تالیف: پویا جفاکش

از میان آن دسته از قسمت های کارتون لوک خوش شانس که دیده ام، هیچ قسمتی را به اندازه ی قسمت «لاشخورها در شهر» دوست نداشته ام؛ داستان و شخصیت پردازی خوبی دارد و اگرچه اغراق آمیز است، ولی موضوعی ملموس و کاملا واقعی را تصویر میکند: کسانی که از مرگ و بدبختی مردم دیگر، انگل وار تغذیه میکنند، برای تفرقه و به جان هم انداختن مردم یک شهر نقشه میچینند. مردم شهر، نسبت به زمان خود در خوشبختی یا به قول نقش منفی فیلم «خوشبختی ناامیدکننده ای» زندگی میکنند، ولی این خوشبختی شکننده هم هست چون خیلی راحت میشود مردمی را که تا چند ساعت پیش با هم دوست و مهربان بودند، چنان نسبت به هم خشمگین کرد که روی هم به قصد کشت، اسلحه بکشند. خوشبختانه دوبله ی فارسی این قسمت، قدیمی، ولی متاسفانه تکرارناشدنی است (تا زمان نوشته شدن این سطور، به جز دوبلور نقش کلانتر، تمام دوبلورهای ایرانی نقش های مهم این قسمت، اکنون آسمانی شده اند) چون در دوبله، شخصیت ها علیرغم بدجنسی هایشان هنوز دوست داشتنی هستند و این خودش آینه ای پارادوکسیکال از مردم جوامعی است که هنوز در آنها به سر میبریم.

اخیرا یک گفتگوی اینترنتی با دکتر بنیامین فراهانی دیدم که تحت عنوان «تکامل اخلاق در انسان: ریشه ی تکاملی دوستی و دشمنی، ملی گرایی و نژاد پرستی، تقوا و پرهیزگاری» در یوتیوب منتشر شده است و مرا به شدت به یاد همان قسمت از کارتون لوک خوش شانس انداخت. آقای فراهانی در همان اول گفتگو اعلام میکند که قصد دارد از آنچه که دشمنان تکامل به عنوان نقطه ضعف نظریه ی تکامل یاد میکنند، برای اثبات تکامل بشر از حیوانات استفاده کند و آن، ارزش های انسانی، فداکاری و اخلاقیات در نوع بشر است. دکتر فراهانی برای نقض فرضیه ی اختصاص داشتن فداکاری و ازخودگذشتگی به بشر، بیشتر از همه روی خفاش خوناشام متمرکز میشود. این جانور، اگر دو یا سه شب خون نخورد میمیرد و البته بسیاری از شب ها هم بدون به دست آوردن خون به غار مراجعت میکند ولی همیشه در غار، خفاش هایی هستند که بیش از حد خون گیر آورده و برخی را در مریشان نگه داشته اند تا به آن افرادی که غذا نخورده اند خون برسانند. نکته این است که همیشه ممکن است خفاش هایی پیدا شوند که متقلب باشند و خودشان از خونی که دیگران آورده اند تغذیه کنند ولی وقت تلافی به دیگران خون نرسانند. قاعدتا باید به لحاظ تکاملی، این دسته از خفاش ها شانس تولید مثل بیشتری داشته و ژن تقلب خود را بیشتر تکثیر کنند اما یک چیز مانع میشود. و آن این که خفاش ها بر اساس حافظه میتوانند تشخیص دهند چه کسی به موقعش وفا میکند و چه کسی جفاکار است و این خود به خود باعث طرد و تضعیف افراد بی وفا و خودخواه میشود. به گفته ی فراهانی، اصولا فداکاری فقط در جانورانی توسعه یافته که به لحاظ عصبی آنقدر حافظه داشته باشند که بتوانند همنوعان خود را از هم تشخیص دهند و اعمالشان را به یاد آورند. در انسان هم مکانیسم همینطور است. فراهانی، "گیم تئوری" جان نش را به میان می آورد.: دو دزد دستگیر شده و جداگانه مورد بازپرسی قرار میگیرند. به هر یک گفته میشود که اگر همدست خود را لو دهند، 5سال زندانی خواهند شد و در غیر این صورت 10سال؛ و این درحالیست که دزد ما نمیداند رقیقش او را لو خواهد داد یا نه. اگر رفیقش او را لو نداده باشد او اصلا زندانی نمیکشد و اگر لو داده باشد، دوره ی محکومیتش بین 5سال کوتاه تر و ده سال طولانی تر متفاوت خواهد بود. در این جا فرد بسته به شناخت خودش از همدست خود انتخاب خواهد کرد. اگر همدستش قبلا غیر قابل اعتماد ظاهر شده باشد، فرض میشود که این بار هم آدمفروشی کرده و بنابراین لو داده میشود درحالیکه اگر قبلا بارها دوستیش را ثابت کرده باشد احتمالا این بار هم او را لو نخواهد داد و اگر او هم دوستش را لو ندهد احتمالا هیچ یک زندانی نخواهند شد. فراهانی اسم این رابطه را «بده بستان» میگذارد و از روی آن نتیجه میگیرد که هم در انسان و هم در حیوانات، آنچه پشت ظاهر دوستی و محبت پنهان میشود، درواقع منافع فردی است. با این حال، فراهانی توضیحی برای این موضوع ندارد که چرا بسیاری از مردم، به افرادی که نمیشناسند کمک میکنند هرچند با خوشحالی این را اعلام میکند که تحقیقات نشان داده بیشتر انسان ها وقتی نیکوکاریشان توسط جامعه دیده شود، بیشتر میل به نیکوکاری پیدا میکنند. او ضمنا ساز و کار ریاکاری را توضیح میدهد مبنی بر این که فرد ناچار است جلو همگروه هایش وانمود کند که به غذای آنها یا به جفت آنها چشم ندارد و تظاهر به پرهیزکاری کند ولی اگر فضا را برای به هدف نشستن افکار غیر قانونیش محیا ببیند و مثلا با جفت دوستش تنها شود و هیچ کس از تنها شدن آنها خبر نداشته باشد، اینجا منفعت شخصی ایجاب میکند که شخص آنچه را که اکنون «خیانت» میبینیم مرتکب شود ولی باز هم توضیح نمیدهد که پس چرا بسیاری از انسان ها وقتی فرصت خیانت در امانت را دارند، دوستی و انسانیت را پاس میدارند و از فرصت سوء استفاده نمیکنند.

صحبت های دکتر فراهانی میتواند نشان دهد که چرا دوستی های انسانها در زمان لوک خوش شانس بسیار شکننده بودند چون در آن دوران نسبت به روزگار ما ابتدایی تر، مردم هنوز کاملا تابع نفسانیات خود بودند و نفسانیات میتوانستند هر دو جنبه ی نفع شخصی و نفع جمعی را با همه ی تضادهایشان در بر بگیرند. مثل داستان "لاشخورها در شهر" که دوستی دو گله دار قصه ابتدا گرم بود و سپس به حد هفت تیرکشی جمعی متشنج شد و درانتها به سادگی به دوستی گرم پیشین برگشت. در باب نفسانی بودن کل این پروژه بسیار خوشنود شدم که دیدم فراهانی آن را با اصطلاحات اسلامی «نفس اماره» و «نفس لوامه» مقایسه کرد. نفس اماره فقط به سوء استفاده از موقعیت در لحظه ی حال فکر میکند درحالیکه نفس لوامه نفس اماره را به عاقبت اندیشی و آینده نگری دعوت میکند. لزوما هم این دعوت مربوط به موضوعات اخلاقی نیست مثلا درحالیکه نفس اماره به پرخوری فکر میکند، نفس لوامه او را به حفظ نیاز فرد به تناسب اندام برای مواقع لازم گوشزد میکند. بنابراین مسئله فقط موضوعات اخلاقی نیست که بخواهیم آن را به دوگانه ی نفس و وجدان فرو بکاهیم و شاید همین نفس اماره و نفس لوامه گزاره های تقریبا مناسبی برای آنچه فروید از آنها تعبیر به ایگو و سوپر ایگو میکند هم باشند. اتفاقا این که هر دو طرف این دعوای درونی، "نفس" هستند، نشان میدهد که اسلام زمانی قبول داشته که این نوع برخوردها به هیچ وجه مختص به انسان نیستند و در مشترکات ما با برخی از جانوران ریشه دارند. اما از این موضوع نمیتوان گذشت که این مکانیزم در انسان امروزی بسیار بیشتر از هر جانوری توسعه یافته و به ابعادی رسیده که بعضی اوقات برای آن هیچ توجیهی که بتوان به نفع شخصی تفسیرش کرد یافت نمیشود. اینجا شاید ما با یک نظریه ی دینی منقرض شده طرف باشیم که دست بر قضا بلوای بشقاب پرنده ها و موجودات فضایی در امریکا، آن را دوباره احیا کرده است: نظریه ی آنوناکی ها. بنا بر اساطیر بین النهرین، دنیای مادی ما توسط گروهی از آنوناکی ها یا خدایان باستانی به رهبری انلیل بنا شده است اما حئا برادر انلیل که از طرف او مامور خلق زمین است، برای این که بتواند علیه انلیل شورش کند، در آفرینش آدمیزاد طوری دستکاری کرده که بشر مایل به شورش علیه خالق و حرکت کردن برخلاف منویات او باشد تا در وقت مناسب، بشر تبدیل به لشکر حئا علیه انلیل شوند. دینی شدن دوباره ی این مبحث تا حدود زیادی با دیوید ایک اتفاق افتاد که موجودات فضایی مشکوک را با عنوان "رپتیلین" یا خرنده سان در سطح رسانه مطرح کرد و تشبیه به خزنده کاملا در ارتباط با همسطح سازی مارها و مارمولک ها با شیاطین در مسیحیت است. دیوید ایک که خودش مظنون به ارتباط با عوامل جاسوسی حکومت امریکا است، رپتیلین ها را موجوداتی میداند که از بعد چارم وارد جهان سه بعدی ما میشوند و از انرژی آزادشده از احساسات منفی و مثبت مختلف ما تغذیه میکنند. در نوامبر سال 2023، ایک در مصاحبه ای یوتیوبی با ترو جوردی شرکت کرد و در آن مصاحبه حرف هایی زده شد که باعث شد تا از یوتیوب برداشته شود. نسخه ی سانسورشده ای که بعدا منتشر شد، در عرض چند روز، 1.4 میلیون بازدید خورد. در نسخه ی اخیر، هنوز دیده میشود که ایک، انلیل را رئیس رپتیلین ها میداند و او را به لحاظ هویتی با یهوه خدای کتاب مقدس برابر دانسته است. همانطورکه میدانیم، در مذاهب غنوصی/گنوسی، یهوه نه خدای راستین بلکه رئیس گروهی از فرشتگان هبوط کرده موسوم به آرخون ها است که به زمین به چشم مزرعه ی انرژی و به انسان ها به چشم جانورانی که باید از آنها انرژی دوشید نگاه میکنند. آنها همانطور با انسان ها رفتار میکنند که یک گله دار با گله اش. گله دار از جانورانش محافظت میکند و بسیار هم علاقه مند است که نسل آنها زیاد شود و برای زیاد کردن نسل آنها همه جور خوبی ای به آنها میکند ولی هر جا که لازم شد، هر کدام از آنها را که صلاح ببیند، قصابی میکند تا از گوشت یا اعضای بدن جانوران برای تغذیه یا تهیه ی وسایل زندگی یا فروش به دیگران استفاده کند. عجیب نیست اگر خالقان نوع بشر نیز چنین نگاهی به بشر داشته و درنتیجه تفاوت بنیادینی بین خلق بشر و دیگر جانوران به خرج نداده باشند. عجیب نیست که تفاوت اولیه بین انسان و حیوانات از زمان خلقتشان به بعد مرتبا افزون شده است و شاید این همان نکته ای باشد که بنیانگذاران ادیان اولیه آن را حاصل اختلاف بین آنوناکی ها بر سر قدرت دانسته اند. بنا بر این دیدگاه، درست مثل حیوانات، ما مجموعه ای از ویژگی های متناقض را داریم که بر اثر تناقضات آنها نه آنقدر نفس پرست باشیم که نوع خود را به ضرر گله دارانمان از بین ببریم و نه آنقدر بتوانیم به هم اعتماد کنیم که با هم علیه منافع آنوناکی های گله دار متحد شویم. اما برای این که صرفا بر اساس این تناقضات زندگی کنیم و به دلایلشان و درنتیجه به شورش فکر نکنیم، آنوناکی ها دیده نمیشوند و مانند انگل هایی نامرئی از ما تغذیه میکنند. آنها به نمایندگی از خود، حکومت ها را در زمین گذاشته اند تا به جایشان گله ها را کنترل کنند چون اگر حکومت نباشد، انگل های آنوناکی که در وجودمان ریشه دوانده اند، جامعه ی انسانی را که اسم محترمانه ی گله ی انسان های آنوناکی ها است منهدم میکنند. دیدگاه های افراطی غنوصی که در بعضی جنبش های نیو ایجی فعال شده اند، همین را تعلیم میدهند. بعضی از این نحله ها تمرکز عجیبی روی تقبیح "ان دی ای" یا تجربه ی نزدیک به مرگ پیدا کرده اند. آنها به این موضوع که در موقع ظهور دالان های نور در ان دی ای، معمولا سر و کله ی عیسی مسیح پسر یهوه هم پیدا میشود، شکاکیت نشان میدهند و دالان های نور را توطئه ی گروهی از فرشتگان متقلب موسوم به "اربابان کارما" معرفی میکنند. اربابان کارما بعد از یک ورود خوشایند و فریبنده به رویای فرد در آستانه ی مرگ، گذشته ی او را مانند یک فیلم برایش پخش میکنند و موقع جلو و عقب کردن سکانس ها، عمدا صحنه های بد و ناخوشایند زندگی او را با احساس ندامت بیشتری برای او تداعی میکنند طوری که فرد از زندگیش احساس بدی داشته باشد و بعد به او میقبولانند که برای بخشوده شدن گناهانش قبول کند روحش مجددا در جسدی جدید تناسخ کند تا با قبول صدمات جانی و مالی و روحی جدید، گناهانش تصفیه شوند. اگر فرد دارای اعتماد به نفس و اعتقاد به سنگین تر بودن وزنه ی درستی ها در زندگیش باشد و متوجه تقلب آنها شود، احتمالا مقاومت میکند و درنتیجه رنج کمتری در تناسخ بعدی نصیبش میشود ولی در صورت خوشباوری و عدم مقاومت، قبل از ورود به تن جدید و سر کشیدن جرعه ی فراموشی، با پیشنهادهایی مثل دچار شدن به سوء استفاده ی فیزیکی، سوء استفاده ی جنسی، حملات روانی، کاشت اثیری، دستکاری رویا، مشکل در رابطه (با اعضای خانواده، دوستان، و اصلا امکان دوستیابی)، مشکل در سلامتی، مشکلات مالی، آدمربایی فیزیکی، و قس علیهذا موافقت خواهد کرد. از این نظریه پردازی نتیجه گیری میشود که اربابان کارما دارای ماموریت مشخص و محدودی هستند ولی از موقعیت خود سوء استفاده میکنند؛ آنها وظیفه دارند از بازگشت ارواح انسان به قلمرو ماوراء الطبیعه جلوگیری کنند تا جمعیت گله کم نشود و در عین حال چون مانند بقیه ی فرشتگان یهوه، از درد و رنج مردم تغذیه میکنند، ترتیبی میدهند که مردم خودشان بر دچار شدن به این موقعیت های رنج آور رضایت دهند. پیشنهاد مخالفان انسانی اربابان کارما این است که انسان ها از هیچ عملی دچار احساسات منفی و عذاب وجدان نشوند تا غذای این انگل ها بی کیفیت شود و وقتی خودشان متوجه صرف نداشتن ادامه دادن به این کسب و کار شدند، دست از سر سیاره ی زمین بردارند. با توجه به این که مذهب یهودی-مسیحی جانشین رسمی یهوه در زمین است و کشیش های مسیحی، استادن بزرگ دچار کردن افراد گله به عذاب وجدان و نفرت از خود هستند، گروه های نیو ایجی مخصوصا ترک خجالت از انجام اعمالی که از دید مسیحیت گناه تلقی میشوند را تبلیغ کردند ولی این اعمال قانون شکنانه در طول زمان، توانایی بالای خود در دچار کردن هرچه بیشتر انسان ها به بحران های روانی و نفرت از خود و عذاب وجدان را اثبات کردند تا جایی که میل به بازگشت به ارزش های ارتجاعی، ترامپیسم را مشروع نمود و حالا دیگر به نظر نمیرسد گروه های نیو ایجی آنطورکه وانمود میکردند، دشمن یهوه و فرشتگان انگل دردخوارش بوده باشند.

اعراب درباره ی این گونه انگل های ذهنی، تمثیل "خرّوب" را به کار میبردند. "خرّوب" یا "خنروب" که لغات "خراب" و "خرابه" در فارسی با نام او مرتبطند، نام گیاهی است که بر روی دیوارهای خرابه ها رشد میکند و آنها را دچار تَرَک هیی میکند که به مرور ساختمان ها و حتی قصر شاهان را متلاشی و به تلی از خاک تبدیل میکنند. رشد خرّوب بر ساختمان ها نتیجه ی عدم مواظبت از آنها است. شهری هم که مردمش بی عنان و بی کنترل نفس و همچون جانوران در زیست غریزی محض رها شوند و حکومت و اولیای جامعه، تلاشی برای آموزش زیست انسانی به آنها نورزند، چنان است که گویی به دست خرّوب های ذهنی رها شده است و تفاوتی با شهری ندارد که مردمی تویش نیستند و خروب های فیزیکی بر آن رشد میکنند. درباره ی این نوع زیست انگلی آرخون ها در انسان و واداشتن او به حرکت برخلاف منافع واقعی خودش، الوا تامپسون مقاله ی جالبی دارد که در آن، آرخون ها را به نوعی کرم کبد به نام دیکروسلیوم دندریتیکوم تشبیه میکند. لاروهای این کرم، در لجن میلولند و زمانی که مورچه ای برای آب نوشیدن از لجن تغذیه میکند وارد بدن او میشوند. آنگاه مغز مورچه را چنان به تسخیر خود درمی آورند که او بدون این که بداند چه میکند، از علفی بالا برود و همانجا بماند تا توسط علفخواری خورده شود و اینطوری انگل وارد بدن طعمه ی دلخواهش یعنی جانور علفخوار چون گاو و گوسفند شود. تامپسون مینویسد:

«آرخون یک انگل مغزی است که الوهیت ما را هک کرده است. این نظام، آگاهی ما را ربوده و طرح کلی ما را تقسیم کرده است تا توهم دوگانگی و واقعیت جدایی به نام بُعد سوم را ایجاد کند. این سیستم یک دنیای مصنوعی واهی ایجاد کرده است که توسط انرژی الکترومغناطیسی دی ان ای جداشده ی ما تغذیه می‌شود. پس بیایید نگاهی به بُعد سوم بیندازیم و ببینیم آیا می‌توانیم کشف کنیم که انگل کدام بخش از آگاهی ما را به خود اختصاص داده است. بُعد سوم از سه چاکرای پایینیِ خاک، آب و آتش تشکیل شده است: سرپناه، رابطه ی جنسی و تنازع بقا. جسم افلاطونیِ بُعد سوم، یک چهاروجهی است، که از اصول آتش است. کانون آتش در چاکرای سوم بدن ما، شبکه ی خورشیدی ِ خورشید کوچک است. این خورشید کوچک مربوط به 10درصد دی ان ای ما و خورشید بزرگ مربوط به 90 درصد DNA جدا شده ی ما است. جایگاه آتش دوگانه است و به «آتشِ در حالِ بالا رفتن» و «آتشِ در حالِ پایین رفتن» تقسیم می‌شود. در قطبیت، آتش بالا و پایین می‌رود. آتشِ در حالِ طلوع، چاکرای چهارم قلب را لمس می‌کند. این چاکرا، شانه‌ها و ریه‌های بزرگ شیرِ نجیب، این جنگجوی گرما، لطافت و عشق است. این، الوهیت در عمل و دروازه‌ای به سوی آگاهی چندبعدیِ ما، چاکرای پنجم فضا است. آتش فرو افتاده به چاکرای دوم آب فرو می‌رود و به آتش، جایگاه میل جنسی، برمی‌خیزد؛ جایی که احساسات رقابت، شهوت، تجاوز، شکنجه، نفرت و قتل حکمفرماست. و اینجاست که منبع واقعی همه ی مشکلات خود را خواهیم یافت. آگاهی آرخونی، میل دائمی به رابطه ی جنسی برای تکثیر میزبان خود، و نیاز به اعمال قدرت بر دیگران به عنوان وسیله‌ای برای کنترل ایجاد می‌کند. خشونت و ستم، فرکانس‌های یک میدان آتش ناهماهنگ هستند و باعث درگیری و بدبختی برای گله می‌شوند و ترس و پریشانی عاطفی ایجاد می‌کنند که غذای انگل است. به این غذا "روته ی لوش" می‌گویند. فرکانس آتش فروزان توسط انگل به خطر افتاده است و ما در گوشه ی فاسد بی‌نهایت آن به دام افتاده‌ایم. اصطلاح «Loosh Rote» توسط رابرت مونرو، پیشگام بزرگ سفرهای اختری و تجربیات خروج از بدن، ابداع شده است. او به این درک رسید که دنیای زمین، مزرعه‌ای است که تنها با هدف جمع‌آوری انرژی ترس و رنج از موجوداتش ایجاد شده است. این انگل با تفرقه عمل می‌کند و انرژی عاطفی ناشی از درگیری مداوم بازی «ما در مقابل آنها» را می‌مکد. همانطور که مورفیوس در فیلم ماتریکس می‌گوید، "همه ی ما باتری‌های غذایی هستیم". فقط یک راه برای کشتن یک انگل وجود دارد، و آن هم گرسنگی دادن به آن است. اگر ترس با عشق جایگزین شود، خیلی زود از بین می‌رود. اما او یک حرامزاده ی کوچک باهوش است. پس مراقب افکارت باش.»:

El Desenmascaramiento de un Arconte : ELVA THOMPSON :HeartStarBooks: 07 Abril 2015

تامپسون قبلا در مقاله ی دیگری، منظورش از مصنوعی بودن دنیای ما را توضیح داده بود. مقاله ی مزبور، با این توصیه های دون خوآن به کارلوس کاستاندا در رساله ی «یک واقعیت جداگانه» شروع میشود:

«وقتی مردی به راه جادوگری روی می‌آورد، کم‌کم درمی‌یابد که زندگی عادی برای همیشه پشت سر گذاشته شده است؛ اینکه دانش در واقع یک تجارت وحشتناک است؛ اینکه وسایل دنیای عادی دیگر برای او حائل نیستند؛ و اینکه اگر می‌خواهد زنده بماند، باید شیوه‌ی زندگی جدیدی را در پیش بگیرد.اولین کاری که در آن مرحله باید انجام دهید این است که بخواهید یک جنگجو شوید. ماهیت وحشتناک دانش، چاره‌ای جز جنگجو شدن برای فرد باقی نمی‌گذارد.»

در ادامه ی مقاله خود تامپسون مینویسد:

«سفر پیدایش ۱ به ما می‌گوید که خدا آسمان‌ها و زمین را "بی‌شکل و در خلاء" آفرید. در پیدایش ۲ و ۵، می‌خوانیم که خداوند هر گیاهی را در مزرعه قبل از رشد آن آفرید، زیرا او باعث بارش باران بر زمین نشده بود. این نشان می‌دهد که خداوند ایده‌های اولیه ی همه ی موجودات زنده را قبل از آشکار کردن آنها خلق کرده است. او همه چیز را، از گیاهان دانه‌دار گرفته تا نهنگ‌ها، بر اساس نوعشان آفرید. "جنس" شما به الگوهای ژنتیکی مختلفی اشاره دارد که تنوع طبیعت را ایجاد می‌کنند. همه ی این الگوها بر اساس نسبت طلایی و مارپیچ فیبوناچی هستند و از ترکیبی از میدان‌های DNA به نام «کهن‌الگو (آرکه تایپ) ها» تشکیل شده‌اند. برای هر گونه، یک طرح کلی انرژی وجود دارد. پذیرفتن این واقعیت که حیوانات، گل‌ها، درختان، کوه‌ها، کهکشان‌ها و جهان، حتی بدن‌های ما چیزی بیش از فرکتال‌های خودتکثیرشونده‌ی یک نرم‌افزار بیولوژیکی تعاملی نیستند، دشوار است. همه ی حیوانات دارای روح گروهی (ذهنیت کندویی) هستند و این به راحتی در کندوی زنبور عسل و الگوهای مهاجرت حیات وحش نشان داده می‌شود. هر ساله، پرستوها در ماه آوریل، آفریقا را به مقصد اروپا ترک می‌کنند و در ماه سپتامبر دوباره به آفریقا بازمی‌گردند. اگر بتوانیم کهن الگوی پرستو را به عنوان یک دست و پرستوها را به عنوان انگشتان آن تصور کنیم، نتیجه می‌شود که وقتی این کهن الگو از آفریقا به انگلستان فکر می‌کند، همه ی پرستوها با برنامه حرکت می‌کنند. هیچ یک از پرستوها نمی‌دانند که چرا چنین مسافت‌های طولانی را پرواز می‌کنند. بسیاری در طول مسیر می‌میرند. پرندگان در حالت خلبان خودکار هستند و خطوط شبکه ی الکترومغناطیسی را که به نرم‌افزارشان متصل شده است، دنبال می‌کنند. ساختار آنها هندسی است، اما جوهره ی آنها، نیروی حیات آنها، الهی است. نمونه‌های زیادی از گروه‌های روحی وجود دارد که در اطراف خود می‌بینیم. پرندگان مهاجر در شکل‌گیری بی‌نقصی سفر می‌کنند، درست همانطور که دسته‌های ماهی در اقیانوس این کار را انجام می‌دهند. هر بازگشت با دقت مطلق انجام می‌شود، زیرا در واقع فقط یک ذهن برای هر گونه وجود دارد و همه ی آنها تابع جهت آرکتایپ هستند، حتی اگر به نظر برسد که مستقل عمل می‌کنند. من از این ارتباط با روح گروهی حیوانات، دانش دست اولی دارم و می‌دانم که بسیاری از شما «وحدت» ایجاد این ارتباط معنوی را تجربه کرده‌اید. کهن‌الگوهای همه ی موجودات، از جمله خود ما، با نسبت‌های دقیق ریاضی ساخته شده‌اند. نسبت طلایی یا فی، نام‌های زیادی دارد: نسبت طلایی، میانگین طلایی، نسبت الهی. در کنار دنباله ی فیبوناچی، که بلوک های هندسی سازنده ی حیات هستند، نسبت طلایی و مارپیچ فیبوناچی در سراسر طبیعت وجود دارند: در مارپیچ‌های DNA و در ابعاد زمین و ماه و سیارات. مهم نیست به کجا نگاه کنیم، هندسه ی فراکمتال را می‌بینیم. یک مثال جالب از هندسه ی فراکتال، انگشت انسان است. یک انگشت سه بند دارد و این یک فراکتال از بازوی ماست که آن هم سه بند دارد؛ و بنابراین چیزها، بزرگ یا کوچک، از یک ویروس گرفته تا جهان هستی، یکسان هستند. این همان الگوهای فراکتال تکرارشونده است. هیچ چیز در طبیعت تصادفی نیست و هیچ چیز به طور اتفاقی اتفاق نمی‌افتد. درختان و بوته‌های یک جنگل ممکن است تصادفی به نظر برسند، اما اینطور نیستند. هر درخت، بسته به گونه ی خود، دارای توالی برگ‌ها و شاخه‌ها بر اساس دنباله ی فیبوناچی است. این واقعیت که بدن ما و بدن حیوانات، پرندگان، ماهی‌ها، حشرات، میکروارگانیسم‌ها، گیاهان و درختان توسط یک فرمول ریاضی خاص شکل می‌گیرد، نشان می‌دهد که آنها به طور خاص خلق شده‌اند. هر گونه بر اساس نسبت طلایی و دنباله ی فیبوناچی، تناسبات خاص خود را دارد. دانه‌های آفتابگردان طبق دنباله ی فیبوناچی به صورت مارپیچ چپ-راست چیده شده‌اند: ۲۱/۳۴، ۳۴/۵۵ و ۵۵/۸۹. فکر کردن به اینکه این فرمول‌های پیچیده ی ریاضی، خودشان را از طریق انتخاب طبیعی به وجود آورده‌اند، مسخره است. اگرچه سازگاری‌های کوچک از روی ضرورت تکامل می‌یابند، اما طرح اولیه برای همه ی گونه‌ها توسط "کسی" یا چیزی ایجاد شده است. مطمئناً این کار عملی خدای کوچک پیدایش ۱ است که همه ی موجودات زنده را بر اساس نوعشان آفرید و در این فرآیند، یک زندان هندسی برای همه ی موجودات به نام بُعد سوم ایجاد کرد. آیا این همان درنده‌ای است که دون خوآن از آن صحبت میکند؟:

"ما یک شکارچی داریم که از اعماق کیهان آمده و بر زندگی ما حکومت می‌کند. انسان‌ها زندانیان آن هستند. این شکارچی، ارباب و آقای ماست."

ما را مطیع و بی‌دفاع کرده است. اگر بخواهیم اعتراض کنیم، اعتراضات ما را سرکوب می‌کند. اگر می‌خواهیم مستقل عمل کنیم، مستلزم آن است که... من تمام این مدت به این موضوع فکر کرده‌ام و تلویحاً گفته‌ام که چیزی ما را اسیر خود کرده است. در واقع، ما اسیر هستیم. این یک واقعیت از نوع انرژی برای شمن‌های مکزیک باستان بود. آنها بشریت را گرفتند زیرا ما برایشان غذا هستیم و ما را بی‌رحمانه تحت فشار قرار می‌دهند زیرا ما رزق و روزی آنها هستیم. همانطور که ما مرغ‌ها را در لانه‌ها جمع می‌کنیم، شکارچیان ما را در آغل‌های انسانی جمع می‌کنند. بنابراین، غذای آنها همیشه در دسترسشان است. فناوری فعلی جداسازی جنسیت قادر به شبیه‌سازی موجودات زنده و ایجاد بدن (برنامه‌های نرم‌افزاری بیولوژیکی) در آزمایشگاه‌ها است. دانستن توالی فراکتالی دی ان ای موجودات زنده گامی به سوی امکان کاشت این نرم‌افزار در سیارات دیگر است، حتی اگر برای پشتیبانی از حیات، مجبور به زمینی سازی آنها از طریق مهندسی زمین باشیم. این ممکن است دلیل دو روایت خلقت در سفر پیدایش باشد. خدای کوچک، زمین و تمام موجودات آن را قبل از خلقت آدم و حوا برنامه‌ریزی کرد. من معتقدم که این «خدای کوچک خودخوانده» پیش از این به طور سبکسرانه‌ای با شکل فیزیکی یک موجود چندبعدی هرمافرودیت (دوجنسه) بازی کرده و آن را به دو جنس تقسیم کرده بود: "ایشان را نر و ماده آفرید." تقسیم جنسیت‌ها می‌توانست بلافاصله بُعد سوم دوگانگی و «سقوط» انسان را ایجاد کند. یگانگی همه به دو قسمت تقسیم شده بود. در آخرین پست من، "کاهن طبیعت "، با این ایده آشنا شدیم که ۹۰٪ گمشده ی DNA بشریت، دنیای طبیعی است و به دلیل دستکاری ژنتیکی، این حجم عظیم از اطلاعات داخلی موجود به خارج از ما منعکس شده است. من معتقدم که این ممکن است یک ذخیره ی انرژی غیرقابل دسترس باشد که تمام فرکتال‌های تکثیر شونده ی دنیای طبیعی را به حرکت در می‌آورد. دوباره به این جمله ی عمیق برمی‌گردیم: این شما هستید. دوگانگی تله ی هندسی، بشریت را برای یک دوره حبس مادام‌العمر در برنامه ی تولد-مرگ، عشق-نفرت، تا بی‌نهایت، تثبیت می‌کند. هر عملی که مرتکب می‌شویم بار مثبت یا منفی دارد، و به دلیل مغز دایناسوری که به ارث برده‌ایم، تقریباً غیرممکن است که زندگی‌ای سرشار از عشق و امنیت داشته باشیم. ما باید بکشیم تا زنده بمانیم. و بنابراین، ما از قانون عشق تخطی می‌کنیم و بار منفی ایجاد می‌کنیم، و در نتیجه ی قطبیت، در بُعد سوم گیر می‌کنیم، زندگی پس از زندگی، و سعی می‌کنیم حساب‌ها را متعادل کنیم، و به منبع دائمی تغذیه ی عاطفی برای خالق خود تبدیل شویم. اولین قدم در شکستن برنامه ی درون خودمان این است که درک کنیم که در واقع در یک زندان هندسی زندگی میکنیم. و با مشاهده، می‌توانیم شواهد را در اطراف خود ببینیم. همه ی ما آن ارتباط ویژه با طبیعت را در یک زمان یا زمان دیگر تجربه کرده‌ایم. این احساس، "تمامیت" ما است که از ما جدا شده است. خودِ کوچک، ایگو، هیچ ایده‌ای در مورد هیچ یک از این برنامه ها ندارد و اهمیتی هم نمی‌دهد؛ اما خودِ واقعی ما می‌داند، و ماهیت وحشتناک این دانش، چاره‌ای جز تبدیل شدن به جنگجویان معنوی و گشودن آگاهی خود به روی هر امکانی برای ما باقی نمی‌گذارد. درهم شکستن برنامه ی دوگانگی درونمان، وظیفه ی خود ماست و مسیری است که باید به تنهایی پیمود. هیچ کشیش، اسقف یا گورویی نمی‌تواند برنامه ی دوگانگی را درهم بشکند، یا حتی به ما بگوید چگونه . فقط ما می‌توانیم شرطی‌شدگی‌های اعصار زمان را بشکنیم و از میدان قلب به بعد چهارم صعود کنیم - و ما این کار را انجام می‌دهیم.
"والاترین حقایق ما

چیزی جز نیمی از حقیقت نیستند.

فکر نکن که تا ابد به هیچ حقیقتی پایبند نخواهی ماند.

از یک چادر در این حد استفاده کن

که در آن یک شب تابستانی را بگذرانی؛

اما از آن خانه‌ای نساز،

وگرنه قبر تو خواهد بود." (ارل بالفور)»:

Destrozando la Ilusión de la Realidad.: ELVA THOMPSON : HeartStarTheBooks: 23 JUN 2014

کاملا منطقی و بلکه مبرهن است که قدرتی که اَشکال موجودات را از جهان دیگر گرفته و در این دنیا دچار تغییرات کرده است، همان سوء استفاده ای را که از انسان میکند از موجودات دیگر هم کرده باشد و این مایه ی یکی از نقدهایی است که بر عقاید تامپسون میتوان وارد آورد. تامپسون فکر میکند طبیعت در جای خود ایدئال است و فقط انسان از مسیر خود منحرف شده است. او انسان ها را به دوری از گوشتخواری دعوت میکند چون گوشتخواری را مضر میداند ولی همزمان بر از بین رفتن شیرهای کوهی و گرگ ها در زادگاهش داکوتا توسط گله دارهایی که این درندگان را آفات حیوانات اهلی خود میشمردند حسرت میخورد. اگر گوشتخواری و کشتن همنوعان برای انسان بد است باید برای دیگر جانوران و گیاهان هم بد باشد. ولی مسئله این است که نظم این جهان، اساسش بر کشته شدن موجودات به دست هم است و با این مسئله کاری نمیتوان کرد؛ مشکلی است که فقط با ترک این جهان و بازگشت به قلمرو معنوی برطرف میشود. ما باید در زمینه هایی که میتوانیم تغییر ایجاد کنیم دست به عمل بزنیم و یکی از این زمینه ها قطعا پذیرش غیر ایدئال و حتی ضد ایدئال بودن وضعیتی است که در آن به سر میبریم و این منوط به نگاهی متفاوت به تصویر رویایی و الهی است که تامپسون به طبیعت و نظم خشن و ترسناک آن دارد. بله، حق با داروینیسم است. انسان دارای یک بستر حیوانی بسیار قوی و خطرناک است. این، طبیعت انسان است اما مشکل این است که تقدیس طبیعت هم با داروینیسم شروع میشود و با انکار وجود جهان های ماوراء الطبیعی، طبیعی بودن، ایدئال بودن تلقی میگردد. طبیعت انسان، مبتنی بر یک حیوان وحشی است و این حیوان را فقط میتوان به درجات مختلف کنترل کرد ولی نمیتوان تبدیل به یک فرشته نمود. این فلسفه ی ترسناک، با اختراع هزاران سال تاریخ که ثابت کننده ی هزاران سال در جا زدن انسان در حیوانیت، و استعفای جمعی پیاپی بشر از مذاهب اخلاقی بعد از باور شدن جمعی این «حقیقت» که بشر هیچ وقت نمیتواند چیزی غیر از حیوان وحشی باشد، بر اذهان طبقات باسواد مردم دیکته میشود تا آنها به ایدئولوژی حکومتی وارد شوند و حواسشان از پیشرفت های انسانیت در خود مغربزمین از زمان لوک خوش شانس تاکنون منحرف گردد. اتفاقا نگاه ایدئال مسیحی به بشر به عنوان اشرف مخلوقات و تناقض آن با واقعیت جامعه ی انسانی است که ما را از کشف این پیشرفت بازمیدارد و بر اساس الگوی تکراری تاریخ، به دلسردی از ایدئالیسم دعوت میکند. بنابراین مسیحیت و داروینتیسم مکمل همند و تاریخ همیشه از مجرای زمالن حال باور میشود. این نوع تاثیرپذیری از تاریخ را میتوان در کتاب «روح و زندگی» کارل گوستاو یونگ روانکاو دریافت که در فضای بین دو جنگ چهانی و در زمانه ای منتشر شد که خودش در ابتدای کتاب اینطور توصیفش میکند: «در نقطه ی تلاقی دو جهان و در قلب ویرانی غیر قابل باور ارزش های موروثی، انسان غربی در درون و در بیرون، خود را در مبارزه ای شگفت جهت آفرینش سامانی نوین در جهانی که زندگی میکند، می یابد که برای همگان معتبر و برای هر کدام تعهد پذیر باشد. هنوز ناممکن است که در گرداب نیروهای روحی که در مبارزه برای شکل گیری خود هستند، به جهت یابی دقیق و مسیری مطمئن دست یافت.» در این کتاب، یونگ در واکنش به «تاریخ» مینویسد:

«هنگامی که به ملاحظه ی تاریخ بشر مینشینیم، تنها قادر به تشخیص سطحی ترین لایه ی رخدادها میشویم که در ضمن به خاطر آینه ی تغییر شکل دهنده ی سنت ها، صاف و روشن نیست. آنچه که پیش آمده، در عمق، حتی از نگاه دقیق تاریخ نگار نیز میگریزد، زیرا پیشروی خاص تاریخ عمیقا پنهان است، ملموس برای همه و پوشیده با نقاب در مقابل نگاه هر کودن. تاریخ از زندگی روانی و تجربه های خصوصی و ذهنی در بالاترین سطح ساخته شده است. جنگ ها، سلسله ها، واژگونی های اجتماعی، فتوحات و ادیان، فقط سطحی ترین نشانه های رفتار اساسی و پوشیده ی فرد است؛ رفتاری که خود او به آن آگاه نیست و درنتیجه از دسترس نگاه تاریخ نگار نیز خارج است؛ شاید آفرینندگان ادیان، آشکارکنندگان بیشتری در این مورد باشند. رخدادهای بزرگ تاریخ جهان در اصل فاقد هر گونه ارزش عمیق هستند. تنها چیز اساسی در آخرین تحلیل، زندگی ذهنی فرد است، و این چیزی است که تاریخ را میسازد و نخست در وی همه ی تغییرات بزرگ شکل میگیرد؛ آینده و تاریخ کامل جهان درنهایت، نتیجه ی مجموعه ی عظیم این چشمه های پنهان و انفرادی است. ما در خصوصی ترین و ذهنی ترین بخش زندگی خود نه تنها قربانی به شمار میرویم بلکه سازندگان زمان خود نیز هستیم. زمان ما یعنی ما. گمان میکنم که موقعیت های بیرونی، تنها فرصت های کم و بیش ساده ای هستند که به یاری آنان، رفتار جدید که خود را در ناخودآگاه آماده کرده است، در مقابل جهان و زندگی آشکار میکند. شرایط عمومی سیاسی و اجتماعی و مذهبی بر ناخودآگاه جمعی تاثیرگذار است، یعنی در این راستا که همه ی عاملان متوقف کننده ی برداشت مسلط جهانی یا رفتار در مقابل زندگی، خود را کم کم در ناخودآگاه جمعی گردآوری کرده و بدینگونه به محتوای آن تحرک میبخشند. در این وقت و اغلب، فرد یا افرادی دارای بینشی به ویژه قدرتمند، قادر به دریافت این تغییرات ناخودآگاه جمعی بوده و آنان را به صورت انگاره های قابل انتقال برمیگردانند. سپس این انگاره ها سریعا خود را پراکنده میکنند. زیرا تغییراتی مشابه در ناخودآگاه دیگر انسان ها نیز ایجاد میشوند. آمادگی عمومی در راستای پذیرش انگاره های تازه به رغم مقاومتی که از سوی دیگر خود نشان میدهد، حاکمیت می یابد. انگاره های جدید فقط دشمنان ساده انگاری های قدیم نیستند، آنان خود را اغلب اوقات نیز در شکلی عرضه میکنند که به نظر کم و بیش، غیر قابل قبول در مقابل رفتار پیشین است. اگر جهان باستان با سلطه بر توده ای فراوان از مردم –طبقه ی کاملا پست از نظر حقوقی تا برده ها- توسعه ی فردی را در طبقه ای بالاتر مساعد نمود، دوره ی مسیحیت که پس از آن فرا رسید، با حداکثر انتقال ممکن همین فرایند در فرد، به حالت فرهنگ جمعی نایل شد: جزم مسیحی ارزش فرد را با تایید جاودانگی روح اعلام کرد و توده ی ساده ی مردم از آن پس دیگر واقعا قربانی آزادی اقلیت برتر نگردید. عملکرد بالاتر فرد، آن را از چنگ عملکردهای حقیر بیرون آورد. ارزش ضروری بر اساس ارزشی یگانه و والا و با لطمه به دیگر ارزش ها قرار گرفت. از دیدگاه روانشناسانه، شکل اجتماعی فرهنگ باستان با جا به جایی در عامل موضوع قرار گرفت و به این ترتیب به درونی کردن چیزی پرداخت که برای گذشتگان بیرونی بود؛ عملکرد مسلط، مطلوب و توسعه یافته و متمایز و به زیان اکثریت حقیر. این فرایند روانشناسانه کم کم به فرهنگی جمعی منتهی شد که به هر کس "حقوق بشر" را در سطحی بسیار وسیع تر و بیش از آنچه که دوران باستان انجام داده بود، اعطا میکرد، اما این عدم مزیت را نیز دارا بود که بر اساس فرهنگ پایین ذهنی و بر انتقال در قلمرو روانشناسانه ی به خدمت گرفتن اکثریت قرار داشت؛ فرهنگ جمعی در آن والایی می یافت و فرهنگ فردی در آن به پستی میگرایید. اگر بردگی توده، زخم التیام ناپذیر جهان باستان بود، به خدمت گرفتن عملکردهای حقیر، زخم خوب نشدنی در روح انسان نوین است. "من" در زمان و مکان زندگی میکند و بایستی با قوانین آنان سازگار باشد اگر میخواهد واقعا وجود داشته باشد. اگر وی جذب ناخودآگاه شود، در حدی که ناخودآگاه مالک تصمیم ها گردد، در این هنگام وی خفه میشود و هیچ چیز وجود نخواهد داشت که ناخودآگاه بتواند خود را در آن وارد کند و یا در آن به خود تحقق بخشد. بنابراین، تفاوت میان "من" تجربی و انسان "جاودانه" و جهانی، دارای اهمیتی حیاتی است به ویژه در زمان ما که در آن توده ای کردن شخصیت، پیشرفت های نگران کننده دارد. در این حال، توده ای کردن منحصرا از بیرون وارد نمیشود، از درون نیز امکان پذیر است، از ناخودآگاه جمعی. در بیرون "حقوق بشر" تضمین کننده ی حمایت به شمار میروند؛ اخیرا بخش اعظم اروپا آن را از دست داده و در جایی که این حقوق هنوز از بین نرفته اند، احزاب سیاسی قدرتمند و به همان نسبت ساده لوح مشغول به کارند و با تمام قدرت، سعی در کم کردن حقوق جاودانه ی انسان و حذف آنان در راستای موجودیت بخشیدن به زندان بردگان را دارند که از طریق بیمه های اجتماعی میسر است. کلیسا نیز تا وقتی که اقتدارش محفوظ باشد حامی اقدام بر علیه اهریمن گرایی درونی است. با این وجود، حمایت و ایمنی فاقد ارزشند اگر از جهاتی بیش از حد بر زندگی ستم روا دارند؛ و نیز برتری آگاهی مقبول نیست اگر وی بیشترین مقدار زندگی را تحت فشار قرار دهد و حذف کند. زندگی همیشه سفری دریایی بین گرداب از سویی و صخره از سوی دیگر است. هرچه از اقتدار مطلق انگاره های مسیحی بیشتر کم میشود، مشاهده ی "حیوان مو طلایی" [منظور: بربرهای وحشی قدیم اروپای ماقبل مسیحی که هنوز در اعماق وجود انسان اروپایی به زندگیشان ادامه میدهند] در زندان زیرزمینیش آشکارتر میگردد که به سوی ما رو آورده و به انفجاری با نتایج ویرانگر تهدیدمان میکند. این پدیده به گونه ی انقلابی روانشناسانه در فرد پدیدار میشود و میتواند صورت پدیده ای اجتماعی را نیز به خود بگیرد. "دیونیزوس" خدای شراب، معرف ورطه ی زوال شورمند تمام خاص نگری انسان در آغوش چیزی است که روح آغازین میتواند از خدایی و حیوانی در خود داشته باشد؛ تجربه ای به همان اندازه ترسناک که غنی از دعای خیر، که از چنگ آن، انسانیت رخوت گرفته و خواب آلود در فرهنگ فکر میکند رهایی یافته است، تا زمانی که دیوانگی حمام خون دیگر فرا رسد و همه ی نیک اندیشان را از تعجب اشباع کند که کاری جز متهم کردن سرمایه های عظیم، صنایع تسلیحاتی، یهودی ها و فراماسون ها ندارند. میبایستی فاجعه ی جنگ 1914 و تجلی های خارق العاده ی بعدی در زمینه ی نابسامانی عمیق معنوی پیش آید تا تردید در مورد تعادل نژاد سفید حاصل شود. پیش از شروع جنگ 1914 (جنگ اول جهانی) ما مطمئن بودیم که جهان میتواند با اقدامات منطقی نظام مند شود. ولی ما حالا منظره ی تعجب آور "دولت ها" را داریم که بار دیگر و به حساب خودشان مطالبه ی یزدانسالاری باستان را میکنند، یعنی طالب توتالیتریسم اند که حذف ناگزیر هر گونه آزادی عقیده را به دنبال دارد. در برابر چشمان ما بار دیگر انسان ها متقابلا به کشتار یکدیگر دست میزنند تا تنها قصد خود را در مورد دفاع از نظریه های کودکانه ی چند و چون برقراری بهشت زمینی تحقق بخشند. مشکل نیست که بتوان نیروهای پست تر –و شاید باید گفت جهنمی- را که کم و بیش در زنجیر و اهلی شده بودند، در بنای عظیم روانی مشاهده نمود که حالا به خلق و یا درصدد خلق شکل جدیدی از بردگی دولتی و یا زندان دولتی هستند که فاقد هر گونه جذابیت معنوی و یا اندیشمندانه است. برخی در دوران ما متقاعد شده اند که تنها خرد انسانی قادر به تلاش بزرگ رام کردن آتشفشان در حال طغیان نیست. انسان مسلما همه ی دلایل ممکن جهت هراس از این نیروهای غیر شخصی را دارد که در ناخودآگاه جا گرفته اند. ما خود را در ناخودآگاهی آرام و در ارتباط با نیروهایش میبینیم زیرا این نیروها خود را هرگز و یا تقریبا هرگز و تا وقتی که در موقعیت های عادی هستیم، در اعمال شخصی ما آشکار نمیکنند. در مقابل، اگر انسان ها جمع شوند و تشکیل جمعیت دهند، در این هنگام پویایی انسان جمعی، خود را از زنجیر آزاد میکند –حیوانات وحشی و دیوهایی که در اعماق هر فرد خوابیده اند- تا جایی که مثل مولکول توده میشود. در میان توده، انسان، ناخودآگاه، خود را تا سطح اخلاقی و فکری پست تر پایین می آورد. این سطح همیشه و زیر آستانه ی خودآگاهی قرار دارد و آماده است تا به محض تحریک و پشتیبانی ناشی از تشکل توده ای، خود را رها کند. تغییرپذیری خصلت که ناشی از طغیان نیروهای جمعیت [میباشد]، حیرت انگیز است. موجودی ملایم و منطقی میتواند به دیوانه یا حیوانی وحشی تبدیل شود. گرایش همیشه در راستای گذاشتن تقصیر به گردن موقعیت های بیرونی است، اما هیچ چیز نمیتواند در ما منفجر شود اگر چیزی در آن وجود نداشت.» ("روح و زندگی": کارل گوستاو یونگ: ترجمه ی لطیف صدقیانی: نشر جامی: 1399: ص191-186)

«موقعیت های بیرونی» مد نظر یونگ، در دو سطر آخر، همان «سرمایه های عظیم، صنایع تسلیحاتی، یهودی ها و فراماسون ها» در سطور قبلند که به تسعه ی جنگ و ایجاد بدبختی های همگانی در جهان متهم بودند، اما یونگ میگوید تا وقتی چیزهایی وحشی در درون تک تک ما نباشد که بتوان از آن برای به جان هم انداختن انسان ها و جوامع استفاده کرد، هیچ کدام از این موقعیت های بیرونی به اهداف خود نمیرسیدند. همانطورکه سطور اخیر نشان میدهند، بهترین روش برای آزاد کردن این نیروهای درونی وحشی، در جمع قرار دادن افراد و از بین بردن فردیت و خودآگاهی آنها است. همانطورکه دیدیم، فردیت همان چیزی است که یونگ توجه کرد که در تاریخ گم است و نیز توجه کرد که در ادیان، فردیت بسیار بیشتر مورد توجه است تا در تاریخ. اما چطور ممکن است ادیان اینقدر به فردیت توجه کرده باشند و مورخان اصلا؟ آیا ممکن است عمدی در کار بوده باشد و اگر رهبران مذاهب و فرقه های مذهبی، خودشان از کنار هم جمع کردن مردم، برای ایجاد توده های وحشی اعزامی به سوی جبهه های جنگ استفاده میکردند، پس آیا خودشان این "عمد" را در تدارک تاریخ کنترل نکرده اند؟ تا این جا ما پاسخ مستقیمی از یونگ ندیده ایم چون او بیشتر روی تاریخ اروپا تمرکز کرده است ولی کمی جلوتر، این سطور، اهمیت ارتباط تاریخ سیاسی اروپا به فضای معاصر حاکم بر سراسر جهان را گوشزد میکنند:

«مشکل است بتوان به داوری زمان حال فعلی که در آن زندگی میکنیم، دست زد. اما اگر به تاریخ بیماری معنوی بشریت بازگردیم، با زیاده روی های قبلی که با سهولت به نظرمان میرسند، مواجه میشویم. یکی از بحران های مهم، بیماری دنیای رُم در جریان سده های نخست مسیحی بود. [این] پدیده، گسستگی خود را به وسیله ی شکاف های گسترده و بی مانند آشکار کرد که به تکه تکه کردن وضعیت سیاسی و اجتماعی، اعتقادات مذهبی و فلسفی و انحطاط رقت انگیز هنرها و علوم انجامید. نخست بشریت را به ابعاد فردی تنها کاهش دهیم؛ اکنون در برابر خود شخصیتی متمایز در حد والا از هر نقطه نظر داریم که در ابتدا موفق شد با حاکمیت اعتماد به خود، قدرتش را به تمام دور و بر توسعه دهد، اما به محض دستیابی به موفقیت، خود را به صورت گوناگونی هایی بی شمار از مشغله ها و منافع متفاوت پراکنده ساخت، تا آن جا که ریشه ی اصل، سنت ها و حتی خاطرات شخصیش را نیز از یاد برد و خود را همانند با این یا آن چیز دانست، و این موضوع وی را در برخوردی چاره ناپذیر با خود او سوق داد و سرانجام سبب چنان حالتی از ضعف گردید که جهان پیرامون که از پیش متوقف شده بود، به طغیانی ویرانگر دست زد که فرایند تجزیه را شتاب بخشید.» (همان: ص194)

میتوان گفت دوره ی گسست مورد توجه یونگ، با گسست های فرقه ای و عقیدتی در خدای واحد مسیحیت همراه بوده که بدنه ی مهمی از آن عمدا و به جهت کپی سازی از مسیح های رومی طی گسترش به نواحی دیگر جهان در عصر استعمار باقی مانده و بعدا فراموش شدن ریشه های واحد این مسیح ها، باعث مقابل هم قرار گرفتن و اهریمنی معرفی شدنشان توسط همدیگر شده که همه ی این وضعیت های مضارع، بستر خوبی برای تاریخ تراشی حول این مسیح های متحد المنشا و خلق جنگ های خونین آنها به دست هم از هزاران سال قبل تا الان ایجاد کرده است. اما یادمان باشد این ترفند، برای جمع آوردن فردیت های مختلف حول محورهای در مشت کپی شده از مسیح رومی ایجاد شده اند و همانطورکه دیدیم، فردیت در جهان رومی، از طبقه ی اشراف به طبقات پست تر تسری پیدا کرده است و این در تاریخ و در داستان های شاهانی که از همه گونه امکانات فراقانونی بهره مندند هنوز قابل استنباط است. بنابراین مسیح فعلی غربی هم یک مسیح دقیق نیست و باید بیشتر به شاهان شبیه باشد. اتفاقا در این قسمت از قصه ی این مرد نجار مقدس که او خود را شاه قانونی اسرائیل میخواند، هنوز وابستگی او به دستگاه سلطنت دیده میشود.

عیسی اولین مسیح تورات نیست. در کتاب اشعیا مسیح، یک شاه یعنی کورش است که نامش همخانواده با عنوان کریست برای مسیح است. در منابع یونانی مثل کتاب هرودت، کورش، سیروس شاه پارس نامیده میشود و مانند عیسی، به محض تولد، از سوی شاه وقت مورد تهدید قرار گرفته تا این که برگشته و حکومت را تصاحب کرده است. نام ماندانا مادر سیروس، به وضوح تلفظ دیگر عنوان "مدونا" برای مریم مادر عیسی است. سیروس در تاریخ هرودت، پادشاه نسبتا معتدلی است ولی پسرش کامبیز که جانشین او میشود، دیوانه ای خطرناک است که کشور را دچار انحطاط میکند. کامبیز به عنوان پسر سیروس، هنوز تکرارگر عیسی پسر یهوه است و درواقع خود ناخوشایند سیروس را نشان میدهد به طوری که میتوان او را به بخش بدسرشت دستگاه کریست/کورش نسبت داد که به بنیاد خود خیانت میکند. در داستان مسیح، او معادل یهودای اسخریوطی شاگرد خائن مسیح است. از طرفی نام کورش/سیروس، تلفظ دیگر نام آسیروس یا آسور یا آشور است که لقب مردوخ خدای اعظم بابلی-آشوری بوده و این نام در مصر، تبدیل به عناوین اسری و ازیریس برای خدایی که پادشاهی را در مصر پایه گذاشت شد. سیت یا سوت، برادر ازیریس، همتای یهودای اسخریوطی برای ازیریس است که برادر را میکشد و تخت او را تصاحب میکند تا این که ازیریس به شکل پسرش هورس از نو از همسر خود ایزیس زاده میشود و انتقام میگیرد؛ بازگشتی که همتای بازگشت مسیح در آخرالزمان است. در تاریخ پارس، این مسیح بازگشته، گئوماتای مغ یا اسمردیس دروغین است که کاهنی است که خود را اسمردیس پسر سیروس معرفی میکند درحالیکه اسمردیس واقعی، پیشتر، پنهانی به دستور کامبیز به قتل رسیده است. حکومت اسمردیس دروغین با خدمات بسیسار به مردم کشور آغاز میشود و خشم اشرافیت پارس را که سیروس از میانشان برخاست برمی انگیزد و به همین دلیل، اسمردیس دروغین توسط هفت اشرافی پارسی سرنگون و با داریوش شاه جایگزین میشود. داریوش درواقع شکل بازسازی شده ی سیروس یا کورش برای یک نوع حکومت متفاوت است و میتوان با رژیم مسیحی که جانشین رژیم پیروان هورس در مصر شد مقایسه کرد. این رژیم نیز به اندازه ی کلیسای مسیح که خائن به مسیح است، خائن به کورش است و بنابراین نسخه ی دیگر هورس یعنی اسکندر مقدونی به آن خاتمه میدهد. اسکندر هم مانند ازیریس تجسد آمون خدای خورشیدی مصری است و هم به عنوان پسر زمینی ژوپیتر یا زئوس خدای اعظم یونانی-رومی شناخته میشود که درست مثل آشور یا مردوخ، خدای سیاره ی مشتری است. اسکندر اگرچه یونانی است ولی در منابع اسلامی رومی هم نامیده میشود و البته سلف امپراطوران یونانی روم شرقی به شمار میرفته است. حمله ی او به بین النهرین که طی آن با دختر داریوش شاه پارس ها ازدواج میکند، قابل مقایسه با تصرفات شگفت انگیز کاراکالا امپراطور روم در بین النهرین است که در جریان وانمود سازی او به ازدواج با دختر ارتاپانوس شاه پارتی بین النهرین رقم میخورد. درست مثل اسکندر که فتوحاتش با مرگ مرموزی متوقف میماند، فتوحات کاراکالا نیز با قتل مرموز او متوقف میشود. کاراکالا یک امپراطور سوری/آسوری روم بود. مادرش جولیا دومنا قدرت زیادی داشت و زوج کاراکالا-جولیا دومنا را میتوان با زوج اسکندر و مادرش الیمپیاس مقایسه کرد. کسی که مظنون به توطئه ی قتل کاراکالا است ماکرینوس از سرداران بربر او است که حکومت او را غصب کرد اما با توطئه ی اشرافیت سوری روم، یک پسر 14 ساله از خاندان سلطنتی که کاهن کیش الگبل یا الاگابالوس خدای خورشید شهر حمص در سوریه بود، خود را پسر نامشروع کاراکالا نامید و غاصب را سرنگون کرد و به نام های الاگابالوس و هلیوگابالوس بر تخت سلطنت نشست؛ نسخه ی دیگری از مسیح بازگشته که به مانند گئوماتای مغ، توسط افراد خودش کشته شد و به اندازه ی گئوماتای مغ که اسمردیس دروغین نامیده شد، الاگابالوس هم یک مسیح دروغین خوانده شد و این درحالیست که همزمانی کریسمس یا تولد مسیح با روز تولد الاگابالوس حمص و البته تشبیه همیشگی مسیح به خورشید نشان میدهد که این «مسیح دروغین» چیزی جز نسخه ی انسان شده ی خدای خورشید به عنوان نسخه ی اولیه ی عیسی مسیح نیست. یکی از نکات جالب داستان سقوط کاراکالا این است که قتل او پس از آن اتفاق افتاد که ماکرینوس به نامه ای دست یافت که سوء ظن کاراکالا به ماکرینوس را نشان میداد. به نظر میرسد سقوط حاکم مسیح مانند در اثر یک نامه، در داستان اسکندر هم بازتاب دارد اما نه در زندگی خود او، بلکه در زندگی مادرش که به عقیده ی مارک گراف، تا حدودی داستان های خود اسکندر را به خود جذب کرده است. بعد از مرگ اسکندر، حکومت خاستگاه او مقدونیه به دست پیرترین سردارش آنتی پاتر افتاد. با مرگ آنتی پاتر، یک جنگ قدرت در مقدونیه به وقوع پیوست که یک سر آن، کاساندر پسر آنتی پاتر بود. الیمپیاس هم یکی از مدعیان قدرت بود که برای حفظ حکومت خود، کشتار بسیار کرد. الیمپیاس پس از شکست از کاساندر، به تصرف شهری جدید اهتمام کرد و در این زمان، یکی از متحدینش یک کشتی جنگی موسوم به "پاندیر" برای کمک به او فرستاد. اما نامه ای که خبر این کمک را به الیمپیاس میرساند از سوی همان کسی که نباید، یعنی کاساندر کشف شد. کاساندر اجازه داد نامه به دست الیمپیاس برسد و زمانی که الیمپیاس به استقبال متحدینش میرفت توسط نیروهای کاساندر، محاصره و مجبور به تسلیم شد. مارک گراف، ارتباط پاندیر با این دستگیری را به سبب نام آن میداند. پاندیر یعنی پلنگ، و بنا بر کتاب یهودی تولدوت یشوع، مریم، عیسی را در رابطه ی نامشروع، از یک سرباز رومی به نام "بن پاندیرا" یعنی پسر پلنگ به دنیا آورده است. نقطه ضعف ادعای مسیح در خدا بودنش هم اتهام زنا زادگی او بوده است. شهرت بد الیمپیاس به سبب گذشته اش که فحشا در آیین دیونیزوس یا دیونیسوس بوده است [و البته پلنگ یکی از تجسم های دیونیسوس است] نیز در موفق شدن کاساندر نقش مهمی داشته و در نهایت او بود که حکومت مقدونیه را به دست آورد و سلسله ای را که به نام پدرش آنتی پاتری نامیده میشد بنیان گذاشت. از طرفی سرنوشت الیمپیاس به قول مارک گراف، سرنوشت مسیح را به خود جذب کرد. افرادی که از قتل اعضای خانواده ی خود به دست الیمپیاس ناراضی بودند، خواهان محاکمه ی او شدند. کاساندر به الیمپیاس پیشنهاد فرار از کشور را داد ولی الیمپیاس چون به کاساندر اعتماد نداشت قبول نکرد و از محاکمه استقبال نمود. دادگاه الیمپیاس را به اعدام با سنگسار محکوم نمود. الیمپیاس موقع اعدام، هیچ ضعفی از خود نشان نداد و آنطور که جاستین نوشته است: «به نظر میرسید که دیدن اسکندر در مادر در حال مرگش ممکن است.»، توصیفی که مارک گراف، آن را به نوعی تایید نسخه ی زن شده ی اسکندر بودن الیمپیاس میشمرد. از طرفی مرگ کاساندر که به روایت پوزانیاس، با آب آوردن بدنش و ورم کردن و کرم کردن آن همراه بوده است، از سوی مارک گراف، با ورم کردن بدن یهودای اسخریوطی در دم مرگ، و کرم کردن بدن هرود شاه قاتل مسیح در اواخر عمر او تطبیق میشود. مارک گراف، خودداری الیمپیاس از فرار از محاکمه را با داستان مشابه درباره ی سقراط مقایسه میکند که او هم به دلیل اعدام به ناحق از سوی آتنی ها و پذیرش باوقرانه ی مرگ، قابل مقایسه با عیسی مسیح اناجیل است. جالب اینجاست که در همان دوره ی هرج و مرج، یک نسخه از سقراط را داریم که درست مثل الیمپیاس، جسدش اجازه ی دفن نیافت. فوخیون، فیلسوف بزرگ یونانی اهل آتن، داستانش تقریبا مو به مو تکرار داستان سقراط است. فوخیون درست مثل سقراط، منتقد دموکراسی آتن بود و درست مثل سقراط، بعد از سقوط دموکراسی توسط استبدادگرایان –و در مورد فوخیون، این مستبدین، مقدونیان بودند- مورد نفرت مردم قرار گرفت و به محض استقرار موقت دموکراسی، در یک محاکمه ی بسیار ناعادلانه به اعدام محکوم شد. فوخیون در دادگاه، پیشنهاد داده بود که حاضر است خودش اعدام شود و دوستانش آزاد شوند که البته این پیشنهاد در هیاهوی بد و بیراه های حاضرین که حتی فرصت دفاع از خود را به فوخیون نمیدادند شنیده نشد و به هر حال درنهایت فوخیون و تمام دوستانش به مانند سقراط، به اعدام با نوشیدن زهر شوکران محکوم شدند. در قتل فوخیون، یکی از دوستان سابقش به نام "دمادس" معروف به دمادس حریص آتش بیار معرکه بود که به "آلکیبیادس دوران زوال آتن" مشهور بوده است و جالب اینجاست که آلکیبیادس نام یکی از شاگردان بدنام سقراط است. مارک گراف، این دمادس را نسخه ی دیگر یهودای اسخریوطی برای مسیح میشمرد و اضافه میکند که آنتی پاتر میگفت که در آتن دو دوست داشت: فوخیون که نمیتوان او را مجبور به گرفتن چیزی کرد، و دمادس که نمیتوان او را با هیچ چیزی راضی کرد.:

“OLYMPIAS OF EPIRUS , PHOCION”: MARK GRAF: CHRONOLOGIA: 23 MAY 2024

دقت کنید که نام آنتی پاتر به معنی «همچون پدر» است و شاهان، پدران جامعه ی خود محسوب میشدند. دو دوست آنتی پاتر، یعنی دمادس و فوخیون که مابه ازاهای مسیح و یهودا هستند، استفاده ی دوگانه ی حکومت از اخلاقیات و ضد اخلاقیات را به نمایش میگذارند. حالا دقت کنیم که دراینجا قرار است فوخیون برابر با الیمپیاس و از طریق او خود اسکندر باشد. اینجا برابری مسیح با مردوخ موضوع را روشن میکند. مرگ اسکندر، معادل قتل یا زندانی شدن آبزو پدر آنوناکی ها و پسر محبوبش مومو به توطئه ی آنوناکی ها است و هرج و مرج پس از آن، قابل مقایسه با هرج و مرج ناشی از خالی ماندن جای آبزو است که با شورش انتقامجویانه ی تهامات مادر خدایان در قالب یک اژدهای دریایی به وقوع میپیوندد. دراینجا تهامات با الیمپیاس قابل تطبیق است و اگر آن را با بی نظمی در نتیجه ی انحطاط دستگاه سیروس مقایسه کنیم، الیمپیاس به عنوان نظمی که به بی نظمی میگراید، واقعا یک اسکندر زن شده یا تهامات شده به نظر میرسد. نکته این است که خدایی که با کشتن آبزو سبب ایجاد بی نظمی شده است، نامبردار به حئا و همویی است که با خلق مردوخ، نظم را برمیگرداند و پس از آن، مردوخ به عنوان قاتل تهامات و خالق جهان مادی، شاه آنوناکی ها میشود. حئا در کشتن آبزو معادل با سوت در داستان ازیریس است و نام سوت، تلفظ دیگری از نام توت یا تات یا تحوت است که در مصر، این تحوت، همان خدایی است که هورس را به تخت سلطنت مینشاند و جانشین سوت میکند.

دیوید وارنر متیزن مینویسد که تحوت در اساطیر یونانی-رومی، نسخه ی قبطی هرمس یا مرکوری خدای دانش شمرده میشده است. هر دو آنها منشا کتابت بودند. جان گارنیه در سال 1904 برابری این دو با حئا را که خدای دانش در بین النهرین بوده است مطرح کرد و ازجمله به این موضوع توجه کرد که هم حئا و هم هرمس/مرکوری، با عصایی که دو مار به دورش پیچیده اند و در داستان مرکوری، کادوسئوس نامیده میشود توصیف شده اند. این مارها نشانه ی تضادند. گارنیه مینویسد که در بودیسم هم "تری راتنا" یا سه نماد گرانبهای ایمان، به یک عصا و دو مار به دور آن تشبیه میشدند. در هند، بودا نام سیاره ی عطارد بود که در روم، مرکوری همان سیاره را نمایندگی میکرد. بودا همچنین به نام های "دوا-تات" (یعنی خدا تات) و "تواشتا" نامبردار بود که گارنیه هر دو را با نام تات/تحوت تطبیق میکند. نام بودا خود با نام وتان یا اودین خدای ژرمن مرتبط است که در اساطیر نورس، با فرهنگ مصرف قارچ های روانگردان و الهام های شمنی مرتبط بوده و به مانند مرکوری رومی، خدای عطارد بوده است که الان هم چهارشنبه روز عطارد در انگلیسی به نامش ودنزدی نامیده میشود. دراینباره متیزن، مقاله ی اسکات هاجی چک دابرشتاین به نام "سوماسیدها و روشنبینی کیمیاگری: قارچ های روانگردان در سنت بودایی" را که در سال 1995 در مجله ی انتوفارماکولوژی منتشر شد به یاد می آورد. این مطالعه، به پیوندهای آشکار قوی بین کیش قارچ توهمزا در سنت بودایی تبتی آریادوا/کارناریپا و کیش اودین در منابع ژرمن قائل بود. پاول استامتس نیز پیوندهای مشابه بین فرهنگ مصرف قارچ در دو مذهب یهودیت و بودیسم تبتی را مطرح کرده است.:

“BUDDHA, ODIN, MUSHROOM”: DAVID MATHISEN: STAR MYTHS OF THE WORLD: 27 FEB 2014

مواد توهمزا به اندازه ی مشروبات الکلی، با دیونیسوس باخوس خدای بزم ها و وحشی گری ها و از خود بیخودی ها مرتبطند و این با مقایسه ای که یونگ بین روان انسان مدرن و دیونیزوس به عمل می آورد بی ارتباط نیست. نظم آوری تا وقتی که از مجرای متحد کردن گروهی از مردم در وحشی گری به سمت هدفی خاص میگذرد، با بی نظمی متحد است و در این لحظه، این دو در حکم دو مار پیچیده به دور عصای هرمس هستند که همزمان مسیح و یهودا، انسانیت و حیوانیت، و اخلاق و ضد اخلاق را نمایندگی میکنند. درصورتی که نیمه ی پر لیوان را نگاه کنیم، خبر خوش این است که هیچ وحشی گری ای بدون همکاری نظم، انکار بقا ندارد و این نقطه ی ضعف آن هم به شمار میرود. (ادامه دارد...)

مطلب مرتبط:

روح بشر چقدر پیشرفت کرده است؟: قسمت دوم