خدا نوکر ما نیست: هشدارهای صدر اسلام درباره ی مادی بودن ذهنیت انسان از خدا
نویسنده: پویا جفاکش

"پزشک دهکده" یکی از سریال های پرطرفدار و طولانی تلویزیون بود که اولین بار، در اوایل دهه ی هشتاد شمسی و جمعه شب ها از شبکه ی دوم سیما پخش میشد و داستانش در یک دهکده ی غرب وحشی در امریکای قرن 19 میگذشت؛ آدم هایی درک شدنی و متعارف داشت و از دوبله ی بسیار قوی و کار شده ای هم برخوردار بود. پس از 3سال پخش، آخرین قسمت این سریال، در چهارمین جمعه ی پاییز 1383 مصادف با 24 مهرماه آن سال، درست شب آغاز ماه رمضان از تلویزیون پخش شد درحالیکه قسمتهای پخش شده در سال 1383 گاهی بسیار قوی تر از قسمت های دوران آغاز سریال به نظر میرسیدند. یکی از این قسمت های خاص، داستان کشیش دهکده را روایت میکرد که دچار بیماری چشمی شده و در حال کور شدن بود. کشیش اقدام به عمل چشمان خود کرد که شانس موفقیت آن، تا حدی بود. تمام مردم ده، برای سلامتی کشیش دست به دعا بردند ولی عمل موفقیت آمیز نبود و کشیش برای همیشه نابینا شد. این اتفاق باعث شد تا کشیش به شدت احساس افسردگی و بی پناهی کند و از سوی دیگر، مردم و حتی کشیش، به وجود خدا بدبین شوند ولی درنهایت کشیش به این نتیجه رسید که باید به خواست خدا احترام بگذارد و اتفاق روی داده را به نفع خود و دنیا ببیند. در زمان پخش این قسمت، من هنوز تازه از مدرسه درآمده بودم و جوانتر از آنی بودم که به فلسفه ی بدبینانه ی پشت این اتفاق بیندیشم. ولی سه سال بعد، در تابستان 1386 که این سریال برای دومین بار و این بار هر روز از شبکه ی دو پخش شد، در شرایطی بودم که احساس میکردم هر طور شده، باید این قسمت را مجددا ببینم و به دیالوگ هایش دقت کنم. متاسفانه تلویزیون مرا ناامید کرد. مسئولین پخش، ازآنجاکه فلسفه ی این قسمت را مزاحم فرهنگ شفاخواهی و رشوه دادن مردم به خدا –یا بهتر است بگویم: نمایندگانش- برای درمان مشکلاتشان یافته بودند، آن قسمت را به جز حدود ده دقیقه کلا سانسور کردند و صرفا آنقدر نگهش داشتند که معلوم شود چرا کشیش کور شده است و دعاها و بدبینی های مردم کلا حذف شد؛ بعد این ده دقیقه را به قسمت بعدی که آن را هم به شدت سانسور کرده بودند دوختند (این هم لابد یکی از تغییرات وعده داده شده در تلویزیون با جانشینی آقای ضرغامی به جای آقای لاریجانی در ریاست صدا و سیما از 1383 به بعد بوده است!). این به همان نسبت که خبر بدی است، به طور غیرمستقیم خبر خوبی نیز هست چون این جور اتفاقات همیشه وقتی می افتند که سطح امید به زندگی مردم افزایش یافته و اتفاقات بد از اتفاقات خوب کمتر شده باشند و این گونه مواقع، همیشه مردم احساس میکنند خدا نوکرشان است و اگر جواب دعاهایشان را ندهد پس حتما وجود ندارد درحالیکه در گذشته ی نزدیک، مرگ به همان نسبت زندگی بخشی از جهان بود و مردم که اغلب نفع زیادی از زندگی نبرده بودند بیشتر روی جهان پس از مرگ، سرمایه گذاری میکردند تا جهان زنده ها. مادربزرگ دوستم به او میگوید "شما جوان ها نسبت به جمهوری اسلامی بی انصافید. شما دوران شاه را ندیدید ما چه جوری زندگی میکردیم. جمهوری اسلامی هر کار نکرد اقلا همه جا را آسفالت کرد. بدون این آسفالت ها ما حتی در خارج شدن از روستایمان مشکل داشتیم. من الآن اینقدر عمر کرده ام به خاطر این که آسفالت و ماشین هست و میتوانم وقتی مریض شدم، دکتر بروم." همین تازگی، شبکه ی مستند سیما، فیلم مستند قدیمی "طاعون" ساخت پوران درخشنده (1361) را پخش کرد که داستان انهدام طاعون در کردستان توسط مامورین زحمتکش انستیتو پاستور در آن سال را روایت میکرد. یکی از اعضای گروه، مردی بود که 27نفر از افراد خانواده اش را در اثر طاعون از دست داده بود. در زمان ساخت این فیلم، حتی کشاورزی کردن برای روستاییان، حکم بازی با زندگیشان را داشت. چون لانه های موش ها توی مزارعشان بود. مامورین انستیتو پاستور، مدل لانه سازی این موش را که جونده ای وحشی بود، شناسایی و از روی آن، تمام سوراخ های لانه های آنها را درآورده و با سنگ هایی علامتگذاری شده، نسبت به نزدیک شدن کشاورزان به لانه ها هشدار داده بودند و بعد جلو ورودی های لانه ها طعمه گذاری کرده بودند. از طاعون گذشته، ریشه کن شدن فلج اطفال در ایران را که دیگر خودم هم به یاد دارم و این که در سال 1374 چطور در برنامه ی کودک سیما، مدام برای زدن واکسن فلج اطفال به کودکان تبلیغ میشد. الآن دیگر کسی به خاطر این مرض، از کودکی تا آخر عمر فلج نمیشود. راستش را بخواهید، ما هیچکدام از این اتفاقات را به حساب خدا نمیگذاریم. مثل چاپلین در فیلم عصر جدید هستیم که در طبقه ی بالای یک فروشگاه –کنایه از دنیای بازاری شده- با چشمان بسته اسکیتبازی میکنیم و بارها به لبه ی پرتگاه فروشگاه نزدیک میشویم و از آن فاصله میگیریم و اصلا نمیفهمیم که خطر سقوط از بیخ گوشمان گذشته است. ولی چشمان بسته به هر حال، به سقوط خواهند انجامید و این سقوط گاهی فقط به خاطر انتظارات دنیاپرستانه ی ما از خدا است که هیچوقت از ته دل به او اعتماد نداریم و او را به عنوان یک وسیله ی کسب منفعت مادی در کنار خود نگه داشته ایم. این به تبعیت از نخستین مسلمانان در تاریخ صدر اسلام اتفاق افتاده است.
در این تاریخ میخوانیم که یهودیان، عمالقه را در یثرب یا مدینه شکست دادند و درآنجا امارت های عالی برای خود ساختند. حاکم یهودی مدینه به مردم عرب تابع شهر ظلم میکرد و آنها را مجبور میکرد در هر ازدواجشان، عروس قبل از داماد باید با حاکم یهودی مجامعت کند (همان سنتی که در فیلم "شجاع دل" مل گیبسون هم نمایش داده شده است). تا این که یکی از عرب ها که نمیتوانست نیت حاکم علیه خواهرش در شب عروسی او را تحمل کند، شورید و بساط حکومت یهودیان برچیده شد. اما دو قبیله ی عرب پیروز یعنی اوس و خزرج بر سر حکومت بر شهر با هم جنگیدند و یهودیان نیز به آتش تفرقه دمیدند تا از اتحاد اعراب علیه خودشان در امان باشند. این شد که اعراب یثربی به این نتیجه رسیدند کسی از خارج از این دو قبیله باید رئیس هر دو شود تا عدالت برقرار شود. در همین زمان، یثربی های مسافر به حج، از وجود پیامبری در مکه خبر دادند و یثربی ها تصمیم گرفتند این پیامبر یعنی محمد را حاکم خود کنند. یهودی ها که خطر را حس کردند، با وجود بیعت با محمد، به ایجاد تفرقه با یثربی ها و همکاری با دشمنان پیامبر ادامه دادند و این سبب اخراج و قتل گروه هایی از آنها از شهر شد. این داستان، جذب اعراب به کیش محمد را در جهت بهبود زندگی مادی و بر اساس قراردادهای اجتماعی نشان میدهد. با این حال همه این داستان ها را قبول ندارند. "شاخت" معتقد است رسالت پیامبر را بر قرآن نهاده اند و قرآن را وسیله ی جذب مردم بیسواد به کیش محمد دانسته اند درحالیکه زبان قرآن، عربی فصیح است و عربی فصیح، اصلا یک زبان بومی و محلی نیست و یک زبان قراردادی و متعلق به باسوادان است؛ اصلا اشعار جاهلی از یک جهت به این دلیل جعل شده اند که بگویند در قبل از اسلام هم این زبان را مردم میفهمیده اند اگرچه دستور زبانش را خلیل ابن احمد در دوره ی اموی نوشته است! شاخت، محیط مکه و مدینه و کلا حجاز را یک قلمرو یهودی میدانست و معتقد بود محمد در حجاز، مدلی بومی از موسی بنیانگذار یهود است که همانطوری مهاجرت میکند و در مسیر مهاجرت، مثل موسی در راه خدا کافرکشی میکند. در این روایت، مهاجرت محمد از مکه (مکان) به یثرب یا مدینه، همان مهاجرت موسی از ماگان (مصر) به "مدین" قلمرو پدرزنش "یثراو" (یترو) است. به نظر شاخت، عبدالملک مروان که حاکم اعراب در سوریه بوده پس از فتح حجاز، با یهودیان آنجا مناسبت یافته و یهودیت را با اسلام محمدی عربی کرده است. شاخت روی روایت های ارمنی تاکید میکند که بر اساس آنها، اعراب و یهودیان با هم دشمن نبودند بلکه با همدیگر علیه مسیحیان رومی متحد شده بودند. "کوک" اگرچه زندگینامه ی محمد را جعلی میداند، ولی معنی شدن لغات احمد و محمد به "بسیار ستایش شده" یا همان "فارقلیط" یا منجی مسیحیت و عیسای بازگشته را مرتبط با مسیح باوری ای فرایهودی میداند که با مسیح یهودیان پیوند خورده است. کوک، این مسیح باوری را برخاسته از یکتاپرستی ابراهیمی [یعنی حنفیت] میداند و هنوز برای آن کاربرد سیاسی قائل است ازآنروکه اگر اعراب از نسل ابراهیم باشند پس مسیح آمده از نسل ابراهیم، وعده ی خدا به ابراهیم در تورات را عملی میکند و این به نفع اشرافیت عرب است. پاتریسیا کراون نظریه ی کوک را گسترش میدهد با این عنوان که نخستین روایت های غیر عربی از اسلام، حاملان آن را "مهاجرون" میخوانند و این لغت قبل از این که به هجرت کنندگان عرب از مکه به مدینه اطلاق شود به یهودیان کوچیده از حجاز به شامات اطلاق میشد. این یهودیان در شامات موفق بودند چون پیشتر، سامری ها یهودی مآبی را در بین اعراب گسترش داده بودند. سامریان، شعار "خدا فقط خدای یگانه است" را سر میدادند که منشا "لااله الاالله" اعراب است. آنها همچنین قبل ازانجام هر کاری اصطلاح "بشم" یعنی با یاد خدا را به کار میبردند که در اعراب به صورت "بسم الله" تقلید شد. [توضیح این که یهودیان، نام خدا را بلند نمیگویند و به جایش اصطلاح "اشم" یا "هاشم" به معنی اسم یا نام را به کار میبرند به کنایه از نام خدا. قبیله ی پیامبر هم "بنی هاشم" یعنی پسران هاشم نامیده میشوند. البته تاریخ اسلام مدعی است هاشم لقب "عمروالعلی" یا "عمروالعلاء" (یعنی "عمر بلندمرتبه") جد قریشی پیامبر بوده است.] اما مهمتر از همه این که سامری های تاثیرگذار بر عرب ها خواستار بازگشت به سنت ابراهیم بودند و عرب های یهودی مآب تحت تاثیر آنها به سمت قبله ی "شخیم" نماز میبردند چون تصور میشد آنجا جایی است که ابراهیم، قوچی را به جای پسرش در راه خدا قربانی کرد. این آمادگی قبلی، سبب لبیک عرب ها به دعوت یهودیان به توجه به معبد ابراهیم در روستای مکرب یا مکه ی مکرمه ی کنونی در حجاز شد.:
“origins of koran”: ibn warraq: 2012: qcc.cuny.edu












مورخان نامبرده سعی کرده اند تا این نظریات را در قرار دادن در بافت تاریخ اسلام، به لحاظ سالشماری و با جزئیات توضیح دهند و به حدود 1000سال پیش نسبتشان داده اند که البته این تلاش ها به نظر من به همان اندازه ی سالشمار کردن اشعار حافظ توسط دکتر قاسم غنی بیهوده است. ولی نکته ی مورد توجه من درباره ی این نظریات این است که مسلمانان عمری را با این داستان ها سر کرده اند بی آن که به اندازه ی این مورخان سکولار در آنها شک کنند و اصلا آنها را ضربه زننده به تقدس پیامبر ارزیابی کنند. این نشان میدهد که مسلمانان واقعا در تمام طول تاریخ، برای اسلام، رسالت ایجاد بهشت مادی قائل بوده اند و شاید همین مسئله بوده که ایرانی ها را دچار توهم ظهور قریب الوقوع بهشت مادی پس از به حکومت رسیدن یک روحانی شیعه (امام خمینی) در کشور کرده است. خرافه ی قریب الوقوع بودن آخرالزمان با انقلاب اسلامی ایران، در شعار "خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار!" متجلی شد و هنوز هم که هنوز است، یکی از بزرگترین کابوس های اولیای جمهوری اسلامی است که مردم هنوز از آنها طلبکار بهشت زمینیند. ولی این همه ی ماجرا نیست. درواقع تا حدود 200سال قبل، هنوز وجود فرهنگی در صدر اسلام دانسته و شناخته بود که به همان اندازه ی امید به مادیات، نسبت به خطر آنها هشدار میداد و ازجمله این را درباره ی مادی بودن اعتقادات دینی و وسیله بودن آنها در دنیاپرستی نیز صورتبندی کرده بود. در آن سال ها هگینز، درحالیکه تایید میکرد اله یا الله عرب ها همان الوهیم یا علیم عبری و هر دو همان "ایلو" ی کلدانی و "ال" فنیقی هستند، همزمان نکته ی ظریفی نیز در نسخه ی عربی-اسلامی خداوند یافته بود. در عربی، "ال" با کسر الف، مذکر بوده ولی "ال" با فتح الف، دو جنسه بودن را میرسانده و گاهی فقط معنی مادینه میداده است. عرب ها به اول تمامی اسامی عام، "ال" با فتح الف اضافه میکردند تا از این طریق، هم خدایی بودن آن را مورد تاکید قرار داده باشند و هم دوجنسه بودن آن را. دوجنسه بودن به این معنی که شی ء یا پدیده ی مزبور، نرینه است یعنی روحانیت و خدائیت دارد ولی از طرف دیگر، مادینه است یعنی از جنس جسمانیت و فیزیک است. بنابراین ارزش دارد اگر انسان را به خدائیت برساند و خطرناک است اگر او را به وادی مادیگرایی و نفع پرستی بکشاند. نکته ی جالب این است که عرب ها حتی به اول نام مذکر "اله" با کسر الف، یک "ال" با فتح الف اضافه کرده و خود خداوند –یعنی تصور انسان از او- را هم مادی توصیف کرده بودند و هم روحانی ازآنروکه خدا در ذهن بشر وجود دارد و ذهن بشر مادی و محدود است. از این جهت هرگونه توصیف الله جزوی از "بعل" یا انعکاس "ال" معنوی در جهان مادی به شمار میرود. به همین ترتیب، در عبری نیز خدا "علیم" نامیده شده بود که از "ال" با فتح الف بعلاوه ی حرف تکمیل "م" سامی پدید آمده بود. علیم نسخه ی ماورائی خدا است و تجسد این جهانیش که بعل زبوب است در "سمیم" یا آسمان های ستارگان منتشر میشود ولی هنوز برای نامیدن خودش باز از فتحه استفاده میشود تا مادی بودن به مضمون درآمدنش در ذهن آدمی گوشزد شود. اله در عربی، معنی به چرخش درآمدن را میرساند چون خدا در خورشید انعکاس می یابد که در آسمان میچرخد و مثل موجودات مادی، طلوع، بلوغ و غروب دارد که این سه حالت به خداوند نیز تسری می یابند و او را به خالق، نگهدارنده و کشنده تقسیم میکنند. این سه حالت در هند، به ترتیب برهما، ویشنو و شیوا هستند و در بین پارسیان به ترتیب میتراس، اوروماسدس و اربیانوس. از سرزمین های عربی نیز گزارش یک تثلیث فصلی حول پرستش "سدای آدونیس" را که همان تموز یا ایزد رویش و مرگ گیاهان در طول سال است را داده اند. وقتی خدایان و مذاهبشان اسما در این چرخه گذارده میشوند، یعنی قبول کرده اند که خودشان نیز همچون الگویشان خورشید، در معرض گذر زمان، رشد و افول خواهند داشت حتی شاید خود الله یا علیم. هگینز که در این برهه از زندگی خود، برهمای هندیان را فرم اصلی و اولیه ی ابراهیم پدر یهودیان و اعراب میدانست، حدس میزد که این فلسفه باید از هند به پرشیا، سپس سرزمین های عربی و سپس جهان غرب وارد شده باشد. ازجمله به روایتی درباره ی وجود سرزمین پلستین (فلسطین) در شرق فرات و حاشیه ی "دریاچه ی آشوریان" (خلیج فارس) –یعنی در ایران حالیه- اشاره کرده بود و روایتی دیگر درباره ی مهاجرت یهودیان از طریق دریای سرخ از عربستان به مصر (یعنی عکس مهاجرتی که به خروج موسی نسبت داده میشود).:
“anacalypsis’: godfrey Higgins: v1: creatspace pub: p9-13
هگینز که عضو یک انجمن سلطنتی قرن هجدهمی درخصوص فرهنگسازی برای اتحاد مستعمرات بریتانیا بود، به پیروی از رده های بالاتر سیاسی، هند را که به لحاظ فرهنگی اشتراکاتی با بریتانیا داشت، ولی از سوی دیگر سرزمین پرستش جانوران و عناصر طبیعت و از این جهت ملتی بدوی به نظر میرسید یک تمدن مادر در نظر گرفته بود تا بتواند بریتانیا در غرب را نقطه ی تحول مذهب هند و شرق نشان دهد همانطورکه گذر زمان، خورشید را مدام از شرق به غرب جابجا میکند و صحبت رفتن از چرخه ی خدا در نخستین فصل از کتاب اناکالیپسیس دقیقا چنین مضمونی را میرساند. با توجه به این که مسلمانان و یهودیان، خط اتصال بریتانیا در غرب با هند در شرق بوده اند، بحث های سیاسی ای که هگینز آنها را در بریتانیا بر بنیاد عربی-یهودی قرار میدهد بسیار مهمند. هگینز دراینباره از دو مکتب "سوردور" (جنوب) و "نوردور" (شمال) در بریتانیا صحبت میکند که تحت حکومت به ترتیب "سوردروی" (شاه جنوب) و "نوردروی" (شاه شمال) بودند. شاه شمال در "نوروی" ساکن بود که نامجایش بعدا روی کشور نروژ قرار گرفت. درمقابل، مقر جنوب در "یونا" یا سرزمین ملت "یی" قرار داشت که به تفاوت در داخل یا خارج از بریتانیا دانسته میشود. یی ها غله، گاو و فن ساخت قلعه های سنگی در نواحی پرآب را رواج دادند و نمادهایشان کبوتر و هلال ماه بود منسوب به "آمیدا" یا "مامد" یا "مامت" که همان احمد یا محمد پیامبر مسلمانان است. البته به گفته ی هگینز، نماد هلال ماه را در بین مسلمانان، پیروان عمر یا عثمان به کار میبردند نه پیروان علی، و آن را ترک ها گستراندند نه عرب ها. رهبری معنوی مکتب یونا با "شان شریبو" بوده که در این عنوان، شریبو همان "شریف" یا کلانتر است و "شان" در ایرلندی به معانی کهن و مقدس استفاده میشود. لغت شان به همراه عنوان مزبور، از سرزمین سین گالی آمده است که در آن، گالی عنوان اقوام گاول یا کلت است و سین معادل همان شان است. سین در لغت یعنی شیر درنده، و تلفظ دیگر کلمه ی سان به معنی خورشید است. سین و نیس یا نیش [از "نیشو" در آشوری به معنی شیر] هر دو القاب دیونیسوس از خدایان خورشیدی هستند و احتمالا عنوان نیس بر دریاچه ی لاک نس و کوهستان نویس در اسکاتلند بر جای مانده است. سینگالی نام دیگر جزیره ی سیلان یا سریلانکا در شبه قاره ی هند نیز بوده و عنوان گالی در آن، احتمالا با سرزمین شمالی بنگال مرتبط بوده که محل حکومت شاهان بنی گال یعنی پسران گال بوده است. البته اصطلاح سین در سینگالی سیلان را به نام کشور صین یا چین نسبت میدادند که گفته میشده تنها حکومت بیگانه ای بوده که زمانی بر آن جزیره حکومت کرده است. این چینی ها باید همان سکاهای ترک-تاتاری باشند که رهبران ژرمن اقوام گالی در غرب نیز از نسل آنانند. ارتباط گالی های شرق و غرب، به نسبت قوم افسانه ای گالی به پادشاهی اوروگالو برمیگردد که اولین ملتی بودند که اسطوره ها و افسانه ها را با نوشتن ثبت کردند و زبان آن ملت، پدر زبان های عربی، کلدانی، سریانی و عبری محسوب شده است. در اروپا گالی ها یا گاول ها یا کلت ها هر قومی بودند که سیادت کولدی ها یا کالدونی ها یعنی یهودی های متمایل به استرولوژی کلدانی را پذیرفته باشند. این یهودی ها از "باثکول" آمده اند که هگینز، اصل آن را "بیت غول" و مرتبط با عناوین گال و اورگالو میداند. آنها عاملین برگزاری جشن تولد یوحنای تعمیددهنده در انقلاب تابستانی بودند تا یوحنا پیامبر صابئین را با خورشید یا سان تطبیق کرده باشند. ولی این صابئی نماها در هر حال، یهودی بودند و جارچیان تقدس معبد سلیمان. عرب نماییشان هم ازآنرو بود که عرب ها احیاگران معبد سلیمان در اورشلیم به شمار می آمدند. [منظور از معبد سلیمان، قبه الصخره است که عبدالملک مروان در ایلون ساخت پس از آن که ایلون ویران شده را اورشلیم خواند و آن را بازسازی کرد.] ازاینرو این کولدی ها را هگینز، اولین تمپلارها یا شوالیه های معبد در اروپا میداند ضمن این که آنها را معمار فئودالیته ی بریتانیایی به شمار می آورد. به نظر هگینز، سینگالی ها را باید با فین گال افسانه های ایرلندی مقایسه کرد که در این عنوان، در اثر اشتباه خوانده شدن حرف "اف" به جای "اس"، کلمه ی جدید به وجود آمده است. فین گال به معنی بیگانه ی سفید استنباط میشده که لقب فین یا فیون مک کومهیل شاه قلمروی در اسکاتلند و قهرمان افسانه های ایرلندی بوده است. اوسیان پسر فیون را گاها اوسیان پسر اوم میخوانند که ترجمه ای است از "اوسیان اومر" که به نظر میرسد اومر، اصل لغت کومهیل باشد چون لغت اومر را در ایرلندی را میتوان به پسر اوم ترجمه کرد. اما این که اوسیان در پیری و در حالت نابینایی با معرکه گیری و شرح قهرمانی های پدرش امرار معاش میکرده، اومر را تلفظ دیگر نام هومر حماسه سرای نابینای اساطیر یونان و کپی او نشان میدهد. اما تجزیه ی اومر به پسر اوم ازآنرو است که "اوم" یا "اومبی" در زبان ژرمن، ازجمله به معنی "تغییر کرده" یا "از مرحله ای به مرحله ی دیگر رفته" است و در ایرلندی نیز گاهی معنی "ضد" و "برخلاف" میدهد و در زبان های مختلف ژرمن، با داشتن معانی ای چون "بر"، "در"، "برای"، "حول و حوش" و مانند آن، معنی اعمال تغییر بر آنچه قبل از آن قرار گرفته را میرساند و تغییر، رسالت قوم فین گال است. در عنوان مک کومهیل، کوم به جای اوم، و "هیل" به جای "ار" نشسته است. منشا ار و هیل –هر دو- باید "هری" باشد که در "شپ هری" –تلفظ ایرلندی قدیم لغت "شپرد" (چوپان)- به چشم میخورد (شپ در شپ هری به معنی گوسفند است). هری به معنی مقدس، عنوان خدایان هندو و بیش از همه شان لقب کریشنا خدای چوپان است که بقیه از آن پدید آمده اند. کریشنا خود، تحول یافته ی بودا خدای تاتارهای حکمران هند بوده است. به بودا دانشی منتسب بوده که به نامش "ودا" نامیده میشده است و همان در غرب، تحت عنوان "ویت"، منشا لغت وایز به معنی عاقل و دانا بوده است. لغات ویکا و ویچ و ویزارد به معانی جادو و جادوگر، از ویت و ودا و بودا برآمده اند.:
“anacalypsis”: godfrey Higgins: v2: longman pub: 1836: 288-298












لغت گال در فنیقی به معنی خدا است و یهودیان تلمودی، آن را به صورت "گاول" یا "خاول" [مترادف با حاول و تحول در عربی] تلفظ و برای ققنوس یا پرنده ای به کار برده اند که در موقع مرگ، خاکستر میشود و از خاکستر خود مجددا متولد میشود. خاول لغتا همان "گبور" [یا جبار] عبری و "کبر" عربی –منشا اکبر و کبری- است و در قبطی، خپری یا خدای خورشید مصری است که در قالب یک جعل (سوسک سرگین غلتان)، گوی خورشید را از شرق به غرب جهان قل میدهد و از طریق زمان، تحول ایجاد میکند. در قانون موسی، گاول عبارت از این بوده که مردی برای بخشوده شدن گناهان خود، خود را داوطلبانه به بردگی دیگران درآورد تا پاک شود:
“a book of the beginnings”: v2: Gerald massey: cosimoclassics: 2007: p333-4
بردگی، دراینجا تکرار عذاب کشیدن همچون در آتش جهنم سوختن است به مانند ققنوس که در آتش میسوزد. مدل دم دست این تشبیه، پروانه است که در تاریکی، به نور شمع جذب میشود و در آن میسوزد و خاکستر میشود. در عبری، "اش" به معنی پروانه است و در انگلیسی، همین کلمه به معنی خاکستر است. قرار گرفتن اش در کنار گال یا گاول به صورت اشکول که نام وادی ای بوده و آن را وادی خشکله ی کنونی در اسرائیل میدانند، ترکیب سرنوشت پروانه با ققنوس را هویدا میکند که در هیبت شترمرغ بزرگترین پرنده ی خشکی ظاهر میشود. چون شترمرغ نر، پرهایی به رنگ های مرکب از سفید و تیره داشته و ازاینرو یادآور آسمان شب بوده است. شترمرغ به کمهوشی مشهور بوده و ازاینرو از کلمه ی اشگول، لغت ترکی "اوزگل" و لغات فارسی "اسکول"، "شاسکول" و "کسخل" برآمده اند که جملگی به معنی احمق و نادانند و بر اساس ارتباط احتمالی کلمه با "عثکول" در عربی به معنی خوشه ی خرمای بی بار (ریشه ی "آشغال" و "اشغال") معنای مثبتی ندارند. اما احتمالا همین اشگول است که منشا "سکل" (دانش) و "اسکول" (محل کسب دانش) در عبری هستند. ازاینرو شاید نام فین الکی به جای سین در سینگالی ننشسته است چون فین میتواند تلفظ دیگر "بنو" یا ققنوس قبطی باشد. امروزه در ایرلند، منطقه ای به نام فین گال در مجاورت دوبلین در ایالت لین استر وجود دارد که معنی نامش را قبیله ی بیگانه میدانند. اینجا قلمرو مردمی موسوم به ابلانی یا بلانی یا ابدونی بوده که نام دوبلین از آنها می آید. ابلانی باید مرتبط با ابیل یا ابول یا بول باشد که هگینز، آنها را تلفظ های مختلف عنوان سامی "بعل" برای رب النوع و ریشه ی نام اپولو خدای خورشید یونانی-رومی میداند. اپولو ملقب به کونیوس و یی بوده که دومی را هگینز مرتبط با عنوان یاه یا یهوه میداند. این هر دو عنوان در اسم کانیا یا کانیی برای کریشنا در هند جمع آمده اند. اپولو همچنین ملقب به کوریوس یا کوروس بوده که با نام کریشا یا کریشنا ارتباط مستقیم دارد و لغات شرقی خورش، خروس، و خروشت به معنی خورشید، میتوانند واسطه ای بین کوریوس و کریشنا باشند. در کریستونیا در تراس، یک اپولو سیاه موسوم به کرجوج پرستش میشده که برای هگینز بسیار مهم است. تراس را محل زندگی قوم "سیندی" دانسته اند که به مانند سندی ها یا هندی های شرق، پس از مرگ مرد، همسر او را نیز میکشتند تا در زندگی پس از مرگ، در کنار او باشد. به نظر هگینز، کرجوج ارتباط مستقیم با "کرج" را نشان میدهد که یک موجود ماوراء الطبیعی برکتبخش و ملقب به "جن خوب" در خاورمیانه بوده است. کرج، عصایی موسوم به "قرس" داشته که لغتا همان "کراس" یا صلیب کریست یا مسیح است. دو تخته ی صلیب، جانشین دو مار پیچیده به دور قرس هستند که در اساطیر یونانی-رومی، به دور کریکیون یا کادوسئوس عصای هرمس یا مرکوری خدای دانش یونانی-رومی پیچیده اند. منابع قرون وسطایی، هرمس را با بودا برابر دانسته اند. هرمس و بودا هر دو فرزندان ایزدی زنی زمینی به نام "مایا" خوانده شده اند و یونانیان گاها مایا را با سرس الهه ی زمین برابر دانسته اند. در ایرلند، کیرس و همسرش کیرا پدر و مادر دختری به ناتم پرسیوان هستند و روشن است که کیرا و پرسیوان همان سرس و پرسفونه الهگان مادر و دختر طبیعت در اساطیر یونانی-رومیند. این نشان میدهد که الهه ی طبیعت، فرم مادینه ی اپولو کوریوس یا کریشنا خدای چوپان است که درواقع همان آدونیس [یا تموز] خدای طبیعت در خاورنزدیک است. این کیش، به واسطه ی کلدانیان به بومیان سیاهپوست خاورنزدیک میرسد ولی در هند نیز به مانند غرب از یک صافی یهودی گذشته است. هگینز، این را به کشف بریانت درباره ی یک کشور کولیدا به عنوان مابه ازای کلده ی بین النهرین در شمال هند مرتبط میکند که در آن نهرین یا دو رود، د به صورت سند و گنگ که دو رودخانه ی بزرگ هندوستان و منطقه ی بین آنها موسوم به "دو آب" بوده، بازسازی شده اند. کلده ی بین النهرین توسط زرتشت بنیان نهاده شده که منابع زرتشتی هندی او را آریایی میدانند. این به نظر بیرانت از آغاز شدن کولیدا از آریا یا هرات کنونی در افغانستان برمیگردد. بریانت همچنین توجه میکند که در کلدانی، نسبت آریایی به صورت "آری بی" (عربی) تلفظ میشود و این در تطبیق جغرافیای افغانستان با عربستان که خاستگاه محمد بوده توسط بومیان نقش داشته است. برسازی کولیدا در هند به عقیده ی بیرانت ناشی از منطقه ی سورا –به عقیده ی بریانت: مابه ازای سوریه در هند- بوده که مردمش یهودی نامیده میشدند اما به زبانی "کلدانی-سوری" تکلم میکردند و به نظر بریانت، همان کلدانی های باکتریا (بلخ) در گزارش امیانوس مارسلینوسند. این مردم، منطقه ی مهم "مهاسورا" (میسور) به معنی سورای بزرگ را در جنوب ساختند و از قدرت خود در آنجا برای شناساندن کولیدا یا کلده ی هند حول سورای شمال استفاده نمودند درحالیکه در جنوب هنوز موسوم به یودا یعنی یهودی بودند.:
anacalypsis: v1: book10: chap12










دلایلی وجود دارد که نظر بریانت درباره ی نقش هرات را در این مسئله تصدیق میکند. پلینی مورخ رومی، از سرزمین آریانا نام برده و مردم آنجا را به آریانوس توصیف کرده است. محدوده ی آریانا در نزد او حدود آریا یا هرائیوه را نشان میدهد که هرات کنونی است. اما در گزارش های اراتوستن و استرابون که زمانشان را به قبل از پلینی نسبت داده اند حدود آریانا بسیار بزرگتر و دربرگیرنده ی بخش اعظم افغانستان است و مشتمل است بر استان های آریا (هرات)، پارتیا (قلمرو بین هرات و دریای خزر)، باکتریا (بلخ)، مرگیانا (منطقه اطراف مرغاب در مرو کنونی)، هیرکانیا (گرگان)، کارمانیا (کرمان)،درانگیانا (سیستان)، گدروزیا (بلوچستان)، آراخوزیا (قندهار بزرگ)، و پاروپامیسوس (هندوکوش). آئلیانوس در "طبیعت جانداران" (کتاب16، فصل16) اصطلاح «هندیان باشنده ی آریانا» را استفاده کرده و آپولودوروس آرتیمیتیا از باکتریا به عنوان "زیور آریانا" یاد کرده بود ("آریانا": ویکی پدیا). آریانا بر اساس آنچه در بالا گفته شد، وسعت قلمروی را نشان میدهد که آبادگرانش یعنی آریایی ها همچون در اروپای غربی، یهودیانی کلدانی مآب بوده اند که به اسلام عربی گرایش داشته و برای آن آینده ی سیاسی-عقیدتی قائل بوده اند. در هند، این حرکت به مقابله ی آریایی های سفیدپوست با بومیان سیاهپوست شبه قاره توصیف شده است. در زبان هندی، گوری به معنی شخص سفیدپوست است. این کلمه از منشا عبری "گور"، "گوری" و "گوریون" و "گارون" (قارون) به معنی شیر جوان یا بچه شیر است و از دو جزء تشکیل شده است: "گه" یا "گو" به معنی جوان (معادل همان "گای" در انگلیسی) و اوری یا آری یا آریه به معنی شیر که نام ملت آریا از آن می آید. نکته ی جالب این که لین استر که فین گال بریتانیا در آن واقع است نیز لغتا به معنی "سرزمین لاگین" ها است که لاگین عنوان اصیلترین قبایل گالی در ایرلند است. لین یا لاگین، مشخصا همان لیون به معنی شیر است که از لئو یونانی و لاوی عبری می آید و به کهانت قبیله ی لاوی بر یهودیان مرتبط است. این کلمات به صورت "لی" نیز در نام های فامیل اروپایی به کار میروند. ارتباط گوری با مسیح یا کریست ازآنجا روشن میشود که کریست "گالیلی" یعنی اهل جلیل است و این لغت را میتوان به "گالی لی" تجزیه کرد. گالی در عبری به معنی چشمه است و گالی لی میشود سرمنشا شیران. سینگالی نیز باز سین بعلاوه ی گالی است و همان معنی را میدهد همینطور اوروگالی که منشا نژاد اسطوره نویسان است و آن هم میشود چشمه ی شیران یا جد شیران. خود قوم نیز گالیند یعنی چشمه؛ چون قرار است همه چیز از آنها ریشه بگیرد. اهمیت آریانا در شباهت و یکسانی معنای لغوی آن با لغت "عرین" در عربی به معنی محل زندگی شیر است. این کلمه عرینه نیز تلفظ میشود و منشا لغت رومی آرنا به معنی سیرک رومی است که در آن آدمیان به مصاف شیران میرفتند. عرینه به آریانه که تلفظ یونانی آریانای رومی است بسیار نزدیک است. قدما محل زندگی ایدئال برای شیر را یک سرزمین پردرخت میدانستند و اسد عرین، قوی ترین شیرها بود که این قلمرو را اشغال میکرد. او در مقابل "الاسدالاحفوری" قرار داشت که شیر متعارف مینیاتورهای قرن 19 است و همیشه با یک گرده ی بزرگ که به سختی بتوان در آن یال زردرنگ جانور –اگر باشد- را از اسکلت جانور تشخیص داد با یک توده ی موی سیاه بالای گردن تصویر میشود و جانوری است تکرو و یا زیستگر در کنار چند همجنس خود؛ معمولا قیافه اش را به زحمت بتوان از قیافه ی میمون تشخیص داد. (در عربی کنونی، به طور قراردادی، اصطلاح "الاسدالاحفوری" را برای شیر موسباخ استفاده میکنند که پدر شیر غار اروپایی بوده است ولی این ، چیزی شبیه اختصاص واژه های کلی مرال و شوکا به گونه ای خاص از دو گونه ی خاص از گوزن در جانورشناسی ایرانی است.) مسلما اسد احفوری حریف شیر عرین نبوده و به سبب بیابانزی بودن بیشتر دوام آورده است. بدین ترتیب عرین در عربی معنی جنگل و منطقه ی پردرخت را پیدا کرده است. اما نکته ی جالب این که عرین در عربی به معنی حول و اطراف هم هست و با توجه به ریشه گرفتن لغتش از آری یا شیر، مسلما معنی تنش و جدال انسان با محیط اطرافش را میرساند؛ چیزی شبیه مواجهه ی گلادیاتور با دشمنانش در آرنا (عرینه). این یادآور معانی ذکرشده برای اوم در زبان ژرمن و ارتباط آن با فینگال یا سینگالی است و تغییر بزرگ را به موازات رقابت و دشمنی فرد با جهان معنی دار میکند.
تغییر بزرگ در جهان را مسیحیت به عیسای یهودی نسبت داده و و ارتباط عیسی و مسیحیت یهودی تبار منسوب به او با کلدانی گری، به سبب گزارش لاکتاتیوس از پیشگویی آپولو میلتوس بوده است. در این پیشگویی، در آینده قهرمانی ایزدی به نام کریته توسط کلدانیان مصلوب میشود. فرض بر این است که این کریته، همان کریست است که به دست یهودیان مصلوب شد. برابر دانستن یهودیان با کلدانیان، آنها را به مرز مشترکشان در یهودیت کلدانی مآب میکشاند که عمدا عنوانشان را شکلی معوج شده از لغت کلده در نظر میگیرند. این شکل معوج، ازجمله به لغت کولیدا میرسد که منطقه ای است که هم کریسه، هم سیلواهانا و هم سنت توماس در آن به صلیب کشیده شده اند. سنت توماس که همان تاموس یا تموز است نشانگر مسیحی شدن این ایزد گیاهی در مذهب ابراهیمی است و تطبیقش با کریته به معنی برابر بودن کریست، توماس و تموز است. تموز احتمالا همان "کرج" است. "پرسی گریوز" از یک قهرمان مصلوب دیگر به نام "بدرو" نیز سخن گفته که "اچاریاس" آن را لغتا تحریفی از "بدو" دانسته که یکی از تلفظ های بودا است و بودا را نیز در این معادله ی ایزد گیاهی شهید قرار میدهد. تموز به مانند عیسی، در اعتدال بهاری از قبر برمی آمد و سبب سرسبزی طبیعت میشد. در میلتوس یا محل پیشگویی اپولو میلتوس، مکانی به نام تاماس موجود بوده است. از طرفی، کریته، اسما در جزیره ی کرت پذیرفته شده که درآنجا به ایکریتی و کریتیکا مشهور بوده است. کریتیکا در هندوئیسم نیز نام ایزدی است و در کرت نام یک نوع موسیقی بوده است. ایکریتی در زبان عبری، به معنی اهل جزیره ی کرت است. "شماریه ها ایکریتی" نام یک ربی یهودی است که ادعای مسیح بودن کرد و به این ادعا به قتل رسید. کرت، کاندیا نیز نامیده میشد که احتمالا تلفظ دیگری از "کلده" است. کریته هم با ورزاو مرتبط بوده و هم با قوچ. این ظاهرا بدان سبب است که در زبان عبری، لغت "رام" به معنی قوچ، جانشین "رئم" شده که هم به معنی ورزاو به کار میرفته و هم به معنی قوچ. رئم درابتدا یک مخلوق هیولایی در تورات و استعاره از بعل بوده که با گاو وحشی تطبیق شده و بعدتر نیز برای نامیدن مهات استفاده شده است [که اتفاقا در عربی نیز لقب "بقرالوحش" یا گاو وحشی را اکنون برای مهات به کار میبرند]. رئم و رام منشا نام "راما" ایزد هندویند و در هندوستان، زمان ظهور راما را در ابتدا مصادف با انتقال اعتدال بهاری از برج ثور (ورزاو) به برج حمل (قوچ) تعیین کرده بودند و در یهودیت، بر اساس سنتی منتسب به موسی، این دوران –نسبت داده شده به حدود 4000 سال پیش- زمانی است که خدا به ابراهیم دستور داد پسرش اسحاق را در راه او قربانی کند ولی درنهایت قوچی قربانی شد. درواقع این به معنی انتقال فرم خدا از ورزاو به قوچ بود که در عنوان "بره ی خدا" برای پسر یهوه که عیسی مسیح باشد مورد تاکید قرار گرفت. در مذهب یونانی، زئوس مترادف با یهوه است. زئوس در قالب ورزاوی، پرنسس فنیقی موسوم به "اروپا" را به جزیره ی کرت آورد و او را درآنجا به مینوس که اولین شاه کرت بود حامله کرد. در تطبیق اساطیر یونانی و مصری، زئوس هم با ازیریس گاوچهره تطبیق میشود و هم با ژوپیتر-آمون قوچ چهره.:
“who is crite of Chaldea?”: ogy.stackexchange.com













به نظر کسانی چون ولس، سخت است که دوران نخستین مسیحیت یهودی تبار را بازسازی کنیم چون یگانه متن موید فعلی در مسیحیت، متن برداشته شده از انجیل کینگ جیمز است که توسط فرانسیس بیکن و پیروانش منجمله "چارلز د ور" منسوب به دوره ی شاه جیمز انگلستان (قرن 17) ویرایش شده و احتمالا قبل از آن هم در حال ویرایش شدن و تحریف شدن بوده است. ولی با توجه به زمینه ی خورشیدپرستانه ی مسیح، میتوان احتمال داد که مسیح نخستین در میان شخصیت های تورات بیش از همه به سمسون نزدیک بوده که شرح قهرمانی هایش، یادآور گذر خورشید از 12صورت فلکی دایره البروج است. سمسون یعنی شمس گون یا خورشیدمانند. این پهلوان شکستناپذیر به مانند خورشید که وقتی نورهای مو مانندش در اوج روز بلندند، در اوج قدرت به سر میبرد، قدرت و جنگاوریش از موهایش می آیند و این یادآور اولین خوان او یعنی کشتن شیر نر است که مانند سمسون موهای بلند دارد. دراینباره باید یادآور شد که عنوان "من" به معنی انسان، و به پیروی از آن "مانوس"، مینوس و منس که قانونگزاران نخستین به ترتیب در هند، کرت و مصر بوده اند، با "مانس" (مین) به معنی یال شیر مرتبط است. موهای بلند یال شیر، به ماران تشبیه میشوند که مردانگی برمی انگیزند و این مردانگی، جنون آسا است و وقتی از بالقوگی به حالت بالفعل درمی آید، به شدت خطرناک. جنون ضد عقل است و چون اکثر اعمال زنان غیرعقلانی و بوالهوسانه تصور میشد، از مانس مانیا بیرون میتراوید که نام الهه ی جنون بود و عنوان دهنده به مئنادها یا دستیاران مونث دیونیسوس باخوس خدای شراب و مواد مخدر. ترکیب جنگندگی با این زنان، افسانه ی یونانی آمازون ها یا زنان جنگجو را پدید آورد. مرد میباید این جنگندگی را کنترل میکرد و در این معنا، اسب که همچون شیر نر یال دارد، به کنترل جنگجو درمی آمد و برای جنگ در راه پادشاه و سلسله مراتب او به کار گرفته میشد. کنترل، نیازمند مهار غریزه با عقل است و عقل امری خدایی است. خورشید هم سیاه است و نور زردرنگش را از خدا میگیرد به مانند موی مردم خاورمیانه که سیاه است. [جالب این که لغات آشوری "ردو"، "ارد"، "اورت"، "ارتو" و "ارسطو" به معنی اشرافی، مرتبط با لغت عربی "الورد" به معنی شیر یال سیاه به نظر میرسند و این برای اشرافی گری، بستری غیرعقلانی و غریزی و از این جهت سلطه جو معرفی میکند.] مذهب با مردمی سر و کار دارد که قبل از تربیت شدن باید به زور مهار شوند و دستورات یهود، نشان این دوره از سیر قهرمانند. موسی که قانونگزار یهود است باید همان "میسس" در سوریه باشد که تمام ده فرمان موسی را به او نیز منسوب کرده اند. میسس مدل سوری "نمو" یا "نبو" خدای دانش در کلده است و تمام رهبران دینی یهود به نام او "نبی" نامیده شده اند. این انتقال، بعد از درآمدن لاوی ها یا کاهنان شیر به استخدام خاندان داود و سلیمان در بابل صورت گرفته و عبرانیان به جز رهبرانشان در مدارس بابل و مصر، کمترین اطلاعی از دستورات سری پشت آن نبرده اند. در اروپا نیز اسرار توسط یهودیان اشکنازی گسترش یافتند که اعقاب ترکان خزر، و نتیجه ی رسوخ یهودیت از بابل و عراق به ترکیه و سپس قفقاز و درنهایت روسیه بوده اند و کمترین نسبتی بین آنها و عبرانیان میتوان تعیین کرد. در سیر این مذهب گستری استیلاگرانه، جنگندگی قهرمان خورشیدی تا انقلاب زمستانی، ادامه پیدا میکند جایی که اوستای آسمانی در مرز بروج قوس و جدی به صورت صلیبی راه شیری را قطع میکند و این صلیب، نشان تولد مسیح مصلوب است که [همانطورکه دیدیم] همان تموز است. دومو یا دموس یا تموز، همان آتوم خداوند غروب در مصر است که به نوزایی با غسل تعمید شناخته میشده است. در بابل، غسل تعمید به ایندرا یا عنتره [به معنی شیر درنده] معروف به "بعل غسان" منسوب بوده که در مکتب نصرانی یا نصیری، به یوحنای تعمیددهنده شناخته میشود. یوحنا خود تحریفی از اوآنا یا اوآنس ایزد برج دلو در حدود دجله و فرات است. پس از تضعیف خورشید در بروج قوس و جدی (آذر و دی)، برج دلو (بهمن) با آب پاشیدن بر قهرمان، او را تقویت میکند و این معادل غسل تعمید شدن عیسی توسط یوحنا است. جفت عیسی-یوحنا، همان جفت تموز-بعل غسان هستند که در هند نیز به صورت جفت کریشنا-بالاراما بازگشته اند. عیسی و توماس نیز مدل دیگر همین جفت را درست میکنند. توماس که همان تموز است، از "توم" بابلی [برابر با "تام" و "توأم" عربی] به معنی همزاد و تمام کننده یا مکمل [معادل "طباع تام" در هرمسی گری اسلامی] می آید و صورت فلکی جوزا (جمینی) را "دیدیموس" یعنی "دو تموز" یا "دو همزاد" میخواندند. حتی نام ایندرا یا عنتره به صورت اندرو برادر عیسی بازسازی میشود. اندرو در "پاترا" در یونان به صلیب کشیده میشود و این او را با پطرس قدیس اولین پاپ رم برابر میکند. در این اتحاد دوگانه، قهرمان به کیش بابلی بازمیگردد و با نیمه ی زنانه اش موسوم به "مام" متحد میشود. نتیجتا شخصیتی زنانه و مهربان پیدا میکند درست مثل عیسی مسیح. این نیمه ی زنانه "ماریانا عیشتار" است که زاینده ی عیسی و بنابراین مادر او است و برابر با ماریا یا مریم مقدس. اما باز به شکلی دیگر و در قالب روسپی توبه کرده به نام مریم مجدلیه به سلک عیسی درمی آید تا تسلیم مانیا و غرایز را نشان دهد. برخی این را به ازدواج عیسی با مریم مجدلیه تعبیر کرده اند که خاندان های اشرافی اروپا خود را حاصل این ازدواج شمرده اند. به هر حال، این زنانه شدن نیازمند خروج تولد خورشید در دایره البروج از برج مردانه و جنگجوی قوچ و عقبنشینی بعدی او به به برج حوت (ماهی) است چون ماهی نماد زایندگی و زنانگی است. پیرو این بحث، خاندان پدیدآورنده ی مسیحیت، نام فامیل "پیسو" را دارند که از "پایسیز" نام غربی صورت فلکی حوت می آید. اویی هم که نخستین منابع مسیحی را نوشته، "آریوس پیسو" است که در نام خود هم نام صورت فلکی آریس (حمل یا قوچ) را دارد و هم نام فامیل پیسو را، تا در مرز برج های حمل و حوت ظهور کرده و خود عیسی باشد. روخلین، آریوس پیسو را همان جوزفوس نویسنده ی تاریخ یهود میداند. مخفف لغت پیسو، حروف "پی" و "اس" لاتین هستند که در یونانی، صداهای "ر" و "م" میدهند و از کنار هم قرار گرفتنشان، عنوان "رم" به دست می آید. مقر خاندان پیسو، شهر افسوس در ترکیه بوده [که شاید نامش به همانان مربوط باشد] که یکی از نخستین کلیساهای جهان و آن هم کلیسایی بسیار سرنوشتساز برای مسیحیت در آن واقع شده بوده است. آریوس پیسو به همراه پلینی اکبر، در نقاط مختلف آسیای صغیر و مصر، گشت و گذار و تعلیم آموزی نموده و بخصوص از مذاهب اسکندریه ی مصر بسیار الهام گرفته بودند. پلینی، نخستین کلیساهای بیتینیا و پونتوس در ترکیه را ساخت که پایه ی کلیسای کنستانتین کبیر اولین فرمانروای قستنطنیه و بنیانگذار امپراطوری روم شرقی یا بیزانس شدند. استقبال مردمی از این مرحله ی استرولوژیک، به صورت یک عقبگرد تاریخی، سبب تقویت اتحاد مردمان شد که مذهب شاهی را تهدید میکرد. ازاینرو اگرچه مسیحیت یک مرحله ی لازم برای مطرح کردن جهانی یهود بود، ولی یهود آن را پایه ی تاثیرگذاری خود بر یک مذهب جهانی دیگر یعنی اسلام کردند که حول پرستش سنگ سیاه به نمایندگی از خورشید استوار بود و زمینه ی تاثیرگیری از مسیحیت را که نخستین پاپش پطرس یعنی سنگ نامیده میشد را داشت. سنگ در یهودیت، معنایی جنسی داشت که به تقدس یافتن عمل جنسی نزد یعقوب اسرائیل پدر بنی اسرائیل مربوط میشود. یعقوب، آلت جنسی خود را با روغن می مالید تا مثل سنگ سفت شود و همیشه آماده ی آمیزش باشد. [تشبیه آلت تناسلی مردانه به سنگ را امروزه بیشتر در نام موسیقی راک اند رول میشنویم. در فرهنگ سیاهان مسیحی جنوب امریکا، اصطلاح "راک اند رول" به معنی آلت جنسی نرینه ای بوده که بلند و سفت شده و آماده ی عمل جنسی است. همانطورکه عنوان موسیقی جاز هم از کلمه ی "دینزی" می آید به معنی آلت نرینه ای که وارد آلت مادینه شده است.] با توجه به عقبگرد مسیحیت از جنسیت، یهودیت تمام تقدس جنسیت را به نام گسترش نسل مومنان، در اسلام تزریق کردند و با جنسی کردن جامعه، آن را به قبول جدایی بین مردان و زنان قانع کردند. جدایی زنان، سبب رشد مدیریت در بین زنان برای اداره ی گروه های خودشان شد که خودکفایی بعدی زنان در غرب مسیحی و به دنبالش فروپاشی خانواده و منزوی شدن مردمان در دوران مدرن تنها در اثر تقویت و درنتیجه ی این تجربه ی قبلی در اسلام ممکن شده است.:
“god save us from religion”: joseph wheless , Abelard Reuchlin, Barbara walker: bibliotecapleyades.net












شاید این هم یکی از مراحل افول موقت برای غسل تعمید باشد. غسل تعمید با فرو کردن سر در آب و بیرون آوردنش از آن همراه بوده و شاید غروب تموز در انقلاب زمستانی و اتمام غسلش در برج دلو، همین مرحله را نشان دهد. این مابه ازای نبرد مردوخ –رئیس ارباب انواع بابل- با اژدهای مادینه ی آبی به نام تهاموت بود که همان مانیا است. این غرق شدگی موقتی در تاریخ توراتی، به سیل نوح تعبیر شده که موجودات را غرق میکند تا جهان بهتری پدید بیاید. سیل نوح، در اساطیر تبتی به خلقت دوباره مرتبط شده است. در این روایت، شیوا –خدای نابودی- جهان را با سیلی عظیم نابود کرد و در جریان عقبنشینی آب ها، بذرهای حیات به خاک آمیختند و از آن انسان ها پدید آمدند.:
“shiva the destroyer”: ivan petricevic: ancient code: 02 august 2018
به احتمال زیاد، تشبیه این وضعیت به یک حادثه ی کیهانی نتیجه ی وقایع طبیعی واقعی بوده همانطورکه تشبیهات دیگر خدایان به شیر و مار و اسب و مانند آن، نیز نتیجه ی اشتراکات آنها با رویدادهای طبیعی بوده است.حمل، برج سیاره ی مریخ است که خدای جنگ است درحالیکه دو ماهی صورت فلکی حوت، ونوس و کوپید بوده اند که الهه ی زهره و پسرش عشق هستند. در افسانه های مکزیکی، از وقوع سوانح زمینی و آسمانی وحشتناکی سخن رفته که سبب ایجاد خلیج مزیک شده اند و با این اتفاق، عصر مریخ، جای خود را به عصر زهره داده است. در اساطیر چینی گفته شده که زمانی در اثر جنگ خدایان اتش و آب، جهان به ویرانی کشیده شد. خدای اتش پس از شکست، از شدت عصبانیت چنان سر خود را به غرب زمین کوبید که همه ی رودهای چین به سمت غرب جابجا شدند. دانشمندان، خلیج مکزیک را نتیجه ی برخورد یک شهابسنگ عظیم میدانند. کاتستروفیست ها معتقد به وقوع زلزله های عظیم، آتشفشان ها، سیل ها و سونامی ها، و تغییرات شدید جوی و آب و هوایی درنتیجه ی برخورد یک یا چندین شهابسنگ به زمین هستند که به قدری قوی بوده اند که سبب جابجایی قطبین جغرافیایی زمین شده اند. در صحت این ادعا، به جسدهای یخ زده ی ماموت های سیبری اشاره میشود که درحالی یخ زده اند که در دهانشان و در معده شان علف ها و گیاهان نواحی معتدله وجود داشته انگارکه در یک منطقه ی معتدل و سرسبز و کاملا متفاوت با قطب شمال فعلی، بلافاصله بعد از سانحه [و احتمالا در اثر استنشاق گازهای خارج شده از زمین] مرده و ناگهان در اثر جابجایی قطبین آنجا سرد شده و جسدها به همراهان گیاهانشان منجمد شده و برای امروز حفظ شده باشند. این فاجعه باید سبب پیدایش رشته کوه های هیمالیا، آلپ، آناطولی [و البته زاگرس] و عامل از بین رفتن دریای تتیس باشد که دریای سیاه را به صحرای گبی وصل میکرد و دریاچه های آرال و خزر [و ارومیه همچنین کویرهای نمک داخل ایران] بازمانده ی آن هستند. وقایع رخداده باعث دگرگونی های شدید جغرافیایی و آب و هوایی بخصوص در شبه جزیره های عربستان و هند شده اند. دانشمندان، زمان این واقعه را به تفاوت حدود 10 هزار سال، 5000سال یا 3500 سال پیش تعیین کرده اند.:
“the lately tortured earth”: Alfred de grazia: 1983: chap18









تاپر و زیلمرمن زمان های به مراتب جدیدتری را پیشنهاد داده اند. یووه تاپر، که منابع عتیق تاریخ جهان و تعیین سالشمار برای آن را جعلیات جدید میداند، معتقد به جابجایی آسمان در اثر تغییر قطبین در حدود 1000سال قبل و ورود ناگهانی دنیا از قرن سوم میلادی به قرن یازدهم است. در باور او، چون قرن ششم میلادی به واقع وجود ندارد که پیامبر اسلام و یارانش در آن ظهور کرده باشند، آغاز اسلام در همان قرن سوم میلادی یعنی حدود 1000سال قبل از زمان ما رقم خورد وقتی آریوس کشیشی یکتاپرست که عیسی را پیامبر و نه پسر خدا میدانست از تثلیث کلیسای رم شکست خورد و عقایدش به عربستان پناه بردند و کمی بعد ریشه ی حکومت معاویه و مروانیان –نه در قرن هفتم بلکه در قرن یازدهم- شدند. آریوس در باور او لغتا همان "علی" و اصل محمد است. هاتمر در دنباله ی نظریه ی تاپر، فتوحات اعراب را صورتبندی میکند و میگوید فتح شمال افریقا و اسپانیا و سیسیل توسط اعراب مسلمان درواقع همان فتوحات این سرزمین ها به موازات اتحاد اعراب و پارسیان در قرون چهارم و پنجم میلادی است و در این مسیر، قیچی شدن امپراطوری روم غربی توسط اعراب از جنوب و ژرمن ها و هون ها در شمال را همزمان توصیف میکند و میگوید این دو جریان در اسپانیا به هم رسیده اند. درمقابل، هانس یوآخیم زیلمر، آغاز تمدن را به حدود 1000سال قبل موکول میکند و معتقد است که فاجعه ی کیهانی در قرن ششم میلادی روی داده و باعث انقراض حیات وحش عظیم جهان در اثر تغییرات آب و هوایی و اجبار بشر به متمدن شدن در زندگی سخت بعدیش شده است. به نظر او امپراطوری رم غربی وجود نداشته و رم قرون وسطایی دنباله ی یک فرهنگ اتروسکی-یونانی ابتدایی است.:
“falsified antiquity”: Thomas hattemer: herstellung and verlag pub: 2021: p106-7
تلفیق نظریه ی زیلمر و تاپر، سبب میشود تا آغاز و گسترش اسلام بلافاصله پس از فاجعه ی کیهانی باشد. این با عقل جور در می آید. چون گسترش اسلام را به پراکنده شدن عرب ها در جهان نسبت داده اند. اگر فاجعه ی کیهانی سبب از بین رفتن طبیعت شبه جزیره ی عربستان شده باشد این مسئله کاملا با گسترش تمدن مرتبط میشود. چون اگر به نقشه نگاه کنید، عربستان ملتقای سه قاره است و انسان ها در مسیر مهاجرت از افریقا به دیگر نواحی جهان، اول باید از عربستان بگذرند. اگر عربستان که در گذشته محیط و حیات وحشی شبیه ساوانای افریقای شرقی داشته، خشک شود، انسان ها مجبور به مهاجرت به سرزمین های دیگر خواهند شد. توجه داشته باشید که بسیاری از حیات وحش جهان امروزه در بیش از یک قاره وجود دارند فقط به این خاطر که زمانی در عربستان و دیگر سرزمین های خشک خاورمیانه وجود داشته اند و امروز ندارند. کرگدن، فیل، مار پیتون، انواع میمون و بسیاری از گونه های مشابه که در افریقا و آسیای شرقی و جنوبی محدودند، اگر از خاورمیانه نمیگذشتند نمیتوانستند بین دو قاره جابجا شوند درحالیکه هیچکدام امروز در خاورمیانه وجود ندارند. انسان ها نیز چنین وضعی داشته اند و ازاینرو باید شباهت های عقیدتی مشاهده شده توسط هگینز در هندوستان و بریتانیا را به مهاجرت های اعراب و یهودیان به هر دو منطقه نسبت داد.












مرتبط شدن آریوس با علی توسط تاپر نکته ی جالب دیگر در این معادله است. سال تولد علی را سال 600میلادی دانسته اند. این سال در تقویم نبونسری، برابر سال 1347 یا 1349 میشود که برایندش میشود سال 1348 نبونسری. من فکر میکنم در تلفیق تقویم های مختلف توسط ژزوئیت ها این سال، با سال 1348 میلادی تطبیق شده است. سال 1348 میلادی را نیز سالی دانسته اند که در آن فجایع عظیمی بر اروپا نازل میشوند. در آن سال، زلزله ای عظیم و به دنبالش سیلی ویرانگر در دریای مدیترانه پدید می آید و طاعون سیاه در اروپا منتشر میشود. در سطح اجتماعات اروپا این اتفاقات به انتقام خداوند از انسان به سبب گناهانش تعبیر میشوند:
“man and natural disaster in the late middle ages”: Christian rohr: environment and history 9,no2: may 2003
از طرف دیگر، سال 600میلادی برابر با سال 911 تقویم سلوکی است که احتمالا این بار نیز در جریان تلفیق سالشمارها از روی آن، سال 911 میلادی را برابر با تاریخ تاجگذاری کونراد اول در نظرگرفته اند یعنی اتفاقی که زمینه ی اتحاد آلمانی ها و تاسیس امپراطوری روم مقدس از اتحاد ژرمن ها و واتیکان واقع شده است. پس علی همان آریوس است و آریوس همان آری یا آریا یا آری بی یا عربی، یعنی قوم شیران شامل لاوی های یهودی اروپا و لین های لینستر که نورمان و ازاینرو ژرمن توصیف شده اند. لازم به ذکر است که لغت "علی" با کلمه ی "ایلی" یا "اله" به معنی خدا نیز قرابت دارد و تلفیق اله با آری یا شیر، به خداوند مضمونی سیاسی و زمینی میدهد. درواقع لغات عالی و آری به معانی بالا و شیر، منشا یکسانی دارند: در بعضی زبان های افریقایی، لغاتی چون "آلوآ" یا "آروآ" معنی آسمان میدهند درحالیکه از "راو" صدای غرش شیر معنی میگیرند چراکه وقتی آسمان رعد و برق میزند گویی شیری در آسمان میغرد. شیر جانوری است طماع در طلب طعمه و فتح قلمرو همنوعان خود. ما تصویر او را به آسمان انعکاس داده ایم و به سبب نسبت دادن آسایش و امنیت خود به خداوند، از این تصویر آینه ای الگو گرفته ایم. همزمانی این دو درصورتیکه به پیشرفت های مادی در زندگی دست یابیم، ما را دچار غرور خودخداپنداری خواهد کرد و به همین دلیل، لازم است هرازچند وقت، رویدادی ناخجسته این غرور را در هم بشکند تا در فزونخواهیمان نقصانی پدید آید بلکه سرعت اوجگیری آن نابودمان نکند. این، نه خود فزونخواهی که میتواند انسان را به پیشرفت های مادی و معنوی برساند بلکه پیروی کورکورانه از نفس در مسیر آن است که خطرناک است. نفس را به خری تشبیه کرده اند که انسان را در مسیر پیشرفت به پیش میبرد و اگر انسان عنان خود را به دست او بسپرد به بیراهه خواهد رفت. مولانا در دفتر اول مثنوی دراینباره میسراید:
دشمن راه است خر، مست علف
ای که بس خربنده را کرد او تلف
گر ندانی ره، هرآنچه خر بخواست
عکس آن کن خود بود آن راه راست
شاوروهن پس آنگه خالفوا
ان من لم یعصهن تالف
استفاده از ضمیر مونث عربی در بیت آخر به جای خر، آنقدرها هم اتفاقی نیست. خر بیفکر و غریزه پرست (علف پرست) به جای همان جنون یا مانیا نشسته است و ازاینرو است که مونث است. بحث دوجنسه شدن پدیده ها در عربی با گرفتن "ال" هم همین است. ازجمله الله. همیشه باید در نظر داشته باشیم اجدادمان زمانی میدانستند وقتی این کلمه به کار برده میشود، از آن هم عقل میتواند متولد شود و هم جنون؛ بستگی دارد چه کسی الله را سخنگوی خود کرده باشد. اما نکته ی مهم این است که کسی که در الله فقط موفقیت مادی جستجو کند از شکست در هراس خواهد بود و پیوسته افسرده و بدبین.
