مسیح پارسی و سال افسانه ای 911میلادی

نویسنده: پویا جفاکش

در سال 911میلادی، کونراد اول،توسط زمینداران بزرگ ژرمن، به حکومت آلمان در منطقه ی شرق رود راین ، که طی سالیان پیش از آن، در اثر فروپاشی دولت فرانک شرقی،درگیر هرج و مرج بود،رسید.این واقعه آغاز تاریخ آلمان و پیشزمینه ی تاسیس امپراطوری مقدس روم (با اتحاد آلمان و کلیسای کاتولیک رم) در 989 م بود که به نوبه ی خود،سبب گسترش شگفت مسیحیت در گستره ی عظیمی از اروپا طی فقط سه سال (999 تا 1001میلادی)شد.پذیرش موضوعی به ظاهر خالی از موضوعات نامعقول مانند این،در نگاه اول ساده مینماید؛ مگر این که بر روی سال نامبرده دقت کنید.متاسفانه قرار گرفتن اعداد 9 و 11در کنار هم همیشه برای مسیحیان حالتی معجزه آمیز داشته است. و همانطور که میدانید، آن کشیشهایی که کار تجدید نسخه های روزنگار را به عهده داشتند،همیشه از این که با تقلب، مثل مرحوم فیثاغورس با اعداد بازی کنند لذت وافر میبردند.ازآن بدتر این که هربرت ایلیگ تاریخدان آلمانی متوجه شده که 297سال از تاریخ آلمان و حتی بقیه ی اروپا اضافه است به طوری که حتی در بیزانس و اندلس (اسپانیای اسلامی) نیز آثار باستانی متقنی از این سه قرن وجود ندارد.اگر 297 را از 911کم کنیم، به سال 614میلادی میرسیم که همانطور که ایلیگ با تیزبینی متوجه شده، سال تخریب اورشلیم به دست ساسانیان است که مطابق تاریخ مرسوم طی آن بین 57000 تا 66500 نفر از اهالی اورشلیم توسط پارسیان از دم تیغ گذرانده و 35000نفر دیگر به بردگی برده شدند؛ که عوام این واقعه را با سقوط اورشلیم به دست نبوکدنصر شاه بابل (که همچون ساسانیان بر بین النهرین حکومت میکرد)مقایسه میکردند.در همان سال 614، در اروپا،ماگناکارتای فرانکی تصویب و حق شهروندی از یهود سلب شد.ظاهرا آغاز امپراطوری مسیحی،پایان شکوه یهود بود همانطور که تولد و مرگ مسیح، و تخریب معبد اورشلیم به دست رومیها (پیروان بعدی مسیح) در یک قرن اتفاق افتادند.

اهمیت عدد911 در مسیحیت از اینجا ریشه میگیرد:نه به این خاطر که امپراطوری مسیحی دقیقا در سال 911 پس از تولد مسیح پدید آمده:بلکه این تقدس از جای دیگری وارد و با یک تاریخ مسیحی قلابی توجیه شده است.آن جای دیگر،اسکندریه ی دوره بطالسه و به طور دقیق، کیش خدایان هشتگانه ی هرموپولیس (خمنو) است: این مذهب که در دوره ی فرعونی ملقب به ستی (اول؟) به وجود آمده،در دوره ی بطالسه گسترش یافته است.هشت خدای مزبور شامل چهار زوج نر-ماده است که عبارتند از: nu-nut,heh-hehet,kek-keket,qerh-qerhet (گاهی به جای qerh-qerhet زوج دیگر amun-amunet را می یابیم).f.a.wallis budge این چهار زوج را با اپسو-تیامات،لحمو-لحامو،انشار-کیشار،و آنو-نودیمود در حماسه ی بابلی انوماعلیش مقایسه کرده است.خدایان هشتگانه ی خمنو در قالب خدای نهمی به نام tem (احتمالا همان آتوم) متحد میشدند.(ر.ک.ogdoad (Egyptian):Wikipedia)

به نظر من،خدایان مونث در هر زوج،نماینده ی چهار عنصر دنیای مادی، و همسران مذکرشان نماینده ی انعکاس آسمانی و بینقص همان چهار عنصر در جهان اثیری هستند که از وصل شدن این هشت راس (مربع آسمانی و مربع زمینی)،کعبه (مکعب جهان) پدید می آید.اما این هشتگانه در هشت راس صلیب هم دیده میشوند که مجموع و درواقع نهمینشان یعنی "تم" (آتوم/آدم؟)مسیح مصلوب را مینمایاند.پس این عدد 9، یک خط آسمانی و یک خط زمینی دارد که کنار هم قرارگرفتنشان به شکل دو ستون درگاه معبد سلیمان،عدد11 را مینمایاند.اگر این دو عدد1 را کنار خود 9 که مظهر معبد و از طریق او مسیح است قرار دهید، عدد911 به دست می آیدکه از جمع ارقام آن دوباره عدد11 حاصل میشود.انگار 11 از خود 9مهمتر شده است.اما چرا؟

11عددی است که از پس 10می آید:10 تعداد انگشتان دست و طبقات جهان (در یک روایت) و از این طریق عدد کمال است.پس 11 پس از دوره ای کامل شده و به سررسیده (شرک) می آید و نماد ناشناختگی است.از طرفی 11 دقیقا پیش از یک عدد کمال دیگر یعنی 12 (که تعداد ماه های سال را مینمایاند) می آید.مسیحیت دورانی مستعجل بین 10 (پایان شرک) و 12 (بازگشت مسیح یا موعود و پایان جهان) بود.به عقیده ی کسانی چون یووه تاپر،علت این هزاره گرایی،از سرگذراندن یک فاجعه ی جهانی بوده که انسانها را مستقیما از قرن چهارم به قرن دهم میلادی وارد کرده و هفتصد سال بین آنها را قلابی نشان داده است.اگر روی این نظریه ی جالب (که من درخصوص آن چندباری در وبلاگ "خاطرات جهان" نوشته ام) تدبر کنیم نکات جالبی دستگیرمان میشود:

میدانیم که پیش از تثبیت گاهشمار میلادی در قرن 14، گاهشمارهای دیگری هم وجود داشتند که بعدا با گاهشمار میلادی ترکیب شدند.یکی از آنها گاهشمار اسکندری Alexandrian بود که در قرن چهارم قبل از میلاد با حکومت اسکندر مقدونی شروع میشد.کلمه ی یونانی الکساندروس به معنی "حامی بشر" است و میدانیم که مسیح هم به چنین لقبی شهره است.پس ظاهرا از نظر عده ای مسیح و اسکندر یک تن بوده اند و این شخص همان کورش انشانی یا "سیروس" پارسی است چون نامهای کورش و کریست (مسیح) به هم شبیهند ضمن این که مادر کورش بنابر افسانه های یونانی ماندانا نام داشته که شبیه نام مدونا (مریم مقدس) است.او نیز به مانند مسیح، در نوزادی، مورد تعقیب پادشاه وقت قرار داشته است.معبد یهود که توسط کورش ساخته شد خود مسیح یا کورش بود که یهود خود سبب نابودیش شدند و از آن روز، حمایت خداوندی، یهود را ترک گفت و به ژرمنها و رومیها انتقال یافت.حتی شاید بتوان در تشت خون افتادن سر کورش توسط تومیریس ملکه ی ماساگت را با در تشت خون افتادن یحیی آخرین پیامبر یهود در اثر بدخواهی زنی به نام سالومه قابل مقایسه دانست (میدانید که مسیح و یحیی با یکدیگر همعصر،و کامل کننده ی هم بودند).در کتاب اشعیا در تورات، کورش "مسیح شرق" خوانده شده است.اگر 700سال بین کورش (اسکندر) و فاجعه ی جهانی را با 300سال اضافی مورد نظر ایلیگ جمع کنیم آنگاه هزارسال بین مسیح و آغاز عصرنوین در گاهشمار مسیحی تکمیل میشود.در این لحظه، پارسی شمردن سیروس (کورش) و به پارسی منشی روی آوردن اسکندر یونانی،معنی پیدا میکنند.چون کلمه ی پارس شبیه نامهای پروس و فرانک (اقوام ژرمن) است.تخریب معبد یهود در 614میلادی به دست پارسیان همان پایان اعتبار یهود به دست ژرمنها است.چرا که clothar دوم که در 613 میلادی (یک سال پیش از سال کلیدی یادشده) به حکومت تمامی فرانکها رسید نامی شبیه به کورش دارد.حتی خود کونراد هم نامش شبیه کورش است. درواقع آنچه در هزارسال پیشتر برنامه ریزی شده بود، همان اقبالی بود که به ژرمنها روی آورده بود. اگر گفته شده اسکندر یونانی، پارسی منش بوده است، منظور،کلیسای کاتولیک رم است که باید به انقیاد شاه فرانک (آلمانی) درآید.اما این افتخار چقدر زود به پایان میرسد آنگاه که معلوم میشود همگان مسیحیت (کاتولیک) را در وجود پاپ رم و نه امپراطور آلمانی تبار خلاصه کرده اند تا آن حد که پاپ متداوما به خود اجازه میدهد امپراطور را تحقیر کند.

در همین ایام،رنسانس فرارسید و ورق برگشت.در سال 1515،ulrich von hutten سالنگار تاسیتوس را "کشف"(؟) و از طریق آن،آغاز دیگری را برای تاریخ آلمان مطرح کرد:سال9میلادی:سال شکست امپراطوری روم باستان به رهبری اگوستوس از بربرهای ژرمن به رهبری آرمینیوس: مردی که هیچکس در اروپا اسمی از او نشنیده بود.فون هوتن از آرمینیوس به عنوان مردی که برای «آزادی و بیداری ژرمنها» میجنگید یاد کرد و از این تعبیر، چنین برمی آید که نفرت آرمینوس از حاکمان رم (نفرتی آنچنان شدید که به تزئین درختهای جنگل آلمان با دل و روده ی زنان و کودکان رومی توسط لشکریان وی انجامید) باید به رابطه ی کنونی آلمان و ایتالیا انتقال یابد.چند سال بعد، مارتین لوتر، با تاسیس پروتستانتیسم و "نه" گفتن به کلیسای کاتولیک، به نوبه ی خود از آرمینیوس پیروی کرد و همو بود که حدس زد صورت ژرمن نام آرمینیوس ، «هرمن» بوده است: کلمه ای بین دو تلفظ "ژرمن" و "آلمان".

مشکل آلمانی ها البته اصلا ایتالیا نبود بلکه خود مسیحیت بود که مشکلساز شده بود:دینی شرقی که برای استعداد بربر اروپایی سنگین بود.کارل گوستاو یونگ روانشناس سوئیسی این موضوع را به خوبی بیان کرده است:

«یک چینی همیشه میتواند به مرجعیت مجموعه ی تمدن خود توسل جوید.اگر او در مسیری طولانی گام نهد،آنچه انجام میدهد به عنوان بهترین چیز ممکن شناخته میشود.ولی اگر غربی،خواهان آغاز در این راه باشد، البته اگر خواستش در این مورد واقعا جدی باشد،به این شرط برای او بینهایت آسانتر است که از شیوه ی چینی تقلید کند و دردسر اروپایی را پشت سر بگذارد و یا این که در جستجوی راهی به گذشته –و به سده های میانی کلیسای مسیحی- باشد و در پشت دیوارهایی سنگر بگیرد که مسیحیان راستین را از مشرکین و دیگر تحفه های کمیاب قومشناسی که در بیرون اردو زده اند جدا میکند.»

(روانشناسی و شرق:کارل گوستاو یونگ:ترجمه ی لطیف صدقیانی-نشر جامی:1383:ص39)

«ما هرگز نباید گذشته ی تاریخی خود را فراموش کنیم.ما تنها کمی بیش از هزار سال است که از خام ترین افکار آغاز پرستش خدایان به درون یک آیین شرقی بینهایت گسترده نفوذ کرده ایم،آیینی که ذهن خیالپرداز و نیمه وحشی ما را تا ارتفاعی بالا برد که با گسترش توسعه ی روحانی آنان هیچ همخوانی نداشت.در راستای دستیابی به این والایش و به گونه ای ممکن، اجتناب ناپذیر بود که حیطه ی غریزی در حدی گسترده سرکوب شود.بدینگونه بود که اعمال دینی و اخلاقی، نوعی ویژگی سراپا خشن و کم و بیش بدخواهانه به خود گرفت.طبیعتا آتش عناصر سرکوب شده گسترش نیافت ولی در ناخودآگاه و در بربریت نخستین خود، زیر خاکستر ماند.ما دوست داریم که از قله های دینی و فلسفی بالا رویم، ولی درواقع توانایی آن را نداریم.»

(همان:ص80-79)

در دوران پیدایش ناسیونالیسم آلمانی البته کسی جرئت نداشت حرفهای یونگ را به این صراحت بیان کند.مردم از مسیحیت عصبانی بودند؛ولی زورشان فقط به زیربنای یهودی آن میرسید که تعجبی هم نداشت.چون اصل مطلب یکتاپرستی بود که گفته میشد یهود بنیادش نهاده اند.در آن دوران و از حدود قرن13،«یهودی سرگردان» نماد یهودیان در کشورهای مختلف اروپایی بود.او یکی از تحقیرکنندگان مسیح در روز تصلیب بود که مسیح به او گفت در روز پادشاهی مسیح، وی زنده خواهد بود تا این واقعه را به چشم ببیند.این لعنت ابدی برای یهودی مزبور باقی ماند و او محکوم است اینقدر زنده و سرگردان باشد تا شاهد بازگشت مسیح شود (نمودی از آوارگی قوم یهود به کیفر کشتن مسیح). اما دستکم از سال 1602، "اخشوارش" (یهودی سرگردان) شکل جدیدی به خود گرفت: او صلیبی بر پشت حمل میکرد انگار که خود مسیح باشد.شاید او حالا مسیح بود،شاید هم یهودای اسخریوطی حواری خائن ،که به عقیده ی مسلمانان، اشتباها به جای مسیح، به صلیب کشیده شد: "پسر خدا" از اول هم اشتباهی بود.

این تمثیل،محور مقاله ی کلمنس هنی به نام :”ahasver,mammon ans moloch:antisemitismand Germany” در clementsheni.net است.هنی به peter viereck (1912-2006) ارجاع میدهد که معتقد است نئوپاگانیسم (که با ریشه ی یهودیت یعنی یکتاپرستی مشکل دارد)، کاتولیسیسم و پروتستانتیسم سه ستون فرهنگ آلمانی هستند که هر سه ضدیهودند و از قرن16 با یکدیگر ممزوج و مخلوط شده اند.در دنیا فرهنگ دیگری وجود ندارد که سه عنصر اساسی تمدنیش ضدیهود باشند.ویرک در سال 2003، بین توتالیتریسم اسلامی (حتی نوع مذهبیش) و ناسیونالیسم آنتی یونیورسال (جهانگراستیز) آلمانی شباهتهایی یافت و ریشه ی این شباهت را به تاثیرپذیری ساطع الحصری (بانی پان عربیسم در 1920) و سامی الجندی (از ارکان پیدایش حزب بعث) از فیخته مرتبط کرد.

هنی ادامه میدهد:از قرن 18همزمان با عروج بعضی خاندان های یهودی قدرتمند و پولدار به مقام تاثیرگذارترین افراد بر سیاست کائوتیک(پرهرج و مرج) اروپا ،بعضی افراد که پیشتر هم یهودیان را پولپرست دریافته بودند، واداشته شدند که تصور کنند خدای یهودیان نه خدای مسیحیت بلکه ملوخ خدای خوناشام است که قربانی انسانی طلب میکند.این تصور حتی در محافل روشنفکری انعکاس یافت.در قرن19، کارل مارکس و mosses hess (البته از روی تمثیل) نوشتند که یهودیان از شدت مادیگرایی، خداوند را با mammon (خدای پول)جایگزین کرده و حالا برای حفظ وضع موجود، آن را به گونه ی ملوخ (خدای قتل و خونریزی) تغییر داده اند.در همان قرن theodor fantan "گوساله ی طلایی" را خدای یهودیان خواند.در قرن بعد، نه فقطhorst Mahler (نئونازی و طرفدار جمهوری اسلامی ایران) بلکه حتی برخی رادیکالهای چپ،دو برج دوقلوی منهتن نیویورک را به طعنه،ملوخ و مامون مینامیدند.در 25 ژانویه ی 2003، 20هزارنفر از مردم در جلو محل اجلاس اقتصادی داووس تجمع کردند که در میان آنها کسانی بودند که در لباس یهودیان گرد یک گوساله ی طلایی میرقصیدند.به عقیده ی هنی،جبهه ها امروز مشخصند: نئونازیها علیه اخشوارش،چپ علیه مامون، و اسلامگراها علیه ملوخ.

مقاله ی مزبور البته چندان در میزان درستی حس مردم نسبت به یهود توضیحی ندارد.ولی ما همین که میبینیم دو برج دوقلو به شکل عدد11، در روز 11/9 مورد حمله واقع شده اند میفهمیم اعتراض درواقع به یک نظم نوین مسیحی از 911 است.یهودیت پیش از گسترش مسیحیت در اروپا، دینی ناشناخته و بی اهمیت بود.این مسیحیت و اسلام بودند که افسانه های یهودی را جهانی کردند.اگر از میان سیصد خاندان قدرتمند اروپایی-امریکایی،فقط یهودی تبار هایشان به بدنامی مشهورند،مشکل از فرهنگ 911 است: فرهنگی که از اول با خدا سر معامله داشت.

خدایان خمنو

مطالب مرتبط:

مسلمانی به سبک معاویه

یوزارسیف و اخناتون در بستر باستانشناسی

نویسنده: پویا جفاکش

سریال "یوسف پیامبر" اثر فرج الله سلحشور که اولین بار در سال 1387 از سیمای ایران پخش شد، چنان نام "یوزارسیف" را مشهور کرد که بسیاری از مردم ایران، تقریبا دیگر برای نامیدن پسر محبوب یعقوب، دیگر از کلمه ی یوسف استفاده نمیکنند و وی را "یوزارسیف" میخوانند.قرارگرفتن این اسم ناشناس در کنار برخی اسامی تاریخی چون آمن هوتپ سوم، آمن هوتپ چهارم (اخناتون) و هورم هب، نوعی حس تاریخی بودن برای داستان فیلم ایجاد کرده که البته کمتر کسی در ایران –که شخصیتهای نامبرده ی مصری در آن بیشتر از طریق رمان خیالی "سینوحه" اثر میکا والتاری شناخته شده اند- توانسته جایی برای یوزارسیف در میانه ی تاریخ مزبور پیدا کند.این اسم از کجا آمده و چطور سناریست فیلم را به همزمانی شخصیت توراتی یوسف با فرعونی تاریخی یعنی اخناتون رهنمون کرده است؟

"یوزارسیف" فیلم یوسف،نامش صورتی "خودمانی" از "اوزارسف" شخصیت گمنام کتاب "تاریخ یهود" منسوب به ژوزفوس فلاویوس دولتمرد یهودی رومی است که جاعل کتاب مزبور، آن را از روی نوشتاری از manetho نویسنده ی مصری قرن سوم قبل ازمیلاد گزارش کرده است.در آنجا آمده که اوزارسف یک کاهن کیش ازیریس بوده که در دوران فرعون "آمنوفیس" (آمن هوتپ [چهارم؟]) بساط استقلال اعلام کرده هیکسوسها [صورت یونانی شده ی کلمه ی قبطی "هکا وشتی" یعنی فرمانروایان بیگانه] را به مصر راه داده تا این که فرعون آنها را از مصر اخراج کرده، اوزارسف فراری به رهبری گروهی از هیکسوسها درآمده آنگاه خود را موسی نامیده کیش یهود را تاسیس کرده است.محققین، اوزارسف را ترکیبی از داستانهای یوسف و موسی میدانند که آمدن و رفتن بنی اسرائیل به درون مصر را در وجود یک شخصیت خلاصه کرده است.نام اوزارسف ترکیب "آسور-سافون" و به معنی فرمانروای آسمان است.آسور لقب آشوری آمورو/مرتو/مردوک ایزد عمالقه است که ازیریس خدای اوزارسف نام از او دارد.اما چرا زمان این اتفاقات با دوران آمن هوتپ ها معاصر شده و چرا اخناتون و اوزارسف در این داستان،برعکس آنچه در فیلم نشان داده اند با هم دشمنند؟

در همزمانی آنها دلیلی پیدا شده است.قدیمی ترین الفبای فنیقی نزدیک به عبری در کنار قدیمی ترین لهجه ی فنیقی نزدیک به زبان عبری، در اوگاریت از دوران حاکمی به نام "نقمد" یافت شده که حاکم مزبور نامه نگاری هایی با اخناتون داشته است.به عبارت دیگر،فرهنگ عبری و اخناتون همزمان با هم به وجود می آیند.اما آتون که امن هوتپ چهارم، چنان آن را علیه آمون (تلفظ قبطی آموروی فوق الذکر) علم میکند که حتی نام خود را از آمن هوتپ به آخناتون تغییر میدهد، در واقع نام از "آدون" از القاب دیگر بعل یا آمورو (آمون) دارد و درواقع کسی غیر از آمون-رع که همان ازیریس خدای اوزارسف است نمیباشد.این کیش سازی غیرعادی چه توجیهی غیر از توجیه سیاسی میتواند داشته باشد؟

برای این که مسئله را از بعد سیاسی بتوانیم درک کنیم،باید زمانه ی اخناتون را در نظر بگیریم.مسئله این است که دوران حیات این شخصیت به درستی مشخص نیست ولی کرونولوژی "امت سوئینی" از مصر که در کتاب زیر:

The Ramessides, Medes and Persians

Emmet Sweeney

Algora Publishing New York

شرح داده شده،قابل اعتمادترین است.متاسفانه این کرونولوژی به دلیل اتکا به آرای پروفسور "گونار هینسون" نقطه ضعفهای عمده ای دارد. بنابراین من سعی میکنم روایت خودم را از تاریخ خاور نزدیک حفظ کنم ولی در قسمتهایی که به آرای سویینی متکیم،ارجاعم به کتاب مزبور را مشخص میکنم.

همانطور که سویینی نیز کشفیات اوگاریت را درخصوص ریشه ی یهودیت مهم میداند(ص12-10) رخدادهای ختم شده به ظهور کیش آتون اهمیت دارند.رد این واقعه تا ظهور سلسله ی لیبیایی در مصر در قرن هشتم قبل از میلاد قابل ردیابی است.این سلسله که مصریان به آن lubi یا thnu میگویند توسط "شوشنک یکم" پایه گذاری شده که ظاهرا همان "شیشق" فرعون افسانه ای است که بنا بر کتاب دوم ایام(آیه ی 12) معبد یهود را غارت کرد و رهبر lubim (لوویایی ها)،sukkim (سکاها) و kushim(کاسیان) بود.شوشنک اول فرزند nimlot رهبر قبیله ی meshwesh (به معنی رهبران شوش) بود که گاها این قبیله فقط ma خوانده میشود.آنها در دوران "اوسورکون کبیر" (احتمالا همان اوسورکون اول:جانشین شوشنک) در ناحیه ی غربی مصر ساکن میشوند و بعد از سقوط از آنجا به لیبی متواری میشوند.قبایل mazax در متون لاتین اساسا نام meshweshرا به یاد می آورند.(Wikipedia:meshwesh)نه تنها این قبایل آسیاییند،بلکه نام فرمانروایانشان آکدی (بین النهرینی) است.sosenk همان shushanku (زاده ی شهر شوش)،osorkon همان سارگون یا شاروکین (نام چند فرمانروای مشهور بین النهرینی)،tokelot همان tukulti بین النهرینی به معنی یاری دهنده و nimlot همان نمرود مشهورند.(ص5-24)این اقوام آسیایی در لیست تابعان آشور قرار داشتند.اگر شوشنک،نام فرزند خود را "اسورکون" (سارگون) نهاد، به دلیل احترام و خوشامد سارگون دوم امپراطور وقت آشور بود.(1)

اما به زودی فاتحانی جدید از راه رسیدند: حبشی ها (نوبی ها).آنها مصر را گرفتند و خاندانهای لوبی را یا به غرب راندند یا تابع خود کردند.ولی پس از شکست از سارگون دوم،به ناچار موقتا تفوق آشور را پذیرفتند.اماهنوز رویاهای دور و درازی در سر داشتند.

ما میدانیم که "ترهاقه" tirhakaامپراطور مشهور حبشی، روابط خوبی با کاهنی به نام "هورم هب" داشته است.این کاهن دینساز که مقبره اش در "تب" یافت شده است،به دو فرم پرستش "آمون-رع" دعوت میکرد که یکیشان «آمون رع:همسر مادرش» نامیده میشود.وی به احتمال زیاد،در وقایع بعدی مصر تاثیر مهمی گذاشته است.(ص8-27).سویینی معتقد است که اخناتون در قرن هفتم قبل ازمیلاد میزیسته و با ترهاقه و شاباکا امپراطوران حبشی همعصر بوده است.معبد آتون در "آختاتن" پایتخت اخناتون درواقع از روی الگوی معبد gematon ساخته ی ترهاقه در اتیوپی(حبشه)، ساخته شده که خدای آن "آمون: سرور گماتون" نام داشته است.پس تردیدی در این که آتون اخناتون همان آمون سابق است وجود ندارد.اخناتون اما با این صورت حبشی به جای صورت آشوری پیشین میخواسته حبشیان را به جای آشوریان،حاکمان قانونی مصر بشناسد.(ص30-29) اما همانطور که میدانیم،برنامه های اخناتون با مرگ (و شاید به قتل رسیدن) او در زمان دو جانشین مستعجلش "توتانخامون" و "آی" تقریبا متوقف و بلاخره با به قدرت رسیدن هورم هب دوم تخریب و نابود شده است.

هورم هب که از طریق رمان "سینوحه" از میکاوالتاری و نیز فیلمی که هالیوود از روی این رمان ساخته و در پیش از انقلاب در ایران دوبله و نمایش داده شده، مشهور شده است، سرداری در خدمت توتانخامون و آی بوده که اولین ماموریت سیاسیش اتفاقا مذاکره با حبشیان بوده است.اما برخلاف آنچه در رمان والتاری و فیلم سلحشور دیده میشود،او در خدمت اخناتون نبوده است.و این دیدگاه که هورم هب همان "آتونم هب" سردار آخناتون بوده،توسط کسانی چون "نیکولاس گریمال" قویا رد شده است.هورم هب سرداری از تبار عوام بود و هیچ افتخاری جز ازدواج با دختر آی نداشت.بنابراین پس از خود،شاهزاده ای موسوم به رامسس اول را به جانشینی برگماشت.(Wikipedia:horemheb)

به عقیده ی سوئینی،بین اوزارسف و هورم هب ارتباطی وجود دارد که میتوان رد آن را در افسانه ی دیگری از manetho یافت:افسانه ی سه برادر به نامهای harmais,ramsess,sethossis که قابل مقایسه با ستی اول،رامسس اول و هورم هب هستند.در این داستان، هرمائیس در غیاب برادرش ستوسیس فرعون مصر که برای نبرد با فنیقی ها و آشوری ها به آسیا لشکر کشیده، در هماهنگی با آشوریان، خود را فرعون میخواند و تخت و تاج مصر و همسر فرعون را غصب میکند.ولی ستوسیس با موفقیت برمیگردد و دوباره مصر را از قید آشور میرهاند.این افسانه نه تنها قابل مقایسه با شکست اوزارسف و هیکسوسها از آمن حوتپ،بلکه قابل مقایسه با داستان sethos فرعون مصر است که در روایت هرودت، به طرزی معجزه آسا از یورش سناخریب امپراطور مخوف آشوری رهایی یافت.نام هورم هب (به معنی "هورس شادمان") به صورت هارائیم (هورس) بر کل دوران حکومت آشور باقی ماند.

میدانیم که بعد از قتل سناخریب به دست دو تن از پسرانش، پسر دیگرش به نام اسرحدون لشکرکشی نیمه تمام پدر به درون مصر را به انجام رساند.وی در نبرد سرنوشت ساز ishupri به حکومت تهارقه بر مصر خاتمه داد و وی را تا جنوب عقب راند.اسرحدون خود در کتیبه اش نوشته است که آنگاه: «من در هر ناحیه از مصر،فراعنه ی جدیدی گماشتم.» ایشوپری همان usikheprure به معنی "شهر سوتخ" است(ص39-33).سوتخ همان "ست" یعنی خدایی است که نامهای ستوسیس،ستوس و ستی اول از آن می آید.ست خدایی است که حکومت را از چنگ ازیریس [=آشور] به درآورد ولی به دست پسر ازیریس یعنی هورس (بازگشت آشور) در هم کوبیده شد.نماد کروکودیلهای دوگانه ی مغلوب هورس،سوبک خدای کروکودیل سر حبشی را که "شاباکا" امپراطور حبشی نام از او دارد صورتی از "ست" مینمایاند.اما ست (ستوس/ستی/حبشه) چگونه به مصر بازگشت؟

در دوره ی آشوربانیپال و چنانکه از کتیبه های وی برمی آید، "سامتیک" حبشی، پسر نخوی اول، از سوی آشور به مقام حکومت مصر برگزیده شد.اما در اواخر دوران آشوربانیپال، شورشیان مصری به رهبری tushimilki با همکاری guggu از sprda "از آن سوی دریا" مزاحمتهای زیادی را برای آشوریها فراهم کردند.شپرده احتمالا "سارد" در آسیای صغیر، و گوگو همان "گیگس" پادشاه لیدی در آسیای صغیر است.به عقیده ی سوئینی،لیدی افسانه ای همان دولت مشهور "حتی" است که آشوریان پیشتر نیز با آن در تخاصم بودند.در زمان سقوط آشور در اندکی پس از مرگ آشوربانیپال، حکومت مصر در دست نخوی دوم پسر سامتیک بود که حال،خود را آنقدر شجاع میدید که با فاتحان آشور یعنی کلدانیها بر سر چپاول آسیا بجنگد.البته او از نبوکدنصر شاه بابل شکست خورد و طرفه ای ندید.(ص48-40)اما این نخو کیست؟او احتمالا همان "ست ناخت" است که بر اساس متن موسوم به پاپیروس هریس،مصر را از چنگال "آرسای آسیایی" نجات داد(ص49).در این نام،نام ست در کنار ناخت(نخو) ذکر شده است.پس احتمالا او همان ستی اول یا "ستی مرنپتاح" (مرد ست،محبوب پتاح) است که عنوان دوم گفته ی هرودت (کتاب اول تواریخ) درباره ی این که ستوس کاهن معبد هفستوس (پتاح) بوده است را به یاد می آورد.او خود را تجسم ست میدانسته تا پیروزی دوباره ی ست بر ازیریس را یادآوری کند.

با این که کلدانیان بابل پس از نبوکدنصر کاملا در لاک خود فرورفتند(به طوری که از دوره ی بین نبوکدنصر و نبونید جز چند اسم در دست نداریم)،ولی آسایش به مصر بازنگشت.حتی ها حامیان سابق مصر جای خالی آشور را پر کردند.اختلاف بین حتی ها و مصری ها به جنگ منجر شد.ستی مرنپتاح صحنه های جنگ خود با حتی ها را در جلو معبد آمون در کارناک ثبت کرده است.پسرش usermaatre که یک سال بعد از سلطنت خود را "رع موسه" به معنی "پسر خدا" خواند (و در تاریخ به رامسس دوم شهرت یافت)، جنگ با حتی ها را در "قادش" سوریه ادامه داد.با این حال، حتی ها ماندنی نبودند.آنها پس از نبرد قادش متلاشی شدند و جای به مهاجمین جدیدی دادند.این دوران فلاکتبار دنباله ی فجایع قرون هشتم و هفتم قبل از میلاد بود که در اثرتغییرات آب و هوایی، بربرهایی چون کیمری ها و سکاها را به سمت خاورمیانه روانه کرده بود.این تغییرات بر منطقه ی اروپای مرکزی (فرهنگ هالشتات) نیز تاثیر خود را نهاده،کلتها را به هجوم به یونان و ایتالیا و تاسیس امپراطوری های مقدونی و روم کشاند.اولین مهاجمان از این دست، "مردمان دریا" بودند که بر اساس کتیبه های "مدینه هبو" با فرعونی به نام usermaatre موسوم به "رع موسه" پسر "ست ناخته" جنگیدند.این فرعون را غالبا غیر از رامسس پیش گفته میدانند و به نام رامسس سوم میخوانند.ولی عناوین چنان گویا هستند که چاره ای از برابرنهادن او با رامسس دوم نیست.در میان قبایل فهرست شده در مردمان دریا، نام "پرست ها" به چشم میخورد که از helounebut (ساحل یونان) کوچیده بودند.آنها احتمالا همان پارسها هستند(ص8).یورش دیگری از یونان این بار به سمت شرق،جای امپراطوری سابق "حتی" را با دولتهای جدیدی همچون "گالاتی ها" ،کیلیکی ها ، فریجی ها و یاوانی ها پر کرد.

پس از این رامسس،فهرستی از رامسس های دیگر داریم که آخرینشان ستی دوم پسر مرنپتاح است که به دست "آمون موسس" (آماسیس در روایت هرودت) سرنگون شد.کمی پس از مرگ آماسیس، مصر به تصرف کمبوجیه (پسر کورش انشانی که پیشتر بابل را فتح کرده بود) درآمد.درحالیکه خاورنزدیک صحنه ی نبرد یونانیها و جانشینان پارسی کمبوجیه شده بود،بنابر افسانه های یونانی، یونانیان به کمک فرعونی به نام نکتانبو آمدند و مصر را از چنگ داریوش شاه پارس بیرون کشیدند.در اینجا احتمالا طلیعه ی امپراطوری مصری-یونانی بطالسه خصم امپراطوری سلوکی عراق را میتوان دریافت.

در این دوره ی پر محنت طی شده از سقوط آشور، مصر دوباره به ازیریس برگشته و او را در قالب گاو آپیس پرستیده بود.در الکساندریا(اسکندریه) پایتخت بطالسه نیز "سر اپیس" (آسور-اپیس) خدای ملی محسوب میشد.حالا به نظر میرسید یوسف وزیر فرعون تورات و ایمهوتپ وزیر دانشمند جوسر –فرعون هرمساز مصری- یک نفر باشند.

در چنین فضایی بود که مانتو داستان اوزارسف را روایت کرد.او یکی از آخرین نماینده های محافظه کار ناسونالیسم حبشی بود که در فضایی رنگارنگ،ذوب شدن پاگانیسم افریقایی در آشورگرایی تجاری یهودی را به چشم میدید.اما نمیتوانست جلو تبدیل مکتب اسکندریه به مسیحیت رومی و از طریق آن،جهانی شدن افسانه های یهودی را بگیرد.عصر فراعنه در شرایطی که مصر دیگر صحنه ی مجادله ی حبشیها و آشوری ها نباشد،محکوم به فراموشی خواهد بود.شاید اگر مصریهای قرن چهارم قبل از میلاد،امروز زنده میشدند و فیلم سلحشور را تماشا میکردند، از این که یوزارسیف و اخناتون با هم رفیقند در عجب فرو میرفتند.این تعجب برای ما ایرانیها که تا پیش از دیدن این فیلم،اکثرا هیچوقت این اسمها را نشنیده بودیم، قطعا شگفت مینمود؛ که البته در این باب،به راستی جای شگفتی نیست:اکثر شخصیتهای دینی،نه به خاطر شخصیتی که به خودی خود داشته اند، بلکه به خاطر دعواهای احمقانه و حریصانه ی پیروانشان با یکدیگر به شهرت میرسند، و به محض این که با تغییر شرایط سیاسی آن مجادلات بیمعنی شوند،آن شخصیتهای نمادین هم فراموش میشوند.شاید حق با مرحوم سلحشور باشد: اوزارسف و اخناتون آنقدر با هم دشمن نبودند که پیروانشان تصور میکردند.

پینوشت:

1-سویینی در جای دیگری مینویسد که مانتو، هیکسوس های مهاجم دوران آمنوفیس را گاها solymite (سلیمانی) نیز نامیده که احتمالا باید از هیروگلیفی با خوانش slm یا srm درآمده باشد.سویینی این را با کلمه ی فنیقی "آسوریم" به معنی آشوریان بی ارتباط نمیبیند.

(2006)p107 :Empire of Thebes:emmet Sweeney :Algora pub

خاور نزدیکدر هزاره ی اول پیش از میلاد

مقبره ی ستی اول در تبس

مردم دریا

مطلب مرتبط:

پارس،مصر،یهود (همه ی ما بنی اسرائیلیم!)

از هورس تا کورش (چگونه بسیجی های مومن هم گول فراماسونری را میخورند؟)

پارس،مصر،یهود (همه ی ما بنی اسرائیلیم!)

نویسنده: پویا جفاکش

"بقره" یکی از مهمترین سوره های قرآن است که متاسفانه در دعوای فعلی عرب و یهود بر سر فلسطین مورد بدترین جفاها قرار گرفته است.چون شدیدترین حملات قرآن به یهود در همین سوره صورت گرفته است.

با این که بخشهایی از این سوره در شماتت اهل کتاب یهودی و مسیحی است ولی قرآن حساب آنها را از اسباط(بنی اسرائیل) جدا کرده است:خطاب به اهل کتاب:«یا میگویید که ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط، یهودی(هودا) یا مسیحی(نصاری) بوده اند.بگو شما بهتر میدانید یا خدا و چه کسی ظالمتر است از آنکه کتمان میکند شهادت خدا را نزد خود؟و خدا به آنچه میکنید غافل نیست.آنها امتی بودند که گذشتند(خلت).برای آنها است آنچه کسب کردند و برای شما است آنچه کسب کردید و شما مسئول آنچه آنها کردند نیستید»(بقره:140 و 141).

در اینجا قرآن میگوید که نمیتوان مسیر ابراهیم تا اسباط را که یک مسیر نزولی است با کلماتی چون "هودا"(هدایت شده) و "نصاری"(پیروزمندان) نامگذاری کرد.این مسیر،مسیر شکست است و یهودیان و مسیحیان و همه ی انسانها باید از تکرار این مسیر صرف نظر کنند.اما چرا این مسیر،مسیر شکست است؟

"امت سوئینی" سالهای زیادی را صرف بررسی تاریخ یهود کرده است:تاریخی که ارتباطی جدایی ناپذیر با مصر دارد.به گفته ی سوئینی، مصریها به سرزمین بعدی بنی اسرائیل یعنی کنعان، "پونت" (همریشه با فنیقیه) میگفتند،آنجا را خانه ی اسبهای آبی و زرافه ها (که تا دوره ی رومی هنوز در شامات وجود داشتند)میخواندند و آن را ta netjer یعنی "سرزمین خداوند" مینامیدند که همین عنوان نشان میدهد شامات چه نقش مهمی در انتقال معنویت به مصر داشته است.netjer به معنی خدا،بیش از هرچیز،لقب ازیریس بوده است:اولین فرعون مصر که اسمش همان اسم "آشور" خدای اعظم آشوریان است(The Genesis of Israel and Egypt :Emmet Sweeney:Algora Publishing New York:p71-3).آشور لقب مرتو (مردوک) خدای اعظم عمالقه و بابلیها است که آمورو هم خوانده میشود.آمورو همان آمون خدای مطرح مصری نیز هست که احتمالا باز نامش به صورت "منس" به عنوان نخستین فرعون مصر در تاریخ ثبت شده است.نکته ی جالب این که در بعضی متون خاورنزدیک،شاهان یهود، "پسر عمری" خوانده میشدند که بنا بر Wikipedia:umri بیشتر دانشمندان، عمری را نه یک اسم خاص بلکه یک خدا یا جد افسانه ای میدانند که ممکن است همان آمورو باشد.در افسانه ی عربی سد ارم که همتای داستان طوفان نوح است،نیز حاکم عربی که مقارن شکسته شدن سد و پخش شدن اعراب در سطح جهان در اثر آبهای متلاطم، بر بهشت رویایی عربستان حکومت میکرد، "عمرو" نام داشت.

بعل سافون به معنی فرمانروای سماوات(آسمان)،که گاه فقط سافون خوانده میشود، از القاب دیگر آمورو بود (مصریان گاها آن را فقط "ایم" میخواندند) که به عقیده ی سویینی، با نامهای "یوسف" (رهبر آسیایی های کوچنده به مصر در تورات) و"یهوه" (خدای بزرگ یهودیان) و کلمه ی مصری باستان itf به معنی پدر، مرتبط است.وی همان تحوت خدای آموزگار علوم و تمدن به مصریان است.و نیز همان ایمهوتپ (ایم-یوسف) وزیر دانشمند "جوسر" [=آسور؟] فرعون افسانه ای مصر(همان:ص92-96).

به هرحال،ازیریس و پسرش هورس در دوران متاخر بیشتر شهرت داشته اند که هردو نام از آسور/آشور دارند.بنابراین به نظر سوئینی، هویت یابی مصر از نبرد خیر و شر،که در نبرد هورس و عمویش ست نمودار میشود،در اساس با گسترش امپراطوری آشور در قرون هشتم و هفتم قبل از میلاد ازجمله به درون خود مصر، آغاز میشود و اینجا همانجایی است که داستان ظفر موسی بر فرعون و غرق شدن آن فرعون در دریا معنا پیدا میکنند.(ص121)اما اگر کنعان در این زمینه فقط یک واسطه بوده پس چطور مقامش از خود آشور بالاتر رفته و بر کل تاریخ اثر گذاشته است؟

اگرچه سوئینی در پاسخ به این سوال،اشارات کوچکی در پایان کتاب فوق دارد،اما اصل مطلب را در فصل ششم از کتاب The Ramessides, Medes and Persians :Emmet Sweeney:Algora Publishing New York بیان میکند.

سویینی که دیدگاه های منتقدانه ی زیادی درباره ی کرونولوژی خاورنزدیک دارد،معتقد است "نبونید" آخرین پادشاه بابل، همان داریوش شاه آسیا و خصم اسکندر است که نه در قرن ششم قبل از میلاد بلکه در قرن چهارم قبل از میلاد میزیسته است.به همین دلیل است که سنت ربانی یهود و تبارشناسی متی از مسیح،هر دو بناشدن معبد یهودیان در اورشلیم پس از سقوط بابل را در قرن چهارم قبل از میلاد میدانند.در فهرست فاتحان بابل در سالنامه ی نبونید،دو گروه عمده دیده میشوند:اول کورش شاه انشان ، و دوم اومان مانداها.سویینی،اومان ماندا یا کشور "اومان" را به یاوانی یا ایونی (یونانی) تعبیر و آن را با مقدونیان مقایسه میکند.بدین ترتیب برای کورش و چند جانشین معدودش کارکردی جز پرکردن فضای خالی بین سقوط بابل در قرن چهارم قبل از میلاد و ظهور نخستین اسناد یونانی در 175 ق م در دوره ی آنتیوخوس اپیفانوس باقی نمیماند.در صفحات 161 تا 163 از فصل مزبور،نویسنده بر پیروان ناسیونالیسم ایرانی و ستایندگان کورش خرده میگیرد که پادشاه "بی همتا"ی آنها،کسی جز اسکندر مقدونی نابودگر تمدن باستان نیست.از این رو است که جز چند سند معدود در مرکز ظهور فرهنگ پارسی در ایران غربی و اندکی در بابل، در بخش اعظم امپراطوری گسترده ی نسبت داده شده به هخامنشیان، هیچ اثر باستانی پارسی یا نشانه ای از تاثیر هنری فرضی آنها دیده نمیشود.پس، نویسنده همصدا با Herbert donnel دوره ی هخامنشی را "عصر تاریک" میخواند.پس از این که این عصر تاریک تمام میشود،میبینیم که یهودیان با سلوکیان در جنگند.پس تعجبی ندارد که یهودیان در کتاب مقدس، پارسیان و یونانیان را دو قوم متفاوت بخوانند و اولی را آزادمنش و دومی را درنده خو توصیف کنند.چون اسفار عزرا و نحمیا در کتاب مقدس که معاصر یک حاکم پارسی به نام اردشیر نوشته شده اند، خودفروشی و خوشخدمتی کاهنان یهود به پارسیان را اثبات میکند.

کمی جلوتر،مطلب جالبی عنوان میشود درباره ی این که ژوزفوس گفته بود اسکندر خود را نزد یهود،تجسم یهوه میخواند.این، من را به نقطه ی خاصی راهنمایی میکند.چون کوروش –اگر پسوند سامی "وش" را از آن بگیریم- همان "کیرو" ی عیلامی به معنی آقا میشود که با "هرو" (هورس) و آشور همریشه است.بعید نیست کورش لقب حاکمی باشد که خود را تجسد خدا میدانسته است.سلوکوس که نام سلسله ی سلوکی از آن می آید احتمالا در کنار "سیروس" از حالتهای یونانی شده ی نام کورش است.تصور این که کاهنان یهود برای به دست آوردن مقام و ثروت، چنین شرکی را پذیرفته باشند، خود به اندازه ی کافی، میزان تحریف دین کهن را اثبات میکند.همانطور که سوئینی هم میگوید،آشور،سافون و دیگر خدایان بین النهرینی تا قرون نخستین اسلامی همچنان پرستش میشدند.اما دین برنده،دین ثروتمندان و تجار یعنی یهودیت بود دینی که به نام معنویت از مردم پول بگیرد.حکمت کهن و تاجرمسلکی نوین چنان در این معجون متناقض نما بودند که به زودی اصلاحات اعتراضی از درون یهودیت برخاست:مسیحیت و اسلام.پس از این، یهودیت نه یک دین خاص بلکه نمودی از سرنوشت انسان است: خیانت به معنویت به نام معنویت.از این رو یهودیان در سوره ی بقره، مخلان عمده ی نظم مدینه (پایتخت پیامبر اسلام) جلوه میکنند.

.امت سوئینی در Front page - www.emmetsweeney.org میگوید که نام مدینه از "مدین" و نام دیگر آن "یثرب" از "یترو" استاد مدینی موسی پیامبر یهود می آید.بر اساس تورات، موسی در مدین شاگردی یترو را کرد و سپس به مصر بازگشت و پس از مدتی درحالیکه دریا را با عصایش شکافته بود،با لشکر بنی اسرائیل از راه رسید.به دستور موسی،تمام مردان و پسران مدینی و تمام زنان متاهل را کشتند و دخترانشان به کنیزی بنی اسرائیل درآمدند.مصر نسبت به مدین، در موقعیت غرب و محل غروب خورشید واقع است.پس مصر، سرزمین تاریکی و نماد دنیای مادی است.بنی اسرائیل انسانهایی هستند که علوم شرقی (معنوی) را کسب ولی از آن برای دنیادوزی استفاده میکنند و بدین ترتیب است که غربیها(اسرائیلیهای مصر) شرق را که قلمرو دین است اشغال و معنویت را از بین میبرند.اما این قلمرو مقدس به تصرف دولت مضری به رهبری محمد پیامبر درمی آید و بنی اسرائیل از آن محو میشوند.این یک اتفاق تاریخی نیست؛نویدی است به نجات دادن دین از چنگال کسانی که از آن سوء استفاده میکنند:پایان نوع خاصی از انسان و پیدایش نوع بهتری از آن؛اتفاقی که هنوز نیفتاده است.با این حال گفته میشود محمد(ص) توصیه میکرد که به جای کلمه ی "یثرب" (که در لغت به معنی "عقوبت در اثر گناه" است) برای نامیدن شهر از لغت مدینه (مصدر تمدن) استفاده کنند.قربانی گاو که سوره اسم آن حیوان (بقره) را به خود گرفته،محوریت داستان تمدن را بیان میکند.

خطاب کردن قربان کنندگان گاو به بنی اسرائیل توسط خداوند یعنی این که داستان بنی اسرائیل همچنان در حال تکرار شدن است. اسرائیل در لغت یعنی بنده ی خدا.این لقب یعقوب است که 12 پسر دارد و آنها و فرزندانشان بنی اسرائیلند.12 پسر برابر تعداد ماه های سال و نیز طبقات جهان در جهانبینی ارسطویی است که هر کدام با فرشته ای مشخص میشود.12ماه سال، بر اساس گردش سیارات،12نوع شخصیت مختلف برای متولدین هریک از ماه ها را رقم میزنند.پس 12،عدد لایه های مختلف شخصیتی بشر و همهویتشدگی های مرتبط با هر یک است.

خدا در آیه ی 47 میگوید بنی اسرائیل را بر عالمیان برتری داده است.منظور از عالمیان، ساکنان عالم دل است.چون انسان خود یک عالم کوچک است و این عالم کوچک در آیه ی بعد به مصر و ساکنانش به فرعونیان تشبیه شده اند.فرعونیان بنی اسرائیل را به بردگی گرفته و فرزندان آنها را میکشند و بدین طریق از قوی شدن آنها جلوگیری میکنند. دوران بردگی نماد کودکی فرد انسانی و فرعونیان نماد تحکم درون است که کودک را به مازوخیسم و فرمانپذیری محکوم میکند.بلاخره یکی از کودکان یعنی موسی یا آگاهی که نجات یافته و در لحظه ی بلوغ ظهور میکند بنی اسرائیل را از دنیای کوچکشان خارج میکند و در این راه از دریا میگذرد چون در باور قدیمیان جهان توسط دریا احاطه شده بود و انسان به عنوان جهان کوچک نیز چنین دریایی داشت.دریا نماد تیامات(الهه ی بابلی آبهای شور و مظهر هاویه و هرج و مرج) است که نامش به صورت تهامه بر روی ناحیه ای از عربستان به جای مانده است.گذر از دریا نماد غلبه بر هرج و مرج روانی ابتدای نوجوانی است.فرعونیان عاملان تحکم پذیری کودک در این هنگام در دریا غرق و نابود میشوند.در این هنگام خدا کوه طور را بر فراز بنی اسرائیل افراشته میکند(آیه ی63) تا واسطه ی بین آنها و خدا باشد.

با این همه ورود کودک به دنیای بزرگسالان دردسرهایی با خود دارد.در مصر همه چیز برای کودک فراهم بود.برعکس مصر حاصلخیز،دنیای بیرون(بزرگسالی) بیابانی خشکیده و زحمتساز است.پس موسی به معجزه ی خدا عصایش را به سنگ زد و 12چشمه ی آب (به تعداد اسباط) بیرون آمد(آیه ی60).آبی گوارا ولی اندک بود.بنی اسرائیل متاسفانه کمیت را بر کیفیت ترجیح دادند و به تیامات یا دریا(هاویه) یعنی لذتهای مادی چشم دوختند چون آب آن تمام نشدنی به نظر میرسید.آنها آب شور و تلخ دریا را بر آب شیرین چشمه ی موسی ترجیح دادند و متوجه نبودند که هرچقدر از آب دریا بنوشند عطششان بیشتر میشود و قناعتشان کمتر.الهه ی لذتهای مادی یعنی تیامات در کشورهای مختلف جلوه های مختلفی دارد.یکی از این جلوه ها هاتور الهه ی مصری است که به شکل گاو ظاهر میشود و این گاو همان گاو سوره ی بقره است که گوساله ی آن(عجل در آیه ی 51) در غیاب موسی توسط بنی اسرائیل پرستش شد.خدا از آنها خواست توبه کنند و نفسشان را بکشند(فاقتلوا انفسکم)(آیه ی54).در ادامه تقاضای دیدن خدا توسط بنی اسرائیل مطرح میشود.خدا بنی اسرائیل را با صاعقه ی ظهور خود میکشد و سپس زنده میکند(آیات 55 و 56).این صاعقه را باید نتیجه ی گوساله پرستی و عامل مرگ نفس و زنده شدن دوباره ی آن دانست.

پس از این مباحث، داستان قربانی گاو پیش می آید.قتل نفسی صورت گرفته است.بنی اسرائیل به فرموده ی موسی بقره ای را که نه خیلی پیر و نه خیلی جوان(یعنی بسیار قوی) و به رنگ زرد زرین و فرحبخش است قربانی میکنند و بعضی قسمتهای آن را به مرده میزنند(اضربوه ببعضها) و مرده زنده میشود ولی بنی اسرائیل پس از آن قسی القلب و سخت تر از سنگ میشوند(آیات 67 تا 74).این داستان قابل مقایسه با داستان رستم و دیو سفید است.دیو سفید که موجودی نیمی انسان و نیمی گاو و قویترین دیوها است(قابل مقایسه با قویترین بقره) کاووس پادشاه ایران را که نماد پادشاه بدن یعنی روح انسان است در سیاهچال زندانی و نابینا کرده است(کاووس بیشک همان نفسی است که کشته شده است).رستم(که به جای موسی نشسته است) دیو سفید را میکشد و جگر او را به چشم کاووس میزند و کاووس بینا میشود(پایان تیره بینی و پوچ گرایی) و کاووس نجات می یابد.حقیقت این است که بقره(تیامات/هاتور) خود را به تعداد لذتهای فریب دهنده ی بشر (ثروت،شهوت،قدرت و...) تکثیر میکند.خدا از ما میخواهد قویترین و درخشانترین بقره یعنی آن شیطانی که بیشتر از همه ما را وسوسه میکند قربانی کنیم تا زنده شویم. گذشتگان این مسیر را بارها پیموده اند.ولی از پس هر نسل، نسل جدیدی آمده اند که مسئولیت دارند مسیر را از نو طی کنند و این احتمال که نافرمانی کنند زیاد است.این است معنی آن آیه ای که پیشتر گفتیم خطاب به اهل کتاب آمد:« آنها امتی بودند که گذشتند(خلت). برای آنها است آنچه کسب کردند و برای شما است آنچه کسب کردید و شما مسئول آنچه آنها کردند نیستید»(آیه ی141).

سرنوشت کسانی که به نافرمانی ادامه داده اند در آیات246 تا 251 روشن میشود:در این زمان دیگر موسی رهبر بنی اسرائیل نیست و نبی(پیامبر) دیگری که برخلاف موسی یا رستم پهلوان نیست مظهر آگاهی بنی اسرائیل است(بنابراین بنی اسرائیل جدید ضعیفترند). بنی اسرائیل مورد ستم شیاطین به سرکردگی جالوت قرار دارند.پیامبر بنی اسرائیل، شخصی به نام طالوت را پادشاه بنی اسرائیل میخواند.بنی اسرائیل در ابتدا نمیپذیرند چون طالوت مال زیادی ندارد. این نشان میدهد طالوت نیرویی از انسان است که کمتر دچار مادیگرایی شده است. معجزه ی آمدن طالوت ظهور تابوتی از یادگارهای موسی و هارون است.یعنی چیزی که از زمان موسی رهبر بزرگ گم شده بود در فکر جرقه میزند.بنی اسرائیل به رهبری طالوت عازم جنگ میشوند و خدا آنها را می آزماید ولی چون این بنی اسرائیل جدید کمتر از اسلافشان ظرفیت دارند به جای دریا با نهری آزمایش میشوند که درست به مانند دریا مظهر بقره یا تیامات است.فرمان میرسد از نهر ننوشید.اکثر بنی اسرائیل در آزمایش مردود میشوند و درنتیجه ی عصیان قدرت جنگندگی را از دست میدهند.اما قوای سالم که در اثر سربلندی در آزمایش قویتر شده اند دشمن را از پا درمی آورند.یکی از آنها یعنی داوود جالوت را میکشد و خدا بدین مناسبت به او ملک و حکمت عطا میکند.با به قدرت رسیدن داوود دوران کوتاه طالوت تمام میشود.چون داود یک قهرمان روحانی است و طالوت مرتبط با مادیات پس طالوت فقط یک میانجی است.

اگرچه پایان داستان بنی اسرائیل در سوره ی بقره برای انسان و قوای درونیش پایان نیکی است اما روند کلی آن از موسی تا پس از موسی نشاندهنده ی بنده بودن اکثر انسانها نسبت به قوای ناشناخته (شیاطین) چه در کودکی(بندگی فرعونیان) و چه در بزرگسالی (بندگی جالوت) است.اگر توانستید موسی یا آگاهی اکبر و پیام او را حفظ کنید سعادتمندی طولانی تری در این زندگانی دنیوی خواهید داشت.اما اگر او را در اثر نافرمانی طی سرگشتگی در بیابان ازدست دادید،باید سعی کنید تا طالوت درون و از طریق او داود خود را کشف کنید و در این راه به نبی جانشین موسی اگرچه آگاهی اکبر نیست اعتماد کنید که با مطالعه و تحقیق زیاد و خالصانه میتوانید این آگهی را تقویت کنید و بیابید.کسب آگاهی زمینه ساز عرفان است.نه از پیروزی مغرور شوید و نه از شکست ناامید، چون همانطور که قرآن میگوید:خداوند در روز روشن(نهار) شب تار (لیل) و در شب تار،روز روشن پنهان کرده است(حج:61).

مطلب مرتبط:

آغاز حکومت هخامنشی:پارسیان نخستین در اسناد مصری

محنتهای زمینی در زمینه ی ماورایی ( از خدایان مصر تا شیاطین دیلمان )

قلاده ی شیطان (ایدئولوژی در لباس دیرینشناسی)

نویسنده: پویا جفاکش

در سال 1897 مجسمه ی یک گربه سان بزرگ در غاری در شمال فرانسه کشف شد که گفته میشود به دست انسانهای نخستین ساخته شده است.تا ده ها سال پس از آن، دانشمندان مطمئن بودند که این مجسمه متعلق به شیر غار است که جانور مورد احترام اروپاییان در عصر یخبندان به شمار میرود.اما در سال 1970،دیرینشناسی به نام vratislav Mazak حدس زد که این مجسمه ممکن است به نوعی گربه ی خنجردندان به نام "هوموتریوم" تعلق داشته باشد که البته این حدس با اقبالی مواجه نشد چون عقیده بر این بود که هوموتریوم پیش از ورود انسانها به اروپا منقرض شده است.

واقعیت این است که دیرینشناسان اهمیت حدس "مازاک" برای ادامه ی کار و کاسبی خود را دیر دریافتند.در بیش از یک قرنی که از کشف مجسمه ی شیر فرانسه گذشته بود،ده ها گونه گربه ی دندان خنجری کشف و نامگذاری شده بودند که زمانشان از چند میلیون سال قبل تا 12هزار سال قبل در نوسان بود.معدود گربه سانان هول انگیز امروزی در مقابل این همه فسیل گربه ی منقرض شده ی دندان خنجری بی اهمیت شده اند.پس چگونه است که اجداد ما هیچ خاطره ای از برخورد خود با این حیوانات را برای امروز به جای نگذاشته اند؟توجه داشته باشید که مازاک بیخود هوموتریوم را از میان این همه انتخاب نکرده بود.هوموتریوم در 4میلیون سال قبل در افریقا ظهور کرد و طی 4میلیون سال بعد در امریکا(شمالی و جنوبی) و اوراسیا منتشر گردید.زمان و مکان تعیین شده برای ظهور او، همان مکان و زمان تعیین شده برای ظهور انسان است.مسئله این است که سرعت و حجم کشف گونه توسط جانورشناسان تکاملی،آنقدر زیاد است که انسانشناسان تکاملی نتوانسته اند خود را با آن هماهنگ کنند و مثلا در هنگام کشف آثار دستساخت انسان نخستین، استخوانهای شکسته ی هوموتریوم جعل کنند.

پس از این که به اصطلاح "دوزاری افتاد"، در سال 2000، فسیلی از هوموتریوم در منطقه ی دریای شمال پیدا شد و برای اولین بار، رادیوکربن که عادت دارد فسیلهای دانشمندان را "میلیونها ساله" نشان دهد، عمر 28هزار ساله ی هوموتریوم را گزارش کرد و به این ترتیب،این جانور با زمان درنظرگرفته شده برای رسم نقاشی های انسانهای اولیه از حیوانات بر دیوارهای غارهای فرانسه معاصر شد.پیرو این ماجرا، پس از سه سال وقفه، در سال 2003،گروهی از دیرینشناسان به رهبری jelle reumer به نظریه ی مازاک برگشتند.اما تفاوت ظاهر کج و کوله ی هوموتریوم با گربه سانان بزرگ امروزین، سبب گردید که اکثر دیرینشناسان از سر آبروی خود هم که شده، از تئوری شیر بودن مجسمه دست برندارند.

با این حساب، این پروسه بیشک یک خودزنی برای علم به حساب می آید.گربه ی خنجردندان، معاصر انسانهای پرستشگر شیر شد ولی علیرغم ظاهر ترسناکترش نسبت به شیر، انسانهای معاصر او حتی آنقدر برایش تره خرد نکردند که فقط یک پرتره از او بکشند درحالیکه ده ها پرتره از شیر،کرگدن،گوزن، خرس،اسب و گاو وحشی، و البته یک پرتره از پلنگ کشیده اند.این را هم بگوییم که در 30هزارساله بودن این نقاشی ها شک است.کارشناسان معتقدند امکان ندارد یک نقاشی دیواری رنگی بیش از 4000سال دوام بیاورد.ولی خب!دیرینشناسان آنقدر عجولانه این رقم را برای هرچه قدیمی تر به نظر رسیدن حضور انسان در اروپا پذیرفته اند که فعلا در مقابل این اعتراض فقط میتوانند سکوت کنند.

از این خودزنی ها اخیرا دردیرینشناسی زیاد و تقریبا هر روز اتفاق می افتند:یک روز، موسسه ی اسمیتسونیان به "ناشنال جئوگرافیک" بابت این که در مستندی حرف پردار بودن برخی دایناسورها را پیش کشیده، اعتراض میکند؛روز دیگر،دانشمندی ادعا میکند از اولین فسیل برونتوزوروس (دایناسور گردندراز 30تنی)،تنها جمجمه ی کوچکش واقعی و بقیه قلابی است؛روز دیگر،جعلی بودن "آرکئوپتریکس چینی" آفتابی میشود و...هر روز کسی از برای شهرت، کشف جدیدی میکند و همان روز ،کس دیگری از برای شهرت،کشف پیشینی را بی اعتبار مکند و این زنجیره ادامه می یابد تا نوبت به کشف امروز شود.این اصل البته بر کل علم تجربی حاکم است ولی در دیرینشناسی به حدی دیوانه وار افراط یافته است.نه فقط به خاطر این که ما در هرحال نمیتوانیم درباره ی گذشته های دور مطمئن باشیم بلکه چون دیرینشناسی به خاطر اتکا به داروینیسم، از همه ی علوم دیگر، فلسفی تر و از این رو حساستر است و به این برمیگردد که داستان پیدایش در نظریه ی تکامل داروین ،انسان (اشرف مخلوقات در مسیحیت) را به تصادفی دیرآمده در تاریخ طولانی کره ی زمین بدل کرده است:آنقدر دیرآمده که اگر تاریخ جهان به روایت داروینیسم را از پیدایش تا به امروز در یک سال خلاصه کنیم، پیدایش انسان در دقایق آخر آن سال روی میدهد.در این صورت، دیگر جهان برای انسان خلق نشده اما عجیب این که انسان امروزین درحالیکه برای میدان دادن به شهوات خود، اخلاق مسیحی را با حربه ی داروینیسم بی اعتبار میکند، جهان را با همان ایدئولوژی مسیحیت با تعریف جدید "انسان:سوژه-طبیعت:ابژه" به نفع شهواتش سلاخی میکند.وقتی در نظر بگیریم که جعل سند یا تحریف واقعیت برای رسیدن به شهرت هم جزو همان شهوات است و بازار پرسود "تجارت استخوان" در موزه های مشهور و زدوبند آنها با کمپانیهای فیلمسازی برای تبلیغ دایناسورها دیگر هیچ روند فلسفی ای ندارد، میفهمیم که در هیچ نقطه ای از علم بیش از دیرینشناسی، این تناقض آشکار نخواهد بود.

اما چرا این تناقض داروینیسم پیشتر هویدا نبود تا آن حد که اساس ایدئولوژی های وحشتناکی چون نازیسم و استالینیسم شود و دانشمندان دیوانه ی نازی به سرپرستی دکتر منگل، با آزمایشهای غیر انسانی خود بر "نژادهای پست" و مخالفین هیتلر، شهرتی افسانه ای بیابند؟ شاید چون هیتلر و استالین بیش از داروینیستهای پس از خود، صداقت داشتند.هیتلر اگرچه با ترکیب داروین با تئوسوفی، به برتری نژاد آریا (آلمانی) اعتقاد یافت، ولی نازیسم پیرو او برای نجات همان نژاد آریا از تباهی، برای اولین بار در جهان، سیستم مبارزه با دخانیات و سیگار را به راه انداخت و حتی نژاد آلمانی را از مصرف مشروبات الکلی برحذر داشت.اما شاید بدنام شدن جنایات هیتلر، این صداقت را نیز به طور کامل زیر سوال برد.البته داروین پابرجا ماند اما برادر دوقلوی او و پیکره ی اصلی ناسیونالیسم آلمانی یعنی دکتر "فاوستوس" در بدترین جنگ تاریخ –جنگ جهانی دوم با بیش از 60میلیون کشته- اعتبار خود را از دست داد.هیتلر حق داشت به آلمانی بودن اسطوره ی فاوست –بخصوص روایت گوته از آن-ببالد چون فاوست همانطور که آقای جلال ستاری در فصل چهارم کتاب "چهار سیمای اسطوره ای" بیان داشته است، روح دنیای مدرن است.فاوست دانشمندی خداپرست است که چون در پیری، به بیهودگی نیک زیستن خود واقف شده، بر اثر پیمانی که با شیطان میبندد، دوباره جوان میشود تا این بار در خدمت شیطان باشد.او اروپای پس از رنسانس و انحطاط کلیسا است.ستاری مینویسد:

«فاوست مظهر اخلاقی انسانی است که زندگانی پرپیمانه و بیکران و بیسکون و بی قرار را که در فزونخواهی،اندازه نمیشناسد و لگام گسیخته و هرزه پو میشود،حریصانه دوست میدارد هرچند، به اعتباری،نمودگار آن صورت شناخت و دانایی است که شورشی و چالشگر است و به همین سبب لعن و نفرین شده است و معهذا فاوست اشتباه و لغزش و بی نصیب ماندن از رحمت را در کمال بصیرت، بر بهجت در عین کوربینی،ترجیح میدهد.این عشق به طیران که گاه آدمی را چون "ورتر" نگونبخت در ورطه ی نومیدی می افکند و به خودکشی میکشاند و گاه بسان پرومته به قیام وامیدارد، فاوست را دمی آسوده نمیگذارد، چون شور و شوقی تشفی ناپذیر به حصول آمالی دست نیافتنی دارد، خواه شناخت اسرار طبیعت و حیات و علم ماوراء باشد و خواه ارتقا به پایگاه دانای کل و توانای مطلق و بدین لحاظ، مظهر جهش و پرش به سوی بیکرانی و لایتناهی است،اما این ، آرزویی است که هیچگاه تماما برآورده نمیتواند شد،چون به محض این که حتی الامکان تا حدی تحقق یافت، دوباره چون آتش ، سوزانتر از گذشته زبانه میکشد و بنابراین میتوان گفت که که قهرمان نستوه زیاده طلب و ستایشگر عمل فی نفسه، به نوعی دچار اوهام و اضغاث احلام است زیرا در فزونخواهی و فرازجویی،گستاخ و بی پروا است، و نفس عمل را به عنوان برترین اصل حیات میستاید و از تجربه اندوزی های مکرر و هر دم نو،خسته و فرسوده نمیشود،مگر بتواند از حدود تنگ نفس خویش برهد، اما افسوس که شیطان کج اندیش و بدخواه مجال نمیدهد که فاوست بنشیند و صبر پیشه گیرد و دنباله ی کار خویش گیرد و معنای خوشبختی را دریابد چون رشته ای بر گردنش افکنده دشمن دانا که او را به هرجا که بخواهد میبرد.»

("چهارسیمای اسطوره ای:تارزان،دراکولا،فرانکشتاین،فاوست":جلال ستاری:نشر مرکز:1376:ص71-70)

اگر میخواهید بدانید فاوست پس از سقوط نازیسم به کجا پناه برده به شما میگویم میتوانید او را در لابه لای ریش سفید انبوه داروین پیدا کنید.شاید دقیقا نتوانید ببینیدش ولی من به شما میگویم در چه وضعی است: فاوست دوباره پیر شده و دقیقا در همانجایی قرار دارد که فاوست مسیحی و مومن قرار داشته است:ناامید از این که راه درستی رفته باشد.ولی این بار چشمهای بیشتری به او دوخته شده اند و تنها شانسش این است که کسی دقیقا هویتش را نمیشناسد.پس فاوست جدید مجبور است خود را چنان پشت کلمات دشوار و دهن پرکن مخفی کند تا آدمها خودشان از او فاصله بگیرند فقط برای این که معلوم نشود فاوست جدید چقدر دروغ گفته است.فاوست قدیم در اوج محبوبیت به شیطانی بدل شد و فاوست جدید،در گمنامی، کوله بار دانش نداشته ی خود را به اسم به رخ میکشد.طناب شیطان فعلا تا همینجا او را کشیده است.تنها لطف شیطان به او این بوده که تا حال، او را رسوای جماعت نکرده است.

مجسمه ی کذایی شیر غار از فرانسه

"نیمراوید" ها گربه سانانی بودند که در اعصار دور در چین و امریکای شمالی میزیستند.دانشمندان آنها را اجداد احتمالی گربه های خنجردندان میخوانند.

خنجردندان و شیر

جمجمه ی هوموتریوم در بالا در مقایسه با شیر هم اندازه اش در پایین

نقاشی های انسانهای اولیه در غار "شاوت" در فرانسه

داستان تکامل بر اساس داروینیسم

تقسیمبندی دورانهای زمینشناسی در دیرینشناسی

نژادپرستان با استفاده از اسطوره ی یونان باشکوه باستان، ادعا میکنند علت زوال یونان،ترکیب نژاد آریایی اصیل با نژادهای بیگانه بوده است.

مجله ی دانستنیها در شماره ی 215 (نیمه ی اول آبان 1397) گزارش شهر کاندیدو در برزیل را میدهد که از هر 10 تولد آن یکی دوقلو است؛محلیها مدعیند این موضوع نتیجه ی آزمایشات جوزف منگل ،دانشمند نازی است که پس از سقوط هیتلر، به برزیل گریخت و در آنجا درگذشت.گفته میشود منگل میخواسته جمعیت آریایی-آلمانی این شهر کوچک را افزایش دهد.اما تحقیقات "اورسلا ماته" نشان داده این مسئله در اثر ورود نوعی ژن دوقلوزا توسط مهاجران آلمانی به شهر از دهه ی 1930بروز کرده درحالیکه منگل تا سه دهه بعد به این شهر وارد نشده بود.

برخی از تئوسوفیستها ادعا میکنند نژاد آریا در عصر میوسین مدتها پیش از هوموساپینس، بر آتلانتیس حکومت میکرده و پس از سیل بزرگ، مقر خود را به شهر اثیری شمبهلا بر فراز دریای گبی (صحرای گبی فعلی) انتقال داده است که رهبران آن از آنجا و با همکاری کسانی چون سنت جرمین دنیا را اداره میکنند.benjamin crame از رهبران تئوسوفیسم میگوید این ابرانسانها همان "بیگانگان نوردیک" nordic aliens هستند و از سیاره ی زهره آمده اند.

جلال ستاری و کتابش

شیر،خفاش و دراکولا:تقدیر انسان عصر حاضر

نویسنده:پویا جفاکش

مایاها تمدنی باشکوه و پررونق بودند که در حدود 1000سال پیش به طور ناگهانی از روی کره ی زمین ناپدید شدند.تحقیقات "دیک گیل" و دیگران نشان داده که یک خشکسالی بیسابقه و انقلاب داخلی متعاقب آن عامل این نابودی بوده است.با این حال، بخش هایی از فرهنگ مایا در فرهنگهای بعدی سرخپوستان ازجمله فرهنگ حاکم بر امپراطوری آزتک در ابتدای ورود سفیدپوستان اروپایی باقی بود که عناصری چون هرمسازی، نجوم و قربانی انسانی (اسرای جنگی) برای "کواتزال کواتل" خدای جنگ را شامل میشد.کواتزال کواتل به معنی مار پرنده ، بیشک همان کوکولکان مایاها است که اولین خدای فراقبیله ای در قاره ی امریکا به شمار میرود.گفته میشود کوکولکان انسانی بوده که دانش و تمدن را برای سرخپوستان به ارمغان آورده است.وی به مانند اوآنس پیامبر بابلی، از دریا برخاسته و به آن بازگشته است.به تفاوت، کوکولکان را بانی رسم قربانی انسانی یا مخالف سرسخت آن خوانده اند.کواتزالکواتل ، ستاره ی صبح و برادر دوقلوی شرورش "خوتول" ستاره ی غروب را نمایندگی میکردند که این دو معرف سیاره ی زهره به ترتیب در زمان طلوع و غروب خورشید در آسمان هستند.ر.ک.:

Crystalinks.com:mayan gods and goddesses

در Wikipedia:kukulkan آمده که بر اساس یک افسانه ی متاخر، کوکولکان به شکل ماری متولد شد و خواهرش او را دور از دیگران بزرگ میکرد و به او غذا میداد و پس از مدتی بزرگتر شد و پرهایی بر تنش ظاهر شد.اما درنهایت آنقدر عظیم شد که مراقبت از او از عهده ی خواهرش خارج شد پس به دریا رفت و در آنجا زلزله ی عظیمی ایجاد و سونامی به پا کرد.او هر سال در ماه جولای زلزله ای ایجاد میکند تا به خواهرش یادآوری کند هنوز زنده است.معلوم است که فاجعه ی نابودی مایاها با مسائلی بیش از خشکسالی همراه بوده است.کوکولکان بسیار شبیه عیسی مسیح است که در اولین ظهورش در زمین مهربان است و در دومین ظهور،خونریز و سنگدل.پس جای آن دارد که درباره ی او کمی بیشتر تامل کنیم.

نظر من به این موضوع با دیدن تصاویری عتیق از کوکولکان جلب شد که او را به صورت ماری با سر گربه سان نشان میدادند که پرهایی شبیه به یال شیر، سرش را پوشانده اند.چطور ممکن است مایاها به این موجود،ظاهری شبیه به شیر داده باشند درحالیکه به نظر میرسد امروزه در قاره ی امریکا شیر وحشی ای زندگی نمیکند؟البته در هزاران سال پیش شمال غربی امریکا،زیستگاه شیر غار و نواحی جنوبی تر، از ایالات متحده تا پرو،زیستگاه شیر امریکایی بودند که گفته میشود امروزه این حیوانات در امریکا منقرض شده اند هرچند برخی فکر میکنند که ممکن است شیر امریکایی به صورت جاگوار تحول یافته باشد.اجداد سرخپوستان که از آسیا آمده و نابودی این حیوانات را در امریکا شاهد بوده اند بسیاری از نامهای آسیایی-افریقایی شیر را برای گربه سانان شیرسان امروز قاره (جاگوار و پوما) به کار میبرند.از طریق مقاله ی qeqchi mayan words for mamals”: maya-archaeology.org به این نامها پی بردم:

Kambolai:گربه سان بزرگ

Kaqkoj:پوما (یوزپلنگ امریکایی که به خاطر شباهت رنگ پوستش به شیر، گاها شیر کوهی خوانده میشود).

Balam:جاگوار (پلنگ امریکایی)

کلمه ی نخست ظاهرا ترکیبی از نامهای "سیمبا" (افریقایی) و "لاو" (عربی) هر دو به معنی شیر است.ترکیبهای اینچنینی در آسیا هم کاربرد دارند مانند "ببرشیر" ( babar-shir ) در عربی که از ترکیب دو نام متفاوت این حیوان حاصل شده است.ریشه ی ترکیبی کامبولای قطعا در خود آسیا حاصل شده و به صورت نامهای kefir (عبری) و kefira (هندی) هنوز درباره ی این حیوان به کار میرود.

کلمه ی دوم یعنی "کاکوج" مرتبط با olkurrukurr در زبان باستانی maa (از زبانهای ریشه ی بسیاری از زبانهای قبطی و آسیایی) و به معنی شیر بوده است که هنوز به صورت "غرغر" و "خرخر" (صداهایی شبیه به شیر) در فارسی،؛و "غرور" (تبختر شیرگونه) در عربی کاربرد دارد.کلمات ضرغام (عربی)، صمصام(عربی)،kesari (سانسکریت) و kojishi (مصری-افریقایی) جملگی به معنی شیر، بازمانده ی آنند.اما اغلب این نام برای این حیوان بسیار کوتاه شده است.مانند "سینگ"(هندی)،شیخو(فارسی)، زکی (افریقای غربی)، سئونگ(خمر) و ساجا (کره ای).شباهت بیشتر کلمه ی مایایی نسبت به اصل افریقایی، کاربرد مداوم کلمه در قوم مایا را نشان میدهد.کلمه ی سوم یعنی balam که احتمالا با بلعم در تورات بی ارتباط نیست باید با "آپلین" عبری به معنی شیر همخانواده باشد.

اخیرا مباحثی درباره ی احتمال آشنایی سرخپوستان دوران جدید با شیر مطرح شده است.mark a.hall نخستین کسی است که احتمال باقی ماندن شیر امریکایی در قاره را تا دوران حاضر پیگیری کرده است.این مسئله موضوع فصلهای 12 و 13 کتاب mysterious America اثر loren coleman بوده است.کولمن در گفتار pentzs maned lion عنوان میکند که اولین بار مهاجمان اسپانیایی از مشاهده ی دو شیر در باغ وحش آزتکها گزارش دادند و سپس friar johann jakob که بین سالهای 1751 تا 1768 مکزیک را دیده بود، از دو نوع شیر شناخته شده در آنجا سخن گفت.ولی اولین اشارات به گربه ی یالدار (که دیگر تردیدی در اشتباه گرفته شدن شیر با پوما باقی نمیگذارد) در کتاب هنری شوماخر به نام Juniata memories (1916)دیده میشود.وی از گربه های یالدار پنسیلوانیا سخن میگوید که یکیشان در 1797 در کوهستان عقاب سرسفید، توسط "پیتر پنتز" کشته شد.کولمن از خویشاوندی شیر غار اروپا و روسیه با شیر امریکایی سخن میراند و اضافه میکند زیرگونه ی اول تا سده های اخیر در اروپا وجود داشته است.ازجمله میگوید ralph holinshedدر قرن 16میلادی نوشته است که شیرها در بخش های شمالی اسکاتلند فراوانند.بعد از قول kurtenو w.boyd dawkins عنوان میکند که شیر غار و شیر امریکایی در اصل یک زیرگونه اند و این زیرگونه تنها تفاوتهای نژادی کوچکی با شیر مدرن (افریقایی و ایرانی) دارد.

تا قرن بیستم چندین بار شیرها در امریکا مشاهده شدند که احتمالا در بسیاری از مشاهدات، پوما و شیرسگ(چاوچاو) با شیر اشتباه گرفته شدند.اما بعضی مشاهدات از گربه های یالدار گاهی با توام با خال یا راهراه بر تن همراهند که به شدت، انسان را به یاد شیر امریکایی می اندازند.ازجمله توصیف گربه ی خالدار یالدار در اطراف دریاچه ی کلورادو در 1868 و همان توصیف در مکزیک غربی در 1940، و گزارش جالبی از شیر ماده ی افریقایی که میغرید (پس پوما نبود) که جملگی در فصل 13 کتاب کولمن ذکر شده اند.پس از مطرح شدن این نظریه ها در اوایل قرن 21، ناگهان مشاهده ی شیر در امریکا افزایش یافت و با نتایج عجیبی چون مشاهده ی شیر یالدار سیاه و ارائه ی عکسهای فتوشاپی فراوان از آن همراه شد که با نظر دانشمندان درباره ی این که شیر امروزین و ببر به لحاظ ژنتیکی نمیتوانند سیاه باشند، مغایر است.البته شیر اروپایی-امریکایی که بر اساس غارنگاره های انسان اولیه در مرزهای یالدار-بی یال، و خالدار-راهراه-بیطرح سرگردان بوده، اگر جد جاگوار (که میدانیم گاهی به رنگ سیاه دیده میشود) بوده باشد، سیاه بودنش هم لابد از دید شاهدان عینی –فارغ از صداقتشان در شهادت- قابل توجیه به نظر میرسد.

اگر شیر در زمان مایاها در امریکا بوده، پس احتمالا دلیلی برای تشبیه مارپرنده به او وجود داشته است. اخیرا مطلع شدم که گویا خانم linda tucker جین گودال دنیای شیرها که عمری را صرف نجات شیرهای سفید timbavati کرده است، در کتاب خود به نام mystery of the white lions نظریه ی گیلبرت درباره ی منشاگیری ایدئولوژی تمدن امریکای مرکزی از فلسفه ی ستاره ای کمربند اوریون-ابوالهول در مصر که با پرستش شیر مرتبط است را پذیرفته است.خوشبختانه بخشهایی از کتاب خانم "تاکر" را در “starlions of the new earth”:maiakamala.wordpress.comپیدا کردم که میتواند در یافتن پاسخ، برایمان مفید باشد:

به گفته ی خانم تاکر، افسانه های بومیان تیمباواتی بیان میکند که در زمانی بس دور، نوری از آسمان به زمین برآمد و از درون آن، مردی زیبا با numbi ملکه ی باران سخن گفت.پس از این واقعه عده ی کثیری از حیوانات سفیدرنگ همچون شیرها،فیلها،بابونها،آنتلوپها و پلنگهای سفیدرنگ متولد شدند ولی همه ی آنها بی دنباله ای مردند و فقط شیرهای سفید بودند که تا به امروز تداوم یافته اند و آن نور آسمانی را در خون خود حمل میکنند.خانم تاکر حدس میزند با پدیده ای آسمانی مواجه باشیم که اثرات رادیواکتیو بر منطقه نهاده حیوانات جهش یافته را پدید آورده است.وی حدس میزند که این اتفاق باید حدود 400سال پیش رخ داده باشد.اما mutwa کاهن قبیله مدعی است شیرهای سفید "به قدمت خود حیات" هستند.موتوا از شیرهای درخشانی سخن میگوید که محبت،روشنایی و صداقت را به نوع بشر هدیه کردند.او سه ستاره ی کمربند اوریون را "شیرهای ستاره ای" مینامد.موتوا همچنین نسب خانوادگیش را به موجودی آسمانی که wandhua (شیر) و ntswana (عقاب) نامیده میشد میرساند.در نزد بوشمن ها تقدس عقاب به موازات تقدس شیر به پیش میرود.عقاب، جانشین فیزیکی شیر در آسمان است.مادران بوشمن، وقتی صاحب فرزندی میشوند،او را به سمت آسمان میگیرند و میگویند: sau ،sau. یعنی ای آسمان!این کودک را همچون شیر توانا کن.شمن های اینجا چهار مرحله را باید از سر بگذرانند.مرحله ی چهارم شمن را به موجودی ترکیبی از شیر،عقاب،مار و انسان بدل میکند که محافظ دانش مقدس است و npenvu (چهارپای حقیقت) نامیده میشود.آیا این گفته ی خانم تاکر، تشبیه کوکولکان پیامبر مایا که انسانی با روح عقاب،مار و گربه سان است را به یاد نمی آورد؟

من فکر میکنم سه شیر کمربند اوریون، دو افق و خورشید سیار میان آنها را نمایندگی میکند.احتمالا تصویر باستانی گربه سانی دو سر (شبیه به قهرمان کارتون گربه سگ) که ازجمله در هنر مایا دیده میشود،دو دهان شیر را نشان میدهد که خورشید در صبحگاه از یکی به در آمده و در غروب به درون دیگری میرود.فاصله ی این دو سر، یک بدن دراز مارآسا را به یاد می آورد.این مار، همان آپپ خدای جهان زیرین است که با "رع" خدای عقاب سر خورشید میستیزد( احتمالا نام رع مرتبط با مصری باستان ro به معنی شیر است).نبرد این دو،نبرد زمین و آسمان و پدیدآور داستان حیات است.کوکولکان مارپرنده این نظم را نشان میدهد.در شمال قلمرو آزتک،در ایالات جنوبی و مرکزی ایالت متحده، اعتقاد به گربه سانان زیر آب underwater panther بسیار قوی است.موجوداتی ترکیبی از چند حیوان، که بدن و دم شیر کوهی در آنها ثابت است و همچون کوکولکان دریایی افسانه ی متاخر مایایی که گفتیم، زلزله ها و سیلها و دیگر فجایع را می آفرینند.اصیلترین اسطوره ی آنها وابسته به گربه سان جهان زیرین underworld panther نزد سرخپوستان patawatami است که در تعادل با پرنده ی آذرخش نظم گیتی را برقرار میکند.بسیاری از سرخپوستان امریکا به شیرهای کوهی ماورائی اعتقاد دارند که بدنشان چون مار دراز است.ر.ک: “an unnatural history of pumas and peoples”:chris bolgiano:washingtonpost.com

اما جای انسان در این نظو استوار بر جنگ در کجا است؟اگر آسمان را قلمرو روح و زمین را قلمرو جسم، و اولی را جایگاه پرندگان و دومی را قرارگاه چهارپایان بخوانیم، پس تمثال انسان نیمه روحانی-نیمه جسمانی کسی جز خفاش (چهارپای پرنده) نخواهد بود.بنا بر افسانه ای اروپایی، زمانی چهارپایان به رهبری شیر، و پرندگان به رهبری عقاب، به جنگ هم رفتند.خفاش دوجانبه کار میکرد و هر طرف پیروز میشد خود را از آنها میخواند؛در نهایت، شیر و عقاب با هم صلح کردند و خفاش دورو که از هر دو سو رانده شده بود از ترس انگشتنمایی به قلمرو تاریکی پناه برد.اروپاییان نیز به مانند سرخپوستان، دنباله رو اسطوره های افریقایی هستند و فاجعه ای در گذشته را به شکل نابودی آخرالزمان بازآفرینی میکنند و مکاشفه ی یوئیل نبی (کارنامه ی رسولان:فصل2:آیه های 16 تا21) راهنمایشان است که میگوید در آن هنگام،خون به همراه آتش و دود غلیظ از آسمان فروخواهد بارید و همزمان خورشید تاریک شده،ماه رنگ خون خواهد گرفت.ازاینرو است که به اعتقاد عوام، خفاش شبرو را مسیح خلق کرده است و آن به نام "پرنده ی عیسی" خوانده میشود.حال در نظر بگیرید که وقتی اسپانیایی ها در امریکای جنوبی به وجود نوعی خفاش خوناشام معروف به "شیطان" vampire برخوردند چقدر این به آنچه در ذهن داشتند حیثیت بخشید؟این برخورد در قرن 16 و حدود یک قرن بعد از قتل "ولاد تپس" معروف به دراکولا (اژدها) پادشاه شریر و دیوانه ی ترانسیلوانیا به دست قوای عثمانی،روی داد.افسانه های این مرد منفور که شیطانپرست دانسته میشد در حین شاخ و بال یافتن، خفاش خوناشام را در خود جذب کرد و گفته شد که او به شکل خفاش در می آمد.این افسانه ها بعدا به واسطه ی رمان دراکولای برام استوکر (قرن 19) شهرت جهانی یافتند.استوکر یک مرد عادی نبود.او عضو انجمن غریب و رمزآمیز "طلوع زرین" golden dawn بود که از فرقه های وابسته به رزیکروسین ها بود و برخی نویسندگان معروف (ازجمله جی.ار.ار.تالکین خالق ارباب حلقه ها) از اعضای آن بوده اند.استوکر به دراکولا مفهوم ماورایی سایه ی بشر امروز را میبخشد.دراکولای خوناشام از نور روز فراری است و با خوردن مایه ی حیات دیگران، جایی بین نیستی و هستی روزگار را سپری میکند.مثل بیشتر انسانهای امروزی.

در دوره ی دبیرستان، یکی از معلمانم در کلاس،جمله ای را به مناسبتی گفته بود: «خفاشها میخواستند آفتابپرست را مجازات کنند.بستندش به آفتاب».یعنی انسانهای گریزان از راستی، درستکاران را تا حد مرگ با آن چیزی که برای خفاش ترسناک است (نور) شکنجه میدهند.اما انسان درست کردگار (به مانند آفتابپرست که عاشق نور است) از این روند استقبال میکند.او مجبور است شب این دنیا را در کنار خفاشهای انسان نمایی که از تاریکی جهل این دنیایی برای آشامیدن خونش سود میجویند به سر برد.روشنایی مرگ آسمانی، تنها راه نجات از این خفاشها است.پس رنج کشیدن، شرط پذیرش راه خداوند برای انسان مومن است: امری که مسیحیان و مسلمانان در آن با یکدیگر متفقند.

کواتزال کواتل در پای معبد چیچنیتسا

کوکولکان در تیوهواناکو

درندگان امریکای شمالی در عصر یخبندان-از راست به چپ:گرگ وحشت-پوما-شیر غار-اسمایلودون-شیر امریکایی-خرس کوچک صورت-باب کت

گسترش و زوال شیر در جهان

شیر امریکایی

ظواهر گوناگون شیر غار در نقاشی های انسانهای نخستین از این حیوان

تصویری که یکی از جلوه های شیر را برای اروپاییان قدیم نمایان میکند.تصور میشود دو جوان تصویرشده در نقاشی، اسکندر و معشوقش هفستیون باشند.

شیر امریکایی سیاه افسانه ای در تخمین اندازه با شیر افریقایی

لیندا تاکر و شیر سفید

شیرهای دوگانه و خدای خورشیدی در امریکا،هند و مصر باستان

شیر با بالهای عقاب، در کتاب دانیال و دیگر روایات مسیحی، نماد امپراطوری بابل است.

ترکیب پرنده،مار و انسان در ویشنو (هند) و کوکولکان (امریکای لاتین)

خفاش خوناشام

ولاد تپس معروف به دراکولا: پادشاه بدنام ترانسیلوانیا-عضویت وی در یک فرقه ی رمزی شهسواران (شبیه به تمپلرها) که علیه عثمانی متحد شده بودند،توام با شهرتش به قساوت، افسانه های تهوع آور فراوانی را در اروپا حول شخصیت وی شکل بخشید.

خوناشام بر پرده ی فیلم

برام استوکر

کی یر کگور و فلسفه ی رنج در مسیحیت

مطالب مرتبط:

آیا ببر نوعی شیر است؟

خوناشام ها وجود دارند ( درباره ی فیلم " آخرین خوناشام ")

گناهی که خدا هرگز نمیبخشد

نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا در مسابقات سوال و جواب نیاکو، گروه دوستان من در جواب به این سوال که «بدترین گناهان که خدا هرگز نمیبخشد کدام گناه است؟» پاسخ غلطی دادند.پاسخ آنها قتل بود.اما مجری مسابقه این پاسخ را رد کرد.مجری سپس از تماشاگران خواست تا پاسخ بدهند.اما پاسخهای آنها همگی غلط بود.پاسخ درست،"شرک" بود.این پاسخ چنان از نظر دوستان شکستخورده ی من بی منطق به نظر میرسید که وقتی از جلسه خارج شدند، همه اش درباره ی این بحث میکردند که کدام مغز معیوبی چنین حدیثی به ذهنش رسیده است؟ چیزی که دوستانم در ابتدا نمیدانستند این بود که این، فرمایش آیه ای از قرآن است:

« إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاءُ وَمَن يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدِ افْتَرَى إِثْمًا عَظِيمًا » (النساء، 48)

ترجمه: "بى ‏ترديد خداوند اين را كه براى او شريك قرار داده شود نمى ‏آمرزد و غير آن (يا گناهان فروتر از آن) را براى هر كس كه بخواهد مى‏آمرزد و هر كه به خدا شرك ورزد حقّا كه گناهى بزرگ را افترا بسته است."

البته شرک در قرآن لزوما آن مفهومی که ما در شرع فعلی اسلامی از آن برداشت میکنیم یعنی چندخداپرستی را ندارد.شرک یعنی شریک قائل شدن برای خدا.هرچیزی که تو آن را به اندازه ی خدا مهم بدانی به طوری که به خاطر آن حاضر باشی قوانین خدا را زیر پا بگذاری، در تو مصداق شرک را به وجود می آورد: مثل مادیات، زن، دوست ناباب،؛ فرزند ناخلف... قتل هم وقتی روی میدهد که تو به خاطر چیزی زمینی شخصی را بکشی.وقتی این معنی را برای دوستانم گفتم، دوستم رامین گفت: «فرض کنیم طرف برای رضای خدا آدم بکشد.مثل کاری که اسرائیلیها در فلسطین و داعش در سوریه میکنند.آیا اینجا قتل بزرگتر از شرک نیست؟»

سوال قابل تاملی است: تا حالا این به ذهنم نرسیده بود.امروز پاسخ را در سوره ی غافر یافتم.به طور دقیق در آیه ی12:که در جواب شکایت اهل دوزخ از عذابشان میفرماید:

ذَلِكُم بِأَنَّهُ إِذَا دُعِيَ اللَّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ وَإِن يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُكْمُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ الْكَبِيرِ

"این عذاب بدان سبب است که چون خدا را به یکتایی می خواندند شما انکارمی کردید، و اگر برای او شریکی قرار می دادند شما به آن شریک ایمان می آوردید پس ، فرمان ، فرمان خدای بلند مرتبه بزرگ است"

این آیه میگوید مردم اکثرا وقتی خدا را میخواهند که شریکی زمینی هم برایش باشد.در ادامه وقتی صحبت داستان موسی میرسد میفهمیم منظور از شریک چیست آنجا که در آیه ی 25 درباره ی فرعونیان میگوید:

فَلَمَّا جَاءهُم بِالْحَقِّ مِنْ عِندِنَا قَالُوا اقْتُلُوا أَبْنَاء الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ وَاسْتَحْيُوا نِسَاءهُمْ وَمَا كَيْدُ الْكَافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلَالٍ

"چون دین حق را از جانب ما بر آنها عرضه داشت ، گفتند: پسران کسانی راکه به او ایمان آورده اند بکشید و زنانشان را زنده بگذارید و حیله سازی کافران جز در طریق تباهی نباشد"

در ادبیات عرفانی، منظور از پسر، روح، و منظور از زن، جسمانیات است.

برای این که منظورم را متوجه شوید، داستان انفعال "چو انلای" در مقابل مائو را بازگو میکنم.چو انلای اولین نخست وزیر چین، کمونیستی درستکار و مردی معتدل بود.او و همسرش هرگز بچه دار نشدند اما بسیاری از فرزندان شهدای انقلاب را به فرزندی پذیرفتند.چو انلای سیاستمداری حرفه ای و همان کسی بود که توانست چین را از منجلاب انقلاب فرهنگی و "جهش بزرگ به پیش" نجات دهد.برعکس مائو که دشمن سرسخت تعالیم کنفسیوس و سنتهای چینی بود، چوانلای به سنت اهمیت میداد و کنفسیوس را میستود.پس چطور چنین کسی اجازه ی به وجود آمدن کیش شخصیت مائو را که آن همه فاجعه برای چین به وجود آورد داد؟

خانم tsaoi wing-mui یکی از معدود کسانی است که جرئت کرده به این سوال پاسخ دهد.وی در کتاب «زندگی عاطفی پنهان چو انلای» با آوردن اسنادی نشان میدهد که چو انلای در دوره ی دانشجویی، با همکلاسیشli fujing که دو سال از خودش جوانتر بوده، رابطه ی عشقی داشته است.با توجه به این که کمونیسم به عشق بین دو همجنس به چشم یک نوع زندگی بورژوایی نگاه میکرده، مائو نقطه ضعفی ار چو داشته که میتوانسته با بهره برداری از آن، چو را وادار به سکوت در مقابل اعمال خود کند.پس چو به عنوان یک کمونیست، از برخوردن به انگ ریاکاری میترسیده است.

پروفسور ربکا کارل زندگینامه نویس مائو در این که این نظریه درست باشد مطمئن نیست.وی در مصاحبه با نیویورک تایمز (29دسامبر2015) میگوید همجنسگرایی مرد-مرد و حتی زن-زن در چین امر رایج و معمولی بوده و هست و بعید به نظر میرسد افشای این مسئله،میتوانسته دشمنی خلق را با چو بر انگیخته باشد.تا جایی که من متوجه شدم با وجود این که کتاب خانم "سائویی" در چین ممنوع الانتشار است، اما چینی هایی که چیزهایی درباره ی آن شنیده اند، حتی بیش از پیش با چو انلای همدل شده اند چون به نظرشان او یک کمونیست بیروح نبوده و نور عشق در دلش تابان بوده است.اما آیا اگر در کوران انقلاب فرهنگی این مسئله یا هر انگ احتمالی دیگری که از دست مائو برمی آمد، به چو انلای اصابت میکرد، شانسی برای او باقی میماند؟ مائو چین را از یکی از سیاهترین دورانهای تاریخش بیرون آورده و به مردم چین زندگی آبرومندانه و غرور بخشیده بود، و از سوی دیگر، با از بین بردن سنتها ، روح انسانی را در آنها کشته، درنده خویی شگفت انگیز دوره ی انقلاب فرهنگی را پدید آورده بود.به عبارت دیگر، "پسر" شان را کشته و "زن" شان را زنده گذاشته بود.مائو شریکی برای خدا، و حتی نه، یک خدای مجسم بود.سیاستمداران میانه رویی مثل چو انلای در مقابل او شانسی نداشتند.

آیا جواب اعتراض رامین ، وجود جریانی مشابه در خاورمیانه ی کنونی نیست؟کسانی که به اسم خدا، پیروان ادیان دیگر را آزار و بیخانمان میکنند، چنان به جای خدا نشستند که میتوانند به نمایندگی از خدا، قوانین خدا را نقض کنند.آیا برای پیروان ساده لوح این فرعونهای جدید، شرکی بالاتر از اطاعت کورکورانه از اینان، قابل تصور است؟اگر خوب به موضوع توجه کنیم، معلوممان میشود که شرک، واقعا مادر همه ی خلافها است.این، شرک است که سبب قتل و دزدی و نفی بلد و دیگر گناهان میشود.میشود.پس اگرچه در ابتدا غریب به نظر میرسد، ولی سوال مزبور در مسابقه، پاسخ درستی داشته است.

چو انلای در جوانی

خانم سائویی و کتابش درباره ی چو انلای

نقاشی دیواری که "بنکسی" در انتقاد از دیوار بین اسرائیل و فلسطین کشیده است.

پیرزن فلسطینی که یهودیان اسرائیلی او را از خانه اش به زور بیرون کردند، هنوز کلید خانه اش را با خود دارد.

هویت کره ای و آغاز تاریخ آن کشور (آیا جومونگ وجود داشت؟)

نویسنده: پویا جفاکش

کره شبه جزیره ای است که پس از پایان استعمار ژاپن در 1945 توسط قدرتهای بزرگ به دو کشور مجزا و متخاصم تبدیل شد.آنجا برای دهه ها تا قبل از این که با وسایل الکترونیکی و مراکز جراحی پلاستیکش شهرت یابد، سرزمینی ناشناخته بود.اما امروز اصرار دارد خود را تمدنی ریشه دار و متمایز نشان دهد.با این که سوداگری با تاریخ ، در سراسر جهان امر رایجی است اما در کره ی جنوبی به همان اندازه ی ایران،سیاسی-مذهبی است بی آن که اصلا حکومت مذهبی ای در آن کشور سر کار باشد.نگرانی ها بیشتر از جنس ایران قبل از انقلاب است: یعنی مقابله با سنتزدایی ای که حکومت عامل آن دانسته شده است.در یک سو "سینوئیست" ها (چین گرا ها) ی سنت پرست تلاش میکنند تا کره را به یک "چین کلاسیک کوچک" برگردانند و در سوی دیگر، ناسیونالیستهای افراطی از طریق درامهای به ظاهر تاریخی و سوء استفاده از زیبارویان (بازیگرانی جوان با فیزیک به شدت جراحی و دستکاری شده) به مبارزه علیه گروه اول اقدام میکنند.سریال "افسانه ی جومونگ" که به جز کشورهای آسیای شرقی تنها در معدودی کشور چون ایران و امریکا و ترکیه پخش شده، مانیفیست این عده دانسته شده است.اگرچه بخش اعظم جذابیتش نزد خانمهای خانه دار ایرانی، همان سنتهای خانوادگی سنتی چینی در این فیلم به شدت ضدچینی بوده است.

بر اساس این فیلم تخیلی، "جومونگ" بنیانگذار سلسله ی افسانه ای "گوگوریو" با بیرون کردن چینی ها از خاک کره، پادشاهی قدیمی "جوسیون" (چوسان) را احیا کرده است.شورش جومونگ در کره ی شمالی و متحد شدن او با قبایل کره ی جنوبی علیه امپراطوری هان (حکومت وقت چین) این بدبینی را به وجود آورده بود که این فیلم دارد مردم کره ی شمالی را به پیوستن به کره ی جنوبی و دوری گزیدن از چینی ها تشویق میکند.در اواسط قرن بیستم، کشف پادگان چینی "لیلانگ" در نزدیکی پیونگ یانگ، تسخیر کره توسط چینی ها در زمان سلسله ی هان را ثابت کرد (باستانشناسان برآنند که جز ناحیه ی کشف شده با جمعیت چینی، بقیه ی کره ی شمالی جولانگاه بدویان دامپرور بوده است).البته افسانه های کره ای در کتاب "سامگوک ساگی" چیزی از نبرد جومونگ با چینی ها نمیگویند."جوسیون" نام سلسله ای است که پیش از اشغال کره توسط ژاپنیها در 1910 بر آن شبه جزیره حکومت میکرد.تاریخ به شدت جعلی کره بر آن است که این سلسله نام خود را از قدیمی ترین سلسله ی حاکم بر این کشور گرفته است.البته نام فعلی کشور یعنی "کوریو" (کره) از نام سلسه ای که پیشتر و در روزگار مغول بر آن حکومت میرانده و اندکی پس از سقوط حکومت مغولها در چین (سلسله ی یوآن)، به دست سلسله ی جوسیون برانداخته شده می آید.

kim un hoe در کتاب "a countery is like the body, history is like the soul” سعی کرده تا راه سومی برای حل معضل منشا کره ای ها ارائه دهد.وی در بخش دوم از فصل هفتم کتاب فوق عنوان میکند که اسامی و نامجاهای زیر، که برای طرفداران درامهای کره ای و آشنایان با تاریخ چین آشنا هستند و در تاریخ سنتی کره هویتهای مجزایی دارند همگی اشاره به یک قوم خاصند و با بررسی تغییرات ممکن واج ها به یکدیگر، همگی تلفظ های متفاوت از یک کلمه اند:

1-sushen (از نامهای قدیمی کره در منابع چینی)، جوسیون Joseon ،

2- jurchen :قومی بربر که در قرن 12میلادی بر شمال چین حکومت میکردند و به دست چنگیزخان مغول برانداخته شدند.

3- تنغوت :قومی بربر که همزمان با جورچن ها بر نواحی غربی چین حکومت میکردند و تبتی ها از آنها هویت گرفته اند.آنها نیز به تصرف چنگیزخان درآمدند.

4-مغول (مون-گول) که بزرگترین امپراطوری تاریخ را در قرن 13میلادی ایجاد کردند و چین و کره در تصرف آنان بود.

5- منچو یا منچور :که استان شمال شرقی چین یعنی منچوری از آنها نام دارد و دانشمندان در این که آنها اعقاب جورچنهایند اتفاق نظر دارند.آخرین سلسله ی امپراطوران چین یعنی چینگ از این قوم بودند.

6-مالگال malgal :قبیله ای قدرتمند در کره ی شمالی که جومونگ با آنها جنگید.

7- ووجی ، اوکجیو (اوکچه) ، باکجیو (پاکچه) و بویو که نام پادشاهی های افسانه ای کره اند.

8-موهیول :نوه ی جومونگ در سامگوک ساگی

9-سیلا (شیلا): یکی از سه پادشاهی حاضر در شبه جزیره ی کره در قرن هفتم میلادی که به ادعای کتاب سامگوک ساگی با همدستی چینی ها دو پادشاهی دیگر (گوگوریو و پاکچه) را نابود میکند.میدانیم که بازار کره ای ها در چین، "شیلا بنگ" (بازار شیلا) نامیده میشد.[بزرگترین تجارت کره ای ها در چین، گیاه دارویی "جین سینگ" بود که اعراب بدان "غریب" (quraib) میگفتند.]

نویسنده معتقد است تمام اینان نشانگر قوم "گائولی" هستند:قبایلی آلتایی تبار که در منطقه ای به وسعت مغولستان و شبه جزیره ی کره میزیستند و وارثان فرهنگ باستانی "هونگ شان" در شمال شرقی چین بودند.این قبایل چه به لحاظ اسمی و چه به لحاظ ژنتیکی و چه به لحاظ زبانی، وابسته به قبایل "سیانبی" هستند که در اواخر سلسله ی هان، با شکست دادن شیونگنو ها، مغولستان و نواحی ای از چین را به تسخیر خود درآوردند.(هان ها نام سیانبی را به گونه ای اوانگاری و تلفظ کرده اند که به معنی !دزدان جدید" به نظر برسد.اما احتملا نام اصلی به معنی فرمانروایان شمال بوده است.) نام کشور "گوریو" (کره) تلفظی از نام گائولی است.پیشوند گو/وو/مو که در آغاز بعضی اسامی فوق ظاهر شده، به مفهوم درخشش(خورشید) و سروری است [به مانند گوگ در ترکی].پس مغول یعنی "گائولی های سرور" یا "سروران گائولی ها".جزء "گو" که به مانند "مو" تلفظ دیگری از "وو" است، همین معنی را برای کلمه ی گوگوریو به وجود می آورد.نویسنده از قول چندین متخصص چینی،ژاپنی و کره ای تاریخ شرق آسیا گوشزد میکند که گوگوریو نه نام یک سلسله بلکه عنوانی کلی است که چینی ها برای نامیدن مردم کره به کار میبردند.چسبیدن کره به منچوری، برای کره چاره ای جز آلتایی تبار بودن اکثر مردمش باقی نمیگذاشت.

نویسنده حتی معتقد است چیزی شبیه به "موکو" که تلفظی دیگر از مغول و منچو بوده است، به کلمه ی چینی wei به معنی شمال چسبیده و از این ترکیب نام قوم "ییماق" به دست آمده است.قوم اخیر همان خاندان "یاماتو" هستند که ژاپن را فتح میکنند و هنوز هم در حال حکومت بر آن هستند.دلیل شباهت زبانهای کره ای و ژاپنی نیز همین است.

من میخواهم از این هم پیشتر بروم.میدانیم که نام اصلی جومونگ، "دانگ میونگ" بوده و پس از مرگ به "چومو وانگ" یعنی پادشاهی که در ماه چومو متولد شده (از کلمه ی چینی "وانگ" به معنی شاه) مشهور شده است.میونگ ظاهرا از همان ریشه ی کلمات مغول،منچو و ییماق است.اما دانگ چطور؟ چینی ها به رهبران قوم جورچن dong میگفتند.پس دانگ میونگ یعنی رهبر مغولها.

در اینجا به نتیجه ی جالبی میرسیم: کره ای ها و ژاپنی ها علیرغم تمام دشمنی و کینه ای که نسبت به هم دارند بسیار به هم شبیهند:چه به لحاظ پیشرفتهای الکترونیکی و صنعتی، و چه به لحاظ تاریخسازی ناسیونالیستی به حد افراطی (چندی پیش روزنامه های ژاپن فاش کردند که یک باستانشناس ژاپنی در دوره ی فعالیت خود، به تنهایی بیش از 40سایت باستانشناسی جعلی در ژاپن "اختراع" کرده بود). اما بزرگترین شباهت این پینوکیوهای پیشرفته ی عصر ما در این است که هر دو از نسل قبایل مغولند: مردمانی که حتی امروزه هم در چادر میزیند و اقتصاد شهرهای معدود کشوری که نام آنها را بر خود دارد (مغولستان) در دست چینی های هان است.پس یک چیز مشخص است: اصل و نسب هیچ ملت یا قومی، برتری عقلی آن را اثبات نمیکند.هرکسی که الان متمدن و پیشرفته است،معنیش این نیست که هزاران سال تمدن دارد.این که برخی کشورها در طول تاریخ گاهی پیشرو و گاهی پسرو بوده اند به مسائل متعددی برمیگردد که نیاز به برسی تاریخی درست و به جا دارد؛ امری که از پس تاریخپرستی ناسیونالیستی بر نمی آید.

چی یو chi you رهبر قبایلی وحشی که بنابر افسانه های چینی در جنگ با "هوانگ تی" امپراطور_پیغمبر چینی کشته شد.بسیاری از کره ای ها، چی یو را جد بزرگ مردم کره میدانند.

نواحی ظهور اقوام مرتبط با نژاد زرد:ناحیه ی مشخص شده به "پروتو التایی" پیدایش اجداد شیونگنوها (ترکزبانان) و مغولها و کره ای ها را نشان میدهد.

امپراطوری هان

صفحه ی مربوط به فتح چین توسط منچوها در کتاب "تمدن چین باستان: گذری بر تاریخ 5000ساله" نوشته ی والتر فلمر و ترجمه ی فرزانه کریمی

کره ای ها در دوران استعمار ژاپن: در عکس دوم مراسم عروسی، و در عکس سوم خدایان آنها را میبینید.

تیم فوتبال کره ی شمالی در نخستین سالهای تشکیل این کشور

ظاهر عمومی کره ای ها

کره ای ها پیش و پس از جراحی زیبایی

انیمه های ژاپنی:الگوی جوانان کره ای برای جراحی زیبایی

ظاهر قهرمانان در درامهای شبه تاریخی کره ای

کنفسیوس (معلم اخلاق چینی) در یک نقاشی کره ای

کتاب "پادشاهی کنفسیوسی در کره" در خصوص چینی مآبی کره در قرن 18 است.

هرساله در سالروز تولد کنفسیوس، بسیاری از کره ای ها برای زیارت به چین بخصوص پکن و شاندونگ میروند.

مراسم sukjon (قربانی برای کنفسیوس) در sunji: کره ای ها برای ادای این مراسم مذهبی، لباسهای سنتی میپوشند.

کاریکاتوریست کره ای در این تصویرگری، نارضایتی روح کنفسیوس از مردم امروز را مجسم کرده است.

درام کره ای "سجونگ کبیر" (در میانه ی تصویر) با فیلم سینمایی چینی مشهور "کنفسیوس" مقایسه شده است.سجونگ پادشاه کره ای قرن 15م یک ادیب کنفسیوسی بود.منتقدان مدعیند نویسندگان این درام، سعی کرده اند با تصویرکردن سجونگ در قالب مدلی کره ای از کنفسیوس، ناسیونالیسم کره را به شیوه ی اخلاقی، چینی کنند.

مطالب مرتبط:

آغاز و پایان عصر نوین (قسمت اول)

گرگ ها و جن ها ( آیا خدا عمدا انسانها را به رنج بزرگ دچار میکند؟ )

نویسنده: پویا جفاکش

سوره ی "تین" یکی از زیباترین ولی ترسناکترین سوره های قرآن است.خدا در این سوره هشدار میدهد که در آفرینش بندگانش با آنها سر شوخی ندارد.نخست بیایید یک دور سوره را بخوانیم:

بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

به نام خدای بخشاینده مهربان

وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ

سوگند به انجیر و زیتون،

وَطُورِ سِينِينَ

سوگند به، طور مبارک،

وَهَذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ

سوگند به این شهر ایمن،

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ

که ما آدمی را در نیکوتر اعتدالی بیافریدیم

ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ

آنگاه او را فروتر از همه فروتران گردانیدیم

إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ

مگر آنان که ایمان آورده اند و کارهای شایسته کرده اند که پاداشی بی پایان دارند

فَمَا يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدِّينِ

پس چیست که با این حال تو را به تکذیب قیامت وا می دارد؟

أَلَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحَاكِمِينَ

آیا خدا، داورترین داوران نیست؟

بعد از آن همه قسم وقتی سخن از نیکوترین اعتدال (احسن التقویم) میرود مخاطب ابتدا نوعی آرامش در خود حس میکند.این آرامش موقتی در آیه ی اول نیز به نوعی قابل احساس است:انجیر و زیتون (دو میوه ی مطرح در مدیترانه ی شرقی قدیم) یکیشان شیرین و دومی تلخ است.نام گرفتن سوره به انجیر (تین) راهنمای چرایی این کنارهم چینی است.خاستگاه درخت انجیر از شبه جزیره ی عربستان است.با این حال بابلیها برای اولین بار شیوه ی کشت و اهلی کردن آن را کشف کردند و کشت انجیر از آنجا توسط فنیقی ها به اراضی کنعان، ورود و گسترش یافت.در یهودیت که خاستگاهش از کنعان است اصطلاح "انجیرها و انگورهایمان را پرورش میدهیم" اشاره به بر وفق مراد بودن مسیر زندگی است.انگور و انجیر (که نامهای فارسیشان از یک ریشه اند) میوه هایی شیرینند پس انجیر، شیرینی های زندگی مادی را میرساند.در مقابل، زیتون اگرچه تلخ است ولی اگر شیوه ی کار را بلد باشی، از آن روغن زیتون میگیری که یکی از مطبوع ترین و پرفایده ترین خوراکی ها است.پس میشود از خطاها و سختی ها درسی برای مطبوع کردن زندگی آموخت.اما حفظ "احسن التقویم" در طول زندگی به این راحتی نیست و خداوند این را با یک شوک ناگهانی در آیه ی بعد بیان میکند آنجا که میگوید خودش انسانها را به اسفل السافلین ساقط میکند و تنها کسانی که ایمان و عمل صالح زیادی دارند در امانند.اما واقعا خداوند از شکنجه کردن انسانها چه سودی میبرد؟

برای فهم بهتر موضوع، به سراغ کتاب مثنوی مولانا میرویم که برخی از آن به "قرآن العجم" (قرآن به زبان غیر عرب) تعبیر میکنند.در دفتر چهارم مثنوی آمده که چطور با هجوم ملخ، کشت بنی اسرائیل تباه شد و قحطی بر آنها روی آورد.در آنجا خدا به موسی که پیامبر وقت است یادآوری میکند که چطور عصای او زمانی آب نیل را خون کرد، اژدها شد و مارهای جادوگران را بلعید و آب دریای احمر را شکافت و فرعون و لشکرش را در آن غرق کرد.در این میان آیه ی جالبی هم بیان میکند که بعدا دوباره به آن رجوع میکنیم:

این درخت تن عصای موسیست

که امرش آمد که بیندازش ز دست

با چرخش عصای موسی، لشکر ملخها دود شدند و گیاهان روییدند و مردم را سیر کردند.ولی پس از اندک زمانی،مردم کفران نعمت کردند و از امر حق روی برگرداندند.از تاثر موسی، خدا به او گفت:

ای دریده پوستین یوسفان

گرگ بر خیزی ازین خواب گران

گشته گرگان یک به یک خوهای تو

می‌درانند از غضب اعضای تو...

این سخن پایان ندارد موسیا

هین رها کن آن خران را در گیا

تا همه زان خوش علف فربه شوند

هین که گرگانند ما را خشم‌مند

نالهٔ گرگان خود را موقنیم

این خران را طعمهٔ ایشان کنیم

این خران را کیمیای خوش دمی

از لب تو خواست کردن آدمی

تو بسی کردی به دعوت لطف و جود

آن خران را طالع و روزی نبود

پس فرو پوشان لحاف نعمتی

تا بردشان زود خواب غفلتی

پس خدا با بخشیدن نعمت فراوان به بعضی افراد، آنها را در مقام خرانی قرار میدهد که با خوردن علف، پروار میشوند تا خوراک گرگهای خدا شوند.این درواقع جان بشر است که به خر تشبیه شده است.میدانید که کلمات "جان" و "جن" با هم در ارتباطند چون جن از "جنن" به معنی پنهان بودن می آید و جان نیز پنهان و ناشناخته است.در باور عرب، جن ها یا موجودات مرموز، بارها در ظاهر خر بر انسانها ظاهر شده اند.

لازم به توضیح است که جن به شکل حیوانات دیگر همچون شیر،گربه،سگ،مار ، گوسفند و ازجمله انسان هم در می آید.یک دانشمند از عربستان سعودی به یاد می آورد که در زمان کودکی،در روستای زادگاهش مردم تصور میکردند که جن ها پیوسته "به شکل خرگوشها، کودکان و حیوانات" در روستا رفت و آمد میکنند.

(“the jinn and human sickness”: dr abulmundhir khaleel ibn ibraheem ameen :Darussalam publication:p36)

ولی مسئله در تشبیه به خر، پراهمیت تر است.چون عرب به طرز گسترده باور دارند که وقتی جن ها به شکل انسان در می آیند پاهایشان نه به شکل پای انسان بلکه به شکل پای خر است.بنابراین جن انسان نما در ظاهر انسان ولی در باطن خر است.دشمن عمده ی خر در کشورهای عربی گرگ است.بنابراین تعجبی ندارد که دشمن جن نیز گرگ تلقی شود.به عقیده ی اعراب، نه تنها گرگ جن ها را میخورد بلکه جن ها چنان از او وحشت دارند که مردم قبایل بدوی همواره با خود، استخوان یا دندان یا پوست گرگ را حمل میکنند تا جن از آنها فاصله بگیرد. در سال 2013 saudi gazzete داستان دستگیری ساحری را در الهابیل گزارش کرده بود که دو گرگ را در خانه نگه میداشت تا از خطر جن ها در امان باشد.

Robert lebling در کتاب legends of the fire sprits:jinn and genies from arabia to Zanzibar گفتار shifting shapes مینویسد: زنان قبیله ی "شماری" که در عربستان سعودی و عراق زندگی میکنند موقع خواب کودکان این لالایی را برای دورکردن اجنه میخوانند:

«بسم الله.اسم الذئب.الخوطب.علی گلبک"

یعنی: «به نام خدا.نام گرگ.طرف دعا.بر فراز قلبت.»

و به افسانه ای عراقی اشاره میکند که در آن یک گرگ و یک جن ماده به طور مرتب خود را به انواع سنگهای طلسمی تبدیل میکنند.به عقیده ی نویسنده سنگهای طلسمی در باورهای مصر و بابل باستان معرف صورتهای فلکی بودند و اعتقادات مرتبط با اجنه و گرگها با این موضوع بی ارتباط نیست.وی اضافه میکند عربها معتقدند گرگها آخرین مخلوقاتی هستند که در آخرالزمان میمیرند.به گفته ی لبلینگ: همچنین به عقیده ی عراقی ها گرگ تنها حیوانی است که جن ها از او میترسند درحالیکه به عقیده ی یمنی ها نوعی از جن اصولا اغلب به شکل گرگ ظاهر میشوند.

حالا میتوان فهمید چرا خوهای انسانی در شعر مولانا به گرگ تشبیه شده اند.خوها درست به مانند جان نادیدنی و از مقوله ی جن هستند.گرگ یوسف ندیده که به ناپدید شدن یوسف متهم شده درواقع همان برادران یوسفند نمادی از خوهای مادی بشر که روح او را به چاه می اندازند اما خون یوسف بر پیراهن خون یوسف نیست؛ خون گوسفند است: گوسفندی که به جای اسماعیل (عزیزترین کس ابراهیم که ابراهیم حاضر شده بود او را در راه خدا قربانی کند) کشته شد و صورت دیگری است از همان خر درون که باید بمیرد تا انسانیت زنده شود.پس عصای موسی به خاطر همین در شعر مثنوی ،تن انسان خوانده شده چون تا این عصا به زمین نیفتد به اژدها تبدیل نمیشود و مارهای گزنده ی جادوگران را نمیخورد.در زبان عربی کلمه ی "ثعبان" به معنی اژدها (افسانه ای) و نیز اژدرمار (پیتون) که بزرگترین مارها است استفاده میشود.این کلمه ظاهرا از ریشه ی ثوب/ثاب به معنی بازگشت است و جالب این که کلمه ی اخیر به مفهوم بهبود بیماری و نیز عاقل شدن یا سر عقل آمدن هم به کار میرود.پس اژدهای مارخوار موسی همان مفهوم گرگهای هجوم بر به خرها را دارد.فقط خرهایی که به انسان تبدیل شده اند از دست آنها درامانند.

این تشبیه به گرگ، ظاهرا از مشاهده ی رفتار گرگها در هجوم به حیوانات بزرگ پدید آمده است.وقتی گرگها میخواهند چهارپای قدرتمندی را از پای درآورند او را محاصره میکنند و آنقدر هلهله و وحشت به پا میکنند تا حیوان ترسیده پشت به آنها کند و فرار کند آنگاه که فرصت دفاع از حیوان گرفته شده گرگها بر سر او میریزند و او را میکشند.اگر قربانی شجاعت و هوش به خرج دهد و مدتی در مقابل آنها مقاومت کند آنها به راه خود میروند.درست مثل انسان که اگر بتواند مدتی در مقابل هواهای نفسانی مقاومت کند از خطر آنها آسوده خواهد شد و به سرنوشت جن ها(خرها) ی دیگر دچار نخواهد شد.

بنابراین شاید تصور اینکه جهنم خانه ی جن ها در همین دنیا هم در جریان است دور از ذهن نباشد.و نیز شاید اتفاقی نباشد که از نامهای جهنم در عربی "دارالبوار" است که کلمه ی "بور" به معانی زمین بایر و اهل شمال افریقا با آن در ارتباط است."بوار" در لغت به معنی نابودی و در ارتباط مستقیم با کلمه ی "ببر" به معنی حیوانات درنده بخصوص شیر است(1).وقتی توضیح "لبلینگ" درباره ی ارتباط جن و صور فلکی را مرور کنیم، میبینیم که میتوانیم در عبارات فوق، نامعلوم بودن هویت صورت فلکی "سبع" (درنده) که در زیر دم صورت فلکی "الشجاع" (اژدها) با صورت فلکی قنطورس درگیر است درک کنیم.قنطورس یک اسب یا خر است که یک بالاتنه ی انسان جای سرش را گرفته و همان قسمت با "سبع" درگیر است.مسلما اتفاقی نیست که بعدها در مغربزمین "سبع" را lupus به معنی گرگ خواندند و به شکل یک گرگ نشان دادند.

پینوشت:

1-حیوانی که امروزه در فارسی ببر خوانده میشود در ایران قدیم به نام "پرانک" شهرت داشته است.اولین ورود کلمه ی ببر به فارسی به صورت "بپر" (معرب آن: بفر) به معنی رنگ زرد مایل به قهوه ای یعنی رنگ پوست شیر بوده است.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷