نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا (بهار 1401) در اینترنت با عنوان عجیبی برخوردم: «آمازون و کتاب ماد خاتون، ماندگاری سنت ها و آیین ها، چرایی تعلق خاطر به پوتین با نگاه ناصر شاهین پر.» این، سرتیتر گفتگوی سعید بهبهانی با دکتر ناصر شاهین پر بود که پادکست صوتی آن –به تاریخ 16 مارس 2022 در میهن تی وی1 قرار داده شده بود. پیش خودم گفتم: "ماه خاتون دیگر چه صیغه ای است؟" کمی از پادکست را گوش کردم، دیدم این اسم کتاب جدید دکتر شاهین پر است. درباره ی آن در اینترنت جستجویی کردم و چیزی گیرم نیامد. معلومم شد این باید از آن کتاب هایی باشد که سرشان به تنشان می ارزد چون هیچ جریانی پشتش نیست که برای آن تبلیغات وسیع به راه بیندازد و لاجرم از خامه ی ذهن خود نویسنده بیرون آمده است. عاقبت، گفتگوی فرامرز فروزنده با دکتر شاهین پر درباره ی این کتاب در شبکه ی "ایران فردا" را یافتم و کمی گوش کردم. اینجا هم داستان باز نشد ولی تا جایی که دریافتم، درباره ی زنی ایرانی به نام "ماد خاتون" است که صاحب فرزند نمیشود و اشکال هم از شوهرش است. ماد خاتون، برای رسیدن به بچه، سراغ جادوگران و رمالان میرود و کم کم دچار توهم این انتظار میشود که مردوک خدای جادوگران، او را حامله خواهد کرد و او از مردوک صاحب پسری خواهد شد که جهان را نجات خواهد داد. دکتر فروزنده گفت که به نظر میرسد این کتاب، شرح کاملی از روحیات بیشتر ایرانی ها تا انتهای حکومت پهلوی است و شاهین پر در تاییدذ این موضوع گفت که به خاطر همین است که اسم کتاب و قهرمانش را "ماد خاتون" گذاشته است. چون ماد در تاریخ ایران، عنوان قدیمی ترین حکومت ایرانی تلقی میشود درحالیکه خاتون یک لقب محترمانه ی ترکی برای زنان است که در دوره ی قاجار مد بود و هنوز هم کمابیش استفاده میشود. یعنی مادخاتون زنی است که در او قدیم و جدید به هم میپیوندند. چون به عقیده ی دکتر شاهین پر، ایرانی های زمان پهلوی، حتی اگر ماشین لباس شویی و جاروبرقی و دیگر وسایل مدرن اروپایی هم استفاده میکردند، ذهنشان با ذهن یک نفر که در بین النهرین 3000سال پیش به پرستش معبد و کاهنانش میپرداخت تفاوتی نداشت. شاهین پر نقل قولی از پلوتارخ آورد بدین مضمون که اگر از آسمان ایران باستان، یک سوزن به زمین بیفتد، به زمین نخواهد رسید.. چون ایرانی ها (پارسی ها) اینقدر خدا دارند که خدایانشان لابد در آسمان همه به هم چسبیده اند و شاهین پر معتقد است فرشتگان ذهن ایرانی دوره ی پهلوی نیز اگرچه همه در اطاعت یک خدای واحد بزرگتر بودند ولی باز چنین کیفیتی داشتند. فروزنده از شاهین پر خواست که اگرچه 5سال بعد از انقلاب از ایران خارج شده و  ایران بعد از انقلاب را آنقدرها ندیده است، ولی باز هم بر اساس خبرهایی که از آن ور میرسد، برای این کتاب یک جلد دومی بنویسد که تغییرات اجتماعی 43 سال اخیر را هم منعکس کند و شاهین پر گفت که اتفاقا به این موضوع فکر میکند و شاید این کار را بکند. این گفتگو کمی مرا به فکر فرو برد. آیا شاهین پر به عنوان یک ایرانی بزرگ شده در سلسله ی پهلوی در یکی از عمومی ترین عقاید ایرانی های سنتی با آنها مشترک نیست؟ ایرانی ها فکر میکنند فرهنگشان در طول 1400سال تغییری نکرده و درخت تناورش در تمام طوفان ها و تگرگ های تمام نشدنی حیاط خانه شان، پایا و راست قامت باقی مانده است و شاهین پر مانند بیشتر افراد تحصیلکرده ی همدوره اش این 1400 سال را کرده است نزدیک 3000سال. این یکی از عجیب ترین ویژگی های ایرانی ها است که فکر میکنند همه چیز حتی بعد از گذر نسل ها به همان شکلی که آخرین بار دیده شده، باقی است. همین تازگی عمه ام یک روز صبح بهاری خوابنما شد که مادرش –مادربزرگ فوت شده ام- او را صدا میکند که "دتر (دختر). بلند شو برو کشاورزی کن. همیشه بهار نیست.» مادربزرگم وقتی زنده بود، همیشه بهارها همین جوری خون دل میخورد و نگران به هم خوردن اوضاع مزرعه در اثر شرایط غیرقابل پیشبینی آب و هوای گیلان بر اساس خاطرات شخصیش از دوره ی پهلوی بود. عمه ام مطمئن است که مادربزرگم واقعا او را صدا کرده و روح مادربزرگم هنوز در همان حال و هوای دوران فوت او قرار دارد. یعنی این اعتقاد صابئین و حنفا که انسان بعد از مرگ، روحش از محدودیت های جسم فیزیکی خلاص میشود، ابدا در ذهنیت ایرانی جایی ندارد. این خود به سبب محدودیت در مشاهده و ابزار تجربه است وقتی که میبینیم دانش درگذشتگان، هنوز در همان حال و هوای دوران زندگیشان جواب میدهد. مثلا این ضرب المثل مادربزرگم که به مناسبت های مختلف میگفت «بدیده پشیمان، ندیده پشیمان» را جوانانی که آن را در عمرشان نشنیده بودند هم دوست داشته اند.  معنی این ضرب المثل این است که مسئله ی مورد بحث را اگر امتحان کنی، پشیمان میشوی که چرا امتحان کردی، و اگر امتحان نکنی، باز پشیمان میشوی که نکند اگر امتحان میکردی، بهتر میشد. همانطورکه میدانید، این ضرب المثل، بسیاری از اتفاقات و بینش های ورودیافته به ایران –از انقلاب اسلامی گرفته تا فرویدیسم و اینترنت- را در بر میگیرد. یا مثلا بعضی از فامیل گاهی این ضرب المثل مادربزرگم را که میگفت: «حصیر قالی میشود. کم کم خانه خالی میشود.» را که درباره ی سخت شدن زندگی بعد از افزایش تجملات در خانه است را به یاد می آورند و برایش خدابیامرزی میدهند. چیزی را که مادربزرگم بر اساس سنت میدانست، امروزی ها در مدرنیته عملا تجربه کرده اند. اگر بخواهیم این اشتباه خطرناک را مرتکب شویم و از صحیح بودن اعتقادات فردی درگذشتگان به درست بودن جهانبینی عمومی ای که همه شان را متحد میکند برسیم –اشتباهی که هم رژیم پهلوی مرتکب شد و هم جمهوری اسلامی- آن وقت است که این ثبات روانی نسبت داده شده به درگذشتگان، تبدیل به ایدئولوژی ملی ای میشود که ظواهر مدرنش مانع از پایه های پوسیده ی وارداتیش میشود.

این پایه های پوسیده ی وارداتی، به آخرت گرایی یهودی-مسیحی مربوطند که تحقق بهشت خدا و ملکوت آسمانی در زمین را وعده میدهند. افسانه ی بهشت زمینی یا به اصطلاح "عصر طلایی"، در نزد قبایل و اقوام متعددی دیده میشود و ظاهرا بازمانده ی واقعیت از بین رفتن یک بهشت سرسبز نخستین در اثر تغییرات آب و هوایی است. اما کفرگویی تحقق انسانی بهشت، یک فراورده ی اصالتا یهودی-مسیحی است. تمامی بهشت های اتئیستی –از کمونیسم تا لیبرالیسم- از این آموزه های کشیشی بیرون آمده اند که اگر نبودند، شاید هیچکس هم انتظار نداشت که زندگی امروزی بیش از حد ظالمانه یا غیر قابل تحمل است و شکوه نمیکرد که چرا هیچکس هیچ کاری برای بهتر شدن اوضاع نمیکند. انگار واقعا قرار است به بهشت برسیم آن هم وقتی به قول داروینیست ها تحت سیطره ی روح یک انسان غارنشین و حتی شاید یک میمون بی شخصیت درونی قرار داریم. در بسیاری از پیشگویی ها این بهشت را یک فرستاده ی خدا و حتی شاید پسر او برقرار میکنند. ما مسلمان ها معتقدیم که این فرستاده حضرت محمد بوده که آمدنش را یهودیان و مسیحیان وعده داده اند او آمده است و بنابراین ملکوت خدا را هم تاسیس کرده است. پس این وضع فعلی ما میشود ملکوت خدا. اگر محمد 10سال پیش آمده باشد، ملکوت همین است. اگر 3هزار سال قبل هم آمده باشد، ملکوت همین است. در آینده نیز همین خواهد ماند. اما چطور ممکن است مردمی که در بدترین شرایط بهداشتی و حمل و نقلی و عقلانی و مادی زندگی میکنند معتقد باشند ملکوت خدا همین است؟ کلید این معما را فقط کسانی گم میکنند که تورات و انجیل نخوانده باشند و ندانند بهشت مردم اولیه چه زهر ماری است و خدایشان نیز چقدر عادل و فوق العاده است. دراینجا نظرتان را جلب میکنم به تاملات یک نفر اسلاو برخاسته از سرزمین سابق کمونیسم یعنی کشور شوراها وقتی که خودش بعد از عمری بزرگ شدن به دور از بهره وری از تعلیمات مفیذ کشیش ها، رفت کتاب مقدس را برداشت و مطالعه کرد ببیند آن دقیقا منهای کشیش چگونه است. این شخص، آقایی به نام هما بروت است. بروت، به آیه ی 15 فصل دوم سفر پیدایش توجه کرده است که میگوید: «و یهوه، مرد را گرفت و در باغ عدن گذاشت تا از آن مراقبت کند.» بروت نتیجه میگیرد که انسان برای خوشگذرانی صرف در بهشت نبود و وظایفی داشت. بروت توجه میکند که یهوه ظاهرا عمدا میخواسته انسان را از آن جایگاه بردارد. چون از یک طرف میگوید که مرد نباید از میوه ی درخت بخورد و از طرف دیگر آن را پنهان نکرده بلکه وسط باغ و در سهل ترین دسترس ممکن مرد قرار داده و حتی آن را خاردار هم نکرده که طرف، انگیزه ای برای خوردن نداشته باشد. به نظر بروت، دلیل، این است که مرد، شخص با تدبیری نبوده است و این، جایی ثابت میشود که فصل سوم پیدایش –آیات 1تا7- را بخوانیم: «مار از همه ی جانوران صحرا که یهوه آفریده بود، حیله گر تر بود و مار به زن گفت: "آیا خدا به راستی فرمود: از هیچ درختی در بهشت نخورید؟" و زن به مار گفت: "ما میتوانیم از میوه های درختان بخوریم به جز میوه های درختی که در میان بهشت است. خدا فرمود: آنها را نخورید و به آنها دست نزنید مبادا بمیرید." و مار به زن گفت: "نه. تو نخواهی مرد. اما خدا میداند در روزی که آنها را بخوری، چشمانت باز خواهد شد و مانند خدایان خواهی بود و نیک و بد را میدانی. و زن دید که درخت برای غذا خوب است و برای چشم، خوشایند و  پسندیده است زیرا دانش میدهد. و میوه ی آن را گرفت و خورد و به شوهرش داد و او خورد. و چشمان هر دو باز شد و دانستند که برهنه هستند و برگ های انجیر را دوختند و برای خود پیشبند درست کردند.» نکته ی جالب این است که وقتی یهوه مرد را صدا میکند و میبیند نیست، میپرسد کجا بودی و مرد میگوید رفته بودم خود را بپوشانم چون لخت بودم. یهوه فهمید که او میوه را خورده است و وقتی از آدم پرسید که آیا چنین است، آدم حتی حاشا هم نکرد و جالب این که انداخت گردن حوا، درحالیکه میتوانست بگوید «حوا به من میوه ای داد و من نمیدانستم میوه ی آن درخت است.» پس حماقت آدم که ظاهرا یهوه فقط با میوه نخوردن او مشکل داشته، ثابت میشود. اما عجیب اینجاست که مار، زیرک ترین جانوران خوانده شده ولی در ازای پندی که به حوا میدهد بدترین بلاها سرش می آید. اگر هدف او از این پند، لطمه زدن به آدم وحوا بوده، در این صورت حماقت بزرگی کرده و با کینه ی بیحاصل، خود را نیز مجازات کرده است. اما موضوع این است که حرف های او دروغ نبوده است. آدم و حوا با خوردن میوه نمردند و چشم هایشان هم واقعا باز شد. پس اشتباه او این بوده که پند درست را به کسانی داده که لیاقت آن را نداشته اند. مجازات مار، این بود که به زشت ترین جانور تبدیل شد و پاهای خود را از دست داد و مجبور شد روی زمین بخزد. پس مار، در بهشت پادار بود و به قول بروت، مار پادار که اژدها است، سمبل شیطان است.:

“secrets of the garden of eden”: part1: homa brut: alternathistory: 7/3/2019

محققانی چون مایکل کالینز، افسانه های مربوط به نبرد سنت جورج با اژدها را تداوم نبرد انسان اخراج شده از بهشت با شیطان به عنوان مار پادار میدانند. مدل های پاگانی تر افسانه در غرب، نبرد آپولو با پیتون، و آمون رع با اژدهای آپوفیس (آپپ) بوده اند. در مقدونیه، سنت جورج در کنار سنت کریستوفر با اژدهایی با سر انسان میجنگید و جالب این که سنت کریستوفر، سری سگ مانند داشت که او را با آنوبیس خدای شغال سر مصری مرتبط میکرد. معبد یونانی ادفو در مصر که وقف پرستش هورس با عنوان سرکوبگر جانوری ناشناخته به کنایه از برادرش ست میباشد در رابطه با کیش سنت جورج به نظر میرسد. سنت جورج به سبب نام گرفتن جورجیا (گرجستان) از او اکنون بیشتر یادآور آسیای صغیر است و زادگاهش نیز کاپادوکیه خوانده شده است. ولی نخستین داستان ها او را در ارتباط با لیبی (افریقا) دانسته اند و گفته اند که او درآنجا اژدهایی را که نخست گوسفندان و سپس کودکان را میدزدید و میخورد، کشت و با این کار توانست شاه بومی و تمام مردمش را مسیحی کند. به احتمال زیاد، منظور از اژدها دراینجا تمساح بوده که اروپایی ها اولین بار او را از طریق افریقا شناخته بودند. افسانه ی اژدهاکشی سنت جورج تو سط پیروان یکصد قدیس دیگر تکرار شده که خصم بعضی از آنها همچون اجیپتوس، ارساکیوس و سنت تئودر هراکلیای بیتینیا صراحتا تمساح خوانده شده است. تمساح را با لویاتان یا اژدهای دریایی نیز تطبیق کرده اند که یهوه او را سرکوب کرد. این داستان بی تردید مرتبط با کشته شدن اژدهای دریایی به دست پرسئوس است وقتی که او "اندرومدا" شاهزاده خانمی افریقایی را از چنگ اژدها نجات داد و با شاهزاده خانم ازدواج کرد و جانشین شاه اتیوپی شد. سنت جورج نیز به روایت مشهورتر، شاهزاده خانمی را از چنگ اژدها نجات داد و با شاهزاده خانم ازدواج کرد. این روایت را به قرن13 منسوب کرده اند و نوشته اند که بازتابی از جنگ های صلیبی درون اروپا بوده است. سنت جورج اژدها کش بنیانگذار مسلک شوالیه ها و اخوت رز-صلیب نشانشان بوده و شوالیه ها کلیسا را که به کالبد مادر مسیحیت به جای مریم مقدس شناخته میشده، به جای شاهزاده خانم، از طمع اژدهای آلبیژن ها نجات داده بود. سقوط آلبیژن ها درست مثل تکه تکه شدن بدن ستاره ی دریایی، سبب پیدایش انواع و اقسام فرقه های منحرف شد که بسیاریشان یوهانیست یعنی پیرو این اعتقاد یهودی بودند که یوحنای تعمیددهنده (یحیی) بازگشت ایلیای یهودیان و او است که مسیح یهودی است، نه عیسی که توسط او تعمید شده است. یحیی پیامبر مغتسلین است که عنصر مقدسشان آب میباشد و مسیح نیز از این جهت به موجودی آبی چون تمساح مرتبط میشود که میتواند خطری برای مسیح انسانی باشد. اما پیروزی بر رقیب بیدلیل به پیروزی بر اژدها تشبیه نشده است. در افسانه های اروپایی، اژدها محافظ گنج بود. در افسانه ی یاسون و پشم زرین، پشم زرین که میتواند نشان تقدس بره ی خدا یا مسیح باشد، توسط اژدهایی محافظت میشود. پس هدف، تصرف گنج معنوی اژدها به نام کلیسای عیسی است و خود داستان اژدها کشی بخشی از این گنج است. کلیسا اژدها را از بین میبرد بر اساس اسطوره های خود رقیب که به هر حال در قفسه ی پاگانیسم طبقه بندی میشود. مشهورترین اژدهاکش های پاگانی در دوران قدیم، تموز، مردوخ و اهوره مزدا بودند که جملگی مرتبط با سرسبز شدن گیاهان در بهار بر ضد بی بر و باری زمستان محسوب میشده اند. آیین های مربوط به اینان، مورد توجه کشاورزان بود و اتفاقا جورج نیز یعنی کشاورز. پس او جلوه ای از "گرین من" یا مرد سبز، یعنی روح طبیعت به عنوان جایگزین خدای گیاهی در اروپا بود. نکته این که سرسبزی گیاهان در ارتباط با رشد نیروی خورشید بود و پیروزی نهایی خورشید، انقلاب تابستانی بود که به عنوان زادروز یحیی جشن گرفته میشد. پس خصمین اصلی، زمستان و تابستان بودند و بهار، نیروی بینابینی که چیزی از هر دو در خود داشت. نتیجه این که بهار، شر رسانی را جایز میشمرد برای ظهور مسیح در تابستان. همان کاری که کلیسا به نام عیسی مسیح میکرد.:

“st George and the dragon: the golden legend”: Michael h.collins: collinsm.com

جرالد مسی نیز به موقعیت بینابینی مسیحیت بین خیر و شر توجه و آن را به موقعیت سیاره ی ماه در ماه پرستی نسبت داده است. چون از قدیم این عقیده وجود داشته که ماه از خودش نوری ندارد و نور خود را از خورشید میگیرد. بنابراین خود ماه تاریک است و کم و زیاد شدن روشناییش در طول شب ها به نبرد نور و تاریکی برمیگردد که در آن، تاریکی، مار یا اژدها و نور، قهرمان خورشیدی است. روایت های دیگر این دوگانه، شیر به جای نور خورشید و تکشاخ (کرگدن) به جای تاریکی، همچنین شغال یا گرگ به جای نور ورود یافته به تاریکی در مقابل تمساح و ماهی به جای تاریکی هاویه هستند. [این دومی، احتمالا ریشه ی نگاره های یادشده از سنت کریستوفر است.] ازآنجاکه این مذهب بینابینی، به همکاری خیر و شر نیاز دارد، این زوج متضاد، میتوانند با هم برادر و شریک هم باشند؛ همانطورکه اشوین ها و مدل دیگرشان زوج کریشنا-بالاراما در هندوستان، همچنین شاهین و کلاغ سیاهان استرالیا چنین کاربردی داشته اند. در مصر نیز تحوت خدای ماه بین برادران متخاصم خلقت –سوت و هورس- صلح برقرار میکند. مشکل این است که قرار است هر کدام از آن دو جاهایی از هم متضرر شوند، پس خدای خیر برای تصاحب نیروهای شر به نفع خود باید مجددا از نیروهای شر متولد شود. ماه از آب های آغازین پدید آمده و آب ها را در جزر و مد کنترل میکند. عنصرش ماهی است ولی برای جذب خیر انسانی، این ماهی، پادار میشود و با خشکی ارتباط می یابد و اینجا است که با تمساح و حتی اگر شده، آبزیان کمخطرتر ارتباط برقرار میکند. مسی، ارتباط قورباغه با ماه در فولکلور چینی، سرخپوست و انگلیسی را در رابطه با نشستن او به جای اژدها ارزیابی میکند. خدای خیر جدید، میتواند خود تمساح باشد ولی در یک قالب ملوس تر. در این مورد، سایه ی ماه با شبیه بودن به یک خرگوش، کار را راحت کرده است. در بودیسم، این خرگوش را بودا میدانند که با انداختن خود در آتش، خود را قربانی مرد فقیری کرده است. بودا در قالب این خرگوش، مدل شرقی مسیح قربانی شونده به نظر میرسد. با این حال، گمانه هایی وجود دارد که سعی کرده اند غیر اصل بودن خیر خورشیدی در این افسانه ها را گوشزد کنند. به همین دلیل است که در مصر، خونسو خدای ماه هم نابودکننده ی دشمنان قوم است و هم غول کش. او جانشین داود است که جالوت غول پلستینی را کشته است. حیوان داود شیر است درحالیکه اولین خان او کشتن یک شیر بوده است. این او را با سمسون پهلوان یهودی مربوط میکند که هم درگیر جنگ های متعدد با پلستینی ها بوده و هم در اولین خانش یک شیر را کشته است. سمسون، همتای هرکول یونانی است که شیری را کشته و پوست او را پوشیده است و این همان داود است که شیر را که حیوان خورشید است میکشد و خود را شیر میخواند و به عنوان نیروی خیر، به جنگ اشرار به نمایندگی پلستینیان میرود. سمسون به عنوان کامل کننده ی این داستان، در عین جنگ با پلستینی ها فریب یک روسپی پلستینی به نام دلیله را میخورد و توسط او در عالم مستی، دستگیر و مقتول میشود. دلیله درواقع همان اژدهای ماده است که از پهلوان خورشیدی باردار شده و ما الآن میدانیم که قهرمان خورشیدی مزبور، غاصبی بوده که امتیازات خورشید را دزدیده است. در داستان سمسون، این امتیازات، در قالب کندوی عسلی مجسم میشوند که در دهان شیر قرار دارند و سمسون برای به دست آوردن آن، شیر را میکشد. مسی، این داستان را به یک طرح ایرانی مرتبط میکند که در آن، زنبوری در دهان یک شیر نر حمل میشود. مسی مینویسد که در زبان مصری، کلمه ای وجود داشته که هم برای شیر ماده به کار میرفته و هم برای زنبور. شیر ماده، در این فرهنگ، هم تجسم دوزخ بوده و هم تجسم روح انسان دائم الخمر. ماه کامل، به شیر ماده تشبیه میشده در مقابل خورشید که به شیر نر تشبیه میشده است. خانه ی خورشید، صورت فلکی اسد بوده و خانه ی ماه کامل، صورت فلکی دلو که مردی آبریز را نشان میداده و گاه به جنسیت ماده شیر، به شکل یک زن تصویر میشود. زمانی که خورشید به برج دلو پای میگذارد، از امتزاج این نیروهای ضدین، تغییرات بزرگ زاده میشوند و به همین دلیل است که غنوصی ها به آرزوی ظهور عصر اکواریوس (آبریز) نشسته اند.:

Luniolatry: ancient and modern”: Gerald massey: 1887: tringlcalhistory.org

این مطلب، نیروهای خیر و شر غاصب آن را خدایی مینمایاند و تفاوت اندکی بین مسیحیت نخستین و پاگانیسم مشابه آن باقی میگذارد. پس چه شد که خیر و شر در انجیل، به آدم ابله بی خاصیت و مار بدشانس عقده ای شده فروکاسته شده اند؟ به نظر میرسد اینجا باید دنبال اژدهایی باشیم که کلیسا شکستش داده تا از غارش گنج معرفت بیرون بکشد و چون اژدهای مزبور، تنها شاخه ای از جهان پیشین است که همان مکتب آلبیژن باشد، مداقه ای در روایت دیگر جنگ صلیبی در اروپا موضوع را روشن میکند: نبرد با آریانیسم یعنی همان فرقه ی پیرو آریوس کشیش که معتقد بود مسیح فقط پیامبر خدا بوده و نه پسر خدا یا خدای مجسد. بسیاری از ژرمن ها آریان بودند و اصلا علت این که نازی ها ژرمن ها را آریایی میخواندند، این بود که بحث نژاد آریان بر بحث مکتب مسیحی آریان در رمانتیسم استوار بود. نسبت البی ژن یعنی آلبی تبار با آریان های ژرمن را در مسیحی شدن گوت ها توسط اوزیبیوس نیکومدیایی قرار داده اند چون نیکومدیا که شهری در ترکیه بوده، بازسازی شده ی شهری قدیمی تر به نام "اولبیا" دانسته شده و چون اولبیا را نیکومدس اول بیتینیا بازسازی کرده است، این شهر به نامش نیکومدیا نامیده شده است. اوزیبیوس نیکومدیایی که سوری تبار دانسته شده، خود مستقیما با آریان در مکاتبه بود و به عنوان یک آریان، حتی به مقام اسقف قستنطنیه رسیده بود (جالب این که میتوان دولت بیزانس یا بیتینیا را که برسازنده ی قستنطنیه است، اصل مسیحیت حکومتی و اصل روم باستان نیز دانست). اوزیبیوس، اولفیلاس نامی را به عنوان کنسول تبلیغ مسیحیت در بین گوت ها به داسیا و موئسیا در تراس فرستاد و اولفیلاس به ترجمه ی انجیل برای گوت ها پرداخت. نام این اولفیلاس را میتوان با نام اولبیا و آلبیژن مقایسه کرد. در کرونولوژیا، معنی نام اولفیلا "فرزند گرگ" عنوان و اشاره به گرگ تباری اسطوره ای اسکیت ها دانسته شده است. به روایت تاتیشف، اسلاوهای ایلمن، توتم گرگ داشتند چون تبارشان اسکیت بود و ظاهرا همانان با گوت ها مرتبطند. گوت ها پادشاه آنت ها به نام "بوز" [قابل مقایسه با بیتینیا و بیزانس] را به صلیب کشیدند و این، روایت دیگری از به صلیب کشیده شدن مسیح است. چون اسقف مسیحی اسکیت های آنت، وابسته به قستنطنیه بوده و اسکیت ها نیز باید روایت بومی خود از قتل مسیح را پیدا کرده بوده باشند. بخصوص ازآنروکه کنستانتین اولین امپراطور مسیحی روم، گوت ها را شکست داده و این همتای شکست یهودیان از رومیان به سزای کشتن مسیح است با توجه به این که خزرها ی اسکیت، یهودی شده بودند و میشد این دو موضوع را به هم وصل کرد. در زمان لئوی اول، اسکیت ها اجداد اسلاوها و روس ها شمرده میشدند. بطلمیوس سینسیوس اسقف مصر، از دردسر رهبران "مو بلوند" جنگسالاران اسکیت در سراسر روم نوشته است. معمولا بربرهایی را که روم باستان را نابود کردند  ژرمن های مو بور تصور میکنند. لئو خود در خدمت سرکرده ی بربری به نام آسپار در قرن پنجم میلادی بود. از آن قرن، هم یک آسپار قدرقدرت در افریقا گزارش کرده اند و هم یکی دیگر در شرق امپراطوری روم. آسپار دیگری هم از قرن هفتم گزارش کرده اند که یک رهبر بلغار بوده که از حدود ولگا به غرب پای نهاده است. ناسیونالیست های روس همچون استاویف که تاریخ رسمی اسکالیگری را به نفع قوم اسلاو زیر سوال برده اند، این آسپارها را یکی میکنند و روم لاتینی را پدیدآمده از مهاجرت اسلاوها به غرب و انجیل و تاریخ انجیلی اوزیبیوسی را –که اساس تاریخ اسکالیگری است-  سوغاتی معرفی میکنند که مهاجرین از بلغارها گرفته و به غرب داده اند و علت این که گفته شده آریایی های محبوب نژادپرستی ژرمن از استپ های روسیه آمده اند نیز همین است. گاسپار شاه مغ یا مجوس که از شرق می آید و مسیح را تایید میکند همان اسپار بلغار است و مجوس را که به پرشیا نسبت داده اند باید در استپ های اوراسیا جست و ایران حالیه را به سبب وابستگی به روسیه ی قدیم و حکومت تاتارش وارث آنها دانست نه این که ایران اصل پرشیا باشد. آستاویف معتقد است نام های شاهان پارسی در روایات یونانی همچون سیروس، داریوس و خرخس، کلمات تاتاری بودند که ژرمن ها تلفظ اولیه شان را فراموش کرده بودند و جالب این که این، خود آلمانی ها بودند که در باستانشناسی ایران، تلفظ ایرانی این اسامی را به خود ایرانی ها معرفی کردند. ولی همین کلمات یونانی بودند که در تلفظ های دیگر، باعث فرض وجود امپراطوری های تخیلی دیگری به موازات امپراطوری پارس شدند. مثلا سیروس، دراصل آسیروس بود که آسور و سوروس هم تلفظ شد و فرض وجود امپراطوری های آسور و سوریه را موجب گردید. آستاویف، اصل این کلمه را همان آسور میداند که در اصل نام خدا بوده و از روی این خدا، یک شهر فرض کرده اند و بعد فرض کرده اند که آن شهر، مرکز یک امپراطوری بوده است. آستاویف، آسور را همان خدایی میدانست که اسلاوها از او به "آستارای روس" یاد میکردند و ظاهرا آستارای را تلفظ دیگر آسور میدانست. امروزیان نیز مشاهدات آماتور و غیرتخصصی خود را در راستای انتقادات قدیمی نتیجه گیری میکنند. مثلا آرلین از جمهوری چک، به دلیل وجود بنا های گوتیک قدیمی در کشورش که مملو از تصاویر زنان مسیحی و محترم قدرتمندند، وجود انبوهی از قدیسه های نخستین مسیحی همچون آنا، ماگدالنا، باربارا، کاترینا، آپولونا، اورسولا، کلارا و غیره را نه ریشه گرفته از فرهنگ مردسالار کلیسای رم لاتین بلکه متوازن با ارجمندی زنان در فرهنگ اسکیتی و همگامی آنها با مردانشان که یونانیان را تا مرز افسانه ی آمازون ها یا قبایل زنان جنگجو دچار سوء تفاهم کرد، ارزیابی میکند. به نظر او مسیحیت اولیه، چیزی در حد پرستش مریم مقدس به صورت یک الهه بوده ولی کتاب مقدس (تورات و انجیل) محصول فرهنگ ضد زن یونانی-رومی و سپس تر ترجمه شده و نسبت داده شده به فرهنگ و زبان مردسالارتر و ضد زن تر عبری است.:

Chronologia: “gothsm germans , slavs”: issue12768

همین که ساده کردن تاریخ، سبب آشکار شدن شواهدی در این باب حتی در عصر ما باشد، نشانگر این است که در زمان بسیار ساده تر پرداختن به تاریخ، برداشت آریان از تورات یا نسبت دادن آن به نفوذی های آریان –آن هم وقتی گفته میشود انجیل را یک آریان اولین بار به گوت های اجداد ژرمن ها به عنوان مسببان تاسیس امپراطوری مقدس رم به مرکزیت مذهبی واتیکان ترجمه و معرفی کرد- خیلی ساده تر و باورپذیرتر بوده است. پس عجیب نیست که آدم خوب و مار بد هر دو در بهشت خدای بی مزه ی حیله گر، تفاوتی با انسان های معمولی نداشته باشند. هرچه باشد، آنها الگوهای مسیح و شیطان به عنوان دو نیمه ی خدا بودند و این همان خدایی است که خود به شدت درگیر ویژگی های انسانی است و اصلا اگر باغ بهشت را یک موجود انسانی درست نکرده باشد، معنی ندارد انسان ها بتوانند مجددا باغ بهشت را بر زمین ایجاد کنند. در ژرمانیسم که نازیسم آن نتیجه ی بازگشت به آریانیسم بود، این، موضوع اسباب فرهنگ سازی گسترده ای شد و ازجمله در ایرانشناسی که بخش مربوط به مذهب زرتشت  و خطوط میخی آن به طور کامل در ید ژرمان ها –از هرتسفلد گرفته تا کریستن سن- بوده است (تنها کارشناس خط میخی در ایران یعنی پروفسور عبدالمجید ارفعی، این دانش را از آلمانی ها گرفته است و بقیه ی استادان، فقط ادعاهای آلمانی ها را بلغور میکنند) نیز بخش ماقبل اسلامی ایران با تصویر خدایی انسان نما به نام اهوره مزدا به صورت یک مرد ریشو که داخل یک کالسکه ی پرنده نشسته است، بازآفرینی میشود درحالیکه به دو نیروی خیر و شر سپنتامئینو و انگری مئینو تقسیم شده است همانطور که یهوه به دو نیروی آدمی و مار تقسیم شده است و از آدم نیز شیث و قابیل پدید آمده اند و الی غیرالنهایه. این متفاوت با ادعای قدیم زرتشتی ها در متونشان است که بر اساس آن، اهوره مزدا و اهریمن هر کدام یک خالق، اولی خالق خیر و دومی خالق شر بوده اند. این به عنوان اصل مذهب ایرانی مشخص و ادعا شد –و هنوز هم میشود- که مذهب اسلام، کپی مسائل آن است و خودبخود سبب بازسازی اسلام از روی خدا-شاهی فرضی هخامنشی و ساسانی شد که پس از دست رد ایرانی ها به آن در سلسله ی پهلوی، مدل اسلامیش با موفقیت در جمهوری اسلامی تولید شد. مشکل این است که مردم این نوع داستان ها را در باب خدایان غیر انسانی تصور کرده بودند و محال بود بدون مهملات توراتی در باب خدایان و قهرمانان انسان نما، بتوان انسان های فانی خطاکاری را که به مقام حاکم انتخاب میشوند، موجوداتی خداگون تصویر کرد. سردرگمی مردم ایران بیشتر ناشی از این است که هنوز نمیدانند باید از سیاستمدارانشان، توقع انسان بودن و خطا کار بودن داشته باشند یا انتظار خدا بودن و معجزه کردن. اینجا اشکال از خود مردم است چون حتی وقتی متوجه میشوند چیزی این وسط اشکال دارد، هنوز فکر میکنند بدبختی ایران از خدا و اسلام است و حتی یک بار احتمال نمیدهند که شاید خدا را از کس غلطی آدرس گرفته اند یعنی از همان سیاستمداری که دوست دارد مردم فرق خودش و خدا را تشخیص ندهند و بتواند مثل فراعنه ادعای خدایی کند. در همان دوران قدیم که اتفاقا تشخیص خدایان از جانوران و عناصر طبیعت سخت تر بود، داستانی در این مورد وجود داشت که اتفاقا کمیاب بودن اسب به عنوان یک جانور اشرافی را در روستاهای دوردست و در نزد مردم بیسوادشان سوژه کرده بود. مطابق این داستان، روستایی ای اسبی را دید و آرزو کرد اسب داشته باشد. با زحمت زیاد، پولی جمع کرد و به شهر رفت تا اسبی بخرد. وقتی وارد شهر شد، کدو فروشی که از قیافه و طرز صحبت مرد فهمیده بود او روستایی است، او را به سوی خود خواند و پرسید دنبال چه میگردد. مرد روستایی گفت که اسب میخواهد. کدوفروش گفت: «پیش خوب کسی آمدی. من اسب فروشم. اما الآن اسب هایم تمام شده و فقط تخم اسب دارم. یکی از اینها را بخر.» روستایی با اشتیاق، یکی از کدوها را که آنها را تخم اسب تصور کرده بود، به قیمت گرانی خرید. کدوفروش سفارش کرد که در راه، تخم اسب را روی زمین نگذارد چون به محض قرار گرفتن تخم روی زمین، اسب از تخم درمی آید و به سرعت فرار میکند. روستایی به نصیحت فروشنده عمل کرد و در راه بازگشت به روستایش وقتی به تاریکی شب برخورد، کدو را از درختی آویزان کرد و خوابید. روباهی رهگذر، کدو را بالای درخت دید و با امید این که توی آن چیزی باشد، پرید و طناب را پاره کرد. کدو به زمین خورد و با صدای بلندی شکست. مرد از صدا از خواب بیدار شد و دید کدو شکسته و بعد در تاریکی، چشمش به روباه افتاد که به سرعت در حال فرار بود. مرد روستایی فکر کرد که چون تخم اسب به زمین خورده، بچه اسب از تویش درآمده و دارد فرار میکند. او روباه را در تاریکی با بچه اسب اشتباه گرفت و دنبالش دوید. روباه درون بوته زاری قایم شد. مرد درحالیکه به خود میبالید اسبی خریده که در نوزادی بسیار سریع است، چوبی برداشت و داخل بوته ها کرد تا بچه اسب را بیرون بکشد. چوب به ببری برخورد کرد که توی بوته ها خوابیده بود. ببر از وحشت پا به فرار گذاشت. مرد با خود گفت: «ماشاءالله. به همین سرعت، عجب رشدی کرده است؟!» پرید روی اسب تا آن را نگه دارد. در همین زمان، ابر از روی ماه کنار رفت و نور ماه روی بدن ببر افتاد و مرد خطوط روی بدن ببر را دید و شناخت. وحشت کرد. چشمش به شاخه ی درختی افتاد. آن را گرفت و ببر را که به سرعت در حال دور شدن از صحنه بود نظاره کرد. صبح که شد، با ترس و لرز از درخت پایین آمد و به روستایش بازگشت و دیگر تا آخر عمر هوس اسب خریدن نکرد. برخوردی که بسیاری از ما امروزیان با مذهب و پدیده های دنیای نوین میکنیم، شبیه برخورد همان روستاییان بیسوادی است که سوژه ی این داستان شده اند، یعنی پذیرش یک مطلب از دیگران و طمع کردن در چیزی بدون تحقیق اولیه و اطلاعات کافی. گاهی بلایی که در ازایش دریافت میکنیم آنقدر بزرگ است که حتی جایی برای خوش شانسی روستایی داستان و ترک مسالمت آمیز هوسمان باقی نمیگذارد.

در مورد نسبت قائل شده بین پرشیای اهوره مزدا و ایران پهلوی مورد علاقه ی هیتلر هم باید حواسمان باشد که برای چه این نقش به ایران تعلق گرفته و لباس آریایی های اوستایی که در هند کشف شده و فامیل آریان های آلمانی تلقی شده اند بی این که نامی از قوم پارس در آن اوستا باشد، به قامت پرشیایی که اکنون ایران خوانده میشود، دوخته شده است. یادمان باشد پرشیا از اواسط قرن 19 بود که به "ممالک محروسه" (ایران حالیه) محدود شد و اگر اکنون بار معلمی نبرد خیر و شر را برای یهودیت و مسیحیت به دوش میکشد ازآنرو است که قبلا در حمله به اراضی یونانی و بقیه ی اروپا با عثمانی و دین اسلامی مترادف بود تا ترک زبان بودن عثمانی ها پارس ها را معادل با تاتارها به عنوان رهبران سراسر ممالک بزرگ آسیا کند: قاره ای که تا اواخر قرن 18، نه آسیا بلکه تارتاریا (تاتارستان) خوانده میشد. اسکیت، اسلاو و پارس، نام های درهم آمیخته ای بودند که جز در رهبری سیاسی و لابد عقیدتی، نمیتوانستند با هم متحد باشند و فقط هم نژاد شدن اسلاوها، اسکیت ها، پارس ها و فریسی ها در یک نژاد خیالی آریایی که از روسیه می آمد، میتوانست مشکلات را حل کند. این مشکلات ابدا در ذهن یک شرقی بخصوص اگر ایرانی باشد وجود ندارند. بلکه خاص جوان دانشجوی اروپاییند که میراث عتیق اروپا و دوره ی روشنگری آن را میخواند و تردید در ذهنش ظاهر میشود که نکند آنچه تاریخ همیشگی جهان تلقی میشده ظاهرا تا همین 100 تا 150سال پیش سر و ته نداشته و منابعش مشکوک باشند؟ مثلا در کتاب پنجم امیل از ژان ژاک روسو –به تاریخ 1762- او در صحبت از مسافرت و روابط بین مردم مینویسد: «در کشور ما، پس از حمله ی رومیان، مهاجرت های بعدی بربرها همه چیز را به هم آمیخت. فرانسوی های فعلی، دیگر مردمان قدبلند و مو روشن و سفیدپوست گذشته نیستند. یونانی ها دیگر مردان خوشتیپ سابق نیستند که به عنوان الگوی هنر خلق شده اند. ظاهر خود رومی ها درست مثل خلق و خویشان تغییر کرده است. "پارسی ها، ساکنان اصلی تارتاریا"، هر روز به دلیل آمیختگی با خون چرکس، زشتی سابق خود را از دست میدهند. اروپایی ها دیگر گاول، آلمانی، ایبری، یا آلوبروژ نیستند. همه ی آنها چیزی جز "اسکیتها" محسوب نمیشوند. از جهات مختلف منحط شده اند، هم در ظاهر و حتی بیشتر از لحاظ اخلاقی.» فرانسیسکو دو کوودو در پانورامای "ساعت قصاص یا ثروت معقول"، تسالونیکی را «جزیره ای میان دریای سیاه و مسکو، نه چندان دور از تارتاریا» خوانده است. ناپلئون در باب آتش سوزی مسکو توسط باشندگانش برای نیفتادن به چنگ ناپلئون گفته بود: «چه منظره ی وحشتناکی؟آنها که هستند که چنین ساختمان های زیبایی را آتش زدند؟ اسکیت هستند. چه عزم خارق العاده ای؟ چه مردمی؟» "الف بلوک" دشمنان اروپایی روسیه را چنین تهدید میکرد: «شما میلیون ها. ما تاریکی و تاریکی و تاریکی. آن را امتحان کنید. با ما مبارزه کنید. بله، ما اسکیت هستیم. آری، ما آسیایی هستیم با چشمانی کج و حریص.»:

Chronologia: “miscellaneous finds”: topic 69200

  پرشیا باید آغاز قاره ی عقب افتاده ها باشد: عقب افتاده هایی که آنقدر عقب افتاده اند که هیچکس نمیتوان راهشان بیندازد مگر کسی که بنیان آریایی دارد و بعد این آریایی در اثر این از خود گذشتگی باید در امتزاج با آنها انحطاط نژادی یابد. این آریایی در شرق است تا این قسمت از ادبیات اروپا را هم که «طلوع از شرق است» اثبات کند. بقیه ی این ادبیات چه میگوید؟ از زبان روسو میگوید فرانسوی ها و بقیه ی اروپایی ها الآن قیافه ی اسکیت دارند و قبلا نداشتند با فرض این که همه ی اروپایی ها قبلا قیافه شان شکل مجسمه های ایدئال یونانی مخلوق رنسانس بوده است. حالا موی زرد هم که گاهی دیده میشود و به نظر آقایان قشنگ است، چون قشنگ است باید مال اروپایی های قدیم باشد نه اسکیت های کوچنده از منطقه ی شمالی چین که موی بلوند در بینشان زیاد دیده میشود. پس نتیجه این که اسکیت ها که تاتارند، فقط میتوانند زشت باشند و ساکنان اصلی تارتاریا (تاتارستان) به قول روسو پارس ها هستند که لابد منظور از "اصلی" نیز قوم حکمروا یا همان اسکیت است.  آقای روسو میگوید این پارس ها کلا زشت بوده اند و اگر الان کمی قشنگ شده اند نتیجه ی تاثیر آمیزش با چرکس ها است. اصلا مشکل این اروپایی ها با تارتاریا پیش از نژادی، مذهبی است و به شباهت بیشتر مذهب اسلام که اصل آیین تارتاریا تصور شده، با تورات یا یهودیت مردود -نسبت به مسیحیت اعلی- برمیگردد. این اسلام، در پیامبر خواندن و رد کردن خدا بودن عیسی با آریانیسم که از استپ های روسیه به اروپا یورش برده موافق است و معرف اسلام به روسیه نیز "احمد ابن فضلان" از بغداد بوده که نامش «محمد از نسل فضیلتمندان» معنی میدهد و میتواند مدل دیگری از همان احمد یا محمد پیامبر عثمانی ها و بقیه ی تاتارها باشد.  بنابراین در دیدگاه ماقبل تاریخی ادبیات اروپایی، شرق یک قلمرو درجازننده است و درجا زدن ویژگی پرشیایی است که تاریخ آن را به ایران محدود کرده و از چین گرفته تا هندوستان و عربستان را متاثر از آن خوانده تا با درجا زدن در آریانیسم اولیه از آریانیسم پیشرو اروپایی عقب بماند و فقط به درد تصدیق آن بخورد. انگلستان که تاریخ جهان را نوشت، در این زمینه با آلمانی ها همعقیده بود و به عنوان کشوری اداره شده توسط یک اشرافیت آلمانی، با نفوذ هرچه بیشتر خود در ایران پس از انقلاب مشروطه، خود ایرانی ها و حتی بقیه ی مسلمان ها را با دیدگاه های خود موافق کرد.

صحبت های آقای شاهین پر در دو گفتگوی یادشده، نشان میدهد که او در نوشتن "مادخاتون"، تحت تاثیر علمی ترین و دقیق ترین نتیجه گیری ممکن از باور کردن تاریخ یادشده قرار دارد که ناسیونالیست ترین ایرانی ها به دلیل قرار داشتن شدید تحت تاثیر مذهب و بازسازی زرتشت و کورش به صورت مدل های ایدئال اسلامی، موفق به درک آن نشده اند.  وقتی آقای شاهین پر در گفتگوی میهن تی وی میگوید که در تمام این هزاره ها ما آخرت باور بودیم چون تحت تاثیر کشاورزی قرار داشتیم و فکر میکردیم چون دانه بیفتد در خاک، رشد میکند، ما هم در خاک دفن شویم، دوباره از آن بیرون می آییم، یا این که چون دانه بخشی از یک گیاه دیگر است، در بین النهرین و مصر و آسیای مرکزی و دره ی سند مردم فکر میکردند علاوه بر روحی که در تن ما است، ما یک همتا نیز در آسمان داریم که بعد به قول شاهین پر این دستمایه ی نظریه ی مثل افلاطونی شود، خب این حرف ها با این که مادخاتون شاهین پر تحت تاثیر مردوک –نسخه ی اولیه ی آسور و اهوره (مزدا)- قرار داشته باشد مرتبط است. چون این حرف ها برای من آشنا است و میدانم به کجا وصل میشود. من شمیم آنها را اولین بار در کتاب "از اسطوره تا تاریخ" دکتر مهرداد بهار یافتم. مرحوم مهرداد بهار که پسر ملک الشعرای بهار بوده است، بارها در این کتاب متذکر شده که مذاهب ایرانی،صرفا فرم پرداخته شده ی آیین های کشاورزی بین النهرین هستند. او بخصوص روی آیین تموز تاکید میکرد که میگوید تموز به عنوان ایزد گیاهان، در میانه ی تابستان به همراه گیاهان مزرعه درو میشود و به قتل میرسد و به زیر زمین میرود و در بهار همراه بازگشت سرسبزی به طبیعت مجددا زنده میشود و این اصل مرگ و رستاخیز مسیح و تمام آیین های ایرانی است و حتی افسانه های اروپایی ولو ایلیاد و ادیسه به نوعی این افسانه را بازتولید میکنند. من این کتاب را در بهار سال 1385 از مجتمع فرهنگی خاتم الانبیا جنب نگارخانه ی مارلیک در رشت خریدم. وقتی مطالعه اش کردم اول تعجب کردم چون بحث متواتری محسوب نمیشد. با این حال، همزمان اتفاقات دیگری افتاده بودند که مرا نسبت به آن دودل کرده بودند. مثلا در همان بهار، یک انیمیشن قدیمی ژاپنی به نام "ماجراهای نیلز" مجددا از تلویزیون پخش شد که باز هم در همان بهار، در جایی خواندم که بر اساس یک کتاب برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات از بانوی سوئدی "سلما لاگرلوف" ساخته شده است. در دو قسمت اول این انیمیشن که در آن زمان در روزهای چهارشنبه پخش میشد، نشان داده میشد که پدر و مادر نیلز خوشبختی خود را محصول لک لکی میدانند که در زمان خردسالی نیلز بالای سقف خانه شان لانه کرده است. نیلز 13ساله در اثر اذیت کردن یک آدم کوچولو کوچک میشد و برای فرار از مجازات شدن توسط حیوانات اهلی خانه که از او خیلی رنج دیده بودند، سوار بر یک غاز به مهاجرت با گروه غازها به نواحی گرم جنوب میرفت. با رفتن او لک لک نیز خانه ی والدین نیلز را ترک میکرد. با این که این انیمیشن در اواخر تابستان پخشش متوقف شد ولی از دوران کودکی خود به یاد داشتم که با رفتن نیلز و لک لک، برکت از خانه ی او میرفت و وقتی نیلز برمیگشت لک لک و برکت نیز با او مجددا به خانه ی والدین نیلز وارد میشدند. این مرا به شدت به یاد عمو نوروز یا خضر می انداخت که در فصل خزان، با لک لک به سرزمین های گرم جنوب سفر میکرد و با بازگشت او و لک لک، سرسبزی و برکت به زندگی های روستایی وارد میشد. آیا نیلز و عمو نوروز هر دو دنباله ی تموز بودند و معرف ادبیاتی نزدیک به پاگانیسم از یک دوره ی تقریبا مدرن؟ هر کس جای شاهین پر باشد و به قدمت 5000ساله ای که برای تاریخ بین النهرین برشمرده اند فکر کند واقعا بدبین میشود و نتیجه میگیرد که در طول تاریخ، تغییر واقعی ای در فکر بیشتر مردم درنگرفته است. ولی آیا این آیین های کشاورزی واقعا مال 5000سال پیشند یا این که عمدا اینقدر قدیمی وانموده شده اند تا مردم عطای تغییر اجتماع را به لقایش ببخشند؟ اگر  قصدی غیر از این در نظر بوده، پس چه معنایی داشته که تموزی که پرستشش در عثمانی در قرن 18 متروک شده،  کلا از صفحه ی تاریخ کلاس های درسی حذف شود و جایش را جنگسالاران و کشورگشایانی مجهز به مذاهب ساخته شده توسط افرادی خاص مثل محمد و زرتشت بگیرند بی این که معلوم باشد مردم چرا باید حرف های این مردان منفرد را باور کنند. چرا باید یک اسطوره ی کشاورزی که بر اساس شعار "انسان کیهان کوچک است" الگوی ارواح تمام انسان ها است باید به ده ها نیمه خدای معجزه گر متخاصم تقسیم شود و تاریخ را از خود پر کند؟ آیا به این خاطر نیست که در اسطوره ی کشاورزی، قتل و تبعید تموز، همتای هبوط روح از آسمان به زمین است و بر اساس این داستان، بهشت در سرایی دیگر است و جهان مادی و زندگی زمینی، فقط میتواند جهنم باشد و هیچ سیاستمداری نمیتواند آن را به بهشت خیالی جادو کند؟ باید درست فکر کنیم. ایرانی به خاطر این ایرانی نیست که خدا ایرانی خلقش کرده است و امریکایی هم به خاطر این امریکایی نیست که خدا امریکایی خلقش کرده است. آنها هر کدام مصالح میهنی خاص خودشان را دارند. اما فرهنگی که آنها را تولید کرده، به باورشان رسانده که آنها در یک بهشت خدایی متولد شده اند. منتقدان شاید این که خودشان در بهشت هستند را باور نکنند. ولی هنوز آنقدر تحت شعار بهشت زمینی هستند که باور میکنند بهشت سرزمین دیگری در همین زمین است. ایرانی ممکن است فکر کند امریکا بهشت است و امریکایی فکر کند کانادا بهشت است و کانادایی فکر کند قزاقستان بهشت است و قس علیهذا. اما همه ی آنها اسیر بهشت زمینی انجیلند که صرفا یکی از ده ها ایده ی بشر درباره ی حیات بوده و تنها چیزی که در برجسته شدن سیاسی آن نقش نداشته، اعتقاد به درستی آن بوده است.

 

مطالب مرتبط:

جنگاوری مردانه و جادوی زنانه: آخرالزمان مشترک لیبرالیسم و انقلاب اسلامی