ملاقات قاتل ناموسی، شاه زنباره و حضرت باب اسفنجی سر قبر پدر روباه
نویسنده: پویا جفاکش

میگویند روزگاری یک روباه و یک شغال و یک خر، همدیگر را در بیابانی پیدا کردند و تصمیم گرفتند یار همدیگر در پیدا کردن مکانی مناسب برای زندگی باشند. مساعدت متقابل آنها، به کشف بیشه زاری سرسبز در وسط بیابان انجامید. آنها خوشحال به سمت بیشه زار دوان شدند و از چشمه ی آن سیراب نوشیدند که ناگهان چشمشان به گرگی افتاد که از دور می آمد. وحشتزده هر کدام به گوشه ای پناه بردند. گرگ به میدان آمد و با صدای بلند گفت: «پنهان شدن فایده ای ندارد. من مخفیگاه هر سه ی شما را میدانم. بهتر است با پای خودتان نزدیک من بیایید. شاید با گفتگو بتوانیم مسئله را حل کنیم.» روباه و شغال و خر، سراسیمه و با دلواپسی کنار هم جلو گرگ جمع شدند. گرگ با نگاهی چون شراره ی آتش، به آنها نگریست و گفت: «من در برخورد با شکارهایم اصولی دارم. الان شما سه نفرید و من امر میکنم هر کدامتان که پیر تر باشد، به احترام سنش از مرگ در امان خواهد بود به شرطی که کبر سن خود را اثبات کند.» شغال گفت: «سرورم. من به یاد می آورم که زمانی این بیشه زار، صحرا بود.» روباه گفت: «اعلیحضرت. من به یاد می آورم که چطور این محل از زیر دریا خارج و به صحرا تبدیل شد.» خر که دید از دروغ روباه بالاتر چیزی نمیشود گفت، ریسک کرد و گفت: «والله من بیسواد و نادانم و سنم را نمیدانم. ولی وقت به دنیا آمدن، پدرم سنم را روی سم عقبم حک کرد. هر کس سواد دارد بیاید جلو و سنم را از روی سمم بخواند.» خر این را گفت برای این که میدانست روباه و شغال هم مثل خودش بیسوادند، ولی گرگ به سبب اشرافی بودن باید سواد داشته باشد. گرگ جلو آمد و دستور داد که خر سمش را بالا بیاورد. خر سمش را بالا آورد و به محض این که گرگ صورتش را به سم نزدیک کرد چنان لگد محکمی به پوزه ی گرگ زد که گرگ به آسمان رفت و جسدش به زمین برگشت. در همین زمان، روباه شروع کرد به دویدن و گریختن. خر گفت کجا فرار میکنی؟ روباه گفت: «میروم سر قبر پدرم دعا بخوانم که مرا باسواد نکرد. وگرنه من به سرنوشت گرگ دچار میشدم».
ظاهر این داستان، این است که باسوادها از بیسوادها لطمه میخورند اما لایه های عمیقتری هم دارد که نشان میدهد چرا این داستان در این فرم، در جامعه ی شدیدا بیسواد پهلوی و اوایل جمهوری اسلامی در ایران محبوبیت عامیانه داشت. روباه و شغال و خر، مردم بیسواد و عامی ای در بیابان برهوت و بی امکانات ایران بودند که در جستجوی آرمانشهر به بیشه زار بهشت گونی که پهلوی و جمهوری اسلامی وعده اش را میدادند وارد شدند. تا زمانی که با داعیان این بهشت روبرو شوند آنها با هم مساعدت داشتند ولی اکنون برخورد با گرگی که در خوردن آنها دست به انتخاب از میانشان میزند آنها یعنی مردم را مقابل هم قرار داده بطوریکه باور کرده اند بقایشان به قربانی شدن بقیه در پیشگاه دروغ و دسیسه وابسته است. گرگ باسواد، نمادی است از افراد دارای دانش که به خدمت رژیم های پیشین و فعلی درمی آیند و از دانش خود برای چپاول و بهره کشی از مردم در زیر نام بهشت سوء استفاده میکنند. روباه و شغال بیسواد ولی از جنس اویند. باهوشند و جانورخوار و از این جهت خائن به طبقه ی خود که فقط شرایط دشوار، آنها را در کنار همطبقه ها قرار داده است. خر، که بیسواد ترین و دارای بیشترین قابلیت برای حمالی دیگران است همان است که دقیقا به خاطر شکست طبیعیش در این رقابت، ناچار به ریسک کردن است و نابودی گرگ ها نیز فقط با حضور او ممکن است، اتفاقی که در انقلاب محرومین ایرانی در 1357 عملا رخ داد. ترس از خر است که سبب شده روباه از باسواد شدن و ورود به جرگه ی گرگ و گرگسانان احراز کند و این باسواد شدن مسلما به معنی داشتن سواد خواندن و نوشتن نیست بلکه به معنی عقل معاش داشتن بدون اطلاع از اصول درست دنیا است در حدی که بتوان پول به دست آورد و مردم را سرکیسه یا قربانی کرد. این داستان، درواقع واکنشی است به این باور که در آن، اکثریت مردم باید اتحاد زیر رهبری صاحب بهشت یعنی حکومت را قبول کنند و به موقعش در راه او قربانی شوند؛ شعاری که در این ضرب المثل عربی متجلی شده است: «گله ای از گوسفندان که توسط یک شیر رهبری میشوند بر گله ای از شیران که توسط یک گوسفند رهبری میشوند پیروز میگردند.» در این ضرب المثل که نتیجه ی طبیعی مشاهده ی استعمار شرق با حکومت های فاسد و نادان توسط استعمارگران غربی متحد شده زیر حکومت های گردنده توسط افراد دانا است، جایی برای گله ای از شیران که توسط یک شیر رهبری شوند وجود ندارد و همین فرهنگ است که آتاتورک ها، رضا شاه ها، عبدالناصر ها، عبدالکریم قاسم ها، حافظ اسدها و بن سلمان ها را تولید میکند. شرقیان را به خاطر این کج سلیقگی نباید شماتت کرد چون حتی فرانسوی های مشهور به روشنفکری هم در اوایل قرن بیستم وقتی خود را با انگلیسی ها که مخترع مدل مدرن حکومت گوسفندان توسط شیر هستند مقایسه کرده اند به این عبارت رسیده اند: «یک فرانسوی یعنی یک مرد عاقل. دو فرانسوی یعنی بحث و گفتگو. سه فرانسوی یعنی هرج و مرج و اغتشاش. یک انگلیسی یعنی یک ابله. دو انگلیسی یعنی باشگاه ورزشی. سه انگلیسی یعنی امپراطوری بریتانیا!»؛ ضرب المثلی که حاکی از حسادت فرانسوی ها به اتحاد انگلیسی ها و منوط دانستن آنها چنین اتحادی را به بلاهت اجتماعی یا همان گله ی گوسفند بودن میباشد. شاید اروپایی دیدن این مسئله، به ما کمک کند که بفهمیم چرا مصطلح بودن کلمات "بالغ" و "بلوغ" در معنای روانشناسی و اجتماعی آنها، به سبب عربی بودنشان، مانع از توجه ما به کار رفتن اولیه ی آنها در ازای لغت "ادالت" در انگلیسی از 1929 به بعد شده و هیچوقت بلوغ فکری و فرهنگی را در این مملکت گسترش نداده است. لغت ادالت ما به ازای "آدولتوس" لاتین به معنی کسی است که قادر به انجام عمل جنسی باشد. این اصطلاح تنها از نیمه ی دوم قرن 17 مصطلح شده و منشا آن، لغت یونانی "آدولاتری" در انجیل است که در خود انجیل، دو معنی دارد: زنا و طلاق. وجه مشترک دو مفهوم زنا و طلاق در این است که هر دو بر رابطه ی تاریخ مصرف دار جنسی بین مرد و زن همراهند که پس از آن، آنها مسئولیتی در قبال هم ندارند و به اصطلاح بر جدایی توأم با نامسئول شدن استوارند. هم معنی بودن زنا و طلاق در مسیحیت، یکی از مهمترین دلایل در منفور بودن طلاق در این مذهب بوده است. با این حال، در دنیای مدرن که بیمسئولیتی زوجین در طی زندگی مشترک، این زندگی را برای یک یا هر دو آنها غیر قابل تحمل میکند، مصلحان مسیحی مانند تامکا واتلینگتون، طلاق گرفتن را آسان میکنند و بار منفی آن را به صورت تحت اللفظی و با یافتن منشا غیر خانوادگی برای اطلاق موازی به هر دو پدیده ی زنا و طلاق کاهش میدهند. بدین ترتیب که منشا آدولاتری را به لغت هم آوای "ایدولاتری" نسبت میدهند که آن هم در انجیل آمده است. ایدول یعنی تصویر، و لاتری یعنی پرستش. ایدولاتری یعنی تصویر پرستی. این کلمه جایگزین لغت عبری "الیلیم" یعنی اله پرستی یا الله پرستی در توصیف مذاهب کهن در قبل از ظهور کیش یهوه در تعریف یهودی آن است. در این مذاهب، همجنسبازی پسر-پسر و مرد-پسر یک عمل مقدس بود به این تصور که چون خدا دوجنسه است، پسرهای نوجوان با ظاهر نیمه زن-نیمه مردشان، تصویر خدا روی زمین هستند. گاد یا قد یا قدش –به معنی خوب و همخانواده با "خدا" در فارسی- یکی از اشکال "رحمان" (بعل حداد یا قانونگزار در کنعان) بوده که با تموز-آدونیس خداوند دوجنسه ی همجنسگرا تطبیق و در محلی که به نامش "ماگدو" (مجدو) -یعنی متعلق به گاد- نامیده میشد مرکز یافته بود. در عبری، همجنسبازی به نام او "قادشه" نامیده میشده و محکوم بوده است ولی از آن سو در کمال تعجب، لغات قدس و مقدس و مجد و قدیس و مانند آنها در عبری، با معنای مثبت از همین کلمه گرفته شده اند (کلمه ی "لواط" که مسلمانان به اشتباه آن را فقط درباره ی همجنسبازی مردانه به کار میبرند، در یهودیت با همان بار منفیش به مفهوم تمام اعمال جنسی خارج از عمل جنسی واژنی در ازدواج شامل همجنسبازی، خودارضایی، زنا، و آمیزش دهانی و مقعدی تحت هر شرایطی و کلا هر چیزی بوده که سبب شود عمل جنسی، به خدمت افزایش نسل مومنان درنیاید و از غلبه ی جمعیت آنها بر جمعیت کافران جلوگیری کند و مانع از آن شود که غیر یهود، برده ی یهود شوند. همه ی این اعمال، به قوم لوط منسوب بودند و امروزه در عبری، لغات "لواط"، "لاوط" و "لوطان" به معنی پنهان کردن به کنایه از همان اعمال آشکار قوم لوط است که یهودیان در زندگی شخصی، پنهانی انجام میدادند). در رابطه ی جنسی دو مرد، ازدواجی در کار نیست و درنتیجه مسئولیت متقابلی هم ضروری نیست. دو طرف میتوانند به روابطشان تداوم دهند یا ندهند یا عاشق همدیگر باشند یا نباشند. درحالیکه چنین آزادی ای در روابط مرد و زن وجود ندارد. ازاینرو آدولاتری در اصل یعنی اختیار در داشتن مسئولیت نسبت به کسی. اطلاق آدولتوس به فرد بالغ نیز به همین مختار بودن و جایز بودن به طغیان مربوط میشود. کودک بایستی کنش پذیر باشد و اوامر پدر و مادر و پدربزرگ و عمو و معلم و جمع را اجرا کند و در همه چیز از آنها اجازه بگیرد. اما وقتی آدولت شد میتواند چنین نباشد. یک نوجوان حتی اگر همچنان در همه چیز از پدر و مادرش اطاعت کند در خودارضایی خود که دیگر به آنها چیزی نمیگوید. برای همین است که مختار بودن به توانایی انجام عمل جنسی منوط است. شاید هم آدالت قرن بیستم قرار است در همه چیز زندگیش به جز عمل جنسی، همچنان تابع باقی بماند. قبلا تابع پدر و مادر بود و از این پس مستقیما تابع حکومت حتی اگر پدر و مادر با این تابعیت مشکل داشته باشند. ایران نیز به مانند دیگر مریدان کدخدای مدرن دهکده ی جهانی، از این تفکر برکنار نبوده و لذا بدبینی قدرتمدارانه ای که از تجربه ی قتل گرگ های باسواد به دست خر های بیسواد به دست آمده، در قالب این رباعی خیام:
با این دو سه نادان که چنین پندارند
کز جهل که دانای جهان ایشانند
خر باش که از خری ایشان به مثل
هر کاو نه خر است کافرش پندارند
به دست مدرنیسم پهلوی رسیده و به پیروی از اربابان انگلیسی آنها به این رباعی چراغموشی گنابادی تغییر سرمشق داده است:
با این همه خر که در جهان ویلانند
شایسته ی افسار و جل و پالانند
هستند پیاده گر گروه عقلا
انصاف که جملگی ز بیحالانند
بنابراین حکومت باید فرهنگی را ایجاد کند که در آن، خر عامی با ریب و رضا توسط گرگ اشرافی خورده شود و از دانشی که گرگ را صاحب بهشت کرده علیه خود گرگ استفاده نکند.
















خیلی وقت است که تلاش در این راه ادامه دارد. از نفرتپراکنی نسبت به دیگران در بالای منبر خاخام شروع شده و اکنون بیشتر در فرم تخریب شخصیت همه ی انسان ها در اخبار جنگ و جنایت و فیلمهای حول خلافکاران و اراذل و پوچگرایان در تقریبا تمام رسانه ها قابل مشاهده است و در هر حال، حکم آن روباه ازوپ را دارد که دمش در تله قطع شده بود و به بقیه ی روباه ها گفت دم به درد نمیخورد و بقیه هم گوش کردند و همه عین خودش معیوب شدند. اکنون علم، بر صبر اقطاب عرفان کابالا درباره ی تلاش برای مرحله مرحله کردن این پروسه صحه مینهد. دکتر جوزف اسپینزا گفته است: «علم، زبان حال عرفان است» و عرفان، لزوما هر مذهبی نیست بلکه مذهبی است که کسانی را که از مذاهب برده کننده فرار کنند منفرد میکند چون منفرد ها برای سیاست خطری ندارند به شرطی که دیگر بردگان اینقدر به بردگی خو گرفته باشند که منفردها نتوانند آنها را تحت تاثیر قرار دهند. علم میگوید قدرت گرفتن خصوصیات خاص در اکثریت انسان ها تنها با گذشتن از زنجیره ای از رویدادهای اپی ژنتیک ممکن است. چون ژن انسان بدون تغییر به نسل بعدی منتقل نمیشود و پروتئین ها دارند آن را دچار تحول میکنند. کلیه ی تکانه ها و رویدادهای زندگی شخص، دارند دی ان ای او را دچار تغییرات مثبت و منفی میکنند و مغز، در این پروسه نقش بسیار مهمی دارد. اریک کندل پزشک برنده ی جایزه ی نوبل نشان داده که وقتی سیگنال های اطلاعاتی از یک بسته ی عصبی در مغز عبور میکنند، آن بسته به سرعت رشد میکند. تعداد اتصالات میتواند فقط در یک ساعت تحریک مکرر، دو برابر شود. افکار و احساسات و آگاهی ما از طریق شبکه ی عصبی منتقل و با سنتز پروتئین در سلول های ما باعث تغییر بیان ژن ها میشود. این رویدادهای سلولی میدان های الکتریکی و مغناطیسی تولید میکنند که میتوانند توسط دستگاه های تصویربرداری پزشکی مانند "ای ای جی" و "ام آر آی" اندازه گیری شوند. اما قدرتمند و پایدار و به اصطلاح ریشه دار شدن اثر آنها نیاز به تمرین و تکرار دارد که در جوامع هنوز بی حافظه ی بشری، فقط با تکرار وحشتناک و سرسام آور اطلاعات بد به جای اطلاعات خوب میتواند به برده شدن مردم کمک کند. شخصیت خوب انسان آنقدر قوی بوده که این رویداد تا رسیدن به این جنگل بی قانون کنونی، نسل ها در حال تاثیرات اپی ژنتیک بر انسان ها با کثیف تر کردن ژن در پروسه ی اپی ژنتیک از نسلی به نسل دیگر ممکن شده است. در ایران، رد این قضیه را میتوان تا اولین یهودی مآبی غیر یهودی اقوام خاورمیانه در دکترین یعقوبی عقب برد. ای.جی.دئوس از دانشگاه اتاوا، دکترین یعقوبی را جدای از تاریخی که در باب بنیانگذاری آن معرفی کرده اند، در درجه ی اول، نام گرفته از خود یعقوب اسرائیل-پدر بنی اسرائیل- عنوان میکند. چون در زندگینامه ی بنی اسرائیل، برای اولین بار، دوگانه ی پسران مخالف هم در بنیاد افسانه های پیامبران بنیانگذار دیده نمیشود: دوگانه ای که به صورت دعوای هابیل و قابیل در زندگینامه ی آدم، سام و حام در زندگینامه ی نوح، و اسماعیل و اسحاق در زندگینامه ی ابراهیم بروز میکند. حتی خود اسحاق هم این دوگانه را در دعوای پسرانش عیص و یعقوب تکرار میکند تا راه جدید را فقط و فقط یعقوب با فرزندانش که نخستین یهودیانند شروع کرده باشد. بدین ترتیب با بنی اسرائیل و مذهبشان یهودیت، جهان برای اولین بار، تجربه ی جدیدی را از سر میگذراند و تقدیر بر این است که جهانیان به زیر سیطره ی یهود و مسیحشان که شاه جهان است درآیند. در کتاب یوبیلی ها اما از سرزمین "سوسا" در هند به قلمرو وعده داده شده به اولاد نوح یاد شده که قهرمانی درآنجا ظهور میکند که به مذهب نوح برمیگردد اگرچه همچنان شاه جهان، شاه یهود خواهد بود. منظور از سوسا در جهان، همان سرزمین شوش در همسایگی بین النهرین و کنایه از ایران کنونی است. [جالب این که یکی از القاب شاهان عیلام در شوش را "ایندا بیگاس" یعنی شاه هند خوانده اند.] یعقوبی ها این پیشگویی را زمینه کرده اند تا بگویند کریست مسیحیان به عنوان شاه یهود، همان مسیح یهود است و برقراردارنده ی قانون یهود در جهان. اما عنوان دیگر مسیح یعنی "محمد" برای رهبر عرب ها به کار خواهد رفت که همچون یهود، فرزندان ابراهیمند و با بازگشت به دین ابراهیم، زمینه را برای بازگشت بعدی به دین نوح در ایران و توسط "مهدیگ که کامل کننده ی مذهب محمد است فراهم میکند. عبدالملک مروان که یعقوبی بود و سنگ بنای معبد مقدسش قبه الصخره را تجسم خدای یهود خواند، سیطره بر ایران را در جهت زمینه سازی فرهنگی در آن قلمرو ناشناخته و بربر ممکن کرد.:
“doctrina Jacobi: the deceivers deception”: amod Jason deus: academia: 2021: p2-7
در روایات اسلامی، نوح به حد اکثر تنزیه در میان پیامبران اولوالعزم شناخته میشده است. چراکه قوم نوح، قومی به شدت تشبیه گرا بودند . ازاینرو نوح در مقابل افراط آنها تفریط به کار برده است. در سنت اسلامی، تشبیه یعنی متکثر کردن خداوند در جنبه های مختلف او و مقدس کردن موجودات جاندار یا بیجان و یا افرادی خاص که انعکاس جنبه های مزبور از خداوندند به کنایه از خود خداوند؛ مثلا تشبیه صلابت خداوند به کوه، تغییر و جاری بودن او در زمین به آب، همه چیز را دیدنش به عقاب، همیشه پربار بودنش به سرو، و توانمندی و بیرحمیش به شیر. در مقابل، تنزیه یعنی این که خداوند را از هر گونه تشبیهی منزه بدانیم و تاکید کنیم که خدا شبیه هیچ چیز نیست. اسلام مانند یهودیت و مسیحیت، در مرز تشبیه و تنزیه قرار دارد ولی اکثر علمای آن، در شکل فعلی خود و بخصوص در وهابیت که حد اعلای انحطاط او است، اصرار بر تنزیه دارند و همه ی اشکال آن، حتی –توجه کنید: حتی- تشیع، همچون عالمان بی عمل و یا شاید هم عالم نمایان بیسواد، طوطی وار تکرار میکنند که تشبیه همان شرک است و نتیجه ی گول خوردن یهودیان از سامری، و پشت کردن آنها به تورات موسی. از یک طرف میگویند تورات دستکاری شده است و از طرف دیگر میگویند مسیح تورات را احیا کرد، بعد میگویند انجیل هم دستکاری شده است و تورات و انجیل اصلی را یهود مخفی کرده اند. نتیجه این که از چیزی که معلوم نیست چیست، به ادعاهای ابلهانه ی یهود درباره ی نظرکردگیشان از سوی خدا اعتبار میدهند ولی فقط برای این که آنها را با سیطره شان بر بزرگترین دین جهان یعنی مسیحیت برای برحق خواندن ابراهیم در کنار خود داشته باشند و به نام ابراهیمی که خارج از ادبیات یهود معلوم نیست چه گفته، به نام مهدی به نوح برگردند که او نیز خارج از ادبیات یهود کاملا ناشناخته است. این قسمت راه ناچارا با بددینان است که باید در ایران به قدرت برسند و در آنچه "سنت" اسلام است با "اهل سنت" یعنی سنیان مخالفت کنند چون "شیعه" (از ریشه شیوع و شایعه، ولی در معنای فعلیش به معنی انشعاب و عامل تفرقه) بنا بر قرآن (سوره ی انعام : آیه ی 60، و سوره ی روم: آیات 30 و 31) مورد غضب خدا هستند (بیچاره شیعیان حتی اسم خودشان را هم داده اند دشمنانشان برایشان انتخاب کنند و بعد همین که در یکی عیبی میبینند، میگویند: "تو مگر شیعه ی علی نیستی؟" معلوم نیست دارند اصل و نسبش را یادآوری میکنند یا به او فحش میدهند، البته بدتر از ستایش کردن مالک ابن حارث نخعی با فحش "اشتر" و یا تصور کردن نسب او به "مالک ابن اشتر" نیست و این فقط وقتی قشنگ است که احمدینژاد وارد صحنه میشود و تبلیغاتچی داد میزند: "مالک اشتر زمان آمد"!!!!!!!!). شیعیان از فرط بدنامی، اجازه ی دست بردن در دین را دارند. آنها سوسا هستند در هند، و البته در هند یک سری انگلیسی در قدرت هستند که سیاستمداران قاجاری، عروسک های خیمه شب بازی آنهایند و یک مذهب هم برای ایرانی ها اختراع میکنند به نام بهائیت تا ظهور دین نوح در سوسا به حقیقت بپیوندد. مذهب آنها از مردی به نام "سید محمدعلی شیرازی" ملقب به "باب" شروع شده که ابتدا خود را باب مهدی و سپس خود مهدی نامیده بود. بهایی ها در ایران بسیار قوی میشوند و وقتی درباریان به محمدرضا شاه اعتراض میکنند که مردم از قدرت اینها در کشور نگرانند او مدام میگوید اسلام دین عربی است و بهایی دین ایرانی، پس بهایی دین ملی تری است. اتفاقا حق با محمدرضا شاه بود. بهایی ها واقعا دشمن اسلام نبودند و فقط میخواستند آن را پلکان تحقق پیشگویی های کهن یهودی کنند. برای همین هم اسلام را حذف نکردند بلکه به نفع خودشان تغییر دادند. کتاب به شدت ضد عرب و باستانپرست دکتر زرین کوب به نام "دو قرن سکوت" درباره ی تاریخ ایران، که در جمهوری اسلامی مشهورتر است تا در دوره ی شاه، به دستور احسان یارشاطر بهایی نوشته شد (هم زرین کوب و هم یارشاطر، عضو لژ نور بودند که یک لژ اسکاتلندی است و تمام لژهای اسکاتلندی ایران، وابسته به لژ بصره در عراق بودند و علاوه بر روسای یهودی ایرانی و انگلیسی، روسای عرب هم داشتند). زرین کوب بعدها و در دوران فرهنگسازی دور و بری های فرح که باید شرایط برای انقلاب اسلامی آماده میشد هم کتابی با 180 درجه چرخش به نام "کارنامه ی اسلام" نوشت ولی این دو پروژه مکمل هم بودند. اگر دو قرن سکوت نبود، انقلاب ما اصلا انفجار نبود حالا چه انفجار نور چه انفجارهای دیگر (دراینباره اختلاف است.)؛ چون این کتاب دکتر زرین کوب بود که میگفت تمدن عربی را ایرانی ها و نه حتی رومی ها ساخته اند و اسلام ما هم لابد شکل گرفته ی ایرانی ها در دوران پس از دو قرن سکوت است. تاکید بر دوره ی حکومت حجاج بر ایران و عراق در این مورد برای من بسیار جالب است. حجاج که جز قتل و کشتار، چیزی از حکومتداری او در این کتاب روشن نیست، مرید سینه چاک عبدالملک مروان است. در روی دیوار قصر عبدالملک در قبه الصخره، تصاویر گوی بالدار "آسور میشو" یا "آسور میشتو" یا "آسورا مستاس" فرمی از بعل مردوخ بابلیان دیده میشود که لغتا همان اهوره مزدای پارسی است و در کتیبه ی بیستون هم برآمده از درون گویی بالدار با داریوش کبیر دیدار میکند. گوی، خورشید است و بال هایش دو جنبه ی متضاد او که او را به پیش میرانند. این بال ها میتوانند تشبیه و تنزیه باشند که تنزیهش الهام گرفته از پیامبران یهود، و تشبیهش تاریخ پر پرت و پلایی است که منابعش را انگلیسی ها و کارگزارانشان بخصوص اردشیر جی (ریپورتر) زرتشتی هندی، در مدرسه ی علوم سیاسی، به شاگردانشان چون تقی زاده و فروغی تحویل دادند تا معلوم باشد اسلام چیست و ضد اسلام چیست. پرت و پلاهایش تا حالا لمس نشده اند چون هیچکس منابع اصلی را نمیخواند و همه میروند آن تصفیه شده های دانشگاهی دکترها و پروفسورهای زرنگ (در تقلید از کاری که ادوارد گیبون انگلیسی با تاریخ مزخرف روم کرد) میخوانند؛ مثلا همین کتاب آقای زرین کوب. برای این که تاثیر این باسمه کاری دانشگاه پسند را بر مذهبسازی و جنگسالاری ایرانی متوجه شوید، کافی است بگویم که در بسیج شاهد بودم که بسیجی ها در دفاع از این که اسلام به خطا رفت چون عمر سنی به ایران حمله کرد و نه علی شیعه، این داستان را آوردند که فرش بهارستان را در ایوان مدائن در تیسفون یافتند و عمر دستور داد فرش را تکه تکه کنند و بین یاران پخش کنند. پرسیدم: «میدانید این مثالی که اینطور با شدت و حدت میزنید انگار خودتان آنجا بوده اید، این از کدام منبع درآمده است؟» گفتند: "نه." گفتم «از کتاب دو قرن سکوت زرین کوب. حالا میدانید او منبع خبرش را چه ذکر کرده است؟» گفتند "نه." گفتم «کتاب تاریخ طبری. حالا میدانید اصل داستان در کتاب طبری چطوری است؟» گفتند "نه." گفتم: «فرش را پیش عمر میبرند. عمر میگوید حالا با این فرش چکار کنیم؟ علی (ع) میفرماید "فرش را قطعه قطعه کنیم و بین یاران پخش کنیم." عمر هم قبول میکند. حالا دوست دارید این داستان واقعی باشد؟» فضا چنان ساکت شد که مسئول حلقه بحث را عوض کرد. کار دیگری هم نمیتوانست بکند. چون انقلاب اسلامی واقعا نتیجه ی سیاست های پهلوی و قاجار در قبل از او بود. نابودی منابع ایران و ستمی که ایرانیان به هم روا میداشتند، درست به مانند وقایعی که طی دویست سال گذشاته در دیگر ممالک اسلامی در حال رخ دادن بوده، نتیجه ی تاکید افراطی بر تنزیه بر اساس مدل نسبت داده شده به پیامبران یهودی های مادیگرا بود که باعث میشد همه چیز در جهان، از تقدس خالی شود و انسان و گیاه و حیوان و خاک، توسط هر کسی که زورش بیشتر است، چپاول یا ریشه کن شوند. بدون چنین اتفاقی، مدرن شدن ایران غیرممکن بود.













اکنون این مدرنیته، با همین روش کجدار و مریز، به جاهایی رسیده و شاید هم راهی بهتر از آن تا حال در کار نبوده و حتی مضراتش در انقلاب و جنگ و رویداد های سیاسی و اجتماعی متعدد ناگزیر بوده است. ولی تاکید بر آن، پس از این، دیگر جایز نیست چون فایده مندی آن را تحت الشعاع قرار خواهد داد. دیشب اخبار 30 : 20 را میدیدم. خبرهای خوبی داشت درباره ی خدماتی که دولت آقای رئیسی به محرومین کرده بود؛ از اجرای طرح آبرسانی در استان های مختلف کشور تا تامین برق در 211 روستا و دادن پنل های مولد انرژی خورشیدی به عشایر. خبری هم منتشر کرده بود درباره ی افشای حقوق های میلیونی که یکی از اعضای شهرداری کرمان (ازقضا مسئول شفافیت مالی شهرداری) به خودش اختصاص داده بود و واکنش مثبت کرمانی ها به این خبر؛ ازجمله صحبت شهروندی که امیدوار بود شهرداری های جا های دیگر هم یاد بگیرند و بدبینی نسبی شهروند دیگری که میگفت اگر این روند ادامه پیدا بکند، میتواند مطمئن باشد دروغ نیست و خبر خوبی برایش خواهد بود. این خبرهای خوب، در شبکه های اجتماعی، رنگ و رویی درمقابل وحشتپراکنی و نفرتپراکنی سراسری اکانت های جعلی سی آی ای و موساد ندارند که فقط به کمک منفی بافی ذهنی ایرانی ها موفق به گسترش اخبار بد بر اساس اهداف شوم خود میشوند. در این مورد شکی نیست. ولی آیا فرهنگی که جمهوری اسلامی تشویقش کرده، خود به این شومی زمینه نداده است؟ محض اطلاعتان بگویم که در همان اخبار، داشتند با یک پیرمرد بازاری قدیمی از ری مصاحبه میکردند که از خود 15 خرداد، سرباز خمینی بود و در جنگ ایران و عراق هم 2پسر خود را فدای او کرده بود و حالا هم میگفت: پسران دیگر هم دارم؛ آقا هرجا دستور بدهند، عراق، سوریه، لبنان، فلسطین، تقدیم میکنم. این خون دوستی و مرگ دوستی درست از شب قبل به شکل دیگری بر خانواده ی ما اثر بد نهاده بود. مادرم یک فیلم در شبکه ی اجتماعی دریافت کرده بود و بدون این که دقت کند چیست آن را باز کرد و با تصویر مردی اهل اهواز که سر بریده ی دختری را در دست میچرخاند مواجه شد. اینقدر حالش بد شد که شب را به زحمت خوابید. این خبر تا حالا که من آن را مینویسم، خیلی در فضای مجازی سروصدا کرده و این فیلم خیلی بین مردم پخش شده است و هر کس و ناکسی درباره ی آن اظهارنظر میکند. همه ی ما میدانیم که قتل های ناموسی بخصوص در شناعت و فجاعتی در این حد، هر روز در گوشه و کنار ایران روی میدهند. پس این دفعه دلیلی نداشته دشمنان از این خبر وحشتناک بهره برداری کنند مگر سندیت فیلم آن. من معتقدم تمام کسانی که این فیلم را آگاهانه منتشر کردند و از آن برای مهم به نظر رسیدن خودشان استفاده کردند بیمارند چون به اندازه ی آن مرد قاتل اهوازی، از این صحنه ی فجیع لذت برده و به مانند او از آن برای مهم و مشهور شدن خودشان ("دیدی عجب خبری گیر آوردم؟") سود برده اند. این مرگ دوستی و توحش الآن به درد جمهوری اسلامی نمیخورد وقتی دشمن اینقدر قوی تر از او است که در رسانه همیشه موفق به انداختن سایه ی بدی های او روی خوبی هایش میشود و موفق میشود به این که در سیناپس های کله های مردم ایران، فقط انرژی منفی جاری شود. اعتماد بیش از حد جمهوری اسلامی به پیشگویی های یهودی، باعث شده تا او خود را در مرحله ی خطرناکی تعریف کند و بگوید که دم انقلاب مهدی است. ولی تمرکز روی این پیشگویی نشان میدهد آن اصلا به نفع متقاضیانش نیست. سه مرحله ی مسیح، محمد و مهدی، بر اساس سه پیشروی یهودیت از جنوب و در نبرد با شمال شیطانی برای ایجاد بهشت بر روی زمین ساخته شده اند. در مرحله ی اول، یهودیان به رهبری موسی، از دریای سرخ گذشته و وارد عربستان سعودی میشوند و با کشتن عمالقه و مدینی ها با شعار تنزیه موسایی، به سمت شمال حرکت میکنند که یادآور حرکت محمد از مکه به مدینه در شمال و تاسیس حکومت درآنجاست. قصاب کافران، یوشع است که نامش به معنی منجی و معادل "مشیا" یا مسیح در پیشگویی های یهود است. یشوع همان کسی است که نامش به صورت یسوع یا عیسی مسیح در مسیحیت بازسازی و درنتیجه ی آمیختگی به عقاید مشرکان، از قصاب به مردی مهربان تغییر کاربری داده است. در مرحله ی دوم، یهود با یبوسی ها در اورشلیم به توافق میرسند و همراه آنها در آنجا زندگی میکنند. درنتیجه به مانند آنها به پیروی از عقاید بابلی روی می آورند و داود و سلیمان به مانند بابلی ها به ساخت قصرهای باشکوه و بتپرستی اقدام میکنند. در حدیثی از ربی یوحنان، معنی اصلی داستان تخریب اورشلیم به دست بابل، درواقع بابلی زدگی یهودیان و استقرار رهبران آنها در بابل است. این مابه ازای فتح بیت المقدس توسط لشکر اسلام در پیشروی بیشترشان از عربستان به شمال و گرفتن آن از رومیان در دوران ابوبکر جانشین محمد است. لغت ابوبکر به معنی پدر سحرگاه یا طلوع خورشید است. بکر به معنی سحرگاه هم در عربی استفاده میشود هم در عبری. ولی کاربردش در عبری به مراتب بیشتر است. ابوبکر قیصریه ای لقب عباهو از رهبران مذهبی یهود در قیصریه بود که موفق به پیوند یهودیت بابلی و اورشلیمی شد. البته در این داستان، فرض بر تفاوت بابل و اورشلیم و تطبیق اورشلیم با بیت المقدس کنونی بوده درحالیکه این، کار عبدالملک مروان حکمران دمشق بوده و او بوده که شهری را که پیشتر "ایلیا فلسطین" نام داشته، اورشلیم یهودیان خوانده است و باعث ریخته شدن این همه خون در قرن بیستم به نام یک بهشت افسانه ای شده است. توضیح این که قدرتگیری داود در اورشلیم یکی از نتایج پیروزی های یهودیان بر پلستینی ها یا بربرهای اروپایی است که از سرزمین های یونانی ازجمله کرت بر کنعان یورش آورده بودند و آنها همتای همان رومی های یونانی هستند که ابوبکر، اورشلیم را از چنگشان درآورد. نام فلسطین از این پلستینی ها می آید و ایلیا به معنی جایگاه ایلی یا اله (الله) است که وقتی یک یهودی آن را به زبان می آورد، میتواند هم به معنی خدا باشد و هم به معنی خدای دروغین. چون "ال" هم نام خدای کنعانی های بدکار است و هم در قالب هایی چون الوهیم و ال علیون نام خدای رهبران مذهبی تورات. بابل هم نامش به معنی دروازه ی ال یا خدا است. درواقع ایلیا همان بابل است و عباهو و یبوسی نیز تلفظ های دیگر عباسی (از عباس به معنی شیر) یا عنوان فرمانروایان بغداد در ارض بابل است. درواقع دراینجا تشبیه بابلی و تنزیه یهودی به دو بال خورشید بالدار عبدالملک تبدیل میشوند و این ادامه دارد تا وقتی پیشگویی تورات مبنی بر سقوط بابل به دست توگرمه که همان اقوام یاجوج و ماجوج از شمالند تحقق بیابد. وقتی ترک ها به تمام مناطق شرق نزدیک و اروپا نفوذ می یابند، یهود فقط در صورتی پیروز است که بتواند آنها را از خودش کرده باشد. ازاینرو در ترکان نفوذ میکند و خادمینی ترک موسوم به خزرها نسبت به ایدئولوژی خود از آنها میسازد. ترک های عثمانی که روم شرقی و سرزمین بابل (عراق عرب) را تصرف کردند قزاق و درنتیجه از نسل خزرهایند و همینطور قجرها یا قزر ها که همان خزرها هستند از ترکیه به شمال ایران رفته و ایران را متحد کرده اند. یهودیان اشکنازی که بانک های جهانی را از مقرهای خود در لندن و واتیکان و دیگر پایتخت های غربی کنترل میکنند نیز از نسل خزرهایند. این، دیگر مرحله ی انقلاب مهدی بعد از دو مرحله ی عیسی و محمد است. این سه مرحله، در حدیثی از "بن زوما" به برخورد یک مرد با به ترتیب یک گرگ، یک شیر و یک اژدها تشبیه شده اند. بنا بر حدیث بن زوما، زمانی که مرد گرگ را میبیند، هر کس را میبیند یک افسانه درباره ی گرگ میگوید؛ وقتی با شیر برخورد میکند، دیگر از گرگ حرف نمیزند و به هر کس میرسد یک افسانه درباره ی شیر میگوید؛ اما وقتی اژدها را میبیند، چنان درگیر آن میشود که دیگر به گرگ و شیر فکر نمیکند. به نظر من، مرحله ی سوم، نتیجه ی حذف شدن بال تشبیه در خورشید بالدار و سقوط خورشید به زمین در یک بستر مادیگرا است که در آن، موجودات واقعی مثل شیر و گرگ تقدسی ندارند و مردم ذهن خود را معطوف موجودات ساختگی کرده اند تا آن حد که حتی در انیمیشن پر تبلیغات "چگونه اژدهای خود را رام کنیم؟" تنها دشمنان جانوری وایکینگ های محبوب سوداگران رسالت اروپایی، انواع و اقسام اژدها های تخیلی و غیرواقعیند که آخر با وایکینگ ها دوست میشوند و به خدمت آنها درمی آیند. همین اژدها ها را علم به صورت دایناسورها بازسازی و زمانشان را به قبل از آدمیان در بین 200 تا 65 میلیون سال پیش منتقل میکند. عجیب این که کشیش ها آنها را واقعی و ثمره ی جفتگیری سرافیم یا فرشتگان مارسان خدا با زنان زمینی در نظر میگیرند و میگویند آنها منقرض شدند چون در کشتی نوح جای نگرفتند ولی بعضی هایشان تا قرون وسطی باقی ماندند و به اژدها معروف شدند. برخورد "پل سرینو" با استخوان های دایناسورها همسطح با استخوان های گاو و انسان در صحاری شمال افریقا آنقدر مسیحیان را خوشحال کرد که آن را به معنی اثبات قدیمی بودن تورات خواندند و از خود نپرسیدند که اگر علم تورات را اثبات میکند، در کدام است؟ در دایناسورهای گوشتخوار کوچک کشف شده توسط سرینو یا در دایناسور به معنی دقیق کلمه (به معنی سوسمار و حشتناک) یعنی دایناسورهایی مانند مامنچی زوروس با ده ها تن وزن که با سرعت 3کیلومتر در ساعت راه میرود و چون سختش است راه برود از 35متر طول بدنش 11 تا 12مترش گردن است تا بدون این که راه برود با حرکت داددن گردن، کله اش از یک درخت به درخت دیگر برود بلکه این کله ی کوچک با ن دندان های کندش بتواند تمام روز را برگ بخورد تا شکم بزرگش سیر شود و همینطوری چند میلیون سال، وقت دنیا را تلف کند؛ و یا تیرانوسوروس رکس که دست هایش کوچکند و فقط 2تا انگشت دارند که به هیچ دردی نمیخورند و جانور برای شکار باید هیکل 5تنی خود را به سرعت بدواند و به دایناسور نوک اردکی برسد و با کله اش به شکار ضربه بزند تا شکار بیفتد و تیرانوسوروس جوری که فقط خودش و دانشمندان مخترعش میفهمند روی شکار بیفتد و او را تکه تکه کند و برای این هم که سوسمار کله زن، از کله زدن در حال دویدن به دایناسوری هم اندازه ی خودش ضربه مغزی نشود، تیرانوسوروس محترم یک جمجمه ی عظیم توخالی دارند که در آن، مغزی به اندازه ی یک نخود قرار دارد؟!!!! آقای نوح با چنین اعجوبه هایی طرف بود و آنها را با سیل غرق کرد و حالا مهدی هم که قصد احیای نوح در ایران را دارد باید با اژدهایان طرف شود. کار او سخت تر است چون مردم توسط اژدهایان کنترل میشوند بی این که اژدهایی در جهان بیرون از مغز انسان ها و پرده ی جادویی رسانه دیده شود. اما اگر این اژدها در جهان اروپایی خوش کرده، پس اهمیت شوش یا ایران در این معادله در چه بوده است؟












برای پاسخ به این سوال، به افسانه ای ایرانی مآب شدن خلفای عباسی در بغداد در ارض بابل مراجعه میکنیم که با اولین خلیفه ی بغداد یعنی منصور دوانیقی شروع میشود. بر اساس این قصه ی متواتر، منصور به شکم دردی دچار میشود که وزیر عرب و وفادار او "ربیع"، درمانگر آن را فقط "جرجیس ابن بختیشوع" حکیم آشوری سرزمین اهواز میداند. منصور، فرستاده ای به نزد جرجیس و پسرش بختیشوع در اهواز میفرستد و جرجیس را به بغداد فرا میخواند. زمانی که جرجیس وارد قصر میشود، منصور به احترام او از جای خود بلند میشود و به او تعارف میکند. منصور و جرجیس با هم صحبت میکنند و منصور، میپذیرد که جرجیس مرد بسیار دانایی است. جرجیس شکم درد منصور را برطرف میکند. منصور متوجه میشود که به وجود چنین مرد دانایی برای تربیت انسان در بغداد نیاز دارد. ازاینرو از جرجیس میخواهد که در بغداد بماند. جرجیس میگوید که کار دانشگاه او در اهواز نباید لنگ بماند. ولی منصور پیشنهاد میکند که آنجا را به پسرش بختیشوع بسپارد. با این تمهید جرجیس را نگه میدارد و پس از مدتی پسرش بختیشوع را نیز به بغداد فرا میخواند. این روایت بعدا به صورت برساخته شدن دانشگاه جندی شاپور توسط خاندان آشوری بختیشوع در روزگار ساسانیان و در خوزستان، و فراخوان این خاندان توسط هارون الرشید به بغداد بازتولید میشود. به هر حال، جرجیس و بختیشوع بغداد را برای فعالیت دانشمندان مسیحی مساعد میکنند و این اتفاق سبب مهاجرت گسترده ی دانشمندان قدرنادیده ی مسیحی در روم بیزانسی به عراق اعراب میشود و به مرور، دانش این مسیحیان به روم بازگشته، جهان مسیحی را دچار تحول میکند. پزشک بودن بختیشوع یا بختیشوع ها با نام او گره خورده است. "بخت" تلفظ دیگر "بغ" به معنی خدا و ارباب است؛ درحالیکه یشوع همان یسوع و یوشع یعنی منجی است. عیسی هم دردهای لاعلاح را همچون طبیبان فوق العاده دوا میکرد. این حدس، بخصوص با تکرار داستانی مشابه درباره ی استقبال هارون الرشید از پزشکی آشوری به نام "بختیشوع ابن جبرئیل" قوت میگیرد. مسلمانان، روح القدس را همان جبرئیل میدانند و از این جهت بختیشوع پسر جبرئیل، همان عیسی پسر روح القدس است. دریافت دانش بختیشوع از بغداد، معادل دستیابی رومیان به عیسی در اورشلیم است. اورشلیم یعنی شهر سلام یا خدا، و بغداد نیز "دارالسلام" به همان معنا نام داشت یعنی اورشلیم یبوسی ها همان دارالسلام عباسی ها تلقی شده است که خود به جای بابل، عرض اندام نموده است. اهواز در شرق، خوزستان به طور کلی بوده است و نه شهری خاص. منشا نامجای احواز یا اهواز، حوز یا خوز یا خوجه یا حوجا است که همان خواجه یعنی بزرگ است. ازآنجایی که نیشکر خوزستان معروف بوده، نیشکر در عربی، هوز نامیده میشده است؛ چیزی شبیه سرنوشت مس که چون از جزیره ی کیپروس (قبرس) آورده میشده، کوپر نامیده شده است. تا اواخر دوره ی قاجار، زبانی به نام "خوزی" که احتمالا همان کوسی (کاسی) و عیلامی است، در قسمت شرقی "عربستان" ایران که همان احواز سابق باشد، به میزان محدود رواج داشت. شوش مرکز اهواز بوده و این قلمرو به نامش شوشان نیز خوانده شده که احتمالا منشا عنوان ساسان و ساسانیان است. اگر در نظر بگیریم که دکتر بودن بختیشوع، همان دکتر بودن عیسی و نسخه پیچی او برای حاکمان بغداد و روم همان اصول سیاسی است، میتوانیم بگوییم که بختیشوع یا مسیح خوزستانی نسبت به بغداد، همان "مسیح شرق" اشعیا یعنی کورش بنیانگذار دولت پارس است. علمی هم که این دولت به یونانیان و دیگر اروپاییان آموخته، غرق کردن دربار و زندگی قدرتمداران در تجمل و فساد برای برتر به نظر رسیدنشان نسبت به مردم است که تا هم اکنون با قدرت برجا است و جواب دادن خود را با افسانه های عامیانه درباره ی ثروتمند شدن معجزه آمیز بیل گیتس و ایلان ماسک و استیو جابز و دونالد ترامپ، اثبات میکند. برای این که مقدس بودن این نوع زندگی ثابت شود، ادعا میشود که دربار شاه پارس، الله بختکی و بر اثر بوالهوسی های رهبر خدایی میگردد. این تصویر، در نوشته های یونانی بخصوص آنچه به کتزیاس منسوب است به طرز رسوایی آوری مورد تاکید قرار گرفته و بخصوص در زنبارگی بی منطق این شاهان ولخرج متجلی شده است. "پی یر بریان" در فصل اول کتاب "امپراطوری هخامنشی" عنوان میکند که تصویر ابلهانه ای که در غرب از دربارهای شرق –از عثمانی گرفته تا چین- تصویر میشود و در آن، شاه کله پوک و هوسبازی در تمام تصمیماتش توسط یک مشت زنان حسود و درباریان خریده شده توسط این زنان به این سو و آن سو هل داده میشود، مطلقا از دروغ های یونانیان درباره ی دربار کورش و جانشینانش برخاسته و به تمام حکومت های شرقی فرافکنی شده در اینجا باید اضافه کنم که تصویر دربار پارس در شوش، قبل از نوشته های یونانی، از کتاب استر در تورات بیرون جهیده که در آن، شاه بوالهوس پارس، عقل خود را بازیچه ی دست ملکه ی یهودیش کرده و یهودیان را بر کشور حاکم کرده است. اکنون خود این کشورهای شرقی، همچون کره و چین و ژاپن و ترکیه و ممالک عربی، همان تصور رسوایی آور از خود را از اروپاییان آموخته، حکومت های خود را به همان شکل مسخره تخیل و در فیلم های ناسیونالیستی تولید میکنند طوری که معلوم نمیشود این حکمرانان ابله چگونه مملکت را با تدبیر اداره میکنند و برای چه میتوان آنها را فرمانروایان خدایی نامید؟ باورکردنی نیست که دوای دردی که بختیشوع دانشمند به بغداد و رم داده است همین باشد ولی این، راز دور نگه داشتن عوام از اصول سیاست و منتر کردن آنها در تقلید عامیانه از حکومت است که سبب شاه شدن آنها پیش هم و قربانی شدن دوستی ها و همبستگی ها به پای غرایز است؛ عقده سازی که عقده ی خطرناک قاتل ناموسی خوزستان و جارچیان جنایتش را فعال کرده است. این، سبب از بین رفتن اتحاد اجتماعی میشود و حکومت تنها راه برقرار نگه داشتن مملکت به نظر میرسد. علت هم ارتباطی است که همه ی مردم –مرد و زن- با داستان خاله زنکی شاه ابله برقرار میکنند. اگرچه شاه مرد است، ولی رابطه ی او با زن، رابطه ی انسان با مادیات به طور کلی است. چون به قول امریکایی ها، زن ها مثل تبلیغات بازرگانی می مانند. بدین معنی که تبلیغات بازرگانی را همه میدانند که دروغند و پیامشان را با داستان ها و جلوه گری های غیرواقعی و فریبنده منتقل میکنند و هیچ تلاشی هم برای مبری کردن خود از غیر منطقی بودن نمیکنند؛ به همین ترتیب زن ها هم وقتی مدام شوهرشان را به انجام کاری یا خرید خاصی وادار میکنند، لازم نیست حتما منطقی باشند؛ احتمالا هم چند دفعه ی اول "نه" قاطعی میشنوند؛ ولی هم زن و هم پیام بازرگانی، با تکرار مداوم حرفشان، مرد و انسان را وادار به انجام خواسته شان میکنند؛ مثل تکرارهای ده ها قسمتی خرم سلطان برای سلطان سلیمان در بدبین کردن سلطان به ابراهیم پاشا و شاهزاده مهمت بنا بر سریال خاله زنکی حریم سلطان. این، دقیقا همان مطلبی است که اریک کندل بیان علمی آن را به صورت توضیح تاثیر تکرار مداوم یک پیام بر تغییر کارکرد مغز بیان کرد.












اگر در ضرب المثل امریکایی، زن ها به پیام بازرگانی تشبیه شده اند، به این خاطر است که در دنیای بازاری متاثر از ایالات متحده ی امریکا، پیام های بازرگانی، آشکارترین، بی نقاب ترین و بی مخالف ترین جلوه ی این فریب بزرگند و بهشتشان یک بهشت مادی و غریزی در جهت مصرف است. هر پدیده ی مادی که راحت تر با غرایز بازی کند و فریب دهد و مغز را تعطیل کند، بهتر میفروشد. توضیح اسطوره ای این مسئله در ارتباط با احیای کیش نوح در ایران به این مسئله اشاره میکند: خدای غرایز، دیونیسوس باخوس است و بهانه ی غریزه رانی او دشمنیش با هند که همانطورکه دیدیم شوش متعلق به آن خوانده شده است. ارتباط باخوس با هند و مدیترانه در افسانه ی شخصی به نام لیکوس فراهم میشود که یک "تلخین" یعنی از نسل کاهنان جزایر رودس و کرت [خاستگاه پلستینی ها] بود که در لشکر دیونیسوس علیه هندیان جنگید و در سرزمین لیکیا معبدی برای آپولو لیکایوس بنا نمود. البته نامگذاری لیکیا را به لیکوس دیگری منسوب میکنند که پسر پاندیون شاه آتن بود. چهار پسر پاندیون، امپراطوری او را بین خودشان تقسیم کرده بودند:
Kings of greek mythology: burton menoni: chap 3o: lycus
این باید بنیان آپولونیای لیکیا در شهر کاس در ایالت آنتالیا باشد و کاس، مرتبط با کاسیان یا کوسیان زاگرس است که همان خوزیانند چون مسیح شرق، خود خورشید است که برای اهالی بین النهرین از سرزمین کاسیان طلوع میکند. آپولو هم خدای خورشید است و لیکایوس نامیده شده چون لیکوس یعنی گرگ، و تشبیه آپولو به گرگ، به گرگ زاده بودن ترکان در اسطوره های آنان برمیگردد چون ترکان هم مانند خورشید از شرق دور می آیند. ترکان، توری (تورانی) نیز نامیده میشوند که مخفف "توگری" یا "توغری" (مرتبط با طغرل) مفرد توگریم یا توگرمه است و نامش بر روی تئوکر از بنیانگذاران تروآ در افسانه ها مانده است. دختر تئوکر به نام باتیا ریشه ی بیتینی ها بود که امپراطوری قستنطنیه به سبب برخاستن از منطقه ی آنان، بوزنطیه یا بیزانس نام گرفت. بنابراین ترکان به نوعی فرمانروایان برحق بیزانس نیز محسوب میشوند و تاریخ هم بر ارتباط فامیلی خاندان عثمانی با خاندان سلطنتی بیزانس گواه است که به آنها حق تصرف قستنطنیه یا استانبول را میدهد. تئوکر وردستی به نام "پاندیون" داشت که با پاندیون پدر لیکوس مرتبط به نظر میرسد. پاندیون مرتبط با هندیانی موسوم به پاندیا است که با یونانیان و رومیان روابط حسنه داشتند و این روابط حسنه با مسیحی شدن روم توسط کنستانتین متوقف شد. به روایت استرابون، در دوران اگوستوس، پاندیاها مملکتی به نام پاندیون در منطقه ی مدیترانه بر پای داشته بودند. پاندیا های هند در اساطیر هندوستان به صورت پاندوه ها مشاهده میشوند. ملکه ی پاندوه ها طی یک سری جنگ های پیشگیرانه بر بیش از صد پادشاه پیروز شده و تا دل افغانستان پیش رفته بود تا این که در منطقه ی سند به ازدواج شیوا خدای هندو درآمده و پس از آن با صلح حکومت کرده بود. پاندوه ها سیاهپوست بودند و خدایان را سیاه، درعوض شیاطین را سفید نقش میکردند. در اساطیر یونان نیز پاندیای هندی ریشه ی سیاهپوست در افریقا داشت و به روایت اپولودوروس، پاندیون پسر اجیپتوس بنیانگذار قبط یا مصر کنونی بود. "پوندی" یکی از اطلاق ها به اهالی پاندیا است و در ولز، پنج روستا به نام پوندی وجود دارند:
“pandian (dynasty) and the roman-greek connections”: arul sp muthupandian: linkedin: sep 18, 2015
دشمنی لیکوس خورشیدپرست پلستینی –و بنابراین رومی- با هند در راه خدای غرایز (دیونیسوس)، همان داستانی است که امروزه به صورت نبرد مذهب سختگیرانه ی جمهوری اسلامی با غرب غریزه پرست بازسازی شده است اما این فقط یک بازسازی جغرافیایی از نبردی است که در درون تمام انسان ها در حال روی دادن است و بیرونی کردنش مانع از تحت الشعاع قرار گرفتن زندگی غریزی روزمره از سوالات فلسفی و درنتیجه مسخره شدن گرفتاری های زندگی روزمره به همان سهل انگاری غریزه پرستانه ی شاهان پارس در اداره ی امپراطوری های پارس و عباسی و روم است که اکنون امپراطوری های غربی جانشین آنها شده اند (برای همین است که ایرانی ها دوست داشتند باور کنند کمدی مهوع سریال "حریم سلطان" واقعی است). هر کسی هم که مثل قاتل ناموسی اهواز، آنقدر ضعیف النفس باشد که نتواند در یک مازوخیسم تمام عیار، زندگی به سبک باب اسفنجی در دهکده ی جهانی را تاب بیاورد و عقده اش را بر سر ضعیف ترین باعثین ناآرامیش خالی کند، به طور گسترده توسط عقده ای های دیگری که میخواهند بگویند "ما اینقدر ضعیف نیستیم"، شماتت میشود تا بقیه مازوخیست باقی بمانند مبادا نظم جامعه به هم بریزد. جمهوری اسلامی از اول هم در مخالفت با این وضع تنها بوده چون مردم ایران فقط در رویای موفقیت های مادی، او را دوست داشتند ولی الآن فکر میکنند اگر کس دیگری جای جمهوری اسلامی بود، موفقیت های مادیشان در این 40سال، بیشتر و سریعتر از حد فعلی محقق میشد. حتی اگر مطابق حساب خود جمهوری اسلامی با پیشگویی های یهودی برخورد کنیم، ایرانی ها نمیتوانستند از این وضعیت خارج باشند چون آنها هدیه کننده ی نظام سلطنتی به غرب و جهان بودند و تابع آن. اگر کورش، احیا کننده ی دین نوح باشد، با تنزیه افراطیش همه چیز را از تقدس خارج و به وسیله ی بهره برداری تبدیل و از این طریق، بالاترین حد تشبیه یعنی شرک را زمینه سازی کرده است. شرک یعنی این که شما برای تصاحب مادیات از اتومبیل و منزل گرفته تا پول، و از آدم ها گرفته تا لباس ها، آنقدر آنها را بپرستید که قوانین خدا را در این راه زیر پا بگذارید. شرک به لحاظ فلسفی به یونان پناه برد و در قالب دیونیسوسیسم، در مقابل جریانی ایستاد که اگرچه فلسفه اش در هند (ایران) مقبول نبود، ولی عملا در جامعه اش جاری بود ازجمله در سلطنت ضد آن فلسفه. جمهوری اسلامی هم دقیقا چنین وضعی دارد و درست به مانند مردم خودش و حتی بدتر از آنها، به تنزیه خود خیانت میکند چون تنزیه افراطی، نتیجه ای جز تشبیه افراطی ندارد و رمز اتحاد بابل و اورشلیم در اروپای مقدس کننده ی ایلیا فلسطین هم همین است.













دراینجا باید از خود بپرسیم که چرابازسازی کننده ی ایلیا فلسطین به نام اورشلیم یعنی عبدالملک مروان، به زور در سلسله ی معاویه ابن ابی سفیان جای گرفته و به عنوان "اموی" بودن، تداوم گر حکومت سفیانی ها خوانده شده است؟ در این مورد، باید توجه داشت که صخر پدر معاویه ملقب به "ابو سفیان" یعنی پدر سفیانی ها و درواقع خود، اصل سفیانی بوده که مقابل مهدی ایستاده است و در برخی روایات، سفیانی آخرالزمان نیز صخر یعنی هم اسم ابی سفیان است. از طرفی، صخر یعنی سنگ، هم معنی با پطرس نیز هست که سنگ بنای کلیسای رم است همانطورکه سنگ یهوه، سنگ بنای قبه الصخره است. اگر دقت کنیم، سال تولد ابوسفیان به تقویم گریگوری مسیحی ها، برابر با 560 میلادی میشود. این بر اساس پیشگویی دانیال نبی است که گفته مسیح نمی آید مگر این که هفت دوره ی هفتاد ساله از تخریب معبد اورشلیم بگذرد. تاریخ غربی مدعی است معبد، در سال 70میلادی توسط رومی ها تخریب شده است. اگر 7دوره ی 70ساله که میشود 490سال را به سال 70 میلادی اضافه کنیم میرسیم به سال 560 و ظهور ابوسفیان. یادمان باشد حدیث ظهور سفیانی را قبل از شیعیان، علمای سنی سر داده بودند آن هم نه به عنوان ضد مسیح بلکه به عنوان بازگرداننده ی اسلام. توضیح این که تاریخ اسلام ادعا کرده که وقتی اموی ها به نام مذهب اسلام دست به ترویج فساد و تبهکاری زدند، برای این که خودشان را در مظان اتهام خیانت به دین قرار ندهند، برای اولین بار در اسلام و به دستور همین جناب عبدالملک مروان، طبقه ی علما یا دانشمندان مذهبی را پدید آوردند تا آنها را توجیه کنند (تاریخ اسلام مدعی است تا آن موقع هر کسی میتوانست پیشنماز مسجد باشد و شما این را حتی در فیلم مختارنامه هم میبینید). علمای جیره خوار، یک سری آیات از داخل قرآن درآوردند که نشان میدادند همه چیز در دنیا حتی بدکاری بدکاران به خواست خدا است و ازاینجا به این نتیجه رسیدند که هر کس که در زمین در قدرت باشد، قدرتش را از خدا گرفته و باید از او اطاعت کرد حتی اگر به دستورات خدا پایبند نباشد یا قدرتش را به روش های کثیفی به دست آورده باشد. اینها معروف به "جبریون" بودند و در مقابل "قدریون" یعنی کسانی قرار داشتند که آیه های دیگری از قرآن را که بدکاران را توبیخ میکردند علیه دسته ی اول رو میکردند و درمقابل جبرگرایی علمای جیره خوار، شعار اختیار آدمی را سر میدادند. در اواخر دوره ی اموی، واصل ابن عطا شاگرد حسن بصری، این اختیارگرایی را جزو خمیرمایه ی فلسفه ی معتزله کرد. عباسیان وقتی اموی ها را سرنگون کردند نظریه ی معتزله را بر ضد ایدئولوژی اموی که از آن علما بود قدرتمند کردند و علما را تضعیف نمودند. علما شروع به تولید احادیث درباره ی بهترین آدم دنیا بودن معاویه و وعده ی ظهور سفیانی برای احیای دین خدا بر ضد عباسیان نمودند. حتی یکی از آنها به نام احمد خزاعی تلاش ناموفقی را برای سرنگون کردن خلافت عباسی نمود. میگویند سر بریده اش بعد از اعدام بالای نیزه قرآن میخواند. درواقع این گروه بر ضد معتزله ی نوآور، ملقب به "سنی" یعنی بازگشت کننده به سنت اسلام خوانده شدند و بسیاری از ما نمیدانیم که کلمه ی سنی اول بر ضد معتزله به کار رفت نه بر ضد شیعیان. سرانجام با بالا گرفتن کار علما که مجهز به توانایی ترکیب مذهب اسلام با خرافات عامیانه بودند، متوکل عباسی متوجه خطر شد و خود، مذهب اهل سنت را قبول کرد و درحالیکه زندگی فسادآمیزش ثابت میکرد اعتقادی به اصول اسلام ندارد، دستور به نابودی تمام کتاب ها به جز قرآن و کتب اهل سنت داد. مکتب معتزله به کل محو شد جز در آن حد که توسط دشمنان آنها در کتب سنی و یا به حدی بسیار تعدیل شده در کتب فلاسفه ی خراسانی در دولت های خودمختار شرقی که کمتر تحت نفوذ خلفای عباسی بودند انعکاس پیدا کردند. (برای اطلاعات بیشتر، ر.ک: "المثفقون فی الحضاره العربیه": محمد عابد الجابری: بخش های اول و دوم). بدین ترتیب، سفیانی با طبقه ی علما به هر شکل و رنگی که باشند، پیروز شد و جهان را –بخصوص به دلیل تاثیرپذیری پروتستانتیسم اروپای غربی از انسان انگاری مسیح در تعالیم علمای اسلامی- تحت تاثیر قرار داد. این رویدادها لازم نیست واقعی باشند. فقط کافی است از تنظیم آنها بر اساس پیشگویی های یهودی-مسیحی، مطمئن باشیم که با مراحل سه گانه ی پیشگویی های یهودی متناظرند و چه بسا این روایت متواتر که سفیانی موهای زردرنگ دارد، بیانگر این باشد که مدرنیسم غربی، حد اعلای پیروزی سفیانی مسلمان بر جهان است. بیمعنی است که فکر کنیم انقلابی که به نام مهدی و توسط علما در ایران روی داده علیه این جریان جهانی بوده است وقتی بستر این جبرگرایی، ساخته شده توسط علمای اسلام و عقبه ی یهودی-مسیحیشان است. بر اساس تعالیم جبریون، باب اسفنجی امریکایی، یک مسلمان واقعی است. پس از زندگیتان لذت ببرید. همه ی شما خیلی مدرنید و خیلی هم مسلمان؛ اما اگر احساس میکنید حالتان از این زندگی به هم میخورد، تقصیر خودتان است؛ چون هنوز به اندازه ی کافی باب اسفنجی نشده اید و مثل اختاپوس شکاک بی بصیرت، مورد غضب خدا قرار گرفته اید.




