تالیف: پویا جفاکش

اخیرا بخشی از یک انتقادیه ی سایت آگاه نسبت به شبکه ی سریال های خانگی در ایران توجه هیئت تحریریه ی روزنامه ی هفت صبح را جلب کرد و این روزنامه تکه ی مزبور را به صورت بریده در شماره ی 26 اسفند 1403 درج کرد:

«باورتان میشود شخصیت اول سریال که انسانی باهوش و کارآفرین است به خاطر زمانبندی نامناسب کسب و کارش 15میلیارد بدهی بالا می آورد و سرمایه گذار تازه، شرطی برای ادامه ی همکاری میگذارد که او باید از همسرش جدا شود و درنهایت با دسیسه و زور و فشار، این امر اتفاق می افتد و در همان شب اول جدایی، زن به خانه ی سرمایه گذار تازه منتقل میشود؛ همزمان وکیل شرکت سرمایه گذار که همسرش در خارج از کشور به سر میبرد، خانه و زندگیش و همچنین منشی شرکت را که با او حشر و نشر دارد، در قمار میبازد و رئیس شرکت که ظاهرا قمارباز قهاری است به کمک او شتافته و در قماری دیگر همه ی چیزهای از دست رفته را بازمیگرداند؟! در فضایی که خانواده نقش اصلی و مهم و راهبردی در مصون ماندن اعضایش در ناملایمات زندگی دارد وقتی این گونه تحت آماج حمله قرار میگیرد چه باقی میماند؟ اصلا حواسمان به نقش خزنده ی محتواهای این سال های سینما و تلویزیون برای زیر سوال بردن نقش و مفهوم پدر در خانواده بوده است؟ پدری که در تمام دوران، ستون و محور خانواده بوده و حالا در محتوای تولیدی، نقش آدمی زبون، بی مسئولیت و باعث و بانی تمام عقب افتادگی خانواده است.»

نگرانی سایت آگاه به جا است ولی آیا این تصویر باورنکردنی است وقتی واقعا پدر علت بدبختی بسیاری از خانواده ها است؟ پدر، وظیفه ی اداره ی مدبرانه ی خانواده را دارد و این انتظاری است که از هر مردی میرود ولی چه میشود اگر نه پدر و نه آن پسری که پدرش را شماتت میکند، میلی به تدبیر و تدبر نداشته باشند و بخواهند مانند قهرمانان حیوان صفت سریال مورد اشاره، به صورت غریزه محور، الله بختکی و با تلاش برای شکار فرصت، از هیچ به همه جا برسند همانطورکه این نوع فیلم ها جا می اندازند؟ این فیلم ها یکدفعه ای و از هیچ کجا نزول نکرده و مورد استقبال مردم قرار نگرفته اند بلکه بر یک سیر غیر منطقی معجزه باور که از قبل وجود داشته است استوارند و قطعا انقلاب ایران با ساده سازی بیش از حد همه چیز و فقط تحت شعارهای احساسات برانگیز در جا انداختن آن نقش ویژه ای ایفا کرده است. انقلاب ایران محصول فرصتی بود که به دست عده ای از سیاسیون افتاد و آنها این فرصت را مانند یک شکارچی شکار کردند. مردم هم هماوا بودند چون فرهنگشان در حد جوامع شکارگر اولیه بود و شور و اشتیاقشان برای هموار کردن راه قدس از کربلا با جنگ، این روحیه ی شکارچی را اثبات کرد. ولی هرچقدر روحیه ی شکارچی نیاز به سریع العملی دارد تدبر نیاز به فرصت و توانایی اندیشیدن دارد و هرچقدر یقین باور و مطمئن بودن شکارچی به خود در موفقیت او در یک لحظه ی حساس حیاتی است، اداره کردن یک موقعیت مستدام با آن ضدیت دارد بطوریکه رشد باورهای یقینی و ایمانی، باعث تضعیف توانایی استدلال میشود و این علیرغم امکان گسترش زهد باوری و خویشتنداری مذهبی در کوتاه مدت، درنهایت و در دراز مدت سبب رشد غریزه محوری و تضعیف تفکر میشود و از این طریق، امکان به هم ریختن شالوده های حیاتی جامعه از خانواده گرفته تا حکومت و خود مذهب را فراهم میکند. جان ناتن استاد دانشگاه اُپِن بریتانیا در مقاله ای که در 22سپتامبر 2024 در وبسایت گاردین منتشر شده است، مینویسد:

«دنیل کانمن، روانشناس و برنده ی جایزه ی نوبل، در سال 2011 ما انسان ها را موجوداتی دوحالتی دانست که فقط به دو شیوه قادریم فکر کنیم: حالت اول که او نامش را سیستم 1 میگذارد، سریع، غریزی و هیجانی است و حالت دوم یا سیستم 2، آهسته تر، حساب شده تر و منطقی تر است. مسلما حالت اول، زمانی در ما پدید آمده که ما موجوداتی شکارچی گردآورنده بودیم و بسیار هم به کارمان می آمده است. درمقابل، دومی که متضمن تفکر آهسته، پرزحمت، نامتداول، منطقی، محاسبه گر و آگاهانه است، بعد از حالت اول به وجود آمده، یعنی زمانی که جوامع پیچیده تر شدند و عدم قطعیت به بخش لاینفکی از زندگی انسان تبدیل شد. دیوید اسپیگلهاتر میگوید عدم قطعیت "ما را فرا گرفته است، اما مثل هوایی که در آن نفس میکشیم، هیچ وقت به آن توجهی نداشته ایم." و به همین خاطر هم هست که او کتابی درباره ی نحوه ی زیستن با آن نوشت. طبق دیدگاه اسپیگلهاتر، عدم قطعیت رابطه ای است میان فرد و جهان خارج. برای همین، در مواجهه با این پدیده، قضاوت های شخصی ما نقش مهمی را ایفا میکنند، "چه آن وقت هایی که درباره ی زندگیمان فکر میکنیم، چه آن وقت هایی که حرف های مردم درباره ی خودمان را سبک و سنگین میکنیم، و چه آن وقت هایی که تحقیق علمی میکنیم." آدمها در برابر عدم قطعیت تاب آوری مختلفی دارند؛ بعضی ها از وجودش هیجان زده میشوند و بعضی ها هم از فرط اضطرابش زمینگیر و ناتوان. اسپیگلهاتر معتقد است که هنگام رویارویی با عدم قطعیت، سیستم 1 کانمن برایمان دردسرساز میشود. حاصلش "اعتماد به نفس بیش از حد، نادیده گرفتن اطلاعات زمینه ای مهم، بی توجهی به کمیت و کیفیت شواهد، توجه بیش از اندازه به نحوه ی مطرح شدن موضوعات، تمرکز بیش از حد روی رویدادهای نادر اما دراماتیک، و سرکوب کردن شک و تردید درباره ی مسائل" است و این دقیقا توصیف خوبی است از صفحه ی اصلی حساب توئیتر من که پر است از آدم هایی که سرشان درد میکند برای این که فورا و بدون رعایت مقدمات به مرحله ی نتیجه گیری شیرجه بزنند.» ("عدم قطعیت، هوایی است که در آن نفس میکشیم": جان ناتن: ترجمه ی محمد مهدی پور: ترجمان علوم انسانی: شماره ی 33: زمستان 1403: ص180-179)

اگر دقت کنید، الان توصیفات اخیر بیشتر شایسته ی مردم خسته از سیاست های جمهوری اسلامی است تا حکام جمهوری اسلامی. شاید این مردم، همه دلشان برای زمان شاه تنگ شده است و در اثر چهل و چند سال شنیدن شعارهای پراطمینان و یقین باور، یادشان رفته است در دوران شاه، در چه فضای سرشار از عدم قطعیتی زندگی میکردند ولی حکام فعلی که دقیقا در همان فضای سیاسی مجریان امر در رژیم سابق نفس میکشند بیشتر در این عدم قطعیت فرو رفته اند و خیلی کمتر از مردم عامی، به یک گزاره ی خاص ایمان دارند. اکنون این گزاره ی خاص، شعار حل شدن مشکلات کشور در اثر برقراری ارتباط با امریکا –به فرض عدم وجود چنین رابطه ای تاکنون- است. رسانه های ماهواره ای و اینترنتی وابسته به سیاستمداران غربی، پشت سر هم، رژيم ایران را مورد حمله قرار میدهند که چرا مذاکره نمیکند یا در مذاکره عجله نمیکند و مردم موعظه ها و آیات این پیامبران مدرن را فی الفور میپذیرند و توجه نمیکنند که در چانه زنی سیاسی –بخصوص وقتی یک طرف مذاکره دولت امریکا باشد- باید کلی زمان صرف کرد تا نتیجه ی معامله حتی المقدور برد-برد باشد و ایمان نیندیشیده ی ایرانی ها به شعارهای تبلیغاتی زمانه، اکنون دارد بر ضد خود آنها عمل میکند همانطورکه در صدر انقلاب چنین نمود. درواقع الان همان انقلابیون پر شر و شور اول انقلاب، بیشتر در لاک وضعیتی که سابقا با آن جنگیده اند فرو رفته اند تا مردمی که آن زمان حرف های آنها را باور کردند و حالا پشیمانند. اما در کشوری که همه عادت دارند حرف های خود را عقاید مردم بخوانند و مردم همیشه مقدسند، هیچ کس هیچ تلاشی برای روشن کردن مردم در این زمینه نمیکند و این اصلا موقعیت غیر عادی در تاریخ نیست. به فضای ذهنی عمومی اسپانیا در قبل از جنگ داخلی دهه ی 1930 فکر کنید و به این که مرتبا هشدار داده میشود که آن فضا به آن کشور برگشته است؛ آنگاه از خود بپرسید که چرا باید در شرایط مشابه ولی در دو برهه ی تاریخی به کل متفاوت، ذهنیت عمومی واکنش یکسانی نشان بدهد؟ آیا مردم در قالب های از قبل تعیین شده قرار میگیرند تا واکنش هایشان به شرایط ناخوشایند، هنوز تحت کنترل باشد؟ ظاهرا همینطور است.

در همه جای دنیا انقلابی گری همینطور و بر اساس قالب دهی به مردم عمل کرده و اصلا از بین انواع و اقسام سوسیالیست های قرن 19 فقط کارل مارکس برجسته شده چون سوسیالیسم علمی نسبت داده شده به او که مصلحت در این بود به کمونیسم تقلیل داده شود، بهترین قالب سازی ممکن را به عمل آورده و در چیزی به نام تاریخ گنجانده است. مارکس به این شهره است که هگل را که روی سرش ایستاده است دوباره روی پاهایش قرار داده است. در اوایل قرن 19 هگل از یک GEIST صحبت میکرد که قبلا روح ترجمه میشد و حالا بعضی میخواهند ترجمه اش به ذهن را جا بیندازند درحالیکه بزرگترین حمله ی ماتریالیسم به هگل، ناشی از همین صحبتش درباره ی روح تاریخ بود و مارکسیسم قصد کرده بود که روح را دوباره تبدیل به ماده کند. در سال 1806 هگل با دیدن ناپلئون سوار بر اسب، روح تاریخ را به صورت انسانی زنده دید و ستود. اما آیا او واقعا ناپلئون را دید یا ما باید اینطور فکر کنیم؟ هگل عاشق انقلاب فرانسه بود و ناپلئون در حال صدور آرمان های آن انقلاب به تمام دنیا بود. اما آیا انقلاب فرانسه واقعا میتوانست یک امپراطور تولید کند وقتی آن کشور در دهه ی 1870 هنوز در حال سر و کله زدن با هرج و مرج انقلابیون کومونار بود؟ آیا آثار هگل به خاطر این اهمیت دارند که یک چهارچوب برای تاریخ ایجاد میکنند؟ بعید نیست. به هر حال هرچه باشد هگل همان کسی است که دولت پروس را به خاطر ایجاد آموزش همگانی و افزایش بوروکراسی، مهمترین ابتکار بشر پس از بریدن نان خواند و طبیعتا آموزش همگانی او زیر پرچم یک حکومت مستبد اشرافیت پرست مثل پروس، جایز است هر دروغی را همگانی کند، مثلا تاریخ را، و معلوم است این به نفع چه کسانی است. دقت کنید که در آثار هگل از این برهه های تاریخی سخن رفته است: استبداد شرقی، دوره ی یونانی-رومی، مسیحیت، فئودالیسم، روشنگری، دولت جهانی. برای یک آلمانی کلاسیک پیشرفت شگفتی است و خیلی به تاریخ کنونی نزدیک است آن هم وقتی گواهی اوسلو را داریم که بزرگترین جاعلان منابع تاریخی، رمانتیک های انگلیسی قرن 19 بوده اند. فرالیمال میپرسید که آیا فارغ التحصیلان تاریخ میدانند که بر اساس فرمول مارکسیستی-هگلی تاریخ می آفرینند؟ شاید پاسخ این باشد که برای بیشترشان مهم نیست چون با تقلیل کل تاریخ به مبارزه ی طبقاتی، حرص به دست آوردن منافع مادی بوسیله ی تاریخ از سوی عموم مردم، چراغ بازارشان را همیشه روشن نگه میدارد و جالب اینجاست که فقط مطالعات پسااستعماری است که بحث هایی خارج از جنگ طبقاتی و در ارتباط با بسترهای فرهنگی و صداهای خاموش شده ی گروه هایی مثل زنان و همجنسگرایان را برجسته میکند یعنی گفتمان ظاهرا ضد استعماری مارکسیستی خود بخشی از گفتمان بزرگتر استعماری و سرمایه داری است و جالب اینجاست که امروزه وقتی با گفتمان هایی مثل رستاخیز جریان تراجنسیتی برخورد میکنیم، میبینیم هرجا به هگل نزدیک میشوند، بیشتر خودجوشند و هرجا که به مارکسیسم نزدیک میشوند، بیشتر در حال خودفروشی به گفتمان حاکم در غربند. به همین دلیل هم هست که ما الان در عصر ووکیسم به سر میبریم. چون دروغ های قبلی، مردم را راضی نکرده و بعضی از مردم متوجه شده اند که باید پاسخ ها را در جاهایی که سانسور شده اند بجویند و حالا باید همین سانسور شده ها را به نام نبش قبر، تحریف کرد و به دروغ هایی از جنس قالب های قبلی آمیخت.:

“SUBALTERN VOICES AND THE MARXIST REVISION OF HISTORY”: FROSTY CHUD: STOLEN HISTORY: 21 DEC 2023

ظاهرا هرجا گفتمان های مردمشناسی غربی قوی تر بوده است، نیاز به تعمیر قالب ها نیز جدی تر افتاده است. چون نگرانی اصلی، تلاش مردم برای یافتن هویت واقعی خود بوده و نه آن ظرفی که هویتشان در آن توسط بیگانه قالب بندی شده است. این، دقیقا یکی از بقایای فرهنگ های اسطوره ای پیشین است که درحالیکه مردم در حال فراموشی ریشه های آن هستند، برای شرقشناسی خادم سیاست های دول غربی بسیار مهم بوده که اثر آن بر انقلاب ها را همواره مقابل چشم خود داشته باشد.

معمولا انقلاب ها در همان حال که حکومت و فرهنگ پیش از خود را به شدت تخریب میکنند روح فرهنگ خود را با ماده ی محتوای جامعه و حکومت پیشین می آمیزند و از نو متولد میکنند. در اروپای قرون وسطی این در تصویر متواتر اژدها به عنوان نماد اشراف مسیحی صاحب قدرت انعکاس پیدا میکند. این تمثیل، نشاندهنده ی عمق نفوذ فرهنگ پاگانی بر مذهب حاکم اشراف مسیحی متعصبی است که خدایشان عیسی مسیح را از روی یکی از مهمترین خدایان پاگان یعنی خورشید برسازی کرده اند. اژدهای قرون وسطایی به طور سنتی شبیه یک نیم خزنده-نیم اسب ترسیم میشود که بال هایی دارد که با آنها پرواز میکند. این، برگرفته از فرمی از آپولو خدای خورشید یونانی-رومی است. ارابه ی خورشید را در آسمان، اسبها میکشیدند که یال هایشان به نور خورشید تشبیه میشد. ترکیب اسب و حرکت در آسمان باعث میشد تا پگاسوس یا اسب بالدار نمادی از آپولو باشد. اما خورشید همیشه در آسمان نبود و گاهی به جهان زیرین میل میکرد و درآنجا با تمثال معروف هاویه و بینظمی که دشمن خورشید هم بود یعنی مار همهویت میشد. ازاینجا آپولو تصویری نیم اسب-نیم مار با بال پیدا میکرد که به آن HIPAON میگفتند و کاهنانش هیپی HIPPIE نامیده میشدند. به نوشته ی فورلانگ، این نام از HIPA می آید که شکل مونث کلمه ی هیپوس به معنی اسب است و با این حال، خود، یکی از القاب آپولو است چون وقتی خورشید که از مظاهر نظم است به هاویه که به مادینگی تمثیل میشود متمایل میگردد خود از جنس آن میگردد. این همان گرایش به زمین هم هست که در آن، خورشید با جانشین زمینیش آتش تعویض میشود همانطورکه اسب خورشیدی با مابه ازای قمریش گاو که حیوان تاریکی است عوض میشود. HANWAY در شمال شرقی شرق باکو با آتش پرستانی موسوم به "گبر" ها برخورد کرده بود که مثل بعضی یهودی ها به آتش جاودان اعتقاد داشتند و مذهبشان نزدیک به سانیاسی های هندی بود. به مانند قبطی ها و یهودی ها، این گبرها یک گاو قرمزرنگ را به نشانه ی تجسد خدای خورشید/آتش، تقدیس میکردند. انگیزه یابی خدای خورشید در گرایش به هاویه ی زمینی یا جهنمی را فورلانگ به پیروی از HOLWELL در سرشت آپولو و خواهر دوقلویش آرتمیس یا دایانا که الهه ی ماه است ردیابی میکند. آنها از آمیزش زئوس یا ژوپیتر که مظهر نور آذرخش است با زنی زمینی به نام لاتونا یا لِتو به وجود آمده اند اما این لاتونا خود قبلا الهه بوده است. نام او با لغت LOT به معنی صمغ گیاهی مرتبط است. چون صمغ درختان هم مثل الهه ی هاویه از جنس آب است و هم به رنگ نور خورشید است. بنابراین میشود گفت آپولو و آرتمیس، در حکم آب نورانی ای بودند که چون از بدن مادرشان درآمدند همچون صمغ گیاهی سفت شدند و نظم پذیرفتند و این روایت دیگر فرود آمدن ژوپیتر بر هرا یا جونو زمانی که این الهه به شکل هوای سیاه است میباشد. به خاطر همین تعلق به هاویه است که خورشید و ماه مرتبا به اعماق تاریک هاویه ی جهنمی در زیر زمین هبوط میکنند. این هاویه ی زیرین خود را با جهنم همهویت کرده و طی هبوط پیش آمده، آپولو خود را در چهره ی هادس فرمانروای عالم اموات و دایانا خود را در چهره ی هکاته الهه ی جادوگری تثبیت کرده اند. این میل خدای برحق به هاویه در قامت های شمسی و قمری، احتمالا فلسفه ای جهانشمول داشته است. منابع کلاسیک ادعا میکنند که تنها خدایان یونانی که معابدشان از تخریب توسط لشکر پارس ها در امان میماندند آپولو و آرتمیس بودند و این شاید به خاطر این بوده که مولفین مشابهت هایی بین شکل یونانی-رومی مذهب این دو ایزد با بعضی مذاهب آسیایی-افریقایی یافته بودند. یکی از انعکاس های دوگانگی خورشید بین نظم و بی نظمی در کارکردهای او است. آپولو هم بیماری ایجاد میکند و هم بیماری را درمان میکند، هم تیراندازی جنگجو است و هم هنرمندی حامی صلح، هم نظم میبخشد و هم هرج و مرج میفرستد. جامع ضدین است چون پدر و مادرش نیروهای متضادند. فورلانگ آن را به حدیثی از اورفئوس مربوط میکند که میگوید جهانگیرترین تمثال حیوانی خورشید یعنی شیر، از همسری یک سگ و یک گاو به وجود آمده است. چیزی شبیه این در توصیف هزیود از خواهر دوقلویش آرتمیس هم دیده میشود: یک کالبد سه گانه که یک سمت آن یک اسب، یک سمتش یک سگ، و در وسط یک انسان مونث قرار دارند. این تصویر، روی فرم جهنمی و جادوانه ی دایانا یعنی هکاته باقی مانده است. سگ نماد پرخاشگری درحالیکه اسب نماد باروری است و تضاد اینها همان تضاد عشق و غلبه گری است. میدانیم که گاو هم سمبل باروری بوده است. دایانا/آرتمیس همچنین به شکل های گاو جوان، سگ و شیر درمی آید که همان جانوران تمثیل اورفئوس هستند.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P478-483

آمیختن خدای فاتحان با فرهنگ سیاسی-اجتماعی به تسلط درآمده در حکم مرگ خدای فاتحان در فرم قبلیش نیز هست و علت این است که این خدا از این پس بیشتر توانایی ها و آزادی های خود را از دست خواهد داد همانطورکه روح ایزدی بعد از فرود آمدن به کالبد زمینی، دچار محدودیت های فیزیکی محیط زمین خواهد شد. مناسبت های مسیحیان اروپایی برای استقبال از انقلاب تابستانی و انقلاب زمستانی، فلسفه ی مزبور را به صورت آیینی همچنان در خود انعکاس میداده اند.

جشن های میانه ی تابستان یا MID-SUMMER(آغاز تابستان کنونی) در نواحی مختلف اروپا و در طول ماه های ژوئن و جولای برگزار میشدند. در ارتفاعات بریتانیا این فستیوال، در 29 ژوئن برگزار میشده و BEOL FIR یعنی آتش بعل نام داشته که تلفظش تدریجا به BAN FIR تغییر کرده است. دکتر مورسین گزارش داده است که در این فستیوال، «پسرها لباس دختران را میپوشند» و همزیمان سمبل های منتسب به روسپی گری در اطراف افزایش می یابند؛ مسئله ای که ارتباط تنگاتنگ با نسبت جادوگری با فحشای سبت سیاه دارد. فورلانگ، این را با فستیوال سنت جیووانی لاتران در ایتالیا در 24 جولای مقایسه میکند که جشن تولد یوحنای تعمیددهنده در انقلاب تابستانی یا همان میانه ی تابستان اروپایی است. در شب 24 جولای، جادوگران زن در سکونتگاه های انسانی پرسه میزنند و مردم برای در امان ماندن از شر آنها با خود پیاز حمل میکنند. قدرت گیری اعمال غیر اخلاقی در انقلاب تابستانی مرتبط با باور پیشین درباره ی مسیح بودن یوحنای تعمیددهنده یا یحیی در قبل از قدرت گرفتن عیسی در مقام مسیح است. یحیی به این خاطر از زوجی پیر متولد میشود تا یادآوری کند که به صورتی معجزه آسا متولد شده و خدایی است که در قامت بشر فرود آمده است. بنابراین هبوط او به این دنیا انگاره ای از سقوط خدا همراه با سقوط روح به محیط جهنمی جهان مادی است. خدا در هنگام تولد در حد و اندازه ی یک نوزاد و در ضعیفترین حالت خود است و کلمه ی junior به معنی کوچک و فرزند، از روی June یا همان ماه ژوئن آمده است تا تکرار هبوط خدا در تولد هر فرزند را یادآوری کند. این است که جشن شبانه است چون خدا وقتی سقوط میکند تاریکی حکمفرما میشود. هم در جشن بریتانیایی میانه ی تابستان و هم در فستیوال سنت جیووانی لاتران این شب توام با زیادی شعله های آتش و چراغ ها است. در رم هم در شب انقلاب تابستانی چراغ ها و شمع های زیادی روشن میکردند اما آن را به سنت برنابای حواری تقدیم میکردند. از طرفی خدا این سقوط را تحمل میکند تا به زمین برکت ببخشد و این در حکم ازدواج زمین و آسمان است. لندن تایمز در جولای 1875 در گزارش فستیوال ایتالیایی سنت جیووانی لاتران نوشته است که کیک هایی که در دوره ی پاگانی، مخصوص الهه آتنا یا مینروا بودند در جشن مربوطه به مصرف میرسیدند. آتنا یک الهه ی دوشیزه بود و به مانند زمینی بود که تازه قرار بود با شوهر آسمانیش رودررو شود. این با آغاز شدن ماه تموز به عنوان آغاز تابستان یهودی در چند روز بعد مرتبط است. این ماه، نام از خدای گیاهان و فصول دارد که در تابستان میمیرد تا بدنش به زمین انرژی بدهد و باعث زیادی محصول در فصل درو شود که این باعث میشد بعضی جاها مرگش در قالب درو محصول بازآفرینی شود چنانکه در فستیوال آدونیس –از نسخه های سوری تموز- در جبیل لبنان، مردان به منظور نشان دادن سوگواری، با چاقو به بدن خود زخم میزدند چنانکه محصول برای درو شدن با سلاح سرد زخمی میشود. خاخام س. ایزاکی آدونیس را با ملوخ تطبیق نمود با این استدلال که زنان برای آدونیس به شدت اشک میریختند و گویی دلشان در درون وجودشان میسوزد و این به شکل استعاره ی کودکی درآمده از درون شکم زن که در آتش برای ملوخ قربانی میشود بازآفرینی میگردد. رابطه ی آدونیس با زنان، همان رابطه ی تموز با عیشتار الهه ی زمین و طبیعت در بین النهرین است که در اساطیر یونانی به شکل رابطه ی آدونیس با آفرودیت/ونوس، الهه ی شهوت و فواحش در اعتقادات قبرسی بازآفرینی شده است. در آپولوژی ملیتو آمده که تموز، با بعلتی ملکه ی قبرس که دختر کوثار شاه فنیقیان بود، ارتباط عشقی برقرار کرد و همین سبب مرگش شد. تموز یک شکارچی و درواقع نسخه ی اولیه ی نمرود شکارچی توانا بود و همین باعث شد تا داستانش به شکل رابطه ی نامشروع آفرودیت یا ونوس همسر هفستوس (نسخه ی یونانی کوثار) با آرس یا مارس خدای جنگ بازآفرینی شود. یهودی ها البته روزی برای عزاداری تموز/آدونیس ندارند ولی اول ماه اب، برابر با 15 جولای که سالگرد مرگ هارون است، میتواند یکی از سالمرگ های تموز باشد که از سوی یهودیان انتخاب شده و تغییر مضمون داده است.:


IBID: P452-5

همین رابطه در آستانه ی فستیوال مسیح دوم یعنی عیسی در انقلاب زمستانی –به نشانه ی نقطه ی مقابل تولد مسیح اول یا یحیی- تکرار میشود. باز هم فستیوال دوگانه است و این بار در دو نامزد مختلف زمان آغاز زمستان ضرب شده است؛ دومی همانطورکه میدانیم کریسمس است که در انقلاب زمستانی در 25 دسامبر قرار دارد. اولی در آغاز نوامبر (میانه ی پاییز) و در موسمی قرار دارد که در تقویم قدیم اروپایی که فقط دو فصل زمستان و تابستان را داشت، آغاز زمستان تلقی میشد و اگرچه در زمان فورلانگ بیشتر به Hollow نامبردار بود خود او از این که گاها هالووین نامیده میشود هم اطلاع داده است. این بار هم مجددا با هجوم شیاطین و ارواح شرور و البته زنان جادوگر مواجهیم و فورلانگ میگوید که این بار هم مسئله به مرگ خدا ربط دارد. او این بار صحبت از هجوم تایفون هیولا به نظم خدایان تحت رهبری زئوس و فرار زئوس به درون غاری دارد و داستان قتل ازیریس خدای قبطی کشاورزی به دست تایفون را که همان سیت خدای بیابان ها در مصر است نسخه ی کامل تر آن میشمرد. دراینجا تایفون درواقع چهره ی هاوئیه ای و متضاد خود خدای خورشیدی است. هم زئوس و هم ازیریس به شکل گاو درمی آمدند و به عقیده ی فورلانگ، میترای گاوکش همان تایفون در هیبت یک جوان فریجی است. زمانی که میترا ورزاو را میکشد علاوه بر جانور محبوب تایفون یعنی مار، سگ و کلاغ هم که در زمستان از زیادی اجساد جشن میگیرند، به طرف گاو مجروح هجوم می آورند. اما علاوه بر اینها یک عقرب هم در حال چنگ گرفتن آلت نرینه ی ورزاو که مظهر تولید مثل و تکثیر است میباشد. به نظر فورلانگ، این عقرب، همان کژدم برج عقرب یا مهرماه –معادل نوامبر اروپایی- است که هالووین در موسم او رقم میخورد. این بار هم باز با فرود آمدن ارواح به زمین همزمان با مرگ خدا مواجهیم. هالو ایام سر زدن ارواح مردگان به زمین بود و مردم، مراسم هایی برای خوشایند ارواح رفتگانشان برگزار میکردند:

Ibid: p461-2

ارواحی که در ایام انحطاط یک کشور به دنیا می آیند هم شبیه ارواحی هستند که در ایام ضعف خدا به دنیا می آیند و در دنیای مصیبتزده ی اطرافشان، خدا را پشتیبا خود نمی یابند. گوش دادن به این نسل جوان لازم است. ولی نباید فراموش کرد آنها هم مثل خدایان فصلی همانطورکه در لحظه ای از زمان به دنیا می آیند در طول زمان انحطاط خواهند یافت.