چرا قدس برای مسلمان ها مهم است؟

نویسنده: پویا جفاکش

اطراف چهارده:اواخر تابستان 1389

چهارده منطقه ای در آستانه ی اشرفیه است که از مجموع چند ده کوچک تشکیل شده و مرکز آنها ده "شیرکوه" است که بازار محلی هم در آن برگزار میشود. به عقیده ی قدمای چهارده، قدیمی ترین حاکم آنها "شیرک" اهل شیرکوه بود که از کوتول شاه پادشاه رودبار و سنگر اطاعت میکرد و شیر گاوهای چهارده در زمان او با لوله هایی به مقر کوتول شاه در سنگر منتقل میشد.

این داستان اگرچه افسانه ی صرف است اما شاید تاریخی پشت خود داشته باشد. چون چهارده را با دو سرزمین کوهستانی سنگر و رودبار مرتبط کرده است.آنچه در اینجا جلب توجه میکند نام شیرکوه است که کلمه ی کوه در آن به کار رفته است درحالیکه چهارده کاملا در دشت قرار دارد و کوهستانی نیست.در عوض میدانیم که یکی از مهمترین کوه های رودبار ، "شیرکوه" نام دارد و ممکن است خاندان بنیانگذار چهارده نسب بدانجا برده و از این رو ده خود را شیرکوه نام نهاده باشند. اما چرا در این افسانه پای سنگر به میان آمده است؟

بنا بر تاریخ رسمی، پس از سقوط حکومت اسماعیلیان الموت (حشاشین) در گیلان شرقی،در دوران مغول، کشوری که بعدها "کوهدم" خوانده میشد در منطقه ی شامل رودبار و سنگر تاسیس گردید که مرکز آن به نام "گوراب" احتمالا در نزدیکی سنگر کنونی قرار داشته است (گوراب در زبان گیلکی به معنی محل تشکیل بازار است). واژه ی کوهدم احتمالا تحریفی از کلمه ی قدیمی تر کوتم است. میدانیم که محل دیگری به نام کوتم در مصب قبلی رودخانه ی "موساچای"(سفیدرود فعلی) در حدود رودسر کنونی وجود داشته و این یادآور قرارگیری سنگر در کنار شعبه ای از سفیدرود است. ممکن است کوتم با کلمات عربی قسم(آب و باران)، قسم (شعبه)، قشم (جوی آب)، ختم (آبیاری مزارع) و ختم(خرطوم فیل) مرتبط باشد. و احتمالا نامجاهای "کیسم" (روستایی در آستانه که از سه طرف توسط سفیدرود و از یک طرف توسط حشمترود احاطه شده) و "کسما"(در صومعه سرا که در کنار رود کسما واقع است) از همین ریشه میباشند بخصوص ازآنروکه کیسم در همسایگی چهارده قرار دارد.

بعید نیست همزمان با طایفه ی شیرکوه ، طایفه ی دیگری که روستای "کاچا" در چهارده را بنا نهادند هم از سمت رودبار آمده باشند. آنها احتمالا از خاندانهای اشرافی کوهدم بودند که ارتباطی با بقعه ی "عکاشه" در روستای "رودبرده" ی سنگر داشته اند. امروزه این بقعه را مقبره ی یکی از پسران امام موسی کاظم موسوم به "آقا کاشاه" میخوانند. اما سابقا متعلق به عکاشه ابن قیس صحابی پیامبر دانسته میشد. عکاشه در زبان عربی به معنی عنکبوت است. کاملا مشخص است که آقاکاشاه تحریفی از عکاشه است.ممکن است طایفه ی کاچا هم نام خود را از کاشاه گرفته باشند. گروهی از این طایفه ظاهرا از سوی حکمرانان کوهدم بر شیرکوه گمارده شده بودند.

اما زمان کوچ شیرکوهی ها و کاشاهی ها به چهارده کنونی کی بوده است؟در اینباره نامجاهای شرق گیلان توضیح میدهند.قدیمی ترین نامجاها در زبانهای فعلی منطقه معنایی ندارند. نامجاهایی چون: "کلج"kallaj، شولم، سلکی سرsalkisar، اومام، نیلو، زرکی zaraki، نیاسان، گرسماسرgarasmasar، گمل، چناسک، انگه angeh، هیر، یازن، هنیز، برسهbarseh، اواترavatar، ونداربنvandarbon، گرکینgarajin، تشویرtashvir، چیزهchizeh، کلاشم، پونلpunel، لورloor، لیهleyeh، اروشکیarushki، گفلgofal، چهیشchehish، داماش، شمام (احتمالا از "صمام" عربی به معنی شیر؟)، سندس sendes، فیشم، موشنگا mushanga، ازگمazgom، کشکش kashkash...

در مقابل آنها اسامی جدیدتر قرار دارند که به راحتی قابل معنیند. مانند: معلم کلایه، رزجرد، فلکده، بادامستان، دارستان، دافسر، خلیفه کنار و...

با توجه به این که اسامی دسته ی اول هنوز وجود دارند معلوم میشود که از کاربرد آنها در "زبان دیوها"(گیلکی منقرض شده) زیاد نمیگذرد و اسامی دسته ی دوم که نتیجه ی حکومت اربابان غیر بومی از قاجاریه به این سو بر این خطه بخصوص پس از پهلوی است نسبتا متاخرند. شیرکوه به مفهوم mountain of lion کلمه ای کاملا فارسی و غیر بومی و احتمالا ترجمه ی فارسی کلمه ای قدیمی تر به همان معنا است. خاندان بنیانگذار چهارده قطعا پس از نام گرفتن آن کوه به شیرکوه ، به جلگه کوچیده اند و این اتفاق مسلما در زمانی نزدیک به ما رخ داده است. با این حال و در کمال تعجب، شاهدیم که تمام روستاهای چهارده امامزاده دارند. فقط یکی از این امامزاده ها قابل اعتنا و مورد وثوق عمومی است: امامزاده سید ناصرالدین در کاچا. این موضوع عجیبی است. چون معروف ترین شخص در تاریخ که اسمش ناصرالدین باشد، اسمش با تاریخ اسماعیلی های سابق حاکم بر شیرکوه رودبار گره خورده است و او ابراهیم ابن شیرکوه حکمران ایوبی حمص در سوریه است. پدر او همان اسدالدین شیرکوه معروف تکریتی است که اگرچه به حکمرانی حمص رسیده بود، ولی از طرف زنگیان برای وساطت بین فرمانروایان اسماعیلی مصر موسوم به فاطمیون به آنجا رفت؛ با همدست شدن گروهی از فاطمیون با صلیبی ها بر ضد بقیه، پای شیرکوه به جنگ های صلیبی کشیده شد و او در مقام یک وزیر فاطمی، راهی را شروع کرد که پس از مرگش توسط برادرزاده اش صلاح الدین ادامه یافت و به سقوط فاطمیون و صلیبیون، سنی شدن مصر، تاسیس حکومت ممالیک در مصر و پناه بردن رش گلوتا یا رهبریت یهود از بغداد به مصر ممالیک منتهی شد. میدانیم که اسماعیلیون نزاری که داعیه دار دنباله روی راه اسماعیلیون افریقا و مصر بودند، برخلاف آنچه تاریخ رسمی میگوید نه در زمان مغول بلکه در زمان قاجار، از ایران گریختند و در هند (پاکستان کنونی) به همدستان انگلیسی خود ملحق شدند. بنای آرامگاه سید ناصرالدین کاچا نیز به اواخر دوره ی قاجار تعلق دارد. آیا میتوان گفت محل واقعی تاریخ فرضی اسماعیلی ها به همراه خود آنها از مصر و سوریه ی ممالیک، به شمال ایران و در اطراف شیرکوه که شباهت اسمی باعث برجستگی محلی شخصیت شیرکوه تکریتی درآنجا شده، انتقال یافته و سپس به همراه کوتمی ها در جلگه ی ایران مستقر شده باشد؟ چنین چیزی هیچ بعید نیست و حتی اولین مورد از نوع خود در گیلان نیست. مثلا در لفمه جان لاهیجان نیز درخت بسیار بزرگ و تناوری موسوم به "مزا دار" وجود دارد که به درگاه آن راز و نیاز میکنند و یک شاهد عینی دارم که به چشم خود دیده کسی از برای تبرک، از آب لجنی چاه متعفن کنار آن خورده است. در پشت درخت، بیشه زاری وجود دارد که پر از مار است و به سبب آن تصور کرده اند که در زیر این درخت گنج نهفته است. چند باری هم به جستجوی گنج، آنجا را کنده اند ولی چیزی نیافته اند. کسی که درخت را نشانم داد به من گفته از بعضی از محلی های لفمه جان شنیده علت تقدس این درخت آن است که پیامبر اسلام یک بار اسبش را به این درخت بسته و این سبب جادویی شدن درخت شده است. مطابق تاریخ رسمی، پیامبر اسلام هیچوقت در گیلان نبوده که بخواهد اسبش را به درختی ببندد. ولی وقتی مردم داستانی را میپذیرند به این فکر نمیکنند که داستان کجا اتفاق افتاده است. چون مردم قدیمی و سوادناآموخته فکر میکنند اصولا مردم همه جای زمین مثل همند. فقط سواد است که به همراه ناسیونالیسمی که با زبان رسمی می آموزد، بین اقوام فرق میگذارد و برخی را برتر و برخی را پست تر میخواند. اما دنیای آدم روستایی درس ناآموخته آنقدر کوچک است که فکر میکند محل هیچ اتفاقی از زیستگاهش به دور نیست، مثل شادروان مادربزرگ پدریم که برف تبت را در تلویزیون دید و به گیلکی گفت: «ای خدا! عجب برفی؟ حتما دو فردای دیگر اینجا میرسد!» دقیقا همین حقیقت است که شوک بعدی تاریخچه ی آرامگاه بی اهمیت کاچا را احتمالی میکند. صلاح الدین ایوبی -جانشین اسدالدین شیرکوه و قهرمان پس گیری اورشلیم از صلیبیون- ملقب به الناصر بود و احتمالا ناصرالدین پسر و جانشین شیرکوه در حمص، روایت دیگر خود صلاح الدین ایوبی است. از طرف دیگر، صلاح الدین را در غرب به «سلطان بابل» میشناختند که ناشی از تطبیق قاهره با بابل پس از سکونت الیگارشی یهودی بابلیان دراینجاست. پس بعید نیست نام شیرکوه نیز تلفظ دیگر "شارک/شارکو/شاروکین/سارگون" (در لغت یعنی شاه قدرتمند یا شیر قدرتمند) لقب نمرود فرمانروای بابل باشد. فتح اورشلیم توسط صلاح الدین نیز چیزی جز تکرار فتح اورشلیم به دست بابلیان در زمان نبوکدنصر –مدل دیگر نمرود- نیست. هر دو فتح، به سکونت اشرافیت یهود در بابل منجر میشوند که در داستان صلاح الدین با مصر تطبیق شده است. از این موضوع تعجب نکنید. درست است که چهارده منطقه ی کوچک و بی اهمیتی است. ولی یادمان باشد تا قبل از پیدا شدن سر و کله ی ناپلئون در اوایل قرن 19 "قدس" فلسطین که الان آن را بیت مقدش یا اورشلیم میخوانند، شهرکی روستا مانند و تقریبا متروکه بیش نبود. برای آنها که نمیتوانستند ادعای استعمار در بیت المقدس بودن قدس را باور کنند پاسخ طبق معمول بی توجهی عثمانی ها به نواحی عرب نشین و انحطاط شهر در دوران آنها بود درحالیکه علت اصلی بی سکنه بودن قدس، نبود منابع آب بود. درواقع وضع قدس پیش از این که استعمار آن را مقدس کند به مراتب بدتر از کاچای کنونی بود. در ابتدای قرن بیستم، موروزف یکی از آخرین دانشمندانی بود که جسارت داشت اورشلیم بودن قدس را مردود و غیرممکن بداند. او اصرار داشت که اورشلیم اصلی بارگاه پاپ در رم ایتالیا بوده و کل وقایع کتاب مقدس در امپراطوری مقدس رم در اروپای غربی بخصوص شبه جزیره ی ایتالیا و نواحی مجاور آن در آلمان میگذرند. بعدها فومنکو و نوسفسکی نظریه ی عجیبتری ارائه دادند و مدعی شدند قبر واقعی مسیح که محل دعوای صلیبی ها با مسلمانان شده، قبر ادعایی او در کوه بیکوس در نزدیکی استانبول است: یک منطقه ی دورافتاده ی بی اهمیت دیگر. مجموعه ی این مقبره ها یک چیز را نشان میدهند: ادعای تقدس خیلی راحت است. ولی این که کدام ادعا به محبوبیت جهانی برسد، در ید انتخاب سیاسی و منافع مادی ناشی از آن برای مذهبسازان قرار دارد. وقتی این منافع به میان بیایند، دیگر خرافات محلی حول سوژه ی تقدس، فقط خرافات محلی نیستند و در هاله ای از عددبازی های کابالایی فلسفی به مدل ژزوئیت های تاریخنویس، مفهوم رمزی می یابند.

آستانه ی اشرفیه: اطراف مسجد قدیمی جسیدان، بهارهای 1399 و 1400

در مورد قدس ممالیک که به صلاح الدین سلطان بابل گره خورده، باید تبدیل شدن قوم او به هدف انتقام خدا در مکاشفه ی یوحنا را در نظر داشت چون درآنجا از تخریب بابل در بازگشت مسیح سخن رفته است. گاها منظور از بابل را رم دانسته اند که بابل جدید تلقی میشود و این اتفاقی هم نیست. چون هم بابل و هم رم معبد سلیمان را خراب کرده اند. ما الان در عصر غیبت معبد سلیمانیم که یکی از شروط بازگشت مسیح احیای آن است و بازگشت یهودیان به بیت المقدس ادعایی را تنها برگزیدگان خدا میتوانند عملی کنند که میشوند بانیان تمدن غرب و مسلح به سلاح تاریخ هر طور که بخواهند. آنها بر اساس برابر دانستن مسیح با ایکتیس (ماهی) و "بره ی خدا"، او را در مرز اعصار بروج حمل (قوچ) و حوت (ماهی) تصور کردند و بعد فرض کردند که او خدای مهربانی است و قطعا پس از تولد او هیچ بلای بزرگی نمیتوانسته از سوی خدا بر زمین نازل شود. پس محور زمین تکان نخورده و با فرض تغییر آرام آسمان، الان بنده ی تاریخساز باید در قرن 18 میلادی زندگی کنم اما از طرفی هم نباید از آغاز تاریخ در زمان تخریب معبد سلیمان فاصله داشته باشم. نتیجه گیری من تاریخنویس این است: معبد سلیمان در سال 70 میلادی به دست رومی ها ویران شده است. میپرسید چه ربطی دارد؟ سال 70 میلادی در تاریخ 1/1/70 آغاز میشود و اگر این را به مدل اروپایی بنویسیم میشود 1,70,1 و اگر , را برداریم میشود 1701 اولین سال قرن 18. بعد باید این را اروپایی کنیم. چون تقویم 12ماهی چهارفصله یک اختراع بابلی است. اروپایی کلتی فقط یک زمستان و یک تابستان دارد و خط فاصل این دو به عنوان آغاز سال قدیم، 31 اکتبر بوده است زمانی که دروازه های آسمان به روی زمین باز میشود و ارواح به زمین سر میزنند. به همین دلیل این روز، روز همه ی قدیسین در تقویم کلیسا است و البته چون هیولاها هم به زمین سر میزنند تبدیل به جشن هالووین شده است. نجوم روز 31 هالووین 1701 نشان میدهد در آن روز نه فقط خورشید در برج عقرب بوده، بلکه ماه نیز در برج عقرب و به اصطلاح اوضاع "قمر در عقرب" بوده است. بودن ماه در عقرب به بروز غلیان شور و احساسات شدید و فکر کردن به خاطرات بد گذشته معروف است و این که ایام متعاقب آن ایام شکست عشقی است. اگر بخواهید این را پایه ی یک عصر کنید، باید نتیجه بگیرید که با ایام پایان مروت و مردانگی و ظهور تراژدی های عاشقانه و گسترش طلاق، و نیز ایام تجدید نظر در همه چیز مواجهید. از آن مهمتر این که هالووین 1701 نه فقط خورشید و ماه بلکه عطارد سیاره ی دانش را نیز در برج عقرب دارد و بنابراین تمام تجدید نظر های احتمالی یک تاریخسازی جادوگرانه باید به خشت عقل و منطق و مبارزه با خرافات زده شوند. خرافات چیزی است که از بین رفته و در 1701 که همان سال 70میلادی است، آنچه از بین رفته، سربلندی یهودی است که در جهان آواره شده است. همه ی آنچه اختراعشان به نام پیامبران یهود و خدایشان ثبت شده باید مورد تجدید نظر قرار گیرند و اکنون این اختراعات در دست کلیسای کاتولیک رم است که خود را جانشین اورشلیم میداند. پس برای بریتانیایی های پناه دهنده به تاریخ ژزوئیت، جداسازی سال 70 از سال 1701 به معنی این است که سال 1701 باید سال مرگ آخرین پادشاه کاتولیک انگلستان یعنی جیمز دوم باشد همچنین سالی که پسر کاتولیک جیمز از بازگشت به قدرت در انگلستان منع شد و در فرانسه سکونت گزید تا دختر جیمز که به ازدواج غاصب هلندی پروتستان جایگاه پدرش درآمده بود، ملکه شود و پادشاهی انگلستان به دختر پروتستان آن دو و شوهر آن دختر یعنی بنیانگذار حکومت خاندان آلمانی پروتستان ساکس کوبورگ (وینزور فعلی) در بریتانیا برسد. این جیمز اما جیمز دوم است تا بدنامی خود را از جیمز اول که کتاب انجیل کنونی را به وجود آورده پاک کند. جیمز اول که جیمز دوم تکرار او است مفهوم نمادین سنت جیمز را در نام خود دارد. سنت جیمز، قدیس حامی صلیبیون فاتح اسپانیای عربی بود و پدیدآورنده ی استعمار اسپانیا و پرتغال که با جدا شدن هلند پروتستان از اسپانیای کاتولیک و فتح بریتانیا توسط پادشاه هلند، به همراه هلندی ها و قدرت استعماری و مذهب پروتستان، از شبه جزیره ی ایبری به جزایر بریتانیا منتقل شد. اگر انجیل شکست خوردگان بخشی از تجدید نظر قمر در عقرب 1701 تلقی میشد دنیای امروز به گونه ی دیگری بود. به نظر ژاریکوف، اسلام و کمونیسم دو دیدگاه مبارز با نظم نوین و درصدد احیای گذشته بوده اند. پس نظم نوین نباید اجازه میداد چیزی از گذشته به نفع آنها مقدس شود. ولی تاریخنویسان فکر اینجایش را هم کرده بودند.

درست در همان سال 1701 و اتفاقا در ژانویه یعنی اولین ماه آن سال، یوهان نیکولاس وون هونتهایم اسقف آلمانی متولد میشود و تا اواخر قرن 18 عمر میکند. او نه فقط جاعل بسیاری از آثار مسیحی تلقی شده، بلکه با نام مستعار جاستینوس فبرونیوس، آثار ایدئولوژیک زیادی نیز تولید نموده که مجموعا مبنای تاسیس جریانی به نام فبرونیانیسم گردیدند. هدف این مجموعه، جذب کردن آلمانی های پروتستان به اتحاد با کلیسای رم و پذیرش سیادت مذهبی کلیسا ولی به زبان پروتستان ها بود. این باید به احیای امپراطوری مقدس روم می انجامید ولی شاید وقتی شروعش را از 1701 در نظر میگیریم باید انتظار داشته باشیم که این همان یهودی شدن روم پس از سقوط معبد و به دنبال سیطره ی مسیحیت یهودی تبار بر آن امپراطوری است. شاید برعکس آنچه گفته اند پروتستان ها از ابتدا انجیل کاتولیک را قبول نداشتند و پس از فبرونیانیسم بود که با آن ارتباط برقرار کردند.

حالا یکی باید این را از آلمان به همه سمت میبرد. پس سروکله ی یک نفر دیگر پیدا شد به نام "یوهان گئورگ کوتا"؛ یک استاد تئولوژی پروتستان آلمانی که باز هم در همان سال 1701 متولد شد. کوتا به نقاط مختلف آلمان، فرانسه، هلند، و بلاخره به لندن سفر کرد و احتمالا زندگیش کنایه ای است از گسترش تئولوژی پروتستان حدودا همسو با کاتولیسیسم در تمام این کشورها. نکته ی جالب این که برادرزاده ی بزرگ کوتا همنام با خودش (یوهان) و معروف به یوهان فردریش کوتا بوده که بخش عظیمی از آثار مشهور آلمانی را منتشر کرده است. ادبیات فردریش شیلر و یوهان ولفگانگ گوته در زمره ی آنها هستند. شیلر هم به معنی نقاش است و هم به معنی درخشش رنگین کمانی برخی کانی ها. فردریش باید خود یوهان فردریش کوتا باشد که خود را به فردریش نقاش یا درخشان ملقب کرده است. همچنین یوهان وولفگانگ گوته را اگر وولفگانگ را از آن برداریم یوهان گوته میماند که تلفظ دیگر یوهان کوتا به نظر میرسد و ترکیبی از روح دو کوتای فوق الذکر که قدیمی ترشان برای رسیدن به آغاز تاریخ در 1701 از روی دومی کپی شده است. بین وولفگانگ و فردریش باید ارتباطی وجود داشته باشد. میدانیم که فردریش یا فردریک یعنی شاه صلحجو. او میتواند انعکاسی از فردریک اول باشد که پادشاهی پروس را دقیقا در همان سال 1701 به مرکزیت برلین تاسیس کرد. ازتباط پادشاهی با وولفگانگ باید متصل به "وولفگانگ رگنزبرورگ" اسقف باواریا و قدیس کاتولیک باشد چون معنی این عنوان، "وولفگانگ از شهر شاهان" است. باواریا که حکامش با حکام پروس فامیل بودند، نام از باوئرهای یهودی دارد که یکیشان به نام مایر باوئر که نام فامیل خود را به رتچیلد تغییر داد حامی مالی ایلومیناتی باواریایی و رهبران ژزوئیت آن بوده است. اعقاب رتچیلد حامیان اصلی تاسیس دولت اسرائیل در قدس در قرن بیستم بودند. حالا روشن میشود تاریخ چرا اینطور نوشته شده است. مسلمان ها که میخواستند به قدیم برگردند حالا خودشان دشمن قدیم به نظر میرسند و یهودی هایی که با تقدس گیری از انجیل جهانگیر، همه چیز را تغییر میدهند، قدیمی و اصل جلوه میکنند؛ بهترین راه برای اثبات این که همه ی چیزهایی که الان میبینیم قدیمیند و آدمیزاد غیر از این نمیتواند باشد.

اما مارکسیسم همه چیز را خراب کرد چون پیشرفت تاریخی را در قاب بازگشت به کمون اولیه تعریف کرد که به نظر میرسد از یهودیت قدرتمند فعلی قدیمی تر و معرف همان تمدن های شیطانی مد نظر کشیش های مفسر انجیل باشد. اسلام روی همین موج سوار شد و به عنوان کسی که درست کمی قبل از یهودی ها در قدس قدرتمند بود، بابل تورات اروپاییان را به اسلام صلاح الدین دوخت و خود را کمون اولیه ی مارکس پنداشت. قدس برای مسلمان ها شاید هیچوقت مهم نمیشد اگر یهودی ها در آن به قدرت رسیدند. یهودی ها با فتح قدس و ظلم به مردم آنجا و نواحی زیرمجموعه اش، به اسلام رسالت جهانی بخشیدند و مدعیان قدس اسلامی را به راه نظریات مارکسیستی کشاندند.

چگونه کشیش ها شیطانی بودن را شیرین کردند؟

نویسنده: پویا جفاکش

در غرب، کتاب بدنامی وجود دارد با نام لاتین «مالیوس مالفیکاروم» به معنی «چکش جادوگران» که به حدود 1487 میلادی منسوب است. این کتاب، متعلق به فرقه ی دومینیکن و از مانیفیست های کشتار جادوگران در دوران تفتیش عقاید خوانده شده است. در این کتاب، جمله ی معروفی هست که به ادعای زن بودن بیشتر قربانیان جادوگر سوزی در آن دوره، وجهه میبخشد و آن جمله این است: «همه ی جادوها از شهوات جسمانی ناشی میشوند که در زنان سیری ناپذیر است.» کارولین میس درباره ی این جمله گفته است: «جمله ای که ممکن است نشاندهنده ی آرزوی نویسنده ی آن باشد.» دردسر بزرگ مردان اروپایی با همسران دیر تحریک شونده و خجالتیشان که باعث شد برتراند راسل در میانه ی قرن گذشته، کتاب جنجالی «زناشویی و اخلاق» را بنویسد و در آن از وجود روسپی گری –بیش از هر کسی برای نیاز مردان متاهل- دفاع کند، و نیز حسرت های مداوم مردان اسلاو، فرانسوی، ژرمن و انگلوساکسون برای نداشتن زنان گرم مزاج نسبت داده شده به اسپانیا و امریکای لاتین، نشان میدهد که حق با میس است و خیلی اوقات ما با چیزهایی دشمنی میکنیم که نیاز داریم همانطور باشند. درباره ی زنان شهوتران هم تاریخ، یک چیز دیده نشده و دور از دسترس را برجسته کرده است. چون ادعا شده ویکای زنان بر آیین های جادویی پرستش مادر زمین در کشاورزی استوار بوده و پس از تعقیب شدن از سوی کشیش ها، به بلندی ها و نواحی دور از دره های حاصلخیز عقبنشینی کرده و دیگر نمیتوانسته ربطی به حاصلخیزی زمین داشته باشد. معمولا مردم وقتی کشاورزی نداشتند می افتادند دنبال کارهای باطل مثلا شراب فروشی. ازآنجاکه این یکی به سبت یهودی ها ربط داشته و کاسه و کوزه های تمام بدبختی های فرهنگی اروپا هم روی سر یهودی ها میشکسته، پس با کمال میل، آیین ویکا و جادوگران زنش، به کیش شراب، خدایش دیونیسوس باخوس و همراهان مونث وحشی و مردمانندش "مئنادها" متصل شده و ستایشگر نیروهای کور و وحشی طبیعت که جنون شراب را برمی انگیختند تلقی شده است. دیونیسوس با ازیریس خدای کشاورزی در مصر تطبیق شده بود و در منابع یونانی-مصری، در این حالت صاحب "آرورا" باغ انگورهای مقدس و جادویی تلقی شده بود. شراب از انگور به دست می آمد و فصل آن، تابستان و معمولا از اوایل تیرماه تا اواخر مرداد بود. هرچقدر هوا گرمتر بوده انگورها زودتر میرسیدند. نماد حیوانی تابستان شیر بود و ازآنجاکه سرسبزی طبیعت به گرمای حد نساب گره خورده بود ترجیحا نماد فلکی او را به مردادماه محدود کرده بودند. درست در پایین این صورت فلکی موسوم به لئو یا اسد و در زیر دایره البروج، صورت فلکی هیدرا قرار داشت که به شکل یک مار بود و دشمن خدایان مصر موسوم به آپپ یا آپوفیس را نمایندگی میکرد. مارهای مشکلساز برای مردم در خاورمیانه، معمولا مارهای سمی ای بودند که در صحراها و کوهستان ها با زمین لم یزرع همرنگ میشدند. شیر هم به اندازه ی این مارها خطرناک بود. اما شیر اگرچه در صحرا هم دیده میشد سکونتگاه اصلیش جای پردرخت و پر علف و آبداری بود که بتواند در آن برای چهارپایان علفخوار کمین کند و این گونه مناطق در خاورمیانه پیش از هر درنده ی دیگری، در قرق شیر بود. ازاینرو شیر روح سرسبزی طبیعت و صاحب و سلطان چهارپایان تلقی میشد و روانش مجموعه ای از ارواح تمام وحوش بود و با همین روحیه اسد دشمن هیدرا و شیر دشمن مار تلقی میشد. این روح وحشی بود که انگورهای آرورا را بارور به جادوی شراب نموده بودو آن، روح ازیریس تلقی میشد. مار میخواست به این باغ راه یابد و این نیمه ی گمشده ی داستان اسلامی ورود مار به باغ عدن لای پرهای طاووس است. بقیه ی داستان را همه میدانیم: مار، به آدم و حوا گفت که اگر از میطوه ممنوعه بخورند همتراز خدا میشوند. آنها این کار را کردند و عورت هایشان آشکار شد و این اساس تولید مثل بود. این روایت دیگر پیدایش آدم و حوا و ایزیس از ازیریس است. ایزیس الهه ی طبیعت و کامل کننده ی تابستان در برج بعد از اسد یعنی برج سنبله یا دوشیزه است که ازیریس را به صورت هورس-آتوم در زمین مادی متولد و با همان خو.دخواهی خداگونش در تمام مردان تکثیر کرد. جدا شدن انسان خود اتکا از بقیه ی طبیعت، حکم خالی شدن مرد از زنانگی مادر-زمین را داشت و دراینجا بود که مردانگی خدایی مسیح پدید می آمد که نیازی به مادر تربیت کننده نداشت چون خدا بود و خدایی در قالب یک مرد نابودگر. نیروهای وحشی طبیعت با خشک شدن گیاهان در پاییز پس از سنبله (شهریورماه) و رسیدن فصل سرما از بین میرفتند تا جا برای آفرینشی جدید در بهار باز شود. با تبدیل هورس-آتوم به مسیح، این از یک چرخه ی سالانه به غایت تاریخ و ظهور نیو ایج فرافکنی شد. اما نیو ایج به خاطر داشت که روی اسطوره ای مبتنی بر زایش زنانه و نابودگری مردانه استوار است. پس تصویر ازیریس را که همچون هورس در مردان دورانساز تکثیر شده بود به خاطر آورد که میتواند لزوما با خواهر و مادرش ایزیس (سنبله) قطع رابطه نکرده باشد. بدین ترتیب از دید بعضی از نیو ایجی ها مثل "جفری کار"، درحالیکه اکثر مردان نابودگر بوده اند، مردان برگزیده حامل کهن الگوی مادر و دارای زایندگی هستند و آنهایند که در کنار زنان حامل کهن الگوی مادر، خلقت را به پیش میبرند.

“an overview of divine feminine goddess archetypes”: Jeffrey carr: pilgrimageyoga.com

نیو ایجی های اولیه مثل carr سالخورده اند و منظورشان از آفرینش، لزوما منظور امروزیان نیست. وقتی آنها شورش را در دهه ی 1960 شروع میکردند، مادرانه بودن خلقت، پیش از هر چیز، یادآور مادر مهربان و مسئولیت پذیر خانواده بود که در غیاب محبت پدر هورس گون و مسیحی آن دوران، تنها آغوش باز بر روی بی پناهی فرزندش محسوب میشد. اما پس از آن، مادر به همان اندازه که میتوانست کدبانوی خانه باشد، میتوانست روسپی ای هم باشد که نوزادش را رها کند تا در یتیم خانه یا در خانه ی کسی که عامل خلقت نوزاد نبوده، بزرگ شود. بنابراین برای بخش عظیمی از کسانی که در این 60سال متولد شده اند، خلقت لزوما پدیده ی مقدس و سازنده ای به نظر نرسیده است. اولین حیثیتی که در این تغییر، لطمه خورده، حیثیت جاودانگی مقام زن است که دیگر حتی در صورت انسانیش مریم مقدس هم پذیرفته است چه رسد به فرم اصلیش مادر طبیعت. مردان هم طبیعت را تغییر داده اند و هم زنان را. پس آنان آفرینشگران اصلیند و میتوانند حتی کیفیت زایش زن را هم دستکاری کنند. شاید هم برای کشاورزان اروپایی جادو باور قرن 17 و هم برای همعصران سرخپوستشان در امریکا، مهمترین چیزی که مرد بودن خدا به روایت کشیشان را مورد توافق قرار داد، همین صحنه بود و این صحنه با دچار شدن زن به سرنوشت مادرش طبیعت پس از انقلاب جنسی، آنقدر تثبیت شد که از آتش انقلاب هیپی ها نیز کاست به حدی که "ابی هافمن" از یهودیان شعله ور کننده ی این آتش و یکی از قهرمانان معرکه ی "َشیکاگو8"، با مشاهده ی ناانقلابی بودن جوانان دهه ی 1980، کل عمر خود را بیهوده یافت و با مصرف افراطی مواد مخدر و مشروب، در 52 سالگی خودکشی کرد.

این، یادآور اجتماعی بودن مفهوم اخراج آدم از بهشت است. ازیریس که به آدم تبدیل شد خدای خورشید بود و از دید پاگان ها خورشید وقتی هبوط میکند به زیر زمین و جهان تاریکی میرود که همان دوزخ است. این به قتل خورشید تشبیه میشود و قتل ازیریس کار برادرش ست بوده که به اندازه ی خودش خدای خورشیدی محسوب میشده است. از این موضوع نباید تعجب کرد. هورس-آتوم که همان ازیریس هبوط کرده به زمین است، دراصل، "تم-هرو-خوتی" یا "رع-هرو-خوتی" معروف به هورس دو افق است یعنی خورشید افق طلوع و خورشید افق غروب، که اولی معرف نیمه ی روشن خورشید و دومی معرف نیمه ی تاریک خورشید است. در یونانی، از روی آن، شعبه ای مذهبی از تجزیه ی هلیوس میتراس پدید آمده که در آن، نیمه ی روشن خورشید، هلیوس و نیمه ی تاریک آن، پرسئوس یا میترا هستند. اینها در نیمه ی مونث خود در زمین و به صورت آغاز و پایان دوره ی کشاورزی و باغداری، در الهه ی طبیعت ضرب میشوند که اولینشان در برج ثور در اردیبهشت ماه که آغاز فصل کشاورزی است، به الهه ی زهره که صاحب ورزاو ثور است تبدیل میشود و در این حالت سرس نام میگیرد و دومی به جای سنبله ی ماه شهریور که زمان برداشت محصولات است قرار میگیرد و به وستا نامبردار میشود. تجسم ازیریس، ورزاو موسوم به آپیس است و ست در مقام قاتل ازیریس، در جایگاه میترای گاوکش ظاهر میشود. میترا همان پرسئوس جد پارسیان است و قتل ورزاو به دست میترا در صحنه ی کشته شدن گاو آپیس به دست "کامبیز" شاه پارسیان در زمان پایان حکومت فراعنه و فتح مصر به دست پارسیان تکرار میشود. مارتین ای.لارسون، منشا هر دو مذهب میترائیسم و مسیحیت نیقیه ای را افسانه ی ازیریس میداند ولی معتقد است آنها به دو مسیر کاملا متفاوت و متمایز رفته اند. میترا در مقام نیمه ی تاریک خورشید، تاریکی آسمان در زمان پوشیده شدن خورشید توسط ابرها را نیز یادآوری میکند که در این زمان، نور خورشید تبدیل به آذرخش میشود و نوید باران میدهد. فیلیپ کوپنز به افسانه ای از میترا توجه میدهد که در آن، او آذرخشی به زمین میزند و در محل برخورد آن با زمین، چشمه ای از درون زمین جاری میشود. فصل پاییز نیز که پس از پایان تابستان می آید، فصل افزایش باران ها و آبیاری زمین است. بنابراین میترا به نظر کوپنز در مقام نقطه ی اوج فصل سرما و معرف زمستان یعنی برج دلو یا آبریز نیز قرار میگیرد. این تبدل فصلی که به چرخش سالانه ی گیتی و عدم ثبات در طبیعت برمیگردد، نیمه ی کامل کننده ی ثبات خداوند است که روح از آن برمیخیزد. یعنی درحالیکه خدا ثابت است، روحی که از او برمیخیزد و در جسم زمینی زندانی میشود محکوم به تغییر است. نماد تغییر، هفت سیاره به جای 7 آسمان هستند که 12 ماه سال به نشانه ی گذر سال و تغییرات فصلی را بین خود تقسیم کرده اند. در مقابل، نماد ثبات، فلک ثوابت که بالای 7 آسمان قرار دارد و در گزارشی منسوب به کلسوس، آن در کنار قلمرو های 7سیاره، 8 دروازه ی میترائیسم را تشکیل میدهند. فیلیپ کوپنز، تقابل تغییر 7 سیاره و ثبات فلک ثوابت در 8دروازه ی میترائیسم کلسوس را همان تقابل ثبات خدا و در تغییر و تحول بودن روح خدایی اسیر در جهان در عرفان بین النهرین میداند.:

“unconquered sun”: gray cloud: hypercosmic: jul 18, 2010
تا قرن پیش، علوم مادی، این در هم تنیدگی ثبات و تغییر را بدون دستکاری چندانی در آن فقط علمی کردند. به این معنی که موضوع روح وحوش را نگه داشتند ولی برای شناسایی آن دست به جانورشناسی زدند. در این راه، آنها موضوع فرافکنی صفات انسانی به جانوران توسط انسان های اولیه را وارونه کردند و انسان را تماما بازتاب ارواح و غرایز پست وحوش یافتند. فروید از یک "اید" یا نهاد صحبت کرد که ملغمه ی غرایز حیوانی بود و ترکیب آن با آموخته های انسانی سازنده ی "ایگو" یا خود، "سوپر ایگو" یا خود برتر را میساخت. الان قضیه پیچیده تر از این حرف ها است. علم اپی ژنتیک نشان داده است که ژنتیک انسان توسط تاثیرات محیطی و حتی آموختن ما از هم دچار تغییر و تحول میشود و بر غرایز نیز تاثیر میگذارد و با همین تغییرات مداوم که تا آخر عمر ادامه پیدا میکند به نسل بعد منتقل میشود تا در نسل بعد نیز مجددا توسط محیط دچار تغییر و تحول شود. بنابراین اید ما امروزی ها برخلاف تصور فروید، همان اید انسان های ماقبل تاریخ نیست و ما حتی نمیتوانیم تصورات فروید درباره ی جامعه ی زمان خودش را درباره ی جامعه ی امروز نیز برقرار ببینیم. شاید سوالی که الان در ذهن داشته باشیم این است که آرزوهای کسانی مثل کشیش نویسنده ی کتاب «چکش جادوگران» درباره ی شیطانی بودن زنان و انسان ها، چقدر توانسته در شیطانی شدن جامعه و پیدایش فروید و نیوایج تاثیر بگذارد. آن وقت است که میفهمیم کسانی که جادوگری شیطانی را شیرین کرده اند همان هایی بوده اند که خود را دشمن آن میخواندند.

ونوس قبرس و شورش دروغین نیو ایج علیه سرمایه داری

نویسنده: پویا جفاکش

یکی از نکاتی که در غرب همیشه مورد توجه بوده، دو پا بودن شیر هرالدیک اشرافیت اروپایی-امریکایی است. او تقریبا همیشه روی دو پا ایستاده و میغرد و گاهی هم عین آدم سلاح هایی در دست دارد. این حالت ها معمولا آدمی را به یاد خرس می اندازند. اما این معما پاسخ دارد. شیر هرالدیک، آدم مانند است چون جانشین آدم هایی است که خود را تجسد خدای شیر یعنی یهوه میدانند یعنی اشرافیت داوودی رش گلوتا یا رهبریت یهود که توتمشان شیر بوده است. اینان از مصر به اروپا آمدند و منابع یونانی، نماد فلکی مصر را خرس و او را تجسم تایفون هیولا عنوان کرده اند. میدانیم که خرس میتواند فرمی آدم مانند از شیر باشد. در روایت منابع یونانی از مصریان –احتمالا یونانی مآبان اسکندریه- در زمان ظهور خدایان المپ، خدایان عصر قدیم به پیشنهاد "پان" خدای شاخدار، به جانوران تبدیل شدند و خود پان به بز تبدیل شد. پان معلم نسل جدید خدایان شد و ازاینرو مورد نفرت و خشم تایفون قرار گرفت که علیه المپی ها شوریده بود. زمانی که تایفون به پان حمله برد، پان که بز بود به درون دریا پرید و تنه ی عقبی خود را به ماهی تبدیل کرد تا بتواند در دریا شنا کند. او در همین هیبت، به صورت فلکی جدی در آسمان هویت داد: صورتی فلکی که از سمبل های یهودیت و نامش تلفظ دیگر جودی یا یهودی است. علت این است که این تمثیل، فقط بیانگر یک فرار ساده نیست؛ همدستی در خلقت است. تمام هیولاها و جانوران افسانه ای عصر قدیم از نسل تایفون شمرده میشدند. البته هرکول قهرمان، اکثر آنها را کشت. لادون یکی از آنها و او ماری بود که از درخت باغ سیب های هیسپریدها محافظت میکرد و برخی او را همان مار پلکنده اطراف درخت سیب در باغ عدن آدم و حوا میدانند. اما این موضوع به موازات این اعتقاد یهودی قرار میگیرد که تمام هیولاهای خشکی، از نسل هیولاهای دریاییند و تبارش به افسانه ی خلق هیولاها توسط تهاموت اژدهای مادینه ی دریایی برای استفاده از آنها علیه خدایان در روایات کلدانی باز میگردد. ممکن است نقش تایفون در خلق هیولاها ثانویه و به واسطه ی انداختن پان در دریا –نماد تهاموت- باشد. پان، خدای تولید مثل و متجسد به قضیب مردان بود. او همچنین خدای آتش بود و خلقت یهودی در ستاره ی داوود منعکس است که از دوگانه ی مثلث های آب و آتش حاصل میشود. پان خدای ملوانان نیز بود چون میتوانست با فلوت نوازی خود، امواج طوفانی دریا را آرام کند. گویی که او حکم جفت تهاموت را داشته بوده و برای او نقش تموز چوپان در زندگی الهه عیشتار را ایفا کرده باشد. تموز و عیشتار در اساطیر یونانی به صورت آدونیس و آفرودیت بازآفرینی شده اند. آفرودیت از کف کردن خون آلت جنسی اورانوس در دریا پدید آمد پس از آن که کرونوس پدر خدایان المپ، پدرش اورانوس را اخته کرد و آلت جنسی او را به دریا انداخت. گم شدن آلت جنسی نرینه را در افسانه ی ازیریس خدای تمدن مصر نیز می یابیم پس از آن که جسد ازیریس به دست تایفون تکه تکه و آلت جنسی او در دریا به دست ماهی ای خورده شد. تجسم تهاموت نیز ماهیان و جانوران ترسناک دریایی هستند. میتوان گفت تکه تکه شدن بدن ازیریس، مثله شدن نظم خدایان المپی پس از به هر سو گریختن آنها است و نماد تولید مثل و بقای این نظم یعنی پان، آلت جنسی اورانوس بوده که دریا را به هیولاها بارور کرده است. این افسانه ها مستقیما به دل تاریخ دوخته شده اند. پان بز-ماهی به صورت کوئینوتائور یعنی ورزاو ماهی گون هیولایی از دریا درمی آید و ملکه ای را به خاندان مروونژین که ریشه ی تمام خاندان های سلطنتی اروپا است بارور میکند. رد این خاندان اسطوره ای را میتوان تا تکرار آدمی مانندتر و واقعگرایانه تر پدید آییش در قرن هشتم میلادی پی گیری کرد. دراینجا جانشین برحق مروونژی ها سیگیسبرت نامیده میشود کلمه ای که در زبان آلمانی، به معنی نهال و شاخه است به کنایه از درختی که از درخت قبلی قرار است متولد شود. سیگیسبرت که در رنه لوشاتو حکومت میکند با "ماگدالا" نامی که از نسل ثمرات ازدواج عیسی مسیح با مریم مجدلیه است ازدواج میکند. همانطورکه نام ماگدالا نشان میدهد او تکرار مریم مجدلیه است. ماریا یا ماریان که فرم دیگر مریم است در اروپا با لغت "مارین" به معنی دریایی مرتبط است تا همتباری ماگدالا با تهاموت را یادآوری کند. عیسی از نسل قبیله ی یهودا است و مریم مجدلیه از نسل قبیله ی بنیامین. اتحاد این دو قبیله عامل پیدایش اشرافیت یهود یا رش گلوتا خوانده شده که از مصر به اروپا نقل مکان کردند. گادفری دو بویلون هم که از نسل داگوبرت پسر سیگیسبرت و ماگدالا خوانده شده، وقتی در جریان جنگ های صلیبی به حکومت اورشلیم رسید، خود را احیا کننده ی حکومت داوودی های یهودایی و ازاینرو موسس جدید معبد سلیمان معرفی کرد و به همکاران خود، عنوان معماران معبد سلیمان (ماسون) را اهدا نمود و با همین ادبیات، دیر صهیون و مکتب شوالیه های تمپلار را ابداع نمود. گویلوم دو گولون که به نام گادفری دو بویلون معروف شد، دوک لورین در لانگدوک بود. لانگدوک که نام اصلی محلش سپتیمانیا بوده، مرکز کیش حول گرال مقدس و ازدواج عیسی با مریم مجدلیه بود و حاکمان نواحی آن به دلیل نسب بردن از عیسی و مریم مجدلیه، به «شاه یهودیان» ملقب بودند. احتمالا نام گویلوم د گلون نیز ترکیبی از القاب کولوم و کولون برای رهبران رش گلوتا یا شاه داوودی ها است و نه خود او و نه تبارش بر واقعیتی استوار نیستند ولی شکل گیری مکتبشان را میتوان در ادامه ی مهاجرت اشرافیت داوودی فرقه ی آرموس از اسکندریه ی مصر به کالابریای ایتالیا دریافت. چون داستان میگوید که در سال 1070 و 29سال پیش از آغاز جنگ صلیبی، راهبان کالابریایی در جنگل آردانس فرانسه که بخشی از دوکی لورین (قلمرو گادفری دو بویلون) بود، مستقر شده بودند. حکومت های انگلستان، فرانسه و آلمان از دیر صهیون گادفری دو بویلون برخاستند و همان ها هستند که خود را از نسل مروونجی ها خوانده اند. راهبران این اشرافیت ها یعنی "ور" های کالدونیا، و دوک های آنجو و لورین، خود را زیرمجموعه های خاندان خودخوانده ی "دراکنبرگ" معرفی و بحث خون اژدها و دراگون کورت را گسترده کرده اند. موفقیت آنها تحت همکاری نسلی از پاپ های مروونجین معرفی شده که پاپ اوربان جنگ صلیبی گادفری دو بویلون در 1098 میلادی، ششمینشان بود و اولینشان در سال 999میلادی به تخت پاپی نشست. رقم این سال، عمدا چنین انتخاب شده که برعکس 666 یعنی عدد دجال در مکاشفه ی یوحنا باشد. جنگ صلیبی الگوی استعمار قرون متاخر میلادی بوده که اصحاب آن، اصرار داشته اند خود را دریانوردانی مجهز به اسلحه ی آتشین و موفقیت های خود را مدیون همراهی این دو پدیده بخوانند. این دقیقا همکاری دریا و آتش و جفتگیری نوین جدی (بز-ماهی) با دریا است که خلقت جدید را پدید آورده است؛ خلقتی که با شورش هیولاها یا شیاطین علیه دربار زئوس شاه المپ همراه است. زئوس یا ژوپیتر کسی جز یو یا یهوه ی یهودیان نیست که سمبلش شیر است و حالا با شیرهای هرالدی دوپا که آدم های خداگون در هیبت هیولاهایی نظم ستیزند مواجه است. ملت این بینظمی وظیفه دارند مادر مقدس این اشرافیت یعنی مریم مجدلیه ی روسپی را الگوی زنان خود کنند. مجدلیه (ماگدالین) از ماگدال به معنی برج می آید که یهودیت آن را نمادی غولپیکر از آلت جنسی مذکر میخواند. مریم مجدلیه که هم مارین (دریایی) است و هم ماگدالین (آلت دار)، همان آفرودیت الهه ی شهوات در قبرس –از مرکز تمپلارها- است که با آلت جنسی اورانوس قدرتمند شده و وظیفه ی زنان خدمتکارش نیز آلت دار شدن صوری یعنی تقلید از مردان است. وقتی جواز تولید مثل مکتب قدیم یا آلت اورانوس به صورت پان یهودی از بقیه ی پیکرش جدا شود و برای دنیا دین های هیولایی تولید کند، رمز قدرتمند تر شدن تایفون بازار نیز مجهز شدن همه ی زن ها به آلت پان برای تولید بیشتر هیولاهای خالق در جهت رونق بازار تحت کنترل اشرافیت یهود است. نقش مهم زن ها در تقلید از ماری ماگدالین، برای تکمیل نقشی است که پیشتر مردها در جامعه به عهده گرفته بودند. پسرها از خردسالی به صورت نقلی و عملی از پدرانشان می آموزند که باید قوی، خود اتکا، سرد و بی احساس باشند و این بی احساسی را با بیرحمی تمام در بزرگسالی به پدران نیازمند محبت خود پس میدهند چون دیدن پدرانشان آنها را به یاد زمانی می اندازد که ضعیف و نیازمند کمک پدر و مادر بودند و حس ناخوشایندی به آنها میدهد. بر اساس قانونی نانوشته، طی نسل ها کمتر پدر و پسری علیه این چرخه طغیان کرده اند. خطرناک ترین اتفاق ممکن این است که پسر جویای محبت، در اثر ناامیدی از پدر بی احساس خود، روی به مادر بیاورد و از او بیاموزد. اما اگر مادر هم مردآسا و تهی از زنانگی باشد خطر برطرف میشود؛ اکثر مردم جامعه تنها و بدون توانایی یارگیری و طعمه ی بی دردسر برنامه ریزی های حکومتی میشوند:

“the merovengian dynasty”: scar kress: kstorm: jan 28, 2011

حذف همسر داری مسیح و افسانه ی مریم مجدلیه از صحنه ی اروپا به جنگ های صلیبی درون قاره ای کلیسای کاتولیک و فرمان نابودی متون یهودی توسط پاپ بندیکت سیزدهم در قرن پانزدهم منسوب است. بیشتر متون یهودی مربوط به مسیح، تکرارگر داستان "مار یسوع" mar yesu در کتاب الکسای بودند که تمام کپی هایش نابود شدند ولی بخش هایی از داستانش در نقل قول هایی از اسقف هیپولیتوس رم و سنت اپیفانیوس سالامیس باقی مانده و در جریان شورش بریتانیا علیه کلیسای کاتولیک رم، در آنجا توسعه یافته و بومی شدند. درواقع تا زمین تاسیس دولت یهودی در ایالت عثمانی فلسطین در اواسط قرن بیستم، هنوز بسیاری از انگلیسی ها معتقد بودند که مسیح در محل کلیسای سنت پاول در لندن مصلوب شده است و همکاری صهیونیست ها با حکومت بریتانیا تحت حمایت رتچیلدها بود که به این افسانه پایان داد و فلسطین را به عنوان سرزمین مقدس تثبیت کرد. پس از مرگ مرموز تئودور هرتسل در 43 سالگی و جانشینی حییم وایزمن در مذاکرات برای تاسیس یک کشور یهودی، وی در مذاکره با انگلیسی ها تضمین کرد که صهیونیست ها منافع استعماری بریتانیا را تامین خواهند کرد و سیاستمداران انگلیسی مثل وینستون چرچیل معتقد بودند بهترین محل برای تاسیس این دولت دستنشانده ی استعماری در یک منطقه ی کنار دریا و حائل بین خاورمیانه های افریقایی و آسیایی است که میشود دقیقا همان محلی که امروزه به نام فلسطین میشناسیم. اما قبل از آن، گالیله یا جلیل مسیح، ایالت رومی گاول شامل فرانسه تلقی میشد. هرود ، حاکم آنجا بود و مسیح و برادر دوقلویش به نام "جوداس توماس" از تجاوز یک سرباز رومی به نام جولیاس عبدس پاندیرا به دختر او به نام ماریامنه به دنیا آمدند. ازاینرو داستان، عیسی را به نام "جسوس بن پاندرا" میشناسد. تحت حاکمیت هرود، فرقه ی فریسیان به رهبری بنیامین قبطی، بر گاول نظارت مذهبی کامل و به نفع رومی ها داشتند. جوداس توماس، شورشی مذهبی را علیه رومی ها در گاول یا جلیل به راه انداخت که شکست خورد و محکوم به اعدام گردید. ولی پونتوس پیلاطس قاضی رومی، دستور داد مجرم دیگری را به جای او مصلوب کنند و جوداس توماس به عنوان برده فروخته و به هند برده شد. در زمان این رویداد، خانواده ی جوداس توماس که در رم بودند به مارسی فرانسه نقل مکان کردند و از آنجا برای گسترش تعالیم او در گاول و بریتانیا منتشر شدند. رهبر جدید فرقه، یوحنای تعمیددهنده john the Baptist بود و از طرف او عیسی و یوسف رامه ای به انگلستان رفتند و درآنجا به تجارت با فنیقیه پذداختند. ازاینجا میتوان مطمئن بود که برجستگی مریم مجدلیه، بیشک کار فراماسون ها است که مکتبشان از بریتانیا به همه ی دنیا سایه انداخته است. چون مطابق این روایت، مریم مجدلیه فقط یکی از 4همسر عیسی بوده است. همسر اول او یک زن نبطی به نام "کیپروس" بوده که برای او پنج فرزند به دنیا آورده و یکی از آنها کارادوک بوده که به شاهی رسیده و به مبارزه علیه رم ادامه داده است. مریم مجدلیه اما همسر دوم عیسی و دختر یک پادشاه کلتی بوده که خون اعقاب تمام فرزندانش، در خاندان سلطنتی بریتانیا هست. شورش بریتانیا علیه کلیسای کاتولیک بوده که باعث زنده ماندن این افسانه شده و کلیسای کاتولیک را محکوم نموده که به پیروی از اشرافیت سرزمینش رم، ضد رومی بودن عیسی را پنهان و او را کشته شده توسط یهودیان جا زده است؛ ادعایی که البته به نفع یهودیان است [و در فیلم های هالیوودی کم فاصله از تاسیس اسرائیل مثل بن حور، میتوانید ردی از آن بیابید.] در این ادعا، رهبران یهودی معاصر عیسی از فرقه های فریسی و صادوقی، یهودی واقعی نبودند و در اخوت های خورشیدپرست و پاگان رومی ها عضو بودند و عیسی و خانواده اش بودند که یهودیان واقعی محسوب میشدند. ولی کلیسای رم و قبل از او کلیسای قستنطنیه، زندگینامه و شعایر عیسی را از کپی کردن داستان های خدایان پاگان رومی ها ساخته اند.:

“british freemasonry covets Israel”: tony bushby: rense: july24,2010

بوشبی، این روایت را فرم یهودی و محلی شده ی یک داستان کلی تر درباره ی شکست "جوداس کرستوس" یکی از فرزندان حرامزاده ی امپراطور تیبریوس در تلاش برای جانشینی پدرش میداند که به مصلوب شدن شورشی انجامید. اما ممکن است قضیه برعکس باشد. داستان مسیح تاریخی شده ی یهودی ها یعنی جسوس بن پاندرا، به هیچ وجه واقعی تر از داستان های خدایان متهم پاگانی نیست. کافی است توجه کنیم که زن دوم جسوس یعنی مریم مجدلیه فرمی از آفرودیت بوده و در این مورد تفاوتی با زن اولش نداشته چون کیپریس هم از نام های آفرودیت در قبرس تمپلارها است و نام جزیره نیز از این اسم می آید. کیپریس فرم یونانی شده ی لغت عربی "کبری" است. در زبان عربی، صفت مبالغه برای مذکر، بر وزن "افعل" و برای مونث، بر وزن "فعلی" (با خوانده شدن "ی" به صورت "ا") است. (ما در فارسی، بارها این قانون را در نامگذاری زیر پا گذاشته ایم. مثلا اسم دختر را "اکرم" میگذاریم درحالیکه اکرم مذکر است و مونث آن میشود "کرمی"، یا اسم دختر را "اعظم" میگذاریم درحالیکه اعظم مذکر است و مونث آن میشود "عظمی".) بر این اساس، "اکبر" به معنی بزرگترین برای مذکر است و مونث آن میشود "کبری"، و متضاد آن یعنی کوچکترین میشود "اصغر" برای مذکر، و "صغری" برای مونث. اکبر، از نام های اله یا الله خدای عرب ها است و بنابراین کبری نیز مفهوم الهه یعنی خدای مونث را دارد. احتمالا کبری همانقدر برای الهه صفت است که خود آفرودیت. آفرودیت در یونانی یعنی کف؛ چون آفرودیت از کف کردن خون جهاز تناسلی اورانوس در دریا پدید آمده است. اما اصل آفرودیت، لغت عربی "عفریته" به معنی شیطان مونث است. این نامگذاری نشان میدهد که وی نتیجه ی یک برداشت مسیحی از عیشتار الهه ی بین النهرینی بوده است. از طرف دیگر، توماس نیز نامی مشابه تموز معشوق عیشتار را دارد. بنابراین شکست جوداس توماس و ازدواج برادر دوقلویش عیسی با کیپریس یا مریم مجدلیه، درواقع تکرار قتل تموز چوپان به دست انکیمدوی کشاورز در دعوای عشقی بر سر الهه عیشتار است. این دعوا به صورت دعوای هابیل چوپان و قابیل کشاورز بر سر یک زن، در تاریخ یهودیت و در ابتدای خلقت انسان تکرار شده است. صنعتگران و تمدنسازان از نسل قابیل پدید آمده اند درست مثل کشورسازان اروپا که از نسل عیسی پدید آمده اند. عیسی تجسد خدا بود و همه ی اتفاقات دنیا به دست خدای یهودیت است، ازجمله نکبت برادرش جوداس توماس برای رسیدن عیسی به جانشینی او و ازدواجش با مظهر قدرت در هیبت یک زن، چون این زن همان تهاموت الهه ی بابلی است که مردوخ خدای خالق، جهان مادی را از پیکر او ساخته است و تمدن هم به مصالح مادی نیاز دارد. علت مقدس بودن جزیره ی قبرس نیز همین است. قبرس معدن مس است و مس به نام الهه (کبری) "کوپر" نامیده میشود. مس به رنگ سرخ است و از این جهت قابل مقایسه با آهن ابزار اصلی پیشرفت مشترک کشاورزی، صنعت و جنگ. آهن، فلز آرس یا مارس خدای جنگ به شمار میرود و همچون مریخ سیاره ی مارس سرخ رنگ است. آفرودیت یا ونوس که با زهره تطبیق میشود، فرم مونث مارس است و همچون او قرمز. سرخی خون انسان، ناشی از حضور این دو عنصر در بدن انسان است و خلقت آدمیزاد همچون دیگر جانوران باید بر خفت و خیز مداوم مارس و ونوس استوار باشد. اما هفستوس یا وولکان خدای صنعت و آهنگری و جانشین انکیمدو و قابیل، در مقام شوهر آفرودیت، باعث جدا شدن این دو از هم میشود و این مثل جدا شدن فلزات از سنگشان و از همدیگر برای آهنگری است. به همین دلیل هم تقسیم انسان ها به ونوس شهوانی و مارس جنگی در دوره ی پسا کلیسایی و از بین رفتن مانع اختلاط آنها با هم در نیو ایج، درواقع نوعی بازگشت به خلقت خدایی و بر ضد تمدن است و به همین دلیل با طبیعتپرستی و حیوان دوستی ترکیب شده است.

تمام این حرکت، درواقع با نوعی نتیجه گیری از خود یهودیت درباره ی شیطانی خواندن تمدن و آغاز آن با قتل هابیل به دست قابیل توجیه میشود و خود یهودیت به همراه فرزندانش مسیحیت و اسلام، به این جنایت متهم میشوند چون درواقع نه فقط به دروغ، جداسازی مذهبی را اختراع خودشان خوانده اند، بلکه با قرار دادن سلفشان موسی و عصای مار شونده اش در جایگاه افیوخوس یعنی صورت فلکی مارافسا عملا اختیار زایش تمدنی را به دست گرفته اند. افیوخوس مرکز کهکشان راه شیری و صاحب عصری بود که از 4500 تا 2500 پیش از میلاد طول کشید یعنی تقریبا در دوره ی اولیه ی خلقت توراتی در روایت یهودیان و در باستانشناسی نیز دوره ی ظهور تمدن سومری در بین النهرین که امپراطوری های آشوری ها و بابلی های شیطانی توصیف شده توسط یهودیان از آنها پدید آمده اند به همان دوره نسبت داده و تمدن و علوم، همه استوار بر همان کشورها توصیف شده اند. افیوخوس را یونانیان، اسکله پیوس میخواندند که پزشکی توانا بود و به سبب مرده کردن یک زنده، به آذرخش زئوس کشته شد. وی نمادی از بهبود سلامتی مردم در اثر رشد تمدن است. با این حال، در گزارشی از قول لوسیوس آنیوس سنکا، ماری که در دست مارافسا میچرخد، تیامات (تهاموت) و خود مارافسا، مردوخ خوانده شده اند. تهاموت هیولا یا اژدها نمادی از عنصر خلقت یعنی ماده ی فیزیکی و بینظمی هیولایی آن در غیاب نظم مردوخی است و مردوخ خدای خالق. مار افیوخوس همچنین با مار باغ عدن در تورات مقایسه شده که با تشویق آدم و حوا به خوردن میوه ی ممنوعه، باعث آشکار شدن تفاوت بین مرد و زن، و تحریک مداوم تولیدمثل جنسی شد.:

“on gods, genes, alchemy, and longevity”: m.g.mirkin , b.boyer: thunderbolts: 2020: p31

اگر به یاد بیاوریم که آفرودیت از افتادن آلت اورانوس در آب پدید آمد و این همتای جهش پان آلت آسا به درون آب بوده، آن وقت تهاموت و بینظمی مادی مدرنیته را نتیجه ی پیدایش بز-ماهی یهودیت و مجموعه ی شنای او در آب را معرف تهاموتی می یابیم که اکنون در دست موسای تصاحب کننده ی جایگاه مردوخ است و به جای شرکت ها و قدرت های یهودی، خلقت دنیا را تداوم میبخشد. مردم چیزی جز حرف های او را نشنیده اند و فکر میکنند نیو ایج تماما عقبگرد از یهودیت است. درحالیکه به نظر میرسد آن با تکمیل افراطی بت های مارس و ونوس –که دومی همچنان فرم مادینه ی اولی است- هرچه بیشتر به تنهایی و ضعف آدمیان در مقابل حکومت یهودی دامن زده است.

72 تصویر قهرمان مذهبی: سازندگی خدایی، تخریب شیطانی و هوس انسانی

نویسنده: پویا جفاکش

در نیمه ی دوم قرن 19 زمانی که ناصرالدین شاه برای تصرف –یا به قول ایرانی ها: بازپس گیری- هرات به افغانستان لشکر کشید، انگلستان از ترس مطامع روسیه در این قضیه به کمک حاکم افغان هرات آمد و اتفاقا این محرکی برای انگلستان شد که کم کم از اختلافاتش با دوست محمد خان بکاهد و به او اجازه ی احیای افغانستان را بدهد. در آن زمان، هیچکس فکرش را نمیکرد که انگلستان که مانع نفوذ سیاسی ایران در افغانستان شده بود، با این که افغانستان را تحت سیطره ی فرهنگی ایران نشان دهد مشکلی نداشته باشد. ولی هرچقدر نفوذ ایدئولوژی "آریایی" تئوسوفی در سیاست بریتانیا بیشتر میشد، انگلستان هم بیشتر میل میکرد که روح اصلی آریایی فارسی زبانان را در پرشیای جنوب غربی ایران –بر اساس تطبیق ایالت فارس با پارس تواریخ یونانی- کشف کند که مثل انگلستان، امپراطوری ساز بود و مقام شامخ ادبیات فارسی در خراسان بزرگ نیز باید به افتخار او ثبت میشد. اتفاقا یکی از کمک های اصلی در این حرکت، در زمان میانجی گری انگلستان بین افغان ها و ازبک ها بر سر حکومت بر حوزه ی جیحون یافت شد وقتی افسانه های ازبکی درباره ی موجه شدن خانات خیوه با فتح سرزمینی بی مانند به نام آتاک atak، مروج شور در جنگ با افغان ها خوانده میشدند. اولین واکنش این بود که این آتاک باید همان پرشیا باشد. با این حال، کلمه ی آتاک نه در ایران و نه در افغانستان رایج نبود درحالیکه در حدود عشق آباد ترکمنستان به معنی کوهپایه به کار میرفت. با این که نمیشد از اشتیاقی که این نوع ادبیات برای خلق تراژدی غم انگیز پیروزی ترک های وحشی بر فارس های متمدن آریایی در خراسان بزرگ برمی انگیختند گذشت، ولی روشن بود که ازبک ها این ادبیات را از خاستگاهشان امپراطوری مغول روسیه (آلتین اردو) آورده اند. هنوز هم اهالی روسیه ی شرقی گاها "ویتاچی" نامیده میشوند به نام "ویتاکو" های افسانه های اسلاو روسیه که نامشان بنا به سنت "باشکوه ترین" معنی میشود. ویتاکوها جادوگرانی قدرتمند و زبردست در سرزمینی پرحاصل و ثروتمند مملو از حیوانات وحشی مهیب بودند که خداوند برای کم کردن خطر آنها از سر اسلاوها آنها را با عذابی زمستانی منهدم کرد. کلمه ی ویتاکو صورت دیگر کلمه ی "اوداک" به معنی شخص معنوی –از "اود" به معنی روح- به نظر میرسد و ممکن است آتاک نیز تلفظ دیگر همین کلمه باشد. روس ها همیشه دوست داشتند این داستان را به سانحه ی نابودکننده ی عصر یخبندان در اوراسیا در پیش از تمدن های کنونی نسبت دهند و این افسانه را تاییدکننده ی تمدنسازی آریایی ها از روسیه به شمار آورند. اما مانع اصلی این بود که در این افسانه، بنیانگذار ویتاذوها خود نخستین مسیحی روسیه موسوم به "ویاچسلاو" بوده که نام ویتاکو نیز تلفظ دیگر نام او به شمار رفته است. حتی گروهی از اشراف چک در قرن 19 به نام او ویاچسلاو نامیده میشدند. اما از دهه ی 1990 به این سو، نهضت زیر سوال رفتن تاریخ توسط فومنکو و همکارانش، با محدود کردن تاریخ به 1000سال اخیر، این مشکل را نیز از سر راه روس ها برداشته و حالا آنها با اطمینان از مهاجرت ویتاکوهای اوراسیا به جنوب و غرب سخن میگویند. در جنوب –نسبت به قلمرو ویتاچی ها در روسیه ی شرقی- اول از همه همان منطقه ی جیحون جلوه گر میشود که خاستگاه شعر فارسی دانسته میشود. پدر شعر فارسی موسوم به رودکی سمرقندی، شاعر آن خطه شمرده و یکی از معدود اشعار منسوب به او و درواقع مشهورترین شعرش درباره ی جیحون است:

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

شعرش هم اینقدر قابل فهم است که انگار یکی از آخرین شعرهای فارسی بوده که سروده شده است. دلیل این انتساب، بیشک با تطبیق جیحون با رود اکسوس در تواریخ یونانی مرتبط است. چون اکسوس که احتمالا اخوس هم نام یونانی دیگر آن است، در اصل از "آق سو" در ترکی به معنی آب سفید می آید و "آق" به معنی سفید دراینجا باید اشاره به "اوکا" از همان ریشه برای رود ولگا داشته باشد. احتمال دارد جیحون یکی از جانشینان احتمالی ولگا در جریان تغییرات نژادی-فرهنگی آنجا به دنبال سقوط امپراطوری مغول روسیه باشد. ولگا محل زندگی "بلغار" یعنی قوم "بالیغ" (شهر) به کنایه از مرکز بود که "ولگا" هم تلفظ دیگر آن است و بهلیکا یا بلخ در کنار جیحون نام از آن دارد. بلغارها در پیشروی خود به سمت اروپا هم چیزی به نام زبان اوکی –به نام رود ولگا- به آنجا بردند که زبان خنیاگران تروبادور شد و مرکزش در جنوب فرانسه به نام آن، "لانگدوک" یعنی اوک زبان نام گرفت. این محل یکی از مراکز کاتارها بود که بعدا در جنگ صلیبی به دست کاتولیک ها از بین رفتند. کاتارها را در فرانسه ی شمالی به نام "بولگار" و در ایتالیا و بوسنی به نام "بوگر" میشناختند که هر دو تلفظ دیگر بلغارند و مذهب کاتار نیز دنباله ی بوگومیلیسم یا مدل بلغاری مسیحیت به شمار میرفت. بین عنوان کاتار و لغت "خزر" یا قوم "غز" که صفتی جنگاورانه برای بلغارها است و لغت "قزاق" نیز از آن می آید نیز بارها ارتباط جویی شده است. البته ادبیات تروبادورها بعد از سقوط کاتارها سروده شده اند و به جانشینان آنها در لانگدوک برمیگردند که که باکاردی های تولوز و کارکاسون بودند. آنها از سرقسطه (ساراگوسا) در اسپانیا آمده بودند و همچون باسک های اسپانیا و فرانسه از نسل قفقازی هایی بودند که به همراه اعراب در شمال افریقا ورود یافته و در بارسلونا قدرتی به هم زده بودند. کلمه ی باکاردی از باکارد –نام دیگر قفقاز- می آید ضمن این که سرقسطه و کارکاسون نیز هر دو نام از قوم قفقازی چرکس دارند. این قوم تحت اطاعت قزاق های خزر تبار بودند و روشن است که یکی از مدعیان جانشینی حکومت لانگدوک بودند هرچند بعید به نظر میرسد به راه کاتارها رفته باشند وقتی که برای جویایان قدرت، یک سیستم منقرض شده دیگر فایده ای ندارد. حالا کاتولیک ها در قدرت بودند و آنها لغت "هیراشی" به معنی بدعت دینی را برای اولین بار و درباره ی کاتارها بر زبان میراندند. نکته ی جالب این است که تا قبل از قرن 17 این کلمه معنی فتح و جنگ داشته و به نظر فومنکو و نوسفسکی، باید لغتی مرتبط با آرس خدای جنگ باشد. با این حال، این دو نویسنده، آرس جنگجو را فرمی متاخر از "هروس" به معنی نیمه خدا و قهرمان میخوانند و اضافه میکنند که هروس یا هورس، تلفظ دیگر کریست یا مسیح به عنوان اولین نیمه خدای جهانگیر است که ادبیات تروبادورهای "اوکی" در دوره ی رنسانس آن را به اندازه ی قهرمانان اساطیر یونانی تکثیر کرده است. بنابراین هیراشی های کاتار درواقع مسیحیان اصلی درحالیکه کاتولیک ها فاتحینی بودند که بدعت خودشان را اصل و اصل کاتار را بدعت جا زده بودند. فومنکو و نوسفسکی همچنین اضافه میکنند که تاریخ رسمی احتمالا با توجه به وجود خاطراتی حول آن قلعه در زمان تدوین تاریخ مزبور، ادعا کرده که علیرغم سقوط کاتارها در قرن 13، قلعه ی اصلی کاتارها تا قرن 16 توسط دیگران اداره میشده و بعد متروک گردیده تا این که در سال 1637 توسط لویی سیزدهم فرانسه تخریب شده است. فومنکو و نوسفسکی معتقدند درواقعیت، سقوط کاتارها از زمان تخریب قلعه شان فاصله ی زیادی نداشته است. این مطلب از آن جهت جالب است که شواهد نزدیک بودن وقایع به ما در خاستگاه مسیحیت اوراسیایی و قفقازی یعنی منطقه ی قراچای-بلخار هنوز محفوظ است؛ منطقه ای که احتمالا ورودگاه مسیحیت یهودی تبار و به دنبالش یهودیت از ترکیه ی بیزانسی ها به ارواسیا و نهایتا اروپای غربی است و نام قوم بلخار در آن یادآور نام قوم بلغار است. صومعه ی یحیای تعمیددهنده در زلنچوک که یک منطقه ی مشترک ترک-چرکس است، نزدیک ترین معبر مسیحیت از طربزون ترکیه و توام با آمدن زبان یونانی به این منطقه بوده است. حتی اسلام، زبان یونانی را در این منطقه از بین نبرد و تا حدود 1800 میلادی، ملاهای مسلمان قراچایی-بلخاری، به زبان یونانی مینوشتند. این صومعه را متعلق به آلانی ها میشناختند. ازآنجاکه ایرانشناسان، آلانی ها را اجداد قوم اوست خوانده اند که زبانی شبیه به فارسی دارند، انتظار دیدن زبان یونانی در خرابه های این محل نمیرفت. ولی در حال حاضر، به جز ایرانشناسان، کسی ادعای «هندوایرانی» یا «ایرانی» بودن آلان ها را جدی نمیگیرد بخصوص از آنرو که نام "بغاتار" برای بنیانگذار صومعه کاملا ترکی است. کلمه ی "آلان" هنوز در زبان مردم قراچایی-بلخاری، به معنی همخون، دوست و حتی مردم به کار میرود و مفهوم قومی-نژادی ندارد و این، پذیرش مسیحیت از سوی یونانیان به وسیله ی یک اتحادیه ی قبایل در قفقاز که احتمالا تحت ریاست ترکان بودند را بالا میبرد.:

“monuments of greek writing in karachay as a heritage of alan culture”: d.d.chotchaev: in “the ethnic history of the regions of Eurasia”

به نظر "جان میچل"، مسافرت مسیحیت به شمال، همتای استقرار ازیریس در آسمان قطب شمال پس از مقتول شدن ازیریس به دست جبهه ی شر است. در گزارش پلوتارخ در کتاب "ایزیس و ازیریس"، ازیریس نخستین فرعون قبط و پسر کرونوس، درست مثل مسیح، یک خدای زمینی است که به دست جبهه ی شر تکه تکه میشود ولی با حلول در همسرش ایزیس، به صورت هورس از نو زاده میشود و در راس لشکری از جنگجویان، حق خود را از جهان پس میگیرد. در این مورد باید توجه کرد که عیسی مسیح معلوم الحال یونانی، صرفا یک مدل به شدت انتخاب شده از مسیح است و همانطورکه عیسی مسیح شاهزاده ی یهودا از نسل داوود شاه است و بر تاریخ پادشاهی اسرائیل به روایت تورات استوار است، 72 روایت از مسیح نیز میتواند موجود باشد چون نسخه ی یونانی تورات را 72 نفر فراهم کرده اند و این همتای تکه تکه شدن ازیریس به 72 قسمت است. نسخه ی یونانی تورات به اسکندریه ی قبط منسوب است و ازیریس هم اهل قبط است. درباره ی 72 تصویر احتمالی مسیح، باز تصویری از 72 نوع قهرمان مقدس در 72 زبان ادبی را داریم. چون وقتی برج بابل فرو میپاشد و بین زبان های مردمان اختلاف می افتد، 72 شاگرد شخصی موسوم به فیونس فارسا fiones farsa یا دیونیسوس فارسا Dionysus farsa رهبری مردمان را به دست میگیرند. این میتواند 72 روایت دیونیسوس هم تلقی شود. دیونیسوس هم به دست فامیل هایش تیتان ها که همان قوم دیدان هستند تکه تکه و خورده میشود ولی مجددا از نو متولد میشود. نسخه ی یونانی مسیح در ترکیه و روم شرقی، بر روی نسخه ی ترکیه ای دیونیسوس موسوم به سابازیوس استوار است که با مادرش موسوم به meter در صحنه ظاهر میشود و یادآور جفت عیسی و مریم است. "متر" به معنی مادر، باید لقب کوبله الهه ی مشهور آناطولی باشد. این زوج تحت عنوان "اسکائنوس" و "مادر اسکائنوس" نیز مطرح شده اند. اسکائنوس تلفظ دیگر "اشکناز" در معنی یهودیان خزری است که از منطقه ی اوراسیا در اروپا منتشر شده اند و یهودیان به عنوان بانیان تورات، اشرافیت خود را مدیون جهانی شدن تقدس خود از طریق تولد مسیح در بین خود بوده اند. پیروان اشرافیت داوودی یهودا، فریسی نامیده میشدند که میتواند لقب "فارسا" برای دیونیسوس را توضیح دهد، همینطور نام پارس یا فارس به عنوان یک امپراطوری را که میتواند همان pars به معنی کشور و مبنای part به معنی بخش باشد که پروس و پاریس نمونه هایی از نامجاهای وامگیر از آنند. "پروس" با افتادن آسان "پ" اول از آن، به "روس" تبدیل شده و به همراه اشرافیت آلمانی پروسی حاکم بر اسلاوها بر کشوری که به نامش روسیه نامیده شده، چیره گردیده است که میتوان آن را نوعی بازپس گیری به حساب آورد اگر همصدا با آنان فرض کنیم که تنها اشرافزادگان برحق به عنوان مترادفان ویتاکوها یهودیان اشکنازی قدرت گرفته در اروپا باشند. ویتاکو میتواند لغت کلدانی به معنی پسر "ود" یعنی خدا باشد که نام اخیر، ریشه ی لغات "ودا" و "بودا" نیز هست. "وتان" یا "اودین" خدای ژرمن ها نام از آن دارد. اودین، خود را 9روز و 9شب در موقعیت دار زده شده به یک درخت با نیزه ای فرو رفته در پهلوی خود قرار داد تا به روشنبینی برسد و این همتای مصلوب شدن مسیح با نیزه ای در پهلوی او است. عدد 9 در این قصه که رمزآمیزی خود را مدیون تقسیم شدن 360 روز سال به عدد کمال 40 است، در ارتباط با درخت، یادآور 9شاخه ی درخت کیهانی در افسانه های شمنی است که به 9جهان ختم میشود. درخت کیهانی یکی از نمونه های اصیل تر برج بابل است و "کرسی گریوز" 9شاخه بودن آن را به ساخته شدن برج بابل از 9 نوع مصالح در افسانه ی دیونیسوس فارسا مرتبط کرده است.:

“Christ and Osiris”: mark graf: odmienna chronologia: 5/11/2014

پیروان پروفسور ی.دروزدوف (از مخالفان سرسخت هندوایرانی شمردن سکاها و سارمات ها در روسیه)، معتقدند که اسلاوها قومی واسطه بین ترک-تاتارها و ژرمن ها هستند و همه ی اینها از اقوام پروتوترک به وجود آمده اند؛ آثار سومری ها در بین النهرین نیز ویژگی های زبانی شدید پروتوترک دارند و ازاینرو نشانه های آنها با "رون" های ژرمنی دارای منشا واحد است. تفاوت اما در این است که سومری ها بر روی گل مینوشتند و باقی میماند درحالیکه وابستگان شمالیشان رون ها را روی پوست درخت غان مینوشتند و بنابراین باقی نمیماند. به هر حال، هر دو گروه را الفبا از بین برد. این صاحبنظران، سومری ها را نه ملتی چند هزارساله بلکه یکی از ثمرات مهاجرت ترک ها به خاورمیانه در قرون 14 و 15 میدانند که به دلیل دور بودن از پایگاه قدرت در ترکیه، برای مدت بیشتری، ویژگی های تمدنی ابتدایی را حفظ کرده اند. این نظر تا اندازه ای وامدار دیدگاه تئوسوفیست های قدیمی و معاصرانی مثل آلیس بیلی و جورج سانتیلانا است که هر کشف دیرینشناختی از تمدن ابتدایی یا شبه پیش از تاریخ را لزوما معرف دوران پیش از تاریخ بشر نمیبینند و معتقدند بسیاری از انسان های ابتدایی معاصر تمدن اولیه بوده و چه بسا با به دست آوردن حداقلی از تمدن جنگی، خود در نابودی تمدن پیشین نقش ایفا کرده و تمدن و فرهنگ آدمی را به احتضار جهانگیر آن در قرن 19 میلادی رسانده باشند یعنی زمانی که توسعه نیافتگی چشمگیر فرهنگی و اجتماعی، سراسر جهان را فرا گرفته بود. ناسیونالیسم ها نیز روی همین فکر بزرگ شده اند. به نظر هم میرسد رگه ای از واقعیت در این تفکر باشد اما این نمیتواند ثابت کند که نگاره های سومری لزوما از نگاره های پروتوترک جدیدتر باشند و خود به همراه تمدن و مذهب، به آن نواحی پای ننهاده باشند. کیریل شاتیلوف معتقد است تاکید بر قرار گرفتن برج بابل در عراق و مصر و به طور دقیق تر در نواحی ای که به طور سنتی، مجاور فنیقیه و مراکز بازار آنها بوده اند، به خوبی نشانگر آن است که شباهت های زبانی مردم سراسر دنیا کار فنیقی ها است چون آنها بودند که ابزارآلات و فلزات و مواد لازم برای تمدنسازی را به اطراف و اکناف دنیا تجارت میکردند و با ایفای سهم در گسترش تمدن، برای خود آبرو فراهم میکردند و پولی را که داشتند برای سرمایه گزاری در راه آبرو در جهت قدرت گیری سیاسی و اقتصادی در محلات گوناگون بسیج میکردند. این گونه بود که آنها به یک اشرافیت تاثیرگذار ازجمله در زبان تبدیل میشدند.: «فنیقی ها البته به صورت جمعیت ساکن نمیشدند. بلکه حکام، شاهان و امپراطورانشان مستقیما و با پیروزی در جنگ ها (به ندرت)، رشوه دادن به حاکمان وقت (اغلب) و انعقاد ازدواج سیاسی با خانواده های سرشناس روستاها و شهرهای مختلف (بی عیب و نقص ترین روش) به حکومت میرسیدند. خیلی زود، همانطورکه ممکن است حدس بزنید، همه ی خانواده های سلطنتی آنها، چه در آمستردام، پاریس، مادرید، یا ادینبورگ، به طرز قابل توجهی لحنی خروش آمیز در پیش گرفتند و این بار با زبان های محلی غیر فنیقی، اما با حفظ ویژگی های ذاتی نخبگان فنیقی... خلاصه این که خداوند به فنیقی ها گفت: "بچه ها دست از چرندیات بردارید. کار شما ساختن نیست، بلکه تخریب و انقیاد است، بیایید جلوتر برویم و به سمت جهات مختلف. شما آهن دارید، کشتی دارید، سلاح دارید و پول. چیزی برای نشستن در خانه نیست. من به شما در قلعه ها و تاج و تخت ها نیاز دارم."» عبری که زبان مقدس یهودی ها است نیز یک لهجه از فنیقی است و تفاوت های سنگینی با زبان دشمنان عرب یهودی ها ندارد:

“why are euuropeans lipsing and burry?”: kirill shatilov: livejournal: November 9, 2022

من فکر میکنم طعنه ی آخر شاتیلوف، خیلی چیزها را درباره ی سرنوشت تمدن روشن کند. تا وقتی که اشراف با ساختن و بهبود وضع انسان ها قدرت میگرفتند خدا راهبر آنها بود ولی به محض این که تضاد منافعشان، آنها را به تخریب مستقیم و غیرمستقیم تمدن کشاند آنها بازیچه ی شیطان شمرده شدند. این یک اشتباه رایج در بین مردم است که فکر میکنند مرد خدا شیطانی شود. ولی واقعیت این است که بیشتر ما به راحتی دچار این لغزش میشویم وقتی از یک جایی، هوس های خودمان را با خواست خدا اشتباه میگیریم.

آیا جامعه ی مدرن را خدایان اداره میکنند؟: جواب مشترک فلسفه و جادوگری را بشنوید.

نویسنده: پویا جفاکش

در امریکا ضرب المثلی وجود دارد که دراصل، بخشی از دیالوگی در فیلم "شام من با آندره" بوده است بدین شرح:

«نیویورک، اردوگاه کار اجباری جدید است؛ اردوگاهی که توسط خود زندانیان ساخته شده و خود زندانیان نگهبانان آنند و به ساختن این زندان و زندگی در آن افتخار میکنند.»

الکس واندربرگ میگوید این عبارت چیزی کم دارد: چه کسانی به آدمیان دستور یا تلقین انجام این عمل را داده اند؟ پاسخ یک امریکایی معمولی به این سوال، ممکن است اجنه و شیاطین یا مدل های به روزشده شان یوفوها و به طور کلی خزندگان آدمنما باشد. اما واندربرگ پاسخ علمی پسندتری جستجو میکند و راهنماییش را هم از خود مذهب مسیحی امریکایی میگیرد که جن های مزبور را خدایان مردم کهن توصیف مینماید. پس واندربرگ پای این توصیه ی باردوتودول یا کتاب مردگان تبتی را وسط میکشد که میگوید خدایان مطلوب و نامطلوب، توهماتی هستند که باید بر آنها غلبه کرد. واندربرگ این توصیه را با دیدگاه روانشناسی یونگی مقایسه میکند که خدایان و اجنه و ارواح را جنبه های مختلف شخصیت آدمیان میداند و نیز این جمله ی جوزف کمپل: «همه ی خدایان درون تو هستند.» واندربرگ مینویسد که افرادی که ال اس دی و آیاهوآسکا و سایر مواد روانگردان محرک دی ام تی مصرف میکنند، معمولا درونیات خود را به شکل موجوداتی ناواقعی میبینند و ممکن است چنین تجربیاتی در ابتدای حیات بشر باعث اختراع خدایان شده باشد. البته مردمی که به خود این خدایان و اجنه و ارواح اعتقاد دارند چنین فکر نمیکردند. آنها معتقد بودند این موجودات ماوراء الطبیعی از آدمیان فاصله میگرفتند و در سرزمین های وحشی به سر میبردند و حتی در مجاورت آدمیزاد نیز ترجیحا در خرابه ها و حتی اگر شده، لانه ی خرگوش مخفی میشدند. اما این فاصله گیری آنها به سبب تدبیر خود آدمیزاد بود که به موقع با تامین غذای موجودات ماورائی آنها را راضی میکرد و برایشان قربانی میداد. اجنه و ارواح با جلب شدن به بوی غذای در حال پختن، از انرژی آن تغذیه میکردند و پایبند مردم میشدند. پس از این آنها از محتویات ذهن مردم تغذیه مینمودند و در صورتی که این ذهنیت، راضی کننده بود آرام میگرفتند. اینطوری خیال مردم جمع بود. چون معلوم نبود اگر ارواح و اجنه به مردم ناپسندی جلب میشدند و غذای لازم و درست به دست نمی آوردند با عاصی شدنشان چه بلایی ممکن بود بر سر مردم بیاید. نتیجه ی این بحث این بود که زندگی سالم انسانی و راضی کردن سالم تمام غرایز درون، به کم شدن شر اجنه و جلوگیری از مسخ شدن آدمیان می انجامد و اجازه ی به هم ریخته شدن نظم زندگی آدمی به دست اجنه را نمیدهد. واندربرگ دراینجا از قول دکتر فرانتس هارتمن اجنه را «ساکنان مخوف آستانه» میخواند که مردمان، بیش از هر چیز به شکل حیوانات خطرناک –گربه سانان بزرگ، گرگ ها، گرازها و مارها- مجسمشان میکردند. این تعبیر، لزوم غلبه بر خدایان در باردوتودول را راهنما به این اندیشه در جادوگری می یابد که خدایان را دروازه بانان باغ بهشت روح میخواند. درواقع اجنه اگر خود غرایز باشند میوانند مانع از دستیابی به سعادت روحی شوند و وقتی این اتفاق می افتد که ما راه راضی کردن غرایز را بلد نباشیم و دانش درستی درباره ی آنها به ما داده نشده باشد. کسانی که این دانش را در اختیار دارند حکومت ها هستند و به تصریح واندربرگ، آنها عمدا دستور داده اند پاسخ وارونه به مردم داده شود. واندربرگ دراین مورد از قول مایکل النر مینویسد:

«فقط به ما نگاه کنید. همه چیز برعکس است، همه چیز وارونه است. پزشکان سلامتی را نابود میکنند، وکلا عدالت را نابود میکنند، روانپزشکان ذهن ها را نابود میکنند، دانشمندان حقیقت را نابود میکنند، رسانه های بزرگ اطلاعات را از بین میبرند، ادیان معنویت را نابود میکنند و دولت ها آزادی را نابود میکنند.»

واندربرگ، اضافه میکند که حکومت در اداره ی چنین جامعه ای و از طریق رسانه های خود، بیش از هر چیز، تصاویر شهوترانی و مرگ را مقابل چشم آدمیان می آورد و غرایز حول آنها را به بازی میگیرد. هدف، خلاصه کردن زندگی بشر در این غرایز است. واندربرگ میگوید اینها همان دو غریزه ی "اروس" و "تاناتوس" در جامعه ی غریزی ایدئال فروید هستند که در جامعه ی او جایی برای سعادت معنوی و فراروی از آستانه وجود ندارد و قرار است مردم در این جامعه و پذیرش آن محبوس شوند. به نظر واندربرگ آنچه در قدیم از آن به جامعه ی شیاطین یا جامعه ی شیطانی یاد میشد و از خطر بروز آن انذار داده میشد، دقیقا همین جامعه ی مدرن امروز است:

“the occult elite”: alex vanderberg: waking times: 15 april 2016

این، حسی است که کمابیش همه ی مردم امروز دارند. ما –منهای کسانی از ما که تمدن کنونی را حتی به همراه برق و شهرنشینیش به کل رد کرده اند (مثل آمیش های امریکا و کانادا)- همه قبول داریم که زندگی مادی فعلیمان به مراتب بهتر از اجدادمان است ولی نمیتوانیم به حسن نیت رهبران جامعه که ما را به اینجا رسانده اند بدبین نباشیم. امکانات مادی ما نوعی باج بوده که حکومت به ما در ازای سرسپردگیمان به ریشه ی مشروعیت خود داده است. این ریشه، مسیحیت است که هم یهودیت را –به ادعای برخاستن مسیح از میان یهود- مشروع کرده و هم در شاخه های ناارتدکس خود به اسلام منجر شده و در قدرت دادن به این ادیان، جهان را تغییر داده است. اما مسیح فرم متاخر این جریان، با مسیح ساکن و دشمن با تحول آمیش ها خیلی فرق دارد. او به یکی از شاخه های معدوم شده ی خود در آریانیسم نزدیک شده است که عیسی را یک انسان معمولی میدانست نه یک خدا. نظریه ی برتری نژاد آریا که منجر به ظهور هیتلر شد نیز خواهان بازگشت به مذهب آرین (آریوسی) ژرمن ها قبل از سیطره ی کلیسای کاتولیک رم بود و احتمالا بین آریان های مذهبی و آریان های نژادی ارتباط وجود داشت. اما آریانیسم مدرن درواقع چیزی بین این دو بود و هم ژرمن های آریوسی را دربرمیگرفت و هم آریا های مشرک وداهای هندوها که ادعا میشد اجداد ژرمن هایند. در این نظریه پردازی، مسیح آدمی معمولی بود که در میان یهودی ها به دنیا آمده بود اما یهودی نبود. زادگاه او جلیل، جزو نواحی ای بود که آشوریان از 10 قبیله ی اسرائیل خالی کرده بودند و به جای آنها مردمی دیگر بخصوص از خادمان ایسگوز یا اسکیت خود گماشته بودند، اسکیت هایی که ایرانشناسی ژرمن-انگلوساکسون، رازپردازی نازی آلمانی و حتی دستگاه تاریخنویسی شوروی –که شعار انترناسیونال و فرانژادی بودن آن دروغی بیش نبود- بر سر تغییر نژاد آنها از ترک-تاتار به نوردیک توافق نظر یافته بودند. مریم مادر مسیح یک الهه بود چون اسکیتی بود که پسرش وظیفه ی تکرار افسانه هایی قدیمی نژاد خود را از زبان او داشت. مسیح قرار بود به عنوان یک آریایی، رهبر یک نژاد ساکن باشد. آریایی ها از قطب شمال آمده بودند و توانایی تطبیق خود با شرایط سخت را داشتند. در کمال تعجب، این ادعا هنوز هم از بین نرفته است و قطب شمال نازی ها اکنون به وسعت سرزمین های زیر یخ اروپا در عصر یخبندان گسترش یافته است. هنوز هم کسانی که دوست ندارند هوموساپینس ساپینس های خارج شده از افریقا اینقدر بیرحم بوده باشند که انواع دیگر انسان –هوموارکتوس ها، نئاندرتال ها، دنیسوواها،...- را منقرض کرده باشند، برای وجود نداشتن این آدمها روی زمین به این نظریه متوسل میشوند: نظریه ای که بر اساس آن، بخش اعظم حیات وحش اوراسیای دوران پلئیستوسن ازجمله انواع انسانی در اثر سرما و بیغذایی عصر یخبندان از بین رفتند و هوموساپینس ساپینس ها به دلیل افزایش دانش و تطابق گری و فرصت طلبیشان در اثر انتخاب طبیعی باقی ماندند. البته امریکا هم زیر توده های یخ بود ولی ادعا میشد سرخپوستان در آن زمان هنوز وارد امریکا نشده بودند تا اروپایی نژادان رقیب نداشته باشند. علاوه بر این، همانطورکه سام والترز از قول ریک پاتس –از پیروان این نظریه از موسسه ی اسمیتسونیان- بیان میکند، این شرایط متغیر شامل محیطی که کشاورزی در آن به وجود آمد نمیشود چون کشاورزی نیازمند نظم فصلی است و به همین دلیل توسط سیاهان نا درگیر با یخبندان که از نو در خاورمیانه ساکن شدند پدید آمده است. بدین ترتیب پدیدآورندگان تمدن، جزو همان مردم معمولیند و جنگجویان قطبی آریایی، کسانی که با به دست آوردن ریاست آنها به زور جنگ، میتوانند آنها را به سمت مقاصد خود هدایت کنند. در وقت لزوم آنها با آمیزش نژادی، مردم را مجبور به پیروی از رسوم خود میکنند؛ مثل آن آریایی شجاعی که با مریم آمیخت و پسرش را تولید خدا خواند. میتوانید بازتکرار او را در رابطه ی رابین هود –یک مسیح دیگر حامی مردم معمولی- با ماریان خدمتکار بیابید. ماریا یا ماریان همان مریم است و به معنی الهه. ولی در اروپا با مارین به معنی آبی یا دریایی ارتباط دارد. این معادل دیگرش در اروپا لغت "دانو" است که در نام های آبگاه هایی چون دن و دانوب و دنی پر دیده میشود. آن را با عنوان "داناوان" برای وریتره اژدهای سه سر در اساطیر هندی مقایسه کرده اند چون وریتره از اینرو چنین نامیده میشد که نام مادرش دانو بود. تاسیتوس نوشته است که ژرمن ها خود را از نسل مانوس پسر توئیستو میخواندند که این توئیستو باید تلفظ دیگر زئوس عنوان خدای یونانیان باشد. مانوس هم با مانو قانونگزار هندوئیسم قابل مقایسه است. یک نظر این است که نام توشتر tvashtar پدر وریتره، درواقع تلفظ دیگر توئیستو است. توشتر خدای آسمان بود و سلاح آذرخش را ساخت و به پسرش ایندرا تقدیم کرد. سلاح زئوس نیز آذرخش است. ایندرا برادرش وریتره را کشت و با این کار غوغایی به پا کرد. این احتمالا روایت دیگری از نبرد داناوان ها یا فرزندان کاشیاپای حکیم با دواها یا قوم ایندرا در هند است. گاها صحنه ی اصلی داستان های مزبور را در هندوستان بزرگ شامل افغانستان و بخشی از آسیای مرکزی میخوانند که به دریای خزر نزدیکتر باشد چون نام کاسپین برای دریای خزر با نام کاشیاپا نزدیک است و دلیل اصلی این ارتباط سازی هم نزدیکتر کردن خاستگاه افسانه های هندو به خاستگاه فرضی نوردیک های اروپایی در اطراف دریای خزر است. در افسانه های ایرلندی نیز از نبرد دو قوم دنو ها و دمنو ها سخن رفته است که دمو یا دمنو باید تلفظ دیگر "دوا" باشد و دنو ها و دمنو ها همان داناوان ها و دواها. نکته ی جالب این که نزدیکترین جنگجویان ایندره خودشان از داناوان ها بودند و به سو-داناوان ها یا داناوان های خوب نامبردار. ریشی ها و قانونگزاران مهم هندوئیسم، تجسد فرزندان الوهی ماروت ها تلقی میشدند. ماروت ها "سو مایا" یعنی «توهم خوب» را ایجاد میکردند. یعنی آدمیان را طوری به توهم دچار میکردند که به نفع خود آن مردم باشد:

“bill mcdonalds general composite of the roswell spacecraft”: m.g.mirkin, b.boyer: thunderbolts: 2011: p6

روی این نظریه ی "توهم خوب" فکر کنید. حکومت برگزیدگان آریایی، ما را دچار توهم میکند چون به نفع خودمان است. ما برای تنبلی در اندیشه، با کمال میل، این رد زحمت به حکومت را میپذیریم اما نه در وقتی که زحمت خدایی آقایان، با دو جنگ جهانی، اروپا را به برهوت اقتصادی و جانی تبدیل کرده و همان امریکایی که "گرانت" با اطمینان میگفت در اثر مخلوط شدن خون نوردیک مردمش با سیاهان و سرخ ها و آسیایی ها دچار سقوط تمدنی خواهد شد، ارباب اروپا و جهان شده است. وقتی کار به اینجا بکشد اصالت جادوی قوانین کشف نشده ی تعیین کننده ی زندگی مردم کشاورز و بی تغییر قدیم مطرح میشود و سپردن همه چیز به این جادوی نامتخاصم. چون حالا پایتخت امریکا است، این بازگشت نیز از زبان بومیان ماقبل آریایی امریکا یعنی سرخپوستان بنا میشود و سخنگوی مرموزشان هم میشود "دون خوآن" جادوگر، معلم احتمالا افسانه ای کارلوس کاستاندا. کاستاندا از محرک های اصلی جریان نیو ایج و رواج توهم پرستی با مصرف قارچ های توهمزا و مواد مخدر شمرده میشود. نکته ی جالب این است که دون خوآن کاستاندا هنوز جادوگری را به جنگجویی تشبیه میکند و متداوما وظیفه ی هر مردی را جنگجویی میخواند:

«جهان واقعا پر از چیزهای ترسناک است و ما موجوداتی درمانده هستیم که توسط نیروهای غیر قابل توضیح و انعطاف ناپذیر احاطه شده ایم. انسان معمولی در جاهلیت معتقد است که این نیروها قابل تبیین یا تغییر هستند. او واقعا نمیداند چگونه این کار را انجام دهد اما انتظار دارد اقدامات بشر دیر یا زود آنها را توضیح دهد یا تغییر دهد. از سوی دیگر، جادوگر به توضیح یا تغییر آنها فکر نمیکند. در عوض، او یاد میگیرد که از چنین نیروهایی با تغییر جهت دادن خود و انطباق با جهت آنها استفاده کند. این ترفند او است. هنگامی که شما حقه ی آن را دریابید، جادوگری بسیار کم است. یک جادوگر با گشودن خود به سوی دانش، طعمه ی آن نیروها میشود و تنها یک وسیله برای متعادل کردن خود دارد، اراده اش. بنابراین او باید مانند یک جنگجو احساس کند و رفتار کند. این را یک بار دیگر تکرار میکنم: فقط به عنوان یک جنگجو میتوان در مسیر دانش زنده ماند. تنها چیزی که به یک جادوگر کمک میکند زندگی بهتری داشته باشد، قدرت جنگجو بودن است.»:

teachings of don juan in “a separate reality”: bibliotecapleyades.net

اینجا اما دیگر جنگجو فقط اشراف نیستند، همه ی ما هستیم بی این که هیچکدام در مقام رهبر جنگجویان باشیم چون رهبر جنگجویان همان مجموعه ی نیروهای ناشناخته است و ما فقط جنگجویانی هستیم که اطاعت میکنیم بی این که مطمئن باشیم در این نبرد پیروز میشویم یا اصلا زنده می مانیم، و آیا چیزی از این نبرد که حتی دلایلش را هم نمیدانیم عایدمان میشود؟ ما فقط باید یاد بگیریم مثل یک جنگجو چشم به روی همه ی این سوالات ببندیم و فقط عمل کنیم. باز هم به دون خوان گوش دهید:

«سهم ما به عنوان مردان یادگیری است. من دیدن را یاد گرفته ام و به شما میگویم که هیچ چیز واقعا مهم نیست. انسان دانا با بازیگری زندگی میکند نه با فکر کردن به بازیگری، و نه با فکر کردن به این که پس از پایان بازیگری چه فکری خواهد کرد. مرد دانا راهی را با دل برمیگزیند و آن را دنبال میکند. و سپس نگاه میکند و شادی میکند و میخندد. و سپس میبیند و میداند. او میداند که زندگیش خیلی زود تمام خواهد شد. او میداند که او و همچنین هر کس دیگری، به جایی نمیرسد. او میداند، زیرا میبیند که هیچ چیزی مهمتر از هیچ چیز دیگری نیست. به عبارت دیگر، انسان دانا نه شرف دارد، نه شرافت، نه خانواده، نه نام، نه کشور؛ بلکه فقط زندگی دارد و در این شرایط، تنها پیوند او با همنوعانش حماقت کنترل شده اش است. پس مرد دانشمند تلاش میکند و عرق میریزد و پف میکند و اگر به او نگاه کنید مانند هر انسان معمولی است، با این تفاوت که حماقت زندگی او تحت کنترل است. هیچ چیز مهمتر از چیزهای دیگر نیست. انسان دانا هر کاری را انتخاب میکند و آن را طوری انجام میدهد که گویی برایش مهم است. حماقت کنترل شده ی او باعث میشود که بگوید کاری که انجام میدهد مهم است و او را وادار میکند طوری رفتار کند که گویی انجام داده است، اما میداند که اینطور نیست. پس هنگامی که اعمال خود را انجام میدهد با آرامش عقبنشینی میکند و این که اعمال او خوب یا بد بوده یا کار کرده یا نکرده است، به هیچ وجه جزء دغدغه ی او نیست... برای تبدیل شدن به یک مرد دانا باید یک جنگجو بود. انسان باید بدون تسلیم شدن، بدون شکایت، بدون لرزیدن، تلاش کند تا زمانی که ببیند، فقط در این صورت متوجه میشود که هیچ چیز مهم نیست. شما بیش از حد نگران دوست داشتن مردم یا دوست داشتن خودتان هستید. مرد دانا دوست دارد، همین. او هر چیزی یا هر کسی را که میخواهد، دوست دارد، اما از حماقت کنترل شده ی خود استفاده میکند تا نگران آن نباشد. حماقت کنترل شده ی من فقط در مورد خودم و اعمالی که در جمع همنوعانم انجام میدهم صدق میکند... فقط یک جنگجو میتواند زنده بماند. یک جنگجو میداند که منتظر است و منتظر چه چیزی است. و درحالیکه صبر میکند چیزی نمیخواهد و بنابراین هر چیز کوچکی که به دست می آورد بیش از آن است که میتواند تحمل کند. اگر نیاز به خوردن داشته باشد راهی پیدا میکند زیرا گرسنه نیست. اگر چیزی به بدنش آسیب بزند راهی برای متوقف کردن آن پیدا میکند زیرا دردی ندارد. گرسنه بودن یا درد کشیدن به این معنا است که مرد خود را رها کرده و دیگر جنگجو نیست و نیروهای گرسنگی و درد، او را نابود خواهند کرد... شما باید مانند یک جنگجو رفتار کنید. آدمی یاد میگیرد که با جنگیدن رفتار کند، نه با حرف زدن. یک جنگجو فقط اراده و صبر خود را دارد و با آنها هر چیزی را که میخواهد میسازد. دیگر زمانی برای عقبنشینی یا پشیمانی ندارید. شما فقط زمان دارید که مانند یک جنگجو زندگی کنید و برای صبر و اراده کار کنید... اراده چیزی بسیار واضح و قدرتمند است که میتواند اعمال ما را هدایت کند. اراده چیزی است که انسان از آن استفاده میکند. به عنوان مثال، برای پیروزی در نبردی که با همه ی محاسبات، باید در آن ببازد. این چیزی نیست که ما به آن شجاعت میگوییم. شجاعت چیز دیگری است. مردان شجاع مردان قابل اعتمادی هستند، مردان نجیبی که همیشه توسط افرادی احاطه شده اند که دور آنها جمع میشوند و آنها را تحسین میکنند. اما تعداد بسیار کمی از مردان شجاع اراده دارند... اراده چیزی نیست که آن را "قدرت اراده" مینامند. انکار برخی چیزها با "نیروی اراده"، یک اغماض است و من چیزی از این دست را توصیه نمیکنم. زیاده روی در انکار، بدترین چیز است. ما را مجبور میکند باور کنیم که داریم کارهای بزرگی انجام میدهیم درحالیکه درواقع فقط در درون خود ثابت هستیم.»:

ibid

درحالیکه جادوی دون خوآن حول aliens یعنی جن ها میچرخد و در ساحت اسطوره ای اعجاز و البته توهم قارچ پیوت رخ مینماید، ولی به فاصله ی کمی پس از مطرح شدن در فضای عقل گریز حاکم بر جوانان غربی و در دهه ی 1980 به صورت عقلانی در فلسفه ی امانوئل لویناس بازتولید میشود درحالیکه کاملا به نظر میرسد بر یک بستر فلسفی هوسرلی-هایدگری استوار باشد. دغدغه ی مرگ اندیشی جنگجو که ورد زبان دون خوآن –ازجمله در منبع بالا- است، در فلسفه ی لویناس، باز بستر توجیه ساحت های دیگر میشود به این بهانه که مرگ "قابل زیستن" نیست و بنابراین تجربه ای ورای زیست مادی ما است. این توجه مشترک به مرگ از سوی جادوگری و فلسفه زمینه ی یکسانی دارد چون به قول "سمیرا رشیدپور" (مترجم کتاب "زمان و دیگری" لویناس) در گفتگو با منیره پنج تنی در "اطلاعات حکمت و معرفت" (شماره ی 163: تابستان 1401: ص80): «اخلاق لویناس، در تدارک متافیزیکی است که سوژه ی ویران جنگ دیده ی اروپایی را از کابوس اردوگاه های مرگ برهاند و او را به سوی مقصد نامعلوم ابراهیم وار رهنمون کند.» و جالب این که راه لویناس هم به همان صحنه ای میرسد که واندربرگ توصیف کرده بود، یعنی برجسته شدن اروتیسم در ساحت زنانه همپایه ی مرگ در چشم مرد، انگار که مردها هنوز همه جنگجویان کشنده و متجاوز جنسی باشند. رشیدپور دراینباره در ادامه ی مصاحبه میگوید:

«بدن برای لویناس، "برآمده از نظم رخداد" است و این رخداد، ظهور یک موجود در موج بی نام و نشان "هست" است. چیزی که لویناس در نوشته های اولیه اش اقنوم مینامد: جایگاه مادیت یافتن موجود، دقیقا همان جایگاهی که به واسطه ی آن موجود، بنیان مادی کسب میکند. و درست از همان جا است که در خنثی بودن هستی، موضع آغازین پیدا میکند، اما بیش از هر چیز، اقنوم بنیاد مادی ای است که همزمان که موجود را به عقب میکشد، و در رویارویی با هستی (اگزیستانس وزنه ای را با خود میکشد) موجود همواره خود را در تاخیر می یابد. موجود، به مثابه بدن یا اقنوم، همزمان جای میگیرد، ظهور میکند و روی خودش می افتد. همین دیالکتیک عجیب ظهور و عقبگرد برای لویناس فرایندی به شدت درونی در آن (insant) برمیسازد، نوعی حرکت آنی که به هیچ وجه مدیون زمان نیست. در "آن"، ورای ادغام شدنش در نوعی زمانمندی برون خویشانه و این دنیایی است که رخدادی نقش بازی میکند که در مقابل کلیت و سنتز نافرمان و مقاوم قرار میگیرد؛ رخداد زایش: عملی که به واسطه ی آن، موجودی هستی را به دست می آورد. موجود از وجود بهره مند میشود. لویناس در کتاب "زمان و دیگری" به دنبال وضعیت ها یا مفاهیمی است که وضعیت مواجهه را برای سوژه ممکن میکنند. یکی از این وضعیت هایی که از نوعی رازوری برمی آیند و میتوانند ناشناختگی غیریت را بهمان نشان دهند، امر زنانه است. در امر زنانه وجهی از پنهان شدن از نور توجه لویناس را به خود معطوف میکند که برآمده از پنهان شدن از شناخت است. در اگزیستنس امر زنانه، رخدادی متفاوت وجود دارد که در تقابل با رخداد تعالی مکان و رخداد بیان است که همگی به سوی نور میروند. حرکت او در ستایش مستوری زنانه است. این مستوری، این پنهان شدن دائمی را "حیا" مینامد بدون آن که در نظر بگیرد همین صفت تا چه اندازه برساخته ای تاریخی است. در مقدمه ای که بر ترجمه ام نوشته ام، اشاره کرده ام که با نگاه مردسالارانه ی لویناس نسبت به امر زنانه مسئله دارم. چون موضع نگاه او از جانب یک سوژه ی مردانه است؛ تو گویی زن درآنجاست به مثابه پدیداری که وجهی نامکشوف با خود حمل میکند. از نظر لویناس، امر زنانه فرار از مواجهه با نور است. نور دراینجا همان به شناخت درآمدن است. در معرض شناخت قرار گرفتن. لویناس همین به شناخت درنیامدن، در هاله ی رازورزانه ماندن، و تن ندادن به شناخت را از مشخصه های دیگری میداند: "دیگری هستنده ای نیست که ما با او مواجه میشویم، هستنده ای که ما را تهدید کند یا کسی باشد که بر ما چیره شود. واقعیت سرکش بودن کسی نسبت به قدرت ما، برآمده از قدرتی بزرگتر از قدرت ما نیست." به زعم لویناس، تمام قدرت دیگری برآمده از غیریتش است، از دیگربودگیش، و راز امری است که این غیریت را قوام میبخشد. همین امر، وجود موجودی که نسبتش با من (سوژه) از جنس تضاد و تعارض نیست که بتوان به شیوه ی دیالکتیک هگلی آن را رفع کرد. تنها راه مواجهه پذیرش به شناخت درنیامدن آن، پذیرش متضاد نبودن آن است. راهی که به نظر لویناس سوژه را از خودمرکزپنداری خلاص میکند. از دوگانه هایی چون من و ضد من. زیرا اصلا قرار نیست این رابطه، این نسبت از جنس رابطه ای متقابل و دوسویه باشد. رابطه ی ما امر زنانه، رابطه ای است که به تصرف شناخت درنمی آید پس نمیتوان به آن تعین بخشید، حد و مرزی برایش مقرر کرد. این دیگر بودگی که گویی دیگری آن را همچون ذات با خود حمل میکند. پذیرش پیشینی بودن و ذاتی بودن دیگر بودگی دیگری، از نظر لویناس گام مهمی برای تعالی سوژه است.» (همان: ص81)

توجه داشته باشید که مفاهیمی مثل زنانگی، مستوری زنانه، نور و تاریکی در این عبارات، همه دارای بار رمزی و نشانه ی وابستگی فلسفه ی اساتید به جادوگری کابالایی هستند. جادوگری کابالا را تمپلارهای جنگجو پرورش دادند که درست مثل دون خوآن کاستاندا، بین جنگجویی و جادوگری ارتباط مستقیم قائل بودند. برای یک جنگجوی بی عقل، مرگ و زن، هر دو نشانه ی ناشناختگی و راهبر به امر الهیند که تاریکی به کنایه از آن مستعمل میشود در مقثابل نور که در جامعه ی ایدئال، آدم های اخلاقی و مذهبی متعارف را نمایندگی میکند که همگی افرادی معمولی و طبیعیند. درآوردن زنان از مستورگی در جامعه ی مردسالاری که مردمش با اخلاق جنگجویان بی احساس و دور از تعقل بزرگ شده اند، یعنی آزاد کردن مرموزیت خدایی و مرگ آور در سطح جامعه ی مردان رئیس و به دنبالشان همه ی مردم. و این خدائیت، همان قانون خدائیت جنگجویان دون خوآن را دارد: نیروهای بی انعطافی که «قابل تبیین یا تغییر» نیستند. این تعریف، هرآنچه را که "دیگری" است، مرموز میکند و چون شما دیگر نمیتوانید غیر از خودتان به کسی اعتماد کنید و همگان "دیگری" های خدایی و خطرناکند، جرئت و توانایی ایجاد لشکرکشی اینها علیه آنها را به تنهایی ندارید و جامعه تان آرام میگیرد. در این شرایط، روابط شما با همه ی "دیگری" ها شبیه همان نیروهای مرموز دون خوآن میشود که به قول لویناس نمیتوان «به آن تعین بخشید، حد و مرزی برایش مقرر کرد.» بنابراین به قول لویناس شما اصلا نباید دنبال «رابطه ای دوسویه و متقابل» با مردم باشید و باید اجازه دهید خدائیت در ضعف و بندگی و تسلیم شما به جامعه و از آن مهمتر حکومتش، با خیال جمع در آنها سریان یابد. اینجوری است که میتوان گفت جامعه ی سراپا دروغ مد نظر واندربرگ را واقعا خدایان اداره میکنند.

آدم هایی با ذهن یک عنکبوت: مثلث حقه بازی، ثروت و زنبارگی

نویسنده: پویا جفاکش

میگویند تاثیرگذارترین افراد بر علم امروزین همیشه لزوما مشهورترینشان نبوده اند و در میان این گونه افراد، ازجمله از "چزاره لومبروزو" یاد میکنند. این روانشناس صاحبنام (در زمان خود) در قرن 19 و در قسمتی از ایتالیای کنونی که در آن زمان جزو اطریش بود متولد شد. او یهودی بود اما چون اطریشی ها برعکس آلمانی ها در آن زمان چندان یهودی ستیز نبودند به جای هویت یهودی خود روی هویت ایتالیایی خود حساسیت نشان داد. در زمان حیات لومبروزو بود که اتحاد ایتالیا میسر شد و بحث تاسیس ناسیونالیسم ایتالیایی مطرح گردید مطلبی که با توجه به تفاوت های قومی و فرهنگی زیاد مردم ایتالیا نشد به نظر میرسد. لومبروزو به نوبه ی خود در این نقشه سازی سهم ایفا کرد و به دنبال تحریک بنیاد انسانی ایتالیایی ها گشت و در این راه به استقبال از پوزیتیویسم شتافت: شاخه ای فکری که از داروینیسم برخاسته و به تمام علوم نفوذ کرده بود. پوزیتیویسم، "اراده ی آزاد" کانت را به مسخره میگرفت و همه ی انسان ها را برده ی قوانین فیزیک، شیمی و بیولوژی ناشی از برخاستنشان از حیوانات میدید. به نوشته ی الکساندر مارکوف در مقدمه ی ترجمه ی روسی کتاب «نبوغ و جنون» لومبروزو، لومبروزو عشق اصلی حیوانات را غذا خوردن میدید و این را به بزرگترین نگرانی مردم زمان خود یعنی تامین بودن از نظر غذا پیوند زده بود. او حتی بوسیدن انسانی را نتیجه ی ترکیب دو لذت حیوانات از غذا خوردن و از خر و پف میدید. لومبروزو پیشرفت انسان را کار نوابغ میدید ولی به نظرش آنها غیر معمولی بودند. دراینباره پای یکی از عقاید پرداخته شده توسط پوزیتویست ها یعنی انرژی حیاتی را وسط کشید که به گفته ی مارکوف، منشا نظریه ی "مم" meme در کتاب "ژن خودخواه" ریچارد داوکینز –از کتب مقدس پوزیتیویست ها- نیز به شمار میرود. لومبروزو نبوغ را نتیجه ی حبس انرژی حیاتی به جای ابن الوقت بودن در استفاده از آن میدانست. از نظر او آدم معمولی که غذا میخورد و بعدش یک چرت حسابی میخوابد و بعدش برمیگردد سر کار، آدمی طبیعی است چون تفاوت ماهوی با جانوران ندارد. اما تمام لذت های غیر عادی که انسان را از حیوانات جدا میکنند، مثلا دانش اندوزی، مطالعه و اختراع، نتیجه ی بیماری روانیند و تمام نوابغ روانی به شمار میروند. لومبروزو اهم این مطالب را در سخنرانی ای به نام "نبوغ و جنون" مطرح کرده که بعدا به کتاب تبدیل شده است. در نخستین صفحات این کتاب، مثال های متعدد لورنزو از آدم هایی را میبینیم که در ابتدای جوانی، افراد معمولی و حتی کند ذهنی بوده اند ولی در اثر یک سانحه ی منجر به ضربه به سر، یا بیماری ای سخت مثلا تشنج، تغییر شخصیت داده و به نابغه ی منطقه ی خود تبدیل شده اند. او این افراد را معمولا ضد اجتماعی و نا علاقه مند به تشکیل خانواده یا انجام وظایفی که جامعه از آنها انتظار دارد تصویر میکند.

این حرف، ما را به یاد این پندار خرافی قدیمی می اندازد که جن ها افراد ضعیف و بیمار را که موقتا کنترلی بر خود ندارند، برای مسخ کردن برمیگزینند و آنها را مامور اجرای منویات معمولا شوم خود میکنند. شاید شومی اعمال آنان اما به چیز دیگری مربوط شود. بسیاری از ضربه های روحی، نتیجه ی عدم تطابق فرد با جامعه ی خود است. او مسیر متفاوتی با دیگران برمیگزیند چون گوشه گیر و نا اجتماعی است و ممکن است چندان هم دلش برای مردم خودش نتپد. هرچه جلوتر آمده ایم تعداد نوابغ بیشتر و همراه آنها رشد تمدن نیز سریع تر شده است. یک دلیل این مسئله این است که به قول "ویل استور" در نخستین صفحات کتاب «وضعیت: چرا متحد میشویم، رقابت میکنیم و یکدیگر را نابود میکنیم؟» ذهنیت فردی-اجتماعی مردمان جهان در 500سال گذشته تغییر خاصی نکرده و در این مدت مدام سعی کرده ایدئال های جامعه ی شکارچی اولیه را با تغییرات فیزیکی جهانی که با آن همخوانی نداشته اند تطابق دهد. فرد ایدئال در چنین جامعه ای، مردی بوده که به دلیل جنگجویی و جسارت و توانایی های فیزیکی به ریاست قبیله رسیده، و ثروت و همسران فراوانی دارد. همانطورکه استور در گفتار سوم کتاب مزبور مینویسد، افسانه ها و اسطوره ها این ایدئال را جار زده و به دلیلی که عصبشناسان هنوز شناسایی نکرده اند، بر پرده ی ذهن فرد همچون پرده ی تلویزیون عمل میکنند و به همین دلیل هم هست که صنعت فیلم، به این خیالپردازی دامن زده و کمک کرده تا مخاطبان، راحت تر خود را به جای قهرمانان داستان ها تصور کنند، داستان هایی که به هیچ وجه واقعگرایانه و نشاندهنده ی زندگی طبیعی فرد امروزین نیستند. استور از قول Eagleman d.incognito عنوان میکند که این نوع داستان ها بیشتر خیالپردازی خالق خود درباره ی کارهایی هستند که خود او به جای قهرمان داستان میخواهد انجام دهد و نمیتواند، و این که مخاطب داستان بخواهد همان کارها را بکند وقتی خالق از پسش برنمی آید غم انگیز است. طبیعتا این اشتباه گرفتن شایع فانتزی با واقعیت جامعه ی مدرن، جا را برای سرخوردگی های بیشمار افراد از جامعه باز میکند و آنها را به لاک نااجتماعی بودن میخزاند و اینجاست که فکر امتحان راه های نامتعارف قوت میگیرد. این ضمنا میتواند به اعتماد به نفس افراطی ای دامن بزند که فقط آنها که نوابغ خوانده میشوند، از چالش آن سربلند بیرون می آیند. استور مینویسد: «یک مغز سالم، از نظر روانی، در ایجاد احساس قهرمان بودن به صاحبش عالی است. این کار را با نظم دادن به تجربیات ما، به هم ریختن خاطراتمان و جست و جوی توضیحات قابل قبول برای رفتارمان انجام میدهد. برای انجام این کار، مغز به زرادخانه ای از سلاح های تحریف کننده ی واقعیت متوسل میشود که به ما این باور را میدهد که فضیلت بیشتری داریم، باورهای درستی داریم و میتوانیم به آینده ای بهتر از دیگران امیدوار باشیم. به گفته ی پروفسور روانشناس توماس گیلوویچ، شواهد "روشن و ثابت است: ما دوست داریم چاپلوسی خودمان را کنیم و دیدی خوشبینانه به جهان داشته باشیم." قوی ترین سلاح، تعصب اخلاقی در نظر گرفته میشود. مهم نیست که چه کاری انجام میدهیم یا چقدر بی انصاف هستیم. مغز به ما میگوید که به این نتیجه برسیم از بقیه بهتر هستیم.»

نتیجه ی انباشته شدن این احساس در طول زمان و در فرد فرد انسان ها در این شعر "آرین رند" در 1931 خلاصه شده است:

من از این هیولا "ما" به تنگ آمده ام،

این کلمه ی بردگی، غارت، فقر، فریب و شرم.

و اکنون صورت خدا را میبینم

و این خدا را بر فراز زمین بالا میبرم.

این خدایی که مردم از زمان ظهور به دنبالش بوده اند.

این خدایی که به آنها شادی، آرامش و سربلندی میدهد.

این خدا و این کلمه: "من".

بدبختانه واقعیت زندگی و فانتزی، چاره ای نداشتند جز این که در سیراب کردن این خدا یعنی «من» با همدیگر رقابت کنند و این اوضاع را بدتر کرد. "دبی همپتون" از کارولینای شمالی، تلخی این مطلب را به خوبی درک کرد و تجربه ی خود از آن را در کتاب خاطرات خود به نام «سکس، خودکشی و سروتونین: چگونه این چیزها تقریبا مرا کشتند و زنده کردند؟» (منتشر به 2016) ثبت کرد. دبی که از کودکی به خاطر مسخره شدن توسط همکلاسی هایش اعتماد به نفس پایینی داشت، در 16سالگی از طلاق پدر و مادرش لطمه ی روانی حتی بیشتری خورد و قسم خورد که هرگز با فرزندان خودش کاری را نکند که پدر و مادرش با این جدایی بر او تحمیل کردند. دبی در 21سالگی با معشوق دوره ی دبیرستانش ازدواج کرد و به زودی از او صاحب فرزندانی شد. دبی، مادرشوهر خود را مظهر یک مادر و همسر کامل یافت. مادرشوهر دبی، آشپز و کدبانوی خوبی بود و بچه ها را بزرگ میکرد. دبی میخواست مثل او باشد. ولی وقتی تلاشش را کرد و دید به پای او نمیرسد عصبی شد و به هم ریخت. زندگی یک زن خانه دار در نظر او خسته کننده به نظر میرسید. پس در برابر ناخوشایندی زندگی زناشوییش جهت عکس آن را در پیش گرفت و زندگی خانوادگیش به سرعت از هم پاشید. پس از طلاق، دبی خود را در ته خط میدید چون قسمش را در طلاق نگرفتن، زیر پا گذاشته بود. به قرار ملاقات گذاشتن با مردان مختلف میپرداخت درحالیکه پسر کوچکش روی زمین گریه کنان غلت میزد و "پدر واقعی" خودش را از دبی طلب میکرد. سرانجام در ژوئن سال 2007 دبی 43 ساله که به شدت از وجود خودش متنفر شده بود با خوردن بیش از 90 قرص از 10 داروی تجویزی مختلف –که بعضیشان را از همسایه ها قرض گرفته بود- اقدام به خودکشی کرد. ولی یکی از پسرهایش او را یافت و با رسیدن به موقع نیروهای امدادی، دبی به زندگی بازگشت درحالیکه به یاد می آورد وقتی فهمید زنده است به شدت از این موضوع عصبانی بود. سرگذشت دبی نمونه ای است از این که چطور راه های دروغین هیجان طی هرچه تصویری تر شدن افسانه های قهرمانان تاریخ مصرف گذشته، باعث تن زدن مردم از راه هایی که خودشان هم درست پنداشته اند شده است. یک دلیل این مسئله این است که داستان های قهرمانان زیرک و حقه باز دوران جنگ، در شرایطی که مداوما نابسامانی و اخبار ستیز و نگرانی روی ذهن مردم راه میرود میل به حیله گری را در آنها بیدار میکند و آنها دقیقا دنبال حقه بازترین کسان برای درس آموزی میروند. هر کسی که داستان دروغینش را بهتر راست جلوه دهد دروغگوی بهتری است و باید شاگردی او را کرد حتی اگر درس های دروغگویی او به شما خود بر اساس دروغ های طمعکارانه و صدمه زننده ی آن دروغگو به مخاطب یا شاگرد بیچاره اش باشد. علم نوین، این پارادوکس را تایید میکند و به حق میخواند. کتاب "روانشناسی فریب" از سوتلانا کوزینا با این جملات شروع میشوند: «دروغ بگویید، و شما طولانی، شاد و غنی زندگی خواهید کرد.» کوزینا در مقدمه ی کتابش این استدلال پوزیتیویستی زیستشناسان را می آورد که ازآنجا که دروغ مختص انسان، و انسان فقط یک جانور مادی است، پس دروغ فقط به این دلیل میتوانسته در وجود انسان ریشه دوانده باشد که نخستین دروغگو، بیش از انسان های راستگو زیسته و بیش از آنها جذاب بوده است و ازاینرو و شاید هم از طریق فریب دادن زنان، ژنتیک حاوی دروغگویی خود را در کسر وسیعی از بنی آدم تکثیر کرده است. کوزینا در ادامه مینویسد:

«برخی از زیستشناسان حتی دروغ را "محرک تکامل" مینامند. با آموختن دروغ گفتن، افراد به طرز عجیبی توانایی همزیستی با یکدیگر در صلح و هماهنگی را به دست آوردند. از این گذشته، مهم نیست که یک شخص چقدر مدارا میکند، شنیدن حقیقت در مورد خودش به طرز غیر قابل تحملی دردناک است. "مکالمه در مورد پاکیزگی" مشکلات زیادی در ارتباطات ایجاد میکند و درنهایت میتواند به علت مشترک آسیب برساند. یک بار کارشناسان دانشگاه ویسکانسین در ایالات متحده ی امریکا، چنین آزمایشی را انجام دادند. برای یک گروه 20نفره از داوطلبان که در یک اتاق قرار داشتند، دروغ گفتن برای یک روز به شدت ممنوع بود. نتیجه: آزمون شوندگان، علاقه ی خود نسبت به یکدیگر را از دست دادند، احساس خستگی کردند و حتی برخی به فشار خون بالا دچار شدند. نتیجه ای که دانشمندان گرفتند این بود: حقیقت شفاف، برای سلامتی ما خطرناک است. علاوه بر این، مطالعات متخصصان دانشگاه تورنتو در کانادا نشان داده است که دروغ گفتن در اوایل کودکی، کلید موفقیت در آینده است. دکتر کانگ لی و همکارانش 20 سال پیش، 1200 کودک 2 تا 16 ساله را مورد آزمایش قرار دادند تا ببینند بزرگترین و گویاترین آنها کیست. و اخیرا آنها به سوژه های خود بازگشتند تا ببینند چگونه در زندگی پیشرفت کرده اند. معلوم شد که آن بچه هایی که از 2سالگی شروع به فریب بزرگسالان کردند به افراد موفقی تبدیل شدند، مناصب بالایی داشتند و ثروتمند بودند. دکتر لی میگوید: "توانایی دروغ گفتن نشان دهنده ی رشد ذهنی کودک است. توانایی دروغ گفتن در دو سالگی نشانه ای از رشد فعال فعالیت مغز است. به هر حال، دروغ گفتن نیازمند فرایندهای فکری پیچیده است. هرچه دروغ های رنگارنگ کودکان بیشتر باشد، توانایی های شناختی بهتر رشد میکند. و هرچه کودک زودتر شروع به فریب دادن کند، سریعتر به مرحله ی جدیدی از رشد ذهنی میرود. طبق مشاهدات ما، فریبکاران جوان میتوانند نسبت به همتایان صادق خود به بانکداران و مدیران ارشد موفقتری تبدیل شوند." به طور کلی، هر کسی که متقاعد شده است که اگر همه شروع به گفتن حقیقت کنند، جهان به سمت بهتر شدن تغییر خواهد کرد، عمیقا در اشتباه است. در فیلم محبوب "دروغگو، دروغگو" زمانی که قهرمان داستان توانایی دروغ گفتن را از دست داد، زندگی او تقریبا به جهنم تبدیل شد. او نمیتوانست از یک زن غیر جذاب تعریف کند، نمیتوانست تاخیرش را توجیه کند یا از موکلش در دادگاه دفاع کند. این فیلم به وضوح نشان داد که انسان نمیتواند بدون دروغ، حتی بدون گناه، در زندگی روزمره کار کند. وینستون چرچیل نخست وزیر بریتانیا درست میگفت: "حقیقت به قدری ارزشمند است که باید با همراهی دروغ باقی بماند."»

من نمیدانم شما جرئت میکنید به راستگویی دانشمندانی که میگویند "دروغ گفتن پیشرفت می آورد" اعتماد کنید یا نه. به نظر من دروغ گفتن برای این دانشمندان و روسایشان یعنی همان بانکداران و مدیران ارشد و اصحاب دادگاه دروغگو، و نیز سیاستمداران دروغگو –مثل چرچیل- و رسانه های ده ها برابر دروغگوتر حامی آنها، پیشرفت می آورد اما آیا دروغ گفتن واقعا همیشه حامی اجتماع است؟ تجربه نشان میدهد که بروز ندادن نظر واقعی خود در مواجهه با دیگران –و نه لزوما دروغ گفتن- باعث تقویت ارتباط اجتماعی میشود و جاهایی هم «دروغ مصلحت آمیز، به از راست فتنه انگیز» است. اما وقتی بنیان اجتماع را همین آدم ها دروغ قرار میدهند آن وقت جامعه همگامی خود را از دست میدهد و به افراد شکست خورده ی ستیزنده ی افسرده ای چون دبی همپتون تجزیه میشود که اکثرشان برعکس خانم همپتون، جرئت ندارند در یک دنیای پر از دروغ، خود را اصلاح کنند و تجربه ی خود را حتی با کسی در میان بگذارند چه رسد به این که آن را مایه ی درس آموزی دیگران نمایند. مردم میخواهند با دروغ گفتن، نابغه شوند و در جایگاه آن بانکداران و مدیران و وکیلان و سیاستمداران مد نظر کوزینا قرار بگیرند آن هم درحالیکه همه قرار است به همین هدف به آنها دروغ بگویند و در این دروغ گویی با هم رقابت کنند. پس آن حقیقتی که چرچیل گفته بود دروغ باید برای حفظ آن وجود داشته باشد کجا رفته است؟ رئیس قبیله ای که افسانه ی قهرمان نابغه از آن تغذیه میکند مشهور بود چون رئیس قبیله بود، یعنی رئیس "ما" همان هیولای منفور آرین رند بود. چگونه ممکن است رئیس قبیله ی "من" قهرمان جاویدانی از نوع رهبران قلابی قبایل تورات باشد وقتی جز خدایی به نام "من" کسی از او فیضی نبرده است؟

جالب اینجاست که در این مورد، اشراف، بیش از مردم عادی، نگران کیان اجتماع آنها بوده اند. کوزینا در فصل اول کتابش مینویسد که در چین قدیم و در آیین کنفسیوس، تحقیقات زیادی درباره ی زبان بدن و شناسایی شخصیت افراد از روی چهره و فیزیکشان انجام شده بود که به دقت، از عامه ی مردم پنهان نگه داشته میشد و مکتوباتش فقط در دربارها نگهداری و مبنای شغل افرادی خاص و برگزیده معروف به "چهره خوان" میشد که وظیفه داشتند افرادی را که اربابانشان با آنها مشاوره و مراوده میکردند چهره خوانی کنند تا ارباب بتواند زبان برخورد با افراد و گاها میزان احتمالی صداقت آنها را بسنجد. البته کوزینا اضافه میکند که به جز دانش استثنایی چینی ها در این مورد، چهره خوانی به طور عامیانه و ناپخته تقریبا در تمام کشورها و در بین مردم عادی وجود داشته چنانکه مثلا بعضی افراد را از روی صورت باریک و بینی دراز و چشم کشیده و گوش نوک تیزشان به روباه تشبیه میکردند و درباره ی آنها احتمال حیله گریشان را فرض میکردند و یا در انگلستان، مردم معمولی به دلیل شباهت فک وینستون چرچیل به سگ بولداگ، فکر میکردند او مثل سگ بولداگ سرسخت است. ولی کوزینا این را هم یادآوری میکند که الان مردم با انواع عمل های زیبایی و آرایش ها و تغییر چهره ها و تقلید ناخودآگاه از هنرپیشه ها، عملا چهره خوانی و فن شناسی زبان بدن را بی اثر میکنند و به نظر میرسد خود مردم هستند که ضرورت مخفی بودن دروغگویی در جامعه را بیش از اشراف تایید کرده اند. این شاید خودش یک معما به نظر برسد و بدبختانه دقیقا همان چیزی است که عدم فراروی مردم از پوزیتیویسم به قدرت رسیده توسط حکام و رسانه هایشان را اثبات میکند. همانطورکه دیدیم لومبروزوی پوزیتیوست، بزرگترین لذت حیوانات را غذا تشخیص داده بود. اما تمام رسانه ها به پیروی از استادانشان در تاویستاک لندن، بزرگترین لذت فریب دهنده ی مردم را مطابق نظریه ی پدرخوانده ی پوزیتیویسم تاویستاک یعنی زیگموند فروید، لذت جنسی فرض میکنند. میتوانیم بفهمیم که چه چیزی زمینه ی قدرتمند شدن لذت جنسی را فراهم کرد. اکثر حیوانات در فضای طبیعی زیست خود –در خارج از مجتمعات انسانی- فقط در فصل خاصی تولید مثل میکنند و یا جز در موقع شنیدن صدا یا بوی جنس مخالف، تحریک به شهوترانی میشوند که با توجه به تکزیستی بسیاری از گونه ها آن را در اولویت آنها قرار نمیدهد. استثناهای عمده، جوندگان و برخی حشراتند که اغلب در طول سال چندین بار تولید مثل میکنند. اما انسان فصل خاصی برای تولید مثل ندارد و در تمام طول سال تحریک میشود درحالیکه به دلیل زیست در جمع، همیشه در معرض وسوسه ی آمیزش جنسی است. اما این چطور به یک دغدغه ی اساسی برای بشر تبدیل شد؟

"دیوید باس" در فصل اول از کتاب «چرا مردان این کار را انجام میدهند؟: ریشه های فریب جنسی، آزار و اذیت و خشونت» عنوان میکند که به نظر مردمشناسان، نزدیکترین جوامع به جوامع اولیه ی بشر، اجتماعات شکارگر در آستانه ی ورود به کشاورزی در دوران استعمار –مثلا در استرالیا- بوده اند. در این جوامع، زنان نشانه ای از دارایی مردان هستند. چون مردان در ازای گرفتن هدایا دخترانشان را به مردان دیگر میدهند. معمولا دارایی مرد در طول زمان افزایش می یابد و بسیاری از مردان تا چهل سالگی موفق به ازدواج نمیشوند. از طرف دیگر، منعی برای تعدد زوجات وجود ندارد و مرد دارا میتواند زنان بیشتری را به همسری خود درآورد که این به معنی بی همسر ماندن مردان جوان است. ممکن بود در قبیله ای مردی پیر 20 همسر داشته باشد و مردان جوان زیادی بی همسر مانده باشند. گاهی پیش می آمد یکی از همسران جوان یک پیرمرد، دلباخته ی مردی که از نظر سنی به خودش نزدیکتر باشد شود و پنهانی با آن مرد جوان رابطه برقرار کند. وقتی که راز خائنان کشف میشد مرد جوان خاطی را میگرفتند و در حلقه ای محاصره میکردند. پیرمردی جلو می آمد و تمام خدمات خود به مرد جوان را یادآوری میکرد تا نمکنشناسی جوان خاطی اثبات شود. سپس تمام مردان به طرف جوان خاطی، چیزهای تیز پرت میکردند و جوان تنها کاری که میتوانست بکند این است که با گذاشتن نقاط حساس بدن خود زیر سنگر دست ها و پاها از آسیب حیاتی دور بماند. او با این زخمی شدن شدید، بخشوده میشد. درمجموع هیچ بچه ی بی پدری وجود نداشت. چون روسپی ای وجود نداشت و همه ی زنان رسیده به بلوغ جنسی، همسران مردی بودند ولی درست مثل دارایی مردان، زنان هم در دست بعضی بیشتر بودند. "باس" ذهنیت حاکم بر چنین جوامعی را نه در حد یک مغز پخته ی بشری، بلکه به حد انتظارات غریزی عنکبوت ها از جفتگیری، ابتدایی میشمرد. عنکبوت نر بسیار کوچکتر از عنکبوت ماده است و وقتی برای جفتگیری با عنکبوت ماده میرود به راحتی ممکن است به جای غذا توسط عنکبوت ماده خورده شود. به همین دلیل، شکاری را به عنوان هدیه برای عنکبوت ماده میبرد و هرچقدر این هدیه شاهانه تر باشد احتمال این که عنکبوت نر توی دهان عنکبوت ماده قرار بگیرد کمتر است. زمانی که ماده عنکبوت حریص مشغول خوردن شکار است عنکبوت نر از عقب با او جفتگیری میکند و قبل از این که ماده عنکبوت نظرش عوض شود از صحنه فرار میکند. البته باس تایید میکند که "انسان ها عنکبوت نیستند" ولی نه برای نتیجه گیری اخلاقی، بلکه برای مطرح کردن الگوی دوم انسان ها در جفتگیری. هیچ مرد دلباخته ای معشوقه اش را به عنکبوت تشبیه نمیکند. اولین نامزد حیوانی برای چنین تشبیهی، آهو شامل غزال و گوزن است. این هم از شکارچی بودن مرد اولیه برمیگشت که در چنان وضعیت اجتماعی ای، زنان زیبا را مثل غزال های گریزپایی میدید که به راحتی میتوانند از چنگ مرد شکارچی بجهند و نصیب شکارچی دیگری شوند. مرد اولیه دوست داشت در دست یافتن به زن، مثل یوزپلنگ نسبت به غزال باشد چون یوزپلنگ سریع ترین جانور شکارچی است. از آن زمان است که همه ی مردها برای ازدواج درست مثل یوزپلنگ عجله دارند و خواهان سرعتند و از کم آمدن زمان گلایه میکنند. اما زن فقط تا وقتی که مرد به او نزدیک میشود شبیه غزال است. به محض شکست عشقی، زن در نظر مرد، خاطره ی عنکبوت ماده ی شیطانی مردخوار را پیدا میکند و مرد در مقابل او خود را همانقدر حقیر حس میکند که عنکبوت کوچک نر در مقابل عنکبوت بزرگ ماده. به نظر باس، استقبال مردان از سایت های موسوم به مانوسفر دقیقا در چنین مرحله ای قرار دارد. این سایت ها روی جریحه دار شدن مردان توسط زنان تاکید میکنند و به مردان ثروتمند به خاطر این که با خریدن افراطی همه ی زنان با دارایی های خود، امکان دسترسی مردان معمولی به زنان را ناممکن میکنند حمله میکنند. پارادوکس مانوسفر به گفته ی باس این است که گردانندگان این سایت ها بر هویت مردانه و در خطر بودن آن تاکید میکنند درحالیکه این هویت را خود همان اشرافیت مورد اعتراض پدید آورده است. مردان آزرده همینطور چشمان خود را بر روی رنجی که این انتظارات غلط برای زنان ایجاد کرده و جنبش me to در رسوایی مردان تجاوزکار به زنان، بلندگوی شکست جوامع موسوم به آزاد در درست نشان دادن آن انتظارات بوده، بسته اند. مرد میخواهد زن مثل یک عنکبوت ماده گول هدایای او را بخورد و بعدش فقط تجربه ی سکس مهم است که عنکبوت نر انجامش میدهد و فلنگ را میبندد. غافل از این که به قول باس، اکثر زن ها نه عنکبوت ماده هستند و نه میخواهند چنین باشند. زن ها به طور خودآگاه و ناخودآگاه، مرد مسئولیت پذیر و پایبند به قوانین خانواده میخواهند که در بزرگ کردن فرزندان به آنها کمک کنند. درحالیکه مرد دارد به انواع و اقسام فریب هایی که او را در رشد توازی اهداف متحدالمنشا زن و اموال یاری خواهند داد می اندیشد. این فریبکاری به پیدایش آنچه باس از آن به تثلیث تاریکی یاد میکند می انجامند. تثلیث تاریکی، عبارت از ویژگی های شخصیتی سه گانه ی «خودشیفتگی-روانپریشی-ماکیاولیسم» در مردان است. اما زنان با هرچه تن دادن بیشتر به ارزش دادن خود نزد مردان با پذیرش هدایا از آنها به آن دامن میزنند. به گفته ی باس در مقدمه ی کتاب، رشد این سه گانه ی سیاه در جامعه، توام با دوگانه سازی افراطی جنسیتی بین زن و مرد و ایجاد فضایی است که در آن، روالنشناسی فرد همجنسگرا و دوجنسگرا برای اکثر افراد به سرعت ناممکن به نظر رسیده بطوریکه باس وجود تحقیقات لازم برای نقش احتمالی این خصلت های جنسی در پیدایش چنین جامعه ای را لازم میپندارد.

دیشب سریال "آقای قاضی" در شبکه ی دوم سیما به اتمام رسید. در اول فیلم نشان داده میشد که آقای قاضی میدید جعفر و آسترکی دارند با هم گیمینگ فوتبال میکنند و آسترکی با همان سادگیس همیشگیش، صحنه های آهسته ی گل های خود را گل جدید تصور میکند. آقای قاضی از آسترکی پرسید: «بردی یا باختی؟» آسترکی گفت: "بردم". آقای قاضی در جواب عبارتی گفت بدین مضمون: « خیلی از کسانی که می آیند به این دادگاه، وقتی از در دادگاه خارج میشوند، فکر میکنند برنده شده اند؛ ولی وقتی زمان میگذرد میفهمند آنچه فکر میکرده اند برنده بودن است باعث باخت های زیادی در زندگیشان شده است؛ ما مسئولین هم همینطوری هستیم؛ مسئولینی هستند که وقتی به تخت مسئولیت مینشینند فکر میکنند برنده اند بعد میفهمند بد جور باخته اند.» اتفاقا قبل از شروع این قسمت، شبکه ی دو، نظرات بیینندگان درباره ی سریال را پخش میکرد. یکی از بینندگان گفته بود: «سریال قشنگی است. ولی نمیدانیم چرا قاضی های واقعی که میبینیم به لحاظ شخصیتی شبیه این آقای قاضی [دوست داشتنی] نیستند.» (نقل به مضمون). میتوانم به جد بگویم قاضی ها و دیگر مسئولین در عبارت بالا با آقای قاضی متفق القولند. ولی نمیتوانند آن را به این صراحت بیان کنند. چون در این صورت، دیگر نمیتوانند در نظر «بازنده ها» خود را «برنده» نشان دهند.

مطلب مرتبط:

آیا مردان رو به انقراضند؟

حکومت و گوسفندهایش: از یوزارسیف «توماس مان» تا اتفاق نظر "لوبو" ی خائن با موسی

نویسنده: پویا جفاکش

مدتی قبل و به دنبال به هم ریختن اوضاع اقتصادی و سیاسی لبنان در اثر ورشکستگی جمهوری اسلامی ایران، ایالات متحده ی امریکا به اسرائیل امر کرد از مناقشه ی خود با لبنان بر سر منابع گازی مرزی دست بکشد تا لبنان بتواند با گاز، اوضاع خود را سر و سامان بدهد. وقتی اسرائیل که خودش هم اوضاع خوبی ندارد نپذیرفت، امریکا دندان تیز کرد و پای تهدیدات مالی را وسط کشید. ضربه ی روانی این تهدیدات بیش از ضربه ی مالی آن تن اسرائیلی ها را لرزاند. بسیاری از اسرائیلی ها فکر میکردند امریکا و انگلستان از بابت نظرکرده ی خدا بودن آنها است که از اسرائیل در مقابل دشمنان مسلمان اطرافش محافظت میکنند. ولی حالا معلوم بود که اسرائیل فقط واتیکانی است که بلوک غرب از آن تقدس میگیرند و مثل اجداد تمپلارشان باید از آن در مقابل دشمنانی حفاظت کنند. پس اصلا پای از بین رفتن این دشمنان در میان نیست. داغ اسرائیلی ها تازه شد و یادشان افتاد که اگر جنوب لبنان را ترک نمیکردند این منابع گازی الان در دست خودشان بود. تخلیه ی جنوب لبنان، فتوای چپگراهای ضد مذهب اسرائیلی بود که به قبله ی لیبرالیسم انگلیسی-امریکایی نماز میخوانند. حالا خاخام ها یک حدیث عتیقه ی فراموش شده را از لای کتاب ها بیرون کشیده اند و تورد میکنند که میگوید به جز دجال، یک آرمیلوس هم داریم که شاهزاده ی erev rav است و اولاد اسماعیل و عیصو (یعنی اعراب و رومیان) را با هم علیه اسرائیل متحد میکند و ارض مقدس را به مسیحیان میفروشد. او مسیح بن یوسف را میکشد ولی درنهایت به دست مسیح بن داود از بین میرود و اسرائیل مقدس از نو توسط مسیح بن داود به وجود می آید. در تفسیر راستگراهای مذهبی اسرائیل از این حدیث، مسیح بن یوسف اسرائیل کنونی است و erev rav اتحاد چپگراهای اسرائیلی. الان تقریبا خیلی ها یادشان آمده که یهودیت یک زمانی بیش از مسیح داودی از افسانه ی یوسف نیرو میگرفت. درست کمی قبل از تاسیس دولت اسرائیل در دهه ی 1940، رمان توماس مان به نام «یوسف و برادرانش» به شدت مشهور شده بود: همان رمانی که بدنه ی سریال "یوسف پیامبر" فرج الله سلحشور را هم تشکیل میداد. در این رمان، ابراهیم بنیانگذار یکتاپرستی و مذهبش دین حنیف خوانده شده بود. حنفیت یک نوع یکتاپرستی صلحطلبانه و دارای مرز نامشخص با مذاهب ماقبل یهودی خاورمیانه بود و برخی آن را همان مذهب صابئی میدانند. ازآنجاکه محمد پیش از وحی جبرئیل بر او، یک پیرو مذهب حنیف بود "سلحشور" این رمان را شاهدی بر مدعای آینده دار بودن اسلام تلقی کرده بود. در رمان مان بود که برای اولین بار یوسف همزمان با اخناتون و نام درباریش اوزارسف (یوزارسیف) خوانده شد. نظریه ی مان پیرو نظریه ی فروید بود که بین یهودیت موسی و آتونیسم آخناتون ارتباط قائل شده بود. با این حال برخلاف فروید که موسی را همزمان با اخناتون خوانده بود مان یوسف را با آخناتون همزمان دانسته بود و موسی را به عصر رامسس دوم حواله داده بود. ارتباط قائل شدن بین حنفیت و مذهب یعقوب و یوسف اما به همانندسازی مذاهب صابئی و داستان این پیامبران در رمان مان انجامیده بود. زندان یوسف به شئول یا دوزخ تشبیه شده بود و افتادن یوسف به این "جهان زیرین" در اثر سعایت همسر پوتیفار، به گونه ی افتادن تموز به جهان زیرین در اثر سعایت عنانه یا عیشتار الهه ی کلدانی درآمده بود. از طرف دیگر، اخراج یعقوب از سرزمینش و سرگردانیش در توحش کنعان از ترس انتقام برادرش عیصو نیز همین حالت را نشان میداد که گویی تقدیر بود که پدر و پسر، آن را تکرار کنند و نه فقط آنها، بلکه نسل پس از آنها که به سرعت در مصر به بردگی فراعنه ی بعدی درمی آیند تا موسی یک بار دیگر آنها را نجات دهد. فاصله ی بین سربلندی یوسفی و سربلندی بعدی در زمان داود و سلیمان، فاصله ی بین مسیح بن یوسف و مسیح بن داود است؛ یک حقه ی شرعی برای این که زیر پا گذاشتن قوانین خدا در اسرائیل کنونی را همانندوار و تقدیری نشان دهد. یوسف، متصف به "کریم" است. این کلمه از "کرم" به معنی بخشودن گناهان می آید. یوسف برادران خود را که باعث رنج های فراوان او شده بودند میبخشد پس خیلی کرم از خود نشان داده است. اما معنی "کرم" به این سادگی است. بازتولید هندوی او به صورت کلمه ی همخانواده ی "کارما" دقیق تر است. گناهان شما یا با رنج کشیدن شما بخشیده میشوند یا با انجام کارهای خوبتان، ولی به هر حال باید تصفیه شوند وگرنه نتیجه ی آنها را در همین دنیا میبینید. برادران یوسف –و نیز خود او که با مصری شدن، قانون خدا را زیر پا گذاشته بود- نیز یا خودشان و یا فرزندانشان باید جزای گناهانشان را با برده شدن در مصر میدادند و اکنون این در قالب بندگی اسرائیلی ها به پیشگاه فرعون زمان یعنی ایالات متحده ی امریکا تکرار میشود. یکچنین تفکری از یهودیان که هنوز هم که هنوز است دعوای خودشان با مسلمانان و مسیحیان را تداوم دعوای فامیلی اسماعیل با اسحاق، و عیصو با یعقوب میبینند، عجیب نیست. یهودیان تا لحظه ی رسیدن به حکومت اسرائیل مدرن در قرن بیستم، فراز و نشیب های زندگی نکبتبار یوسف برده را تکرار کردند و پس از آن به یوسفی بدل شدند که موید فراعنه بود. به همین ترتیب، تمام گناهانی که بلوک غرب و لیبرالیسم فاسد و ضد توراتیشان در جهان گستردند تایید شده توسط اسرائیلی به نظر میرسید که واتیکان بلوک غرب بوده است و کشیش های امریکایی، سنگ آن را به سینه میزنند. تا وقتی که "مسیح بن یوسف" مجازات نشود، کسی مطمئن نمیشود که این فسادها گناهند. فکری که پشت چنین فلسفه ای قرار دارد، فکر اجتماعی دیدن خدا و تایید تحولات اجتماعی از طریق او حتی به قیمت زیر پا گذاشتن قوانین او است. بگذارید کمی بیشتر دراینباره صحبت کنیم.

جمله ی مشهوری از "هانس ارستد" فیزیکدان وجود دارد که میگوید: «هر مطالعه ی کامل در مورد طبیعت، با شناخت وجود خدا به پایان میرسد.» اما یادمان باشد مردم مطالعه یا در طبیعت تدقق نمیکنند که بعدا خدا را کشف کنند. بلکه خدا از زمانی که دست های راست و چپشان را از هم تشخیص میدهند حاضر و آماده جلو رویشان است تا آنها را از انجام کارهای بد بترساند. بچه وقتی پدر و مادر بالای سرش نیستند باید از خدا بترسد. به همین دلیل خدا از همان زمانی که بار مذهبی پیدا کرد کاربرد طبیعتشناختیش را از دست داد و مفهوم اجتماعی یافت. از این لحظه، خدا فقط مسئول آنچه قبلا آفریده شده نیست بلکه شکل دهنده به آینده ی جوامع نیز هست. موریس فریدمن دراینباره مینویسد:

«اگر دین طریقی است که انسان میپیماید، پس تمامی حیات انسانی در آن جمع است؛ با این وجود، این حیات نه به شکل ماده ای افزودنی یا حملی انتزاعی بلکه تنها از طریق تکثر رویدادهایی اتفاق می افتد که در آن تمام لحظات گذشته وارد زمان حال میشوند و درنتیجه ی آن، واقعیت جدیدی شکل میگیرد. این اتفاق میتواند در زمان دعا برای رفع یک حاجت اتفاق بیفتد، مثلا زمانی که ما با مرگ یکی از عزیزانمان مواجه میشویم، یا در میانه ی طوفانی خروشان در دریا اتفاق بیفتد، یا حتی میتواند عملی باشد که در آن، ما تمامی معانی زندگی گذشته مان را در لحظه ی بزرگ قربانی، یکجا تداعی میکنیم. در همه ی این موارد، این اتفاق، اتفاقی است که در آن ما به نوعی "ازخودگذشتگی" میرسیم، البته نه با قربانی کردن خود –آن گونه که مرتاضان توصیه میکنند- بلکه با واکنش یکپارچه مان. در این یکپارچگی، ما از خود خارج میشویم و به نحوی خودجوش و بی مقدمه به ندای چیزی لبیک میگوییم که نه از پیش مقصد نفسمان بوده و نه دغدغه ی او، بلکه تنها بستر مفهوم و مشهود واکنش ما بوده است. این رویداد فی نفسه رویدادی است که مکرر سبب بروز معنای دینی میشود و تنها از بطن این معنا است که نمادهای دینی و تفاسیر الهیاتی سر بر می آورد. این معنا را باید در متن تاریخ خودمان و تاریخ نسل های پیشین دریافت؛ تاریخی که بر خودمان عرضه کرده ایم... این الهیات رویدادی –الهیات به مثابه ی یک اتفاق- بسیار ساده تر از الهیات و متافیزیک سنتی است؛ به این معنا که میگوید از این که خداوند بشخصه چیست، هیچ نمیداند. البته این آنچنانکه در ابتدا به نظر میرسد ازخودگذشتگی قابل توجهی نیست که بگوییم فیلسوف به حقیقت مطلق دسترسی ندارد و تنها با آن ارتباط دارد و الهاماتی که متاله از آن سخن میگوید ذات خداوند را بر ما مکشوف نمیکند، بلکه با ما در داخل و خارج از شرایط تاریخی خاص سخن میگوید. بعلاوه ما میتوانیم از الهیاتی رویدادی سخن بگوییم که مدعای حیرت آوری را مطرح میکند، این که ما در همین زندگی انسانی، امر الوهی را میفهمیم؛ نه فقط از طریق زمان، مکان و آیین های مقدس، بلکه در اتفاقات روزمره ی همه ی روزهای سال. صحبت از دین به مثابه رویداد به هیچ وجه به معنای فروکاهش دین به اخلاق نیست بلکه صرفا به این معنا است که وجود ما یکسره در گرو دین است و دین یک داستان فراسویی مقدسی نیست که هیچ ارتباطی با زندگی ما نداشته باشد. اگر خاستگاه یا بافت دین، رویدادی است که به سبب پیدایش، آن چیزی میشود که من آن را "معیار حقیقت" مینامم، در این صورت میتوانیم آن را در اسطوره، افسانه، آیین و گروه های اجتماعی جستجو کنیم. البته پیش فرض این قضیه آن است که اسطوره ها، افسانه ها و داستان ها نشانه ی ایده ها و مفاهیم انتزاعی پیشینی نیستند بلکه برعکس، این ایده ها و مفاهیم، آبستره هایی ایستا و مونولوگ هستند برآمده از واقعیت دیالگوی و فوق العاده ی این رویداد که بخشی از آن در قالب اسطوره و افسانه و داستان ثبت شده است. میرچا الیاده در اثر خود با عنوان cosmos and history رویکردی ادواری و باستانی به زمان انسان ابتدایی –که در تحلیل نهایی، تاریخ و همزمان منحصربفرد بودن هر رویدادی را بی اثر میکند- را در برابر رویکرد خطی و تاریخی انسان مدرن مینهد؛ رویکردی که او میگوید درنهایت، ما را از تاریخ گریزان میکند. انسان دوران باستان (ابتدایی)، با تمام سلاح های موجود در برابر بداعت و بازگشت ناپذیری موجود در ذات زمان تاریخی از خود دفاع میکرد. انسان آرکائیک یا ابتدایی، همچون شخص عارف و مذهبی به طور کلی در یک زمان حال (اکنون) جاری زندگی میکندکه در آن، حرکات دیگری را تکرار میکند و از گذر این تکرار همواره در یک "اکنون بی زمان" زندگی میکند. اگرچه انسان تاریخی ممکن است از انسان آرکائیک (ابتدایی) انتقاد کند که با محبوس ماندن در افق اسطوره ای سرنمون ها و تکرار، خلاقیت را قربانی کرده است، اما انسان آرکائیک انسان مدرن را در برابر وحشت هجمه ی تاریخ بی دفاع میبیند و معتقد است که او در خصوص ساختن تاریخ بسیار ناتوان است و کاملا مسخ و محکومش خواهد شد. در مقابل سرنوشت اسفبار انسان تاریخی مدرن، انسان آرکائیک آزاد است که دیگر آنچه بوده، نباشد؛ او آزاد است که با از میان برداشتن زمان ادواری و احیای کامل زمان، تاریخ خود را فسخ کند. ما باید بین اعتبار نظریه ی ایلیاده درخصوص توصیف بسیاری از آموزه های دینی آرکائیک و نه چندان آرکائیک و دیدگاه کلی که مایل بود آن را برجسته کند تمایز قائل شویم. همانگونه که خود او نیز خاطرنشان میکند آنچه اینجا محل بحث است، مسئله ی تفسیر است؛ یعنی هر دسته یا طبقه از واقعیات را میتوان از منظر واقعیت دیگر تفسیر کرد. مدعای من این است که سرنمون ها (کهن الگوها) که فی نفسه مولود رویدادهای تاریخی هستند، به هیچ وجه آن دسته از ادیان و اسطوره هایی را که متکی بر وضع سرنمونی (کهن الگویی) هستند و در آن ها کل تاریخ به زمان و مکان مقدس حواله میشود، بی اعتبار نخواهند کرد. درعین حال، این سخن، آن مدعای ایلیاده را بی اعتبار میکند که میگوید اسطوره ی دینی، یکسره باید از این جنس باشد تا بتوان اصل و جوهر وجودشناختی یا تاریخی اسطوره های جهانی را شناخت.» ("شیوه ی انسانی: رهیافت گفتگومحورانه به دین و تجربه ی انسانی": موریس فریدمن: ترجمه ی علیرضا رضایت: فرهنگ امروز: شماره ی 36: مرداد 1401: ص74-73)

اگر به این توصیه گوش کرده، تاریخ پیرامون زمان قدسی را –که در دوره ی ناسیونالیسم ها کل تاریخ را در بر میگیرد- به بنیاد اسطوره ای و بی زمانش برگردانیم، آنگاه خود را نه در ابتدای پیدایش نوع بشر، بلکه در ابتدای تعریف نوع خاصی از بشر میبینیم که از مسیح بن یهودا تا موسی، و از آن مرحله تا باغ عدن پیوسته خود را بازتولید کرده است. این نوع بشر، هیچ نظمی در دنیا نمیبیند و خود را هم گول نمیزند. خالق دنیایش را مثل خود دنیا مجنون میبیند و جرئت نمیکند او را خدا بداند. او یکی از کارگزاران خدا و بنابراین یک جن از به اصطلاح "بنی الوهیم" (پسران خدا) است. نامش فعلا یهوه است ولی در قدیم بیشتر به نام های مول لیل و انلیل شهرت داشته است. او در عالم مستی و لایعقلی، بیخود و بیجهت دنیای مادی را به همراه موجوداتش و ازآن جمله انسان ها، و البته بر اساس مدل مادی نمونه های اثیریشان در عوالم دیگر خلق کرد و بعد به خوابی عمیق فرو رفت. در این مدت، درحالیکه خودش در زمین جایگاه داشت، پدرش آنو در آسمان جهان مادی ساکن شد و برادر انلیل به نام حئا نیز به همراه گروهی از شطنه (یعنی موجودات درخشان: کنایه از جن های انسان نما) به نظم بخشیدن بر امور زمین پرداخت. اللات نیز در جهان زیرین ساکن شد و آنجا را سرزمین مردگان کرد. در همین زمان، انلیل کم کم هوش و حواسش را به دست آورد و از سر و صدای موجودات از خواب پرید. او چنان عصبانی و کلافه شد که با فرستادن زلزله و قحطی و سیل بر زمین، درصدد نابودی موجودات برآمد. اما حئا گروهی از انسان ها و موجودات دیگر را از نابودی نجات داد. طوفان خشم انلیل متوجه حئا شد. حئا سوار بر قایقی که لاکپشت ها آن را میکشیدند به دریا گریخت درحالیکه جادوی انلیل، ماهی های دریا را به شیرهایی تبدیل میکرد که برای دریدن حئا به او حمله میکردند. حئا در میانه ی دریا پهنه ای جادویی به نام "اردوغ" برای خود فراهم کرد و ازآنجا جادویی برای نظم زمین صادر نمود. اما به زودی او و بقیه ی شطنه با فرزندانی که از آدم ها به وجود آورده بودند مشکل پیدا کردند: انسان های دورگه ی قدرتمندی که به دیگر آدمیان زور میگفتند و در رأسشان گیلگمش فرمانروای ارخ (عراق) در بین النهرین بود که حرص فزونی ناپذیرش حتی شطنه را هم تهدید میکرد. "بعلات نگار" همسر حئا و الهه ی طلوعگاه، برای عقوبت گیلگمش، از گل رس، موجودی تنومند و نیمه گاو-نیمه انسان خلق کرد که تمام بدنش از موی سرخرنگ پوشیده شده بود. این موجود که "خنی غدو" نامیده میشد، دوست حیوانات وحشی بود و تنها کسی محسوب میشد که در قدرت بدنی، همپای گیلگمش باشد. گیلگمش که از جانب او احساس خطر میکرد، فاحشه ای به نام "شامات" را مامور رام کردن هیولا نمود. شامات، خنی غدو را با شراب انگور، رام خود کرد و به حیله ی شهوت، وادار به تمدن آموزی . زبان وری نمود و درنهایت به میان انسان ها آورد و از جنس آنها کرد. خنی غدو از این پس، در خدمت نوع بشر درآمد و دوستان سابقش شیرها را به نفع بشر کشت. به زودی نیز خشمش متوجه گیلگمش شد که او نیز تهدیدی علیه بشر بود. اما پس از یک کشتی گیری بی نتیجه با گیلگمش، دوست او شد و به او در اجرای نقشه هایش کمک کرد. داستان رام کردن یک موجود وحشی با یک زن دلربا، و برگرداندن او علیه دوستان سابقش بدین ترفند به نفع دشمن، در ادبیات چینی نیز سابقه دارد. مشهورترین مورد، به بخشی از داستان مفصل فتح چین مرکزی توسط بربرهای شی لیانگ و گروگان گرفته شدن آخرین امپراطور سلسله ی هان توسط دنگ ژو رهبر بیرحم و خودکامه ی شی لیانگ برمیگردد. وانگ یون، وزیر کشور، برای از بین بردن دنگ ژو و برگرداندن عظمت سلسله ی هان، دخترخوانده ی زیبایش دیائوچان را تبدیل به یک طعمه ی جنسی میکند که همزمان دنگ ژو و پسرخوانده ی مورد اعتمادش لوبو را به بازی میگیرد و دشمنی ای که بین این دو و بر سر یک زن ایجاد میشود، به قتل دنگ ژو با نیزه ی لوبو می انجامد. پس از آن، دیائو چان به ازدواج لوبو درمی آید و لوبو وانگ یون را به پدرخواندگی میپذیرد. اما هرج و مرجی که با مرگ دنگ ژو کشور را فرا میگیرد، جان هر سه ی آنها را میگیرد. جالب این که آنچه زمینه ی فاجعه ی به قدرت رسیدن دنگ ژو را فراهم کرده، قحطی گسترده ای است که یادآور دنیای بحران زده ی دوره ی گیلگمش است. بر اساس افسانه های عربی، نخستین چینی ها ملت پیرو عامور ابن یافث ابن نوح بودند که بابل را به مقصد شرق ترک گفتند و اولین شهر چین را ساختند که در این صورت، چانگان و لویانگ پایتخت های سلسله ی هان، حکم بابل را برای عراق خواهند داشت. از طرف دیگر، اسامی فلزات در زبان چینی، شکل دگرگون نام سامی آنها است و این تاییدی است بر این که بنیاد تمدن چینی، سامی است. ارتش شی لیانگ از غرب به قلمرو بابل نو یورش می آورند یعنی از سرزمین تاریکی. در مقابل، خالق خنی غدو، الهه ی صبحگاه و مرتبط با شرق است. در شرق عراق، کوهستان زاگرس قرار دارد که درست مثل چین غربی، برای عراق، حکم خیزشگاه بربرهای خطرناک را داشته است. الهه ی این کوهستان که نین خورساگ –یعنی بانوی کوهستان- لقب داشته، گاها با تهاموت الهه ی هرج و مرج و متشبه به دریا و سیل تطبیق میشده است ولی از طرف دیگر چون طلوع از سمت این کوهستان بوده، نین خورساگ همان بعلات نگار هم بوده است. به هر حال، غرب محل فرود آمدن خورشید به جهان زیرین است و شرق محل طلوع خورشید از جهان زیرین. پس غرب چین و شرق عراق، هر دو قلمرو تاریکی و جهان زیرین، و جلوسگاه اللات بوده اند که بدین سبب با نین خورساگ و بعلات نگار تطبیق میشده است. بربرهای مزاحم نیز حکم اجنه ی جهان زیرین را داشتند و ازاینرو عراقیان آنها را لولوبی یعنی مردم لولو یا جن مینامیدند. خنی غدو و لوبو هر دو نمادی از این انسان های جن مانند و همخو با درندگان و جانوران وحشی بودند: موجوداتی غریزی که در عین حال قابلیت رام شدن به دست متمدنین را نیز داشتند. ساخته شدن خنی غدو از گل رس و سرخ بودن او، نشاندهنده ی همشاخه بودن این گروه با شخصیت یهودی آدم ابوالبشر و ادعای ساخته شدن او از گل رس و نیز ارتباطی است که بین نام آدم و کلمه ی "ادوم" به معنی سرخ برقرار کرده اند. حوا که از آدم به وجود آمد و شاخه ی زنانه ی این گروه را نمایندگی میکند جانشین لیلیت جن شد که آدم را رها کرده بود و نامش درست به مانند شامات، به معنی تاریکی مونث است. حوا به عنوان جانشین شامات، با خوراندن میوه ی دانش به آدم، زندگی او را دگرگون کرد همانطورکه شامات خنی غدو را با خوراندن شراب انگور متمدن نموده بود. به همین دلیل است که مشروب الکلی و میوه ی حوا به یک اندازه شیطانی و مرموز تلقی شده اند. خنی غدو زمانی که به انتقام شطنه از بابت گستاخی هایش در بستر بیماری جانکاه بود آن فاحشه را لعنت میکرد همانطورکه اولاد آدم حوا را به سبب بدبختی های خود لعنت میکردند و همه ی زن ها را تجسد حوا میدیدند. یهودیت که توسط اشرافیت فریسی و رهبرانشان که اولاد داود و سلیمان خوانده میشدند اداره میشد، شاخه ی مقدس کننده ی این گروه و برافرازنده ی نام آدم به عنوان جانشین شطنه بر زمین است. ازاینرو داستان خنی غدو و شامات به صورت داستان سلیمان و ملکه ی سبا در تاریخ داوودی ها تکرار شد تا نشان دهد بنی آدم به راه آنها میروند. داستان از این قرار است که جن هایی که در خدمت سلیمانند –و حکم وزرایی چون وانگ یون برای دنگ ژو را دارند- به دروغ به سلیمان میگویند که ملکه ی سبا از نسل عفریت –یعنی جن شرور- است و نشان به این نشان که پاهایی چون پای الاغ دارد. سلیمان از ترس این که چنین باشد، برای امتحان کردن قضیه، ملکه را وارد تالاری میکند که کف آن از شیشه است ولی به نظر میرسد آب باشد. ملکه ی سبا برای این که پاهایش خیس نشود، دامنش را بالا میزند. سلیمان هوسباز، با دیدن ساق پای زیبای ملکه دلباخته ی او میشود و با او ازدواج میکند. روایت دیگر این است که ملکه ی سبا خودش این شایعه را ایجاد کرد تا سلیمان ساق او را دید بزند و دلباخته اش شود. به هر حال، این سبب افتادن داودیان به دام شاخه ای از مسالک پیشین میشود منتها به شکلی معوج و ویرانگر از نوع همان برکاتی که حماقت های لوبوی غریزی و احساساتی برای تمدن هان به بار آورد. برای این که این مطلب، بدعت محسوب نشود، شبیه آن درباره ی موسی بنیانگذار یهودیت تکرار میشود. در یهودیت، فرزند زن یهودی –حتی اگر شوهرش یهودی نباشد- یهودی به حساب می آید ازآنروکه خود یهودیت، نه از آن پدرش موسی، بلکه از آن مادرش صفورا –همسر موسی- بوده است. صفورا دختر یثرو پیامبر صابئی مدین بوده که موسی شاگردی او را کرده و با دامادی او، جانشینی او را تصاحب کرده است. رسالت الهی که پس از این رابطه، به گردن موسی می افتد، به تباهی زادگاه موسی یعنی مصر و پدرخوانده ی قبلیش یعنی فرعون می انجامد. به این ترتیب، مثلث فرعون-موسی-یثرو، روایت دیگر مثلث دنگ ژو- لوبو- وانگ یون است. از طرف دیگر، تباهی مصر و فرعون، همان بلایی را بر سر ملت یثرو می آورد که تباهی دنگ ژو بر وانگ یون، دیائوچان و دستگاه سلطنتی محبوبشان یعنی سلسله ی هان تحمیل میکند. همانطورکه امپراطوری هان در هرج و مرج پس از مرگ دنگ ژو منهدم میشود، تمدن مدین نیز به همراه تمام مردمش توسط موسی و بنی اسرائیل که به همراه او از مصر گریخته اند، آن هم به دستور یهوه یعنی همان انلیل عصبی و انتقامجو، ریشه کن و نابود میشود و تنها میراث مدین که به جا میماند، صابئی گری یثرو است که به شکل تحریف شده اش توسط موسی بنیان یهودیت میشود. این، احتمالا کامل ترین روایت سرنوشت تمدن نخستین بشری در بین النهرین، پس از درآمدن خنی غدوی گاو شکل به خدمت گیلگمش گستاخ و زیاده خواه است. نسبت خنی غدو با شامات فاحشه –که به صفورا همسر موسی تبدیل شده است- نسبت ثریا یا زن کوهان صورت فلکی ثور (ورزاو) با آن صورت فلکی است که خود خنی غدو است و ثریا او را هدایت میکند. تعداد ستارگان این صورت فلکی، هفت تا است و عدد 7، در سامی "سابع" نامیده میشود، کلمه ای که با لغات "سبا" و "صابی" و البته صفت "صبایوت" برای یهوه (انلیل سابق) ارتباط معنایی دارد. ستاره ای بودن مضمون اولیه در این مطلب خیلی نقش دارد. چون گ"سب" یا "سبا" در قبطی به معنی ستاره است و به همین دلیل، به کنایه از تاریکی آسمان نیز به کار میرود کمااینکه در زبان فارسی تبدیل به لغت "شب" شده است. همچنین دوچندان شدن خطر شیر و دیگر درندگان در شب برای انسان، سبب نام گرفتن آنها به "سبع" از روی همین ریشه شده است. لغت "سبا" در کلدانی هم به معنی ستاره است ولی بیشتر برای سیاره ی زهره به کار میرود که درخشندگی خاصی در آسمان دارد و چون در پنجمین فلک از بالای آسمان قرار داشته، به شکل ستاره ای پنج پر نمایش داده میشده است. به همین ترتیب، کلمات star و "اختر" و "ستاره" نیز در زبان کلدانی همخانواده با لغات "عاثتر" و "عشتاروت" به ترتیب برای فرم های مذکر و مونث زهره به نظر میرسند. جالب این که برج ثور نیز برج سیاره ی زهره است و ثریا –به معنی ثور مونث- باید عشتاروت را به جای شامات، راهبر ورزاو کند. ثریا به هفت ستاره اش تجزیه و به هفت خواهر تشبیه شده است که یکی از آنها درست به مانند زهره که فرشته ی سقوط کرده fallen angelنامیده میشود، به زمین آمده و با مردی زمینی ازدواج کرده است. در یونانی این خواهر را الکترا مینامند؛ از ریشه ی یونانی آلکتوس به معنی گم شده. جالب این که لغت آلکتوس در یونانی، مفهوم فرشته ی هبوط کرده را نیز دارد. فرشته ی هبوط کرده ابلیس یا شیطان است که به نام ستاره ی صبح، لوسیفر [یعنی درخشنده و هم معنا با لغات "زهره" و "زهرا" برای نامیدن عشتاروت] خوانده میشود. به نظر میرسد کلمات "صبا"، "صباح" و "صبح" برای نامیدن سپیده دم، به سبب سبا نامیده شدن لوسیفر یا زهره، در زبان عربی معمول شده باشند. "صفه" و "صوفی" تلفظ های دیگر صابی و همریشه با صبا هستند و ازاینرو نام صفورا نیز احتمالا به معنی کاهن مونث صابیان بوده است:

“experts from the murder of reality”: pierre sabak: part2

برای این که اهمیت این اسطوره پردازی ها را متوجه شوید باید معادل نیمه خدایانی چون گیلگمش برای دنیای امروز را شناسایی کنید. گیلگمش و دیگر فرزندان انسانی خدایان –که مسیحیان، آنها را نفیلیم و گریگوری و سیکلوپ و کابیری نامیده اند- در عصر خود "ابر انسان" یعنی انسان هایی با نیروهای فوق طبیعی بودند که هنوز هم به صورت بتمن و سوپرمن و واندروومن و مانند آنها در ادبیات غربی تولید میشوند. مابه ازاهای فیزیکی آنها، همان انسان هایی هستند که همچون ابرانسان های دی سی، مورد تشویق و نمایش عمومی فراوان قرار میگیرند و در صحنه ی رسانه همواره در حال جذب غلو های دروغینند. آنها را سلبریتی مینامیم. میتوانند ورزشکار، بازیگر، خواننده، سیاستمدار یا حتی فیزیکدان باشند. اکثرا از هنرمندانند. هر سلبریتی ای لزوما هنرمند قوی ای نیست و هر هنرمند قوی ای لزوما سلبریتی نیست. چون شهرت سلبریتی معمولا بار سیاسی دارد و با موضوع اصلی رسانه یعنی اخبار تبلیغاتی مناسبت دارد. "جیسون استنلی" پروفسور فلسفه از دانشگاه ییل، معتقد است کلمه ی "اخبار جعلی" از خود اخبار جعلی خطرناکتر است چون باعث میشود فراموش کنیم که اخبار، از ابتدا بر پایه ی تبلیغات سیاسی سیاستمداران جاه طلبی چون هیتلر و موسولینی شکل گرفت و تقریبا هر چیزی که مشهور میشود به نوعی تبلیغات است. یادمان باشد درحالیکه رهبران سیاسی بر پرده ی نمایش میدرخشند در کنار آنها قهرمانانی موسوم به "سربازان گمنام" نیز مقدس شده اند که علت قهرمان بودنشان مردنشان است. بر همین اساس، هنوز هم یکی از راه های عمده ی به هرج و مرج کشیدن یک مملکت با اخبار، تکرار وسیع و بی رویه ی نام کشته شدگان یا همان "قربانیان" هرج و مرج است که در طرف شمایند یا به دروغ، آنها را موافق خودتان نشان داده اید. به قول "جاناتان کورپوس آنگ" پروفسور رسانه ی دیجیتال جهانی از دانشگاه آمرست، حساسیت مردم به اسم ها نه بر اساس میزان اهمیت آنها بلکه بر اساس میزان تکرار نامشان استوار است. هر اسمی بیشتر تکرار میشود، بیشتر هم مردم را دنبال خود میکشد. ازاینرو قربانی مقدس در نیمه خدایی شریک شاه مقدس است. به همین دلیل هم هست که گیلگمش و خنی غدو با هم تکمیل میشوند. خنی غدو قربانی زیاده خواهی گیلگمش میشود و در راه او میمیرد درحالیکه تفاوت معنی داری با یک گاوسان ندارد. این در قربانی گوسفند به جای اسحاق نیز تکرار میشود. گوسفند حکم خنی غدو را برای ابراهیم دارد و اسحاق که نسل شاهان آینده ی جهان منجمله مسیح از آن بر می آید به همراه گوسفند، نیمه های کامل کننده ی ابراهیمند. دراینجا باید به عنوان ram برای گوسفند نر یا قوچ توجه کرد. این کلکه با "رمه" به معنی گله ارتباط دارد. با این حال، در اروپا "رامو" به معنی مردم بوده و در عین حال، نام شاه نیای یونانیان و رومیان نیز محسوب شده است. علت این است که رامو میتوانسته شکل تحریف شده ی "الآمو" به مردم نیز باشد که فرم آموری اصطلاح "امه" یا "امت" در عربی فصیح است. آمو و آمور، نام های دیگر ارخ حکومتگاه گیلگمش نیز خوانده شده اند. این حکومتگاه به دلیل رفتن زیر سیل نوح، آتلانتیس نیز خوانده شده که منشا کهانت تبس و آتن در یونان به شمار رفته است. در همین ارتباط، یونانیان را از نسل قبیله ی یهودی دان نیز خوانده اند که در اساطیر یونانی به danaan نامبردارند و همان دان های دانمارک نیز هستند که وایکینگ ها را به نامشان "دان" میخواندند. "دان" در زبان عبری به معنی قاضی است و ازاینرو تلفظ دیگر "قان" منشا "قانون" به نظر میرسد. علت، برخاستن قانون از قینی های مدین است که از نسل قائنند و و به نام او "قینان" و در تلفظی دیگر "کنعان" خوانده میشوند. آنها با قانون رسمی کار میکنند در مقابل بنی اسرائیل که از دستوراتی که خدا بسته به لحظه به پیامبرشان وحی میکند اطاعت میکنند (اگر خدا –همان یهوه ی کذایی- بگوید بکشید، میکشند و اگر گفت عفو کنید، عفو میکنند. بستگی دارد حال خدا میزان باشد یا نه). البته ارخ معمولا بین النهرین تلقی میشود ولی به هرحال آنجا هم توسط آموری ها و پادشاهشان "حمورابی" (یعنی: "آمور، پدرم است") فتح شده است. البته بین النهرین یسک قلمرو آرامی بوده ولی این هم با تاریخ مکتوب تضاد کامل ندارد. چون کنعان همسایه ی مصر است و مرز مصر و سرزمین آموری ها را یونانی ها "آرمایوس" میخواندند که باید همان "آرام" باشد. همتباری قائن با قانونگذاران، پای اسطوره ی آدمکشی او را به میان میکشد. او برادرش هابیل را کشت درحالیکه هابیل چوپان از قائن کشاورز و متمدن به لحاظ دارایی عقب تر بود. در رومای یونانی-رومی نیز "رامنس" یا خانه ی روم، با دو برادر رومولوس و رموس شروع میشود که جانشین قائن و هابیلند. اولی دومی را میکشد و در محل قتل، شهر رم را بنا میکند و این الگوی اسطوره ای، کل تاریخ غرب را در بر میگیرد. جانشین چوپان گاوسان چران در این نوع اسطوره ها خود گاوسان قربانی و معادل گوسفند بلاگردان اسحاق است که چندان تفاوتی با جانورانی که میچراند ندارد و به جای رمه ی گوسفندان و گاوان و بزان توسط چوپان یا رئیس و قانونگذار جامعه راه برده میشود. (همان: بخش 3)

این، قانونی بوده که ادعا شده هزاران سال در حال رعایت شدن بوده و در تمام مدت، مردم آن را پذیرفته اند چون راه دیگری وجود نداشته است. شاید درست باشد که این قانون تا مدتی جواب میداده است ولی بعید میدانم که واقعا هزاران سال، مردم طوطی وار آن را تکرار کرده باشند و در چرخه های پشت سر هم کشتار و نابودی ناشی از آن –که احتمالا همه شان تکرار سالشماردار چند واقعه ی معدودند- هیچوقت به تمام شدن زمان اقتضای آن اعتقاد نیافته باشند. شک نکردن کل جهانیان به این کشف توراتی طی هزاران سال فرضی پس از فراموش شدن افسانه های خدایان مصر و ارخ و یونان، همانقدر غیر قابل باور است که تصور اسرائیلی ها از منجر شدن تاریخشان تاکنون به دوران مسیح بن یوسف و نتیجه گرفتن حقانیت ظهور مسیح بن یهودا از این افتضاح، برای نایهودیان مضک مینماید. جذابترین و شیرین ترین پارادوکس تاریخنویسی مدرن در این مبحث، تضاد آن با بخشی از سنت نسبت داده شده به انسان های هزاران سال پیش، یعنی شعر نهم تائو ته جینگ است که میگوید:

انباشتن به خوبی دست کشیدن نیست

آب از دستان پر میچکد

بهتر است از ریختنش جلوگیری کنید.

زیاد تیز کردن تیغه ی چاقو

منجر به کندی آن میشود.

اندوختن طلا و جواهر زیاد در خانه

منجر به ناامنی میشود.

غرور و تکبر زیاد

منجر به سقوط و سرنگونی میشود.

وقتی کارتان انجام شد از آن دست بکشید.

این، راه و روش آسمانی است.

مطلب مرتبط:

کدام بهتر است؟: ایران انگلیسی یا روم امریکایی؟

روح جنسی جهان: آیا تمدن شیطانی است؟

نویسنده: پویا جفاکش

روزنامه ی workshop در تاریخ 1/9/2021 در صفحه ی اتاق مطالعه ی خود، یادداشتی از "آری براتس" در معرفی کتابش درباره ی انقلاب جنسی جهانگیر دهه ی 1960 به نام "منشور آزادی جنسی" منتشر کرد که با یک بحث فلسفی شروع میشد:

«فلسفه ی کلاسیک آلمانی، تاریخ را به عنوان یک خودافشایی دیالکتیکی از روح جهانی مینگریست. مارکس به این روح اعتقاد نداشت و آن را "شبح متافیزیکی" مینامید، اما هگل و شلینگ با فرزندان [فلسفی] شان با احترام واقعا مذهبی رفتار میکردند. با این حال اگر هگل اول از همه فلسفه را در روح جهانی دید، شلینگ در برابر او مانند شاعر تعظیم کرد. شلینگ خلاقیت هنری را بالاتر از خلاقیت علمی قرار داد: "هنرمند علاوه بر آنچه آشکارا جزئی از نقشه اش بود، گویی از غریزه پیروی میکند، نوعی بینهایت را در کمال آشکار شدنش میگذارد که برای هیچ ذهن محدودی قابل دسترسی نیست." بنابراین "هنر باید نمونه ی اولیه ی علم باشد و علم فقط به دنبال آنچه قبلا برای هنر آشنا شده است میشتابد." بر این اساس "رمان به قولی، شفافسازی نهایی روح است." اما اگر هنرمند باهوش تر و عمیق تر از دانشمند است، آیا حامی مشترک آنها میتواند در درجه ی اول شاعر نباشد؟ شلینگ در سال 1803 در فلسفه ی هنر نوشت: "در هنر هم سند فلسفه داریم و هم تنها اندام ابدی و حقیقی آن را." از هر شاعر بزرگی خواسته میشود تا بخشی از جهان را که به روی او گشوده میشود به چیزی کامل تبدیل کند و از ماده ی آن اسطوره ی خود را بیافریند. این جهان در حال شکلگیری است و دوران معاصر شاعر تنها بخشی از این جهان را برای او آشکار میکند. در فاصله ای نامعلوم، زمانی که روح جهانی خود شعر بزرگی را که ساخته است به پایان میرساند و تغییر پی در پی پدیده های دنیای جدید را به همزمان تبدیل میکند این اتفاق خواهد افتاد... بنابراین به گفته ی شلینگ، روح جهانی، شعر بزرگ را می آفریند، آن را با همکاری بزرگترین نوابغ، "بزرگترین افراد دنیای جدید" می آفریند.»

دلدادگی جنسیتی بین زن و مرد، یکی از سوژه های متواتر ادبیات بوده که از طرف روح جهان مسئولیت داشته در واقعیت تجسد یابد و کم کم آنقدر جا بیفتد که تجربه اسباب موجه شدن آن با علم شود. برای همین اول ادبیات شوالیه ها و کابوی های شهوتپرست پدید آمد و بعد دانشمندانی چون آلفرد کینزی به برانگیختگی انسان ها از آنها رنگ تجربه زدند تا انقلاب جنسی رقم بخورد. اما نتیجه ی این رویداد، باب طبع براتس نیست چون سکس آزاد با برداشتن مانع ازدواج و جدایی جنسی که محافظان اصلی مرموزیت اسطوره ای زن دلداده ی شوالیه بوده اند، بی اعتبار شدن زن در نزد مرد را سبب گردیده و به همجنسبازی کلاسیک مشروعیت بخشیده و امکان آزاد و علنی شدن آن را فراهم کرده است. پسر نوجوان، در فیلم و قصه، مانند خود را در هماغوشی با دختر میبیند و دست به تکرار تجربه میزند، ولی دختر دلش را به هم میزند و تنها تصویر باقی مانده در صحنه برای پسر، کسی است که از او تقلید کرده است و این باب طبع براتس یهودی که بر اساس سابقه ی مذهبش همجنسبازی را "انحراف جنسی" میخواند نیست. وی مینویسد:

«این هدف استراتژیک انقلاب جنسی که توسط انگلس در اثرش با عنوان "منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت" در سال 1884 بیان شد، در سال 1955 توسط هربرت مارکوزه در اثر خود "اروس و تمدن" به طور واضح بیان شد. در این کتاب، "پدر چپ نو" با اشاره به تصاویر اساطیر کهن، با رابطه ی سنتی بین دو جنس مخالفت کرده و تمایلات جنسی را بر پایه ی انحرافی قرار داده است. مارکوزه مینویسد: "سنت کلاسیک، اورفئوس را با ظهور همجنسگرایی پیوند میزند. او مانند نارسیسوس، اروس معمولی را رد میکند، نه به خاطر یک آرمان زاهدانه، بلکه به خاطر اروس کامل تر. مانند نارسیسوس، او به نظم سرکوبگر جنسیت محدود به تولیدمثل اعتراض میکند. اروس اورفئوس و نارسیس درنهایت نفی این نظم است، یعنی امتناع بزرگ." مارکوزه اخلاق مسیحی را که به دنبال کنترل هوس های انسانی است و ارضای جنسی را آخرین هدف وجودی خود نمیداند، به شدت محکوم میکند. مارکوزه مینویسد: "کل نیروی اخلاق متمدن علیه تبدیل بدن به ابزار لذت بسیج شد. چنین تبدیلی به بدن تابو بود و امتیاز شرم آور فاحشه ها، منحط ها و منحرفان باقی ماند." ... با وجود سبک سنگین و استفاده ی بی رویه از اصطلاحات فلسفی، کتاب مارکوزه به پرفروش ترین کتاب تبدیل شد. این یک انقلاب واقعی ایجاد کرد، که طی آن، همجنسگرایی به یکی از محبوبترین اختلالات جنسی تبدیل شد. شستن انگ "نابهنجاری" از لواط، راه را برای ارضای غرورآمیز –و نه خودآگاهانه- ی هر شهوتی باز کرد. با این حال، هیچ متنی در این کتاب مقدس انقلابیون جنسی یا در هیچ جای دیگری وجود ندارد که اصول آزادی جنسی را به طور مختصر و واضح اعلام کند. در کتاب خود "منشور آزادی جنسی"، نه تنها سعی میکنم این شکاف ناگوار را پر کنم، نه تنها ایده ی مارکوزه را به پایان برسانم، بلکه به جایگاه اساسی آن در مهار ارابه ی انقلابی نیز اشاره کنم. من بازسازی خود را با مروری کوتاه بر جنسیتشناسی کتاب مقدس به پایان میبرم که تا حدودی تصور میکند که چگونه جنسیت انسان واقعا با آزادی انسان مرتبط است.»

اینجا متن در سوال برانگیزترین حالت خود تمام میشود. وقتی نکات برجسته شده در متن را مرور میکنیم میپرسیم حالا چطور میتوان این سه لغت حساس آخر متن یعنی "کتاب مقدس"، "آزادی" و "جنسیت انسان" را به هم مرتبط کرد؟ اگر همجنسبازی اورفئوسی قبلا یک انقلاب لذت طلبی علیه وظیفه بودن نیروی جنسی بوده، تعطیل شدن آن اگرچه به نفع ازدواج ولی در تکیه ی افراطی بر لذت بخش بودن زنان، نتیجه ای جز شورشی بدتر و بزرگ تر و این بار توام با قیام روسپیان و تولید لشکری انقلابی از حرامزادگان و فرزندان طلاق نداشته است. با چنین سوء سابقه ای چطور میتوان در مقابل چنان لشکری داعیه ی "آزادی" داشت؟ معنی آزادی تغییر کرده است و خود مسیحیت یهودی تبار با این حماقت، معنی آن را تغییر داده است. مذهب قرار بود انسان ها را به آزادی در اندیشیدن برساند. ولی خود با تعطیل اندیشه، آزادی را فقط در حیطه ی جنسی زن-مرد خلاصه کرد کمااینکه الآن بازتکرار آن را در کپی مبتذل جمهوری اسلامی از اخوان المسلمین مصر و جامعه ی خاخامی-کشیشی غربیشان میبینیم. این آزادی به هیچ وجه مبرا از مذهب نیست و فقط خدایی نیست؛ چون شیطانی است. بدبختی این است که لشکر شورشی از وحشت افکنی های خود کشیش ها و کپی های اسلامیشان به این نتیجه رسیده اند که زور شیطان و شیاطین از خدا بیشتر است.

در مقاله ی دیگری از "براتس" به نام "دو طرف میله ی انسان" که در تاریخ 21/10/2022 در همان مجله منتشر شده، هوس های مکمل برانگیخته ی تورات در این نتیجه گیری ردیابی میشوند:

«اکنون ایدئولوژي دگرباشان جنسی، افراد دگرجنسگرا را فقط با همجنسگرایان برابر نمیکند، بلکه معتقد است برتری همجنسگرایان از قبل اعلام شده است. معلوم میشود که شرکای همجنسگرا در هماهنگی بیشتری با هم زندگی میکنند تا دگرجنسگرایان. بنابراین "جین وارد"، استاد جنسیت و روابط جنسی در دانشگاه کالیفرنیا و نویسنده ی کتاب "تراژدی دگرجنس گرایی"، گفته که این نوع روابط به دلیل نابرابری ذاتیشان [در تفاوت های بیولوژیک و رفتاری زن و مرد] "تراژیک" هستند. "وارد" از طریق تحقیقات به این نتیجه رسید که زنان دگرجنس گرا بیشترین بار سختی روابط بین جنس های مخالف را تحمل میکنند. این بار نابرابر، منجر به بدرفتاری با زنان، افزایش نرخ طلاق و زندگی جنسی نامطلوب در میان افراد دگرجنسگرا شده است. او برای مردان دگرجنس گرا که "به یک فرهنگ مردانه ی سمی زنجیر شده اند که به آنها می آموزد به زنان نیاز دارند" "متاسف" است ولی میپذیرد که آنها شایسته ی تحقیرند. در همین حال، جوهر ازدواج، امکان ازدواج، دقیقا بر عدم تشابه اضافی تجربیات، بر نزدیکی آنها به یکدیگر، بر نابرابری جنسیتی آشکار استوار است. این موضع توسط داستان کتاب مقدس در مورد تولید یک زن از دنده ی مرد تاکید شده است. بر اساس این داستان، زن با جدایی از مرد تولید شده است. علاوه بر این، با توجه به معنای ساده ی متن، درنتیجه ی این جدایی، فرد همان فرد باقی مانده و هیچ تغییر مورفولوژیکی چشمگیری نداشته است. اما در سنت یهودیت، دیدگاهی وجود دارد که بر اساس آن، قبل از جدایی زن، فرد آندروژن (دوجنسه) بوده است، یعنی ویژگی های مرد و زن را به صورت ترکیبی داشته است.»

با توجه به شکست مفتضحانه ی دیدگاه توراتی اول در مدرنیته و منجر شدن آن به جا باز کردن نظریات "وارد" و مانند او، براتس به دیدگاه دوم میچسبد و انسان دوجنسه و کامل اولیه را میپذیرد و جالب این که از آن برای تایید گفتمان یهودی استفاده میکند؛ بدین ترتیب که ادعا میکند اگر انسان دوجنسی اولیه کامل بود، حالا مرد و زن با ازدواج کردن با هم و اتحاد مجدد با یکدیگر میتوانند به کمال برسند. بدبختی اینجاست که گفته ی براتس، رفع شبهه نیست، خود شبهه است. یعنی تمام آدم هایی که به عصر شیطانی مورد ادعای ارتدکسیسم یهودی-مسیحی جذب شده اند ازآنرو بوده که احساس کردند بهشت زمینی شیاطین، حامل خود کمال بوده و خدا با نصف کردن آدم ها آنها را ناقص کرده است. خدا شیاطین و فرزندانشان یعنی نفیلیم تورات را نابود کرده چون کمال را دوست نداشته است. تقسیم آدم اولیه به آدم و حوا در بهشت عدن و اخراج آدم و حوا از آنجا –که در گفتمان مادیگرای یهودی، یک جایی روی خود زمین بوده- همان باقی ماندن مذهب ضد زن و ناقص پرور ابراهیمی از خرابه های نابودی تمدن نفیلیم –که گاها آتلانتیس یا بابل نامیده میشود- است و قرار است این مذهب ابراهیمی، همه جای دنیا را شبیه خود کند. برای همین است که این همه خرافه حول قوای جادویی هندی ها و چینی ها و ژاپنی ها و سرخپوستان وجود داشته و مدام در فیلم های کونگفویی-کاراته ای شرق دور بازتولید شده است. چون همه انتظار دارند این تمدن ها که از مذاهب سه گانه ی ابراهیمی فاصله ی بیشتری دارند تا قبل از مدرن شدن توسط انگلیسی های هنگ کنگ و ژاپن و امریکا، و حزب کمونیست چین اصلی، هنوز در دنیای نفیلیم جادوگر تورات سیر میکرده اند. تصویر این نفیلیم اما همیشه کاملا اروپایی است: قهرمانان خدایی معدودی، دنیای مردم معمولی را به هم میزنند. این همان تصویر رایج افسانه های یونان باستان است که رنسانس باورانده است: جامعه ای متشکل از مردمی برده ی خدایان انسان نمای المپ که المپی ها –از زئوس گرفته تا آپولو، و از آفرودیت گرفته تا آرس- تمام قوانین دنیای آنها را به هم میریزند ولی از آنها انتظار دارند این قوانین را رعایت کنند. این خودش نتیجه ی یک تغییر مشی در قانونگذاری خدایان پس از نشستن زئوس یا سیاره ی مشتری، به جای پدرش ساتورن یا زحل است. ولیکوفسکی این تغییر جای را به یک افسانه ی یهودی تلمودی مرتبط میدانست که بر اساس آن، در زمان طوفان نوح، دو ستاره ی صورت فلکی ثریا به نام های الکترا و مروپه به صورت شهاب هایی به محل ستاره ی ساتورن (زحل) که در آن زمان ستاره ی قطبی بود رفتند. پس از پایان سیل، ساتورن از محل خود جابجا شد و آن دو ستاره روی هم ستاره ی قطبی شدند. این است که در زبان عبری، کلمه ی "خیمه" هم درباره ی سیاره ی زحل به کار رفته و هم درباره ی صورت فلکی ثریا. الکترا معشوقه ی زئوس بود که از پیوند آنها داردانوس جد شاهان تروآ متولد شد. مروپه نیز تلفظ دیگری از "اروپا" شاهزاده خانم فنیقی است که زئوس به شکل ورزاوی او را دزدید و به جزیره ی کرت برد و از پیوند آنها مینوس شاه استعمارگر و بنیانگذار تمدن هلنی ها پدید آمد. این دو تمدن به کنایه از شرق و غرب بعدی با هم درگیر جنگ بودند. در ادبیات هومری، از طرف هلنی در این جنگ ها با نام های مختلفی یاد میشود، ازجمله آرگوسی. آرگوس نام سرزمینی بوده که مهمترین شهرش aten خوانده شده و این احتمالا رویه ی دیگر athen یا همان شهر برجسته و فیلسوف پرور دوران جنگ های مدی است که الان نامش را روی پایتخت یونان گذاشته اند. به هر حال هر دو این تمدن ها خدایان مشترکی را میپرستیدند که همان المپی ها بودند و ریشه ی هر دو نیز به زئوس برمیگشت تا نماد نسل انسان های برده و جایگزین تیتان ها یا نفیلیم دوران ساتورن باشند. بسیاری از دانشمندان به پیروی از ولیکوفسکی معتقدند که نابودی عصر باستان در اثر تغییر قطبین جغرافیایی و زلزله ها و آتشفشان ها و سیل ها و تغییرات آب و هوایی ناشی از آن بوده و این جابجایی قطبین احتمالا نتیجه ی برخورد یک یا چند شهابسنگ بوده است هرچند خود ولیکوفسکی این اتفاق را ناشی از حادثه ی انفجار یک سیاره در منظومه ی شمسی میدانست که امروزه بسیار بعید فرض میشود.:

“bill mcdonalds general composite of the roswell spacecraft”: m.g.mirkin, b.boyer: thunderbolts: 2011: p40

هیچکدام از المان های عقیدتی این گونه اسطوره ها به دور از باورهای یهودی درباره ی نفیلیم نیستند. گادفری هگینز، یونان افسانه ای را متصل به اسرائیل کنونی میدید. وی نوشته است که اولین فیلسوف یونانی را طالس و او را دارای اصل و نسب فنیقی معرفی کرده اند و مواد اولیه ی تمام فلسفه ی یونانی را نیز کار مخوس و سانخونیاتون فنیقی خوانده اند. بنابراین وی معتقد است "ایونی" یا "یونی" یا "یونانی" خوانده شدن هلنی ها نتیجه ی ارتباط مستقیم تشکیل تمدن یونانی توسط فنیقی ها است و بعد منظورش از فنیقیه را محدودتر میکند آنجا که یادآوری مینماید نام دیگر بندر غزه در نزدیکی اورشلیم اسرائیل، "یونا" بوده و انطاکیه که پایتخت آنتیوخوس های شکل دهنده به امپراطوری های یونان و روم بوده، نیز "یونا" نامیده میشده است. یونا به معنی کبوتر و قابل مقایسه با افسانه ی سمیرامیس ملکه ی افسانه ای آشوریان حاکم بر بابل بود که اصالتا الهه ای بوده که تجسمش کبوتر بوده است. ازآنجاکه در بابل منطقه ای به نام رامه وجود داشته و در کنعان اسرائیل نیز یک "رامه" بوده که محل فعالیت کلدانیان تصور شده است، هگینز معتقد است افسانه های آسوری ها یا سوری ها به همراه کلدانیان رامه ای به کنعان و غزه منتقل و درآنجاها بومی و به انطاکیه و جهان یونانی-رومی انتقال داده شده اند. هگینز معتقد است در این انتقالات، ممکن بوده یک قهرمان آسوری در جایی به نام باخوس و در جای دیگر به نام هرکول معروف شود و قس علیهذا. در هر محل، بخش هایی از افسانه ی قهرمان اصلی توسعه یافته و کم کم او را به تعریفی نزدیک به قهرمان مستقل رسانده اند اما مرزهای قهرمانان به سبب ریشه ی اصلیشان همواره نامشخص باقی مانده است. شاهد مثال آن که آشیل قهرمان هومری درحالیکه ملقب به لیگورون و پیریسوس بوده، در پدیگری گالیوس، بلروفون خوانده شده است درحالیکه عنوان بلروفون در منابع دیگر برای رومولوس، تزئوس و ممنون نیز به کار رفته است.:

Anacalypsis: v1: godfrey Higgins: longman: 1836: P352

فهمیدنش زیاد سخت نیست که زئوس و دربار المپیش همان یهوه و لشکر فرشتگانش هستند که در دنیای موجودات فراطبیعی قبلی یعنی تیتان ها دخل و تصرف کرده اند و تیتان ها نیز همان دیدان های آشوریند. جالب این که در "رز جهان" آندریف، فراجنسیتی بودن تیتان ها به لباس این عقیده درآمده که آنها درنتیجه ی آمیزش جنسی زیاد نمیشدند. بلکه موجوداتی فلکی و اثیری بودند که به جهان موجودات حیوانی شامل نوع بشر درآمده و در کالبد انسان ها تناسخ می یافتند و مدام در این تناسخ ها از بدنی به بدن دیگر درمی آمدند. بعضی از آدمیان تناسخ یافته به تیتان ها به نظر آندریف از این قرارند: آخیلوس، دانته، لئوناردو داوینچی، میکلانژ، گوته، بتهوون، واگنر، ایبسن، لرمانتف و لئو تولستوی. این نظر شبیه بحث های تناسخ قابیل در دیگر شاخه های کابالا است. چون قابیل هم به یک روایت فرزند آدم و حوا نیست بلکه از مجامعت سمائیل و لیلیت زمانی که آنها کالبد آدم و حوا را مسخ کرده بودند پدید آمده است. ازاینرو قتل هابیل به دست قابیل –از دید یک یهودی سنتی- چندان گناه دارای اهمیتی نبوده است. چون هابیل نه برادر خونی قابیل بوده و نه آنقدر او را قبول داشته که برادر فرقه ای او باشد. ازاینرو در میدراش برخلاف آنچه تورات علیه قابیل میچیند، شخصیت قابیل به سبب ابتکارآلود و خودبسنده بودنش مایه هایی از تحسین و الگوبرداری از خود نشان میدهد. مثلا در میدراش تنهوما (بخش بریشیت: بند9) قائن (قابیل) پس از نکوهش شدن توسط خدا به دنبال قتل هابیل خطاب به خدا میگوید:

«من او را کشتم؟ به هر حال این تو بودی که آغاز شیطانی را در من آفریدی، تو نگهبان همه چیز هستی و به من اجازه دادی او را بکشم و اینگونه او را کشتی!»

همچنین در بریشیت 9 : 4 قابیل اتهام برادرکشی را این گونه پاسخ میدهد: «آیا من نگهبان برادرم هستم؟»

این جرئت قابیل به استفاده از نیروی تعقل و فکر، آنقدر فراحیوانی است که نسل او را برتر از انسان های معمولی قرار میدهد. او کشاورزی را به وجود آورد و نه فقط این، بلکه اولین شهر دنیا را ساخت و به نام پسرش "حنوخ" نام نهاد. ازاینرو نامش با تمدن مترادف است. این فرابشر بودن میتواند به سبب جن یا تیتان بودن نسل او و برابری نسلش با نفیلیم یا فرزندان انسانی "بنی الوهیم" (پسران خدا) باشد. ازاینرو پیروان ربی حییم ویتال، تصویری مشابه تیتان های "رز جهان" از تناسخ های قابیل ارائه میدهند. البته آنها مانند بسیاری از کابالیست های دیگر، به تناسخ های پی در پی همه ی انسان ها و اصلا همه ی موجودات برای پاک شدن خدا در وجود آنها اعتقاد دارند. اما تناسخ قابیل حییم ویتال، یک چرخه ی تکراری دارد. مدام قابیل در وجود فرد خاصی ظهور میکند و از طریق اعتماد به نفس و هوش فراانسانیش خدماتی ارائه میدهد، اما غرور همیشگیش بلاخره گل میکند و یک فاجعه ای به بار می آورد. با این حال، نمونه هایی هم وجود دارد که درنهایت این چرخه مهار شده است. به نظر ویتال (که خودش را هم تناسخ قابیل میدانست) در زمان بنیانگذاری یهودیت توسط موسی، قابیل همزمان در یترو (پدر زن و استاد مدینی موسی)، هارون (برادر موسی) و بعضی از افراد دشمن مقابل موسی حلول کرده بود و در میان آنها یترو تاثیری مثبت و سازنده ایفا کرد و هرگز به انحراف شخصیتی کشیده نشد.

با این حال، باید توجه داشته باشیم که تمام این نظریه پردازی ها با جدی گرفتن این ادعای یهودیت پرداخته شده اند که خدا در طوفان نوح نسل نفیلیم و قابیلی ها را نابود کرد تا فقط اولاد نوح که از نسل شیث ابن آدمند باقی بمانند غافل از این که نسل شیث چنانکه اسمانشان نشان میدهد خود کپی ای از نسل قابیلند.:

آدم آدم

... شیث

... انوش

قینان قائن

مهللئیل حنوخ

یارد ایراد

انوخ محویائیل

متوشالح متوشائیل

لمک لمک

... نوح

پس از شیث ابن آدم، انوش می آید که نامش به معنی انسان و همتای خود آدم است و قینان ابن انوش همتای قائن ابن آدم است. قینان که تلفظ دیگر "کنعان" یا همان ملت دشمن با بنی اسرائیل است به معنی "قینی" است و قینی یعنی از نسل قائن. این نسبت در مورد مدینی ها به کار میرفت که یترو پدرزن و استاد موسی، از آنها بود. پس از قینان/قائن، بقیه ی افراد دو لیست تقریبا یکسانند و فقط جایشان کمی پس و پیش شده است. اما پس از لمک، از نسل شیث، نوح و از نسل لمک سه پسر به نام های یاوال، یوبال و توبال قائن ظهور میکنند. یاوال سلف چوپانان، یوبال مخترع فلوت، سلف هنرمندان و توبال قائن مخترع آهنگری، سلف صنعتگران است. یاوال و یوبال و توبال سه تلفظ از یک کلمه ی واحد یعنی هبل (بعل) است که در یونانی آپولو تلفظ میشود. توبال به قائن وصل شده برای این که همهویتی این شخصیت با قائن را تکرار کند و او را در مقابل یاوال و یوبال چوپان به عنوان هبل سنتی یا همان هابیل چوپان قرار دهد. بنابراین اینها سه شخصیت از شخصی واحدند و به جای حام و سام و یافث به جای سه شخصیت منفرد شخصی واحد به نام نوح نشسته اند که مابه ازای همان هبل است. داستان آدم و حوا به اول خود برمیگردد فقط برای این که نفیلیم از عرصه ی گیتی محو شده اند که این اتفاق هم نمی افتد چون حام حرامزاده از آب درمی آید و از نسل بنی الوهیم و تکرارگر قائن (قابیل) که همچون قائن و توبال قائن تمدن گستری میکند. به عبارت دیگر، هیچوقت تمدنی شیطانی وجود نداشته و از ابتدا خدا و شیطان در وجود آدمیان و تمثالشان آپولو با هم در نبرد بودند و گاهی بر هم اثرگذاری مثبت داشته اند. باید دید به نفع چه کسانی هست که تمدن شیطانی به نظر برسد؛ قطعا همان کسانی که ممالک جهان را با اصول شیطانی بودن اداره میکنند و مدعیند جز شیطانی بودن راهی برای تمدن سازی وجود ندارد.

مطلب مرتبط:

عبادت انگلیسی در عصر آتش: شیطانپرستی عملی با یک زندگی معمولی

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷