نویسنده: پویا جفاکش

در نیمه ی دهه ی شصت شمسی، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، سریالی به نام "امیرکبیر" پخش کرده بود که به کارگردانی سعید نیکپور و بازی سعید نیکپور در نقش امیر کبیر، فخری خوروش در نقش مهدعلیا، زنده یاد محمد مطیع در نقش میرزا آقا خان نوری، ایرج راد در نقش ناصر الدین شاه، ژاله علو، زنده یاد پرویز پورحسینی، رضا فیاضی، زنده یاد غلامرضا طباطبایی، شمسی فضل اللهی و جمعی از دیگر اساتید به انجام رسیده بود. این سریال را بعدها در اوایل دهه ی هشتاد شمسی دیدم و یادم است روز پس از پخش قسمت آخرش، در کلاس مدرسه دوستان درباره ی مرگ امیرکبیر در آن قسمت صحبت میکردند. مادرم از پخش این سریال خاطره دارد. او میگوید وقتی پدر و مادرم برای سر زدن به پدربزرگ مرحومم –پدر مادرم- به نزد او میرفتند گاهی او را که از طرفداران این سریال بود در حال تعریف از امیرکبیر و فحش دادن به مهدعلیا می یافتند. یک روز وقتی مادرم به دیدن پدرش رفته بود، دید که پدربزرگم به شدت ناراحت است. پرسید: «پیر (پدر). چی شده؟» و پدربزرگم با ناراحتی گفت: «امروز امیرکبیر را نگاه کردم. امیرکبیر را کشتند. شاه را مست کردند و فرمان قتل امیر را از او گرفتند. امیرکبیر خیلی آدم خوبی بود. خیلی ناراحت شدم.» مادرم به او گفت: «آخر پیر. امیرکبیر را صد سال پیش کشتند. تو الان داری برای اتفاق صد سال پیش گریه میکنی؟» نکته ی جالب این است که پدربزرگم تا قبل از دیدن آن سریال، هیچ چیز درباره ی امیرکبیر نمیدانست. امیرکبیر درست مثل بسیاری از کشفیات دیگر سلسله ی پهلوی، توسط جمهوری اسلامی به شهرت رسیده بود. پهلوی ها امیر کبیر و استادش قائم مقام فراهانی را قربانیان قاجار میخواندند و جمهوری اسلامی قربانیان رژیم شاهی. اما هر دو شخصیت، به عنوان نخستین توصیه کنندگان به تحصیل در غرب یا به شیوه ی غربی، درواقع فقط به سبب همین غربگرایی بود که توسط قصاصون دربار پهلوی –و نه شخصیت هایی واقعی از عصر قاجار- به قتل رسیدند. درواقع تا قبل از انتشار خاطرات اعتمادالسلطنه توسط ایرج افشار، همه فکر میکردند امیرکبیر در اثر بیماری مرده است. این داستان رگ زدن امیر در حمام فقط و فقط از همین مشهورترین تولیدات دستگاه لجن پراکنی وابستگان به پهلوی علیه قاجار –یعنی خاطرات خنده دار اعتمادالسلطنه- بیرون تراویده است. حالا این خاطرات اعتمادالسلطنه کجا کشف شد؟ در موزه ی آستان قدس رضوی. به به. چه جای قابل اعتمادی؟ دیگر این را هر تاریخدان آماتوری میداند که اگر رضاشاه حوزه ی علمیه ی قم را مرکز مذهبی ایران کرد، مشهد فقط در زمان محمدرضا شاه عرض اندام کرد و سرکردگان انقلاب را –از دکتر شریعتی و فرقه ی حجتیه گرفته تا رهبر فعلی ایران- سر وقت تهران فرستاد. این ادعای بهت آور اعتمادالسلطنه که میرزای شیرازی با یک فتوا یک تنه ملت ایران را از بلعیده شدن توسط فرنگ نجات داد، آن قدر باب طبع قشر اخیر هست که آن را فقط بتوان با شعار ملکم خان فراماسون که میگفت میرزای شیرازی به جای ناصرالدین شاه باید رهبر ایران باشد تطبیق کرد. (ببخشید که دارم کم کم تند میشوم. تاریخ ایران را طوری نوشته اند که در آن، هر وقت با کلمه ی "شیرازی" برخورد میکنم، دچار آسم ذهنی میشوم.) امیرکبیر که قبلا آدم روس ها بود و امام جماعت مسجد تهران (!) به عنوان آدم انگلیسی ها او را خائن به ایران میخواند تا مردم از عزلش ناراحت شوند، حالا هدف توطئه ی تمام خارجی ها قرار گرفته بود فقط به خاطر این که دانشگاه خود خارجی ها را وارد ایران کرده بود. این مسئله در دهه ی چهل داشت مطرح میشد. در این دهه، شاه تصمیم به ورود تکنولوژی های غربی به ایران گرفته بود. چند شب پیش شبکه ی مستند داشت به عنوان میان برنامه، صدای یک مامور سابق سیا در ایران را پخش میکرد که میگفت شاه چون میدید امریکا و بلوک غرب به او پیشرفت تکنیکی نمیدهند دست به دامان شوروی شده بود و شوروی هم به او در دهه ی 1960 تکنولوژی دهه ی 1920 خود را میفروخت. امیرکبیر به عنوان سلف شاه و جمهوری اسلامی در این مسیر نومیدانه و صلیب وار، هنوز مقدس است چون شهید است ولی شهید به شیوه ی عیسی مسیح. عیسی توسط یهودیان و رومیان کشته میشود تا دینش که دین یهودیان و رومیان است جهانگیر شود همانطورکه امیرکبیر توسط غربی ها کشته میشود تا غربی شدن مقدس شود ازجمله برای جمهوری اسلامی ایران. اما موضوع عجیب این است که مردم عامی ایران درحالی به مرور تحت تاثیر این قصه قرار گرفتند که مسیح را نمیشناختند و نماد مظلومیتشان امام حسین بود؛ امام حسینی که قرار بود مثل عیسی مسیح در آخرالزمان زنده شود و دشمنانش هم یک بار دیگر در آخرالزمان زنده شوند و باز هم با او بجنگند و این بار در جنگ شکست بخورند و کشته شوند. برای ایرانی های سختی کش آن روزگار، این که خدا اول اراده کند جناح خیر را نابود کند عجیب نبود چون جلوه های خدا همانطورکه پرچمشان نشان میدهد شیر و خورشید بود و با توجه به این که نماد خورشید در خورشیدپرستی پاگانی، شیر نر است، ایرانی ها آنقدر تحت تاثیر خورشید مذاهب پاگان قرار داشتند که خدایشان را درست مثل شیر بیرحم و قاتل موجودات ضعیف تر مثل انسان های بدبخت بیابند. خورشید هم در غرب توسط اژدهای تاریکی بلعیده میشد ولی با خلاص شدن از اژدهای تاریکی، در سرزمین چین و ماچین از نو طلوع میکرد و این مثل پیروزی خیر بر شر پس از شکست اولیه بود. اژدهای چین و ماچین، توسعه یافته ی مار شیطان بود که بهشت را از آدم و حوا گرفت درست مثل تاریکی که خورشید را از انسان برمیگردد. پس بهشت نیز میتواند مثل خورشید برگردد. بازگشت مسیح هم حکم بازگشت بهشت زمینی تورات را دارد و روشنفکران غربگرا که از چین و ماچین فقط ترکان و مغول های ویرانگر ایران در تاریخ ثبت کرده اند نیز دوران ماقبل ترکان مسلمان عربزده را بهشتی خوانده اند که شاهنامه ی فردوسی توصیفش کرده اند و به عنوان اولین مخاطبان امیرکبیر اعتماد السلطنه، مسیح را در فضای شاهنامه جا دادند و این تصور اکنون دیگر کاملا در سطح جامعه پذیرفته شده است.

امیرکبیر اعتمادالسلطنه برای روشنفکران منتقد دهه ی 1340 دو قصه را یادآور بود: غربگراها او را مثل مسیح مذهب غربی میدیدند و ملی گراها مثل طهمورث دیوبند که دیوان شرور را دربند کرد ولی تمدن و دانش و نوشتار آنها را به خدمت ایرانیان درآورد. برای این ملی گراها متمدنین بین النهرین که در سامی بودن، با عرب های مسلمان فاتح سرزمین ایران برابر بودند مصداق این دیوهایند و طهمورث نماد آریایی هایی که با تسخیر تمدن آنان، خود متمدن میشوند. بین النهرین منشا تمدن زمانه ی خود بود همانطورکه امریکا و اروپا امروز چنینند و هر دو نیز در مقابل ایرانیان دیو خویند. اما مردم عامی نه مسیح را میشناختند و نه طهمورث دیوبند را. اما گویا چیزی این دو شخصیت را از انجیل و شاهنامه به هم دوخته بود که ایرانیان را آشنا می آمد. در این مورد شاید باید همتباری طهمورث و مسیح را در نمرود روایات مسیحی مد نظر قرار داد. نمرود بنیانگذار تمدن بابل در بین النهرین بود که قرار بود پارسی های اصطخر بعدا فتحش کنند و لابد نسخه ی خودشان را از نمرود از آن دربیاورند. نمرود از نسل حام ابن نوح و ازاینرو سیاهپوست بود. این سیاهپوستی به این خاطر بود که نوح که نه فرزند واقعی پدرش لمک بلکه نتیجه ی تجاوز سرافیم یا پسران خدا یعنی فرشتگان هبوط کرده به مادرش بود خون خدایی خود را به پسرش حام بهتر انتقال داده و سیاه شدن پسران حام، به این مطلب نسبت داده میشد. چون سیاه چردگی، نتیجه ی تابش آفتاب است، سیاهپوستی اعقاب حام نیز از سوی نمرود، به خون خورشید نسبت داده و مبنای خورشیدپرستی شد و نمرود، خورشیدپرستی را در زمان حیات خود توسط فرعونی که بر مصر گماشت در آن جاری کرد و داستان خانواده ی نمرود پس از مرگش از مصر تا هندوستان و چین به صورت داستان خانواده ی خورشیدی مطرح شد که تثلیث مسیحی از سوی پیروان نیو ایج و حتی دشمنان ظاهری آن مثل "دیوید ایک" کپی آن معرفی شده است. درباره ی نمرود نیز این روایت وجود دارد که چون کشتی نوح در کوه های ترکیه فرود آمد، انسان ها تا زمان نمرود در کوهستان ساکن بودند و او آنها را به دنبال فرونشست آب ها به پایین دست ها هدایت کرد و به روایت عرب ها در سر راه خود، بعلبک را در لبنان برپا ساخت. سلف طهمورث یعنی کیومرث نیز بنا بر شاهنامه در کوهستان سکنی داشت و به مانند نمرود در روایات یهودی، پوست پلنگ میپوشید. در صفحه ی کیومرث در ویکی پدیای فارسی چنین آمده است که بنا بر روایات زرتشتی، کیومرث غولی بود که با یک گاو میزیست و این دو به دست اهریمن کشته شدند و از تخمه ی جسد گاو، جانوران امروزی و از تخمه ی کیومرث، یک شاخه ی ریواس که میوه اش اولین مرد و زن به نام مشی و مشیانه بودند برآمدند. اما در روایات اسلامی، کیومرث نخستین شاه ایرانیان است که در دماوند سکونت میکرد و بعدا تختگاه خود را به اصطخر منتقل کرد. او را پلنگینه پوش و آموزنده ی تهیه ی لباس از پوست حیوانات و کشاورزی به انسان ها خوانده و گاهی نسخه ی فارسی حضرت آدم دانسته اند. حیوانات نیز در خدمت کیومرث بودند و گاهی او را به شکل مردی جانورمانند که بر تختی احاطه شده توسط وحوش نشسته، تصویر میکردند. پشرش سیامک نخستین کس از خاندانش بود که جنگ کرد و درحالیکه پوست پلنگ پوشیده بود به جنگ خزروان پسر اهریمن رفت ولی در این جنگ کشته شد. کیومرث درحالیکه به همراه لشکرش مدتی را در کوهستانشان در محاصره ی اقتصادی دیوان به سختی گذراندند سرانجام به دستور خداوند قیام کردند و لشکر دیوان را در هم کوبیدند. این بود مجموعه ای از روایات درباره ی کیومرث. او جانشین نمرود در نواحی اطراف تهران حالیه است و بخصوص باید مرتبط با نمرودان یا محل رودخانه ی نمرود کنونی در اطراف فیروزکوه باشد که افسانه ی طوفان نوح محلش را بعدا به بلندترین کوه لازم در منطقه برای نزول کشتی یعنی دماوند تغییر داده است. حالا فرض کنید دیوها تبدیل به غربی ها یا اعقاب تمدن روم شوند و تهران هنوز منطقه ی کیومرث باشد. آن وقت غربی ها به عنوان رومی های مسیحی، هم دیوهای تمدن آموزند و هم وامدار تمدن نمرود کیومرث شده که در قالب میترا تبدیل به مسیح رومی شده و هم جایز به محاصره ی اقتصادی جانشینان کیومرث در دماوند و تهران. پیامبر آسمانی موسوم به عیسی مسیح که در اسلام بسیار گرامی بوده، بهانه ای بوده برای بازگشت غربی به دوران فاحشه ی بابلی یعنی نامی که مسیحی ها از روی آن سیرت سابازیوسی تمدن بین النهرین را نتیجه گیری و نیو ایج را از روی آن تعیین میکنند، و همچنین بهانه ای برای راضی کردن ایرانی ها و دیگر مسلمانان به پای گذاشتن در این راه. ظاهرا از امیرکبیر کپی شده از روی مسیح تا چشم رع فراماسون ها راهی نیست. پس مقاومت در برابر ضد فرهنگ غربی در ایران اسلامی از برای چیست و چرا آن هنوز میخواهد مثل کیومرث، در محاصره ی اقتصادی دیوهای مدرن باشد و کباده میکشد که روزی این انتظار صبورانه جای به جنگ خواهد داد؟ شاید باید جلوه ی الهی نمرود یعنی آمورو یا آمون رع خدای خورشید بین النهرین و مصر را زیر ذره بین قرار دهیم تا ببینیم آیا شیر و خورشید پرچم ایران، میراثی از او برده اند یا نه؟

آمون رع در مقام خالق وضع اولیه به خنوم نامبردار و متصف به قوچی است که شاخ هایش نشانه ی تضاد اولیه ای است که برایند آنها به اتفاقات پیش رونده در زمان می انجامند و ازاینرو زمان همچون شیری قوچ گذشته را میدرد. هرو آسو آمون رع، موکل مصری خورشید در مقام خدای زمان است و مجسم به انسانی شیر سر –و گاهی بالدار- موسوم به الی، علی، هلی، هلیوس، هاری و هرو که در یک دست یک شاخه چوب اقاقیا به نشانه ی جاودانگی و ارتباط با جهان سرمدی، و در دست دیگر یک عصا به نشانه ی پدرسالاری جهان مادی و میرا حمل میکرده است. عصا سمبل چوپانان و گاوچرانان و وسیله ی تنبیه بود و ازاینرو به مار نیز تشبیه میشد که نماد شیطان رجیم و عامل اخراج آدمیان از بهشت بود و پسران خدا که همچون شیطان فرشتگان رانده شده بودند، سرافیم یعنی مارسان نامیده و به دلیل دست و پا داشتن، سوسمارمانند تصور میشدند و همان هایند که در افسانه های جدید تبدیل به یوفو ها شده اند. سمبل مار در شهر یهودی ایرناحاش (به معنی شهر مار) در بین النهرین یا عراق رشد کرده ولی کانون اصلی خود را در هندوستان یافته است جایی که در آن، اوروک یا عراق به صورت وارکا یا دوارکا شهر غرق شده ی جایگزین آمون یعنی کریشنای چوپان  که بعدا به حد خدا ویشنو توسعه یافت، بازسازی شد و ایرناحاش نیز به صورت ناگاپور (به همان معنی شهر مار) که کانون قدرتگیری ویشنوئیسم و همان شهری است که اکنون دهلی نامیده میشود و پایتخت هندوستان است. مار که در هند به "سشا ناندا" مار مرکب ویشنو بدل شده، گزنده و دردآور است و مرتبط است با نگرانی ها و رنج های بشر که در چرخه ی خورشید، با غروب و ظهور تاریکی –بزرگترین عامل وحشت انسان قدیم- نمایش داده میشود. هرو در این لحظه، در مصر "هروآسو آتوم"، در یهودیت "الی یاهو آدون"، و در هندوئیسم "هری واسو آتمن" نامیده میشود. صورت هندو به دلیل ارتباط با غروب به عنوان مرگ خورشید، به حد شیوا خدای نابودی نیز رشد یافته که موکل کالاه یا چرخ زمان است. چرخ زمان در غرب، متشبه به اوروبوروس یعنی ماری است که دم خود را گاز زده و درست مثل زمان از خودش تغذیه میکند. در مقابل مار، گارودا یا فرم عقاب مانند هرو قرار دارد که همان هورس مألوف مصری است و دشمن مارها و تمساح ها و سایر خزندگان مجاز از سرافیم و شیاطین. او نمودگار طلوع دوباره ی خورشید و برقراری دوباره ی نظم است که خلقت جدید و بازگشت خنوم را نماینده است و این موجودیت قوچ مانند اولیه در هندوستان، موسوم به پوروشه و در یونان موسوم به پولیوس [یا زئوس پولیوس] است. پوروشه فرمی آسمانی موسوم به کاتور ویاهو دارد که بهشتی به نام پرادش [همان پردیس یا فردوس یا پارادایز] میسازد و این بهشت، نسخه ی آسمانی بیشه ی وارکا است که زوج همزاد خدایی کریشنا و بالاراما به عنوان جنبه های متضاد ولی شریک خلقت یا همان شاخ های قوچ خنوم در آن چوپانی میکنند. کاتور ویاهو به سبب ارتباط با خنوم یا خالق گیتی، تصویر پروردگاری خالق در بهشتی آسمانی را به ذهن متبادر کرده که در هندوئیسم، ویشوا کارمان نامیده میشود. ویشوا همان واسو یا ویشنو مدل هندی آسو از القاب الی است و لغت کارمان منشا کارما یا قانون جهان را مشخص میکند که بر اساس آن، هر کاری انجام دهی، نتیجه اش در همین دنیا به خودت برمیگردد. کارما همان "کرم" سامی است و در یهودیت "کریمه" خوانده میشود. در نوشته های یونانی زبان یهودی-کاتولیک، لغات کریمه، کرینو، کریتس، کریسیس، کریتیکوس و مانند آنها به معنی قضاوت به کار رفته اند که لغات کریتیک و کریتیکال در وصف نقد و انتقاد از آنها برخاسته اند. لغت انگلیسی "کرایم" به معنی جرم یا جنایت، در اصل معنی موضوع مورد قضاوت از جمله در دادگاه را میرسانده است. قضاوت، کار خداوند است و به کار رفتن لغات کریت و کریتور در معانی خلقت و خالق نیز ناشی از ارتباط یافتن قضاوت با خالق بهشت نشین است که در هندوییسم، ویشواکارمان و منشا کارما یا قضاوت است. اما تمام لغات یونانی و سامی فوق الذکر در ارتباط با کارما، از توسعه ی دستورزبانی سامی بن "کر" ریشه ی "کوروس" یونانی پدید آمده اند خداوند خورشیدی و قاضی آسمانی است و کوروس تلفظ دیگر هوروس و هرو و هری یا هلی است. کلمات اخیر که معنی خدا میدهند،  همگی مرتبط با لغت سامی آری یا آریه به معنی شیر هستند و منعکس در لغات آریل، آریاهو، و آلو آه به معنی شیر خدا. کریشنا که نامش مرتبط با کوروس است نیز فرمی شیرمانند موسوم به ناراهاری داشته است. این، همان شیری است که سمبل مملکت پارسیان خوانده شده است.:

“OF KHNUM, KARMA, KRIMA, ZEUS CHRONUS, JUPITER SATURNUS AND GOD AS TIME”: COLLECTED WORKS OF SRI BHAKTI ANANDA GOSWAMI

بیایید به یاد بیاوریم که عیسی نیز بره ی خدا است چون جانشین قوچ برج حمل (فروردین) شده و در آغاز بهار به قتل رسیده چون فرم جوان تر شیر برج اسد (مرداد) که برج آفتاب است بوده است. آن وقت، پوروشه ی  قوچ را در مقام خنوم آغازین که در تقویم دایره البروجین، حکم آغاز سال در بهار را دارد، مرتبط با سیامک پلنگینه پوش قربانی شده توسط دیوها می یابیم که فرم جوان تر کیومرث است و مطمئن میشویم که قصه ی اولیه ی کیومرث به موازات دماوند و کوه های اطرافش در البرز ایران، در کوه های مرزی هندوستان و آسیای مرکزی نیز رواج داشته و مفاهیم پوروشه و پرشیا با هم مرتبطند. پرشیا قرار است مرکز بهشت آینده باشد چون همان پرادش یا بهشت پوروشه است که یک بار با قتل پوروشه به جای امام حسین، پیدایش آن به تاخیر افتاده است. پرادش همان پردیس است که نام از "پرتو" یا "پرسو" یعنی تلفظ های آشوری "مرز" دارد چون باغ مرزبندی شده است ولی مرز، بین کشورها نیز وجود دارد و توسط جنگجویان کنترل میشود که پرس یا فرس نامیده میشوند و پرسو و پرتو و پردیس و پوروشه –همچنین "برز" که ریشه ی "بارز" و "مبارز" و "البرز" است- نیز نامشان از همین ریشه می آید. لغت فرس یا فراس، قبل از جنگجویان انسانی، در وصف شیر درنده که همانطورکه لقبش "ابوالفرس" نشان میدهد الگوی جنگندگی است به کار میرفته است و شیر، الگوی خدای خورشید نیز شده است که در وقت طلوع و خلقت، کورو یا کوروس یا هورس است و همان کورش یا سیروس پارسی است که یونانیان، از علاقه اش به پردیس ها نوشته اند. هرو یا کورو همان هاری یا آری یعنی شیر است که الی و علی هم تلفظ میشود و علی نام اول امام اول شیعیان و پدر حسین است. علی ملقب است به اسدالله، حیدر و غضنفر، و معنی تمامی این کلمات، شیر است. شیر که مظهر خدای یهود نیز هست از مرگ قربانیان بیگناه تغذیه میکند و بدین دلیل، به کرم یا کارما نیاز دارد. یعنی مردم باید رنج ببینند تا خدای شیرچهره از رنج آنان تغذیه کند. مار که نماد شیطان است به سبب بیشتر دیده شدن توسط انسان در مقایسه با شیر، جایگزین شیر الهی برای دنیای انسانی است و نبرد شیر و مار یا شیر و اژدها به جای اشتراک مساعی دو شاخ قوچ خنوم، نشسته که هر کدام به جای یک شیر ایجاد کننده ی تضاد نشسته اند. این دو شیر که در آرم های ایرانی هم دیده میشوند، در همکاری با یکدیگر، جهان را به پیش میبرند و همچون کیومرث و اهریمن، دو جنبه ی مختلف یک خدای واحد شیرگونند. مار، بهای پرستش خدای شیرگون و به عبارت دیگر، بهای دینداری است و انعکاس یافته در نام "بهاء الدین" که بنیانگذار فرقه ی صوفی نقشبندیه یعنی همان فرقه ای تلقی شده که الآن، رهبری تشیع در ایران با او دست به گریبانند شاید به این خاطر که ریشه ی جریان اصلی تشیع در ایران یعنی اصولگرایی منتهی به ولایت فقیه است و به این دلیل است که استاد ملاصدرا پایه گذار جریان مولد ولایت فقیه، شیخ بهایی یعنی وابسته به بهاء الدین خوانده شده است. اما همانطورکه پادشاهی جریان حامی شیخ بهایی یعنی صفویه در افسانه های جنگ های ایران و عثمانی لوث شده است، نزدیک ترین موجودیت به اصل فکری بهایی را باید در دورترین منطقه ی عمده ی اسلام از مرزهای عثمانی جست یعنی در سین کیانگ، جایی که اتفاقا قدرتمندترین جولانگاه سنتی فرقه ی نقشبندیه در یک منطقه ی تماما اسلامی و یکی از موفق ترین تبلیغگاه های نخستین این مکتب از خاستگاه اولیه اش آسیای مرکزی  و منسوب به قرن 16 است. بهاء الدین دراینجا به لقب "ایشان" شهره است و پیروانش به "ایشانیه" معروفند، البته بعدا شیوخش نسب و بانی فرقه ی خود را به سبب تفاوت با هم مسلک های غربی تر و جنوبی ترشان به شخص دیگری موسوم به "ایشان کارنگ" رسانده اند. با این حال، در صفحه ی ایشانیه در دایره المعارف بایدو چنین آمده که ایشانیه در جریان تبلیغات بعدیشان در نواحی شرقی تر چین، به چینی، "یی چان" نامیده شده اند که هم در تلفظ و هم در املای نام چینی، عنوان فرقه ی بودیست مشهور ذن است و جالب این که ایشانیه به جز "ذکر"، به تمرینات مراقبه ای نیز میپردازند که همان مراقبه های ده گانه ی فرقه ی ذن بودایی است. این صفحه از دایره المعارف بایدو اضافه میکند که این فرقه، در صدور دستورات سخت مذهبی و همزمان امر به آسان گرفتن زندگی و جاری دیدن امر خدا در تمام امور عالم، همراستا با فرقه ی بودیسم ذن و نیز تائوئیسم چینی است. در متن مزبور، عنوان شده اصل ایشانیه از فرقه ی سنی حنفی برخاسته ولی رهبران فرقه که خود را "حوجو" (خواجه) یا "سید" و از نسل حسین ابن علی میخوانده اند، به امامان شیعه که اولاد علیند مقام بالایی داده و برای امام حسین، عزاداری موسوم به "الاضحی" را برگزار میکنند که همان عاشورای شیعیان است. تکیه ی این جماعت بر جنگسالاری علی و حسین برای گرفتن سهم خود از قدرت، آنقدر زیاد بود که اگرچه تبلیغات اولیه ی نقشبندیه در سین کیانگ مورد حمایت فرمانروایان چینی قرار داشت، ولی جنگ های اولاد "مهدی اعظم" (مبلغ اصلی نقشبندیه در سین کیانگ) بر سر سیادت بر سین کیانگ، امنیت و اقتصاد این منطقه را نابود و تاخت و تاز یونگارها در آن را سهل کرد و این بینظمی فقط با فتح سین کیانگ به دست فرمانروایان منچوی سلسله ی چینگ پایان یافت. جالب این که رهبران نقشبندیه خرق عادت میکرده اند که ما امروز در ایران به آن "معجزه" میگوییم. ولی در بین خودشان به "کرامت" مشهور شده که باید همان کریمه ی یهودی و کارمای هندو باشد. نکته ی دیگر این که دایره المعارف بایدو، در صفحه ی مزبور، اشاره ی کوچکی بر تاثیر قوی ایشانیه بر فرقه ی سهروردیه داشته است. سهروردیه که شاخه ی هندیشان باید جاعل اصلی نوشته های سهروردی یا همان شیخ اشراق باشند، با به هم دوختن استبداد خدایی ملوک فارس با جانشینی اقطاب صوفی به خلیفگی خدا در زمین از زبان سهروردی، نقش بسیار مهمی در مقدس شدن ایران باستان در بهره گیری جاعلین ملاصدرا از سهروردی و زدن رنگ شاه-خدایان پرشیا یا فارس به حکومت شیعه ی پهلوی و سپس ولی فقیه صدرایی ها داشته اند. دایره المعارف بایدو در صفحه ی "یی چان" نیز این کلمه را تلفظ چینی لغت ترکی "ایشان" به معنای راهنما و معلم دانسته و اضافه کرده تاجیک های شیعی اسماعیلی نیز به رهبر خود "یی چان" میگویند. این موضوع، نظر به کاربرد وسیع لغت ایشان در فارسی در جهت رعایت احترام شخص سوم، بسیار مهم است. ملوک فارس که فارسی بازمانده ی زبانشان ادعا شده است، همانطورکه شاهنامه در ابتدای داستان هفت خوان رستم بیان میکند، در اصطخر یعنی تختگاه دوم کیومرث دماوندی حکومت میکردند و به راحتی میتوانستند به نفع تهران استعفا دهند. پرشیا تهران بود و تهران قرار بود پایتخت پردیس یا فردوس یعنی بهشت زمینی باشد. ولی ساختن چنین بهشتی وقتی معنی داشت که وضع فعلی که جنگ سرمایه داری و کمونیسم با شعار "انسان، حیوان اقتصادی-غریزی" بوده، شب باشد و نیاز به طلوعی جدید الزامی تلقی شود که البته چنین چیزی در ایران فقط با سقوط دستگاه محمدرضاشاهی بی ریشه ی امریکا کاشته ممکن بود. این افکار، قطعا در "شهر هزار فیلسوف" یعنی تهران دوره ی قاجار مطرح بوده چون به خوبی میدانیم که مکتب تهران، نتیجه ی مهاجرت ملا علی نوری از اصفهان به تهران در ابتدای حکومت قاجار، و پس از آن، ادامه ی طبیعی مکتب اصفهان یعنی همان مکتبی بوده که ملاصدرا را مطرح کرده است. با این حال، ثمرات مدرن تر این افکار قاجاری، از شعارهای میهن پرستانه در وصف آریا خاستی رژیم پهلوی، چندان فاصله ای نداشت و کافی بود "آریا" ی مقدس شاهان پهلوی را به اصل آن که آریل یا شیر خدا است برگردانید و شیر خدا را همان اسدالله یعنی امام علی بخوانید. ازاینرو به نظر میرسد آریایی های کتاب های درسی محمدرضاشاه، بی دلیل آغاز کتاب های درسی تاریخ دانش آموزان دبستان و راهنمایی پس از انقلاب نشدند و این کتاب ها هم بی دلیل، ایران را به "سرزمین آریایی ها" معنی نکردند. آریایی های توصیف شده توسط استعمارگران، رسالت جهانی داشتند علیه وضعیتی که ملل دیگر به آن خو کرده بودند. در رونوشت مدرن  این تئوری، غربزدگی استعماری، وضع رایج است که مردمان عموما با آن مانند بخشی از جریان یافتن تائو و بودا در تائوئیسم و ذنیسم برخورد میکنند همانطورکه صوفیان وضع رایج را خواست خدا میخوانند و این جریان ها در این شب تاریک فلسفی با یکدیگر همریشه اند.

هر واکنشی علیه تائو یا مشیت پروردگار، فقط بخشی از قانون آن است. چینی ها که با دور بودن از جنجال های مذهبی اطراف مرزهای عثمانی و اروپای مسیحی، بهتر میتوانستند روی این مسئله تمرکز کنند، موضوع را به لحاظ ادبی توضیح دادند و ادبیات مربوطه در رمان "عاشقانه ی سه پادشاهی" –چارچوب انیمه های افسانه ی سه برادر- منسوب به قرن 14 با هم جمع آمدند و پس از آن نیز چند بار بسته به شرایط زمانه ویرایش شدند که آخرین ویرایش مربوط به دوران چینگ یعنی آخرین سلسله ی امپراطوری چین است که رهبرانش تاتارهای منچو شکل دهنده ی چین متعارف و البته بازنویسی کننده ی کل تاریخ آن در همکاری با ژزوئیت های فرستاده شده توسط استعمارگران بودند. بزرگ ترین گواهی های این مطلب هم در گزارش های خود ژزوئیت ها مشاهده میشود. مثلا در جغرافیای سیاسی "وینزهایم" (1745)، تاتارها حاکمان چین و چین هم مرز با تارتاریا (تاتارستان) که روسیه ی امروزی باشد، خوانده شده است. مطابق این کتاب، عقاید چینی ها را کنفسیوسیسم و بعضی مذاهب متنوع تر تشکیل میدهند ولی کوچکترین صحبتی از بودیسم نشده است. جالب این که رهبران تاتار چین، پیرو مذهب "محمدی" (اسلام) خوانده شده اند:

“winsheim brief political geography 1745”: paul ordinsky: chronologia: 28/2/2017

آیا اسلام تاتاری اولیه ی چینی در اوایل قرن 18، چیزی در حد همان یی چان نقشبندیه در قرن16 است که نخست به بودیسم ذن و تائوئیسم تبدیل و سپس در دوران چیان لونگ در قرن 18 با بودیسم تبتی معاوضه شده است و بودای این مذاهب نیز از همان داستان مسیحی بوداسف و بلوهر که رونوشت های عربی متعدد داشته است بیرون جسته است؟ این یک فرض بنیادین درست است که طبیعتا در کشوری بدون خشونت مذهبی چون چین، توصیفات گوناگونی می یابد. با این حال، نوشتاری مفصل در کرونولوژیا بیان میکند که این روایات گوناگون، در دوره ای بروز کرده اند که زیاد با عصر جنگ های استعماری فاصله ندارند و ازجمله سلاح های گرم در خود رمان عاشقانه ی سه پادشاهی، انعکاس یافته اند. این رمان، فصل پر اتفاقی در باب نبردهای ژوگه لیانگ –نخست وزیر دولت شوهان- با مان های جنوبی دارد. این مردم بدوی و جنگل نشین، تابع حکومت شوهان بوده اند. اما سائو پی حاکم دولت وی در شمال چین، برای ضربه زدن به شوهان، "منگ هو" از حاکمان مان را وادار به شورش علیه ژوگه لیانگ میکند. ژوگه لیانگ پس از بارها شکست دادن منگ هو، با او دوست میشود. در یکی از این جنگ ها منگ هو به سراغ رئیس قبیله ای به نام "مولو" میرود که لشکری از گرگ ها و شغال ها و ببر ها و پلنگ ها و مارهای سمی و عقرب ها دارد و مردان فیل سوارش این لشکر را به سمت سپاه دشمن هدایت میکنند. ژوگه لیانگ برای شکست دادن این لشکر، جنگ افزارهایی آهنین به شکل سرهای هیولاها میسازد که از دهانشان آتش بیرون می آید. وحوش با دیدن این هیولاهای آتشین وحشت میکنند و به عقب رم میکنند و لشکر دشمن زیر پاهای فیل های خودشان له میشوند. این هیولاهایی که از دهان آتش بیرون میدهند یادآور توپ های جنگی و یا اسلاف اولیه ی آنها هستند بخصوص وقتی از چشم قبایل بدوی دیده شوند. در حرکتی دیگر، منگ هو با اوتوگو رهبر قبیله ای دیگر متحد میشود. اوتوگو که به شکل مردی فیل سوار با ابروهای پرپشت که پوست گرگی بر سر انداخته است توصیف شده، بر مردانی وحشتناک حکومت میکند که زره هایشان را در روغنی خاص میخوابانند که در نتیجه ی آن، زره هایشان چنان محکم میشود که هیچ سلاحی بر آنها کارگر نیست. ژوگه لیانگ برای شکست دادن اینان مجبور میشود کاری را کند که هیچ دوست ندارد. او همه ی آنها را به درون دره ای میکشد و با مواد منفجره نابود میکند و حتی یک نفر از مردان آن قبیله از این اتفاق جان سالم به در نمیبرند و ژوگه لیانگ افسوس میخورد که قومی را ریشه کن کرده است. مواد منفجره را اختراع دوره ی سونگ میدانند نه دوره ی هان در 800سال قبل از آن. به هر حال نکته ی مهم این است که ژوگه لیانگ این سلاح های برسازنده ی دوره ی مدرن را علیه مردمی به کار میبرد که دورترین مردم از شناخت آنها هستند و این مردم خرافی، ابزار دست دولت وی هستند که رهبرش سائوپی پسر دشمن بزرگ مملکت یعنی سائو سائو است. سائو سائو نمادی از هرج و مرجی است که هویت یک مملکت را در خطر قرار داده است. این هرج و مرج وقتی شروع میشود که خشکسالی عظیمی امپراطوری هان را که برسازنده ی هویت قوم هان –اکثریت مردم چین- است در بر میگیرد و این خشکسالی، سبب شورش عمامه زردها به رهبری جادوگری تائوئیست به نام ژانگ ژیائو میشود. سرکوب این شورش به قدرتگیری ژنرال ها و جنگ داخلی آنها و افتادن نخست وزیری به دست ژنرالی ددخو به نام دونگ ژو می انجامد. وزیری به نام وانگ یون، با طعمه کردن دخترخوانده اش دیائوچان، دونگ ژو و پسرخوانده اش لوبو را برای تصاحب این دختر، به جان هم می اندازد. نوشتار ما، دونگ ژو و لوبو را انعکاسی از هویت های خارجی و معامله شان با دولت هان را تکرار حمله ی یونانی ها به تروآ میخواند. در جنگ تروآ، آگاممنون رهبر یونانی ها با آشیل که بزرگترین جنگاور خود است بر سر تصاحب یک دختر تروآیی دچار اختلاف میشوند و آشیل از کمک به آگاممنون انصراف میدهد. در داستان چینی که بیشتر به ترکیبی از داستان های توراتی آستر و یودیت نزدیک است دونگ ژو به دست لو بو کشته میشود و با این اتفاق، هرج و مرج پایتخت چین را فرا میگیرد و امپراطور هان از این وضعیت به نزد سائو سائو میگریزد. ولی سائو سائو مردی به مراتب خطرناک تر و پلیدتر از دونگ ژو است. سائو سائو با موفقیت، بخش اعظم کسانی را که به نام امپراطور مزاحم نقشه های جاه طلبانه ی او میشوند از بین میبرد. اما درنهایت ضربه ی اصلی را از موجودیتی فراانسانی دریافت میکند وقتی که اراده میکند درخت گلابی عظیم و کهنسالی را که نمادی از امپراطوری هان است قطع کند. کهنسالان به او میگویند این کار را نکند چون بالای این درخت، روحی است که از درخت محافظت میکند. سائو سائو به آنها میخندد و کار خودش را میکند. شب در خواب، روح درخت به شکل مرد کچل سیاهپوشی بر سائو سائو ظاهر میشود و با شمشیر به او ضربه میزند. سائو سائو از خواب بیدار میشود درحالیکه درد وحشتناکی در سرش احساس میکند. اطبا از درمان او عاجز میمانند و به دنبال هواتو بزرگترین جراح زمانه میفرستند. هواتو میگوید که مشکل سائو سائو از تومور است و او میتواند با جراحی، تومور را بردارد. اما سائو سائو که فکر میکند هواتو قصد جان او را کرده است، دستور زندانی کردن هواتو را میدهد. هواتو در زندان میمیرد و سائو سائو نیز چند روز بعد. این داستان، نشاندهنده ی این است که نیرویی ماورائی از هویتی که در چین جاری است و به سلسله ی فرضی هان منسوب است در مقابل دشمنان قدرتمند زمانه محافظت میکند. دولت ژوگه لیانگ "شو هان" یعنی هان جنوبی و درصدد احیای امپراطوری هان بود. هویت ژوگه لیانگ چیزی بین کنفسیوس و تائوئیسم بود. او هم مردی دانشمند و اخلاقگرا چون کنفسیوس بود و هم به جادوی تائویی در طبیعت میپرداخت و به نظر میرسد شکلی اصلاح شده از عمامه زردهای دشمن امپراطوری بوده باشد. ویژگی مهم او این است که هم باعث نجات دولت وو از نیات سائو سائو و رشد دولت وو میشود و هم در فتح سرزمین های حاصلخیز جنوب باعث دردسر وو میشود که در این زمان رهبر آن سان کوآن است. سان کوآن مردی با چانه ی پهن، چشمان آبی و ریش قرمز توصیف شده و این ویژگی ها به او جلوه ای از آسمان آبی و آتش سرخ که عنصر خورشید است میدهند. به قدرت رسیدن سان کوآن نیز نتیجه ی فعالیت های یک جادوگر تائویی در دوره ی برادرش سان سه است. نام این جادوگر را رمان هم گان جی نوشته است و هم یو جی. علت هم املای نزدیک به هم واژه نگارهای گان و جی است که هر دو شکلی شبیه صلیب دارند و به نظر میرسد مهم نگاره بوده است نه تلفظ آن. این جادوگر که پیرو همان جریان جادوگری ژانگ ژیائوی جنگسالار بوده است، وقتی مورد احترام سربازان سان سه در یک خشکسالی بد دیده شد، مورد شک و حسد سان سه واقع شد. سان سه به او دستور داد تا خشکسالی را برطرف کند وگرنه او را اعدام خواهد کرد. بعد دستور داد او را به سمت خورشید پرتاب کردند. یو جی به زمین افتاد و لحظاتی بعد باران درگرفت. ولی سان سه بیشتر ترسید و یو جی را کشت. جسد یو جی همانجا روی زمین افتاده بود اما فردا دیدند جسد ناپدید شده است. سان سه وحشت کرد و دچار حالت دیوانگی شد. با نگرانی خود را در آینه نگریست و در کمال تعجب، روح یو جی را در کنار خود دید. سر از آینه برداشت و به اطراف نگریست ولی یوجی را در اطراف خود نمیدید. دوباره در آینه نگریست و باز هم یو جی را در کنار خود دید. این رفت و برگشت ها چند بار تکرار شد. سان سه از وحشت، آینه را به زمین انداخت. آینه تکه تکه شد و همزمان بدن سان سه نیز شرحه شرحه شد. وی از این اتفاق جان داد و برادرش سان کوآن جانشین او شد. روایات دیگر، از کشته شدن سان سه توسط گروهی کوچک از دشمنان در هنگام شکار نوشته اند. البته این روایت هم شاید مرتبط با جنگ کوچک و پیروزمندانه ی سان سه با دشمنانی به رهبری "یو زی" مربوط باشد که یو زی در آن، باید تلفظ دیگری از یو جی باشد. به هر حال، متن کرونولوژیا، یو جی را همتای مسیح می یابد، پرتاب به سمت خورشید را همتای قربانی شدن با آتش در داستان سمسون پهلوان کافرکش که نماد جنگسالاری یهودی است عنوان میکند و بارش باران را همتای غسل تعمید مسیح توسط یحیای تعمیددهنده، و مرگ یو جی را معادل قربانی شدن مسیح در راه قومش. نویسنده –مارک گراف- همتای غربی این داستان را آتش زدن کرزوس شاه لیدی، به دستور کورش شاه پارس در تواریخ هرودت میخواند که در این داستان نیز بارش باران، آتش را خاموش کرد و کرزوس زنده ماند. در داستان یو جی، آتش و آب هر دو بر زمین وو فرود می آیند که هویتش را سان سه شکل میدهد و سان سه خود به مانند مسیح و یو جی باید قربانی شود تا عصر بهتری فرا برسد. دراینباره داستانی در رمان هست که بر اساس آن بانو وو، همسر سان جیان، شبی که سان سه را حامله شده بود خواب دیده بود که ماه وارد رحم او شده است و شبی هم که سان کوآن را حامله شده بود خواب دیده بود خورشید وارد رحم او شده است. وقتی مطلب را به شوهرش گفته بود، سان جیان ماه و خورشید –به عوض تاریکی و روشنایی- را نمادهای یین و یانگ یعنی نیروهای متضاد پیش برنده ی دنیا در کیهانشناسی چینی دانسته و این مطلب را خوش یمن دانسته بود. در طول شبانه روز، ماه اگرچه تاریکی شب را روشن میکند ولی باید قربانی شود تا خورشید روز را به ارمغان بیاورد و سان سه نیز چنین نقشی را برای سان کوآن ایفا میکرد و شاید حکایت آنها را باید مدل محلی شده ی حکایتی بزرگتر درباره ی کشور چین یافت.:

“gan ji, sun ce, sun quan and Christ”: mark graf: chronologia: 12/4/2016

اهمیت سان کوآن در این قهرمان شدن را میتوان از جهات مختلفی ارزیابی کرد اما فعلا روی بعدی که چین مدرن بر اساس آن به سان کوآن اهمیت میدهد توجه میکنم. در داستانی مهم که شینهوآنت به نقل از "گوآنگ مینگ دیلی" (17/5/2021) منتشرش نموده، سان کوآن به یکی از جنگاورانش به نام لو منگ، دستور به کتاب خواندن و یادگیری خرد میدهد. لو منگ متعجبانه میپرسد که اینها به چه کار یک ژنرال می آیند. سان کوآن در بخشی از پاسخش سه نفر را مثال میزند. نفر اول کنفسیوس است: مردی بسیار دانشمند و تشنه ی آموختن که خودش و دیگران را اصلاح میکرد و چون جنگاور نبود برای کسی خطری نداشت. دوم: امپراطور گوآنگ وو که ارتش و امکانات حکومتی بسیار داشت. ولی چون دانشی نداشت، تمام آن قدرت نظامی، فقط به کار حفظ موقعیتی آمد که به او رسیده بود. اما نفر سوم سائو سائو است که هم جنگاوری نیرومند است و هم تشنه ی آموختن. درنتیجه او یک فاتح است و دولت وو نمیتواند در مقابل او مقاومت کند مگر این که هم جنگاور باشد و هم رجالش مجهز به دانش و عقل باشند.

بک گراند این داستان به شدت "مدرن مانند" روشن است. دست غیب از آستین بیرون می آید تا ادعا کند هویت هان زنده است چون این هویت را جنگاوری به نام "چن یولیانگ" با نامیدن حکومت خود به "هان" (به معنی پادشاه؛ تلفظ دیگر خان و کاهان –تلفظ چینی "کاهن"- یا خاقان) در مقر خود در سیچوان –تختگاه فرضی شوهان یا دولت ژوگه لیانگ- ایجاد کرده است. او عضوی از شورش عمامه سرخ ها است که اشرافیت های چین جنوبی وابسته به سلسله ی منقرض شده ی سونگ علیه حکومت مغول ها به راه انداختند. نتیجه ی نهایی این قیام، فتح اکثر نقاط چین به دست یکی از رهبران این قیام به نام "جو یوآن چانگ" بود. وی که دهقانزاده ای بودایی و بی اطلاع از امور حکومت بود، دستورات دانشمندی کنفسیوسی به نام "لیو ژن" را در حکومتداری به کار بست و ظاهرا همین باعث شد تا نام فامیل دانشمند مزبور روی نام فامیل حکومتی که قرار بود لیو ژن اصول آن را زنده کند بماند آن هم درحالیکه قضیه از اول، احیای سلسله ی سونگ به رهبری خاندان ژائو بود و تازه این باید در زمینه ی دولت دیگری قرار میگرفت که به چین جنوب شرقی موسوم به وو محدود بود. نتیجه این که سلسله ای به نام لیو سونگ اختراع شد که بنیانگذارش لیو یو (نام کوچکش باید تلفظا مرتبط با عنوان یو جی باشد) از جهت پدر از خاندان لیو و از جهت مادر از خاندان ژائو بود. سونگ شناخته شده، احیای این سلسله به شمار میرفت. لیو یو ملقب بود به "وو دی" یعنی امپراطور جنگجو. وو با املای مختص به خود در اینجا یعنی جنگجو و جالب این که قلمرو ووی رمان سه پادشاهی، در جنوب شرقی چین یعنی در همان منطقه ای است که کانون حکومت لیو سونگ است. این سلسله ی خیالی، بسیاری از چیزهای رایج در دربار سلسله ی مینگ را که جو یوآن چانگ آن را برپا داشته است به طرزی اغراق شده در خود انعکاس داده است: مسائلی که از حد تصور چینی های معمولی خارج بوده اند. حاکمان سلسله ی لیوسونگ اکثرا روانپریش هایی خونریز، شهوتپرست و درگیر در آمیزش با محارم تصویر شده اند. یکی از مشهورترین روایت های موجود، درباره ی امپراطور مینگ از میانه ی سلسله ی لیو سونگ است که احتمالا به صورت اتفاقی همنام سلسله ی مینگ نیست. ملکه ی او دواگر وانگ که از خانواده ای فقیر بود حیرت کرد وقتی مجلس میگساری شوهرش با حضور زنان برهنه ی رقصنده را دید و با پارچه ای صورت خود را پوشاند که این صحنه را نبیند. امپراطور از این حرکت عصبانی شد و به ملکه پرخاش کرد که او آدمی عامی و خرافی است و بدین خاطر لذت را بر خود حرام کرده است. اما ملکه به او گفت: «این "شما"ها هستید که از این چیزها لذت میبرید ولی "ما" لذت نمیبریم.» و مجلس را ترک کرد. جالب این که نوشته اند امپراطور مینگ درحالی خود را خوش ذوق در شهوترانی معرفی میکرد که خود دارای میل جنسی ضعیفی بود و احتمالا تمام 12 پسرش فرزندان برادرانش بودند که او صیغه های آنها را تصاحب کرده بود. این داستان ها تصویری از حکومتی به لحاظ روانی بیمار را ارائه میدهند که در آن، دانش و حتی دانش کنفسیوس فقط ابزار قدرت است و کوچکترین سعی اخلاقی در ارتقای نوع بشر به عمل نمی آورد. از این جهت، دانش چینی سلسله های مینگ و چینگ، دارای کاربرد مدرنی است و هر نوع آن اغلب با در بوق و کرنا شدن بدون مشاهده ی تاثیر واقعیش بر جهان بی حیثیت، مبتذل و در بهترین حالت بخشی از روزمرگی میشود. اخلاقیات چه با عنوان اسلام یا کنفسیوس، در این زمینه فاصله ای از بودیسم ذن ندارند. در ایران نیز دانش اخلاقی به چنین بلایی دچار آمده است و هر چقدر بیشتر از آن صحبت شود، با توجه به غیر ممکن شدن همراستایی علم و عمل، فقط گامی به نفع اسلامستیزان و مشتاقان به غربزده کردن ایران خواهد بود. درواقع وقتی فکرش را میکنیم که تمام این رستاخیز بهشت زمینی، بر پایه ی افسانه های خورشیدپرستی قرار دارند، اصلا این که این رستاخیز اصرار داشت به خود رنگ اسلامی بزند مشکوک به نظر میرسد. درواقع اسلام در آرمانشهرسازی اصلا معطوف به درون ایران نبود بلکه معطوف به اروپا بود که مظهر حی و حاضر سرمایه داری با مراقبه ی بودیسم ذن محسوب میشود. درواقع اسلام ولایت فقیه فقط میتواند در فضایی که با موفقیت از مذهب خالی شده نفس بکشد. دلیل این مسئله نیز روشن است: بازگشت مسیح به سمت نمرود فقط با دروغین خواندن تاریخی بودن تورات و انجیل ممکن بود ولی این ادعا را سال ها پیش اسلام گفته و از آن به نفع خود طرفه بسته بود.

الکساندر گورلاخ از بابت مشاهدات خود در آلمان مینویسد هر کسی که هنوز امیدی به برحق بودن خدای تورات و انجیل داشته باشد، برای نجات از داستان های ننگین درباره ی پیامبران در کتاب مقدس، دروغ بودن داستان های کتاب مقدس به روایت سکولارها را پله میکند تا احقاق شخصیت آن پیامبران توسط اسلام را نزد حود برجسته کند. تابلوهای احادیث اسلامی در سراسر آلمان به چشم میخورند. این که چه گروهی آنها را تامین مالی میکنند برای عموم مردم فقط مایه ی گمانه زنی است. اما در فضای سکولاری که هیچ مذهبی بر بقیه سیطره ندارد این ممنوع نیست و به هر حال انتخاب پسندیدن یا نپسندیدن آنها با خودتان است. بیشتر مردم هم مسیحی هستند و از این جهت فقط همچون پدرانشان راه اشتباه رفته اند برعکس یهود که ملعونند چون آنها بوده اند که هم تورات و هم انجیل را تحریف کرده اند. پس مسیحی ها به سبب نیت خیرشان درباره ی مسیح گرانقدر مسلمان ها نزد مسلمانان محترمند و یک شریک احتمالی برای نبرد آخرالزمانی جهت نجات دادن دنیا از شر یهود.:

“die falscher”: alexander gorlach: “the European” : 14/4/2014

این تبلیغات فقط به درد اروپایی ها میخورد که با تورات و انجیل بزرگ شده اند نه مسلمان هایی که همیشه به دروغین بودن تورات و انجیل ایمان داشته و هیچوقت آنها را نخوانده و در باب افتضاحات زندگانی پیامبران دودل نشده اند. خود من کاملا به یاد دارم که در سال 1384 در دانشگاه آزاد اسلامی، وقتی دانشجویی از استاد درس "اندیشه ی اسلامی" پرسید که آیا شراب بعضی وقت ها جایز است و استاد در جواب، داستان مست شدن لوط نبی توسط دخترانش برای این که دخترانش با پدرشان همخوابگی کنند که نسلشان منقرض نشود را بیان کرد، چه حیرتی با چه بار منفی ای فضای کلاس را فرا گرفت. این جور مواقع، جعلی خواندن یک مطلب، برای خلاص کردن شما از شر مسئله ای آنقدر کافی است که شما دیگر دنبال جانشین برای آن نباشید. اما یادمان باشد مملکتی که میخواهد در مقابل وضع موجود مقاومت کند همان مملکتی است که مثل مملکت سان کوآن در مقابل سائوسائوی دانش پرور، مجبور به کسب دانش درباره ی امور مختلف عالم است و مسلما اسلام جز در حد مقدس نمایی حکومت آن در سایر ممالک به درد نمیخورد. ایران که دقیقا چنین کشوری بوده، چون نتوانسته با دانش راستین جلو بیاید معتقدان به اسلام در قلمرو خود را نیز به سرعت از دست میدهد تا دیگر مبنای تقدسی نداشته باشد. حالا ایران یک مملکت پر از کارما است که شیر خدا از رنج انبوه گناهکارانش به خوبی تغذیه میکند و فربه میشود.

مطلب مرتبط:

بیراهه ی دوراهی فقه و تاریخ