چرا کلمه ی دموکراسی را دوست داریم؟: نگاهی متفاوت به بعضی از بنیادهای هیجان به آزادی در مدرنیته
نویسنده: پویا جفاکش

اگر به برنامه های شبکه های فارسی زبان ضد ایرانی ماهواره گوش دهید، احتمالا متداوما از ابراز نگرانی چیزی به نام «بنیاد دفاع از دموکراسی» درباره ی حقوق بشر در ایران و تلاش این جماعت برای احقاق حقوق ایرانی ها میشنوید. البته شما نمیدانید که برنامه های این جماعت درباره ی ایران را جانوری به نام «مارک دابوویتز» به پیش میبرد که یکی از معماران تحریم های کشنده و متلاشی کننده ی روان ایرانی ها است و بزن و ببندهای فراوانی با سیاسیون امریکا دارد. همانطورکه نیویورک تایمز در مقاله ای با عنوان he was a tireless critic of the iran deal. Now he insists he wanted to save it به قلم gardiner harris به تاریخ 13 می 2018 نوشته است، تقریبا تمام تامین کنندگان مالی و مدیران ارشد fdd یا همان "بنیاد دفاع از دموکراسی"، یهودیان ثروتمند و بخصوص طرفداران حزب لیکود (حزب بنیامین نتانیاهو) در اسرالئیلند و بنیاد آنها هم به قول این مقاله بیش از این که در راه احیای دموکراسی در دنیا تلاش کند، کار بهبود و مقدس سازی چهره ی اسرائیل در امریکا را به پیش میبرد. خود دابوویتز هم در بلند بلند گفتن نقشه های ضد ایرانیش به زبان انگلیسی هیچ ابایی ندارد چون مطمئن است ایرانی ها او را نمیشناسند و هیچوقت هم مقاله هایش در فارین پالیسی و جاهای دیگر را نمیخوانند و قرار هم نیست کسی نظر حقارتبار او درباره ی ایرانی ها را به سمع ایرانی ها برساند. ایرانی ها فقط عنوان «بنیاد دفاع از دموکراسی» را بشنوند، از روی اسم قشنگش به این نتیجه میرسند آن پشت یک عده آدم خیر قرار دارند که مردم دنیا را دوست دارند. اما چرا باید "دفاع از دموکراسی" برای مردم، لغت شیرینی به نظر برسد؟ همه میدانند که سیاست در ایران چقدر فاسد است و علت پیشرفت این فساد، نبود آزادی در افشای حقایق بوده است و این که آزادی، همیشه خاص کشورهای دموکرات تلقی شده است. الان اما در ایران همه دارند درباره ی این فساد میگویند و مینویسند؛ پس در این زمینه آزادی مهیا است. پس آزادی دیگر برای چه چیزی مهم است؟ آهان! این که نویسنده ها آزاد باشند عقایدشان را حتی اگر خلاف تبلیغات حکومت باشد منتشر کنند. خب؛ این الان در ایران وجود دارد. ولی مردم این را نمیدانند. میدانید چرا؟ چون هیچکدام از آنهایی که این حرف ها را میزنند نوشته های نویسنده ها را نمیخوانند و اگر هم بخوانند حوصله شان سر میرود؛ پس فقط برای رفع اتهام از خودشان، دروغ های شبکه های ضد ایرانی را بلغور میکنند و خودفریبانه حرف های آن دروغگوها را ناخودآگاه باور هم میکنند. خب. پس دیگر آزادی کجا مقدس است؟ در فحشا؟ در مشروبخوری؟ در مصرف مواد مخدر؟ این ها را که قانون کاری بهشان ندارد. اجازه داده است باشند منتها در چارچوب خانه های شخصی مردم و به شرطی که باعث شکایت اطرافیان نشود. پس آیا آزادی یعنی این که مردم اجازه دارند اعمال ناشایست را مثل تتلو جلو چشم همه انجام دهند؟ این کار چرا باید ارزش داشته باشد؟ چون ثابت میکند مردم که حکومت خودش اسمشان را اینقدر بزرگ کرده، اینقدر مقدسند که میتوانند هر کار بدی را با انجام دادن آشکار، ارزشمند کنند؟ چه کسی به مردم اجازه داده اینقدر خودبزرگ بین باشند؟ روشن است که کار میکنند و زحمت میکشند و از این جهت قابل احترامند. ولی دقیقا به خاطر کار و زحمت، اغلب وقت مطالعه ندارند و از دانش سیاسی کافی برخوردار نیستند.
تصمیمات سیاسی هیچ وقت آنقدر به انتخاب مردم عادی رابط نداشتند که آزادی آنها را مقدس کنند و دغدغه ی مردم دنیا هم نبوده اند تا این که چند حکومت غربی، عمدا بحث هایی مثل ممنوعیت همجنسبازی و بعد دفاع از آزادی همجنسبازان، و بعد از آن مضحک تر، موضوعاتی چون آزادی روابط مختلط جنسی و به دنبالش دعوا بر سر جواز یا عدم جواز سقط جنین را پیش کشیدند و با این به قول خودشان «بحث های بیزانسی»، عملا آزادی انتخاب را به حد توده ی مردم کشیدند. بعد از این لحظه دیگر هیچ دلیل مقدسی برای ارزش آزادی وجود نداشت. ولی قبل از این لحظه، بحث خطر آزادی بی حد و حصر مردم عامی و کمسواد در زمان ضعف حکومت، در یکی از آثار کلاسیک چینی به نام «عاشقانه ی سه پادشاهی» مطرح شده بود. من از زمان کودکی با این مطلب آشنا بودم. یک اثر عروسکی ژاپنی از این رمان با عنوان «افسانه ی سه برادر» در دهه ی شصت پخش شده بود که آخرین بار که دیدمش، سال های 2-1371 بود و طبیعتا بچه تر از آنی بودم که چیزی از آن بفهمم. اما در سال 1374 یک انیمه ی ژاپنی به همان عنوان، از روی آن داستان در تلویزیون پخش شد که به مانند مجموعه ی عروسکی، از روی مجموعه مانگای سانگوکوشی با الهام از رمان ساخته شده بود. من انیمه را هم در آن زمان و هم با دقت بیشتر در بازپخشش در سال 1387 مورد توجه قرار دادم. تقریبا از همان زمان اختلاف نوع نگاه این فیلم به قیام مردمی با نوع نگاهی که در ایران نسبت به انقلاب مردمی سال 1357 وجود داشت، مرا کلافه کرده بود.

















در قسمت اول این انیمه، ما متوجه میشدیم که در انتهای دوران 400ساله ی امپراطوری هان، به دنبال یک قحطی شدید و در علم مردم زمانه به فساد و بی کفایتی مسئولان حکومتی در رسیدگی به اوضاع مردم، شخصی به نام ژانگ ژیائو لشکری از دهقانان گرسنه را علیه حکومت بسیج میکند و قیامی به نام دستار زردها یا به قول کارتون «کلاه زردها» شکل میگیرد (بعدا فهمیدم که این قیام مذهبی بوده و رنگ زرد آن هم از روی تقدس مذهبی در تائوئیسم انتخاب شده است). این شورش به سرعت از کنترل خارج میشود و جنگجویانش که خودشان دهقانان فقیرند با استفاده از بینظمی و آشوب زمانه، شروع به غارت مردم فقیر و بی چیز مانند خود میکنند. در ابتدای سریال، مردی به نام گوان یو به نزد مرد خوشنامی به نام لیوبی میرود و از او برای ملحق شدن به کلاه زردها که شهرت انقلابی و مردمی بودن دارند دعوت میکند. اما به زودی هر دو نفر به ماهیت بهایمی و وحشی این شورش پی میبرند و درحالیکه با قصابی به نام ژانگ فی پیمان برادرخواندگی بسته اند سه نفری لشکری از داوطلبین برای کمک به نیروهای دولتی در سرکوب شورش فراهم می آورند. در چهار قسمت اول این سریال، شما هم پستی کلاه زردها را میبینید و هم فساد شدید حکومتی را که عامل شدت گرفتن آشوب است و سه برادر بین این دو فساد، منگنه میشوند. نکته ی جالب دیگر این که ارتش کلاه زردها اگرچه دهقانانی بی تجربه در جنگ بودند، ولی رهبرانشان سرداران و جنگجویان آزموده بودند و سه برادر برای از بین بردن کلاه زردها روسای آنها را میکشتند و با وحشت انداختن در دل سربازان دهقان عامی، به راحتی آنها را درو میکردند. شورش کلاه زردها درنهایت سرکوب میشود ولی با تداوم فساد حکومت و درگیری های درونی دربار، جنگجویان درنده خوی شی لیانگ (منطقه ی بربر نشین غرب در استان گانسو) بر پایتخت مستولی میشوند و امپراطور را بازیچه ی دست اعمال شیطانی خود میکنند. امپراطور درنهایت از این ددخویان به ژنرالی به نام سائوسائو در ژوچانگ پناه میبرد که این همچون پناه بردن از گرگ به ببر است. سائو سائو به یک دیکتاتور خطرناک تبدیل میشود که حتی از مسخره کردن امپراطور نیز ابا ندارد. یوآن شائو که دوست و فرمانده ی سابق سائو سائو بوده، به نام امپراطور علیه او قیام میکند ولی در نبرد مشهور گواندو، به دلیل اشتباهات متعدد یوآن شائو، لشکر 700هزار نفری یوآن شائو از لشکر 70 هزار نفری سائو سائو شکست میخورد، خودش از غصه دقمرگ میشود، و پسرانش که پیش و پس از مرگ او بر سر قدرت به جان هم افتاده اند، به راحتی به دست عمال سائو سائو منهزم میشوند و درنهایت همگی سر خود را از دست میدهند. با این حال، لیوبی به مبارزه ی خود با سائو سائو ادامه میدهد و با حکمرانی در جنوب به نام سان کوان علیه او متحد میشود که این سه گانه درنهایت به تجزیه ی کشور به سه پادشاهی وو، وی و شو می انجامد. انیمه دراینجا به پایان میرسد. اما رمان تا زمان اتحاد مجدد کشور ادامه دارد. معمار این حرکت، سیمایی یکی از خادمان به سائو سائو است که 10 سال پس از مرگ سائو سائو، قدرت را از چنگ اولاد او به در می آورد و به اختیار خاندان خودش در می آورد. پسران سیمایی با برکنار کردن پسر لیوبی از قدرت، گامی به متحد کردن کشور نزدیک میشوند. سرانجام سیما یان نوه ی سیما یی، با حمله به جنوب و تسخیر حکومت وو و خاندان سان کوآن، کشور را زیر سلسله ی جدید جین متحد میکند و رمان با این پایان فرخنده به پایان میرسد.
متاسفانه نگاه کردن به این رمان به عنوان یک واقعگرایی تاریخی کار سختی است. چون پر از انسان هایی با توانایی های فوق انسانی است و جا هایی از اسلاف ادبیات تخیلی فعلی به نظر میرسد و در این زمینه تفاوت چندانی با تصویر ما از ادبیات کلاسیک چینی ندارد؛ تصویری که متداوما در فیلم های کونگ فویی، بازتولید میشود. اما آیا در آن، بنیادی تاریخی وجود دارد؟ اینجا بحث اصالت تاریخ چین و ازجمله موضوع سقوط امپراطوری هان پیش می آید که زمان آن به طور سنتی در 1800 سال پیش تعیین میشود. چین یک تاریخ مدون 5000ساله دارد. اما این تاریخ تنها از اواخر قرن 19 واقعی جلوه داده شده و اولین مخالف آن نیز یکی از معاصران پیدایش چینشناسی یعنی موروزف روس بوده است. ازآنجاکه منابع عتیق چینی به شدت بر طالعبینی وقایع در دربار امپراطور استوار بوده اند، موروزف جداول نجومی چینی ها را بررسی کرده و متوجه شده که قدیمی ترین درج درست مشاهده ی نجومی در چین، مربوط به اواسط قرن 14 میلادی بوده و بنابراین پیش از قرن 14 نمیتوان انتظار نوشته ی درست تاریخی از چین را داشت و تازه این بدان معنی نیست که چینی ها از خود قرن 14 تاریخنویسی را شروع کرده اند چون در هم تنیدگی طالعبینی نجومی با اسناد امپراطوری، تنها از اواسط قرن 17 جدی میشود و این همزمان با مراودات ژزوئیت های مسیحی اروپایی با امپراطوران منچو از آن دوران است. ژزوئیت ها نویسندگان تاریخ در غربند و چه بسا آنها همین فکر را در کله ی منچوها انداخته باشند. آنها احتمالا راهبران اصلی پروژه ی جمع آوری تمام کتب و بازنویسی و سانسور آنها به نفع ایدئولوژی ای جدید در دوران چیان لونگ بوده اند؛ پروژه ای که در آن، کسانی که کتاب ها را تحویل دربار نمیدادند با مجازات مرگ مواجه بوده اند و احتمالا مابه ازای واقعی داستان کتابسوزان لی سی در دوران فرضی امپراطور چین شی هوانگ دی در بیش از 2200 سال پیش بوده است. نسخه های فعلی این کتاب ها چاپیند و اکثرا بیش از روش سنتی بدوی چاپ کتاب در چین، به روش پیشرفته تر اروپایی چاپ شده اند که به همراه ژزوئیت ها به چین آمده است. نوشته شدن این کتاب ها به رسم الخط آوانگار چینی، فریب دهنده است. این نوشتار، تصویری بود چون بین المللی بود مثل این که شما تصویر شیر را ببینید و آن را به فارسی شیر، به عربی اسد، و به انگلیسی lion بخوانید. ازاینرو این نوشته ها درست به مانند چین، در کره و ژاپن هم قابل خواندن بودند. موروزف این را برای بین المللی دیدن پروژه مهم میداند چون معتقد است تصویر امپراطوران و بارگاه آنها در چین بیش از این که بومی چین باشد، کپی شده از تصویر امپراطوران روم است و به همراه ژزوئیت ها از غرب آمده و در چین بومی شده است. منچو ها چون میخواستند مدل زندگی ولنگار و پر تجمل فعلی خود را بومی جلوه دهند آن را تا چندین هزار سال عقب بردند تا به نظر برسد جز این امپراطور پرستی، چیزی در این خاک جواب نمیدهد.:
“china: how correct is the chronology of Chinese antiquity?”: Eugen gabowitsch: geschichte chronologie.de

















گابوویچ این مقاله را در 1998 و به گفته ی خودش به بهانه ی بازگشت فومنکو و نوسفسکی به نظرات موروزف نوشته است. فومنکو و نوسفسکی درحالیکه تاریخ تقریبا تمام دنیا را به نفع ناسیونالیسم جهانخوار روسیه بی اعتبار کرده بودند امکان نداشت از چین صرف نظر کنند. با این حال، توجه آنها به تاریخ چین نکات جالبی برای ما در خود دارد. به گفته ی آنها تمام سلسله های چینی، بر پایه ی دو الگو بنیاد گرفته اند که یکیشان بنای سلسله ی چینگ یا به قدرت رسیدن خود منچو ها است. الگوی تاسیس حکومت قبلی یعنی مینگ هم که گفته میشود جو یوآن چانگ نویسنده ی رمان عاشقانه ی سه پادشاهی با تاسیس آن همزمان بوده و ظاهرا وقایع رمان را از روی آن کپی کرده، در همین الگو میگنجد. سقوط سلسله ی مینگ نیز درست مثل سقوط سلسله ی هان نتیجه ی یک قحطی، فساد و ضعف حکومتی در کنترل قحطی، و شورش مردمی وحشتناک متعاقب آن رقم خورده که به خودکشی امپراطور در محاصره ی مردم خشمگین، هرج و مرج بینظمی نابودکننده ی متعاقب آن و درنهایت افتادن مملکت به دست یورشگران منچوی تاتار است که از هرج و مرج و دشمنی مدعیان تخت و تاج با هم، برای پیشروی تا پایتخت سوء استفاده کردند. با این حال، من معتقدم تاریخ مینگ و تاریخ تاسیس چینگ، با هم رمان را تکمیل میکنند. قحطی ای که به روی کار آمدن منچوها انجامید، همان قحطی نابودکننده ی امپراطوری یوآن است که به روی کار آمدن جو یوآن چانگ بنیانگذار سلسله ی مینگ انجامید. جو یوآن چانگ به عنوان یک آدم فرصت طلب که حتی کسانی را که به کمک آنها به قدرت رسیده، میکشد، تصویر دیگری از سائو سائو است. سیما یی که به خدمت سائو سائو درآمده، نفوذ منچوها در بقایای حکومت مینگ پس از فروپاشی آنها را نشان میدهد و بلاخره سیما یان که با فتح جنوب، تجربه ی منچوها در فتح جنوب را تکرار میکند، همانطورکه نامش نشان میدهد، تکرار یوآن های رمان است که همچون یوآن های مغلوب مینگ ها خود را از نسل مغول ها و چنگیزخان میخواندند. کلمه ی "سیما" تا قبل از ظهور سادات تقلبی با نام فامیل سیما در چین مدرن، به عنوان یک نام فامیل وجود نداشته و لقبی اشرافی به معنی صاحب اسب ها بوده است. بنابراین میماند یان یا یوآن که فومنکو و نوسفسکی آن را مابه ازای چینی برای شاه یوحنا یا پرسبیتر جان افسانه ای در آسیای شرقی ارزیابی میکنند. نکته ی جالب این که یوآن های مغول و جدشان چنگیزخان، از نسل همان یوآن های اشرافی دوران هانند و هان هم همانطورکه گابویچ در بالا از قول فومنکو و نوسفسکی می آورد، به معنی پادشاه و تلفظ چینی عنوان "خان" در بین ترک ها و مغول ها است. بنابراین دعوای یوآن شائو و سائو سائو بر سر امپراطور هان، همان دعوا بر سر عنوان فرمانروایی است. امپراطور هان زمانی که از ترس بربرهای شی لیانگ، از چانگان گریخته بود، نخست برای یوآن شائو نامه نوشت و خواست به او پناه بیاورد. در این زمان، دو تن از یاران یوآن شائو به نام های شو یو و تیان فنگ سعی کردند یوآن شائو را وادارند تا پیشنهاد امپراطور را بپذیرد. اما یوآن شائو تحت تاثیر مشاوران دیگرش، از این کار امتناع کرد و فرصت را به نفع سائو سائو از دست داد. سپس بی احترامی سائو سائو به امپراطور و فراخوان مخفی امپراطور علیه خائن را بهانه کرد تا فرصت از دست رفته را باز آورد. این فرصت یک بار به دست آمد زمانی که سائو سائو برای سرکوب لیوبی در شوژو با تمام قوا به آنجا حمله برد و پایتخت بی دفاع ماند. در این هنگام تیان فنگ به نزد یوآن شائو رفت و به او اصرار کرد تا بلافاصله به ژوچانگ حمله کند و پایتخت و امپراطور را به چنگ آورد. اما یوآن شائو به خاطر مریضی پسرش از این کار امتناع کرد و یک بار دیگر فرصت را از دست داد. درنهایت یوآن شائو وقتی احساس کرد آنقدر قدرت دارد که حریف سائو سائو است، فرمان حمله علیه او را صادر کرد. در این لحظه شو یو و تیان فنگ به یوآن شائو توصیه کردند که جنگ تدریجی و فرسایشی علیه سائو سائو را پیش ببرد. ولی یوآن شائو تحت تاثیر مشاوران دیگرش به رهبری گو تو، دست به جنگ یکباره و سرتوشتساز در گواندو زد. تیان فنگ که طبیعت دمدمی مزاج اربابش را میشناخت، چند بار پیغام و حضور مستقیم رساند تا مانع جنگ شود. اما یوآن شائو که فکر کرد کارهای او باعث از بین رفتن روحیه ی ارتش میشود او را زندانی کرد. یوآن شائو در جنگ کرد و همانطورکه تیان فنگ پیشبینی کرده بود همان اول، شکست سختی خورد. در این لحظه به یاد تیان فنگ افتاد و پیش خود گفت حق با او بوده است. در این هنگام، یکی از دشمنان تیان فنگ به نام پانگ جی، به دروغ ادعا کرد که تیان فنگ در زندان از شنیدن خبر شکست یوآن شائو بسیار خوشحال است و به رقصیدن درآمده است. یوآن شائو از شدت خشم، فرمان قتل تیان فنگ را صادر کرد. زمانی که خبر شکست یوآن شائو به پایتخت او رسیده بود، یکی از سربازان زندانبان تیان فنگ نزد او رفت و به او گفت: «حق با شما بود. این میتواند باعث شود شما از زندان نجات یابید.» اما تیان فنگ به سرباز گفت که برعکس، اتفاقا حقانیت تیان فنگ باعث تسریع مرگ او خواهد شد و این پیشبینی هم درست از آب درآمد. یوآن شائو بعدا از مرگ تیان فنگ ناراحت شد و به الهام از او دست به استراتژی جنگ و گریز علیه سائو سائو زد که بسیار موفق از آب درآمد و سائو سائو را به شدت ضعیف و فرسوده کرد. غله ی سائو سائو تمام شده بود و او قاصدی را برای به دست آوردن غله فرستاد. اما قاصد توسط شو یو دستگیر شد. شویو خبر را به نزد یوآن شائو آورد و گفت که حالا فرصت نابودی سائو سائو فراهم آمده است. اما یوآن شائو مشکوک بود که شاید این هم یکی از نقشه های سائو سائو باشد. از قضا درست در همین زمان، خبر فساد خانواده ی شویو در پایتخت به گوش یوآن شائو رسید و یوآن شائو بدبین شد که با توجه به دوستی سائو سائو و شویو با هم در کودکی، این دو با هم متحد شده باشند. بدبینی یوآن شائو باعث وحشت شو یو شد. او به سائو سائو پناه آورد و آدرس محل آذوقه ی یوآن شائو را به او داد و سرنوشت سائوسائو را از شکست و مرگ حتمی، به سمت پیروزی تمام عیار تغییر داد. در ادامه ی این جنگ، بخش اعظم وفاداران به یوآن شائو ازجمله گوتو و پانگ جی کشته شدند. شو یو که باعث پیروزی شده بود اما به سبب خیانت پیشگی، مقامی نزد سائو سائو نیافت و از شدت خشم و افسوس، زبان به تحقیر و دشنام سائو سائو گشود. عاقبت یکی از فرماندهان سائو سائو به نام ژو چو، شو یو را درحالیکه در خیابان در حالت مستی در حال دشنام گویی به سائو سائو بود گردن زد. مجموعه ی این اتفاقات، شکست مغول ها را نتیجه ی زنجیره ای از بی تدبیری و تقدیر و بیش از هر چیز، اتکای افراطی بر توان جنگی به جای دانش قرار میدهد و آن را در مقابل الگوی منچوها قرار میدهد که تاسیس تدریجی و زمانبر قدرت سیمایی با الگوگیری از روش های سائو سائو است که به جای مینگ ها نشسته است. اینطوری میتوان بومی نشان دادن روش های حکومتی منچوها در پکن و شهر ممنوعه اش را در ذهن منچو های بادیه نشین منطقی جلوه داد. منچوها تمام مردم چین را در ورود به آزمون درباری آزاد گذاشته بودند و نگاه فرانژادی یافته بودند. این فرانژادی بودن بر تاریخشان نیز تاثیر گذارده بود. دهقانان قحطی زده ی چینی در رمان عاشقانه ی سه پادشاهی، تا اندازه ی زیادی انعکاس اجداد بربر خود منچوها بودند که برای فرار از قحطی های ناشی از تغییرات آب و هوایی، به چین و دیگر کشورها یورش برده بودند و حالا در یک بعد فرانژادی، ردیه ای بر خودخواهی مردم عامی و بیسوادی از جنس منچوهای نخستین صادر میکردند.

















این خودخواهی در سائو سائو نیز متجلی بود که نمونه ی خدایی و کهن الگوی مردم خالی از اعتقاد زمانه ی بیرحمش شمرده میشد. او را با این جمله میشناسند: «ترجیح میدهم من به دنیا خیانت کنم تا این که دنیا به من خیانت کند.» گاهی او را ماکیاولی زمان خودش میخوانند و این جمله اتفاقا در بحث ما راهگشا است. ماکیاولی سمبل سیاست از رنسانس تاکنون و بنیاد سیاست است که از جهان مسیحی بر سرتاسر دنیا چنگ انداخته است. اگر چیزی از روم مسیحی به چین منچوها فرافکنی شده باشد حتما حامل این روح است و همین است که قرار است به خودخواهی بدوی عامی تاتارهای حاکم آغشته و در امتحانات درباری، بازتولید و جذب مردم چین شود. برای همین است که اویی که با چنگیزخان بر چین حاکم میشود خاندان یوآن شائو نیست که کلا مقطوع النسل شدند بلکه یوآن های دیگری هستند که به تاتارها آمیخته اند و با این حال، همچنان "یوآن" نام دارند که با آوانگاری که برای املایشان در نظر گرفته اند معنی "اولیه" میدهد. درواقع قیام ژزوئیت تبار منچوها علیه وضع اولیه شان، قیام چنگیزخان برای احیای مغول زبان های مقدس قبلی در قدرت یعنی قراختاییان نیز هست که خانشان به تازگی توسط یکی از دشمنان چنگیزخان سرنگون شده بود و مردم از وضع جدید تحت مسیحی سازی اجباری خان جدید راضی نبودند. قراختایی یعنی ختایی سیاه، و کلمات ختا، ختن و کیتای برای نامیدن چین در بین مسلمانان و روس ها رایج بوده اند.
جالب این که فومنکو و نوسفسکی در مقاله ای تحت عنوان "گاهشماری نوین اسلامی" که در شماره ی دوم مجله ی nva در سال 1999 منتشر شد، ظهور قراختاییان در غرب را با اتحاد چین توسط سیما یان مقایسه میکنند که همانطورکه گفتیم همان پرستر جان یا یوحنای شاه-کاهن مسیحی است ولی با این ان قلت که دراینجا منظور از مسیحی، مسیحی نسطوری اولیه است که از اسلام اولیه قابل تشخیص نبوده و چینی ها نیز تا پیش از افتادن یک لایه از بودیسم تبتی-هندی بر فرهنگ چینی در دوران منچو ها دارای یک مذهب بینابینی اسلام-نسطوری بوده اند. شاه یوحنای نسطوری، مدل مسیح شده ی یوحنای تعمیددهنده یا یحیی است که بازگشت ایلیا یا الیاس یکی از کاندیداهای مسیح بودن در بین یهودی ها تلقی شده است. بنابراین فومنکو و نوسفسکی، مدل قراختایی پرستر جان را "لیوی داشی" یا "ایلیا داشی" میدانند که مثل چنگیزخان به سرزمین های غرب یورش برد. جالب اینجاست که برخی منابع لیوی و ایلیا را دو شخصیت متفاوت دانسته اند و گفته اند که لیوی اسم پسرش را ایلیا گذاشت تا او را مسیح بنمایاند البته به نظر فومنکو و نوسفسکی، لیوی و ایلیا یک نفرند. [این نکته ی جالب را باید دراینجا اضافه کنم که لیوی و ایلیا هر دو از ریشه ی آری/الی/لئو/لاوی به معنی شیرند که با نام خدا یا اله نیز مرتبط است و مجسم بودن خدای یهودی ها به شیر را یادآور است. این نام به راحتی میتواند در خاندان "لیو" که خاندان امپراطوری هانند فرافکن باشد. آوانگار لیو در ادبیات کلاسیک چین معنی کشتن میدهد که احتمالا از خصلت شیر ریشه میگیرد. بنابراین سیما یان که چین لیو ها را حیا میکند همان ایلیا است که به صورت یوحنا بازگشته است و ایلیا داشی نیز فرزند خلف لیوی داشی است درحالیکه هر دو یک نفرند.] ایلیا داشی در غرب سلجوقیان را شکست میدهد و این سلجوقیان همانانند که در ترکیه قدرتی به هم زده اند و فرمانروایان مشهور قونیه از نسل آنانند. سلجوقیان به دست فامیل های خود عثمانی ها از قدرت برکنار میشوند و در این زمینه درست مثل بیزانسی ها هستند که به مانند آنان از ترکیه حکومت میکنند. ازاینرو فومنکو و نوسفسکی آنها را روایت دیگر یونانیان ترکیه میدانند که تا آسیای مرکزی و همسایگی ختایی ها نفوذ یافته اند. [سلجوق=سلوکوس. سلجوقی=سلوکی؟] بنابراین ایلیا داشی حالتی قابل مقایسه با محمد فاتح دارد: حکمران عثمانی فاتح قستنطنیه. سلجوقی ها با ساقط کردن فرزند سلطان محمود غزنوی، به قدرت رسیده بودند. سلطان محمود را فومنکو و نوسفسکی با سلطان محمد فاتح مقایسه و هر دو را روایات مختلف محمد پیامبر دانسته اند و خود محمد را نیز روایت دیگر موسی بنیانگذار یهودیت که همچون محمد در بالای کوه با خدا صحبت میکرد و برای نجات از خطر، به مانند قومش دست به هجرت میزد. فومنکو و نوسفسکی با نظر موروزف درباره ی این که کعبه ی مسلمانان یک مدل از معبد سلیمان یهودی ها است موافقند. بنابراین محمد فاتح بازگشت محمد پیامبر، و ایلیا داشی نیز بازگشت محمود غزنوی است که هر دو حکم بازگشت قانون یهودی بوسیله ی ایلیا/یوحنا را دارند علیه مسیحیت نیقیه ای که خدا را دارای پسر می داند. این اعتراض در مصر هم شنیده میشود جایی که عثمانی ها به نام محمد با ممالیک مشکل پیدا میکنند که کمر به احیای فراعنه بسته اند. ممالیک چرکس-قزاق، درست به مانند عثمانی ها از نسل قزاق های روسیه اند و رهبرانشان هثمان (عثمان) یعنی رهبر کوچگران لقب دارند. ازاینرو الگوی خدایی آنان برای مسیح رع موسه (رامسس) –یعنی پسر خدا- ملقب به اوزیماندیوس است که فومنکو و نوسفسکی، لقب او را به "عثمان دئوس" یعنی عثمان خدا ترجمه میکنند. رامسس به جنگی سرنوشتساز علیه ختی ها در ترکیه دست میزند که همان عثمانیانند و ختی هم تلفظ دیگر لغت ختایی است. این داستان که به صورت پیروزی ممالک بر مغول ها در نبرد عین جالوت بازسازی میشود یک نوع تاریخسازی برای انگیزه دادن به مقاومت مصر یونانی مآب در مقابل اسلام عثمانی است که به نوعی داستان نبردهای مسیحی های نیقیه ای پیدا شده در ترکیه با مسلمان ها ولو به صورت جنگ های صلیبی از غرب را که بخش مهمیشان در مصر میگذرند پوشش میدهند.
چیزی که میتوانم به این بحث اضافه کنم این است که اولا مقایسه ی بیزانسی ها با سلجوقیان این اشتراک مطلب آنها را میرساند که هر دو آنها به سرکوب و نابودی بقایای عرفان ها و فلسفه های نخستین در مسیحیت نسطوری دست زده اند و هر دو نیز زهد ضد علمی به مدل کشیش های مسیحی –در نسخه ی اسلامی: تصوف مسیحی تبار- را تبلیغ کردندو عامل نابودی علم در قرون وسطی به شمار رفته اند. درمقابل، هر دو آنها دست به تاسیس جلال و جبروت شاهی از روی الگوی فرمانروایان قدیم –روم باستان برای بیزانسی ها و پارس باستان برای سلجوقی ها- زده اند و درباره ی ممالیک نیز بازگشت به فراعنه چنین حالتی داشته است. در چین نیز جذب میراث سائو سائو به زندگی بدوی منچو ها به معنی جلال و جبروت دربار فرمانروایان منچو تلقی میشود و البته آنجا به جای مسیح، بودا را داریم که هنوز خدایی به شکل انسان است و او هم زهد کشیشی و علم ستیزی را به چین آورده است. بنابراین میتوان گفت تقویت مسیحیت نیقیه ای با الگو قرار دادن مسیح به عنوان پسر خدا، در تمام این مثال ها حکم بازگشت به نفیلیم یا انسان های الوهی را در منابع یهودی-مسیحی پیدا کرده که از نسل سوسمارسان ها یا به قول امروزی ها یوفوها و دارای توانایی های فوق طبیعی بودند و حق حکومت بر مردم را داشتند. تولد مسیح از روح القدس تاییدی بر امکان تولد شاهان از نسل بنی الوهیم (پسران خدا) و برتر بودن آنها از انسان های عادی است و جواز فراتر بودن از قانون نسبت به مردم عادی را ناظر بر خدا بودن آنها به شاهان و اشراف میدهد. زمانی که اما دموکراسی از غرب به سمت بازتولید های قبلی اشرافیت غربی در جهان میخزد، مردم حکومت را حق خودشان می یابند و ناگهان تمام آن قانونشکنی های کثیف اشراف خدایی را طلب میکنند تا خدا شوند. چیزی که حکومت منچوها را زمینه ی انقلاب های غربی در چین کرد و در ایران نیز به آشوب های اخیر علیه حکومت سیدها منجر شده است. غربی ها با قدرت رسانه، قلمرو خدا را محل بهشت خدایی می یابند و اینطور القا میشود که تمام غربی ها شاهانه میزیند پس طبیعتنا همه ی آنها نفیلیمند و چرا دیگران نباید با گرفتن دموکراسی، نفیلیم باشند؟ مشکل این است که بیشتر مردم در ایران، بنیاد خرافی این شبه فرهنگ متکثر بر پرده ی رسانه را اصلا نمیشناسند.




















مطلب مرتبط:
هر آنچه شاهان کاهن بخواهند: تاریخچه ی اسطوره ای توصیف خدای واحد با ترکیب دو خدای متضاد
سردار بزرگ و مرد لات: چرخه های شورش های ضد حکومتی به سبک فیلمفارسی