ابن خلدون، جواد طباطبایی و محمد فاتح پور
نویسنده: پویا جفاکش
در اسفندماه 1399، بر روی پیشخوان دکه ی روزنامه فروشی مقابل پارک ملی لاهیجان، شماره ی جدید مجله ی سیاستنامه (شماره ی 16: نوروز 1400) را دیدم که یکی از عناوینش به من چشمک میزد: «دعوت به ضیافت ابن خلدون خوانی». با توجه به این که این مجله مروج عقاید سید جواد طباطبایی است، میدانستم که باید منظور، خواندن ابن خلدون از دریچه ی کتاب «ابن خلدون و علوم اجتماعی» دکتر طباطبایی باشد. این کتاب را در دهه ی 1380 به عنوان یک خواننده ی آماتور از کتابخانه گرفته و خوانده و از آن بهره ی زیادی برده بودم. تز دکتر طباطبایی در این کتاب این بود که علم عمران ابن خلدون در سرزمین های اسلامی دنباله ای نداشته چون شرایط و امکانات تبدیل آن به علوم اجتماعی وجود نداشته است. چون ابن خلدون دنباله ای در شرق نداشته، او را نمیتوان "پدر جامعه شناسی" خواند و این عنوان برازنده ی "اگوست کنت" اروپایی است که راهش توسط دیگر متفکران مغربزمین ادامه پیدا کرد. این توجه به شرایط و امکانات در پیدایش پدیده ها مرا به شدت به خود جذب کرد. البته من دید به شدت اروپایی ستا و غربگرای دکتر طباطبایی را نپسندیدم ولی این آمادگی را از آن گرفتم که بفهمم بعدا چطور با کتاب "مقدمه" ی ابن خلدون مواجه شوم. ابن خلدون از محرک های مستقیم من در نوشتن سه مشق شب اولم یعنی رساله های "برج بابل (نقدی بر هویت تاریخی ایرانیان)"، "سعدی پشت دسکتاب" و "در رودخانه ی تمدن" (رساله های دوم و سوم روی اینترنت موجودند) بود که در اولی و دومی، تاثیر کتاب "ابن خلدون و علوم اجتماعی" قابل پیگیری است ولی نه کاملا به شکلی که دکتر طباطبایی مدنظر دارد؛ بومی گرایی آن را دنبال میکنند ولی در جهتی مخالف آنچه دکتر طباطبایی از مداقه ی خود در آن نتیجه گرفته است. از زمان نوشته شدن برج بابل تاکنون، ادامه ی این مسیر به تجدیدنظرهای من در بعضی آرای اولیه ام انجامیده ولی مدام به اهمیت ابن خلدون در نزد من افزوده است. من از زمانی که احساس کردم باید حرفم را به هر شکلی بزنم، به نوعی تاریخنویسی و تفسیر فرهنگ بومی بر اساس اسلوب تعیین شده توسط دستگاه های شرقشناسی غربی مظنون بوده و هرچه عمال این دستگاه در طول زمان بیشتر منتقدان خود را به نام "تئوری توطئه" تمسخر و تحقیر کرده اند، من هم بیشتر به آنها ظنین شده ام (آخر، همیشه ردپای پوستین پوش هایی که پوست روباه را به پوست شیر ترجیح میدهند در این اتهامات قابل رویت است) تا جایی که امروز دیگر به اصالت منابع کلاسیک اسلامی که همه شان توسط شرقشناسان و وابستگان بومیشان به ما شناسانده شده اند، اعتقادی ندارم و بیش از اصالتشان روی محتویاتشان متمرکزم. دقیقا همین مسئله است که ابن خلدون را برای من مهم میکند. چون میدانم که ابن خلدون اگرچه در کشور ما گمنام مانده، ولی به هرحال به واسطه ی تاثیر گذاریش بر اروپایی ها، به صورت غیرمستقیم بر کل شرق تاثیر قطعی گذاشته است.
مقدمه ی ابن خلدون تنها با انتشار کلکسیون پلیاده در فرانسه در ابتدای قرن 19 میلادی، در دسترس عموم قرار گرفته است:
“ibn khaldun: the Mediterranean in the 19th century: rise and fall of empires”: manuel Chavez Gonzales: real alcazar of Seville: 2006: p353
پروفسور "استفن فردریک دیل" از دپارتمان تاریخ دانشگاه ایالتی اوهایو معتقد است که "علم عمران" ابن خلدون در قرن هجدهم در اروپا مطرح بوده و سپس بر امیل دورکهایم تاثیر نهاده و به تاثیرگذاری خود در دنباله ی قرون 19 و 20 همچنان ادامه داده است:
“ibn khaldun: the last greek and the first annaliste historian”: Stephen Frederic dale: middle east study journal (Cambridge university press): vol38: no3: aug,2006
"گامارا" لیبرال های اروپایی قرون 19 و 20 را درگیر ابن خلدون توصیف میکند و در مقاله ای تاثیرپذیری "رافائل آلتامیرا" (1951-1866) و جوزف اشپنگلر (1991-1902) را از ابن خلدون بررسی میکند:
“ibn khaldun (1332-1406): precursor of international discourse”: Yolanda gamara: leiden journal of international law: v28: issue3: September 2015
من هم در مطالعه ی متون اروپایی، در جاهایی که آنها ابن خلدون را مورد دقت ویژه قرار داده اند، حساسیت بیشتری از خود نشان داده ام ازجمله در توجه "وندر استین" به فراز ابن خلدون درباره ی تبارسازی ها و تاریختراشی ها که اشاره میکند قبایل لخم، جدم و طی، چندین شجره نامه و تسلسل وقایع نگاری متفاوت را در تنظیم سیره و تبار خود با هم ترکیب کرده اند:
“neareastern tribal societies during the nintinth century”: Eveline van der stean: routledge: 2013: p74
به این دلایلی که گفته شد، تعجبی ندارد که من هر بار که به روزنامه فروشی سر میزدم، به نوعی به خرید این مجله ی 50هزار تومانی تحریک میشدم تا این که بلاخره بعد از گذشت حدود سه ماه، به این وسوسه لبیک گفتم و در آخرین روزهای اردیبهشت ماه، یک نسخه از این مجله را که در این مدت تغییر محسوسی در تعداد نسخه هایش در دکه ندیده بودم، خریدم. مطالعه ی مجله درابتدا ناامیدکننده بود: لحن طباطبایی و همفکرانش در مقالات مجله نسبت به مارکسیست ها و منتقدان نظریه ی ایرانشهری و حتی مردگان نفرین شده ای چون علی شریعتی و جلال آل احمد، از همیشه تندتر شده بود و چونان انرژی منفی ای در مجله پراکنده بودند که احساس کردم باید از بیشترمقالات سرسری رد شوم. اما این موضوع خود یک توفیق اجباری بود بدین معنی که باعث شد تا مقالاتی که زبان سالم و منطقی ای دارند را با دقت بیشتری بخوانم ازجمله مقاله ای با عنوان «نظریه ی فلسفی شکست» از آقای محمد فاتح پور که اتفاقا دقیقا در متن پرونده ی ابن خلدون خوانی قرار داشت. عکس نویسنده او را آنقدر جوان نشان میداد که اگر از مقالات دیگر ناامید نشده بودم، شاید مقاله ی محجوبانه ی او را با دقت نمیخواندم. ولی خدا لطف کرد و نگذاشت اینطور شود. مقاله ی محمد، مقاله ی کوتاهی است و در میان آسمان-ریسمان بافتن های فراوان کتاب "ابن خلدون و علوم اجتماعی" (آسمان-ریسمان بافتن تنها وجه مشترک اکثر نویسندگان ایرانی –منجمله چیزنویس هایی مثل خود من- است) تمرکز خود را روی مولفه ی خاصی از کتاب گذاشته که دقیقا مرتبط با حملات جامعه شناسانی مثل دکتر یوسف باذری به آقای طباطبایی است. به عنوان یک آدم غیرمتخصص ابایی ندارم از این که اعتراف کنم با توجه به این که خیلی سال بوده کتاب "ابن خلدون و علوم اجتماعی" را دوباره ندیده بودم، شاید اگر مجله ای به این سیاهی را با مقاله ای به این خوشزبانی و متمرکزی از نظر نمیگذراندم، ذهن خودم را درگیر اهمیت این مولفه نمیکردم؛ مولفه ای که در این عبارت از مقاله ی محمد قابل خلاصه شدن است:
«او [یعنی طباطبایی] روش خود را فلسفی و نه تاریخی و جامعه شناسی معرفی کرده و به درستی اشاره میکند جامعه شناسی و علوم اجتماعی از لوازم تجدد است و در شرایط تصلب سنت که نسبت با سنت مشخص نیست و تجدیدنظری در آن امکان ندارد، کاربرد روش جامعه شناسی نه تنها گره گشا نخواهد بود، بلکه مشکل آفرین است. در نظر او از آمیختن سنت در همان وضع تصلب، و علوم اجتماعی جدید، ترکیبی نامانوس و نامیمون شکل میگیرد که او نامش را ایدئولوژی های جامعه شناسانه میگذارد؛ نامی که گویا اول بار در سال 65 در مقاله ای درباره ی "قرائت های مقدمه ی ابن خلدون" در ادبیات طباطبایی ظاهر میشود. همانطور که گفتیم، اندیشه ی تجدد راهی به سوی سنت و خروج از تصلب آن است و در این میان نویسندگان و متفکران معاصری که برابر امکان نسخ سنت در پی رجوع به سنت بوده اند، مانند شریعتی و آل احمد و شایگان، از تیغ تند نقد طباطبایی در امان نیستند و نقطه ی پرگار همه ی این معاصران به قول احمد فردید، غربزدگی مضاعف آنان و جهل به اندیشه ی جدید غربی و سنت خویش است.» (ص 115 مجله)
علت این که این همه سال به این موضوع بی توجه بوده ام، شاید بیش از هر چیز این بوده که از ستایشی که دکتر طباطبایی در کتاب "ابن خلدون و علوم اجتماعی" از ماکیاولی به عمل آورده بود، شوکه شده بودم بخصوص از این مطلب که طباطبایی، همزمانی نسبت داده شده به ابن خلدون و ماکیاولی را دستمایه کرده بود تا ابن خلدون را سخنگوی زوال تمدن اسلامی و ماکیاولی را سخنگوی عروج تمدن اروپایی بخواند. از سال 1382 که برای اولین بار اسم و تصویر ماکیاولی را در مجله ی دانستنیها دیدم، همواره او در هاله ای از بدگمانی و ذیل جمله ی معروفش "هدف وسیله را توجیه میکند" قرار داشت اما بیش از هر چیز، به سال 1383 با خواندن متنی از شهید مطهری –فکر میکنم در کتاب "سیری در سیره ی نبوی"- بود که از ماکیاولی ترسیدم آنجا که مطهری در آستانه ی انقلاب اسلامی، با ذکر جمله ی "هدف وسیله را توجیه میکند" از نفوذ این فکر از فلسفه ی غرب به میان روحانیون شیعی ابراز نگرانی کرده بود. آیا اعاده ی حیثیت از ماکیاولی توسط دکتر طباطبایی بی ارتباط با بی مهری او به جامعه شناسی و علوم انسانی غربی نیست ؟ علوم انسانی غربی، عقل محور، قانون محور و استدلال محور است و ماکیاولیسم سیاسی، فرصت طلبانه و غریزه محور حتی اگر خود علم هم به وسیله ای برای توجیه هدف متعالش غریزه تبدیل شود. اما توجه به ماکیاولی به ضرر جامعه شناسی چه سودی برای دکتر طباطبایی دارد؟
در زمان مواجهه ام با "ابن خلدون و علوم اجتماعی" بیش از آن خود را مدیون دکتر طباطبایی میدانستم که بخواهم درباره ای او فکر بد کنم. برای همین از از این بحث بسیار اساسی او در کتاب سرسری گذشتم و ترجیح دادم به آن اندیشه نکنم. این خودسانسوری در دهه ی هشتاد و پس از آن معنی پیدا میکند که دکتر طباطبایی کتابی به نام «مفهوم ولایت مطلقه» مینویسد که در آن، تز ولایت فقیه، یک تز ایرانی و ولی فقیه یک نمونه ی تمام قد از شاه فرهمند و ایزدی فارسی یعنی کهن الگوی کورش و دیگر هخامنشیان و ساسانیان و شاهان و خلفای اسلامی –که به قول نویسنده همه شان متاثر از نظریه ی ایرانشهرند- توصیف شده است. شاه کشورگشا و خودنمای فارسی، دین و شریعت را وسیله ی سلطه ی خود بر مردم کرده درحالیکه خودش به شریعت پایبند نیست. مابه ازای اسلامیش هم داوود و سلیمان پادشاهان شوکتمند یهودی هستند که رش گلوتا یا اشرافیت زرسالار جامعه ی فریسیان، خود را از نسل آنها میخواندند (تمام خیالپردازی ها درباره ی فارسیان باستان را فراموش کنید و فقط به عقاید فریسی پشت آنها بیندیشید). یکی از مشکلات دکتر طباطبایی با آل احمد و بخصوص شریعتی هم بر سر همین است؛ دقیقتر بگویم، بر سر مقابل هم قرار دادن تشیع علوی و تشیع صفوی. چون به عقیده ی طباطبایی، ایران را فقط یک تشیع صفوی قدرقدرت میتواند اداره کند به رهبری شاهی از نوع شاه عباس کبیر شرابخواره ی خوناشام اسلامپناه که با یک حرمسرا از زنان بی حجاب به شکار برود و فردایش به نام دین آدم میکشد و کشورگشایی میکند. در سال 1380 که دکتر طباطبایی این کتاب را منتشر کرد، جمهوری اسلامی دقیقا در حال تبدیل شدن به چنین سیرکی بود و هرکسی به پشتوانه ی مهر تایید رهبر بر خود، حق خود میدانست که مثل یک شاه عباس کبیر یا حسن صباح زندگی کند. ولی این باعث نشده بود که اصولگراها که طباطبایی را جانشین عبدالکریم سروش در مقام شارح فلسفی کارگزاران و اصلاحطلبان میدیدند، به طباطبایی اعتماد کنند چون علاقه ی طباطبایی به ماکیاولی را میدانستند و گمانه زنی میکردند که این وسیله، برای توجیه چه هدفی به کار گرفته میشود. با این حال، همان توجیه کاخ نشینی (به مدل معاویه) علیه کوخ نشینی (که سمبلش ابوذر شریعتی بود) آنقدر مفید بود که حساسیت ها روی طباطبایی هنوز بالا نباشد. به یاد دارم که در اواسط دهه ی هشتاد نظریه های دیگری مانند این هم در مجلات اصلاح طلب دیده میشدند که الگوی بیشترشان هم چین کمونیست بود که از مائو (رهبر انقلاب چین) یک بت ساخته بود و متداوما به مسیر مائو پشت میکرد. در آن زمان هنوز مشخص نشده بود که کمونیسم چینی و اسلام شیعی ایرانشهری چقدر در این زمینه با هم تفاوت دارند. کیف ایرانی ها کوک بود که امریکا «لطف کرده» (!) صدام را در عراق سرنگون کرده و عراق را به جمهوری اسلامی بخشیده تا از راه آن بتواند در حق سوریه و حزب الله لبنان و حماس «کار خیر» کند و چقدر این امریکا خوب است که اجازه میدهد «هلال شیعی» به عنوان جایگزین «امپراطوری پارس» شکل بگیرد. احمدینژاد آنقدر قضیه را جدی گرفت که به جرج بوش یک نامه ی "فدایت شوم" نوشت و نامه اش هم در تریبون های رسمی جمهوری اسلامی در بوق و کرنا شد و همه مات و متحیر ماندند که چرا بوش حتی جواب نامه را نداد. بلاخره هم بعد از این که احمدینژاد یک شال بسیجی را دور گردن یک سرباز قلابی هخامنشی که جلویش سر خم کرده بود، انداخت، روزنامه ی "دنیای اقتصاد" عکس این لحظه را سوژه کرد و ذیلش درشت نوشت: «کورش بسیجی شد» و قصه را تمام کرد. آیا این اثبات ممکن بودن اتحاد غربگرایی، ایرانشهر و تشیع بنا به نظر طباطبایی نبود؟
طباطبایی دراینباره ادعایی نداشت. درواقع تا مدتی بعد او در جای راحتش مشغول بررسی این دیالکتیک جذاب هگلی بود که حالا که پاسخ تز "هلال شیعی"، آنتی تز تحریم گسترده ی ایران، ظهور داعش و جنگ خانمانسوز در خاورمیانه شده، سنتز این تزها چه خواهد شد؟ اما وقتی یکی از نتایج این سنتز، حمله ی همه جانبه در داخل علیه نظریه ی ایرانشهر او از آب درآمد، به شدت خشمگین شد و به همراه اعوان و انصارش درگیر یک دیالکتیک بدآوای خشن با طرف های درگیر خود در دنیای «سرمایه زده» ی روشنفکری ایرانی شد که فقط کری و کوری شهروندان ایرانی، مانع از شنیده و دیده شدن این دعوا در کوچه های فیلمفارسی جامعه ی ایرانی شد (همه چیز به کوران و کران اصابت میکند و آنها نمیفهمند و اصلا برایشان مهم هم نیست بفهمند از چه کسی یا چه چیزی ضربه خورده اند).
این دیالکتیک بدآوا، کمدی سیاهی در متن یک دیالکتیک روانی تراژیک گسترده تر در دنیای آشوبناک اسلامی بود درحالیکه در نگاه من به نظر نمیرسید نقش نظریه ی ایرانشهر طباطبایی و اسلاف ایرانی و خارجیش در این آشوب، ربطی به کتاب "ابن خلدون و علوم اجتماعی" داشته باشد که در دهه ی هفتاد یعنی قبل از کتاب "مفهوم ولایت مطلقه" نوشته شده بود. اما همانطور که انتقادات از ایرانشهر بالا میگرفتند، حسن قاضی مرادی هم یادداشتی در مهرنیوز منتشر کرد و در آن از بابت عباراتی مشابه از طباطبایی در کتاب های سه گانه ی «تاملی درباره ی ایران» در دهه ی هفتاد ابراز نگرانی کرد؛ عباراتی مانند این که «برابر اصول ایرانشهری، شخص شاه، خدا بر روی زمین» بوده یا «پادشاه به لحاظ این که دارای فره ی ایزدی است، خود عین شریعت است» یا «شاه آرمانی... در اندیشه ی ایرانشهری مظهر و مظهر صفات لطف و قهر خداوندی است» یا «توأمان بودن دیانت و سیاست... یکی از اساسی ترین مفردات اندیشه ی سیاسی ایرانشهری است»؛ که این عبارات در کنار عباراتی مانند «سازگاری تشیع و اندیشه ی ایرانشهری که بسیاری از نویسندگان ایرانی و غربی بر آن تاکید ورزیده اند» (در همان مجموعه) عبارات دردسرسازی به نظر میرسند بخصوص وقتی معلوم شود طباطبایی حتی پیش از آن و در 1367 نوشته بوده که «در اندیشه ی ایرانشهری، ملک و رعیت همه از آن پادشاه است» ("تخیلات طباطبایی درباره ی اندیشه ی ایرانشهری": حسن قاضی مرادی: مهرنیوز: 9آذر 1397).
خدا را شکر میکنم که در زمان خواندن «ابن خلدون و علوم اجتماعی» در دهه ی هشتاد، آنقدر از حقیقت مناسبات حاکم بر فضای تالیفات و مطبوعات در ایران و جهان بی اطلاع بودم که توانستم استفاده ی مفید و مثبتی از کتاب مزبور ببرم و نکته های مثبت کتاب را فدای بدبینی به جبهه گیری های مشکوک دکتر طباطبایی نکنم. حالا که میدانم نظریه ی ایرانشهر دکتر طباطبایی به دلیل غیر جامعه شناسانه بودن خودش، با جامعه شناسی مشکل داشته و البته ناکارآمدی خود را هم به اثبات رسانده، میتوانم دنده عقب بزنم و برسم به نقطه ی آغاز مشکل؛ یعنی همان جایی که نظریه ی شبه جامعه شناسانه ی امثال شریعتی و آل احمد، سیستم سیاسی ضد خود را به همراه توضیح فلسفیش یعنی ایرانشهر طباطبایی تولید کرد. این چیزی است که من را درگیر مشکلات پاسخگویی به سوالات سختی میکند که احتمالا محمد و بسیاری دانش پژوهان جوان مانند او نیز به طور خودآگاه و ناخودآگاه درگیر آنند: آیا این که برخورد جامعه شناسی با تفکرات سنتی در پیش از انقلاب به ایدئولوژی های کشنده تبدیل شد، نتیجه ی طبیعی جامعه شناسی در ایران است یا این که احتمالات بهتری هم بر آن قابل تصور بوده است؟ اگر نتیجه ی طبیعی این مسئله بوده، آیا به شرایط آن زمان مربوط بوده و آیا این شرایط هنوز برقرارند؟ آیا جامعه شناسی دانشگاهی کنونی از این انحرافات برکنار و هنوز مفید است؟ و اگر مفید است، پس چرا تا به حال به درد این مملکت نخورده است؟ در صورت اثبات احتمالی ابتر بودن جامعه شناسی در ایران، چه گزینه ی بهتری نسبت به ایرانشهر طباطبایی را میتوان جایگزین آن کرد؟
من کمسوادتر و عامی تر از آنی هستم که بتوانم به این سوالات پیچیده پاسخ بگویم اما امیدوارم جوانان تحصیلکرده ای مثل محمد، توجه خود به این گره کور را از دست ندهند و روزی آن را باز کنند. دراینباره امیدی به دکتر طباطبایی و نسل او ندارم. آنها به قول خودشان دچار جبر تاریخیند: نسلی هستند که از جوانی، علیه نسل مذهبی قبل از خود طغیان کرده ولی هنوز تحت تاثیر آنها بوده اند و ازاینرو درحالیکه پیامبران و امامان بومی را انکار کرده اند، در مقابل آنها، از فیلسوفان خیالی و تاریخی اروپایی، و از شرقشناسان غربی و رجال سیاسی و فکری دوره ی برخورد مدرنیته و سنت، پیامبرانی ساخته اند که سخنانشان وحی منزل است و خود نیز هرکدام مومنانه یا متظاهرانه امام یکی از این پیغمبران شده اند؛ ازجمله دکتر طباطبایی که امام کیش هگل شده است (یک امام هگلی شیعی که از هگلی های سنی مارکسیست انشعاب کرده و به مانند شیعیان و سنی های مسلمان، به همراه اعوان و انصارش با سنی های مارکسیست درگیر مباهله شده اند). اما محمد و دیگر دانش پژوهان آینده، جوانند و در فضایی متفاوت با دوران شکلگیری شخصیت استادان خود نفس کشیده اند. پس چقدر خوب است که از دانش استادان خود استفاده کنند بدین جهت که به اصطلاح روی شانه های استادان بایستند بلکه از ارتفاع بالاتری دنیا را ببینند چون اگر این نسل هم بخواهند مثل استادان خود امام باشند، پیغمبرانشان لابد دونالد ترامپ هایی با ماسک فردریش فون هایک از آب درخواهند آمد.
از مقاله ی محمد که بگذریم، بیشتر مقالات مجله تکرار مکرراتند و البته برای یادآوری بعضی مسائل همچنان مفید. ولی مقاله ی پرمحتوا و بسیار آموزنده ی «ضرورت یا امکان الهیات سیاسی» به قلم "استیژن لاتره" و به ترجمه ی زانیار بهرامی، و همچنین دو عبارت جالب از خود دکتر طباطبایی هم در آن هستند که استفاده از آنها را گذاشته ام برای رساله ی درحال تالیفم به نام "کوچ ستاره ها" که در آینده ی نزدیک در وبلاگ "تاریخ و اساطیر" منتشر خواهد شد.








