نویسنده: پویا جفاکش

در 1988، پروفسور "محمد عبدالله الشرقاوی"، نسخه ی تجدیدنظر شده ای از مجموعه نوشته های شخصی به نام "محمدطاهر ابن عبدالوهاب ابن سلیم التنیر" را در مصر منتشر کرد؛ شخصی که ادعا شده بعد از جنگ جهانی اول، عقایدش در مصر، سروصدای زیادی کرده بوده و این، درحالیست که اگر گلایه مندی "آرتور جفری" میسیونر استرالیایی در 1959 از او باقی نمانده بود، احتمالا تا حالا کاملا از حافظه ی تاریخ محو شده بود. محمدطاهر، یک نفر سوری و درس آموخته در مدرسه ی امریکایی پروتستان بیروت بود که بیشتر، در زادگاهش روستای "عین النوب" در نزدیکی بیروت زندگی میکرد و درآنجا یک مجله ی محلی به نام "المصور" را اداره مینمود. او به همراه پدرش،  بر روی نجوم و کواکب کار میکرد. پدرش عبدالوهاب، از بزرگترین مخالفان فعالیت های میسیونری مذهبی مسیحی در جهان عرب بود و مدام یادآوری میکرد دول غربی، درحالی دارند مسیحیت را در سرزمین های عربی گسترش میدهند که خودشان به سرعت، آن را از زندگی اجتماعی اتباع خود خارج میکنند و این نشان میدهد که با این تبلیغ مسیحیت در شرق، خوابی برای عرب ها دیده اند. محمدطاهر نیز به پیروی از پدر، به دنبال انتشار نظریه های غربی در راه بی اعتبار کردن مسیحیت برآمده بود. وی بعد از جنگ جهانی اول، به مصر آمد و مدت کمی درآنجا ماند  و سپس به سوریه بازگشت و در "دمار" در نزدیکی دمشق ساکن شد و ظاهرا در سال 1933 درآنجا درگذشت. در این مدت، آرای وی درباره ی مسیحیت، در مصر که به دلیل سابقه و جمعیت عظیم مسیحیش به این موضوع حساس بود، دریچه ی ورود عقاید غریب غربی درباره ی شکل گیری تثلیث و زندگینامه ی مسیحیت از روی خدایان پاگان چون هورس به درون مصر شد. این تز، یک نظریه ی گسترده ی قرن نوزدهمی بود که بر اساس آن، از امریکا گرفته تا آسیا و افریقا، در همه جای دنیا عقاید بسیار نزدیکی درباره ی ایزد میرنده و بازمتولد شونده ی گیاهی وجود داشته که هبوط موقت ایزدی آسمانی بر زمین محسوب میشده و در موقعیتی بین حیوان نگاری و انسان نگاری قرار داشته است و مسیح و تشکیلاتش در باور کلیسا، دقیقا در چنین موقعیتی به سر میبرند. ازاینرو وی به عرب ها گوشزد میکرد که مسیح در روایت اسلامی، بسیار به یک انسان شریف الگو نزدیکتر است تا مسیح پاگانی کلیسا. پس با خود نظریات غربی، به جنگ رسوخ غرب از طریق کلیسا در جهان عرب میرفت. به نظر عمر ریاض، وی احتمالا به شدت تحت تاثیر جرالد مسی بوده که در 1828، بیش از صد تشابه بین عیسی مسیح کلیسا و کریشنا ایزد پاگان هندو یافته بود.:

“Islamic reformism and chrisianity: 1898-1935”: umar riad: brill pub: 2009: p60

نکته ی جالب در این داستان اما این است که به نوشته ی ریاض، نسخه ی منتشر شده توسط الشرقاوی، از نسخه ای از تهران مربوط به 1974 بهره گرفته است. کاملا قابل درک است. حتی در زمان دانشجویی من هم هنوز جمهوری اسلامی وحشت زیادی از گسترش نفوذ غرب از طریق مسیحی سازی ایران داشت و در کتاب های درسیش نیز این موضوع را بروز میداد. سال 1384 یعنی سال روی کار آمدن احمدینژاد، آخرین سالی بود که من این نگرانی را به وضوح از زبان یکی از مسئولین آموزشی شنیدم انگار که بعد از آن، دیگر همه آرزو میکردند ای کاش ایرانی، غربی هم که میشود، اقلا یک غربی مسیحی باشد تا یک رپر شیطانپرست یا یک "علف باز" مزاحم نوامیس مردم. درواقع، در طول این مدت، غرب به خوبی راه هایی را کشف کرده بود که میتوانست از طریق آنها تمام آن ادبیات پاگانی ای را که ادیان جهان را با مسیحیت متحد میکردند، به استخدام درآورد تا بدون سوخت و سوز زیاد، از تایلند گرفته تا خود امریکا را به کمک آخرالزمان مسیحی، به همان سمتی مصرفزده و هیپنوتیسم کند که روی هر شهروند مسیحی و کافر شده ی غربی ای میتواند جواب بدهد. ایران ما، در این زمینه، دوبل دیگران استعداد داشت چون فرهنگش را به دو شق درگیر تقسیم کرده بودند که یک جبهه شان زرتشتیان منتظر سوشیانت را برحق میدانستند و طرف دیگر، 313یار کمر به خدمت امام زمان را. وحشتناک است: اینها هر دو بیش از هر ایزد پاگانی نامسیحی ای، به عیسی مسیح غربی نزدیک و دارای کاربرد مشترک با او بودند. چون هر دو، شخصیت هایی در انتهای تاریخی طولانی و مرزبندی شده از نوع تاریخ غرب بودند. این مرزبندی در زرتشتی گری، کاملا حیثیت پاگانی خود را افشا میکند چون در چهار دوره ی سه هزارساله اتفاق میکند که قطعا همان چهار فصل سه ماهه ی سال بابلی اند که به کل تاریخ فرافکنی شده اند ولی به طرز مسخره ای، این خیالپردازی آشکار را دانشگاه ها بر ضد خیالپردازی پنهان "آخوندیسم" دامن زدند و هنوز کسی متوجه همکاری ناخودآگاه این دو رقیب واقعی، به نفع منجی های هالیوودی کپی شده از عیسی مسیح نشده است.

تاریخ، چیزی نیست که مسیحیت، آن را پدید آورده باشد بلکه تاریخ است که مسیحیت را پدید آورده و رشد داده است. بزرگترین دستاویزان به تاریخ –اگر نگوییم بنیانگذاران آن- یهودیان بودند که ایزدان رویش و آسمان خاورنزدیک را به آدمیزاد تبدیل کردند و تاریخ یهودیت را از آن انباشتند و این تبدیل گسترده ی خدایان به آدم ها، موازی با کپی برداری آدم های تاریخ یهود به صورت افراد بومی، تاریخ ممالک مختلف را پدید آورد. این تاریخ های اسطوره ای و اغلب فاقد سالشمار، معمولا با دخل و تصرف خود یهودیان همراه بودند چون این قوم، تاجر بودند و در اکثر ممالک، برای خود، پایگاه داشتند و نیاز داشتند که هم افراد جوامع با آنها احساس نزدیکی کنند و هم  به نوعی در این جوامع، فرهنگسازی شود که به نفع فروش کالاهای مادی و فرهنگی یهودیان، و از آن فراتر، حتی به سمت جنگ با ممالک دیگر در جهت منافع بزرگان یهود و حامیان سیاسیشان در ممالک مختلف حرکت کنند. به دلیل ارتباط زمان با تاریخ، فلسفه ی زمان در بسیاری از ممالک، توسط یهود شناسانده یا منتشر شده است.

دیوید شرمن، از تامیل نادو تا نپال، با آیین های سبت روز شنبه برخورد کرده که در آنها نشان "سری یانتراس" استفاده شده و این نشان چیزی نیست جز ستاره ی داوود یهودیان. آن، وقف  "شانی دوا" یا زحل شده است که ارتباط بسیار نزدیکی با کریشنا در قالب "نارا هاری کالاه" یا زمان نابودکننده ی همه کس به شکل شیری مهیب دارد. اصطلاح نارا هاری مسلما در اشاره به "هاریه" تلفظ دیگر "آریه" است: فرشته ای با سر شیر که تجسم دیگر شیر یهوه صبایوت یا شیر یهودا است. ایزد شیر سر را میتوان اپادماک حبشیان یافت که تجسمی از آمون رع خدای خورشید در هیبت شیر و در مصر موسوم به "هرو آسو" است. "زئوس- ژوپیتر-آمون" که یکی از جلوه های یونانی این ایزد است، در قلمرو یونانی-رومی، به نام های "زئوس کرونوس" و "ژوپیتر ساتورنوس" خوانده شده و همو است که به صورت "زروان" با تجسم ایزدی شیر سر به عنوان نماد زمان و موکل آن سیاره ی زحل، به جنبه ای از میترا که آن هم یک خدای خورشیدی با تجسم شیر است، درآمده است. زروان در زرتشتی گری، دارای دو جنبه ی خیر و شر به ترتیب به نام های اهوره مزدا و اهریمن است. این جنبه های خیر و شر، به یهودیان و دشمنانشان فرعونیان برمیگردند که یهوه صبایوت به صورت ستونی از آتش و دود، از بین آنها مدافع یهودیان شد. این، دقیقا مترادف با تجسم شیوا خدای نابودی به صورت کالاه بایراوا در قالب ستونی از آتش موسوم به "آنانتا" است و روشن میکند که شیوا خود، فرمی از کالاه یا کریشنا-ویشنو در هیبت شیر نابودگر موسوم به "نارا سیمها" است. ازاینرو مواجهه ی فرعونیان و یهودیان، مترادف مواجهه ی کورو ها و پاندوه ها –دو لشکر دشمن در مهابهاراتا- تحت سرود الهی شری کریشنا است. در بعضی نگاره های شیوائیست، از ظاهر شدن ستون آتش شیوا-کالاه بین دو ارتش، نشانی دیده میشود.:

“Krishna-vishnu nara-hari leontocephalos lion-headed time/kalah of the bhagavad-gitas as the biblical yahu-tzabaoth”: collected works of sri bhakti ananda goswami

دیوید شرمن در مقاله ای نوشته است خدای شیر، از افریقا گرفته تا ژاپن، یافت میشود و نام های مختلفی چون هرو، هری، آری، علی، علو، ایلو، هوار، سور، آسور، کورو، کوروس، رایا، راجا، ریشی، روئح، آریل و آریاهو دارد. عنوان کورس که در اساطیر یونانی، از القاب آپولو هلیوس خدای خورشید است، به نظر شرمن، در ارتباط مستقیم با نام کریشنا است. بالاراما همراه دائم کریشنا، تجسد واسو دوا به عمل می آید که که واسو تلفظ دیگر اوسو مرتبط با همان هرو آسو یا آمون رع شیر مانند مصریان است و ظاهرا همین واسو است که به نام ویشنو تبدیل شده است. ازاینرو بالاراما، پوروشه یا قانون جهان است که خدای محدودشده در انسان را یاری میکند. محدودیت که مرز مشترک انسانت با خدای تبدیل شده به جهان است، برساخته ی زمان میباشد. ازاینرو زمان، مجسم به آنانتا یا ستون آتش است که اگرچه وجودی اثیری یا روحانی است، ولی به هر حال همان ناراسیمها یا شیر کالاه (زمان) است وقتی که به صورت ماری دراز ظاهر میشود و در این حالت، با سشا یا مار ویشنو-کریشنا قابل مقایسه است. مار، به نسبت دیگر موجودات، بدن درازتری دارد ولی این بدن دراز، آغاز و پایانش به مانند زمان دراز عمر یک جهان یا انسان، معلوم است. کریشنا و بالاراما، در وارکا یا دوارکا زندگی میکردند که لغتا تلفظ دیگری از  اوروک یا عراق است: قلمرو ستاره شناسان و برپادارندگان فلسفه ی زمان. با این حال، تعلق کریشنا و بالاراما به قبیله ی "یادو" که باید همان یهودیان باشند، در کنار ارتباط او با "سشا" ی مار، او را به قلمرو کوچکتری محدود میکند: "ایر نحاش" به معنی شهر مار که یکی از قلمروهای یهودیان بود. در هند، این شهر، به صورت "ناگا پور" به همان معنی شهر مار، بازتولید شده و ناگاپور همان است که بیشتر به نام دهلی شناخته میشود و پایتخت هند است. مار، مسلما همان کالاه است و در نسبت با شیر و برای همپوشانی با او، به فرم مونث شده ی "کالی" درمی آید که الهه ای وحشتناک و در حال حاضر، همسر شیوا یا تجسم مادینه ای از او است. شیوائیست ها، کالاه را از نام های شیوا میدانند و به کار رفتن لغت کالاه در گیتا را نیز اشاره به شیوا در نظر میگیرند. کالاه در بودیسم، تجسمی شیرگون موسوم به "زا" دارد. از سوی دیگر، لغت "هاری" که در هندوییسم غالبا برای نامیدن کریشنا استفاده میشود، در بودیسم برای نامیدن آوالوکیتشوارا از بودیستوا های مهم بودایی به کار میرفته و بودایی ها معتقد بوده اند شیوای هندو ها یکی از تجسدهای اوالوکیتشوارا است. آنها شیوا را به صورت زنی با سر شیر نر مجسم میکردند و "کالاه بایراب" مینامیدند. بایراب تلفظ دیگر بایراوا از القاب شیوا است. بدن زن مانند، مسلما کالی یا شیوای مونث را نشان میدهد. بایراب  سه چشم دارد که این، یادآور سه چشم بودن زئوس و مرتبط کننده ی آن با مضمون مکرر چشم سوم در هندوییسم و بودیسم است. زئوس سه چشم است چون تایم یا زمان که همان آتوم یا توم یا توماس یا تموز است، به سه قسمت گذشته و حال و آینده تقسیم میشود. گذشته، تکرار مداوم تکه تکه شدن پوروشه برای خلقت جهان است و این تکه تکه شدن را در مصر، در زندگینامه ی ازیریس نیز می یابیم. این، به قربانی شدن "الیاهو آدون" یا خداوند در هیبت گوسفند برای پیدایش جهان برمیگردد که این گوسفند، قابل تطبیق با "خنوم" یا فرم گوسفندگون آمون نیز هست. چون جهان، مثل گوسفندی است که خداوند شیر درنده، از آن تغذیه میکند. برای این که این تغذیه دائم و حیات جهان مادی ممکن باشد، از "کورو(س)"، "کروم" یا "کرم" عبری (منشا صفت "کریم") برمی آید که هندوها آن را "کارما" تلفظ میکنند و همان است که گذشته را تبدیل به بستر قربانی کرده و این کارما، از سرنوشت خالق به سمت جلو منتشر میشود تا حال هم به سرنوشت گذشته دچار شود و آینده از آن تغذیه کند. کرم، "ری" یا نور گذشته است که به امروز میتابد و آن را تاج و تخت حکومت به حال می آورد که به نام کورو (و کرم)، کورونا نامیده میشود. در لغت کورونا میتوانید به جای کورو، کوروس بگذارید و آن را کوروسنا بخوانید و کریشنا تلفظ کنید. تا این جای قضیه، با یک مکتب واحد طرفید که تمام تاج و تخت ها پیرو آنند. اما سپس آن به دو مکتب تقسیم میشود: مکتب "هرو اوسو آتوم" در شمال مصر، و مکتب "هرو واسو آتون" در جنوب کشور و متاثر از عقاید حبشی که به نظر میرسد مکتب کریشنا و به دنبالش کل هندوئیسم، ابتدائا تداوم شاخه ی جنوبی این مکتب در شهر "واسط" مصر بوده اند که از خاستگاه های مکتب ازیریس نیز به شمار میرود. آتون، خورشید صبحگاه است و مجسد به پسری جوان و بی ریش. پیرو این رویداد، قریب به اتفاق خدایان هندوئیسم، چهره ای بچه گون و بی ریش دارند. در مقابل او، آتوم (در روایت مصریش) خدای غروب خورشید و معادل کهنسالی است. اگر سه مرحله ی زمان –گذشته، حال و آینده- را به انسانی تشبیه کنیم، گذشته معادل یک بچه ی کوچک، حال به مانند یک مرد میانسال، و آینده به مانند پیرمردی خواهید بود و این آینده است که حال را به گذشته تبدیل میکند و به جای بچه های کوچک میخورد. اینجاست که زئوس کرونوس یا ژوپیتر ساتورن، به دو شخصیت زئوس یا ژوپیتر، و کرونوس یا ساتورن تقسیم میشود و اولی که پسر دومی است، برای این که توسط دومی خورده نشود، علیه او میشورد. کرونوس که همان آتوم است، درواقع بازتولید "ایرا عاشور" یا ایزد ریشو به نشانه ی سالمندی است. ایرا عاشور، نام از آشور یا آسور لقب بعل دارد که ازیریس نیز تلفظ دیگر آن است و بعل نیز همان "بالا دوا" فرم اولیه ی بالاراما است. آشور به مانند شانی دوا یا خداوند زحل هندوان که سوار بر عقابی جابجا میشود، در هیبتی عقاب گون دیده میشود که در مدل جنوبی، آن را در هیبت ویشنو سوار بر پرنده اش گارودا می یابیم ولی در مدل شمالی، این ایرا عاشور ریشو است که درون هیبت عقاب فرو رفته و آسور در همین حالت، به اهوره متلفظ و سپس به اهوره مزدا نامبردار و خدای زرتشتیان شده است. اهوره مزدا خدایان مکتب واسط را که کودک گونند، دیوان و شیاطین میشمارد و عنوان "دیو"، در هند به صورت "دوا" بر روی خدایان مثبت به کار میرود. درمقابل، اسوره ها که همان اهوره های زرتشتی یا تکثیر اهوره مزدا به صورت نیروهای خیر زرتشتی هستند، اشرار افسانه های هندو و دشمنان دوا ها هستند.:

“god as time in the ancient world”: david Sherman: 2013: soolaba.wordpress.com

مطمئنا چنین فلسفه ی عجیبی، در همه جای زمین به یکسان نمیتوانسته رشد کند و دستکم با اقبال عمومی روبرو نمیشده است. بنابراین در قرن 19 و در جریان فرهنگسازی برای ممالک به نفع حکومت های ملی که قرار بوده در آن قرن یا طی قرن بعد، به نفع استعمارگران پدید بیایند، باید طوری عمل میشده که تبدیل حال به گذشته در جهت قربانی شدن داوطلبانه ی مردم در دهان حکومت های اهورایی جوان خوار، ممکن شود. با توجه به زنده ماندن بحث مزبور بیش از هر جای دیگری در میان تمدن های یاد شده در قرن 19، سیطره ی انگلستان بر هند به عنوان بزرگترین و مهمترین مستعمره ی آن در بریتانیا طی قرن 19، همسایه های هند شامل تبتی ها، افغان ها و قاجارها را اولین ممالکی تعیین میکرد که باید تحت تاثیر این فلسفه قرار گیرند. در این مورد، نظریه ی مستر موری یکی از مهمترین راهبرهای فکری آن دوره در اوایل قرن 19 بوده که ایران قاجار را در معرض همگام سازی متناسب با هند قرار میداده است. وی، متوجه شده بود که داستان های بودا در سیلان، چندان از داستان های کریشنا در هند شمالی قابل تشخیص نیستند و کریشنا نیز الگوی اصلی جمع آمدن خدایان متعددی در هیئت آواتارهای یک حدای واحد به نام ویشنو بوده است. پیرو این بحث، موری معتقد بود خدایان متعدد هندو، از برهما گرفته تا کاما، همگی تکثیر شده ی بودا هستند که یک خدای خارجی است. بودا نام دیگر هرمس خدای خرد در غرب است و هرمس در مصر، تریمگیستوس یا ثلاثه عظمه لقب دارد و بنابراین حالتی سه گانه دارد همانطور که تواریخ غربی نیز از کهانت سه کاهن اعظم بر بوداییان سخن میگویند. پورفیری و کلمنت اسکندرانی، بودا را پیامبر شمن ها خوانده اند و به گفته ی سیریل و کلمنت اسکندرانی، منشئات مذهب شمن، پرشیا و باکتریا هستند. موری بخصوص پرشیا را مورد توجه قرار میدهد چون نام میترا هنوز به صورت "مهر" به معنی خورشید در زبان فارسی کاربرد داشت و میترا مثل هرمس، خدایی سه چهره بود. در هند نیز، بیشتر مذاهب، فرو آمده از هرات ولی قبل از آن سیراب شده توسط بلخ یا باکتریای سابق محسوب میشده اند. موری متوجه شده بود که تمام این مذاهب، در سه گانه ی بودیسم، تبدیل به تثلیثی مذهبی شده اند مشتمل بر: 1-مذهب گئوتمه 2-مذهب جین 3-مذهب ارهان یا مهیمن. مذهب اخیر، مذهب برهمن ها است که پیروان اهریمن و دیوها یا خدایان شرند و دنباله ی پارس هایی محسوب میشوند که مذهب بودا را از سرزمین خود رانده اند. هم زرتشتیان و هم هندو ها در زمره ی برهمن ها قرار میگیرند. زرتشتی ها سه گانه ی هرمس-بودا را به صورت سه گانه ی اهوره مزدا-میترا-اهریمن در خود بازتولید کرده اند و هندوها همان را به صورت سه گانه ی برهما-ویشنو-شیوا. اهمیت این کشف در این بود که پیشتر، سر دبلیو جونز، برابری بودا با وودن [یا وتان یا ادین] خدای ژرمن ها را گوشزد کرده بود و مکتب های هندی میتوانستند از معبر پرشیا، به مکاتب ژرمن و اروپایی متصل شوند. موری، خود، متنی هندو یافته بود که در آن، تثلیث خدایان، برهما-ویشنو-مهیسه خوانده شده بود. موری، مهیسه را که نامش به جای شیوا آمده بود، "مه ایسا" (ایسای بزرگ) در نظر گرفت و آن را همان "اسوس" خدای نجار گاول ها خواند که به نظر او باید با هرمس یا بودا تطبیق شده باشد.:

“anacalypsis”: godfrey Higgins: creatspace print: p48-49

پیرو این بحث، بومی کردن زرتشتی گری در ایران و سوار کردن آن بر تمام آداب ایرانی و ارکان ناسیونالیسم نوبنیاد آن، در دستور کار قرار داشته است. این، پروژه ای مفصل بوده که در غرب، مصطفی وزیری، آن را در کتاب "ملت خیالی ایران" (1993) توصیف نموده بود. این کتاب، با عنوان کردن جاری بودن مدل "اجتماعات خیالی" بندیکت اندرسون در تاریخ ایران، با واکنش تند پژوهشگران ایرانی روبرو شد، هرچند درنهایت صلاح بر آن دیده شد که در ایران، درباره ی این کتاب، کلا سکوت شود. "محمد توکلی طرقی" این نقد را بر کتاب وزیری جاری کرد که این کتاب، در پذیرش ناسیونالیسم مزبور توسط ایرانی ها، فقط به رونوشت اروپایی و شرقشناسانه ی نا بومی آن تاکید دارد و برای این ناسیونالیسم، منابع "محلی" عنوان کرد و در بین این محلی ها هم بیشتر از همه روی "دساتیر" زرتشتی مانور داد که منبع اصلی تاریخ ایران باستان برای پدران ناسیونالیسم عرب ستیز یعنی آقا خان کرمانی و آخوندزاده بود درحالیکه هیچکس در هندی بودن دساتیر تردیدی ندارد. به هر حال، باید توجه داشت که کتاب وزیری، در مقام یک اثر بنیانگذار، هنوز تاریخ رسمی نوشته شده توسط بریتانیا برای ایران را قبول دارد و از آن بر ضد خودش استفاده میکند ولی اتفاقا همین نقص، بعضی مسائل را در سایه ی سردرگمی نویسنده در برخورد با مسائل، بهتر روشن میکند؛ ازجمله در مسئله ی تطبیق ایران شاهنامه با پرشیا بعد از برابر دیدن ایران با ائیرینه وئجه ی اوستای زرتشتی. وزیری، در فصل سوم کتاب، به گزارش های قرن هفدهمی و قرن هجدهمی اسلاف شرقشناسان توجه میکند که متعجبند از گوناگونی فرهنگی ایران، و این که پرشیا نامیده شدن این کشور در غرب، درحالی به زبان "پرژن" یا فارسی نسبت داده میشود که جز در چهار شهر –از جمله اصفهان- این زبان در هیچ کجای کشور تکلم نمیشود. [به نظر من، این گزارش ها انعکاس سردرگمی شرقشناسان اوایل قرن19 به گذشته ی فرضی "ممالک محروسه ی قاجار" یا ایران حالیه در قبل از غلبه ی قجرها هستند.] بنابراین، تصور سیطره ی قومی به نام پارس بر کشور در گذشته ای دورتر از حکومت ترکان وقت، ضروری به نظر میرسد. شرقشناسان این مسئله را از کشفیات "سیلوستر دو ساسی" از شرقشناسان در خدمت ناپلئون و بنیانگذار مطالعه ی استعماری فرهنگ های اسلامی و عرب در ابتدای قرن 19 معرفی میکنند. نوشته اند که او کتیبه های ساسانی را خواند و به اصطلاح "فرمانروای ایران و انیران" به عنوان لقبی برای شاه پارس ساسانی برخورد کرد و آن را در ردیف "ایران" شاهنامه ی فردوسی یافت که در جنگ دائمی با "توران" به سر میبرد. بدین ترتیب، ایران و انیران (غیر ایرانی) باید همان ایران و توران باشند. شرقشناسان، ایران و انیران را معادل پارس و ماد در توصیف یونانیان از اقوام سرزمین پرشیا دانستند و بسیاریشان بر این گمان بودند که ایران همان پارس و ماد همان توران یا انیران به معنی اقوام ماقبل پارسند. لغت ایران، مرتبط با لغت "آریا" در افسانه های هندی و در شاهنامه به نظر میرسید. از طرف دیگر، آندراس، لغت آشوری "آریبی" را تلفظی از انتساب به آریا در خاورنزدیک دانسته و "مایر" نیز این معنی را تایید کرده بود. ارتباط "آریبی" با اصطلاح "عربی"، منشئی سامی یا حامی برای این کلمه به نظر میرساند که میتوانست حدود آریا را به غرب برساند. با توجه به این که بنا بر متون اسلامی، ساسانیان،  بین النهرین را "دل ایرانشهر" خوانده و بدین ترتیب، عراق را که پایتخت هم در آن بود، قلمرو اصلی ایران در نظر گرفته بودند، ارتباط ایران و آریایی ها با جهان سامی قابل تبیین بود و راهی برای فرار از این ارتباط باید جسته میشد. پس این موضوع مورد توجه قرار گرفت که نام پارس در اوستای زرتشتیان به کار نرفته و این، حمل بر آن میشد که پارس ها بعد از پیدایش زرتشتی گری، پیدا شده اند و بر زرتشتیان سیطره و عناوین آنان را از خود کرده اند. اوستای زرتشتیان در هند یافت شده و زبانش همخانواده با زبان های هندی است و جغرافیایش هم دربرگیرنده ی آسیای مرکزی و هند در شرق ایران کنونی است. پس ایرانی هایی که پارس ها حقشان را خورده و آنها را نا ایرانی قلمداد کرده اند، پارت ها هستند که از شرق و از آسیای مرکزی بر ایران تاخته اند و سپس خود مقهور ساسانیان شده اند و آنها هستند که باید معرف زرتشتی گری به پرشیا یا سرزمین ایران حالیه بوده باشند. وزیری، این فرض را با توجه به سقوط مادها توسط کورش پارسی مدت ها پیش از ظهور ساسانیان [البته مطابق با تاریخ مکتوب فعلی ایران در قرن بیستم] دور از واقعیت ارزیابی میکند اما ارتباط ایران با شرق را تایید میکند و اضافه میکند به نظر برخی، ایران و توران شاهنامه، انعکاسی از زمانه ی فردوسی شاعر شاهنامه اند. ایران، سرزمین سلطان محمود است و توران، قلمروهای ترکی که مطیع بغدادند ولی با سلطان محمود متحد نمیشوند و به سلطان کاشغر پناه برده اند. به هر حال، فصل مزبور از کتاب وزیری، این ظن را در من تقویت میکند که شرقشناسان، از ابتدا درصدد دوختن مملکت قاجار به شرق و هند بوده اند و علت این هم که اکثر مشاهیر موصوف به "ایرانی"، متعلق به سرزمین های خارج از مرزهای ایران حالیه در خراسان بزرگ هستند، باید همین باشد.

در این زمان، همسایه های دیوار به دیوار قاجارها در شرق یعنی هند و افغانستان، در مشت انگلستان بودند و انگلیسی ها به عنوان جانشینان راستین ناپلئون در شرقشناسی، درصدد بودند تا از ایران، یک همدست دیگر برای پیش بردن مطامع انگلستان به سمت بقیه ی سرزمین های «ایرانی» که اکنون در خدمت روس ها بودند بسازند. این که چرا چنین نشد، در فصل بعدی (چهارم) کتاب وزیری روشن میشود. کاملا معلوم بود که متون اسلامی، اصطلاح "ملوک فارس" را برای قوم پادشاهان یک کشور هزار رنگ به کار برده اند و ناچارا در تاریخ ایران، زبان فارسی معیار که از ترکیب چندین زبان مختلف در آسیای مرکزی پدید آمده و به کلی با زبان مردم ایالت فارس که خاستگاه مزبور تصور شده، متفاوت بود، فقط به خاطر این که جانشینی صاحبان فرهنگ آن به جای "ملوک فارس" سابق را اعتبار اسمی دهد، اخذ شده است. اگرچه این سخن، ادعای یکدستی تاریخی فرهنگ ایران را به کل اعتبار میکند، ولی به دلیل ناآشنایی ایرانی های فارس شده ی دوره ی پهلوی با گذشته ی قومی خود، کارساز است. ولی تاثیری که این بار میگذارد، این است که پس از این، به نظر میرسد خاستگاه فرهنگ فارسی جهان ازجمله در آسیای مرکزی و هند، ایران و آغازگاه آن در پایتخت های هخامنشیان در ایالت فارس است و نه بالعکس. به نظر یک ناسیونالیست ایرانی، آسیای مرکزی هرچه دارد، از ایرانی بودنش دارد و اصلا مهم نیست قبل از فارسی شدنش چه بوده است. بنابراین ایرانی، هیچوقت به همسایه های شرقی خود، نه فقط به چشم یک رقیب فرهنگی نیز نمینگرد، بلکه حتی برای آنها شخصیت ارزشمندی نیز قائل نیست و ترجیح میدهد در "کل کل فرهنگی"، همچنان با عرب ها در غرب و جنوب، دست و پنجه نرم کند. نتیجه این که به قول قاسم سلیمانی، ایران فقط در زمینه ی اسلام و تشیع معنی پیدا میکند و بدون این دو، تازه اگر هنوز وجود داشته باشد، حرفی برای زدن نخواهد داشت. این، مطلبی بود که در هنگام نگارش تاریخ ایران بدان توجه شد و به همین دلیل، بنیانگذاران ایران، رژیم صفوی شیعی معرفی شدند. آنها پوششی شیعی بر ایدئولوژی زرتشتی بودند و آنچه از قلمرو آنها به هند بریتانیا رسید، فقط میتوانست میراث دیوپرستان باشد. باقی آنچه مانده بود، قطعا دیگر خودی بود. مسئله ی خطرناک نیز همین بود: کورش کبیر که ناسیونالیسم پهلوی به بزرگ کردن او پرداخت، پیش از این که به صورت قهرمان آزاد کردن یهودیان در غرب معرفی شود، بیشتر با نام دیگرش در تورات یعنی اخشوارش ("اخشوارش"، تلفظ پارسی کلمه ی کلدانی "کورش" است هرچند بعدا از این کلمه، برای اختراع پادشاه دیگری به نام "خشایارشا" استفاده شد تا با "خرخس" تاریخ هرودت تطبیق شود) شناخته میشد: ابله شهوتپرستی که به خاطر دلدادگی به یک زن یهودی به نام استر،  یهودیان را در مملکت پرشیا به قدرت رساند و تمام اهمیت پرشیای قدیم هم فقط همین بوده، ولی ایرانی زمان پهلوی که یهود را قوم برگزیده ی خداوند و توراتشان را خاستگاه تمام پیامبران قرآن –به جز هود و صالح و محمد- میدانسته، لابد از این موضوع به خود افتخار هم میکرده است. حتی اگر اسلام با زرتشت مشکل داشته باشد، یهود نباید با آن مشکل داشته باشد. پلکان خوبی برای غربی مآبی پیدا شده بود و فقط باید روی خیزش زرتشتی در ظاهر شیعی علیه حکومت های سنی تاکید میشد که هنوز هم دارد میشود.

با این حال، این نهضت، بدون همکاری دیو پرستان قبلی میسر نبود. میشد میراث آنها را بدون نام بردن از آنها به طور انتخابی، تدریس کرد. این دیو پرستان را به خوبی میشناسیم. آنها نقطویان هستند: یک فرقه ی صوفی بسیار قدرتمند که ادعا شده در زمان شاه عباس کبیر در ایران سرکوب شدند و به دربار اکبر مغول در هند  گریختند و باور بر آن است که تمام آن نوابغ فرهنگی ایران که انگلیسی ها و صوفی های سفیرشان از هند به ایران در قرن 19، یکی یکی آنها را به ما ایرانی ها برگرداندند –مولوی، فردوسی، سعدی، حافظ،...- درحالیکه در ایران شیعی صفوی به سبب انتساب به سنی های دشمن، بی حیثیت شده بودند، توسط نقطویون، به هند برده شدند و درآنجا سبب پدیدآیی مکاتب هندی گردیدند. ادعا شده این نقطویون اینقدر مورد پسند اکبر قرار گرفتند که به خاطر آنها، اکبر، زبان رسمی هند را از ترکی اویغوری به فارسی عوض کرد. بیشتر ما ایرانی ها نمیدانیم که تا اواسط قرن 19 که بنجامین دیزرائیلی دستور به تغییر زبان رسمی هند از فارسی به انگلیسی داد، تقریبا همه ی هندی های باسواد، آثار مهم خود را به فارسی که زبان رسمی هندوستان بود، مینوشتند و آثار منسوب به سعدی، کتب تعلیمی مدارس هند و آسیای مرکزی و حتی غرب چین بودند. "سعدی"، لقب اعقاب "حلیمه ی سعدیه" دایه ی حضرت محمد بود (موازی با "سید" برای اعقاب محمد پیامبر) چون اعتقاد بر این بود که حضرت محمد آدم خوبی شد به این دلیل که معلم خوبی چون حلیمه داشت و هر که سعدی است، خون معلمی در رگ هایش جریان دارد. با این که سعدی به شیراز ایران منتسب است –هرچند یک شیراز هم در اطراف سمرقند پایتخت اجدادی مغول های تیموری هند وجود داشته- ولی بیشتر داستان های منسوب به او در سرزمین های عربی میگذرند و او شخصی کاملا جهان وطنی است. همین جهان وطنی بودن، در مثنوی مولانا و بخش اعظم شاهنامه نیز به چشم میخورد و تازه اینها آثار داستانی هستند در مقایسه با بخش عظیمی از اشعار محض که هیچ داستانی را روایت نمیکنند که بخواهند در قلمرو خاصی بگنجند. در تضاد این مطلب با ملی سازی تشیع در ایران صفوی علیه ممالک اطراف، باید به ایده ی پشت نقطویه رسید. این مکتب منسوب به شخصی موسوم به "محمود پسیخانی" اهل پسیخان در نزدیکی فومن بوده که ادعا میکرده روح پیامبر اسلام، در او حلول کرده تا تمام حرف هایی را که در طول حیاتش زده، پس بگیرد و بگوید آنها فرستاده ی جبرئیل نبوده اند. ازآنجاکه حرف "ص" نماد محمد است، محمود –که نامش هماوا و تقریبا هم معنی با محمد است- خود را "ض" میخواند به معنی همان حرف "ص" که چیزی اضافه تر در تشبیه به یک نقطه دارد و تجربیاتش بیشتر شده است و علت نامیده شدن فرقه به نقطویه همین بوده است. محمود معتقد بوده دوره ی سروری فکری عرب بر جهان به پایان رسیده و دوره ی عجم فرا رسیده است. این عجم گرایی هم میتواند به صورت جهان وطنی اجرا شود و هم به صورت احیای یک فرهنگ محلی علیه اسلام عربی. در این مورد، هم میتوان به -به اصطلاح- احیای ایران باستان توسط زرتشتیان در هند رسید و هم به پرستش "دوا" ها در هند، در شرایطی که گیلانی ها و طبری ها در شمال کوهستان البرز، به دیو تشبیه میشوند. نکته ی مهم در این تشبیه، شاید سرسبز بودن و پرباران بودن این مناطق در فلات خشک و بد آب و هوای ایران باشد که از هر جهت منحصر به فرد به نظر میرسیده و سبب تطبیق گیلان و طبرستان، با ورنه و مازندران که سرزمین های دیوان در افسانه های زرتشتیند، شده بوده است. ارتباط باران و دیو را میتوان در یک شعر تهرانی معروف از اواخر دوره ی قاجار یافت که میگوید:

گیلان که در آن، مسکن دیوان باشد

دیوانه شود هر که به گیلان باشد

از روی خرد، چگونه عاقل باشد

جایی که در آن، همیشه باران باشد

این ارتباط را من فکر میکنم بتوان در رقص آیینی باران در گیلان قدیم یافت که "رضا مجلسی" مستندساز، آن را در اواخر دهه ی شصت، در مستند "بی بی تاب" ثبت کرد. طی این رقص، پسر تنومند نیمه لختی که به ابزارهایی شبیه ادوات درختان و گیاهان، مزین شده بود، در جایی ثابت، بالا و پایین میپرید درحالیکه پسران دیگر، در مسیری دایره وار، دور او میچرخیدند و میرقصیدند همچون چرخی که به دور محورش میچرخد. میدانیم که مضمون چاکرا یا چرخ، در هند نیز متواتر است و نقطه ی اتصال مکاتب هندو به اروپا نیز ازجمله همین است: نکته ای که با توجه به مهاجر بودن گالیک ها ی اروپا از راه قفقاز به منطقه ی گیلان و پیدایش قوم گیلک از آنها، بسیار مهم مینماید. چرخ، نماد تارانیس، خدای تندر گالیک ها بخصوص در منطقه ی گاول بود. تارانیس، به این شکل تجسم میشد به این دلیل که تصور میشد قطب شمال، حفره ای به سوی جهان دیگر است که تندرها از آن بیرون می آیند و ستارگان و صورت های فلکی، همچون چرخی به دور این حفره میچرخند و آذرخش ها را منتشر میکنند. مسلما مفهوم چرخ، با این توضیح، باید از اروپا به هند رسیده باشد چون اروپا به قطب شمال نزدیکتر و برداشت آنها از شمال، اصیل تر است:

“the lighting wheel in ancient times”: rens van der slujis: thunderbolts: nov22,2007

نام تارانیس، از تور به معنی آذرخش می آید و به معنی خدای آذرخشی است. بدین ترتیب، او همان تور خدای رعد و برق ژرمن ها نیز هست. تور، تجسم وودن یا ادین خدای اعظم ژرمن بوده به قالب خدای رعد و برق. ادین که همان زئوس یونانیان است، وقتی به صورت آسمان ابری و طوفانی و رعد و برق دار ظاهر میشده، "زئوس امبریوس" یا تور بوده و زمانی که به صورت آسمان آبی با خورشید درخشان در آن، فوئبوس یا آپولو نورس. همانطورکه زئوس، پدر میوزها یا الهگان شعر و هنر بوده، ادین نیز پدر ساگا الهه ی شعر بوده و دلیل کافی برای تکثیر خود به صورت مکاتب ادبی دلخواه در جهان را داشته است. ادین را به صفت "هلگی" یا "هیلیگ" میشناختند که همان "هالی" به معنی مقدس است:

“manual of mythology”: alexander s. murray: logos press: 1974: p313-6

 

ارتباط تارانیس با زئوس یونانی از این طریق، میتواند ارتباط گیلانی های هند با اسکندر را نیز توضیح دهد چون همانطور که تور پسر ادین است، اسکندر نیز پسر زئوس یا ژوپیتر است. گیلانی هایی که از آنها صحبت میکنم، خاندانی به نام "گیلانی" هستند که چه در دوره ی حکومت مغول و چه در دوره ی حکومت بریتانیا و چه اکنون، در هند و پاکستان و افغانستان، نفوذ و قدرت فراوانی داشتند. گیلانی های هند اگرچه از اشرافیت سکایی پدید آمده اند ولی خود را از نسل یکی از سرداران اسکندر میشمرده اند و اکنون نیز این ادعا را با احتمال نسب بردن چنین سرداری از "گیلا" پسر هرکول تقویت میکنند. خط اتصال اسکندر یونانی به قلمرو گالیک در افسانه های اسلامی، سفر اسکندر به ظلمات شمال برای رسیدن به آب حیات است. این سفر، درواقع تکرار مرگ و رستاخیز آیینی تموز درخاورنزدیک است. تموز که همانطور که دیدیم، نام تایم یا زمان از او می آید، ایزد رویش گیاهان است که در فصل خزان طبیعت به قتل میرسد و به دوزخ تبعید میشود. ولی در آغاز بهار، از نو زنده میشود و با تولد دوباره ی او، گیاهان از نو رشد میکنند. در نواحی مختلف خاورنزدیک از جمله گیلان، مردم در آغاز بهار، به صورت آیینی، بازپس گیری تموز به صورت نمادی از بخت و اقبال و فراوانی از غول زمستان توسط بزرگ روستایشان را در آیین های تئاتر مانند نمایشی، بازسازی میکردند. ازآنجا که قطب شمال هم قلمرو تاریکی است و هم قلمرو سرما، سفر اسکندر به آنجا و بازگشت بیحاصلش –بدون دستیابی به آب حیات- میتوانسته انعکاسی از سفر بیحاصل محمد به اندرون قلمرو تاریکی زندگی بشر و بازگشتش به صورت محمود پسیخانی پس از سال ها از آنجا به نظر برسد (دراینجا شما میتوانید در خاندان گیلانی هند، اعقاب نقطویون پیرو محمود گیلانی در دنیای امروز را بیابید). تشبیه تموز به اسکندر جنگجو، نتیجه ی ارتباط یابی بین تموز و خدای شیر سر یا شیرگون شهر کوثا موسوم به نرگال است که نام دیگرش "ایرا"، مرز مشترک آریه (فرشته ی شیر یهودی)، آریا (قوم اشرافی متون هندی) و ایران به شمار میرود. نرگال، فرمانروای دوزخ است. او و تموز، هر دو پسران حئا فرمانروای آب ها، و هر دو ورود یافته به جهان مردگانند با این تفاوت که درحالیکه نرگال، در دوزخ میزید، تموز در باغی پر درخت و زیبا و محل رشد گیاه حیات ابدی زندگی میکند که یادآور بهشت فردوس است. این محل، در آبزو یا قلمرو آبی سرزمین اریدو که تختگاه حئا است قرار دارد. بهشت تموز، در ورای دریای آبزو واقع است و مشرف به سرزمینی کوهستانی است. این، باید همان کوهستان غرب موسوم به کوتو (قابل مقایسه با کوثا) باشد که محل حکومت ارشکیگال ملکه ی دوزخ بوده است. ارشکیگال دختر انلیل خدای تندر بود که به دستورات حئا توجهی نمیکرد. حئا، نرگال را با لشکری از اجنه به جنگ با او فرستاد و ارشکیگال، با دادن پیشنهاد ازدواج با نرگال و پیشنهاد پذیرش سروری او بر جهان زیرین، خشم او را رام کرد. آلبرایت، داستان سکونت نرگال در دوزخ بعد از ازدواج با ارشکیگال را همتای داستان فرو افتادن تموز به جهان زیرین در اثر عشق به عیشتار میداند و این، برای تموز، حکم ورود از بهشت ابدی به جهنم سوزان را داشته است. قلمرو فرادریایی جهان زیرین، برای یهودیان به صورت "اوفیر" بازتولید شده و قلمروی دانسته شده که پلستینی های دشمن خو از آنجا و از راه دریا به کنعان یورش برده اند. روایات یهودی، خاستگاه پلستینی ها را جزیره ی کرت دانسته اند: جایی که هم محل پرستش زئوس بوده و هم محل قربانی دادن برای برادر او پوزیدون. زئوس، حکم انلیل را دارد و پوزیدون خدای دریا حکم حئا را. نرگال و ارشکیگال که فرزندان این دو اند، با ازدواج با هم، این دو را متحد میکنند؛ آن هم در غرب و در قلمرو تاریکی شب ، در سرزمین مردگان؛ جایی که زئوس و پوزیدون به هادس فرمانروای مردگان میپیوندند و این هر سه با هم برادر، و سه پسران کرونوسند. این ارتباط، به این شکل قابل تبیین است که جهان مردگان، جهان زیرین است و مثل قبر مردگان، در زیر زمین قرار دارد. زئوس، به شکل باران آسمانی، به اعماق زمین یا هادس میرود و به شکل چشمه های آب یا پوزیدون، از آن بیرون میزند و در این حالت، به چشمه ی آب حیات تشبیه میشود. این سه مرحله که درواقع همان سه فاز زمان –گذشته، حال، آینده- اند، سه حالت اسکندر قبل از ورود به ظلمت، اسکندر در ظلمت، و اسکندر پس از بازگشت از ظلمت را نشان میدهند و صورت نقطوی آن، به ترتیب زندگانی و جنگ های محمد، فرهنگ محمدی بعد از مرگ محمد، و انکار فایده مندی مکتب محمد –ولو از زبان محمد بازگشته از جهان مردگان و موسوم به محمود- هستند.

پوول، اتصال زئوس و پوزیدون در هادس به واسطه ی مرگ را تایید میکند و آن را دقیقا به جزیره ی کرت حواله میدهد به این سند که نسل فرمانروایان کرت، با آمیزش زئوس در قالب ورزاوی با اروپا شاهزاده خانم فنیقی در آن جزیره آغاز شد. مینوس پسر این دو، ورزاوی مقدس را برای پوزیدون قربانی نکرد و ازاینرو پاسیفه همسر مینوس به دل باختن به آن ورزاو محکوم شد که تکرار رابطه ی زئوس و اروپا است. پسر پاسیفه و ورزاو، نیمه گاو- نیمه انسانی موسوم به مینوتائور بود که جوانان را به خوردش میدادند تا این که به دست تزئوس آتنی به قتل رسید. این، همتای مقتول شدن دیونیسوس به صورت گاوی توسط تیتان ها یا نیروهای دوزخی است با این تبصره ی مهم که دیونیسوس را "زئوس کرت" مینامند. ارتباط دیونیسوس با کرت، در ازدواج او با آریادنه دختر مینوس حاصل میشود. آریادنه دختر مینوس بود که به سبب دلدادگی به تزئوس، او را در قتل مینوتائور یاری کرد و به سبب این گناه جنسی، به دست آرتمیس کشته شد. آرتمیس الهه ی ماه، خواهر دوقلوی آپولو خدای خورشید، و درواقع صورت مونث او است چون درحالیکه آپولو مردها را به تیر خود میکشد، آرتمیس همین کار را با زن ها میکند. آدم کشی آپولو، یکی از دو جنبه ی حیاتبخش و هلاک کننده ی او را نشان میدهد. در حالت اول، او اسکلپیوس خدای درمان است و در حالت دوم، آپولو اسمینتئوس که با موش هایش، طاعون را بر انسان ها گسیل کرد. در حالت اول، وی به موش کور، و در حالت دوم، وی به موش سیاه یا موش شهری تشبیه میشود. در هند نیز رودرا دو جنبه ی درمانگر و کشنده دارد که باز در حالت اول به موش کور، و در حالت دوم به موش تشبیه میشود. دو جنبه ی متضاد آپولو، ثمره ی دو جنبه ی متضاد پوزیدون است که با بیرون ریختن آب های زیرزمینی به صورت چشمه، زندگی مخلوقات را میسر میکند ولی دقیقا به خاطر ارتباطش با زیر زمین، سبب زلزله های ویرانگر نیز هست. پوزیدون خدای اسب ها است و ارابه ی آپولو هلیوس یا خورشید را در آسمان، اسب ها میرانند. زئوس، فرافکنی پوزیدون به آسمان است و آذرخش های زئوس، همان تیرهای آپولو یند. آرتمیس یا فرم مونث آپولو، همان کوبله الهه ی شیرها است که بر جانوران وحشی حکومت میکند. آرتمیس و آفرودیت، دو رونوشت تروآیی از او بنا بر نوشته های یونانیند. آرتمیس الهه ی شکار و جنگل است و کارکرد کوبله را ادامه میدهد و آفرودیت، زمانی که در معیت شیرها، پلنگ ها، گرگ ها و خرس ها بر پسرش انئاس آشکار میشود، وامداری خود به کوبله را آشکار میکند. گناه جنسی آریادنه که سبب عقوبت او توسط آرتمیس میشود، به نوعی سرنوشت خود الهه  در قالب خیانت او به صورت آریادنه به گذشته اش به صورت آرتمیس دوشیزه و تبدیل او به آفرودیت شهوتپرست است. این عقوبت، در داستان کالیستو برجسته میشود. کالیستو در اثر رابطه ی نامشروع با زئوس، باردار میشود. آرتمیس به این سبب، او را به خرس ماده ای تبدیل میکند. از کالیستو حامله، پسری به نام آرکاس (به معنی خرس) متولد میشود که جد شاهان آرکادیا است.:

“comparative mythology”: jaan puhvel: the john Hopkins university press: 1987: p133-8

 

آرکاس و مادرش کالیستو، همان صورت های فلکی دب اصغر و دب اکبر موکلان قطب شمالند و معرف قلمرو ظلمت و زمستان. آنها تموز را در تبعیدش به دوزخ و معاشقه اش با ارشکیگال نشان میدهند. ارشکیگال، خود در دوزخ است چون ارتمیس است که از مسیر درست منحرف شده و توسط کهن الگوی دوشیزه ی خود به طور صوری به قتل رسیده و به دوزخ تبعید شده است و در قالب آریادنه، دیونیسوس را که خود تموز است، به این دوزخ سوق داده است. این دوزخ، درواقع همان کردار و منش دیونیسوسی یعنی لذت پرستی بی فکرانه و نا اخلاقی است که در اثر دلدادگی آریادنه به نمایندگی از زنان، به تزئوس به عنوان جانشین آپولو اسمینتئوس و نیروهای دوزخیش بروز میکند که محتملا همان نمتار رئیس کارگزاران دوزخ در خدمت به ارشکیگال را معرف است. نمتار است که ارشکیگال را در دوزخ، حس پادشاهی و قدرت میدهد ولی این قدرت، همان قدرتی است که فمنیسم احساس آن را ایجاد میکند و از فرق گذاری هرچه بیشتر بین انسان ها و تقسیم شدن آنها به دو جنسیت مختلف نیرو میگیرد؛ حالا هر کدام از دو طرف که میخواهند، برحق به نظر برسند. این، باید ما را متوجه هشدار "جوزف گلفر" در کتاب "توطئه ی مردانگی"، کند: «ما باید جنسیتمان را کنترل بکنیم نه این که جنسیتمان، ما را کنترل بکند.» گلفر، این را در انتقاد به  "دو آنجلو" و "جان گری" عنوان میکند. دو آنجلو، مردانگی را با اعمال کردن قدرت و سلطه بر زنان، ممکن میبیند و هرچقدر تعداد زنان مورد سلطه ی جنسی واقع شده بیشتر باشد، مردانگی را بیشتر ارزیابی میکند و خود، با افتخار، از اعمال قدرت جنسی خود بر زنان متعدد یاد میکند. دکتر گری، به صورتی مشابه، مردها را با هویت "مارس" و زن ها را با هویت "ونوس" طبیعی توصیف میکند. مارس، خدای جنگ است و ونوس همان آفرودیت الهه ی شهوت. نظریه ی او حتی به نفع مردها نیز نیست. چون در توصیف او، خصلت های مریخی (مارس گون)، در حد عادی خود به درد پورنو دیدن، تماشای مسابقات ورزشی و روزنامه خواندن میخورند و در حد ایدئال خود، مردها را در شکار، ماهی گیری و مسابقات اتومبیلرانی خبره میکند. ولی رشد شخصیتی و روانی، از دید گری، یک پدیده ی ونوسی است که طبیعتا مردها از آن بی بهره اند چون فقط باید مارس باشند. یعنی مرد حق ندارد خصلت های زنانه را داشته باشد و زن نیز برعکس. انگار آدم ها زندانی جنسیتشان شده باشند و شخصیت خودشان را با آن کوک کنند.:

“masculinity conspiracy”: josdeph gelfer: creatspace: 2011: p60-63

همانطورکه میبینید، این همان فرهنگ مسیح های هالیوودی است که در ابتدا هشدارشان را دادیم. تاکید بیش از اندازه بر جنگجویی مردانه در جهت مسیح وارگی آخرالزمانی، خودبخود آریادنه ها و نهایتا دیونیسوس های هالیوود را در  بستر ملی دوزخ غرب پدید می آورد تا فرهنگ های ما در دوزخی بودن متحد شوند. در این مسیر، هر آرتمیسی که تبدیل به ونوس یا افرودیت میشود، بهتر از ارشکیگال دوزخی که حتی قدرت خود را هم در آنجا به دست یک نرگال سپرده، احساس رضایت از زندگی نمیکند و بت های مادینه ی هالیوودی، بهترین تجسدهای ارشکیگال در این مسیرند. یکی از آخرین موارد روشن شدن این موضوع، نیکول کیدمن 54ساله است که در گفتگو با گاردین گفته زیاد گریه میکند؛ وقتی از او پرسیده شد آخرین موردی که او را به گریه انداخته، چه بوده، پاسخ داد: «خیلی خصوصی است. اما بله گریه میکنم. سعی میکنم مهارش کنم اما همه چیز بسیار غم انگیز است.» و در ادامه افزود: «افسردگی عظیمی حاکم است. درست است؟ منظورم این است که وقتی روی افراد افسرده واقعا دقیق میشوی، همه جا حی و حاضریم. من این حس را زیاد دارم. فکر میکنم خیلی از آدم هایی که دوروبرمان در رفت و آمدند، هم این حس را دارند. این طور فکر نمیکنید؟» (به نقل از: هفت صبح: 11دی 1400: ص4)

چیزی که روشن است، این که لشکر محمد در جنگ با دوزخ دیسونیسوسی با تمام آن ابعاد مضحک اغراق آمیزش، همتای یورش نرگال و لشکرش برای سرکوب ارشکیگال هستند و ارشکیگال، کوبله است درحالتیکه دوشیزگی خود را از دست داده و از ارتمیس به افرودیت تبدیل شده است. کسی که دوشیزگی او را از بین برده، زئوس است که همانطور که دیدیم، فقط به یک شق خاص از انلیل یا زئوس کرونوس فروکاسته شده و نماینده ی چیزهای جدید در دنیای کهنه به شمار میرود. تزئوس جوان که اریادنه، برادرش مینوتائور را به او میفروشد، همو است و این جناب زئوس، گاوی است آماده ی قربانی، که قربانیان مردش همچون دیونیسوس حکم پسرانش را دارند؛ درست مثل دیونیسوس که در قالب گاوی، قربانی او میشود. زئوس در مقابل کرونوس قرار گرفته و نماد عصر جدید و شعار «هرچه جدیدتر، بهتر» است. طبیعتا خودش هم به مانند هر چیز جدیدی، به محض این که قدیمی شد، جزو پدرش کرونوس میشود؛ همچون پدرش کرونوس که فرزندان خود را میخورد، او نیز در قالب مینوتائور، جوانان را که همان دیو ها هستند، میخورد و با ملوخ نوزادخوار و گاو شکل تورات برابری میکند؛ و بلاخره هم در قالب مینوتائور، به دست تزئوس های جوان، قربانی میشود. این، قانون حل شدن حال در گذشته و پیوستن به سرنوشت پوروشه است که همچون ورزاو دیونیسوس تکه تکه شد تا جهان نظم بگیرد. ایران باستان نیز با همین تم، یقه ی دولت قاجار را گرفت. اولین پادشاه فارس، ایران و جهان، بنا بر شاهنامه، کیومرث بود و کیومرث در زرتشتی گری، غولی است که با گاوی میزید و در اثر هماغوشی با دیو مونث زیبایی، ضعیف میشود و به همراه گاو خود، توسط اهریمن از پای درمی آید. درست به مانند پوروشه، که شباهت نامش با نامجای پارس قابل توجه است، از اعضای بدن کیومرث نیز جهان پدید می آید و از نطفه اش، شاخه ی ریواسی از زمین میروید که میوه های آن، مشی و مشیانه، آدم و حوای زرتشتی هستند. "گئو مرتن" که تلفظ قدیمی تر نام کیومرث است را میتوان به مرد گاوآسا نیز ترجمه کرد و او را همتای انسان شکل تر گاو همراهش دانست. درواقع داستان مزبور، همین داستان ضیافت دیونیسوسی است که در اثر تبدیل پوروشه به کشور پارس، در قالب پارسی گری، علیه مذهب محمدی ای قیام کرده که رجال غربزده ی قاجار، به ناکارآمدی آن یقین آورده و به این نتیجه رسیده اند که تموزشان دیگر به بهشت بازنخواهد گشت و از این پس، تمدنشان باید به پیروی از تمدن غرب واقعگرایی پیشه کند. اما واقعگراییشان نتیجه ای نداشت جز خورده شدن مداوم دنیای واقعی توسط جهنم گذشته در هیبت شیر کوبله. اگر "استر" ملکه ی یهودی اخشوارش را کوبله الهه ی شیرها بدانیم، میتوانیم او را خدمتگزار شیر یهودا بخوانیم. فرض وجود شاه پارس و موفقیت در ایجاد هاله ی تقدس حول او، او را فقط برازنده ی وجود استرها خواهد کرد و هر ملتی که به وجود چنین شاهی افتخار کند، توسط شیر یهودا بلعیده خواهد شد.