امپراطوری بریتانیا یا امپراطوری اسرائیل؟: آلفاها و امگاهای تاریخ مدرن
تالیف: پویا جفاکش










موسی تصمیم گرفته بود یوشع را به عنوان جانشین خود تعیین کند. منتها برای یوشع شرط گذاشت که دنیا را بگردد و بدترین آدمی را که وجود دارد پیدا کند و به موسی معرفی کند. یوشع همه جا را گشت و از هر کس تعریف بدی شنید درباره ی او تحقیق کرد و چون نکات مثبتی درباره ی او یافت، او را از لیست خط زد. بلاخره کسی را پیدا کرد که گناهی نبود که مرتکب نشده باشد و کسی نبود که از او ناراضی نباشد. خواست این شخص را انتخاب کند ولی ناگهان و به سبب تجربه ای که از سر گذرانده بود دودل شد که نکند این یکی هم صفات خوبی داشته باشد که یوشع از آن مطلع نشده است. بنابراین به این نتیجه رسید که جز بدی های خودش، درباره ی میزان بدی هیچ کس مطمئن نیست. با همین نتیجه گیری به نزد موسی بازگشت و گفت که از خودش بدتر کسی را نمیشناسد. موسی به او تبریک گفت و جانشینی وی را اعلام نمود.
در این قصه ی اسلامی، یوشع بیشتر از این که به آن قصاب جنایتکار توصیف شده در سفر خروج شبیه باشد، به همنامش یشوع یا یسوع انجیل یعنی جناب عیسی مسیح نزدیک است که در هر کسی و هر چیزی به جای عیب، دنبال حسن میگشت. به هر حال عیسی مسیح هم به سبب آوردن مذهبی در ادامه ی مذهب پیامبر اولوالعزم قبلی یعنی موسی، همچون یوشع جانشین موسی است. شاید این که یوشع دنیا را گشت و به جایی که خودش در آن بود رسید به نوعی با این جمله ی معروف مسیحی که عیسی آلفا و امگا یعنی اول و آخر است مرتبط باشد. این اول و آخر بودن به سبب خدا بودن عیسی است. در قرآن هم در آیه ی 3 سوره ی حدید آمده است: «هُوَ الاول والآخر والظاهر والباطن و هو بکل شیء علیم.» این که اول و آخر دنیا در یک آدم خلاصه شود به خلاصه شدن باطن در ظاهر هم برمیگردد. امروزه تحت تاثیر پست مدرنیسم بسیار احساس میکنیم که همه ی اخبار دور و برمان دروغند. سوفسطایی های قدیم هم همین احساس را داشتند ولی معناگراها از داخل حرف دروغ هم معنی درمی آوردند که البته این از نتایج فرهنگ تمثیل و داستانسازی برای تشبیه باطن به ظاهر بود چنانکه در یک رباعی منسوب به جامی آمده است:
سوفسطایی که از خرد بی خبر است
گوید عالَم، خیالی اندر گذر است
آری عالم همه خیال است ولی
پیوسته در او حقیقتی جلوه گر است.
به همین دلیل، هر انسانی به عنوان یک «کیهان کوچک» که جلوه های گوناگون خدا در زمین را به صورت صفات و تماثیل در خود دارد به اندازه ی خدا مرکز جهان است ولی برای کشف خود باید دور دنیا بچرخد همانطورکه در دیوان حافظ آمده است:
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه میگردانند
این دایره میتواند سیاره ی زمین باشد و گردش ما در آن مصداق آن اشتباه قدیمی که زمین گرد است و از هر جا سفر در آن را شروع کنید به جای اول برمیگردید. در این صورت، شما آلفا و امگا و در جایگاه مسیح خواهید بود. جالب اینجاست که مسیح در جایی به نام جلیل فعالیت میکرد و جلیل یعنی دایره. شاید این دایره را گاها با کره ی زمین عوض کردند. "جلیل" تلفظ دیگر "جلجال" یا "گلگال" به همان معنای دایره است که به صورت "سیرکل" به معنی چرخه وارد زبان انگلیسی شده است. در دایره المعارف مذهبی، جلجال عنوان معبدی است که موسی بنیاد نهاد و آن دایره ای با 12سنگ به جای 12 قبیله ی بنی اسرائیل بود و بعدا در اولین معبد مقدس یهود در گریزیم همان بازسازی شد. بنابراین بودن عیسی در جلیل میتواند به معنی بودن در سرزمین مقدس و احتمالا یکی از نسخه های اولیه ی اورشلیم باشد. چند منطقه به نام جلیل آباد در ایران میتوانند در نام به معنی آباد شده توسط جلیلی ها یعنی آدم های آمده از سرزمین مقدس باشند. جلیل آباد هرات در افغانستان این را حتی بهتر نشان میدهد چون این جلیل آباد بخشی از ولسوالی "انجیل" است.
گادفری هگینز در آناکالیپسیس مینویسد که دایره های سنگی با 12 سنگ در بسیاری از محوطه های دروئیدی و چنانکه فراماسون ها درباره ی گذشته ی فیثاغورسی خود نوشته اند، در تمام معابد فیثاغورسی وجود داشته اند. به نظر هگینز دلیل این است که هر دو مکتب فیثاغورسی و دروئیدی توسط یهودی های کارملی پدید آمده اند. اما او مینویسد که مضمون 12 قبیله که در قصه ی بنی اسرائیل اساس دایره های سنگی مقدس یهود شده در اقوامی که ظاهرا ربطی به یهود ندارند هم تکرار شده است ازجمله 12قبیله ی اولیه ی ایونی (مهاجران یونانی) در ترکیه و 12 قبیله ی اولیه ی اتروسکی در ایتالیا. اما هگینز محدوده ی این چرخه های 12تایی را به تعداد قبایل منحصر نمیکند. وی مینویسد که سنگ های 12گانه که یک دایره بسازند در اصل از روی 12 صورت فلکی دایره البروج پدید آمده اند و یهود برای زدودن طبیعت پرستی از دایره ی مقدس، آنها را به 12 قبیله تبدیل کرده است. ازآنجاکه خورشید به ترتیب از این دایره ها میگذرد و با گذر زمان مدام بدانها تغییر شکل میدهد، این 12صورت فلکی میتوانند با 12 پادشاه پیاپی که روح سلطنت مدام به آنها تغییر شکل میدهد عوض شوند. به نظر هگینز، 12 امام فارسیان و 12 امپراطور روم دقیقا چنین مضمونی دارند. اولین 12 امام، علی است که نام از ایلی یا اله یعنی خدا دارد و اولین 12 امپراطور روم ژولیوس یا یولیوس از همان ریشه ی لغوی است و هر دو هم توسط یاران سابق خود کشته میشوند. از این دو ژولیوس سار ملقب به "پاتر فوتوری ساکولوم" به معنی "پدر کشورش ساکولوم" بود که ساکولوم از سایکل به معنی چرخه می آید که همخانواده با لغات سیرکل، جلجال و جلیل است. نام یولیوس با یوله نام دیگر ساتورن خدای زحل و خورشید ارتباط دارد. مونس کاپیتولین که تختگاه سزار در آن قرار گرفت هم ساتورنیا نام داشت. ایام مقدس ساتورن موسوم به ساتورنالیا اکنون تبدیل به کریسمس یا سالگرد میلاد مسیح شده و روزهای بعد از کریسمس هم یوله نامیده میشوند. یوله را میتوان در لغت با "هوله" مقایسه کرد که نام جشن اعتدال پاییزی در میان فارس ها و هندوان بوده است. "حروم اولوم" عنوان معابد پرستشگاه سزار در کیلیکیه ی آسیای صغیر بود که در آن اولوم –به وضوح از ریشه ی اله و علی- تلفظ دیگری برای یولیوس به نظر میرسد. این کیلیکیه هم خود یکی دیگر تلفظ های گلگال و سیبرکل به معنی دایره به نظر میرسد و میتواند به معنی محل دایره ی مقدس باشد. گایوس ژولیوس اگرچه به امپراطوری نرسید ولی الگوی امپراطوران بعدی شد که همچون او تجسد ژوپیتر خدای اعظم روم بودند همانطورکه مسیح تجسد یهوه بود. این تجسد درواقع یک نوع تجلی است. ژولیوس ملقب به سزار یا قیصر بود. این لغت تلفظ لاتین لغت اتروسکی "اسار" به معنی خدا است و از ریشه ی کلدانی-فنیقی "اسر"، "سر" و "زر" به معنی رئیس و والا مرتبه است که به صورت "آسور/آشور" عنوان خدای سیاره ی مشتری و همتای ژوپیتر شده و در مصر هم ازیریس کهن الگوی فراعنه نام از آن دارد. در کیلیکیه شهری به نام "سزار اگوستینی" وجود داشته است که توسط خاندان آنازاربنس از بنی آذر کنترل میشده و این آذر میتواند همان اسار و بنابراین سزار باشد. با این حال در بین خود اتروسک ها لغت "اسار" درابتدا تجلی خدا را نشان میداد و خود خدا "اسه" بوده که میتواند همان هسوس خدای جنگل بر و نجار گاول ها باشد که همتای مارس خدای جنگ رومی بود و قربانی انسانی طلب میکرد. "هسه" یا "اسه" همچنین عنوان دیگر اودین خدای نورمن ها بود و احتمالا اسم اصلی او را یدک میکشید. چون اودین در اصل معادل وتان آلمانی است که نامش از ریشه ی "ویت" به معنی راستی و درستی و معادل وایز به معنی عاقل در انگلیسی است و لغت ویزارد به معنی جادوگر هم از آن می آید. بنابراین وتان/اودین بیشتر لقبی است که جای اسم اصلی یعنی اسه را گرفته است. اسه به وضوح تلفظ دیگر "ایهه" از عناوین دیونیسوس باخوس خدای یونانی است که برابری او با یوئه یا یهو خدایی سامی را نشان میدهد که بعدا به صورت یهوه بازسازی و خدای یهود شد. در بین فنیقیان، "حس"، "اس"، "عز"، "عزوس" و "عزوز" ازجمله نام های خدای مرگ و موکل سیاره ی مریخ بوده که در هر دو مسئولیت، معادل مارس رومی است. عنوان "عزوز" با "عزیز" در عربی به معنی گرامی هم ریشه است. وایتر گزارش داده است که در بین بعضی عرب ها لغات "آز" و "آذر" به معنی انرژی ماهیتی یک شیء یا موجود بوده اند. برای خدا خلقت یک موجود میتوانسته تجلی ماهیت او در آن موجود باشد [و ازاینرو احتمالا اصطلاح عربی "اثر" برای مخلوق یک فرد یا موجود، با "اسار" اتروسکی همریشه است.] علی و ژولیوس هم خدایی بودند که در رهبران سلسله ها تجلی می یافت و همزمان برابر با مسیح هم بود. در مورد علی او فقط در دوازدهمین جانشینش همچون مسیحا غیب گشت. احتمالا درباره ی امپراطوران 12گانه ی سرکشیده از داستان ژولیوس هم چنین است. این 12 امپراطور آنطورکه سوئتونیوس آنها را نام برده است، به ترتیب عبارتند از: ژولیوس سزار، اگوستوس، تیبریوس، کالیگولا، کلودیوس، نرون، گالبا، اتو، ویتلیوس، وسپازیان، تیتوس و دومیتیان. قاعدتا انتظار داریم که دومیتیان همتای مسیح باشد. برخلاف مسیح درباره ی هنوز زنده بودن او چیزی گفته نشده است ولی او هم مانند سزار و البته مسیح توسط افراد خودش کشته شده است. همچنین تخت دومیتیان به مشاور او نروا تقدیم شده که یادآور نقش مهم بروتوس پسرخوانده و دوست نزدیک سزار در قتل او است، چیزی که بروتوس و نروا را همتای یهودای اسخریوطی در خیانت به مسیح میکند. دومیتیان که کیش شخصیت عظیمی برای خود به وجود آورده بود در امور زندگی مردم دخالت میکرد و به رعایت اخلاقیات بسیار حساس بود، چیزی که او را بسیار به سختگیری های مذهبی کلیسای کاتولیک در قرون وسطی نزدیک میکند، درحالیکه جانشینش نروا تمام این دخالت ها را از بین برد. بنابراین اگر دومیتیان مسیح باشد، نروا همتای آنتی کریست یا دجال است. این شباهت، اسم نروا با نرو(ن) را جالب میکند. چون در مسیحیت، نرون به سبب مسیحی کشی گسترده، یک آنتی کریست تلقی میشود. عدد ابجد اسم NERO 666 است و البته نروا هم در سن 66سالگی به امپراطوری رسیده است. همانطورکه متوجه شدید 12 امپراطور پیشین بر اساس 12 ماه سی روزه که سال 360 روزه ی خورشیدی را بین خود تقسیم میکردند ساخته شده اند. مصریان گاهی این 12ماه را با 5دوره ی 72روزه جایگزین میکردند و اگر ما هم 12 امپراطور را با 5امپراطور جایگزین کنیم با کمال تعجب میبینیم که ششمین امپراطور به عنوان همتای نروا میشود خود نرون که اتفاقا اولین امپراطوری است که در یک کودتا سرنگون میشود. سال مصری به جای 360روز 365 روز بود که 5روز آخر به صورت یک پنجه بعد از 12 ماه حساب میشدند. روح نروا هم در این 5روز ضرب میشود و به 5امپراطور خوب تبدیل میشود. این امپراطورها سلسله نبودند و سلطنت را به جای پسر خود، به فرد برگزیده ای واگذار میکردند و ازاینرو احتمالا در ابتدا در مرز سلطنت موروثی و حکومت دموکراتیک شایسته سالار قرار داشتند. [در نمایشنامه ی ژولیوس سزار شکسپیر هم بروتوس، سزار را به سبب حفظ دموکراسی میکشد.] با این حال به اندازه ی حکومت های شایسته سالار کنونی، شایستگان هنوز از یک سیستم اشرافی سالار برمیخیزند و از این جهت به ژوپیتر بودن امپراطوران مزبور نزدیکند. در بین اینان بیشترین کارهای فرهنگی و مذهبی به هادریان منسوب است که اتفاقا کتاب 12 امپراطور روم سوئتونیوس هم منسوب به دوران هادریان و به نظر هگینز، نوعی الگوگیری از هادریان برای خلق سزار است. هادریان از خاندان ائلیان است که احتمالا به اندازه ی یولیوس ریشه در نام اله دارد. نام او برگرفته از محلی به نام هادریا منسوب به ایتالیا است ولی هادریا میتواند ریشه گرفته از آدر تلفظ دیگر اسار باشد و هادریا به معنی سرزمین خدایان مطرح بوده باشد که در این صورت، هادریان به معنی آسمانی یا ماوراء الطبیعی است. [این "آدر" را اگر بعد از "نا" ی پیشوند آرامی قرار دهید، نام "نادر" ساخته میشود که یک کشورگشای مستبد ترک بود و به مانند سزار و دومیتیان، توسط افراد خودش کشته شد.] گفته میشود دریای آدریاتیک نام از هادریان دارد با این حال در تواریخ هرودت که به چندصد سال قبل از هادریان منسوب است این دریا آدریاتس نامیده شده است که میتواند با لغت عربی "حضرت" به معنی والامرتبه –یکی دیگر از لغات ریشه گرفته از اسر- هم منشا باشد. بدین ترتیب هادریان به عنوان الگوی آسمانی-زمینی 12 امپراطور روم، سزارها یا قیصرها را از محیطی دیگر وارد ایتالیا میکند و و این محیط میتواند "خزریه" باشد که مردمش خزرها به عنوان پیروان اولاد خزر پسر یافث ابن نوح، از فردی با نام مشابه "سزار" تبعیت میکنند. آنها اهل روسیه ی کنونی و شمال دریای خزر بودند و روس ها پادشاهان را تزار مینامند که تلفظ دیگر سزار است. لغت مشابه "خضر" نام پیامبری مقدس در مزد مسلمانان است که همچون عیسی دارای عمری طولانی و از نطرها ناپدید است و هرجا میرود سرسبزی میبرد چنانکه خضر به معنی سبز است. این کارکرد، نزدیک به کارکرد تموز خدای گیاهان و فصول است که مذهبش توسط پیروان یهوه ریشه کن شد. البته عیسی که تجسم همان یهوه است گرته برداری های زیادی از مذهب تموز نموده است. اینطور پاکسازی تموز توسط یک نسخه ی دیگر از خودش که به مارس خدای جنگ نزدیک است، با قتل دومیتیان توسط سربازان خودش قابل مقایسه است و نیز با کلیسا که شوالیه ها را قدرتمند کرد و بعدا شعبه ای از همان ها تمپلاریسم و به دنبالش فراماسونری را به راه انداختند و کلیسا را تضعیف کردند. در رودررویی آدونیس و مارس به عنوان دو نسخه از تموز، این اتفاقات به تمثیل بدل شده اند. دلیل دشمنی مارس با آدونیس رقابت عشقی این دو بر سر ونوس یا آفرودیت الهه ی زمین بود که درواقع رقابت جریان های فرهنگی بر سر حکومت بر زمین را نشان میدهد. آدونیس شکارچی و جنگل گرد، نمایانگر جریان های ابتدایی دوران وحشی زمین است و مارس پرورنده ی جنگسالاران و لشکرکشی ها نماینده ی ارتش هایی که کشورها را ایجاد و چشم انداز جهان را متمدن کردند. مارس با عزوز خدای مرگ تطبیق میشود و در عربی، مرگ "حضر" –یکی دیگر از لغات ریشه گرفته از "اسر"- نامیده میشود. این لغت نزدیک به لغت "خزیر" به معنی گراز در شامات [معادل "خنزیر" در عربی فصیح] است و همانطورکه میدانیم قاتل آدونیس یک گراز بود. این قتل، آدونیس را به یک خدای گاهی مرده و گاهی زنده تبدیل کرد درست مثل مسیح که در حالت جذب مخاطب، تموز است و در میدان سوء استفاده ی جنگجویان، مرده ای بدل شده به مارس. درواقع این موقعیت، تغییر محتوای مرگ آیینی تموز است که در فصل خزان میمیرد و در بهار با سرسبزی طبیعت بازمیگردد. بنابراین آنتی کریست، کریست را به تسخیر خود درآورده و ازاینرو از کریست غیر قابل تمییز است. درواقع این خودی شدن ژولیوس سزار و سیستم امپراطوری توسط نروا به عنوان نسخه ی کهن الگویی هادریان هم هست. توجه کنیم که ژولیوس سزار در اصل، گایوس از خاندان ژولیوس بود و این خاندان نسب به اسکانیوس پسر انئاس تروایی میرساندند چون اسکانیوس ملقب به یولیوس بود. این اسکانیوس از ازدواج انئاس با لاوینیا دختر لاتینوس حاصل آمد. انئاس به خدمت لاتینوس شاه لاتیوم درآمد و بعد از شکست دادن دشمنان لاتینوس، به دامادی لاتینوس درآمد و جانشین او شد. پسرش اسکانیوس، شهری به نام البا درآنجا بنا نهاد و پایتخت خود کرد. عدد ابجد نام لاتینوس با املای LATEINOS برابر 666 یعنی عدد دجال است و بدین ترتیب سلطنت ژولیوس با خدمت به آنتی کریست به دست آمده است. اسکانیوس یکی از دو پسر انئاس بود و همانطورکه میدانیم انئاس به یک روایت، بنیانگذار تروای جدید بود که همان رم باشد. در روایتی دیگر، دو برادر به نام های رومولوس و رموس بنیانگذاران رم بودند که از آنها رموس به دست رومولوس کشته شد و این باز همتای دیگر قتل سزار به دست بروتوس و قتل دومیتیان به دست ارتش خودش و البته عیسی به دست امت خودش یعنی یهودیان است. هگینز معتقد است که کلهم این مسیر، بر اساس یک نظم کیهانی درست شده است. چون او به سیستم 10 آواتار ویشنو اعتقاد دارد و بر اساس سیستم تقویمی نروها معتقد بوده است که آنها هر 600سال ظهور میکنند. آخرین آواتار رسمی ویشنو در هندوئیسم، آواتار نهم یعنی بودا بوده که بر اساس حسابرسی اروپاییان در قرن ششم قبل از میلاد ظهور کرده است. بنابراین هگینز حساب میکند که آواتار بعدی باید در نیمه ی دوم قرن اول میلادی مطرح شود و چون قتل دومیتیان در سال 96 میلادی در اواخر همان قرن اتفاق افتاده است دومیتیان میتواند به جای سزار و مسیح، آواتار دهم باشد. در هندوئیسم، آواتار دهم، ظهور دوباره ی کریشنا آواتار هشتم است و کریشنا ملقب به کسو" و "کسار" بوده که یادآور عنوین هسه و سزار/قیصر هستند. همچنین شیوا که خدایی خارج از مذهب ویشنو و بیشتر رقیب آن بوده، ملقب به ایشوار تلفظ دیگر آشور یا اسر بوده است.:
“ANACALYPSIS”: V1: GODFREY HIGGINS: LONGMAN: 1836: P608-614
گادفری هگینز در بخش بزرگی از فصل های اول کتابش درصدد اثبات ریشه گیری تمدن و فرهنگ بشری از سیاهان با فرض برخاستن سیاهان در هند بوده و از این راه، مهاجرت هندیان به غرب در حال تبدیل شدن به سامیان، اروپاییان و بلاخره بریتانیایی ها را همزمان مسیر تکامل مذهب هندی و مسیر تکامل بشر ارزیابی میکرد. نوعی اتحاد یک آلفای هندی با یک امگای انگلیسی-اسکاتلندی و هر دو زیرمجموعه ی امپراطوری بریتانیا. اما یک شخص نظامی تر یعنی سرهنگ دوم لارنس آستین وادل، که علاقه ی زیادی به مطالعه ی مذاهب هندو و بودایی داشت، هند و بریتانیا را در یک ریشه ی متمدن تر متحد کرد که به صراحت مدعی بود در بریتانیا بهتر حفظ شده است. ریشه ی آریایی اروپا و هند به نظر او به تمدن سومر برمیگشت و توسط فنیقی ها به تمام جهان صادر شده بود. وادل در مقدمه ی کتاب خود به نام «ریشه ی فنیقی بریتانیایی ها، اسکاتلندی ها و انگلوساکسون ها» (1914) عنوان بهارات که بومیان درباره ی شبه قاره ی هند به کارمیبرند را با عنوان بریتانیا همریشه میخواند و مینویسد:
«هند که هنوز سرزمین بارات ها یا بریتانیایی ها نامیده میشود، از طریق خویشاوندی خونی با روسای حاکم هند که اکنون آشکار و تثبیت شده است، باید در این روزهای ناآرامی هند به نفع دومی تصمیم بگیرد که در عضویت کشورهای مشترک المنافع بریتانیا باقی بماند که اکنون نشان داده شده است که عناصر واقعی "سواراج" تمدن اجدادی مترقی قدیمی بارات را به شکلی بسیار خالص تر از شاخه ی هندی حفظ کرده است.»

































وادل فصل اول کتابش را با این نقل قول آغاز میکند (عبارت داخل [] از وادل است):
«پانچ های [فنیقی های] توانمند که قصد حمله به زمین را داشتند، تمام جهان را تحت سلطه ی خود درآوردند.» (حماسه ی هندی مهابهاراتا از بارات های بزرگ)
وادل، نام کوروپانچالاها (کورو-پانچ های توانمند) را که قدیمی ترین پادشاهان هند بودند، با نامیده شدن سوریه توسط سومری ها و بابلی ها به "کور" و تعبیر پانچ به تلفظ دیگر پونیک یا فنیقی تفسیر میکند و کورو-پانچ را معادل سوری-فنیقی میداند. وی مینویسد که در سفر به هند متوجه شده که هیچ بنای ساختمانی قدیمی ای در هند وجود ندارد و فقط چند چیدمان سنگی معمولی از دوران کهن به جا مانده ولی سیستم شهرسازی و مدل زندگی و لباس ها در هند امروز به همین شکل «ناگهان حدود سال 609 پیش از میلاد در صفحات ادبیات بودایی و در حماسه ی مهابهاراتا» پدیدار میشود. [روشن است که فرض وادل این است که این آثار واقعا متعلق به اواخر قرن هفتم قبل از میلادند و جعلیات جدید نیستند.] بنابراین وادل نتیجه گیری کرد که قدیمی ترین شاهان هند منسوب به هزاران سال پیش در هند زندگی نمیکردند و از جای دیگری آمده اند. وی گفت که با روایات محلی بسیاری برخورد کرده که فهرست هایی از شاهان هند ارائه میدهند منتها هندشناسان فقط به مندرجات واداها اهمیت میدهند و این فهرست ها را رد میکنند. در بعضی از این فهرست ها اولین شاه هند، همنام پسر آخرین شاه ختی آناطولی است. ختی یا خاتی، گروهی از حکمرانان آناطولی و سوریه هستند که در کتاب مقدس از آنها با عناوین "حت" و "حتی" یاد شده و در انگلیسی «هیتیت» نامیده میشوند. تختگاه آنها در آناطولی در گذشته جزو سوریه به حساب می آمده و استرابون، ختی ها را «سوری های سفید» میخواند. سریانی ها و فنیقی ها خود را «آری» به معنی اشرافی و والامرتبه میخواندند و وادل این لغت را با اصطلاح «آریا» برای شاهان قدیم هند مقایسه میکند. او ضمنا معتقد است که ختی ها در نام همان گوت های اروپایی هستند و اسکیت ها که گوت ها از نسل آنها درآمدند در اصل ختی های مهاجر به اروپا بوده اند. در فصل های کوتاه دوم تا چهاردهم، وادل، پارت اولون یا بارت اولوم اولین شاه اسکاتلند که از اسپانیا به بریتانیا نقل مکان کرده است را یک فنیقی مرتبط با آناطولی میخواند و به این مناسبت، از گستره ی تقدس سنت بارتولومه در بریتانیا میگوید. بارتولومه ی حواری در آلبانیای قفقاز کشته شد و بریتانیا نیز نامبردار به آلبان بوده است. وادل، نام پارت اولون را به دو بخش پرات/پارت و اولون/اولوم تجزیه میکند. جزو دوم، معادل اصطلاح آوالون برای بریتانیای قدیم و ریشه گرفته از عنوان خدا یا رئیس در نظر گرفته میشود درحالیکه پرات یا پارت، عنوان قبیله ای از فنیقی ها از جدی به همین نام تلقی میشود که علاوه بر پارت های نبردکننده با روم در کیلیکیه، با شهر براته در قلمرو لیکایون های کیلیکیه هم مرتبطند. شهر-بندر اصلی کیلیکیه یعنی طرسوس نامبردار به پارتنیا بود که وادل آن را به سرزمیسن پارت ها معنی میکند. لیکایون ها در مناطق شمال کوهستان طوروس ساکن بودند و پایتختشان قونیه مرکز پرستش میترا یا شمس خدای خورشید بود، خدایی که هم در اروپا و هم در هند پرستش میشد و نامش در عهدنامه ی بین حکمرانان ختی و میتانی در بغازکوی دیده میشود. براتی الهه ی مهم لیکایون ها و معادل دایانا الهه ی ماه بود. فیگورهای او در تصاویر، همتای فیگورهای الهه بریتانیا در نگاره های انگلیسیند. فنیقی های کرت، بریتو-مرتیس را میپرستیدند که دختر فنیکوس شاع فنیقی ها بود و بعدا با دایانا تطبیق شد. براتی الهه ی زمین است و بریتانیا مونث قلرو بریت ها یا پیروان براتی. بنابراین آنها با هم معادلند. از دید وادل، براتی لغتا همان پرتیوی الهه ی زمین در نزد هندوان است و پرتیوی همراه دوقلوهای آشوین فعالیت میکند که همتای کاستور و پولوکس در اساطیر یونانی-رومیند. کاستور و پولوکس به شکل دو یار میترا در نگاره های او ظاهر میشوند. در این صورت، براتی/پرتیوی، شکل مونث خورشید است و به عنوان یک لغت مونث، باید مذکرش برات یا همان پرات باشد. در نزدیکی ساوت شیلدز در شرق نیوکاسل آپون تاین، سنگنگاره ی رجینای آربیا قرار دارد که به دو زبان لاتین و آرامی پالمیری نوشته شده و شرح افسوس یک مرد اشرافی به نام باراتس از پالمیرای سوریه برای مرگ همسرش رجینا از قبیله ی کاتالونی در جنوب شرقی بریتانیا است. کاتالونی که میتواند با کاتالونیای اسپانیا هم مرتبط باشد، مرکب از اصطلاحات کاتی –تلفظ دیگر خاتی- و اولون (جزو دوم پارتولون) است و بنابراین کاتالون های بریتانیایی-اسپانیایی هم اصالتا فنیقی-ختی تلقی میشوند. عنوان کاتی با نامجای کاتانیا در کیلیکیه و با نام سلسله ی کاسی ها در بابل مقایسه شده است. وادل معتقد است که این فنیقی-ختی های مهاجر علاوه بر اختراعشان الفبا خط میخی را هم از خاورمیانه به بریتانیا آورده اند و آن درآنجا تبدیل به خط "اوگام" (عجم) شده است خطی که به شخصی به نام اوگما منسوب است و اوگما یکی از نام های هرکول فنیقی هم هست. وادل، پیوستگی های خط اوگام با خط میخی سومری را نشان میدهد و سندی بر هزاران ساله بودن تمدن در بریتانیا میشمرد. به همین ترتیب، او از شباهت معماری ختی های باستان با معماری گوتیک اروپایی پرده برمیدارد و نتیجه میگیرد که برخلاف نظر قاطبه ی علمای غرب، معماری گوتیک اختراع قرون وسطی نیست و متعلق به هزاران سال پیش است. [البته ممکن است برعکس باشد و معماری ختی مربوط به قرون وسطی باشد.] وادل، کلتی بودن مردم ماقبل فنیقی بریتانیا و اصلا چیزی به نام نژاد کلتی را رد میکند و معتقد است هر دو زبان کلتی و انگلوساکسون در بریتانیا از زبان فنیقی پدید آمده اند و همراه کلنی سازی های پسران شاه ابراکوس به اروپای قاره ای منتقل شده اند. وادل مینویسد که کلت ها در توصیفات مورخان ظواهر و خصوصیات گوناگونی دارند و علت این است که عنوان کلت، هر دورگه ی گوت با بومیان را در بر میگیرد. این الگو از روی آمیختن ختی ها با ون های اطراف دریاچه ی وان پدید آمده که اعقاب دورگه شان، خود را گال یا گالاتی یا خالدی مینامیدند و همین لغات به صورت های گاول و و گالیک و کلتی در اروپا برای دورگه های مشابه از نسل هون ها و آلپی ها و اسلاوها به کار رفتند. بسیاری از این دورگه ها به خاطر نسب بردن از قدتمداران پیشرفته تر، خود را اشرافی میخواندند و افتخار به نژاد کلتی در بریتانیا و فرانسه هم ازاینجا ریشه میگیرد. میشود این نوع افراد را با ناسیونالیست های آلمانی مقایسه کرد که نژاد ژرمن را نژاد برتر و نژاد اسلاو را نژادی پست و قرومایه معرفی میکنند درحالیکه بیشتر ژرمن ها تفاوت ظاهری خاصی با بیشتر اسلاوها ندارند. وادل معتقد است که برات ها در مستعمرات خود با بومیان علیه حکمرانان فنیقی متحد میشدند و داستان نبرد بروتوس تروایی با غول های البا در البان یا بریتانیای بعدی هم از این جا می آید. این بروتوس نوه ی اسکانیوس یولیوس بود که بعد از این که پدر خود سیلویوس را اشتباهی موقع شکار کشت، مجبور به ترک ایتالیا شد و درنهایت از اسپانیا رهسپار بریتانیا گردید. وادل مینویسد که سیلوان عنوان شاهان البا در ایتالیا بود. از طرفی نام اسکانیوس میتواند ریشه گرفته از اصطلاحات اوسک و آکس به معنی رودخانه باشد که از ریشه ی سومری "آگاه" به معنی سیل یا آب زیاد مثلا در رود فرات است و با اکوئوس یونانی به معنی آب مرتبط است. بنابراین اسکانیوس به معنی اهل آب زیاد میتواند لقبی برای رهبران فنیقی باشد و برات ها و الباها دو شعبه از این رهبران را نمایندگی کنند. پس رودررویی بروتوس با غول های البا انعکاسی از نبرد برات ها با فامیل های قدرتمندتر خود برای کسب قدرت نیز بوده است که نه فقط در سرزمین مادری بلکه در رقابت برای تصرف سرزمیبن های دور نیز تداوم داشته است. در وقایعنامه ی آلبان که عنوان شده در سال 1070 میلادی برای تاجگذاری ملکوم سوم شاه اسکاتلند سروده شده است، آلبان برادر بزرگتر بریوتوس (بروتوس) تروایی است که نام خود را به سرزمین بریتانیا میدهد.:
«اولین تهاجم شناخته شده ای که سرزمین آلبان را تصرف کرد، چه بود؟ آلبان آن را با بسیاری از فرزندانش تصرف کرد. او پسر بزرگ ایزیکون (اسکانیوس) و برادر بریوت بود. اما برادر کمیابی بود. او آلبای قایق ران نام داشت. اما این برادر بزرگتر توسط بریوت به آن سوی دریای ایخت تبعید شد...»
به نظر وادل، دریای ایخت اشاره به معادن قلع و بندر ایکتیس که محل تجارت قلع بود برمیگردد و به تجارت قلع توسط فنیقی ها در کورنوال اشاره دارد.
شاید بتوان مطالب فوق از وادل را به شکلی دیگر هم به افسانه های هندو مرتبط کرد. در مهابهاراتا «بهیشمه پاتاما» یکی از کوروپانچ های زخمی در حال مرگ، برای یودیشتره از دشمنان پاندوه اش داستان پریتو اولین پادشاه هند را نقل میکند. پیریتو در ایامی که اوضاع زمین بسیار آشفته بود توسط ویشنو به پیامبری برگزیده شد. او الهه ی زمین را که به شکل گاوی از آدمیان میگریخت رام کرد و شاه زمین شد و ازاینرو زمین را به نام پیریتو «پرتیوی» نامیدند. این پیریتو یکی از دو موجودی بود که از جسد یک مرد کشته شده ی شریر به نام ونا به وجود آمدند. او از بازوی راست ونا به وجود آمد. موجود دوم، نیشادا یا ساکن جنگل بود که از او انسان های شکارچی-گردآورنده با زندگی ابتدایی پدید آمدند.
نام ونا با نام قومی که وادل میگوید ختی ها در وان بر آنها سیطره یافتند و دوگانه ی براتی-کلتی در همه جا از روی این واقعه کپی شد، نزدیک است. پس شاید نام پیریتو/پراتی/براتی، به نوعی دوگانگی وضعیت او نسبت به قبایل ابتدایی زمین را نشان دهد. در زبان آشوری، اصطلاحات پرتو و پرسو به معنی مرز هستند و به نظر میرسید با واژه ی "بارز" به معنی ممتاز یا متمایز مرتبط باشند. در زبان ایتالیایی، BARATTA به معنی تاجر است و با توجه به این که لاتین از ایتالیا به همه سمت گسترش یافته است، عجیب نیست که صاحب کتیبه ی رجینا در بریتانیا هم که از خط لاتین استفاده میکند، باراتس پالمیری نام داشته باشد. جالب اینجاست که نام همسر او رجینا به معنی ملکه است اگرچه این خانم کاتولونی، یک برده ی آزادشده عنوان شده است. آربیا که رجینا در آن زندگی میکند میتواند همان ARABIA یا عربستان پالمیرا بوده باشد که به بریتانیا منتقل شده است. شاید این همان موضوعی باشد که وادل به آن اشاره کرده است: برات ها برای رقابت با حکومت مسلط، با مردمانی که توسط رهبران فنیقی تقریبا به بردگی گرفته شده اند متحد میشوند و برگزیدگان آنها را به رده های بالا میرسانند تا بتوانند از این مردم، ارتشی برای مقابله با نیروهای مسلط بسازند و این، مسیری است که استعمارگران اروپایی به عنوان اعقاب راستین فنیقی ها همچنان در پیش گرفته اند، حتی تا به امروز. الان کشورهای شرقی، خود را پس از رسیدن به جایگاه کشورهای غربی، آلفاهای امگا شده می یابند یعنی با طی مسیر به آخر، به اول خواهند رسید. قبلا آنها همزمان آلفا و امگا بودند اما حالا جایگاه سابق خود را انحرافی در مسیر سفر میشمرند و فکر میکنند که با بازگشت به مسیر غربی شدن و رسیدن به حد نهایت تمدن فعلی غرب، به جایگاه اولینی که مستشرقین غربی برای گذشته ی تمدنشان تعریف کرده اند بازخواهند گشت.
شاید بسیاری از آنچه در تاریخ به پای کشوری به نام بریتانیا نوشته شده است، به خاطر آن باشد که «بریتانیا» امضای مستعار اتحادیه ی برات ها باشد و منظور از برات ها اشرافی ایزدی است که حاضر به مخلوط شدن با ملت های دون پایه در راه اهداف اتحادیه ی خود شده اند. این روی اصل اولیه ی پیدایش کلت ها استوار است و اگرچه به قول وادل، کلت عنوانی عمومی برای مخلوط های قومی مختلف است، ولی میبینیم که برای تعریف قومی کلت، ادبیات خاصی آفریده شده که مبنای حرکت را آشکار میکند. سرهنگ فورلانگ انگلیسی که از معاصران وادل بوده، مینویسد که ادبیات کلتی به شدت بوی مرگ پرستی میدهد و مشخصا تابعی از مرگ پرستی کوثایی است که توسط اسکیت ها به اروپا آورده شده است. یهودی زدگی کوثایی ها باعث میشود تا این مرگ پرستی، فاصله ی چندانی از مرگ اندیشی مسیحی و فرهنگ شهادت (مارتیردوم) آن نداشته باشد. توجه داریم که مسیح از نسل داود پدرجد اشرافیت یهود است و این نسل را از طرف آدونیاه ادامه میدهد که مانند یوآب و مردان و کاهنانش برای سنگ زهولت در کنار چشمه ی روگل قربانی میداد. این سنگ وقف ستاره ی مریخ بود که حامی جنگندگی و پیروزی پرستندگانش در جنگ بود. مریخ در اساطیر یونانی-رومی با آرس، مارس و هرکول تطبیق میشود که هرکول، خدای محبوب فنیقی ها بوده و بانیان یهود نیز بادیه نشینانی بودند که به تمدن فنیقی جذب شده بودند. نام سامی هراکلس یا هرکول، ارگالو است که به لغت "ایرکال" برای دوزخ اکدی نزدیک است. ایرکال در زبان عبری، میتواند معنی منطقه ی ایر را بدهد که این ایر میتواند همان ایرا رهبر اجنه ی دوزخ در اعتقادات اکدی باشد و همو است که هنوز به صورت شیوا خدای نابودی به صراحت در هند پرستش میشود. ایرکال در معنی قلمرو ایر میتواند برابر با ایرپولیس محله ی پیروان داود و هسته ی اورشلیم باشد. بنابراین مریخ از دید یهود یک خدا نبوده بلکه جایی بوده که موجودات ماورائی در آن زندگی میکرده اند. اورشلیم هم اعتبارش را از آن دارد ولی همانطورکه میدانیم، اورشلیم زمینی، دروازه ی اورشلیم آسمانی یعنی قلمرو خدا بوده و مریخ هم به عنوان نحس اصغر دروازه ی نحس اکبر یعنی زحل است که روز خاصش در هفته یعنی شنبه روز مقدس یهوه خدای یهود است. زحل ازآنروکه دورترین سیاره ی شناخته شده بوده، ساکن قلمرو تاریکی و مرگ شمرده میشده ولی همزمان صاحب خورشید بوده و بعضی قبایل عرب، او را محور تثلیثی با ماه و خورشید میکردند. در اساطیر رومی، ساتورن خدای زحل بوده است. نسخه ی یونانی او یعنی کرونوس به خوردن فرزندان خودش در نوزادی مشهور بوده است ازاینرو در مسیحیت مرتبا با ملوخ جن شریری که بنا بر کتاب مقدس، یهودیان منحرف، نوزادان خود را برای او قربانی میکردند تطبیق شده است. ملوخ به شکل گاو و از این جهت برابر با مینوتائور غول انسان خوار اساطیر یونانی بود. همانطورکه زحل تنور آتشین خورشید را روشن میکرد و از جنس آتش بود، قربانی های ملوخ نیز در آتش سوزانده میشدند. اتفاقا در اساطیر یونانی از شاهی به نام "کیرون" –نامی نزدیک به کرونوس- یاد شده است که ملقب به "کوهن تائور" یعنی کاهن گاو بود. کوهن یا کاهن از ریشه ی فنیقی کان یا کِن است و اگر در لغت بالا، کوهن را با "کن" جایگزین کنید، کنتائور یا سنتور به دست می آید که عنوان موجودات شریر نیم اسب-نیم انسان بوده است. در بین کنتورها نیز باز یک چیرون –نامی دیگر نزدیک به کیرون و کرونوس- داریم که بسیار معروف بوده است. کنتائورها از تلاش ایکسیون شریر برای تجاوز به هرا همسر زئوس/ژوپیتر به وجود آمدند. زئوس ابری را به شکل هرا درآورد و از جفتگیری ایکسیون با ابر، کنتاورها به دنیا آمدند. دراینجا هرا به عنوان خواهر و همسر زئوس در حکم ماده ی اولیه ی آفرینش است و کار ایکسیون تقلید از خلقت خدا است. این اتهامی است که غنوصی ها به یلدابهوت جن وارد میکنند و از دید آنها یلدابهوت خود یهوه است که به دروغ ادعا میکند خدای بی نقص اصلی است که میتواند با اشغال جایگاه بعل سامین خدای آسمان های فنیقی ها توسط یهوه مرتبط باشد. همین باعث شده تا زئوس یا ژوپیتر که خود یهوه است، در داستان در مقام خدای اصلی هم ظاهر شود. محدوده ی وفور کنتاورها آسیای صغیر و نواحی سامی نشین مجاور آن در سوریه بوده که دقیقا متراکم ترین قلمرو کلنی های اولیه ی یهود بوده اند. کنتاورها به عنوان فرزندان یهوه، در جایگاه ملائکه و فرزندان زمینیشان غول ها نیز هستند. یهوه یک بار از غول ها شامل امیم و زوزیم و رفائیم برای تخریب مصر استفاده کرد و شیطان در این تخریب، رهبر غول ها بود. نظر به برابری اولیه ی یهوه با دیونیسوس، خدمت غول ها به یهوه میتواند با حضور کنتاورها در ارتش دیونیسوس در گزارش نونوس تطابق داشته باشد. عجیب نیست که ارتش ملائک خدا با غول ها و کنتاورها عوض شده باشند. دراینباره فقط کافی است به همریشه بودن لغت "ملوخ" و "مَلَک" (فرشته) توجه کنید تا متوجه شوید ملائک تکثیر ملوخ هستند. این که غول ها را بارها با شاخ گاو تصویر میکنند به خاطر همین تعلقشان به ملوخ گاوآسا است. ملوخ به سبب گاوشکل بودن، پدر گاوها و گوسفندها و بزها یعنی دقیقا همان حیواناتی است که در یهودیت و فراورده های مذهبی دیگرش برای خدا قربانی میشوند. علت این است که یهوه همان ملوخ است که مانند ساتورن از فرزندان خودش تغذیه میکند. در مسیحیت تحت اللفظی اما یهوه فقط یک فرزند دارد که عیسی مسیح است و همانطورکه میدانیم او را قربانی میکند. پورفیری مینویسد که در زبان فنیقی ها «یهود» به معنی فرزند یگانه است. همانطورکه میدانیم، در عبری به فرزند یگانه، "یسید" میگویند که اختلاف گرچند جزئی تلفظش با "یهود" فنیقی، مانع از کشف ریشه ی عمیق یهودیت متعارف در مسیحیت شده است.:
“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P528-530
برابری عناوین یسوع/عیسی و یهود، باعث شد تا عیسی به صورت یک قوم کثیر شش میلیونی به نام یهود در قرن بیستم یک بار دیگر زنده شود و توسط نازی ها در هولوکاست قربانی گردد و چنانکه خدای یهود یعنی ملوخ چنین تقاضا میکند، این قوم در طی مراسم قربانی، سوزانده شوند. هر گونه تلاشی برای اثبات این که این قصه تماما واقعیت دارد، همانقدر ابلهانه است که تلاش کنیم داستان قربانی عیسی مسیح در انجیل را اثبات تاریخی کنیم. ارزش این اسطوره ها در این است که نشان میدهد که چطور قصه های خدایان با بازآفرینی شدن در دوران مدرن، به واقعیات جهان جهت میدهند. در این مورد، شما میتوانید معنی سیاسی جدید آلفا و امگا را درک کنید و با سرگردانی یوشع (عیسای سابق) در جهان برای یافتن بدترین انسان مقایسه نمایید. یهود هم یک قوم آواره و سرگردان بودند که بعد از هولوکاست، بلاخره در جایی ساکن شدند. این جایگاه یعنی اسرائیل کنونی، آلفا و امگای آنها بود. جایی که ادعا میشود در آن به وجود آمدند و بدان بازگشتند. این بازگشت بعد از یک قربانی آیینی پر سر و صدا برابر با بازگشت خدا در قالب عیسی به جایگاه معنویش بعد از قربانی شدن بود. حالا جایگاه خدا برابر با اورشلیم و اورشلیم جانشین مریخ قلمرو خدای جنگ بود. از این پس، هر کس یا گروهی که مقدس باشد در قلمرو خدای جنگ قرار میگیرد و شرطش این است که او انسان نباشد و بنابراین هرگز شکست نخورد. به همین دلیل هم هست که وانمود میشود اسرائیل هیچ وقت شکست نخورده است و همین وانمودسازی را تمام حکومت های جهان و تحت حمایت همین ایدئولوژی برای خود بازآفرینی کرده اند. علیرغم جهانگیری این ایدئولوژی، باز هم اویی که همه سر جنگسالاری استثنائیش، سر موساد و تکنیک های جاسوسی و نفوذ اطلاعاتی فوق العاده اش قسم میخورند فقط اسرائیل است و حتی وقتی نقشه هایش برای سوریه ی جولانی شکست میخورند و زحماتش برای باقی نگه داشتن آشوب های پ.ک. با دستگیری شهردار استانبول، نقش بر آب میشوند، همه ترجیح میدهند صحنه های شلیک سربازان اسرائیلی به صف غذای مردم گرسنه در رفح یا ویدئوهایی که سربازان اسرائیلی و مردم تندرو یهودی جداگانه درباره ی غذا درست کردن خود در مرز نواحی در حصر غزه برای آزار دادن مردم گرسنه ی آنجا از خود گرفته اند را برای هنوز نیرومند نشان دادن یهود و اسرائیل برجسته کنند. چون اسرائیل دقیقا روح همان یوشعی است که پذیرفته بدترین آدم دنیا است و این پذیرش را در یک دین به نام یهودیت پخش کرده است. به محض این که یسوع پذیرفت بدترین آدم دنیا است دیگر در این که بدترین کارها را بکند با خودش تعارف ندارد و ازاینجا عیسای قربانی تبدیل به یوشع قصاب میشود همانطورکه یهود قربانی هولوکاست تبدیل به رقم زننده ی بدترین هولوکاست ها در سرزمین مقدس یوشع میشود و در هر دو مورد، هدف، کسب اطمینان لازم از تبدیل نقطه ای از زمین به قلمرو خدای خونخوار جنگ است بلکه یهودیان و مسیحیان و مسلمانان فراوانی که به درگاه خدای اورشلیم نماز میبرند باعث تقویت این خدا در مقام خدای جنگ و موفق کردن هرچه بیشتر آن جنگسالاران و اسلحه فروشانی که این خدا را بدون نقاب میپرستند شوند.
این چنین چرخشی برای خدا مسبوق به سابقه و ریشه دار در مسیحیت است. فورلانگ مینویسد خدای یهودی-مسیحی به شیر متشبه است و همزمان شیطان این مذهب هم به شیر تشبیه میشود. شیر جانوری اشرافی، پرافتخار و خونخوار و درواقع یکی از متناقض ترین جانوران است و تمام این صفات گوناگون را در درجه ی اول به مظهر همیشگیش خورشید داده که با خورشید به مسیح و یهوه اش انتقال داده شده اند. "فریس" به معنی شیر، هم با عناوین پرز و فریسی در یهودیت و هم با نام زبان پارس یا فارس برابر و این دو مقوله همریشه اند. [دقت کنید که لغت "بارز" به معنی ممتاز و بنابراین برات و پرات هم از همین ریشه هستند.] در اساطیر یونانی، پارس ها قومی هستند که از پرسئوس قهرمان ریشه گرفته اند. از زمان سر ویلیام دروموند، پارس ها معمولا با منطقه ی خوزستان ایران مرتبط میشدند که فورلانگ نامش را برگرفته از قوم کوثا میداند همانطورکه خود نامجای ایران را نیز با "ایر" در ایرپولیس تطابق میدهد. هلنی ها (یونانی ها) پرسئوس را «پدر» خطاب میکردند چون زادگاه او را آرگوس محل قدیمی ترین تمدن هلاس میدانستند. با این حال، هرودت، پرسئوس را آشوری و دیودوروس سیکولوس او را مصری شمرده اند. در تاریخ موندانه آمده که پرسئوس در بابل به دامادی استریا دختر بلوس درآمد و از این ازدواج، جونو (هرا) به دنیا آمد که دراینجا با هکاته الهه ی ماه تطبیق شده است. نسخه ی مصری پرسئوس، ستاره شناسی بود که در دهانه ی هرکول در رود نیل، به مشاهده ی دقیق ستارگان میپرداخت. این پرسئوس مانند مسیح بعد از مرگ از نو زنده شد و در این هنگام، در میان یک آبشار طلایی هویدا گردید. فورلانگ معتقد است این مرگ و رستاخیز در میان آب ها در نسخه ی یونانی قصه هم مستتر است که در آن، پرسئوس در نوزادی به همراه مادرش دانائه در قایقی در دریا رها میشود تا بمیرد ولی زنده می ماند درحالیکه طلایی بودن آبشار مصری، اشاره به خورشیدی بودن پرسئوس دارد. در نسخه ی یونانی علت تلاش برای کشتن او متولد شدنش از دانائه دختر اکریسیوس است که زئوس در قالب یک باران طلایی او را باردار کرده است. نام دانائه مونث کلمه ی "دان" است که برای یکی از قبایل پرفعالیت اساطیر یونانی به کار میرود و به معنی ارباب و درواقع تلفظ دیگر آدون از عناوین یهوه است که نام آدونیس هم از همان می آید. آدونیس در پاییز میمیرد و به صورت آدار یا آدوروس درمی آید و که تلفظ دیگر آدون است و به نظر فورلانگ، دیگر قوم معروف اساطیر یونان یعنی دوری ها هم ازاینجا درمی آیند و مانند پاییز، دوران شکوه قبلی یونان در عصر اساطیری را پایان میدهند. عصر تاریخی و واقعی یونان از این لحظه تعیین میشود چون نابودی همان آفرینش است. مرگ پرستی و نابودی پرستی کوثایی هم از اینجا می آید. اصطلاح کوثی به صورت حوثی، حاتی، آتی و بلاخره با اضافه کردن پسوند قوم ساز "پی/بی" به صورت اتیوپی درمی آید و در نسخه ی یونانی قصه ی پرسئوس، میبینیم که پرسئوس داماد شاه اتیوپی و جانشین او میشود. اشراف کوثا خود را "بعلیم" یعنی خدایان میخواندند و در این امر، تقلیدگر یهودیان بودند که اشراف خود را "الیت" یعنی همچون ال یا خدا میشمردند. در یک تصویر انسان گون از ال، این اشراف، یادآور نامیده شدن میترا خدای خورشید به "الیس" یا همان الی یا علی میباشند. در فنیقیه میترا از یک سو نامبردار به "کامل" یعنی بی عیب و نقص بود، ولی همزمان همین کامل، به صورت «کادمل» یعنی خادم خدا تلفظ میشد که فرم دوم میترا را تعیین میکرد که با هرمس یا مرکوریوس پیامبر زئوس تطبیق میگردید. شاه زمینی نیز هم خادم خدا بود و هم تجسم انسانی او. به همین ترتیب، مسیح هم پیامبر خدا بود و هم خود او. ترتولیان، از یک شستشوی آیینی در بازی های آپولویی و الئوسی صحبت میکند که در فرقه ی میترا هم هست. این شستشوی آیینی میتواند با غسل تعمید مسیحی مرتبط باشد. این غسل تعمید برای مسیحیت مفهوم از نو زاده شدن را دارد که با مرگ و رستاخیز پرسئوس در میان آب ها مرتبط است و خورشیدی بودن خدای مربوطه، مضمون طلایی شدن آب را روشن میکند. برای خورشید، این مرگ و رستاخیز، فرو شدنش در جهنم در جهان زیرین در غروب و تولد دوباره اش از افق زمین در صبح فردا است که با جنگ مسیح با شیاطین جهنم طی مرگ موقتش موافقت دارد.:
Ibid: p471-3
دیدیه لاکاپله اشاره میکند که در تلمود بابلی، از دو مسیح یهودی به نام های ایتامار و الیعازر سخن رفته است که به طرز عجیبی همنام دو جد کاهنان یهودی بنا بر کیش توراتند. انگار که دو مسیح به دو شعبه ی کهانت در یهودیت معنی بخشیده و بعد در یک نسبسازی جعلی بازآفرینی شده باشند. به نظر لاکاپله هیچ یک از آنها اصالتا انسان نبودند. الیعازر از ترکیب نام های ال/الی و آسار به دست می آید و معنیش خدا آسار میشود که این آسار قاعدتا ازیریس کهن الگوی شاهان مصر و دارای وجوه شباهات بسیار با عیسی مسیح است. او مجسم به گاو است و بنابراین از نظر لاکاپله نسخه ی مقابل الیعازر یعنی ایتامار، همان میترا است که معمولا در حال قربانی کردن گاو تصویر میشده است. اگر مسیحایی بودن ازیریس در انجیل و تلمود به دو راه متفاوت رفته باشد، با توجه به این که هر دو رشته تورات را قبول دارند، باید نتیجه حاصل کرد که در بدو امر، نوشته شدن تلمود با فرض پیدایشش در سه قرن بعد از میلاد مسیح، نقطه ی اصلی جدایی یهودیت از مسیحیت شمرده میشده است. منتها مانع اصلی بر سر این نتیجه گیری وجود اقلیتی به نام قرائیان است که با انکار تلمود، مانع از پذیرش آن از سوی تمام یهود شده اند. این جمعیت به عنان بن داود نسبت داده میشوند که در قرن هشتم میلادی در بابل، مقابل ادعای «تورات شفاهی» بودن تلمود قرار گرفت و نزدیک بود به جرم ارتداد اعدام شود اما با حملات مستقیم به رش گلوتا (اشرافیت داودی) و خاخام ها در چشم بسیاری از یهودیان قهرمان شد و برای حفظ افکار عمومی، او را به جای اعدام، به اورشلیم تبعید کردند. او آغاز فرقه ای به نام عنانی ها شد که ریشه ی قرائیان بعدی شمرده میشوند. در منابع یهودی آمده که بعضی از خاخام های بزرگ قرون وسطایی مانند یهودا ها لوی، ابراهیم بن عزرا، ابراهیم بن داود، و موسی بن میمون، قرائی ها را اعقاب صادوقی ها میشمردند. با این حال، پیروان یهودا ها داسی این ادعا را زیر سوال میبرند با این استدلال که درحالیکه هم یهودیان خاخامی و هم قرائی ها به رستاخیز مردگان و آمدن مسیح اعتقاد داشتند، صادوقیان رستاخیز مردگان را قبول نداشتند. در کتاب «یهودیان باستان» منسوب به جوزفوس فلاویوس، یک آنانوس (عنان) که کاهن اعظم و از فرقه ی صادوقی بود، مسئول قتل یعقوب عادل، برادر عیسی در اورشلیم است. در نسخه ی اوریجن، خود یعقوب، کاهن اعظم معبد اورشلیم است. او پس از سقوط از پشت بام، توسط جمعیت ناراضی تا حد مرگ کتک میخورد. مقصرین جناح دیگری به نام «جلیلی» ها شمرده شده اند. کلمنت اسکندریه نیز بر همین ادعا است. جوزفوس که خود را فریسی معرفی میکند، با یعقوب احساس نزدیکی میکند و مینویسد اورشلیم به سزای قتل یعقوب، ویران خواهد شد. امروزه زمان مرگ یعقوب، سال 62 میلادی، و زمان تخریب معبد اورشلیم توسط تیتوس رومی، کمی بعد از آن در سال 70 میلادی تعیین میشود. در «علیه آپیون» فلاویوس جوزفوس مینویسد که در زمان او در معبد اورشلیم، به سزار قربانی تقدیم میشد و فریسیان که رهبران معبد و حمایت شده از سوی روم بودند، فرقه ی سزار را سازماندهی میکردند. جالب اینجاست که نه یهودیان بلکه مسیحیان هستند که در این صحنه مقابل فریسی ها قرار میگیرند. در نامه ی پلینی کهتر به تراژان آمده است که مسیحیان به دلیل امتناع از پرستش امپراطور یعنی سزار، مورد آزار و اذیت قرار میگیرند. اگر گسترش تلمود کار اشرافیت داودی و مکتب فریسی آنها بوده باشد، پس دراینجا این، مسیحیان هستند که به جای قرائیان اولیه مقابل رش گلوتا و خاخام ها قرار میگیرند. منتها در این برهه مسیحیان نه مسیحی بلکه مدعی یهودی بودنند. در کتاب مسیحی مکاشفه ی یوحنا، نویسنده خود را یهودی میخواند و یهودی بودن کاهنان بابل یعنی پیروان رش گلوتا را رد میکند. این دقیقا همان واکنش صدوقیان به رش گلوتا و کاهنانشان بوده است. بنابراین ممکن است قرائیان و صادوقیان و مسیحیان همه در ابتدا یک جریان بوده باشند که بعدا و در نتیجه ی سرکوب و تحریف توسط جریان غالب، با محتواهای متفاوتی معرفی شده اند. بعضی از ادعاها ممکن است از فرافکنی جزء به کل پدید آمده باشند. مثلا در مورد ادعای انکار رستاخیز مردگان از سوی صادوقیان، احتمالا انکار رستاخیز جسمانی مسیح پس از مقتول شدن بوده که از سوی فریسیان به صورت انکار معاد معرفی شده است. اتفاقا این اتهام دقیقا برای نوسازی یهود به ادعای بازگشت به نوعی اصل جدی گرفته شد. چون یهودیان معاصر، از سال 1770 هر عنصری که مربوط به جاودانگی و زندگی پس از مرگ بود از مکتب خود زدودند و در بدو امر، کار خود را با پیش کشیدن بعضی ادعاهای قدیمی توجیه میکردند. این جا هم جلودار قوم، فریسیان بودند نه صادوقی های منقرض شده. میتوان گفت رمز موفقیت فریسی ها خدمتگزاریشان به حکومت بوده و بنابراین باید آغاز آنها را همان سزارپرستی رومی دانست. از طرفی حمله ی روم به اورشلیم نسخه ی دیگر حمله ی بابل به اورشلیم است که امروزه به 600سال قبل از آن تاریخ نسبت داده میشود. در این حمله رش گلوتا به بابل تبعید نشدند بلکه به میل خود به آنجا رفتند و برای همین هم با پایان تبعید برنگشتند و میبینید که در قرن هشتم میلادی هنوز آنجایند و دارند عنان بن داود را محاکمه میکنند. فریسی ها با همین دست بالا قرائی گری را هم تحریف کردند و به زودی بین دو اصطلاح قرائی و عنانی تفاوت پیش آمد و قرائی ها حملات تندی به عنان بن داود و عنانی ها نمودند. این، به معنی پیدایش شمایل جدیدی از قرائی ها است و اگر دنبال فرم قبلی قرائیان هستیم باید مثل صادوقی ها و مسیحی ها آن را در مرز گسترش تاریخ و اعتقادات یهودیت به میان نایهودیان جستجو کنیم. قرائی های کریمه که خود را یهودی نمیدانستند و در زمان گسترش به لیتوانی کاملا ترک زبان بودند در این مرز قرار دارند. آغاز آنها را به قرن چهاردهم نسبت میدهند و اگر آنها را قرائی های اصلی بشماریم، باید تاریخ قرائیان حداقل قبل از این قرن را کلا افسانه های تمثیلی بدانیم. این قرائی ها در مسیر لشکرکشی های تاتارهای نوحی و عثمانی ها و قزاق ها قرار داشتند و میتوان گفت تا حدودی گره گاه اعتقادات مشترک هر سه ملت هم میباشند. بنابراین باید به نقش احتمالی آنها در پیدایش اسلام شرعی در دوران عثمانی توجه کرد. قرائی ها شباهت های زیادی به شرع اسلامی نشان میدهند. هم در بین قرائی ها و هم در بین مسلمان ها نوشیدن مشروب الکلی ممنوع است. قرائی ها تمام روش های بدعت آمیز در تعیین آغاز ماه یهودی را رد کردند و فقط مشاهده ی هلال ماه نو قمری را اصل دانستند که اسلام هم به همین راه رفت. قرائی ها نماز خواندن ایستاده را کافی ندانستند و سجده را هم به نماز اضافه کردند و این امر سجده کردن در اسلام هم جدی گرفته شد. قرائی ها مقرر کردند که برای ورود به معبد باید کفش ها را از پا درآورد و این رسم را به موسی نسبت دادند و این هم در اسلام موقع ورود به مسجد تکرار شد. عنانی ها سه بار در روز نماز میخواندند و این رسم را به دانیال نبی نسبت میدادند. با این که مسلمانان امروزه پنج بار در روز نماز میخوانند ولی در بعضی فرقه های آنها معمول است که با دوتا یکی کردن نمازها عملا سه بار در روز نماز بخوانند. رد شعبه ی عنانی قرائی ها در این برهه ی ارتباطی هنوز به جا هست و یکی از اتهامات وارده به آنها سفسطه گویی از طریق تمثیلی کردن بیش از حد همه ی روایات است. این خصلت آنها نیز یکی از خصال معروف اسلام حنفی بوده و شباهت حنفیان و قرائیان در این موضوع به هم اینقدر زیاد بوده که دشمنان قرائی ها آنها را در این مورد، تحت تاثیر حنفی ها دانسته اند تا جایی که حتی نوشته اند عنان بن داود در زندان با ابوحنیفه بنیانگذار مذهب حنفی در یک سلول بوده و سفسطه گری را از او آموخته است. با این حال، درست تر آن است که تمثیل گرایی در هر دو مکتب قرائی و اسلام را به مرز مشترک آنها با فرقه ی قمران برگردانیم. به نظر میرسد زدودن بقایای قمران از مکتب، نشانه ی قدرت قرائی ها در اسلام باشد چون در اسلام هنوز بقایایی از توجه نشان دادن به رسوم قمرانی هست. مثلا برعکس تقویم قمری یهود، قمران با تقویم شمسی کار میکرد و یک سال 364 روزه داشت. احتمالا این دستور قرآن که ماه سیزدهم حذف شود ( اعراب برای تطبیق ماه های شمسی و قمری، هر سه سال یک ماه سیزدهم به تقویم اضافه میکردند تا آغاز سال قمری به جایگاه شمسی خود برگردد) منوط به جانشینی تقویم قمری با تقویم شمسی قمران بود ولی غلبه ی تقویم قمری قرائی باعث شد این دستور به این سمت حرکت کند که تقویم قمری مطلقا 12ماهه رایج شود و به مرور نظم ماه ها به کل به هم بخورد و سال قمری اسلامی دیگر هیچ نسبتی با سال شمسی نداشته باشد. علیرغم تمام این شباهت ها مسیح هم در اسلام مقام والایی دارد بی این که آن مسیح خداگون مسیحیت اروپایی باشد و این هم باید یادگار دورانی باشد که قرائی ها هنوز منکر عیسی مسیح نبودند. احتمالا نفوذ یهودیان فریسی و مسیحیت فریسی تبار اروپایی در عثمانی، باعث جدا شدن اسلام از قرائیان شد و دقیقا به خاطر افزایش قدرت فریسیان در عثمانی، قرائی ها تدریجا از عثمانی محو شدند اما بقایایشان به ایران گریختند و درآنجا و در قرن 18 نوشته های یک پیشوای تقلبی به نام "بنیامین نهاوندی" (منسوب به قرن نهم میلادی) را کشف و الگو کردند. این بنیامین نهاوندی تفسیر تمثیلی مکتب اسکندریه را که تحت تاثیر حصائیان بود به کار گرفته بود و البته تمثیل گرایی مکتب مزبور، ریشه ی تمثیل گرایی کابالا و به دنبالش مکتب مسیحی یسوعی هم هست و همینجا میتوانید متوجه شوید که قرائیان در ایران، در حال استحاله به سمت غربگرایی بودند اگرچه در این غربگرایی، رنگ اسلام را به خود زده و در شکل دهی به تشیع نقش آفرینی میکردند. درست در همان دوران در مصر، مطالبی علیه عنان بن داود منتشر میشد که ادعا بر این بود از سه کتاب مفقود شده ی ربی ای به نام "سعدیا بن یوسف گائون" منسوب به قرن دهم میلادی بیرون آمده اند. احتمالا هدف این انتشارات، تخریب قرائی های در حال استحاله ی ایران بود. به موازات این جریانات و به دنبال فتح لیتوانی توسط روسیه قرائی های نایهودی آنجا به عنوان یک اقلیت در روسیه به رسمیت شناخته شده بودند. در دهه ی 1910 یک سکولاریست به نام سزاپسال که با مسائل شرعی ناآشنا بود در آمنا به سمت رئیس جامعه ی قرایی روسیه منصوب شد و در سال 1936 مسئولیت قرایی های لهستان و لیتوانی را به عهده گرفت. سزاپسال هنوز مدعی بود که عیسی و محمد پیامبران بزرگی بودند، حرفی که امروزه انحرافی از تاریخ «یهودی» قرائیون محسوب میشود.:
“Les Karaites”: D. Lacapelle: Theognosis: 23 May 2025
قرائی ها به عنوان نایهودیانی یهودی مآب از میان اقوام قلمرو سابق خزرها، ثمره ی فعالیت یهودیان در خزریه شمرده میشوند. یائیر داویدی مینویسد این یهودیان از ایران به شمال کوچیدند و به صورت آلان ها و قبایلی از اسکیت ها درآمدند. اصطلاح "دن گلای" یا قلمرو دان که یکی از نام های قدیم ایران بود همراه آنها به میان ایشغوزها که همان اسکیت ها باشند هم منتقل شد. این دان، قبیله ی دان است که بیش از دیگر قبایل اسرائیل میل به بتپرستی و آمیزش با بیگانه داشت. قبیله ی نفتالی (نا اوفتالی) هم همراه او جابجا میشد و در افغانستان در میان هون ها قدرتی یافت و ملت اوفتالیت یا هپتالی را پدید آورد که معروف به هون های سفید بودند و آنها نیز از اقوام تاثیرگذار بر اسکیت ها و بخصوص خزرهایند. اسکیت ها و مجموعه ی اقوام تابع آنها همان گوت های سرنگون کننده ی رومند. نام دان نیز در همین جابجایی در تمام اروپا پخش میشود از دانائان های یونانی گرفته تا توهاته دانان های فاتح ایرلند و البته سازندگان گوت دانمارک. میتواند قوم ساکسون به معنی فرزند سکاها را هم شامل آنها بدانید. آنها را مجموعا "بربر" میخوانند و احتمالا در ابتدا نه به خاطر این که وحشی بودند، بلکه چون ارتباط آنها با بربرهایی دیگر در شمال افریقا را یادآوری کنند. از قلمرو اخیر بود که اشرافیت یهود به اسپانیا پای نهاد و باعث نام گرفتن شبه جزیره ی آن به ایبری –تلفظ دیگر عبری- شد. قدرت های یهودی بعدا بیشتر در انگلستان متمرکز شدند جایی که عبرانیان باعث ایجاد فرهنگ های کلتی شده و شیر را که نماد فریسی ها و اشرافیت یهودا بود مظهر پادشاهی انگلستان کرده بودند. داویدی، اصطلاح فریسی را با نام پرز یا فارص پسر یهودا و جد عیسی مسیح تطبیق میکند و اصطلاحات فارس، پارس و پارت را همه از آن میشمرد و معتقد است این لغات همه با لغت عبری "پرش" به معنی جدا شده و متمایز مرتبطند. قرار بود دعوای قبیله ی یهودا با قبایل جدا شده از او در بریتانیا ادامه یابد. صحنه ی دعوا در اسکاتلند بود که رهبرانش اسکات ها بر اساس اسمشان به نسب اسکیت خود افتخار میکردند. آنها در مقابل نشان شیر انگلستان، نماد تک شاخ را برگزیدند که در ادبیات عبری، دشمن دائمی شیر است. لغت یونیکورن یا تکشاخ معادل لغت عبری رئم قرار گرفته که در ابتدا نام نوعی کرگدن یک شاخ بوده و بعد از انقراض آن بیشتر درباره ی گاو وحشی و بیسون مصطلح شده است. با این حال، پیشگویی بر آن بوده که در همین بریتانیا شیر و تک شاخ با هم رفیق شوند و اسرائیل جدید تشکیل شود همانطورکه اکنون هر دو حیوان در آرم بریتانیا قرار دارند. این از سخنان بلعم باعور دشمن یهود در سفر اعداد (22 : 24-23) مستفاد شده که تشبیهات شیر و رئم را درباره ی آینده ی اسرائیل با هم به کار میبرد: «خدا آنها را از مصر بیرون آورد گویی قدرت یک اسب شاخدار را دارد. مطمئنا هیچ افسونی علیه یعقوب نیست و هیچ فالگیری علیه اسرائیل نیست. طبق این زمان، درباره ی یعقوب و اسرائیل گفته خواهد شد که خدا چه کرده است. اینک، قوم مانند شیری بزرگ برخواهند خاست و مانند شیری جوان خود را برافراشته خواهند کرد. او تا زمانی که از شکار نخورد و خون کشتگان را ننوشد، نخواهد خوابید.» یعقوب ملقب به اسرائیل، پدر بنی اسرائیل است و در ادبیات انگلیسی بارها از زبان شاهان بریتانیا و رهبرانی چون کرامول، بریتانیا اسرائیل خوانده شده است. اصطلاح "یونیون جک" یعنی یعقوب متحد که انگلیسی ها درباره ی کشور خود به کارمیبردند توسط سرخپوستان ایالات شمالی امریکا به صورت یانکی درآمد و به معنی انگلیسی به کار رفت ولی اکنون یانکی به معنی امریکایی است و این امریکا به عنوان فرزند خلف بریتانیا است که راه اسرائیل را ادامه میدهد.:
“PROVING THE IDENTIFY OF THE LOST TRIBES OF ISRAEL”: YAIR DAVIDY: BRITAM.ORG
بروتوس که وادل او را پرات و پارتی میخواند هم از اسپانیا به البان آمد و درآنجا با فامیل های قوی ترش که به غول ها تشبیه شده اند درگیر شد. حالا میتوانیم بگوییم که قبیله ی پرات همان فریسی ها هستند که یهودیت را ایجاد و جانشین فنیقی سنتی کردند. اتحاد آنها با نیمه یهودیان یا نایهودی های یهودی شده اگر به اتحاد انگلستان و اسکاتلند تشبیه میشود، فقط بر اساس تمثیل محوری قبلی است. چون اینطورکه معلوم است بریتانیای فریسی ها به اندازه ی جلیل عیسی مسیح، به بزرگی سیاره ی زمین است.
































