جادوگر اخته: آقامحمدخان قاجار و نسخه های اروپاییش
نویسنده: پویا جفاکش

چند ماه پیش و کمی قبل از رخداد بحران اوکراین، در شرایطی که دیگر برای تمام ایرانی ها سرسپردگی تقریبا محض حکومت ایران به دولت روسیه مسجل شده بود، روزنامه ی کیهان تیتر زده بود که وقتی ما در اول انقلاب میگفتیم:«نه شرقی، نه غربی»، منظورمان از شرقی، روسیه ی شوروی بود اما الآن شوروی ای وجود ندارد. مسلما منظور آقای شریعتمداری این نبوده که روسیه ی مافیایی پوتین از شوروی بهتر است وقتی حتی بی بی سی هم اعتراف میکند اکثر مردم نسل قدیم روسیه دلشان برای دوره ی شوروی تنگ شده است؛ بلکه منظور ایشان این است که ما زیر حرفمان نزدیم و مشکلمان با شوروی بود. در این مورد البته حتی کسانی که هنوز روسیه را با شوروی همهویت میکنند به ایشان حق خواهند داد. چون همه میدانیم که اسلام بنیادگرا را غربی ها برای مبارزه با شوروی در خاورمیانه و آسیای مرکزی –گاو پیشانی سفیدشان طالبان افغانستان است- قدرتمند کردند و دیپا کومار هم تحقیق مفصلی در این خصوص دارد. اما این فقط یک راه دررو از مشکلی است که امپریالیسم روسیه هم درست مثل اروپای غربی با تفکر اسلامی آسیای سامی دارد چون این تفکر، جنگجویانه است و مقاومت کننده در مقابل هر نوع امپریالیسم خارجی ای. برای همین هم من به خوانندگانی که کمی زبان بلدند توصیه میکنم یک سری به فوروم های ناسیونالیسم روسی که شراره افکن آتش تند امپریالیسم این کشور در جوانان درس خوانده اند نظری بیفکنند تا ببینند که وقتی غربی ها در حال کشف "هیس استوری" اروپایی نیستند و "هیس استوری" روسی چقدر میتواند ضد اسلام تر و اصلا غرورخردکن تر از هیس استوری اروپایی درباره ی ایران باشد. نور علی نورشان هم کشف نظر "ولادیمیر میخائیلوویچ خووستوف" مورخ دوران شوروی درباره ی تاریخ خاورمیانه و ازجمله ایران آن هم 50سال بعد از مرگ خووستوف است، هرچند این هنوز به خنده داری انتشار اسناد سفر ناصرالدین شاه به زیارت کربلا در آرشیو وزارت امورخارجه ی انگلستان در سال قبل نیست چون هرچه باشد خووستوف در 1905 در خانواده ای تحصیلکرده به دنیا آمد و گوشه چشمی به گسترش جمع آوری اسناد تاریخی در قرن 19 داشت و با تنظیم تاریخ جهان توسط آرنولد توینبی انگلیسی معاصر بود و از طرف دیگر در 1972 مرد یعنی زمانی که تازه مردم ملت های شرق در حال باسواد شدن بودند و آماده میشدند تا تاریخی که دار و دسته ی توینبی برایشان تنظیم کرده بودند بخوانند. پس امروزیان، آدم مناسبی برای کشف منویات او پیدا کرده بوده اند. پس با توجه به این دقت، کنجکاو میشویم بقیه ی داستان چطوری مورد دقت گرفته است. برویم ببینیم از قول آقا چه نوشته اند:
روزی روزگاری یک حکومت مسیحی اسلاوی به جنگ یک حکومت مغولی در روسیه ی کنونی رفت و پس از موفقیت های فراوان داشت برای تسخیر مستعمرات جنوبی مغول های مزبور آماده میشد که به سد دولت عثمانی برخورد کرد. این عثمانی ها اصالتا قزاق های روسیه و از نسل همان مغول های شمالی بودند که حالا میراث بر او شده بودند. آنها در قرن 18 با ضعف حکومت مغول، استقلال یافته بودند ولی هنوز متکی به جنگجویان معمولی ینی چری بودند تا این که سلطان سلیم به اصطلاح سوم که معاصر ناپلئون بود روش های مدرن جنگی را وارد عثمانی کرد و امکان قدرتمند نمودن آن را فراهم نمود. او پسر پادشاهی به نام سلیمان بود. بعدا آن پادشاه را با سلیمان نبی در قرآن اشتباه گرفتند و از ترکیب آنها یک سلطان خیالی به نام سلیمان قانونی در قرن17 ساختند که او هم پسری به نام سلیم داشت. ازآنجاکه سلیم واقعی خائنانه سرنگون و کشته شده بود و دشمنانش کلی داستان علیهش ساخته بودند سلیم دوم که پسر سلیمان قانونی خوانده شده شخصی عیاش و بی مصرف تخیل شد. به هر حال، اصلاحات سلیم سوم، زمینه ی رشد اولین سلطان قدرتمند عثمانی به نام "محمد" یا "محمود" شد. وی جنگ های موفقی را علیه روس ها اداره کرد و به ادعای پیروزی بر کفار، به جنگ هایش تقدس بخشید. نام او از پیامبری به نام محمد یا احمد می آمد که احمدشاه ابدالی در افغانستان و یکی از آخرین فرمانروایان مغول روسیه نیز نام از او داشتند. اما محمد پیامبر، مدلی زاهد از یحیای تعمیددهنده بود و نه یک فاتح. خلط کردن او با سلطان اخیر، سبب جلوه یافتن او به پیغمبری جنگاور شد که از یک طرف، الگوی محمد دوم عثمانی، فاتح قستنطنیه شد و از طرف دیگر، در افغانستان از روی او سلطان محمود غزنوی را تخیل کردند. حتی در سرزمین های بربر و بی امکانات نجد در شرق عربستان، او به صورت یک جنگجوی وحشی مرتجع نادان به نام محمد ابن عبدالوهاب بازسازی شد که درواقع نتیجه ی بدفهمی طبیعی سلطان محمد عثمانی در چنان شرایطی بوده است و این الگو سبب جاری شدن سنت وهابی در شبه جزیره ی عربستان گردید و خود زمینه ی برساختن تصویر محمد پیامبر در مکه و مدینه را ممکن کرد. از همه مهمتر در رابطه با بحث ما این که سلطان محمد الگوی یک پادشاه ایرانی هم شد؛ کسی که اولین سلسله ی متحدکننده ی ایران یعنی قاجار را پدید آورد: آقا محمدخان. متن مزبور، به شدت منکر امکان وجود امپراطوری هایی چون هخامنشی و ساسانی در شرایط جغرافیایی سخت سرزمین خشک و کوهستانی ایران تا قبل از بروز امکانات مدرن است و پادشاهی های 2500سال تاریخ ایران را محصول دروغ تراشی های انگلیسی میخواند. متن میگوید اولین پادشاه بزرگ در ایران، کریم خان زند بوده و آن شخصی هم که به عنوان آخرین پادشاه صفوی در زمان کریم خان در اصفهان حکومت میکرده، نه یک شاه بلکه همانطورکه عنوانش (صفوی = صوفی) نشان میدهد یک مقام مذهبی بوده است متعلق به سلسله های صوفیان. این صوفیان در افغانستان نشو و نما کرده بودند و جنگجویان وحشی در خدمت آنها را احمد شاه ابدالی پس از ازدواج با دختر امپراطور مغول هند و کسب وجاهت در بین افغان ها، سرکوب و به سمت ایران متواری کرده بود. این که حکومت افغانستان احمد شاه بر پایه ی شورش افغان ها یعنی سلطان حسین صفوی پدید آمد، به سبب این است که تاتارهای افغانستان متعلق به حکومت کوشانی بودند و این کوشانی، بعدا حسینی تلفظ شده است. کوشانی ها از قبایل هزاره بوده اند که بابری ها ی متمدن کننده ی هند نیز از آنها بودند. لغت هزاره از ریشه ی خزر می آید و خزرها یعنی غزر (قوم غز) در روسیه ی غربی میزیستند و اجداد همان قزاق های عثمانیند. نام قجر یا قاجار نیز از غزر می آید. قاجارها که از ترکیه ی عثمانی متواری و نخست در قره باغ ساکن شده بودند بعدا در مناطق ترکمن صحرا و پس از فتح ایران در تمام کشور گسترش یافتند. وابستگی آنها به دولت مغول سابق روسیه سبب داشتن گوشه ی چشم به آن مملکت از سوی آنها بود. پس ازتوافق روسیه و انگلستان بر سر استقلال ایران در زمان ناصرالدین شاه، یک شاهزاده ی سابق به نام عباس میرزا که علم مقاومت در مقابل روس ها را برافراشته بود تبدیل به یک قهرمان شد و با این که ولیعهدی بود که قبل از شاه شدن درگذشت ولی خاطره اش او را به حد پادشاهی قدرقدرت به نام شاه عباس کبیر صفوی بزرگ کرد.
تعجب نکنید. فقط خارجی ها هستند که به اهمیت قاجار معترفند چون بسیاری از اسنادشان از قاجار، مربوط به دوره ی پهلوی است یعنی دوره ای که تمام مردم سنتی دلشان برای قاجارها تنگ شده بود و علی حاتمی، این دلتنگی را سوژه ی سریال «سلطان صاحبقران» خود نموده بود. الآن مردم دلشان برای پهلوی ها تنگ شده و از صمیم قلب، تمام لجنی را که پهلوی به کارنامه ی قاجار پاشید (کاری که الآن جمهوری اسلامی با پهلوی میکند) باور میکنند. ولی یک نگاه به آثار مدرن هنری از ایران سنتی نشان میدهد که هنرمندان عقب تر از دوره ی قاجار، چیزی برای تخیل کردن لباس ایرانیان در چنته ندارند و حتی در خود ایران کسی دقت نکرده که کمتر کسی توالی سلسله ها و شاهان از هجوم عرب تا ظهور زند و قاجار را به خاطر دارد ضمن این که به جز چند اثر ساختمانی قدیمی در شیراز، زندها فقط به خاطر تصادم خاطره ی آقا محمد خان با کریم خان و لطفعلی خان زند –بقیه ی داعیان حکومت زندیه هیچ یک در بین عموم شناخته شده نیستند- یادی از خود به جای گذاشته اند. این است که این متن بر اساس قانون «نبین کی گفته. ببین چی گفته؟» مهم است و این ما را متوجه این سوال میکند که چرا مدل ایرانی محمد فاتح به عنوان بنیانگذار ایران یک خواجه است؟ مسلما این که فتحعلیشاه پدر عباس میرزا پسر محمد نبوده یک پاسخ احتمالی است. اما آنچه که اول این پاسخ ظاهرا توهین آمیز را به ذهن متبادر کرده، این است که او با محمد پیامبر خلط شده و محمد همانطورکه متن میگوید مدلی زاهد از یحیای تعمیددهنده بوده است. کشیش های کاتولیک هم زاهدند و الگوی این زاهد مسلکی به کیش گالی ها یا کاهنان کیش کوبله برمیگردد که مردانی زن مانند و بی ریش بودند که به طور صوری، انوخ یعنی خواجه یا اخته نامیده میشدند. کوبله یک الهه ی کشاورزی و مدل زن شده –یا به اصطلاح اخته شده- ی آپولو خدای آسمان بوده است. نام کوبله در تلفظ "سیبیلا" به صورت نام خاص زنان در اروپای قرون وسطی به کار میرفته است. عقیده بر این بود که گالی ها یا کوریت ها کوریبانت ها که کاهنان کیش کوبله اند به سبب ممنوع کردن جماع با زن بر خود، دارای توانایی های ما فوق طبیعی میشوند و طبیعتا این عقیده ای بود که کشیش های کاتولیک و راهب های بودایی خیلی دوست داشتند روی آن سوار شوند. در ادبیات غرب، شکلی به اصل نزدیک تر از این کاهنان، به صورت جادوگری به نام "کلیشور" یا "کلینگزور" در رمان پارزیفال ولفرام فون اشنباخ ظاهر شد. این جادوگر موقع غافلگیر شدن هنگام زنا با "ابلیس" همسر "ایبرت" از شاهان سیسیل، با شمشیر ایبرت اخته و متواری شد. ولی اختگی به او کمک کرد تا در اثر غلبه بر نفسانیت، قدرت جادوگری را در خود توسعه دهد و به جادوگری نیرومند تبدیل شود. در اپرای پارزیفال واگنر، کلینگزور عمدا خودش را اخته میکند تا با دوری از زنان بتواند جادوگری قدرتمند شود. در هر دو اثر، کلینگزور، یک قصر بزرگ و سرسبز شبیه باغ بهشت دارد که زنان را در آن زندانی میکند. این بی شباهت به آقامحمد خان اخته نیست که 350 زن در حرمسرای خود دارد. آقامحمدخان نیز درست مثل کلینشور فون اشنباخ، به سبب گناه جنسی –زنا با دختر شیخ علی خان زند- اخته شد ولی این اختگی، او را به حد یک فاتح بیرحم قوی کرد درحالیکه هم پزشکی و هم تجربه میگویند که آدم اخته با از دست دادن مردانگی، خشونت و کینه را به حد زیادی از دست میدهد و اصلا با عقل هم جور درنمی آید که این همه سرباز چنین ریسک ابلهانه ای بکنند و علیرغم وجود مدعیان دیگر تاج و تخت، بروند به یک اخته ی نحیف و بی شوکت با صدایی شبیه پیرزنان خدمت کنند. شاید آقامحمدخان تخیلی بانی قاجار نیز یک جادوگر بوده که دیگران را مسحور خود میکرده است! جالب این که لغت "کلینشور" از "کلینز" به معنی آتش می آید و درست به مانند نام خاندان "کلینزمن" در آلمان به معنی برپادارنده ی آتش است. این عنوانی است که با آتش پرست تلقی شدن مجوسان یا مغان مربوط شده است و میدانیم که مجوس یعنی جادوگر. تعجب ندارد که آقا محمدخان به عنوان نسخه ی دیگری از کلینگزور باید در سرزمین منسوب به آتش پرستان یا گبرها یعنی ایران طلوع کند.

















مارک گراف که نام ابلیس –زن سبب بدبختی کلینگزور- را شکلی تحریف شده از نام "سیبیلا" میداند کلینگزور را الگوی احتمالی شخصیت های فاوست و دون جوآن میخواند و اضافه میکند وی بارها با لندولف دوم، اسقف و سپس کنت کاپوآ در وقایعنگاری ارچمبرت تطبیق شده است. لندولف دوم، یک کشیش توانا در عرفان و جادوی سیاه و متحد ساراسن ها (اعراب) در نبرد علیه جهان مسیحیت بود. جورج لوکاس کارگردان امریکایی که حماسه ی جنگ ستارگان خود را تقریبا از روی پارزیفال فون اشنباخ برساخته بود، "دارث ویدر" شرور را از روی لندولف دوم کاپوآ کپی کرده بود. روایاتی وجود دارند که هیتلر، گاها تناسخ یافته ی کلینگزور و یا نمونه های اولیه ی او در ایتالیای جنوبی تلقی میشده است. فون اشنباخ، کلینگزور را از روی قسمت های اول پرسیوال کرتین دو تروی در نظر گرفته است که پدر پرسیوال را یک شعبده باز خوانده است. اولین ادامه ی شعبده باز کرتین در داستان مفصل کاردوئل پادشاه نانت و پسر مشهورش کارادوس ظاهر شده است. همسر شاه کاردوئل، مورد علاقه ی جادوگری به نام "گاراهیت" قرار داشته که درحقیقت پدر کارادوس است. این داستان ها در ریشه، به شایعه ی رسیدن تبار اسکندر مقدونی به زنای مادرش الیمپیاس با جادوگری به نام "نکتوناو" یا نختنبو بازمیگردند. اسکندر، باعث در جنگ فرو رفتن سرزمین های بسیار شده بود و همین مسئله سبب بازسازی کلینگزور به صورت مسبب جنگی خونین چون لندولف دوم کاپوآ شده است. ارچمبرت نوشته است که وقتی مادر لندولف دوم، این کوچکترین پسرش را حامله بود، خواب دید که شعله ای در دست دارد و این شعله به زمین می افتد و آنگاه مملکت آتش میگیرد. هنگامی که زن درباره ی این خواب برای شوهرش لندولف اول گفت، دید شوهرش این رویا را با رویای هشداردهنده ی هکوبا -همسر شاه پریام- درباره ی آینده ی تروآ زمانی که هکوبا به پاریس حامله بود مقایسه میکند. فتنه ی لندولف به این خاطر به لشکریان مسلمان شمال افریقا مربوط شده که اساس موفقیت قصه، هنوز پرسیوال پسر جادوگر در نزد کرتین تروایی است وقتی فون اشنباخ داستان را در دست میگیرد. پارزیفال یا پرسوال فون اشنباخ، پسر شوالیه ای به نام گاموره است که با بلکان (بلقیس) ملکه ی سیاهپوست هند (افریقا) ازدواج کرده و پسرش فیرفیتس که جانشین بلکان است، خود، پدر پرستر جان پادشاه مسیحی مشهور هند است.:
“klingsor parsifal”: mark graf: chronologia: 05/05/2017
تا این جا را متوجه شدیم که پارزیفال و اسکندر، یک موجودیت واحدند و جستجوی اسکندر برای آب حیات، همان جستجوی پارزیفال برای جام مقدس است. اسکندر، سمبلی از یونان است و از این جهت آینده ی خاندان آگاممنون یعنی متحد کننده ی یونانیان به بهانه ی جنگ برای تروآ را نشان میدهد که ظاهرا با مرگ اگاممنون به برادرش منلائوس رسیده است که همسرش توسط پاریس تروایی اغفال شده و ظاهرا حرامزاده بودن اسکندر به عنوان تجسم امپراطوری یونانی (بیزانس) ازاینجا است. همانطورکه دیدیم دون ژوانیسم جنگ افروزانه ی پاریس با آینده ی لندولف دوم یا همان کلینگزور مقایسه شده است و کلینگزور، یک کشیش –یا به اصطلاح اخته ی مقدس- در خدمت اعراب افریقایی بود. عجیب نیست. چون یک تروآ هم در مصر افریقا داشته ایم و البته نکتنبوی جادوگر پدر اسکندر که در منابع قرون وسطایی بیشتر به ناتانابو مشهور است مطابق روایت، همان نکتانبو آخرین فرعون مصر است که توسط مصریان از حکومت برکنار شد و به خدمت شاه فیلیپ شوهر الیمپیاس درآمد. علت این بود که رئیس کاهنان مصر، اسکندر را پسر آمون خوانده بود چون فراعنه از نسل آمونند. درواقع گاموره پدر پارزیفال فرانسوی و فرفیتس افریقایی همین نکتانبو است و البته میدانیم که نکتانبو در انتهای عمر، ساکن سرزمین نوبیایی های حبشه شده بود. البته تعریف حبشه سراسر افریقا ترجیحا منهای مصر را در بر میرفت و جا برای تعیین محل ساراسن های مسلمان ددخو زیاد بود. پس چون رقابت بر سر جانشینی امت ابراهیم به رقابت بین فرزندان ساره و هاجر –دو همسر ابراهیم- برمیگشت، منطقه ی اشرار به "اروابا" در کارتاژ محدود شد جایی که هاجر تحت عنوان "گدس" مقدس شده بود. جالب این که سکونتگاه برادران گدس به کوبیلیا در صربستان منسوب بود و صرب ها و کروات ها اعقاب آنها محسوب میشدند. این خیال، به ارتباط یابی بین عناوین کروات و صرب با "گارب" نام دیگر اروابا مربوط بود [و حال آن که گارب و اروابا هر دو تلفظ های مختلف لغت غروبند درحالیکه لغات صرب و کروات، دو تلفظ مختلف از لغت "اسلاو" محسوب میشوند.] اهمیت مسئله در این بود که ساکنان اروابا قوم گائتولی بودند که مطابق نامشان به اولاد قطوره کنیز ابراهیم شناخته میشدند و هرود اگریپا که ایدئولوژی کایافاس کاهن آمر به قتل مسیح را قدرتمند کرد از نسل قطوره تلقی میشد (یک رقیب دیگر برای برتری طلبی پیروان اولاد ساره یعنی یهودیان و مسیحیان پاولی). کلمات اگریپاس و گارب مرتبط با هم تصور میشدند. نام کایافاس نیز با کاپیس پدربزرگ انئاس بنیانگذار ملت روم مقایسه میشد و همانطورکه میدانیم دولت روم قاتل مسیح و مسیحیان بودند هرچند بعدا خود مسیحی شدند. کاپیس دیگری از نسل آنها برخاسته که خاندانش نام او را روی حکومتگاه خود گذاشته اند و این قلمرو همان کاپوآ است:
“cappeo lion found at the feet of quintus capeo: tribwatch: 10 december 20-13
بدین ترتیب، کایافاس به عنوان نماد دشمنان مسیحیت –از هرودها گرفته تا اعراب مسلمان- به کاپوآ نام داده است و این کاپوآ به درون خود اروپای مسیحی منتقل شده چون اروپا خود تلفظ دیگری از اروابا است و آنها که نام قلمرو رم را اروپا گذاشتند قطعا چندان به تقدس زندگی عیسی مسیح اعتقاد نداشته اند. آنها جانشینان اسکندر و پارزیفال و پیروان جام مقدسند و بنابراین فرزندان نکتانبو و برادران دشمنان مسیح. پارزیفالشان به عنوان برادر فورفیتس و پسر کلینگزور به راحتی میتواند رنگ درنده خویان مسلمان را به خود بگیرد. پس اصلا عجیب نیست که کلینگزور آنها یکی از مدل های حضرت محمد باشد و به صورت آقا محمدخان قاجار در سرزمینی برساخته شود که این سرزمین به عنوان فرزند آقا محمدخان روزی مجددا علیه جهان منتسب به مسیحیت یعنی اروپا بشورد. حکومت ایران، پسر نامشروع نکتانبوی مسلمان و ناموس مسیحیت یعنی استعمار صلیبی اروپایی است و از این جهت همیشه این بخت را دارد که به عنوان یک عضو سلطنتی قاره ی اروپا برای او دم از اسلام بزند. روی صفحه ی کاغذ و در عالم قصه گویی کار راحتی است. اما به نظرتان نمیرسد که این فیلم حماسی کم کم دارد به یک تراژدی روانکاوانه تبدیل میشود؟

