نویسنده: پویا جفاکش

در دهه ی 1990 وقتی من دانش آموز بودم یک عده دانشمند رویا خراب کن، شهرت زیبای پتروسورها یا خزندگان پرنده را که ما آنها را اولین جانوران پرنده ی بزرگ آسمان بعد از حشرات میپنداشتیم خراب کردند و گفتند که این خزندگان سنگین وزن –که دانشمندان همیشه عوام را به خاطر نامیدن آنها به دایناسور پرنده شماتت میکردند- نه فقط دایناسور نیستند بلکه پرنده هم نیستند، آیرودینامیک پرواز ندارند و فقط میتوانند روی باد سر بخورند و از یک صخره به صخره ای نزدیک بپرند. همان موقع یک مستندی تهیه شد که در اواخر دهه ی هفتاد، آن را از شبکه ی چهار تلویزیون ایران دیدم. داخلش دانشمندی رویایی میخواست ثابت کند پتروسورها میتوانند پرواز و حتی مثل پرندگان امروزی مهاجرت کنند. پس ماکت یک پتروسور را ساخت و پرواز کردنش را به آزمایش گذاشت. در انتهای فیلم، نتایجش هنوز قانع کننده نبود ولی امیدوار بود که بتواند ماکتش را در آینده ارتقا دهد. بنده ی خدا خیلی خطر را جدی گرفته بود. چون در طی 1380 تلویزیون هنوز داشت مستندهای جدیدتر با کیفیت گرافیک خیره کننده درباره ی دایناسورها شامل پتروسورهای پرنده و ازجمله پتروسورهای مهاجری که از روی دریا پرواز میکنند پخش میکرد. اسطوره ها جان سختند چون از جنس جادویند و اگر آقای دانشمند رویا پرداز میخواست ثابت کند پتروسور چطور پرواز میکند باید جواب را در نزد یکی از معاصرین کشف –یا بهتر است بگوییم اختراع- دایناسورها یعنی مادام بلاواتسکی می یافت. آن وقت میفهمید که پتروسورها به راحتی و با نیروی جادو و جنبل پرواز میکردند چون همان ناگا های هندی و ناگال های مکزیکی بوده اند!

شاید عجیب به نظر برسد. ولی در قرن 19 و در همان زمان که دایناسورها با سرعت و شدتی باورنکردنی در حال کشف شدن بودند تا ثابت کنند داروینیسم در مورد قدمت میلیون ها ساله ی جهان درست میگوید، مادام بلاواتسکی و تئوسوفی او در جلد دوم secret doctorin (1888)فسیل های آنها را مصادره به مطلوب میکردند با این تغییر در نتیجه گیری فعل که دایناسورها حیوان نبودند بلکه نژاد ستاره ای آدمیان بودند، همان سرافیم یا انسان های مارمانند که بلاواتسکی، آنها را به نژاد پنجم بشر تعبیر میکرد و مدعی بود شکل حیوانیشان دایناسور و درواقع همان اژدها بوده است. او اینان را همان نژاد مقدس ناگاها یا انسان های مارسان در هندوستان میدانست. بلاواتسکی، داستان های مشاهده ی اژدهایان در قرون وسطی را سند صحت وجود این انسان های خدایی تا روزگاران پسامسیحی میداند، ازجمله داستان پترارک فیلسوف –جاعل احتمالی اولین متون منتشرشده با امضای پلوتارخ- را از قول خود پترارک باز میگوید که وقتی داشته لورای زیبایش را در جنگل تعقیب میکرده، لورا توسط اژدهایی دزدیده و به درون غاری برده شده است ولی پترارک اژدها را با فرو کردن خنجری در قلبش کشته است. در بعضی از این داستان ها اژدهاها بال داشتند و پرواز میکردند و در بعضی دیگر، درون دریاها و دریاچه ها و رودخانه ها شنا میکردند. البته بلاواتسکی از داستان باستانی سفر هیئت نمایندگی سنای رم به جزیره ی اسکلپیوس و بازگشت آنها با یک مار دانشمند نیز میگوید تا ثابت کند این مارها دراصل آدمند. بازگشایی این نوع خرافه پراکنی ها درباره ی جادوگران را امروزه در شایعات غربی درباره ی زیست آدمفضایی ها –شکل جدید سرافیم یا فرشتگان پایین آمده از آسمان- با اصالت خزنده سان (رپتیلین) ولی به شکل انسان در بین مردم امروزی میبینیم که گفته میشود زندگی جادویی مخفی و توانایی های فرابشری دارند. ولی واقعیت این بوده که ارتباط ابرانسان های مارسان با مارها ناشی از همبودگی مار و آدمیزاد در خرافات حول اجنه یا شیاطین است. لغت "َشیطان" هم درباره ی مار به کار رفته و هم درباره ی جن، و این ازآنرو است که در تورات، مار آدمیزاد را فریب میدهد و در مسیحیت، این مار را شیطان دانسته اند. مار به سبب فریب دادن آدم و حوا، پاهای خود را از دست داد و از آن زمان روی زمین میخزد. برای همین هم هست که دایناسورها همگی پا دارند. درواقع سوسمار اعم از این که مارمولک باشد یا تمساح، فرم پا دار مار تلقی میشده است. اژدهایان نیز معمولا پا دار هستند. این بخصوص ازآنرو است که افسانه ی بنیادین تصویر اژدها در جایگاه شر، به نبرد بعل مردوخ با اژدهای دریایی مادینه به نام تهاموت در افسانه های کلدانی بازمیگردد. دنیا از بدن تهاموت آفریده شده و خودش از جنس آب است. این به خاستگاه بشر یعنی افریقا برمیگردد که درآنجا اژدهایان ترکیبی از مار با چهارپایان غولپیکر آبدوست مثل تمساح و اسب آبی و فیل بودند. "موکله مببهگ ی جنگل های افریقا ترکیبی از بدن فیل و مار داشته که اعراب را به یاد شتر می انداخته است. این است که در کتاب یهودی-کابالایی "زوهر"، شیطان، "شتر پرنده" نامیده شده است. زرتشتیان موقع کپی کردن از منابع یهودی، گیج شدند که بلاخره اهریمنان شکل مارند یا شکل شتر، پس یک دیوی اختراع کردند به نام "اشموغ" که به گفته ی بلاواتسکی ماری است با گردن شتر، بی این که معلوم باشد گردن مار را چطور باید از بقیه ی بدنش سوا کرد و تعیین کرد کجای مار شبیه شتر است و کجایش نیست. حالا این که این شتر، پرنده است به خاطر این است که باز، صحبت از مار پرنده شده است. اشعیا پیشگویی کرده بود که بنی اسرائیل به سبب گناهانشان به سرزمین مارها و افعی های پرنده ای که از دهانشان آتش بیرون می آید تبعید میشوند و منظور از این این سرزمین، کلده و آشور بود. البته سالورته مارهای بالدار را در اصل خود، "ملخ" میداند و اضافه میکند که یونانی ها به ملخ، "مار بالدار" میگفتند. ولی ترکیب مار پرنده با آتش، شهابسنگ است که در آسمان چون ماری آتشین دیده میشود. در بریتانیا لغت dragg بهمعنی سنگ اسمانی و لغت dreko به معنی جن شرور بوده و هر دو لغت مرتبط با draco به معنی اژدهایند. سقوط شهابسنگ همان پدیده ای است که گفته میشود به دوران دایناسورها پایان داد و آنها را از بین برد: شکل علمی شده ی مار موسی که مارهای جادوگران را بلعید. برای همین است که دایناسورها و دیگر خزنده های باستانی دانشمندان، همگی کپی اژدهایانند: بعضی هایشان مثل پتروسورها در آسمان پرواز میکنند، بعضی هایشان مثل پلیزیوسورها و ایکتیوسورها در آب میزیند، بعضی هایشان مثل ساروپادها شبیه شتر و به طرز شگفتی با ظاهر موکله مببه ی افریقایی های درس ناخوانده اند و هنوز هم ترجیحا در آب میزیند، بعضی هایشان هم راپتورها و تیرانسورها مثل آدمیزاد روی دو پا راه میروند. دایناسورها وقتی از بین رفتند که باغ بهشتیشان توسط شهابسنگ نابود شد و از سرما و گرسنگی مردند. این دقیقا توصیفی از پایان دوران بهشتی موسوم به عصر یخبندان و نابودی چهارپایان غولپیکر و به سختی افتادن آدمیزاد در اثر تغییرات آب و هوایی است که عامل آن را برخی تغییر محور زمین در اثر برخورد شهابسنگ و جابجایی محل ستاره ی قطبی یا عمود کیهانی از صورت فلکی تنین (اژدها) به دب اصغر (خرس کوچک) میدانند. پس شهابسنگ میتواند ماری آتشین باشد که بهشت را از آدمیانی که مثل خودش مارسان شده بودند گرفت تا به سزای اعمالشان برسند یعنی مثل شیطان (مار) دچار سقوط اخلاقی شوند و در بدعاقبتی هم مار باشند. در این مورد باید توجه کرد که لغت عبری "گان عدن" (باغ عدن) که در مورد این بهشت رویایی اولیه به کار رفته، منشا نامجای "گاندونیا" برای بابل یا بین النهرین (عراق و بخشی از سوریه ی امروزی) است. درآنجا دانشگاهی بوده به نام "علیم" که کاهنان در آن تربیت میشدند. این نام یادآور به کار رفتن گهگاهی لغت "علیم" به جای الوهیم برای خدا در یهودیت است. رئیس کاهنان این دانشگاه نیز "یاوا علیم" نامیده میشد، نامی که یادآور نام یهوه خدای یهودیت است. بابل سرزمین گناهان نامیده شده ولی مادام بلاواتسکی –در همان در جلد دوم "دکترین راز"- ادعا کرده که بهشت اصلی بابل کلده نیست و یهودیان آنجا را عدن تلقی کرده اند چون درآنجا به اصول سری مذهب گناهان دست یافته اند. خود مذهب، مذهب ناگاها یا انسان های خدایی مارسان است که همراه برهمن ها به بابل رفته است و بلاواتسکی، این را با نوشته ی پروفسور سایس درباره ی ارتباط تجاری بین کلده ی باستان و شبه قاره ی هند تایید میکند. از نظر تئوسوفی، این موضوع گناه آلود، همان یوگای جنسی بین مرد و زن در هند و تبت است که بر کوندالینی یا الهه ی مار درون بشر استوار است. با این حال، خود بلاواتسکی، راه فراری برای این تاریخی شدن قضیه داده آنجاکه در همان منبع اعتراف میکند کلمه ی یونانی hedon به معنی شهوترانی، از لغت eden یا عدن نتیجه شده و درواقع شهوترانی، ویژگی جایز بهشت است فکری که بلاواتسکی آن را منشا خیالپردازی ها درباره ی همتایان عدن همچون رسوایی های جنسی خدایان المپ، سوارگا یا بهشت پر فسق و فجور ایندرا در کوه مروی هندوها، و بلاخره توصیفات ملاهای مسلمان از حوریان شهوت دوست جناتی که به شهدای راه اسلام وعده داده شده، ربط میدهد. ولی اینها همه تمثیلند، تمثیل یک جهان فرضی پر از گناه که پیامبران یهودی به آن پایان داده اند و این پیامبران و بخصوص رئیسشان موسی تجسمی از خود خدا هستند که دوران بی اخلاقی را پایان میدهد و آدم و حوا را از بهشت اخراج میکند. این درواقع همان خورده شدن مارها توسط مار موسی است و مار موسی به روایتی عصای شیطان بوده که موقع سقوط او از بهشت آسمانی، در کنار آن درخت سوزان بعدی افتاده و به دست موسی رسیده است. پس باز هم عصا یا نشان شیخوخیت موسی جنبه ای از شیطان است. در این مورد، جالب است که کابالیست های مصری، انسان های خدایی را مارهای دوپایی موسوم به خنوفیس میخواندند که رئیسشان آگاتادیمون همان کریستوس یا مسیح اصلی است. خنوفیس ها ریشو بودند درست مثل پیامبران یهودی. پیامبران یهودی در این مورد، مقلد خدایشان صبایوت یا یهوه بودند و صبایوت همان سابازیوس یا دیونیسوس سبت است که معمولا ریشو است و در مقابل فرم های بچه گون و بی ریش دیونیسوس قرار میگیرد. این فرم های بچه گون، فرم های قدیمی تر خدایند که به "سود" sod ها یا جلوه های آدونیس –نام دیگر دیونیسوس- برمیگردند. درست مثل آدم که در اثر گوش سپردن به حوا بهشت را از دست داد آدونیس جوان بی ریش نیز به سزای گناه دل سپردن به ونوس یا آفرودیت الهه ی شهوت، کشته و به دوزخ تبعید شد که ظاهرا سود جدیدش دیونیسوس ریشو یا سابازیوس خدای جنگ طلب و خشن و خونخوار یهودیان است که عاشق پر کردن جهنم از آدمیزاد است. "سود" قبلی یا آدونیس ثبت شده، به گفته ی دانلپ در "اسرار آدونیس"، از سوی "کادشیم" تجسم «ال» یا خدا تلقی میشد. کادشیم جمع قدوس یا قدیس و به سبب نوع سلوک قدیسین قدیم، به معنی همجنسباز نیز بود که البته ریشو شدن کاهنان یهود هم در درجه ی اول، کشیدن خط قرمز بین سلوک جنگاورانه و مردانه ی جدید و آن نوع سلوک (از دید یهودیان) زنانه و حقیرانه بود. ولی حالا sod آنها در لغت، ریشه ی عنوان sodal برایکاهنان رازور قبیله ی لاوی یعنی قبیله ی کاهنان یهود شده بود:

“satan and dinasurs”: john frank: hxmokha: 13/12/2017

اگر سابازیوس و آدونیس را دو فاز مختلف دیونیسوس در نظر بگیریم، دو تولد او را میتوانیم به دو مادر داشتن دیونیسوس ربط دهیم که فقط در او برجسته شده و باعث نامیده شدن او به bimater یا دو مادر شده است. یک مادر، مادری است که بار اول، او را به دنیا آورده است و دومی مادری است که او را بار دوم به دنیا آورده است چون دیونیسوس یک بار به صورت زاگرئوس کشته شده و بعدا به صورت باخوس از نو به دنیا آمده است. کامل ترین شکل دو تولد داشتن را میتوان در کریشنا دید که در نوزادی از رحم مادرش به رحم زن دیگری منتقل شد و توسط پدر و مادری غیر از پدر و مادر واقعی که والدین یار نزدیک و نابرادریش بالاراما بودند بزرگ شد. این شبیه بزرگ شدن مسیح و پسرخاله اش یوحنای تعمیددهنده زیر سایه ی دو مادر (مادر و خاله) یعنی مریم و ایزابت است. این داستان ها به مدل نهایی زندگینامه ی باخوس نزدیک است که در آن، دو مادر او یک مادر بیولوژیکی و یک دایه اند. محمد هم در شش سالگی مادرش را از دست داد و توسط یک دایه بزرگ شد.

جرالد مسی از قرن 19، نامیده شدن دیونیسوس به «بی ماتر» را به موضوع مادر به دنیا آورنده (والده) و مادر بزرگ کننده (دایه) مرتبط میکند تا به مسیح راه یابد که یک مادر و یک دایه هر دو با نام ماری (مریم) داشت. بدین طریق، مادر و دایه را دو تصویر از یک موجودیت واحد یعنی الهه میداند که خدای پسر را به دنیا می آورد مانند ایزیس که هورس را به دنیا می آورد و نفتیس هورس را بزرگ میکند چون خدای پسر، تجسمی از مرد انسانی است که مادر طبیعت در دو فرم مختلف او را شکل میدهد: تولد و تربیت. ما در موقع تولد، به لحاظ ذاتی، صفات و کیفیات روحی خاصی را در اثر خون [یا به زبان امروزی ژنتیک] با خود حمل میکنیم که ممکن است تربیت در آنها تغییرات ایجاد کند. ازاینرو مرد که مذهب را میسازد یک شخصیت دو پاره دارد که همان دو آدم صورت فلکی توأمان یا دو پیکرند. دو پیکر معمولا دو مرد تصویر میشدند و به همین خاطر هم آنها را بیشتر با یکی از کاندیداهای یونانیشان یعنی دیوسکوری –کاستور و پولوکس- شناسایی کرده اند. ولی در هندوستان و مصر، آنها را به صورت زن و مرد نیز تصویر کرده اند. مدل مصری، شو و تفنوت هستند. در دایره البروج دندره آنها در برج توامان، به صورت مرد و زنی معمولیند. ولی در تصویرسازی های دیگر، شو به شکل مردی کماندار و تفنوت به صورت زنی با سر شیر ترسیم شده اند. در ترسیم تفنوت، بدن انسانی او کنایه از فیزیک بشر است که طبیعت اولیه ی شکل گیری او یا همان ذات را نشان میدهد و این بدن زنانه است چون انعکاسی از مادر طبیعت است. این طبیعت، سری به شکل شیر دارد چون بدن توانایی ابزارسازی دارد و تحت تاثیر فکر و اندیشه همچون شیر، مرد را به شکارچی ای قدرتمند و خطرناک و رئیس جانوران تبدیل میکند. ترکیب زن و شیر، تفنوت را مجسم به شیر ماده نیز نموده است و جدا سازی این ترکیب هم سیاهه ای از الهگان شیرسوار را به وجود آورده است. از طرف دیگر، ذات زنانه همچون خود زن مقدم بر مرد است. چون به قول مسی، مردم از قدیم معتقد بودند که درست مثل تولد، زن مقدم بر مرد است ازآنروکه آلت جنسی مردانه، شکل تکامل یافته ی آلت جنسی زنانه است و ازاینرو طبیعت مادرانه در قالب بدن زن، حکم مادر مرد را نیز دارد. ازاینرو زوج دیوسکوری میتوانند به زوج مادر و پسر همچون مریم و مسیح، یا ایزیس و هورس نیز تجسم یابند. در هر صورت، مادر، بخشی از پسر است و پسر مخلوق ذات او که همان مار و اژدها است. به همین دلیل و بر اساس خرافه ای قدیمی که تا اعماق افریقا قابل ردیابی است، دم شیر که شبیه مار است، جنبه ی زنانه ی او را نمایندگی میکند. مصریان، دم شیر را peh یا pekh مینامیدند و به الهه ای مجسم به شیر ماده تشبیه میکردند که pekhetنامیده و نامش بعدا "باستت" تلفظ شد و به عنوان فرم زنانه ی شیر، بعدا بیشتر به گربه مجسم شد. "پناخ" که از القاب این الهه بود، لغتی به معنی جفت و دوگانه بود و بیشتر در ارتباط با طبیعت دوگانه ی زن به کار میرفت. یک چهره ی الهه، شیر شکارچی بود و شکل دیگر، ورزاو شکار شونده توسط شیر که این دومی بیشتر تصویرگر هاثور مادر هورس بود. به همین ترتیب، زن شیرآسا نیز یک تصویر از زنی با سر شیر داشت (همانطورکه درباره ی تفنوت دیدیم) و تصویری دیگر از شیری با سر زن، که این دومی همان اسفنکس یونانی الهه ی معماها است. به عبارت دیگر، یک شخصیت مادر (ذات)، طبیعتی است که انسان را شکارگری بیرحم میکند و شخصیت دیگر مادر (تربیت)، شکارچی بیرحم را با فکری انسانی به تحول و پیشرفت میرساند و در عین حال، در این راه، مثل اسفنکس، دیگران را قربانی خود میکند. تربیت، راهبر آدمیان است و این راهنمایی بیشتر در کودکی نیاز است. مسی میگوید در ابتدا "پسر اثیری" از القاب مهم دیونیسوس بود و در آن زمان، او همان آدونیس بود وقتی که به "ال" یا "ایلی" که همان الوهیم است نامبردار میشد. مسی اضافه میکند سامیان حتی در دوره ی تاریخی، نام های "ایلی" و "علی" ili,ali را برای حمایت از کودکان، مقدس میکردند و در مقیاس به مراتب چشمگیرتری، این، بیشتر، مادران بودند که این نام ها را در مراقبت از کودکان صدا میزدند.:

“the natural genesis”: two volumes in one: Gerald massey: cosimo classics: 2011: p505-9

واضح است که این گفتار، به اهمیت تربیت در نزد باستانیان توجه دارد اگرچه اکثر آنها از شانس آموختن دانش بی بهره بودند و به دلیل بدبیاری هایی که در این راه تحمل میکردند بود که فهمیده بودند دانش چقدر مهم است. این باعث میشد تا به راحتی در مقابل سودال های لاوی که از تربیت و دانش آموزی به عنوان یک سلاح استفاده میکردند وا دهند. امتیاز این سودال ها در این بود که دانش در قدیم، یک موضوع رمزی و در اختیار اشراف بود و به همین دلیل، چیز زیادی از آن دانسته نبود. بنابراین میشد با همان معدود مسائلی که از آن آشکار شده بود دانش جدید و سوء استفاده گری ساخت و به نام تربیت عمومی تکثیر کرد.

داستان مارهای جادوگران فرعون که توسط مار موسی خورده میشوند همین مفهوم را میرساند. این مارها در حکم اصحاب مار آپوفیس دشمن خورشید و تجسم تاریکی هستند. به یک روایت، آپوفیس به دست آکر مار سوت-تایفون کشته شد و به همین دلیل هم ما امروزه نمیبینیمش. پس اینجا هم ماری جواب مار دیگر را میدهد. روبرویی مارهای مثل هم به دوگانگی الهه ای برمیگردد که روی اژدهایش یعنی تهاموت مشهورتر است. در یک روایت کلدانی، تهاموت، آب را که ماده ی اولیه ی جهان فیزیکی است ایجاد کرده است ولی خواهرش بعلات ایلی روح را ایجاد کرده است. آنها صاحبان 7 فرزند نخست گیتی به جای 7سیاره اند که چهارتایشان به جای عناصر چهارگانه فرزندان تهاموتند ولی در مجموع هر 7 تن را میتوان به جای صاعقه ی 7شاخه ی تهاموت دید که در حکم اژدهای 7سر افسانه های شوالیه ها است و شوالیه ها در سرکوب آن، جانشین بعل مردوخند. این نژاد آغازین خدایان، انسان هایی با سر پرندگان بودند و ظاهرا دو نژادی آنها، آنها را به دو نوع پرنده ی شب و روز تشبیه میکند که در ادبیات یهودی، کبوتر سفید و کلاغ سیاهند: دو پرنده ی نوح پس از فرو نشستن سیل که نوح آنها را فرستاد تا از خشکی خبر بیاورند. کلاغ رفت و برنگشت، کبوتر رفت و با شاخه ی گیاهی بازگشت. کلاغ سیاه، نشانه ی شب و کبوتر سفید نشانه ی روزند درحالیکه سیل همان اژدهای دریایی و آب های آغازین یعنی تهاموت است. پس شب، نشان بینظمی و بی شکلی است که همان تهاموت است و روز، نماد نظم پدید آمده از بینظمی همچون جسم پدید آمده از آب و خشکی برون آمده از سیل که لاجرم بعلات ایلی است. پس تهاموت یا اژدهای دریایی با آپوفیس نماد شب ارتباط می یابد و نظم با خورشید تطبیق میشود که به تاریکی فلسفی یا بینظمی پایان میدهد و در این داستانپردازی، نور جانشین روح است و تاریکی جانشین جسم. مسلما دراینجا بین روح و ذهن ارتباطی وجود دارد چون این، ذهن است که به مسائل نظم میدهد و این نظم بر پایه ی کلمات استوار است. کلمات همه از جنس اسطوره و جادویند درست مثل دنیای جادویی بینظم انسان های اولیه. بیشتر اوقات، مضامینشان قراردادی و انتزاعی است و ما هنوز هم آنها را استفاده میکنیم. مثلا آسمان وجود ندارد. هم الان و هم در گذشته گفته و نوشته اند که کره ی زمین در فضا شناور است و آنچه به رنگ آبی در بالای سرمان میبینیم فضا است که البته لغت فضا نیز درست به همان اندازه ی آسمان قراردادی است. هنوز هم ما در ارتباط با بارندگی و وضع هوا کلمه ی آسمان را لحاظ میکنیم. همینطور اصطلاحات شب و روز را بر اساس رنگ آسمان برداشت میکنیم و همیشه هم جغرافیای خودمان را در نظر میگیریم درحالیکه وقتی در قلمرو ما شب است جاهای دیگری هنوز روز است و آنچه ما از فضای اطراف خود برداشت میکنیم قطعیت ندارد. همینطور همدیگر را وجودی واحد فرض میکنیم درحالیکه بدن انسان از میلیون ها موجود زنده تشکیل شده است، یا میگوییم شخصیت فلانی اینطوری است درحالیکه فلانی مثل همه ی انسان ها ذوالابعاد است و ما فقط یک روی شخصیت او را دیده ایم، یا میگوییم فلان گل سرخ است و فلان گل زرد است درحالیکه مثلا زنبور عسل گلی را که ما سفید میبینیم صورتی میبیند و گل زرد را رنگی دیگر و قس علیهذا. همه ی این کلمات قراردادی و اسطوره ایند ولی اگر ما نظم دروغین را با کلمات از بینظمی طبیعت استخراج نکنیم نمیتوانیم به جامعه ی خودمان نظم ببخشیم. مهم نیست زنبور عسل چیزی را که ما قرمز میبینیم چه رنگی میبیند. مهم این است که اگر من قبول نکرده باشم چراغ قرمز به رنگ سرخ است نمیتوانم از قوانین راهنمایی و رانندگی تبعیت کنم و اگر قبول نکرده باشم که خورشید در موقع ظهر «وسط آسمان» است، نخواهم توانست در ظهر هنگام با رفیقم قرار ملاقات بگذارم. پس اسطوره که یادگار عصر بینظمی است به نوبه ی خود مسبب نظمی مصنوعی است که به خلقت خداوندی تعلق ندارد و مخلوق انسان است. محصول مادر ذهن است که به قدرت کلمه، از مادر طبیعت مجزا میشود ولی هنوز به سبب اسطوره ای بودن از جنس مارها و شیاطین بینظمی است که به جنگ همان ها میرود و یهودیت به نمایندگی از مسیحیت یهودی تبار، این استعاره را مصادره میکند و به همین دلیل، خدای انجیل، «کلمه» نامیده میشود:

“satan and dinasurs”: ibid

پس قانون از جنس کلمات است و بنابراین خود موضوعی اسطوره ای است. این فرض کمک میکند تا انواع و اقسام مافیاها و قانون شکنی ها را ابزار نظم آفرینی خود کنید و برای این کار باید ناراست بودن قوانین قبلی را اثبات کنید یعنی همان کاری که تئوسوفی میکند. تئوسوفی بر این واقعیت استوار بود که نظم فرهنگ یهودی-مسیحی از یک ارتباط سازی متناقض بین اجزای اسطوره ای گزینشی از یک فرهنگ بسیار بزرگتر و به سختی قابل توصیف پدید آمده و به هیچ وجه واقعی تر از مذاهبی که سرکوب و نابود نمود نیست. بلاواتسکی با الهام از تشبیه دانش به درخت ممنوعه ی بهشت و دوزخ، قوانین یهودی-مسیحی را در حکم پوست درخت توصیف میکرد که به راحتی پوسیده میشود و با پوست سست جدیدی جانشین میگردد و آن را در حکم شخینا در کابالا میخواند که حجاب عین سوف بود. در دانشگاه علیم در بابل، "ناخ" نامی از کاهنان و ملقب به "تسافون" بود که معتقد بود قوانین جاوا علیم (یهوه) معنی های رمزی دارند و نماینده ی واقعیت نیستند و همو بود که به سبب عدم وفاداری به قوانین، از دانشگاه و شهر و بنابراین از باغ عدن طرد شد و به صورت شیطان بازآفرینی گردید. شک تسافون، درواقع همان شک گئوتمه بود که قصر و شهر خود را ترک گفت و آواره گردید و در اثر مراقبه ی حاصل از این شک، به بودایی رسید. گئوتمه آواتار ویشنو بود و در مقام خدایی که مثل مردم عادی میزیست حکم دیگر آواتار ویشنو یعنی کریشنا را داشت آنگاه که ارابه رانی شاهزاده ارجونا را میکرد. کریشنا با نشان دادن حقیقت خود به ارجونا به صورت کل جهان به صورت یک نظم وحدت وجودی، ارجونا را به کیش ویشنو درآورد و موفقیت او در رسیدن به شاهی با جنگ را تضمین کرد. از دید بلاواتسکی، این که ارجونا با یک "ناگینی" (ناگای ماده) به نام "اولوپی" ازدواج کرد که دختر "کوراوایا" شاه ناگا ها بود نمیتواند ناراستا با درآمدن او به مکتب کریشنا باشد. کریشنا با بالاراما تشکیل زوج خدایی میداد. کریشنا را معمولا سیاهرنگ یا آبی کبود تصویر میکردند که اشاره به آسمانی و به سبب بی نظمی از جنس تاریکی بودن او است و در کنارش بالاراما را سفید به رنگ روز تصویر میکردند تا همعنانی نظم با بینظمی را نشان دهند. تئوسوفی، دراینجا بر اساس تصاویر داروینی جدید که سیاهان را واسطه ی میمون با انسان واقعی (سفید پوست) تصویر میکرد به مطلب، رنگ نژادی داده و کریشنا را نماینده ی حیوانیت و بالاراما را نماینده ی پیشرفت نژاد سفید میخواندند که اکنون با این حیوانیت همراه میشود. کریشنا خدای مهمتری است پس غریزه پرستی حیوانی نیز مهمترین قوانین اخلاقی است که مذهب یهودی-مسیحی، از فرهنگ های پیشین دزدیده و به مضحکه کشیده است. (همانجا)

این موضوع را باید به این مطلب پیش گفته ربط داد که انتقال کریشنای نوزاد از رحم مادر اصلیش به رحم یاشودا مادر بالاراما، برای این بوده که این دو در یک خانواده بزرگ شوند تا با هم همراه باشند و زوج مقدس را بسازند. پس کریشنا از عصری دیگر به روزگار بالاراما آمده و آن عصر، عصر سقوط بهشت است که کریشنا شیطان آن بوده است. وقتی کریشنا و بالاراما با یکدیگر همزمان میشوند مطابق چرخه ی قانون طبیعت که خود کریشنا نماد آن است مطلب یک بار دیگر در عصر بالاراما رخ میدهد و به همین دلیل هم دوارکا پایتخت کریشنا و بالاراما در زیر آب دریا غرق میشود. گادفری هگینز که تئوسوفی بسیار وامدار او است همانطورکه در مقالات قبلی این وبلاگ توضیح داده ام همواره بر همتایی یاداوا قبیله ی کریشنا و بالاراما با یهودیان پایفشاری میکرد. شاید در یهودیت، تکرار چرخه به پیدایش کابالا ختم شده باشد. میتوانیم بگوییم ازآنجاکه کابالا آبشخور واقعی تئوسوفی است انتظار داریم چرخه یک بار دیگر به فاجعه بینجامد و البته بی این که تئوسوفیست ها علم غیب داشته باشند واقعا چنین میشود و اروپای کابالیست ها در جنگ های جهانی اول و دوم منهدم میشود و صحنه ی نظم امریکایی میگردد. انگار که همه میدانستند چیزی شبیه همین رخ خواهد داد و برای این که از خود سلب مسئولیت کنند مطلب را به قانونمند نبودن و غیر قابل پیشبینی بودن نظم طبیعت حواله میدادند تا "گناهکار" نباشند یعنی مثل آدم و حوا و بنی اسرائیل تاوان "گناهان" خود را پس نداده باشند. به عبارت دیگر، بزرگترین مشکل یهودیت و مسیحیت این است که هر اتفاق بدی را تاوان گناهان میخواند و بازنده را گناهکار معرفی میکند درحالیکه هر سیاستمداری میداند در سیاست، همه ی تابعان و متبوعین بازنده اند و اصلا جالب نیست که این به «گناهکار» بودن تمام سیاستمداران و زیر سوال رفتن کل سیستم دروغ پردازی «سیاست» منجر شود که به قول ما ایرانی ها «پدر و مادر ندارد.» برای همین هم بوده که تئوسوفی بریتانیایی به کریشنا و بودا اقبال نشان داده و آنها را به عنوان شهروندان انگلستان (قرار بود هندوستان تا ابد جزو انگلستان باشد) جانشینان مقدس یهودی های منحرف فلسطینی کند. هندوئیسم با تمام خرافات رنگارنگش، به منشا عرفان و بینش تبدیل شد ولی فکر به تاوان گناه از بین نرفت و فقط sin (گناه مسیحی) با "کارما" (سیستم پاداش و جزا در ازای اعمال در هندوئیسم) جانشین شد. یک دلیل این رویداد، آن است که مسیحیت به عنوان برگ برنده ی استعمار هرگز طرد نشد. استعمار، کار انسان سفید بود درحالیکه حیوانیت ویژگی نژادهای پست به شمار میرفت. پس اگر حیوانیت به تنهایی مقدس باشد دیگر نیازی به در صحنه بودن انسان سفید و مدیریت صحنه توسط او نیست. انسان سفید، هنوز آن نیمه ی خردمند و تربیت شده ی انسان است و انسان سیاه که استعمار هنوز هم آن را عقب افتاده ترین و دور از تمدن ترین نژاد نشان میدهد و برای همه غیر از او تاریخ طولانی ترسیم میکند، معرف وضع ابتدایی و بلاتغییر بشر است. برای همین است که مشابهین جانوران غولپیکر عصر یخبندان که معاصر انسان اولیه بودند الان فقط در نواحی محدودی از افریقا همه کنار هم و در کنار انسان های قبیله نشین ساده زیست جمعند و همین چند منطقه در رسانه ها به صورت کل افریقا تصویر میشوند تا برابری افریقا با حیوانیت داروینی را مورد تاکید قرار دهند. جالب این که تصویر کنار هم جمع شدن دایناسورها و کمین گرفتن و گریز نمودن و جنگیدنشان با هم نیز شبیه همان چند منطقه بازسازی میشود چون دایناسورها هم شکل اغراق شده ی جانوران عصر یخبندانند و مثل آنها با شهابسنگ نابود شده اند. دایناسورها هنوز ناگاها هستند و انسان سیاه هم هنوز کریشنا است که از جانوران وحشی قابل تشخیص نیست. بنابراین دایناسور و ناگا و کریشنا و انسان رنگین پوست و شیر و فیل و تمساح و میمون و گوراسب و گاومیش فرقی با هم ندارند و سفیدپوستان خردمندند که با نشستن به جای "کلمه" یعنی خدای مسیحیت، بین آنها تفاوتی مصنوعی ایجاد کرده اند تا به نژادهای پست غیر اروپایی لطفی کرده باشند و نظمی به زندگی بی سامانشان تحمیل کنند که خودشان لیاقتش را ندارند.

نظم استعمار، یک نظم جنگسالار و بنابراین مردانه است و این درحالیست که خود همزمان حکم مادر متولد کننده ی خرد و نظم یا جنبه ی متحد کننده ی فرد با حیوانیت جمعی در مابه ازای برج توأمان را ایفا میکند. دقیقا به همین خاطر است که اخوت های رمزی سیاسیون که اکثرا زمانی جزو فراماسونری انگلیسی بودند و بعضی هنوز هستند، به شیطان علاقه دارند. به نوشته ی جرالد مسی، انگلیسی ها شیطان را old scratch مینامیدند به معنی مرد زن مانند قدیمی. این کلمه وابسته به لغت قدیمی تر scrat است که در اصل به معنی مرد زن مانند یا به قول مسی، maless است ولی معنی پیرزن هم میدهد چون پیرزن هم شخصیتا مرد است ولی در هیبت یک زن. در زمان massey، Neeshenam ها لغت scratch را در باب روحی موسوم به bohem culleh به کار میبردند که بعضی اوقات به شکل مرد و بعضی اوقات به شکل زن درمی آمد. به گفته ی massey کلمه ی scratاز ریشه ی کلدانی "ذکرات" zakarat است که فرم مادینه شده ی کلمه ی "ذکر" zakar یعنی مذکر یا مرد را نشان میدهد و دقیقا معادل همان maless در انگلیسی است. این کلمه، یکی از صفات سیاره ی زهره بود. در نظر کلدانی ها، سیاره ی زهره در موقع طلوع، مذکر و در موقع غروب، مونث بود. نکته ی جالب این است که در مصر، هاثور موکل سیاره ی زهره در وقت غروب، ایزیس نامیده میشد. میدانیم که هاثور لغتا و ماهیتا همان عاثتر یا عیشتار خدای زهره در کلده است و این را هم میدانیم که هم هاثور و هم ایزیس مادران هورسند. آیا علت این نیست که هاثور یا عاثتر، فقط در وقت غروب مونث است و میتواند فرزند به دنیا بیاورد؟ مسی در این مورد یادآوری میکند که حیوان هاثور، ورزاو بود و شاخ های او را روی سر الهه تصویر میکردند. پس درواقع، ورزاو جنبه ی مذکر و زن، جنبه ی مونث یک موجودیت دوجنسه بودند. میتوان مثل قدما چرخه ی روز را به تغییر عصر نسبت داد و پیدایش الهه را به مونث شدن خدای نرینه در انتهای عصر و در غروب نظم پیشین معنی کرد. آن وقت به افسانه ی اورانوس میرسیم که توسط پسرش کرونوس در مقام نظم نظم بعدی اخته شد و از فالوسش که به دریا افتاد آفرودیت یا ونوس منشا amor یا هوس پدید آمد. مسی، از دست رفتن فالوس را به زن شدن و تبدیل خدا به الهه، و به وجود آمدن زن آفرینشگر دیگری از فالوس را به تبدیل قوه ی آفرینشگری خدا –متشبه به فالوس مرد- به یک الهه ی دوم و متفاوت تعبیر میکند و این مثل تبدیل شدن خدای صبحگاه و آغاز جهان به الهه ی متولد کننده ی نظم نابودگر قصد قبلی است:

“the natural genesis”: ibid: p510-1

سیاست استعماری اروپایی نیز نظم قبلی را برای آفرینش نظمی نوین از بین میبرد ولی شاهزادگی و اصالت ولیعهدی خود در جانشینی خدا را نیازمند تایید خود توسط خدای قبلی و مذهبش میدید و برای همین است که اخوت های رمزی در حدی که بر ما هویدا شده اند هرگز طغیانی راستین علیه مذهب یهودی-مسیحی و خدایش نشان نداده اند.

مطلب مرتبط:

بازارسازی ماتریالیستی با پوشش عرفان: جنبش عصر جدید و نقاب یونگی آن