آدم هایی با ذهن یک عنکبوت: مثلث حقه بازی، ثروت و زنبارگی
نویسنده: پویا جفاکش

میگویند تاثیرگذارترین افراد بر علم امروزین همیشه لزوما مشهورترینشان نبوده اند و در میان این گونه افراد، ازجمله از "چزاره لومبروزو" یاد میکنند. این روانشناس صاحبنام (در زمان خود) در قرن 19 و در قسمتی از ایتالیای کنونی که در آن زمان جزو اطریش بود متولد شد. او یهودی بود اما چون اطریشی ها برعکس آلمانی ها در آن زمان چندان یهودی ستیز نبودند به جای هویت یهودی خود روی هویت ایتالیایی خود حساسیت نشان داد. در زمان حیات لومبروزو بود که اتحاد ایتالیا میسر شد و بحث تاسیس ناسیونالیسم ایتالیایی مطرح گردید مطلبی که با توجه به تفاوت های قومی و فرهنگی زیاد مردم ایتالیا نشد به نظر میرسد. لومبروزو به نوبه ی خود در این نقشه سازی سهم ایفا کرد و به دنبال تحریک بنیاد انسانی ایتالیایی ها گشت و در این راه به استقبال از پوزیتیویسم شتافت: شاخه ای فکری که از داروینیسم برخاسته و به تمام علوم نفوذ کرده بود. پوزیتیویسم، "اراده ی آزاد" کانت را به مسخره میگرفت و همه ی انسان ها را برده ی قوانین فیزیک، شیمی و بیولوژی ناشی از برخاستنشان از حیوانات میدید. به نوشته ی الکساندر مارکوف در مقدمه ی ترجمه ی روسی کتاب «نبوغ و جنون» لومبروزو، لومبروزو عشق اصلی حیوانات را غذا خوردن میدید و این را به بزرگترین نگرانی مردم زمان خود یعنی تامین بودن از نظر غذا پیوند زده بود. او حتی بوسیدن انسانی را نتیجه ی ترکیب دو لذت حیوانات از غذا خوردن و از خر و پف میدید. لومبروزو پیشرفت انسان را کار نوابغ میدید ولی به نظرش آنها غیر معمولی بودند. دراینباره پای یکی از عقاید پرداخته شده توسط پوزیتویست ها یعنی انرژی حیاتی را وسط کشید که به گفته ی مارکوف، منشا نظریه ی "مم" meme در کتاب "ژن خودخواه" ریچارد داوکینز –از کتب مقدس پوزیتیویست ها- نیز به شمار میرود. لومبروزو نبوغ را نتیجه ی حبس انرژی حیاتی به جای ابن الوقت بودن در استفاده از آن میدانست. از نظر او آدم معمولی که غذا میخورد و بعدش یک چرت حسابی میخوابد و بعدش برمیگردد سر کار، آدمی طبیعی است چون تفاوت ماهوی با جانوران ندارد. اما تمام لذت های غیر عادی که انسان را از حیوانات جدا میکنند، مثلا دانش اندوزی، مطالعه و اختراع، نتیجه ی بیماری روانیند و تمام نوابغ روانی به شمار میروند. لومبروزو اهم این مطالب را در سخنرانی ای به نام "نبوغ و جنون" مطرح کرده که بعدا به کتاب تبدیل شده است. در نخستین صفحات این کتاب، مثال های متعدد لورنزو از آدم هایی را میبینیم که در ابتدای جوانی، افراد معمولی و حتی کند ذهنی بوده اند ولی در اثر یک سانحه ی منجر به ضربه به سر، یا بیماری ای سخت مثلا تشنج، تغییر شخصیت داده و به نابغه ی منطقه ی خود تبدیل شده اند. او این افراد را معمولا ضد اجتماعی و نا علاقه مند به تشکیل خانواده یا انجام وظایفی که جامعه از آنها انتظار دارد تصویر میکند.
این حرف، ما را به یاد این پندار خرافی قدیمی می اندازد که جن ها افراد ضعیف و بیمار را که موقتا کنترلی بر خود ندارند، برای مسخ کردن برمیگزینند و آنها را مامور اجرای منویات معمولا شوم خود میکنند. شاید شومی اعمال آنان اما به چیز دیگری مربوط شود. بسیاری از ضربه های روحی، نتیجه ی عدم تطابق فرد با جامعه ی خود است. او مسیر متفاوتی با دیگران برمیگزیند چون گوشه گیر و نا اجتماعی است و ممکن است چندان هم دلش برای مردم خودش نتپد. هرچه جلوتر آمده ایم تعداد نوابغ بیشتر و همراه آنها رشد تمدن نیز سریع تر شده است. یک دلیل این مسئله این است که به قول "ویل استور" در نخستین صفحات کتاب «وضعیت: چرا متحد میشویم، رقابت میکنیم و یکدیگر را نابود میکنیم؟» ذهنیت فردی-اجتماعی مردمان جهان در 500سال گذشته تغییر خاصی نکرده و در این مدت مدام سعی کرده ایدئال های جامعه ی شکارچی اولیه را با تغییرات فیزیکی جهانی که با آن همخوانی نداشته اند تطابق دهد. فرد ایدئال در چنین جامعه ای، مردی بوده که به دلیل جنگجویی و جسارت و توانایی های فیزیکی به ریاست قبیله رسیده، و ثروت و همسران فراوانی دارد. همانطورکه استور در گفتار سوم کتاب مزبور مینویسد، افسانه ها و اسطوره ها این ایدئال را جار زده و به دلیلی که عصبشناسان هنوز شناسایی نکرده اند، بر پرده ی ذهن فرد همچون پرده ی تلویزیون عمل میکنند و به همین دلیل هم هست که صنعت فیلم، به این خیالپردازی دامن زده و کمک کرده تا مخاطبان، راحت تر خود را به جای قهرمانان داستان ها تصور کنند، داستان هایی که به هیچ وجه واقعگرایانه و نشاندهنده ی زندگی طبیعی فرد امروزین نیستند. استور از قول Eagleman d.incognito عنوان میکند که این نوع داستان ها بیشتر خیالپردازی خالق خود درباره ی کارهایی هستند که خود او به جای قهرمان داستان میخواهد انجام دهد و نمیتواند، و این که مخاطب داستان بخواهد همان کارها را بکند وقتی خالق از پسش برنمی آید غم انگیز است. طبیعتا این اشتباه گرفتن شایع فانتزی با واقعیت جامعه ی مدرن، جا را برای سرخوردگی های بیشمار افراد از جامعه باز میکند و آنها را به لاک نااجتماعی بودن میخزاند و اینجاست که فکر امتحان راه های نامتعارف قوت میگیرد. این ضمنا میتواند به اعتماد به نفس افراطی ای دامن بزند که فقط آنها که نوابغ خوانده میشوند، از چالش آن سربلند بیرون می آیند. استور مینویسد: «یک مغز سالم، از نظر روانی، در ایجاد احساس قهرمان بودن به صاحبش عالی است. این کار را با نظم دادن به تجربیات ما، به هم ریختن خاطراتمان و جست و جوی توضیحات قابل قبول برای رفتارمان انجام میدهد. برای انجام این کار، مغز به زرادخانه ای از سلاح های تحریف کننده ی واقعیت متوسل میشود که به ما این باور را میدهد که فضیلت بیشتری داریم، باورهای درستی داریم و میتوانیم به آینده ای بهتر از دیگران امیدوار باشیم. به گفته ی پروفسور روانشناس توماس گیلوویچ، شواهد "روشن و ثابت است: ما دوست داریم چاپلوسی خودمان را کنیم و دیدی خوشبینانه به جهان داشته باشیم." قوی ترین سلاح، تعصب اخلاقی در نظر گرفته میشود. مهم نیست که چه کاری انجام میدهیم یا چقدر بی انصاف هستیم. مغز به ما میگوید که به این نتیجه برسیم از بقیه بهتر هستیم.»
نتیجه ی انباشته شدن این احساس در طول زمان و در فرد فرد انسان ها در این شعر "آرین رند" در 1931 خلاصه شده است:
من از این هیولا "ما" به تنگ آمده ام،
این کلمه ی بردگی، غارت، فقر، فریب و شرم.
و اکنون صورت خدا را میبینم
و این خدا را بر فراز زمین بالا میبرم.
این خدایی که مردم از زمان ظهور به دنبالش بوده اند.
این خدایی که به آنها شادی، آرامش و سربلندی میدهد.
این خدا و این کلمه: "من".

















بدبختانه واقعیت زندگی و فانتزی، چاره ای نداشتند جز این که در سیراب کردن این خدا یعنی «من» با همدیگر رقابت کنند و این اوضاع را بدتر کرد. "دبی همپتون" از کارولینای شمالی، تلخی این مطلب را به خوبی درک کرد و تجربه ی خود از آن را در کتاب خاطرات خود به نام «سکس، خودکشی و سروتونین: چگونه این چیزها تقریبا مرا کشتند و زنده کردند؟» (منتشر به 2016) ثبت کرد. دبی که از کودکی به خاطر مسخره شدن توسط همکلاسی هایش اعتماد به نفس پایینی داشت، در 16سالگی از طلاق پدر و مادرش لطمه ی روانی حتی بیشتری خورد و قسم خورد که هرگز با فرزندان خودش کاری را نکند که پدر و مادرش با این جدایی بر او تحمیل کردند. دبی در 21سالگی با معشوق دوره ی دبیرستانش ازدواج کرد و به زودی از او صاحب فرزندانی شد. دبی، مادرشوهر خود را مظهر یک مادر و همسر کامل یافت. مادرشوهر دبی، آشپز و کدبانوی خوبی بود و بچه ها را بزرگ میکرد. دبی میخواست مثل او باشد. ولی وقتی تلاشش را کرد و دید به پای او نمیرسد عصبی شد و به هم ریخت. زندگی یک زن خانه دار در نظر او خسته کننده به نظر میرسید. پس در برابر ناخوشایندی زندگی زناشوییش جهت عکس آن را در پیش گرفت و زندگی خانوادگیش به سرعت از هم پاشید. پس از طلاق، دبی خود را در ته خط میدید چون قسمش را در طلاق نگرفتن، زیر پا گذاشته بود. به قرار ملاقات گذاشتن با مردان مختلف میپرداخت درحالیکه پسر کوچکش روی زمین گریه کنان غلت میزد و "پدر واقعی" خودش را از دبی طلب میکرد. سرانجام در ژوئن سال 2007 دبی 43 ساله که به شدت از وجود خودش متنفر شده بود با خوردن بیش از 90 قرص از 10 داروی تجویزی مختلف –که بعضیشان را از همسایه ها قرض گرفته بود- اقدام به خودکشی کرد. ولی یکی از پسرهایش او را یافت و با رسیدن به موقع نیروهای امدادی، دبی به زندگی بازگشت درحالیکه به یاد می آورد وقتی فهمید زنده است به شدت از این موضوع عصبانی بود. سرگذشت دبی نمونه ای است از این که چطور راه های دروغین هیجان طی هرچه تصویری تر شدن افسانه های قهرمانان تاریخ مصرف گذشته، باعث تن زدن مردم از راه هایی که خودشان هم درست پنداشته اند شده است. یک دلیل این مسئله این است که داستان های قهرمانان زیرک و حقه باز دوران جنگ، در شرایطی که مداوما نابسامانی و اخبار ستیز و نگرانی روی ذهن مردم راه میرود میل به حیله گری را در آنها بیدار میکند و آنها دقیقا دنبال حقه بازترین کسان برای درس آموزی میروند. هر کسی که داستان دروغینش را بهتر راست جلوه دهد دروغگوی بهتری است و باید شاگردی او را کرد حتی اگر درس های دروغگویی او به شما خود بر اساس دروغ های طمعکارانه و صدمه زننده ی آن دروغگو به مخاطب یا شاگرد بیچاره اش باشد. علم نوین، این پارادوکس را تایید میکند و به حق میخواند. کتاب "روانشناسی فریب" از سوتلانا کوزینا با این جملات شروع میشوند: «دروغ بگویید، و شما طولانی، شاد و غنی زندگی خواهید کرد.» کوزینا در مقدمه ی کتابش این استدلال پوزیتیویستی زیستشناسان را می آورد که ازآنجا که دروغ مختص انسان، و انسان فقط یک جانور مادی است، پس دروغ فقط به این دلیل میتوانسته در وجود انسان ریشه دوانده باشد که نخستین دروغگو، بیش از انسان های راستگو زیسته و بیش از آنها جذاب بوده است و ازاینرو و شاید هم از طریق فریب دادن زنان، ژنتیک حاوی دروغگویی خود را در کسر وسیعی از بنی آدم تکثیر کرده است. کوزینا در ادامه مینویسد:
«برخی از زیستشناسان حتی دروغ را "محرک تکامل" مینامند. با آموختن دروغ گفتن، افراد به طرز عجیبی توانایی همزیستی با یکدیگر در صلح و هماهنگی را به دست آوردند. از این گذشته، مهم نیست که یک شخص چقدر مدارا میکند، شنیدن حقیقت در مورد خودش به طرز غیر قابل تحملی دردناک است. "مکالمه در مورد پاکیزگی" مشکلات زیادی در ارتباطات ایجاد میکند و درنهایت میتواند به علت مشترک آسیب برساند. یک بار کارشناسان دانشگاه ویسکانسین در ایالات متحده ی امریکا، چنین آزمایشی را انجام دادند. برای یک گروه 20نفره از داوطلبان که در یک اتاق قرار داشتند، دروغ گفتن برای یک روز به شدت ممنوع بود. نتیجه: آزمون شوندگان، علاقه ی خود نسبت به یکدیگر را از دست دادند، احساس خستگی کردند و حتی برخی به فشار خون بالا دچار شدند. نتیجه ای که دانشمندان گرفتند این بود: حقیقت شفاف، برای سلامتی ما خطرناک است. علاوه بر این، مطالعات متخصصان دانشگاه تورنتو در کانادا نشان داده است که دروغ گفتن در اوایل کودکی، کلید موفقیت در آینده است. دکتر کانگ لی و همکارانش 20 سال پیش، 1200 کودک 2 تا 16 ساله را مورد آزمایش قرار دادند تا ببینند بزرگترین و گویاترین آنها کیست. و اخیرا آنها به سوژه های خود بازگشتند تا ببینند چگونه در زندگی پیشرفت کرده اند. معلوم شد که آن بچه هایی که از 2سالگی شروع به فریب بزرگسالان کردند به افراد موفقی تبدیل شدند، مناصب بالایی داشتند و ثروتمند بودند. دکتر لی میگوید: "توانایی دروغ گفتن نشان دهنده ی رشد ذهنی کودک است. توانایی دروغ گفتن در دو سالگی نشانه ای از رشد فعال فعالیت مغز است. به هر حال، دروغ گفتن نیازمند فرایندهای فکری پیچیده است. هرچه دروغ های رنگارنگ کودکان بیشتر باشد، توانایی های شناختی بهتر رشد میکند. و هرچه کودک زودتر شروع به فریب دادن کند، سریعتر به مرحله ی جدیدی از رشد ذهنی میرود. طبق مشاهدات ما، فریبکاران جوان میتوانند نسبت به همتایان صادق خود به بانکداران و مدیران ارشد موفقتری تبدیل شوند." به طور کلی، هر کسی که متقاعد شده است که اگر همه شروع به گفتن حقیقت کنند، جهان به سمت بهتر شدن تغییر خواهد کرد، عمیقا در اشتباه است. در فیلم محبوب "دروغگو، دروغگو" زمانی که قهرمان داستان توانایی دروغ گفتن را از دست داد، زندگی او تقریبا به جهنم تبدیل شد. او نمیتوانست از یک زن غیر جذاب تعریف کند، نمیتوانست تاخیرش را توجیه کند یا از موکلش در دادگاه دفاع کند. این فیلم به وضوح نشان داد که انسان نمیتواند بدون دروغ، حتی بدون گناه، در زندگی روزمره کار کند. وینستون چرچیل نخست وزیر بریتانیا درست میگفت: "حقیقت به قدری ارزشمند است که باید با همراهی دروغ باقی بماند."»
من نمیدانم شما جرئت میکنید به راستگویی دانشمندانی که میگویند "دروغ گفتن پیشرفت می آورد" اعتماد کنید یا نه. به نظر من دروغ گفتن برای این دانشمندان و روسایشان یعنی همان بانکداران و مدیران ارشد و اصحاب دادگاه دروغگو، و نیز سیاستمداران دروغگو –مثل چرچیل- و رسانه های ده ها برابر دروغگوتر حامی آنها، پیشرفت می آورد اما آیا دروغ گفتن واقعا همیشه حامی اجتماع است؟ تجربه نشان میدهد که بروز ندادن نظر واقعی خود در مواجهه با دیگران –و نه لزوما دروغ گفتن- باعث تقویت ارتباط اجتماعی میشود و جاهایی هم «دروغ مصلحت آمیز، به از راست فتنه انگیز» است. اما وقتی بنیان اجتماع را همین آدم ها دروغ قرار میدهند آن وقت جامعه همگامی خود را از دست میدهد و به افراد شکست خورده ی ستیزنده ی افسرده ای چون دبی همپتون تجزیه میشود که اکثرشان برعکس خانم همپتون، جرئت ندارند در یک دنیای پر از دروغ، خود را اصلاح کنند و تجربه ی خود را حتی با کسی در میان بگذارند چه رسد به این که آن را مایه ی درس آموزی دیگران نمایند. مردم میخواهند با دروغ گفتن، نابغه شوند و در جایگاه آن بانکداران و مدیران و وکیلان و سیاستمداران مد نظر کوزینا قرار بگیرند آن هم درحالیکه همه قرار است به همین هدف به آنها دروغ بگویند و در این دروغ گویی با هم رقابت کنند. پس آن حقیقتی که چرچیل گفته بود دروغ باید برای حفظ آن وجود داشته باشد کجا رفته است؟ رئیس قبیله ای که افسانه ی قهرمان نابغه از آن تغذیه میکند مشهور بود چون رئیس قبیله بود، یعنی رئیس "ما" همان هیولای منفور آرین رند بود. چگونه ممکن است رئیس قبیله ی "من" قهرمان جاویدانی از نوع رهبران قلابی قبایل تورات باشد وقتی جز خدایی به نام "من" کسی از او فیضی نبرده است؟

















جالب اینجاست که در این مورد، اشراف، بیش از مردم عادی، نگران کیان اجتماع آنها بوده اند. کوزینا در فصل اول کتابش مینویسد که در چین قدیم و در آیین کنفسیوس، تحقیقات زیادی درباره ی زبان بدن و شناسایی شخصیت افراد از روی چهره و فیزیکشان انجام شده بود که به دقت، از عامه ی مردم پنهان نگه داشته میشد و مکتوباتش فقط در دربارها نگهداری و مبنای شغل افرادی خاص و برگزیده معروف به "چهره خوان" میشد که وظیفه داشتند افرادی را که اربابانشان با آنها مشاوره و مراوده میکردند چهره خوانی کنند تا ارباب بتواند زبان برخورد با افراد و گاها میزان احتمالی صداقت آنها را بسنجد. البته کوزینا اضافه میکند که به جز دانش استثنایی چینی ها در این مورد، چهره خوانی به طور عامیانه و ناپخته تقریبا در تمام کشورها و در بین مردم عادی وجود داشته چنانکه مثلا بعضی افراد را از روی صورت باریک و بینی دراز و چشم کشیده و گوش نوک تیزشان به روباه تشبیه میکردند و درباره ی آنها احتمال حیله گریشان را فرض میکردند و یا در انگلستان، مردم معمولی به دلیل شباهت فک وینستون چرچیل به سگ بولداگ، فکر میکردند او مثل سگ بولداگ سرسخت است. ولی کوزینا این را هم یادآوری میکند که الان مردم با انواع عمل های زیبایی و آرایش ها و تغییر چهره ها و تقلید ناخودآگاه از هنرپیشه ها، عملا چهره خوانی و فن شناسی زبان بدن را بی اثر میکنند و به نظر میرسد خود مردم هستند که ضرورت مخفی بودن دروغگویی در جامعه را بیش از اشراف تایید کرده اند. این شاید خودش یک معما به نظر برسد و بدبختانه دقیقا همان چیزی است که عدم فراروی مردم از پوزیتیویسم به قدرت رسیده توسط حکام و رسانه هایشان را اثبات میکند. همانطورکه دیدیم لومبروزوی پوزیتیوست، بزرگترین لذت حیوانات را غذا تشخیص داده بود. اما تمام رسانه ها به پیروی از استادانشان در تاویستاک لندن، بزرگترین لذت فریب دهنده ی مردم را مطابق نظریه ی پدرخوانده ی پوزیتیویسم تاویستاک یعنی زیگموند فروید، لذت جنسی فرض میکنند. میتوانیم بفهمیم که چه چیزی زمینه ی قدرتمند شدن لذت جنسی را فراهم کرد. اکثر حیوانات در فضای طبیعی زیست خود –در خارج از مجتمعات انسانی- فقط در فصل خاصی تولید مثل میکنند و یا جز در موقع شنیدن صدا یا بوی جنس مخالف، تحریک به شهوترانی میشوند که با توجه به تکزیستی بسیاری از گونه ها آن را در اولویت آنها قرار نمیدهد. استثناهای عمده، جوندگان و برخی حشراتند که اغلب در طول سال چندین بار تولید مثل میکنند. اما انسان فصل خاصی برای تولید مثل ندارد و در تمام طول سال تحریک میشود درحالیکه به دلیل زیست در جمع، همیشه در معرض وسوسه ی آمیزش جنسی است. اما این چطور به یک دغدغه ی اساسی برای بشر تبدیل شد؟
"دیوید باس" در فصل اول از کتاب «چرا مردان این کار را انجام میدهند؟: ریشه های فریب جنسی، آزار و اذیت و خشونت» عنوان میکند که به نظر مردمشناسان، نزدیکترین جوامع به جوامع اولیه ی بشر، اجتماعات شکارگر در آستانه ی ورود به کشاورزی در دوران استعمار –مثلا در استرالیا- بوده اند. در این جوامع، زنان نشانه ای از دارایی مردان هستند. چون مردان در ازای گرفتن هدایا دخترانشان را به مردان دیگر میدهند. معمولا دارایی مرد در طول زمان افزایش می یابد و بسیاری از مردان تا چهل سالگی موفق به ازدواج نمیشوند. از طرف دیگر، منعی برای تعدد زوجات وجود ندارد و مرد دارا میتواند زنان بیشتری را به همسری خود درآورد که این به معنی بی همسر ماندن مردان جوان است. ممکن بود در قبیله ای مردی پیر 20 همسر داشته باشد و مردان جوان زیادی بی همسر مانده باشند. گاهی پیش می آمد یکی از همسران جوان یک پیرمرد، دلباخته ی مردی که از نظر سنی به خودش نزدیکتر باشد شود و پنهانی با آن مرد جوان رابطه برقرار کند. وقتی که راز خائنان کشف میشد مرد جوان خاطی را میگرفتند و در حلقه ای محاصره میکردند. پیرمردی جلو می آمد و تمام خدمات خود به مرد جوان را یادآوری میکرد تا نمکنشناسی جوان خاطی اثبات شود. سپس تمام مردان به طرف جوان خاطی، چیزهای تیز پرت میکردند و جوان تنها کاری که میتوانست بکند این است که با گذاشتن نقاط حساس بدن خود زیر سنگر دست ها و پاها از آسیب حیاتی دور بماند. او با این زخمی شدن شدید، بخشوده میشد. درمجموع هیچ بچه ی بی پدری وجود نداشت. چون روسپی ای وجود نداشت و همه ی زنان رسیده به بلوغ جنسی، همسران مردی بودند ولی درست مثل دارایی مردان، زنان هم در دست بعضی بیشتر بودند. "باس" ذهنیت حاکم بر چنین جوامعی را نه در حد یک مغز پخته ی بشری، بلکه به حد انتظارات غریزی عنکبوت ها از جفتگیری، ابتدایی میشمرد. عنکبوت نر بسیار کوچکتر از عنکبوت ماده است و وقتی برای جفتگیری با عنکبوت ماده میرود به راحتی ممکن است به جای غذا توسط عنکبوت ماده خورده شود. به همین دلیل، شکاری را به عنوان هدیه برای عنکبوت ماده میبرد و هرچقدر این هدیه شاهانه تر باشد احتمال این که عنکبوت نر توی دهان عنکبوت ماده قرار بگیرد کمتر است. زمانی که ماده عنکبوت حریص مشغول خوردن شکار است عنکبوت نر از عقب با او جفتگیری میکند و قبل از این که ماده عنکبوت نظرش عوض شود از صحنه فرار میکند. البته باس تایید میکند که "انسان ها عنکبوت نیستند" ولی نه برای نتیجه گیری اخلاقی، بلکه برای مطرح کردن الگوی دوم انسان ها در جفتگیری. هیچ مرد دلباخته ای معشوقه اش را به عنکبوت تشبیه نمیکند. اولین نامزد حیوانی برای چنین تشبیهی، آهو شامل غزال و گوزن است. این هم از شکارچی بودن مرد اولیه برمیگشت که در چنان وضعیت اجتماعی ای، زنان زیبا را مثل غزال های گریزپایی میدید که به راحتی میتوانند از چنگ مرد شکارچی بجهند و نصیب شکارچی دیگری شوند. مرد اولیه دوست داشت در دست یافتن به زن، مثل یوزپلنگ نسبت به غزال باشد چون یوزپلنگ سریع ترین جانور شکارچی است. از آن زمان است که همه ی مردها برای ازدواج درست مثل یوزپلنگ عجله دارند و خواهان سرعتند و از کم آمدن زمان گلایه میکنند. اما زن فقط تا وقتی که مرد به او نزدیک میشود شبیه غزال است. به محض شکست عشقی، زن در نظر مرد، خاطره ی عنکبوت ماده ی شیطانی مردخوار را پیدا میکند و مرد در مقابل او خود را همانقدر حقیر حس میکند که عنکبوت کوچک نر در مقابل عنکبوت بزرگ ماده. به نظر باس، استقبال مردان از سایت های موسوم به مانوسفر دقیقا در چنین مرحله ای قرار دارد. این سایت ها روی جریحه دار شدن مردان توسط زنان تاکید میکنند و به مردان ثروتمند به خاطر این که با خریدن افراطی همه ی زنان با دارایی های خود، امکان دسترسی مردان معمولی به زنان را ناممکن میکنند حمله میکنند. پارادوکس مانوسفر به گفته ی باس این است که گردانندگان این سایت ها بر هویت مردانه و در خطر بودن آن تاکید میکنند درحالیکه این هویت را خود همان اشرافیت مورد اعتراض پدید آورده است. مردان آزرده همینطور چشمان خود را بر روی رنجی که این انتظارات غلط برای زنان ایجاد کرده و جنبش me to در رسوایی مردان تجاوزکار به زنان، بلندگوی شکست جوامع موسوم به آزاد در درست نشان دادن آن انتظارات بوده، بسته اند. مرد میخواهد زن مثل یک عنکبوت ماده گول هدایای او را بخورد و بعدش فقط تجربه ی سکس مهم است که عنکبوت نر انجامش میدهد و فلنگ را میبندد. غافل از این که به قول باس، اکثر زن ها نه عنکبوت ماده هستند و نه میخواهند چنین باشند. زن ها به طور خودآگاه و ناخودآگاه، مرد مسئولیت پذیر و پایبند به قوانین خانواده میخواهند که در بزرگ کردن فرزندان به آنها کمک کنند. درحالیکه مرد دارد به انواع و اقسام فریب هایی که او را در رشد توازی اهداف متحدالمنشا زن و اموال یاری خواهند داد می اندیشد. این فریبکاری به پیدایش آنچه باس از آن به تثلیث تاریکی یاد میکند می انجامند. تثلیث تاریکی، عبارت از ویژگی های شخصیتی سه گانه ی «خودشیفتگی-روانپریشی-ماکیاولیسم» در مردان است. اما زنان با هرچه تن دادن بیشتر به ارزش دادن خود نزد مردان با پذیرش هدایا از آنها به آن دامن میزنند. به گفته ی باس در مقدمه ی کتاب، رشد این سه گانه ی سیاه در جامعه، توام با دوگانه سازی افراطی جنسیتی بین زن و مرد و ایجاد فضایی است که در آن، روالنشناسی فرد همجنسگرا و دوجنسگرا برای اکثر افراد به سرعت ناممکن به نظر رسیده بطوریکه باس وجود تحقیقات لازم برای نقش احتمالی این خصلت های جنسی در پیدایش چنین جامعه ای را لازم میپندارد.
دیشب سریال "آقای قاضی" در شبکه ی دوم سیما به اتمام رسید. در اول فیلم نشان داده میشد که آقای قاضی میدید جعفر و آسترکی دارند با هم گیمینگ فوتبال میکنند و آسترکی با همان سادگیس همیشگیش، صحنه های آهسته ی گل های خود را گل جدید تصور میکند. آقای قاضی از آسترکی پرسید: «بردی یا باختی؟» آسترکی گفت: "بردم". آقای قاضی در جواب عبارتی گفت بدین مضمون: « خیلی از کسانی که می آیند به این دادگاه، وقتی از در دادگاه خارج میشوند، فکر میکنند برنده شده اند؛ ولی وقتی زمان میگذرد میفهمند آنچه فکر میکرده اند برنده بودن است باعث باخت های زیادی در زندگیشان شده است؛ ما مسئولین هم همینطوری هستیم؛ مسئولینی هستند که وقتی به تخت مسئولیت مینشینند فکر میکنند برنده اند بعد میفهمند بد جور باخته اند.» اتفاقا قبل از شروع این قسمت، شبکه ی دو، نظرات بیینندگان درباره ی سریال را پخش میکرد. یکی از بینندگان گفته بود: «سریال قشنگی است. ولی نمیدانیم چرا قاضی های واقعی که میبینیم به لحاظ شخصیتی شبیه این آقای قاضی [دوست داشتنی] نیستند.» (نقل به مضمون). میتوانم به جد بگویم قاضی ها و دیگر مسئولین در عبارت بالا با آقای قاضی متفق القولند. ولی نمیتوانند آن را به این صراحت بیان کنند. چون در این صورت، دیگر نمیتوانند در نظر «بازنده ها» خود را «برنده» نشان دهند.

مطلب مرتبط:
آیا مردان رو به انقراضند؟