نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا پسرخاله ی کوچکم، اصرار کرد که انیمیشن جدید گربه ی چکمه پوش را ببینم. داستانی داشت درباره ی تمام شدن هشت جان گربه و باقی ماندن فقط یک جان برای او، امری که سبب شده بود به دنبال ستاره ی آرزو بگردد و آرزو کند 9جانش برگردند آن هم درحالیکه سایه ی مرگ در هیبت یک گرگ همه جا دنبالش بود. در راه، گربه ی چکمه پوش با یک سگ و همینطور یک خانم گربه که سال ها پیش گربه ی چکمه پوش او را در مراسم ازدواج در کلیسا رها کرده بود، همراه میشود درحالیکه دختر مو طلایی و خانواده ی خرسش هم به دنبال همان ستاره ی آرزویند تا دختر مو طلایی به آرزویش برسد. خرس ها نمیدانند که آرزوی دختر مو طلایی، رسیدن به یک خانواده ی انسانی به جای خرس ها است. همانطورکه میتوانید حدس بزنید در انتها آرزوها اینطور برآورده میشوند که همه به همان چیزی که از اول داشته اند قانع شوند. پسرخاله ی کوچکم که بسیار مجذوب شخصیت گرگ شده بود –یکی از معدود عناصر اسطوره ای داستان که به اصل خود بسیار نزدیک بود- از من خواست تا نظرم را درباره ی این انیمیشن بگویم. گفتم «مفهوم این داستان را از بچگی زیاد دیده ام. در منطق الطیر عطار، در داستان 30 پرنده منعکس شده که به دنبال سیمرغ میگردند و وقتی به مقصد میرسند میبینند سیمرغ (30مرغ) خودشانند. حتی برای امریکایی های سازنده ی فیلم هم موضوع تازه نیست. جادوگر شهر اوز یک داستان امریکایی مشهور است و موضوعش همینطوری است.» اینجا که رسیدم دیدم تنها تصویری که پسرخاله ام از جادوگر شهر اوز دارد یک عدد "جانی دپ" دغلباز در یک فیلم مضحک هالیوودی است که هیچ ربطی به داستان اصلی ندارد. پس برایش توضیح دادم که در داستان شهر اوز، یک شیر به دنبال شجاعت، یک مترسک به دنبال عقل، و یک هیزم شکن آهنی به دنبال قلب و احساس، در رکاب یک دختربچه به نزد جادوگر شهر اوز میروند و در مقصد میفهمند که در طول سفر همه ی اینها را خودشان به دست آورده اند. بعد گفتم: «البته همانطورکه تو از جادوگر شهر اوز که نسل من، انیمیشن های ژاپنی آن را در کودکی دیده، اطلاعی نداری، بیشتر مخاطبان جوان فیلم هایی مثل گربه ی چکمه پوش هم با این موتیف ها آشنایی قبلی ندارند و شاید لازم باشد برای هر دوره ای مطابق سلیقه ی آن نسل، موضوع کمی بازسازی شود. بازسازی اساسا راهی برای جلوگیری از فراموشی است. در زمان شاه، فیلم سلطان صاحبقران را درباره ی ناصرالدین شاه ساختند و جمشید مشایخی با آن نقش مطرح شد ولی چون تلویزیون در آن زمان عمومیت نداشت من هیچکس را نمیشناسم که آن فیلم را دیده باشد. اما بعد از انقلاب، فیلم کمال الملک و سریال امیرکبیر، ناصرالدین شاه را مشهور کردند و حتی بسیاری تازه فهمیدند آن مرد سبیلویی که نقاشیش روی خیلی از سکه ها و وسایل قدیمیشان است یک شاه و اسمش ناصرالدین بوده است. ولی تو میبینی همینطورکه از دهه ی شصت فاصله میگیریم و آن فیلم ها فراموش میشوند نسل جوان اسم شاه را به همراه تمام مطالب کتاب های درسیشان به سرعت فراموش میکنند و وقتی فیلم جیران از راه میرسد و بهرام رادان نقش ناصرالدین شاه را بازی میکند، می آیند از من میپرسند این ناصرالدین شاه چه کسی بوده و چقدر قبل از رضا شاه زندگی میکرده است؟ یعنی سریال جیران همان نقشی را برای نسل الان بازی میکند که سریال امیرکبیر برای نسل ما بازی میکرد. ولی سریال به شیوه ی آشنا برای نسل الان پیش میرود. در آن سریال قدیمی، نقش اصلی امیرکبیر بود که مرد عدالت بود و در مقابلش میرزا آقاخان نوری سیاستمدار فاسد قرار داشت. این به سبب فضای عدالت محور آن دوران بود. ولی جیران که تا جایی که از دوستانم شنیده ام کمتر وفاداری ای به داستان اصلی دارد ازآنرو مد شده که: 1-جیران تقریبا تنها زن نازک اندام ناصرالدین شاه بود که با معیارهای غربی پسند کنونی میشد او را زیبا به حساب آورد. 2- جیران مقابل نخست وزیر وقت یعنی همان میرزا آقا خان ایستاده بود و این هم تکرار ایستادگی خرم سلطان همسر سلطان سلیمان قانونی در مقابل ابراهیم پاشا صدر اعظم سلطان در سریال "حریم سلطان" جم تی وی است که از نوعی داستانپردازی قدیمی درباره ی ملکه ای یهودی به نام استر در کتاب مقدس یهودی-مسیحی ریشه میگیرد. پس الان اگر بخواهی ناصرالدین شاه را زنده کنی، باید از کلیشه ی آشنای زمانه تقلید کنی که در این مورد، حریم سلطان است. این خوبیش این است که بعضی داستان های مفهوم دار فراموش شده ی قدیمی کمی پیام هایشان را به شما میرسانند همانطورکه گربه ی چکمه پوش شرک که اسپانیایی است و هیچ ربطی به گربه ی چکمه پوش آلمانی برادران گریم ندارد هم کمی پیام های اومانیستی مفید جادوگر شهر اوز اصلی را برایتان خوشمزه میکند.»

پسرخاله ی من، جواب من را پسندید. ولی وقتی داشتم در راه می آدم یکهو به ذهنم رسید که گربه ی چکمه پوش فقط تکرار جادوگر شهر اوز نبود چون داشت موضوع زمان و کمبود وقت را به اهمیت دادن به چیزهایی که داری، اضافه میکرد. یعنی اگر شما تا ابد زمان داشته باشید، هیچوقت دلیلی برای وفا کردن به پدیده های اطراف خودتان نخواهید داشت و انگیزه ای هم برای دوری از شرارت های زمان ما و گذشتگانمان پیدا نخواهید کرد.

این من را به یاد یکی از داستان های نمادین قرون وسطایی با همان موتیف آشنای جنگ شوالیه با اژدها برای نجات شاهزاده خانم می اندازد. اژدهای این داستان که دارای ظاهری ترکیبی از مار و گاو توصیف شده، در رسانه چهره ی خود را چنان به تمام اژدهاهای قرون وسطی فرافکنی کرده که خاص بودنش فراموش شده، ولی واقعیت این است که همین تکثیر چهره نشانه ی اهمیت او است. نام او آریمانیوس (اهریمن) است. او مورگانا لا فی، الهه ی جادوگر را اسیر خود کرده است. اوگر دلاور برای نجات مورگانا، به جنگ اژدها در قلعه اش میرود؛ قلعه ای مارپیچ که نشان میدهد چرا مار باید گاو شکل باشد، چون او روایت دیگر مینوتائور نیمه انسان-نیمه گاو در مارپیچ لابیرنت است. لابیرنت دراینجا مغز انسان را نشان میدهد که مارپیچ است و مثل مار میماند و الهه یا جنبه ی زنانه ی وجود مرد را در چنبره ی خود دارد انگار که زندانیش کرده باشد. اوگر برای مبارزه با این اژدها، حلقه ای جادویی به نام "مسدا" (مزدا) در انگشت میکند که او را از آسیب آریمانیوس در امان نگه میدارد. بدین ترتیب، اوگر موفق به نجات مورگانا میشود و به همراه او به بهشتی به نام "تیر" وارد میگردد. نام اوگر درواقع انتساب به اوگ را میرساند که همان "حق" عربی است و زبانی به نامش به اوگام موسوم بود که به نوبه ی خود به یک شاه "دانائی" به نام اوگمیوس منسوب شده بود. ارتباط اوگ با بهشت ازآنرو است که در اساطیر ژرمن، بهشت در بالای شاخ های درخت کیهانی یگدراسیل است. یگدراسیل یعنی درخت یا ستون ییگ، و ییگ تلفظ دیگر اوگ است. یعنی اوگ یا اوگر خودش پایه ی بهشت خودش میشود. نقش حلقه دراینجا ازآنرو بارز است که حلقه حکم ماری را دارد که به دور خود پیچیده و از خودش تغذیه میکند. این مار، اوروبوروس نام دارد و نماد زمان است که از خودش تغذیه میکند. ضدیت زمان با اژدهای گاوسان در تبار آن اژدها برجسته میشود. آریمانیوس فرزند "گیل" سیدهی –یعنی از نسل سیث ها یا اسکیت ها- و یک زن الف به نام پرسینا است. این نسیب ایزدی ابدا از سرچشمه ی اشرافی مسیحی افسانه به دور نیست. چون بنیانگذار حکومت مسیحی، کنستانتین کبیر امپراطور روم است که یک رگ او به ملوسین های انگلیسی برمیگردد. ملوسین ها از ترکیب اسکیت ها با fairy (پری) ها پدید آمده اند و تمام فیری ها و اژدها (دراگون) ها نسب به الف ها میرسانند و تمام الف ها (اجنه) فرزندان لیلیت جن ماده از عشاقش مثل آدم ابوالبشر و سمائیل جن و غیر مع الذلک هستند. خود گیل سیدهی هم از این نسب بی نصیب نیست. او از نسل ارک erc شاه اسکیت اولستر و استراچکلاید است که نمادش گراز آبی بود و ازاینرو به de vere –شکل دیگر the boar- یعنی گراز مشهور بود. اولاد او آنجو و پیکتاویا در فرانسه را فتح کردند و و در پیکتاویا با ملوسین هایی که از نظر مادری نسب به دانائی ها میرساندند درآمیختند. بدین ترتیب در رده ای طولانی از تاریخچه ی تن دادن آدم و اولادش به فتنه ی لیلیت و اولادش قرار میگیرند که خود به تولید شیاطین جدید میانجامد و همه ی اینها در درون ذهن انسان ها اتفاق می افتد. لیلیت الهه ی طبیعت و ریشه ی غرایز موجودات است و این غرایز در آدمیزاد متمدن به شکل های متعددی تغییر شکل میدهند که حکم فرزندان شیطانی الهه را دارند. بنابراین ما همه در مغزمان نوعی بنیان وحشی بلاتغیر داریم که فقط زمان و محدودیت ناشی از آن میتوانند ما را به خلاص شدن از اثرات شریرانه ی آن تشویق کنند و به توفیق برسانند:

“the sword of durandel”: Nicholas de vere: bibliotecapleyades.net

لیلیت، با ستاره ی الغول در "راس الغول" (سر غول) تطبیق میشد که همان سر مدوسا در دست پرسئوس در صورت فلکی برساوش است. موهای خانم مدوسا را مارهای به هم لولنده تشکیل میدادند و این همتای پیدایش مارها از لیلیت است. الغول قبل از این که در برساوش باشد بخشی از صورت فلکی ثور (ورزاو) بود و ازاینرو است که ترکیب مار و گاو در وجود دراگون ها را شکل داده است. ستاره ی الغول، چشم سر مدوسا بود و همانطورکه میدانید این زن هیولایی –مدوسا- میتوانست با چشمانش افراد را با تبدیل کردن به سنگ بکشد؛ کنایه ای از بیحرکت شدن بد و تبدیل آن به خاک و سنگ پس از مرگ؛ چون الغول باعث مرگ های ناگهانی و پیشبینی نشده تلقی میگردید. الغول، همچنین خاستگاه ارواح شریری بود که به زمین می آمدند و اعمالی موافق خواست لیلیت انجام میدادند. در بین آنها آسرت ها بودند که تصور میشد وجود مردان را تسخیر و آنها را دچار هیجانات جنسی میکنند. زمانی که مرد خودارضایی میکند درواقع با لیلیت آمیزش جنسی میکند و از این طریق لیلیت متداوما از آدمیان نسل جدیدی از اجنه و شیاطین پدید می آورد که با داشتن خون نسل قبل آدمیان، با آدمیان نسل جدید، اشتراک در خصوصیات و خواست ها داشته و قادر به درک و فریب آنها باشند. تن دادن مردان به لیلیت ناگهانی نیست. درواقع لیلیت از زمان کودکی آدمیان وحتی در نوزادیشان داشته حضور نامرئی خودشان را به آنها عادت میداده است. بعضی از یهودیان معتقد بودند وقتی نوزادی بیدلیل میخندد به خاطر آن است که لیلیت دارد با او بازی میکند. بخصوص در مراسم سبت و شب هلال ماه نو قمری، وقتی نوزادی میخندید والدین با انگشت به بینی او میزدند چون معتقد بودند لیلیت دارد بینی او را قلقلک میدهد. آنها معتقد بودند در این گونه شب ها لیلیت علاقه به قربانی گرفتن از نوزادان و کودکان پیدا میکند. الغول فقط نمایش ستاره ای لیلیت است. لیلیت دو جلوه ی دیگر هم دارد: "ماه سیاه" یعنی قمر به محاق رفته در انتهای ماه قمری، و "ماه تاریک" یعنی قمر ماه که در طول روشنایی روز دیده نمیشود. هر سه ی این جلوه ها اشاره به پنهان بودن ماه هستند در شرایطی که جاذبه ی ماه همچنان در حال گذاشتن تاثیرات ملموس و نامنطقی و غیر قابل توضیح بر مردان میشود و این کنایه ای از نامرئی بودن تاثیر لیلیت بر آدمیان است. قدرت لیلیت در ابتدا اینقدر زیاد نبود. لیلیت ابتدا یک دورگه ی انسان و جن به نام مهتابیل بود که مورد توجه سمائیل از روسای اجنه قرار گرفت و این اهمیت پس از آن روی داد که آدم ابوالبشر به عنوان اولین انسانی که یهوه روح خود را در او دمیده بود، با لیلیت معاشقه کرد. جذب لیلیت توسط سمائیل باعث آفرینش حوا برای آدم از دنده ی خود آدم شد. اما سمائیل و لیلیت، وجود آدم و حوا را اشغال کردند و در تن آنها با هم خوابیدند و از این وصلت، قائن بنیانگذار تمدن را به وجود آوردند. اعتقاد بر این است که سمائیل و لیلیت، هر دو همزمان با هم از روی نسخه ی آدم و همسر آینده اش حوا به وجود آمدند و قبل از آن، سمائیل و لیلیت، دو پاره از وجود یک خدای دوجنسی واحد بوده اند. اتحاد لیلیت و سمائیل در یک بدن، در وجود لاماشتو شیطان کشنده ی نوزادان و جنین ها منعکس میشود: جنی با بدن یک زن و سر یک شیر نر که تصور میرود همان لامیا ایزد دوجنسه ی جنون زنانه باشد. در مورد ترکیب زن و شیر بودن باید گفت در بعضی روایات، جن عاشق لیلیت، آزمودئوس نام دارد و آزمودئوس ملقب به "گور-آریاه یهودا" یعنی توله شیر یهودا است. بر اساس این همریشگی با سمائیل شورشی، لیلیت تا مدتی در مقابل یهوه قرار داشت و به روایتی این لیلیت بود که در قالب اژدهای دریایی به نام لویاتان به جنگ یهوه رفت. ولی بعد از این که سمائیل برای قدرتمند کردن خود در مقابل نوع بشر، خود را اخته کرد، لیلیت، عملا اهمیت خود را از دست داد و در سرزمین دورافتاده ای کنار دریای سرخ ساکن شد همانطورکه مدوسا نیز پس از هیولا شدن توسط پوزیدون، انزوا گزید. پیروان ربی "شمعون بار یوهای"، معتقدند که قدرت یافتن دوباره ی لیلیت، نتیجه ی روی آوردن یهوه به او است. پس از آن که همسر قبلی یهوه یعنی ماترونیت، به دشمنان او پیوست، یهوه جذب لیلیت شد و این پیوند، به پیوند کشنده ی پرسئوس با سلاحش الغول یا چشم مدوسا تبدیل گردید. پس از این رویداد، یهوه از مقام پادشاهی زمین کنار رفت و ولگردی مضر از جنس خود لیلیت شد. پیشگویی ها میگویند روزی یهوه مجددا به ماترونیت خواهد پیوست، به مقام شاهی بازخواهد گشت و نظم زمین احیا خواهد شد. بعضی مثل الیعازار سیگال، معتقدند که نقش محوری لیلیت در یهودیت تا این ابعاد، در آلمان قرون وسطی و از کتاب "الفبا" ی بن سیرا ریشه گرفته و تدریجا در جوامع یهودی متعددی پذیرفته شده است. تصویر اولیه از ترکیب دو افسانه حاصل آمده است: 1-ارواح مادینه ی خوناشام موسوم به "اردات لیلی" در نزد آرامیان، که از آمیزش جنسی با مردان، اجنه و شیاطین را به وجود می آورند. 2- افسانه ی یهودی دلدادگی شمیهازه ی جن (روح ازیریس در صورت فلکی جبار) به زنی زمینی به نام عیشتار یا استهار، که در جواب آن، زن به شرطی تن به جن میدهد که جن، او را به شخصیتی آسمانی تبدیل کند و با موافقت جن با این خواسته، این زن به قولی به مجموعه ستارگان ثریا (در صورت فلکی ثور یا ورزاو و به قولی به صورت فلکی تنین (اژدها) تبدیل میشود. [اگر یادتان باشد، آریمانیوس هم از ترکیب ورزاو و اژدها پدید آمده بود.] عیشتار (در لغت یعنی اختر یا ستاره) یا عشتاروت را که الهه ی زهره یا ستاره ی طلوع در نزد کلدانیان است، در افسانه های یونانی، ستاره ی صبح در مقام جاستیس الهه ی عدالت میدانند که در عصری درخشان بر زمینیان حکومت کرد و چون آدمیان به ظلم و ستم روی آوردند، گفت: «لعنت بر این نژاد شیطانی» و به آسمان رفت و در صورت فلکی ویرگو یا سنبله (دوشیزه) ساکن شد. باز در افسانه های یونانی، آستریا –تلفظ یونانی عشتاروت- را داریم که با زئوس علیه تیتان ها جنگید و به سبب این کمک، زئوس او را در صورت فلکی ویرگو قرار داد و دوشیزگی مقدس بخشید و او را الهه ی جاستیس (عدالت) نمود. ربی لیپمن، افسانه ی لیلیت را تکامل یافته ی داستان اخیر میداند و به نظر میرسد تن دادن لیلیت به یک جن و سپس یافتن جایگاه آسمانی و ایزدی توسط خدا (زئوس یا یهوه)، تکرارگر آسمانی شدن عیشتار زمینی در اثر ملاقاتش با شمیهازه باشد. اما اگر عیشتار همان استریا است و نیز جاستیس که مردمان را دوست داشت و به آنها عصری طلایی داد، چگونه ممکن است او همزمان هم لیلیت شهوتجوی دشمن انسان باشد و هم آستریای عادل دوشیزه؟ به نظر میرسد دراینجا با دو تصویر متضاد الهه ی زهره روبروییم: الهه ی آسمانی یا عیشتار و الهه ی دوزخ یعنی ارشکیگال. ارشکیگال بر ارابه ای که هفت جن آن را میکشیدند جابجا میشد و این همتای ریاست سمائیل شوهر لیلیت بر هفت روح است. به نظر میرسد بعد از این که عیشتار الهه ی عدالت آدمیان را لعنت کرده و ترک گفته، نیمه ی مثبتش در سرنوشت بشر جای به نیمه ی منفی او داده است. این همتای ترک شدن آدم توسط لیلیت در باغ عدن به سبب اعمال بد آدم است. با رفتن لیلیت، تنهایی آدم در باغ عدن، با حوای تسخیر شده توسط لیلیت انتقامجو پر میشود که عامل از دست رفتن بهشت میگردد و این روایت دیگر پایان عصر طلایی با جدا شدن عیشتار از آدمیان به سبب گناهان آدمیان است:

“Inanna-ishtar-lilith”: alan humm, r.isaac , Jacob ha kohen: bibliotecapleyades.net

شاید عیشتار دوشیزه در سنبله، در مقابل عیشتار شهوتجو در ثور و تنین –و مجموع آنها یعنی مار گاوآسا- قرار گرفته است. میتوان پیوند او با یهوه را در داستان زئوس دید که در قالب ورزاو، شاهزاده خانم فنیقی به نام اروپا را به سرزمین خداییش که اکنون نام آن زن را بر خود دارد برد تا دوشیزگیش را از بین ببرد و نسل فرمانروایان ایزدی را از او پدید آورد. پس از این، عدن دیگر سرزمین بهشتی نیست بلکه جایی است که همه توافق کرده اند لیلیت، آن را شیطانی کرده است یا دوست دارد آن شیطانی جلوه کند. جایگاه شیاطین، دوزخ است و اروپای مقدس زئوس، مدام سعی میکند به شما هشدار دهد که شما در دوزخ زندگی میکنید. به همین دلیل، عمومی ترین و مصداق حال ترین داستان درباره ی مجازات در جهنم را به سمبل زندگی مدرن تبدیل کرده است: سیزیفوس. مطابق اساطیر یونانی-رومی، این شخص در هادس -دوزخ تحت اداره ی برادر زئوس- مجبور است هر روز، سنگ بزرگی را تا بالای صخره ای بچرخاند: کاری سخت و طاقتفرسا. اما زمانی که سنگ بزرگ به بالای صخرزه میرسد، آن را به پایین قل میدهند تا سیزیفوس از اول آن را تا بالا بغلتاند. این داستان سمبلی است از روزمرگی و تکراری بودن زندگی آدمیزاد بدون این که او نفع آن را راحت حس کند؛ کار روزمره بدون فایده مندی برای شخص و تنها توام با تحمیل رنج فیزیکی و روانی بر او. کمتر اثر فلسفیس ای در مغربزمین هست که یادی از سیزیفوس نکرده باشد. آلبر کامو از بنیانگذاران ادبیات آبزورد (پوچ)، عنوان یکی از مشهورترین رمان هایش را "افسانه ی سیزیفوس" گذاشت که در ایران هم ترجمه شده است. این تاکید بر دوزخ بودن زندگی روزمره، یعنی این که باید بهشت را در جایی قبل از عبثی و پوچی مدرن پیدا کنید، در گنجینه ی حکمت های فراموش شده ای که ممکن است زیر بار بلاهت و ابتذال تمام نشدنی قهرمانان رسانه ای تکرارگر آنها مثل گربه ی چکمه پوش و دوستانش، در آثار رسانه ای نوین در حال گم شدگی و سقوط در چاه سرگرمیند.