یافتن دنیای قدیم، نقش مهمی ایفا کرده، این است که برداشت های مردم از خدایان و قهرمانان، به سمتی رشد کند که علیه منظورات و منفعت های شخصی کهانت های حاکم بشورد و حتی آنها را به زیر بکشد. الان همین اتفاق دارد برای خدایان انیمه در ژاپن می افتد. سریال انیمه جای متن مقدس را گرفته است و جمله ی کوچک تبدیل به یک اتفاق فرعی در یک قسمت از انیمه شده است. ممکن است از همان یک اتفاق فرعی، ده ها میمم ساخته شود طوری که آن اتفاق فرعی را از کل سریال، برجسته تر و محبوب تر کند و شخصیت فولکلوریک قهرمان در کیش اوتاکوها از روی همین میم های موفق تعیین شود و نه واقعیت معمولا دهشتناک و بیرحمش در خود انیمه، انگار که تفسیر یک آیه از تورات، کلیت آن را تحت الشعاع خود قرار دهد. این اتفاق دارد در مقیاس بزرگ در کل تمدن غرب می افتد. درحالیکه مسیح هنوز خدای تمدن غرب باقی مانده است، جمله ای مشکوک از او منتشر میشود که «دیگران را قضاوت نکنید» تا مردم، گوناگونی ها را بپذیرند و به نوعی همه تحت کنترل و خودی باشند. غرب برای همه نوع سلیقه و همه نوع انتظار، محتویات رسانه ای به جای متن مقدس تولید کرده و حتی متون مقدس توراتی-انجیلی خود را با بازسازی های رسانه ای پر از سانسور، به شدت با انتظارات امروز هماهنگ کرده است. اما خدایان همچنان در حال خودی شدن و تغییر محتوا در فرقه های نوپدیدند و در تحریف قهرمانان تا آنجا پیش رفته اند که سیاستمدارانی مثل دونالد ترامپ را به خدایانی توده ای خارج از اراده ی بخشی از کسانی که آنها را آورده اند تبدیل کرده اند، اتفاقی که بسیار و گاهی به حالتی اغراق آمیز، با از کنترل خارج شدن هیتلر توسط انتظارات مردمی و موفقیت او به کودتا مقایسه میشود. ظاهرا غرب از ابتدا از این خطر آگاه بود و یکی از دلایلش برای طولانی کردن تاریخ و دوره های تاریخی، طولانی نشان دادن آینده ی پیش روی خودش بود؛ بدین ترتیب که این انتظار را ایجاد میکرد که اگر عصر خدایان مصر و بین النهرین، 3هزار سال، و عصر حکومت ایدئولوژی کلیسای رم، هزار سال دوام آورد، ایدئولوژی مفیدتر مدرنیته باید بیش از اینها عمر کند. شاید حالا یک دلیل قوام گرفتن جریان تردیدکننده در تاریخ رسمی این است که گروهی در آن بالا خودشان را برای جوانمرگ شدن ایدئولوژی حاضر آماده کرده اند و نگرانند که آیندگان، ایدئولوژی تهوع آور ترسیم شده برای کلیسای رم در قرون وسطی را مفیدتر از ایدئولوژی مدرنیته ی معبد برج های دوقلو در نیویورک بدانند.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷