نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا داشتم به شازده کوچولوی آنتون دو سنت اگزوپری فکر میکردم. او نمونه ی خوبی بود از این که اگر آدمی در جایی غیر از زمین زندگی کرده و بعد به زمین آمده بود و قوانین و کردارهای زمینی ها را مرور میکرد چقدر از دیدن چنین انسان هایی تعجب میکرد. زبان اگزوپری آنقدر خود را به ذات آدمی نزدیک میکند که هر کسی میتواند جای شازده کوچولو از ادم ها عجب شود. اما آنجاییش که ذهنم را مشغول کرده بود، جایی بود که شازده کوچولو سر راهش به زمین از 7سیارک با 7 آدم-خدای عجیب میگذشت که المثنای 7سیاره ی کلدانی ها بود که سرنوشت زمینی ها را تعیین میکردند. آیا واقعا آدم ها محکوم به زندگی امروزیشانند؟ همین دو سه ماه پیش بود که دوستم امیررضا بعد از شنیدن افسانه های ازوپ، از من پرسیده بود: «آیا این داستان ها واقعا قدیمیند؟ اینها که همه شان شبیه توصیفات رفتارهای آدم های الآنیند؟» گفتم: «اینها داستان های تربیتند و داستان های تربیتی همیشه در فرم های اشرافیشان ثبت میشوند هرچند همه ی مردم عادی، دارای زمینه ی روانی مشترکی هستند که آنها را به محض قرار دادن در معرض تاثیرات روانی جامعه ی ثروتمندان، به این سمت و سوها میکشاند و شاید الان در قرن بیست و یکم، اکثر آدم ها چنان اشرافی مآب باشند که در هیچ دوره ای از تاریخ، اینقدر اشرافی مآب نداشته ایم هرچند خیلی از این اشرافی مآب ها در پشت و روی زندگیشان، مردمی فقیر و ضعیفند.» آیا خدایان 7سیاره هم جلوه های اشراف را به خود گرفته بودند و میخواستند مردم زمین را مثل خودشان کنند؟ احساس میکنم خیلی ها خودآگاه و ناخودآگاه اینطوری فکر میکنند چون همین اخیرا به طور اتفاقی، قسمت ششم از مستند سریالی تاریخی «ظهور امپراطوری ها: فصل دوم: عثمانی» را میدیدم که داستان قدفرازی ولاد تپس دراکولا پادشاه والاشیا بر ضد سلطان محمد فاتح بلافاصله بعد از فتح قستنطنیه به دست سلطان را به گونه ای که همحسی مخاطبان را به خود جلب کند به سمت و سوی خاصی روایت میکرد: ولاد مردی بربر بود که میخواست سرزمین وحشیش را پایتخت نوین مسیحیت بعد از قستنطنیه ی ارتدکس یونانی جا بزند درحالیکه خودش با درآمدن به کیش کاتولیک رومی و پشت کردن به مذهب ارتدکس یونانی قستنطنیه حمایت مردم خودش را از دست داده بود و معلوم نبود از جذب حمایت صلیبی های غربی هم چه طرفی ببرد؟ در صحنه پردازی ولاد، یک مرد جاه طلب دیده میشود که خیلی شبیه اکثر افراد مذکر بعد از رسیدن به بلوغ ظاهر شده است. اما فلش بک هایی هم به کودکی و نوجوانی این فرد دیده میشود جایی که او و برادرش رادو دوستان صمیمی شاهزاده محمد کوچک به نظر میرسند. رادو هنوز طرف سلطان است و با او علیه برادر خونخوار و بیرحمش متحد شده است. ولاد جنگ را میبازد ولی قبل از فرار از پایتخت، جنگلی از 20 هزار نفر اجساد به سیخ کشیده شده را در دو طرف جاده برای سلطان و لشکرش به جا میگذارد تا جنگ روانی کرده باشد. سلطان عمیقا متاثر میشود اما جنگ روانی او قوی تر است و با توجه به شناختی که از ولاشی ها دارد درجا رادو را شاه جدید ولاشیا میکند تا دیگر، ولاد رسمیتی در بین ولاشی ها نداشته باشد. پس از آن، ولاد یک فراری بدبخت است. اما این فیلم، جایی برای درس دادن جنگ روانی نیست و پیام نهایی آن حتی از جنگ روانی بی خونریزی سلطان هم انسانی تر است و البته آنقدر واقع گرایانه است که صحنه ای به مراتب موحش تر از صحنه ی اجساد به سیخ کشیده شده –که احتمالا یکی از خیالبافی های رومانیایی ها درباره ی شاه شیطانصفتشان بوده است- را برای ما رو میکند: صحنه ای که خاطرات شخصی خیلی از آدم ها را به یاد می آورد؛ صحنه ی پایانی فیلم، جایی که به قول راوی، سلطان و ولاد برای آخرین بار با هم ملاقات میکنند: ولاد در پایتخت عثمانی است، اما فقط با سر بریده اش که در کنار دروازه های قستنطنیه به سیخ کشیده شده است. سلطان به چهره ی معوج و زامبی مانند ولاد که به زحمت از لای ریش و موی انبوهش قابل تشخیص است، نگاه میکند انگار میخواهد قیافه ی آشنا و آشکاری را در آن به یاد بیاورد. بعد دست میکند در جیبش و سکه ای درمی آورد و به آن مینگرد. باز هم فلش بکی به گذشته و صحنه ای می آید که یک نوجوان خوش سیمای صمیمی که کسی جز ولاد نبود، آن سکه را به نوجوان خوش بر و ابرویی که کسی جز سلطان ریشوی فعلی نبود، به عنوان یادگاری هدیه میکرد. به زمان حال برمیگردیم: سلطان سرش را از سکه برمیگیرد و راه برگشت را در پیش میگیرد و بی این که به عقب بنگرد، سکه را به پشت و به طرف سر بریده ی ولاد پرت میکند درحالیکه مردم استانبول بی هیچ توجهی به این صحنه به زندگی معمولی خود مشغولند. انگار سناریست و کارگردان فیلم، داشتند خودشان را به جای سلطان تصور میکردند و کله ی بی سر و ته ولاد را به جای قیافه های تغییر کرده ی دوستان دوره ی کودکیشان که الان دیگر هیچ دوستی ای بینشان باقی نمانده بود. ظاهرا ولاد را که در پرتره ی متاخر معروفش فقط سبیل دارد، در این فیلم، عمدا در ریش و سبیل فرو برده بودند تا ارتباط ریش و سبیل مرد با بلوغ را به یاد بیاورند و این که مرز دوستی دانش آموزان و بیرحمی بزرگسالان در این لحظه ی بلوغ است. اینطوری شاهان عمومی میشوند و به حد مردم مخاطب، قابل درک میگردند اما یادمان باشد این اتفاق زمانی میتوانست کمتر قابل درک باشد. شاهان و اشراف به خوشقلبی کودکانه ی خود پشت میکردند چون تربیت میشدند و تربیت، آنها را از خشم و نفرت پر میکرد. بعدش جنگ، آنچه را که فقط حدس زده میشد ثابت میکرد و اینطوری است که قابل باور است سلطان محمد فیلم، دیگر ارزشی برای سکه ای که یادگار یک خوشقلبی کودکانه و بنابراین ابلهانه تلقی میشد قائل نباشد. خاطرم هست در سال 1375 وقتی کلاس 5 ابتدایی بودم، مجری برنامه ی کودک شبکه ی 1 از ما میخواست خاطرات کودکیمان را فراموش نکنیم: «چنگیز و هیتلر بیرحم شدند چون پاکی کودکیشان را فراموش کردند، اگر مردم کودکیشان را فراموش نکنند دنیا چنگیز و هیتلری به خود نمیبیند.» بعدها شنیدم چنگیز و هیتلر، هر دو کودکی های دردناکی داشتند ولی آیا ستمکاران و بدکاران، پاکی کودکیشان از قربانیان شدائدی که کشیده اند نبوده است و آیا نمیتوان در هر کودکی، ردی از پاکی و خوشقلبی را جست؟ سوال این است که آیا این پشت پا زدن به گذشته، یکی از اتفاقات همیشگی تاریخ نبوده است؟

مسلما آنچه فیلم نشان میدهد تا حدی حدس و گمان است. این درست است که ولاد دراکول -پدر ولاد و رادو دراکولا- پس از شورشی ناموفق علیه عثمانی ها توسط آنها دستگیر شد و پسرانش ولاد و رادو در دربار عثمانی بزرگ شدند. امنا این که آنها با محمد صمیمی بودند را باید در مشابه های اسطوره ایشان اثبات کرد؛ داستان های انسان هایی که در کودکی، سرنوشت مشابهی داشتند و در بزرگسالی مقابل هم ایستادند. هر نوع مقایسه ای از این نوع، باید ربطی به تاریخ روم داشته باشد که عثمانی ها فاتح آن شدند و یک قدرت انتقامجوی مسیحی را به سزای آن در غرب خود ایجاد کردند. شورش ولاد دراکول که شورش پسرش ولاد دراکولا دنباله ی آن بود، از سوی چنین قدرتی تنظیم شد. فرمانده ی ولاد دراکول، "جان هونیادی" (یوحنای هون) جنگجوی صلیبی مشهور مجارستان و دارای اصل و نسب اشرافی ولاشی بود. نمادش کلاغ که به نامش کورویوس خوانده میشد، نشان ولاشیا نیز بود و بنابراین افسانه های ولادها رنگی از او به خود گرفته اند. او قدرتی بزرگتر از ولادها بود و بعد از دوستی ولاد دراکول با عثمانی ها، به ولاد حمله برد و او را شکست داد و کشت. شاید ولاد، تلفظی دیگر از والاشی و والاشی نیز همان بلگ یا بلغار باشد که تاتارهای پیشرو در اروپا را معرفی میکند. دراکول یعنی اژدها، و اینان نیز اگر تاتار باشند، مدافع اژدهای چینی هستند که با یونانی مآب و مسیحی مآب شدن عثمانی ها عصرش به سر میرسد. آن وقت، نظم جدیدی علیه نظم قدیم شکل میگیرد که با جایگزین شدن مسیح یونانی یعنی عیسی با مسیح تاتاری یعنی یوحنای تعمیددهنده تبدیل میشود چون یوحنای تعمیددهنده به شکل پرسبیتر جان (یوحنا) پادشاه افسانه ای تاتارهای مسیحی در شرق، ورد زبان غربی ها بوده است. پس علت این که نام هونیادی، یوحنا است، این است که او نماینده ی نظم قدیمی رومی است و این مثل رودررویی عیسی و یوحنا است که هر دو در یک سال به دنیا آمده اند، منتها یوحنا در انقلاب تابستانی به دنیا آمده و پس از آن، بخت روزهایش رو به کم شدن میرود و عیسی در انقلاب زمستانی به دنیا آمده و پس از آن، بخت روزهایش رو به فزونی میگذارد. رومی بودن آنها در نشان گرگ تاتارها متجلی میشود و این گرگ، همان ماده گرگی است که رومولوس و رموس بنیانگذاران رم را در کودکی شیر داد. دقیقا در داستان این دو برادر است که چهره های کودکان همبازی ای با خاطرات مشترک که در آینده علیه هم میشورند آشکار میشوند چون بعدها رموس به دست رومولوس به قتل میرسد و رومولوس شاه رم میشود. فومنکو و نوسفسکی در گفتارهای 5و6 از فصل اول کتاب "هرکولس" عنوان میکنند که عیسی و یوحنا، همان رومولوس و رموس بنیانگذاران رمند و از این دو، یوحنا را که پوست حیوانات میپوشد و در جنگل به سر میبرد، باید همان هرکول تلقی کرد که پوست شیر میپوشد. هرکول با چماقی از جنس چوب درخت زیتون، دشمنانش را میکشد و این به سبب خرافه ای است که میگوید چوب زیتون، دور کننده ی ارواح و اجنه ی شرور است و یوحنا نیز با صلیبی از جنس چوب زیتون، به جنگ این موجودات فراطبیعی میرفت. هرکول درست مثل تاتارهای جانشین یوحنا فاتح جهان بود. فومنکو و نوسفسکی در نقل قول از دیونیسوس هالیکارناسوسی مینویسند: «و صادقانه تر از آنچه بسیاری از کسانی که اعمال هرکول را در قالب تاریخ بیان کردند، این است: تبدیل شدن او به قوی ترین فرمانده در زمان خود، رهبر نیروهای بزرگ، که از تمام زمین تا اقیانوس عبور کرد. هرکول با ویران کردن هر ظلمی و با دفاع از هر شهری در مقابل توهین و رسوایی های شهرهای مجاور یا غلبه بر مردان وحشی که به قتل بیگانگان میپرداختند، پادشاهی های مشروع، حکومت خردمندانه و آداب و رسوم بشردوستانه ی قابل قبول برای همه ایجاد کرد؛ برای یونانیان و بربرهایی که در داخل با جمعیت ساحلی زندگی میکردند. او در سرزمین های بیابانی، شهرها را بنا کرد و رودخانه ها را برای آبیاری دشت ها برگرداند و در کوه های تسخیرناپذیر، مسیرها را برید و چیزهای دیگری اختراع کرد بطوریکه تمام زمین و جهان، تمام دریا به نفع همه باز شد. هرکول به تنهایی و فقط برای دنبال کردن یک گله گاو به ایتالیا نرسید. بلکه برای تسلیم و فرمانروایی بر مردم در آن، رهبری ارتش بزرگی را به عهده گرفت و قبلا ایبریا را هم تصرف کرده بود.» فومنکو و نوسفسکی، این که ایبریا مصدر کشف قاره ی امریکا توسط کلمب شد را هم به داستان سفر هرکول به جزایری در آن سوی اقیانوس ربط میدهند که معمولا با آتلانتیس تطبیق میگردد و این دو از آن تعبیر به استعمار امریکا پیش از قدرت های مستقل اروپایی میکنند. به گفته ی فومنکو و نوسفسکی، روایات دیگری هم سرنخ استعمار امریکا را به ترکیه ی رومی عثمانی میکشانند ازجمله داستان میداس شاه بریگی ها و این بریگی ها را به نام موسخیان نیز میشناسند. این میداس که پسر الهه ی ایدا از یک ساتیر (نیم بز-نیم انسان) بود، به دامادی گوردیاس از شاهان ترکیه رسید و جانشین گوردیاس در حکومت بر سرزمینش گردید و کشورش به نام بریگ ها، فریگیا یا فریجیه نام گرفت. روزی سیلنوس مربی سابق دیونیسوس درحالیکه سرمست از شراب بود، از لشکر دیونیسوسی ها جا ماند و اسیر میداس شد. سیلنوس برای میداس از اطلاعاتش درباره ی سرزمین ثروتمند و پر از فرصت هایی گفت که میدانست در آن سوی اقیانوس وجود دارد: جزیره ای بزرگ و مجزا از اروپا و آسیا و افریقا. میداس، سیلنوس را نگه داشت تا برایش اختراعاتی جهت تسخیر سرزمین مزبور فراهم کند و فومنکو و نوسفسکی این سرزمین را همان امریکا میدانند. آنها اضافه میکنند نام سیلنوس شبیه نام سولون است که افلاطون، گزارش سرزمین آتلانتیس را به او منسوب میکند. اراتستون، سیسرو و استرابون نیز به صحبت هایی از وجود سرزمینی در ورای اقیانوس غربی اشاره میکنند که نشان میدهند عجیب است کلمبوس به طور اتفاقی به غرب حرکت کند بدون این که چیزی درباره ی چنین سرزمینی شنیده باشد.

دراینجا باید نام بریگ های میداس را با بلگ های بلغار مقایسه کرد و توجه نمود که نام بالکان نیز از بلگ ها و ولاش ها می آید و محل یونان باستان را هم در بالکان تخیل کرده اند که اولین دریچه ی اروپا به روی شرق نزدیک یا خاستگاه مسیحیت است. پس آیا نمیتوان گفت جانشینی حکومت یونانی مآب رومی بر ترکیه ی پاگانی، جانشینی حکومت مسلمان طرفدار مسیح بر میراث اژدهایان، محو شدن میراث یوحنا توسط پیروان رومی عیسی مسیح، و برادرکشی در روم، همگی ذوب در رویداد بسیار مدرن تر غربی شدن نظم امریکایی دنیا به جای سنت های شرقی و گسترده ی پیشین در زمانی بسیار نزدیک به ما هستند؟ دوران سلطان محمد فاتح نه ششصد سال بلکه نهایتا شاید 200 سال و به اندازه ی قدمت محاسبه ی تاریخ از ما فاصله دارد و همین است که افسانه ی ولاد را در قالب تقریبا تمام سیاستمداران مدرن و شاگردانشان در طبقات عامی مردم، برای ما ترسناک نگه میدارد و اجازه میدهد برام استوکر از روی او شخصیت دراکولا را خلق کند، شخصیتی که الان با تکثیر خود در زامبی های سینمای هالیوود، دارد اپیدمی شدن بیماری خود در بین مردم عامی را جار میزند.

مطلب مرتب:

دختر فروشی مفتخران ایرانی به قلدر امریکایی طبق قانون ارباب حلقه ها