مسیح پارسی و سال افسانه ای 911میلادی
نویسنده: پویا جفاکش
در سال 911میلادی، کونراد اول،توسط زمینداران بزرگ ژرمن، به حکومت آلمان در منطقه ی شرق رود راین ، که طی سالیان پیش از آن، در اثر فروپاشی دولت فرانک شرقی،درگیر هرج و مرج بود،رسید.این واقعه آغاز تاریخ آلمان و پیشزمینه ی تاسیس امپراطوری مقدس روم (با اتحاد آلمان و کلیسای کاتولیک رم) در 989 م بود که به نوبه ی خود،سبب گسترش شگفت مسیحیت در گستره ی عظیمی از اروپا طی فقط سه سال (999 تا 1001میلادی)شد.پذیرش موضوعی به ظاهر خالی از موضوعات نامعقول مانند این،در نگاه اول ساده مینماید؛ مگر این که بر روی سال نامبرده دقت کنید.متاسفانه قرار گرفتن اعداد 9 و 11در کنار هم همیشه برای مسیحیان حالتی معجزه آمیز داشته است. و همانطور که میدانید، آن کشیشهایی که کار تجدید نسخه های روزنگار را به عهده داشتند،همیشه از این که با تقلب، مثل مرحوم فیثاغورس با اعداد بازی کنند لذت وافر میبردند.ازآن بدتر این که هربرت ایلیگ تاریخدان آلمانی متوجه شده که 297سال از تاریخ آلمان و حتی بقیه ی اروپا اضافه است به طوری که حتی در بیزانس و اندلس (اسپانیای اسلامی) نیز آثار باستانی متقنی از این سه قرن وجود ندارد.اگر 297 را از 911کم کنیم، به سال 614میلادی میرسیم که همانطور که ایلیگ با تیزبینی متوجه شده، سال تخریب اورشلیم به دست ساسانیان است که مطابق تاریخ مرسوم طی آن بین 57000 تا 66500 نفر از اهالی اورشلیم توسط پارسیان از دم تیغ گذرانده و 35000نفر دیگر به بردگی برده شدند؛ که عوام این واقعه را با سقوط اورشلیم به دست نبوکدنصر شاه بابل (که همچون ساسانیان بر بین النهرین حکومت میکرد)مقایسه میکردند.در همان سال 614، در اروپا،ماگناکارتای فرانکی تصویب و حق شهروندی از یهود سلب شد.ظاهرا آغاز امپراطوری مسیحی،پایان شکوه یهود بود همانطور که تولد و مرگ مسیح، و تخریب معبد اورشلیم به دست رومیها (پیروان بعدی مسیح) در یک قرن اتفاق افتادند.
اهمیت عدد911 در مسیحیت از اینجا ریشه میگیرد:نه به این خاطر که امپراطوری مسیحی دقیقا در سال 911 پس از تولد مسیح پدید آمده:بلکه این تقدس از جای دیگری وارد و با یک تاریخ مسیحی قلابی توجیه شده است.آن جای دیگر،اسکندریه ی دوره بطالسه و به طور دقیق، کیش خدایان هشتگانه ی هرموپولیس (خمنو) است: این مذهب که در دوره ی فرعونی ملقب به ستی (اول؟) به وجود آمده،در دوره ی بطالسه گسترش یافته است.هشت خدای مزبور شامل چهار زوج نر-ماده است که عبارتند از: nu-nut,heh-hehet,kek-keket,qerh-qerhet (گاهی به جای qerh-qerhet زوج دیگر amun-amunet را می یابیم).f.a.wallis budge این چهار زوج را با اپسو-تیامات،لحمو-لحامو،انشار-کیشار،و آنو-نودیمود در حماسه ی بابلی انوماعلیش مقایسه کرده است.خدایان هشتگانه ی خمنو در قالب خدای نهمی به نام tem (احتمالا همان آتوم) متحد میشدند.(ر.ک.ogdoad (Egyptian):Wikipedia)
به نظر من،خدایان مونث در هر زوج،نماینده ی چهار عنصر دنیای مادی، و همسران مذکرشان نماینده ی انعکاس آسمانی و بینقص همان چهار عنصر در جهان اثیری هستند که از وصل شدن این هشت راس (مربع آسمانی و مربع زمینی)،کعبه (مکعب جهان) پدید می آید.اما این هشتگانه در هشت راس صلیب هم دیده میشوند که مجموع و درواقع نهمینشان یعنی "تم" (آتوم/آدم؟)مسیح مصلوب را مینمایاند.پس این عدد 9، یک خط آسمانی و یک خط زمینی دارد که کنار هم قرارگرفتنشان به شکل دو ستون درگاه معبد سلیمان،عدد11 را مینمایاند.اگر این دو عدد1 را کنار خود 9 که مظهر معبد و از طریق او مسیح است قرار دهید، عدد911 به دست می آیدکه از جمع ارقام آن دوباره عدد11 حاصل میشود.انگار 11 از خود 9مهمتر شده است.اما چرا؟
11عددی است که از پس 10می آید:10 تعداد انگشتان دست و طبقات جهان (در یک روایت) و از این طریق عدد کمال است.پس 11 پس از دوره ای کامل شده و به سررسیده (شرک) می آید و نماد ناشناختگی است.از طرفی 11 دقیقا پیش از یک عدد کمال دیگر یعنی 12 (که تعداد ماه های سال را مینمایاند) می آید.مسیحیت دورانی مستعجل بین 10 (پایان شرک) و 12 (بازگشت مسیح یا موعود و پایان جهان) بود.به عقیده ی کسانی چون یووه تاپر،علت این هزاره گرایی،از سرگذراندن یک فاجعه ی جهانی بوده که انسانها را مستقیما از قرن چهارم به قرن دهم میلادی وارد کرده و هفتصد سال بین آنها را قلابی نشان داده است.اگر روی این نظریه ی جالب (که من درخصوص آن چندباری در وبلاگ "خاطرات جهان" نوشته ام) تدبر کنیم نکات جالبی دستگیرمان میشود:
میدانیم که پیش از تثبیت گاهشمار میلادی در قرن 14، گاهشمارهای دیگری هم وجود داشتند که بعدا با گاهشمار میلادی ترکیب شدند.یکی از آنها گاهشمار اسکندری Alexandrian بود که در قرن چهارم قبل از میلاد با حکومت اسکندر مقدونی شروع میشد.کلمه ی یونانی الکساندروس به معنی "حامی بشر" است و میدانیم که مسیح هم به چنین لقبی شهره است.پس ظاهرا از نظر عده ای مسیح و اسکندر یک تن بوده اند و این شخص همان کورش انشانی یا "سیروس" پارسی است چون نامهای کورش و کریست (مسیح) به هم شبیهند ضمن این که مادر کورش بنابر افسانه های یونانی ماندانا نام داشته که شبیه نام مدونا (مریم مقدس) است.او نیز به مانند مسیح، در نوزادی، مورد تعقیب پادشاه وقت قرار داشته است.معبد یهود که توسط کورش ساخته شد خود مسیح یا کورش بود که یهود خود سبب نابودیش شدند و از آن روز، حمایت خداوندی، یهود را ترک گفت و به ژرمنها و رومیها انتقال یافت.حتی شاید بتوان در تشت خون افتادن سر کورش توسط تومیریس ملکه ی ماساگت را با در تشت خون افتادن یحیی آخرین پیامبر یهود در اثر بدخواهی زنی به نام سالومه قابل مقایسه دانست (میدانید که مسیح و یحیی با یکدیگر همعصر،و کامل کننده ی هم بودند).در کتاب اشعیا در تورات، کورش "مسیح شرق" خوانده شده است.اگر 700سال بین کورش (اسکندر) و فاجعه ی جهانی را با 300سال اضافی مورد نظر ایلیگ جمع کنیم آنگاه هزارسال بین مسیح و آغاز عصرنوین در گاهشمار مسیحی تکمیل میشود.در این لحظه، پارسی شمردن سیروس (کورش) و به پارسی منشی روی آوردن اسکندر یونانی،معنی پیدا میکنند.چون کلمه ی پارس شبیه نامهای پروس و فرانک (اقوام ژرمن) است.تخریب معبد یهود در 614میلادی به دست پارسیان همان پایان اعتبار یهود به دست ژرمنها است.چرا که clothar دوم که در 613 میلادی (یک سال پیش از سال کلیدی یادشده) به حکومت تمامی فرانکها رسید نامی شبیه به کورش دارد.حتی خود کونراد هم نامش شبیه کورش است. درواقع آنچه در هزارسال پیشتر برنامه ریزی شده بود، همان اقبالی بود که به ژرمنها روی آورده بود. اگر گفته شده اسکندر یونانی، پارسی منش بوده است، منظور،کلیسای کاتولیک رم است که باید به انقیاد شاه فرانک (آلمانی) درآید.اما این افتخار چقدر زود به پایان میرسد آنگاه که معلوم میشود همگان مسیحیت (کاتولیک) را در وجود پاپ رم و نه امپراطور آلمانی تبار خلاصه کرده اند تا آن حد که پاپ متداوما به خود اجازه میدهد امپراطور را تحقیر کند.
در همین ایام،رنسانس فرارسید و ورق برگشت.در سال 1515،ulrich von hutten سالنگار تاسیتوس را "کشف"(؟) و از طریق آن،آغاز دیگری را برای تاریخ آلمان مطرح کرد:سال9میلادی:سال شکست امپراطوری روم باستان به رهبری اگوستوس از بربرهای ژرمن به رهبری آرمینیوس: مردی که هیچکس در اروپا اسمی از او نشنیده بود.فون هوتن از آرمینیوس به عنوان مردی که برای «آزادی و بیداری ژرمنها» میجنگید یاد کرد و از این تعبیر، چنین برمی آید که نفرت آرمینوس از حاکمان رم (نفرتی آنچنان شدید که به تزئین درختهای جنگل آلمان با دل و روده ی زنان و کودکان رومی توسط لشکریان وی انجامید) باید به رابطه ی کنونی آلمان و ایتالیا انتقال یابد.چند سال بعد، مارتین لوتر، با تاسیس پروتستانتیسم و "نه" گفتن به کلیسای کاتولیک، به نوبه ی خود از آرمینیوس پیروی کرد و همو بود که حدس زد صورت ژرمن نام آرمینیوس ، «هرمن» بوده است: کلمه ای بین دو تلفظ "ژرمن" و "آلمان".
مشکل آلمانی ها البته اصلا ایتالیا نبود بلکه خود مسیحیت بود که مشکلساز شده بود:دینی شرقی که برای استعداد بربر اروپایی سنگین بود.کارل گوستاو یونگ روانشناس سوئیسی این موضوع را به خوبی بیان کرده است:
«یک چینی همیشه میتواند به مرجعیت مجموعه ی تمدن خود توسل جوید.اگر او در مسیری طولانی گام نهد،آنچه انجام میدهد به عنوان بهترین چیز ممکن شناخته میشود.ولی اگر غربی،خواهان آغاز در این راه باشد، البته اگر خواستش در این مورد واقعا جدی باشد،به این شرط برای او بینهایت آسانتر است که از شیوه ی چینی تقلید کند و دردسر اروپایی را پشت سر بگذارد و یا این که در جستجوی راهی به گذشته –و به سده های میانی کلیسای مسیحی- باشد و در پشت دیوارهایی سنگر بگیرد که مسیحیان راستین را از مشرکین و دیگر تحفه های کمیاب قومشناسی که در بیرون اردو زده اند جدا میکند.»
(روانشناسی و شرق:کارل گوستاو یونگ:ترجمه ی لطیف صدقیانی-نشر جامی:1383:ص39)
«ما هرگز نباید گذشته ی تاریخی خود را فراموش کنیم.ما تنها کمی بیش از هزار سال است که از خام ترین افکار آغاز پرستش خدایان به درون یک آیین شرقی بینهایت گسترده نفوذ کرده ایم،آیینی که ذهن خیالپرداز و نیمه وحشی ما را تا ارتفاعی بالا برد که با گسترش توسعه ی روحانی آنان هیچ همخوانی نداشت.در راستای دستیابی به این والایش و به گونه ای ممکن، اجتناب ناپذیر بود که حیطه ی غریزی در حدی گسترده سرکوب شود.بدینگونه بود که اعمال دینی و اخلاقی، نوعی ویژگی سراپا خشن و کم و بیش بدخواهانه به خود گرفت.طبیعتا آتش عناصر سرکوب شده گسترش نیافت ولی در ناخودآگاه و در بربریت نخستین خود، زیر خاکستر ماند.ما دوست داریم که از قله های دینی و فلسفی بالا رویم، ولی درواقع توانایی آن را نداریم.»
(همان:ص80-79)
در دوران پیدایش ناسیونالیسم آلمانی البته کسی جرئت نداشت حرفهای یونگ را به این صراحت بیان کند.مردم از مسیحیت عصبانی بودند؛ولی زورشان فقط به زیربنای یهودی آن میرسید که تعجبی هم نداشت.چون اصل مطلب یکتاپرستی بود که گفته میشد یهود بنیادش نهاده اند.در آن دوران و از حدود قرن13،«یهودی سرگردان» نماد یهودیان در کشورهای مختلف اروپایی بود.او یکی از تحقیرکنندگان مسیح در روز تصلیب بود که مسیح به او گفت در روز پادشاهی مسیح، وی زنده خواهد بود تا این واقعه را به چشم ببیند.این لعنت ابدی برای یهودی مزبور باقی ماند و او محکوم است اینقدر زنده و سرگردان باشد تا شاهد بازگشت مسیح شود (نمودی از آوارگی قوم یهود به کیفر کشتن مسیح). اما دستکم از سال 1602، "اخشوارش" (یهودی سرگردان) شکل جدیدی به خود گرفت: او صلیبی بر پشت حمل میکرد انگار که خود مسیح باشد.شاید او حالا مسیح بود،شاید هم یهودای اسخریوطی حواری خائن ،که به عقیده ی مسلمانان، اشتباها به جای مسیح، به صلیب کشیده شد: "پسر خدا" از اول هم اشتباهی بود.
این تمثیل،محور مقاله ی کلمنس هنی به نام :”ahasver,mammon ans moloch:antisemitismand Germany” در clementsheni.net است.هنی به peter viereck (1912-2006) ارجاع میدهد که معتقد است نئوپاگانیسم (که با ریشه ی یهودیت یعنی یکتاپرستی مشکل دارد)، کاتولیسیسم و پروتستانتیسم سه ستون فرهنگ آلمانی هستند که هر سه ضدیهودند و از قرن16 با یکدیگر ممزوج و مخلوط شده اند.در دنیا فرهنگ دیگری وجود ندارد که سه عنصر اساسی تمدنیش ضدیهود باشند.ویرک در سال 2003، بین توتالیتریسم اسلامی (حتی نوع مذهبیش) و ناسیونالیسم آنتی یونیورسال (جهانگراستیز) آلمانی شباهتهایی یافت و ریشه ی این شباهت را به تاثیرپذیری ساطع الحصری (بانی پان عربیسم در 1920) و سامی الجندی (از ارکان پیدایش حزب بعث) از فیخته مرتبط کرد.
هنی ادامه میدهد:از قرن 18همزمان با عروج بعضی خاندان های یهودی قدرتمند و پولدار به مقام تاثیرگذارترین افراد بر سیاست کائوتیک(پرهرج و مرج) اروپا ،بعضی افراد که پیشتر هم یهودیان را پولپرست دریافته بودند، واداشته شدند که تصور کنند خدای یهودیان نه خدای مسیحیت بلکه ملوخ خدای خوناشام است که قربانی انسانی طلب میکند.این تصور حتی در محافل روشنفکری انعکاس یافت.در قرن19، کارل مارکس و mosses hess (البته از روی تمثیل) نوشتند که یهودیان از شدت مادیگرایی، خداوند را با mammon (خدای پول)جایگزین کرده و حالا برای حفظ وضع موجود، آن را به گونه ی ملوخ (خدای قتل و خونریزی) تغییر داده اند.در همان قرن theodor fantan "گوساله ی طلایی" را خدای یهودیان خواند.در قرن بعد، نه فقطhorst Mahler (نئونازی و طرفدار جمهوری اسلامی ایران) بلکه حتی برخی رادیکالهای چپ،دو برج دوقلوی منهتن نیویورک را به طعنه،ملوخ و مامون مینامیدند.در 25 ژانویه ی 2003، 20هزارنفر از مردم در جلو محل اجلاس اقتصادی داووس تجمع کردند که در میان آنها کسانی بودند که در لباس یهودیان گرد یک گوساله ی طلایی میرقصیدند.به عقیده ی هنی،جبهه ها امروز مشخصند: نئونازیها علیه اخشوارش،چپ علیه مامون، و اسلامگراها علیه ملوخ.
مقاله ی مزبور البته چندان در میزان درستی حس مردم نسبت به یهود توضیحی ندارد.ولی ما همین که میبینیم دو برج دوقلو به شکل عدد11، در روز 11/9 مورد حمله واقع شده اند میفهمیم اعتراض درواقع به یک نظم نوین مسیحی از 911 است.یهودیت پیش از گسترش مسیحیت در اروپا، دینی ناشناخته و بی اهمیت بود.این مسیحیت و اسلام بودند که افسانه های یهودی را جهانی کردند.اگر از میان سیصد خاندان قدرتمند اروپایی-امریکایی،فقط یهودی تبار هایشان به بدنامی مشهورند،مشکل از فرهنگ 911 است: فرهنگی که از اول با خدا سر معامله داشت.

خدایان خمنو
مطالب مرتبط:





مطلب مرتبط:












































































