تالیف: پویا جفاکش

«اگر الکساندر زن بود، او را بانوی خودم میکردم.»

شاید باورتان نشود؛ ولی این جمله را در نامه ای که ظاهرا ناپلئون بناپارت به همسرش نوشته است، ناپلئون دارد درباره ی تزار الکساندر اول میگوید. حتی در فصل پنجم "جنگ و صلح" تولستوی هم هنوز میشود رد پای نوعی اتحاد قبلی بین ناپلئون و الکساندر را دید وقتی که گفته میشود الکساندر در مقابل ناپلئون بدون کرنش و از موضع برابر ظاهر میشد و با این حال، ناپلئون در مقابل او کاملا راحت بود. مدال هایی که در روسیه به افتخار ناپلئون و با تصویر او ضرب شده اند را فراموش نکنید. پس چه شده که هرچه زمان جلو رفته، بیشتر سعی شده وانمود شود ناپلئون و الکساندر مقابل هم بوده اند؟ آیا جنگ روم فرانسوی با رومانوف روسی کمی مشکوک نیست وقتی همین تاریخی که قصه اش را درست کرده، میگوید اشراف روسی تا نیمه ی دوم قرن 19 کاملا به زبان فرانسه تسلط داشتند؟ کوربن دالاس دراینباره معتقد است که با توجه به جانشین شدن الکساندر به جای ناپلئون در روسیه، میتوانیم بگوییم آنها در قصه ی اولیه در یک جبهه ی واحد علیه تاتارها میجنگیدند که تا قرن 19 هنوز جمعیت قالب روسیه را تشکیل میدادند. این جنگ در حد نهایی خود و در قرن بیستم، به منچوری رسید جایی که منچوها یا حکمرانان تاتار سابق چین در آن، آخرین سنگر خود را حفظ کرده بودند. روس ها مجبور شدند بر سر این ناحیه با استعمار نوظهور ژاپن شاخ به شاخ شوند چون صاحب منچوری میتوانست ادعای مالکیت چین را کند، و این، خود نشان میدهد که در این زمان، اصطلاحات چینی و تاتار هنوز چندان مقابل هم نبودند. خود ژاپن به هر حال یک دنباله ی حاشیه ای بر فرهنگ نیمه چینی-نیمه تاتار کره است و جالب است که اروپاییان اینجا را برای ایجاد اولین حکومت اروپایی آسیای شرقی انتخاب کرده اند. در کتاب "سیستمی از جغرافیا" منسوب به 1701 میلادی، از محدوده ی شرقی "تارتاری (تاتارستان) بزرگ" شامل منطقه ی ژاپن، با عنوان «دریای کایماتیت ها» یاد شده که کایماتیت، تحریفی از لغت کلموک است یعنی همان مردم نایمان در مغولستان و سین کیانگ که ظاهرا مرتبا به سمت شرق گسترش یافته اند. این که هم امریکای شمالی و هم سرزمین های مجاورش در روسیه "تارتاری" نامیده شده اند، تا اندازه ی زیادی اهمیت سوق الجیشی ژاپن را توضیح میدهد. ژاپن در میان اینها قرار داشت و اگر فرهنگ تاتاری را در آنجا ریشه کن میکردید، میتوانست دنباله ی حضور تاتارها در امریمای شمالی پیش از غربی شدن آنجا را هم راحت تر انکار کنید. اما جالبترین قسمت این تخریبگری این است که این اشرافیت اروپایی سانسورچی، خود، دنباله ی دورگه های اسکیت های تاتار در اروپای شرقی و مرکزی هستند و دارند در همه جا سنت های اجدادشان را ریشه کن میکنند. آنها امروزه بیشتر اوقات، شباهت های ظاهری کمی با تاتارها که معمولا آنها را مغول میدانیم نشان میدهند. ولی این، استثنایی بر قاعده نیست. تاتارها تعصب نژادی نداشتند و در همه جا با مردمان بومی می آمیختند. بارزترین نمونه اش ترکیه است که زبان ترکی آن میراث حکام ترک تاتار است بی این که نژاد مغولی در مردمش کثرت داشته باشد. بنابراین تاتار بیشتر از این که یک نژاد باشد، یک فرهنگ است و اسلاف مورخان اروپایی، وقتی تاتارها را "تارتار" مینامیدند، تا حدی سرنخ کار را به آیندگان میدادند. تارتاری اشاره به تارتاروس یا دوزخ دارد، جایی که زئوس یا ژوپیتر موکل سیاره ی مشتری، بعد از تکیه دادن به تخت حکومت خدایان رم، خانواده ی قبلی خدایان یعنی تیتان ها به رهبری پدرش کرونوس یا ساتورن موکل سیاره ی زحل را به آنجا تبعید کرد. این داستان باعث شد تا ساتورن خدای کشاورزی، همزمان خدای مرگ و نابودی هم بشود و داس درو محصولش تبدیل به داس فرشته ی مرگ گردد. خمیدگی این داس موقع نابودگری، با مسیر قوسی شکل به سمت پایین ستاره ی زهره در آسمان تطبیق میگردد و در همین حالت، با قسمت پیدای حلقه ی زحل موقع نگاه کردن به نمادش –یک گوی حلقه دار- بر روی بسیاری از برندهای مدرن قرار گرفته است. زهره بخصوص در فرم زنانه اش موکل لذت های دنیوی و الهه ی جادوگری است و قوس آشکار حلقه سیر دنیوی خدا را نشان میدهد درحالیکه قسمت پنهان حلقه جنبه ی روحانی و ناپیدای خدا را نشان میدهد. زحل مجسم به مکعب بخصوص مکعب سیاه است و گردش زوار مسلمان در مکه به دور خانه ی کعبه، حلقه ی زحل به طور کامل و شامل هر دو جنبه های مادی و معنوی زندگی با تمام خوبی ها و بدی ها و سختی ها و آسانی هایش را به نمایش میگذارد. درواقع ساتورن هرگز انکار نشده بلکه فقط درونی شده است. درحالیکه پسرش ژوپیتر به عنوان حاکم فعلی جهان، مظهر قانون است، زحل مظهر آنچه ضد قانون است میباشد و اقتدا بر او بر مردم عامی حرام ولی بر قدرتمداران سیاسی-اقتصادی و شرکای مذهبیشان جایز است، یعنی دقیقا همان واقعیتی که از رهبران هر سه مذهب جهانگیر یهودیت، مسیحیت و اسلام میبینیم. با این همه سالروز مقدسش ساتورنالیا اکنون به صورت کریسمس، مبنای جهانگیری هر سه دین در آغاز زمستان شده است. برج این سالروز به طور سنتی، جدی یا بز-ماهی است که به قول منلی پی.هال، بهانه ی ربط دادن ساتورن دوزخی با پان خدای بزآسا و از طریق او شیطان بزمانند وسوسه گر همه شده است همانطورکه عادت است نام ساتورن را به ساتن یا شیطان مرتبط کنند. جی اس. وارد در «فراماسونری و خدایان باستان» مینویسد: «ساتورن نسخه ی مقابل ژوپیتر است. نماد او صلیب بالای علامت لونا [یا ماه] است. او شیطان وسوسه گر، یا بهتر بگوییم آزمایشگر است. وظیفه ی او تنبیه و رام کردن احساسات سرکش در انسان اولیه است.»:

”TARTARY AKA TARTARIA- AN EMPIRE HIDDEN IN HISTORY.”: KORBIN DALLAS: STOLEN HISTORY: 29 OCT 2020

آلوین بوید کوهن مینویسد که مکعب به خاطر شش وجهی بودنش، قابل تعویض با ستاره ی شش پر هکاته الهه ی جادوگری و اعمال شیطانی است، الهه ای که نامش با هگز به معنی عدد 6 و همچنین به معنی جادوگری مرتبط است. از طرفی مکعب را اگر از هم باز کنیم، شکل یک صلیب ایجاد میشود و میتوانید با آن مستقیما به مسیحیت برسید. خط ارتباطشان، مضمون زمستان است. ساتورنالیا که اکنون تبدیل به کریسمس شده است، جشن آغاز زمستان است. با این حال، در اروپا آن را نه آغاز زمستان بلکه میانه ی زمستان میخوانند چون سال قدیم اروپایی فقط دو فصل تابستان و زمستان را داشت و آغاز زمستان تقریبا همان آغاز پاییز بود. با این همه آغاز زمستان دقیقا تولد زمستان نبود بلکه زمانی بود که خورشید در انتهای تابستان و درحالیکه به باکره ی صورت فلکی سنبله تبدیل شده بود، در اثر برابری تاریکی و روشنایی، از باکرگی درمی آمد و بدل به زن جادوگر میشد. در جوار صورت فلکی باکره صورت های فلکی غراب (کلاغ) و جام قرار دارند که به صورت نمادهای متواتر کلاغ سیاه و دیگ جوشان پر از مواد متعفن در کنار زن جادوگر بازتولید میشوند. این دیگ، مظهر شکم حامله ی باکره است که اکنون پر از نیروها و مواد غریزی است چون برهه ی پیش رو نماد هبوط روح به جای نور به دنیای مادی به جای قلمرو تاریکی است که با ورود خورشید به ایام تاریک سال نشان داده میشود. معمولا حاملگی زن انسانی، 40هفته طول میکشد و این 40 هفته ی انسانی با 40روز از چرخه ی سال جابجا میشوند که از اول پاییز (21سپتامبر) تا دهم آبان ماه (اول نوامبر) طول میکشند. بنابراین شب اول نوامبر که محل جشن سامهاین بود، به عنوان زمان تولد زمستان و نمادی از روح متولد شده ی کاملا مادی یک انسان تعیین و زمان حمله ی شیاطین و ارواح شیطانی و جادوگران به زمین تصور میشد و همان است که اکنون بیشتر به هالووین مشهور است. به محض این که این شب تمام میشد، AL-HALLOW یا روز گرامیداشت تمام قدیسین جشن گرفته میشد که در آن، قدیسین مسیحی به عنوان معلمین صدر مسیحیت، جانشین معلمین انسانی میشوند که سعی میکنند با تربیت، جانور نو متولد شده را انسان کنند و غلبه بر غرایزش را بر او بیاموزند. زمانی که این انسان به مرحله ی ساتورنالیا میرسد، به یک حد تعادلی رسیده که در آن، نه کاملا از معلمینش حرف شنوی دارد و نه کاملا تسلیم غرایز است. حرف شنوی از معلم، به سبب مذهب سازی حکومت ها با اشراف نمادین میشود و سرکشی غریزی به سبب غیر اجتماعی بودنش با عوام و عامی گری نمادین میشود و ساتورنالیا هم زمانی بوده که در آن، قدرتمدار و عامی با هم همپایه میشدند. مسیح چندان از ساتورنالیا عدول نکرد چون هم میخواست شریعت را مستقر کند و هم به جای کاهنان و اشراف، طرف مردم فقیر و عامی را میگرفت. همنشینی شاه و عامی در ساتورنالیا را در داستان های مختلفی از شاهان همنشین با دیوانگان یا دلقک ها دراماتیک کرده اند. در اروپا چنین دلقک هایی لباسی دو رنگ میپوشیدند که کنایه ای به دوگانه ی روح و ماده است. دلقکی یک حرفه ی آیینی بود و دلقک تنها کسی بود که میتوانست به زبان دیوانگان، انتقاداتی از شاه بکند که هیچ کس نمیتوانست، کنایه ای از خود مذهب که در آن، تمام حقایق روحانی پیچیده در تمثیل هایی از جنس مادیات ارائه میشوند و مثل حرف های دلقک دوپهلویند و باید معنایشان را کشف کنید.:

“GET READY FOR HALLOWEEN AND FOR ALL-HALLOWS DAY WITH THE TEACHINGS OF ALVIN BOYD KUHN”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 28 OCT 2014

دوگانه ی اخیر، دوگانه ی شکاکیت علمی مادیگرا در مقابل القائات ایمان خواهانه ی مذهب حکومتی هم هست. در داستان مسیحیت، این به دوگانه ی مسیح و توماس شکاک تشبیه میشود. توماس حواری باور نمیکند که مسیح زنده شده و از نظرها ناپدید شده باشد و بنابراین برعکس حواریون دیگر به عیسی شک دارد. توماس نام برادر عیسی هم هست و البته این کلمه به معنی دوقلو یا همزاد است. اصطلاح توماس همخانواده با نام تموز خدای گیاهان است که در فصل خزان طبیعت میمیرد و در بهار همزمان با شکوفایی دوباره ی گل ها و گیاهان از نو زنده میشود. دوگانگی او دوگانگی مرگ و زندگی و جاودانگی و میرایی است. در اساطیر یونانی، این دوگانگی در یک جفت دوقلو به نام دیوسکوری نشان داده میشود که در آنها کاستور میرا و پولی دئوس یا پولوکس نامیرا هستند. مویه ی پولوکس بر مرگ کاستور پس از قتل او به دست پسرعموهایشان، با مویه ی گیلگمش ایزدی بر انکیدوی حیوانی قابل تطبیق است و این دو، اشکال پهلوان شده ی دیوسکوری جوانند. چیزی بین این دو را میتوان در صحنه ی مویه ی آشیل ایزدی بر محبوبش پاتروکلوس معمولی در افسانه ی جنگ تروآ بازیافت. نام پولوکس/پولی دئوس (پولی خدا) قابل تطبیق با نام پولوس حواری است. رابرت تیلور در قرن 19 نام پولوس را برگرفته از نام آپولو خدای خورشید دانست و اضافه کرد که نام عبری او شائول هم از روی لغت "سول" به معنی خورشید برگرفته شده است. خورشید هم روزانه با غروب و طلوع، میمیرد و از نو زنده میشود و چون چرخه ی فصل ها نتیجه ی سفر خورشید در دایره البروج است، تموز هم یک خدای خورشیدی است.:

“DIOSCURI”: DAVID MATHISEN: STAR MYTH WORLD: 28 NOV 2016

ظاهرا دوگانه ی روح و ماده از طریق دوگانه ی شاه و دلقک، دوگانه ی ژوپیتر و ساتورن به جای اشرافی گری و عوام گرایی را به جایگاه دوگانه ی حکومت استبدادی و دموکراسی نشانده و با یکدیگر چنان همراه کرده که بتوان همزمان به نام استبداد، دین گستری کرد و به نام دموکراسی، کفر و اعمال شیطانی را تبلیغ نمود. ناپلئون دقیقا این دوگانه را در خود دارد. او یک فرمانروای مستبد و همانطورکه خود مدعی است امپراطور روم است ولی کشورگشایی هایش باعث گسترش آرمان ها و شعارهای دموکراتیک انقلاب فرانسه میشود. هم مسیری او با معانی افسانه های باستانی اتفاقی نیست؛ چون او یک عدد ناپلئون تاریخی نیست که یک بار در تاریخ آمده و رفته و تمام شده باشد. او به اندازه ی خدایان باستانی، الگوی وقایع سیاسی-اجتماعی در جریان است.

کوربن دالاس توجه میکند که در بعضی کاریکاتورهای قدیمی از ناپلئون بناپارت، او نه ناپلئون بلکه نیکولاس نام دارد. جستجوهای بعدی او منابع عتیقی را می یابد که نام کوچک امپراطور را نیکولاس ذکر کرده و گفته اند که او نام خود را به نام دوپهلویی چون ناپلئون که هم شیر جنگل معنی میدهد و هم فاتح مردم و هم شیر ناپل (اشاره به شهری در ایتالیا که ریشه ی ناپلئون از آن برخاست)، عوض کرده است. حتی یکی از منابع (بخش اول از جلد اول "امپراطور ناپلئون" از ویلیام گراتون منسوب به 1823) درباره ی نام فامیل نامعمول ناپلئون هم متعجب است و تصور میکند که ممکن است "بناپارت" شکل وارونه و تحریف شده ی لغت "بوربون" باشد که نام فامیل پادشاهان فرانسه پیش از انقلاب کبیر بوده است. مطابق همان منبع، ناپلئون زمان هایی هم خود را «بروتوس بناپارت» معرفی میکرد. عوض کردن نام و نام فامیل برای این آدم مجهول الهویه به همین جا ختم نمیشود و او در مصر، به نام فامیل و دوست مورد احترام پیامبر اسلام، خود را «علی بناپارت» معرفی میکند. در این زمان، نگاره ای از ناپلئون در لباس پاشایی مصری ایجاد میشود که دقیقا معادل یکی از تصاویر علی صدر اسلام در کنار پیامبر اسلام است. در مقاله-کتابی به نام «تردیدهایی تاریخی نسبت به ناپلئون بناپارت» به قلم ریچارد واتلی انگلیسی و منسوب به 1852، نویسنده اصلا درباره ی ایجاد چنین امپراطوری ای درباره ی چنین آدم مجهول الهویه ای تردید میکند و فکر میکند ناپلئون اسم مستعار چند فاتح مختلف در یک دوره ی زمانی بوده باشد. اما کوربن دالاس، اصلا ناپلئون را تاریخی نمیداند. او معتقد است که ناپلئون خدای انسان شده ای بوده که مشابهش را برای دوره های مختلف زمانی بازتولید کردند. قبل از هر چیز، او به عنوان یک فاتح موفق روم، نسخه ی قرن نوزدهمی ژولیوس سزار است که به همان ترتیب، زیاده خواهی هایش با مقاومت اشراف دیگر مواجه میشود. صحنه ی حمله ی سناتورها با شعار "مرگ بر دیکاتور" در مجلس به او، با صحنه ی ترور ژولیوس سزار توسط سناتورها در مجلس بنا بر نمایشنامه ی شکسپیری ژولیوس سزار قابل تطبیق است اگرچه اینجا ناپلئون کشته نمیشود. سزار را ایتالیایی میدانند. ناپلئون هم اصالت ایتالیایی داشت ولی متولد جزیره ی کورس بود و از طریق رگ ایتالیاییش خود را اشرافزاده معرفی میکرد. اشرافیت ایتالیایی کورس به کنستانتین کومننوس از قرن 17 نسبت داده میشوند و البته کومننوس ها یک اشرافیت بیزانسی ساکن شده در ایتالیا در نظر گرفته میشوند. جالب این است که در سال 1782 یک افسر برجسته به نام دمتریو استفانوپولی از همان جزیره، از لویی شانزدهم حق رسمی به عنوان وارث قانونی داود کومننوس آخرین امپراطور طربزون در ترکیه را دریافت نمود که این میتواند یک نفر دیگر از همان دوره را صاحب حق قانونی امپراطوری بشناسد. جالب اینجاست که دمتریو استفانوپولی به همراه خویشاوند ناشناخته اش نیکولو استفانوپولی، یک بار از طرف دولت فرانسه و یک بار از طرف ژنرال بوناپارت به یک سفر ماموریتی به یونان اعزام میشوند. آیا این نیکولو استفانوپولی چیزی بین دمتریو استفانوپولی و نیکولاس بوناپارت نیست که موازی با آنها در یک دوره ی تاریخی بازآفرینی شده است؟ سزار هم یک مرد بلندپرواز با ادعای تبار ایزدی بود که مجبور بود مدتی استیلای جباران قوی تری چون سولا را تحمل کند. سزار به عنوان تجسد زمینی جوویس یا ژوپیتر خدای اعظم رم، نسخه ی دیگری از تجسد یهوه در عیسی شاه یهودا به نظر میرسد. عیسی هم مثل سزار چون برای رسیدن به شاهی تلاش کرد اعدام شد. نکته ی جالب این است که نام نیکولاس را هم برخی ریشه گرفته از ناک لاس به معنی سنگ یا صخره میشمرند که لقب مسیح است. مسیح متولد کریسمس است و قدیس کریسمس، سنت نیکولاس است که ظاهرا در ابتدا نسخه ی دیگری از خود مسیح بوده است. سنت نیکولاس، یک بار چند کودک را که قصابی در شرایط عسرت کشته و تکه تکه کرده بود تا به جای گوشت خورشتی به مردم بفروشد به معجزه زنده کرد و ازاینرو قدیس حامی کودکان شد. این یادآور معجزه ی مرده زنده کردن مسیح است. سنت نیکولاس اهل شهر میرا در ترکیه بود. این شهر قبل از این که به تصرف رومیان درآید، قلمرو شاهان پونتوس بود که کاهنان کیش میترا خدای خورشید و تجسد زمینی او بودند. آخرین شاه پونتوس قبل از تسلط رومیان، میتریداتس ششم بود که نام کاملش میترادیس اوپاتر دیونیسوس بود. بنابراین او همزمان هم میترا بود و هم دیونیسوس که هر دو، خدایانی هستند که کیش مسیح با کیش آنها همریشه است. دو فرمانده ی رومی که پونتوس را فتح کردند، بروتوس و کاسیوس نام داشتند. به طرز عجیبی آنها همنام تنها دو قاتل برجسته شده ی سزار در نمایشنامه ی ژولیوس سزار هستند. بروتوس نقش مهمتری دارد و نقش کاسیوس این است که بروتوس را به خیانت به سزار ترغیب کند. بروتوس مطابق این نمایشنامه برای دفاع از شورایی بودن روم با سزار و آنها که قصد گرفتن انتقام خونش را میکنند رودررو میشود. در تاریخ رم یک بروتوس دیگر هم داریم که فعلا از این یکی قدیمی تر است و در انقلاب رم علیه شاه تارکین مغرور که به پایان دوره ی شاهی و آغاز دوره ی جمهوری انجامید نقش مهمی دارد. به جز اینها یک بروتوس دیگر هم داریم که به اندازه ی بنیانگذاران روم، تروایی و درواقع نسخه ی دیگری از انه بنیانگذار تروایی رم است. بعد از سقوط تروا در اثر حمله ی یونانی ها، او در جایی از یونان، تروایی هایی را می یابد که اسیر ظلم یک شاه یونانیند. با نقشه ای شاه را دستگیر میکند و یونانی ها را مجبور مینماید که تروایی ها را آزاد کنند. مانند انه همراه تروایی ها سفری را در شمال افریقا در پی میگیرد. در انتهای این سفر، به گاول میرسد و بعد از ناتوانی در فتح آنجا راه دریا را پیش میگیرد و به جزایر بریتانیا میرسد. بروتوس درآنجا با غول های البان برخورد میکند. او و یارانش همه ی آنها را میکشند ولی کشتن قوی ترینشان به نام گوگ-ماگوگ بسیار گرفتاری ایجاد میکند. بعد از تصرف البا آنجا به نام بروتوس بریتانیا نام میگیرد و بروتوس درآنجا شهر نیو تروی یا تروآی جدید را میسازد که بعدا لندن نام میگیرد. ازقضا نام قدیم واشنگتن دی سی پیش از تبدیل شدن به پایتخت امریکا هم نیو تروی بوده و در صورتی که بروتوس و ناپلئون را یک نفر در نظر بگیریم، با او یک دفعه از روم اروپایی به روم امریکایی مهاجرت میکنیم. گوگ-ماگوگ رئیس غول های مقابل او، همنام با یاجوج و ماجوج است که از اصطلاحات به کار رفته برای تاتارها است و میتواند مبارزه ی احتمالی ناپلئون با تاتارها طی یورش به شرق و بخصوص در روسیه ی کنونی را به یاد بیاورد. یادمان باشد آخرین تزار رومانف (رومی) روسیه نیکولای نام داشت که شکل رومی نیکولاس است و سقوط و اعدام او توسط کمونیست های مردم گرا میتواند شکل دیگری از سقوط و اعدام سزار توسط جمهوری خواهان و سقوط ناپلئون توسط قدرت هایی باشد که او را به استبداد متهم میکردند و خود را دموکرات میخواندند. ولی این داستان، بیش از هر چیز، این نکته را تقویت میکند که بروتوس و نیکولاس، دو جنبه ی مختلف یک شخصیت واحدند که اولی، دومی را حذف میکند بعد از این که نفع خود را از آن چهره برد. این موضوع در یکی از نمادهای کشور ناپلئون (فرانسه) یعنی تبر دو سویه انعکاس می یابد. این تبر، دوگانه است چون یک سویه اش نماد تخریب و سویه ی دیگر نماد سازندگی است ازآنروکه صاحبش با یک چهره ی خود تخریب میکند و با چهره ی دیگر بازسازی میکند. این تبر را فاشس مینامند که اصطلاحی بسیار شبیه اصطلاح فاشیسم است و اتفاقا در فرانسه در دوران حکومت فاشیسم آلمانی بر آن، برجسته شده بود. فاشیسم هم دنیا را تخریب کرد تا آنها که آن را از بین میبرند، بتوانند دنیای جدیدی از آن خود بسازند. تمام حکومت های ناسیونالیستی مدرن سراسر جهان، در کشورهایی که به تازگی برای خود تعریف کرده بودند، هر ردی از تاریخ و فرهنگ گذشته ی ملت ها را تا حد ممکن تعقیب و نابود نمودند تا حکومت هایی که بعد از آنها می آیند و ادای مخالفت با آنها را درمی آورند، تاریخ جدیدی به آن کشورها دیکته کنند و فرهنگ جدیدی ایجاد کنند که مخالفت زیادی با فرهنگ مدرن غربی نداشته باشد.:

“NAPOLEON, AKA NICHOLAS, BRUTUS, AND ALI BONAPARTE: WHAT DO WE KNOW?”: KORBIN DALLAS: STOLEN HISTORY: 1 JUL 2021

این فلسفه بافی از ابتدا بر پایه ی خوب بودن روحانیت و بد بودن مادی گرایی بوده، چون قرار بوده روحانیت با حکومت اشرافی و مادیگرایی با دموکراسی منطبق شوند. به همین دلیل هم بعید است فاشیسم واقعا دور انداخته شده باشد، چون آن مسیحی است که هر موقع شرایط را مناسب ببیند برمیگردد. دموکراسی ادعای پیروزیش بر فاسیسم را جشن میگرفت چون به جای توماس شکاکی نشسته است که زنده شدن دوباره ی مسیح را باور نداشت، اما الان مدتی است که در رسانه هایش ابراز نگرانی میکند که فاشیسم نمرده و همین دور و برها میپلکد.