چگونه در حال فحش دادن به دشمنان دموکراسی، بنیادهای سلطنت طلبی آنان را تایید کنیم؟ (بخش 1)

تالیف: پویا جفاکش

اواسط تابستان امسال، در یک چای فروشی در لاهیجان، در حال نوشیدن چای بودم درحالیکه این مجله با من بود و چند پیرمرد باسواد در حال صحبت با هم بودند. یکیشان با دیدن طرح روی جلد مجله، به من یادآوری کرد که در زمان او این شعار قشنگ همه جا شنیده میشد که «ایران را سراسر سیاهکل میکنیم» و الان با خودش میگوید که چقدر این حرف پوچ بود. من هم در دلم گفتم حتما شعار پوچی بوده، چون سیاهکل شدن به معنی مردن در راه هدف بزرگ است و نسل سیاهکل، حتی به سختی ها و دردهای کمتر از مردن، از هدف خود منصرف شده است ولی به رسم احترام، چیزی نگفتم. در همین زمان، پیرمرد دیگری از همان جمع پرسید آیا این مجله جایز است یا غیر قانونی است؟ برایش توضیح دادم که این مجله را از فلان روزنامه فروشی در همان نزدیکی خریده ام و میتواند برود ببیند که روزنامه فروش آن را آشکارا پشت ویترین مغازه اش گذاشته است. بنده ی خداها نمیدانستند این مجله مشی لیبرال و به شدت ضد چپ دارد و پیامش کوبیدن چپ است. منتها موضوع این است که چپ مارکسیستی چنان از سطح جامعه زدوده شده که آن بازماندگان نسل قدیم که هنوز یادشان هست در سیاهکل چه اتفاقاتی افتاد، همین که تصویر امثال ارانی را در کنار جملات مارکسیستی و بخصوص در زمینه ی رنگ سرخ میبینند، فکر میکنند با تبلیغات کمونیستی طرفند. نسل های جدیدتر، انقلاب را فقط با اسلام ایدئولوژیک شیعی آن هم عینا در محدوده ی نظریه ی ولایت مطلقه ی فقیه میشناسند و آنقدر با خودستایی های رجال پهلوی دوم و جمهوری اسلامی و حرف زدن این دو دسته به نام مردم، بزرگ شده اند که برعکس پیرمردهای بالا اصلا نمیدانند اشتباه عمومی چیست و طبیعی است که مردم بخصوص وقتی تابع شعارهای عمومی هستند، دسته جمعی اشتباه کنند. همین سال پیش، یک مغازه داری که مرا میشناخت، موقع تحویل کالا به من گفت: «آقای جفاکش. شما رفتید انقلاب کردید و این نا به سامانی اقتصادی را پیش پای ما گذاشتید.» گفتم من حدود 8سال بعد از انقلاب به دنیا آمده ام و نبودم که بروم انقلاب کنم. انگار که منتظر بود همین را بگویم، گفت: «آخر من جز شما که را دارم، یقه اش را بگیرم؟ هر که را از جوانان آن موقع که میپرسم چرا رفتید انقلاب کردید، میگوید من نبودم و نرفتم. آخر من نفهمیدم؟ اگر هیچ کدام از اینها در خیابان نبودند، پس این همه مردمی که در خیابان شعار میدادند و خیابان را از جمعیت سیاه کرده بودند، اینها که بودند؟ از سیاره ی دیگری آمده بودند؟» حرفش تعجبی هم ندارد. چون هنوز هم آدم هایی را میبینم که بی اطلاعی خودشان از "جمهوری اسلامی" را وقتی در 12 فروردین 1358 به آن رای میدادند، پشت شایعه ی تقلب در رای گیری آن روز مخفی میکنند. این بی اعتنایی به اشتباهات عمومی مردم، تا اندازه ی زیادی ناشی از دموکراسی خواهی سیاسی در غرب است که آنقدر کلمه ی «مردم» را در راه فریب محض بزرگ کرده که ما همین حالا در رسانه های جمهوری اسلامی میبینیم که طرفداران نظام، «مردم» و ناراضیان از آن، «فریب خوردگان» و «سست عنصران» خوانده میشوند و در مقابل، در رسانه های اجیر بیگانگان چون بی بی سی فارسی، ناراضیان از حکومت، «مردم»، و در مقابل، وفاداران به نظام، فقط «طرفداران حکومت» نامیده میشوند حتی اگر در یک تظاهرات میلیونی مثل روز 9 دی به خیابان آمده باشند. اگر ایرانی ها در زندگی تحت یک رژیم اقتدارگرای مذهبی به چنین روزی افتاده باشند، تعجبی ندارد که اپوزیسیون خارج نشین که همه ساکن کشورهای غربیند و اینجور شعارهای پوپولیستی، روز و شب از رسانه ها بر سرشان میبارد، آنقدر خودشان را «مردم» حساب کنند که از شدت خود-دانا-پنداری، به حدی به هم بپرند که تا حالا نتوانسته باشند با هم به اتحاد برسند. یک دلیل عمده اش همین است که درست مثل مردم ایران، این اپوزیسیون مثلا ممردمی هم تا حالا اشتباهاتشان را نپذیرفته اند تا بلکه از آنها درس بگیرند. آنها یادشان رفته که بدگمانی ایرانی های داخل به همتاهای خارجیشان دقیقا در یکی از بزرگترین این اشتباهات شعله کشید و ازقضا درست از همان زمانی که دولت اصلاحات در ایران –و در این زمان هنوز بسیاری از مردم ایران، با شنیدن کلمه ی "اصلاحات" به یاد اصلاح مو در آرایشگاه می افتادند- در کنفرانس معروف برلین، برای اولین بار سعی کرد دست دوستی به سمت ایرانیان خارج نشین دراز کند و مزد خود را با فحاشی و ناسزا شنیدن در جلو چشمان بیگانگان آلمانی دریافت کرد. دو بار پخش فیلم آن کنفرانس توسط تلویزیون علی لاریجانی، طوری بازپردازی شد که دقیقا نقاط مشترک روحیات ایرانی های اصلاح طلب داخل و ایرانیان برانداز خارج در آن دوره و بلاخص در آن سال -1379 شمسی- دچار سانسور ذهنی شود. خرمگس های معرکه هم اصلاح طلب هایی بودند که در جواب تخریب گری لاریجانی، به تخریب خود او پرداختند و او را در نشان دادن مرد برهنه و زن رقصنده ی آبروبر داخل کنفرانس، متهم به خیانت به ارزش های خودش معرفی و آنقدر این دو صحنه را بزرگ کردند که کم کم در تخیل جمعی ایرانی ها، این دو صحنه، تمام ایرادات دیگر آن کنفرانس را به خود جذب کردند، مرد برهنه تبدیل به «مردان برهنه» و زن رقاص تبدیل به «رقاصه ها» شد. چندی بعد دیدم یکی از فامیل در صحبت با پدرم میگوید شنیده است مردان در آن کنفرانس برای این لخت شدند که جای شلاق هایی را که در ایران دریافت کرده بودند به سخنرانان نشان دهند. در اوایل دهه ی هشتاد شمسی، یک ویدئو از حمید ماهی صفت (معروف به مستر سین) لطیفه گویی که به گفتن لطیفه های گوارشی و جنسی و تقلید از ترانه خوانی بانوان خواننده شهرت داشت، درآمد که در آن او در واکنش به شور و شوق حضار سالن به شیرین گویی هایش، میگفت: «پس بفرمایید اینجا کنفرانس اجناس آقای ملکوتی نیست، اینجا کنفرانس برلینه.» در آن زمان شاید اصلاح طلبان فکر نمیکردند که ممکن است حربه شان چنان بگیرد که روزی علیه خودشان به کار افتد. چون اپوزیسیون خارج نشین با استفاده از تغییر موقعیت واقعی جلسه تحت تغییر حافظه ی جمعی ایرانی ها، کنفرانس برلین را به کلی، توطئه ی دولت های آلمان و ایران، برای وارد کردن یک مشت زوپیر هرودتی به از طرف داریوش زمانه به درون جبهه ی بابل اپوزیسون تلقی کردند. این گروه از اپوزیسیون اشاره میکنند که در قائله ی پر سر و صدای کیفرخواست علیه شرکت کنندگان از ایران آمده ی آن کنفرانس، فقط بعضی چهره های شرکت کننده محاکمه و زندانی شدند و همان ها بعد از خارج نشینی و در حالی که به عنوان اپوزیسیون بازار گرمی پیدا کرده بودند، به نام «ایران» و «استقلال ایران»، مرتبا اقدام به تخریب هر کسی کردند که برای مبارزه با جمهوری اسلامی، با دول بیگانه متحد میشد و نقش پررنگی در جلوگیری از اتحاد اپوزیسیون به نفع جمهوری اسلامی ایفا کردند. نظریه ی جالبی است، ولی آیا این افراد اخیرا وقت کرده اند فیلم کنفرانس برلین یا حتی فقط قسمت آغازین آن را دوباره ببینند، جایی که صحبت های سخنران آلمانی آغازگر مراسم، مرتبا با سروصداهای کرکننده، فحاشی ها و مرگ بر این و آن گویی های حضار قطع و وقت زیادی بر سر این نشانه های آشکار بیگانگی با فرهنگ دموکراسی به زیان اپوزیسیون و به نفع جمهوری اسلامی هدر میرود؟ آیا باور کردنی است که تمام آن دریای انسانی، اجیر شده های جمهوری اسلامی باشند؟ آیا بیشتر با عقل جور درنمی آید که در این صحنه، لشکری از «دوستان نادان» عقل خود را کف دست قلیلی از «دشمنان دانا» ی ناپیدای خود در آن کنفرانس گذاشته باشند؟ دشمنان دانایی که تاکنون بهلول وار، دانایی خود را پشت تظاهر به یک سری خرافات مضحک، از مردم داخل و خارج پنهان کرده اند؟! اگر این مسئله مورد توافق قرار بگیرد، آن وقت میتوانم بگویم بله؛ واقعا در آن صحنه آلمان و جمهوری اسلامی با هم توافق کرده بودند، بخصوص که من نمیتوانم باور کنم که سرویس مخفی آلمان از برنامه های اپوزیسیون برای به هم زدن جلسه بی اطلاع بوده و تلاشی برای خنثی کردن این نقشه ها به خرج نداده باشد، اما "بله" ی من تحت شرایط یاد شده کل نتیجه گیری به عمل آمده از اتفاقات را وارونه خواهد کرد و به ضرر اپوزیسیونی خواهد بود که از زمان کنفرانس برلین تاکنون هیچ عوض نشده اند و وای به حال مردم ایران اگر این افراد ساده اندیش و خودبین، زمام امور کشورشان را به دست بگیرند. اینها که در خارج از کشور و زمانی که قدرتی ندارند، حرف دموکراسی را میزنند و در عمل خلاف آن عمل میکنند، اگر زور اسلحه به چنگشان بیفتد، برای تسویه حساب با هم، در کشور حمام خون به راه می اندازند و شاید آرزوی دیرینه ی برنارد لوئیس و اربابان یهودی امریکایی-بریتانیایی-اسرائیلیش در باب تجزیه ی کشورهای اسلامی خاورمیانه را حداقل درباره ی ایران محقق کنند.

در این شرایط، من به جد نگران تمامیت ارضی ایران هستم و بخصوص تصاویر ناواقعی که رسانه های موفق بیگانه چون بی بی سی فارسی و ایران اینترنشنال از دانایی اپوزیسیون خارج نشین ارائه میدهند مرا بیشتر نگران میکند. پدرم در اواخر عمرش که زمینگیر بود، در یوتیوب مرتبا میزگردهایی که این اپوزیسیون با هم برگزار میکردند را گوش میداد و من با گوش خودم میشنیدم که سلطنت طلبانی که تحت حمایت لابی های راستگرایان امریکا و اسرائیل قرار دارند، وقتی که سانسورچی های بیگانه، زبان های آنها را تحت کنترل خود نداشتند، چه حرف های بی سر و تهی میزدند و چقدر از واقعیت جامعه های ایرانی بی اطلاع بودند. حتی در یک مورد، یکیشان بعد از جنگ 12روزه در واکنش به ناراحتی از این که چرا اسرائیل، کار ایران را تمام نکرد، گفته بود که اسرائیل میخواست تمام کند، اما منتظر بود مردم ایران به خیابان بریزند و با او متحد شوند که نشدند. بعد هم از مردم ایران خواست برای این که به امریکا و اسرائیل نشان دهند که واقعا خواستار برچیده شدن رژیم جمهوری اسلامی هستند، «امشب» ساعت فلان، همه در خیابان بریزند و بر ضد نظام شعار دهند و مطمئن باشند که این دفعه امریکا و اسرائیل واقعا حمله خواهند کرد. یعنی این آقا فکر میکرد کل مردم ایران بی کارند و به طور زنده صحبت های او را از یوتیوب دنبال میکنند.

بعضی از خطراتی که متوجه اتحاد مردم ایران هستند و کاملا با خودبینی سابق در ارتباطند، در لا به لای همین حرف ها آشکار میشدند. در یکی از گفتگوهایی که پدرم گوش میداد، یکی از اپوزیسیون، طرف مقابلش را که سلطنت طلب و از طرفداران مداخله ی امریکا و اسرائیل در سقوط نظام اسلامی بود، به علاقه ی آشکار کسانی در اسرائیل به تجزیه ی ایران متوجه کرد. ولی طرف در جواب گفت آنهایی که مردم ایران را از تجزیه میترسانند، از روح ایرانی بی خبرند چون ایران به خاطر مردمش هرگز تجزیه نخواهد شد؛ بعد از حمله ی اعراب، دو قرن سکوت بر ایرانیان تحمیل شد؛ ولی بعدش ایرانی ها همه خواستار احیای ایران شدند و بعد از جنگ های بسیار، مجددا ایران را متحد کردند. چیزی که این آقا نگفت، این است که حتی اگر این خیالبافی های به جا مانده از تاریخ نویسی بریتانیایی و دنباله های مبتذلش در رژیم پهلوی را باور کنیم، ناچاریم این را هم قبول کنیم که ایران از بین رفته ی ساسانی فقط بعد از هزار سال خونریزی بی وقفه و احمقانه، توسط یک سری ترکمن فراری از آناطولی که در بدترین خونریزی در میان موارد قبلی سلسله ی صفوی را ایجاد کردند، احیا شد و این سلسله هم آخوندهای شیعی را در ایران به قدرت رساند و برای ما به یادگارز گذاشت که همین آقای سلطنت طلب آشنا با روح ایران، در تمام طول نطقش در حال بد و بیراه گویی به آنها بود. من نمیدانم چطور ممکن است مردم ایران صفوی بعد از هزار سال، به ایران ساسانی احساس تعلق کنند وقتی بیشتر مردم ایران امروزی در قرن 21 نمیدانند سلسله ی قبلی یعنی پهلوی چند شاه داشت؟! ولی به آنهایی که عقل دارند پیشنهاد میکنم: آیا حاضرید امتحان کنید همچنین تجزیه ای پیش بیاید تا ببینید روح ایران به کمکتان می آید یا نه، و آیا حاضرید هزار سال عمر کنید و این هزار سال را هم در میان جنگ و برادرکشی و بحران های مالی و روانی ناشی از آن بگذرانید تا ببینید آیا ایران تجزیه شده بلاخره توسط روح ایران متحد خواهد شد یا نه؟! باید واقع بین باشیم؛ چنان تاریخی و چنان تعلق خاطری در هیچ کشوری ممکن نیست مگر آن که آن کشور در سیاره ای در کهکشانی دیگر قرار داشته باشد؛ تازه آن هم شاید، ممکن است، احتمالا. با این حال، میبینیم که هنوز هم وقتی سرنوشت دیگر جنگ های «آزادیخواهانه» ی امریکا و اسرائیل در منطقه، از عراق و سوریه گرفته تا لیبی و سودان، به ایرانی های منجی ساز از این دو کشور یادآوری میشود، آنها میگویند ایران با این کشورها فرق میکند و کشوری استثنایی است و مردمش هم استثناییند.

من از سلطنت طلبانی که با این دروغ ها بزرگ شده اند و به دروغ گویی هم عادت دارند، تعجب نمیکنم که چنین ادبیاتی به کار ببرند. از اصلاح طلبان داخلی متعجبم که بعد از چند دهه فریبکاری پوپولیستی و آشنایی عمیق با ترفندهای هندوانه زیر بغل مردم گذاشتن، هنوز متوجه خطرات تکرار این نوع ادبیات پوپولیستی در کشور نیستند و الان با همین ادبیات استثناگرایانه، ایرانی ها را به انزوا جویی از محیط اطراف و اطمینان محض به شخصیت ایران و ایرانی فرا میخوانند. دانه درشتشان هم این روزها محمد قوچانی است که مرتبا جار میزند که دارد راه سید جواد طباطبایی و ایرانشهر او را ادامه میدهد و کمی قبل از جنگ 12روزه ذیل عنوان "بازگشت ایران به ایرانشهر" در سرمقاله ی مجله ی آگاهی نو (شماره ی 16: بهار 1404: ص12) ضمن ابراز علاقه ی آشکار به دخالت های جمهوری اسلامی ایران در فلسطین و سوریه و لبنان نوشت:

«از هیچ دولتی نمیتوان خواست به سود ملت دیگر وارد جنگ شود مگر آن که درنهایت بخواهد آن ملت را تسخیر کند. این نه توصیه ای اخلاقی که درکی سیاسی از نظام بین الملل پس از عهدنامه ی وستفالی در سال 1648 در اروپا است که دولت ها باید کارگزار ملت ها باشند نه مانند حاکمیت ایران که خود را در برابر امت مسئول میداند و نه ملت، و ملت را فدای امت میکند و نه امت را فدیه ی ملت. اختلاف ما با حاکمیت جمهوری اسلامی دقیقا در همین جا است که خود را نه یک ملت-دولت که نظام امت-امامت میداند و با تبدیل این اصل اعتقادی به مفهومی سیاسی، آن را از معنای الهی و دینی خود تهی میکند. امت در قرآن همان امت ابراهیم است که پدر توحید بود و شرک را برانداخت و ابراهیم پدر اسحاق و اسماعیل است که پدران یهودیان و اعراب بودند و این نزاعی میان پسرعموها است. امت ابراهیم شامل هر دو ملت یهود و عرب میشود و در مراتب امت، آیین توحید یکی است. در ایران اما توحید ریشه ای تاریخی دارد و به اسحاق و اسماعیل بازنمیگردد و حتی اگر ابراهیم را همان زرتشت ندانیم که از همین آذربایجان –آذرآبادگان- برخاست، اما از عهد کورش کبیر –که حتی اگر او را ذوالقرنین ندانیم، در توحیدش شکی نیست- ایران بری از شرک بوده است. بر اساس چنین روایتی اگر دونالد ترامپ از پیمان ابراهیم میگوید، درواقع فرزندان اسحاق و اسماعیل را به امت میخواند و مفهوم امت را در درون سنت کتاب مقدس یهودی-مسیحی میجوید که ربطی به ما ندارد. و حتی ترکان چون از این پیمان بیرون میمانند، در پی نظریه ی اتحاد اسلام میگردند تا از اتحاد اعراب و یهودیان جلوگیری کنند. در سپهر گسترده ای محو میسازد که روشن نیست با نظریه هایی چون اتحاد اسلام –درواقع اتحاد اعراب- بتوان به حد نهایی دست یافت. چراکه امت درواقع اتحاد عرب با یهود هم هست و این اتحاد علیه ایران است. هر امر سیاسی، ریشه ی الهیاتی دارد و صهیونیسم مسیحی به اسرائیل به چشم پایان تاریخ مینگرد. بازی کردن در زمینه ی نظریه ی سیاسی امت-امامت به حذف ملیت و مذهب ایران –که در جهان اسلام در اقلیت است- می انجامد و این با منطق حتی روحانیت شیعه در تضاد است. وقتی پس از نیم قرن سرمایه گذاری ایران در سوریه برای حفظ حقوق اقلیت علوی در نهایت تحت نفوذ جنبش نو عثمانی، جریانی اموی به پیروزی میرسد و علوی کشی میکند، وقتی که محصول زحمات امام موسی صدر به صورت جنبش شیعیان لبنان و در این زمان حزب الله به رهبری سید حسن نصر الله فدیه ی حماس میشود (همان حرکتی که شعبه ای از اخوان المسلمین بود که در پی حکومت جهانی اسلام یعنی خلافت است که شیعه در سقیفه برای همیشه از آن جدا شد)، باید متوجه نقشه ی نهایی این نظریه (امت گرایی) باشیم. از یاد نبرده ایم که محمد مرسی رئیس جمهور اخوانی مصر در سفر نیم روزی به تهران به نام خلفای راشدین ازجمله عمر ابن خطاب خطابه خواند تا هزیمت ایران از اعراب را به یاد آورد. مصریان عرب زبان، تبار خود را از یاد برده اند و از خود بیگانه شده اند اما ایرانیان که همواره موحد بوده اند هرگز نه عرب تبار بوده اند و نه عرب زبان شدند.»

باورتان میشود که این مطالب، در یک مجله ی لیبرال مطرح شده باشند؟ اینجا اینقدر از ایرانی بودن بد دفاع شده که مثل این میماند که یک اسرائیلی به یک سری نفوذی ایرانی دستور داده باشد این نوشته ها را در مجله ی ظاهرا سکولارشان درج کنند و یک سری نفوذی عرب زبان و ترک زبان را هم استخدام کرده باشد که این نوشته ها را از فارسی به عربی و ترکی استانبولی ترجمه کنند تا عرب زبان ها و مردم ترکیه بفهمند ایرانی ها از چه تفکرات امپریالیستی خطرناکی تبعیت میکنند و اینطوری جلو اتحاد ایران با همسایگانش گرفته شده و برعکس، جریان های جدایی طلبانه هرچه بیشتر به سمت ایران هجوم آورند و آسیب پذیری ایران در مقابل اسرائیل بیشتر شود. درواقع اگر اینطور نباشد و هیچ اسرائیلی ای پشت این نوشته ی شوم نباشد، باید نتیجه بگیریم که به اصطلاح روشنفکران ایرانی، مجانی و در اثر الهامات غیبی خدای یهود، منافع اسرائیل را تامین میکنند. بخصوص جمله ی آخر من را خیلی نگران میکند: « ایرانیان که همواره موحد بوده اند هرگز نه عرب تبار بوده اند و نه عرب زبان شدند.» من نفهمیدم ایرانی در نظر این بابا دقیقا چیست؟ ایرانی ها عرب تبار نبوده اند یعنی چه؟ یعنی ایران برای خودش یک دستگاه سفت و سخت جلوگیری از اختلاط نژاد تشکیل داده که حتی هیتلر هم باید به خاطرش به ایرانی ها غبطه بخورد؟ بعد این ایرانی ها خودشان تحت تسلط حکومت های عرب اجازه داشتند از این دستگاه ها برای خودشان داشته باشند؟ بعد آن وقت آن سربازان عربی که اینجا بودند چه شدند؟ آهان؛ خانواده شان را با خودشان آورده بودند؛ خیلی خب؛ لابد اینها همه برای خودشان یک دفعه تصمیم گرفتند به عربستان برگردند و هیچ احدی از عرب را توی ایران –و این ایران هم مطابق فرمایش آقایان از ازبکستان تا کردستان وسعت دارد- باقی نگذارند؛ بعد آن وقت عرب های خوزستان چطور؟ اینها ایرانی نیستند، مگر نه؟ بعد نفتشان که توسط حکومت ایران استخراج و فروخته میشود و منبع درآمد کشور میشود، آیا آن ایرانی است؟ با شما هستم آن آقایی که باور نمیکنم نمیدانی چه مینویسی؟ حالا اینها همه هیچ. یک صفحه بیایید عقب و این عبارت درخشان را از قلم آقای قوچانی بخوانید جایی که به نفع جمهوری اسلامی، استمداد طلبی از بیگانگان را نمیپذیرد و به زور میخواهد ثابت کند که این خیانت کثیف، در همان تاریخ گهربار ایران سابقه ندارد.:

«تکوین آگاهی ملی در عصر جدید، مانع از آن میشود که هنوز بتوان به قواعدی فقهی مانند "دفع افسد به فاسد" به عنوان تنها گزینه ی رهایی و آزادی ملی تن داد چرا که همواره راه سومی هست؛ گذشته از آن که وقتی خواجه نصیرالدین طوسی، این حکیم شیعه ی ایرانی سر عربان را به تیغ مغولان سپرد، بیگانه ای را به بیگانه ای وانهاد و هرگز هموطن را به بی وطن نفروخت و از دل این "اشغل الظالمین بالظالمین" وطن را نجات داد.»

آقای قوچانی، گویی که مطمئن است مخاطبینش چیزی از تاریخ ایران و اسلام نمیدانند و فقط چیزهایی از دور شنیده اند، عمدا نمیگوید خواجه نصیر کدام «عربان» را به تیغ مغولان سپرد؛ چون عربانی که میگوید، مردم بغداد در عراق هستند که خود این عراق در همان تاریخ کذایی ایران ساسانی، «دل ایران» خوانده میشد و بغدادش در نزدیکی تیسفون پایتخت ساسانیان به وجود آمد و مردم تیسفون به اینجا نقل مکان کردند. مردم عراق مانند مردم ایران، ثمره ی ترکیب مردم و نژادهای گوناگون از کشورهای گوناگونند و اصلا هر جایی که در مسیر جاده های تجاری رشد میکند، سرنوشتش همین است. ایرانی های خیالی دوره ی ساسانی اگر در عراق پایگاه محکمی داشتند همگی با هم از روی زمین آن محو نمیشدند و یا دسته جمعی به جاهایی کوچ نمیکردند که از آن دستگاه های تصفیه ی خون ایرانی که فقط آقای قوچانی و معلمانش میدانند چیست، داشته باشند. ضمنا عراقی که مطابق همان تاریخ کمدی سیاه درست شده برای خاورمیانه مغول ها به کمک قهرمانانی از جنس خواجه نصیر –و عمدا هم این خواجه نصیر را شیعه معرفی کردند- واردش شدند و مطابق همان تاریخ، بخش اعظم جمعیت آن را کشتند، ساکنانش فقط "ظالمین" نبودند مگر این که نابغه ای مثل آقای قوچانی فتوا بدهد که هر که از «عربان» باشد، در زمره ی «ظالمین» است حتی اگر پدرانش ایرانیان ساسانی باشند که از قانون دستگاه تصفیه ی خون اختراع آقای قوچانی تمرد کرده و عربیزه شده باشند. البته همین آقایان –که معمولا عادت دارند ایرانی را با فارس برابر بدانند- هر وقت میخواهند از اندیشمندان قرون وسطای عراق یاد کنند، آنها را «دانشمند ایرانی» میخوانند، حتی اگر اندیشمند مزبور، ابن هیثم کلدانی، یا حسن بصری نیمه کلدانی-نیمه عرب، باشد.

از قلم آقای قوچانی تعجب نکنید. هرچه باشد زمانی که ایشان دانش آموز بودند، عادی بود که معلمان بگویند آریایی ها موقع ورود به ایران، کل جمعیت بومی را سلاخی کردند تا این کشور فقط ایران یعنی سرزمین آریاییان باشد و هیچ کس هم نمیدانست که چنین افتخار به نسل کشی ای جز در شوونیسم ایرانی، فقط در همان سیستم امت سازی یهودی سابقه داشت موقعی که به دستور خدایشان، سرزمین مقدس را از وجود نسل های نااسرائیلی پاک میکردند که آنجا فقط سرزمین اسرائیل باشد و الان نیز با همین سرمشق، آنجا «امت» میسازند. پس اصلا معلوم نیست مشکل آقای قوچانی با چیست؟ آیا مشکل سر این است که چرا به جای اسرائیل، ما ملت های منطقه را نسل کشی نمیکنیم یا این که ملت سازی نوعی امت سازی است که تویش نسل کشی و ادبیات نژادپرستانه است؟! پاسخ راستین به نظر من هیچ کدام از اینها نیست. مسئله فقط این است که آقای قوچانی مثل استادش سید جواد طباطبایی، طوطی وار یک سری خرافات اروپایی درباره ی استبداد سلطنتی در تاریخ ایران ساسانی را تکرار میکند که با روحیات واقعی بیشتر مردم ایران بیگانه اند و به همین خاطر هم هست که برخلاف سلطنت طولانی و پرتجمل و افاده ای شاهان بریتانیا، فرمانرویان خود-خدا خوانده ی هر دو سلسله ی پهلوی و جمهوری اسلامی، با روحیات مردم ایران به مشکل برخورده اند. مشکل، از همان ایده ی ساده انگارانه ی «استبداد شرقی» برمیخیزد که بعضی اروپایی ها –منجمله مارکس در یک دوره ی محدود از تحقیقاتش- آن را مطرح کرده و به تمام سیستم های حکومتی شرق فرافکنی کرده اند. قاعدتا باید انتظار داشته باشیم که مطابق آن باید ایرانی ها در مقابل حکومت هایشان کرنش پذیر باشند و البته در دوره ی ساسانی برای نزدیک به 400سال کرنش پذیر بودند (البته فقط روی کاغذ). ولی بعد از آن، تاریخ ایران تاریخ بسیار متلاطم و پر از ناآرامی است بطوریکه اگر کسی با سری پر از داستان های تخیلی درباره ی پرستش شاهان شرق در حد خدا به این تاریخ نزدیک شود و نه آن تاریخ را و نه حال و وضع انسان های واقعی ایران در قرن های بیستم و بیست و یکم را نتواند درک کند، مطابق همان تاریخ ها و سرگذشت های شاهان –مثلا سرنوشت جمشید شاه در کتابی فارسی با نام بامسمای "شاه نامه"- نتیجه خواهد گرفت که این مملکت حتما نفرین شده است.

اتفاقا اخیرا ویدئویی در یوتیوب دیدم که چنین نتیجه ای گرفته بود. جوانی که خودش را مسعود معرفی میکند، در ویدئویی به نام «پیشگویی مانی پیامبر: نفرین وحشتناک بر ایران» عنوان میکند که مانی پیامبر، در زمان سقوط خود، ایران ساسانی را نفرین کرده و پیشبینی کرده که این کشور برای مدتی طولانی اسیر نیروهای تاریکی فلاکتبار خواهد شد و هر سلسله ای که در آن به قدرت برسد، در اثر این تاریکی سقوط خواهد کرد تا زمانی که نوری از شرق طلوع کند و به تاریکی پایان دهد. آقای مسعود نتیجه میگیرد که بدبختی ای که ایران امروزی را فرا گرفته است نیز بخشی از آن پیشگویی خواهد بود. البته او دراینجا دچار همان اشتباهی شده که اکثر ما با شنیدن اصطلاح "ایران" میشویم و امثال قوچانی از آن بهره برداری میکنند و آن این که ایران ساسانی حتی در بازسازی مدرنش، دقیقا ایران حالیه نبوده و مرکز اصلیش در عراق بوده است و خود مانی هم از روستای بابِل در نزدیکی تیسفون مرکز عراق برخاست. البته زیاد در نتیجه تاثیری نخواهد داشت چون عراق مدرن هم اوضاع زیاد خوبی ندارد و اتفاقا جنگ ویرانگری که بین دو کشور ایران و عراق درگرفت و پس لرزه هایش به گرفتار شدن هر دو کشور در فلاکت فعلی انجامید، خود با تاریکی به معنایی که از مانویان انتظارش را داریم، همخوانی دارد. مانویان در زمره ی جریان های غنوصی هستند و غنوصی/گنوسی ها نیروهای تاریکی را موجوداتی ماوراء الطبیعی موسوم به آرخون میشناسند که با پنهان ماندن از انسان ها، ذهن و رفتار آنها را تا جایی که بتوانند تحت کنترل خود میگیرند و انسان ها را به کارهایی وا میدارند که اغلب کاملا برخلاف منافع افراد انسانی است. هم مسیری این ایده با آنچه در دوره ی مدرن توسط روانکاوی و بخصوص فروید و یونگ درباره ی سیطره ی شدید نیروهای ناخودآگاه بر اذهان انسانها گفته شده است، به نوعی باعث بازگشت اعتقاد به آرخون ها شده است تا جایی که در نوامبر 2011 در مطلبی به نام“archons the secret pact” در وبلاگGnosisyAnomaliesپیمان نامه ی خیالی آرخون ها حول عملیاتشان در زمین و بر اساس مشاهداتی که از جامعه ی مدرن غربی و سیطره اش بر دیگر اقلیم ها مشاهده میشد، با این دستورالعمل ها درباره ی انسان ها منتشر شد.:

«ما توجه آنها را به پول و مادیات جلب خواهیم کرد، بنابراین آنها هرگز به هم و با خودِ درونی‌شان متصل نخواهند شد. حواسشان را با زنا، لذت‌های ظاهری و بازی‌ها پرت خواهیم کرد تا هرگز نتوانند با هم متحد شوند و وحدت یابند. ذهن آنها به ما تعلق خواهد داشت و هر چه ما بگوییم انجام خواهند داد. اگر آنها امتناع کنند، ما راه‌هایی پیدا خواهیم کرد تا از تکنیک‌های تغییر ذهن در زندگی خود استفاده کنند. ما از ترس به عنوان سلاح خود استفاده خواهیم کرد. ما دولت‌های آنها را تأسیس خواهیم کرد و مخالفان دولت هایشان را هم برقرار خواهیم کرد. ما هر دو طرف را خواهیم داشت. ما همیشه اهداف خود را پنهان خواهیم کرد، اما ما نقشه ی خود را اجرا خواهیم کرد. آنها کار را برای ما انجام خواهند داد و ما از کار آنها سود خواهیم برد. خانواده‌های ما هرگز با خانواده‌های آنها قاطی نخواهند شد. خون ما باید همیشه پاک باشد، این دستورالعمل است. ما کاری می‌کنیم که آنها وقتی به نفع ما است، همدیگر را بکشند. ما بوسیله ی اصول و مذهب، از وحدت یابی آنها جلوگیری خواهیم کرد. ما تمام جنبه‌های زندگی آنها را کنترل خواهیم کرد، ما به آنها خواهیم گفت که چگونه و به چه چیزی فکر کنند. ما آنها را به آرامی و مهربانی راهنمایی خواهیم کرد، به آنها اجازه ی فکر کردن میدهیم تا که آنها خودشان را هدایت ‌کنند. ما از طریق حقایقی که به آنها می آموزیم، ئبین آنها دشمنی خواهیم انداخت. وقتی نوری در میان آنها می‌تابد، ما آن را با تمسخر یا مرگ خاموش خواهیم کرد، هر کدام که ما را بیشتر راضی کند.
کاری می‌کنیم که دل امثال خودشان را به درد آورند و فرزندان خود را بکشند.
ما به این هدف خواهیم رسید، از نفرت به عنوان متحد و از خشم به عنوان دوست استفاده می‌کنیم. نفرت آنها را کاملاً کور خواهد کرد. و آنها هرگز این را از اختلافاتشان نخواهند دید، ما به عنوان حاکمان آنها ظهور خواهیم کرد و آنها در مشغله ی کشتن همدیگر و غسل کردن در خون خود خواهند بود. آنها سرگرم کشتن همسایگان خود خواهند بود تا زمانی که ما برای حمله مناسب بشناسیم. ما از این امر سود زیادی خواهیم برد، چون ما را نخواهند دید، چون آنها نمی‌توانند ما را ببینند. ما همچنان به پیشرفت خود بوسیله ی جنگ‌ها و مرگ‌هایشان ادامه می‌دهیم. ما این را بارها و بارها تکرار خواهیم کرد تا زمانی که به هدف نهایی خود برسیم. ما به ساختن آنها با زندگی در میان ترس و خشم از طریق تصاویر و صداها ادامه خواهیم داد. ما از تمام ابزارها استفاده خواهیم کرد. ما باید این کار را انجام دهیم. ابزارها با اعمال خودشان فراهم خواهند شد. ما آنها را طوری خواهیم ساخت که از خود و همسایگانشان متنفر باشند. ما همیشه حقیقت الهی حول این که همه ی ما مانند همیم را از آنها پنهان خواهیم کرد، این چیزی است که آنها هرگز نباید بدانند. آنها هرگز نباید بدانند که رنگ [پوست، کنایه از نژاد انسانی] یک توهم است، آنها همیشه باید فکر کنند که آنها با هم برابر نیستند. قطره قطره، قطره قطره ما به سمت هدفمان پیش خواهیم رفت. ما برای اعمال کنترل کامل بر آنها سرزمین ها، منابع و ثروت های آنها را تصاحب خواهیم کرد. ما آنها را فریب خواهیم داد تا قوانین را بپذیرند. این آزادی اندک آنها را خواهد دزدید. ما یک سیستم پولی ایجاد خواهیم کرد که برای همیشه آنها را تحت تأثیر قرار خواهد داد، آنها و فرزندانشان را بدهکار نگه می‌داریم. وقتی موفق شوند متحد شوند، آنها را به جرم متهم خواهیم کرد، و داستانی متفاوت به جهان ارائه خواهیم داد زیرا ما مالک تمام رسانه‌ها خواهیم بود. ما از رسانه های خود برای کنترل جریان اطلاعات و احساسات آن به نفع خودمان استفاده خواهیم کرد.
وقتی آنها علیه ما می‌جنگند ما آنها را مانند حشرات له خواهیم کرد، چون سطح آنها پایین تر از این حرف ها است. آنها از انجام هر کاری درمانده خواهند بود. زیرا آنها هیچ سلاحی نخواهند داشت. ما تعدادی از افراد آنها را برای اجرای نقشه‌هایمان، استخدام خواهیم کرد. ما به آنها وعده ی حیات جاودان خواهیم داد، زندگی ابدی که هرگز نخواهند داشت، زیرا آنها از ما نیستند. به افراد تازه استخدام شده، مامورین تازه وارد، گفته خواهد شد و به آنها تلقین خواهد شد که باور کنند در آیین‌های دروغینِ گذار به والاترین پادشاهی‌ها راه یافته اند. اعضای این گروه‌ها فکر خواهند کرد که آنها با ما یکی هستند، اما آنها هرگز حقیقت را نخواهند دانست. آنها هرگز نباید این حقیقت را بیاموزند، در غیر این صورت آنها علیه ما خواهند شد. آنها بابت خدمتشان به ما، با چیزهای دنیوی و عناوین بزرگ، پاداش خواهند گرفت، اما آنها هرگز جاودانه نخواهند شد و هرگز به ما نخواهند پیوست، هرگز نور را دریافت نخواهند کرد و به ستارگان سفر نخواهند کرد. آنها هرگز به والاترین قلمروها نخواهند رسید، چون جنایات آنها علیه همنوعان خود، مانع عبور آنها به قلمرو روشنایی خواهد شد. آنها هرگز این را نخواهند فهمید. حقیقت بسیار نزدیک، از چهره‌هایشان پنهان خواهد ماند، طوری که تا وقتی که خیلی دیر شده است، نتوانند روی آن تمرکز کنند. اوه بله، توهم آزادی چقدر بزرگ خواهد بود، که آنها هرگز نخواهند فهمید که برده ی ما هستند. وقتی همه چیز سر جای خودش باشد، واقعیتی که ما برای آنها خلق خواهیم کرد آنها را در اختیار خواهد گرفت. این واقعیت، زندان آنها خواهد بود. آنها در خودفریبی زندگی خواهند کرد. وقتی هدف ما محقق شود، دوران جدیدی از سلطه آغاز خواهد شد. ذهن آنها توسط باورهایشان محدود خواهد شد، باورهایی که ما از زمان‌های بسیار قدیم بنا نهاده‌ایم. اما اگر آنها تا به حال فهمیده باشند که آنها هم مثل ما هستند، آنگاه هلاک خواهیم شد. آنها هرگز نباید این را بدانند. اگر روزی بفهمند که آنها با هم می‌توانند ما را شکست دهند، آنها اقدام خواهند کرد. آنها هرگز نباید در زندگی خود، بفهمند چه کرده‌ایم، زیرا اگر این کار را بکنند، جایی برای فرار نخواهیم داشت. به محض اینکه حجاب از روی چشمان آنها برداشته شود، برای آنها آسان خواهد بود که ببینند ما که هستیم، اعمال ما آشکار میشود، آنها خواهند دانست که ما که هستیم، آنها ما را شکار خواهند کرد و هیچ کس به ما پناه نخواهد داد. این پیمان پنهانی است که در بقیه ی زندگی حال و آینده ی ما، با آن به سر خواهیم برد. زیرا این واقعیت از نسل‌های بسیار و امیدهای زندگی فراتر خواهد رفت. این پیمان با خون، خون ما، مهر و موم شده است. ما، تنها کسانی هستیم که از آسمان به زمین آمدند. وجود این پیمان هرگز، هرگز نباید آشکار شود. هرگز، هرگز، نباید نوشته یا گفته شود، بدون در نظر گرفتن این که آگاهی‌ای که ایجاد خواهد کرد خشم خالق را بر ما نازل خواهد کرد و ما به اعماق لجه پرتاب خواهیم شد، از جایی که آمده‌ایم و همانجا خواهیم ماند، تا پایان زمان یا خودِ بی‌نهایت.»

در 14 نوامبر همان سال (2011) نویسنده رابرت ام. استنلی و مدافع زمین/کیمیاگر جهانی، لورا مگدالین آیزنهاور، در مصاحبه‌ای با آلفرد لامبرمونت وبره ExopoliticsTV توضیحاتی را درباره ی آرخون ها داده بودند که او در 15 نوامبر 2011 آنها را به صورت مقاله ی Archons - Exorcising Hidden ControllersدرSeattle Exopolitics Examiner به شرح زیر منتشر کرد:

«لورا آیزنهاور و رابرت استنلی در مصاحبه‌هایشان با ExopoliticsTV درباره ی متون عرفانی باستانی از جایی در مصر بحث می‌کنند "به نام نجع حمادی، که دو نوع موجود بیگانه ی شیطانی را توصیف می‌کند که مدت‌ها پیش به زمین حمله کردند و آنها را آرخون‌ها می‌نامند. نوع اول آرخون‌ها شبیه خزنده است. نوع دیگر شبیه جنین انسان است (...) که همان شکل و ظاهر عکس‌های «ماهی آسمانی» را دارد." رابرت استنلی، نویسنده ی کتاب "برخوردهای پنهان بر فراز واشنگتن دی سی"، بیانیه‌ای عمومی در مورد آرخون‌ها منتشر کرده است که در آن آمده است: "وقت آن رسیده که کنترل‌کنندگان پنهان بشر را افشا کنیم. به شما اطمینان می‌دهم که این حدس و گمان، فریب یا ساخته و پرداخته ی تخیل مردم نیست. این موجودات انگلی واقعی هستند و باید فوراً با آنها برخورد شود تا بشر بتواند به سطح بعدی وجود تکامل یابد." "اگرچه این انگل‌ها انسان نیستند، اما از انرژی/احساسات منفی انسان‌ها تغذیه می‌کنند. مشخص نیست که این موجودات کیهانی آمیب‌مانند چه زمانی برای اولین بار به زمین آمدند، اما می‌دانیم که آنها مدت‌ها پیش توسط شمن‌ها در حالت‌های تغییر یافته ی هوشیاری کشف شده و اخیراً از آنها عکس گرفته شده است." دلیل اینکه همگان آنها را روزانه نمی‌بینند این است که امضای انرژی این موجود فراتر از محدوده ی دید عادی و باریک ما در طیف الکترومغناطیسی است که دانشمندان آن را "نور مرئی" می‌نامند. آقای استنلی معتقد است که بشریت اکنون باید رویکردی علمی برای شناسایی آرخون‌ها و نابودی آنها در بوم‌شناسی ابعاد انسانی اتخاذ کند. آقای استنلی مجموعه‌ای از عکس‌های آرخون‌ها را منتشر کرده است که می‌توانید در اسلایدشو این مقاله مشاهده کنید. آرکون‌ها انگل‌های ذهنی درون روانی هستند. جان لش، نویسنده، در بحث دربارهٔ برتری نسبی مینویسد: "اگرچه آرخون‌ها از نظر فیزیکی وجود دارند، اما خطر واقعی که آنها برای بشریت ایجاد می‌کنند، تهاجم به سیاره ی زمین نیست، بلکه تهاجم به ذهن است." "آرخون‌ها انگل‌های ذهنی درون روانی هستند که از طریق تله‌پاتی و شبیه‌سازی به آگاهی انسان دسترسی پیدا می‌کنند. آنها تخیل ما را آلوده می‌کنند و از قدرت وانمودسازی برای فریب و سردرگمی استفاده می‌کنند." لذت آنها در فریب به خاطر خود فریب است، بدون هدف یا مقصد خاصی. آنها ذاتاً رباتیک هستند، قادر به تفکر یا انتخاب مستقل نیستند و هیچ برنامه ی خاصی ندارند، جز اینکه به طور نیابتی از طریق انسان‌ها زندگی کنند. آنها به طرز عجیبی قادرند وانمود کنند که بر انسان‌ها تأثیر می‌گذارند، در حالی که واقعاً ندارند. "به عنوان مثال، آنها نمی‌توانند به ژنتیک انسان دسترسی پیدا کنند، اما می‌توانند وانمود کنند که این کار را انجام می‌دهند، به گونه‌ای که انسان‌ها فریب این عمل وانمود شده را می‌خورند، گویی رویدادهای صحنه‌سازی شده واقعی تلقی می‌شوند. از این نظر، آرخون‌ها فریبکاران نهایی هستند. این جوهره ی "نفوذ آرخونی" است، همانطور که من آن را می‌نامم. ترفند این است که اگر بشریت تحت توهم قدرت فوق بشری قرار گیرد، یک توهم خودکامبخش به همان اندازه واقعی می‌شود." از دیدگاه کیهانی، آرخون‌ها جنبه‌ای پویا از سناریوی تکاملی بشر را ارائه می‌دهند که از طریق آن پتانسیل انسان آزمایش می‌شود. دیدگاه گنوسی در مورد نقش آنها با «پروازگران» در کتاب "جنبه ی فعال بی‌نهایت"، آخرین کتاب کارلوس کاستاندا بسیار مطابقت دارد که می‌گوید پروازگران "وسیله‌هایی هستند که جهان هستی از طریق آنها ما را آزمایش می‌کند". شباهت‌های زیادی بین آموزه‌های کاستاندا و عرفان وجود دارد. "این شرح حال آرخون‌ها حدس و گمان نیست. این شرح حال از آنچه می‌توان از نوشته‌های گنوسی برداشت کرد، پیروی می‌کند. به عنوان مثال، متون نجع حمادی شرح می‌دهند که چگونه آرخون‌ها سعی در تجاوز به حوا داشتند، که به وضوح تفسیری اسطوره‌ای از مداخله ی ژنتیکی است. چنین عباراتی به نظر می‌رسد ادعاهای آمیزش بیگانه‌ها [=موجودات فضایی] را که امروزه به طور گسترده مورد بحث قرار می‌گیرد، تأیید می‌کند. اما در روایت گنوسی، مهاجمان بیگانه در این عمل مداخله ی بین گونه‌ای موفق نشدند: آنها تلاش کردند اما شکست خوردند." "این تصور که آرخون‌ها آزمایشی برای بشریت هستند -که کاستاندا به صراحت بیان کرده است اگر کسی همبستگی آرخون/پروازگران را بپذیرد- را می‌توان در برخی از نوشته های نجع حمادی، به ویژه آپوکریفای یوحنا، نیز ردیابی کرد. این متن نشان می‌دهد که ائون سوفیا، هوش کیهانی زمین، گونه‌های آرخون را درگیر می‌کند و از نفوذ انحرافی و فریبنده ی آنها برای چنین هدفی استفاده می‌کند." روایت اینکه چگونه اربابِ قدرت "مرتکب زنا با خرد (سوفیا) شد" و بشریت را به "زنجیری از اجبار کورکورانه (هیرمارمنه)" بست، دست‌کم می‌توان گفت گیج‌کننده است (NHC II, 1:28.16). "دسته‌بندی و روشن کردن آنچه روایت سفیانی (سوفیایی) ممکن است در مورد آزمون آرخون‌ها بگوید، چالش بزرگی برای درک ما از پیام عرفانی و چگونگی سودمندی آن برای بشریت امروز است." نویسنده جی وایدنر میگوید: "بله، طبق متون، (آرخون‌ها) می‌توانند به درون مردم نفوذ کنند و آنها را طوری دستکاری کنند که خیلی ناگهانی کارهایی انجام دهند که خیلی عجیب هستند." اما آنها در واقع مسئول زوال فرهنگ نیز هستند، بنابراین برخلاف فرهنگ یونانیان باستان یا چینی‌ها، ظاهری بی‌ارزش از یک فرهنگ هستند. با گسترش حضور آرخون‌ها در سراسر زمین و تشدید آن در قرن بیستم، می‌توانید ببینید که آنها مسئول گسترش و زشتی توده‌ای هستند که در همه جا وجود دارد.: "تلویزیون نمونه‌ای از تقلید آرکون‌ها است." آقای وایدنر نتیجه می‌گیرد: "انسان‌ها در تلویزیون تقلید می‌شوند، اما این تقلید تغییر یافته و تقریباً همیشه زننده و کفرآمیز است، زیرا آرخون‌ها نه تنها امر مقدس را درک نمی‌کنند، بلکه از آن متنفرند. آنها به جهان طبیعی و به انسان‌ها در مورد جهان طبیعی حسادت می‌کنند." همچنین در مورد روابط جنسی: زوج‌های عاشق آنها را عصبانی می‌کنند و آنها عاشق خشونت هستند و با خشم و جنگ و مرگ از نظر جنسی تحریک می‌شوند. آنها جنگ ایجاد می‌کنند تا انرژی را از مرگ مصرف کنند.

روانشناس، پاول لوی، در کتاب جدید خود با عنوان "وِتیکو - بزرگترین بیماری همه‌گیر شناخته شده برای بشریت» به بررسی آرخون‌ها میپردازد. فوربز می‌نویسد: "وقتی افراد به ویروس وتیکو [نام نوعی جن مسخ کننده در اساطیر سرخپوستی] آلوده می‌شوند، «میزبان انگل‌های وتیکو» می‌شوند." میکروب وتیکو یک کرم نواری روانی، انگل ذهن است. درست همانطور که برخی ویروس‌های کامپیوتری یا بدافزارها، کامپیوتر را آلوده کرده و آن را برای خودویرانگری برنامه‌ریزی می‌کنند، ویروس‌های ذهنی مانند وتیکو می‌توانند زیست‌کامپیوتر انسان را طوری برنامه‌ریزی کنند که به شیوه‌هایی فکر کند، باور داشته باشد و رفتار کند که منجر به خودویرانگری ما شود. وتیکو یک پاتوژن روانی بدخیم است که قالب‌های فکری را در ذهن ما القا می‌کند که وقتی ناخودآگاه به اجرا در می‌آیند، آن را تغذیه کرده و در نهایت میزبان خود (ما) را می‌کشند. با این حال، نمی‌خواهد ما را خیلی سریع بکشد، زیرا برای اجرای موفقیت‌آمیز دستور کار خود مبنی بر تولید مثل و تکثیر خود در سراسر مزرعه، باید اجازه بدهد میزبان به اندازه کافی زنده بماند تا ویروس را پخش کند. اگر میزبان خیلی زود بمیرد، حشره زودتر از موعد بیرون رانده می‌شود و دردسر پیدا کردن محل سکونت جدید را متحمل می‌شود. آقای لوی ادامه می‌دهد: "مانند سرطان ذهن که در بیماری وتیکو متاستاز می‌دهد، یک بخش آسیب‌دیده از روان، تمام بخش‌های سالم روان را به خدمت خود درمی‌آورد و در خود ادغام می‌کند تا به آسیب‌شناسی خود خدمت کند." به نقل از یونگ، "یک «چیز» ناشناخته بخش کوچک‌تر یا بزرگ‌تری از روان را تصرف کرده و وجود نفرت‌انگیز و مضر خود را بدون هیچ گونه بینش، عقل و انرژی ما اعلام می‌کند و بدین ترتیب قدرت ناخودآگاه بر ذهن آگاه، قدرت مطلق تصرف را اعلام می‌کند." سپس شخصیت، خود را به صورت یک نمایش بیرونی از انسجام پیرامون این هسته ی بیماری‌زا سازماندهی می‌کند، که اختلال عملکرد درونی را «میپوشاند» و تشخیص آن را دشوار می‌سازد. در یک کودتای روانی، میکروب وتیکو می‌تواند فرد را غصب و جایگزین کند، و آن فرد به عروسک خیمه‌شب‌بازی او تبدیل شود. ویروس وتیکو مانند یک انگل می‌تواند اراده‌ی حیوانی تکامل‌یافته‌تر از خودش را تسخیر کند و آن موجود را در خدمت اهداف شوم خود قرار دهد. وقتی انگل به اندازه ی کافی در روان ریشه دواند، دستورالعمل اصلی هماهنگ‌کننده ی رفتار فرد از خود بیماری می‌آید، زیرا اکنون این بیماری است که تصمیم‌گیرنده ی نهایی است. همانطور که کسی که به ویروس هاری آلوده شده است در برابر نوشیدن آب که عفونت را از بین می‌برد مقاومت می‌کند، کسی که توسط انگل وتیکو تسخیر شده است، هیچ کاری با چیزی که به او کمک کند تا از شر بیماری خلاص شود، نخواهد داشت. وتیکوها از نور حقیقت هراس دارند و مانند طاعون از آن اجتناب می‌کنند. در مراحل پیشرفته، این فرآیند چنان فرد را کاملاً در بر می‌گیرد که به درستی می‌توان گفت که فرد دیگر وجود ندارد؛ آنها فقط یک پوسته ی خالی هستند که بیماری را حمل می‌کنند. به یک معنا، فقط بیماری وجود دارد که از طریق چیزی که به نظر یک انسان است، عمل می‌کند. فرد کاملاً با نقابش، با شخصیتش، یکی می‌شود، اما انگار پشت نقاب کسی نیست."
نویسنده جان لش تعریفی سه سطحی از آرکون‌ها ارائه می‌دهد:
"سطح اول - کیهان‌شناسی": در کیهان‌شناسی عرفانی، آرخون‌ها گونه‌ای از موجودات غیرارگانیک هستند که پیش از تشکیل زمین در منظومه ی شمسی پدیدار شدند. آنها سایبورگ‌هایی هستند که در منظومه ی شمسی (به جز زمین، خورشید و ماه) ساکن هستند، که به عنوان یک دنیای مجازی (استریوما) توصیف می‌شود که آنها با تقلید از اشکال هندسی ساطع شده از پلروما، قلمرو "ژنراتور"ها، خدایان کیهانی، می‌سازند. "آرخون‌ها گونه‌ای واقعی با زیستگاه مناسب خود هستند و حتی ممکن است خداگونه در نظر گرفته شوند، اما فاقد قصد و نیت (انوئیا: ظرفیت خودگردانی) هستند و تمایل ناخوشایندی به انحراف از مرزهای خود و تجاوز به قلمرو انسانی دارند. گفته می‌شود آرخون‌ها حسادت شدیدی نسبت به بشریت دارند زیرا ما دارای قصد و نیتی هستیم که آنها فاقد آن هستند." اسطوره ی گایا شرح می‌دهد که چگونه آرخون‌ها توسط تأثیر فراکتالی در آرایه‌های میدانی ابتدایی متراکم (دما) در اندام‌های کهکشانی تولید شدند، زمانی که ائون سوفیا به طور یکجانبه از هسته ی کهکشانی فرو ریخت.
"سطح دوم - نوئتیک-روانشناختی": در روانشناسی عرفانی، علم نوئتیک مکاتب رمزی، آرخون‌ها نیرویی بیگانه هستند که به طور ناخودآگاه بر ذهن انسان نفوذ می‌کنند و هوش ما را از کاربردهای صحیح و عاقلانه‌اش منحرف می‌کنند. آنها چیزی نیستند که ما را وادار به رفتار غیرانسانی می‌کنند، زیرا همه ی ما پتانسیل این را داریم که برخلاف انسانیت ذاتی خود عمل کنیم و حقیقت درون قلبمان را نقض کنیم، اما آنها ما را وادار می‌کنند که رفتارهای غیرانسانی را تا حد افراطی عجیب و خشونت‌آمیزی انجام دهیم. "اگر به حال خود رها شویم، گاهی اوقات غیرانسانی رفتار می‌کنیم و سپس آن را اصلاح می‌کنیم و انحراف را مهار می‌کنیم. بدیهی است که ما همیشه این کار را نمی‌کنیم. در اغراق تمایلات دیوانه‌وار و غیرانسانی خود، و در انحراف شدید و اصلاح نشده از هوش ذاتی خود، گنوسی‌ها ردپای یک گونه ی بیگانه را می‌دیدند که بدترین کاستی‌های انسانی را به دوش میکشد. از این رو، آرخون‌ها انگل‌های روانی-معنوی هستند. با این حال، آرخون‌ها به عنوان فرزندان عصر سوفیا، خویشاوندان کیهانی ما نیز هستند. آئون (A-ON تلفظ می‌شود) «تجلی، قدرت الهی، چرخه ی زمان کیهانی» است. صفت آن آئونی است؛ مثلاً «صخره‌های رؤیای آئونی» در اسطوره ی گایا. "این اصطلاح اساسی در کیهان‌شناسی گنوسی می‌تواند برای رهایی از اصطلاحات ناخوشایند خدا و خدایان مفید باشد. آئون، خدایی است که نه در اصطلاحات کلامی، بلکه در اصطلاحات فیزیک آگاهی درک می‌شود." "آئون‌ها موجودیت نیستند، بلکه فرآیندهایی هستند که می‌توان آنها را به بهترین شکل به عنوان جریان‌های عظیم مفهوم‌سازی کرد، اما جریان‌هایی که زنده، خودآگاه و حسی هستند. الهه سوفیا که به صورت گایا تجسم می‌یابد، یک آئون است، از این رو آئون سوفیا نامیده می‌شود." "آئون‌ها جنسیت دارند. در برخی از سناریوهای گنوسی، همتای مذکر آئون سوفیای مونث، آئون کریستوس است."

"آرخون‌ها به عنوان موجودات غیرارگانیک از دو نوع، جنینی و خزنده، می‌توانند در لحظاتی به جو زمین نفوذ کرده و انسان‌ها را وحشت‌زده کنند، اگرچه هیچ دلیل یا نظمی برای این تهاجمات وجود ندارد، زیرا بیگانگان نمی‌توانند برای مدت طولانی در زیست‌کره باقی بمانند و به هر حال، هیچ برنامه ی جامعی برای انجام دادن در اینجا ندارند." "وضعیت هستی‌شناختی آرخون‌ها دوگانه است: آنها به عنوان یک گونه ی بیگانه ی مستقل از بشر وجود دارند. آنها به عنوان حضوری در ذهن ما وجود دارند، بلکه مانند مجموعه‌ای از برنامه‌هایی که در محیط ذهنی ما کار می‌کنند. خطری که آنها با حمله به نرم‌افزار ذهنی ما ایجاد می‌کنند، بسیار بیشتر از هرگونه خطر فیزیکی است که ممکن است با نقض نامنظم زیست‌کره ایجاد کنند." "آرخون‌ها با کار از طریق تله‌پاتی و تلقین، تلاش می‌کنند ما را از مسیر صحیح تکاملمان منحرف کنند. موفق‌ترین تکنیک آنها استفاده از ایدئولوژی مذهبی برای القای طرز تفکر خود و در واقع، جایگزینی طرز فکر خود با طرز فکر ما است." "به گفته ی گنوسی‌ها، رستگاری‌گرایی یهودی-مسیحی، ترفند اصلی آرخون‌ها، یک ایمپلنت بیگانه است." "توانایی ما در تشخیص نیروهای بیگانه‌ای که در ذهن ما کار می‌کنند، برای بقا و تکامل مشترک با گایا که به عنوان سوفیا، به طور تصادفی آرخون‌ها را در وهله ی اول تولید کرد، بسیار مهم است. این نظر متعلق به سطح اول، تعریف کیهانی است، اما همانطور که اغلب با آموزه‌های عرفانی اتفاق می‌افتد، عناصر معرفتی و کیهانی تمایل به ادغام دارند." با تشخیص و دفع آرکون‌ها، ما قدرت خود را مطالبه می‌کنیم، مرزهای خود را در چارچوب کیهانی تعریف می‌کنیم و هدف خود را نسبت به گایا، هوش ساکن سیاره، تعیین می‌کنیم.
"سطح سه - جامعه‌شناختی": در دیدگاه گنوسی از جامعه ی بشری، آرخون‌ها نیروهای بیگانه‌ای هستند که از طریق سیستم‌های اقتدارگرا، از جمله سیستم‌های اعتقادی، به گونه‌ای عمل می‌کنند که باعث می‌شوند انسان‌ها علیه پتانسیل ذاتی خود قیام کنند و همزیستی طبیعت را نقض کنند. "LIVE (زندگی) اگر برعکس نوشته شود، به معنای EVIL (شیطان/شر) است، اما آرخون‌ها به این معنا که دارای قدرت‌های خودمختار تخریب هستند که می‌توانند مستقیماً بر بشریت اعمال شوند، شرور نیستند." آنها عامل خطا هستند نه شر؛ اما خطای انسانی، وقتی اصلاح نشود و از حد اصلاح فراتر رود، به شر تبدیل می‌شود و علیه طرح جهانی زندگی عمل می‌کند. گنوسی‌ها آموختند که آرخون‌ها از تمایل ما به رها کردن اشتباهاتمان بدون اصلاح سوءاستفاده می‌کنند. "از آنجا که آرخون‌ها برای کسب قدرت بر بشریت به همدستی انسان نیاز دارند، هر کسی که به آنها کمک کند، می‌تواند نوعی آرخون، یک وسیله ی کمکی، در نظر گرفته شود. انسان‌ها چگونه به آرخون‌ها کمک می‌کنند؟ یک راه (که در تعریف سطح دو پیشنهاد شده است) پذیرش برنامه‌های ذهنی آرخون‌ها است -یعنی پذیرش هوش بیگانه به گونه‌ای که گویی مبتنی بر انسان است- و اجرای آن برنامه‌ها با اجرای واقعی آنها در جامعه. راه دیگر، انطباق فعال یا منفعلانه با برنامه‌هایی است که به این ترتیب پیشنهاد و تحمیل می‌شوند. " ژاک لاکاریر اظهار می‌کند که گنوسی‌ها چهره ی انسانی آرخون‌ها را در تمام ساختارها و سیستم‌های اقتدارگرایی که اصالت و خودمختاری را برای فرد انکار می‌کنند، تشخیص داده‌اند. او استدلال می‌کند که گنوسی‌ها «ماهیت اساساً فاسد همه ی نهادها و موسسات انسانی: زمان، تاریخ، قدرت‌ها، دولت‌ها، ادیان، نژادها، ملت‌ها...» را تشخیص داده‌اند. فساد رخ می‌دهد، نه به این دلیل که ما اشتباه می‌کنیم، بلکه به این دلیل که اشتباهاتی که مرتکب می‌شویم اصلاح نمی‌شوند و فراتر از مقیاس اصلاح، تعمیم می‌یابند. لاکاریر می‌گوید که گنوسی‌ها «از مشاهده ی عقلانی جهان طبیعی و رفتار انسان» به این نتیجه رسیدند. در نهایت، آنها این ادعا را مطرح کردند که "تمام قدرت –از هر نوع که باشد- منبع از خود بیگانگی است. (...) همه ی نهادها، قوانین، ادیان، کلیساها و قدرت‌ها چیزی جز یک فریب و دام، تداوم یک فریب قدیمی نیستند." این ممکن است مانند یک دیدگاه تاریک از امور انسانی به نظر برسد، اما با توجه به شواهد تاریخی (و البته رویدادهای کنونی)، نمی‌توان آن را ناعادلانه یا اغراق‌آمیز دانست."»

خطوط آخر متن، میتوانند یک بار دیگر به ما یادآوری کنند که چرا تمام جریان های سیاسی موازی و یا متضاد به وجود آمده از انقلاب ایران سر در آخور هم دارند. مانند همه جای دنیا، همه ی آنها ریشه های مشترکی در قدرت های مشترکی دارند. البته از متن بالا بوی نوعی آنارشیسم افراطی به مشام میرسد بخصوص که نام خانم آیزنهاور از نمایندگان نئو شمنیسم هم در آن رفته است؛ ولی باید توجه کنیم که برای آن گروه از مردم ایالات متحده و کشورهای اسپانیولی زبان که به این نوع دیدگاه ها جلب میشدند، در درجه ی اول، ناامیدی و بدبینی نسبت به تمام جریان های رسمی و در قدرت در اثر دهه ها زندگی زیر سایه ی این جریان ها و تجربه ی ده ها بار گزیده شدن از سوی آنها محرکی قوی بوده است و نظریه هایی مثل نظریه ی بالا که حتی المقدور همه ی جریان های غیر رسمی دانش –از غنوصی گری گرفته تا گزارشات مشاهده ی بشقاب پرنده، و از نظریه ی گایا گرفته تا روانکاوی فرویدی/یونگی و هشدارهای مارکس درباره ی «ازخودبیگانگی»- را در خود داشته باشند، بخت جلب توجه دارند. در ایران دوران پهلوی هم چنین وضعی به وجود آمده بود، اما نه به دلیل خستگی از قدرت های رسمی، بلکه به دلیل احساس شدن غیر طبیعی بودن قدرت های نوظهور رسمی در اثر توسعه نیافتگی هنوزین مملکت. این احساس آنجا به خطا رفت که وقتی شریعت اسلامی را دشمن هر دو جریان غیر طبیعی و همریشه ی در صحنه –کمونیسم بلوک شرق و کاپیتالیسم امپریالیستی بلوک غرب- شناسایی کرد، تصور کرد واقعا متفاوت از آنها است و دنبال امت سازی آن راه افتاد. اما اگر من و شما ندانیم، آقای قوچانی خوب میداند که دوگانه ی امت و ملت در ایران، یک جا و با هم از غرب آمده است چون در همان سرمقاله ی پیش گفته ی مجله ی آگاهی نو (صفحه ی 14) بعد از یاد کردن از انتشار مجله های ملی گرا به دنبال آشتی مجدد جمهوری اسلامی با "ملت"، مینویسد: «یکی از نویسندگان مشترک این گروه مجلات با خاستگاه گوناگون اما مقصد یگانه (کلک، بخارا، کیان، ایران فردا و گفتگو) چنگیز پهلوان بود؛ روشنفکری ملی که باید او را پیشتاز و پیشگام طرح راهبرد حوزه ی تمدنی ایران دانست. چنگیز پهلوان در آلمان علم سیاست آموخته بود و میدانست سیاست هم علم ملیت است چون علم سیاست جدید از عهد ماکیاولی بر مقوله ی ملت و ملیت استوار است و ملت-دولت های جدید اروپایی در برابر امت مسیحی پاپ قرار میگرفتند که با پیمان وستفالی در سال 1684 به ساختار سیاسی قاره ی اروپا بدل شد؛ ساختاری که از فئودالیسم و از پاپیسم هر دو عبور میکرد و ناسیونالیسم را پدیدار میساخت.» انگار که در ایران، بعد از شکست پروژه ی ملت سازی، ناچار شده باشند پاپیسم نصفه-نیمه ای مشابه پاپیسم غربی را که ما در ایران هرگز نداشته ایم، کپی و درست کند تا با تکرار الگوی غرب از دل امتش بلاخره یک ملتی دربیاید و اینجا هم منظور از "ملت" –که جز در نام هیچ ربطی با ریشه ی عربی خود به معنی شریعت و اصحاب شریعت ندارد- یک ماسک قدیمی نمای بومی بر چهره ی "ناسیون" مدرن اروپایی است. صحبت رفتن از چنگیز پهلوان که قوچانی در همانجا او را «نظریه پرداز تمدن ایرانی» میخواند جالب است. چنگیز پهلوان که دارای نسبت خانوادگی با خاندان سلطنتی پهلوی بود، بعد از فروپاشی اتحاد جمهوری شوروی و از سال 1373 خواهان برقراری ارتباط ایران با جمهوری های تازه به وجود آمده در آسیای مرکزی و قفقاز و کشور درگیر جنگ داخلی افغانستان شد تا با آنها یک «تمدن ایرانی» را احیا کند. اخیرا حرف های مشابهی را دکتر مهدی مطهرنیا میزند و خواهان فاصله گرفتن از اعراب و نزدیک شدن به کشورهای حوزه ی تمدن ایرانی (با همان جغرافیایی که چنگیز پهلوان در نظر داشته است) از طریق برجسته کردن نزدیکی ها است؛ آن هم درست موقعی که اخراج بحق افغان های فاقد شهروندی ایران از کشور، با یک موج ناحق افغان ستیزی افراطی همراه بود درحالیکه در مقابل آن، هیچ اثری از احساس نزدیکی حداقل بخشی از جامعه ی ایران با مردم افغانستان مشاهده نمیشد. میدانید که این آقای مطهرنیا، همیشه حرف هایش را از قول «آیین قدرت» میزند، اصطلاحی که واقعا خیلی سخت است که یک شخص آشنا با سیاست، با شنیدن آن به یاد ماکیاولی نیفتد. اخیرا محمدعلی جنت خواه، شیفتگی شدید مطهرنیا به ولایت فقیه در گذشته ی نزدیک و تضادش با انتقادهای ظاهری فعلی او را به یاد آورده و اضافه کرده که تغییر رویه در اندیشه طبیعی است، اما نه وقتی که این تغییر رویه از سمت کسی مثل مطهرنیا انجام شود که دارد تمام تاریخ و گذشته ی پشت سر خود را حذف میکند و بیشتر به نظر میرسد او سخنگوی یک پروژه ی جدید از داخل حکومت باشد. جرئت ندارم مطهرنیا را به دورویی متهم کنم، اما به نظرم همزمانی رشد ویدئوهای او با ستایش چنگیز پهلوان از سوی مجله ی آگاهی نو اتفاقی نیست و حداقل نیفتادن اصطلاح «آیین قدرت» از زبان او تازه آغازی بر رک گویی است؛ ظاهرا بلاخره بخشی از حکومت جرئت کرده است در این فضای بری از اخلاقی که ایجاد کرده است، به صراحت بیشتری، دور زدن اخلاق به مدل ماکیاولی را توصیه کند. در شرایطی که تنها آلترناتیو قوی باقی مانده برای جمهوری اسلامی، سلطنت طلب های مزوّر تحت حمایت جریان های راست امریکا و اسرائیل باشند، تعجبی ندارد که قوچانی هم با نگرانی کمتری، این جمله از چنگیز پهلوان را دو بار در سرمقاله اش (صفحات 19 و 30) تکرار کند: «من بدترین نوع نظام سیاسی را زمانی که در حوزه ی تمدن ایرانی است و میخواهد این حوزه را حفظ کند، به بهترین نظام سیاسی که در حوزه ی تمدن ایرانی قرار ندارد و حتی میخواهد در جهان عدالت برقرار کند، ترجیح میدهم.»

در پایان بهاری که قوچانی این سرمقاله را برایش تدارک دید، حمله ی اسرائیل به ایران اتفاق افتاد و به دنبالش سیرک مکانیسم ماشه شروع شد. پیرو این اتفاقات، مجله ی اندیشه ی پویا در شماره ی 97 خود (مرداد و شهریور 1404)، پرونده ای درباره ی عملکرد یکی از خدایان انسان شده ی همیشه مورد پرستش این مجله یعنی محمدعلی فروغی گنجاند که به نجات یک سلطنت در یک حمله ی خارجی از طرف روسیه و بریتانیا در پایان حکومت رضاشاه پهلوی پرداخت. رضا خجسته رحیمی که سردبیر مجله است، خود در ابتدای پرونده، مقاله ای با عنوان "نگاهبان ایران" درباره ی فروغی گذاشته و در آن (صفحه ی 56 مجله) با اتکا به خاطرات قلابی فروغی، نتیجه میگیرد که فروغی به این خاطر و علیرغم ستمی که رضاشاه به خانواده ی او روا داشته بود، دست به تلاش برای تداوم بقای سلطنت پهلوی و رد پیشنهاد تشکیل جمهوری در ایران از سوی بریتانیا زد که ایجاد جمهوری هایی مثل جمهوری رشت در دوران زوال سلطنت قاجار و حمله ی بیگانه –باز هم روس و انگلیس- در جنگ جهانی اول را دیده بود؛ دوره ای که در آن ایران تقریبا متلاشی شده بود. احتمالا اینجا نویسنده دارد ضرورت حفظ «سلطنت» جمهوری اسلامی را در شرایطی به یاد می آورد که خیلی با عقل جور در می آید آنهایی که شعار آزادی و دموکراسی به مردم ایران میدهند و میخواهند این آزادی و دموکراسی را تحت اشغالی از جانب اجانب مشابه به مردم ایران بدهند، عملا باعث تجزیه ی ایران شوند. در صفحه ی قبل (55) از قول محسن پسر فروغی نقل شده که پدرش در واکنش به وضعیت رقت بار ارتش رضاشاه در موقع حمله ی اجانب گفته بود: «حیف از بودجه ی کلانی که شاه صرف ارتش کرد و اگر نیمی از آن صرف عمران و آبادی شهرها میشد، ایران امروز گلستان بود» که احتمالا طعنه ای است به انتقادات مشابه اصلاح طلبان امروز به هزینه های هنگفت بودجه ی کشور در سپاه و نهادهای نظامی. آرزوی دیرین اصلاح طلبان در باب دوستی ایران با غرب علیرغم حقه بازی ها و جنایاتشان در کشور، باز هم با تکیه بر فروغی، «این سیاستمدار ایران دوست، دیپلماتی واقع بین» و در صفحه ی 56 از زبان فروغی چنین بازگو میشود: «من میگویم ایرانی ها با انگلیس نباید عداوت بورزند، عقیده ی من این است که نهایت جد را باید داشته باشیم که با انگلیس دوست باشیم و در عالم دوستی از او استفاده هم بکنیم. انگلیس هم در ایران منافعی دارد، نمیتوان آن را منکر شد و صمیمانه باید آن را رعایت کرد. اما این همه مستلزم آن نیست که ایران در مقابل انگلیس "کَالمیّت بین یَدِی الغسّال" [یعنی: "مانند مرده ای در دست غسال"] باشد.» نویسنده ی مقاله اینجا دارد جواب آنهایی را میدهد که شکایت دارند چرا با وجود خیانت غربی ها به ایران و دادن جواز حمله ی اسرائیل درحالیکه تظاهر به مذاکره میکردند، دولت ایران هنوز دارد با غربی ها مذاکره میکند؟ پاسخ فقط همین است: ما این کار را میکنیم، چون پیامبر بزرگ، حضرت فروغی علیه السلام هم در شرایط مشابه همین کار را میکرد. (ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

چگونه در حال فحش دادن به دشمنان دموکراسی، بنیادهای سلطنت طلبی آنان را تایید کنیم؟ (بخش 2)

عمامه ی تکشاخ و تکنولوژی شیر: فلینستونتیزم در اسطوره و علم

تالیف: پویا جفاکش

این عکس ها را جی.وی.نوسوسکی در سفرش به ایران در سال 2007 گرفته و در در فصل دهم از کتاب "شاهنامه" از آناتولی فومنکو که بر اساس اطلاعات نوسوفسکی و در جهت اثبات ناسیونالیسم روسی نوشته شده است، منتشر گردیده اند. فومنکو تخریب شدید بقایای اصفهان قدیم فقط در عرض چندصدسال را با ادعای 2500ساله بودن اصطخر یا تخت جمشید از سوی باستانشناسی رسمی مدرن در تناقض میبیند چون تخت جمشید خیلی سالم مانده و این یعنی این که تخت جمشید، پرسپولیس فرضی 2500سال پیش نیست و کتیبه های خط میخی آن قطعا تازه سازتر از بقایای اصفهان قدیم است که هیچ چیز سالمی نمیتوان از تویش پیدا کرد (یعنی خطوط میخی، جعلیات باستانشناسان در جهت تاریخ تراشی برای ایرانند). اصفهان فعلی هم با این توضیح خودبخود یک شهر تازه ساز خواهد بود. همچنین تمام معابد زرتشتی ایران به شدت مدرن و جدیدند و فومنکو از این شواهد، میخواهد نتیجه بگیرد که ایران سنتی موجود در حال حاضر، یک ایران کهنسال نیست و ایرانی که در کتاب فارسی شاهنامه تاریخش بررسی میشود و پایتختش در دوره ای اصطخر است، نه ایران کنونی بلکه طبق معمول همه ی نظریات فومنکو روسیه ی قرون 11 تا 16 است که داستان هایش در قرون 17 و 18 در سرزمین های جنوبی تر دچار تغیر روایات شده اند و بعضی شخصیت ها به چندین شخصیت تجزیه شده و به صورت تسلسلی در شاهنامه پشت سر هم سوار شده اند. در مورد دین زرتشت اصلی، فومنکو در بخش 7 از فصل 7 ادعا میکند که آن، یک مرحله ی میانجی از مسیحیت برای هماهنگ کردن مسیحیت روسیه ی قرن 17 با مسیحیت کاتولیک بوده که توسط دیمیتری دروغین انجام گرفته است. دیمیتری که تاریخ رسمی رومانف او را دیمیتری دروغین میخواند، در زمان بوریس گودونف با همدستی قدرت های غربی به روسیه تاخت با این ادعا که پسر واقعی ایوان مخوف است و میخواهد حق خود مبنی بر حکومت بر روسیه را از غاصبین پس بگیرد. او برای پشتیبانی خارجی ها از خود با دختر یک حاکم خارجی یعنی مارینا منیشک لهستانی ازدواج کرده بود و از این جهت، به نظر فومنکو (در بخش 4 از فصل7) نسخه ی کاملی از گشتاسب شاهزاده ی ایران است که بعد از اختلاف با پدرش به روم میگریزد، با دختر شاه روم ازدواج میکند و به کمک رومی ها برمیگردد و پدرش لهراسب مجبور میشود حکومت ایران را به او بدهد. گشتاسب بعد از رسیدن به حکومت در ایران، مذهب جدید زرتشت را بر ایران حاکم میکند که قابل مقایسه با اصلاحات مذهبی دیمیتری دروغین است. با این که گشتاسب مستقیما با پدرش میجنگد و دیمیتری دروغین ظاهرا بعد از مرگ همتای لهراسب در روسیه ظهور میکند، ولی فومنکو ناهماهنگی هایی هم در تاریخ رسمی روسیه و هم در شاهنامه می یابد که وقتی آنها را مقابل هم بگذارید، تصویر جدیدی مقابلتان ظاهر میشود. لهراسب شباهت های عجیبی با ایوان مخوف دارد. هر دو آنها از حکومت کناره گیری میکنند و باقی عمرشان را در یک معبد در حالتی زاهدانه مشغول عبادت میشوند. تفاوت در این است که ایوان مخوف بدون هیچ دلیل معقولانه ای حکومت را به یک تاتار به نام سیمئون بکبولاتوویچ میدهد و به کلیسا میرود درحالیکه لهراسب را پسرش به زور و به حمایت شاه روم از حکومت برکنار میکند. جالب است که اینجا –همانطورکه در بخش 10 از فصل 6 عنوان میشود- لهراسب به خود سیمئون تاتار شبیه میشود چون شاه قبلی یعنی کیخسرو بعد از یک دوره ی جنون وار و غیرعادی که باعث نگرانی بزرگان ایران شد و قابل مقایسه با جنون ایوان مخوف در اواخر عمرش است، حکومت را به لهراسب واگذار میکند و همچون زاهدان راهی کوه و صحرا میشود و از نظرها ناپدید میگردد طوری که هیچ کس سرنوشت او را نمیفهمد. فونمنکو دراینجا ترکیب جنون با آواره ی کوه و بیابان شدن کیخسرو را سرنوشت نبوکدنصر شاه بابل نیز میبیند و کیخسرو را با نبوکدنصر هم تطبیق میکند. از طرفی در فصل بعد، جنون ایوان مخوف با جنون بوریس گودونف در زمانی که دیمیتری دروغین پیروزی های زیادی بر بوریس به دست آورده بود مقایسه میشود تا جایی که بوریس برای درمان وضعیت به جادوگری روی آورده بود. صحنه های نگرانی شدید لهراسب از پیروزی گشتاسب بر خود در شاهنامه نیز با صحنه های افسردگی شدید بوریس گودونف در جریان جنگ با دیمیتری مقایسه میشود. از نکات عجیب دیگر این که زمانی که به دلیل مرگ ناگهانی بوریس گودونف حکومت روسیه به دیمیتری میرسد سیمئون بکبولاتوویچ هنوز زنده است و از مشاوران دیمیتری دروغین میشود ولی زمانی که یه صراحت دیمیتری را به باد انتقاد میگیرد از سوی او طرد میشود و باقی عمرش را همچون زاهدان در یک صومعه زندگی میکند. انگار سیمئون بکبولاتوویچ، بوریس گودونف و ایوان مخوف همه یک شخصیت یعنی نسخه ی اولیه ی لهراسب هستند که بعد به چند شخصیت تقسیم شده اند. بنا بر شاهنامه لهراسب در اواخر عمرش در حال عبادت در معبد نوبهار در بلخ بود. فومنکو این بلخ را که در شاهنامه توسط لهراسب ساخته شده است معادل با ولخا یا ولگا در روسیه قرار میدهد و معتقد است که با مهاجرت های بعدی محلش به افغانستان شمالی انتقال ذهنی داده شده است. معبد نوبهار بلخ یک معبد مشهور بودایی بود و فومنکو بودیسم را یک نسخه از مسیحیت میشناسد. زمانی که لهراسب در این معبد در حال عبادت بود، مهاجمان تورانی به آن حمله کردند. گشتاسب خود لباس رزم پوشید و تا پای جان با مهاجمان جنگید. زمانی که مهاجمان سرانجام با تکه تکه کردن زره او و بدون این که بدانند او کیست، جانش را گرفتند، شگفتزده شدند وقتی کلاهخود را از سر جسد برداشتند و دیدند او پیرمردی است. به نظر فومنکو سرنوشت خشونتبار لهراسب، روایت دیگر سرنوشت افراسیاب است که در فصل ششم بررسی شده است. افراسیاب شاه توران که بعد از حمله ی نوه اش کیخسرو حکومت را از دست داده است، مدتی طولانی و در بدترین شرایط زندگی جسمانی و تالمات روحی آواره ی طبیعت است تا این که توسط نیروهای کیخسرو شناسایی میشود و به قتل میرسد و عجیب این که آواره ی کوه و صحرا شدن افراسیاب یادآور اتفاقی است که بعدا برای کیخسرو می افتد. کیخسرو پس از ترک حکومت تا جایی توسط عده ای همراهی میشود و بعد ناپدید میگردد. از طرفی معدود افرادی که افراسیاب را پس از فرارش همراهی میکنند شبانه از ترس جان او را وامینهند و افراسیاب تنهای تنها در طبیعت گم میشود. در شاهنامه افراسیاب تورانی، نماد کاملی از تورانی بودن و مظهر همه ی پلشتی ها است و از این جهت کاملا یادآور به تصویرسازی سیاه رومانف ها از تاتارهایی است که از آنها شکست خوردند، آن هم بعد از تصرف روسیه ی مغولی توسط رومانف ها. اگر ایران در اصل حکومت گشتاسب بعد از تصرف کشورش با همکاری رومی ها باشد و رومانف های همدست اروپا هم چنانکه نامشان نشان میدهد رومی باشند پس ایران، روسیه ی دیمیتری دروغین است که تاریخ تاتاری قبل از خود یعنی توران را تصرف و بازنویسی کرده است. دورگه بودن ایرانی-تورانی کیخسرو نیز همان دورگه بودن مشی فکری دیمیتری بین رومی بودن و تاتار بودن است. بنابراین کیخسرو همزمان گشتاسب و افراسیاب است و افراسیاب همان ایوان مخوف و البته نبوکدنصر است. نبوکدنصر سردار خود هولوفرنس را به جنگ یهودیه میفرستد ولی یک زن عشوه گر یهودی به نام جودیت، با هولوفرنس همخوابه میشود و از این فرصت برای کشتن او استفاده میکند. این معادل دیگر شکار دیمیتری توسط شاهزاده خانم لهستانی و مرگ یک شق از ایوان مخوف یا افراسیاب است. همچنین میتواند با فریفته شدن خود ایوان مخوف با النا وولوشنکا زن فتانه ی مولداویایی مقایسه شود که باعث جذب شدن ایوان مخوف به پروتستانتیسم با توطئه های اشرافیت یهودی روسیه شود و فومنکو آن را نسخه ی اصلی ازدواج استر یهودی با اخشوارش/کورش برای جلب کردن او به یهودیان مقایسه میکند. درست مثل دیمیتری دروغین در نسبت با ایوان مخوف، کیخسرو خود افراسیاب در یک بازسازی «ایرانی» است و به همین دلیل هم جاهایی داستانش شبیه افراسیاب میشود. این که او قاتل افراسیاب میشود، به نظر فومنکو در قسمتی از زندگینامه ی ایوان مخوف قابل بازشناسی است. ایوان مخوف پس از یک بیماری سخت شفا می یابد ولی پس از آن شخصیت و حتی ظاهرش به شدت تغییر میکند طوری که انگار روح دیگری بدنش را تصاحب کرده است. تصرف سرزمین تورانی های تاتار توسط این روح جدید یعنی کیخسرو در داستان گشتاسب هم تکرار میشود جایی که او با پیروزی بر الیاس شاه خزرها توجه شاه روم را به خود جلب میکند. درواقع الیاس نسخه ی دیگر افراسیاب است و جالب این که نام پیامبری را دارد که از نظرها غایب شده است درست مثل افراسیاب و بیش از او کیخسرو. دو نبرد گشتاسب با دشمنان روم یعنی ایران و خزریه، در بخش 5 از فصل 7 با دو نبرد جزئی تر گشتاسب با یک گرگ و یک اژدها که برای روم مشکل ایجاد کرده اند مقایسه میشود. اگرچه فومنکو توجه نمیکند ولی گرگ و اژدها هر دو سمبل های اقوام ترک-مغول هستند و این خودش نظر فومنکو را بیشتر تایید میکند. در زبان ترکی، به گرگ "بوری" گفته میشد که میتواند مبنای نام "بوریس گودونف" را توضیح دهد و بنابراین بوریس یا گرگ لقب خود ایوان مخوف است که به فردی مجزا از او تعریف شده است. درواقع فومنکو به این موضوع توجه نمیکند که همانطورکه تاریخ توران ایرانی شده است، میتواند اسلاوی هم شده باشد. "ایوان" شکل روسی لغت "یوحنا" است و ایوان مخوف در حکومت بر یک کشور مغولی در روسیه میتواند نسخه ی دیگر پرستر جان یا شاه یوحنای افسانه ای مسیحی شرق باشد. در سفرنامه ی مارکوپولو پرستر جان با وانگ خان پدرخوانده ی تموچین (چنگیز خان بعدی) تطبیق شده است. همانطورکه میدانیم رابطه ی خوب وانگ خان با تموچین در اثر بدگویی بدگویان بخصوص پسر وانگ خان، به هم خورد و بین آنها جنگ درگرفت. وانگ خان شکست خورد و گریخت و سرانجام در مرز سرزمین نایمان ها نگهبانان نایمان او را بدون این که بدانند کیست کشتند. این وضعیت بسیار به وضعیت افراسیاب بعد از شکستش از کیخسرو شبیه است. بخصوص باید توجه کرد که کیخسرو میخواست انتقام مرگ پدرش سیاوش را بگیرد. سیاوش داماد نیمه ایرانی افراسیاب بود که در ابتدا رابطه ی بسیار خوبی با افراسیاب داشت اما بدگویی های گرسیوز برادر افراسیاب، رابطه ی آن دو را خراب کرد و سیاوش به دست افراسیاب کشته شد. ظاهرا سیاوش نیمه ایرانی، فعالیت های موقت ایوان مخوف در جهت اروپایی کردن روسیه بود که آن را متوقف کرد ولی ثمره اش (کیخسرو) بعدا به صورت فعالیت های مشابه دیمیتری دروغین برگشت. حالا این را با مسیحی مآب بودن مردمِ تحت سیطره ی وانگ خان مقایسه کنید و این که او در جایگاه شاه یوحنا است. به این هم توجه کنید که او همزمان شاه الیاس خزرها هم هست و به یاد بیاورید که مردم زمان عیسی مسیح، یوحنای تعمیددهنده (یحیی) را بازگشت الیاس و ازاینرو او را برابر با مسیح میشمردند. آیا یوحنای تعمیددهنده ی زاهد، همان شاه یوحنا بعد از فرارش از صحنه ی جنگ نیست و آیا همو بعدا به صورت عیسی مسیح بازسازی نشده است؟

موضوع برابری الیاس با یوحنای تعمیددهنده در بخشی از کتاب نامبرده ی فومنکو هم آمده است ولی فومنکو ازآنجاکه نه اسطوره شناس بلکه یک مورخ ناسیونالیست است به ارتباط دو موضوع عمدا توجه نکرده و با توجه به اعتقاد یهودی مبنی بر مسیح بودن الیاس، آن را برای اثبات نظریه ی قبلیش درباره ی ظهور مسیح در قرن 12 در کریمه می آورد. این روایت، در بخش دوم از فصل 10 می آید و حول شهید ارجمند اوستراتیوس غارها میگردد. وی مردی زاهد و عابد از صومعه ی پچرسک در کی یف بود که در حمله ی پولووسی ها به کی یف در سال 1096میلادی به اسارت درآمد و به همراه خدمه ی صومعه و 20نفر از مردم کی یف، به یک یهودی اهل خرسون به بردگی فروخته شد. یهودی بردگان را در بدترین شرایط و در گرسنگی شدید قرار میداد بلکه از مسیحیتشان دست بکشند. اما اوستراتیوس بردگان را به مقاومت و پذیرش سختی ها در راه خدا دعوت کرد تا این که همه شان به جز اوستراتیوس مردند. یهودی که ضرر مالیش در از دست دادن بردگان را به خاطر اوستراتیوس میدانست به همراه دیگر یهودیان خرسون، اوستراتیوس را مصلوب کردند و طی وقایعی که بسیار شبیه اعدام عیسی مسیح هستند ازجمله فرو کردن نیزه به بدن شهید و خوراندن سرکه به جای آب به او، اوستراتیوس را با شکنجه اعدام میکنند. به سزای این عمل وحشیانه، خداوند خشم خود را بر آنها جاری میکند و به زودی به فرمان «امپراطور یونانیان» اموال و موقعیت یهودیان خرسون از سوی بیزانس تهدید میشود و یهودی قاتل اوستراتیوس نیز همه چیز خود را از دست میدهد و به دار آویخته میشود. فومنکو اوستراتیوس را معادل مسیح، و سقوط یهودیان توسط روم شرقی را نسخه ی اصلی سیطره ی روم باستان بر یهودیه به انتقام قتل مسیح میشمرد. فومنکو ضمنا ذعلیی به محضر اوستراتیوس را نقل میکند که در آن او صاحب گردونه ی آتشینی شمرده میشود که مومنان را با آن به بهشت آسمانی میبرد. فومنکو تردید ندارد که این گردونه ی آتشین، همان گردونه ی آتشینی است که ایلیا یا الیاس نبی با آن به آسمان رفت و از نظرها ناپدید شد. بنابراین اوستراتیوس، میانجی خوبی برای مرتبط کردن مسیح یهودی یا الیاس با مسیح مسیحی یا عیسی است. اما فومنکو ارتباطی بین این اوستراتیوس با وقایع بالا برقرار نمیکند چون میخواهد از گزارش تاریخ رسمی از رخداد وقایع در انتهای قرن 11 در جهت تاریخ تراشی برای روسیه استفاده کند درحالیکه ایوان مخوف منسوب به قرن 16 است. اگر الیاس زاهد همان الیاس شاهی باشد که مثل افراسیاب و لهراسب و کیخسرو حکومتش را از دست داده و مانند دو نفر اخیر به زهد گرویده است حمله ی مهاجمین و مرگ خشونتبارش توسط آنان او را به لهراسب شبیه تر میکند. حالا توجه کنید که در داستان استراتیوس، این حمله از سوی پوولووسی ها انجام میشود و نام آنها بسیار شبیه عنوان پولیش برای لهستانی ها است. این میتواند نشان دهد چرا همسر دیمیتری دروغین لهستانی است. ولی به ظاهر تاریخ اعتماد نکنید و در اینجا باقی نمانید؛ جلوتر بروید و به شباهت عنوان پوولووسی با کلمه ی "پروس" دقت کنید: ایالتی در آلمان که خاستگاه اسلاوها است و خاندان آلمانی رومانف (رومی) ازاینجا اسلاوها را علیه روسیه ی تاتاری بسیج کردند. به دلیل عادی بودن افتادن حرف "پ" از اول کلمه، این "پروس" به راحتی میتواند تبدیل به "روس" شود. از طرفی نام "پروس" شبیه عنوان پارس هم هست و میتواند بهانه ی خوبی باشد برای این که پارسی/فارسی زبانان، تاریخ آن را تاریخ خود تلقی کنند. اسلاوی بودن بسیاری از منابع تاتاری قدیم، نشان از در هم آمیختگی های گوناگون فرهنگ های تاتاری و اسلاوی-ژرمن در اواخر قرون وسطی دارد که احتمالا حرکت گروه های تاتاری مثل ازبک ها از روسیه به سمت جنوب –بعد از شکست هایشان از نظامیان رومانف- تا سیطره شان بر هند که احتمالا فقط مدت کوتاهی قبل از استعمار بریتانیا اتفاق افتاده است، بازسازی های تاریخی آن را در سراسر آسیای مرکزی و هند (محل تنظیم شاهنامه ی فارسی) تداوم بخشیده است. منطقه ی مورد بحث در آغاز مدرنیته مملو از قبایلی بود که رهبرانشان خان های چادرنشین بودند. آنها میتوانستند یک موقعیت میانگین از افراسیاب در دو موقعیت حکومت بر شهر و زمانی که از طریق راه مخفی از آن گریخته و آواره ی طبیعت شده بود را نشان دهند. همانطورکه متوجه شدیم، این دو موقعیت افراسیاب، تکرار دو موقعیت نبوکدنصر یعنی موقعیت های حکومت بر شهر و آواره ی بیابان شدن در اثر جنون هستند و شیوخ قبایل اعراب بعد از مهاجرتشان از بابل در جریان بلبله ی بابلی، دقیقا در جایگاهی مشابه خان های تورانی در سرزمین های شرقی تر هستند. بابل در دشت عدن واقع است که مابه ازای عدن دیگر یعنی بهشت آسمانی تورات تصور میشود. بنابراین خاورمیانه ی بحران زده و توسعه نیافته ی ابتدای مدرنیته بهشتی را که از دست داده است در شهرنشینی غربی که تداوم شهرنشینی بابل از دست رفته است میجوید و قلمروهای تورانی شرق آن هم باید دقیقا چنین نوسازی ای را در دنباله ی غربی بهشت از دست رفته ی پرستر جان که اکنون به دست اروپایی ها افتاده است بجویند. همانطورکه دیدیم اروپای مقابل پرستر جان، مابه ازای یهودیه ی مقابل نبوکدنصر بود و تمدن یهودی که در اروپا ساکن شده است، اورشلیم آسمانی خود را جایگزین بهشت کرده و اورشلیم زمینی را راه رسیدن به آن بهشت معرفی میکند. اورشلیم زمینی محل معبد مقدس سلیمان است که معمارانش فراماسون ها هستند و اکنون ادعای قادر بودن به معماری بهینه ی جهان را دارند.

اونی جونبئی، دیالوگ های زیر را درباره ی ارتباط فراماسونری با یهودیت ردیف کرده است.:

«ماسونری بر پایه ی یهودیت بنا شده است. آموزه‌های یهودیت را از آیین ماسونی حذف کنید؛ چه چیزی باقی می‌ماند؟»:
«تریبون یهودی»، نیویورک، 28 اکتبر 1927، چشوان 2، 5688، جلد 91، شماره ی 18


«روح فراماسونری، روح یهودیت در بنیادی‌ترین باورهایش است؛ این ایده‌ها، زبان آن، عمدتاً سازمان آن، امیدهایی است که اسرائیل را روشن و حمایت می‌کند. تاج آن، آن نمازخانه ای شگفت‌انگیز خواهد بود که اورشلیم مرکز و نماد پیروزی آن خواهد بود.»:
روزنامه ی یهودی «حقیقت اسرائیلی»، 1861، جلد چهارم، صفحه ی 74

«مهمترین وظیفه ی فراماسون باید تجلیل از نژاد یهود باشد، که معیار الهی تغییرناپذیر خرد را حفظ کرده است. شما باید برای از بین بردن همه ی مرزها به نژاد یهود تکیه کنید.»:

«نمادگرایی»، ژوئیه ی ۱۹۲۸


«هر لژ نمادی از معبد یهود است و باید باشد؛ هر استاد در رأس، نماینده ی پادشاه یهود است؛ و هر ماسون تجسمی از کارگر یهودی است.»:
«دایره‌المعارف فراماسونری»، فیلادلفیا، ۱۹۰۶


«لژ بزرگ ماسونری امروزی کاملاً یهودی است.»:
«راهنمای فراماسونری» نوشته ی ریچارد کارلایل، ۱۸۲۵


«ماسونری یک نهاد یهودی است که تاریخ، درجات، وظایف، رمزهای عبور و توضیحات آن از ابتدا تا انتها یهودی است.»:
خاخام برادر ایزاک وایز، در «اسرائیلی امریکایی»، ۸ مارس ۱۸۶۶


«در رأس تمام آن انجمن‌های مخفی که دولت‌های موقت را تشکیل می‌دهند، مردانی از نژاد یهود یافت می‌شوند »:
بنجامین دیزرائیلی، نخست وزیر یهودی انگلستان، در «زندگی لرد جورج بنتیک»


«فکر می‌کنم به اندازه ی کافی ثابت کرده‌ام که فراماسونری، به عنوان آنچه که با نمادگرایی مطابقت دارد، کاملاً بر ساختاری استوار است که اساساً یهودی است.»:
برنارد استیلمن، یهودی، در «تأثیرات عبری بر نمادگرایی ماسونی»، ۱۹۲۹، به نقل از «اخبار ماسونی»، لندن


«تأثیر سنهدرین یهودی بر فراماسونری امروزه از هر زمان دیگری قدرتمندتر است.»:
اُ‌بی گود، ام‌اِی در «دست پنهان یهودا»، ۱۹۳۶


«زبان فنی، نمادگرایی و مناسک فراماسونری پر از ایده‌ها و اصطلاحات یهودی است... در آیین اسکاتلندی، تاریخ‌های اسناد رسمی بر اساس دوره و ماه‌های تقویم یهودی ارائه می‌شوند و از الفبای عبری استفاده می‌شود.»:
«دایره‌المعارف یهودی»، ۱۹۰۳، جلد ۵، صفحه ی 503

«بنای بریث چیزی جز یک نهاد موقت نیست. هر جا که فراماسونری بتواند اذعان کند که ماهیت و اهدافش یهودی است، لژهای معمولی برای این کار کافی هستند .»:
«مجله ی بنای بریث»، جلد ۱۳، صفحه ۸، به نقل از خاخام (و ماسون) مگنین

«نشان مورد استفاده ی لژ بزرگ انگلستان کاملاً از نمادهای یهودی تشکیل شده است.»:
«معاملات انجمن تاریخی یهود»، جلد ۲، صفحه ی ۱۵۶

قدرت یهودیان در این سازمان، کاملا در ارتباط با قدرتشان در واتیکان و کیان مسیحیت به عنوان مذهب مرکزی اروپا و امریکا و عامل هویتبخشی به آنها است که به هیچ وجه از فراماسونری جدا نیست و برای همین واتیکان جولانگاه انواع و اقسام کشیش های ماسونی است. قدرت مذهب سازی ناشی از قدرت قبلی پولی و از آن مهمتر بنیان تمدنی قاره است که از دریانوردی تجاری فنیقی ها ناشی میشود و یهودیت نیز از فنیقی ها و به طور دقیق تر از کلنی های آنها در کیلیکیه در ترکیه ی جنوبی نشئت میگیرد. یهودیان در نظام تاتاری-مغولی حاکم بر سرزمین های شمالی تر نفوذ میکند و به همراه قبایل مغولی تا اعماق اروپا پیش میرود. همانطورکه اندرو مارفول در مقالاتش بیان میکند، قدرت اروپا از یک اشرافیت مغولی ناشی میشود که روم را میسازد و آن را علیه بقایای نظام مغولی در شرق فعال میکند. اما این نظام جدید تاریخ را طوری تعریف میکند که هرآنچه میکند وفادارانه به یک نظام امپراطوری قبلی مغولی به نظر برسد: امپراطوری چنگیزخانی که کشورها و رقبای سیاسیش را با خشونت نابود میکند تا نظم نوین و جهانی تری که بهتر است را ایجاد کند و نظام سرمایه داری نوین نیز روی همین سیر به پیش میرود. فراماسون ها ادعا میکنند که رهروان سازندگان بزرگ باستانیند: رازورانی که بناهای سنگی کهن را ایجاد کرده اند. همانطورکه میدانیم بقایای این بناها در اروپای مدرن، سابقا به فنیقی ها نسبت داده میشدند. اما افسانه ی پایه ی فراماسونری یعنی قصه ی حیرام ابیف به طور سربسته نشان میدهد که نظام جدید علیرغم ادعاهایش درباره ی تداوم بخشیدن اسرار باستانی، لزوما به آنها پایبند نیست و اگر نیاز بیفتد آنها را نابود هم میکند. حیرام ابیف معمار معبد سلیمان است که سه تن از افرادش او را برای به دست آوردن اسرارش به جهت افزایش قدرت خود مجروح میکنند و او میمیرد بدون این که اسراری فاش شده باشند. این سه تن، نماینده ی رهروان راه معماران اولیه در فراماسونری هستند و همانطورکه داستان روشن میکند آنها الان اسراری در دست ندارند و فقط حکمت کهن را تخریب کرده اند بی این که چیزی از آن دستشان را گرفته باشد. تنها چیزی که از سه رهرو خائن در امروزیان تداوم یافته است لابی کردن علیه هر آن چیزی است که مزاحم تشخیص میدهند یا بتوانند در آن راهی برای افزایش قدرت خود بیابند. بنابراین فراماسونری الان فقط سازمانی برای پرورش نخبگان سیاسی، هنری و صنعتی-ارتباطی است که افراد تشنه ی قدرت در آن همدیگر را پیدا میکنند تا با هم در جهت افزایش قدرت خود لابی کنند و در جاهای لازم هوای هم را داشته باشند و رازداریش هم بیشتر حامل اسرار سیاسی است. با توجه به این که یهودی های بانی فراماسونری، کابالیست هایی بودند که عرفانشان را با غنوصی های مخالف یهودیت مشترک بودند و عرفان غنوصی به اندازه ی یهودیت ریشه در مذاهب مرده ی مصر و بابل دارد، بخشی از اسرار را هنوز میتوان در منابع غنوصی یافت. مطابق این منابع، یهوه خدای یهود، برابر با یلدابهوت یا دمیورگ صانع جهان است که ابدا خدای بزرگ و بی نقصی نیست. به قولی او سمائیل جن است که در نتیجه ی انوار جهان های معنوی، از کهن الگوی خرد زاده شده و از مقادیر محدودی از نور که به دست آورده است برای خلقت در عالم کائوس یا هاویه استفاده میکند. ازقضا سمائیل، موجودی به نام آدم می آفریند که نوری بیشتر از خودش دارد و سمائیل میترسد که استیلای او را تهدید کند. به همین دلیل، سمائیل که خودش را برای آدم، خدایی بی عیب و نقص جلوه داده بود، آدم و بعدا حوا را که نخستین مرد و زن بودند، در بهشت عدن زندانی کرد. اما نیرویی الهی که لوسیفری ها او را برابر با لوسیفر و بعضی دیگر از غنوصی ها برابر با خود عیسی مسیح میدانند، به شکل مار درون باغ عدن نفوذ کرد و با راهنمایی کردن آدم و حوا به خوردن میوه ی درخت دانش، آنها را از عدن آزاد نمود تا از نارضایتی خود از فضای خارج از عدن در کائوس و بهره گیری از دانش خود، برای طغیان علیه کائوس بهره گیرند. هدف از این امر، آزاد کردن ذرات نور برای بازگشت به آسمان های معنوی بود که به دنبال طغیان ارواح انسانی علیه وضع زمینی آنها به وقوع میپیوست. عقیده بر این بوده که ارواح انسانی، ذاتا هرمافرودیت هستند و به عقیده ی لوسیفری ها دوجنسه بودن ظاهر انسان ها نشاندهنده ی نزدیک بودن آنها به باطن روحانیشان است و آنها را به آسمانی شدنشان نزدیک میکند که سهولت ابراز وجود برای ترنس ها در دوران فعلی نشانه ای بر نزدیک بودن این مرحله است. اینها ظاهرا همان نقشه هایی هستند که با عنوان «خدا شدن آدم ها» نو شده اند ولی با هدف خدا کردن آدم ها در همین دنیا و نه در یک دنیای معنوی. چون ادعا میشود که قرار است خود زمین بدل به ملکوت خدا شود. از طرفی خدا در یهودیت اصلا موجود جالب و خوبی نیست و به هیچ وجه با یک پادشاه دیوانه ی حسود ستمگر که از قدرت خود سوء استفاده میکند تفاوتی ندارد. انسانی هم که قرار است خدا شود، با همین تعریف خدا میشود و قطعا آن زمان به هیچ وجه همنوع ایدئالی برای انسان های معمولی نخواهد بود. به همین دلیل هم ریشه یابی این نوع کفرگویی ها تا کابالیست ها و فرانکیست های شبتایی/سبتی، باعث یهودستیزی و نفرت از یهود و حداقل اشرافیت یهود در سطح جوامع میشود. برای رد گم کنی، یک نوع تشرع یهودی که به طرزی افراطی همه چیز را گناه میبیند ترویج و یهودی های بی خطر یا ابله نما تولید میشوند تا سیاسیون کابالیست یهودی که سازندگان تمپلاریسم و از روی آن فراماسونری هستند پشت آنها پنهان شوند. جاهایی که لباس قدیمی دردسر درست میکند مذهب نو میشود و مثلا خدای یهود تبدیل به عیسی مسیح میشود و مسیحیت، یهودیت را پشت سر مینهد و چرخه دراینجا یک بار دیگر تکرار میشود. هنوز میتوانید در کریسمس و در برجستگی بابانوئل بیش از عیسی مسیح، رد مسیحیت راستین را آن موقع که از استتتارش پشت راستکیشی مسیحی بیرون می آید تا خودنمایی کند بیابید. بابانوئل در اصل سنت نیکولاس است که ظاهرا فرقه ی خاصی ندارد ولی در میان جریان های انکار شده ی مسیحیت، فرقه ای به نام نیقولیان یا نیکولایی ها وجود داشته اند. آنها پیروان یک سنت نیکولائوس هستند که از طرف پطرس قدیس به شماسی کلیسای اورشلیم منصوب شد. او همسر زیبایش را رها کرد تا هر مردی که خواست از او لذت ببرد و این مبنای رسم هرزگی و عوض کردن شریک های جنسی شد که شبتایی ها و فرانکیست ها به عاملان ترویج آن در اروپا و امریکا شناخته میشوند. قابل باور است که سنت نیکولاس هم استتاری بر نام مشابه سنت نیکولائوس بوده است و قطعا کسانی که چنین قهرمانانی را پشت ظاهر راستکیشی مسیحیس استتار میکنند قصد واقعی بر ایجاد یک بهشت زمینی با الگوی اخلاق مسیحی ندارند. برای این که رهروان خوش نیت نوین هم مجاب به تداوم این مسیر شوند، میبینیم که در متون مقدس مسیحیت کنونی هم فرازهایی گنجانده میشوند که عدم اصرار بر اصلاح جامعه را فرمایش میکنند مانند مکاشفه ی یوحنا 11 : 22 که میفرماید: «بگذار آن که ظالم است همچنان ظالم باشد؛ و آن که پلید است همچنان پلید باشد؛ و آن که عادل است، همچنان عادل باشد؛ و آن که مقدس است، همچنان مقدس باشد.» بدین ترتیب، مذهب همه گیری که ادعای خدایی بودن دارد، هیچ مقاومت واقعی ای در مقابل شیاطین و اجنه نخواهد کرد و تامین مالی کلیساهای بنیادگرای امروزی توسط نهادهای ماسونی این را نشان میدهد. این وضعیت بیشتر باعث اثبات قدرت اجنه ی شرور دشمن خدا یعنی همان آرخون ها یا شیاطین دشمن انسان به روایت غنوصی گری میشود که قرار است از طرف سمائیل به حکومتشان بر انسان ها ادامه دهند. مسیحیت فراماسون ها را نوکران این شیاطین میخواند و آنها را به جادوگری و قربانی کردن انسان ها بقرای شیاطین در مراسم افسون متهم میکند. عجیب این که فراماسانوری بی هیچ عذاب وجدانی اتهامات وارده به خود را با ساختن انبوهی از محصولات رسانه ای حول جادوگران و شیاطین و خوناشام ها و موجودات انسانی اثبات میکند و در این محصولات، از این دشمنان مسیحیت، چهره هایی جذاب، مثبت و حتی مقدس ارائه میدهد. درست مثل شیاطین، فراماسون ها هم علاقه مند به جاهای دنج و دور از هیاهو هستند و در امریکا ساختمان هایشان در اماکن خلوت و دور افتاده یا در دل پوشش گیاهی و یا در جاده های بین شهری واقعند. اگر دقت کنید فیلم های ژانر وحشت نیز معمولا همین نوع مناطق را برای رقم خوردن صحنه های قتل های فجیع با سلاح سرد انتخاب میکنند که ناحودآگاه یادآور شایعات حول تقدیم قربانی انسانی در مراسم جادوگری توسط فرقه های رازور در چنین مناطقی است.:

Freemasons as Parasites: FELIX NOILLE: STOLEN HISTORY: Dec 2, 2020

علاقه ی فراماسونری به جادوگری ریشه ی دقیقی در خرافات قرون وسطایی ندارد و بیشتر، تلاشی سیاسی برای به دست گرفتن راه حل های جایگزینی است که به دلیل عدم توازن و تعادل مالی و روانی در مردم، ممکن است به راه حل مورد علاقه ی مردم علیه سیاست تبدیل شود. این راه حل ها، جادوگری و استمداد از اجنه اند که به دلیل رایج شدن در اثر ناامیدی از حکومت های جانشین خدای مسیحیت –یا کپی های اخلاقی نمای دیگرش- ممکن است از کنترل خارج شوند و باید اختیار آنها هم به دست حکومت بیفتد، امری که بهانه ی سکولاریسم ادایی در سطوح سیاسی-اجتماعی میشود. روزنامه ی هفت صبح در صفحه ی اول از شماره ی 18مرداد 1404 در مقاله ای بی امضای نویسنده به نام «جست و جوی معنا در کوچه های بن بست: چرا قشری از جامعه به رمال ها پناه میبرند؟» استدلال دورکیم را می آورد که: «در زمان های بحران، وقتی نهادهای اجتماعی مانند دولت یا نظام آموزشی ناکارآمد میشوند، افراد به سمت راه حل های غیر رسمی و حتی غیر منطقی روی می آورند.» و درباره ی انعکاس این وضعیت در اقبال به جادوگری در ایران امروزی مینویسد:

«این صحنه ها فراتر از یک تجارت غیر اخلاقی، نشانه ای از بحرانی عمیق تر در جامعه است، بحرانی که امیل دورکیم، جامعه شناس برجسته ی فرانسوی آن را "آنومی" مینامد که در آن هنجارهای اجتماعی کم رنگ شده و افراد در خلأ ارزش ها و معانی مشترک، احساس سرگشتگی و بی ریشگی میکنند. اما چرا جامعه ای به سمتی میرود که افرادش برای یافتن امید به طلسم های میلیونی و مهره های مار کبری پناه میبرند؟ جامعه به عنوان یک موجودیت جمعی، نیازمند همبستگی اجتماعی است که از طریق ارزش ها، هنجارها و مناسک مشترک حفظ میشود. در جوامع مدرن، تحولات سریع اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی میتوانند این همبستگی را تضعیف کنند. در ایران امروز، فشارهای اقتصادی مانند تورم، بیکاری و افزایش هزینه های زندگی، همراه با شکاف های طبقاتی فزاینده، ساختارهای سنتی حمایت اجتماعی را متزلزل کرده است. خانواده ها که زمانی منبع اصلی حمایت عاطفی و اقتصادی بودند تحت فشارهای مالی و اجتماعی از هم میپاشند یا توانایی حمایت از اعضای خود را از دست میدهند. در این فضا افراد احساس میکنند که دیگر به نهادهای سنتی مانند خانواده، مذهب رسمی یا دولت نمیتوانند تکیه کنند. حالتی که در آن قواعد اجتماعی دیگر راهنمای رفتار نیستند و افراد در جست و جوی معنا و کنترل بر زندگی خود به راه حل های نامتعارف روی می آورند. خلأ هنجارها به ویژه در شرایطی تشدید میشود که افراد با عدم قطعیت های متعدد مواجهند. برای مثال کسی که برای باز شدن گرهی از زندگی، 55میلیون تومان هزینه میکند، درواقع در تلاش است تا در جهانی پر از بی ثباتی، حس کنترل را بازسازی کند. رمال ها و فالگیرها در این بستر به عنوان "مناسک جایگزین" ظاهر میشوند. مناسک، حتی در اشکال غیر مذهبی به افراد کمک میکنند تا احساس تعلق و معنا را بازسازی کنند. شمع های لرزان، زمزمه های مرموز و اشیای جادویی مانند مهره های مار کبری، به نوعی مناسک مدرن تبدیل شده اند که به مشتریان وعده ی کنترل بر آینده ای نامطمئن میدهند. این مناسک، هرچند کاذب، به افراد این احساس را میدهند که میتوانند سرنوشت خود را تغییر دهند، حتی اگر این تغییر به قیمت میلیون ها تومان تمام شود. این مناسک جاگزین به ویژه در میان طبقات متوسط و پایین که از فشارهای اقتصادی رنج میبرند، جذابیت بیشتری دارند. اما گزارش نشان میدهد که حتی طبقات مرفه نیز به فالگیرهای VIP با دکورهای لوکس و قیمت های چند میلیونی روی می آورند. این امر نشاندهنده ی گستردگی آنومی است که نه تنها فقرا بلکه ثروتمندان را نیز در بر گرفته زیرا حتی آنها نیز در برابر عدم قطعیت های اجتماعی و اقتصادی احساس ناامنی میکنند. از سوی دیگر، تجاری سازی این مناسک نیز خود بخشی از منطق سرمایه داری مدرن است. رمال ها با تبدیل ناامیدی به کالایی لوکس از نیازهای عاطفی و روانی افراد سوء استفاده میکنند. قیمت های گزاف نشاندهنده ی تبدیل معنویت به یک بازار سودآور است. این تجاری سازی تنها به پول محدود نمیشود. رمال ها با ایجاد فضاهای وهم آلود و استفاده از اشیای عجیب، نوعی اعتبار کاذب برای خود میسازند. این اعتبار کاذب، مشتریان را متقاعد میکند که راه حل مشکلاتشان در این مناسک نهفته است. درواقع، رمال ها از شکاف میان نیازهای روانی مردم و ناکارآمدی نهادهای رسمی سوء استفاده میکنند و با ایجاد یک بازار سیاه، ناامیدی را به کالایی گرانقیمت تبدیل میکنند.»
مسلما جادوگری و رمالی با سرمایه داری و فراماسونری به وجود نیامده اند ولی میتوان گفت زمانی شرایط نابهنگام دیگری باعث اقبال شدید به آنها شده که این اقبال تا زمان ما و علیرغم کم و زیاد شدن مرتب آن ادامه یافته است. مطمئنا شرایط نابسامان و عدم وحدتی که در زمان تسلط استعمار غرب بر سرزمین های شرقی و جنوبی وجود داشته است، عامل جادوباوری شدیدی شده بوده و استعمار هم از طریق جادویی نشان دادن خود سعی کرده تا جادوهای بومی را انکار کند. در شاهنامه این شرایط را در نبرد قهرمانان تمدن ایرانی (اروپایی) با دیوها یا شیاطین میبیند. رهبران جادوگر این دیوها درست به اندازه ی قهرمانان ایرانی –و البته دیوهای رده پایین تر که بی هیچ زحمتی توسط قهرمانان ایرانی به قتل میرسند- از جنس گوشت و خونند و همچون انسان ها و جانوران، به زخم شمشیر و خنجر کشته میشوند؛ بنابراین بیش از این که به شیاطین معنوی اسلام نزدیک باشند، انسان های شریری هستند که فقط به خاطر جادوگری دیو شمرده میشوند. میتوان نبردهای پهلوانان ایرانی شاهنامه با دیوان را همتای قصه های پهلوانان شوالیه مانند روسی همچون داستان دستگیری "بلبل دزد" مقایسه کرد که با جادوگری طوفان ایجاد میکرد و انیمیشنش را در زمان کودکی از برنامه ی کودک شبکه ی دو دیده بودم. دیوهای روسی مثل بلبل دزد و بابا یاگا، درست مثل دیوهای شاهنامه مثل اکوان دیو، در پهنه های وحشی طبیعی ظهور میکردند و از جنس جغرافیای بومی سرزمین های فتح شده بودند. طبیعتا و همانطورکه پایان بلبل دزد با تحویل داده شدنش به شهر اسلاوی پس از دستگیری نشان میدهد، بخش اعظم سیاهنمایی ها حول شخصیت های پشت نقاب آنها بعد از سرکوبشان توسط تمدن شهری وارداتی به وجود آمده و به نظر نمیرسد مردم بومی از ابتدا مشکل فرهنگی چندانی با آنچه در سرزمین خود طبیعی می یافتند داشته بوده باشند. به همین دلیل، استعمارگر برای تصرف این نوع سرزمین ها باید بهانه ای بیش از قصد خیر مبارزه با جادوگری میداشت و سیاهنمایی های لازم را باید نگه میداشت برای بعد از جنگ و زمانی که تخریب چهره ی مغلوب برای پوشاندن اعمال غیر اخلاقی رخ داده در جنگ لازم بود.

در داستان تبدیل شدن توران به ایران، این بهانه قتل سیاوش به دست تورانی ها بود. سیاوش پسر نیمه تورانی شاه ایران بود که به خاطر فرار از هوس ناپاک نامادریش و اتهامات بی اساسی که نامادری به او وارد کرد، جلای وطن کرد و به سرزمین مادرش توران رفت و داماد افراسیاب شد. اما در آنجا به قتل رسید و این شد که پسرش کیخسرو برای گرفتن انتقام پدر، جنگ را از طرف ایران به توران تحمیل کرد. به نظر میرسد این بهانه، چیزی شبیه بهانه ی یهوه برای ایجاد جنگ در یهودیه از سمت روم به سزای کشتن عیسی مسیح باشد با این تفاوت که اگر پدر سیاوش ناخواسته و در اثر سرسپردگیش به نامادری سیاوش باعث مرگ پسرش شد، یهوه کاملا عامدانه پسرش را قربانی کرد و جایی هم که میتوانست پسرش را نجات دهد این کار را نکرد. ترکیب این دو قصه را در ادبیات غرب بیشتر با داستان مرگ ناخواسته ی هیپولیت پسر تزئوس بعد از خشم تزئوس به هیپولیت به دنبال اتهامات بی اساس فدر نامادری هیپولیت به او میشناسیم. اما یک نسخه ی دیگر از این داستان هست که قهرمان بی گناه آن به مسیح نزدیکتر و قتل او به دست پدر به اندازه ی مورد مسیح مستقیم است. این قهرمان، کریسپه پسر کنستانتین کبیر است که بعد از این که "فاوستا" معشوقه ی کنستانتین به او اتهام بی اساس تلاش برای تجاوز به خود را وارد کرد، به دستور پدر به قتل رسید.

موضوع کریسپه و ارتباطش با مسیح در مقاله ای از ایگور لپرینس مطرح شده است. منبع او کتاب «هماهنگی زمانی تواریخ چهارمین سلطنت بر اساس ترتیب سال ها» اثر پیر پواسون دو لا بودینپر منسوب به سال 1584 است. ظاهرا پس از آن و در سال 1639، گرنیل نمایشنامه ای را منتشر کرد که به عنوان اولین نمایشنامه ی فرانسوی با عنوان "گناهکار یا مرگ کریسپ" شناخته میشود. چند سال بعد و در سال 1646، تریستان لرمیت، نمایشنامه ی "مرگ کریسپ" را نوشت که بسیار موفق بود و توسط مولیر اجرا شد. نمایشنامه ی "فدر" که قصه ی مشابه هیپولیت را سوژه کرده است، به پس از اینها و سال 1677 منسوب است. لپرینس، سه گانه ی هیپولیت، فدر و تزئوس در این اثر را ملهم از سه گانه ی کریسپه، فاوستا و کنستانتین در نمایشنامه ی قبلی میشمرد. مدتی پس از این اتفاقات فرهنگی و در سال 1684، گاهشماری اسکالیگر ارائه میشود که مبنای گاهشماری کنونی میشود و گاهشماری پواسون را انکار میکند. در مورد تاریخ مسیحیت تا زمان کنستانتین، گاهشماری اسکالیگر بر گاهشماری اوزیبیوس استوار است که هیچ اطلاعاتی درباره ی کریسپه پسر کنستانتین نمیدهد و دلیلش به نظر لپرینس این است که کریسپه ی او تبدیل به عیسی مسیح شده و در سیصد سال قبل از کنستانتین در تاریخ قرار گرفته است. به خاطر تاثیر اوزیبیوس که احتمالا اختراع دیگر سازندگان گاهشماری اسکالیگر برای تایید او است، کریسپه که در قرن 17 بسیار معروف بود، در قرن 18 به فراموشی سپرده شد. ارتباط کریسپه با عیسی مسیح، مربوط به ارتباط سزاریون پسر ژولیوس سزار با عیسی مسیح است. بطلمیوس سزار معروف به سزاریون، پسر ژولیوس سزار از کلئوپاترا ملکه ی مصر، پس از قتل سزار در سال 44 قبل از میلاد به دنیا آمد و بعدا در 15سالگی به دستور اگوستوس سزار اولین امپراطور روم به قتل رسید. تولد سزاریون با ستاره ی مرموزی مرتبط است که به نوشته ی سوئتونیوس منشی هادریان، چهار ماه بعد از ترور سزار در آسمان روم مشاهده شد. ستاره ی سزاریون به شکل یک ستاره ی هشت پر روی سکه های او نشان داده میشد. این ستاره با ستاره ای که در زمان تولد مسیح ظهور کرد مقایسه شده و فومنکو آن را ابرنواختر سال 1054 میلادی معرفی میکند که با تاریخ او برای تولد مسیح در قرن 11 مطابقت دارد. دیدیه لاکاپله میگوید آن میتواند به قرن 16 هم منسوب شود و با ستاره ای که گفته شده در آن زمان برای مدتی در صورت فلکی ذات الکرسی نمایان شد، مطابقت یافته باشد. البته سزاریون تا حد زیادی بازتاب دیگری از پدرش گایوس ژولیوس سزار است و ظاهرا همین جا به کریسپه ربط پیدا میکند. لقب کریسپه «ژرمانیکوس ماکسیموس» است و او در راین مستقر بوده است. در زمان تیبریوس هم یک ژرمانیکوس در راین مستقر بود که نام گایوس ژولیوس سزار را بر خود داشت و در سن 33سالگی در یهودیه و در پی یک توطئه درگذشت؛ یادآور به قتل عیسی مسیح در 33سالگی در یهودیه. کلمه ی هازار که بعدا سزار شد، از "اسار" در سامی به معنی سَروَر و والا ریشه میگیرد. در تلمود بابلی، افرائیم و الیعازر، مسیح های یهودیان عنوان شده اند که نام الیعازر میتواند به خدا-اسار معنی شود و امکان تبدیل آن به یولیوس/ژولیوس سزار وجود دارد. قتل سزار توسط افرادش در یک یورش جمعی، شبیه قتل شاه-خدای یهود یعنی عیسی به دست قوم خودش است. این قتل جمعی را در داستان قتل ازیریس شاه-خدای مصر به دست 72 نفر از افرادش به رهبری سیت هم داریم و البته نام اسری/ازیریس هم از همان ریشه ی اسار است. بازگشت سزار با دوباره متولد شدنش به شکل سزاریون پس از قتلش، شبیه بازگشت ازیریس پس از مقتول شدن با دوباره متولد شدن به شکل هورس است. تجسم زمینی مدل سابق ازیریس به شکل گاو نیز یادآور تبدیل شدن زئوس رئیس خدایان یونان به ورزاو برای بردن اروپا ملکه ی فنیقی به جزیره ی کرت در آغاز تاریخ یونان است. زئوس معادل یونانی ژوپیتر رئیس خدایان رومی است که امپراطوران روم تجسم زمینی او شمرده میشدند. در کتاب «گاهشماری اصلاح شده ی پادشاهی های باستانی» منسوب به اسحاق نیوتن از 1728، آمده است که فنیقی هایی که به یونان وارد شدند، همگی پادشاهان خود را ژوپیتر مینامیدند و خدایان اورانوس، ساتورن و دیونیسوس هم ژوپیتر نامیده میشدند؛ اما تنها ژوپیتری که به این نام مهم شد، مینوس شاه کرت بود. مینوس که در داستان تثبیت شده اش در میتولوژی رسمی، نتیجه ی ازدواج ژوپیتر با اروپا است، نخستین قانونگذار برای یونان بود. ژوپیتر او در کوهی به نام ایدا و توسط نژاد قبلی انسان موسوم به کوریت ها بزرگ شده بود و درواقع نسخه ای فرازمینی شده از خودش بود. ژوپیتر لقب جوویس خدایی است که نامش تنها تلفظ دیگری از یهوه است. بنابراین سزاریون بعد از مرگ پدرش همچون عیسی مسیح هنوز تحت مشیت او است و قتل او نیز کار نسخه ی جدیدی از پدرش است. در این مورد نکته ی جالب این است که اگوستوس جانشین ژولیوس سزار، همنام او است و «گایوس ژولیوس سزار اکتاویوس» نامیده میشده است. در نظر گرفتن این نکته کمک میکند تا اگوستوس را یک نسخه ی تکراری از گایوس ژولیوس سزار بشمریم. بنابراین سزاریون در داستان اولیه توسط پدرش کشته شده است، درست مثل کریسپوس پسر کنستانتین؛ چون کنستانتین فقط نسخه ی دیگری از اگوستوس بوده است. جئوفری اهل مونموث، کنستانتین را پدر اوتر و امبروسیوس شمرده است که اوتر پدر شاه آرتور معروف بریتانیا است. امروزه معمولا کنستانتین بریتانیا در وقایعنامه ی جئوفری را شاهی متفاوت از کنستانتین رومی میشمرند. ولی لپرینس معتقد است که اینها در ابتدا یک نفر بودند و امبروسیوس پسر کنستانتین، همان کریسپه است. جئوفری مونموث، امبروسیوس -امریس در ولزی- را با مرلین جادوگر برابر میداند. به نوشته ی لپرینس، آمبروس یا امبروز در وقایع نگاری های لاتین منسوب به قرون 6 تا 11 میلادی، با عناوین ریوتاموس، پادشاه پادشاهان، شاهزاده ی رومی ها، پادشاه دو سوی دریا، پادشاه فرانک ها، بریتانیایی ها و آرموریکان ها، و پیامبر خوانده شده است. در سال 1744 کلود رابین کتاب «مونت گلون» را نوشت و در آن، سناتور رومی به نام کنستانس و همسرش هلن گلاستر را والدین ماکسیمیان، پدر کنستانتین، پدر کنستانس، پدر اوتر، پدر آرتور خواند که به نظر میرسد طولانی شدن شجره نامه ی کنستانتین (پسر کنستانس و هلنا) با تبدیل شدن افراد واحد با روایت های متفاوت به چندین نفر را نشان میدهد. در این کتاب، کنستانس از نسل بروتوس تروایی شمرده شده و این بروتوس که از نسل زئوس بوده است، جد سلت ها، برتون ها و انژوین ها خوانده شده است. چیفلت ژزوئیت نوشته است که کنستانتین در بزانسون واقع در گاول به مسیحیت گروید. در سال 1888 اگوست کاستان، کتابی نوشت که نشان میداد سکوانی های فرانش کنته در گاول، در فتح یونان توسط گالیک ها شرکت داشتند. برنوس رهبر گالیک ها 500سال قبل از میلاد مسیح در مقابل معبد دلفی درگذشت. پس از فتح قستنطنیه آنها به نام شهر خود، بزانسون، نام قستنطنیه را به بیزانس تغییر دادند و منطقه ی کریسوپولیس را ساختند که گفته میشود نامی برای شهر قرون وسطایی بزانسون بوده است. لپرینس این اطلاعات را در مقابل فرازی از کتاب «یادداشتی درباره ی گاول های زمان هونوریوس» قرار میدهد که بزانسون را civitas crispolinorum id est vesonito مینامد و نتیجه میگیرد که نام دیگر کریسوپولیس، کریسپوپولیس یعنی شهر کریسپه بوده است و بنابراین کریس، کریست و کریسپ همگی تلفظ هایی مختلف از نامی واحدند که لقب جسوس یا یسوع یعنی عیسی مسیح بوده است. لاکاپله معتقد است که جسوس/یسوع، در ابتدا تلفظ دیگری ازنام جهووه/یهوه خدای یهود بوده است و او در ابتدا جایی بین ازیریس و ژولیوس سزار گیر کرده بوده است. گزارش یوسفوس فلاویوس از این که او و یعقوب عادل برای ژولیوس سزار قربانی کرده اند، از نظر لاکاپله خیانت به یهودیت محسوب نمیشود بلکه یهودیت اصلی را نشان میدهد. یعقوب عادل، حواری بلافصل عیسی در خود اورشلیم و معبد آن است و به ادعای یوسفوس، تصرف یهودیه به دست رومی های کافر، به سزای قتل او انجام گرفت. معبد اورشلیم او همان تمپلی است که تمپلارها از آن نام دارند و پیشوای تمپلارها یعنی ژاک دو مولای (مولا یعقوب) به نظر لاکاپله فقط یک نسخه ی دیگر یعقوب عادل است. او به همان شکل، به دست مومنان جاهل به قتل میرسد تا بهانه ی تصرف کفار بر سرزمین خدا فراهم شود. در مورد تمپلارها این الگو با بازگشت آنها به شکل فراماسونری و تسلط آنها بر واتیکان رم محقق میشود و همانطورکه آلبرت پایک فراماسون والامرتبه میگوید، فراماسونری در اساس خویش همان کیش ازیریس است. مسیحیت راستکیش دشمن تمپلارها اصلا در این زمینه خارج از ضابطه عمل نکرده است. چون ازیریس فقط یکی از دو الگوی مسیحایی تمپلاریسم است. دومی میترا است. درحالیکه ازیریس به شکل گاو است، میترا خدایی گاو کش است و گاوکشیش را در راستکیشی مسیحی و در جهت اختراع تشرع یهودی، موسی موقع شکستن بت گوساله ی سامری به عهده میگیرد. این کارها لازم است تا هر از چند وقت، مذهب ماسونی، خود را نابود کند و به شکل جدیدی از نو بسازد. برای همین دشمن سازی های سیاسی است که به قول روچ ساوکر، در جریان انقلاب های فرانسه، فراماسون ها بعد از تصرف کشور و ترویج کفر در آن، همزمان تاریخی با 1400سال حکومت کلیسای کاتولیک بر فرانسه، برایش دست و پا میکنند که اصلا سخت تر از تهیه ی 5000سال تاریخ برای مصر باستان در یک جعل و تحریف مشابه نیست. مطابق همین الگو به عقیده ی ساوکر، جنگ، راه بسیار مناسبی برای تخریب فرهنگ ها و بقایای گذشته ی ممالک و جانشین کردن آنها با تاریخ ها و فرهنگ های تصنعی بوده است.:

“TOP SECRET NUMERO 128”: D.LACAPELLE: THEOGNOSIS: 31 JULY2025

در مقایسه ی این روند با طغیان سیت علیه ازیریس، بد نیست در نظر داشته باشیم که او خدای جنگ بوده و از موقعیت خود برای کودتا علیه شاه-خدا استفاده کرده است. ازیریس در مقام یک شاه جنگجو معمولا با صورت فلکی جبار یا اوریون تطبیق میشود. در مقابل این صورت فلکی، صورت فلکی ثور یا ورزاو قرار دارد که به نظر میرسد جبار به جنگ او میرود. ظاهرا باید ثور برابر سیت باشد و این کمی مشکل ساز است چون معمولا سیت نه به گاو بلکه به خر مجسم میشده است. اما سر ورزاو تنها تجسم این قسمت از آسمان نبوده است. جبار در درجه ی اول مجسم کننده ی خدای خورشید است و ازیریس هم یک خدای خورشیدی است. ازجمله سلاح های خدایان خورشیدی مثل مردوخ، آرواره ی خر بوده که امروزه بیشتر به سلاح یک پهلوان یهودی مشهور تورات به نام سمسون که نامش به معنی «خورشیدی» است شناخته میشود. جرج سانتیلانا و هرتا دچند در کتاب «آسیاب هملت» (1969) اشاره میکنند که شاخ های V شکل صورت فلکی ثور به آرواره ی خر هم شبیهند و درواقع ثور میتوانسته بخشی از جبار و نشاندهنده ی او با آرواره ی خر در دست برای جنگ باشد.:

“SAMSON AND THE SEVEN LOCKS OF HIS HEAD”: DAVID MATHISEN: STAR MYTHS OF THE WORLD: 16 JAN 2015

آرواره ی خر سلاح جبار است چون او در مقام سیت خر مانند، سلاح ازیریس علیه دشمنانش است ولی این سلاح علیه ارباب خود طغیان میکند و این طغیان قطعا معادل طغیان بخش حیوانی وجود فرد یا جامعه علیه کلیت آن است که در مدرنیته در شدیدترین ابعاد خود رقم خورده است. مرزبندی دنیای فعلی در یک حالت آماده باش جنگی دائم کمک میکند تا سیاست همیشه بتواند به بهانه ی شرایط اضطراری، تلاش هایی در جهت تغییر این وضعیت را سرکوب کند و بنابراین طبیعی است که ایجاد دنیای کنونی، ارتباط مستقیم با رشد نظامی گری بر ضد عقلانیت دارد؛ امری که تاریخ یونان باستان آن را به شکل داستان سرکوب آزادی ها در یونان به دنبال هرج و مرج جنگی ای توصیف میکند که به ایجاد امپراطوری اسکندر مقدونی انجامید. فومنکو در کتاب شاهنامه، حمله ی اسکندر نیمه ایرانی-نیمه رومی به ایران را روایت دیگر حمله ی گشتاسب ایرانی از روم به ایران میشمرد و هر دو را با جنگ های صلیبی تطبیق میکند که نظامیان مسیحیت غربی بر شرق تحمیل کردند و اورشلیمِ هدف حمله در این جنگ را هم قستنطنیه تعیین میکند. به عقیده ی او این همان جنگ روم باستان علیه اورشلیم یهودیه است و صلیبیونی که به قدرت رسیدند و دین سازی کردند عثمانی هایند. فومنکو در اوایل فصل 10 کتابش به ذوالقرنین یعنی صاحب شاخ ها نامیده شدن اسکندر در منابع شرقی اشاره میکند و آن را با تصاویری از عثمانی ها با عمامه هایی که کلاهی شاخ مانند از آنها بیرون آمده است مقایسه میکند؛ ازجمله این پرتره از سلطان سلیمان قانونی.:

البته استدلال فومنکو قوی نیست چون ذوالقرنین یعنی صاحب دو شاخ، درحالیکه روی سر این عثمانی ها یک شاخ قرار دارد و این تک شاخ هم جانشینی برای کلاه فریجی است که هم در ترکیه و هم در اروپای قدیم رایج بوده است.:

ولی اتفاقا این استدلال، بحث ما را تقویت میکند. دو شاخ، اشاره به شاخ های قوچ مانند ژوپیتر آمون پدر اسکندر است. آمون هم پدر اسکندر است و هم پدر ازیریس. نیوتن در گاهشماری اصلاح شده ی خود مینویسد که ازیریس را اعراب به نام "باخوس" (بک/بغ) میشناختند و فریجی ها به نام ماروفیس یا مرویس که در نام همان مارس خدای جنگ در نزد رومی ها است.:

“ISAAC NEWTONS CHRONOLOGY OF ANCIENT KINGDOMS”: FROSTY CHUD: STOLEN HISTORY: 31 AUG 2024

بنابراین اگر میخواهیم فروکاهی ازیریس به ماشین جنگی سیت را دنبال کنیم، هویت فریجی شروع خوبی است. این که عثمانی ها به این هویت روی خوش نشان دادند، با شورش آنها علیه امرای غربیشان نسبت دارد. تجزیه ی ناشی از این یورش درواقع همان تجزیه ی پادشاهی یهود به دو رژیم متخاصم یهودا و اسرائیل است که به ترتیب با نمادهای شیر و تک شاخ نشان داده میشوند.:

درواقع کلاه فریجی و عمامه ی شاخدار عثمانی هر دو جانشینی برای شاخ تک شاخ هستند و شورشی بودن آنها نسبت به حکومت الهی روم/اورشلیم را نشان میدهند. عثمانی ها این شورش را زیر لوای یک ایمان جایگزین یعنی اسلامی انجام دادند که هنوز برای مسیح احترام زیادی قائل است ولی شگفت این که وقتی روم یک دشمن سکولار مثل کفار انقلاب فرانسه پیدا میکند هنوز کلاه فریجی را بر سر دشمنان و نماد آنها می یابد. انگار هر کسی با هر مرامی وقتی علیه شیر یهودا شورش میکند و قوی میشود، هنوز باید مطابق نمادشناسی شیر یهودا جلو برود و خودش را تک شاخ جا بزند. بدین ترتیب دنیای انسان ها به دو جبهه ی رومی و ضد رومی تقسیم میشود که هر دو به لحاظ ایدئولوژیک رومی و تابع سیطره ی اعتقادی استعمار غربند. یعنی انسان بودن برابر با غربی بودن است.

ظاهرا آغاز استعمار با تصرف دنیای جدید در اواسط هزاره ی دوم میلادی آغاز انسان متعارف نیز هست. آ. تامانسکی در فصل 12 کتاب "تاریخ متفاوتی از امپراطوری روم" به این موضوع میپردازد. وی توجه میکند که در کتاب مقدس، خدا جهان را در 6 روز آفریده است و از طرفی از نظر کلیسا «هر روز خدا برابر هزار سال در زمین است.» آدم ابوالبشر در اواسط روز ششم آفرینش آفریده شده است و اگر این 6 روز را مانند کلیسا تعبیر به 6هزار سال کنیم، آفرینش انسان در اواسط هزاره ی دوم میلادی و حدود 500سال پیش یعنی در آغاز تاریخ منسوب به آغاز استعمار رقم خورده است. این دوره معاصر حکومت پاپ جولیوس دوم است که تامانسکی، نسخه ی اولیه ی او را برابر خود ژولیوس سزار میداند. جولیوس دوم قبل از پاپ شدن، در اثر فعالیت هایش در گاول رشد کرد و در آنجا به سازماندهی های نظامی مشغول بود، امری که با رشد اقبال ژولیوس سزار در اثر نبردهایش در گاول قابل مقایسه است و "ایمپراتور" هم قبل از این که با امپراطور به معنی فرمانروا معادل شود، به معنی فرمانده ی قوای مسلح بود. مسیح، آدم دوم است چون از اول خود آدم بوده و البته ژولیوس سزار هم یک نسخه از مسیح است.

این موضوع به زبان غیر اسطوره ای امروزه از زبان فعالان حوزه های علمی هم اعتراف میشود. به عنوان مثال میتوان به کتاب THE WEIRDEST PEOPLE OF THE WORLD از جوزف هنریچ اشاره کرد. در این کتاب WEIRD مخفف حروف اول کلمات WESTERN (غربی)، EDUCATED (آموزش دیده)، INDUSTRIALIZED (صنعتی)،RICH (ثروتمند)، و DEMOCRATIC (یعنی رشد کرده در جامعه ی پیرو دموکراسی) است. کتاب دکتر هنریچ به این موضوع میپردازد که تمام افراد جامعه ی مورد آزمایش در بیشتر پژوهش های غربی، از این منطقه ی محدود انسانی برگماشته میشوند ولی نتایج به دست آمده از آنها به تمام انسان ها در تمام دوران ها فرافکنی میشود درحالیکه شرایط متفاوت جغرافیایی و سیاسی و فرهنگی، مردم سرزمین های مختلف و زمان های مختلف را در موارد بسیاری از هم متمایز میکند. دکتر آذرخش مکری در کنفرانس خود در تلسی پیرامون "روانشناسی تکاملی" از این کتاب برای تایید آنچه خود "فلینستونتیزم" میخواند بهره میگیرد. فلینتسوتنز، یک انیمیشن قدیمی امریکایی درباره ی دو خانواده ی عصر حجری است که شرایط حاکم بر دنیای ماقبل تاریخ آنها کاملا گرته برداری شده از امریکای مدرن است. آنها مانند امروزی ها اتومبیل سوار میشوند ولی اتومبیلشان از جنس چوب و سنگ است. مانند امریکایی های امروزی حیوان دست آموز دارند و این حیوان دست آموز، یک دایناسور است که رفتارهایش یادآور یک سگ اهلی نژادگیری شده ی قرن بیستمی است. دکتر مکری هشدار میدهد که روانشناسی تکمالی مدام دارد مثل این کارتون فلینتستونز کار میکند و خصوصیات و سلایق بشر غربی دوران مدرن را به دوره ی ماقبل تاریخ و تمام طول تاریخ بشر فرافکنی میکند؛ بعد خودش درمیماند که چرا بر اساس آنچه توضیح داده است، نمیتواند وجود برخی خصوصیات روانی در انسان را توضیح نمیدهد؛ مثلا نمیتواند توضیح دهد چرا اسکسوالیزم وجود دارد درحالیکه قانونا نباید در انتخاب جنسی فرد اسکسوال به عنوان شریک جنسی انتخاب شود و ژنش تا حالا باید از بین میرفت؛ پاسخ این است که اصلا انتخاب جنسی ای در این قضیه اتفاق نمی افتاده چون تا چند دهه پیش، ازدواج اغلب بدون انتخاب شریک جنسی از طرف خود فرد انجام میشد و از طرف خانواده به فرد پیشنهاد یا تحمیل میشد و هنوز هم در بسیاری نواحی این امر رایج است، بنابراین ژن هیچ وقت امکان رد شدن از سوی همه ی انسان ها را پیدا نمیکرد. در مورد سلایق جنسی انسان ها و نقش آنها در شکل گیری نوع بشر، مکری از قانون پائولی –به نام جورج پائولی- استقبال میکند که بر اساس آن، از ابتدای شکل گیری شخصیت فرد انسانی، تصاویر جنسی که او با آنها روبرو میشود مدام وارد سرش میشوند و هر کدام بیشتر وارد ذهنش شوند بیشتر به کنش جنسی او شکل میدهند تا این که جایی این کنش تقریبا تثبیت میشود. با این که مکری این موضوع را درباره ی چگونگی همجنسگرا یا دگرجنس گرا شدن انسانها می آورد، ولی شاید بتوان دامنه ی آن را به وسعت تمام تصاویری که در جهان ابتدا از طریق رسانه و سپس از طریق مشاهده ی عمومی در سطح اجتماع تکثیر میشوند، بیان کرد. عمومی ترین تصاویر، همان موضوعاتی را در بر میگیرند که با سلایق جامعه ی مدرن غربی یا به قول هنریچ WEIRD ها مطابقت دارند. تردیدی وجود ندارد که با توجه به برتری اقتصادی و تکنولوژیک غرب، ارتباط با آن در جهت توسعه ی مادی و اطلاعاتی کشورها لازم و بایسته است اما گاهی لازم است حواسمان باشد که هر امر جدیدی میتواند یک خطای جدید و حامل آسیب هایی نگران کننده باشد و به هیچ وجه به صلاح نیست که حرف های تجاری را که ابداعات جدید را پاسخ به نیازهای حاصل از جبر هزاران ساله و میلیون ها ساله جا میزنند، دربست بپذیریم.

نور مقدس آدمخوار: کوانتوم و روانی به بزرگی جهان

تالیف: پویا جفاکش

در زبان بلغاری، دو کلمه ی متفاوت برای نور وجود دارد: سوتلینا و ویدلینا. سوتلینا به معنی نور فیزیکی است و از ریشه ای به معنی "درخشیدن" است درحالیکه ویدلینا به معنی نور معنوی است و ریشه اش به فعلی به معنی "دیدن" برمیگردد. ویدلینا نوری است که ما را قادر میسازد دنیای معنوی و نامرئی را ببینیم. با این حال، به طرزی متناقض این ویدلینا بود که به شکل مادی متراکم شد و سوتلینا، نور فیزیکی را به ما داد. حتما میدانید که نور فیزیکی، با بخار کردن آب، در حال تغذیه از آب به نظر میرسد اما از طرف دیگر، دنیای مادی هم از آب تشکیل شده است. در اساطیر کلدانی آمده که دنیای فیزیکی، از جسد تهامات مادر خدایان که از جنس دریا بود به وجود آمد بعد از این که او به دست مردوخ خدای خورشیدی کشته شد. تهامات به شکل یک اژدهای دریایی علیه خدایان شوریده بود و داستانش به روایت کتب مقدس یهودی-مسیحی از غلبه ی یهوه بر لویاتان اژدهای دریایی تبدیل شده است. همانطورکه مردوخ به شکل گوی خورشیدی با بال های عقاب نشان داده میشود، در اساطیر هندی، این غلبه را گارودا که خدایی عقاب مانند است انجام میدهد. گارودا دشمن خدایان مارسان موسوم به ناگاها است. طبق فرهنگ لغت سانسکریت-انگلیسی مونیه-ویلیامز، گارودا پرنده ای اسطوره ای است که ویشنو را بر خود حمل میکند. اندکی پس از تولدش چنان درخشید که خدایان گمان کردند او خود آگنی خدای آتش است و ترسیدند که نکند همه را در خود بسوزاند ولی وقتی هویت او در مقام گارودا را کشف کردند، او را ستایش کردند و نام های آتش و خورشید را بر او نهادند. نام "گارودا" را به بلعنده معنی میکنند چون استعاره ای از آتش است که همه چیز را میبلعد و البته خورشید هم از جنس آتش تلقی میشود. در اساطیر مصری، رع یا نسخه ی جدیدترش هورس زمانی که باید بر آپوفیس اژدهای تاریکی غلبه کنند، به شکل پرنده ای شکاری ظاهر میشوند. نماد عقاب در حال مبارزه با مار، تا قاره ی امریکا و به میان سرخپوستان یوکاتان رفته و اکنون نماد کشور مکزیک است. شاید همراه تاتارها از آسیا و از سمت شمال وارد قاره شده است ولی کشیش های قدیمی امریکایی مانند دیاز دل کاستیلو (1943)، داستان های مذهبی سرخپوستان امریکا را تحریف تعالیم مسیحی میشمردند که از غرب و توسط کواتزلکواتل وارد شده بودند. کواتزلکواتل که خدای پردار مکزیکی بود، در روایات اینان به کشیشی مقدس و پرهیزگار تبدیل شده بود، البته بر اساس این گزارش از فتح امپراطوری آزتک توسط کورتز که سرخپوستان معتقد بودند کواتزلکواتل به شکل مردی سفیدپوست و ریشو بوده و کورتز باید بازگشت کواتزلکواتل بوده باشد.:

“eagle vs serpent- what does It meaning?”: STOLEN HISTORY: 16 MAY 2021

ظاهرا نور فیزیکی، نور معنوی را به شکل ماده درآورده تا با تغذیه از آن، مواد معنویش را آزاد و برای تکمیل خلق دنیا هضم کند. مرگ دردآوری که از زنده شدن ماده در این راه حاصل میشود، ناچارا در وجود تمام موجودات زنده ضرب میشود و بیش از همه در انسان که با خود-خداپنداری، «امانت» تداوم خلقت را یکتنه به دوش گرفته است:

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند.

بنابراین یکی از دلایلی که جهان را به آب تشبیه میکنند، قرار گرفتنش در حالتی بی نظم مانند بین نور و جسم جامد است. آب خوری، زمینه ی اولیه ی جامد خوری است. برای همین نور تقویت شده در حالتی خشن تر و درحالیکه آب های بلعیده را به شکل طوفان در اطراف خود دارد، در قالب آذرخش به اجسام و موجودات جامدی حتی در ابعاد درختان عظیم حمله میکند و آنها را تخریب میکند. در اساطیر ژرمن، وتان –نسخه ی آلمانی اودین نورس- هم خدای دانش و شعر است و هم خدای جنگ، و هر دو اینها در نور آذرخش جمع می آیند. روز چهارشنبه به نام وتان، ودنزدی (ونزدی) نامیده میشود و همانطورکه میدانیم، این نام اکنون در سریالی از نتفلیکس به همین نام، روی دختری قرار گرفته که مسخ یک هیولا است و به هاید یا انسان هیولایی تبدیل میشود، همانطورکه دکتر جکیل دانشمند وقتی انسانیتش را از دست میداد به مستر هاید هیولا تبدیل میشد. این درواقع تبدیل بخشی از نور الهی به هیولای آبی تهامات است که در زندگی هر انسان، بازتولید میشود و بی نظمی های زندگی او را در بر میگیرد. ربط این بی نظمی با حرص بی انتهایی که ناشی از تجلی روح خدای بینهایت در انسان است، در مثنوی مولانا و در داستان مشهور "شیر و نخجیران" ظاهر میشود. در این داستان، شیر (اولین و فراگیرترین الگوی زندگی انسان در محیط اطراف او)، جانوران جنگل را شکار میکند و باعث نگرانی آنها شده است. حیوانات برای این که در تنش نباشند، با شیر عهد میبندند که هر روز یک حیوان را به قید قرعه به نزد او بفرستند. یک روز قرعه به نام خرگوش کوچکی می افتد. خرگوش بر اساس نقشه ای که کشیده است عمدا دیر به سر قرار میرود و در مقصد وقتی با خشم شیر روبرو میشود، بهانه می آورد که در راه، شیری که درون چاهی زندگی میکرده، او و خرگوش دیگری که اعزام بوده اند را اسیر کرده و او به زحمت فرار کرده درحالیکه خرگوش دیگر هنوز در چنگ شیر داخل چاه است. شیر از این که رقیبی طعمه ی او را از چنگش درآورده است خشمگین میشود و خرگوش را در چنگال میگیرد و میگوید "راه رفتن به سر چاه را به من نشان بده". خرگوش محل چاه را به شیر نشان میدهد و شیر بر لبه ی چاه، در آب آن مینگرد و شیری را میبیند که خرگوشی در چنگ دارد. با خشم به داخل چاه حمله میکند. وقتی به ته چاه میرسد میفهمد که به عکس خودش حمله کرده است ولی دیگر دیر شده بود. (درباره ی تحلیل مفصل تر این داستان رجوع کنید به مقاله ی دیگر من به نام آغاز و پایان عصر نوین (قسمت دوم))

مولانا در این داستان، شیر را نمادی از کسی میبیند که به کس دیگری به خاطر داشتن خصوصیت یا مالی –که خرگوش نماد آن است- حسادت میکند یا او را به خاطر آن شماتت میکند و یا هر دو که معمولا هر دو همزمان مصداق این شیر میشوند. در عین حال، خرگوش به جز نماد بودن برای اشیاء یا خصوصیات شخصیتی، با انسان ها یا جریان ها یا کشورهایی هم قابل تطبیق است که به نمادی از آن اشیاء -مثلا پول و اتومبیل و خانه های شیک- یا آن نوع خصوصیات رفتاری –شهوترانی، پول پرستی و حیله گری- تبدیل شده و به آن کنایه میخورند و میتوانند با همین نوع نمادسازی از خود، دشمنانشان –مابه ازاهای شیر- را نابود کنند. برای همین هم هست که در بازگویی های داستان های کتاب هندی "پانچاتانترا" داستان مزبور اغلب با عناوینی چون «خرگوش باهوش» و یا «خرگوش باهوش و شیر» منتشر، و خرگوش به گونه ی قهرمان و اسوه در آن مطرح شده است. به جز شیر و خرگوش، آب هم در حالت آیینه وارش نماد بسیار مهمی است. در بخشی از شعر، مولانا میگوید آب همچون آینه ای از تعلقات تمام نشدنی دنیوی است و نفس شیر –یا آدم هایی که در جای شیر قرار میگیرند- همچون کاسه ی کوچکی است که اگر بخواهد آب زیادی را از این «بحر عذاب» در خود جمع کند، از شدت سنگینی در آب فرو میرود و صاحبش را با خود غرق میکند.:

در شدن خرگوش بس تاخیر کرد

مکر را با خویشتن تقریر کرد

در ره آمد بعد تاخیر دراز

تا به گوش شیر گوید یک دو راز

تا چه عالم هاست در سودای عقل

تا چه با پهناست این دریای عقل

صورت ما اندرین بحر عذاب

میدود چون کاسه ها بر روی آب

تا شود پر بر سر دریا چو تشت

چونکه پر شد تشت، در وی غرق گشت

عقل پنهانست و ظاهر عالمی

صورت ما موج یا از وی نمی

هرچه صورت می وسیلت سازدش

زآن وسیلت بحر دور اندازدش

تا نبیند دل دهنده ی راز را

تا نبیند تیر، دورانداز را

اسپ خود را یاوه داند وز ستیز

میدواند اسپ خود در راه تیز

اسپ خود را یاوه داند آن جواد

و اسپ خود او را کشان کرده چو باد

در فغان و جست و جو آن خیره سر

هر طرف پرسان و جویان در به در

کانکه دزدید اسپ ما را کو و کیست؟

این که زیر ران تو است ای خواجه چیست؟

آری این اسپست لیک این اسپ کو؟

با خود آی ای شهسوار اسپ جو

جان ز پیدایی و نزدیکیست گم

چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم؟

کی ببینی سرخ و سبز و فور را

تا نبینی پیش از این سه، نور را

لیک چون در رنگ گم شد هوش تو

شد ز نور آن رنگ ها روپوش تو

چونکه شب آن رنگ ها مستور بود

پس بدیدی دید رنگ از نور بود

نیست دید رنگ بی نور برون

همچنین رنگ خیال اندرون

این برون از آفتاب و از سها

واندرون از عکس انوار علا

نورِ نورِ چشم خود نور دل است

نور چشم از نور دل ها حاصل است

باز نورِ نورِ دل، نور خدا است

کاو ز نور عقل و حس پاک و جدا است

شب نبد نور و ندیدی رنگ ها

پس به ضد نور پیدا شد ترا

دیدن نورست آنگه دید رنگ

وین به ضد نور دانی بی درنگ

رنج و غم را حق پی آن آفرید

تا بدین ضد خوش دلی آید پدید

پس نهانی ها به ضد پیدا شود

چونکه حق را نیست ضد، پنهان بود

که نظر بر نور بود آنگه به رنگ

ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ

پس به ضد نور دانستی تو نور

ضد ضد را مینماید در صدور

نور حق را نیست ضدی در وجود

تا به ضد او را توان پیدا نمود

لاجرم ابصار ما لاتدرکه

و هو یدرک بین تو از موسی و که

صورت از معنی چو شیر از بیشه دان

یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان

این سخن و آواز از اندیشه خاست

تو ندانی بحر اندیشه کجاست

لیک چون موج سخن دیدی لطیف

بحر آن دانی که باشد هم شریف

چون ز دانش موج اندیشه بتاخت

از سخن و آواز او صورت بساخت

از سخن صورت بزاد و باز مرد

موج خود را باز اندر بحر برد

صورت از بی صورتی آمد برون

باز شد که انا الیه راجعون

پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست

مصطفی فرمود دنیا ساعتیست

فکر ما تیریست از هو در هوا

در هوا کی پاید آید تا خدا

هر نفس نو میشود دنیا و ما

بی خبر از نو شدن اندر بقا

عصر همچون جوی نو نو میرسد

مستمری مینماید در جسد

آن ز تیزی مستمر شکل آمده است

چون شرر که ش تیز جنبانی به دست

شاخ آتش را بجنبانی بساز

در نظر آتش نماید بس دراز

این درازی مدت از تیزی صنع

مینماید سرعت انگیزی صنع

طالب این سرّ اگر علامه ای است

نک حسام الدین که سامی نامه ای است.

میبینیم که این شعر، دنیای خدا را به عالم "بی صورتی" تشبیه میکند که هم به آب تشبیه میشود و هم به نور، و نور را هم به آتشی تسبیه میکند که جامدات را مایع میکند تا از نو شکل بدهد مانند تمام چیزهای این دنیوی که بعد از فنا شدن دوباره به درون عالم نور برمیگردند تا به شکل نویی به جهان ما برگردند و اینها همه مصداق آیه ی قرآنی "انا لالله و انا الیه راجعون" میشوند. به طرز شگفتی اینها به شدت یادآور فیزیک کوانتوم هستند و خرگوش هم شبیه به دانشمندان پیرو جریان های سیاسی تامین کننده ی آنها که مانع از کشف این "سرّ" توسط مردم عادی میشوند بلکه نکند دیگر نشود مردم را در چاه فرقه سازی ها و "ضد" سازی ها هلاک کرد. پاول لوی که از ستایندگان پرشور فیزیک کوانتوم است این روند را با حرارت به این زبان توصیف میکند:

«برخلاف بسیاری از فیزیکدانان آموزش‌دیده ی امروزی، پدران بنیانگذار فیزیک کوانتومی مشتاقانه به پیامدهای فلسفی اکتشافات خود علاقه‌مند بودند و عمیقاً از آنها نگران بودند. به عنوان مثال، شرودینگر با اشاره به فیزیک جدیدی که خودش در ایجاد آن نقش داشت، گفت: "من آن را دوست ندارم و متاسفم که تا به حال با آن کاری داشته‌ام." از آنجایی که پدران بنیانگذار نظریه ی کوانتومی قادر به یافتن کلماتی برای توصیف عظمت آنچه کشف کرده بودند نبودند، وقتی از آنها خواسته شد تا در مورد پیامدهای نظریه‌های خود بحث کنند، "به لکنت زبان افتادند". آنها در حال کشف هیچ واقعیت کوانتومی پنهانی نبودند؛ آنها کم‌کم متوجه می‌شدند که مفهوم یک واقعیت مستقل عینی دیگر کاربردی ندارد. کل معنای واقعیت زیر سوال رفت. این پیشگامان فیزیک کم‌کم متوجه می‌شدند که به طور اتفاقی به کشفی دوران‌ساز برخورده‌اند که بدون شک سرنوشت آن تغییر مسیر تاریخ است. یافتن قلمرو کوانتومی مانند کشف جام مقدس است؛ جادوی آن می‌تواند همه چیز را تغییر دهد. و مانند جام مقدس افسانه‌ای، قدرت‌هایی که فیزیک کوانتومی آزاد می‌کند، می‌توانند برای خیر یا شر استفاده شوند. هافمن می‌نویسد: "و اینجا بود که پرده افتاد، پرده‌ای از سکوت غم‌انگیز و رازداری خفه‌کننده که ترسی مرگبار را پنهان می‌کرد. در مورد نظریه‌های جدید و عظیم چه می‌توان گفت. (...) چنین چیزهایی اکنون اسرار نظامی هستند که باید توسط جاسوسان گفته شوند اما نه توسط دانشمندان. با این حال، گوشه‌ای از پرده کنار رفته است تا بخش‌هایی از دانش به نور راه یابد. (...) روزهای کابوس از راه رسیده است و علم در خطر مرگبار تبدیل شدن به یک کاهن مخفی و نابارور است که اسرار خود را به تازه‌کارهای برگزیده‌ای منتقل می‌کند که با آزمایش‌های سخت روبرو می‌شوند و سوگند سکوت ابدی را می‌پذیرند. ما فقط می‌توانیم امیدوار باشیم که این خطر به زودی برطرف شود و روزی، هنگامی که آسمان روشن‌تر شود، علم دوباره آزاد خواهد بود تا با جسارت، در رفاقت خوب، در مسیر مسحورکننده ی خود به سوی ناشناخته‌ها گام بردارد." وظیفه ی ما این است که به یکدیگر کمک کنیم تا پرده را کنار بزنیم و بدین ترتیب بر پنهان‌کاری و جداسازی‌ای که دانش فیزیک کوانتومی به عنوان «اسرار صنفی» در میان «تازه‌کاران برگزیده» ی آن نگه داشته می‌شود، غلبه کنیم. کنار زدن حجاب رازداری به عرفان کوانتومی رهایی‌بخش اجازه می‌دهد تا «به سوی نور فرار کند»، تا این «نظریه‌های جدید و عظیم» بتوانند در «مسیر مسحورکننده» ی خود، آشکار شدن خود را از سر بگیرند و از این طریق به همه ی ما کمک کنند. کاشفان دنیای کوانتومی از وقوع تغییرات عظیم آگاه بودند، اما از معنای عمیق‌تر اکتشافات خود به همان اندازه که کرم ابریشم از سرنوشت خود برای تبدیل شدن به پروانه، پیش آگاهی کمی داشت، بی‌خبر بودند. سال‌ها طول کشید تا بازماندگان کم‌کم متوجه شوند که گردابی که علم آنها را چنان تحت الشعاع قرار داده بود، درد زایمان تشنج‌آور عصر جدیدی پر از امکانات شگفت‌انگیز بوده است. هافمن با اشاره به نظریه‌های کوانتومی که دائماً در حال ظهور هستند، ادامه می‌دهد: "اگرچه نسل‌های آینده محکوم به فراموشی هستند، اما همچنان ماجراجویی شگفت‌انگیز ذهن بشر، کاوشی شگفت‌انگیز در آثار خداوند باقی می‌مانند. (...) آنها هنوز در درون خود چیزی از ابدیت را در خود دارند و از نظر فانی ما، بنایی خیره‌کننده از شکوه و عظمت هستند که درخشش آن روح را شاد می‌کند و پرتوهای شجاع و مبارز را برای نفوذ در تاریکی و ظلمت اطراف می‌فرستد. در چنین نظریه‌ها و اکتشافاتی، مکاشفه‌ای، هرچند بسیار اندک، از شگفتی عظیم جهان هستی وجود دارد." فیزیک کوانتومی یکی از بزرگترین اکتشافات ذهن بشر در تمام دوران است. این یک مکاشفه ی زنده از آن چیزی است که دانستن آن برای ما بسیار مهم است. وظیفه ی ما این است که به پرتوهای درخشان فیزیک کوانتومی کمک کنیم تا «تاریکی و ظلمت» را که ظاهراً جهان ما را فرا گرفته است، بشکافند و راه آزادی ذاتی خود را به ما نشان دهند. یکی از اکتشافات اصلی فیزیک کوانتومی، به عبارت ساده، این است که جهان هستی «آن بیرون» و جدا از ما وجود ندارد. فیزیک کوانتومی بارها و بارها به صورت تجربی ثابت کرده است که هیچ جهان عینی و مستقلی وجود ندارد که بتوانیم آن را به صورت منفعلانه و عینی مشاهده کنیم. بلکه، فراتر از حتی کوچکترین سایه ی شک و تردیدی ثابت کرده است که عمل مشاهده ی جهان توسط ما، همان جهانی را که مشاهده می‌کنیم، تداعی می‌کند. مشاهده ی جهان توسط ما، جهان را تغییر می‌دهد. بازی جهان هستی یک ورزش مشارکتی است. باور به یک جهان مستقل و عینی، یک فرض ناخودآگاه ریشه‌دار است که هنوز در اعماق ذهن ناخودآگاه اکثر مردم، از جمله اکثر فیزیکدانان، نفوذ دارد. فیلسوف و ریاضیدان، آلفرد نورث وایتهد، اشتباه گرفتن یک انتزاع با یک واقعیت عینی را «مغالطه ی عینیت نابجا» می‌نامد. بررسی این موضوع که چگونه این مغالطه قرار دادن عینیت نابجا در جهانی که به هیچ وجه جامد نیست، می‌تواند به طور بالقوه بر ذهن ما تسلط داشته باشد، به گونه‌ای که به ایجاد مشکلات واقعی در جهان منجر شود، مفید است. حضرت دالایی لاما داستانی را نقل می‌کند که از دوست خود و یکی از «معلمان علمی» خود، فیزیکدان دیوید بوهم، می‌پرسد که چه اشکالی در باور به وجود مستقل چیزها وجود دارد، جدا از اینکه این باور، ماهیت واقعی وضعیت ما را به طور دقیق نشان نمی‌دهد؟ حضرت ایشان نحوه ی پاسخ بوهم را به شرح زیر بیان می‌کنند: "پاسخ او گویا بود. او گفت اگر ایدئولوژی‌های مختلفی را که تمایل به تقسیم بشریت دارند، مانند نژادپرستی، ملی‌گرایی افراطی و مبارزه ی طبقاتی مارکسیستی، بررسی کنیم، یکی از عوامل کلیدی منشأ آنها، تمایل به درک چیزها به عنوان چیزهایی ذاتاً تقسیم‌شده و نامرتبط است. از این تصور غلط، این باور ناشی می‌شود که هر یک از این تقسیم‌بندی‌ها اساساً مستقل و خودموجود هستند." بوهم اشاره می‌کند که داشتن تصور غلط از یک موقعیت منجر به این باور اشتباه می‌شود که آنچه ما به طور مستقل می‌بینیم، به طور عینی و مستقل وجود دارد. این فکر که دیدگاه ما بدون چون و چرا درست است - چه دیدگاه ما در مورد یک موضوع خاص باشد و چه در مورد کل جهان - ریشه ی بسیاری از ایدئولوژی‌های سفت و سخت و تخریب‌های ایجاد شده توسط انسان است. با مجذوب شدن به ذهن خود، می‌توانیم خود را حق به جانب بدانیم که حقیقت را در اختیار داریم، که می‌تواند به راحتی الهام‌بخش جنگ‌های صلیبی برای تغییر دین افراد ناآگاه باشد، همانطور که در طول تاریخ بارها و بارها به طرز غم‌انگیزی مشهود بوده است. باید توجه ویژه‌ای به این نکته داشته باشیم که همان پویایی روانشناختی اساسی که باعث می‌شود ماهیت جهان فیزیکی ظاهری را اشتباه تفسیر کنیم، باعث می‌شود که بین خودمان نیز تفرقه و قطبیت ایجاد کنیم. سپس جامعه ی بشری را به اردوگاه‌های مختلفی با تفاوت‌های آشتی‌ناپذیر تبدیل می‌کنیم که به نظر عینی واقعی می‌رسند و بدین ترتیب پیش‌شرط‌های درگیری و جنگ داخلی بی‌پایان را ایجاد می‌کنیم. شرودینگر با اشاره به آنچه او «فرضیه ی جهان واقعی» می‌نامد، می‌نویسد: "بدون اینکه از آن آگاه باشیم و بدون اینکه به طور دقیق و سیستماتیک در مورد آن عمل کنیم، سوژه ی شناخت را از حوزه ی طبیعتی که برای درک آن تلاش می‌کنیم، حذف می‌کنیم. ما با شخص خود به بخشی از یک ناظر که به جهان تعلق ندارد، باز می‌گردیم که با همین رویه به یک جهان عینی تبدیل می‌شود." با حذف «سوژه ی شناخت» - که ما هستیم - از جهان، ما زندگی را از طبیعت حذف می‌کنیم، آن را به یک جسد تبدیل می‌کنیم و تصویری مرده از یک جهان زنده ایجاد می‌کنیم. در عین حال، ما بخشی از خود را به شبیه‌سازی همین ماده ی بی‌جان که هیچ ارتباطی با روح حساس اساسی ما ندارد، تقلیل می‌دهیم. علم ماتریالیستی و تقلیل‌گرا با حذف خود از جهان، ابتدا جهان را در تئوری و سپس در عمل نابود می‌کند. علم با حذف خود از متن این جهان، هرگونه امکانی را برای تجربه ی ماهیت واقعی‌مان از بین می‌برد، چه برسد به اینکه قدرت ما را برای ایجاد هرگونه تغییر واقعی در جهان از دست بدهد. با حذف خود از تصویر طبیعت، ما "با همین رویه"، در همان لحظه، ظهور یک جهان عینی را تداعی می‌کنیم که سپس آن را هم خود-موجود و هم یک امر مسلم و غیرقابل انکار می‌دانیم. این دو فرآیند به طور متقابل و همزمان با هم به وجود می‌آیند و یکدیگر را تقویت و مشروط می‌کنند. این در واقع یک فرآیند است، با دو جنبه ی مرتبط و خود-تقویت‌کننده. ما دو کار را همزمان انجام می‌دهیم: جهان اشیاء را می‌سازیم و سوژه ی شناخت - خودمان - را از آن حذف می‌کنیم. مانند دو روی یک سکه، تصویر یک جهان عینی در بیرون و شناسایی به عنوان یک خود جداگانه در اینجا، به طور متقابل با هم به وجود می‌آیند و یکدیگر را تولید می‌کنند. وقتی فکر می‌کنیم جهان به طور عینی مستقل از ما وجود دارد، تصویر خود از جهان را تحریف می‌کنیم، که فرآیندی است که طی آن نمی‌توانیم جلوی تحریف همزمان تصویر خود از خودمان را بگیریم، زیرا ما ناگزیر بخشی از جهان هستیم. سپس می‌توانیم به راحتی از قدرت خلاق درون خود که هدیه ی بالقوه ی ما به جهان در آن نهفته است، بی‌خبر بمانیم. توهم واقعیت بیرونی چنان به طرز قانع‌کننده‌ای واقعی است که یک باور قوی همزمان ایجاد می‌کند مبنی بر اینکه یک مرکز عملیات روانشناختی ذاتاً واقعی، یک نقطه ی مرجع ذهنی موجود و مرکز عمل ارادی در درون ما -نفس ما، حس خود فردی ما- وجود دارد که سپس متقابلاً به توهم یک واقعیت بیرونی ذاتاً موجود در یک حلقه ی بازخورد بالقوه ی بی‌نهایت "خود" -که دائمی است- بازخورد می‌دهد. بوهر با بیان جوهره ی فیزیک کوانتومی، اظهار می‌کند که "یک واقعیت مستقل، به معنای فیزیکی معمول، نه می‌تواند به پدیده‌ها نسبت داده شود و نه به عوامل مشاهده." آنچه بور می‌گوید آنقدر عمیق است که ارزش برجسته کردن دارد: فیزیک کوانتومی به ما نشان می‌دهد که نمی‌توانیم یک واقعیت مستقل را نه تنها به جهان بیرونی، بلکه به "عامل‌های مشاهده" که خود ما هستیم، نسبت دهیم. به عبارت دیگر، ما به شکلی که تصور می‌کردیم وجود نداریم، اگر تصور می‌کردیم که به عنوان یک عامل مستقل و عینی و جدا از جهان وجود داریم. بنابراین، فیزیک کوانتومی نه تنها ماهیت آنچه را که ما واقعیت می‌نامیم به چالش می‌کشد، بلکه حس ما را از اینکه چه کسی هستیم زیر سوال می‌برد." یک چیز این است که تشخیص دهیم این جهان آنطور که ما تصور می‌کردیم وجود ندارد؛ و چیز کاملاً دیگری است که همبستگی درونی این درک را تشخیص دهیم: ما خودمان هم آنطور که خودمان را تصور می‌کردیم وجود نداریم. تا جایی که ما به عنوان یک نقطه ی مرجع محدود به زمان شناخته شده‌ایم -با یک مدل خودساخته برای آنچه که هستیم به جای شناخت، و صرفاً بودن آنچه که هستیم، هویت می‌یابیم- ما در حال زندگی در یک دروغ هستیم. سپس ما حقیقت وضعیت وجودی خود را انکار می‌کنیم، که منجر به حالتی از توهم می‌شود. فیزیک کوانتومی، وقتی به اندازه ی کافی عمیق مورد تأمل قرار گیرد، حس توهم‌آمیز ما از خود را به گونه‌ای کاملاً آشکار می‌کند که برای نفس، می‌تواند مانند ترسناک‌ترین چیز، مانند نوعی تجربه ی مرگ، احساس شود. این "لبه"‌ای است که فیزیک کوانتومی متخصصان خود را مجبور می‌کند تا در درون خود با آن روبرو شوند، لبه‌ای که در پایین‌ترین نقطه ی ایجاد واکنشی ناخودآگاه در "منطقه ی ممنوعه" ی فیزیک قرار دارد. پی بردن به اینکه ما آنطور که به آن باور داریم وجود نداریم، به معنای تغییر فاز اساسی در درک ما از واقعیت و هویت است و عبور از یک افق رویداد در ذهن خودمان که در آن شکل و زمینه، خود را معکوس می‌کنند. این تنها درکی نیست که در روان رخ می‌دهد؛ بلکه لزوماً شامل یافتن خودمان در درون و احاطه شده توسط روان است گویی خود را در حال زیستن در یک رویا یافته‌ایم. به نقل از خورخه لوئیس بورخس، نویسنده، "ما (آن الوهیت تقسیم‌ناپذیری که در ما عمل می‌کند) جهان را در خواب دیده‌ایم". این جهان فیزیکی، همانطور که اخترفیزیکدان سر آرتور استنلی ادینگتون آن را "ماده ی ذهن" می‌نامد، به این معنی است که درست مانند یک رویا، «ماده» ی این جهان از ذهن رویابین، که همان ما هستیم، جدایی‌ناپذیر است. به عبارت دیگر، دیدن اینکه جهان به عنوان یک شیء در خارج وجود ندارد، همراه با دیدن اینکه ما به عنوان یک سوژه ی عینی در اینجا وجود نداریم، دریچه‌ای به سوی درک ماهیت رویاگونه ی واقعیت است، که همان درکی است که فیزیک کوانتومی در نهایت برای ما آشکار می‌کند. فیزیک کوانتومی اشاره می‌کند که جهان به یک شکل ظاهر می‌شود و به شکل دیگری وجود دارد.»:

“QUANTUM META-PHYSICS”: PAUL LEVI: AWAKENINTHEDREAM.COM

لوی همچنین معتقد است که توضیح کوانتومی جهان، ارتباط تنگاتنگی با روان بشر شامل تک تک افراد آن دارد و دقیقا به همین خاطر است که دانش اکنون کاملا مرده ی فیزیک، از جانب آن نگران است.:

«فیزیک کوانتومی - تا آنجا که ظرفیت آن برای انجام پیش‌بینی‌های نظری دقیق که دقیقاً با داده‌های تجربی مطابقت دارند - موفق‌ترین نظریه ی علمی در تمام دوران است؛ حتی هیچ رقیبی هم ندارد. با این حال، اکثر فیزیکدانان آموزش‌دیده و تأمین مالی‌شده توسط شرکت‌ها، به بدیهی دانستن نظریه ی خود بسنده می‌کنند و فقط از آن برای اهداف عملی استفاده می‌کنند، نه اینکه کنجکاو باشند که از کجا آمده و چه چیزی را در مورد ماهیت واقعیت نشان می‌دهد. خوشبختانه، فیزیکدانانی مانند ویلر به معانی و پیامدهای فلسفی عمیق‌تر نظریه ی مرموز خود علاقه‌مند هستند. ویلر در مورد نظریه ی کوانتومی می‌گوید: "این یک چرخ گوشت است. ما مسائل خود را در آن می‌اندازیم، میل‌لنگ را می‌چرخانیم و پاسخ‌ها را بیرون می‌آوریم. چرخ گوشت از کجا آمده است؟" گویی یک شیء معجزه‌آسا که دانشی عظیم به ما ارزانی می‌دارد، از آسمان‌ها افتاده و به ما در توسعه ی فناوری‌های غیرقابل تصور کمک می‌کند؛ اما هیچ‌کس واقعاً نمی‌داند که چرا کار می‌کند، چه معنایی دارد یا در نهایت چه چیزی را برای ما آشکار می‌کند. ویلر نه تنها به جنبه‌های عملی حل معادلات، پیش‌بینی‌ها، توسعه ی کاربردهای مهندسی و ساخت فناوری‌ها علاقه‌مند است، بلکه مایل و ملزم به تأمل در مورد سؤالات بزرگ است، مانند اینکه چرا جهان ما در وهله ی اول یک جهان کوانتومی است؟ او می‌پرسد: «چرا کوانتوم وجود دارد؟ اگر شما خداوند بودید و جهان را می‌ساختید، چه چیزی شما را متقاعد می‌کرد که ما نمی‌توانیم بدون کوانتوم به جایی برسیم؟" جنبه‌ی تاریک «علم به عنوان یک سنت خرد مدرن» این است که می‌تواند ویژگی‌های یک مذهب را به خود بگیرد و اغلب میگیرد، با تمام تابوها و بدعت‌هایی که روح آزاداندیشی روش علمی را نقض می‌کنند. اصول علم، که به راحتی می‌تواند شبیه به یک شکل مبدل از اصول مذهبی باشد، وفاداری فکری و عاطفی پیروان خود را به شیوه‌ای غیرمنطقی می‌طلبد. افرادی که به احکام این مرام علمی، گویی هیپنوتیزم شده یا طلسم شده‌اند، می‌توانند تصور کنند که جهان می‌تواند چیزی غیر از آن چیزی باشد که به آنها آموخته شده است، دشوار یا حتی غیرممکن است، گویی هیچ راه دیگری برای تفکر یا دانستن در مورد چیزها هرگز به ذهنشان خطور نکرده است. نگرش هنوز غالب «ماتریالیسم علمی» - با باور متافیزیکی پنهان خود به یک جهان عینی موجود - به اشتباه محتوای ذهنی را از قلمرو جهان طبیعی حذف کرده است تا جایی که «دانش علمی» با «دانش عینی» برابر شده است. و با این حال، فیزیک کوانتومی ثابت کرده است که هیچ چیز عینی وجود ندارد. نویسنده اکتاویو پاز با خود فکر می‌کند: "شاید متافیزیک فردا، اگر انسان نیاز به تفکر متافیزیکی احساس کند، به عنوان نقدی بر علم آغاز شود، همانطور که در دوران باستان کلاسیک به عنوان نقدی بر خدایان آغاز شد." گاهی اوقات بزرگترین پیشرفت‌ها در علم به این دلیل اتفاق می‌افتند که کسی شجاعت تشخیص و بیان آنچه دیگران نسبت به آن بی‌توجه بوده‌اند را دارد. اکتشافات روزافزون فیزیک کوانتومی، تشنه ی نسل بعدی متفکران جسور است تا معنای عمیق‌تر آن را بیشتر آشکار کنند. زیرا در علم نیز مانند نبرد، به جسارت و شجاعت نیاز است. آگاهی خود را به آزمایشگاه فیزیک کوانتومی رسانده است و فیزیک جریان اصلی واکنش بسیار جالبی داشته است: تعاریف را تغییر داده، اشکال جدیدی از منطق ایجاد کرده و با مبتکرانه‌ترین و پوچ‌ترین نظریه‌ها روبرو شده است تا از برخورد مستقیم با آنچه کشف کرده است، اجتناب کند. فیزیکدان بانش هافمن، از همکاران انیشتین، در کتاب خود با عنوان «داستان عجیب کوانتوم» می‌نویسد: "بیایید تصور نکنیم که دانشمندان این ایده‌های جدید را با فریادهای شادی پذیرفته‌اند. آنها با آنها جنگیدند و تا جایی که می‌توانستند در برابر آنها مقاومت کردند و انواع تله‌ها و فرضیه‌های جایگزین را در تلاش‌های بیهوده برای فرار از آنها ابداع کردند." گویی جامعه ی فیزیک در انکار افشاگری‌های نگران‌کننده ی خود است. به عنوان مثال، وقتی از آنها در مورد پیامدهای متافیزیکی و فلسفی نظریه ی کوانتوم سؤال می‌شود، اجتناب آنها در واکنش معروفشان منعکس می‌شود: «خفه شو و محاسبه کن». به همان اندازه که اکتشافات جدیدشان جذاب است، واکنش‌های ناخودآگاه جامعه ی فیزیک به اکتشافاتش نیز حداقل به همان اندازه جالب است، اگر نه بیشتر. من به عنوان یک دانشجوی روان، نمی‌توانم از تعجب در مورد آنچه که توسط واکنش‌های آنها آشکار می‌شود، خودداری کنم. نیلز بوهر، یکی از پدران بنیانگذار و مفسران اصلی فیزیک کوانتومی، جمله ی معروفی دارد: "هر کسی که از مکانیک کوانتومی شوکه نشده باشد، آن را نفهمیده است." جهان‌بینی برآمده از فیزیک کوانتومی، ایده‌های قدیمی و کلاسیک مکانیکی در مورد چگونگی عملکرد جهان را کاملاً واژگون و خرد کرده است. گویی روان فیزیک به عنوان یک کل دچار فروپاشی عصبی شده است؛ ساختارهای قدیمی که دیدگاه آن از جهان بر اساس آنها بنا شده است، در حال ذوب شدن هستند. به نقل از فیزیکدان دانیل گرینبرگر، "انیشتین گفت که اگر مکانیک کوانتومی درست باشد، پس جهان دیوانه است. خب، انیشتین درست می‌گفت. جهان دیوانه است." از نظر روانشناختی، گویی افشاگری‌های فیزیک کوانتومی چنان تکان‌دهنده و ناپیوسته با دیدگاه کلاسیک قبلاً پذیرفته شده هستند که نوعی تروما را در کل جامعه فیزیک ایجاد کرده‌اند، چیزی که من آن را "ترومای ناشی از فیزیک کوانتومی" می‌نامم. واکنش‌های ناخودآگاه جامعه ی فیزیک به اکتشافات آن، ویژگی‌های کلاسیک یک تروما را دارد که در حال ادغام آن در آگاهی آگاهانه ی خود هستند. فهمیدن اینکه جهانی که فکر می‌کردیم در آن زندگی می‌کنیم، آنطور که فکر می‌کردیم وجود ندارد، بسیار آسیب‌زا است. آبراهام پایس، فیزیکدان برنده ی جایزه که در دهه ی آخر زندگی انیشتین با او آشنا بود، در زندگینامه این فیزیکدان برجسته می‌نویسد: "به عنوان یک نظر شخصی، به نظر من انجام اکتشافات بزرگ می‌تواند با آسیب همراه باشد." وقتی چیزی را کشف می‌کنیم که دنیای ما را کاملاً تغییر می‌دهد و تکان می‌دهد، به راحتی می‌توانیم خود را گیج و مبهوت بیابیم و شوکی را تجربه کنیم که نیاز به سوخت و ساز، هضم و ادغام دارد. واکنش‌های به ظاهر ناخودآگاه و غیرمنطقی جامعه ی فیزیک به ظهور آگاهی در صحنه ی خود -اجتناب، انکار، نادیده گرفتن، توجیه و غیره- پاسخی معمول به یک آسیب روانی طاقت‌فرسا است که نمی‌تواند به روش معمول ادغام شود. آسیب روانی جامعه ی فیزیک یک واکنش طبیعی است، پاسخی عاقلانه به یک کشف گیج‌کننده که اساس جهانی را که فکر می‌کردند در آن ساکن بوده‌اند، از هم می‌پاشد. کوانتوم برای ذهن شرطی‌شده ی کلاسیک، چنین آسیبی است. پذیرفتن مکاشفات آن در درون خود، نوشیدن شهد دگرگون‌کننده‌ی معرفتی است که در ابتدا گیج‌کننده، اما در نهایت اساساً رهایی‌بخش است. بوهر نکته‌ی شوکه شدن را حتی فراتر می‌برد وقتی می‌گوید: "اگر فکر می‌کنید می‌توانید بدون احساس سرگیجه در مورد نظریه‌ی کوانتوم صحبت کنید، اولین نکته را در مورد آن نفهمیده‌اید." و مانند هر آسیب روحی قابل توجهی، از ما خواسته می‌شود آنچه را که در درون ما برانگیخته شده است، جذب کنیم. همانطور که اغلب در تروما اتفاق می‌افتد، حوزه‌ای از تجربه پدیدار می‌شود که صحبت در مورد آن «ممنوع» است. کلمه ی «آگاهی» را به فیزیکدانان سنتی آموزش‌دیده در سطح شرکت بگویید و واکنش نسنجیده ی آنها را تماشا کنید، گویی که ما همین الان یک کلمه ی زشت گفته‌ایم و یک تابو را شکسته‌ایم. فیزیکدان معمولی امروزی به جای داشتن یک دیدگاه چند رشته‌ای و کل‌نگر شبیه به مردان (و زنان) رنسانس مدرن، چیزی را که فیلسوف خوزه اورتگا ای گاست از آن به عنوان «بربریت تخصص» یاد می‌کند، انجام می‌دهد. باکمینستر فولرِ آینده‌نگر از این پویایی به عنوان «تخصصی شدن تا سر حد مرگ» یاد کرد و احساس کرد که در تضاد با زندگی است. از این دیدگاه بخش‌بندی‌شده، هر کسی که سعی در ترکیب دانش از رشته‌های مختلف داشته باشد، به عنوان یک آماتور محکوم می‌شود و متهم به صحبت در مورد چیزی می‌شود که «مجوز»، «صلاحیت» یا «اعتبار» لازم برای بحث در مورد آن را ندارد. چقدر شگفت‌انگیز است که فیزیک، با کشف دنیای معجزه‌آسای کوانتومی، همزمان یک «منطقه ی ممنوعه» در مورد آنچه که ما هستیم و آنچه که اجازه ی صحبت در مورد آن را نداریم، ایجاد می‌کند. از دیدگاه روانشناسی، این سوال به طور طبیعی مطرح می‌شود: چرا فیزیک جریان اصلی تا این حد در معرض تهدید است؟ باید اشاره کرد که مسائل مربوط به آگاهی رد نشده‌اند، بلکه صرفاً توسط کسانی که در موقعیت‌های قدرت و نفوذ هستند، رد شده‌اند، که به نظر می‌رسد کمتر یک فرآیند علمی باشد تا یک فرآیند سیاسی و روانشناختی. این واقعیت که یک فیل ناگفته در اتاق نشیمن فیزیک وجود دارد، این واقعیت که یک راز مرموز وجود دارد که نمی‌توان در مورد آن صحبت کرد، همه از دیدگاه نظریه ی سیستم‌های خانواده -که جهان را به عنوان یک سیستم کلی از روابط مرتبط و جدایی‌ناپذیر می‌بیند- نشانه‌هایی از یک «اختلال در سیستم خانواده» ی جامعه ی فیزیک هستند. اینطور نیست که فیزیکدانان صرفاً به ظهور آگاهی در صحنه ی خود بی‌علاقه باشند؛ برعکس، آنها به پیامدهای متافیزیکی نظریه خود «به شدت بی‌علاقه» شده‌اند. اگر جامعه ی فیزیک را مانند یک فرد در نظر بگیریم، دارای یک «بار» عاطفی (مشابه با یک ذره ی زیراتمی) است و در حال «واکنش» علیه چیزی در اکتشافات خود است که در درون خود برانگیخته می‌شود. بنابراین اغلب بزرگترین اکتشافات در فیزیک با دنبال کردن کنجکاوی بی‌طرفانه و روشنفکرانه به یک رشته ی غیرعادی در نظریه ی غالب -چه باید در مورد آگاهی انجام داد؟- که به نظر نمی‌رسد با آن سازگار باشد، یافت می‌شوند. جالب اینجاست که واکنش فعلی جامعه ی فیزیک کاملاً برعکس است: آنها به طور فعال انتخاب می‌کنند که از آنچه در کمد خود دارند، از رشته‌ای که از شکاف‌های نظریه‌شان بیرون زده است، روی برگردانند. و با این حال، اگر این رشته کشیده شود، می‌تواند به طور بالقوه نه تنها ایده‌های حوزه ی فیزیک در مورد جهان، بلکه ایده‌های فیزیکدانان در مورد خودشان را نیز از هم بپاشد. صاحبان دودمان فیزیک شرکتی/دانشگاهی مانند «دروازه‌بانانی» هستند که مفاهیم فلسفی رادیکال نظریه ی کوانتوم را از بقیه ی ما جدا می‌کنند. به قول انیشتین، "محدود کردن بدنه ی دانش به یک گروه کوچک، روح فلسفی یک ملت را می‌میراند و منجر به فقر معنوی می‌شود." این چیزی نیست که صرفاً در روان فردی فیزیکدانان باشد که در برابر دیدگاه‌های رهایی‌بخش نظریه کوانتوم مقاومت می‌کند؛ مهم است که جامعه ی فیزیک را در چارچوب وسیع‌تر ساختارهای نهادی که در آن فعالیت می‌کند، ببینیم. از دیدگاه ساختار قدرت غالب که اکثریت قریب به اتفاق تحقیقات فیزیک را در ایالات متحده -در شرکت‌ها و دانشگاه‌ها- تأمین مالی می‌کند، بینش‌های ناشی از فیزیک کوانتوم، دانشی فوق‌العاده مخرب را نشان می‌دهد که می‌تواند به راحتی وضع موجود را تهدید کند. فیزیک کوانتوم به اولویت آگاهی در چگونگی تجلی تجربه ی لحظه به لحظه ی ما اشاره می‌کند و از این طریق عظمت قدرت ذاتی ما را برای خلق آگاهانه‌تر جهان روشن می‌سازد. اگر عموم مردم این کشفیات فیزیک کوانتومی را تشخیص داده و درک کنند، طبیعتاً برای اهداف رهایی‌بخشی که این دانش برای آنها ساخته شده است، مورد استفاده قرار خواهد گرفت. گویی «خالق» فیزیک کوانتومی -خود جهان- آن را طراحی کرده است تا بشریت را از قید و بندهای الگوی بی‌روح و کشنده‌ی چندپارگی (یعنی جهان‌بینی نیوتنی و کلاسیک) که آموزه‌های محدودکننده و کاملاً نادرستی را در مورد ماهیت وجودی ما ترویج کرده است، آزاد کند. انقلاب فیزیک کوانتومی عمدتاً در ذهن رخ می‌دهد و هنگامی که افشاگری‌های آن به زبان، استعاره‌ها و نمادهای قابل فهم منتقل شود تا به حلقه‌ای رو به گسترش از مردم منتقل شود، همه چیز از بین می‌رود. ایده‌های رهایی‌بخش عرفان کوانتومی نوظهور نه تنها جذاب هستند، بلکه "گیرا" نیز هستند، به این معنی که مسری هستند. هنگامی که به اندازه ی کافی در روان بشریت مشتعل و شعله‌ور شوند، افشاگری‌های فیزیک کوانتومی می‌توانند و مطمئناً مانند آتش وحشی گسترش می‌یابند و به صورت ویروسی و غیر موضعی خود را از طریق ناخودآگاه جمعی گونه ی ما منتشر می‌کنند. نتیجه می‌تواند یک "اصلاح" واقعی جهان باشد. با این حال، اکثریت قریب به اتفاق حوزه ی فیزیک توسط صاحبان قدرت شرکتی به خدمت گرفته شده تا به ابزاری برای اهداف آنها تبدیل شود. برای بدنه ی سیاسی شرکت‌ها، در نهایت، هدف نهایی یعنی کسب سود، مهم است. فیزیک شرکتی، حقیقت را با سودمندی برابر می‌داند، زیرا به دستکاری و به دست آوردن کنترل بر جهان به ظاهر بیرونی علاقه‌مند است و تمرکز آن بر مسائلی مربوط به کسب قدرت خام است. با این حال، فیزیک محض، مانند قطب‌نمایی که همیشه به سمت شمال اشاره می‌کند، صرفاً به حقیقت علاقه‌مند است و چیزی جز حقیقت، مهم نیست که جستجوی حقیقت به کجا منتهی شود، و بنابراین عمیقاً در فلسفه ی طبیعی و متافیزیک ریشه دارد. با این حال، هنر و روح واقعی فیزیک، توسط ساختار قدرت موجود به حاشیه رانده شده و بی‌ارزش شده و به بخشی جایگزین و حاشیه‌ای از فیزیک تبدیل شده است. این مشابه چیزی است که معمولاً در دین سازمان‌یافته اتفاق می‌افتد، زمانی که عرفان رهایی‌بخش رادیکال رستگاری که در قلب باطنی آموزه‌های معنوی آن نهفته است، به عنوان بدعت‌آمیز طرد می‌شود. وحی‌های اولیه معمولاً با نسخه‌ای تحریف‌شده از حکمت اولیه جایگزین می‌شوند و سپس توسط صاحبان قدرت به انحصار در می‌آیند تا از منافع خود-حفظی نهاد سلسله مراتبی کلیسای حاکم حمایت کنند. فشار شدیدی در جامعه‌ی فیزیک جریان اصلی، دانشگاهی و تحت حمایت شرکت‌های بزرگ برای صحبت نکردن در مورد هوشیاری وجود دارد. فیزیکدانانی که از خفا بیرون می‌آیند و خود را علاقه‌مند به هوشیاری نشان می‌دهند، اعتبار، آبرو، بودجه‌ی تحقیقات و گزینه‌های شغلی خود را به طور جدی به خطر می‌اندازند. به نقل از آپتون سینکلر، نویسنده: "وقتی حقوق یک انسان به نفهمیدن او بستگی دارد، دشوار است که او را وادار به فهمیدن چیزی کرد." فیزیکدانانی که در مورد راز هوشیاری صحبت می‌کنند، با تحقیر روبرو می‌شوند، به عنوان افرادی بیش از حد عرفانی یا خرافی مورد تمسخر قرار می‌گیرند، برچسب «غیرحرفه‌ای» می‌خورند، به عنوان افرادی با مشکلات روانی دیده می‌شوند و از سوی جامعه‌ی خود طرد می‌شوند. گویی استادان واقعی هنر کیمیاگری فیزیک با شکستن عهد ناگفته‌ی سکوت، و صحبت کردن در مورد چیزی که قرار نیست در مورد آن صحبت شود، سایه های ناخودآگاه همکاران خود را به خود جذب می‌کنند. از قضا، فیزیکدانان وابسته به شرکت‌ها در خواب جزم‌اندیشی خود، در واقع مانع پیشرفت‌های بسیار مورد نیاز در حوزه‌ی خود می‌شوند. آنها با بی‌میلی‌شان برای بررسی آنچه در نظریه خودشان ارائه می‌شود، از مسئولیت اخلاقی خود برای دنبال کردن مسیر حقیقت، هر کجا که باشد، طفره می‌روند. یک پویایی تقویت‌کننده ی متقابل بین مسائل مربوط به خودِ روانشناختی شخصی فیزیکدانان شرکتی در مورد مواجهه با اثرات رهایی‌بخش معرفت کوانتومی نوظهور و ساختار قدرت شرکتی که آنها بخشی از آن هستند، وجود دارد. این دو عامل -پویایی‌های ناخودآگاه درونی که در روان فیزیکدانان فعال هستند و ساختار قدرت شرکتی که در جهان خارج فعالیت می‌کنند- به روش‌هایی پنهانی و موذیانه با یکدیگر تبانی کرده و از یکدیگر تغذیه می‌کنند. یک کوری ناخودآگاه مبتنی بر انگیزه ی ذاتی در بخشی از ساختار قدرت نهادی جهانی و شرکتی وجود دارد. به عبارت دیگر، دانشمندان منفردی که در این ساختار -چه در شرکت‌ها و چه در دانشگاه‌ها- جای گرفته‌اند، به طور ناخودآگاه آموزش دیده، شرطی و برنامه‌ریزی شده‌اند تا از تحقیق در جهت‌هایی که می‌تواند ساختار قدرتی را که برای حقوق، اعتبار و بودجه ی تحقیقاتشان به آن وابسته هستند، تهدید کند، اجتناب کنند. این یک پدیده ی جهانی در روان انسان است که از طریق آن قدرت و کنترل به قیمت حقیقت اعمال، تقویت و حفظ می‌شود و در حوزه‌های مختلف در سراسر جهان فعالیت می‌کند. هدف نهایی علم، ارائه ی یک «نظریه ی همه چیز» فراگیر است، یعنی یک نظریه ی واحد که کل جهان را توضیح دهد. باید اشاره کرد که یک فرض متافیزیکی ناخودآگاه در مورد نحوه ی وجود جهان، در این ایده که می‌تواند یک نظریه ی واحد وجود داشته باشد که کل جهان را پوشش دهد، نهفته است. با حذف آگاهی از نظریه ی همه چیز خود، گویی فیزیکدانان شرکتی می‌گویند که آگاهی پدیده‌ای نیست که بخشی از کل جهان باشد. فیزیک خود را به عنوان رشته‌ای می‌داند که سعی در درک ماهیت جهان دارد، و با این حال واکنش‌های ناخودآگاه متخصصان آن به پیامدهای اکتشافات خود، به عنوان بخشی از جهان دیده می‌شود که شایسته ی توجه آنها نیست. فیزیکدانان در واکنش خود، از چیزی در درون خود روی برمی‌گردانند و چشم خود را بر آن می‌بندند، گویی از رابطه با بخشی از خود اجتناب می‌کنند. آنها در واکنش «اسکیزوفرنیک» خود (که به معنای واقعی کلمه به معنای «ذهن از هم گسیخته» است)، در ذهن خود دچار ناهماهنگی شناختی شده‌اند. در این حالت جدایی درونی از بخشی از خود، دیدگاه‌های متناقض را از یکدیگر جدا نگه می‌دارند، که توسط یک دیواره‌ی نفوذناپذیر، یک دیوار آتش ذهنی، از هم جدا شده‌اند. این ناهماهنگی شناختی نمی‌تواند جلوی خود را بگیرد جز اینکه خود را در حوزه ی فیزیک منتشر کند. جالب اینجاست که از یک دیدگاه، رفتار قلمرو کوانتومی خود اسکیزوفرنی به نظر می‌رسد. از همه ی ظواهر، بسیاری از فیزیکدانان -برخی از تحصیل‌کرده‌ترین، درخشان‌ترین و تأثیرگذارترین اعضای گونه‌ی ما- از یک بیماری روانی رنج می‌برند. اگر این مورد در مورد برخی از باهوش‌ترین ما صدق می‌کند، این موضوع چه چیزی را در مورد آنچه در اعماق روان جمعی بشریت اتفاق می‌افتد به ما می‌گوید؟ فیزیکدانان با «نگاهی از بالا» به طرز طعنه‌آمیزی، آشکار می‌کنند که چگونه یک عامل روانشناختی وارد قلمرو فیزیک شده است. فیزیک و روانشناسی -«فیزیک و روان»- از طریق در پشتی واکنش‌های ناخودآگاه فیزیکدانان به اکتشافاتشان، که در واقع بخشی از کشف آنهاست، با هم ملاقات می‌کنند. به نقل از روانشناس بزرگ سی. جی. یونگ، "سرزمین بی‌صاحب بین فیزیک و روانشناسی ناخودآگاه، جذاب‌ترین و در عین حال تاریک‌ترین شکارگاه‌های زمان ماست." گویی روان و فیزیک کوانتومی خود را از طریق یکدیگر آشکار می‌کنند و به هم نزدیک‌تر می‌شوند، زیرا هر دو، مستقل از یکدیگر و از جهات مخالف، به سوی قلمروهای متعالی پیش می‌روند. ولفگانگ پائولی، یکی دیگر از بنیانگذاران فیزیک کوانتومی، می‌نویسد: "به نظر می‌رسد تنها دیدگاه قابل قبول، دیدگاهی است که هر دو جنبه ی واقعیت -کمی و کیفی، فیزیکی و روانی- را با یکدیگر سازگار می‌داند و می‌تواند آنها را همزمان در آغوش بگیرد." وحدت روان و فیزیک ما را ملزم می‌کند که همزمان با نگاه به درون خود، جهان بیرون را نیز کاوش کنیم، گویی یک چشم به بیرون و چشم دیگر به درون دوخته شده است. پائولی این عقیده را ابراز می‌کند که "اگر فیزیک و روان را بتوان به عنوان جنبه‌های مکمل یک واقعیت واحد در نظر گرفت، از همه رضایت‌بخش‌تر خواهد بود." هر چیزی که نتوان به صورت تجربی اندازه‌گیری کرد، برای اکثر فیزیکدانان اهمیتی ندارد. اما پس چگونه آگاهی، که «بی‌اساس» است و همزمان اساس همه ی اندازه‌گیری‌ها نیز می‌باشد، می‌تواند خود را مستقیماً اندازه‌گیری کند؟ آگاهی تنها ابزاری است که برای بررسی آگاهی داریم. به نظر می‌رسد که در یک دوراهی بی‌پایان و بدون هیچ استراتژی خروجی گرفتار شده‌ایم، گویی یک آینه ی حساس و خودبازتابنده، خود را همانطور که بر روی خود منعکس می‌شود، منعکس می‌کند. فیزیک کوانتومی مانند یک آینه ی کیهانی است که دنیای علمی را به لبه ی خود هل می‌دهد و نقطه کور آن را بازتاب می‌دهد. از نظر ریشه‌شناسی، یکی از معانی اصلی کلمه ی «میرور» (آینه) «دارنده ی سایه» است. مشابه فرآیند شخصی یک فرد، که در آن همان چیزی که ما از آن روی برمی‌گردانیم، معمولاً جایی است که «طلای» کیمیاگری در آن یافت می‌شود، در همان چیزی که فیزیک از آن روی برمی‌گرداند، ممکن است به طور اتفاقی به مهم‌ترین سرنخ در مورد ماهیت نهایی واقعیت رسیده باشد. در هر صورت، قطعاً چیزی کاملاً کنجکاوانه و شایسته ی تعمق بیشتر در تالارهای مقدس فیزیک، به ویژه در ذهن فیزیکدانان، در جریان است. اکتشافات فیزیک کوانتومی، فیزیکدانان را به خود بازمی‌گرداند. به نقل از فریمن دایسون، فیزیکدان، "پیام من این است که علم یک فعالیت انسانی است و بهترین راه برای درک آن، درک تک تک انسان‌هایی است که آن را انجام می‌دهند." یافته‌های فیزیک کوانتومی در مورد ماهیت ذرات بنیادی، آینه‌ای جادویی است که چیزی را نه تنها در مورد طبیعت، بلکه در مورد طبیعت ما به ما منعکس می‌کند. به این معنا است که فیزیک کوانتومی از نوعی متافیزیک غیرقابل تشخیص می‌شود. به نقل از اروین شرودینگر، یکی از پدران بنیانگذار فیزیک کوانتومی، "من علم را بخش جدایی‌ناپذیری از تلاش ما برای پاسخ به یک سوال بزرگ فلسفی می‌دانم که همه ی سوالات دیگر را در بر می‌گیرد، سوالی که فلوطین با خلاصه ی خود بیان کرد: ما که هستیم؟ و فراتر از آن: من این را نه تنها یکی از وظایف، بلکه وظیفه ی علم، تنها وظیفه‌ای که واقعاً اهمیت دارد، می‌دانم." تشخیص اینکه فیزیک کجا تمام می‌شود و متافیزیک کجا شروع می‌شود، دشوار است. در سفر ما به فیزیک کوانتومی، ما به سادگی نمی‌توانیم از متافیزیک فرار کنیم. با این حال، در پژوهش‌هایمان در باب متافیزیک، باید مراقب باشیم که نه زیاده‌روی کنیم و نه خیلی کم. پائولی می‌نویسد: "از نظر من، تنها یک گذرگاه باریک از حقیقت (چه علمی و چه حقیقت دیگر) بین مه آبی عرفان و خاروبدیسِ عقل‌گرایی سترون وجود دارد. این همیشه پر از دام خواهد بود و می‌توان از هر دو طرف به زمین خورد."» (همانجا)

هم مسیری کوانتوم و روانشناسی به ویژه وقتی پای انعکاس اشیاء و موجودات جهان در کهن الگوهای یونگی در میان باشد، در مقاله ی کارل گوستاو یونگ با عنوان «همزمانی، یک اصل اتصال غیر علی» به سال 1952 برجستگی یافته است که همراه مقاله ای از ولفگانگ پائولی، فیزیکدان و برنده ی جایزه ی نوبل با عنوان «تاثیر ایده های کهن الگویی بر نظریه های علمی کپلر» منتشر شد. اسلاوی ژیژک در کتاب «باقیمانده ی غیر قابل تقسیم: درباره ی شلینگ و مسائل مرتبط»، بیان میکند که برخلاف هر گونه تصوری از «هماهنگی یونگی پیشامدرن»، آموزه ی اصلی فیزیک کوانتومی این بود که نه تنها سوژه ی روانکاوانه و تهی دال، اساسا با جهان ناهماهنگ بوده اند، بلکه خود امر واقعی نیز از قبل ناقص، ناهماهنگ و «نه-همه» بود. با این حال، درحالیکه ژیژک اغلب سعی میکند یونگ را از هستی شناسی خود جدا کند، گولاتز و گیلدرسلیو، معتقدند که هستی شناسی او آنقدرها هم که خودش مدعی است متفاوت نیست و بررسی دقیق تر، همخوانی اساسی رویکردهای یونگ و ژیژک را آشکار میکند.: « این قرابت در رد ایدئولوژی ماتریالیسم تقلیل گرا توسط یونگ و ژیژک نهفته است؛ انکاری که به طور آشکار از فیزیک کوانتومی به روش های مشابه بهره میبرد. درحالیکه یونگ جهانی ذاتا معنادار را فرض میکند، ژیژک تلاش میکند از طریق تقابل "ماتریالیسم دیالکتیکی" لاکانی خود با ماتریالیسم تقلیل گرا، آزادی ذهنیت انسانی را نجات دهد.»:

“FREEDOM AND THE PSYCHOANALYTIC ONTOLOGY OF QUANTUM PHYSICS”: STEFAN GULLATZ , MATTHEW GILDERSLEEVE: JOURNAL OF ANALYTIC PSYCHOLOGY: V63, ISSUE1: WILEY: JUNE2018

ازآنجاکه تمام این رویکردها به همراه خود فیزیک کوانتوم ریشه ی خود را به عرفان و میتولوژی نور میرسانند، کسانی که به آنها دست می یازند، به طور مستقیم و غیر مستقیم از شکل گیری آنها توسط رویکردهای غنوصی آگاه شده اند و همین است که موضوع نجات اراده ی انسانی از جبر طبیعت را اینقدر بغرنج میکند. جبرگرایی همین حالا هم در قالب های جبر محیط و جبر ژنتیک بر گفتمان علمی سیطره دارد و همه ی اینها آنقدر با تجربه ی زیسته ی انسان معمولی نزدیکند که همریشگیشان با تجربیاتی که نظریه ی کارما و تناسخ را برای اذهان پذیرا کردند بر کسی پوشیده نماند.

جان لش جایی نوشته است که مسیحیت و اسلام که به تناسخ اعتقاد ندارند امروزه یکی از بحرانی ترین دوره های تاریخ راستکیشی خود را تحمل میکنند. مومنان با چشمان خود میبینند که چطور افرادی که در زندگی به درستکارانه ترین شکل زندگی میکردند اسیر بیماری ها و رنج ها و بدبیاری هایی میشوند که سزاوارشان نبوده اند درحالیکه شریرترین انسان ها گاها به بهترین شکل زندگی میکنند و با کمترین رنجی میمیرند. مسیحیت و اسلام به کارما نزدیکند ازآنروکه به عقوبت افراد در همین دنیا اعتقاد دارند ولی چون تناسخ ندارند، نمیتوانند عقوبت شدن واقعی را در این جهان باور کنند چون لازمه اش بیشتر اوقات این است که فرد درستکاری که رنج میبیند در زندگی قبلیش بدکار بوده باشد و یا فرد بدکاری که تصویر قشنگی از زندگیش وجود دارد پس از مرگ در کالبد خراب یا در محیط ناسالمی از نو متولد شود تا به سزای اعمالش برسد. اما باز هم این فقط یک آرزو است و امکان مشاهده و راستی آزمایی این تفکرات در زندگی های قبلی و بعدی مردم به فرض حقیقت داشتن تناسخ وجود ندارد. در عوض یکی از بهترین توصیف ها از دلیل و چگونگی رنج بردن آدم ها در زندگی مادیشان در آپوکریفای یوحنا از کتابخانه ی نجع حمادی داده شده است. این کتاب کهن همچون دیگر آثار غنوصی، خالق این دنیا موسوم به یلدابهوت را نه خداوند راستین بلکه یک آرخون یا انگل ذهنی و درواقع شاه پر ادعا و لاف زن انگل های ذهنی میداند که خودش را به یهودیان و با عنوان یهوه، خدایی بی عیب و نقص و بدون رقیب جا زده است. بنا بر این اثر، یلدابهوت چون میدانسته که انسان ها از او نافرمانی میکنند و نمیتواند نافرمانی آنها را کنترل کند، ارواح آنها را تحریک به زنا با سوفیا پروردگار جهان مادی میکند و به قالب تن فیزیکی در قلمرو فضا-زمان به بند می آورد. آنگاه آرخون ها امکان انواع مختلفی از دستکاری ذهنی را در افراد بشری به دست می آورند. ذهن انسان مادی مانند اذهان بسیاری از جانوران دیگر زمینی، دارای قابلیت شرطی پذیری شدید است و اگر در اولین دوره های زندگی، چیزی با تبلیغات یا سیستم جزا و پاداش برایش مزه دهد، به طور مکانیکی آن را مرتبا تکرار میکند و خیلی سخت است که بتواند علیه شروط ایجاد شده طغیان کند. او همچنین وسوسه میشود که مدام اطلاعات مقومآنچه بدان بسته شده را وارد ذهن کند تا کوک ماشین ذهنش از کار نیفتد. کم کم هر وقت که شرایط تحریک ذهنی آن عمل فراهم شود، به آن دست میزند حال چه بجا باشد و چه بجا نباشد. این است که بارها و بارها خسران مالی یا جانی یا ذهنی میبیند ولی نمیتواند یا اصلا نمیداند که باید از این عمل دست بکشد. بسیاری اوقات اصرار های بیجای افراد برای استمرار یک مدل زندگی، آنها را به بیماری یا دیگر شرایط محدودیت در زندگی دچار میکند و این چیزی نیست که در آن بین بدکار و درستکار از قبل فرقی گذاشته باشند. همه ی انسان ها باید به نوعی رنج بیفتند، حال هر یک به شیوه ای. آنها هر یک خود را برحق میدانند چون شرایط متفاوتی ذهن های آنها را شرطی کرده است که میتواند دلیلش محدود شدن آگاهی در مغز باشد و یا همانطورکه روانکاوی معتقد است، سیطره ی شدید ناخودآگاه بر خودآگاه. فقط آگاهی مردم به این جریان است که میتواند به آنها تلنگر بزند که باید علیه جنبه هایی از زندگیشان طغیان کنند. ولی چون این مدل زندگی مکانیکی و ناعقلانی، خیلی به کار حکومت های جهان می آید، آنها با ایجاد مصنوعی بحران های مالی و رقم زدن انواع جنگ های واقعی و زرگری، انسان ها را چنان به تبلیغات اقتصادی و سیاسی از پیش تعیین شده محتاج و معتاد میکنند که این امر به پیش نرود.:

“KARMA IS A RIGGED GAME”: JOHN L. LASH: METAHISTORY: 18 OCT 2010

برای انسان امروزی دنیا آنقدر بزرگ هست که حکومت های بزرگ داشته باشد؛ چون هرچقدر دنیا بزرگتر باشد دام های بیشتری وجود دارند: تصاویر لرزانی از انواع و اقسام نفس های انسانی که مانند خود را با خود و تصویر طعمه های مناسب، اسیر چاه میکنند و به بندهای نادیدنی درمی آورند. تا وقتی شیر و خرگوش در جهان مادی نباشند، عکس های آنها در آب چاه های دستساز نخواهد افتاد.

پرنس میشکین در هالووین: وقتی برای مسلمان بودن ناچاریم در بالماسکه ی شیاطین برقصیم.

تالیف: پویا جفاکش

در ظهر پنجشنبه ای از تابستان سال 1385 در روزنامه ی روشنفکرانه ی شرق، تبلیغ تماشای فیلم "ابله" کوروساواوا در جمعه شب فردایش از برنامه ی سینما4 (از شبکه ی چهار سیما) را دیدم، فیلمی که بر اساس رمانی به همین نام از فئودور داستایفسکی ساخته شده بود. تعریف این رمان را زیاد شنیده بودم بی این که آن را خوانده باشم. پس همانجا عزمم را جزم کردم و فردایش فیلم را دیدم. فیلم خیلی طولانی و پر دیالوگی بود ولی دوبله ی فارسی فیلم اینقدر گوشنواز و متناسب با تصاویر بود که مرا تا آخر فیلم نگه داشت. نقش های اصلی را زنده یاد احمد رسول زاده، زنده یاد فهمیمه راستکار، زنده یاد ناصر طهماسب، زنده یاد حسین عرفانی، زنده یاد حمید منوچهری، مینو غزنوی، مریم رادپور و رضا آفتابی صحبت میکردند که همه ی این نام ها در درآوردن دیالوگ های ادبی کلاسیک بسیار توانا بوده اند. دقیقا همین دوبله ی خوب مرا فریب داد و تعجب کردم وقتی در تحلیل فیلم در ادامه ی برنامه مرتبا گفته شد که فیلم، بسیار سرد و حوصله سر بر بوده و تماشاگران ژاپنی با آن ارتباط برقرار نکرده بودند و پر تکلف شدن فیلم در اثر اصرار کوروساوا بر گنجاندن تمام دیالوگ های مهم رمان در فیلم هم آن را مبهم تر کرده بود. بازی بازیگران بسیار سرد و یک جانبه، و بازی بازیگر نقش مهم "پرنس میشکین" بسیار بد توصیف شده بود (در دوبله ی فارسی، ناصر طهماسب که روزنامه ی شرق، او را مدیر دوبلاژ فیلم معرفی کرده بود، خودش این نقش را صحبت کرده بود). مفسران میگفتند که کوروساوا قصد داشت تا فضای مادیگرا و غیر انسانی حاکم بر روسیه ی زمان داستایفسکی را با فضای مشابه ژاپن در پس از پایان جنگ جهانی دوم تطبیق کند، درحالیکه ژاپن حتی در آن شرایط سقوط در پوچی، هنوز وضعی به بدی فضای حاکم بر رمان "ابله" نداشت و حس تیره و تاری که کوروساوا –این غربی ترین فیلمساز سنتی ژاپن- از غربگرایی افراطی داشت، چیزی بود که نه بازیگران، و نه تماشاگران ژاپنی، درک چندانی از آن نداشتند. بعدها فهمیدم که یکی از مهمترین دلایل عدم امکان هماهنگ کردن این فضاها –حداقل در مدت زمان نسبتا کوتاهی که از غربی شدن ژاپن میگذشت- حکومت شدید تمثال ها و باورهای مسیحی بر فضای رمان داستایفسکی بود، موضوعی که با ذهنیت ژاپنی به شدت ناآشنا بود و حتی الان هم که فضای فیلم ها و انیمه-مانگای ژاپنی، بیش از ژاپن، بوی اساطیر مسیحی و فراماسونی را میدهد، هنوز هم با اذهان اکثر ژاپنی ها بیگانه است.

یک صحنه ی بسیار کلیدی، در اوایل بخش دوم رمان و در گفتگویی بین میشکین و روگوژین (رقیب عشقی میشکین در تصاحب دل فاحشه ی متمول) در بررسی نسخه ای از نقاشی "مسیح مرده" از هولباین در خانه ی روگوژین رقم میخورد. روگوژین اعتراف میکند که این نقاشی، ایمان او را از بین میبرد. بعدا شخصیت مرتد و پوچ گرای ایپولیت، در مقاله ی بلند «یک توضیح اساسی» که در جشن تولد پرنس میشکین برای حاضران قرائت میکند، به این نقاشی برمیگردد و استدلال میکند که این نقاشی، که با واقع گرایی تزلزل ناپذیری جسد شکنجه شده و در حال گندیدن مسیح را در مقبره به تصویر میکشد، نمایانگر پیروزی طبیعت کور بر بینش جاودانگی درباره ی خدا است که وجود مسیح بر روی زمین به آن اشاره دارد. بنابراین ایپولیت به برتری نیروی قوانین طبیعت اعتقاد دارد و به سبب قریب الوقوع بودن مرگش در اثر سل، از آن هیولایی در ذهن میسازد.:

«انگار این نقاشی، وسیله ای بود که این ایده از یک نیروی ابدی تاریک، گستاخ و بی معنی، که همه چیز تابع آن است، توسط آن بیان میشد... یادم می آید کسی بازویم را گرفت، شمعی در دست داشت و نوعی رتیل عظیم و نفرت انگیز را به من نشان داد، به من اطمینان داد که این همان موجود تاریک، کور و قادر مطلق است و به خشم من خندید.»

اما سخنگوی اصلی داستایفسکی در رمان را پرنس میشکین خوانده اند که مدافع مسیحیت است. گفته میشود که داستایفسکی این رمان را پس از ازدواج با همسر دومش و فرار به سوئیس از دست طلبکاران نوشته است. در آن زمان اوضاع مالی آن دو بسیار بد بود بطوریکه چهار بار از خانه ای که در آن مستاجر بودند اخراج شدند. داستایفسکی سعی کرد تا با قماربازی اندک پولی را که داشت افزایش دهد ولی همه ی پولش را پای میز قمار باخت و اوضاع را بدتر کرد. شرایط بد زیستی باعث مرگ نوزاد سه ماهه ی آنها شد و همه ی اینها داستایفسکی را دچار بیماری شدید صرع کرد. در داستان هم میشکین یک فرد مصروع است و همین او را بسیار متوهم نشان میدهد. او در دفاعش از مسیحیت در یک وضعیت وهمناک، نمونه ی تکامل یافته ی دن کیشوت به شمار میرود. میدانیم که در داستان دن کیشوت، طنز بالقوه ای وجود دارد تا جایی که بعدا از روی زوج دن کیشوت و سانچو، زوج هاردی و لورل در کمدی های لورل و هاردی خلق شدند. هاردی و لورل هم در خرابکاری های خود موقعی که فکر میکنند دارند کارهای مثبت قهرمانانه انجام میدهند، دارند شوالیه بازی دن کیشوت و سانچو را تکرار میکنند. اما بدبختانه شوالیه بازی میشکین اصلا طنز نیست. او اصلا یک جنگجو نیست ولی مانند یک شوالیه ی ادبیات تروبادوری که بانویش را فقط به خاطر پولدار و مافوق بودنش میپرستد، از یک فاحشه ی پولدار، بانویی فوق العاده میسازد و چندین نفر ازجمله خودش و آن فاحشه را دچار بدبختی میکند. ظاهرا باید این نوع شوالیه بازی اختراع محض ادبیات تروبادوری حاکم بر جهان کاتولیک باشد اما میشکین که ظاهرا مدافع مسیحیت ارتدکس روسی است از کاتولیسیسم متنفر است و وقتی در وسط یک مهمانی میفهمد یکی از فامیل های حامیش کاتولیک شده است، چنان خشمگین میشود که به طرز غیر منتظره ای سخنرانی تندی میکند و در اثر آن اشتباها گلدان بی قیمتی را میشکند؛ وقتی به خود می آید و میبیند چه کرده است، دچار صرع میشود و همه را نگران میکند ولی بعد به هوش می آید و دوباره سخنرانی تند میکند و همه را با اعصاب خرد از مهمانی رهسپار میکند. در این سخنرانی، میشکین مدعی میشود که کاتولیک رومی، «یک ایمان غیر مسیحی» است که دجال را موعظه میکند و این که تصاحب و تحریف آموزه های مسیح به عنوان مبنایی برای دستیابی به برتری سیاسی، الحاد را به وجود آورده است. میشکین میگوید که کلیسای کاتولیک رومی، صرفا ادامه ی امپراطوری روم غربی است، با سوء استفاده ی بدبینانه از شخص و آموزه های مسیح، خود را بر تخت زمینی نشانده و شمشیر را برای تثبیت و گسترش قدرت خود برداشته است. این خیانت به آموزه ی واقعی مسیح مبنی بر فراتر رفتن از سومین وسوسه ی شیطان یعنی شهوت قدرت زمینی است که رسیدن به «عطش معنوی» درگرو آن است. الحاد و سوسیالیسم واکنشی برخاسته از سرخوردگی عمیق نسبت به بی اعتبار شدن اقتدار اخلاقی و معنوی توسط کلیسای کاتولیک رم هستند. میشکین با لحنی قاطع از نفوذ کاتولیک رومی و الحاد در روسیه انتقاد میکند. او ادعا میکند که روس ها نه تنها «عطش معنوی» را با فوریت زیادی احساس میکنند، بلکه دقیقا به همین دلیل، مستعد پذیرش ایمان های کاذب هستند:

«در کشور ما اگر کسی به مذهب کاتولیک روی آورد، بیشک یسوعی (ژزوئیت) میشود و آن هم مخفیانه ترین نوع آن؛ اگر ملحد شود، بی درنگ شروع به درخواست ریشه کن کردن ایمان به خدا با زور، یعنی با شمشیر خواهد کرد... ملحدان و یسوعی های روسی نه تنها از سر غرور، نه فقط بر اثر احساسات پوچ و بیهوده ی محض، بلکه از یک درد معنوی، یک عطش معنوی است که چیزی والاتر، برای ساحلی محکم را آرزو میکنند.»

به طرز متناقضی خود پرنس میشکین بدون این که بخواهد، باعث میشود تا یکی از دوستداران واقعیش سر از کاتولیسیسم دربیاورد. اگلایا دختری که عاشق پرنس میشکین شده است در اثر حسادت و ناامیدی ای که با شوالیه بازی های درک ناشدنی میشکین در مقابل فاحشه ی متمول به او دست میدهد، از ایمان ارتدکس شاهزاده بیزار میشود ولی همزمان به سبب علاقه اش به شاهزاده خود بدون این که متوجه شود در دام مشابهی از فرقه ای دیگر می افتد و به وسوسه ی یک کشیش کاتولیک، کاتولیک میشود تا با یک کنت لهستانی ثروتمند تبعیدی ازدواج کند؛ بعدا معلوم میشود که آن کنت لهستانی، نه کنت است نه ثروتمند و نه تبعیدی (حداقل تبعیدی سیاسی).

دلیل این که در این رمان، نقطه ی مقابل ارتدکسیسم و عامل اصلی بروز مادیگرایی، کاتولیسیسم و نه پروتستانتیسم معرفی شده است، بیشک به ورود عقاید الحادی انقلاب فرانسه از محیط پادشاهی کاتولیک سقوط کرده ی فرانسه است. این عقاید الحادی به واسطه ی فتوحات ناپلئون وارد روسیه شده اند و تردیدی وجود ندارد که برخلاف ظاهر فرانسه ستیز رومانف ها محیط های اشرافی آنها به شدت آمیخته به تجملات و زبان فرانسه بوده است. حتی تولستوی که "هزار و هشتصد و پنجمین سال" را درباره ی نبرد الکساندر رومانف با ناپلئون فرانسوی نوشت، نامه هایی به زبان فرانسه از خود به جای گذاشته است. توجه داشته باشید که رومانف یعنی رومی، و تزارهای روسی رومی بودند چون اصالتا آلمانی و از نسل امپراطوران روم مقدس بودند. از طرفی ناپلئون هم امپراطور روم مقدس شده بود و قیصر(سزار) های آلمانی در آستانه ی جنگ اول جهانی، خواستار بازپس گیری حقشان از فرانسه بودند. قرن 19 با جنگ های ناپلئون اول شروع میشود و ناپلئون پایه ی قرن 19 است. با این حال میبینیم که وقایعی که در پیشزمینه یا در حین یا در اثر فعالیت های او در جهان رخ میدهند بعدا در مقیاس هایی مشابه در پیشزمینه یا در حین یا در اثر جنگ های ناپلئون سوم در اواسط قرن تکرار میشوند. سلف ناپلئون اول یعنی لویی شانزدهم، به مدت 18سال سلطنت کرد و توسط انقلابی که در آن حزب مونتیارد (کوه) نقش اصلی را ایفا کرد، سرنگون شد. پادشاه حدود یک سال بعد از انقلاب زنده ماند. سلف ناپلئون سوم، یعنی لویی فیلیپ، به مدت 18سال سلطنت کرد و توسط انقلابی که در آن حزب مونتیارد (کوه) نقش اصلی را ایفا کرد، سرنگون شد. پادشاه حدود یک سال پس از انقلاب زنده ماند. هر دو ناپلئون، جنگی را از طرف اروپا علیه روسیه رهبری کردند. هم در آستانه ی سقوط ناپلئون اول و هم در آستانه ی سقوط ناپلئون سوم، انقلابی در اسپانیا رخ داد. ده سال قبل از سقوط ناپلئون اول (1815) پادشاهی ایتالیا به خواست بناپارت و بعد از شکست اطریش در 1805 تشکیل شد. ده سال قبل از سقوط ناپلئون سوم (1870) و در سال 1860 تشکیل پادشاهی ایتالیا به خواست امپراطور فرانسه تکرار گردید. 8سال پس از مرگ ناپلئون اول (1821) ناآرامی های ضد روسی در ایران (1829) جانِ گریبایدوف و چند اروپایی دیگر را میگیرد. در آستانه ی این وقایع، جنگ طولانی آزادسازی قفقاز توسط شورشیان مذهبی به رهبری غازی محمد آغاز میشود و شورشیان دولت دینی خود را تحت عنوان امامت ایجاد میکنند. شورشیان تنها سالها بعد شکست میخورند. هشت سال پس از مرگ ناپلئون سوم (1873) در قتل عام های ضد اروپایی در اسکندریه (1882) 250 اروپایی کشته میشوند و این وقایع، در همان آستانه ی خود، انگیزه ی جنگ آزادیبخش شورشیان مذهبی به رهبری محمد احمد عبدالله در سودان را فراهم میکنند که تنها سال ها بعد شکست خواهند خورد. حدودا 10سال قبل از مرگ ناپلئون اول، تقریبا تمام امریکای لاتین علیه حکومت اسپانیا به پا میخیزند و همین شورش همگانی حدودا 10سال قبل از مرگ ناپلئون سوم در امریکای لاتین تکرار میشود. اگر دوران ناپلئون سوم را اصل بگیریم و ناپلئون اول را نسخه ی باشکوه تر او بدانیم، باید راویان دورانش را شامل کسانی که در قرن بیستم هنوز زنده بودند بشماریم و ازاینرو باید تاریخ قرن 19 را اختراع قرن بیستم بشناسیم. این با محاسبه ی لوپاتین درباره ی این که وقایع تاریخ روسیه در دو نیمه ی قرن 19 با حسابرسی جلوس الکساندر اول در 1801 میلادی و جلوس الکساندر دوم در سال 1855 میلادی فقط با کم کردن فواصل زمانی «تاریخ مقدس» -45سال و 99سال- از سال «مرجع» 1900 به دست آمده اند سازگاری دارد. اگر به امپراطوری های تازه تاسیس الکساندر اول در اوایل قرن 19 و روسیه ی واقعی در اوایل قرن 20 فرصت تحکیم بدهیم، میبینیم که بعد از فروکش آشوب های اولیه دو شخصیت مشابه نیکولای اول و جوزف استالین، حکومت را تثبیت و تعریف میکنند. ژاریکوف شباهت های بین استالین و نیکولای اول را برمیشمرد: 1-هر دو آنها یک دستشان خشک بود. 2-هر دو آنها قانون اساسی تهیه کردند. 3-نیکولای دسامبریست ها را سرکوب کرد و استالین، تروتسکیست ها را زندانی کرد. 4- نیکولای مجارستان را رام کرد و استالین کل اروپای شرقی را. 5-نیکولای از آزاد کردن دهقانان سر باز زد و استالین آنها را به مزارع اشتراکی فرستاد. 6- نیکولای گروه پتراشفسکی و استالین، جریان مشابه جهان وطنان را گوش مالی دادند. 7-نیکولای، نویسندگان مهمی چون پوشکین، لرمانتوف و گوگول را سرکوب کرد و استالین، نویسندگان مهمی چون گورکی، بولگاکوف و شولوخف را در بند یا تحت نظر گرفت. 8-نیکولای و استالین، هر دو با آزاداندیشی مبارزه کردند. 9-نیکولای با کوهستانی ها جنگید و استالین، آنها را به سیبری تبعید کرد. 10-نیکولای «ملیت رسمی» را به روسیه معرفی کرد و استالین تاریخ رسمی را... ژاریکوف نتیجه میگیرد که بخش اعظم تاریخ بین نیکولای اول و استالین، جعلی است و وقایع قرن 19 از روی وقایع دوران استالین کپی شده اند. این شامل ادبیات هم میشود و بنابراین تمامی ادبیات مهم قرن 19 روسیه از پوشکین گرفته تا داستایفسکی، نه در قرن 19 بلکه در قرن 20 خلق شده اند. سومسیکوف نظریه ی ژاریکوف را تایید میکند و معتقد است که مورخان و رمان نویسان یک شباهت بنیادین به هم داشته اند و آن این که وقتی نمیتوانسته اند از شرایط وضع حاضر انتقاد کنند، دوره ای شبیه به دوره ی معاصر را در بازه هایی غیرواقعی از تاریخ بازسازی میکردند و وقایع حاضر را از آن دوره روایت میکرده اند. ازاین دیدگاه بیشتر آنچه درباره ی تاریخ فاجعه بار روسیه ی تزاری در قرون پیش نوشته شده است، در محتوا تفاوتی با فرافکنی وقایع روسیه ی شوروی به مزرعه ی خوک های جورج اورول ندارند. ژاریکوف همین ایده را با برشماری شباهت های بین استالین –بنیانگذار قانون اساسی شوروی- با یاروسلاو حکیم، کسی که قانون را به میان اسلاوهای بربر آورد و ظاهرا 9قرن قبل از استالین میزیست اثبات میکند.: هر دو آنها در علاقه مندی به مطالعه با اکثر همروزگارانشان متفاوت بودند، هر دو استبداد فردی را بر کشور خود تحمیل کردند، یاروسلاو تمام برادران خود را کشت و استالین تمام همرزمان سیاسیش را مورد بی مهری شدید قرار داد، هزاران سرباز روس یاروسلاو در اسارت رومی های یونانی نابینا شدند، و هزاران روس دوران استالین، در زندان های روم آلمانی نازی مردند، جنگ یاروسلاو با پچنگ های مغولی هم جانشین درگیری های استالین با ژاپنی های مغول نژاد است....:

“REVISION OF THE 19TH CENTURY, INTERIM RESULT”: CHRONOLOGIA.ORG: 23/7/2009

شاید استالین به دلیل خشکی دستش، شخصیت یاروسلاو حکیم را به خود جذب کرده، چون هر دو معلولیتی داشتند. یاروسلاو یک پایش لنگ بوده و از این جهت میتوانسته یک نسخه ی اسلاو از تیمور لنگ باشد. دراینباره میتوان او را با شاهی نیمه خزر-نیمه اسلاو به نام "ولادیمیر" مقایسه کرد که نامش به معنی تیمور سفید است و مانند یاروسلاو برای رسیدن به قدرت، تمام پسران شاه پیشین یعنی سویاتسلاو را میکشد. یاروسلاو که از نسل خزرهای یهودی است، مانند بنی اسرائیل تورات، مملکتش را به 12 بخش تقسیم میکند. این موضوع آنجا جالب میشود که در نقشه ی کلاسیک URBANO MONTE منسوب به 1587 میلادی، محل استقرار 10قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل جایی در روسیه نشان داده شده و این محل در جایی به نام آراگون قرار دارد.:

میدانیم که آرگون دیگری در اسپانیا قرار داشته است. اسپانیا محل فرود آمدن اشرافیت داودی یهود از مصر است و این اشرافیت داودی دو قبیله ی باقی مانده از 12 قبیله ی یهود یعنی قبایل یهودا و بنیامین را رهبری میکرده است. انگار، آراگون واحدی بوده که بین اسپانیا و روسیه تقسیم شده است. درباره ی اسپانیا در نقشه های استفانو بونسینیوری میخوانیم که پادشاه آنجا به نام "ایتالو اطلس خیتیم"، شبه جزیره ای را که به نامش ایتالیا نامیده میشد تصرف کرد و منطقه ای به نام لاتیوم را به دخترش در آنجا واگذار کرد که بعدا تروایی ها به آن برگشتند و از آنجا امپراطوری روم را بنا نهادند. درباره ی ارتباط روم با آراگون جالب است که بونسینیوری از سرزمینی به نام "آرگون" در اعماق آسیا نام میبرد که سنت توماس بنا نهاده و قبل از شکست از گوت ها CRIUE ROMOUE نامیده میشده است. این سرزمین محل استقرار پرستر جان یا همان شاه یوحنای افسانه ای مسیحی حاکم بر تاتارها بوده است. درباره ی ارتباط پرستر جان با آراگون، بد نیست نگاهی به کتاب «گوساله ی عمومی» منسوب به دن دیگو فرناندز دِ مندوزا، وقایعنگار فرناندو دِ آراگون در سال 1671 بیندازیم که ادعا میکند نسخه ی خطی آن را در جنگی در قرناطه (گرانادا) یافته است. وی در شرح نشان پرستور خوآن، پادشاه هند، میگوید که مسیحیت به یک اصل تبدیل میشود و ایمان خود را همراه اقتدار پرستور خوآن تحمیل میکند، اما با دو داستان متفاوت که به گفته ی نویسنده ی نسخه ی خطی باید درک شود. در اولی، اتحاد از طریق ازدواج بین یک شاهزاده خانم هندی و یک شوالیه ی اروپایی برقرار میشود که منجر به تحمیل مسیحیت میشود. در دومی، ظهور مسیح تصمیم سه جادوگر از هند بوده است که هدفشان ایجاد یک رهبر معنوی در تصویر و شمایل آموزه های یک جد شایسته بوده است و آنها در این راه، سنت توماس را انتخاب کرده اند. شاید این ارتباط با خاندان سلطنتی آراگون، پرستور خوآن یا همان پرستر جان را به صورت شاه ایان یا جان، خلق پادشاهی ساردینیا و رم، و معروف به جان دوم آراگون و ناواره در قرن 16 بازسازی کرده باشد. نام جان با جانوس یا ژانوس خدای مهم رم که از دروازه های شهر محافظت میکند هم مرتبط است. بونسینیوری، ایانو یا جانوس را در کنار دیری و اجدادی که اولین مستعمرات را در ایتالیا بنا نهادند، از نژاد اسکیت ها یا سکاها معرفی میکند. به نوشته ی بونسینیوری، اسکیت ها از آمیزش ژوپیتر و به روایتی هرکول با زنی نیمه افعی پدید آمدند. بعدا بخش بزرگی از قلمرو آنها تحت تسلط جنگجویان زنی موسوم به آمازون ها درآمد که سیروس/کورش شاه پارس را به صلیب کشیدند. میدانیم که کورش در تورات، مسیح نامیده شده و این که اینجا به صلیب کشیده شده است نشان میدهد که او هنوز جایی در نزدیکی مرز این همانی سابقش با کریست یا عیسی مسیح قرار دارد. جالب است که نویسنده پایان حکومت آمازون ها را به دستگیری ملکه شان توسط هرکول و ژوپیتر نسبت میدهد و در زمانی بین حکومت های سیروس و داریوس زمانبندی میکند. ظاهرا در این زمان باید مدت ها از به وجود آمدن اجدادشان توسط هرکول یا ژوپیتر گذشته باشد. در عین حال، این هرکول باید همان "هرکول قبطی (مصری)" باشد که نویسنده میگوید قبل از ایتالوس اطلس ختیم، ایتالیا را تصرف کرده و توسکو نامیده بود. روسیه هم به سبب این که خانه ی اسکیت ها بوده است به اندازه ی هرکول با افریقا مرتبط میشود و بنابراین در گزارش بونسینیوری از "تروگلودیتیکا"، پرستر جان سکایی هم صاحب پادشاهی بزرگ اتیوپی در افریقای سیاه میشود و اتفاقا "هند" هم یکی از نام های افریقای سیاه بوده است. ربط اتیوپیا به مصر، ربطش به مرکزیت ایمانی آن است و با موسی و جنگش با تروگلودیت های وحشتناک بربر برمیگردد زمانی که موسی شاهزاده ی مصر بود. دختر شاه تروگلودیت ها عاشق موسی شد و با او ازدواج نمود و این زمینه ی استقرار ایمان در سرزمین تروگلودیت ها شد و آن بعدا بخشی از قلمرو پادشاه اتیوپیایی جانشین پرستر جان شد. به طرز شگفت انگیزی تروگلو به معنی غارنشین است و ممکن است با نام "ترول" برای غول های جنگل نشین و غارنشین افسانه های اسکاندیناوی مطابقت داشته باشد. از وجود تروگلودیت ها در میان سکاها نیز سخن رفته است. ممکن است این نوع غول های بربر، نوعی اغراق گویی درباره ی مردمی باشند که در اثر وقوع بلایایی، تمدن و صاحبان فنون خود را از دست داده و به مراحل ابتدایی زندگی در حد غارنشینی دچار آمده باشند. شاید توصیف بونسینیوری از گاول های ابتدایی که در کرانه های رودهای به جا مانده از یک سیل زندگی میکنند، به تروگلودیت ها نزدیک یا روایت دیگری از آن باشد. انتساب زندگی بونسینیوری به قرن 16 او را با سیل های عظیم هلند و ایتالیا در سال 1530 که رم را ویران کردند همزمان میکند. شاید دنیای باستان او در قرون اخیر جریان داشت و همزمان به اندازه ی سیل نوح قدیمی بود. میدانیم که در منابع قدیمی، مرتبا نوح با یانوس/جانوس تطبیق میشد. ریشه ی این برابرسازی را به یکی از منابع جعلی بروسوس (بار هوشع) مورخ بابلی میرسانند که نام یانوس را با کلمه ی Iainدر عبری به معنی شراب مرتبط دانست و چون در نزد یهود، نوح کاشف شراب تلقی میشد، جانوس را با نوح برابر گرفت. منبع بخش اعظم اطلاعات بونسینیوری، آنیو دا ویتربو معرفی شده که مدعی بوده این اطلاعات را از نوشته های یونانی بروسوس به دست آورده است. با این حال، ژوزف اسکالیگر ژزوئیت که مبدع تاریخ نویسی رسمی کنونی تلقی میشود، آنیو را انکار و منابع او را "بروسوس های جعلی" معرفی کرد و ظاهرا این خودش گامی در جهت تحریف یک نسخه ی قبلی تاریخ برای ایجاد تاریخی جامع تر و جهان گستر تر بوده است.:

“sixteenth century maps from TUSCANY”: STOLENHISTORY.NET

اگر آن روم ایتالیایی که اسپانیا پایه گذاشت، نسخه ی ضد آلمانی یک امپراطوری رومی متحد کننده ی امپراطور آلمانی با پاپ ایتالیایی باشد و انکار نقش آلمان در آن، کار روم بریتانیایی بنیانگذار تاریخ نویسی باشد که بعد از مهاجرت روتچیلدهای آلمانی به انگلستان دارد گذشته ی آلمانی خود را حذف میکند، در این صورت تسویه حساب روم جدید با سلطنت آلمانی، تا دنباله ی نصفه-نیمه ی سلطنت آلمانی درون روسیه ی سکایی-تاتاری دنبال میشود. این که در میانه ی جنگ جهانی اول، کرنسکی در این که با حکومت جدید آلمان صلح کند یا بجنگد، حیران است و این که بعدتر در زمان استالین، هیتلر آلمانی میخواهد مثل ناپلئون فرانسوی، روسیه را پس بگیرد، همه با این تسویه حساب انگلیسی و هرچند به نفع مملکت نوبنیاد بی خطر ایتالیا برمیگردد. پس آیا آن قطاری که در آلمان بلشویک ها را سوار کرد و به روسیه برد، نسخه ی به روز شده ی انتقال 10قبیله ی گم شده ی بنی اسرائیل از آراگون روم به آراگون روسیه نیست؟ میدانیم که تمام رهبران بلشویک اولیه ی انقلاب روسیه یهودی بودند به جز استالین که او هم همسر یهودی داشت. با این حساب، ضد آسیایی بودن روم را با متهم شدن استالین به بازگشت به استبداد مغولی مقایسه کنید و این که استالین خونریز و سفاک با نشستن به جای ولادیمیر یا تیمور سفید، وظیفه دارد در منابع تاریخی ماسک تیمور لنگ را به چهره بزند. آیا خیانت ولادیمیر نیمه مغول به سویاتسلاو اسلاو، همان خیانت استالین به انقلاب لنین نیست؟ در این صورت، کشورگشایی های بلشویک ها در اتحاد جماهیر شوروی بعدی هم نسخه ی جدید نبردهای سویاتسلاو با پچنگ ها و خزرهای ترک-مغول خواهد بود. میدانیم که سویاتسلاو زمانی که به دست پچنگ ها به قتل رسید، بدجور برای امپراطور روم یونانی مزاحمت ایجاد کرده بود ولی امپراطور تا حدودی با او راه می آمد؛ درست مثل سوسیالیسم که درواقع میبایست موی دماغ روم کاپیتالیستی بریتانیایی-امریکایی میشد ولی بنا بر مصالح سیاسی تا مدت های مدیدی با آن مدارا شد. بدین ترتیب، روم غولپیکر پرستر جان، کشور 12گانه ی ولادیمیر تحت رهبری 12 قبیله ی یهود بود که دو تایشان نماد روم غربی کاپیتالیستی در غرب، و بقیه نماد اقمار نوپیدای سوسیالیستی در شرق هستند که از روسیه به همه طرف گسترش می یابند. اگر قرار بود دانه درشت ها و شبیه ترین ها به روسیه مانند استالین به اصالت ترکی-مغولی مملکت خود برگردند و همچنان شبیه ترین به روسیه باشند، باید استبداد مغولیشان مانند حکومت های مسلمانی که رومانف ها از روسیه برچیدند، رنگ اسلام به خود میگرفت و اسلامش هم آنقدر تند میشد که از نظرگاه مطلوب غربی برای توصیف جنگ صلیبی فاصله نداشته باشد.

بنابراین تعجبی نداشت که همزمان با تضعیف لنینیسم و استالینیسم شوروی، اسلامگرایی در سرزمین های هم مرز با آن رشد کرد و وقتی که حکومت های اسلامی در بسیاری نواحی موفق شدند آن را تحت کنترل درآورند، هنوز بخشی از غرب اصرار بر هار نگه داشتن آن در ایران داشت. خوی نظامی در این کشور بسیار به همانند خود در روسیه نزدیک است. قزاق خانه ی سلطنت قاجار در ایران، همانطورکه از اسمش پیدا است (قزاق در زبان روسی به معنی جنگجو است) توسط روس ها بنیان نهاده شد و زمانی که در اثر سقوط رومانف ها زمامش به دست انگلیسی ها افتاد، از تویش یک رضاخان میرپنج درآمد که با قلدری و زورگویی، لقب «پدر ایران» را برای خود داعی شد و میرزاده ی عشقی در جواب این ادعا سرود: «پدر ملت گر این بی پدر است/ پس به ریش پدرش باید رید.» تاریخ اعمال و فعالیت های این شخص به اندازه ی تاریخ وقایع همزمان در همسایه ی شمالی، غیر قابل اعتماد است. احتمالا دوره ی حکومت او به طور مصنوعی طولانی شده تا کارهای مثبت حکومت قبل (قاجار) را منحصر به خود کند (کمتر بودن سن بسیاری از پیران دوره های بعد نسبت به سن شناسنامه شان به همین خاطر است و نه صرفا ندانستن سال تولد یا بالا اعلام کردن سن برای نرفتن به سربازی اجباری از سوی مردم زمانه). همچنین این که رضا میرپنج، چه مقدار از کارهایش را زیر نام رضا خان و در جهت خواسته های دولت قاجار انجام داده یا به نام رضا شاه و زمانی که قاجار را سرنگون کرده بود، مورد بحث خواهد بود. دلیل اصلی هم این است که در زمان خود رضاخان/شاه، زندگینامه ای برای او نوشته نشد و سال ها پس از سقوطش پسرش یک زندگینامه ی دروغین برای او دست و پا کرد. اما فعلا آنچه برای ما مهم است، نگاه تاریخ معاصر به این شخصیت است. بر اساس منابع فعلی، رضاخان به کمک انگلیسی ها به قدرت رسید ولی علیه آنها شورید؛ آن هم درست در همان زمانی که استالین داشت علیه اربابان غربیش میشورید. آیا غیر طبیعی است که مملکتی که او پدرش شد، الان دارد به کمک روسیه ی پوتینی که غربی ها مرتبا او را به استالین تشبیه میکنند، در جهان بساط اسلام جنگجویانه به پا میکند و غرب هم هر حکومت اسلامگرایی را به این تیم ربط میدهد حتی اگر صحبت از طالبان افغانستان باشد؟ و آیا اتفاقی است که روسیه ی پوتین جانشین شوروی استالین است همانطورکه ایران اسلامگرا جانشین سلسله ی رضا خان شده است؟ فقط کافی است که دقت کنید روسیه ی پوتین و ایران جمهوری اسلامی، هر دو دارند هویت ساخته شده توسط حکومتی را که جانشینش شده اند بازتولید میکنند و گویی خشونت مغولی یا بهتر است بگوییم تارتاری –منسوب به تارتاروس یا جهنم- را پشت ظاهر متمدن مدرنیته و بر اساس کارکرد تمدن منسوب به اسلاوهای مومن غربگرا و فارس های عارف مسلک تمدن دوست، تکریم خشونت تارتاریس را بر اساس آنچه اجداد به آن دست یازیده اند توجیه و متبرک و حتی مقدس میکنند. اگرچه باور کردنش سخت است ولی تمام شواهد حاکی از اینند که اگر غرب روی جهادی نگه داشتن ایران اینقدر موفق بوده برای این است که در این موضوع روی هیچ کشوری به اندازه ی ایران سرمایه گذاری نکرده است –افغانستان را فراموش نکرده ام، ولی آن به سبب وضعیتی که از دیرباز در آن گیر کرده است، نیاز به سرمایه گذاری زیادی ندارد- و برای همین هم حتی عربستان سعودی که وهابیتش را شریعت سنگلجی در دوره ی رضاخان، به اسلام شیعی حاکم بر ایران آمیخت، از کنترل امریکا خارج شد درحالیکه ایران هنوز برای بقا ناچار است اسلامگرا باشد. با این حال، دیدگاه نوینی وجود دارد که نشان میدهد موفقیت شورش های قبلی، راه را برای تغییر مسیر ایران هم باز کرده است.

یکی از آخرین نمونه های این دیدگاه در مقاله ی "پایان دکترین تجزیه: چگونه امنیت سرمایه های غربی، فرصتی برای احیای ملی ایران فراهم آورده است؟" از سعید جوکار کارشناس ارتباطات است که در شماره ی 238 نشریه ی صدا (4مرداد 1404) درج شده است. وی معتقد است در شرایطی که «برای دهه های متمادی، روایت غالب در عرصه ی بین المللی، ایران را به عنوان اصلی ترین "بازیگر بنیادگرا" و "منبع بی ثباتی" در خاورمیانه به تصویر میکشید، اما امروز با ظهور پارادوکس ژئو اکونومیک، ایران این شانس را دارد که با یک دیپلماسی هوشمندانه و کنشگرانه، این روایت را به چالش کشیده و خود را به عنوان یک "قدرت مسئولیت پذیر" و "لنگر ثبات بالقوه" تعریف کند.» در بخشی از این مقاله میخوانیم:

«پس از فروپاشی شوروی و به ویژه پس از حملات 11سپتامبر، گفتمان قدرتمندی در محافل نومحافظه کار واشنگتن شکل گرفت که از آن با عناوینی چون "آشوب سازنده" یا "خاورمیانه ی بزرگ" یاد میشد. این دکترین، که ریشه های فکری آن در تحلیل های چهره هایی چون برنارد لوئیس یافت میشد، بر این فرضیه استوار بود که دولت-ملت های پسااستعماری در خاورمیانه، ساختارهایی مصنوعی و ناپایدار هستند. از این منظر، تضعیف دولت های مرکزی قدرتمند و بازترسیم نقشه ی منطقه بر اساس خطوط واقعی تر قومی-مذهبی (کرد، شیعه، سنی) نه تنها یک روند تاریخی محتوم، بلکه یک هدف استراتژیک مطلوب بود. کشورهای کوچکتر، ضعیف تر و درگیر با یکدیگر، تهدید کمتری برای هژمونی غرب و امنیت اسرائیل محسوب میشدند و کنترل منابع انرژی در چنین منطقه ای، حضور نظامی غرب را بیش از پیش توجیه میکرد. پیامدهای این دکترین در عمل فاجعه بار بود. حمله به عراق در سال 2003 و انحلال ارتش و ساختار حزب بعث، کشور را به ورطه ی یک جنگ داخلی فرقه ای بی رحمانه کشاند و زمینه را برای ظهور القاعده در عراق و نهایتا هیولایی به نام داعش فراهم کرد. مداخله در لیبی به سقوط یک دیکتاتور اما فروپاشی کامل دولت و تبدیل کشور به بهشت شبه نظامیان و قاچاقچیان انسان منجر شد. جنگ داخلی سوریه نیز به یک بحران انسانی بی سابقه و یک جنگ نیابتی پیچیده با حضور قدرت های جهانی و منطقه ای بدل گشت. "آشوب" خلق شد، اما "سازندگی" هرگز از پس آن نیامد. این شکست های پی در پی، به همراه خستگی افکار عمومی غرب از جنگ های بی پایان و هزینه های تریلیون دلاری آن، اولین ترک ها را بر پیکر این دکترین وارد آورد. در این میان، کشورهای عربی حاشیه ی خلیج فارس به ویژه عربستان سعودی و امارات، از یک موقعیت منحصر به فرد برخوردار بودند. آنها به جای این که منتظر بمانند تا امواج این آشوب به سواحلشان برسد، دست به یک اقدام پیشدستانه و هوشمندانه زدند. این اقدام صرفا یک واکنش به تهدیدات خارجی نبود، بلکه ریشه در فشارهای عمیق داخلی داشت. رهبران نسل جدید این کشورها با یک واقعیت انکارناپذیر روبرو بودند: مدل دولت رانتی که در آن وفاداری سیاسی شهروندان برای توزیع درآمدهای نفتی خریداری میشود، دیگر پایدار نیست.با وجود "برآمدگی جمعیتی" (YOUTH BULG) و جمعیت جوانی که انتظارات و آرزوهای متفاوتی داشتند و همچنین چشم انداز رسیدن به "نقطه ی اوج تقاضای نفت" (PEAK OIL DEMAND) در دهه های آینده ادامه ی این مدل به معنای ورشکستگی و بی ثباتی اجتماعی در آینده بود. آنها دریافتند که تنها راه بقا، تغییر بنیادین مدل اقتصادی و ایجاد یک "قرارداد اجتماعی جدید" است؛ قراردادی که در آن دولت به جای پول نقد، فرصت شغلی، توسعه ی فناورانه، و غرور ملی را از طریق پروژه های عظیم و آینده نگرانه فراهم میکند. در راستای این هدف، آنها یک مهندسی معکوس استراتژیک را کلید زدند؛ با تغییر زمین بازی از ژئوپولیتیک به ژئو اکونومیک، صندوق های ثروت ملی مانند صندوق سرمایه گذاری عمومی عربستان یا PIFبا دارایی نزدیک به یک تریلیون دلار، از ابزارهای مالی منفعل به سلاح های ژئو اکونوکیک تبدیل شدند. آنها با سرمایه گذاری های هدفمند، منافع خود را با منافع نخبگان اقتصادی و سیاسی غرب در هم تنیدند. این سرمایه گذاری ها دیگر محدود به خرید اوراق قرضه نبود، بلکه شامل خرید سهام در شرکت های فناوری پیشرو مانند اوبر و لوسید موتورز، باشگاه های ورزشی پر طرفدار (نیوکاسل یونایتد)، و شراکت با غول های مدیریت دارایی مانند بلک راک میشد. همزمان روایت منطقه را به کلی تغییر دادند. چشم انداز 2030 عربستان دیگر یک سند داخلی نبود، بلکه یک دعوتنامه ی جهانی برای مشارکت در ساختن پروژه هایی ورای تصور بود: از شهر شناور صنعتی "اکساگون" OXAGON که قرار است قطب تولید پیشرفته باشد تا پیست اسکی کوهستانی "تروجنا" TROJENA که میزبانی بازی های زمستانی آسیایی را بر عهده خواهد گرفت. در این میان، ظهور یک بازیگر سوم، این چرخش را تسریع و تثبیت کرد: چین. پکن با ابتکار "کمربند و جاده" (BRI) خود را به عنوان یک شریک اقتصادی قابل اعتماد و مهمتر از آن غیر مداخله جو در امور داخلی کشورها معرفی کرد. سرمایه گذاری چین در پالایشگاه ینبع عربستان با مشارکت سینوپک، توسعه ی بنادر استراتژیک و نقش آفرینی شرکت هوآوی در راه اندازی زیرساخت های G5 علیرغم فشارهای امریکا، به کشورهای عربی یک آلترناتیو قدرتمندانه ارائه داد و به آنها اجازه داد تا به "خودمختاری استراتژیک" بیشتری دست یابند. آنها دیگر مجبور نبودند تمام تخم مرغ های خود را در سبد امنیتی امریکا قرار دهند. اوج این تغییر پارادایم، میانجی گری موفق چین در توافق تنش زدایی میان ایران و عربستان سعودی در مارس 2023 بود. برای چین، که حیات اقتصادیش به جریان باثبات انرژی از تنگه ی هرمز و امنیت خطوط تجاریش وابسته است، ثبات در خاورمیانه یک منفعت استراتژیک درجه ی 1 است. بنابراین امروز یک اجماع نانوشته اما قدرتمند میان غرب (به دلایل اقتصادی و سرمایه گذاری) و شرق (به دلایل انرژی و تجاری) بر سر لزوم حفظ ثبات در کشورهای حاشیه ی خلیج فارس، شکل گرفته است. این معماری جدید، صحنه را برای تحلیل اقدامات بازیگری که منطق متفاوتی را دنبال میکند، آماده میسازد.

در مقابل این اجماع قدرتمند ژئواکونومیک بر سر ثبات، اسرائیل بر اساس یک منطق امنیتی عمل میکند که در کوران دهه ها جنگ و درگیری شکل گرفته و صیقل خورده است... اما این دیدگاه در خود اسرائیل نیز یکپارچه نیست. یک شکاف فزاینده میان نخبگان امنیتی-نظامی و نخبگان اقتصادی-فناوری در حال ظهور است. بخش فناوری اسرائیل، موسوم به سیلیکون وادی، که موتور محرکه ی اصلی اقتصاد مدرن این کشور است، برای رشد و جذب سرمایه گذاری خارجی، نیازمند تصویر یک "اسرائیل باثبات، نرمال و متصل به جهان" است. هر گونه تنش نظامی، این تصویر را مخدوش کرده و ریسک سرمایه گذاری را بالا میبرد. وزارت دارایی اسرائیل نیز نگران هزینه های هنگفت عملیات های نظامی و تاثیر آن بر کسری بودجه و رتبه ی اعتباری کشور است. این نخبگان اقتصادی ترجیح میدهند که "برند اسرائیل" در جهان با نوآوری و تکنولوژی شناخته شود، نه با جنگ و درگیری. علاوه بر این، استراتژی "جنگ بین جنگ ها" در حال ایجاد یک تناقض در سیاست خارجی خود اسرائیل است. بزرگترین دستاورد دیپلماتیک اسرائیل در سال های اخیر، "پیمان ابراهیم" و عادی سازی روابط با امارات و بحرین بوده است؛ توافقاتی که قرار بود بر پایه ی همکاری اقتصادی و فناورانه ی عمیق بنا شوند. اما چگونه میتوان با با شرکای خود یکپارچگی اقتصادی ایجاد کرد درحالیکه اقدامات امنیتی شما مستقیما ثبات اقتصادی آنها را به خطر می اندازد؟ این مانند آن است که یک شرکت بخواهد با شریک تجاری خود ادغام شود اما همزمان اقداماتی انجام میدهد که ارزش سهام آن شریک را در بازار کاهش میدهد. این تناقض، اعتبار اسرائیل را به عنوان یک شریک قابل اعتماد در چشم اعراب تضعیف میکند و روند عادی سازی با کشورهای دیگر مانند عربستان را پیچیده تر و دشوارتر میسازد. نقش چین در این معادله، بر پیچیدگی موضع اسرائیل می افزاید. چین یک شریک تجاری مهم و بازار بزرگی برای فناوری پیشرفته ی اسرائیل است. اما اولویت اصلی پکن، ثبات منطقه ای برای تضمین امنیت انرژی و موفقیت پروژه ی کمربند و جاده است. اقدامات نظامی اسرائیل، مستقیما این منافع حیاتی چین را تهدید میکند. بنابراین، هرچند چین به صورت علنی اسرائیل را محکوم نمیکند، اما در کانال های دیپلماتیک، به یک بازیگر دیگر تبدیل میشود که خواهان خویشتنداری اسرائیل است. اسرائیل خود را به طور فزاینده ای در میان دو فشار متضاد می یابد: از یک سو وابستگی امنیتی سنتی به امریکا که به آن برای اقداماتش چراغ سبز نشان میدهد، و از سوی دیگر، وابستگی اقتصادی فزاینده به یک بلوک عربی-چینی که خواهان ثبات مطلق است. این انزوای استراتژیک جدید، که نه بر اساس ایدئولوژی، که بر اساس تضاد منافع اقتصادی شکل گرفته، پاشنه ی آشیل دکترین امنیتی اسرائیل در دنیای جدید است.»

نویسنده ی مقاله امیدوار است که ایران از دوگانگی منافع بین دو جناح از قدرتمداران امریکا و اسرائیل سود ببرد و با گروه صلح طلب و ثبات طلب در غرب متحد شود و با چینی ها و اعراب در این راه لابی کند و مانند کشورهای عربی، سعی کند با موازنه ی مثبت بین امریکا و چین از هر دو طرف سود ببرد. یکچنین عملی، ناچارا عقبگرد ایران از تمام شعارهای کفرستیزانه و ضد سکولارش را به همراه خواهد داشت و باید مانند آنچه در عربستان سعودی شاهدیم، در ایران هم شاهد حرکت از حکومت ملاها به حکومت صاحبان قمارخانه ها باشیم. اما با چشم خود دیده ایم که امارات و عربستان سعودی، از این امکانات به عنوان تنها راه ممکن برای خروج از توسعه نیافتگی و زخم های ناشی از بنیادگرایی غیر منطقی استفاده کرده و سودهایی به مردم خود رسانده اند و شاید این فضا بعد از این که امتحان راه های خطا دلایل ممنوع بودنشان در گذشته را اثبات نمود، راه را برای شنیده شدن دوباره ی پیام مذهبی باز کند همانطورکه در ایران همین الان و بعد از تمام ضربات چپ و راستی که اسلام از سمت جنایات ریاکاران متحمل شد، این پیام هنوز قلوب زیادی را به خود جذب میکند. درواقع یکی از مهمترین نکاتی که در تمثیل خدا و مذهب به نور –ازجمله در قرآن (الله نورالسماوات و الارض...) – هنوز باقی مانده است، مقابله ی نور و تاریکی است که بر اساس تمثیل "انسان، کیهان کوچک" اصلا قرار نیست همیشه با پیروزی نور همراه باشد چون در "کیهان بزرگ" که فضای فیزیکی زمین است، طی عوض شدن جای شب و روز، تاریکی مرتبا بر نور غلبه میکند و بعدتر مغلوب آن میشود. درحالیکه نور تمثیل متقنی از روحانیت است، تاریکی، معرف جهان فیزیکی است و خداوند جامع هر دو جهان است و خورشید به نمایندگی از او بین نمادهای دو جهان در درون آسمان جهان فیزیکی رفت و آمد میکند.

دقیقا به همین خاطر است که در اساطیر مصری میبینیم "وپواوت" مرتبا به عنوان خدای حامی "مآت" یا نظم کیهانی ظاهر میشود. چون او که نامش به معنی «گشاینده ی راه ها است» به عنوان راهنمای مردگان به جهان دیگر، مرتبا بین دو دنیای مرگ و زندگی یا نور و تاریکی در رفت و آمد است. او به سبب ارتباط با نور، در مقام یک خدای خورشیدی هم ظاهر میشد و آن موقع «رع که از افق بالا رفته است» لقب میگرفت. پیوندش با الوهیت و نظم مملکت باعث میشد تا خدای حامی شاهان هم باشد. دوگانگی او در دوگانگی مصرهای بالا و پایین هم ضرب میشد و تولدگاهش را واجت در مرز دو قلمرو مصر تعیین کرده بودند تا متحد کننده ی دو سرزمین باشد. مرکز پرستش وپواوت در مصر به یونانی لیکوپولیس نامیده میشد که به معنی شهر گرگ است چون علیرغم این که خدایان سگسان در مصر معمولا به شکل شغال ظاهر میشوند، وپواوت به شکل نامعمولی گرگ شکل بود و حتی به رنگ های سفید و خاکستری ترسیم میشد که رنگ های شغال مصری نیستند و معمولا گرگ را در این رنگ ها میبینیم. نمونه های سیاه هم از او وجود دارند که یادآور تصاویر آنوبیس خدای شغال شکلند که تصویر کردنش به رنگ سیاه معمول بود ولی این هم ممکن است که رنگدانه های مجسمه های مزبور رفته باشد و آن مجسمه ها قبل از سیاه شدن به رنگ های دیگری بوده باشند. به هر حال نوعی ارتباط بین وپواوت و آنوبیس که هر دو خدایان راهنمای مردگان در جهان دیگرند وجود داشته که بعدا باعث شده تا روایتی به وجود بیاید مبنی بر این که وپواوت برادر آنوبیس و پسر سیت (یک خدای سگسان دیگر) بوده است.:

“ANCIENT EGYPTIAN WOLF GOD WEPWAWET”: WORLDHISTORYEDU.COM

جرالد مسی نوعی ارتباط بین خدای خورشید و آنوپ یا آنوبیس در مقام خدای ستاره ی قطبی را شناسایی میکند که با مضمون بارگاه عدالت الهی مرتبط است و از موضع قاضی در دادرسی بین درست و غلط ناشی میشود آنگاه که درست به نور و غلط به تاریکی تشبیه میشوند. قاعدتا باید در دنیایی خارج از دنیای فیزیکی ما چنین عدالتی وجود داشته باشد و ستاره ی قطبی تمثالی از چنین دنیایی است چون محور دنیا یا کوه کیهانی در آن قرار دارد و درحالیکه چرخ آسمان با همه ی ستارگانش به دور آن میچرخند، ستاره ی قطبی ثابت است تا نمادی از وجود ثبات در خارج از جهان فیزیکی ما باشد. پس ستاره ی قطبی بالای هفت طبقه ی آسمان قرار دارد که هر یک متعلق به یکی از هفت سیاره ی محوری نجوم کلدانیند: ماه، عطارد، زهره، خورشید، مریخ، مشتری و زحل. این هفت ایزد به شکل هفت ستاره ی دب اکبر (خرس بزرگ) که الهه ی قطب شمال است، در آسمان تاریک شمالی بازآفرینی میشوند تا این الهه ستاره ی هشتم یعنی ستاره ی قطبی را به دنیا بیاورد و آنگاه این ستاره به شکل یک صورت فلکی هفت ستاره ای جدید یعنی دب اصغر یا خرس کوچک رشد کند. آنگاه نیروی نهمی تخیل میشود که عامل اصلی ایجاد هر هشت نیرو و ازاینرو پدر آنها است و پتاح نامیده میشود که نامش با لغت پوت به معنی عدد 9 مرتبط است. پتاح از سوراخی که از میان کوه کیهانی میگذرد، به اعماق زمین نفوذ میکند و درآنجا سرزمین آمنتا یا جهان زیرین را با عملیات حفاری میسازد و مسیری از شرق به غرب جهان میسازد تا مابه ازای این دنیایی ستاره ی قطبی از توی آن عبور کند. ازآنجاکه ستاره ی قطبی مهمترین ستاره ی مجموعه ی هفتگانه ی خود است، در نسخه ی این دنیاییش جای خود را با مهمترین ستاره ی آسمان زمین –از مجموعه ی هفتگانه- یعنی خورشید عوض میکند و بهشت آن دنیایی آنوبیس به بهشت این دنیایی خدایان خورشیدی چون ازیریس و آتوم در آمنتا جای میدهد. خورشید در هر غروب، از کوه غربی پتاح وارد جهان زیرین یا آمنتا میشود و در جهت شرق حرکت میکند تا در صبحدم فردا، از کوه شرقی پتاح خارج شود. غروب او مابه ازایی برای غروب یک انسان در این دنیا است و این غروب هم انعکاسی از غروب روح در کوه کیهانی اصلی موقع سقوط از جهان جاودانگی به جهان زمینی است. به همین دلیل است که نام "آدم" برای انسان، با نام "آتوم" برای خدای خورشید غروب در مصر، اینقدر شبیه است. درست به مانند خورشید، روح هم باید از کوهستان غربی به سمت کوهستان شرقی حرکت کند تا بتواند به کوهستان شمالی راه یابد و به جهان بالایی صعود کند اما ارواح بدکاران چون راهنمایان کافی نخواهند یافت در این سفر خطرناک نابود خواهند شد و راهی به بهشت نخواهند یافت. مصریان موقع دفن مرده، سرش را رو به شمال و صورتش را رو به شرق میگرفتند به این امید که روح متوفی حواسش را متوجه شرق و شمال نگه دارد. به گفته ی لنورمنت، برای آکدی ها کوه غربی و دروازه به جهان دیگر، در کوهستان شمال بین النهرین قرار داشت تا نسخه ای دم دستی از کوهستان محوری شمال جهان باشد. این کوهستان که همان کوهستان دوگانه ی میشو است، دروازه ی آرالی یا نسخه ی اکدی آمنتا بود که در جهت شرق به بهشتی طلایی میرسید. احتمالا در همین معبر بود که گیلگمش با نگهبانان نیم انسان-نیم عقرب دنیای دیگر ملاقات کرد و سفر خود را در جهان زیرین به سمت شرق ادامه داد. در افسانه های پهلوی هم یک کوه "طائر" داریم که مرکز جهان است و یک کوه دیگر به نام "چکاد دائیتی" داریم که مرکز زمین است و مانند نسخه ی آکدی، نسخه ای دم دست تر از کوه اول است. کوه این جهانی، درواقع نسخه ای از کوه قطب شمال برای یک خدای خورشیدی است. این که در اساطیر مصری، شو خدای شیرشکل به جای کوه کیهانی، زمین را از آسمان جدا میکند، به انتقال این موقعیت به یک خدای خورشیدی که مانند خورشید با شیر مرتبط است برمیگردد. در اساطیر یونانی آن را به این شکل می یابیم که هرکول که به خاطر پوشیدن لباسی از پوست شیر، ظاهر یک مرد شیرمانند را دارد، مدتی باید به جای اطلس، کوه کیهانی را بر دوش خود حمل کند تا اطلس سیب های باغ هیسپریدها را برایش بیاورد. اینطوری هرکول شیرآسا یک اطلس دوم میشود و البته یونانی های مصر، هرکول را با شو هم تطبیق میکردند. ازآنجاکه قرارگاه شمالی جایگاه عدالت بین نور و تاریکی بوده است، خورشید هم در آسمان خود، محل هایی را به عنوان قلمروهای عدالت بین نور و تاریکی، برای آن شبیه سازی میکند که این مکان ها لحظه های اعتدالین یعنی آغازهای بهار و پاییز به عنوان زمان هایی که نور و تاریکی با هم در تعادلند هستند و با صورت های فلکی ای که در آن زمان ها خورشید در آنها قرار دارد شناسایی میشوند که در عصر ما یعنی عصر پسامسیحی، این صورت های فلکی، حوت (ماهی) برای بهار و سنبله (دوشیزه) برای پاییز هستند. اولی میل به غلبه ی روشنایی در ادامه ی سال دارد و دومی میل به غلبه ی تاریکی. این دوگانگی مثل تقسیم جایگاه عدالت ایزدی در کوه کیهانی است و به گونه ی افسانه ی تقسیم یک کوه به دو کوه توسط هرکول درمی آید. این دو کوه را با دو ستون مختلف نشان میدهند و هرودت مینویسد که در معبد هرکول در شهر فنیقی صور، او به گونه ی دو ستون یکی از طلای ناب و دیگری از زمرد سبز پرستش میشد. مسی، اولی را همان اورشلیم طلایی آسمان و دومی را "تپه ی سبز" اورشلیم زمینی در ادبیات یهود معنی میکند. مسی همچنین داستان هرکول را به این روایت قبطی ربط میدهد که تحوت خدای ماه، از سنگی متولد شد که به دو سنگ تقسیم شد. مسی یادآوری میکند که تحوت در ادبیات یونانی با هرمس یا مرکوری، خدای تعقل و دانش برابر میشد و هرمس نامش با لغت یونانی "هرما" به معنی سنگ مرتبط است. از "هرما" میتواند لغت "ارمین" به معنی از جنس سنگ درآمده باشد که منبع نام ارمین سول برای ستون آسمان در اساطیر نورس است. این ستون، نسخه ی دیگر کوه کیهانی است که در اساطیر نورس مدل دیگرش را در قالب یگدراسیل یا درخت وصل کننده ی آسمان به زمین می یابیم.:

“ANCIENT EGYPT”: GERALD MASSEY: V1: FISHER UNWIN PRESS: 1907: P344-355

بنا بر اساطیر نورس، اودین رئیس خدایان اسکاندیناوی، 9شبانه روز، خود را از درخت یگدراسیل حلق آویز کرد درحالیکه نیزه ای در پهلویش فرو رفته بود. او این کار را کرد تا به روشنبینی برسد و نتیجه ی این روشنبینی، کشف دانش رون ها یا خطوط قدیم کفار اروپایی بود. به نظر دیوید ماتیزن، کشف نوشتار توسط اودین و طی این فرایند، با اهدای نوشتار از سوی هرمس و تحوت به انسان ها در اساطیر یونانی و مصری مرتبط است بخصوص ازآنروکه اودین نورس، مانند هرمس یونانی، موکل سیاره ی عطارد است. فرق بزرگ در این است که درحالیکه اودینی که فعلا میشناسیم، در مقام رئیس خدایان حامی نظم و قانون است، هرمس خدای دزدان و حیله گران و جاده های غیر طبیعی است. موقعیت اخیر بیشتر با وضعیت لوکی خدای شرور نورس مطابقت دارد. معما آنجا گشوده میشود که میبینیم لوکی و اودین هر کدام رگی از خونشان را باز کرده و به هم تزریق کرده اند تا مثل هم شوند. درواقع اودین و لوکی یک نفرند که بر اساس کارکردهای مربوطه به دو شخصیت متضاد تقسیم شده اند و این دو شخصیت متضاد، مابه ازای دو مار به هم پیچیده به دور کادوسئوس یا عصای هرمس به نشانه ی تضادند. بعضی اوقات مارها را در تصاویر طوری به هم میپیچانند که شبیه نوشتار اروپایی عدد 8 شوند. هرمس زمانی که ریشو تصویر میشود، به اودین نزدیک میشود و زمانی که ظاهر هرمافرودیت دارد به لوکی.:

لوکی خدایی است که بارها خود را به شکل زن درمی آورد. پس شاید صورت فلکی سنبله به عنوان یکی از خانه های سیاره ی عطارد (مرکوری) در دایره البروج، نسخه ی زنانه ی هرمس باشد. به طرز متناقضی در جوار این صورت فلکی، دو صورت فلکی قرار دارند که نمادهای جانوری اودین را نشان میدهند: کلاغ و گرگ. متیزن تصور میکند که احتمالا صورت فلکی لوپوس یا گرگ، با خدای حیله گر متواتر در افسانه های سرخپوستان امریکا یعنی کایوت (سگ وحشی امریکایی) مرتبط باشد ضمن این که کلاغ هم به حیله گری معروف است. اقامت خورشید در سنبله همزمان با اعتدال پاییزی و زمانی است که کم کم تاریکی بر نور غلبه میکند و جای اودین و لوکی عوض میشود. این همان متمایل شدن خدای دانش به سمت دزدان و متقلبان است. جان راپوپورت در یک سخنرانی در برنامه ی «فضای مخفی» به موضوع گرایش خدای تعقل به دزدی و حیله گری توجه نشان میدهد و میگوید هرمس با این که جزو کوه المپ –محل اقامت خدایان- است، ولی به ندرت در کوه المپ ساکن است چون کوه المپ بخشی از یک سناریوی ذهنی است و نه واقعیتی راستین. آنهایی که دانش دارند و از این دانش برای حکومت بر مردم استفاده میکنند، از دیرباز تاکنون نقاشی هایی میکشند و به مردم به عنوان واقعیت جا میزنند و مردم هم باور میکنند که این واقعیت است. شما وقتی میفهمید آنچه واقعیت میپندارید واقعیت نیست که چیزی از زندگیتان کسر میشود یا جاهایی اشکالاتی در نظم به وجود می آید انگار که هرمس چیزی از شما دزدیده باشد یا سرتان کلاه گذاشته باشد. بنابراین تا این دزدی ها و کلاهبرداری های هرمس اتفاق نیفتند، شما به وضعیت غیر طبیعی موجود آگاه نمیشوید و سعی نمیکنید اوضاع را بهبود ببخشید و اینطوری ممکن است جلوتر دچار خسران های جبران ناپذیری شوید. بنابراین تضعیف خورشید در پاییز همزمان با رشد تاریکی، خدای نور را به گونه ای متحول میکند که در فرم تاریخیش با ناراضی کردن مردم از تاریکی اخلاقی پیش آمده آنها را مایل به بازگرداندن روشنایی سابق کند.:

“JON RAPPOPORT TALK ON THE TRICKSTER GOD AND CREATING REALITY”: DAVID MATHISEN: STAR MYTHS OF THE WORLD: 13 JULY 2014

موضعی که صورت فلکی سنبله در سال 12ماهه ی بابلی نمایندگی میکند، در سال دو فصله ی کلت ها به آبان ماه و موسم هالووین می افتد که در تقویم سالیانه ی آنها ایام پیروزی تاریکی بر نور بود و اجنه و شیاطین و جادوگران آن را جشن میگرفتند و کودکان به بهانه ی درآوردن خود به شکل شیاطین برای جلوگیری از آزار آنها، آن را جشن میگیرند. آلوین بوید کوهن بالماسکه بودن آن را کنایه ای به ماسک دار شدن بشر بعد از سقوط روح او از بهشت روشنایی به دنیای تاریک زمین میشمرد. روح ما توسط ماسک هایی که ناچاریم بنا بر موقعیت های اجتماعیمان بر چهره بزنیم محدود میشود و ما به گونه ی شیاطین و جانوران و موجودات نیم انسان-نیم حیوان مسخ میشویم. در تئاتر، ماسک حتی صدای شخص را عوض میکند و تغییر صدا نمادی است از تغییر مطالب بیان شده از سوی فرد تحت تاثیر ماسک.:

‘HAPPY HALLOWE AND ALL HALLOWS DAY! 2020”: DAVID MATHISEN: STAR MYTHS OF THE WORLD: 31 OCT 2020

شاید آنچه که الان خاورمیانه به آن دچار آمده است نیز وضعیت مشابهی باشد. ما ناچاریم ماسک شیاطین غربی را به چهره بزنیم تا از آسیب آن شیاطین در امان بمانیم. اما این بدان معنا نباید باشد که باور کنیم خودمان شیطانیم. نور روحانیت مرتبا ما را در میدان این بالماسکه دچار لنگی و آسیب میکند تا حواسمان باشد که در اولین فرصتی که اطمینان به حفظ سلامت خود یافتیم، پایمان را از آن بیرون بکشیم و به واقعیت راستین روحمان برگردیم. شاید همین الان هم نصف راه را درست آمده باشیم. شریعت مآبی تق و لق قبلی را پس زدیم چون آن هم با واقعیت روح ما هماهنگ نبود و ماسکی بود بر ریاکاری اجباریمان برای همرنگ شدن با بقیه ی ماسک زده ها. در شرایط فعلی اگر کسی بخواهد از صمیم قلب به آن مسیر باور داشته باشد، فقط یک پرنس میشکین دیگر خواهد بود که اعمالش به ضرر مرام خودش تمام خواهد شد.

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش3)

تالیف: پویا جفاکش





این بدبینی، خود بر ستون های تناوری بنیاد گرفته است.:

«انتقاداتی اخیرا مورد توجه قرار گرفته‌اند که کانت با ساد، که در سال 1963 نوشته شده، بسیار به زمینه‌ی فکری هورکهایمر و آدورنو مدیون است که تشابه بین کانت و ساد را در نوشته‌ی مشترکشان "دیالکتیک روشنگری" (1944) نشان می‌دهند. نظریات این کتاب که در آمریکا به‌طور مشترک توسط دو پناهنده از مکتب فرانکفورت نوشته شده، نسبتاً ساده است. خِرد کانتی به صورت اجتناب‌ناپذیری به محاسبه‌ی عقلانیت نظم توتالیتر منجر می‌شود. همتای آن، مکانیزم نظام‌مند لذت‌گرایی اوتوپیای افسارگسیخته‌ی ساد است. نقد عقل عملی بر خودمختاری و تعیین سرنوشت سوژه‌ی اخلاقی تأکید می‌کند و بدین ترتیب شکل ناب عمل اخلاقی را تعریف می‌کند. این همان انتقامی است که فلسفه‌ی روشنگری را به کاپیتالیسم جهانی به‌شدت نزدیک می‌کند: هر دغدغه‌ی انسانی باید منتفی شود، آنچه مهم است صرفا انطباق عقل است با قوانین خودش، عقلی که باید به صورت انتزاعی پدیدار شود و خالی از هر ابژه‌ای باشد. همه‌ی تاثرات انسانی از هر گونه تکیه بر هر عقل قدرتمند و مستقلی دور می‌شوند. بنابراین ژولیتنسبت به کانت از قدرت منطق بالاتری برخوردار است، چنانچه او نتیجه‌گیری‌هایی که کانت انکار می‌کند را استنباط می‌کند: نظم بورژوایی، جامعه‌ی جنایت را توجیه می‌کند، به شرطی که جرم توسط عقلانیتی تنظیم شود که همه‌ی کنش‌ها و لذت‌ها را کنترل می‌کند. بنابراین کارکرد «آپاتی» ساد بسیار شبیه «بی‌علاقگی» کانت عمل می‌کند که هر دو توسط «کارایی وحشیانه‌» ی نظام بورژوایی پایه‌گذاری می‌شوند. «حق لذت بردن» به صورت منطقی شامل توسعه‌ی مطلق زمینه‌ی خود است : حق من برای لذت بردن از بدن دیگران و انجام هر کاری که دوست دارم با آن‌ها. با این وجود اگر بپذیریم که لکان هرگز دیالکتیک روشنگری را نخوانده باشد (با اینکه او در کانت با ساد بیان می‌کند که به این پیوند بین دو متفکر هم‌عصر هرگز اشاره ای نشده است)، ممکن است بینش کلی خود را مدیون تحلیل فروید از سادیسم و مازوخیسم باشد. مقاله‌ی فروید که درباره‌ی مسئله‌ی اقتصادی مازوخیسم (1924) است، بسیار مشهور است. در این مقاله فروید به بیان نوع سوم مازوخیسم که آن را مازوخیسم اخلاقی می‌نامد، پرداخته و در آن «امر مطلق» کانت را به‌عنوان بهترین اصطلاح فلسفی ارائه می‌دهد که می‌تواند به مفهوم «قساوت» سوپرایگو اطلاق شود. طرح اولیه‌ی پیدایش این امر این گونه است: این سوپرایگو در حقیقت به همان اندازه نمایان‌گر نهاد (id) است که نماینده‌ی دنیای بیرون. سوپرایگو از طریق درون‌افکنی (تطبیق) ایگوی نخستین ابژه‌های انگیزه‌‌ی میل جنسی در نهاد ناشی می‌شود, یعنی هردوی پدر و مادر که با آن، فرآیند رابطه‌ی بین آنها جنسیت‌زدایی می‌شود (از حالت جنسی خارج می‌شود)، تحت تاثیر اهداف مستقیم جنسی قرار می‌گیرد. فقط به این صورت کودک ممکن است تا بر عقده‌ی ادیپ غلبه پیدا کند. اکنون این سوپرایگو ویژگی‌های ضروری اشخاص مستقل را برای خود به‌دست می‌آورد یا به عبارت دیگر قدرت آنها, سختگیری‌شان, اشتیاقشان برای مراقبت و مجازات. سوپرایگو و وجدان مشغول به کار آن, می‌تواند علیه ایگو که مسئولیت آن را بر دوش دارد، سخت، خشن و بی‌رحم باشد. بنابراین امر مطلق کانت درحکم میراثی از عقده‌ی ادیپ است. بنابراین یک «جفت انحرافی» خلق می‌شود: سادیسم سوپرایگو و مازوخیسم ایگو که به‌مانند یک ارث دست به دست می‌شوند, همان بلایی که سر «انواع شخصیت‌های روسی» آمده است. احتمالاً منظور فروید اینجا مرد گرگ‌نما WolfManیا شخصیت‌های رمان‌های داستایوفسکی است؛ کسانی که «اعمال گناهکارانه» را چند برابر و تکثیر می‌کنند تا به‌واسطه‌ی وجدان سادیستی مجازات شوند. بنابریان فروید به‌طور واضح کانت را شریک ساد می‌داند، دقیقاً به این دلیل که جفت شدن بعید آنها همه‌ی مشکلات مرتبط با نحوه‌ی برخورد تمدن با تعرض را ایجاد می‌کند. فروید نشان می‌دهد که ابتدا چشم‌پوشی بر ارضاء غریزه است که سپس اخلاق را به وجود می‌آورد و نه برعکس آن که غالبا این‌گونه فرض می‌شود. پیش از فروید، نقد تفسیر اخلاقی کانت توسط هگل در کتاب "روح مسیحیت" (9-1788) ارائه می‌شود که برداشتی منفی از اخلاق کانتی را نمایش می‌دهد. در دیدگاه هگل, کانت به‌مثابه‌ی جانشینی برای قانونگذاران یهودی مانند موسی و ابراهیم ظاهر می‌شود که سیطره و سلطنتشان را به شکل سخت‌ترین استبداد ممکن گسترده‌اند، به بیان دیگر ریشه‌کن کردن زندگی, چرا که این وحدت تنها در مرگ شناور است. ابراهیم که با همه چیز از جمله عشق کاملاً بیگانه است، همه‌ی دنیا را در نقطه‌ی مقابل خود می‌داند و تصویری از خدایی وحشتناک ایجاد می‌کند که او نیز یک غریبه‌ی بی‌رحم و ارباب مردمی است که به بردگی مذهبی کشیده شده‌اند. هگل از این نظر با موسای فروید که او را مصری‌تر از هر مصری و بنیان‌گذار نظام «شرقی» سلطه‌ی مطلق می‌داند، موافق است: "موسی قانون خود را با تهدید زیبای شرقی مبنی بر از دست دادن تمام لذت و همه‌ی ثروت، پایه‌گذاری کرد. او تصویر روح خود را، پیش روی روح بردگی قرار داد، به عبارت دیگر یعنی وحشت نیروی فیزیکی". روح مسیحیت هگل بدین ترتیب پیدایش الهیات پدر اخته‌کننده را ترسیم می‌کند و پیش‌بینی موسی و توحید را در حدود صد و پنجاه سال پیش طرح می‌کند. به همین ترتیب,کانت توسط هگل متهم به وارد کردن صورت یهودی یا ایجابی قانون به فلسفه می‌شود. از دیدگاه هگل، برداشت کانت از فرمان مسیحیِ «خدا را بیشتر از هر چیز و همسایه‌ی خود را به اندازه‌ی خودت دوست بدار» به‌عنوان "فرمانی که احترام را برای قانونی که به عشق دستور می‌دهد، طلب می‌کند" اشتباه است. این «تقلیل» عشق به یک «فرمان» از نظر هگل یک انحراف بزرگ است چرا که در عشق "اندیشه‌ی هر وظیفه‌ای ناپدید می‌شود". در اوایل این متون، هگل عیسی را به‌خاطر اینکه قادر بود تا عشق را بالاتر از هر نوعی از اخلاق قرار دهد، مورد تحسین قرار می‌دهد. عیسی احترام به قوانین را مورد ستایش قرار نمی‌دهد بلکه یک عشق خود-القاء را ارائه می‌دهد, عشقی که "آن چیزی را نشان می‌دهد که قانون را تکمیل می‌کند اما درعین حال آن را به‌عنوان قانون لغو می‌کند و بنابراین چیزی بالاتر از اطاعت از قانون است و قانون را تبدیل به امری زائد می‌کند". لکان به صورت نظام‌مند این احساس ضد کانتی را منعکس می‌کند و ردپای این امر را می‌توان در متن«Etourdit» در سال 1972، هرچند که خیلی دیر، ولی درنهایت پیدا کرد که در آن او از "توپولوژی ناکارآمدی که کانت با تأسیس قاطع بورژوازی که قادر به تصور چیزی غیر از تعالی در زیبایی‌شناسی و دیالکتیک نیست" به‌دنبال آن بود، صحبت می‌کند. لکان اضافه می‌کند که "به محض آزاد شدن معنی (…) گفته‌های کانت معنی خود را از دست می‌دهند"، همچنین لکان اعتراف می‌کند که ممکن است انتقاد ساد کمتر خنده‌دارتر از کانت نباشد، اما حداقل منطقی‌تر است. به محض اینکه این انتقاد از برده‌داری شرقی و یهودی روح با برانگیختن متعاقب هگل از وحشت در طی انقلاب فرانسه در پدیدارشناسی روح، ابراز می‌شود، حلقه‌ای که جهانی‌بودن یک قانون مطلق را با وحشت و مرگ که به‌عنوان ارباب مطلق به نظر می رسد، پیوند می‌دهد، کامل می‌شود. پیوند مدور جهانی از یک قانون مطلق که در ارتباط با وحشت و مرگ است به عنوان حاکم مطلق در نظر گرفته می شود که به نظر کامل است. خواه از بازسازی استادانه‌ی الکساندر کوژو از نئومارکسیست الهام گرفته باشد که نظام اولیه‌ی هگل را بازسازی کرد یا خواه به‌وسیله بیان متعادل‌تر هیپولیت (لکان در پدیدارشناسی روح از تفسیر پیش‌گامانه‌ی هیپولیت الهام می‌گیرد که ایده‌ی میل را به‌عنوان میل دیگری تعبیر می‌کند), لکان همچنان در تفسیر اخلاقی، هگلی باقی می‌ماند. اگر ساد هر آنچه را که ورای قانون کانت است می‌تواند بیان کند, یعنی خشونت دیگری که قانون را پی‌ریزی می‌کند, پس آنچه که باقی می‌ماند تا فهمیده شود ژوئیسانس دیگری است که سوژه را وادار می‌کند تا از لذت و محدودیت ایگوی خود فراتر رود. چنین ژوئیسانسی زیربنای آثار ساد است و فراتر از هر كاری است كه كانت در دومین نقد خود درباره‌ی لذت و ناخشنودی(رنجش) می‌گوید.» ("کانت با ساد، لکان با آدورنو": ژان میشل راباته، مترجم: معین رسولی؛ آپاراتوس، 21خرداد 1404)




شاید هم مسیری فروید و آدورنو و هورکهایمرو هگل در نتیجه دهی به مقاله ی لکان، تصادفی و نتیجه ی ریشه گرفتن همه ی آنها از منبع واحدی به نام تجربه باشد، هرچند آنها به روش های مختلفی سعی کردند این منبع را توجیه عقلانی کنند و ازاینرو خیلی جالب است که تنها کسی در این مجموعه که تاثیرش بر لکان بسیار قطعی است، ناپذیرفته شده ترین توجیه ممکن را ارائه کرده است: عقده ی ادیپ که از سوی اکثر روانشناسان رد شده است. مقاله ی "مسئله ی اقتصادی مازوخیسم" در 1924 تا حدود زیادی، دنباله ی یکی دیگر از مقالات فرویدی مورد علاقه ی لکان یعنی "کودکی را میزنند" در 1919 است. فروید در این مقاله از 6تن از بیمارانش -4زن و 2مرد- خاطره ی علاقه به صحنه ی کتک خوردن یک کودک در کودکی را ضبط میکند که به نظر فروید، شکلگیری شخصیت کودک با آن، در ایجاد انواع مازوخیسم در بزرگسالی او ایفای نقش میکند. به گفته ی فروید، در این مرحله ی آغازین، کودک، همزمان از کتک خوردن آن کودک دیگر، احساس لذت و ناراحتی دارد. به نظر فروید، دلیل این است که کودک، خود را به جای کودک در حال کتک خوردن تصور میکند و دوست دارد کتک بخورد. فارغ از این که کتک زننده یک بزرگسال مثل معلم باشد یا یک کودک همسال، در هر حال، به نظر فروید، کتک زننده که هیشه خاطره اش به دوره ی مدرسه تعلق دارد، جانشین کتک زننده ی دیگری در قبل از آن دوران که بیمار به یاد نمی آورد است. با این که چنین خاطره ای وجود ندارد، ولی فروید اصرار دارد که این کتک زننده ی فرضی و عنوان نشده، حتما پدر –و نه حتی مادر- است. فروید توجه میکند که فارغ از این که جنسیت بیمار مرد باشد یا زن، در فانتزی کتک خوردن کودک در طفولیت او، کتک خورنده همیشه پسر است. فروید این امر ثابت را به این عقیده ی خود ربط میدهد که دختر دوست دارد مرد باشد و برای همین در فانتزیش، خودش را پسر تصور میکند و برای همین از کتک خوردن پسر به جای خودش لذت میبرد. در هر دو حال، به عقیده ی فروید، کودک دارد تصور میکند که از پدر خود کتک میخورد چون پدرش او را «دوست دارد» و ازاینرو این فانتزی نتیجه ی میل به محارم است و از همین رو است که سرکوب، نقش کتک زننده را از پدر به کس دیگری برمیگرداند:

«دختر در مرحله ی گذار به فانتزی خودآگاه، که جای فانتزی ناخودآگاه را میگیرد، چهره ی پدرش را حفظ میکند و بدین صورت جنسیت کسی را که کتک میزند ثابت نگه میدارد ولی چهره و جنسیت کسی را که کتک میخورد تغییر میدهد طوری که درنهایت در فانتزی او یک مرد، کودکان مذکر را میزند. پسر برخلاف این حالت، با جایگزین کردن مادرش به جای پدرش، چهره و جنسیت کسی را که کتک میزند تغییر میدهد اما چهره ی خودش را حفظ میکند که در نتیجه ی آن، کسی که که کتک میزند و کسی که کتک میخورد، از دو جنس مخالفند. در مورد دختر، چیزی که دراصل یک موقعیت مازوخیستی (انفعالی) بوده، به وسیله ی سرکوب، به موقعیتی سادیستی تبدیل شده و کیفیت جنسی آن نیز تقریبا از بین رفته است. در مورد پسر، موقعیت فوق، مازوخیستی باقی میماند و از آن جا که بین کسی که کتک میزند و کسی که کتک میخورد، تفاوت جنسی وجود دارد، این موقعیت شباهت بیشتری به فانتزی اصلی و دلالت ژنیتال آن دارد. پسر از طریق سرکوب و قالب بندی مجدد فانتزی ناخودآگاهش، از همجنس خواهی خود فرار میکند و نکته ی جالب توجه درباره ی فانتزی خودآگاه بعدیش این است که فانتزی فوق، حاوی رویکردی زنانه بوده و فاقد انتخاب ابژه ای همجنس خواهانه است. از طرف دیگر، دختر به کمک همین فرایند، یکسره از همه ی مطالبات وجوه اروتیک زندگیش میگریزد. او در فانتزی، خودش را به یک مرد تبدیل میکند بی آن که به شیوه ای مردانه نقشی فعال به خود بگیرد و دیگر چیزی به جز یک تماشاگر واقعه نیست، واقعه ای که جای یک کنش جنسی را گرفته است. این فرض که سرکوب فانتزی ناخودآگاه اصلی، تغییر زیادی ایجاد نمیکند، فرض موجهی است. هرآنچه در خودآگاه سرکوب شده و یا با چیز دیگری جایگزین شده است، بدون تغییر باقی میماند و بالقوه قابلیت تاثیرگذاری در ناخودآگاه را دارد. پسرفت به مرحله ای قبل تر از مرحله ی جنسی، تاثیری دارد که موضوعی کاملا جداگانه است. در نظر گرفتن این موضوع، ما را به این باور میرساند که شرایط در ناخودآگاه نیز تغییر میکند؛ لذا در هر دو جنس، فانتزی مازوخیستی کتک خوردن از پدر، پس از وقوع سرکوب، به زندگی خود در ناخودآگاه ادامه میدهد هرچند فانتزی منفعلانه ی دوست داشته شدن از جانب پدر حضور ندارد. علاوه بر آن، نشانه های فراوانی وجود دارند از آن که سرکوب، فقط به شکل بسیار ناقصی به هدف خود رسیده است؛ پسری که سعی داشته از یک انتخاب ابژه ی همجنس خواهانه احتراز کند و جنسیتش را تغییر نداده، با این حال در فانتزی های خودآگاهانه اش، احساسی شبیه یک زن دارد و به زن هایی که در فانتزیش او را کتک میزنند مشخصات و صفات مردانه اعطا میکند.» ("کودکی را میزنند": زیگموند فروید: گردآوری و ترجمه ی مهدی حبیب زاده: نشر نیک 1402: ص170-169)

این مثال آخر خیلی جالب است چون میتواند بسیاری از فانتزی های مردانه ی مدرن درباره ی اعمال قدرت زنان مردنما و مردان زن نما بر قهرمان در عرصه ی هنر را توضیح دهد. با این حال، خود فروید در پیدا کردن نظریه ای که بتواند سرکوب را به واسطه ی عقده ی ادیپ محبوب او توضیح دهد درمیماند. او دو نظریه مد نظر دارد: یکی نظریه ای از یک دوست سابق که معتقد بود ذات انسان دوجنسه است و در موقع سرکوب، بخش های سرکوب شده ی وجود به جنسیت سرکوب شده فرافکنی میشود و بخصوص مردی که از زنانگی درونش فرار میکند، تمام خصال سرکوب شده ی خود را در یک زن، فانتزی میکند. فروید این نظریه را کنار میگذارد چون به واسطه ی آن نمیتواند عقده ی میل به محارم در دختر را اثبات کند چون دختر دراینجا هیچ سرکوب جنسیتی ای انجام نمیدهد. نظریه ی دوم، نظریه ی آدلر است که به چیزی به نام میل به «مردانه نمایی» اعتقاد دارد و بر اساس آن، هم مرد و هم زن ذاتا دوست دارند حتی المقدور مرد به نظر برسند تا دیگران از او اطاعت کنند. این نظریه حتی از قبلی هم ناامیدکننده تر است چون اصلا به چیزی به نام «سرکوب» نمیپردازد. بنابراین فروید در آخرین صفحه ی مقاله اش از مطلقا جنسیتی دیدن قضیه ی سرکوب در این پروسه دست میکشد و مینویسد نظریه ی روانکاوی «قاطعانه بر این باور است که نیروهای محرک سرکوب را نباید به نحوی جنسیت زده تلقی کرد. میراث باستانی بشر، هسته ی مرکزی ناخودآگاه را تشکیل میدهد و هر بخشی از این میراث که در مسیر مراحل رشد بعدی به ناچار کنار گذاشته شود –به این دلیل که به درد چیزهای جدید نخورده است و با آنها مغایرت دارد و برایشان زیانبار است- قربانی فرایند سرکوب میشود. این انتخاب در مورد گروهی از غرایز نسبت به غرایز دیگر بهتر و موفق تر انجام میشود. گروه اخیر یعنی غرایز جنسی، به واسطه ی شرایط خاصی که تاکنون بارها به آن اشاره شده است، قادرند بر اهداف سرکوب غلبه کنند و بازنمودهای خود را از طریق صورتبندی های پریشان کننده ی جایگزین، تحمیل کنند. به همین دلیل، جنسیت دوران طفولیت که تحت سرکوب نگه داشته شده، در شکل گیری سمپتوم ها نقش نیروی محرکه ی اصلی را دارد و بخش اساسی محتوای آن (عقده ی ادیپ) عقده ی مرکزی نوروزها است.» (همان: ص176)

این اعتراف فروید اگرچه کاملا تدافعی و از سر نوعی لجاجت بیان میشود، ولی هنوز آنقدر صادقانه است که بتواند واقعا بخشی از نظریه ی او را نجات دهد. چون با توجه به این که تجربه ثابت کرده هنوز بسیاری از بیماری های روانی آدم ها با منشئات گوناگون و کاملا روانی و غیر جنسی، خیلی راحت، فرم بیماری های جنسی را به خود میگیرند، واقعا ممکن است بسیاری از محرکاتی که جامعه را به سمت بورژوازی حرکت داده اند علیرغم تظاهرات اولیه ی جنسی و جنسیتی خود در افراد جامعه ، در ابتدا کاملا فراجنسی و فراجنسیتی بوده باشند. در این صورت، دیگر نمیتوان کانت را با ساد تماما همسطح کرد یا اخلاق او را با ادعای ریشه گرفتن از عقده ی ادیپ به مسخره گرفت. ولی کانت و ساد، آنقدر زیربنای مشترک با هم دارند که ببینیم آنها امروزه در کاپیتالیسمی با هم متحد شده اند که هم خود را تنها منادی راستین اخلاق در جهان میشمرد، هم توسط سادیست هایی که به سادگی جنگ به پا میکنند اداره میشود و هم در بازاری که خودش از جنسیت و امور جنسی کالایی شده ایجاد کرده است گم میشود. عجیب نیست که غنی نژادها رهبران سادیست چنین تمدنی را معلم اخلاق ببینند چون نسل خودشان عادت داشته که در کلاس درس، با معلمان سادیست رودررو شود و در مدرسه هیچ اخلاقی هم نیاموزد. بر اساس همان سرمشق الان هم قرار است ما ایرانی ها در کلاس درس غربی ها از آنها اطاعت کورکورانه کنیم و احتمالا هم در انتهای کلاس، هیچ اخلاقی نیاموخته ایم البته اگر از کلاس درس زنده بیرون بیاییم چون رهبران کلاس مدرنیته ی غربی، معلم هایی هستند که به جای ترکه، بازیچه هایشان، سلاح های پیشرفته ی کشتار جمعی، بذرهای رواج ترور و نفاق در جوامع، شیر فلکه ی تحریم، و ابزارهای نابودی زیرساخت های اقتصادی و خدماترسانی کشورها است.

در این پروسه ی تعلیم، حکومت ها نه مستقیما –چون اصلا امکان ندارد با همه مستقیما روبرو شوند- بلکه از طریق اثرگذاری ها و الگوسازی های خود در جهان، مردم را به نفع خود عوض میکنند و برای این کار، فقط کافی است شرایط انواع تحریکات مد نظر را زیاد کنند تا قانون عمل و عکس العمل در فیزیک جهان مادی، خودبخود آنچه بالقوه است را بالفعل کند. فرد چون دانشی درباره ی قوانین جهان و عملیات مکانیکی آن روی ذهن انسان ندارد و از اهمیت این قوانین هم بی خبر است آنچه را فکر میکند طبیعی است انجام میدهد و هر چیز غیر طبیعی ای با پمپاژ وسیع، طبیعی به نظر خواهد رسید. بدین ترتیب، جهان فیزیکی ابزار نوعی جبر سیاسی-اجتماعی میشود و البته جهانی که داریم از آن صحبت میکنیم، جهان فیزیک نیوتنی نیست بلکه جهان فیزیک کوانتوم است که به خودی خود واقعی نیست و مهم این است که اطلاعات، آن را چگونه پردازش کرده اند.:

«فیزیکدان نیک هربرت، نویسنده ی کتاب ارزشمند "واقعیت کوانتومی"، عناصر بنیادی تشکیل‌دهنده ی قلمرو کوانتومی را «ماده ی کوانتومی» می‌نامد، یک (غیر)ماده که به گفته ی او، "ذره و موج را به طور همزمان و به سبک کوانتومی خاص خود ترکیب می‌کند". فیزیکدان ووجیچ زورک، همکار ویلر، از این ماده ی کوانتومی به عنوان «ماده ی رویایی» یاد می‌کند. بافت زیربنایی که آنچه ما واقعیت می‌نامیم - یعنی «همه چیز» - از این ماده ی رویایی کوانتومی، ساخته شده و آن همان چیزی است که «اپیونتیک» نامیده می‌شود. کلمه ی اپیونتیک ترکیبی از دو اصطلاح «اپیستمیک» (ریشه ی کلمه ی «معرفت‌شناسی» که با عمل «دانستن» مرتبط است) و «اونتیک» (ریشه ی کلمه ی «هستی‌شناسی» که با «وجود» و «هستی» مرتبط است) است. گفتن اینکه چیزی اپیونتیک است به معنای پیشنهاد چیزی است که وجود آن ذاتاً با دانشی که ما از آن داریم در هم تنیده شده است. اپیونتیک بودن به این معناست که عمل دانستن، هستی خود را خلق می‌کند، به این معنی که، همانطور که در یک رویا، عمل ادراک، وجود هر آنچه را که درک می‌شود، خلق می‌کند. در سطح کوانتومی، هستی و دانستن، ادراک و واقعیت، معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی به طور جدایی‌ناپذیری در هم تنیده اند. جهانی که به نظر می‌رسد یک جهان مادی مستقل است، از «ماده‌ی رویای اپیونتیک کوانتومی» ساخته شده است که از جنس ذهن یا آگاهی است. این «چیز رویایی» اپیونتیک کوانتومی قادر است استحکام ظاهری جهان مادی را از فرآیند ادراک تولید کند. گراهام اسمثام، نویسنده ی کتاب عالی "بودیسم کوانتومی: رقص در پوچی"، میگوید: "ظاهر جهان مادی، موضوعی از میم‌های «اپیونتیک» کوانتومی عمیقاً حک شده است." هرچه یک ادراک خاص بیشتر اتفاق بیفتد، احتمال وقوع آن در آینده بیشتر است. ادراکاتی که به وجود ذاتی جهان فیزیکی اعتقاد دارند، بازخورد می‌دهند و تمایل به درک جهان به همین شکل را در آینده تقویت می‌کنند، و همچنین احتمال اینکه جهان همچنان «انگار» ذاتاً وجود داشته باشد را بیشتر می‌کنند. اگر این دیدگاه را بپذیریم که جهان به طور عینی در خود و به خودی خود وجود دارد، در آن صورت گرفتار طلسمی خودساخته و خود-تداوم‌بخش شده‌ایم که شواهدی را برمی‌انگیزد که به سادگی فرض اولیه و بررسی نشده ی ما را تأیید می‌کند. این فرآیندی است که در آن نبوغ ذهن ما برای خلق مشترک واقعیت، ناخواسته علیه ما به کار گرفته می‌شود، به گونه‌ای که می‌تواند ما را به شدت محدود کند، آگاهی از گزینه‌هایمان را خفه کند و در نتیجه پتانسیل‌های بزرگتر ما را فلج کند. ما می‌توانیم در باورمان به حقیقت عینی ادراکاتمان زندانی شویم، به گونه‌ای که خودمان را هیپنوتیزم کنیم و به معنای واقعی کلمه نسبت به حبس خود کور شویم و همچنان متقاعد بمانیم که ما صرفاً "با واقعیت در تماس هستیم". ظاهر پایدار دنیای کلاسیک توسط موجودات ذی‌شعور بی‌شماری از طریق شبکه‌ای پیوسته از ادراکات عادتی و به سرعت تکرارشونده در طول زمان‌های طولانی ایجاد می‌شود که به یک حلقه ی بازخورد جمعی بین ذهنی تبدیل می‌شود. هنگامی که ظاهر یک دنیای مادی ظاهراً پایدار به اندازه ی کافی شتاب می‌گیرد، الگویی خودپایدار ایجاد می‌کند که به دنیای ما ظاهری تغییرناپذیر می‌بخشد، ادراکی که به معنای واقعی کلمه در همان زمینه ی کوانتومی هستی تقویت، حک و جاسازی می‌شود. با تثبیت ماهیت سیال رؤیاگونه ی دنیای خود، ما یک رویای جمعی ایجاد می‌کنیم که از هر نظر محکم و کاملاً کلاسیک به نظر می‌رسد. زورک با اشاره به دنیای خارج می‌نویسد که به هر شکلی که تجلی یابد، "... به عنوان یک کانال ارتباطی عمل می‌کند... مانند یک بیلبورد تبلیغاتی بزرگ است که چندین نسخه از اطلاعات مربوط به جهان ما را در همه جا پخش می‌کند." هرچه ادراکی از یک دنیای مستقل و عینی بیشتر ایجاد شود، کمپین بیلبورد تبلیغاتی دنیای کلاسیک قوی‌تر می‌شود و قدرت پخش آن افزایش می‌یابد، زیرا میم خود را بیشتر در مغزهای بیشتر تکثیر می‌کند. دیدگاهی که از لبه ی تیز فیزیک کوانتومی در حال ظهور است این است که آگاهی، به جای اینکه یک پدیده ی ثانویه ی ماده باشد، زمینه ی هستی‌شناختی و نیروی محرکه ی فرآیند خود واقعیت است. ماکس پلانک، اولین کسی که ماهیت کوانتومی نور را مطرح کرد و یکی از اولین معماران نظریه ی کوانتومی، در اظهار نظری درباره ی آنچه فیزیک جدید برای بشریت آشکار می‌کرد، جمله ی معروفی گفت: "ذهن ماتریس همه ماده است". آگاهی به شیوه‌ای اسرارآمیز "ماده" ی جهان مادی را خلق می‌کند. ویلر تا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید: "خود فضا-زمان در چه محیطی زندگی می‌کند و حرکت می‌کند و هستی خود را دارد؟ آیا پاسخ دیگری جز این وجود دارد که بگوییم آگاهی تمام خلقت را به وجود می‌آورد، همانطور که فضا-زمان و ماده، حیات آگاهانه را به وجود آوردند؟ آیا تمام این دنیای بزرگی که در اطراف خود می‌بینیم، کار تخیل است؟"

“QUANTUM PHYSICS: THE PHYSICS OF DREAMING”: PAUL LEVI: www.awakeninthedream.com

اگر میبینیم که این تخیل، جاهایی کمی پیشرفته تر به نظر میرسد برای رام کردن کسانی است که کمی از بقیه شکاک ترند و چیزهایی شنیده اند. تولید آگاهی در این زمینه در بیشتر موارد، چون برای عوام آشنا نیست، آگاهی عمومی را افزایش نمیدهد و درواقع اصلا جلب توجه نمیکند. به عنوان یک مورد آشنا برای خودم، به یاد می آورم که سال ها پیش در یک برنامه ی تلویزیونی حول مرور تولیدات صدا و سیما در ابتدای انقلاب، تله فیلمی را معرفی کرده بودند که داستانش در روزهای منتهی به انقلاب میگذشت. با نشان دادن صحناتی از آن، مادرم آن را درجا به یاد آورد و گفت خیلی فیلم قشنگی بود. داستانش درباره ی جوانی بود که به جرایم سیاسی توسط ساواک دستگیر و با یک پیرمرد در یک سلول زندانی شده بود. پیرمرد درباره ی هر کاری که ساواک و زندانبانان میکردند نظریه ی توطئه میداد و پیشنهاد میکرد که عکسش را عمل کنند. او معتقد بود که انقلابی در کار نیست و همه چیزش صحنه سازی امپریالیسم و خود ساواک است. صحنه ای که از فیلم گذاشته بودند، جایی بود که انقلابیون، زندان را تسخیر کرده و به زندانیان میگفتند که انقلاب پیروز شده و آنها آزادند ولی پیرمرد هنوز به جوان میگفت که گولشان را نخورد و از زندان بیرون نرود چون حتما نقشه ای دارند. بعدها وقتی مطلع شدم که عبدالله شهبازی دارد بر اساس اسناد انقلاب، کتابی درباره ی نفوذ ساواک در صفوف انقلابیون، همکاری بخشی از ساواک در انقلاب با تایید و همدستی مستقیم موساد اسرائیل، و نقش بعضی جریان های اقتصادی مثل خاندان یهودی مکارمی از شیراز در این ماجرا به هدف از بین بردن الیگارشی اقتصادی زمان شاه در انقلاب و به قدرت رساندن یک الیگارشی اقتصادی جدید در یک رژیم جدید مینویسد، دوزاریم افتاد که حتما در زمان خود انقلاب، مطالبی با محتویات مشابه بخصوص به گوش سیاسیون پیر و باتجربه میرسیده و هدف از ساختن آن فیلم، به مسخره گرفتن کسانی بوده که معتقد بودند ساواک و اربابان خارجیش واقعا در انقلاب نقش دارند و با این حال، مردم معمولی مثل مادرم، اصلا به چنین حسی بویی نبرده و اکثرا مطیع محض فرامین نظام جدید بودند. بعدش یادم افتاد که انقلاب فاصله ی زیادی از پخش سریال دایی جان ناپلئون بر اساس رمانی به همین نام از ایرج پزشکزاد نداشته است. این رمان، یک اشرافزاده ی قاجاری را به هجو گرفته بود که فکر میکرد تمام وقایع مضحک و احمقانه ی دور و برش کار انگلیسی ها برای گرفتن انتقام شرکت او در سرکوب ایادی بریتانیا در میان اشرار بختیاری بوده است. با وجود این که داستان رمان در سال های آخر حکومت رضاشاه اتفاق می افتاد، ولی ساخت سریال آن مسلما در زمانی که کتاب اسماعیل رائین درباره ی فراماسونری در ایران، سروصدا کرده و تقریبا تمام رجال فعال یا کنار گذاشته شده در رژیم پهلوی، وابستگان به فراماسونری بریتانیا تلقی میشدند، اتفاقی نبود. با توجه به این که هیچ کس در دور و بر من قبل از انقلاب، تلویزیون نداشت، هیچ کس را نمیشناسم که این سریال را در اولین پخش خود دیده باشد ولی جوانانی را میشناسم که در پخش جدید این سریال از شبکه ی "من و تو" در کمی بیش از یک دهه پیش، آن را دیده اند و حیرتزده شدم وقتی دیدم هیچ کدام از آنها متوجه پیام اصلی رمان در هجو توطئه بافی درباره ی انگلستان نشده اند و فقط همه یک صدا میگفتند: «عجب فیلم خرابی بود؟!» با توجه به این که خودم فقط رمان را خوانده ام، آن موقع فکر میکردم که لابد فیلم به خاطر ساخته شدن در یک فضای تحت ایدئولوژی غربی، موضوع انگلستان را کمرنگ کرده و بیشتر روی بخش های «خراب» رمان تمرکز کرده است ولی الان مطمئنم که موضوع توطئه پردازی درباره ی بریتانیا، واقعا برای بیشتر مردم، به اندازه ی ابتذال و فساد شخصیت های خانواده ی قهرمان داستان، اهمیت نداشته اند. مردم به وقایع پیش پا افتاده عادت کرده اند و حتی در عمیق ترین آثار هنری هم فقط همان چیزهایی را که به آن عادت کرده اند برجسته میکنند. بیخود نیست اسم فیلم «پالپ فیکشن» تارنتینو را میتوان هم "داستان عامیانه" ترجمه کرد و هم "داستان مبتذل".

اتفاقا از این وضعیت میتوان یک گذشته ی دینی هم درآورد. سید محمد تقوی در مقاله ی "جن انرژی جهانی حیات در زمین است" («علوم طبیعی و قرآن»: 1/4/1402) تقریبا چنین کاری کرده است. او روی آیه ی 2 سوره ی "انسان" در قرآن تمرکز کرده است که میگوید خدا انسان را از "نطفه امشاج نبتلیه" آفریده است. امشاج یعنی مخلوط، و نبتلیه یعنی دارای خاصیت "ابتلا" به معنی انتقال از جایی به جایی یا مرحله ای به مرحله ای. نویسنده که میخواهد از قرآن، نظریه ی تکامل داروین را نتیجه بگیرد، از موضوع ابتلا استفاده میکند تا ریشه یابی موجودات زنده منجمله انسان در ویروس ها و سپس باکتری ها به روایت داروینیسم را از قرآن استخراج کند که البته با نظریات اسطوره شناسی درباره ی تطبیق میکروب ها با اجنه و شیاطین همسو است و بلاخره به این نتیجه میرسد که "انس" گروهی از بشر (گونه ی حیوانی ما یا همان حیوان ناطق) هستند که به آگاهی رسیدند و در اثر درآمیزی با جن که اشکال شخصیت یافته ی انرژی جهانند، بدل به "انسان" شدند. او آیه ی 128 سوره ی انعام را شاهد می آورد که میگوید: «و یوم یحشرهم جمیعا یا معشر الجن قد استکثرتم من الانس و قال اولیاوهم من الانس ربنا استمتع بعضنا ببعض و بلغنا اجلنا الذی اجلت لنا قال النار مثواکم خالدین فیها الا ما شاء الله ان ربک حکیم علیم.: و روزی که همه ی جن و انس را جمع کنیم، [به جن ها میگوییم:] "ای گروه جن؛ شما در بسیاری از انسان ها خود را تکثیر کردید"، و دوستانشان از میان انس ها میگویند: "ما از همدیگر بهره مند میشدیم تا به آن مدت از عمری که برای ما مقرر کرده بودی، رسیدیم." [خدا] میگوید: "آتش جایگاه شما است، در آن جاودانه اید، مگر آن که خدا نجات شما را بخواهد." یقینا پروردگارت حکیم و دانا است.»از این آیه میشود اینطور مستفاد کرد که جن و انسان به هم آمیخته اند اما قرآن از این موضوع راضی نبوده است. بنابراین تصفیه ی جن ها به عنوان عنصر اصلی تجلی جهان در انسان، به منظور محدود کردن انسان انجام میگیرد و این تا حدودی با اتهام شیطانپرستی یا جن پرستی به ادیان ماقبل یهودی-مسیحی همزمان با نسبت دادن تمدن و دانش عظیم به آنها هم پوشانی دارد.

این جهانبینی در مسیحیت، ریشه ی ژرف تری دارد که میتواند به اسلام سرایت کرده باشد. کتاب «از ترانسیلوانیا تا تارنبیج ولز» اثر نیکولاس دو ور، این جهانبینی را با به هم متصل کردن کشفیات باستانشناسی با خرافات قرون وسطایی به روز کرده و از آن، سلاحی برای اثبات برتری ذاتی اشرافیت های گذشته ی اروپا فراهم کرده است. نویسنده ی اشرافزاده و فراماسون کتاب، معتقد است که اشرافیت های قدیمی که توسط کلیسای کاتولیک سرکوب شده اند، از نسل اجنه و موجودات ماوراء الطبیعی بودند و این در اعتقادات قرون وسطایی ثبت شده، بخصوص در جایی که اشراف هم زیبا و هم رنگ پریده توصیف میشده اند. در فصل چهارم کتاب آمده است که اعضای خاندان سلطنتی تارن بریج ولز که بسیار زیبا تلقی میشدند، اکثرا در بیش از حد رنگ پریدگی و داشتن موی سرخ با هم مشترک بودند. رنگ پریدگی معمولا به تاثیر اجنه و به نوعی جن زدگی تعبیر میشد که طی آن، به واسطه ی خورده شدن خون قربانی توسط جن، فرد پوستی بسیار کمرنگ می یابد. ماده جن خوناشامی موسوم به کنتس سالزبوری یکی از معروف ترین شکارچیان انسان از این نوع در بریتانیا بود. او قربانیانش را با اغواگری شکار میکرد و وقتی خون آنها را می آشامید، آنها را در حالتی رنگ پریده و بی حس و حال، رها مینمود. اکثر قربانیان او اشراف و شاهان و شوالیه ها بودند. در شعر «بانوی زیبای بی رحم» از جان کیتس، این موضوع مورد اشارت رفته است. قهرمان شعر، شوالیه ای است که توسط زنی زیبا اغوا میشود و زمانی که از خوابی گران برمیخیزد، خود را رنگ پریده ای سرگردان و بی هدف در بستر طبیعتی گیج کننده می یابد. این اتفاق درست در بیرون تارنبریج ولز می افتد. اشراف رنگ پریده ی آنجا هم از نسل سیده یعنی جن ها تلقی میشدند و سیده همان سیت ها یا اسکیت ها هستند که از آسیای شمالی به اروپا کوچیده اند. آنها سومائیر نامیده میشدند، لغتی که دو ور، آن را با نام منطقه ی سومر در بین النهرین جنوبی مقایسه میکند و از این طریق، نژاد آنها را به آنوناکی یا خدایان سومر میرسد که همان آناکیم یا بنی عنّاق یعنی موجودات دورگه ی جن-انسان در اساطیر یهودند. دو ور معتقد است لغت شیمر به معنی درخشان از همین اصطلاح سومائیر می آید چون فرمانروایان تباری خورشیدی و درخشان داشتند و در سومر، شمش خدای خورشید یکی از آنوناکی ها بود. افسانه ی اسپانیایی ها درباره ی مرد طلایی یا الدورادو در سرزمینی طلاخیز در امریکای جنوبی سرخپوستی نیز به عقیده ی دوور، از اعتقادات مشابه در بین سرخپوستان امریکایی که اعقاب همان اسکیت هایند برآمده است. لغت "جنیتری" که در اروپا برای خاندان های سلطنتی استفاده میشده است هم به معنی از نسل جن و هم به معنی خون اژدها است. چون شیاطینی که یهودیان از آن صحبت میکنند متشبه به مارند و لیلیت که همتای یهودی، ایرانی و عربستانی کنتس سالزبوری بوده است، به قالب مار درمی آمده است. اژدهای افسانه های اروپایی هم شکلی از مار با شخصیت نیمه انسانی است تا به الف ها یا همان اجنه نزدیک شود. امپراطور سیگیسموند از روم مقدس، فرقه ی اژدها را روی همین حساب برای متحد کردن وفاداران خود ایجاد کرد. او بند جوراب را نماد این فرقه کرد چون به عنوان یک بند مار مانند حلقه شده، برابر با اوروبوروس یا مار زمان بود که با تغذیه از دم خود به شکل یک دایره درمی آید و اینچنین در قالب یک دایره رشد میکند و به پیش میرود. به نظر دوور، اعضای این اشرافیت های الف زاده و فرابشری، به خاطر دانش و توانایی های برترشان، خطری برای قدرت کلیسا بودند و ازاینرو کلیسا به بهانه ی مبارزه با شیطانپرستی و جادوگری، آنها را تضعیف کرد. در قدرت، جای این اشراف الف زاده را افرادی عامی عمدتا از حلقه ی ونیز پر کردند که به خاطر پول پرستی و تاجرمسلکی، به توانمندی رسیده بودند و آنها موجدان اصلی دنیای ما هستند. دو ور دراینجا انتقاد رسمی خود از فرهنگ حاکم بر دنیای جدید را اعلام میکند و مثلا اشاره میکند که آنها جامعه را طوری طبقه بندی کرده اند که ستارگان عالم بازیگری، درجاتی بسیار بالاتر از رفتگران دارند درحالیکه اگر رفتگران مدتی اعتصاب کنند و کسی کارشان نداشته باشد، هر شهری را گند برمیدارد و اگر بازیگران دسته جمعی اعتصاب کنند، هیچ اتفاق خاصی نمی افتد و مردم، جایشان را به راحتی با سگ و طوطی دست آموز و برنامه های تکراری تلویزیون پر میکنند. دوور، مدعی میشود که این وضعیت، به خاطر محدود بودن ذهن اکثر اشراف اقتصادی فعلی است که صرفا وضعیت دور از مردم خود را ایدئال میبینند و بر اساس آن، همه چیز را طبقه بندی میکنند درحالیکه اشراف الف زاده در همه چیز مردم دقیق بودند و به شغل های ظاهرا عامیانه مثل رفتگری اهمیت میدادند.:

«اشراف "باستانی"، ارزش سهم یک فرد در جامعه را میدانستند و به فرد به خاطر انجام آن احترام میگذاشتند. "اشراف" واقعی، در مواقع ضروری، بیل به دست میگرفتند و با دیگران در کارهایشان مشارکت میکردند. فقط طبقه ی مرفه انتظار داشتند که شخص دیگری این کار را انجام دهد و فقط طبقه ی مرفه فکر میکردند که چون خودشان تا این حد پیشرفت کرده بودند، دنیا به آنها بدهکار است.» (تاکیدها از دو ور است.)

به نظر دو ور، آنها ذاتا و به لحاظ خونی، اشرافی و برتر بودند و اشرافیت، چیزی نیست که هر کسی بتواند به آن برسد و با این حال، این اتفاق حتی در کشور سلطنت پرستی مثل بریتانیا و با رسیدن افراد عادی به موقعیت هایی چون "دروازه ی اشراف" در حال رخ دادن است.:

«چگونه کسی میتواند به "دروازه ی اشراف" برسد؟ چگونه ممکن است درگاهی به سوی خون وجود داشته باشد؟ این، نمونه ی دیگری است از این که زبان به طرز فصیحی مهندسی شده تا کاملا به یاده گویی بی فایده تبدیل شود. هر ساله، پادشاه مسلما بی صلاحیت، به افراد شایسته ای که بنا به هوس چاپلوسی برخی از کارمندان دولت زودگذر و اغواگر انتخاب میشوند، نشان ها و القاب شوالیه میدهد؛ عمدتا به افراد خودخواهی که تصور میشود "سهمی" در جامعه داشته اند. بسیاری از این نشان های شوالیه به فاحشه ها، مدیران فوتبال و صنعتگران میرسد، اگرچه به هر دو گروه اول، مبلغ بیش از حد کافی برای سهم مشکوک و بی اثرشان پرداخت شده است، درحالیکه گروه آخر، که به همین ترتیب برای سهم خودخواهانه شان نیز به اندازه ی کافی به آنها پرداخت شده است، با حرص و طمع خود، در تبدیل سیاره به یک سطل زباله ی در حال چرخش نیز کمک کرده اند. چرا به این افراد به خاطر خدمت به خودشان پاداش داده میشود و چگونه میتوان آنها را افرادی "اشرافی" دانست درحالیکه بیشترین کاری که انجام میدهند، تولید زباله های مصرفی بی فایده، سرگرمی های اطلاعاتی و آلودگی است؟ آنها با ایجاد حسادت، رشک، و دشمنی، ثروتمند شده اند و از طریق رسانه ها با انتشار استانداردهای دوگانه، سطحی از سردرگمی اخلاقی ایجاد کرده اند که ناگزیر به شکاف اجتماعی و اقتصادی بیشتر و آسیب های زیست محیطی منجر شده است. و به همین دلیل، آنها همین الان هم نشان شوالیه دریافت میکنند. اخیرا دو مورد از فجیع ترین نشان ها به دختر یک بقال و رئیس کشوری اهدا شد که دولتش 40سال از به رسمیت شناختن مسئولیت ملی خود در قبال رفتار با غیر نظامیان –که در آزمایش های سلاح های شیمیایی از آنها استفاده میکردند- و اسرای جنگی که مجبورشان میکردند تا سرحد مرگ در عملیات های ساختمانی نظامی کار کنند، خودداری کرد. اولا چگونه میتوان دختر یک بقال را به عنوان فرد مناسبی برای گنجاندن در دستوری در نظر گرفت که به شدت برای افراد دارای خون سلطنتی در نظر گرفته شده بود و ثانیا چگونه منفورترین دشمن مردم بریتانیا در تاریخ اخیر میتواند واجد شرایط هر دو باشد؟ نشان معتبر گاتر که قرن ها به دلیل ارتباطش با مجموعه ی رنگارنگی از سلسله های شبه سلطنتی که هیچ حقی برای تعلق به آن نداشتند، چه رسد به اعطای آن به کسی دیگر، نابود شده بود، زمانی که به آن دو نفر اعطا شد، به پایین ترین حد خود رسیده بود. فرقه ی گاتر یک نهاد آنژوین و ازاینرو یک نهاد خونی الفی بود و هنوز هم هست و بنابراین با مرگ ریچارد سوم، تمام حقوق ادامه ی مالکیت فرقه ی گاتر در نسل او از بین رفت و طبق قوانین وراثت سلطنتی، این فرقه به وارثان ارشد خاندان آنژو تعلق گرفت. هیچ مجلس بعدی حق ندارد عضویت این فرقه را به کسی بدهد، چه برسد به یک تاجر زن بورژوای متکبر یا یک جنایتکار جنگی. فرانسوی ها میگفتند که بریتانیایی ها ملتی از مغازه داران هستند. به نظر میرسد که بریتانیایی ها ملتی از مغازه داران هستند که توسط یک مغازه دار اداره میشوند.»

دو ور در حملات زبانی خود، دچار تناقضی آشکار است. او درحالیکه خود را یک اشرافی واقعی میشناسد و مدعی است اشراف باستان، جایگاه هر کس در جامعه را اهمیت میدادند، به راحتی آدم ها را به خاطر فرزند بقال بودن یا مغازه دار تلقی شدن، به مسخره میگیرد. او و همدستانش زیاد با رقبای نوکیسه ی عوامگرایشان تفاوتی ندارند. هر دو گروه، خود را مدعی جانشینی یک اشرافیت جهانگرای متمایل به دانش میشناسند که مدت ها است منحل شده و احتمالا بقایایش الان در افراد مختلف طبقات بالا و پایین جامعه تکثیر و دچار عدم تمرکز شده است. اما همانطورکه دو ور بخشی از اطلاعات باقی مانده از آن گروه را به نفع طبقه ی خود مصادره میکند، رقبای او نیز همین کار را البته بیشتر در عمل انجام میدهند. این رقبای تاجر، هنوز دارند دنیا را خیلی بزرگ نشان میدهند و خود را همه کاره ی دنیایی که نشان میدهند معرفی میکنند ولی این دنیا بیشتر مصنوعی است تا طبیعی. بسیاری از بازیگرانش کاملا دستساز و ساخت بشرند و حتی موقع نشان دادن مسائل طبیعی هم باز قهرمانان صحنه همین وسایل دستسازند که از جعبه ی همان صنعتگرانی که دو ور تحقیرشان میکند بیرون می آیند. آنها به خاطر همین جهان گرایی توانستند آن کشیش هایی را که جهانگراهای قبلی را با ترویج افکار محدودکننده از سر راه برداشتند، شکست دهند و خود را جانشینان برحق جهانگراهای منقرض شده نمایش دهند. ولی هنوز دنیایی که نمایش میدهند علیرغم ظاهر بزرگش به شدت محدود است چون هرچه باشد اسلاف این تاجرپیشگان توسط کشیش ها علیه «اشراف باستانی» بسیج شدند و هنوز هم شاگردی کشیش ها را میکنند. جهان کشیش ها محدود بود چون جهان بزرگ، جهان اجنه بود که در اصل ارباب انواع و موکل های نیروهای مختلف طبیعت و جهان فیزیکی بودند و کلیسا دو معنی مختلف جن –ارباب انواع و عوامل شر- را به هم آمیخت تا رقبایش را بی اعتبار کند. آنهایی که جانشینان قدرت کلیسا شدند اجنه را به معنی نیروهای جهان برنگرداندند بلکه روی همان مضمون محدود عامل شر سوار شدند و با گسترش دادن هر چیزی که کلیسا به درست یا غلط شر اخلاقی میخواند، خود را جن پرست و بنابراین جهان گرا تلقی کردند (دو ور در این زمینه تفاوتی با بازاری های رقیبش ندارد). ولی این، فقط جایگزین کردن فریبی با فریبی دیگر بود و تا حالا ما فقط با گسترش جهانبینی های محدود کننده ای روبرو بوده ایم که علیرغم وانمود کردن خود به صورت دنباله هایی بر عرفان های باستانی، چه در بازاری مسلکی و چه در احمق پروری، فرزندان راستین کلیسایند.

در بازگشت به اناکالیپسیس میبینیم که هگینز دقیقا چنین برداشت مدرنی را در رابطه ی بین مسیحیت، بنیاد یهودیش و ادیان شبیه ولی طردشده نشان میدهد. وی به ارتباطی که بعضی بین لغت "موندوس" در لاتین به معنی جهان، و اصطلاح سامی "مندا" به معنی معرفت و دانش که ریشه ی نام فرقه ی مندایی است قائل شده اند اشاره دارد. مندایی ها مانند مسیحیان به عرفان و تزکیه ی روح اهمیت میدهند. اما برعکس مسیحیت، خدای مندایی ها یعنی اباثور (پدر اثیری)، خالق جهان مادی نیست و به اعتقاد آنها خلقت را نیم جن –نیم فرشته ای به نام "پتاحیل" یا "ال پتاح" یعنی خدا-پتاح رقم زده (هگینز این پتاحیل را همان پتاح خدای خالق در اساطیر مصریان میشمرد) که محدودیت امکانات دنیای مادی به سبب محدودیت او است. با وجود این که مندایی ها مسیح را رد میکنند ولی نوعی ارتباط بین جهانبینی آنها وجود دارد که به همین ارتباط لغات مندا و موندوس برمیگردد. هگینز در این رابطه مینویسد که در زبان کلدانی، لغت "مندا" به معنی شهر و سرزمین هم هست [که در این مورد، تلفظ دیگر لغت اکدی "مدا/ماد" به همین معناها است] و از ترکیب دو معنی مندا است که اصطلاح «شهر دانش» مصطلح شده و گاها درباره ی نواحی جغرافیایی خاصی روی زمین به کار رفته است. مندایی ها در زمره ی اصیل ترین پیروان زنده ی کلدانیان باستان به شمار میروند و با این حال، پیرو پیامبری هستند که در تاریخ مسیحیت، همزمان با عیسی است یعنی یوحنای تعمیددهنده یا یحیی. نام این یوحنا از اوآنا/اوآنس پیامبر ماهی مانند کلدانی ها می آید که تمدن را به آدمیان آموخت و به مانند آن اوآنس که از توی دریا درآمد مندایی ها نیز هر روز در حال غسل کردن در رودهای بزرگند همانطورکه غسل تعمید مسیحی هم از غسل تعمید عیسی توسط یحیی منتج شد. اینطوری نسخه ی اولیه ی دین آنها علیرغم تمام شباهت هایش به یهودیت، ماقبل آن قرار میگیرد و میتوان آن را با این ادعای تورات مقایسه کرد که ابراهیم جد دور بنی اسرائیل، با ملکی صدق شاه اورشلیم هم مسلک بود و بنابراین چیزی شبیه دین موسی مدت ها قبل از او وجود داشت. دقت کنیم که هم عیسی و هم یحیی نامزد مقام مسیح بودند و از طرفی عیسی ملقب به ایکتیس یعنی ماهی بود و این نوعی ارتباط با اوآنس را نشان میدهد. از طرفی یحیی مظنون بود به این که خود ایلیای نبی، مسیح سابق یهودیان بوده است که برگشته است و این میتواند او را یک نسخه ی قدیمی تر از مسیح نشان دهد کمااینکه ایلیا و عیسی مسیح، هر دو پیامبرانی هستند که هنوز زنده ولی از نظرها ناپدیدند. معمولا در قدیم حرف Iبه نشانه ی نام IESUSیا یسوع یعنی عیسی، برای مقدس کردن نام ها در ابتدای آنها به کار میرفت. این از آن جهت جالب است که ایکتوس یا ایکتیس هم میتواند از اضافه شدن I به کتوس نام نهنگ یا ماهی بزرگی به دست بیاید که یونس را بلعید. پوست ماهی تن اوآنس میتواند اشاره به همین ماهی باشد که یونس بر او غلبه کرده و از شکم او که دنیای مادی به کنایه از قوانین مادی آن است بیرون آمده است. یونس پیامبری بود که بر نینوا مبعوث شد و ظاهرا در انتهای داستانش اهالی نینوا به حقانیت او ایمان آوردند و این میتواند همان استقبال کلدانیان از اوآنس باشد. نام نینوا به نینوس شاه آشوری منسوب است که همان نمرود بنیانگذار بابل تلقی میشود. بنا بر یک افسانه ی مسیحی، نمرود در اصل، زرتشت، شاه «حامی» ها در مصر و کنعان بود که بعد از غلبه بر سامیان در کلده و عربستان، قلمرو خود را به این سرزمین ها انتقال داد و بابل را ساخت و پایتخت نمود و خود را "بعل" یعنی خدا نمود و 72نفر را به عنوان پیامبران کیش پرستش خود به اطراف و اکناف دنیا فرستاد و آنها 72 مذهب را پدید آوردند که اساس تمام مذاهب جهان هستند. هگینز، این زرتشت را به عنوان یک مصری فاتح جهان، با سزوستریس فرعون مصر تطبیق میکند که در افسانه های یونانی، تمام آسیا را فتح کرده است. با توجه به این که این فاتح را باید خدای سابق یا تجلی زمینی او شمرد، هگینز، او را با Omthaعنوان کلی خدا در زبان قبطی تطبیق میکند و پیشنهاد میدهد که همانطورکه در یونانی مآبی مصری رایج است، برای ایزدی کردن یک شخص، اول اسمش حرفMرا بگذاریم. این طوری لغت ممتا به دست می آید که میتواند با ممت یا مهمت یا محمد نام پیامبری تطبیق میشود که معروف بود مذهبش تمام آسیا را گرفته است [و بنابراین اومتا را نیز میتوان معادل "احمد" نام دیگر محمد دانست]. دراینجا هگینز قدمی رو به جلو میگذارد و به اهمیت M میپردازد. این حرف، نشان دیونیسوس باخوس خدای مشروبات الکلی به ویژه شراب انگور است که VIN خوانده میشده و البته در قدیم رایج بوده که در لاتین، V جای به U دهد. این میتوانسته کمک کند تا شراب به عنوان نمادی از عنصر حیات که با "عین" یا سرچشمه ی جهان تطبیق میشده است، با قرار گرفتن M در اول "عین" و تبدیلش به "معین" به همان معنای سرچشمه، عین را به UIN یا همان VIN تبدیل کند. ابجد این کلمه اینطور جمع می آمده است:

M=600

U=6

I=10

N=50

جمع=666

666 عدد دجال یا آنتی کریست در مکاشفه ی یوحنا است که البته هنوز داشته دین بابل شیطانی را احیا میکرده است. با توجه به این که قرار بوده آنتی کریست بعد از مسیح بیاید و برود و دیگر مزاحم اربابان بعدی جهان نشود، او با نرون تطبیق شد که یک سزار و بنابراین یک خدای انسان گون دیگر بود که تجسد جووه یا ژوپیتر، نسخه ی دیگر یهوه که مسیح قالب زمینی او است تلقی میشد. لغت "سزار" تلفظ لاتین لغت بابلی-اتروسکی "اسار" به معنی حکمران است که "ازیریس" نسخه ی مصری باخوس نام از آن دارد. ایزیس خواهر و همسر ازیریس، در روم، هم نسخه ی مادینه ی باخوس بوده و هم تطبیق شده با سرس الهه ی زمین، که خود در روایت دیگری نسخه ی مادینه ی باخوس بوده است. از نام ایزیس، نام یاسیوس درآمده که به روایت ویرژیل، نژاد سزار از او برخاست. یاسیوس و یاسون و ایسون، سه نام مختلف برای بنیانگذار قوم یاسون ها در آتیک شمرده شده اند. نام یاسیوس میتواند به معنی یسوعی یا مسیحی باشد که با نامیده شدن یسوع به ایسوس و احتمالا بعدا هسوس خدای گاول ها در ارتباط است ضمن این که خود یسوع تلفظ دیگر یهو یا یهوه است. اگر یهودیان مدعیند که از مصر درآمده اند برای آن است که نسخه ی قبلی خدایشان باخوس تبدیل به یک فرعون مصری شده و به صورت ازیریس بدل به کهن الگوی پادشاهان مصر شده است. او همچنین روح رود نیل شمرده میشود. رود نیل، به نام های سور و سیر هم نامیده میشد که هر دو، قابلیت بومی سازی سوریه را در مصر دارند. هر دو لغت، همریشه با SR در عبری به معنی رودخانه [مرتبط با "سریان" و "ساری" به مفهوم جاری بودن در عربی] هستند. یهودیان کلدانی مآب که در اسکندریه ی مصر، فعالیت زیادی داشتند، عادت داشتند به تقلید از کلدانیان، در لغات عبری، "س" را با "ت" جابجا کنند و مثلا "کوثی" را "کوتی" و "سوری" را "توری" مینوشتند. دراینجا هم SR جای به TR داد. عدد ابجد "ت" در عبری، 400 و عدد ابجد "ر" در عبری، 200 است که مجموعا میشوند 600 و برابر عدد ابجد M در لاتین. اگر M را به جای دیونیسوس، با "را" به معنی خدا که معادل عبری "رع" قبطی است، کنار هم بگذاریم، به نام "رام" نزدیک میشود که میتواند روح رم باشد که سزارها از آن می آیند. در هند، رام یا راما نام یکی از تجلی های خدای ویشنو است که به مانند اوآنس و مسیح مجسم به ماهی هم بوده است. PAYNE KNIGHT راما را نسخه ی هندی سزوستریس میدانست و حتی معتقد بود سزوستریس معادل رامسس فرعون مصری است که نامش شبیه به راما است. راما مدت ها قبل از کریشنا محبوب ترین آواتار ویشنو در هند میزیست. اما یک رامای دیگر که بالا-راما یا بل-رام یعنی دقیقا «بعل رام» نامیده شده است، به جای همزاد و نابرادری کریشنا در کنار او قرار گرفته و هگینز زوج کریشنا-بالاراما را همان زوج کریست و یوحنای تعمیددهنده میشمرد. یعنی باز هم خدای سابق به صورت حامی و تایید کننده ی نسخه ی جدید خود در کنار او ظاهر میشود. با این حال، داستان مسیح کامل تر است. چون پایه ی مندایی مذهب مسیح، با یک پایه ی یهودی جابجا میشود و یوحنا با همدستی کاهنان یهودی کشته میشود. بعد به خاطر تلفیق یوحنا و عیسی، همین سرنوشت برای عیسی تکرار میشود تا بهانه ای برای جدا کردن راه مسیحیت از یهودیت متعارف باشد. در مورد هند هم میتوان به چنین شورشی قائل شد. چون هند شبه قاره زیرمجموعه ی یک هند بزرگتر اسکیتی بود که مغول ها از آن آمدند و به گفته ی کارپینی، هند شبه قاره را هم فتح کردند. امپراطوری مغول با شورش چنگیزخان علیه پرستر جان یا شاه یوحنای مسیحی افسانه ای ایجاد شد. این شاه یوحنا میتواند همان یوحنای تعمیددهنده باشد که در قالب دیگرش اوآنس/یونس بعد از پذیرش از سوی اهالی نینوا به نینوس و نمرود و بعل و سزار و سزوستریس و دیگر شاهان اسطوره ای بنیانگذار تبدیل شده است. در بعضی منابع لاتین، از پرستر جان با عنوان "جوآنس بوتو دئوس"، یعنی یوحنا-بوتوی ایزدی یاد شده که میتواند نشاندهنده ی برابری اولیه ی یوحنا با بودا باشد و همانطورکه میدانیم، کریشنا و بودا هم در ابتدا از هم غیر قابل تشخیص بودند. موفقیت کیش کریشنا کمک میکرده تا برای کسانی که هنوز به یوحنا وفادار بودند او از شاگرد به صورت یک استاد تغییر حالت دهد. به نظر هگینز، این اتفاق در بهاگاوادگیتا افتاده آنجاکه ارجونا شاهزاده ی بزرگ، بعد از مطلع شدن از این که ارابه ران معمولیش کریشنا، درواقع ویشنو خدای بزرگ در هیبت یک انسان است، در مقابل کریشنا تعظیم میکند. هگینز، نام ARJONA ارجونا را به ار-جونا یعنی یوحنای والامرتبه معنی میکند بخصوص از آنرو که نام او را در تبت، ARGIONA تلفظ میکنند. به نظر هگینز همین اتفاق برای یوحنا در مسیحیت افتاده است و او که در ابتدا در قالب یوحنای تعمیددهنده استاد مسیح به نظر میرسد، بعدا به صورت های یوحنای حواری و یوحنای انجیل نویس، تحت عناوین شاگرد و دنباله رو عیسی -که حالا مسیح و خدای رسمی است- بازتولید میشود.:

“ANACALYPSIS”: V1: GODFREY HIGGINS: LONGMAN: 1836: P648-9 , 656-660

یهودیت که پایه ی دین مسیح شد، در تاریخ فعلی، مذهب قومی عقب مانده، منزوی و به شدت بسته که تنها یکی از اقوام امپراطوری جهانی و جهان گرای روم بود، به شمار می آمدند. یهودی ها مقاومت سختی در مقابل این جهانی سازی کردند و شکست خوردند ولی دینشان روم را درنهایت فتح کرد. مقاومت عیسی در مقابل روم، دراینجا به صورت مقاومت ابراهیم در مقابل بابل، مقاومت یعقوب در مقابل ادوم، و مقاومت موسی در مقابل مصر، مدام بازتعریف شده و به عقب انتقال داده شده است و در تمام موارد، مدت ها بعد از قهرمان یهوه پرست، مذهب او دشمن را در تسخیر خود درآورده است. این تکرار مکررات، برای یادآوری الگو بودن مقاومت قوم مسیح است. هر دین یا مسلکی که به عنوان بدیل روم و درواقع برای محدود کردن روم فعلی به جهت گسترش جهل ایجاد میشود، با قصه ای از یک قهرمان شکست خورده تعریف میشود که مذهبش به مقاومت خود ادامه داده و بلاخره جایی از روم فعلی را گرفته و جانشینی برای روم در خیمه شب بازی مقابل مردمی است که از سلطه ی روم خسته شده اند. میدانید که اخیرا اسم روم یا بابل، امریکا شده و آن، هنوز در حال جنگیدن و همزمان تطبیق دادن خود با انواع عیسی مسیح هایی است که خودش ایجاد کرده و خودش با پیروان آن مشکل پیدا کرده است. اگر جنگ و چانه زنی همزمان با دشمن، با سیاست چماق و هویج امریکا تعارضی ندارد، پس چرا باید تعجب کنیم از این که از داخل یکی از همین یهودیه های جدید به اسم ایران، امثال دکتر غنی نژاد، بیایند و بگویند ایرانی بودن هیچ تعارضی با پذیرش برتری غرب ندارد. نه دکتر غنی نژاد دروغ میگوید و نه آنهایی که پیبش از او 2500سال جنگ بی وقفه ی ایران علیه غرب را معنی ایرانی بودن میدانستند. در بیش از صد سال گذشته، ایرانی بودن همیشه معنایش موقتی بوده است چون بستگی به این داشته و هنوز دارد به این که غرب، دوست داشته باشد ایران در نظر مردمش چگونه باشد.

مطلب مرتبط:

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش1)


معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش2)

تالیف: پویا جفاکش

برای فهم این موضوع فقط کافی است به ایران بگردیم. مدت کوتاهی قبل از حمله ی اسرائیل به ایران، در جدیدترین نشست "گفت و شنود اقتصادی" که با موضوع «میهن دوستی یا ناسیونالیسم؟» و با میزبانی مرتضی کاظمی در گروه رسانه ای دنیای اقتصاد برگزار شد، موسی غنی نژاد و شروین وکیلی مهمانان مدعو بودند. آدم اول تعجب میکند که شروین وکیلی ناسیونالیست پان فارس در یک نشست اقتصادی چه میکند؟! ولی خوشبختانه دکتر غنی نژاد لیبرال، در نوبت صحبت خودش همه چیز را روشن میکند. غنی نژاد که میشود گفت طبق معمول خودش کارگردان تک گوی کل جلسه است، یادی از رفیق باستانگرای از دست رفته اش سید جواد طباطبایی میکند و میگوید ایران نیازی به ناسیونالیسم ندارد چون ناسیونالیسم یک مفهوم مدرن و مخصوص کشورهای اروپایی است که بعد از فروپاشی امپراطوری مقدس روم، برای خودشان تعریف درست کرده اند؛ مثلا فرانسه که به زور، صدها زبان محلی را در خودش از بین میبرد و زبان رسمی فرانسه را جانشین میکند تا همه فرانسوی شوند؛ این جور کارها به درد کشورهای مستعمره میخورد که خودشان اکثرا تاریخ و موجودیتی نداشته اند، اما ایران از زمان کورش کبیر به مدت 2500سال وجود داشته و همانطورکه شاهنامه گواه است، حداقل هزار سال است که نام آن "ایران" و گره خورده به زبان فارسی است؛ اینهایی که میگویند ایران توسط صفوی ها یا توسط رضاشاه دولت-ملت شد، «یاوه میبافند» و ایران نیازی به دولت-ملت شدن در زمان مدرن و تحت یک ایدئولوژی مدرن نداشته است؛ بنابراین ما حق نداشتیم ناسیونالیسم غربی را وارد کنیم، ولی این کار را کردیم و این باعث ایجاد نهضت مصدق و درافتادن ما با غرب به نام دفاع از منافع ملی مثل نفت شد و صدمات زیادی به ما وارد کرد.

اینجاست که معلوم میشود چرا آقای غنی نژاد وارد بحث ایران باستان شده است. او به عنوان پدرخوانده ی جریان لیبرالیسم و غربگرایی افراطی در ایران میخواهد وانمود کند که میهن پرستی ایرانی، هیچ ربطی به مقاومت در مقابل سوء استفاده های غرب از وطن فروشی و جهل ایرانی ندارد و ما میتوانیم با اطمینان خاطر و در اوج ایرانی بودن، در مقابل هر نکبت جدیدی که سیاستمداران غربی بر سرمان می آورند تسلیم و مازوخیست باقی بمانیم. آقای غنی نژاد میتواند وانمود کند کارش اقتصاد است و چیزی درباره ی گذشته ی ایران نمیداند، ازجمله درباره ی این که آن پارس منابع یونان و روم باستان که ادعا میشود سلف ایران است، 12 قرن یعنی در تمام طول بقایش در حال جنگ با یونان و رومی بوده که همان غربی که به ما گفته است پارس سلف ایران است ادعا دارد آن یونان و روم، سلف غربند. دکتر غنی نژاد موقع صحبت کردن حتی به تته پته هم نمی افتد چون خیالش جمع است که هیچ کدام از جوانان غربگرای مخاطبش، اصلا به آن 12 قرن فکر نمیکنند. کل ایران باستان در نفر اولش به نام کورش خلاصه شده است و این کورش فقط فرصت کرد از دور یک تهدیدی نثار یونانی های داخل اروپا بکند و قبل از این که به جنگ واقعی برسد از دنیا رفت. اما چرا وقت جنگ با یونانی های اروپا را نیافت؟ چون تمام طول عمرش را در حال جنگ با قدرت های آسیایی گذراند. آیا این کورشی که فقط غرب را تهدید میکند و در عمل با همسایه ها میجنگد خیلی با حکومت فعلی ایران فرق میکند که غنی نژاد موقع نفی ناسیونالیسم، به آن طعنه میزند و آن را دنباله ی مصدقی میخواند که رهبران انقلاب اسلامی، از او بیزارند؟ یک ذره فکر کنید ببینید این کورش و دنباله ی راستینش جمهوری اسلامی، به نفع غربند یا به ضرر او؛ آن وقت دو دو تا چهارتا کنید ببینید ایران باستان ما چقدر قدمت دارد؟ برای این که راهنماییتان کنم یک چیزی را میگویم که دکتر غنی نژاد خوب میداند ولی جوان ها را مطلع نمیکند.: دقت کنید ببینید عجیب نیست که در دهه های پیش، اسم سیروس در ایران خیلی رواج داشت ولی الان ندارد؟! سیروس نام یونانی همان شاهی است که ما امروز او را به نام توراتیش "کورش" میشناسیم. اگر امروز کورش را به خاطر داستان توراتی نواختن یهود مقدس میدانند، او سابقا به خاطر روحیه ی فتوحات گری سلسله ی پهلوی –واسطه ی بی فاصله ی کورش ظاهرا 2500ساله با جمهوری اسلامی- از روی نسخه ی یونانیش مقدس و شناخته شد و حتی میرزاده ی عشقی وقتی در یکی از شعرهایش میخواست بزرگان ایران را دور هم جمع کند تا برای ایران پس از اسلام مویه سر دهند، او را سیروس نامید. الان اسم سیروس برند نمیشود تا مردم یادشان نیاید وجود تاریخی کورش هخامنشی را از کدام منبع خارجی گرفته اند. نکته ی مهم همین است. کورش الان شاهی آرمانی است چون قبلش به نام سیروس آرمانی شد؛ آن هم در یک اثر کلاسیک به زبان یونانی به نام "سیروپدی" یا تربیت سیروس. این اثر به گزنفون یونانی منتسب است که خالق کتاب آناباسیس یا بازگشت ده هزار نفر هم تلقی میشود. این کتاب را من نخوانده ام. اما مقاله ی جالبی از دیوید ماتیزن درباره اش دیده ام که مقایسه اش با حرف های دکتر غنی نژاد، نکات مهمی را به ما نشان میدهد.:

«بسیاری از مردم می‌دانند که فیلم کلاسیک WARRIORS "جنگاوران " از سال ۱۹۷۹ (براساس کتاب سال ۱۹۶۵ نوشته ی سول یوریک) شباهت‌های عمدی و آشکاری با «راهپیمایی ده هزار نفر» معروف دارد، روایتی از ارتشی از مزدوران یونانی که در وسط امپراتوری پارس منزوی شده بودند و مجبور بودند «با صدای تق‌تق» به سرزمین‌های دوست برگردند. من خودم هنوز به وضوح به یاد دارم که این واقعیت و تمام شباهت‌ها را معلم برجسته ی زبان لاتین و تاریخ کلاسیک ما، تنها چند سال پس از اکران فیلم در گیشه، برای کلاس لاتین کلاس هفتمم توضیح داد. در فیلم، هر گروه تبهکاری در شهر، هیئتی متشکل از نه نماینده را که هیچ‌کدام (در تئوری) مسلح نیستند، به یک «گردهمایی» بزرگ در پارک ون کورتلند در برانکس می‌فرستد. در آنجا، سایروس - رهبر بزرگترین گروه تبهکاری شهر (گرامرسی ریف‌ها) - سخنرانی معروف خود را ایراد می‌کند که در آن او به طرز چشمگیری به "واریورز" یا جنگجویان جمع شده اشاره می‌کند که اگر باندهای مختلف فقط از جنگیدن علیه یکدیگر دست بردارند، تعدادشان بسیار بیشتر از پلیس و هر کس دیگری است که ممکن است سر راهشان بایستد. با این حال، وقتی سایروس خائنانه توسط رهبر گروهی که خود را "یاغیان" می‌نامند، تیرباران می‌شود، و او فوراً گروه واریورز را به خاطر قتل متهم می‌کند، واریورز خود را در میانه‌ی قلمرویی نامساعد، در حالی که تمام گروه‌ها در شهر (به خصوص ریف‌ها) برای دستگیری آنها تلاش می‌کنند، منزوی می‌بیند. این طرح داستانی بسیار شبیه به وضعیتی است که گروه ده هزار نفری یونانیان هوپلیت با آن مواجه بودند. این گروه در قلب پارس، پشت سر شاهزاده ی محبوب پارسی، سیروس، پسر داریوس دوم، برای رویارویی با برادر بزرگترش (پادشاه جدید پارس) در نبردی برای تصاحب تاج و تخت، وارد عمل شده بودند. سیروس در نبرد کوناکسا در سال ۴۰۱ پیش از میلاد کشته شد و یونانیان منزوی، در اعماق قلمرو دشمن، با ارتش‌های عظیم کمتر و صدها مایل قلمرو متخاصم بین آنها و سرزمین مادری‌شان، که همه توسط قبایل مختلفی که با عبور آنها مخالفت می‌کردند، اشغال شده بود، علاوه بر ارتش پادشاهی که سیروس را کشته و سایر سربازانش را پراکنده کرده بود، در جنگ بودند. علاوه بر این، یکی از ژنرال‌های پادشاه، بلافاصله پس از نبرد، خائنانه ژنرال‌های برجسته ی یونانی را دستگیر و کشت، و بنابراین یکی از جنگجویان یونانی - گزنوفون آتنی، که احتمالاً حدود ۲۶ یا ۲۷ سال سن داشت - به عنوان رهبر جدید انتخاب شد (به روایت خودش) و با موفقیت آنها را به مکانی امن رساند. روایت گزنفون از لشکرکشی و پیامدهای ناامیدکننده ی آن، که آناباسیس به زبان یونانی و آنطورکه گاهی اوقات نامیده می‌شود، سفر اکتشافی پارسی در انگلیسی (که خود کلمه ی یونانی به معنای «سفری از دریا» است)، روشن می‌کند که جنگجویان یونانی، جنگجویانی فوق‌العاده توانمند، دارای سنت‌های عمیق و نظم و انضباط تحسین‌برانگیز و با تاکتیک‌های محکمی بودند که آنها را تا زمانی که هوشیار بودند و تسلیم ترس یا وحشت نمی‌شدند، از حریفانشان برتر می‌کرد. آنها همچنین در سراسر این مصیبت، ایمان عمیقی به خدایان و درستی رفتار خود نشان می‌دهند، و معتقدند که اگر به جای خائنانه عمل کنند، خدایان به جای دشمنانشان که خائنانه و قاتلانه عمل کردند، طرف آنها خواهند بود. و اگرچه نسخه ی سینمایی شامل سخنرانی به‌یادماندنی سیروس، همراه با آرایه‌های بلاغی است، سخنرانی‌های ثبت‌شده در روایت باستانی گزنفون از راهپیمایی ده هزار نفری، به دلیل بیان پرشور آرمان‌های سربازان مغرور و آزاد یونانی، که ممکن است منزوی و کم‌شمار باشند، اما ترجیح می‌دهند مانند مردان آزاد بجنگند تا اینکه خود را در معرض رحمت پارسیان قرار دهند، در جایگاه دوم قرار می‌گیرند. وقتی پس از پایان نبرد کوناکسا و کشته شدن سیروس، پادشاه، منادیان خود را به رهبری یک یونانی به نام فالینوس که برای پادشاه کار می‌کرد به ارتش یونان می‌فرستد و از آنها می‌خواهد که سلاح‌های خود را تسلیم کرده و در دربار حاضر شوند تا هر گونه لطفی را که می‌توانند از پادشاه دریافت کنند، دریافت کنند، پاسخی که گزنفون از تئوپومپوس آتنی ثبت کرده، جاودانه است:

"همانطور که می‌بینی فالینوس، تنها چیزهای ارزشمندی که در حال حاضر داریم، سلاح‌ها و شجاعت ما هستند. تا زمانی که سلاح‌هایمان را نگه داریم، خیال می‌کنیم که می‌توانیم از شجاعت خود به خوبی استفاده کنیم؛ اما اگر سلاح‌هایمان را تسلیم کنیم، جان خود را نیز از دست خواهیم داد. پس تصور نکن که قرار است تنها دارایی‌های ارزشمندمان را به تو تسلیم کنیم. برعکس، با کمک آنها برای آنچه که تو نیز برای آن ارزش قائل هستی، خواهیم جنگید." (صفحه ی ۱۰۵ نسخه ی پنگوئن ترجمه ی رکس وارنر، اولین انتشار در سال ۱۹۴۹)

فالینوس، در تلاش برای متقاعد کردن یونانیان به زمین گذاشتن سلاح‌هایشان، دلایل مختلفی برای این کار ارائه می‌دهد. رهبر یونانیان، کلیرخوس، آخرین پاسخ را به فالینوس می‌دهد:

"خب، پس، از نصیحت شما بسیار سپاسگزارم. حالا می‌توانید پاسخ ما را پس بگیرید، یعنی ما معتقدیم که اگر قرار باشد با پادشاه دوست شویم، اگر سلاح‌هایمان را نگه داریم، دوستان ارزشمندتری خواهیم بود تا اینکه آنها را به شخص دیگری تحویل دهیم؛ و اگر قرار است بجنگیم، اگر سلاح‌هایمان را نگه داریم، بهتر خواهیم جنگید تا اینکه در اختیار شخص دیگری باشند."

بنابراین، انسان‌های آزاده باید همیشه به مستبدان و مشاوران متقاعدکننده‌شان پاسخ دهند -- نه با بدخواهی یا نیت بد، بلکه با وقار و تمایل به ایستادگی بر حق طبیعی مردان و زنان برای دفاع از جان و آزادی خود در برابر خشونت از هر سو، هر چقدر هم که در لباس اقتدار دنیویِ ظاهری پنهان شده باشد. یونانیان باستان حقوق خود و تفاوت بین آزادی و بردگی را می‌دانستند و بنابراین می‌توانستند چنین پاسخی بدهند. در قرون گذشته، برخی از مردم این حقوق و تفاوت‌ها را فراموش کرده‌اند، در حالی که برخی دیگر با بدخواهی هر کاری که از دستشان بر می‌آمده انجام داده‌اند تا این اصول ساده و باستانی را مبهم کنند. نام‌های موجود در روایت باستانی با نام‌های موجود در فیلم بسیار مشابه است. البته، سیروس در هر دو حماسه نام یکسانی دارد. روایت گزنفون، سیروس را به عنوان رهبری ستودنی، شجاع و سخاوتمند و کسی که یونانیان را به خاطر فداکاری بی‌دریغشان برای آزادی‌شان تحسین می‌کند، به تصویر می‌کشد. در جایی قبل از نبرد سرنوشت‌ساز کوناکسا، او خطاب به یونانیان می‌گوید:

"سربازان یونانی، من شما را به جنگ با خودم نمی‌برم چون تعداد سربازان بومی‌ام کم است. نه، دلیل اینکه از شما کمک خواستم این بود که شما را کارآمدتر و قدرتمندتر از انبوه بومیان می‌دانستم. پس می‌خواهم خودتان را شایسته‌ی آزادی‌ای که به دست آورده‌اید و فکر می‌کنم از داشتن آن خوشحال هستید، نشان دهید. مطمئن باشید که من این آزادی را به تمام چیزهایی که دارم و خیلی بیشتر از آن ترجیح می‌دهم."

کلیرخوس، که پس از پایان نبرد به طرز خائنانه‌ای توسط تیسافرنس، ژنرال پادشاه، به قتل می‌رسد، بدون شک همان کلئون در فیلم است، رهبر هیئت نمایندگی نه جنگجو به انجمن محرمانه در برانکس، که توسط رهبر یاغیان مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد و توسط جمعی از ریف‌های گرامرسی متخاصم محاصره و مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد. بدون شک خودِ گزنوفون همان سوان است (به شباهت زبانی این دو نام توجه کنید)، کسی که پس از یک رویارویی پرتنش با جنگجوی قدرتمند، آژاکس، توسط بقیه ی واریورز به عنوان "فرمانده ی جنگ" انتخاب می‌شود، در صحنه‌ای که شباهت‌هایی با قسمتی از لشکرکشی پارسیان دارد که در آن گزنوفون پس از قتل ژنرال‌های یونانی، خود را به عنوان رهبر جدید معرفی می‌کند. در آن صحنه، گزنوفون می‌گوید که همه ی فرماندهان ارتش یونان می‌خواستند گزنوفون رهبر آنها باشد، به جز آپولونیدس، که با گزنوفون مخالفت کرد و شروع به شکایت از همه مشکلاتشان کرد.در آناباسیس، آپولونیدس هیچ نقش مهمی در بقیه‌ی ماجرا ندارد. اما آژاکس در واقع یکی از به یاد ماندنی‌ترین شخصیت‌های فیلم است، زیرا اگرچه از انتخاب نشدن به عنوان رئیس جدید جنگ ناراحت است، اما در واقع تا زمانی که به او فرصت جنگیدن داده می‌شود، خوشحال است و با نوعی شادی تلخ به هر یک از «صحنه‌های نبرد» فیلم نزدیک می‌شود و تا زمانی که در دامی که پلیس پهن کرده می‌افتد و با دستبند از آنجا برده می‌شود، غیرقابل توقف است. در فیلم، واریورز باید به جزیره ی کانی برگردند و سوان این حس را به خوبی بیان می‌کند که وقتی اقیانوس را می‌بینند، احساس می‌کنند که به خانه برگشته‌اند. در آناباسیس، لحظه‌ای فراموش‌نشدنی وجود دارد که یونانیانِ درگیرِ نبرد، که قبیله‌ای پس از قبیله، و از منطقه‌ای به منطقه‌ی دیگر جنگیده‌اند، به قله‌ی کوه تکس می‌رسند و برای اولین بار نگاهی اجمالی به دریا می‌اندازند:

"آنها در روز پنجم به کوهی رسیدند که نام آن کوه تِکِس بود. وقتی مردان جلویی به قله رسیدند و دریا را دیدند، فریاد بلندی برخاست. گزنوفون و عقب‌داران آن را شنیدند و فکر کردند که دشمنان بیشتری در جلو حمله می‌کنند، زیرا بومیان کشوری که آنها ویران کرده بودند، از پشت سر آنها را تعقیب می‌کردند و عقب‌داران برخی از آنها را کشته و برخی دیگر را در کمین اسیر کرده بودند و حدود بیست سپر پوست گاو خام را با موهایشان به غنیمت گرفته بودند. با این حال، وقتی فریادها بلندتر و نزدیک‌تر شد، و کسانی که دائماً در حال پیشروی بودند، شروع به دویدن به سمت مردان جلویی کردند که همچنان فریاد می‌زدند و هر چه تعداد آنها بیشتر می‌شد، فریادها بیشتر می‌شد، به نظر می‌رسید که این موضوع اهمیت قابل توجهی دارد. بنابراین گزنوفون سوار بر اسب خود شد و لیکوس و سواره نظام را با خود برد و برای پشتیبانی به جلو تاخت و خیلی زود صدای سربازانی را شنید که فریاد می‌زدند: «دریا! دریا!» و در ستون به پایین خبر می‌دادند. سپس مطمئناً همه ی آنها شروع به دویدن کردند، عقب‌داران و همه، و با تمام سرعت به سمت حیوانات بارکش و اسب‌ها راندند؛ و وقتی همه به بالای تپه رسیدند، سربازان، با چشمانی اشک‌بار، یکدیگر و ژنرال‌ها و فرماندهان خود را در آغوش گرفتند. در یک لحظه، به پیشنهاد کسی یا کسانی، سنگ‌ها را جمع‌آوری کردند و توده‌ای بزرگ از آنها درست کردند."

در مقدمه‌ی جورج کاک‌ول بر ترجمه‌ی رکس وارنر از سفر اکتشافی پارسی، آن استاد آکسفورد (و اهل نیوزیلند) با این جمله شروع می‌کند:

"هر بچه مدرسه‌ای می‌دانست که چگونه ده هزار یونانی خود را در قلب امپراتوری پارس، هزاران مایل دورتر از یونان، یافتند، در حالی که نیمی از رهبرانشان توسط پارسیان دستگیر شده بودند، و ارتشی از پارسیان در نزدیکی بود، و چگونه گزنوفون آتنی مسئولیت را به عهده گرفت و آنها را از طریق رودخانه‌ها و کوه‌ها، از میان زمستانی وحشتناک و دشمنان وحشی به همان اندازه وحشتناک، به سلامت به خانه آورد، و واقعاً یک بچه مدرسه‌ای کودن بود که از صدایی که یک روز گزنوفون از پشت ستون شنید، به وجد نیامد، در حالی که او در حال بالا رفتن از کوهی دیگر علیه به گمان خودش، قبیله‌ای متخاصم دیگر بود: «دریا، دریا». "

متأسفانه، می‌توان با اطمینان گفت که اکنون اکثر دانش‌آموزان می‌توانند از مهدکودک تا تحصیلات تکمیلی را بدون یادگیری داستان ده هزار یونانی و صدای هیجان‌انگیزی که روزی گزنفون شنید، یعنی «دریا، دریا»، طی کنند. حتی عبارت‌بندی جورج کاک‌ول نیز به روشنی نشان می‌دهد که وقتی خود او این کلمات را در سال ۱۹۷۲ می‌نوشت، دیگر این‌طور نبود که هر دانش‌آموزی به طور طبیعی این داستان را یاد بگیرد. این فراموشی فرهنگی بسیار تأسف‌بار است و مشخصه ی بسیاری از چیزهای دیگری است که ما در مورد گذشتگان فراموش کرده‌ایم. راهپیمایی ده هزار نفری امروز چیزهای زیادی برای آموختن به ما دارد، از شجاعت در برابر احتمالات به ظاهر غیرممکن گرفته تا فداکاری برای آزادی، ایمان به خردِ ایستادگی برای حقوق طبیعی بشر در برابر استبداد، ایمان به آنچه الهی است، و انزجار از کسانی که حاضرند با دیگران مانند خدا رفتار کنند. خود سیروس گفت که به آزادی‌ای که یونانیان برای خود به دست آورده بودند حسادت می‌کرد؛ آزادی‌ای که در واقع ما هنوز وارث آن هستیم. این را فراموش نکنیم، مهم نیست که در حال حاضر چقدر از دریا دور به نظر برسیم.»:

“The warriors and the ten thousands”: DAVID WARNER MATHISEN: STAR MYTHS OF THE WORLD: 10 JAN2014

آیا این نوع یونانی ستایش شده از سوی گزنفون و مخترعینش در غرب مدرن، که شعار میدهد دشمن فقط او را وقتی سلاح در دست دارد، مورد دوستی قرار میدهد، خیلی با جمهوری اسلامی فاصله دارد که مدام در دفاع از خود در مقابل انتقادها میگوید فقط با داشتن سلاح و استفاده از هر موقعیت و کالایی به عنوان سلاح، با دشمن غربی در صلح به سر خواهد برد؟ بله عزیزانی که با روحیات واقعی غنی نژادها آشنا نیستید! جمهوری اسلامی خیلی خیلی غربی است بی این که این غربی بودن منافاتی با میهن پرستیش حول محصولات سرزمینی سیروس/کورش منافات داشته باشد. الگویش هم شاهزاده سیروس معروف به سیروس جوان یا سیروس کهتر است که عمدا همنام سیروس مهتر یا سیروس اول –اخیرا دوم- شده تا به جای او یونانی ها را ستایش کند و بدین ترتیب آن جریان نوپدیدی که تحت نام کورش به جنگ یونانی گری رفته بود، باز هم به نام کورش به یونانی گری جلب شود. کورش برای ایران مقدس است چون ایران، معادل پارس و بدین ترتیب نمادی از دشمنی شرق با غرب تعیین شده است. ولی این نماد مقدس نه بخشی از دین و سنت ایرانی بلکه بخشی از دین و سنت غرب است. چون کورش یک مسیح یهودیان و ازاینرو از اسلاف عیسی مسیح یعنی خدایی است که بیشتر خدای تمدن غرب شمرده میشود و برای همین هم هست که راحت میتواند به سایروس امریکایی و دار و دسته یث خلافکارش "جنگاوران" تبدیل شود. این که دو سیروس با دو رویکرد متفاوت، مسیح یگانه ای را به جلوه های متضاد تقسیم میکند، ناشی از عملیات مشابه یسوعی روی مسیح در مغربزمین است که به ایجاد مسیحیت متعارف انجامیده است. این موضوع در کتاب کلاسیک اناکالیپسیس منسوب به گادفری هگینز انگلیسی خودنمایی میکند. این کتاب ظاهرا قرن نوزدهمی، یک نسخه ی امریکایی از اوایل قرن بیستم (دورانی که امریکا مرکز تئوسوفی بریتانیایی و تطبیق اساطیر هندو-بودایی و یونانی-رومی و کابالایی توسط آن بود) دارد که ممکن است نسخه ی اصلی باشد ولی برای این که قرن نوزدهم بی حساب و کتاب به نظر نرسد، نسخه ی چاپی قرن نوزدهم انگلستانش هم تهیه شده است که من از آن استفاده میکنم. اناکالیپسیس کتاب متناقضی است و دلیلش را هم این میدانند که یادداشت های نویسنده هستند که بعد از مرگش منتشر شده اند و او به دلیل مرگش فرصت ویرایش آنها را نیافته است. دانسته های جدید نویسنده مدام دانسته های قبلی را تحت الشعاع قرار میدادند و کم کم آنقدر زیاد شدند که علیه بنیاد خود قیام کردند و تاریخ را یک سرگرمی اختراع ژزوئیت ها یا همان یسوعی ها نشان دادند که میشود آنها را بر اساس اسمشان، عیسوی های اولیه ی واقعی شمرد؛ ادعایی که در انکالیپسیس تنها از صفحه ی 600 به بعد مطرح میشود.

هگینز معتقد است که بسیاری از بنیانگذاران افسانه ای منجمله موسی، رومولوس، کریشنا و کورش، در ابتدا همگی جلوه های محلی یک قهرمان منجی ایزدی واحد بودند که در نقاط مختلف، شاخ و بال هایی بر داستان هایش افزوده یا از آنها کاسته و همین کمی و زیادی ها بر آیین هایش هم اعمال شده است. ژزوئیت ها هر کدام از اینها را به یک شخصیت تاریخی تبدیل کرده اند تا مزاحم یا رقیبی برای جلوه ی رسمی فعلی این قهرمان ایزدی یعنی عیسی مسیح نباشند. اما عنوان کریست برای این ایزد منجی، بنیاد پاگانی او را هنوز لو میدهد. کریست تلفظ دیگری است برای «کوروس» لقب آپولو خدای خورشید یونانی، و نیز «کیروش» لقب تموز خدای طبیعت و فصول در سوریه، که این دومی تحت عنوان «آدونیس» لقب سوری دیگر تموز، هنوز در اساطیر یونانی حضور دارد. ازآنجاکه فصول بر اثر گردش خورشید ایجاد میشوند، این دو خدا هنوز در پایه با هم مشترکند منتها مرگ و رستاخیزی را که خورشید در طول یک شبانه روز با غروب (مرگ) و طلوع (تولد دوباره) تجربه میکند، خدای فصل ها در طول یک سال با مرگ در خزان و تولد دوباره در بهار از سر میگذراند و مرگ و رستاخیز مسیح هم بر اساس همین چرخه رخ میدهد. منتها موقع تاریخ سازی، تغییر جلوه ی خدای خورشید در هنگام گذر از صورت فلکی هر ماه، طی دوره های حدودا 2000ساله رقم میخورد و در هر دوره، تصویر خدای خورشید روی صورت فلکی ای که در آغاز سال، خورشید از آن طلوع میکند، ثابت میماند و ادیانی با دوره های طولانی وجود، تخیل میشوند. در این حالت، مرگ و رستاخیز خدا مرگش در یک دوره ی فلکی برای تولد دوباره در یک دوره ی فلکی دیگر بر اساس صورت فلکی جدیدی اتفاق خواهد افتاد. برای مسیح، این مرگ، قربانی شدن به صورت بره ی خدا در انتهای عصر فلکی حمل یا قوچ برای از نو متولد شدن در ابتدای عصر فلکی حوت یا ماهی است که مسیح به نام آن، ایکتیس یعنی ماهی نامیده میشود. ایکتیس لقب دیونیسوس باخوس خدای تاکستان ها و مشروبات الکلی و رقص های نمایشی هم هست. در سرود هجدهم اورفیک، باخوس، نخستین زاده شده، دارای طبیعت دوگانه، سه بار زاده شده، شاه باخیوس، دارای دو شاخ، و دارای دو شکل توصیف شده و نامبردار به چاسته است که هم به معنی بره است و هم به معنی آتش. طبیعت دوگانه ی دیونیسوس باید به دوگانه بودن ماهی عصر حوت مرتبط باشد و این که او هم ماهی است و هم بره، نشانه ی این است که او در جایگاه مسیح قرار دارد. در این صورت، سه بار زاده شدنش، جلوه های ماهی و گوسفند او را با جلوه ی گاو در سه برج فلکی ثور (ورزاو)، حمل (قوچ) و حوت (ماهی) جمع می آورد و عیسی را به عنوان منقسم در برج های فلکی حمل و حوت، با گذشته ی یهودیش علیه جلوه ی قبلی خود در برج ثور متحد میکند. عیسی تجسد زمینی یهوه خدای یهود است که خود، شکل بازآفرینی شده ی بعل ها یا خدایان پاگانیسم در قبل از خود است و بعل در یهودیت، عنوان رقیب یهوه و متهم به شیطنت و نابودگری است که همواره به شکل گاو ظاهر میشود طوری که در انگلیسی، لغتBULLبه معنی گاو نر، ازBOLمشتق شده است که یکی از تلفظ های نام "بعل" در میان یهودیان بوده است. همین ارتباط بین خدایان و صور فلکی، در هند هم تکرار میشود. خدای هندوی ورزاو شکل، شیوا خدای نابودی است و در آیین های قربانی هندو، گوسفند در آتش پخته میشود چون خدایان در جای همان باخوسی قرار دارند که همزمان آتش و گوسفند است و چون از چیزی از جنس خود تغذیه میکند، گوسفند در آتش پخته میشود. مسلما نسخه ی قبلی هم از مانند خود تغذیه میکرد. بدین ترتیب، این نسخه ی قبلی به میترا خدای خورشید رومی نزدیک است که همواره در حال قربانی گاو تصویر میشده است. میترا خدای پارسیان شمرده میشد که دشمنان یونانیان و رومیان بودند. در شناسایی امروزین ملل، اساس فرهنگ پارس ها زرتشتی گری تعیین شد چون در هندوستان، جامعه ای به نام پارسی ها که زرتشتی بودند، گاو را مقدس میشمردند و دلیل خوبی بودند بر این که ناخوشایندی چنین فرهنگی برای مسیحیان یونانی و رومی کنونی، به گذشته ی پاگانی یونان و روم هم فرافکنی شود. دراینجا مسیح با جلوه ی گوسفندی خود همهویت شده که با گذشته ی یهودیش این همانی دارد. بنابراین دراینجا هنوز معادل موسای گوسفندچران است. به نظر هگینز، نام موسی تلفظ دیگر نام مسیح است و موسی مسیح اولیه ی مذهبی بود که در ابتدا خود مسیحیت بود و بعد به یک شعبه ی مطرود از آن که نامش یهودیت شد محدود گردید تا مسیح جدید یعنی کریست پرداخته شود. نام موسی را از ریشه ی موشه میگیرند که به معنی از آب گرفته شده است. ماهی هم از آب گرفته میشود. در این مورد، میتوان به افسانه ی ایتالیایی ازدواج جانوس خدای دو چهره –که دو چهرگیش با دوگانگی ماهی برج حوت و دو ماهیتی بودن باخوس قابل مقایسه است- با زنی به نام کامیسه و به دنیا آمدن پسری به نام کاماسنس از این رابطه اشاره کرد چون کاماسنس هم به معنی ماهی است و هم به معنی از آب گرفته شده. کامیسه در حکم الهه ی زمین است که خدا در او حلول میکند تا جلوه ی زمینی بیابد و این الهه نسخه ی مادینه ی خود خدا هم است. در این رابطه هگینز، نام کرس یا سرس الهه ی زمین رومی را تلفظ دیگر نام کورس خدای خورشید میشمرد. حلول خدای خورشید در زمین، معادل مرگ او است و پسرش باززایی او همانطورکه با مرگ خدا در یک ظاهر، او توسط قاتلش به صورت نویی بازمیگردد. مرگ بعل توسط موسی هم ماهیت مشابهی دارد. هگینز یادآوری میکند که املای لاتین موسیMOSEنزدیک املای لاتین میوزMUSEنام عمومی الهگان هنر که در خدمت آپولو خدای خورشیدند میباشند و این میوزها درابتدا چرخه های قمری بودند که آپولو یا خورشید در آنها جلوه های منحصر به فرد می یافت گویی توسط الهه ی ماه از نو زاده میشود. در مورد باخوس هم میبینیم که او در سرود های مخصوص خود در فستیوال های اورجی، به نامYESنامیده میشد که نه فقط راهبرد به یاه/یاهو/یهوه خدای یهود دارد، بلکه ارتباط سرراست تری با AYESنام الهه ی هرج و مرج در آغاز آفرینش را نشان میدهد. شاید این با مضمون نخست زاده بودن باخوس هم مرتبط باشد. چون در هند، ویشنو تحت نام نارایانا به عنوان خدای آفرینشگر غنوده بر ماری چند سر بر آب های آغازین معرفی میشود. آفرینش زمین از میان آب های هاویه با آفرینش دوباره ی آن به دنبال سیلی عظیم نسبت می یابد که در این داستان هم ویشنو در قالب آواتار ماهی به نام متسیه کشتی مانو نوح هندی را از میان سیل به سلامت عبور میدهد و بنابراین نوح یا آدم دوم هم یک نسخه از مسیح ماهی میشود. از طریق او خدای ماهی در صدر آفرینش تمدن بشر قرار میگیرد و با اوآنا یا اوآنس پیامبر تمدن آموز کلدانی ها که پوست ماهی پوشیده و از داخل دریا درآمده بود برابری می یابد. نام اوآنا/اوآنس معادل نام یوناه/یونس پیامبری است که توسط ماهی ای بلعیده و بیرون انداخته شد و ماهی دراینجا باز الهه ی زمین است که خدا را میبلعد تا از نو متولد کند. کشتی نوح هم جانشینی برای همین ماهی است. نام اوآنا همچنین معادل یوحنا پیامبر تعمیددهنده ای است که همزمان با عیسی، نامزد مقام مسیح بود و البته عیسی را هم غسل تعمید داد. مسیح شدن و درواقع تولد دوباره ی عیسی بعد از غسل تعمید، همان برخاستن نارایانا از آب است. به گفته ی هندوان در زمانی که ویشنو به صورت نارایانا روی آب ها غنوده بود، جهان را "تاماس" احاطه کرده بود که معنیش در هندی تاریکی است. کلنل ویلفورد، این اصطلاح را با نام "تماس" برای یکی از نسخه های قبطی تموز مقایسه میکند. همه ی این اصطلاحات مرتبط با لغت کلدانی "توما" به معنی توأم یا همزاد است و به نظر هگینز، از تموز، خدای دوگانه ای میسازد که دو شخصیت معادل با دیوسکوری یا دو انسان صورت فلکی توأمان یا جمینی هستند. به نظر هگینز، توما را مانوی ها تبدیل به روح همزاد مسیح و نامبردار به توماس کردند ولی سنت جروم، او را با یک آدم همراه و گاهی متضاد در مقابل مسیح اشتباه گرفت و اینچنین توماس که در ابتدا خود مسیح بود، به صورت یکی از حواریون او درآمد. سنت توماس به شرق و از جمله تا هند کوچید و مسیحیت را در سر راه خود پراکند. بعدا ژزوئیت ها یک سری مسیحی های هندی که توماس را معلم خود میشمردند را در مالابار یافتند و آنها را مشکلی برای تعریف مسیح شمردند و با جایگزین کردن زبان کلدانی آنها با زبان لاتین، مسیحیت آنها را به سمت مسیحیت غربی تحریف کردند. در همان منطقه ی جنوب هند که کیش سنت توماس رواج داشت، یک منجی شگفت پاگانی به نام سالیواهانا کشف شد که درست که مثل مسیح نجار بود و باز مثل مسیح، میمرد و از نو زنده میشد و از نظرها غایب میشد. پیروان سایواهانا به یک منجی آینده اعتقاد داشتند که در ظاهر یک اسب متولد میشد. این یادآور بازگشت مسیح نجار با شمشیری در دست سوار بر اسب سفید است که پادشاهی جهان را طلب میکند. این، در جای خود، کریست را چه در نام و چه در ماهیت با کریشنا آواتار هشتم ویشنو در هند مرتبط میکند؛ چون کریشنا هم بعد از مقتول شدن قرار بود بعدا به صورت آواتار دهم موسوم به کالکی بازگردد: منجی ای که با شمشیری در دست و سوار بر اسب سفید می آید. بین دو آواتار هشتم و دهم، بودا به عنوان آواتار نهم ظهور میکند. این هم جالب است. چون ویشنوئیست های مالابار، سنت توماس مسیحیان آنجا را به نامBUDHENMARیعنی پسر بودِن میشناختند و ظاهرا "بودن" یا بودا را با خدای مسیحیت یکی فرض کرده اند. یک افسانه ی ژاپنی میگوید که در دوره ی حکومت سین-مو، BUDUکه همان بودا باشد، سوار بر یک اسب سفید، مذهب خود را از هند به ژاپن آورد. به نظر هگینز، این بودا خود آواتار دهم است و مقوم این ظن که کریشنا و بودا در ابتدا خدایی واحد بودند. دوگانگی تصویر بودای زاهد و کالکی سلطنت طلب و جنگجو نیز به نظر هگینز، نسخه ی دیگر دوگانگی عیسای زاهد و سزار سلطنت طلب و جنگجو است که هر دویشان در ابتدا خدای انسان شده و دو نسخه ی مختلف مسیح از یک بازه ی زمانی بودند که مثل دو همزاد مقابل، روبروی هم قرار گرفته بودند.:

“ANACALYPSIS”: V1: GODFREY HIGGINS: LONGMAN: 1836: P636-640 , 662-8

همانطورکه میبینید این پروژه اینقدر جهان گستر است که میتوان مشابه آن را در هر نقطه ای از زمین طوری ایجاد و تحریک کرد که به سمت تمدن غربی گرایش بیابد. مثلا در زمانی که گزنفون به نام در ایران محترم بود و کتاب اناباسیسش هم به فارسی ترجمه شد، سیروس بزرگ و سیروس کوچک هر دو به ایرانی ها داده شدند تا ذهنیت اولیه ای که از آنها به وجود می آید با تحریکات بعدی داستان آنها را از قصه به واقعیت تبدیل کند و خود گزنفون بعدا از خاطره ی عموم محو شد تا کسی متوجه نشود غرب پرستی شدیدی که امروز در واکنش به یک دوره غربستیزی افراطی در ایران مستقر شده است، بر اساس پیشگویی های غربی ها و غربزده هایی که عاشق دشمن درست کردن برای خودشان هستند، به پیش رفته است. علت این است که زیربنای طبیعت پرستانه و تموزی کیش منجی پرستی و جادوگری جهانگیر، علیرغم امکان برداشت های معنوی و عقلانی از آن، بیشتر اوقات، فقط با غرایز انسان ها بازی میکند و این برای رهبران تمدن جدید مطلوب تر است چون آنها به دلیل داشتن پول و قدرت بیشتر، با شکوهمندتر نشان دادن زندگی غریزی خود، بهتر میتوانند در بین مردم، خداگون به نظر برسند. این، بسیار نزدیک به ادعای عجیبی است که ژاک لکان موقع همریشه خواندن اخلاق کانتی بورژازی نوین با سادیسم دوستی و مازوخیسم پروری مارکی دو ساد بدنام، مطرح کرد. لکان در مقاله ی مشهور "کانت با ساد" نوشت:

«اینکه آثار ساد، ازجمله در رابطه با فهرست انحرافات، از فروید پیشی می‌گیرد، حرف احمقانه‌ای است که بی‌وقفه در میان انواع ادبی تکرار می‌شود. تقصیر، مثل همیشه، متوجه متخصصان است. در مقابل، ما معتقدیم که اتاق خواب ساد با مکان‌هایی که مکاتب فلسفه ی باستان نام خود را از آنها گرفته‌اند، برابر است: آکادمی، لیکیوم، رواق. در اینجا و آنجا، راه علم با اصلاح جایگاه اخلاق هموار می‌شود. بله، در این مسیر، زمینه‌سازی‌ای رخ می‌دهد که باید صد سال از اعماق ذوق عبور کند تا مسیر فروید قابل عبور باشد. شصت سال دیگر را بشمارید تا کسی دلیل همه ی اینها را بگوید. اگر فروید توانست اصل لذت خود را بدون نگرانی از مشخص کردن آنچه آن را از عملکردش در اخلاق سنّتی متمایز می‌کند، بیان کند، حتی بدون اینکه خطر شنیده شدن آن به عنوان پژواکی از تعصب بی‌چون و چرای دو هزاره را به جان بخرد تا جاذبه‌ای را که موجود را به خیر خود مقدر می‌کند، همراه با روانشناسی حک شده در اسطوره‌های مختلف حسن نیت، به یاد آورد، ما فقط می‌توانیم این را به ظهور تلویحی مضمون «خوشبختی در شر» در سراسر قرن نوزدهم نسبت دهیم. در اینجا ساد گام آغازین یک براندازی است که، هر چقدر هم که با توجه به سردی مرد، خنده‌دار به نظر برسد، کانت نقطه ی عطف آن است و تا آنجا که ما می‌دانیم هرگز به آن اشاره نشده است.»:

Kant with Sade: Author: Jacques Lacan: Translator: james B. Swenson, Jr. Source: October, Vol. 51 (Winter, 1989) pp.55-75

لکان بر اساس اصل فرویدی برابری سادیسم با مازوخیسم که طی آن، سادیست با آزار دادن یک نفر دیگر، به جای آن نفر دوم، به لذت میرسد، معتقد است که آثار مارکی دو ساد، آشکارترین و سرراست ترین پروژه ی مدرن کاپیتالیستی در بیان دستورالعمل همیشگی آن هستند:

«این امر را می‌توان به وضوح در پارادوکسی که موضع ساد در قبال جهنم ایجاد می‌کند، مشاهده کرد. ایده ی جهنم، که صدها بار توسط او رد شده و به عنوان وسیله‌ای برای انقیاد مورد استفاده ی استبداد مذهبی محکوم شده است، به طرز عجیبی به انگیزه ی اعمال یکی از قهرمانان او، و با این وجود در میان کسانی که شیفته‌ترین افراد با براندازی آزادانه در شکل معقول آن هستند، یعنی سن فوند زشت، بازمی‌گردد. اعمالی که او به واسطه ی آنها شکنجه‌های نهایی‌شان را بر قربانیانش تحمیل می‌کند، بر این باور استوار است که می‌تواند عذابی را که برای آنها در آخرت ایجاد می‌کند، ابدی کند. رفتار و باوری که شخصیت با پنهان کردن اولی از نگاه همدستان خود و با دشواری‌اش در توضیح دومی، بر اصالت آن تأکید می‌کند. بنابراین، چند صفحه بعد می‌شنویم که او تلاش می‌کند آنها را در گفتار خود با اسطوره‌ی جاذبه‌ای که تمایل به گرد هم آوردن "ذرات شر" دارد، قابل قبول جلوه دهد. این ناهماهنگی در ساد، که توسط متخصصان سادی، که خود نوعی قدیس‌نویس هستند، نادیده گرفته شده است، با توجه به اصطلاحی که رسماً در نوشته‌های او بیان شده است، یعنی مرگ دوم، روشن می‌شود. اطمینانی که او از آن در برابر روال وحشتناک طبیعت (همان روالی که به گفته‌ی او در جای دیگر، جرم وظیفه‌ی شکستن آن را دارد) انتظار دارد، مستلزم آن است که به حدی رانده شود که غش سوژه دو برابر شود، که با آن، او در آرزوی اینکه عناصر تجزیه‌شده‌ی بدن ما، برای اینکه دوباره جمع نشوند، خودشان نابود شوند، نمادپردازی می‌کند. اینکه با این وجود، فروید، پویایی این آرزو را در موارد خاصی از عمل خود تشخیص دهد، اینکه او باید به شدت، شاید بیش از حد، عملکرد آن را به قیاس با اصل لذت تقلیل دهد و آن را بر اساس یک «رانه» (تقاضا) ی «مرگ» تنظیم کند، چیزی است که به آن رضایت نخواهد داد. این مشکل در ابعاد بزرگتر بر کسی ظاهر میشود که حتی نتوانسته است در تکنیکی که به فروید مدیون است، بیش از آنچه در آموزش خود آموخته است، بیاموزد که زبان تأثیری دارد که حداکثر فایده‌گرایانه یا تزئینی نیست. برای چنین کسی، فروید در کنگره‌ها مفید است. بدون شک، در نظر چنین عروسک‌هایی، میلیون‌ها انسانی که درد وجود داشتن برایشان گواه اصلی اعمال رستگاری است که در ایمان خود به بودا برقرار می‌کنند، باید توسعه نیافته باشند؛ یا بهتر است بگوییم، همانطور که برای بولوز، مدیر "نمایش دو جهان" با لحنی بسیار محترمانه به رنان اشاره می‌کند ، وقتی که مقاله‌اش در مورد بودیسم را رد می‌کند، این بعد از برنوف، یا زمانی در دهه ی 50 (قرن گذشته)، برای آنها "غیرممکن است که افرادی تا این حد احمق وجود داشته باشند". آیا آنها، اگر فکر می‌کنند گوش شنوای بهتری نسبت به بقیه ی روانپزشکان دارند، این درد را در حالت خالص که آهنگ برخی از بیماران، که مالیخولیایی نامیده می‌شوند، شکل می‌دهد، نشنیده‌اند؟ و آیا یکی از آن خواب‌هایی را که پس از آن خواب‌بیننده از بودن در اعماق درد وجود، در شرایطی که به عنوان یک تولد دوباره و پایان‌ناپذیر احساس می‌شود، غرق در آن می‌شود، ندیده‌اند؟ یا برای اینکه این عذاب‌های جهنم را که هرگز فراتر از آن‌هایی که نگهداری سنتی در این جهان توسط انسان‌ها تضمین می‌شود، تصور نشده‌اند، به جای خود برگردانیم، آیا از آنها التماس می‌کنیم که زندگی روزمره ی ما را به عنوان چیزی که باید ابدی باشد، در نظر بگیرند؟ در برابر حماقتی که در نهایت جامعه‌شناختی است، هیچ امیدی –حتی از سمت ناامیدی- وجود ندارد و ما فقط به این دلیل به آن اشاره می‌کنیم که هیچ‌کس از بیرون، در مورد ساد، از حلقه‌هایی که تجربه ی مطمئن‌تری از اشکال سادیسم دارند، انتظار زیادی نداشته باشد. به‌ویژه در مورد ابهام آنچه در مورد رابطه‌ی بازگشت که سادیسم را با ایده‌ی مازوخیسم پیوند می‌دهد، منتشر می‌شود که تصور آشفتگی آن از بیرون دشوار است. بهتر است در آن ارزش یک داستان کوچک، یک داستان معروف، در مورد استثمار انسان توسط انسان را بیابیم: تعریف سرمایه‌داری آن‌طور که می‌دانیم. و سوسیالیسم؟ برعکس است. طنز غیرارادی، این لحنی است که از آن نوع انتشار روانکاوی تأثیر می‌گیرد. این طنز با نادیده گرفته شدن نیز جذاب است. هنوز هم برخی از نویسندگان هستند که برای ظاهری شیک‌تر تلاش می‌کنند. آن‌ها به سراغ سفارشی‌سازی اگزیستانسیالیستی یا به‌عبارتی هوشیارانه‌تر، آماده‌سازی‌های شخصی می‌روند. این منجر به این جمله می‌شود که سادیست «وجود دیگری را انکار می‌کند». این دقیقاً همان چیزی است که ظهورش در تحلیل ما پذیرفته خواهد شد. در ادامه، آیا اینطور نیست که سادیسم دردِ بودن در دیگری را رد می‌کند، اما بدون توجه به اینکه با این رویکرد، خود او به یک "شیء ابدی" تبدیل می‌شود، اگر آقای وایتهد مایل باشد این اصطلاح را به ما بازگرداند؟ اما چرا نمی‌توانیم آن را به عنوان یک خیر مشترک در نظر بگیریم؟ آیا این، رستگاری، روح جاودانه، جایگاه مسیحی نیست؟ نه خیلی سریع، تا زیاده‌روی نکنیم. بیایید درک کنیم که ساد فریب خیال‌پردازی خود را نمی‌خورد، تا جایی که دقت اندیشه‌اش به منطق زندگی‌اش منتقل شود.... سرانجام می‌بینیم که ساد، به عنوان سوژه،$ یاS ممنوع را در ناپدید شدنش است که امضا می‌کند، یعنی در زمره ی چیزهایی که به پایان خود رسیده‌اند. به طرز باورنکردنی، ساد بدون هیچ چیز، حتی کمتر از مورد شکسپیر، بدون هیچ اثری از تصویرش ناپدید می‌شود، پس از آنکه در وصیت‌نامه‌اش دستور داده بود که حتی رد پای نامی که سرنوشت او را رقم می‌زد، بر روی سنگ محو شود. Μή ϕῦναι که زاده نشده است، نفرین او، که از نفرین ادیپ مقدس‌تر است، او را در میان خدایان قرار نمی‌دهد، بلکه جاودانه می‌کند: الف) در اثری که ژول ژانین با پشت دست خود آن را کنار می‌زند، بقای غرق‌نشدنی را به ما نشان می‌دهد، و با کتاب‌هایی که آن را می‌پوشانند، اگر به او باور داشته باشیم، در هر کتابخانه ی معتبری، سنت جان کریسوستوم یا اندیشه‌ها ، به آن درود می‌فرستد. شما موافقید که بگویید، بله، کار ساد به زمختی دزدها، آقای قاضی و آقای استاد دانشگاه است، اما همچنان می‌تواند شما را یکی به دیگری، یکی و دیگری، یکی در دیگری، ناراحت کند. زیرا یک خیال‌پردازی واقعاً بسیار ناراحت‌کننده است، زیرا نمی‌دانیم آن را کجا قرار دهیم، زیرا آنجاست، کاملاً در ذات خود به عنوان خیال‌پردازی که فقط واقعیت را به عنوان گفتمان دارد و هیچ انتظاری از قدرت‌های شما ندارد، بلکه از شما می‌خواهد که خودتان را در رابطه با خواسته‌هایتان درست کنید. بگذارید خواننده اکنون با احترام به این چهره‌های نمونه که در اتاق خواب سادیایی، خود را در یک آیین نمایشگاهی مرتب و از هم می‌پاشند، نزدیک شود. "وضعیت از هم می‌پاشد."» (همانجا)

طعم تلخ و گزنده ی این تمسخر محض، ناشی از تجربه ی سخت و خردکننده ی جنگ های جهانی بوده که به نظر میرسید طی آنها به جنگسالارانی به مراتب روانی تر و خطرناک تر از ساد، سلاح هایی مهیب داده اند تا با آنها «بازی کنند» یا به جای قلم ساد، با آنها اثر هنری خلق کنند.:

«پس از جنگ، به نظر می‌رسید بسیاری از روشنفکران، خواندن آثار ساد نفرین‌شده را ضروری می‌دانستند : باتای، کلوسوفسکی، پاولان، بلانشو، مرلوپونتی، و حتی سنت دوبوار-قبل از بارت. آیا ساد ادعای خاصی داشت درباره این که "مدرنیته" و در واقع جسارت انقلابی را در مقابل بورژوازی درست‌اندیش تضمین میکرد؟... [لکان] خلوتگاه سادیستی را معادل مکاتب باستانی فلسفه (آکادمی، لیکیون یا رواق) قرار داد؛ او ژان کوکتو -قاضی و همچنین آکادمیسین- را که جرئت کرده بود در جریان دادرسی علیه ناشر پوور بگوید که سادِ "کسل‌کننده"، «فیلسوف و اخلاق‌گرا» است، مورد بازخواست قرار داد. او در مورد مرلوپونتی که سادیست را به "نفی وجود دیگری" متهم می‌کرد، طعنه‌آمیز صحبت کرد زیرا به عقیده ی لکان، سادیست، درد زندگی را در دیگری رد میکند. آثار ژاک لاکان چه تز بدیعی می‌توانست ارائه دهد؟ او استدلال میکند که شباهت چشمگیری بین الزام ساد به آزادی لذت و قاعده ی جهانی رفتار کانتی وجود دارد. ساد، به ویژه در pampWet Franfais، encore un effort si vous voulez erre republicans. حقیقت را در مورد نقد عقل عملی که هشت سال قبل منتشر شده بود، آشکار می‌کند . ساد "گام آغازین یک براندازی را برداشت (...) که کانت نقطه ی عطف آن است؛ هرچند تا آنجا که ما میدانیم، هرگز به این عنوان شناخته نشد." فروید قصد داشت این براندازی را تکمیل کند، که در آن مسئله، شرح و بسط «فهرست انحرافات» نیست، بلکه تعیین دقیق روابط قانون و لذت، زندگی و مرگ ، یا به عبارت دیگر، تقسیمبندی ذهن سوژه با ابژه ی میل خود و دیگری، جایگاه متعالی «فرمان‌هایی که امرشان به صورت مطلق، به عبارت دیگر ، یک امر بی‌قید و شرط، نمایش داده می‌شود» است. بنابراین، قضاوت در مورد محتوای فرمانی که داده می‌شود، اشتباه خواهد بود. چه شریرانه و چه والا، مهم‌ترین چیز این است که فرمان از نظر منطقی به عنوان امری جهان‌شمول قابل دریافت باشد، که برای همه ی موارد، حتی اگر همه از آن اطاعت نکنند، معتبر باشد، و اینکه نشان دهنده‌ی آنچه ممکن است و نه آنچه که تحقق می‌یابد، باشد؛ "مسئله این است که چیزها را آنطور که در اساس خود قرار گرفته‌اند، در نظر بگیریم، نه آنطور که در عمل نظم یافته‌اند". صداقت ساد در این بود که آشکار کند "امر بر ما به عنوان امر دیگری تحمیل می‌شود، نه به عنوان امر خودمان"، یعنی از دهان دیگری بیان می‌شود و نه به عنوان صدایی از درون. بنابراین، ساد شکاف سوژه را که دیگران معمولاً از آن عبور می‌کردند، آشکار کرد. بنابراین از طریق ارجاع اخلاقی است که لاکان "ارجاع وحشیانه" ی سادی را شرح می‌دهد که اولین اعلامیه ی حقوق بشر را به نهایت خود رسانده بود. متن ساد به لاکان اجازه می‌دهد تا ساختار و فانتزی "منحرف" را بسازد، همانطور که مورد شربر به او اجازه داده بود تا این کار را با روانپریشی انجام دهد.»:

Kant avec Sade: From No Subject - Encyclopedia of Psychoanalysis

(ادامه دارد...)

نوشته های مرتبط:

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش1)

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش3)

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش1)

تالیف: پویا جفاکش

در ایام حمله ی اخیر اسرائیل به ایران (اواخر بهار 1404)، یک بار دو جوان دهه ی هشتادی را در جلو خودم در خیابان دیدم که دیالوگ زیر بینشان رد و بدل شد:

-داداش شنیدی؟ امروز ایران کلی اونجا رو بمباران کرد ترکوند!

-چی زد؟ هسته ای زد؟

-نمیدونم. یه چیزایی زد دیگه.

-کجا بود؟ استرالیا بود دیگه؟ نه؟

-اسرائیل.

-آها اسرائیل.

شگفتزده شدم که چطور ممکن است در مملکتی 47سال هر روز و هر ساعت فریاد "مرگ بر اسرائیل" سر بدهند و هنوز کسانی فرق بین استرالیا و اسرائیل را حس نکنند. با این که آن جوان به فارسی بدون لهجه صحبت میکرد، ولی مطمئنا گیلانی بود. چون تهرانی هایی که از جنگ به گیلان پناه برده اند، قطعا میدانند از چه میگریزند و اخبارش را دنبال میکنند. در ملاقات با یک خانواده ی تهرانی پناه آورده به لاهیجان در دور استخر لاهیجان، نوعی احساس همدردی با اهالی غزه مشاهده کرده ام. یکی از تهرانی های گریخته شکایت داشت که اسرائیل فقط میگوید من اعلام کرده ام کجا را میزنم تا وقتی میزند بهانه داشته باشد که اخطار داده است و اگر تلفاتی پیش آمده، تقصیر او نیست؛ دیگر کاری ندارد که برای بعضی مردم، حتی کرایه ی حمل و نقل بین دو سر تهران هم زیاد است چه رسد به کرایه ی مسیر بین تهران و گیلان که به خاطر جنگ، به صورت ساعتی گران میشد؛ بعضی از مردم هم در خارج از تهران جایی را ندارند که بخواهند شب ها در آن باشند؛ اگر موقعی که اسرائیل در غزه این کارها را میکرد، کسی جلویش را میگرفت، الان جرئت نداشت همین معامله را با تهران بکند. این که به اسرائیل «اجازه داده شد» اینطور گستاخانه رفتار کند، آن هم درست موقعی که ایرانی ها به صلح با امریکا امیدوار شده بودند، سردرگمی عجیبی را در ایران ایجاد کرده است. آنهایی را که مثل جوان اسرائیل نشناس بالا الکی فقط زندگی میکنند و کار ندارند کدام نیرو آنها را به کدام سمت هل میدهد، کار ندارم؛ منظورم آنهایی است که اصطلاحات امریکا، اسرائیل و غرب، چه به صورت مثبت و چه به صورت منفی، برایشان معانی مشخصی به همراه داشته است. بعد از گذشت بیش از 40سال، برای اولین بار، این اصطلاحات برای ایرانی ها، ذو ابعاد شده اند. در تمام این مدت، امریکا مرتبا در حال فروکش به قالب یک دشمن دانا، توانا و خداگون بود و بد و بیراه گویی افراطی به امریکا و غرب باعث میشد به نظر برسد که امریکا برترین کشور دنیا، و غرب برترین تمدن دنیا است و حکومت ایران و مانند آن، به این تمدن و آن کشور حسادت میکنند. حملات اصولگرایان سیاسی ایرانی به غرب با زبان شعار، در حکم نبرد پهلوانان قدیم با جانوران ترسناک مملو از تقدس مانایی برای اثبات ایزدی بودن خود بود. پهلوان بعد از کشتن جانور ایزدی، پوست او را به تن میکرد یا از دندان هایش برای خود گردنبند درست میکرد تا نیروی ایزدی حیوان کشته شده را به خود منتقل کند. هنوز هم در خانه های اشراف علاقه مند به شکار، میبینید که پوست جانوری کف اتاق پهن شده و کله های یک سری جانور دیگر روی دیوار اتاق است و معمولا شکوهمندترین و پرافتخارترین جانوران شکار شده، به صورت کاملا تاکسیدرمی شده و در حالتی تهدیدکننده در اتاق خودنمایی میکنند. شما در فیلم های مستند میبینید که یک شیر، بعضی اوقات تهدیدکننده، بعضی اوقات بازیگوش، بعضی اوقات مهربان، و بیشتر اوقات خواب آلود است؛ ولی وقتی تاکسیدرمی میشود، در حالت تهدیدکننده ی خود تثبیت و جاودان شده تا با الگوی مثالی و ایزدیش تطبیق شود بی این که واقعا تهدیدی برای شما باشد، چون مرده است. امریکا هم برای جمهوری اسلامی چنین حالتی دارد: به نظر میرسد ابرقدرتی است که طی انقلاب 1979 و جنگ تحمیلی، توسط جمهوری اسلامی شکار و تاکسیدرمی شده و در حالت تهدیدکننده ی خود و بنابراین در جذاب ترین و ایزدی ترین حالت خود، بیش از 40 سال، مردم ایران را به شکوه خود جذب کرده است و الان که واقعا حمله کرده است، بیش از این که شبیه یک شیر شجاع و شریف به نظر برسد، یادآور روباه مکار است. این حس را فقط بد و بیراه گویان به امریکا و اکثریت بی طرف ندارند؛ آنهایی که در اثر القائات بی بی سی و ایران اینترنشنال امیدوار شده بودند جمهوری اسلامی رفتنی است حتی متحیرترند. امریکا برای ایرانی ها مثل شیری است که جنگلش را ترک کرده و با نقشه تا داخل خانه ی شکارچی رفته فقط برای این که اسلحه ی او را از بین ببرد و حتی بعد از این که خانه ی شکارچی را به کل به هم ریخته، معلوم نیست اسلحه را از بین برده است یا نه. آن وقت این اسلحه چیست؟ یک عدد انرژی اتمی که 50سال است آسایش و امید و امنیت و اقتصاد ایرانی ها توسط آن به گروگان گرفته شده و ظاهرا دو سلسله ی حکومتی، قربانی آن شده اند و آن وقت هیچ اثری از کاربرد این انرژی در هیچ کجای زندگی ایرانی دیده نمیشود و الان هم که نیروگاه هایش را خراب کرده اند، صحبت از همه چیز هست جز نشت آن به بیرون از نیروگاه ها. مثل خدای کتاب های درسی ایرانی است که ابدا دیده نمیشود، ولی اثرات وجودش در همه جا قابل مشاهده است و البته درست مثل خدای این کتاب ها، اثرگذاریش را فقط با عذاب دادن اثبات میکند. هدیه ای است به فیزیکدانان مدرن که خدا را با اتم عوض کرده اند؛ ولی نه به ایرانی ها که در 20سال گذشته مدام بهشان وانمود کرده اند که «انرژی صلح آمیز هسته ای» را برای حل مشکل برق در کشور میخواهند و حالا که مشکل برق دیگر قابل پنهان کردن نیست، میشنویم رئیس جمهور دستور ساخت نیروگاه های انرژی خورشیدی داده است و اصلا معلوم نیست آمدن و رفتن امریکا برای چه بوده است. ممکن است این اتفاقات، برای اولین بار، «امریکا» و «غرب» را جزو نیروهای ایزدی ای کند که وقتی توسط بسیاری از افراد درک و جذب موجودیت آنها نمیشوند، در ذهنیت آنها حالت اهریمنی می یابند.

اصول کلی چنین عملکرد ذهنی ای را فروید در مقاله ی «غرایز و فراز و نشیب آنها» (1915) تذکر داده است. او در این مقاله به موضوع «دوسویگی» روان بشر توجه نشان میدهد که یوژن بلویلر (1939-1857) مطرح کرده بوده است. بلویلر که بعضی اصطلاحات تخصصی در حوزه ی بیماری های روانی مثل اسکیزوفرنی و اوتیسم از ابداعات او است، به سبب مطالعاتش در باب هیستری و هیپنوز، به کار فروید جلب شد ولی مانند بسیاری از مغزهای دیگر، او هم با فروید مشکل پیدا کرد و در 1911 از جنبش روانکاوی او استعفا داد. بلویلر اصطلاح دو سویگی را در سه ساحت مطرح میکند: 1-دوسویگی عاطفی که نوسان میان عشق و نفرت است. 2-دوسویگی ارادی، که در آن، فرد بعد از انتخاب مسیر خاصی در زندگی، مدام به مسیر متضاد آن، تمایل ذهنی پیدا میکند. 3-دوسویگی عقلانی یعنی اعتقاد به آرای متناقض. فروید فقط به گزینه ی اول یعنی دوسویگی عاطفی توجه نشان میدهد که بیشتر در گرایش به نفرت از معشوق بعد از شکست عشقی، علنی میشود. فروید، موضوع عشق را طبق معمول، تابع یک بنیاد جنسی میبیند و به اوتواروتیسم نسبت میدهد. به عقیده ی او اوتواروتیسم یا تمایل جنسی به بدن خود، مرحله ی اولیه ی عشق است و در مراحل بعد، عاشق، خود را با معشوق همهویت میکند تا جایی که فکر میکند معشوق حق دارد به جای خود فرد عاشق، به بدن عاشق حالت اتو اروتیک پیدا کند. فروید این وضعیت را با دوسویگی جنسی دیگر سادیسم-مازوخیسم مقایسه میکند که در آن، سادیست جنسی، خودش مازوخیست است و با گذاشتن خود به جای کسی که مورد آزار قرار میدهد، به جای آن فرد، از آزار دیدن لذت میبرد و به ارگاسم میرسد. البته فروید میداند که این نوع روابط، به هیچ وجه محدود به حوزه ی جنسیت نیستند و علت چسبیدن نامعقولش به فرضیه ی عقده ی ادیپ یعنی میل جنسی پسر به مادر و سرایت دادنش به دختر با فرض عقده ی اختگی و تمایل دختر به مرد شدن نیز همین است. چون فروید به درستی متوجه شده که فرد در مواجهه با دنیای اطراف خود، هنوز همچون نوزادی که درون شکم مادر است، رفتار میکند. فرد امیدوار است که بتواند محیط اطراف خود را به اندازه ی شکم مادر خودی کند و البته فضای جهان فیزیکی هم معمولا به یک مادر کیهانی یا الهه ی مادر تشبیه میشود. فرد سعی میکند «دنیای بیرون» را حتی المقدور «درونی» کند و زمانی که چیزهایی در بیرون به هیچ وجه درونی نمیشوند، آن بیرون به عنوان بیگانه باقی میمانند و اهریمنی و منفور میشوند و حتی چیزهایی در درون که فرد از آنها خوشش نمی آید، با فرافکنی به افراد و پدیده های غیر، «بیرونی» میشوند. شاید تبدیل شدن های مادر و جهان خودی شده به هم، بتواند بعضی نظریات فروید در دیگر مقاله های او را بهتر تبیین کند. مثلا در مقاله ی «فتیشیسم» (1927)، فروید، فتیشیسم جنسی در مرد را نتیجه ی برخورد ناخوشایند او با واقعیت زن تبیین کرده است. به عقیده ی فروید، پسر وقتی که میفهمد دختر قضیب ندارد، دچار دلهره ی نداشتن قضیب میشود و خود به خود نوعی همجنس خواهی پیدا میکند تا با آن، از هراس انگیزی زن بگریزد. بسیاری از مردان برای این که بتوانند با رابطه با زن، آشتی پیدا کنند، سعی میکنند چیزی را در زن با قضیب عوض کنند. مثلا مردی که به پای زن فتیشیسم پیدا میکند، پای زن را به شکل یک قضیب غولپیکر میبیند. به نظر فروید، دلیل این که چینی ها پای دخترانشان را معیوب میکردند، این بود که پای زن آنها را به یاد قضیب می انداخت و میخواستند از اخته بودن زنان مطمئن باشند. کفش های زنانه ی غربی هم که خود موضوع فیتیشند چنین خاصیتی در ظاهر خود نشان میدهند هرچند پاشنه های بلندشان باز جانشین قضیب است. به همین ترتیب، مردانی که فتیش موی زن دارند و به زنان حمله میکنند تا موی بلند زنانه را مقراض کنند، هراس خود از زنانگی را به این شکل تسکین میدهند که وقتی موی بلند را به جای قضیب نداشته ی زن میبرند، دلخوش میشوند که از اختگی زن ترسی ندارند و خود شخصا این کار را کرده اند. در مقابل، مردانی که به لباس زیر زنانه فتیش دارند، کسانی هستند که از این که با واقعیت بدن زن آشنا شده اند، پشیمانند و ترجیح میدهند زن را در آخرین مرحله ی جذابیت جنسیش قبل از لخت شدن کامل، یعنی زمانی که فقط لباس زیر به تن دارد، تثبیت کنند. این نظریه ی فروید، نشان میدهد که زن که جهان فیزیکی به آن تشبیه میشود، میتواند خود ابژه ای باشد که میتواند به زحمت در درون «مادر زمین» جای بگیرد. (برای مطالعه ی هر دو مقاله ی فوق، به کتاب «کودکی را میزنند» -مجموعه مقالات فروید به گردآوری و ترجمه ی مهدی حبیب زاده- که از طرف نشر نی منتشر شده است، رجوع کنید.) در واکنش به این نظریه آنچه قابل توجه است این است که «امریکا» و «غرب» مفاهیمی نیستند که بتوان به راحتی آنها را پس زد. آنها واقعیت های بی چون و چرای جهان ما هستند که چنان تمام جهان را فرا گرفته اند که انکار خودشان و آنچه به مردم داده اند، به خلا روانی محض خواهد انجامید.

مدت ها پیش از بیشتر ایرانیان و دیگر شرقیان، افراد متعددی در خود جغرافیاهای موجد این اصطلاحات –و البته فرهنگ های مادر آنها- دچار چنین خلئی شده اند؛ خلئی که از فرط غیر قابل تعریف بودن، فقط میتوانست در سیستم داستان نویسی مدرن، صورت پردازی شود، همانطورکه اگزیستانسیالیست ها از رمان نویسی در راه دعوت به جستجوی اصالت انسان استفاده میکنند. امیرعباس علی زمانی در گفتگو با ساسان یغمایی در اشاره به اصالت طلبی اگزیستانسیالیست ها میگوید:

«دلیل این که اینها به طرف رمان میروند به نظر می آید این است که فضای رمان با این فضایی که فضای خلأ هست خیلی متناسب است. یکی از آثاری که در بحث اصالت مورد توجه قرار گرفته کتابی است که دنی دیدرو نوشته به نام "برادرزاده رامو". دنی دیدرو جزو اصحاب دایره المعارفی بود که دالامبر تاسیس کرده بود. در نهضت روشنگری، اصحاب دایره المعارف خیلی بحث داشتند. دیدرو شهرت ادبی خیلی عجیبی پیدا کرد و به خاطر نمایشنامه هایش و مقالاتی که در دایره المعارف نوشته است یکی از شخصیت های تاثیرگذار در زمان خودش است. کتاب "برادرزاده ی رامو" که اتفاقا مورد توجه هگل هم قرار گرفته یکی از آثاری است که برای اولین بار صمیمیت و صداقت را به چالش میکشد و گفت و گویی است بین برادرزاده رامو (فیلیپ رامو موسیقیدان فرانسوی) و شخصیتی به نام فیلسوف که راوی داستان است. برادرزاده ی رامو بیشتر شبیه کولی است که از ریاکاری جامعه آگاه است و نسبت به معیارهای دوگانه ی جامعه ای که پر از تظاهر است واکنش نشان میدهد و چهره ی این ریاکارها را مثل حافظ آشکار میکند و در عین حال، خودش هم به گونه ای در این جامعه است و خودش هم ترکیبی از زیرکی و پلیدی است. هگل در "پدیدارشناسی روح" در بخشی از قسمت فرهنگ از این اثر نام میبرد. دلیل علاقه ی هگل به این اثر این است که میگوید این داستان، ارزش های دوگانه ی بورژوازی را فاش میکند. میگوید این آگاهی که برادرزاده ی رامو به آن رسید، این آگاهی از هم پاشیده یک مرتبه ی تکامل یافته ای است از یک آگاهی که کسی پیدا میکند نسبت به این که این جامعه چقدر دوگانه است و چقدر ارزش هایش ارزش های دوگانه ای است، چقدر این مردم با این ارزش های دوگانه زندگی میکنند، و اساسا وفاداری به این ارزش ها چقدر ریاکاری و تظاهر به وجود می آورد. میگوید اتفاقا این برادرزاده ی رامو به اصالت نزدیکتر است تا خود آن جناب فیلسوف که خودش را طرفدار حقیقت میخواند. نکته ای که در این جا میخواهم روی آن تاکید کنم، این است که در حقیقت فیلسوفان اگزیستانس و حتی در دوره ی رمانتیسم و قبل آن وقتی راجع به اصالت میخواهند صحبت کنند، از یک زبان مستقل نمیتوانند استفاده کنند. آنها احتیاج به یک زبان تازه ای دارند که این زبان تازه بتواند برای ما اصالت را ترسیم کند. وقتی با آثار این فیلسوفان مواجه میشویم، زیباترین قسمت آنها آثار ادبی آنها است که آرای فلسفیشان را در قالب آثار ادبی بیان کرده اند.» ("اطلاعات حکمت و معرفت": شماره ی 174: بهار 1404: ص20-19)

البته همانطورکه علی زمانی بیان میکند، اصالت طلبی با این گروه شروع نشده است بلکه با آنها حالت های تازه ای پیدا کرده است:

« در ویژه نامه ی فلسفه به مثابه روش زندگی (اطلاعات حکمت و معرفت، شماره ی 169) پییر آدو به خوبی این را توضیح میدهد که دغدغه ی اصلی کسانی مانند سقراط و فیلسوفان باستان یک نوع شناخت خود و بازگشت به خود مطرح بوده است و همانطورکه توضیح داده ام، اگر ما بخواهیم در چهار قدم آن فلسفه را بیان کنیم، خُب، یکی این است که خودت را بشناس، خودت باش، خودت را باش و خودت را بهتر کن. در این جا هم خود بودن ملاک است و معیار است. در آرای فیلسوفان اگزیستانس هم مثل هایدگر، سارتر، نیچه، داستایوفسکی، این تفرد یا خود بودن را مشاهده میکنید. مثلا سارتر میگوید: افتخار ما این است که خودمان نمایشنامه ی زندگی خودمان را بنویسیم، خودمان اجرا کنیم، خودمان به صحنه ببریم؛ این نمایشنامه، نمایشنامه ی زندگی ما باشد و ما خودمان نقش های خودمان را ایفا کنیم و مسئول باشیم... فرق بنیادینش این است که در سنت های باستانی و حتی معنوی شما برمیگردید به امری که هست. به نظر من هم در یونان باستان، هم در نزد فیلسوفان و عارفان ما مثل این است که ما "خودی" داریم که این خود را باید کشف کنیم. به تعبیری دراینجا سخن کشف است هم راجع به معنا و هم راجع به اصالت؛ ما سالکیم، ما زائریم؛ چه در مولانا جلال الدین، چه در آگوستین قدیس، چه حتی در متون دینی. در قرآن آمده است: "نسوا الله فانساهم انفسهم" (حشر، 19): "اینها خدا را فراموش کردند و خدا هم خودشان را از یاد خودشان برد." یا "نسوا الله فنسیهم" (توبه، 67): "اینها خدا را فراموش کردند و خدا هم آنها را فراموش کرد." یا "علیکم انفسکم" (مائده، 105): "بر شما باد مراقب خود باشید." این "خود"، یک امر واقعی است. جلوه ای است از یک خود ازلی یا از یک فرشته ی ماورایی که ما در عالم واقع در یک زمانی با او بوده ایم ولی جدا شدیم. یعنی مثل کسی که خانه ای دارد، وطنی دارد، اهل بیتی دارد و شناسنامه ای دارد و سرزمینی دارد و "خودی" دارد و خاطراتی دارد؛ بعد، از اینها به غربت می افتد. لذا از آنجا مفهوم یک نوع فراق مطرح میشود و مفهوم پرتاب شدگی مطرح نمیشود این طوری که در اگزیستانس مطرح است. مثل این که شما معشوقی دارید و دوباره معشوقتان را گم کرده اید و الان به دنبالش میگردید. و رنج تو رنج این نیست که میخواهی یک معشوق انتخاب کنی، یک معشوق بیافرینی، بلکه یک معشوق هست، یک گنجی هست، یک خانه ای هست، تو این را گم کرده ای و در حقیقت این جا داستان کشف است. بنابراین به یک معنا میتوانیم بگوییم ما خود را نمیسازیم، ما خود را کشف میکنیم، غبارها و حجاب ها را کنار میزنیم، ما عوارض و موانع را کنار میزنیم و سالک هستیم و غایتی داریم. پس آنجا ابژکتیو خودش، کاملا ابژکتیو است و مشترک هم هست، اینکه آدم ها با هم متفاوتند صحیح است ولی یک نوع ارتباطی هست.:

اتصالی بی تکیف و بی قیاس

هست رب الناس را با جان ناس

(مثنوی معنوی: دفتر چهارم)

حتی مولانا در جایی میگوید: حتی آن جایی که ما چنگ میزنیم به سینه ی مادر، نمیدانیم چرا؟:

همچو میل کودکان با مادران

سرّ میل خود نداند در لبان

(مثنوی معنوی: دفتر چهارم)

ولی درواقع حقیقتی است که ما به سوی آن حقیقت حرکت میکنیم. آن چیزی که در دنیای جدید اتفاق افتاده، فرو ریختن این منابع اصالت است. به تعبیری که طرح میکنند، ایده ی اصالت به این مفهوم جدید بعد از داستان مرگ خدا مطرح میشود، مرگ خدای نیچه. و بعد از این که ما با جهانی روبرو هستیم کر و کور، و بعد از این که ما دیگر چیزی به نام ارزش های ذاتی و ضد ارزش ها نداریم؛ قهرمان واقعی و ضد قهرمان نداریم. ما دیگر آن کوه قاف و آن سرچشمه را نداریم. در دوره ی جدید آدم ها راهشان مختلف است ولی به هر حال باید به سوی آن سرچشمه بروند و دیگر آن سرچشمه وجود ندارد. نه الگویی هست نه ارزشی. به تعبیری که کاتینگهام در کتاب "معنای زندگی" میگوید: منابع معنا از بین رفته است. تکیه گاه ها از بین رفته. قوانین جامعه هم حتی دیگر نمیتواند آن اصالت را را داشته باشد و عقل هم که تنها چیزی بود که برای انسان باقی مانده بود، در دوره ی مدرن بعد از هیوم و بعد از نقادی هایی که به وسیله ی کانت صورت گرفت، عقل هم حجیت و اعتبارش محل سوال قرار گرفت. پس بنابراین در دوره ی جدید، ما با یک اصالت سوبژکتیو روبرو هستیم، لذا اصالت اینجا از صنف آفرینش است. در اینجا ما با یک نوع جعل روبرو هستیم نه کشف. یعنی هر کسی باید قصه ی زندگی خودش را بنویسد، نه این که از پیش قصه ای دارد. یک وقت هست شما میگویید ما خانه ای داریم، مسیری داریم باید آن را پیدا کنیم ولی خانه ای وجود ندارد، هر کسی باید خودش برای خودش یک خانه ای بسازد و طبیعتا این معنای از اصالت کاملا نسبی میشود و کاملا فردمحور میشود و کاملا مجعول است، نه مکشوف و کاملا سیال است. وقتی شما میگویید کسی به چیزی رسیده است یعنی یک واقعیتی هست و او به آن رسیده یا یک گنجی هست و او به آن گنج رسیده. ما در دوره ی مدرن، دیگر چیزی به نام رسیدن نداریم. در این جا درواقع ساختن و خراب کردن است، آفرینش است. مثلا در نزد سارتر در رمان تهوع، روکانتن سعی میکند با واقعیت هستی روبرو شود و پوچ بودن هستی و پوچ بودن خودش و نامعقول بودن خودش و زیادی بودن خودش و هستی را، قبول میکند. سارتر به گونه ای تصویر میکند که روکانتن پیشینه ای ندارد که بر او تاثیر بگذارد و خودش میفهمد که با آزادی مطلق، مسئولیت را بر دوش بگیرد و با اضطراب ناشی از این مسئولیت و آزادی روبرو شود و خُب، طبیعتا با یک موقعیت کاملا پارادوکسیکال روبرو هست؛ در طلب اصالتی است که هرگز نمیتواند به آن برسد. اتفاقا سارتر در اثر دیگرش به نام "کودکی"، رهبر داستان، لوسین را مثال میزند که دقیقا برای این که به این اضطراب وجودی گرفتار نشود و این بار آزادی را بر دوش نکشد –چون وقتی انسان پایش به جایی بند نباشد دچار وضعیت ژله وار و وضعیت اضطراب میشود- برای دچار نشدن به این وضعیت، از آزادی فرار میکند و ایمان بد را انتخاب میکند. ایمان بد دقیقا یعنی این که من به دلیل نتایج آزادی که اضطراب و دلهره است، نقشی را برای خودم تعریف میکنم و خودم را در آن نقش تقلیل میدهم. اتفاقا لوسین همین کار را انجام میدهد. یعنی میگوید من میخواهم مثل پدرم مدیر کارخانه شوم و کار کنم، ازدواج کنم، و در حقیقت رئیس باشم، و اوج آرزویی که دارد سعی میکند آن زندگی مسئولانه ی آزادی که هر لحظه باید آن را بیافریند را رها کند. نهایتش میخواهد تصمیم بگیرد سبیل بگذارد به جای جستجوی اصالت، مثلا یک فاشیست بشود که تعریف فیکسی داشته باشد. پس بنابراین این معنای از اصالت را ما نباید با آن تعریفی که در دوران سنت و در تفکر معنوی هست یکی بگیریم. مسئله ی معنا هم همینطور است؛ آن جا با کشف معنا روبرو هستیم درحالیکه در دنیای جدید، در دنیای ما بعد نیچه ای، با جعل معنا روبرو هستیم. آن جا ما با یک معنای واحد با یک کلان روایت روبرو هستیم درحالیکه در این جا هر کسی خودش به تنهایی با این موقعیت مواجه میشود و قصه ی خودش را مینویسد. یکی از مواردی که در بحث اصالت هم هست، این است که ما اساسا نمیتوانیم داوری کنیم و معیاری برای داوری وجود ندارد. حتی از این بالاتر، شما الگو نمیتوانید داشته باشید. در این معنای مدرن، در این معنای اگزیستانسیال چرا؟ چون معنای الگو یعنی کسی که مثل یک آیینه است که شما میتوانید از آن تبعیت کنید. اساسا تبعیت دیگر در این جا معنایی نخواهد داشت. برای همین این فیلسوفان با هم خیلی فرق دارند. در این جا به گونه ای ما به هر حال یک نوعی ذات گرایی میپذیریم درحالیکه در اصالت به معنای جدیدش واقعا هیچ نوع ذات گرایی را نمیتوانیم بپذیریم. در آن جا ما از نسبی گرایی فاصله میگیریم ولی در معنای جدید کاملا با یک جهان پلورال و نسبی و متفرق روبروییم و مثل این است که هر کسی قصه ی خودش و داستان خودش را مینویسد. لذا زندگی با رمان خیلی شباهت پیدا میکند.» (همان: ص19-16)

میتوان به خوبی فهمید که رد ارزش های حاکم بر دوران مدرن از سوی اگزیستانسیالیسم، به معنی بازگشت به ارزش های سنتی که مدرنیته رد کرده، نیست و بنیاد مشترک هر دو را نشان گرفته است. چون سنت و مدرنیته هر دو در تاریخ غرب، مانند یک دنیای بیرونی هستند که به سبب داشتن اشتراکاتی با درون، سعی شده است درونی شوند ولی بعد از تلاش بسیار، بیرونی مانده و به جای عشق، نفرت را متوجه خود کرده اند. مدرنیته در این روند، تجربه ی مسیحیت را از سر گذرانده و با توجه به شباهت های بنیادین اسلام و مسیحیت، به نظر میرسد امروزه اسلام هم در ایران، در حال تکرار تجربه ی شکست خورده ی اروپا در جذب کردن مسیحیت به خود است. جالب اینجاست که مسیحیت در روم، ظاهرا خود نوعی تلاش برای بازگشت به اصل بعد از یک دوره غربی شدگی وانمود میشد همانطورکه اسلام انقلابی نیز در ایران، موج «بازگشت به خویشتن» در واکنش به غربزدگی منفور دوره ی سلطنت پهلوی را مصادره کرده بود.

در روم، این بازگشت به اصالت، با علاقه به پیشگویی های سیبیل اریتره درباره ی عیسی مسیح و کیش او پدید آمد و این ازآنجا جالب است که منشا علاقه به سیبیل ها در روم، داستان کمک کردن سیبیل کومایی به انئاس است. انئاس رهبر تروایی ها بود که بعد از تخریب شهرشان توسط یونانی ها از آسیا به ایتالیا کوچیدند و نکته این است که سیبیل کومایی، برای تروایی های شرقی جایز نمود که مذهب و فرهنگ دشمنان یونانی از غرب را که شهر و پادشاهی تروآ را نابود نمودند بپذیرند. مجموعه ای از آثار سیبیلی موسوم به «کتاب های سیبیلین» جمع آوری شده بود که در آرشیو سنای رم نگهداری میشد. تصور میشد که اولین سیبیل، سیبیل هلسپونتی بوده که ریاست مجموعه ای از پیشگویان آپولو خدای خورشید در شمال غربی آناطولی را بر عهده داشته و در کوه آیدا مستقر شده بوده است. دانش سبیلی ازآنجا ابتدا به اریتره و سپس به مستعمره ی یونانی کومای در نزدیکی ناپل ایتالیا منتقل شده بود. با توجه به این که عنوان سیبیل Sybil بسیار به نام سیبل Cybleبرای کوبله الهه ی مادر زمین در آسیای صغیر مرتبط است، به نظر میرسد منشا واقعی ادبیات سیبیلی، پذیرش کیش کوبله در رم و اهمیت یافتن آن باشد. کوبله در رم به نام های رئا و گایا شناخته میشد. رمی ها کوبله را الهه ی گنگ یا خاموش مینامیدند و این، ظاهرا با علاقه ی رمی ها به آن دسته از داستان های سیبیلی برمیگردد که مطابق آنها سیبیل ها کاهنه هایی بودند که چیزی از خود نمیگفتند و آپولو خدای نرینه ی خورشید، از زبان آنها سخن میگفت. یعنی درواقع سیبیل ها تکثیر الهه ی زمین در زنان انسانی بودند.:

MOUNTAIN MOTHERS: CYBELE, THE SYBILS AND THE CAILLACH”: ATLANTICRELIGION.COM: 9 JUNE 2014

گادفری هگینز مینویسد داستان های سیبیل اریتره ای درباره ی یک نجار مقدس سوری، توسط جاستین شهید به عنوان سندی بر حقانیت عیسی مسیح نقل شده است. امپراطور اگوستوس، افرادی را برای یافتن سیبیل اریتره ای به اریتره فرستاد که در ساحل مقابل جزیره ی خیوس در آسیای صغیر قرار داشت. به طرز عجیبی، این شهر همنام «دریای اریتره» [برابر با خلیج فارس] در مسافت زیادی به سمت جنوب است که «عمان» به معنی سرزمین عم یا خدا، در ساحل آن قرار دارد. گاهی کل دریای بین عمان تا سرندیب یا سریلانکا را دریای اریتره حساب میکردند. سرندیب محل پرستش سالیواهانای مقدس، نهمین آواتار ویشنو بود که او نیز مانند عیسی نجار بود. [منظور، شالیواهانا معروف به "بوجا" است که امروزه بیشتر به عنوان پسر یک سفالگر اهل آیودها شناخته میشود که به حکومت رسید و موفق به ایجاد یک پادشاهی بزرگ شد.] به نظر میرسد دریای اریتره داستان های گوناگونی درباره ی یک خدای انسان شده ی واحد را در سواحل خود تکثیر کرده بوده است. آواتار نهم ویشنو را هندی های دیگری به نام های ویکرامادیتیا و بودا میشناختند که به نظر هگینز در ابتدا نام های دیگر خود سالیواهانا بوده اند. یک کشیش ژزوئیت به نام «پدر-روآ» که در هند فعالیت میکرد، از رواج عقیده به تجلی یک خدای سه گانه –همچون تثلیث مسیحیت- در 9بدن انسانی در هند و در اثر نوشته های یک یهودی کارملی اهل شیراز سخن میگوید. این 9نفر، به ترتیب، تجلی های اقنوم های سه گانه ی مزبور میشده اند. با این حال، تجلی هشتم که مهمترین تجلی است، در تجلی نهم تکرار میشود و قرار است یک اقنوم سوم که عنصرش آتش است، با ظهور در یک تجلی دهم، به این چرخه خاتمه دهد. در مورد ویشنو، آواتار هشتم، کریشنا است و قطعا روایتی درباره ی برابری اولیه ی کریشنا و سالیواهانا وجود داشته است. هگینز نام سالیواهانا را با نام اروپایی سالیوان/سالیبان مقایسه و همخانواده با لغت «صلیب» میشمرد که نماد عیسی مسیح است. سالیوان همچنین معادل «سلیمان» شاه یهود است که در شبه قاره ی هند، اماکن زیادی به او منسوب است. نام سلیمان از ریشه ی «سلیم/سلام/سلم» حول مضمون صلح و ریشه ی «اسلام» است که به دلیل تبدیل معمول «م» و «ب/و» به هم، میتواند به «صلیب» تبدیل شود. «سلم» خود از اضافه شدن «م» تعریف سامی به «سل/سر» یعنی رئیس به دست می آید که تلفظ SOLاز آن در لاتین به معنی خورشید است. عیسی مسیح هم به خورشید تشبیه میشود و به سبب نامیده شدن به «بره ی خدا» با خورشید در برج فلکی حمل یا قوچ تطبیق میشود که آغاز بهار را نشان میدهد. بهار زمان بازگشت تموز -خدای طبیعت و گیاهان و فصول در آسیای غربی- از جهان مردگان است که پیشتر در فصل خزان توسط نیروهای دوزخی کشته شده بود. مرگ و رستاخیز او در مرگ و رستاخیز مسیح تکرار میشود و عید پاک که زمان رستاخیز مسیح است، معادل با آغاز بهار است. آدونیس که از نسخه های سوری تموز است، بنا بر روایتی یونانی در محلی به نام کوروماندل به معنی دایره ی گوسفند کشته شد. در زبان عبری، RAM[منشا "رمه" به معنی گلّه] ندرتا به معنی گاو و بیشتر به معنی گوسفند است. این اصطلاح میتواند با نام "راما" قهرمان خدایی و تجسد ویشنو که به سریلانکا آمد و قهرمانی هایی آفرید مقایسه شود. سریلانکا به نام راما، SERI RAMA DIVEیعنی سرزمین رامای مقدس نامیده میشد. دراینجا خدای گوسفند میتواند با سرزمینی خاص همهویت شده باشد که نسخه ی غربیش رُم یا رومی است که اگوستوس بر آن حکومت میکند. آسیای صغیر نیز «روم» نامیده میشد. فریجیا در آسیای صغیر، خاستگاه کیش کوبله یا سیبل الهه ی مادر کبیر است که در رم پذیرفته میشود و ممکن است سیبیل اریتره ای نسخه ی انسانی همین کوبله باشد.:

“ANACALYPSIS”: V1: GODFREY HIGGINS: LONGMAN: 1836: P668-672

اینجا ما با الهه ی مادر برخورد میکنیم که از خود تجلی ای ندارد و صرفا از بازتاب خدای خورشید سخنگو میشود. الهه ی زمین دراینجا و در مقام مادر همه چیز، با ماه در بعضی منابع کلاسیک قابل تطبیق میشود. مثلا در آغاز کتاب یازدهم "دگردیسی ها" از آپولیوس، راوی به نام لوسیوس که بعد از مرارت های بسیار به دنبال مسخ شدن به الاغ، از اسارت گریخته است، ماه را در حال طلوع از دریا می بیند و به درگاه ماه دعا میکند زیرا به گفته ی خودش: «میدانستم که ماه الهه ی آغازین قدرت مطلق است؛ که همه ی انسان ها مخلوقات و مشیت او هستند؛ که نه تنها جانوران اهلی و وحشی، بلکه حتی اشیاء غیر ارگانیک نیز با تاثیر نور الهی او زنده میشوند...» لوسیوس در دعای خود، الهه ی ماه را به نام های گوناگونش چون سرس، ونوس و پروسرپین میخواند که اولینشان یعنی سرس، یکی از نام های الهه ی زمین است. در انئید ویرژیل، سیبیل برای ورود دادن و برگرداندن انئاس به جهان زیرین، از هکاته تیتان ماده ی مسئول ماه کمک میگیرد و هکاته در این سفر، انئاس را همراهی میکند. هکاته که بعدا بیشتر به عنوان الهه ی جادوگری شناخته شد، در پیشگویی های کلدانی به عنوان مادر جهان فیزیکی شناخته میشود. ماه نیز مانند زمین نور خود را از خورشید میگیرد و اگر اثری از نور خورشید بر بخشی از او نباشد، اصلا در آسمان دیده نمیشود؛ بنابراین، معرفی است از سیبیلی که خود سخنی از خود ندارد و سخنگوی خدایی است بخصوص اگر پای خدای خورشید در میان باشد. زمین هم در تاریکی مطلق، از آسمان قابل تمییز نیست ولی برافروختن آتش میتواند نقطه ای از آن را از محیط تاریک اطراف متمایز کند. تمام آتش ها ریشه گرفته از خورشید تصور میشدند و این باعث رسم گسترده ی آتش پرستی شده بود. ولی یهود که خدای خود را برعکس خدایان دیگر جاودانه میشمردند، دقیقا برای بی اعتبار کردن خدایان دیگر، از خود آتش پرستی و این واقعیت که آتش ها میرنده اند استفاده کردند و این شد که گروهی از یهود، به پرستش آتش همیشه روشن پرداختند تا آن را به عنوان مظهر یهوه از آتش های میرنده ی معمولی متمایز کنند، رسمی که در زرتشتی گری هم تکرار شده است. این با مقوله ی مخالفت یهود با بعل ها یعنی تجلی های زمینی خدا نیز قابل جمع است. هر چیز زمینی فانی است و برای این که بعل جاودانه ی یهود با بعل های کفار مشتبه نشود، بعل معنی منفی یافت و جایش را "بیت ایل" یعنی خانه ی خدا گرفت که معبد یهود است و جانشین همان محفظه ی آتش جاویدان. معبد مرکزی در اورشلیم در جوار کوه مقدس موریاه قرار داشت. در همین کوه، هرود اجازه ی اجرای مراسم توسط خورشیدپرستان در غاری مخصوص را داده بود. به هم پیوستن غار و خورشید، نشان میدهد که چطور شد که یهود بعدا در به دست گرفتن کیش میترا در امپراطوری و احتمالا تبدیل او به مسیح یهودی اینقدر کوشا ظاهر شدند. این، میترا بود که خورشید برآمده از غار به نشانه ی فرج مادر-زمین تلقی میشد. میترا از صورت فلکی حمل (قوچ) و در زمانی متولد شد که صورت فلکی سنبله یا دوشیزه در افق قرار داشت. ازآنجا که قرار بود دوشیزه مادر خورشید باشد از آن پس خورشید یا میترا مرتبا به افق وارد و از آن خارج میشود. اکنون خورشید برآمده از گوسفند، تبدیل به مسیح ملقب به «بره ی خدا» شده و مادر دوشیزه اش هم مریم بطول شده است. زمان تولد او نیز برابر با 25دسامبر است که سابقا زمان تولد سول اینویکتوس یا میترای رومی بود. این زمان به اشتباه زمان انقلاب زمستانی تلقی شده بود درحالیکه زمان درست انقلاب زمستانی 21دسامبر است که روز تقدیس سنت توماس بوده است. نام توماس برگرفته از تم یا تموز خدای فصول است و عنوان کریست برای مسیح نیز به اندازه ی نام کریشنا از کور لقب تموز ریشه گرفته است که اتفاقا ریشه ی کوریوس -لقب هلیوس تیتان خورشید- هم هست. بدین ترتیب، کوه موریاه جانشینی برای افقی است که خورشید عالم تاب از آن بر جهان سایه می اندازد تا همه چیز خدایی شود و چون این فکر به نفع یهود است، دیدگاه های مخالف با انحصار طلبی یهودی در خود تورات هم جلوه گر میشود ازجمله در فرازی از کتاب هوشع که ممکن است آموزه ی بنیادینش با سوا کردن یهوه از بعل هم مرتبط باشد و در آن یهوه میگوید اگر امت من ماهیت مرا بهتر میفمیدند، مرا به جای «بعلی» -یعنی "ارباب من"- «عیشی» مینامیدند. اصطلاح «عیشی» را به «شوهر من» یا «آقای من» معنی کرده اند ولی روشن است که این «عیشی» باید ارتباطی با یشوع و عیسی نامیده شدن مسیح داشته باشد. میدانیم که عیسی با این که خدا بود ولی کشته شد و مرد. بنابراین تجلی خدا میتواند دارای جسم میرنده باشد و این میتواند به وحدت وجود جواز دهد همانطورکه خدای یهود را هم از اسارت یک قوم خارج میکند و خدای همه ی مردم میکند. اصلاح «عیش» در ایدئوگرام های اولیه ی فنیقی، گاهی «ایر»، «ایرو» و «ایرا» خوانده میشد و حرارت معنی میداد. همانطورکه میدانیم ریشه ی حرارت به دلیل آتشین بودنش، از خورشید دانسته میشده و بنابراین موضوعی آسمانی تلقی میشده است. هندیان برای جاودانه تر بودنش آن را به چرخه ی ازلی-ابدی آب فرافکنی کردند و ازاینرو «ایرا» در هند معنی باران را میدهد که آبی است که از آسمان به زمین میرسد. در زبان سانسکریت، ایراواتی معنی دریا میدهد و اصل آن، ایرا-وادی به معنی قلمرو آب است. «ایر/ایرا» درواقع تلفظ دیگر «ایل»، «ال» و «اله» به معنی خدا است و نام هلیوس برای خدای خورشید یونانی هم از آن می آید. در زبان کلتی، آن، «یار» تلفظ میشده و معنی خدا میداده است. "ایل/ایر" در اثر تلفظ شدن "ر/ل" به "ن"، به صورت های سامی "این" و "آن" به معنی خدا درمی آید که در اروپا لغات uno,oneبه معنی یگانه یا واحد با آن مرتبط هستند. این یگانگی، تمام مخلوقات جهان را در بر میگیرد و ازاینرو است که در انگلیسی میتوان در ابتدای عنوان هر شیء، از کلمه ی a/anبه معنی «یک» استفاده کرد همانطورکه اصطلاحtheکه قبل از عنوان اشیاء می آید، ازDEبه معنی خدا ریشه میگیرد.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R FORLONG: QUARITCH PRESS: 1883: P411-6

اگر بخواهیم با نگاه متشرع یهودی-مسیحی از این زاویه به جهان بنگریم، ما با تایید این زاویه، هم پاگانیسم را پذیرفته ایم و هم هر آنچه ضد یاهویی و بنابراین متعلق به بعل ها است که در مسیحیت مترادف شیاطین و لشکریان لوسیفرند و ازآنجاکه تمدن جدید عملا مبلغ پلورالیسم است و از دل فرهنگ یهودی-مسیحی هم درآمده است، ما هم نمادهای پاگانیسم را همه جا میبینیم و هم تظاهر عمدی به گرامیداشت لوسیفر و شیاطین با همان معیارها و تصویرسازی هایی که کلیسای مسیحی درباره شان اعمال کرده است. این، یک کیش جدید نیست. دنباله ای است بر مذهب طالعبینی که آدم ها را دارای ذات یکسان نمیدید و بر اساس تاثیر کواکب و افلاک، متفاوت بودن طبایعشان را طبیعی میشمرد. مسیحیت، سال ها پیش با تمهید کشاندن سه مغ ستاره پرست به نیایش مسیح نوزاد بعد از تعقیب یک ستاره، پلورالیسم اختری را برای روز مبادا که اکنون باشد ذخیره نگه داشت ولی مدرنیته هنوز آنقدر مسیحیت قبلی ریشه دارد که شیطان سازی او را پشت سر نگذاشته باشد. شیاطین و بدکاران این مذهب مدرن، دیگر دار و دسته ی لوسیفر نیستند بلکه کسانی هستند که جهانشمولی ارزش های سرمایه داری نوین و مدرنیته را به طور کامل نمیپذیرند و علیه آن سخن میگویند. طبیعتا با توجه به پیشزمینه ی بدنام تشرع یهودی-مسیحی و تداوم آن در نحله های راست افراطی اروپایی و تشرع اسلامی شرقی-غربی، این دشمنان نوین خدا –خدایی که حالا دیگر با بعل شدن همه چیز و همه کس، خود جهان مادی و معبدش بازار پر زرق و برق آن است- رهبران سیاسی ای هستند که تمکین مطلق به معبد بازار و بانک های جهانخوار اداره کننده ی آن نمیکنند و علیه جهانشمولی ارزش های تمدن غرب، لشکرکشی میکنند. بزرگترین برگ برنده ی این دسته، برقراری اعتقاد صادقانه ی گروهی از مردم به راستی و درستی رهبرانشان و ارزش های اجتماعی بهانه شده توسط آن رهبران است و اگر دقت کنید، صداقت همان چیزی است که اصالت طلبی اگزیستانسیالیستی، قبل از هر چیز دیگری علیه آن شوریده است. گناه صداقت معلوم است: وفاداری به اجرای یک سری دستورها بدون اعتقاد قلبی که میشود ریاکاری، و اگزیستانسیالیسم هرچه را که از مسیحیت و مکاتب سنتی انکار کند، نمیصرفد در بد بودن ریاکاری شک کند.:

«صداقت را میتوان این گونه تعریف کرد: وضعیت یا کیفیتی از خود که در آن، میان احساساتی که ادعا میکنیم و احساسات واقعی خود هماهنگی وجود دارد. بین هماهنگی احساسات ادعایی و واقعی با صداقت رابطه ی مستقیم وجود دارد: هرچه احساسات ادعایی و واقعی ما هماهنگ تر باشد، ما فرد صادق تری به حساب می آییم. این مفهوم صرفا فردی نیست و خود را در امر اجتماعی نیز بروز میدهد: صداقت یعنی هماهنگی فرد با باورها و ارزش های حاکم. صداقت بیشتر ناظر به رفتار فرد است و راستگویی ناظر به کلام او. اگر کلام فرد با آنچه در درون او هست سازگار باشد، فرد راستگو است. اگرچه این مفاهیم نزد مردم اموری مثبت تلقی میشوند، ولی درست در مقابل اصالت قرار میگیرند. برای ورود به سپهر اصالت، باید به این زیر و زبر شدن مفاهیم عادت کنیم. آنچه نزد جامعه امری مثبت است، همان ارزش های حاکم بر جامعه، بزرگ ترین مانع برای اصیل شدن در نظر گرفته میشود. درست در نقطه ی مقابل صداقت و راستگویی، اصالت یعنی شورش علیه چنین صداقت فردی و اجتماعی، شورشی وجودی، حرکت از صدق عینی بیرونی به اصالت شخصی درونی. در صداقت، مطابقت میان باور و تعهد با رفتار شرط است. اما اصالت یعنی همیشه در شدن بودن و فرا رفتن دائمی از آنچه هست، انکار و تخریب خودی که نهادهای مختلف یک اجتماع از ما ساخته اند و آفرینش خود مانند یک آفرینش هنری. در فلسفه ی اصالت، دو خود برای انسان وجود دارد:1-خود واقعی 2-خود اصیل. خود واقعی آن بخش پنهان از وجود است که توسط نهادهای جامعه و مبتنی بر ارزش های حاکم قالب ریزی شده و شکل گرفته است. در مقابل، خود اصیل، آن خودی است که باید در آزادی مطلق و با پذیرش مسئولیت، آفریده شود. دوباره تاکید میکنیم که اصالت و صداقت از اساس با یکدیگر تعارض دارند. این که به دیگری بگوییم یا اجازه دهیم دیگری به ما بگوید که چه باید بکنیم یا چه باید باشیم، یعنی تن دادن به ارزش های حاکم، آشکارا با اصالت در تعارض است. اما اصالت، شورشی علیه پذیرش کور و مکانیکی ارزش های بیرونی حاکم است. اگر به اخلاق و ارزش های حاکم تن دهیم، یعنی عملا اجازه داده ایم دیگری به ما شکل دهد، دامی که انسان از ترس دشواری های اصیل شدن، خفت آن را به جان خریده و عطای اصالت را به لقایش میبخشد. هگل نیز صداقت را نقد میکند، اما نه از مجرای اصالت. صداقت از نظر هگل یعنی سر فرو آوردن در برابر اخلاق حاکم. این امر، حرکت دیالکتیکی روح را متوقف میکند چراکه لازمه ی حرکت، تنش دائمی است. کسی که امروز به آنچه هست، رضایت دهد، امروزی که روح تحقق کامل نیافته است، خود را از عقلانیت مطلقی که قرار است در پایان تاریخ با تحقق روح مطلق اتفاق افتد، محروم کرده و حتی مانعی بر سر تحقق این مهم گردد.» ("مقدمه ای بر فلسفه ی اصالت": حسین خطیبی: "اطلاعات حکمت و معرفت": شماره ی 174: بهار 1404: ص27-26)

درواقع اگر دقت کنیم، عصیان روح در برابر اخلاق رسمی و ریاکاری جبری آن، اول در افراد بوهمی (کولی) مسلک و فرصت طلبی مثل "برادرزاده ی رامو" در کتابی به همین نام از دیدرو -که پیشتر علی زمانی از آن نام برد- ظاهر میشود که هم در صدر اگزیستانسیالیسم قرار دارد و هم مورد توجه هگل است.:

«دلیل علاقه ی هگل به این اثر، این است که استانداردهای دوگانه ی جامعه ی بورژوا را فاش میکند. هگل با این امر موافق است که آگاهی از هم پاشیده (آگاهی برادرزاده) والاترین حقیقت را نشان میدهد. برادرزاده خودی از هم پاشیده دارد چرا که آگاهانه استانداردهای دوگانه ی جامعه ی خود را درونی سازی کرده و بی پروا آنها را فاش میکند و جار میزند. فرصت طلبی او در این حقیقت ریشه دارد که با اتخاذ هست های مرسوم و رایج جامعه به جای بایدهای مورد ادعای آن، نسبت به استانداردهای دوگانه ی جامعه ی ریاکارش واکنش نشان میدهد. اما باید دقت کرد که اگرچه چهره ی او از فیلسوف صادق [دیگر شخصیت کتاب]، به اصالت نزدیکتر است، اما فرد اصیلی نیست. واکنش فرصت طلبانه ی او کمتر از فرد صادقی که کاملا همرنگ جماعت شده و صادقانه مانند آنها زندگی میکند، از اصالت دور نیست. بنابراین، اگر واقعا صداقت در تطابق و همرنگی با نوعی اخلاق عمومی است، دیدرو حق دارد برادرزاده را فردی صادق تر از همقطاران خود بداند، اما او هنوز فرسنگ ها با یک قهرمان دارای اصالت فاصله دارد، زیرا قهرمان اصالت به جای واکنش منفعلانه به شرایط، فعالانه می آفریند و به جای فرصت طلبی از سالوس جامعه، به کلی آن را کنار گذاشته و پروای آفرینش خود را دارد. دشمنی برادرزاده با اخلاق و قدرت های حاکم، گامی رو به جلو در سیر گذار روح است، چه او با خلاص شدن از شر احترام به اصول اخلاقی رایج، تحقیر و دشمنی با قدرت های اجتماعی حامی آنها، میزانی از استقلال خود را به دست می آورد و به وضعیت خود، یعنی از خود بیگانگی ناشی از درونی کردن ارزش های حاکم، آگاهی می یابد.» (همان: ص31)

بدین ترتیب، کسانی که به ارزش های اخلاقی جامعه میخندند و با اطمینان از رواج سالوس و ریاکاری در جامعه در اثر استحکام آنها، از ریاکاری به وجود آمده به نفع خود سوء استفاده میکنند، هنوز منجیان جهان و پیشگامان قدم های بزرگ به نفع پیشرفت اخلاقی به نظر میرسند. اگر شک کرده اید که این گروه خیلی به سیاستمداران پیشران جهان مدرن و جامعه ی روشنفکری توجیه کننده ی آنها نزدیکند، به نوبه ی خودم شکتان را با تکرار تاریخچه ی کتاب برادرزاده ی رامو بیشتر به یقین نزدیک میکنم:

«کتاب برادرزاده ی رامو، هجونامه ای است که توسط دنی دیدرو، احتمالا بین سال های 1761 تا 1774 نوشته شده است. این اثر ابتدا در سال 1805 توسط گوته به زبان آلمانی ترجمه و منتشر شد. اما مدتی بعد نسخه ی فرانسوی آن ناپدید شد. [!!!!] نسخه ی آلمانی توسط سرهنگ دو سورو سن ژنی به زبان فرانسوی ترجمه و در سال 1821 منتشر شد. سپس نسخه ی کاملی که به دست خود دنی دیدرو نوشته شده بود، در سال 1890 توسط جورج مونوال پیدا [!] و نسخه ی ترجمه شده اصلاح شد.» (همان: ص30)

اینطورکه معلوم است این کتاب مال دیدرو نیست ولی اعضای مختلف جامعه ی روشنفکری به دلیل علاقه ای که به محتوای آن داشته اند، در طول قرن 19 در حال اصلاح و نوسازی آن بوده اند و این قطعا با رشد مدرنیته در غرب و از طریق استعماری کاملا سیاسی در سراسر جهان، بی ارتباط نیست. پس نباید تعجب کنیم که هنوز هم سالوس و ریاکاری، امری پسندیده در بین روشنفکرانی باشد که سخنگوی ریاکارترین و -چنانکه لازمه ی ریاکاری، آن است- دورترین سیاستمداران جهان غرب از اخلاق و انسانیت هستند.

(ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

معلم های سادیست کلاس مدرنیته و مبصرهای آنها برای درس تاریخ (بخش2)

امپراطوری بریتانیا یا امپراطوری اسرائیل؟: آلفاها و امگاهای تاریخ مدرن

تالیف: پویا جفاکش

موسی تصمیم گرفته بود یوشع را به عنوان جانشین خود تعیین کند. منتها برای یوشع شرط گذاشت که دنیا را بگردد و بدترین آدمی را که وجود دارد پیدا کند و به موسی معرفی کند. یوشع همه جا را گشت و از هر کس تعریف بدی شنید درباره ی او تحقیق کرد و چون نکات مثبتی درباره ی او یافت، او را از لیست خط زد. بلاخره کسی را پیدا کرد که گناهی نبود که مرتکب نشده باشد و کسی نبود که از او ناراضی نباشد. خواست این شخص را انتخاب کند ولی ناگهان و به سبب تجربه ای که از سر گذرانده بود دودل شد که نکند این یکی هم صفات خوبی داشته باشد که یوشع از آن مطلع نشده است. بنابراین به این نتیجه رسید که جز بدی های خودش، درباره ی میزان بدی هیچ کس مطمئن نیست. با همین نتیجه گیری به نزد موسی بازگشت و گفت که از خودش بدتر کسی را نمیشناسد. موسی به او تبریک گفت و جانشینی وی را اعلام نمود.

در این قصه ی اسلامی، یوشع بیشتر از این که به آن قصاب جنایتکار توصیف شده در سفر خروج شبیه باشد، به همنامش یشوع یا یسوع انجیل یعنی جناب عیسی مسیح نزدیک است که در هر کسی و هر چیزی به جای عیب، دنبال حسن میگشت. به هر حال عیسی مسیح هم به سبب آوردن مذهبی در ادامه ی مذهب پیامبر اولوالعزم قبلی یعنی موسی، همچون یوشع جانشین موسی است. شاید این که یوشع دنیا را گشت و به جایی که خودش در آن بود رسید به نوعی با این جمله ی معروف مسیحی که عیسی آلفا و امگا یعنی اول و آخر است مرتبط باشد. این اول و آخر بودن به سبب خدا بودن عیسی است. در قرآن هم در آیه ی 3 سوره ی حدید آمده است: «هُوَ الاول والآخر والظاهر والباطن و هو بکل شیء علیم.» این که اول و آخر دنیا در یک آدم خلاصه شود به خلاصه شدن باطن در ظاهر هم برمیگردد. امروزه تحت تاثیر پست مدرنیسم بسیار احساس میکنیم که همه ی اخبار دور و برمان دروغند. سوفسطایی های قدیم هم همین احساس را داشتند ولی معناگراها از داخل حرف دروغ هم معنی درمی آوردند که البته این از نتایج فرهنگ تمثیل و داستانسازی برای تشبیه باطن به ظاهر بود چنانکه در یک رباعی منسوب به جامی آمده است:

سوفسطایی که از خرد بی خبر است

گوید عالَم، خیالی اندر گذر است

آری عالم همه خیال است ولی

پیوسته در او حقیقتی جلوه گر است.

به همین دلیل، هر انسانی به عنوان یک «کیهان کوچک» که جلوه های گوناگون خدا در زمین را به صورت صفات و تماثیل در خود دارد به اندازه ی خدا مرکز جهان است ولی برای کشف خود باید دور دنیا بچرخد همانطورکه در دیوان حافظ آمده است:

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه میگردانند

این دایره میتواند سیاره ی زمین باشد و گردش ما در آن مصداق آن اشتباه قدیمی که زمین گرد است و از هر جا سفر در آن را شروع کنید به جای اول برمیگردید. در این صورت، شما آلفا و امگا و در جایگاه مسیح خواهید بود. جالب اینجاست که مسیح در جایی به نام جلیل فعالیت میکرد و جلیل یعنی دایره. شاید این دایره را گاها با کره ی زمین عوض کردند. "جلیل" تلفظ دیگر "جلجال" یا "گلگال" به همان معنای دایره است که به صورت "سیرکل" به معنی چرخه وارد زبان انگلیسی شده است. در دایره المعارف مذهبی، جلجال عنوان معبدی است که موسی بنیاد نهاد و آن دایره ای با 12سنگ به جای 12 قبیله ی بنی اسرائیل بود و بعدا در اولین معبد مقدس یهود در گریزیم همان بازسازی شد. بنابراین بودن عیسی در جلیل میتواند به معنی بودن در سرزمین مقدس و احتمالا یکی از نسخه های اولیه ی اورشلیم باشد. چند منطقه به نام جلیل آباد در ایران میتوانند در نام به معنی آباد شده توسط جلیلی ها یعنی آدم های آمده از سرزمین مقدس باشند. جلیل آباد هرات در افغانستان این را حتی بهتر نشان میدهد چون این جلیل آباد بخشی از ولسوالی "انجیل" است.

گادفری هگینز در آناکالیپسیس مینویسد که دایره های سنگی با 12 سنگ در بسیاری از محوطه های دروئیدی و چنانکه فراماسون ها درباره ی گذشته ی فیثاغورسی خود نوشته اند، در تمام معابد فیثاغورسی وجود داشته اند. به نظر هگینز دلیل این است که هر دو مکتب فیثاغورسی و دروئیدی توسط یهودی های کارملی پدید آمده اند. اما او مینویسد که مضمون 12 قبیله که در قصه ی بنی اسرائیل اساس دایره های سنگی مقدس یهود شده در اقوامی که ظاهرا ربطی به یهود ندارند هم تکرار شده است ازجمله 12قبیله ی اولیه ی ایونی (مهاجران یونانی) در ترکیه و 12 قبیله ی اولیه ی اتروسکی در ایتالیا. اما هگینز محدوده ی این چرخه های 12تایی را به تعداد قبایل منحصر نمیکند. وی مینویسد که سنگ های 12گانه که یک دایره بسازند در اصل از روی 12 صورت فلکی دایره البروج پدید آمده اند و یهود برای زدودن طبیعت پرستی از دایره ی مقدس، آنها را به 12 قبیله تبدیل کرده است. ازآنجاکه خورشید به ترتیب از این دایره ها میگذرد و با گذر زمان مدام بدانها تغییر شکل میدهد، این 12صورت فلکی میتوانند با 12 پادشاه پیاپی که روح سلطنت مدام به آنها تغییر شکل میدهد عوض شوند. به نظر هگینز، 12 امام فارسیان و 12 امپراطور روم دقیقا چنین مضمونی دارند. اولین 12 امام، علی است که نام از ایلی یا اله یعنی خدا دارد و اولین 12 امپراطور روم ژولیوس یا یولیوس از همان ریشه ی لغوی است و هر دو هم توسط یاران سابق خود کشته میشوند. از این دو ژولیوس سار ملقب به "پاتر فوتوری ساکولوم" به معنی "پدر کشورش ساکولوم" بود که ساکولوم از سایکل به معنی چرخه می آید که همخانواده با لغات سیرکل، جلجال و جلیل است. نام یولیوس با یوله نام دیگر ساتورن خدای زحل و خورشید ارتباط دارد. مونس کاپیتولین که تختگاه سزار در آن قرار گرفت هم ساتورنیا نام داشت. ایام مقدس ساتورن موسوم به ساتورنالیا اکنون تبدیل به کریسمس یا سالگرد میلاد مسیح شده و روزهای بعد از کریسمس هم یوله نامیده میشوند. یوله را میتوان در لغت با "هوله" مقایسه کرد که نام جشن اعتدال پاییزی در میان فارس ها و هندوان بوده است. "حروم اولوم" عنوان معابد پرستشگاه سزار در کیلیکیه ی آسیای صغیر بود که در آن اولوم –به وضوح از ریشه ی اله و علی- تلفظ دیگری برای یولیوس به نظر میرسد. این کیلیکیه هم خود یکی دیگر تلفظ های گلگال و سیبرکل به معنی دایره به نظر میرسد و میتواند به معنی محل دایره ی مقدس باشد. گایوس ژولیوس اگرچه به امپراطوری نرسید ولی الگوی امپراطوران بعدی شد که همچون او تجسد ژوپیتر خدای اعظم روم بودند همانطورکه مسیح تجسد یهوه بود. این تجسد درواقع یک نوع تجلی است. ژولیوس ملقب به سزار یا قیصر بود. این لغت تلفظ لاتین لغت اتروسکی "اسار" به معنی خدا است و از ریشه ی کلدانی-فنیقی "اسر"، "سر" و "زر" به معنی رئیس و والا مرتبه است که به صورت "آسور/آشور" عنوان خدای سیاره ی مشتری و همتای ژوپیتر شده و در مصر هم ازیریس کهن الگوی فراعنه نام از آن دارد. در کیلیکیه شهری به نام "سزار اگوستینی" وجود داشته است که توسط خاندان آنازاربنس از بنی آذر کنترل میشده و این آذر میتواند همان اسار و بنابراین سزار باشد. با این حال در بین خود اتروسک ها لغت "اسار" درابتدا تجلی خدا را نشان میداد و خود خدا "اسه" بوده که میتواند همان هسوس خدای جنگل بر و نجار گاول ها باشد که همتای مارس خدای جنگ رومی بود و قربانی انسانی طلب میکرد. "هسه" یا "اسه" همچنین عنوان دیگر اودین خدای نورمن ها بود و احتمالا اسم اصلی او را یدک میکشید. چون اودین در اصل معادل وتان آلمانی است که نامش از ریشه ی "ویت" به معنی راستی و درستی و معادل وایز به معنی عاقل در انگلیسی است و لغت ویزارد به معنی جادوگر هم از آن می آید. بنابراین وتان/اودین بیشتر لقبی است که جای اسم اصلی یعنی اسه را گرفته است. اسه به وضوح تلفظ دیگر "ایهه" از عناوین دیونیسوس باخوس خدای یونانی است که برابری او با یوئه یا یهو خدایی سامی را نشان میدهد که بعدا به صورت یهوه بازسازی و خدای یهود شد. در بین فنیقیان، "حس"، "اس"، "عز"، "عزوس" و "عزوز" ازجمله نام های خدای مرگ و موکل سیاره ی مریخ بوده که در هر دو مسئولیت، معادل مارس رومی است. عنوان "عزوز" با "عزیز" در عربی به معنی گرامی هم ریشه است. وایتر گزارش داده است که در بین بعضی عرب ها لغات "آز" و "آذر" به معنی انرژی ماهیتی یک شیء یا موجود بوده اند. برای خدا خلقت یک موجود میتوانسته تجلی ماهیت او در آن موجود باشد [و ازاینرو احتمالا اصطلاح عربی "اثر" برای مخلوق یک فرد یا موجود، با "اسار" اتروسکی همریشه است.] علی و ژولیوس هم خدایی بودند که در رهبران سلسله ها تجلی می یافت و همزمان برابر با مسیح هم بود. در مورد علی او فقط در دوازدهمین جانشینش همچون مسیحا غیب گشت. احتمالا درباره ی امپراطوران 12گانه ی سرکشیده از داستان ژولیوس هم چنین است. این 12 امپراطور آنطورکه سوئتونیوس آنها را نام برده است، به ترتیب عبارتند از: ژولیوس سزار، اگوستوس، تیبریوس، کالیگولا، کلودیوس، نرون، گالبا، اتو، ویتلیوس، وسپازیان، تیتوس و دومیتیان. قاعدتا انتظار داریم که دومیتیان همتای مسیح باشد. برخلاف مسیح درباره ی هنوز زنده بودن او چیزی گفته نشده است ولی او هم مانند سزار و البته مسیح توسط افراد خودش کشته شده است. همچنین تخت دومیتیان به مشاور او نروا تقدیم شده که یادآور نقش مهم بروتوس پسرخوانده و دوست نزدیک سزار در قتل او است، چیزی که بروتوس و نروا را همتای یهودای اسخریوطی در خیانت به مسیح میکند. دومیتیان که کیش شخصیت عظیمی برای خود به وجود آورده بود در امور زندگی مردم دخالت میکرد و به رعایت اخلاقیات بسیار حساس بود، چیزی که او را بسیار به سختگیری های مذهبی کلیسای کاتولیک در قرون وسطی نزدیک میکند، درحالیکه جانشینش نروا تمام این دخالت ها را از بین برد. بنابراین اگر دومیتیان مسیح باشد، نروا همتای آنتی کریست یا دجال است. این شباهت، اسم نروا با نرو(ن) را جالب میکند. چون در مسیحیت، نرون به سبب مسیحی کشی گسترده، یک آنتی کریست تلقی میشود. عدد ابجد اسم NERO 666 است و البته نروا هم در سن 66سالگی به امپراطوری رسیده است. همانطورکه متوجه شدید 12 امپراطور پیشین بر اساس 12 ماه سی روزه که سال 360 روزه ی خورشیدی را بین خود تقسیم میکردند ساخته شده اند. مصریان گاهی این 12ماه را با 5دوره ی 72روزه جایگزین میکردند و اگر ما هم 12 امپراطور را با 5امپراطور جایگزین کنیم با کمال تعجب میبینیم که ششمین امپراطور به عنوان همتای نروا میشود خود نرون که اتفاقا اولین امپراطوری است که در یک کودتا سرنگون میشود. سال مصری به جای 360روز 365 روز بود که 5روز آخر به صورت یک پنجه بعد از 12 ماه حساب میشدند. روح نروا هم در این 5روز ضرب میشود و به 5امپراطور خوب تبدیل میشود. این امپراطورها سلسله نبودند و سلطنت را به جای پسر خود، به فرد برگزیده ای واگذار میکردند و ازاینرو احتمالا در ابتدا در مرز سلطنت موروثی و حکومت دموکراتیک شایسته سالار قرار داشتند. [در نمایشنامه ی ژولیوس سزار شکسپیر هم بروتوس، سزار را به سبب حفظ دموکراسی میکشد.] با این حال به اندازه ی حکومت های شایسته سالار کنونی، شایستگان هنوز از یک سیستم اشرافی سالار برمیخیزند و از این جهت به ژوپیتر بودن امپراطوران مزبور نزدیکند. در بین اینان بیشترین کارهای فرهنگی و مذهبی به هادریان منسوب است که اتفاقا کتاب 12 امپراطور روم سوئتونیوس هم منسوب به دوران هادریان و به نظر هگینز، نوعی الگوگیری از هادریان برای خلق سزار است. هادریان از خاندان ائلیان است که احتمالا به اندازه ی یولیوس ریشه در نام اله دارد. نام او برگرفته از محلی به نام هادریا منسوب به ایتالیا است ولی هادریا میتواند ریشه گرفته از آدر تلفظ دیگر اسار باشد و هادریا به معنی سرزمین خدایان مطرح بوده باشد که در این صورت، هادریان به معنی آسمانی یا ماوراء الطبیعی است. [این "آدر" را اگر بعد از "نا" ی پیشوند آرامی قرار دهید، نام "نادر" ساخته میشود که یک کشورگشای مستبد ترک بود و به مانند سزار و دومیتیان، توسط افراد خودش کشته شد.] گفته میشود دریای آدریاتیک نام از هادریان دارد با این حال در تواریخ هرودت که به چندصد سال قبل از هادریان منسوب است این دریا آدریاتس نامیده شده است که میتواند با لغت عربی "حضرت" به معنی والامرتبه –یکی دیگر از لغات ریشه گرفته از اسر- هم منشا باشد. بدین ترتیب هادریان به عنوان الگوی آسمانی-زمینی 12 امپراطور روم، سزارها یا قیصرها را از محیطی دیگر وارد ایتالیا میکند و و این محیط میتواند "خزریه" باشد که مردمش خزرها به عنوان پیروان اولاد خزر پسر یافث ابن نوح، از فردی با نام مشابه "سزار" تبعیت میکنند. آنها اهل روسیه ی کنونی و شمال دریای خزر بودند و روس ها پادشاهان را تزار مینامند که تلفظ دیگر سزار است. لغت مشابه "خضر" نام پیامبری مقدس در مزد مسلمانان است که همچون عیسی دارای عمری طولانی و از نطرها ناپدید است و هرجا میرود سرسبزی میبرد چنانکه خضر به معنی سبز است. این کارکرد، نزدیک به کارکرد تموز خدای گیاهان و فصول است که مذهبش توسط پیروان یهوه ریشه کن شد. البته عیسی که تجسم همان یهوه است گرته برداری های زیادی از مذهب تموز نموده است. اینطور پاکسازی تموز توسط یک نسخه ی دیگر از خودش که به مارس خدای جنگ نزدیک است، با قتل دومیتیان توسط سربازان خودش قابل مقایسه است و نیز با کلیسا که شوالیه ها را قدرتمند کرد و بعدا شعبه ای از همان ها تمپلاریسم و به دنبالش فراماسونری را به راه انداختند و کلیسا را تضعیف کردند. در رودررویی آدونیس و مارس به عنوان دو نسخه از تموز، این اتفاقات به تمثیل بدل شده اند. دلیل دشمنی مارس با آدونیس رقابت عشقی این دو بر سر ونوس یا آفرودیت الهه ی زمین بود که درواقع رقابت جریان های فرهنگی بر سر حکومت بر زمین را نشان میدهد. آدونیس شکارچی و جنگل گرد، نمایانگر جریان های ابتدایی دوران وحشی زمین است و مارس پرورنده ی جنگسالاران و لشکرکشی ها نماینده ی ارتش هایی که کشورها را ایجاد و چشم انداز جهان را متمدن کردند. مارس با عزوز خدای مرگ تطبیق میشود و در عربی، مرگ "حضر" –یکی دیگر از لغات ریشه گرفته از "اسر"- نامیده میشود. این لغت نزدیک به لغت "خزیر" به معنی گراز در شامات [معادل "خنزیر" در عربی فصیح] است و همانطورکه میدانیم قاتل آدونیس یک گراز بود. این قتل، آدونیس را به یک خدای گاهی مرده و گاهی زنده تبدیل کرد درست مثل مسیح که در حالت جذب مخاطب، تموز است و در میدان سوء استفاده ی جنگجویان، مرده ای بدل شده به مارس. درواقع این موقعیت، تغییر محتوای مرگ آیینی تموز است که در فصل خزان میمیرد و در بهار با سرسبزی طبیعت بازمیگردد. بنابراین آنتی کریست، کریست را به تسخیر خود درآورده و ازاینرو از کریست غیر قابل تمییز است. درواقع این خودی شدن ژولیوس سزار و سیستم امپراطوری توسط نروا به عنوان نسخه ی کهن الگویی هادریان هم هست. توجه کنیم که ژولیوس سزار در اصل، گایوس از خاندان ژولیوس بود و این خاندان نسب به اسکانیوس پسر انئاس تروایی میرساندند چون اسکانیوس ملقب به یولیوس بود. این اسکانیوس از ازدواج انئاس با لاوینیا دختر لاتینوس حاصل آمد. انئاس به خدمت لاتینوس شاه لاتیوم درآمد و بعد از شکست دادن دشمنان لاتینوس، به دامادی لاتینوس درآمد و جانشین او شد. پسرش اسکانیوس، شهری به نام البا درآنجا بنا نهاد و پایتخت خود کرد. عدد ابجد نام لاتینوس با املای LATEINOS برابر 666 یعنی عدد دجال است و بدین ترتیب سلطنت ژولیوس با خدمت به آنتی کریست به دست آمده است. اسکانیوس یکی از دو پسر انئاس بود و همانطورکه میدانیم انئاس به یک روایت، بنیانگذار تروای جدید بود که همان رم باشد. در روایتی دیگر، دو برادر به نام های رومولوس و رموس بنیانگذاران رم بودند که از آنها رموس به دست رومولوس کشته شد و این باز همتای دیگر قتل سزار به دست بروتوس و قتل دومیتیان به دست ارتش خودش و البته عیسی به دست امت خودش یعنی یهودیان است. هگینز معتقد است که کلهم این مسیر، بر اساس یک نظم کیهانی درست شده است. چون او به سیستم 10 آواتار ویشنو اعتقاد دارد و بر اساس سیستم تقویمی نروها معتقد بوده است که آنها هر 600سال ظهور میکنند. آخرین آواتار رسمی ویشنو در هندوئیسم، آواتار نهم یعنی بودا بوده که بر اساس حسابرسی اروپاییان در قرن ششم قبل از میلاد ظهور کرده است. بنابراین هگینز حساب میکند که آواتار بعدی باید در نیمه ی دوم قرن اول میلادی مطرح شود و چون قتل دومیتیان در سال 96 میلادی در اواخر همان قرن اتفاق افتاده است دومیتیان میتواند به جای سزار و مسیح، آواتار دهم باشد. در هندوئیسم، آواتار دهم، ظهور دوباره ی کریشنا آواتار هشتم است و کریشنا ملقب به کسو" و "کسار" بوده که یادآور عنوین هسه و سزار/قیصر هستند. همچنین شیوا که خدایی خارج از مذهب ویشنو و بیشتر رقیب آن بوده، ملقب به ایشوار تلفظ دیگر آشور یا اسر بوده است.:

“ANACALYPSIS”: V1: GODFREY HIGGINS: LONGMAN: 1836: P608-614

گادفری هگینز در بخش بزرگی از فصل های اول کتابش درصدد اثبات ریشه گیری تمدن و فرهنگ بشری از سیاهان با فرض برخاستن سیاهان در هند بوده و از این راه، مهاجرت هندیان به غرب در حال تبدیل شدن به سامیان، اروپاییان و بلاخره بریتانیایی ها را همزمان مسیر تکامل مذهب هندی و مسیر تکامل بشر ارزیابی میکرد. نوعی اتحاد یک آلفای هندی با یک امگای انگلیسی-اسکاتلندی و هر دو زیرمجموعه ی امپراطوری بریتانیا. اما یک شخص نظامی تر یعنی سرهنگ دوم لارنس آستین وادل، که علاقه ی زیادی به مطالعه ی مذاهب هندو و بودایی داشت، هند و بریتانیا را در یک ریشه ی متمدن تر متحد کرد که به صراحت مدعی بود در بریتانیا بهتر حفظ شده است. ریشه ی آریایی اروپا و هند به نظر او به تمدن سومر برمیگشت و توسط فنیقی ها به تمام جهان صادر شده بود. وادل در مقدمه ی کتاب خود به نام «ریشه ی فنیقی بریتانیایی ها، اسکاتلندی ها و انگلوساکسون ها» (1914) عنوان بهارات که بومیان درباره ی شبه قاره ی هند به کارمیبرند را با عنوان بریتانیا همریشه میخواند و مینویسد:

«هند که هنوز سرزمین بارات ها یا بریتانیایی ها نامیده میشود، از طریق خویشاوندی خونی با روسای حاکم هند که اکنون آشکار و تثبیت شده است، باید در این روزهای ناآرامی هند به نفع دومی تصمیم بگیرد که در عضویت کشورهای مشترک المنافع بریتانیا باقی بماند که اکنون نشان داده شده است که عناصر واقعی "سواراج" تمدن اجدادی مترقی قدیمی بارات را به شکلی بسیار خالص تر از شاخه ی هندی حفظ کرده است.»

وادل فصل اول کتابش را با این نقل قول آغاز میکند (عبارت داخل [] از وادل است):

«پانچ های [فنیقی های] توانمند که قصد حمله به زمین را داشتند، تمام جهان را تحت سلطه ی خود درآوردند.» (حماسه ی هندی مهابهاراتا از بارات های بزرگ)

وادل، نام کوروپانچالاها (کورو-پانچ های توانمند) را که قدیمی ترین پادشاهان هند بودند، با نامیده شدن سوریه توسط سومری ها و بابلی ها به "کور" و تعبیر پانچ به تلفظ دیگر پونیک یا فنیقی تفسیر میکند و کورو-پانچ را معادل سوری-فنیقی میداند. وی مینویسد که در سفر به هند متوجه شده که هیچ بنای ساختمانی قدیمی ای در هند وجود ندارد و فقط چند چیدمان سنگی معمولی از دوران کهن به جا مانده ولی سیستم شهرسازی و مدل زندگی و لباس ها در هند امروز به همین شکل «ناگهان حدود سال 609 پیش از میلاد در صفحات ادبیات بودایی و در حماسه ی مهابهاراتا» پدیدار میشود. [روشن است که فرض وادل این است که این آثار واقعا متعلق به اواخر قرن هفتم قبل از میلادند و جعلیات جدید نیستند.] بنابراین وادل نتیجه گیری کرد که قدیمی ترین شاهان هند منسوب به هزاران سال پیش در هند زندگی نمیکردند و از جای دیگری آمده اند. وی گفت که با روایات محلی بسیاری برخورد کرده که فهرست هایی از شاهان هند ارائه میدهند منتها هندشناسان فقط به مندرجات واداها اهمیت میدهند و این فهرست ها را رد میکنند. در بعضی از این فهرست ها اولین شاه هند، همنام پسر آخرین شاه ختی آناطولی است. ختی یا خاتی، گروهی از حکمرانان آناطولی و سوریه هستند که در کتاب مقدس از آنها با عناوین "حت" و "حتی" یاد شده و در انگلیسی «هیتیت» نامیده میشوند. تختگاه آنها در آناطولی در گذشته جزو سوریه به حساب می آمده و استرابون، ختی ها را «سوری های سفید» میخواند. سریانی ها و فنیقی ها خود را «آری» به معنی اشرافی و والامرتبه میخواندند و وادل این لغت را با اصطلاح «آریا» برای شاهان قدیم هند مقایسه میکند. او ضمنا معتقد است که ختی ها در نام همان گوت های اروپایی هستند و اسکیت ها که گوت ها از نسل آنها درآمدند در اصل ختی های مهاجر به اروپا بوده اند. در فصل های کوتاه دوم تا چهاردهم، وادل، پارت اولون یا بارت اولوم اولین شاه اسکاتلند که از اسپانیا به بریتانیا نقل مکان کرده است را یک فنیقی مرتبط با آناطولی میخواند و به این مناسبت، از گستره ی تقدس سنت بارتولومه در بریتانیا میگوید. بارتولومه ی حواری در آلبانیای قفقاز کشته شد و بریتانیا نیز نامبردار به آلبان بوده است. وادل، نام پارت اولون را به دو بخش پرات/پارت و اولون/اولوم تجزیه میکند. جزو دوم، معادل اصطلاح آوالون برای بریتانیای قدیم و ریشه گرفته از عنوان خدا یا رئیس در نظر گرفته میشود درحالیکه پرات یا پارت، عنوان قبیله ای از فنیقی ها از جدی به همین نام تلقی میشود که علاوه بر پارت های نبردکننده با روم در کیلیکیه، با شهر براته در قلمرو لیکایون های کیلیکیه هم مرتبطند. شهر-بندر اصلی کیلیکیه یعنی طرسوس نامبردار به پارتنیا بود که وادل آن را به سرزمیسن پارت ها معنی میکند. لیکایون ها در مناطق شمال کوهستان طوروس ساکن بودند و پایتختشان قونیه مرکز پرستش میترا یا شمس خدای خورشید بود، خدایی که هم در اروپا و هم در هند پرستش میشد و نامش در عهدنامه ی بین حکمرانان ختی و میتانی در بغازکوی دیده میشود. براتی الهه ی مهم لیکایون ها و معادل دایانا الهه ی ماه بود. فیگورهای او در تصاویر، همتای فیگورهای الهه بریتانیا در نگاره های انگلیسیند. فنیقی های کرت، بریتو-مرتیس را میپرستیدند که دختر فنیکوس شاع فنیقی ها بود و بعدا با دایانا تطبیق شد. براتی الهه ی زمین است و بریتانیا مونث قلرو بریت ها یا پیروان براتی. بنابراین آنها با هم معادلند. از دید وادل، براتی لغتا همان پرتیوی الهه ی زمین در نزد هندوان است و پرتیوی همراه دوقلوهای آشوین فعالیت میکند که همتای کاستور و پولوکس در اساطیر یونانی-رومیند. کاستور و پولوکس به شکل دو یار میترا در نگاره های او ظاهر میشوند. در این صورت، براتی/پرتیوی، شکل مونث خورشید است و به عنوان یک لغت مونث، باید مذکرش برات یا همان پرات باشد. در نزدیکی ساوت شیلدز در شرق نیوکاسل آپون تاین، سنگنگاره ی رجینای آربیا قرار دارد که به دو زبان لاتین و آرامی پالمیری نوشته شده و شرح افسوس یک مرد اشرافی به نام باراتس از پالمیرای سوریه برای مرگ همسرش رجینا از قبیله ی کاتالونی در جنوب شرقی بریتانیا است. کاتالونی که میتواند با کاتالونیای اسپانیا هم مرتبط باشد، مرکب از اصطلاحات کاتی –تلفظ دیگر خاتی- و اولون (جزو دوم پارتولون) است و بنابراین کاتالون های بریتانیایی-اسپانیایی هم اصالتا فنیقی-ختی تلقی میشوند. عنوان کاتی با نامجای کاتانیا در کیلیکیه و با نام سلسله ی کاسی ها در بابل مقایسه شده است. وادل معتقد است که این فنیقی-ختی های مهاجر علاوه بر اختراعشان الفبا خط میخی را هم از خاورمیانه به بریتانیا آورده اند و آن درآنجا تبدیل به خط "اوگام" (عجم) شده است خطی که به شخصی به نام اوگما منسوب است و اوگما یکی از نام های هرکول فنیقی هم هست. وادل، پیوستگی های خط اوگام با خط میخی سومری را نشان میدهد و سندی بر هزاران ساله بودن تمدن در بریتانیا میشمرد. به همین ترتیب، او از شباهت معماری ختی های باستان با معماری گوتیک اروپایی پرده برمیدارد و نتیجه میگیرد که برخلاف نظر قاطبه ی علمای غرب، معماری گوتیک اختراع قرون وسطی نیست و متعلق به هزاران سال پیش است. [البته ممکن است برعکس باشد و معماری ختی مربوط به قرون وسطی باشد.] وادل، کلتی بودن مردم ماقبل فنیقی بریتانیا و اصلا چیزی به نام نژاد کلتی را رد میکند و معتقد است هر دو زبان کلتی و انگلوساکسون در بریتانیا از زبان فنیقی پدید آمده اند و همراه کلنی سازی های پسران شاه ابراکوس به اروپای قاره ای منتقل شده اند. وادل مینویسد که کلت ها در توصیفات مورخان ظواهر و خصوصیات گوناگونی دارند و علت این است که عنوان کلت، هر دورگه ی گوت با بومیان را در بر میگیرد. این الگو از روی آمیختن ختی ها با ون های اطراف دریاچه ی وان پدید آمده که اعقاب دورگه شان، خود را گال یا گالاتی یا خالدی مینامیدند و همین لغات به صورت های گاول و و گالیک و کلتی در اروپا برای دورگه های مشابه از نسل هون ها و آلپی ها و اسلاوها به کار رفتند. بسیاری از این دورگه ها به خاطر نسب بردن از قدتمداران پیشرفته تر، خود را اشرافی میخواندند و افتخار به نژاد کلتی در بریتانیا و فرانسه هم ازاینجا ریشه میگیرد. میشود این نوع افراد را با ناسیونالیست های آلمانی مقایسه کرد که نژاد ژرمن را نژاد برتر و نژاد اسلاو را نژادی پست و قرومایه معرفی میکنند درحالیکه بیشتر ژرمن ها تفاوت ظاهری خاصی با بیشتر اسلاوها ندارند. وادل معتقد است که برات ها در مستعمرات خود با بومیان علیه حکمرانان فنیقی متحد میشدند و داستان نبرد بروتوس تروایی با غول های البا در البان یا بریتانیای بعدی هم از این جا می آید. این بروتوس نوه ی اسکانیوس یولیوس بود که بعد از این که پدر خود سیلویوس را اشتباهی موقع شکار کشت، مجبور به ترک ایتالیا شد و درنهایت از اسپانیا رهسپار بریتانیا گردید. وادل مینویسد که سیلوان عنوان شاهان البا در ایتالیا بود. از طرفی نام اسکانیوس میتواند ریشه گرفته از اصطلاحات اوسک و آکس به معنی رودخانه باشد که از ریشه ی سومری "آگاه" به معنی سیل یا آب زیاد مثلا در رود فرات است و با اکوئوس یونانی به معنی آب مرتبط است. بنابراین اسکانیوس به معنی اهل آب زیاد میتواند لقبی برای رهبران فنیقی باشد و برات ها و الباها دو شعبه از این رهبران را نمایندگی کنند. پس رودررویی بروتوس با غول های البا انعکاسی از نبرد برات ها با فامیل های قدرتمندتر خود برای کسب قدرت نیز بوده است که نه فقط در سرزمین مادری بلکه در رقابت برای تصرف سرزمیبن های دور نیز تداوم داشته است. در وقایعنامه ی آلبان که عنوان شده در سال 1070 میلادی برای تاجگذاری ملکوم سوم شاه اسکاتلند سروده شده است، آلبان برادر بزرگتر بریوتوس (بروتوس) تروایی است که نام خود را به سرزمین بریتانیا میدهد.:

«اولین تهاجم شناخته شده ای که سرزمین آلبان را تصرف کرد، چه بود؟ آلبان آن را با بسیاری از فرزندانش تصرف کرد. او پسر بزرگ ایزیکون (اسکانیوس) و برادر بریوت بود. اما برادر کمیابی بود. او آلبای قایق ران نام داشت. اما این برادر بزرگتر توسط بریوت به آن سوی دریای ایخت تبعید شد...»

به نظر وادل، دریای ایخت اشاره به معادن قلع و بندر ایکتیس که محل تجارت قلع بود برمیگردد و به تجارت قلع توسط فنیقی ها در کورنوال اشاره دارد.

شاید بتوان مطالب فوق از وادل را به شکلی دیگر هم به افسانه های هندو مرتبط کرد. در مهابهاراتا «بهیشمه پاتاما» یکی از کوروپانچ های زخمی در حال مرگ، برای یودیشتره از دشمنان پاندوه اش داستان پریتو اولین پادشاه هند را نقل میکند. پیریتو در ایامی که اوضاع زمین بسیار آشفته بود توسط ویشنو به پیامبری برگزیده شد. او الهه ی زمین را که به شکل گاوی از آدمیان میگریخت رام کرد و شاه زمین شد و ازاینرو زمین را به نام پیریتو «پرتیوی» نامیدند. این پیریتو یکی از دو موجودی بود که از جسد یک مرد کشته شده ی شریر به نام ونا به وجود آمدند. او از بازوی راست ونا به وجود آمد. موجود دوم، نیشادا یا ساکن جنگل بود که از او انسان های شکارچی-گردآورنده با زندگی ابتدایی پدید آمدند.

نام ونا با نام قومی که وادل میگوید ختی ها در وان بر آنها سیطره یافتند و دوگانه ی براتی-کلتی در همه جا از روی این واقعه کپی شد، نزدیک است. پس شاید نام پیریتو/پراتی/براتی، به نوعی دوگانگی وضعیت او نسبت به قبایل ابتدایی زمین را نشان دهد. در زبان آشوری، اصطلاحات پرتو و پرسو به معنی مرز هستند و به نظر میرسید با واژه ی "بارز" به معنی ممتاز یا متمایز مرتبط باشند. در زبان ایتالیایی، BARATTA به معنی تاجر است و با توجه به این که لاتین از ایتالیا به همه سمت گسترش یافته است، عجیب نیست که صاحب کتیبه ی رجینا در بریتانیا هم که از خط لاتین استفاده میکند، باراتس پالمیری نام داشته باشد. جالب اینجاست که نام همسر او رجینا به معنی ملکه است اگرچه این خانم کاتولونی، یک برده ی آزادشده عنوان شده است. آربیا که رجینا در آن زندگی میکند میتواند همان ARABIA یا عربستان پالمیرا بوده باشد که به بریتانیا منتقل شده است. شاید این همان موضوعی باشد که وادل به آن اشاره کرده است: برات ها برای رقابت با حکومت مسلط، با مردمانی که توسط رهبران فنیقی تقریبا به بردگی گرفته شده اند متحد میشوند و برگزیدگان آنها را به رده های بالا میرسانند تا بتوانند از این مردم، ارتشی برای مقابله با نیروهای مسلط بسازند و این، مسیری است که استعمارگران اروپایی به عنوان اعقاب راستین فنیقی ها همچنان در پیش گرفته اند، حتی تا به امروز. الان کشورهای شرقی، خود را پس از رسیدن به جایگاه کشورهای غربی، آلفاهای امگا شده می یابند یعنی با طی مسیر به آخر، به اول خواهند رسید. قبلا آنها همزمان آلفا و امگا بودند اما حالا جایگاه سابق خود را انحرافی در مسیر سفر میشمرند و فکر میکنند که با بازگشت به مسیر غربی شدن و رسیدن به حد نهایت تمدن فعلی غرب، به جایگاه اولینی که مستشرقین غربی برای گذشته ی تمدنشان تعریف کرده اند بازخواهند گشت.

شاید بسیاری از آنچه در تاریخ به پای کشوری به نام بریتانیا نوشته شده است، به خاطر آن باشد که «بریتانیا» امضای مستعار اتحادیه ی برات ها باشد و منظور از برات ها اشرافی ایزدی است که حاضر به مخلوط شدن با ملت های دون پایه در راه اهداف اتحادیه ی خود شده اند. این روی اصل اولیه ی پیدایش کلت ها استوار است و اگرچه به قول وادل، کلت عنوانی عمومی برای مخلوط های قومی مختلف است، ولی میبینیم که برای تعریف قومی کلت، ادبیات خاصی آفریده شده که مبنای حرکت را آشکار میکند. سرهنگ فورلانگ انگلیسی که از معاصران وادل بوده، مینویسد که ادبیات کلتی به شدت بوی مرگ پرستی میدهد و مشخصا تابعی از مرگ پرستی کوثایی است که توسط اسکیت ها به اروپا آورده شده است. یهودی زدگی کوثایی ها باعث میشود تا این مرگ پرستی، فاصله ی چندانی از مرگ اندیشی مسیحی و فرهنگ شهادت (مارتیردوم) آن نداشته باشد. توجه داریم که مسیح از نسل داود پدرجد اشرافیت یهود است و این نسل را از طرف آدونیاه ادامه میدهد که مانند یوآب و مردان و کاهنانش برای سنگ زهولت در کنار چشمه ی روگل قربانی میداد. این سنگ وقف ستاره ی مریخ بود که حامی جنگندگی و پیروزی پرستندگانش در جنگ بود. مریخ در اساطیر یونانی-رومی با آرس، مارس و هرکول تطبیق میشود که هرکول، خدای محبوب فنیقی ها بوده و بانیان یهود نیز بادیه نشینانی بودند که به تمدن فنیقی جذب شده بودند. نام سامی هراکلس یا هرکول، ارگالو است که به لغت "ایرکال" برای دوزخ اکدی نزدیک است. ایرکال در زبان عبری، میتواند معنی منطقه ی ایر را بدهد که این ایر میتواند همان ایرا رهبر اجنه ی دوزخ در اعتقادات اکدی باشد و همو است که هنوز به صورت شیوا خدای نابودی به صراحت در هند پرستش میشود. ایرکال در معنی قلمرو ایر میتواند برابر با ایرپولیس محله ی پیروان داود و هسته ی اورشلیم باشد. بنابراین مریخ از دید یهود یک خدا نبوده بلکه جایی بوده که موجودات ماورائی در آن زندگی میکرده اند. اورشلیم هم اعتبارش را از آن دارد ولی همانطورکه میدانیم، اورشلیم زمینی، دروازه ی اورشلیم آسمانی یعنی قلمرو خدا بوده و مریخ هم به عنوان نحس اصغر دروازه ی نحس اکبر یعنی زحل است که روز خاصش در هفته یعنی شنبه روز مقدس یهوه خدای یهود است. زحل ازآنروکه دورترین سیاره ی شناخته شده بوده، ساکن قلمرو تاریکی و مرگ شمرده میشده ولی همزمان صاحب خورشید بوده و بعضی قبایل عرب، او را محور تثلیثی با ماه و خورشید میکردند. در اساطیر رومی، ساتورن خدای زحل بوده است. نسخه ی یونانی او یعنی کرونوس به خوردن فرزندان خودش در نوزادی مشهور بوده است ازاینرو در مسیحیت مرتبا با ملوخ جن شریری که بنا بر کتاب مقدس، یهودیان منحرف، نوزادان خود را برای او قربانی میکردند تطبیق شده است. ملوخ به شکل گاو و از این جهت برابر با مینوتائور غول انسان خوار اساطیر یونانی بود. همانطورکه زحل تنور آتشین خورشید را روشن میکرد و از جنس آتش بود، قربانی های ملوخ نیز در آتش سوزانده میشدند. اتفاقا در اساطیر یونانی از شاهی به نام "کیرون" –نامی نزدیک به کرونوس- یاد شده است که ملقب به "کوهن تائور" یعنی کاهن گاو بود. کوهن یا کاهن از ریشه ی فنیقی کان یا کِن است و اگر در لغت بالا، کوهن را با "کن" جایگزین کنید، کنتائور یا سنتور به دست می آید که عنوان موجودات شریر نیم اسب-نیم انسان بوده است. در بین کنتورها نیز باز یک چیرون –نامی دیگر نزدیک به کیرون و کرونوس- داریم که بسیار معروف بوده است. کنتائورها از تلاش ایکسیون شریر برای تجاوز به هرا همسر زئوس/ژوپیتر به وجود آمدند. زئوس ابری را به شکل هرا درآورد و از جفتگیری ایکسیون با ابر، کنتاورها به دنیا آمدند. دراینجا هرا به عنوان خواهر و همسر زئوس در حکم ماده ی اولیه ی آفرینش است و کار ایکسیون تقلید از خلقت خدا است. این اتهامی است که غنوصی ها به یلدابهوت جن وارد میکنند و از دید آنها یلدابهوت خود یهوه است که به دروغ ادعا میکند خدای بی نقص اصلی است که میتواند با اشغال جایگاه بعل سامین خدای آسمان های فنیقی ها توسط یهوه مرتبط باشد. همین باعث شده تا زئوس یا ژوپیتر که خود یهوه است، در داستان در مقام خدای اصلی هم ظاهر شود. محدوده ی وفور کنتاورها آسیای صغیر و نواحی سامی نشین مجاور آن در سوریه بوده که دقیقا متراکم ترین قلمرو کلنی های اولیه ی یهود بوده اند. کنتاورها به عنوان فرزندان یهوه، در جایگاه ملائکه و فرزندان زمینیشان غول ها نیز هستند. یهوه یک بار از غول ها شامل امیم و زوزیم و رفائیم برای تخریب مصر استفاده کرد و شیطان در این تخریب، رهبر غول ها بود. نظر به برابری اولیه ی یهوه با دیونیسوس، خدمت غول ها به یهوه میتواند با حضور کنتاورها در ارتش دیونیسوس در گزارش نونوس تطابق داشته باشد. عجیب نیست که ارتش ملائک خدا با غول ها و کنتاورها عوض شده باشند. دراینباره فقط کافی است به همریشه بودن لغت "ملوخ" و "مَلَک" (فرشته) توجه کنید تا متوجه شوید ملائک تکثیر ملوخ هستند. این که غول ها را بارها با شاخ گاو تصویر میکنند به خاطر همین تعلقشان به ملوخ گاوآسا است. ملوخ به سبب گاوشکل بودن، پدر گاوها و گوسفندها و بزها یعنی دقیقا همان حیواناتی است که در یهودیت و فراورده های مذهبی دیگرش برای خدا قربانی میشوند. علت این است که یهوه همان ملوخ است که مانند ساتورن از فرزندان خودش تغذیه میکند. در مسیحیت تحت اللفظی اما یهوه فقط یک فرزند دارد که عیسی مسیح است و همانطورکه میدانیم او را قربانی میکند. پورفیری مینویسد که در زبان فنیقی ها «یهود» به معنی فرزند یگانه است. همانطورکه میدانیم، در عبری به فرزند یگانه، "یسید" میگویند که اختلاف گرچند جزئی تلفظش با "یهود" فنیقی، مانع از کشف ریشه ی عمیق یهودیت متعارف در مسیحیت شده است.:

“RIVERS OF LIFE”: J.G.R. FORLONG: V1: QUARITCH PRESS: LONDON: 1883: P528-530

برابری عناوین یسوع/عیسی و یهود، باعث شد تا عیسی به صورت یک قوم کثیر شش میلیونی به نام یهود در قرن بیستم یک بار دیگر زنده شود و توسط نازی ها در هولوکاست قربانی گردد و چنانکه خدای یهود یعنی ملوخ چنین تقاضا میکند، این قوم در طی مراسم قربانی، سوزانده شوند. هر گونه تلاشی برای اثبات این که این قصه تماما واقعیت دارد، همانقدر ابلهانه است که تلاش کنیم داستان قربانی عیسی مسیح در انجیل را اثبات تاریخی کنیم. ارزش این اسطوره ها در این است که نشان میدهد که چطور قصه های خدایان با بازآفرینی شدن در دوران مدرن، به واقعیات جهان جهت میدهند. در این مورد، شما میتوانید معنی سیاسی جدید آلفا و امگا را درک کنید و با سرگردانی یوشع (عیسای سابق) در جهان برای یافتن بدترین انسان مقایسه نمایید. یهود هم یک قوم آواره و سرگردان بودند که بعد از هولوکاست، بلاخره در جایی ساکن شدند. این جایگاه یعنی اسرائیل کنونی، آلفا و امگای آنها بود. جایی که ادعا میشود در آن به وجود آمدند و بدان بازگشتند. این بازگشت بعد از یک قربانی آیینی پر سر و صدا برابر با بازگشت خدا در قالب عیسی به جایگاه معنویش بعد از قربانی شدن بود. حالا جایگاه خدا برابر با اورشلیم و اورشلیم جانشین مریخ قلمرو خدای جنگ بود. از این پس، هر کس یا گروهی که مقدس باشد در قلمرو خدای جنگ قرار میگیرد و شرطش این است که او انسان نباشد و بنابراین هرگز شکست نخورد. به همین دلیل هم هست که وانمود میشود اسرائیل هیچ وقت شکست نخورده است و همین وانمودسازی را تمام حکومت های جهان و تحت حمایت همین ایدئولوژی برای خود بازآفرینی کرده اند. علیرغم جهانگیری این ایدئولوژی، باز هم اویی که همه سر جنگسالاری استثنائیش، سر موساد و تکنیک های جاسوسی و نفوذ اطلاعاتی فوق العاده اش قسم میخورند فقط اسرائیل است و حتی وقتی نقشه هایش برای سوریه ی جولانی شکست میخورند و زحماتش برای باقی نگه داشتن آشوب های پ.ک. با دستگیری شهردار استانبول، نقش بر آب میشوند، همه ترجیح میدهند صحنه های شلیک سربازان اسرائیلی به صف غذای مردم گرسنه در رفح یا ویدئوهایی که سربازان اسرائیلی و مردم تندرو یهودی جداگانه درباره ی غذا درست کردن خود در مرز نواحی در حصر غزه برای آزار دادن مردم گرسنه ی آنجا از خود گرفته اند را برای هنوز نیرومند نشان دادن یهود و اسرائیل برجسته کنند. چون اسرائیل دقیقا روح همان یوشعی است که پذیرفته بدترین آدم دنیا است و این پذیرش را در یک دین به نام یهودیت پخش کرده است. به محض این که یسوع پذیرفت بدترین آدم دنیا است دیگر در این که بدترین کارها را بکند با خودش تعارف ندارد و ازاینجا عیسای قربانی تبدیل به یوشع قصاب میشود همانطورکه یهود قربانی هولوکاست تبدیل به رقم زننده ی بدترین هولوکاست ها در سرزمین مقدس یوشع میشود و در هر دو مورد، هدف، کسب اطمینان لازم از تبدیل نقطه ای از زمین به قلمرو خدای خونخوار جنگ است بلکه یهودیان و مسیحیان و مسلمانان فراوانی که به درگاه خدای اورشلیم نماز میبرند باعث تقویت این خدا در مقام خدای جنگ و موفق کردن هرچه بیشتر آن جنگسالاران و اسلحه فروشانی که این خدا را بدون نقاب میپرستند شوند.

این چنین چرخشی برای خدا مسبوق به سابقه و ریشه دار در مسیحیت است. فورلانگ مینویسد خدای یهودی-مسیحی به شیر متشبه است و همزمان شیطان این مذهب هم به شیر تشبیه میشود. شیر جانوری اشرافی، پرافتخار و خونخوار و درواقع یکی از متناقض ترین جانوران است و تمام این صفات گوناگون را در درجه ی اول به مظهر همیشگیش خورشید داده که با خورشید به مسیح و یهوه اش انتقال داده شده اند. "فریس" به معنی شیر، هم با عناوین پرز و فریسی در یهودیت و هم با نام زبان پارس یا فارس برابر و این دو مقوله همریشه اند. [دقت کنید که لغت "بارز" به معنی ممتاز و بنابراین برات و پرات هم از همین ریشه هستند.] در اساطیر یونانی، پارس ها قومی هستند که از پرسئوس قهرمان ریشه گرفته اند. از زمان سر ویلیام دروموند، پارس ها معمولا با منطقه ی خوزستان ایران مرتبط میشدند که فورلانگ نامش را برگرفته از قوم کوثا میداند همانطورکه خود نامجای ایران را نیز با "ایر" در ایرپولیس تطابق میدهد. هلنی ها (یونانی ها) پرسئوس را «پدر» خطاب میکردند چون زادگاه او را آرگوس محل قدیمی ترین تمدن هلاس میدانستند. با این حال، هرودت، پرسئوس را آشوری و دیودوروس سیکولوس او را مصری شمرده اند. در تاریخ موندانه آمده که پرسئوس در بابل به دامادی استریا دختر بلوس درآمد و از این ازدواج، جونو (هرا) به دنیا آمد که دراینجا با هکاته الهه ی ماه تطبیق شده است. نسخه ی مصری پرسئوس، ستاره شناسی بود که در دهانه ی هرکول در رود نیل، به مشاهده ی دقیق ستارگان میپرداخت. این پرسئوس مانند مسیح بعد از مرگ از نو زنده شد و در این هنگام، در میان یک آبشار طلایی هویدا گردید. فورلانگ معتقد است این مرگ و رستاخیز در میان آب ها در نسخه ی یونانی قصه هم مستتر است که در آن، پرسئوس در نوزادی به همراه مادرش دانائه در قایقی در دریا رها میشود تا بمیرد ولی زنده می ماند درحالیکه طلایی بودن آبشار مصری، اشاره به خورشیدی بودن پرسئوس دارد. در نسخه ی یونانی علت تلاش برای کشتن او متولد شدنش از دانائه دختر اکریسیوس است که زئوس در قالب یک باران طلایی او را باردار کرده است. نام دانائه مونث کلمه ی "دان" است که برای یکی از قبایل پرفعالیت اساطیر یونانی به کار میرود و به معنی ارباب و درواقع تلفظ دیگر آدون از عناوین یهوه است که نام آدونیس هم از همان می آید. آدونیس در پاییز میمیرد و به صورت آدار یا آدوروس درمی آید و که تلفظ دیگر آدون است و به نظر فورلانگ، دیگر قوم معروف اساطیر یونان یعنی دوری ها هم ازاینجا درمی آیند و مانند پاییز، دوران شکوه قبلی یونان در عصر اساطیری را پایان میدهند. عصر تاریخی و واقعی یونان از این لحظه تعیین میشود چون نابودی همان آفرینش است. مرگ پرستی و نابودی پرستی کوثایی هم از اینجا می آید. اصطلاح کوثی به صورت حوثی، حاتی، آتی و بلاخره با اضافه کردن پسوند قوم ساز "پی/بی" به صورت اتیوپی درمی آید و در نسخه ی یونانی قصه ی پرسئوس، میبینیم که پرسئوس داماد شاه اتیوپی و جانشین او میشود. اشراف کوثا خود را "بعلیم" یعنی خدایان میخواندند و در این امر، تقلیدگر یهودیان بودند که اشراف خود را "الیت" یعنی همچون ال یا خدا میشمردند. در یک تصویر انسان گون از ال، این اشراف، یادآور نامیده شدن میترا خدای خورشید به "الیس" یا همان الی یا علی میباشند. در فنیقیه میترا از یک سو نامبردار به "کامل" یعنی بی عیب و نقص بود، ولی همزمان همین کامل، به صورت «کادمل» یعنی خادم خدا تلفظ میشد که فرم دوم میترا را تعیین میکرد که با هرمس یا مرکوریوس پیامبر زئوس تطبیق میگردید. شاه زمینی نیز هم خادم خدا بود و هم تجسم انسانی او. به همین ترتیب، مسیح هم پیامبر خدا بود و هم خود او. ترتولیان، از یک شستشوی آیینی در بازی های آپولویی و الئوسی صحبت میکند که در فرقه ی میترا هم هست. این شستشوی آیینی میتواند با غسل تعمید مسیحی مرتبط باشد. این غسل تعمید برای مسیحیت مفهوم از نو زاده شدن را دارد که با مرگ و رستاخیز پرسئوس در میان آب ها مرتبط است و خورشیدی بودن خدای مربوطه، مضمون طلایی شدن آب را روشن میکند. برای خورشید، این مرگ و رستاخیز، فرو شدنش در جهنم در جهان زیرین در غروب و تولد دوباره اش از افق زمین در صبح فردا است که با جنگ مسیح با شیاطین جهنم طی مرگ موقتش موافقت دارد.:

Ibid: p471-3

دیدیه لاکاپله اشاره میکند که در تلمود بابلی، از دو مسیح یهودی به نام های ایتامار و الیعازر سخن رفته است که به طرز عجیبی همنام دو جد کاهنان یهودی بنا بر کیش توراتند. انگار که دو مسیح به دو شعبه ی کهانت در یهودیت معنی بخشیده و بعد در یک نسبسازی جعلی بازآفرینی شده باشند. به نظر لاکاپله هیچ یک از آنها اصالتا انسان نبودند. الیعازر از ترکیب نام های ال/الی و آسار به دست می آید و معنیش خدا آسار میشود که این آسار قاعدتا ازیریس کهن الگوی شاهان مصر و دارای وجوه شباهات بسیار با عیسی مسیح است. او مجسم به گاو است و بنابراین از نظر لاکاپله نسخه ی مقابل الیعازر یعنی ایتامار، همان میترا است که معمولا در حال قربانی کردن گاو تصویر میشده است. اگر مسیحایی بودن ازیریس در انجیل و تلمود به دو راه متفاوت رفته باشد، با توجه به این که هر دو رشته تورات را قبول دارند، باید نتیجه حاصل کرد که در بدو امر، نوشته شدن تلمود با فرض پیدایشش در سه قرن بعد از میلاد مسیح، نقطه ی اصلی جدایی یهودیت از مسیحیت شمرده میشده است. منتها مانع اصلی بر سر این نتیجه گیری وجود اقلیتی به نام قرائیان است که با انکار تلمود، مانع از پذیرش آن از سوی تمام یهود شده اند. این جمعیت به عنان بن داود نسبت داده میشوند که در قرن هشتم میلادی در بابل، مقابل ادعای «تورات شفاهی» بودن تلمود قرار گرفت و نزدیک بود به جرم ارتداد اعدام شود اما با حملات مستقیم به رش گلوتا (اشرافیت داودی) و خاخام ها در چشم بسیاری از یهودیان قهرمان شد و برای حفظ افکار عمومی، او را به جای اعدام، به اورشلیم تبعید کردند. او آغاز فرقه ای به نام عنانی ها شد که ریشه ی قرائیان بعدی شمرده میشوند. در منابع یهودی آمده که بعضی از خاخام های بزرگ قرون وسطایی مانند یهودا ها لوی، ابراهیم بن عزرا، ابراهیم بن داود، و موسی بن میمون، قرائی ها را اعقاب صادوقی ها میشمردند. با این حال، پیروان یهودا ها داسی این ادعا را زیر سوال میبرند با این استدلال که درحالیکه هم یهودیان خاخامی و هم قرائی ها به رستاخیز مردگان و آمدن مسیح اعتقاد داشتند، صادوقیان رستاخیز مردگان را قبول نداشتند. در کتاب «یهودیان باستان» منسوب به جوزفوس فلاویوس، یک آنانوس (عنان) که کاهن اعظم و از فرقه ی صادوقی بود، مسئول قتل یعقوب عادل، برادر عیسی در اورشلیم است. در نسخه ی اوریجن، خود یعقوب، کاهن اعظم معبد اورشلیم است. او پس از سقوط از پشت بام، توسط جمعیت ناراضی تا حد مرگ کتک میخورد. مقصرین جناح دیگری به نام «جلیلی» ها شمرده شده اند. کلمنت اسکندریه نیز بر همین ادعا است. جوزفوس که خود را فریسی معرفی میکند، با یعقوب احساس نزدیکی میکند و مینویسد اورشلیم به سزای قتل یعقوب، ویران خواهد شد. امروزه زمان مرگ یعقوب، سال 62 میلادی، و زمان تخریب معبد اورشلیم توسط تیتوس رومی، کمی بعد از آن در سال 70 میلادی تعیین میشود. در «علیه آپیون» فلاویوس جوزفوس مینویسد که در زمان او در معبد اورشلیم، به سزار قربانی تقدیم میشد و فریسیان که رهبران معبد و حمایت شده از سوی روم بودند، فرقه ی سزار را سازماندهی میکردند. جالب اینجاست که نه یهودیان بلکه مسیحیان هستند که در این صحنه مقابل فریسی ها قرار میگیرند. در نامه ی پلینی کهتر به تراژان آمده است که مسیحیان به دلیل امتناع از پرستش امپراطور یعنی سزار، مورد آزار و اذیت قرار میگیرند. اگر گسترش تلمود کار اشرافیت داودی و مکتب فریسی آنها بوده باشد، پس دراینجا این، مسیحیان هستند که به جای قرائیان اولیه مقابل رش گلوتا و خاخام ها قرار میگیرند. منتها در این برهه مسیحیان نه مسیحی بلکه مدعی یهودی بودنند. در کتاب مسیحی مکاشفه ی یوحنا، نویسنده خود را یهودی میخواند و یهودی بودن کاهنان بابل یعنی پیروان رش گلوتا را رد میکند. این دقیقا همان واکنش صدوقیان به رش گلوتا و کاهنانشان بوده است. بنابراین ممکن است قرائیان و صادوقیان و مسیحیان همه در ابتدا یک جریان بوده باشند که بعدا و در نتیجه ی سرکوب و تحریف توسط جریان غالب، با محتواهای متفاوتی معرفی شده اند. بعضی از ادعاها ممکن است از فرافکنی جزء به کل پدید آمده باشند. مثلا در مورد ادعای انکار رستاخیز مردگان از سوی صادوقیان، احتمالا انکار رستاخیز جسمانی مسیح پس از مقتول شدن بوده که از سوی فریسیان به صورت انکار معاد معرفی شده است. اتفاقا این اتهام دقیقا برای نوسازی یهود به ادعای بازگشت به نوعی اصل جدی گرفته شد. چون یهودیان معاصر، از سال 1770 هر عنصری که مربوط به جاودانگی و زندگی پس از مرگ بود از مکتب خود زدودند و در بدو امر، کار خود را با پیش کشیدن بعضی ادعاهای قدیمی توجیه میکردند. این جا هم جلودار قوم، فریسیان بودند نه صادوقی های منقرض شده. میتوان گفت رمز موفقیت فریسی ها خدمتگزاریشان به حکومت بوده و بنابراین باید آغاز آنها را همان سزارپرستی رومی دانست. از طرفی حمله ی روم به اورشلیم نسخه ی دیگر حمله ی بابل به اورشلیم است که امروزه به 600سال قبل از آن تاریخ نسبت داده میشود. در این حمله رش گلوتا به بابل تبعید نشدند بلکه به میل خود به آنجا رفتند و برای همین هم با پایان تبعید برنگشتند و میبینید که در قرن هشتم میلادی هنوز آنجایند و دارند عنان بن داود را محاکمه میکنند. فریسی ها با همین دست بالا قرائی گری را هم تحریف کردند و به زودی بین دو اصطلاح قرائی و عنانی تفاوت پیش آمد و قرائی ها حملات تندی به عنان بن داود و عنانی ها نمودند. این، به معنی پیدایش شمایل جدیدی از قرائی ها است و اگر دنبال فرم قبلی قرائیان هستیم باید مثل صادوقی ها و مسیحی ها آن را در مرز گسترش تاریخ و اعتقادات یهودیت به میان نایهودیان جستجو کنیم. قرائی های کریمه که خود را یهودی نمیدانستند و در زمان گسترش به لیتوانی کاملا ترک زبان بودند در این مرز قرار دارند. آغاز آنها را به قرن چهاردهم نسبت میدهند و اگر آنها را قرائی های اصلی بشماریم، باید تاریخ قرائیان حداقل قبل از این قرن را کلا افسانه های تمثیلی بدانیم. این قرائی ها در مسیر لشکرکشی های تاتارهای نوحی و عثمانی ها و قزاق ها قرار داشتند و میتوان گفت تا حدودی گره گاه اعتقادات مشترک هر سه ملت هم میباشند. بنابراین باید به نقش احتمالی آنها در پیدایش اسلام شرعی در دوران عثمانی توجه کرد. قرائی ها شباهت های زیادی به شرع اسلامی نشان میدهند. هم در بین قرائی ها و هم در بین مسلمان ها نوشیدن مشروب الکلی ممنوع است. قرائی ها تمام روش های بدعت آمیز در تعیین آغاز ماه یهودی را رد کردند و فقط مشاهده ی هلال ماه نو قمری را اصل دانستند که اسلام هم به همین راه رفت. قرائی ها نماز خواندن ایستاده را کافی ندانستند و سجده را هم به نماز اضافه کردند و این امر سجده کردن در اسلام هم جدی گرفته شد. قرائی ها مقرر کردند که برای ورود به معبد باید کفش ها را از پا درآورد و این رسم را به موسی نسبت دادند و این هم در اسلام موقع ورود به مسجد تکرار شد. عنانی ها سه بار در روز نماز میخواندند و این رسم را به دانیال نبی نسبت میدادند. با این که مسلمانان امروزه پنج بار در روز نماز میخوانند ولی در بعضی فرقه های آنها معمول است که با دوتا یکی کردن نمازها عملا سه بار در روز نماز بخوانند. رد شعبه ی عنانی قرائی ها در این برهه ی ارتباطی هنوز به جا هست و یکی از اتهامات وارده به آنها سفسطه گویی از طریق تمثیلی کردن بیش از حد همه ی روایات است. این خصلت آنها نیز یکی از خصال معروف اسلام حنفی بوده و شباهت حنفیان و قرائیان در این موضوع به هم اینقدر زیاد بوده که دشمنان قرائی ها آنها را در این مورد، تحت تاثیر حنفی ها دانسته اند تا جایی که حتی نوشته اند عنان بن داود در زندان با ابوحنیفه بنیانگذار مذهب حنفی در یک سلول بوده و سفسطه گری را از او آموخته است. با این حال، درست تر آن است که تمثیل گرایی در هر دو مکتب قرائی و اسلام را به مرز مشترک آنها با فرقه ی قمران برگردانیم. به نظر میرسد زدودن بقایای قمران از مکتب، نشانه ی قدرت قرائی ها در اسلام باشد چون در اسلام هنوز بقایایی از توجه نشان دادن به رسوم قمرانی هست. مثلا برعکس تقویم قمری یهود، قمران با تقویم شمسی کار میکرد و یک سال 364 روزه داشت. احتمالا این دستور قرآن که ماه سیزدهم حذف شود ( اعراب برای تطبیق ماه های شمسی و قمری، هر سه سال یک ماه سیزدهم به تقویم اضافه میکردند تا آغاز سال قمری به جایگاه شمسی خود برگردد) منوط به جانشینی تقویم قمری با تقویم شمسی قمران بود ولی غلبه ی تقویم قمری قرائی باعث شد این دستور به این سمت حرکت کند که تقویم قمری مطلقا 12ماهه رایج شود و به مرور نظم ماه ها به کل به هم بخورد و سال قمری اسلامی دیگر هیچ نسبتی با سال شمسی نداشته باشد. علیرغم تمام این شباهت ها مسیح هم در اسلام مقام والایی دارد بی این که آن مسیح خداگون مسیحیت اروپایی باشد و این هم باید یادگار دورانی باشد که قرائی ها هنوز منکر عیسی مسیح نبودند. احتمالا نفوذ یهودیان فریسی و مسیحیت فریسی تبار اروپایی در عثمانی، باعث جدا شدن اسلام از قرائیان شد و دقیقا به خاطر افزایش قدرت فریسیان در عثمانی، قرائی ها تدریجا از عثمانی محو شدند اما بقایایشان به ایران گریختند و درآنجا و در قرن 18 نوشته های یک پیشوای تقلبی به نام "بنیامین نهاوندی" (منسوب به قرن نهم میلادی) را کشف و الگو کردند. این بنیامین نهاوندی تفسیر تمثیلی مکتب اسکندریه را که تحت تاثیر حصائیان بود به کار گرفته بود و البته تمثیل گرایی مکتب مزبور، ریشه ی تمثیل گرایی کابالا و به دنبالش مکتب مسیحی یسوعی هم هست و همینجا میتوانید متوجه شوید که قرائیان در ایران، در حال استحاله به سمت غربگرایی بودند اگرچه در این غربگرایی، رنگ اسلام را به خود زده و در شکل دهی به تشیع نقش آفرینی میکردند. درست در همان دوران در مصر، مطالبی علیه عنان بن داود منتشر میشد که ادعا بر این بود از سه کتاب مفقود شده ی ربی ای به نام "سعدیا بن یوسف گائون" منسوب به قرن دهم میلادی بیرون آمده اند. احتمالا هدف این انتشارات، تخریب قرائی های در حال استحاله ی ایران بود. به موازات این جریانات و به دنبال فتح لیتوانی توسط روسیه قرائی های نایهودی آنجا به عنوان یک اقلیت در روسیه به رسمیت شناخته شده بودند. در دهه ی 1910 یک سکولاریست به نام سزاپسال که با مسائل شرعی ناآشنا بود در آمنا به سمت رئیس جامعه ی قرایی روسیه منصوب شد و در سال 1936 مسئولیت قرایی های لهستان و لیتوانی را به عهده گرفت. سزاپسال هنوز مدعی بود که عیسی و محمد پیامبران بزرگی بودند، حرفی که امروزه انحرافی از تاریخ «یهودی» قرائیون محسوب میشود.:

“Les Karaites”: D. Lacapelle: Theognosis: 23 May 2025

قرائی ها به عنوان نایهودیانی یهودی مآب از میان اقوام قلمرو سابق خزرها، ثمره ی فعالیت یهودیان در خزریه شمرده میشوند. یائیر داویدی مینویسد این یهودیان از ایران به شمال کوچیدند و به صورت آلان ها و قبایلی از اسکیت ها درآمدند. اصطلاح "دن گلای" یا قلمرو دان که یکی از نام های قدیم ایران بود همراه آنها به میان ایشغوزها که همان اسکیت ها باشند هم منتقل شد. این دان، قبیله ی دان است که بیش از دیگر قبایل اسرائیل میل به بتپرستی و آمیزش با بیگانه داشت. قبیله ی نفتالی (نا اوفتالی) هم همراه او جابجا میشد و در افغانستان در میان هون ها قدرتی یافت و ملت اوفتالیت یا هپتالی را پدید آورد که معروف به هون های سفید بودند و آنها نیز از اقوام تاثیرگذار بر اسکیت ها و بخصوص خزرهایند. اسکیت ها و مجموعه ی اقوام تابع آنها همان گوت های سرنگون کننده ی رومند. نام دان نیز در همین جابجایی در تمام اروپا پخش میشود از دانائان های یونانی گرفته تا توهاته دانان های فاتح ایرلند و البته سازندگان گوت دانمارک. میتواند قوم ساکسون به معنی فرزند سکاها را هم شامل آنها بدانید. آنها را مجموعا "بربر" میخوانند و احتمالا در ابتدا نه به خاطر این که وحشی بودند، بلکه چون ارتباط آنها با بربرهایی دیگر در شمال افریقا را یادآوری کنند. از قلمرو اخیر بود که اشرافیت یهود به اسپانیا پای نهاد و باعث نام گرفتن شبه جزیره ی آن به ایبری –تلفظ دیگر عبری- شد. قدرت های یهودی بعدا بیشتر در انگلستان متمرکز شدند جایی که عبرانیان باعث ایجاد فرهنگ های کلتی شده و شیر را که نماد فریسی ها و اشرافیت یهودا بود مظهر پادشاهی انگلستان کرده بودند. داویدی، اصطلاح فریسی را با نام پرز یا فارص پسر یهودا و جد عیسی مسیح تطبیق میکند و اصطلاحات فارس، پارس و پارت را همه از آن میشمرد و معتقد است این لغات همه با لغت عبری "پرش" به معنی جدا شده و متمایز مرتبطند. قرار بود دعوای قبیله ی یهودا با قبایل جدا شده از او در بریتانیا ادامه یابد. صحنه ی دعوا در اسکاتلند بود که رهبرانش اسکات ها بر اساس اسمشان به نسب اسکیت خود افتخار میکردند. آنها در مقابل نشان شیر انگلستان، نماد تک شاخ را برگزیدند که در ادبیات عبری، دشمن دائمی شیر است. لغت یونیکورن یا تکشاخ معادل لغت عبری رئم قرار گرفته که در ابتدا نام نوعی کرگدن یک شاخ بوده و بعد از انقراض آن بیشتر درباره ی گاو وحشی و بیسون مصطلح شده است. با این حال، پیشگویی بر آن بوده که در همین بریتانیا شیر و تک شاخ با هم رفیق شوند و اسرائیل جدید تشکیل شود همانطورکه اکنون هر دو حیوان در آرم بریتانیا قرار دارند. این از سخنان بلعم باعور دشمن یهود در سفر اعداد (22 : 24-23) مستفاد شده که تشبیهات شیر و رئم را درباره ی آینده ی اسرائیل با هم به کار میبرد: «خدا آنها را از مصر بیرون آورد گویی قدرت یک اسب شاخدار را دارد. مطمئنا هیچ افسونی علیه یعقوب نیست و هیچ فالگیری علیه اسرائیل نیست. طبق این زمان، درباره ی یعقوب و اسرائیل گفته خواهد شد که خدا چه کرده است. اینک، قوم مانند شیری بزرگ برخواهند خاست و مانند شیری جوان خود را برافراشته خواهند کرد. او تا زمانی که از شکار نخورد و خون کشتگان را ننوشد، نخواهد خوابید.» یعقوب ملقب به اسرائیل، پدر بنی اسرائیل است و در ادبیات انگلیسی بارها از زبان شاهان بریتانیا و رهبرانی چون کرامول، بریتانیا اسرائیل خوانده شده است. اصطلاح "یونیون جک" یعنی یعقوب متحد که انگلیسی ها درباره ی کشور خود به کارمیبردند توسط سرخپوستان ایالات شمالی امریکا به صورت یانکی درآمد و به معنی انگلیسی به کار رفت ولی اکنون یانکی به معنی امریکایی است و این امریکا به عنوان فرزند خلف بریتانیا است که راه اسرائیل را ادامه میدهد.:

“PROVING THE IDENTIFY OF THE LOST TRIBES OF ISRAEL”: YAIR DAVIDY: BRITAM.ORG

بروتوس که وادل او را پرات و پارتی میخواند هم از اسپانیا به البان آمد و درآنجا با فامیل های قوی ترش که به غول ها تشبیه شده اند درگیر شد. حالا میتوانیم بگوییم که قبیله ی پرات همان فریسی ها هستند که یهودیت را ایجاد و جانشین فنیقی سنتی کردند. اتحاد آنها با نیمه یهودیان یا نایهودی های یهودی شده اگر به اتحاد انگلستان و اسکاتلند تشبیه میشود، فقط بر اساس تمثیل محوری قبلی است. چون اینطورکه معلوم است بریتانیای فریسی ها به اندازه ی جلیل عیسی مسیح، به بزرگی سیاره ی زمین است.

آنوناکی ها و خوک خورها:  تقلید عموم از پول پرستان خوک صفت  در اثر کنترل انگل های ذهنی بر افراد

تالیف: پویا جفاکش

در پرورش روباه های قطبی برای پوستشان، طی چند نسل به سلاخی فرستادن روباه های پرخاشگر و نگه داشتن روباه های مطیع برای نسل کِشی، ظاهر روباه های اهلی شده تغییر کرد و همچون سگ، گوش هایشان افتاده و دمشان به سمت بالا کمانه شد. میدانیم که روباه از سگسانان و فامیل دور سگ است و این را هم میدانیم که سگ و گرگ جد مشترک دارند و بنابراین سگ اولیه به احتمال زیاد مانند گرگ، گوش های تیز و دم افتاده داشته است. بنابراین احتمال زیادی وجود دارد که مانند روباه ها تغییرات رخ داده در ظاهر سگ ها هم نتیجه ی هیبرید شدن سگ های مطیع تر با هم تحت نظارت انسان بوده باشد. دانشمندان امیدوار بوده اند که بتوانند با نظریه کردن هیبریداسیون، تغییر ظاهر انسان از میمون به انسان کنونی را هم توضیح دهند اما به موانع بزرگی برخورده اند و مهمترینشان این که چطور ممکن است بشری که بنا بر داروینیسم در ابتدا حیوان محض بود، بدون این که مثل روباه های قطبی و سگ های اولیه، مربیان دانشمند داشته بوده باشد، تشخیص داده باشد چه کسی با چه کسی بیامیزد تا فرزندشان چه شود. برای حل این مشکل، دانشمندان تکاملی سعی کردند تا حدس بزنند که جبر محیطی چطور ظاهر میمون هایی در یک موقعیت جغرافیایی خاص را تغییر و آنها را در آمیزش با همنوعان معمولی تر خود، تکثیر کرده است اما فرضیه های ایجاد شده برای تبدیل شدن به نظریه آزمایشاتی را از سر گذراندند که مشکلات جدیدی را پیش روی داروینیسم نهادند. یک مثال بسیار مهم از این نوع، فرضیه ی میمون آبزی "آلیستر هاردی" است که پیشنهاد داد شاخه ای از میمون ها به دلیل رقابت بر سر زیستگاه های زمینی، مجبور به شکار غذاهای دریایی مانند صدف از بستر دریا شدند و سازگاری هایی در آنها به وجود آمد که به ایجاد برخی خصوصیات بشر مانند بی مو بودن و دوپا شدن منجر شد. اما امتحان کردن این فرضیه از طریق انجام آزمایش هایی روی پوست و موی شمپانزه، باعث توجه جدی به تفاوت جنس این اجزا در میمون و انسان شد و سردرگمی ها را بیشتر کرد. این اتفاق باعث شد تا دکتر یوجین مک کارتی، متخصص ژنتیک امریکایی و یکی از برجسته ترین مقامات هیبریداسیون حیوانات در جهان جرئت کند و نظریه ی عجیبی را مطرح نماید و آن این که شمپانزه یا یک خویش منقرض شده ی او تنها جانوری نیست که خونش منشا ژنتیک انسان است و انسان نتیجه ی هیبریداسیون او با یک حیوان غیر قابل انتظار است: خوک. دکتر مک کارتی معتقد است که انسان از تجاوز یک خوک نر به یک شمپانزه ی ماده و تداوم هیبریداسیون جانور دورگه ی به وجود آمده با شمپانزه ها پدید آمده است. وی ناباروری نسبی انسان را محصول به وجود آمدنش از هیبریدی کم زاد و ولد –در مقایسه با هیبرید های بی زاد و ولد مثل قاطر- میخواند اما این که یک رگ این هیبرید، جانوری با فقدان خویشی تکاملی نسبت به شمپانزه یعنی خوک انتخاب شده است، به وجود ویژگی های بدنی زیر در بشر ربط میدهد که در شمپانزه نیستند و جز انسان، مجموعشان فقط در خوک یافت میشود.:

ویژگی های صورت:

چشم های کمرنگ رایج، بینی برآمده و غضروفی، دهانه ی تنگ چشم، لب بالایی کوتاه و ضخیم، شکاف لب، ابروها و مژه های پرپشت، لاله ی گوش.

ویژگی های پوستی:

امکان برهنه و بی مو شدن پوست، لایه ای از چربی زیر جلدی، محتوای زیاد فیبر الاستیک در پوست، تعریق تنظیم کننده ی دما، لیبیدهای اپیدرمی حاوی تریگلیسیرید و اسیدهای چرب آزاد.

ویژگی های جمجمه:

لوب های مغز، پیشانی ها و گیجگاه برجسته، شبکه های وریدی تنظیم کننده ی دما، سیستم وریدهای خروجی به خوبی توسعه یافته، استخوان های بینی بزرگ شده، چشم های واگرا (داخل حدقه از پهلو قابل مشاهده است)، دندان های آسیاب بزرگ و نوک تیز.

اندام ها:

دیورتیکول در انتهای قلبی معده، دریچه های کرک رینگ، قوس های شریانی مزانتریک، کلیه های چند هرمی مسطح، نوک سینه های روی پایین قفسه ی سینه.

ویژگی های مرتبط با دوپا بودن:

خارهای کوتاه پشتی روی شش مهره ی اول گردنی، دنده های شناور کمتر و دنده های غیر شناور بیشتر، مهره های کمری خارجی متمرکز ستون فقرات، عضلات سرینی حجیم (برعکس ماتحت تخت چهارپایان دیگر و میمون ها)، اندام های عقبی بلندتر از اندام های جلویی، استخوان تالوس مختص باز و بسته کردن پا، خروجی لگن باریک.

سایر ویژگی ها:

فعالیت شبانه به ویژه در ارتباط با دفع مدفوع، چرخه ی قاعدگی کوتاه، اشک های ریز، اعتیاد به الکل، همه چیزخوار بودن و توانایی بهره برداری از طیف وسیعی از محیط ها و غذاها، حمله ی قلبی، تصلب شرائین، سرطان.

خوک ها حیوانات باهوشیند، مانند انسان و برعکس شمپانزه جانورانی زمینی و نا درخت زی هستند، و درحالیکه شمپانزه به خاطر کمی چربی در بدنش توانایی شنا ندارد، در مکان هایی مانند ناسائو و اگزوما در باهاما، خوک های شناگر، جاذبه های گردشگری محبوبی هستند. خوک ها مانند انسان ها در محیط طبیعی جانوران تمیزی هستند که از فضله انداختن در لانه ی خود خودداری میکنند و شهرت کثیف بودنشان از شرایط محیط پرورش آنها به وجود آمده است. خوک های مادر نه فقط از بچه هایشان تا لحظه ی بالغ شدن مراقبت میکنند، بلکه مانند انسان پیوند خود با فرزندانشان را پس از آن نیز حفظ میکنند. خوک مانند انسان مژه های بلندی دارد و عنبیه ی چشمانش میتواند آبی رنگ یا قهوه ای کم رنگ باشد که این موضوع در کنار کم رنگ بودن پوست نسخه ی بی مویش و درازی بینیش باعث میشود تا احساس کنیم نزدیک ترین نژاد بشر به خوک، سفیدپوست ها باشند. شباهت های فیزیولوژیکی خوک و انسان در پزشکی مورد توجهند. بافت های پوست خوک و دریچه ی قلب او به دلیل شباهت و سازگاری با بدن انسان در پزشکی استفاده میشوند. از خوک ها به عنوان انکوباتور برای رشد اندام های انسان جهت پیوند استفاده میشود. به گزارش بی بی سی، محققان دانشگاه دیویس کالیفرنیا، با موفقیت، سلول های بنیادی انسان را به جنین های خوک تزریق کردند تا بتوانند جنین های انسان مانند تولید کنند. اما همه ی این اتفاقات به هر حال، زیر دست انسان و تحت نظارت هوش انسانی اتفاق می افتاد و این است که این سوال پیش می آید که چطور ممکن است وقتی که آمیزش جنسی دو حیوان از دو راسته ی متفاوت در طبیعت و دور از محیط های مصنوعی انسانی، بسیار نادر است، در در ماقبل تاریخی که حتی هنوز انسانی به وجود نیامده، چنین اتفاق نادری رخ داده باشد و باز از سر اتفاق و در شرایطی که حتی آمیزش گونه های همخانواده اغلب به تولیدات فرزندان ابتر می انجامد، به خلق یک گونه ختم شده باشد؟ از طرفی نمیتوانیم پیوندی را که روشنفکران و سرمایه داران بین خوک و خودشان حس میکنند نادیده بگیریم. خوک های هوشمند رمان "مزرعه ی حیوانات" اورول را در نظر آورید که حیوانات دیگر را به بردگی گرفتند و کم کم روی دو پا بلند شدند و درنهایت انسان شدند؛ همچنین این جمله ی چرچیل را که: «گربه به انسان از پایین به بالا نگاه میکند، سگ به انسان از پایین به بالا نگاه میکند، اما خوک مستقیما در چشمان انسان نگاه میکند و او را برابر خود میبیند.» آیا ممکن است این هر دو نوع ارتباط مشکوک، با آن خاستگاه یابی آسمانی و ابر انسانی که اشرافیت سیاسی-اقتصادی و متفکرین مذهب ساز و مکتب ساز توجیه گر آنها (به قول مارکس: روشنفکر مدافع منافع طبقه ی خودش است) برای خود تدارک دیده اند، نسبتی داشته باشد؟ دیدیم که این اواخر، زکریا سچین، ادعا کرد که آن خدایانی که اشراف، تبار خود را به آنها میرسانند، آنوناکی های متون بین النهرینند و آنها آدم های فضایی هستند که به زمین آمدند و با انجام آزمایش های ژنتیکی روی میمون های انسان نما و هیبریداسیون آنها نژاد جدیدی از بردگان برای خدمت کردن به خویش ایجاد کردند و روزی ناگهان سوار سفینه های فضایی خود شدند و رفتند و انسان را با سرنوشتش تنها گذاشتند. آنوناکی ها خدایان خاورمیانه اند و یهودی ها که خوردن گوشت خوک را ممنوع کردند، از این منطقه برخاستند. هنوز هم و درحالیکه گوشت خوک در آسیای جنوب شرقی و اروپا غذای بسیار لذیذی محسوب میشود، پرهیز از پرورش و خوردن گوشت خوک، بیشتر در همین منطقه رعایت میشود. بعضی مانند اوسلو اما فکر میکنند که آنوناکی ها صرفا همان اجداد زمینی اشرافند که اشراف، آنها را خدایان و آسمانیان معرفی کرده اند. ظاهر مجسمه های انسان های مارنمای العبید که سچین آنها را نمادی از آنوناکی ها و از طریق آنها شیاطین به زمین آمده ی متشبه به مار در اساطیر یهودی-مسیحی میشناسد، هنوز در گوشه و کنار در بعضی آدمیان امروزی ظاهر میشود که نه تبار اشرافی دارند و نه هیچ موقعیت اجتماعی خاصی و فقط به نظر میرسد پدرانشان کمتر از مردم دیگر، با نژادهای نو شده ی انسان آمیخته اند؛ نژادهای نو شده ای که آغازشان با خود اشراف بود. بنابراین فارغ از این که اولین انسان ها چطور به وجود آمدند و شباهت هایشان با خوک به چه دلایلی است، اشراف، اولین انسان هایی بودند که در اثر هیبریدهای اتفاقی، هوشمندتر از بقیه ی مردم شدند و وقتی لذت سیطره بر انسان های معمولی را یافتند، به هیبرید عمدی خود با انسان های برگزیده همت گماردند و کم کم در اثر افزایش هوش، دارای تکنولوژي و امکانات پیشرفته ای شدند که به تمدن های باستانی نسبت داده میشود و تاریخ ادبیات دروغین کنونی که در قرون 18 و 19 برای مردم جعل شده و پر از تصاویر انسان هایی با ابزارهای ابتدایی و شرایط بد زیستی است، مانع از وامداری تکنولوژی کنونی به آن میشود. این امکانات باعث موفقیت های بعدی آنها در نوسازی خود شد ولی رقابت بین آنها باعث شد تا گروهی از آنها به هیبریداسیون انسان های معمولی در جهت هوشمند کردن آنها برای ساختن ارتشی از عوام علیه اشرافیت حاکم دست بزنند. اوسلو داستان شورش انکی یا ائا/حئا علیه انلیل رئیس آنوناکی های زمین را در این راستا میبیند. چون انکی که خالق بشر است، چیزی از خود در وجود بشر جاسازی کرده و باعث شورش بشر علیه آنوناکی ها به رهبری انلیل شده که به نظر سچین، همان شورش جهان غرب علیه خدای یهودیت و مسیحیت است. همچنین این کار با ایجاد هیبریداسیون هایی برای ایجاد اشرافیت های نوین در نقاط دیگر جهان همراه بوده است. در این مورد، اوسلو بخصوص به نوشته های سایت ihasfemr.net توجه نشان میدهد که علاقه ی زیادی به مناطق معروف به "تپه ی مار" در بریتانیا دارد که در قرون 18 و 19 همزمان با یادداشت برداری از فولکلور بریتانیا –یا بهتر است بگوییم اختراع و نوسازی این فولکلور- در سراسر جزایر ریشه کن شدند. سایت بالا این تپه ها را جایگاه کشتار انسان برای استفاده از گوشت و پوست انسان میشمارد و اگرچه نتیجه گیری هایش افراطی و حتی مورد سوء ظن هستند، اما درباره ی ارتباط آنها با افسانه های قتل اژدها توسط شوالیه های مسیحی اشتباه نمیکند. پس شاید یکی از همین داستان های پریان بازنویسی شده حقیقت بیشتری در خود داشته باشد: قصه ی "اژدهای لیدی اسپیدلستون هیو". این داستان درباره ی شاهزاده خانم مارگارت است که در زمان سفر برادرش چایلدویند به آن سوی دریا، توسط نامادری جادوگری که به او حسادت میکرد، طلسم شد و به اژدهایی وحشتناک بدل گردید. چایلدویند برگشت و شاهزاده خانم را با سه بار بوسیدن دوباره به دختر انسانی بدل کرد، نامادری جادوگر را به وزغی تبدیل و از شهر اخراج کرد و خود بر تخت سلطنت نشست. این داستان میگوید که چطور برادری که نماد یک خاندان فامیلی گم شده است برمیگردد و خواهری که نماد انسان های مارسان است را با هیبریداسیون به تصویر اصلیشان که تصویر انسان خانواده ی برادر است تبدیل میکند و همانطورکه میتوانید حدس بزنید پیوند اشرافیت دو خانواده واقعی نیست و این پیوند را جعل کرده اند تا تغییرات ایجاد شده در جامعه را قانونی کنند. سوال این است که آیا تغییرات سیاسی پیش آمده در هر حال به نفع مردم است؟ اوسلو نیروهای پیرو انکی را خیرخواه و نیروهای پیرو انلیل را بدخواه بشر میشناسد. اما آیا واقعا میتوان گفت که چنین نیروهایی واقعا صلاح همه ی افراد تابع سیاست خود را در نظر میگیرند؟ دیدیم که در قرن گذشته آنهایی که صحبت از ستاندن حق توده های مردم از اشراف بدسیرت میکردند، به کمونیست هایی تبدیل شدند که با ارتکاب جنایات وحشیانه علیه مردم خود، برای اشراف، حیثیت خریدند و دیدیم که چطور سرمایه داری و کمونیسم، خود با هم هیبریداسیون کردند و انواع رژیم های بینابینی متخاصم ایجاد نمودند که تنها چیزی که میتوانست آنها را با هم متحد کند، دشمنی مردمانشان علیه آنها بود، و باز دیدیم که هر کدام از این گروه ها رسانه به راه انداختند و مطابق ایدئولوژی ها و منافع خودشان، دروغ ها و فریب ها و روش های بد زندگی را در میان مردم گستردند که اگر قصابی های قبلی، تن مردم را شکنجه کرد، این فریبکاری ها ارواح مردم را شکنجه و فرسوده کردند و باعث سطح بالای عدم رضایت از زندگی و احساس حقارت آحاد مردم در اثر تجارب شکست خورده در سطح جهان شدند. آیا انکی یا هر گروهی که پشت نام او شورش اولیه را ایجاد کرده است، اکنون نیست و نمیداند اختلافش با خویشانش کار مردم را به کجا کشانده یا این که از اول هم آدم ها برایش ابزار بودند و هیچ وقت صلاح آدم ها برایش مهم نبود؟:

“EVIDENCE HUMANS WERE CREATED AND TRADED AS SLAVES, FOOD, ENTERTAINMENT AND MATERIAL RESOURCES (IHASFEMR)”: DANIEL HALEVI: STOLEN HISTORY: 29 MAY 2021

دقت در این سوال آخر باعث میشود که فکر کنیم اگر رشد بعضی خصوصیات روانی با ایجاد تغییرات همزمان ظاهری در افراد مرتبط است (چنانکه در روباه های قطبی و سگ ها رخ داده است) شاید شباهت های ظاهری مشترک خوک و آدمیزاد هم با رشد بعضی خصوصیات روانی در هر دو گونه مرتبط بوده و با توجه به آن جمله ی معروف قدیمی که «شما همان چیزی هستید که میخورید»، ممنوعیت خوردن خوک در بعضی مذاهب، جهت جلوگیری از رشد بعضی خصوصیات شخصیتی خاص خوک در انسان نیست، خصوصیاتی که تصور شده در ذهن بسته ی خوک راهشان مسدود است، ولی هوشیاری انسانی امکان بالفعل شدنشان را میسر میکند. اورول این خصوصیات را خیلی اشرافی و همزمان فریبکارانه میشناسد. خوک های مزرعه ی حیوانات اورول میل زیادی به تغییر داشتند همانطورکه از تغییر کردن بقیه ی جانوران جلوگیری میکردند، درست مثل اشراف انسانی در مقایسه با انسان های معمولی. پس هر گونه میل انسان دونپایه ی امروزی به تغییر ولو بر ضد منافع اطرافیان و همطبقگانش باید نتیجه ی رسوخ خون اشراف متلون خوک صفت در او باشد و علت خودخواهی بی حد و حصر او نیز همین است. این باید یکی از نتایج همان مواد مشترک بین خوک و آدمیزاد باشد که عده ای از آدم های مارمانند اولیه را مایل به تغییر چه در ظاهر و چه در روش زندگی کرد. در این صورت، این مواد ناشناخته دارای نیرویی هستند که میتوان آن را همان روح خدا دانست که در کالبد خاکی آدم دمیده شد و آدم را مانند خدا خودبزرگ بین و جهانخوار کرد. پس مجموعه ی این نیرو در حالت تجزیه شده اش در حکم بنی الوهیم یا پسران خدا در منابع یهودی خواهد بود که با آنوناکی ها قابل تطبیقند و نسل های نژادهای طاغی متمدن را در زمین ایجاد کردند که باعث خشم یهوه/خدا گردیدند. آنها را به غول های رواج دهنده ی اعمال شنیع و وحشیانه در زمین تشبیه کرده اند که دور از توصیفات IHASFEMRاز دوران عتیق نیستند. سرخپوستان امریکای شمالی، از آنها تعبیر مشابهی دارند: وتیکو، جن انسانخوار. اما این بار، این موجود، وضعیت استعاری مشخص تری دارد و بیشتر به یک انگل شبیه است: انگلی که اذهان انسانها را به تسخیر خود درمی آورد و علیه منافع خودشان و همنوعانشان به کار میگیرد. پاول لوی، وتیکوها را دارای قابلیت تطبیقی با ارکتایپ ها یا کهن الگوهای یونگ میشناسد و معتقد است آنها باعث نوعی بیماری در بشر شده اند که او آن را «اگوفرنی بدخیم» یا «خودشیفتگی بدخیم» میخواند. لوی مینویسد:

«میکروب وتیکو یک کرم نواری روانی و انگل ذهن است. درست همانطور که برخی ویروس‌های کامپیوتری یا بدافزارها، کامپیوتر را آلوده کرده و آن را طوری برنامه‌ریزی می‌کنند که خودش را نابود کند، ویروس‌های ذهنی مانند وتیکو می‌توانند کامپیوتر زیستی انسان را طوری برنامه‌ریزی کنند که به شیوه‌هایی فکر کند، باور داشته باشد و رفتار کند که منجر به خودویرانگری ما شود. وتیکو یک پاتوژن روانی بدخیم است که افکاری را در ذهن ما القا می‌کند که وقتی ناخودآگاه به اجرا در می‌آیند، آن را تغذیه می‌کنند و در نهایت میزبان خود (ما) را می‌کشند. با این حال، نمی‌خواهد ما را خیلی سریع بکشد، زیرا برای اجرای موفقیت‌آمیز دستور کار خود در تولید مثل و تکثیر خود در سراسر میدان، باید به میزبان اجازه دهد تا به اندازه کافی زنده بماند تا ویروس را پخش کند. اگر میزبان خیلی زود بمیرد، حشره قبل از موعد مقرر از خانه بیرون رانده می‌شود و دردسر یافتن محل سکونت جدید را متحمل می‌شود. مانند سرطان ذهن که متاستاز می‌دهد، در بیماری وتیکو ، یک بخش آسیب‌شناختی از روان، تمام بخش‌های سالم روان را به خود جذب و در خود جای می‌دهد تا به آسیب‌شناسی خود خدمت کند. به نقل از یونگ: "یک «چیز» ناشناخته بخش کوچک‌تر یا بزرگ‌تری از روان را تصرف کرده و وجود نفرت‌انگیز و مضر خود را بدون هیچ گونه بینش، عقل و انرژی ما اعلام می‌کند و بدین ترتیب قدرت ناخودآگاه بر ذهن آگاه، قدرت مطلق تصرف را اعلام می‌کند." سپس شخصیت، خود را به صورت یک نمایش بیرونی از انسجام پیرامون این هسته ی بیماری‌زا سازماندهی می‌کند، که اختلال عملکرد درونی را «میپوشاند» و تشخیص آن را دشوار می‌سازد. در یک کودتای روانی، میکروب وتیکو می‌تواند فرد را غصب و جایگزین کند، و آن فرد به عروسک خیمه‌شب‌بازی او تبدیل شود. ویروس وتیکو مانند یک انگل می‌تواند اراده‌ی حیوانی تکامل‌یافته‌تر از خودش را تسخیر کند و آن موجود را در خدمت اهداف شوم خود قرار دهد. وقتی انگل به اندازه ی کافی در روان ریشه دواند، دستورالعمل اصلی هماهنگ‌کننده ی رفتار فرد از خود بیماری می‌آید، زیرا اکنون این بیماری است که تصمیم‌گیرنده ی نهایی است. همانطور که کسی که به ویروس هاری آلوده شده است در برابر نوشیدن آب که عفونت را از بین می‌برد مقاومت می‌کند، کسی که توسط انگل وتیکو تسخیر شده است ، هیچ کاری با چیزی که به او کمک کند تا از شر بیماری خلاص شود، نخواهد داشت. وتیکوها از نور حقیقت هراس دارند و مانند طاعون از آن اجتناب می‌کنند. در مراحل پیشرفته، این فرآیند چنان فرد را کاملاً در بر می‌گیرد که به درستی می‌توانیم بگوییم که دیگر وجود ندارد؛ آنها فقط یک پوسته ی خالی هستند که بیماری را حمل می‌کنند. به یک معنا، فقط بیماری وجود دارد که از طریق چیزی که به نظر یک انسان است، عمل می‌کند. فرد کاملاً با نقاب خود، با شخصیتش، یکی می‌شود، اما گویی هیچ کس دیگری پشت نقاب نیست. اگرچه کلمه ی «آرکتایپ» کلمه‌ای بزرگ و پر زرق و برق به نظر می‌رسد، اما «آرکتایپ» چیزی است که همه ی ما آن را تجربه می‌کنیم و از درون به طور عمیق می‌شناسیم. کهن الگوها موجودات زنده، غرایز روانشناختی یا میدان‌های نفوذ اطلاعاتی هستند که ادراک و تجربه ی انسان را الگو قرار می‌دهند. کهن‌الگوها، به عنوان اندام‌های روانیِ روانِ پیشامنطقی، «طرحِ زمینه‌ایِ» نامرئی و بی‌شکلی هستند که به رفتار فردی و جمعیِ انسان شکل می‌دهند و آن را منظم میکنند. کهن‌الگو که یونگ آن را «شیوه‌های معمول ادراک» می‌نامد، مانند خط شطرنجی یا طرح اولیه‌ای است که نحوه ی درک، تفسیر و پاسخ ما به تجربیاتمان را شکل می‌دهد و به آن ساختار می‌بخشد. کهن‌الگوهای ناخودآگاه جمعی، نیروی تعیین‌کننده‌ی زیربنای روانشناسی فردی و جمعی، الگوهای سازنده‌ای هستند که به رویدادها در جهان درونی و بیرونی، روح (الهام) و عمق (مادیت) می‌بخشند. کهن‌الگوها، که تعریف‌ناپذیرند، امکانات جاودانه‌ی به ارث رسیده از ایده‌هایی هستند که در ابتدا هیچ محتوای خاصی ندارند. آنها اسکلت روانی هستند که سیاست فردی و جمعی بر روی آن شکل می‌گیرد. آرکی‌تایپ‌ها اشکال ساختاری هستند که زیربنای آگاهی هستند، همانطور که شبکه ی کریستالی، زیربنای فرآیند تبلور است. آرکی‌تایپ‌ها، مانند شبکه ی کریستالی، خالی از وجود مادی و ملموس هستند، با این حال آنها آگاهی و رویدادهای جهان را شکل می‌دهند، درست مانند شبکه ی کریستالی که شکل کریستال فردی را الگو می‌دهد. درست مانند کوچکترین ذرات در فیزیک، کهن‌الگوها خود غیرقابل ادراک و غیرقابل بازنمایی هستند، اما از طریق تأثیراتشان در جهان تجربه می‌شوند. کهن‌الگوها مقدم بر هرگونه بازنمایی هستند، در عین حال که همزمان خود را از طریق شکل‌دهی به جهان محسوس، بازنمایی می‌کنند. یونگ می‌نویسد: "بنابراین، کهن‌الگوها چیزهای بسیار مهمی با تأثیری قدرتمند هستند که شایسته ی توجه دقیق می‌باشند." عقده‌ها، ابزارهای درونی و روان‌شناختی هستند که مخزن غنی محتویات کهن‌الگوهای زیربنایی را تکمیل می‌کنند و به کهن‌الگوهای بی‌شکل، چهره‌ای کاملاً انسانی می‌بخشند." کهن‌الگوها ماهیتی «متعالی» دارند، به این معنی که در قلمرویی خارج از فضا و زمان وجود دارند . کهن‌الگوها به صورت غیر مکانی، تأثیر درونی خود را از طریق واسطه‌ی بی‌اصطکاک و فوق‌العاده سیال ناخودآگاه جمعی اعمال می‌کنند. آن‌ها فوران می‌کنند، آشکار می‌شوند و در طول زمان خطی نفوذ می‌کنند تا تجسم یابند و خود را آشکار سازند. آرکتایپ‌ها با چیدن و جذب مغناطیسی رویدادها در میدان نیروی خود، به گونه‌ای که به خودشان شکل دهند، قابل مشاهده می‌شوند. کهن‌الگوها، زمینه‌های خودسازمانده و فرازمانی هستند، به عبارت دیگر، آنها ابعاد بیرونی و درونی، جهان و تجربه ی ما را سازماندهی میکنند و شکل و فرم می‌دهند. کهن الگوها به صورت غیرموضعی وقایع دنیای بیرون را طوری پیکربندی می‌کنند که به طور همزمان آنچه را که در درون ما می‌گذرد بیان کنند، و همچنین برعکس. هنگامی که بُعد کهن الگوها در حال ظهور است، مرز بین درون و بیرون شروع به از بین رفتن می‌کند، زیرا تجربه ی درونی کهن الگوها به طور همزمان در دنیای بیرون به اجرا در می‌آید. رویدادهای مخرب جهانی که از زمان‌های بسیار قدیم وجود داشته‌اند، اثرات شکل‌گیری یک کهن الگو و به نمایش درآمدن ناخودآگاه آن به عنوان تاریخ بشر هستند. آرکی‌تایپ پیوسته در حال خلق تکرارهای بدیع از همان فرآیند تغییرناپذیرِ زیربنایی است، که به عبارت دیگر خودش است، مانند یک فراکتالِ خودزایِ ابدی که در طول زمان خطی و تاریخی آشکار می‌شود. بُعد آرکی‌تایپ پیوسته در حال آشکار شدن و نمایان شدن بر ماست، همچنان که خود را در صحنه ی تاریخ متحقق و مادی می‌سازد. با این حال، تا زمانی که این کهن الگو به طور آگاهانه شناخته نشود و به جای اینکه به طور ناخودآگاه به آن واکنش نشان داده شود، با آن ارتباط برقرار نشود، ما محکوم به بازآفرینی بی‌پایان و اجباری جنبهی منفی و مخرب آن هستیم ، گویی کابوسی تکرارشونده می‌بینیم. وقتی گفته می‌شود چیزی غیرموضعی (غیر محلی) است، به یک مکان یا زمان خاص محدود یا بومی‌سازی نشده است، بلکه برعکس، از قوانین متعارف و سه‌بعدی فضا و زمان فراتر می‌رود. تعامل غیرموضعی با تبادل اطلاعات فوری مشخص می‌شود ، جایی که به نظر می‌رسد یک بخش از جهان، در هیچ زمانی (یعنی خارج از زمان)، به طور فوری و بدون واسطه با بخش دیگری از جهان تعامل، تأثیر و ارتباط برقرار می‌کند. تصور کنید، در اصطلاحات بیسبال، پرتابی از مرکز زمین به سمت زمین اصلی، فقط بازیکن خط حمله در نیمه راه کره ی زمین است و رسیدن پرتاب صفر ثانیه طول می‌کشد. برهمکنش موجود در یک جهان غیرموضعی، هیچ شکل شناخته‌شده‌ای از برهمکنش نیست که ما با آن آشنا باشیم، زیرا بی‌نهایت سریع‌تر از سرعت نور که می‌تواند در فضا حرکت کند، رخ می‌دهد، در حالی که در عین حال هیچ هزینه ی انرژی را شامل نمی‌شود. کنش از راه دورِ غیرموضعی، بیانگر یک میدان اطلاعاتیِ زیربنایی و رو به بیرون است که هر بخش از جهان را در کمترین زمان به بخش‌های دیگر متصل و به طور جدایی‌ناپذیری به هم پیوند می‌دهد. در یک جهان غیرموضعی مانند جهان ما، هیچ بخشی از جهان اساساً از هیچ بخش دیگری جدا نیست یا نمی‌تواند باشد، به عبارت دیگر، غیرموضعی بودن، بیانگر تمامیتِ تقسیم‌ناپذیر جهان است. به گفته ی هنری استاپ، نظریه‌پرداز کوانتومی ، این ارتباط می‌تواند «عمیق‌ترین کشف در تمام علوم» باشد. این عقده‌ها که از نظر موضوعی سازماندهی شده‌اند (مانند عقده ی قدرت، عقده ی ناجی، عقده ی مادر، عقده ی حقارت و غیره)، حامل‌هایی هستند که مخزن غنی محتویات کهن‌الگوهای زیربنایی را تکمیل می‌کنند و به کهن‌الگوهای بی‌شکل، چهره‌ای کاملاً انسانی می‌بخشند. داشتن عقده‌ها آسیب‌شناختی نیست، زیرا همه آنها را دارند. با این حال، آنچه آسیب‌شناختی است، این است که فکر کنیم عقده نداریم . یونگ توضیح می‌دهد: "امروزه همه می‌دانند که مردم «عقده» دارند. چیزی که خیلی شناخته‌شده نیست، هرچند از نظر تئوری خیلی مهم‌تر است، این است که عقده‌ها می‌توانند ما را داشته باشند." لازم نیست از شر عقده‌هایمان خلاص شویم، بلکه باید آگاهانه از آنها آگاه شویم. مهم این است که با عقده‌هایمان چه می‌کنیم. عقده‌ها، عوامل روانی هستند که دیدگاه روانشناختی ما از جهان را شکل می‌دهند و تعیین می‌کنند. به نقل از یونگ: "با این حال ، راه سلطنتی به ناخودآگاه، رویا نیست بلکه عقده است که خالق رویاها و علائم است." عقده‌ها واحدهای عنصری زنده ی روان هستند که مانند نقاط کانونی یا گره‌ های حیات روانی عمل می‌کنند، که در آنها بار انرژی کهن‌الگوهای مختلف ناخودآگاه جمعی متمرکز شده است. یک عقده ی عاطفی مانند مرکز یک میدان مغناطیسی عمل می‌کند و هر چیزی را که طنین، ارتباط یا به هر نحوی با خودش مرتبط باشد، جذب و به طور بالقوه در خود جذب می‌کند. این فرآیند درونی را می‌توان به گونه‌ای دید که در دنیای بیرونی خود را نشان می‌دهد، زمانی که با کسی که عقده ی فعالی دارد تماس می‌گیریم و خود را در فرآیند او می‌یابیم و نقشی در روان او به عهده می‌گیریم. این بازتاب بیرونی این است که چگونه یک مجموعه می‌تواند سایر بخش‌های محیط، چه درونی و چه بیرونی، را جذب کند و در خود جای دهد. عقده‌ها، هنگامی که از آگاهی جدا می‌شوند، اراده و شبه‌زندگی مستقل و خودمختاری از خود ایجاد می‌کنند (که عقده‌های خودمختار نامیده می‌شوند) که می‌توانند به طور بالقوه کل شخصیت را در خود فرو برده و تصاحب کنند. "عقده‌های خودمختار" بخش‌هایی از روان هستند که به دلیل شوک، تروما یا نقض مرزهای ما از هم جدا شده‌اند و زندگی ظاهراً خودمختار و اراده‌ای ظاهراً مستقل از خود را ایجاد کرده‌اند. اگرچه ما به طور ناخودآگاه با آنها یکی می‌شویم، اما عقده‌های خودمختار به طور ذهنی به عنوان چیزی غیر از خودمان تجربه می‌شوند. گذشته از ابهام و عجیب بودن ذاتی آنها، یکی شدن ناخودآگاه ما با عقده‌های خودمختار دلیل اصلی دشواری درک آنهاست. عقده‌های خودمختار بر ما تأثیر می‌گذارند، مانند صمیمی‌ترین خود ما احساس می‌شوند، در نهایت نیاز به تملک دارند، اما به طور متناقضی، به ما تعلق ندارند. خودمختاری ظاهری کهن الگوها و عقده‌ها همان چیزی است که ایده ی موجودات ماوراء طبیعی را به وجود می‌آورد. عقده‌های خودمختار که از انرژی قدسی برخوردارند، همان چیزی هستند که اجداد ما آن را "دیو" مینامیدند. عقده‌های خودمختار نامی روانشناختی برای شیاطین در فرآیند کهن الگوی اعتیاد هستند که ما را به انجام اجباری رفتارهای اعتیادآورمان تحریک می‌کنند. به نقل از یونگ، یک دیو یا عقده ی خودمختاری، "مانند یک جسم خارجی متحرک در حوزه ی آگاهی رفتار می‌کند. این عقده معمولاً می‌تواند با تلاش اراده سرکوب شود، اما نمی‌توان آن را از بین برد و در اولین فرصت مناسب با تمام قدرت اولیه ی خود دوباره ظاهر می‌شود." به دلیل عدم ارتباط با خودِ آگاه، عقده‌های خودمختار به طور کهن الگویی پذیرای تأثیرپذیری، آموزش یا اصلاح توسط «واقعیت» نیستند. یونگ خاطرنشان می‌کند که یک عقده ی خودمختار، مزاحمی از ناخودآگاه و برهم زننده ی آرامش است.: "دقیقاً مثل یک جن رفتار می‌کند که همیشه از دست ما فرار می‌کند." اگر به این شیاطین یا عقده‌های خودمختار بی‌توجهی شود، برای همه ی کسانی که در حوزه ی نفوذشان هستند، ویرانی به بار می‌آورد. یونگ می‌نویسد: "هر مجموعه ی خودمختاری که تابع اراده ی آگاهانه نباشد، متناسب با قدرت آگاهی، تأثیری سلطه‌جویانه بر آن اعمال می‌کند و آزادی آن را محدود می‌سازد." همانطور که یک عقده بر فرد غلبه می‌کند و مسئول او می‌شود، یک رژیم به ظاهر خودمختار را در درون پیکره ی سیاسی بزرگتر روان جای می‌دهد. یونگ در مورد عقده‌های خودمختار می‌نویسد: "این عقده چیزی شبیه به یک دولت سایه برای ایگو تشکیل می‌دهد"، به این معنی که عقده خودمختار به ایگو دستور می‌دهد. وقتی ما تحت سلطه و در تضاد درونی با و به دلیل یک عقده ی خودمختار قرار می‌گیریم، گویی ما، به عنوان حاکمان طبیعی چشم‌انداز روانی خود، عزل شده‌ایم و در یک کشور اشغال شده زندگی می‌کنیم. ما تا زمانی که آزادی ظاهری خود را تهدید نکند، حق داریم حاکمیت و سلطه ی قدرت حاکم را داشته باشیم. نظرات یونگ: "انسان وقتی تحت سلطه‌ی یک دیو است، متوجه آن نمی‌شود؛ او تمام مهارت و حیله‌گری خود را در خدمت ارباب ناخودآگاه خود قرار می‌دهد و بدین ترتیب قدرت آن را هزار برابر افزایش می‌دهد." از آنجایی که این وضعیت درونی و روانشناختی، غیر موضعی است ، می‌تواند همزمان هم در روان ما و هم در جهان بیرونی آشکار شود. شیاطین یا عقده‌های خودمختار را می‌توان به ویروس هاری تشبیه کرد که به بخشی از مغز فرد که کل فرد را کنترل می‌کند، سفر می‌کند. برای مثال، باعث می‌شود که آنها آب را پس بزنند، به طوری که ویروس نتواند از دهانشان بیرون بریزد. ویروس هاری در نهایت قربانیان خود را کنترل و به بردگی می‌کشد و خلاقیت، خودانگیختگی و آزادی ذهنی آنها را از بین می‌برد، زیرا آنها را مانند یک خون‌آشام مجبور می‌کند تا به طور اجباری به تکثیر ویروس ادامه دهند. یک عقده ی جدا شده و خودمختار، با تسلط و استعمار روان ما، به طور بالقوه مانند یک "ویروس خون‌آشام" است، زیرا اساساً ماده‌ای "مرده" است. فقط در یک موجود زنده است که شبه‌حیات پیدا می‌کند. درست مانند یک خون‌آشام که با مکیدن نیروی حیات ما خود را احیا می‌کند، وقتی ما ناخودآگاه با یک عقده ی خودمختار فعال شده هویت می‌یابیم، به معنای واقعی کلمه به مردگان متحرک جان می‌بخشیم. ما در قربانی شدن خود شریک جرم هستیم و ناخواسته آزادی، قدرت و نیروی حیات خود را در این فرآیند از دست می‌دهیم. مانند سلول‌های سرطانی که بدن را ویران می‌کنند، یک عقده ی خودمختار خود را در روان تکثیر می‌کند و جنبه‌های سالم روان را می‌بلعد و از بین می‌برد. عقده‌های خودمختار با یک‌جانبه‌گراییِ اجباری، تمام بخش‌های سالم روان را به خود جذب می‌کنند و روان فرد (یا ملت) مبتلا را منحرف و نابود می‌کنند و در این فرآیند، محیط اطراف را نیز آلوده می‌کنند. با این حال، یک عقده ی خودمختار نمی‌تواند دیده شود، تقریباً به همان روشی که یک خون‌آشام از نور بیزار است. یک دیو یا عقده ی خودمختار تغییر شکل می‌دهد و تمام تلاش خود را می‌کند تا در برابر روشن شدن مقاومت کند، زیرا به محض اینکه دیده شود، خودمختاری و قدرت مطلق آن از بین می‌رود. دیو یا عقده ی خودمختار ، که به آگاهی متصل شده است، دیگر نمی‌تواند دوباره به ناخودآگاه تبخیر شود، به عبارت دیگر، دیگر قادر نیست ما را از پشت و زیر آگاهی مطمئنمان تسخیر کند تا ما را مجبور کند ناخواسته آن را به نمایش بگذاریم و دستوراتش را اجرا کنیم. تورم زمانی است که خود (ایگو) به طور ناخودآگاه با کهن الگوی خودSELF (تمامیت و کلیت وجود ما) یکی می‌شود. تورم زمانی است که چیزی کوچک (ایگو)، به جای اینکه در رابطه ی آگاهانه با چیزی بزرگتر از خود (SELF) باشد، ویژگی‌های SELF را به خودش اختصاص داده است. در نتیجه، ایگو فراتر از محدودیت‌های انسانی مناسب خود منفجر می‌شود. ایگو با همانندسازی ناخودآگاه با کهن الگو، قدرت آن را تصاحب می‌کند، در حالی که همزمان انسانیت خود را از دست می‌دهد، که در واقع به معنای "خطا کردن" است. شخصیت‌های مغرور پر از غرور می‌شوند، «از خودشان لبریز» می‌شوند، در ذهن خود افسانه‌ای می‌شوند و احساس می‌کنند که به قوانین جهان سه‌بعدی پایبند نیستند. گرفتار شدن در یک تورم مانند این است که توسط یک گردباد مکیده شوید، زیرا به معنای واقعی کلمه هیچ راهی برای رسیدن به فردی که مغرور شده است، وجود ندارد، کسی که توسط یک انرژی قدرتمندتر از زمین بلند شده و به اوج رسیده است. یونگ خاطرنشان کرد که: "تورم، نقطه ی کور چشم را بزرگ می‌کند. {...} یکی از نشانه‌های بارز این امر، بی‌میلی روزافزون ما به توجه به واکنش‌های محیط و توجه به آنهاست." وقتی ما دچار خودبزرگ‌بینی می‌شویم، هیچ بازتاب، بازخورد یا تأثیر درونی از جهان بیرونی را که با تصویر خودبزرگ‌بینانه ی ما از خودمان در تضاد باشد، نمی‌پذیریم. وقتی دچار خودبزرگ‌بینی می‌شویم، به جای اینکه در ارتباط با دنیای بیرون پذیرا باشیم و از آن بیاموزیم، پیوسته همه چیز را طوری تفسیر می‌کنیم که از تصویر خیالی و خودبزرگ‌بینانه‌مان پشتیبانی کند. ما جهان را از طریق فیلتر تصویر خودشیفته‌وار و خودخواهانه ی خودمان می‌بینیم که نوعی کوری روانی است. یونگ در مورد آگاهی خودبزرگ‌بینانه می‌گوید که "قادر به درس گرفتن از گذشته نیست، قادر به درک رویدادهای معاصر نیست، و قادر به نتیجه‌گیری درست در مورد آینده نیست. در خودش هیپنوتیزم شده و بنابراین نمی‌توان با آن بحث کرد. ناگزیر خود را محکوم به فجایعی می‌کند که باید او {و دیگران را در حوزه ی نفوذش} به کام مرگ بکشاند." همانطور که ناخودآگاه همیشه یک‌جانبه‌گرایی را جبران می‌کند، تورم نیز ناگزیر منجر به خارج شدن تمام هوا (زندگی، نفس، روح) از فرد متورم می‌شود. تورم در نهایت خودویرانگر است و اگر آگاهانه در مورد آن تأمل نشود، همیشه منجر به فاجعه می‌شود. یونگ در مورد تورم گفت که "تنها با وحشتناک‌ترین فاجعه برای تمدن، یعنی سیل دیگری که خدایان بر سر بشریت نامهربان جاری کنند، می‌توان آن را فرونشاند."»:

“A PARASITE OF AN DIFFERENT ORDER: A PSYCHIC TAPEWORM”: PAUL LEVI: 2011: AWAKENINTHEDREAM.COM

لوی به نقل از یونگ، راه حل غلبه ی تقریبی بر این محتویات ناخودآگاه ذهن را "تخیل فعال" معرفی میکند و میگوید شخصیت بخشیدن و هویت دادن به این موجودات از طریق خلق داستان، تا حدودی امکان افشای آنها برای ما و دیگران را فراهم میکند.:

«فرآیند روانشناختی تخیل فعال معادل عملیات نمادین کیمیاگری است. در تخیل فعال، به جای تماشای منفعلانه‌ی تجلیات ناخودآگاه، ما کاملاً با ناخودآگاه خود درگیر می‌شویم و به طور فعال در یک رابطه‌ی آگاهانه با آن شرکت می‌کنیم. در تخیل فعال، از خود می‌پرسیم که چگونه خلاقانه به صدای «دیگری» درون خود پاسخ دهیم و با آن کنار بیاییم. وقتی یک محتوای ناخودآگاه در شرف تبدیل شدن به آگاهی است، ابتدا تا حدی آگاه می‌شود، مانند چیزی که شفاف است - همزمان قابل مشاهده و نامرئی. در تخیل فعال، ما وارد گفتگوی خلاقانه با این محتویات ناخودآگاه می‌شویم و گذار آنها را از حالت ناخودآگاه و بالقوه به حالت آگاهانه و بالفعل تسهیل می‌کنیم. تخیل فعال قدرتمندترین تکنیکی است که یونگ تاکنون برای پر کردن این شکاف و متابولیزه کردن، هضم و جذب محتویات ناخودآگاه و در نتیجه، تبدیل آن به خودآگاه، با آن مواجه شده است. وقتی ما به طور ناخودآگاه با محتویات ناخودآگاه خود یکی می‌شویم، نمی‌توانیم این محتویات را با آنها یکسان ببینیم، ما خود را از این محتویات جدا نکرده‌ایم تا بتوانیم آنها را به عنوان اشیاء ببینیم. این محتویات ناخودآگاه هنوز بیش از حد بخشی از چارچوب مرجع ما هستند که از طریق آن تجربیات خود را تفسیر می‌کنیم تا بتوانیم آنها را با هر گونه عینیت بررسی کنیم. پیش از آنکه بتوانیم محتوای ناخودآگاه را در خود ادغام کنیم، باید خود را از آن متمایز کنیم. در تخیل فعال، ما با شکل و فرم دادن خلاقانه به محتویات ناخودآگاه خود، آنها را «عینی‌سازی» می‌کنیم و بدین ترتیب آنها را به ابژه‌ای تبدیل می‌کنیم که ما، به عنوان سوژه، از آن جدا هستیم و با آن رابطه‌ای تعاملی و گفتگو داریم. نظرات یونگ: "نکته ی اساسی این است که با شخصیت بخشیدن به این محتویات ناخودآگاه، خود را از آنها متمایز کنیم و همزمان آنها را با آگاهی مرتبط سازیم. این تکنیکی برای سلب قدرت آنهاست."»

تخیل فعال، باعث آشکار شدن منبع ایجاد ناراحتی و امکان اجرای آموزه ی مطرح شده در تمثیلی بودایی موسوم به «نگاه شیر» میشود:

«وقتی چوبی را دور سگی پرتاب می‌کنیم، سگ به دنبال چوب می‌دود، اما وقتی چوبی را به طرف شیری پرتاب می‌کنیم، شیر به دنبال ما می‌دود.»

سگ فقط دنبال محرکی میدود که میبیند درحالیکه شیر به منبع تحریک واکنش نشان میدهد. لوی درباره ی این تمثیل مینویسد:

«پرتاب چوب در این مثال نشان دهنده ی زمانی است که یک احساس ناراحت کننده و رنج آور در درون ما تحریک می شود. وقتی این تحریک رخ می دهد، گویی دکمه ای در درون ما فشار داده شده است که یک واکنش ناخودآگاه و اجباری مانند تکان دادن زانو را فعال می کند. مثل سگ دنبال چوب دویدن، که به معنای لذت بردن و «برون‌ریزی» است، به معنای معطوف کردن توجه‌مان به بیرون از خودمان است. این برای مرتبط کردن چیزی است که ما را در دنیای بیرون به عنوان «مشکل» تحریک می‌کند. از این دیدگاه، اگر آنچه در دنیای بیرون ما را تحریک می‌کرد متوقف می‌شد، احساس بهتری داشتیم و مشکل حل می‌شد. با این حال، اگر با چیزی تحریک شویم، مانند شیر نگاه می‌کنیم، نگاهمان را به درون خود معطوف می‌کنیم و در خود تأمل می‌کنیم و به هر آنچه در درونمان فعال شده است نگاه می‌کنیم. شیر از رفتن مستقیم به سراغ منبع محرک نمی‌ترسد، منبعی که هرگز بیرون از ما نیست، بلکه همیشه در درون ماست. با فرض نگاه بی‌باک شیر، ما با موقعیتی که ما را به عنوان یک موهبت برانگیخته است، ارتباط برقرار می‌کنیم، زیرا به ما کمک کرده است تا به بخشی از خودمان که تاکنون ناخودآگاه و در نتیجه پنهان بوده است، دسترسی پیدا کنیم.»

عدم تخیل فعال و عدم بها دادن به آن، باعث اطاعت افراطی از هرآنچه وقوع می یابد، میشود و این، شاید نقطه ضعف بزرگ ساکنان مزرعه ی حیوانات اورول بود. آنها صرفا از قوانین خوک ها اطاعت میکردند و حتی متوجه تغییر قوانین کتاب مقدس آنها نمیشدند. خوک ها همزمان هم رهبران جامعه بودند و هم وتیکوهایی که چنان این رهبران را به تسخیر خود درآورده بودند که با کالبد آنان جامعه را اداره میکردند. آینده ی چنین جامعه ای روشن است: اطاعت از قوانین وتیکوها درنهایت مردم بیشتری را مبتلا به وتیکوها میکند و مردم به جای این که از خود وتیکوها متنفر شوند، از اشراف و سیاستمدارانی که خود به آنها آلوده اند متنفر میشوند، همچون مردم خرافاتی ای که فکر میکنند اگر بیمارترین بیماران را بکشند، بیماری از بین میرود.

وتیکو: جنی که کنترل ذهن انسان را به دست میگیرد و او را به مسیری برخلاف منافعش هدایت میکند.

تالیف: پویا جفاکش

مارشال مک لوهان در مصاحبه با پلی بوی در سال 1969 از نوعی از «خود-هیپنوتیزم گری» صحبت کرده بود که آن را «نارسیس نارکوزیس» مینامید:

«سندرمی که در آن انسان بی‌خبر می‌ماند از اثرات روانی و اجتماعی فناوری جدیدش، همچون ماهی از آبی که در آن شنا می‌کند. در نتیجه، دقیقاً در نقطه‌ای که یک محیط جدید ناشی از رسانه فراگیر و دگرگون می‌شود، تعادل حسی ما، آن نیز نامرئی می‌شود. این مشکل امروزه دو چندان حاد است، زیرا انسان باید، به عنوان یک استراتژی ساده برای بقا، از آنچه بر او می‌گذرد آگاه شود، علیرغم درد همراه از چنین درکی.»

استیو کلی، توصیف فوق را با آنچه سرخپوستان امریکای شمالی تحت عنوان وتیکو میشناختند، قابل تطبیق میداند.:

«وتیکو نه تنها بسیار مسری است، بلکه خود تکثیر شونده نیز می‌باشد؛ همچنان ادامه دارد، مخفیانه در روان ما. عموماً، میزبانان انسانی، وقتی با پرسش‌هایی در مورد علائمی که به صورت ناهنجاری‌های رفتاری ابراز می‌شوند مواجه می‌شوند، به شدت انکار می‌کنند که آلوده/جن‌زده شده‌اند. برخی از کسانی که این بیماری همه‌گیر روانی را مطالعه کرده‌اند، وتیکو را نوعی آدم‌خواری توصیف می‌کنند ، اما نه به شکل رایج گوشت‌خواری؛ این شکل فراگیر، انرژی معنوی دیگران را به عنوان وسیله‌ای برای تضمین جایگاه شخصی بالا، ثروت و برتری مصرف می‌کند. در اصل، وتیکو بیماری "من" است. فکر «من» مقدمه‌ای بر وتیکوی «کامل» است. بدون «من فکر می‌کردم» - که «من» را به یکی شدن با فکر و جهان ظواهر نسبت می‌دهد - وتیکو ممکن نمی‌بود. ببین "من کی هستم؟". رامانا ماهارشی آموزش می‌دهد که به ریشه برسیم: " به عبارت دیگر، فقدان خوداندیشی منجر به حس متظاهرانه‌ی "من" (me, my, mine) می‌شود که توهم مالکیت را به تفکر نسبت می‌دهد، بنابراین، میزبان همه چیز را به عنوان «یک چیز»، شیئی که باید تصاحب شود، درک می‌کند." وتیکو یک کلمه ی آلگونکین "کری" به معنای روحیه‌ای آدم‌خوار/انگلی است که با حرص و طمع، زیاده‌روی و مصرف‌گرایی خودخواهانه هدایت می‌شود. در زبان اوجیبوا windigo و در زبان پوهاتان wintiko نامیده می‌شود. کری یکی از قبایل اصلی آلگونکین زبان است که در منطقه ای از خلیج‌های هادسون و جیمز تا غرب و دریاچه ی گریت اسلیو در جایی که اکنون کانادا نامیده می‌شود، ساکن بوده‌اند. وتیکو میزبان خود را فریب می‌دهد تا باور کند که خوردن نیروی حیات دیگران، میزبان را وادار می‌کند که در یک خودبزرگ‌بینی کورکورانه و مرگبار، بسیار بیشتر از نیازش مصرف کند. انرژی روح توسط انگل ربوده و مصرف می‌شود و این می‌تواند وسواس اخیر در تحقیقات میدان الکترومغناطیسی EMF را توضیح دهد: دستکاری فرکانس، دستکاری رفتاری، و سایر اشکال تأثیرات محیطی. طیف کاملی از تابش الکترومغناطیسی در طیف رو به گسترش فناوری نانو گنجانده شده است تا سرعت حرکت از طبیعت به سمت وابستگی بیشتر به ماشین را افزایش دهد. ذهن، بدن، روح؛ به نظر می‌رسد نوعی نیروی بیگانه و کشنده ی نامرئی (برای ما) مصمم است از رویکردی همه‌جانبه، از جمله جدیدترین کاربردهای نانوذرات، برای به بردگی کشیدن و کنترل انسان استفاده کند، مانند کودکی که هواپیمای بدون سرنشین یا ماشین اسباب‌بازی کنترل از راه دور یا سایر اسباب‌بازی‌های رباتیک را هدایت می‌کند. سوال امروز من: آیا هوش مصنوعی، اپراتور انسان، ، ترکیبی یا چیزی کاملاً برای ما ناشناخته است؟ وتیکو باعث نابینایی می‌شود که توانایی فرد را برای دیدن خود به عنوان عنصری یکپارچه/وابسته از جهانی با تعادل ظریف از بین می‌برد. این ایده ی جدایی ، خودخواهی را به ارتفاعات بزرگ و جدیدی ارتقا می‌دهد، که توهم کاذب اما قانع‌کننده‌ای از جدایی خود از طبیعت ایجاد می‌کند، که به صورت حرص و طمع، زیاده‌روی و مصرف خودخواهانه بیان می‌شود. PAR'ASITEاسم (پارازیت لاتین; یعنی مسئول غله) [امروزه معنیش انگل است] در یونان باستان، به کاهن یا وزیر خدایان گفته می‌شد که وظیفه‌اش جمع‌آوری غله ی اختصاص داده شده برای قربانی‌های عمومی از کشاورز بود. پارازیت ها همچنین بر قربانی‌ها نظارت داشتند. در کاربرد امروزی، دوستِ خائن؛ کسی که مرتباً سرِ سفره ی ثروتمندان می‌رود و با چاپلوسی، نظر آنها را جلب می‌کند؛ وابسته؛ چاپلوسِ متملق. در گیاه‌شناسی، گیاهی که روی ساقه یا شاخه ی گیاه دیگری رشد می‌کند و از آن تغذیه می‌کند، مانند دارواش. بسیاری از سنت‌های معنوی، از جمله بودیسم، تصوف (شاخه ی عرفانی اسلام)، تائوئیسم، غنوصی گری و همچنین بسیاری از فرهنگ‌های بومی، مدت‌هاست که ماهیت ذهن‌محور خلقت را درک کرده‌اند. این جهان‌بینی‌ها در هسته ی خود، به رسمیت شناختن قدرت اشکال فکری برای تعیین مسیر رویدادهای فیزیکی را دارند. سنت‌های مختلف ملل اولیه ی آمریکای شمالی، افسانه‌های خاص و دیرینه‌ای در رابطه با آدم‌خواری و اصطلاحی برای شکل فکری که باعث آن می‌شود، دارند: وتیکو. ما معتقدیم که درک این ایده، راهی قدرتمند برای درک عمیق‌ترین ریشه‌های بحران چندگانه ی جهانی فعلی ما ارائه می‌دهد. وتیکو می‌تواند هم عفونت و هم بدن آلوده را توصیف کند. یک فرد می‌تواند به وتیکو آلوده شود یا در مواردی که عفونت بسیار پیشرفته است، می‌تواند خود را به شکل بیماری پیوند شونده نشان دهد. این موضوع در مورد فرهنگ‌ها و سیستم‌ها صادق است؛ اگر همه ی آنها به طور معمول این ویژگی‌ها را از خود نشان دهند، می‌توان آنها را وتیکو نامید:
در کلاس فعلی‌شون

ذهنشون با اسکناس‌های میلیون دلاری خش‌خش می‌کنه.
می‌گی نقره یه سوراخ تو جیبت می‌سوزه
و طلا، یه سوراخ تو روحت.
خب، اورانیوم یه سوراخ برای همیشه می‌سوزونه،
. فقط از کنترل خارج می‌شه.

بافی سنت ماری ("کاهنان گاو طلایی")
چیزی که می‌توانیم بگوییم این است که ردپای باورهای وتیکوگونه را می‌توان حداقل تا انقلاب نوسنگی ردیابی کرد، زمانی که انسان‌ها در هلال خصیب برای اولین بار یاد گرفتند که بر محیط خود تسلط داشته باشند، چیزی که نویسنده "دنیل کوئین" آن را «کشاورزی تمامیت‌خواه» می‌نامد: "یعنی، شیوه‌های کشاورزی تثبیت‌شده‌ای که غذای بیشتری از آنچه که دقیقاً برای جمعیت مورد نیاز است تولید می‌کنند، و نابودی هر موجود زنده‌ای را که سر راه آن (تولید بیش از حد) قرار می‌گیرد - چه انسان‌های دیگر، «آفات» یا محیط طبیعی - نه تنها مشروع، بلکه اخلاقی می‌دانند." نکته این است که اپیدمیولوژی وتیکو شاخص‌های روشنی از تبار آن به جا گذاشته است و اگرچه نمی‌توان آن را بر اساس مرزهای جغرافیایی یا نژادی آسیب‌شناسی کرد، اما سویه ی فرهنگی که امروزه می‌شناسیم، قطعاً ریشه‌های عمیق بسیاری در اروپا دارد. بالاخره، این پروژه‌های اروپایی بودند، "از عصر روشنگری تا انقلاب صنعتی ، تا استعمار ، امپریالیسم و ​​برده‌داری" که فناوری‌ای را توسعه داد، که کانال‌هایی را گشود که گسترش فرهنگ وتیکو را در سراسر جهان تسهیل کرد. به این ترتیب، همه ما وارث و میراث‌دار وتیکو هستیم. حالا همه ی ما میزبان وتیکو هستیم. جدایی ما از طبیعت و خود واقعی‌مان تقریباً کامل شده است.»:

“MIND PARASITE-WETICO”: by Steve Kelly: PieceOfMindful : August 09, 2021

موضوع پنهان بودن وتیکوها در ترکیب با پارازیت یا انگل بودنشان آنها را شبیه انگل های میکروسکوپی نشان میدهد. شاید آمیخته بودنشان با کالبد انسان نشان دهد که چرا مادام بلاواتسکی و جریان تئوسوفی او، از هفت نژاد بشر صحبت کردند و دو تای اولشان را با توصیفات فیزیکی نامعقول و حتی به نظر میعان گونه ای توصیف کردند که برای تولید مثل تقسیم سلولی میشوند یا تخم میگذارند، انگار خصوصیات یک نوع میکروب را دارند به انسان منتقل میدهند. نژاد سوم در دور اول ظهور خود، به لحاظ فیزیکی به تصوری که از بشر داریم نزدیکتر است ولی دوجنسه است و مانند خود را با عرق کردن تولید میکند. منتها در دور دوم نژاد سوم، کم کم تفاوت بین انسان نر و ماده به وجود می آید و تولید مثل جنسی شکل میگیرد تا میرسیم به انسان نژاد چهارم که همان انسان آتلانتیسی صاحب تمدن نابودشده ی باستانی است. اختلافی که بین بعضی نخبگان این نژاد و روسای تمدنشان به وجود می آید باعث میشود تا گروه اول با میمون های انسان نمای پیشرفته بیامیزند و یک نژاد دورگه ی حیوان-خدا ایجاد کنند که بعد از نابودی آتلانتیس، منشا نژاد پنجم میشود. به نظر مادام بلاواتسکی، چینی ها نزدیکترین ملت به نژاد چهارم و در تداوم آنند ولی به لحاظ تکاملی هنوز نژاد پنجم محسوب میشوند، سامی ها یا اعراب اولیه اولین ملت نژاد پنجم با استقلال نسبی هستند و به هر حال، تمام مردم امروز کره ی زمین یا از نژاد پنجمند یا از بقایای نژاد چهارم با ترکیب های نسبی با دور دوم نژاد سوم. بلاواتسکی در قرن 19 پیشبینی میکند که امریکا محل پیدایش نژاد ششم خواهد شد و با کم سکنه شدن تمدن های دیگر، کم کم نژاد ششم در بقیه ی جهان توسعه می یابد و بقیه ی نژادها را در خود مضمحل میکند. با نژاد ششم، تفاوت های ظاهری بین دو جنس دوباره کم رنگ میشود و مرد و زن مرتبا به هم شبیه تر میشوند و همزمان بخش اثیری وجود انسان توسعه می یابد و مادی گرایی در او تضعیف میشود تا این که نژاد هفتمی به وجود می آید که دوباره به دوران تک جنسیتی برگشته و آنقدر اثیری است که با نیروی ذهن خود تولید مثل میکند. موضوع هفت نژاد تئوسوفی که مادام بلاواتسکی مدعی است آن را از استادن غیبی خود از جمله "ارباب تبتی" گرفته است، در نوشته های آلیس بیلی و بنیاد "لوسیفر" او که بعدا به "لوسیس" تغییر نام داد، تکرار شده است. بیلی که از شاگردان مادام بلاواتسکی بوده ، با این که مدعی است بعضی اطلاعات خود را از همان واسطه های روحانی مادام بلاواتسکی منجمله ارباب تبتی گرفته است، از سوی جریان ارتدکس تئوسوفی رانده شده است و حتی بعضی معتقدند که او مطالب بعضی منابع سری تئوسوفی را که از مردم معمولی پنهان نگه داشته میشوند افشا کرده است؛ همچنین انکار قوم برگزیده بودن یهود از سوی بیلی، باعث نارضایتی یهودیان ارتدکس از او شده و او حتی متهم است که بر اساس تقسیمبندی های نژادی زمان خود، یهود را به نامعنوی بودن متهم و در سطح معمولی ترین انسان ها رتبه بندی کند. با این حال، فعالیت مستمر و آشکار شاگردان و اطرافیان بیلی در سازمان ملل متحد از زمان تاسیس آن، باعث شده اثرگذاری فکری او بر دنیای نوین بسیار بیشتر از اسلاف خود در نظر گرفته شود. بیلی در «رساله ای در باب آتش کیهانی»، پیتری های خورشیدی و قمری را که سازندگان جهانند، فرشتگان هبوط کرده ی اساطیر یهودی-مسیحی معروف به بنی الوهیم یا پسران خدا میخواند که به زمین آمدند تا از طریق آمیزش با انسان ها خصوصیات الهی را به این حیوانات سابق انتقال دهند و بشر را به سمت تکامل دادن زمین در جهت منافع خداوند پیش برانند. در این رساله همچنین فرشتگان هبوط کرده اجزای روح القدس تلقی شده اند. ظاهرا آنچه بیلی در اینجا بیان کرده است، روایت دیگر آمیزش نژاد چهارم انسان با میمون های انسان نما است. نکته ی جالب این است که نژاد اول که بعدا به نژاد چهارم تبدیل شد، از قطب شمال آمده است. در اساطیر تئوسوفی که تکیه ی زیادی بر معرفت منسوب به بودیسم تبتی دارد، شمبهلا یا بهشت زمینی گم شده ی بودیسم تبتی در محل قطب شمال قرار دارد و کوهستانی است که آسمان و بهشتش را به زمین و سپس جهنم در زیر زمین میدوزد. این مسلما نسخه ی دیگر کور یا کوه خدایان سومری است که زیگورات های بین النهرینی نسخه های بازسازی شده ی آنند. این زیگورات ها هفت طبقه اند به تعداد هفت طبقه ی آسمان و ایزدان سیاره ای حاکم بر آنها. شاید 7نژاد انسان هم از روی همین هفت طبقه تهیه شده اند. روریچ از اعضای تئوسوفی و همینطور از شخصیت های تاثیرگذار بر سازمان ملل، مدعی است که در سفرهای خود از سمت چین و مغولستان به تبت، با لامایی برخورد کرده که به او گفته شمبهلا جهانی بزرگتر از کل زمین و موازی با آن است ولی انعکاس آن از منطقه ی قطب شمال بیشتر وارد زمین میشود. این روریچ، به متحد کردن رشته های علمی و خلاقانه در جهت پیشبرد فرهنگ و صلح بین الملل شناخته میشود و به افتخار تلاش هایش در سال 1935 پیمان صلح روریچ تاسیس شد که ملت ها را موظف میکرد به موزه ها، کلیساهای جامع، دانشگاه ها و کتابخانه ها مانند بیمارستان ها احترام بگذارند و این پیمان، بخشی از منشور سازمانی سازمان ملل متحد شد. روریچ مدعی بود که یک جامعه ی عظیم اگارتایی را کشف کرده که در سطح وسیعی از تونل های زیرزمینی از مرکز شمبهلا در سراسر آسیای مرکزی و غرب چین و مغولستان گسترش دارند. در افسانه های عبری هم از یک تمدن زیرزمینی افسانه ای به نام لوز صحبت شده است. اندرو توماس در کتاب «شمبهلا، واحه ی نور» جامعه ی شمبهلا را شامل وسایل مکانیکی نقلیه مثل اتومبیل و موتور سیکلت توصیف میکند که تا تونل هایی در عمق زمین گسترده است و در زیر زمین، با وسایل مکانیکی نورپردازی، به شیوه ی گلخانه ای، گیاهانی برای تغذیه پرورش داده میشوند. انگار که با نظریات توطئه درباره ی افسانه ی همان آتلانتیسی طرف باشیم که تکنولوژی باستانیش مرتبا به نام اختراعات مدرن در حال بازتولید در دوران جدید هستند. مطابق یک افسانه ی ادعا شده ی بودایی، شمبهلا 32 پادشاه داشته که هر کدام صد سال بر زمین حکومت کرده اند. در زمان آخرین پادشاه، شورش بربرها و بحران تمدن، سبب خشم شاه و سقوط یک چرخ گردنده از سوی او به زمین شده که جهان زمینی را ویران کرده است و این چرخ گردنده را عده ای با بشقاب پرنده تطبیق میکنند. درواقع نظریه ی تئوسوفی درباره ی ابرانسان های آتلانتیسی در شمبهلا و مشابه های ارتدکسشان فرشتگان هبوط کرده، امکان تبدیل به نظریه ی بنیادگذاری تمدن توسط انسان های فضایی را می یابد، انسان های فضایی که حالا به جای نژاد چهارم و فرشتگان هبوط کرده بر نیمه میمون ها تاثیرات ژنتیکی میگذارند. اینجاست که زکریا سچین وارد میشود و افسانه ی بابلی درباره ی کارگذاری چیزی از حئای آنوناکی در وجود انسان موقع خلقت او را به انجام آزمایشات ژنتیکی برای ایجاد بهترین انسان و در ترکیب با خون آنوناکی ها یا خدایان بین النهرین در زمان فرود آنوناکی ها با بشقاب پرنده هایشان به زمین تعبیر میکند. جان لش معتقد است که آنوناکی ها نه دقیقا موجودات فضایی بلکه شکل تجسم یافته و زنده پنداشته شده ی نیروهای الکتریکی نیمه زنده ی کهکشانیند که بدل به پارازیت ها یا انگل های ذهنی شده و کالبد انسان زمینی را به تسخیر خود درآورده اند. به نظر لش، این نیروها همان آرخون ها یا نیروهای اهریمنی مولد جهان مادی در منابع غنوصی مثل متون نجع حمادی هستند.:

“ARCHONS”: JOHN LAMB LASH: WHALE: JUNE2005

لش، آرخون ها را که نامشان قابل معنی به "آغازین" است، نه موجودات فضایی، بلکه نیروهای اولیه ی شکل دهنده به منظومه ی شمسی قبل از تشکیل زمین و از جنس سیارات مرده ی اطراف زمین چون مریخ و زهره میشناسد و انگل بودنشان را به این تعبیر میکند که آنها با روح زندگی و عشق در انسان زمینی بیگانه اند. بنابراین او سوفیا الهه ی محبوب غنوصی ها را همان گایا الهه ی زمین میشناسد و معتقد است گایا بعد از تبدیل به زمین، آنها را به خود جذب کرده است. لش، با فرو کاستن غنوصی گری به نوعی مسیحیت اولیه مخالف است و میگوید مسیحیت یهودی تبار دشمن غنوصی گری است چون خدای بزرگ مسیحیت، همان یهوه ی تورات است که در نزد غنوصی ها یک جن و درواقع رئیس آرخون ها است و نه خدای دوستدار بشر؛ بنابراین هر رنگی که کلیسای مسیحیت از غنوصی گری به خود زده، در راه جذب کم دردسرتر علاقه مندان به غنوصی گری به خود در عین عزم جدی بر سرکوب غنوصیان راستین بوده است.:

“AT THE END OF DECEPTION”: JOHN LAMB LASH: NEWDAWN MAGAZINE: SPECIAL ISSUE17: 3 SEP 2011

بنابراین لش، به عنوان یک پیرو نظریه ی گایا و دنباله دهنده ی راه جنبش عصر جدید، ما را به آمیختن شهوانی با سوفیا و در پیش گرفتن تانتریسم به عنوان آیینی برای بازتقلید آمیختن با زمین و نیروهای زمینی دعوت میکند و از داکینی ها یا نسخه های زمینی کوچکتر گایا سخن میراند. لش هیچ دینی را قبول ندارد اما چون در هندوئیسم، هنوز الهگان بسیار پرنفوذند، اصطلاحات هندو را وارد میکند و سوفیا را شاکتی که عنوان نیمه ی زنانه ی خدایان هندو است مینامد و درنهایت تایید میکند که الان شاکتی خدا در زمین «کالی» الهه ی ویرانگر و وحشی و خوناشام و جنگ دوست و بی ملاحظه ی مذهب هندو است و باید چنین باشد، چون خشم و خودخواهی آدمیان نسبت به هم در شاکتی یا زمین منعکس میشود و وقتی همه یک جا جمع شود، باید همه چیز را درو کند و آدم ها هم باید این را بپذیرند و خم به ابرو نیاورند تا وقتی که این بی ملاحظگی جمعی تلطیف شود و فروکش کند.:

‘INTRODUCING PLANETARY TANTRA”: JOHN L.LASH: METAHISTORY: APR 2025

اما اشکالی در این فکر وجود دارد. اگر ما آب را مینوشیم و کربن را میخوریم، به سبب آن است که عناصر مزبور جزو اجزای تشکیل دهنده ی بدن ما هستند و باز اگر خدا را میپرستیم یا از او انتظاراتی داریم، برای آن است که یک اشتراکات ذهنی ای با تصویری که از خدا در جامعه مان وجود دارد داریم و امیدواریم این تصویر، در زمان های سختی، به ما آرامش دهد و کمکمان باشد. پس چطور ممکن است ما به کل با آرخون ها بیگانه باشیم وقتی راحت آنها را به خود جذب میکنیم؟ قطعا وقتی انرژی ما غذای آنها است و این انرژی، به رفتارهای آنها فعلیت میبخشد، چیزی از ما و بدن حیوانیمان با آنها مشترک است و قطعا این هدف آنقدر نیرومند است که از بین تمام جانوران، انسان اولیه انتخاب شده است. دقیقا به همین خاطر است که آرخون ها تحت عنوان وتیکو به "انسان خوار" تعبیر شده اند چون آنها در وضعیتی نزدیک به جانوران زمینی و در ارتباط مستقیم با پرستش جانوران درنده ی نیرومند توسط انسان اولیه قرار دارند؛ پرستشی که نشانه هایش در مجسم کردن خدای یهود به شیر (اسد) هنوز باقی مانده است. وتیکوها مثل یک شیر یا خرس کشنده ولی همزمان به اندازه ی یک انگل کوچک در حد حشره یا میکروب نامرئیند.

در مقاله ی دیگری از پاول لوی که باز به بررسی ارتباط وتیکو با انگل میپردازد، به کنه جزئیات صحنه نزدیکتر میشویم و متوجه میشویم که در هم تنیدگی خواست های وتیکو و انسان آنقدر زیادند که اجتماع انسانی، خود توسط وتیکوها از خود بیگانه شده است:

«روح وتیکو که در طول تاریخ با نام‌های مختلفی شناخته شده است، هر مسئله‌ی دیگری را در درجه‌ی دوم اهمیت قرار می‌دهد، زیرا وتیکو چتر فراگیری است که هر شکلی از تخریب خود و دیگری را که گونه‌ی ما در جهان خود به نمایش می‌گذارد، در بر می‌گیرد، شکل می‌دهد و زیربنای آن میشود. اگر با آنچه وتیکو - که می‌توان آن را به عنوان یک ویروس ذهنی تصور کرد - برای ما آشکار می‌کند، کنار نیاییم، هیچ چیز دیگری مهم نخواهد بود، زیرا دیگر گونه‌ی انسانی وجود نخواهد داشت. وتیکو تاریک‌ترین شر قابل تصور را القا می‌کند، در عین حال، به طور بالقوه به ما کمک می‌کند تا به ماهیت واقعی خود به عنوان موجوداتی خلاق بیدار شویم. اینکه وتیکو چگونه در نهایت خود را نشان می‌دهد، به این بستگی دارد که آیا ما آن را به عنوان یک مکاشفه ی مداوم تشخیص می‌دهیم یا خیر - این پدیده چیزی را در مورد خودمان به ما نشان می‌دهد که دانستن آن برای ما از اهمیت بالایی برخوردار است. آنچه یک «سنت خرد» را شایسته ی این نام می‌کند این است که آیا عملیات پنهان حشره ی وتیکو را روشن می‌کند یا خیر. من در نوشته‌هایم، همزمان با گسترش دانشم، پیوسته در حال گسترش بیان خود از وتیکو هستم - وقتی سنت دیگری را می‌بینم که سرشار از خرد است و به شیوه منحصر به فرد و خلاقانه خود به وتیکو اشاره می‌کند، هرگز از شگفتی دست نمی‌کشم. وتیکو را می‌توان انگل ذهن دانست که از طریق نقاط کور ناخودآگاه عمل می‌کند، به گونه‌ای که خود را از دیده شدن پنهان می‌کند، زیرا ما را فریب می‌دهد تا به شیوه‌هایی خلاف منافع خود فکر و عمل کنیم. علاوه بر محققان مستقلی مانند من، بسیاری از هنرمندان نیز به طور خلاقانه، کارکردهای موذیانه ی روان‌پریشی وتیکو را در طیف گسترده‌ای از رسانه‌ها بیان کرده‌اند. به عنوان مثال، کالین ویلسون در «داستان مهیج فرقه‌ای ماوراءالطبیعه» با عنوان "انگل های ذهن" که اولین بار در سال ۱۹۶۷ منتشر شد، از قدرت جادویی تخیل ادبی برای زنده کردن این ویروس ذهن استفاده می‌کند. هر چه بیشتر کتاب ویلسون را مطالعه می‌کردم، بیشتر به این باور می‌رسیدم که او واقعاً به نکته‌ای پی برده است - یعنی اینکه ردپای گریزان وتیکو را ردیابی می‌کند - و اینکه قالب یک روایت داستانی را برای توصیف، محدود کردن و روشن کردن ماهیت این ویروس ذهنی کشنده که همه ما را تهدید می‌کند، انتخاب کرده است. گویی ویلسون داشت از انگل‌های روانی که نه تنها در درون خودش، بلکه در درون تمام بشریت وجود داشت، آگاه می‌شد و ناخودآگاه فعال‌شده‌اش از ابزار تخیل ادبی برای بیان این درک استفاده می‌کرد. اغلب اوقات هنرمندان خلاق، قناری‌هایی در معدن زغال سنگ روان بشریت هستند که با پیشگویی، به آنچه در ناخودآگاه جمعی گونه ما در حال ظهور است، شکلی قابل انتقال می‌بخشند. گاهی اوقات اثر هنری چنان تحت تأثیر ناخودآگاه هنرمند قرار می‌گیرد که خود هنرمند آگاهانه از آنچه آشکار می‌کند، آگاه نیست. وقتی یک هنرمند چیز جدیدی را ارائه می‌دهد، معمولاً درجات مختلفی از آگاهی در مورد آنچه از طریق آنها می‌آید وجود دارد، زیرا اثر آنها نتیجه ی تعامل خلاقانه بین ذهن خودآگاه و ناخودآگاه آنهاست. من آنقدر به نوشتن درباره ی وتیکو «به صورت غیرداستانی» عادت کرده‌ام که ایده پرداختن به آن از طریق رسانه ی ساختگی داستان، یعنی از طریق هنر خلاقانه‌ای که تا اندازه ی غیرداستانی «جدی» نباشد، درهای جدیدی از آزادی را در روحم می‌گشاید. وتیکو را می‌توان به یک «حشره» تشبیه کرد که مانع تخیل خلاق می‌شود - و حتی اگر اصلاً بتوان با چنین عبارات جبرگرایانه‌ای در مورد تخیل صحبت کرد، می‌تواند آن را «بکشد» - به عبارت دیگر، استفاده از تخیل خلاق به عنوان راهی برای مقابله با اثرات نابودکننده ی تخیل آن منطقی است. شخصیت اصلی ویلسون در کتابش، باستان‌شناسی به نام دکتر آستین ، از خودکشی دوست و همکارش، روانشناسی به نام کارل وایزمن، شگفت‌زده میشود. حیرت آستین به دلیل این احساس اوست که وایزمن، "حتی یک ذره هم خودویرانگری در وجودش نبود. از هر نظر، او یکی از کم‌عصبی ‌ترین و منسجم‌ترین مردانی بود که تا به حال شناخته‌ام." به قول آستین، "این غیرممکن بود. چنین مردی هرگز نمی‌توانست خودکشی کند." وایزمن در یادداشت خودکشی لرزان خود، آرزو کرد که آستین مسئولیت مقالات علمی او را بر عهده بگیرد. آستین کنجکاو است که وایزمن می‌خواست بلافاصله پس از مرگش با آستین تماس گرفته شود، و از خود می‌پرسد که دلیل این فوریت چیست و آیا مدارک وایزمن حاوی سرنخی در مورد خودکشی دوستش بوده است یا خیر. و داستان اینگونه آغاز می‌شود. وقتی دکتر آستین شروع به جستجو در مقالات علمی دوست مرحومش کرد، این جمله توجهش را جلب کرد: "چندین ماه است که به این باور رسیده‌ام که نوع بشر مورد حمله‌ی نوعی سرطان ذهن قرار گرفته است." این به طرز چشمگیری شبیه ویروس وتیکو است که می‌توان آن را سرطان روان دانست که به آرامی متاستاز می‌دهد و به تدریج تمام بخش‌های سالم روان را در خود فرو می‌برد تا به اهداف شوم خود خدمت کند. وتیکو یک سیستم عامل خودخوار است که هیچ چیز را دست نخورده باقی نمی‌گذارد و در نهایت اگر متوقف نشود، میزبان و همچنین خودش را نیز از بین می‌برد. در ابتدا آستین ایده ی وایزمن را به معنای واقعی کلمه نمی‌فهمید، اما با ادامه ی خواندن، متوجه شد که دوستش به صورت استعاری صحبت نمی‌کند، بلکه کاملاً جدی است. با مطالعه‌ی «تاریخ فرهنگی» مفصل وایزمن در چند صد سال اخیر، برای آستین روشن شد که وایزمن بر این عقیده بوده است که: "گونه ی ما به عصری از تاریکی سقوط کرده بود و احساس می‌کرد که نوعی نیروی تاریک‌تر خود را در ذهن بشریت رسوخ داده است." آستین در ابتدا با مواجهه با طرز فکر ظاهراً پارانوئید و توطئه‌گرایانه ی وایزمن، واکنش آنی و ناخودآگاه خود را اینگونه فرض کرد که دوست باهوشش واقعاً دیوانه شده است. با این حال، آستین پس از خواندن تحلیل دقیق و مستدل وایزمن، به این فکر افتاد که شاید دوستش دیوانه نبوده، بلکه در واقع به طور اتفاقی به چیزی واقعاً عمیق برخورده است. به قول آستین، احساس می‌کرد که این روز را تا آخر عمر به یاد خواهد داشت: "اگر کارل وایزمن دیوانه نبود، نژاد بشر با بزرگترین خطر در تاریخ خود روبرو می‌شد." با ادامه‌ی خواندن مقالات دوستش، مشخص شد که وایزمن در حال کاوش در ذهن خودش بوده است و کم‌کم متوجه شده که چیزی «بیگانه» - یک «دیگری خودمختار» - در درون او زندگی می‌کند که به نظر می‌رسد اراده‌ی مستقل خود را دارد و در برابر کاوش‌های درونی او مقاومت می‌کند. به نقل از وایزمن: " متوجه شدم که نیروهای درونی خاصی در برابر تحقیقات من مقاومت می‌کنند". انگار این نیروهای درونی نمی‌خواستند آشکار شوند. این یک شکل منفعل از مقاومت نبود؛ این نیروهای درونی هر چه که بودند، درگیر مقاومتی فعال بودند، گویی کشف شدن بدترین کابوس آنها بود. این نیروهای منفی با تکیه بر «جهل برای در زنجیر نگه داشتن نسل بشر»، نه تنها از جهل ما تغذیه می‌کنند، بلکه به طور فعال آن را ترویج می‌دهند . وایزمن کم‌کم داشت متوجه می‌شد که این نیروهای درونی همزمان از ناآگاهی او تغذیه، تقویت و پنهان می‌شوند، گویی نقاط کور روانی او دریچه‌ای گشوده بودند که از طریق آن این نیروها خود را به روان او وارد می‌کردند. وایزمن نوشت: "می‌دانستم چرا برایشان اینقدر مهم است که کسی به وجودشان شک نکند. انسان آنقدر قدرت دارد که می‌تواند همه ی آنها را نابود کند." اما تا زمانی که او از آنها بی‌خبر باشد، می‌توانند مانند خون‌آشام‌ها از او تغذیه کنند و انرژی‌اش را بمکند. هر چه خیال‌پردازی خلاقانه‌ی ویلسون بیشتر در صفحات رمانش آشکار می‌شد، گوش‌های من تیزتر می‌شد - کم‌کم به این فکر افتادم که "اینجا مردی مطابق میل من است"، چون متوجه شدم که او به وتیکو اشاره می‌کند، که یک حشره ی خون‌آشام است که به طور مخفیانه در روان ما فعالیت می‌کند و در این فرآیند نیروی زندگی ما را تحلیل می‌برد. در رمان ویلسون، وایزمن، گویی هدیه‌ای گرانبها را به دوستش می‌دهد، آنچه را که به‌طور اتفاقی یافته بود به آستین منتقل می‌کرد، آستین نیز به محض اینکه متوجه کشف وایزمن شد، با دنبال کردن ردپای او، تحقیقات دوست مرحومش را ادامه داد. آستین با فرو رفتن در اعماق ذهن خود، با تجربه ی مستقیم خود از نیروهای به ظاهر «بیگانه» که اکنون در ذهنش جای گرفته بودند، در نهایت آنچه را که وایزمن مصرانه به آن اشاره می‌کرد، تأیید کرد. با خواندن مقالات وایزمن، آستین - و خواننده - متوجه می‌شوند که وایزمن در حال انجام یک کشف تاریخی بود. آستین در مورد انگل‌های ذهنی می‌نویسد که: "آنها همچنین خود را در سطح عمیقی از روان انسان مستقر کرده بودند، جایی که می‌توانستند انرژی‌هایی را که انسان‌ها از سرچشمه‌ی سرزندگی خود می‌گیرند، بنوشند". کانال اصلی که این خون‌آشام‌ها که از طریق آن فعالیت می‌کنند، آگاهی است ، یا به طور خاص‌تر، فقدان آن در ما: "برای این موجودات خون‌آشام‌مانند حیاتی بود که ما را از وجودشان بی‌خبر نگه دارند، زیرا به محض اینکه از عملیات پنهانی آنها در ذهن خود آگاه شویم، کارشان تمام است، زیرا در آن صورت دیگر هیچ قدرتی بر ما نخواهند داشت". وایزمن نوشت: "به محض اینکه نژادی از وجود این خون‌آشام‌ها آگاه شود، نیمی از نبرد را برده است." این نیروهای تاریک‌تر تمام تلاش خود را می‌کنند تا از «آشکار شدن» جلوگیری کنند، از جمله تلاش برای الهام بخشیدن به فردی که به آنها وابسته است تا به طور خودویرانگر به خودکشی روی آورد. وقتی کسی به روشن کردن این نیروهای تاریک نزدیک می‌شود، می‌تواند ارتباط فرد را با خلاقیت ذاتی و تأییدکننده ی زندگی‌اش مبهم کند، به طوری که نیروی حیات خلاق او علیه خودش عمل می‌کند و به صورت خودویرانگر عمل می‌کند، که حتی در موارد شدید، می‌تواند منجر به خودکشی شود. این موضوع خودکشی وایزمن را در بستر عمیق‌تری قرار می‌دهد، زیرا وقتی می‌بینیم او در حال افشای چه چیزی بوده، عمل خودویرانگری او قابل درک‌تر می‌شود. نزدیک شدن به نور درون خودمان، همزمان این نیروهای خون‌آشامی را روشن می‌کند و آنها را کاتالیز می‌کند، زیرا آشکار شدن بدترین کابوس آنهاست، به این معنی که هرچه به نور نزدیک‌تر شویم، نیروهای تاریکی می‌توانند ترسناک‌تر ظاهر شوند. این می‌تواند به ما کمک کند تا این واقعیت روانشناختی شناخته شده را درک کنیم که بزرگترین خطر افتادن در دام خودکشی، درست قبل از رسیدن به موفقیت است. شیاطین معمولاً بدترین بوی خود را درست قبل از شکست خود ایجاد می‌کنند. این درک همچنین می‌تواند به ما کمک کند تا وقتی نیروهای به ظاهر تاریک‌تر در جریان‌های ذهنی‌مان برانگیخته می‌شوند، دوباره در موقعیت مناسب قرار بگیریم. برای مثال، وقتی احساس می‌کنیم که توسط نیروهای تاریک‌تر روان «مورد حمله» قرار گرفته‌ایم، به جای اینکه این را به عنوان مدرکی دال بر اینکه چقدر آشفته‌ایم تفسیر کنیم، می‌توانیم درک کنیم که این بیانگر این است که ما به نور درون خود نزدیک‌تر می‌شویم؛ سایه‌ها صرفاً فقدان نور نیستند، بلکه بیانگر حضور آن نیز هستند. به عبارت دیگر، هر چه نور بیشتر باشد، تاریکی بیشتر فعال و قابل مشاهده می‌شود. از آنجایی که نیروهای تاریک می‌خواهند ما را از مسیرمان منحرف کنند، می‌توانیم یاد بگیریم که بفهمیم تجلی آنها بازتابی دقیقاً برعکس است - اینکه ما در مسیر درست خود هستیم. ما معمولاً روشنایی را به عنوان «دیدن نور» در نظر می‌گیریم، اما «دیدن تاریکی» نیز نوعی روشنایی است. وایزمن می‌نویسد: "آنچه کشف کرده بودم، البته، آنقدر خارق‌العاده بود که ذهن ناآماده نمی‌توانست آن را درک کند." چیزی که وایزمن به آن برخورده بود - اینکه نیروهای منفی در حال شکل‌دهی و ایجاد ذهنیت بشر هستند تا ما را مجبور کنند ناخودآگاه برنامه‌ی آنها را اجرا کنیم، در حالی که خود را از دیده شدن پنهان می‌کنند - برای افرادی که به واقعیت مورد توافق و اجماع پایبند هستند - که متأسفانه بخش عمده‌ی بشریت همین است - دیوانه‌وار، کاملاً دیوانه‌وار به نظر می‌رسید. درک وایزمن برای «ذهن ناآماده» بیش از حد دشوار بود؛ آنچه او به آن اشاره می‌کرد، برای اکثر مردم شوک زیادی ایجاد می‌کند - بیش از حد آسیب‌زا است. وایزمن متوجه شد که اگر گونه‌ی ما همچنان در خواب بماند و متوجه اتفاقات واقعی نشود، این نیروهای منفی می‌توانند به طور بالقوه گونه‌ی ما را نابود کنند. او نوشت: "به نحوی، نژاد بشر باید از خطری که او را تهدید می‌کند، آگاه شود." وایزمن با تأمل در موقعیتی که هنگام تلاش برای انتقال کشف خود به دیگران در آن قرار گرفت، می‌نویسد: "احتمال بیشتری وجود دارد که مردم مرا به عنوان دیوانه نادیده بگیرند." زیرا وقتی کسی این انگل‌های ذهنی را دیده باشد، که به معنای ارتباط با سطح عمیق‌تری از سلامت عقل اولیه ی ما است، برای کسانی که هنوز به این موجودات مبتلا هستند و از آنها بی‌خبرند - یعنی اکثریت گونه ی ما - کسی که به آنچه واقعاً اتفاق می‌افتد اشاره می‌کند، معمولاً دیوانه تلقی می‌شود. من کاملاً می‌توانم با وضعیت وایزمن همذات‌پنداری کنم؛ انگار او دارد وضعیتی را توصیف می‌کند که من بیشتر عمرم در آن بوده‌ام. وایزمن در دفتر خاطراتش می‌نویسد: "ذهن انسان پیوسته طعمه‌ی این خون‌آشام‌های انرژی بوده است. در چند مورد، خون‌آشام‌ها توانسته‌اند ذهن انسان را به طور کامل تسخیر کنند و از آن برای اهداف خود استفاده کنند." این خون‌آشام‌ها می‌توانند کسی را تسخیر کنند که ناخواسته به مامور مخفی آنها تبدیل می‌شود - راز آنها حتی برای خودشان هم مخفی است - زیرا سپس آنها به کانالی تبدیل می‌شوند که از طریق آن این نیروهای ابعاد بالاتر واقعاً وارد واقعیت بُعد سوم ما می‌شوند و دستور کار به ظاهر ضد تکاملی خود را اجرا می‌کنند. فردی که چنین تسخیر شده است - بدون اینکه کوچکترین اطلاعی از شرایط فاسد خود داشته باشد - به عروسک خیمه شب بازی تبدیل می‌شود، ابزاری انسانی برای این نیروهای تاریک و غیرانسانی فریب تا خود را در دنیای ما به نمایش بگذارند. این "فریبکاران" - اعضای "نامیراها" - با تصرف ذهن کسی، آن را با یک شبیه‌سازی جعلی از روان مرده و خودکار خود، روانی عاری از خلاقیت، جایگزین می‌کنند. فردی که اینگونه تسخیر شده است، با این نسخه ی جعلی از خود همانندسازی می‌کند و فرض می‌کند ذهنی که تجربه می‌کند، ذهن خودش است - در حالی که حقیقت این است که آنچه او به عنوان خود تجربه می‌کند، چیزی جز خود واقعی‌اش نیست. به جای اینکه خودشان باشند، تبدیل به یک کپی از خودشان می‌شوند، یک کپی اصلی. خود کتاب مقدس به این موضوع اشاره می‌کند - از انگل‌های ذهن به عنوان antimimon pneumaیا «روح جعل‌کننده» یاد می‌کند، به این معنی که آنها خود را به جای ما جا می‌زنند، به این امید که ما با نسخه ی جعلی آنها از خودمان هویت یابی کنیم. جالب اینجاست که متن عرفانی مورد احترام "پیستیس سوفیا" ادعا می‌کند که ذات‌الریه ی آنتی‌میمون مانند یک بیماری خود را به بشریت پیوند زده است. اینکه ذهن ما توسط این «خون‌آشام‌های انرژی» جذب و تسخیر شود، می‌تواند (به طرق کوچک یا بزرگ) برای هر یک از ما در هر لحظه از زمان اتفاق بیفتد - مثلاً وقتی هر یک از ما ناخودآگاه سوءاستفاده ی درمان‌نشده ی خود را انجام می‌دهیم، در رفتارهای اعتیادآور خود افراط می‌کنیم، دروغ می‌گوییم یا تسلیم «تفکر گروهی» می‌شویم، که تنها چند نمونه از این موارد هستند. این چیزی است که من در "رفع وتیکو" نوشتم:

"تا جایی که ما ناخودآگاه توسط روح وتیکو تسخیر شده‌ایم، گویی یک انگل روانی مغز ما را تسخیر کرده و مای میزبان، خود را فریب داده تا فکر کنیم در حال تغذیه و توانمندسازی خود هستیم، در حالی که در واقع در حال غذا دادن به انگل هستیم."

این انگل‌های ذهنی نه تنها قادر به تسخیر ذهن یک فرد هستند، بلکه می‌توانند از طریق یک گروه، یک ملت یا حتی - به طور بالقوه - به درجات مختلف، کل گونه ی ما را تحت کنترل خود درآورند. وتیکو، در نهایت، یک روانپریشی جمعی است. بیشتر بشریت تحت تأثیر نیروهای «پنهان» (که یکی از معانی کلمه ی "اکالت" یا «غیبی» است) قرار دارد که در اعماق ذهن ناخودآگاه ما فعالیت می‌کنند و کیفیت آگاهی ما را به شدت تضعیف می‌کنند، در حالی که کوچکترین اطلاعی از وقوع این زوال ندارند. این نیروهای بدخواه ما را به گونه‌ای مسدود می‌کنند که این انسداد خود به خود تداوم می‌یابد، و در نتیجه حتی نمی‌توانیم تشخیص دهیم که مسدود شده‌ایم. وقتی ذهن ما توسط انگل‌های ذهنی «برنامه‌ریزی» می‌شود - به شکلی که باید درآید - ما بیشتر شبیه روبات ها و زامبی‌ها می‌شویم تا انسان‌های خلاق و زنده. آستین در مورد افرادی که تحت سلطه ی این نیروهای شوم قرار گرفته‌اند، اظهار می‌کند که آنها، "به صورت مکانیکی حرکت می‌کردند؛ صرفاً شطرنج‌بازانی در دستان انگل‌های ذهنی." اگر از افرادی که در چنگال انگل‌های ذهنی گرفتارند بپرسیم که چرا به شیوه‌ی عادت‌وار و ناخودآگاه خود عمل می‌کنند، اغلب یک توجیه و دلیل‌تراشی حاضر و آماده ارائه می‌دهند. "داستان پوششی" آنها ناخودآگاه در خدمت دستور کار انگل‌های ذهنی است، زیرا عملیات این موجودات شوم را در ذهن خودشان پنهان می‌کند تا آنها همچنان از منبع انگیزه‌ها، افکار، باورها و اعمال خود بی‌اطلاع بمانند. آستین می‌نویسد: "وقتی انسانی توسط انگل‌های ذهنی «شرطی» شد، مانند ساعتی است که کوک شده است؛ او فقط سالی یک بار یا بیشتر به توجه [یعنی کوک شدن مجدد] نیاز دارد." علاوه بر این، وایزمن کشف کرد که انسان‌ها یکدیگر را «شرطی» می‌کنند و دیگر نیاز نیست انکل ها دست به کار شوند. این شبیه زمانی است که یک عامل خشونت‌گر در سیستم خانواده وجود دارد، آنها معمولاً فقط یک بار مجبورند خشونت خود را بروز دهند - صرف احتمال اینکه آنها دوباره این کار را انجام دهند، پیام آنها را بلند و واضح منتقل می‌کند و خانواده را "در مسیر درست" نگه می‌دارد. ما فقط گاهی اوقات به توجه آنها نیاز داریم تا تهدیدی را که در آن زندگی می‌کنیم به ما یادآوری کنند، تهدیدی که در ذهن خودمان درونی می‌شود. گروه‌هایی از افراد که چنین شرطی شده‌اند، می‌توانند به راحتی حالت درونی ترس و محدودیت خود را به گونه‌ای اعمال کنند که خود را کنترل کنند و به عنوان سیستم کنترل خود عمل کنند - سپس در خواب نگه داشتن یکدیگر همدست می‌شوند. هر کسی که از این برنامه خارج شود، توسط کسانی که هنوز تحت طلسم آن هستند، به عنوان یک تهدید دیده می‌شود. بیشتر مردم آنقدر به محدودیت خود عادت میکنند که به نظر میرسد به اندازه ی همه چیز عادی است و بدون اینکه چیز متفاوتی بدانند، به راحتی از وضعیت فعلی محدودیت خود راضی، خشنود و در واقع "خوشحال" می‌شوند، آن را با آزادی اشتباه می‌گیرند و فکر می‌کنند که صرفاً با "دنیای واقعی" در ارتباط هستند که به قول آستین، بشریت در حال مبارزه "انگار در چنگال یک اختاپوس نامرئی" بود. آستین با توصیف ویژگی چند سرِ هیدرا بودن این نیروهای تاریک، درباره ی آنها اظهار می‌کند:...

"چیزی که فقط می‌توانم با یک اختاپوس عظیم و ژله‌ای مقایسه کنم که شاخک‌هایش از بدنش جدا هستند و می‌توانند مانند افراد مختلف حرکت کنند."

آستین در حال توصیف جنبه‌ی غیرموضعی شاخک‌ها – بازوهای وتیکو- بود، که از طریق افراد یا جنبه‌های مختلف محیط، به نظر جدا از هم می‌آیند اما در واقع بخش‌های هماهنگ و متصل یک «بدنه» ی بزرگتر هستند که همه ی آنها در آن جای دارند و همگی تجلی آن هستند. به نقل از آستین، «اشتباه می‌کردم که انگل‌ها را موجودات جداگانه‌ای می‌دانستم.» یک انرژی عمیق‌تر وجود داشت - که ظاهراً از بُعدی بالاتر از بُعد صرفاً فیزیکی سرچشمه می‌گرفت - و تمام تجلیات متنوع انگل‌های ذهنی را به حرکت در می‌آورد. به عبارت دیگر، چیزی که ظاهراً متکثر به نظر می‌رسید، در واقع ماهیتی مفرد داشت که به طور قابل توجهی، در اعماق درونی ما یافت می‌شود. وایزمن می‌نویسد::

"برای خون‌آشام‌های ذهن بسیار مهم است که حضور خود را ناشناخته نگه دارند، و خون حیات انسان را بدون اینکه او از آن آگاه باشد، تخلیه کنند. مردی که خون‌آشام‌های ذهن را شکست می‌دهد، برای آنها دو برابر خطرناک می‌شود، زیرا نیروهای خودنوسازی او غلبه کرده‌اند."

"در چنین مواردی، خون‌آشام‌ها احتمالاً سعی می‌کنند او را به روش دیگری نابود کنند - با تلاش برای تأثیرگذاری بر دیگران علیه او ."

اگرچه به نظر می‌رسید که او دچار توهمات پارانوئیدی است، اما این گفته‌ی وایزمن نشان می‌دهد که او از ماهیت غیرموضعی انگل‌های ذهنی آگاه شده بود، به عبارت دیگر - که کاملاً "علمی تخیلی" یا دیوانه‌وار به نظر می‌رسد - این موجودات خون‌آشام محدود به قوانین مرسوم فضا و زمان سه‌بعدی نیستند. از لحن نوشته‌های او، وایزمن کم‌کم متوجه می‌شد که این انگل‌های ذهنی، نه یک پدیده‌ی موضعی که بتوان آن را مشخص کرد، بلکه یک پدیده‌ی میدانی هستند و تنها زمانی می‌توان آنها را دید - و با آنها برخورد کرد - که به این صورت شناخته شوند. انگل‌های ذهنی، به عنوان یک پدیده ی میدانی، در قلمرویی وجود داشتند که با جهان خارج و ذهن ما در ارتباط و پیوند بود. این موجودات همزمان از طریق آگاهی ما عمل می‌کنند و همچنین می‌توانند به نحوی محیط ظاهراً بیرونی را طوری پیکربندی کنند که خود را به شکل تجسم‌یافته به عنوان راهی برای انجام دستور کار خود به نمایش بگذارند. آنها خود را سازماندهی می‌کنند - چه از طریق ایجاد موانع درونی و چه بیرونی - تا با هرگونه تلاشی (از جمله همین مقاله) که توجه محافل بزرگتری از مردم را به عملیات مخفیانه آنها جلب می‌کند، مقابله کنند. مهم است بدانیم که با چه چیزی روبرو هستیم؛ همانطور که ضرب‌المثل می‌گوید، «دشمن خود را بشناسید». اگر بتوانیم با نور درون خود ارتباط برقرار کنیم و سعی کنیم نور خود را با دیگران به اشتراک بگذاریم، این موجودات خون‌آشام غیرمحلی (آنچه در نوشته‌های قبلی‌ام «شیاطین غیرمحلی» یا به اختصار NLD نامیده‌ام)، از طریق «ارتباطات» خود با میدان غیرمحلی، سعی خواهند کرد با تأثیرگذاری بر دیگران برای روی آوردن به ما، ما را متوقف کنند. آستین می‌نویسد،

"آنها {انگل‌های ذهنی} می‌دانستند چگونه از مردم دیگر علیه ما استفاده کنند، و این خطر واقعی بود."

وقتی کسی شروع به بیدار شدن می‌کند ، گویی نیروهای تاریکی، از طریق «سیستم کنترل» تعبیه‌شده در جامعه و ساختارهای نهادینه‌شده‌ی آن - که در ذهن مردم درونی شده‌اند - هوشیار و بسیج می‌شوند، به گونه‌ای که مطمئن شوند فردی که از عملیات این دشمنان درونی آگاه می‌شود و شروع به یادآوری هویت خود می‌کند، دوباره به خواب فرو می‌رود، ساکت می‌شود و دوباره به خواب می‌رود. انگل‌های ذهنی قادرند دیگرانِ بی‌خبر را «به درون خود» بکشانند تا به دروازه‌هایی تبدیل شوند که از طریق آنها این نیروها می‌توانند نفوذ خود را در دنیای ما اعمال کنند تا ما را اغوا کنند، منحرف سازند یا مانع از مسیرمان شوند. افرادی که در خواب این نیروهای شرور هستند، ناخودآگاه به عنوان سربازان پیاده‌ی زامبی‌مانند انگل‌های ذهنی به خدمت گرفته می‌شوند و ناخواسته در خدمت دستور کار آنها برای اطمینان از اینکه هیچ‌کس از خط خارج نشود، عمل می‌کنند. من تعجب می‌کنم که چه تعداد از افرادی که به بیماری‌های روانی مبتلا شده‌اند -که اغلب از احساس انرژی‌های بیگانه‌ی عجیب و غریبی که در ذهن خودشان زندگی می‌کنند و سعی در کنترل آنها دارند، شکایت دارند - در واقع تجربیات اولیه‌ای از انگل‌های ذهنی دارند، اما به اندازه‌ی کافی تسلط یا آگاهی پیدا نکرده‌اند تا بتوانند با موقعیت خود کنار بیایند. روانپزشکانِ خیرخواه، آنها را آسیب‌شناسی و درمان می‌کنند – همه ی اینها به نفع خودشان است - اما، آیا ممکن است این روانپزشکان ابزارهای ناخواسته‌ای باشند که انگل‌های ذهنی از طریق آنها می‌توانند کارهای کثیف خود را انجام دهند؟ همچنان که این درام پیش می‌رود، در یک کنفرانس مطبوعاتی که در آن دکتر آستین سعی داشت جهان را از خطری که با آن مواجه است آگاه کند، گفت: " هدف ما امروز هشدار دادن به مردم زمین در مورد تهدیدی بزرگتر از آنچه تاکنون با آن روبرو بوده‌اند، است." این نیروها از هر نیرویی که تاکنون برای بشر شناخته شده خطرناک‌ترند، زیرا نامرئی هستند و می‌توانند مستقیماً به ذهن انسان حمله کنند. آنها قادرند سلامت عقل هر فردی را که مورد حمله قرار می‌دهند از بین ببرند و باعث خودکشی او شوند. آنها همچنین قادرند افراد خاصی را به بردگی بگیرند و از آنها برای اهداف خود استفاده کنند. توجه من را به این نکته جلب می‌کند که دقیقاً همان وضعیتی که ویلسون از طریق روایت تخیلی خود توصیف می‌کند، در واقع توسط فرآیند عمیق‌تری که در حال حاضر در جهان ما در حال وقوع است، منعکس می‌شود: نیروهای تاریک‌تر، مخفیانه در سایه‌ها فعالیت می‌کنند و سعی در به بردگی کشیدن بشریت دارند. این یک تئوری توطئه‌ی پارانوئیدی نیست، بلکه از دید پنهان است، برای همه ی کسانی که چشمان (درونی) برای دیدن را توسعه داده‌اند، قابل مشاهده است. وایزمن ادامه می‌دهد: "نقش آنها {انگل‌های ذهنی} این است که ذهن انسان را تسخیر کنند و او را به دشمن زندگی و نسل بشر تبدیل کنند." وایزمن نوشت: "حالا من گمان می‌کنم که این خون‌آشام‌های ذهن در یافتن نژادهایی که تقریباً به این نقطه از تکامل رسیده‌اند، کسانی که در آستانه ی دستیابی به قدرتی جدید هستند، و سپس تغذیه از آنها تا زمانی که آنها را نابود کنند، تخصص دارند." این خون‌آشام‌های روانی، علاوه بر افراد ضعیف و بی‌دفاع، به دنبال افرادی هستند که در آستانه‌ی یک جهش کوانتومی و تکاملی در آگاهی هستند، اما هنوز به طور کامل به ادراکات خود دست نیافته‌اند و خود را در سطح بالاتر و منسجم‌تری از آگاهی که در حال دسترسی به آن هستند، تثبیت نکرده‌اند. این افراد در شرایط حساس به انرژی و "شارژ شده" قرار دارند و گشودگی و آسیب‌پذیری آنها، این موجودات خون‌آشام را دعوت می‌کند تا از نور آگاهی رو به گسترش طعمه ی خود لذت ببرند و در نتیجه مانع از داشتن انرژی کافی برای تکامل به سطح بالاتری از آگاهی می‌شوند. مانند پروانه‌هایی که جذب نور شعله می‌شوند ، این نیروهای تاریک‌تر نیز به طور خاص جذب افرادی می‌شوند که به طور فعال در فعالیت‌های ارتقای آگاهی، جستجوی حقیقت و صحبت در مورد آن با هدف کمک به بیدار کردن دیگران مشارکت دارند. وایزمن در ادامه‌ی شرح خود از این انگل‌های ذهنی، می‌گوید:

"قصد واقعی آنها نابودی نیست - زیرا وقتی این کار را انجام دادند، مجبور می‌شوند به دنبال میزبان دیگری باشند. قصد آنها این است که تا حد امکان از انرژی‌های عظیم تولید شده توسط مبارزه ی تکاملی تغذیه کنند."

این خیلی شبیه چیزی است که من در Dispelling Wetiko نوشتم :

"با این حال، [وِتیکو، یعنی انگل‌های ذهنی] نمی‌خواهد ما را خیلی سریع بکشد، زیرا برای اجرای موفقیت‌آمیز برنامه‌اش مبنی بر تولید مثل و تکثیر خود در سراسر مزرعه، باید اجازه دهد میزبان به اندازه ی کافی زنده بماند تا ویروس را پخش کند."

اگر میزبان خیلی زود بمیرد، انگل زودتر از موعد بیرون رانده می‌شود و دردسر پیدا کردن محل سکونت جدید را متحمل می‌شود. وایزمن همچنان که کم‌کم به نیت این انگل‌های ذهنی پی می‌برد، ادامه می‌دهد:

"بنابراین، هدف آنها این است که مانع از کشف جهان‌های درون انسان شوند و توجه او را به بیرون معطوف کنند."

استراتژی این شکارچیان این است که حواس ما را پرت کنند تا توجه ما به خارج از خودمان معطوف شود و در نتیجه ما را از یافتن و استفاده از نور عظیم آگاهی ذاتی درون خود باز دارند، که با ناتوان کردن خون‌آشام‌ها، آنها را "می‌کشد." وتیکو تنها زمانی قادر به شکوفایی است که ما در حالت «ارجاع به شیء» باشیم، یعنی توجه خود را به دنیای بیرون معطوف کنیم - فکر کنیم مشکل بیرون از خودمان است - در مقایسه با زمانی که در حالت «ارجاع به خود» (یعنی خوداندیشی) باشیم، و با قدرت خلاق عظیم خود به عنوان ناظر/مشارکت‌کننده در ارتباط باشیم تا تجربه ی خود را از جهان و خودمان شکل دهیم. آستین می‌نویسد: "به نظر می‌رسد قدرت اصلی آنها در توانایی‌شان در برهم زدن تعادل ذهن نهفته است." انگل‌های ذهنی، چه با ایجاد یا تغذیه از پتانسیل طبیعی روان برای گسستگی، گویی ذهن را تجزیه می‌کنند و یک‌جانبه‌گرایی را تحمیل می‌کنند که در آن ما ارتباط خود را با تمامیت ذاتی خود و طیف کامل امکاناتی که همیشه در دسترس ما هستند، از دست می‌دهیم. انگل‌های ذهنی با الهام بخشیدن و سپس تغذیه از قطبی شدن حاصل، از تمایل ناخودآگاه افراد برای فرافکنی سایه‌شان به بیرون از خودشان سوءاستفاده می‌کنند، به آن وابسته می‌شوند و آن را تشویق می‌کنند. به قول آستین، انگل‌های ذهن، "انسان را وادار میکنند دشمنانش را بیرون از خودش جستجو کند." تا زمانی که دشمن را در بیرون از خود جستجو کنیم، دشمن واقعی ما ، که در قلب ما زندگی می‌کند و حامی اصلی فرافکنی ماست، بی‌مجازات رها می‌شود. آستین ادامه می‌دهد: "سلاح اصلی انگل‌ها نوعی «دستگاه مختل‌کننده ی ذهن» بود که می‌توان آن را با دستگاه مختل‌کننده ی رادار مقایسه کرد." زمانی که انگل‌های ذهنی متوجه می‌شدند شخصی «روی آنها» قرار دارد، از هر وسیله‌ای که در اختیار داشتند برای پنهان نگه داشتن خود استفاده می‌کردند تا عملیات مخفیانه‌شان را پنهان نگه دارند. آستین می‌نویسد: "انگل‌ها همیشه از این روش «مانع‌تراشی» علیه نژاد بشر استفاده کرده‌اند - منحرف کردن عمدی ذهن وقتی که شروع به دست و پنجه نرم کردن با اسرار خودش می‌کند." جالب اینجاست که در والاترین آموزه‌های معنوی، تنها و تنها دستورالعمل این است که از شناخت و پایبندی به ماهیت حقیقی و بی‌کران آگاهی خود منحرف نشویم. هرگاه کسی بیش از حد به کشف نقشه ی خود نزدیک می‌شد، این موجودات انگلی از طریق ارتباط خود با ذهن ناخودآگاه فرد، سعی می‌کردند او را گمراه و از مسیر خود منحرف کنند. برای مثال، همانطور که در آستانه‌ی داشتن یک بینش دگرگون‌کننده و دست‌نیافتنی هستیم، ممکن است حواسمان پرت شود و آن را ننویسیم، در نتیجه آن را در آگاهی خود تثبیت نکنیم و سپس آنچه را که فهمیده بودیم فراموش کنیم و از دست بدهیم. یا ممکن است با نزدیک شدن به مشاهده ی عملیات روانی پنهان انگل‌های ذهنی، خود را در حال تجربه ی دوباره برانگیخته شدن آسیب‌های التیام نیافته‌مان بیابیم که باعث اضطراب یا ترس ما می‌شود. یا، همانطور که شروع به دیدن پشت پرده ی این انگل‌های ذهنی می‌کنیم، ممکن است درد زیادی را احساس کنیم، که می‌تواند به راحتی باعث شود ما از هم جدا شویم (یعنی از هم بپاشیم)، و در نتیجه از کشف انگل‌های ذهنی خود فاصله بگیریم. یا ممکن است ناگهان میل شدیدی به خوردن، آشامیدن یا پیاده‌روی داشته باشیم - هر چیزی که ما را از حضور در لحظه ی حال دور کند. یا، همانطور که شروع به کشف نور درون خود می‌کنیم، به جای اینکه رابطه‌ای عمیق‌تر با درخششی که در درون خود می‌یابیم برقرار کنیم، ممکن است فریب انگل‌های ذهن را بخوریم و در عوض این که با نور یکی شویم، مغرور و خودبزرگ‌بین شویم و فکر کنیم شخص خاصی هستیم. انگل‌های ذهن ، استادان فریب و حقه‌بازان تمام‌عیار هستند. اگرچه این می‌تواند مانند یاوه‌گویی‌های یک دیوانه‌ی پارانوئید به نظر برسد، اما در واقع برعکس، بیانی روشن‌بینانه از آنچه که ما با آن روبرو هستیم میباشد. در نوشته‌های وایزمن، برای او روشن می‌شد که این انگل‌های ذهنی نه تنها ذهن افراد را به هم می‌ریزند، بلکه از طریق ناخودآگاه جمعی گونه‌ی ما، فرآیندی را که به طور گسترده در تئاتر جهانی در حال اجرا بود، ویران می‌کنند. او نوشت: "به گمان من، هیچ شکی نیست که جنگ‌های قرن بیستم، تدبیر عمدی این خون‌آشام‌ها بوده است." گویی «هیولای» جنگ، تجسم جمعیِ کینه‌توزانه‌ای - در گوشت و خونِ زنده (و در حال مرگ) - از این انگل‌های ذهنی است که در صحنه‌ی جهانی حضوری پررنگ دارند. اگر به وضعیت جهان امروز نگاه کنیم، وقتی چشمانمان را برای دیدن این خون‌آشام‌های روانی پرورش دهیم، متوجه نفوذ آنها در همه جای "فرهنگ" -یا فقدان فرهنگ- سیاره‌مان می‌شویم. وایزمن از طریق بینش عمیق‌تر خود نسبت به عمق تاریکی که این انگل‌های ذهنی را به حرکت در می‌آورد، شروع به درک این موضوع کرد، همانطور که با مطالعه ی نوشته‌هایش مشخص می‌شود، که یک موهبت پنهان در این موجودات شرور وجود دارد. او می‌نویسد که، "خون‌آشام‌های ذهن، بدون اینکه خودشان بخواهند، ابزار نیرویی برتر هستند. البته آنها ممکن است در نابودی هر نژادی که میزبانشان شود، موفق شوند". اما اگر، به هر نحوی، نژاد از خطر آگاه شود، نتیجه قطعاً دقیقاً عکس آن چیزی خواهد بود که مد نظر بوده است. این موضوع، شاهکار گوته ، فاوست ، را به یاد می‌آورد که در آن فاوست از مفیستوفلس (که نماینده ی شیطان است) می‌پرسد که او کیست و مفیستوفلس پاسخ می‌دهد که او "بخشی از آن نیرویی که شر می‌کند، اما تا ابد نیکی می‌کند" است. ایده این است که نیرویی که در تاریکی رمزگذاری شده است، در واقع نیرویی است که به طور بالقوه در خدمت نور خواهد بود، تنها اگر به این صورت شناخته شود. وایزمن می‌نویسد، "بنابراین، خون‌آشام‌ها می‌توانند انسان را در برابر بی‌تفاوتی و تنبلی خودش واکسینه کنند ". انگل‌های ذهنی/وتِیکو به معنای واقعی کلمه از ما می‌خواهند که به قدرت خود تکیه کنیم و در برابر فریب، نیرنگ و ظلم آنها مقاوم و ایمن شویم، به طوری که کشف کنیم چگونه از بندگی خارج شویم و آزاد شویم – و اینچنین آزاد خواهیم شد. انگل‌های ذهنی موجوداتی "کوانتومی" هستند، به عبارت دیگر، آنها در برهم‌نهی از حالاتی قرار دارند که شامل عمیق‌ترین شر و/یا والاترین خیر هستند. از یک طرف، انگار این انگل‌های ذهنی مانع از تجربه ی ماهیت واقعی ما می‌شوند و با این حال، اگر این انگل‌های ذهنی به عنوان موجوداتی چنین شناخته شوند، می‌توانند به طور بالقوه به ما کمک کنند تا همان نوری را که پنهان می‌کنند، کشف کنیم. آنها نگهبانان واقعی آستانه ی تکامل ما هستند. چگونگی تجلی آنها در واقع بستگی به این دارد که آیا ما آنچه را که برای ما آشکار می‌کنند تشخیص می‌دهیم و چگونه تفسیر می‌کنیم. ظهور انگل‌های ذهنی/وتیکو در صحنه به نحوی مرموز با بیدار شدن بشریت به ماهیت واقعی خود به عنوان موجودات خلاق الهام گرفته از خدا مرتبط است. این نیروهای به ظاهر تاریک‌تر، این طبیعت را پنهان می‌کنند، در حالی که در عین حال، چالش مرگبار آنها دقیقاً همان چیزی است که به طور متناقضی، به ما کمک می‌کند تا ماهیت واقعی خود را کشف کنیم، از خواب بیدار شویم و با آن ارتباط برقرار کنیم. زیرا اگر بشریت می‌توانست از قید و بند ظواهر بیرونی رها شود و به قول وایزمن با جهان درون خود ارتباط برقرار کند، او ناگهان متوجه می‌شود که دارای قدرت‌های درونی است که باعث می‌شود بمب هیدروژنی صرفاً یک شمع به نظر برسد. به معنای واقعی کلمه، این انگل‌های ذهنی، نگرش نادرست ما را نسبت به جهان و همچنین خودمان درمان می‌کنند. به جای اینکه یک ویروس معمولی جهش یابد تا در برابر تلاش‌های ما برای درمانش مقاوم شود، ویروس وتیکو ما را مجبور می‌کند که نسبت به آن جهش کنیم. گویی شر وتیکو خود ابزاری برای یک هوش برتر است. این قدرت برتر، از طریق آشکارسازی و درک وتیکو، ما را به منبعی مقدس و خلاق در درون خودمان متصل می‌کند که "بمب هیدروژنی فقط یک شمع به نظر می‌رسد". در کتاب "تسکین وتیکو" می‌نویسم، "حشره وِتیکو بزرگترین نیروی کاتالیزوری تکامل است که تاکنون برای بشریت شناخته شده - و البته ناشناخته – است." گاهی اوقات برای دسترسی به واقعیت، باید با خلق یک دنیای خیالی ساختگی، سعی کنیم تصور کنیم چه اتفاقی دارد می افتد. گویی ویلسون، مانند شخصیت معروف «احمق» (دلقک) در دربار پادشاه، به عنوان راهی برای رساندن پیام و بیان حقیقت، آنچه را که در واقع در حال رخ دادن است، "کم‌اهمیت جلوه می‌دهد." روایت داستانش به گونه‌ای که انگار یک داستان تخیلی است - یعنی واقعی نیست - ویلسون را قادر می‌سازد تا تابوی گفتن حقیقت را در جهانی که گفتن حقیقت در آن مملو از خطر و حتی جرم است، بشکند. به اشتراک گذاشتن داستانش به گونه‌ای که گویی صرفاً محصول جادویی تخیل خلاق اوست، به طرز ماهرانه‌ای به او اجازه می‌دهد تا با دانشی رهایی‌بخش، شمشیرهای تحریریه ی شعله‌ور دروازه‌بانان واقعیت اجماعی را دور بزند؛ دانشی که معمولاً - اگر به عنوان هشداری واقعی به بشریت منتشر می‌شد - از دیدگاه صاحبان قدرت، مخرب و تابو تلقی می‌شد. از قضا، اگر آنچه ویلسون می‌گوید درست باشد - یعنی اینکه نیروهای بدخواه هم به جهان و هم به ذهن ما نفوذ کرده‌اند - با ارائه ی این اطلاعات به گونه‌ای که گویی صرفاً تخیلی است، خود را از حمله ی تلافی‌جویانه ی همان انگل‌های ذهنی که وانمود می‌کند فقط در رمان فانتزی‌اش وجود دارند، محافظت می‌کند. ویلسون، گویی عضوی از یک جنبش مقاومت زیرزمینیِ جاودانه باشد، موفق شده است «اطلاعات زنده» را مخفیانه وارد جهانی کند که ناآگاهانه زندانی است و به شدت به چنین دانشی نیاز دارد.:

“THE MIND PARASITES OF COLIN WILSON: FICTION OR REALITY?”: by Paul Levy: AWAKENIN THE DREAM : June 20, 2016
اگر ما آنقدر توسط وتیکوها از خود بیگانه شده ایم که صلاح آنها را صلاح خود پنداشته ایم، بخ خاطر آن است که استانداردهای ما به استانداردهای آنها نزدیک است. وتیکوها یا آرخون ها انسان اولیه را که جانوری بیش نبود، به عنوان میزبان پذیرفتند چون فکر میکردند در هیچ جانداری به اندازه ی انسان، قائر به ارضای خودخواهی های خود نیستند. آنها ارواح طاغی علیه خدا هستند و با زندانی شدن در جسم زمینی دو راه پیش روی خود دارند: یا با دچار شدن به جنگ و نفاق ابدی بین خود، دردسر های خدا را کم کنند و یا در اثر پذیرش شدائد، تلطیف و تسلیم گردند و با خدا آشتی کنند. امر دوم برای آنها و ما بهترین راه خواهد بود ولی فقط ما هستیم که میتوانیم با به افسار درآوردن آنها قدرت آنها را به مسیر درست منتقل و صلاح خودمان و آنها را تامین کنیم.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷