تالیف: پویا جفاکش

بخشی از اثر:

در ایران امروز و در شرایطی که قیمت لباس های مجلسی به ده ها میلیون تومان رسیده است، بازار لباس های اجاره ای در حال رشد است تا بازار رکود فروش لباس را جبران کند. آوین فرخی، روزنامه نگار، دراینباره گزارشی با عنوان «شیک پوشی اجاره ای» در روزنامه ی هفت صبح (28مهر 1404) منتشر کرده است که در آن به نقل از «سمیرا، 37ساله، صاحب مزون "مهربانو"» بیان میکند: «اجاره ی یک لباس مجلسی معمولی، حدود 800هزار تومان است درحالیکه خرید همان لباس بیش از 4میلیون تومان هزینه دارد. لباس های کارشده نیز تا 10میلیون تومان برای یک شب اجاره داده میشوند، درحالیکه خریدشان 30میلیون تومان هزینه دارد.» در ادامه ی گزارش آمده است:

«احمد فخیم، 28ساله کارشناس ارشد علوم اجتماعی، این پدیده را به ظهور طبقه ی متوسط فقیر نسبت میدهد. طبقه ای که زبان خارجی بلد است، با سبک زندگی جدید آشنا است و آن را میخواهد، در انتهای دهه ی هفتاد، شکل گرفت و در لایف استایلش مهمانی رفتن و ظاهر آراسته بخشی از هویت شده است. اما حالا این آدم نمیتواند هر بار لباس تازه بخرد. ممکن است مدتی این فرایند لباس اجاره کردن را پنهان کنند اما از جایی به بعد در مهمانی ها از هم میپرسند که "لباست را از کجا و چند اجاره کرده ای؟" او معتقد است: این روند با اقتصاد اشتراکی فرق دارد، چون پای بنگاه و ارزش افزوده در میان است. درواقع یک صنعت کوچک خدماتی شکل گرفته که از دل بحران بیرون آمده است. نمونه ای از استارتاپ های خدماتی خودجوش که به نیازهای فرهنگی پاسخ میدهند. جامعه شناسان، گسترش اجاره ی لباس را نشانه ای از تغییر ارزش های طبقاتی در دوران بحران اقتصادی میدانند. طبقه ی متوسط شهری هنوز نمیخواهد از نمادهای رفاه ظاهری دست بکشد اما راه های تازه ای برای حفظ آن پیدا کرده است. اجاره ی لباس یا وسایل لوکس، نوعی مصرف لوکس بازتولیدشده است. سازگاری فرهنگی با تورم، نه تسلیم در برابر آن. در نبود آمار رسمی، براوردهای میدانی نشان میدهد در ایران بیش از ده ها پیج و مزون فعال اجاره ی لباس وجود دارد. بیشترین تقاضا مربوط به مراسم نامزدی، عروسی و عکاسی پرتره است. درحالیکه پوشیدن لباس های گران قیمت هنوز بخشی از نمایش اجتماعی طبقه ی متوسط است، حالا اجاره ی آن لباس ها خود به نوعی نمایش هوشمندانه تبدیل شده است. شاید در اقتصاد امروز، شیک پوشی قسطی، طبیعی ترین واکنش به گران شدن رویاها باشد.»

من در این نتیجه گیری تغییر کوچکی ایجاد میکنم و این طور نتیجه میگیرم: شاید این شیک پوشی قسطی، آخرین مرحله از نوعی از شبیه سازی کابوس ها به صورت رویاها برای کمتر ترسیدن از آنها است. چون اگر پای داروینیست ها را به این قائله باز کنید و بگویید آدم های امروز دارند از کدام حیوان ها تقلید میکنند، احتمالا یک مثالشان، شاه مار غیر سمی امریکای مرکزی است که به خاطر شبیه بودن ترکیب رنگیش به مرجانمار سمی کشنده، از حمله ی دشمنان مصون میماند. تشبیه این پدیده به تلاش یک فرد طبقه ی متوسط رو به فقیر در شبیه نشان دادن خود به یک ثروتمند، اصلا از یک داروینیست بعید نیست چون او حتما "منشا انواع" داروین را خوانده و میداند که داروینیسم از ابتدا جامعه را به شکل جنگل ترسناکی از حیوانات در حال نزاع میدیده که خطرناک ترین جانوران و آنهایی که در راس زنجیره ی غذایی آن هستند، سرمایه داران و اشرافند و سلاحی که با آن، دیگران را از پروسه ی تکامل حذف میکنند، پول است. لباس ها، سرگرمی ها و کاخ های باشکوه، ظواهری هستند که این نوع جانور خطرناک را از جانوران معمولی تر جامعه ی جنگل قابل تشخیص میکنند و بقیه ی جانوران انسانی را وادار به تعظیم در برابر این نوع جانور انسانی میکنند. اینها لوایح ایدئولوژی ای نیستند که با داروینیسم پدید آمده باشد، بلکه داروینیسم از آنها پدید آمد تا توجیهشان کند و داروین محصول پیش داوری های اشرافی جامعه ی خود بود. ماکسیمو ساندین، زیست‌انسان‌شناس و استاد گروه زیست‌شناسی دانشگاه خودمختار مادرید و مسئول تدریس تکامل انسان و بوم‌شناسی، در بخش سوم از کتاب "ریشه های داروینیسم" مینویسد:

« این، به سادگی، برداشتی از جهان است که مشخصه ی بخش اجتماعی است که او از آن آمده و با آن ارتباط برقرار کرده است. طبقه ی اجتماعی که با ارزش‌هایی که عمیقاً در سنت کالوینیستی (یکی دیگر از انقلاب‌های بورژوایی) ریشه دارند، مشخص می‌شود، که بر اساس آن، برخی افراد توسط خدا برای رستگاری و برخی دیگر برای لعنت مقدر شده‌اند. اما، بله، مؤمن، حتی اگر سرنوشت خود را نداند، می‌تواند با موفقیت‌هایی که در زندگی خصوصی خود به دست می‌آورد، نشان دهد که "برگزیده ی خدا" است. این "ایمان" عجیب، که اتفاقاً همان چیزی بود که به نظریه ی آدام اسمیت منجر شد ، ظرفیت رشک‌برانگیزی را برای تطبیق کل یک جهان‌بینی با منافع یک طبقه ی اجتماعی خاص آشکار می‌کند، به طوری که از طریق طرح‌های راحت و اجتناب‌ناپذیر، خدایی که به همان اندازه که با فقرا سازش‌ناپذیر است، با ثروتمندان نیز راحت‌طلب است، دست نامرئی بازار و انتخاب طبیعی قدرتمند و کور، به طرز عجیبی به همان افراد لطف می‌کنند و به یکباره و به خاطر همان شایستگی‌ها که می‌توان آن را در «انجام کار خودشان» خلاصه کرد- رستگاری، ثروت و موفقیت بیولوژیکی را به آنها اعطا می‌کنند. و این اصول به قلمرو حکایات تاریخی تعلق ندارند، زیرا همین اصول هستند که در حال حاضر به اصطلاح «اندیشه ی واحد»، یعنی اساس ایدئولوژیک جوامع «پیشرفته» را تشکیل می‌دهند. عقلانی‌سازی آنها در قالب «قوانین علمی» و ماهیت کاملاً عملی آنها (به‌ویژه برای «مناسب‌ترین‌ها») آنها را گسترش داده و تثبیت کرده است، به طوری که از آنچه در اصل توجیه وضع موجود با دوز کم و بیش ریاکاری یا سادگی بود، به باوری راسخ در مورد چیستی واقعیت (و چگونگی آن) تبدیل شده‌اند، و بسیاری از استدلال‌های نه تنها داروین، بلکه اسمیت، مالتوس و اسپنسر، علاوه بر «قوانین» اقتصاد بازار آزاد، در متونی که دانشمندان داروینی دیدگاه خود را در مورد طبیعت و جامعه در قالب استعاره‌ها و «قوانین» علمی توضیح می‌دهند، همچنان پابرجاست. اوضاع اجتماعی انگلستان در پایان قرن هجدهم و آغاز قرن نوزدهم آشفته بود. این دوران، دوران قتل عام پیترلو و شهدای تولپودل بود. در اوج گسترش استعمار و انقلاب صنعتی، تغییر ثروتی که به طور مساوی بر ذینفعان و قربانیان تأثیر نگذاشت. قوانین حصارکشی که در قرن هجدهم تصویب شد، به مالکان زمین اجازه می‌داد تا زمین‌های خود را برای چرای دام حصارکشی کنند و همزمان مستاجران خود را بیرون کنند و آنها را به نیروی کار ارزان صنعتی در شهرها تبدیل کنند. فقر و ازدیاد جمعیت، روحانی و اقتصاددان توماس مالتوس را نگران کرد و او نخست وزیر خود را متقاعد کرد که در «کارگاه‌های» مخصوص افراد بی‌بضاعت، جنسیت‌ها باید از هم جدا شوند. "رساله‌ای در باب اصل جمعیت" او که در سال ۱۷۹۸ منتشر و در سال ۱۸۰۳ بسط داده شد، این فرضیه را مطرح می‌کرد که افزایش هندسی جمعیت در جهانی که تولید مواد غذایی به صورت حسابی افزایش می‌یابد، همواره «تنازع برای بقا» را تحمیل خواهد کرد. و دقیقاً اصول بشردوستانه نبود که مالتوس را هدایت می‌کرد. به گفته ی آر.سی. لِوونتین، این مقاله استدلالی علیه «قانون فقرا»ی قدیمی انگلیسی بود که او آن را بیش از حد حمایتی می‌دانست، و در حمایت از کنترل بسیار سختگیرانه‌تر فقرا بود تا آنها نتوانند ناآرامی‌های اجتماعی را بازتولید و ایجاد کنند. استدلال مالتوس این بود که پیشرفت غیرممکن است مگر اینکه عرضه ی نامحدود غذا وجود داشته باشد، بنابراین سیاست‌هایی که با هدف بهبود وضعیت فقرا انجام می‌شد، گمراه‌کننده بودند. بنابراین، به قول سی.لئون هریس: "طرفداران اقتصاد آزاد می‌توانند با وجدانی آسوده، کودکان گرسنه را نادیده بگیرند." طرفداران لسه‌فر، ساده‌سازی دیدگاه «علمی» فیزیوکرات‌های فرانسوی در مورد اقتصاد را به بریتانیای کبیر آوردند، دیدگاهی که به راحتی با منافع طبقات حاکم سازگار بود. تأثیرگذارترین چهره ی آن آدام اسمیت بود که این اصطلاح را با استفاده از استعاره ی «دست نامرئی بازار» ترجمه کرد و همچنین نگران بود که کارگران و «سایر طبقات پایین جامعه» فرزندان زیادی به دنیا می‌آورند که این امر دستمزدها را به سطح معیشت کاهش می‌دهد. لیبرالیسم اقتصادی متولد شد که شهروندان و کشورها را به رقیب تبدیل کرد و با آن ایده قیمت منصفانه از بین رفت، زیرا از آن به بعد قیمت‌ها توسط «قانون» عرضه و تقاضا تنظیم می‌شدند (اسکار وایلد، شاعر، بار دیگر عواقب آن را به طور کامل توصیف کرد: «می‌توان قیمت همه چیز را دانست و ارزش هیچ چیز را ندانست.») در سال ۱۸۵۱، هربرت اسپنسر، فیلسوف و اقتصاددان، در کتاب خود با عنوان «ایستایی اجتماعی»، اصطلاح «بقای اصلح» را برای تعریف نیروی محرکه روابط اجتماعی ابداع کرد. به نظر او، تلاش برای کمک به فقرا مانعی برای قوانین طبیعی بود که توسط رقابت اداره می‌شدند. علم کاملاً از این استدلال‌ها حمایت می‌کرد. به گفته ی اسپنسر: "تمدن‌ها، جوامع و نهادها برای بقا با یکدیگر رقابت می‌کنند و تنها کسانی که از نظر بیولوژیکی کارآمدتر هستند، پیروز می‌شوند." اینها ایده‌هایی بودند که در اواسط قرن در میان بورژوازی انگلیس «در هوا معلق» بودند (بدیهی به نظر می‌رسد که کارگران و «سایر طبقات پایین مردم» آنها را قبول نخواهند داشت). همچنین بدیهی به نظر می‌رسد که موفقیت فروش کتاب داروین در این طبقه ی اجتماعی رخ داده است، به خصوص اگر عنوان کامل آن را در نظر بگیریم، عنوانی که رساله‌های داروینی معمولاً پاراگراف‌هایی با مقادیر مختلف (که گاهی به «خاستگاه» اشاره دارند) را حذف می‌کنند، احتمالاً به طور غیرعمدی، "درباره ی خاستگاه گونه‌ها از طریق انتخاب طبیعی، یا حفاظت از نژادهای برتر در مبارزه برای حیات" است. داروین شایستگی مالتوس و اسپنسر را در مفاهیم «تنازع برای بقا» و «بقای اصلح» تشخیص داد.:

"در اطراف تمام داروینیسم انگلیسی، چیزی شبیه به حال و هوای طاعون‌آلود از جمعیت زیاد انگلیسی، بوی آدم‌های کوچکی که نشانه ی نیاز و تنگ‌نظری دارند، پیچیده است. اما به عنوان یک طبیعت‌گرا، او باید گوشه ی انسانی خود را ترک کند: در طبیعت نیازی نیست، بلکه فراوانی است، اتلاف تا سرحد بی‌معنی بودن." (۱۸۸۲)

آنچه داروینیست‌ها را شناسایی و تعریف می‌کرد، پذیرش «توضیح علمی» از وضعیت جهان و جامعه‌ی آن بود (و نه نگرانی در مورد وضعیت اسفناک سهره‌ها در جزایر گالاپاگوس). در واقع، پسرعموی داروین، سر فرانسیس گالتون ، که «پدر علم اصلاح نژاد» نامیده می‌شود، در سال ۱۸۶۹ در کتاب معروف خود «نبوغ ارثی» نوشت: "طبقات بالای انگلیسی از بیشترین ظرفیت ارثی برخوردارند و بنابراین از امتیاز بیولوژیکی رهبر و حاکم بودن برخوردارند." گالتون پیشنهاد داد که آمیزش نژادی بین نژادها ممنوع شود، زیرا منجر به انحلال نژادهای دارای هوش بیشتر می‌شود. او همچنین با کمال تعجب دریافت که در برخی افراد، "حسرتی خاص، که عمدتاً غیرقابل توضیح است، از انقراض تدریجی نژادهای پست‌تر" وجود دارد. این ایده‌های زننده بخشی از چیزی است که به عنوان داروینیسم اجتماعی شناخته می‌شود، گرایشی که طبق کلیشه، «داروین را وحشت‌زده کرد»، ادعایی که به شدت نادرست است.:

"خیلی دوست دارم فرصتی داشته باشم تا در مورد یک نکته ی مرتبط، اگر در قاره جا بیفتد، با شما صحبت کنم، به ویژه این ایده که همه ی اتحادیه‌های ما بر آن اصرار دارند، مبنی بر اینکه همه ی کارگران، خوب و بد، قوی و ضعیف، باید تعداد ساعات یکسانی کار کنند و دستمزد یکسانی دریافت کنند. اتحادیه‌های کارگری نیز با کار پاره وقت (به طور خلاصه، هرگونه رقابت) مخالفند. من می‌ترسم که جوامع تعاونی، که بسیاری آنها را امید اصلی آینده می‌دانند، به طور مشابه رقابت را حذف کنند. به نظر من این خطر بزرگی برای پیشرفت آینده ی بشریت است. با این حال، تحت هر سیستمی، کارگران میانه‌رو و مقتصد از مزیت برخوردار خواهند بود و فرزندان بیشتری نسبت به مست‌ها و ولگردها از خود به جا خواهند گذاشت. با صمیمانه‌ترین تشکرها از توجه و علاقه‌ای که به مقاله ی شما نشان دادم، و با احترام، همچنان جناب آقای محترم، سپاسگزارم. با احترام: سی. داروین".

این، نامه‌ای از داروین به هاینریش فیک، استاد حقوق دانشگاه زوریخ که طرفدار به‌کارگیری نظریه ی داروین در قانون‌گذاری بود. در این نامه، به تاریخ ۲۶ ژوئیه ی ۱۸۷۲، در بکنهام، کنت، داروین توضیح می‌دهد که چقدر مقاله‌ی نوشته‌شده توسط حقوقدان مذکور را جالب یافته است، مقاله‌ای که در آن پیشنهاد کرده بود دولت باید محدودیت‌هایی را برای ازدواج افراد «نامناسب» برای خدمت سربازی اعمال کند. او همچنین از داروینیسم برای مخالفت با تلاش‌ها برای ایجاد برابری اجتماعی-اقتصادی استفاده کرد، "زیرا این می‌تواند به نفع ضعفا باشد و منجر به انحطاط شود." اما قبل از بحث در مورد داروینیسم اجتماعی، ارزش دارد بپرسیم که آیا داروینیسمی وجود دارد که اجتماعی نباشد، یا بهتر بگوییم، داروینیسم «علمی» چیست. مطمئناً ایده ی تکامل چیزی نیست جز آنطورکه برتراند راسل میگوید: "گسترش اقتصاد آزاد به دنیای حیوانات و گیاهان."؛ همانطور که فیلسوف علم، آر. ام. یانگ، در مورد اصل مالتوس نوشته است: «این اصل، به جای اینکه مکانیسمی برای تغییر باشد، دفاعی از وضع موجود، چه در طبیعت و چه در جوامع، بود.»" به گفته ی مایکل آر.رز، استاد زیستشناسی تکاملی از دانشگاه کالیفرنیا در ایروین: "در ایالات متحده در نیمه ی اول قرن بیستم، اصلاح نژاد به میزان بالایی از نفوذ در میان دانشمندان و مدیران دولتی در دنیای انگلیسی زبان دست یافت. تعداد متوسطی از قوانین و دستورالعمل‌های اداری، اگر نه آشکارا، در منطق اصلاح نژاد، جانبدارانه بودند." بیایید به برخی از این «تعداد متوسط ​​قوانین» نگاهی بیندازیم. در سال ۱۹۰۷، اولین قانون اصلاح نژاد در ایندیانا تصویب شد که مقدمه ی آن به شرح

زیر است:

"با توجه به اینکه وراثت نقش حیاتی در انتقال بزهکاری، حماقت و کندذهنی ایفا می‌کند..."

چهار سال بعد، مجلس قانونگذاری نیوجرسی "عقب‌ماندگی ذهنی، صرع و سایر نقص‌ها" را به این فهرست اضافه کرد و دو سال بعد، مجلس قانونگذاری آیووا موارد زیر را نیز به این فهرست افزود:

"دیوانگان، مستان، معتادان به مواد مخدر، منحرفان جنسی و اخلاقی، بیماران صعب‌العلاج و منحرفان از دین."

تا سال ۱۹۳۰، قوانین اصلاح نژادی در سی و یک ایالت آمریکا وضع شده بود و طبق آمار رسمی، پیامد چشمگیر آن عقیم‌سازی بیش از شصت هزار نفر بود. "همکاری" با انتخاب طبیعی توسط مقامات علمی و سیاسی، جبهه‌های مختلفی داشت. یکی از آنها به کارگیری ساده‌سازی دیگری با همان منشأ بود: ارزیابی به اصطلاح «ضریب هوشی» از طریق آزمایش‌هایی روی مهاجرانی که از فقر یا آزار و اذیت سیاسی گریخته و در سفرهای طاقت‌فرسا به جزیره ی الیس در نیویورک رسیده بودند. طبق «نتایج» علمی آنها، بین ۸۰ تا ۹۰ درصد یهودیان، مجارها، ایتالیایی‌ها و روس‌ها «عقب‌ماندگی ذهنی» داشتند. ل. ام. ترمن، بنیانگذار «جنبش آزمون‌های روانشناسی آمریکا» دریافت که ضریب هوشی بین ۷۰ تا ۸۰، "در خانواده‌های اسپانیایی، بومی آمریکایی و مکزیکی و همچنین در خانواده‌های سیاه‌پوست بسیار رایج است. به نظر می‌رسد علت حماقت آنها نژادی است، یا حداقل می‌توان آن را به ویژگی‌های ذاتی خانوادگی نسبت داد (...) و از دیدگاه اصلاح نژاد، این واقعیت به دلیل تعداد زیاد این افراد، یک مشکل جدی محسوب می‌شود." در نتیجه: "اگر در پی حفظ سرزمین مادری خود برای مردمی شایسته هستیم، باید تا حد امکان با کاهش افزایش نگران‌کننده‌ی انحطاط روانی، از شیوع آن جلوگیری کنیم." «شیوه ی کار» در سال ۱۹۷۲ توسط ویلیام شاکلی، از دانشگاه استنفورد و برنده ی جایزه نوبل فیزیک، ارائه شد. او پیش‌نویس لایحه‌ای را تهیه کرد که خواستار عقیم‌سازی افرادی با نمره ی بهره ی هوشی کمتر از۱۰۰ بود و پیشنهاد داد که این برنامه با افراد تحت پوشش تأمین اجتماعی در ازای دریافت غرامت مالی آغاز شود. در آن سال، حداقل ۱۶۰۰۰ زن و ۸۰۰۰ مرد توسط دولت ایالات متحده عقیم شدند. تا سال ۱۹۷۴، ۱۴ ایالت در حال بررسی طرح‌های قانونی مشابهی بودند. به گفته‌ی ام. رز، دانشمندان آنگلوساکسون در مورد بی‌اخلاقی جنسی و جرایم خرد، ارزش‌های طبقه ی متوسط ​​زمان خود را به اشتراک می‌گذاشتند و هم چارلز داونپورت در ایالات متحده و هم پیرسون و فیشر بریتانیایی (که همگی از پدران ژنتیک جمعیت هستند) اصلاح نژادگرا بودند.:

"این ایده‌ها هنوز رسماً حفظ شده‌اند و قوانینی که عقیم‌سازی را ترویج می‌کردند، در دهه ی ۱۹۹۰ در تعدادی از ایالت‌ها همچنان پابرجا بودند. "

"بیشتر زیست‌شناسان تکاملی حتی نمی‌خواهند به این فکر کنند که داروینیسم تا چه حد در توسعه ایدئولوژی‌های نژادپرستانه در دنیای مدرن نقش داشته است."

اما اساس علمی آن غیرقابل انکار است:

"این ایده که نژادهای انسانی مختلفی وجود دارند که هر کدام اجداد و سرنوشت مشترک خود را دارند، بسیاری از زیست‌شناسان و تقریباً هر کس دیگری را به این دیدگاه سوق داد که تکامل انسان با رقابت بین نژادی مرتبط است."

"ایده ی تکامل از طریق اصلاح تدریجی، بسیاری از رهبران فرهنگی و سیاسی را بر آن داشت تا گروه‌های منفور را بر اساس ریشه‌های نژادی فرضی‌شان توصیف کنند."

"به این ایده، ایده ی رقابت هم اضافه شد که در آن نژادهای برتر می‌توانستند نژادهای دیگر را شکست دهند و احتمالاً حذف کنند."

در دهه ی ۱۸۷۰ حدود ۳۰ میلیون نفر در هند [در اثر قحطی] جان خود را از دست دادند. لرد لیتون، نایب‌السلطنه ی وقت هند ، یک داروینیست اجتماعی بود:

"هندی‌ها، که از انگلیسی‌ها ناتوان‌تر بودند، به دلیل ناتوانی‌های خودشان مردند."

اما چشمگیرترین کاربرد این «ایده‌ها» در دوران نازیسم رخ داد. به گفته ی رز:

"اگرچه اصلاح نژاد در ایالات متحده به پیروزی‌های قانونی دست یافت، اما این آلمانی‌ها بودند که با بیشترین اشتیاق اصلاح نژاد را پذیرفتند."

چه چیزهای بیشتری؟:

"نسخه ی ۱۹۳۷ کتابچه راهنمای هیتلر جوان پر از نظریه ی داروین و ژنتیک بود و به همین دلیل، به عنوان توجیهی برای نابودی یهودیان در نظر گرفته شد."

در واقع، یکی از اولین ثمرات قوانین اصلاح نژادی آمریکا، «قانون سلامت ژنتیکی» آلمان بود که در ۱۳ ژوئیه ی ۱۹۳۷ تصویب شد و در طول مدت اعتبار آن، بیش از ۲۵۰،۰۰۰ نفر عقیم شدند. به نظر نمی‌رسد صحبت در مورد مرحله ی بعدی ضروری باشد. به قول جان دی. راکفلر: "رشد یک کسب و کار بزرگ به سادگی شامل بقای اصلح است. (...) این صرفاً توسعه ی یک قانون طبیعت است." به لطف داروینیسم، این ادعای دروغین که درگیری و پرخاشگری بخش اجتناب‌ناپذیر طبیعت انسان است، پذیرفته شد. در نتیجه‌ی غم‌انگیز آن، جنگ‌های جهانی، قتل عام‌ها و انواع وحشیگری‌ها به عنوان رویدادهایی که ظاهراً از نظر علمی قابل توجیه بودند، پنهان شدند، بنابراین قرن بیستم به دوره‌ای از رنج و بی‌رحمی تبدیل شد.:

"طبق داروینیسم اجتماعی، افراد ضعیف، فقیر، بیمار و تنبل باید بدون ترحم از بین بروند."

یکی از دلایلی که فریادهای کمک خواهی میلیون ها نفر از اتیوپی تا بوسنی در قرن بیستم بی پاسخ ماند، همین ایدئولوژی بود که به طرز وحشیانه ای بر جوامع تحمیل شد.»

به نظر میرسد ایدئولوژی پیشین به مقصد داروینیسم تغییر کاربری داد چون لباس مذهبی قبلیش، با خارهای اخلاقیات که لای تار و پودش گیر کرده بودند، به مزاحمی آزاردهنده تبدیل شده بود که نمیگذاشت مسیر خود را تا رسیدن به این صحنه های بی رحمانه ی اخیر، به سرعت طی کند. این ایدئولوژی، واقعا پوشیدن لباس خاردار مذهب را دوست نداشت ولی واقعیت این است که تا این لباس را نمیپوشید، از سوی جامعه پذیرفته نمیشد و نمیتوانست بر جوامع حکومت کند. او توانست با تحریف مذاهب به نفع قدرت، خداپرستی را بی اعتبار کند و تصور کرد که بعد از این میتواند به راحتی و به نام علم و گرفتن ژست های علمی در لباس های داروینیستی، مراحل بعدی را بدون آزار دیدن از خارهای اخلاق طی کند. اما مشکل جدیدی پیش آمد و در همان حال که در خاستگاه این ایدئولوژی یعنی اروپا، مذهب مسیحی حاکم برای غیر وحیانی معرفی شدن، تحریف ادیان خدایان پیشین معرفی میشد، ناخودآگاه سبب شد تا فطرت خداجوی مردم، به فکر امتحان پرستش به شیوه ی کیش های غیر مسیحی و بخصوص ماقبل مسیحی بیفتند. حتی درحالیکه جا افتاده بود که هر اتفاقی در دنیا می افتد خواست خدا است و بنابراین ثروتمندان، ثروتمند و قدرتمندند چون خدا آنها را بیشتر دوست دارد، ضعفا به خود عیسی مسیح رجعت کردند که مقدس بودنش را با مظلوم شدنش ثابت کرد و ناگهان سیلی از همدردی با همه ی اقوام مظلوم جهان از مردم مستعمرات گرفته تا سرخپوستان امریکا به راه افتاد و همه در ادیان آنها دنبال حقیقت گشتند. قدرتمداران نیز ناچار شدند از دستورالعمل انجیل تقلید کنند و اجازه دهند که مانند خدای شاه صفت خونخوار و قدرقدرتشان یهوه که به لباس عیسی مسیح پیامبر عشق و محبت درآمد، مکاتب خدایان عشق و دوستی درست کنند و در جریان آنچه جنبش عصر جدید (نیو ایج) و انقلاب فرهنگی دهه ی 1960 نامیده میشود، جوانان معترض را با راک اند رول و مواد مخدر و عشق آزاد و سایر هله هوله های فکری، به اضمحلال خودخواسته تحریک کنند....

دانلود کتاب "جادوگران و قدیسین: دشمنان متحد"