قلاده ی شیطان (ایدئولوژی در لباس دیرینشناسی)
نویسنده: پویا جفاکش
در سال 1897 مجسمه ی یک گربه سان بزرگ در غاری در شمال فرانسه کشف شد که گفته میشود به دست انسانهای نخستین ساخته شده است.تا ده ها سال پس از آن، دانشمندان مطمئن بودند که این مجسمه متعلق به شیر غار است که جانور مورد احترام اروپاییان در عصر یخبندان به شمار میرود.اما در سال 1970،دیرینشناسی به نام vratislav Mazak حدس زد که این مجسمه ممکن است به نوعی گربه ی خنجردندان به نام "هوموتریوم" تعلق داشته باشد که البته این حدس با اقبالی مواجه نشد چون عقیده بر این بود که هوموتریوم پیش از ورود انسانها به اروپا منقرض شده است.
واقعیت این است که دیرینشناسان اهمیت حدس "مازاک" برای ادامه ی کار و کاسبی خود را دیر دریافتند.در بیش از یک قرنی که از کشف مجسمه ی شیر فرانسه گذشته بود،ده ها گونه گربه ی دندان خنجری کشف و نامگذاری شده بودند که زمانشان از چند میلیون سال قبل تا 12هزار سال قبل در نوسان بود.معدود گربه سانان هول انگیز امروزی در مقابل این همه فسیل گربه ی منقرض شده ی دندان خنجری بی اهمیت شده اند.پس چگونه است که اجداد ما هیچ خاطره ای از برخورد خود با این حیوانات را برای امروز به جای نگذاشته اند؟توجه داشته باشید که مازاک بیخود هوموتریوم را از میان این همه انتخاب نکرده بود.هوموتریوم در 4میلیون سال قبل در افریقا ظهور کرد و طی 4میلیون سال بعد در امریکا(شمالی و جنوبی) و اوراسیا منتشر گردید.زمان و مکان تعیین شده برای ظهور او، همان مکان و زمان تعیین شده برای ظهور انسان است.مسئله این است که سرعت و حجم کشف گونه توسط جانورشناسان تکاملی،آنقدر زیاد است که انسانشناسان تکاملی نتوانسته اند خود را با آن هماهنگ کنند و مثلا در هنگام کشف آثار دستساخت انسان نخستین، استخوانهای شکسته ی هوموتریوم جعل کنند.
پس از این که به اصطلاح "دوزاری افتاد"، در سال 2000، فسیلی از هوموتریوم در منطقه ی دریای شمال پیدا شد و برای اولین بار، رادیوکربن که عادت دارد فسیلهای دانشمندان را "میلیونها ساله" نشان دهد، عمر 28هزار ساله ی هوموتریوم را گزارش کرد و به این ترتیب،این جانور با زمان درنظرگرفته شده برای رسم نقاشی های انسانهای اولیه از حیوانات بر دیوارهای غارهای فرانسه معاصر شد.پیرو این ماجرا، پس از سه سال وقفه، در سال 2003،گروهی از دیرینشناسان به رهبری jelle reumer به نظریه ی مازاک برگشتند.اما تفاوت ظاهر کج و کوله ی هوموتریوم با گربه سانان بزرگ امروزین، سبب گردید که اکثر دیرینشناسان از سر آبروی خود هم که شده، از تئوری شیر بودن مجسمه دست برندارند.
با این حساب، این پروسه بیشک یک خودزنی برای علم به حساب می آید.گربه ی خنجردندان، معاصر انسانهای پرستشگر شیر شد ولی علیرغم ظاهر ترسناکترش نسبت به شیر، انسانهای معاصر او حتی آنقدر برایش تره خرد نکردند که فقط یک پرتره از او بکشند درحالیکه ده ها پرتره از شیر،کرگدن،گوزن، خرس،اسب و گاو وحشی، و البته یک پرتره از پلنگ کشیده اند.این را هم بگوییم که در 30هزارساله بودن این نقاشی ها شک است.کارشناسان معتقدند امکان ندارد یک نقاشی دیواری رنگی بیش از 4000سال دوام بیاورد.ولی خب!دیرینشناسان آنقدر عجولانه این رقم را برای هرچه قدیمی تر به نظر رسیدن حضور انسان در اروپا پذیرفته اند که فعلا در مقابل این اعتراض فقط میتوانند سکوت کنند.
از این خودزنی ها اخیرا دردیرینشناسی زیاد و تقریبا هر روز اتفاق می افتند:یک روز، موسسه ی اسمیتسونیان به "ناشنال جئوگرافیک" بابت این که در مستندی حرف پردار بودن برخی دایناسورها را پیش کشیده، اعتراض میکند؛روز دیگر،دانشمندی ادعا میکند از اولین فسیل برونتوزوروس (دایناسور گردندراز 30تنی)،تنها جمجمه ی کوچکش واقعی و بقیه قلابی است؛روز دیگر،جعلی بودن "آرکئوپتریکس چینی" آفتابی میشود و...هر روز کسی از برای شهرت، کشف جدیدی میکند و همان روز ،کس دیگری از برای شهرت،کشف پیشینی را بی اعتبار مکند و این زنجیره ادامه می یابد تا نوبت به کشف امروز شود.این اصل البته بر کل علم تجربی حاکم است ولی در دیرینشناسی به حدی دیوانه وار افراط یافته است.نه فقط به خاطر این که ما در هرحال نمیتوانیم درباره ی گذشته های دور مطمئن باشیم بلکه چون دیرینشناسی به خاطر اتکا به داروینیسم، از همه ی علوم دیگر، فلسفی تر و از این رو حساستر است و به این برمیگردد که داستان پیدایش در نظریه ی تکامل داروین ،انسان (اشرف مخلوقات در مسیحیت) را به تصادفی دیرآمده در تاریخ طولانی کره ی زمین بدل کرده است:آنقدر دیرآمده که اگر تاریخ جهان به روایت داروینیسم را از پیدایش تا به امروز در یک سال خلاصه کنیم، پیدایش انسان در دقایق آخر آن سال روی میدهد.در این صورت، دیگر جهان برای انسان خلق نشده اما عجیب این که انسان امروزین درحالیکه برای میدان دادن به شهوات خود، اخلاق مسیحی را با حربه ی داروینیسم بی اعتبار میکند، جهان را با همان ایدئولوژی مسیحیت با تعریف جدید "انسان:سوژه-طبیعت:ابژه" به نفع شهواتش سلاخی میکند.وقتی در نظر بگیریم که جعل سند یا تحریف واقعیت برای رسیدن به شهرت هم جزو همان شهوات است و بازار پرسود "تجارت استخوان" در موزه های مشهور و زدوبند آنها با کمپانیهای فیلمسازی برای تبلیغ دایناسورها دیگر هیچ روند فلسفی ای ندارد، میفهمیم که در هیچ نقطه ای از علم بیش از دیرینشناسی، این تناقض آشکار نخواهد بود.
اما چرا این تناقض داروینیسم پیشتر هویدا نبود تا آن حد که اساس ایدئولوژی های وحشتناکی چون نازیسم و استالینیسم شود و دانشمندان دیوانه ی نازی به سرپرستی دکتر منگل، با آزمایشهای غیر انسانی خود بر "نژادهای پست" و مخالفین هیتلر، شهرتی افسانه ای بیابند؟ شاید چون هیتلر و استالین بیش از داروینیستهای پس از خود، صداقت داشتند.هیتلر اگرچه با ترکیب داروین با تئوسوفی، به برتری نژاد آریا (آلمانی) اعتقاد یافت، ولی نازیسم پیرو او برای نجات همان نژاد آریا از تباهی، برای اولین بار در جهان، سیستم مبارزه با دخانیات و سیگار را به راه انداخت و حتی نژاد آلمانی را از مصرف مشروبات الکلی برحذر داشت.اما شاید بدنام شدن جنایات هیتلر، این صداقت را نیز به طور کامل زیر سوال برد.البته داروین پابرجا ماند اما برادر دوقلوی او و پیکره ی اصلی ناسیونالیسم آلمانی یعنی دکتر "فاوستوس" در بدترین جنگ تاریخ –جنگ جهانی دوم با بیش از 60میلیون کشته- اعتبار خود را از دست داد.هیتلر حق داشت به آلمانی بودن اسطوره ی فاوست –بخصوص روایت گوته از آن-ببالد چون فاوست همانطور که آقای جلال ستاری در فصل چهارم کتاب "چهار سیمای اسطوره ای" بیان داشته است، روح دنیای مدرن است.فاوست دانشمندی خداپرست است که چون در پیری، به بیهودگی نیک زیستن خود واقف شده، بر اثر پیمانی که با شیطان میبندد، دوباره جوان میشود تا این بار در خدمت شیطان باشد.او اروپای پس از رنسانس و انحطاط کلیسا است.ستاری مینویسد:
«فاوست مظهر اخلاقی انسانی است که زندگانی پرپیمانه و بیکران و بیسکون و بی قرار را که در فزونخواهی،اندازه نمیشناسد و لگام گسیخته و هرزه پو میشود،حریصانه دوست میدارد هرچند، به اعتباری،نمودگار آن صورت شناخت و دانایی است که شورشی و چالشگر است و به همین سبب لعن و نفرین شده است و معهذا فاوست اشتباه و لغزش و بی نصیب ماندن از رحمت را در کمال بصیرت، بر بهجت در عین کوربینی،ترجیح میدهد.این عشق به طیران که گاه آدمی را چون "ورتر" نگونبخت در ورطه ی نومیدی می افکند و به خودکشی میکشاند و گاه بسان پرومته به قیام وامیدارد، فاوست را دمی آسوده نمیگذارد، چون شور و شوقی تشفی ناپذیر به حصول آمالی دست نیافتنی دارد، خواه شناخت اسرار طبیعت و حیات و علم ماوراء باشد و خواه ارتقا به پایگاه دانای کل و توانای مطلق و بدین لحاظ، مظهر جهش و پرش به سوی بیکرانی و لایتناهی است،اما این ، آرزویی است که هیچگاه تماما برآورده نمیتواند شد،چون به محض این که حتی الامکان تا حدی تحقق یافت، دوباره چون آتش ، سوزانتر از گذشته زبانه میکشد و بنابراین میتوان گفت که که قهرمان نستوه زیاده طلب و ستایشگر عمل فی نفسه، به نوعی دچار اوهام و اضغاث احلام است زیرا در فزونخواهی و فرازجویی،گستاخ و بی پروا است، و نفس عمل را به عنوان برترین اصل حیات میستاید و از تجربه اندوزی های مکرر و هر دم نو،خسته و فرسوده نمیشود،مگر بتواند از حدود تنگ نفس خویش برهد، اما افسوس که شیطان کج اندیش و بدخواه مجال نمیدهد که فاوست بنشیند و صبر پیشه گیرد و دنباله ی کار خویش گیرد و معنای خوشبختی را دریابد چون رشته ای بر گردنش افکنده دشمن دانا که او را به هرجا که بخواهد میبرد.»
("چهارسیمای اسطوره ای:تارزان،دراکولا،فرانکشتاین،فاوست":جلال ستاری:نشر مرکز:1376:ص71-70)
اگر میخواهید بدانید فاوست پس از سقوط نازیسم به کجا پناه برده به شما میگویم میتوانید او را در لابه لای ریش سفید انبوه داروین پیدا کنید.شاید دقیقا نتوانید ببینیدش ولی من به شما میگویم در چه وضعی است: فاوست دوباره پیر شده و دقیقا در همانجایی قرار دارد که فاوست مسیحی و مومن قرار داشته است:ناامید از این که راه درستی رفته باشد.ولی این بار چشمهای بیشتری به او دوخته شده اند و تنها شانسش این است که کسی دقیقا هویتش را نمیشناسد.پس فاوست جدید مجبور است خود را چنان پشت کلمات دشوار و دهن پرکن مخفی کند تا آدمها خودشان از او فاصله بگیرند فقط برای این که معلوم نشود فاوست جدید چقدر دروغ گفته است.فاوست قدیم در اوج محبوبیت به شیطانی بدل شد و فاوست جدید،در گمنامی، کوله بار دانش نداشته ی خود را به اسم به رخ میکشد.طناب شیطان فعلا تا همینجا او را کشیده است.تنها لطف شیطان به او این بوده که تا حال، او را رسوای جماعت نکرده است.

مجسمه ی کذایی شیر غار از فرانسه


"نیمراوید" ها گربه سانانی بودند که در اعصار دور در چین و امریکای شمالی میزیستند.دانشمندان آنها را اجداد احتمالی گربه های خنجردندان میخوانند.

خنجردندان و شیر

جمجمه ی هوموتریوم در بالا در مقایسه با شیر هم اندازه اش در پایین

نقاشی های انسانهای اولیه در غار "شاوت" در فرانسه


داستان تکامل بر اساس داروینیسم

تقسیمبندی دورانهای زمینشناسی در دیرینشناسی

نژادپرستان با استفاده از اسطوره ی یونان باشکوه باستان، ادعا میکنند علت زوال یونان،ترکیب نژاد آریایی اصیل با نژادهای بیگانه بوده است.

مجله ی دانستنیها در شماره ی 215 (نیمه ی اول آبان 1397) گزارش شهر کاندیدو در برزیل را میدهد که از هر 10 تولد آن یکی دوقلو است؛محلیها مدعیند این موضوع نتیجه ی آزمایشات جوزف منگل ،دانشمند نازی است که پس از سقوط هیتلر، به برزیل گریخت و در آنجا درگذشت.گفته میشود منگل میخواسته جمعیت آریایی-آلمانی این شهر کوچک را افزایش دهد.اما تحقیقات "اورسلا ماته" نشان داده این مسئله در اثر ورود نوعی ژن دوقلوزا توسط مهاجران آلمانی به شهر از دهه ی 1930بروز کرده درحالیکه منگل تا سه دهه بعد به این شهر وارد نشده بود.

برخی از تئوسوفیستها ادعا میکنند نژاد آریا در عصر میوسین مدتها پیش از هوموساپینس، بر آتلانتیس حکومت میکرده و پس از سیل بزرگ، مقر خود را به شهر اثیری شمبهلا بر فراز دریای گبی (صحرای گبی فعلی) انتقال داده است که رهبران آن از آنجا و با همکاری کسانی چون سنت جرمین دنیا را اداره میکنند.benjamin crame از رهبران تئوسوفیسم میگوید این ابرانسانها همان "بیگانگان نوردیک" nordic aliens هستند و از سیاره ی زهره آمده اند.


جلال ستاری و کتابش