تالیف: پویا جفاکش

«شیری اسیر و در یک منطقه ی حفاظت‌شده زندانی شد، جایی که با کمال تعجب شیرهای دیگری را دید که سال‌ها آنجا بودند، حتی برخی از آنها از زمان به دنیا آمدن، تمام عمرشان را در اسارت گذرانده بودند. تازه وارد خیلی زود با فعالیت‌های شیرهای دیگر آشنا شد و مشاهده کرد که چگونه آنها در گروه‌های مختلف قرار گرفته‌اند. یک گروه به معاشرت اختصاص داده شده بود، گروه دیگر به نمایش و تجارت، در حالی که گروه دیگری بر حفظ آداب و رسوم، فرهنگ و تاریخ از زمانی که شیرها آزاد بودند، متمرکز بودند. گروه‌های کلیسایی و گروه‌های دیگری بودند که استعدادهای ادبی یا هنری را جذب کرده بودند. همچنین انقلابیونی بودند که خود را وقف توطئه علیه اسیرکنندگانشان و علیه سایر گروه‌های انقلابی کرده بودند. گاهی اوقات، شورشی رخ می‌داد و یک گروه از نگهبانان اردوگاه را از محل خارج می‌کردند یا تمام آنها را می‌کشتند، به طوری که مجبور می‌شدند گروه دیگری از نگهبانان را جایگزین کنند. با این حال، تازه وارد متوجه حضور شیری نیز شد که همیشه به نظر می رسید خواب است. او به هیچ گروهی وابسته نبود و از همه ی آنها غافل بود. به نظر می‌رسید که این شیر هم تحسین و هم خصومت دیگران را برمی‌انگیزد. روزی تازه وارد به این شیر تنها نزدیک شد و از او پرسید که به کدام گروه تعلق دارد. شیر گفت: "به هیچ گروهی نپیوند. آن بیچاره‌ها به همه چیز می‌پردازند جز چیزهای ضروری." تازه وارد پرسید: "و چه چیزی ضروری است؟" پاسخ این بود: "مطالعه‌ی ماهیت حصار ضروری است .»

این داستان را دنیس کینگزلی در تاریخ 4 ژانویه ی سال 2025 و به مناسبت آغاز سال جدید منتشر کرد و داستان مورد علاقه ی خود نامید. بهانه ی آن هم مطالعه ی او بر کتابی زندگینامه ای حول آثار و عقاید رادنی کالین اسمیت، شاگرد اوسپنسکی و از پیروان نظریه ی راه چهارم گورجیف بوده است. کینگزلی خود دراینباره مینویسد:

«آن کتاب، "رادنی کالین اسمیت، مردی که آرزو داشت با زندگیش کاری بزرگ انجام دهد." نوشته ی ترجه تون است. رادنی کالین در سن ۴۷ سالگی (۱۹۵۶) در کوزکو، پرو، در حالی که رهبری گروه‌های دانشجویی را در زمینه ی توسعه ی درونی بر عهده داشت، درگذشت. اما چیزی که توجه من را جلب کرد، زیرنویس آن بود: "مردی که آرزو داشت با زندگی‌اش کاری انجام دهد ." از نظر من، این نشان‌دهنده‌ی یک اشتیاق درونی است که همه ی ما در آن سهیم هستیم (یا حداقل می‌توانیم با آن همدلی کنیم)، و با این حال، یک ویژگی یا خصیصه است که در زندگی مدرن، فقدان آن بیشتر به چشم می‌آید. زندگی مدرن اکنون بیشتر با مشغله‌اش و با جذب وقت و انرژی ما مشخص می‌شود تا مشارکت یا خدمت معنادار ما. ممکن است آرزو داشته باشیم که با زندگی خود کاری «انجام» دهیم، اما انجام دادن کاری بدون «بودن» اغلب به یک حرکت بی‌روح تبدیل می‌شود.
افراد بسیار کمی درباره ی رادنی کالین اطلاعات زیادی دارند، یا حتی از وجود او آگاه هستند، و با این حال او در طول زندگی خود کارهای زیادی انجام داد. به عنوان یک فرد، او به موفقیت‌های زیادی دست یافت. اگرچه او چند کتاب نوشت و منتشر کرد، اما نه در زمان خود و نه در حال حاضر، نه به خوبی شناخته شده بود و نه به طور گسترده توسط دنیای خارج شناخته شده بود. اما این واقعاً مهم نیست - نه؟ - چرا که هر فرد را نمی‌توان (یا نباید) با میزان شناخت دنیای بیرون از او سنجید. چرا که نه؟ صرفاً به این دلیل که، به نظر من، دنیای بیرون در رابطه با مسیر رشد درونی، با شیوه‌ای متفاوت از آگاهی و هوشیاری عمل می‌کند. و تا حد زیادی، دنیای بیرون سمی است. بنابراین، چرا باید بخواهیم از سوی قلمرویی که ارزش‌ها، هنجارها و اخلاقیات در آن مشروط به تفکری اجماعی است که هیچ پایه ی معنوی یا متافیزیکی ندارد، به رسمیت شناخته شویم یا برای این امر تلاش کنیم؟ اگر زمانی برای تشخیص بین قلمروهای فاسد مادی‌گرایی سمی و شستشوی ذهن (به معنای واقعی کلمه) و مسیر اصالت انسانی وجود داشته باشد، آن زمان قطعاً فرا رسیده است. به نظر من الان یه جورهایی تب غذا توی دنیا بالاست. و من فقط در مورد بازیکنان جهانی صحبت نمی‌کنم (و به یاد داشته باشیم که هر کسی که شهرت زیادی دارد، به احتمال زیاد یک بازیکن عروسکی است ، زیرا "بازیکنان واقعی به ندرت روی صفحه ی شطرنج دیده می‌شوند .") این «تفکر توطئه» نیست، بلکه روال امور همین است و همین بوده است. فقط اینکه بیشتر مردم، بیشتر اوقات، در سطح واقعیت زندگی می‌کنند و فقط از طریق رویدادهای سطحی درک می‌کنند. این یک اتهام نیست ، اوضاع همین است که هست و بوده است. اگر نمی‌توانید بازی را خوب انجام دهید ، احتمالاً بهتر است اصلاً (در زمین بازی آنها) بازی نکنید. و اگر بازی را خوب بلد باشید ، به احتمال زیاد نمی‌خواهید طبق قوانین آنها بازی کنید، زیرا شما بهتر می‌دانید. آدم‌هایی که زیاد حرف می‌زنند، از رازها خبر ندارند. آنهایی که بیشتر می‌دانند، کمتر می‌گویند. اوضاع همین است، و از اول هم همین بوده است. و بنابراین، بصیرت اکنون کلیدی است، تنها به این دلیل که نیاز به کمی فاصله گرفتن از وقایع دارد. به همین دلیل است که من شخصاً احساس می‌کنم یکی از بهترین استراتژی‌ها برای پیشرفت به سوی ۲۰۲۵ و پس از آن، ایجاد تمایز سالم بین آنچه که ظاهراً در جهان در حال رخ دادن است، و وضعیت انسانی خود (خود اصیل) و حس استواری است. اگرچه تا حدی دانستن آنچه در جهان می‌گذرد مهم است، به همان اندازه (اگر نگوییم بیشتر) مهم است که از نظر انرژی و احساسی درگیر این رویدادها نشویم. آن دسته از ما که دغدغه‌ی توسعه‌ی شرایط انسانی را داریم، متوجه هستیم که همزمان در حال پیمودن مسیری موازی هستیم، مسیری که در آن می‌توانیم فضایی برای انسان (و «هستی» ما) ایجاد کنیم که تحت تأثیر سمیت فزاینده‌ی یک محیط با ارتعاش پایین قرار نگیرد. مسئولیت ما است که تمرکز و توجه خود را بر جنبه‌های سازنده‌ی مسیر پیش روی بشر معطوف کنیم. و این کار را با ظرافت و جذابیت انجام دهد. به همین سادگی و به همین سختی. همانطور که یک بار نوشتم: "همکاری هماهنگ با مردم، با ادب، احترام و آداب صحیح، پیش‌نیاز هرگونه دستاوردی در توسعه ی انسانی است." به همین سادگی و به همین سختی است. این شبیه نقل قولی است که من به آن علاقه دارم، و شاید مناسب باشد که اینجا هم به اشتراک بگذارم:

"تعدادی از افراد، با کار کردن، فکر کردن، احساس کردن و تقدیم وجود خود، در کنار هم، و با مشارکت آگاهانه‌ی وجود ذاتی خود، قادر به خلق چیزی با زیبایی شگفت‌انگیز هستند." (عمر علی‌شاه)

و بنابراین، سوال به این برمی‌گردد که هر فرد با «هستی ذاتی خود» درگیر شود. چیزی که الان نیاز داریم، یک "عصر جدید" (نیو ایج) به سبکِ دیگر، یا نظم نوین جهانی، یا چیزی شبیه به اینها نیست. چیزی که ما واقعاً به آن نیاز داریم، عصری از اصالت است. با این همه جعل، شبه‌حقیقت و شبیه‌سازی که در اطرافمان جریان دارد، ما از اصالت و واقعیت دورتر می‌شویم. بنابراین، شاید، پیشنهاد می‌کنم، هر یک از ما باید در مورد جایگاه فعلی خود و رابطه‌مان با خودِ ذاتی‌مان تأمل کنیم. خیلی وقت‌ها ما از خودمان دور می‌شویم و به گرداب اظهار نظر، بحث و جدل در مورد رویدادهای زندگی کشیده می‌شویم. با این حال، هر چه بیشتر درگیر بحث یا دنبال کردن این رویدادها باشیم، بیشتر انرژی آنها را حمل می‌کنیم. و هر چه بیشتر این انرژی آلوده را حمل کنیم، بیشتر تحت طلسم هستیم. طلسمی بر ما حاکم شده و حواسمان از اصل مطلب پرت شده است. ما داریم از شناخت وضعیت اصیل و ذاتی روح (یا نفس) انسان دور می‌شویم. و آخرین چیزی که واقعاً می‌خواهیم این است که زندگی بی‌روحی داشته باشیم.»:

The Essential - A Few Words for 2025 by Dennis L. Kingsley: bibliotecapleyades.net

همه ی اینها به جای خود، درست. بله، کالین واقعا میخواست کار بزرگی انجام دهد و از این جهت از بیشتر مردم دوران خود و حتی امروز، هنجارشکن تر بود. اما "کار بزرگ" او مشمول شناسایی "حصار" برای رهایی از آن بود یا سخت تر کردن حصار برای جلوگیری از فرار هنجارشکنان از محوطه ی آن؟! شاید اگر معرفی نامه ی ویکی پدیا از افکار کالین در صفحه ی Rodney Collinرا بخوانید، منظورم را متوجه شوید:

«در مرتبط‌ترین مشارکت‌های کالین، تأکید بر ایده ی وجود مکتب راه چهارم در زمان‌های مختلف است. او می‌گوید:

"مکاتب راه چهارم وجود داشته‌اند و دارند، همانطور که مکاتب سه راه سنتی وجود داشته‌اند و وجود دارند. اما تشخیص آنها بسیار دشوارتر است، زیرا -برخلاف سایرین- نمی‌توان آنها را با یک عمل، یک روش، یک وظیفه یا یک نام شناخت. آنها همیشه در حال ابداع روش‌های جدید، اعمال جدید، مناسب با زمان و شرایطی هستند که در آن وجود دارند و هنگامی که به یک وظیفه که برایشان تعیین شده بود دست یافتند، به وظیفه ی دیگری روی می‌آورند و اغلب نام و ظاهر خود را در این فرآیند تغییر می‌دهند."

کالین توالی تمدن های اروپایی را مطالعه کرد و الگویی یافت که از مقیاس سیاره‌ای پیروی می‌کند که در آن مدت زمان‌ها 10 برابر بیشتر از عمر یک انسان است. توالی او با پیروی از توالی آرنولد جی توینبی در کتاب "مطالعه ای در تاریخ" آغاز می‌شود، اما به زودی برخی از جنبه‌ها را تغییر می‌دهد و سعی می‌کند از الگوی گفته شده ی خود پیروی کند. بنابراین، فهرست او با یونانیان ( (با ریشه‌هایی در مصر، که او آن را آخرین تمدن در توالی قبلی می‌داند) آغاز می‌شود، سپس رومی ها، مسیحیان اولیه، مسیحیان رهبانی، مسیحیان قرون وسطی، رنسانس و تمدن ترکیبی قرار می‌گیرند. او همچنین از تأثیر یک تمدن خارج از اروپا، یعنی تمدن عربی، بر تمدن مسیحی قرون وسطی سخن میگوید. کالین رابطه‌ای بین مکاتب راه چهارم و منشأ و توسعه ی این تمدن‌ها برقرار کرد. او می‌گوید:

"بنابراین، بدون شک مکاتب راه چهارم، پشت طراحی و ساخت کلیساهای جامع بزرگ گوتیک بودند، هرچند نام خاصی نداشتند و خود را با سازمان مذهبی آن زمان وفق می‌دادند. مدتی کلونی ها به آنها پناه دادند، مدتی فراماسون ها. در قرن هفدهم، مکاتب مشابه مسئول بسیاری از تحقیقات علمی و پزشکی جدید بودند، گاهی تحت یک نام و گاهی تحت نامی دیگر. در قرن هجدهم، دوباره، مکاتب راه چهارم بسیاری از اکتشافات باستانشناسی یونان و مصر را برای پوشش ایده‌ها و سازمان خود به عاریت گرفتند، در حالی که برخی از رهبران آنها -برای نفوذ به محافل لوکس و مرفه که در آنها کاری برای انجام دادن داشتند- حتی ممکن بود در لباس جادوگران یا هیپنوتیزم کنندگان شیک‌پوش ظاهر شوند."

مبانی مفهومی این پروژه عبارتند از قانون سه، که مسلماً شبیه به سه‌گانه‌ی تز-آنتی تز-سنتز فردریش ویلهلم هگل، و قانون گئورگ در نت‌های هفت گام موسیقی غربی است، و ایده‌ای که مراحل جهانی را اساساً در تمام فرآیندهای رشد رمزگذاری می‌کنند. کالین هر دوی این طرحواره‌ها را به صورت هندسی با استفاده از شکل انیاگرام متحد می‌کند. استاد او، پیتر آسپنسکی، ادعا کرد که از گورجیف شنیده است که "انیاگرام نماد حرکت دائمی است". علاوه بر این، مردم متفاوت هستند زیرا انرژی‌های سیاره‌ای متفاوتی دریافت می‌کنند. این در کتاب "قطعاتی از یک آموزه ی ناشناخته" آمده است. کالین اولین کسی بود که این دو ایده را با هم ترکیب کرد: حرکت دائمی (یعنی سیارات در منظومه ی شمسی) و گونه‌شناسی، و انیاگرام گونه‌شناسی خود را ارائه داد که تمام افراد موجود را بر اساس بیشترین تأثیر سیاره ی مورد نظر به 7 نوع جوهر انسانی تقسیم می‌کرد. این انیاگرام مقدم بر انیاگرام ایچازو است و قدمت آن به سال ۱۹۵۲ برمی‌گردد، همانطور که در کتاب رادنی کالین با عنوان "El Desarrollo de La Luz" (توسعه ی نور) منتشر شده است.»

از این توضیحات به نظر میرسد که کالین واقعا در تلاش برای شناسایی جامعه فعال بود و این را هم به درستی کشف کرده بود که بخشی از پاسخ در دست گروه های رمزگرا است و کسانی هستند که برای رمزگرایی، در جریان های رده بالای علمی نفوذ میکردند تا از بعضی حقایق مطلع شوند. اما واقعا نمیتوان گفت که آیا کالین واقعا نمیدانست یا خود در حال سرپوش گذاشتن بر این حقیقت بود که جریان های رده بالا هم متقابل در حال نفوذ در رمزگرایی بودند و حتی شاید برای استتار بهتر، عمدا چشم های خود را بر استتار پیشین پوشانده بودند چون وقتی شما برای طبقه بندی روانی اعصار انسانی، عدد بازی های رمزگراها را جدی میگیرید و حتی با ارتباط یابی بین این عددبازی ها و تاریخ سیاسی تنظیم شده توسط توینبی و جریان گمارنده ی او بر تاریخ مربوطه صحه مینهید، آن وقت یا بازی خورده اید یا بازی دهنده. این قضاوت کردن درباره ی کالین و افرادی مثل او را سخت میکند، چون تنها در زمانه ی ما است که به لطف اینترنت، نظریه های جایگزین تاریخ و موضوع همدستی خرافی و حتی مذهبی تاریخ ظاهرا سکولار با عددبازی های فیثاغورسی –البته طبق معمول همراه با سوء استفاده های سیاسی توسط کسانی مثل فومنکو- در عالم پیچیده اند و ما حالا به پروژه ی کالین، در بهترین حالت به عنوان طرحی که سوء استفاده ی سیاست از رازوری در راه تولید علوم سکولار دروغینی مثل تاریخ رسمی را بیش از پیش اثبات میکند نگاه خواهیم کرد، هرچند این، خود، راهی در شناسایی بیشتر کم و کیف حصار است. چون نشاندهنده ی این است که طولانی کردن اعصار در تاریخ به بهانه ی هماهنگ سازی آنها با حرکات ستارگان و سیارات، برای سرپوش گذاشتن بر واقعیت ترسناک جذاب بودن تاریسخ به خاطر نزدیکی روانی دوران شخصیت هایش به روان حیوانی بشر مدرن است. دراین باره دو کلمه ی همریشه ی history , story هیچ تفاوتی با هم ندارند، جز این که تاریخ یا هیستوری، یک داستان یا استوری واقعی شمرده میشود و شاید کسانی که آن را به جد، واقعی معرفی میکنند –میدانید که در قدیم، معمولا داستان های مذهبی از سوی عوام و نه لزوما از سوی خواص، واقعی شمرده میشدند- تا حدی دارند کورکورانه از اهمیت تبار کهن الگویی این داستان ها بعد از تحریفشان در کلیسایی به نام دانشگاه تبعیت میکنند. برای کسی که تواریخ کشورها را با تمام ظواهر مختلفی که در آن تواریخ، برای انسان ها و اقوام و محیط ها و زبان هایشان برشمرده اند، مطالعه میکند، در درجه ی اول سخت است که باور کند تمام این قصه های گوناگون و اگرچه تکراری از روی یک سری سرمشق ایدئولوژیک محدود و عمدتا برگرفته از کتاب مقدس تهیه شده اند و سلاح اصلی متقلبین سیاسی نیز همین تفاوت ها است چون واقعا این ملت ها خیلی جوان تر از آنی هستند که هزاران سال و حتی صدها سال در حال ارتباط مداوم با هم بوده و دچار همشکلی طبیعی مدرن شده باشند که فقط در عصر استعمار ممکن شد.

این که متفاوت بودن در امروزه روز چقدر طبیعی است و این هم که تفاوت های بدوی، پیام های منتقل شده را دچار تغییر محتوا کند چقدر طبیعی است، امری نیست که توضیحش را از یک استاد تاریخ بشنوید ولی در حوزه ی ادبیات، هر بار که بحثی را درباره ی سختی ترجمه ی متن و دعوای همیشگی بر سر این دوراهی که اصالت متن را فدای رساندن پیام کنیم یا نه، مطالعه کنید، احتمالا جرقه ای از اهمیت این مسئله در ذهنتان میدرخشد. گاهی حتی موضوع حتی از حد رمان هم پایین تر می آید و به موضوع عجیب تغییر بازی بازیگر یک فیلم به واسطه ی دوبله آن هم علیرغم ساده بودن دیالگوش و فقط به واسطه ی نوع بیان مناسب در کشور مقصد فیلم کشیده میشود. این موضوع مرا به یاد یک اتفاق رسانه ای در سال گذشته انداخت.:

در هفته ی سوم دی ماه 1403، به طور اتفاقی در شبکه ی خبر، به یک مصاحبه ی خبری با ابوالفضل توکلی کارگردان مستند برخوردم که تبلیغ مستند جدیدش به نام «شکوه زند» بود که قرار بود در پنجشنبه 20دی ماه از شبکه ی مستند پخش شود. آنطورکه کارگردان توضیح داد، این فیلم زندگینامه ای درباره ی بهرام زند، صداپیشه و مدیر دوبلاژ ایرانی فقید، قرار بود در زمان زنده بودن خود استاد ساخته شود و مصاحبه های اولیه هم در سال 1394 با خود زند بزرگ انجام شده بود، ولی به وخامت رفتن حال ایشان، باعث وقفه در کار شد و بلاخره هم بهرام زند از بین ما رفت. ولی بعدا کار تحقیق از طریق مصاحبه با همسر و پسر بهرام زند، و بعضی از همکاران وی در دوبلاژ دنبال گردید و به فیلم حاضر منتج شد. توکلی، گفت که بهرام زند هم به سبب حساسیت و دقت شاید بی نظیرش در مدیریت دوبلاژ، و هم به خاطر اخلاق بسیار خوبش در بین همکارانش بسیار مورد احترام بود و از قول همکاران زند میگوید که زند انسان بسیار خجول و مودبی بود، ولی همین آدم موقع صحبت کردن به جای بعضی نقش ها، "ماسکی" به چهره میزد و آدم دیگری میشد، نقش را اجرا میکرد، بعد "ماسک را از چهره برمیداشت و دوباره خودش میشد". توکلی، از سریال هایی مثل "پهلوانان نمیمیرند"، "ناوارو"، "شرلوک هلمز" و "لبه ی تاریکی" به عنوان آثار شاخصی در دوبله ی ایران که همه به مدیریت زند به فارسی دوبله شدند و در فیلم از آنها صحبت میشود، یاد میکند و وقتی مجری از توکلی میخواهد که از بین دوبله های زند یکی را به عنوان بهترین کار او انتخاب کند، توکلی بی تردیدی "لبه ی تاریکی" را انتخاب میکند و جالب این که من خودم دقیقا مطمئن نیستم، ولی توکلی میگوید زند در این کار اصلا صحبت نکرده و فقط کار را مدیریت کرده، ولی انتخاب گوینده و وسواس او در کارگردانی دوبله ی "لبه ی تاریکی" مثال زدنی است. توکلی این را هم اضافه کرد که این فیلم مستند قرار بود دوقسمتی باشد و در قسمت دومش، به جز فیلم های نامبرده کارهای دیگری از زند مورد توجه قرار بگیرند، ولی پایان قسمت اول، از دید کسانی که فیلم را به آنها نشان داد، آنقدر احساسی بود که توکلی تصمیم گرفت این پایان، پایان کل پروژه باشد. وقتی فیلم را دیدم، اهمیت این پایان برایم مسجل شد. همه چیز به دو عکس از اواخر عمر بهرام زند برمیگشت، جایی که او علیرغم بیماری سختش و به کمک علی محمد اشکبوس و همسرش، به استودیوی دوبله آمده بود تا با دوستانش در دوبلاژ دیدار کند. خود شادروان اشکبوس و همسرش هم در یکی از عکس ها دیده میشدند. در عکس دوم، یکی از دوبلورهای حاضر، تورج نصر –صداپیشه ی استن لورل و شیپورچی- بود که دستانش را روی شانه های زند گذاشته بود. نصر تعریف میکرد وقتی دستش را موقع عکس روی شانه ی زند گذاشت، زند با همان حال ضعیفش، دست نصر را گرفت و تکان داد و گفت: "آی، تورج!" نصر وقتی این حرف را تکرار کرد، نتوانست جلو خود را بگیرد و رو به دوربین، های های و از ته دل گریه کرد. وقتی گریه اش سبک شد، با بغض شدید گفت: "من حتی مراسم تدفین زند هم نرفتم. خانمش کلی شاکی شد. من هنوز هم نمیتوانم باور کنم که آقای زند رفته است."

راست میگوید. من هم نمیتوانم باور کنم که زند رفته است. او کسی بود که در فیلم ها به جای ابرقهرمانان تسلیم ناپذیر در مقابل مرگ –و یکیشان با بازی بروس ویلیس، معروف به "جان سخت" و قهرمان فیلمی به همین نام بود- صحبت کرده و نقش آنها را چنان خوب درمی آورد که گویی خودش یکی از آنها است. ولی هر از چند وقت میروم تلویزیون را روشن میکنم و مثلا میبینم که فیلمی با بازی وین دیزل پخش میشود و به جای بهرام زند، نقش دیزل را "منوچهر زنده دل" صحبت میکند؛ آهی میکشم و میگویم: "واقعیت دارد، بهرام زند واقعا رفته است." اما این، احساسی است که من ایرانی به واسطه ی زند نسبت به این قهرمانان خارجی پیدا کرده ام. خود او که به واسطه ی زیاد دیدن فیلم های خارجی، بیشتر اکت زبان و بدن و همچنین مدل بازی خارجی ها و بخصوص امریکایی ها را میشناخت، به وضعیت موجود بسیار حرفه ای تر و فراملی تر مینگریست. در مستند مزبور، جایی هست که زند، خاطره ی صحبت کردن در یک فیلم امریکایی خاص را بازگو میکند. نقش او یک زندانی بود که در باب پرونده ای اطلاعاتی داشت و یک وکیل قصد داشت از او حرف بکشد. به گفته ی زند، تا نصف فیلم، این زندانی، کاملا ساکت بود و بعد وقتی که به حرف می آمد، مانند دیوانه ها و به حالت غیر طبیعی خاصی حرف میزد. وقتی صحنه ی مربوطه از فیلم را دیدم، تفاوت نوع حرف زدن خشم آگین و مبالغه آمیز بهرام زند به جای این آدم با حجب و حیای مثال زدنی زند در حین مصاحبه به نظرم بسیار چشمگیر و حتی خنده دار آمد و در دل به زند آفرین گفتم. اما وقتی دوربین به استودیو برگشت، دیدم زند بعد از این که اذیت شدن خودش برای درآوردن این نقش را توصیف میکند، میگوید وقتی فیلم را بعد از دوبله دیده است، احساس میکرد توانسته است حدود 30درصد بازی آن بازیگر را دربیاورد.

در گذشته که فیلم های خارجی زبان اصلی و بخصوص با زیرنویس، اینقدر فراوان و سهل الوصول نبودند، بیشتر کارهای مهم در حوزه ی سریال و سینما، با دوبله و بنابراین به صورت دستکاری شده به ما میرسیدند. هنوز هم کسی را میشناسم که با این که معلم جوانی است، ولی میگوید اگر نه فیلم های امریکایی، حداقل فیلم های کره ای باید با دوبله ی فارسی دیده شوند تا بشود با آنها ارتباط برقرار کرد. ولی خود من مطمئنم که حتی اگر زبان انگلیسیتان که هیچ، زبان کره ایتان هم خوب باشد، به عنوان یک ایرانی فارسی زبان هنوز دارید فیلم خارجی را با دوبله ی فارسی میبینید؛ منتها با دوبله ی کلامی نه، بلکه با دوبله ی ذهنی. فیلترهای ذهنی ما حداقل در آن قسمت هایی که بر اثر شکل گیری مغزمان در اثر فارسی صحبت کردن و فارسی خواندن ایجاد شده اند، ناخودآگاه در حال تجزیه و تحلیل اکت و نوع صحبت کردن بازیگر به مدل های فارسی زبانان ایرانی و بخصوص تهرانی هستند؛ فرقی نمیکند که موقع دیدن فیلم، یک چشمتان روی بازی بازیگر و یک چشمتان روی زیرنویس است یا این که اینقدر انگلیسیتان خوب است که به زیرنویس نیاز ندارید؛ بلاخره یک فیلترهای دوبله کننده ای در ذهن شما هست. فیلترهای مشابه و بسیار بیشتری وجود دارند که نه فقط سینما و سریال، بلکه ادبیات و حتی قصه سرایی های معمولی را تحت پوشش قرار میدهند و شخصیت های داستان ها ازجمله داستان های تاریخی را اعم از این که به زعم مولف، شخصیت های مثبت، منفی یا خنثی باشند، بر اساس تجربیات و محیط زیست مخاطب در ذهن او، و شاید فقط او، بازپردازی و حتی سانسور میکنند. این، شامل پیام عقیدتی که از سوی سخنگوی رسمی یا غیر رسمی به مردم ابلاغ میشود هم میگردد. بارها دیده ام مطلبی را برای کسی بیان کرده ام و او آن را به گونه ای کاملا متفاوت از آنچه خودم در نظر داشته ام، برای دیگران بازگو کرده است. اگر این دوبله نیست، پس چیست؟

این مسائل از دید قدرتمداران سیاسی نیز دور نمانده و ازجمله موضوعاتی است که در حوزه ی بررسی ارتباط روانکاوی با سیاست هنوز مورد توجه است. اگر فروید هنوز در روانکاوی وزنه ی شاخصی به شمار میرود، به خاطر افراطش در دیدن آدم ها به گونه ی افراد منفرد و مجزا از جامعه است، افراطی که در واکنش منفی فرویدیست های ارتدکس به لکانی ها در باب اجتماعی و جامعه شناسانه کردن نظریه ی فروید بازتاب می یابد. این که آدم ها همه با هم فرق میکنند، حتی در یک جامعه ی کوچک با ارتباط مرتب افرادش با هم، به جای خود درست؛ اما جدی گرفتن این واحد منفرد خود برای درمان این مشکل دارای اهمیت است. چون شما قرار است طوری جامعه را بسازید که حتی المقدور آدم هایش آنقدر به هم شبیه شوند که پیام سیاسی-رسانه ای صادر شده را همه یک جور بفهمند. قاعدتا متحد کردن افراد همیشه به وسیله ی خدایان انجام میشده است. در قرآن هم سوره ی مهم "توحید" را داریم که آیه ی اولش می گوید: «قل هو الله احد» که "احد" یا "آخد" یا "آکد" به معنی متحد کننده در یک مسیر است و کلمه ی "آخد" با همین کاربرد بارها در نسخه ی عبری کتاب مقدس به کار رفته است؛ از طرف دیگر، "د" در این نوع کلمات سامی، معنی انتساب را میرساند و دراینجا انتساب به "اه" یعنی خدا انجام شده است، چون هر امر متحد کننده ای در ایجاد اتحاد از خدا تقلید میکند. فریبکاری تمدن مدرن ما در این است که به نظر میرسد در حال حاضر برای متحد کردن ما خدا را دور میزند و عمدا هم تصویر رسمی خدا را در همه جا ضد لذت درست کرده تا لذتناکیش ضد الهی جلوه کند. ظاهرا این با بحث قبلی ما تناقض دارد، چون اینطور وانمود میکند که خدا بخشی از "حصار" نیست و بنابراین نیازی به تحقیق درباره ی جوامع "اعصار" پیشین که خدایان برایشان مهمترین موضوعات بودند و فقط و فقط به خاطر یک مشت خدایان غیر واقعی خون همدیگر را به زمین میریختند، نیست. واقعیت پیچیده ی خلاف این دروغ را فقط فرویدیسم آنگاه که ردای لکانیسم را به تن میکند، افشا مینماید.

همانطورکه انتظار خواهید داشت، راه فریبنده ای که به این نوع اعمال قدرت معنی میدهد را یک فعال کارگری روشن میکند. این شخص به نام "مایکل دانز" روی یک اصطلاح فرویدی بسیار مهم یعنی سوپر-ایگو تمرکز میکند که در حوزه ی اجتماعی، بارها به آنچه در عربی "وجدان" مینامیم، نزدیک میشود و درباره ی کار درست، به "ایگو" یا من فرد که بین اید (دریای غرایز اولیه) و سوپرایگو سرگردان است، امر یا نهی اعمال میکند. دانز در مواجهه ی خود با متون روانکاوی متوجه شده که در فضای سیاسی-اجتماعی، بین سوپر ایگو و لذت یا ژوئیسانس ارتباط عجیبی وجود دارد.:

«معنای واقعی "لذت ببر" چیست ؟ همانطور که لکان به طور مشهور بیان می‌کند، "هیچ چیز کسی را مجبور به لذت بردن (jouir) نمی‌کند ، مگر سوپرایگو. سوپرایگو امر ضروری ژوئیسانس در "لذت ببر!" است. (سمینار XX: درباره ی جنسیت زنانه). فقط سعی کنید بدون اینکه به شما گفته شود "لذت ببر." به هر جایی در جامعه ی مصرفی بروید، و به زودی حضور فراگیر آن را تشخیص خواهید داد. فکر می‌کنید که وظیفه ی اصلی هر پیشخدمت، باریستا، متصدی بار، فروشنده و غیره، پرتاب کردن فرمان سوپرایگو به سمت ماست. فرمان "لذت ببر"برای مصرف‌کننده اجتناب‌ناپذیر است. آنقدر که اگر تصمیم بگیرید بر اساس آن یک بازی نوشیدن انجام دهید، اگر قرار باشد هر بار که کسی به شما می‌گوید "لذت ببر"، یک جرعه بنوشید، به سرعت از مسمومیت با الکل خواهید مرد. این "لذت ببر" به کل دنیای اجتماعی ما ساختار می‌دهد و تمام فعالیت‌ها، اعمال اجتماعی، رفتارهای خودجوش و واکنش‌های خودکار ما حول محور "لذت ببر" متمرکز شده‌اند. به قول ژیژک: "با این حال، امروزه ما از هر سو با نسخه‌های مختلف دستور «لذت ببر!» بمباران می‌شویم، از لذت مستقیم در عملکرد جنسی گرفته تا لذت در دستاوردهای حرفه‌ای یا بیداری معنوی. لذت امروزه عملاً به عنوان یک وظیفه ی اخلاقی عجیب عمل می‌کند: افراد نه به خاطر نقض منع‌های اخلاقی از طریق انجام لذت‌های نامشروع، بلکه به خاطر ناتوانی در لذت بردن احساس گناه می‌کنند." حال، اگرچه درست است که فروید در ابتدا سوپرایگو را کشف کرد و لاکان کسی بود که آن را به فرمان "لذت ببر" ربط داد، اما من معتقدم که سوپرایگو در واقع مفهوم ژیژک است. چرا؟ چون او کسی است که واقعاً این مفهوم را بسط داده و نقش کلیدی آن را در ایدئولوژی سرمایه‌داری کشف کرده است. آلفی بون در Enjoying It: Candy Crush and Capitalism واقعاً به قلب مفهوم سوپرایگو از نظر ژیژک می‌پردازد:

"هدف ژیژک از کار خود نشان دادن این بود که چگونه ایده ی فرویدی سوپرایگو به عنوان چیزی که «نه» می‌گوید و شما را از دسترسی به لذت (از شیر خوردن اولیه از پستان مادر تا لذت‌های فرهنگی پیشرفته‌ای که می‌توانید در زندگی بزرگسالی به آنها دسترسی داشته باشید) منع می‌کند، نوعی ساده‌سازی بیش از حد بود و به طور گمراه‌کننده‌ای این خطر را داشت که تلویحاً بگوید امیال و لذت‌های ما تکانه‌های طبیعی هستند که سپس توسط احکام اجتماعی برای «متوقف کردن» تنظیم و ممنوع می‌شوند. این ایده، همانطور که اغلب در آثار ژیژک دیده می‌شود، مستقیماً از ژاک لاکان گرفته شده است که نوشت: «هیچ چیز کسی را مجبور به لذت بردن نمی‌کند جز سوپرایگو. سوپرایگو الزام ژوئیسانس (لذت) است - لذت ببرید!». نهاد نظارتی فروید صرفاً برای جلوگیری از لذت بردن شما وجود نداشت، بلکه از شما می‌خواست که در لذت، حداقل از انواع خاصی، شرکت کنید. با این حال، اصرار ژیژک بر این نکته بود که نشان داد چقدر مهم است که نحوه‌ی نگاه ما به رابطه‌ی بین لذت و سوپرایگو را معکوس کنیم. این به این دلیل بود که دیدگاه موجود، خطر طبیعی جلوه دادن خواسته‌ها و روابط ما با چیزهایی که می‌خواهیم یا از آنها لذت می‌بریم را به همراه داشت؛ این دیدگاه به ما اجازه می‌داد که خواسته را طبیعی و جامعه را نیروی بازدارنده‌ای بدانیم که مانع از داشتن آنچه واقعاً می‌خواهیم می‌شود. در عوض، ژیژک نشان داد که حداقل در جامعه‌ی مدرن غربی ما، تقریباً عکس این موضوع صادق است و ما باید فرمان اصلی سوپرایگو را فرمان «لذت بردن» بدانیم. اما این خود یک موضع بدفهمیده شده است. باید تأکید کرد که نکته آنقدر این نیست که جامعه به ما بگوید از چه چیزی لذت ببریم (هرچند که این کار را می‌کند)، بلکه این است که به ما می‌گوید فی‌نفسه لذت ببریم. این موضوع با توجه به اینکه چقدر به ما این تصور داده می‌شود که مهم نیست از چه چیزی لذت می‌بریم، فقط اینکه انجام می‌دهیم، مهم به نظر می‌رسد. به نظر می‌رسد رسانه‌های اجتماعی این حلقه را بیش از هر زمان دیگری واقعی‌تر می‌کنند، چرا که فیس‌بوک و اینستاگرام نه چندان شبیه رقابتی برای «موفق‌تر» بودن از همتایانمان، آن‌طور که در شماره ی اخیر مجله Grazia (که خود نوعی پیچیده از لذت بردن است) گزارش شده، بلکه شبیه رقابتی برای لذت بردن بیشتر، نبردی برای نشان دادن این هستند که ما از چیزهای بیشتری لذت می‌بریم و بیشتر از هر کس دیگری در فید خبری‌مان از آنها لذت می‌بریم."
روانکاوی به چه نوع قانونی می‌پردازد؟ قانون سوپرایگو. سوپرایگو چیزی است که هر زمان قانون عمومیِ نظم، نجابت و فداکاریِ لذت، از هم می‌پاشد یا شکست می‌خورد، برای قانون اتفاق می‌افتد. هر زمان که قانون عمومی خود را در بحران می‌بیند، تنها از طریق شیوه‌های اساسی لذت که زیربنای آن هستند، می‌تواند زنده بماند. قانون عمومی یا «قانون روشن» با تمام احکام رسمی‌اش، همیشه توسط چیزی که می‌توانیم آن را «قانون تاریک» بنامیم، تکمیل می‌شود (همچنین می‌توانیم آنها را «قانون روز» و «قانون شب» بنامیم). آنچه در واقع قانون عمومی را فعال نگه می‌دارد این است که نقاطی از تخلف زشت، بی‌قانونی و غیره در سطح ساختاری آن وجود دارد. ژیژک از این به عنوان تخلف ذاتی یاد می‌کند. تخلف ذاتی به معنای واقعی کلمه تخلفی است که در ساختار یک نظم اجتماعی حک شده است، یعنی ذاتی آن است. خشونت نژادی علیه سیاه‌پوستان در جنوب آمریکا، تخطی از قانون رسمی بود (اعدام‌های بدون محاکمه، تجاوز، قتل، ضرب و شتم و غیره) که سوژه‌های سفیدپوست آن برای عضویت کامل در آن جامعه باید در آن شرکت می‌کردند. این تخطی ذاتاً (ذاتی) برای بازتولید آن نظم اجتماعی عمل می‌کرد. حقیقت پنهان هر قانون یا نظم اجتماعی کارآمد این است که از درون توسط نوعی تخطی زشت و لذت‌بخش از آن حفظ می‌شود. فقط این نقاط لذت باید در تاریکی نگه داشته شوند. تنها از طریق یک "لذت غیرقانونی " است که قانونی بودن رسمی قانون می‌تواند به عملکرد خود ادامه دهد. سوپرایگو ناخودآگاه خودِ دیگری بزرگ است. سوپرایگو ناخودآگاه دیگری بزرگ است. همانطور که ما لکانی‌ها از سوژه‌ی شکافته صحبت می‌کنیم، باید به قانون شکافته نیز اشاره کنیم. اما رابطه‌ی بین سوپرایگو و دیگری بزرگ چیست؟ بون به ما کمک می‌کند تا تفاوت را ببینیم:

"ایده ی سوپرایگو در بالا مورد بحث قرار گرفت و دیگری بزرگ مفهومی مرتبط اما کاملاً متفاوت است. در حالی که سوپرایگو فرمان لذت بردن را صادر می‌کند، دیگری بزرگ تضمین می‌کند که این لذت دیده و تأیید شود. دیگری بزرگ، شخصیتی خداگونه است که به نظر می‌رسد مراقب ما است و قدرت دارد تا انطباق ما با نظم امور را تضمین کند. دیگری بزرگ البته کاملاً خیالی است و تنها در صورتی می‌تواند وجود داشته باشد که طوری رفتار کنیم که گویی آنجاست، که تقریباً همیشه این کار را می‌کنیم. به عبارت دیگر، ما فقط می‌توانیم از «سیستم» صحبت کنیم زیرا طوری رفتار می‌کنیم که گویی آنجاست و از آن اطاعت می‌کنیم، به طوری که از هر نظر و هدفی، واقعاً آنجاست. (...) به نظر می‌رسد دیگری بزرگ آنچه را که ما انجام می‌دهیم تماشا می‌کند، انطباق ما را تضمین می‌کند، اما همچنین، و مهم‌تر از آن برای بحث حاضر، اعمال و هویت ما را تأیید می‌کند و تضمین می‌دهد که آنچه انجام می‌دهیم تأیید و مشروعیت می‌یابد. ما بیشتر از هر «دیگری» ملموسی (مثلاً یک فرد) که در زندگی اجتماعی خود می‌شناسیم، به دنبال تأیید از این دیگری بزرگ هستیم. رسانه‌های اجتماعی بار دیگر مصداق این موضوع خواهند بود، جایی که اغلب اهمیت کمتری دارد که کدام «لایک» و «ریتوییت» را دریافت می‌کنیم یا از چه کسی آنها را دریافت می‌کنیم، و بیشتر این است که آنها را از جایی دریافت می‌کنیم. در برخی موارد، آنچه ما برای دیده شدن توسط دیگری در رسانه‌های اجتماعی ارسال می‌کنیم ممکن است توسط هیچ فردی (به‌ویژه در توییتر) متوجه نشود یا حتی دیده نشود، اما با این وجود احساس می‌کنیم که توسط دیگری بزرگ خیالی دیده شده و تأیید شده است. ما احساس می‌کنیم که چیزی به صورت عمومی نمایش داده شده است و تصور می‌کنیم که مورد تأیید عمومی قرار گرفته است."
رابطه ی کلی بین دیگری بزرگ و سوپرایگو چیست؟ وقتی صحبت از چگونگی عملکرد این رابطه در جامعه ی سرمایه‌داری می‌شود، مسائل کمی پیچیده‌تر می‌شوند، زیرا می‌توان به راحتی استدلال کرد که این دو در سرمایه‌داری بیشتر از یکدیگر حمایت می‌کنند. با این وجود، حتی اگر ما در یک جامعه ی سرمایه‌داریِ لذت‌جویی زندگی کنیم، هنوز یک دیگری بزرگ وجود دارد که به ما می‌گوید چه کاری نمی‌توانیم انجام دهیم. بله، به ما دستور داده شده است که لذت ببرید، اما این بدان معنا نیست که شما واقعاً می‌توانید هر کاری که می‌خواهید انجام دهید. حتی در جامعه ی سرمایه‌داری، به کسی اجازه داده نمی‌شود از لگد زدن به کودکانی که در کافی‌شاپ شما را اذیت می‌کنند، لذت ببرد (من به معنای واقعی کلمه صدای آهنگ Judas Priest را با صدای بلند در گوشم دارم و هنوز می‌توانم صدای گریه ی آن احمق کوچولو را بشنوم). باشه، باشه، حتی لازم نیست یک مثال خیلی افراطی مثل آن باشد. این مثال بهتری از این نکته است: یک بزرگسال که در کافی‌شاپ با صدای بلند صحبت می‌کند، بلافاصله با اتاقی پر از نگاه‌های سرزنش‌آمیز مواجه می‌شود، نگاه‌هایی که بی‌سروصدا فریاد می‌زنند «خفه شو!»، یعنی «در کافی‌شاپ نمی‌شود اینقدر بلند صحبت کرد». به عبارت دیگر، دیگری بزرگ به عنوان مرجع اجتماعی از طریق تمام دیگران کوچکِ آزرده صحبت می‌کند. ممنوعیت، "نه"، علیرغم وظیفه ی اجتماعی دیگر ما برای لذت بردن هنوز در اطراف ما وجود دارد. اگر باور ندارید که این ممنوعیت هنوز در حال اجرا است، پس سعی کنید در صف فروشگاه مواد غذایی جا بزنید یا سعی کنید تلفن هوشمند کسی را از دستش بگیرید تا بدون اجازه گرفتن از او تماس بگیرید. به سرعت متوجه خواهید شد که دیگری بزرگ همانجا آماده است تا به شما "نه" بگوید. جامعه ی سرمایه‌داری به سادگی کسی را که در حالت مستی بی‌احتیاط رانندگی می‌کند، نمی‌پذیرد. «خب، اشکالی نداره که موقع مستی ۱۱۰ مایل در ساعت سرعت داره، چون واقعاً داره خوش می‌گذرونه!» نه! پلیس‌ها قراره هر چه سریع‌تر اون آشغال رو جمع کنن. بله، یه جورایی «کاهش کارایی نمادین» وجود داره، یه جورایی اقتدار منع‌کننده داره ضعیف می‌شه، اما این به اون معنی نیست که "نه در عوض، نهاز دیگریِ بزرگ برای پشتیبانی از فرمان "لذت ببرید" از سوی سوپر ایگو، " کاملاً رد شده است. هنوز شبکه‌ای کامل از ممنوعیت‌ها وجود دارد که زندگی ما را سازماندهی می‌کند، اما این شبکه در خدمت تسهیل اشکال سرمایه‌داری و سوپر-ایگویی لذت بردن ما است. درست است که وظیفه ی اصلی اجتماعی من اکنون لذت بردن از خودم، شاد و مثبت بودن، جستجوی رضایت فردی خودم است، به جای اینکه لذت خود را فدای خیر جمعی جامعه کنم، اما تلاش اجتماعی ما برای"لذت ببرید" به صورت فردی و به صورت جمعی تحت تأثیر ممنوعیت‌ها قرار میگیرد. لذت ببرید در واقع به این معنی است که "از راه‌های مصرف‌گرایانه‌ای که به بازتولید جامعه ی سرمایه‌داری کمک می‌کنند، لذت ببرید"، به این معنی که چگونه وظیفه ی اجتماعی‌ام را هم در قبال سوپرایگو و هم در قبال دیگری بزرگ انجام می‌دهم. یکی از تفاوت‌های «دیگری بزرگ» با «سوپرایگو» این است که «دیگری بزرگ» در واقع مایل است ما را در مورد آنچه انجام می‌دهیم راهنمایی کند، یعنی ما را در مورد روش‌های صحیح رفتار در زمینه‌های خاص، در مکان‌های خاص، در زمان‌های خاص آگاه می‌کند. این به ما اجازه می‌دهد تا در مورد نحوه ی رفتارمان در یک کنسرت راک، نحوه ی رفتارمان در محل کار، نحوه ی رفتارمان در کلیسا، نحوه ی رفتارمان در مطب پزشک و غیره اطلاعات کسب کنیم. «دیگری بزرگ» دائماً ما را در حین حرکت در جامعه راهنمایی می‌کند. «فرد این کار را می‌کند و آن کار را نمی‌کند.» با این حال، یکی از مسائل این است که در «دیگری بزرگ» کمبودهایی وجود دارد، که به سادگی به این معنی است که در «دیگری بزرگ» شکاف‌ها، نقاط خالی، نقص‌ها، ناسازگاری‌ها و تناقضاتی وجود دارد. «دیگری بزرگ» همیشه پاسخ مشکلات ما را ندارد و همیشه نمی‌تواند چیزها را درک کند. اگر با دقت نگاه کنید، متوجه خواهید شد که «دیگری بزرگ» پر از تناقض است. به ما می‌گوید این کار را انجام دهیم و آن کار را نیز انجام دهیم، اما این و آن در واقع اغلب با هم ناسازگار هستند، یعنی شما نمی‌توانید هر دو را انجام دهید، زیرا آنها متقابلاً مانعه‌الجمع هستند. بنابراین، می‌توانیم خود را در موقعیت‌هایی بیابیم که احساس می‌کنیم کاملاً توسط دیگری بزرگ رها شده‌ایم، موقعیت‌هایی که در آنها به حال خود رها شده‌ایم، مانند عیسی بر روی صلیب: "پدر، پدر، چرا مرا رها کردی؟" این لحظاتی که در آنها با فقدان در دیگری بزرگ روبرو می‌شویم، لحظات فقر ذهنی هستند. ما متوجه می‌شویم که هیچ حمایت نهایی، هیچ زمینه‌ی محکمی، هیچ مرجع مطلقی وجود ندارد و ما باید با اضطراب برای خودمان تصمیم بگیریم و انتخاب کنیم . فقر ذهنی زمانی رخ می‌دهد که به نقطه‌ی امر واقعی در درون امر نمادین می‌رسیم. با این وجود، علی‌رغم محدودیت‌هایش، دیگری بزرگ آنجاست تا به ما بیاموزد که چه کاری را انجام می‌دهیم و چه کاری را انجام نمی‌دهیم، در حالی که سوپرایگو هرگز واقعاً چیز معنادار یا آموزنده‌ای به ما نمی‌گوید. دیگری بزرگ یک شبکه ی معنادار است که نقشه‌ای پیچیده (هرچند ناقص و معیوب) از نحوه ی رفتار فرد، از بایدها و نبایدهای عرصه ی اجتماعی را در اختیار سوژه قرار می‌دهد، در حالی که سوپرایگو به طرز سادیستی از دریغ کردن معنا و دستورالعمل از ما لذت می‌برد. سوپرایگو تمایلی به توضیح معنای لذت ببر ندارد (به همین دلیل است که من باید اینقدر سخت تلاش کنم تا معانی مختلف آن را شرح دهم). دیگری بزرگ به خود افتخار می‌کند که جایگاه معنای اجتماعی است، اما سوپرایگو از شکنجه ی ما با بی‌معنایی خود لذت می‌برد. همانطور که نیک کاستلوچی به من اشاره کرد، شعار معروف نایک «فقط انجامش بده!» سوپرایگویی است. همانطور که ویلیام دیویس توضیح داد: «فقط انجامش بده» و «بیشتر لذت ببر». شعارهایی از این دست، که به ترتیب متعلق به نایک و مک‌دونالد هستند، احکام اخلاقی دوران نئولیبرال پس از دهه ی ۱۹۶۰ را ارائه می‌دهند. آنها آخرین اصول اخلاقی متعالی برای جامعه‌ای هستند که اقتدار اخلاقی را رد می‌کند. همانطور که اسلاوی ژیژک در "صنعت شادی: چگونه دولت و تجارت بزرگ به ما رفاه فروختند" استدلال کرده است، "لذت بردن به وظیفه‌ای حتی بزرگتر از اطاعت از قوانین تبدیل شده است. اما فقط چه کاری انجام دهیم؟ نایک، مانند سوپرایگو، زحمت گفتن به ما را به خود نمی‌دهد. تمام کاری که سوپرایگو واقعاً انجام می‌دهد، این است که مدام فریاد می‌زند: «درستش کن!»، «درستش کن!»، «درستش کن، آشغال بدبخت!»، «کاملاً درستش کن!» و به محض اینکه از او می‌پرسید: «باشه، اما واقعاً درستش کردن یعنی چی؟»، سوپرایگو با بی‌رحمی پاسخ می‌دهد: «تو نمی‌دانی درستش کردن یعنی چی؟!؟!؟! من نباید این را به تو بگویم! لعنتی نمی‌دانی؟! از من دستورالعمل می‌خواهی؟! تو باید از قبل بدانی چطور درستش کنی! تو آشغالی! تو یک شکست‌خورده‌ی لعنتی هستی! بازنده! چه مشکل لعنتی‌ای داری؟! نمی‌دانی که پرسیدن از من در مورد درستش کردن یعنی چه، لذت بردن یعنی چه، همین الانش هم شکست خوردن است، همین الانش هم درستش نکردن است، لذت نبردن است؟! درخواست دستورالعمل در مورد نحوه‌ی لذت بردن، همین الانش هم لذت نبردن است! اینکه از من بپرسی خودت قرار است چطور لذت ببری، در واقع از لذت بردنِ خاص خودت صرف‌نظر کرده‌ای! من تو را گناهکار می‌دانم! دوباره امتحان کن! شکست بخور! دوباره امتحان کن اما سخت‌تر! شکست بخور! دوباره امتحان کن اما این بار حتی سخت‌تر! شکست بخور! تو فقط بیشتر و بیشتر از نظر من احساس گناه می‌کنی! شکست‌هایت در درست انجام دادنش، در لذت بردن، در مثبت بودن، فقط روی هم انباشته می‌شوند!» سوپرایگو واقعاً چیزی به ما نمی‌گوید و این باعث می‌شود که این یک موقعیت بدون برد باشد. این گرفتاری دوگانه ی سوپرایگو است: اگر حدس بزنم و سعی کنم درست انجامش دهم، سعی کنم به تنهایی لذت ببرم، شکست می‌خورم، اما اگر از سوپرایگو بپرسم که چگونه باید درست انجامش دهم و لذت ببرم، آن وقت من هم شکست می‌خورم. تنها کاری که سوپرایگو می‌کند این است که با این تقاضای غیرممکن و بی‌معنی برای لذت بردن خودمان، ما را به سخره می‌گیرد. کل «جوهر» وجود سوپرایگو، نق زدن بی‌وقفه است. وقتی صحبت از دیگری بزرگ می‌شود، اوضاع برعکس می‌شود. می‌توان به نوعی با دیگری بزرگ استدلال کرد. مثلاً فرض کنید شغل جدیدی پیدا کرده‌اید. اگر با نگرش خوب و مودبانه به آنجا بروید، در بیشتر مواقع، مافوق‌ها و همکارانتان که به عنوان تجسمی از دیگری بزرگ عمل می‌کنند، با کمال میل به شما کمک می‌کنند تا با نحوه ی انجام کارها آشنا شوید. اگر بگویید: «هی، خجالت می‌کشم بپرسم، اما واقعاً نمی‌دانم در این موقعیت چه کار کنم. می‌توانید کمکم کنید؟»، آنگاه شخصیت‌های دیگری بزرگ معمولاً بسیار صبور و پذیرای کمک به شما برای رسیدن به موقعیتتان خواهند بود. برخلاف سوپر-ایگو، دیگری بزرگ می‌گوید: «خب، البته، شما در این کار تازه‌کار هستید. خوشحال می‌شوم به شما کمک کنم. این‌طوری انجام می‌شود.» اما سوپرایگو می‌گوید: «خب، لعنت به تو! اصلاً برایم مهم نیست که روز اول باشد! از همان اول درستش کن!» راستش، حالا که فکرش را می‌کنم، یکی از بچه‌هایی که در انبار با او کار می‌کنم، کسی که اسمش را «برگر» می‌گذارم، خیلی شبیه به سوپرایگو است. برگر از تعریف کردن به کارگران جدید که چقدر پالت‌ها را بد می‌سازند (چطور جعبه‌های مختلف محصولات، مثلاً دستمال توالت، دستمال کاغذی، کیسه ی زباله و غیره را روی پالت‌ها می‌گذارند) لذت می‌برد. خیلی طول می‌کشد تا در هنر چیدن محصولات روی هم در بازی تتریس استاد شوید، اما برگر طوری رفتار می‌کند که انگار باید بعد از چند روز همه چیز را فهمیده باشند.: «داداش، این پالت خیلی آشغاله داداش! دوباره درستش کن! تا الان باید این کار را یاد گرفته باشی!» هی برگر، یادت هست که آن یارو دو روز پیش شروع کرد، درسته؟ «برام مهم نیست داداش! باید تا الان خرابش کرده باشه.» من همچنین فکر می‌کنم که نظریه ی لاکانی در مورد مفهوم سوپرایگو به دلیل اینکه لاکانی‌ها به سادگی می‌گویند «سوپرایگو لذت را فرمان می‌دهد» و سپس به چیز دیگری می‌پردازند، عقب مانده است. در مورد "لذت بردن" و نحوه ی عملکرد اجتماعی آن، باید چیزهای بیشتری گفته شود. اول از همه، یک فرد عادی با تمایز فرویدی-لکانی لذت و ژوئیسانس در ذهن خود زندگی نمی‌کند. معنای مبهم "لذت بردن" وقتی آنها در طول تجربیات روزمره ی خود آن را می‌شنوند، چیزی شبیه به «داشتن یک تجربه ی مثبت و تأییدکننده ی زندگی» است! اما اکنون به یک سوال حیاتی می‌رسیم، آیا خودِ دیگری بزرگ سرمایه‌داری خواستار لذت است؟ نه، نه مستقیماً. آنچه دیگری بزرگ سرمایه‌داری، مانند همه ی دیگری‌های بزرگ، به دنبال ایجاد آن است، یک حالت جمعی از لذت است. دیگری بزرگ همیشه سعی می‌کند ما را به رفتارهای خاصی وادار کند که ما را مطیع یکدیگر کند و به ایجاد انسجام اجتماعی نسبی کمک کند. در لذت، ما بیش از حد هیجان‌زده نمی‌شویم و بنابراین می‌توانیم آرام و منطقی رفتار کنیم، می‌توانیم گفتگو و مصالحه کنیم، یعنی می‌توانیم سوژه‌های اجتماعی کارآمدی باشیم. اگر اجازه دهید دیگری بزرگ اعمال شما را هدایت کند، آنگاه به شیوه‌ای عمل خواهید کرد که از هنجارها و پروتکل‌ها پیروی می‌کند. دیگری بزرگ، همان نورم ساز بزرگ [یعنی تعیین کننده ی چیزهایی که برای جامعه ی فعلی، نورمال محسوب میشوند] است. با این حال، اگر اجازه دهید سوپرایگو کاملاً اعمال شما را تحریک کند، آنگاه یک دیوانه ی لعنتی خواهید بود - شما در کافی‌شاپ‌ها به نوزادان لگد می‌زنید. اما ما این کار را نمی‌کنیم زیرا دیگری بزرگ همیشه آنجاست که ما را هدایت می‌کند، اما ما گاهی اوقات به دلیل تأثیر سوپرایگو از دیگری بزرگ نیز نافرمانی می‌کنیم. در حالت انتزاعی، دیگری بزرگ تماماً در مورد وادار کردن سوژه به مصالحه کردن لذت خود برای خیر جمعی است، در حالی که سوپرایگو باعث می‌شود سوژه به خاطر چنین مصالحه‌ها و خواسته‌هایی که سوژه از آنها لذت می‌برد، احساس گناه کند، و با این حال، اغلب اوقات، حداقل در جامعه ی سرمایه‌داری، در واقع یک تبانی ناگفته بین دیگری بزرگ و سوپرایگو وجود دارد و در عین حال خصومت بین آنها حفظ می‌شود. مک‌گوان در " پایان نارضایتی؟: ژاک لاکان و جامعه نوظهور لذت" در توصیف تمایز بین دیگری بزرگ و سوپرایگو عالی عمل می‌کند:

"قانون در نام پدر تجسم یافته است، نامی که در اسطوره ی فروید [درباره ی پدر میمون نمای اولیه که توسط پسرانش کشته و از سوی همانان تعبیر به خدا شد]، نماد پدر نخستینِ مقتول است. به گفته ی لاکان، «نام پدر، این واقعیت را که قانون وجود دارد، بنیان می‌نهد(...) این قانون، در درون دیگری، یک دال ذاتی است." این نام -یا دال نخستین- نشان‌دهنده ی فقدان لذت نامحدود پدر نخستین است و هر کسی را که وارد نظم نمادین می‌شود از لذت باز می‌دارد. بر اساس این تخلیه ی لذت، نظم نمادین خود را می‌سازد و بنابراین از سوژه‌ها می‌خواهد که به جای لذت بردن از خارج از آن، از طریق قانون به رسمیت شناخته شوند. با این حال، خود قانون کاملاً عاری از لذت نیست. لذت در قانون به شکل سوپرایگو ادامه دارد، که البته تا جایی که سوژه آن را درونی کرده باشد، قانون است. در حالی که قانون به معنای واقعی کلمه -به عنوان نام پدر- نشانگر غیبت یا مرگ پدر نخستین و لذت وحشتناک او است، سوپرایگو، نماینده ی درونی قانون، بقایای این پدر است که همچنان حضور خود را احساس می‌کند. سوپرایگو، سرشار از لذت پدر نخستین، به عنوان زیرلایه ی قانون، زشتی موجود در خود قانون را آشکار می‌کند. سوپرایگوی زشت، نمایانگر حد ممنوعیت در جامعه است؛ نقطه‌ای است که در آن لذت، خودِ ممنوعیت را آلوده می‌کند. بنابراین، نباید به هیچ وجه تعجب‌آور باشد که پیرامون چهره ی سوپرایگو است که می‌توانیم شاهد ظهور جامعه ی لذت باشیم."»
دراینجا درواقع سوپر-ایگو کاملا جانشین پدری میشود که دیگر وجود ندارد و درواقع روح آن پدر است. دقیقا جسم نبودن سوپرایگو در جایگاه پدر، قدرت او را افزایش میدهد و این میشود که:

"سوپرایگو نقطه‌ای است که در آن، ژوئیسانس، خود را به ایدئولوژی تحمیل می‌کند. هر نظم اجتماعی توسط ژوئیسانس سوپرایگوی خود حفظ می‌شود، اما هرگز نباید صریحاً از آن بحث کند. برای اینکه بتواند عمل کند، باید به صورت فتیشیستی انکار شود، به این معنی که نوعی «سانسور» در هر چارچوب ایدئولوژیکی متشکل از یک «بخش قابل دسترس» (قانون رسمی) و یک بخش ممنوعه (سوپرایگوی زشت) تعبیه شده است. همانطور که لاکان در سمینار اول مقالات فروید در مورد تکنیک توضیح داد: "وظیفه ی سانسور، فریب دادن از طریق دروغ گفتن است، و بی‌دلیل نیست که فروید اصطلاح سانسور را انتخاب کرده است. در اینجا ما با عاملی سروکار داریم که دنیای نمادین سوژه را دوپاره می‌کند، آن را به دو بخش تقسیم می‌کند، به یک بخش قابل دسترس که شناخته شده است، و یک بخش غیرقابل دسترس و ممنوعه. این ایده‌ای است که ما آن را، تقریباً با همان تأکید، در فهرست سوپرایگو، به سختی تغییر شکل یافته، دوباره کشف می‌کنیم."»:

Lacan and Žižek’s Concept of the Superego: Michael Downs: MEDIUM:
Dec 26, 2024

شاید نظریه ی فروید درباره ی پیدایش خدا در اثر کشتن یک پدر اولیه هم یکی از همان وارونه خوانی های غریب از واقعیتی باشد که پشت داستان مخفی شده است. چیزی که فروید میگوید، یک نوع اسطوره سازی موازی با قصه ی عیبسی مسیح از واقعیتی غیر عقلانی است. عیسی به عنوان یک شیاد اعدام میشود، ولی بعدا دقیقا به خاطر حسرت مردم بر مرگ مظلومانه اش تا حد یک خدا بزرگ میشود و این خدا، همان یهوه پدر انسان ها است. حالا هم اگر بخواهید خدا را قوی بکنید، باید او را بیشتر بکشید. وقتی خدا انکار میشود، تبدیل به سوپرایگو میشود و دقیقا به خاطر این که مرده است و کسی به اثرات او بر ذهن خود فکر نمیکند، به اندازه ی "ناخودآگاه" فرویدی قدرتش توانفرسا و شکست ناپذیر میگردد. به همین دلیل است که در همه جا تصویر واحدی از خدا و آنچه پسند او است تبلیغ میشود، یعنی همان تصویر توراتی یهوه. چون تمدن غرب تمدن آزادی است، مردم اجازه دارند حتی خداهای مرده ی خود را بپرستند. ولی این آزادی، خود، نوعی پوشش بر یک اجبار است: اجبار لذتناکی که در آن، انسان ها به لذت بردن از اطاعت کردن از یک خدای مرده، چنان معتاد میشوند که ناچارا به یوغ او تمکیسن میکنند و بدین ترتیب، خدایس مرده بسیار بیشتر از یک خدای زنده، وسیله ی سوئ استفاده ی حکومت از مردم میشود. نتیجه این که طبیعی است که خدایانی بیشتر ناجی ما هستند که بیشتر مرده اند، به این معنی که کمتر از آنها سخن میرود، چون به نظر میرسد که خدایی که بیشتر از همه هدف نفرت و دشمنی قرار میگیرد و تلاش میشود خود را تصویر راستین همه ی خدایان جا بزند، عمدا برای باقی ماندن و حکومت کردن منفور میشود؛ او همان تصویر زشت از پدر است که ماسک سوپرایگو را به چهره میزند و انسان ها را تشویق به لذت بردن از زشتی میکند. به همین دلیل است که آموختن درباره ی گذشته هنوز راهی برای شناختن حصار است. خدا صاحب گذشته است و ازاینرو گذشته بخشی از حصار است.