نویسنده: پویا جفاکش

اخیرا مادربزرگم حاج خانم کبری را از دست دادم.از او در کتابهای قبلیم "برج بابل" و بخصوص "بر رودخانه ی تمدن" چندباری صحبت کرده بودم.حاج خانم کبری را به دلیل بیماری گوارشی به بیمارستان برده بودیم. تشخیص دکترها این بود که به دلیل انسداد روده باید عمل شود.ما از ترس این که پیرزن از ترس عمل شدن بیشتر اذیت شود به او نگفتیم که داریم عملش میکنیم.مادربزرگ بیسواد من برگه ی عمل خود را امضا کرد ولی تا آخر نفهمید دارد عمل میشود.بعد از عمل فهمیدیم که دکترها از روده اش یک تومور بیرون آورده اند.مادربزرگ 90ساله ی من هرگز از بیهوشی عمل بیرون نیامد و فردای آن روز در نهم مهر 1397 فوت شد.

در این میان حادثه ی عجیبی پیش آمده بود.مادربزرگ در دوران زندگی در کنفگوراب در همسایگی فامیلش "گل مادر آب" ("آب" نام فامیلش است) که ما او را در گیلکی "گل مار" میخواندیم به سر میبرد. گل مار دو سال پیش در هشتم مهر (یک روز قبل از سالروز حاج خانم کبری) فوت شده بود.دختر گل مار شب قبل از عمل، خواب دیده بود که گل مار و حاج خانم کبری درحالیکه هر دو جوانند در خانه ی روستایی گل مار در کنفگوراب مشغول گپ و گفتند.فردای آن شب مجددا خواب دید که عده ی بسیاری از خانمها در خانه ی سابق حاج خانم کبری در کنفگوراب جمع شده اند ازجمله گل مار که به زودی از جمع جدا شد و به باغ رفت و حاج خانم کبری را صدا کرد که همراه او بیاید.و حاج خانم کبری نیز به او ملحق شد.صبح فردا دختر گل مار بدون اطلاع از بستری بودن مادربزرگم متعجب بود که چرا در رویایش گل مار به جای او حاج خانم کبری را با خود برده است.چون میدانست حاج خانم کبری ناخوش احوال است با دخترعمویم تماس گرفت و حال مادربزرگ را پرسید.وقتی فهمید مادربزرگ را عمل کرده اند و او بیهوش است به دلش افتاد که او از این خواب بازنخواهد گشت و البته همان شب مادربزرگم فوت شد.

رویای این خانم ظاهرا یک رویای صادقه است ولی این رویا ویژگیهای اسطوره ای دارد چون مغز آنچه در ورای فهم بشر است را به گونه ی تجربیات روزانه بازسازی کرده است.در این مورد،دنیای مادی به خانه و باغ بهشت به محیط بیرون از خانه تشبیه شده است.معمولا مغزها جدای از هم این حقایق ماورایی را به گونه ای مشابه بازسازی میکنند.مثلا در فیلم "درخشش" the shining اثر مشهور کوبریک که بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده است نیز دنیای مادی به خانه (هتل) و عالم روحانی به فضای بیرون آن تشبیه شده اند: خانواده ای (انسان) شامل مادر(جسم)، پدر (جاه طلبی بهایمی) و پسر (روح) به این هتل پا میگذارند،طی وقایع وحشتناک آتی، پدر به ارواح (اجنه ی) پیشین میپیوندد و پسربچه و مادرش تنها به کمک وسیله ای که آشپز سیاهپوست هتل (دین) در اختیارشان نهاده است از جنون پدر، جان سالم به در میبرند.

وقتی داستان رویای صادقه ی دختر گل مار را برای دوستم رامین تعریف میکردم او در مقابل، داستان پیرمرد کوری از اهالی روستایی درحدود دیلمان را تعریف کرد که اخیرا مقارن یک سال پس از اینکه رامین او را دیده بود فوت شده بود.این روستا کانون قاچاق مواد مخدر شده بود و پیرمرد ازکارافتاده مجبور بود همخوابگی همسر پیرش با جوانان روستا را که در محیط کوچک و متعصب روستا دستشان به دختران جوان نمیرسید تحمل کند (برای این جوانان که حاضر به همخوابگی با گاو و مادیان هم بودند همخوابگی با پیرزنی چروکیده چندان غیرعادی به نظر نمیرسید).رامین با چشمان خود میدید که پیرمرد داسی در کنار خود داشت و مدام دچار توهم بود که گاوها به او نزدیک میشوند و سعی میکرد با داس آنها را بتاراند.رامین از این حالت عجیب پیرمرد فیلم هم گرفت.پیش خود فکر میکرد که شاید این گاوها همان اجنه باشند که این پیرمرد کور به طرز اسرارآمیزی قادر به درک آنها است؛ هرچه باشد اجنه را هم معمولا با شاخ گاو نشان میدهند.این فکر ازآنرو قوت گرفته بود که رامین شب موقع خواب در خانه ی آنها احساس میکرد چیزی در زیر رختخواب میلولد.البته خانه موش داشت و صدای دویدن موشها می آمد ولی رامین علیرغم تمام تلاشش موشی دوروبر خود نمی یافت.حالا اما گاوهای ذهن پیرمرد کور در مقایسه با رویای صادقه ی دختر گل مار، یک اسطوره سازی قابل بررسی به نظر میرسید.آیا میتوان گفت همانند مشابهت رویای کنفگورابی و داستان کوبریکی،تصویر گاو هم نهادینه ای بازمانده از اجدادمان باشد؟پاسخ احتمالا مثبت است.اما در این صورت،این گاوها نماد چیستند؟

زندگی رقتبار پیرمرد این حس را در من ایجاد کرد که این گاوها خاطرات دوران اقتدار و ماجراجویی پیرمردند که مقایسه شان با زمان حال، پیرمرد را آزار میدهد چون مرا به شدت به یاد پرستش ازیریس در قالب گاو در مصر می اندازد.دوران ازیریس برای مصریها یادآور دوران عظمت و فراوانی در مصر بود اما ازیریس به دست برادرش "ست" کشته شد تا این که هورس جنگجو پسر ازیریس انتقام او را گرفت(ست همان شیث جد بزرگ فاتحان آسیایی مصر است که توسط مبارزان بومی به گونه ی شیطانی وانمود شده است).آیا ازیریس گاوآسا خاطره ای از دوران فراوانی ازدست رفته ای نیست؟

به نظر برخی از محققان مجسمه ی مشهور ابوالهول راه چنان ادعایی را برای ما باز میکند.چون این مجسمه که امروز در بیابانی قرار دارد آثار سیلاب ها را بر خود حمل میکند.به نظر میرسد سانحه ای دیرین، مصر را در آغاز دوره ی تاریخیش بحرانزده کرده است.کافی است در همین ابوالهول دقت کنیم تا بفهمیم چرا ازیریس در مقابل مرگ منفعل بود.colin reader که ساخت ابوالهول را به پیش از ساخت اهرام نسبت میدهد معتقد است این مجسمه در ابتدا کاملا یک شیر بوده است: شیری نشسته که ریدر لوحی با تصویر شیری در همان حالت را یافته است.سر انسانی کوچک ابوالهول (نسبت به بدنش) و فرسایش کمتر سر نسبت به بدن (درحالیکه سر به دلیل بیرون بودن از شنها بیشتر در معرض فرسایش بوده) نشان میدهد که سر انسانی جدیدا جایگزین سر شیر شده است.نکته ی جالب برای من این است که طرح اولیه قدرتمندترین درندگان را در حالتی آرام نشان میدهد:او شیری آنقدر راضی از زندگی است که نیازی نمیبیند قدرت خود را ثابت کند:درست مثل مصریهای آن دوران.آیا به همین دلیل نیست که از مصر پیش از اهرام آثار چندانی نداریم درحالیکه ابزار لازم دستکم برای ساختن ابوالهول وجود داشته است؟

emmet sweeney که با توجه به ارتباط آثار باستانی مصر دوره ی اهرام با ابزار آلات آهنی و الهامگیری هنر آنها از آثار فنیقی پس از 900قبل از میلاد، آغاز تمدن مصر را مقارن با آغاز تمدن امریکا و چین در اوایل هزاره ی اول قبل از میلاد میداند در کتاب the pyramid age بر آن است که فاجعه ای که در متن موسوم به پیشگویی نفرتی، به صورت مجموعه ای از طوفان،خشکسالی و حملات حبشی ها و آسیایی ها خود را نشان میدهد، در قرن هشتم قبل از میلاد روی داده ااست(0).با این که با بعضی از نظرات عنوان شده در کتاب –بخصوص آنجا که کرونولوژی پروفسور "گونار هینسون" را بدون هیچ تجدید نظری در تحقیق جامع خود بنیاد میکند- مخالفم ولی در مجموع این کتاب خواندنی تا حدودی بدنه ی قابل قبولی دارد (1)؛پیش خود میگویم آیا ستوس که به گفته ی کتاب دوم تواریخ هرودت پس از دوران حکومت 50ساله ی ساباکوس حبشی [درواقع سالهای 744 تا 690ق م که دوران حکومت حبشیها بر مصر البته زیر نظر آشوریها و بزرگترین فرعون این دوره شاباکا است] با سناخریب آشوری مواجه میشود همان "ست" خدای بدسیرت و دورانش مصادف هرج و مرج مصر از حکومت "تاهارقه" (جانشین شاباکا) تا اتحاد مصر توسط پسامتیک حبشی نیست؟(2)به هر حال چون بحث ما مصرشناسی و زمینشناسی نیست وارد این جدل نمیشوم و تنها یادآوری میکنم که ورود خشکسالی به مصر،ادامه ی داستان خشک شدن صحرای افریقا و خاورمیانه است که از 3هزار سال پیش از میلاد آغاز شده است.با توجه به این که دوران نمو اصلی ادیان مصری با افتادن سایه ی آشور بر این کشور اتفاق افتاده است،تقدس ازیریس تنها فرافکنی تاریخ بین النهرین (که با آغاز خشکسالی خاورنزدیک مصادف است) به مصر به شمار میرود.

تاریخ بین النهرین مانند تاریخ مصر با اسطوره ها آغاز میشود ازجمله با گیلگمش.در دوران این پادشاه،خدایان ورزاو آسمانی را به زمین فرستادند و او بسیاری از رودخانه ها را سرکشید و زمین را با آتش وجود خود تفتاند تا این که به دست گیلگمش پهلوان کشته شد.یادآور میشوم تا حدود 4000سال پیش اوروکس یا گاو وحشی در بین النهرین وجود داشت.این حیوان که انقراضش با گسترش خشکسالی در بین النهرین مرتبط است در آخرین خاطره ی خود در گله و در حال نوشیدن آخرین قطرات آب در حافظه ها نقش بسته بود.این خاطره که انسان را به یاد دوران خوش گذشته می انداخت انسانهای شکست خورده از قهر طبیعت را رنج میداد و مانند ورزاو آسمانی که رودخانه ها را هورت میکشید در مقام ست قاتل ازیریس گاوآسا، مردم را افسرده تر میکرد.در داستان یوسف، هفت گاو لاغر (نماد خشکسالی) که هفت گاو چاق (نماد فراوانی) را در خواب فرعون خوردند، خاطرات دوران خوشی بودند که به دوران خوشی پایان دادند.اما هورس غلبه کننده بر ست، همان گیلگمش پهلوان بود که ورزاو یا خاطرات تشنجزا را نابود میکرد و انسانها را به تلاش برای ساختن آینده و فراموش کردن گذشته فرا میخواند.او همان موسی است که گوساله ی سامری را میشکند و حیوانش نیز شیر قاتل گاو است.به نظر او خدای گاوآسا مردمی را نمایندگی میکند که کفران نعمت کردند و در اثر غرور و برخورداری، گناهکار شدند.آنها همان فرعون و لشکرش بودند که با عصای اژدها شونده ی موسی در آب دریا غرق شدند.این داستان بیواسطه مرتبط با طوفان نوح است که به عقیده ی دکتر یوریس زارینس با بالاآمدن سطح آب خلیج فارس در حدود 3000سال قبل از میلاد (آغاز سانحه ی دیرین بین النهرین) مرتبط است.این ارتباط را میتوان در این دو بیت در دیوان شمس مولانا دریافت:

آن کاو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مرد

بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها

نوح ارچه مردموار بود طوفان مردمخوار بود

گر هست آتش ذره ای آن ذره دارد شعله ها

آیا جایگزین شدن سر مجسمه ی عظیم الجثه ی شیر با سر انسانی و تبدیل او به ابوالهول تاکیدی نبوده بر این که انسان باید خوی شیری یابد و با شرایط بد بجنگد؟

برو شیر درنده باش ای دغل

مینداز خود را چو روباه شل

(سعدی)

این انسان شیرآسا همان هراکلس یا هرکول یونانی است که پوست شیری را به عنوان زره به تن میکند.نام او از "ارگال" بابلی به معنی شیر و صورت فلکی اسد می آید.در دوران آغازین تمدن بین النهرین، آغاز بهار در برج ثور (گاو) و آغاز تابستان در برج اسد (شیر) اتفاق می افتاد.این صورتهای فلکی عمدا انعکاس شیر و گاو یافته اند.گاو سرسبزی طبیعت در دوره ی بهشت عدن است و شیر دوران خشکی (جالب این که موقعیت ابوالهول نسبت به اهرام ثلاثه و رود نیل، همان موقعیت صورت فلکی اسد نسبت به کمربند جبار و راه شیری در آسمان مقارن اعتدال بهاری یا آغاز بهار است).برای مصری ها که در زمانشان آغاز بهار به جای برج ثور در برج حمل (قوچ) اتفاق می افتاد،مدل مصری هرکول یعنی "هرشوف" (همزمان به معنی "هورس قدرتمند" و "هورسی که از دریاچه برمیخیزد") که در heneneswe (هراکلوپولیس) پرستش میشد انسانی با سر قوچ بود؛و جالب این که آشور به سرزمین چوپانان و گوسفندان شهره بود(3)سوئینی در کتاب یادشده هرکول نوزاد را آنگاه که دو مار را کشت (بدل اژدهای موسی که مارهای جادوگران فرعون را خورد) در قالب تصویر مصری هورس نوزاد که بر کروکودیل دوگانه ای غلبه میکند شناسایی میکند(4).مارها،کروکودیلها و اسبهای آبی رود نیل، دشمنان قسم خورده ی انسانها بودند.اما میبینید که بعضی فرعونهای دوره ی هرج و مرج، شاباکا یا سوبک هوتپ نام دارند (اشاره به سوبک:خدای کروکودیل)؛برخی پپی یا آپپی نام دارند (اشاره به آپپ:مار دشمن خورشید و نماد تاریکی) و برخی ستی (اشاره به ست: دشمن ازیریس).آیا پلیدی جلوه ی مثبت نیافته بود؟

شبیه این وضع را در خاورمیانه ی متشتت هزاره ی اخیر هم داشتیم.در آنجا هم به مانند مصر دوره ی پسامتیکی ها، هرکول خشن و موسای قتل عام کننده در قالب فرمانروایان مسلمان بیرحمی که خود را جانشین خدا بر زمین میخواندند بازسازی شدند.در مقدمه ی "فیه ما فیه" مجموعه خطابه های منسوب به مولانا، میخوانیم که پیامبر اسلام حمله ای کرد و خلقی عظیم را کشت و خلقی دیگر ازجمله عباس عموی پیامبر را زندانی کرد و عباس از ترس جان میگریست و پیامبر میخندید که من دارم انسانها را به زور به بهشت میبرم و آنها قدر این موضوع را نمیدانند. در دیوان شمس و مثنوی معنوی دیگر آثار منسوب به مولانا درگیر شدن در مسائل فردی مورد تحقیر قرار گرفته و از مردم خواسته میشود در مقابل مسائلی که با آنها برمیخورند مقاومتی نکنند و رها باشند چرا که همین مسائلند که باعث متشتت شدن اوضاع میشوند.مثلا به این ابیات از دفتر دوم مثنوی دقت کنید:

مولعیم اندر سخنهای دقیق/در گره ها بازکردن ما عشیق

تا گره بندیم و بگشاییم ما/در شکال و در جواب آیین فزا

همچو مرغی کاو گشاید بند دام/گاه بندد تا شود در فن تمام

او بود محروم از صحرا و مرج/عمر او اندر گره کاریست خرج

خود زبون او نگردد هیچ دام/لیک در پرش شکست افتد مدام

به عبارت دیگر، ما انسانها مدام برای خودمان مشکلی تعریف میکنیم و بعد سعی میکنیم تا آن را حل کنیم و بعد که حل شد دنبال مشکل جدیدی میگردیم چون بدون مشکل نمیتوانیم زندگی کنیم.به مانند پرنده ای که در دام افتاده و بند دامش را باز میکند ولی به جای فرار،بند را دوباره گره میزند تا از دوباره بازش کند و هرچقدر بیشتر این کار را میکند بال و پر فرارش بیشتر صدمه میبینند.این دو بیت در دیوان شمس ظاهرا خطاب به انسانهای اهل مطالعه که میخواهند دنیا را عوض کنند سروده شده است:

چو جان بالغان لوحی است محفوظ/مثال کودکان ز الواح تا کی؟

چو فرموده است رزقت ز آسمان است/زمین شوریدن ای فلاح تا کی؟

این نصایح مرا به یاد خرس سوم در داستان "حکومت خرس ها" از سالتیکوف شچدرین می اندازد.این خرس از طرف شیر به حکومت جنگلی فرستاده شد و چون از سرنوشت دو خرس حاکم قبلی درس گرفته بود تصمیم گرفت بگذارد همه ی امور جنگل به همان حالت طبیعی و با همان قوانین ظالمانه اش پیش برود و خودش فقط از هدایا و مالیاتهای اهالی بهره مند شود.عاقبت هم دو شکارچی آمدند، خرس را کشتند و پوستش را کندند و بردند:همه چیز به صورت کاملا طبیعی اتفاق افتاد.

شاید از دید نویسندگان آثار مولانا، و عوامل دستگاه پسامتیکی، حاج خانم کبری انسان نمونه ای بوده است.او هیچ تصوری از وسعت دنیا نداشت و در کشوری با این همه تشتت و تنش، سرش در کار خودش بود.یک مشکل برای خودش تعریف کرده بود و آن این که پس از مرگش خانه ی آخرت داشته باشد و مراسم خاکسپاریش آبرومندانه باشد.یک بار یکی از فامیل دور مرده بود و وقتی خواستند قبرش را آماده کنند دیدند که در قبرش کس دیگری را دفن کرده اند:ظاهرا مسجد، قبر را به ده نفر فروخته بود و منتظر بود ببیند کدامیک زودتر میمیرند.مادربزرگم متوحش شد و خویشان را فرستاد تا ببینند که قبرش سرجا هست یا نه.وقتی فهمید قبرش دست نخورده، خیالش آرام شد.کلا همیشه در آینده ای زندگی میکرد که در آن خودش قرار نبود هیچ کار خاصی جز خواب آرام بکند (وقتی در غسالخانه جسدش را دیدم تفاوتی با حالت خوابیده ی خود نداشت).

پیرمرد دیلمانی اما اینقدر خوشبخت نبود.او تمام عمر مثل یک مرد زندگی کرده بود اما حالا هیچ مسئولیتی نداشت و جای خودش و همسرش عوض شده بود.فکر کردن به موقعیت از دست داده اش او را متوهم کرده بود.میخواست خودش یک هورس باشد:آن هم هورسی که سلاحش یک داس مخصوص کشاورزان است.کاش میدانستم وقتی داسش را بر تن گاوهای خیالی میکوبید چه حسی داشت؟

پینوشت:

0_امانوئل ولیکووسکی پیشتر از دو فاجعه ی جهانی یکی در قرن15 ق م و یکی در قرن هشتم ق م صحبت کرده بود.ولی متاسفانه او بعضی از داده های علمیش را با تلاش بیهوده برای اثبات تاریخی داستانهای تورات به هدر داد.با این حال برخی داده های دیرینشناسی در انگلستان، فرانسه و ایتالیا وجود بحرانهای اقلیمی بین 1200تا800 ق م را تایید میکنند که میتواند سبب حملات مردمان دریا و حتی ها در قرن هشتم ق م به مصر شده باشند.سارگون دوم در کتیبه ی تنگی ور در کردستان ایران (حدود 705 ق م) از غلبه ی خود بر حتی ها سخن گفته است.فراموش نباید کرد که بعضی مستندات ولیکووسکی ربطی به فجایع تاریخی ندارند.مثلا خون شدن اب نیل در تورات فرافکنی بارانهای قرمز رنگ ناشی از فعالیتهای اتشفشانی در زادگاه هیکسوس ها ازجمله بنی اسرائیل در شمال غربی عربستان است.

1-تنها مدارک باستانشناسی که ممکن است نظریه ی سویینی را با مشکل مواجه کنند نامه های تل العمارنه اند که ظاهرا شرح مکاتبات فراعنه آمن هوتپ سوم و آمن هوتپ چهارم (اخناتون) با پادشاهان میتانی و کاسی در قرن 14قبل از میلادند.اما این اسناد که در آخرین سالهای قرن 19 حدود یک قرن بعد از کشف تل العمارنه آن هم به طور اتفاقی در موزه کشف شدند احتمالا به مانند مجسمه های آخناتون و نفرتیتی منسوب به تل العمارنه جعلیند کمااینکه کندوکاو flinders petrie در تل العمارنه آنرا چیزی بیش از یک بنای نیمه رومی و یا حتی قرون وسطایی نشان نداد.به نظر "جسی واو"، جعل متون تل العمارنه مقارن از پرده درآمدن زیگموند فروید، جهت مطرح کردن اخناتون به عنوان منشا یکتاپرستی بنی اسرائیل در یک قرن پیش از زمان نسبت داده شده به موسی است و این مسئله بعدا با هدایت تاویستاک، به پروژه ای ضد دین میدان داد.دراینباره ر.ک:

“Akhenaten,Nefertiti and king tut: all a fake hoax?”:jessewaugh.com:june10,2016

گونار هینسون گه سویینی به او استناد میکند دولت پارسی به اصطلاح هخامنشی را بخشی از امپراطوری آشوری نو میخواند و به این ترتیب مادها را با میتانی ها ،و کاسی ها را با کلدانی ها (کسدانیهای دوره ی اسلامی) برابر میخواند.اما با جعلی تلقی کردن نامه های العمارنه دیگر لازم نیست برای حل مشکل زمان اخناتون،کرونولوژی بغرنج هینسون را بپذیریم.

2-جالب این که در تاریخ هرودت، عصر ساباکوس بلافاصله پس از عصر فرعونهای هرمساز می آید.و فرعون های هرمساز که اولینشان خئوپس (خوفو) است بعد از چند اسم که جملگی مفهوم کلی فرعون یا پادشاه یا پسر خدا دارند و بین سزوستریس افسانه ای و فرعونهای هرمساز حایل شده اند می آیند که نشان میدهد تاریخ مصر پیش از عصر خوفو (درستش: خنوم خوفو) روشن نبوده است.متاسفانه مصرشناسان به طور سنتی معمولا فهرست manetho در کتاب اوزیبیوس را بیشتر جدی میگیرند.اوزیبیوس این فهرست متاخر را با تاریخ افسانه ای بنی اسرائیل تطبیق و به گونه ای پرداخته بود که آدم ابوالبشر با "منس" (به معنی انسان) اولین فرعون مصر تطبیق ، و موسی با رامسس دوم (کبیر) در فهرست مانتو همزمان شود.اوزیبیوس را میتوان از مهمترین معماران تاریخ اسکالیگری که تاریخ رسمی دانشگاهی در ایران نیز هست دانست.

3-منطقه ی شمال عراق که آشور از آن برآمد به سوبارتو شهره بود.این نام احتمالا با کلمات shepherd،شبان و چوپان مرتبط و برآمده از "سفر" سامی است.اروپاییان به یهودیان سامی تبار، "سافاردیم" میگفتند و ظاهرا نام سرزمین اسپانیا از تجمع اینان در آن کشور گرفته شده است.سوبارتو ممکن است همان اسپرده در کتیبه ی بیستون باشد و به نظر من نام و شخصیت قوم جنگجوی اسپارت در افسانه های یونانی از این منطقه و قوم حاکم بر آن یعنی آشوریان برآمده است.جدال اسپارت و آتن همان جدال آشور و بابل است.هورس مصریان و پدرش ازیریس کسی جز آشور (ایزد بزرگ آشوریان) نیستند.هورس همان ازیریس است که از مهربان بودن استعفا داده است."فلندرز پتری" معتقد است که هرم "جوسر" در مصر بعد از اهرام ثلاثه و در اقتدا به گذشته ای اسطوره ای بنا شده است.آیا نام جوسر برگرفته از آسور(آشور) نیست؟آشوریان خدا آشور را با خدایی دیگر به نام "میسو" یا "مشتو" برابر مینهادند و او را "آسورا مستاس" (اهوره مزدا) میخواندند.آیا میسو نام موسی را در خود ندارد؟

سویینی به آب گذاشته شدن موسی در نوزادی را با به آب گذاشته شدن سارگون اکدی در نوزادی مقایسه و از اینجا به ارتباط داستان موسی با آمدن و رفتن آشوریان به مصر میرسد چون آنطور که در فصلهای پنجم و ششم کتابش بیان میکند، به عقیده ی او سارگون اکدی که وی به پیروی از "هینسون" زمان او را به قرن هشتم قبل از میلاد رسانده ، همان "شارک" اولین فرعون هیکسوس مصر بوده که به القاب "تتی" و "توتموس" هم شناخته شده و کسی جز "توتمایوس" پادشاه افسانه ای آشور در ایلیاد (که سپاهی از حبشی ها و شوشی ها و فریجی ها را به سرکردگی ممنون برای کمک به تروایی ها فرستاد) نیست.اما من این شارک را همان سارگون دوم آشوری میدانم که در تاریخ متداول در اواخر قرن هشتم قبل از میلاد حکومت میکرده و مصر دوران حبشیان را دستنشانده ی آشور کرده است.او در کتیبه ی معروف تنگی ور در کردستان ایران، از پیروزی خود بر مصر سخن رانده است.به احتمال زیاد بعد از طغیانها و دسیسه های شاباکای حبشی، شاهان بعدی آشور یعنی سناخریب و اسرحدون به این نتیجه رسیدند که مصر برای کنترل شدن باید تجزیه شود و هیچ بعید نیست تمام فراعنه ای که در فهرست به دست آمده از معبد کارناک دیده میشوند در فاصله ی کوتاهی در نواحی مختلف مصر ظهور کرده باشند.پس به عقیده ی من، نویسندگان تورات، نام دو سارگون را با هم اشتباه کرده داستان تولد سارگون اکدی را برای سارگون دوم آشوری در نظر گرفته اند.به هرحال، این موضوع، پیوند مستقیم ایدئولوژی مصری با فتوحات آشوری های چوپان خو را مینمایاند.

4-“the pyramid age”:emmet Sweeney:algora publish:page116

مادربزرگم حاج خانم کبری

این عکسنوشته بر دیوار مسجد کنفگوراب که مراسم سوم و هفتم مادربزرگم در آن برگزار شده نصب شده است.

مجسمه ی موسوم به شیر ابورواش که قدیمی ترین اسفنکس شناخته شده بعد از ابوالهول است.این مجسمه به وضوح یک شیر بوده که بعدا سرش را با سر انسان جایگزین کرده اند.

نماد فرعونی ناشناخته به نام Seth-Re-Peribsen که هر دو خدای ست و هورس را (که معمولا دشمن هم تصور میشوند) میپرستید.

آشوریان

مجسمه ی مشهور آشوری از شیری خشمگین و آماده ی جنگ

پرچم خیالی عراق با ترکیب ایدئولوژی های اسلامی و آشوری

کتاب "پیشگویی های داریوش" با داستان نبرد شیرها و اژدهایان در آغاز پیدایش آدمی شروع میشود.شیر نماد ادیان ابراهیمی و اژدها نماد هیولای بینظمی (آپپ از نمادهای مصری آن است) میباشد.پدر شیرها در داستان "آری" نام دارد که مرتبط با کلمه ی بابلی آریا به معنی شیر است.[گفته میشود نام دشت ارژن در فارس نیز در ابتدا ارگان و به معنی سرزمین شیرها بوده است.چون در زمانهای قدیم از ترس شیر، چاپار از این دشت نمیگذشته است]

هرکول درحالیکه پوست شیر نیمائی را بر تن کرده بر ورزاو مجنون غلبه میکند.

شاید این مطلب هم برای شما جالب باشد:

آغاز و پایان عصر نوین (قسمت دوم)