روح جنسی جهان: آیا تمدن شیطانی است؟
نویسنده: پویا جفاکش

روزنامه ی workshop در تاریخ 1/9/2021 در صفحه ی اتاق مطالعه ی خود، یادداشتی از "آری براتس" در معرفی کتابش درباره ی انقلاب جنسی جهانگیر دهه ی 1960 به نام "منشور آزادی جنسی" منتشر کرد که با یک بحث فلسفی شروع میشد:
«فلسفه ی کلاسیک آلمانی، تاریخ را به عنوان یک خودافشایی دیالکتیکی از روح جهانی مینگریست. مارکس به این روح اعتقاد نداشت و آن را "شبح متافیزیکی" مینامید، اما هگل و شلینگ با فرزندان [فلسفی] شان با احترام واقعا مذهبی رفتار میکردند. با این حال اگر هگل اول از همه فلسفه را در روح جهانی دید، شلینگ در برابر او مانند شاعر تعظیم کرد. شلینگ خلاقیت هنری را بالاتر از خلاقیت علمی قرار داد: "هنرمند علاوه بر آنچه آشکارا جزئی از نقشه اش بود، گویی از غریزه پیروی میکند، نوعی بینهایت را در کمال آشکار شدنش میگذارد که برای هیچ ذهن محدودی قابل دسترسی نیست." بنابراین "هنر باید نمونه ی اولیه ی علم باشد و علم فقط به دنبال آنچه قبلا برای هنر آشنا شده است میشتابد." بر این اساس "رمان به قولی، شفافسازی نهایی روح است." اما اگر هنرمند باهوش تر و عمیق تر از دانشمند است، آیا حامی مشترک آنها میتواند در درجه ی اول شاعر نباشد؟ شلینگ در سال 1803 در فلسفه ی هنر نوشت: "در هنر هم سند فلسفه داریم و هم تنها اندام ابدی و حقیقی آن را." از هر شاعر بزرگی خواسته میشود تا بخشی از جهان را که به روی او گشوده میشود به چیزی کامل تبدیل کند و از ماده ی آن اسطوره ی خود را بیافریند. این جهان در حال شکلگیری است و دوران معاصر شاعر تنها بخشی از این جهان را برای او آشکار میکند. در فاصله ای نامعلوم، زمانی که روح جهانی خود شعر بزرگی را که ساخته است به پایان میرساند و تغییر پی در پی پدیده های دنیای جدید را به همزمان تبدیل میکند این اتفاق خواهد افتاد... بنابراین به گفته ی شلینگ، روح جهانی، شعر بزرگ را می آفریند، آن را با همکاری بزرگترین نوابغ، "بزرگترین افراد دنیای جدید" می آفریند.»
دلدادگی جنسیتی بین زن و مرد، یکی از سوژه های متواتر ادبیات بوده که از طرف روح جهان مسئولیت داشته در واقعیت تجسد یابد و کم کم آنقدر جا بیفتد که تجربه اسباب موجه شدن آن با علم شود. برای همین اول ادبیات شوالیه ها و کابوی های شهوتپرست پدید آمد و بعد دانشمندانی چون آلفرد کینزی به برانگیختگی انسان ها از آنها رنگ تجربه زدند تا انقلاب جنسی رقم بخورد. اما نتیجه ی این رویداد، باب طبع براتس نیست چون سکس آزاد با برداشتن مانع ازدواج و جدایی جنسی که محافظان اصلی مرموزیت اسطوره ای زن دلداده ی شوالیه بوده اند، بی اعتبار شدن زن در نزد مرد را سبب گردیده و به همجنسبازی کلاسیک مشروعیت بخشیده و امکان آزاد و علنی شدن آن را فراهم کرده است. پسر نوجوان، در فیلم و قصه، مانند خود را در هماغوشی با دختر میبیند و دست به تکرار تجربه میزند، ولی دختر دلش را به هم میزند و تنها تصویر باقی مانده در صحنه برای پسر، کسی است که از او تقلید کرده است و این باب طبع براتس یهودی که بر اساس سابقه ی مذهبش همجنسبازی را "انحراف جنسی" میخواند نیست. وی مینویسد:
«این هدف استراتژیک انقلاب جنسی که توسط انگلس در اثرش با عنوان "منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت" در سال 1884 بیان شد، در سال 1955 توسط هربرت مارکوزه در اثر خود "اروس و تمدن" به طور واضح بیان شد. در این کتاب، "پدر چپ نو" با اشاره به تصاویر اساطیر کهن، با رابطه ی سنتی بین دو جنس مخالفت کرده و تمایلات جنسی را بر پایه ی انحرافی قرار داده است. مارکوزه مینویسد: "سنت کلاسیک، اورفئوس را با ظهور همجنسگرایی پیوند میزند. او مانند نارسیسوس، اروس معمولی را رد میکند، نه به خاطر یک آرمان زاهدانه، بلکه به خاطر اروس کامل تر. مانند نارسیسوس، او به نظم سرکوبگر جنسیت محدود به تولیدمثل اعتراض میکند. اروس اورفئوس و نارسیس درنهایت نفی این نظم است، یعنی امتناع بزرگ." مارکوزه اخلاق مسیحی را که به دنبال کنترل هوس های انسانی است و ارضای جنسی را آخرین هدف وجودی خود نمیداند، به شدت محکوم میکند. مارکوزه مینویسد: "کل نیروی اخلاق متمدن علیه تبدیل بدن به ابزار لذت بسیج شد. چنین تبدیلی به بدن تابو بود و امتیاز شرم آور فاحشه ها، منحط ها و منحرفان باقی ماند." ... با وجود سبک سنگین و استفاده ی بی رویه از اصطلاحات فلسفی، کتاب مارکوزه به پرفروش ترین کتاب تبدیل شد. این یک انقلاب واقعی ایجاد کرد، که طی آن، همجنسگرایی به یکی از محبوبترین اختلالات جنسی تبدیل شد. شستن انگ "نابهنجاری" از لواط، راه را برای ارضای غرورآمیز –و نه خودآگاهانه- ی هر شهوتی باز کرد. با این حال، هیچ متنی در این کتاب مقدس انقلابیون جنسی یا در هیچ جای دیگری وجود ندارد که اصول آزادی جنسی را به طور مختصر و واضح اعلام کند. در کتاب خود "منشور آزادی جنسی"، نه تنها سعی میکنم این شکاف ناگوار را پر کنم، نه تنها ایده ی مارکوزه را به پایان برسانم، بلکه به جایگاه اساسی آن در مهار ارابه ی انقلابی نیز اشاره کنم. من بازسازی خود را با مروری کوتاه بر جنسیتشناسی کتاب مقدس به پایان میبرم که تا حدودی تصور میکند که چگونه جنسیت انسان واقعا با آزادی انسان مرتبط است.»
اینجا متن در سوال برانگیزترین حالت خود تمام میشود. وقتی نکات برجسته شده در متن را مرور میکنیم میپرسیم حالا چطور میتوان این سه لغت حساس آخر متن یعنی "کتاب مقدس"، "آزادی" و "جنسیت انسان" را به هم مرتبط کرد؟ اگر همجنسبازی اورفئوسی قبلا یک انقلاب لذت طلبی علیه وظیفه بودن نیروی جنسی بوده، تعطیل شدن آن اگرچه به نفع ازدواج ولی در تکیه ی افراطی بر لذت بخش بودن زنان، نتیجه ای جز شورشی بدتر و بزرگ تر و این بار توام با قیام روسپیان و تولید لشکری انقلابی از حرامزادگان و فرزندان طلاق نداشته است. با چنین سوء سابقه ای چطور میتوان در مقابل چنان لشکری داعیه ی "آزادی" داشت؟ معنی آزادی تغییر کرده است و خود مسیحیت یهودی تبار با این حماقت، معنی آن را تغییر داده است. مذهب قرار بود انسان ها را به آزادی در اندیشیدن برساند. ولی خود با تعطیل اندیشه، آزادی را فقط در حیطه ی جنسی زن-مرد خلاصه کرد کمااینکه الآن بازتکرار آن را در کپی مبتذل جمهوری اسلامی از اخوان المسلمین مصر و جامعه ی خاخامی-کشیشی غربیشان میبینیم. این آزادی به هیچ وجه مبرا از مذهب نیست و فقط خدایی نیست؛ چون شیطانی است. بدبختی این است که لشکر شورشی از وحشت افکنی های خود کشیش ها و کپی های اسلامیشان به این نتیجه رسیده اند که زور شیطان و شیاطین از خدا بیشتر است.

















در مقاله ی دیگری از "براتس" به نام "دو طرف میله ی انسان" که در تاریخ 21/10/2022 در همان مجله منتشر شده، هوس های مکمل برانگیخته ی تورات در این نتیجه گیری ردیابی میشوند:
«اکنون ایدئولوژي دگرباشان جنسی، افراد دگرجنسگرا را فقط با همجنسگرایان برابر نمیکند، بلکه معتقد است برتری همجنسگرایان از قبل اعلام شده است. معلوم میشود که شرکای همجنسگرا در هماهنگی بیشتری با هم زندگی میکنند تا دگرجنسگرایان. بنابراین "جین وارد"، استاد جنسیت و روابط جنسی در دانشگاه کالیفرنیا و نویسنده ی کتاب "تراژدی دگرجنس گرایی"، گفته که این نوع روابط به دلیل نابرابری ذاتیشان [در تفاوت های بیولوژیک و رفتاری زن و مرد] "تراژیک" هستند. "وارد" از طریق تحقیقات به این نتیجه رسید که زنان دگرجنس گرا بیشترین بار سختی روابط بین جنس های مخالف را تحمل میکنند. این بار نابرابر، منجر به بدرفتاری با زنان، افزایش نرخ طلاق و زندگی جنسی نامطلوب در میان افراد دگرجنسگرا شده است. او برای مردان دگرجنس گرا که "به یک فرهنگ مردانه ی سمی زنجیر شده اند که به آنها می آموزد به زنان نیاز دارند" "متاسف" است ولی میپذیرد که آنها شایسته ی تحقیرند. در همین حال، جوهر ازدواج، امکان ازدواج، دقیقا بر عدم تشابه اضافی تجربیات، بر نزدیکی آنها به یکدیگر، بر نابرابری جنسیتی آشکار استوار است. این موضع توسط داستان کتاب مقدس در مورد تولید یک زن از دنده ی مرد تاکید شده است. بر اساس این داستان، زن با جدایی از مرد تولید شده است. علاوه بر این، با توجه به معنای ساده ی متن، درنتیجه ی این جدایی، فرد همان فرد باقی مانده و هیچ تغییر مورفولوژیکی چشمگیری نداشته است. اما در سنت یهودیت، دیدگاهی وجود دارد که بر اساس آن، قبل از جدایی زن، فرد آندروژن (دوجنسه) بوده است، یعنی ویژگی های مرد و زن را به صورت ترکیبی داشته است.»
با توجه به شکست مفتضحانه ی دیدگاه توراتی اول در مدرنیته و منجر شدن آن به جا باز کردن نظریات "وارد" و مانند او، براتس به دیدگاه دوم میچسبد و انسان دوجنسه و کامل اولیه را میپذیرد و جالب این که از آن برای تایید گفتمان یهودی استفاده میکند؛ بدین ترتیب که ادعا میکند اگر انسان دوجنسی اولیه کامل بود، حالا مرد و زن با ازدواج کردن با هم و اتحاد مجدد با یکدیگر میتوانند به کمال برسند. بدبختی اینجاست که گفته ی براتس، رفع شبهه نیست، خود شبهه است. یعنی تمام آدم هایی که به عصر شیطانی مورد ادعای ارتدکسیسم یهودی-مسیحی جذب شده اند ازآنرو بوده که احساس کردند بهشت زمینی شیاطین، حامل خود کمال بوده و خدا با نصف کردن آدم ها آنها را ناقص کرده است. خدا شیاطین و فرزندانشان یعنی نفیلیم تورات را نابود کرده چون کمال را دوست نداشته است. تقسیم آدم اولیه به آدم و حوا در بهشت عدن و اخراج آدم و حوا از آنجا –که در گفتمان مادیگرای یهودی، یک جایی روی خود زمین بوده- همان باقی ماندن مذهب ضد زن و ناقص پرور ابراهیمی از خرابه های نابودی تمدن نفیلیم –که گاها آتلانتیس یا بابل نامیده میشود- است و قرار است این مذهب ابراهیمی، همه جای دنیا را شبیه خود کند. برای همین است که این همه خرافه حول قوای جادویی هندی ها و چینی ها و ژاپنی ها و سرخپوستان وجود داشته و مدام در فیلم های کونگفویی-کاراته ای شرق دور بازتولید شده است. چون همه انتظار دارند این تمدن ها که از مذاهب سه گانه ی ابراهیمی فاصله ی بیشتری دارند تا قبل از مدرن شدن توسط انگلیسی های هنگ کنگ و ژاپن و امریکا، و حزب کمونیست چین اصلی، هنوز در دنیای نفیلیم جادوگر تورات سیر میکرده اند. تصویر این نفیلیم اما همیشه کاملا اروپایی است: قهرمانان خدایی معدودی، دنیای مردم معمولی را به هم میزنند. این همان تصویر رایج افسانه های یونان باستان است که رنسانس باورانده است: جامعه ای متشکل از مردمی برده ی خدایان انسان نمای المپ که المپی ها –از زئوس گرفته تا آپولو، و از آفرودیت گرفته تا آرس- تمام قوانین دنیای آنها را به هم میریزند ولی از آنها انتظار دارند این قوانین را رعایت کنند. این خودش نتیجه ی یک تغییر مشی در قانونگذاری خدایان پس از نشستن زئوس یا سیاره ی مشتری، به جای پدرش ساتورن یا زحل است. ولیکوفسکی این تغییر جای را به یک افسانه ی یهودی تلمودی مرتبط میدانست که بر اساس آن، در زمان طوفان نوح، دو ستاره ی صورت فلکی ثریا به نام های الکترا و مروپه به صورت شهاب هایی به محل ستاره ی ساتورن (زحل) که در آن زمان ستاره ی قطبی بود رفتند. پس از پایان سیل، ساتورن از محل خود جابجا شد و آن دو ستاره روی هم ستاره ی قطبی شدند. این است که در زبان عبری، کلمه ی "خیمه" هم درباره ی سیاره ی زحل به کار رفته و هم درباره ی صورت فلکی ثریا. الکترا معشوقه ی زئوس بود که از پیوند آنها داردانوس جد شاهان تروآ متولد شد. مروپه نیز تلفظ دیگری از "اروپا" شاهزاده خانم فنیقی است که زئوس به شکل ورزاوی او را دزدید و به جزیره ی کرت برد و از پیوند آنها مینوس شاه استعمارگر و بنیانگذار تمدن هلنی ها پدید آمد. این دو تمدن به کنایه از شرق و غرب بعدی با هم درگیر جنگ بودند. در ادبیات هومری، از طرف هلنی در این جنگ ها با نام های مختلفی یاد میشود، ازجمله آرگوسی. آرگوس نام سرزمینی بوده که مهمترین شهرش aten خوانده شده و این احتمالا رویه ی دیگر athen یا همان شهر برجسته و فیلسوف پرور دوران جنگ های مدی است که الان نامش را روی پایتخت یونان گذاشته اند. به هر حال هر دو این تمدن ها خدایان مشترکی را میپرستیدند که همان المپی ها بودند و ریشه ی هر دو نیز به زئوس برمیگشت تا نماد نسل انسان های برده و جایگزین تیتان ها یا نفیلیم دوران ساتورن باشند. بسیاری از دانشمندان به پیروی از ولیکوفسکی معتقدند که نابودی عصر باستان در اثر تغییر قطبین جغرافیایی و زلزله ها و آتشفشان ها و سیل ها و تغییرات آب و هوایی ناشی از آن بوده و این جابجایی قطبین احتمالا نتیجه ی برخورد یک یا چند شهابسنگ بوده است هرچند خود ولیکوفسکی این اتفاق را ناشی از حادثه ی انفجار یک سیاره در منظومه ی شمسی میدانست که امروزه بسیار بعید فرض میشود.:
“bill mcdonalds general composite of the roswell spacecraft”: m.g.mirkin, b.boyer: thunderbolts: 2011: p40
هیچکدام از المان های عقیدتی این گونه اسطوره ها به دور از باورهای یهودی درباره ی نفیلیم نیستند. گادفری هگینز، یونان افسانه ای را متصل به اسرائیل کنونی میدید. وی نوشته است که اولین فیلسوف یونانی را طالس و او را دارای اصل و نسب فنیقی معرفی کرده اند و مواد اولیه ی تمام فلسفه ی یونانی را نیز کار مخوس و سانخونیاتون فنیقی خوانده اند. بنابراین وی معتقد است "ایونی" یا "یونی" یا "یونانی" خوانده شدن هلنی ها نتیجه ی ارتباط مستقیم تشکیل تمدن یونانی توسط فنیقی ها است و بعد منظورش از فنیقیه را محدودتر میکند آنجا که یادآوری مینماید نام دیگر بندر غزه در نزدیکی اورشلیم اسرائیل، "یونا" بوده و انطاکیه که پایتخت آنتیوخوس های شکل دهنده به امپراطوری های یونان و روم بوده، نیز "یونا" نامیده میشده است. یونا به معنی کبوتر و قابل مقایسه با افسانه ی سمیرامیس ملکه ی افسانه ای آشوریان حاکم بر بابل بود که اصالتا الهه ای بوده که تجسمش کبوتر بوده است. ازآنجاکه در بابل منطقه ای به نام رامه وجود داشته و در کنعان اسرائیل نیز یک "رامه" بوده که محل فعالیت کلدانیان تصور شده است، هگینز معتقد است افسانه های آسوری ها یا سوری ها به همراه کلدانیان رامه ای به کنعان و غزه منتقل و درآنجاها بومی و به انطاکیه و جهان یونانی-رومی انتقال داده شده اند. هگینز معتقد است در این انتقالات، ممکن بوده یک قهرمان آسوری در جایی به نام باخوس و در جای دیگر به نام هرکول معروف شود و قس علیهذا. در هر محل، بخش هایی از افسانه ی قهرمان اصلی توسعه یافته و کم کم او را به تعریفی نزدیک به قهرمان مستقل رسانده اند اما مرزهای قهرمانان به سبب ریشه ی اصلیشان همواره نامشخص باقی مانده است. شاهد مثال آن که آشیل قهرمان هومری درحالیکه ملقب به لیگورون و پیریسوس بوده، در پدیگری گالیوس، بلروفون خوانده شده است درحالیکه عنوان بلروفون در منابع دیگر برای رومولوس، تزئوس و ممنون نیز به کار رفته است.:
Anacalypsis: v1: godfrey Higgins: longman: 1836: P352

















فهمیدنش زیاد سخت نیست که زئوس و دربار المپیش همان یهوه و لشکر فرشتگانش هستند که در دنیای موجودات فراطبیعی قبلی یعنی تیتان ها دخل و تصرف کرده اند و تیتان ها نیز همان دیدان های آشوریند. جالب این که در "رز جهان" آندریف، فراجنسیتی بودن تیتان ها به لباس این عقیده درآمده که آنها درنتیجه ی آمیزش جنسی زیاد نمیشدند. بلکه موجوداتی فلکی و اثیری بودند که به جهان موجودات حیوانی شامل نوع بشر درآمده و در کالبد انسان ها تناسخ می یافتند و مدام در این تناسخ ها از بدنی به بدن دیگر درمی آمدند. بعضی از آدمیان تناسخ یافته به تیتان ها به نظر آندریف از این قرارند: آخیلوس، دانته، لئوناردو داوینچی، میکلانژ، گوته، بتهوون، واگنر، ایبسن، لرمانتف و لئو تولستوی. این نظر شبیه بحث های تناسخ قابیل در دیگر شاخه های کابالا است. چون قابیل هم به یک روایت فرزند آدم و حوا نیست بلکه از مجامعت سمائیل و لیلیت زمانی که آنها کالبد آدم و حوا را مسخ کرده بودند پدید آمده است. ازاینرو قتل هابیل به دست قابیل –از دید یک یهودی سنتی- چندان گناه دارای اهمیتی نبوده است. چون هابیل نه برادر خونی قابیل بوده و نه آنقدر او را قبول داشته که برادر فرقه ای او باشد. ازاینرو در میدراش برخلاف آنچه تورات علیه قابیل میچیند، شخصیت قابیل به سبب ابتکارآلود و خودبسنده بودنش مایه هایی از تحسین و الگوبرداری از خود نشان میدهد. مثلا در میدراش تنهوما (بخش بریشیت: بند9) قائن (قابیل) پس از نکوهش شدن توسط خدا به دنبال قتل هابیل خطاب به خدا میگوید:
«من او را کشتم؟ به هر حال این تو بودی که آغاز شیطانی را در من آفریدی، تو نگهبان همه چیز هستی و به من اجازه دادی او را بکشم و اینگونه او را کشتی!»
همچنین در بریشیت 9 : 4 قابیل اتهام برادرکشی را این گونه پاسخ میدهد: «آیا من نگهبان برادرم هستم؟»
این جرئت قابیل به استفاده از نیروی تعقل و فکر، آنقدر فراحیوانی است که نسل او را برتر از انسان های معمولی قرار میدهد. او کشاورزی را به وجود آورد و نه فقط این، بلکه اولین شهر دنیا را ساخت و به نام پسرش "حنوخ" نام نهاد. ازاینرو نامش با تمدن مترادف است. این فرابشر بودن میتواند به سبب جن یا تیتان بودن نسل او و برابری نسلش با نفیلیم یا فرزندان انسانی "بنی الوهیم" (پسران خدا) باشد. ازاینرو پیروان ربی حییم ویتال، تصویری مشابه تیتان های "رز جهان" از تناسخ های قابیل ارائه میدهند. البته آنها مانند بسیاری از کابالیست های دیگر، به تناسخ های پی در پی همه ی انسان ها و اصلا همه ی موجودات برای پاک شدن خدا در وجود آنها اعتقاد دارند. اما تناسخ قابیل حییم ویتال، یک چرخه ی تکراری دارد. مدام قابیل در وجود فرد خاصی ظهور میکند و از طریق اعتماد به نفس و هوش فراانسانیش خدماتی ارائه میدهد، اما غرور همیشگیش بلاخره گل میکند و یک فاجعه ای به بار می آورد. با این حال، نمونه هایی هم وجود دارد که درنهایت این چرخه مهار شده است. به نظر ویتال (که خودش را هم تناسخ قابیل میدانست) در زمان بنیانگذاری یهودیت توسط موسی، قابیل همزمان در یترو (پدر زن و استاد مدینی موسی)، هارون (برادر موسی) و بعضی از افراد دشمن مقابل موسی حلول کرده بود و در میان آنها یترو تاثیری مثبت و سازنده ایفا کرد و هرگز به انحراف شخصیتی کشیده نشد.
با این حال، باید توجه داشته باشیم که تمام این نظریه پردازی ها با جدی گرفتن این ادعای یهودیت پرداخته شده اند که خدا در طوفان نوح نسل نفیلیم و قابیلی ها را نابود کرد تا فقط اولاد نوح که از نسل شیث ابن آدمند باقی بمانند غافل از این که نسل شیث چنانکه اسمانشان نشان میدهد خود کپی ای از نسل قابیلند.:
آدم آدم
... شیث
... انوش
قینان قائن
مهللئیل حنوخ
یارد ایراد
انوخ محویائیل
متوشالح متوشائیل
لمک لمک
... نوح
پس از شیث ابن آدم، انوش می آید که نامش به معنی انسان و همتای خود آدم است و قینان ابن انوش همتای قائن ابن آدم است. قینان که تلفظ دیگر "کنعان" یا همان ملت دشمن با بنی اسرائیل است به معنی "قینی" است و قینی یعنی از نسل قائن. این نسبت در مورد مدینی ها به کار میرفت که یترو پدرزن و استاد موسی، از آنها بود. پس از قینان/قائن، بقیه ی افراد دو لیست تقریبا یکسانند و فقط جایشان کمی پس و پیش شده است. اما پس از لمک، از نسل شیث، نوح و از نسل لمک سه پسر به نام های یاوال، یوبال و توبال قائن ظهور میکنند. یاوال سلف چوپانان، یوبال مخترع فلوت، سلف هنرمندان و توبال قائن مخترع آهنگری، سلف صنعتگران است. یاوال و یوبال و توبال سه تلفظ از یک کلمه ی واحد یعنی هبل (بعل) است که در یونانی آپولو تلفظ میشود. توبال به قائن وصل شده برای این که همهویتی این شخصیت با قائن را تکرار کند و او را در مقابل یاوال و یوبال چوپان به عنوان هبل سنتی یا همان هابیل چوپان قرار دهد. بنابراین اینها سه شخصیت از شخصی واحدند و به جای حام و سام و یافث به جای سه شخصیت منفرد شخصی واحد به نام نوح نشسته اند که مابه ازای همان هبل است. داستان آدم و حوا به اول خود برمیگردد فقط برای این که نفیلیم از عرصه ی گیتی محو شده اند که این اتفاق هم نمی افتد چون حام حرامزاده از آب درمی آید و از نسل بنی الوهیم و تکرارگر قائن (قابیل) که همچون قائن و توبال قائن تمدن گستری میکند. به عبارت دیگر، هیچوقت تمدنی شیطانی وجود نداشته و از ابتدا خدا و شیطان در وجود آدمیان و تمثالشان آپولو با هم در نبرد بودند و گاهی بر هم اثرگذاری مثبت داشته اند. باید دید به نفع چه کسانی هست که تمدن شیطانی به نظر برسد؛ قطعا همان کسانی که ممالک جهان را با اصول شیطانی بودن اداره میکنند و مدعیند جز شیطانی بودن راهی برای تمدن سازی وجود ندارد.

مطلب مرتبط:
عبادت انگلیسی در عصر آتش: شیطانپرستی عملی با یک زندگی معمولی