نویسنده: پویا جفاکش

در دهه ی هفتاد شمسی، هر وقت میخواستند از مستندهای حیات وحش یاد کنند، از اصطلاح "راز بقا" استفاده میکردند که ترجمه ی "سه وه ول" یکی از مستندهای مشهور پخش شده از تلویزیون بود. بسیاری از مستندهای تاثیرگذار بر عادات و تصورات زندگی ایرانی، به اسم به یاد آورده نمیشوند چون در "راز بقا" خلاصه شده اند. "سوپر سنس" یا "حس برتر" محصول بی بی سی یکی از این مستندها بود که قدیمی ترین خاطره ام از آن مربوط به سال 1371 است  و بعد از آن هم بارها بازپخش یافت. این مستند شش قسمتی، بسیار خوش ساخت و در زمان خود جذاب بود. راوی این سریال در متن فارسی، آقای داود نماینده بود که پیشتر بیشتر در داستانی ها صحبت میکرد و بخصوص نقش آدم های بدجنس و موذی را خیلی خوب درمی آورد و البته نریشن چند انیمیشن را هم گفته بود. اما موفقیت "حس برتر" باعث شد تا او بعد از این، به یک مستندگو شناخته شود و حتی به تدریج –طی حدود دو دهه- کارهای داستانی را به نفع مستندها به کل ترک کند. از بدعت های این مستند یکی این بود که یک قسمت برای پشت صحنه داشت و در آن نشان میداد فیلم مستند، کاملا هم غیر داستانی نیست و صحنه سازی میکند. مثلا صحنه ای را نشان میداد که خفاشی از سوراخ سقف کلیسایی تو می آید و از شکافی، به اجرای گروه کر کلیسا در پایین نگاه میکند. بعد کارگردان می آمد و به طنز میگفت: «خیلی جالب است. درست موقع برنامه ی مذهبی کلیسا، تصویربردار ما آن بالا وسط زمین و آسمان معلق است و به طور اتفاقی، در همان زمان یک خفاش از سوراخی تو می آید و فیلمبردار ما هم میدانسته او قرار است از کجا تو بیاید و دوربینش را روی همان زوم کرده است. اتفاق واقعا جالبی است!» و بعد توضیح میداد که تمام صحنه ی کلیسا را فیلمنامه نویسی و پردازش کرده بودند و خفاش را هم خودشان فرستاده بودند جلو دوربین فیلمبردار. و یا صحنه ای که مربوط به مهاجرت عظیم مارها در مانیتوبای کانادا بود. مارها را فقط از دور میشد فیلم گرفت ولی وقتی نزدیک میشدید سریع فرار میکردند. یک مشت از آن مارها را توی چاله ای که دوربین در آن قرار داشت انداخته بودند تا از نزدیک فیلمشان ثبت شود. ولی جالبترین قسمت این پشت صحنه برای من، اواخر آن بود مربوط به قسمت حس بینایی که من از قضا آن قسمت را دیده بودم. موضوع آن صحنه، به شکار رفتن شیر با توضیح نقش بینایی او در موفقیت او در عمل بود. این صحنه را در اوایل تابستان 1374، برنامه ی "صبح بخیر ایران" مرتبا در وقفه های قبل از اخبارهای صبحگاهی نیم ساعت به نیم ساعت و البته بدون گفتار و با پخش یک موسیقی مناسب روی تصویر پخش میکرد. شیر نشان داده میشد که دارد در میان علفزار به سمت طعمه ها پیش میرود و با نگاه دقیق و بیرحمش آنها را زیر نظر میگیرد. بلاخره آنقدر به گله نزدیک میشد که حمله را آغاز کند و در شکارش هم موفق میشد. گنو پس از به دام افتادن به مبارزه با شیر برخاسته ولی به دست شیر کشته شده بود. صحنه ی فوق العاده ای بود. در پشت صحنه، اتفاق مزبور، یک شکار لحظه ی واقعی و افتخارآمیز توصیف شده بود اما لحظه های طولانی تر کمین کردن شیر و پیشروی آهسته ی او در علفزار اینطور نبود. چون مسلما قرار نبود فیلمبردار در طول کمین شیر همه جا همراه او باشد. فیلمبرداران مجبور شده بودند یک دستگاه –اگر اشتباه نکنم- لاکپشت مانند را کنار شیر رها کنند تا برای ساعت ها از زندگی کسالتبار و خسته کننده ی سلطان جنگل فیلم بگیرد بلکه در چند تصویر معدود، شیر شبیه همان هیولایی باشد که همه از او انتظار دارند. شیرها جانوران تنبلی هستند. آنها استادان بزرگ خواب و استراحتند و در 24ساعت شبانه روز، چهار ساعت آن را به زحمت سر پایند آن هم برای شکار. باید به این مستند قدیمی تبریک گفت که با مردم روراست بوده است. اگر قرار باشد فیلم های مستند، برای دقایقی طولانی خفاش ها را در حالت آویزان از غارهایشان، مارها را در زندگی خونسردانه ی کم شکارشان، و شیرها را لم داده بر تخت شاهی نداشته شان تصویر کنند، کمتر کسی میل به دیدن مستندهای حیات وحش می یافت. ما این فیلم ها را میبینیم تا جانوران را در حالت های ایدئالشان ببینیم و برای همین هم دوست نداریم باور کنیم که بسیاری از صحنه های نبرد حیوانات در این فیلم ها الله بختکی بر سر راه فیلمسازان قرار نگرفته اند و آنها برای جواب دادن به اشتیاق ما در ذیق وقت خود، جانوران را قربانی همدیگر میکنند. این اشتیاق، بازمانده ی یک نوع ایدئالیسم بسیار اسطوره ای در خدایی و جادویی تصور کردن جانوران از زمانی است که انسانها و حیوانات در کنار یکدیگر زندگی میکردند. حتی تصویر کردن غیرواقعی زندگی مافیا ها و شاهزادگان و سیاستمداران که درست مثل جانوران وحشی دشمن بشر و ازاینرو مرموزند، پاسخ به همین نیاز اولیه در انسان است. این ایدئالیسم، چیزی است که سیاستمداران از وجود آن خوشحالند و از آن برای مذهبسازی و فرقه سازی به نفع خود استفاده میکنند. اگر این ایدئالیسم در ایران پابرجا و زمینه ساز استقبال ما از مستندهای حیات وحش و سپس هالیوود شده است، در درجه ی اول به خاطر فلسفی شدن انتظارات ما از حیات در تشبیه خلقت خدا به تالیف کردن دانشمندان باسوادی بود که فلسفه ی خلقت را با کتبشان  و به واسطه ی معلمی معلمان –که به قول مسلمانان «شغل انبیا» است- انتقال میدادند. حروف الفبا، کلمات را نظام مند میکردند و حروف قبل از نوشته شدن به صدا درمی آمدند و این تنها با تنفس ممکن بود. خلقت بشر نیز به پیروی از آن، به "نفخه ی الهی" یا "نفس الرحمان" یعنی تنفس خدا تشبیه میشد. مواد گیتی، حروف الفبایی بودند که از کنار هم قرار گرفتنشان، کلماتی که موجودات بودند شکل میگرفتند: از پشه گرفته تا کوه. اما این فقط به درد موجود شدن یا به قول معروف "کن فیکون" آنها میخورد. چون موجودات –از گیاهان و حیوانات گرفته تا اختراعات بشری، و از دره ها گرفته تا دریاها- در طول قرون مدام تغییر و تحول پیدا میکردند و به اصطلاح "ماهیت" آنها دچار تغییر میشد. این موضوعی بود که به "اصالت وجود" ابن سینا و به دنبالش "اصالت وجود" ملا صدرا اعتبار میداد. اصالت وجود میگوید اول وجود می آید و بعد ماهیت آن. ماهیت برعکس وجود، لزوما در صحنه نیست. مثلا ماهیت ققنوس را میتوان تجسم کرد بدون این که خود او لزوما وجود داشته باشد اما میتوان ماهیتی تعیین کرد که وجود درنهایت به سمت آن تکامل پیدا کند. کسی که این را انتخاب کند در خلقت مشارکت کرده است. فقط خدا است که خلقت میکند پس خدا جزوی از وجود است و در وجود موجودات خلقت میکند.

این محور نظریه ی "اعیان ثابته" ی ابن عربی است. این نظریه به گفته ی دکتر ابوالعلا عفیفی (در مقاله ی "اعیان ثابته در اندیشه ی ابن عربی، معدومات در اندیشه ی معتزله" در کتاب «نمادگرایی در اندیشه ی ابن عربی»: ترجمه ی داود وفایی) ، ترکیبی است از نظریه ی مثل افلاطون، نظریه ی قوه و فعل ارسطو، و نظریه ی معدومات-ذات-صفات معتزله. بحث اصلی این است که جهان –مثل جهان فیزیک مدرن- قدیم است ولی از لحظه ای (خلقت) به جنبش درآمده است یعنی ماده ی اولیه ی آن تبدیل به اساس جنب و جوش نظم کیهانی شده است. معمولا تصور میشود این نظم از جای دیگری به جهان تزریق شده است یعنی صورت اختری یا مثالی  جانور یا انسان یا گیاه، در ماده تجسد کرده و آن زنده شده است اما ابن عربی، خدا را مجموعه ی جهان میبیند و میگوید حق در اجسام مجسد میشود و بسته به جنس ماده ی اولیه شان به فرم های گوناگون حتی در خلق و خو درمی آید. بنابراین گناهکار از درستکار قابل تمییز نیست چون هر دو حقند و هر دو هم باید به سرنوشت خود راضی باشند. چون خدا دارد از طریق ظاهر شدن در آنها با تمرین و تکرار خودش را بهتر میکند تا اعیان ثابته تحقق یابند نه این که صورت مثالی آنها از قبل در آسمان باشد و آنها فردا آن را تحقق بخشند. یعنی جهان تکامل پیدا میکند تا شیر و خفاش و مار و انسان که الان ایدئال نیستند به مرور به آن انتظاری که بشر اولیه از آنها داشته برسند. این جلوه گری خدا در جهان موجود، بر بنیاد مادیگرایی یهود استوار است که در اروپا نیز به صورت وحدت وجود اسپینوزای یهودی جلوه گر شده و دکتر ابراهیم مدکور نیز مقاله ای در مقایسه ی این دو وحدت وجود منتشر کرده است. اعیان ثابته ی ابن عربی، چیزی است که شرایط زیست انسان را در حال، خدایی و ایدئال وامینمایاند حتی اگر شخص عمیقا از آن رنج ببرد و طبیعتا راهی برای بستن دهان است. در ایران معمولا مردم به تاثیری که از آن برده اند توجه نمیکنند چون همه خیالشان جمع است که تشیع با آموزه های امامان اداره میشود و الکی سرشان را می آورند پایین و به زندگی از هر نوعی که جبر اجتماعی و رسانه ای امر کند تن میدهند. من به بعضی از دوستانم پیشنهاد داده ام که به جای فیلم های جادویی هالیوود فقط بروند این فیلم تاریخی "آپارتمان شماره ی 13" از اواخر دهه ی شصت درباره ی زندگی در تهران در آن سال ها را تماشا کنند و دقت کنند ببینند فضای اطراف بازیگران اسطوره ای آن فیلم را –که خیلیشان اکنون دیگر در بین ما نیستند- میتوانند درک کنند یا نه؟ ما به یک جایی رسیده ایم که خودمان را در طی هیچیک از مراحلش برای آن آماده نکرده بوده و اکنون بحران هایش را هم تحمل نمیکنیم. انگار بیخیالی ابن عربی، فقط در خوردن خربزه اش مجاز است و نه در نشستن پای لرزش. چرا؟ چون اینقدر به آقای جمهوری اسلامی اعتماد کرده ایم که اگرچه اعتراف نمیکنیم، ولی واقعا باورمان شده که او با فقه جعفری کشور را به امروزش رسانده است. هیچکداممان هنوز نفهمیده ایم که امام خمینی صدرایی بود و ولایت مطلقه ی فقیه را برساخت چون ولی فقیه، مرز مشترک امام شیعی، شاه ساسانی و شاه فیلسوف افلاطون و قطب تصوف بود که ملاصدرا –یا بهتر است بگوییم جاعلان آثارش- آنها را با هم ترکیب کرده بود. پس امکان نداشته که در جمهوری اسلامی، تصوف، فلسفه ی یونانی با دنباله ی غربی آن، و ترکیب استبداد بیحساب شاهی با استبداد مذهبی نسبت داده شده به ایران باستان (بازتولید شده در استبداد پهلوی) در نظام امام خمینی تبلور نیابند. اصولگراها که خود را حافظان مسیر نخستین نظام معرفی میکنند هنوز هم وقتی صحبت از ممالک جنگزده ی اطراف ایران میشود ژست جزیره ی ثبات میگیرند و میگویند آنها به این بلا دچار شدند چون به عقل خود اعتماد کردند و برای خودشان فکر کردند ازآنرو که امام نداشتند که خط دستشان بدهد ولی ما امامان معصوم از خطا داشتیم و راه امامان را رفتیم؛ در ادبیاتی مثل مورد زیر:

«دو مکتب فقهی در اهل سنت داشته‌ایم که یکی مکتب بغدادی است که ابوحنیفه نماینده ی اصلی آن است. مبنای آن عرفان و نوعی فقه تساهلی و اباحه‌گرایانه است. اوج این اباحه‌گری در آزادی هم‌جنس‌بازی و لواط است که در احکام السلطانیه ی ماوردی در باب حدود آمده است که می‌گوید "و اما الواط فلا حد فیه". روش‌شناسی این مکتب فقهی «قیاس» است؛ قیاس به «وصف»، نه قیاس به «علت»؛ یعنی قیاسی که به‌وسیله ی شباهت وصفی حکم را تسری می‌دهد. این ساختار موجب سرنگونی خلافت بنی‌عباس به‌وسیله ی مغول شد. در مقابل مکتب بغداد، مکتب مدینه قرار دارد که به اهل حدیث هم مشهور است و نماینده آن مالک ابن انس است. این دو مکتب با هم تضادهایی هم داشته‌اند. از تعامل مکتب مدینه و مکتب بغداد، مکتبی جدید به‌نام «حنبلی» پدید می‌آید. وقتی مغول حمله می‌کند و حکومت بنی‌عباس نابود می‌شود، مذهب حنبلی مبنای به وجود آمدن ابن تیمیه و سایر کسانی می‌شود که «وهابیت» را به‌وجود آوردند که مکتب کلامی است و مساله‌اش این است که چرا خلافت بنی‌عباس با آن عظمت سرنگون شد. در بعد معرفتی ابن تیمیه بحث می‌کند که صوفیسم هندی از شرق وارد جهان اسلام شد، فلسفه و عرفان غربی (مثل ابن عربی) هم از طرف دیگر وارد جهان اسلام شد و با این ساختار اصل اسلام و قرآن و سنت پیامبر از بین رفت و به همین دلیل دشمن حمله می‌کند و خلافت را نابود می‌کند. چند قرن می‌گذرد تا مکتب وهابیت وارد عربستان می‌شود و در اینجا مکتب حنبلی و مالکی با هم ترکیب می‌شوند و حکومت عربستان سعودی به وجود می‌آید. عربستان سعودی بر اساس وهابیت و ترکیب حنبلی و مالکی به وجود آمده است. همزمان با انقلاب اسلامی ایران، مکتب وهابیت که ترکیب حنبلی و مالکی است، با مکتب ابوحنیفه در حوزه ی پاکستان و افغانستان ترکیب می‌شود و القاعده به وجود می‌آید. سپس سازمان القاعده که حنفی است، با عرفان غربی ترکیب می‌شود و «داعش» شکل می‌گیرد. عرفانش یک عرفان قبیلگی است. جالب است که داعش با حزب بعث که سوسیالیسم ملی‌گرای پان‌عربیست است و ساختار ایلی دارد، متحد است! این به همان ساختار قومی و قبیلگی در هر دو برمی‌گردد. ملی‌گرایی همان قبیله‌گرایی است با این تفاوت که ملی‌گرایی شکل مدرن قبیله‌گرایی سنتی است.» ("عقل داعشی": ابراهیم فیاض: شبکه ی اجتهاد: 29مهر 1396)

ولی به محض این که پای بحران های داخلی وسط کشیده میشود، همان عرفان و فلسفه ی سنی را دخیل در موضوع میکنند و اینجا است که میبینیم راقم سطور بالا یعنی دکتر فیاض، در جمعبندی هشت سال دوره ی احمدینژاد در گفتگو با عصر ایران (به نقل از فرارو : 31تیر1392) اینطور ظاهر میشود:

«درباره ی احمدی‌نژاد نکات فراوانی گفته شده است. برخی معتقدند او ارزش‌های مغفول‌مانده سال‌های نخست انقلاب را احیا کرد. آیا اصلاً چنین بوده است؟ و دیگر اینکه، طرح شجاعانه برخی از ارزش‌های انقلابی از سوی احمدی‌نژاد، منجر به تقویت آنها هم شد؟

انتقاد معیار و شاخص می‌خواهد. الان یک عده می‌گویند احمدی‌نژاد [؟] را نابود کرده است. می‌گویند تولید را پایین آورده و کارخانه‌ها را تعطیل کرده است. احمدی‌نژاد هم می‌گوید ما آن کارخانه‌هایی را که به درد نمی‌خوردند، تعطیل کردیم و به جای آنها، کارخانه‌های پرسود آوردیم. منظورم این است که باید شاخصی در میان باشد تا ما ببینیم کدام طرف درست می‌گوید. متاسفانه تا به حال شاخصی در کشور ما ارائه نشده است. مثلاً می‌گویند احمدی‌نژاد مردمی بود. یعنی پس از ترورهای سال‌های نخست انقلاب، به دلایل امنیتی، فاصله‌ای بین مقامات سیاسی کشور با مردم ایجاد شد و سیاستمداران ما، چهره ی مردمی خودشان را تا حدی از دست دادند و به نوعی اشرافیت روی آوردند. این عده معقتدند که احمدی‌نژاد از اشرافیت فاصله گرفت و به سوی مردم بازگشت و جمهوریت را در برابر اشرافیت احیا کرد. حرف من این است که باید شاخصی در کار باشد تا ما بتوانیم داوری کنیم که احمدی‌نژاد ارزش‌های انقلاب را احیا کرد یا نه. مگر تکلیف خود انقلاب روشن شده است که حالا بخواهیم درباره احیای ارزش‌های انقلاب توسط احمدی‌نژاد و یا هر کس دیگری حرف بزنیم.

 

پس به نظر شما، فعلا نمی‌توان درباره نسبت احمدی‌نژاد با ارزش‌های انقلاب اسلامی داوری کرد؟

باید شاخص داشته باشیم.

 

شما خودتان شاخصی برای پاسخ‌دادن به این سوال دارید؟

من فقط به نقش مردمی احمدی‌نژاد اشاره می‌کنم. مردم در انقلاب اسلامی نقش بسیار مهمی داشتند و احمدی‌نژاد سعی کرد به شاخص‌ مردمی‌بودن نزدیک شود. دست کم احمدی‌نژاد اول سعی کرد این طور باشد. حالا اینکه موفق شد یا نه، بحث دیگری است. به نظر من، احمدی‌نژاد در پایان کار گرفتار یک اومانیسم عرفانی شد.

 

اومانیسم عرفانی یعنی چه؟

اومانیسم عرفانی انسانگرایی عرفانی است. ما باید ببینیم این انسانگرایی به نخبگان بازمی‌گردد یا مردم؟ مردمگرایی عرفانی بحث بسیار مهمی است...

 

این "اومانیسم عرفانی"، تعبیر محترمانه ی همان جریان انحرافی است؟

نه، من کاری به این بحث‌ها ندارم. انحراف هم شاخص می‌خواهد. من فقط دارم تحلیل می‌کنم.

 

اومانیسم عرفانی نوعی عرفان غیر اسلامی است؟

من نمی توانم چنین چیزی بگویم. در این باره باید بحث مفصل کرد. در اومانیسم عرفانی، انسان محور است. در انسانگرایی هم، مردم محورند. نخبه‌گرایی عرفانی هم داریم. مثل آن چیزی که در محی الدین عربی می‌بینیم. ابن عربی هم اومانیسم عرفانی داشت.

 

شما مردمگرایی احمدی‌نژاد را تعبیر به اومانیسم می‌‌کنید. بله؟

البته احمدی‌نژاد در آخر کار، از مردمگرایی‌اش عدول کرد و به اومانیسم عرفانی رسید. در مردمگرایی عرفانی، نوعی غیرنخگبه‌گرایی وجود دارد. این با اومانیسم عرفانی خیلی متفاوت است.

 

یعنی احمدی‌نژاد از مردمگرایی به سمت نخبه‌گرایی رفت؟

دقیقا. اگر دیده باشید، در حرفهای اطرافیان احمدی‌نژاد هم ابن عربی وملاصدرا برجسته شد. چون همه ی این‌ها اهل اومانیسم عرفانی بودند.

 

حالا اومانیسم این‌ها به کنار. عرفانی‌اش را  شما از کجا آوردید؟!

چون حرفها و نگرش‌هایشان عرفانی است. یعنی عرفان را معاون خدا قرار می‌دهند.

 

شما به احیاء جمهوریت نظام توسط احمدی‌نژاد اشاره کردید. درباره ی نسبت احمدی‌نژاد با جمهوریت نظام کمی بیشتر توضیح می‌دهید؟

جمهوریت بعد مردمی احمدی‌نژاد است و با نخبه‌گرایی عرفانی او نمی‌سازد. احمدی‌نژاد اول در پی احیاء جمهوریت بود ولی احمدی‌نژاد به اومانیسم عرفانی و نخبه‌گرایی روی آورد و با مردم فاصله گرفت.

 

به نظر شما، دوره ی مردمگرایی عرفانی‌اش بهتر بود یا اومانیسم عرفانی‌اش؟

مردمگرایی عرفانی‌اش؛ برای اینکه در اول انقلاب، مردمگرایی عرفانی در جامعه ایران حاکم بود.

 

پس در نهایت معتقدید احمدی‌نژاد در این دو سال آخر، از آن خط اصلی انقلاب خارج شد؟

بله، در این دو سال به نخبه‌گرایی عرفانی روی آورد. نخبه‌گرایی عرفانی بیشتر مبتنی بر فلسفه ی صدرایی و آرای محی الدین عربی است. یعنی حرفهای احمدی‌نژاد و اطرافیانش روی هوا نبود؛ ریشه و چارچوب تئوریک داشت. اومانیسم عرفانی در دوران شاه هم وجود داشت. سید حسن نصر مبلغ چنین عرفانی بود. ملاصدرا و ابن عربی را مطرح می‌کرد و انجمن سلطنتی فلسفه، که رئیس‌اش سید حسین نصر بود، کارش ترویج اومانیسم عرفانی بود. مردمگرایی عرفانی در واقع انقلابی علیه اومانیسم عرفانی بود. انقلاب اسلامی ایران مبتنی بر مردمگرایی عرفانی و  ضد اومانیسم عرفانی بود.

 

 برخی معتقدند در دوره احمدی‌نژاد، سیاست در ایران به جنگ روانی تقلیل یافت. آیا این طور بود و چرا؟

کار عرفان همین است دیگر. در عرفان تعادل نیست. عرفانی که مردمی نباشد، یعنی اومانیسم عرفانی، کارش یا به افراط می‌کشد یا به تفریط و اعتزال و گوشه‌نشینی و درونگرایی. اومانیسم عرفانی یا درونگرا می‌شود یا رادیکال و پرخاشگر.

 

یعنی رفتار و گفتار احمدی‌نژاد در مناظره‌اش با موسوی، پاسخ به سوال نمایندگان مجلس و یا در مجادله با علی لاریجانی، با عرفان مرتبط است؟!  

عرفان همیشه هوش هیجانی ما را تقویت کرده است. هوش هیجانی یعنی همین مچ‌‌گیری‌ها و زد و خوردها؛ و گر نه درباره بعد فقهی‌اش که رهبری گفتند این سخنان خلاف شرع است. شرع هرگز اجازه نمی‌دهد ما با دیگران این طور حرف بزنیم. ساختار جامعه ی ما عرفانی است. تصوف و صوفیسم در جامعه ما بالاست. حتی روشنفکری دینی هم این طور است. پرخاشگری در روشنفکری دینی ما هم بالاست. ما در نتیجه ی این ساختار عرفانی، به شدت درونگرا و یا به شدت برونگراییم. اصلاً اعتدال نداریم!

 

واقعا به نظر شما، ریشه‌های اندیشه‌های احمدی‌نژاد و سبک سیاست‌ورزی او را باید در فلسفه ی عرفانی ملاصدرا و عرفان نظری محی الدین عربی جستجو کرد؟

بله، یکی از روحانیان مدرسه مروی به جمع یاران احمدی‌نژاد پیوست و این‌ها را به سمت عرفان و فلسفه ی محی الدین و ملاصدرا سوق داد. این اواخر روزنامه ایران هم در ویژه‌نامه‌هایش، مجموعه‌هایی درباره ملاصدرا و ابن عربی منتشر کرد. بازتولید تئوریک این نگاه عرفانی و فلسفی در تیم احمدی‌نژاد منجر به تقویت اومانیسم عرفانی در ذهن این‌ها شد. این آموزه‌ها حاصل تلاش گروه فلسفه و عرفان مدرسه ی مروی بود.

 

حالا این شلم‌شوربای عرفان و فلسفه و جدل‌پیشگی، چه سودی برای جامعه ی ایران و چه تاثیر مثبتی در فرهنگ سیاسی ایرانیان داشته است؟

هیجان و رکود ایجاد کرده است. یعنی ما با این پدیده، دچار هیجان و یا رکود می‌شویم. در شرایط ابتلا به رکود، دچار خستگی و ناامیدی می‌شویم و این وضع گاهی در انتخابات هم به چشم می‌آید.

 

این پدیده، مثبت بوده است یا منفی؟

جامعه ی ما ساختاری دارد که چنین پدیده‌ای می‌تواند در آن شکل بگیرد. ولی برای داوری درباره مثبت و منفی بودن این پدیده، باز نیازمند شاخص هستیم. اگر شاخص ما عرفانی باشد، این پدیده مثبت است؛ چرا که ایجاد هیجان می‌کند. یعنی تنور انتخابات را گرم می‌کند و اکثریت مردم با شور و شوق در انتخابات شرکت می‌کنند و از دل این بساط پرهیجان، رئیس جمهور هم بیرون می‌آید! من باور ندارم که برندگان انتخابات ریاست جمهوری اخیر، خودشان هم از قبل احتمال می‌دادند که پیروز انتخابات باشند. خودشان هم از پیروزی‌شان شوکه شدند! کسانی هم که رای نیاوردند و با این فاصله انتخابات را باختند، شوکه شدند. به هر حال این پدیده از حیث ایجاد هیجان اجتماعی، خوب است اما از حیث ایجاد عقلانیت اجتماعی، اصلاً خوب نیست. جامعه ی ما باید با آرامش و عقلانیت جلو برود نه با هیجان و رکود. اینکه دچار هیجان شویم و سپس گرفتار رکورد و باز هم هیجان، امر مطلوبی نیست. از دل این رکود و هیجان "چرخش کور" بیرون می‌آید و این امر چیزی جز خستگی اجتماعی به بار نمی‌آورد.»

الان این خستگی اجتماعی آمده و مقاومت هم ایجاد شده است. ابن عربی، همین مقاومت را میخواست. در زندگینامه اش گفته شده او از اسپانیا این همه راه را کوبیده آمده در ام القرای شامات تا مردم را به کیف زندگی و دوری از سخت گرفتن زندگی و خدا دیدن دشمنان و صلحجویی مسیح و برتر خواندن او به سبب صلحجویی نسبت به محمد فرابخواند درست آن موقعی که صلیبیون دارند اسپانیا را از مسلمانان میگیرند و کشیش ها دم در هر کلیسایی در اندلس، یک روسپی خانه زده اند و جوانان عرب را با شراب و زن فاسد کرده اند و فقط به خاطر همین بحران اخلاقی بوده که توانسته اند عرب ها را ساقط کنند. یعنی ابن عربی ستون پنجم دشمن است. موضوع این است که ابن عربی به مسیح اکتفا نکرده و به سراغ اصل دو مذهب یعنی ابراهیم رفته و به خدمت اسطوره ی عید قربان که الگوی تسلیم اسماعیل وار جنگجویان جهادی مسلمانان به تصمیم ابراهیم های زمانه شان در قربانی کردن آنها است رسیده است درحالیکه جنگجوی صلیبی هنوز به ابراهیم و اسحاقش سخت چسبیده بود. کافی است کی یر کگور مسیحی معتقد را دراینباره با ابن عربی مقایسه کنیم:

 « کی‌یرکگارد فیلسوف و خدادان دانمارکی واکنش حضرت ابراهيم (ع) نسبت به فرمان خداوند مبني بر ذبح فرزندش را برآمده از اوج اخلاص و ایمانش دانسته و لذا ابراهیم را «شهسوار و یکه‌تاز ايمان» معرفي می‌کند. از منظر کی‌یرکگارد، وقتي به ابراهيم (ع) فرمان داده شد که بايد فرزندش را قرباني کند، او حتي اخلاق را هم زير پاگذاشت؛ چرا که او فراتر از اين ساحت‌ها رفته بود. او حتي اگر احتمال و ترديد ذهني درباره مرگ فرزندش داشت، ديگر نمي‌شد او را یکه‌تاز ايمان دانست.ابراهيم (ع) که بعد از سالیان دراز خدا به او فرزندی عطا کرده است اکنون با فرمان جدیدی از سوی خدا مواجه می‌شود که دستور ذبح فرزندش را می‌دهد. او در جدال ميان عقل و ايمان يا اخلاق و ايمان، تنها و بدون هيچ ترديدي، ايمان را برگزيد و اين انتخاب، تاريخ مباحث خداشناسي را در مرحله‌اي حساس و عميق قرار داد. در نظر کی‌یرکگارد ایمان ورای عقل و شریعت است و «ایمان دقیقاً از همان جایی آغاز می‌شود که عقل پایان می‌یابد». ایمان یعنی به صلیب آویختگی عقل. از نظر کی‌یرکگارد ایمان مبتنی بر محال است: با ایمان هر ناممکنی ممکن است. در نظر کی‌یرکگارد محال امری بی‌معنی نیست بلکه بر عکس این محال است که به ما بر خلاف عقل و منطق حقیقت را افاده می‌کند. محال معنای حق است اگرچه مفهوماً باطل است. ابراهیم ممکن بودن محال را باور داشت و اساساً ایمان همین است.به هر روی کی‌یرکگارد عمل ابراهیم را اوج ایمان او می‌شمرد و ابراهیم را به واسطه آن می‌ستاید و وی را شهسوار و یکه‌تاز ایمان محسوب می‌کند.حال ببینیم نظر ابن عربی راجع به ذبح فرزند توسط حضرت ابراهیم چیست؟ابن عربی رؤیای ابراهیم (علیه السلام) را که در خواب دید فرزندش را ذبح می‌کند – خطا می‌داند. به نظر ابن عربی، گوسفند در خواب ابراهیم (علیه السلام) به صورت اسحاق ظاهر شده، به این مناسبت که هر دو منقاد اوامر الهی هستند. یعنی درست است که ابراهیم (علیه السلام) در خواب دید پسرش اسحاق علیه السلام را ذبح می‌کند، ولی در واقع مقصود همان گوسفند بود. چون خواب، حضرتِ خیال و مثال مقید است و آنچه در این حضرت مشاهده می‌شود احتیاج به تعبیر دارد، تا مراد از صورت مرئیه معلوم آید. زیرا آن گاهی مطابق واقع باشد و گاهی نباشد. اما ابراهیم (علیه السلام) عنایت نفرمود و به تعبیر آن نپرداخت. زیرا چنین انگاشت که امر را در عالم مثال مطلق مشاهده کرده است که احتیاج به تعبیر ندارد، چون هر چه در این مشهد مشاهده شود همواره مطابق واقع باشد و نیازمند تعبیر نباشد.ابن عربی می‌گوید: خدا خطاب به ابراهیم فرمود: "أنّ یا ابراهیم قد صدّقت الرؤیا" و آنچه را که در خواب دیدی صادق شمردی، و نفرمود: صدقت فی الرؤیا أنّه ابنک (صادق بودی در رؤیا و آنچه دیدی ذبح می‌کردی عین فرزند تو بود) زیرا ابراهیم علیه السلام ظاهر رؤیای خود را گرفت و آن را تعبیر نکرد، در حالی که رؤیا احتیاج به تعبیر دارد.خلاصه سخن آنکه در ماجرای ابراهیم و قربانی فرزند؛ امتحان بودن خواب را هم کی‌یرکگارد قبول دارد و هم ابن عربی با این تفاوت که کی‌یرکگارد ابراهیم را پیروز این امتحان می‌داند و او را یکه‌تاز ایمان می‌خواند و طور ایمان را ورای طور عقل می‌خواند "اما ابن عربی می‌گوید امتحان برای این بود تا معلوم شود که ابراهیم تعبیر خواب بلد است یا نه؛ و او در امتحان مردود شد و معلوم گردید که توانایی و بصیرت لازم برای تعبیر خواب ندارد. ابراهیم به خواب دید که فرزند خود را قربانی می‌کند ولی ملتفت این معنی نبود که خواب تعبیر می‌خواهد و تعبیر عبور کردن و گذشتن از ظاهر است به سوی باطن". (موحد، ۱۳۸۹: ۳۵۱)» ("حضرت ابراهیم و ذبح فرزند از دیدگاه کی یر کگارد و ابن عربی": رضا مهریزی: عصر اسلام: 20مرداد1398)

شاید به خاطر همین باشد که ابن عربی را اسپانیایی دانسته و حتی عرب تبار بودنش را زیر سوال برده اند. به راستی هم زمینه ی مشکل از مسیحیت بلند میشود ولی لازم نیست خود آن از جایی به دوری اسپانیا بیاید. مسیحیت زمینه ی دوگانه ای دارد که میتواند هم به زهد غزالی در دمشق تبدیل شود و هم به لذتپرستی ملامتیان در هرات و نیشابور و هند. طبیعتا هم محل اتفاق جاهایی در نزدیکی هر دو منطقه بوده اند: جاهایی که در آنها از ترکیب یهودیت با انواع پاگانیسم، مسیحیت اروپایی و کپی های آسیاییش ضمانت یافتند.

استارت این ترکیب را یهودیانی زدند  که از مادیگرایی مذهبی خود سرخورده شدند و جریانی برای بازگشت به جدشان ابراهیم به راه انداختند. ابراهیم از "اور کسدیم" یعنی شهر کلدانیان آمده بود و همین یک جمله، سبب ملقب شدن او به "اوری کلدانی" و بعد شخصیت یافتن او با این اسم و به طریقی جدا به عنوان رهبر اوریم (هوری ها) و تمیم شد. اوری کلدانی با صورت فلکی با نام مشابه اوریون تطبیق و عنوان شد که وی سه پدر دارد: مرکوری، ژوپیتر و نپتون که به ترتیب در هیبت صورت های فلکی ثور (ورزاو)، حمل (قوچ) و حوت (ماهی) بذر نمک "کروس" را پدید آورده اند که اساس اوریون است. مکتب او حول ایزد خورشید میچرخد که در کلدانی بعل یا بول یا ابول، و در یونانی، اپولو نام دارد و به نام این نمک، اپولو کارنیوس خوانده میشود. این ایزد که در عصر حوت یعنی معاصر ظهور عیسی مسیح پدید آمده و درواقع همو است، حالتی دوگانه دارد که به دو ماهی صورت فلکی حوت مربوط میشود. این دو ماهی، دو شاخ قوچ صورت فلکی عصر پیشین یعنی حمل هستند. درواقع آپولو نیز ترکیبی از دو جانور و دو عصر دارد که به اپولو کارناتوس معروف است. در انگلستان و گاول، او را به نام هایی نزدیک به کارن و کارنیت میشناختند و در ایران، تحت عنوان گارن درباره ی مرگش سرودهای غمناک میسرودند. دوگانگی این ایزد، دوگانگی حیات جسمی و روحانی انسان بود. انسان در کلدانی، اوآنا یا اوآنس نامیده میشد؛ کلمه ای که بر نام یونس پیامبر نینوا مانده است که توسط یک ماهی بزرگ (به نمایندگی از صورت فلکی حوت) بلعیده شد ولی با توسل به خدا بر آن غلبه کرد. نام اوآنا منشا نام یوحنا یا یحیای تعمیددهنده نیز هست که با آب سر و کار داشت و نمادش ماهی بود و با غسل نمادین مسیح با آب مقدس، او را نیز به مسیر خود آورد. یوحنا نماد جنبه ی معنوی و روحانی وجود عیسی بود و برای او به صورت توماس قدیس تکرار شد. چون توماس، لغتا همان تومو یا تموز، ایزد کهن است که نامش از "توم" یا "توأم" به معنی قرین و همزاد می آید. این دو، صورت فلکی جوزا یا دو پیکر را میسازند که در یونانی، علاوه بر جمینی، دیدیموس به معنی دو تموز یا دو همزاد خوانده میشود. درحالیکه صورت های فلکی ثور، حمل و حوت، سه عصر نسبت داده شده به تمدن طی 6هزار سال قدمت جهان از دید یهود را تعریف میکنند، عصر جوزا با قرار گرفتن در قبل از عصر ثور، دوران ماقبل مادیات و درواقع دوران روحانیت را نشان میدهد و خود را در دو ماهی عصر حوت تکرار مینماید. تمیم یعنی پیروان تومو یا تموز، جارچیان معنویتند اما اول باید با ادیان محلی برخورد کنند و سیستم دوگانه را در تطبیق تدریجی ایزدان محلی با خدای خورشیدی به جای آورند. حیر ها یا کیرها محلات جداگانه اند با آیین های منحصربفرد. اما تمام ایزدانشان اپولو کارنیوس نامیده و جلوه ای از خدای واحد به نام "اپولو کونیوس" تصور میشوند. ازاینرو لغات "کارن" و "کاریون" برای نامیدن خدایان به کار میروند. اپولو کونیوس متعلق به قلمرو کولیدا یا کلده ی جدید است و قبر تموز در آن قرار دارد. این مکان سرزمین کونیا است که پدربزرگ یا مادربزرگ کنستانتین کبیر بنیانگذار مسیحیت نیقیه ای و سراسری دانسته میشود و قطعا با قلمرو ترکیه ی کنونی یا روم شرقی که کنستانتین از آن برخاست قابل تطبیق است. درعینحال، جدا شدن توماس از تموز به صورت یک قدیس مسیحیت نیقیه ای به او این امکان را داد که به شرق سفر کند و کلیساهای هندوستان و چین را پدید آورد. در اینجا است که کلده به صورت کالیدا یا سرزمینی در شمال هندوستان و در افغانستان کنونی بازسازی شد و آپولو کونیوس نیز به صورت کانیا که نام دیگر کریشنا خدای هندوان است. کانیا را گاهی "کان یا" یا "کان یی" میخواندند که با در نظر گرفته شدن کان به خان به معنی فرمانروا، یا و یی همان یهوه ی یهودیان خواهند بود. با قرار دادن لغت "بعل" به جای خان، عنوان "بال یی" به دست می آید که لقب اوریسا یا کوریسا فرم افغانستانی کریشنا است. اوریسا منشا زبانی مخصوص به همین نام بوده که ویلسون لغات و ویژگی های زبانی کلدانی و عبری آن را به ثبوت رسانده و از طریق آن، پرستش خدایان کلدانی توسط اسکیت های هندی در شمال و جنوب افغانستان –بنا بر گزارشی از دهه ی 1770- را توضیح داده است. ویلسون معتقد بود کریشنا همان بودا است و توسط "ساراسن ها" (عرب ها) از غرب به این حدود وارد شده است. در انگلستان، تمپلارها یک معبد مهم برای یوحنای تعمیددهنده ساخته بودند که کمبریج حول آن شکل گرفت و درآنجا منطقه ای به نام "بده" قرار داشت که با نام بودا هم منشا دانسته میشود. کلنل تود معتقد بود که در حکومت عرب ها مجسمه های بودایی یا بت ها همچنان پرستش میشدند چون مذهب محمد خود زیرمجموعه ی مذهب بودا بود و هگینز این موضوع را تایید میکند و میگوید عرب ها در مصر نیز با آثار منتسب به فراعنه و قبطیان مشکلی نداشتند؛ این ترک های اسکیت بودند که آثار مذاهب پاگانی را تا حد ممکن محو کردند. در آسیای مرکزی، اسکیت های یونانی مسلک، پادشاهی به نام "ویک راما دیتیا" یعنی شاه رامای ایزدی را میپرستیدند که گفته میشد در ازمنه ی دور، اسکیت ها یا سکاها که همان تاتارها باشند را شکست داده و پیرو خود کرده بود. این شخصیت، در افسانه های محلی هندی نیز به صورت یک پادشاه هندی که سکاها را از سرزمین خود بیرون رانده بازسازی شده بود. ویک راما دیتیا، سیلواهانا نیز نامیده میشد که از عناوین برابرشده با کریشنا نیز هست. ولی جالب این که بعضی برهمن های هندو معتقد بودند که ویک راما دیتیا همان محمد رهبر و قانونگذار عرب ها است. در افسانه ها آمده که هندوستان یک بار توسط پادشاه بلخ به نام چوملا فتح شده است. در یکی از قدیمی ترین نقشه های هندوستان که توسط الفینستون کشیده شده بوده، نام منطقه ی کشمیر، چوملا ذکر شده بوده است. کشمیر در مرز سند است و ناحیه ی بالایی سند، محل سکونت قبایل ابدالا بوده که وابسته به عبدالله پدر محمد تصور میشدند. یهودی های خیبری در شرق افغانستان، این مردم را "اربیم" یعنی غربی میخواندند که سبب درنظرگرفته شدن آنها به عنوان اعراب صدر اسلام شد. با توجه به این که یهودیان خیبری را مغلوبین محمد در حدود مدینه دانسته اند، ورود یهودیان آسیای مرکزی و هند به حجاز، سبب انتقال بسیاری از افسانه های محمد در مقام یک فاتح جنگجوی تاتارستان هند (افغانستان) به منطقه ی حجاز شده است. برهمن ها ادعا میکردند که شهر مکه را هندیانی از منطقه ی اسماعیلستان از اطراف نیلاب در هند، در مهاجرت به حجاز بنا کرده اند و در تاریخ اسلام نیز سازنده ی مکه اسماعیل است. این هندیان را میتوان با یهودیانی برابر دانست که در بندر تجاری ای در غرب عربستان به قدرت رسیده بودند که به نامشان "جودا" نامیده و اکنون "جده" خوانده میشود. موقعیت مکه در جنوب جده، موقعیت یهودیان خیبری با کابل است چون اینان کابل را به نام صبایوت لقب یهوه "شیبی" نامیده و بعدا با کشور سبا یا یمن در جنوب عربستان تطبیق کرده بودند. گفته میشد تخریب سرزمین سبا در اثر عذاب الهی آنها را به سمت نواحی شمالی و طبیعتا قبل از همه جا به مکه سوق داده است که مابه ازای سبای افغانستان یعنی کابل بوده است و به نظر میرسد چوملا نیز تلفظ دیگر کابلی باشد. اتیوپیا یا سرزمین سیاهان افریقا که در تواریخ غرب گاهی با سبا برابر و یا سبا مستعمره ی آن در نظر گرفته میشده نیز با سرزمین های سیاهپوست نشین هندوستان تطبیق شده بود. یهودیان خیبری سرزمین خود را سلیمانیه یعنی قلمرو سلیمان میخواندند و رابطه ی سلیمان با ملکه ی سبا را رابطه ی افغانستان با هندوستان. در کابل که معبد مکه بود بت کبوتر که تجسم ملکه ی سبا –به کنایه از ایزیس الهه ی افریقایی- بود، پرستیده میشد و این بت پس از فتح شهر توسط اعراب، به دست محمد و علی تخریب شد. یهودیان سلیمانیه که در مقام خیبری ها به دست اعراب یعنی ابدالا ها اسلام آوردند، در "سپین غر" در کوه های سلیمانیه، جریانی از تصوف را ایجاد کردند که توسط خاندان یهودی صفاری، در سرزمین یادو مستقر شد. کلنل تد، حدود یادو را از غزنی در افغانستان جنوبی تا سمرقند در ازبکستان دانسته است. سمرقند، تختگاه نخستین بابر فاتح مغول مسلمان هندوستان بود. در گزارشات فرانک، از وجود ملتی به نام ثابور در بین تاتارها سخن رفته که از نامشان معلوم است باید تحت تاثیر یهودیان خیبری باشند. یادو که تلفظ دیگر لغت "یهودی" است، نام قبیله ی کریشنا خوانده شده که به نظر والنسی، برسازندگان دولت اود در هندوستان نیز بوده اند. جریان یادو که خود را وارثان دولت داود و سلیمان میخواندند، منطقه ی تاثیر خود بین رودهای جیحون و گنگ را بهشت تورات خواندند و مرکز توجه کردند و به این ادعا، افکار خود را در سرتاسر هندوستان و سرزمین های اسلامی جولان دادند و جریان رایج تصوف شدند. آنها لغت صوفی را به صورت کوفی و گوفی نیز تلفظ میکردند که در حالت اول، سبب نسبت داده شدن تصوف به کوفه پایتخت علی از دید مردم پرشیا (ایران) شد و در حالت دوم سبب پیدایش افسانه ی گوپتاها یا پادشاهان منجی در هند. :

Anacalypsis: godfrey Higgins: longman; 1836:v1:p418-430, 833-6, 756-766

درباره ی سطور اخیر باید گفت که فاتح شدن محمد مرتبط با متحدکننده بودن او است و این در ارتباط یافتن او با ابدالا ها است که قطعا همان قبیله ی ابدالیند. ابدالی ها را برخی همان هپتالیان یا تاتارهای مشهور افغانستان دانسته اند که در مهاجرت به جنوب و ترکیب با افغان های اصلی (پشتون ها) جزو آنان شده بودند. این قبیله به رهبری احمدخان ابدالی که یک سردار جنگجو بود اولین حکومت متحد افغان ها را در قرن 18 در افغانستان ایجاد کرد اما با مرگ احمدخان این اتحاد فروپاشید و سال ها طول کشید تا افغان ها پس از جنگ های داخلی و خارجی متعدد زیر سایه ی دوست محمدخان متحد شدند و حکومت افغانستان ایجاد شد. احمد نام دیگر محمد نیز هست و ازاینرو فاتح و متحدکننده خوانده شدن محمد، ممکن است در ارتباط با بازسازی او از روی احمدشاه ابدالی باشد. اما ارتباط یافتن محمد با تصوف توسط یهودیان خیبری درست به نظر میرسد. خرابه ی قلعه ی خیبر که گفته میشد توسط علی فتح شده، در بلخ قرار داشته و قبر منسوب به علی نیز در همانجا و در شهری که به نامش "مزار شریف" نامیده میشود قرار دارد. بلخ محل تولد محمد مولانا (محمد سرور ما) یا مولوی (سرور من) است که گفته شده در کودکی ازآنجا به قونیه در ترکیه رفته است. لازم به ذکر است که اشعار مولانا به زبان فارسی هستند و نه ترکی، ضمن این که نخستین مجموعه اشعار منسوب به مولانا را امیر عباس گجراتی در قرن 17، در سند و کابل و پیشاور جمع آوری کرده است نه در ترکیه. بنابراین روشن است که قونیه ی مزبور همان کانیا یا اتحاد افغانستان و هند است که تا اواسط قرن 19 یک قلمرو فارسی زبان بوده است. ولی مولانا به ترکیه مربوط شده چون قونیه ی اصلی سرزمین اپولو کونیوس یا کونیا یعنی ترکیه ی یونانی و سرزمین مسیح بوده است. میدانیم که محمد به معنی بسیار ستایش شده و احمد به همان معنی، اطلاق های آرامی و عربی کلمه ای هستند که در یونانی فارقلیط خوانده میشد و برابر است با مسیح بازگشته در آخرالزمان، یعنی همان مطلبی که سبب خوانده شدن محمد به آخرین پیامبر میشود. پس انتظار داریم محمد مولانا نیز مانند عیسی مسیح جفت همزادی در کنار خود داشته باشد که البته دارد: شمس تبریزی. شمس در عربی به معنی خورشید و مابه ازای اپولو کونیوس خدای قونیه است. تبریزی نیز تحریفی از تائوروسی یا طوروسی است. تائوروس عنوان کوه های جنوب ترکیه شامل قونیه ولی قبل از آن نام صورت فلکی ثور یعنی برسازنده ی قدیمی ترین عصر فلکی زمین در تاریخ یهودی است و ازاینرو کنایه ای از روح سنت های باستانی است. شمس مولانا را شیفته ی خود میکند و به راه می آورد همانطورکه کشفیات و تجارب گذشتگان، راهبر انسان های امروز است. مولانا درباره ی شمس، غزل هایی سروده و شاید همین او را با "محمد غزالی" یعنی محمد غزلسرا منسوب به نیشابور نیز معادل کند. آثار غزالی و مثنوی مولانا، داستان های مشترکی دارند که قبل از آنها در هیچ جا دیده نشده است. برای نشان دادن تاثیر فلسفه ی آنها بر تشیع ایرانی کافی است اشاره کنیم داستان مشهوری که در آن علی روی پهلوانی شمشیر میکشد، پهلوان روی علی تف میکند و علی شمشیرش را زمین می اندازد یکی از همین داستان های مشترک بین غزالی و مولانا به عنوان اولین رفرنس های آن است. در مثنوی مولانا، وقتی پهلوان از علی میپرسد چرا علی شمشیر را زمین انداخته و علی پاسخ داده نمیخواسته از روی خشم و کینه ی شخصی کسی را بکشد، بحث فلسفی مفصلی بین دو جنگجو درمیگیرد و پهلوان مسلمان میشود. اما در روایت شیعی، راویان دنبال یک پهلوان در تاریخ طبری گشته اند که علی با او جنگ تن به تن کند و عمر ابن عبدود را یافته اند. البته عمر ابن عبدود را علی کشته بود بنابراین گفته شد علی بعد از این که عمر رویش تف کرد ابتدا مدتی راه رفت تا خشمش فرو بنشیند بعد آمد عمر را کشت. این تخریب مبتذل تمثیل هرمسی محمدی اولیه به نفع تاریخ خشن جنگاوران جهادی در تشیع ایرانی آن هم در کیفیاتی بدین حد ابلهانه، ما را متوجه جنبه ی دوم محمد یعنی تصویر جنگاور او میکند که لاجرم باید قبل از جا افتادن محمد عارف و صوفی به صورت محمد مولانا در افغانستان، در خود ترکیه شکل گرفته باشد تا جدا شدن این دو شخصیت از هم با زندگینامه های متفاوت ممکن شود و در مسیر این انتقال، هر دو تصویر توسط ایران در بین دو مملکت نیز یک جذب اولیه داشته بوده باشند که آن را برای تاثیرپذیری انبوه و افتضاح بعدی از عثمانی، هندوستان و افغانستان آماده کرده باشد. تدقیق در این مسئله، نقش اسپانیای ابن عربی در اسلام ایرانی را نیز روشن خواهد کرد.

ای.جی.دئوس از دانشگاه اتاوا، تصویر جنگجوی محمد را محصول مسیحی مآبی سلاطین عثمانی میداند و میگوید این، مکاشفه ی یوحنا بوده که گفته مسیح در بازگشت خود سوار بر اسب در آخرالزمان، کافران را به شمشیر قتلعام میکند و بنا بر گمانه هایی مسیح از نو و باز هم از ذریه ی ابراهیم ولی اینبار نه از یهود بلکه از «زنی که به صحرا میرود» و با هاجر –همسر دوم ابراهیم و مادر اعراب- تطبیق شده، متولد میشود. محمد نیز مسیح آخرالزمان است و خاک عربستان را از خون کفار سرخرنگ میکند تا جانشینان برحقش یعنی سلاطین عثمانی نیز بهانه داشته باشند همین سرمشق را علیه کسانی که آنها را کافر در نظر گرفته اند به کار ببرند و جوانان را برای نوشیدن شربت شهادت در این راه، بسیج کنند. عثمانی ها ترک هستند و تنها دلیل این که عربی را زبان رسمی اسلامشان کرده اند این است که سنت قبلی درباره ی ظهور مسیح از بین اعراب وجود داشته و این عثمانی ها را لاجرم به دنباله روی و اصلاح سنت قبلی حکمرانان عرب در شام به مرکزیت دمشق واداشته که بیزانسی ها به آنها "آموریم" (آموری ها) میگفتند و سرسلسله شان ماآویا یا –به قول امروزی ها- معاویه ابن ابی سفیان، و عبدالملک مروان هستند. قبه الصخره که عبدالملک در بیت المقدس ساخته، به سمبل ریشه داشتن اعراب در سرزمین مقدس و مقاومتشان در مقابل یهود مهاجر از اروپا در قرن بیستم تبدیل شده است. اما این که عثمانی ها قلمرو عبدالملک را همان سرزمین مقدس دانسته اند به همگامی آنان با دول مسیحی غرب در تعیین جغرافیای مسیحیت برمیگردد. درواقع خود عثمانی ها نیز در تاریخسازی برای اسلام، از ریشه های یهودی مسیحیت بیزانسی تبعیت کرده اند. بیزانسی ها ادامه ی یهودیان شمال عراق در ترکیه بوده اند و این یهودیان زبان مخصوص خودشان را داشته اند که در آن معنی کلمات عوض میشده است مثل "نرگال" (نام خدای دوزخ در جنوب) که در زبان آنان معنی خروس پیدا کرده است و "دد" که هم معنی با خدا شده است و غیره. ازجمله ی آنها است کلمه ی "امیه" که عثمانی ها از آن برای جمع بستن معاویه و پسرش یزید –که وجود تاریخیش زیر سوال است- با مروانی ها زیر خاندان فرضی بنی امیه استفاده کرده اند. امیه در زبان این یهودیان، هم به معنی قوم آرامیان است و هم تلفظ دیگری از احمد نام دیگر محمد؛ چراکه دمشق عبدالملک یک قلمرو آرامی بوده و این نشان از پیوستگی تنگاتنگ اسلام محمدی متصف به قرآنی با مروانی ها در نظر عثمانی ها دارد. امروزه به جز تقلب های بازاری موزه های اروپا بخصوص بریتانیا در کشف قدیمی ترین قرآن ها و یا سکه های صدر اسلام –جعل سکه، راحت ترین جعل عتیقه است- یگانه منبع در تعیین قدمت قرآن، وجود آیات قرآنی در قبه الصخره است. اما قبه الصخره تا رسیدن به زمان ما در اثر زمین لرزه تخریب شده و در قرون 18 و 19 چند بار توسط سلاطین عثمانی بازسازی شده، احتمالا برای این که هر کدامشان، جعل ایدئولوژی مخصوص خودشان را به عبدالملک منسوب کنند. اما چه دلیلی باعث شده که عبدالملک اینقدر برای عثمانی ها مهم باشد؟ همانطورکه میدانیم عبدالملک در تاریخ اسلام و تحت عنوان "عبدالملک ابن مروان"، امپراطوری فروپاشیده ی معاویه را با نابود کردن عبدالله ابن زبیر در حجاز، و برادرش مصعب ابن زبیر در ایران و عراق احیا کرد. عبدالله زوپیران یا زبیری معروف به عبدالله ابن زبیر، اعتبار خود را از جدش ابوبکر میگرفت. اما این ابوبکر برخلاف آنچه تاریخ اسلام میگوید یک خلیفه ی مسلمان نیست، بلکه ابوبکر قیصریه معروف به هرمولائوس یکی از سه رهبر بزرگ دکترین یعقوبی در ابتدای تاریخ این دکترین است. یعقوبی ها جریان وابسته به خاندان یوسف بودند که ادعا میکردند بعد از مادیگرا شدن یهودیان به پیروی از اولاد داود و سلیمان، خدا از یهود ناامید شده و عرب ها را قوم برگزیده ی خدا در نظر گرفته است و مسیح از بین عرب ها ظهور خواهد کرد. یعقوبی ها جریانی ضد بیزانسی بودند و با حکومت رومی ها بر خاورمیانه مشکل داشتند. ازآنجاکه الیاس ابن کبشه (ایاس ابن قبیصه) حکمران حیره، یعقوبی ها را در عراق جایگاه بخشیده بود، آنها عراق را علیه بیزانسی ها با زبیری های حجاز متحد کرده بودند. این الیاس یا ایلیا به نظر دئوس همان علی است که نوشته اند دار و دسته ی مختار در کوفه سنگ او را به سینه میزدند و عنوان شده که اگرچه مختار با ابن زبیر متحد شد ولی درنهایت ابن زبیر او را به دست برادر خود مصعب نابود کرد. مختار اعمالش را به نام "محمد ابن حنفیه" پسر علی انجام میداد و دئوس این کلمه را شکل دیگری از محمد حنفی یا محمد پیرو دین ابراهیم میداند که میتواند همان محمد پیامبر اسلام باشد. به هر حال، اتحاد سرزمین مهم عراق با حجاز به رهبری حکمران حجاز، ادعا های آن منطقه را بسیار جدی کرد. یهودی های آنها دو کوه مقدس سافون و موریاه در اورشلیم را با دو کوه در مکه که امروزه به نامشان صفا و مروه نامیده میشوند تطبیق کرده بودند و این دو کوه منشا دو خاندان سفیانی و مروانی تلقی میشدند که در بنی امیه جمع آمده اند و خود مکه نیز اورشلیم تلقی شده و به "هابیت یهوه" یعنی خانه ی یهوه نامبردار بوده است. اگر عبدالملک نیز به مروان شناخته شده، ازآنرو است که خود دعوی مکه را پذیرفته و از فتح مکه برای توسعه ی پروپاگاندای خود سود برده است. چراکه عبدالملک و معاویه خود از دکترین یعقوبی که به نفع عرب ها بود سود میبردند و از آن استقبال میکردند. معاویه به قدره توجه داشت که قدیس حامی آن یوحنای تعمیددهنده یا یحیی است ولی از نمادهایش صلیب سنت آنتونی متعلق به قبطی های مصر بود و این به سبب ارتباط خوب مسیحیت قبطی با خاندان یوسف در مصر بود. شاید این ارتباط، سبب توسعه ی بعدی روابط عبدالملک با مسیحیت بیزانس شده بود که معاویه با آن جنگیده بود چون خود عبدالملک نیز با عبدالرحمان ابن محمد از خاندان یوسف همکاری میکرد. عبدالرحمان خود با ابوبکر نسبت داشت ولی دشمن زبیریان بود. اتحاد عبدالملک با بیزانس علیه زبیریان، سوء استفاده ی او از دشمنی یعقوبی ها با بیزانس به نفع توسعه طلبی سیاسی خود بود. وی در این راه، با یهودی های داودی ایرانی علیه عراق متحد شد؛ اتفاقی که به بازگشت اقتدار خاندان داوود در عراق اما این بار با دخالت بیشتر ایرانی ها در آنجا منجر شد و این یادآور حکومت عباسی های ایرانی مآب در بغداد است. گروهی از این یهودیان فرصت طلب، در قلمرو جدیدشان به سرعت با نیروی قدرتمندتر بیزانس ارتباط برقرار کردند ولی به زودی بین مروانی ها و بیزانسی ها دشمنی به وجود آمد. رهبری جریان عرب-ایرانی بیزانسی مآب در عراق سرکوب شد و به اسپانیا رفت ولی به زودی با صلیبی گری بازگشت. بنا بر یک روایت لاتین، در عهد سلطان سلیمان قانونی، "داود النصرانی عباسی" یا دیوید روبنی که یک یهودی خیبری -خابوری یا هابوری یا برره ای- از حبشه بود، نهضتی دینی حول مسیح یا محمد در مسیر متحد کردن عثمانی ها با مسیحیت غرب در شرق و زیر نام محمد انجام داد که به کوشش ابراهیم پاشا صدر اعظم سلیمان به پیش رفت ولی درنهایت به دلیل مخالفت شارل امپراطور آلمان با این ماموریت، ابراهیم پاشا به توطئه ی نفوذی ها به دستور سلیمان کشته شد و ماموریت عقیم ماند. ایرانی ها پیرو سلیمان ملکوم یا ملکو-اربوم (ملکوم عرب) که همکار یهودی دیگر دیوید روبنی و در شرق به ملا کابیز معروف بود شده بودند و نهضت دیوید روبنی را در مسیری متفاوت ادامه دادند. دیوید روبنی ادعا میکرد که از نسل محمد است و در رده ی مسلمانانی است که در زمان محمد در حبشه ساکن شده بودند. در تاریخ اسلام، تنها فرزندان محمد، اعقاب فاطمه دختر او هستند که همسر علی بود. بدین ترتیب، مرز مشترک عباسی و علوی و ایرانی  در اتحاد با صلیبی گری ظهور کرده در اسپانیا روشن میشود. عثمانی ها در مقابل این صلیبی گری تعریف میشدند. آنها که مثل مروانی ها با شعار جنگ با مسیحیت به قدرت رسیده بودند سرمشق مروانی را دنبال میکردند ولی چون خودشان بیزانسی مآب بودند در این سرمشق تغییراتی ایجاد کردند که گاهی ضد مروانی ها بود. مثلا این روایت پاپی که قرآن را حجاج کارگزار عبدالملک نوشت و تکثیر کرد، به این حالت تغییر کرد که حجاج قرآن را سوزاند و از نو نوشت لابد برای این که اگر مومنان اختلافی بین اسلام عثمانی و اسلام حجاجی-مروانی یافتند درست را از آن عثمانیان بدانند. این، علاوه بر این که بر افسانه ی قدیمی اختلاف قرآن علی با قرآن عثمان [در باور شیعیان اخباری] نوری می افکند، دئوس را به مسئله ی دیگری در تاریخ مروانیان جلب میکند. تاریخ اسلام مدعی است وقتی حجاج به مکه حمله کرد ابن زبیر به حرم کعبه پناه برد ولی حجاج بیرحمانه کعبه را با منجنیق بمباران و آن را تخریب نمود و بعد از آن مکه از نو ساخته شد. دئوس حدس میزند این روایت هم جانشین روایت قدیمی تری بوده که در آن، کعبه توسط حجاج و عبدالملک ساخته شده و پس از آن، قبله ی مسلمانان از اورشلیم عبدالملک به مکه تغییر کرده است. در هر دو روایت، حجاج کعبه ساز و قرآن نویس، بیشتر دشمن اسلام است تا دوست آن؛ چون اسلام راستین در دست عثمانی ها است که ادعا دارند به سنتی در قبل از معاویه اقتدا میکنند ولی ناچارند با بعضی بدعت های معاویه و یزید و مروانی ها کنار بیایند؛ مثلا کاخنشینی و عیاشی و مانند آنها که برای ثابت کردن فرق داشتن حاکم با مردم و نمایاندن بهره مندی او از لذت بهشت یهودی در زمین لازم هستند:

“the jewish serpent king in the dom of the rock”: a.j.deus: academia: 2022: p3-40, 100-104

این اطلاعات از این جهت جالبند که یهودیان افغانستان، خود را دنباله رو داود ربانی میدانند و نوشته هایی به زبان فارسی منسوب به او ازآنجا به دست آمده است. بنا بر صفحه ی "دیوید روبنی" در ویکی پدیای انگلیسی، داود ربانی باید همان دیوید روبنی باشد. حالا میتوانیم بگوییم که یهودیان خیبری، به خاطر ارتباط با دیوید روبنی خیبری بدین عنوان شناخته شده اند. آنها صوفی بوده اند همانطورکه دشمنان اروپا دوست عثمانی ها از ایران، به نام "صفوی" یا همان صوفی شناخته شده اند. بیشتر از این نمیتوان اسطوره را از تاریخ سوا کرد. ولی تا همین حد این سوال را ایجاد میکند که آیا استقبال ایرانی از ابن عربی اسپانیایی، بازگشت یهودیت عرب نمای مسیحی دوست به ریشه ی خود نیست؛ ریشه ای که حالا دیگر به جای ترکیه مستقیما در اروپا مأوا گزیده است؟ این سوال، اندیشه ا و سوالات دیگری را با خود به همراه می آورد: میدانیم که در تاریخ رسمی، بغداد را سلطان مراد چهارم در قرن 17 از چنگ شاه عباس کبیر شاه صفوی (صوفی) ایران به درآورد و این سلطان مراد به اصطلاح چهارم همان کسی است که خانه ی کعبه را بازسازی کرد و تورهای زیارتی حج را احیا نمود. با توجه به این که خاندان عثمانی، قزاق هایی از روسیه و در خدمت سلاطین مغول آنجا بودند، آیا پیروزی سلطان مراد بر شاه عباس در بغداد، همان فتح بغداد عباسیان توسط مغول ها نیست و آیا انتساب عباسیان به مقام بزرگترین حاکمان عرب، نوعی تشویق عرب ها به ایرانی مآبی در معنای استقبال از یهودیت داودی ایران به صورت فرمانروایان خودکامه و برخورداری نیست که از حشمت و ثروت داود و سلیمان تقلید میکنند و وانمود میکنند که دور و برشان را شراب و زن و پول و تجمل گرفته چون این چیزها مال بهشتند و فقط حکام باید داشته باشندشان تا ثابت شود بهشتیند و از مردم عادی برتر؟ آیا جز این است که شیوخ عرب و آقازاده های ایرانی هر دو از همین طریق مقدس میشوند و نیازی به ریاکاری در انجام اعمال ضد اسلامی نمیبینند به این دلیل که این فرهنگ فاسد خرفت کننده، آنقدر در ذهن مسلمانان و دیگر مردم جهان رسوخ کرده که هنرپیشه های هالیوود برایشان مقدسند فقط به خاطر این که از شراب و سکس و تجمل و شهرت سیری ندارند؟! تجربه ی زندگی روزمره پاسخ تمام این سوالات را روشن کرده است. ما همه به راه جمهوری اسلامی رفته ایم و مشکلمان با جمهوری اسلامی این است که بهشت یهودی او را باور کرده ولی نمیفهمیم چرا هنوز در این بهشت راهی نداریم؟ غافل از این که این فقط برای آن است که خودمان دست بجنبانیم و به انواع حیله ها و فسادها این بهشت خدایی را برای خودمان فراهم کنیم و به رویمان هم نیاوریم که به خواست شیطان اینکارها را کرده ایم که البته بیشتر ما این کار را میکنیم. خب؛ ابن عربی هم همین را میگفت؛ این که حق خودش را در ما متجلی کند تا دست به خلقت بزند. حقی هم که از مادیگرایی یهودی متولد شده باشد و وحدت وجود کابالا را به نام ابن عربی، اسلامی کرده، خود را "محیی الدین" (احیا کننده ی دین) بخواند، چیزی بهتر از جمهوری اسلامی از آب درنمی آید. فقط ما چون به پیروی از ابن عربی فکر نمیکنیم و فقط زندگی میکنیم، هنوز باور نکرده ایم این "حق" باشد. ما فکر میکنیم بیل گیتس و استیو جابز چون پولدارند مقدسند و در این راه، کلی داستان های معجزه آمیز کپی شده از معجزات پیامبران و ائمه در مورد پولدار شدنشان درست میکنیم و در شبکه های اجتماعی پخش میکنیم. موضوع این است که آقازاده ها هم همینطور فکر میکنند چون هرچه باشد ما و آقازاده ها از یک فرهنگ برخاسته ایم. ما و آقازاده ها همدیگر را تکمیل کرده ایم. در سرتاسر دنیا، تا این لحظه این، نقطه ی تکامل دیدیموس در اعیان ثابته ی ابن عربی است.