بت شیوا در سرن: آشتی گاه شیطان و خدا

نویسنده: پویا جفاکش

یک بار در اتومبیلی که از آستانه ی اشرفیه به لاهیجان میرفت، مسافری را دیدم که با راننده صحبت میکرد و ازجمله میگفت: « در قدیم که جاده و اتومبیل نبود، افرادی بودند که بار مردم را سوار اسب میکردند و برایشان تا جایی میبردند و در ازایش از مردم پول میگرفتند و اینطوری امرار معاش میکردند. به این افراد اصطلاحا میگفتند "چاروادار" [یا همان چهارپا دار]. در محل ما دو تا چاروادار بودند که هر دو شان الآن آخوندند ولی به همان بیسوادی دوره ی چارواداریشان هستند و چیزی از دین سرشان نمیشود. مردم پشت سرشان هنوز آنها را به عنوان چاروادار میشناسند. آن وقت برادر من که مهندس است و مثلا به علوم روز اروپا وارد است، می آید جلو اینها تا کمر خم میشود و میگوید: "عرض ارادت آقا. سایه ی شما بالای سر ما باشد آقا. هرچه شما دستور بدهید، آقا." و مانند اینها. ما همه جلو این آدمهای دکتر و مهندس خم میشویم و اینها جلو مذهبی هایی که بعضی هایشان باطنا چاروادارند. عجب دنیایی است؟» راننده پرسید: «مگر برادر شما بیکار است که اینطور میکند؟» مسافر یکه خورد و پرسید: "چی؟" راننده اصلاح کرد: «منظورم این است که آیا شغل ندارد و از این آدمها شغل میخواهد؟» مسافر پاسخ داد: «شغل دارد. خوب هم دارد. ولی از پول سیر نمیشود و برای اطمینان، به هر کسی که پول داشته باشد، چاپلوسی میکند. ازجمله به این چاروادارهای سابق.» من فکر میکنم بیشتر مردم این جور داستان ها را ته ذهن خود دارند وقتی حتی در اروپا بزرگترین مرکز علمی جهان یعنی "سرن" متهم میشود که دانشمندانش ادعای سکولار بودن دارند ولی تابع مذاهبی سریند؛ و روی همین حساب شایعه شود سرن محل انجام قربانی انسان برای مجسمه ی شیوا واقع شده است. سرن یا مرکز مطالعات هسته ای اروپا که برخورددهنده ی هادرونی طویلش زیر مرزهای سوئیس و فرانسه میگذرد، نه متعلق به فرانسه است و نه متعلق به سوئیس، یک مرکز جهانی است به نمایندگی اتحادیه ی اروپا. شهری است در خارج از ژنو که تمام سکنه اش دانشمندند و اینقدر داستان های ترسناک درباره ی خطرناکی کار این دانشمندان گفته اند که کسی آنجا نرود؛ مثلا این که یک اختلال کوچک در برخورد ذرات هسته ای میتواند یک سیاهچاله ی کوچک ایجاد کند که زمین را در خود ببلعد و مانند اینها. شاید همین قصه ها باعث شد که مردم فکر کنند مجسمه ی شیوا خدای نابودی هند باستان الکی آنجا نیست و این به اصطلاح دانشمندان سکولار، مثل هندوان برای شیوا قربانی میکنند تا گازشان نگیرد. این بود که سال پیش فیلمی درآمد که نشان میداد چند جادوگر سیاهپوش، دخترکی را پای مجسمه ی شیوا در سرن قربانی میکنند. سرن، این فیلم را یک شوخی از جانب مدعوین به جلسه ای در مرکز خواند. ولی باز این سوال پیش آمد که آیا این مدعوین محترم و مجلل جهانی، به چنین چیزهایی اعتقاد دارند که چنین بازی ای به راه انداخته اند و یا این که اعتقاد ندارند ولی دوست دارند مردم را مچل خرافاتی مثل این بکنند و اصلا آیا اینجا صاحب ندارد که محل چنین مضحکه ای شده است؟ به هر کدام از این سوال ها به هر شکلی که پاسخ بدهیم، باز این سوال پیش می آید که آیا بعد از این اصلا میتوان به خبرهایی که از سرن بیرون می آیند اعتماد کرد؟ دغدغه ی خیلی ها این است که شیوا خیلی به موقعیت حساس این محل میخورد بطوریکه انگار محل سرن را هم در 1952 اشتباهی انتخاب نکرده اند. روستای پوئیلی در نزدیکی ژنو، در قدیم آپولوئیکوم نامیده میشد چون محل پرستش آپولو خدای خورشید بود و بعدا مسیحیان با تطبیق آپولو با آپولیون (آبادون) دیو محافظ دوزخ در باورهای مسیحی، آپولوئیکوم را دروازه ی جهنم تصور کردند. شیوا دقیقا چیزی بین آپولو و آپولیون است چون هم ایزد است هم آورنده ی مرگ و نابودی است هم به مانند آپولو و موقعیت آلپ، با کوه و رودخانه در ارتباط است و هم باز به مانند آپولو –بخصوص وقتی به یکی از الگوهایش یعنی ازیریس قبطیان نزدیک میشود- در هند اغلب به ورزاو مجسم میشود و اسباب اصلی گاوپرستی هندو به شمار میرود. شیوای نبودگر ورزاو چهره، به عنوان یک خدای شرقی شناخته شده از طریق استعمار انگلیس، گزینه ی خوبی برای وصل کردن اروپا به جهان شرقی بخصوص آریایی های هندی که هنوز هم آنها را از اروپا میدانند بود بعد از این که تحقیقات پیرامون ارتباط آپولو با ورزاو را روبرتسون در انتهای قرن19 جمع آوری و جمعبندی کرده بود

بر اساس مجموعه ی این نظریات، آپولو چوپان گاوان بود چون با آب و کوه در ارتباط بود. "ایون" پسر آپولو، رودخانه ای بود و مادرش صخره ای و واژن مادرش، غاری که رودخانه از آن خارج میشد. چشمه ها یا آب های زیرزمینی، گنج های پنهان شده ای بودند که باید آزاد میشدند. آنها به گونه ی گاوهایی مجسم میشدند که توسط هرمس، از آپولو دزدیده و به غاری برده شده بودند و آپولو بعدا آنها را پس گرفت. این تقریبا به جاری شدن آب ها از برف های انباشته شده در کوهستان در طول زمستان نیز ربط داشت. در زمستان های پربرف، احشام در غارهای کوهستان پناه میگرفتند و مدل دم دست آن برای انسان های کشاورز، پناه گرفتن حیوانات اهلی در طویله و آغل در طول زمستان بود. در آسیای صغیر، عقیده بر این بود که میترا در طول زمستان در آغل و در کنار گوسفندها و گاوها و بزها و خرها به سر میبرد و آنها را تیمار میکند پس اینان حیوانات اویند. این به صورت صحنه ی آرمیدن عیسای کودک در کنار یک ورزاو و یک خر در طویله  بعد از تولد عیسی در 25دسامبر یا آغاز زمستان به روایت مسیحیان غربی بازسازی میشود. 24 دسامبر روز تولد دیونیسوس است و 25 دسامبر، آغاز پوسیدانیوم یا ماه پوزیدون خدای آب ها در یک تقویم ایتالیایی و میدانیم که در فستیوال پوزیدون یک گاو قرمز برای او قربانی میشد همانطور که قربانی میترا و دیونیسوس نیز ورزاو بود. ورزاو و خر، حیوانات دیونیسوس در اساطیر یونانی هستند. آنها دو جنبه ی متضاد خداوند را نشان میدهند که عبارتند از آپولو و هرمس که دومی نعمت های اولی را از او میدزدد. علت این است که اسب، حیوان خورشید بوده و ارابه ی او را در آسمان جابجا میکرده است. اسب هم شبیه خر است و هم شبیه گاو، و میتواند جنبه های متضاد و متخاصم انرژی حیاتی بر روی زمین را که به حالت های مفید و مضر خورشید برای بشر تشبیه میشوند، در این دو جانور مجسم کند. این بدان سبب است که خر، حیوان ست خدایان فرمانروایان سامی ای بود که اداره ی مصر را از چنگ سیاهانی که درآنجا میزیستند و تجسم خدایشان ازیریس، ورزاو بود درآورده بودند. ازیریس به شکل هورس برمیگشت و نعمت ها را که در داستان اپولو-هرمس به گاوها متشبهند پس میگرفت همانطورکه در مصر، رامسسی ها یا فراعنه ی حبشی، هیکسوس های سامی را در مصر سرنگون میکردند و این قابل مقایسه با پس گرفته شدن گاوهای دزدیده شده توسط هرمس از سوی آپولو است. هرمس بسیاری اوقات درحالیکه گوسفندی را بر دوش حمل میکند دیده میشود و این او را با گوسفندچرانان صحرانشین مطابق میکند که بارو بنه شان را بر پشت خر حمل میکنند و جابجا میشوند درحالیکه گاو خاص نواحی پر آب و علف یکجانشینان است. بعدا یهودیان، خر را مختص خود و تجسم یهوه خدای خود نمودند و دیگران را پیرو بعل خواندند و بعل را به ورزاو تشبیه نمودند. بنابراین ست دشمن ازیریس تحت الهیات یهودی مسیحیت، صفات خود را به پدر آسمانی داد و خرصفتی را باب نمود. از طرف دیگر ست (شیث) خدای سامیان، به سگسانان نیز تشبیه میشود و در این حالت نیز با آنوبیس خدای دانش و خدای جهان مردگان تطبیق میشود که یونانیان گاها او را با هرمس برابر دانسته اند. در هند، داستان دزدیده شدن گاوهای آگنی خدای آتش توسط اسورا ها یا موجودات شرور را داریم زمانی که اگنی و گله اش در کوهستانی هستند. اگنی، به سبب آتشین بودن، به رنگ سرخ است و این قابل مقایسه با دیدگاه های سامیان درباره ی سرخ بودن رنگ بدن خر به سبب ارتباطش با خورشید است بطوریکه لغت "حمار" به معنی خر، منشا لغت حمرا به معنی سرخی است. دنباله ی اسوراهای گاودزد در هند امروزی، کریشنای سیاه و پسران چوپان همراهش هستند که هر روز در دشت ها و جنگل ها گاوچرانی میکنند و آنها فرم تثبیت شده ی کورش کودک و پسران فرمانبر او هستند که گله های گاو قلمرو استیاگس شاه ماد را به صحرا میبرند درحالیکه مقرر است در آینده کورش استیاگس را سرنگون و قلمرو او را تصاحب کند. روبرتسون در نسبت این اسطوره با تاریخنگاری اقوام اروپایی از قول دیگران نقل میکند که آپولو خدای خورشید دوریان ها یا فاتحان بربر یونان از سمت شمال به حساب آمده و بنابراین هرمس نیز خدای بومیان یونان محسوب میشود و آپولو موسیقی را به کنایه از نظم حیات از هرمس می آمزد همانطورکه بربرهای فاتح یونان تمدن را از بومیان آسیایی-افریقایی الاصل آنجا اتخاذ میکنند.:

“Christianity and mythology”: j.m. Robertson: rationalist press on watts: 1900: p200-216

فرم اولیه ی این تضاد، تضاد روح و ماده در مانویت بود. ماده و روح در وجود بشر، با یکدیگر در تضادند و مانع تصمیمگیری قاطع آدمیزاد درباره ی مسائل میشوند. در زبان ترکی، کلمه ی "اینسن" –تلفظ ترکی لغت عربی "انسان"- هم به معنی بشر است هم به معنی مخلوق، هم به معنی میرنده و هم به معنی روح. و این خود ثابت میکند که انسان به خاطر همین دوگانگی، ظرفیت زیادی برای فرافکنی خود به موجودات روحانی و جسمانی متعددی را دارد. روح مدام در تحول است و به همین دلیل هم لغت عربی "روح" –که به معنی الوهیت است- منشا "رو" (رفتن) در زبان فارسی شده و بعد خود لغت "رو" را به "روان" –یعنی در حال رفتن- برای نامیدن روح تبدیل کرده است. در مقابل، جسم یا ماده چون بیجان است، قانون ثابتی دارد و فیزیک هم جسمانیت را دوست دارد چون اگر قوانین زندگی بشر، ثابت و لایتغیر باشند، کنترل کردنش راحت تر است. در اسطوره، ثابت در یک جا ماندن، به گاو روستاها تشبیه میشود و مدام در حرکت بودن به خر کوچنشینان. در جامعه ای که یهودیان قوم برگزیده اش باشند، خر یا هرمس، یهودیت است که همه ی اشیاء جهان منجمله دیگر انسان ها را گاوهایی میبیند که از ورزاو دوران ابتدایی کهن دزدیده و به غار تمدن جدید آورده است. استفاده از این تمثیل مصری در تمدن اروپایی اما قبل از یهودیان به رومیان منسوب است که خدایشان مسیح را در رأس یک قوم برگزیده ی یهودی قرار دادند. رجوع به دوگانه ی روح-ماده ی مانوی، به ژولیوس سزار منسوب است که در بیتینیا –محل ظهور بیزانس یا تمدن روم مسیحی- به یک مجی (جادوگر) برخورد که او را به پیغمبری که در آینده می آید و نامش مانی است دعوت میکرد. روی آوردن سزار به مصر، ازدواجش با کلئوپاترا ملکه ی مصر، و مصری مآب شدن روم توسط او، همه از برای آماده کردن کشورش برای مانی مصری بود. اکولیتوس معتقد است که این گزارش، ناشی از یکسان تلقی کردن مانی و "مانه تو" نویسنده ی فهرست فراعنه ی مصر در قرون گذشته بوده است. این اشتباه برای عوض شدن جای خیر آسمانی و شر زمینی در دوگانه ی ماده-روح کافی بوده است. چون مصریان، قب یا زمین را خدای مذکر میدانستند و نوت یا آسمان را همسر و تابع او تا مرکز الوهیت جهان، فرعون یا تجسم خداوند بر زمین باشد. بدین ترتیب، زمینی بودن مثبت شد و بلایا از آسمان نازل شدند و همانطورکه دیدیم، دریچه ی خوبی و بدی خورشید است. پس گفته شد که نور خورشید که مایه ی زندگی بشر است، از ساتورن یا سیاره ی زحل است و در پس این نور، حفره ای تاریک به سیاهی ازیریس وجود دارد که به جهان دیگری باز میشود و تغییرات آب و هوایی که دشمن نظم زندگی بشرند، از آن می آیند. ژوپیتر یا زئوس که پسر ساتورن است او را سرنگون کرده و از طرف او نور خورشید را اداره میکند. این یوپیتر یا ژوپیتر یعنی "پدر یو" همان یهوه است که ما در روز هفتم آفرینش او یعنی آخرین مرحله از خلقت جهان به سر میبریم و شما شعار یهودیان را میشناسید: خداوند جهان را در شش روز آفرید و روز هفتم استراحت فرمود. یعنی این آقا به نظر یهود الآن با خیل کروبیانش به خواب رفته و به سرنوشت جهان بی توجه است و البته خیلی لطف میفرمایند که خوابیده اند و ما وجود داریم. چون وقتی بیدار شوند، روز هفتم تمام میشود و آقا با لذت دنیا را نابود میکند. در غیاب هشیاری یهوه، نیمه ی مادینه ی او شخینه یا شاکتی جهان را اداره میکند که همان هرا (یعنی الهه) خواهر و همسر زئوس است. شخینه نیز به خاطر ریشه داشتن در یهوه بسیار خشن است اما چون زن است خشونتش کمتر است. او وقتی خیلی خطرناک میشود که به شیر نری تبدیل شود و به جای شوهرش کسان را بکشد. اینجا داریم عملا سخمت مصریان را میبینیم: الهه هاثور که چشم رع (زئوس آمون) بود که از او جدا شد و به شیری مهیب تبدیل گردید و جهان را به خاک و خون کشید. این را بگذارید کنار زئوس یونانی که به ورزاو مجسد است. آن وقت پرواتی یا دورگا همسران شیوا را در کنار شیر نر، به جای شیوا و ورزاویش می یابید. از آن جالبتر، کالی جنبه ی مونث شیوا است: الهه ای هیولایی که وقتی شیوا به خواب رفته، بر فراز پیکر او میرقصد. او مادر طبیعت است و قوانینش علوم طبیعی است. در علوم طبیعی او برای اداره ی انسان، جایی برای معنویت وجود ندارد؛ همه چیز، توافقی بین عواطف گربه ای و غرایز سوسماری است که نسبت به هم آمیختگی آنها از آدم تا آدم فرق میکند. این، توضیح غیاب خداوند از زندگی ما است. ما به دست نیروهای وحشی طبیعت که به زنانگی تشبیه میشوند تا مردسالاران جنگجو به بهانه ی غلبه بر آن، همه را سرکوب کنند، رها شده ایم. این سیستم، خودش زئوس است و ضد ساتورن یا نظم پیشین. به همین دلیل، کلیسای عالی رم، روتاس نامیده میشود که وارونه ی یکی از تلفظ های نام ساتورن است. سوتورو از نام های انتی کریست، احتمالا یکی از تلفظ های نزدیک به ساتور –وارونه ی روتاس- میباشد. کلیسای کاتولیک فقط یک راه برای حفظ نظم میشناخته و دانش سکولار فعلی هم همان راه را ادامه میدهد: کشتن برای دادن قربانی. دلیل کجاست؟ در کتاب تواریخ (7 : 2) در تورات آنجا که میگوید سلیمان برای خدا 22000 گاو و 120 هزار گوسفند قربانی کرد و در ازایش، "خانه ی خدا" به سلیمان و مردمش اختصاص پیدا کرد. منظور از خانه ی خدا را، اختصاص ارتباط خدا [یعنی همان خدای خواب آلود] با قوم برگزیده اش دانسته اند که دیگران بخت شرفیابی به آن را ندارند. حالا هر قومی که بخواهد جای پیروان داود و سلیمان یهودی را در بارگاه الهی بگیرد، باید بیشتر بکشد –بخصوص آدم بکشد- تا خدا او را بیشتر دوست داشته باشد. میبینید که این جناب خدا تفاوت چندانی با شیوا ندارد. وقتی او در دنیای ما که منشا خوبی است حضور ندارد یعنی خوابیده و قربانی های ما را هم لابد باید با جادو و جنبل کاهنان در رویایش به او انتقال دهید. پس او فقط وقتی بیدار است که بنا بر مکاشفات یوحنا، به صورت عیسی مسیح با شمشیر دولبه ای در دست بازگردد و با کشتن بیشمار انسان، آخرالزمان به پا کند. سوتورو یا آنتی کریست هم آخرالزمانی است پس ممکن است آنقدرها خونریزی دوست نداشته باشد. این دقیقا یکی از اتهامات وارده علیه اوباما بود که میگفتند جنگ را دوست ندارد و برای همین دنیا را به دست روسیه سپرده تا خود در آن لشکرکشی نکند. یکی از نظریه های توطئه در مورد آنتی کریست بودن اوباما این بود که باراک حسین اوباما درواقع حسین سوتورو است. بنا بر این دعوی نامه، شخصی به نام "یان ارمیایی" در قرن 16، از منابعی مسیحی در جزیره ای در دریاچه ی اورمیه صحبت کرده که در آنها مکتوب شده زمانی پاول قدیس در جریان تبلیغ مسیحیت در روم، کشتیش در کوتاهترین دریای بین سواحل ترکیه و یونان از نابودی حتمی در دریا نجات یافت و بومیان ساحل ترکیه موسوم به دالاماتی ها او را برگزیده ی خدایشان اهوره مزدا دریافتند و معتقد شدند خدای مسیحیت همان اهوره مزدا است. این قوم که خود را اعقاب "نبودی" ها و از مردم زیر سلطه ی ملکی صدق به شمار می آوردند، بعدا به سرزمین "شیروان" در پرشیا رفتند و در بهشتی در سرسبز و پرچشمه سار به نام "زواروم" در میانه ی کویری دور از دسترس، به پاکی زندگی کردند. در آخرالزمان، مسیح سوار بر اسبی به نام "براق" در معیت چهل فرشته از آسمان به زمین می آید و  و از میان آنان مردی موسوم به "حسین سوتورو"  را برگزیده و "مهدی" مینامد و شریک خود میکند. سپس مسیح و مهدی، حرکتی صلح آمیز را برای آگاه کردن مردم و دور نمودن آنها از شر و بدی آغاز میکنند و در این راه، تعالیم یحیی یا یوحنای تعمیددهنده را راه اصیل خداوند معرفی میکنند و مردمان را به پذیرش صورت اصیل و تحریف نشده ی این تعالیم –که مسیح خود در جریان آنها است- دعوت میکنند. البته اوباما در امریکا زندگی میکرد ولی پدرش یک کنیایی شیعه بود و شیعیان شرق افریقا معمولا همگی اعقاب شیرازی ها یا ایرانی های شیعه ی کوچنده به افریقا محسوب میشوند. این ایرانی ها عمدتا از سواحل عربی شمال خلیج بصره (خلیج فارس) آمده بودند ولی چون در آن زمان آن نواحی، زیر سلطه ی زندیه به مرکزیت شیراز بوده، به شیرازی معروف بودند. نظریه ی توطئه بین شیراز و شیروان ارتباط لغوی قائل است. ["شیروان" تغییر شکل یافته ی "شیرگان" به معنی سرزمین شیرها است.] من نتوانستم رد این جناب "یان ارمیایی" را که داستان حسین سوتورو منسوب به او است را بیابم. اما سخن رفتن از دالاماتیا در این بحث برایم بسیار جالب است. ظاهرا دالاماتیا باید همان دالماتیا در یوگوسلاوی سابق باشد که در کنار دریای ادریاتیک واقع است و همسایه ی ترکیه نیست. قبیله ی دالماتی که دالماتیا را ساخته اند نیز از دالمونیوم یا مقدونیه ی شمالی بودند. سخن رفته از یوحنای تعمیددهنده که پیامبر منداییان در عراق است، چاره ای باقی نمیگذارد جز این که دالاماتی های یادشده را "دیلمی" ها یا پیروان "یوحنای دیلمی" دانشمند مسیحی اهل دیلم در عراق عرب (بین النهرین) بدانیم و اجدادشان نبودی ها را نیز همان قبیله ی نبطی بنی لخم یا فرزندان شیر که حکمرانان دیلم عراق بودند. در این صورت، بهشت وسط کویر هم منطقه ی سرسبز گیلان در جنوب دریای خزر است که مردمش دیلمی نامیده میشدند چون توسط یوحنای دیلمی به کیش مسیحیت درآمده بودند. این میتواند حمل بر این شود که دالاماتی های نظرکرده، به نوعی با دالماتی های یوگوسلاوی و مقدونیه مرتبط شده اند. علتش این است که در زبان این بربرها، "داله" یعنی گوسفند، و "دالمر" یعنی گوسفندچران؛ لغتی که شبیه اصطلاح دیلمی است.  مقدونیه و یوگوسلاوی، محل یورش دوریان ها به شبه جزیره ی یونان خوانده شده اند. بنابراین آنها با این یورش، شبه جزیره ی یونان را نظر کرده نموده اند و شاید به همین خاطر بوده که از قرن 18، تلاش زیادی را برای تطبیق مصدر تمدن یونانی-رومی با شبه جزیره ی داغان و بدبخت یونان کرده اند که در قرن 19 هیچکدام از باشندگانش نه ارسطو را میشناختند نه افلاطون را، نه اوریپید را، نه هرکول را و نه هیچکدام از اجزای این تاریخ و مجموعه ی اساطیری عظیمی که ایتالیایی ها به نامشان میشناختند را. همانطورکه روبرتسون گفت دوریان ها درآپولو خلاصه میشوند و تمدن منکوبشان با هرمس، و آپولو و هرمس نیز هر دو خدای خورشیدند. آیا موسیقی هرمس که به خدمت آپولو درآمده، همان نور ساتورن نیست که به خدمت ژوپیتر درآمده است و آیا غیر از این است که ژوپیتر نیز در کودکی از خورده شدن توسط ساتورن فرار میکرد همانطورکه مسیح و کریشنا و کورش هم در کودکی در معرض کشته شدن به دست پادشاه وقت بودند؟ آیا پسران گاوچران در حکومت اسلامی هند، نمودی از کریشنا یا جنبه ی ثابت زندگی در یک دوران تحول یافته نبودند؟ روشن است که مسیح و کلیسایش هم چنین معنی ای داشته اند. پس آنها تناقضی با شیوای رقصان نداشتند چون شیوای ورزاو هم موسیقی نظم دهنده ی جهان کنونی است به عنوان میراث نظمی ثابت در یک دنیای به شدت متحول، و این نظم همانطور که دیدیم، فیزیک است.

شیوا به عنوان یک اصل ثابت، نمیتواند فقط نابودکننده باشد چون باید قانون بقا را وضع کرده باشد که بتواند باقیان را از بین ببرد. ازاینرو در روایات هندو، وی علاوه بر نابودگری، در خلقت نیز مشارکت میکند ازجمله یک بار که جهان را با آتش نابود کرده بوده، برهما یا ایزد خالق، تخم کیهانی شامل بذرهای حیات را از نو ساخته و شیوا با پرتاب تیری از تیرکمان به تخم، سبب انفجار آن و پخش شدن بذرهای حیات به همه سو و پیدایش جهان نوین مادی از آن شده است. این همان انفجار بزرگ یا بیگ بنگ مورد توجه دانشمندان هسته ای مدرن است و به وجود جریانی شیوا مانند در فیزیک نیاز دارد تا مشکل خلقت بدون وجود خدای همیشه در صحنه و ناظر یکتا را مدلل کند. مسیحیت میگوید ناظر یکتا جهان را از هیچ به وجود آورده اما فیزیک مدرن به جهان بودایی بیشتر علاقه ندارد. چون جهان بودایی، ازلی-ابدی است و جهان هایی مانند جهان شیوا که به وجود می آیند و از بین میروند و دوباره در آن به وجود می آیند در زمینه ی آن معنا می یابند. بوداییان هند گاها بودا را راهول و پسرش را راهولا مینامیدند. راهول که در هند یکی از اسم های ماه هم هست به مفهوم شکست دهنده ی بدبختی ها است ولی دراصل از "رحول" عربی به معنی بسیار سفرکننده می آید. این کلمه از ریشه ی رحلت به معنی سفرکردن می آید و اعراب کوچنشین از روی آن، "رحل" خوانده میشدند. بودا نیز مدام در سفر بود و در یک مکان آرام نمیگرفت. دنیای ما از این جهت موقعیت بودا را دارد که به قول بودیسم ذن، در تمام ارکان جهان جاری است. در فیزیک، این به مدام در حرکت بودن سیارات و ستارگان و اجرام آسمانی در اثر دور شدن از مرکز انفجار و گسترش یافتن جهان مادی تبدیل شده است. شیوا یا اصل ثابت نیز فضا و زمان است که بدون وجود آنها امکان این گسترش وجود نداشت. اما قبل از انفجار بزرگ، چه امکانی وجود داشت که خلقت از طریق آن میسر شد؟ دانشمندان علم فیزیک، نظریه ی موخوس و سانخونیاتون فنیقی را دنبال میکنند که به واسطه ی دموکریتوس یونانی مشهور شده و بر اساس آن، جهان از ذرات ریزی به نام "اتم" تشکیل شده است. هیچکس تاکنون موفق به دیدن اتم نشده و وجود آن بعد از مشاهده ی پرتوزایی در اشعه ی ایکس به رسمیت شناخته و محاسبات ریاضی پیرامون آن، مبنای دانش هسته ای و ازجمله بمب هسته ای شده است. به هر حال، این محاسبات ریاضی، اتم را به ذره های ریزتری تقسیم کرده اند که جزو نظریه ی دموکریتوس نبوده اند. اصل اتم که خودبخود به وجود می آید، پروتون است. اما همزمان با پروتون، ذره ی دیگری هم به وجود می آید به نام پوزیترون که به آن برخورد میکند و آن را از بین میبرد. پروتون ماده است و پوزیترون پادماده یعنی ضد ماده. برای این که پروتون ها توسط پادماده از بین نروند، باید انرژی ای وجود داشته باشد که ذرات را چنان منتشر کند تا بلکه به دلیل فاصله گرفتن پوزیترون و پروتون از هم، آنها به هم برخورد نکنند و پروتون ها باقی بمانند و مبنای تولد جهان مادی گردند. موضوع این است که این انرژی از کجا آمده است؟ "پل دیویس" فیزیکدان دراینباره مینویسد: «اگر مسئولیت پاسخگویی را به جای ماده به عهده ی انرژی بگذاریم، باید خیلی با احتیاط پیش برویم. مفهوم "انرژی" به ویژه در فیزیک مدرن مسئله برانگیز است. انرژی چیست؟ انرژی ممکن است به شکل های بسیار زیادی، برای مثال به شکل حرکت، جلوه کند. در آزمایشگاه، امکان دارد ذرات با سرعت بسیار زیاد به هم برخورد کنند و در این صورت دو ذره چهار ذره میشود. بهای به وجود آمدن ذرات جدید، کم شدن سرعت هر دو پدیده ی اولیه یعنی ذره و ضد ذره است. این کاهش حرکت از میزان درک ناپذیر به میزان درک پذیر، به تصور "پیدایش جهان از هیچ" خیلی نزدیک است.» ("خدا و فیزیک مدرن": ترجمه ی علی اندیشه:  نشر سروش: 1394: ص90) این مسئله ی ابهام آمیز همان موضوعی است که در برخورد دهنده ی هادرونی بزرگ تحت آزمایش است و ما باید باور کنیم که از 1954 تا حالا در سرن دارند روی این مسئله تحقیق میکنند و بعد از دهه ها تلاش و زحمت ستودنی دانشمندان، از کشف بوزون هیگز و ذره ی خدا اشک شوق بریزیم و امیدوار باشیم که روزی برخورد ذرات در این آزمایش بسیار طولانی، بلاخره به جواب مثبتی درباره ی چگونگی پیدایش جهان بدون کمک خدا برسد و انسان، خود خدا شود. اما همانطورکه دارید میبینید اینجا فقط اصطلاح "خدا" است که باید مجددا تعریف شود. چون در همه جا به سبب نفوذ ادیان ابراهیمی، نام خدا با اخلاقیات گره خورده است و ما قرار است فکر کنیم که اگر خدای تعالیم کلیسا از این آزمایش میترسد، پس دیگر دلیلی برای قوی تر بودن او از جهان بی اخلاق مدرن وجود ندارد. برای همین هم در غرب کسی از وجود مجسمه ی شیوا در سرن تعجب نمیکند. شیوا یک نماد است ولی این را بزرگترین کشیش های او یعنی دانشمندان سکولار به خوبی میفهمند نه مردم ساده دل هندو که برای محل انفجار تخم کیهانی توسط شیوا در هندوستان، چندین کاندیدا تعیین و برای هر کدام معبدی مقدس درست کرده اند و به زیارتش میروند و بنابراین چیزی از اهمیت مقولات فلسفی فضا و زمان در بنیاد مذهب او نمیفهمند. دلیلش هم روشن است: هندوان یک گرته برداری داستانی از خداوندی داشته اند که اروپاییان از آن گرته برداری فلسفی کرده اند و این خداوند "آتوم" نام دارد: نامی بسیار شبیه لغت اتم. مصریاتن آتوم را که همچون اتم بنیاد همه چیز بود، با رع خداوند خورشید تطبیق میکردند و این یادآور نظریه ی کوانتوم است که اتم ها را تجسد نور میبیند. در علم مدرن، حیات زمین به خورشید وابسته است و خود زمین از خورشید جدا شده که یکی از تکه های انفجار بزرگ و بنابراین دریچه ای به جهان اولیه است تا پیوند خورشید و آغاز در کیش آتوم علمی شود. پس خود خورشید شر نیز است و نابودی جهان زنده که در هندوییسم به شیوا نسبت میدهند در علم امروزی به بزرگ شدن خورشید در پایان عمر آن و تبدیلش به آنچه اصطلاحا "غول سرخ" میگویند نسبت داده میشود. البته این رخداد را به میلیاردها سال بعد نسبت داده اند تا ما مردم مطمئن باشیم نابودی زمین، مجازاتی از سوی خدا بابت پذیرش مدرنیته و فساد اخلاق آن نیست. بعضی دانشمندان، از کمربند کویپر صحخبت کرده اند که هر از چند وقت گذر شهابسنگ ها و ستاره های دنباله دار آنها را به سمت منظومه ی شمسی منحرف میکند و با برخورد شهاب ها به زمین، سوانح و تغییرات آب و هوایی پیامد آن، حیات در زمین را دچار دگرگونی یا زوال موقت کرده است و آخرین موردش نابودی حیات وحش عصر یخبندان –به عقیده ی اینان بین 10تا 12هزار سال پیش- بوده است، ولی مستندهای علمی معمولند تا خطر تهدیدکننده ی انسان در زمین را همچنان خورشید بخوانند در هیبت یک غول سرخ شبیه به آگنی که گله هایش را از شیاطین پس میگیرد و لابد شیوای بیدارشده است.

فلسفی شدن این افسانه ها نتیجه ی رسیدن آنها از اسکندریه به ایتالیا و جهان غرب از طریق هرمتیکا یا متون هرمسی در دوره ی رنسانس است. این متون را مکاشفات هرمس ثلاثه عظمه (تریمگیستوس) تشکیل میدهند که همان تحوت خدای دانش مصر است و مسلمانان او را با ادریس پیامبر برابر میدانستند. فلسفه ی این متون، تاثیر سنگینی بر کابالا یا عرفان یهود نهاده که مایه ی اخوت فرقه های اشرافی اروپا و لابد از طریق آن سیراب کننده ی ایدئولوژی علمی آنها شده است. در این متون، آتوم خداوند یگانه است و خدایان دیگر، هر کدام یکی از صفات او را نمایندگی میکنند. فلسفه ی آتوم به مانند مذاهب جارزده شده ی هندو، وحدت وجودی است. هر چیزی در جهان جزوی از بدن آتوم است و همه چیز از آتوم ساخته شده است: «چیزی نیست که او نباشد. او اسمی ندارد زیرا کل اسما اسم او است. او با همه چیز یگانه است چنانکه او را با همه ی اسماء میشناسیم و هر چیز را "آتوم" مینامیم. او ریشه و سرچشمه ی همه چیز است. هر چیزی سرچشمه ای دارد مگر این سرچشمه ی بی چشمه که از هیچ پدید آمد ... آتوم کل است، کلی که شامل همه چیز است. او اول است و ثانی نیست. او همه است و بسیار نیست. همگی است نه بسیاری چیزهای مجزا. اما واحدی است شامل همه ی اجزا. همگی و یک، هر دو عین همند. گمان دارید که اشیا کثیرند چون آنها را از هم جدا در نظر آرید، اما چون ببینید همگی بر واحد آویخته اند و از واحد سرچشمه میگیرند، خواهید دانست که آنها وحدت یافته اند، به هم پیوسته اند، با زنجیره ی وجودی به هم متصل شده اند، از بالا تا به پایین، همه ی اشیا به اراده ی آتوم.» (گزیده ی هرمتیکا: تیموتی فرک، پیتر گندی: ترجمه ی فریدالدین رادمهر: نشر مرکز: 1384: ص74-72) البته آتوم ابتدا به دو جنبه ی نر و ماده تقسیم شده که به ترتیب "نور" و "کیهان" هستند و جهان از معاشقه ی این دو حاصل شده است (همان: ص93). انرژی بخشی آتوم در مقام نور، او را به فیزیک مدرن متصل میکند: «آتوم نور است. سرچشمه ی همیشه پایدار انرژی است. سریان ابدی نفس حیات است. یکباره انرژی را سریان میدهد. اقتضای او است که محکوم به قوانین ابدی کیهان باشد.» (همان: ص94) مرکز این نور، خورشید است و آتوم در قالب رع، آن را به زمین عرضه میکند: «رع، خورشید، آسمان و زمین را وحدت میبخشد. انرژی را از فوق فرو میفرستد و ماده را از زیر به رو می آورد... برخلاف آتوم آن نور مکنون که تنها با تفکر و تامل دقیق شناخته میشود، رع در مکان و زمان وجود دارد،  و ما او را با چشم خویشتن میبینیم که درخشان ترین نور را در کیهان می یابد. جا گرفته در مرکز، پوشیده است کیهان را.» (همان: ص7-106) در مذهب آتوم، ستارگان هستند که به دور خورشید میچرخند (همان: ص86) و از این جهت، مشابه فلسفه ی فیثاغورسی و منشا دیدگاه مدرن درباره ی گردش سیارات منظومه ی شمسی به دور خورشید است که آن را دنباله ی علاقه ی جوردانو برونو به هرمتیکا دانسته اند (تیموتی فرک و پیتر گندی، در دیباچه ی گزیده ی هرمتیکا، آن را به جوردانو برونو تقدیم کرده اند). زمان در مذهب آتوم، دوری است و متمثل به دایره؛ همچنین متمثل به روز که تمام میشود و از نو شروع میشود.  (همان: ص2-101) روز آتوم مسلما به شب ختم میشود درست مثل جامعه ی انسانی. آتوم موصوف هرمس، برای جامعه ی انسانی، نظمی تعیین میکند و ازیریس و ایزیس را مامور بقای این نظم میکند. ازیریس به قتل میرسد و با قتل او دوران خوشی تمام میشود. همانطورکه ازیریس یک قربانی این اتفاق است امت او نیز قربانی اتفاق مزبورند و باید سعی کنند تا نظم را برگردانند. حکومت هایی به سر کار می آیند که نمادهایشان دیسک، عقاب و شیر است و همیشه دم از انجام کارهای بزرگ میزنند. مردم وظیفه دارند تا از انجام کارهای بزرگ نترسند و آماده ی کشته شدن در راه اهدافشان باشند. آنها در این عمل، از خود خداوند تبعیت میکنند. چون ازیریس، تجسد آتوم به واسطه ی "پراسو" یا نیروی میانجی بین آتوم و انسان است. هورس جانشین او در مقام حکومت فراعنه است که بازسازی ادعایی بهشت ازیریس در زمین را دنبال میکند. ازیریس در مقام هلیوس خدای خورشید رودس "کوروس" و در مقام "هری" هندوان "کریشنا" خوانده میشود چون "کر" ریشه ی "کریت" (خلق کردن) و "کریتور" (خالق) است  و قربانی شدن، تکرار خلقت است و در هند هم کریتا معنی خدا میدهد. در هند پوروشه که همان پراسو است، با مرگ خود به جهان مادی و تمام اجزایش تجزیه شد چنانکه آتوم در مصر. تثلیث قدرت زمینی با انسان آرمانی (ازیریس) و منبع حقانیت او (آتوم) در هلیوپولیس، هرو-آسو-آتوم، در طیوه هرو-واسو-آتون، در نزد یونانیان هلی-ازیریس-آتوموس، در نزد سامی های پیرو کتاب مقدس الی-یاهو-آدون، در نزد ویشنوئیست های هند هری-اسو-آتمن و بعدتر کریشنا-بالادوا-پاراماتما، و در نزد بودایی های سرزمین پاک آمیتابا-آمیتایوس-لوکشوارا بوده و فرقه ی سنت مارک در مصر نیز آن را به صورت کریست-روح القدس-پدر آسمانی در مسیحیت یهودی تبار خالق کتاب مقدس گنجانده اند. ایده ی خدای قربانی شونده در غرب، بیش از همه در یهودیت کابالایی و در قالب تجزیه ی آدم کدمون یا خدای آدم مانند اولیه باقی مانده است. در هند نیز دئیست های ساتوی آن را در قالب پرستش پوروشه باب کرده اند و آن در آنجا به مذهب ودایی و شیوائیسم تبدیل شده است. ستایش قربانی شدن و برساختن فرهنگ شهادت طلبی از آن،  در فضایی رخ داده که در آن به گفته ی دیوید شرمن، آدمیان کشتن را از سر اجبار و نه به معنای انجام عمل خیر و ستودنی به اکراه پذیرفته بودند و شرمن از نصیری ها (مندائیان) و حصایی ها به عنوان بازماندگان اینان نام میبرد. اما تجسم خدای خوناشامی که قربانی های انسانی و حیوانی دوست دارد، به نظر شرمن مخلوق کیش آتوم و فرقه های مقلد متعدد آن بوده که به نوشته ی شرمن برخی از آنها عبارتند از: اورفئوسی ها، فیثاغورسی ها، افلاطونی ها،اسکلپیوسی ها، ویشنوئیست ها، بودایی های سرزمین پاک، و شیوا پرست های دئیست ساتوی.:

Vishnu tattva, yagana purusha yupa dhvaja: collected works of sri bhakti ananda goswami

یک بار دیگر میبینیم که خدای مسیحیت اروپایی از شیوا فاصله ی چندانی ندارد و جالب این که این مسئله در قرن 19 هم دانسته بوده است. سرهنگ فورلانگ انگلیسی، در سال 1883 بین مها دوا [یا شیوا] ی هندی و یهوه ی خوناشام و جنگ دوست یهودیان و مسیحیان فاصله ی چندانی نمیدید. ولی نفرت پیامبران یهود از قربانی دادن یهودیان برای ملوخ را اصیل فرض میکرد و معتقد بود جریانی از درون، یهودیت را خورده است. به نظر فورلانگ، ملوخ ایزد قبایل کوچکی موسوم به توفیم در دره ی هنوم بوده و مذهبش مشتمل بر پرستش مردانگی و ابراز آن در جنگ بوده است. خورشیدپرستی، آتش پرستی و فالوس پرستی، مشخصه های آیین ملوخ بوده اند. جنگ و کشتار و سوزاندن قربانی در آتش برای بت ورزاو شکل ملوخ، خطر خشم او را بر مردم کم میکرد. به نظر فورلانگ، تصویر خدای مسیحیت –تطبیق شده با یهوه- که عاشق این است که مردم گناه کنند و به جهنم بیفتند و در آتش جهنم جزغاله شوند، دقیقا گسترش ابعاد ملوخ دوست دارنده ی سوختن قربانی در آتش است. فرهنگ کتاب مقدس، عظمت لشکرهای جنگی را در ابعادی ملوخی و مطابق میل یهوه ی ملوخ شده در کشورهای دشمن یهود چون مصر، آشور و روم، توصیف و بر جریده ی تاریخ ابدی کرده است. اما همه ی اینها به قول فورلانگ برای به رخ کشیدن جادوی قوم برگزیده ی خدای خونخوار یعنی یهودیان است چون تا وقتی یهودیان به قربانی دادنشان برای یهوه ادامه دهند، «نه مصریان و نه هیچ دشمنی از شمال و شرق»، قادر به شکست دادن یهودیان نخواهد بود. هرچند اگر آن تصاویر باشکوه غیر یهودی وجود نمیداشتند، تولید جنگجویان صلیبی مسیحی و اسلام جهادی برای خدای جهنم دوست یهود سخت بود:

“rivers of life’: j.g.r. forlong: v1: celephais press: 2005: p220-1

معمولا گفته میشود که کودکان را قربانی ملوخ میکردند و در آتش او میسوزاندند. این سخن کمی گمراه کننده است. باید توجه کنیم که گاو یا ورزاو به این خاطر تجسم ازیریس است که ورزاو صورت بزرگتر گوسفند و بز جانوران زئوس آمون بوده و بلوغ آنها را میرسانده است. مردن کودکان در آتش ملوخ، درواقع بزرگ شدن آنها به تمثیل از قربانی شدن گوسفند برای گاو شدن بوده و سوختن آنها در آتش که همان آتش دوزخ است به سبب فاصله گرفتن آدمها در بزرگسالی از پاکی کودکی است. گاو خودش قربانی است چون شیوایی است که خوابیده و جایش را الهه ای با یک شیر گرفته است. گاو برای شیر، طعمه ی وسوسه کننده تری است تا گوسفند. در هندوستان،شیوا، کریشنا و بایراب، همگی به کالاه یا زمان در هیبت شیری مهیب تشبیه شده اند که همه چیز را میخورد. در سرتاسر قاره های اروپا، آسیا و افریقا شیر سلطان ارواح بوده و زمان را در تخریب به او تشبیه کرده اند. زمان و مکان را در کالاه به هم پیچیده اند و چرخه ی زمان در خورندگی مکان، به ماری –در غرب موسوم به اوروبوروس- نیز تشبیه شده که دمش را گاز میگیرد و از خودش تغذیه میکند. این مار، در نگاره های میترایی، به دور بدن خدای شیر سر زمان از دید رهالی خاورنزدیک چرخیده است. ترکیب شیر ومار در چین، شیر-اژدها یا اژدهای چینی را ساخته که حیوان فرمانروایان بوده و به تدریج اجزای بدن توتم های دیگر چینی مثل گوزن و گربه ماهی نیز به تمثالش وارد شده اند. در بعضی نواحی هند و در اغلب نقاط آسیای شرقی، جشن سال نو با رقص شیر –و در چین علاوه بر شیر، رقص اژدها- همراه میشده است. در این جشن، کودکان نقش فعالی داشتند و طی آن به کودکان به طور صوری آسیب رسیده میشد تا آنها را قربانیان داوطلب زمان در هیبت شیر بنمایانند و آغاز سال را برایشان قضا بلا کنند.:

“God in his world-devouring lion-headed form as  time was once universally worshiped”: collected works of sri bhakti ananda goswami

با توجه به گستردگی مکتب شیر زمان، آیا ملوخ ورزاو شکل بنی هنوم و ورزاو ازیریس میتوانند به هم بی ارتباط باشند؟ شاید جذب شدن یهودیت به مکتب جنگجویان خشن، یک اتفاق ثبت شده در یک جغرافیای خاص نباشد و جذب یهودیت به ملوخ صرفا ازاینرو در کنعان صورتبندی شده که فرض شده زمینی بوده که آنها در آنجا بوده اند. نام کنعان، از خانون به معنی ماه می آید و میدانیم که یهودیان خود را خورشیدی و از این جهت متشبه به شیر میخواندند و در مقابل دیگر زمینیان قرار میدادند که قمری بودند و درخشندگی یهود را نداشتند. جرالد مسی، در یکی از مقالاتش مخالفت خود با مصرشناسی و آشورشناسی اکادمیک شکل گرفته در قرن19 را عنوان میکند و میگوید این رشته های سیاسی تاریخ پژوهی، قصد دارند تا با اثبات وقوع تاریخی رویدادهای درون کتاب مقدس، دیرینگی یهود را ثابت کنند درحالیکه نگاهی به منابع یهودیت کابالایی، نشان میدهد که مصر ازیریس و هورس که یهودیان از آن خارج شده اند، سمبلی است از زمینی در کشاکش بین نیروهای بهشت و دوزخ، و آکنده از مضامین اسطوره ای برخاسته از زمینه ی نجومی و روح شناسانه، و مشابه چنین خلاصه بندی آسمان در زمین را اقوام دیگر از مندائیان عراق تا سرخپوستان امریکا نیز داشته اند. مسی مینویسد یهود به این خاطر اهمیت دارد که تنها نژاد اصیل از نسل آدم است و آدم ابوالبشر همان آتوم است. آتوم به شکل رع خدای خورشید در سرزمین آمنتا که پیشتر پتاح یا ایزد خالق آن را ساخته بود، از گل نیلوفر آبی ای برخاست و از اشکش نژاد او یعنی نسل آدمیان پدید آمدند و خبسو یا ارواح ستارگان به تن های این آدمیان انتقال یافتند و روح ستاره ی قلب الاسد در صورت فلکی اسد یا شیر، به قیفوس انتقال یافت و او موسی با عصایی در دست بود که قانون تعیین میکند و پیروان او "روتی" یا مردان شیرگون بودند. در مقابل او اما مردمان "توآت" به رهبری مانس قرار داشتند که از قبل در آمنتا ساکن بودند. آنها اعقاب زنی به نام "تنان" در سرزمینی به نام "تنن" به پادشاهی شخصی به نام "تنین" بودند و فرامین تنین را تحت عنوان "تنین پتاح" اجرا میکردند. سمبل اینان اژدها بود. بنی آدم دشمنی خود با توآت های تنان را در قالب دشمنی رع با مار آپپ بازسازی میکردند. با این حال همانطور که رنان توضیح داده، آمنتای مصری یک دوزخ و یک جهان زیرین یا بالواقع یک سرزمین نا ایدئال بود و خروج بنی اسرائیل به رهبری موسی از مصر، درواقع همان خروج انسان های برگزیده از قوانین جهان ناپسندی بود که متوجه سیطره ی آن بر خود شده بودند. از این جهت، روشن است که گوهر خدایی انسان ها در جهان مادی ماران و اژدهایان، به زهر آنان آلوده میشود. شیر، حیوان خورشید است و خورشید از تائور تا آمور، یعنی از شرق تا غرب راه میپیماید تا در غرب هلاک شود. این معادل مهاجرت انسان ها از بهشت به جهان مادی است. آتوم شیرچهره نیز خدای غروب است چون عمدا نسل خود را در آمنتا یا سرزمین غروب پیاده کرده است. این را میتوان به مهاجرت ابراهیم از اور کسدیم در شرق به کنعان و مصر در غرب نیز تشبیه کرد. بنی اسرائیل از نسل ابراهیم بودند و به همین دلیل مصر را به مقصد شرق ترک کردند. این همان بازگشت به بهشت و فرار از ملوخ است که دشمن انسان ها و نماد تاریکی یعنی مار آپپ میباشد.:

“the exodus from Egypt and the desert of amenta”: Gerald massey: newagedatabase.com

گردش خورشید در آسمان، نشان طی زمان است و هیچکس را از افزایش عمر در اثر غلبه ی زمان رهایی نیست. پس اگر بازگشت به بهشت، به معنی بازگشت به پاکی کودکی باشد، این بازگشت، عقبگرد سنی نیست بلکه قاعدتا بازگشت به کنجکاوی کودکانه و فرار از دگم هایی است که دیگران آنها را قبول کرده اند بی آن که واقعا دوستشان داشته باشند چون فکر میکنند اگر همچون دیگران به زهر مار آمنتا مسموم نباشند، دیگران از آنها فاصله خواهند گرفت. آمنتا جامعه ای است که مردمش به طور ارادی بیمارند جز آنهایی که هنوز از این که دیگران به خاطر عدم پذیرش باورهای غلط طردشان نکنند باکی ندارند و آنها بازگردندگان به کنجکاوی کودکانه اند. تردیدی وجود ندارد که باورهای جزمی هم میتوانند عقاید مذهبی قدیم باشند و هم عقاید علمی باب روز. هر دو آنها مذهبند چون به انسان ها خط میدهند. اگر ورزاو شیوا نمودی از بالغ شدن و خروج از کودکی باشد، پس طبیعتا سرن نیز آنجا هست تا شما را پیرو جامعه ی وقت کند. مجسمه ی شیوا در سرن  مردی کودک نما و رقصان را نشان میدهد چون علم خودش هنوز کنجکاوی دارد ولی برای این که به مقاصدش برسد لازم است شما تابع و دهان بسته باشید همانطورکه قدیمی ها در مقابل کشیش ها چنین بودند و امروز هم دانشمندان علوم تجربی کشیش های مدرنیته اند. قدیم فلان حرف درست بود چون فلان کشیش میگفت. الآن فلان حرف درست است چون فلان پروفسور از فلان دانشگاه میگوید! درواقع نام بنیاد سرن:

cern

نیز همین را میرساند. این کلمه مخفف از حروف اول عبارت "مرکز مطالعات اتمی اروپا" است. اما عمدا این اصطلاح اینطور تنظیم و مخفف شده تا کلمه ی نهایی مطابق با این اصطلاح لاتین باشد:

Cerno

سرنو هم به معنی تشخیص دادن، تمییز دادن، غربال کردن و الک کردن، و در ذهن داشتن است، هم به معنی فرمان و حکم، و هم به معنی دعوا، نبرد و جنگ. از همه ی این مراتب که به عنوان سرن نگاه کنیم، آن را یک پایگاه مذهبی مینامیم که جارچی مذهبی به نام دانش اتمی است.

شاید این با سلتی (گاول) بودن قلمرو سرن در سوئیس و فرانسه نسبتی داشته باشد. چون سرن در سلتی قدیم، تلفظ دیگری از "کرون" یونانی (هورن انگلیسی) یا همان "قرن" عربی به معنی شاخ است که احتمالا با "کرونوس" نام یونانی ساتورن نیز مرتبط است. جنگجویان سلتی، از یک شاخ به جای شیپور استفاده میکردند و ازاینرو آنها را "سرنوت" یا شاخداران و خدایشان را "سیرونا" میخواندند. برخی بنا بر "نائوته پاریسیاسی" که در 1710 توسط کاتدرال نوتردام پاریس تنظیم شده، معتقدند مرکوری یا خدای دانش سرنوت ها را رومیان سرنونوس یعنی شاخدار نامیده و آن را مبدا کیش "گاولی-رومی" منتشره از قبیله ی "پاریسی" در بین گاول ها توصیف نموده اند. سرنونوس همچون بودا یا مرکوری شرق، در حالتی نشسته با پاهای به هم گره خورده ترسیم میشده است. برخی سرنونوس را "سنت کایران" از مبلغین مسیحیت در بین سلت ها میدانند که اولین شاگردش یک گراز بود و آن گراز، توسط خدای مسیحیت، مقامی مقدس پیدا کرد و به نوبه ی خودش یک گرگ، یک روباه، یک گوزن و یک گورکن را مسیحی کرد. اتصال سرنونوس با شیوا در سرن، احتمالا محصول مرتبط بینی سرنونس با "پاسوپاتی شیوا" روح وحشی جنگل و حامی وحوش در پاکستان است. همسر پاسوپاتی "لولیتا" نام دارد که احتمالا همان لیلیت یا جن ماده ی افسانه های مسیحی است. پاسوپاتی که نخست تجسد شیوا جن پرشیا بوده، بعدا خود به گونه ی مدلی بومی و مشهورتر از شیوا مرکز شیوائیسم شده است. شیوا در فارسی، تلفظ دیگر لغات "زیوا"، "زیبا" و "دیبا" به معنی خوش نقش و نگار و منشا فعل "دبو" به معنی فریب دادن است که لغت "دیو" در فارسی از آن مشتق شده و همان منشا نامیدن خدایان هندو در وجه مذکر به "دوا" و در وجه مونث به "دوی" شده است. شیوا موجودی کشنده است ولی آفریننده نیز هست چون به آفریدگار یا برهما متصل است. برهما جفت دو رودخانه ی اسطوره ای چاگرا و سرسواتی است که از آنها دو جریان خیر و شر به ترتیب ویشنو و شیوا سرازیر میشوند. در یهودیت برهما همان ابراهیم و دو رودخانه ی مزبور، دو همسر ابراهیم –به ترتیب هاجر و ساره- اند که از آنها اسحاق و اسماعیل یعنی اجداد به ترتیب یهودیان و اعراب حاصل می آیند. در ادامه ی این جریان، شیوا با کریشنا یا ویشنو زمانی که وی به شکل زنی زیبا به نام موهینی درآمده، جفتگیری میکند و از او صاحب پسری به نام ایاپا میشود که به قول جفری چارلز آرچر، همان یهوه است. یعنی یهوه محصول غوطه خوردن شر پدرش شیطان در خیر مردم نیکسیرت است ولی تربیت پدر شیطانش را دارد همانطورکه ایاپان نزد شیوا و پرواتی بزرگ میشود. به گفته ی آرچر، یهوه نماد فرهنگ یهودی-مسیحی است و در مقام پاسوپاتی یا تجسد شیوا همان سرنونوس یا قانونگزار کیش اروپایی است:

“god is really the lord of the hell and the devil is really god?” Jeffrey Charles archer: karma-dharma buthadaya: December 2,2016

ویشنو نارایانا خوانده میشود و پرواتی نارایانی که مونث شده ی نارایانا است. این بدان معنی است که ویشنو زن شده یا موهینی، همان همسر شیوا یا خدای به خواب رفته است و همانطورکه دیدیم او نیمه ی تاریک خورشید است که بلایا را از جهان ماورائی به زمین نازل میکند. ماوراء الطبیعه وقتی شریک دنیاپرستی شیطانی میشود به یک موضوع خطرناک و هول انگیز تبدیل میشود. در سرن هم به دنبال راه هایی برای راه یافتن به جهان های دیگر میگردند و مسلما از این طلب، هدف کشنده ای دارند.

شاید باید اینجا یک تجدید نظر اساسی در تاریخ علم بکنیم. علم مقدس است چون شهیدانی مثل جوردانو برونو دارد. بنا بر تاریخ علم، پیشروان آن همیشه در معرض محاکمه و مقتول شدن توسط کشیش ها بودند ولی به خاطر نجات و پیشرفت نوع بشر، این خطر را به جان میخریدند. این شهیدان، کاملا تکرار عیسی مسیحند. عیسی هم خود را برای دیگر انسان ها فدا کرد. جوردانو برونو حتی شهید حسابی تری هست. چون در آتش سوزانده شد یعنی عملا توسط خدای مسیحیت در فرمی کاملا فرو رفته در ملوخ بلعیده شد و مثل قربانیان ملوخ طعمه ی آتش گردید. از آن مهم تر این که برونو و همکارانش حتی اولین گروه از فهرست مقدسین کلیسای علم نیستند. تمام کسانی که کلیسا را نفرین میکنند و قرون وسطی را دشمن بشریت میخوانند، لجن پراکنی به کلیسای یهوه را از سوزاندن زنان جادوگر شروع میکنند و هیچوقت هم توضیح نمیدهند آیا زنان جادوگر نیز به علم خدمت میکردند و آیا آنها چیزی بدتر از کلیسای یهوه نبودند؟! عیسی برحق بود چون قربانی روحانیون فریسی –همان پاریسی های گاول- شد و علم هم برحق است چون پیامبرانش قربانی کلیسای همان عیسی شدند. در این فهرست، همیشه اویی که قربانی میکند است که قربانیش را مقدس میکند چون او فرهنگ قربانی کردن و قربانی شدن را ایجاد کرده است. (لغت ساکریفیس به معنی قربانی کردن، از ساکره به معنی مقدس کردن می آید.) او است که آموخته خداوند قربانیان را و بنابراین شهیدان را دوست دارد و تمام قدرت و توانایی خود را با فرستادن پیروانش به مسلخ برای بزرگ کردن او با قربانی شدنشان در جنگ حاصل کرده است. ولی ما داریم میبینیم که گروهی که خود را ابتدا برحق خوانده اند احتمالا این مقام را غصب کرده اند و این مقام در هیچ جغرافیای خاصی نمیگنجیده است. ملک جبار در فصول ششم و هفتم جلد دوم کتاب:

“the astrological foundation of the Christ myth”

معتقد است که به لحاظ تاریخی، هیچ قبیله یا قبایلی تحت عنوان یهود با داستانی که کتاب مقدس درباره ی برگزیده شدن و ماندنشان تعریف میکند وجود نداشته اند و تمام داستان های آنها بر پایه ی باورهای فصلی در تشبیه اوضاع انسان ها به ایام سبز و بارور سال استوار است. یعقوب ملقب به اسرائیل (یعنی بنده ی خدا) به این خاطر خود و پسرانش (بنی اسرائیل) قوم برگزیده اند که خدا در سفر پیدایش به مادر یعقوب زمانی که او دوقلوی عیصو و یعقوب را در شکم حامله بود، گفته پسر کوچک، فرد برگزیده ی خدا خواهد بود و پسر بزرگ او را تبعیت خواهد کرد. پسر بزرگ یا عیصو که موهایی سرخرنگ داشت، کنایه از مردمان نخستین کره ی زمین و پسر کوچکتر کنایه از یهودیان تازه از راه رسیده است. جبار همین تمثیل را درباره ی خروج یهود از مصر معنی میکند. مصری ها قدیمی تر و کنایه از امت نخستین زمینند درحالیکه یهودیان از آنها میگریزند. سرخی دراینجا دوباره به صورت دریای سرخ ظاهر میشود که یهود از آن میگذرند ولی فرعون و لشکرش در آن غرق میشوند. دریای خون را جبار به عادت ماهانه ی زنان تعبیر و از آن معنی تخمک و توالد و تناسل را حاصل میکند. او در این مورد، سفر یهودیان به شرق را مهم میداند و آن را فرار از غروب میبیند. موهای عیصو و دریای سرخ، هر دو در سرخی، مرتبط با خورشید غروبدم [یعنی همان آتوم] هستند عیصو و مصریان قدیمی تر از یهودیانند چون یهودیان شبانه روز را از غروب خورشید شروع میکنند یعنی در نظر آنها اول شب وجود دارد و بعد از پی آن روز می آید. [شبانه روز شرعی مسلمانان هم به خاطر کپی برداری فقهیشان از یهود چنین است. بیشتر اقوام مسلمان شبانه روز را از طلوع خورشید یا از اذان صبح یا به مدل بین المللی از نیمه شب شروع میکنند. ولی شما میبینید که مثلا در ایام عزاداری، از غروب روز قبل از عزا، گریه ها و غمباری های تلویزیون ایران شروع میشود و در غروب روز عزا، همه چیز به حالت عادی برمیگردد.] درواقع ساعات غروب تا صبح یا ایام جهالت بشر، به دوران خزان سال در فصل های پاییز و زمستان تشبیه میشوند. یهودیان، ایام بهار و تابستان هستند که با کشتن پادشاه ظالم (فرعون) در دریای سرخ، موفق به نجات از خزان و ورود به بهشت میشوند. با این که یهودیان سرزمین غروب را ترک میکنند ولی در انقلاب زمستانی، مسیح از بین آنان متولد میشود و واسطه ی خدای آنان با بقیه ی مردم جهان میشود. این اتفاق در انقلاب زمستانی می افتد چون تا پیش از آن مدام شب در حال سیطره بر روز است؛ هر روز شب طولانی میشود و روز کوتاه، و این به غلبه ی ظلمت جهل بر نور دانش تشبیه میشود. با ظهور مسیح، درست به مانند انقلاب زمستانی که پس از آن، هر روز، شب کوتاه تر و روز طولانی تر میشود، در زندگی بشر هم روشنایی بر تاریکی تدریجا غلبه میکند. این اتفاقات خوب در قانون طبیعتپرستی میگنجند و میتوانند در هر فردی، هر قومی و هر سرزمینی رقم بخورند. از اظهارات ملک جبار میتوان اینطور نتیجه گرفت: کسانی که این مسیر را تاریخی کرده و آن را متعلق به خود کرده اند، دوستدار بشر نیستند و خیر مردم را نمیخواهند. اروپاییان سال ها با تبلیغ مسیحیت و فرقه سازی در شرق برای بازسازی اعتقادات مردم بومی به صورت ادیان شبه مسیحی، سعی داشتند تا خودشان را به عنوان صاحبان مسیح و دارندگان عنوان واسطگی با تنها خدای برحق یعنی خدای مادیگرای یهود که حتی برای نذر کردن در راه خدا، باید به آن خدا هم پول بدهید، مردمان را مادیگرا کنند و علم مادیگرایشان هم تکامل مسیحیت یهودی تبار استوار بر مادیگرایی بوده و فقط با درآوردن ادای طغیان علیه کلیسا و بدنام کردن کلیسا، خواسته تا ترسناکی ماوراء الطبیعه را که قبلا به الهه نسبت داده میشد حالا در مادر خدا (کلیسا) –که جانشین مریم مقدس است- مجسم کند و مردمان را به آغوش پدر به خواب رفته ی به درد نخور یعنی دنیای پوچ و بی معنا برگرداند تا در آن همه چیز طبیعی و بر جای خود باشد و کسی نپرسد چرا با فلان هیولا صلح کردید و بر فلان ملت فلکزده جنگ تحمیل کردید. هرچه باشد علم امروز علم اتمی است و قدسیتش را از جسد خدا (آتوم) یعنی جهان مادی میگیرد. قانون جهان مادی هم قانون جنگل است. فیلم قربانی انسان در سرن و در پیشگاه شیوا قطعا جعلی است چون برای کشیش هایی به هوشمندی دانشمندان سکولار، تمام دنیا مذبح شیوا است.

احیای ایران باستان: از دساتیر تا حقوق بشر کورش

نویسنده: پویا جفاکش

در سال 1778 میلادی، ملا کاووس پارسی که با پسر خود ملا فیروز از هند به ایران آمده بود، در اصفهان و نزد کتابفروشی به نام آقا محمد طاهر، به کتابی به نام دساتیر برخورد که شرح نامه نگاری های خداوند (مزدام) با 16پیامبر –ازجمله اسکندر مقدونی- است که آخرینشان موسوم به "ساسان پنجم" ساکن مرو، این نامه ها را جمع و مکتوب کرده و آن را اساس مذهب دساتیریان نموده است. این ساسان پنجم، معاصر خسرو انوشیروان بوده و در زمان سقوط سلسله ی ساسانی به دست اعراب نیز هنوز زنده بوده است. پیامبر کیش او، پیامبر پادشاهی به نام مهابود بود که سلسله ای به نامش آغاز شده بود: سلسله ای با 13 پادشاه که 12 پادشاه دنباله اش، نام های 12ماه سال زرتشتی را داشتند. پدر و پسر، کتاب را خریدند و به هند بردند تا بعدها ملا فیروز، آن را منتشر کند. جوناتان دونکن فرماندار بمبئی، که اهمیت کتاب را همسنگ کشف اوستا میدانست، ملا فیروز را وادار کرده بود که داشتن کتاب را پنهان کند و با مساعدت ملا فیروز، به ترجمه ی اثر پرداخته بود. اما دونکن در 1811 میلادی درگذشت و پس از آن، در زمان فرمانداری سر جان ملکوم بر بمبئی و با همیاری ویلیام ارسکین مامور شخص ملکوم در این مسئولیت، کتاب در سال های 1818 و 1819 در دو جلد منتشر شد. این، داستان تهیه شده درباره ی چگونگی ظهور کتابی است که اولین تاثیرگذاری ها را بر ناسیونالیسم ایرانی گذاشت و آن را شارژ کرد ولی از بس مضحک و ابلهانه بود، ناسیونالیسم ایرانی بلافاصله پس از قدرت گرفتن، آن را از کتابخانه ی انگلیسی-روسی خود خارج کرد و با جعلی خواندنش از آن تبری جست. جعلی بودن این کتاب، یکی از معدود سخنان راستی است که از دهان ناسیونالیسم نژادی ایرانی بیرون آمده است. واقعا مضحک است که تصور کنیم یک ملای زرتشتی، کتاب را در ایران یافته و به هند برده وقتی ایرانی ها آن را از هندی ها شناخته اند. ملغمه ی قرآنی-بودایی-یهودی-زرتشتی-هندوی محتویات و زبان این کتاب، کاملا با وضعیت تعلیمی آذرکیوانیان هند مطابق بود: فرقه ای که در اواخر قرن 18 اسمشان در بین زرتشتیان هند زیاد شنیده میشد و آنها در حال تاثیر گرفتن از آن بودند. ادعا شده بود این فرقه، اعقاب پیروان موبدی زرتشتی اهل شیراز به نام آذرکیوان بوده اند که از ستم رهبران شیعه ی ایران، به هند آمده و به شدت در نزد اکبر و دربار مغول های هند گرامی شده و مدتها بر هند موثر بوده تا این که با به قدرت رسیدن اورنگ زیب امپراطور مسلمان متعصب در هند، سرکوب شده و به خفا رفته است. در آثار آذرکیوانیان، نامه نگاری های آذرکیوان و اکبر بسیار مهم شمرده میشدند ولی در خارج از ادبیات آذرکیوانی، هیچ مدرکی منسوب به دوره ی اکبر، از حضور او در اطراف اکبر صحبت نمیکند و حتی نامی از او نمیبرد. بنابراین، درست این است که آذرکیوانیان را شعبه ی زرتشتی فرهنگسازی دولت بریتانیا برای درآمیختن مذاهب هند به نفع یک ایدئولوژی انگلیسی بدانیم که با فعالیت های زرتشتیان مامور بریتانیا بخصوص مانکجی هاتریا، به ایران قاجار نیز معرفی شده است. البته آمیختگی اثرگذاری این اثر به توجه رجال قاجاری به نظرات تاریخ غربی درباره ی گذشته ی ایران، مسیر را منحرف کرده و تغییر نام پیامبر بزرگ یا مهابود این را نشان میدهد. رجال انگلیسی، لغت مهابود را به معنی "بودای بزرگ" معنی میکردند. ولی ایرانیان آن را مهاباد تلفظ کردند و به "آباد کننده ی ماه" ترجمه نمودند. "ماه بزرگ" و "ماه کوچک" دو قسمت تشکیل دهنده ی "جبال" یا عراق عجم (ایران غربی) بودند که ایرانیان، ماه را تحریف شده ی لغت "ماد" خواندند و گفتند که ماد همان "مدیا" یا حکومت ایران غربی در زمان ظهور سیروس در کتاب هرودت است و مهابادیان همان مادها هستند. در زمان فارسی کردن نامجاهای ایران در زمان رضا شاه، نام ساوجبلاغ را به نام "مهاباد" تغییر دادند به این بهانه که کردها اعقاب مادهایند. ملک الشعرای بهار در منظومه ی عبرتنامه این ابیات را دارد:

کز مهابادی شد ایران سال ها بهروز و شاد

بد نخستینشان اژوسس خسرو با فر و داد

شهر اکباتان به آیینی عجب بنیان نهاد

خود مهابادی مدی دان سرزمین ماه، ماد

در صدر این توجه، میرزا اسماعیل تویسرکانی قرار دارد. وی که ادعا شده در اوایل عمر زرتشتی بوده، به سفارش مانکجی هاتریا، کتابی به نام فرازستان را در سال 1283قمری (1866 میلادی) نگاشت (البته حدودا 20سال بعد منتشر شد) که در آن، بسیاری از ادات فرهنگ مألوف ایرانی از تاریخ سلسله های ماقبل اسلامی ایران تا تعالیم فارابی و ابن سینا و شهاب الدین سهروردی و آذرکیوان، و اشعار فردوسی و اسدی و ناصرخسرو و نظامی و سعدی و حافظ معرفی و شرح داده شده بودند و بخش سلسله های ماقبل اسلامی، شدیدا تحت تاثیر دساتیر و معرف عمده ی آن در دوره ی قاجار بود. نکته ی مهم درباره ی دساتیر از نظر تاثیر آن بر تنظیم تاریخ ایران، ارتباط آخرالزمانی سرنوشت آذرکیوان با قدرت گرفتن تشیع در ایران در دوره ای که امروزه آن را صفویه میخوانیم است. چون در بند31 نامه ی ساسان پنجم در کتاب آمده است که «چون هزار سال تازی آیین را گذرد چنان شود آن آیین از جدایی ها که اگر به آیینگر نمایند نداندش». سال 1000 هجری قمری، مصادف میشود با سال 1592 میلادی یعنی همان سالی که آذرکیوان، ایران صفوی را به مقصد هند ترک گفت. ("آذر کیوان": دایره المعارف بزرگ اسلامی. نویسنده ی مقاله: فتح الله مجتبایی)

گادفری هگینز که در سال های پایانی عمر خود در دهه ی 1830، شاهد گسترش اقبال دساتیر بوده، مولف دساتیر را "محسن فانی" [معروف به نویسنده ی "دبستان مذاهب"] و او را اساسا "محمدی" (مسلمان) معرفی میکند و معتقد است که تطبیق بودا با اولین پیامبر جهان و نسبت دادنشان به پارسیان، با نظریه ی "کرئوزر" انگلیسی مرتبط است که قلمرو پرشیای قدیم را بین بلخ و هرات در افغانستان میدانست. در زمان هگینز، انگلیسی هایی چون کلنل فرانکلین، بامیان در نزدیکی بلخ را با "وامی نگاری" (به معنی شهر زیبا) در روایات هندی تطبیق کرده و آن را محل پرستش بودا و کریشنا، و از مراکز گاوپرستی در منطقه ای تا سرحدات کابل به شمار آورده بودند. بودا و کریشنا، هر دو "بالی" نامیده شده بودند و بالاراما همراه متعادل تر کریشنا نیز نامش با این عنوان گره خورده بود.: کلمه ای که مرتبط با عنوان بعل سمین (فرمانروای آسمان) برای خدای سامیان بوده است. او به سبب ارتباطش با تمدن های کشاورز به ورزاو گره خورده بود، چون برج ثور، اردیبهشت ماه یا ماه می میلادی است که فصل کشاورزی است و ورزاو چون برای شخم زدن زمین به کار گرفته میشود، صورت فلکی این ماه است. بعل به معنی فرمانروا در کلدانی، "بول" هم تلفظ میشد و این لغت، منشا لغت انگلیسی "بول" به معنی ورزاو بود. از سوی دیگر، بول کلدانی، ریشه ی نام آپولو خدای خورشید هم بود که در مصر، آمون نامیده میشد. ازیریس که ایزدی ورزاو مانند بود، از جلوه های آمون در مصر بود. نام ازیریس، از ریشه ی آسور یا آشور به معنی فرمانروا و از عناوین دیگر بعل بود که به نظر میرسد هم باید ریشه ی نام "سوریا" خدای خورشید هند باشد و هم ریشه ی عنوان "شری" که قبل از نام های کریشنا و راما –تجسدهای محبوب خدای ویشنو در هند- بر زبان رانده میشود. ازاینرو مذاهب کریشنا و بودا، به عصر ثور بین 6تا 4 هزار سال قبل یعنی اولین دوره ی تاریخ 6هزارساله ی زمین به روایت یهود، و همان زمانی نسبت داده میشد که اعتدال بهاری یا آغاز سال بابلی در فروردین ماه در زمان حضور خورشید در برج ثور (ورزاو) رقم میخورد و ازاینرو خورشید گاوشکل است درحالیکه مذهب اسرائیلیان که دشمن مذهب بعل است، مربوط به عصر حمل یا بروز اعتدال بهاری در زمان حضور خورشید در برج حمل (قوچ) بین 4 تا2 هزار سال پیش هستند و ازاینرو یهودیان گوسفندچران خود را نظر کرده ی خدا شمرده و با جلوه ی جدید آمون که یائو –تلفظ دیگر یهوه- نیز نامیده میشد یعنی گوسفند و بز همذاتپنداری کرده اند. ارتباط این مطالب با زرتشتی گری که آیین پارسیان تلقی میشده، به نظر هگینز ازآنجا ناشی شده که در آغاز تاریخ افسانه ای زرتشتی، غولی به نام گیومرتن یا کیومرث قرار دارد که با مرگش، از اجزای بدنش جهان به وجود می آید. به جز کیومرث، تنها موجود زمینی دیگر روزگار او، ورزاوی به نام "ابوداد" است که به همراه کیومرث، توسط اهریمن کشته میشود. چون گیومرتن میتواند معنی مردگاوآسا را بدهد، ابوداد میتواند تجسم دیگری از خود کیومرث باشد که در شاهنامه ی فارسی، تبدیل به اولین شاه زمین شده است. نام ابوداد مرتبط با "ابوتو" از تلفظ های ژاپنی بودا تصور شده بود و میشد ابوداد را شکلی از "بوداته" دانست و از او تعبیر به بودا نمود. بدین ترتیب، کیومرث و ورزاو آغازین، همان "مها بود" یا بودای بزرگ در دساتیرند که مذهبش از شمال به سرزمین هند وارد شده است. پس اگر مذهب دساتیریان و آذرکیوانیان به مهابود نسبت داده شود، اولین مذهب جهان خواهد بود:

“anacalypsis”: godfrey Higgins: book5, chap1, sect10 and book5,chap9

اما چرا مطالب دساتیر از قول ساسان پنجم نقل شده اند و اصلا این ساسان پنجم کیست؟ فرزانه گشتاسب دانشیار پژوهشکده ی زبانشناسی از پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، معتقد است که این ساسان پنجم، از شاهنامه ی فردوسی بیرون تراویده است. بنا بر شاهنامه، پس از فتح کشور فارس توسط اسکندر و مرگ دارا (داریوش)، ساسان اول پسر دارا، به هند میرود و در آنجا در کوه ها به انزوا و زهد روزگار میگذراند و پسرانش هم تا چهار پشت پس از او ساسان نام میگیرند. در زمان ساسان پنجم، اردشیر ساسانی، حکومت فارسیان را احیا میکند و در این زمان، ساسان به ایران برمیگردد و به خدمت اردشیر درمی آید. مطالب گفته شده درباره ی ساسان اول و فرض تداوم منش او توسط پسرانش سبب میشوند تا سنت های پارسی و هندو و بودایی توسط آیین چنین کسی مجددا با هم متحد شوند. ("ساسان پنجم کیست؟": فرزانه گشتاسب: پژوهش های ایرانشناسی: سال9: شماره ی2: پاییز و زمستان 1398: ص94) چطور میتوان کسی مثل ساسان پنجم را که معاصر حمله ی اسکندر است، معاصر خسروهای اول و دوم –انوشیروان و پرویز- به شمار آورد؟ این سوال فقط برای مایی که امروز تاریخمان را از بر کرده ایم پیش می آید. در قدیم، این نکته مثل امروز بدیهی نبود که وقایع تاریخی و هجوم اقوام چند دفعه رخ داده اند؟ اسکندر، سرسلسله ی اشکانیان شمرده میشد و خسروپرویز نیز توسط خاندان اشکانی مهران از کشورش اخراج شد تا به کمک امپراطور بیزانس بازگردد و حکومت ساسانیان را احیا کند. سرکرده ی خاندان مهران و مدعی تاج و تخت، بهرام چوبین بود. خاندان مهران برخاسته از کومش-پهلو یا همان قومس که سمنان کنونی باشد بودند و در ری و طبرستان نیز نفوذ داشتند (کومش پهلو: ویکی پدیا). عنوان پهلو در این نام که به معنی مرز و دگرگون شده ی کلمه ی پلهو و از این طریق تلفظ دیگر پرثو است، او را معادل همان پارتیانی قرار میدهد که آغاز قدرتگیریشان از فتح هیرکانیه در زمان سلوکیان بوده است. بنابراین دودمان مهران، انعکاسی از خود سلسله ی اشکانی است و بهرام نیز نام خدای مریخ و موکل جنگ، و از این طریق انعکاسی از جنگجویان بدوی پارتی است. بهرام یک نفر است چون سلسله ی اشکانی نیز زیادشده ی یک نفرند: ارتابانوس حکمران هیرکانیه در نوشته های یونانی که خرخس (خشایارشا) را میکشد و تلاش برای انتقال قدرت به خاندان خود میکند ولی قبل از موفقیت در این کار، توسط اردشیر پسر خشایارشا کشته میشود. کل این افسانه، در فرهنگ فارسی به صورت سقوط سلسله ی اشکانیان به دست اردشیر ساسانی و با کشته شدن آخرین پادشاه اشکانی به نام اردوان (ارتابانوس) بازسازی میشود. اصل لغت اردوان یا ارتابانوس، اردابان به معنی حاکم زمین است و این، نشان میدهد که یک مقوله ی آخرالزمانی جهانگیر، به یک رسالت قومی تبدیل شده است. ساسان نیز تحریفی از کلمه ی سوزیانا یا شوشان به معنی منطقه ی خوزستان است که در تواریخ یونانی-یهودی، تختگاه پارسیان شمرده شده است. نشستن اردشیر پسر خرخس بر تخت شاهان پارس، همان نشستن دوباره ی خسرو پرویز بر تختی است که بهرام از او تصرف کرده است. چون "پرویز" دراصل همان "پیروز" تلفظ دیگر کلمه ی پارس است. خسرو یا کسری نیز تلفظ دیگر قیصر یا سزار، عنوان پادشاهان یونانی-رومی است و پادشاهان پارس را کلا به صفت خسرو میخواندند. بنابراین رفت و برگشت خسرو پرویز ساسانی، رفت و برگشت پادشاهی پارسی شوشان است و بازگشت ساسان به ایران، همان بازگشت ساسانیان یا پارسیان به ایران است. ساسان بعد از پنج نسل برمیگردد و این پنج نسل، پنج پیامبر اولوالعزم هستند که فرهنگ یهودی بنیاد اسلام از آنها سخن گفته است. این فرهنگ، فرهنگ ابراهیمی است و تلفظ ابراهیم به صورت پرهام در پارسی، او را هویت راستین ورهرام یا بهرام نشان میدهد. بهرام خدای مریخ است چون یهودیان به مریخ نسبت داده میشوند. به همین دلیل هم غلبه ی یونانیان به صورت اسکندر –اسکندر در متون اسلامی مثل شاهنامه، زیر نام صلیب و به نام گسترش مسیحیت، به ایران یورش میبرد- با اولین یورش ابراهیمیان یعنی سیل نوح متناظر میشود.

این مطلب، درواقع تکرار افسانه ی مشهور دفع گروهی از اجنه در زمین توسط گروهی دیگر، و بازتولید آن به صورت دفع گروهی از انسان ها به دست گروهی دیگر، ولی هر دو تابع خدایی یکسان در متون یهودی است. در فرمی مادیگرایانه تر و ستاره شناسانه تر از این افسانه، هجوم سرافیم یا پسران خدا به زمین که رهبران یهود خود را از نسل آنها میخواندند، نتیجه ی خشک شدن آب در مریخ خوانده شده و زمین که آب داشته، هدف آنها واقع گردیده است. این مثل انتقال آب مریخ به زمین به صورت سیل نوح و پیدایش دریاهای زمین بوده است. مریخ همان مصر سرزمین یهودیان بود و زمین همان کنعان یا قلمرو جدید آنها و گذر یهودیان از دریای سرخ برای رسیدن به کنعان، تشبیه خود یهودیان به دریا بود درحالیکه آنها از مریخ یا سیاره ی سرخ می آیند و ازاینرو دریای سرخند. سیل نوح میخواست زمین را از بدی پاک کند و مسیحیت یهودی تبار یونانی-رومی نیز با غسل تعمید، انسان ها را پاک میکند. دراینجا خود فرهنگ مریخی است که پاک میشود. در یونانی، مریخ را پیروس مینامند و به شیر تشبیه میکنند. [قابل مقایسه با "فریس" در عربی به معنی شیر، فارس در عربی به معنی جنگجو و فریسی که عنوان یهودیان پیرو شیر یهودا است.] نام قوم پارس و جدشان پرسئوس نیز از پیروس می آید. [پیروس را با نام پیروز یا پرویز مقایسه کنید.] ولی این قوم همیشه در معرض جهاد یونانیان و رومیان علیه خود هستند. میدانیم که رومی ها هم پرستنده ی مارس یا مریخ و به پیروی از او مشهور به جنگجویی بودند. پیوند روم با مصر که خاستگاه یهودی ها است، از طریق ازدواج کلئوپاترا ملکه ی یونانی الاصل مصر با سزار امپراطور روم محقق شده که هر دو از نسل خدایانند. کنستانتین در روم یونانی، با مسیحی کردن این امپراطوری مریخی، آن را غسل تعمید میدهد و جنگجویی را مقدس میکند و همین اتفاق را اعقاب اشرافیت یونانی شرق، در روم مقدس در اروپای غربی ممکن میکنند. درآنجا هم این مثل تطهیر پاریس –جانشین دیگر پیروس- توسط فرانک های برسازنده ی روم مقدس است:

“stargate of the 3 suns”: deep high: 2009/8

حالا میدانیم که چرا ساسان پنجم وارد صحنه شده است. او آمده تا چیزی را که در اصل و در قبل از اسلام و یا قبل از تشیع بوده، بازگرداند و ادعایش این است که هر چیز خوبی که در کیش فعلی –اسلام ممالک هند و قاجار- وجود دارد، مال آن اصلی است که از فرعش بهتر است. این فکر نیز محصول انسانشناسی بریتانیا در ممالک استعماری است. از مدتی قبل، وجود آثار مذهب عصر ثور در کیش یهود تایید شده بود. یهوه و ملوخ هر دو در متون یهودی به ورزاو مجسم میشدند. دیونیسوس در قالب ورزاوی قربانی شده بود و میترا هم صورت قبلی خود را در قالب ورزاوی به قتل رسانده بود. دیونیسوس بیشک به مانند سلف خود آدونیس یک ایزد گیاهان و محصولات کشاورزی بود و اتفاقا یهوه هم در قالب گیاهی درخشان با موسی صحبت کرده بود. اینها نشانه های اقتباس مذهب یهود از کیش بومی ایزد گیاهان در حین حمله ی یهود به مذهب قبلی بوده است. لانگ درباره ی غلبه ی قبایل جنگجوی استرالیایی بر قبایل کهن تر اطلاعاتی به دست آورد بدین شرح که فاتحان جنگجو تجارب قدیمی ترها را به کار میگیرند ولی آنها را در یک کیش جدید فرمولبندی میکنند و تمام خوبی های مذهب قدیم را به خدایی جدید نسبت میدهند و مذهب قبلی را کلا تخریب و سیاهنمایی میکنند. لانگ به این نتیجه رسیده که یهودیت و مذاهب یهودی ساخته باید همین کار را به طرزی هوشمندانه تر و پایاتر با مذاهب عرب ها نموده باشند. وی به دوتایی موسی و یوشع در صدر پیدایش یهودیت توجه نمود. موسی پیامبر کیشی بود که نکات مثبت مذهب خود را از مذاهب قبلی اخذ کرده بود و یوشع کسی بود که مذهب موسی را وسیله ی جنگ و سیطره بر دیگران کرده بود. یوشع یعنی منجی و اصل، یوشع است ولی موسی مختصری رنگ یوشع مهاجم را به خود میگیرد تا به نظر نرسد که روش یوشع کاملا مخالف با منش موسی است. با این حال، موسی باید فقط کمی به یوشع جنایتکار شبیه باشد تا امکان متناقض به نظر رسیدن جنگجویی یهودی با صلح طلبی و مردمدوستی انعکاس یافته در تعالیم موسی –که کپی شده از مذاهب قبلی است- کمتر شود. در این راه، کل چیزهای خوب مذاهب قبلی تا جایی که به درد توجیه یهودیت بخورند و مزاحم منویات رهبران آن نیز نباشند، از آن به درون یهودیت تزریق میشوند و سپس مذاهب قبلی شیطانی و ضد انسانی تصویر میشوند تا این روش، آیینه ای برای تاباندن روی هر دشمنی که رهبران یهودی قصد نبرد با آن را دارند، باشد و مردم را به فنا شدن با جان و دل در جنگ با این شیاطین وا دارد. لانگ عنوان کرد که تولید این دوتایی، همواره برای اضافه کردن جدید به قدیم بدون به نظر رسیدن تحریف در آیین، در یهودیت به کار گرفته شده است؛ ازجمله دوتایی های یعقوب و یوسف، الیاس و الیشع، شموئیل و شائول، و داود و سلیمان. این، البته همیشه مبنایی برای بازگشت به سیرت قبلی را در اصلاحات مذهبی فراهم میکرده است کمااینکه در مسیحیت که قصد احیای یهودیت را دارد، تصویر مادر عیسی دوباره برجستگی شدیدی را پیدا میکند که تصویر مادر موسی به میزان کمتر از خود نشان میداده و دراینمورد احیای مادر و کودک، بازگشت به نقش الهگان مادر در پرورش قهرمانان در کیش ماقبل یهودیت بوده که در آن، برعکس یهودیت جنگسالار ضد زن، به نقش زنان در پرورش مردان، اهمیت فراوانی داده میشده است. اما به هر حال، مسیح به سبب انتقاد از کیش موسوی، با در پیش گرفتن مسیری متضاد با تعالیم خشن کاهنان یهود ولی همزمان ادعای این که خود خدای یهود است، عملا مدافع یهودیت میشود و آن را توسعه میدهد. درواقع بازگشت نصفه و نیمه ی او به پاگانیسم در عین دوقلو شدنش با یهودیت به ادعای احیای قوانین تورات، سبب گسترش قدرت یهودیان در سرزمین های پاگان ها میشود. مسیح، یهودی ای است در لباس خدای قبل از یهود. به قول روبرتسون موهایی زردرنگ دارد و ازاینرو با آپولو تطبیق شده است. در جنوب آلمان، ژرمن ها به پرستش خدایی به نام "فول" روی می آورند که بوگس، او را همان آپولو میخواند و متوجه میشود وی در نواحی شمالی تر، به "پیر" نامبردار و تصویرشده به جفت دوقلویی است که همان آخیلیس (آشیل) و پاتروکلوس افسانه ی هومریند. این دو قهرمان، همگام با لشکر نمونه ی جنگسالاران انسانی یعنی آگاممنون به جنگی میروند که در آن، مسائل اخلاقی بهانه ی اعمال ضد اخلاقی شده اند. آخیلیس یک آدمکش به تمام معنا و جوانی مزین به موهای زرین همچون خورشید است. او در این جنگ، گهگاه از خودش رفتارهای اخلاقی نشان میدهد ولی اغلب وحشی است. آگاممنون اینقدر شخصیت کثیفی است که آخیلیس از او میبرد ولی شگفت این که دوست نرمخوتر و قابل درک تر او پاتروکلوس با فدا کردن خود در جنگ به جای آخیلیس، عامل بازگشت آخیلیس به جنگ جهت انتقام میشود. پس از آن آخیلیس، تا زمان کشته شدن، در جنگ حضور دارد تا یک کپی انسانی جنگجو از خداوند قدیم، موجه کننده ی جنگسالاران یونانی-رومی با سیرت آگاممنون نزد سربازان از همه جا بی خبر باشد. در اروپای غربی، آخیلیس رویین تن، به بالدر رویین تن تبدیل میشود. چون نام بالدر از همان ریشه ی "فول" و "پیر" است و به معنی ارباب یا آقا. همین کلمه به صورت "فری" یا "فریر" در نام خدای ژرمن صلح تکرار شده است. بالدر شخصیتی قابل مقایسه با عیسی مسیح دارد. با این حال، پروفسور ریس و پروفسور نیکلسون که زبانشناسان و اسطوره شناسان فرهنگ های سلتی-ژرمنی هستند معتقدند که کیشی مخصوص بالدر با این ویژگی های تعریف شده درباره ی خدایان خاورنزدیک چون آدونیس و ازیریس و آتیس، در سرزمین های سلت-ژرمن وجود نداشته و کشیش های مسیحی بریتانیایی-ژرمن، این شخصیت و شخصیت های مسیح گون دیگر مانند آن را پدید آورده و در لابلای خدایان پاگان بومی قرار داده اند تا بعد از یکی دو نسل، به هم آمیزی خدای مسیح مانند با خدایان بومی، زمینه ی گروش مردم به عیسی مسیح را فراهم کند. همین مطلب در مذاهب هندی نیز به چشم میخورده است. موریس، برهمن های هندی را اسما ابراهیمی و نتیجه ی انحراف عقاید فرهنگ مسلمان حاکم به هند به سمت پاگانیسم بومی میدیده که طی آن، تبدیل ابراهیم و همسرش ساره به برهما و سرسواتی که خدایان بومی هستند، زمینه را برای تاثیرگذاری فرهنگ یهودی-مسیحی بر هندوئیسم فراهم کرده است. در نظر موریس، کیش کریشنا نتیجه ی ترکیب بودیسم با مسیحیت آمده از غرب بود و قبیله اش یادو نیز همان یهودیانند. دراینجا هم دوباره الگوی پیامبران دوقلو تکرار میشوند. کریشنا به مانند سلف خود راما، تناسخ ویشنو بوده است. وی جنگجویی قدرتمند و تنها کسی در قلمروش بوده که در معرض بازدید مداوم خدایان قرار داشته است. ولی کمترین رنگ و بویی از زهد و ریاضت و اخلاق راما را نداشته است. با این حال، راما به صورت قهرمان دیگری به نام بالاراما که به مراتب متعادل تر و درست تر از خود کریشنا است، در کنار کریشنا قرار گرفته و او را در ماجراجویی هایش همراهی میکند تا خداوندی کریشنا زیر سوال نرود. در زرتشتی گری نیز مزدا یا اهوره مزدا خداوند روشنایی، بازتولید میترا خدای خورشید یا فلق صبحگاهی است ولی به مراتب ضد دیو تر و خشن تر. میترا در لغت به معنی دوستی است و این با جنگجویی و خشونت ورزیدن علیه دیو پرستان و یا کسانی که موبدان آنها را تناسخ دیوان میدانند جور نیست. ولی میترا به عنوان یک میانجی بین اهوره مزدا و اهریمن و درحالیکه قلبش با اهوره مزدا است در کیش باقی میماند تا اهوره مزدای موصوف موبدان توجیه شود.:

“Robertson,j.m. Christianity and mythology”: Clifford stetner: faculty.umb.edu

بین مطلب مورد توجه انگلیسی ها و مدل اسلامپروری جمهوری اسلامی، ارتباط بسیار قدرتمندی حس میشود. اسلام محمدی ایرانی ها، شورشی است علیه بربرستانی به نام عربستان جاهلی از ریشه ی "جهل" به معنی تعصب؛ کلمه ای که با توصیف خاصی که روحانیون مسلمان از دوران قبل از اسلام کرده اند، اکنون معنایش به نادانی تغییر کرده است تا به نظر نرسد مسلمانان متعصب هم مثل عرب های زمان محمد جاهلند. اسلام که خود ادعای پیروی از مرام عیسی و دیگر انبیای یهود را دارد، کوچکترین چیز مثبتی از جامعه ای که محمد در بین آن ظهور کرد، گزارش نمیدهد و میگوید تمام مطالب مثبت عرب ها را خدای اسلام به آنها هدیه کرده است. جمهوری اسلامی ایران نیز همین کار را با رژیم پهلوی که جانشینش شده است میکند. جمهوری اسلامی درحالیکه سرتاپای تمدنش -به جز حجاب اجباری زنان و مشکل داشتن با نگهداری سگ و چند اصلاح شرعی در سیستم دادگستری- کپی شده ی تمدن غربزده ی محمدرضاشاه پهلوی است، باز ادعا میکند که هیچ چیز مثبتی در سلسله ی پهلوی نبوده و همه چیز را خودش تنهایی و لابد از پرده ی غیب به مردم ایران تحویل داده است. همانطورکه انتظار میرود این مذهبسازی حکومتی اکنون ضایع الاثر، باید مستقیما از یهودیت اخذ شده باشد و به خاطر همین، همچون یهودیت مهاجم باشد. حکومت های غربی که جمهوری اسلامی خود را در جهاد با آنها میبیند، همین راه را رفته اند و همچنین حکومت های شرقی متضاد با سیاستمداران غربی که آنها هم خود متاثر از مرام غربی مارکسیستند. اما ایران به موازات آن، از یک دریچه ی زرتشتی نیز گذشته که دساتیر محصول آن است و همان پایه ی یک نوع مقاومت ضد حکومتی و حریص به غربگرایی هرچه بیشتر در ایران شده است. همانطورکه دیدیم، رفت و برگشت ساسان ها یا حاملان دساتیر، به غلبه ی اشکانیان مربوط بوده و آن نیز افزایش یافته ی غلبه ی خاندان مهران بر قلمرو ساسانی بوده است. مهران از مهر به معنی خورشید می آید و مهر تلفظ مدرن تر میثره یا همان میترا خدای خورشید است. معمولا هم در تاریخ مکتوب "مید این بریتانیا" ی ایران، اشکانیان یا پارتیان را پرستنده ی میترا ولی ساسانیان را زرتشتیان پیرو مزدا میدانند. این با نامیده شدن خدای دساتیر به "مزدام" معنی خاصی پیدا میکند. همانطورکه دیدیم، مهرانی ها به جای مریخی های جدیدی نشسته اند که فضای زمین را به نفع خود برگردانده اند. آنها قاهدتا یهودیانند که مذاهب قبل از خود را شیطانی وانمایانده اند و چیزهای خوب آنها را برای خود برشمرده اند. اینطوری نسل قبلی هم مثل یهودی ها مریخی هستند و پیرو مذهب جنگ و کشتار؛ ولی یهودی ها مریخی های بهتری هستند و درنتیجه جنگ و کشتارشان مقدس است نه شیطانی. درست مثل پارت های اشکانی میتراپرست که بهتر از پارس های مزداپرست پیش از خود به نظر میرسند. ولی همانطورکه انگلیسی ها چنانکه دیدیم، درباره ی پاگانیسم ماقبل یهودی تجدیدنظر میکردند و جنگ های مذهبی را سوغات یهودیت تلقی میکردند، در هند نیز این به صورت بازسازی مزدا در هیبت خدایی بهتر از میترا کپی میشد. نویسنده ی دساتیر میخواسته مذهب خود را به جای طغیان کیش مزدا علیه کیش میترا قرار دهد و حضور میترای صلح طلب در کنار مزدای متفرعن را به نفع صلحطلبی هندوئیسم و بودیسم برجسته کند و آن را علیه مزدائیسم سنتی بشوراند. با شاخ شدن دساتیر به سمت ناسیونالیسم ایرانی، این به ایران باستان تخیلی ناسیونالیست ها نیز یک بار ضد استبدادی، صلحطلبانه و عدالت محور داده که به جز دساتیر، از هیچ منبع ایرانی ای حتی از شاهنامه هم بیرون نمی آید و اصلا شاید همین آرمانشهر ناواقعی ایرانی که مزاحم ستمگری طبقاتی سلسله ی پهلوی شده و درنهایت ناسیونالیسم ایرانی را به سمت ساقط کردن پهلوی ها چرخانده، بوده که باعث شده فرهنگسازان آن سلسله هرچند خیلی دیر، به جعلی بودن دساتیر اعتراف کنند. اما یادمان باشد ناسیونالیسم غربزده و اشرافی ایرانی، از ابتدا علیه اسلام بود نه علیه پهلوی ها. ساسان پنجم، سقوط ساسانیان به دست اعراب را شاهد بود و مذهب خود را برای آیندگان ثبت میکرد تا اگر روزی خواستند به مذهب ساسانیان برگردند دساتیری شوند. از دید یک قاجاری مخاطب این تعالیم قضیه اینطور فهمیده میشود:

1- وضع موجود بد است و گذشته خوب.

2-وضع موجود فعلی، حکومت شرع اسلامی است.

3-معنیش میشود این که این اسلام است که بد است.

4- پس عربستان زمان پیامبر، جاهلی بوده نه ایران ساسانی.

6- اسلام یک دین عربی است که چیزهای خوبی دارد ولی این چیزهای خوب مال عرب ها نبوده اند. 7-پس این چیزهای خوب را اسلام باید از ایران ساسانی گرفته باشد و در کنار یک عالم چیز بد از اعراب به ایرانی ها داده باشد و بعد تمام کتاب های ایرانی ها را نابود کرده باشد تا کسی نفهمد این عقاید را از ساسانیان دزدیده است.

8- یکی از پیروان محمد، سلمان فارسی یک ایرانی بود. او باید این چیزهای خوب را از ایران به نزد عرب ها برده باشد.

7-پس اسلام به ته خط رسیده و ما باید به ایران باشکوه باستانی برگردیم.

برای دوران مذهبزده و خرافی قاجار، نتیجه گیری منطقی ای است. پس چطور شد که این گذشته ی موهوم با شرع اسلامی علیه پهلوی ناسیونالیست متحد شد و باز چطور شد که الان دوباره فیلش یاد هندوستان کرده و ضد اسلام شده است؟

شاید این هم قبلش در زمینه ی هندی زرتشتی گری، کوک شده بود. زرتشتی ها خدایان را اهوره و دشمنان آن را دیو میخواندند درحالیکه هندوان، خدایان را دوا (دیو) و دشمنان آنها را "آسورا" (اهوره) میخواندند. میدانیم که اسورا یا اهوره، درواقع تلفظ دیگر سور یا آسور لقب بعل در کلده است که نام کشور سوریه نیز از آن می آید. کلنل تود، به یک افسانه ی هندی از اوایل قرن19 اشاره میکند که نشان میدهد چطور سوریا های شر پس از غلبه ی کریشنای هندوان بر آنها به مضمون خیر تغییر حالت دادند. بنا بر این افسانه، "هندوستان" در ابتدا محل زندگی "سیوا" ها بود و آنها مشتمل بر دو گروه به نام های سوریا ها و تاکشا ها بودند. تاکشا ها مارپرست بودند و نمادشان "تاک" یا مار بود. سوریا ها اعراب سوری پرستنده ی سوریا یا خورشید بودند که او را "بال" (بعل) میخواندند و نمادشان اسب بود که حرکت دهنده ی ارابه ی خورشید در آسمان بود. "ایندو" ها که از تجاوز چاندرا (ماه) به "ایلا" دختر "مانو" پسر خورشید پدید آمده بودند، بر سیوا ها حکومت میکردند تا این که یادو ها به رهبری کریشنا سرزمین آنها را فتح کردند. کلنل تود، این هندوستان را "ایندو اسکیتیا" یا سکائیه ی هندو و حدود آن را بین دریای خزر و منطقه ی گنگ میداند و اضافه میکند تمام تاتارها -و از آن جمله از راجپوت های هند و اشرافیت نخستین ژرمن نام میبرد- پرستنده ی ماه و پسر او بودا بودند. بودا در هند درست مثل همتایش هرمس یا مرکوری در جهان یونانی-رومی خدای دانش است و "بودای هندو ها" مجسم به مار است؛ جانوری که به دور کادوسئوس یا عصای هرمس نیز پیچیده است. تسلیم مار چندسر کالیا به کریشنا همتای به خدمت درامدن اختیارات بوداها به او است. در هند، کریشنا، ودا ها را از "نماناث" که آواتار وقت بودا بود گرفته و مکتوب کرده بود، درحالیکه قدرت را از خاندان بودا ستانده بود. در اساطیر یونانی-رومی، این به دزدیده شدن گله ی آپولو توسط هرمس و بازستانده شدن آن به دست آپولو تشبیه میشود ولی آپولو و هرمس در این آشنایی، نقش خود را با هم عوض میکنند. آپولو آلت موسیقی هرمس را از او میگیرد و درعوض کادوسئوس را به او میدهد. طبیعتا انتظار میرود آپولو هندی (کریشنا) و هرمس هندی (بودا) هم نقش خود را با هم عوض کنند؛ کریشنا دزد و هنرمند و چوپان شود و بودا دانشمند. در این مورد، کلنل تود به یاد می آورد که زمانی شنیده بود حاکم "کوتاه" به نوه اش میگوید "کانیا" (کریشنا) نخست خدای موسیقی بود و چون چوپانان معمولا با نی زدن، آهنگ مینوازند، او را به چوپانی گماشتند و او رئیس کوروها یا پسران چوپان شد:

“on the religious establishment of meavar”: colonel james tod: royal Asiatic society of great Britain and Ireland: v2: 1830: p 505-509

میتوان به خوبی فهمید که کریشنا نسبت به راما عقبنشینی اخلاقی یافته چون جنبه های مثبت خود را در ازای به دست آوردن قدرت و امتیاز انحصار هنر در جهت مقاصد سیاسی خود وانهاده و آنها را دشمنان سیاسیش قاپیده اند. پس از آن بودیسم خردمندانه شده و هندوئیسم خودسر و خرافی. از این جهت زرتشتیان که پیرو اهوره ها یا همان اسوراهای مورد نظر هندوان بوده اند خردمند بودند چون در تحت رهبری طرفداران کریشنا در اقلیت بودند و بودای زمان محسوب میشدند یعنی همان ادعایی که دساتیر برای آغاز مذهب زرتشت در نظر گرفته بود. اگر این را به صورت قدرتگیری رضا شاه سکولار در ایران و اعمال زور در جهت از بین بردن سنت های اسلامی تکرار کنیم، متوجه میشویم که ناسیونالیسم دساتیری ایرانی، به سرعت و به همان ترتیب، تقدس بودا را از رهبران ناسیونالیسم فارس به دشمنان مسلمان آنان منتقل میکند و بعدا هم باز وقتی رهبران مسلمان به قدرت میرسند و همان اعمال خشونت را دنبال میکنند، دوباره فرزانگی از فاتحان به ناسیونالیست ها برمیگردد. قالب بودا چنان به وجود بنیانگذار فرزانه دوخته شده که هر مدعی تداوم راه بنیانگذار فرزانه اگر به تز عدم خشونت بودا خیانت کند، به سرعت مکتبش تبدیل به مذهب شیطان میشود و دشمنانش فره ی ایزدی او را میقاپند حتی اگر برحق نباشند.

این صلحدوستی بالقوه، یکی از مهمترین عوامل بقای اسلام شیعی در ایران است ولی به شرط بیخبری مطلق از منابع تاریخ و حدیث آن. در پایگاه بسیج، بسیجی های جوانی را دیدم که فکر میکردند فتوحات اسلام برخلاف سیرت اسلام است و عمر، بدون توجه به سیره ی پیامبر دست به این فتوحات زده و علی با او و اکثریت پیرو او موافق نبوده است. هیچکدام از آنها چیزی درباره ی مغازی یا جنگ های پیامبر نمیدانستند و فکر میکردند پیامبر فقط چهار جنگ داشته است: بدر و احد و خیبر و خندق. نیز فکر میکردند که فتح مکه غول آخر بوده و پس از آن، همه ی عربستان به خوشی متحد شده و کوچکترین سخنی از جنگ های دامنه دار پیامبر با دیگران پس از بازگشت به زادگاهش –مثلا جنگ طاقتفرسای طائف- نشنیده بودند. هیچ کدام از آنها نمیدانستند که بین اتحاد عربستان و حمله ی عمر به ایران، فتوحات شام و مصر و مانند آن در دوران ابوبکر رخ داده و به صلاح هم نبود بدانند چون آن وقت این سوال پیش می آید که چرا در سوریه و افریقا همه عرب ها را دوست داشتند و هیچکس مورد آزار و ستم قرار نگرفت ولی در فتح ایران چرا؟ هیچکدامشان نمیدانستند که علی هم به مانند عمر، درصدد فتح خونبار سرزمین های دیگر بود و فقط جنگ های داخلی دوران او –جنگ علی و عایشه، جنگ علی و معاویه، جنگ علی و خوارج...- دست او را بسته بوده وگرنه او در همان دوران خلافت پنج ساله اش پسرانش حسن و حسین را مرتبا در راس سپاه قزوین به فتح گیلان گسیل داشته و همیشه هم آنها فقط کشتار کرده اند و غنیمت برده اند بی آن که چیزی فتح کنند. منظورم این نیست که این داستان ها واقعیند. منظورم این است که کسانی منابع این لاطائلات را تاریخی و موثق میخوانند، آنها را به طور انتخابی و سانسورشده در مغز جوانان میریزند تا با زمینه ی دساتیری قبلی ناسیونالیسم شیعی تناقض نداشته باشد. اینها همان سازندگان تشیع نوینند و در خدمت مکتب صدرایی امام خمینی؛ مکتبی که هانری کوربن فراماسون –یکی از آخرین کسانی که دساتیر را حامل تعالیم ایران باستان تا دوران آذرکیوان در زمان شاه عباس معاصر ملاصدرا میدانست- آن را میراث راستین اسلام تا روزگار کنونی معرفی کرده بود و هنوز هم این کوربن یکی از علایق اول اولیای فرهنگی تشیع است. اشکال کار صدرایی ها مانند دیگر برپادارندگان تشیع، تکرار دوقلوی یهودی لانگ به صورت گذاشتن زوج محمد و علی در صدر تشیع است. محمد جای موسی را گرفته و در حاشیه ی علی به جای یوشع که منجی است قرار گرفته است. این مانع از ملاحظه ی تناقضات محمد توسط مسلمانان شیعی که اکثریت و اصل کاری های آنها ایرانی هستند شده است. عرب ها در موارد معدودی که جرئت میکنند در اصالت آنچه تعالیم محمد خوانده شده، شک کنند، بیشتر به مشکوک بودن میراث دوگانه ی کپی شده ی موسی روی محمد نزدیک شده اند و یک دلیلش هم عرب زبان بودن آنها است که آنها را متوجه دو سبک بودن آیات و تضاد زبانی بین آیات رحمانی و آیات قاهره ی قرآنی میکند. نظریه ی توطئه ی رایج در این مورد که حامد عبدالصمد نویسنده ی مصری در کتاب "زوال جهان اسلام" بدان توجه کرده و ظاهرا اول در لبنان یا سوریه مطرح شده، خود متوجه منابع عمده ی سیره ی محمد مانند تاریخ طبری شده است. در این منابع، گفته شده که پیامبری محمد در دوره ی ازدواج او با زنی مسیحی به نا خدیجه وقوع یافته و پسرعموی پیامبر، یک پیرمرد دانشمند مسیحی بسیار محترم به نام عمرو ابن نوفل بوده و همو بوده که نخستین بار بروز حالت صرع مانند در زمان نزول آیات بر محمد را نشانه ی پیامبر بودن محمد خوانده است. نظریه ی توطئه میگوید این مرد دانشمند مسلما بهترین منبع برای آموزش داستان ها و تعالیم مسیحیت به محمد و نیز توانا به سرایش آیات بوده است و او بوده که قصد داشته جنبشی برای اتحاد عربستان زیر نام خدای واحد ایجاد کند ولی به دلیل کبر سن و نداشتن پایگاه اجتماعی در بین مشرکین، محمد را که مرد جوانتری بوده و از قبیله ی اشرافی قدرتمندی نیز بوده سخنگوی خود کرده است. نشان به این نشان که در همان سالی که عمرو فوت میکند، تا دو سال هیچ آیه ای به پیامبر نازل نمیشود. پس از آن، اهالی مدینه محمد را به حکومت بر خود دعوت میکنند و در بین آنها یهودیانی نیز حضور دارند. این یهودی های باسواد، به تقلید از سبک آیات عمرو ولی در جهت منافع خود و ایجاد اسلام به صورت مذهبی کافرکش همچون یهودیت در ادامه ی ماموریت محمد پرداختند. نتیجه این که تا وقتی عمرو زنده بود تمام آیات قرآن، وصف مهربانی و صبر و آموزش و مدارا و اعمال نیک و شرح تعالیم معنوی گذشتگان بود و بعد از مرگ عمرو و ورود یهودیان، هرچه آیه نازل شد، همه بیان خشم الهی و کشتن کافران و صدور احکام شرعی اکثرا یهودی و پرداختن به مادیات با پرهیز حتی الممکن از هرگونه بیانی از معنویت و سلوک روحانی بود و از همه مهمتر این که دیگر مخاطبان "مردان و زنان مومن" نبودند و فقط مردانی مانده بودند که باید آیات مفصلی در وصف این که چگونه با زنانشان رفتار کنند دریافت کنند. این شکاکیت، شکاکیتی حسابی است ولی بیان واقعیت نیست بلکه فقط به این خاطر مهم است که فلسفه ای اساسی را که در پشت تاریخ دروغین اسلام مخفی شده عیان میکند. نام محمد با اسلام گره خورده است و اسلام از سلام می آید که نام خدا است. اسلام یعنی خداپرستی، و دو شقه ی تاریخ مذهب محمد، دو شقه ی خداپرستی در قبل و بعد از ظهور یهودیت موسایی است. قبل از آن با مذهب منتسب به عصر ثور طرفیم که چنانکه دیدیم، مذهب دوران نخستین تمدن به رهبری ستاره شناسان کشور بابل است و پادشاه بابل، نمرود است. نمرود جبار را با صورت فلکی ای که به نامش جبار نامیده میشود تطبیق کرده اند و این صورت فلکی، "آمورو" یعنی امیر نامیده میشده که به صورت های "عمرو" و "عمر" هم تلفظ میشود. نمرود از نفیلیم یا انسان های نیمه خدایی بود که "نوفل" میتواند یکی از صورت های مفرد این کلمه باشد. با دانستن این مطلب معلوم میشود که عمرو ابن نوفل میشود: نمرود از نسل نفیلیم. بنابراین عمرو ابن نوفل کنایه از خود نمرود است و تغییر مسیر اسلام از نرمخویی آن به سمت ددخویی یهودی درواقع همان به خدمت درآمدن موسای نیمه قدیمی-نیمه جدید به خدمت یوشع جدید است و یهودی مآب شدن مذاهب منجمله اسلام فعلی در جهان. نکته ی جالب در این داستان اما این است که عمرو ابن نوفل مسیحی است و مسیح در سیر تحول آیین، قبل از یهودیت قرار گرفته است. این باز ما را به بحثی میکشاند که پیشتر لانگ عنوان کرده بود: بازگشت خدای گیاهی به صورت عیسی مسیح پس از سرخوردگی های پیش آمده از یهودیت کهانتی با کار کردن روی نیمه ی روشن موسی. اتفاقا دوران ماقبل پیامبری محمد هم خیلی شبیه دوران کودکی و جوانی عیسی مسیح است. محمد هیچوقت پدرش را ندیده، مادرش را در 6سالگی از دست داده و پس از آن نیز توسط زنی به نام حلیمه بزرگ شده است. این تصاویر، یادآور تمثال پرکاربرد مسیح نوزاد در آغوش مریم باکره است بی این که یوسف شوهر مریم در صحنه حضور داشته باشد؛ نوعی تاکید بر پیوند مادر و فرزند و دور بودن پدر از صحنه ی زندگی فرزندانش؛ مطلبی که باعث میشود تا جنگجویی مردسالارانه ی یهودی، سبب تقویت فرهنگی که سرکوبش نموده، شود و این به آیین های باستانی فرافکنی میشود.

در 1854، پروفسور ماکس مولر، کودکی قهرمانان مسیحیت و اسلام را با گزارش پیکره ی پرکاربرد مادری که فرزندی را در آغوش دارد در کلده ی باستان مقایسه کرد. وی عنوان کرد که این تمثال، در مصر و در کیش ایزیس برای تصویر کردن ایزیس و هورس نوزاد به کار گرفته شد و سپس مسیحیت اسکندرانی، آن را برای کریست یا مسیح به کار برد. اسکندریه، مرکز اصلی تقدس مریم در داستان عیسی مسیحی بود که ابتدائا چندان از میترا خدای خورشید آسیای صغیر قابل تمییز نبود. به نظر مولر، کریشنا نیز همان کریست اسکندرانی است در زمانی که هنوز رومیان داستان او را به حد خاصی محدود نکرده اند. ازجمله این که در مناطق مختلف هندوستان، برای کریشنا فستیوال های مختلفی در ایام مختلف سال اعم از بهار و تابستان و پاییز و زمستان برگزار میشود و این فقط به خاطر تطبیق او با مسیح نخستین یا به قول مولر "مسیح پیش از مسیحیت" یعنی ایزد رویش خاورنزدیک که تموز نام داشته، بوده است. چون در نواحی مختلف خاور نزدیک، زمان های مختلفی برای برگزاری آیین تموز وجود دارد و این نشان میدهد که کریشنا نه یک ایزد تقویمی بلکه یک گرته برداری سطحی از ایزد رویش خاورنزدیک است که فقط از جنبه های فلسفی مهم بوده است. این میتواند شامل این مطلب که در کودکی کریشنا نیز به مانند مسیح، فقط مادرش اهمیت دارد و نه پدرش، باشد. پیشتر، ویلر توجه کرده بود که زندگینامه ی کریشنا به زندگینامه ی موسی و مسیح هر دو شبیه است. موسی، کریست و کریشنا، هر سه قبل از تولد خود، طی کابوسی، هشدار خطر خود برای پادشاه وقت را نشان داده بودند و اگرچه پادشاه درصدد نابودی نوزاد برآمد، ولی نوزاد به دنیا آمد و رشد کرد. در داستان کریشنا، برای نجات نوزاد، جنین وی از شکم مادر اشرافیش به شکم زنی روستایی منتقل میشود و او در یک خانواده ی معمولی که بالاراما نیز عضو همان خانواده است رشد میکند تا در آینده دشمنش شاه ماتورا را بکشد. پدر کریشنا، واسو دوا نام دارد: نامی که مرتبط با نام ویشنو است. ویلر، درحالیکه یادو قبیله ی کریشنا را همان یهودیان میداند، واسو را تلفظ دیگری از یوسف میخواند و از این طریق، نسب کریشنا را به مانند موسی به یهودیان مصری میرساند و شاه دشمن خو را نیز با فرعون مقایسه میکند. بعدا ماتورا شهر مقدس کریشنا به دست بربرها نابود میشود و کریشنا و قومش به جای دیگری کوچ میکنند و شهری جدید به نام دوارکا میسازند که بعدا زیر دریا غرق میشود. ویلر این داستان را نیز کپی تخریب اورشلیم و کوچ یهودیان به بابل میبیند. با این همه ویلر، در این حد توقف نمیکند و سعی میکند بین این مطالب با سیاه بودن کریشنا نسبتی بجوید. وی معتقد است که تمام مکاتب هندی متاثر از مکتب مسیحی پرشیا (ایران) هستند و کریشنا به این خاطر در هندوستان رشد کرده و بر مذاهب آنجا تاثیرات بینهایت قوی نهاده که سیاه است و در ارتباط مستقیم با رنگ پوست اکثر هندوان که در تضاد با کمرنگی پوست آریاها یا رهبران هند بوده است. چون وجود جمعیت کثیری از سیاهان در منطقه ی بین افریقا تا هند، گزاره ای قدیمی درباره ی غلبه ی ست یا سوتخ سفیدپوست بر ازیریس سیاهپوست در افسانه های مصری را زنده نگه داشته است. ظاهرا ازیریس اکنون در سرزمین مردگان به سر میبرد اما انگار در قالب چوپانان سیاهپوست آوازخوانی که هر روز با شادی و بی دغدغگی، گاوانشان را در بیرون از خانه هایشان چرا میدهند ابراز وجود میکند. شاید ازیریس اکنون خورشید شب است و نظم را در شب برقرار میکند و روز را در قالب تظاهرات تاریکی به ابراز وجود میپردازد. هر بار که آسمان تیره و تار میشود و باران میبارد، خورشید سیاه یا ازیریس که همان کریشنا است برگشته است. آسمان ابری میتواند به رنگ آبی کبود باشد و به همین دلیل، تصویر کریشنای آبی رنگ، تصویر کریشنای سیاهرنگ را پشت سر مینهد. بنابراین در یک دیدگاه یهودی محرف تعالیم گذشته، کریشنا هورس است که بازگشت ازیریس بوده و با سوتخ یا خدای فعلی که صدوق یا عنوان کاهنان یهودی از آن می آید مقابله میکند. این، تداوم یهودی خورشیدپرستی مصری را به تناقض گویی میکشاند بخصوص وقتی موضوع همسانی کریشنا با "هرکول هندی" مگاستنس پیش می آید. کریشنا برعکس هرکول پوست شیر نمیپوشد و تنها مسیر ارتباطیش با هرکول پوست شیر پوش، جنگجویی او است چون در هند، برای نامیدن شیر و جنگجو از لغات مشترکی استفاده میشده است و "آریا" نیز در زبان سامی به معنی شیر است. بنابراین کریشنا باید نماینده ی آریایی ها باشد نه نماینده ی مغلوبان آنها. کسان دیگری در جواب این تناقض گفته اند هرکول هندی بالارامای سفید است نه کریشنای سیاه. ولی مور، هر دو آنها را در ویشنو متحد کرده و میگوید کریشنا هرکول سیاه است و بالاراما همان شری راما یا سلف کریشنا است این بار به صورت هرکول سفید. این دوگانگی، همان بحثی بوده که مولر را به ارتباط دوگانگی ویشنو با دوگانگی موسی-مسیح رسانده است. مولر به این نتیجه رسیده که نام های موسی و مسیح، هر دو از عنوان "مشا" برآمده اند که نام خورشید برج حمل (فروردین ماه) در بین النهرین است و در هند نیز برای کریشنا یک فستیوال بهاری برگزار میشده که یادآور عید پاک مسیحیان برای رستاخیز مسیح در فروردین ماه است. مولر از این موضوع پلی برای یک خاستگاه بین النهرینی درخصوص الگوی کودک در آغوش مادر مهربان میسازد و توجه میکند که در یک قصه ی عربی، ابراهیم -جد فعلی موسی و مسیح- نیز پیش از تولد، طی کابوسی خاطر نمرود را نگران کرده و نمرود دستور به کشتن تمام نوزادان پسر داده است. مادر ابراهیم دور از چشم شوهرش که بت تراش بابل و تابع نمرود بوده، نوزاد را نجات میدهد و بزرگ میکند. در این داستان، مادر ابراهیم، کودکش را درون غاری بزرگ میکند. به طرز شگفتی، فرسنگ ها دورتر، در چین نیز افسانه ای درباره ی تولد کنفسیوس وجود دارد که شبیه همین است: دوک چی، در رویایی متوجه تولد نوزادی در لو میشود که در آینده از فتح سرزمین لو به دست سرزمین چی جلوگیری میکند. دوک، مامورین خود را برای کشتن نوزاد به لو میفرستد ولی نوزاد که درواقع همان کنفسیوس است توسط مادر خود نجات پیدا میکند و مادر، نوزاد را درون غاری بزرگ میکند درحالیکه ارواح مقدس، از مادر و کودک درون غار حفاظت میکنند. ابراهیم و کنفسیوس، هیچ یک، به عنوان رهبران نظامی و فاتح و جنگجو شهرت ندارند اما موسای فاتح که او هم توسط مادرش بزرگ میشود، به جای غار در آب رودخانه رها شده و این او را مرتبط با ملکارت یا هرکول فنیقی میکند که مرتبط با آب است. بنا بر افسانه ای یونانی، ملیکرتس -که احتمالا همان ملکارت است- را در کودکی، پدرش به دریا می اندازد ولی مادرش برای نجات کودک به دریا میزند و پوزیدون خدای دریا آن دو را به دو مخلوق دریایی تبدیل میکند. به همین ترتیب، در داستان پرسئوس نیز پادشاهی که طی کابوسی متوجه شده قاتلش فرزند دخترش دانائه خواهد بود دانائه را در اتاقی حبس میکند تا بچه دار نشود ولی زئوس رئیس خدایان یونان، دانائه را به پرسئوس حامله میکند و پادشاه، مادر و پسر را در صندوقی در دریا رها میکند. الگوی تمام این داستان ها به نظر مولر، افسانه ی تولد گیلگاموس (گیلگمش) شاه کلده به روایت ائلیان است. داستان تولد او عینا همان داستان تولد پرسئوس است با این تفاوت که گیلگاموس نوزاد توسط سربازان از بالای برج به پایین پرتاب میشود ولی عقابی او را نجات میدهد و گیلگاموس نزد باغبانی بزرگ میشود. روایت جالب در میان این گونه داستان ها برای مولر، افسانه ی تولد کورش به روایت هرودت است که او را واسطه ی بین کریست و کریشنا میداند. درست به مانند داستان گیلگاموس، کابوسی ترسناک، سبب وحشت استیاگس شاه ماد از نوزاد به دنیا نیامده ی دخترش ماندانا (تحریفی از مدونا یا مریم دوشیزه) میشود و او تصمیم به کشتن نوزاد میگیرد ولی نوزاد زنده می ماند و در نزد باغبانی بزرگ میشود و در آینده پادشاهی استیاگس را تصاحب میکند و او را در صحرا رها میکند تا بمیرد. کورش کودک، همراه دیگر پسران به گاوچرانی میپردازد و حتی نقش شاه آنها را ایفا میکند. این، دقیقا صحنه ی مکرر رابطه ی کریشنا با کورو ها یا پسران چوپان در نگاره های هندی است. البته کورش شباهت مهمی نیز به کریست غربی دارد. چون به روایت دیودوروس، او را یک ملکه ی آمازون با به صلیب کشیدن میکشد. از سوی دیگر، کورش یک قهرمان خورشیدی است. کلمه ی کلدانی "قرش" یا "کورش" یا "کیرش" یا "کیرو" به معنی آقا و حضرت، در زبان فارسی، "خورش" تلفظ و به خورشید معنی میشده است. مولر، عنوان "خسرو" را نیز تلفظ دیگر کورو یا کورش میدانسته است. دیگر این که استیاگس گفته است که سیروس (کورش) را یک ماده سگ شیر داده و بزرگ کرده و هرودت نیز نام زنی را که سیروس را بزرگ کرده، اسپاکو نامیده که به معنی سگ ماده است. این همتای بزرگ شدن رمئوس و رومولوس بنیانگذاران رم توسط یک گرگ ماده است. دراینجا میبینیم که کورش به یک جفت دوقلو تبدیل شده که یادآور تکرار جفت موسی-مسیح از مشا یا خورشید است. به نظر مولر، افسانه ی کورش، توسط یک انجیل عربی که در آن کریست یا مسیح در همان ظاهر نیمه یهودی-نیمه پاگانی اولیه اش در قد و قامت یک پادشاه بزرگ شده، در شرق پیچیده و در هند مبنای افسانه ی کریشنا واقع گردیده است:

“Christianity and mythology”: j.m. Robertson: 1900: part2

این همان کورشی است که امروزه در جمهوری اسلامی، به بنیانگذار حقوق بشر تبدیل شده و مقابل اسلام خشن عربی قرار گرفته است. اما میبینیم که در هند، او در حد همان پسر گاوچرانی که رئیس پسران گاوچران دیگر است و یک زندگی ساده ی روستایی دارد، گیر کرده و کلا از حد پادشاه قدرقدرت و فاتح جهان در ایران فاصله دارد. علت این است که تصویر پادشاه قدرقدرت محصول همان سلاطین اسلامی است که بیش از هندوئیسم، در متن فرهنگ یهودی و الگوهای بزرگ آن داود و سلیمان ریشه دارد که فاتحینی قدرقدرت و غوطه زده در زندگی تجملاتی و به دور از تمام اخلاقیاتی که به مردم تحمیل کرده اند تصویر میشوند. راه این تجملگرایی، به اروپا و سرمایه داری برخاسته از آنجا میزند و به همین دلیل است که کتاب آسمانی کورش، نام کتاب آسمانی غربزدگان یعنی حقوق بشر را دارد که بر کعبه ی غربزدگان یعنی امریکای قرن بیستم نازل شده است. هرچه باشد، تنها دلیل برحق بودن کورش، توجهش به یهودیان، یا بهتر است بگوییم به کارگزاران مذهبی اولاد داود و سلیمان در الیگارشی یهودی بابلی و دستورش به بازسازی معبد سلیمان مطابق میل آنان بوده است. داود و سلیمان جادوییند و تجملشان نیز جادویی بوده است. خدای آنها نیز که خدای مسیحیت اروپایی است، با تجملات مادی جادو میکرده است. در همان قرون وسطی، مردم در خانه هایی تاریک و معمولی زندگی میکردند ولی کلیسا که خانه ی خدا بود تمام صنایع هنری شرق را در خود خلاصه کرده بود تا وقتی مردم از همه جا بیخبر وارد کلیسا میشوند، حس کنند به بهشت خدا وارد شده اند و احساس عجز و ناتوانی کنند. حتی شیشه –بخصوص شیشه ی رنگی- مخصوص کلیسا بود و پنجره های خانه های مردم، چوبی بود و وقتی پنجره ی خانه را میبستید، خانه تاریک میشد. پس تعجبی ندارد کورش به عنوان مدل دیگری از مسیح در کلیسا، کلیسایش به قصر داود و سلیمان برگردد و به خانه های ابرمیلیاردرهای اروپایی و امریکایی فرافکنی شود. اجداد این ابرمیلیاردرها در موقع قانونگزاری مرکز جدید جهان یعنی ایالات متحده ی امریکا از سیروس یا کورش توصیف شده توسط گزنفون در سیروپدی الهام گرفتند چون به خوبی فهمیده بودند این شخصیت، یک مسیح ثروتمند و فاتح و الگوی خوبی برای مقدس کردن رهبران دنیای جدید با تمام این ویژگی ها خواهد بود. دور و بر سیروس را "مجی" (یعنی جادوگر) های سرزمین مدی یا مدیا گرفته اند: اولین کشوری که سیروس فتح نمود و خودش هم شاهزاده ی همانجا بود. امروزه معمولا مدیا به معنی رسانه و از "مد" به معنی میانجی مستعمل میشود ولی باز ارتباط خاصی با گاوچران بودن سیروس کودک دارد. چون در زبان های ژرمن، "مد" و "دم" که وارونه ی حروف همند معنای یکسان دارند. دم یا دموس (از همان ریشه ی "آدم") به معنی مردم است و "دم" به معنی "به آنها" در انگلیسی، واسطه بودن با مردم را میرساند. ولی "دم" همزمان مرتبط با "دومو" در لاتین و "دوم" در انگلیسی به معنی رام کردن و اهلی کردن نیز هست و در کشورهای اروپای شرقی مثل آلبانی به معنی گاو به کار میرود. یعنی وقتی پای میانجی شدن با مردم از سمت بالا یعنی حکومت در میان باشد، گاو و آدم با هم فرقی ندارند. در مسیحیت، این حتی در تطبیق حروف الفبا با اسطوره ی مسیح نمایش داده شده است. کنستانتین، پیروزی خود در فتح رم را وعده داده شده در سقوط صلیبی از آسمان منعکس دیده بود. او بود که صلیب را "چیرو" از همان ریشه ی "کورو" یا "کورش" خواند. در زبان یونانی، حرف "چی" را با "ایکس" لاتین، و حرف "رو" را با "پی" لاتین نمایش میدهند و ازاینرو "چی رو" به صورت:

xp

نمایش داده میشود. "چی" اصل این نماد است چون این حرف شبیه صلیب است. "رو" یا "پی" لاتین را برای این گذاشته اند که حرف "چی" در الفبای سامی کهن، صدای "پی" یا "فی" میداده است. در لاتین، حرف چی، ایکس خوانده میشود چون صدای "ک س" میدهد به این دلیل که "ک" و "س" حروف اول و آخر کلمه ی "کراس" به معنی صلیب (و تلفظ دیگر نام کورش) هستند. اما در برخی زبان های قدیمی ایتالیایی –و از جمله همین امروز در زبان ونیزی- حرف ایکس، "پر" خوانده میشود به همان معنای "فور" یعنی "برای"، و هنوز در ایتالیایی گاها موقع گذاشتن "پر" قبل از کلمه ای، فقط یک حرف "ایکس" میگذارند. "پر" درواقع همان "پی" سامی به جای حرف ایکس، کنار "ر" به جای "رو" است و قبل از این که معنی "برای" بدهد، به معانی "از طریق"، "به واسطه ی" و "از میان" میداده است که باز با مدیا یا رسانه (میانجی) در ارتباط است و به همین خاطر است که "ایکس پی" نام ویندوز نیز هست. در زمان ما اصحاب رسانه یا مدیا مثل مجی های اهل مدیای دوران سیروس، جادو میکنند و لابد مثل همانها از جنس آدمیان نیستند. به گفته ی لئو زاگامی، در غرب، این خرافه وجود دارد که گردانندگان جهان ما، رپتیلیان های زمان کهنند که از جهان دیگری آمده اند و فیزیک دنیا را اداره میکنند چون اجداد خودشان، آن فیزیک را بر زمین جاری کرده اند. پس آنها در جادوی ایجاد جهان جدید، چیزی را کشف نکرده اند بلکه کم کم از لابلای دستورالعمل های قدیمشان استخراج کرده اند. این که مرکز علمی مشهور "سرن" با آن "ال اچ سی" پرسروصدایش ادعا میکند که دارد روی "سیاهچاله های میکروکوسمیک" برای ارتباط با جهان های دیگر کار میکند، اعتراف به وجود جهان های دیگری با فیزیک متفاوتی است که رپتیلیان ها از آن آمده اند. از دید اروپایی ها، رپتیلین ها "دمون" هستند. این یادآور یک باور عربی است که تعیین کنندگان سیاست های سرزمین های عرب را –که در چند سده ی اخیر، همه یا از اقوام بیگانه بوده اند یا برکشیده ی بیگانگان- جن به شمار می آورد و اکنون تمام رهبران عرب، برکشیده ی اروپاییانند. جن در فرهنگ عرب، معادل دمون در فرهنگ اروپایی است. جن ها و دمون ها هر دو ضد بشرند. بنابراین اروپایی ها و عرب ها در این افسانه بافی ها، به طور ناخودآگاه به این که حس میکنند رهبران جهان، سبک های ضد بشری زندگی را به مردم داده اند اعتراف نموده اند هرچند افراد مختلف درباره ی این که حد و حدود ابعاد ضد بشری زندگی مدرن تا کجاها است اتفاق نظر ندارند:

“invisible master”: leo lyon zagami: ccc pub: 2018: p167

ظاهرا اسلام، خودش باعث شده کورش بتواند از حد کریشنا به سلیمان توسعه یابد و بنابراین خودش پله ای برای راه یافتن سرمایه داری اروپایی-امریکایی و گزاره های غلمی نمای ضد اسلامیش به ایران بوده است. ولی در شرایطی که تمام کسانی که از این پلکان گذشته اند، مسیر ارتباطی خود با سنت را از دست داده اند، آنهایی که هنوز مسلمانند و روی پلکان حالت گیجی یافته اند و از این وضعیت ناخوشایند خسته اند، آخرین امید برای نجات این مملکت از سرطان رو به رشد بی اخلاقی افسرده کننده میباشند. شاید این بیش از هر جای دیگری در صنعت فیلم ایران قبل ردیابی باشد. آخرین باری که دوستم محسن را دیدم، درباره ی زندگی روزانه اش با پدر و مادری که هنوز مشتری تلویزیون ایرانند صحبت کرد و ازجمله گفت هر دفعه که با پدر و مادرش فیلم میبیند، تفاوت محسوس سریال های الآنی و قدیمی به چشمش میخورند. در قدیم سریال هایی داشتیم مثل سربداران، روزگار قریب، مدار صفر درجه، و مانند آنها که لای سادگی معمول سریال های ایرانی مخفی شده بودند و پالس هایی متفاوت میدادند. ولی الآن انگار صدا و سیما فقط دارد فیلم میسازد که مردم سرگرم شوند و به هیچ چیز فکر نکنند و آرام بگیرند. بعدا که روی حرف دوستم فکر کردم، متوجه شدم که شاید بیشتر فیلم های سیما فعلا همینطور باشند. ولی به هر حال، تلویزیون، رسالت سابق خود در انعکاس مشکلات مردم را هنوز دارد ادامه میدهد. سریال هایی مثل "نوار زرد"، "سایبر"، و "همه چیز آنجاست" که همگی مربوط به دهه ی نودند، سریال های خوش ساختی بودند که به نظر من، نکات مثبتشان بیش از نکات منفیشان بود. وقتی بعضی قسمت های این سریال ها را مشاهده کردم و دیدم که این فیلم ها اشکالاتی واقعی در زندگی های ما را آشکار میکنند، به یاد اشکالات قدیمی و بسیار ساده ترمان در فیلم های قدیمی افتادم که خدا را شکر، الآن دیگر مثل قدیم سرو صدا نمیکنند. مثلا در "کهنه سوار" (1377)، کشتی گیر جوانی را میدیدیم که مثل پدرش، حس پدرسالاری سنتی را پیدا کرده بود و برای نوزاد پسر هنوز به دنیا نیامده اش کلی نقشه و برنامه داشت. ولی مرگ نوزاد موقع تولد، سبب خشونت و از کنترل خارج شدن پدر جوان شد و او همه ی کاسه و کوزه ها را بر سر همسرش شکست و چون زن را عامل مرگ نوزاد میدانست، مدام او را اذیت میکرد. این یکی از معایب اخلاقی نسبتا شایع قدیم بود ولی امروز شاید تحت همین آگاهی رسانی های رسانه ای، خیلی بچگانه و مسخره به نظر میرسد. آیا ممکن است معایبی از جنس معایب سریال های "سایبر" و "همه چیز آنجا است" نیز از زندگی ما رخت بربندند؟ علایم چشمک زن در پاسخ به این سوال خیلی متناقضند. شمایل خانه های محل اتفاقات فیلم ها و محتویات درونشان و حتی طرز لباس پوشیدن بازیگران –فقط لباس های ساده ی داخل خانه ی آقایان در فیلم های قدیم را با پوشش شیک داخل خانه ی الانشان در فیلم ها مقایسه کنید- از دهه ی هفتاد تاکنون خیلی تغییر کرده ولی از سوی دیگر، راه حل ها هنوز یکسانند. در "کهنه سوار" مشکل کشتی گیر جوان را اعضای خانواده ی او بخصوص پدرش حل میکنند. در "همه چیز آنجاست" شما خانواده ی بزرگی را میبینید که به خاطر مسائل مربوط به ارث و میراث، به هم ریخته و در خانواده ی محوری فیلم، با وجود مشکلات زندگی بیرونی پدر و مادر، و نبود عمو ها و عمه ها و دیگر فامیل در زندگی بچه ها، مشکلات فراوانی توسط بچه ها درست شده است. از قضا اختلاف بین عروس جدید خانواده و مادر شوهرش در زندگی در یک خانه –به سبب نبود شرایط خرید خانه ی جدید- عروس و داماد را به خانه ی بزرگ پدربزرگ حرکت میدهد و همین دری که از روی حکمت بسته شده، زمینه ی دور هم جمع شدن خانواده ی بزرگ و حل مشکلات را فراهم میکند. یعنی برخلاف کشتی گیر جوان دهه ی هفتادی که خانواده اش تمام مدت دم دستند، در زندگی پسر دهه ی نودی که از خانه ی پدرش سند میدزدد تا با معجزه در کار اقتصادی، پولدار شود و زن بگیرد، و دختر دهه ی نودی که میخواهد با پیرمرد پولداری ازدواج کند بلکه ثروتمند شود، خانواده باید دوباره از نو به وجود بیاید. اتفاقا به همین خاطر است که "همه چیز آنجاست" از "کهنه سوار" هیجان انگیزتر است و کهنه سوار را اکنون قدیمی هایی میبینند که با بازیگران اصلی فیلم یعنی زنده یادان "محمدعلی کشاورز" و "حمیده خیرآبادی" خاطره دارند. درواقع هرچه مشکلات زندگی ما بیشتر شده، فیلم هایمان هم مثل زندگیمان هیجان انگیزتر شده اند. این رشد تدریجی هیجان در فیلم ها متاسفانه در رقابت با فیلم های امریکایی، به انحراف رفت و مانع از این شد که یادمان بیاید صنعت فیلمسازی در ایران از ابتدا بنا بر رسالت تعریف نشده بود و فقط یک تجارت در سرگرمی برای کسب پول بود. نیازهای مخاطبان برای جذب آنها به سینما و زدن حرف های باب دلشان در باب خوب بودن زندگی فقیرانه و بد بودن زندگی ثروتمندانه استفاده میشد تا به جیب های تهیه کنندگان ثروتمند و ریاکار این فیلم ها که ابدا به این شعار اعتقادی نداشتند، پول سرازیر شود (خاطره ی این تجربه، حداقل باید موقع تماشای فیلم های هالیوودی و بالیوودی و شائولینی و امثالهم در زمان حاضر، توی ذهن ما دور بزند). جریان فیلمسازی پس از انقلاب، عمدتا تحت تاثیر جریانی بود که فریدون شیروانلو –از مارکسیست های مثلا توبه کرده – بعد از جذب شدن به دستگاه فرهنگی فرح پهلوی در اواخر دوران شاه آن را رشد داد و بعد از انقلاب با پایان یافتن دوران سینمای مسلط فیلم فارسی، تنها گزینه ی موجود برای ادامه ی کار بود. این که فقط چند سال بعد از انقلاب، سریالی مثل "سربداران" با آن دیالوگ های فاخر و با آن شبیه سازی بی مثال دوران انقلاب ایران و جناح های آن در قالب یک دوره ی خیالی حکومت مغول –که تا آن زمان نظیر نداشت و پیشبینیش از آینده ی انقلاب نیز شدیدا درست از آب درآمد- از تلویزیون پخش میشود و بسیاری از بازیگران –امین تارخ، سوسن تسلیمی، محمدعلی کشاورز، علی نصیریان، فتحعلی اویسی، آتش تقی پور، افسانه بایگان،...- تصویرشان با آن فیلم ملکه ی ذهن مخاطبان میشود، نتیجه ی تجربه ی قبلی است. بازسازی سیاسی، تنها موضوع نوپدید آن سال ها نبود. نمیدانم این حرف را چه کسی زده، ولی به عنوان یک مطالعه گر آماتور که رگه ای از حقیقت در آن میبیند، تکرار میکنم که زنان سینمای قبل از انقلاب هم یا کارمندان مدرن کاباره ها و شبنشینی های عیاشانه بودند و یا زنان ساکت و مطیع و تابع مردان زندگیشان، و در هر دو صورت، معرف جامعه ی بورژوایی نوپدید ایران بودند و اولین زن بومی متعارف ایرانی در دنیای فیلم، آن خانم کشاورز گیلانی در فیلم "باشو، غریبه ی کوچک" بود که خصوصیات زنان سنتی ایرانی را خیلی خوب منعکس کرده بود. این تصویر نیز با غلبه ی هرچه بیشتر ایدئولوژی انقلاب اسلامی بر صنعت فیلم، کمرنگ شد ولی هیچوقت از بین نرفت و دیگر هم به زودی قابل سرکوبی نیست کمااینکه حتی در بازگشت لمپنیزم فیلم فارسی به پرده ی سینما و تلویزیون، این تصویر سنتی از زن هنوز با قدرت حضور دارد. این ها را گفتم که در نظر داشته باشیم مارکسیسم اگر برای هنر رسالت قائل شده، این رسالت را همواره متوجه توده ی مردم کرده و عمدا در قالبی ساده و معمولی حرف هایش را تجویز کرده است و آغاز جریان رایج فیلمسازی ایران نیز از این نقطه بوده است. پس اگر در قدیم، فیلم هایی مثل "روزگار قریب" و "در چشم باد" بودند که پیام هایی ظاهرا متفاوت برای بینندگان داشتند، ازآنرو بوده که در آن زمان، اهل مطالعه نیز جزوی از توده ی مردم بودند، ولی بعد از سال 1388، تقریبا پیوند خود را با تلویزیون بریدند؛ همانطورکه تمام مجریان نسل طلایی اخبار تلویزیون و رادیو –بابان، افشار، خویشتندار،...- در همان سال از صدا و سیما بیرون آمدند یا رانده شدند و فقط حیاتی و حیدری از آنها در تلویزیون ماندند. از این پس، سیما رسالت خود در پیچیدگی ساده نما را برای خودی ها و در سریال هایی خودی مثل "خانه ی امن" و "گاندو" پیش میبرد. همه ی آدم های معمولی میدانند قهرمان امنیتی فیلم "خانه ی امن"، از بس روشنفکر است، نمیتواند یک امنیتی معمولی ایرانی باشد. کاملا درست است. چون این امنیتی روشنفکر از طرف تلویزیون مامور است تا روشنفکر بودن را برای آن افراد کم اطلاعی که امنیتی بودن را مقدس میدانند، باکلاس جلوه دهد و من فکر میکنم این خیلی مفیدتر از سرمایه گذاری کردن روی کسانی است که روشنفکری را از هالیوود آموخته اند و تقریبا دیگر از دست رفته اند. اگر چنین فرهنگسازی ای به طور شناختی، صادقانه و موفق تداوم یابد، میتوان امیدوار بود که سرکاری دویست ساله ی ایران با کتاب دساتیر، بلاخره نتایج مثبتی دریافت کرده که میتوانند نتایج منفی آن را تا حدی جبران کنند.

ایرانی ها در طلب حوری های هرزه در بهشت اروپا: رونوشت اسلامی از مدرنیته ی مردسالار

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا در روزنامه ی همشهری مورخه ی 18دی1400 مقاله ای با عنوان "اجنه ی هری پاتر و صهیونیست ها" به قلم سامان رضایی منتشر شده است بدین شرح:

«پس از اظهار نظرهای جنجالی جان استوارت مجری و کمدین مشهور که به شباهت اجنه ی داستان های هری پاتر با صهیونیست ها اشاره کرده بود، خبرگزاری های جهان به قدری به این موضوع پرداختند که مجری یادشده حرف هایش را پس گرفت. جان استوارت در پادکستی گفته بود که جی کی رولینگ خالق داستان های هری پاتر جن های داستان هایش را به قدری شبیه صهیونیست ها تصویر میکند که نمیتوان اتهام یهودستیز بودن را از او سلب کرد. اما پس از جنجالی که بر سر این اظهار نظر برپا شد او گفت که فکر نمیکنم جی کی رولینگ یهودستیز باشد. جان استوارت برای  نمونه به شباهت یکی از شخصیت های داستان های هری پاتر –گابلین- با ویژگی های نمادین صهیونیست ها مانند مال اندوزی و سودای پیروزی آخرالزمانی اشاره میکند. در تصورات مردمان قدیم اروپا گابلین ها موجوداتی شرورند که همیشه در پی فریب دیگران هستند. این موجودات، دارای قدرت های فوق بشری هستند و میل شدیدی به جمع آوری طلا و جواهر دارند. گابلین موجودی افسانه ای است که به لحاظ ادبیات و تاریخ، قدمت آن اغلب به اروپا و دوران قرون وسطی برمیگردد. در قوم های مختلف، آن را به نوعی جن میشناسند. جان استوارت طی ارائه ی دیدگاه جنجالیش توصیف شخصیت های داستان های جی کی رولینگ را با توصیف های کتاب "پروتکل ریش سفیدهای صهیون" (کتابی در نقد صهیونیسم 1903 میلادی) هم مقایسه کرده بود. او در پادکستی که منتشر شد درباره ی علاقه ی گابلین ها و دیگر شخصیت های پول پرست داستان های هری پاتر به بانکداری، سرمایه داری و استفاده از قدرت برای نفوذ در سرزمین های دیگر اشاره میکند. پس از این اظهار نظرها اما او به رسانه های مشهوری مانند نیوزویک، ایندیپندنت و گاردین انتقاد کرد که چرا اتهام یهودستیزی وی به جی کی رولینگ را در تیتر اخبار خود قرار داده اند.»

در مقاله ی مزبور، هیچ چیز خلاف واقعی وجود ندارد جز این که استفاده ی مشکوک و فرصت طلبانه از کلمه ی صهیونیست –به بهانه ی ارجاع استوارت به پروتکل های صهیون- علاقه ی جوانان ایرانی به هری پاتر و فیلم هایش را علیه آنچه جمهوری اسلامی از واژه ی صهیونیسم میفهمد تحریک کرده و به نوعی جی کی رولینگ را خودی کرده؛ همان کاری که در دهه ی هشتاد به کرات با فیلم ارباب حلقه ها نیز انجام گرفت و این که هر دو فیلم، ترویج جادوگری هستند، در حاشیه ی ساده سازی فاجعه بار اذهان مردم به تقسیم جهان در جبهه های دوست و دشمن، درج چنین مطلبی در روزنامه ی شهرداری تهران آقای زاکانی را یکی دیگر از مظاهر رسوخ علاقه به فرهنگسازی غربی درون نیروهای اصولگرا نشان میدهد. فرهنگ جمهوری اسلامی، فرهنگ جادوپرستی است و خیلی راحت با جادوی سینمای غرب و پایه های ادبیاتی آن ارتباط برقرار میکند.  ساده سازی افراطی در کوک کردن نگاه ها به سمت این آثار، سبب شده تا جنبه های پیچیده تر و مهمتر این گونه نمادسازی ها دیده نشوند. منظور از چهره های نمادین صهیونیست ها که مقاله از آن صحبت میکند، قیافه های یهودی –و نه لزوما صهیونیست- در کاریکاتورهای ضد یهودی اروپایی است که استوارت گابلین های رولینگ را با آنها مقایسه کرده بود. خود استوارت در عذرخواهیش از این که سخنانش سبب سانسور احتمالی فیلم ها و کتاب های هری پاتر شود، احساس نگرانی کرده شاید به خاطر این که به خوبی میداند گابلین لزوما یک یهودی نیست. نماد پول و ثروت برای گابلین طلا است ولی طلا، قبل از ارزش مادی یافتن توسط یهودیان، نمادی مذهبی از تجسد نور خورشید در سنگ بوده و از آن تعبیر به درگرفتن نور خورشید در سنگ سیاه میشده است. خورشید نیز سنگی سیاه بوده که وقتی نور زحل از طریق مشتری در آن در میگرفته، روشن میشده است. در نسبت این مطلب با طلای زمینی، سنگ سیاه، تمثیلی است از نژادهای پست و بی ارزش غیر یهودی، و نور زرد رنگ خورشید، تمثیلی است از نژاد آسمانی یهود که میراث سیاه گذشته را درخشان میکند. در این معنی، طلا نمادی از یهودی شدن جوامع غیر یهودی توسط یهودی ها نیز هست؛ جوامعی مثل اسلام یا ناسیونالیسم نژادی هیتلری که با یهودی ها دشمنند چون میخواهند خودشان به جای یهود جانشینان خدا بر روی زمین باشند و به جای یهود جهان را فتح کنند. آنها یهودی های بی اصل و نسبی هستند که به جنگ یهودیان جادوگر و زیبا و پری گون واقعی آمده اند. به طرز خطرناکی، ما ایرانی ها به سبب قرار گرفتن ایدئولوژی فرهنگی حکومتیمان –چه در دوره ی پهلوی و چه در دوره ی جمهوری اسلامی- در مرز مشترک اسلام ضد یهود، و ناسیونالیسم آریایی بریتانیایی-هیتلری، بیش از هر ملت دیگری، آمادگی استقبال از طلایی شدن توسط صهیونیست هایی را که بهشان فحش میدهیم داریم و باید دراینباره توجه خاصی مبذول کنیم.

همانطور که از ریشه های پاگانی این ایده ی دزدیده شده توسط یهود میتوان فهمید، زنده بودن این پیشگویی، بیش از همه در زنده ترین مرز مشترک پاگانیسم و یهودیت یعنی هندوئیسم جریان دارد. در هندوئیسم، سیاه و زرد، رنگ های رفت و برگشت کریشنا یا خدای عتیقی هستند که رفت و برگشتش در ابتدا چندان از رفت و برگشت عیسی و امام زمان قابل تفکیک نبوده و حتی این ناممیزی، زمینه ی ظهور آیین "سیک" در هند از برایند آنها شده که نظریه پردازان توطئه، نقش مرموزی برای آن در انقلاب ایران قائل هستند. در هند، "گاورنگا" یعنی زرد اندام یا کسی که اعضای بدنش به رنگ طلا است. در پیشگویی های هندو، این، ویژگی و عنوان کریشنا خدای هندو در زمان ظهورش در "کالی یوگا" یا عصر انحطاط فرهنگی است. کریشنای زرد رنگ، در تاریخ ویشنوئیسم، به قامت شری چایتانیا –منسوب به قرن 16- دوخته و بازگشت کریشنای قدیمی تری تلقی شده که آبی کبود یا سیاهرنگ بوده و به نامش کریشنا معنی رنگ سیاه را میدهد. بحث طلایی رنگ بودن خدای کالی یوگا را "بهاکتی ودانتا سوآمی پرابهوپادا" برجسته کرد که از پیروان آنی بزانت و دستگاه تئوسوفی بود و مسیحیت غربی را با هندوئیسم و بودیسم در ارتباط، و شاکله ی آن را آغشته به اوکولت میدید. درست به مانند تئوسوفی، نسخه ی اعلای دین خداوندی، بودیسم تبتی بود که پوست زردرنگ سازندگانش، به چایتانیا یا کریشنای زرد رنگ معنا میبخشید. کیش کریشنا، توسط "نارایان" ها ساخته شده و این کلمه، هندی شده ی "ناهاریم" یا سرزمین بین النهرین است که خانه ی نصیری ها یا پیروان یوحنای تعمیددهنده است. همین نصیری ها هستند که به صورت نصرانی و درنهایت مسیحیت نیقیه ای، جهان را متاثر از خود میکنند و نارایان ها با تاکید نام فرقه ی خود بر کلمه ی نارا یا نهر، تمرکز ویژه ی خود بر نیل –تلفظ قبطی لغت نهر- را اثبات میکنند که با تاکید بر ناهاریم بودن مصر کنونی، بهانه ی ورود اعتقادات نصیری در مرز خود با مسیحیت، به افریقا شده بود جایی که به مسیحیت مارکی در اسکندریه ی مصر بدل شدند و سپس به سودان نقل مکان کردند. نهر در زبان عبری، هم به معنی رودخانه و هم به معنی انسان است و "نارا" ی هندی نیز همین دو معنی را میدهد. پس کریشنای هندی نیز نمیتواند کسی غیر از الیاهو یا آدون بین النهرینی باشد. رابطه ی کریشنا با معشوقه اش رادا و نابرادریش بالاراما دقیقا از همین رابطه نیرو میگیرد. کریشنا و رادا همان کورس (آپولو هلیوس) خدای خورشید و همسرش رودا در اساطیر یونانیند. آنها دو وجهه ی مردانه و زنانه ی شری چایتانیا هستند و بالاراما فرم زمینی بالا دوا یا ویشنو است که در قالب نارا ناتیاناندا یار چایتانیا، به جنبه ی زنانه ی او وصل میشود و او را سرشار از خدائیت میکند. رادا و کریشنا، مابه ازای جنبه های مادی و روحانی بشر در تشبیه به زن و مرد درونند که در یهودیت، شخینا و یهوه نامیده میشوند و در تشبیه به انسان، زوج ساره-ابراهیم به عنوان مادر و پدر یهودیان را میسازند که در هندوئیسم، تبدیل به سرسواتی و برهما شده اند. بدین ترتیب، کریشنا، یهوه صبایوت یا سابازیوس خدای یهودیان، و بالادوا، همان بعل یاهو یا الگوی سامی ماقبل یهودی یهوه است و رابطه ی بالاراما و کریشنا (ناتیاناندا و چایتانیا)، تکرار رابطه ی یوحنای تعمیددهنده (یحیی) و کریست (عیسی مسیح) است. مریم مادر مسیح نیز به این سبب، "رز" نامیده میشود که جای رودا را برای کورس یا خورشید گرفته تا مسیح را در درون انسان متولد کند و خدای مزبور همان بعل یاهو در تشبیه به جهان است که به صورت بالاراما، کریشنا را به نمایندگی از فرد بشر، به خدائیت میرساند و اینطوری است که بنا بر داستانی مشهور، ارجونا، در وجود کریشنای انسان، ویشنو را در قالب کل جهان میبیند. اما بعل یاهو، خود جنبه ی مرئی خدای بزرگتری موسوم به آتوم یا توماس یا تموز است و او همان خدای پدر است که بعل یاهو از جانب او به صورت روح القدس درون مریم یا جنبه ی زنانه ی بشر که همان جسم او است نفوذ میکند و روح او را که جنبه ی مردانه ی او است، به مسیح متولد میکند. تثلیث پسر-روح القدس-پدر در مسیحیت چنین پدید می آید و تکرار تثلیث هرو-آسو-آتوم در مصر است. تجسم هندی این تثلیث، هری-واسو-آتمن است که در آن هری یا کریشنا خدای پسر، واسو یا ویشنو روح القدس، و آتمن یا آتما، فرم پیشرفته ی برهما در مقام خود برتر به جای خدای پدر است. بعل یاهو، چندان با مهربانی، انسان ها را متحول نمیکند. به سبب پیشینه ی خورشیدیش، تجسم او، شیر درنده است که در این حالت، ملقب به آریا به معنی شیر است و همو است که در یهودیت، به "آریل" [یعنی شیر خدا) فرشته ی شیر سر تبدیل شده است. این خشم الهی درصورتیکه به نظم در وجود بشر بدل شود، او را به "دیکشا" تبدیل میکند که در هندی به معنی شاگرد است و با لغت "دیسیپل" انگلیسی به همان معنا منشا لغوی مشترک دارد چون هر دو آنها از "تس" یا "دس" یونانی-مصری به معنی شاگرد برمیخیزند که الگویش "تزئوس" یونانی [و احتمالا "توث" یا تحوت خدای دانش قبطیان] است. اما درصورتیکه شخص نتواند با بحران الهی مقابله کند و اوضاعش بدتر شود، به "یم" یا دریا ختم  میشود که تجسم هرج و مرجی کشنده است. یاما یا خدای مردگان هندوها، نام از یم شامات دارد و تجسم نخستینش مسلما "یما دهارماجا" سگ دوزخ است که به آنوبیس خدای سگ مانند مردگان در مصر مرتبط است. در حالت موفق، قهرمان به جای هلیوس خدای جوان و زیبای خورشید مینشیند و به کریشنایی تشبیه میشود که کورو ها یا پسران چوپان احاطه اش کرده اند و در صورت شکست، قهرمان به مرد ریشویی تشبیه میشود که حالت زنانه مانند یک پسر جوان را که نشانه ی رادا یا موفقیت در زندگی مادی است، از دست داده است. تصویر ریشوی متاخر عیسی مسیح به جای تصاویر بی ریش و هلیوس مانند اولیه ی او، نشان از دریغ شدن دنیای مادی از مردمان توسط اولیای امور در دوران متاخر تمدن اروپایی است و البته یهودیت و اسلام نیز به همین مسیر رفته اند. شریلا پرابو پادا، در گفتگو با صوفیان مسلمان در هند، شنیده بود که آنها میگفتند خدایشان درواقع کریشنا است:

“Jesus, hare Krishna, the occult”: srila bhaktisiddhanta Sarasvati thakura: soolaba.wordpress.com

میدانیم که تمام فرقه های اسلام سنی –تا قبل از ظهور وهابیون- و نیز بخش مهمی از بدنه ی تشیع، به شدت زیر نفوذ تصوف بوده و ازاینجا میتوان فهمید که چرا در تفسیر قرآن، به زور، از کلمه ی قرآنی لامشخص المعنای "حوری" زنان خوشگل بهشتی را آن هم فقط برای مردان استنباط کرده اند (حوری در لغت به معنی سفید آن هم فقط برای گیاهان بوده است. کریستف لوکسامبورگ، آن را کلمه ای آرامی به مفهوم انگور زرد دانسته که در فرهنگ مسیحیت آرامی بخصوص در رساله های آفراهات قدیس، کنایه از دعای خیر است!). توصیف زنان خوشگل برای مردان مومن در زندگی پس از مرگ، توصیف بهشت یاما در یامالوکا –آن هم نه بنا بر یک متن مذهبی شرعی هندی بلکه بنا بر مهابهاراتا که یک اثر حماسی است- میباشد. با این حال، توصیف مزبور، در درجه ی اول از تکثیر بدن مادی فرد کریشنا شده به صورت تکثیر جهان در قالب تمام نعمت هایش برآمده و اگر جنبه ی مادی بدن کریشنا را رادا یا زن وجودش در نظر بگیریم، تکثیر رادا میشود تمام آن زنان گوپی که بنا بر سنت هندو، در باغستان، کریشنا را احاطه کرده و با او عشقبازی میکنند. این تصویر را خدای ریشو به جهان پس از مرگ منتقل میکند چون درست به مانند تجسم کهنسال پیامبر کهن الگو، جامعه نیز لب گور و از این جهت مشتاق ظهور آخرالزمان است: آخرالزمانی که بر اساس یهودیت تلمودی که میگوید اجساد در همین دنیا از قبر درمی آیند و روی هم سوار میشوند و مثل روز اول، زنده میشوند، منتظر است که بهشت جنسی یاما در همین دنیا تحقق یابد. طبیعتا الآن دنیای ما به این بهشت جنسی نزدیک شده است و عجیب است اگر شرع اسلام بخواهد در مقابل تحقق آخرالزمان مقاومت کند چون همانطورکه جودیت واگنر پژوهشگر آلمانی در تحقیق مفصلی نشان داده، فقه اسلام به جای این که به طور خودجوش از قرآن بیرون تراویده باشد، تقریبا به طور کامل کپی برداری از فقه یهودی بخصوص فقه تلمودی است. ازاینرو تعجب نکنید که هیچکس به اندازه ی احمدینژاد ایران را غربی نکند و از سوی دیگر، هیچ کس هم به اندازه ی احمدینژاد همزمان شعار جنگ با ظالمان غربی را سر ندهد و از حمایت همه جانبه ی آیت الله مصباح یزدی و جماعتش یعنی همان کسانی برخوردار باشد که معتقدند حکومت را خدا تعیین میکند و مردم چه کاره اند که رأی بدهند. یادمان باشد مصباح یزدی از حجتیه بود و به خاطر ارتباط هاشمی رفسنجانی با حجتیه در قبل از انقلاب، پس از انقلاب در ایران دم و دستگاهی برای خود دست و پا کرد؛ چنین آدمی وقتی با هاشمی در می افتد، مسلما دنبال یکی مثل او و بلکه بدتر از او میگردد چون یادمان باشد که حجتیه را اگرچه ظاهرا شیخ محمود حلبی رهبری میکرد ولی گام اصلی در تاسیس آن را آیت الله العظمی میلانی یعنی همان کسی برداشت که حوزه های علمی کم اهمیت مشهد را در دوران پهلوی دوم قدرتمند کرد و تا زمان مرگ خود در 1354، زمینه ی هجوم یک انقلاب از مشهد به سمت تهران را رقم زده بود  و این آیت الله میلانی شعار معروفش این است که برای ظهور امام زمان باید دنیا پر از فساد و جنایت و اعمال کثیف شود تا خدا امام زمان را برای ظهور بهشت در زمین فرو بفرستد. خودتان میتوانید حدس بزنید آدم هایی که به این شعار گوش بدهند، چقدر مملکت را اسلامی خواهند کرد. درواقع این خط مشترک دیدگاه های آخرالزمانی مسیحی در غرب و شیعی در ایران است که هر دو به عقاید تلمودی آلوده اند و این به سبب پناه گرفتن فریسیان یا یهودی های تاجرپیشه پشت این عقاید ولی در جهت منافع خودشان است. میدانیم که رش گلوتا (رأس الجالوت) که خاندان حاکم بر فریسیان و اولاد خودخوانده ی داوود شاه بوده اند، از بغداد به قاهره و سپس به اندلس نقل مکان کرده اند و اشرافیت فریسی اشکنازی (اسکیتی) حاکم بر جهان امروز، به سبب تماس با این الیگارشی یهودی اسپانیایی و در آمیزش با اشرافیت ژرمن در فرانسه خاستگاه امپراطوری مقدس روم که مردم اروپای غربی را زیر اتحاد کلیسای کاتولیک رم با پادشاهان ژرمن جمع آورد، به نان و نوای فعلی رسیده اند. ارتباط این الیگارشی با نام محمد رسول اسلام نیز در همین اتحاد بازآفرینی میشود. برخی از رهبران مذهبی یهودیان اندلس بنا بر سنتی قدیمی، به "مامد" ملقب بودند که تلفظ دیگر "محمد" به معنی بسیار ستایش شده است. حداقل دو مقبره ی قدیس موسوم به "سنت مامت" در فرانسه ی جنوبی و در نواحی اولیه ی تاثیرگذاری یهودیت اسپانیایی، گواه بر این اتحاد است. اشکنازی های تاتار تبار، زمینه ی قبلی برای همنظری با اشرافیت یهود عربی در بعضی مسائل را داشتند چون عمده ترین محل برخورد بلغارها یا اشرافیت تاتار اروپای شرقی با یهودیان، رودخانه ی هبروس در بلغارستان بود و در آنجا شهر "فیلیپو پولیس" ("پولوو دیو" کنونی) واقع بود که همانطورکه اسمش نشان میدهد، با فیلیپ پدر اسکنر کبیر یا بنیانگذار افسانه ای امپراطوری یونانی-رومی (بیزانسی) مرتبط بوده است. پولوودیو، از مراکز پرستش آپولو خدای خورشید بود و محبوبیت خود را مدیون امپراطور سوری الاصل روم به نام الاگابالوس بود که خود را تجسد آپولو که همان هلیوس است میخواند. الاگابالوس یا هلیوگابالوس، همان الگبل یا الجبل خدای خورشید شهر حمص است که در قلمرو عربی محبوبیت فراوانی داشت و سنت های رازورانه و سری غریبی بدو منسوب بود. بنابراین، رازوری خورشیدی، محور اتصال یهودیت، رومی گری ترکیه ای-اروپایی و پاگانیسم عربی بود. ازاینرو این اتصال را قبل از اروپا میتوان در خاورمیانه و از گمانه زنی ها در گزارش های متناقض منابع عتیق مثل "کرونیکل های بیزانسی-عربی" (جمع آوری شده توسط "یوهانس جیل" اسپانیایی) پی گرفت.

یکی از کلیدهای فهم این گزارشات افسانه ای، روایت یهودی از تلاش یهودیان ادسایی کوچیده به تاشخستان برای اتحاد با اسماعیلی ها یا مردم عرب آنجا است که "جری صدقیم" یعنی بیگانگان صادوقی نامیده میشدند بدین معنی که گرچه صابئی ولی باورمند به تورات بودند. تاشخستان که در چینی "تاشیک" و در سوری "طیایه" نامیده میشد، نامش به عنوانی برمیگردد که اهالی نصیبین برای عرب ها به کار میبردند و تلفظ های دیگر آن، لغات "تاژیک"، "تاجیک"، "تازیک"، "تازی" و "طی" را دربرمیگیرد. جغرافیای این سرزمین را به تفاوت، در شمال کلده و یا در جنوب کلده ذکر کرده اند. به هر حال آنجا در ابتدا زیر سلطه ی ملوک منذری حیره بود تا این که پس از سقوط منذری هابه دست خسرو شاه پارس و جانشین شدنشان با ایاس ابن قبیصه در حیره، ایاس برادر خود هانی ابن قبیصه را به حکومت تاشخستان گماشت. پس از هانی، حنظله ابن ثعلبه ابن سیار عجلی از طرف "شاهزاده ی بکر" که به حکومت حیره رسیده بود، بر تاشخستان گماشته شد. کمی بعد، ایالات غربی قلمرو حنظله، به تصرف پادشاهی عرب به نام "عمر" یا "عمرو" ملقب به "خالد" (جاویدان) درآمدند که در زمان او، اتحاد یهودیان ادسایی با اسماعیلی های صادوقی تاشخستان به ثمر نشست. عمر به کیش یک مسیحی یهودی تبار یکتاپرست به نام جبرئیل اهل قرطمین درآمد و در این راستا، برای خود، رسالتی مذهبی قائل شد و خود را "محمد" نامید که منجی موعود کیش مانی است. استفاده از لغت "محمد"، در ارتباط مستقیم با عنوان "مامد" برای رهبران مذهبی یهودی ادسا است. عمر، اورشلیم، انطاکیه، اسکندریه و بلاخره حیره را فتح کرد و در تاریخ بیزانس، به "امبروس" (تلفظ دیگرگون "عمرو") مشهور شد. پس از عمر، پادشاه بدون نامی معروف به "شاه تاشیک" به مدت 12سال، حکمران تاشقستان بود و سپس، تاشقستان توسط عبدالملک مروان فتح و جزو امپراطوری متحد عرب شد. به نظر میرسد پس از این، گذشته ی تاشقستان به تصرف اسلام مسیحی مانند مروانی ها درآمده و کیش آنان روی بنیاد مذهبی تاشقستان بنا شده باشد.عمر خالد به صورت خلیف ی دوم مسلمانان درآمده و به خاطر نشستن بر تخت شاهان بکر در حیره، عمر مسلمانان، جانشین ابوبکر –یعنی پدر بکر ها- خوانده شده است. ابوبکر نیز جانشین محمد خوانده شده ازآنروکه محمد ملقب به ابوکبشه است و ازآنجاکه کبشه تلفظ دیگر قبیصه است، جانشینی ابوکبشه با ابوبکر، همان جانشینی خاندان قبیصه با خاندان بکر است. اما نقش ادسایی ها در این ماجرا، بیشک به سبب برابر شدن عمر با محمد پیامبر اسلام بوده که معاصر نهضت دینی هراکلیوس امپراطور روم شرقی ظهور کرده است. هراکلیوس، به سبب شرایط سیاسی آشوبناک مسیحیت که سبب موفقیت تاخت و تاز خسرو در قلمرو شده بود، تصمیم به ایجاد یک تصویر آشتی جویانه و صلح طلبانه از مسیح گرفت و در این راه، مسیح را با میترا خداوند آرشاسیدها (ارشک ها) برابر نمود. وی در این راه، جبرئیل ابن خلیفه الکلبی را به عنوان "محمود" یا همان "مامد" عبری، به میان عرب ها فرستاد. محمود با کارشکنی یهودیان ادسایی مواجه شد. بدین سبب، هراکلیوس، این یهودیان را از قلمرو عربی خود نفی بلد کرد. پس از آن، ازدواج ابوتراب از بزرگان حیره با دختر محمود، سبب تقویت نهضت مسیحی هراکلیوس در قلمرو عربی گردید. یهودیان ادسایی پس از این نفی بلد، به منطقه ای به نام "عرباه" در حدود رود خابور کوچیدند. با توجه به ارتباط لغوی عرباه با نام قوم عرب، این احتمال وجود دارد که اینجا همان حدود تاشقستان باشد که آن هم با ورود یهودیان ادسایی مواجه شده بود. اگر این معادله درست باشد، آن وقت میتوانیم از روایت رومی امبروس، دنباله ی فتنه ی ادسایی ها علیه هراکلیوس را دریابیم: زمانی که امبروس به خطری برای روم تبدیل میشود، رومی ها با پارسیان علیه او متحد میشوند. اما امبروس، دختر "دارا" شاه پارس را به ازدواج نوه ی خود درمی آورد و با این کار، پارسیان را به سلک خود درمی آورد. مسیسحیت مونوتئیست محمدی او موسوم به "نصرانی" بوده است. در این مذهب، عیسو (عیسی) ملقب به "ائون گد" بوده: صفتی که پیشتر از القاب میترا به شمار میرفته است. این، نشاندهنده ی آن است که مذهب امبروس، خود در دنباله ی مسیحیت هراکلیوس تعریف میشده است. ازاینرو عمر یا امبروس باید همان امیر "عمیر ابن سعد العاص" باشد که در زمان هراکلیوس، توسط یوحنای سوم سدره بطریق کلیسای ارتدکس سوری، به سلک مسیحیت بیزانسی درآمد و قبایل بنو عقیل، تنوخ و طی را پیرو هراکلیوس خوانده است. با این حال، او پیوند نخستینش با میترا در مسیحیت را بعدا به سمت مقام آن در غنوصیسم نوحی جابجا کرده تا با زیر سوال بردن تثلیث، اساس کلیسای قستنطنیه را مشکوک جلوه دهد و بهانه ی کافی برای قیام علیه رومیان را بیابد. در روایت جدید، عیسو درواقع "یشوع ها نضری" پیامبر کیش قینی ها بود که "الجبل" (الاگابالوس) خدای خورشید سوریان را همان موسی میدانست و از این طریق، عقاید رازورانه و صوفیانه ی طبیعتپرستان را با یکتاپرستی خشن یهودی آشتی داده بود. الجبل در نزد ارکولی های ادوم همان میترای پارتیان (ارشک ها) در شمال بود. ارکولی ها توسط  یوحنای هیرکانی، به یهودیت درآمده و از آن پس، موسوم به هیرکانی شده بودند. آنها سرمشقی برای ارتباط نصرانی ها یا پیروان قینی یشوع ها نضری با کیش الجبل فراهم کردند و رسم مشترک مسلمانان و الاگابالیت ها در پرستش خداوند به صورت سنگ سیاه مکعب شکل، نتیجه ی این ارتباط اولیه است. در ترگوم ربی انگلوس، قینی ها به "سلامائی" خوانده شده اند که یادآور عنوان اسلام است. اگر عمر مامد یا محمد را که تحت تاثیر جبرئیل قرطمینی به نصرانی گری درآمده، همان جبرئیل ابن خلیفه ملقب به مامد یا محمود بدانیم که از طرف هراکلیوس برای مسیحی کردن مردم فرستاده شد و در نظر بگیریم که استقبال امیر عمیر از نهضت هراکلیوس نیز با جمع آمدن گروهی از اعراب شامل بنی طی یا تازی ها بوده، آن وقت متوجه میشویم که هر سه ی این شخصیت ها یک شخصیت واحد یعنی امبروس هستند که به نام گروش به رومی ها، از قدرت آنها برای تاسیس یک امپراطوری به نفع خودش علیه رومیان استفاده کرده است. بعدا "مآویه" [که امروزه برای تحقیر، نامش را به صورت "معاویه" به معنی عوعو کننده یعنی سگ مینویسند] که مروانی ها پیرو او بودند، شخصیت عیسو را از عیسو ها نضری به عیسی مسیح قستنطنیه برگرداند. به گزارشی منسوب به سبئوس، این سبب شد تا بسیاری از مسیحیان که دستگاه امیر (امبروس) را آنتی کریست (ضد مسیح که خود را مسیح وامی نمایاند) می یافتند، مآویه را مسیح بازگشته تصور کنند.  مآویه برای این که تصور آنها واقعی تر به نظر برسد، به زیارت قبر منسوب به مریم مادر عیسای قستنطنیه در جتسمانی رفت و خود را «شاه اورشلیم» نامید. در این هنگام، یک یهودی پروتو-قرائی پیرو مکتب ادسا، به نام عبدالله زوپیران یا زبیری [زبیری در زبان عربی به معنی پیرو زبور یا کتاب مقدس داود شاه است] با شعار احیای یکتاپرستی در مقابل رومی مآبی مشرکانه ی مآویه، قبایل بکر را علیه او شوراند و خود را امیر خواند. شورش او درنهایت توسط عبدالملک مروان سرکوب شد. اما عبدالملک، تحت تاثیر "یوحنای دیلمی"، در عین حفظ تقدس عیسای قستنطنیه و مادرش منتها در مقام پیامبرانی پیش از محمد، به مسیحیت یکتاپرستانه ی نصرانی بازگشت که تحولش، به اسلام محمدی فعلی انجامید. نوحی های غنوصی، تا مدتی بعد در "امان" در اردن باقی بودند. گروهی از نصرانی ها به مسیحیت قستنطنیه ای نزدیک و به نسطوری ها مشهور شدند. تیموتی اول بغداد ازجمله ی آنها بود که از قولش نوشته اند: «هیچ محمد پیامبری وجود ندارد به جز علی یا ایلیا». در این حین، یهودیان پروتو قرائی به اعتراضات خود علیه حکومت عرب ادامه میدادند. یکی از آنها به نام "حنان ابن داود" (اول) در زندان بغداد و تحت تعالیم ابوحنیفه، به سمت ایجاد یهودیت قرائی گام برداشت. با قرائی ها، فقه به صورت یک نوع انتخاب دلبخواهی از بین احادیث فراوان و محدود کردن بیفکرانه ی زندگی به آن انتخاب به وجود آمد.:

“tachkastan” , “elagabalites”: wikinoah english

روشن است که نصرانی های بالا، همان نصیری های مندائی پیش گفته اند و تازی ها نیز همان تس یا دس هایی که به دیکشا های هندی معنا و مفهوم میبخشند. اما مهمترین بحث جدید در این قصه آن است که این داستان ها را نوحی های نوین از متون قدیم بیرون کشیده و با به هم بافتن آنها برساخته اند و نوحی های نوین رهپیمای مسیرنوحی های قدیم هستند: نقطه ی مقابل یهودی های ارتدکس. چرا که درحالیکه یهودی های ارتدکس معتقدند فقط و فقط بنی اسرائیل قوم برگزیده ی خدایند و خدا جز یهودیان هیچ بنی بشری را روی زمین دوست ندارد، یهودی های نوحی، معتقدند بنا بر هفت فرمان نوح که وی بر فرزندان و عروس هایش که تنها انسان های باقیمانده بر زمین بعد از سیل بزرگ و درواقع اجداد تمام انسان های امروزی بوده اند صادر کرد، یهودیان امروز وظیفه دارند تمام مردمان دنیا را به سمت مذاهبی نزدیک به یهودیت هدایت کنند و با مذهبسازی برای دیگر مردمان،  آنها را به دین نوح که همان دین موسی است، برگردانند. چنین عقایدی برای پیدایش مذاهب بزرگی مثل اسلام و مسیحیت و بودیسم بر اساس یهودیت کافی بوده اند. اما باید پرسید احیای مسیر نوحی ها در شرایطی که یهودیت با فریسی گری هم معنا شده و یهودی مآبی معنای سرمایه داری میدهد، چه تغییری در مسیر نوحی های قدیم مثلا در رابطه با اسلام سنتی ایجاد میکند. توجه کنید که در گزارشاتی که مرور کردیم، تاشخستان یا تختگاه عمر در محل رود خابور تعیین شده بود و یهودیان آنجا، خابوری یا خیبری نامیده میشدند. شعبه ای از این یهودیان بعدا در حبشه در افریقا ساکن شدند و قلمروشان به نام خابور، موسوم به هابور یا ابرور یا برره شد. یک افسانه ی بسیار معروف لاتین، بیان میکند که چطور در قرن16، یک یهودی برره ای موسوم به "دیوید روبنی" از طرف کلیسا مامور به تاسیس جوامع یهودی-مسیحی معتقد به تورات و انجیل اروپایی در قلمرو عثمانی برای ضربه زدن از درون به عثمانی ها شد ولی فعالیت دیوید روبنی و اختلافات دول اروپایی بر سر آن، به پیدایش مذاهب کنونی اسلامی در عثمانی و اندکی متفا.ت تر با عثمانی در دیگر ممالک شرق انجامید. درباره ی این موضوع، من به مناسبت دیگری، در فصل اول کتاب "یهودی برره ای" –با دانلود رایگان از وبلاگ "انسان و جهان"- به اندازه ی کافی توضیح داده ام و دیگر موضوع را تکرار نمیکنم. فقط این نکته را عنوان کردم که حواسمان باشد قرون وسطای مشکوک اولیه بیش از آنچه تصور میکنیم، به دوران ما نزدیک است و یهودی گرایی به راحتی میتواند از همان مسیرهایی که مدت کمی قبل برای فرهنگسازی در ایران و دیگر ممالک اسلامی استفاده کرده، مجددا برای یک منفعت جدید طی مسیر کند. طبیعتا در این راه، مشکوک ترین گروه، تاویل گرا ترین گروه هستند یعنی شیعه های اسماعیلی نزاری که آنها را به نام "حشاشین" (اساسین ها) در تاریخ بازسازی کردده و تمپلارها یا فراماسون های اولیه را شاگردان آنها خوانده اند تا اسلام کنونی را به مسیر آن ببرند و البته در ابتدا تنها جنبه ی برجسته ی سیاست آنان را ترور تعیین کرده اند که دیدیم چه بلایی بر سر دنیای اسلام آورد. برای ما ایرانی ها خیلی مهم است که در نظر داشته باشیم افسانه ی نزاریان به شدت به الموت در نزدیکی قزوین درآمیخته است. زمان آنها را حدود 800سال قبل تعیین کرده اند ولی هانری کوربن فراماسون ایرانشناس و شیعه پرور که یکی از ستون های فرهنگسازی مدرن جمهوری اسلامی است، اصرار داشت که روش کار آنها را جاری در تفقه شیعه ی 12 امامی صفویان که آنها را زنده کننده ی اسلام و فقط در قلمرو صفویه در ایران میخواند، بداند. هر سه سلسله ای که در زمان اتحاد ایران  توسط قاجارها بر بخش های مختلف ایران حکومت میکردند –یعنی افشار، قاجار و زند- خادمان این صفویان خوانده شده اند و شگفت این که نخستین پایتخت این صفویان، قزوین خوانده شده و ادعا شده که پایتخت آن بعدا به اصفهان یا مقر متاخرش زمانی که آخرین پادشاه صفوی در قرن 18 توسط آزاد خان افغانی از سلطنت برکنار شد، منتقل گردید. اهمیت این هم مکانیس را متوجه نشده ایم چون الان مدام به ما میگویند که هلاکوخان مغول، اشرافیت نزاری را از الموت بیرون کرد و به هند فراری داد. ولی این برای مغفول ماندن این نکته است که مرکز امام نزاری، در دوره ی قاجار، در محلات در حدود قم فعلی واقع بود: جایی که زیاد از قلمرو افسانه ای اسماعیلی ها در الموت قزوین دور نیست. آقاخان محلاتی که رهبر مذهبی اسماعیلی ها در ایران بود، در دوره ی فتحعلی شاه قاجار، به حکومت کرمان رسید. ولی با انگلیسی ها در هندوستان و افغانستان ساخت و پاخت کرد و علیه محمد شاه قاجار شورید. شورش او به شکست انجامید و تا دوران ناصرالدین شاه قاجار همچنان در تلاش برای بازگشت به ایران بود. بلاخره از بازگشت ناامید شد و در کنار انگلیسی ها در هند و در منطقه ی پاکستان فعلی باقی ماند. شورش آقاخان از کرمان و در همکاری با بلوچ ها علیه حکومت مرکزی ایران، فقط در سایه ی ارتباط او با انگلیسی ها در هند معنی میگیرد. این را میتوان از اینجا فهمید که بنا بر نقشه هایی که روس ها –توجه کنید: روس ها- از تهران تهیه کرده اند، روشن است که در سال 1826 و در زمان فتحعلیشاه، در شهر کوچک تهران، فقط سفارت روسیه قرار داشت ولی در نقشه ی 1852 تهران، یعنی در زمان ناصرالدین شاه، در شهر هنوز کوچک تهران، یک سفارت انگلیس هم پیدا شده است. ("اسناد تصویری شهرهای ایرانی دوره ی قاجار" محمد مهریار و دیگران: نشر دانشگاه شهیدبهشتی:1378: ص50به بعد) این به خوبی نشان میدهد که درحالیکه تا قبل از آمدن ناصرالدین شاه، ایران یک عامل روسیه و خطری برای هندوستان بریتانیا محسوب میشد، اکنون بریتانیا و روسیه بر سر این که ایران باید به صورت یک کشور مستقل بین هند و عثمانی برای جلوگیری از حرکت عثمانی به سمت هند باقی بماند، به توافق رسیده بودند و از این پس، غربگرایی مهمترین نقشه ی پیش راه این استعمارگران برای تخریب فرهنگ اسلامی ایران بود و این استعمارگران که هر دو توسط اشرافیت یهودی اشکنازی تغذیه میشدند، طبیعتا مسیر یهودی نوحی پیشین را باید در مسیر هدایت ایران به سمت یهودی مآبی امروزین به کار میگرفتند. آنها مطمئن بودند همانطور که قرائی ترین و نتیجتا تاویلی ترین فرقه ی اسلامی یعنی اسماعیلی ها نشان دادند که بیشترین آمادگی برای اتحاد با غرب دارند، کار کردن روی زمینه ی فقهی پیشین ایران به حدی مبتذل و مسخره، خودبخود به غربی شدن و آخرالزمانی شدن ایران منجر میشود. ازآنجا که غایت یهودی زدگی، سرمایه داری اروپای غربی است، همه ی ملت ها به این مسیر میرفتند ولی منافع موقت استعمارگران در قرن 19، ایران را در این مسیر، پیشگام مسلمانان و امراض آن را عمدا اپیدمی جهانی نمود.

بیایید ببینیم ایرانی ها به عنوان یک مملکت پیشکسوت در خاورمیانه نسبت به همسایه های مسلمان غربی نورسشان که از فروپاشی عثمانی در قرن بیستم پدید آمده بودند چه تحفه ای برای عرضه به آنها داشتند. شاید مهمترین نکته این باشد که مدت ها قبل از این که ناسیونالیسم عرب تازه آن هم علیه عثمانی ها و سپس اروپایی ها با تکیه بر دین اسلام –و نه علیه ایرانی ها و با تکیه بر کینه ی ساختگی و مسخره ی عرب و عجم- پدید بیاید، بحث نژاد را اول، ناسیونالیست های ایرانی مثل آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی درباره ی تضاد نژادهای ایرانی و عرب به کار بردند. این تضاد را "مانکجی هاتریا" اشرافزاده ی زرتشتی هندی و مامور بریتانیا در ایران –که آرزوی زرتشتی کردن ایران را داشت- در ارتباط مستقیم با جلال الدین میرزا (پسر فتحعلیشاه) و غیر مستقیم با آخوندزاده پدید آورده بود ولی شمایل یافتن آن به صورت بحث های نژادی نیمه ی قرن19 در اروپا در باب تضاد نژادهای آریایی و سامی، برای اولین بار، در نوشته های منسوب به میرزاآقاخان کرمانی ظاهر میشود. (دراینباره ر.ک. "پیدایش ناسیونالیسم ایرانی: نژاد و سیاست بی جا سازی": رضا ضیاء ابراهیمی: ترجمه ی حسن افشار: فصل سوم.) میرزا آقاخان کرمانی که به مانند آخوندزاده، تنها زندگینامه ی موجود –و البته بسیار همدلانه- از وی را فریدون آدمیت در دهه ی 1970 فراهم کرده (فعالیت های آخوندزاده و کرمانی به سال های بین 1860 تا 1890 منسوب است) شخص متناقض و پریشانگویی به نظر میرسد: گاهی مسلمان متعصب است، گاهی بابی است و گاهی ناسیونالیست ضد عرب. ازاینرو می اندیشم که بخشی از مطالب منسوب به او، کار دار و دسته ی همان آقاخان اسماعیلی باشند که مدتی در کرمان حکومت میکرده و خودش میتوانسته آقا خان کرمانی تلقی شود. استفاده از واژه ی "نژاد" برای ترجمه ی واژه های اروپایی –همچون "ریس" در انگلیسی- در این مسیر، خودبخود خیلی از گره های کوری را که در ایجاد تخیل ایرانی درباره ی یورش عرب به ایران به کار رفته است و به سنت های عبری الاصل فراموش شده ی فرهنگ ایرانی برمیگردند، وارد تخیلپردازی درباره ی تصور ایرانی از میهن خود و نتیجتا آینده ی بهشتی خود میکند. این سنت ها در قالب برخورد غریب اشراف ایرانی قرن 19 با اروپا قرار میگیرند که در سفرهای خود بدانجا، از تفاوت جغرافیای سرسبز غرب قاره با طبیعت خشک و کوهستانی ایران متحیر شده، سبزه زارها و جویبارهای فراوان آنجا را فقط لایق باغ بهشت می یافتند و پسران بی ریش و دختران رخ آزاد آنجا را هم غلمان ها و حوریان بهشتی درمی یافتند و به این نتیجه رسیده بودند که برای رسیدن به بهشت، نیاز نیست در زندگی به خودمان سختی بدهیم فقط کافی است به اروپا بیاییم؛ تصوری خرافی که بعد از بیش از صد سال، در بین ایرانیان، نسل به نسل به ارث میرسد. (دراینباره ر.ک."زنان سیبیلو و مردان بی ریش: نگرانی های جنسیتی در مدرنیته ی ایرانی": افسانه نجم آبادی: ترجمه ی آتنا کامل و ایمان واقفی: جلد اول: فصل دوم. ابراهیمی نیز فصل پنجم کتاب "پیدایش ناسیونالیسم ایرانی" را "اروپا، بت ترسناک ستودنی" نامیده و آن فصل را با این جمله از جمالزاده  در گفتگویش با همایون کاتوزیان در ژنو در سال 1976 آغاز کرده است: «سال 1910 که به پاریس رفتم، حیرت کردم که دیدم خیابان ها بلورین نیست»!) این، همان بحث نزدیک بودن آخرالزمان را در ایران برجسته میکند ولی بحث های دیگری را در این راه به میان میکشد که زیر لغت "نژاد" جمع می آیند. چون نژاد یا نجاد در اصل، معنای اشرافیت میدهد و به لغات نگوس یا نجاشی در مقام عنوان شاهان افریقایی برمیگردد. در قبطی، نتجر یعنی شاه، و کلمات نیجر و نگرو به معنی سیاهپوست به همین لغات مرتبطند. چون سنت عبری میگوید شاهان از نسل نمرود جبار، شاه بابلند که از نسل حام ابن نوح و مردی سیاهپوست یا افریقایی بود. اگرچه برده داری قرن 19 در امریکا، ابهت سیاهان را نابود کرد، ولی بیشتر ایرانی ها به هیچ وجه ضد سیاهپوست نیستند و بسیاری از جوانان مفتخر به نژاد آریا، به شدت به بازیگران سیاهپوست امریکایی مثل مورگان فریمن، دنزل واشنگتون، و ساموئل ال جکسون علاقه مندند. درواقع ناسیونالیست های ایرانی، نژاده بودن خود را به معنی تعلق به نسل شاهان تلقی میکنند و متصورند که همه ی ایرانی ها شاهزاده و اشرافی بوده اند تا وقتی که عرب های نا نژاده و ابتدایی و بربر، این صفت را از آنها گرفته اند (در سرتاسر سرزمین های اسلامی که بدنه شان به یک امپراطوری عظیم عرب بین چین و اسپانیا منتسب است، هیچ مملکتی جز ایرانیان چنین تصور مازوخیستی ای از تحقیر و کشتار و تجاوز عرب ها نسبت به خود ندارد). این، البته هنوز کپی تاریخ اروپایی است که متاثر از گفتار ادوارد گیبون از سقوط امپراطوری روم توسط ژرمن های بربر و لغایت وحشی میباشند. ولی مدل ایرانی، بنیاد بومی ای در خود دارد که نظریه ی غربی را جذب میکند و پرورش میدهد. "پیر سابک" در این مورد صحبت کرده که سیاهی و سفیدی در قلمرو اسلامی، نمادپردازی خود را در چارچوب کعبه ی سیاه در چشم انداز برهوت بیابان عربستان خلاصه میکند و تاویل آن را نیز آشکار نمیکند چون با تاویل، دیگر تاثیرگذار نیست. کعبه یا سنگ چهارگوش سیاه، باید توسط سعودی ها ریاست شود که نام از "سودا" یا رنگ سیاه دارند ولی سیاهی، رنگ "سید حق" خداوند شیر در نزد کنعانیان است  و اشاره به سیاهی و بدبختی رفته بر گذشتگان دارد. گذشتگان، رنج میبرند تا قربانی آیندگان شوند. لغت "قبیله" به لغت "قبل" برمیگردد که با لغت "قبر" در ارتباط است. سفیدی، رنگ بدا یا ابتدا است که منشا لغت بیضا (به معنی سفید) به شمار میرود. و آنها که به نام ابتدا "بدوی" میشناسیم، صحرانشینان عرب و قلمرو بیابانیشان نام گرفته به بادیه یا قلمرو ابتدا است. باید به نظر برسد سنت سیاه گذشته را این بادیه نشینان تجسم شده به صورت جاهلان وحشی، حفظ میکنند حتی اگر چنین نباشد. گذشته سنگ است چون تن مردگان به خاک تبدیل میشود و سنگ، خاک سفت شده است. کلمه ی لاتین "ساکر" به معنی مقدس"، از "صخره" ی عربی به معنی سنگ می آید. در اکولتیسم غربی، سنگ، نماد چشم کور شده ی هورس است که همه چیز را سیاه میبیند. سنت سیاه را هم شاهان سیاه یا همان نگوس ها به حال آورده اند که به نام هورس، پادشاهی فراعنه را در مصر ایجاد کرده اند. آنها نام از "ناجا" یا "نجا" دارند که در اصل به معنی "ناجی" بوده ولی در عربی متاخر به معنی مار کبری به کار میرفته و فراعنه نیز تجسد کبرای آسمانی بودند. در عربی مصری، لغت ناجا را "ناگا" تلفظ میکنند. ناگا ها یا خدایان مارگون هندو نیز همانانند. در عبری، نوگا یکی از نام های سیاره ی زهره است چون این، زهره یا لوسیفر بوده که در قالب ماری، آدم را فریفته و از جنس خود کرده و سبب اخراج او از بهشت شده است. آدم، ماری است که به میان سنگ های بیحاصل زمین می افتد و آنجا را به بهشت جدیدی بر زمین حامله میکند چیزی که از آن، به تجاوز ژوپیتر یا خداوند مار به "دوشیزه ی سیاه" تعبیر میشود. "قب" از نام های مار در عربی است و تلفظ دیگر آن نیز "ثعبان" است. این کلمه در ارتباط مستقیم با لغت "قبط" به معنی خاک سیاه رنگ است که به منطقه ی حاصلخیز کشور مصر گفته میشود. کعبه تلفظ دیگر قبه یا قبت یا قبط است چون هم سیاهرنگ است و هم به کعب به معنی عقب یعنی گذشته برمیگردد. کعبه "حبل" یا طناب برای وصل شدن به خدا است و حبل تلفظ دیگر قبله و از طریق آن متشبه به قب یا مار است. در این مورد، منظور از مار، نسل بنی آدم است. چون بنا بر یهود، همه ی بشر از نسل آدم نیستند. بشر، از جنس سیاره ی ماه است درحالیکه آدمی ها یا اعقاب آدم، از سیاره ی مریخ آمده اند که به نامشان "ماآدیم" یعنی آنچه از آدم است، نامیده میشود و شاهان از نسل آدمیان آمده از مریخند. این مریخی ها، به صورت مجموعه ای از مارهای آدم مانند یا سوسمارسانان موسوم به "ناظرون" –قابل مقایسه با "ناتریکس" در لاتین به معنی مار آبی- که فرشتگاه هبوط کرده به زمینند، بر کوه هرمون فرود آمده، با زنان زمینی درآمیخته و قبیله ی "النقال" یا غول ها را پدید آورده که نامشان به همان ناجا یا مار برمیگردد. این عنوان به صورت های آناکیم و بنی عناق و آنوناکی نیز تلفظ شده است. نفیلیم اعقاب انسانی اینان هستند و شاهان و جنگجویان و کشورگشایان همه از همینانند. چون این گروه، سربازان جنگجوی خود را با تطمیع به آزاد بودن در دزدی و تجاوز و کشتن به جان دیگران می انداختند تا سرزمین هایشان را به قلمرو خود بیفزایند: اعمالی که مختص پیروان سیاره ی مریخ خدای جنگ بود. حیوان مریخ، قوچ بود و پیروانش به نام او در عبری "ها رام" نامیده میشدند که در آن، "ها" حرف تعریف عبری، و "رام" لغت عبری به معنی قوچ است. کلمه ی هارام در عربی به صورت "حرام" به معنی اعمال خلاف انسانیت درآمده و منشا حرمت و حریم و حرم و امثال آن واقع گردیده است. حرام بودن، اختصاص به هرج و مرج دارد و الهه ی هرج و مرج، تهاموت یا تیامات است. بنا بر افسانه های کلدانی، سگ و مار آفریده های تهاموتند و قینی ها پیرو این افسانه است که گفته اند جدشان قائن به صورت ماری بر زمین نازل شد. آنها قائن را "عمو احمر" یعنی خدای سرخ مینامیدند که اشاره به مریخ دارد. مسلما تهاموت همان ونوس یا زهره است. واژه ی انگلیسی "ریپ" به معنی تجاوز، به رپا یا رفا در عبری به معنی مار برمیگردد. در سوی دیگر، ونوس در ارتباط با سگ، به شعرا یا سیریوس هم مجسد میشود که کلب آسمانی و یا چشم سگ نامیده میشود. در یک روایت عربی، "داد" یعنی کفتار جانشین سگ شده است. شعرا، کنترل کننده ی بنات النعش یا هفت ستاره ی ثریا است که صورت فلکی "جبار" که در نزد عرب ها "عسس" و در نزد آشوریان، "آشور" نامیده و در مصر با هورس تطبیق میشود، به صورت شکارچی ای آنها را به مقصود تجاوز دنبال کرد و الگوی آمیختن مرد با زنان متعدد شد. جبار یا گبور، الگوی غولان است که به نامش گبوریم هم نامیده میشوند. گروهی از یهودیان ادعا کرده اند که اسحاق که ابراهیم مامور بوده در راه خدا قربانیش کند، پسر ابراهیم نبوده و نتیجه ی تجاوز ابی ملک به ساره همسر ابراهیم بوده است. ابی ملک از خاندان ملکی صدق پادشاه اورشلیم بوده و همچون دیگر شاهان نسب به اناکیم میبرده است. ازاینرو یهودیان که از نسل اسحاقند، لیاقت شاهی بر جهان را دارند و اعراب مسلمان که از نسل اسماعیلند، خیر. به مانند قربانی شدن آدم در بهشت که به قربانی شدن گوسفند تشبیه میشود، ژوپیتر نیز همچون ابراهیم که پسر خود اسحاق را در مقام گوسفندی قربانی کرد، تنها پسر حلالزاده ی خود مارس یا مریخ را در قالب قوچ برج حمل (ماه مریخ) قربانی میکند و سرخی او را به سرخی خون بشر و جانوران در خدمت او تبدیل میکند. نام عبری ژوپیتر که سیاره ی مشتری است، "صدق" یا "سدیس" میباشد و کاهنان عبری به نامش صادوق نامیده میشوند. عیسی و برادرش یعقوب نیز ملقب به "صادق" بودند که تلفظ دیگر صادوق است. صادوق ها در مقام مشتری، پدران "اشعری" ها یا "اشغری" ها یا "عسکری" ها هستند که جنگجویان مریخند و نام از "شعریم" به معانی بز و بیگانگان دارند چون اکثر سرزمین ها توسط جنگجویانی فتح و سازماندهی میشدند که پیرو مکتبی بیگانه بودند. اشعری ها اخوتی موسوم به "سودالی" را بین خود برقرار میکنند که مرتبط با همان "سودا" به معنای سیاهی است. کیش ژوپیتر و مارس در روم نیز به کاهنان "سالی" منسوب است که خود را دنباله رو "نوما" پیامبر رومی میخوانند. نوما این کیش را از الهه ای به نام "اجریا" گرفته که همان ماه است و ماه را به نام سالی ها "سلن" مینامیدند. این، خود مرتبط با نامیده شدن کاهنان به "کومر" و ماه به "قمر" در بین سامیان است. درواقع کیش سالی ها در ترکیب با کیش سودالی های عبری در تپه ی کاپیتول در رم پدید آمده بود. معبد ژوپیتر نیز در همانجا برقرار و قربانیش بز مقرر شد. همانطور که ابراهیم پسرش را برای خدای نادیدنی ای قربانی میکرد، قربانی ژوپیتر هم برای پدرش ساتورن یا سیاره ی زحل که ژوپیتر، تخت او را تصرف کرده بود، انجام میشد. زحل، هفتمین سیاره ی آسمان و ازاین جهت ملقب به سبع یا شوا به معنی هفتم میباشد که لغت اخیر، بر روی "شیوا" خدای نابودی در هند دیده میشود. آیین ساتورن نیز سبت یا شبت نام دارد که خودش به نام آن، "شبتای" هم نامیده میشود. مراسم سبت که در جهت احیای موقت و آیینی هرج و مرج بهشت و تکرار برکت آوری به زمین انجام میگیرد را اولین بار، "زدک" نامی که معمولا او را همان "ملکی صدق" میدانند، در دره ای به نام "ساوه" –تلفظ دیگر سبع و شوا- برگزار کرد. این آیین، توأم با انجام اعمال خونین و ارجی بود که هم قربانی کردن را بازسازی میکرد و هم آمیزش خداوند –یعنی جانشینان او را که "ناظران" یا فرشتگان هبوط کرده باشند- به زنان زمینی. زنان مورد استفاده در این مراسم حرام، "هوره" به عبری یعنی "سوزنده ی مونث" کنایه از زنی که در آتش اجنه میسوزد، نامیده میشدند که امروز در زبان انگلیسی، به هور به معنی زن هرزه تبدیل شده است و ظاهرا همین هوره ها هستند که با حوری های بهشت اسلامی تطبیق شده اند. آنها به آغوش مردانی میپرند که اهل جهادند و جهاد در شرع اسلامی یعنی کشتن کافران چون به قول سابک معادل است با جهودگری. جهود یک تلفظ عربی برای یهود است و یهودیان بنیانگذار جنگ های مقدس برای کشتن کافران، دزدیدن اموالشان و تجاوز به زنانشان هستند:

“bill mc donalds general composite of the roswell spacecraft: b.boyer: v2: thunderbolts: 2011: p41

فرضش را بکنید که اسلام با پیشینه ی یهودیش، چه مسافت عظیمی از جهان را تحت تاثیر این ایده های تاویل گرایانه قرار داده بود و چقدر زمین را برای استقبال از یک بهشت زمینی به نام اروپا که وظیفه داشت دخترانش را حوری های دلربا و همواره در خدمت مردان جنگجوی مطیع اروپا نشان دهد، آماده کرده بود. اروپای قرن 19 خیلی با اروپای امروز فرق دارد ولی تا آن اروپا وجود نداشت، اروپای امروز قابل باور نبود. جی کی رولینگ با هری پاتر و دامبلدورش، و تالکین با گاندالف و الف هایش، فقط به این دلیل، در ایران ما و بقیه ی دنیا جای پا یافته اند که انتظار بشر قرن نوزدهمی از بهشت، انتظار خیلی پیش پا افتاده ای بود. این انتظار در بیشتر نقاط دنیا در قرون 20 و 21 برطرف شده ولی خرافه ای که آن را پایه گذاری کرده هنوز به صورت یک تحفه ی ناخودآگاه فرهنگی به میراث مانده و چون زمینه دارد، باقی مانده است. در منطقه ی ما، مهمترین دلیل باقی ماندن این خرافه، زهر نژادپرستی و ناسیونالیسم مخرب نژادی وارداتی –به جای ناسیونالیسم سازنده ی بومی- است که نخست در ایران و بعدتر در ترکیه فرو نشست و سپس به واکنشی مشابه از سمت عرب ها منجر شد. دشمنان آخرالزمان خاورمیانه، از همسایگان هر مملکت آن پدید آمدند تا اروپا بهشت "الف" ها باقی بماند و به "آدم" ها در دفع "اورک" های همسایه اش کمک کند. اما واقعیت این است که تمام غیر یهودیان در این ماجرا، دشمنند و اورک. باید یادمان باشد که هاجر و اسماعیل که در مقابل اسحاق و ساره قرار دارند، امت های غیر عبری ژوپیتر یا ابراهیم را در مقابل امت یهودی او نمایندگی میکنند. لغت "هاجر" از "ها" (حرف تعریف عبری) بعلاوه ی "گر" یا "جر" می آید که همان "غیر" عربی به کنایه از بیگانگان و نایهودیان است. در منبع بالا از قول سابک میخوانیم که "یر" که تلفظ اصلی جر و گر هست، نام خدای ماه و به همین دلیل، نماد نژادهای برده بوده ولی از سوی دیگر، لغات جر و یر، منشا لغت "یرید" یا "جارد" در عبری به معنی ترس بوده و در تناظر با کلمه ی "یلد" به معنی "چایلد" یا کودک [برابر با "ولد" در عربی] قرار گرفته چون هر تولدی به معنی تولید یک انسان معمولی تر نسبت به گذشته است. طبیعتا هرچقدر شما با جمعیت کثیرتری از متولدین ترسناک روبرو باشید، بیشتر هم سعی میکنید بیگانگان را با سلاح های جادویی خود بترسانید. به رخ کشیدن سرزمین های جادویی هری پاتر و گاندالف، کمک میکند تا از حقیرپنداری ای که از این بردگان سراغ دارید، علیه خودشان استفاده کنید. داستان هایی مثل پایان یافتن ناگهانی گذشته ی طلایی ایران توسط اعراب، راهی برای معترف کردن بردگان به حقارت خود از زبان خودشان است بدون این که برنامه ی کشیدن آنها به به مسلخ بهشت موقتی جنایات سبت به نام احیای گذشته ی شاهانه (چیزی شبیه مقدس شدن گوسفند قربانی  در مذبح) دچار نقصان شود. کمک حال استعمارگران در این راه، سرخوردگی بومیان از اربابان غربیشان است. آنتونیو گرامشی، مارکسیست ایتالیایی، از این حس، تعبیر به "توهم حقارت" از سوی استعمارزده میکند و آن را "سوب آلترنیتی" (فرودستی) مینامد. گفتمان شرقشناسی ادوارد سعید نیز زیر همین عنوان فرودستی گرامشی جمع میشود. اما مهم است بدانیم روش سوء استفاده از این خود حقیر پنداری، قبل از مستعمرات نااروپایی، متوجه اروپاییان بوده است. برای از بین بردن فرهنگ های بومی در سرزمین های ژرمن، اول از همه اصالت را به مردانگی تعریف و مردانگی را در جنگجویی خلاصه کرده اند تا همه ی مردم، پیرو مردان مریخی شوند و زن ها پشیزی ارزش نداشته باشند بلکه نژاده بودن، در به میراث بردن جنگجویی از فاتحان غارتگر و اجداد فرابشرشان خلاصه شود و تسلط بر ارزش های بومی که مردها و زن ها مشترکا بدانها اعتبار میدهند، اعتبار خود را از دست بدهد. این نوشته ی سابک در منبع بالا که کلمه ی "ووم" یا "وومب" به معنی شکم در زبان انگلیسی، از لغت "وورم" به معانی مار و کرم برمی آید، ثابت کننده ی همه چیز است. زن فقط به این درد میخورد که شکمی باشد برای تولد نسل ماران مریخی که از صلب مردان مارزاده برآمده اند. معادل همان بیت فردوسی در شاهنامه که:

زنان را به گیتی بس این یک هنر

نشینند و زایند شیران نر

اشرافیت اروپایی، تاریخ اروپا را به آغازی خونین و ترسناک با اشرافیتی خدایی آغاز میکند که در صدر آن، خدایان انسان مانند یونان و رومند و از آن همه ملت مریخ یعنی رومیان، جوانه ی اروپا را به زور جنگ مریخی ولی با تعلیم آموختن از فرزندان زئوس (ژوپیتر) که یونانیان باشند میکارند (مارس یا مریخ رومی، از ژوپیتر که مشتری یونانی است، اطاعت میکند). این آغاز سرخ با سیاره ی سرخ، در نزد اشرافیت بریتانیا که ادعای تباریابی از اشرافیت اسکاندیناوی در شمال دور را دارند به بینی سرخ بچه گوزن شمالی در اسکاندیناوی تشبیه میشود به نمایندگی از آغاز تولد اشرافیت اروپا با این پیام که حالا دیگر گوزن شمالی اروپا جنگجوییش را از دست داده چون مسیحیت، او را مهربان کرده ولی اگر میخواهد نسل خود را حفظ کند، باید شاخ های خود را برای جنگ با دیگر گوزن ها به کار بیندازد و دماغ سرخش را فراموش نکند. به همین دلیل است که گوزن شمالی را در انگلیسی، "رین دیر" یعنی گوزن پادشاهی میخوانند و کلمه ی دارلینگ در انگلیسی، به معنی اشرافزاده ی کودک یا جوان است در تشبیه به بچه گوزن. بین اصطلاح دارلینگ و دارلی که نام محلی در یورکشایر شمالی است، ارتباطی حس میشود. "دار" همان دیر یا گوزن، و "لی" همان لئو یا لاوی یعنی شیر است در کنایه به کهانت یهودی که از قبیله ی لاوی به معنی شیر برمیخاستند. حالا دیگر معلوم میشود که این اشرافیت ژرمن-انگلیسی، از یک بنیان یهودی برآمده اند و فرهنگ مردسالار خود را همانطور بر بنیاد تحقیر و تخریب مفهوم زن سنتی بر جهان تحمیل میکنند که یهودیت اول از همه بر زنان خودش روا کرد. این مسئله، هیچ حمل بر حقارت واقعی زنان در نظر آنها نداشته است. چون میدانیم که یهودیت از طریق مادر منتقل میشود و این، یادگار زن تباری در نزد یهودی های مردسالار کنونی است. ولی از سوی دیگر، زن ها همیشه از مردها مذهبی تر بوده اند و تخریب هر سنت بومی ای –ازجمله سنت اجداد همه ی یهودیان دنیا- قبل از هر چیز، بر تخریب و هیچ انگاری زنان استوار بوده که پرورش دهنده ی مردانند. با توجه به سابقه ی این فرهنگسازی در بیشتر نقاط دنیا از طرق استعمار اروپای غربی، واضح است که یکی از اولین گروه های ممالکی که این روش در آنها به کار گرفته شده، اروپای غربی و جنوبی ، بالاخص خاستگاه فراماسونری جهانی یعنی لندن بوده است. درواقع خود کلمه ی انگلیسی "ویمن" به معنی زن، این موضوع را ثابت میکند. بنا بر:

“woman”: wikipedia

پیش از این که کلمه ی ویمن باب شود، انگلیسی ها ، کلمه ی "من" را که مطلقا به معنی انسان است، همچون دیگر ژرمن ها فقط در باره ی مردها به کار میبردند و زن ها را "ویف" یا "ویبا" یا "ویما" میخواندند که لغاتی به معنی شکم هستند و بعدا به "وومب" تبدیل شدند. بعدا در قرن19 لغت "من" به "ویما" اضافه شد و "ویمن" به وجود آمد و "ویف" هم تبدیل به "وایف" به معنی زنی که همسر مردی است، تبدیل شد. ویمن در ابتدا مطلقا به معنی زن بود ولی بعدا به زن شوهردار محدود شد. کلمه ی "فمیل" به معنی جنس ماده نیز تلفظ دیگر "ویمن" است همانطور که "میل" به معنی جنس نر، تلفظ دیگر "من" است. یادآوری میشود که "من" یعنی انسان. و انسانیت اروپایی، مردانگی ای است که ناگهان از آسمان به سنگ زمین درگرفته و به آن معنی داده است همانطورکه به روایتی، جهان از استمنای میترا خدای خورشید بر سنگی پدید آمده است. شاید این تصور درباره ی ماورائی بودن جنگجویان، نتیجه ی همان خرافه ی ابتدایی از دیدن مردان جنگجو سوار بر اسب و تعبیر از آنها به سنتاور یا اسب-انسان باشد. حالا این اسب، تبدیل به ابزارآلات چرخدار شده و آنها هستند که معجزه میکنند. اتفاقا یکی از خاندان های قدرتمند جنوب فرانسه، "روچت" ها بودند که نامشان به معنی "برخاسته از سنگ" است. آنها یکی از نخستین شرکت های تولید دوچرخه را در دنیا اداره میکردند که آدم را به یاد چرخ زمان که همان چرخ خورشید است، می اندازد. زمان تغییر می آورد و چرخ سرعت. روچت ها از دافین در جنوب غربی فرانسه برخاسته اند که در مسیر تاثیرگذاری اسپانیا بر قلمرو ژرمن های فرانک قرار دارد. دافین نام از دافنه معشوقه ی آپولو دارد و میدانیم فیلیپوپولیس خانه ی آپولو الاگابالوس قبل از تسخیر شدن توسط روم، قلمرو میتراداتس های پونتوس بوده که پرستشگر میترا بوده اند (میترا=آپولو=الجبل). طبیعتا چنین ساده سازی ای نیز به راحتی از مسیر اسپانیا تقویت شده است. یک بازی کلامی اسپانیایی با نام انسان این موضوع را تایید میکند. "آدان" در زبان اسپانیایی یعنی انسان. برعکس آن میشود "نادا" در اسپانیایی یعنی هیچ چیز. منظور این است که درمجموع، همه چیز، با فرد انسان معنی پیدا میکند. این یک ادعای یهودی است چون اگرچه در فرهنگ های ابتدایی خاورمیانه –و نه همه ی جهان- انسان اشرف مخلوقات بوده، ولی هنوز زیر سایه ی خداوند و موظف به رعایت عدالت در استفاده از طبیعت به شمار میرفته است و دید ابزارگرایانه نسبت به طبیعت و حتی انسان های دیگر، یک ابتکار یهودی بوده که نتیجه ی طبیعیش، پیدایش اومانیسم و انسان-خدا انگاری در مدرنیته میشده است. در نگاه جدید، انسان، محور جهان و بقیه ی آن در تضاد با آن بوده است، ولی چنین فلسفه ای فقط به درد کسی میخورد که آنقدر قدرت و ثروت داشته باشد که بتواند انسان های زیادی را منتر خودش کند.

در مقاله ای از "دیپ های"، این دوگانگی، به لابریس یعنی تبر دوسویه ی جنگجویان قدیم تشبیه میشود. لابریس که برای قربانی ورزاو استفاده میشده، منشا نام هزارتوی لابیرنت در افسانه ی مینوتائور یا انسان ورزاومانند قربانی شونده است: مارپیچی که هر کس واردش شود در آن گم میشود. اما تزئوس برای کشتن مینوتائور یا هیولای نیمه انسان-نیمه گاو، وارد لابیرنت میشود و با دنبال کردن نخ کاموایی که معشوقه اش آریادنه در اختیارش گذاشته است، راه خود را داخل لابیرنت می یابد و مینوتائور را می یابد و میکشد و از همان راه برمیگردد. یعنی در ابتدا یک هدف دوگانه –در تشبیه به دو شاخ گاو، همینطور قوچ و بز- مقابل قهرمان قرار دارد که پس از تحقق، مسیر دیگر یگانه است یعنی بازگشت به زن یا همان شکم مادر (به نمایندگی از آریادنه)  با دنبال کردن نخ کاموای زن. دوگانگی را متون رمزی یهود، بلهیم مینامند که ترکیبی است از نام "الهیم" -تلفظ دیگر الوهیم- با نام بل یا بعل. ال یا اله یا الوهیم یا الله، خداوند یگانه است و بعل نمادی از همان خداوند اما تجسد یافته در جهان چندگانه ی ما. بلهیم عنوان دروازه ای ستاره ای است که ادیان از آن می آیند و معمولا با سیاره ی مشتری تطبیق میشود. بلهیم عامل اختلاف مذاهب و همان موضعی است که اختلافات همسایگان را پدید می آورد. لابیرنت که همان بابل یا دروازه ی خداوند به کنایه از قلمرو بعل یعنی جهان موجود است،  منشا لغت لابراتوآر و خلاصه ی آن "لاب" به معنی آزمایشگاه است. چون لاب، جایی است که آزمایشات برای کنترل انسان ها در آن انجام میگیرد. پیچ در پیچی لابیرنت پیچ در پیچی مغز است و مسیر آدم ها در این مغز واحد که آزمایشگاه است تعیین میشود. انسان کیهان کوچک است و همانطور که در کیهان کوچک یا جسم بشر، فقط مغز فکر میکند و بقیه ی بدن اطاعت میکنند، در کیهان بزرگ هم فقط مغز کالبد که جامعه ی سیاستمدارانند فکر میکنند و بقیه ی مردم، گولبول ها یا سربازان بدن هستند که فقط باید اطاعت بکنند و برای بقای مغز و اعضای تحت کنترلش فنا شوند. این سیستم البته تا همین چند سده و حتی چند دهه ی اخیر، در بسیاری از نقاط زمین وجود نداشته و همین مردم را در این که آن تنها راه حل ممکن باشد مشکوک میکند. ولی سیاست همیشه ادعای بازگشت به اصلی را دارد که مغفول مانده است. مثل عیسی [و همینطور امام زمان] که یک بار رفت و دوباره برگشت. در ایالات متحده ی امریکا که بانی جهان واقعا موجود است، بوش پسر، مسیح بازگشته است و جرج دبلیو خوانده میشود چون پایانی بر جرج دبلیوی بنیانگذار رفته یعنی جورج واشنگتون است. از زمان جرج بوش تاکنون تمام رئیس جمهورهای امریکا –حتی اوبامای کنیایی- آنتی کریست تلقی شده اند چون باید به نظر میرسیده همه ی آنها تکرار بوشند. در بریتانیا این حتی قبل تر از آن، در تغییر نام خاندان سلطنتی از "ساکس کوبورگ گوتا" به "ویندزور" متجلی شده بوده است چون یکی از معانی ثانوی کلمه ی ویندزور با تجزیه ی آن به "ویند" و "زور" به دست می آید. "زور" همان "سور" یا سوسمار به مفهوم ماری است که مثل انسان دست و پا داشته باشد : به اصطلاح مار انسان گون یا همان سرافیم یا مارسانان که از عناوین دیگر ناظران یا فرشتگان هبوط کرده در یهودیت است. "ویند" به معنی حلقه زدن و پیچیدن است و از این جهت سوسمار پیچیده، بازگشت به ابتدا به صورت وارونه شدن است. وارونه شده ی لغت "ویند"، لغت "دینو" یا همان داینو به معنی وحشتناک است که در ترکیب با سور، لغت دایناسور (سوسمار وحشتناک) را میسازد که میدانیم بازسازی علمی سرافیم یا مارسانان برای گذشته ی دور زمین است. سلطنت بریتانیا با حمایت از رشد صنعتی جهان، به گذشته ی اصیل فرشتگان هبوط کرده برگشته است: فرشتگانی که از مریخ به زمین فرود آمده اند و تا حال به غلط تصور میشده یهودیانی هستند که از جغرافیایی زمینی به نام مصر به جغرافیای زمینی دیگری به نام کنعان رفته اند. درحالیکه مصر زمینی، به این خاطر مصر نامیده شده که سه هرم خاص در آن، به نمایندگی از سه ستاره ی کمربند صورت فلکی جبار –پدر جباران یا غولان- قرار دارد و این سه هرم در قاهره واقعند که معنایش محل جنگجو است. جنگجو همان مارس یا مریخ و مترادف موسی پیامبر جنگجویان است. ازآنجا که در یونانی، "پیروس یا "پیروز" عنوان سیاره ی مریخ بوده است، موسی و قومش زیر عناوین "پرسس"، "پرشیا"، "پرسئوس"، "پروس" و "پاریس" نیز قابل جمعند. این قوم به دلیل خشک شدن آب ها در مریخ، به زمین آمده اند و این هم معنای گریز موسای تورات و قومش از خشکسالی صحرا و تسخیر خشونت آمیز کنعان یعنی زمین به نفع خودشان است. این افسانه ها با داستان پردازی های رسانه ای مدرن حکومت های غربی درباره ی یوفو ها دوباره جان میگیرند و در اطرافشان تمام چیزهای مغایر با سنت جنگجویان، دچار تحریف فرهنگی میشوند بخصوص زنان که در یک تعریفپردازی جدید، از نو برای مردم تصویر میشوند. تصویر مدرن آنها بازگشت به گذشته نامیده شده ولی کاملا بیگانه با سنت های زمینی است. درست به مانند مرد ایدئال قدرتمداران که آدم فضایی مریخی است، زن ایدئالش هم زنی فضایی و ایزدی است که جای زن های به درد نخور زمینی را میگیرد. همانطورکه انتظار داریم، این زن، ونوس است. ونوس و مریخ، در نسبت با زمین، تثلیثی را میسازند که معادل فرودست شده ی تثلیث ماورائی مشتری و زحل با خورشید است. تعریف مسیحی تثلیث مزبور، تثلیث سه پادشاه مغ یا پاگان در انجیل است که عیسای نوزاد را منجی بزرگ میخوانند. این سه پادشاه، همان سه سیاره و متناظر با سه هرم بزرگ مصرند که با سه ستاره ی کمربند اوریون در صورت فلکی اوریون یا جبار تطبیق میشوند. لغت "اوریجن" به معنی "منشأ"، از "اوری" + "جن" می آید و مجموعا یعنی نسل اوریون یا جبار. مابه ازای مارس و ونوس در این صورت فلکی، ستارگان موسوم به "آلفا اوریونیس" و "ریگل" هستند. ریگل، یک ستاره ی آبی است و آلفا اوریونیس یک ستاره ی سرخ. این دو به ترتیب جانشینان ونوس و مریخ هستند. آلفااوریونیس را عرب "الحیم" نامیده اند به معنی خون. خون سرخ انسان و حیوانات، نتیجه ی باشندگان این ستاره به عنوان نماینده ی دیگری از مریخ است که توی اوریون قرار گرفته و منشا اوریجن شده تا همه چیز زندگی بشر، مدیون مریخی های جنگجویی به نظر برسد که از نسل جبار (اوریون) و گبوریم یعنی غولانند. اما این قسمت مال مطیعان است. مسیر یا نخ زنانه ی آریادنه را که تزئوس مریخی میپیماید، ریگل یعنی ستاره ی آبی تعیین میکند که ریگل ها یا رویال ها یعنی شاهان از آنند. خون جنگجویان سرخ است چون از ستاره ی سرخ می آیند و خون شاهان آبی است چون از ستاره ی آبی می آیند. الان خون همه ی مردم سرخ است و در دموکراسی، حق با اکثریت است. دموکراسی طغیان سرخ خون ها علیه آبی خون ها است و خون آبی، نماد استبداد است و خون سرخ نماد دموکراسی. ولی این سفسطه، آبی خون های بیگانه را به خارج از مرزهای غرب محدود میکند. چون حکومت های غربی، به سبب اشتغال به دموکراسی، وانمود به مردمگرایی میکنند و برای باورپذیر بودن ادعایشان هم اجازه میدهند وضع مردم خودشان بهتر از بیشتر نقاط دنیا باشد. با این ترفند، آنها به جای عیسی مینشینند که از عوام در مقابل اشراف دفاع میکرد. مسیح هم شیر خدا بود و تجسم ژوپیتر، و هم گوسفند قربانی شونده و تجسم مارس. پس خدا را از اشراف به سمت مردم خون سرخ منتقل کرده و در مقابل اژدهای ماده موسوم به "هرزه ی بابل" ایستاده بود. این هرزه، همان سیاره ی آبی یا ونوس است و کشورش بابل، محل پادشاهی نبوکدنصر پادشاه مستبد که صدام حسین لاف احیای او را میزد. مسیح در آخرالزمان، هرزه ی بابل و گمارده اش ضد مسیح را که نبوکدنصر نوین است، شکست میدهد. به پیروی از او، جورج دبلیوی بازگشته یعنی بوش پسر هم نبوکدنصر زمان خودش یعنی صدام حسین را سرنگون کرد و الان هم دارد مدام خودش را بازتولید میکند:

“stargate of the 3 suns”: deep high: 2009/8

مسخره است. ولی ما ایرانی ها الآن داریم فقط یک سناریو یهودی درباره ی سرخ خون هایی را که علیه آبی خون های عمامه دار طغیان میکنند بازسازی میکنیم درحالیکه تاکید داریم این عمامه دار ها، دنباله ی عرب های بی اصل و نسبند و خودمان خون آبی بوده ایم. تنها کاری را که میتوانستیم در رفع این تناقض انجام بدهیم –که آن را هم خودمان نکردیم و آبی خون های آن ور مرز بهمان یادش دادند- این بود که جای کریست را در مقام مسیح سرخ خون ضد بابل، با "مسیح شرق" یهودیان یعنی کورش –که نامش تلفظ دیگر کریشنا و کریست است- عوض کنیم و حتی برگ برنده ی خود را هم کشف نکنیم و متوجه نشویم که کورش با سرنگون کردن سلسله ی نبوکدنصر در بابل، چقدر جایگزین مناسبتری برای کریست در مقام رهبر سرخ خون ها است. برای ما همین که نام کورش در تورات آمده و چه بسا او یک پیامبر یهودی است کافی است چون اینطوری او تمام صفات مثبتی را که اسلام –و نه یهودیت کافرکش و خونخوار تورات- برای بندگان خاص خدا قائل است به خود جذب میکند و میشود همان رهبر مردمی خیالی ای که فکر کنیم مانند او بر ممالک اروپایی و امریکایی حکومت میکنند. این، چیزی را تغییر نمیدهد. ما فقط داریم به تن اسلام سیاه، یهودیت سرخ میمالیم و با دست خودمان، کریشنای سیاه را طلایی میکنیم ولی برای غربی ها، کریشنای طلایی، بازتولید صدام حسین است و گابلینی است که باید مقهور جادوگران لشکر هری پاتر شود تا آقازاده های بی لیاقت امریکای به ته خط رسیده، بتوانند بی در سر، نقشه های تکراری دوره ی جورج بوش را مدام تکرار کنند بی آن که نیاز باشد به کله های خود که به همان پوکی کله های آقازاده های لوس ایرانی است فشار بیاورند. ما حتی زیر فشار تحریم و تحقیر هم این را نفهمیده ایم چون به صلاحمان نیست بفهمیم. نقاب مسیح سرخ خون که آبی خون های کاخ سفید به چهره زده اند همانقدر دروغین است که تصویرمان از کورش کبیر. ولی چون از راه دور دیده میشود، میتوان در امکانش امیدوار بود و ما میخواهیم به وجود صداقت در جهان امیدوار باشیم چون به هموطنانمان امیدی نداریم. جنسمان خراب است و جنس همه را خراب میبینیم. وقتی هم که محبتی واقعی بروز میکند، در دلمان میگوییم "سلام گرگ بی طمع نیست" و درحالیکه وانمود میکنیم به کسی که بهمان محبت کرده، مدیونیم، چنان بلایی سر طرف می آوریم که برود و پشت سرش را نگاه نکند و دیگر هم بیدلیل به هیچکس محبت نکند. ما همه ی این ضد ارزش ها را از شعار یهودی "انسان باید جهان را بچاپد" آموخته ایم که حتی نمیدانیم از کجا آمده و فقط میدانیم اکثر مردم در سطح جامعه ی واقعی و مجازی بدان پایبندند. ولی هنوز تشنه ی صداقتیم؛ حتی اگر شده، از همان امریکای جهانخواری که این فرهنگ را با رسانه گسترش داده است. برای این که پشت این فرهنگ سیاه، یک لایه ی فرهنگی عمیقتری نهفته که این سیاهکاری ها را تحمل نمیکند و حرف از صداقت میزند؛ فرهنگی که مزه اش آنقدر شیرین است که نمیصرفد آن را فراموش کنیم چون ممکن است هنوز به درد بخورد. این همان فرهنگی است که سیدمهدی شجاعی –نویسنده ی رمان مشهور "دموقراضه یا دموکراسی"- در گفتگو با همشهری (18 دی 1400) درباره ی زوال آن میگوید و رابطه اش را با شغل خودش یعنی نویسندگی میسنجد:

«جامعه ی ما به طرز افراطی و نامعقولی سیاست زده شده است؛ یعنی سلوکش، عقلش، اخلاق و آدابش، دین و مذهبش، اعتقادات و باورهایش و حتی حب و بغضش، تابع سیاست شده است؛ سیاست نه به مفهوم فلسفی و علمی و آکادمیک، سیاست به معنای امور نازل روزمره و این یکی از بزرگترین خطرها و آسیب هایی است که مردم ما را تهدید میکند. مردم ما طی ده ها و صدها سال گذشته، اصول، مبانی، اخلاق، آداب و عادات ارجمند و محترمی داشته اند. در فرهنگ مردم ما دروغ، فریب، خیانت، قساوت، دزدی، اختلاس و حرامخواری همواره مذموم و منفور بوده است. در فرهنگ مردم ما صداقت، مهربانی، امانتداری و اساسا پایبندی به مبانی اخلاقی، همیشه و همه جا مطلوب و ممدوح بوده است. در اصطلاح قرآن و فرهنگ دینی به این معروف و به آن منکر گفته میشود. معروف یعنی به خوبی شناخته شده و وقتی این اصول ثابت و محکمات به تبع سیاست، مشتبه، متشابه و متزلزل شود، جامعه از ارزش ها و مبانی اخلاقی، تهی میشود و دچار انحراف، انحطاط و ابتذال میشود. اخلاق تابع سیاست، یعنی اگر دار و دسته و جناح مقابل من دروغ بگویند و خیانت، جنایت و دزدی کنند، منکر و محکوم است ولی اگر همین اتفاقات از سوی جناح من بیفتد، مقبول و موجه یا لااقل قابل توجیه و اغماض است. اخلاق تابع سیاست یعنی برای یک هدف مقدس یا شبه مقدس، ارتکاب هر ظلم و جنایتی مجاز است. دین و اخلاق تابع سیاست، فقط سردمداران این روش و منش را تابع خود نمیکند بلکه این جهانبینی و عملکرد مبتنی بر آن را در تمام آحاد اردوگاه خود ساری و جاری میسازد. وقتی که دین و اخلاق تابع سیاست و قدرت میشود، ادبیات و همه ی عرصه های فرهنگی و هنری به طریق اولی سیاستزده میشود و آثاری که در دسته بندی های همه ی دنیا ذیل عنوان اجتماعی، طنز، روانشناسی، جامعه شناسی، اخلاقی و غیره قرار میگیرد دراینجا سیاسی تلقی میشود. معتقدم داستان اگر به مفهوم مصطلح آن سیاسی شود، تاریخ مصرف روی آن میخورد و توفیق ماندگاری پیدا نمیکند. به عنوان مثال، کتاب "دموکراسی یا دموقراضه" در زمینه های مختلف، حرف های اساسی و مبنایی دارد؛ حرف هایی که در کشورهای مختلف با فرهنگ های متفاوت میتواند مورد توجه قرار بگیرد. بهترین گواه آن، ترجمه و انتشارش به زبان های دیگر است و بازتاب های آن. اما در یک مقطعی یک فرد مشخص از یک جناح سیاسی که به قدرت میرسد، مردم ما شباهت های زیادی را بین او و دموقراضه پیدا میکنند و مشابهت ها را هم سر دست میگیرند و نشان میدهند. همین اتفاق ممکن است زمانی در کشور دیگری بیفتد.»

آیا علت چنین پدیده ای، رونویسی محض سیاست در ایران از دموکراسی ها یا دموکراسی نماهای خارجی نیست؟ در کشوری که علوم انسانی تولید نمیکند، آن فقط میتواند سیاست را کپی پیست کند. به فیلم های جمهوری اسلامی توجه کنید: دانشمندان و سربازان نظام از هم قابل تمییز نیستند و اصلا دانشمندان هم به نوعی سربازند: سربازان دوست داشتنی ولی احمقی از جنس بچه مهندس. همانطور که دیدیم، در مشق شب معلمان آبی خون و فراملیتی ای که رجال ایران مثل دانش آموزان تنبل و بی ادب، به آنها فحش میدهند ولی جرئت غیبت کردن از کلاسشان را ندارند، سربازان فقط تابع مغزند: مغز جهان بلهیم که تابعینش را مثل موش آزمایشگاهی، در دوراهه ی دیوار شده ی لابیرنت تک بعدی خود زجرکش میکند.

 

"میخواهم شاه دوزخ باشم": عقده های جهانی مریخی های ایرانی که شکایت از کمبود ونوس میکنند

 

نویسنده: پویا جفاکش

در 1988، پروفسور "محمد عبدالله الشرقاوی"، نسخه ی تجدیدنظر شده ای از مجموعه نوشته های شخصی به نام "محمدطاهر ابن عبدالوهاب ابن سلیم التنیر" را در مصر منتشر کرد؛ شخصی که ادعا شده بعد از جنگ جهانی اول، عقایدش در مصر، سروصدای زیادی کرده بوده و این، درحالیست که اگر گلایه مندی "آرتور جفری" میسیونر استرالیایی در 1959 از او باقی نمانده بود، احتمالا تا حالا کاملا از حافظه ی تاریخ محو شده بود. محمدطاهر، یک نفر سوری و درس آموخته در مدرسه ی امریکایی پروتستان بیروت بود که بیشتر، در زادگاهش روستای "عین النوب" در نزدیکی بیروت زندگی میکرد و درآنجا یک مجله ی محلی به نام "المصور" را اداره مینمود. او به همراه پدرش،  بر روی نجوم و کواکب کار میکرد. پدرش عبدالوهاب، از بزرگترین مخالفان فعالیت های میسیونری مذهبی مسیحی در جهان عرب بود و مدام یادآوری میکرد دول غربی، درحالی دارند مسیحیت را در سرزمین های عربی گسترش میدهند که خودشان به سرعت، آن را از زندگی اجتماعی اتباع خود خارج میکنند و این نشان میدهد که با این تبلیغ مسیحیت در شرق، خوابی برای عرب ها دیده اند. محمدطاهر نیز به پیروی از پدر، به دنبال انتشار نظریه های غربی در راه بی اعتبار کردن مسیحیت برآمده بود. وی بعد از جنگ جهانی اول، به مصر آمد و مدت کمی درآنجا ماند  و سپس به سوریه بازگشت و در "دمار" در نزدیکی دمشق ساکن شد و ظاهرا در سال 1933 درآنجا درگذشت. در این مدت، آرای وی درباره ی مسیحیت، در مصر که به دلیل سابقه و جمعیت عظیم مسیحیش به این موضوع حساس بود، دریچه ی ورود عقاید غریب غربی درباره ی شکل گیری تثلیث و زندگینامه ی مسیحیت از روی خدایان پاگان چون هورس به درون مصر شد. این تز، یک نظریه ی گسترده ی قرن نوزدهمی بود که بر اساس آن، از امریکا گرفته تا آسیا و افریقا، در همه جای دنیا عقاید بسیار نزدیکی درباره ی ایزد میرنده و بازمتولد شونده ی گیاهی وجود داشته که هبوط موقت ایزدی آسمانی بر زمین محسوب میشده و در موقعیتی بین حیوان نگاری و انسان نگاری قرار داشته است و مسیح و تشکیلاتش در باور کلیسا، دقیقا در چنین موقعیتی به سر میبرند. ازاینرو وی به عرب ها گوشزد میکرد که مسیح در روایت اسلامی، بسیار به یک انسان شریف الگو نزدیکتر است تا مسیح پاگانی کلیسا. پس با خود نظریات غربی، به جنگ رسوخ غرب از طریق کلیسا در جهان عرب میرفت. به نظر عمر ریاض، وی احتمالا به شدت تحت تاثیر جرالد مسی بوده که در 1828، بیش از صد تشابه بین عیسی مسیح کلیسا و کریشنا ایزد پاگان هندو یافته بود.:

“Islamic reformism and chrisianity: 1898-1935”: umar riad: brill pub: 2009: p60

نکته ی جالب در این داستان اما این است که به نوشته ی ریاض، نسخه ی منتشر شده توسط الشرقاوی، از نسخه ای از تهران مربوط به 1974 بهره گرفته است. کاملا قابل درک است. حتی در زمان دانشجویی من هم هنوز جمهوری اسلامی وحشت زیادی از گسترش نفوذ غرب از طریق مسیحی سازی ایران داشت و در کتاب های درسیش نیز این موضوع را بروز میداد. سال 1384 یعنی سال روی کار آمدن احمدینژاد، آخرین سالی بود که من این نگرانی را به وضوح از زبان یکی از مسئولین آموزشی شنیدم انگار که بعد از آن، دیگر همه آرزو میکردند ای کاش ایرانی، غربی هم که میشود، اقلا یک غربی مسیحی باشد تا یک رپر شیطانپرست یا یک "علف باز" مزاحم نوامیس مردم. درواقع، در طول این مدت، غرب به خوبی راه هایی را کشف کرده بود که میتوانست از طریق آنها تمام آن ادبیات پاگانی ای را که ادیان جهان را با مسیحیت متحد میکردند، به استخدام درآورد تا بدون سوخت و سوز زیاد، از تایلند گرفته تا خود امریکا را به کمک آخرالزمان مسیحی، به همان سمتی مصرفزده و هیپنوتیسم کند که روی هر شهروند مسیحی و کافر شده ی غربی ای میتواند جواب بدهد. ایران ما، در این زمینه، دوبل دیگران استعداد داشت چون فرهنگش را به دو شق درگیر تقسیم کرده بودند که یک جبهه شان زرتشتیان منتظر سوشیانت را برحق میدانستند و طرف دیگر، 313یار کمر به خدمت امام زمان را. وحشتناک است: اینها هر دو بیش از هر ایزد پاگانی نامسیحی ای، به عیسی مسیح غربی نزدیک و دارای کاربرد مشترک با او بودند. چون هر دو، شخصیت هایی در انتهای تاریخی طولانی و مرزبندی شده از نوع تاریخ غرب بودند. این مرزبندی در زرتشتی گری، کاملا حیثیت پاگانی خود را افشا میکند چون در چهار دوره ی سه هزارساله اتفاق میکند که قطعا همان چهار فصل سه ماهه ی سال بابلی اند که به کل تاریخ فرافکنی شده اند ولی به طرز مسخره ای، این خیالپردازی آشکار را دانشگاه ها بر ضد خیالپردازی پنهان "آخوندیسم" دامن زدند و هنوز کسی متوجه همکاری ناخودآگاه این دو رقیب واقعی، به نفع منجی های هالیوودی کپی شده از عیسی مسیح نشده است.

تاریخ، چیزی نیست که مسیحیت، آن را پدید آورده باشد بلکه تاریخ است که مسیحیت را پدید آورده و رشد داده است. بزرگترین دستاویزان به تاریخ –اگر نگوییم بنیانگذاران آن- یهودیان بودند که ایزدان رویش و آسمان خاورنزدیک را به آدمیزاد تبدیل کردند و تاریخ یهودیت را از آن انباشتند و این تبدیل گسترده ی خدایان به آدم ها، موازی با کپی برداری آدم های تاریخ یهود به صورت افراد بومی، تاریخ ممالک مختلف را پدید آورد. این تاریخ های اسطوره ای و اغلب فاقد سالشمار، معمولا با دخل و تصرف خود یهودیان همراه بودند چون این قوم، تاجر بودند و در اکثر ممالک، برای خود، پایگاه داشتند و نیاز داشتند که هم افراد جوامع با آنها احساس نزدیکی کنند و هم  به نوعی در این جوامع، فرهنگسازی شود که به نفع فروش کالاهای مادی و فرهنگی یهودیان، و از آن فراتر، حتی به سمت جنگ با ممالک دیگر در جهت منافع بزرگان یهود و حامیان سیاسیشان در ممالک مختلف حرکت کنند. به دلیل ارتباط زمان با تاریخ، فلسفه ی زمان در بسیاری از ممالک، توسط یهود شناسانده یا منتشر شده است.

دیوید شرمن، از تامیل نادو تا نپال، با آیین های سبت روز شنبه برخورد کرده که در آنها نشان "سری یانتراس" استفاده شده و این نشان چیزی نیست جز ستاره ی داوود یهودیان. آن، وقف  "شانی دوا" یا زحل شده است که ارتباط بسیار نزدیکی با کریشنا در قالب "نارا هاری کالاه" یا زمان نابودکننده ی همه کس به شکل شیری مهیب دارد. اصطلاح نارا هاری مسلما در اشاره به "هاریه" تلفظ دیگر "آریه" است: فرشته ای با سر شیر که تجسم دیگر شیر یهوه صبایوت یا شیر یهودا است. ایزد شیر سر را میتوان اپادماک حبشیان یافت که تجسمی از آمون رع خدای خورشید در هیبت شیر و در مصر موسوم به "هرو آسو" است. "زئوس- ژوپیتر-آمون" که یکی از جلوه های یونانی این ایزد است، در قلمرو یونانی-رومی، به نام های "زئوس کرونوس" و "ژوپیتر ساتورنوس" خوانده شده و همو است که به صورت "زروان" با تجسم ایزدی شیر سر به عنوان نماد زمان و موکل آن سیاره ی زحل، به جنبه ای از میترا که آن هم یک خدای خورشیدی با تجسم شیر است، درآمده است. زروان در زرتشتی گری، دارای دو جنبه ی خیر و شر به ترتیب به نام های اهوره مزدا و اهریمن است. این جنبه های خیر و شر، به یهودیان و دشمنانشان فرعونیان برمیگردند که یهوه صبایوت به صورت ستونی از آتش و دود، از بین آنها مدافع یهودیان شد. این، دقیقا مترادف با تجسم شیوا خدای نابودی به صورت کالاه بایراوا در قالب ستونی از آتش موسوم به "آنانتا" است و روشن میکند که شیوا خود، فرمی از کالاه یا کریشنا-ویشنو در هیبت شیر نابودگر موسوم به "نارا سیمها" است. ازاینرو مواجهه ی فرعونیان و یهودیان، مترادف مواجهه ی کورو ها و پاندوه ها –دو لشکر دشمن در مهابهاراتا- تحت سرود الهی شری کریشنا است. در بعضی نگاره های شیوائیست، از ظاهر شدن ستون آتش شیوا-کالاه بین دو ارتش، نشانی دیده میشود.:

“Krishna-vishnu nara-hari leontocephalos lion-headed time/kalah of the bhagavad-gitas as the biblical yahu-tzabaoth”: collected works of sri bhakti ananda goswami

دیوید شرمن در مقاله ای نوشته است خدای شیر، از افریقا گرفته تا ژاپن، یافت میشود و نام های مختلفی چون هرو، هری، آری، علی، علو، ایلو، هوار، سور، آسور، کورو، کوروس، رایا، راجا، ریشی، روئح، آریل و آریاهو دارد. عنوان کورس که در اساطیر یونانی، از القاب آپولو هلیوس خدای خورشید است، به نظر شرمن، در ارتباط مستقیم با نام کریشنا است. بالاراما همراه دائم کریشنا، تجسد واسو دوا به عمل می آید که که واسو تلفظ دیگر اوسو مرتبط با همان هرو آسو یا آمون رع شیر مانند مصریان است و ظاهرا همین واسو است که به نام ویشنو تبدیل شده است. ازاینرو بالاراما، پوروشه یا قانون جهان است که خدای محدودشده در انسان را یاری میکند. محدودیت که مرز مشترک انسانت با خدای تبدیل شده به جهان است، برساخته ی زمان میباشد. ازاینرو زمان، مجسم به آنانتا یا ستون آتش است که اگرچه وجودی اثیری یا روحانی است، ولی به هر حال همان ناراسیمها یا شیر کالاه (زمان) است وقتی که به صورت ماری دراز ظاهر میشود و در این حالت، با سشا یا مار ویشنو-کریشنا قابل مقایسه است. مار، به نسبت دیگر موجودات، بدن درازتری دارد ولی این بدن دراز، آغاز و پایانش به مانند زمان دراز عمر یک جهان یا انسان، معلوم است. کریشنا و بالاراما، در وارکا یا دوارکا زندگی میکردند که لغتا تلفظ دیگری از  اوروک یا عراق است: قلمرو ستاره شناسان و برپادارندگان فلسفه ی زمان. با این حال، تعلق کریشنا و بالاراما به قبیله ی "یادو" که باید همان یهودیان باشند، در کنار ارتباط او با "سشا" ی مار، او را به قلمرو کوچکتری محدود میکند: "ایر نحاش" به معنی شهر مار که یکی از قلمروهای یهودیان بود. در هند، این شهر، به صورت "ناگا پور" به همان معنی شهر مار، بازتولید شده و ناگاپور همان است که بیشتر به نام دهلی شناخته میشود و پایتخت هند است. مار، مسلما همان کالاه است و در نسبت با شیر و برای همپوشانی با او، به فرم مونث شده ی "کالی" درمی آید که الهه ای وحشتناک و در حال حاضر، همسر شیوا یا تجسم مادینه ای از او است. شیوائیست ها، کالاه را از نام های شیوا میدانند و به کار رفتن لغت کالاه در گیتا را نیز اشاره به شیوا در نظر میگیرند. کالاه در بودیسم، تجسمی شیرگون موسوم به "زا" دارد. از سوی دیگر، لغت "هاری" که در هندوییسم غالبا برای نامیدن کریشنا استفاده میشود، در بودیسم برای نامیدن آوالوکیتشوارا از بودیستوا های مهم بودایی به کار میرفته و بودایی ها معتقد بوده اند شیوای هندو ها یکی از تجسدهای اوالوکیتشوارا است. آنها شیوا را به صورت زنی با سر شیر نر مجسم میکردند و "کالاه بایراب" مینامیدند. بایراب تلفظ دیگر بایراوا از القاب شیوا است. بدن زن مانند، مسلما کالی یا شیوای مونث را نشان میدهد. بایراب  سه چشم دارد که این، یادآور سه چشم بودن زئوس و مرتبط کننده ی آن با مضمون مکرر چشم سوم در هندوییسم و بودیسم است. زئوس سه چشم است چون تایم یا زمان که همان آتوم یا توم یا توماس یا تموز است، به سه قسمت گذشته و حال و آینده تقسیم میشود. گذشته، تکرار مداوم تکه تکه شدن پوروشه برای خلقت جهان است و این تکه تکه شدن را در مصر، در زندگینامه ی ازیریس نیز می یابیم. این، به قربانی شدن "الیاهو آدون" یا خداوند در هیبت گوسفند برای پیدایش جهان برمیگردد که این گوسفند، قابل تطبیق با "خنوم" یا فرم گوسفندگون آمون نیز هست. چون جهان، مثل گوسفندی است که خداوند شیر درنده، از آن تغذیه میکند. برای این که این تغذیه دائم و حیات جهان مادی ممکن باشد، از "کورو(س)"، "کروم" یا "کرم" عبری (منشا صفت "کریم") برمی آید که هندوها آن را "کارما" تلفظ میکنند و همان است که گذشته را تبدیل به بستر قربانی کرده و این کارما، از سرنوشت خالق به سمت جلو منتشر میشود تا حال هم به سرنوشت گذشته دچار شود و آینده از آن تغذیه کند. کرم، "ری" یا نور گذشته است که به امروز میتابد و آن را تاج و تخت حکومت به حال می آورد که به نام کورو (و کرم)، کورونا نامیده میشود. در لغت کورونا میتوانید به جای کورو، کوروس بگذارید و آن را کوروسنا بخوانید و کریشنا تلفظ کنید. تا این جای قضیه، با یک مکتب واحد طرفید که تمام تاج و تخت ها پیرو آنند. اما سپس آن به دو مکتب تقسیم میشود: مکتب "هرو اوسو آتوم" در شمال مصر، و مکتب "هرو واسو آتون" در جنوب کشور و متاثر از عقاید حبشی که به نظر میرسد مکتب کریشنا و به دنبالش کل هندوئیسم، ابتدائا تداوم شاخه ی جنوبی این مکتب در شهر "واسط" مصر بوده اند که از خاستگاه های مکتب ازیریس نیز به شمار میرود. آتون، خورشید صبحگاه است و مجسد به پسری جوان و بی ریش. پیرو این رویداد، قریب به اتفاق خدایان هندوئیسم، چهره ای بچه گون و بی ریش دارند. در مقابل او، آتوم (در روایت مصریش) خدای غروب خورشید و معادل کهنسالی است. اگر سه مرحله ی زمان –گذشته، حال و آینده- را به انسانی تشبیه کنیم، گذشته معادل یک بچه ی کوچک، حال به مانند یک مرد میانسال، و آینده به مانند پیرمردی خواهید بود و این آینده است که حال را به گذشته تبدیل میکند و به جای بچه های کوچک میخورد. اینجاست که زئوس کرونوس یا ژوپیتر ساتورن، به دو شخصیت زئوس یا ژوپیتر، و کرونوس یا ساتورن تقسیم میشود و اولی که پسر دومی است، برای این که توسط دومی خورده نشود، علیه او میشورد. کرونوس که همان آتوم است، درواقع بازتولید "ایرا عاشور" یا ایزد ریشو به نشانه ی سالمندی است. ایرا عاشور، نام از آشور یا آسور لقب بعل دارد که ازیریس نیز تلفظ دیگر آن است و بعل نیز همان "بالا دوا" فرم اولیه ی بالاراما است. آشور به مانند شانی دوا یا خداوند زحل هندوان که سوار بر عقابی جابجا میشود، در هیبتی عقاب گون دیده میشود که در مدل جنوبی، آن را در هیبت ویشنو سوار بر پرنده اش گارودا می یابیم ولی در مدل شمالی، این ایرا عاشور ریشو است که درون هیبت عقاب فرو رفته و آسور در همین حالت، به اهوره متلفظ و سپس به اهوره مزدا نامبردار و خدای زرتشتیان شده است. اهوره مزدا خدایان مکتب واسط را که کودک گونند، دیوان و شیاطین میشمارد و عنوان "دیو"، در هند به صورت "دوا" بر روی خدایان مثبت به کار میرود. درمقابل، اسوره ها که همان اهوره های زرتشتی یا تکثیر اهوره مزدا به صورت نیروهای خیر زرتشتی هستند، اشرار افسانه های هندو و دشمنان دوا ها هستند.:

“god as time in the ancient world”: david Sherman: 2013: soolaba.wordpress.com

مطمئنا چنین فلسفه ی عجیبی، در همه جای زمین به یکسان نمیتوانسته رشد کند و دستکم با اقبال عمومی روبرو نمیشده است. بنابراین در قرن 19 و در جریان فرهنگسازی برای ممالک به نفع حکومت های ملی که قرار بوده در آن قرن یا طی قرن بعد، به نفع استعمارگران پدید بیایند، باید طوری عمل میشده که تبدیل حال به گذشته در جهت قربانی شدن داوطلبانه ی مردم در دهان حکومت های اهورایی جوان خوار، ممکن شود. با توجه به زنده ماندن بحث مزبور بیش از هر جای دیگری در میان تمدن های یاد شده در قرن 19، سیطره ی انگلستان بر هند به عنوان بزرگترین و مهمترین مستعمره ی آن در بریتانیا طی قرن 19، همسایه های هند شامل تبتی ها، افغان ها و قاجارها را اولین ممالکی تعیین میکرد که باید تحت تاثیر این فلسفه قرار گیرند. در این مورد، نظریه ی مستر موری یکی از مهمترین راهبرهای فکری آن دوره در اوایل قرن 19 بوده که ایران قاجار را در معرض همگام سازی متناسب با هند قرار میداده است. وی، متوجه شده بود که داستان های بودا در سیلان، چندان از داستان های کریشنا در هند شمالی قابل تشخیص نیستند و کریشنا نیز الگوی اصلی جمع آمدن خدایان متعددی در هیئت آواتارهای یک حدای واحد به نام ویشنو بوده است. پیرو این بحث، موری معتقد بود خدایان متعدد هندو، از برهما گرفته تا کاما، همگی تکثیر شده ی بودا هستند که یک خدای خارجی است. بودا نام دیگر هرمس خدای خرد در غرب است و هرمس در مصر، تریمگیستوس یا ثلاثه عظمه لقب دارد و بنابراین حالتی سه گانه دارد همانطور که تواریخ غربی نیز از کهانت سه کاهن اعظم بر بوداییان سخن میگویند. پورفیری و کلمنت اسکندرانی، بودا را پیامبر شمن ها خوانده اند و به گفته ی سیریل و کلمنت اسکندرانی، منشئات مذهب شمن، پرشیا و باکتریا هستند. موری بخصوص پرشیا را مورد توجه قرار میدهد چون نام میترا هنوز به صورت "مهر" به معنی خورشید در زبان فارسی کاربرد داشت و میترا مثل هرمس، خدایی سه چهره بود. در هند نیز، بیشتر مذاهب، فرو آمده از هرات ولی قبل از آن سیراب شده توسط بلخ یا باکتریای سابق محسوب میشده اند. موری متوجه شده بود که تمام این مذاهب، در سه گانه ی بودیسم، تبدیل به تثلیثی مذهبی شده اند مشتمل بر: 1-مذهب گئوتمه 2-مذهب جین 3-مذهب ارهان یا مهیمن. مذهب اخیر، مذهب برهمن ها است که پیروان اهریمن و دیوها یا خدایان شرند و دنباله ی پارس هایی محسوب میشوند که مذهب بودا را از سرزمین خود رانده اند. هم زرتشتیان و هم هندو ها در زمره ی برهمن ها قرار میگیرند. زرتشتی ها سه گانه ی هرمس-بودا را به صورت سه گانه ی اهوره مزدا-میترا-اهریمن در خود بازتولید کرده اند و هندوها همان را به صورت سه گانه ی برهما-ویشنو-شیوا. اهمیت این کشف در این بود که پیشتر، سر دبلیو جونز، برابری بودا با وودن [یا وتان یا ادین] خدای ژرمن ها را گوشزد کرده بود و مکتب های هندی میتوانستند از معبر پرشیا، به مکاتب ژرمن و اروپایی متصل شوند. موری، خود، متنی هندو یافته بود که در آن، تثلیث خدایان، برهما-ویشنو-مهیسه خوانده شده بود. موری، مهیسه را که نامش به جای شیوا آمده بود، "مه ایسا" (ایسای بزرگ) در نظر گرفت و آن را همان "اسوس" خدای نجار گاول ها خواند که به نظر او باید با هرمس یا بودا تطبیق شده باشد.:

“anacalypsis”: godfrey Higgins: creatspace print: p48-49

پیرو این بحث، بومی کردن زرتشتی گری در ایران و سوار کردن آن بر تمام آداب ایرانی و ارکان ناسیونالیسم نوبنیاد آن، در دستور کار قرار داشته است. این، پروژه ای مفصل بوده که در غرب، مصطفی وزیری، آن را در کتاب "ملت خیالی ایران" (1993) توصیف نموده بود. این کتاب، با عنوان کردن جاری بودن مدل "اجتماعات خیالی" بندیکت اندرسون در تاریخ ایران، با واکنش تند پژوهشگران ایرانی روبرو شد، هرچند درنهایت صلاح بر آن دیده شد که در ایران، درباره ی این کتاب، کلا سکوت شود. "محمد توکلی طرقی" این نقد را بر کتاب وزیری جاری کرد که این کتاب، در پذیرش ناسیونالیسم مزبور توسط ایرانی ها، فقط به رونوشت اروپایی و شرقشناسانه ی نا بومی آن تاکید دارد و برای این ناسیونالیسم، منابع "محلی" عنوان کرد و در بین این محلی ها هم بیشتر از همه روی "دساتیر" زرتشتی مانور داد که منبع اصلی تاریخ ایران باستان برای پدران ناسیونالیسم عرب ستیز یعنی آقا خان کرمانی و آخوندزاده بود درحالیکه هیچکس در هندی بودن دساتیر تردیدی ندارد. به هر حال، باید توجه داشت که کتاب وزیری، در مقام یک اثر بنیانگذار، هنوز تاریخ رسمی نوشته شده توسط بریتانیا برای ایران را قبول دارد و از آن بر ضد خودش استفاده میکند ولی اتفاقا همین نقص، بعضی مسائل را در سایه ی سردرگمی نویسنده در برخورد با مسائل، بهتر روشن میکند؛ ازجمله در مسئله ی تطبیق ایران شاهنامه با پرشیا بعد از برابر دیدن ایران با ائیرینه وئجه ی اوستای زرتشتی. وزیری، در فصل سوم کتاب، به گزارش های قرن هفدهمی و قرن هجدهمی اسلاف شرقشناسان توجه میکند که متعجبند از گوناگونی فرهنگی ایران، و این که پرشیا نامیده شدن این کشور در غرب، درحالی به زبان "پرژن" یا فارسی نسبت داده میشود که جز در چهار شهر –از جمله اصفهان- این زبان در هیچ کجای کشور تکلم نمیشود. [به نظر من، این گزارش ها انعکاس سردرگمی شرقشناسان اوایل قرن19 به گذشته ی فرضی "ممالک محروسه ی قاجار" یا ایران حالیه در قبل از غلبه ی قجرها هستند.] بنابراین، تصور سیطره ی قومی به نام پارس بر کشور در گذشته ای دورتر از حکومت ترکان وقت، ضروری به نظر میرسد. شرقشناسان این مسئله را از کشفیات "سیلوستر دو ساسی" از شرقشناسان در خدمت ناپلئون و بنیانگذار مطالعه ی استعماری فرهنگ های اسلامی و عرب در ابتدای قرن 19 معرفی میکنند. نوشته اند که او کتیبه های ساسانی را خواند و به اصطلاح "فرمانروای ایران و انیران" به عنوان لقبی برای شاه پارس ساسانی برخورد کرد و آن را در ردیف "ایران" شاهنامه ی فردوسی یافت که در جنگ دائمی با "توران" به سر میبرد. بدین ترتیب، ایران و انیران (غیر ایرانی) باید همان ایران و توران باشند. شرقشناسان، ایران و انیران را معادل پارس و ماد در توصیف یونانیان از اقوام سرزمین پرشیا دانستند و بسیاریشان بر این گمان بودند که ایران همان پارس و ماد همان توران یا انیران به معنی اقوام ماقبل پارسند. لغت ایران، مرتبط با لغت "آریا" در افسانه های هندی و در شاهنامه به نظر میرسید. از طرف دیگر، آندراس، لغت آشوری "آریبی" را تلفظی از انتساب به آریا در خاورنزدیک دانسته و "مایر" نیز این معنی را تایید کرده بود. ارتباط "آریبی" با اصطلاح "عربی"، منشئی سامی یا حامی برای این کلمه به نظر میرساند که میتوانست حدود آریا را به غرب برساند. با توجه به این که بنا بر متون اسلامی، ساسانیان،  بین النهرین را "دل ایرانشهر" خوانده و بدین ترتیب، عراق را که پایتخت هم در آن بود، قلمرو اصلی ایران در نظر گرفته بودند، ارتباط ایران و آریایی ها با جهان سامی قابل تبیین بود و راهی برای فرار از این ارتباط باید جسته میشد. پس این موضوع مورد توجه قرار گرفت که نام پارس در اوستای زرتشتیان به کار نرفته و این، حمل بر آن میشد که پارس ها بعد از پیدایش زرتشتی گری، پیدا شده اند و بر زرتشتیان سیطره و عناوین آنان را از خود کرده اند. اوستای زرتشتیان در هند یافت شده و زبانش همخانواده با زبان های هندی است و جغرافیایش هم دربرگیرنده ی آسیای مرکزی و هند در شرق ایران کنونی است. پس ایرانی هایی که پارس ها حقشان را خورده و آنها را نا ایرانی قلمداد کرده اند، پارت ها هستند که از شرق و از آسیای مرکزی بر ایران تاخته اند و سپس خود مقهور ساسانیان شده اند و آنها هستند که باید معرف زرتشتی گری به پرشیا یا سرزمین ایران حالیه بوده باشند. وزیری، این فرض را با توجه به سقوط مادها توسط کورش پارسی مدت ها پیش از ظهور ساسانیان [البته مطابق با تاریخ مکتوب فعلی ایران در قرن بیستم] دور از واقعیت ارزیابی میکند اما ارتباط ایران با شرق را تایید میکند و اضافه میکند به نظر برخی، ایران و توران شاهنامه، انعکاسی از زمانه ی فردوسی شاعر شاهنامه اند. ایران، سرزمین سلطان محمود است و توران، قلمروهای ترکی که مطیع بغدادند ولی با سلطان محمود متحد نمیشوند و به سلطان کاشغر پناه برده اند. به هر حال، فصل مزبور از کتاب وزیری، این ظن را در من تقویت میکند که شرقشناسان، از ابتدا درصدد دوختن مملکت قاجار به شرق و هند بوده اند و علت این هم که اکثر مشاهیر موصوف به "ایرانی"، متعلق به سرزمین های خارج از مرزهای ایران حالیه در خراسان بزرگ هستند، باید همین باشد.

در این زمان، همسایه های دیوار به دیوار قاجارها در شرق یعنی هند و افغانستان، در مشت انگلستان بودند و انگلیسی ها به عنوان جانشینان راستین ناپلئون در شرقشناسی، درصدد بودند تا از ایران، یک همدست دیگر برای پیش بردن مطامع انگلستان به سمت بقیه ی سرزمین های «ایرانی» که اکنون در خدمت روس ها بودند بسازند. این که چرا چنین نشد، در فصل بعدی (چهارم) کتاب وزیری روشن میشود. کاملا معلوم بود که متون اسلامی، اصطلاح "ملوک فارس" را برای قوم پادشاهان یک کشور هزار رنگ به کار برده اند و ناچارا در تاریخ ایران، زبان فارسی معیار که از ترکیب چندین زبان مختلف در آسیای مرکزی پدید آمده و به کلی با زبان مردم ایالت فارس که خاستگاه مزبور تصور شده، متفاوت بود، فقط به خاطر این که جانشینی صاحبان فرهنگ آن به جای "ملوک فارس" سابق را اعتبار اسمی دهد، اخذ شده است. اگرچه این سخن، ادعای یکدستی تاریخی فرهنگ ایران را به کل اعتبار میکند، ولی به دلیل ناآشنایی ایرانی های فارس شده ی دوره ی پهلوی با گذشته ی قومی خود، کارساز است. ولی تاثیری که این بار میگذارد، این است که پس از این، به نظر میرسد خاستگاه فرهنگ فارسی جهان ازجمله در آسیای مرکزی و هند، ایران و آغازگاه آن در پایتخت های هخامنشیان در ایالت فارس است و نه بالعکس. به نظر یک ناسیونالیست ایرانی، آسیای مرکزی هرچه دارد، از ایرانی بودنش دارد و اصلا مهم نیست قبل از فارسی شدنش چه بوده است. بنابراین ایرانی، هیچوقت به همسایه های شرقی خود، نه فقط به چشم یک رقیب فرهنگی نیز نمینگرد، بلکه حتی برای آنها شخصیت ارزشمندی نیز قائل نیست و ترجیح میدهد در "کل کل فرهنگی"، همچنان با عرب ها در غرب و جنوب، دست و پنجه نرم کند. نتیجه این که به قول قاسم سلیمانی، ایران فقط در زمینه ی اسلام و تشیع معنی پیدا میکند و بدون این دو، تازه اگر هنوز وجود داشته باشد، حرفی برای زدن نخواهد داشت. این، مطلبی بود که در هنگام نگارش تاریخ ایران بدان توجه شد و به همین دلیل، بنیانگذاران ایران، رژیم صفوی شیعی معرفی شدند. آنها پوششی شیعی بر ایدئولوژی زرتشتی بودند و آنچه از قلمرو آنها به هند بریتانیا رسید، فقط میتوانست میراث دیوپرستان باشد. باقی آنچه مانده بود، قطعا دیگر خودی بود. مسئله ی خطرناک نیز همین بود: کورش کبیر که ناسیونالیسم پهلوی به بزرگ کردن او پرداخت، پیش از این که به صورت قهرمان آزاد کردن یهودیان در غرب معرفی شود، بیشتر با نام دیگرش در تورات یعنی اخشوارش ("اخشوارش"، تلفظ پارسی کلمه ی کلدانی "کورش" است هرچند بعدا از این کلمه، برای اختراع پادشاه دیگری به نام "خشایارشا" استفاده شد تا با "خرخس" تاریخ هرودت تطبیق شود) شناخته میشد: ابله شهوتپرستی که به خاطر دلدادگی به یک زن یهودی به نام استر،  یهودیان را در مملکت پرشیا به قدرت رساند و تمام اهمیت پرشیای قدیم هم فقط همین بوده، ولی ایرانی زمان پهلوی که یهود را قوم برگزیده ی خداوند و توراتشان را خاستگاه تمام پیامبران قرآن –به جز هود و صالح و محمد- میدانسته، لابد از این موضوع به خود افتخار هم میکرده است. حتی اگر اسلام با زرتشت مشکل داشته باشد، یهود نباید با آن مشکل داشته باشد. پلکان خوبی برای غربی مآبی پیدا شده بود و فقط باید روی خیزش زرتشتی در ظاهر شیعی علیه حکومت های سنی تاکید میشد که هنوز هم دارد میشود.

با این حال، این نهضت، بدون همکاری دیو پرستان قبلی میسر نبود. میشد میراث آنها را بدون نام بردن از آنها به طور انتخابی، تدریس کرد. این دیو پرستان را به خوبی میشناسیم. آنها نقطویان هستند: یک فرقه ی صوفی بسیار قدرتمند که ادعا شده در زمان شاه عباس کبیر در ایران سرکوب شدند و به دربار اکبر مغول در هند  گریختند و باور بر آن است که تمام آن نوابغ فرهنگی ایران که انگلیسی ها و صوفی های سفیرشان از هند به ایران در قرن 19، یکی یکی آنها را به ما ایرانی ها برگرداندند –مولوی، فردوسی، سعدی، حافظ،...- درحالیکه در ایران شیعی صفوی به سبب انتساب به سنی های دشمن، بی حیثیت شده بودند، توسط نقطویون، به هند برده شدند و درآنجا سبب پدیدآیی مکاتب هندی گردیدند. ادعا شده این نقطویون اینقدر مورد پسند اکبر قرار گرفتند که به خاطر آنها، اکبر، زبان رسمی هند را از ترکی اویغوری به فارسی عوض کرد. بیشتر ما ایرانی ها نمیدانیم که تا اواسط قرن 19 که بنجامین دیزرائیلی دستور به تغییر زبان رسمی هند از فارسی به انگلیسی داد، تقریبا همه ی هندی های باسواد، آثار مهم خود را به فارسی که زبان رسمی هندوستان بود، مینوشتند و آثار منسوب به سعدی، کتب تعلیمی مدارس هند و آسیای مرکزی و حتی غرب چین بودند. "سعدی"، لقب اعقاب "حلیمه ی سعدیه" دایه ی حضرت محمد بود (موازی با "سید" برای اعقاب محمد پیامبر) چون اعتقاد بر این بود که حضرت محمد آدم خوبی شد به این دلیل که معلم خوبی چون حلیمه داشت و هر که سعدی است، خون معلمی در رگ هایش جریان دارد. با این که سعدی به شیراز ایران منتسب است –هرچند یک شیراز هم در اطراف سمرقند پایتخت اجدادی مغول های تیموری هند وجود داشته- ولی بیشتر داستان های منسوب به او در سرزمین های عربی میگذرند و او شخصی کاملا جهان وطنی است. همین جهان وطنی بودن، در مثنوی مولانا و بخش اعظم شاهنامه نیز به چشم میخورد و تازه اینها آثار داستانی هستند در مقایسه با بخش عظیمی از اشعار محض که هیچ داستانی را روایت نمیکنند که بخواهند در قلمرو خاصی بگنجند. در تضاد این مطلب با ملی سازی تشیع در ایران صفوی علیه ممالک اطراف، باید به ایده ی پشت نقطویه رسید. این مکتب منسوب به شخصی موسوم به "محمود پسیخانی" اهل پسیخان در نزدیکی فومن بوده که ادعا میکرده روح پیامبر اسلام، در او حلول کرده تا تمام حرف هایی را که در طول حیاتش زده، پس بگیرد و بگوید آنها فرستاده ی جبرئیل نبوده اند. ازآنجاکه حرف "ص" نماد محمد است، محمود –که نامش هماوا و تقریبا هم معنی با محمد است- خود را "ض" میخواند به معنی همان حرف "ص" که چیزی اضافه تر در تشبیه به یک نقطه دارد و تجربیاتش بیشتر شده است و علت نامیده شدن فرقه به نقطویه همین بوده است. محمود معتقد بوده دوره ی سروری فکری عرب بر جهان به پایان رسیده و دوره ی عجم فرا رسیده است. این عجم گرایی هم میتواند به صورت جهان وطنی اجرا شود و هم به صورت احیای یک فرهنگ محلی علیه اسلام عربی. در این مورد، هم میتوان به -به اصطلاح- احیای ایران باستان توسط زرتشتیان در هند رسید و هم به پرستش "دوا" ها در هند، در شرایطی که گیلانی ها و طبری ها در شمال کوهستان البرز، به دیو تشبیه میشوند. نکته ی مهم در این تشبیه، شاید سرسبز بودن و پرباران بودن این مناطق در فلات خشک و بد آب و هوای ایران باشد که از هر جهت منحصر به فرد به نظر میرسیده و سبب تطبیق گیلان و طبرستان، با ورنه و مازندران که سرزمین های دیوان در افسانه های زرتشتیند، شده بوده است. ارتباط باران و دیو را میتوان در یک شعر تهرانی معروف از اواخر دوره ی قاجار یافت که میگوید:

گیلان که در آن، مسکن دیوان باشد

دیوانه شود هر که به گیلان باشد

از روی خرد، چگونه عاقل باشد

جایی که در آن، همیشه باران باشد

این ارتباط را من فکر میکنم بتوان در رقص آیینی باران در گیلان قدیم یافت که "رضا مجلسی" مستندساز، آن را در اواخر دهه ی شصت، در مستند "بی بی تاب" ثبت کرد. طی این رقص، پسر تنومند نیمه لختی که به ابزارهایی شبیه ادوات درختان و گیاهان، مزین شده بود، در جایی ثابت، بالا و پایین میپرید درحالیکه پسران دیگر، در مسیری دایره وار، دور او میچرخیدند و میرقصیدند همچون چرخی که به دور محورش میچرخد. میدانیم که مضمون چاکرا یا چرخ، در هند نیز متواتر است و نقطه ی اتصال مکاتب هندو به اروپا نیز ازجمله همین است: نکته ای که با توجه به مهاجر بودن گالیک ها ی اروپا از راه قفقاز به منطقه ی گیلان و پیدایش قوم گیلک از آنها، بسیار مهم مینماید. چرخ، نماد تارانیس، خدای تندر گالیک ها بخصوص در منطقه ی گاول بود. تارانیس، به این شکل تجسم میشد به این دلیل که تصور میشد قطب شمال، حفره ای به سوی جهان دیگر است که تندرها از آن بیرون می آیند و ستارگان و صورت های فلکی، همچون چرخی به دور این حفره میچرخند و آذرخش ها را منتشر میکنند. مسلما مفهوم چرخ، با این توضیح، باید از اروپا به هند رسیده باشد چون اروپا به قطب شمال نزدیکتر و برداشت آنها از شمال، اصیل تر است:

“the lighting wheel in ancient times”: rens van der slujis: thunderbolts: nov22,2007

نام تارانیس، از تور به معنی آذرخش می آید و به معنی خدای آذرخشی است. بدین ترتیب، او همان تور خدای رعد و برق ژرمن ها نیز هست. تور، تجسم وودن یا ادین خدای اعظم ژرمن بوده به قالب خدای رعد و برق. ادین که همان زئوس یونانیان است، وقتی به صورت آسمان ابری و طوفانی و رعد و برق دار ظاهر میشده، "زئوس امبریوس" یا تور بوده و زمانی که به صورت آسمان آبی با خورشید درخشان در آن، فوئبوس یا آپولو نورس. همانطورکه زئوس، پدر میوزها یا الهگان شعر و هنر بوده، ادین نیز پدر ساگا الهه ی شعر بوده و دلیل کافی برای تکثیر خود به صورت مکاتب ادبی دلخواه در جهان را داشته است. ادین را به صفت "هلگی" یا "هیلیگ" میشناختند که همان "هالی" به معنی مقدس است:

“manual of mythology”: alexander s. murray: logos press: 1974: p313-6

 

ارتباط تارانیس با زئوس یونانی از این طریق، میتواند ارتباط گیلانی های هند با اسکندر را نیز توضیح دهد چون همانطور که تور پسر ادین است، اسکندر نیز پسر زئوس یا ژوپیتر است. گیلانی هایی که از آنها صحبت میکنم، خاندانی به نام "گیلانی" هستند که چه در دوره ی حکومت مغول و چه در دوره ی حکومت بریتانیا و چه اکنون، در هند و پاکستان و افغانستان، نفوذ و قدرت فراوانی داشتند. گیلانی های هند اگرچه از اشرافیت سکایی پدید آمده اند ولی خود را از نسل یکی از سرداران اسکندر میشمرده اند و اکنون نیز این ادعا را با احتمال نسب بردن چنین سرداری از "گیلا" پسر هرکول تقویت میکنند. خط اتصال اسکندر یونانی به قلمرو گالیک در افسانه های اسلامی، سفر اسکندر به ظلمات شمال برای رسیدن به آب حیات است. این سفر، درواقع تکرار مرگ و رستاخیز آیینی تموز درخاورنزدیک است. تموز که همانطور که دیدیم، نام تایم یا زمان از او می آید، ایزد رویش گیاهان است که در فصل خزان طبیعت به قتل میرسد و به دوزخ تبعید میشود. ولی در آغاز بهار، از نو زنده میشود و با تولد دوباره ی او، گیاهان از نو رشد میکنند. در نواحی مختلف خاورنزدیک از جمله گیلان، مردم در آغاز بهار، به صورت آیینی، بازپس گیری تموز به صورت نمادی از بخت و اقبال و فراوانی از غول زمستان توسط بزرگ روستایشان را در آیین های تئاتر مانند نمایشی، بازسازی میکردند. ازآنجا که قطب شمال هم قلمرو تاریکی است و هم قلمرو سرما، سفر اسکندر به آنجا و بازگشت بیحاصلش –بدون دستیابی به آب حیات- میتوانسته انعکاسی از سفر بیحاصل محمد به اندرون قلمرو تاریکی زندگی بشر و بازگشتش به صورت محمود پسیخانی پس از سال ها از آنجا به نظر برسد (دراینجا شما میتوانید در خاندان گیلانی هند، اعقاب نقطویون پیرو محمود گیلانی در دنیای امروز را بیابید). تشبیه تموز به اسکندر جنگجو، نتیجه ی ارتباط یابی بین تموز و خدای شیر سر یا شیرگون شهر کوثا موسوم به نرگال است که نام دیگرش "ایرا"، مرز مشترک آریه (فرشته ی شیر یهودی)، آریا (قوم اشرافی متون هندی) و ایران به شمار میرود. نرگال، فرمانروای دوزخ است. او و تموز، هر دو پسران حئا فرمانروای آب ها، و هر دو ورود یافته به جهان مردگانند با این تفاوت که درحالیکه نرگال، در دوزخ میزید، تموز در باغی پر درخت و زیبا و محل رشد گیاه حیات ابدی زندگی میکند که یادآور بهشت فردوس است. این محل، در آبزو یا قلمرو آبی سرزمین اریدو که تختگاه حئا است قرار دارد. بهشت تموز، در ورای دریای آبزو واقع است و مشرف به سرزمینی کوهستانی است. این، باید همان کوهستان غرب موسوم به کوتو (قابل مقایسه با کوثا) باشد که محل حکومت ارشکیگال ملکه ی دوزخ بوده است. ارشکیگال دختر انلیل خدای تندر بود که به دستورات حئا توجهی نمیکرد. حئا، نرگال را با لشکری از اجنه به جنگ با او فرستاد و ارشکیگال، با دادن پیشنهاد ازدواج با نرگال و پیشنهاد پذیرش سروری او بر جهان زیرین، خشم او را رام کرد. آلبرایت، داستان سکونت نرگال در دوزخ بعد از ازدواج با ارشکیگال را همتای داستان فرو افتادن تموز به جهان زیرین در اثر عشق به عیشتار میداند و این، برای تموز، حکم ورود از بهشت ابدی به جهنم سوزان را داشته است. قلمرو فرادریایی جهان زیرین، برای یهودیان به صورت "اوفیر" بازتولید شده و قلمروی دانسته شده که پلستینی های دشمن خو از آنجا و از راه دریا به کنعان یورش برده اند. روایات یهودی، خاستگاه پلستینی ها را جزیره ی کرت دانسته اند: جایی که هم محل پرستش زئوس بوده و هم محل قربانی دادن برای برادر او پوزیدون. زئوس، حکم انلیل را دارد و پوزیدون خدای دریا حکم حئا را. نرگال و ارشکیگال که فرزندان این دو اند، با ازدواج با هم، این دو را متحد میکنند؛ آن هم در غرب و در قلمرو تاریکی شب ، در سرزمین مردگان؛ جایی که زئوس و پوزیدون به هادس فرمانروای مردگان میپیوندند و این هر سه با هم برادر، و سه پسران کرونوسند. این ارتباط، به این شکل قابل تبیین است که جهان مردگان، جهان زیرین است و مثل قبر مردگان، در زیر زمین قرار دارد. زئوس، به شکل باران آسمانی، به اعماق زمین یا هادس میرود و به شکل چشمه های آب یا پوزیدون، از آن بیرون میزند و در این حالت، به چشمه ی آب حیات تشبیه میشود. این سه مرحله که درواقع همان سه فاز زمان –گذشته، حال، آینده- اند، سه حالت اسکندر قبل از ورود به ظلمت، اسکندر در ظلمت، و اسکندر پس از بازگشت از ظلمت را نشان میدهند و صورت نقطوی آن، به ترتیب زندگانی و جنگ های محمد، فرهنگ محمدی بعد از مرگ محمد، و انکار فایده مندی مکتب محمد –ولو از زبان محمد بازگشته از جهان مردگان و موسوم به محمود- هستند.

پوول، اتصال زئوس و پوزیدون در هادس به واسطه ی مرگ را تایید میکند و آن را دقیقا به جزیره ی کرت حواله میدهد به این سند که نسل فرمانروایان کرت، با آمیزش زئوس در قالب ورزاوی با اروپا شاهزاده خانم فنیقی در آن جزیره آغاز شد. مینوس پسر این دو، ورزاوی مقدس را برای پوزیدون قربانی نکرد و ازاینرو پاسیفه همسر مینوس به دل باختن به آن ورزاو محکوم شد که تکرار رابطه ی زئوس و اروپا است. پسر پاسیفه و ورزاو، نیمه گاو- نیمه انسانی موسوم به مینوتائور بود که جوانان را به خوردش میدادند تا این که به دست تزئوس آتنی به قتل رسید. این، همتای مقتول شدن دیونیسوس به صورت گاوی توسط تیتان ها یا نیروهای دوزخی است با این تبصره ی مهم که دیونیسوس را "زئوس کرت" مینامند. ارتباط دیونیسوس با کرت، در ازدواج او با آریادنه دختر مینوس حاصل میشود. آریادنه دختر مینوس بود که به سبب دلدادگی به تزئوس، او را در قتل مینوتائور یاری کرد و به سبب این گناه جنسی، به دست آرتمیس کشته شد. آرتمیس الهه ی ماه، خواهر دوقلوی آپولو خدای خورشید، و درواقع صورت مونث او است چون درحالیکه آپولو مردها را به تیر خود میکشد، آرتمیس همین کار را با زن ها میکند. آدم کشی آپولو، یکی از دو جنبه ی حیاتبخش و هلاک کننده ی او را نشان میدهد. در حالت اول، او اسکلپیوس خدای درمان است و در حالت دوم، آپولو اسمینتئوس که با موش هایش، طاعون را بر انسان ها گسیل کرد. در حالت اول، وی به موش کور، و در حالت دوم، وی به موش سیاه یا موش شهری تشبیه میشود. در هند نیز رودرا دو جنبه ی درمانگر و کشنده دارد که باز در حالت اول به موش کور، و در حالت دوم به موش تشبیه میشود. دو جنبه ی متضاد آپولو، ثمره ی دو جنبه ی متضاد پوزیدون است که با بیرون ریختن آب های زیرزمینی به صورت چشمه، زندگی مخلوقات را میسر میکند ولی دقیقا به خاطر ارتباطش با زیر زمین، سبب زلزله های ویرانگر نیز هست. پوزیدون خدای اسب ها است و ارابه ی آپولو هلیوس یا خورشید را در آسمان، اسب ها میرانند. زئوس، فرافکنی پوزیدون به آسمان است و آذرخش های زئوس، همان تیرهای آپولو یند. آرتمیس یا فرم مونث آپولو، همان کوبله الهه ی شیرها است که بر جانوران وحشی حکومت میکند. آرتمیس و آفرودیت، دو رونوشت تروآیی از او بنا بر نوشته های یونانیند. آرتمیس الهه ی شکار و جنگل است و کارکرد کوبله را ادامه میدهد و آفرودیت، زمانی که در معیت شیرها، پلنگ ها، گرگ ها و خرس ها بر پسرش انئاس آشکار میشود، وامداری خود به کوبله را آشکار میکند. گناه جنسی آریادنه که سبب عقوبت او توسط آرتمیس میشود، به نوعی سرنوشت خود الهه  در قالب خیانت او به صورت آریادنه به گذشته اش به صورت آرتمیس دوشیزه و تبدیل او به آفرودیت شهوتپرست است. این عقوبت، در داستان کالیستو برجسته میشود. کالیستو در اثر رابطه ی نامشروع با زئوس، باردار میشود. آرتمیس به این سبب، او را به خرس ماده ای تبدیل میکند. از کالیستو حامله، پسری به نام آرکاس (به معنی خرس) متولد میشود که جد شاهان آرکادیا است.:

“comparative mythology”: jaan puhvel: the john Hopkins university press: 1987: p133-8

 

آرکاس و مادرش کالیستو، همان صورت های فلکی دب اصغر و دب اکبر موکلان قطب شمالند و معرف قلمرو ظلمت و زمستان. آنها تموز را در تبعیدش به دوزخ و معاشقه اش با ارشکیگال نشان میدهند. ارشکیگال، خود در دوزخ است چون ارتمیس است که از مسیر درست منحرف شده و توسط کهن الگوی دوشیزه ی خود به طور صوری به قتل رسیده و به دوزخ تبعید شده است و در قالب آریادنه، دیونیسوس را که خود تموز است، به این دوزخ سوق داده است. این دوزخ، درواقع همان کردار و منش دیونیسوسی یعنی لذت پرستی بی فکرانه و نا اخلاقی است که در اثر دلدادگی آریادنه به نمایندگی از زنان، به تزئوس به عنوان جانشین آپولو اسمینتئوس و نیروهای دوزخیش بروز میکند که محتملا همان نمتار رئیس کارگزاران دوزخ در خدمت به ارشکیگال را معرف است. نمتار است که ارشکیگال را در دوزخ، حس پادشاهی و قدرت میدهد ولی این قدرت، همان قدرتی است که فمنیسم احساس آن را ایجاد میکند و از فرق گذاری هرچه بیشتر بین انسان ها و تقسیم شدن آنها به دو جنسیت مختلف نیرو میگیرد؛ حالا هر کدام از دو طرف که میخواهند، برحق به نظر برسند. این، باید ما را متوجه هشدار "جوزف گلفر" در کتاب "توطئه ی مردانگی"، کند: «ما باید جنسیتمان را کنترل بکنیم نه این که جنسیتمان، ما را کنترل بکند.» گلفر، این را در انتقاد به  "دو آنجلو" و "جان گری" عنوان میکند. دو آنجلو، مردانگی را با اعمال کردن قدرت و سلطه بر زنان، ممکن میبیند و هرچقدر تعداد زنان مورد سلطه ی جنسی واقع شده بیشتر باشد، مردانگی را بیشتر ارزیابی میکند و خود، با افتخار، از اعمال قدرت جنسی خود بر زنان متعدد یاد میکند. دکتر گری، به صورتی مشابه، مردها را با هویت "مارس" و زن ها را با هویت "ونوس" طبیعی توصیف میکند. مارس، خدای جنگ است و ونوس همان آفرودیت الهه ی شهوت. نظریه ی او حتی به نفع مردها نیز نیست. چون در توصیف او، خصلت های مریخی (مارس گون)، در حد عادی خود به درد پورنو دیدن، تماشای مسابقات ورزشی و روزنامه خواندن میخورند و در حد ایدئال خود، مردها را در شکار، ماهی گیری و مسابقات اتومبیلرانی خبره میکند. ولی رشد شخصیتی و روانی، از دید گری، یک پدیده ی ونوسی است که طبیعتا مردها از آن بی بهره اند چون فقط باید مارس باشند. یعنی مرد حق ندارد خصلت های زنانه را داشته باشد و زن نیز برعکس. انگار آدم ها زندانی جنسیتشان شده باشند و شخصیت خودشان را با آن کوک کنند.:

“masculinity conspiracy”: josdeph gelfer: creatspace: 2011: p60-63

همانطورکه میبینید، این همان فرهنگ مسیح های هالیوودی است که در ابتدا هشدارشان را دادیم. تاکید بیش از اندازه بر جنگجویی مردانه در جهت مسیح وارگی آخرالزمانی، خودبخود آریادنه ها و نهایتا دیونیسوس های هالیوود را در  بستر ملی دوزخ غرب پدید می آورد تا فرهنگ های ما در دوزخی بودن متحد شوند. در این مسیر، هر آرتمیسی که تبدیل به ونوس یا افرودیت میشود، بهتر از ارشکیگال دوزخی که حتی قدرت خود را هم در آنجا به دست یک نرگال سپرده، احساس رضایت از زندگی نمیکند و بت های مادینه ی هالیوودی، بهترین تجسدهای ارشکیگال در این مسیرند. یکی از آخرین موارد روشن شدن این موضوع، نیکول کیدمن 54ساله است که در گفتگو با گاردین گفته زیاد گریه میکند؛ وقتی از او پرسیده شد آخرین موردی که او را به گریه انداخته، چه بوده، پاسخ داد: «خیلی خصوصی است. اما بله گریه میکنم. سعی میکنم مهارش کنم اما همه چیز بسیار غم انگیز است.» و در ادامه افزود: «افسردگی عظیمی حاکم است. درست است؟ منظورم این است که وقتی روی افراد افسرده واقعا دقیق میشوی، همه جا حی و حاضریم. من این حس را زیاد دارم. فکر میکنم خیلی از آدم هایی که دوروبرمان در رفت و آمدند، هم این حس را دارند. این طور فکر نمیکنید؟» (به نقل از: هفت صبح: 11دی 1400: ص4)

چیزی که روشن است، این که لشکر محمد در جنگ با دوزخ دیسونیسوسی با تمام آن ابعاد مضحک اغراق آمیزش، همتای یورش نرگال و لشکرش برای سرکوب ارشکیگال هستند و ارشکیگال، کوبله است درحالتیکه دوشیزگی خود را از دست داده و از ارتمیس به افرودیت تبدیل شده است. کسی که دوشیزگی او را از بین برده، زئوس است که همانطور که دیدیم، فقط به یک شق خاص از انلیل یا زئوس کرونوس فروکاسته شده و نماینده ی چیزهای جدید در دنیای کهنه به شمار میرود. تزئوس جوان که اریادنه، برادرش مینوتائور را به او میفروشد، همو است و این جناب زئوس، گاوی است آماده ی قربانی، که قربانیان مردش همچون دیونیسوس حکم پسرانش را دارند؛ درست مثل دیونیسوس که در قالب گاوی، قربانی او میشود. زئوس در مقابل کرونوس قرار گرفته و نماد عصر جدید و شعار «هرچه جدیدتر، بهتر» است. طبیعتا خودش هم به مانند هر چیز جدیدی، به محض این که قدیمی شد، جزو پدرش کرونوس میشود؛ همچون پدرش کرونوس که فرزندان خود را میخورد، او نیز در قالب مینوتائور، جوانان را که همان دیو ها هستند، میخورد و با ملوخ نوزادخوار و گاو شکل تورات برابری میکند؛ و بلاخره هم در قالب مینوتائور، به دست تزئوس های جوان، قربانی میشود. این، قانون حل شدن حال در گذشته و پیوستن به سرنوشت پوروشه است که همچون ورزاو دیونیسوس تکه تکه شد تا جهان نظم بگیرد. ایران باستان نیز با همین تم، یقه ی دولت قاجار را گرفت. اولین پادشاه فارس، ایران و جهان، بنا بر شاهنامه، کیومرث بود و کیومرث در زرتشتی گری، غولی است که با گاوی میزید و در اثر هماغوشی با دیو مونث زیبایی، ضعیف میشود و به همراه گاو خود، توسط اهریمن از پای درمی آید. درست به مانند پوروشه، که شباهت نامش با نامجای پارس قابل توجه است، از اعضای بدن کیومرث نیز جهان پدید می آید و از نطفه اش، شاخه ی ریواسی از زمین میروید که میوه های آن، مشی و مشیانه، آدم و حوای زرتشتی هستند. "گئو مرتن" که تلفظ قدیمی تر نام کیومرث است را میتوان به مرد گاوآسا نیز ترجمه کرد و او را همتای انسان شکل تر گاو همراهش دانست. درواقع داستان مزبور، همین داستان ضیافت دیونیسوسی است که در اثر تبدیل پوروشه به کشور پارس، در قالب پارسی گری، علیه مذهب محمدی ای قیام کرده که رجال غربزده ی قاجار، به ناکارآمدی آن یقین آورده و به این نتیجه رسیده اند که تموزشان دیگر به بهشت بازنخواهد گشت و از این پس، تمدنشان باید به پیروی از تمدن غرب واقعگرایی پیشه کند. اما واقعگراییشان نتیجه ای نداشت جز خورده شدن مداوم دنیای واقعی توسط جهنم گذشته در هیبت شیر کوبله. اگر "استر" ملکه ی یهودی اخشوارش را کوبله الهه ی شیرها بدانیم، میتوانیم او را خدمتگزار شیر یهودا بخوانیم. فرض وجود شاه پارس و موفقیت در ایجاد هاله ی تقدس حول او، او را فقط برازنده ی وجود استرها خواهد کرد و هر ملتی که به وجود چنین شاهی افتخار کند، توسط شیر یهودا بلعیده خواهد شد.

نفوذی ها در دوبله ی جومونگ: جن های زیرزمینی یا دشمن فرضی؟

نویسنده: پویا جفاکش

کمی بعد از پایان نوروز 1388، روزنامه نگاری در یکی از روزنامه ها –دقیقا یادم نیست کدامشان بود- مقاله ای با عنوان "پهلوان پنبه ها" منتشر کرد. این مقاله، درباره ی عملکرد صدا و سیما در ایام نوروز بود. جایی که به شبکه ی سه رسیده بود، با این جمله شروع کرد که در طول ایام عید، هر وقت شبکه ی سه را باز میکرده، «پهلوان پنبه های سریال جومونگ» جلو چشمش ظاهر میشدند. سریال کره ای جومونگ، اولین سریال در تاریخ تلویزیون بود که در طول روز، دو بار بازپخش میشد. این اتفاق برای اولین بار، در نوروز 1388 روی داد. قبل از آن، جومونگ فقط در سه شنبه شب ها پخش میشد و بازپخشش فقط ظهر روز بعد بود؛ مثل بقیه ی سریال های شبکه ی 3. اما در طول نوروز، جومونگ هر شب پخش میشد و با دو بار تکرار، مجموعا سه بار در شبانه روز، روی آنتن شبکه ی 3 بود. بعد از عید هم از آن، دو قسمت در هفته –سه شنبه و جمعه- پخش میشد. مراحل دوبله ی فیلم در طول پخش سریال، ادمه داشت و روزهای سخت و کلافه کننده ای را برای "علیرضا باشکندی" مدیر دوبلاژ کار رقم زده بود که خودش به جای جومونگ صحبت میکرد. اکبر میرطاهری که در سریال، به جای بولگه (دایی تسو) صحبت میکرد، در آخرین روزهای سال 1387 در اثر سکته ی قلبی درگذشت و نقش او در قسمت هایی که در سال 88 دوبله شدند، توسط دوبلور ناشناسی دنبال شد که حتی سبک شخصیت بخشیش به نقش با مرحوم میرطاهری فرق داشت. به نظر میرسید صدا و سیمای آقای ضرغامی، اصرار زیادی داشته که این فیلم، در زمانی که انتخابات ریاست جمهوری 88 برگزار میشود، به اوج خود رسیده باشد تا انقلابی بودن جومونگ، در ضدیت با گفتگوطلبی رقیبش تسو در مقابل ابرقدرت زمانه یعنی امپراطوری هان، به صورت رابطه ی احمدینژاد و رقیب اصلاحطلبش نسبت به ابرقدرت های زمان ما بازسازی شود و مردم حواسشان باشد که باید طرف جومونگ زمانه را بگیرند. ازاینرو نیرو های ارزشی، تعجب کردند که درست در ایام آشوب 88، زمانی که مخالفان احمدینژاد، او را عامل روسیه و چین میخواندند، در دوبله ی سریال، کلمه ی "هان" در همه جا تبدیل به چین شد حتی وقتی پای عناصر بومی کره در خدمت هان مثل "یانگ جو" در میان بود آن هم درحالیکه در آن زمان، بیشتر مردم فکر میکنند بویو و هان، دو تا دهات در کره ی جنوبیند (وقتی که قهرمانان کره ای فیلم، مدام یک توک پا میروند چانگان و برمیگردند، و یا مثلا آقای جومونگ و پسرش میروند توی چین و برادر هوانگ را که دارد میرود لیوندانگ دیدن برادرش، ترور میکنند و برمیگردند، هرکسی باشد، چنین فکری میکند!). اینجا بود که برخی نیروهای ارزشی، گلایه کردند که این تغییر در دوبله ی سریال، توطئه ای از سوی نفوذی ها است تا تمام تلاشی که برای ارزشی کردن جومونگ انجام گرفته، وارونه کنند و نیروهای انقلابی را دشمن جومونگ زمانه –که قطعا مخالف چینی ها است- وانمود کنند. ولی مگر جومونگ واقعا یک نیروی ارزشی بود؟ یادمان باشد که این، قیافه های عمل کرده ی بازیگران قهرمان شده ی سریال جومونگ بود که راه را برای قهرمانان کی پاپ با صورت های عمل کرده ی مشابه باز کرد بی این که هیچکس از ارزشی بودن کی پاپ صحبت کرده باشد (معروف است که طبیعی ترین قیافه های کره ای در فیلم های کره ی جنوبی، آنهایی هستند که نقش ژاپنی های بدجنس و مرموز را بازی میکنند). علاوه بر این که قریب به اتفاق سریال های کره ای –منجمله "امپراطور دریا" که پیشزمینه ی استقبال از جومونگ را فراهم کرد- با داستان دوستی دو تا پسر خوشگل با بازی همین بازیگران به شدت عمل کرده شروع میشوند و به این شکل ادامه پیدا میکنند که دوستی دو قهرمان، در اثر رقابت آنها بر سر یک دختر، تبدیل به دشمنی میشود. هیچکدام از ما توجه نکرده ایم که این، همان گزاره ی "مثلث میل" سجویک در 1985 است: همجنسدوستی ذاتی پسران نوجوان، باعث میشود آنها وقتی مخاطب چنین داستانی میشوند، خود و بهترین دوستانشان را در قالب قهرمان و دوست خوشگل مذکرش تجسم کنند و بیاموزند که باید آماده باشند به خاطر رقابت های نامعقولانه در حد جبر ژنتیک تولید مثل، با دوستانشان دشمن شوند و هیچوقت به یک مرد اعتماد نکنند تا بلکه اتحاد مردان علیه فرهنگسازی حکومت شکل نگیرد. چنین طرحی، در زمینه ی به شدت همجنس دوست نژاد زرد که ارزش های جنگسالارانه و ضد عشق یهودی گریبانگیرش نیست، نیاز به تکثیر فوق العاده دارد و اگر هم فرهنگ جهان به سمتی پیش رفته باشد که زن ها داخلش یک مشت آشغال بی ارزش محسوب شوند، چنین داستانی، دلیل خوبی برای باوراندن ناخودآگاه پوچ بودن دوستی و به دنبالش تمام ارزش های انسانی خواهد بود. تعجب هم نکنید از این که اشرافیت کره ای، به نام ناسیونالیسم کره ای، طرح های استعماری غربی را روی سر مردمشان خراب کنند چون اساسا مسخره است که در صنعت سریال سازی کره ای، به دنبال ارزش های کره ای بگردیم. همانطورکه در فصل دوم کتاب "ستاره ی سیاه" عنوان کرده ام، اشرافیت کره ای –شامل خاندان های کیم، پارک، لی و ...- دنباله ی اشرافیت چینی-مغول دوره ی پادشاهی جوسیون هستند که هنوز هم کره های شمالی و جنوبی را اداره میکنند و خود خاندان سلطنتی یعنی خاندان "یی هان" نیز یک شاخه از خاندان چینی قدرتمند "لی" است (برای مجزا کردن لی های کره ای از چینی در الفبای انگلیسی، کلمه ی لی را با دو املای مختلف مینویسند). وقتی اقبال جومونگ و احمدینژاد را در این مورد با هم مقایسه میکنیم، احساس میکنیم که کره و چین سریال جومونگ، با کره و چین واقعی همانقدر تفاوت دارند که ایران و استکبار احمدینژادیسم با ایران و استکبار واقعی. این مطلب، مرا به یاد حرفی می اندازد که دوست بسیجیم آقای مرادمند، در دوره ی مدیریتش بر یکی از جلسات حلقات صالحین گفته بود. صحبت او در اشاره به قسمتی از سریال "شب های برره" (از سوغات های فرهنگی دیگر دوره ی آقای ضرغامی) بود که در آن، طغرل کشف میکرد برره ای ها به خدمت سربازی نرفته اند و به زور، آنها را سرباز میکرد و بعد، برای تمرین نظامی، آنها را به جنگ "دشمن فرضی" میفرستاد. بعد از مدتی، برره ای ها زخم و ذیلی و پانسمان شده برمیگشتند. طغرل میپرسید چه اتفاقی برایشان افتاده؟ آنها پاسخ میدادند: «شکست خوردیم.» طغرل میپرسید: «از که؟» و برره ای ها پاسخ میدادند: «از دشمن فرضی.» آقای مرادمند میگفت حس میکند بسیاری از اتفاقاتی که برای بسیج افتاده، شبیه شکست خوردن از دشمن فرضی است. طبیعتا برای بسیج که به شدت به رسالت آخرالزمانی نظام ایران اعتقاد دارد، باید هم چنین حسی پیش بیاید. احمدینژادیسم، به نام مبارزه با استکبار، حاضر به مصالحه با هر کسی بود که پیش بیاید کمااینکه قبح اتحاد نظام اسلامی با کمونیست ها در امریکای لاتین را شکست. احمدینژاد حتی به بوش هم نامه داده بود و ابراز امیدواری کرده بود که بوش با او علیه زورمندان و ستمگران عالم متحد شود. معلوم نیست که اگر بوش با آن سابقه ی خانوادگی و آن سابقه ی نظامی در عراق و افغانستان، جزو زورمندان و ستمگران نبود، پس چه کس دیگری میتوانست جزو آنها باشد. جومونگ هم همینطور بود. او با تمام شورشیان و راهزنان و دزدان دریایی ممکن، برای دور زدن تحریم های امپراطوری هان متحد شد و البته برعکس جمهوری اسلامی –و همانطورکه از داستان های پریان انتظار میرود- از این آزمون، پیروز به در آمد. اولین کسانی هم که با آنها متحد شد، سه نفر اراذل و اوباش بودند که قرار بود او را بکشند ولی این کار را نکردند چون یکیشان به نام هیووو –انشاء الله فقط در دوبله ی فارسی- گفته بود پدرش گفته اگر آدم بکشیم، میرویم جهنم (در ادامه ی سریال میبینیم این آقا چگونه با کشتن جمعیت کثیری از انسان ها منهای جومونگ، به نصیحت پدرش عمل میکند). دلیل این تناقض، روشن است. جومونگ و احمدینژاد، هر دو قهرمانان آخرالزمانیند. بعد از فرهنگسازی مرحله ای فشرده و سنگینی که طی آن به قول اریک هابسباوم «قرن طولانی نوزدهم» در غرب و از طریق استعمار در سراسر جهان –منجمله ایران دوران قاجار- صورت گرفت، همه ی قهرمانان آخرالزمانی، کپی عیسی مسیح انجیلند که با تمام اشخاص پیش رویش –دزدان، مجنونان، مردم سرخورده، زنان روسپی،...- علیه کاهنان متحد میشود و در همه کس دنبال نقاط مثبت میگردد نه منفی، حتی در رفیق خائن خود یهودا. میگویند روزی به همراه یارانش سگ ذلیلی را دید. یکی از یاران گفت: «عجب چشمان ترسناکی دارد؟» یکی دیگر گفت: «عجب پوست کچل زشتی دارد؟» یکی دیگر گفت:«عجب پاهای پرانتزی مضحکی دارد؟» یکی دیگر گفت:«عجب دک و پوز ابلهانه ای دارد؟» یکی دیگر گفت: «عجب دم پاره پاره ی خرابی دارد؟» و ناگهان مسیح گفت: «عجب دندان زیبایی دارد؟!» اگر مسیح میخواست با این سیستم جلو برود، حتما با دشمن خود کایافاس هم متحد میشد اما «تاریخ» تصمیم گرفت قضیه را طور دیگری نشان دهد و زودتر مسیح را در همان سن فراماسونی 33سالگی مصلوب کند تا مردم فریب احمدینژادها و جومونگ ها را باور کنند. اگر شما بخواهید به همه ی موجودات قابل دیدن، حسن ظن داشته باشید و مثل برخی رجال جمهوری اسلامی، هر کسی را که از حرفش نوعی حس نارضایتی از استکبار جهانی به نظر برسد –از میشل فوکو گرفته تا هالیوود- خودی تصور کنید، لابد تنها دشمنانتان، دشمن فرضی هستند. برای همین است که مسیحیت غربی به عنوان بنیانگذار تصویر غریب عیسی مسیح انجیل، بیش از هر مذهب دیگری در دنیا، ادبیات درباره ی اجنه و شیاطین تولید کرده و آنها را جدی گرفته است. اگر نیم نگاهی به روند رشد ادبیات اسطوره ای مدرن در قرن بیستم و در میانه ی نبرد قدرت های استعماری بیندازیم، میبینیم که واکنش جمهوری اسلامی نسبت به "دشمن فرضی"، واکنش کاملا نورمالی به نظر میرسد.

در مارس سال 1945، "ری پالمر" با داستان های عجیب غارنوردی به نام "ریچارد شیور" روبرو شد درباره ی نژادی از انسان های زیرزمینی به نام "درو" ها. درو ها هوموساپینس هایی همچون ما بودند که در زیر لوای حکومت نژادی از انسان های برتر موسوم به تیتان ها میزیستند ولی فعالیت های تکنولوژیک فوق پیشرفته ی تیتان ها، سبب نابود شدن جو مثبت سیاره ی زمین، و فرار خود آنها سوار بر سفینه های پیشرفته به فضا شد. درو ها از آن فضای آلوده، به زیر زمین پناه بردند و اکثرا نیز هنوز در آنجایند اما تاثیرات مخرب آن واقعه، آنها را فاسد و از انسانیت تهی و به قول شیور، "روبات" مانند کرده است. آنها زمینیان را میدزدند و با آنها اعمال شهوانی و خونین ارجی انجام میدهند و نه فقط این، بلکه منشا چنین اعمالی از سوی افراد روی زمین هستند و وقتی که گفته میشود این اعمال تحت تلقینات اجنه و شیاطین انجام میشود، درو ها مد نظر هستند. انتشار این بیانات در مجله ی لایف در 21 می 1951، تاثیر درازمدتی بر جامعه ی امریکا نهاده است حتی در مسائل ظاهرا بی ربط. مثلا کشاورزان جنوب امریکا درباره ی این که چرا تا حال، از گرگنمای خوناشامشان موسوم به چوپاکابرا هیچ جسدی پیدا نشده، میگویند که این جانورنمایان، از زیر زمین می آیند. در این مورد، جالب توجه است که افسانه های شهرهای زیرزمینی نیز درست مثل موضوع سفر به فضا، مرتبط با عقاید رمزی نازی ها است و اتحاد این دو مطلب در داستان های شیور نیز از این مطلب برکنار نیست. از سال 1947 که حادثه ی سقوط فضاپیمای ناشناخته در رازول روی داد و بحث بشقاب پرنده ها پا گرفت، این شایعه نیز وجود داشت که جسدهای حادثه ی رازول که به یوفوها نسبت داده شده اند، درواقع خادمان ژاپنی نازی ها بودند که اکنون به همراه خود نازی ها، پروژه های سری هیتلر را در خدمت دولت امریکا دنبال میکردند تا طرح آلمانی ششمین تمدن آریایی ها در امریکا را عملی کنند. این فکر، نتیجه ی نازی بودن اولین رئیس ناسا بود و بعد از نسبت داده شدن پروژه ی ام کی اولترا (آزمایش های کنترل ذهن توسط سیا) به دنباله ی طرح های شیطانی دانشمندان نازی برای گشتاپو، کلا سطح وسیعتری از کیهانشناسی محض پیدا کرد. یادمان نرود مظنونین  پرونده های مشاهده ی یوفو، پیش از ایالات متحده و در ایتالیای سال 1933 نیز در درجه ی اول، نازی ها بودند. نازی ها، پیرو فرقه های رمزی مثل خورشید سیاه، وریل و تول بودند که خود، نتیجه ی گسترش جریان ایلومیناتی باواریایی آدام وایسهاپ در اواخر قرن 18 و در جهت بازگرداندن ملت آلمان به اصل خود محسوب میشدند. آریان های هیتلر هم پیش از این که یک نژاد توصیف بشوند، یک مکتب مذهبی یکتاپرست مسیحی بودند که روایت رم از مسیحیت را قبول نداشتند و بیشتر ژرمن ها ابتدائا به آن پیوسته بودند. در تداوم این بازگشت به اصل طی قرن 19، خدایان ژرمن بازگشتند و ازجمله این تصور بعضی قبایل ژرمن که زمین، توخالی است و ایزدی بر قومی در زیر زمین حکومت میکند. نازی ها این ایده را با این افسانه ی هندوان که گروهی از ناگاها یا خدایان مارمانند در منطقه ی هیمالیا، تمدنی زیرزمینی ایجاد کرده اند، تطبیق کردند و حتی به این نتیجه رسیدند که سفر ده قبیله ی بنی اسرائیل به قطب شمال و رفتن آنها از دریچه ای در آنجا به زیر زمین، باید در ابتدا  متوجه سرزمین سردسیر شمالی دیگری منتها بین هیمالیا و ترکستان آسیا بوده باشد. پیرو این بحث، بودیسم هیمالیا را به عنوان مرجع آریانیسم جدی گرفتند و حتی در جستجوی بودیسم تحریف نشده، به مطالعه ی بودیسم ذن ژاپنی پرداختند. اما این، فقط جستجوی پناهگاه فعلی آریانیسم بود چون معلوم بود که قلمرو اولیه ی آریان ها، کشور افسانه ای "تول" است که ژرمن ها از آن آمده اند. نازی ها تول را با آتلانتیس قاره ای غرق شده و کهن در روایات افلاطون تطبیق میکردند و آن را منشا تمام تکنولوژی و تمدن زمین میشمردند. واضح است که ژرمن های آلمان قدیم با آن شمایل ژولیده ای که رومیان وصفشان کرده اند، این میراث تمدنی را فراموش کرده بودند و نازی ها باید تداوم این میراث توسط آریایی های کوچیده به شرق یا به قول خودشان "سومری های چشم آبی" رادر دستور کار قرار میدادند. چون نمیشد به اصل ژرمن چرک آلود وحشی برگشت و با سلاح های ابتدایی او به جنگ شوروی و فرانسه ی پیشرفته ی قرن بیستم رفت. آلمانی نازی، به دنبال سلاح هایی پیشرفته از تمدنی مافوق بشری میگشت: تمدنی که بنی اسرائیل گریخته به سرزمین های سرد را با ناگاهای مارمانند هندوها متحد کند. در این صورت، صاحبان این تمدن فقط میتوانستند سرافیم یا فرشتگان مارمانند افسانه های یهودی باشند که از آسمان به روی زمین آمدند و با آدمیان آمیختند و به آنان تمدن آموختند. این سرافیم که باید آبادکنندگان آتلانتیس باشند، همان آدم فضایی های سوسمارمانند معمول کمیک های امریکاییند. نازی ها مدعی بودند که آنها از سیاره ای به نام مالدک آمده اند که نامش مشخصا شکل مخدوش شده ی نام مردوخ ایزد کلدانیان است. بعد از تخریب مالدک و تبدیل آن به مجموعه ای از سیارک های خرد، ساکنان آن در مریخ سکنی گزیده اند. ولی در اثر وقوع سیل درآنجا به دلیل فعالیت های سیاره ی مشتری، آواره شده اند و به زمین آمده اند. سیل بزرگی که دراینجا از آن صحبت میشود، به راحتی تکرار سیل نابودکننده ی آتلانتیس و نیز سیل نوح است که در علم نیز به صورت سیل حاصل از آب شدن یخ ها پس از پایان عصر یخبندان در 11هزار سال قبل تکرار شده است. 11هزار سال برای درست کردن تاریخی مملو از اعصار ماسونی و تمپلار پسند همچون دوران های ازیریس، سومر،بنای اهرام و مانند آنها، دوران طویل و ایدئالی است. اما تاریخی که فراورده ی فرقه های رمزی مثل فراماسونری و ایلومیناتی باشد، نهایت دوردستیش درون کتابخانه ی شخصی تمپلارها یا اعقاب آن به اصطلاح شوالیه های معبد است؛ کسانی که پیرو یوحنای تعمیددهنده یا یحیی ابن زکریا پیغمبر مندایی ها هستند و سیل آغازگر همه چیزشان هم چیزی جز تکرار سیل اسطوره ای مندایی ها به عنوان یک فرقه ی رازور نخستین در کرانه های دجله و فرات عراق نیست. در سال های 2005 و 2006، "تیموتی هوریگان" از دانشگاه کلمبیا به پروژه ی آناتولی فومنکو در انکار تاریخ رسمی جهان توجه نشان داد و اگرچه زمینه ی آن تحقیق را به طرز خطرناکی آلوده به ناسیونالیسم افراطی روسی یافت، ولی تقلیل تاریخ به هزار سال اخیر توسط فومنکو را شایسته ی تفکر خواند. به نظر هوریگان، این ادعای فومنکو که در تاریخ رسمی، یک سری داستان های واحد در تمام کشورها و در بعضیشان چندین بار تکرار شده اند، به شدت قانع کننده است؛ همچنین ادعای جعل متون یونانی چون هومر و هرودت در بعد از قرن 16. هوریگان عنوان کرد با توجه به این که اولین تاریخنویسی ها در اروپا منسوب به قرن 16 هستند و آنها هم احتمالا در قرن 18 مورد بازپرداخت قرار گرفته اند و در اغلب کشورهای دیگر، اکثر متون تاریخی و ادبی ارائه شده برای آنها امضای قرون 19 و حتی 20 را دارند، باید در بنیان تاریخ فعلی، حداقل جرئت شک کردن را داشت. با این حساب، اگر حق با فومنکو باشد و حداقل تا قبل از قرنی که الان آن را قرن 15 مینامیم، چیزی به نام مسیحیت لاتین وجود نداشته باشد، جدی گرفتن حکمت شرقی که تمپلارهای مسیحی لاتین در قرن 13 از معبد سلیمان در فلسطین آن را آورده باشند، مسخره است و به دنبالش کل رسالت ازلی-ابدی آریایی های ژرمن مطرح شده توسط این تمپلارها که پایه ی ناسیونالیسم آلمانی و سپس امریکایی، و نیازمند وجود یوفو های حامی آنها شود. درواقع، این تاریخ باشکوه خونین و پر پست و بالا، شکل انسانی شده ی افسانه های نجومی ارباب انواع کلدانی در میراث مندائیان توسط تمپلارها است. این مندائیان، خود را "نصیری" مینامند که در غرب، به غلط "ناصری" و تعبیر به تولد عیسی مسیح در جایی به نام "ناصره" شده است. مندائیان، عیسی را یک شورشی علیه تعالیم یحیای تعمیددهنده میدانند و حق را به یحیی میدهند. البته عیسای فعلی هم سیرتی نزدیک به یحیی دارد ولی احتمالا یسوع یا عیسای اصلی، همان یوشع بوده که به نام جنگ با کفار، سرزمین کنعان را که خاستگاه مندائیان است، به خاک و خون کشیده است و این، مبنای تفاوت مندایی های صلحجو و یهودیان جنگجو است. بنابراین تمپلارهای برخاسته از خاندان های اشرافی جنگجوی ژرمن و ناصری، دنباله ی این یهودیان مسلح به حکمت نصیری در اروپا هستند. پیامبر مندائیان یعنی یوحنا (معروف به یحیی یعنی زنده کننده)، نامش تلفظی از اوآنا یا اوآنس نام فرمی آبزی از حئا پدر مردوخ است. در قلمرو مندایی ها، خداوند ال یا ایلو یا اله نام داشت و بابل، به معنی دروازه ی ال، سرزمین مقدس او بود.  مندائیان با ابلایی ها در رفت و آمد و خویشاوندی بودند و از دید گروه اخیر، "بابل آسمانی" یا دروازه ی خداوند به روی جهان ما، بین سیاره های مشتری و مریخ قرار داشته است: جایی که آنوناکی ها یا موجودات آسمانی، از آن به زمین در رفت و آمد بودند و همین آنوناکی ها هستند که باید آنها را با سرافیم یهودیان تطبیق کرد:

“bill mcdonalds general composite of the roswell spacecraft’: v2: b boyer: thunderbolts: 2011: p47-48

بدین ترتیب، باید داستان مهیج شیور درباره ی انسان های زیرزمینی را در یک مجموعه ی وسیعتر از تغییر لباس دادن های پیاپی اسطوره های بابلی و مندایی دید که در آن، نبرد بین خیر و شر، به نبرد تاریکی و روشنایی تعبیر میشود. آیین های ارجی و نیز چوپاکابرا ها از زیر زمین درمی آیند چون آنجا قسمت تاریک و نادیده ی زمین است. کارهای نادیده ی سیاسی، مثل رازوری های تمپلارها نیز "زیرزمینی" یعنی پنهانیند. گاهی ما ناخواسته اسیر این کلمات میشویم و اسطوره ها را با هم مخلوط میکنیم. اما این، پیرو یک نیاز برای مجاب کردن خودمان به فائق آمدن بر ترس از رها شدگی است. مالدک نازی ها نابود شده چون همان بابل آسمانی یا دروازه ی خدا بین مریخ و مشتری است ولی ما خیالمان راحت است که پس از پایان ارتباط ما با خدا (البته توام با فیزیکی شدن آن به صورت تخریب مالدک)، آنوناکی هایش رفته اند در مریخ و بعد ازآنجا، به زمین آمده اند تا نسل فرمانروایان زمینی را پدید بیاورند بلکه ما خیالمان راحت باشد که در زمین، هنوز تحت حمایت نسلی از خدایان هستیم؛ یعنی همان هایی که جنگ ها را به راه می اندازند؛ اعقاب مدرن فرمانروایان آتلانتیسی که درست مثل اجدادشان، در معرض سیل نوح قرار دارند. برای مریخی ها، سیل را سیاره ی مشتری به راه انداخته بود که کمتر کسی از پیروان نظریه های توطئه میداند همان مردوخ است چون نازی ها مردوخ را مالدک کرده اند و گفته اند هویتبخش مریخ بوده است همانطورکه در افسانه های رومی، مارس (مریخ) پسر ژوپیتر (مشتری) است. این، پنهان کننده ی ارتباط پیچیده تری بین نیروهایی است که این سیارات، استعاره از آنها هستند و در یکی از شاخه های مهجور علمی، مفصل تر مورد بحث قرار گرفته اند. نظریه ی آسمان الکتریکی، که توسط پیروان پروفسور "وال تورنهیل" دنبال میشود، برعکس شاخه ی پذیرفته شده ی علم، به تاثیر جریان های الکترومغناطیس سیارات بر زمین تاکید دارد و درواقع نوعی بازگشت به نظریه های نجومی بابلی ها است که معتقد بر تاثیر سیارات بر روان انسان و فضای اطراف او بودند. در نظریات کیهانشناختی منسوب به ارسطو، سنکا و پلینی، رد طوفان های پلاسمایی و الکتریکی تاثیرگذار بر زمین دیده میشود. منشا این نظریه ها خاورنزدیک بود و به دو دسته تقسیم میشدند. یک دسته از آذرخش کیهانی صحبت میکردند که به آذرخش زئوس یا روشنایی آپولو تشبیه میشد. دسته ی دوم، به این نظریه ی کلدانی توجه میکردند که شهابسنگ ها و دنباله دارها در مسیر حرکت سیارات، طوفان هایی آتشین ایجاد میکنند که این آتش، بر زمین تاثیر میگذارد. نظریه ی دوم، با توجه به مارسان بودن شهابسنگ ها و تاثیر احتمالی آنها در بروز یک کاتاستروف یا فاجعه ی کیهانی، مستقیما آنها را با شیاطین مارمانند افسانه های جهان درگیر میکند. امروزه سیاره ای را که بیشترین تاثیر الکتریکی را بر زمین میگذارد، مریخ میخوانند. در قدیم هم مریخ گاه در قالب مارس، به سبب برانگیختن جنگ و خونریزی، مهمترین سیاره در سرنوشت بشر شمرده میشد و گاه در قالب هرکول، مشکلات بزرگ بشر را از پیش رویش برمیداشت و گاه در قالب تایفون هیولا، در شورش علیه زئوس یا ژوپیتر یعنی صاحب آذرخش کیهانی به سر میبرد. هومر، آرس یا فرمانروای مریخ را درحالی وصف میکند که کره ی آتشینش را از کنار دیگر خدایان میگذراند. یونانیان و رومیان، زئوس را که آذرخش کیهانی متعلق به او بود، به کره ای آبی رنگ تشبیه میکردند.:

“thunderbolts of the god”: david talbott , Wallace Thornhill: chap1: convergence

شاید عجیب به نظر برسد؛ ولی احتمالا نسبت مریخ سرخ و خالق آبیش، نسبت خون آبی اشراف و خون سرخ مردم عادی در نظریه های توطئه ی کنونی است و دارندگان خون آبی که همان خزنده سانان شیطان صفت افسانه های یهودی یعنی سرافیم یا پسران خدا هستند، از طریق آن به خلقت بشر متصل میشوند. این را در عقاید زولو های افریقای جنوبی هم میبینیم وقتی از مارهای آسمانی و طبیعت آتشینشان سخن میگویند. این اژدهایان، چشم سومی وسط پیشانیشان دارند که وقتی دیده میشود، به رنگ سرخ است. انگار که آسمان الکتریکی، برایند این اژدهایان و مطابق با مار کیهانی مشهور افسانه های افریقایی باشد و مریخ سرخ، چشم سوم او. از فاصله ی بعید بین یونان و افریقای جنوبی تعجب نکنید. قاره ی افریقا، از قدیم، تبعیدگاه گروه هایی واقع شده که حاضر به قبول نظم اجتماعی حکومت های شمالی نبوده اند و در مهاجرت به جنوب، آیین های غریب و گاه شنیع خود را تکثیر کرده اند. دوگون ها که اجداد خود را مارسان هایی آمده از ستاره ی شعری و مشهور به نومو ها میخوانند، شناخته شده ترین این گروه ها هستند. ولی در کنار آنها بانتو ها را نیز داریم که سرتاسر افریقا را درنوردیدند و در زبانشان، تاثیر زبان های سامی بسیار قوی است. در افریقای جنوبی، تاثیرگیری زولو ها از آنها سبب وامگیری بسیاری از افریقایی ها در امپراطوری بزرگ زولو از این گونه اسطوره ها شد. به عقیده ی زولو ها، اجداد قبیله ی بانتو، پرندگانی بودند که از "لیتو فاسی" (ستاره ی سرخ) یعنی مریخ به زمین آمده و ازآنجاکه همگی نر بودند، با زنان زمینی آمیزش کرده بودند. از دید بومیان زولو، مریخ، چشم کفتار قهوه ای به شمار می آمد. روشن است که داستان عنوان شده درباره ی بانتو ها، همان داستان آمیزش سرافیم یا فرشتگان خزنده سان هبوط کرده با زنان زمینی در افسانه های یهود است. زولوها، قبیله ی خاصی به نام "تونگا ایلا" را به نام پسران خدا میشناختند. "تونگا" یعنی ایزد یا موجود ماورائی به طور کلی. این کلمه دورادور با "دونگ" چینی به معنی رهبر و رئیس مرتبط است. اما ایلا هم به معنی خدا است و درواقع کسی نیست جز همان "اله" عربی. قبیله ی مزبور، به "بنانا ایلا" به معنی پسران خدا هم شهرت داشتند. واضح است که این اصطلاح، تلفظ دیگر لغت "بنی اله" است. شاید به خاطر تاثیر این سامی تباران بود که در بخش وسیعی از امپراطوری زولو، خدای خورشید به شکل یک صلیب نشان داده میشد و تصور میشد او هر روز موقع غروب کشته میشود و در صبح فردا از نو متولد میشود. قبایل مختلف او را به اسم های مختلف میشناختند ولی عنوان رسمیش "موروتی" یا معلم بزرگ بود. به نظر افریقایی ها، صلیب، شکل انسانی یک پا را نشان میداد. آنها عقیده داشتند که یک پای موروتی، توسط تمساحی کنده و خورده شده است. این تمساح، روی دو پای عقبی خود راه میرفت و پاهای عقبیش به مراتب بلندتر از پاهای جلوییش بودند. زمانی که اروپاییان، مسیحیت را به افریقای جنوبی آوردند، قبایل "تووانا"، "اوامبو" و "سوتو" زبان، با دیدن تمثال صلیب مسیح، به این نتیجه رسیدند که مسیح باید همان موروتی باشد. این افریقایی ها، حرف ایکس انگلیسی را شوم میدانستند چون شبیه خدای خورشید یک پا است که به زمین افتاده و نمیتواند بلند شود. ازاینرو نگاره ی ایکس را طلسم شیطان میدانند. خوسا های کیپ شرقی، انگلیسی ها را به سبب این که صلیب ایکس مانند را حامی جزیره ی خود میدانند، دیوانه میخواندند. البته میدانیم که ولیعهد انگلستان، قبل از نشستن بر تخت پادشاهی، حاکم ولز و معروف به "شاهزاده ی ولز" است و این با اژدهای سرخ ولز بی ارتباط نیست. شاید این اژدها همان شیطان ایکس، و از این طریق مربوط به تمساح دشمن خورشید باشد که در افریقا، نگاره ای نزدیک به مردمان مرموز و جن مانند کوهستان ها دارد. این موجودات، انسان هایی کروکدیل مانند یا به شکل انسان با سر مار، ولی در هرحال دارای پاهایی دراز هستند. مردم بامبارا، آنها را "زیش وزی" یعنی شنا کنندگان میدانند. چون از شدت علاقه به آب، حتی از کوهستان های دور به ساحل دریا می آیند و تا عمق دریا شنا میکنند. روشن است که نگاره ی این مردمان، به تمثال سوبک خدای مصر نزدیک است که به شکل انسانی با سر تمساح مجسم میشود. سوبک همان تنین یا صورت فلکی اژدها است که قبلا ستاره ی قطب شمال در محل ستاره ی ثعبان (اژدها) از آن قرار داشته و از این جهت نماینده ی تاریکی در قلمرو قطب شمال است.  سوبک تلفظ دیگر "سه وخ" به معنی عدد 7 است و 7ستاره ی صورت فلکی دب اصغر یا محل کنونی  ستاره ی قطبی را تصرف کرده است.  درواقع سوبک یا سه وخ، همان "سبت" یا هفت، و نام گرفته از سباعوت یا صبایوت، تجسم اولیه ی یهوه ی یهودیان است که در زبان یونانی، به نام سابازیوس شناخته میشود. سابازیوس فرمی از دیونیسوس باخوس خدای شراب و جنون است که توسط تیتان ها به 7تکه تقسیم میشود و درواقع تجسمی از موجودی است که گاهی تکه تکه میکند و گاهی قربانی تکه تکه شدن میشود؛ ازاینرو هم "رع" خدای خورشید است و هم "سوبک" خدای تاریکی و سوبک-رع نیز نامیده میشود. این، در یهودیت، به تطبیق یهوه با دشمنش بعل توسط قبیله ی مناشه پسر یوسف تشبیه شده که بعل را "بار تایفون" (یعنی پسر تایفون) مینامیدند؛ منظور از تایفون، تئوریس یا تااورت الهه ی زمین و معشوقه ی سوبک است که با دب اکبر مادر دب اصغر تطبیق شده است. پس سابازیوس درواقع نماینده ی انسانی است که به شخصیت ها و اجزای گوناگون وجودش تجزیه و از این طریق، دچار ندانم کاری و بلاخره جنون شود. سابازیوس، از  کوبابا متولد شده است؛ مردی که تبدیل به زن شد و آن زن، کوبله الهه ی زمین است. ازاینرو کاهنان کیش او مردانی با آرایش و پوشش زنانه و متشبه به خواجگان هستند. کلمه ی سباعو در زبان قبطی، به معنی خواجه است:

“the natural genesis”: v2: Gerald massey: cosimoclassics: 2007: p78-81

به نوشته ی "آپریون"، در اساطیر یونان، زئوس و دیونیسوس، هر دو برداشت هایی از سابازیوس هستند. روایت معمولتر زندگینامه ی دیونیسوس در ادبیات یونانی، او را به سه شخصیت تقسیم میکند: دیونیسوس نخستین یا فانس که خالق جهان است و موجودی است دوجنسی که با "متیس" همسر اول زئوس قابل تطبیق است. از فانس، اورانوس و گایا یعنی زمین و آسمان، و از مجامعت این خواهر و برادر، تیتان ها پدید آمدند. تیتان ها به دست زئوس و خواهران و برادرانش که فرزندان کرونوس تیتان بودند، سرکوب شدند. زئوس، متیس را بلعید و بارقه ی خدایی که از این طریق در او متجلی شد، به صورت تولد دیونیسوس زاگرئوس از یکی از معشوقه های زمینی زئوس نتیجه داد. اما زاگرئوس توسط تیتان ها به صورت گاوی تکه تکه و بلعیده شد. زئوس تیتان ها را به کیفر این عمل، با پرتاب آذرخش نابود کرد. آتنا الهه ی عقل، ذرات خدایی دیونیسوس را از میان خاکستر اجساد تیتان ها جمع آوری کرد و به زئوس داد. زئوس، آنها را بلعید و نتیجه این که این بار، این ذرات از صلب او به بطن معشوقه ی دیگر او سمله (یعنی زمین) راه یافتند و او را به دیونیسوس لیسوس که همان باخوس باشد، حامله کردند. باخوس خدای شراب شد و همراه با لشکری از مئنادها و ساتیرها، درحالیکه سیلنوس پیرمرد چاق شرابدار، سوار بر خری در جلو لشکر به پیش میتاخت، به این سو و آن سوی جهان لشکر کشید و کیش جنون را گسترد و در همه جا، قربانی کردن گاو و گوسفند و بز را به نشانه ی قربانی و خورده شدن دیونیسوس زاگرئوس گسترد. در این روایت، دیونیسوس، مراسم ارجی را به کوبله الهه ی ترکیه می آموزد:

“mystery of mystery: a primer of thelemic ecclesiastical Gnosticism: tau apiriyon , Helena Berkeley: red flame: no2: 1995

همانطور که میبینید، اینجا مجددا ارتباطی میان دیونیسوس و کوبله برقرار شده که با دوجنسه بودن هر دو ایزد و ارتباطشان با آیین های ارجی، قابل توضیح است. کوبله ایزد زمین است و پرستش میشود چون با رشد محصول در ارتباط است. دیونیسوس، ایزد رویش گیاهان است و در کشته شدن، جانشین محصول دروشده به شمار می آید. تشبیه او به جانورانی چون گاو و خر، تا حدودی به سبب شبیه بودن دم این جانوران، به محصول بار داده است ولی جالب اینجا است که شیر هم که بزرگترین دشمن چهارپایان بزرگ است، ذنبوله یا سر دم پشم دار دارد همچون همان چهارپایان، و در قربانی شدن هم سرنوشت مشابهی با آنها دارد چون به سبب تبار سلطنتیش، بیش و پیش از هر درنده ی دیگری، با شکار شدن برای افتخار، از سطح زمین محو شده است. زمانی که انگلیسی ها برای دفاع از نفت خوزستان، به بختیاری ها تفنگ دادند، بختیاری ها با این تفنگ ها، به جای دشمنان انگلستان، اول نسل شیر را از آن خطه برانداختند چون آرزوی هر جوان بختیاری، داشتن لقب "شیر شکار" (شکارچی شیر) بود. کاهن دیونیسوس هم از این جهت هم در جایگاه قربانی کننده و هم در جایگاه قربانی شونده بود. از یک طرف، مرد بود یعنی خدا بود ولی از طرف دیگر زن شده بود یعنی به جسم الهه ی زمین درآمده و تبدیل به انسانی زمینی شده بود. ولی وقتی دیونیسوس تبدیل به سابازیوس دیوانه دوست و بی عقل کننده میشود، دیگر قضیه بیشتر اجتماعی است تا طبیعتپرستی محض. به نظر میرسد دوجنسه به نظر رسیدن کاهنان سابازیوس نیز وسیله ای برای متفاوت کردن  آنها از خادمان مجنونشان باشد که باید جهت زمینی و مجنون بودن، تک جنسیتی باشند. در سایت دانشگاه لیورپول نوشته شده که دیونیسوس که خود، خدایی دوجنسه است، در وجود پیروان خود حلول میکند و مردها را تبدیل به ساتیرها و سنتاورهای نیمه جانور و وحشی و شهوانی، و زن ها را تبدیل به مئنادهای رقصنده و جلوه گر و بی حیا میکند و آنها را در زمینه ی فضای دوجنسگرای نخستین تمدن بشر قرار میدهد. همانطورکه در غرب، نگرانی از افشای علاقه ی یک فرد به جنس موافق، سبب تمسخر و تحقیر او توسط اکثریت اطرافیانش میشود، این نگرانی میتواند با توجه به ذات دوجنسگرای آدمیزاد، باعث مختل شدن و قرار گرفتن در فشار روانی شدید همه ی افراد در اثر نگرانی از افشای وضعیت روانی شخص نزد دیگران وحتی خودش شود.:

“understanding gender and sexuality through Dionysus”: kian goodsell: department of archeology, classics and Egyptology of university of Liverpool: 23 march 2020

بدین ترتیب همان اندازه که طرفداران بحث غریب و شگفت ازدواج همجنسگرایان (چیزی که در کل تاریخ انباشته از همجنسبازی نژادهای سفید و زرد، به ذهن هیچکس نرسیده بوده است)، به عوامل دیونیسوس و از طریق او شیطان منتسبند، هوموفوب ها و کسانی که به نام دستورات یهوه، همجنسگرایی را –که به طور بنیادین در اکثر انسان ها وجود دارد- شیطانی میخوانند و مورد حمله قرار میدهند نیز باید دارودسته ی دیونیسوس باشند چون هر دو دسته، سبب بحرانی شدن زندگی مردم بر سر هیچ و پوچ، و درنتیجه گسترش جنون، خشونت و رفتارهای ناهنجار میشوند. این، به سرراستی اعلام میکند که قوم خدا میتوانند برانگیخته ی شیطان باشند. درواقع این که بانتوها از مریخ سرخ می آیند و مریخ، چشم خدای کفتار است، همین را میگوید. سرخی خون ما از مریخ است ولی مریخ، خدای جنگ است و باید برایش خون ریخت  تا سیراب شود آن هم درحالیکه فرزندان مریخ، با بنی اله یا فرزندان الله (الله تطبیق شده با یهوه) هم معنی شده اند. این خون سرخ اما به حلقوم کسانی میرود که "خون آبی" اشراف را دارند. خون آبی، نتیجه ی نوعی خیالپردازی درباره ی بدن طوسی تمساح ها و برخی مارمولک ها به عنوان جانشینان انسان های مارمانند در زمین یا به اصطلاح مارهای پا داری است که قرار است همهویت شدن انسان با مار فریب دهنده اش در باغ بهشت را تکرار کند. در بعضی جانوران پستاندار، ناهنجاری های زیستشناسی، سبب ریزش مو و درآمدن پوست به رنگی بین خاکستری و آبی میشود و این در جانوران مختلف از سگ گرفته تا اسب، و از خرس گرفته تا میمون دیده شده است. تصویری قرن نوزدهمی از چارلز همیلتون اسمیت، یک کفتار راهراه نوبی را که جانور پرپشمی است در چنین بیماری ای نشان میدهد. این جانور، بخشی از یال ها و پشم پشتش به انبوهی مانده و بقیه ی مویش کلا ریخته بود. کفتار راهراه، چهارپایی معمولی است ولی در اوراسیای قدیم، فامیل دهشتناکی موسوم به کفتار غار داشته که اگر به چنین شمایلی به انسان ها حمله میکرده، قطعا جانوری ماورایی به نظر میرسیده است: نیمه انسان به خاطر پوست لختش، نیمه حیوان به خاطر پوست پشمالود و قیافه ی دد خوی او، سوسمار سان به خاطر خاکستری بودن لختیش، و آسمانی به خاطر آبی بودنش. گرگنماها را هم قالبا در چنین تجسمی نشان داده اند.  البته گرگنماها در حالت عادی، انسانند و فقط وقتی نیاز باشد، باطن خود را هویدا میکنند. اشراف خدایی زمین نیز در حالت عادی انسانند ولی خون آبیشان را لابد باید در چشمان آبی آنها پیدا کرد. سوسمارسانان از صورت فلکی تنین آمده اند ولی انسان های سرخ خون زمینی را برای تغذیه کردن خودشان از آنها نیاز داشته اند. نتیجه این که آنها مردم خدا را برای سوء استفاده ی مردم شیطان –یعنی خودشان- آفریده اند. این را داریم با سیاستمدارانی تطبیق میکنیم که جانشین مریخی ها و درو ها شده اند و به رنج کشیدن مردم در آمیزه ی خشونت و شهوت ارجی (سابازیوسی)، در جهت منافع خودشان نیاز دارند. آنها باید از مردم، مجنونینی خطرناک بسازند و سیرت بی عقلشان را زیر نقاب عرف شرع یهوه پنهان کنند تا مردم نتوانند به هم اعتماد کنند و قدرت اتحاد علیه حکومت را نداشته باشند. در چنین شرایط سیاسی-اجتماعی، حتی قهرمانان هم دوست را از دشمن نمیتوانند تشخیص دهند. چوپاکابرا یا آدم گرگ امریکایی که از زیر زمین می آید و خون احشام را می آشامد، جانشین گرگنمای دیگری در «زیرزمین سیاست» است که حتی کفتارهای جان سخت را هم در شرایط بد خود کچل میکند. این زیرزمین، همان دریچه ی زیر زمین در قطب شمال است که یهود به درون آن میروند. برخلاف آنچه نازی ها فکر کرده بودند، اینجا منظور، سرد بودن یک منطقه ی جغرافیایی نیست بلکه منظور، استعاره ای از سرزمین ظلمت طولانی همچون قطب شمال و البته تاریکی زیر زمین است. قطب شمال استعاری، جایی است که سوبک سیاست یا سابازیوس در آن به سر میبرد. انسان های خزنده سان، موجوداتی آمده از فضا نیستند بلکه سیاستمدارانیند که همچون سوبک، در هیبت خزنده ای غریزی و بیتفاوت نسبت به انسانیت فرو رفته اند.

ظاهر قضیه این است که عنان تمدن ما را رهبران عصر حوت یا رومیان و یهودیانی دنبال میکنند که عیسی را –و درواقع یحیی را- به عنوان "بره ی خدا" ذبح کرده اند؛ یعنی حاکمانی که خود را چوپان مردم، و مردم را گوسفند خود میدانند ولی هنوز برای جلب توجه خدا، هرازچند وقت مقادیر زیادی گوسفند برای خدایشان یهوه قربانی میکنند. کشتن این همه گوسفند، اصراف به نظر میرسد مگر این که ارتباط سیاست با حقیقت –کلمه ای که این روزها ترجیحا به جای نام خدا استفاده میشود- هنوز برقرار باشد. بره ی خدا یا مسیح به انتهای عصر حمل (قوچ) یعنی دورانی منسوب شده که خورشید در اعتدال بهاری، از صورت فلکی حمل طلوع میکرد. با انتقال این رویداد فصلی به عصر حوت، مسیح به جای قوچ برج حمل و البته اخلاقیات مندایی یحیی، قربانی شد. قوچی که تحت عنوان عیسی مسیح در تولد و رشدی زمستانی از کریسمس و ایام یوله ی آن سال به انتهای زمستان بی بار و بر خود رسیده بود، مثل یحیی ابن زکریا ذبح شد تا بهار نوینی فرا برسد و این تغییر جهت حدود 2000سال قبل تخمین زده شده است. برج حمل (فروردین ماه)، برج مریخ خدای جنگ است و در زبان های اروپایی، ماه وقوع اعتدال بهاری، مارچ یا مارس نامیده میشود. مریخ، سیاره ی سرخ است و نام آدم جد انسان ها نیز در زبان عبری به رنگ سرخ مرتبط شده است. یک دلیلش نامیده شدن مریخ در عبری به "ماآدیم" یا آنچه از آدم است میباشد. بر اساس سنتی هلنیستی در یهود که تبارش به طیوه ای ها و آتنی ها رسانده شده، اجداد آدمیان، خزنده سانانی از مریخ و متحد با ساکنان ستاره ی ثعبان در صورت فلکی تنین (اژدها) بوده اند که مدتی امپراطوری ای در زمین تشکیل داده اند و سپس با فاجعه ای کیهانی نابود شده اند و ظاهرا همان هایند که امروز در دیرینشناسی، آنها را تبدیل به دایناسورها کرده اند. سنت مزبور را آتنی ها از فتح جزیره ای به نام "افعا" گرفته اند. افعا یکی از نام های عربی افعی یا مار است. "مداد" ها معماران خبره ی این نژاد بودند که به استخدام یونانیان درآمدند. این نژاد، بازماندگان "مامونه ها" بودند. مامونه در زبان آرامی، به معنی ثروتمند است. "ثروتمندان" مزبور، درواقع همان باشندگان تمدن مغضوب واقع شده ی آتلانتیس در روایت افلاطون هستند. بازماندگان آتلانتیس، به مصر و سپس به درون افریقا کوچیده اند و آتنی ها –که احتمالا منظور از آتنی در اینجا، یونانی به طور عام است- ایتالیا، کوهستان های ترکیه و نواحی حاشیه ی دریای خزر را معمور کرده اند. بنابراین پشت گوسفندچرانان یهودی و یونانی، تاریخ قدیمی تری نهفته و بهار قربانی شدن مسیح، به خودی خود، برحق نیست مگر این که تکرار بهار مقدس تری باشد. علم امروز، تمدن 11هزارساله ی آتلانتیس را قبول ندارد چون انتقال تقدس به سیاست را در زمان نزدیکتری یافته است و ترجیح داده به تمدن های واقعی تر مصر و بابل منتسب کند که مثل خودشان، با پدیده های نجومی فلسفه میساخته اند. آغاز فرمانروایی های باستانی مصر و بابل به جای عصر حمل، به عصر ثور در 6000سال پیش منسوب شده چون در آغاز عصر ثور، تولد خورشید در آغاز بهار، از درون راه شیری عبور میکرد که از مرز بین صورت های فلکی "توأمین" (دو پیکر) و "ثور" (ورزاو) میگذشت. راه شیری با آن هیبت مارمانندش، دروازه ای به روی زمین بود. ولادیمیر بوردوف روانشناس روس معتقد است که لابیرنت ها یا مارپیچ ها در افسانه ها، جایگزین های ذهنی مارهایی هستند که مراقب دروازه های جهان دیگر هستند و همینانند که تبدیل به مسافران مارسان بین دو جهان شده اند.  نازی ها نیز در کوه های تبت و زاگرس و گرجستان، در جستجوی راه های مارپیچ جادویی میگشتند. به روایتی، در سال 1939، گروهی از نازی ها به رهبری دکتر مارشال دیل، در زاگرس ایران و در جستجوی خدایان غیر انسانی و حیوان گون عیلامی ها، به راه های صعب العبوری جلب شدند که بومیان از آنها دوری میجستند چون مسیرهای رفت و آمد عنکبوت های غولپیکری محسوب میشدند که آدم ها را تارپیچ میکردند و میخوردند. دکتر دیل، به زودی فهمید که این قصه، نتیجه ی برخورد با جسدهای مومیایی نوارپیچ شده ی قدیمی بوده و برای کشف عقبه ی یک تمدن قدیمی، به این مسیرها پای نهاد و به راپتورها یا خزنده سانان برخورد کرد که از دروازه ای کیهانی در آن کوهستان به زمین می آمدند. همان موقع، راپتورها و نازی ها با هم متحد شدند و این اتحاد، تا سقوط نازی ها و احتمالا تا پس از آن باقی ماند!  تمامی این نوع افسانه ها، تلاش برای ثبت تاییدیه ی الهی سیاست به عنوان مجرای قانون خدا بر زمینند. فیزیک نیز همین مسیر را دنبال میکند و به همین دلیل نیاز شدید به ایجاد توازن بین فیزیک های نیوتنی، اینشتینی و کوانتوم برای رسیدن به یک دستورالعمل جامع در اثبات قانونمند بودن جهان در دوره ی ابرسیاسی فعلی دارد. کیهانشناسی آرتور یونگ، به وضوح عقبه ی نظم شناسی سابق در مسیر فیزیک را در خود هویدا میکند.  در این کیهانشناسی، فوتون ها یا منشا نور و بینایی، نخست در خارج از فضا و زمان هستند. سپس به زمان درمی آیند ولی هنوز خارج از فضایند. بعد، در زمان و فضا زندانی میشوند ولی هنوز به نظم درنیامده اند. در مرحله ی آخر، نظم مولکولی را در فضا و زمان برقرار میکنند. به نظر "تام ملت" از دپارتمان فیزیک دانشگاه وندربیلت، این، معادل بحث کهن تبدیل روح (اسپریت) به جان (سول)، جان به ذهن (مایند) و ذهن به بدن (بادی) است. یعنی روح، فوتونی است که در فضا و زمان نمیگنجد و جان، به زمان درآمده ولی در فضا نمیگنجد. ریشه ی این عقیده، فلسفه ی بابلی ها است که در آن، "آبسو" یا پهنه ی آبی در تشبیه به "ایبیس" یعنی بینظمی، در ورود به نظم مادی، تبدیل به "حئا" خدای زندگی میشود و جهان را "حی" یعنی زنده میکند و به "انکی" یعنی فرمانروای زمین، لقب میگیرد. ولی دریچه ی این بحث به غرب در کابالا است و داستان تجسد آدم کدمون یا روح کیهانی در جهان مادی. اختلاف بر سر این است که آیا خدا یا آدم کدمون، اثیر یا وجود نادیدنی و تجسم ناپذیر روح او در پیش از این تجسد است و یا خود فضا؟ چون خدا با نظم تطبیق میشود و ظاهرا اثیر، بدون فضا، نظمی ندارد. فیزیک، با جاودان کردن فضا همچون خداوند، انتخاب خود را کرده است. بیگ بنگ یا انفجار بزرگ، به قول "بن هاردر" در ناشنال جئوگرافیک نیوز شماره ی 25 آپریل 2002، نیازمند جهان ازلی-ابدی هندو و بودایی است که درونش در اثر بیگ بنگ هایی شبیه انفجار تخم کیهانی توسط شیوا و گسترش جهان در اثر این اتفاق، مدام جهان هایی در آن به وجود می آیند و از بین میروند و فضا همچنان ثابت است و عمر این جهان ها هم شبیه عمر جهان های هندو است که اگرچه هر کدام میلیون ها یا میلیاردها سال به طول می انجامند، ولی ظهور و نابودی هر کدامشان، فقط در یک پلک زدن برهما (خالق) رقم میخورد.:

“bill mcdonalds general composite of the roswell spacecraft’: ibid: p45-46

مسخره است که فکر کنیم هندو های به شدت خرافاتی، حقایق مسلم فیزیکی را از خدایان غیرواقعی خود در هزاران سال پیش گرفته اند و به طور اتفاقی، ما اکنون دانش هزاران ساله را با علم تجربی کشف کرده ایم مگر این که به ایده ی کلدانی معادله ی انسان با کیهان کوچک برگردیم و به این نتیجه برسیم که دنیاهای کوچکتری که در دنیای بزرگتر ظاهر و بعد از مدتی محو میشوند، تک تک موجودات زنده اند و سیل نوح، ویرانی کیهانی و رستاخیز دوباره ی بشر بر بستر ویرانی، حکایت حال تک تک انسان ها است. در این صورت، آشوب آبی برابر با بینظمی کیهانی است. این بینظمی را طرفداران نظریه ی آسمان الکتریکی چون آنتونی پرات، نیز سمبلیک دریافته ولی به بینظمی پلاسمایی کیهان در یک فاجعه ی عظیم متمثل کرده و از شبیه سازی آن به صورت چشمان جغد ایلومیناتی، آن را به الهه ی جغد یعنی آتنا نسبت داده اند ولی اصل این الهه پنداری، خود، افسانه ی کلدانی میانپرده ی تهاموت است: الهه ای آبی که پس از کشته شدن آبسو به دست حئا، علیه او شورش میکند و درنهایت مقهور مردوخ و نظم موجود او میشود. حمله ی آتنی ها به بازماندگان آتلانتیس، روایت دیگری از سیل آتلانتیس است چون آتنی ها پیروان آتنا الهه ی جغدند و مدتی بین آتنا و پوزیدون بر سر این که چه کسی ایزد اصلی آتن باشد، اختلاف بود. پوزیدون یا خدای دریا، درواقع همان داگون خدای ماهی گون پلستینی های یونانی تبار تورات است و برابر با اوآنس فرم ماهی گون حئا. این، در هند به صورت دراز کشیدن ویشنو روی بدن ماری شناور بر پهنه ی آب های آغازین تصویر میشود درحالیکه برهما بر یک گل نیلوفر آبی که از ناف ویشنو روییده، نشسته و آماده ی خلقت جدید جهان است. این، باز در روایت "متسیه" یا ویشنوی ماهی تکرار میشود که در جریان سیلی عظیم که کیهان را نابود کرد، قایق "منو" یا قانونگزار نخستین را که نوح هندو ها است، به سلامت از آشوب آبی گذراند. خدای ماهی، یادآور اوآنس است و به حئا مرتبط میشود. اینها مستقیما با جهان های کوچکتر برآمده در جهان هندو مرتبطند و این نشان میدهد که لازم نیست که به دنبال وقوع سیل عظیم در 11هزار یا 6هزار سال قبل بگردیم. آتلانتیس یا بابل، در وجود همه ی ما تکرار میشوند و هر روز به دفعات در حال زیر و رو کردن بسیاری از نظم های انسانی برای بازسازی بابل کیهان کوچک هستند. تهاموت، بخشی از آبزو است که بی صاحب و عاصی شده است و آبسو جانشین هرج و مرج آبی رنگ زئوس علیه سرخی مریخ و انسان ها. کریشنا که آواتار مهم ویشنو و مایه ی شهرت او است، به رنگ آبی تصویر میشود. او خود واقعیش یعنی ویشنو را به صورت کل جهان موجود و فلسفه ی وحدت وجود، بر شاگردش ارجونا آشکار کرده است و پیرو این موضوع، ویشنو معمولا همچون کریشنا به رنگ آبی کبود تصویر میشود. جای خدای آبی روی مارش راحت است و با آب های هرج و مرج اطراف خود مشکلی ندارد: آب هایی که کنایه از بینظمی اجتماعی است چون نظم ویشنو وقتی سیاست جایگزین او شده باشد، فقط با این بینظمی معنی پیدا میکند. این، تهاموت را به صورت آتنا الهه ی دانش باقی میگذارد تا عقل، وسیله ی برتری نظم سیاسی بر بینظمی کیهانی ذهن غیر سیاسیون باشد.به همین علت است که آتنای سیاستمداران که عقل آنها را تامین میکند، به شکل یک زن مردمانند و جنگجو تصویر میشود تا اگرچه خود دوشیزه است، آمازونها یا زنان جنگجوی شهوتپرست را پرورش دهد؛ موجوداتی که خود فرم دگرگون مئناد های مست و مجنون دیونیسوسند. اینها برای ارجی کردن اجتماع پیرو جنونی است که شیور به مردمان زیر زمین نسبت میداد ولی پس از دهه ی 1960 مردم از این بینظمی، استقبال میکردند.

در دهه ی 1970، کیش ست، کهن ترین کیش ها تلقی میشد که باید بازگردانده شود و خود ست، ستاره ای سیاه و عامل کهن ترین نیرو ها بوده است. اکستازی و ارجی، روش هایی برای بازگرداندن "بچه ی بیگانه" یعنی "شعله ی سیاه" ست به وجود بشر به شمار می آمد. مایکل اکوئینو، در "معبد ست"، لباس رئیس معبد را آبی رنگ با آرم پنتاگرام "ست" بر روی آن، توصیف کرده است که آبی، رنگ سنتی شاه-کاهن آتلانتیس بوده و پوشیدن آن، حکم نشستن به جای "شاه فیلسوف" افلاطون را دارد:

“invisible master”: leo lyon zagami: ccc pub: 2019: p228-9

آتلانتیس، نشان نظم پیش از طوفان است و اگر باور کرده باشید که نظم پیش از طوفان زندگیتان یعنی نظم سرمایه داری مدرن، تنها نظم ممکن است، فقط به همان برمیگردید و تجربیات گذشته را دنبال میکنید درحالیکه حدس میزنید نظم قبلی، بنیادش بر بینظمی است همانطورکه در معبد ست هم بینظمی اکستازی، نظم نخستین توصیف میشود. این نظم دروغین را همه جا به عنوان راه فرار از بینظمی بنیادین مشاهده میکنید. در اکثر فیلم ها، زن ها یا خائنند و یا سلیطه، و مرد ها میمون های غریزی، ناهنجار و ضد اجتماعی که از کشتن ابایی ندارند و هر زنی را که در مسیر زندگیشان میبینند، بدون نشان دادن کوچکترین اراده ای، سعی در آمیزش جنسی و لو با تجاوز به او میکنند. مردم، این تصویر از خودشان را باور میکنند، به هم بی اعتماد میشوند و به نظم خشن و سوء استفاده گر حکومت نیازمند.

 

این، مرا به یاد خاطره ای از مادربزرگ مادریم انداخت. آن مرحوم تعریف میکرد که در زمان جوانی، در روستایشان گیلوا –از توابع کوچصفهان- زن ها موقع نشای محصول و درحالیکه شلوارشان از ساق تا زانویشان عریان بود، در مزرعه میخواندند و میرقصیدند. یک روز، مادر او و زن ها در حال آواز خواندن و رقصیدن در موقع کار در مزرعه، "مشت آقای" را دیدند که دارد بر سر جاده آنها را نگاه میکند. بسیار خشمگین شدند و بر سر مشت آقای ریختند و او را تا میخورد، زدند و در گل و لای انداختند و مشت آقای با سر و وضع زخمی و گلی، وحشتزده فرار کرد. بعد از مرگ مادربزرگم، این صحبت او را برای مادرم نقل کردم. مادرم گفت احتمالا این "مشت آقای"، آدم چشم ناپاکی بوده است چون  زن ها سر مزرعه برای مدتی طولانی سر و وضع خوبی ندارند درحالیکه در این مدت، مردها مرتبا برای سرکشی به زمینشان از محل عبور میکردند ولی اکثرا توجهی به زن ها نمیکردند تا آنها احساس آسودگی بکنند. ولی همیشه معدود آدم های "مریضی" پیدا میشدند که حساب خود را بد پس داده بودند و به اصطلاح "بد چشم" بودند. مشت آقای، احتمالا یکی از آن افراد معدود بود و به همین دلیل، زن ها معتقد بودند احتمالا بیدلیل در آن لحظه، در آنجا حضور ندارد. شاید کلمه ی "مریض" که مادرم در اینجا به کار برده، کمی توهین آمیز به نظر برسد ولی خب، بلاخره باید قبول کنیم که همه ی ما به خاطر بحران هایی که در طول زندگی از سر گذرانده ایم، مرض های خاص خودمان را داریم و مرض مشت آقای هم از نوع خودش بود و به هر حال تحمل میشد. ولی الآن این حرف، توهین آمیز به نظر میرسد چون ما از عصر مادر مادربزرگم که در آن، زن ها به سادگی به اکثر مردها اعتماد میکردند، خارج شده ایم و وارد دورانی شده ایم که فیلم ها و کمیک ها توی چشم ما میزنند که «تمام مردها نظرناپاک و کثیفند و اگر تو مخاطب، نظرناپاک و کثیف نیستی، مرد نیستی و تویی که مریضی» و ما باور میکنیم. درست مثل گذشتگانمان در دوره ی قاجار که از صمیم قلب، از بابت توهین هایی که انگلیسی ها به آنها میکردند، میرنجیدند ولی مثل بچه ای که تشرهای بابایش را گوش میدهد، بعدش سعی میکردند آنطوری که بابا انگلیس را نارحت میکند، نباشند. جمهوری اسلامی نیز همان مسیر را ادامه میدهد. مثلا این حرفش که همجنسگرایی مال خارجی ها است و مال ما نبوده، دنباله ی رنجش رجال قاجار از توهین مشهور جیمز موریه به ایرانی ها به نامیدنشان به «کشور ملوط رذل گداپرور» است که از صفات مربوطه، هنوز فقط ملوطش را توانسته اند زیرزمینی کنند و حتی به صلاح نبود جوابیه ی میرزا فتاح خان گرمرودی را مورد توجه قرار دهند که گفته شناعت همجنسبازی را انگلیسی ها (ی قرن 19) به رخ ایرانی ها میکشند که کشور خودشان از این پدیده، مملو است. درواقع ما هنوز نفهمیده ایم که انگلستان و ایران، هر دو در همان «قرن طولانی نوزدهم»، محل پروژه های فرهنگسازی یکسانی قرار داشتند که اول فقط اشراف از آن متاثر شدند تا بعدا کم کم مردم دنبالشان بیایند. ایرانی در این زمینه همانقدر فراموشکار است که انگلیسی. چون انگلیسی هم از بچگی، برایش انیمیشن های دیزنی از داستان های برادران گریم (سیندرلا، سفیدبرفی، گیسو کمند، زیبای خفته،...) میگذارند و میگویند گذشته ی تو این است. ولی در متون جدی تر فلسفی-اجتماعی به زبان انگلیسی، با اصطلاحاتی مانند:

Hetrosocialization

(دگرجنس خواهانه کردن روابط اجتماعی)

,

hetronormalization

(هنجارسازی عشق دگرجنس خواه)

,

Hetronormalized reading

(خوانش هنجارساز از دگرجنس خواهی)

برخورد میکنیم که انحصار آنها به افراد اهل مطالعه، حمل بر دانسته بودن این مطلب بر مطالعه گران است که کلمات مربوطه، دارای یک بار فلسفی و خوانشی اند که به خاطر پول و قدرت رسانه، بقیه ی خوانش ها را سرکوب کرده است و باید آن را از ردیف دفاعیه اش از سیاهپوستان و زنان و همجنسگرایان خواند که اول، همه ی اینها را با خاک یکسان میکند و بعد به نام دفاع از اینان، برایشان فرهنگسازی میکند. ازجمله درباره ی منحصر خوانده شدن همجنسبازی به غرب توسط احمدینژاد (با صدای بلند) و دیگران (با صدای پایین تر)، باید گفت این باعث شد فراموش شود که همجنسبازی در قدیم در ایران (و حتی در کشورهای غربی) به دو حالت ملاعبه و لواط رواج داشت (و حتی در توضیح المسائل امام خمینی هم بین این دو لغت، فرق گذاشته شده است) ولی به لطف این انحصار اسلامی آن به غرب مدرن، اکنون از آن، فقط لواط (یعنی رابطه ی توأم با دخول) برداشت میشود که کل شناعت و غیر طبیعی بودن مطلب را همان در خود خلاصه کرده است. به نظر میرسد نوعی اقبال قدیمی به اشرافی گری –یعنی تقریبا همان چیزی که باعث میشد همه ی پدر و مادرها دوست داشته باشند بچه هایشان دکتر و مهندس باشند تا پولدار شوند- در این پا گذاشتن جمهوری اسلامی به جای پای اشرافیت قاجار و البته پهلوی دخیل است. اصلا مثل این که ما مردم به اختلاس های عظیم الجثه ی آقازاده های جمهوری اسلامی نیازمند بودیم تا باور کنیم آنها اشرافند و بتوانیم به سادگی، به راه اسلاف آنها و اسلاف خودمان به سمت غربزدگی تمام عیار ادامه دهیم. ولی در این مورد هم ما استثنایی بر قاعده نیستیم. همین اخیرا تلویزیون ایران، سریالی چینی به نام "پزشک دربار" پخش کرد که داستان زندگی "تان یون شیان" پزشک زن مشهور دوران سلسله ی مینگ را پخش میکرد. تان یون شیان شخصیتی تاریخی و مشهور بود که در زمان خودش عمر خیلی طولانی ای -96سال- از سر گذراند. پدربزرگ و مادربزرگش هم پزشک بودند و طبابت را نزد آن دو آموخته بود. تا همین جای داستان هم قصه ی قشنگی میشود. ولی بقیه اش چه؟ تان یون شیان، یک پزشک زنان بود. مادربزرگش نیز همینطور. تان یون شیان، پزشک مخصوص امپراطور وقت نبود و هیچوقت هم ملکه ی دربار او نشد. پس چرا این تغییر عظیم در زندگینامه ی آدمی که سرگذشتش معلوم است، رقم خورد؟ آیا چین اگر یک "دائه یانگ گائوم" (تنها پزشک شخصی امپراطور که زن باشد، در تاریخ تمدن) در تاریخ خود نمیداشت، از قافله ی تمدن عقب می ماند آن هم درحالیکه خود کره ای ها هم نمیدانستند روزی قرار است به داشتن یانگ گائوم افتخار کنند و فقط چند سطر درباره ی ایشان در تاریخ خود نگاشتند؟ من فکر میکنم این، دلیل کوچک قضیه است. دلیل بزرگ این است که از دید مدرنیته، هر آدم موفقی، فقط در صورتی موفق محسوب میشود که به جرگه ی اشراف راه یافته و دور و برش پر از پول باشد؛ حتی در مملکت کمونیستی مثل چین. وضع ایران که اهل تشرعش همیشه بین سرمایه داری و کمونیسم، سرمایه داری را انتخاب کرده اند، که دیگر مشخص است. فقط میخواهم توجه کنیم که ملت فقیر ایران از همان بدو چشم وا کردنش در دوره ی زند و قاجار، بوی پول را همه اش از دور و بر اروپایی ها و سپس امریکایی ها حس میکرد. وقتش است که بپذیریم تمام این سال ها، علت دشمنیمان با امریکا و اروپا بر سر حسادت به پول و قدرتشان بوده نه تلاش برای حفظ اسلام. ما از آنها متنفر بوده ایم چون آنها را برحق میدانستیم و میخواستیم جای آنها را بگیریم و حالا هم توهم برمان برداشته و فکر میکنیم اگر شاگردی آنها را بکنیم، کنار خودشان جایمان میدهند. حجت الاسلام روحانی، در چهار سال دوم ریاست جمهوریش فحش خور شده بود چون تمام تخم مرغ ها را در سبد توافق با امریکا ریخته بود و امریکا به این توافق خیانت کرده بود همانطورکه در توافقش با کره ی شمالی و کوبا خیانت کرد. طرفداران سابق روحانی، او را آماج توهین کرده بودند غافل از این که روحانی، آیینه ی خوشخیالی آنها نسبت به غرب بود. اگر ما ایرانی ها شهامت داشته باشیم و به گرفتاری خود در توهم امکان تقلید مو به مو از غرب در تمدنی با جغرافیا و تاریخ متفاوت اعتراف کنیم، اقلا تباهی های متعددمان کمتر به نام سنت های پسندیده ی دوران قدیممان تمام میشود و اینطوری خودمان لااقل به عنوان یک تمدن مجزا، کمتر احساس حقارت و بی ارزشی نسبت به دیگران میکنیم و همین به ما فرصت اصلاح و پیشرفت حدودی در آینده را خواهد داد.

 

احمدینژاد در آخرالزمان ارباب حلقه ها: قسمت دوم

 

نویسنده: پویا جفاکش

در اردیبهشت ماه 1385 کمتر از یک سال بعد از روی کار آمدن احمدینژاد، مجله ی گل آقا از صمیم قلب، شعر طنزی تحت عنوان "نفت های سفره ی ما" از محمد حسین روانبخش را منتشر نمود که شعار احمدینژاد درباره ی «آوردن نفت به سر سفره های مردم» را به تمسخر گرفته بود. متن این شعر چنین بود:

این نفت ها که سفره ی ما را گرفته اند

الحق که جای مرغ و مسما گرفته اند

هرگز درون بشکه ی نفتی نرفته اند

چون در میان سفره ی ما جا گرفته اند

در آش های ما عوض روغن غلیظ

این همرهان تازه چه مأوا گرفته اند

از بس که خوش خوراک و مقوی و سالمند

دور از حلیم و قیمه و حلوا گرفته اند

از این همه حضور پر از لطف و مرحمت

قوت همه ز پیر و جوان ها گرفته اند

از شادمانی عده ای از شاخه ی طرب

لقوه به گردن و کمر و پا گرفته اند

از گفتنش زبان و قلم هست ناتوان

لکنت ز نوع کامل و بیجا گرفته اند

توریست های غربی و شرقی برای این

از ما چقدر وقت تماشا گرفته اند

گویند عاقبت همه ایرانیان چنین

اوج از زمین به سمت ثریا گرفته اند

جمعی که پیش از این کره از آب میگرفت

حالا ز نفت سفره کتیرا گرفته اند

این غربیان، حسود و بخیلند بی گمان

از پیشرفت ما غم عظما گرفته اند

باید زنیم مشت محکم خود بر دهانشان

چون قالبش به صورت اعدا گرفته اند

قوت دهند بازوی ما را در این عمل

این نفت ها که سفره ی ما را گرفته اند!

این یکی از اولین واکنش های تمسخرآمیز به زیاد شدن انتظار مردم از حکومت بود که فقط آینده نگران میتوانستند طنز تلخ آن را درک کنند. اکنون زیاد شعرهای هجوآمیز مثل این علیه تصمیمات حکومت سروده میشود که اکثرا حتی ارزش هنری شعر بالا را هم ندارند اما مهمتر از همه این است که تمام این اشعار، نتیجه ی واقعی بالا رفتن سطح انتظار مردم از حکومت با شعارهای احمدینژادی رسانه های مطبوع و موفق حکومتی در دوران او است. مردمی که این هجویات را سر میدهند، شاگرد احمدینژادند و همزمان از او متنفر. به قول ما گیلک ها: شغال وقتی قو میخورد، برایش مهم نیست که او هنوز سطح  بدنش پر از پر است. محض اطلاعتان باید بگویم که در سال 1384 که احمدینژاد به قدرت رسیده بود، بزرگترین دغدغه و نشانه ی نکبت در جهان از دید ایرانی ها، اشغال فلسطین توسط اسرائیل و به هم ریختن دو کشور عراق و افغانستان در دو سوی ما توسط بیگانگان بود و نه حتی گسترش روزافزون قاچاق و مصرف مواد مخدر در ایران. هیچکس در ایران فکر نمیکرد آخرالزمان رسیده و اوضاع خیلی بد است مگر تهران نشین ها و متاثرین از آنها در مراکز استان ها که در بیداد غربزدگی شهرهای بزرگ، سر در آخور غرب کرده بودند و از ادبیات آخرالزمانی آنها تغذیه میکردند و باورشان شده بود که آخرالزمان فرا رسیده و به دنبال برگزیدگان میگشتند؛ برگزیدگانی که نقاط اشتراک ائمه ی موصوف شریعت و قهرمانان ابرانسان برگزیده ی هالیوود در نبردهای آخرالزمانی و در معیت معجزات آسمانی را یدک بکشند. الحق هم که احمدینژاد دقیقا فصل مشترک جذابی از این دو ایده بود. بحث برگزیدگی و خاص بودن در قضیه، دقیقا در همان سال اول آمدن احمدینژاد در متن زیر از مقاله ی یوسفعلی نادری به نام "خدنگ ها و زوبین ها" ("صبح": شماره ی4: اول آذر 1384: ص16) دیده میشود:

«از غوغای آخرالزمان گریختن محال است، نخست محال بودن آن را بپذیر، آنگاه بگریز. راستی به کجا توان گریخت؟ به چکاد کوه یا ژرفای غار؟ شنیده ای که ایزدیان و آسمانیان به گریختن فرمان داده اند؟ آری فرمان داده اند اما نه به من، نه به تو، به آن جان آزاده ای که هیچ زنجیری بر دست و پای و هیچ آرزویی در دل نداشته باشد. آیا میتوان زنجیرهای وابستگی را گسیخت؟ ما زیر آوار حوائج خود و پیوستگان خون و جان خویش مانده ایم و نمیتوانیم بگریزیم، پس آری، راهی دیگر نیز در کار است. آن راه کدام است؟ در متن غوغای آخرالزمان، زیر بار نیازهایی که تا مرگ آدمی را همراهی میکنند و با تسلیم شدن به زنجیرهای وابستگی، به سرنوشت خود سر فرود آوردن و دلیرانه پایداری ورزیدن تا آنگاه که رهایی فرا برسد. که گفته است بر چکاد کوه یا ژرفای غار میتوان به رستگاری رسید؟ اگر انزوای خرد و روان و گریختن از هیاهوی مردمان رستگاری به ارمغان می آورد، پیش از ما، دیگران غارها را انباشته و چکاد و دامنه ی کوه ها را پوشانده بودند. تنها ایمانیان، آنانکه در پرتو خرد عرشی روح القدس علیه السلام هستند، از ممالک آخرالزمان نجات خواهند یافت و دیگران غرق خواهند شد. خداوند برای یاری ایزدیان و آسمانیان، گروهی را از میان ازدحام مردم آخرالزمان برگزیده است و اینان را در پرتو فر و فروغ روح القدس راه میبرد و به مقصد میرساند. این برگزیدگان حتی اگر زنجیرهایی هزار بار گرانتر از زنجیرهای من و تو داشته باشند، ناگهان خود را از آنها رها خواهند یافت. آن را که سرنوشتی جز فرو مردن زیر آوار آخرالزمان نیست، حتی اگر زنجیرهای خود را بگسلد، دیگر بار، خود را گرفتار زنجیرهایی تازه خواهد کرد و اگر بار دیگر؟ آری دیگر بار: زنجیر و زنجیر و زنجیر تا مرگ.»

چه کسانی میتوانند برگزیده باشند؟ سوال همین است. در فرهنگ شیعه، کسانی که از نسل 14 معصوم و به اصطلاح "سید" باشند و خون عصمت ایزدی آنها در رگشان باشد، از بقیه به خدا نزدیکترند. این برای کسی که با گفتمان غربی آشنا باشد هم مرز مشترک خاصی دارد. این جا ما با خون خدایان طرفیم. اگر به کرنای تبلیغات احمدینژادیسم در آخرالزمان ارباب حلقه ها برگردیم، میبینیم که جهان تالکینی نیز با این خون عجین است. الف های نولدور و دورف ها هر دو گروهی صنعتگر و عزیزدردانه ی  آئوله یا جبرئیل دنیای تالکینی هستند. اما انسان ها موجوداتی میرا، ضعیف و حقیرند. در کتاب سیلماریلیون، آنها نخستین بار در گفتاری با عنوان "حدیث آدمیان" ظاهر میشوند و داستانشان در گفتار دیگری با عنوان "حدیث آمدن آدمیان به غرب" تکمیل میشود. آنها نیز مثل الف ها از شرق دور ظهور کرده اند و با هرچه استیلای بیشتر مورگوت شیطان و مخلوقات اهریمنیش بر شرق، بیشتر به سمت غرب حرکت کرده اند. گروهی از آنها در غرب به الف ها پیوسته و از آنها صنعت و تمدن آموخته اند. نزدیکترین آدمیان به الف ها که از آمیختن به آنها خون الف نیز دارند، موهای زرد رنگ و چشمان آبی دارند و بعدا با زوال نسل الف ها در زمین، آدمیان جای آنها را در سرزمین میانه میگیرند. مخلوقات اهریمنی مورگوت مرکبند از جانوران وحشی که در اثر جادوی مورگوت، هیبت های وحشتناکی یافته اند و درنده هایشان گرگند یا جانورانی که ظاهر گرگ دارند. در میان اینان همانطور که تالکین در نخستین گفتار خود درباره ی الف ها بیان کرده، اورک ها نیز هستند که دنباله ی نخستین الف هایی هستند که توسط مورگوت در شرق دور دزدیده شده بودند. با هرچه گسترش بیشتر لشکر مورگوت به سمت غرب، انسان ها نیز به فکر گذر از دریا ها در جستجوی والار یا فرشتگان موکل اداره ی زمین می افتند. در این اثنا اینقدر قدرت مورگوت در تولید مخلوقات اهریمنی مصرف شده که به ضعف گراییده و کار او را شاگردش سایرون دنبال میکند. در گفتناری با عنوان "سقوط نومه نور" میبینیم که چطور سایرون به شهر بندری نومنور که مهمترین انسان های آمیخته به الف درآنجا میزیند، میرود و شاه آنجا را به بدسگالی والار و درستی مورگوت دعوت میکند و او و انسان هایش را به تباهی میکشاند امری که به تباهی مملکت آنها توسط لشکر شر می انجامد. انسان های نومه نور از موطن خود در ساحل غربی میانه ی سرزمین میانی در جهان پخش میشوند و دانش و تمدن را میگسترند و اگرچه همه جا به گمراهان شناخته میشوند، ولی هر دانشی که آورده اند، محصول نشست و برخاستشان با الف ها است و نه با سایرون. البته این ادعای تالکین است. به هر حال، بیراهه رفتن این انسان های برگزیده، تکرار بیراهه رفتن الف های نولدور بود آنگاه که ملکور (مورگوت) در بینشان شایع کرد که والار قصد خیانت به آنها را دارند و میخواهند انسان های ضعیف را بر آنها برتری دهند و این شایعات به شورش فئانور علیه والار و نابودی درختان زندگی توسط مورگوت در هنگامه ی این بحران و پایان یافتن دوران بهشت انجامید. به نظر میرسد همین داستان الف یا موجودات نیمه خدا از الف ها به انسان های الف زاده رسیده و در انسان ها درونی شده باشد. بنابراین اخراج از بهشت، برای انسان ها رخ نداده که هیچوقت موجودات آسمانی ای نبوده اند و افتخار به بهشت و احیای آن، خواست انسان های الف زاده است که خون خدایی دارند و از اشرافند. شاید به خاطر همین هم هست که «دکتر محمود احمدینژاد» به «دکتر سید محمود احمدینژاد» تبدیل شد درحالیکه رقیب احمدینژاد یعنی موسوی را هم در انتخابات 88، طرفدارانش «سید» میخواندند. اما این اشرافزادگی دارد در میان مردمی بازتعریف میشود که کمتر کسی از آنها مثل الف زاده های غربی، موی زرد و چشم آبی دارند. از دید الف زاده های تالکینی، ایران در قلمروی قرار دارد که از مدتها پیش، توسط باشنده های مورگوت تباه شده و اکنون بیابانی بی خاصیت است. در آغاز استعمار، سرزمین های سرحال تر شرق نیز انباشته از درندگان و چرندگان مهیبی بودند که فریادگر آفریده شدن توسط مورگوت بودند و الف زادگان هموطن تالکین از طرف خدا مامور بودند تا این شیاطین چهارپا را منقرض کنند درحالیکه در زمان تالکین، گرگ و خرس دیگر در اروپا کمیاب بودند و شیر هم خیلی وقت بود که از بین رفته بود. یادمان باشد تالکین، ددان مورگوت را گرگ و گرگ گون توصیف کرده و این کاملا یادآور اصطلاح "گرگ سرگردگان" در زرتشتی گری در توصیف گروهی از موجودات اهریمنی است که زرتشتیان را به یاد گرگ می انداختند و شامل تمام گوشتخواران بزرگ به استثنای سگ که حیوان اهورایی است میشود. حتی گربه به خاطر این که فامیلیش با شیر و ببر و پلنگ حدس زده شده بود، در آیین زرتشت حیوان محبوبی نبود. بنا بر پیشگویی های زرتشتی، زمانی که هوشیدر نخستین منجی زرتشتی از دریاچه ی هامون برآید، گرگ سرگردگان همه روی هم جمع شده و به گرگی عظیم تبدیل میشوند که هوشیدر او را با ضربات شمشیرش میکشد و از زهری که از جسد حیوان بیرون میزند مسافت وسیعی از زمین خشک میشود. قاعدتا اروپای سرسبز غربی باید از این خصوصیات اهریمنی به دور باشد. پس معلوم است این افسانه ها به نغع چه کسی است و بر ضد چه کسی. آدمسانان ساکن در شرق اروپای غربی، باید مشتی اورک بیشتر نباشند. رهبران اروپای غربی هم باید آدم های الف مسلکی باشند که خیلی وقت پیش از این، از اورک ها گریخته اند و از نومه نور که جایی جز فلسطین نیست به راه آدمهای قبلی میل کرده به الف ها یعنی اروپاییان رفته اند و رهبران اقتصادی آنها شده اند. اینها همان یهودیان فریسی و اشرافیتشان "رش گلوتا" یا "رأس الجالوت" هستند. به نظر میرسد نومنوری ها، مرز مشترک الف های مورد علاقه ی ایلوواتار (خداوند) و دورف های بی رسالت و ناپسند باشند؛ انسان های واقعی، یعنی جانورانی که رسالت الهی دارند برعکس انسان های دیگر که تفاوتی با جانوران بیمقدار ندارند. تبار الف آنها است که آنها را در سرنوشت دورف ها و اورک ها و الف ها شریک میکند چون دورف و الف و اورک، در اروپا سه اسم مشترک برای مخلوقاتی واحد یعنی اجنه است و جالب این که معنی این سه کلمه نیز یکسان است. لغات "الف" و "د وارف" (دورف)، تلفظ های مختلف لغت "اولاف" یا "وولف" به معنی گرگند و اورکوس (اورک) نیز از "ورک" می آید که تلفظ دیگر "گورک" یا گرگ میباشد. اینجا باز به گرگ گون بودن ددان مورگوت میرسیم و جانشینی آنها برای گرگ سرگردگان. طبیعتا ارباب یهود به عنوان جانشینان الف ها، تبار جانوری درنده ای دارند. آنها از دو قبیله ی بنیامین و یهودا جا زده شده اند که شاه داوودی ها یا رش گلوتا از نسل یهودایند. سمبل قبیله ی بنیامین، گرگ و سمبل قبیله ی یهودا شیر است. گرگ به نشانه ی درندگان معمولی، و شیر به نشانه ی حیوان خورشید یا تبار آسمانیش. اورک هایی که جای اینها را در نومنور یا اورشلیم گرفته اند یعنی مسلمانان نیز اشرافیت مشابهی دارند. پیامبر آنها محمد چون کارش در مکه نگرفت، به دعوت دو قبیله ی مدینه به نام های اوس و خزرج بدانجا رفت و به آنها رسالتی جهانی اعطا کرد. اوس در عربی یعنی گرگ و خزرج یعنی شیر. رسالت دمشق و بغداد و قاهره و استانبول، دنباله ی رسالت مدینه است و رسالت رم و پاریس و لندن و واشنگتن دنباله ی رسالت اورشلیم. اینها از نولدور آن را تحویل گرفته اند و آنها از اورک ها، و هم نولدور و هم اورک ها تبار الف دارند و افسانه هایشان به اجنه یا موجودات برگزیده میرسد که انسان های عادی درمقابلشان ارزشی ندارند. زدن این حرف، در اشرافیتپرستی اروپایی ، مشکلی ایجاد نمیکند ولی وقتی برای مسلمانانی که از قدیم شنیده اند «انسان ها با هم فرق ندارند مگر در تقوا و عمل صالح»، از «برگزیدگان» میگویید و آنها باور میکنند، آن وقت باید مطمئن باشید که نفوذ الف سانان غربی در سرزمینتان آنقدر ریشه دار است که مردمتان خودشان هم نمیدانند غربزدگیشان چه پارادوکس غریبی با شعائر اسلامیشان ایجاد کرده است.

حرفی را که قبلا تالکین سربسته میزد، اکنون در غرب، "نیکولاس د ور" آشکارا میگوید. او به صراحت میگوید که اشرافیت اروپایی جهان –منجمله خودش- آدم عادی نیستند بلکه خون الف در رگ هایشان جریان دارد و الف ها اسکیت های مهاجر از شرقند. رهبران الف، از نسل پسران خدا یا سرافیم (مارسانان) یعنی همان فرشتگان سوسمارمانند دوران ماقبل تاریخ هستند که در عصر پیش از طوفان نوح با انسان های زمینی آمیزش کرده اند و خون اشرافیشان در رهبران بعدی حتی رهبران مذهبساز –در این مورد به ویژه از شاه داوود جد رش گلوتا یاد میکند- باقی مانده است. خاندان اسکاتلندی "ور" از دراگون کورت ها یا اژدهایان (همان سوسمارسانان) است که ادعای حکومت دراکنبرگ را دارند و مدعی راهبری موفق انگلستان و امریکا و کانادا میباشند. نیکولاس د ور عضو شاخه ی بافومتی فرقه ی "سنگ مکعبی" بوده است: یکی از محصولات الیستر کراولی در دراگون کورت که نسبش را به شوالیه های تمپلار میرسانند. ولی ترکیب الف و اژدها بیشتر از سال 1991 که به عنوان یکی از شوالیه های خویشاوند خود "لرد لیر اورکنی" درآمد پروژه ی او را پیش برده است:

“hrh prince Nicholas de vere; the fisher king”: karmapolice: feb25,2014

ارتباط "د ور" با اورکنی، ما را متوجه ارتباط پروژه ی او با استعمار امریکا و تاسیس آتلانتیس جدید در آنجا توسط اعقاب فراماسون هنری سینکلر اورکنی در اسکاتلند میکند. همانطورکه در قسمت اول این مقاله بیان کردیم، اورکنی با آرگونات های دریانورد مرتبط است و چه بسا آراگون مسیح نومنوری داستان ارباب حلقه ها نیز نامش تلفظ دیگری از اورکنی و ارگونات باشد. اگر فیلم را دیده باشید، میدانید که در آخر فیلم، هابیت های داستان سوار یک کشتی میشوند و به غرب میروند؛ لابد همان غربی که قلمرو والار است و قرار است آتلانتیس جدید (ایالات متحده ی امریکا) از آن بر جهان رهبری کند. والارش هم لابد آدم فضایی هایی هستند که مدام با بشقاب پرنده هایشان بر بالای امریکا پرواز میکنند تا ثابت شود آنجا خیلی مهم است.  درواقع خود نام خاندان "ور" نشاندهنده ی ارتباط آن با ارگونات ها است. ور تلفظ دیگر "بور" به معنی گراز است و این گراز، نشان خاندان ور هم هست. گراز مزبور، گراز کالیدونیایی است که در دوران اوئنیوس توسط گروهی از قهرمانان یونانی شکار شد. دیومدس که عضو خاندان سلطنتی اوئنیوس و شاه ارگوس بود، پس از جنایات افرادش در کشتن تروآیی ها و تجاوز به زنان تروآیی، در بازگشت به یونان در دریا سرگردان شد و سرانجام از ایتالیا سر به در آورد و در آنجا شهر لوکریا را ساخت. زمانی که انئاس تروآیی نیز به همانجا آمد، دیومدس از جنگیدن با او سر باز زد و ترجیح داد با او از در صلح درآید چون از سرنوشت خود عبرت گرفته بود. دیومدس پس از مرگ، همنشین کاستور و پولوکس شد که خدایان کوریبانت ها یا کاهنان مرد با آرایش و پوشش زنانه بودند. کاستور و پولوکس، رهبران کابیری یا صنعتگران دریانورد در کیش هفستوس بودند که ظاهرا در اشاره به فنیقیان مطرح شده اند و باید همینان باشند که بعدا به ارگونات ها تبدیل شده اند. دیومدس به عنوان یک خدا در ایتالیا پرستیده شد و خاندان ور، او را دریچه ی ورود خاندان ارگوس به امپراطوری روم و سپس دربار مروونژین و درنهایت اشرافیت های ژرمن اروپایی ادعا میکردند. قسمت جالب این داستانسرایی، ارتباط دیومدس با سرگردانی در دریا است که سرنوشت یاسون نیز بوده و از قضا نام اصلی یاسون "دیومدس" بوده و چیرون سنتاور که دیومدس را درس پزشکی آموخته، نام او را به یاسون به معنی طبیب تغییر داده است. در این مورد بسیار مهم است که بدانیم یاسون نیز پیش از سفر دریاییش برای به دست آوردن پشم زرین، یکی از شرکت کنندگان در شکار گراز کالیدونیایی بوده است و اساسا اهمیت این شکار، جمع آمدن قهرمانان یونانی برای برخورد با یک پدیده ی الهی است. چون گراز کالیدونیایی را آرتمیس الهه ی دوشیزه ی شکار و کشت ورزی، به سزای این که اوئنیوس برای او قربانی نمیدهد، به سوی انسان ها روانه کرده بود. گراز طبیعتا کشته میشد ولی ارتمیس از این فرصت برای حواله کردن نسخه ای از خود یعنی یک زن جنگجو و شکارگر به نام اتلانتا به میدان استفاده کرد که اولین زن ظاهر شده با این شمایل در میدان اساطیر یونان است.  گراز توسط این دختر و ملاگر پسر اوئنیوس کشته میشود. ولی ملاگر که از دیدن دختر، شهوت وجودش را گرفته، از افتخار پیروزی به نفع اتلانتا کوتاه می آید و در جر و بحثی که بین او و دایی هایش بر سر این حماقت درمیگیرد، او دایی هایش را میکشد که این خویشاوندکشی، همتای قتل هابیل به دست قابیل به خاطر یک دختر است. این شکار، قرار است الگویی برای شهوتپرستی و کشتن فارغ البال از هرگونه اخلاقیاتی در تاریخ یونان باشد که یاسون و قهرمانان جنگ تروآ که هر دو در صحنه حضور دارند، آن را در کارنامه ی اعمال خود ثبت میکنند. این شاید نتیجه ی در نظر نگرفتن اهمیت کهن الگوی زن دوشیزه (آرتمیس) باشد و اوئنیوس که معنی اسمش "شرابساز" است، گزینه ی خوبی برای نشان دادن چنین بی مبالاتی ای است:

“the calydonian boar hunt”: claude de warren: mythologie grecque interpretation

برای این که بتوانیم این اسطوره را از حد یک جامعه ی اخلاقی ابتدایی به حد امپراطوری های سرمایه داری ور ها و فامیل هایشان گسترش دهیم، باید یادآور شویم که ارتمیس، تامین گر زندگی مردم بوده و ازاینرو تصاحب مدلی از او همچون اتلانتا مانند تصاحب ثروت و قدرت زمینی است. ارتباط او با آئوله ی تالکین هم ازاینجا قوت میگیرد. چون همانطورکه دیدیم، آئوله همان هفستوس خدای صنعت یونانیان است.  جرالد مسی مینویسد که هفستوس، رونوشتی از پتاح "شاباکا" از خدایان آتش مصری است که چهار فرم دارد: 1-پتاح نونو: خدای آب 20پتاح سن: خدای هوا 3-پتاح اور: خدای عناصر چهارگانه و تطبیق شده با صلیب و تااورت (الهه ی کبیر) 4-پتاح هسورت: خداوند عصر آغازین جهان. تااورت که چهارعنصرش دربرگیرنده ی جهان مادی است، تنها جنبه ی پیدای این ایزد است و چهار فرمش همچون چهار عنصر اصلی، به چهار جلوه ی خداوند تقسیم میشوند که چهار جانورند و ترکیب تااورت از به هم آمیختگی تصاویر این حیوانات پدید می آید. این حیوانات عبارتند از اسب آبی، تمساح، شیر و میمون. اسب آبی، جنبه ی مادینه ی این هیولا در فرافکنی به کل او است . در افسانه های بریتانیایی، همین حالت به فرافکنی چهار عنصر به چهار سرزمین به نمایندگی سزاریا نوه ی نوح و سه برادر او می انجامد؛ بر اساس طرح نمرود که شنعار را به چهار ناحیه تقسیم کرده بود.  پتاح چهارگانه به یائو یا یهوه خدای یهودیان نیز میرسد. درپیشگویی هاتف یائو در معبد کلاروس آمده است که او در آغاز پاییز، یائو، در آغاز زمستان آیدس، در آغاز بهار، زئوس، و در تابستان هلیوس است. فرم شناخته ی او یا یائو به خاطر طبیعت پاییزی او است که در آن، او با هورس کودک، الول، تموز، آدونیس و دیونیسوس تطبیق میشود. اورفئوس چهار فرم خداوند را زئوس، آیدس، دیونیسوس و هلیوس خوانده است. مسی این چهار حالت را با چهار حیوان تااورت به این شکل تطبیق میکند: اسب آبی برابر با آیدس، میمون برابر با دیونیسوس، شیر برابر با هلیوس و تمساح برابر با زئوس است.:

“the natural genesis”: two volumes in one: Gerald massey: cosimoclassics: 2011: p416-7

اگر اسب آبی در زمستان، جهان را با بینظمی اولیه اش به وجود بیاورد، در بهار، تمساح  ها به دنبال سهم خود از امکانات موجود در جنگی بی قانون خواهند بود و در تابستان، با کمبود امکانات، شیر، این خشونت و شهوتپرستی را قانونمند خواهد کرد. این همان دو مرحله ی مشهور تاریخ یهودی نگاشته ی جهان در قسمت اول این مقاله است: دوره ی طمع بابلی در عصر ثور، و دوره ی قانونورزی خشن یهودی در عصر حمل. شیر هم حیوان همین گروه دوم است درحالیکه اژدهای آخرالزمان که مقابل شیر خدا قرار گرفته نیز شکلی توسعه یافته از تمساح است. به عبارت دیگر، شیر و گرگ قانومند یهودیان یا الف ها همان اژدهای غریزی دراکنبرگ است که بسته به شرایط تغییر حالت داده است و ازاینرو ورها هم از سرافیمند و هم الف ها؛ انگار که دایناسورهای ماقبل تاریخ بهاری زمین، برای ورود به مرحله ی تابستان آن به نام تاریخ، تبدیل به شیر و درندگان دیگر امروزی شده باشند. اما ما الآن وارد دوره ی سوم شده ایم: دوره ی خزان و عصر واقعی یائو یا یهوه: دوره ی میمون. میتوان گفت از همان زمان که داروین اعلام کرد ما میمون هایی غریزی و بی ارزشیم، این دوره عملا شروع شد. استقبال ما از این نظریه با به راه انداختن بدترین جنگ ها و اعمال شرورانه، خودبخود به خزان بودن این دوره جامه ی عمل پوشانید. اما خزان نابودگر و پژمرده کننده پیشزمینه ی مرحله ی چهارم است: زمستان. زمانی که طبیعت مرده است. به زبان فلسفی یعنی جاندار از بیجان تشخیص داده نمیشود و همه چیز مکانیکی و مادی و فاقد ارزش احساسی و عقلی است و مهربان و ستمگر، یا منجی و جنایتکار، هر دو به یک اندازه گرفتار جبر فیزیک و شیمی و از هم فاقد تمیزند. زنان هم به عنوان تجسدهای الهه و جاندار به نظر رسیدن جسمانیت جهت معنی دار بودن حکومتش، تنها نشانه های پیروزی معنوی برای مردهای هنوز همه کاره و هیچکاره ی جامعه اند. این دوره چه ارزشی دارد که باید فرا برسد؟ اگر این را بفهمیم، رد بالقوگی غربزدگی در احمدینژادیسم انقلابی را هم پیدا میکنیم. در این راه، فقط باید مثل احمدینژاد بنیادگرا باشیم و به شعارهای اول انقلاب برگردیم.

ایرانی های بورژوای قبل از انقلاب تقریبا جرئت نداشتند مادیگرا باشند چون مادیگرایی در آن شرایط خفقان ارزشی-امنیتی- نو استعماری- اقتصادی، برای اکثریت مردم ایران هیچ فایده ای نداشت. توسعه ی غلط – هرچند به قول آقای لیلاز، اصلا توسعه ای صورت نگرفته بوده که بخواهد حالا غلط باشد- بیشتر مردم را دچار بدی های زندگی های غربی کرده بود تا خوبی های آن. درنتیجه احساس امنیتی در یک جامعه ی رها شده به دست حکومت بدون امدادهای غیبی یافت نمیشد و این هم حال ایرانی ها بود و هم دیگر دیگر مسلمانان در رژیم های غربگرای همسایه. حبیب الله آشوری، با آن تیزبینی فرامعمولش در زمانه ی خود، خیلی خوب این حس را از غرب دزدیده و در ایران رد گرفته و تمام چیزهایی را که شما میتوانید از یک فیلم امروزی اگزیستانسیالیستی (حال غربی باشد یا شرقی جشنواره ای) درباره ی زندگی مدرن پیدا کنید، او با ادبیات زیر وصف کرده است:

«جهان در بینش یک نفر مادی ماتریالیست، توده ای از اجزای پراکنده است که پیوندی معنوی آنها را به یکدیگر مرتبط نمیسازد و هعچون اجزای از هم گسسته ی یک لاشه ی بیجان، تناسبی میان اجزا رعایت نشده و برای آن مجموع هدفی و غایتی در نظر گرفته نشده است. هستی بیحساب است و آفرینش بینقشه و پوچ و جهان از روح و  الگویی که انسان خود را از روی آن بسازد تهی. چنین انسانی جهان را بیشه ای تیره و تاریک میبیند و حیات را جلوه ای بیشعور و بیمعنی و انسان را موجودی در ردیف سنگ و اسب و قارچ و کلم، و ارزش های انسانی را افسانه و یاوه، و فضائل اخلاقی و ملاک ها و معیارهای حیات را یا زور یا دام و یا وهم و خرافه و موازین و مقدسات را یا عادت یا دروغ و یا جهل و حماقت. او در مقایسه ی خویش با هستی بیکران و غولپیکر و همه ی بودها و نمودهایی که او نیستند، احساس حقارت میکند و چون وابسته ی جایی و متکی به قدرت و پایگاهی نیست و پشتوانه و صاحبی مسیطر بر همه ی هستی و فوق همه ی غولپیکریش ندارد که به او آرامش و به زندگی او معنی و جهت بخشد و او را از احساس حقارت و تنهایی درآورده و از این احساس که چونان ذره ای خاک بالاخره مغلوب کوچکی خود خواهد شد و همچون حبابی میان تهی سرانجام در کام امواج خروشان و کور جذر و مد هستی بیشعور خواهد ترکید و هیچ خواهد شد به دور دارد. آری چون چنین پایگاه و پشتوانه ای ندارد، درونش لبریز از شک و یأس و بیم  و وهم میشود که سرانجام قدرت ابتکار و عمل و یا حتی اصالت هستی و حیات را در او فلج میسازد، و درنتیجه روحش ناآرام، درونش متشنج، فکرش بحرانی، جهتش نامشخص، زندگیش بیمعنی، کمال مطلوبش ناشناخته، وجودش پوچ، خلقتش عبث، هدف و غایت از هستی و حرکتش نامعلوم، و همه اش لغو مینماید. چه بکند؟ چه راهی بپیماید؟ چه هدفی انتخاب کند؟ چه ایدئالی برگزیند؟ به چه پایگاهی متکی باشد؟ خود را چه بسازد؟ با دیگران چگونه باشد؟ با فرد، با جامعه، با زورمندان، با محرومان، با ستمگران، با ستمکشان و غیره، که طبعا یا لشی میشود و میگندد و میپوکد و میپوسد و یا ددی میشود و میجهد و میدرد و میخورد و یا دچار افکاری سردرگم و بحران فکری و یأس روحی و فلسفی و احساس پوچی و بیهودگی و سپس چون مترلینگ و امثال او جنون و یا صادق هدایت و امثال او انتحار، که بر فرض اول جهان یعنی مرداب و بر فرض دوم یعنی جنگل و بر فرض سوم یعنی تیمارستان و بر فرض چهارم یعنی گورستان، که از جهان بیصاحب نمیتوان بهتر از این داشت چنانکه از دریای خون نمیتوان گلاب برداشت.» ("توحید": حبیب الله آشوری:  نشر سلمان: 1355: ص 60-56)

لحن آشوری دراینجا همانقدر کفری است که روح انسان شهرزی و برخوردار تهران در بورژوازی بی سر و ته شاه. هویدا هم به خاطر همین بود که با بحث علینقی عالیخانی در لزوم عدم دخالت دولت  در کنترل قیمت ها مخالف بود چون معتقد بود اگر روزی سروصدایی در ایران بلند شود، در همین چند شهر آباد مملکت است نه در اکثریت روستایی و نابرخوردار. چون در همین چند شهر به شدت غربی، مردم عین قهرمانان فیلم هایی که در سینماهای به شدت غربیشان میدیدند، بی اعصاب و لاطائل به نظر میرسیدند. مردم برای فرار به بهشت، به خدا چنگ نزده بودند بلکه برای فرار به سمت مادیات به خدا چنگ زده بودند. اگر بهشان گوش بدهید میبینید هنوز هم وقتی میخواهند از سخنرانی امام خمینی در بهشت زهرا گله کنند، بحث آب و برق و اتوبوس مجانی را پیش میکشند و آن قسمت که امام فرزانه میفرمود: «ما شما را به مرتبه ی انسانیت میرسانیم» اصلا برایشان نه خنده دار است نه غم انگیز و نه نیازمند یادآوری، چون هنوز هم انسانیت برایشان اولویتی ندارد. آشوری هم این را میدانست و حتی قبول داشت. برای همین هم گیر کرده بود به این شعار که «الایمان هوالاعتقاد بالجنان و الاقرار باللسان و العمل بلارکان» و از آن نتیجه گرفته بود که غیر از بیخدایان فوق الذکر و شکاکان بین وجود و عدم وجود خدا، همه یا موحدند یا مشرک. بدین معنی که هرکس در ایران توحید زبانی داشته باشد (که تا اینجا میشود همه ی مردم ایران) ولی توحید عملی نداشته باشد، مشرک است که با این حساب، صددرصد روحانیون ایران هم مشرک میشدند. تا اینجایش باز قابل تحمل بود اما آشوری که مصمم بود تمام خطرات احتمالی برای مردم سردرگم دنیای مادی شده ی ایران پهلوی را از سر راه بردارد، توصیه میکرد که با مشرکان باید همانطور معامله شود که پیامبر اسلام با آنها معامله کرده بود؛ فکری آنقدر خطرناک که باعث شد تا همان اول انقلاب، آشوری را به بهانه های واهی اعدام کنند. ولی توحید متحدکننده ی آشوری که اتحاد جنگی دوران حمله ی عراق موقتا بیفایده اش وانموده بود، هیچوقت فراموش نشد و در احمدینژادیسم بازگشت چون غربی سازی مادیگرایانه ی دوره های هاشمی و خاتمی، مردم مسلمان ولی هنوز چشم و گوش بسته ی ایران را در لاک خداپرستی مادی صدر انقلاب حفظ کرده بود آنقدر اصیل که عدالت کمونیستی در پوشش سیاست های دهه ی شصت ایرانی، هنوز برایشان جزئی از انقلاب اسلامی به نظر برسد. به همین دلیل، احمدینژادیسم که ترکیب تشیع و هالیوودیسم بود، از شدت غربزدگی بورژواییش، یکجا دسته گلی به آب داد که اگر به جای خندیدن به آن، به عمق فاجعه اش توجه میشد، خیلی از جنبه های ناشناخته ی تفکر ایرانی ها، لااقل دست خودشان می آمد: امتحان ضمن خدمت معلمان در زمستان سال 1385با سوالات عجیبی درباره ی سیره ی پیامبر همراه بود: مجموعا چهل سوال که روزنامه ی اعتماد ملی (اول اسفند 1385) فقط شش تایشان را قابل درج تشخیص داد و بقیه را به شدت توهین آمیز توصیف کرد. ولی همین شش سوال، نشان میدهد تقدس پیامبر و یبا بهتر است بگوییم جانشینانش داشته به کدام سمت جهت می یافته است:

*-رسول خدا (ص) در مقایسه ی خود با حضرت یوسف فرمودند: الف) من از یوسف زیباترم ب) یوسف از من زیباتر است ج) من از یوسف بانمکترم د) یوسف از من زیباتر ولی من از یوسف بانمکترم.

*- رسول خدا هرگز با ... غذا نمیخورد. الف)دو انگشت ب)سه انگشت ج)چهار انگشت د)پنج انگشت

*-موی سر رسول خدا: الف)سیاه بود ب)سفید بود ج)جز چند مو بقیه سیاه بود د)در آخر عمر سفید شد.

*-رنگ ریش پیامبر چگونه بود؟ الف) سراسر سفید حتی بالای زنخدان ب) سراسر سیاه حتی بالای زنخدان ج)بالای زنخدان سفید و بقیه جوگندمی د)بالای زنخدان جوگندمی و بقیه سفید

*-رسول خدا (ص) به کدام سمت میخوابید؟ الف) به پشت ب)به سینه ج)به راست د)به چپ

*-مهر نبوت در کدام قسمت بدن پیامبر نمایان بود؟ الف) بین شانه ها ب)روی صورت ج)روی پیشانی د)بین سینه ها.

بنا بر روزنامه ی فوق، دفتر آموزش و ارتقای مهارت های حرفه ای و تربیت معلم آموزش و پرورش دوره ی فرشیدی، در واکنش به سروصدای برانگیخته شده، منبع سوالات را کتاب "سنن النبی" علامه طباطبایی خواند ولی اضافه کرد که در انتخاب سوالات نوعی «بد سلیقگی» انجام گرفته است. بدسلیقگی البته حتما متوجه احمدینژادی ها است که از عصر خود جلوتر بودند تا مملکت را به جلو برانند ولی به هر حال، در همان زمان شاه که آن کتاب نوشته میشد، قهرمانی پیامبر شامل مسائل ذکرشده میشد و همه ی  قهرمانان مذهبی دهه ی شصت، خود را با چنین مذهبی هماهنگ کرده بودند حتی در عدالت مآبی قهرمانانه. چون علت عجیب به نظر رسیدن سوالات امتحان ضمن خدمت، جدا شدن آنها از زمینه ی متنی بزرگتر بود که هر کسی که میخواست در زمین بماند، خواه احمدینژاد باشد خواه یک رجل عدالت پرست دهه ی شصت، آن را رعایت و زمینه ی استتار مهر نبوت خود میکرد. بدبختی بزرگ وقتی رخ داد که رقیب احمدینژاد در انتخابات 1388، سرکرده ی آن عدالت دهه ی شصتی از آب درآمد: میرحسین موسوی؛ کسی که در کمال تناقض، اکنون در تیم "پدرخوانده ی بزرگ" یعنی هاشمی رفسنجانی ای درآمده بود که احمدینژاد، او را عامل انحطاط انقلاب اسلامی میخواند و برای ایجاد کیش شخصیت خود، روشی جز تخریب احمدینژاد برای منجی به نظر رسیدن خودش زیر شال سبز پیامبر نمیشناخت. وقتی احمدینژاد پیروز انتخابات اعلام شد، کسانی که بر ضد احمدینژاد شعار میدادند، دو گروه متفاوت بودند: طرفداران هاشمی متاخر و طرفداران موسوی متقدم. حکومت های داخل و خارج، در واکنش خود نسبت به این جماعت، روش یکسانی را پیش گرفتند بدین ترتیب که با سوژه کردن فقط یک شق از جمعیت، کل آن را در هم شکستند. برای این کار هم درست مثل آرتمیس که آتلانتای زن را به میان جمع مردان فرستاد، مردان را کنار گذاشتند و به لشکر آتلانتا ها چسبیدند: زنان محجبه ی دهه ی شصت و دختران رنگارنگ دهه ی هشتاد شانه به شانه ی هم جلو می آمدند. ولی زنان چادری سانسور رسانه ای شدند و مأیوس به خانه هایشان برگشتند و دختران رنگارنگ ماندند که رسانه های خارجی، آنها را قهرمان، و رسانه های داخلی، آنها را سوسول های ازخودبیگانه توصیف میکردند (و عجیب این که همان زمان، احمدینژاد داشت از همین شق اخیر، به نفع خودش بهره برداری سیاسی میکرد). دراینجا بود که ایرانی ها کشف کردند و یا بهتر است بگوییم امریکایی ها به آنها ثابت کردند که جامعه ی ایران به دو قسمت تقسیم شده است. پس امریکا با کمال میل، به نام دفاع از یک شق این جامعه، کل آن را تحریم کرد و در نکبت قرار داد و هیچکس هم اعتراض نکرد. چون همه برایشان معلوم بود که به خاطر انگیزه های مادی –حال آزادی جنسی باشد یا تامین ثروت- در تئاتر احمدینژادیسم ایفای نقش کرده اند و لابد هم مثل فیلم های کابویی و مافیایی، طبیعی است که آدم ها به خاطر «یک مشت مادیات» تا یک جایی با هم متحد باشند و بعد دشمن هم شوند. شما به این چه میگویید؟ «جامعه ی اسلامی» یا «مرداب گورستان دار حاشیه ی یک تیمارستان احاطه شده با جنگل»؟

درواقع اگر با خودمان روراست باشیم، سرنوشت جامعه ی اسلامی و ازجمله ایران، شبیه سرنوشت پرندگان مهاجری است که از زمستان سرزمین های شمالی به جنوب گرم میگریزند و در تابستان به شمال یا قلمرو زمستان بازمیگردند. احتمالا تشبیه اسب آبی برای زمستان شخصیت پتاح نیز از همین رو است. از بین چهار جانور تااورت، اسب آبی تنها جانور کاملا گرمسیر موجود است و به نمایندگی از سرزمین های همیشه گرمسیر و سبز، شرایط اولیه ی یکسان و باثبات فیزیک خلقت را که به الهه ی مادر تشبیه میشود، نمایندگی میکند. در آخرین پناهگاه این جانور و فلسفه ی اسطوره ایش یعنی افریقا،  لغت "خب" یا "خبما" که برای نامیدن الهه به کار میرفته، به تفاوت درباره ی فیل، کرگدن، اسب آبی و تمساح به کار میرفته است. لغت "ابو" نیز که در مصر –دریچه ی افریقا به خاورمیانه- برای نامیدن فیل به کار میرفته، در آسیا برای نامیدن اسب آبی و کرگدن استفاده میشده است. اسب آبی و کرگدن که نامزدهای اصلی هویت نخستین تایفون هیولای هرج و مرج هستند، همآوایی نام تایفون با لغت قبطی-حبشی "تف" به معنی اسب آبی را توضیح میدهند. ولی تصویر آسیایی مشهور حمل زمین توسط فیل که بر پشت لاکپشت ایستاده، الهه ی زمین را به فیل نزدیکتر میکند. [نامیده شدن فیل به "گاجا" در هندوستان، اصطلاح یونانی "گایا" به معنی الهه ی زمین را به یاد می آورد.] صورت فلکی دب اکبر به نمایندگی از قطب شمال که هویت آسمانی الهه را نشان میدهد، در افریقا به فیل، خوک وحشی، و لاک پشت تشبیه شده است. الهه از آسمان و به صورت پرندگان آبزی چون اردک، غاز و قو به زمین آمده و به صورت جانوران آبزی خطرناک و بزرگ مثل فیل و اسب آبی و کرگدن آسیایی و تمساح درآمده تا الگوی تهاموت (تیامات) یا هیولای آبزی هرج و مرج باشد. یکی از نام های افریقایی برای فیل، "یامورکا" است که با "آمورکا" لقب تهاموت قابل مقایسه است. یکی از انواع اردک در افریقا نیز نام "خپش" را بر خود داشته که یکی دیگر از عناوین تاورت یا الهه ی زمین است. نسبت داده شدن خلقت به پرنده، در اساطیر سرخپوستان نیز به صورت آورده شدن مصالح خاکی به دریای زمین برای خلقت خشکی توسط شاهین و کلاغ دیده میشود که دقیقا همان آسمانی بودن خلقت را در نظر دارد که در آن، خداوند به پرندگان اوج گیرنده در آسمان تشبیه میشود و این تشبیه برای قهرمانان زمینی تر همچون هورس به ارث میرسد. اما اسطوره های سرخپوستی دیگری هم هستند که در آنها اردک یا غاز، جانشین پرندگان هوایی میشوند تا ذراک خاک را از زیر آب به سطح آن آوره، خلقت را ممکن کنند که در این حالت، پرنده غواص شده تا نظم دهنده ی گیتی موجود با عناصر از قبل موجود در صحنه باشد. در این حالت، پرنده، خود الهه است که توسط نیرویی مافوق مادی تسخیر شده است. در اوراسیا قو نمونه ی جذابی از چنین تسخیری تشخیص داده شده است چون پرنده ای بزرگ و سفید است که چشمگیری سفیدیش مانع توجه به چهره ی سیاهش میشود درحالیکه پرنده همچون الهه با چهره اش به زمین نگاه میکند و بر آن شومی می افکند؛ شومی ای که در پرتو سفیدی و زیبایی ظاهر او قابل انتظار نیست. در یک افسانه ی آلمانی، یک ماده قو، 7پسر به دنیا می آورد که شکل آدمند ولی میتوانند به قو تبدیل شوند. این 7 قو زاده، همان 7ستاره ی صورت فلکی دب اکبرند:

“the natural genesis”: ibid: p13-14

پرنده ی مهاجر در زمستان یا فصل اسب آبی (وضعیت مادی محض)، به زمین می آید و به آن، تحرکی تمساح گونه در بهار میدهد. هلیوس یا آپولو محصول این تحرک بهاری در تابستان است و همانطورکه میدانیم، آپولو و خواهر دوقلویش آرتمیس، فرزندان زئوس هستند که به قالب قویی، مادرشان لدا را حامله کرده است. این قو، صورت فلکی ماکیان یا سیگنوس در آسمان را نمایندگی میکند. این صورت فلکی، شبیه یک صلیب است و این، تولد مسیح مصلوب در آغاز زمستان را به یاد می آورد. انگار که مسیح، واکنشی غازگون از سوی آسمان به یک یهودیت زمستانی باشد. این، ما را به یاد افسانه ی "امیکوی لینینگن" رهبر جنگ صلیبی قرن 11میلادی در رینلند می اندازد؛ جنگ صلیبی ای که بیشتر، یهودیان را هدف گرفته بود. ویژه بودن این جنگ بدان سبب است که لشکر "امیکو" پرستشگر غازی بودند و معتقد بودند روح القدس در آن غاز حلول کرده است. کنت امیکو، تحت مکاشفه ای خدایی قرار داشت که "تاج یونان ایتالیایی" را به او وعده میداد. میگویند او مسخر روح  آخرین امپراطور رم باستان شده بود که میخواست سرزمین مقدس اورشلیم را از بیزانس یونانی به رم ایتالیا بازگرداند. لنینگن، نام از قبایل لهنی دارد که از باواریا به منطقه ی راین آمدند و ظاهرا سرنوشت مسیحایی لنینگن، باعث شد تا رهبرانشان از آنجا به صورت خاندان های لین، لیند، لیندن، لینتون، و بلاخره در انگلستان لینکلن در رهبری قاره نقش آفرینی کنند. کلمه ی لهنی ظاهرا در آلمانی و اطریشی الآنی معنای خاصی ندارد. ولی در زبان چک به معانی سگ و سگ مانند است ولغت لهنوت به معنی دنبال کردن از آن مشتق شده است. این میرساند که لهنی باید با گرگ گون ها  و از این طریق رهبری شیران انسان گون مرتبط باشد. پس لهنی همان لئونی  یا لئونید یعنی منسوب به لئون یا لئو –در یونانی یعنی شیر- باشد و لئو نیز خود تلفظ دیگر لغت "لاوی" به معنی شیر است که نام خاندان کاهنان یهودی همتبار با موسی در بنی اسرائیل است. نتیجه این که قانون یهودیت، همان جوهر مسیح است که به زمستان مادی یهودی-یونانی، حالت شیر تابستانی را میدهد. جانشینی شیر با غاز در راینلند، یادآور تجسم جن  مشهور مسیحی موسوم به اپوس یا "آیپس" است که ترکیبی از غاز و شیر دارد. آیپس میتواند با لغت "آیبیس" نام اروپایی ابومنجل یعنی همان پرنده ی ماهیخوار گردندرازی نسبت داشته باشد که در مصر، تجسم تحوت خدای کتابت و دانش بوده است. اپوس گاها با بیرون زدن سر غازش از لای یال شیر درخالیکه بدن شیرش هنوز روی پاهای غاز استوار است، شباهت عمدی به کرکس پیدا میکند که وامداری غاز راینلند به پرندگان شکاری به عنوان جانشینان شیر در آسمان را یادآور میشود. شیر یهوه، به صلیب عیسای نجار تبدیل میشود که همان صورت فلکی ماکیان به شکل یک غاز است. پس عجیب نیست که خاندان "نایل" هم از منطقه ی راینلند برخاسته باشند. نام این خاندان با لغت ژرمن "ناگال" به معانی نجار و معمار بسته است و نواحی ای تحت عنوان ناگل در آلمان از این وجه تسمیه ریشه میگیرند.:

“nail history”: houseofnames.com

لغت "ناگال" (احتمالا تلفظ دگرگون لغت "نجار") درحالیکه مرتبط کننده ی عیسای نجار و معماران معبد سلیمان (در خدمت خاندان شیر یهودا) است، ارتباط لغوی با نیکولاس قدیس کریسمس در اول زمستان هم دارد. لغت نیکولاس در ژرمن، نیهیلیس و سپس نیلز هم تلفظ شده که لغت اخیر، احتمالا بیدلیل در رمان مشهوری از سلما لاگرلف، نام پسری نشده که کوچک میشود و سوار بر غازی پرواز میکند. این پسر اهل اسکاندیناوی ر شمال دور، وقتی مثل صورت فلکی ماکیان، و البته مثل بابانوئل یا سنت نیکولاس، به جنوب پرواز میکند و برمیگردد، در اثر تجربه اندوزی آدم بهتری شده است. درواقع معنی اصلی تشبیه مهاجرت پرنده در زمستان به نواحی گرمتر نیز همین است که ما وقتی شرایط فیزیکی زندگیمان دچار تشنج شده ، روحمان را مثل نیلز کوچک و حقیر شده که سوار بر غازی به نواحی گرمتر میرود، همچون پرنده ای مهاجر، به سرزمین های همیشه سبز معنویت یا بهشت مهاجرت دهیم و وقتی که آن را سالم و پرورده کردیم، به گونه ای بهتر و قوی تر از قبل به قلمرو رشد مادی زندگی بازگردانیم؛ مقوله ای کاملا فردی و برای هر کس و هر جامعه ای هزاران بار قابل تکرار که در تاریخ یهودی نوشته و به نفع سیاست، تبدیل به داستان ازلی-ابدی ظهور و غیبت مسیح یهودی تبار، و نسخه های کپی شده ی متعددش در ادبیات مذهبی و هالیوود –از هوشیدر بگیرید تا پاندای کونگ فو کار- شده است تا یک بار دیگر، مبانی معنویت، همچون علم کاهنان قوم لاوی، زمینی محض و بستر مادیگرایی آسیبرسان شوند.

روشن است که ما ایرانی ها، جایی در راه مهاجرت به جنوب، مسیرمان را گم کرده ایم. این گم کردگی نتیجه ی نوعی مسخ شدگی کلی مسلمانان در اسلام نه به عنوان یک روش فکری بلکه نوعی تقلید میمون وار در تشبیه به میمون های جنوب گرم است. یادمان باشد کلمات خفت، خفی و کپی به معنی میمون، با لغات عربی حفص و حمزه و عبوس و عباس به معنای شیر درنده، منشا مشترک دارند و این، خود، جایگاه فرهنگ عربی در مرز بین عصر شیر (تابستان نظم اجباری) و عصر میمون (پاییز عصر انحطاط) را نشان میدهد (شباهت لغت فارسی "انتر" به معنی میمون با لغت عربی "عنتر" به معنی شیر را هم باید از این زاویه دید). کایافاس کاهن یهودی در خدمت روم و قاتل عیسی مسیح نیز در این مرحله ی بینابینی دیده میشود و به همین دلیل، اسمش نزدیک به اسامی مشترک شیر و میمون است. در افسانه های قرن 19، عرب ها یا بانیان اسلام و تمدن، اعقاب 7غول ماورائی هستند که در جریان سیل نوح، خدا آنها را به میمون تبدیل کرد. اویی که به فرهنگ عرب جهت داد، قفطان عادی بود که مصری ها او را میمون بزرگ مینامند و با صورت فلکی قیفوص تطبیق میشود. قیفوص همان کفئوس پادشاه افسانه ای حبشه است و قفطان در ارتباط با خفت و کفئوس، منشا گیری انسان از موجودات میمون مانند در افریقا را یادآوری میکند. جرالد مسی، هفت جد میمون شده ی عرب را مرتبط با هفت علی یا رهبران نخستین بابلی میکند که بنا بر "کلکسیون پیشگویی های کلدانی" تیلور، هفت جزء "یائو" نام بابلی دیونیسوس یا باخوس بودند و لغت سبت به معنی 7 نتیجه ی انعکاس این هفتگانه بودن در سباعوت (صبایوت) لقب یائو است. این هفتگانه، همان 7ستاره ی صورت فلکی دب اکبر در قطب شمالند که هر کدام در یکی از 7صورت فلکی زیر تکثیر میشوند: تنین، دب اصغر، قیفوص، ماکیان، چنگ رومی، هرکول و کورونا بورئالیس (تاج شمالی). صورت فلکی اخیر، به ضرب المثل آشوری «خرس برای خودش تاج میسازد» مربوط است که در آن، منظور از خرس، قطب شمال است. دب اصغر که قطب شمال فعلی در او است، پسر دب اکبر است و این با این حقیقت که ستاره ی قطبی قبلا در صورت فلکی تنین یا اژدها بوده، ترکیب شده است. اژدها فرم وسعت یافته ی تمساح است و سوبک خدای تمساح نیز در مصر، جانشینی برای دب اکبر است و ازاینرو "سه وخ" تلفظ دیگر نام سوبک نیز به معنی عدد 7 و درواقع تلفظ دیگری از سبت میباشد. اژدها بخصوص وقتی با جانور آبزی ای مثل تمساح معادل شده باشد، یادآور بینظمی آبی است که در سیل متجلی میشود ازجمله در سیل نوح. دب اکبر نیز شبیه یک قایق است. در افسانه های مصری، سیلی در قطب شمال درمیگیرد و هفت پرنده ی آبزی در کوه "خوتی" در قطب شمال، قایقی برای آنوپ حدای شغال یا گرگ میسازند و او با قایق از سیل نجات می یابد. از آن پس این پرندگان به خوتی مشهور میشوند و اعقابشان همان قوم گوتی هستند که فرقه ای از یهودیان پیرو پاگانیسم شهر کوثا در عراقند. نام کوه خوتی، یادآور نام کوه جودی در جریان سیل نوح است. 7خوتی را میتوان موکلان 7جزیره ی تمدن آتلانتیس در روایت افلاطون هم در نظر گرفت که همچون بابل روایات سامی، با سیل غرق شد. مارتیانوس کاپلا، آنوپ کوه خوتی را برابر با "سیدیک" (صدیق) خدای دریانوردان فنیقی دانسته و 7پرنده ی آبزی را نیز 7پسر سیدیک در نظر گرفته است. 7خوتی در ماه پرستی مصری، به 7 تاسو یا فرزانه تبیل شده اند که عنوانشان مرتبط با تحوت خدای ماه است، و در خورشیدپرستی مصری نیز به 7پاتاکوئی یا کوتوله ی صنعتگر [مقایسه کنید با دورف ها] تبدیل شده اند که در خدمت پتاح خدای خالق و شکل دهنده هستند. قایق خوتی ها با تمساح نیز مقایسه شده و البته پرندگان آبزی و تمساح ها هر دو جانوری شناگرند. این مرتبط با 7غول است که در جریان سیل نوح در دریا راه رفتند و غرق نشدند و یکیشان که همان عوج ابن عنق معروف است حتی نزدیک بود کشتی نوح را در هم بشکند. این 7غول در دریا غرق نشدند و میتوان گفت همان 7 فرزانه ی ماهی گون افسانه های کلدانیند که از دریا بیرون آمدند و به آدمیان تمدن آموختند. آنها 7ستاره ی مورد پرستش بابلیان به عنوان جانشینان 7ستاره ی دب اکبرند اما همزمان تکثیر مفهوم ستاره ای واحدند که به تاج خرس  برمیگردد و همان پالادیا یا نشان سلطنت رومیان است که در جریان دعوای غول ها در آسمان، به زمین افتاد. این تاج، چهار عنصری بودن جهان ما را دربرمیگیرد و پیرو این مطلب، ستاره با قرار گرفتن در کنار خورشید، ماه و تاریکی، رابع میشود و ازاینرو خورشید و ماه در کنار 7ستاره، در کیهانشناسی های چینی و آشوری، نقش مهمی بازی میکنند. گیلگمش که از نخستین پادشاهان بود، چهار شهر در شنعار یا عراق جنوبی ساخت و بعدا به شمال رفت و چهار شهر هم در آنجا ساخت. پیرو این بحث، در کنار 7 خدای پادشاه دریایی، سه پادشاه دیگر هم در دوران نخست تمدن کلده ایفای نقش میکنند که آخرینشان خیسوتروس است و در زمان او سیلی عظیم دنیا را درمینوردد. به این دلیل، در روایات یهودی، ما قبل از سیل نوح، گاهی 7 پدرسالار داریم و گاهی ده پدرسالار. ده قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل، همین ده پدرسالارند که روح یهودیان را تسخیر کرده بودند و درنهایت هم همچون سیلی به عقوبت خداوند، یهودیان خاطی توسط قوم رهبر خود یعنی آشوریان از روی زمین جارو شدند.:

“the ark, the delug and the worlds great year”; Gerald massey: levir.com

در این مطلب، اجداد قوم عرب، 7پسر صدیقند و صدیق همان آنوپ یا خدای گرگ است. این 7تن را اگر با هفت حکیم تحوت تطبیق کنیم، خاندانشان میشود الف های تالکین، و اگر با 7 آهنگر کوتوله ی پتاح تطبیقشان کنیم، خاندانشان میشوند دورف های تالکین. در هر صورت، آنها گرگزاده اند و لابد از این جهت است که غولند. ولی در داستان آنوپ، آنها به پرندگان مهاجر تشبیه شده اند چون درست مثل پرندگان مهاجر، از سرمای شمال گریخته اند و رو به جنوب گذارده اند. سرمای شمال به سبب تطبیق آن قلمرو با سرزمین تاریکی و شب طولانی مد نظر بوده است. تاریکی و شب طولانی در داستان تالکین، ثمره ی نابودی بهشت توسط ملکور بوده است. الف ها و آدم ها نیز از تصرف سرزمین شرق توسط نیروهای تاریکی، پیوسته به غرب گریخته اند. پس مهاجرت مردم شرق برای تاسیس تمدن در غرب، جانشین فرار آنها از شرایط بد به سمت اوضاع بهتر شده است. ازآنجا که تاتارهای فاتح اروپا نیز خود را از نسل گرگ میدانستند، تطبیق شدن تاتارها و عرب ها با هم و الف شدنشان موضوع غریبی نبود و البته میدانیم که نجوم چینی و بابلی، منشا یکسانی دارند و مهم بیش از ارتباط قومی، ارتباط فکری است. در هر صورت، این اوضاع بهتر، به مسخ شدن به میمون و درنتیجه عقبگرد آدمی به حیوانیت تشبیه شده و در این مورد، عرب ها یا اعقاب اشرافزاده ی خدایان آسمانی، تفاوتی با اشرافیت اسکیتی الاصل اروپا نداشتند. فقط فرق در این بود که عرب ها الف های اورک شده بودند و شرایط جهنمی شرق برایشان مقدس بود درحالیکه رهبران اروپا، الف های آمیخته به آدمی بودند که وظیفه ی خود میدانستند با اورک های شرق بجنگند. به نظر میرسد نابودی جناح شر که راه حلش جانشین کردن اورک ها با آدم های الفی است، فقط به این خاطر، به از بین رفتن حلقه ی سایرون منوط است که این حلقه در مجموعه ی حلقه هایی قرار گرفته که الف های صنعتگر، بدون اطلاع از موضوع، به نفع سایرون ساخته اند. از بین رفتن حلقه، به معنی از بین رفتن کل دانش و تمدنی است که در خدمت سایرون بوده و بدون آن، دیگر اورکی تولید نمیشود. در این حال، شرق سرزمین آدم هایی خواهد بود که از دستورات آدم های الفی در غرب اطاعت میکنند و پیرو والارند. سرزمین والار نیز آتلانتیس جدید یعنی امریکا است. هرچقدر اورک ها سعی کنند برای به دست آوردن صنعت الف ها یا خدایان غرب، به جنگ آنها بروند، خودبخود بیشتر به حقانیت الف های غرب و والار نادیده شان ایمان می آورند. برای همین هم هست که از زمان احمدینژاد که ما بیشتر از پیش علیه غرب شاخ و شانه کشیده ایم، هر روز از همیشه ی خود غربی تر شده ایم؛ آنقدر غربی که شاه به خواب هم نمیدید روزی امتش چنین شود. شکنجه ی ما در راه این غربی شدن هم شاید نشانه ای باشد از این که نیروهای خیر تالکینی، دارند تمدن اورک ها را به همراه صاحبان آن ریشه کن میکنند. این موضوع به نفع ما نیست چون ما مسلمان ها فراموش کرده ایم که در زبان عربی، دو واژه ی بشر و انسان معنای متفاوتی دارند. بشر، نام گونه شناسی ما و توصیف جانوری دوپا است درحالیکه انسان، مفهوم "اخلاقی" دارد و بار مثبت کلمه ی "انسانیت" از آن است. ما از اول بشریم ولی بعد باید انسان شویم. این یعنی خروج از میمون بودگی توصیف شده درباره ی اجداد مغضوبمان. صدیق یا دب اصغر پسر جهان یا دب اکبر، هفت جزو دارد که به هفت ستاره ی دب اصغر تعبیر میشوند. این هفت جزء جای به 7سیاره ی هفت آسمان بابلی میدهند که هفت خصوصیت حیوانی بشر را تعیین میکنند مثل مریخ که مایه ی خشم، زهره که مایه ی حرص به مادیات، مشتری که مایه ی جاه طلبی و عطارد که مایه ی تجربه اندوزی هستند. اینها همان 7پسر صدیق یا خدای گرگند  که به کابیری یا صنعتگران دریانورد تعبیر شده و درنهایت به فرم تجاری آرگونات ها درآمده اند. درواقع این 7ایزد به عنوان 7خصوصیت حیوانی بشر، مجموعا آنوپ یا صدیق را تشکیل میدهند که همان آدم ابوالبشر است که از بهشت اخراج شده است: روحی که به زمین تبعید میشود و درگیر این خصوصیات حیوانی در جسم میمون مانند بشر میشود. بشر عرب و هر کسی که پیرو آیین او شده، اگر میخواهد به الگوی ایدئال اسلام که "انسان" است، تبدیل شود، باید تا حدی این میمون ها را به اطاعت خود درآورد و نگذارد آنها او را راه ببرند. مسلمانان اگر میخواهند به راه خدا بروند، باید اول مطمئن باشند که میمون های وجودشان آنها را راهبر نیستند. ولی احمدینژادیسم ازآنجاکه باید عقل مردمان را تعطیل کند، خودبخود باید آنها را دچار به این میمون ها کند. پس مطمئن باشید اگر در لوای احمدینژادها به جنگ اصحاب شیطان میروید، خدا هوایتان را نخواهد داشت چون به راه خدا نمیروید. هوای جبهه ی مقابل را شیطان دارد ولی هوای شما را هیچکس.

مطالب مرتبط:

تجدد هزار رنگ (از حیوانپرستی ماقبل تاریخ تا اگزیستانسیالیسم هالیوودی)

اعراب، ایران باستان و سیاست در بعد اسطوره پژوهی

آغاز و پایان عصر نوین (قسمت دوم)

احمدینژاد در آخرالزمان ارباب حلقه ها: دستورالعمل زرتشت برای تولکاس و تالکین

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷